«صدا»
«صدا» زهره مهرجو کسی چیزی نمی گوید، صخره ها خاموشند دریا آرام … و رودخانه در گردش از پی محوری نامعلوم گویی که هرگز به مقصد نمی رسد! در شب جنگل گرگ ها در کمینند … و خبر
«صدا» زهره مهرجو کسی چیزی نمی گوید، صخره ها خاموشند دریا آرام … و رودخانه در گردش از پی محوری نامعلوم گویی که هرگز به مقصد نمی رسد! در شب جنگل گرگ ها در کمینند … و خبر
از طرف هستهٔ کارگران جنوب به مناسبت اول ماه مه روزجهانی کارگر دوباره اول ماه مه و دوباره اخراج هزاران کارگر و افزایش فقر و فلاکت و بدبختی در زندگی کارگرها. آیا جنگ فقط برای اخراج ما بود،
ترجمه از زهره مهرجو “می خواهم برای مدتی بخوابم، / زمانی، یک دقیقه، یک قرن… اما همه باید بدانند که نمرده ام!” لورکا – غزال مرگ سیاه تصنیف کوتاه اولین خواهش در صبحِ سبز
لبخند گرم خورشید نقش زده در نگاه زمین، چشم انداز سبز… کبوتر سپید آرام گرفته بر شانه درخت… چون ماه در آغوش سپهر بی کران، فردا رهایی… آغاز زندگی در آخر افسانه دراز شب! *
شقایق ها (بهمن ماه 1404) زهره مهرجو جانفشانان عشق شیفته گان آرزوهای بزرگ… آزادی برابری… و فردایی روشن. که ایشان را غیر از این جرمی نبود تا بدانسان در اوج یگانگی سبعانه بر
زمستانی که گلها شکوفه نداد پرندهها پرواز نکردن جوانی جرم اندیشهها اعدام خیابانها دادگاه نه وکیلی برای دفاع مطالبات نه هیئت منصفهای برای وجدان تنها هیئت انگشت بر ماشه مسلسل حکمها از پیش
به رفیق سلطانپور بگویید برگردد انقلاب ما را دوباره بنویسد به گوشهای کر تا مست شود گذشتهای که از آن ما نبود مغزهای پوچی که جنازههای بادکرده حمل میکردند رفیق بهجای تو در دفتر شعرهایت مینویسم
از: زهره مهرجو رهروان صبح ایشان را با تو سخنی نبود… نه سازشی و نه هیچ معامله ای، که خورشید را از پس ابرهای سنگین فرا می خواندند… و بر آن بودند تا فردایشان را با دستان خویش بسازند.
از: زهره مهرجو در جاده های تاریک کوچه های سرد و باریک نبض زندگی بلندتر می طپد! اینک بر می خیزد مردم خسته، مشت در آسمان… و صدا هچون رعد ابرهای سکون را می شکافد! ز دست سگ هار افسار
«مرثیه» از: زهره مهرجو سپیده دم از پنجره به بیرون خیره شدم، خورشید پنهان بود پرندگان خامش… و رود در جامۀ سپید انجماد نشسته بود. * * * صبح گاه از پنجره بیرون را نظاره کردم، پرندگان
نظرات شما