سرنگونی جمهوری اسلامی، پیش‌شرط پایان دادن به فقر

در روزهای گذشته ویدیویی در فضای مجازی پخش شد؛ که صحنۀ سرقت ده‌ها قطعه مرغ را از یک مغازۀ  در شهرستان اصلاندوز نشان می‌داد. این واقعه شاید برای خیلی‌ها همانند بسیاری از اتفاقات کوچک و بزرگی که هر روزه در صفحۀ حوادث نشریات یا شبکه‌های مجازی دیده می‌شوند، رخدادی پیش پا افتاده‌ باشد. اما همین اتفاق به ظاهر ساده در جامعه‌ای که میلیون‌ها نفر از آحاد آن با فقری فزاینده‌ دست به گریبانند، می‌تواند انعکاسی از تباهی و انحطاط حاکم بر جامعه‌ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی باشد. حادثه‌ای به ظاهر کوچک، اما بسیار هشدار دهنده؛ زنگ خطری بزرگ نه فقط برای وضعیت کنونی جامعه ما، که هشداری بس نگران کننده برای آینده‌ای رقت‌بارتر از شرایط فعلی که مردم ایران در آن بسر می‌برند.

اگر امروز مرغ به جای طلاو جواهرات سرقت می‌شود و مغازه‌های مواد خوراکی مورد دستبرد قرار می‌گیرند، معلوم نیست با استمرار جمهوری اسلامی دو فردای دیگر چه سرنوشت غمناکی برای کارگران، زحمتکشان و دیگر لایه‌های تهیدست جامعه رقم خواهد خورد؟ اگر امروز چهرۀ هولناک فقر با سرقت چند عدد مرغ به نمایش در می‌آید؛ معلوم نیست با سیر شتابانی که فقر و گرانی گرفته‌اند، تباهی و انحطاط جامعه تا کجا پیش خواهد رفت؟

روزگاری نه چندان دور اخبار دزدی‌ها، بیشتر بر سرقت ماشین، طلا، جواهرات یا سرقت از بانک‌ها متمرکز بود. اغلب، جواهرفروشی‌ها مورد دستبرد سارقان قرار می‌گرفتند. بانک‌ها هدف سرقت‌های مسلحانه بودند. گروه‌های سازمان‌یافته، خودروهای مدل بالا را می‌دزدیدند، اوراقش می‌کردند و با فروش قطعات آن به نان و نوایی می‌رسیدند. در سال‌های نزدیکتر، کیف دزدی، کشیدن گردنبند از گردن زنان و سرقت موبایل به امری رایج در جامعه تبدیل شد. امروز اما کالاهایی نظیر مرغ، روغن، برنج و دیگر اقلام غذایی که مستقیماً با معیشت و سفرۀ مردم ارتباط دار‌ند، به سوژه‌‌های دزدی تبدیل شده‌اند. به راستی جامعۀ بحران زدۀ ما به کدام سو می‌رود؟ عمق تباهی و ویرانگری جمهوری اسلامی تا به کجا پیش خواهد رفت؟ پیشروی فقری اینچنین مزمن و ریشه‌دار چه بر سر مردم خواهد آورد؟

جمهوری اسلامی سال‌هاست کارگران، زحمتکشان و دیگر لایه‌های پایین جامعه را به فقر و فلاکت و گرسنگی کشانده است. با تحمیل اقتصاد نئولیبرال و ترویج خصوصی‌سازی صنایع و دیگر مراکز تولیدی، فقر را میان مردم تقسیم کرده است. به جای رفاه، آموزش، درمان و برخوردای از مواهب اولیه زندگی، بیکاری و گرسنگی را به مردم تحمیل کرده است. با رشد بی وقفۀ تورم دو رقمی، گرانی افسارگسیختۀ کالاهای مصرفی و سقوط سرسام‌آور ارزش  پول ملی،  قدرت خرید مردم را به پایین‌ترین سطح ممکن کاهش داده است. در شرایطی که خط فقر، بیش از ۷۰ میلیون تومان گزارش شده است، حداقل دستمزد ۱۶میلیونی کارگران و ایضاً درآمد حداقلی بازنشستکان و دیگر مزدبگیران و مستمری‌بگیران دولت، حتی کفاف ده روز از هزینۀ ماهیانه زندگی آنان را نمی دهد.

در روزگاری نه چندان دور دست‌کم نان مازاد، همواره بر سفرۀ کارگران و زحمتکشان بود، اما اکنون بر بستر فقری اینچنین ریشه‌دار، شرایط زندگی توده‌های زحمتکش به جایی رسیده است که نان را نسیه می‌خرند. حتی بخش‌هایی از مردم از فرط فقر و نداری به خرید نصفه نان روی آورده‌اند. در عوض تمام سرمایه‌های کشور و حاصل دسترنج کارگران و زحمتکشان ایران به جیب و شکم مسئولان مفت‌خور جمهوری اسلامی رفته است. سرمایه‌داران و رانت‌خواران حکومتی روز از پی روز شکم‌هایشان گنده‌تر شده است. در عوض مردم زحمتکش با گذشت هر روز سفره‌شان تهی‌تر می‌شود. معضل اما تنها فقر و خالی بودن سفره‌های مردم نیست. آنان از تبعیض و بی‌عدالتی و نابرابری در جامعه نیز رنج می‌بردند. در دهه‌های گذشته حاکمیت با اعمال تبعیضات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، علاوه بر فقر مطلق، بی‌عدالتی را نیز در حق مردم ایران بویژه ملیت‌های تحت ستم به نهایت رسانده است. در وضعیتی که مردم با فقر و نداری و تبعیض دست به گریبان بودند؛، جنگ نیز مزید بر علت شد. با شکل‌گیری دو جنگ ارتجاعی ۱۲ روزه و ۴۰ روزه، هم اینک فقر و بی‌عدالتی آن‌چنان در جامعه تشدید شده است که کارگران و توده‌های مردم ایران دیگر قادر به خرید نیازهای اولیه خودشان هم نیستند.

نتیجۀ بلافصل این جنگ‌های ارتجاعی و خانمان‌سوز برای توده‌های مردم ایران چیزی جر تعمیق فقر، گرانی سرسام‌آور، گسترش بی‌عدالتی و ناتوانی مردم در تأمین نیاز‌های اولیه زندگی‌شان نبوده ا‌ست. وضعیتی هشداردهنده که چهرۀ واقعی فقر را از اعماق جامعه به صورت آئینه‌ای تمام قد در مقابل جامعه گذاشته است. وضعیتی دهشتناک که از چشم مسئولان جمهوری اسلامی نیز دور نمانده است؛ اما به دلیل ساختار معیوب سیاسی – اقتصادی حاکمیت و وجود فساد و رانت‌خواری نهادینه شده در تمام نهادهای حکومتی هر از چند گاهی فقط به صورت تلویحی به بازگویی زوایای از آن اقدام می‌کنند. چرا که جمهوری اسلامی و تمام دست‌اندرکاران آن طی بیش از چهار دهه، خود جملگی تولید کننده این چرخۀ معیوب بوده‌ و هستند. چرخه‌ای مملو از فساد و فقر و گرانی و نابرابری که با بودن جمهوری اسلامی نه تنها کمترین امیدی برای برون رفت از شرایط موجود نیست، نه تنها کوچکترین مفری برای بهبود زندگی مردم وجود ندارد، بلکه با گذشت هر روز اوضاع برای کارگران و زحمتکشان و عموم توده‌های مردم ایران از آنچه هست باز هم خراب‌تر خواهد شد.

جمهوری اسلامی فقط فقر و تبعیض و نابرابری را بر مردم تحمیل نکرد. جدای از فقر و نابرابری، با کشتارهایی هم که در سال‌های اخیر بویژه در دیماه ۱۴۰۴ به راه انداخت، اکنون میان حاکمیت و توده‌های مردم ایران دریایی از خون فاصله است. در چنین وضعیتی آنچه امروز در زیر پوست جامعه می‌گذرد، خشم و انزجار بی پایان مردمی فقیر و زخم خورده و سرکوب شده است که در حالت انفجاری بسر می‌برند. وضعیتی که مردم را بیش از پیش خشمگین و ناراضی و گسست آنان از جنایت‌کاران حاکم بر ایران را به صورت روزانه افزایش داده است. گسستی عمومی که سید محمد ابطحی – معاون وزیر کشور و رئیس سازمان امور اجتماعی کشور –  نیز به آن اذعان کرده است.

این مقام دولتی روز سه‌شنبه ۲۶خرداد ۱۴۰۵ در یک نشست خبری با اشاره به اینکه موضوع سرمایه اجتماعی از مهم‌ترین مباحث پیش ‌روی کشور است، اعلام کرد: در یک دهۀ گذشته شاخص سرمایه اجتماعی جمهوری اسلامی از ۵/ ۴۳ درصد در سال ۱۳۹۴ به ۶/ ۳۶ درصد در سال ۱۴۰۴ کاهش یافته است. اگرچه خشم و نارضایتی مردم بیش از آمارهای دولتی‌ست؛ اما با استناد به گفتۀ همین مقام حکومتی دست‌کم ۴/ ۶۳ درصد مردم، هیچ «امیدی به بهبود شرایط آینده» در حاکمیت جمهوری اسلامی ندارند.

محمد ابطحی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به احساس عدالت و برابری در جامعه نیز گفته است: حدود ۲۵ درصد مردم ایران احساس عدالت و برابری دارند؛ معنای چنین عددی آن است که ۷۵ درصد جامعه بر این باورند که در فضایی پر از تبعیض‌ و نابرابری زندگی می‌کنند.

حال اگر موضوع فقر فزایندۀ توده‌های مردم ایران را در کنار بی‌عدالتی نهادینه شده در جامعه بگذاریم، بهتر می‌توان عمق فاجعۀ زندگی مردم در حاکمیت جمهوری اسلامی را دید و  بدان پی‌برد. وضعیتی که راه برون رفت از آن نه ناامیدی و استیصال، نه احساس شکست و تسلیم و وادادگی مبارزه، نه دل سپردن به وعده‌های توخالی حاکمیت، که همانا گسترش اعتراض و سازماندهی جنبش‌های بزرگ اجتماعی علیه وضعیت موجود ا‌ست. تنها راه رهایی مردم از چنین فقری ریشه‌دار، نه خستگی و فرسودگی، که امید بستن به مبارزه، ارتقاء باورمندی به قدرت لایزال کارگران و عموم توده‌های مردم ایران به سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار حاکمیت شورایی کارگران و زحمتکشان است. آنچه را که اینروزها مسعود پزشکیان و وزرای اقتصادی او با وعدۀ کالابرگ و یارانه نقدی در بوق و کرنا کرده‌اند، فقط در حد شعاری پوپولیستی به نام «افزایش کالا برگ» است. کالا برگی یک میلیون تومانی که با توجه به نرخ تورم و گرانی کالاها و کاهش ارزش ریال، کمترین کمکی به معاش مردم ایران نخواهد بود.

کار پیشبرد اینگونه دغلبازی‌های حکومتی به جایی رسیده ‌است، که حتی خبرگزاری دولتی ایلنا نیز به صراحت بر فریبکاری کابینۀ پزشکیان انگشت گذاشته است. طبق گزارش ایلنا، یارانه و کالابرگ ماهیانه‌ای را که دولت این روزها وعده‌اش را به مردم فقیر و گرسنه می‌دهد، فقط ۷ دلار ارزش دارد. طبق محاسبات گزارشگر ایلنا اگر کابینۀ پزشکیان بخواهد به اندازه احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۹ از مردم حمایت یارانه‌ای کند، باید به هر نفر چیزی حدود ۷ میلیون و ۱۰۰ هزار تومان کمک نقدی و غیر نقدی کند؛ تا معادل همان یارانۀ ۱۶ سال پیش اثر بخشی داشته باشد. حال با احتساب خط فقری بالای ۷۰ میلیون تومان و حداقل دستمزد ۱۶ میلیون تومانی کارگران و مزدبگیران و دیگر مستمری بگیران دولتی، می‌بینم همین مبلغ یارانه‌ای ۷ میلیون تومانی مورد نظرخبرنگار ایلنا نیز گره‌ای از کار ده‌ها میلیون‌ مردم فقرزده ایران نخواهد گشود. تا چه رسد به کالابرگ یک میلیونی کابینۀ پزشکیان.

جمهوری اسلامی با تحمیل فقری فزاینده همراه با تشدید سرکوب می‌کوشد تا جامعه را به سکوت و سکون بکشاند.  توده‌ها را ناامید و آنان را از مبارزه برای تغییرات بنیادی جامعه باز دارد. بازنشستگان را نسبت به مبارزات خیابانی‌شان خسته کند. بی حاصلی اعتصاب را به کارگران حقنه نماید. مضافاً اینکه با تبلیغات شبانه‌روزی در صدد است جامعه را مستأصل و خود را پیروز میدان نبرد با توده‌های مردم خشمگین و ناراضی جا بزند. ناگفته پیداست، بکار‌گیری همۀ این روش‌های شناخته و ناشناخته، صرفاً خوراکی داخلی برای بقاء رژیم فاسد و تبهکار جمهوری اسلامی‌ست. تبلیغات گستردۀ هیئت حاکمه فقط نمایشی از اقتدار برای منکوب کردن مردم است. نمایشی برای سرپوش گذاشتن بر شکست و ناتوانی‌ رژیم در برون رفت از بحران‌های ناعلاج موجود. نمایشی تکراری برای امید ‌دادن به مزدوران و نیروهای سرکوب‌گرش. بالماسکه‌ای برای وارونه جلوه دادن شرایط انفجاری جامعه برای سد کردن حرکت جنبش‌های اجتماعی به سمت اعتراضات خیابانی. جنبش‌هایی که اکنون زیر پوست جامعه به شدت در غلیانند و به چیزی کمتر از سرنگونی جمهوری اسلامی قانع نیستند.

چرا که از خیزش دیماه ۹۶ تا به امروز، جامعه ما به دورانی انقلابی ورود کرده است. وضعیتی که با پشت سر گذاشتن چهار خیزش و قیام و جنبش و نبردهای خیابانی اکنون وارد مرحلۀ حساسی شده است. فقر و گرسنگی بیداد می‌کند. توده‌ها خشمگین، و نارضایتی عمومی  سرتاسر جامعه را فرا گرفته است. لازم به گفتن نیست در شرایط کنونی، با افتضاحی که سلطنت طلبان فاشیست در مواجهه با جنگ به بار آورده‌اند، اکنون وظیفۀ خطیری بر دوش نیروهای مترقی، آزادی‌خواه، سوسیالیست و کمونیست قرار گرفته است. سلطنت طلبان و دیگر جریانات جنگ طلب به انزوا کشیده شده‌اند. رژیم در گرداب سقوط فرو رفته است. بحران انقلابی حاکم بر کشور، راه حلی انقلابی می‌طلبد. رژیم اما با تحمیل فقر و گرسنگی و سرکوب می‌خواهد جامعه را به سقوط و انحطاط بیشتر بکشاند. با تحمیل چنین وضعیتی، طبقۀ حاکم در صدد است تا مسیر خود را جهت تحمیل یک راه حل ضدانقلابی برای برون رفت از بحران ورشکستگی و ناتوانی رژیم سیاسی حاکم بر کشور هموار سازد. در وضعیتی چنین خطیر، نباید گذاشت دستگاه‌های تبلیغاتی رژیم استیصال و ناامیدی را به مردم تحمیل کنند. جمهوری اسلامی در ضعیف‌ترین شرایط دوران حیات خود قرار دارد. بحران سراپای حاکمیت را فرا گرفته است. شکاف‌های درون هیئت حاکمه مدام در حال تعمیق و افزایش است. تمام شرایط عینی برای انقلاب و رهایی از سلطۀ ارتجاع حاکم فراهم است. اجازه ندهیم «مرغ» جای «طلا» بنشیند. آئینۀ فقر را باید با گسترش مبارزه و زنده نگه داشتن امید به تحولات اجتماعی و سرنگونی جمهوری اسلامی شکست و چهل تیکه‌اش کرد. باید باورمندی کارگران و عموم توده‌های ناراضی و مردم فقر زدۀ را به انقلاب و تغییرات ریشه‌ای در جامعه بیشتر و بیشتر کرد. در این میان، وظیفۀ سنگینی بر دوش طبقۀ کارگر ایران است. تنها طبقۀ کارگر ایران قادر است با شروع اعتصاب سراسری صنفی و سیاسی خود تمام اقشار جامعه را برای سرنگونی جمهوری اسلامی به دنبال خود بسیج و سازماندهی کند. پوشیده نیست، اگر کارگران، زنان، معلمان، دانشجویان، بازنشستگان، نویسندگان، هنرمندان و دیگر گروه‌های اجتماعی در این شرایط حسّاس فرصت سرنگونی انقلابی رژیم را از دست بدهند، طبقۀ حاکم با استفاده از ناامیدی مردم به شیوه‌ای ضد انقلابی بحران‌های درونی خود را حل خواهد کرد. شیوه‌ای که شاید بتواند برای چند صباحی پای خود را برای بقاء محکم‌ سازد، اما بیاد داشته باشیم ماندگاری جمهوری اسلامی با هر شکل و نام و شمایلی که باشد، نتیجه‌اش برای کارگران و توده‌های مردم ایران چیزی جز فقر و نابرابری و سرکوب بیشتر نخواهد بود.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۴ در فرمت پی دی اف:

گروه ۷ در دوران زوال قدرت غرب

جهان سرمایه‌داری درگیر تحولات سیاسی بزرگ جهانی است. توازن قوای بین‌المللی قدرت‌های امپریالیست رقیب به‌سرعت در حال تغییر است. قدرت‌های پیشین که در رأس آن‌ها امپریالیسم آمریکا قرار داشت، از جهات مختلف اقتصادی، سیاسی و نظامی تضعیف‌شده و قدرت‌های جدیدی در حال شکل دادن به توازن‌های جدید بین‌المللی اند. مؤسسات ، نهادها و اتحادهای سیاسی، نظامی و اقتصادی که محصول توازن قوای پیشین قدرت‌های امپریالیست جهان بود، گرچه هنوز اسماً موجودند، اما کارایی و اعتبار خود را ازدست‌داده‌اند. سازمان ملل با تمام مؤسسات و نهادهای وابسته به آن دیگر قادر به تصمیم‌گیری در مورد معضلات جهان سرمایه‌داری نیست. بلوک‌  اقتصادی، سیاسی  و نظامی فرا آتلانتیک در حال فروپاشی است. قدرت‌های پیشین که در گروه‌های محدود، نظیر گروه ۷ خود را مسئول حل چالش‌های جهان سرمایه‌داری می‌دانستند، قدرت تصمیم‌گیری را ازدست‌داده و اگر تصمیمی هم بگیرند قادر به اجرای آن نیستند. یک نمونه آن، اجلاس‌های سالانه سران قدرت‌های امپریالیست غربی موسوم به گروه ۷ است که درگذشته تصمیم‌گیرنده مهم‌ترین چالش‌های جهان سرمایه‌داری بود،اکنون اما دیگر حتی در درون خودش با اختلافات جدی روبه‌روست. بااین‌همه،  به‌رغم تضادهای درونی و به‌ویژه اختلافات جدی میان آمریکا و اروپا، هنوز اجلاس‌های سالانه خود را برگزار می‌کند، بدون این‌که قادر باشد تصمیماتی اتخاذ کند که گره‌گشای معضلات و بحران‌های نظم سرمایه‌داری باشد.

این گروه امسال اجلاس سالانه خود را از ۱۵ تا ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ (۲۵ تا ۲۷ خرداد ۱۴۰۵) در اویان‌- له‌بن، فرانسه، برگزار کرد. دستور کار این اجلاس گفتگو و تصمیم‌گیری در مورد چالش‌های سیاسی، نظامی و اقتصادی جهان سرمایه‌داری بود.

این اجلاس در شرایطی برگزار شد که جهان سرمایه‌داری گرفتار  بحران‌های عمیق است و این بحران‌ها پیوسته تشدید می‌شوند. تضاد میان قدرت‌های امپریالیست به‌شدت حاد شده، رقابت شدیدی بر سر سلطه بر بازارهای جهان، به‌ویژه میان چین و آمریکا در جریان است. سیاست‌های ترامپ، شکاف عمیقی در درون متحدان اروپائی آمریکا ایجاد کرده است. جنگ میان روسیه و اوکراین به نیابت از سوی اتحادیه اروپا ادامه دارد.  لشکرکشی نظامی امپریالیسم آمریکا به خاورمیانه به‌قصد سلطه سیاسی و اقتصادی کامل و قطعی بر این منطقه، به‌ویژه  سلطه بر منابع انرژی کشورهای این منطقه در مقابل چین و روسیه  و پی آمد آن جنگ میان دولت‌های آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، به بحران بزرگ خاورمیانه انجامید، که بسته شدن تنگه هرمز و درگیر شدن چندین دولت در آن، تأثیرات وخیمی بر کشورهای منطقه و اقتصاد جهانی برجای نهاده است.

رئیس‌جمهوری فرانسه که برگزارکننده اجلاس امسال بود، تلاش فراوانی به کاربرد که نشست امسال به سرنوشت اجلاس سال گذشته دچار نشود که ترامپ جلسه را نیمه‌کاره ترک کرد . او برای جلوگیری از اصطکاک منافع میان دولت آمریکا با دیگر اعضای گروه هفت، که در طول یک سال گذشته اختلافات جدی داشتند، تلاش کرد مسائل مورد اختلاف از دستور کار اجلاس کنار گذاشته شود و از ترامپ شکست‌خورده در جنگ خاورمیانه، به‌عنوان یک قهرمان پیروز استقبال شایانی به عمل آورد. او حتی یک روز، تاریخ  برگزاری اجلاسی را که از قبل تعیین‌شده بود عقب انداخت تا ترامپ بتواند در جشن ۸۰ مین سالگرد تولد خود در آمریکا حضورداشته باشد.

مکرون منطقه برگزاری اجلاس را نظامی اعلام کرد. رفت‌وآمد وسایل نقلیه را متوقف کرد و تعداد زیادی پلیس و نیروی نظامی  را در منطقه مستقر ساخت. هرگونه تجمع، تظاهرات ،اعتراض و مخالفت با قدرت‌های امپریالیست را که معمولاً در جریان یک چنین نشست‌هایی برپا می‌شود، ممنوع اعلام کرد. بنابراین، تظاهراتی هم که قرار بود در نزدیکی محل این اجلاس برگزار شود و صدای مخالفان نظم جهانی موجود را به گوش سران گروه ۷ و دولت‌های دیگری که به اجلاس دعوت شده بودند برساند، به کشور سویس منتقل شد و مخالفین در ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶ تظاهرات بزرگ خود را در ژنو سویس ، ۴۰ کیلومتر دورتر از محل اجلاس برگزار کردند. به گفته برگزارکنندگان این تظاهرات اعتراضی ۶۰ هزار نفر متشکل از اعضای اتحادیه‌های کارگری، احزاب و سازمان‌های چپ و ضدسرمایه‌داری، طرفداران محیط ‌زیست، با شعار نه به گروه هفت در این اقدام اعتراضی شرکت کردند. درنهایت نیز این تظاهرات مسالمت‌آمیز با گاز اشک‌آور و ماشین‌های آب‌پاش مورد یورش پلیس سویس قرار گرفت و منجر به درگیری معترضین با پلیس و دستگیری تعداد زیادی از شرکت‌کنندگان گردید.

در نشست خبری مشترک ابتدای اجلاس، مکرون سیاست قدرت‌های اروپائی را برای همکاری با دولت آمریکا به منظور تأمین امنیت تردد دریایی در تنگه هرمز اعلام کرد که با پاسخ تحقیر‌کننده‌ای از سوی ترامپ مواجه شد که گفت: «فکر نمی‌کنم به کمک زیادی نیاز داشته باشیم.»

درحالی‌که اعضای این گروه در جریان جنگ ، اقدام نظامی تک‌روانه ترامپ را موردانتقاد قراردادند و حاضر به مداخله نظامی در جنگ با جمهوری اسلامی نشدند، اما دریکی از بیانیه‌های اجلاس، توافقات ترامپ با جمهوری اسلامی را موردحمایت قراردادند و ستودند. در این بیانیه آمده است:

“ما از اعلام توافق بین ایالات‌متحده و ایران، که تحت رهبری قوی رئیس‌جمهور ترامپ و با حمایت کشورهای میانجی حاصل‌شده است، استقبال می‌کنیم. این توافق فرصتی تاریخی برای جلوگیری از دستیابی ایران به هرگونه سلاح هسته‌ای و مقابله با تهدیدات مربوط به فعالیت‌های منطقه‌ای و بالستیک آن فراهم می‌کند. ما از آن حمایت می‌کنیم.” این تعریف و تمجید از ترامپ در شرایطی است که وی نتوانست اهداف خود را در جنگ محقق سازد و از بابت همین توافقات با جمهوری اسلامی، هم‌اکنون در درون خود آمریکا با انتقادات شدیدی مواجه است و زیر فشار قرارگرفته است.

به‌رغم این‌که اجلاس ظاهراً بدون اصطکاک جدی به پایان رسید، اما همانند سال گذشته بیانیه پایانی مشترک نداشت، بلکه چند بیانیه راجع به موضوعات جداگانه در ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶ انتشار داد.

مهم‌ترین دست آورد اجلاس برای مکرون و قدرت‌های  اروپائی  تأکید بر ادامه جنگ اوکراین و حمایت از ولودیمیر زلنسکی برای مقابله با روسیه  بود. دریکی از این مصوبات  تأکید شده است:

” ما از اوکراین به خاطر تاب‌آوری و پیشرفتش در میدان نبرد در ماه‌های اخیر تقدیر می‌کنیم و تأکید می‌کنیم که اکنون یک حرکت جدید وجود دارد.

برای حمایت و تسریع این حرکت جدید، ما موافقت می‌کنیم که تحویل ظرفیت‌های دفاع هوایی، سیستم‌ها و ره‌گیرهای اضافی و قابلیت‌های دوربرد را افزایش دهیم. ما همچنین آماده‌ایم تا اعطای مجوز به اوکراین را برای افزایش تولید نظامی اوکراین بررسی کنیم.

ما متعهد به افزایش فشار بر اقتصاد جنگی روسیه هستیم. در این زمینه، تحریم‌های خود، ازجمله تحریم‌های بخش‌های نفت و گاز را تقویت خواهیم کرد. ما اکنون را زمان مناسبی برای انجام اقدامات بیشتر می‌دانیم، زیرا رئیس‌جمهور ترامپ توافقی را ارائه داده است که ما از آن در بازگشایی تنگه هرمز حمایت می‌کنیم.”

درواقع آنچه در مورد اوکراین بر آن تأکید شد، آن چیزی است که هم‌اکنون عمدتاً انجام‌گرفته است. تا جایی هم که پای هزینه‌ها در میان است، ترامپ بار تمام هزینه‌های  آن را بر دوش خود اتحادیه اروپا قرار داده است. سوای وام ۹۰ میلیاردی که قرار است به اوکراین داده شود، اروپا تاکنون ۲۰۰ میلیارد، آمریکا ۱۱۵ میلیارد دلار کمک‌های مالی و تسلیحاتی به اوکراین کرده‌اند، بدون این‌که نتیجه ملموسی به بار آورده  باشد. مهم برای قدرت‌های اروپائی صرفاً ادامه جنگ در اوکراین به‌منظور تضعیف روسیه در شرایطی است که توازن‌های بین‌المللی جدیدی در حال شکل‌گیری است.

در مورد چالش‌های سیاسی دیگر در بیانیه مسائل ژئوپلیتیک، بیشتر اظهارنظرهایی است که نه گروه ۷ به استثنای آمریکا نقش تأثیرگذار در آن‌ها دارد و نه پیشنهاد راه‌حل عملی . ازجمله در مورد لبنان و فلسطین یا نزاع چین با تایوان که گویا باید از طریق گفتگو و به شکلی مسالمت‌آمیز حل شود.

در مورد بحران اقتصادی جهانی هم جز اعتراف به وجود معضلات بزرگ، بیانیه گروه ۷ جز یک‌مشت کلی‌گوئی حرفی نداشت.ادعای بازگرداندن توازن به اقتصاد جهانی و گلایه ازعدم‌ تعادل‌های کلان اقتصادی، مازاد ظرفیت صنعتی و رقابت‌های مخرب که حملاتی غیرمستقیم به چین بود، حرف‌هایی بود که ما به ازای عملی نداشت. در بیانیه “رشدی متوازن‌تر، پایدارتر و انعطاف‌پذیرتر” گفته شد:”درحالی‌که اقتصاد جهانی در حال حاضر با اثرات ماندگار شوک‌های از پیش موجود و تغییرات ساختاری مؤثر بر تجارت و سرمایه‌گذاری جهانی روبرو است، اذعان داریم که عدم قطعیت اقتصادی جهانی، خطرات رشد را افزایش داده است. … ما نگرانی‌های مشترک خود را در مورد سیاست‌ها و رویه‌های غیر بازاری  و اثرات نامطلوب آن‌ها، ازجمله تحریف‌های مداوم بازار، ظرفیت اضافی ساختاری جهانی و عدم تعادل‌های ناشی از آن، سرریزهای مضر در بازارهای جهانی، منطقه‌ای و داخلی و وابستگی‌های اقتصادی رو به رشد، مجدداً تأیید می‌کنیم که زنجیره‌های تأمین مقاوم و قابل‌اعتماد برای امنیت اقتصادی ضروری هستند. ”

این اظهارنظرها که برخوردی ضمنی با قدرت‌های رقیب ازجمله چین است، نه مشکلی از بحران اقتصادی جهانی را حل می‌کند ، نه تأثیری بر سیاست‌های اقتصادی قدرت‌های رقیب خواهد داشت و نه ضمانت اجرائی در بر دارد. دولت آمریکا از طریق سیاست حمایت گمرکی و تحمیل تعرفه‌های سنگین بر کالاهای کشورهای دیگر سیاست خود را پیش می‌برد و چین نیز باسیاست‌های نیمه دولتی و حمایتی ویژه خود. استمداد  بیانیه از “صندوق بین‌المللی پول و بانک‌های توسعه چندجانبه” نیز چاره‌ساز نیست. در شرایطی که سیاست اقتصادی نئولیبرال به شکست انجامیده و رقابت میان قدرت‌های جهانی تشدید شده، اساساً این مؤسسات نمی‌توانند نقش ایفا کنند، همان‌گونه که خود گروه ۷ نیز دیگر نمی‌تواند در تعیین سیاست‌های قدرت‌های جهانی نقش بازی کند.  معضلاتی که جهان سرمایه‌داری با آن‌ها روبه‌روست چنان بزرگ‌اند که جز سوسیالیسم راهی برای حل آن‌ها نیست.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۴ در فرمت پی دی اف:

تبدیل فوتبال از ورزش و سرگرمی به کالا!

مسابقات جام جهانی فوتبال که هر چهار سال یک بار بیش از یک میلیارد تماشاچی در سراسر جهان را پای تلویزیون‌ها  میخکوب می‌کند، برای اولین بار با شرکت ۴۸ تیم آغاز شده و اخبار این رویداد ورزشی طی ۵ هفته در رأس اخبار جهان قرار خواهد داشت.

در یک سوی این مسابقات، شور و هیجان و علاقه صدها میلیون از توده‌های مردم است که برای سرگرمی و گذراندن اوقات فراغت خود در تجمعات دوستانه، خانوادگی و محلی به صفحه‌های تلویزیون چشم دوخته‌اند، و در سوی دیگر شرکت‌ها و کنسرن‌های چندملیتی‌اند که با ولع و طمع سیری‌ناپذیر با تبلیغات، اسپانسر شدن و خرید مجوزهای پخش این مسابقات، راه‌اندازی شرط‌بندی و قمار، به دنبال کسب سودهای نجومی‌اند.

از آغاز برگزاری مسابقات جهانی فوتبال تا کنون این اولین بار است که تعداد کشورها و تیم‌های شرکت‌کننده افزایش چشمگیری یافته است. از سال ۱۹۳۰ تا کنون تعداد تیم‌ها و کشورهای شرکت‌کننده از ۱۳ به ۴۸ رسیده است. افزایش بیشتر تعداد به طولانی شدن زمانی این رویداد نیز منجر شده تا فرصت بیشتری برای تبلیغات اسپانسرها و شرط‌بندی و قمار، توریسم و سایر صنایع وابسته به آن فراهم شود.

در ظاهر امر فدراسیون جهانی فوتبال (فیفا) مسئول هماهنگی و برگزاری این مسابقات است، اما در واقعیت امر این اسپانسرها و کنسرن‌ها هستند که با تزریق صدها میلیون دلار «کمک مالی»، به تبلیغات و فروش کالاهای خود دست می‌زنند. فیفا درآمد مسابقات جهانی ۲۰۲۶ را بالغ بر ۱۲ میلیارد دلار برآورد کرده که از قِبل فروش مجوز پخش مسابقات به رسانه‌ها، سرمایه‌گذاری اسپانسرها، تبلیغات، فروش بلیط و توریسم به دست خواهدآورد.

منابع غیرمستقیم‌تری نیز هستند که در این آمار منظور نشده اند. یکی از این منابع، سودهای نجومی ناشی از شرط‌بندی و قمار است. در گزارش‌های بانک «برکلیز»، حجم کل شرط‌بندی‌ها در جام جهانی قطر در سال ۲۰۲۲ بیش از ۳۵ میلیارد دلار ذکر شده است. شرکت «اوپن بت» یا همان «شرط‌بندی باز» که یکی از بزرگ‌ترین تأمین‌کنندگان فناوری قمار در جهان است، اعلام کرده در طول مسابقات دور پیشین جام جهانی ۲۰۰ میلیون دلار مورد شرط‌بندی از طریق این موسسه صورت گرفته که موجب جابه‌جایی ۲ میلیارد دلار شده است.

علاوه بر شرکت‌های فناوری که در قمار و ارائه خدمات دیجیتالی سهیم‌اند، شرکت‌ها و کنسرن‌ها و انحصارات دیگری نیز از شرکای ثابت فیفا هستند. کوکاکولا برگزارکننده تورهای جهانی مسابقات است، آدیداس تأمین‌کننده تجهیزات، توپ، لباس و کفش، ویزا شریک رسمی برای پرداخت‌های الکترونیکی است و آرامکو – یکی از غول‌های نفتی عربستان در جهان – شریک انحصاری فیفاست.

نقش اسپانسرها تا دهه ۷۰ قرن گذشته حاشیه‌ای و محدود به تبلیغات در استادیوم‌ها بود. اما در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ و با گسترش تلویزیون ماهواره‌ای، نقش‌شان دچار تغییر شد و پای شرکت‌های چندملیتی را باز کرد؛ امری که به تسلط بی‌چون‌وچرای آنها بدل شد. اسپانسرها دیگر به تبلیغات در استادیوم‌ها بسنده نمی‌کردند، بلکه خود به طراحان همه‌جانبه مسابقات بدل شدند؛ طراحانی که سعی‌شان بر این شد که به طرق مختلف این مسابقات را سودآورتر کنند. دایره نفوذ این اسپانسرها از طریق تبانی با مقامات فیفا نیز همراه شد. افزایش تعداد تیم‌های شرکت‌کننده در مسابقات و طولانی‌تر کردن زمان جام جهانی یکی از این شگردها بود، زیرا بدین‌طریق کنسرن‌ها طی مدت زمان بیشتری قادر بودند تبلیغات خود را از طریق رسانه‌ها و در جریان مسابقات در سراسر جهان به نمایش بگذارند و میدان مسابقات را به ویترینی برای کالاها و خدمات خود تبدیل کنند.

در جام جهانی ۲۰۲۶ یک قدم فراتر رفتند. در حالی‌که فوتبال در دو نیمه ۴۵ دقیقه‌ای و یک تنفس ۱۵ دقیقه‌ای بازی می‌شود، این بار یک تنفس ۳ دقیقه‌ای را به بهانه «تنفس رفع تشنگی» علم کردند تا در این فواصل حساس بازی بتوانند تبلیغات تلویزیونی را افزایش دهند.

پیوند شرکت‌ها و انحصارات با فیفا به رسوایی‌ها و فساد و رشوه‌خواری‌های متعددی انجامید و تحت فشار افکار عمومی، عملکرد مقامات ارشد فیفا مورد بررسی دادگاه قرار گرفت.

این تحقیقات در سال ۲۰۱۵ نشان داد که فیفا و کنفدراسیون‌های منطقه‌ای، به‌ویژه در آمریکای جنوبی، درگیر یک شبکه ساختاری فساد شامل رشوه، پولشویی و تبانی بوده‌اند. محور اصلی این فساد، واگذاری قراردادهای میلیاردی حقوق رسانه‌ای و پخش تلویزیونی مسابقات و همچنین نفوذ در انتخاب میزبان رویدادهای بزرگ ورزشی بود که از طریق شرکت‌های واسطه و «آف‌شور» انجام می‌شد. شرکت‌های «آف‌شور» شرکت‌هایی هستند که خارج از کشور محل فعالیت و برای فرار مالیاتی و حقوقی با اسامی متعدد ثبت می‌شوند. ده‌ها تن از مقامات بازداشت شدند، اما این در شرایطی که فوتبال و فوتبالیست هر دو به کالا تبدیل شده‌اند، تنها مشتی از خروار است و زد و بندها و تبانی و فساد بخشی جدایی‌ناپذیر از سیستمی است که در پی کسب سود است.

نقض حقوق کارگران ‌در جریان ساخت و سازاستادیوم ها برای مسابقات ورزشی و فوتبال یکی دیگر از رسوائی‌ها و جنایات است که به اسم ورزش صورت می گیرد. استثمار کارگران مهاجر برای ساخت استادیوم های فوتبال، دستمزدهای نازل و شرایط کار سخت و دشوار که در جریان جام جهانی قطر به کشته شدن ۶ هزار و ۵۰۰ کارگر انجامید، از جمله موارد نقض ابتدائی حقوق کارگران است.

اما فوتبال زمانی سرگرمی اوقات فراغت کارگران بود. پس از انقلاب صنعتی، این کارگران کارخانه‌های رشته‌های مختلف در انگلستان بودند که در نیمه تعطیل روز شنبه با توپ بازی می‌کردند. در کارخانه‌ها و محلات تیم تشکیل می‌دادند و بازی‌های دوستانه راه می‌انداختند. ظهور تیم‌های باشگاهی نخستین بار در انگلستان رخ داد. تیم منچستر، تیم کارگران راه‌آهن انگلستان بود، آرسنال تیم کارگران کارخانه اسلحه‌سازی «وولویچ» بود. کارگران کارخانه فیلیپس تیم آیندهوفن هلند را تشکیل دادند. در کشورهای دیگر نیز این الگو دیده می‌شود هرچند که از ماهیت و ترکیب اولیه خود دور شده باشند. نفوذ سرمایه در ورزش، باشگاه‌ها را نیز به محلی برای خرید و فروش بازیکنان تبدیل کرد. سرمایه‌گذاری شیوخ عرب، الیگارش‌های روس، فاشیست‌هایی نظیر برلوسکونی و یا رانت‌خوارها و آقازاده‌های وابسته به جمهوری اسلامی در باشگاه‌های فوتبال از همینواقعیت سرچشمه می‌گیرد.

این امر نشان‌دهنده ابعاد توده‌ای بودن بازی ورزشی است که امکانات چندانی نیز لازم ندارد. گاهی یک  توپ پلاستیکی، گاهی مانند کارگران مهاجر ترک در اروپا یک لباس گره‌زده‌شده که شوت زنان به طرف رختشورخانه های عمومی هدایت می‌شد،‌ و یا زمانی مانند ستاره برزیلی فوتبال «پله» که بازی را در خاک و خُل‌های محل زندگی‌اش و با جورابی که در آن کاغذ پاره ریخته بود شروع کرد.

کالایی شدن فوتبال، فوتبالیست را نیز به کالا تبدیل کرده است. استادیوم‌های مسابقات جام جهانی تنها ویترین کالاهای انحصارات نیستند، بلکه ویترین فروش بازیکنانی هستند که در مالکیت تیم باشگاه‌ها قرار دارند و در جریان مسابقات به نمایش گذاشته می‌شوند تا در قراردادهای بعدی با قیمت بالاتری به فروش روند. بازیگرانی که زمانی با علاقه و استعداد به فوتبال روی آورده‌اند، در مناسبات کالایی خود به کالایی تبدیل می‌شوند و چه بسا بیگانه با آنچه روزی منشأ نشاط و سرگرمی‌شان بود.

با این‌که فوتبال به کالا تبدیل شده است، اما نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که یکی از توده‌ای‌ترین ورزش‌هاست که با وجود انزوایی که شبکه‌های اجتماعی در جامعه به وجود آورده‌اند، هنوز قادر است هواداران و علاقمندان را گرد هم آورد؛ چه در استادیوم‌ها و چه در تجمعات دوستانه، خانوادگی و محله‌ای.

همین ویژگی ورزش فوتبال موجب شده دولت‌ها و نیروهای دست‌راستی افراطی از این ورزش برای کنترل افکار عمومی، تحریک آنها و شوراندن آنها علیه مهاجرین، زنان و قومیت‌ها بهره گیرند، در میان آنها نفوذ کنند و صحنه ورزشی را به تبلیغ شعارهای سیاسی خود تبدیل کنند و شور و هیجانات سیاسی و اعتراضی را با استفاده از ورزش منحرف و به نفع خود کانالیزه نمایند.

مورخ ورزشی فرانسوی «بروهم» که دارای گرایشات مارکسیستی نیز هست، در کتاب «ورزش ،ابزاری برای کنترل اجتماعی» می‌گوید: ورزش‌های رقابتی یک فعالیت خنثی فرهنگی نیستند، بلکه ابزار کنترل ایدئولوژیک دولتی‌اند که سلطه سرمایه را بازتولید می‌کنند و لذا رویدادهای بزرگی چون جام جهانی فوتبال و المپیک، ماسکی روی نابرابری‌های اجتماعی می‌گذارند، در حالی که ارزش‌هایی که تبلیغ می‌کنند قدرت و سود است. او پیامد انبوه‌سازی ورزشی را از خودبیگانگی می‌داند.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۴ در فرمت پی دی اف:

اعلامیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست تفاهم‌نامه آمریکا و رژیم اسلامی؛ محصول بن‌بست جنگ ارتجاعی

اعلامیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

تفاهم‌نامه آمریکا و رژیم اسلامی؛ محصول بن‌بست جنگ ارتجاعی

 

تفاهم‌نامه چهارده ماده‌ای میان جمهوری اسلامی و آمریکا بر متن جنگ، ویرانی، تحریم، ناامنی و رنج میلیون‌ها انسان در ایران و سراسر منطقه شکل‌گرفته است. این توافق نه سند پیروزی جمهوری اسلامی‌ست و نه بیانگر تحقق اهداف آمریکا و اسرائیل. هیچ‌یک از طرفین نتوانستند اراده خود را به‌طور کامل بر دیگری تحمیل کنند. جمهوری اسلامی نتوانست پروژه هسته‌ای و منطقه‌ای خود را به دستاوردی تعیین‌کننده تبدیل کند؛ آمریکا و اسرائیل نیز نتوانستند رژیم را به‌زانو درآورند یا پروژه “رژیم‌چنج” از بالا را به سرانجام رسانند. این تفاهم دوطرفه بیش از هر چیز محصول بن‌بست سیاست جنگ، میلیتاریسم، تناقضات سرمایه‌داری و تروریسم دولتی در منطقه است.

ما کمونیست‌ها از همان نخستین روزهای این جنگ اعلام کردیم این جنگ، جنگ مردم ایران نیست، بلکه جنگ بلوک‌ها و دولت‌های ارتجاعی است که مردم منطقه را به گروگان اهداف سیاسی، نظامی و اقتصادی خود گرفته‌اند. ما تأکید کردیم، مستقل از اینکه کدام طرف دست بالا را پیدا کند، تداوم این جنگ تنها به تشدید فضای امنیتی، ضربه به اعتصاب‌ها و تشکل‌یابی مستقل، تضعیف مبارزات کارگران، زنان، جنبش‌های اجتماعی و همچنین به عقب راندن تلاش برای شکل دادن به یک آلترناتیو آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی منجر خواهد شد. تحولات ماه‌های گذشته بار دیگر نشان داد که این ارزیابی، ارزیابی‌ای واقع‌بینانه و منطبق بر منافع کارگران و زحمتکشان و مردم آزادیخواه بوده است.

ما از همان آغاز خواهان توقف فوری این جنگ ارتجاعی و پایان دادن به تحریم‌های اقتصادی بودیم. ما همواره تأکید کرده‌ایم که تحریم اقتصادی ابزار آزادی مردم نیست، بلکه سلاحی علیه زندگی و معیشت جامعه است؛ فقر را گسترش می‌دهد، دارو و نان را گران‌تر می‌کند، دستمزدها را بی‌ارزش‌تر می‌سازد و هم‌زمان به حکومت‌های استبدادی امکان می‌دهد مسئولیت فاجعه‌های اقتصادی را به گردن “دشمن خارجی” بیندازند و دستگاه سرکوب خود را تقویت کنند.

ازآنجایی‌که قطع جنگ و پایان دادن به سیاست جنگ افروزانهٔ جمهوری اسلامی و امریکا و اسرائیل، خواست کارگران و زحمتکشان و بخش وسیعی از جامعه ایران بود؛ از جمله فاکتورهایی که رژیم جمهوری اسلامی را وادار کرد که مسیر سازش با آمریکا را پیش گیرد، هراس از خطر انفجار خشم توده‌ها و اعتراض اجتماعی بود. کارگران و مردم آزادیخواه ایران بدون آنکه هیچ توهمی به سیاست‌ها و تفاهم‌نامه بین دولت‌های امریکا و جمهوری اسلامی داشته باشند، پایان این جنگ امپریالیستی و ارتجاعی، و پایان کشتار، ویرانی، آوارگی و تحریم‌های اقتصادی را فرصتی برای بازسازی زندگی و همبستگی اجتماعی، امکانی برای درس گرفتن از تجربه این جنگ و مداخله قدرت‌های خارجی و فرصتی برای گسترش جنبش‌های اجتماعی، اعتراضی و ارتقای سازمان‌یابی صفوف خود در مبارزه علیه جمهوری اسلامی می‌دانند.

البته ما درعین‌حال معتقدیم که امضای قطعی این تفاهم‌نامه و تبدیل آن به یک توافق پایدار بین طرفین جنگ، منوط به پیشرفت مذاکرات شصت‌روزه و لگام زدن به طرفداران جنگ در هر سه طرف – یعنی دولت اسرائیل، بخشی از جناح‌های رژیم ایران و نیز محافل صهیونیست و پرو جنگ در امریکا- است. البته این احتمال هم وجود دارد که بروز بن‌بست‌ها و اختلافات جدی میان طرفین تفاهم، بار دیگر موجب ادامه تنش، جنگ، محاصره و تحریم اقتصادی شود.

این تفاهم‌نامه درعین‌حال، شکست آشکار نیروهایی نیز هست که سرنگونی جمهوری اسلامی را به مداخله نظامی و جنگ آمریکا و اسرائیل گره‌زده بودند. سلطنت‌طلبان فاشیست و ناسیونالیست‌های کرد (“ائتلاف شش جریان”)، تمام استراتژی خود را بر این فرض گذاشته بودند که جنگ، بمباران و فشار خارجی، جمهوری اسلامی را فرو خواهد پاشید و آنان را بر ویرانه‌های جامعه به قدرت خواهد رساند. پایان جنگ و آغاز این دوره از توافقات نشان داد که این پروژه نیز به بن‌بست رسیده است. آنان نه‌تنها نقشی در تعیین سرنوشت تحولات نداشتند، بلکه حتی به‌عنوان طرفی در معادلات سیاسی نیز به رسمیت شناخته نشدند. استراتژی کسب قدرت بر دوش بمب‌افکن‌های خارجی، استراتژی‌ای ضد مردمی و ورشکسته است و ما بارها بر آن تأکید کرده بودیم.

تجربه دو جنگ ارتجاعی ۱۲ روزه و ۴۰ روز یک‌بار دیگر نشان داد که نه سیاست صف بستن پشت جمهوری اسلامی به نام مقابله با آمریکا و اسرائیل راهی به‌سوی آزادی می‌گشاید؛ و نه سیاست امید بستن به بمب‌افکن‌ها و پروژه “رژیم‌چنج” از بالا. سیاست نیروهای چپ و کمونیست که از همان ابتدا، جنگ را ارتجاعی و ضد مردمی ارزیابی کردند، خواهان توقف فوری آن شدند، علیه تحریم‌های اقتصادی ایستادند و بر اتکای جامعه به تلاش برای خود سازمان‌یابی جنبش‌های اجتماعی و در مرکز آن جنبش طبقاتی کارگران تأکید کردند، امروز بیش از گذشته اعتبار و حقانیت خود را نشان داده است.

جنگ و فضای امنیتی به مبارزات اجتماعی، اعتصاب‌های کارگری، جنبش زنان و تلاش برای سازمان‌دهی یک آلترناتیو انقلابی ضربه زد. اما این به‌هیچ‌وجه به معنای شکست جامعه نیست. تضادهای بنیادی جامعه ایران همچنان پابرجاست. کارگری که زیرخط فقر زندگی می‌کند، با امضای این تفاهم‌نامه از فقر رها نخواهد شد. زنانی که علیه تبعیض مبارزه می‌کنند، با این توافق به برابری دست نخواهند یافت. جوانانی که آینده‌ای برای خود نمی‌بینند، با توافق میان دولت‌های جنگ‌افروز، صاحب آینده نخواهند شد. جمهوری اسلامی از پروژه تغییر رژیم از بالا گریخته است، اما از سرنگونی از پایین و انقلاب اجتماعی نگریخته است.

جنگ متوقف‌شده است، اما مبارزه اصلی تازه وارد مرحله جدیدی می‌شود. اکنون زمان آن است که طبقه کارگر، زنان، جوانان، معلمان، بازنشستگان، دانشجویان، پرستاران و همه انسان‌های آزادیخواه و برابری‌طلب، نیروی خود را بازسازی کنند، تشکل‌های مستقل خود را گسترش دهند، اعتصابات و اعتراضات اجتماعی را از سر بگیرند و بار دیگر پرچم سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی را به مرکز سیاست در جامعه تبدیل کنند.

نباید اجازه داد نیروهایی که دیروز مردم را به ماندن زیر چکمه جمهوری اسلامی به نام “دفاع از میهن” فرامی‌خواندند و یا آنان که سرنگونی رژیم را به موشک‌ها و بمب‌افکن‌های آمریکا و اسرائیل گره‌زده بودند، بار دیگر خود را به‌عنوان آلترناتیو جامعه جا بزنند. باید هر دو قطب جنگ‌طلب، چه مدافعان جمهوری اسلامی و “محور مقاومت” و چه سلطنت‌طلبان و ناسیونالیست‌های کرد “ائتلاف شش جریان” دخیل در پروژه تغییر رژیم از بالا، به حاشیه رانده شوند.

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست همه نیروهای آزادیخواه، برابری‌طلب، کارگری و سوسیالیست را فرامی‌خواند که برای سازمان‌دهی دور تازه‌ای از مبارزه علیه جمهوری اسلامی و نظام سرمایه‌داری حاکم، برای گسترش شوراها و تشکل‌های توده‌ای، برای سازمان‌دهی اعتصابات سراسری و اعتراضات اجتماعی و مهم‌تر از همه برای به سرانجام رساندن انقلاب اجتماعی مردم ایران دست‌به‌کار شوند.

سرنوشت آتی جامعه ایران، هرگز در اتاق‌های مذاکره قدرت‌های جهانی، در پادگان‌های سپاه و در دفتر مدعیان سلطنت و ناسیونالیسم تعیین نخواهد شد. این آینده را تنها مبارزه متشکل میلیون‌ها انسان کارگر و آزادیخواه، با پرچم آزادی، برابری، رفاه، سوسیالیسم و پایان جمهوری اسلامی رقم خواهد زد.

 

نابود باد نظام سرمایه‌داری جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی- زنده باد سوسیالیسم

 

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

۲۱ ژوئن ۲۰۲۶

 

امضاها: اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت

 

جنگ ناتمام و تفاهم‌نامه جمهوری اسلامی و دولت آمریکا

یک هفته پرتنش با درگیری‌های نظامی میان سه دولت جنگ‌طلب آمریکائی، اسرائیلی و جمهوری اسلامی، باخبر توافقات دولت آمریکا و جمهوری اسلامی، در هفته جاری، ظاهراً به پایان رسید.

آتش‌بس موقتی که در پی جنگ ۴۵ روزه برقرارشده بود، در پی تشدید درگیری‌های اسرائیل و حزب‌الله، با حملات نظامی متقابل جمهوری اسلامی و اسرائیل شکسته شد.

جمهوری اسلامی شامگاه یک‌شنبه ۱۷ خرداد در حمایت از نیروی نیابتی خود در لبنان، با موشک پایگاه‌های هوایی اسرائیل را موردحمله قرارداد و این حمله را پاسخی به نقض آتش‌بس از سوی اسرائیل اعلام کرد. متقابلاً اسرائیل روز دوشنبه ۱۸ خرداد بیش از ۱۵ هدف را در ایران بمباران کرد. این درگیری در شرایطی رخ داد که واسطه‌های منطقه‌ای حل اختلافات در تلاش بودند، توافق جمهوری اسلامی و آمریکا را برای پایان دادن به درگیری‌ها جلب کنند. بنابراین، ترامپ تمایلی به تشدید درگیری‌های نظامی نداشت و از طرفین خواست درگیری را متوقف سازند و برای پیشبرد سیاست خود، نتانیاهو را زیر فشار به پذیرش توقف حملات نظامی واداشت. اما تازه این درگیری متوقف‌شده بود که روز سه‌شنبه ۱۹ خرداد، بالگرد آپاچی ارتش آمریکا در نزدیکی تنگه هرمز توسط نظامیان جمهوری اسلامی سرنگون شد. این بار، درگیری نظامی، میان جمهوری اسلامی و آمریکا از سر گرفته شد.

بامداد چهارشنبه بیستم خرداد، نیروی نظامی آمریکا به‌تلافی سقوط بالگرد، نقاط متعددی از استان هرمزگان را بمباران کرد.

برطبق گزارش فاکس‌نیوز در جریان حملات شامگاه چهارشنبه ارتش آمریکا به ایران ۴۹ موشک «تاماهاوک» به‌سوی اهدافی در ایران پرتاب شد.

جمهوری اسلامی نیز با موشک، پایگاه‌های نظامی آمریکا و مراکز دیگری را در بحرین، کویت و اردن موردحمله قرارداد که خساراتی جدی نیز به بار آورد. این حملات متقابل در بامداد پنج‌شنبه ۲۱ خرداد نیز ادامه یافت.

درحالی‌که درگیری نظامی ادامه داشت و طرفین یکدیگر را تهدید می‌کردند، مذاکرات واسطه‌ها در جریان بود و هیئت قطری که روز چهارشنبه ۲۰ خرداد برای گفتگو به‌منظور حل اختلافات باقی‌مانده بین دولت آمریکا و جمهوری اسلامی وارد تهران شده بود، به موفقیت‌هایی دست‌یافت.

منابع آمریکائی اعلام کردند، طرف‌های ایرانی و قطری چهارشنبه به این جمع‌بندی رسیدند که به متن موردتوافقی دست‌یافته‌اند که آمریکا نیز آن را می‌پذیرد. شواهد حاکی از آن بود که توافقات به نقطه قطعی و تعیین‌کننده رسیده است.

در پی این تحولات بود که ترامپ روز پنج‌شنبه ۲۱ خرداد خبر از دستیابی به یک «توافق بزرگ» با جمهوری اسلامی برای پایان دادن به جنگ خاورمیانه داد.

او در شبکه اجتماعی تروث سوشال، نوشت: “با توجه به اینکه گفت‌وگوها با جمهوری اسلامی ایران به بالاترین سطح رهبری ایران ارجاع شده و مورد تأیید قرارگرفته است، من به‌عنوان رئیس‌جمهور ایالات‌متحده آمریکا، حملات و بمباران‌های برنامه‌ریزی‌شده علیه ایران را که قرار بود امشب انجام شود، لغو کرده‌ام.”

ترامپ همچنین خبر داد کلیات و جزئیات توافق با ایران “به تأیید تمامی طرف‌های درگیر رسیده است؛ ازجمله ایالات‌متحده، اسرائیل، عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، ترکیه، پاکستان، بحرین، کویت، اردن، مصر و دیگران.”

نخست‌وزیر پاکستان نیز روز جمعه اعلام کرد که متن نهایی توافق صلح میان آمریکا و جمهوری اسلامی موردپذیرش طرفین قرارگرفته است.

او نوشت: «می‌توانیم تأیید کنیم که متن نهایی و موردتوافق برای صلح حاصل‌شده است و پاکستان اکنون از نزدیک با هر دو طرف همکاری می‌کند تا مراحل بعدی نهایی شود.»

در پی این توافقات بود که ترامپ بامداد روز جمعه ۲۲ خرداد اعلام کرد، جنگ با ایران را به پایان رساندیم. موافقت کردند هرگز سلاح هسته‌ای نداشته باشند. وی افزود:” ما امروز به جنگ با ایران پایان دادیم. و آن‌ها موافقت کردند که هرگز سلاح هسته‌ای نداشته باشند. چیزی که ما بر آن اصرار داشتیم.”

سخنگوی وزارت خارجۀ جمهوری اسلامی اما در واکنش به اظهارات ترامپ گفت: متن تفاهم‌نامه تا این لحظه در مراجع ذی‌صلاح ایران به تائید نهایی نرسیده است.

به‌رغم تمام تائید و تکذیب‌ها، روز جمعه ۲۲ خرداد جمهوری اسلامی متن یک تفاهم‌نامه ۱۴ بندی را انتشار داد که گویا موردتوافق طرفین است، اما هنوز نهائی نشده است. انتشار این سند به‌عنوان تفاهم‌نامه به‌فوریت از سوی ترامپ رد شد. او گفت: نسخه‌ای که در اختیار رسانه‌ها قرارگرفته “هیچ ربطی به شرایطی که به‌طور مکتوب پذیرفته‌شده ندارد.”

جی‌دی‌ ونس، معاون وی نیز گفت: “توافق واشنگتن و تهران شامل انتقال پول و منابع مالی به ایران پس از امضای توافق نمی‌شود.”

با این مجادله به نظر می‌رسد که تفاهم‌نامه انتشاریافته از سوی جمهوری اسلامی بخشی از توافقات را منعکس می‌کند و بخش دیگر آن غیرواقعی است. خبرهای بعدی حاکی است که مانع در این میان، همچنان اختلافات درونی جناح‌های هیئت حاکمه است. اخیراً ۵۹ تن از نمایندگان مجلس ارتجاع اسلامی در نامه‌ای خطاب به محمدباقر قالیباف، رئیس گروه مذاکرات با آمریکا، و محمدباقر ذوالقدر، دبیر شورای عالی امنیت ملی، خواستار توضیح درباره متن و فرامتن پیام‌های تبادل شده تاکنون با دولت آمریکا شدند و شنبه شب، تظاهراتی در تهران و مشهد علیه قالیباف و عراقچی برپا کردند.

به‌ هر رو، سوای این اختلافات و اظهارنظرهای متفاوت بر سر تفاهم‌نامه به ویژه درزمینهٔ مالی و هسته‌ای، به این تفاهم‌نامه که نگاه شود، چیز دیگری جز تلاش برای یک آتش‌بس طولانی‌تر، با ابهام‌های فراوان بندهای آن و در بهترین حالت، بازگشت به مذاکرات یک سال قبل با اندکی تغییر نیست. قرار است محاصره دریایی و بازگشائی تنگه هرمز ظرف ۳۰ روز انجام بگیرد. مبلغی از پول‌های بلوکه‌شده جمهوری اسلامی در دوره ۶۰ روزه مذاکرات نهایی، به جمهوری اسلامی داده می‌شود. ۶۰ روز هم مذاکرات برای رسیدن به توافق نهایی تعیین‌شده است.

قرار است برطبق متن جمهوری اسلامی طرفین به میز مذاکره‌ بازگردند و در طول ۶۰ روز مذاکره برای رسیدن به توافق نهایی بر سر موضوعات هسته‌ای و لغو تحریم‌ها تلاش کنند. این در حالی است که ترامپ از فوریت رقیق سازی اورانیوم ۶۰ درصدی و خروج آن از ایران سخن می‌گوید.

این تفاهم‌نامه نشان می‌دهد حتی اگر نزاع هسته‌ای هم حل شود، اختلافات دیگر، حل‌نشده باقی خواهد ‌ماند. دولت آمریکا فعلاً می‌کوشد با نوعی از توافق، خود را از مخمصه درگیری نظامی مستقیم کنار بکشد و این چیزی است که ترامپ به‌ویژه برای اهداف خود در داخل آمریکا به آن نیاز دارد. این البته به آن معنا نیست که رژیم اسرائیل را تنها خواهد گذاشت. آنچه که رخ خواهد داد باز گشت ترامپ به نقش پیشین دولت آمریکا در حمایت و تقویت غیرمستقیم به ویژه در نزاع اسرائیل و جمهوری اسلامی است.

این دولت‌ها در طول یک سال دو جنگ ویرانگر برپا کردند که جز کشتار، ویرانی ،فقر، بیکاری، آوارگی برای مردم ایران نتیجه‌ای نداشت و حالا قرار است پس از گذشت یک سال درحالی‌که جنگ به بن‌بست انجامیده به نحوی باهم سازش و توافق کنند. اما مسئله این است که با این تفاهم‌نامه، اختلافات حل‌نشده باقی مانده است. آنچه را که دولت‌های آمریکا و اسرائیل با این جنگ با هدف تغییرات سیاسی خاورمیانه در پی آن بودند، فعلاً تحقق نیافت. اختلافات دولت‌های اسرائیل و جمهوری اسلامی همچنان پابرجا ماند. دولت اسرائیل از توافقات آمریکا و جمهوری اسلامی ناراضی است، چراکه تاکنون به هیچ‌یک از اهدافی که با آغاز جنگ اعلام‌شده بود، دست نیافته است. هدف اسرائیل در جریان جنگ، مقدم بر هر چیز تلاش برای کسب هژمونی بلامنازع در خاورمیانه از طریق سرنگونی جمهوری اسلامی و به قدرت رساندن عروسک دست‌نشانده‌اش، رضا پهلوی بود که تحقق نیافت. البته هدف ترامپ هم که تضعیف جمهوری اسلامی تا مرحله تسلیم بود، به‌رغم صدمات سیاسی، نظامی و اقتصادی بزرگی  که بر جمهوری اسلامی وارد آمد، آن‌ نیز عملی نشد. نزاع هسته‌ای که این‌همه برای ترامپ اهمیت یافت به‌رغم این‌که تنها موردی است که می‌تواند بر سر آن توافق صورت گیرد، هنوز پایان نیافته و به مذاکرات آینده موکول شده است. کاهش برد موشک‌ها که برای اسرائیل حائز اهمیت جدی است به‌کلی از دستور کار توافقات دولت آمریکا خارج‌شده است. نیابتی‌های جمهوری اسلامی هم سر جای خود باقی ماندند.

این جنگ برای آمریکا نوعی شکست محسوب می‌شود. نه صرفاً ازآن‌رو که اهداف سیاسی اعلام شده اولیه ترامپ از جنگ (به‌جز هسته‌ای به شرطی که بر سر آن توافق شود)، تحقق نیافت، بلکه ازنظر نظامی هم یک شکست بود. دولت آمریکا آن‌همه هزینه کرد، ناوهای جنگی‌ را با هزاران نیروی نظامی و پیشرفته‌ترین تجهیزات و سلاح‌های جنگی به منطقه گسیل نمود، اما با تمام قدرت دریایی و هوائی، پایگاه‌های نظامی‌اش در منطقه پی‌درپی زیر حملات موشکی و پهپادی قرار گرفتند و صدمه دیدند. نیروی نظامی آمریکا در منطقه حتی نتوانست در برابر حملات موشکی جمهوری اسلامی یک دفاع موثر از هم‌پیمانان منطقه‌ای خود داشته باشد. دولت‌های عربی حاشیه خلیج‌فارس در این جنگ متحمل خسارات سنگین شدند.

خلاصه کلام: جنگی که این هر سه دولت ارتجاعی به خاطر اهداف توسعه‌طلبانه و تجاوزکارانه خود در برافروختن آن نقش داشتند و این‌همه فاجعه برای مردم ایران به بار آورد، پیروز قطعی نداشت و جنگی ناتمام باقی ماند. بنابراین هرگز نمی‌تواند آن‌گونه که ادعا می‌شود به یک صلح، حتی در همان محدوده صلح جنگ ۸ ساله بیانجامد. در بهترین حالت آنچه رخ خواهد داد آتش‌بسی طولانی‌تر، آن‌هم میان جمهوری اسلامی و دولت آمریکا خواهد بود. طرف‌های درگیر این جنگ، همین‌که اوضاع را به نفع خود مساعد ببینند، بار دیگر، جنگ را آغاز خواهند کرد. بنابراین تا وقتی‌که اختلافات پابرجاست و جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، مردم ایران هیچ‌گاه روی صلح و آرامش را نخواهند دید و از فجایع چنین جنگ‌هایی رهایی نخواهند یافت. توده‌های زحمتکش مردم ایران زمانی از مصائب و فجایع جنگ و جمهوری اسلامی رها می‌شوند که به مبارزه‌ای سازمان‌یافته روی آورند و با برپائی یک انقلاب، جمهوری اسلامی را سرنگون کنند، قدرت سیاسی را به چنگ آورند و بر سرنوشت خود حاکم گردند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۳ در فرمت پی دی اف:

زنان در خط مقدم نبرد علیه طالبان

صبح نوزدهم خرداد ۱۴۰۵، خیابان‌های شهرک جبرئیل هرات واقع در غرب افغانستان شاهد صحنه‌ای بود که در افغانستان تحت حاکمیت طالبان کمتر امکان ظهور پیدا می‌کند؛ تجمعی خیابانی که زنان آغازگر آن بودند و مردان نیز به آن پیوستند. اعتراض در واکنش به موج بازداشت زنان به اتهام «بدحجابی» شکل گرفت، اما آنچه در خیابان‌های جبرئیل رخ داد فراتر از واکنشی مقطعی به چند بازداشت بود. این تجمع در واقع انفجار خشم انباشته بخشی از جامعه‌ای بود که طی نزدیک به پنج سال گذشته زیر فشار فقر، استبداد مذهبی و حذف سیستماتیک زنان زندگی کرده است.

طی روزهای پیش از اعتراض، نیروهای امر به معروف و نهی از منکر طالبان عملیات گسترده‌ای را در هرات آغاز کردند. خودروها متوقف می‌شدند، زنان مورد بازرسی قرار می‌گرفتند و بسیاری تنها به دلیل نداشتن چادری یا برقع بازداشت می‌شدند. این در حالی بود که، بسیاری از بازداشت‌شدگان پوشش کامل داشتند و حتی روسری بر سر داشتند. در واقع مسئله صرفاً پوشش نبود، آنچه در خیابان‌ها رخ می‌داد نمایشی از اقتدار سیاسی بود. بدن زنان به میدان اعمال قدرت دولت تبدیل شده بود. بازداشت زنان در بازارها، مقابل مغازه‌ها و در برابر چشمان رهگذران پیامی روشن داشت: حکومت قادر است هر لحظه در خصوصی‌ترین ابعاد زندگی مردم مداخله کند.

اما در هرات اتفاقی رخ داد که طالبان انتظارش را نداشت.

صبح روز اعتراض، زنان و دختران جبرئیل با شعار «تحصیل، کار، آزادی» به خیابان آمدند. این شعار سه حوزه اصلی سرکوب طالبان را هدف قرار می‌داد. حق تحصیل، که از دختران گرفته شده است، حق کار، که زنان از آن محروم شده‌اند، و آزادی، که به طور کلی از جامعه افغانستان سلب شده است. این تجمع در ابتدا کاملاً مسالمت‌آمیز بود و شرکت‌کنندگان با سر دادن شعارهایی چون «تحصیل، کار، آزادی»، «نان، کار و آزادی» و دیگر شعارهای مرتبط با حقوق زنان و آزادی‌های مدنی، خواستار پایان دادن به بازداشت‌های خودسرانه و محدودیت‌های تحمیلی شدند.

در آغاز تجمع، شمار طالبان حاضر در محل کمتر از معترضان بود. شاهدان می‌گویند حدود چهل تا هفتاد نفر در تجمع حضور داشتند. زنان در صف اول قرار داشتند و مردان اندکی بعد به آنان پیوستند. همین حضور مشترک زنان و مردان اهمیت سیاسی ویژه‌ای داشت. طالبان طی سال‌های گذشته کوشیده است اعتراض زنان را به مسئله‌ای حاشیه‌ای و محدود به فعالان حقوق زن تقلیل دهد. اما حضور مردان در کنار زنان نشان داد که سرکوب زنان دیگر صرفاً مسئله زنان نیست و به مسئله‌ای اجتماعی تبدیل شده است.

اولین واکنش طالبان نه تیراندازی بلکه بازداشت بود. برخی از زنان با زور به خودروهای گشت منتقل شدند. در جریان این برخوردها، نیروهای طالبان از الفاظ توهین‌آمیز، شلاق، چوب و خشونت فیزیکی استفاده کردند. بازداشت زنان در برابر دیدگان مردم باعث خشم حاضران شد و تنش میان معترضان و نیروهای طالبان افزایش یافت. مردان حاضر در صحنه که شاهد انتقال اجباری زنان بودند، با خشم واکنش نشان دادند و برخی با پرتاب سنگ به سوی طالبان مقاومت کردند.

در این لحظه اعتراض از یک تجمع اعتراضی به یک رویارویی مستقیم میان مردم و نیروهای سرکوبگر تبدیل شد.

طالبان ابتدا تیراندازی هوایی انجام داد اما خیلی زود گلوله‌ها مستقیماً به سوی جمعیت شلیک شد. یکی از شاهدان از زخمی شدن یک کودک دوازده ساله سخن می‌گوید که خونش روی کوچه جاری شده بود. منابع پزشکی بعدتر از کشته شدن یک کودک و یک زن خبر دادند. شمار زخمیان در گزارش‌های مختلف از چند نفر تا ده‌ها نفر ذکر شده است.

نیروهای طالبان حتی به سمت پاهای زنان معترض نیز شلیک می‌کردند. علاوه بر کشته‌ها و زخمی‌ها، ده‌ها نفر از جمله زنان، دختران، مردان و نوجوانان بازداشت شدند.

پس از سرکوب اعتراض، منطقه جبرئیل هرات به شدت امنیتی شد. طالبان نیروهای بیشتری به منطقه اعزام کرد، ایست‌های بازرسی متعددی ایجاد شد و رفت‌وآمد مردم تحت کنترل شدید قرار گرفت. مأموران طالبان تلفن‌های همراه شهروندان را بازرسی می‌کردند تا تصاویر یا ویدئوهای مرتبط با اعتراضات را پیدا کنند. نیروهای اطلاعاتی طالبان نیز هارددیسک دوربین‌های مداربسته برخی مناطق را جمع‌آوری کرده‌اند تا از انتشار تصاویر سرکوب جلوگیری شود. این رفتار نشان می‌دهد طالبان بیش از خود اعتراض، از تبدیل شدن آن به یک الگو نگران بود.

روزنامه ۸ صبح نوشته است طالبان پس از اعتراضات مردمی در منطقه جبرییل هرات، شماری از کاربران شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه بلاگرها، را به اتهام حمایت از معترضان فراخوانده و ویدیوها و متن‌های‌شان را حذف کرده و به آنان هشدار داده است. یک روز بعد شمار زیادی از این افراد از سوی استخبارات طالبان در هرات بازداشت شده‌اند. منابع تائید می‌کنند که استخبارات طالبان در جست‌وجوی خانواده‌های زنان و مردان هستند که فراخوان‌های اعتراضی یا ویدیوهای انتقادی علیه این گروه منتشر کرده‌اند. همین روزنامه خبر داده است که روز جمعه، امامان مساجد مختلف مزارشریف در خطبه‌های نماز جمعه در باره پوشاندن اجباری صورت زنان صحبت کرده و گفته‌اند که «پوشاندن روی برای زنان حتا در برابر مرده‌گان نامحرم هم الزامی است».

اما بازتاب این رویداد تنها به داخل افغانستان محدود نماند. شماری از مهاجران و پناهجویان افغانستانی در تهران نیز در حمایت از زنان هرات و اعتراض به بازداشت‌های اخیر تجمع کردند. شرکت‌کنندگان در این گردهمایی با سر دادن شعارهایی در حمایت از حقوق زنان و آزادی‌های مدنی، خواستار واکنش جدی «جامعه جهانی» به وضعیت افغانستان شدند. روز جمعه 22 خرداد تجمع مشابهی در منطقه گلشهر مشهد برگزار شد که طی آن تعدادی از زنان دانشجوی افغان مورد ضرب و شتم قرار گرفته و تعدادی دستگیر شدند.

اعتراض هرات بر بستر شرایطی رخ داد که زنان افغانستان طی سال‌های گذشته با محدودیت‌های بی‌سابقه‌ای مواجه شده‌اند. دختران از تحصیل در سطوح بالاتر از ابتدائی محروم شده‌اند، فرصت‌های شغلی زنان به شدت محدود شده، حضور آنان در بسیاری از عرصه‌های اجتماعی و عمومی کاهش یافته و قوانین سخت‌گیرانه‌ای درباره پوشش و رفت‌وآمد آنان اعمال شده است.

برای فهم اهمیت اعتراض هرات باید به وضعیت اجتماعی افغانستان نگاه کرد، کشوری که از زمان بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، با بحران اقتصادی عمیق، بیکاری گسترده، فروپاشی خدمات عمومی و انزوای بین‌المللی روبه‌رو شده است. در چنین شرایطی زنان نخستین قربانیان بوده‌اند. میلیون‌ها دختر از آموزش محروم شده‌اند. صدها هزار زن شغل خود را از دست داده‌اند. کودک‌همسری گسترش یافت و بخش بزرگی از جمعیت زن افغانستان عملاً از حیات اجتماعی حذف شده است.

علل و زمینه‌های به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان

بازگشت طالبان به قدرت در ۱۵ اوت ۲۰۲۱، صرفاً نتیجه پیشروی نظامی یک گروه مذهبی یا فروپاشی ناگهانی دولت اشرف غنی نبود. این رویداد محصول انباشت چند دهه مداخله امپریالیستی، شکست پروژه دولت‌سازی نولیبرال، رقابت‌های ژئوپولیتیک منطقه‌ای و فرسایش تدریجی مشروعیت نظم سیاسی دست نشانده آمریکا پس از ۲۰۰۱ بود. طالبان خود نیز پدیده‌ای خودجوش یا صرفاً مذهبی نبود. ریشه‌های شکل‌گیری این جریان به دهه ۱۹۹۰ و بازآرایی نیروهای جهادی پس از جنگ افغانستان بازمی‌گردد؛ جایی که بخشی از فرماندهان و شبکه‌های مسلح وابسته به ساختارهای امنیتی پاکستان، سرمایه مالی عربستان سعودی و حمایت اطلاعاتی غرب، به‌ویژه ایالات متحده، در قالب پروژه‌ای جدید سازمان‌دهی شدند. طالبان از دل بقایای نیروهای مجاهدین و با اتکای مستقیم به زیرساخت‌های سیاسی و امنیتی منطقه‌ای رشد کرد. در بستر فروپاشی دولت مرکزی، جنگ داخلی، نابودی اقتصاد و گسترش فقر، این گروه توانست با شعار نظم، امنیت و پایان دادن به هرج‌ومرج مشروعیت نسبی به دست آورد. در همان دوره نیز افغانستان تنها عرصه منازعه داخلی نبود؛ بلکه به میدان بازآرایی قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی و مسیرهای بالقوه انتقال انرژی و کنترل آسیای مرکزی تبدیل شده بود.

سقوط نخست طالبان در ۲۰۰۱ برخلاف روایت رسمی غرب، به معنای نابودی این نیرو نبود، بلکه آغاز مرحله‌ای تازه از بازتولید آن بود. مداخله نظامی امریکا پس از حملات یازده سپتامبر با وعده مبارزه با تروریسم، ملت‌سازی و ایجاد دولت مدرن آغاز شد، اما در عمل به ساخت دولتی وابسته، رانتی و فاقد ریشه اجتماعی انجامید. طی بیست سال حضور نظامی، بیش از دو هزار میلیارد دلار هزینه شد، اما بخش بزرگی از ساختار سیاسی جدید بر شبکه‌های قدرت محلی، فساد اداری، وابستگی خارجی و اقتصاد جنگ بنا گردید. دولت‌های کرزای و اشرف غنی نتوانستند تضادهای قومی، شکاف‌های اجتماعی و نابرابری اقتصادی را مهار کنند؛ در مقابل، فساد، تمرکز قدرت و فاصله گرفتن دولت از زندگی واقعی مردم افزایش یافت. همزمان طالبان از پناهگاه‌های امن در پاکستان، حمایت لجستیکی و بازسازی سازمانی برخوردار شدند و جنگ فرسایشی را گسترش دادند. در سطح بین‌المللی نیز تغییر توازن قوای  قدرت‌های جهانی، فرسایش توان مداخله‌گری امریکا، رشد اقتصادی چین و تغییر اولویت‌های ژئوپولیتیک واشنگتن، خروج امریکا را تسریع کرد. توافق دوحه در ۲۹ فوریه ۲۰۲۰ ، عملاً طالبان را به‌عنوان یک بازیگر مشروع به رسمیت شناخت، بدون آنکه دولت افغانستان در موقعیت تعیین‌کننده قرار داشته باشد. خروج شتاب‌زده نیروهای امریکایی، قطع حمایت نظامی، فروپاشی روحیه ارتش و بی‌اعتباری رهبری سیاسی، سقوط زنجیره‌ای ولایات را رقم زد و در نهایت بدون مقاومت گسترده، کابل در اوت ۲۰۲۱ به طالبان واگذار شد. بازگشت طالبان بنابراین نه پیروزی صرف نظامی آنان، بلکه شکست تاریخی پروژه دولت‌سازی امپریالیستی و فروریختن نظم سیاسی وابسته‌ای بود که طی دو دهه ساخته شده بود.

نتیجه این بازگشت بیش از همه بر زندگی زنان افغانستان آشکار شد. اگرچه نظم پس از ۲۰۰۱ ستمگرانه بود، اما زنان در دو دهه گذشته بخشی از فضای عمومی را بازپس گرفته بودند: حدود ۳٫۵ میلیون دختر به مدرسه می‌رفتند، از میان ۴۵۰ هزار دانشجوی آموزش عالی، نزدیک به ۳۳ درصد زن بودند. زنان ۲۸ درصد کرسی‌های مجلس را در اختیار داشتند. با بازگشت طالبان این دستاوردها به‌صورت مرحله‌ای اما سیستماتیک تخریب شد. وزارت امور زنان حذف و با «وزارت امر به معروف» جایگزین گردید، آموزش متوسطه و عالی برای دختران متوقف شد، ورود زنان به دانشگاه‌ها ممنوع شد. معلمان مرد از تدریس به دختران منع شدند. محدودیت‌های شدید بر اشتغال، رفت‌وآمد و حضور اجتماعی زنان اعمال شد. اما مسئله تنها حذف زنان از آموزش یا کار نبود. طالبان با کنترل بدن زنان، بازتعریف فضای عمومی و محدود کردن آزادی حرکت، پروژه‌ای برای بازسازی اقتدار سیاسی و انضباط اجتماعی را پیش بردند. زنان به نخستین هدف این نظم تبدیل شدند، زیرا حذف آنان امکان کنترل کل جامعه را فراهم می‌کرد. از این منظر، بازگشت طالبان نه فقط تغییر حکومت، بلکه عقب‌گرد تاریخی در مناسبات اجتماعی و تثبیت شکلی از سلطه سیاسی بود که بدن و زندگی زنان را به میدان اعمال قدرت تبدیل کرد.

اما این سرکوب فقط به زنان آسیب نزده است. حذف زنان از آموزش و کار به معنای فقیرتر شدن کل جامعه است. خانواده‌هایی که درآمد زنان را از دست داده‌اند بیشتر در فقر فرو رفته‌اند. محرومیت آموزشی به معنای نابودی چشم‌انداز است. بنابراین اعتراض هرات را نمی‌توان صرفاً اعتراضی درباره حجاب دانست. این اعتراض بازتاب مجموعه‌ای از بحران‌های انباشته بود که در قالب دفاع از زنان خود را نشان داد.

زنان افغانستان امروز صرفاً قربانی نیستند. آنان به یکی از مهم‌ترین نیروهای مقاومت اجتماعی تبدیل شده‌اند. در شرایطی که بسیاری از نهادهای مدنی نابود شده‌اند و فعالیت سیاسی مستقل تقریباً ناممکن شده است، این زنان بوده‌اند که همچنان اشکال مختلف اعتراض را زنده نگه داشته‌اند. از تجمع‌های خیابانی مخفیانه گرفته تا شبکه‌های همبستگی و کارزارهای رسانه‌ای.

هرات در نوزدهم خرداد ۱۴۰۵، تنها صحنه یک اعتراض نبود، صحنه آشکار شدن شکافی بود که میان جامعه و حاکمان طالبان هر روز عمیق‌تر می‌شود. شکافی که در آن زنان در خط مقدم ایستاده‌اند و هزینه آن را با زندان، شلاق، گلوله و حتی جان خود می‌پردازند. همین حضور در خط مقدم نشان می‌دهد که مبارزه برای آزادی و برابری در افغانستان، جان تازه‌ای گرفته است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۳ در فرمت پی دی اف:

تشدید فشار بین‌المللی علیه جمهوری اسلامی

در ادامه کشاکش درگیری‌های نظامی میان آمریکا و اسرائیل و جمهوری اسلامی، تصویب قطعنامه شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی علیه ایران نیز بر مجموعه فشارهای وارده بر هیئت حاکمه اضافه شد. این شورا روز چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵(۱۰ ژوئن ۲۰۲۶) در نشست فصلی خود قطعنامۀ پیشنهادی آمریکا، آلمان، انگلیس و فرانسه را علیه جمهوری اسلامی تصویب کرد. این قطعنامه در شرایطی تصویب شده است که روابط میان ایران و آژانس در یکی از پرتنش‌ترین دوره‌های خود قرار دارد؛ و اختلاف آنها بر سر میزان و چگونگی همکاری جمهوری اسلامی با نهاد ناظر هسته‌ای سازمان ملل وارد مرحلۀ تازه‌ای شده است.

این قطعنامه بر خلاف بسیاری از قطعنامه‌های پیشین شورای حکام که عمدتاً بر موضوع فعالیت‌های هسته‌ای غیر شفّاف  جمهوری اسلامی یا سطح غنی‌سازی اورانیوم تمرکز داشتند، این‌بار به مسئله‌ای حساس‌تر یعنی ناتوانی آژانس در راستی‌آزمایی وضعیت ذخایر اورانیوم غنی‌شده و محدودیت دسترسی بازرسان آژانس به اطلاعات و تأسیسات مورد نیازشان برای راستی آزمایی متمرکز شده است. چنین تحولی نه فقط برای آیندۀ برنامۀ هسته‌ای ایران، بلکه در همین بازۀ زمانی برای جایگاه جمهوری اسلامی در نظام بین‌الملل، روابط  آن با قدرت های جهانی و حتی امنیت منطقۀ خاورمیانه نیز دارای اهمیت ویژه‌ای خواهد بود.

زمینه‌های سیاسی تصویب قطعنامه اخیر را می‌بایست علاوه بر درگیری‌های نظامی موجود میان آمریکا و اسرائیل و جمهوری اسلامی، بر بستر تحولات جاری چند سال گذشته بر سر موجودیت برجام نیز بررسی کرد. پس از خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ و بازگشت تحریم‌های گسترده علیه رژیم، جمهوری اسلامی نیز به تدریج اجرای بخش‌هایی از تعهدات هسته‌ای خود را متوقف کرد. سطح غنی‌سازی اورانیوم را افزایش داد و دسترسی‌های نظارتی آژانس بر سایت‌های اتمی را  محدود و محدودتر کرد. پیامد تحولات فوق، مذاکرات گاه و بی‌گاه طرفین دعوا برای احیای توافق  برجام نیز راه به جایی نبرد. در نتیجه، سال از پی سال اختلاف آمریکا، اروپا و آژانس با جمهوری اسلامی بر سر برنامۀ هسته‌ای ایران عمیق‌تر شد. همزمان با تعمیق بحران فوق، تنش‌های منطقه‌ای میان جمهوری اسلامی و اسرائیل نیز افزایش یافت. در پی حملات نظامی آمریکا و اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه علیه سایت‌های هسته‌ای فردو، اصفهان و نطنز، آنچنان که ترامپ و مقامات جمهوری اسلامی اذعان کرده‌اند خسارات جدی به زیرساخت‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی  وارد گردید.

پس از بمب‌باران سایت‌های هسته‌ای، جمهوری اسلامی بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را از ایران اخراج کرد. پیامد این اقدام جمهوری اسلامی که عملاً به توقف کنترل و بازرسی‌های روتین آژانس از سایت‌های اتمی ایران منجر شد، رافائل گروسی – مدیر کل آژانس بین‌المللی اتمی –  در گزارشات خود به شورای حکام اعلام کرد، میزان توانایی آژانس برای راستی‌آزمایی مستقل وضعیت برنامه هسته‌ای ایران به شدت کاهش یافته است. لذا، از جنگ ۱۲ روزه تا به امروز مهم‌ترین نگرانی آژانس نه صرفاً ابهامات هسته‌ای باقی‌مانده از سال‌های گذشته، بلکه نامعلوم بودن سرنوشت بیش از ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصدی‌ست که به دلیل محدودیت‌های نظارتی امکان هرگونه بررسی دقیق را از آژانس گرفته است.

بر بستر چنین شرایطی بود که کشورهای غربی، به‌ویژه آمریکا، بریتانیا، فرانسه و آلمان، به این نتیجه رسیدند که می‌توانند از ظرفیت شورای حکام برای تشدید  فشار سیاسی بر جمهوری اسلامی استفاده کنند. نتیجه این روند، منجر به تصویب قطعنامۀ اخیر شد. قطعنامه‌ای که بر اساس مفاد آن:

– جمهوری اسلامی باید اطلاعات کامل و به‌روز شده در بارۀ میزان ذخایر اورانیوم غنی شدۀ خود در اختیار آژانس قرار دهد.

– محل نگهداری مواد هسته‌ای و وضعیت فعلی دخایر اورانیوم با غنای بالا باید به طور شفاف مشخص شود.

– بازرسان آژانس باید امکان دسترسی مؤثر و بدون محدودیت به تأسیسات مورد نیاز را داشته باشند.

– ایران باید اطلاعات مربوط به وضعیت تأسیسات آسیب‌دیده در جریان حملات ژوئن سال ۲۰۲۵ را در اختیار آژانس قرار دهد.

– همکاری‌های فنی میان جمهوری اسلامی و آژانس باید به سطحی بازگردد که امکان راستی‌آزمایی مستقل برنامه هسته‌ای ایران را فراهم کند.

هیئت نمایدگی جمهوری اسلامی در سازمان ملل نیز در واکنش به تصویب این قطعنامه، آن را سیاسی و عاری از حرفه‌ای‌گری از یک نهاد فنی خواند و اعلام کرد از حقوق مسلم خود، از جمله در پاسخ به این قطعنامه ناقص، کوتاهی نخواهد کرد.

در این قطعنامه، اگرچه تحریم‌های جدیدی علیه جمهوری اسلامی وضع نشده‌اند؛ و از منظر حقوق بین‌الملل نیز اگرچه مفاد قطعنامه‌های شورای حکام مانند قطعنامه‌های شورای امنیت الزام‌آور نیستند، اما به لحاظ  سیاسی و بندهایی که در قطعنامه گنجانده شده‌اند، تصویب آن می‌تواند موقعیت رژیم را در نظام  بین‌الملل ضعیف‌تر کرده و اعمال فشار بر جمهوری اسلامی را افزایش دهد. لذا اهمیت واقعی این قطعنامه بیش از آنکه در مفاد اجرایی آن باشد، در پیام سیاسی و حقوقی آن نهفته است. چرا که شورای حکام بالاترین نهاد سیاست‌گذاری آژانس بین‌المللی انرژی اتمی‌ست و تصمیمات آن می‌تواند مبنای اقدامات بعدی آمریکا و اتحادیه اروپا علیه جمهوری اسلامی قرار ‌گیرد. روندی که در بلندمدت می‌تواند زمینه‌ساز ارسال پروندۀ هسته‌ای جمهوری اسلامی به شورای امنیت سازمان ملل باشد. البته حمایت چین و روسیه از ایران و برخورداری آنها از حق وتو در شورای امنیت می تواند امکان رسیدن به هرگونه اجماع جهانی علیه جمهوری اسلامی را غیر ممکن یا دست‌کم دشوار سازد. به واقع تصویب قطعنامۀ شورای حکام در این بازۀ زمانی را باید قطعه‌ای از یک پازل بزرگتر برای اعمال فشار سیاسی و دیپلماتیک علیه جمهوری اسلامی‌ دید که به صورت فزاینده‌ای در حال افزایش است.

اگرچه جمهوری اسلامی تاکنون عموماً از پذیرش مفاد اینگونه قطعنامه‌‌های شورای حکام سر باز زده و هر بار هم در پی اینگونه فشارها، با توسل به غنی سازی بیشتر و بعضاً با گسترش سایت‌های هسته‌ای نسبت به تصمیمات شورای حکام و گزارش آژانس بین‌المللی انرژی اتمی واکنش نشان داده است، اما در شرایط کنونی اوضاع جمهوری اسلامی در عرصۀ داخلی و بین‌المللی به حدی وخیم است که بعید به نظر می‌رسد ارتجاع حاکم بر ایران در این بازۀ زمانی بتواند یا بخواهد همانند گذشته پیامدهای کوتاه و بلندمدت تصویب چنین قطعنامه‌هایی را نادیده بگیرد.

مهمترین پیامد کوتاه‌مدت این قطعنامه، افزایش فشار سیاسی و دیپلماتیک بر جمهوری اسلامی‌ست. کشورهای غربی اکنون با استناد به همین قطعنامۀ شورای حکام می‌توانند ادعا کنند که نگرانی آنها در باره عدم شفّافیت برنامۀ هسته‌ای جمهوری اسلامی از سوی نهاد تخصصی سازمان ملل نیز تأئید شده است. در حوزۀ سیاسی، قطعنامۀ فوق موقعیت جمهوری اسلامی را در پیش‌برد هرگونه مذاکرات احتمالی با دولت‌های غربی بویژه اتحادیه اروپا نسبت به گذشته دشوارتر کرده است. در وضعیت کنونی، جمهوری اسلامی علاوه بر موضوع تحریم‌ها و غنی‌سازی باید در بارۀ چگونگی همکاری‌اش با آژانس هم نسبت به دولت‌های غربی پاسخگو باشد. در عرصۀ اقتصادی نیز هرچند قطعنامه به خودی خود تحریم جدیدی علیه جمهوری اسلامی وضع نکرده است، اما افزایش ریسک سیاسی به نوبۀ خود می‌تواند بر بازارهای مالی، سرمایه‌گذاری خارجی و روابط بانکی جمهوری اسلامی تأثیر منفی داشته باشد. از نظر امنیتی نیز تصویب این قطعنامه موجب افزایش حسّاسیت جامعه بین‌المللی نسبت به برنامۀ هسته‌ای جمهوری اسلامی خواهد شد. لذا، از این منظر هم چه بسا اعمال فشارهای سیاسی و اطلاعاتی علیه رژیم افزایش خواهد یافت. اما آثار و تبعات منفی چنین قطعنامه‌هایی عموماً در بلند‌مدت آشکار می‌شوند.

به رغم اینکه رافائل گروسی در نشست شورای حکام اعلام کرد، هرگونه «توافق آمریکا با ایران بدون نظارت آژانس یک توهم است»، به نظر می‌رسد با امضای تفاهم‌نامۀ آمریکا و جمهوری اسلامی، امکان همکاری ایران و آژانس نیز فراهم خواهد شد. لذا، در صورت همکاری گستردۀ جمهوری اسلامی با آژانس، ممکن است بحران فعلی نیز به تدریج کاهش یابد و زمینه برای بازگشت مذاکرات و بسته شدن پروندۀ هسته‌ای ایران فراهم گردد. اما اگر بن‌بست کنونی و مناسبات تیره و تار آژانس اتمی با جمهوری اسلامی ادامه یابد – که احتمالش وجود دارد – در این صورت نخستین پیامد بعدی، تصویب قطعنامه‌های شدیدتر علیه جمهوری اسلامی‌ست. قطعنامه‌هایی که شکل‌گیری اجماع بین‌المللی گسترده‌تری را علیه برنامۀ هسته‌ای ایران افزایش خواهد داد. و چه بسا پروندۀ هسته‌ای ایران بار دیگر به یکی از موضوعات قابل طرح در دستور کار نهادهای بین‌المللی از جمله شورای امنیت قرار گیرد. هر چند وجود چین و روسیه به عنوان دو عضو ثابت شورای امنیت و برخورداری آنان از حق وتو، می‌تواند تکیه گاهی برای جمهوری اسلامی در مخالفت با تصویب هرگونه قطعنامه‌های شورای امنیت علیه ارتجاع حاکم بر ایران باشد‌.

سخن آخر اینکه، قطعنامۀ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ شورای حکام، بیش از آنکه یک اقدام تنبیهی فوری علیه جمهوری اسلامی، باشد، اثر آنرا باید در افزایش فشار بین‌المللی، دادن هشداری جدی در بارۀ کاهش سطح شفّافیت برنامۀ هسته‌ای ایران و محدود شدن توان نظارتی آژانس اتمی بر سایت‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی دید و دانست. اهمیت اصلی این قطعنامه در آن است که نشان می‌دهد جامعۀ بین‌الملل دیگر صرفاً نگران فعالیت‌های ناروشن گذشتۀ جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه نسبت به موجودیّت مواد هسته‌ای ایران با غنای بالا و عدم امکان راستی‌آزمایی آن نیز نگرانی فزاینده‌ای دارد.

حال با وجود تمامی مفروضات فوق، سرنوشت این پرونده تا حد زیادی بستگی به تصمیمات جمهوری اسلامی و توافقات دولت آمریکا با جمهوری اسلامی در چهار چوب تفاهم‌نامه، در ماه‌های پیش رو خواهد داشت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۳ در فرمت پی دی اف:

بحران دارو؛ قتل‌عام خاموش بیماران

یکی از پیامدهای جنگ ارتجاعی اخیر که خسارت‌های سنگینی بر زندگی کارگران، زحمتکشان و اقشار آسیب‌پذیر جامعه تحمیل کرد، تشدید و تعمیق بحران‌های اقتصادی و اجتماعی‌  موجود در جامعه است. در این میان، بحران دارو جایگاهی ویژه دارد؛ بحرانی که سال‌هاست دیگر نمی‌توان آن را صرفاً یک مشکل در نظام سلامت نامید، و اکنون به حدی شدت یافته که باید آن را فاجعه‌ای اجتماعی و انسانی دانست. امروز برای هزاران بیمار مبتلا به بیماری‌های خاص، مزمن و صعب‌العلاج، درد تنها به بیماری محدود نمی‌شود؛ رنج اصلی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که نسخه پزشک در دست، از این داروخانه به آن داروخانه و از این شهر به آن شهر سرگردان می‌شوند و در نهایت با قفسه‌های خالی یا قیمت‌هایی روبه‌رو می‌گردند که از توان مالی آنان خارج است. برای بسیاری از بیماران یا خانواده‌های آنان، جست‌وجوی دارو به کابوسی روزمره تبدیل شده است؛ کابوسی که در آن هر روز تأخیر در تهیه دارو می‌تواند به معنای وخامت بیماری، از دست رفتن سلامت و حتی مرگ باشد. این وضعیت در شرایطی رخ می‌دهد که اکثریت جامعه هم‌زمان زیر فشار تورم، گرانی، بیکاری و سقوط قدرت خرید در حال فرسایش هستند. تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای معیشتی برای میلیون‌ها خانوار دشوار شده و در کنار آن، موج تازه افزایش قیمت‌ها از نان و مواد غذایی گرفته تا حمل‌ونقل عمومی، عرصه زندگی را هر روز تنگ‌تر می‌کند. در چنین شرایطی، افزایش بهای دارو و کمبود گسترده آن، داروهای تقلبی در بازار آزاد و یا داروهای با کیفیت نامناسب، فشار مضاعفی بر دوش بیمارانی وارد می‌کند که پیش از این نیز درگیر نبردی نابرابر برای بقا بوده‌اند.

ابعاد بحران به اندازه‌ای گسترده است که حتی مسئولان جمهوری اسلامی نیز دیگر قادر به انکار آن نیستند. سلمان اسحاقی، سخنگوی کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، اعلام کرد: “از میان حدود سه هزار قلم دارو در کشور ۷۰۰ قلم داروی ضروری و حیاتی، انتخاب شده‌اند. آماری که از حدود هزار قلم داروی در معرض کمبود ارائه می‌شود، در واقع حاصل مجموع داروهایی است که موجودی آن‌ها کمتر از سه ماه است.” حسینعلی شهریاری، رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، نیز نسبت به افزایش غیرمنطقی قیمت دارو هشدار داده و از شرکت‌های دارویی خواسته است شرایط بحرانی کشور را در نظر بگیرند. احمد آریایی‌نژاد، عضو دیگر این کمیسیون، نیز با انتقاد از گرانی دارو تصریح کرده است که دسترسی مردم به دارو نباید قربانی افزایش قیمت‌ها شود. اما آنچه در سخنان اغلب مسئولان مشترک است، تلاش برای نسبت دادن ریشه‌های بحران به شرایط جنگی و تحریم‌هاست. سیدمحمد جمالیان، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، افزایش قیمت دارو را نتیجه شرایط ناشی از جنگ، تحریم‌ها و رشد هزینه مواد اولیه‌ای همچون پلاستیک و شیشه مورد استفاده در تولید دارو دانسته است.

اگرچه تأثیر خسارت‌های واردشده به زیرساخت‌های اقتصادی کشور و اختلال در مسیرهای وارداتی، از جمله محدودیت‌ها و محاصره دریائی که ورود مواد اولیه مورد نیاز صنعت داروسازی را با مشکل روبه‌رو کرد، قابل انکار نیست، اما نگاهی به پیشینه این بحران نشان می‌دهد که جنگ تنها عامل وضعیت فاجعه‌بار کنونی نیست. آنچه امروز بیماران را در صف‌های طولانی داروخانه‌ها سرگردان کرده و خانواده‌های بی‌شماری را در اضطراب دائمی فرو برده، محصول یک بحران انباشته و مزمن است که ریشه‌های آن به سال‌ها پیش بازمی‌گرد و بحرانی ساختاری می‌باشد.

بحران دارو در ایران از اواخر سال ۱۳۹۰ و به‌ویژه در سال ۱۳۹۱ وارد مرحله‌ای تازه شد. در آن زمان، با تشدید تحریم‌های آمریکا و اتحادیه اروپا علیه ایران، اگرچه دارو و تجهیزات پزشکی رسماً از فهرست تحریم‌ها مستثنا بودند، اما تحریم بانک‌ها و شبکه مالی کشور انتقال پول برای خرید دارو و مواد اولیه را با دشواری‌های جدی روبه‌رو ساخت. بسیاری از شرکت‌های خارجی نیز از بیم مجازات‌های ثانویه آمریکا از معامله با ایران خودداری کردند. اما تحریم‌ها نیز تنها بخشی از ماجرا بودند.

هم‌زمان، جهش بی‌سابقه نرخ ارز در سال ۱۳۹۱ ضربه سنگینی بر صنعت دارویی کشور وارد کرد. بخش عمده‌ای از مواد اولیه دارویی، تجهیزات تولید و ملزومات بسته‌بندی وابسته به واردات بود و افزایش چندبرابری قیمت ارز، هزینه تولید و واردات را به شدت بالا برد. بسیاری از شرکت‌های دارویی با کمبود نقدینگی روبه‌رو شدند و توان تأمین مواد اولیه و حفظ تولید را از دست دادند.

در ظاهر، دولت برای جبران این وضعیت ارز ترجیحی در اختیار واردکنندگان دارو قرار می‌داد، اما روند تخصیص این ارز خود گرفتار کمبود منابع، بوروکراسی پیچیده و فساد ساختاری بود. تأخیر در تخصیص ارز و اختلال در فرآیند واردات، کمبود دارو را تشدید می‌کرد. از سوی دیگر، بدهی‌های سنگین بیمارستان‌های دولتی و سازمان‌های بیمه‌گر به شرکت‌های دارویی، گردش مالی این صنعت را مختل ساخت و توان تولیدکنندگان برای ادامه فعالیت را بیش از پیش کاهش داد.

در این میان، گروهی که از این وضعیت سود می‌بردند، همان «کاسبان تحریم» بودند. در حالی که بیماران برای یافتن داروهای حیاتی خود از داروخانه‌ای به داروخانه دیگر سرگردان بودند، بسیاری از داروهای کمیاب با قیمت‌هایی چندین برابر نرخ رسمی در بازار سیاه عرضه می‌شد. حجم گسترده این داروها نشان می‌داد که تنها می‌توانسته از مسیرهای رسمی و شبکه‌های توزیع وابسته به دولت و “برادران قاچاقچی!” به بازار آزاد راه یافته باشد. ابعاد این پدیده چنان گسترده بود که در ۱۶ فروردین ۱۴۰۱، بهرام دارایی، رئیس سازمان غذا و دارو، در گفت‌وگو با روزنامه همشهری از پدیده «قاچاق معکوس دارو» به عراق و افغانستان سخن گفت. او همچنین اعلام کرد که از یک محموله انسولین واردشده در سال ۱۳۹۹، تنها نیمی از آن در سامانه‌های بیمه‌ای ثبت شده و سرنوشت بخش دیگر آن نامعلوم است. این اظهارات در شرایطی مطرح می‌شد که هم‌زمان بیماران دیابتی با کمبود انسولین دست و پنجه نرم می‌کردند و بسیاری از آنان ناچار بودند، داروی مورد نیاز خود را با قیمت‌های گزاف از بازار آزاد تهیه کنند.

همایون سامه‌یح نجف‌آبادی، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، نیز در همان سال هشدار داده بود که قیمت داروهای تولید داخل حدود ۳۰ درصد افزایش خواهد یافت و بهای داروهای وارداتی بین سه تا پنج برابر رشد خواهد کرد. روندی که نه‌ تنها متوقف نشد، بلکه در سال‌های بعد شتاب بیشتری گرفت. تنها در سال گذشته، پیش از آغاز جنگ چهل‌روزه، تغییر نرخ ارز دارو از ۴۲۰۰ تومان به ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومان موجب شد قیمت برخی داروها، از جمله داروهای مورد نیاز بیماران تالاسمی، تا شش برابر افزایش یابد.

در چنین شرایطی، جنگ را باید نه نقطه آغاز بحران، بلکه ضربه نهایی بر پیکر نظام سلامت جامعه دانست که سال‌ها پیش دچار فرسایش و بحران شده بود. جنگ به شبکه تأمین و توزیع دارو آسیب بیشتری وارد کرد، مسیر واردات مواد اولیه را دشوارتر ساخت و هزینه‌های تولید را افزایش داد. در نتیجه حتی داروهایی که در داخل کشور تولید می‌شدند نیز از موج افزایش قیمت‌ها در امان نماندند.

هم‌زمان، یکی دیگر از معضلاتی که در سال‌های اخیر بارها از سوی بیماران و پزشکان مطرح شده بود، یعنی کاهش کیفیت بخشی از داروهای تولید داخل، ابعاد گسترده‌تری پیدا کرد. برای بسیاری از بیماران، بحران دیگر تنها یافتن دارو نبود؛ بلکه اطمینان از اثربخشی و کیفیت دارویی بود که با هزار مشقت و هزینه تهیه می‌شد.

امروز بحران دارو صرفاً در اعداد و آمار کمبودها خلاصه نمی‌شود. پشت هر قلم داروی نایاب، بیماری قرار دارد که درمانش متوقف شده، مادری که شب را با نگرانی از آینده فرزند بیمارش به صبح می‌رساند و خانواده‌ای که میان هزینه درمان و تأمین نان روزانه ناچار به انتخاب شده است. این همان بحران ساختاری چند جانبه‌ای است که طی بیش از یک دهه شکل گرفته و اکنون زیر سایه جنگ و فروپاشی اقتصادی، به یکی از تلخ‌ترین جلوه‌های رنج اجتماعی و تبعیض طبقاتی در ایران تبدیل شده است؛ آن هم در کشوری که میلیون‌ها نفر پیش از آن‌که قربانی کمبود دارو شوند، قربانی شرایطی هستند که خود زمینه‌ساز بیماری است. بیماری در ایران تنها یک مسئله پزشکی نیست؛ بلکه محصول مستقیم فقر، سوءتغذیه، آلودگی گسترده محیط زیست، فرسایش خدمات عمومی، نبود امکانات پیشگیری و محرومیت میلیون‌ها نفر از دسترسی به خدمات درمانی مناسب است. برای بخش بزرگی از جامعه، بیماری از همان جایی آغاز می‌شود که سفره‌ها کوچک‌تر می‌شوند، هوای شهرها آلوده‌تر می‌گردد و هزینه مراجعه به پزشک و انجام آزمایش‌های اولیه از توان مالی خانواده‌ها فراتر می‌رود. در چنین شرایطی، بحران دارو تنها حلقه پایانی زنجیره‌ای از محرومیت‌ها و نابرابری‌هاست.

در برابر چنین بحرانی، راه‌حلی که از سوی وزیر بهداشت مطرح می‌شود این است که جامعه باید میان «گرانی دارو» و «کمبود دارو» یکی را انتخاب کند. اما این انتخاب تنها برای کسانی معنا دارد که توان پرداخت هزینه‌های فزاینده درمان را دارند. برای میلیون‌ها کارگر، بازنشسته، بیکار و خانواده‌های کم‌درآمد، اساساً انتخابی وجود ندارد. دارویی که توان خرید آن را نداشته باشند، تفاوت چندانی با داروی نایاب ندارد. هر دو در عمل به معنای محرومیت از درمان‌اند.

البته هم‌زمان از افزایش پوشش بیمه‌ها نیز سخن گفته می‌شود، اما بر فرض که دولت بتواند بودجه‌ی این کار را تأمین کند، این راهکار نیز برای میلیون‌ها نفری که نه پوشش بیمه درمانی دارند و نه امکان مالی داشتن بیمه‌های تکمیلی، راهگشا نیست. برای این گروه‌ها، مراجعه به داروخانه اغلب به معنای انتخابی دردناک میان خرید دارو و تأمین سایر نیازهای اولیه زندگی است؛ میان ادامه درمان و پرداخت اجاره خانه؛ میان سلامت و بقا.

تأمین سلامت و دسترسی همگانی به خدمات درمانی و بیمه‌ای، از ابتدایی‌ترین حقوق هر انسان است. با این حال، حتی در کشورهایی که در دوره‌هایی از رشد اقتصادی توانستند بخشی از این حقوق را برای شهروندان تضمین کنند، سیاست‌های نئولیبرالی مبتنی بر ریاضت اقتصادی، خصوصی‌سازی و کالایی‌سازی خدمات عمومی، بخش مهمی از این دستاوردها را تضعیف کرده است. کاهش خدمات رایگان درمانی، افزایش سهم پرداختی بیماران و تبدیل سلامت به کالایی قابل خرید و فروش، پیامدهای این سیاست‌ها بوده است.

در ایران نیز این روند در ترکیب با استبداد سیاسی، فساد ساختاری، شبکه‌های رانت‌خوار و مافیایی و تخصیص بخش عظیمی از منابع کشور به اهداف نظامی و ایدئولوژیک، نظام سلامت را به وضعیتی فاجعه‌بار رسانده است. نتیجه آن است که هر روز افراد بیشتری نه تنها در اثر بیماری، بلکه در اثر ناتوانی از دسترسی به درمان جان خود را از دست می‌دهند.

در صورتی که این روند متوقف نشود، این فاجعه ابعاد عمیق‌تر و گسترده‌تری خواهد یافت. قربانیان، این بار تنها کشته‌شدگان جنگ‌ها و سرکوب‌ها نخواهند بود؛ بلکه میلیون‌ها انسانی خواهند بود که در صف داروخانه‌ها، در راهروهای بیمارستان‌ها، در خانه‌های فقیرانه و در میان درد و انتظار، آرام‌آرام از پا درآمده و قتل عام می‌شوند. مرگ آنان به اندازه‌ی همان انسان‌های شریف و شجاعی که راه مبارزه را انتخاب کرده و در اعتراضات خیابانی به آنان شلیک می‌شود و یا به چوبه‌های دار سپرده می‌شوند، محصول مستقیم نظم سیاسی و اقتصادی رژیم جمهوری اسلامی است؛ با این تفاوت که این بار حتی انتخابی در کار نبوده است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۳ در فرمت پی دی اف:

بانکداری در ایران بخشی ضروری از فساد سیستماتیک حاکم

در روزهای گذشته معضل “ناترازی” بانک “ایران زمین” و افزایش زیان انباشته آن در فضای رسانه‌ای کشور با این سؤال بازتاب زیادی پیدا کرد ‌که آیا بانک آینده‌ی دیگری در راه است؟ اصولاً ماجرای بانک‌های ورشکسته در جمهوری اسلامی چیست و تاثیرات اقتصادی آن‌ها کدامند؟

براساس اخبار منتشره زیان انباشته بانک فوق تا پایان شهریور ۱۴۰۴ به ۹۴ هزار و ۵۲۳ میلیارد تومان رسید و زیان خالص بانک تنها در ۶ ماهه ابتدای سال ۱۴۰۴ بیش از ۱۴ هزار میلیارد تومان اعلام شده است. هنگامی که ورشکستگی بانک “آینده” مطرح و این بانک در “بانک ملی” ادغام شد، نام برخی از بانک‌ها که زیان انباشته داشتند مطرح شد که یکی از آن‌ها بانک “ایران زمین” با ۵۳ هزار میلیارد تومان زیان بود. بنابراین با وجود تعیین هیات مدیره از سوی بانک مرکزی از سال ۹۸، زیان انباشته بانک فوق در این مدت افزایش یافته است.

“ناترازی” در واقع اسم رمز ورشکستگی است که می‌تواند تبعات اقتصادی و روانی گسترده‌ای در جامعه ایجاد کند. جمهوری اسلامی اما با دخالت در بانک‌های ورشکسته، تلاش می‌کند از تاثیرات روانی آن بر جامعه و هجوم مردم به بانک‌ها برای برداشت سپرده‌های‌شان (که می‌تواند تبعات اقتصادی گسترده‌ای به همراه داشته باشد) جلوگیری کند. اگرچه نتیجه این کار جمهوری اسلامی چیزی جز برداشتن بار ورشکستگی بانک‌ها از دوش سرمایه‌داران و انداختن آن بر دوش عموم مردم از جمله با افزایش تورم نخواهد بود.

ورشکستگی بانک‌ها اگرچه ریشه در ساختار نظم سرمایه‌داری ایران دارد، اما در میان تمام علل مشخص و عینی، فساد و رانت حکومتی نقش ویژه‌ای دارند. برای روشن شدن این موضوع به ۳ نمونه به اختصار می‌پردازیم.

اولین مورد بانک‌های نظامی که همگی دارای زیان انباشته بودند و با ادغام‌شان در بانک سپه، بدهی‌های‌شان به بانک سپه به عنوان یک بانک دولتی منتقل شد. نتیجه این کار زیان انباشته سنگین بانک سپه بود که هم‌چنان با زیان انباشته روبروست.

پس از ادغام بانک‌های انصار (بنیاد تعاون سپاه پاسداران)، قوامین (نیروی انتظامی)، حکمت ایرانیان (ارتش)، مهر اقتصاد (بسیج مستضعفین) و موسسه اعتباری کوثر (وزارت دفاع) زیان انباشته بانک سپه (سال ۱۴۰۰) به ۵۳ هزار میلیارد تومان رسید.

بانک آینده یک نمونه دیگر است که قبل از ادغام در بانک ملی ۵۰۰ هزار میلیارد تومان زیان انباشته داشت. جالب آن‌که بانک ملی نیز پیش از ادغام درگیر ۷۵ هزار میلیارد تومان زیان انباشته بود. رابطه علی انصاری مالک اصلی بانک آینده با محافل قدرت از جمله مجتبی خامنه‌ای و حلقه نزدیکان وی باعث شد تا وی بدون هیچ مشکل قضایی به فعالیت‌های اقتصادی خود هم‌چنان ادامه دهد.

بانک ایران زمین هم یک نمونه دیگر است که به دلیل تازگی موضوع بر روی آن کمی بیشتر تمرکز می‌کنیم. از سال ۹۸ به دلیل “ناترازی”، وزارت اقتصاد و بانک مرکزی اداره امور آن را در دست گرفتند که جدا از تعیین هیات مدیره، سهام  ۵/ ۶۴ درصدی “تعاونی مولی‌الموحدین” به دولت منتقل شد. “تعاونی مولی‌الموحدین” متعلق به دو برادر به نام امیرحسنخانی بود که یکی از آن‌ها نماینده پیشین مجلس اسلامی است. به‌رغم تخلفات متعدد  و تذکرات بانک مرکزی، برادران امیرحسنخانی به دلیل ارتباطاتی که در حکومت داشتند (به‌طور خاص با حلقه نزدیک احمدی‌نژاد)، بدون مانع تا سال‌ها به تخلفات خود ادامه دادند. اکنون نیز به جای بدهی، اموال این تعاونی به بانک “ایران زمین” منتقل شده است. اما کل اموالی که از این تعاونی در اختیار بانک “ایران زمین” قرار گرفت دو پروژه ساختمانی (یکی ناتمام) است.

ابعاد ورشکستگی و بحران مالی بانک‌ها بسیار بالاتر از ارقامی‌ست که به عنوان ناترازی عنوان می‌شود. چرا که مبالغ کلانی که در صورت‌های مالی بانک‌ها به عنوان دارایی بانک در نظر گرفته می‌شود، وام‌هایی‌ست که برگشت آن‌ها بعید بوده، یا دارایی‌هایی که نقدی نیستند.

سایت رویداد ۲۴ در این رابطه می‌نویسد: “ایران‌زمین اکنون در وضعیتی است که ترازنامه آن توسط دارایی‌های غیرنقد و مطالبات سخت‌وصول اشباع شده است…  ناترازی در ایران‌زمین باعث می‌شود که بانک مرکزی مجبور شود برای جلوگیری از سقوط اعتبار این بانک، مداخلاتی کند که در نهایت منجر به چاپ پول و افزایش تورم در کل اقتصاد می‌شود. به عبارت ساده‌تر، ناترازی ایران‌زمین، هزینه زندگی هر شهروند ایرانی را بالا می‌برد” (۱۹ خرداد).

در سه موردی که در بالا آمد، استفاده از رانت قدرت (از بانک‌های نظامی تا غیره) نقش مهمی در شکل‌گیری فساد در این بانک‌ها داشت. در واقع در همه‌ی موارد مربوط به ورشکستگی و یا ادغام بانک‌ها که به ده‌ها مورد می‌رسد، این موضوع صادق است. هم‌چون “تعاونی اعتباری میزان” وابسته به دستگاه قضایی خراسان که سرمایه‌گذار اولیه پروژه “پدیده شاندیز” بود” که پول ۱۳۰ هزار سپرده‌گذار دود شد و به هوا رفت. تعاونی اعتباری افضل توس وابسته به نیروی انتظامی خراسان یک نمونه دیگر است.

یک نمونه برجسته دیگر موسسه اعتباری “ثامن‌الحجج” است که سال ۷۶ آغاز به کار کرد و سال ۹۴ از سوی بانک مرکزی منحل شد و در آن زمان حدود ۱۲ هزار میلیارد تومان سپرده جذب کرده بود. مدیر این موسسه میرعلی پیشتر در دادگاه ویژه روحانیت مشهد مشغول به کار بود.

ولی‌الله سیف، رئیس کل بانک مرکزی در کابینه حسن روحانی در گفتگو با “خبرآنلاین” در رابطه با این موضوع گفته بود: “میرعلی مدیر موسسه ثامن‌الحجج، یک اسلحه به کمرش بسته بود؛ ۹۰ نماینده علیه من و در حمایت از میرعلی، نامه امضا کردند. زمان بانک مرکزی، بارها به مجلس احضار می‌شدم که عامل اصلی‌اش همین نمایندگان حامی میرعلی بودند که می‌خواستند فشارمان روی میرعلی را کم کنیم”.

بنابراین به روشنی می‌توان دریافت که فساد سیستم بانکی ارتباط مستقیمی با قرارداشتن در حلقه قدرت دارد. اگر این ارتباط نبود هرگز نمی‌شد سال‌ها “ناترازی” در بانک‌ها ادامه یابد. سیاست‌هایی که نتیجه‌ی آن سود و منفعت برای افراد در قدرت و ضربه به اقتصاد و افزایش نقدینگی و تورم بوده است.

بحران مالی و ورشکستگی بانک‌ها اگرچه به فساد و رانت قدرت ارتباط مستقیمی دارد، ولی عوامل دیگری نیز نقش دارند که همگی در نهایت ریشه در ساختار سرمایه‌داری ایران دارند. هم اکنون از میان ۱۲ بانک خصوصی و ۸ بانک دولتی، تنها ۶ بانک مانند ملت، تجارت، رفاه و پاسارگاد در آمارهای “رسمی” سودده محسوب می‌شوند، بقیه حتا در همین آمارها وضعیتی نامطلوب دارند.

 

تاثیر ورشکستگی بانک‌ها بر تشدید بحران اقتصادی

همان‌طور که در بالا آمد، با دخالت دولت هزینه‌ی ورشکستگی این بانک‌ها بر دوش عموم توده‌ها آوار می‌گردد. دارایی بانک‌ها در ایران عموماً بر روی کاغذ است و نقدینگی واقعی محدود است. در عمل بخش عمده‌ی دارایی‌ها وام‌های مشکوک، املاک، پروژه‌های ناتمام و شرکت‌هایی‌ست که به دلیل فساد سیستماتیک ضررده محسوب می‌شوند (در واقع مدیران شرکت‌ها آن دارایی‌ها را چپاول می‌کنند). بنابراین بانک‌ها برای تامین نقدینگی به بانک مرکزی رجوع می‌کنند که منجر به خلق پول و افزایش نقدینگی می‌شود. به عبارت دیگر عموم بانک‌ها (به‌ویژه با زیان انباشته) برای کمبود نقدینگی از بانک مرکزی برداشت می‌کنند که منجر به افزایش پایه پولی، رشد نقدینگی و تورم می‌شود. حال در نظر بگیرید بانکی را با زیان انباشته سنگین مانند ایران زمین یا آینده که اساساً سرمایه آن‌ها منفی است و دولت با همراهی بانک مرکزی با به اصطلاح ادغام آن‌ها تمام این زیان انباشته را به جامعه منتقل می‌کند.

براساس آخرین گزارش بانک مرکزی در آذرماه سال ۱۴۰۴ بدهی بانک‌ها به بانک مرکزی به رقم ۵/ ۱۲۶۴ همت رسید که نسبت به سال قبل‌تر از آن ۷/ ۵۳ درصد افزایش یافته است. این ارقام هر سال افزایش می‌یابند و تاثیر مستقیمی در افزایش نقدینگی و نرخ تورم دارند. محمد شیریجیان، معاون سیاست‌گذاری پولی بانک مرکزی در رابطه با اضافه برداشت بانک آینده گفته بود: “وقتی یک بانک بالای ۳۰۰ همت اضافه برداشت از محل ترازنامه بانک مرکزی دارد، آثار بسیار سوء نقدینگی و آثار تورمی دارد و رفتار این بانک را باید ۸۵ میلیون نفر جمعیت کشور تحمل کنند”. حسن معتمدی، مدیرکل پیشین نظارت بر بانک‌ها و موسسات اعتباری بانک مرکزی نیز گفته بود: “بین ۵ تا ۷ درصد تورم فعلی ناشی از ناترازی بانک آینده است”.

نقدینگی نیز در همان بازه به ۱۳۵۳۴ همت رسید که نسبت به آذر سال قبل‌تر ۹/ ۴۰ درصد افزایش یافت (پایه پولی نیز در همین بازه زمانی ۳/ ۳۴ درصد افزایش یافت)، آن‌هم در اقتصادی که با رشد منفی روبروست. میزان نقدینگی ارتباط مستقیمی با حجم اقتصاد و سرعت گردش پول دارد. وقتی حجم اقتصاد کوچک می‌شود، افزایش حدود ۴۱ درصدی نقدینگی بیان‌گر بیماری اقتصاد بوده و نتیجه‌ای جز تورم افسارگسیخته ندارد. در این میان اما حقوق‌بگیران قربانیان اصلی هستند. تورم قدرت خرید آن‌ها را به شدت کاهش می‌دهد در حالی که سرمایه‌دارانی که با فساد و رانت قدرت، بانک‌ها را ورشکسته و دارایی‌های مردم را تصاحب کرده‌اند، اموال به غارت رفته مردم را به صورت ملک و دیگر دارایی‌هایی درمی‌آورند که می‌تواند ارزش خود را با بالا رفتن تورم حفظ کند.

در پایان باید هم‌چنین از بدهی دولت به بانک‌ها سخن گفت. بانک‌ها تنها قُلّک مدیران آن‌ها نیست، بلکه دولت نیز در این قُلّک سهیم است و با بدهی به بانک‌ها، راه اضافه برداشت آن‌ها از بانک مرکزی و ایجاد پول را تسهیل می‌کند. بدهی دولت به بانک‌ها در آذر ۱۴۰۴ نسبت به سال قبل با ۲/ ۳۸ درصد افزایش به ۱۶۶۸ همت رسید (بخشی از این افزایش نتیجه اجبار بانک‌ها به خرید اوراق قرضه دولتی است). هم‌چنین بدهی دولت به بانک مرکزی نیز با ۵/ ۸۷ درصد افزایش به حدود ۷۷۴ همت بالغ گردید.

 

حکومت شورایی و ملی کردن بانک‌ها

تصویری که تاکنون از وضعیت بانکداری در ایران ارائه گردید، این ضرورت را به خوبی آشکار می‌سازد که چرا باید بانک‌ها در ایران ملی شده و در بانکی واحد ادغام شوند.

ورشکستگی بانک‌ها و تحمیل هزینه‌های آن بر دوش مردم نتیجه‌ی نظم سرمایه‌داری حاکم، رانت قدرت و فساد ساختاری است. فسادی که در کشورهایی با حکومت‌های استبدادی از نوع ایران سرتاپای نظم موجود را فرا می‌گیرد.

بانک‌ها در ابتدا به منظور تسهیل گردش پول و پاسخگویی به نیازهای سرمایه‌داران صنعتی و بازرگانی بوجود آمدند. سرمایه‌دار برای تداوم تولید، برای خرید مواد اولیه و غیره تا زمانی که کالای تولیدشده به فروش رود، نیاز به پول داشت و بانک‌ها این وظیفه را در ابتدا برعهده گرفتند. اما در جریان تحول نظم سرمایه‌داری بانک‌ها نقش بزرگ‌تری در سیستم سرمایه‌داری پیدا کردند.

بانک‌ها به شکل سرمایه مالی دست به سرمایه‌گذاری‌های عظیم زدند و نقش مهمی در مناسبات سرمایه‌داری جهانی یافتند. در ایران اما بانکداری به فاجعه‌بارترین شکل خود درآمد که تاثیرات بسیار مخربی بر اقتصاد برجا گذاشت، تاثیراتی بس ویرانگر. در واقع بانکداری در ایران بخشی مهم و ضروری از فساد سیستماتیک حاکم بر ایران است. کسانی که در حلقه قدرت قرار دارند با تشکیل بانک یا مؤسسات اعتباری، منابع مالی عظیمی را برای چپاول مردم در دست گرفتند. بانک‌ها به قُلّک کسانی تبدیل شدند که هر وقت و به هر میزان که می‌خواستند از آن برداشت می‌کردند و اگر هم چیزی در قُلّک نبود، با انتشار شبه پول (مانند چک پول تا سال ۸۸) و یا دست کردن در جیب بانک‌مرکزی به مقصود خود می‌رسیدند. بدین ترتیب بانک‌ها نقش پُر رنگی در گسترش فساد و تبدیل گروهی بسیار اندک به بزرگ‌ترین سرمایه‌داران در برابر گسترش فقر در میان توده‌ها ایفا کردند.

حکومت شورایی با اقدام فوری ملی کردن بانک‌ها و ادغام آن‌ها در بانکی واحد، دست سرمایه‌داران را از تعدّی به حقوق مردم کوتاه کرده و به جای نقش ویرانگر کنونی، آن‌ها را در خدمت نیازهای اقتصادی کشور و رفاه مردم درمی‌آورد. حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان با ملی کردن بانک‌ها و ادغام آن‌ها در بانکی واحد، به همراه دیگر اقدامات رادیکال اقتصادی و دمکراتیزه کردن اقتصاد، گام‌هایی ضروری در راستای بهبود وضعیت اقتصادی کشور و بهتر شدن زندگی و معیشت آحاد جامعه برخواهد داشت. اقداماتی که هیچ‌کدام از جناح‌های طبقه‌ی سرمایه‌دار، چه آن‌ها که در حکومت هستند و چه آن‌ها که در اپوزیسیون قرار دارند، نه قادر به انجام آن خواهند بود و نه در توان و رسالت آن‌ها می‌باشد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۳ در فرمت پی دی اف:

 

اعتراضات سراسری دانش‌آموزان، انعکاسی از روحیه انقلابی مردم ایران

در شرایطی که رژیم استبدادی جمهوری اسلامی با تشدید سرکوب و کشتار بی‌رحمانه مردم ایران در تلاش است با ایجاد جو رعب و وحشت، مانع از شکل‌گیری امواج نوینی از مبارزات و جنبش‌های اعتراضی علنی توده‌های مردم ایران گردد، از نیمه نخست خردادماه، موج گسترده‌ای از اعتراضات دانش‌آموزی، مناطق وسیعی از کشور را فراگرفت.

این اعتراضات که از استان‌های  لرستان، چهارمحال و بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد با تجمعات در مقابل ساختمان‌های آموزش‌وپرورش و سردادن  شعار آغاز گردید، تا ۱۲ خرداد  به سراسر ایران گسترش یافت و به بسیاری از دیگر استان‌ها ازجمله خراسان جنوبی، خراسان شمالی، همدان، تهران ، اصفهان و  یزد … بسط یافت و به یک جنبش سراسری تبدیل گردید.

در این اعتراضات، دانش‌آموزان پایه‌های یازدهم و دوازدهم،  گاه همراه با خانواده‌های خود حضور یافتند. آن‌ها به اجرای مصوبه “شورای عالی انقلاب فرهنگی”رژیم  در مورد  تأثیر سوابق تحصیلی در کنکور، در شرایطی که آموزش‌های غیرحضوری چند ماه گذشته باکیفیتی نازل و قطعی‌های مکرر اینترنت ارائه‌شده بود و جنگ ، امکان مطالعه و آمادگی  دانش‌آموزان را با اختلال مواجه کرده بود، معترض بودند.

خواست دانش آموزان این است  که  برای کنکور امسال، تأثیر سوابق تحصیلی به‌صورت مثبت محاسبه شود و تأثیر قطعی نداشته باشد.

خبرگزاری ایسنا در گزارش خود از تجمع دانش‌آموزان در تهران، معترضان را به دو گروه تقسیم کرد.

دسته اول به شرایط جنگ و آموزش‌های مجازی مدارس اشاره داشتند که درس خواندن را برایشان سخت کرده و خواهان جایگزینی تأثیر «مثبت» سوابق تحصیلی این پایه به‌جای تأثیر «قطعی» در سال جاری بودند. آن‌ها خواستار بازنگری در نحوه تأثیر سوابق تحصیلی در کنکور شدند. به گفته دانش‌آموزان، شرایط ناشی از جنگ و بلاتکلیفی در زمان برگزاری آزمون‌ها، امکان برنامه‌ریزی و آمادگی مناسب برای امتحانات نهایی و کنکور را از آن‌ها گرفته است.

دسته دوم نیز دانش آموزان فارغ‌التحصیلی هستند که پایه یازدهم  را ایجاد سابقه نکرده‌اند و می‌گویند در اوضاع جنگی نتوانسته‌اند درس بخوانند. لذا خواهان معافیت خود از ایجاد این سابقه برای امسال هستند.

در جریان این تجمع‌ها، دانش‌آموزان شعارهایی ازجمله: “دانش‌آموز بیداره، از تبعیض بیزاره”، “دانش‌آموز می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد”، “دانش‌آموز داد بزن، حقت رو فریاد بزن”، “تا حق خود نگیریم، از پا نمی‌نشینیم”، سردادند.

در تهران  روز ۱۲ خرداد دانش‌آموزان مقابل وزارت آموزش‌وپرورش و” شورای عالی انقلاب فرهنگی ” تجمع کردند و شعار سر دادند، اما همچون برخی شهرهای دیگر با نیروی سرکوب پلیس مواجه شدند. وزارت آموزش‌وپرورش پاسخ دانش‌آموزان را به “شورای عالی انقلاب فرهنگی” احاله داد و یک عضو “شورای عالی انقلاب فرهنگی” نیز، به خبرگزاری مهر گفت تغییری در مصوبه تأثیر سوابق تحصیلی ایجاد نخواهد شد. اما مبارزات دانش‌آموزان متوقف نشد. روز شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، دانش‌آموزان در شهرهای مختلف کشور از جمله تهران، شیراز،  مشهد، همدان، کرمانشاه و استان مرکزی در اعتراضی گسترده مقابل ساختمان‌های اداره کل آموزش و پرورش و در تهران مقابل ساختمان “وزارت آموزش‌وپرورش” و ” شورای عالی انقلاب فرهنگی ” تجمع‌های اعتراضی برپا کردند. شعارهای”مسئول بی لیاقت! استعفا!”، ” نترسید، نترسید ما همه با هم هستیم” ، به شعارهای پیشین افزوده شد. دانش‌آموزان اعلام کرده‌اند تا رسیدن به خواست های خود مبارزه را ادامه خواهند داد.

اعتراضات دانش‌آموزان در شرایط سیاسی کنونی جامعه ایران حائز اهمیت جدی است. برای نخستین بار است که دانش‌آموزان برای تحقق مطالبات ویژه خود از طریق تجمعات و راه‌پیمایی‌ها به یک اعتراض سراسری، روی آورده‌اند. دانش‌آموزان در مبارزات توده‌ای مردم ایران در چند سال اخیر علیه جمهوری اسلامی، به‌ویژه در جنبش زن، زندگی، آزادی، همواره حضور چشم‌گیری داشته‌اند، اما این حضور، تابعی از این جنبش‌ها  و مطالبات آن‌ها بوده است. اکنون اما برای تحقق مطالبات ویژه تحصیلی خود، به یک مبارزه سراسری روی آورده و مستثنا از این‌که در این مبارزه، مطالبات آن‌ها تحقق یابد یا نه، تبدیل به سنتی در مبارزات آتی دانش‌آموزان خواهد شد. مهم‌تر این‌که دانش‌آموزانی که با شعار “دانش‌آموز داد بزن، حقت رو فریاد بزن”، به خیابان آمده و پلیس رودرروی آن‌ها قرارگرفته است، دیگر دانش‌آموزان یک ماه قبل از آن نیستند، بلکه از هم‌اکنون به دانش‌آموزان مخالف جمهوری اسلامی تبدیل‌شده‌اند. این مبارزات از جهتی دیگر نیز حائز اهمیت‌اند. معنای سیاسی معینی دارند و روحیه مبارزاتی مردم ایران را در شرایط سیاسی کنونی جامعه ایران بازتاب می‌دهند.

اعتراضات سراسری دانش‌آموزان در شرایطی برپاشده است که جمهوری اسلامی با قتل‌عام مردم ایران در دی‌ماه ، استفاده از جنگ برای سرکوب هرگونه اعتراض توده‌ای به بهانه همکاری با دشمن ، دستگیری‌های گسترده، اتهامات جعلی  و اعدام‌های روزمره،  تلاش کرده است با ایجاد جو رعب و وحشت و تشدید دیکتاتوری عریان و عنان‌گسیخته، روحیه انقلابی مردم را درهم شکند ، بر سر راه مبارزات مانع ایجاد نماید و بدین طریق با سرنیزه به حکومت ننگین خود ادامه دهد. اعتراضات دانش‌آموزان اما  انعکاسی از این واقعیت است که تلاش‌های ارتجاعی و سرکوبگرانه رژیم به شکست انجامیده است . نه‌تنها  روحیه انقلابی مردم در هم نشکسته و دچار یاس و ترس نشده، بلکه همچنان مصمم به ادامه مبارزه تا سرنگونی رژیم و رسیدن به اهداف و مطالبات خود هستند. البته همین واقعیت را می‌توان در سطحی دیگر در مبارزات اخیر گروه‌هایی از کارگران و بازنشستگان نیز دید که به‌رغم تهدیدات رژیم بار دیگر به مبارزات علنی روی آورده و آن را  ادامه می‌دهند.

این واقعیات نشان می‌دهد که حتی وحشیانه‌ترین  شیوه‌های سرکوب و آدمکشی رژیم قادر نبوده و نیست جامعه‌ای را که برای غلبه بر بحران‌ها  نیاز به تغییر و دگرگونی دارد در اسارت خود نگه دارد.

اکنون حدود یک دهه است که جامعه ایران درگیر یک بحران سیاسی ژرف و مبارزه‌ای حاد میان توده‌های مردم ایران با رژیم ستمگر جمهوری اسلامی است. مردم ایران با مبارزات سیاسی تعرضی خود  در اشکال متعدد، تظاهرات،اعتصابات، تجمع‌ها و حتی شورش‌ها و قیام ، نشان داده‌اند که دیگر نمی‌خواهند نظم ستمگرانه و ضد انسانی موجود را تحمل کنند و خواستار برافتادن آن هستند. رژیم ارتجاعی و سرکوبگر حاکم نیز گرچه هر بار با توسل به خونین‌ترین روش‌های سرکوب به مقابله با این مبارزات برخاسته، اما هرگز نتوانسته اوضاع را تحت کنترل درآورد، بر تضادها و بحران‌های علاج ناپذیر نظم موجود غلبه کند و مانع از اعتلای مجدد مبارزات توده‌های مردم ایران گردد. ازاین‌روست که در پی هر سرکوب جنبش، جنبشی رادیکال‌تر و گسترده‌تر سر برآورده است.

مادام که جمهوری اسلامی سرنگون نشده، توقفی در این مبارزات نیست و طبقه حاکم روی آرامش به خود نخواهد دید. این واقعیت را تمام تجارب مبارزات توده‌ای به‌ویژه یک دهه اخیر به‌وضوح نشان داده است.

اکنون بحران‌های متعدد جامعه ایران بیش از هر زمان دیگر گسترده‌‌تر و ژرف‌تر شده‌اند. با ازهم‌گسیختگی کامل اقتصاد در پی جنگ ارتجاعی، وضعیت  مادی و معیشتی اکثریت بزرگ جامعه ایران به نحو بی‌سابقه‌ای وخیم‌تر شده است. توده‌های کارگر و زحمتکش زیر فشار تورم افسارگسیخته با فقری بی‌سابقه مواجه‌اند. درنتیجه رشد تضادها، هرلحظه احتمال وقوع  انفجارهای سیاسی بزرگ جدید وجود دارد. بنابراین، به‌رغم تمام تلاش‌های ارتجاعی طبقه حاکم ، کلیت شرایط موجود جامعه نشان می‌دهد که امواج گسترده‌تری از جنبش‌های توده‌ای در پیش است.  بدون یک تغییر که پیش‌شرط آن برافتادن جمهوری اسلامی است ، مردم ایران نمی‌توانند از عواقب وخیم بحران‌های کنونی که فشار تمام بار آن بر دوش توده‌های زحمتکش جامعه قرارگرفته، رهایی یابند. ادامه حیات جمهوری اسلامی فقط می‌تواند سیر قهقرائی جامعه را افزایش دهد. راه رهایی کارگران و زحمتکشان و تمام مردم ستمدیده از فجایعی که طبقه ارتجاعی حاکم بر ایران آفریده است، تلاش سازمان‌یافته، برای سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار حکومتی شورائی است که مردم ایران را بر سرنوشت خود حاکم خواهد ساخت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۲ در فرمت پی دی اف: