برآشفتگی و هذیان گویی خامنه ای برای چیست؟

با گسترش مبارزات مردم و تشدید و تعمیق تضادهای درون جامعه، بحران های حاکمیت نیز از ژرفای بیشتری برخوردار شده اند. بحران های ناعلاجی که چشم انداز سقوط حاکمیت را آشکار و ادامه حیات را برای جمهوری اسلامی مشکل کرده است.

در چنین وضعیت نابسامان و ناپایداری است که دزدی و فساد و رانت خواری نیز تمام ارکان حاکمیت را فرا گرفته، خزانه دولت خالی و کسری بودجه های سالیانه نیز به ارقام چندصد هزار میلیارد تومانی رسیده است. در کنار بحران های درونی حاکمیت، فقر و فلاکت و بیکاری نیز ادامه یک زندگی حداقلی را از مردم گرفته است، تشدید تورم و افزایش سرسام آور قیمت ها سفره کارگران و زحمتکشان را  بکلی تهی  و شکاف طبقاتی را عمیق تر ساخته است. توده های مردم برای رهایی از وضعیت مرگبار موجود به سمت مبارزه ای شایسته برای تغییر و تحولات بنیادی بپا خاسته اند. این وضعیت متلاطم، که آبستن طوفان های سهمگین اجتماعی است هم اینک بسیاری از جریان های درون حاکمیت را نیز نسبت به ادامه کاری جمهوری اسلامی دچار تردیدهای جدی کرده است.  بازتاب تلاطمات سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی موجود در بالایی ها، گسترش مبارزات کارگران و زحمتکشان و دیگر لایه های اجتماعی و مهمتر از آن ناتوانی حاکمیت در برون رفت از بحران های ناعلاج موجود، رهبر مستبد جمهوری اسلامی را بیش از هر زمان دیگری به هذیان گویی کشانده است.

با شکل گیری این وضعیت، نگرانی خامنه ای نسبت به شرایط ناپایدار جامعه بیشتر، فاصله سخنرانی های او کمتر و روحیات فاشیستی او بیش از هر زمان دیگری نمایان شده است. تا جاییکه این جنبه از روحیات رهبر خودکامه جمهوری اسلامی را در هر سخنرانی او می توان دید و شنید. خودکامه ای مفلوک که هر بار با قرار گرفتن در مقابل جماعتی از پامنبری های خود فرصت می یابد تا مشتی لاطائلات را به خورد آنان بدهد.

در یک سخنرانی، مبارزات آزادیخواهانه و برابری طلبانه زنان را تحقیر و با انکار حق برابری زن و مرد، “عدالت زنان” را در جامعه اسلامی تبیین و آنان را به نشستن در خانه و مشغول شدن به “خانه داری و فرزندآوری و مادری” تشویق می کند. در جایی دیگر برای جلوگیری از ریزش حواریون خود، ادعای پیامبری می کند، در کلامی دیگر همه را به اطاعت و فرمانبرداری از خود فرا می خواند و در تازه ترین سخنرانی اش نیز که روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲ در دیداری که با مداحان مزدور خود داشت برای گرم کردن “تنور” انتخابات اسفند ماه سال جاری که هم اینک روزهای سرد زمستانی خود را می گذراند، با روحیه ای فاشیستی اعلام کرد، مخالفت با “انتخابات” ، “مخالفت با جمهوری اسلامی” و حتی فراتر از آن “مخالفت با اسلام” است.

اینکه خامنه ای در جمع گروهی از مداحان مدیحه گوی خود مدعی شده است که مخالفت با نمایش انتخاباتی رژیم، مخالفت با جمهوری اسلامی و مخالفت با اسلام است، طبیعتا به مردمی که از جمهوری اسلامی عبور کرده  اند و هم اینک به مبارزه برای سرنگونی این رژیم ارتجاعی و سفاک و آدمکُش روی آورده اند، کمترین ارتباطی ندارد.

توده های مردم ایران، دستکم از دی ماه ۹۶ که به صورت علنی و مستقیم در مقابل جمهوری اسلامی قرار گرفتند و با سر دادن شعار “اصلاح طلب اصولگرا، دیگه تمام ماجرا”، نه تنها به دو دهه بازی مشمئز کننده انتخاباتی حاکمیت در انتخاب میان بد و بدتر خط بطلان کشیدند، بلکه پس از آن مبارزه ای سخت و دلاورانه را برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی در پیش گرفته اند.

طبیعتا برای کارگران و زنان و مردان و جوانان دلاوری که خیزش انقلابی دی ماه ۹۶، قیام شکوهمند آبان ۹۸ و جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” در نیمه دوم ۱۴۰۱ را پشت سر گذاشته اند، نه فقط “انتخابات” در جمهوری اسلامی بی اهمیت است، بلکه وجهه “اسلامی” حاکمیت نیز نزد آنان از هرگونه ارزش و اعتباری خارج شده است.

بی اهمیتی نمایش انتخاباتی و فراتر از آن بی ارزش شدن ماهیت اسلامی رژیم در نزد توده های مردم ایران چیزی نیست که از نگاه خامنه ای و جمهوری اسلامی دور مانده باشد. بنابراین، طرف خطاب خامنه ای مبنی بر اینکه کسانی که در انتخابات شرکت نکنند مخالف جمهوری اسلامی و مخالف اسلام هستند، هرگز نمی تواند کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان، پرستاران، نویسندگان، هنرمندان و دیگر لایه های اجتماعی جامعه باشد که سال هاست عطای نمایش انتخاباتی رژیم را به لقایش بخشیده اند. پس هذیان گویی خامنه ای متوجه چه کسی یا چه نیروهایی است؟

بدون شک نگرانی و برآشفتگی خامنه ای می تواند در واکنش به  آندسته از نیروهای درون حاکمیت باشد که کماکان به اصل نظام و اسلامی بودن آن باور دارند اما به دلیل داشتن پاره ای ملاحظات برای گرفتن امتیاز از جناح مقابل، ظاهراً تصمیم گرفته اند در نمایش انتخاباتی اسفند ۱۴۰۲ شرکت نکنند.

به واقع طرف خطاب خامنه ای، گروهی از جریان موسوم به اصلاح طلبان هستند که تا قبل از دی ماه ۹۶، همواره  تنور انتخابات فرمایشی جمهوری اسلامی را با هیزم کارت بازی توهم پراکنی در میان مردم گرم می کردند. نیروهای “اصلاح طلبی” که هر بار با ترساندن مردم نسبت به روی کار آمد نیروهای “بدتر” بجای نیروهای “بد” – که منظور خودشان بودند – با استفاده از ابزارهای مجازی  بخشی از مردم را به پای صندوق های رای می کشاندند و آنان را به انتخاب “بد” در مقابل “بدتر” تشویق می کردند. کارتی که طی دو دهه به استمرار سرکوبگرانه حاکمان فاشیست جمهوری اسلامی کمک های شایانی کرد. اما با خیزش انقلابی دی ماه ۹۶ که توده های مردم ایران با شعار “اصلاح طلب اصولگرا، دیگر تمام ماجرا”، به مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی برخاستند، این کارت فریبکارانه آنان نیز بکلی سوخت و پس از آن توسل به این کارت بازی نه فقط برای “اصول گرایان” بلکه برای خود “اصلاح طلبان” حکومتی نیز از حیز انتفاع افتاده است.

حال این پرسش پیش می آید که اگر حضور و یا عدم حضور “اصلاح طلبان” حکومتی در خیمه شب بازی انتخابات پیش رو کمترین تأثیری در کشاندن توده های مردم به پای صندوق رای ندارد، پس چرا خامنه ای همچنان بر سر “اصلاح طلبان” حکومتی نهیب می کشد و عدم شرکت آنان در “انتخابات” را به مخالفت با جمهوری اسلامی و مخالفت با اسلام خوانده است. به راستی ماجرا چیست و ریشه این برآشفتگی و هذیان گویی خامنه ای در کجا و از برای چیست؟

بر کسی پوشیده نیست، که با شکل گیری جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” که تا مرز سرنگونی جمهوری اسلامی پیش رفت، فاصله میان مردم و حاکمیت آنچنان عمیق گشته است که دیگر بازگشت جامعه به روزهای پیش از شهریور ۱۴۰۱ اساسا نه مقدور است و نه ممکن. زنان و مردان و دختران و جوانانی که در جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” به کف خیابان آمدند و به بی رحمانه ترین شکل ممکن توسط سرکوبگران جمهوری اسلامی به خاک و خون کشیده شدند، جامعه را کاملا دو قطبی کرده است. با گذشت بیش از یک سال از سرکوب وحشیانه جنبش انقلابی نیمه دوم ۱۴۰۱، هنور فریاد دادخواهی خانواده های صدها مبارز کشتار شده از هر سو بلند است. هنوز نبض جامعه در تب و تاب تحولات بنیادی می تپد. هنوز به تأسی از خیزش و قیام و نبردهای خیابانی نیمه دوم ۱۴۰۱، در زیر پوست جامعه غوغایی برپاست. جامعه به شدت متلاطم و ناآرام است و در یک کلام میان حاکمیت و توده های مردم ایران دریایی از خون فاصله است. دریایی خونین و طوفانی که فقط با سرنگونی جمهوری اسلامی و محاکمه عاملان ۴۵ سال سرکوب و جنایت و کشتار به آرامش خواهد رسید.

شکل گیری این وضعیت، نه فقط ادامه کاری حاکمیت به روال گذشته را ناممکن کرده است، بلکه شکاف عمیقی هم در میان جریانات مختلف “اصلاح طلبان” حکومتی بر سر حضور یا عدم حضور آنان در نمایش انتخاباتی ایجاد کرده است. در یک سر این گسست و شکاف، “حسین مرعشی”، دبیرکل “کارگزاران سازندگی” – جریان منتسب به هاشمی رفسنجانی- قرار دارد که به تازگی طی گفتگویی با طرح پیشنهاد میانجیگری فرد معتمدی که مورد وثوق “اصلاح طلبان” و خامنه ای باشد، خواهان شرکت “اصلاح طلبان” در “انتخابات” شده است. و در سمت دیگر این ماجرا “جواد امام”، مدیر عامل بنیاد باران و سخنگوی جبهه موسوم به اصلاحات قرار دارد که در واکنش به سخنان “حسین مرعشی” گفته است: اصلاح طلبان نباید برای انتخابات بعدی مجلس کاری انجام دهند. به هرحال ما باید شرایط کشور را در نظر بگیریم که اساسا برای انتخابات جایگاهی قائل هستند یا نه؟ و اینکه مردم و حضور و مشارکت مردم جایگاهی دارد یا نه؟ اگر تجدیدنظری که لازمه انتخابات، مشارکت و حضور مردم است، از طرف برگزار کنندگان و ناظرین و خصوصا شورای نگهبان صورت بگیرد، شرایط فرق می کند اما اگر مطابق دو انتخاب گذشته باشد اساسا این گروه خیلی به دنبال مشارکت و حضور مردم و تنوع سلایق سیاسی نیستند. لذا اگر این روال ادامه یابد در نتیجه بحث اصلاح طلبان به تنهایی نیست، بحث این است که جامعه از این روند استقبال نمی کند و اگر قرار باشد مردم استقبال نکنند، شاهد انتخابات بی رونقی خواهیم بود.” (تاکیدها از ماست)

در واقع همین اعلام نظر نیم بند سخنگوی جبهه موسوم به اصلاحات است که خامنه ای را تا این حد به هذیان گویی کشانده است که عدم حضور آنان در “انتخابات” را به مخالفت با جمهوری اسلامی تعبیر و آنان را به خروج از “اسلام” تهدید کرده است. نگرانی خامنه ای البته صرفا به خاطر این اظهارنظر دو پهلوی “اصلاح طلبان” که همچنان برای امتیازگیری به چانه زنی با حاکمیت مشغولند، نیست. نگرانی خامنه ای حتی برای عدم شرکت مردم در انتخابات هم نیست. چون به خوبی می داند که توده های مردم ایران از هرگونه انتخابات فرمایشی رژیم عبور کرده اند. نگرانی خامنه ای بیشتر از این جهت است که با اینگونه موضع گیری سران “اصلاح طلبان” حکومتی ممکن است طیف وسیعتری از نیروهای درون حاکمیت به سمت عدم حضور در انتخابات کشیده شوند. پر واضح است که “اصلاح طلبان” حکومتی نیز در وهله اول نگران شیوه عملکرد ناظرین، شورای نگهبان یا برگزارکنندگان “انتخابات” نیستند. آنان با اینگونه عملکرد پیش از این شورای نگهبان در رد صلاحیت بسیاری از کاندیداهایشان، باز هم بارها و بارها در انتخابات فرمایشی شرکت کرده اند. در وضعیت کنونی نگرانی عمده “اصلاح طلبان” حکومتی، عدم استقبال مردم از “انتخابات” است که آنان را به این نتیجه رسانده تا برای حفظ آبروی نداشته خود از مشارکت در “انتخابات” پرهیز کنند و بیش از این مایه آبرو ریزی خود نشوند.

تا نمایش انتخاباتی اسفند ماه سال جاری هنوز دو ماهی مانده است و در این  مدت، “سیب” سیاست بازی “اصلاح طلبان” تا افتادن بر زمین چه بسا ممکن است هزاران چرخ بخورد و هیچ معلوم نیست که آنان بر این تصمیم خود باقی بمانند یا نه؟ که ماندن یا نماندن آنان بر تصمیم خود کمترین تأثیری بر توده های مردم ایران نخواهد داشت.

در این میان، آنچه برای توده های مردم ایران مهم است، همانا تشدید و گسترش مبارزه  برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی  و استقرار یک حاکمیت شورایی است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۵۲  در فرمت پی دی اف:

 

“شرمنده‌ام که بچه خوبی برای شما نبودم”

روز چهارشنبه ششم دی‌ماه ۱۴۰۲ یک دختر ۱۵ ساله که مأموران حکومتی به خاطر حجاب مانع ورود وی به داخل مجتمع نگین شدند، از دست مأموران به داخل مجتمع گریخت و از طبقه سوم خودش را به پایین پرت کرد و درجا جان داد. شش روز بعد (۱۲ دی ) مینا صادقی ۱۹ ساله از اهالی چرام در قبرستان ده دشت مرکز شهرستان کهگیلویه خود را کشت. همان روز یک کارگر شاغل در آب‌شیرین‌کن چابهار به خاطر معوقات مزدی اقدام به خودکشی کرد. دو روز بعد (۱۴ دی) یک استاد دانشگاه پس از اخراج، دست به خودکشی زد که مراسم خاک‌سپاری وی در سنندج برگزار شد.

روز و هفته‌ای نیست که خبر خودکشی در رسانه‌ها منتشر نشود. تمامی شواهد حاکی از آن است که توأم با تشدید بیش‌ازپیش فشارهای اقتصادی و معیشتی، گسترش ابعاد نابسامانی‌های اجتماعی و رشد روزافزون بیکاری، استرس و بی چشم‌اندازی و  ناامیدی درمیان اقشار مختلف رسوخ بیشتری یافته و میزان خودکشی‌ها نیز فزونی یافته است. دامنه فجایعی که نظام سرمایه‌داری و رژیم سیاسی و ارتجاعی حاکم ببار آورده چنان وسیع و همه‌جانبه است که خودکشی‌ها به افراد و گروه‌های گوناگون اجتماعی و سنین مختلف  از دانش‌آموز کم سن و سال گرفته تا کارگران میان‌سال، از جوانان بیکار گرفته تا تحصیل‌کرده‌ها و حتی اساتید دانشگاهی نیز تعمیم‌یافته است.

۳۰ آذر سال جاری دو کارگر پیمانکاری پتروشیمی چوار ایلام، جواد نوروزی و مصطفی عباسی پس‌ازآنکه کارفرما اعلام کرد دیگر نیازی به آن‌ها ندارد و اخراج هستند، هردو در داخل کارخانه خود را به دار آویختند و به زندگی خود پایان دادند. این دو کارگر که ۸ تا ۱۸ سال سابقه کار داشتند به جمع ۴ رفیق کارگر خود محمد منصوری، علی‌محمد کریمی، آرش تبرک و حیدر محسنی پیوستند که آن‌ها نیز سال گذشته و بعد از اخراج، به زندگی خود پایان داده بودند. پتروشیمی چوار ایلام که در اخراج و تشدید فشار بر کارگران و سوق دادن آن‌ها به‌سوی مرگ و خودکشی ید طولانی دارد، اخیراً ۱۳ کارگر را اخراج نمود که دو تن دست به خودکشی زدند اما از سرنوشت ۱۱ کارگر دیگر خبری در دست نیست.

نیازی به توضیح نیست در روزگاری که حتی کارگران شاغل نیز قادر به تأمین نیازهای زندگی نیستند و برای امرارمعاش و ادامه یک زندگیِ نه حتی معمولی و متوسط که در پایین‌ترین سطوح آن با هزار و یک مشکل و کمبود و گرفتاری دست‌وپنجه نرم می‌کنند، زندگی یک کارگر اخراجی یا بیکار که هیچ‌گونه ممر درآمدی ندارد و از جانب هیچ نهاد و مؤسسه‌ای حمایت مالی نمی‌شود، تا چه حد غیرقابل‌تصوری با مشکلات و تنگناهای گوناگون غیرقابل‌تحمل عجین است. فقر، نداری، بیکاری و تبعات آن از مهم‌ترین عوامل خودکشی به‌ویژه درمیان کارگران است. بیهوده نیست که میزان خودکشی‌ها در استان‌های فقیر و محروم بیشتر است.

در سال ۱۴۰۱ تنها در ظرف کمتر از ۱۰ ماه (۲۸۳ روز) ۲۳ کارگر به دلیل، فقر، معوقات مزدی یا اخراج دست به خودکشی زده و جان باختند(هر ۱۲ روز یک کارگر).

۱۱ مورد به دلیل اخراج و ممنوع‌الورود شدن به محل کار، ۵ مورد به دلیل فقر و بیکاری، ۴ مورد به خاطر مشکلات معیشتی ناشی از معوقات مزدی ، یک مورد پس از درگیری با کارفرما و ۲ مورد نامشخص. این کارگران در ۱۰ مورد از طریق خودسوزی، ۶ مورد حلق‌آویز، ۳ مورد مصرف قرص و ۲ مورد با شلیک اسلحه به زندگی خود پایان دادند. ۵ مورد از این تعداد مربوط به ایلام بوده است، ۳ مورد کهگیلویه و بویر احمد،۳ مورد خوزستان، ۳ مورد کرمانشاه، ۲ مورد فارس . استان‌های آذربایجان غربی، قزوین، گیلان، گلستان، کرمان، خراسان رضوی و سمنان نیز هرکدام یک مورد.

علاوه بر دلایل اقتصادی، عوامل گوناگون دیگری مانند فشارها و دلایل اجتماعی، فرهنگی و خانوادگی نیز در میزان خودکشی‌ها مؤثر بوده است. سه استان در غرب کشور بیشترین میزان خودکشی را داشته‌اند. استان کرمانشاه ۵ /۱۰ نفر به ازای هر صد هزار نفر، ایلام ۵ / ۱۱ نفر و کهگیلویه و بویر احمد ۸ /۱۱ نفر. متوسط این  سه رقم ۲۶ /  ۱۱ نفر به ازای هر صد هزار نفر، بیش از دو برابر متوسط کشوری است. بعدازاین استان‌ها، استان لرستان، همدان و چهارمحال بختیاری بالاترین آمار خودکشی را به نسبت جمعیت دارند.

مطابق آمار مرکز آمار طی ۱۰ سال از ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۰ تعداد خودکشی‌هایی که منجر به مرگ شده‌اند از ۳۵۵۹ مورد به ۵۰۸۵ مورد رسیده و بیش از ۴۰ درصد افزایش‌یافته است. اگرچه آمار دقیقی در مور شمار خودکشی در سال ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ انتشار نیافته، اما روند فزاینده خودکشی ادامه داشته، بیش‌ازپیش تشدید شده و گسترش بیشتری یافته است. در سال ۱۴۰۱ بیش از  ۶۰۰۰ نفر در اثر خودکشی جان‌باخته‌اند. میزان کل اقدام به خودکشی بیش از ۱۲۰ هزار مورد یعنی دست‌کم بیست برابر خودکشی‌هایی است که منجر به مرگ شده‌اند.(تجارت نیوز). این‌ها البته موارد ثبت‌شده است. موارد زیادی از این حوادث در هیچ جا ثبت نمی‌شوند و بنابراین ارقام واقعی از این هم هولناک‌ترند.

فقر و فلاکت و بدبختی خانواده‌ها گاه چنان شدید و فشارهای اجتماعی چنان سنگین و ناامیدی چنان عمیق است که خودکشی دسته‌جمعی در جایگاه نجات از چنین وضعیتی جلوه‌گر می‌شود. دی‌ماه سال گذشته ( ۱۴۰۱ ) یک کارگر ۳۸ ساله ساکن خلیل‌آباد در اثر فقر و نداری و درماندگی، نخست دو فرزندش را کشت آنگاه خود را حلق‌آویز کرد. در شهرستان دو رود استان لرستان، مادری به دلیل مشکلات اقتصادی و خانوادگی، نخست سه فرزند خود، یک دختر ۳ ساله و دو پسر دوقلوی ۵ ساله و سپس خود را کشت. مادر، خوشبختانه یا شوربختانه زنده ماند، کودکان اما شوربختانه هر سه جان باختند.

جمهوری اسلامی دارای بالاترین نرخ خودکشی در خاورمیانه است وزنان و دختران سهم بیشتری در خودکشی دارند. در خودکشی زنان و دختران صرف‌نظر از عوامل اقتصادی، تبعیضات شدید جنسیتی، ازدواج‌های اجباری، زن‌ستیزی نهادینه‌شده در قوانین، فرهنگ مردسالار، اختلافات خانوادگی نقش مهمی ایفا می‌کنند.آمار خودکشی زنان و دختران در مناطق غربی کشور و استان‌هایی مانند ایلام، کرمانشاه و کردستان بسیار بالاست. بنا به گفته رئیس مرکز مشاوره دانشگاه علوم پزشکی ایران، سال ۱۴۰۰  حدود ۶۳ درصد از کسانی که اقدام به خودکشی نموده زن بوده‌اند.

خودکشی گرچه در نفس خود نوعی اعتراض به وضع موجود است ولی برخاسته از یأس و نومیدی و در بهترین حالت “نجات” فردی و تسلیم به وضع موجود است و راه‌حل نیست. خودکشی در جامعه‌ی فقرزده‌ی بیمار و پراسترسی که جمهوری اسلامی معمار آن است نه‌فقط به یک پدیده روزمره تبدیل‌شده و نه‌فقط شمار آن به طرز دهشتناکی فزونی یافته است بلکه در حین فزونی، مرزهای سنی سال‌های گذشته را نیز  درهم‌شکسته است. اگر پیش‌ازاین اکثر خودکشی‌های در سنین ۱۵ تا ۳۵ سالگی بود، اکنون این حدومرز درهم‌ریخته و به سنین دانش‌آموزان زیر ۱۵ سال نیز تسری یافته است. افزایش شمار خودکشی و همزمان کاهش سن خودکشی، پدیده‌ی به‌غایت غمبار و دردناک و از نتایج نظامی است که از جمیع جهات با توده مردم دشمنی آشکار داشته و جز فقر، بیکاری، بی آیندگی، تباهی، فلاکت و بدبختی و ناامیدی ارمغان دیگری برای دانش‌آموزان، دانشجویان، جوانان، زنان ، کارگران و آحاد مردم زحمتکش جامعه نداشته است. به‌جرئت می‌توان ادعا کرد گسترش خودکشی در این ابعاد و شیوع آن درمیان دانش‌آموزان و کودکان زیر ۱۵ سال در هیچ کجای جهان  سابقه نداشته است.

در روزهای منتهی به هفته نخست آذرماه سال جاری ۵ دانش‌آموز، یک پسر و ۴ دختر در آبدانان که در یک محله زندگی می‌کردند و هم‌مدرسه‌ای بودند دست به خودکشی زدند و هر  پنج نفر جان باختند. از فروردین تا شهریور سال جاری ۱۱ دانش‌آموز دیگر در همین شهر خودکشی کرده بودند. سال گذشته نیز در آبدانان که شهر کوچکی  در ایلام است، ۱۲۰ نفر خودکشی کردند. آبدانان با رویداد بسیار تلخ و ناگوار مرگ ۵ دانش‌آموز، بار دیگر سیاه‌پوش شد. باران قمبری ۱۳ ساله که پدرش گوشی او را گرفته و مدتی وی را محدود کرده بود، پس از یک مشاجره به طبقه بالای خانه رفت و خودش را با شال حلق‌آویز کرد. به فاصله یک هفته دوستش افروز عبداللهی به دلایل مشابهی در کمد لباس خود را به دار آویخت. ساناز قمبری دخترعموی باران در روز چهلم باران وقتی‌که خانواده برای مراسم از خانه بیرون رفته بودند، درست به شیوه دو هم‌مدرسه‌ای خود به زندگی‌اش پایان داد. آنیتا نوری با ۱۷ سال سن و سال آخر دبیرستان که خود را برای کنکور دندانپزشکی آماده می‌کرد نیز به همان شیوه خود را کشت.

خودکشی نونهالان و غنچه‌هایی که هنوز فرصت شکفتن نیافته‌اند، دانش‌آموزان و کودکانی که ۱۳ بهار بیشتر ندیده‌اند، چنان غیرقابل‌باور و چنان دردناک و تکان‌دهنده است که مو بر تن انسان راست می‌کند، تا عمق جانش را می‌سوزاند و هر انسانی را به فکر وامی‌دارد. الهام قاسمی نژاد “کارشناس واحد سلامت روانی اجتماعی و اعتیاد شبکه بهداشت آبدانان” از ازدیاد خودکشی، خودکشی به روش‌های مشابه، خودکشی چند هم‌کلاسی و هم‌مدرسه‌ای و هم‌محلی و همه در سنین پایین اظهار نگرانی می‌کند. نگرانی این‌ها تنها در این محدوده است که خودکشی‌ها قبلاً بیشتر با ” قرص و سم مورچه” بوده اما اکنون به‌صورت حلق‌آویز است. آش چنان شورشده که نماینده ایلام در مجلس ارتجاع نیز اعتراف می کند عمده دلیل خودکشی جوانان،  بیکاری است و علی‌رغم پروژه‌های نفت و گاز در منطقه، جوانان استان بیکارند.

این اظهارات اما به‌اندازه سرسوزنی در اوضاع جاری و روند فزاینده خودکشی‌ها تغییر ایجاد نمی‌کند. فقر، بیکاری، بی آیندگی همچنان تشدید می‌شود. آسیب‌های گوناگون اجتماعی مدام گسترش می‌یابند. تمام عوامل و شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، افزاش شمار خودکشی و کاهش سن خودکشی همچنان برجای خود باقی است. عوامل و شرایطی که زاینده و آفریننده انواع و اقسام خودکشی در تمام سطوح به‌ویژه در سنین پایین است.

باران‌ها، سانازها، آنیتاها و افروزهایی که از گزند گلوله گزمگان در خیابان و محکمه و حبس دستگاه آدمکش قضایی و طناب دار خون‌خواران جَسته و رسته‌اند، بدین گونه در چنبره نظام ضد انسانی حاکم پرپر می‌شوند. این کودکان و نونهالان از اینکه بدین گونه خویشان خود را ترک می‌کنند، در کمال سادگی و به شیوه کودکان پاک وبی آلایش اظهار تأسف و” شرمندگی” می‌کنند، یک سطر کوتاه می‌نویسند و برای همیشه خاموش می‌شوند.

چنانکه آنیتا در یادداشت یک سطری کوتاهی که از خود باقی گذاشت نوشته بود:” شرمنده‌ام که بچه خوبی برای شما نبودم” و یک قلب هم کنار آن کشیده بود!

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۵۲  در فرمت پی دی اف:

 

کمک های مالی

سوئیس

 

علی‌اکبر صفایی فراهانی               ۳۰ فرانک

سیامک اسدیان (اسکندر)               ۴۰ فرانک

حمید اشرف                                  ۳۰ فرانک

محمد کاسه‌چی                                 ۵۰ فرانک

امیر نبوی                                      ۵۰ فرانک

 

دانمارک

 

هوشنگ احمدی ۲۰۰ کرون

دکتر نریمیسا ۲۰۰ کرون

خروش (ژانویه) ۲۰۰ کرون

 

ایران

 

آبان ادامه دارد ۱میلیون تومان

 

آمریکا

 

مهسا ۲۵ دلار

از سیاهکل تا حکومت شورایی ۵۰ دلار

رفیق توکل حکومت شورایی ۱۰۰ دلار

 

هلند

 

داوود مدائن (نوامبر) ۵۰ یورو

 

آلمان

 

گرامی باد یاد رفیق ایوب مدائن ۱۰۰ یورو

 

گرامیداشت حماسه سیاهکل برگزاری مراسم پنجاه و سومین سالگرد حماسه‌آفرینان سیاهکل در هانوفر – آلمان

سخنران حسین منصوری

موضوع سخنرانی: چشم‌انداز تحولات سیاسی و آلترناتیوها

اجرای ترانه سرود مصطفی گرگین پور، کبری دارستانی، طاهره نورزاد

سنتور استاد ابوالقاسم شمسی

ورود به سالن ساعت ۱۸

زمان: شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۲ برابر با ۳ فوریه ۲۰۲۴

آدرس: Zu bettefedernfabrik  1  30451  hannover

 

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

دیگر ترانه زیتون نخواهم سرود

0

هنوز سینه‌ها داغدار است

بر فراز زیتون زارها

مادران با سمفونی مرگ به خواب می‌روند

ومن با علف‌های هرز پیمان می‌بندم

چه باک از زمستانی دیگر

وقتی خون از درخت زیتون بیرون می‌زند

جنازه مرا میان دو مرز دفن کنید

بین غزه و عسقلان

در اوج تابستان

تشنه و گرسنه

با پیراهنی سرخ

گلوله ای در مغز

با شعار  صلح  صلح  صلح

بر خاک قبر

کی می آید روزی که؟

تفنگ‌ها با سرمایه‌داران دست دوستی ندهند

و گلوله‌ها اجازه لبخند بر خدایگان

و ما سال نو و کریسمس را بدون گلوله و بمب جشن بگیریم

و کهنه شاعران  بر دروازه‌های شعرشان گل زیتون بیاویزند

آن روز سپیده

قرص نان خواهد بود

و شعرم ثبات سحر گاهان

 

     سیاهکوه

زن‌ستیزی آشکار خامنه‌ای

روز چهارشنبه ۶ دی ۱۴۰۱، خامنه‌ای در دیدار با زنان طرفدار جمهوری اسلامی سخنرانی داشت. در این سخنرانی وی بر چند نکته تأکید داشت.

خامنه‌ای در این سخنرانی مدعی شد: “در اسلام راه هر نوع فعالیت اجتماعی برای زنان همچون مردان باز است”. سخنانی که نیشتری‌ست بر جان و روان زنان ایران. چرا که آمار بالای بیکاری، دستمزدهای نابرابر، مهاجرت گسترده زنان به دلایل اقتصادی و اجتماعی و حقوقی، همگی نشان از محدودیت‌های فعالیت‌ زنان در جمهوری است.

البته بر سر این “راه باز”، بنا به ادعای خامنه‌ای، دو مانع یا شرط اساسی وجود دارد: “موضوع خانواده” و “مراقبت از خطر جاذبه‌های جنسی”.

شرط اساسی نخست به دیدگاه اسلامی‌ی”وظایف و تکالیف” زنان یعنی “شوهرداری”، “فرزندآوری” و “فرزندپروری” برمی‌گردد. در چنین دیدگاهی، اولین و مهم‌ترین وظیفه‌ی زن، همانا، خانه‌داری است. پس از نظر حاکمان بایستی تمامی سیاست‌گذاری‌ها بر بنیان راندن زنان به پستوی خانه‌ها استوار شوند.

شرط دوم، یعنی “خطر جاذبه‌های جنسی”، از دیدگاه مذهبی و مردسالارانه‌ای سرچشمه می‌گیرد که زنان را ابزاری، برای رفع امیال و شهوات مردان می‌انگارد نه انسان‌های هم‌پایه و برابر.

بر این مبنا، خامنه‌ای “عدالت جنسیتی” را در برابر “برابری جنسیتی” می‌گذارد و “عدالت” را “قرار دادن هر چیز در جای خود” معنا می‌کند. هنگامی که “وظیفه و تکلیف” زنان، خانه‌داری و اجتناب از “خطر و جاذبه‌های جنسیتی” تعریف شود، بایستی که “جای زنان” در پستوی خانه‌ و پرده‌ی حجاب باشد. زمانی که  زنان، ابزاری در خدمت نیازها و شهوات مردان و نه انسان‌های هم‌شأن و برابر با مردان انگاشته ‌شوند، بایستی که تمامی آموزه‌ها و قوانین در راستای انقیاد و سرکوب این “خدمتگزاران” آنان به کار گرفته می‌شود. این گوهره‌ی اصلی تفکر و عملکرد زن‌ستیزانه‌ی حاکمان جمهوری اسلامی است. کلماتی از قبیل “عدم ارحجیت مردان بر زنان” در “کرامت و ارزش‌های انسانی” دلخوشکنک‌هایی، بیش، برای پرده‌پوشانی بر این واقعیت نیستند.

وی در بخشی دیگر از مهملاتش، مدعی شد، “شایسته‌سالاری”، “تنها ملاک واگذاری مسئولیت‌های اجتماعی و سیاسی به زنان” است. به این ترتیب، وی نه تنها بی‌شرمانه منکر “تبعیض جنسیتی” زن‌ستیزانه در جمهوری اسلامی شد، بلکه تمامی محدودیت‌ها و محرومیت‌ها را به “ناشایستگی” زنان نسبت داد. این در حالی است که جمهوری اسلامی، حتا پیش از استقرار رسمی، یعنی “رفراندوم” غیر دمکراتیک فروردین ۵۸، حمله به زنان را آغاز کرده بود؛ حملاتی از جمله لغو “قانون حمایت از خانواده” و سلب همان حقوق اندک پیشین زنان، اخراج زنان قاضی از دادگستری و فتوای حجاب اجباری در اسفند ماه ۵۷ در پی آن اقدامات گوناگونی علیه زنان به اجرا درآمدند، هم‌چون اخراج زنان به بهانه حجاب، اخراج زنان از مقامات بالای ادارات، حذف زنان از عرصه‌های هنری و ورزشی و…

پس از آن، تصویب قانون اساسی بر پایه شرع اسلام به بسیاری از این اقدامات جنبه قانونی بخشید و راه‌گشای تصویب قوانین و اقدامات متعدد دیگری برای تشدید فشار بر زنان گشت. این اقدامات چندان متعدد و چندجانبه هستند که نمی‌توان به تمامی آن‌ها پرداخت، اما برای نمونه می‌توان به مواردی هم‌چون سهمیه‌بندی جنسیتی در رشته های دانشگاهی، دورکاری و پاره‌وقت کردن کار زنان، اخراج زنان از ادارات به بهانه‌های گوناگون، بازنشستگی پیش از موعد، ممنوعیت پیشگیری از بارداری. راه‌اندازی گشت‌های کمیته‌های انقلاب، گشت‌های ثارالله، گشت ارشاد، اوباش حزب‌اللهی و بسیجی و گروه‌های چماقدار غیررسمی برای ضرب و شتم و آزار و اذیت زنان، نیز از همان آغاز گشت.

آن‌چه در این میان هیچ‌گاه مسئله  کابینه  و مجلس‌های پی در پی جمهوری اسلامی نبوده و نیست، حمایت از زنان حتا در برابر خشونت‌های خانگی است. خشونت‌هایی که با ترویج “ارزش‌های اسلامی” و دیدگاه‌های مردسالارانه در اجتماع بر شدت آن‌ها افزوده گشته است. لایحه بی‌محتوای “حفظ کرامت و حمایت از زنان در برابر خشونت” یکی از این نمونه‌هاست که پس از سال‌های متمادی هنوز به تصویب نرسیده است. “بی‌محتوا” از این نظر که بر اساس این قانون، “هر گونه محدودیت و محرومیت از حقوق و آزادی‌های قانونی” خشونت محسوب می‌شود، اما طبق قوانین جمهوری اسلامی، محرومیت زنان از حقوقی مانند “حق مسافرت”، “حق کار” و بسیاری دیگر، از جمله “حقوق” قانونی شوهر به شمار می‌آیند.

از دیگر نکات مورد اشاره در سخنرانی خامنه‌ای، “موضوع سن ازدواج” بود. وی گفت: “نظر اسلام درباره” سن ازدواج، “پرهیز از موکول کردن به سنین بالا” و ازدواج “به وقت” است. وی در تکمیل سخنانش مدعی شد: “البته این به معنای ازدواج کردن کودکان نیست”. اگر خامنه‌ای جرأت نیافت به صراحت از ازدواج کودکان دفاع کند، اما اکنون کسی نیست که معنای “ازدواج به وقت” در نظام اسلامی را نداند. نظامی که نظراتش، چهره‌ی قانون به خود گرفته‌اند. قانونی که سن ازدواج کودکان را “سن شرعی” می‌داند که برای دختران، ۹ سال قمری و برای پسران، ۱۵ سال قمری دانسته می‌شود. خبرها از “ازدواج کودکان” یا در واقع “تجاوز به کودکان” در گوشه و کنار ایران اندک نیست. دلایل رواج “ازدواج” کودکان، هر چند، متعدند، اما یکی از اصلی‌ترین آن‌ها، وجهه قانونی و تشویق رهبران مذهبی و نهادهای گوناگون رسمی و مذهبی در جمهوری اسلامی است.

اما این پرسش باقی می‌ماند که خامنه‌ای بر پایه کدام نیاز در بسیاری از سخنرانی‌ها و به‌ویژه در دیدار اخیر بر این نکات تأکید می‌ کند؟ پاسخ، در آمار یافتنی است. طبق آمار رسمی سرشماری‌ها، به جز رشد متوسط جمعیتی بین سال‌های ۱۳۵۵ (۷۱ / ۲ درصد) تا ۱۳۶۵ (۹۱ / ۳)، پس از آن رشد متوسط جمعیتی ایران همواره روند نزولی داشته است: در سال ۱۳۷۰ با رشد ۴۶ / ۲ درصدی، در سال ۱۳۷۵ با رشد ۴۷ / ۱ درصدی، در سال ۱۳۸۵ با رشد ۶۱ / ۱ درصدی و در سال ۱۳۹۵ با رشد ۲۴ / ۱ درصدی. ناله و شکوه سران رژیم از کاهش رشد جمعیتی و افزایش سن ازدواج سر به فلک کشیده نیست. چندان که به سیاست‌‌گذاری‌ها و اقدامات گوناگونی انجامیده است، اما همه بیهوده.

حاصل تلاش برای بیرون راندن زنان از عرصه‌های حیات اجتماعی را نیز می‌توان در مقاومت و پایداری آنان برای مشارکت در فعالیت‌های اقتصادی، اجتماعی، ورزشی و هنری مشاهده کرد.  برآیند ترویج ایده‌های مردسالارانه و زن‌ستیزانه، از جمله حجاب در “بدحجابی” زنان دیدنی است. اگر این همه تاکنون به زبان آمار درمی‌آمد، اما جنبش اخیر “زن، زندگی، آزادی” به این مقاومت، فریادی رسا و جانی تازه بخشید. فریادی که نه تنها علیه “حجاب” بود، بلکه اعتراضی بود سرسختانه و شجاعانه علیه تمامی تلاش‌های زن‌ستیزانه جمهوری اسلامی در بیش از ۴ دهه‌ی اخیر.

اعتراضی که حاصل سرکوب چندین دهه‌ای به ویژه زنان است. نیز، از همین رو بود که زنان و دختران، حتا دانش‌آموزان، از پیشتازان این جنبش بودند. این خیزش به رغم رکود نسبی کنونی، اما ندادهنده‌ی گردبادی است که با اتحاد جنبش‌ها و گروه‌های اجتماعی، به حیات ننگین این رژیم پایان خواهد بخشید.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۵۱  در فرمت پی دی اف:

فولاد درخشنده، پیش‌قراول جنبش طبقه کارگر

 اعتصاب بزرگ و شکوهمند کارگران مبارز گروه ملی فولاد اهواز که از روز شنبه دوم دی‌ماه ۱۴۰۲ آغاز شد بیش از یک هفته ادامه یافت. کارگران آگاه و دلاور فولاد اهواز با متوقف ساختن چرخ تولید و تجمعات گسترده روزانه پیکار طبقاتی مهمی را علیه مدیریت و حامیان دولتی آن سازمان دادند. این کارگران با تجمع در برابر دفتر مدیریت و سپس راه‌پیمایی به‌طرف میدان بقایی در ابتدای جاده اهواز – خرمشهر، اعتراضات یکپارچه‌ای را برپا نمودند که در نوع خود کم‌نظیر بوده است. فولاد گران اهواز در تجمعات پرشور خود  با سردادن شعارهایی که امروز همه کارگران و جنبش کارگری می‌دانند از دل اعتصابات و مبارزات فولاد برخاسته است، تمام فضای سیاسی جامعه را به خود اختصاص داده و به طرح چندین‌باره مطالبات خویش پرداخته‌اند. “ما کارگران فولاد، علیه ظلم و بیداد می‌جنگیم” ” ما کارگران آهنیم، ریشه ظلم رو می‌کنیم”.

یکی از خواست‌های مهم کارگران فولاد، اجرای کامل طرح طبقه‌بندی مشاغل است. در اعتصاب ۳ روزه آبان ۱۴۰۲ مدیریت شرکت در همان حال که از ترس ادامه و گسترش اعتصاب، مبلغی را به‌حساب کارگران واریز نمود و وعده داد این طرح را از اول دی‌ماه اجرا کند، همزمان اقدامات ایذایی و سرکوب گرانه علیه کارگران را نیز تشدید نمود. علی محمدی مدیرعامل شرکت تصور می‌کرد با این تاکتیک و یک وعده سرخرمن و در همان حال تشدید فشارهای امنیتی می‌تواند کارگر فولاد را از مبارزه منصرف و او را خاموش کند.

اول دی‌ماه فرارسید، اما هیچ اقدامی در جهت اجرای طبقه‌بندی مشاغل و رسیدگی به سایر خواست‌ها صورت نگرفت بماند، که کارت ورود ۲۱ تن از کارگران نیز مسدود شد. دیگر جای معطلی نبود، کارگران فولاد در اعتراض به عدم اجرای طرح طبقه‌بندی و ممنوع‌الورود شدن همکاران خود به‌طور یکپارچه دست از کار کشیدند. در اعتصاب آبان ماه، کارگران به‌روشنی هشدار داده بودند اگر کارت ورودی حتی یک نفر مسدود شود، کار تعطیل خواهد شد و به هشدار خویش عمل کردند.

شور مبارزه در فولاد چنان فزونی یافت که ترس و وحشت شدیدی سرتاپای علی محمدی مدیرعامل شرکت و گروه مدیریتی وی را فراگرفت به‌نحوی‌که مدیرعامل شرکت در جستجوی سوراخ موش، از دفتر کار خود گریخت و در مکان دیگری پنهان شد. اما کارگران مبارز و هوشیار فولاد، وی را از سوراخ موش درآوردند و از شرکت بیرون انداختند. این مدیرعامل در طول دو سالی که اداره امور فولاد را به دست گرفته است، نه‌فقط چندین بار  به کارگران وعده‌هایی داده و به آن عمل‌نکرده، بلکه مدام علیه کارگران پیشرو و مبارز فولاد به نهادهای امنیتی و سرکوب گزارش داده است. یکی از اقدامات وی جلوگیری از ورود ۲۱ کارگر بود که با هماهنگی کامل دستگاه امنیتی و اطلاعاتی رژیم به اجرا درآمد و خشم عموم کارگران را در پی داشت. در دومین روز اعتصاب( یکشنبه ۳ دی) کارگران فولاد خواهان لغو فوری ممنوعیت ورود همکاران خود شدند. علی‌رغم این، مدیریت شرکت ورود ۱۷ کارگر دیگر را نیز ممنوع کرد و شمار تعلیقی‌ها به ۳۸ تن رسید. به دنبال آن  کار گران مبارز و آگاه فولاد، به‌منظور مراقبت از تولیدات و وسایل و ابزار تولید و همچنین زیر نظر داشتن رفت‌وآمد مدیران فاسد، تمام درهای ورود و خروج شرکت را تحت کنترل خود درآوردند.

از همان نخستین روز اعتصاب، تهدید و ارعاب و احضار کارگران پیشرو و فعالان اعتصاب، توأم با اعزام گارد ویژه آغاز شد. این اقدامات سرکوب گرانه و تهدیدات گوناگون نمی‌توانست خللی در اراده کارگران آگاه و مبارز ایجاد کند و نکرد. کار گران با شعار ” نه تهدید، نه زندان، دیگر اثر ندارد” به استقبال نیروهای سرکوب رفتند. مدیریت شرکت به‌منظور تشدید فشار بر اعتصاب و ایجاد نفاق میان کارگران و تسلیم آن‌ها تاکتیک‌های دیگری را نیز به اجرا گذاشت.

از سومین روز اعتصاب(۴ دی) طبخ غذا و ارائه آن به کارگران قطع شد و دو روز بعد (پنجمین روز اعتصاب) به‌منظور تضعیف اعتصاب و جلوگیری از حضور گسترده کارگران در اعتصاب و راه‌پیمایی، سرویس‌های ایاب‌وذهاب تعطیل و ارائه خدمات به کارگران منع شد. تمام این اقدامات که با تهدیدات امنیتی نیز همراه بود، هیچ‌کدام نتوانست مانع ادامه اعتراض و مبارزات کارگران شود. کارگران فولاد مصممانه به اعتصاب و مبارزه ادامه دادند. نیروهای مزدوری که برای سرکوب کارگران در میدان بقایی مستقرشده بودند و در آنجا نیز با شعار ” نه تهدید نه زندان دیگر اثر ندارد ” روبرو شدند، رعب و هراسی در دل کارگران ایجاد نکرد. اعتراض و مبارزه یکپارچه‌ای که کارگران همه‌ی بخش‌ها و همه‌ی شیفت‌ها در آن مشارکت داشتند، پرشورتر از روزهای اول اعتصاب ادامه یافت. درنبرد دشواری که کارگران فولاد آغاز کرده بودند به قول خود کارگران فولاد “وسوسه تسلیم ”  جایی نداشت.

کارگران آگاه فولاد در جریان مبارزه و اعتصاب و راه‌پیمایی بزرگ خود، از مشورت و هماهنگی شورایی با یکدیگر و ارزیابی از وضعیت غافل نبودند و در همین رابطه در چهارمین روز اعتصاب(۵ دی)  یک مجمع عمومی برگزار نموده و به مشورت پرداختند. در همین روز جلسه‌ای نیز از طرف شورای تأمین با حضور تعدادی از کارگران در دفتر مدیریت برگزار شد که هیچ نتیجه‌ای در برنداشت. پنجشنبه (۷ دی ) ششمین روز اعتصاب و تجمع و راه‌پیمایی با همان قدرت، گستردگی و درخشندگی روزهای قبل و حتی قوی‌تر و پرشورتر از آن ادامه یافت. تمام تلاش‌های نفاق‌افکنانه، محدودیت‌ها و اقدامات تهدیدآمیز مدیریت و دستگاه امنیتی حامی آن برای سست کردن اراده کارگران و شکست اعتصاب، با سد محکم آگاهی، اتحاد، تشکل و همبستگی پولادین و سازمان‌یابی محکم فولاد گران جسور برخورد نمود و باشکست روبرو شد. یک جاسوس حکومتی بنام “اسماعیل محمدولی” که در پوشش خبرنگار در همین روزبه میان کارگران رفته بود تا طبق معمول گزارش‌ها و دروغ‌های موردپسند کارفرما و دستگاه دولتی تهیه کند که با عدم استقبال اکثریت کارگران و بایکوت آگاهانه کارگران آگاه فولاد روبرو شد که سابقه و عملکرد این ” خبرنگار نما” را در هفت‌تپه، عسلویه و اراک می‌دانستند و خطاب به وی اعلام کردند” صدای حق‌خواهی ما آن‌قدر رساست که نیازی به گزارش از جانب تو و تهیه مستندات سفارشی امنیتی تو نیست”. کارگران فولاد به این به‌اصطلاح خبرنگار یا به قول خودشان” گرگی در لباس میش” هشدار دادند بساطش را جمع کند و دیگر در اطراف جمع اعتصابی دیده نشود. در ادامه این هشدارها، کانال تلگرام صدای مستقل گروه ملی فولاد با انتشار عکسی از “تیم خبرنگاران امنیتی” که برای اخلال و خرابکاری درروند اعتصاب، سعی در دسیسه‌چینی درمیان کارگران داشتند، این عناصر را در نزد کارگران افشا کرد.

روز پنجشنبه ۷ دی ( ششمین روز اعتصاب) جلسه‌ای مرکب از نمایندگان بانک ملی، اداره کل کار استان و برخی مقامات امنیتی ظاهراً به‌منظور رسیدگی به خواست‌های کارگران در محل شرکت تشکیل شد. به‌رغم آنکه اکثریت کارگران بنا بر تجارب قبلی می‌دانستند که این جلسه نتیجه ملموس و مفیدی برای کارگران در بر نخواهد داشت، اما نمایندگانی نیز از طرف کار گران در این جلسه حضور یافتند. جلسه اما همان‌طور که کار گران از قبل پیش‌بینی کرده بودند، هیچ دستاوردی نداشت. در این جلسه مسائل و پیشنهاد‌هایی عنوان شد که به‌هیچ‌وجه موردتوافق کارگران نبود.

درحالی‌که اعتصاب هنوز ادامه داشت، فرماندار اهواز(“موالی”) بلافاصله در “خبر خوزستان” به‌دروغ از توافق با نمایندگان کارگران و راه افتادن خط تولید سخن گفت. کانال تلگرام  صدای مستقل کارگران گروه ملی فولاد با انتشار اطلاعیه‌ای در رابطه با نتیجه این جلسه نوشت:” آنچه امروز در جلسه درباره حقوق ما مطرح‌شده چیزی فراتر از توهین به کارگران شریف گروه ملی و عملکردی وقیحانه و برخاسته از مجموعه‌ای سراسر فاسد و کلاش است.  پاسخ این بی‌شرمی را با ادامه اعتصاب خردکننده خواهیم داد. اعتصاب را با بی‌توجهی به مذاکرات فریبکارانه و بدون واهمه از تهدیدهای امنیتی ادامه خواهیم داد. تمام اهواز را با خود همراه می‌کنیم. اگر مطالباتمان زمین بماند زمین زیر پایتان را می‌لرزانیم.  ما کارگران آهنیم و بازیچه بانک ملی و اداره کار و اداره اطلاعات و امام‌جمعه نیستیم”

جمعه ۸ دی اعتصاب ادامه یافت و درهای ورود و خروج شرکت همچنان در کنترل کارگران بود. ۹ دی کارگران باشعارهایی چون “اجرای همسان‌سازی، بدون حقه‌بازی”،” کارگر می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد” بار دیگر وارد خیابان شدند و اعتصاب هشتمین روز خود را پشت سر گذاشت. کارگران مبارز فولاد به مقامات استانی و مدیریت شرکت هشدار دادند اگر به خواست‌هایشان رسیدگی نشود باید” منتظر سیل خروشان فولاد گران در تمام خیابان‌های اهواز باشند” و چنین هشدار دادند” مشکل ما حل نشه، اهواز قیامت میشه”.

تمام تلاش‌ها و ترفندهای مدیریت و حامیان دولتیان در طول ۸ روز اعتصاب یکپارچه کارگران، در پرتو آگاهی، اتحاد و همبستگی عمیق کارگران باشکست و ناکامی روبرو شدند. کارگران آگاه و مبارز فولاد که در طول ۸ روز اعتصاب، چگونگی مقابله با مدیریت و ادامه اعتصاب را باخرد جمعی موردبررسی قرار می‌دادند و مبارزه‌ای متشکل و سازمان‌یافته با پشتوانه یک قدرت ۳ هزارنفره را هدایت می‌کردند و همین پشتوانه در مذاکره با کارفرما و مدیریت حضور یافته بودند، سرانجام توانستند مدیریت را به عقب‌نشینی وادار کنند و بخش‌هایی از خواست‌های خود را به کرسی بنشانند. در اطلاعیه کارگران فولاد مندرج در کانال صدای مستقل کارگران گروه ملی فولاد، در مورد موفقیت نسبی و تحقق‌بخش‌هایی از مطالبات کارگران چنین آمده است:” اجرای تقریباً نیمی از طرح طبقه‌بندی مشاغل برای تمام کارگران به ارزش ده میلیون تومان ماهانه به‌صورت علی‌الحساب تا اجرای کامل طرح. رفع انسداد کارت‌ها و بازگشت به کار ۳۸ نفر از همکاران حق‌طلب تعلیقی. اختصاص مبلغ یادشده به کارگران شرکت شفق.”

این موفقیت بزرگ اما نسبی را که مدیون آگاهی، مبارزه متشکل و اعتصاب یکپارچه و درخشان کارگران فولاد است و بر تارک جنبش طبقاتی کارگران نورافشانی می‌کند، بایست به کارگران فولاد و به همه کارگران شادباش گفت. کارگران فولاد یک‌بار دیگر به مدیریت و حامیان دولتی آن نشان دادند که نه با وعده‌های توخالی و نه با ارعاب و احضار و تهدید و تعلیق، زمین مبارزه را خالی نخواهند کرد. کارگران آگاه اهواز درعین‌حال نیک می‌دانند که این حد از موفقیت عجالتاً  وعده‌های شفاهی است که به آن‌ها داده‌شده و قرار است به مدت دو ماه اجرا شود. تردیدی در این مسئله وجود ندارد در صورت خلف وعده، کارفرما با اعتصاب و تجمع‌های اعتراضی گسترده‌تری روبرو خواهد شد. حتی اجرای بی‌کم‌وکاست این وعده‌ها نیز به معنای  پایان اعتراض و مبارزه در فولاد اهواز نیست.

در بحبوحه اعتصاب مدیریت شرکت از کارگران شکایت کرده بود. کارگران مبارز فولاد که از روز یکشنبه دهم دی‌ماه به اعتصاب پایان دادند و تولید از سر گرفته شد، به مدیریت شرکت ۳ روز مهلت داده‌اند شکایت خود را پس بگیرد. کارگران مبارز و آگاه گروه ملی فولاد اهواز، برای تحقق کامل تمام مطالبات خود به مبارزه ادامه خواهند داد. در گروه ملی فولاد مادام که خواست‌های کارگران به‌طور کامل تحقق نیابد، اعتراض و اعتصاب و مبارزه ادامه خواهد داشت.

در اعتصاب شکوهمند کارگران گروه ملی فولاد، نکات برجسته و مهمی وجود دارد که جا دارد به آن اشاره‌کنیم. یکی از نکات بسیار مهم این اعتصاب، یکپارچگی آن است. کارگران همه‌ی بخش‌ها و شیفت‌ها به نحو فعالانه‌ای در اعتصاب شرکت داشتند. اتحاد و همبستگی در صفوف کارگران بی‌نظیر بود. کارگران آگاه و فعالان اعتصاب در طول تمام‌روزهای اعتصاب بر خرد جمعی تکیه داشتند و اندیشه شورایی را رهنمون عمل خود قراردادند. در برابر مدیریت و حامیان دولتی آن، چون تنی واحد ظاهر شدند و حرف آن‌ها باهم یکی بود. اعتصاب در حد بسیار بالایی متشکل و سازمان‌یافته بود و این، یک‌بار دیگر نشان داد که کارگران فولاد اهواز، مانند ذوب‌آهن اصفهان، هفت‌تپه و بسیاری دیگر از واحدهای تولیدی، از یک تشکل مستقل و پرنفوذ در محل کار برخوردارند.

از دیگر نکات مهم این اعتصاب، شجاعت و نترسی کارگران از تهدیدات گوناگون و اقدامات سرکوب گرانه مدیریت و نهاد امنیتی حامی آن بود. نه استقرار نیروهای گارد ویژه در محل کار و میدان بقایی، نه احضارها و تهدیدهای مکرر و نه تعلیق ۳۸ کارگر، هیچ‌کدام نه‌فقط ذره‌ای تردید و سستی در اراده کارگران برای ادامه اعتصاب ایجاد نکرد، بلکه این اراده را استوارتر ساخت. حمایت و پشتیبانی کارگران فولاد از رفقای همکار خود، چه کسانی که قبلاً اخراج شده بودند و چه کارگرانی که در جریان اعتصاب ممنوع‌الورود شدند، یکی از نمونه‌های برجسته همبستگی کارگری است که فولاد آن را به نمایش گذاشت. کارگران مبارز فولاد البته در تمامی مقاطع، حامی و پشتیبان نمایندگان و فعالان اعتصاب بوده‌اند، در جریان اعتصاب اخیر نیز برجسته‌تر و مشخص تراز گذشته، همین سنت پرولتری را بکار بستند و یک‌لحظه از رفقای خود غفلت نکردند.

یکی دیگر از نکات مهم و برجسته این اعتصاب، حمایت جدی از کارگران پیمانی شفق بود به‌نحوی‌که “قراردادی شدن کلیه کارگران شفق” یکی از خواست‌های ثابت در لیست مطالبات کارگران بود. کارگران فولاد پرچم کارگران پیمانی شفق را بالا بردند و خواهان انعقاد قرارداد و استخدام رفقای خود شدند و نمونه دیگری از همبستگی طبقاتی کارگری را به نمایش گذاشتند.

در اعتصاب اخیر کارگران فولاد اهواز و اطلاعیه‌ها و بیانیه‌هایی که توسط کارگران انتشار یافت، نشانه‌های پررنگی از رویکرد این کارگران برای تقویت همبستگی کارگری در مقیاس سراسری نیز پدیدارشد. کارگران مبارز فولاد، پیش‌ازاین نیز  به‌کرات بر اتحاد و همبستگی کارگری تأکید کرده بودند. در اعتصاب اخیر نیز دست اتحاد و همیاری به‌سوی سایر کارگران و زحمتکشان دراز نمودند و مهم‌تر از آن برای اتحاد و مبارزه دوشادوش سایر کارگران و زحمتکشان اعلام آمادگی کردند. هفتم دی در اطلاعیه‌ای نوشتند:” ما برای پیشبرد مطالبات کارگری به حمایت برادران و خواهران شاغل و بازنشسته نیاز داریم و مانند تمام اعتصابات سابق آماده‌ایم تا در صورت تداوم تهدیدها و بی‌توجهی مسئولان، شانه‌به‌شانه دیگر کارگران و همکاران صنعتگر و بازنشستگان کشوری و تأمین اجتماعی طوفانی از حق‌خواهی بپا کنیم. ”

گروه ملی صنعتی فولاد از لحظه واگذاری به بخش خصوصی، چندین بار دست‌به‌دست شده و بیش از ۷ سال است که  بانک ملی ، این شرکت را اداره می‌کند. بیش از دو سال است علی محمدی که کارگران در جریان اعتصاب وی را از شرکت بیرون انداختند، مدیرعامل گروه ملی است. در تمام طول این سال‌ها، ازجمله در دو سال اخیر، کارفرما از پذیرش خواست‌های کارگران مانند، اجرای طرح طبقه‌بندی مشاغل، همسان‌سازی حقوق، افزایش دستمزد و امثال آن طفره رفته است. در اعتصاب اخیر افزون بر خواست‌های فوق، دو خواست جدید به لیست خواست‌ها اضافه‌شده است. علاوه بر برکناری مدیرعامل که البته پیش‌ازاین سابقه داشته است، کارگران خواهان” خلع مالکیت از بانک ملی” شده‌اند و این خواست به‌روشنی در شعار “بانک ملی حیا کن، گروه ملی را رها کن” نیز انعکاس یافته است. در ادامه و تکمیل همین موضوع خواست مشارکت کارگران در اداره امور شرکت را نیز عنوان نموده‌اند.

کارگران فولاد که شاهد چندباره دست‌به‌دست شدن اداره و مالکیت گروه ملی فولاد بوده‌اند و در همان حال به چشم خود دیده‌اند که این جابجایی‌ها هیچ مشکلی از شرکت و بی‌شمار معضلات کارگران را  حل نکرده بلکه مدام بر آن افزوده است، اکنون خواهان خلع مالکیت از بانک ملی یا به‌بیان‌دیگر خواهان بازگشت اداره و مالکیت آن به دولت شده‌اند. این هردو خواست جدید، درعین‌حال مشابهت‌های زیادی با خواست‌های کارگران هفت‌تپه در دوره اسد بیگی دارند. به یک عبارت کارگران فولاد اهواز باسیاست دولت درزمینهٔ خصوصی‌سازی گروه ملی فولاد به مخالفت برخاسته و خواهان لغو آن هستند. بنابراین صرف‌نظر از تمام خواست‌های دیگر، اعتصاب اخیر فولاد و خواست خلع مالکیت از بانک ملی که یک خواست سیاسی است، گویای ورود مبارزات کارگران فولاد به مرحله‌ای جدید است که این می‌تواند بیان آمادگی کارگران برای ورود به عرصه مبارزه سیاسی باشد. گو آنکه دعوت فولاد گران از سایر کارگران به همیاری و همبستگی و اظهار آمادگی برای اتحاد با سایر کارگران و یک مبارزه طبقاتی مشترک نیز نشانه‌های مثبت دیگری در اعتصاب اخیر است.

از کارگران فولاد، مبارزات و مطالبات آن‌ها با تمام توان باید پشتیبانی کرد. سندیکای کارگران شرکت واحد، گروه اتحاد بازنشستگان و برخی تشکل‌های دیگر با صدور بیانیه‌هایی از اعتصاب و مطالبات کارگران فولاد حمایت کردند. اما این کافی نیست. مبارزه طبقه کارگر در هر بخش آن؛ فولاد یا نفت، ذوب‌آهن یا پتروشیمی و امثال آن، به حمایت و همبستگی گسترده‌تر از این نیاز دارد. جنبش طبقه کارگر با گسترش این اتحادها و همبستگی‌ها و سازمان‌یابی مبارزه مشترک و سراسری است که می‌تواند وارد یک مرحله کیفی بالاتر شود.

در شرایطی که‌موج اعتصاب‌ها و مبارزات کارگری پیوسته گسترده‌تر می‌شود و اعتراض و اعتصاب و تجمع و راه‌پیمایی به امری روزمره درمیان بازنشستگان( تأمین اجتماعی؛ مخابرات، فرهنگی، فولاد، نفت و…) تبدیل‌شده و تجمعات اعتراضی کارکنان رسمی صنعت نفت بیش از سه ماه ادامه یافته است، در شرایطی که اعتصابات کارگری در کارخانه‌ها از نمونه بلبرینگ سازی، پتروشیمی و دیگر مؤسسات درحال افزایش است و تجمعات و اعتصابات سراسری و پرشمار پرستاران مدام درحال گسترش و انسجام‌یافتگی بیشتر است، در شرایطی که مکرر شاهد اعتصاب گروه‌هایی از معلمان، کارگران شهرداری‌ها هستیم و توده‌های مردم شهرهای مختلف از نمونه اردکان یزد، اصفهان، گناوه و غیره تظاهرات توده‌ای برپا می‌کنند، بسیار مهم است که این جویبارها به‌هم‌پیوسته و زیر پرچم مبارزه پرولتری با افق مبارزه سیاسی سراسری گرد آیند. گروه ملی فولاد، هم در هنگام درخواست حمایت و همبستگی، هم در اعلام همبستگی با سایر کارگران و آمادگی برای اتحاد و مبارزه، نشان داد که می‌تواند جزء پیش‌قراولان به اهتزاز درآوردن چنین پرچمی باشد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۵۱  در فرمت پی دی اف:

 

پرچم مبارزه برای افزایش واقعی دستمزد را باید از هم اکنون برافراشت

مزد برای کارگران یک موضوع حیاتی‌ست. در نظام سرمایه‌داری از آن‌جا که کارگر فاقد ابزار تولید است، برای امرار معاش مجبور به فروش نیروی کار خود است. در نگاه اول این‌گونه به نظر می‌آید که کارگر آزادانه با سرمایه‌دار وارد قرارداد برای فروش نیروی کار در ازای مبلغی به عنوان مزد می‌شود. اما با کمی تعمق مشخص می‌گردد که کارگر در شرایطی کاملا ناعادلانه و از روی اجبار و نه در آزادی به فروش نیروی کار خود اقدام می‌کند.

در نظام سرمایه‌داری نیروی کار به کالا تبدیل می‌شود و ارزش نیروی کار به مانند دیگر کالاها برابر است با زمان کار لازم اجتماعی. به عبارت دیگر ارزش نیروی کار برابر با میزانی است که برای تجدید تولید آن به‌مثابه یک کالا لازم است. اما باز در نظام سرمایه‌داری شاهد آن هستیم که سرمایه‌دار متناسب با شرایط همواره تلاش می‌کند تا نیروی کار را پایین‌تر از ارزش آن خریداری کند. در این شرایط  و در کشورهایی از نمونه ایران کارگر مجبور به تن دادن به اضافه کار می‌شود یا به‌خاطر عدم توانایی در تامین هزینه‌ها و رانده شدن به زیر خط فقر زود فرسوده می‌گردد، بیمار می‌شود، گاه حتا به سن بازنشستگی نمی‌رسد و اگر هم به سن بازنشستگی برسد (اغلب) مدت زیادی عمر نمی‌کند. اگر هم دولت سرمایه‌داری حاکم یک دولت استبدادی از نمونه جمهوری اسلامی باشد، قدرت کارگران برای چانه‌زنی بر سر دستمزد و یا ساعات کار به دلیل نبود آزادی تشکل کارگری باز محدودتر می‌شود که همین محدودیت به‌نوبه خود منجر به گسترش فقری دهشتناک و کشنده می‌شود.

مارکس در جلد اول کتاب کاپیتال (سرمایه) شرایط طبقه‌ کارگر در آن زمان را به‌روشنی توضیح می‌دهد. کارگران مجبور بودند حتا تا ۱۶ ساعت در روز کار کنند، از شرایط وحشتناک کارگران در قرن ۱۹، از مساکن‌شان، از بیماری‌های‌شان بویژه به دلیل شرایط و محیط کار، و بالاخره حوادثی که در اثر کار زیاد و خستگی مفرط جان و سلامت کارگران را می‌گرفت. زندگی امروز بسیاری از کارگران ایران در زیر سلطه‌ی حکومت اسلامی، از برخی جهات یادآور شرایط کارگران اروپایی در قرن ۱۹ است و حتا می‌توان گفت در برخی از جنبه‌ها بدتر از آن زمان.

وضعیت کنونی معیشتی طبقه کارگر ایران نتیجه نه یک سال و دو سال، بلکه نتیجه اجرای سال‌ها سیاست ضد کارگری جمهوری اسلامی است، از سرکوب مزدی تا ممانعت از ایجاد تشکل‌های کارگری و تا وضع و اعمال قوانین ضد کارگری. بواسطه‌ی ماهیت ضد کارگری حکومت، طبقه کارگر از داشتن تشکل‌های سراسری برای چانه‌زنی بر سر دستمزد و دیگر شرایط کار محروم شده است و این نمونه ای از محرومیت های کارگران ایران است. هم اکنون حدود ۹۶ درصد از کارگرانی که براساس “قانون کار” مشغول کار هستند، با قرارداد موقت کار می‌کنند. گاه از این کارگران که مجبور به تن دادن به قرارداد سفید امضاء شده‌اند تعهد و حتا سفته گرفته می‌شود که کارگر را از هر گونه مبارزه برای بهتر شدن شرایط کاری باز می‌دارد.

جدا از این، بیش از ۵ میلیون کارگر نیز در کارگاه‌های کوچک و یا کارهای خدماتی مشغول به کار هستند که عمدتا از بیمه درمانی محروم و در بهترین حالت تنها همان حداقل دستمزد را دریافت می‌کنند. البته بخش بسیار بزرگی از آن‌ها حتا همان حداقل دستمزد را نیز دریافت نمی‌کنند، بویژه زنان و کودکان کار. وضعیت این ۵ میلیون کارگر نیز بیش از هر چیز نتیجه‌ی سرکوب کارگران توسط حکومت و ممانعت از داشتن تشکلی‌ست که بتواند از حقوق و منافع کارگران کارگاه‌های کوچک دفاع کند.

طرح این مقدمه از آن‌روست که وقتی می‌خواهیم به بررسی سیاست سرکوب مزدی توسط جمهوری اسلامی بپردازیم، ابتدا یک نگاهی کلی به وضعیت طبقه کارگر و شرایطی که سرکوب مزدی را فراهم کرده است، داشته باشیم.

همان‌طور که در ابتدای مقاله آمد مساله مزد (در کنار ساعات کار) یک موضوع حیاتی برای کارگران است. ولی در تمام این سال‌ها جمهوری اسلامی با سرکوب مزدی و به‌عبارت دقیق‌تر با کاهش مزدهای واقعی، باعث کاهش قدرت خرید کارگران و رانده شدن آن‌ها به منجلاب فقر و فلاکت شده است. به‌اعتراف حمیدرضا امام قلی‌تبار بازرس “مجمع عالی نمایندگان کارگران کشور” که یک تشکل دولتی است، “میزان حقوق نیروی کار در ایران بر اساس آمارهای بین المللی، جزو ده کشور آخر جدول است و با ارفاق می توان گفت بعد از ونزوئلا رتبه دوم را از آخر داریم و این درحالی‌ست که حقوق نیروی کار در کشورهای همسایه خیلی بالاتر است”.

به‌نوشته‌ی روزنامه اعتماد تعداد قابل ملاحظه‌ای از کارگران برای یافتن کار به عراق می‌روند چرا که حداقل دستمزد در اربیل عراق ۲۵ تا ۳۰ میلیون تومان در ماه است”. این را هم در نظر بگیریم که کارگر ایرانی در عراق ریسک بالایی را نیز به جان می‌خرد. به‌نوشته‌ی این روزنامه تعداد کارگران ایرانی به‌خاطر دریافت دستمزد بهتر در کشورهای منطقه رو به فزونی می‌باشد. در ترکیه که هم اکنون شاهد تورم نزدیک به سه رقمی هستیم، حداقل دستمزد کارگران نزدیک به ۶۰۰ دلار است در حالی‌که حداقل دستمزد کارگران در ایران (۵ میلیون و ۳۰۸ هزار تومان) حدود ۱۱۰ دلار است و اگر کارگری با دو فرزند تمامی مزایای مصوبه “شورای عالی کار” را دریافت کند مزد وی به حدود ۱۷۰ دلار می‌رسد. در عمان که منابع نفتی آن ناچیز و با ایران غیرقابل مقایسه است، حداقل حقوق ۸۴۵ دلار می‌باشد.

به اعتراف روزنامه “هم میهن” (وابسته به حزب کارگزاران سازندگی)، “از سال ۱۳۵۹ تاکنون قدرت خرید کارگران با حداقل دستمزد بیش از ۶۵ درصد کاهش یافته و به کمتر از نصف رسیده است… حداقل دستمزد حقیقی کارگران در سال جاری به کمترین مقدار طی ۲۸ سال اخیر رسیده است. با وجود رشد اسمی ۲۷ درصدی حداقل دستمزد در سال جاری، به دلیل تورم ۵۳ درصدی، ارزش حقیقی این متغیر، کاهش ۲۶ درصدی داشته است” (۵ دی‌ماه).

اگرچه همین آمار نیز به اندازه کافی ترسناک است اما باید تاکید کرد که واقعیت بسیار فراتر از اعترافات روزنامه “هم میهن” است. کاهش دستمزد واقعی کارگران )و نیز مستمری بازنشستگان و حقوق سایر زحمتکشان جامعه( در طول این سال‌ها منجر به رانده شدن اکثریت بسیار بزرگ مردم کشور به زیر خط فقر شده است. فرشاد مومنی “اقتصاددان اصلاح‌طلب” و استاد دانشگاه “علامه طباطبایی” سال گذشته از دو برابر شدن جمعیت زیر خط فقر تنها طی سه سال خبر داده بود.

هم اکنون خط فقر به‌طور واقعی به بالای ۳۰ میلیون تومان رسیده است و این در حالی‌ست که متوسط دستمزد کارگران در ایران ۱۰ میلیون و متوسط حقوق کارمندان ۱۲ میلیون تومان است که فاصله‌ی بسیار معناداری با خط فقر دارند.

هدف رژیم از کاهش واقعی دستمزد کارگران کاملا روشن است. جمهوری اسلامی به‌مثابه‌ی یک دولت استبدادی سرمایه‌داری یکی از خشن‌ترین و بیرحمانه‌ترین اشکال مناسبات سرمایه‌داری را در ایران برپا کرده است که نتیجه‌ی آن از طرفی بی‌حقوقی کارگران و از طرف دیگر کاهش شدید دستمزدهای واقعی بوده است.

این سیاستی‌ست که جمهوری اسلامی بنا دارد مانند سال گذشته و حتا بد‌تر از آن در تعیین حداقل دستمزد سال پیشارو توسط ارگان دولتی “شورای عالی کار” به کارگران ایران تحمیل کند، و اگر کارگران از هم اکنون به مبارزه علیه سیاست دستمزدی حکومت برنخیزند، بدون تردید رژیم بدون هیچ مانعی سیاست خود را به اجرا درخواهد آورد.

اخیرا عمال دزد و فاسد رژیم بار دیگر فغان برآورده‌اند که افزایش دستمزد منجر به افزایش تورم می‌شود. همان سیاست ضد کارگری که در رابطه با حقوق و مستمری بازنشستگان و کارکنان دولت در لایحه بودجه سال آینده اجرا کرده‌اند. تنها ۱۸ درصد افزایش حقوق در حالی‌که نرخ رسمی تورم هم اکنون ۴۵ درصد است و ‌همه‌ی پیش‌بینی‌ها حاکی از آن است که سال آینده نرخ تورم بالاتر و وضعیت اقتصادی بدتر خواهد شد. میرزاده رئیس اسبق سازمان برنامه و بودجه در متنی که در روزنامه اعتماد انتشار یافت، نوشته است: “بودجه با این وضعیت ۴۵ تا ۵۰ درصد کسری دارد و نرخ تورم نیز ۵۰ درصد خواهد بود”. ناگفته نماند که نرخ واقعی تورم بسیار فراتر از نرخ رسمی آن است و باز ناگفته نماند که براساس نرخ رسمی تورم، تورم کالاهایی که بخش اصلی درآمد کارگران و زحمتکشان را می‌بلعند بالاتر از متوسط نرخ تورم است. برای مثال تورم مواد خوراکی براساس نرخ رسمی آن ۷۰ درصد است.

اما مضحک‌ترین موضوع استدلال این مزدوران دزد و فاسد سرمایه‌ در مورد تاثیر افزایش تورم بر دستمزد است. این دروغ آن‌قدر آشکار و بی‌معناست که “مرغ پخته را نیز به خنده وامی‌دارد”. حتا محمدرضا تاجیک به اصطلاح عضو کارگری “شورای عالی کار” در این رابطه گفت: “بر اساس محاسبات کارشناسان سهم دستمزد در هزینه تمام‌شده خدمات و کالا بین ۸ تا ۱۳ درصد و سهم دستمزد در شکل‌گیری تورم کمتر از ۳ درصد است” (۲۸ آذر خبرگزاری تسنیم وابسته به سپاه پاسداران). برای پی بردن به ریا و نیرنگ مزدوران سرمایه تنها کافی‌ست نرخ رسمی تورم را با میزان افزایش دستمزد در سال‌جاری مقایسه کرد. در حالی‌که سال‌جاری حداقل دستمزد ۲۷ درصد و سایر سطوح مزدی ۲۱ درصد افزایش یافتند، نرخ رسمی تورم حدود ۴۵‌ درصد است!!! این را هم در نظر داشته باشیم که جدا از میزان افزایش دستمزد، سال‌هاست که نرخ رسمی تورم بین ۴۰ تا ۵۰ درصد سیر می‌کند.

مبارزه برای افزایش دستمزد مبارزه برای زندگی کارگران و خانواده‌های‌شان است، مبارزه برای آموزش و بهداشت و درمان مناسب، مسکن مناسب و دیگر نیازهای انسانی است. مبارزه برای بهبود شرایط زندگی و افزایش دستمزد، مبارزه‌ای‌ست که در شرایط کنونی نه فقط تمامی کارگران، بلکه عموم بازنشستگان و دیگر زحمتکشان جامعه هم‌چون معلمان را نیز در برمی‌گیرد.

در ابتدای فروردین‌ماه سال‌جاری، کارگران هفت‌تپه در اعتراض به مصوبه “شورای عالی کار” و با خواست افزایش دستمزد برای سال ۱۴۰۲ کمپینی را آغاز کردند. همان زمان سازمان ما در نشریه کار شماره ۱۰۱۴ (۱۴ فروردین) نوشت: “کارزار اعتراض علیه مصوبه مزدی و مبارزه برای لغو آن، ایستادگی در برابر تعرض طبقه حاکم به سطح معیشت کارگران، تنها با اتخاذ تاکتیک‌های مؤثر مبارزه به‌ویژه اعتصاب و اعتراض میدانی می‌تواند قرین پیروزی شود. کارزار مبارزاتی کارگران هفت‌تپه، از این خصوصیت و پتانسیل برخوردار است که به‌وسیله ای برای اتحاد سراسری کارگران تبدیل شود و می‌تواند اتحاد عمل کارگری را تقویت کند. نه‌فقط این ، بلکه مهم‌تر از آن می‌تواند زمینه‌های همکاری و همگامی بخش‌های مختلف جنبش کارگری و اتحاد کارگران و زحمتکشان و تمام نیروهای هم سرنوشت و استثمارشده را نیز فراهم سازد. کارزار مبارزاتی و مبارزه مشترک حول خواست مشترک اگر درست هدایت شود و اگر به‌طور گسترده از آن استقبال شود، می‌تواند به ابزار مؤثری برای همگرایی کارگران سراسر کشور تبدیل شود و از درون یک مبارزه واقعی و عملی، شکل‌گیری بلوک مستقل و متحدی از طبقه کارگر و اقشار زحمتکش را در چشم‌انداز قرار دهد. بنابراین در شرایط کنونی بسیار مهم است که ابتکار عمل و اقدام هوشمندانه کارگران هفت‌تپه، موردحمایت جدی واقع شود.

پرچم اتحاد سراسری و کارزار مبارزاتی حول یک خواست معین که خواست عموم کارگران است- ازمدت ها پیش – توسط کارگران هفت‌تپه برافراشته شده و نخستین مشعل، روشن‌شده است.با برافراشتن پرچم‌ها و برافروختن مشعل مبارزه در فولاد، ذوب‌آهن، پتروشیمی، معادن، نفت و گاز و حفاری و سایر مؤسسات و کارخانه‌ها،  در این کارزار مبارزاتی شرکت کنیم، صفوف خود را هماهنگ کنیم، مبارزه علیه وضع تحمیلی موجود را گسترش دهیم و به یک اتحاد کارگری در مقیاس سراسری جامه عمل پوشانیم”.

سال گذشته “شورای عالی کار” در آخرین روز کاری سال میزان افزایش دستمزد را تصویب کرد تا وقت برای اعتراض را از کارگران بگیرد، اگرچه کارگران هفت‌تپه چند روز بعد کمپین خود را آغاز کردند. اما این‌بار پرچم مبارزه علیه سیاست دولت در رابطه با دستمزد را باید از همین امروز برافراشت. سیاست و هدف دولت کاملا مشخص است و امروز هیچ کارگری به دولت و نهاد دست‌ساز آن به نام “شورای عالی کار” توهمی ندارد. ابتکار کارگران هفت‌تپه یک نمونه برجسته و یک درس مهم بود که اکنون می‌باید و می‌توان پرچم آن را در کارخانه‌های دیگر بویژه کارخانه‌های بزرگ و استراتژیک هم‌چون فولاد، پتروشیمی، خودروسازی و نفت برافراشت و رژیم را به عقب راند. همان‌طور که در روزها و هفته‌های اخیر نیز شاهد اعتراضات گسترده‌ی کارگران برای افزایش دستمزد بودیم و در برخی از کارخانه‌ها و مراکز کاری به نتایج مثبتی نیز انجامید. مبارزه برای افزایش دستمزد نه فقط برای طبقه کارگر، بلکه موضوع ملموس و اساسی سایر زحمتکشان جامعه نیز هست. تنها راه مبارزه با سیاست ضد کارگری جمهوری اسلامی برای کاهش دستمزدهای واقعی، اتحاد و مبارزه است. اتحاد کارگران در مقیاس سراسری با بهره‌گیری از سلاح اعتصاب و اتحاد کارگران با بازنشستگان، معلمان، پرستاران و دیگر زحمتکشان جامعه با تسخیر خیابان.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۵۱  در فرمت پی دی اف:

 

 

نمایش پر زرق و برق بورژوازی در ستایش سرمایه‌داری نئولیبرال

در زمانه‌ای که وحشی‌گری سرمایه و استبداد  زندگی میلیون‌ها تن از توده‌های زحمتکش و ستمدیده مردم ایران را تباه کرده و سرمایه‌داران با مکیدن خون کارگران  و غارت و چپاول ثروت‌های عمومی کشور سرمایه‌های افسانه‌ای انباشت کرده‌اند، در زمانه‌ای که رژیم استبدادی پاسدار سرمایه، مردم عاصی از فقر، گرسنگی، بیکاری، بی حقوقی و ستم را گروه‌گروه در خیابان‌ها کشتار می‌کند، گروه‌گروه به جوخه اعدام می‌سپارد و هزاران معترض را زیر شکنجه‌های بی‌رحمانه در سیاه‌چال‌های قرون‌وسطایی به بند کشیده تا امنیت سرمایه را برای استثمار کارگران و غارت‌ اموال عمومی مردم  تأمین کند، گروهی از سرمایه‌داران و نمایندگان تشکل‌های آن‌ها ، سیاستمداران پاسدار نظم موجود، نظریه‌پردازان و اقتصاد‌دان‌های مبلغ و مروج سرمایه‌داری وحشی نئولیبرال و روزنامه‌نگاران مزدبگیر آن‌ها، روز ۵ دی‌ماه در جشنی پرزرق‌وبرق حضور یافتند تا قدرت سرمایه، ثروت و رفاه گروهی سرمایه‌دار انگل را در برابر میلیون‌ها انسان فقیر، گرسنه، بیکار و مردمی که با ساعت‌ها کار حتی  قادر به تأمین حداقل معیشت روزمره خود نیستند، به نمایش بگذارند.

در ظاهر توجیه برگزاری این جشن،  بیست و یکمین سالگرد تأسیس روزنامه دنیای اقتصاد، ارگان رسمی سرمایه‌داران بخش خصوصی  بود که  پایبندی به «اقتصاد آزاد» را اصل بنیادین خود اعلام نموده است.

روزنامه‌ای که به گفته جوجه فاشیست پرورش‌یافته مکتب اقتصاد نئولیبرال، محمد قوچانی ” ارگان بخش خصوصی ایران است. رسانه‌ای که نه‌تنها درباره بخش خصوصی می‌نویسد، بلکه مدافع بخش خصوصی است. ”

درواقع اما هدف از برگزاری این مراسم ، نمایشی بود از قدرت‌نمائی بخش خصوصی و دست‌آوردهای اقتصاد نئولیبرال برای سرمایه‌داران و پیامی داشت برای جناح رقیب. از همین روست که نخستین سخنران آن نیز اسحاق جهانگیری از مؤسسان حزب کارگزاران سازندگی بود که توسط هاشمی رفسنجانی برای پیشبرد سیاست نئولیبرال در خدمت بخش خصوصی ایجاد گردید.  خلاصه پیام او هم به جناح رقیب چنین بود: نظم موجود با چالش‌های جدی روبه‌روست. در بن‌بست گرفتار است. “اگر به‌سرعت برای این شرایط تصمیم‌گیری نشود و به تعویق بیفتد، ادامه این روند می‌تواند شرایط را دشوارتر و پیچیده‌تر کند… نمی‌توانیم از بخش اقتصاد شروع کنیم و این بخش قادر نیست که با این چالش‌ها مقابله کند… شروع باید از سیاست داخلی باشد. باید ببینیم که در سیاست داخلی چه اتفاقاتی باید بیفتد که نتیجه آن بتواند کمک کند تا مسئولان به راه‌حل‌های اقتصادی خود برسند.” در پایان نیز نتیجه می‌گیرد:” به بخش خصوصی باید اعتماد کرد؛ اگر فرصت برای بخش خصوصی فراهم شود، می‌تواند راه‌های دشواری را طی کند.” گوئی که وی تاکنون در کابینه‌های مختلف ازجمله در سمت معاون حسن روحانی از چنین فرصتی برخوردار نبوده و تماشاچی بوده است.  در این مراسم همچنین از اقتصاددان‌هایی که در طول نزدیک به چهار دهه گذشته به‌ویژه در دانشگاه‌ها به اشاعه و گسترش اقتصاد نئولیبرال یاری رساندند، تجلیل شد و به موسی غنی نژاد نظریه‌پرداز و مدافع سینه‌چاک سرمایه‌داری نئولیبرال، لوح تقدیر اعطا شد.

حال ببینیم این سرمایه‌داری نئولیبرال تا به امروز چه دست‌آورد‌هایی برای سرمایه‌داران  و چه نتایجی برای ده‌ها میلیون کارگر و زحمتکش به بار آورده است. کلنگ این سیاست را رفسنجانی به‌فرمان صندوق بین‌المللی و بانک جهانی که اهرم‌های اقتصادی و مالی پیشبرد سیاست‌های انحصارات بین‌المللی در سطح جهانند، بر زمین زد. غارت اموال عمومی که در تملک دولت قرارگرفته بودند، زیرپوشش خصوصی‌سازی  آغاز شد. تعدادی از کارخانه‌ها و مؤسسات خدماتی مفت و مجانی در این غارت‌گری نصیب کارگزاران حکومتی و نزدیکان و خانواده‌های مقامات دولتی گردید. کارخانه‌های ظاهراً خصوصی شده تعطیل و اموال غارت‌شده تبدیل به پول نقد برای بورس‌بازی و سرمایه‌گذاری در ساخت‌وساز و دلالی شدند. برای کارگران اما نتیجه‌ای که این خصوصی‌سازی از همان آغاز در پی داشت، اخراج و بیکاری بود. گام بعدی این سیاست، آزادسازی قیمت‌ها بود که پی آمد آن افزایش شدید قیمت‌ها و افسارگسیختگی تورم بود. با این سیاست، دلال‌بازی رونقی تازه گرفت و سرمایه‌داران  نوکیسه سودهای هنگفتی به جیب زدند. آنچه عاید کارگران و توده‌های زحمتکش شد، تنزل شدید سطح معیشت آن‌ها و توسعه فقر و گرسنگی بود که به شورش‌های بزرگ نیمه اول دهه هفتاد انجامید. وظیفه کابینه بعدی موسوم به اصلاح‌طلب، ادامه سیاست‌های سرمایه‌داری نئولیبرال  با افزودن رکن دیگر این سیاست، محروم کردن کارگران  حتی از حق‌وحقوق به‌اصطلاح قانونی با محروم کردن کارگران کارگاه‌های زیر ۱۰ نفر از شمول قانون کار و نیز لغو تدریجی استخدام رسمی و رواج قراردادهای موقت و پیمانکاری بود که به سرمایه‌داران امکان می‌داد با پرداخت دستمزد ناچیز و طولانی کردن ساعات کار، استثمار را به حداکثر برسانند و سرمایه‌های کلانی انباشت کنند.همین سیاست‌  با شیب تندتری توسط کابینه‌های بعدی به همراه حذف به‌اصطلاح یارانه‌ها در جهت اجرای کامل‌تر سرمایه‌داری نئولیبرال و تقویت بخش خصوصی ادامه یافت. این در حالی بود که دولت در تمام این سال‌ها با پمپاژ درآمدهای نفتی به بخش خصوصی از طریق زدوبندهای بوروکراسی دولتی که همراه با دزدی و فساد گسترده بود، بر حجم سودها و سرمایه‌های این بخش افزود.

اکنون پس از گذشت بیش از سه دهه از سرمایه‌داری نئولیبرال و خصوصی‌سازی‌هایی که ته‌مانده آن را کابینه رئیسی به تاراج گذاشته، نقش و سهم  بورژوازی بخش خصوصی  از اقتصاد ایران در چه حد است؟

آمار دقیقی وجود ندارد. تنها یک دهه پیش بود که نخستین گزارش اتاق ایران و پژوهشکده آمار درباره سهم بخش خصوصی در اقتصاد منتشر شد و پس‌ازآن دیگر گزارشی انتشار نیافت.

این گزارش  که با همکاری مرکز آمار و اطلاعات اقتصادی اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی ایران و پژوهشکده آمار تهیه شد،  نشان می‌داد ” در سال ۱۳۹۳، سهم ارزش‌افزوده بخش خصوصی از کل ارزش‌افزوده ایجادشده در اقتصاد ایران معادل ۴۷٫۳ درصد و سهم بخش عمومی ۵۲٫۷ درصد است.

بر اساس این گزارش، ارزش‌افزوده ایجادشده در بخش خصوصی در سال ۱۳۹۳ نسبت به سال ۱۳۹۲ معادل ۷ / ۱۱ درصد رشد داشته و در مقابل، ارزش‌افزوده بخش دولتی در سال ۱۳۹۳ نسبت به سال ۱۳۹۲ تنها ۶ / ۰  درصد رشد ‌یافته است.

بر اساس رویکرد تعیین مدیریت، سهم بخش دولتی و خصوصی از ارزش‌افزوده ایجادشده در اقتصاد ایران در سال ۱۳۹۳ به ترتیب برابر با ۲ / ۵۴ درصد و ۸ / ۴۵  درصد بوده است. این نسبت‌ها برای سال ۱۳۹۲ برای دو بخش دولتی و خصوصی برابر با ۵۷ درصد و ۴۳ درصد بوده است.

بااین‌وجود گزارش فوق تفکیکی میان آنچه در اختیار سرمایه‌داران خصوصی و به‌اصطلاح خصولتی‌ها قرار دارد،  قائل نشد.

با توجه به این‌که ده‌ساله اخیر اوج دوره خصوصی سازی‌هاست، تا جایی که اکنون ته‌مانده آن را رئیسی  به فروش رسانده  و در حال واگذاری سهام ۶ درصدی دولت در ایران‌خودرو ۱۷ درصدی سایپا است،  گزارشی که در فوق به آن اشاره شد، باید به‌کلی تغییر کرده باشد و سهم بخش خصوصی بسیار افزایش‌یافته باشد.

از دیدگاه بخش خصوصی و سرمایه‌داری نئولیبرال  همه‌چیز باید به انحصار مالکان خصوصی  درآید ولو این‌که صندوق‌های بازنشستگی کارگران و کارمندان باشد که با پول و تلاش خود آن‌ها ایجادشده است. از همین روست که اکنون تمرکز کابینه رئیسی و سرمایه‌داران بخش خصوصی  بر خصوصی‌سازی صندوق‌های بازنشستگی قرارگرفته است که مالک اغلب سهام تعدادی قابل‌ملاحظه‌ای از مؤسسات تولیدی و خدماتی هستند. تعدادی  از مؤسسات نیز در تملک نیروهای نظامی و دستگاه مذهبی است که عجالتاً مسئله مبرم بخش خصوصی نیست.

درهرحال، سرمایه‌داران بخش خصوصی ولع سیری‌ناپذیری به بلعیدن تمام کارخانه‌ها و مؤسسات دارند و در طول چند دهه گذشته حسابی رشد کرده و قدرتمند شده‌اند.

اگر منابع داخلی آمار و گزارش‌های دقیقی از نقش و سهم سرمایه‌داران خصوصی در اقتصاد ایران انتشار نمی‌دهند،  گاه برخی منابع خارجی گزارش‌هایی انتشار می‌دهند که در محدوده‌ای می‌تواند انعکاسی از واقعیت‌ رشد و قدرت آن‌ها باشد. ازجمله این‌که دو سال پیش نشریه فوربس برای نخستین بار گزارشی از میلیاردرهای دلاری ایرانی انتشار داد. بر طبق این گزارش  تعداد ایرانیان ثروتمند در سال ۲۰۲۰ بیش از ۲۱ درصد نسبت به سال قبل از آن بیشتر شده، درحالی‌که متوسط جهانی ۳ / ۶ درصد بوده است. ثروت این افراد نیز طی همین سال برحسب دلار ۳ / ۲۴ درصد افزایش داشته است. تعداد میلیونرهای(دلاری) ایرانی که اغلب در تهران زندگی می‌کردند حدود ۲۵۰ هزار نفر و بسیار بیشتر از حتی کشور عربستان سعودی بوده است.

چگونه انباشت چنین سرمایه و ثروت هنگفتی در دست این مالکان خصوصی رخ داد و با این سرعت افزایش یافت؟ از طریق سیاست‌های نئولیبرال، استثمار وحشیانه کارگرانی که اکنون ۹۰ درصد آن‌ها با قراردادهای موقت حتی از ابتدائی‌ترین حق و حقوق محروم‌اند، غارت و چپاول دارائی‌های عمومی از طریق زدوبند با بوروکراسی فاسد دولتی، دلالی و بورس‌بازی و مکمل همه آن‌ها، یاری دست مرئی  هادی سرمایه‌داری نئولیبرال، دولت سرمایه‌داری فاسد و استبدادی .

این‌همه در حالی است که  آنچه از سرمایه‌داری نئولیبرال عاید مردم ایران شد، تشدید فقر، گرسنگی، بیکاری، افزایش روزافزون بهای کالاها و تورم‌های دورقمی،  بی حقوقی، سرکوب و استبداد بوده است. اگر در یک‌قطب جامعه ثروت، سرمایه و رفاه در ابعادی بی‌سابقه انباشت شد، در قطب دیگر، فقر، بیکاری، گرسنگی و تباهی جسمی و روحی توده‌های کارگر وزحمتکش مردم ایران انباشت شده است

در طول متجاوز از سه دهه‌ای که از اجرای این سیاست‌ها می‌گذرد،  سال‌به‌سال دستمزد واقعی کارگران کاهش‌یافته، فقیرتر شده  و سطح معیشت آن‌ها تنزل کرده است. فقط کافی است که اشاره شود در اوایل به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی در سال ۵۸ دستمزد کارگران روزی ۴ دلار بود و گوشت گوسفند کیلوئی ۳۰ تومان، در سال ۱۴۰۲ این حداقل دستمزد در محدوده همان ۴ دلار باقی‌مانده است، درحالی‌که بهای هر کیلو گوشت حداقل ۲۰۰ برابر و بقیه کالاها نیز چندین برابر شده است.

فاجعه اینجاست. دولت حداقل دستمزد ماهانه کارگران را در سال جاری ۵ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان تعیین کرده است، درحالی‌که خط فقر در ایران لااقل ۳۰ میلیون تومان است. چندی پیش حتی  یک عضو کمیسیون اقتصادی مجلس ارتجاع اسلامی، اعلام کرد:”خط فقر در تهران به ۳۰ میلیون تومان” رسیده است. با این اوصاف با قطعیت می‌توان گفت که لااقل ۸۰ درصد مردم ایران زیرخط فقر به سر می‌برند. این است نتیجه سرمایه‌داری نئولیبرال برای کارگران.

افزایش روزافزون بهای کالاها و افسارگسیختگی تورم با نرخ‌های ۴۰ تا ۵۰ درصدی اعلام‌شده از سوی دولت، ناشی از سیاست‌های نئولیبرال چنان سطح معیشت توده‌های زحمتکش را تنزل داده که بخش بزرگی از آن‌ها حتی قادر به تأمین نان خشک‌وخالی هم نیستند.

درنتیجه سیاست‌های اقتصاد نئولیبرال تعداد بیکاران نیز ابعاد حیرت‌آوری به خود گرفته است. دولت سرمایه‌داران آمار قلابی در مورد بیکاری ۲ تا ۳ میلیونی انتشار می‌دهد، اما طبق آمار رسمی خودشان از جمعیت ۶۳ میلیونی در سن کار، تعداد شاغلان حدود ۲۳ میلیون اعلام‌شده است. آن‌هم شاغلانی که بخشی از آن‌ها در واقعیت، شاغل نیستند .

دستمزد و حقوق ناچیز، گرانی حیرت‌آور بهای مسکن،  فقر و بیکاری، میلیون‌ها تن از مردم ایران را حتی از داشتن یک سرپناه مناسب نیز محروم کرده و سال‌به‌سال وضع وخیم‌تر شده است.

ابتدای سال ۹۷ متوسط قیمت مسکن ۶ میلیون تومان بود، اما امروز متوسط قیمت هر مترمربع واحد مسکونی در تهران از ۶۰ میلیون تومان فراتر رفته یعنی طی ۵ سال ۱۰ برابر افزایش‌یافته است.

با افزایش جهش‌‌وار قیمت مسکن، اجاره‌بها به شکل بی‌سابقه‌ای افزایش‌یافته و اکنون سهم مسکن در سبد هزینه خانوار به بیش از ۸۰ درصد رسیده است.

طبق گزارش‌های مرکز ملی آمار ایران در سال‌های ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ سهم مسکن از هزینه خانوار ۴۴ درصد بود. این رقم در سال ۱۳۹۸به ۹ / ۴۹ درصد و در سال‌های ۱۳۹۹ و ۱۴۰۰ به ۵۵ تا ۶۰ درصد افزایش یافت. این‌همه، جنبه دیگری از نتایج سرمایه‌داری  نئولیبرال برای مردم ایران بوده است.

سرمایه‌داری نئولیبرال  که تمام ثروت و سرمایه‌اش را با رذیلانه‌ترین، خشونت‌بارترین و وحشیانه‌ترین شیوه‌های استثمار و غارت انباشت کرده ، به صغیر و کبیر رحم نکرده است. کودکان خانواده‌های کارگر و زحمتکش درنتیجه فقر و سیه‌روزی خانوارها، در اسفبارترین شرایط ازنظر تغذیه، مراقبت‌های بهداشتی ، آموزشی، ورزشی و تفریحی و حمایت‌های اجتماعی  قرارگرفته‌اند.

بسیاری از این کودکان خانواده‌های فقیر، نه‌فقط از حداقل تحصیل محروم شده، بلکه به کودکان کار تبدیل‌شده‌اند که با عواقب وحشتناک‌تری روبه‌رو هستند. رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران هرگز آمار دقیقی از کودکان کار انتشار نداده است. اما از آمار رسمی ترک تحصیل‌کرده‌های لااقل یک‌میلیونی در هرسال می‌توان حدس زد که تعداد کودکان کار در ایران باید رقمی در حدود هفت میلیون باشد.

سرمایه‌داری نئولیبرال که از هیچ جنایتی برای کسب حداکثر سود و انباشت سرمایه و ثروت فروگذار نیست، تنها زندگی مادی و معنوی مردم ایران را تباه نکرده است. ویران‌سازی طبیعت و آلودگی محیط زیست یکی دیگر از نتایج فاجعه‌بار این سرمایه‌داری برای مردم ایران بوده است که روزمره از آن در رنج و عذاب‌اند و هرسال جان ده‌‌ها هزار تن از مردم ایران را می‌گیرد.

نظمی که این‌همه فاجعه، تباهی و ویرانی به بار آورده است، امکان ادامه حیات ندارد. زیر فشار تضادهای موجود منفجر می‌شود و فرومی‌پاشد.مبارزات توده‌های زحمتکش و ستمدیده مردم ایران در چند سال اخیر، دلیل روشنی است بر تحمل‌ناپذیر بودن نظمی ستمگرانه که تمام ثروت و رفاه را در دست گروهی سرمایه‌دار انگل متمرکز ساخته و تمام مصائب و بدبختی‌ها را بر سر مردم آور کرده است. برخلاف پندار جارچیان و مدافعین سینه‌چاک نظام سرمایه‌داری، دیگر راهی برای نجات این نظم از طریق وصله‌پینه کردن آن توسط این یا آن جناح طبقه حاکم وجود ندارد. یگانه راه نجات توده‌های مردم ایران از فجایع بی‌شماری که سرمایه‌داری حاکم بر ایران آفریده است، تنها  یک انقلاب اجتماعی است که تمام نظم ارتجاعی و ضد انسانی را از ریشه دگرگون سازد. این انقلاب درراه است.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۵۱  در فرمت پی دی اف:

چرائی کاهش سن خودکشی در ایران

بااین‌همه  فقر و تورم، گرانی بیکاری که در جمهوری سرمایه‌داری اسلامی  بیداد  کند، عیان است که هیچ‌کس از گزند این مصائب و آسیب‌های ناشی از آن درامان نیست. شاید بهتراست به‌طور کل بگوییم در جامعه سرمایه‌داری در کل جهان که شامل تمامی این دردها و مصائب حاد اجتماعی است، پایه‌های زندگی مردم بر روی بنای مستحکمی ساخته نمی‌شود. اما در جامعه سرمایه‌داری ایران زندگی مردم بر روی حباب‌ها می‌چرخد. سرمایه‌داری در ایران کثیف‌ترین  و خشن‌ترین شکل خودش را به میدان آورده است. جمهوری جنایتکار اسلامی  در جهان نمونه است. یکی از دستاوردهای حاکمیت سرمایه در ایران خودکشی در تمام سنین است. روزبه‌روز شاهد افزایش خودکشی و کاهش سن خودکشی در ایران هستیم. هرکس در بطن وجود خود دردی نهفته دارد که بسیاری حداقل به خودکشی  به‌عنوان خاتمه دادن به دردها و رنج‌هایش فکر کرد ه اند.

مردم هرگز نمی‌توانند با قاطعیت و از روی اطمینان در مورد آینده برنامه‌ریزی کنند. روی حباب راه می‌روند. هرآن ممکن است حباب زیر پایشان بترکد و به پرتگاه  نابودی برسند. هرروز شکل و شمایل مشکلات و به‌خصوص چهره کریه فقر آشکارتر خودش را نشان می‌دهد. فقر و گرسنگی حلقه ایست که کارگران و زحمت کشان یک‌به‌یک درون این حلقه می‌افتند. جمهوری اسلامی یوغی به گردن مردم انداخته است که هیچ‌کس توان سر چرخاندن ندارد. در مقابل انبوهی از مشکلات مردم، فقط حرف مفت می‌زنند. هر گوشه این زندگی را نگاه کنید خواهید دید ابعاد درد و رنج مردم تا چه اندازه گسترده است.

تا چندی پیش صحبت از سفره کوچک‌شده مردم بود. این کوچکی به خالی بودن سفره رسید. اکنون باید گفت دیگر سفره‌ای برای مردم نمانده که کوچک باشد یا خالی. سفره مردم جمع شده است. اکثریت مردم زحمتکش در گوشه و کناری اگر بتوانند چیزی بخورند تا حدی که زنده بمانند. سفره‌ای پهن نمی‌شود. سفره زمانی پهن می‌شود که در آن بتوان غذای گرمی قرارداد. خوردن یک‌تکه نان نیازی به‌زحمت سفره پهن کردن ندارد. فقر و نداری در خانه‌های مردم نشسته است. گرسنگی روزافزون مهلک‌ترین بعد زندگی در جامعه سرمایه‌داری است .اما در جمهوری سرمایه‌داری اسلامی صرفاً گرسنگی نیست که بر اکثریت مردم زحمتکش تحمیل‌شده است ، در تحمیل ظلم و فقر، بیکاری و بی آیندگی نیز سنگ تمام گذاشته و به‌راستی‌که در تمام جهان کم‌نظیر است.  و فقط این نیست. در اختلاس و دزدی، تحمیل بی حقوقی، تبعیض و نابرابری، شکنجه و زندان و کشتار و اعدام نیز در جهان کم‌نظیر است. رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی در طول حاکمیت خونین ننگین خود، تنها تلاشی که کرده است سرکوب و اعدام جهت مطیع کردن مردم زحمت‌کش و جان به لب رسیده است که در آن‌هم موفق نبوده است. اکنون ابراز انزجار و تنفر از جمهوری اسلامی به سنین دبستان رسیده است.

برای سران حاکمیت و عمال رژیم همه‌چیز مجاز است. جنایت و تجاوز هیچ پیگرد قانونی ندارد. راحت می‌چرند و می‌گردند. تاکنون کسی از مجازات قانونی، کشته شدن یا خودکشی فرزندان این جنایتکاران چیزی نشنیده است. اما برای مردم حتی حق نفس کشیدن قائل نیستند. مردم نه هوادارند نه آب. نه غذا دارند  نه نان.  نه کاردارند نه سرپناه. نه امنیت جانی نه امنیت شغلی و نه امنیت مالی ! ارتجاع حاکم آیا جز رواج و انتقال یأس و کمرنگ شدن شعله امید در دل‌ها کار دیگری انجام داده است؟ آیا میان این‌همه مشقت و رنج و غم نان جایی برای امید به زندگی باقی‌مانده است؟

نه سالمندان آسایش دارند، نه غم نان و بیکاری به  جوانان اجازه می‌دهد که از ایام  جوانی بهره‌ای ببرند. با توجه به شرایط سخت خانواده‌ها، کودکان هم نشاط و سرزندگی را تجربه نکرده‌اند ونمی کنند. درواقع در جمهوری اسلامی، سالمندان شکسته و بی‌انگیزه روزهای عمر خود را می‌شمارند. جوانان، سالخوردگان کم‌سن‌وسالی هستند که دغدغه‌های بسیاری از قبیل بیکاری، نداشتن درآمد، ترس از بی آیندگی  بر سرشان آوار گشته و  چیزی از دوران  پرشور جوانی برایشان نمانده است. نسبت به آینده و طول عمر خود امیدی ندارند . کودکان هم در چنین فضایی  جایی برای ابراز کودکی ندارند. جمهوری اسلامی نه‌تنها دریاچه‌ها و آب پشت سدها را خشکانده بلکه درخت  زندگی را در ایران خشکانده است.

در جمهوری اسلامی هیچ‌چیز تازگی ندارد. مرگ اصلاً چیز تازه‌ای نیست.

به امری عادی و روزانه تبدیل‌شده است. خودکشی هم چیز تازه‌ای نیست. در این میان می‌بینیم کودکان هم از زندگی سیرشده‌اند. چراکه کودکان هم تحت همین شرایط قراردادند.  مادران و پدران زحمت‌کش کوه باری از غم نان و اجاره خانه و مخارج سنگین زندگی بر دوششان انباشته‌شده است. ترکش‌های این مشقات بدون تردید بر ذهن  و تن کودکان هم می‌نشیند که عمده‌ترین آن همان اقتصاد ضعیف خانواده است.

کودکان اجاق سردخانه را می‌بینند. آنان نیز مانند دیگر انسان‌های بالغ با دوستانشان درد دل می‌کنند و رنجشان را به اشتراک می‌گذارند. از اجاق سردخانه یکدیگر باخبرمی شوند و این دردها، زخم‌های عمیقی  برجان و روانشان به‌جا خواهد گذاشت. به همان‌گونه که در احساسات مثبت یکدیگر مانند شادی و سرخوشی شریک می‌شوند، احساسات منفی خودشان را نیز به اشتراک می‌گذارند. شاید این به‌خودی‌خود چندان مهم نباشد اما زمانی که احساسات منفی بسیار بسیار بیشتر از احساسات مثبت و شادی‌آفرین باشد، بدیهی است که تأثیر زیادی بر سلامتی کودکان نیز خواهد گذاشت.

زمانی که رضایت لازم از زندگی وجود نداشته باشد، احساس ارزشمندی در کودکان پایین می‌آید. اولین آسیب عدم ارزشمندی از بین رفتن اعتمادبه‌نفس است. خودشان را نالایق و بی‌ارزش می‌دانند. دومین آسیب کاهش عملکردهای شناختی و مهارتی در کودکان است. سومین آسیب یا مرحله، از دست دادن هرگونه انگیزه برای ادامه زندگی، به عبارت دیگر افسردگی است. باید این نکته را بدانیم که افسردگی در کودکان به‌صورت  پرخاشگری نمود دارد. به همین خاطر تشخیص افسردگی در کودکان چندان ساده نیست. اغلب خانواده‌ها این پرخاشگری‌ها را از خلق‌وخوی متغیر کودکان یا خواسته‌های نا به‌جای آنان می‌دانند.

آسیب‌های روانی  کودکان بسیار فراتر از این است. اشاره به این موضوع صرفاً برای ورود به این بحث است که چرا سن خودکشی به کودکان دبستانی هم رسیده است؟ اگر گفته می‌شود استرس و اضطراب، طلاق  و مشکلات ناشی از تحصیلات، باید بدانیم که این مشکلات از کجا به وجود آمده است.  کودکان بر سرهمان سفره خانواده نان می‌خورند بنابراین باغم نان بیگانه نیستند. درهمان خانه زندگی می‌کنند که در طول یک ماه بارها و بارها صحبت از کسری مبلغ اجاره خانه تا پایان ماه است. کودکان از این استعداد بهره‌مندند زمانی که سرگرم بازی هستند،  یا به تماشای تلویزیون مشغول‌اند به‌راحتی دنیای اطرافشان را نیز زیر نظر دارند. بنابراین در دردهای خانواده سهیم‌اند.

بیرون از خانه، در جامعه با دنیایی از تنوع در مواد غذایی، خوراکی‌ها پوشاک و اسباب‌بازی‌های رنگارنگ  روبه‌رو می‌شوند که از دسترس آنان خارج است. دچار تناقضات مهمی خواهند شد. اگر این‌همه امکانات برای استفاده است چرا من نمی‌توانم داشته باشم؟ اگر من قادر به خرید این وسایل نیستم کدام بچه صاحب این اسباب‌بازی‌ها خواهد شد؟ چگونه می‌تواند این‌همه پول داشته باشد؟ چرا ما این پول را نداریم؟ دیدن این‌همه تفاوت  در قدرت خرید برای کودکان سرخوردگی و ناامیدی ایجاد خواهد کرد. البته  این موضوع در مورد نوجوانان و جوانان و تمام سنین صدق می‌کند. تنها کودکان نیستند که از تفاوت طبقاتی صدمه می‌بینند. اما کودکان هیچ‌گونه درکی از خودکشی و پایان زندگی ندارند. فقط شنیده‌اند که دیگر چیزی نمی‌فهمند.  از عواقب  آن چیزی نمی‌توانند بدانند. هرگز گمان نمی‌کنند که مرگ سفری بی‌بازگشت است.

با برخورد به واقعیت تلخ  فقر  و نداری بدون شک امیال و آرزوهای کودک دبستانی سرکوب می‌شود. البته سرکوب شدن به معنی از بین رفتن نیست. سرکوب می‌شوند و در گوشه‌ای از ذهن قرارمی گیرند و بخشی از روان سالم کودک را زخمی می‌کنند. درزمان تحصیل وقتی اکثریت دانش آموزان با سوءتغذیه، کمبود انواع ویتامین‌ها در کلاس می‌نشینند، نباید امیدی به سرحالی و نشاط آنان داشت. تغذیه نامناسب، کمبود آهن و  ویتامین‌ها کم بود،  اکنون اکثر کودکان  از خوردن شیر و لبنیات کافی هم محروم شده‌اند. عوامل روانی دیگری نیز هست که شادی را از کودکان گرفته است.درمواردی  مدرسه می‌تواند در بهبود روابط اجتماعی کودکان و حتی به‌طور نسبی در درک  مشکلات کمک باشد. اما مهم این است که بچه‌ها در مدرسه راحت نیستند. کودکان دهه نود با توجه به درک خوب و بسیار بالای خود از مسائل و مشکلات، مدرسه را جای امنی برای خود نمی‌بینند.

کودک باید بتواند به‌طور منظم با مشاور مدرسه در امنیت کامل گفتگوی صمیمانه  داشته باشد. اما دانش آموزان مشاوران امور تربیتی را دوست ندارند و به‌درستی از آنان به‌عنوان جاسوس نام می‌برند. یکی از دانش آموزان دبستان پسرانه می‌گفت پارسال که مردم در خیابان شعارمی دادند، ماهم  در دیوارهای کلاس و حیاط مدرسه و سرویس بهداشتی شعارمی نوشتیم. مشاور امور تربیتی ما جاسوسی می‌کرد. یک‌بار درب سرویس بهداشتی را باز کرد من داخل بودم.از من خواست بنویسم. می‌خواست خط مرا با خط نوشته‌شده مطابقت بدهد. من با دست چپ می‌نویسم به‌اصطلاح چپ‌دست هستم. ترسیده بودم اما فکر کردم با دست راست بنویسم که خطم فرق کند. من نجات پیدا کردم ولی دوستم را به دفتر برد و حسابی اذیتش کرد. بنابراین در مدرسه احساس اطمینان و امنیت نمی‌کنند.

دانش آموزان به خویی و با آگاهی کامل حساب معلمان دلسوز خود را که تمام دروس را تدریس می‌کنند از معلمان دینی و مشاوران تربیتی خود جدا می‌کنند. در آموزش‌وپرورش جای خیلی چیزها خالی است. اصلی‌ترین و ضروری‌ترین آن صداقت است. نه معلم صادقانه می‌تواند روش وکلایم دلخواه خود را داشته باشد و نه دانش‌آموزمی تواند صادقانه نظرات و عقاید خودش را بیان کند. کلاس درس ترکیبی از تناقضات ناخواسته است. به دانش‌آموزی گفته شد که امتحان ریاضی داری نباید درس بخوانی؟ در جواب گفت :ریاضی رو ول کن بلدم امتحان تعلیمات دینی و قرآن را چه کنم؟ بخوان! نمی‌خواهم دوست ندارم. زنگ دینی زجرمی کشم. درنهایت به این فکر کرده بودم که بهتراست بروم و به معلم قرآن  بگویم ما مسیحی هستیم. اگر معلم خودمان همین دینی و قرآن را درس می‌داد بهتر بود. معلمم را دوست دارم و به حرفش گوش می‌دهم. اما اصلاً معلم دینی را دوست ندارم ازش می‌ترسم. این را معلمان تعلیمات دینی و قرآن نیز متوجه هستند. درمواردی حتی چشم‌پوشی می‌کنند.

در مواقعی که به علت آلودگی هوا کلاس‌های درس مجازی برگزارمی شود،  در کلاس آنلاین دینی و قرآن شرکت نمی‌کنند. اصرار خانواده‌ها برای شرکت در کلاس قرآن بی‌فایده است. دانش آموزان می‌گویند فقط چند نفر ترسو و چاپلوس یا حکومتی حاضر می‌خورند. می‌بینیم که دیگر نمی‌توانند افسانه‌ها و خرافات را به این نسل بفروشند. در کنار این معضلات و تضادها و تفاوت‌های طبقاتی  باید این را هم اضافه کنیم که در مدرسه کودکان شاد نیستند. جشن و پای‌کوبی که لازمه روحیات شاد کودکان است غدغن است. عکس درودیوار مدرسه از قاتلین خود دانش آموزان است. باید دانست که دیدن این عکس‌ها که سال گذشته ماهیت پلید و جنایتکارشان برکسی پوشیده نماند چه تأثیراتی بر روان دانش‌آموزانی که می‌گویند این عکس قاتل است خواهد گذاشت. دانش آموزان زیر گوش همدیگر اسامی خاصی برای این عکس‌ها به کارمی برند.

در مدرسه  راحت نیستند چون ناخودآگاه خودشان را سانسور و سرکوب می‌کنند.  محدودیت گذاری در کودکان برعکس عمل می‌کند. اگر این‌همه قوانین و محدودیت نباشد، کودکان اصلاً سراغ بسیاری از مواردی که مناسب سن آنان نیست نمی‌روند. سران مستبد وفا سد در رسانه‌ها حرف مفت می‌زنند. اما درواقع به هزار روش، ترویج عامدانه اعتیاد و فساد می‌کنند. مرگ و کشتار و مردن  هرروزه در ایران از موارد مهمی است که در کودکان تأثیر به سزایی دارد. تمام این موارد که می‌توان برای تک‌تک آن‌ها شواهد و دلایل لازم و کافی بیان کرد از عوامل خودکشی کودکان است.

در مدرسه،  معلمان  مهربان و دلسوز دستشان برای جرئت آموزی دانش آموزان بسته است.  در کلاس جای صداقت خالی است. جای تدریس خلاقانه و آموزش اندیشیدن خالی است. جای ابراز عواطف و احساسات پاک صادقانه در روابط معلم و دانش‌آموز خالی است. جای شناخت خصوصیات و علائق و خلاقیت‌های شخصی دانش آموزان خالی است. جای حقوق فردی معلم و دانش‌آموز خالی است. تمام اینجا خالی‌ها باعث شد ه که معلمان زحمت‌کش  این باغبان‌های مهربان ابزار لازم برای پرورش  دانش‌آموزانشان را در اختیار نداشته باشند. کودکان هم در ایران دیگر آن گل‌های خندان نیستند.

متأسفانه علی‌رغم استعداد و خلاقیت‌های دانش آموزان  بیگانگی در مدرسه به دلیل جو امنیتی و سنگین آموزش، شرایط بد اقتصادی خانواده‌ها ، تفاوت‌های طبقاتی، لایه‌های نازک روان کودکان را آزرده‌خاطر کرده است.  این است که افکار خودکشی در کودکان که می‌توان گفت بی‌سابقه بوده است اکنون دور از انتظار نیست. به نقل از یک کودک یازده‌ساله دانش‌آموز کلاس پنجم  دبستان چیزی شادم نمی‌کند. بدم نمی‌آید بمیرم.

هیچ‌چیز ذاتی نیست و کودکان به‌طور اکتسابی و با توجه به شرایط زندگی آموزه‌ها و افکارشان شکل می‌گیرد. می‌بینیم که چگونه شرایط بد اقتصادی و ناامنی اجتماعی می‌تواند کودکان را ازنظر روانی خمود و کسل کند. تا جایی که به ناامیدی برسند. البته این دقیقاً همان چیزی است که جمهوری اسلامی می‌خواهد. کودکان را  باید از این وضعیت اسفناک بیرون کشید. تنها راه ، نابودی کلیت رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی است. راه رهایی از این منجلاب متعفن جمهوری جنایتکار کودک کش، اتحاد کارگران و زحمت  کشان، سرنگونی ارتجاع حاکم و برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمکتشان است.

 

دی ماه ۱۴۰۲

یک رفیق ازایران