ادبیات

«بگذار برخیزد!»

از: زهره مهرجو     در جاده های تاریک کوچه های سرد و باریک نبض زندگی بلندتر می طپد!   اینک بر می خیزد مردم خسته، مشت در آسمان… و صدا هچون رعد ابرهای سکون را می شکافد!   ز دست سگ هار افسار

در گرامیداشت ۱۹ بهمن و رفقای سیاهکل

هستهٔ کارگران و هواداران زاگرس مرکزی – هوادار سازمان فدائیان (اقلیت) – داخل کشور   ای عاشقان آزادی ای دلاوران گیلان فریاد آزادی را چنان بلند در سیاهکل سر دادید تا گسیل‌های صوتی

پوشش اختیاری

همه نیروهای ضد شورش شما همه لجن پوشان اوباشان با موتور و سلاح‌هایشان در یک‌سو زنی آزاده تنهای تنها سپاهی یک‌تنه در سوی دیگر با یک‌تکه چوب و روسری سفید در مقابل شما ایستاده از گیسوهایش پرچمی

زن

ای نماد رنج و کار با تو بودم زمانی که سنگسارت  می‌کردند دفتر کدر کثیفم را ورق می‌زنم اندیشه‌هایم  را پاک نویس می‌کنم چشمانم  می‌گرید از تدفین گلبرک ها آخر تو به فرزندان خورشید شیر دادی درون بستر

مادران دادخواه

پدرم را در یک شب تاریک از ما گرفتند او کارگر معدن بود به جرم دفاع از حقوق کارگران دستگیرش کردند جرمش را دادگاه قرائت می‌کند متهم بلشویک جرم، عضویت در شوراهای کارگری تحریک کارگران به اعتصاب علیه

قتل‌های حکومتی

ما مشت‌هایمان را با سکوت گره زده بودیم تا به سرودی مبدل شود در حالی که سرود اتحاد می‌خواندیم غافل از اینکه آنان برای طنابشان گردن می‌خواستند و ما بی هیچ مقاومتی ژست می‌گرفتیم و موهای فرزندانمان