«رؤیاها»
زهره مهرجو
ماه چهره روشنش را
در آسمان بزرگ آشکار می کند،
همچون رُزی که در آفتاب گرم …
می شکفد!
در حضورش رؤیاها زنده می شوند –
جوان وحشی و زیبا…
چونان اسبانی که در جنگل
شتابان به سوی افق دور…
سایه هاشان در رنگین کمان نقش می بندد
هوا از نفس ها شان پر می شود
و در برابرشان زمان مبهوت
از حرکت باز می ماند!
پشت سر …
ردی از غبار است و
کف … و
گویی که دیگر هیچ!
* * *




نظرات شما