ماهان راد: اعتصاب توده ای تجارب و چشم انداز

مقدمه

با ورق زدن تاریخ مبارزات طبقاتی و سیاسی تاکنون کارگران و توده‌های تحت ستم نظام سرمایه‌داری، اعتصاب عمومی و سازمان یافته، تاکتیک و حرکتی کارآمد و مثمر ثمر در پرتو این مبارزات تجربه شده است. تجاربی که در سیر روند مبارزات آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی در سازماندهی هر اعتصاب توده‌ای چنان تاثیری بر افکار و مبارزه توده‌های کارگران و زحمتکشان داشته و خواهد داشت، که تبلیغات سوسیالیستی به تنهایی و در چندین سال پیاپی به آن دست نخواهد یافت. تاثیرات شگرف اعتصاب توده‌ای بیداری سیاسی و طبقاتی در مقیاس گسترده‌تری را در میان توده‌ها  می‌گستراند و از این رو روند مبارزه توده‌ها را چند گام به پیش خواهد برد؛ پس از هر اعتصاب کارگران و توده های زحمتکش و استثمار شده نه تنها خود را در تقابل با طبقه حاکم و نهادهای سرکوبگرش تنها نمی‌بینند، بلکه اعتصاب به کارگران یادآوری می‌کند که موقعیت‌شان ناامیدانه نیست و آنان تنها نیستند. ببینید اعتصابات هم بر خود اعتصاب کنندگان و هم بر روی کارگران کارخانه‌های مجاور در حول و حوش و یا کارخانه‌های همان رشته صنعتی چه تأثیر بسزایی دارد. قدرت بی همتای کارگران در متشکل بودن و اتحاد اعتصاب کنندگان چنان لرزه بر پیکر سرمایه خواهد انداخت، که مرگ و پایان عمر سیستم سرمایه را به چشم خواهند دید.  ” … اعتصاب توده‌ای برای نخستین بار شعور و آگاهی طبقاتی را در میان میلیون‌ها کارگر بیدار کرده است، مثل این است که به آنها شوک الکتریکی وارد کرده باشند… تمامی توده پرولتاریا… به صورت ناگهانی و سریع به این درک رسیده‌اند که آن هستی اجتماعی و اقتصادی که برای دهه‌ها در زنجیرهای سرمایه‌داری به طرز دردناکی متحمل می‌شدند، چه میزان سخت و تحمل ناپذیر بوده است. بنابراین لرزش و تزلزلی خودانگیخته و همگانی در این زنجیرها افتاده است.”(۱)

با این مقدمه اکنون به بحث اصلی در باب اوضاع سیاسی در ایران و اهمیت و جایگاه اعتصاب عمومی خواهیم پرداخت و با رجوع به تجارت ارزشمند اعتصاب توده‌ای و سراسری مردم کردستان در ۲۳  اردیبهشت ۸۹، بار دیگر به اهمیت و عملی بودن آن در فردای مبارزه سیاسی و طبقاتی کارگران و توده‌های زحمتکش در ایران می‌پردازیم.

بحران عمیق اقتصادی و سیاسی که گریبان رژیم سرمایه داری اسلامی را گرفته و همواره مبارزات سی ساله مردم ایران و مشخصن جنبش توده‌ای و آزادیخواهانه دو ساله اخیر، عمق آن را شدت بخشیده بود با نزدیک شدن به یک سالگی این جنبش اعتصابی عمومی و حرکتی رادیکال در کردستان در محکومیت اعدام فرزاد کمانگر معلم آزاده و ۴ زندان سیاسی دیگر با هدایت و سازماندهی سوسیالیست‌ها به پیروزی رسید. این اعتصاب پیروزمندانه در حالی به وقوع پیوست که جنبش آزادیخواهانه مردم ایران از شکل اولیه خود وارد فاز دیگری از مبارزه شده بود. از این رو که  اعتراضات خیابانی خود را در شکل مبارزات اجتماعی در متن جنبش‌های توده‌ای و طبقاتی به پیش می‌برد، رژیم تا دندان مسلح هر چه در توان داشت از سرکوب، کشتار، اعدام و زندان و شکنجه کوتاهی نکرد، تا بتواند تداوم حرکت توده‌ای مردم را به شکست بکشاند. کردستان که همواره سنگر مقاومت و دفاع از آزادی و برابری انسان‌ها بوده است، رژیم جنایتکار و فاشیست اسلامی سرمایه بار دیگر با به دار آویختن ۵ جوان شجاع و مبارز کردستان در تلاش بود تا با ارعاب و زهر چشم گرفتن از مردم همیشه در صحنه و انقلابی کردستان، آنان را از مبارزه علیه نابرابری و استبداد سرمایه برای خواست آزادی و زندگی انسانی بازدارد.

از یک سو به پیروزی رسیدن این اعتصاب توده‌ای و سراسری در کردستان، بار دیگر عزم راسخ و محکم مردم زحمتکش و مبارز کردستان را در برابر حربه‌های رژیم سرمایه‌داری نشان داد. پاسخی که رژیم اسلامی از خیز بلند و شکوهمند مردم رزمنده کردستان گرفت این بود که هر اقدامی جهت سرکوب و کشتار مردم در کردستان با اراده پولادین و میلیونی، با حرکتی یکپارچه و صفوفی در هم تنیده که بخش چپ و سوسیالیست رهبران و سازمان دهندگان واقعی این جنبش رادیکال هستند، روبرو خواهد شد. و از سوی دیگر اقدامات و توهم برانگیختن بخش راست جامعه، از اصلاح‌طلبان رانده شده از قدرت حاکمه گرفته تا ناسیونالیست‌های بحران‌زدۀ کٌرد، نه تنها در میان مردم کردستان خریداری ندارند، بلکه ناکارآمدی و بی ربط بودن آنان به خواست و مبارزه برحق مردم را بیش از همیشه عیان ساخت. بی مایگی اصلاح‌طلبان و ناسیونالیست‌ها که بیش از همیشه در یک سال اخیر بر همه روشن شد، اکنون به بخشی از تاریخ خفت‌بار و شرمگین آنان تبدیل شده است.

جنبش رادیکال و آزادیخواهانه مردم کردستان در شرایطی کاملن مشخص و با در نظر گرفتن تاکتیکی صحیح بود، که در تداوم کشتارهایی که رژیم حاکم در پیش گرفته بود و نوک پیکان حمله‌اش را با اعدام ۵ نفر از زندانیان سیاسی ادامه می‌داد، متقابلن به ابتکار عمل آگاهانه و پیروزمند اعتصاب عمومی در محکومیت اعدامها و انزجار عمومی از دیکتاتوری حاکم دست زدند. اینک بار دیگر کارآمدی چنین تاکتیک و راه‌کاری را در پرتو جنبش‌های آزادیخواهانه را وضوح بخشید و یادآور شد که پیروزی و به سر انجام رساندن هر جنبش رادیکال و طبقاتی در گرو توده ای بودن و سازمانیافتگی آن به رهبری بخش چپ و سوسیالیستی جامعه ممکن و متحقق خواهد شد. اعتصابی یکپارچه و سراسری که توده های کارگران، کارمندان ادرات، معلمین، دانشجویان و دانش‌آموزان و بازاریان همه با هم در صف متحد و غیر قابل گسست، حقانیت درک دخالت آگانه مردم رزمنده کردستان در سیر روند رو به پیش مبارزات جاری توده های کارگران و زحمتکشان در سراسر ایران، علیه هر نوع بی حقوقی و نابرابری، ستم و استثمار، سلب آزادی و حق زندگی کردن و محکوم کردن هر نوع سرکوب، کشتار و اعدام  را با صدایی رسا به گوش جهانیان فریاد زدند. برتری راه کار سوسیالیست‌ها و بخش رادیکال جامعه در حرکت اعتصاب عمومی کردستان بار دیگر این واقعیت را برای همه روشن ساخت که توده‌های کارگران و زحمتکشان، زنان آزاده و جوانان پیشرو و مبارز همواره آلترناتیو و راه‌حل‌های سوسیالیستی را سرمشق مبارزه آنی و آتی خود قرار می‌دهند. از سوی دیگر این خیز شکوهمند بار دیگر یادآور شد که سیاست و راه‌کارهای اصلاح‌طلبان و ناسیونالیست‌ها برای سترون سازی جنبش رادیکال کردستان و در به بیراهه بردن و تهی کردن آن از ظرفیت‌های رادیکال و انقلابی بی ثمر خواهد بود. بی شک چنین موفقیت سرافرازانه‌ای ارتقای کیفی فعالیت‌های سوسیالیستی و گستراندن آن را تسهیل میکند، و قطب چپ و سوسیالیستی را به این امر وامی‌دارد که تقویت قطب سوسیالیستی با مقبولیت و نفوذ اجتماعی در گرو به میدان آوردن توده‌های کارگران و زحمتکشان جامعه و هدایت و رهبری آن را بیش از هر زمانی ضرورت بخشیده است.

اعتصاب توده‌ای و سراسری مردم کردستان نقطه عطف مبارزات آزادی‌خواهانه کارگران و توده‌های مردم ایران است که با اتکا به چنین تجارب و سرمشق قرار دادن اعتصاب عمومی نوید بخش پیشروی مبارزات جاری خواهد بود. همانطور که قبلا گفته‌ایم “به هیچ وجه نباید به اعتصاب و اعتراض در یک محدوده جغرافیایی مشخص اکتفا نمود و باید آن را به اعتراض و اعتصابی فراگیر تبدیل نمود؛ چرا که جنایت سازمان یافته اعدام، به ویژه اعدام زندانیان سیاسی فجیع‌ترین اقدامی است که می‌توان علیه بشریت مرتکب شد و مساله‌ای است که هیچ محدودیت جغرافیایی، قومیتی، جنسیتی را برنمی‌تابد و ابدا نباید به هیچ جریان سیاسی خاصی محدود باشد.”(۲)

اگر مبارزات جاری در متن جامعه نابرابر و استبداد زده سرمایه نگاهی بیفکنیم، چنین استنتاج خواهیم کرد که تنها با حرکت آگاهانه و توده‌ای قدرت تحمیل خواست و مطالبات کارگران و زحمتکشان بر طبقه حاکم ممکن است. اکنون که طبقه کارگر در اوج فلاکت اقتصادی و معیشتی بسر می‌برند و برای کسب مطالبات برحق خود دست به اعتراض و اعتصابات مختلف زده‌اند، زنانی که به خاطر پوشش آزاد و خواست آزادی و برابری در همه عرصه‌های حیات زندگی هر روزه مورد توهین و تحت حاکمیت اسلامی سرمایه به شدیدترین شیوه ممکن سرکوب می‌شوند، دانشجویان و جوانانی که هر گونه آزادی را از آنان سلب کرده اند و هر روزه بازار کار و نابرابر سرمایه آنان را در آغوش می‌گیرد و بار گران فلاکت زندگی را برای انباشت هر چه بیشتر سود بر دوش آنان می‌اندازند، به راه انداختن ماشین کشتار و اعدام که جان انسان‌ها را به خاطر دفاع از حق انسانی خود و ابراز عقاید و افکار آزادیخواهانه‌اشان می‌گیرد، همه و همه وضعیت اسفباری را در جامعه نابرابر کنونی وضع کرده است.

مبارزه علیه وضع کنونی فوق الذکر تنها با در پیش گرفتن استراتژی سوسیالیستی و اتخاذ سیاست و تاکتیک مناسب در شرایط مشخص است تا با شکل‌گیری آلترناتیو سوسیالیستی چشم‌انداز نوینی را در افق جنبش‌های اجتماعی قرار داد. بحران اقتصادی که وخامت و ویرانی‌های آن بر شانه‌های کارگران و توده‌های تحت ستم قرار گرفته است، تنها با حرکتی یکپارچه و متحد در اعتصابات کارگری مقابله خواهد شد. اعتصاب توده‌ای و سراسری و باز ایستادن چرخ‌های تولید در شرایط کنونی امری عاجل را در دستور کار فعالین پیشرو وسوسیالیست بایستی قرار گیرد و برای عملی کردن آن گام‌های جدی باید برداشت. اعتصاب توده‌ای طبقه کارگر و از کار انداختن چرخ تولید عملی‌ترین و موثرترین راه کار و تاکتیک مناسب جنبش طبقه کارگر است که میتوان طبقه کارگر را چندین گام به جلو سوق داد. از این رو بر متن وضعیت و مبارزات کنونی جنبش کارگری میتوان طرح چنین حرکتی را سازمان داد.

بحران عمیق اقتصادی که ریشه در اقتصاد کشور دوانیده است در واقع مصائب و پیامدهای آن را کارگران و اقشار تهی دست جامعه متحمل می‌شوند. تشدید بحران اقتصادی بیش از هر زمانی ورشکستگی و تعطیلی هر چه بیشتر کارخانه‌ها و کارگاه‌های تولیدی کشور را پی داشته است، خیل عظیم بیکارسازی با سرعت سرسام‌آوری رشد یافته است و به صف ارتش میلونی بیکاران افزوده می‌شود، عدم پرداخت دستمزدهای معوقه کارگران را با شرایط وخیم زندگی روبرو کرده است، قراردادهای موقت و سفید امضا که کارگران را با عدم امنیت شغلی روبرو و در منگنه قرار داده است. از سوی دیگر طرح هدفمند کردن یارانه‌ها آمار خط فقر را در جامعه افزایش داده و معضلات و مصیبت‌های بی اندازه دیگر را بر دوش طبقه کارگر خواهد انداخت که این امر بدون تردید در تشدید افت شاخص‌های زندگی و سطح معیشتی طبقه کارگر و متوسط تاثیر خواهد گذاشت و در آینده با افزیش هر چه بیشتر شکاف طبقاتی و موجی از گرسنگی شدید، عدم بهرمندی از رفاهیات زندگی و بی سروسامانی کارگران روبرو خواهیم بود. چنین وضعیتی بدون هیچ تردیدی بیش از هر چیز به خانه‌خرابی و حتی مرگ و میر میلیون‌ها انسان از طبقات فرودست خواهد انجامید.

نتیجه چنین وضعیتی رشد اعتراضات کارگری – که هر روز شاهد آن هستیم – در مقابله با فلاکت بیش از اندازه زندگی‌شان را به دنبال خواهد داشت. اعتراضاتی که نه از سازماندهی و هدایت معیین برخوردار است، بلکه عملن فقدان تشکل‌های توده‌ای و طبقاتی و پراکندگی مبارزه کارگران، قدرت کارگران را از کسب خواست و مطالباتشان محدود ساخته است. درک این واقعیت است که فعالین و پیشروان کارگری را به این امر وا می‌دارد که امر عاجل کنونی آنها هماهنگی و رهبری این مبارزات است. فعالین و تشکل‌های کارگری بایستی با طرح فوری‌ترین و مهمترین خواست و مطالبات و نیازهای کنونی طبقه کارگر در سطح سراسری و گسترده، بستری شکل دهند که وسیعترین توده‌های طبقه کارگر و فرودست جامعه را حول این خواست‌ها متشکل و هدایت کنند. اگرچه موانع عملی و ذهنی متعددی جلودار چنین حرکتی هستند، اما تنها با رفع این موانع و به میدان آوردن کارگران و زحمتکشان به میدان مبارزه جهت کسب خواسته هایشان قادر به تحمیل آن بر دولت و سرمایه داران خواهد بود. اکنون که جنبش کارگری حضور خود را در صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی جاری در ایران بر مناسبات نابرابر و طبقاتی کنونی تحمیل نموده است، بایستی با هماهنگی و مرتبط ساختن این اعتراضات و شکل گیری به یک جنبش فراگیر و کانالیزه کردن آن به اعتصابات سراسری و توده‌ای ممکن‌ترین راه را جهت کسب حداقلی‌ترین خواست و مطالبات کارگری و نیل بسوی کسب رهایی نهایی با بر چیدن تمامی بساط بورژوازی ممکن خواهد بود.

به گفته رهبر کبیر و داهیانه طبقه کارگر جهانی – لنین – در باره اعتصاب توده ای چنین می‌گوید: “…اعتصاب به کارگران می آموزد که بر علیه تمام کارخانه‌داران و بر علیه حکومت پلیسی استبدادی فکر کنند. به این دلیل است که سوسیالیستها  اعتصاب را “مکتب جنگ” مینامند. مکتبی که در آن کارگران یاد میگیرند که با دشمنانشان برای آزادی تمام مردم، تمام آنهایی که زحمت میکشند، از زیر یوغ مأمورین دولت و سرمایه جنگ کنند.

  • · این مقاله در شهریور ۸۹ توسط نگارنده برای درج در” نشریه سوسیالیست” نگاشته شده بود و به خاطر اینکه نشریه سوسیالیست بنا به دلایلی انتشار آن  فعلا متوقف شده است، بنا به اهمیت موضوع مقاله و در سالگرد اعدام فرزاد کمانگر و دوستانش با تغیراتی اقدام به انتشار آن کرده است.

گزارشی از کرمانشاه: ورای اخبار دولتی در لب آب کرمانشاه چه میگذرد؟

بحران اقتصادی و گرانی مثل همه جای ایران مردم زحمتکش کرمانشاه را به ستوه آورده، بیکاری در این استان فراگیرتر از همه جا است،! بیکاری عمومی که موجب شد تا احمدی نژاد در آخرین سفر پرجنجال خود به این استان موضوع اشتغال و جذب نیروی خواهان کار  یک و نیم میلیونی را در ظرف یکی دو سال آتی در این استان مطرح نماید، البته درکمال بی باوری مردم و کارشناسان اقتصادی این موضوع را مطرح کرد، و مردم هم با علم وآگاهی میدانستند که احمدی نژاد حرف پوچی زده، نه تنها از پس مشکل بیکاری بر نمی آید بلکه نمی تواند جلو بیکاری را بیش از اینکه هست هم بگیرد.

بیکاری، و گرانی و نارضایتی از رژیم و دستگاه دولتی در هر برآمد و اعتراض عمومی و فراگیری که همه جا را دربر میگیرد در این شهر هم خود را بوضوح بهتری نشان می‌دهد، شعارنویسی یکی از رایج‌ترین واکنش جوانان این شهر به وضعیت موجود است، اغلب دیوارها در تمام نقاط حساس و محله‌های شهراز شعار پوشیده می‌شود.

دامنه اعتراضات در ماه‌های اخیر اشکال دیگری به خود گرفته، منطقه لب آب کرمانشاه یکی ازمکان‌هائی است که محل نصب تابلو تبلیغات دستگاه های دولتی است،! منطقه‌ای وسیع محل تقاطع چند پل هوائی ماشین رو، خروجی استانهای سنندج، ایلام و استان خوزستان، و بلوار منتهی به استانداری و فرودگاه و ترمینال تهران از یک طرف و از طرف دیگر بلوار منتهی به طاق بستان، بیشترین میهمانان و تازه واردین و تردد آنها و مردم در این منطقه انجام میگیرد، کلیه دستگاه‌های دولتی کارهای تبلیغاتی خود را در این نقطه انجام می دهند، همواره پارچه‌های تبلیغاتی با طول و عرضی وسیع و تابلوهائی فلزی با طول ۳×۴ متر در ارتفاع ۷-۸ متری نصب شده که نگاه بینندگان را متوجه خود می‌کنند.

دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی رژیم سرکوبگرهمیشه یکی دو تا از تابلوها را به کارهای اطلاعاتی و خبرچینی خود اختصاص داده و شماره تلفنی را معرفی میکنند که مردم را تشویق می کند تا اطلاعات خود را در مورد مخالفین رژیم و اعمال آنان به ارگان‌های اطلاعاتی خبر بدهند، با تصویری بزرگ از خامنه‌ای و پیامی که در رابطه با کار اطلاعاتی و خبرچینی  به مردم می‌دهد، روشن است که رژیم نسبت به تابلوهای اطلاعاتی بیشترین حساسیت را دارد، و بسیاری مواقع دیده شده که از این تابلوها نگهبانی و حراست می‌شود، اما در فواصل کوتاه و آنچه که انتظار نمی‌رود پاره کردن و خراب کردن تابلوها توسط جوانان و مردم این شهر  است تابلوهائی که پیام اطلاعاتی و عکس خامنه‌ای نقش آنان است. کار نصب رژیم و کار تخریب آن از طرف مردم به یک مبارزه اعلام نشده و روانی تبدیل شده که مردم و جوانان اغلب پیروز این میدان هستند، و هر بار که کار تخریب و پاره کردن این تابلوها اتفاق می‌افتد، مردمی که از ستم رژیم و بیکاری هر روز رنجشان فزونی گرفته، بیشتر شاد می‌شوند.

احمد موسوی: خشونت در زندان

خشونت در زندان، جزئی لاینفک از خشونت حاکم بر کل جامعه است. خشونتی که حکومت ها و نظام های طبقاتی برای سرکوب توده ها و نیروهای مخالف خود به کار می گیرند.حکومت های دیکتاتوری و به طور اخص جمهوری اسلامی ایران نه تنها جهت  پیشبرد اهداف ارتجاعی و ضد انسانی شان به اعمال شدید خشونت در زندان نیاز دارند، بلکه مروج و مبلغ اصلی آن در کل جامعه نیز هستند. لذا، ورود به بحث خشونت در زندان، لازمه اش پاسخگویی به پرسش های دیگری است که مقدم بر بحث خشونت در زندان است. ابتدا باید روشن گردد، زندان چیست؟ زندانی سیاسی کیست؟ و اصولا چرا در جامعه زندان ایجاد می شود؟

زندان و خشونت، دو جزء لاینفک نظام های طبقاتی ست. با پیدایش سیستم طبقاتی، خشونت و اعمال آن بر توده های فرودست جامعه نیز، جزعی از ابزارهای تحمیل اراده طبقاتی حاکمان ستمگر علیه توده ها و پیش گامان جامعه به کار گرفته شد. از همان آغاز شکل گیری سیستم های طبقاتی، هیچ حکومت و حاکمی را نمی توان یافت که بدون زندان و اعمال خشونت بر توده ها، توانسته باشد سلطه طبقاتی اش را بر جامعه تحمیل و استمرار  بخشد. به عبارت دیگر، بقاء و استمرار سلطه طبقات فرادست و حاکمان ستمگر، در گرو ایجاد زندان، اعمال سرکوب و خشونت  در کلیت جامعه بوده است. آنچه از روند شکل گیری نخستین جوامع طبقاتی تا به امروز، در مورد کاربرد خشونت دستخوش تغییرات شده است، عمدتا، تغییر شکل ابزارهای اعمال خشونت بوده است نه ماهیت خشونت. چرا که با گسترش آگاهی در جوامع بشری، تداوم مبارزات تاریخی توده های تحت ستم علیه طبقات حاکم، فرو پاشی نظام های برده داری، قبیله ای و فئودالیسم، و شکل گیری نظام سرمایه داری، ابزارهای اعمال خشونت نیز دگرگون شدند. بر بستر مبارزات تاریخی – طبقاتی  توده های مردم برای کسب آزادی و تحقق مطالبات شان، به تدریج پاره ای از ابزارهای قدیمی و شیوه های قدیمی اعمال خشونت و کشتار مردم، منسوخ و  به جای آنها، ابزارهای پیشرفته و پیچیده تر اعمال خشونت و مرگ به کار گرفته شدند.

در سیستم های طبقاتی و ستمگر، حاکمان مستبد برای تحمیل اراده و سلطه طبقاتی شان، ابتدا، جهت انقیاد توده ها و نیروهای مخالف، به ارعاب، تهدید و اعمال فشارهای عمومی بر کل جامعه روی آوردند. وقتی اعمال تهدید، ارعاب و فشارهای اولیه جهت انقیاد نیروهای مخالف و توده های فرو دست جامعه کارساز نیفتاد، زندان ابزاری شد جهت به بند کشیدن معترضان و انسان های  آگاه درون جامعه. ایجاد زندان و به دنبال آن، اعمال خشونت های مرگ آفرین بر زندانی، از دو منظر برای نظام های طبقاتی، سرکوبگر و ارتجاعی  اهمیت داشته و دارد.

دور نگه داشتن عنصر آگاه و مبارز جامعه از متن توده ها، نخستین ضرورت شکل گیری زندان بوده است. زندان، رایج ترین ابزار این گسست است. این جدا سازی، همواره با هدف جلوگیری از ارتباط، نفوذ و گسترش اندیشه مخالف علیه سیستم حاکم صورت گرفته و می گیرد. وقتی به بند کشیدن عنصر مخالف و دور نگه داشتن عناصر پیشرو از متن جامعه به منظور جلوگیری از حرکت اعتراضی توده ها کارساز نشد، درهم شکستن نیروی مخالف در عرصه های مختلف اجتماعی و به طور اخص از پای درآوردن فرد زندانی، جزعی از ماهیت وجودی زندان گردید.

در روند بکارگیری ابزارهای خشونت در زندان و اعمال شکنجه بر زندانیان، زندانی مخالف رژیم های استبدادی، که از او به عنوان زندانی سیاسی نام برده می شود، بی آنکه خود بخواهد به “قهرمان” توده ها مبدل می گردد. این “اسطوره” و “قهرمان” شدن نیروی مخالف رژیم سرکوبگر، اغلب هزینه های بسیار سنگینی را برای فرد زندانی به همراه دارد.

به کارگیری شکنجه و اعمال خشونت بی حد و حصر در زندان، یکی از موثرترین ابزارها، برای درهم شکستن این “قهرمان” است. از پای درآوردن “الگوی مبارزاتی” توده ها، مهمترین هدفی است که بازجویان شکنجه گر و حاکمان مستبد از همان نخستین لحظه های دستگیری عنصر مخالف، به آن می اندیشند. تحقیر، توهین و ایجاد فضای رعب و وحشت که معمولا از همان آغاز دستگیری با چشم بند زدن به فرد دستگیر شده آغاز می گردد، قدم های اولیه بازجویان، جهت رخنه به موقعیت روانی فرد زندانی ست. پس از این مقدمات اولیه، بازجویی آغاز می گردد.

در جمهوری اسلامی و دیگر نظام های ارتجاعی، بازجویی و اعمال خشونت از طرف بازجویان، دو همزاد به هم پیوسته ای هستند که هر یک، بدون وجود دیگری ماهیت وجودی خود را از دست می دهند.  بازجویی های تکراری و خسته کننده، بی خوابی های مداوم، انفرادی های طولانی مدت، شکنجه های مرگ آفرین و هر لحظه با مرگ زیستن، ابزارهای در هم شکستن این “قهرمان” دستگیر شده است. تازه، پس از خروج از دالان وحشت انگیز مراحل بازجویی، مجازات مرگ به عنوان آخرین و متکامل ترین راه کار اعمال خشونت حکومتی، در انتظار عنصر دستگیر شده است. اعمال این همه خشونت و شیوه های ویرانگر در زندان، نه فقط راه کار جمهوری اسلامی بلکه، راه کارهای متداول همه نظام های مستبد طبقاتی ست. راه کارهایی، که مفهوم زندان را، از منظر یک چهار دیواری بسته با هدف قطع ارتباط فیزیکی عنصر مخالف حکومت با جامعه و دنیای بیرون خارج کرده و به آن ماهیتی خشونت زا و مرگ آفرین می دهند. مکانی که در آن گسترش خشونت، بعضا تا بدانجا پیش می رود، که نه تنها پوست و گوشت و استخوان نیروی مخالف، مورد تهاجم  بازجویان و شکنجه گران قرار می گیرد، بلکه  روان و انسانیت زندانیان  نیز به شلاق گرفته می شود.

اعمال خشونت در زندان های جمهوری اسلامی، نه فقط جزئی از خشونت حاکم بر کل جامعه است، بلکه همواره عریان ترین و مخوف ترین شکل اعمال خشونت حکومتی نیز هست. زندانی سیاسی، به دلیل محبوس بودن در یک چهار دیواری بسته، همواره به صورت گروگان در دست مرگ آفرینان جمهوری اسلامی قرار دارد. به هر اندازه که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی  رژیم ارتجاعی و مذهبی حاکم بر ایران، برای سرکوب توده ها در عرصه های اجتماعی، به خشونت متوسل می گردند، اعمال خشونت در زندان نیز ده ها برابر شدت می یابد. لذا، اگر از این منظر، یعنی منظر رابطه تنگاتنگ اعمال خشونت حکومتی بر توده ها و  شیوه های خشونت اعمال شده در زندان های جمهوری اسلامی اندکی تامل نمائیم، بیش از هر دوره ای، به سال های وحشت انگیز دهه ۶٠ می رسیم. سال هایی، که شکنجه، کشتار، تجاوز و اعمال انواع خشونت، به مخوف ترین شکل ممکن در زندان های جمهوری اسلامی به کار گرفته شدند.

جمهوری اسلامی ایران از جمله نظام های طبقاتی ست که ماهیتا با خشونت همزاد است. این رژیم، از درهم آمیختن اعمال خشونت طبقاتی با ارتجاع دینی، نظامی را پایه ریزی کرده است که به لحاظ اعمال سرکوب، محو آزادی و پایمال کردن حقوق دموکراتیک توده ها، هم اکنون در راس همه کشورهای ستمگر قرار گرفته است. حاکمان مستبد جمهوری اسلامی، با تلفیق عریان ترین شکل خشونت طبقاتی و خشونت دینی، نه تنها از همه ابزارهای مدرن جوامع پیشرفته سرمایه داری برای شکنجه و اعمال خشونت در جامعه بهره برده اند، بلکه، به نحو بی سابقه ای، به ابزارهای کهن و قرون وسطائی اعمال خشونت نیز روی آورده اند.

ماهیت مذهبی نظام سیاسی حاکم بر ایران و به کارگیری ابزارهای کهن و قرون وسطائی شیوه های اعمال شکنجه، سرکوب و کشتار، نه تنها، زندان را به نا امن ترین مکان برای زندانی سیاسی و عنصر مخالف تبدیل کرده است، بلکه، توده ها و کلیت جامعه نیز، با اعمال خشونت های بی حد و حصر حکومتی، طی بیش از سه دهه از حاکمیت مرگ بار این نظام دینی و سرمایه د اری مواجه بوده است.

بعد از انتخابات کذائی ٢٢خرداد ٨٨، توده ها و نسل جوان ایران، نسبت به بخشی از شکنجه، تجاوز و خشونت اعمال شده  در زندان های جمهوری اسلامی آگاهی یافتند. خشونتی که همزمان، در بیرون از زندان در خیابان ها  نیز، به عریان ترین شکل ممکن به کار گرفته شد. در روزها و ماه های بعد از انتخابات فرمایشی دهمین دوره ریاست جمهوری ایران، به همان نسبت که توده های مردم ایران کشتار و خشونت بی حد وحصر نیروهای سرکوبگر رژیم را در عرصه مبارزات خیابانی تجربه کردند، زندان و زندانیان نیز به درجات شدیدتری با اعمال خشونت و شکنجه مواجه شدند. اگر در بیرون از زندان و در متن مبارزات جوانان و توده های مردم ایران، “ترانه”ها مورد تجاوز اوباشان جمهوری اسلامی واقع شدند و “ندا”ها با شلیک گلوله نیروهای امنیتی رژیم از پای درآمدند، در زندان نیز به نسبتی بالاتر از آن، دختران و پسران جوان، مورد شکنجه و تجاوز حیوانی بازجویان آدم کش جمهوری اسلامی قرار گرفتند. زندانیان دیگری از جمله امیر جوادی فر، محسن روح الامینی، محمد کامرانی و رامین آقازاده قهرمانی نیز، در بازداشتگاه مخوف کهریزک زیر شکنجه های وحشیانه اوباشان جمهوری اسلامی به قتل رسیدند.

خشونتی که در روزها و هفته های پس از انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨، در متن جامعه بر توده های معترض و نیز در زندان های جهوری اسلامی بر زندانیان اعمال شد، تنها گوشه ای از خشونت اعمال شده در نخستین سال های دهه ۶٠ در زندان های جمهوری اسلامی بوده است.

زدن کابل در قطرهای گوناگون و به دفعات مکرر بر کف پا، پشت کمر، سر و باسن زندانی در هنگام بازجویی که اغلب با قطع انگشت و ناخن نیز همراه است، بستن دست ها به شکل قپانی و آنگاه  آویزان کردن زندانی از سقف، طی ساعت های متوالی، داغ کردن و سوزاندن نقاط مختلف بدن با سیگار و فندک، روشن کردن شمع زیر بیضه ها و سوزاندن پشت و باسن زندانی با اتو و اجاق برقی، وارد کردن شوک الکتریکی و استفاده از باتوم برقی برای ضرب و شتم، بستن وزنه سنگین به بیضه، کشیدن ناخن و فرو کردن میخ در نقاط مختلف بدن زندانی، شکستن دست و پای زندانی از جمله گذاشتن ابتدا و انتهای ساق پا روی دو مانع و آنگاه جفت پا پریدن روی ساق و شکستن آن، تجاوز به زنان زندانی توسط بازجویان، وادار کردن زندانی به لخت شدن خصوصا در مورد زندانیان زن، تجاوز جنسی به مردان، فرو کردن بطری در مقعد زندانیان مرد و سوء استفاده های جنسی از زنان و دختران در هنگام بازجویی، سرپا نگه داشتن با چشمان بسته طی چندین شبانه روز متوالی، انفرادی های طولانی مدت تا دوسال، نشستن و خوابیدن در جعبه هایی به ابعاد یک تابوت برای ماه های طولانی، اعدام مصنوعی، مثل قرار دادن زندانی در صف جوخه های اعدام و تیرباران افرادی که در کنار او قرار گرفته اند، از جمله بخشی از  شیوه های متداول اعمال شکنجه بر زندانیان در سال های نخست دهه ۶٠ بوده است. سال هایی که خمینی، این دیکتاتور بزرگ و  سر دسته آدمکشان جمهوری اسلامی با اقتدار تمام بر مسند حکومت بود. سال هایی که خاتمی، کروبی، میر حسین موسوی و جناح موسوم به اصلاح طلبان حکومتی، با وقاحت تمام از آن ایام وحشت و مرگ، به عنوان “دوران طلائی” جمهوری اسلامی یاد می کنند. سال هایی که شکنجه و اعمال خشونت، به مخوف ترین شکل ممکن بر جان و هستی زندانیان دربند چنگ انداخته بود. خشونتی که سر انجام در مرداد و شهریور سال ۶٧، با فرمان مستقیم خمینی به اوج رسید و هزاران زندانی سیاسی در دربند، به یک باره قتل عام شدند.

در اینجا ترجیح می دهم از دو منظر به نوع خشونت اعمال شده بر زندانیان در سال های نخست دهه ۶٠ اندکی مکث کرده و به باز گویی آن بپردازم. خشونتی که جسم و جان زندانیان را به مسلخ برد و خشونتی که “انسانیت” زندانیان را هدف گرفت.

“قیامت” و”دستگاه”  از جمله ضد انسانی ترین شکنجه هایی است که در “دوران طلایی” حاکمیت بلامنازع خمینی برای درهم شکستن عنصر “مقاومت” در زندان های جمهوری اسلامی پایه گذاری شد. “قیامت”، “قبر”، “تابوت”، “قفس”، “جعبه” و “قرنطینه” همه واژگان نسبتا هم سانی هستند که جهت توصیف وضعیت یکی از مخوف ترین شکنجه های ابدایی بازجویان و زندانبانان جمهوری اسلامی به کار گرفته شده است.  این شکنجه، در زندان قزل حصار توسط حاج داود رحمانی رئیس زندان و توابین زندان از نیمه سال ۶٢ پایه گذاری گردید و در تیر ماه ۶٣ نیز برچیده شد.

حاج داود، به کار گیری واژه “قیامت”  و “دستگاه” را بر “تابوت”، “قبر” و “قرنطینه” ترجیح می داد. از نظر او، “قیامت” برای توصیف شکنجه ابدایی او مناسب ترین کلمه بود. به زعم او، زندانی در مدت نشستن در “تابوت”، روزهای جهنمی قیامت را تجربه می کرد.

“قیامت”، جعبه هایی ساخته شده از تخته نئوپان بودند که زندانیان مقاوم را جهت در هم شکستن جسم و جانشان در آن جای می دادند. این جعبه ها، همانند تابوتی بدون سقف بودند که با ابعادی به طول تقریبا دو متر، عرض و ارتفاع کمتر از یک متر، زندانی “قیامتی” را در خود جای می داد.. یک طرف جعبه نیز، جهت ورود زندانی به درون جعبه باز بود. جعبه ها به فاصله کمی کنار هم قرار داده شده بودند. زندانی را با چشمبند داخل این “تابوت” می نشاندند. زندانی از ساعت هفت صبح تا نه شب حق دراز کشیدن نداشت. فقط می توانست چهار زانو بنشیند و یا پایش را دراز کند. از ساعت نه شب تا هفت صبح روز بعد نیز، مجاز به دراز کشیدن و خوابیدن بود. خارج شدن کمترین صدایی از طرف زندانی نشسته در “تابوت”، حتا صدای به هم  خوردن قاشق و بشقاب در هنگام غذاخوردن، یا صدای شکستن بند مفاصل، جرم بود و مجازات ضرب و شتم شدید حاج داورد و توابین تربیت شده او را به همراه داشت.

حاج داود به کمک توابین، سکوت و فضای مرگباری را در”قیامت” زمینی اش،  سازماندهی کرده بودند، تا زندانی نشسته در تابوت، تصور کند که او به تنهایی در  شرایط “قیامت” نشسته است. فقط هنگامی که طی ماه ها نشستن در تابوت، زندانی به جنون دچار می شد، فغان و ضجه های شکستن او، حضور زندانیان دیگر را در “قیامت” بازگو می کرد. “قهرمانان” بسیاری طی ماه ها نشستن در تابوت، پس از اینکه دیوانه شدند، با روانی پریشان درهم شکستند و آنگاه صدای شکستن غرور  انسانی شان در بلند گوهای مدار بسته زندان، به گوش همرزمانشان رسید. اما، در همان وضعیت زنده بگوری، کم نبودند “قهرمانانی” که از آن “قیامت” نیز سرافراز برخاستند. زندانیان “قهرمانی” که با نشستن طی ۶ تا ٩ ماه  در تابوت های “قیامت”، زنده بگوری را تجربه کردند و سرانجام سرافراز به نزد همبندی های خود باز گشتند. زندانیانی که بر شقاوت  و بی رحمی خشونت دوران خمینی، پیروز شدند. من خود شخصا با چهار تن از این “قیامت” نشسته گان، از نزدیک آشنایی دارم. زنان چپ، کمونیست و مبارزی که هرکدام ۵ تا ٩ ماه مداوم، این زنده بگوری را به تجربه نشستند و سرافراز به دنیای بیرون باز گشتند.

همزمان در همان ایامی که حاج داو،د “انسان” را در مسلخ “قیامت” به سلاخی گرفته بود، در درون بند نیز، “قیامت” دیگری بر پا کرده بود تا علاوه بر انسان، “انسانیت” زندانیان را نیز در زیر چکمه های خشونت ذبح نماید. در دوران مورد نظر، جدای از همه ابزارهای سرکوب و فشار، که جسم و جان زندانیان دربند را نشانه داشت، “انسانیت” و “عاطفه” نیز به مخوف ترین شکل ممکن ذبح می شد. همدلی با زندانیان دیگر، حتا در اندازه های دادن یک لیوان آب به همرزم بیمارت عقوبت داشت و چه بسیار زندانیانی که در دفاع از حریم “انسانیت” به زیر هشت کشیده شدند و روزها و شب های پی در پی، با چشمان بسته و پاهای سیاه و متورم سرپا نگه داشته شدند، و  پس از تکرار “جرم” هایی از قبیل خندیدن، شاد زیستن، رفیق و همراه بودن، پایشان به “تابوت” و “قیامت” نیز کشیده شد.

اما، این همه خشونت در مقابل مقاومت اسطوره ای خیل زندانیان مقاوم، واپس نشست.، مقاومت زندانیان در دفاع از حریم انسانی شان در درون بند و ایستادگی تعدادی از “قیامت” نشسته گان، نه تنها عمر “تابوت” و “قیامت” را کوتاه کرد بلکه، “انسانیت” زخمی شده نیز، از زیر چکمه های خونین زندانبانان خمینی دوباره قد برافراشت. .

اعمال این همه خشونت بر زندانیان در سال های نخست دهه ۶٠، دیگر جهت تخلیه اطلاعاتی در زیر بازجویی نبود، که خود ویرانگری های غیر قابل تصور را به همراه داشته و دارد. چرا که زندانیان در این دوران، به رغم اینکه ایام مخوف بازجویی، دوران کابل خوردن ها غیر قابل شمارش را  پشت سر گذاشته بودند، دادگاهی شده، حکم گرفته و دوران محکومیت خود را می گذراندند. اما، همچنان در چنگال خونین خشونت گرفتار بودند. این همه خشونت، صرفا جهت درهم شکستن عنصر مقاومت در درون زندان بود. برای ویران کردن تصویر اسطوره ای زندانی “قهرمان”، در ذهنیت توده ها و در متن جامعه بود. چنانچه شاهدش بودیم خمینی جلاد و تمام سازمان دهندگان این نظام متعفن، سر انجام برای پاک کردن حضور “قهرمانی” مقاومت زندانیان در سال های نخست دهه ۶٠، به قتل عام زندانیان روی آوردند و در تابستان خونین ۶٧، طی کمتر از دو ماه، هزاران زندانی سیاسی دربند را به دار آویختند.

این سطور را از آن جهت نوشتم تا تفاوت ماهوی زندانی مقاوم با زندانی غیر مقاوم را بیان کرده باشم. تا نشان دهم، دراعمال خشونت مطلق حاکمان اسلامی، نه تنها، مبارزه کردن و ایستادن بر سر آرمان های سیاسی شوخی بردار نیست، بلکه، ایستادن و پای فشردن بر سر آرمان های انسانی نیز، هزینه ای بس گزاف دارد.

اگرچه، نفس زندان و بودن در انفرادی، عین شکنجه است ، اما در سیستم های دیکتاتوری عریان، و به طور اخص در حاکمیت جمهوری اسلامی، هر آن کس که نسبت به ماهیت سرکوبگرانه و اعمال خشونت مطلق بازجویان و شکنجه گران حیوان صفت این رژیم، دچار تردید و توهم است، الزاما در اولین یورش خشونت بار بازجویان شکنجه گر، از درون تهی شده و فرو خواهد ریخت تا چه رسد به اینکه، چرخ دنده های مداوم ماشین خشونت و شلاق و شکنجه بر جشم وجانش جولان دهند.

نگرشی که امروزه به عمد یا به تغافل، تمام نیروی فکری و قلمی خود را جهت مخدوش کردن مرز میان زندانیان مقاوم و زندانیان “در هم شکسته” به کار می گیرد و تلاش دارد تا همه زندانیان را بی توجه به عنصر وجودی مقاومت، در یک سبد بریزد، مسلما اهداف سیاسی معینی را دنبال می کند.

سرپوش گذاشتن روی جنایات عظیم خمینی در دهه ۶٠ می تواند نخستین هدف این نگرش باشد. غبار افکنی و مخدوش کردن حماسه مقاومت زندانیان، دومین گام این نگرش است، زندانیانی که با مقاومت و حتا قربانی شدن زیر شکنجه، در آن سال های آتش و خون دهه شصت و در هجوم مرگ بار کارخانه “تواب سازی” خمینی، اعتبار زندانی سیاسی را زنده نگه داشتند. در نهایت، یک کاسه کردن و ارزش گذاری یکسان زندانیان “درهم شکسته” دوره اخیر با آن دسته از زندانیانی است که با استقامت و پایداری شان، یک بار دیگر حرمت زندانی سیاسی را پاس داشته و به آسانی در مسیر “کجراهه” خامنه ای و بازجویان شکنجه گرش قرار نگرفتند.

کلام آخر

خشونت جزوی از زندان و زندان نیز نیاز مبرم نظام های طبقاتی و سرکوبگر است. شکنجه، به هر اندازه که باشد شکنجه است و لاجرم قابل نکوهش و اعدام عالی ترین شکل اعمال خشونت حکومتی است. برای محکومیت خشونت، برای اعلام انزجار از جمهوری اسلامی و وحشی گری شکنجه گران مخوفش، هیچ نیازی به مخدوش کردن ارزش وجودی زندانی سیاسی مقاوم و زندانی غیر مقاوم نیست.

گرچه زندانی “درهم شکسته” خود، قربانی خشونت بازجویان است، اما، نفی وجودی  ارزش عنصر مقاومت  در زندان و هم سنگ کردن زندانی غیر مقاوم با زندانی مقاوم، نوع دیگری از اعمال خشونت است که دارندگان این نگرش، بر زندانیان مقاوم اعمال می کنند. مضافا اینکه، مخدوش کردن این دو چهره و ترویج این نگرش، از آنجا که فرش قرمزی را علی العموم زیر پای عنصر دستگیر شده پهن می کند، پیشاپیش، زندانی را خلع سلاح کرده و اراده مقاومت را از او باز می ستاند و این، مطلوب ترین شرایط ممکن، برای بازجویان و نظام های سرکوبگر است.

منتشره در: آرش شماره‌ی ۱۰۶- ۱۰۵ – اسفند ۱۳۸۹ مارس ۲۰۱۱، ص ۱۲۲- ۱۲۴

 

توکل: حمید اشرف، چهره درخشان کمونیستی که همواره نام و یاد او جاودان خواهد ماند

تیرماه سال ۵۵ روزی که خبر جان باختن رفیق حمید اشرف و دیگر اعضای رهبری سازمان به زندان رسید، یکی از وحشتناک‌ترین روزهای زندگی سیاسی عموم نیروهای سازمان بود. از سیاهکل تا ٨ تیر، سازمان ضربات متعددی را متحمل شده بود و برجسته‌ترین کادرها در جریان مبارزه از دست رفته بودند. یک سال پیش از آن نیز رژیم شاه رفیق جزنی را به همراه دیگر اعضای گروه در زندان به گلوله بست که ضایعه بزرگی برای سازمان بود. اما هیچیک از این ضربات، سنگین‌تر از ٨ تیر نبود. در جمع رفقائی که در این روز جان باختند، سازمان رفیقی را از دست داده بود که دیگر جایگزینی برای او وجود نداشت. حمید تنها بازمانده رفقائی بود که سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران را بنیان گذاشتند. حمید مظهر زنده تمام آگاهی کمونیستی، مبارزه آشتی ناپذیر با نظم موجود، تجریه، قهرمانی و از خود گذشتگی ۵ سال مبارزه پیگیر سازمان بود. حمید یک رهبر سیاسی آگاه و با تجربه بود که به دفعات سازمان را از بطن طوفان‌های سخت که سازمان را تا لبه‌ی پرتگاه نابودی کشاند، نجات داده بود. کسی در سازمان نبود که جایگزینی برای حمید باشد. مشکلی در کمبود نیرو وجود نداشت. می دانستیم که آنقدر داوطلب پیوستن به سازمان هستند که از این بابت جای نگرانی نیست. گروه گروه هواداران سازمان که دستگیر و روانه زندان می‌شدند، بازتاب نفوذ روز افزون سازمان بودند. همان صداقت، مبارزه جوئی، از خودگذشتگی و تمام سنت‌های کمونیستی فدائیان در رفقای باقیمانده نیز وجود داشت. گرچه مبارزه مسلحاته دیگر نقش گذشته را در سازمان نداشت، اما بودند رفقائی که توانائی‌های نظامی سطح بالائی نیز داشتند. مشکل اینجا بود که پس از ٨ تیر، سازمان رهبری سیاسی قدرتمند و با تجربه ای نداشت. رهبرانی که از توان بالای تئوریک، سیاسی و تشکیلاتی برخوردار باشند. با این ضربه، آنچه که ذهن و فکر همه را به خود مشغول می‌کرد، این بود که سازمان مشکل بتواند از این ضربه کمر راست کند. تصویری که از حمید ارائه شده است، او را یک چریک ورزیده معرفی می‌کند که همواره محاصره‌های جلادان ساواک را در هم شکسته بود و در یک روز چندین محاصره انبوهی از مزدوران پلیس و ساواک را با کشتن ده‌ها تن در هم می‌شکند و جان سالم به در می‌برد. اما او به رغم تمام توانائی‌های نظامی‌اش، مقدم بر هر چیز یک رهبر سیاسی و یک سازمانده توانای سازمان ما بود. اکنون دیگر کسی و یا ارگانی در سازمان، تمام این توانائی‌ها را که برای نجات سازمان از این ضربه سنگین لازم بود، در خود جمع نداشت. همین واقعیت بود که چشم انداز را تیره و تار می‌کرد و توضیح می‌دهد وضعیتی را که سازمان در جریان سرنگونی رژیم شاه با آن رو به رو گردید و اپورتونیسمی که بر سازمان غلبه کرد.

اما چرا حمید اشرف یک چنین نقش منحصر به فردی کسب کرد که فقدان او می توانست بر سرنوشت یک سازمان چنین تاثیر تعیین کننده‌ای داشته باشد.

حمید تنها بازمانده نسلی از فدائیان در سازمان بود که آگاه ترین کمونیست‌های زمانه خود بودند. آنها رفقائی بودند که در نیمه دوم دهه چهل در کوران یک تلاش و مبارزه نظری، مطالعه و جستجوی راهی که بتواند بر بحران در جنبش کمونیستی ایران، انفعال و بی عملی غلبه کند و بن بست موجود را در هم شکند، به نقطه نظرهای جدیدی دست یافته و سلاح را به عنوان شکلی از تبلیغ مسلحانه در دستور کار قرار دادند.این دورانی بود که در برابر تمام گروه ها و محافل سوال چه باید کرد؟ قرار داشت. آثار کلاسیک مارکسیستی به رغم دیکتاتوری حاکم فراوان دست به دست می‌گشت و تجارب انقلابات کشورهای مختلف مورد بحث و بررسی مداوم قرار داشت. این رفقا عموما کمونیست‌هائی بودند که با توجه به سطح دانش و آگاهی جنبش در آن ایام، از توانائی‌های بالائی برخوردار بودند. آنها سرآمد کمونیست‌های آن دوران بودند. گروه رفیق جزنی یک نمونه بود و گروه رفیق احمد زاده نمونه دیگر. اگر در آن ایام اثر رفیق احمد زاده “مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک” می‌توانست آن چنان تاثیر بزرگی بر تمام جنبش برجای بگذارد که هر نیروی مبارزی را تحت تاثیر قرار دهد و آگاه‌ترین و فعال‌ترین نیروهای جنبش کمونیستی تحلیل او را بپذیرند، قدرت و توانائی‌های این اثر در پاسخگوئی به پاره‌ای از مسائل مهم جنبش بود. فراموش نکنیم که در این دوران، در عرصه جهانی مبارزه ائدئولوژیک حادی نیز جریان داشت و تمام این مبارزه در درون جنبش کمونیستی ایران نیز انعکاس داشت. در این شرایط به ویژه درگیری نظری با سازمان‌های منشعب‌ از حزب توده که مواضع چین را پذیرفته بودند و تحلیل‌های مفصلی نیز از مسائل ایران و جهان ارائه می داداند و از بیشترین نفوذ و تاثیرگذاری در میان کارگران و روشنفکران برخوردار بودند، از هرکسی ساخته نبود. اثر رفیق مسعود برای همیشه پاسخی قطعی به ساختار مسلط سرمایه داری حاکم بر ایران داد ، تمام تحلیل‌های مبتنی بر نیمه فئودال- نیمه مستعمره‌ی سازمان های مائوئیست و تحلیل‌های طبقاتی آنها را در هم ریخت و جنبش را از سردرگمی بر سر این مسئله بیرون آورد. به نقشی که تمام این سازمانها برای بورژوازی ملی قائل بودند خاتمه داده شد. این اثر اعلام می کرد که مبارزه ضد امپریالیستی از مبارزه علیه سرمایه جدا نیست. موضعی قاطع در برابر ریویزیونیسم داشت و حزب توده را فقط کاریکاتوری از حزب کمونیست می‌دانست. این مواضع، دست آورد و پیشرفت بزرگی برای جنبش کمونیستی بود. این اثر البته اشکالاتی جدی نیز در ارزیابی از شرایط عینی انقلاب، رشد تضادها، نقش دیکتاتوری ، نقش مبارزه مسلحانه و نظرات دبره داشت که در جریان مبارزات آتی سازمان نقد و اصلاح شدند، اما لااقل تا مرحله ای از حیات و مبارزه سازمان نمی توانستند نقش مثبت این اثر را در جنبش و مبارزه سازمان تحت الشعاع قرار دهند. رفقای دیگر سازمان هم عموما از چهره‌های شاخص و برجسته جنبش کارگری و کمونیستی بودند. حمید اشرف در رهبری یک چنین سازمانی جای داشت. تمام این رفقا در مبارزه‌ای که آغازگر آن بودند، جان باختند و تنها از این نسل، رفیق حمید اشرف بود که جان سالم به در برده بود. از آن رو  به گذشته نظری انداختیم تا بر این مسئله تاکید ‌کنیم که متاسفانه در سال‌های بعد، تعداد محدودی از رفقائی که به سازمان پیوستند، نظیر رفیق حمید مومنی، در این سطح از آگاهی ، توان و تجربه قرار داشتند. سطح دانش تئوریک و سیاسی سازمان افت کرد و اکنون فاصله بزرگی از جهات مختلف ایدئولوژیک- سیاسی و تشکیلاتی میان رفیق حمید و دیگر رفقای تشکیلات ایجاد شده بود. رفیق حمید آنچنان نقش منحصر به فردی یافته بود که هیچ رفیقی در درون سازمان جایگزین از دست رفتن او نبود. رفیق حمید علاوه بر توانائی‌های عملی خود در جمع بندی سه ساله با نقد و جمع بندی تئوری و پراتیک سازمان، توانائی های نظری و سیاسی خود را نیز در رهبری سازمان نشان داده بود. انتشار اخیر نوار گفتگوهای سازمان با بخش مارکسیست مجاهدین خلق، توسط رفقای اندیشه و پیکار که در همین جا باید از زحمات شان در انتشار این اسناد سپاسگزاری کرد، بار دیگر چهره برجسته رفیق حمید اشرف را با تمام خصائل برجسته کمونیستی و احاطه او بر مسائل نظری و عملی- سیاسی جنبش نشان می‌دهد. حمید در این مذاکرات با متانت و استواری مختص کمونیست ها از موضعی کاملا طبقاتی در قبال مسائل مورد اختلاف برخورد می کند. او از موضع یک مدافع پیگیر انقلاب کارگری و خلوص مارکسیسم سخن می‌گوید. نخستین کلام او در برخورد به مجاهدین م- ل نقد و نفی شیوه‌‌ی عمل آنها است. او می‌گوید: اگر مجاهدین به این نتیجه رسیده بودند که مواضع سیاسی و ایدئولوژیک شان، عملیات و برخوردشان نا درست بوده و حالا می‌خواهند با دیدگاه نوینی به مسائل جنبش طبقانی نگاه کنند، شکل برخوردعملی شان و اعلام مواضع شان به همین شکل اشتباه بوده است. جناح مارکسیست می بایستی با قطع پیوندهای خودش با گذشته، سازمان جدیدی را اعلام می‌کرد. سازمانی که بر اساس مواضع خرده بورژوائی قوام می‌گیرد، نمی تواند تبدیل به یک سازمان پرولتری و مارکسیست شود. او در این گفتگو تاکید می‌کند که : پرولتاریا به اتکای قدرت سازمان یافته اش می تواند اعمال قدرت کند. مارکسیست ها در هیچ چارچوبی با عده ای از مارکسیت هائی که دارای انحرافات ایدئولوژیک هستند و در حقیقت مارکسیست خرده بورژوائی اند، وحدت را نمی‌پذیرند. حمید، نفرت بیکران خود را از حزب رفرمیست، اپورتونیست و خیانت پیشه حزب توده ابراز می‌دارد، و در عین حال، هشدار می دهد که که  حزب توده  یک جریان خطرناک است. صرفا یک گربه مرده نیست . در ایدئولوژی نیروهای معتقد به مارکسیسم اغتشاش و اختلال ایجاد می کند و تبلیغات آن برای جنبش کمونیستی زهر آگین است. بر رابطه‌ی تئوری و عمل تاکید می‌ورزد و می گوید: شیوه لنینی قضاوت در مورد جریانات سیاسی این است که باید کردارآنها را ملاک قرار داد و نه گفتارشان. حمید دیدگاه عمیقا طبقاتی نسبت به خرده بورژوازی اتخاذ می نماید و تصریح می کند که خرده بورژوازی از آنجائی که بین دو طبقه اصلی جامعه قرار گرفته نمی تواند ایدئولوژی و سیاست مستقلی داشته باشد و رهبری جنبش را به دست گیرد. نیروی نوسان است و این نوسان میان طبقات دقیقا با تناسب قوای نیروهای پرولتری و بورژوائی ارتباط دارد و تنها هنگامی به سوی پرولتاریا گرایش می یابد که نیروهای پرولتری قوی باشند. حمید فقط از نزدیک شدن بخش های پائینی خرده بورژوازی به پرولتاریا که مجاهدین خلق آن دوران را نماینده سیاسی آنها می داند، سخن می گوید. با این همه اما حتا در این مورد نیز گرایش ضد کمونیستی سازمان مجاهدین را فراموش نمی کند و فاکت‌های آن را نشان می دهد. دیدگاه نا درست مجاهدین تازه مارکسیست شده را بر سر مسئله جبهه و مسئله‌ی وحدت از موضعی طبقاتی و مارکسیستی به نقد می کشد و می گوید: جبهه نمی تواند بدون این که متکی به نیروی سازمان یافته طبقاتی باشد و بدون این که  نیروهای سیاسی متکی به یک نیروی اجتماعی باشند، ایجاد شود. بر سر وحدت مارکسیت ها نیز اصرار می‌ورزد که قبل از آنکه متحد شویم باید خط مرزهای مان را روشن کنیم. خطوط سیاسی مشترکمان را روشن کنیم.

اکنون تمام این مواضع سازمان و رهبری آن را مقایسه کنید با مواضعی که اکثریت رهبری سازمان پس از قیام اتخاذ می‌نماید و تا آنجا سقوط می‌کند که حزب بورژوا- رفرمیست توده به حزب طبقاتی پرولتاریا مفتخر می شود. مواضع و مبارزه گذشته سازمان تخطئه می گردد تا سازش طبقاتی توجیه شود. خرده بورژوازی به یک نیروی انقلابی مسلط در حاکمیت تبدیل می گردد تا رژیم بورژوا-مذهبی فوق ارتجاعی تقدیس شود. پیام فدایت شوم به سرکرده مرتجعین قرون وسطائی ارسال می‌گردد و ستایش از امام، نقش امام، پیام تاریخی امام و خط امام و تمام ارتجاع در دستور قرار می‌گیرد، تا سر انجام این گرایش موسوم به فدائیان اکثریت به نقطه‌ای می‌رسد که همدوش حزب توده به همدست سرکوبگر رژیم تبدیل می گردد.

اما چه روندی طی می‌شود که سازمان به درجه‌ای از افول می رسد که اکثریت بزرگ نیروهای آن از خط مشی انقلابی و مارکسیستی سازمان و مواضع رادیکال حمید اشرف می‌گسلند و به منجلاب چنان اپورتونیسمی سقوط می‌کنند که تبدیل به حامیان و همکاران بزرگترین دشمن نه فقط کارگران و کمونیستهای ایران، بلکه عموم توده‌های مردم ایران می‌گردند؟

در پی ضربه تیر ۵۵ مشکل سازمان فقط این نبود که برجسته‌ترین و توانا ترین رهبر خود را از دست داده‌ بود، در جریان سال ۵۴ گروهی از کادرهای برجسته سازمان از دست رفته بودند، اکنون اما تمام کادر رهبری و مسئولین شاخه‌ها در این ضربه جان باخته بودند. رفقای باقیمانده به ویژه رفقا احمد غلامیان لنگرودی(هادی) و صبا بیژن زاده، تلاش و فداکاری فراوانی به کار بردند تا سازمان دوباره بر روی پای خود بایستد. اما با تمام این فداکاری‌ها، متاسفانه دیگر از رهبری سیاسی که بتواند سازمان را به ویژه در شرایطی که جنبش توده ای اعتلا می یافت،هدایت کند، برخوردار نبود. این یک معضل جدی و حتا یک بن بست برای یک سازمان کمونیست بود. از درون همین معضل است که اپورتونیسم رشد می‌کند و پای افرادی امثال فرخ نگهدار به سازمان کشیده می‌شود. فرخ نگهدار گرچه به عنوان سمپات گروه رفیق جزنی شناخته شده است. در واقعیت اما به هیچ وجه مارکسیست نبود. او از جهات مختلف طبقاتی، خصلتی و نظری یک بورژوا لیبرال بود. فرخ همان بود که امروز هست و همان است که در اولین فرصت برای ابراز واقعی مواضع اش، نامه به بازرگان را در اسفند ماه ۵٧ نوشت. اگر در مقطعی هم او سخن گوی دفاع از مواضع حزب توده به عنوان یک جریان سوسیال-رفرمیست می شود، این فرخ نگهدار نیست که حرف می‌زند. نیروهای دیگری پشت سر او قرار گرفته‌اند و او را به این سمت هول می‌دهند. او پس از آزاد شدن از زندان در سال ۵۶ قصد پیوستن به سازمان را نداشت و اگر انقلابی در ایران رخ نمی داد او هرگز به سازمان نمی پیوست. این را ماجرای پیوستن اش به سازمان توضیح می دهد. همانگونه که اشاره کردم پس از ضربات به رغم این که رفقای باقیمانده، سازمان را بازسازی کرده بودند، اما سازمان شدیدا دچار ضعف نظری و سیاسی بود. نظرات رفیق بیژن دیگر پاسخگو نبود. شرایط نوین، تحلیل‌ها و تاکتیک‌های جدیدی را می‌طلبید و سازمان پس از آن همه ضربات ویرانگر، توانائی لازم را برای انجام این کار نداشت. با اعتلای روزافزون جنبش، فشار سیاسی بر سازمان بیشتر‌شده بود. از فرخ نگهدار چندین بار خواسته می‌شود که به سازمان بپیوندد تا گویا به بر طرف شدن ضعف سیاسی سازمان یاری رساند. فرخ با توجیهات پوشالی مبنی بر این که گویا پلیس به درون سازمان نفوذ کرده است از همکاری سر باز می‌زند. تنها دو، سه ماهی قبل از قیام که دیگر مسجل شده بود، رژیم شاه رفتنی است، به رغم مخالفت رفیق هادی که هنوز نقش مهمی در رهبری سازمان داشت، با اصرار گرایش راست که عموما از نیمه دوم سال ۵۶ به سازمان پیوسته بودند و در پی تقویت موضع خود بودند، به سازمان می‌پیوندد. گرایش راست که اکنون یک رهبر نظری نیز یافته و حول محور فرخ متشکل شده بود،  با جذب گروهی از زندانیان هم‌فکر خود که تازه از زندان آزاد می شدند، موضع خود را تقویت می‌کرد. در واقع این گرایش عمدتا متشکل از زندانیان سیاسی بود که ازسال ۵۶ به بعد آزاد شده بودند. اما چرا این گرایش راست از زندان تغذیه می‌شد؟

ضربه سنگین سال ۵۵ در کل گروهی از نیروها را دچار یاس و تردید نسبت به مبارزه سازمان کرد. این گرایش در درون سازمان ضعیف بود و افرادی هم که آن را ترک کردند، محدود بود. وضع در زندان به کلی متفاوت بود. ضعف سیاسی و تئوریک یک واقعیت نیروهای سازمان در درون زندان بود. تکیه‌گاه نظری بخش عمده نیروهای سازمان، رفیق جزنی بود و نظرات او. ضربه سال ۵۵ به ویژه جان باختن رفیق حمید اشرف، آنها را نسبت به مشی سازمان دچار تردید کرد. جریانات راست مخالف سازمان، فرصت مناسبی برای تعرض به سازمان پیدا کرده بودند.  از دیگاه آنها مشی مسلحانه علت ضربه بود و از دست رفتن رفیق حمید اشرف به معنای پایان سازمان . در واقعیت، اما ضربات سال ۵۴ و ۵۵ در شرایطی رخ داده بود که کمتر از هر وقت دیگر، مبارزه مسلحانه در دستور کار قرار داشت و بیش از هر زمان دیگر بسیج توده‌ای مطرح بود و فعالیت کادرهای سازمان در کارخانه‌ها. علت ضربه همانگونه که بعدا روشن شد، یک رد گیری ساواک از طریق تلفن بود در شرایطی که سازمان گسترده‌ترین ارتباط توده‌ای تمام دوران حیات خود را برقرار کرده بود.  اکنون دیگر رفیق جزنی نبود که وضعیت پیش آمده را تبیین کند و به عنوان اتوریته مورد اعتماد طرفداران سازمان، عناصر مردد زندان را از گیجی و سردرگمی نجات دهد. بخش بزرگی از نیروهای سازمان قادر به مقاومت در برابر حملات مخالفین سازمان نبودند. گروهی از آنها که در زندان اوین بودند، این تحلیل را پذیرفتند که علت ضربات، مشی مسلحانه است. اما پذیرش این تحلیل نه فقط به معنای فروریختن تمام نظرات رفیق جزنی در ذهن آنها، بلکه تمام مبارزات گذشته سازمان بود. آنها کاملا از جهت سیاسی تهی شدند و چیزی هم برای جایگزینی آن نداشتند. متاسفانه رفیق جزنی علیرغم خدمات‌اش به سازمان ، دیدگاه‌های اشتباهی بر سر پاره‌ای از مسائل داشت که تاثیر منفی بر حرکت سازمان می‌گذاشت و علاوه بر این راه را بر گرایش به راست باز می‌گذاشت. اولا- در شرایطی تاکتیک مسلحانه به عنوان یک تاکتیک محوری از سوی وی مطرح می‌شد که سازمان مرحله‌ی تثبیت را پشت سرگذارده بود و با جهت گیری به سوی کار توده ای گسترده، این تاکتیک، موضوعیت خود را از دست داه بود و دیگر نمی توانست آن حلقه‌ای باشد که سازمان با در دست داشتن آن بتواند تمام وظائف خود را در خدمت رسیدن به هدف استراتژیک انجام دهد. پای سیاسی و نظامی وتوده‌ای شدن مبارزه مسلحانه در کوه هم هیچ سنخیتی با ساختار اقتصادی و طبقاتی جامعه نداشت. مسئله‌ی کوه و روستا عملا پس از سیاهکل از دستور کار سازمان کنار گذاشته شده بود. ثانیا- در نظرات رفیق جزنی نبرد با دیکتاتوری به یک مرحله استراتژیک تبدیل گردید و عملا تضاد کار و سرمایه به حاشیه رانده شد. آن مرزبندی‌های سفت و سخت طبقاتی که در گفتگوهای رفیق حمید اشرف می‌بینیم، در نظرات رفیق جزنی لااقل رقیق بود. مرزبندی‌های رفیق جزنی با ریویزیونیسم و حزب توده، یک مرزبندی سیاسی بود و نه ایدئولوژیک . برخی از این مواضع  حتا گامی به عقب در مقایسه با مواضع رادیکال گذشته سازمان محسوب می‌شد و راه را بر گرایش به راست باز می‌گذاشت. بنابراین بدون زمینه نظری نبود که نیروهای تهی شده، در دسترس‌ترین و نزدیک‌ترین گرایش به خود را حزب توده یافتند. گروهی از آنها در همان زندان توده‌ای شدند و گروهی دیگر پس از آزادی از زندان. این نیروها منبع تغذیه و یارگیری برای جریانی شدند که در داخل سازمان در پی تقویت موقعیت خود بود. این را به وضوح این واقعیت نشان می‌دهد که اکثریت رهبری سازمان پس از قیام همین افرادی بودند که از زندان آزاد شده بودند. انتخاب آنها به عضویت کمیته مرکزی هم دقیق و حساب شده بود و فقط برای تقویت گرایش راست. ظاهرا ادعا می شود که انتخاب شدند. اما در حقیقت انتخاباتی در کار نبود. چگونه می توان از انتخابات صحبت کرد در حالی که لااقل تعدادی زیادی از اعضای سازمان نه فقط یکدیگر را نمی‌شناختند و آگاهی و شناخت لازم را از یکدیگر نداشتند، بلکه حتا تعدادی نام یکدیگر را نمی‌دانستند، و حالا قرار بود تک تک آنها با قرار خیابانی و تلفن، کمیته مرکزی‌شان را انتخاب کنند؟ با تمام این اوصاف، آنها حتا انتخاب  یکی از مخالفین جدی خود، رفیق هادی که بار اصلی سازمان را پس از ضربات بر عهده داشت، تحمل نکردند و با دستکاری آرا او را حذف و فرخ نگهدار را به جای او قرار دادند. حال به یک کمیته مرکزی شکل داده بودند که به استثنای رفیق حیدر همه از گرایش راست بودند. به این طریق بود که آنها توانستند رهبری سازمان را قبضه کنند و همفکران خود را در راس شاخه های سازمان قرار دهند . اما هنوز رسالت شان به پایان نرسیده بود. می‌بایستی گذشته سازمانی را که حمید اشرف متجاوزاز ۵ سال رهبر آن بود، ، درخشان ترین چهره‌های جنبش کارگری و کمونیستی عضو آن بودند، صدها عضو آن در راه اهداف و آرمان‌های آزادی خواهانه و سوسیالیستی این سازمان مبارزه کردند و جان باختند، با فداکاری و قهرمانی لکه ننگ حزب توده را از دامن جنبش کمونیستی پاک نمودند، به خاطر تمام پیگیری اش در مبارزه، آشتی ناپذیری اش با نظم موجود، دشمنی اش با اپورتونیسم ، دفاع اش از منافع و آرمانهای طبقه کارگر، به محاکمه بکشند ومحکوم کنند. پلنوم آذر ماه سال ۵٨ با حضور اکثریت بسیار بزرگی از اپورتونیست‌های جناح راست، به جلسه‌ی محاکمه گذشته سازمانی  تبدیل شد که حمید اشرف رهبر آن بود. به نام “اصولیتی” که از اپورتونیسم حزب توده به عاریت گرفته بودند، مبارزان قهرمان سازمان را مشتی ایده آلیست، آنارشیست و ماجراجو نامیدند که نه تنها کمترین خدمتی به جنبش نکردند، بلکه تمام مبارزه شان ضربه زدن به جنبش بود. بر تمام مبارزات گذشته سازمان خط بطلان کشیدند و اصلا موجودیت آن را محکوم کردند تا بتوانند با خیالی آسوده حزب توده را در آغوش بگیرند و به آستان بوسی ارتجاع حاکم پناه برند. بنا بر این، پیش از آنکه وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و نادری‌ها بخواهند در تخطئه مبارزات سازمان و کدر کردن چهره‌ درخشان اعضا و رهبران سازمان از نمونه رفیق حمید اشرف کتاب انتشار دهند، این جریان موسوم به “اکثریت” بود، که به جنگ سازمان و حمید اشرف‌ها برخاست و اکنون هم در تلاش عبث برای پاک کردن آن همه افتضاحات، یادشان آمده است که روزی با حمید اشرف قراری اجرا کرده‌اند. حمید اما همانگونه که بحث های وی در این نوارها بار دیگر به همه نشان می‌دهد، با هیچ اپورتوتیسمی سر سازش نداشت. دشمن آشتی نا پذیر تمام آنهائی بود که به کمونیسم و طبقه کار پشت می‌کردند. حمید یک کمونیست پیگیر، رهبر یک سازمان کمونیست، مدافع منافع طبقه کارگر و انقلاب کارگری بود. او فقط به جنبش کمونیستی و کارگری تعلق داشته و دارد. نام و یاد او همواره در قلب توده های کارگر و همه مبارزین راه آزادی و سوسیالیسم، جاوید خواهد ماند و راه حمید و تمام جانباختگان سازمان را مدافعین انقلاب اجتماعی کارگری ادامه می‌دهند.

منتشره در نشریه آرش، شماره ۱۰۶ – ۱۰۵ (ویژه چهلمین سالگرد سیاهکل)

کارگرپروژه – ش ۲: گزارشی از معدن کلگدره

وقتی که از اهواز به طرف تهران میروی در ۴۰ کیلومتری شهرستان اندیمشک به طرف استان لرستان، کوه بزرگی قراردارد، تمام این کوه سنگ آهن است. در پایین دست کوه و در دامنه آن روستاهای بزرگ وکوچک متعددی قرار دارد، که مهمترین این روستاها بنام کُلگدره kolagdareh)) ۱ و ۲ و ۳ نامیده می شوند، و اصطلاحا آنان را جهانگیرخانی می‌خوانند.

با توجه به ثروت عظیمی که این کوه دارد، وقتی که به این روستاها نگاه می‌کنی، فقر و فلاکت از در و دیوار و سر و روی مردم اهالی این روستاها می‌بارد، از این ثروت هنگفت و کوه عظیم که در منطقه این روستائیان وجود دارد، جاهای دیگری آباد می‌شود، و کاخها برای ثروتمندان، سرمایه داران، و دلالان ریز و درشت می سازند. سرمایه‌داران با تجارت از این کوه آهن برای خودشان رفاه، آسایش، مسافرت و انواع لذائذ مادی تهیه مینمایند، ولی این روستائیان از رهگذراستثمار مداوم هر روز فقیرتر و فقیرتر می‌گردند. خانه‌های مردم روستا عموما سنگی و بسیار ساده و در مقابل حوادث طبیعی آسیب پذیرو قدیمی هستند. بتازگی چند خانه نوساز که به سختی به اندازه تعداد انگشتان یک دست می‌شوند ساخته شده، که در میان خانه های کهنه و قدیمی کمتر پیدا هستند. ابعاد کوچک این خانه‌ها با توجه به جمعیت زیاد خانوارها  نمی‌تواند برای مسکن آنان کافی باشد.

وضع معابر روستاها نیز دست کمی از خانه‌های آنها نداشته، بعضی از نقاط این معابر هنوز خاکی است، بعنوان مثال یکی از معابر که منتهی به جاده محل تولید معدن است، به علت رفت و آمد ماشین آلات جهت حمل مواد معدن چنان کنده، کنده و چاله چاله شده فکر می‌کنی جاده را در مسیر گودالها درست کرده‌اند، چاله‌ها بر جاده می‌چربد،! و شرکتی که کار تولید را بعهده  دارد حاضر به آسفالت آن نیست، آب مانده در گودالهای مسیر جاده بهداشت مردم را که اکثر آنها بیکار هستند مورد تهدید قرار می‌دهد. وقتی به چهره این روستائیان نگاه می کنی می بینی که بیشتر آنان دچار سوء تغذیه هستد، سهم این روستائیان از این ثروت عظیم صدای انفجارهائی است که مرتب در معدن اتفاق می‌افتد، که به صورت روباز است، و گرد غبار آزاد شده و مواد شیمیائی ناشی از انفجار، که منجر به ناراحتی اعصاب و بیماریهای تنفسی و ریوی روستائیان می‌گردد. این ناراحتی عصبی و تنفسی زمانی بیشتر بالا می گیرد و مضاعف می‌شود،که صدای تردد ماشین آلات حمل بار معدن در روستا می‌پیچد  که با دود  ناشی از حرکات این وسایل نقلیه هم همراه است.

تاریخچه معدن

شناسائی و کارهای اولیه این معدن به سال ۱۳۵۴ برمی‌گردد، و شروع به تولید آن در سال ۱۳۶۷ بوده است. در آن زمان با ۲۵۰ نفرنیروی کارگر شروع بکار کرد. و تحت نظر دولت بود، تا قبل از سال ۱۳۸۴ که به بخش خصوصی واگذار گردید، نیروی کار آن به ۷۰۰ نفر رسیده بود. شرکتی موسوم به شرکت تامین مواد معدنی صنایع فولاد کار استخراج معدن را به عنوان بخش خصوصی بعهده می گیرد که در نظام جمهوری اسلامی بخش خصوصی هم تعریف خاص خودش را دارد، یعنی اینکه یا صنایع به ناف رژیم بسته هستند و یا بالعکس رژیم از بند نافع صنایع ارتزاق می‌کند! بخش خصوصی هنگام به تصرف در آوردن معدن، اولین کاری که انجام می‌دهد، تعدیل نیروی کار که همان اخراج کارگران است را انجام می‌دهد، یعنی تعداد ۷۰۰ نفر نیروی کار و کارگر را به حدود ۶۰ الی ۸۰ نفر می‌رساند. شرکت مزبور کار انفجار معدن و حمل مواد آن را از کوه به محل تولید که فاصله چندانی ندارد، به پیمانکار واگذار کرده است.

تولیدات معدن

این معدن سه نمونه مصالح تولید می‌کند: ۱- دُلمیت جهت مواد آهنی اولیه صنایع فولاد؛  ۲- یک نوع آهک که مواد سفید کننده است، و در کارخانه های قند جهت سفید کردن قند و در کارخانه کاغذسازی پارس هفت تپه جهت سفید کردن کاغذها بکارمی رود؛ ۳- خاک و شن که جهت زیرسازی ریل قطار و جاده بکارمی رود. مصالح تولید شده روزانه ۳۰۰۰ الی ۴۰۰۰ تن می‌باشد که یک ماه دُلمیت، و ماه بعد آن آهک که ذکر آن رفت تولید می‌کند.

تایم کاری شرکت در دو شیفت است ۷ صبح تا ۳۰ : ۳ بعداز ظهر و از ساعت ۲ بعداز ظهر تا ۱۰ شب شیفت بعدی بوده. روزی یک وعده غذای گرم به کارگران داده می شود، که از کیفیت پایینی برخوردار است، دستمزد این کارگران که عموما دارای سابقه زیادی هستند، ماهی ۸۰۰۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰۰۰ تومان است، و البته حق شیفت به کارگران داده نمی شود. اضافه کاری روزهای تعطیلی هم مانند جمعه و پنج‌شنبه است، که روی هم همان مبلغ بالا نصیب کارگران می‌شود، با توجه به حجم زیاد تولید معدن و سختی کار در معدن  که عوارض بسیاری همراه دارد، دستمزد کارگران در سطح پایین قرار دارد. قرداد کارگران یک ساله است که کارفرما بعد از اتمام قرارداد می‌تواند به راحتی کارگران را اخراج نماید، و بیمه کارگران بیمه تامین اجتماعی است. سطح آگاهی این کارگران با توجه به محدود و بسته بودن محیط روستائی پایین می باشد، این را با صحبت کردن با انها می‌توان فهمید. این عدم آگاهی به حقوق خود باعث می‌گردد تا از هر گونه اعتراض خودداری کنند، و شرایط دلخواه کارفرما را که سراسر رنج، مشقت و استثمار این کارگران  است همچنان بپذیرند.

کارگران معدن بخشی از طبقه کارگرایران هستند، که در محیط های آلوده به انواع سموم کشنده با کار سخت و پر خطر و در قعر زمین و یا در محیط های آکنده از گرد و خاک و دور از زندگی روزانه مشغول کار هستند. آنان همانگونه که از لذت ارتباط در ساعات روز در زندگی روزانه با همنوعان خود محروم هستند، خورشید هم که نورش را بیدریغ و یکسان نثار همه می‌کند، از این کارگران دریغ می‌نماید، و فعالین و کوشندگان راه آزادی طبقه کارگر نیز به این بخش از هم‌طبقه‌ای‌های خود کمتر توجه می‌کنند، با امید به آزادی و خود رهائی طبقه کارگر.

تاریخ بیست وپنجم بهمن ماه هشتادو نه

توکل: سازمان‌ چریک‌های فدایی خلق ایران از سیاهکل تا قیام ۵۷

سخن از دورانی ا‌ست که تمام جهان در التهاب سیاسی به سر می‌برد. در چهار گوشه‌ جهان، انقلاب‌ها برپاست و مبارزه‌ مسلحانه در جریان.

انقلابیون برای به زیر کشیدن قدرت‌های سرمایه‌داری و استقرار نظمی سوسیالیستی، دنیایی بدون استثمار، فقر و نابرابری در تلاش و مبارزه‌ اند.

در کوبا انقلاب شده است و این انقلاب را سوسیالیستی اعلام کرده‌اند.

مبارزه‌ مردم ویتنام تحت رهبری حزب کمونیست به الگوی مقاومت در برابر قلدرمنشی و تجاوزات نظامی امپریالیسم آمریکا تبدیل شده است. فروپاشی نظام مستعمراتی امپریالیسم سرعت گرفته است.

کشورهای آفریقایی یکی پس از دیگری حلقه‌های زنجیر برده‌سازی استعماری را در هم می‌شکنند.

مبارزات مسلحانه تمام کشورهای آسیای جنوب شرقی را فراگرفته است. در آمریکای لاتین تحت تاثیر انقلاب کوبا، جنبش‌های چریکی در شهر و روستا گسترش یافته‌اند.

این مبارزات به قلب جهان سرمایه‌داری، پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری نیز رسیده است.

در اروپا، سازمان‌های مسلح چریکی در آلمان، ایتالیا، انگلیس، اسپانیا و یونان دست به عملیات نظامی می‌زنند. در ژاپن هم اوضاع بر همین منوال است. در خاورمیانه، در تعدادی از کشورهای عربی، نظامیانی که تحت تاثیر سازمان‌های خرده‌بورژوایی چپ قرار دارند، رژیم‌های دست نشانده‌ را با کودتاهای نظامی سرنگون کرده‌اند.

جنبش مقاومت مردم فلسطین در اوج قدرت خود قرار دارد و سازمان‌های مارکسیست و چپ نقش مهمی در عملیات مسلحانه برعهده دارند. در همسایگی ایران، در ظفار جنگ مسلحانه بر پا شده است. در ترکیه سازمان‌های مارکسیست به تاکتیک تبلیغ مسلحانه روی آورده‌اند.

احزاب کمونیست و اتحادیه‌های کارگری اروپا، نیرویی پر قدرت را تشکیل می‌دهند. جنبش جهانی زنان با مطالباتی نوین در عرصه‌ مبارزه ظاهر شده است. جنبش‌های دانشجویی به نبردی رادیکال در سراسر اروپا و آمریکا برخاسته‌اند. تظاهرات توده‌ای میلیونی در جانبداری از مبارزه‌ مردم ویتنام و محکوم کردن تجاوزات نظامی آمریکا خیابان‌های کشورهای اروپایی و آمریکا را فراگرفته است.

نزاع چین و شوروی بر سر رویزیونیسم خروشچفی، به محرک جدیدی برای روی‌آوری انقلابیون مارکسیست به عمل انقلابی و مباحثات پردامنه‌ جهانی در جنبش کمونیستی تبدیل شده است.

فیدل کاسترو و چه گوارا محبوب‌ترین انقلابیون جهان‌اند. چه گوارا شعار برپایی ویتنام‌های دیگر را در سراسر جهان سر داده است. در اغلب این جنبش‌ها، نقش کمونیست‌ها و چپ‌های رادیکال برجسته است.

جنگ سرد و تشدید تضاد دو بلوک شرق و غرب، تاثیر غیرقابل انکاری بر اوضاع سیاسی جهان دارد. اتحاد جماهیر شوروی به رغم غلبه رویزیونیسم خروشچفی، منبع اصلی حمایت سیاسی و تبلیغاتی، مالی و تسلیحاتی لااقل بخشی از جنبش‌های انقلابی‌ است. در اردوی مقابل، دولت آمریکا که مدافع حفظ نظم موجود است، از رژیم‌های سرکوبگر و فاشیستی و کودتا‌های نظامی دست راستی برای کنترل اوضاع حمایت می‌کند.

در یک چنین دورانی از تلاطمات سیاسی و اوضاع جهانی است که حتی یک گروه مارکسیست رادیکال، وظیفه خود می‌دانست که برای تغییر جهان به عمل انقلابی روی آورد.

ایران هم از این اوضاع سیاسی جهان برکنار نبود. در ایران، رژیم کودتایی شاه با حمایت امپریالیسم آمریکا، رژیم دیکتاتوری و اختناق را برقرار کرده بود. تمام آزادی‌های سیاسی از مردم سلب شده بود. فعالیت سازمان‌های سیاسی، صنفی و دمکراتیک ممنوع و تمام راه‌های فعالیت قانونی مسدود گردیده بود. فعالیت احزاب و سازمان‌های سیاسی سنتی با ورشکستگی پایان یافته بود. هر گونه تلاش گروه‌ها و محافل مارکسیستی برای فعالیت سیاسی با شدیدترین سرکوب‌ها روبه رو می‌شد.

دیکتاتورها البته می‌توانند فعالیت قانونی را ممنوع کنند، اما نمی‌توانند مبارزه را تعطیل نمایند. آنچه که رخ می‌دهد، تغییر شکل مبارزه و فعالیت، با توجه به شرایط مشخص است.

بنابراین، به رغم سرکوبگری‌های رژیم دیکتاتوری و اختناق، مبارزه ادامه داشت. به ویژه از اواسط دهه‌ ۴۰ محافل متعددی از کارگران و روشنفکران انقلابی شکل می‌گیرد که تحت تأثیر موج انقلابات و عملیات مسلحانه در سراسر جهان قرار دارند. این محافل و گروه‌ها می‌کوشند تجربیات انقلاب‌ها و جنبش‌های مسلحانه در کشورهای دیگر را در ایران به کار گیرند.

در این مقطع، افکار و اندیشه‌های مائوتسه دون، به ویژه مواضع ضد رویزیونیستی او در برابر رویزیونیسم خروشچفی شوروی، در میان این محافل از نفوذ و محبوبیت فراوانی برخوردار بود.

حزب توده که پس از کودتای ۲۸ مرداد در داخل فرو پاشیده بود، و در پی اختلافات چین و شوروی در خارج از کشور نیز با انشعابات و از هم گسیختگی روبه رو شده بود، کم ترین نفوذ و اعتباری در ایران نداشت.

اما سازمان‌های منشعب از حزب توده که مواضع و نظرات مائوتسه دون را پذیرفته بودند، نظیر سازمان انقلابی حزب توده و طوفان در داخل فعال بودند. این جریانات در تلاش برای برپایی انقلاب در ایران بر طبق الگوی چین بودند.

در کردستان، گروه شریف‌زاده تحت تأثیر اندیشه‌های مائو به مبارزه‌ مسلحانه روی آورد. بهمن قشقایی نیز با چنین نگرشی دست به مبارزه مسلحانه در شیراز زده بود. گروه‌های دیگری از نمونه‌ گروه نهاوندی‌ها و دامغانی نیز در همین مسیر گام برداشته بودند. اما تمام اقدامات این گروه‌ها به شکست انجامید.

علت این شکست‌ها نیز چیزی جز این نبود که می‌خواستند بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادی – اجتماعی ایران و تغییراتی که رفرم‌های نیمه‌ اول دهه‌ چهل پدید آورده بودند، به شکلی مکانیکی، الگوی انقلاب چین را در ایران پیاده کنند.

جامعه ایران اکنون از نظر ساختار اقتصادی – اجتماعی متفاوت از چین در دوران انقلاب بود و دیگر جامعه‌ای نیمه فئودال – نیمه مستعمره محسوب نمی‌شد. به ویژه رفرم‌های ارضی رژیم شاه به مسلط شدن شیوه تولید سرمایه‌داری انجامیده بود. در واقع، یکی از اهداف مهم اجرایی شدن مانیفست والت روستو، تئوریسین کاخ سفید در کشورهایی نظیر ایران، مقابله با تکرار تجربه‌ چین در کشورهای دیگر بود.

اکنون با انجام این رفرم‌ها، هم آن هدف تحقق یافته بود و هم بازار سرمایه جهانی بسط پیدا کرده بود. مناسبات سرمایه‌داری تا اعماق روستاها کشیده شد. بخش بزرگی از دهقانان فقیر و خلع ید شده سرازیر شهرها شدند و به صفوف کارگران شاغل و بیکاران پیوستند. دهقانانی که در نتیجه‌ اصلاحات ارضی، زمین به آنها تعلق گرفته بود، طرفدار شاه بودند. بخش بزرگی از خرده بورژوازی سنتی هم ورشکست شده و به صفوف کارگران پیوسته بودند. در چنین جامعه‌ای، امکان تکرار تجربه چین نبود.

گروه جزنی، اولین گروهی بود که ماهیت تغییرات را دریافت و مسیر دیگری برای آغاز مبارزه‌ مسلحانه در پیش گرفت. این گروه بیشتر تحت تأثیر انقلاب کوبا قرار داشت.

گروه در تدارک ایجاد یک کانون چریکی در کوه و همزمان فعالیت‌های شهری بود که ضربه خورد و اعضای اصلی آن دستگیر شدند. گروه‌ها و محافل دیگری از نمونه گروه فلسطین نیز در مرحله تدارک روی آوردن به عمل مسلحانه بودند.

اکنون، محافل متعددی شکل گرفته بودند که اساساً متشکل از دانشجویان دانشگاه‌ها بودند. از درون این محافل است که گروه احمدزاده – پویان شکل می‌گیرد که ارتباطات آن از تهران تا خراسان، تبریز و شمال گسترده است. این گروه، پویاترین جریان فکری درون محافل مارکسیستی بود. احمدزاده، پویان، صمد بهرنگی، شاخص‌ترین چهره‌های نظری این محافل‌اند.

بحث‌های پردامنه‌ای پیرامون شرایط اقتصادی – اجتماعی حاکم بر ایران، شیوه تولید، موقعیت و جایگاه طبقات، نقش دیکتاتوری عریان، مسئله حزب و طبقه کارگر، شکل و شیوه‌های مبارزه در جریان بود. از درون این مباحث و تجارب عملی همزمان با آن است که اثر مسعود احمدزاده، “مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک” و نوشته امیر پرویز پویان “ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا” پدیدار می‌گردد.

برجسته‌ترین ویژگی نوشته مسعود احمدزاده، تحلیل درخشان او از ساختار اقتصادی – اجتماعی جامعه ایران بود که به تمام سردرگمی ها و ابهامات پیرامون این مسئله پایان داد و بحث جامعه‌ نیمه فئودال – نیمه مستعمره خاتمه یافت.

این گروه نیز همانند گروه بیژن جزنی، تحت تأثیر تجربیات انقلاب کوبا قرار داشت، با این تفاوت که از تجربیات گروه‌های چریک شهری در آمریکای لاتین و نظرات کارلوس ماریگلا، مارکسیست برزیلی برای تبلیغ مسلحانه، بهره می‌گرفت.

با وجود اشکالات نظری و البته ما به ازاء عملی آن در پراتیک مبارزاتی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران (سچفخا)، این نوشته از چنان انسجامی برخوردار بود که انتشار آن تأثیر وسیعی در گرایش گروه‌ها و محافل مارکسیستی به سازمان ایفا نمود و تا مدت‌ها تعیین‌کننده‌ خط مشی و مواضع سچفخا بود.

در حالی که این گروه به مرحله‌ آمادگی برای عمل مسلحانه رسیده بود، باقیمانده گروه جزنی به رهبری علی اکبر صفایی فراهانی، نیز مرحله‌ تدارک برای آغاز عملیات مسلحانه را در جنگل‌های شمال به پایان رسانده بود. وحدت این دو گروه به مسئله‌ای مبرم تبدیل گردید. به رغم اختلافاتی که بر سر تقدم عمل مسلحانه در شهر یا کوه میان دو گروه وجود داشت، این وحدت انجام گرفت و در پی ضربه خوردن بخش عمده‌ تشکیلات شهر گروه جنگل، عملیات مسلحانه با حمله به پاسگاه سیاهکل در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ آغاز گردید.

رژیم شاه به سرعت تمام منطقه را به محاصره درآورد و مبارزین گروه جنگل، قهرمانانه جنگیدند و در یک نبرد به کلی نابرابر از پای درآمدند.

در مورد تأثیر این رویداد همین کافی ا‌ست که اشاره شود، به محض اینکه خبر آغاز مبارزه‌ مسلحانه به دانشجویان دانشگاه‌ها رسید، گروه‌هایی از دانشجویان آماده‌ پیوستن به چریک‌های جنگل بودند؛ اما کانون چریکی به سرعت سرکوب شده بود.

علت آن هم برخلاف تحلیل‌های سازمان در آن مقطع، اشتباهات تاکتیکی نبود، بلکه ناشی از این واقعیت بود که اصولاً پس از رفرم‌های نیمه‌ اول دهه‌ چهل، مبارزه مسلحانه در ایران دیگر نمی‌توانست در کوه و روستا شکل بگیرد و توده‌ای شود. اگر در پی این شکست، عملیات تبلیغ مسلحانه واحدهای شهری چریک‌های فدایی وجود نمی‌داشت، در آن صورت، نبرد سیاهکل دیگر نمی‌توانست همان نقش و تأثیری را داشته باشد که در واقعیت پیدا کرد.

اگرچه در مواضع نظری سازمان خواه در نوشته های احمدزاده یا جزنی، مسئله مبارزه مسلحانه در کوه و روستا، همچنان باقی ماند، اما در عمل کنار گذاشته شد و سچفخا دیگر هیچ ‌گاه سراغ آن نرفت، چرا که تجربه در هر گام می‌آموخت که مرکز مبارزه در ایران شهر است و فعالیت در میان کارگران و زحمتکشان شهری.

نبردی که در سیاهکل آغاز گردید، در شهرها ادامه یافت. از فروردین سال ۵۰ عملیات تبلیغ مسلحانه در شهر گسترش یافت. این شکل از تبلیغ در جامعه‌ای که سال‌ها در سکون و سکوت فرو رفته بود و اختناق و ترس از پلیس و ساواک مانع از انتشار هر خبر و مبارزه‌ای می‌شد، انعکاسی وسیع در مقیاس سراسر ایران پیدا کرد.

رژیم شاه هم که به یکباره با پدیده‌ای روبه رو شده بود که انتظار آن را در جزیره ثبات و آرامش خود نداشت، با انتشار عکس و نام تعدادی از چریک ها و تعیین جایزه برای لو دادن آنها، ناخواسته به انعکاس مبارزه‌ای که آغاز شده بود، کمک کرد.

حمایت بالفعل از سچفخا، در میان دانشجویان و بخش بزرگی از روشنفکران وجود داشت که از اختناق و بی‌حقوقی در رژیم شاه به تنگ آمده بودند. دانشجویان علناً با برپایی تظاهرات، جانبداری خود را از سازمان و مبارزه آن اعلام می‌کردند. گروه‌های کوچک و متحرک دانشجویان با برپایی تظاهرات موضعی، عکس‌های چریک‌ها را که رژیم شاه به در و دیوار شهر تهران چسبانده بود، جمع می‌کردند.

با این همه، نفوذ سازمان در این مقطع به جز تعداد بسیار اندکی از کارگران آگاه، در میان توده‌های وسیع کارگر بسیار محدود و ناچیز بود؛ چرا که هنوز نمی‌دانستند این مبارزینی که رژیم شاه بر آنها نام “خرابکار” گذاشته است، چه می‌گویند و چه می‌خواهند.

با تدام مبارزه‌ است که سچفخا تدریجاً می‌تواند در میان کارگران و زحمتکشان شهری نفوذ معنوی کسب کند. به رغم اینکه در سال ۵۰ تقریباً تمام اصلی‌ترین پایه‌گذاران سازمان در نبرد با دستگاه پلیسی و امنیتی رژیم شاه جان باختند و یا دسته دسته به جوخه اعدام سپرده شدند، اما نفوذ روزافزون سچفخا در جامعه منجر به روی آوردن گروه گروه انقلابیون مارکسیست به سازمان گردید.

به این ترتیب، بقا و ادامه‌کاری سچفخا تضمین گردید. نفوذ روزافزون توده‌ای و رشد محبوبیت سازمان، در این واقعیت نیز بازتاب می‌یافت که زندان‌های رژیم شاه انباشته از زندانیان سیاسی شده بود که در جانبداری از سچفخا و ادامه مبارزات آن دستگیر می‌شدند.

تا اوایل سال ۵۳ که سازمان مرحله‌ تثبیت را پشت سر نهاد، دیگر نام و نشانی از هیچ گروه و سازمانی در ایران به نام مارکسیسم، به جز سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران باقی نماند. تمام تبلیغات گروه‌های مخالف خط مشی سچفخا که نتوانسته بودند نقش و اهمیت تاکتیک تبلیغ مسلحانه را در آن مقطع معین درک کنند، بی اثری خود را نشان داده بود.

گرچه سچفخا، اکنون به تنها سازمان کمونیست ایران تبدیل شده بود که در شرایط دیکتاتوری تروریستی رژیم شاه، ادامه‌کاری‌اش تضمین شده بود و یگانه کانون تشکل کمونیست‌ها بود، اما این به معنای آن نبود که در عرصه‌های نظری و عملی اشکالات و انحرافاتی وجود ندارد.

ارزیابی نادرست از شرایط عینی و عمده دانستن تاکتیک تبلیغ مسلحانه در طول سراسر دوران مبارزه، منجر به تقلیل نقش مبارزه سیاسی و کار توده‌ای شده بود که نه فقط دامنه‌ گسترش نفوذ سچفخا را در میان توده‌های کارگر و زحمتکش محدود می‌کرد، بلکه به افزایش ضربات پلیس به تشکیلات نیز انجامیده بود.

اکنون می‌بایستی این اشکالات تدریجاً برطرف گردد. جهتگیری به سوی فعالیت سیاسی – توده‌ای از سال ۵٣ تشدید شد و تا سال ۵۴ که کادرهای سازمان به فعالیت در کارخانه‌ها و در میان کارگران و زحمتکشان گسیل شدند به اوج خود رسید.

نوشته‌های بیژن جزنی و برخی از مواضع وی نقش مهمی در رفع پاره‌ای از اشکالات و جهتگیری‌های سازمان ایفا نمود، اما برخی دیگر از مواضع وی از جمله بر سر نقش محوری مبارزه مسلحانه، توده‌ای شدن آن در کوه و روستا، پای سیاسی و پای نظامی ، به ویژه پس از مرحله‌ تثبیت و روند پیشرفت مبارزه، در عمل کمکی به سازمان نمی‌کرد.

مسئله ، تا جایی که به آثار اولیه بنیانگذاران سازمان از جمله در نوشته امیر پرویز پویان برمی‌گشت، این بود که چگونه باید یک سازمان متشکل و ادامه‌کار شکل بگیرد، تا بتواند با طبقه کارگر رابطه‌ای ارگانیک‌ برقرار نماید و ادامه‌کاری‌اش تضمین باشد.

اکنون که چنین سازمانی شکل گرفته بود، نفوذ معنوی هم در میان کارگران پیدا کرده و می‌بایستی تبدیل به رابطه‌ای مادی و ارگانیک گردد، و در عین حال رشد تضادها به پیدایش روزافزون جنبش‌های خودانگیخته کارگری انجامیده بود، نه عمده بودن مبارزه مسلحانه کمکی به انجام وظیفه اصلی سازمان می‌کرد و نه محوری دانستن آن.

در عین حال توده‌ای شدن مبارزه مسلحانه به شکلی که مسعود احمدزاده و بیژن جزنی مطرح می‌کردند، اصلاً موضوعیت خود را از دست داده بود. معهذا سازمان تا اینجا مسیر درستی را در جهت‌گیری به کار توده‌ای در میان کارگران اتخاذ کرده بود.

اوضاع بر این منوال بود که ساواک رژیم شاه، یک رشته ضربات پی در پی به سازمان وارد آورد که نقطه اوج آن در ۸ تیر ماه ۱۳۵۵ بود . در جریان این ضربه، تمام کادر رهبری سازمان، از جمله حمید اشرف که نقش منحصر به فردی در طول این سال‌ها در سچفخا و مبارزه‌ آن ایفا کرده بود، به همراه مسئولین شاخه‌های تشکیلاتی، در جریان برگزاری یک اجلاس سازمانی مورد یورش نیروهای مسلح و ساواک رژیم شاه قرار گرفتند و پس از ساعت‌ها درگیری مسلحانه، همه جان باختند.

تشکیلات سچفخا دچار نوعی از هم پاشیدگی گردید و باقیمانده اعضای سازمان با دشواری توانستند بار دیگر تجدید سازماندهی کنند و فعالیت خود را ادامه دهند.

اما دقیقاً در بطن این شرایط دشوار است که جنبش توده‌ای مبارزه علیه رژیم شاه به سرعت اعتلا می‌یابد. دشواری کار سچفخا دو چندان می‌شود. از یک طرف، در نتیجه ضربات سال ۵۵ به شدت تضعیف شده است و از طرف دیگر اوضاع سیاسی جدید، وظایف، تحلیل‌ها و تاکتیک‌های نوینی را می‌طلبد؛ چرا که مشی و تاکتیک‌های گذشته سازمان با شرایط جدید دیگر هیچ هم‌خوانی نداشت. سچفخا اما نتوانست از پس این وظیفه برآید و نقشی را که شایسته آن برای رهبری و تأثیرگذاری بر جنبش بود، در جریان اعتلای مبارزات قبل از قیام انجام دهد.

با وجود این، در نتیجه همان مبارزات دوران پیش از قیام بود که در روزها و ماه‌های پس از قیام و سرنگونی رژیم شاه توانست به بزرگ‌ترین سازمان کمونیست، نه فقط در ایران، بلکه در کل خاورمیانه تبدیل شود.

اما مشکلی که پیش از این به آن اشاره شد، نداشتن برنامه و تاکتیک‌های منسجم، منطبق بر شرایط نوین، سچفخا را فلج کرد، به بروز اختلافات جدی در سازمان انجامید و سرانجام بر سر مهم‌ترین این اختلافات، انشعابی بزرگ در سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، در وهله نخست بر سر ماهیت طبقاتی رژیم جمهوری اسلامی و موضع‌گیری در قبال آن، و البته همچنین در ارزیابی مبارزات گذشته سازمان رخ داد.

جناج موسوم به فدائیان اکثریت، به حمایت از جمهوری اسلامی برخاست و جناح فدائیان اقلیت به مبارزه علیه آن. این انشعاب در خرداد ماه سال ۵۹ رسمیت یافت.

درباره نویسنده

توکل فعالیت سیاسی اش را از دورانی که دانشجوی علوم سیاسی دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود، آغاز کرد. در مبارزات سیاسی و دانشجویی نیمه دوم دهه‌ چهل فعال بود و به مبارزه مسلحانه گرایش یافت. به جرم فعالیت‌های کمونیستی از حقوق اجتماعی محروم و به عنوان سرباز به همدان تبعید شد.

در سال ۵٢ دستگیر و به اتهام فعالیت مسلحانه به ١۵ سال حبس محکوم شد. در جریان انقلاب به همراه دیگر زندانیان سیاسی آزاد شد. بعد از قیام عضو تحریریه نشریه کار و مشاور کمیته مرکزی سازمان چریک های فدایی خلق بود. پس از انشعاب خرداد سال ۵٩ عضو کمیته مرکزی سازمان چریک های فدایی خلق ایران (اقلیت) و مسئول نشریه کار بود. اکنون نیز عضو سازمان فدائیان (اقلیت) است.

(برگرفته از سایت بی بی سی فارسی)

کار پروژه است، یه روز می‌آی، یه روز هم میری!

مدتی است که بخشی از کارگران پتروشیمی “پلیمر” کرمانشاه، کارگران “شرکت مهندسان مشاور سازه” در هراس و اضطراب بسر می‌برند، در اولین تماسی که با هم می‌گیرند، حرف و ذکرشان در مورد خبر تسویه‌ای است که این روزها بصورت شایعه و یا حقیقتی که در راه است، در کارگاه رواج پیدا کرده! هر چه به پایان ماه کاری و به زمان و موعد تسویه که کارگران تاریخش را بر حدس و گمان، آخر برج نهاده‌اند، نزدیک‌تر می‌شوند، نگرانی‌شان آشکارا شکل آزاردهنده و متاثرکننده‏ای به خود می‌گیرد، صحبتشان حول و حوش وضعیت زندگی‏شان است که چقدر وابسته به حقوق بخور نمیری هستند که بابت کار طولانی پایان هر ماه و یا یکی دو ماه یک بار دریافت می‌کنند، فکر می‌کنند: “اگر این کار را نداشته باشیم، چگونه باید روزگار را از سر بگذرانیم؟ و زندگی‌مان تا چه حد در معرض تهدید قرار می‌گیرد! در شرایط کنونی فکر بیکاری برای یک لحظه هم مشکل است، اصلا مخی که برای یک لحظه فقط بخواهد به بیکاری فکر کند، خام است و صاحب آن مخ عاقل نیست! امروز که کار می‌کنیم و دستمان به این حقوق ناچیز بند است، از  تهدید لحظه به لحظه‌ی، گرانی خورد و خوراک، پوشاک و بالا بودن هزینه‌ی زندگی، کرایه خانه و نداشتن یک حداقل امنیت اقتصادی و معیشتی در رنج هستیم و تمام آرزوهای حداقل یک زندگی کوچک را به دل داریم، فردای بیکاری، بدون این حقوق ناچیز چطور می‌توانیم دوام بیاوریم؟”

– “پنج تا عائله دارم، خودم هستم، نه زمین کشاورزی دارم و نه سرمایه‌ای، خدائیش خودم هستم و خودم،! یعنی همین کاری که می‌کنم و مزدی که می‌گیرم تو حلق بچه‌هام می‌ریزم.” پنجاه و پنج سال سنم، سنم را سه حرفش به کسره و زیر تلفظ می‌کند و روی حرف نون یک تشدید خفیف می‌گذارد و حرف میم را هم کمی می‏کشد. کُرد است. اهل جوانرود، غزه کردستان! بیکاری در آنجا بیداد می‌کند. – “پیش مهندس میرم شاید برام کاری کرد، اصلا نمی‌دانم چکار کنم، کار کجا؟ توی این فصل و این موقع از سال، گرانی، بدبختی، دست خالی، زن و بچه چه گناهی دارد؟” ماهیچه‏های صورتش شل و آویزان شده، و خیلی زودتر از موعد وارفته‏اند، باد در زیر پوست و ماهیچه‏های صورتش رفته پف کرده و بزرگ شده‏اند، و خون در مویرگهای صورتش کمتر جریان دارد، و صورتش بی رنگ و حالت چشم‏هایش حکایت از نگرانی درونیش دارد. و لابد در این میان که حرف می‌زند، تصویر بچه‏هایش، و زنش که از کم خونی رنج می‌برد، و پسرش که بخاطر هزینه‌های سنگین از درس و تحصیل بازمانده و دختر بزرگش که بر سر دوراهی تحصیل و ترک تحصیل مانده در جلو چشمانش با او در گفتگو هستند!

– “بابا من پدرم در قید حیات نیست، خودم هستم”، با خنده می‌گوید. باور نمی‌کنی که جدی می‌گوید. خیلی جوان و خوشرو است. ریخت، و قیافه‌اش داد می‌زند،- ناکس این یکی می‌خواد نارو بزنه، خیلی شبیه  دانشجویان است تا کارگران! نگاه کن ریشش را مدل اصلاح کرده! اون تکه ریشش در چانه و بالای زنخدان در زیر لب پائینش را ببین، به اندازه پشت یه ناخن کوچک است.! برق چشمها و روحیه‌ی جوانش انرژی را میان کارگران هم طبقه‌ای خود ایجاد می‌کند! چهره‌اش شفاف و خنده از روی لبهایش نمی‌افتد، با مهربانی می‌گوید: یک خواهر و برادر دارم که هر دو به دانشگاه می‏روند، مادرم خونه است و یک برادر کوچک دارم، همه هزینه‏های زندگی روی گرده خودم است!، می‌دانی؟ اگر بیکار شوم چه می‌شود، خواهر و برادرم از دانشگاه باز می‏مانند، خرج خورد و خوراک خانه!؟، چه می‏دانم؟ وحشتناک است. من هم می‌گویم وحشتناک است. اما نه در تائید حرف‏های کارگر جوان که دیپلم دارد، استعداد دارد، و در خطر تسویه است. شانه‌هایش، برای به دوش کشیدن کیسه‌های سیمان پنجاه کیلوئی، خیلی ظریف است. واقعا وحشتناک است!!

– “مصیبت من یکی و دو تا نیست”. کارگر زحمتکشی است، سی و هشت سال سن دارد، از کارگرانی است که بیش از سه چهارم عمر خود را در کار و زحمت بوده و سختی کشیده، سواد درست ‏و حسابی ندارد، مشت نمونه خروار است!، پرولتاریای آواره است! کارگر پروژه است، اصلا زحمتکش است، چه با تعریفی در دو سطر که من آوردم، چه با تعریف یک مارکسیست دانشگاهی با کمی میل به طبقه کارگر و یا یک مارکسیست متعهد حرفه‌ای، مسئول و حزبی! می‌گوید: “فشاری که روی دوش من است مضاعف است، کرایه نشینم، وامدار و قرض بارم، خودم، زنم، بچه‏ام و مادرم کم نبود، زن و دو تا بچه برادرم که مدرسه می‌روند. دخترش دبیرستانی و پسرش راهنمائی می‌خواند. آنها هم به خانواده ما سرجمع شده‌اند.” می‌خندد، خیلی تلخ، اما معلوم است که بیشتر از این سخت‌جان است، کار سخت همراه با فشارهای عصبی و روانی بی وقفه، مدام اضطراب درونش را شدت داده استخوانهای گونه و صورتش بیرون آمده و رنگ صورتش تیره شده، پوست لبها و صورتش بر اثر کم آبی و سوءتغذیه خشک گردیده، احتیاج شدید به ویتامین دارد.! وقتی می‌خواهد نشان دهد که درمانده است و باید تحمل کند، می‌گوید: دیروز که جمعه و تعطیل بود، زن برادرم با زنم تماس می‌گیرد و می‌گوید: نمی‌دانم چکارکنم؟ حتی نان خالی هم تو خونه نداریم، بچه‌ها پاشدن، در یخچال را باز می‌کنم، فقط یک بطری که تا نیمه آب دارد در یخچال است هیچی نداریم!، من هم گوش می‌دادم، به زنم گفتم: خوب بهش بگو بیان خونه ما، زنم بش گفت- خوب بیاین خونه ما، فوری گفت باش ….ه، بعد مکثی کرد و گفت: آخه میدوو…نی. ما پول کرایه تاکسی نداریم که بیاییم اونجا، می‌خواست بیشتر توضیح بده، که تو همین فاصله دخترش گفت: مامان من دویست تومان پول دارم، زن بیچاره گفت: خیلی خوب می‌آئیم، دویست تومان سه تا بلیط اتوبوس گرفتن سوار اتوبوس تا ایستگاه اومدن، بقیه راه تا خونه ما هم پیاده اومدن، کارگر زحمتکش سی و هشت ساله در دنباله حرف‌هایش گفت: خودم نهار نخوردم!، مگه ما چقد غذا داشتیم، شب هم ماندن شام خوردن و تعریف کردند، دخترش بیچاره سال آخر دبیرستان می‌خونه تمریناتش را روی ورق باطله و روزنامه انجام می‌دهد،! در فاصله بین خطوط روزنامه مسئله ریاضی حل می‌کنه، پدر عوضی و نامردش رفته معتاد و دربدر شده، زن و بچه‌هاش که تقصیر ندارن، بعد از شام زنم لوبیاها، دال عدس‌ها، و ماکارونی‌ها را تقسیم کرد، نصفش را زن برادر برد با یک مایع ظرفشوئی و نصفه دیگه موند برا خودمون بدون مایع ظرفشوئی! حالا دیدین مصیبت و گرفتاری من هم کم نیست، اصلا آدم نمی‌داند دردش را به کی بگوید، علیرغم سخت‌جانی می‌شود در چشمانش نگرانی و غم را خواند و سنگینی بار زندگی را روی دوشش حس کرد.

سرانجام موعد شومی که این کارگران حاضر نبودند یک لحظه به آن فکر کنند، فرا می‌رسد. کارگر پنجاه و پنج ساله اولی، کارگر جوان دومی، کارگر زحمتکش سی و هشت ساله و تعدادی دیگر از کارگرانی که کمابیش همین وضعیت را دارند. تسویه و از کار اخراج می‌گردند، در شرایطی که اوضاع جامعه هر روز بحرانی‌تر می‌شود، کارهای پروژه‌ای بعلت سوء مدیریت و نگاه سودجویانه و دست طولانی که پیمانکاران در حیف و میل و به جیب زدن سرمایه‌های ملی دارند بدون کمترین احساس مسئولیتی بخصوص نسبت به کارگران، در برابر مشکلات خیلی زودتر از مراکز صنعتی با رکود و تعطیلی روبرو می‌شوند، نمونه‌هائی از کار این پیمانکاران را می‌توان در پروژه پلیمر کرمانشاه مشاهده نمود، چندین پیمانکار تاکنون اقدام به بستن قرارداد و اجراء و ساختن بخشهای جانبی این پروژه کرده‌اند، هنوز درصد کمی از کار را انجام نداده‌اند که به علل مختلف از ادامه کار بازمی‌مانند، و جای خود را به پیمانکار جدید دیگری می‌دهند. در وهله اول کارگران هستند که آسیب می‌بینند، و قربانی کشمکش میان کارفرما و پیمانکار می‌شوند، از کار بیکار می‌شوند، تا مجددا کارفرما با پیمانکار دیگری قرارداد ببندد. آیا در این فاصله دوام می‌آورند تا مجددا مشغول کار شود یا نه، مشکلات زندگی آنان را از پا درمی‌آورد؟ امروز اکثریت وسیعی از نیروی کار به علت تعطیلی کارهای پروژه و صنایع یا بیکار شده‌اند و یا با بیکاری احتمالی روبروهستند، این در حالیست که کارگران پروژه‌ای فاقد سندیکا و تشکل خود هستند که به پشتوانه یک اتحاد جمعی با مبارزه متحدانه به رویاروئی با مشکلات برخیزند و با به هم زدن توازن مبارزه میان کار و سرمایه به نفع خود خواست‌های خود را به کارفرمایان تحمیل نمایند، تا علاوه بر ادامه کاری، در فواصل بیکاری میان کار در دو پروژه به پشتوانه تشکل خود بتواند در مقابل سختی‌های زندگی دوام بیاورند.

سال‌های نیمه دوم دهه پنجاه، یکی و دو سال پیش ازانقلاب یکی از دوره‌های رونق کارهای پروژه‌ای بود، که در بعد از سال‌های بهمن پنجاه و هفت هم تداوم داشته، و یک تجربه جمع‌بندی شده آن سندی است مربوط سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان، که در اختیار ماست.

در این سال‌ها کارهای پروژه‌ای بخصوص در جنوب و بنادر جنوبی فراوان بود، و عمدتا پروژه‌های واگذاری نفت، گاز، و پتروشیمی بودند، کارگرانی که امروز سن آنان بین پنجاه و پنجاه و پنج سال است، بهتر با دوره‌ای که از آن یاد می‌شود آشنا هستند، بعضی از این افراد صحبت می‌کنند، که در یک روز سه پروژه و شرکت را برای کار دلخواه و با مزیت بهتر بعد از ثبت نام عوض می‌کردند، تا محل مناسب و مورد نظر مشغول کار شوند.

در سال‌های جلوتر از این تاریخ، پیمانکاران و مجریان طرح‌های پروژه‌ای، نمایندگان و افرادی را همراه با پول به مناطقی که نیروی کار بیکارشده و ارزان داشت گسیل می‌کردند. تا با بستن قرارداد با این نیروهای کار به هزینه پیمانکاران آنان را روانه مراکز کار بکنند.

بعد از پنجاه و هفت کارهای پروژه در جریان بود، تا سایه شوم جنگ رفته رفته گسترده شد و بر همه چیز غلبه کرد، بعد از جنگ کارهای پروژه‌ای شدت بیشتر گرفت، منتهی با تفاوت زیاد از یکی دو سال و سه پیش و پس از بهمن پنجاه و هفت، در آن سال‌ها نه رژیم سلطنت می‌توانست از جامعه‌ای که می‌رفت تا دچار تغییر و تحول بشود، جلوگیری کند، و نه رژیم اسلامی بعدا که می‌خواست همه چیز را به کنترل و در مهار خود دربیاورد، از عهده این کار برمی‌آمد، در کشاکش همین شرایط آزاد نسبی، تلاش و فعالیت کارگران پروژه‌ای باسواد و آگاه در جنوب در ماهشهر و در آبادان  در راستای ایجاد تشکل‌های کارگری بود که به بار می‌نشیند، و سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان نتیجه این تلاش و کوشش‌ها بود، در شرایط استیلای قدر قدرتی رژیم اسلامی، در تمام سال‌های بعد از جنگ و با تحمیل فشار سیاسی هیچگاه به کارگران پروژه‌ای فرصت داده نشد تا تشکل‌های خود را بوجود بیاورند.

رایج‌ترین کلامی که در میان کارگران پروژه‌ای، هنگام تسویه به بهانه نیروی مازاد کار، و اخراج به بهانه پایان کار پروژه، رد و بدل و شنیده می‌شود، در پاسخ سئوال همدیگر می‌گویند: “کار پروژه است. یه روزمی‌آی، یه روز هم میری!” این کلام که به صورت فشرده و شعار درآمده، کارکردی دوگانه دارد، در دوره رونق کارهای پروژه‌ای، این جمله از روی میل و رضایت نسبی تکرار می‌شد، کارگر با اعتماد به نفس این جمله را می‌گفت، و ساکش را به کول می کشید و دنبال کار دیگری می‌رفت، و کار هم قابل دسترسی بود.

اما در دوره جمهوری اسلامی و بخصوص هر چه به سالهای اخیر نزدیکتر می‌شویم، کار پروژه بیشتر به رکود کشیده می‌شود، و جمله شعارگونه کارگران -“کار پروژه است، یه روزمی‌آئی و یه روز هم می‌روی!” کارکردش شبیه کارکرد تعریفی است که مارکس در یک مورد در تعریف از مذهب دارد، این که “مذهب آه مردم دردمنداست” کارگر پروژه‌ای هم در شرایط کنونی که می‌بیند، دستش دارد از کار کوتاه می‌شود، و هیچگونه حامی و پشتیببانی ندارد، برای این که تحمل خودش را بالا ببرد و خود را تسکین بدهد در حالتی انفعالی به این جمله پناه می‌برد. “کار پروژه است، یه روز می‌آیی، و یک روز هم می‌روی.” با این که می‌داند احتمال برگشت کمتری در کار است. در صورتی که این کلام کارگران پروژه‌ای با سنت سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان تفاوت بسیار دارد. آنان می‌گفتند:- سندیکا اصلا خط عیسی مسیح را ندارد که با مظلوم نمائی حقانیت خود را ثابت کند.

امروز در شرایطی کارگران پروژه‌ای با بیکاری و تسویه‌های اجباری روبرومی‌شوند که بخشهای زیادی از صنایع بزرگ تولیدی با حجم زیادی از نیروی کار یکی بعد از دیگری با بحران روبروشده و به تعطیلی کشیده می‌شوند، پراکندگی و بی سرسامانی طبقه کارگر به دنبال سرکوب و پیگرد و تعقیب یک ساله و نیمه اخیر ابعاد گسترده‌تری به خود گرفته، بیشتر از هر زمانی در این یک دهه طبقه کارگر با بحران ازهم گسیختگی، بی برنامه‌ای و یاس و ناامیدی روبرو بوده.! تلاشی که می‌کند تلاشی تدافعی، و تقلائی در میانه شرایط  مرگ و زندگی است که در آن بسر می‌برند. متاسفانه حامیان و پشتیبانان طبقه کارگر، در مقابل این وضعیت که تبدیل به یک بن بست و مشکل حاد عمومی برای کارگران و زحمتکشان گردیده، دخالت‌گری‌های کمتری از خود نشان می‌دهند، و در آنجائی هم که دخالت می‌کنند، کمترین تغییری در روش‌های خود که مناسب با شرایط کاملا متفاوتی که طبقه کارگر با آن روبروست نمی‌دهند، حتی در قالب شرح و گزارش و تعریف از شرایط موجود، بدون هیچ نرمش و روشن بینی تاکتیکی درستی که منطبق با شرایط اجتماعی باشد که در آن قرارداریم، حرف‌های همیشگی خودشان را تکرار می‌کنند، بدون در نظر گرفتن افت و خیزهای اجتماعی و کش و قوسهائی که جامعه با آن روبروست. یک نتیجه‌ای که از این برخورد می‌توان گرفت این است که این حامیان فاصله زیادی با طبقه کارگر و شرایطی که در آن قرار گرفته‌اند دارند. و حداقل سعی نمی‌کنند که ارتباط و تماس حسی و زنده‌ای با کارگران داشته باشند، تا بتوانند به یک ارتباط اصولی، و پیوستگی پایدار تشکیلاتی برسند. فعالین کارگری بعنوان افراد مسئول و علاقه‌مند به سرنوشت کارگران و زحمتکشان باید برای ایجاد ارتباط و پیوند میان کارگران آواره و بیکار شده در شرایط کنونی که زیر فشارهای سنگین معیشتی در حال از پا درآمدن هستند چاره‌اندیشی کنند، دوره‌های انسداد و دیکتاتوری در تاریخ مبارزات اجتماعی مردم و کارگران کم نبوده اما پیوسته فعالین انقلابی بودند  که در چنین وضعیت‌هائی بار خطیر مبارزه را به دوش کشیده و با ابتکار و تلاش پیگیر راهگشای مبارزات توده‌ها بوده‌اند، امروز فعالین کارگری و مبارزین اجتماعی کوله‌بار گرانبهائی از تجربه مبارزه در شرایط پیچیده، پلیسی و اختناق در جمهوری اسلامی دارند، و به عینه مشاهده می‌کنیم پیگرد و تعقیبی که در جریان است، بیشتر از این نمی‌تواند شدت بگیرد، و ما همچنان دل در گرو مبارزه داریم و نمی‌توانیم بیش از این پراکنده کاری کنیم، علت اصلی این پراکندگی در وهله اول اختناق است، ما فعالین کارگری و کمونیست می‌توانیم به پشتوانه تجربه فشرده سال‌های طولانی مبارزه در جمهوری اسلامی و به پشتوانه یکصد سال و بیشتر تجربه مبارزه کمونیست‌ها و فعالین کارگری دیگر کشورها با کاربست‌های امنیتی و مخفی‌کاری بر این شرایط فائق آئیم، هر روز که می‌گذرد کارگران تازه بیکارشده به جمعیت عظیم بیکاران افزوده‌تر می‌شود، و هر روز که می‌گذرد سایه شوم گرانی، بی‌چیزی و فقر و بحران عمومی گسترده‌تر می‌شود، تنها در پرتو ارتباط و تلاش هماهنگ استوار بر راه‌کارهای انقلابی و تشکیلاتیست که می‌توانیم از عهده وظایف خود در راه رهائی کارگران برآئیم. سوز و سرمای آزاردهنده و نه چندان دلپذیر کنونی خبر از طوفانی می‌دهد که در راه است.!

به یاد و خاطره کارگر کمونیست فدائی ایرج سپهری. یکم آذرماه هشتاد و نه- ح. م

م . بید سرخی: ششمین نمایشگاه کتاب در کرمانشاه دایر گردید!

سالن خوراکیها، ترشیجات، حلویات، لواشک و قطاب آن دیدنی‌تراست!!

هر از چند گاهی و در فاصله‌های کم، پارچه نوشته‌هائی در سطح شهر و در میدان‌ها و چهار‌راه‌ها نصب می‌گرد‌‌‌‌د که روی آن نوشته شده “نمایشگاه کتاب”. علاقه‌مندان به کتاب و کتاب‌خوانان و دوستداران مسائل فرهنگی در مقابل این پارچه‌نویسی‌ها توقف می‌کنند و با دقت آن را می‌خوانند با خطی ریزتر نوشته “نمایشگاه کتاب وعلوم قرآنی و نرم‌افزار و سخت افزار کامپیوتری علوم قرآنی” فوری متوجه می‌شوند که قضیه از چه قرار است! با دلخوری و نفرت از مقابل پارچه‌نویسی عبور می کنند، و عطای نمایشگاه را به لقایش می‌بخشند: “مارا به خیر تو امید نیست شر مرسان!” گاهی دیده می‌شود که افرادی بی باک و یا ناآشنا به نحوه عملکرد دستگاه‌های ضد فرهنگی رژیم وارد اینگونه نمایشگاه‌ها می‌شوند، در همان لحظه های اول ورود دچار شوک می‌شوند، با چنان فضای ضد فرهنگی وارتجاعی روبرو می‌شوند که گوئی به آنان توهین و تعرض شده، بور و سرخورده و بیزار از دستگاه مغزشوئی رژیم که صدر و ذیل کتاب‌های نمایشگاه‌هایش کتاب قرآن، توضیح المسائل، ترسل و کتاب‌های دینی و مذهبی و تعبیر خواب، گیاه درمانی و کتاب‌های راز خوشبختی و کلید شادکامی و بسیاری از کتاب‌های جلدرنگ و روغنی و بی مایه دیگر را تشکیل می‌دهد روبرو می‌شوند! این به اصطلاح نمایشگاه‌ها را استانی و چند استانی و گاهی هم کشوری می‌نامند!

ششمین نمایشگاه کتاب کرمانشاه از نوع اخیر، یعنی نمایشگاه کشوری است! یک هفته پیش از افتتاح درسطح شهر و در خیابان‌ها و میادین و در محل دائمی اجرای نمایشگاه‌ها، پارچه نویسی، پلاکارد، و پوسترهای فراوانی نصب گردیده و به علاقه‌مندان کتاب، دانشجویان و افراد اهل مطالعه نوید و مژده افتتاح نمایشگاه داده شد، این نمایشگاه در زمانی دایرگردیده که وحشت و ترس از اجرای طرح شوم یارانه‌ها بر سر مردم سایه افکنده، و مردم در یکی از بحرانی‌ترین مراحل دوره سیاسی، اقتصادی و روانی اجتماعی زندگی خود قرار دارند که از ناحیه رژیم به آنان تحمیل گردیده، و بیش از هر زمان دیگری دست مردم با جیبشان غریبه‌ترشده، گرانی جهشی اجناس و کالاهای ضروری در یک ماهه اخیر و چشم‌انداز نگران کننده از شتاب گرانی در آینده، زندگی روزمره و معیشتی آنان را مورد تهدید بیشتری قرارمی‌دهد، از این رو توده‌های مردم در تنگنا و مضیقه مالی قراردارند، و بطور روزانه اقلامی از سبد خرید روزانه آنان حذف می‌گردد، و برخی از کالاها و اقلامی که تاکنون استفاده می‌کردند حکم کالای لوکس و غیر ضروری برای آنان پیدا می کند، کتاب یکی ازکالاهائی است که اگر تاکنون برای برخی از مردم ضروری در ردیف نیازهای آنان بوده، امروز با توجه به گرانی فزاینده و عمومی فاصله مردم با کتاب زیاد تر شده و برای قشر وسیعی غیر قابل دسترسی شده.!

چاپ و نشر کتاب در رژیم جمهوری اسلامی مثل تمام صنایع ساختاری دیگر که یا به رکود کشیده شده و یا در حال درجا زدن بوده است، هیچگاه نتوانست ادامه دهنده منطقی و درست در مسیر اعتلای جامعه و رشد آگاهی مردم قرار گیرد. بعد از سرکوب سال‌های دهه شصت و برچیدن نهادهای دمکراتیک برآمده از قیام بهمن، نشر و چاپ نزدیک دو دهه در رکود کامل بود، و جامعه یکی از دوره‌های سیاه و بی‌خبری و محرومیت فرهنگی را از سر می‌گذراند و هر چه زمان رو بجلو می‌آمد این اختناق و سانسور سهمگین‌تر می‌شد، این سختگیری و سانسور بیشتر شامل جلوگیری از آثار نویسندگان ایرانی بود، و حساسیت فراوانی روی آن‌ها ایجاد می‌شد و نوشته‌های آنان کمتر اجازه نشر پیدا می‌کردند، و کار نشر ترجمه‌های برگردانده به فارسی با کمی اغماض و چشم‌پوشی از طرف مسئولین و ضابطین فرهنگی راحت‌تر انجام می‌گرفت، البته آثاری که جهت‌گیری تبلیغی نداشته و تاثیر فوری کمتری روی اذهان داشته. کتابهائی که بحث و جدل کمتری را ایجاد می‌کردند منتشر می‌شد، کتاب‌هائی که بیشتر چاپ می‌شد از نوع کتاب‌های سرگرم کننده و تخدیری بود! که بخش اعظم قفسه‌های کتابفروشی‌ها را پر می‌کرد. در این دوره ضربات سنگینی به آگاهی عمومی و عناصر فرهنگی جامعه وارد شد که غیر قابل جبران بوده، و یادآوری آن دوره برای جامعه فرهنگی فوق‌العاده جانکاه و دردآوراست، ستم بی‌روائی بوده که بر نسل‌ها وارد شد، و بلحاظ تاریخی آثار منفی گران‌باری روی ذهنیت و آگاهی جامعه داشت، و موجب عقب مانده‌گی جامعه گردید. در تمام این سال‌ها رژیم سعی داشته تا وقفه و تشتت و آشفتگی هر چه بیشتر در آگاهی و ذهنیت عمومی جامعه ایجاد کند، فرهنگ، ادبیات و علوم اجتماعی و تاریخی را که در راستای اهداف دمکراتیک و سعادت توده‌ها بوده بحاشیه براند، و بجای فرهنگ مردم‌محور و با قانونمندی‌های علمی نسبی مسلط، فرهنگ ارتجاعی پر تناقض، لیبرالی و مذهبی و وهم‌آلود را جانشین آن کند.

همراه با اولین تکان‌ها و لرزش‌های اجتماعی در دهه اخیر و بیداری عمومی، چاپ و نشر کتاب نیز تحت تاثیر شرایط و اوضاعی که در حال تغییر بوده، دچار تغییرات و تحولاتی گردید، که هیچگاه با هدایت و از روی برنامه از پیش تعیین شده از طرف مسئولین و اداره ارشاد اسلامی نبود، انرژی توده‌ای رها شده، و فشاری که از پایین و از طریق توده‌ها به بالا وارد می‌شد، سردر گمی دستگاه‌های سانسور حاکمیت را بیشتر می‌کرد، همراه با فراز و فرودهای عمومی جامعه که بیدار شده بود، مهار نشر از عهده حاکمین سیاست‌گذار فرهنگی رژیم خارج می‌شد و حوزه آن گسترش می‌یافت، در این دوره که حکومت با توده‌های مطالبه‌جو روبرو بود، سیاست شل کن سفت کن را در تمام حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی را عملا اختیار کرده بود تا مهار توده‌ها را بدست بگیرد، در این فواصل قبض و بسط سیاسی – اجتماعی کتاب‌های بیشتری از سد سانسور و دیوار اختناق عبور کرده و انتشار می‌یافت، که نسبت به تمام دوره حیات رژیم جمهوری اسلامی منهای چند سال اول حکومت که تثبیت نشده بود، رونق بیشتری داشت، ذهنیت عمومی جامعه و مغز نیروهای فعال و فکری، جوانان کتابخوان و افراد اهل مطالعه از زنگار زمان اختناق و سانسور زدوده می‌شد، فضای سرد سال‌های تیره و سنگین بی خبری و اختناق بطور نسبی رخت بربست، فرا روی جوانان کتابخوان و افراد اهل مطالعه افقی روشن‌تری گشوده شد، تا حدودی کتابهای نویسندگان پیشرو و مترقی و آثار مشهور کلاسیک ارزش و جایگاه خود را در میان دانشجویان، جوانان مشتاقان مطالعه و جویای آگاهی بازیافت. جامعه در حال رشد با اکثریت سنی جوان و با سابقه ذهنی قبلی، از صد سال فعالیت روشنفکری و دانشگاه و با یکی دو و سه انقلاب و نیمچه انقلابی را که در پشت سر خود داشت، نشر و چاپ دولتی حتی در این شرایط نسبی رونق نیز نمی‌توانست او را راضی کند، محرومیت بیست ساله حرص و ولع ناشی از آن برای کسب آگاهی، موجب شد تا بازار سایه، بازار کتاب‌های قاچاق و زیراکسی به موازات نشر دولتی رواج پیدا کند، بخش وسیعی از آثار عمدتا سیاسی نوشته‌های فارسی‌زبانان در خارج کشور در داخل کپی و منتشر شود و در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد، داد و ستد کتاب زیراکسی با اینکه دور از چشم گزمه‌های فرهنگی انجام می‌گرفت، عملا برای خودش جائی در بازارکتاب پیدا کرده بود. و هر روز بر تعداد افراد کتابخوان افزوده می‌شد. نتیجه این روند بر روی آگاهی جامعه شاید بشود گفت در اعتراضات و جنبش عمومی یک سال و اندی اخیر بوده که خود را نشان داد، بسیاری از جوانان، و زنان و مردان معترض به پشتوانه آگاهی‌های کسب شده در این مدت به خیابان‌ها آمدند، و در اتحاد و هماهنگی و در همدردی مشترک علیه رژیم بپا خواستند، کم نیستند جوانان پرشور، کارگران زحمتکش، و دانشجویان مبارز و زنان مردان علاقه‌مند به کارزار اجتماعی که به اتکاء دانسته‌های دریافتی و اکتسابی در چند سال اخیر، تبدیل به عناصر آگاه و پیشرو و پیش‌برنده جنبش آرمانی و توده‌ای کنونی شده، در کتابفروشی‌ها، و در مراکز فرهنگی و کتابخانه‌ها، و در جمع‌های دوستانه همه جا آنان را می‌بینی که یا به دنبال کتاب مورد علاقه خود که عموما سیاسی و انتقادی و هنری خلاق است می‌گردند، و یا حول کتابهای نویسندگان مترقی پیشرو و مردمی صحبت می‌کنند، و یک بار دیگر شبیه به انچه در پیش از بهمن پنجاه و هفت بوده در جریان است، کتاب‌های معروف به جلد سفید و رمان‌های اجتماعی و روشنفکری چاپ‌های قدیم، دست به دست می‌گردد و به دیگران معرفی می‌شود.

از طرف دیگر و در نقطه مقابل این رویکرد به کتاب و آگاهی است که وزارت ارشاد و اداره سانسور رژیم بیشتر از هر زمانی در عمر چندین ساله‌اش مواجه با کتابهائی بوده که درخواست مجوز چاپ می‌خواهند، و بدون مجوز چاپ همچنان در این اداره گرد و خاک می‌خورند! رژیم جمهوری اسلامی و گماردگان فرهنگیش در کرمانشاه و در دیگر جاها اقدام به برپائی به اصطلاح نمایشگاه کتاب می‌کند، رژیمی که با مکانیسم‌های فراوان سانسور، خودسانسوری، تحمیل فرهنگ اید‌ئولوژیک ارتجاعی خود، با زندانی کردن و کشتن و متواری کردن هزاران فعال فرهنگی و آواره کردن آنان در سرزمین‌های دیگر در نابود کردن فرهنگ و خلاقیت‌های هنری مردمش می‌کوشد. کمتر رژیمی در دنیا می‌توان سراغ گرفت که شبیه جمهوری اسلامی از فرهنگ و هنر و کتاب و معنویت در رسانه‌های جورواجورش و تبلیغات مشمئزکننده‌اش داد سخن بدهد، و کم‌تر رژیمی در جهان چون جمهوری اسلامی می‌توان یافت که با هزینه کردن ازجیب مردمش و سرمایه‌های آنان به سرکوب منابع فرهنگی و نابودکردن خلاقیت‌های ادبی و هنری آن مردم بپردازد.! رژیمی که بدنبال کودتاهای سیاه و سفید، و بزرگ و کوچک خود علیه مردم معترض، دستگاه‌های عریض و طویل سرکوب و اختناقش و ولی فقیه جبارش در پی نتیجه‌گیری از جنبش وسیع و اعتراضی مردم، برای مقابله با بخش دانشجوئی‌اش، اعلام می‌کند که علوم انسانی، بمثابه علوم کفر و الحاد است، و باید از رشته‌های دانشگاهی حذف گردد، که شامل دوازده رشته از مهم‌ترین رشته‌های درسی دانشگاهی علوم پایه اجتماعی است.! انتظار دارید در نمایشگاه کتاب در کرمانشاه چه تولید و محصول فرهنگی به مردم عرضه کند.! جامعه شناسی یکی از این رشته‌هاست.! چرخ سیستم‌های اجتماعی بر پایه‌ی آمار و داده‌های اجتماعی گردش می‌کند و تمام برنامه‌های اجرائی دوره‌های چند ساله حکومت‌ها بر اساس این آمارها پی ریزی می‌شود، چه انتظاری می‌توان ازرژیم آمارگریزی داشت که رئیس دولت دروغ‌گویش در رسانه‌های عمومی همه مسئولین را دعوت می‌کند تا به بهانه اینکه آمارهای حقیقی روحیه مردم را خراب می‌کند، و باید به مردم آمار دروغ  تحویل داد.

رژیم جمهوری اسلامی با عملکردی سیاه‌تر از آنچه به قلم آید و گفته شود، نمایشگاه کتاب برگزار می‌کند.! فکر می‌کنید چگونه نمایشگاهی در کرمانشاه برقرار می‌کند؟ و چه کتاب‌هایی به مردم عرضه می‌شود؟ وقتی که در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران با آن همه موقعیت و تبلیغاتی که روی آن انجام گرفت، کتاب‌های نویسندگان بزرگ مردمی مانند احمد شاملو، صادق هدایت، فروغ فرخزاد و ده‌ها نویسنده خوشنام دیگر اجازه داده نمی‌شود تا در معرض خرید و دید عموم قرار گیرد و کتابهای آنان را در نمایشگاه جمع‌آوری می‌کنند،! انتظار دارید چه کتابهائی در کرمانشاه به نمایش می‌گذارند؟ در زمانی که راست‌ترین و ارتجاعی و فریب‌کارترین رژیم ایدئولوژیک مذهبی سوار قدرت است، و بیشترین کینه‌ورزی را با توده و عناصر آگاه و مترقی و هنرمندان و نویسندگان دارد، و راه هر گونه انتشار کتاب را بسته و کم‌تر عنوان نو و تازه‌ای حتی در بازار کتاب تهران نمی‌توانی پیدا کنی، در کرمانشاه چه کتابی را بنمایش می‌گذارند؟ وقتی که رژیم همه عرصه‌ها را روی هنرمندان، نویسندگان، سینماگران، دانشجویان و همه اهل فرهنگ و هنر بسته‌، و با سرکوب و تعقیب پیگرد و اختناقی که سراسرجامعه را فراگرفته،! کدام انتشاراتی‌های مطرح، فعال و نام آشنای به ذهن در نمایشگاه کتاب کرمانشاه شرکت می‌کنند؟ طرح نو، مرکز، اختران، نیلوفر، چشمه، آگاه و…؟ نه اینان و نه هیچکدام دیگر!

در تاریخ شش آبان نمایشگاه کتاب کرمانشاه بوسیله نماینده ولی فقیه و امام جمعه کرمانشاه افتتاح گردیده! در این نمایشگاه از کتاب‌های ارزشمند و بامحتوا و عنوان نو و تازه‌ای خبری نیست،! چون کتاب‌های نویسندگان در هزار توی ارشاد و سانسور رژیم گم شده،! و تیراژ کتاب‌های احتمالا به چاپ رسیده تنها هزار نسخه است که در همان روز های اول چاپ و پخش در تهران به فروش می‌رسد!

احمد رجبی مدیر کل ارشاد اسلامی کرمانشاه می‌گوید: این نمایشگاه با حضور ۴۲۰ ناشر آغاز به فعالیت کرده، و برخی از خبرگزاری رژیم صحبت از ۵۴۰ ناشر شرکت کننده دارند،! دروغ  می‌گوید و چون دروغ مصلحتی برای حکومتیان نه تنها عیب ندارد که بسیار بجا و پسندیده هم می‌باشد، در این اختلاف رقم در تعداد ناشران، هیچگونه عیب و ایرادی نمی‌بیند، رئیس دولت و وزرایش گاهی در امرهای مهم‌تر از این مورد هم پیش آمده که چند رقم مغایر با هم را برای یک موضوع ارائه داده‌اند، و بعد که ته و توی قضیه درآمده بدون اینکه به روی خود بیاورند از طرف آنان یا با سکوت پس گرفته شده یا اصلاح گردیده،! مدیر کل ارشاد کرمانشاه احتمالا لیست انتشاراتی‌ها را از روی پشت جلد کتابها عرضه شده تهیه کرده‌اند که سقفش بالا می‌زند و ارقام با هم مغایرت دارد! کلیه این به اصطلاح ناشرین گزینشی و سفارشی بوده که برای پیشبرد اهداف و سیاست‌های ارتجاعی، تنگ‌نظرانه و تک صدائی رژیم انتخاب گردیدند، تا در فضای بسته و اختناقی که بوجود آورده‌اند هر چه بیشتر مبانی ایدئولوژیک و سیاسی خود را در اذهان مردم رسوخ بدهند، بیشترین فضای سالن اصلی که کتاب‌های آزاد یا غیر درسی بفروش می‌رسد اختصاص به انتشارات‌های دولتی دارد، مانند انتشارات وزارت ارشاد، انتشارات وزارت امور خارجه، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، و ناشران جنبی مانند جبهه و برخی دیگر از انتشاراتی‌های کمتر شناخته شده، که همه هم‌سو و عموما دولتی هستند و ناشران کرمانشاه و شهرهای اطراف که نشر زیادی در کارنامه خود ندارند و بیشتر از عنوان آنان استفاده می‌شود. سالنی دیگر چسبیده به این سالن و کمی کوچکتر اختصاص دارد به ناشران و کتاب‌های کمک آموزشی، فنی و مهندسی، دانشگاهی و کتاب‌های کودکان، که سال‌هاست کمتر کار کارشناسی و برنامه‌ریزی مناسب علمی، تربیتی و آموزشی انجام گرفته.

احمد رجبی افزود: در این نمایشگاه ۴۰ هزار عنوان که بالغ بر ۵۰۰ هزار جلد کتاب خواهد بود در فضای بالغ ‌بر ۳ هزار متر مربع در قالب ۲۷۴ غرفه در معرض بازدید و خرید علاقمندان قرار داده شده است.

جمعا سه سالن فضای نمایشگاه را تشکیل می‌دهند دو سالن موازی بزرگ چسبیده به هم و یک سالن موقت با سقفی کوتاه‌تر روبری دو سالن موازی که ترشیجات، حلویات، و لواشک و قطاب به بازدیدکنندگان عرضه می‌کند، دو سالن بزرگ چسبیده به هم، همانطور که گفتیم یکی اختصاص دارد به کتاب‌های فنی، کمک درسی، دانشگاهی و کتاب‌های کودک، و سالن دوم که حکم سالن اصلی را دارد به کتاب‌های آزاد و عمومی اختصاص دارد.

کتاب‌های آزاد و غیر درسی عرضه شده در نمایشگاه، عموما کتاب‌های تجاری، بازاری و کتاب‌هائی که حداقل چهار یا پنج سال از انتشار و پخش آنان گذشته و در انبارها خاک می‌خورده، کتاب‌های رنگ و روغنی عوام‌پسند. رژیم برای اینکه به افکار عمومی بقبولاند که جامعه مذهبی است، و تبلیغات خودش را پیش ببرد، در مناسبت‌های مختلف وقتی که پای آمار عرضه محصولات فرهنگی و کتاب در میان بوده همواره ادعا داشته رقم بیش از پنجاه درصد اختصاص به کتابهای دینی و مذهبی بوده در نمایشگاه کتاب کرمانشاه سهم و درصد کتاب‌های دینی و مذهبی از پنجاه و شصت درصد هم بیشتر است! آنچه می‌ماند کتاب‌های کم‌مایه، کتابهای سرگرم‌کننده است!!

ششمین نمایشگاه کتاب کرمانشاه- سالن ترشیجات، حلویات، لواشک و قطاب‌اش دیدنی‌تر است.!!!

یکشنبه نهم آبان هشتاد و نه – م . بید سرخی

سعید آرمان: جاودان باد یاد و خاطره ی گروه آرمان خلق!

برفی سنگین تمام شهر خفته را به رنگ لباس عروس سفید کرده بود. ولی از شادی و نشاط خبری نبود. نکبت ترس و خفقان بر گستره خانه بزرگ ما خیمه زده بود.

هیچ صدای اعتراضی نبود. روحیه­ی بی اعتمادی در فضا موج میزد. چاپلوسی و ریا  به بقا و دوام استبداد یاری میرساند. زندگی یکنواخت و تکراری مردم، بی حرکت و خاموش زیر سلطه فقر و سرکوب  جریان داشت.  این سیمای جامعه ما در سالهای دهه ۴۰ بود. شرایطی که سرکوبگری های دیکتاتوری شاه و شکست مبارزات پیشین رکود و خمود را بر جامعه حاکم کرده بود.

در چنین شرایطی بود که رفقای “آرمان خلق” تلاش خود را آغاز کردند، آموختند، خروشیدند و جان بر سر آرمانشان که رهایی “خلق” در بند بود نهادند.

پس از آشنائی برادرم ناصر کریمی با همایون این دوستی به رفاقتی جاودانه منجر شد. یکی دیگر از رفقای این گروه هوشنگ تر­گل بود که در همسایگی ما در یک مغازه‌ی سلمانی کار می‌کرد. او آرایش‌گر بود و بعدها  سر بچه‌ها را  هم همیشه وی اصلاح می‌کرد. هوشنگ از نوجوانی به کار مشغول شده بود و در غیاب پدر تلاش می‌کرد بخشی از هزینه خانواده را  برای کمک به مادرش تامین کند.

ناصر کریمی به علت وضع بد مالی اجبارا ترک تحصیل کرده و مغازه بلور فروشی پدرم را  اداره میکرد. خانه ما و مغازه که در کنار هم بودند، عملا پاتوق بچه هایی شد که به قول آن دوره ای ها کله شان بوی قورمه سبزی می داد! در چند صد متری خانه ی ما باشگاه جوشن، میعادگاه دیگری برای این جوانان پُر شور و شر بود که در آن جا کشتی می گرفتند، والیبال بازی می کردند و گاهی سر کوچه باشگاه با جنگ و دعوا از حریم محیط سالم شان دفاع و روی لات و لوت های شهر را کم می­کردند. که در این عرصه برادر دیگرم حسین همیشه پیش قدم بود و سر نترس اش زبانزد عام و خاص، و در دفاع از بچه های دیگر لحظه ای تردید نمی کرد. که این خود حکایت دیگری دارد.

تا جائی که من می دانم بهرام طاهرزاده و بعدا ناصر مدنی از طریق همایون، به این جمع پیوستند. در ضمن نمی توان از بچه های آرمان خلق گفت و نوشت و از معلم آن ها زنده یاد غلامرضا اُشترانی یادی نکرد. انسانی که بسیاری از او درس شهامت و فداکاری آموختند. همانگونه که ضرورت مبارزه با دیکتاتوری وگرایش به آرمانهای چپ را از وی فرا گرفتند.

غلام رضا اُشترانی که خیلی از ما وی را عمو خطاب می کردیم، شهامت و شجاعت اش زبانزد همگان بود و به همین خاطر بارها به زندان افتاد و آخرین بار تا سال ۵۷ در اسارت ماند و در جریان انقلاب همراه دیگر زندانیان سیاسی آزاد شد. عمو اُشترانی از مقاوم ترین زندانیان سیاسی ایران بود که مقاومت اش در زیر وحشیانه ترین شکنجه ها زبانزد عام و خاص بود. یادش جاودان باد.

در فصل پائیز و زمستان که روزها کوتاه بود و شب ها بلند، این بچه ها در خانه ما جمع می شدند، شطرنج بازی می‌کردند و چنجه (تخمه) می‌شکستند و یادم است که همایون با پوست تخمه کدو چیزی شبیه نخل خرما درست می کردکه برای من با توجه به سن کمی که داشتم خیلی جالب بود. یکبار بازی شطرنج بین ناصر و همایون بیش از سه روز طول کشید. البته همراه بازی بحث و گفتگو هم جریان داشت.

در آن سالها که با رفرم های سال ۴۱ چهره جامعه داشت عوض می شد و کارخانجات مونتاژ از گوشه و کنار سر بر می کشیدند تازه ماشین پیکان وارد بازار شده بود و به گمانم قیمت اش سیزده هزار تومان بود. حسین پیشنهاد کرد که بیائید به طور جمعی به اسم یکی از بچه­ها که معلم است و احتمالا می تواند وام بگیرد یک ماشین بخریم. حسین به تازگی گواهینامه رانندگی گرفته بود. و به همین خاطر همه را به کبابی غلامعلی – که در بروجرد خیلی معروف بود- دعوت کرد.

حسین تیپ ورزیده و ورزشکاری بود و در والیبال خبره . به همین دلیل هم  در تابستان، زمین والیبال باشگاه جوشن در قُرق حسین و دوستانش بود. و بازی والیبال آنها تماشاچی بسیاری داشت، گهگاه شرط بندی ناچیزی هم صورت می گرفت که جدی بودن بازی را دو چندان می کرد. یکی دیگر از تفریحات آنها رفتن به سینما بود. در سینمای شهر گاهی اوقات فیلم خوبی هم می آوردند که بچه ها به دیدنش می رفتند. از جمله فیلم هائی که در خاطرم هست که با آنها دیده ام فیلم”زنگ ها برای که به صدا در می آید” می باشد . بیشه ی کبیری و بیشه قوام و تک درخت، محل آب تنی و به قول ما مَلُونی این بچه ها بود. و از صدای دلکش، ویگن، مرضیه، ناهید و بنان لذت می بردند، و بعدها تئودوراکیس یونانی… به این لیست اضافه شدند.

به مرور زمان بچه­ها تحت تاثیر بیعدالتی ها و زورگوئی هائی که در سطح جامعه می دیدند به مخالفت با وضع ناعادلانه موجود برخاسته و گرایشات سیاسی ضد رژیمی پیدا کردند به همین دلیل هم  کتاب های خانه ی ما هم زیاد و زیادتر شد تا جایی که گاهی فریاد پدرم در می آمد و منزل مادر بزرگم به مخفیگاه کتاب های این جمع تبدیل شده بود. در کنار خواندن این کتاب ها، گوش دادن به رادیوهای خارجی و ضبط بخش هایی از آن ها و سپس بازنویسی آنها به صورت جزوه های کوچک قابل حمل از کارهای ثابت این جمع شد.

چون هدف از این نوشته گرامی داشت خاطره رفقائی است که با خون خود راه سرنگونی رژیم وابسته به امپریالیسم شاه را هموار کردند پس ضروری می دانم از رفیق ناصر مدنی به خصوص یاد کنم که اولین بار کتاب های صمد بهرنگی را برای من و دیگر بچه ها قرائت کرد و جالب بود که هیچ کدام از ما  در آن زمان نمی توانستیم نام “کوراوغلو” را درست تلفظ کنیم. به خاطر می آورم که  ناصر مدنی زمانی که لوزه چرکی اش را عمل کرده بود همراه با برادربزرگم ناصر به خانه ما آمدند و برادرم به من گفت که هر دوساعت یکبار برای ناصر از مش قاسم – که یکی از بستنی فروشی های معروف بروجرد بود- بستنی بخرم و خودش تا جائی که یادم است حتی برای ناهار هم نماند. آنروز برای من و بچه های دیگر روز خاطره انگیری بود چون ضمن خرید بستنی برای ناصر که واقعا دوست اش داشتیم  حسابی هم بستنی خوردیم، به خصوص که ناصر تمایلی به خوردن بستنی نداشت و ما باید وظیفه او را هم انجام می دادیم!

از آنجا که خانه ما عملا پاتوق این بچه ها شده بود بنابراین رفت و آمد مداوم این بچه ها به خانه ما و منش و رفتار اخلاقی شان باعث شکل گیری روابط عاطفی بین افراد خانواده ما با آنها شده بود. مهربانی و صفا و صمیمیت این بچه ها آن قدر زیاد بود که مادرم همیشه می گفت شما خیلی خوش شانس هستید که این همه داداش دارید.آخه مادرم خیلی دوست داشت که ما بچه­ها،برادر بزرگم ناصر را داداش صدا کنیم. همانطور که ما تک تک آنها را می شناختیم و دوست داشتیم مادرم هم همه آنها را می شناخت به همین دلیل هم گاه سر به سر هوشنگ می گذاشت و می گفت که دیگر وقتت رسیده، باید دستی برات بالا بزنیم و ازدواج  کنی. و هوشنگ با خنده به مادرم پاسخ می داد که مادر، ما پنج تایی با هم داماد خواهیم شد و با گفتن این جمله غش غش  می خندید.

کوهنوردی، ورزش و مطالعه به صورت جدی که به معنی گرایشات سیاسی و ضدرژیمی تلقی می شد، عده ای را به این جمع اضافه و عده ای را  از آن ها دور می کرد. یکی از اولین حرکات  اعتراضی که این جمع در آن شرکت کرد، اعتراض شاگردان کلاس ششم متوسطه دبیرستان های بروجرد به آموزش و پرورش بود که گویا این اعتراض سراسری بود و منجر به درگیری با ماموران شهربانی شد. در این اعتراض کاپشن یکی از بچه ها همراه با کارت شناسایی اش به دست ماموران شهربانی افتاد و بر سر این غفلت چه بحث ها که در نگرفت.

تابستان که ایام تعطیلات بود، تعدادی از این جمع چه به دلیل افکار جدیدی که پیدا کرده بودند و چه به دلیل نیاز مالی­شان به صورت موقت در کارخانه قند چالان چولان از توابع بروجرد به اسم کارگر ساده، شروع به کار کردند. در همین دوران بود که آنها اولین اعتصاب کارگری خود را سازمان دادند که منجر به بیکاری تعدادی از خودشان شد.

ساواک که تازه در بروجرد مستقر شده بود به این مجموعه که بیش تر مواقع با هم بودند مشکوک می شود و یکی از جوان ترین اعضاء این جمع، یعنی ناصر مدنی را شبانه در منزلش بازداشت و به مدت چند روز مورد بازجویی قرار میدهد، که با هوشیاری ناصر، چیزی در رابطه با روابط بچه­ها با همدیگر به دست ساواک نمی افتد. ولی از آن موقع به بعد مسایل امنیتی بیش تر و بیش تر رعایت می شود. مدتی بعد بهرام طاهرزاده که رفاقتی دیرینه با زنده یاد دکترهوشنگ اعظمی لرستانی داشت و “گویا به خاطر علاقه وافری که هوشنگ به بهرام داشت بعدها اسم پسرش را بهرام گذاشت” دستگیر و چند ماهی در زندان قزل قلعه در تهران زندانی می شود. او در آن جا پیوند نزدیکی با دیگر زندانیان سیاسی خصوصا زنده یاد بیژن جزنی برقرار کرده بود. این پیوند به سبب رابطه دیرینه هوشنگ اعظمی و بیژن سریعتر صورت میگیرد و به رفاقتی منجر می شود. بهرام با کوله باری از تجربه و نظرات جدید از زندان آزاد شد.

در این فاصله این جمع با مطالعاتی که کرده بود و آگاهی هائی که به دست آورده بود و همچنین تجربیاتی که از زندان و کار مبارزاتی کسب نموده بود قادر گشت کم کم روابط محفلی فی مابین خود را منسجم تر نموده و در جهت شکل دادن به یک  گروه گام بردارد . در آن زمان گروه کار سیاسی میان دهقانان را در دستور کار گذاشته و حول عملی کردن آن اقدام می کند. فعالیت در روستا و کار بین دهقانان، نشان از گرایش این بچه ها به نظرات مائو و انقلاب چین داشت. کشاکش و اختلاف دو بلوک سوسیالیستی آن زمان یعنی چین و شوروی منجر به انشعابات بسیاری در بین گروه ها، سازمان ها و احزاب چپ در عرصه جهانی شده بود. این انشعاب، در رابطه با جریان های مبارز ایرانی نیز بی تاثیر نبود. مواضع “رادیکال تر” چینی ها در عرصه سیاست جهانی و حمایت بدون قید و شرط آن ها از مبارزه علیه امپریالیسم و از سوی دیگر نقش مخرب حزب توده در ایران که مورد تایید شوروی ها بود در مجموع گرایش به اندیشه های مائو را در جنبش کمونیستی آن زمان تقویت کرده بود. اعضای گروه آرمان خلق مارکسیست-لنینیست بودند و رهایی و نفی سلطه امپریالیسم و طبقه حاکمه را- تا حدود زیادی مستقل از دو بلوک سوسیالیستی جهانی آن زمان- عمدتا کار “خلق” یعنی کارگران ،دهقانان و اقشار مختلف خرده بورژواری می دانستند.

از آنجا که این رفقا بر این باور بودند که به هر چیز که اعتقاد دارند باید عمل کنند پس با پذیرش ضرورت کار سیاسی در روستا هوشنگ تر­گل زیر پوشش کار آرایش گری به روستاهای اطراف بروجرد می رود و ناصر کریمی هم چند ماهی در روستای چمن سلطان از توابع الیگودرز لرستان کار می کند. در جریان این تجربه است که هوشنگ توسط ماموران ژاندارمری بازداشت می شود و رفقا با جمع بندی از این حرکت خود، عملا کار سیاسی در روستاها را کنار گذاشته و راهی محیط کار و کارخانه می شوند.

یکی دیگر از تجربیات گروه در برخورد با دستگاه سرکوب دشمن در همین زمان پیش می آید. در شبی سرد پائیزی هوشنگ که داشته از منزل دایی اش -که کارگر نانوایی بود- خارج می شده به وسیله ماموران آگاهی اشتباها به جای کسی دیگر که گویا قاچاقچی بوده است دستگیر می شود، و جزوه­ی دست نوشته همراه او، به دست ماموران آگاهی می افتد.

مقاومت هوشنگ در زیر شکنجه باعث می شود که گروه زیر ضرب قرار نگیرد و تا جائی که به خاطر دارم هوشنگ نزدیک به یک سال را در زندان های بروجرد و خرم آباد و اهواز سپری می کند. دوران اسارتی که تجربه مبارزاتی وی را فزونی بخشیده و عزم اش را برای مبارزه علیه سلطه ی امپریالیسم دو چندان می‌کند. وی اجحافاتی را که در زندانهای های خرم آباد و اهواز به چشم دیده و از آنها رنج برده بود را در آخرین دفاعش، که بعد ها منتشر شد، مطرح کرده است. او نوشته است ما برای نفی استثمار انسان از انسان احتیاج به یک سازمان انقلابی منضبط و پولادین داریم که تئوری مارکسیسم –لنینیسم را مبنای کار خود قرار دهد و خود را سربازی از لشکر زحمتکشان ستم دیده ی ایران می نامد. با دستگیری هوشنگ و تشدید حساسیت های ساواک بچه ها حالا فضای شهر را برای فعالیت خویش نامساعد می­بینند. ناصر مدنی زیر پوشش، گرفتن دیپلم خانه ای در تهران اجاره می کند. و ناصر کریمی در کارخانه شیر پاستوریزه تهران به عنوان کارگر ساده، استخدام می شود.

بهرام طاهرزاده معلم یکی از دور افتاده ترین روستاهای آذربایجان و همایون کتیرائی دانشجوی دانشگاه تبریز می­شوند. رابطه بچه ها بتدریج و علیرغم فواصل جغرافیائی محکم و فعالیت سیاسی شان دیگر از چهارچوب محفلی خارج شده است. و ارتباطات فردی و گسترده با اعضای دیگر گروه ها برقرار می کنند.

برای تامین امکانات جهت گسترش فعالیتهای گروه بهرام طاهرزاده به صورت مخفی و با پای پیاده از آذربایجان به یکی از شهرهای ترکیه می رود و در آنجا با یکی از افسران سابق توده ای ملاقات کرده، تقاضای کمک برای پیشبرد امر مبارزه را مطرح می کند که با پاسخ منفی نامبرده مواجه می گردد از قرار حزب توده فقط به کسانی کمک می کند که در چارچوب نظرات حزب عمل کنند و بهرام دست خالی برمی گردد. ناصر کریمی که در کارخانه نورد اهواز مشغول به کار شده بود در آنجا با مهندس عباسی که در آن کارخانه کار می کرد و اتفاقا همشهری اش از آب در آمده بود، آشنا می شود. این رابطه کم کم بار سیاسی هر چه بیشتری پیدا کرده و به سطحی می رسد که ناصر بعد از مدتی وی را به گروه معرفی می کند. بعد ها آموزش سیاسی بچه های جدید به نامبرده واگذار می شود. مهندس عباسی که در آلمان تحصیل کرده بود، بعدا در جریان اقدامات عملی گروه، علایمی از تزلزل و تردید به مبارزه را به نمایش می گذارد، به گونه ای که بچه ها دیگر او را در جریان خیلی از مسایل قرار نمی دهند. البته شبیه به این فرد کم نبودند که از مبارزه و انقلاب سخن می گفتند ولی در زمان عمل جا خالی می کردند.

یادم می آید شبی همایون داستان مکالمه خودش با یکی از این افراد را برای جمع تعریف می کرد. اینقدر توصیف های همایون از آن فرد و برخوردها و واکنشهایش عینی و جالب بود که بچه ها تمام مدت می‌خندیدند.  آخر همایون به قول بچه ها خیلی محجوب بود و آرام و خونسرد. اون فرد به همایون گفته بود که “خر ما از کُره گی دُم نداشت” . همه می خندیدند و هوشنگ و بهرام مدام می گفتند که کاش ما آن جا بودیم، چون همگی او را می شناختند. البته خشم بچه ها آنجا فزونی می گرفت که بعضی از این افراد عجز و ترس خود را با رنگ و لعاب اختلاف نظری همراه می کردند وگرنه انسان های شریفی بودند که رک و راست می گفتند که این وظایف از عهده ما بر نمی آید. و هیچ مشکلی هم با بچه ها پیدا نمی کردند چون صداقت مهم ترین معیار رفاقت  آن ها به شمار می رفت.

یکی از ایده هایی که شنیدم در میان بچه­ها طرح شده بوده نقشه فرار ی دادن پرویز نیکخواه بود که به زندان بروجرد تبعید شده بود. قرار بود که ناصر و هوشنگ و بهرام و چند نفر دیگر در یک نزاع دسته جمعی یک دیگر را مضروب سازند و با سر و صورت زخمی و عدم رضایت اجبارا راهی زندان شهربانی شوند. این که این طرح چرا اجرا نشد و یا از امکانات لازم برخوردار نبودند من از آن بی اطلاع هستم ولی هستند کسانی که از این قضیه مطلع اند و احتمالا اطلاعات بیش تری در این زمینه دارند. که امیدوارم داده های خود را زودتر در اختیار جنبش قرار دهند. ناصر کریمی همراه با هوشنگ در راستای تامین مالی گروه، موجودی بانک ملی شعبه سرسبیل- خوش را مصادره میکنند که موجودی آن حدود سیزده هزار تومان بوده است.

همایون از طریق یکی از همشهری هایش که او نیز دانشجو بود با زنده یاد اسدالله مفتاحی در تبریز ملاقات می کند و از این طریق، نظرات جریانی که بعدها به چریکهای فدایی خلق معروف شدند به درون گروه آورده می شود.  با تعمیق روابط رفقا با گروهی که از طریق رفیق اسدالله مفتاحی با آن آشنا شده بودند جزوه ای از چه گوارا یکی از رهبران انقلاب کوبا از طرف آنها در اختیار رفقا قرار می گیرد. که بچه های آرمان خلق در نوشته ای شخص چه گوارا  و انقلاب کوبا را به شکل تند و تیز مورد نقد قرار می دهند. آن ها با مقایسه انقلاب چین و کوبا نقدی از دیدگاه مائو بر جزوه مزبور ارائه می کنند. گویا بعد از این نوشته با بحث های نظری بین طرفین این نگاه و چنین نگرشی به انقلاب کوبا و اندیشه چه­گوارا کم رنگ می شود. و بیشتر تئوری و برنامه ی عملی چریکها در گروه غالب میشود. امیدوارم افرادی که از این موضوع اطلاعات بیشتری دارند برای شناخت چارچوب نظری گروه آن را مکتوب و به جنبش ارائه کنند.

روشن است که فضای سیاسی حاکم بر جامعه در آن سالها و بن بست مبارزاتی که گریبان جنبش را فرا گرفته بود، همه نیرو های انقلابی را به تکاپوی پیدا کردن راهی انداخته بود که بشود با پیشبرد آن بر بن بست موجود غلبه کرده و راه پیوند با توده ها و آزاد کردن انرژی انقلابی و تشکیل سازمان انقلابی طبقه کارگر را هموار نمود. در تکاپو برای این راهگشائی بود که غالب رزمندگان انقلابی جنبش کمونیستی به ضرورت اعمال قهر انقلابی رسیدند. این نیاز از دل واقعیات جامعه خود را به نیرو های انقلابی تحمیل می کرد به همین دلیل هم بود که در آن زمان دهها محفل و گروه کوچک بدون ارتباطی ارگانیک با هم جهت پاسخ گوئی به ضرورت زمان بسوی مبارزه مسلحانه روی آوردند. و خیلی از انقلابیون آن زمان همه وجود خود را وقف اعتلای این راه نمودند. اما آن چه مشهود است بچه­های آرمان خلق مبارزه علیه رژیم وابسته شاه و تغییر شرایط جامعه را مقدم بر توافق روی چارچوب های شسته و رفته نظری حول یک برنامه تدوین شده میدانستند.

صبحی مه آلود که هوا آبستن باران بود، ناصر و هوشنگ و بهرام به قصد مصادره بانک ملی شعبه آرامگاه حرکت می کنند. اینکه آنجا چه گذشت را ما از طریق روزنامه های رژیم فهمیدیم گویا بعد از مصادره ی پول موقعی که سوار موتور می‌شوند به علت لغزندگی زمین و شتاب در فرار، زمین می‌خورند و با سر و صدای کارمندان بانک که فریاد می‌زدند آی دزد و غیره، به وسیله عده‌ای از مردم محاصره می‌شوند. که هوشنگ با شلیک چند تیر هوایی سعی می‌کند آن ها را متفرق کند تا شاید راه گریزی بیابند. در این رابطه ناصر دستگیر و هوشنگ و بهرام موفق به فرار می‌شوند. اما بهرام اشتباها سوار اتوبوس تهران بروجرد می‌شود که در بین راه شناسایی و دستگیر می شود.

فردای آن روز با آمدن روزنامه کیهان به شهر همگی از دستگیری ناصر و بهرام با خبر می شوند. شایان ذکر است که ناصر با کلاه گیس و تغییر چهره خود را به اسم رضا رضایی معرفی کرده بود.

رضا مامی روزنامه فروش محل ما، عکس ناصر و بهرام را بر دکه‌اش چسبانده بود و فریاد می‌زد سارقان بانک دستگیر شدند. نمی‌دانم قصدش از این کار چه بود. حسین در موقعیت سخت و وحشتناکی قرار داشت و فکر می کنم زود تر در جریان ضربه قرار گرفته بود.

ناصر و بهرام ابتدا ماموران آگاهی را گمراه می کنند و می گویند که به خاطر یک هنرپیشه زیبا دست به این اقدام زده اند و خانواده ناصر و بهرام به اصرار حسین منتظر می‌مانند تا اطلاعات بیشتری از آنها بدست آید. مدتی بعد حسین و هوشنگ در بیشه‌ی کبیری حوالی بروجرد هم دیگر را می‌بینند. این قرار به اصرار حسین صورت می‌گیرد و حسین و هوشنگ برای آزادی بچه ها به توافق می رسند که سفیر اسرائیل را گروگان بگیرند ،شاید هم از قبل چنین نقشه ای در سر داشتند. با توجه به شروع مبارزه مسلحانه در سطح جامعه و بانکهائی که مصادره شده بود، ساواک به حرکت ناصر و بهرام مشکوک شده و پرونده سیاسی سابق بهرام  سر نخی به دست ساواک میدهد؛ آنها را از اداره اطلاعات شهربانی تحویل گرفته و به اوین منتقل می کند. از این رو ناصر و بهرام در اوین تحت شدیدترین شکنجه ها قرار می گیرند.

در شب دوم فروردین سال ۵۰ در خیابان پنجم نیروی هوایی، حسین همراه با هوشنگ و همایون سوار ماشین یک شخصی می شوند. گویا با راننده بر سر این که ماشین را به مدت یک روز احتیاج دارند، بحث می کنند و با او از هدف های خود سخن می گویند، اما صاحب ماشین تن به همکاری نمی دهد و در حین جر و بحث ماشین به جوی آب می‌افتد و در همین گیرودار گشت ژاندارمری سر می رسد. هوشنگ و همایون می‌گریزند و حسین کریمی که تلاش می‌کرده، ماشین را از جوی آب خارج کند به محاصره ژاندارم ها می افتد، بچه‌ها چون موقعیت خطرناکی که حسین در آن گیر کرده بود را می‌بینند، بر می گردند و درگیری مسلحانه بین بچه‌ها و افراد ژاندارمری شروع می­شود، که حسین تیر خورده و دستگیر می‌شود. در رابطه با این درگیری کیهان نوشت جوانی ناشناس به وسیله افراد مسلح کشته شد. در جیب های او فقط یک بلیط اتوبوس و یک چاقو همراه با ساعت مچی اش به دست ماموران می افتد. بعد از قیام ۵۷ عمو اشترانی تعریف کرد که حسین را زیر شکنجه کشته‌اند. شاید روزی اسناد ساواک، در دسترس همگان قرار گیرد و اندکی از این مسایل روشن شود.

حدودا یک یا دو هفته بعد پدرم در بروجرد توسط ساواک بازداشت و به تهران منتقل می شود. همزمان با آن برادر کوچک تر هوشنگ تر­گل و عده ای دیگر از بچه ها در بروجرد بازداشت می شوند. ساواک با گرفتن تعهد که جسد حسین را به بروجرد منتقل نکنیم و مراسمی رسمی برای او نگیریم جسد را به خانواده ما تحویل می دهد که اجبارا او را در قطعه ۳۳  بهشت زهرا تهران دفن کردیم.

حکایت شناسایی افراد بقیه گروه در ابهام است. اما احتمال دارد که اسم واقعی بچه ها را پدر من و یا دیگر خویشان گروه بدون در نظر گرفتن بار امنیتی گفته باشند. اما با اطمینان می توان گفت که خانه های امن این بچه ها در تهران و تبریز را خیلی از سمپات های خودشان هم نمی دانستند. هوشنگ و ناصر مدنی حدودا ۵۰ روز پس از بازداشت ناصر و بهرام، در تبریز دستگیر می‌شوند. که هوشنگ با شکستن شیشه پنجره و بریدن شاهرگ گردنش اقدام به خودکشی می‌کند که زخمی و خونین همراه با ناصر مدنی به اوین منتقل میشوند. گفته می‌شود که یکی از دوستان نزدیک حسین را در اوین به شدت زده بودند. و خانه همایون را از او می خواستند. عاقبت او را با ناصر کریمی رو به رو می کنند و ناصر که فکر می کرده این فرد از چیزی اطلاع ندارد  برای نجات او به وی می گوید تو که کاری نکرده ایی هرچه میدانی بگو، غافل از اینکه یک بار موقع جدا شدن حسین از فرد مزبور و قتیکه حسین سوار تاکسی می شده و به راننده آدرس می داده نامبرده اسم خیابان نظام آباد را شنیده است و آنرا مطرح می کند و ساواک با در دست داشتن عکس همایون محل را می گردد و گویا از طریق یک یخ فروش منزل همایون شناسایی و همراه او  ح. د. دانشجو نیز دستگیر می‌شود. این بچه‌ها بعدها در زندان قزل قلعه با خشایار سنجری که در تظاهرات دانشجویی دستگیر و یک سالی را در زندان بود، آشنا می‌شوند و بقول معروف خیلی اُخت می شوند و احتمالا بعد از آزادی خشایار و پیوستن‌اش به چریک های فدایی، گروه جاوید آرمان خلق به سردار فدایی حمید اشرف معرفی میشود. سرود آرمان خلق با صدای حمید اشرف به خاطر تجلیل از این مبارزان ایران زمین در “خاطره ها ماندگار” می ماند. بعد از اعدام این بچه ها و چریک های فدایی، شهر خفته بروجرد به کلی تغییر کرد و بیش ترین زندانیان سیاسی و اعدامی را نسبت به جمعیت  خود در تاریخ مبارزاتی ایران به ثبت رساند.

از زندانیان سیاسی نمی شود سخن گفت اما از مادرانی یاد نکرد که هر روز مقابل در زندان ها گرد آمده و رفته رفته مخل آسایش “جزیره ثبات” ساواک ساخته می شدند. البته بودند مادرانی که در شرایط سختی قرار می گرفتند و در ناآگاهی خویش به دنبال مقصر می گشتند.

روزی در زندان قزل قلعه همراه با پدر و مادرم در انتظار ملاقات ناصر بودیم. بیش تر مواقع ملاقات نمی دادند. یادم نیست پدرم کجا رفته بود من هم رفته بودم که برای مادران زندانیان سیاسی که تشنه بودند از چند خانه نوساز که آن اطراف بودند آب خوردن بگیرم و بیاورم وقتی برگشتم چشمان مادرم اشکبار و غمگین بودند با اصرار پرسیدم که چه شده است او با آه گفت که بعضی از این مادرها می گویند که بچه ی تو بچه ما را از راه بدر کرده است و…

اگر سخنان عزت غروی (رفیق مادر) نبود- او بعد ها به چریکهای فدائی پیوست و در جریان یک درگیری دلاورانه در اردیبهشت سال ۵۵ جان باخت-  که هم زمان به امید ملاقات پسرش احمد خرم آبادی از رفقای سیاهکل در آن جا حضور داشت؛ فضا همچنان مسموم گفته های مادران دردمند ولی بی اطلاع باقی می ماند. صحبت­های رفیق مادر فضا را دگرگون کرد و بذر همدلی، دوستی، پایداری و مقاومت را بین مادران افشاند که هنوز هم سبز و سربلند جلوه­های آن را در گلزار خاوران مشاهده میکنیم؛ و مادر هوشنگ تر­گل نیز نظیر رفیق مادر نمادهای این مادران مبارز اند.

بعد از دستگیر شدن رفقا برخورد های انقلابی آنها در بازداشتگاه و زندان نشان داد که آنها در هیچ شرایطی امر مبارزه برای آزادی کارگران و زحمتکشان و رهائی خلقهای زیر ستم را فراموش نمی کنند. و به همین دلیل هم زندان را به عنوان عرصه جدیدی از مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم در نظر گرفته و با مقاومت های قهرمانانه شان در زیر شدید ترین شکنجه ها چهره دژخیمان حاکم را هر چه بیشتر افشاء نمودند. زندانیان سیاسی آن سالها شهادت می دهند که بعد از کشته شدن حسین کریمی، ساواک ناصر کریمی و همایون کتیرائی را با هم روبه رو می­کند و شکنجه گر ساواک خطاب به ناصر می گوید که این قاتل برادرات است و کابل را به دستش می دهد و می گوید بیا و وی را بزن… که ناصر ضمن حمله و پرخاش به شکنجه گران، فریاد می زند که این هم برادر من است و همایون را صمیمانه در آغوش گرفته و می بوسد.

از آنجا که مقاومت های این رفقا در زیر شکنجه های ددمنشانه ساواک زبانزد عام و خاص است پس در اینجا تنها به یکی از نمونه های آن اشاره می کنم . بعد از اینکه  جلادان ساواک همایون را به شدت شکنجه می کنند و تا جائی که می توانسته اند با کابل و شلاق و شوک الکتریکی وی را آزار می دهند یکی از سر بازجو های ساواک به نام حسین زاده یک اجاق برقی به اتاق شکنجه آورده و برای در هم شکستن همایون می گوید یا باید همه اطلاعات خود را بدهی و با ما همکاری کنی یا تو را با این اجاق می سوزانیم. در پاسخ به این جسارت بیشرمانه همایون خود بر خاسته و روی صندلی ای می نشیند که اجاق زیر آن قرار داشت. این عکس العمل جسورانه همایون باعث می شود که به جای وی، حسین زاده دژخیم ساواک درهم شکسته و اتاق بازجوئی را با بد و بیراه به خود ترک کند. پایداری و ایستادگی همایون در برابر تمامی شکنجه های وحشیانه ساواک، او را به یکی از سمبل های مقاومت مبارزان در سراسر زندانها تبدیل کرد از همین رو زندانیان سیاسی آن سالها، هر روز در ورزشهای جمعی خود، یکی از حرکات ابتکاری همایون را به نام او ثبت کرده و به یادش انجام می دادند.

از مبارزان قدیمی زندان شنیده ام که زندانیان قدیمی نزد همایون می روند و می‌گویند اگر این بچه ها از خود دفاع سیاسی نکنند فقط تو اعدام خواهی شد و بهتر است که بقیه گروه حفظ شود. در اینجا کاری به درست بودن و یا نادرست بودن این نظر ندارم؛ اما جدا از فعالیتهای انقلابی این رفقا و شرکت شان در جنبش مسلحانه و مصادره بانک- که با واکنش وحشیانه رژیم شاه مواجه میشد – و پایداری آنها بر آرمان کمونیستی و عزم ستودنی شان در مبارزه آنها را وامی داشت که جدا از هر گونه مصلحت طلبی صحنه به اصطلاح دادگاه را نیز به محلی برای افشای جنایات استبداد حاکم تبدیل نمایند. بنابراین رفقای فراموش نشدنی آرمان خلق در آخرین عمل انقلابی خود بیدادگاه نظامی شاه را به سخره گرفتند و سرود خوانان نمایش دلقکهای دادگاه نظامی را بر هم زدند. و به قول لرها “چول” کردند. به این ترتیب پنج رفیق از هم جدانشدنی “آرمان خلق”به قول هوشنگ تر­گل به جای این که با هم داماد شوند، در سحرگاه ۱۷ مهر سال ۵۰ اعدام شدند.

واقعیت این است که جان باختگان سال ۵۰ زندگی بهتر و انسانی را برای همگان آرزو می کردند و سوسیالیسم را  خوشبختی تبار آدمی می دانستند. و به قول شاعر محبوب­شان شاملوی بزرگ “مرده­گان این سال عاشق­ترین زنده­گان بودند”.

یاد و خاطره ی آنان جاودان باد.

مهر ماه ۱۳۸۹

* امیدوارم که این نوشته به وسیله دوستان دیگر تکمیل و تصحیح شود.

ستاره: گزارش: یکمین سالگرد یکی ازجانباختگان، کیانوش آسا، در کرمانشاه برگزار شد

در پی دخل و تصرف و تغییردر نتیجه انتخابات ریاست جمهوری یک سال پیش در ایران بخشهائی از مردم که در انتخابات شرکت کرده بودند با شگفتی و در نفرت کامل از رژیم که در انتخابات تقلب کرد در شهرهای بزرگ و در خیابانها به تظاهرات علیه رژیم پرداختند، و این در حالی بود که بخش‌های وسیعی از مردم بنا به شناختی که ازماهیت ارتجاعی و ترفندهای فریبکارانه و ساختارهای ضد دمکراتیک رژیم داشتند، پیشاپیش به تحریم نمایش انتخابات رژیم پرداخته بودند و بدنبال نتایج ساختگی انتخابات و بودن آراء مردم توده‌های وسیعی به خیابانها آمدند و علی الخصوص در تهران جمعیتی در حدود سه میلیون به اعتراض پرداختند که بی سابقه بود. رژیم که از قبل مورد نفرت بود و با استیصال و مزورانه به تقلب در انتخابات دست زده بود، توسط توده‌ها بطور وسیعی افشا گردید و در وضعیت رسوائی قرار گرفته بود، خشمگین از مردم و توده‌ها و با نگرانی از سرنوشت خود که بوسیله مردم تهدید و در نفی کامل قرار گرفت، یک بار دیگر مشابه سال‌های شصت و شصت و هفت علیه مردم دست به خشونت و جنایت زد و به وحشیانه‌ترین و خشونت‌آمیزترین شکل به سرکوب مردم پرداخت، و جان‌های بسیاری از جوانان، زنان و مردان معترض و حق طلب را گرفت. کیانوش آسا، دانشجو، هنرمند و از جوانان کرمانشاه از جان باختگان بود، امروز یک سال از مرگ آسا و حرکت اعتراضی مردم علیه رژیم می‌گذرد، اگر یک سال پیش مردم در قالب یک اعتراض به نتایج انتخابات به خیابان آمدند، امروز حرکات جمعی و اعتراضی مردم بر بستر سی سال از بی حقوقی خود در عمر رژیم جمهوری اسلامی که بناحق سوار بر سرنوشت مردم شده تبدیل به یک جنبش شده که به یک دستی ذهنی رسیده و پی به توانائی‌ها و قابلیت‌های خود پی برده که می تواند به حرکات خود فعلیت بخشد و در راه خواستهای خود گامهای عملی بردارد، یکسال پیش رژیم برآشفته در همه جا مراسم بزرگداشت جان باختگان را بر هم می‌زد و با سماجت و کله خری مردم را پراکنده می‌کرد تا از برگزاری مراسم خودداری کنند امروز در پی مبارزه، مقاومت و پایداری مردم در جنبش عمومی رژیم خسته، فرسوده و پریشان احوال نه با تهدید و سرکوب و زندان می‌تواند مقابله کند و نه با راه کارهای سیاسی گذشته، و مردم با تن دادن و دلبسته به کار خود در مقابل رژیم پرقوت پیش می‌روند، نهادهای امنیتی رژیم از برگزاری مراسم یکمین سالگرد آسا در تالار اختر شاد این شهر ممانعت بعمل آوردند، امروز سه‌شنبه ٢۵ خرداد در خانه شخصی این جانباخته مراسم یکمین سال ایشان برگزار گردید، و در حالی که از قبل توسط نیروهای امنیتی و پلیس و اطلاعات تمام خیابان‌ها و کوچه‌های منتهی به خانه آسا قرق شده بود تا مردم را از رفتن به مراسم باز دارد، مردم کرمانشاه با حضور گسترده خود در مراسم کیانوش آسا شرکت نمودند و بدینوسیله نارضایتی خود را از رژیم و همدردی با خانواده جان باخته کیانوش آسا اعلام داشتند که از بعد ازظهر تا شب ادامه داشت، مردم دسته دسته به مراسم می‌آمدند، و حضور جوانان چشمگیر بود، جوانان زن و مردی که اینبار خاطره شیرین علم هولی و فرهاد محمدی را در ذهن زنده می‌کرد، در سالن و مکانی که زنان نشسته بودند کم جای خالی پیدا می‌شد، و در مکانی که مردان بودند موسیقی در سوگ آسا اجرا می‌شد، و بسیاری از مردم در قبرستان که با نیروی زیاد امنیتی محاصره شده بود به همدردی رفته بودند.

یاد و خاطره جان باخته گان گرامی باد

عمیق‌تر باد جنبش گسترده مردم

بیست وپنجم خرداد