آثار چه گوارا هنوز در کوبا زنده است

 به مناسبت ۸ اکتبر، به خون تپیده شدن چه گوارا

برگرفته از نشریه Workers World (سپتامبر ۲۰۱۱)

ارنستو چه گوارا‌-چریک قهرمان- در ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ در شهر رزاریو آرژانتین بدنیا آمد. وی بسرعت دانش وسیعی کسب نمود و بر علیه نابرابریهای اجتماعی بپا خواست. در دوران دانشجویی و هنگام دیدار از کشورهای آمریکای لاتین استثمار وحشیانه کارگران، دهقانان و مردمان بومی را لمس نمود. از آن پس وی رویای انقلاب برای آزادی زحمتکشان و استثمار شوندگان آمریکای لاتین را در سر داشت.

پس از پزشک شدن وی مجددا به سفر آمریکای لاتین همت گمارد. در گواتمالا وی از رژیم دمکراتیک Jacobo Arbenz دفاع کرد. با تعدادی از انقلا بیون کوبا یی از جمله Severino Rossel و Nico Lopez ملاقات نمود. به دنبال تعقیب FBI چه به مکزیک رفت و در آنجا با فیدل و رائول کاسترو ملاقات کرد و متعهد به انقلاب کوبا گردید.

 وی بهمراه ۸۲ نفر دیگر بعنوان پزشک ارتش چریکی به سفر قایق گرنما ملحق گردید. اما در اولین نبرد اسلحه بدست گرفت و به زودی به یک چریک جنگنده مجرب تبدیل شد.وی به سرعت ارتقا یافته و درجه فرماندهی کسب نمود. وی در Alegria de Pio, aLa Plat, El Uvero, El Hombito, Pino del Agua و Mar Verde جنگید. در ۳۱ آگوست ۱۹۵۸ در جلوی ستون ۸ “ciro Redondo” بطرف غرب به حرکت درامد. پس از مارچ قهرمانانه وی به کوه‌های Escambray رسید. ستون ۸ در Guiria de Miranda شهر‌های Fomento, Cabaiguan, Placetas, Caibarien, و Santa Clara  به‌‌ پیروزی رسید. در آخرین شهر (Santa Clara) وی قابلیت‌های بزرگ رهبری سیاسی نظامی خود را در زمینه بسیج مردم و واژگونی قطار نظامی آشکار ساخت. این نبرد نقطه عطفی در بیرون کردن مستبد بود.

در ژانویه ۱۹۵۹ پس ا ز پیروزی انقلاب، چه مسئولیتهای مهمی‌ را در ارتش سرخ، انستیتوی ملی‌ رفرم کشاورزی (inra) و رهبری انقلابی عهد دار شد. وی بعداً رئیس بانک ملی‌ و وزیر صنایع گردید.

چه بدفعات به نمایندگی‌ از کوبا در ماموریت‌های اقتصادی و سیاسی خارج از کشور شرکت نمود. وی سهم فوق العاده در توسعه آگاهی‌ انقلابی مردم کوبا، بویژه آموزش کمونیستی جوانان داشت.

وی ایدهای ارزشمندی در زمینه صنعتی کردن، انقلاب در تکنولوژی،  باروری ، پس انداز، کیفیّت و دیگر جنبه‌های ساختمان سوسیالیسم از خود بجای گذارد.

در سال ۱۹۶۵ با در نظر گرفتن تثبیت انقلاب و در پی‌ آرزوی مبارزه برای آزادی مردم، وی مسئولیت‌های مهم خود در کوبا را به کنار نهاد و تمام تلاش خود را در راه آرمان انتر ناسیونالیسم در آفریقا و آمریکای لاتین به کار گرفت.

در ۸ اکتبر ۱۹۶۷، زخمی و دستگیر شده در بولیوی، بطرز بی‌رحمانه‌ای توسط عوامل ارتجاع و امپریالیسم به قتل رسید.

برای مردم کوبا، ارنستو چه گوارا سمبل انسان دوست داشتنی نوین است. وی پرچم مبارزه برای مردم دنیا که برای پیروزی و یا حفظ استقلال‌شان میجنگند می‌باشد.

برگردان از م س گیلانی (۷ اکتبر ۲۰۱۱)

مرجان افتخاری: به مناسبت نسل کشی دهه ۶٠ – ضرورت دادخواهی و دستاوردهای آن

موج سرکوب گسترده و قلع و قمع نیروهای سیاسی در ٣٠ خرداد سال ۶٠ و کشتار سراسری زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶٧ محصول شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی مشخصی از یک دوران تاریخی است. نخست، ترس، هراس و وحشت گسترده، زندان و اعدامهای گروهی برای “تثبیت قدرت سیاسی” و پایان دادن به مبارزه و کشاکشی که در هر کوچه و محله، هر کارگاه و کارخانه، هر مدرسه و دانشگاه برای آزادی و یک زندگی بهتر و انسانی در جریان بود. سپس برای “ادامه بی خطر قدرت” پاکسازی، کشتار و حذف زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶٧ در بی تفاوتی، رخوت، خستگی و در خود فرورفتگی کامل مردم از فشارهای اقتصادی و جنگ طولانی بود. دو رویداد تاریخی، یکی در پی دیگری، با یک هدف مشخص “نابودی نسل ۵٧” نسلی که مدعی انقلاب به غارت رفته شده  اش بود.نسلی که حتی در زندان، در دل سرکوب و وحشت دائمی پتانسیل مبارزاتی را از دست نداده بود.

بطور معمول و بر اساس شواهد و تجربه های تاریخی، کودتاها و جنگهای داخلی همیشه همراه است با کشتار وحشیانه و سرکوب شدید اقشار و طبقات اجتماعی، نیروها، ملیتها و یا اقلیتهای مذهبی و قومی. در چنین مواردی، سرکوب تنها ابزار ممکن و بکار گرفته شده برای کسب یا تثبت قدرت سیاسی است. و در اکثر موارد و شاید در بسیاری، ابعاد، شکل و شیوه سرکوب بکار گرفته شده مفهوم و ترم حقوقی مشخصی دارد “نسل کشی” یا ” جنایت علیه بشریت” ترمهای حقوقی که طبق قوانین بین المللی شامل مرور زمان نمیشوند.

به غیر از نسل کشی بزرگ تاریخ و جنایت بر علیه بشریت دوران فاشیستی هیتلر که به حذف و کشتار بیش از ۶ میلیون یهودی انجامید، سه نمونه مشخص دیگر و شناخته شده از “جنایت علیه بشریت”  یا “نسل کشی” در سطح بین المللی مربوط است به قتل عام یک و نیم میلیون نفر از ارامنه در ترکیه در بین سالهای ١٩١٧- ١٩١۵، جنایات و کشتار ١ میلیون نفر در رواندا در جریان جنگ داخلی سال ١٩٩۴ و یا کشف گورهای دسته جمعی در جریان جنگ داخلی در بوسنی هرزگوبین در سال ١٩٩۵. اما در ایران وضعیت با نمونه هائی که نام برده شد کاملا متفاوت است. خمینی و اسلامیستها نه با کودتا و نه در اثر جنگ داخلی، بلکه بر بستر مبارزات ضد دیکتاتوری و آزادیخواهانه اقشار و طبقات اجتماعی در بهمن ۵٧ قدرت سیاسی را بدست آوردند و جمهوری اسلامی را پایه گذاری کردند. این که چگونه و تحت چه شرایطی خمینی توانست در راس مبارزات مردم قرار گیرد و چگونگی شکل گیری جمهوری اسلامی موضوع این نوشتارنیست، از آن گذشته در این زمینه مطالب تحلیلی ارزنده ای ارائه شده است. اما بحث در مورد شباهت سرکوب و جنایاتی است که رژیم تئوکراتیک خمینی با جنگهای داخلی و یا کودتاهای نظامی دارد. سرکوب ملتهای کرد، ترکمن، عرب، بلوچ و همه اقشار و طبقات اجتماعی، کارگران، دانشجویان، جوانان، زنان، روشنفکران، روزنامه نگاران و نویسندگان از همان روزهای نخستین قدرت گیری شروع شد. از همان ابتداء چهره ها و شخصیتهائی چون شیخ صادق خلخالی سمبل اعدام، کشتار و وحشیگری دیوانه وار بود. کمی دیرتر، از ٣٠ خرداد سال ۶٠ نام لاجوردی، زندان، شکنجه، اعدام، وحشت، و ترور را بدنبال داشت. سالهای بعد نام کسانی که نزدیک به شخص خمینی و جایگاه مشخصی در هرم قدرت سیاسی داشتند به لیست جنایتکاران این جمهوری اضافه شدند، ملاحسنی، حاج داوود لشگری، گیلانی، نیری، مبشری، اشراقی، جنتی، هادی غفاری، ناطق نوری، سعید مرتضوی، امامی، موسوی اردبیلی، هاشمی رفسنجانی، خاتمی، میر حسین موسوی و بسیاری دیگر از مسئولین تراز اول این جمهوری.

 ٣خرداد سال۶٠ انقلاب نفس آخر را کشید. پایان دوران کشاکش و مبارزه ای که در تمام سطوح اجتماعی در جریان بود. این روز آغاز تثبیت رژیم سرمایه داری-مذهبی جمهوری اسلامی و دوران ترس، هراس، ترور، زندان، شکنجه و اعدام در سراسر ایران بود. آغاز دوران سیاهی که تا به امروز ادامه دارد. نسلی که “زندانی سیاسی آزاد باید گردد” را فریاد کرده بود، و هزاران سرود برای “آزادی” سر داده بود، این بار خود را در پشت میل های زندان میدید. در ٣٠ خرداد سال ۶٠، زنان و مردانی که برای آزادی، رفاه اجتماعی، حق و حقوق انسانی بارها خیابانها ها را درنوردیده بودند، این بار با ناباوری از وحشت و ترور با پشتهای خمیده به خانه ها برگشتند تا در خلوت تنهائی بر درد همیشگی خود بگریند. وحشت و هراس چنان بود که در خلوت هم کسی “انقلاب مرد، زنده باد انقلاب “را زمزمه نکرد.

در سال ۶٠ لاجوردی در تهران و لاجوردی های دیگر در شهرهای بزرگ و کوچک در سراسر ایران، بدون کمترین هراسی، از نسل ۵٧ انتقام گرفتند. نسلی که می خواست ازادی را ببوید، برابری را لمس کند و نان را به مهربانی تقسیم کند. سرکوب سالهای اول دهه ۶٠، در زندانها تنها شکنجه های جسمی، روحی، ترس و هراس از اعدام و یا کابوسهای شبانه نبود. موضوع فراتر از آن در هم شکستن انسان و انسانیت زندانی بود، تا آنجا که زندانی را در مقابل زندانی قرار داند، یکی را نگهبان دیگری کردند، دردناک تر و نا باورانه تر آنکه در جوخه های اعدام این زندانی بود که آخرین تیر همرزم سابق خود را شلیک میکرد.

اما کشتار سراسری هزاران هزار زندانی سیاسی در تابستان سال ۶٧ و شیوه های بکار گرقته شده، با شرایط کودتاهای نظامی یا جنگهای داخلی هم شبیه بنود. در حالی که مردم خسته و درمانده از وضعیت زندگی، تنگناها، کمبودهای اقتصادی و صفهای طولانی مواد مورد نیاز در بی تفاوتی و خستگی روحی بسر میبردند، و در فضای سیاسی کشور کمترین حضور و واکنشی نداشتند و رژیم هم با هیچگونه تهدیدی روبرو نبود، خمینی بدون هیچگونه نگرانی دستور کشتار زندانیان سیاسی را در سراسر ایران بطور کتبی صادر کرد. این موضوع از این نظر اهمیت دارد که هیچیک از مسئولین و دست اندرکاران جمهوری اسلامی هیچ بهانه یا ادعائی در مورد (جنگ داخلی ،کودتا یا شورش) و یا خطر دیگری که تهدیدی برای این نظام باشد را ندارند. رژیم اسلامی در سال ۶٧ هیچ مشکلی به جز شکست در جنگ نکبتار (اسلام علیه کفر) درمرزها نداشت. از همه این موضوعات گذشته زندانیان سیاسی که سالهای سال در زندان و پشت میله ها و دیوارها بودند کدامین نقش را در فضای سیاسی کشور داشتند؟ بجز اینکه وجود آنها در زندانها سمبل مقاومت و مبارزه بود.

در پی این دستور، هیئتها و گروه هائی از مسئولین بلند پایه (حاکمان شرع، قوه قضائیه و دیوان عالی کشور، وزارت اطلاعات، دادستانها، امام جمعه ها، مدیران زندان، دادیارها و نگهبانان زندانها) در تهران و تمام شهرستانها برای اجراء چنین دستور جنایتکارانه ای سازمان داده شدند و کشتار زندانیان سیاسی را در سراسر کشور برنامه ریزی و عملی کردند. از انجائی که هنوز در سال ۶٧ تعداد زیادی زندانی سیاسی در زندانها وجود داشتد که بطور علنی و بدون پرده پوشی مخالفت خود را با این نظام حتی در دل زندان مطرح میکردند، کشتار طراحی شده بیش از یک ماه و نیم به درازا کشید. در حالی که خانواده ها که خطر را احساس کرده بودند، با نگرانی و سردرگمی به هر نهادی روی میاوردند و هر دری را برای خبری میکوبیدند، زندانیان سیاسی را در بی حقوقی مطلق، به فجیع ترین شکل، گروه، گروه اعدام کردند و اجساد آنها را مخفیانه در گورهای دسته جمعی، در گورستانها متروکه دفن کردند. جنایتی به وسعت خود ایران، در جای جای آن در سکوت صورت گرفت.

خاوران تنها بعلت تعداد زیاد زندانیان سیاسی که در آنجا دفن شده اند سمبل این دوران سیاه و جنایت آمیز جمهوری اسلامی است، وگر نه در گوشه، گوشه این کشور، گورهای بی نام و نشان از زندانیان سیاسی وجود دارند، گورهائی که در عین خاموشی فریاد “جنایت علیه بشریت اند”. جنایتی که تا کنون تمام زوایای آن در پرده ای از ابهام باقی مانده است. دلائل اتخاذ چنین تصمیم هولناکی، چه کسانی در این تصمیم گیری بجز خمینی دخالت داشتند. چه کسانی و چگونه این دستور را برنامه ریزی کردند. چه کسانی از وقوع آن اطلاع داشتند و سکوت کردند. چگونگی اجراء و مراحل آن. تعداد و مشخصات زندانیانی که اعدام شدند، محل دفن آنها و بسیاری دیگر از ابهامات. روشنگری و پرده برداری از این “جنایت علیه بشریت” و “نسل کشی” تنها و تنها با سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و تشکیل دادگاه “دادخواهی” با تمام استانداردهای رسمی و حقوقی-قضائی شناخته شده در سطح جهانی امکان پذیر است. دادگاهی علنی برای تمام مردم ایران و حتی فراتر از آن برای تمام روزنامه نگاران،وکلا و متخصصین حقوقی، سازمانهای بین المللی دفاع از حقوق زندانیان سیاسی و حقوق بشر، پزشکان و روان پزشکان، زندانیان سیاسی کشورهای دیگر، بازماندگان جنایات علیه بشریت دیگر کشورها، احزاب سیاسی، و هر انکس که به هر دلیلی میخواهد در جریان این دادخواهی قرار گیرد. این دادگاه که مسئولیت سنگین و بزرگ حقوقی، سیاسی، احساسی و انسانی را بعهده دارد میتواند تجربه ای تاریخی برای نسل امروز، نسلهای اینده و همچنین تجربه ای آموزنده برای قربانیان در سایر نقاط جهان باشد.

بی شک برگزاری چنین دادگاه بزرگی که بتواند پرده از جنایات بیشمار این جمهوری بردارد و پاسخگوی امر “دادخواهی” باشد، مسئولیت و کار یک گروه و یا یک جمع نیست. گستردگی فاجعه، ضرورت برنامه ریزی و سازماندهی بزرگی از تمام نهادها، جمعیتها و گروههای مختلف را ایجاب میکند. اما آنچه که مشخص است به جز خانواده ها و شاکیان حقیقی و حقوقی، همه کسانی که برای بر قراری دمکراسی، حقوق دموکراتیک و عدالت اجتماعی، همه آنانی که بر علیه ستم، بهره کشی و استثمار سرمایه، همه کسانی که بر علیه هر نوع تبعیض و ستم جنسی ایستاده اند وآنانی که رهائی و برابری حقوق ملیتها، اقلیتهای مذهبی و قومی را باور دارند و برای همه این موارد مبارزه میکنند کنشگران واقعی برگزاری چنین دادگاه بزرگی هستند.

اما تا زمان تحقق برگزاری بزرگترین دادگاه “دادخواهی” در تاریخ ایران، یعنی سرنگونی این جمهوری نکبتبار و برای آماده سازی شاهدان، اسناد، مدارک، پرونده ها، دادخواستها و سایر موارد تکنیکی و حقوقی، برگزاری چندین دادگاه سمبلیک میتواند یکی از راه کارهای مناسب باشد. بعلت پراکندگی جغرافیائی و مشکلات ارتباطی، پراکندگی نظرات سیاسی و گرایشهای اجتماعی، فرهنگی و همچنین برای اطلاع رسانی و انعکاس موضوع در سطحی وسیعتر برای ایرانیها و خارجیها برگزاری دادگاه های سمبلیک “دادخواهی” ضرورتی هستند اجتناب نا پذیر.

امر دادخواهی در مورد اعدامهای گروهی سالهای اول دهه ۶٠، کودکانی که در زندان بدینا آمدند و یا همراه مادرانشان از سال ۶٠ تا پایان سال ۶٣ را در زندان بسر بردند، همچنین چگونگی اجراء فرمان رسمی خمینی و کشتار زندانی سیاسی در سراسر ایران در سال ۶٧ باید دستاوردهای دیگری برای نسلهای امروز و آینده داشته باشد. جامعه نوین ما پس از سرنگونی جمهوری اسلامی نمیتواند به شیوه گذشته با همان ساختارها و روابط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، آموزشی، حقوقی، و فرهنگی ادامه پیدا کند. برای جامعه ای نوین، پویا و بالنده ساختارها، ارزشها و معیارها را باید دو باره تعریف کرد. از این رو دستاوردهای این دادگاه بزرگ را نمیتوان تنها به مسائل حقوقی و قضائی محدود کرد. به هیمن دلیل امر دادخواهی باید توانائی پاسخگوئی فوری به موارد زیر را داشته باشد.

-لغو فوری و بدون قید و شرط مجازات اعدام.

-اعدام مجازات دولتی و غیر انسانی، میراث سیستم حقوقی-قضائی و همچین مذهبی-فرهنگی نظام فئودالی است، که هنور در این قرن، در بعضی از کشورهای جهان سوم اجراء میشود. دراکثر این کشورها که دیکتاتوری جزء جدا ناپذیر قدرت سیاسی است، اعدام ابزار بر قراری نظم سیاسی و اجتماعی است. رژیمهائی که تنها با ایجاد ترس، هراس، وحشت و سرکوب میتوانند به قدرت ادامه دهند. در حال حاضر، این مجازات وحشیانه مذهبی و انتقام جویانه دولتی بیشتر در کشورهائی (به جز چین و آمریکا ) که مذهب اسلام به شکلی در قدرت دولتی و سیستم قضائی نقش دارد اجراء میشود. لغو مجازات اعدام میتواند یکی از دستاوردهای این “دادخواهی”، عادلانه و انسانی کردن سیستم قضائی باشد، تا دیگر و هرگز هیچ انسانی را با هر جرمی به دار نیاویزند. شعارانتقام جویانه و جنسیتی “میکشم میکشم آنکه برادرم کشت” که انعکاس مشخص مناسبات سیاسی، حقوقی، و فرهنگی دوران کنونی است بطور اساسی به نقد کشیده شود

-برقراری لائیسیته نخستین گام بسوی آزادی و سوسیالیسم

-یکی از مشخصه های کشورهای منطقه خاورمیانه که آن را از سایر نقاط دنیا، حتی از کشورهای آسیائی و آفریقائی جدا میکند و چهره ای تقریبا جزامی به آن میدهد موضوع مذهب اسلام، اسلام سیاسی، حکومتهای اسلامی و گروه ها و احزاب اسلامی تروریستی است.

فرو پاشی بلوک شرق و سرمایه داری دولتی با شوت دیوار برلین بعنوان سمبول یک دوران تاریخی، از رویداهای سیاسی مهم دو دهه اخیر است، که بیشتر از نظر تک قطبی شدن جهان، قدرت مطلق امپریالسیم آمریکا و دست یابی به بازارها و امکانات بیشتر برای سود آوری سرمایه مورد بررسی قرار گرفت. اگر چه این ارزیابی از پایان جنگ سرد، کارکرد و روند سرمایه داری جهانی را به درستی بررسی میکند، اما برای بیشتر متفکرین مارکسیست، تغیر و تحولات سیاسی، روی کار امدن جریانات ارتجاعی اسلامی و رشد اسلام سیاسی در کشورهای آسیائی و بویژه در منطقه خاورمیانه در دوران جنگ سرد چندان اهمیتی نداشت.پیامدهای فاجعه بار جنگهای داخلی، ترور، وحشت، کشتار گروه های تروریستی-اسلامی، جریاناتی مانند حماس، حزب الله و یا جهاد اسلامی، جماع الاسلامی، طالبان، القاعده که کسب قدرت سیاسی و تشکیل حکومتهای اسلامی هدف استراتژیکی تمام آنها است، و از همه مهمتر، تاثیر باز دارنده این گروه ها بر مبارزه طبقاتی و بویژه مبارزات کارگران و زنان که اولین قربانیان هستند اساسا مورد توجه مارکسیستها قرار نگرفت.در حالی که همیشه بیش از دانشجویان و اقشار میانی جامعه، کارگران و تهیدستان بدلیل باورها، وابستگیهای مذهبی و فرهنگی مورد بهره برداری این گروهها و رژیمهای اسلامی قرار میگیرند. به همین دلیل و با توجه به شرایط مشخص در کشورهای خاورمیانه نمیتوان تنها به تعاریف کلی در مورد جایگاه مذهب و اینکه ” مذهب ابزار سرکوب سرمایه داران” است بسنده کرد. و یا با تکرار ” مذهب تنها با رهائی از جامعه طبقاتی و بر قراری سوسیالیسم از بین میرود” از مسئولیتی مهم و مشخص شانه خالی کرد.

منطقه خاورمیانه بعنوان کانون مذهب اسلام، با شش قرن تجربه امپراطوری بزرگ عثمانی، همیشه مرکزی برای گرایش تشکیل حکومتهای اسلامی با مشخصات هویتی و ایدئولوژیکی این مذهب مطرح بوده. این گرایش پس از تشکیل دولت اسرائیل در سال ١٩۴٨ مادیت بیشتری یافت. بطوریکه تمرکز گروه ها و جریانات اسلامی در جنگ با روسها در افغانستان و همکاری تنگاتنگ با امپریالسیم آمریکا تنها و تنها در چارچوب هویت ایدئولوژیکی اسلامی باید مورد ارزیابی قرار گیرد و نه ساختارها و مناسبات اقتصادی. “دشمن دشمن من دوست من است”.

شاخصهای هویتی و ایدئولوژیکی این گرو ها را ابتدا در اشکال پوسیده حکومتی خلیقه ای، امیری، سلطانی ،ولایت فقیهی (عربستان؛ کویت، یمن، بحرین، ایران، امیرنشینهای کوچک دیگر) میتوان دید. و سپس ستیز بنیادین ایدئولوژی اسلامی با موضوع آزادی و آزادیهای دموکراتیک، حق و حقوق مردم، بویژه زنان، تبعیضها و جدا سازیهای جنسیتی سرکوب کوبگرایانه و غیر انسانی، وجه دیگری از هویت این رژیمها را مشخص میسازد. رژیمهای تئوکراتیک، دائمی و استبدادی که با وجود ناهمگونیهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، ولی در مجموعه جهانی نظام سرمایه داری و ارگانهای آن مانند بانک جهانی، صندوق جهانی پول، تجارت جهانی و تمام ارگانهای دیگر بدون کمترین مشکلی جای دارند.

ما در قرنی زندگی میکنیم که علاوه بر نظام سرمایه داری جهانی، ستم و استثمار آن، بیکاری، فقر و تهیدستی، گرسنگی و درماندگی اکثریت مردم در سراسر دنیا، مذهب هم در بخشی از جهان در حال انتقام گیری و سرکوب وحشیانه است. در چنین شرایطی و با در نظر گرقتن تجربه سی و سه سال اخیر در کشورمان و در کشورهای منطقه، مبارزه با ستم مذهب جدا از مبارزه طبقاتی، کار و سرمایه نیست. بر عکس با آگاهی و ظرافت و درک مشخص از شرایط مشخص و مجموعه تنگناهای سیاسی، اجتماعی، آموزشی و حقوقی است که میتوان مبارزه نهائی برای رهائی از ستم سرمایه و مذهب را سازماندهی کرد و به پیش برد.

متاسفانه در گذشته های دور و در سالهای اولیه پس از بهمن ۵٧ که هنوز آزادیهای دمکراتیک به زنجیر کشیده نشده بود، سازمانها و گروه های مارکسیستی که به ماتریالیسم دیالکتیک باور داشتند و یا لااقل چنین وانمود میشد، هرگز مذهب را بطور علنی و بی پرده به نقد نکشیدند و با حکومت اسلامی از این زاویه مشخص مبارزه نکردند، زیرا باید به مذهب توده ها و اعتقادات عقب مانده آنها احترام گذاشته میشد.

به همین دلیل است که اعدامهای بیشمار سالهای ۶٠ تا ۶٧ و دستور رسمی خمینی (شخصیت شناخته شده اسلامی در سراسر جهان) در مورد کشتار زندانیان سیاسی را باید از هر دو زاویه، نظام سرمایه داری و ساختار ایدئولوژیکی این رژیم مورد بررسی قرار داد. به هیمن دلیل امر “دادخواهی”  برای زندانیان سیاسی و دادگاه های سمبلیک میتوانند دستاوردهائی فراتر از هر دادگاهی که معمولا به امر حقوقی میپردازد برای جامعه ما و نسلهای آینده داشته باشند. دادخواهی که روشنگری و تسکین ستمدیده گان جزء اهداف اولیه آن است. ولی این دادخواهی دستاوردهای بزرگ دیگری چون، آزادی بیان، احزاب، اجتماعات، تشکل، اعتصاب، اعتراض و بطور طبیعی جدائی مذهب از تمامی ارگانها و نهادهای دولتی، آزادی داشتن یا نداشتن مذهب و بسیاری از ارزشها و معیارهای یک جامعه نوین را به همراه خواهد داشت.

از این رو هدف دیگر این دادخواهی بدون هیچ چشم پوشی، مماشات یا هر بهانه ای تبلیع و ترویج موضوع جدا سازی و تفکیک دستگاه مذهب از دستگاه دولت، قوه قضائیه، نظام آموزشی و برقراری لائیسیه بدون واهمه از گرایشات مذهبی مردم است. در واقع لائیسته و کنار گذاشتن کامل مذهب از دستگاه دولت میتواند به لغو مجازاتهای اسلامی، عادلانه و انسانی کردن سیستم قضائی که مورد بحث این نوشتار است منجر شود.

چند نکته در مورد دادخواهی

١-سالهای طولانی است که خانواده ها، زندانیان سیاسی که از اعدامها جان بدر برده اند، سازمانها و گروه های سیاسی، فعالین حقوق بشر و بسیاری از روشنفکران موضوع اعدامهای گسترده دهه ۶٠ را در سطح داخل و خارج از کشور مطرح میکنند. اما در تمام طول این سالها، اصلاح طلبان حکومتی و غیره از هر گروه و جناح، “نسل کشی” دهه ۶٠ را انکار کردند. ولی پس از بالا گرفتن اختلافات در سطحی گسترده و طرح اعدامها و کشتار زندانیان سیاسی در تلوزیون دولتی در جریان انتخابات کذائی سال ١٣٨٨ دیگر جای انکار برای هیچ کس باقی نماند. بنابراین مناسب ترین و ساده ترین راه اظهار “بی اطلاعی و بی خبری” از تمامی جنایات ٧ ساله دهه ۶٠ است، در حالی که اصلاح طلبان در این دوره تمام مسئولیتهای کلیدی، مهم و حساس را بعهده داشتند.

به جز اصلاح طلبان حکومتی که سعی درپنهان کردن حقایق و دستهای آلوده شان دارند، سازمان اکثریت و حزب توده که در سالهای اول دهه سیاه ۶٠ بر اساس دیدگاه و منافع سیاسی از این رژیم نه تنها حمایت کردند بلکه همکاریهای اطلاعاتی آنها منجر به دستگیریها و اعدام تعدادی شد، نیز برای پاک کردن گذشه جنایتبار خود و دست های آلوده شان، اکنون این دو جریان تنها داغدار و سگوار کشتار سراسری زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶٧ شده اند. بدون تردید، تعدادی از اعضاء و کادرهای این دو جریان رفرمیست بویژه حزب توده، در طول این سالها اعدام شدند. زیرا با وجود همه خدمات بی دریغ، آنها باور نداشتند که حکومت اسلامی اگر چه از نظر جایگاه و خواستگاه طبقاتی با آنها اختلافی ندارد ولی شاخص و هویت ایدئولوژکی اسلامی برای خمینی و ایدئولوگهای این رژیم یک اصل بنیادین است و تنها همسوئی های سیاسی و همکاری اطلاعاتی کافی نیست. این دو جریان رفرمیستی که رفرم همیشه و در هر شرایطی هدف استراتژیک آنها است، قبل از هر ادعائی در مورد کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶٧ ابتدا باید در جایگاه متهم پاسخگوی همکاری خود با رژیم در دستگیری فعالین سیاسی در سالهای اول دهه سیاه ۶٠ و اعدام تعدادی از دستگیر شدگان باشند. با توجه به مدارک، اسناد و شاهدان عینی آنها هم مانند اصلاح طلبان حکومتی نمیتواند از زیر بار این جنایت و نقش خود هر چند متفاوت گریزی داشته باشند. عدالت برای همه و در مورد همه.

بدون تردید آنچه که از همان بهمن ۵٧ و سپس در جریان ٧ سال از ٣٠ خرداد سال ۶٠ در کشور ما در جریان بود یک “فاجعه ملی “است زیرا هزاران زن و مرد از تمامی ملیتها، گرایشها و ایدئولوژیها (مارکسیست و مذهبی) اقشار و طبقات مختلف در سراسر ایران در زندانها به سختی و وحشیانه سرکوب و اعدام شدند. اما “فاجعه ملی” به معنی سکوت، فراموشی، پنهان کردن و مخدوش کردن حقایق نیست. دادگاه بزرگ آینده پس از سرنگونی این رژیم باید به جنایات بیشمار مسئولین جمهوری اسلامی و همه جریاناتی که با همکاری خود نقشی در اعدامها داشتند پاسخ روشن و مشخص داشته باشد.

عدالت برای همه و در مورد همه

سپتامبر ٢٠١١

گزارشِ سی ساله

مستند سازیِ سه دهه تجربه‌ی‌ یک فعال کارگری

کارگرِ کارخانه‌ی تولیددارو

مصاحبه کنندگان: مهران ع. و همکاران-شهریورماه ۹۰

اشاره:

متنِ پیشِ رو، مستندسازی و ثبت سی سال تجربه‌ی مبارزه‌، از طریق مصاحبه‌ با یک فعال کارگری است که در جریانات هجمه‌های علیه نیروهای مدافع طبقه‌ی کارگر در سال‌های بعد از قیام ۵۷، یک محیط کاریِ مشخص (کارخانه تولیددارو) را توامان به عنوان محلی برای امرار معاش و نیز به عنوان عرصه‌ی فعالیت خود انتخاب کرده است؛ چرا که باور داشته “یک فعال کارگری تنها در ارتباط مستمر با کارگران و درگیر شدن با مسائل، مطالبات و خواسته‌های آنان است که هم می‌تواند با شناخت بهتر از مسائل و نیز تلاش برای پیشبرد امر مبارزه طبقاتی، حتی شده یک قدم، رو به جلو حرکت کند و هم شناخت دقیق‌تری از شرایط و روحیات و واقعیت‌های طبقه‌ی کارگر پیدا کند و به دیگران نیز منتقل کند” (نقل به مضمون از متن مصاحبه).این مصاحبه تلاشی است برای ثبت سی سال تجربه‌ی فعالیتِ این کارگر در‌ یک کارخانه که در عین حال برگی از تاریخ جنبش کارگری نیز قلمداد می‌شود. زیرا چنانچه از روند مصاحبه درخواهید‌ یافت ایشان تنها مشغول به امور و موضوعاتِ کارخانه‌ی محل کار خود نبوده بلکه اتفاقات و مبارزات کارگران در دیگر جاها را نیز “رصد” می‌کرده است و تاثیرات شرایط سیاسی-اقتصادی جامعه را در مسائل کارگری دائما مد نظر داشته است. این موضوع از گفته‌های آمده در متن نیز قابل دریافت است.

متن از جنبه‌های گوناگون، بسیارغنی است. به عنوان نمونه در این گفت‌و‌گو می‌توان موردهای بسیاری همچون موارد برشمرده‌ی زیر را‌یافت و از آن سود جست:

تاثیر شرایط اجتماعی-سیاسی جامعه بر روحیات و سطح مبارزات کارگرانِ تولید دارو،ترکیب جمعیتی و جنسیتی و نیز ترکیب جمعیت شهری و روستایی و تاثیر آن در شکل و سطحِ مطالبات و مبارزات، تغییر مطالبات و سطح آگاهی کارگران در دوره‌های مختلف در طی این سی سال، چگونگی و علل گسست نسلی در تجارب فعالین کارگری و ترفند سرمایه‌داری برای دامن زدن به این گسست، گزارش مستند زمانی-تاریخی از راه اندازیِ طرح‌های متاخر سرمایه‌داری در ایران، همچون حذف برخی دستاوردها، چگونگی تغییر ذائقه‌ی سیاسی-اقتصادی کارگران و ‌یا ترفندهایی که برای راه اندازی طرح‌های تعدیل و جا انداختن قراردادهای میان مدت و موقت و‌یا شرکت‌های پیمانکاری در مقاطع مختلف پیاده و تثبیت شده است، چگونگی برخورد دولت و کارفرما با اعتراضات کارگران، ترفندهای دولتی و مدیریتی به منظور سرکوب اعتراضات کارگران، جایگاه شورای اسلامی کار در میان کارگران، نتایج حاصل از اتحاد و عدم اتحاد کارگران، دلایل پیروزی و ناکامی فعالین کارگری در پیشبرد اعتراضات و تاثیرگذاری بر کارگران، نحوه‌ی مداخله و برنامه‌ریزی‌ یک فعال کارگری در مدت این دوره‌ی سی ساله و تحلیل‌های او از شکست‌ها و موفقیت‌هایش و‌ یک خط سیر داستانی سی ساله شامل شئون و وجوه مختلف مربوط به وضعیت کارخانه و کارگران و سطح معیشت و مطالبات و مبارزات و تغییرات سی ساله‌ی آن و نیز تعقیب و گریز روزمره‌ی کارگران با کارفرما و نیز روند رو به افزونِ حمله‌ی افسار گسیخته‌ی سیستم سرمایه‌داری به کارگران و…

نتیجتا این گفتگو شامل درس آموزی‌هایی است که از خلال مباحث و نقدها و تجارب این کارگر می‌تواند برای دیگر فعالین در حال حاضر و نسل‌های بعدی منتقل شود…آری این مصاحبه خلاصه‌ی‌ یک حکایت چند وجهیِ سی ساله است.

همچنین این گذرِ کوتاه بر تجربیات سی ساله‌ی این فعال کارگری، تنها تصویری از اوج و فرود و سیر مبارزات و تغییرات در مطالبات کارگران در‌ یک کارخانه‌ی مشخص نیست، بلکه از سویی دیگر و در مواردی چند، تا حدی نموداری فشرده از تغییرات در دوره‌های مختلف حیات سیاسی-اجتماعی-اقتصادی جامعه‌ی کارگری ایران نیز می‌تواند باشد. به عبارتی این متن میتواند به عنوان تکه ای از مجموعه تکه‌های متفاوت ِدیگر، کمکی باشد برای بازسازیِ تصویر ِمربوط به واقعیات و اوضاع طبقه‌ی کارگر در بازه‌ی زمانی سی ساله‌ی اخیر. امید که این نوشته با صبر و دقت، مورد مطالعه و بررسی و نقد قرار گیرد تا بتواند به اندوخته‌ها و تجربیات کارگران و فعالین کارگری و مشخصا در زمینه‌ی دریافت تاکتیک‌ها و ظرایف مبارزه به ویژه در امر تشکل‌یابی و سازمان‌یابی کارگران در مقابل سیستم سرمایه داری بیافزاید. خواندن این گفت و گو را به همگان پیشنهاد می‌کنیم.

گفتگو در اسفند ماه ۱۳۸۹ انجام گرفته است. شایان ذکر است که انجام گفتگو‌ها با این کارگر فعال در چند جلسه و سپس پیاده‌سازی و ویرایش این متن، همه با کار جمعیِ اینجانب و گروهی از فعالین کارگری- عمدتا چند تن از اعضای کمیته «هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری » صورت گرفته است و ویرایش و بازبینیِ نهایی را من انجام داده‌ام.

گفته‌ها و سوالات ما به رنگ ِ پُر و پاسخ‌های این کارگر فعال، همه به خط باریک آمده است. در خلال متن جاهایی، عددی در میان پرانتز آمده است که نشانگر شماره‌ی ضمیمه‌ی مربوط است که این ضمائم در انتهای متن، قابل مشاهده هستند. باید متذکر شویم در چند صفحه از این ضمائم بنابر ملاحظاتی از جمله عدم دسترسی به افراد امضا کننده‌ی برگه‌ها که ممکن است هنوز در آن کارخانه مشغول به کار باشند و‌ یا به هر دلیلی که نخواهند اسامی واقعی آنها از طریق ضمائم و در این نوشتار منتشر شود اسامی افراد را عمدا کم رنگ و یا ناخوانا کرده‌ایم. نیز می‌افزاییم که ازمیان بسیاری از اسناد قابل ذکر، در اینجا تنها به آوردن برخی از مهم‌ترین آنها بسنده کرده‌ایم اما قالب گفته‌ها و استنادات این کارگر فعال به اسناد مکتوبی از این دست که ما تعدادی را درج کرده‌ایم مستند است. مقدار زیادی از اینگونه اسناد و مکتوبات نزد ما موجود است.

هرگونه نظر، انتقاد و پیشنهاد  را نیز می توانید به آدرس اینترنتی mehran.a.kargar@gmail.com  ارسال نمایید.

مهران ع. و همکاران – مرداد ماه ۱۳۹۰

متن کامل در فرمت پی دی اف

مهرنوش شفیعی: سوزان نیکزاد از فراز قله‌ای، به حقارتشان چشم دوخته بود

با تاکسی وارد کوچه  نسبتا باریکی شدیم که پراز خانه های مسکونی بود و در یک طرف کوچه ماشینها تنگاتنگ پارک کرده بودند. تاکسی در مقابل یک خانه کلنگی ایستاد او به سرعت از تاکسی پیاده شد تا از خانه مادرش دستگاه تایپی را که از مدتها پیش و بعد از پاکسازی هنوز باقی مانده بود بیاورد و من در تاکسی ماندم.مدتها بود که به این خانه رفت و آمد نمیکرد . شب بود . من به ماشینهائی که روبروی ما پارک کرده بودند نگاه میکردم همه خالی به نظر میرسیدند. ماشینی از پشت سر آمد در روشنائی نور این ماشین به نظر رسید که سایه ای دریکی از ماشینهای روبروی من تکان خورد ولی سریع محو شد در همان لحظه صدای مردی از بیرون شنیده شد. خانم سوزان نیکزاد … مردی  مسلسل را میان دوکتف سوزان فشار میداد و در همان لحظه ۲ نفر مسلح به درون تاکسی که من در آن بودم هجوم آوردند. راننده تاکسی به ۲ مرد مسلح اعتراض میکرد و میگفت کسی اینجا کار خلافی که نکرده …چرا این جوری حمله میکنید.. این خانم کاری نکرده .

 سوزان را بدرون همان اتومبیلی بردند که چند لحظه پیش سایه ای در آن تکان خورده بود و به کف ماشین خزیده بود. ماشینها که با تاکسی حداقل ۳ تا میشدند حرکت کردند .با سرعتی که گویی در حال پرواز بودند. با لاتر از چهاراه سید خندان برای لحظه ای ۲ تا اتومبیل در موازات هم قرار گرفتند .در صندلی پشت راننده، سوزان را دیدم. مصمم و نترس و مشت گره کرده اش را به من نشان داد در کنار او مرد مسلح و در همان لحظه سایه خزیده را… آه .. او بود همان دختر جوانی  که ۴ ساعت پیش سر قرارش با سوزان نیامده بود اومرا دید ولی نگاهش را از من دزدید .چیزی در او تغییر کرده بود انگار که قوز در آورده بود .. به چشم من ، قوزی بر شانه ها و گردنش آمده بود.یاد ورزشکارانی افتادم که روزگاری در تلویزیون دیده بودم. یک نوع ورزش اروپائی که آنموقع عجیب به نظرم رسیده بود. آنها لباسهای مخصوصی میپوشیدند که سرشانه ها و پشت کتفشان خیلی برآمده بود تا در بازی بتوانندمرتب بهم تنه بزنند و رقیب را به این طرف و آنطرف پرتاب کنند. بازیکنان هاکی روی یخ  . آن ۲ نفر مسلح در تاکسی مرتب به من فحش میدادند .در سربالائی اوین تو سرو کله و صورت من میزدند و میگفتند میدونی کجا میریم؟ از اینجا راه برگشتی نیست.. عمودی میری ..افقی برمیگردی فلان … فلان شده …و در همانجاها بود که به من چشم بند  و دستبند زدند.

همه چی با سرعت پیش میرفت. بازجوها عجله داشتند که صید خود را به مسلخ ببرند. دستان و کتفم را،برای بستن قپانی کشیدند،یک دست از بالای سر ودر جهت مخالف دست دیگرم را از پشت بهم رساندند وپشت گردنم بشکل ضربدری بستند. اسمت چیه ؟؟ اسم رابطتت چیه ؟ محل قرار…و ….. در همانحال صدای فریاد سوزان را شنیدم و منرا از سقف آویزان کردند. باورم نمیشد که چنین دردی هم وجود داشته باشد. بند بند پیکرم در حال از هم گسستن بود ،انگار که ماده ای اسیدی سراسر بدنم ، ذرات  وجودم را می سوزاند و از هم پاره میکند.

در عین حال که فقط نوک انگشتان پایم به زمین میرسید با وسیله ای که شاید کابل و یا  شلاق بود برگردن و شانه ها و کمرم  میزدند.چشم بند داشتم و هیچ نمی دیدم در آن لحظات گاهی به نظرم میرسید که این ضربات آنقدر منظم هستند که اگر بتوانم خودم را تکان بدهم شاید ضربه بعدی به من اصابت نکند ولی هربار که تلاشی میکردم حلقه دستبند تنگترو زنجیر کشیده تر میشد گاه حواس و هوشم را از دست میدادم ولی هر بار که به هوش بودم فریاد سوزان را هم میشنیدم.ساعتها میگذشت  شکنجه بود و

و فریاد و بدو بیراه  شکنجه گران که نمی خواستند وقت از دست برود. در آن میان صدای آن دختر را هم شنیدم. با درد میگفت

” منکه گفتم.. چرا دوباره میزنید…”.نه  آنها سیر نمیشدند تصور میکردند که تازه صید را بدام انداخته اند . روزهای متوالی با قپانی ، شلاق و یا مشت و لگد گذشتند. بارها در پشت در اتاق شکنجه منتظر نوبت نشستم وآنوقت فریاد سوزان و صدای نفس نفس چند مرد،شیهه بازجوها.. حرف بزن سلیته…کجا قرار داری… هرزه… رابطتت کیه؟ … و صدای تازیانه هائی که فضا را میشکافت ، روز و شب و ساعتهای متوالی،  چقدر طولانی….سوزان را لحظه ای رها نمیکردند وسوزان از ته دل فریاد میزد،فقط فریاد میکشید ، فریادی که تمام وجود را میشکافت ودر اعماق روح  دردی عمیق به جا میگذاشت،دردی که هرگز التیام نیافت. آه رفیق من چه کشیدی ،چگونه فشرده رنج تاریخی انسانهای ستمدیده بر پیکر و روح مهربانت متراکم شد.

 متعلق به نسلی بودیم که رژیم سلطنت را با هزاران امید و آرزو سرنگون کرده بود. مردمی که در آرزوی دنیائی بهتر و دور از استثمار از جا برخاسته ، مردمی که در شرایط انقلابی طعم همبستگی وهمدلی را چشیده بودند .جوانان آرمانگرائی که سکوت در برابر بیعدالتی، تا آنجائی که در قدرت درکشان بود را پذیرا نبود ند و اکنون حاکمیتی که وادارت میکرد که به ناگهان ساکت پشت در به انتظار نوبت خود بنشینی و به فریادهای رفقا وهمراهانت زیرشلاق شکنجه گوش دهی.رنج و خشمت را در سکوت قورت دهی. آنچه در زندان بر ما میگذشت متراکم شدۀ همانی بود که به مرور در کل جامعه پیش میرفت.اجبار به سکوت در مقابل خشونت  و شقاوت، رواج سرکوب و افقشان عادت دادن جامعه به عادی دیدن آن.

یکشب بعد از اینکه شکنجه من تمام شد و اتاق منتظرین بازجوئی  پر بود من توانستم  در کریدور بزرگی در کنار چند نفر دیگر دراز بکشم . از زیرچشم بند و  پتوی سربازی سعی میکردم به اطراف نگاهی بیاندازم. غلغله ای بود. پاهای برهنه  سیاه و ورم کرده بود که برزمین کشیده میشد اسیران  یا پا برهنه بودند و یا دمپائی پلاستیکی داشتند و آنانی که کفش بپا داشتند بازجوها و زندانبانان بودند که  در رفت و آمد بودند. یک نفر را میزدنند.آنکه میزد، فریاد میزد .. بی شرف ..مادر فلان…. بگو چه کسی رو میخواستی بکشی… میخواستی منفجر کنی ..ها ؟ با همین مواد دهنت رو منفجر میکنم.

و آنکه میخورد میگفت..آی..آی… نزن… بابا من ماهیگیرم. من کارم اینه… اینارو تو آب منفجر میکنم بعد کلی ماهی گیرم میاد. به چی قسم بخورم که قبول کنید من نمیدونم در مورد چی حرف میزنید؟ برین از همسایه ها بپرسید. همه مرا میشناسند.

نه…… بازجو وقت پرس و جو از همسایه ها را هم نداشت. سرش شلوغ بود و ابزارش شکنجه  تا مرگ.

…. همینجا دهنتو…. اینقدر بخور تا بمیری… نمیگی ..نه؟

خسته وخرد و خمیر بودم.به حرفهای مرد جوان فکر میکردم.آیا واقعا ماهیگیر بود؟ راستی چه بر سر راننده تاکسی  تلفنی که  همراه ما دستگیر شد آمد آیا او هم الان در حال تحمل ضربات شلاق بود ؟؟

 صدای نعره بازجوئی دیگر با صدای زوزه تازیانه در فضا پیچید حرف بزن دختره پتیاره …   کجا قرار داری؟.. و دخترکی با صدای بسیارجوانی جیغ میزد مامان… مامان…

آه … او مادرش را میخواست… طفلک در کجای این دنیا ایستاده بود ؟ چند سال  زندگی کرده بود که حالا گذارش به این سرزمین وحشت افتاده بود ؟ و واقعا چه میتوانسته انجام داده باشد که اینچنین جسم و روحش را تکه تکه میکردند؟؟… و دوباره فریاد یا زینب بازجو با صدائی که از چرخیدن تازیانه در هوا به هم می پیچید .

 یک زندانی را با برانکارد دستی آورند و در کنار من خواباندند.پاهایش که از زیر پتو بیرون بود باند پیچی و خونی بود ،دستانش ،پیشانی و سرو صورتش وبر باندپیچی روی بینی اش هنوز خون تازه بود. سوزان بود. از زیر چادر دستش را گرفتم بزور لبخند کوچکی زد. با حالتی که به نظر میرسید به سختی حرف میزند پرسید تویی ؟؟ پچ پچ کنان گفتم..آره .. آروم…اینا  اینجان … با صدای بلند تری گفت ، نتونستند چیزی از من در بیارند.. نگفتم….نتونستند….از فاصله ۲۰ قدمی ما ،کفشهائی شروع به جلو آمدن کرد به نظرم رسید که سوزان کاملا هوشیار نیست با صدای بلند تری به سوزان گفتم ما که چیزی نداریم بگیم.. ما هیچی نداریم که بگیم …. و آن کفشها بر سرو کله من کوبیدند کفشهای بازجو روح الله  بود و فریاد او با فحاشیهای رکیکش.

آیا من و سوزان از دو دنیای متفاوت هر چند در کنار هم ،حرف نمیزدیم ؟  دنیای من، که من درآن امکان انکار را میدیدم و دنیای سوزان، که خود را لو رفته یافته بود و جائی برای انکار نمیدید.     زندان ،عجب پدیدای سنگین و پیچیده ای !حتی اگر اتفاقی دستگیر میشدی کافی نبود که بازجوهای جنایتکارچیزی از تو ندانند،خودت زیر شکنجه تاب بیاوری ،فریب بلوف های آنها را نخوری، هیچ اطلاعاتی به آنها ندهی و همه را به تمامی بدون لحظه ای تردید حفظ کنی. مقاومت و سکوت یاران و آشنایان دور و نزدیکت نیزبود که تو را حفظ میکرد. پیکرخرد شدۀ رفیقت در کنارت بود.عزیزت ،دوستت ،همکارت ، همه آنهائی که داغ گرفتن اطلاعات را بر سینه بازجویان میکوبیدند بود که چهارچوب امکانت را فراهم میساخت. واقعیت این است که چندین هزار انسانی که به دست رژیم جمهوری اسلامی اعدام شدند ویا جوانی و زندگی خود را در اسارت سپری کردند،اکثریت آنها اسرارخود را با دشمنان تقسیم نکردند در تنگناها جا  عوض نکردند ودرکنار ستمدیگان جهان باقی ماندند و اکثریت آنها در گمنامی باقی ماندند! راستی جای آن زندانی که در لحظه ای شکسته بود و امکان  گیرانداختن انسانی را به قاتلان رژیم داده بود واز طرفی نگاهش را ازنفر دیگر میدزدید وآن نفر دیگر و بقیه راحفظ کرده بود کجا بود؟

روزهای نخست آذر ماه سال ۶۰ بود. شعبه ، محلی در زندان اوین که آنهائی که زیر بازجوئی بودند را به آنجا میآورند

روزها میگذشتند.اینبار در اتاق انتظار بازجوئی بودم. در آن اتاق جا تنگ بود . بیشتر از ۵۰  نفر با چشمبند در اتاقی به هم فشرده شده بودیم ولی در آنجا بیشتر میشد چشم بند را دستکاری کرد و گاهی بدون چشم بند ،دیگران را دید و گاهی حرفی زد. همه شکنجه شده بودیم و در انتظار ادامه آن، بوی خون مانده و چرک فضای اتاق را پر کرده بود در آنجا کمتر کسی را با پای سالم میدیدی فقط پاهائی  ورم کرده، بنفش ، سیاه مثل چرم و با ترکهائی که از آن خون جاری میشد .در آن جا دختران قوز دار، با قوزی پهن و بزرگ که از گردن و بازوان و دستها گرفته  وتا کمر امتداد پیدا میکرد هم کم نبودند گاهی هم خون از ترک این برآمدگی جاری میشد ..برمچهای دستتانشان نیز گودی عمیقی همراه با زخمهائی عمیق و گاهی چرکین دیده میشد.نه اینان بازیکنان آن ورزش اروپائی به نام هاکی روی یخ نبودند.دختران قپانی شده بودند. سوز سرما بدنهای خرد شده مارا میلرزاند. ولی روحیه ها خوب بود.از دخترهای جوان۱۳- ۱۴ ساله تا زنی باوقار که حدود۶۰ سال داشت. ولی اکثریت جوان بودند.در کنار در ورودی اتاق که همیشه باز بود یکی دو  نفر  که به سرعت تواب شده بودند از جمله مینو مشهدی باغبان،دختر سیه چرده ای که بعدها برای اثبات تواب بودنش هر چه  ممکن بود انجام داد  به همراه زن زندانبانی نشسته بودند .

مینومشهدی باغبان با وقاحت یک کودنی که میدانی برای اثبات حقارت خود یافته با چاپلوسی برای زن زندانبان تعریف میکرد که به همراه برادران بازجویش به خانه سوزان نیکزاد رفته، میگفت این فلان فلان شده تا تلفن زنگ زد گوشی را برداشت وبا پروئی گفت مریضم ،اسهال دارم  و گوشی را گذاشت. برای خودش غذا پخت ،سالاد و دوغ درست کرد و خورد و بعد هم همانجا درحضور برادران  بازجو نشست و ابروشو برداشت.اصلا عین خیالش نبود،خیلی بی حیاست، ما مدتها آنجا نشستیم و کسی نیامد ، بعد هم با دعوا و پرروئی دوتا ساک پراز وسایل کرد و با خودش آورد،فکر میکنه اینجا هتله، نمیدانم چرا برادران همونجا خفه اش نکردند باید درجا اونو میکشتند ولی برادران بازجو خیلی مهربانند.

طرفهای عصر همان روز سوزان را دیدم که صابون و نوار بهداشتی از ساک قهوه ای رنگش بیرون میاورد و بین بچه ها تقسیم میکرد، چند تا پتوی سبک هم در ساک دیگری داشت و درآن حال و روز این پتو ها بدنهای خسته و لرزانی را درخود پیچاندند صدای سوزان را از کریدورمی شنیدم لحنی معترض داشت به کمبود پتو و نبود امکانات اعتراض میکرد. مردی ( احتمالا یک بازجو)میگفت ، چشم بند بزن ، فکر میکنی اشرف دهقانی هستی… ها؟  اشرف دهقانی هم باشی خردت میکنیم … همه تونو اعدام میکنیم و سوزان میگفت اگه آدمی بیا بحث کنیم .  همینجا!!

 روزی دیگر دوباره به اتاق بازجوئی رفتم و اینبار مشت و لگد و پرت شدن بین ۲ الی ۳ بازجو بود با چشم بسته  مطمئن نبودم که چند نفرند.بعد از ساعاتی که نمی دانم چقدر بود به اتاق انتظار برگشتم و در یک فرصت مناسب در کنار سوزان نشستم . برایم تعریف کرد که بسته نشریه برای توزیع را از خانه اش پیدا میکنند  و باز بطور طولانی شلاقش میزنند تا عاقبت سوزان برای اینکه بتونه نفسی تازه کنه به دروغ میگه که این بسته را زیر پل حافظ قرار میداده و کسی آنرا از آنجا میبرده. آنها  همراه سوزان  می روند وبسته را زیر پل میگذارند و در اتوموبیل به  کمین می نشیند. بعداز گذشت  نیمی از روز  و نا امید از اینکه کسی را دستگیر نکردند  میروند که بسته را بردارند ولی بسته نشریات ناپدید شده بود . سوزان میگفت که انتظار در آنجا جانکاه بود نگران بودم که از بخت بد یکی فکر کنه که بسته ارزشمندی را پیدا کرده و آنرا  بخواد برداره …وای که چه سخت بود ولی جات خالی از تمام وجود خندیدم وقتی  پاسداره با چهره وحشت زده و مبهوتش آمد و گفت بسته سر جاش نیست. بعد از آن آنقدر  سوزان را زده بودند که قادر به راه رفتن نبود.                                                                      آنشب  مرا به همراه تعدادی دیگر به بند آپارتمانها  بردند. سوزان با ما نبود.                               شاید دوهفته ای گذشت و من خبری از سوزان نداشتم.

نزدیک به یکسال بود که سوزان را میشناختم. در زمان دستگیری حدود ۲۵-۲۶ سال سن داشت.  اولین باری که اورا دیدم در جمعی بود چند نفره ، دختری با چشمان سیاه ،چهره ای گندمگون که  گیسوان نیمه بلندش را پشت سرش جمع کرده بود تا حدودی باریک اندام  با قدی نسبتا بلند . آنچه بیشتر از چهره و حرکاتش نمایان میشد اتکاء به نفسش بود. روزی با هم به  خانه ای  پیش مادرش رفتیم. قبلا سوزان هم با مادرش در همان خانه زندگی میکرد ولی مدتها بود که دیگر کمتر آنجا پیدایش میشد. خانه  کوچکی بود با روبنای گلی (کلنگی) در خیابان خواجه نظام الملک در شرق تهران.  با یک اتاق و یک فضای زیر پله به عنوان آشپز خانه و یک حیاط که شاید حدود ۴۰ متر بود.تا آنجا که در خاطرم مانده از پله ها که بالا میرفتیم یک اتاق بسیار کوچک دیگر هم وجود داشت که اتاق سوزان بود. سوزان تنها فرزند خانواده بود که هنوز  با مادرش زندگی میکرد.یک تخت و یک میز تحریر کوچک. روتختی و تزئینات مختصر اتاق حال و هوای صنایع دستی را داشتند. از مادرش ، زنی با قد بلند ، چهره ای مهتابی ،مهربان ،  خسته و آرام را به خاطر دارم و سوزان از پدرش هرگز با من سخنی نگفت. سوزان پرستار بود و در بیمارستانی دولتی در سعادت آباد کار میکرد.دوره هائی پیش آمد که من عملا هم خانه سوزان شدم البته در  مکان دیگری .

در آن تابستان گرم ، وقتی خسته و تشنه به خانه میرسیدیم  همیشه  نوشیدنیهائی که سوزان متخصص درست کردن آنها بود”معجونهای انرژی زا و یا گیاهی” آبی بود که برآتش عطش و خستگی ما ریخته میشد..در آن  لحظات کوتاهی که از بحثها و شرایط پر تلاتم آن دوران تنفسی گیرمان میامد ویا بعد از بحثهائی که حول انتقادهائی که از هم داشتیم که گهگاه به بحثهای نظری هم کشیده میشد، سریع غذائی سر هم بندی میکردیم و  دو صدائی آواز میخواندیم به خصوص سرود ای عشق را… قسم خوردم بر تو من ای عشق….که جان بازم در ره ات ای عشق…. هر چند که سوزان صدای خوشی داشت ومن نه ،ولی نمیتوانستم فرصت را از دست بدهم و همپای هم میخواندیم.

تقریبا هم سن و هم اندازه  بودیم واین برای من که در آن دوران سرو سامان درست و حسابی نداشتم  حل یک مشکل دست و پا گیر بود چون از لباسهای موجود دو تائی استفاده میکردیم وآن البته لباسهای سوزان بود. پر شور و سخت مهربان بود از آن دست آدمهایی بود که قلبی وسیع دارند و همیشه جائی برای عشق ورزی بیشتر در قلبشان یافتنی است از سر همین عشقش به انسانها بود که مماشات با سلطه گران و استثمارگران را برنمی تابید. سنگلاخهای زندگی را می دید ولی آنها را آنقدر کوچک میشمارد که سنگلاخ بیچاره شرمگینانه خود را جمع و فشرده میکرد تا از سر راه به کناری زده شود.سوزان یک انسان دوست سوسیالیست بود.

  دوباره من را خواستند.  چشم بسته در راهروئی در شعبه، کنار دیوار منتظر نشسته بودم و این انتظار طولانی بود.  ساعتها بود که  اعلام کرده بودم که باید به توالت بروم ولی خبری نبود تا  به داد و بیداد افتادم و عاقبت زن زندانبان آمد و گوشه مانتوی منرا کشید و برد به توالت. در آنجا چشم بند رابرداشتم.  تا آنجا که یادم میآید در یک راهروی نسبتا کوچکی ۲ تا دستشوئی قرار داشت و ۲ یا ۳  تا توالت،وقتی از توالت بیرون آمدم و داشتم دستم را می شستم متوجه آینه بزرگی شدم که بر دیوار کناری وصل شده بود .از دیدن خودم جا خوردم چهره آشنائی نبود. چشمانم قرمزوخون آلود و صورتم کبود و ورم کرده بود. همه پیکرم متورم بود به نظرم فکم کج بود و …. یک زندانی از توالت دیگر بیرون آمد و ناگهان نگاهم به نگاه سوزان در آینه تلاقی کرد. پریدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم .از ذوق هردومیگر- یستیم و از دیگری میپرسیدم  کجائی… ؟ چطوری.. ؟؟ چی بسرت آوردند…؟ولی فرصت زیاد نبود. زندانبانی که  در ورودی دستشوئی مرا رها کرده بود حتما به زودی سر میرسید. سوزان گفت…فکر میکنی اینا با من چه بکنند؟؟

— جوابی ندادم …

  اعدامم میکنن؟!… بزودی….منو میکشند …. تو چی میگی؟… کار دیگه ای میتونم بکنم؟؟

— سکوت جانگداز من…..

— چی میگی؟؟

 – من چی بگم….. در مورد زندگی تو…. و نتوانستم ادامه بدم… فقط در آغوشم فشردمش.

 سوزان ادامه داد من لو رفتم، اگه یک ذره کوتاه بیام اینا قدم بعدی رو میخوان..تا آخر خط…. نه ،همینطوری بهتره….همینطوری ….بهتره

از تو  چیزی ندارند ، شاید یک روزی بری بیرون بگو که خیلی دوستشون داشتم به.. رفیق ب  و… بقیه بگو که خیلی دوستشون داشتم…

و بعد جیغ و جیغ آن کرکس سیاه ، زن زندانبان که ما را میکشید  به سر و  صورت ما چنگ میانداخت و مو های مرا آنقدر کشید تا ما را از هم جدا کرد و این آخرین دیدار من  با سوزان بود.

سوزان لو رفته بود آری، ولی واقعا از او چه میدانستند.. اینکه مسئول یا رابط  آن دختر جوان بوده  و به او نشریه میداده است و این بدین معنی بود که او در ارتباط با سازمان چریکهای فدائی خلق ایران– اقلیت بود و در محل زیست سوزان تعدادی نشریه و اطلاعیه و امثالهم پیدا کرده بودند . آیا این جرم کمی بود؟ جرم زیادی بود ؟؟ آن کودکان ۱۳-۱۴ ساله که فقط به  علت همراه داشتن یک اطلاعیه راهی میدانهای تیرباران و اعدام میشدند .مادرانی که به  علت لو ندادن فرزاندانشان روانه زندان و متحمل سختترین شکنجه ها میشدند و یا بچه های نوزاد و خردسالی که در زندان سالها زندگی میکردند جرمشان چگونه بود؟؟ آن هزاران نفر که در طی چند ماه گروه گروه اعدام شدند ..چی؟؟و آن  دختر کم سن و سالی که در زیر نعرۀ  یا زینب…یا زینب بازجو و یورش تازیانۀ او آرزوی آغوش مادرش را داشت چی ؟؟ آیا  میدانست که چرا؟؟ چرا دنیا چنین است ؟؟ و او در کجای این دنیای نابرابر و وارانه ایستاده است؟

 برای سرکوب مردمی که هنوز تمام و کمال همه چی را به حکومت نسپارده و کم و بیش در میدان بودند و یا حداقل توقع بهتر شدن وضعیت جامعه را داشتند و فعالین سیاسی ، اجتماعی آنها که  علیرغم بی تجربیگی ها و کاستیهایشان در مقابل پایمال کردن آرزوهای مردم و ستم قد علم میکردند ، حکومت تازه به دوران رسیده  نیازمند کوبیدن قفلی سنگین به دهان همۀ مردم بود.منفعتش در به مسلخ کشیدن کامل آزادی- های نیم بند بدست آمده بعد از انقلاب ۵۷ بود. حکومت در پی آنچنان سرکوبی بود که امکان نفس کشیدن خارج از ریتم آژیر تأمین هر چه بیشتر سود سرمایه  وجود نداشته باشد. مردم گروه گروه در خیابان و خانه و محل کار دستگیر میشدند. صدای تیر و مسلسل از همه جای شهر به گوش میرسید .از سال ۶۰ سخن میگویم. از زمانی که لیست اعدامهای روزانه که در جراید درج میشد حتی  تا ۱۰۰ نفر هم بالا میرفت.   تشکلهای مردمی و شوراهای کارگران و دیگر اقشار مهرو موم شدند و فعالین آن روانه زندان . روزنامه های مترقی تعطیل وآزادی بیان مثله شد. حجاب خفت برسر زنان کوبیده شد و بیش از پیش حقوق ناچیز آنان پایمال شد و….

 زندانی بزرگ به وسعت سرزمینمان ساخته شد و درون آن، زندانی دیگر که فشرده  همان خشونتها ، شکنجه ها و کشتار های جاری در جامعه در آن نمودی متراکم ومضاعف  داشت. کابوس وحشتی برای مردم  به ظاهر خارج از زندان.

چند ماه بعد در بند تنبیهی، بند ۸ قزل حصار بودم. چند نفر را تازه از اوین آورده بودند و طبق معمول همه ما دور آنها جمع شده بودیم تا خبرهای جدید را بشنویم. دختری بود حدود ۲۰ سال که در رابطه با یکی ازجریانات چپ دستگیرشده بود و برایمان از اتفاقات اوین تعریف میکرد.از دخترپرستاری میگفت که کمتراز ۱ ماه در بند ۳۱۱ با او بوده ،دختری که شاد بود وبه همه روحیه میداد، از زخمیها پرستاری میکرد، مواظب همه بود و شجاعت و مهربانیش چشمگیربود.در بازجوئیها علیرغم شدیدترین شکنجه ها مقاومتی حماسی داشته و همچنان در بند هم، با زندانبانان درگیر میشده از سوزان نیکزاد  میگفت که وقتی اسمش ازبلندگو خوانده میشود همبندیهایش را درآغوش گرفته و میبوسد وبا قامتی استوار برای اعدام از بند خارج میشود. مقاومت اسطوره ای و وسعت مهربانی سوزان در عمر کوتاه او در زندان برای هر کسی که چند لحظه ای او را دیده و یا شنیده بود فراموش نشدنی است.برخورد تعرضی سوزان با بازجوها و زندانبانان  ویژگی خاصی بود که در آن دوران کمتر وجود داشت. همانروز وقتی من درخشم و اندوه  در خود فرو رفته وپریشان در راهروی بند قدم میزدم دو دختر نوجوان که در رابطه با سازمان مجاهدین دستگیرشده بودند و همانروز ازاوین آمده بودند به من نزدیک شدند با شرمی خاص در روبروی من ایستادند، خواستند که با من حرف بزنند از سوزان و مهربانیها و مراقبتهایی که او از آنها بعد از شکنجه میکرده برایم تعریف کردند.در اندوه از دست دادن سوزان چشمانشان مرطوب و صدایشان زیر فشار بغض بریده میشد ولی به ناگاه وقتی از برخوردهای تعرضی سوزان با زندانبان تعریف میکردند شعفی درچشمانشان میدرخشید.درآغوششان گرفتم آنها  بیشتراز۴ ۱-۱۶ سال نداشتند.

 سوزان نیکزاد تکاپوی قهرمانانه یک انسان معتقد به سوسیالیسم بود.

یادش گرامی باد

مهرنوش شفیعی -۲۰آگوست۲۰۱۱

mehrnosh.sh@hotmail.com

رحمان درکشیده: آخرین لحظه‌ها

(در یاد جان‌باخته‌گان تابستان ۶٧)

می‌خوام از آخرش بگم، از اون‌جا که با طناب حلق‌آویز شدم، یعنی حلق‌آویزمون کردن. موهاشونو از ته زده بودن و داد  می‌زدن: “۵ تا جان‌باز بیان” و منظورشون از جان‌باز ماها بودیم که قرار گذاشته بودن حلق‌آویزمون کنن. نمی‌خوام از آخرش بگم، آخه اون لحظه‌ها، اون آخرین لحظه‌ها، اوج زنده‌گی‌ام بودن و می‌خوام در آخر ازشون یاد کنم.

می‌خوام از یه جای دیگه شروع کنم. از اون جا که منو به خاطر اعتقاد نداشتن به خدا و فقط به خاطر همین “یک کلمه” به سمت “چپ” بردن. یعنی همون جایی که بچه‌های اعدامی رو می‌نشوندن تا آخر کار اون‌ها رو جمع کنن و ببرن. اصلن نگفتن که این سوال‌ها واسه چی هس؟! اصلن نگفتن که این دادگاه‌س! اصلن نگفتن که به تو حکم اعدام دادیم! اصلن تو کی هستی؟! اصلن حکمی ندادن دست‌ام تا بتونم اعتراض کنم! اصلن اعتراض یعنی چی؟! تو به خاطر همین که معترضی قراره اعدام بشی! وکیل؟ وکیل چیه! کشک چیه دوغ چیه! اصلن نمی‌دونی چه خبره!… اما حس می‌کنی! توی این سال‌ها عادت کردی که حس کنی، “حسی” که ریشه تویِ سال‌ها تجربه و سال‌ها زندون کشیدن داره، یعنی این‌جوری بگم که اوضاع رو “بو” می‌کشی.

سمت چپ نشستی، محمود که بغل دست‌اتِ می‌گه “اوضاع خرابه”، پیرمردی از اون‌طرف‌تر و از زیر چشم‌بند می‌گه: “می‌خان اعدامِ‌مون کنن” و البته که من هنوز باور نمی‌کنم. اما حس‌ام می‌گه “اوضاع معمولی نیس”، نون و پنیر شون هم که به جای ناهار  می‌دن از اوضاعِ غیرمعمول اون روز برامون می‌گه. اما مگه میشه؟؟ مگه می‌شه بدون هیچ اتهام جدیدی دوباره بِبَرَن‌ات دادگاه، تازه نه به تو چیزی بگن راجع به اون و نه حکمی بِدَن، نه اصلن حق داشته باشی از حق حیات خودت دفاع کنی! مثلن بگی: “من دوست دارم زنده‌گی کنم”، بگی: “من حق دارم زنده‌گی کنم”، بگی: “دوست دارم یه بار دیگه صورت زیبای مادرم رو ببینم” بگی… نمی‌دونم دیگه!… سرم درد می‌کنه حال‌ام خوب نیست! اصلن تو چی کاره‌ای که چیزی رو دوست داشته‌باشی! حق چیه؟! عشقِ چی؟! کشک چیه دوغ چیه!…

این موجودات دیگه کی‌ان؟ با وجود این که توی این سال‌ها جنایتی نبود که از اون‌ها ندیده باشی، باز هم باورش سخت بود، برای همین بود که باور نمی‌کردم.

چند ساعتی گذشت، آخرِش اومدن صدامون کردن، اسم، اسم پدر، و این جوری همه‌مون توی صف شدیم. با چشم‌هایی بسته و دست‌هایی که بر روی شونه‌های هم گذاشته بودیم. گاهی اوقات هم شونه‌های هم‌دیگه رو فشار می‌دادیم، این جوری به هم روحیه می‌دادیم، این جوری به هم قدرت می‌دادیم. راه افتادیم توی راهرویی که آخرش مرگ به انتظارِمون نشسته بود و البته من هرگز انتظار اونو نداشتم. رسیدیم به آخرین ایستگاه اما قبل از این که ما رو ببرند پای چوبه‌ی دار، کردنِ‌مون توی سلول‌های بندی که در کنار سالن اعدام بود. سالن بزرگی که اسم با مسمایی داشت: “حسینیه”.

قبل از این که دست‌هامون از شونه‌های هم بیافته برای بار آخر شونه‌های هم رو فشار دادیم و یکی یکی کردنِ‌مون تو سلول. هر چی که باهامون بود باید تحویل می‌دادیم مثل ساعت و پولی اگه داشتیم، خلاصه هر چی که تو جیب‌هامون بود. یک قلم و کاغذ هم دادن تا وصیت‌هامون رو تو اون کاغذ بنویسیم.

وصیت؟! دیگه باید باور می‌کردی. واقعیت داشت، نمی‌تونستی از زیرش در بِری. این جا آخر خط بود و بعد از این سلول، مرگ بود که با یک تکه‌ طناب به انتظار‌ ایستاده بود. دلهره وَرَم داشت، نمی‌دونستم مرگ چیه؟ بارها و به خاطر اتفاقات گوناگون تا نزدیکی‌هاش رفته بودم اما این جوری که بدونی تا چند دقیقه دیگه عمرت به آخر می‌رسه تا حالا تجربه نکرده بودم. فکر می‌کردم برای مردن خیلی جوون‌ام. ولی خُب که چی؟ فکر می‌کنی ترسیده بودم؟ نه! واقعن نترسیدم. فقط یک حس عجیبی داشتم.

می‌دونی!… خیلی شیطوون بودم. تو بند هم خیلی شیطنت می‌کردم، البته اکثر بچه‌ها شیطوون بودن حتا اون‌هایی که سن‌وسالی به حساب ما ازشون گذشته بود. ولی خوب همیشه می‌گفتن “ما دل‌مون جوونه!”. خُب دیگه این جوری بود. ما برای زنده‌گی کردن به این دنیا اومده بودیم و سعی می‌کردیم حتا با هیچی هم شاد باشیم، یعنی اگه هیچی هم نبود خودمون یه موضوعی درست می‌کردیم. از عزاداری بدم می‌اومد برای همینِ که شاید اصلن هیچ کدومِ‌مون به عزاداری اعتقادی نداشتیم. البته هر وقت که یکی از رفیقامون رو برای اعدام از پیش ما می‌بردن دل‌ِمون می‌گرفت، دوست داشتیم گریه کنیم، تو خلوت گریه هم می‌کردیم. اما هیچ‌وقت سیاه پوش نمی‌شدیم. چندی پیش، وقتی که مسعود و کریم رو برای اعدام بردن، اصلن رو دست بچه‌ها تا زیر هشت رفتن. مگه می‌شه صورت پُر از غرور اون‌ها رو از یاد برد. مگه یادم می‌رفت که اون‌ها چه سربلند از میون ما رفتن تا سحرگاه روز بعد اعدام بشن؟! نه حتا توی اون لحظه‌ها هم این خاطرات از یادم نمی‌رفت. ولی خُب توی این آخرین لحظه‌ها چه باید می‌نوشتم؟

آخه ما که نامه‌های معمولی‌مون رو هم اگه توش چیز بو داری بود به خانواده‌هامون نمی‌دادن، حالا وصیت‌نامه که دیگه جای خودش رو داشت. نمی‌فهمیدم! وقتی که این‌جوری محاکمه‌مون کردن و این‌جوری می‌خوان بِکُشَنِ‌مون دیگه وصیت‌نامه برای چیه؟ حتمن می‌خوان این جوری به خونواده‌هامون بگن که ما رو در یک روال مثلن قانونی اعدام کردن و حتمن انتظار هم داشتن که ما تو وصیت‌نامه چیزهای خیلی معمولی که رسم بود بنویسیم. نه! دیگه این جوری هم نمی‌تونن با من بازی کنن! نه این وصیت‌نامه نیست، این آخرین باریِ که می‌تونم حرف‌هامو بزنم حتا اگه شده به یک کاغذ! آره حتا اگه این تکه کاغذ تنها شاهد آخرین لحظه‌ها و حرف‌هام باشه!

باید بنویسم از همه‌ی چیزهایی که دوستِ‌شون داشتم، از همه‌ی چیزهایی که بدم می‌اومد. از زورگویی، از فقر چه قدر بدم می‌اومد. از پسر همسایه‌مون که از وقتی رفت تو دم و دستگاه حکومت حسابی وضع‌اش توپ شد چقدر حال‌ام به هم می‌خورد. چقدر دل‌ام برای مادرِ مختار می‌سوخت. همه‌اش کار می‌کرد تا بتونه بچه‌ها رو به قول خودش “یتیمی” بزرگ کنه. دل‌ام چقدر برای اون دخترک روسپی می‌گرفت. فکر می‌کنم برعکس من که همیشه زنده‌گی رو دوست داشتم اون از زنده‌گی متنفر بود. تو چشم‌هاش نمی‌تونستم کودکی‌اش رو ببینم. راستی اون زنی که با لباس قرمز تو میدون فردوسی بود هنوز زنده‌اس؟ عجب سرگذشتی داشت! فکر می‌کنم از عشق دیوونه شده بود(١).

ها! یاد باقالی پلوهای مامان‌ام افتادم! خیلی خوشمزه بود! لبخند‌های محسن جونم! روزهای عید! که بهانه‌ای بود برای شادی، روزی که خودمون رو در آغوش‌های گرم هم‌دیگه ول می‌کردیم، چه روزهای قشنگی! چه لحظاتی، انگار همه‌اش یه رویا بود!  همه‌ی زنده‌گی برام یه رویا شده بود!! شیرین‌ترین رویا!! رویایی که از من گرفتن. همون طور که از خیلی‌های دیگه گرفتن! باید به این آخرین شاهد بگم که چه جوری حق زنده‌گی کردن رو از من گرفتن بدون این که بدونم چرا؟ بدون این که ارزشی برای من قایل بشن! انگار نه انگار که با یک انسان طرف هستن!! اون‌هایی که به راحتی چلوکباب‌شون رو خوردن درست موقعی که ما بالا سرشون بر چوبه‌ی دار بوسه می‌زدیم، تازه ملچ ملوچ هم می‌کردن.

تکه کاغذ رو همراه با ساعتی که به یادگار گرفته بودم تویِ کیسه نایلون گذاشتم تا به نگهبان تحویل بدم، راستی ساعت هم برای خودش داستانی داره؛ اون هم سال‌ها پیش از رفیق‌ام که در سال‌های انفرادی گوهردشت در سلول کناری‌ام بود به یادگار گرفته بودم. موقع ملاقات وقتی که ما رو با چشم بند پشت سرهم گذاشته بودن، ساعت‌ها‌مون رو درآوردیم و با هم دیگه عوض کردیم. البته قرارِش رو از قبل با مورس یه جورآیی با هم گذاشته بودیم. عجب کاری بود!!! ما اصلن نمی‌دیدیم نگهبان کجاست و خلاصه بی خیالِ همه چیز ریسک‌اش رو به تن خریدیم و راحت ساعت‌هامون رو درآوردیم و عوض کردیم. چقدر راحت بودیم، بی ترس بودیم. حالا من در این جا به انتظار طناب دار بودم و از سرنوشت رفیق سال‌های قبل بی خبر! ناگهان خنده‌ام می‌گیره و نگهبان فکر می‌کنه که به مرگ می‌خندم.

جلادها اومدن. پیراهن‌های بلند سرمه‌ای به تن کرده و سرهاشونو از ته تراشیده بودن. فکر می‌کردن که این‌جوری ابهت‌شان بیشتر می‌شه و چقدر مضحک بود، برای ماها که مرگ رو پذیرفته بودیم. دیگه چه فرقی می‌کرد؟ فریاد می‌زدن: “۵ تا جانباز بیاد بیرون” و از سلول‌های اول شروع کردن به بردن. راست راستی دیگه لحظات آخر رسیده بود. به همه چی فکر می‌کردم جز به مرگ. چرا نمی‌تونستن منو بترسونن؟! گویی سال‌های زندان، خاطرات‌اش، به همراه دیوارهای بلند و سلول‌های کوچک‌اش فاصله‌ی مرگ و زنده‌گی رو برام کم کرده بودن.

به دوران کودکی، به دوران جوانی، به دوران زندان، خلاصه هر چی که می‌تونست یادآور شیرینی‌ها و زیبایی‌های زنده‌گی باشه فکر می‌کردم، لبخند می‌زدم و بار دیگه از یادآوری‌شون لذت می‌بردم.

چند وقت پیش بود که بیژن سنگ کلیه‌اش رو انداخت. از بس که آب خورد و بالا پایین کرد، تونست سنگه رو بندازه و ما هم اون شب براش که روزهای قبل خیلی درد کشیده بود جشن گرفتیم و خودش با زبان گیلگی ترانه‌ای خوند که ترجیع بندش این بود: “آخَر تَرسَم بَکَفی بَکَفی” و ما هم همه‌گی باهاش می‌خوندیم، برای بیژن و سنگی که افتاده بود (٢). چقدر اون شب خندیدیم، چقدر شوخی کردیم، عجب شبی بود! باز لبخند ‌زدم. برای همه‌ی شوخی‌های آخر شب‌ها. به یاد مادرم ‌افتادم که سرم رو روی پاهاش می‌ذاشتم و اون بر طبق عادت تو موهام می‌گشت که مبادا شپش داشته باشم و باز لبخند می‌زدم. این قدر تو رویاهام غرق شده بودم که همه چیز یادم رفته بود تا یه‌هو صدای جلاد من رو از رویاهام به بیرون پرتاب کرد و از سلول بیرون اومدم.

با این که نمی‌خاستم با زنده‌گی وداع کنم اما نیرویی بود که من رو به طرف طناب دار می‌کشید، نیرویی اون قدر قوی که باعث شده بود تا قدم‌هام رو هر چند آهسته اما محکم بردارم، سرم رو بالا بگیرم و به خودم افتخار کنم. مغرور باشم از این که در کنار طناب دار محکم مونده بودم و این جوری جلادها و قاتل‌ها رو تحقیر می‌کردم. این آخرین کاری بود که می‌تونستم بکنم. مرگ رو با سربلندی بپذیرم. نه این که دوست‌اش داشته باشم، فقط بپذیرم‌اش.

دیگه نوبتِ من رسیده بود. بدرود زنده‌گی، بدرود همه‌ی اون‌هایی که دوست‌ِشون داشتم، بدرود همه‌ی چیزهای دوست‌داشتنی. دوست داشتم پیروزی‌مون رو ببینم. دوست داشتم اشک شوق کودکان رو در فردای آزادی ببینم. می‌خواستم رهایی‌شون رو ببینم. می‌خواستم رنگ آزادی و برابری رو ببینم. دوست داشتم در فردای آزادی خودم رو تو آغوش مادرم رها کنم و فریاد بزنم: “آزادی، برابری”. اما خُب نشد، مهم نیست. این راه رو انتخاب کرده بودم. بار دیگه همه‌ی اون خاطرات به سراغ‌ام اومدن، با سرعتی شگفت‌آور، همه‌ی رفقا و عزیزایی که در طول این سال‌ها از دستِ‌شون داده بودم. همه‌ی رفقا و عزیزایی که بر جا مونده بودن. تو همین حال بودم که بدن‌ام بی اختیار شروع کرد به تکان خوردن. سرم افتاد، چشام بسته شد و هرگز باز نشد، هرگز.

صدایی آرام آرام اوج گرفت:

موجی در موجی می‌بندد

بر افسون شب می‌خندد

با آبی‌ها می‌پیوندد…

رحمان درکشیده

٢۴ مرداد ٨٩

 پانوشت:

١ – پیرزنی که سال‌ها در میدان فردوسی و خیابان‌های اطراف آن روزگار سپری می‌کرد. معروف بود که او با نامزدش سال‌ها قبل در آن محل قرار داشته، اما نامزدش که تصادف کرده و مُرده بود، هرگز بر سر قرار نیامد و او از آن موقع به بعد در انتظار نامزدش همان جا ماند.

٢ – بَکَفی به گیلگی به معنای افتادن است.

حمید اشرف، آمیزه سرود و فلز

نشر آلترناتیو

در مورد مجموعه تاریخ آلترناتیو

در دو دهه اخیر، کند و کاو و پژوهش در تاریخ معاصر ایران، تحولات عمیقی را پشت سر گذاشته است. این تحولات عمیق، بدوا نتیجه یافته‌های جدید در زمینه تاریخ نگاری یا دست‌یابی به اسناد جدید تاریخی نیست بلکه بازتاب‌دهنده دگرگونی‌های اساسی صحنه مبارزه طبقاتی و صف‌آرایی‌های جدید سیاسی و اجتماعی است…

متن کامل در فرمت پی دی اف

احمد صبوری:قربانیان دفاع ضد فاشیستی دهه ۶۰ یا قتل‌عام تابستان سال ۶۷

حقیقت‌نویسی یا ملاحظه‌کاری

احمد صبوری

Ah.sabouri@gmail.com

درآمد

آقای مصداقی گرامی برای زحمتی که می‌کشید تا پرچم دادخواهی ده‌ها هزار انسان سوخته در آتش کین فاشیزم اسلامی  در دهه ۶۰  برافراشته بماند، من شخصأ به شما  بسیار مدیونم. با اینحال گذر سریع شما از کنار فاجعه کشتار بیش از ۱۴۰۰۰ انسان بین سال‌های ۶۴ – ۶۰ و تأکید یک جانبه‌تان بر فاجعه قتل‌عام زندانیان در تابستان سال ۶۷ برایم همیشه سؤال‌برانگیز بوده و باعث مشغولیت فکری فراوان. مقاله اخیر شما و ذکر این مضمون که “وسوسه شده بوده‌اید که در این مقطع ملاحظه وضعیت خاص آقای میرحسین موسوی را کرده و ایشان را راحت بگذارید و اگر خود جناب موسوی کم لطفی نمی‌کرد گویا شما برای پیشبرد جنبش سبز حاضر بودید که موقتأ حقیقت‌گوئی را تعطیل و موضوع را مسکوت بگذارید” مرا در موقعیتی قرار داد که ناچار شدم تا این نوشتار را انتشار دهم. در این مطلب سعی دارم دلایل سازمان یافته لاپوشانی وقایع بین سال‌های ۶۰ تا ۶۴ را آنگونه که می‌فهمم با بیانی عام و غیر تئوریک توضیح بدهم. بحث تئوریک را قبلأ در همین سایت در مطلب “کباب قناری بر آتش سوسن و یاس(۱)” ارائه کرده‌ام.

اتحاد سیاسی لیبرالی دهه ۷۰- قبض و بسط  لیبرالیسم اقتصادی

پس از ریشه‌کن کردن چپ انقلابی و مجاهدین، بلوک تحت رهبری رفسنجانی در رژیم برای به اصطلاح بازسازی کشور که در واقع همان برگشت به سیستم اقتصادی پیش از انقلاب اما بدون شاه بود، دست همکاری بسوی لیبرال‌های غیر مذهبی که در تمامی دوران سرکوب خونین فرصت‌طلبانه مترصد چنین لحظه‌ای بودند و برای محو  فیزیکی چپ‌ها روزشماری می‌کردند، دراز کرد. اتحادی شکل گرفت که بعدها با عضوگیری عناصری از حزب توده و سازمان اکثریت، یعنی متحدین پیشین جناح رفسنجانی در دوران سرکوب خونین، و چپ‌های بریده، قبض و بسط و گسترش یافت. کنفرانس برلین (۱۹ تا ۲۱ فروردین ۱۳۷۹) تجلی عملی همین قبض و بسط سیاسی بود. اساسأ  این اتحاد حول مساعدت و مشاورت در حل سه مشکل اساسی رژیم یعنی:

یک: بازسازی سیستم اقتصادی بازارمحور

دوم: تدوین چهارچوب‌های نظری و ایدئولوژیک مناسب برای بازسازی سیستم اقتصادی بازارمحور

سوم: لاپوشانی حوادث دهه ۶۰ و تدوین سیستم فکری توجیه‌گر شکل گرفت. از وظایف مبرم این اتحاد، سلاخی تئوریک چپی بود که قبلأ بتوسط همین ترکیب در دهه ۶۰ قتل‌عام فیزیکی شده بود. لیبرال‌ها به پشتوانه کمک‌های سخاوتمندانه و بیکران جناح رفسنجانی جنگ نظری همه جانبه‌ای را علیه چپی که برجسته‌ترین کادرها و متفکرانش در دهه ۶۰ به فجیع‌ترین شکل ممکن قتل‌عام شده بودند، سامان دادند. همزمان شدن فروپاشی شوروی هم بفال نیک گرفته شد و بی‌دلیل نیست که بسیار هم به آن توجه شد. ماحصل این سلاخی ایدئولوژیک رخنه یأس و ناامیدی همه جانبه در بخش کم بنیه‌ای از چپ‌های زنده مانده و الحاق بخشی از آنها به صفوف لیبرال‌ها و انفعال بخش‌های دیگر بود.

برای لاپوشانی معضل قتل‌عام حدود ۲۰۰۰۰ نفر بتوسط یا با حمایت عناصر این اتحاد هم مآل‌اندیشی شد. مشترکأ لیبرال‌ها و توده‌ای‌ها و اکثریتی‌ها و چپ‌های بریده طرحی را دنبال کردند که بر اساس آن وقایع دهه ۶۰ به دو بخش زمانی تقسیم می‌شد. کشتار از ۶۴ – ۶۰ و قتل‌عام سال ۶۷. اجماع بر این قرار گرفت که کشتار بیش از ۱۴۰۰۰  انسان در فاصله ۶۴ – ۶۰ محصول خشونت‌های طرفین شناخته شود. نزدیک به ۵۰۰۰ بدار آویخته تابستان ۶۷ هم به دو دسته تقسیم شدند، یک دسته مجاهدین و چپ‌های انقلابی که حدود ۹۸ درصد قربانیان‌اند و باقی. سعی شد که ۹۸ درصد به دارآویخته‌گان را آماده ملحق شدن به مجاهدین نشان دهند و نتیجه‌گیری کردند که کشتن آنها اجتناب‌ناپذیر بوده است و برای حدود ۲ درصد باقیمانده هم متوسل به آقای رفسنجانی شدند که در خاطراتش اعدام ۲۰ تا ۳۰ توده‌ای و کمی بیش از عناصر اکثریت را اشتباهی که می‌شد از آن اجتناب شود می‌خواند. به هر روی، نتیجه‌گیری می‌شود که ۹۸ درصد از اعدامی‌ها قابل دفاع نیستند!!! می‌ماند اعدام توده‌ای‌ها و اکثریتی‌ها که آنها هم به جز موارد نادری عمدتأ در تابستان ۶۷ رخ داده است. بنابراین دفاع از قربانیان مقاومت ضد فاشیستی دهه ۶۰ محیلانه تنها به قتل‌عام تابستان ۶۷ تنزل می‌یابد.

از آنجا که اساسأ قابل تصور نیست که عناصر دستگیرشده سر موضع از خانواده چپ انقلابی و مجاهد، منطقأ و مطلقأ  زنده مانده باشند، بنابراین در میان راویانِ عمده تلاش‌های افشاگرانه اخیر، عناصری که نماینده مجاهدین و یا چپ‌های انقلابی باشند عملأ بندرت یافت می‌شوند و اگر هم تک عناصری در برهه‌ای متمایل به این جریان‌ها بوده‌اند و زنده مانده‌اند قطعأ در مقطع تابستان ۶۷ باید مسئله‌دار می‌بوده‌اند. تئوری این‌که می‌شد رژیم را فریب داد هم بسیار کودکانه است. غرض از ذکر این مطلب این است که اگر دسیسه تمرکز یک‌جانبه روی کشتار تابستان ۶۷ مورد اعتراض وسیع بازماندگان قرار نمی‌گیرد خواننده باید به موقعیت تشکیلاتی و گرایش‌های فکری اکثر بازماندگان فاجعه توجه دقیق مبذول بدارد.

تردیدهای آقای ایرج مصداقی

آقای مصداقی گرچه در ابتدا در ارتباط با مجاهدین در دهه ۶۰ دستگیر می‌شود اما بنظر می‌رسد که دیرتر، شاید هم در زندان به منتقدین سیاست‌های این سازمان می‌پیوندد. آقای مصداقی از این نظریه که عملکرد دهه ۶۰ جمهوری اسلامی فاشیستی بوده است و اینکه از نظر حقوقی استفاده از هر شکلی از مقاومت در مقابله با فاشیزم مجاز است، صریحأ جانبداری نمی‌کند. شیوه‌های بعضأ بغایت نادرست بکار برده شده بتوسط مجاهدین در دفاع ضد فاشیستی دهه ۶۰ و تمرکز همه جانبه لیبرال‌ها بر انتقاد فرصت‌طلبانه و رندانه از این شیوه‌ها بجای دفاع از اصل جهان‌شمول مقاومت ضدفاشیستی برای فعالی چون مصداقی تنگناها و محدودیت‌هایی را بدنبال می‌آورد که وی توان فردی بیرون رفتن از آن‌ها را ندارد. به دلیل اینکه مصداقی می‌خواهد در این چهارچوب از پیش ساخته شده بر اساس مفاهیم لیبرالی پرورده شده در زرادخانه رفسنجانی، مبارزه کند و در خود توان شکستن آن را نمی‌بیند، وی فرار بجلو اختیار می‌کند و در دام ترفند محدود کردن فاجعه به تابستان ۶۷ می‌افتد. مصداقی متوجه نیست که هر دانشجوئی به هر دلیلی می‌تواند رشته تحصیلی خود را دوست نداشته باشد اما همین دانشجو حق ندارد ارزش‌های مترتب بر تحصیل کردن را نفی کند. دوست نداشتن تاکتیک‌های مبارزاتی یک چیز و نفی مقاومت ضد فاشیستی چیز دیگری است.

گفتمان مقاومت ضد فاشیستی دهه ۶۰ و مجازات مجرمان

در گفتمان لیبرالی، کشتارهای دهه ۶۰ و وقایع اسفبار این دهه محصول خشونت‌های طرفین شناخته می‌شود و برای یافتن مسؤلین فجایع بحث‌های داغی آغاز می‌شود. در طرف سرکوب شده اصولأ همه سازمان‌های سیاسی بدلیل داشتن ایدئولوژی‌های به زعم اینها “تمامیت‌طلب” مسؤل شناخته می‌شوند. در سمت مجری کشتار و حامیانش، بازی من نبودم کس دیگری بود آغاز می‌شود که مقاله‌های آقایان مهدی اصلانی(۲) و ایرج مصداقی(۳) در این راستا نوشته می‌شوند. در یکی ثابت می‌شود که آیت‌الله موسوی اردبیلی رییس دیوان عالی یعنی بالاترین مقام قضائی جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ از واقعه کشتار ۵۰۰۰ نفر در مدت یک ماه در زندان‌ها مطلع بوده است و در مقاله دیگری نشان داده می‌شود که آقای میرحسین موسوی نخست‌وزیر رژیم در آن دوران و بالاترین مقام اجرائی کشور از واقعه خبر داشته است. اساسأ این هر دو نگارنده فرضشان بر این است که جامعه ما چنان نابالغ است که می‌تواند مهملات این چنینی از طرف بالاترین مقام‌های اجرائی رژیم در آن زمان را باور کند. اینان نمی‌خواهند باور کنند که آنانی که منکر این فجایع می‌شوند نه به دلیل جهل که صرفأ براساس منافع حقیرشان است که این می‌کنند. از بازی در زمین لیبرال‌های بند و بست‌چی هیچ آزاده‌ای مروارید حقیقت صید نخواهد کرد.

می‌توان گفتمان دیگری را بر اساس حق دفاع ضد فاشیستی تبیین کرد که در آن هر انسانی حق دارد که با چنگ و دندان از حقوق انسانی خود به هر شکلی دفاع کند و در این مقاومت دست و پای ستم‌دیده با طناب‌های ضخیم نامرئی ایدئولوژیک بسته نمی‌شود و برایش از پیش نسخه‌های مبارزاتی پیچیده نمی‌شود. که اگر این زودتر می‌کردیم، بدون تردید انسان‌دوستان ایران و جهان مجریان این فجایع را  تا بحال از جمله مصادیق جنایتکاران علیه بشریت به حساب آورده بودند و ما هرگز در تنگنائی قرار نمی‌گرفتیم که دفتر تحکیم وحدت یعنی مجری بخش بزرگی از جنایات دهه ۶۰ نماینده‌مان در کمیسیون حقوق بشر بشود و سمبل زنان مبارزمان “مهاجر”ی نمی‌شد که هنوز جیغ‌های دلخراش “یا روسری یا توسری”‌اش در گوش همه‌مان طنین افکن است.

احمد صبوری

Ah.sabouri@gmail.com

کپی و اقتباس، حتی بدون ذکر نام نویسنده کاملأ مجاز است

(۱) کباب قناری بر آتش سوسن و یاس، احمد صبوری

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/07/125169.php

(۲) دروغ می‌فرمایید! شما مخالف اعدام نبودید، مهدی اصلانی

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/06/123539.php

(۳) با آب هفت دریا نیز ننگ کشتار ۶۷ را نمی‌توان شست، ایرج مصداقی

http://news.gooya.com/politics/archives/2011/08/125702.php

احمد موسوی: شادباشی که به درستی ادا نشد

اخیرا نوشته ی یادداشت گونه ای با عنوان “عسکر عمی الهام بخش مبارزه از میان ما رفت” به قلم محمد اشرفی روی تعدادی از سایت ها قرار گرفته است. نویسنده که خود از فعالان جنبش کارگری است و سخنگوی کمیته دفاع از آزادی شاهرخ زمانی نیز هست، به دلیل آشنایی نزدیک با عسکر عمی، کارگر مبارزی که در پیکار با نظم سرمایه داری همواره ثابت قدم و به تعبیر زیبای محمد اشرفی “الهام بخش مبارزه” بود، نوشته است: او پیر اما یک دنیا تجربه، شور و انگیزه بود. محمد اشرفی با این توصیف نسبت به عسکر عمی ادای احترام می کند و با یادآوری گوشه هایی از خاطره دیدارش با عسکر عمی و همسر وفادارش شکوه خالا، از شور و شوق الهام بخش عسکر حتی در بستر تخت بیمارستان نیز به نیکی یاد می کند. دیداری که چهار سال پیش به اتفاق شاهرخ زمانی  جهت ملاقات با عسکر عمی در بیمارستان صورت گرفت.

محمد اشرفی با حس زیبای انسانی و مبارزاتی همه ی انسان های پیکارگر با نظم موجود سرمایه داری حاکم بر ایران، با ناباوری از مرگ این عزیز مبارز و اندوه دوری از دیگر یاران اش از جمله شاهرخ زمانی  که هم اکنون گرفتار زندان های جمهوری اسلامی است، نوشته است: من با هزاران اندوه در  دل ، اندوه دوری از مبارزه ، اندوه دوری از یاران ، اندوه زندانی بودن عزیزان و اندوه از دست رفتن یک رفیق و با امید به همبستگی طبقه کارگر:

اول به شکوه خالا که همرزم و همراه تمامی عمرش را از دست داده شاد باش می گویم.

دوم به طبقه کارگر که یکی از فرزندان مبارز خود را ازدست داده شاد باش می گویم

سوم به فرزندانش و دوستان نزدیکش بخصوص، بهمن زمانی و شاهرخ زمانی که ارادت خاصی به عسگر عمی داشت شادباش می گویم. (تاکید ها از من است) .

من سطور پایانی این نوشته را بارها خواندم تا بفهمم که محمد اشرفی با کدام منطق و بر بستر کدام اندیشه، مرگ و فقدان عسکر عمی را به دیگران شاد باش گفته است. ظاهرا محمد اشرفی برای پرهیز از به کار گیری واژه “تسلیت” که برگرفته از یک سنت مذهبی است، آنقدر عقب عقب رفته که از طرف دیگر پشت بام به پایین سقوط کرده است.

کاربرد این واژه آنهم در ضایعه مرگ یک رفیق و کارگر مبارز، یادآور “تبریک و تسلیت” گفتن به بازماندگان کشته شدگان نیروهای جمهوری اسلامی در جنگ یا در هر اتفاق دیگر است. تبریک و شادباش به خاطر “شهادت” و رفتن شان به “بهشت” و “تسلیت”  جهت همدردی با بازماندگان آنها به خاطر فقدان و کشته شدن شان.

آنچه مسلم است محمد اشرفی از موضع سنت مذهبی در امر “شهادت”، “عاقبت به خیر شدن” و رفتن عسکر عمی به “بهشت”، نمی بایست این “شاد باش” های بی دریغ را نثار شکوه خالا، طبقه کارگر ایران و دیگر یاران این عزیز از دست رفته کرده باشد. حتما دلیل دیگری برای این شادباش گفتن در ذهنش بوده است که به درستی ادا نشده است.

معمولا پدر، مادر، برادر، خواهر و احیانا همسر انسان های مبارزی که در مسیر پیکار و مبارزه جان می بازند و یا اعدام می شوند، برای نشان دادن عزم استوار عزیز از دست رفته شان و نیز برای اینکه به دشمن بفهمانند که تسلیم شکست و کشتار نمی شوند، جامه سیاه نمی پوشند، گریه و زاری نمی کنند و پریشان احوال بر سر و سینه نمی کوبند. از طرف دیگر، همرزمان و دوستداران این مبارزان جان باخته نیز، به  بازماندگان پیکارگران در راه آزادی و سوسیالیسم به خاطر وجود ارزشمند اینگونه انسان ها و جایگاه مبارزاتی شان در عرصه های سیاسی و اجتماعی،

درود می فرستند و با سپاس ادای احترام می کنند و چه بسا شادباش هم بگویند. نه از برای مرگ و فقدان شان، که در هر صورت یک ضایعه است. بلکه به خاطر مسیر پربار مبارزاتی شان و به خاطر تاثیری که بر جامعه و محیط پیرامونی شان برجای گذاشته اند. من اگر جای محمد اشرفی بودم، به جای اینکه بنویسم “به شکوه خالا که همرزم و همراه تمامی عمرش را از دست داده شاد باش می گویم، می نوشتم : به شکوه خالا به خاطر عمری زیستن در کنار چنین همسری  مبارز و الهام بخش، شادباش می گویم.

به جای اینکه بنویسم “به طبقه کارگر که یکی از فرزندان مبارز خود را ازدست داده شاد باش می گویم، می نوشتم ” به طبقه کارگر ایران که چنین فرزندی مبارز و انسانی والا را در درون خود پرورش داد، شادباش می گویم.

و در نهایت، به جای اینکه بنویسم ” به فرزندانش و دوستان نزدیکش بخصوص، بهمن زمانی و شاهرخ زمانی که ارادت خاصی به عسگر عمی داشت شادباش می گویم، می نوشتم : به فرزندانش و دوستان نزدیکش بخصوص، بهمن زمانی و شاهرخ زمانی به خاطر دوستی، رفاقت، همنشینی و به پاس داشتن چنین پدری ثابت قدم در راه مبارزه و رهایی طبقه کارگر ایران صمیمانه شادباش می گویم.

بر این پندارم که محمد اشرفی نیز چنین می خواست.

١ مرداد ١٣٩٠

توکل: سال ۶٠؛ حلقه پایانی شکست انقلاب

عضو وقت کمیته مرکزی سازمان چریک‌های فدایی خلق اقلیت

 

آنچه که در سال ۶٠ در ایران رخ داد “همچون رعد و برقی ناگهانی در آسمانی صاف” نبود؛ رویدادهای سال ۶٠ نتیجه و برآیند اتفاقات و تحولاتی بود که مقدمات آن از پیش فراهم شده بود.

سرمنشاء رویدادهای سال ۶٠ در سال ۵٧ قرار داشت و از آن پس، آنچه که رخ داد، همچون حلقه های زنجیری به هم پیوسته بود که در سال ۶٠ به نتیجه نهائی خود انجامید. بنابراین هرگز نمی توان چگونگی و چرائی رویدادهای سال ۶٠، کشتار هزاران عضو و هوادار سازمان های سیاسی و به بند کشیدن ده‌ها هزار تن از مردم ایران را در نیمه اول دهه شصت دریافت، بدون این که رابطه آن را با حوادث و تحولات سیاسی پیش از آن بررسی کرد.

بنابراین راهی نیست جز این که، در آغاز ولو مختصر، به این رویدادها اشاره کنیم.

تا سال ۶۰

مردم ایران در شرایطی به انقلاب روی آوردند که از هر گونه تشکل و رهبری انقلابی قدرتمند، محروم بودند. رژیم شاه با اختناق و استبداد هولناکی که بر ایران حاکم کرده بود، توده‌های مردم را در ناآگاهی و اسارت نگاه داشته بود. در همان حال که فعالیت تمام سازمان‌های سیاسی را از چپ و راست ممنوع کرده بود، برای حفظ موجودیت رژیم خود و در ناآگاهی نگاه داشتن مردم، دستگاه مذهبی را تقویت می‌کرد. در درون این نهاد، گروهی از طرفداران خمینی قرار داشتند که با رفرم‌های حکومت در نیمه اول دهه چهل از موضعی ارتجاعی به مخالفت برخاسته بودند.

فعالیت‌های مذهبی آنها پوشش مناسبی برای فعالیت سیاسی بود. آنها در دوران رژیم استبدادی شاه از امکانات مالی و تشکیلاتی قابل ملاحظه‌ای برای سازماندهی و تبلیغات برخوردار بودند. از این رو وقتی که انقلاب رخ داد، به رغم این که بار اصلی جنبش بر دوش کارگران و زحمتکشان، به ویژه کارگران صنعت نفت بود، آنها در شرایط خلاء رهبری انقلابی توانستند سریعا خود را به عنوان تنها آلترناتیو، به جنبش تحمیل کنند.

سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران که در واقع، تنها جریان انقلابی و چپ بود که در میان بخشی از مردم ایران نفوذ و اعتبار داشت، زیر ضربات مداوم رژیم پلیسی شاه، بیش از آن تضعیف شده بود که بتواند رهبری این جنبش را در دست بگیرد. طرفداران خمینی، ستادهای حاضر و آماده‌ای در سراسر ایران به نام مساجد در اختیار داشتند. آنها علاوه بر امکان بسیج توده‌ای، شروع به سازماندهی گروه‌های شبه نظامی در گرد مساجد کردند که وظیفه آنها سرکوب و جلوگیری از شکل‌گیری هر گونه حرکتی مستقل از آلترناتیو پیروان خمینی بود.

این گروه‌ها که پیراهن‌های سیاه می پوشیدند، در حالی که شعار “حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله” سر می‌داداند، با چاقو و چماق به گردهم آئی‌ها و راهپیمائی‌های مستقل یورش می‌بردند و آنها را پراکنده می‌کردند. ناآگاهی مردم نیز که نتیجه اختناق دوران رژیم شاه بود، در خدمت مقاصد آنها قرار داشت. خمینی ادعا می‌کرد که خواست‌های مردم را محقق خواهد ساخت و مردم هم از روی ناآگاهی و زودباوری آن را می‌پذیرفتند. در واقع می‌شود گفت که رژیم شاه در بطن خودش این آلترناتیو را پرورش داده بود.

وقتی که انقلاب تا به آن حد اعتلا یافت که دیگر با شکست دولت نظامی ازهاری بر همه مسجل شده بود که شاه قادر به مهار آن نیست، تمام دشمنان داخلی و بین‌المللی انقلاب، برای نجات نظم موجود و در هم شکستن انقلاب، به حمایت از خمینی برخاستند. گروهی از یاران شاه به خمینی ابراز وفاداری کردند و نهضت آزادی و جبهه ملی به متحدین پرو پا قرص خمینی تبدیل شدند. قدرت‌های بزرگ جهان در کنفرانس گوادلوپ تصمیم قطعی گرفتند که شاه باید برود و قدرت، مسالمت‌آمیز به هیئت حاکمه جدیدی واگذار گردد. طرف‌های مذاکره خمینی با قدرت‌های امپریالیست، تا جائی که برملا شده است، در داخل از طریق سفارت آمریکا، مهدی بازرگان و بهشتی و در خارج از کشور، یزدی، قطب زاده و طباطبائی بودند.

برای اجرای نقل و انتقال مسالمت‌آمیز قدرت و واداشتن سران ارتش به تبعیت از قدرت حاکمه جدید، هویزر نماینده ویژه دولت آمریکا به ایران اعزام شد. هویزر مخفیانه به ایران آمد و پس از انجام ماموریت اش مخفیانه از ایران خارج شد. با ورود هویزر، آمریکا از شاه خواست که ایران را ترک کند. خمینی برای اطمینان دادن به دولت آمریکا که با قدرت سیاسی کاری ندارد، بازرگان را که مورد اعتماد آمریکا بود، مامور تشکیل دولت انتقالی نمود که وزرایش را اعضای نهضت آزادی و جبهه ملی تشکیل می دادند.

در این نقطه، چنین به نظر می‌رسید که با این سازش داخلی و بین المللی، انقلاب در همین جا پایان یافته و آنچه که انجام گرفته، انتقال قدرت از دست یک ارتجاع به ارتجاع دیگری است. قرار بود دستگاه دولتی در مجموع دست نخورده باقی بماند. در حالی که ماموریت هویزر نماینده ویژه آمریکا برای نقل و انتقال مسالمت آمیز قدرت در ١٨ بهمن به پایان رسیده بود و اصلی‌ترین سران نیروهای مسلح و دستگاه امنیتی شاه پذیرفتند که از قدرت جدید تبعیت کنند، اتفاق جدیدی رخ داد که تمام محاسبات را برهم زد.

توده‌های مردم ایران در پی اعتصاب عمومی سیاسی، آماده قیام مسلحانه بودند. خمینی و متحدین او تا آن وقت تمام تلاش خود را به کار گرفته بودند که قیام مسلحانه رخ ندهد. با این همه در دوره های پر تلاطم سیاسی، گاه اتفاقاتی رخ می‌دهد که کسی قادر به کنترل آن نیست. حمله نیروهای گارد سلطنتی برای سرکوب شورش همافران، از همین نمونه اتفاقات سیاسی بود که جرقه ای برای برافروختن قیام مسلحانه شد.

مقاومت همافران در شب ٢٠ بهمن در برابر واحدهای گارد با اتفاق دیگری هم زمان گردید. صبح روز ٢١ بهمن قرار بود سازمان ما مراسم بزرگداشت سالروز سیاهکل را در دانشگاه تهران برگذار کند. خبر حمله گاردی‌ها به همافران که رسید، ده‌ها هزار نفری که در این گردهم آئی حضور یافته بودند، با شعار “ایران را سراسر سیاهکل می‌کنیم”، “به یاری همافران بشتابیم” سیل آسا به سوی نیروی هوائی سرازیر شدند. تا عصر آن روز تمام منطقه‌ای که از میدان امام حسین و پیروزی تا نیروی هوائی را در بر می گرفت، سنگربندی شد. قیام آغاز شده بود. نیروهای گارد با شکست رو به رو شدند.

از بامداد ٢٢ بهمن تمام مراکز نظامی و امنیتی رژیم شاه در تهران یکی پس از دیگری به تسخیر مردم در آمد. سپس این قیام به شهرهای دیگر بسط یافت. ارتش و بوروکراسی دچار از هم گسیختگی شدند. تمام آنچه که برای انتقال مسالمت آمیز قدرت و دست نخورده باقی ماندن ارتش، پلیس و دستگاه امنیتی انجام گرفته بود با شکست رو به گردید. به قول مهدی بازرگان به جای بارانی که آنها طالب‌اش بودند، سیل آمده بود. اکنون دیگر کنترل اوضاع از دست ارتجاع خارج شده بود.

با این قیام، اوضاع تغییر کرد. اکنون انقلاب نتایج دوگانه‌ای به بار آورده بود. از یک طرف قدرت سیاسی در دست ارتجاع طبقاتی و مذهبی قرار گرفته بود که تمام فراکسیون‌های بورژوازی پشت سر او متحد شده بودند و از سوی دیگر، مردم مسلحی قرار داشتند که با ابتکار عمل خویش، رژیم سلطنتی را به گور سپرده بودند، آزادی‌های سیاسی را با نبرد به دست آورده بودند و اکنون با قیام در پی تحقق مطالبات اساسی خود از انقلاب و سوق دادن انقلاب به جلو بودند. تمام وقایعی که از این پس در ایران رخ داد، نتیجه این نتایج دوگانه انقلاب بود که به یک دوران پرکشمکش میان انقلاب و ضدانقلاب شکل داد. راه میانی وجود نداشت. یا انقلاب می‌بایستی از نو خود را تجدید سازماندهی کند و ضدانقلاب را از اریکه قدرت به زیر بکشد، یا ضد انقلاب، انقلاب را به کلی از پای درآورد و سلطه قطعی ارتجاع حاکم گردد. نتیجه نهائی این کشمکش و درگیری انقلاب و ضدانقلاب، سرانجام به خونین‌ترین شکل آن در سال ۶٠ با پیروزی قطعی ضد انقلاب و سلطه همه جانبه ارتجاع، پایان گرفت.

قدرت حاکمه جدید اکنون برای پیشبرد وظیفه اصلی خود که سرکوب قطعی انقلاب بود، نخستین وظیفه اش را خلع سلاح مردم، بازسازی ارتش و ایجاد یک نیروی مسلح جدید قرار داد. کمیته های محلات از عناصر مردمی تصفیه شدند و نقش کلانتری و پلیس را برعهده گرفتند. گروه های حزب الهی که از پیش سازماندهی شده بودند، برای مقابله با مردم، تقویت گردید. برنامه ارتجاع حاکم این بود که گام به گام و سنگر به سنگر انقلاب را به عقب نشینی وادارد تا وقتی که توازن قوا امکان حمله نهائی را بدهد.

یورش به دست آوردهای انقلابی مردم از همان فردای قیام آغاز گردید. ارتجاع حاکم با تمام آزادی هائی که مردم در جریان مبارزه کسب کرده بودند، مخالف بود. این آزادی ها می بایستی از مردم سلب شود. هنوز چند روزی از سرنگونی شاه نگذشته بود که در اسفند ماه کتابفروشی ها مورد حمله گروه های شبه نظامی حزب الهی قرار گرفتند و حتا در چند مورد به آتش کشیده شدند. راهپیمائی زنان در دفاع از حقوق و مطالبات خود مورد یورش وحشیانه قرار گرفت. دفاتر سازمان های سیاسی در معرض حمله قرار گرفتند. تجمعات اعتراضی کارگران با سرکوب هائی روبه گردید که حتا به قتل فعالین کارگری در قزوین و اصفهان انجامید.

انسجام ارتش می بایستی با در گیر کردن آن در جنگ های ساختگی، به آن بازگردانده شود و در جنب آن نیروی مسلح جدیدی به نام پاسداران ایجاد گردد. برافروختن جنگ در کردستان در اواخر اسفند ۵٧ به بهانه های واهی در زمره نخستین اقدامات رژیم برای بازگرداندن انسجام به درون ارتش از هم گسیخته بود. این مردم کردستان نبودند که اعلان جنگ دادند. آنها با ایجاد کمیته ها و شوراها از آزادی خود دفاع می کردند. آنها چیزی جز این نمی خواستند که از خود مختاری منطقه ای برخوردار باشند. جمهوری اسلامی به کردستان لشکرکشی کرد. شهرها و روستاها را بمباران نمود و دادگاه های خلخالی را برپانمود که در نخستین سری اعدام ها، تعدادی از فعالین سازمان ما و سازمان های منطقه ای کردستان را به جوخه اعدام سپرد.

هیئت نمایندگی مردم کردستان برای حل مسالمت آمیز مسئله تلاش فراوان کرد، اما جمهوری اسلامی به هیچیک از خواست های آنها پاسخ نداد و جنگی را به مردم کردستان تحمیل کرد که تا اواسط دهه ۶٠ به طول انجامید. جمهوری اسلامی در فروردین سال ۵٨ به ترکمن صحرا لشکرکشی کرد تا شوراهائی را که مردم تشکیل داده بودند در هم بکوبد، سازمان ما تلاش فراوان به کار برد که اهداف جنگ طلبانه رژیم را خنثا کند. اما رژیم، طالب جنگ، سرکوب و کشتار برای نابودی دست آورهای انقلاب بود. رفقای ما، رهبران خلق ترکمن را برای گفتگو پیرامون خواست های مردم و حل مسئله زمین به جلسه دعوت کردند، اما آنها را دستگیر و به جوخه اعدام سپردند. در ٣١ فروردین دفتر سازمان را در آبادان مورد حمله مسلحانه قرار دادند که در جریان آن ٧ نفر زخمی و حدود ۴٠ تن دستگیر شدند.

تیمسار مدنی دستور برچیدن دفاتر سازمان های خلق عرب را در خوزستان صادر کرد و چهارشنبه سیاه ٩ خرداد سال ۵٨ را آفرید که در جریان آن ده ها تن را در خرمشهر به قتل رساندند. در آذربایجان حتا به حزب خلق مسلمان طرفدار شریعتمداری رحم نکردند و با سرکوب، فعالیت آن را ممنوع کردند. اخراج، دستگیری و ترور کارگران پیشرو را در دستور قرار دادند و شعار شورا بی شورا را سر دادند تا این دست آورد بزرگ کارگران و زحمتکشان را نابود کنند. خمینی فرمان شکستن قلم ها و بستن دهان ها را در یکی از سخنرانی های خود صادر کرد، تا آزادی بیان را در کل ممنوع کند. تعطیل روزنامه ها، حمله به دفاتر سازمان ما توسط گروه های حزب الهی در تهران، تماما سیاست رژیم برای نابودی و تعطیل آزادی فعالیت سیاسی بود.

جمهوری اسلامی گام به گام با سازماندهی نیروهای مسلح خود، دست آوردهایی را که مردم در جریان انقلاب به دست آورده بودند از آنها باز پس می گرفت. سلطه ضد انقلاب و برچیدن آزادی های سیاسی بدون سرکوب دانشگاه ها که در کل مخالف رژیم بودند، ناتمام بود. لذا سرکوب خونین دانشجویان و تعطیل دانشگاه ها اقدام دیگر رژیم برای برقراری رژیم ترور و خفقان بود.

جمهوری اسلامی هنوز یک مشکل بزرگ داشت. دو سازمان پر قدرت، سازمان چریک های فدائی خلق ایران وسازمان مجاهدین خلق، وجود داشتند که به سادگی نمی توانست برای رسیدن به هدف نهائی اش ، تکلیف را با آنها یک سره کند. شوخی نبود که بخواهد به سازمان ما اعلان جنگ دهد که در سراسر ایران از سازماندهی و حمایت توده ای گسترده ای برخوردار بود و با فراخوان هایش فقط در تهران صدها هزار نفر به خیابان ها می آمدند.

وقتی که در سازمان ما انشعاب رخ داد و جریان موسوم به فدائیان اکثریت به حمایت از جمهوری اسلامی برخاستند و ما به عنوان فدائیان اقلیت خط مشی سازمان را در مخالفت با جمهوری اسلامی ادامه دادیم، ارتجاع حاکم نفس راحتی کشید. چون انشعاب در سازمان ما علاوه بر این که بزرگترین قدرت مخالف رژیم را در هم می شکست، بر تغییر توازن قوا میان نیروی انقلاب و ضد انقلاب تاثیر بسیار مهمی داشت. این انشعاب که در نتیجه گرویدن جریان موسوم به اکثریت به جانب ارتجاع، ناگزیر بود، برای سرنوشت انقلاب نیز فاجعه بار بود و کمر جنبش انقلابی مردم را شکست. چرخش به سوی ارتجاع از سوی جریان موسوم به اکثریت در درون سازمان ما، بزرگترین خیانت به توده های مردمی بود که یگانه پناهگاه خود را در رویاروئی با ارتجاع حاکم، در این سازمان یافته بودند.

اکنون زمان آن فرارسیده بود که جمهوری اسلامی، سرکوب نهائی تمام سازمان های سیاسی مخالف و برچیدن آخرین دست آورهای انقلاب و برقراری سلطه همه جانبه ارتجاع را در دستور کار قرار دهد. بر طبق سند محرمانه ای که سازمان ما پیش از آغاز یورش نهائی رژیم در شماره ۱۱۲ نشریه کار انتشار داد، این تصمیم در بهمن ماه ۵٩ در اجلاسی با حضور وزیر کشور، دادستان های رژیم، فرمانده سپاه پاسداران، وزیر ارشاد، مقامات اطلاعاتی و امنیتی و مسئولین کمیته ها و زندان ها اتخاذ گردید، که تقریبا همه آنها وابسته به جناحی بودند که بعدا نام اصلاح طلب برخود نهادند.

قرار بر این بود که نخست دادستان کل اطلاعیه ای تهدیدآمیز صادر کند و پس از آن سرکوب آغاز شود. رژیم برای پیشبرد این هدف خود سه گروه را مشخص کرده بود. در گروه نخست مخالفین بالفعل جمهوری اسلامی قرار داشتند که ابتدا می بایستی سرکوب شوند و سازمان ما نیز در این گروه قرار داشت. در گروه دوم مخالفین بالقوه قرار داشتند که مجاهدین خلق مهم ترین آنها بود و در گروه سوم حامیان و دوستان جمهوری اسلامی از نمونه حزب توده و فدائیان اکثریت بودند.

پس از این تصمیم، دادستان کل اطلاعیه ١٠ ماده‌ای‌اش را انتشار داد. اما درست در همین مقطع، اوضاع سیاسی نیز جهت دیگری به خود گرفته بود. اقدامات ارتجاعی رژیم در طول دو سالی که از قیام می‌گذشت، سرکوب و سلب آزادی ها و حقوق دمکراتیک مردم، بر ملا شدن وعده‌های دروغین خمینی و تشدید فقر، بخش وسیعی از توده‌های مردم را از توهمی که به خمینی و رژیم جمهوری اسلامی داشتند درآورده بود.

این مردمی که از رژیم جدا می‌شدند، در ابعادی گسترده به جانبداری از سازمان‌های انقلابی و کمونیست روی می‌آوردند. مبارزات و اعتراضات کارگران و زحمتکشان مدام اعتلا و افزایش می‌یافت. از طرف دیگر اختلاف و تضادهای درونی رژیم تشدید شده بود. اختلاف و درگیری میان بنی صدر با جناح‌های دیگر و شخص خمینی به شدت حاد شده بود. در اسفند ماه سال ۵٩ یک بحران سیاسی شکل گرفت و وضعیتی نزدیک به وضعیت بحرانی خرداد ماه ٨٨ پدید آمده بود.

سازمان مجاهدین خلق که اکنون با بنی صدر رسما متحد شده بود، دچار این توهم شد که اوضاع برای یک سره کردن کار رژیم فراهم است. آنها تصمیم به سرنگونی رژیم گرفتند. رهبری مجاهدین این تصمیم را با سازمان ما در میان گذاشتند. آنها اعلام نمودند که می‌خواهند وارد فاز درگیری با رژیم شوند و از سازمان ما نیز خواستند که به همراه مجاهدین برای سرنگونی رژیم اقدام کند. در جلسه‌ای که با آنها داشتیم، مخالفتمان را اعلام کردیم و از آنها نیز خواستیم که این تصمیم را عوض کنند و یا لااقل اقدام برای سرنگونی رژیم را به تعویق اندازند. دو دلیل هم داشتیم که برای آنها توضیح دادیم. اول این که از نظر ما اگر چه یک بحران سیاسی شکل گرفته بود و نارضایتی بخش وسیعی از مردم در اسفند ماه ۵٩ محسوس بود، اما هنوز اعتلای جنبش به مرحله‌ای نرسیده بود که اکثریت مردم به قیام روی آورند. ما خود را در مرحله تدارک سیاسی و نظامی قیام می‌دانستیم که هنوز وجه سیاسی آن که همانا گردآوری لشکر سیاسی و بسیج سیاسی به ویژه در میان کارگران بود، وظیفه عمده محسوب می‌شد و عمل نظامی از دیدگاه ما صرفا می توانست یک تاکتیک فرعی باشد. از این رو به جز کردستان که مسئله‌ای متفاوت بود و ما خود را موظف می‌دانستیم از مبارزات مردم کرد علیه ارتجاع حاکم حمایت کنیم و علیه رژیم بجنگیم، در نقاط دیگر ایران تا سال ۶٠ به سلاح علیه رژیم متوسل نشدیم. پس از یورش رژیم در سال ۶٠ بود که در چند مورد محدود، بخش نظامی سازمان، کمیته‌های رژیم را مورد حمله قرار داد که آن هم در چارچوب تدارک نظامی قیام بود و نه روی‌آوری ما به مبارزه مسلحانه. از همین رو بود که در جریان این عملیات محدود نیز حتا یک نفر از اعضای سازمان ضربه نخورد. نکته دیگر این که ما هنوز نتوانسته بودیم پس از انشعاب، نیروی وسیعی را که جانبدار جناح اقلیت سازمان بودند و عمدتا هم نیروی هوادار، سازمان دهی کنیم. بنابراین گر چه می‌دانستیم که رژیم به زودی حمله گسترده خود را آغاز خواهد کرد، برای ما مسئله مهم تلاش برای عقب انداختن این حمله ارتجاع بود. در حالی که اقدام مجاهدین معنای دیگری جز جلو انداختن اقدام سرکوبگرانه رژیم نداشت. مجاهدین خلق اما تصمیم قطعی خود را پیشاپیش گرفته بودند.

خرداد ۶۰

سازمان مجاهدین خلق ایران در ٣٠ خرداد برای قدرت‌نمائی در مقابل رژیم یک راهپیمائی بزرگ با حضور میلیشیای مجاهد برگزار کردند. این راهپیمائی مسالمت‌آمیز بود، اما نیروی سازمان یافته مجاهد، برای نخستین بار آماده درگیری با نیروی سرکوب رژیم بود. سازمان ما به عللی که در بالا گفتم رسما و علنا از راهپیمائی مجاهدین حمایت نکرد، اما از آنجائی که هنوز این یک راهپیمائی مسالمت آمیز بود و تقویت مجاهدین در برابر رژیم و تناسب قوا برای ما مهم بود، رهبری سازمان، درونی از تشکیلات خواست که در این راهپیمائی شرکت کنند. نیروهای مسلح رژیم به همراه گروه‌های شبه نظامی حزب الهی این راهپیمائی را مورد حمله قرار دادند و درگیری گسترده‌ای آغاز شد. رژیم که تصمیم خود را از قبل گرفته بود اکنون با آمادگی، طرح سرکوب تمام سازمان‌های سیاسی مخالف بالفعل و بالقوه را به مرحله اجرا در آورد. رژیم عزم کرده بود که با به راه انداختن حمام خون به پیروزی قطعی دست یابد و رسالت خود را در شکست قطعی انقلاب به فرجام برساند.

در شامگاه ٣١ خرداد اولین گروه از زندانیان سیاسی را که در میان آنها سعید سلطانپور شاعر و نویسنده عضو سازمان ما و دبیر کانون نویسندگان ایران نیز قرار داشت، به جوخه اعدام سپردند. سعید سلطانپور در ٢٧ فروردین بازداشت شده بود. دوره‌ای از اعدام‌های گسترده آغاز شد که تا مدتها همه روزه اسامی ده‌ها تن از اعدامیان در روزنامه‌های رژیم چاپ می‌شد تا جو رعب و وحشت را حاکم کنند. مجاهدین خلق نیز از فردای ٣٠ خرداد، عملیات مسلحانه خود را برای سرنگونی رژیم آغاز کردند. آنها در کل عقیده‌ای به بسیج توده‌ای و نقش توده‌های مردم در سرنگونی رژیم نداشتند. پیش از آنکه وارد فاز نظامی شوند، هیچگاه در جنبش‌های اعتراضی توده‌ای مردم ایران علیه رژیم شرکت نکردند. تمام فعالیت آنها قبل از سال ۶٠، در خدمت سازماندهی یک میلیشیا و نفوذ در ارگان‌های دستگاه دولتی بود. وقتی هم که وارد فاز نظامی درگیری با رژیم شدند، تاکتیک آنها، آوردن میلیشیا به صحنه درگیری، بدون حضور توده مردم، بمب‌گذاری و ترور سران رژیم بود. تاکتیک‌های آنها توطئه‌گرانه و آنارشیستی بود. آنها چنین می‌پنداشتند که با زدن سران رژیم و تظاهرات مسلحانه میلیشیا، جمهوری اسلامی سقوط خواهد کرد. اما با هر بمب‌گذاری و کشته شدن تعدادی از سران رژیم، بالعکس، جمهوری اسلامی می‌کوشید که نیروهای طرفدار خود را به خیابان‌ها بریزد و جو رعب و وحشت را بیشتر حاکم سازد.

تحت چنین شرایطی، توده مردم مخالف رژیم که تا پیش از این درگیری‌ها، فعالانه در مبارزه سیاسی شرکت داشتند، عقب نشستند و اعتلائی که پدید آمده بود، تدریجا از بین رفت. حضور میلیشیای مجاهد در درگیری‌ها به تمام معنا بی هدف بود. همچون یک لشکر شکست خورده، تظاهرات مسلحانه برپا می‌کردند که هر بار نیز به دستگیری و کشته شدن تعدادی از آنها می‌انجامید. شکست مجاهدین در همان سال ۶٠ قطعی شد.

اگر چه مجاهدین خلق در سال ۶٠ مبارزه برای سرنگونی رژیم را آغاز کردند، حقیقت اما این است که جمهوری اسلامی مجاهدین را به عرصه درگیری کشاند. مجاهدین خلق به لحاظ تفکر سیاسی با دولت مذهبی دشمنی و تضاد خصمانه نداشتند. پدر معنوی آنها طالقانی بود. آنها از همان آغاز تلاش فراوان کردند که برای خود جایگاهی در جمهوری اسلامی دست و پا کنند، اما خمینی و هواداران او آنها را تحویل نگرفتند و از خود راندند. مجاهدین همانگونه که اشاره کردم در هیچیک از اعتراضات توده‌ای گسترده‌ای که پس از قیام در سراسر ایران رخ داد، شرکت نکردند و هیچگاه رسما و علنا از این اعتراضات و مبارزات توده‌ای حمایت ننمودند. آنها نمی‌خواستند وارد درگیری با جمهوری اسلامی شوند، بلکه در جستجوی جایگاهی برای خودشان در دولت دینی بودند. این جمهوری اسلامی بود که آنها را زیر فشار قرار داد ، به اپوزیسیون تبدل کرد و سرانجام به درگیری کشاند.

اکنون دیگر با یورش نهائی ارتجاع، آخرین بقایای دست‌آوردهای مردم در انقلاب از آنها باز پس گرفته شده بود. رژیم ترور و خفقان حاکمیت کامل یافت. تمام سازمان‌های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی با سرکوب‌های همه جانبه رو به رو شدند. پس از مجاهدین بیشترین لطمات به سازمان ما وارد آمد که به رغم انشعاب بزرگ، هنوز یک سازمان مهم با پایگاه توده‌ای وسیع بود. در فاصله سال‌های ۶٠ تا آبان ماه ۶۴ که بزرگترین ضربه به بخش کارگری سازمان ما وارد آمد، لااقل ۵٠٠ تن از اعضا، فعالین و هواداران سازمان، اعدام شدند یا در جریان مقاومت مسلحانه هنگام دستگیری، جان باختند و هزاران تن در سراسر ایران به بند کشیده شدند. اکثریت اعضای کمیته مرکزی سازمان ما نیز در همان سال ۶٠ به دست ارتجاع به قتل رسیدند.

با یورش سال ۶٠، ضد انقلابی که بر خود نام انقلاب اسلامی نهاده بود به پیروزی قطعی دست یافت، انقلاب به کلی در هم شکست، سلطه همه جانبه ارتجاع و رژیم تام و تمام ترور و اختناق حاکم گردید.

برگرفته از سایت بی بی سی

احمد صبوری: چرا در راهپیمائی ۲۲ خرداد شرکت نمی‌کنم!

دوستان عزیز دانشجویم، جوانان عزیز، شکسته‌گان سالهای سیاه، تشنه‌گان آزادی

در این مطلب سعی دارم که هشدارتان دهم که از آنچه بر سر نسل قبلی مبارز آمد درس گرفته و بدون آگاهی و خود رهبری آلت دست امیال گروه های ناشناخته و قدرت طلب و وابسته نشوید.

دوستان من از نسل جویندگان آزادی در مجری آتشفشانها هستم. متعلق به تباری هستم که شکوفه جوانی شان در دوران اختناق شاهی پَر پَر شد. دورانی که در ایرانِ تک حزبی رستاخیزی، رژیم پهلوی همه شریانهای فکری اجتماع را مسدود کرده بود. اختناق و ترس به حدی بود که از  کوچکترین اظهار نظر سیاسی حتی با عزیزانمان واهمه داشتیم. شعار استراتژیک آن رژیم اندیشه کش “دیوار موش داره موشم گوش داره” بود. اندیشیدن مستقل، اظهار نظر سیاسی و خواندن کتاب عقوبت‌های گرانی را با خود بدنبال می آورد. نسل مبارز دهه ۵۰ در آرزوی استنشاق هوای تازه ناخواسته دنباله‌رو بتی شد که سبزهای سیدی می‌پرسدیدندش. خلق را فریبشان دادند که خورشیدشان خمینی است. کسانی نجوا کردند که این خورشید نیست صدای پای فاشیسم است. اما خلق مسحور شده و ما که خسته و بیقرار از پلشتی مشتی دزد و فرصت‌طلب کارآموخته در بنگاههای تحصیلی چپاول جهانی بودیم، کم توجهی کردیم. خلق باورشان شد که اینان یاور مستضعفانند و ما در تنفرمان از شاه جنایت پیشه و وابسته، کور بودیم و تصوری از بدتر نداشتیم. اختناق شاهانه، نطفه رژیم ولایت فقیه را در درون  به  بار نشست.

در دو سال اول پس از انقلاب رژیم جدید  نهادهای سرکوبگرش را ساخت. سپاه، جهاد سازندگی، انجمن های اسلامی (دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه)، کمیته، وزارت اطلاعات و ستاد انقلاب فرهنگی محصولات این دوران هستند. اینان با عجله زندان‌های مخوف شاهانه را بازگشائی کردند. عناصر ساواک را دو باره بکار گرفتند و خود را برای هجوم آماده کردند. با انواع حیله‌ها مخالفان خود را چند شقه کردند. ابتدا بر اساس فرمان ده ماده ای خمینی، مجاهد و فدائی و پیکاری و راه کارگری و رزمندگانی و سهندی و اتحادیه ای و رنجبرانی و کومله ای و دموکرات را گروه گروه اعدام کردند و در نهایت اکثریتی‌ها  و توده‌ای‌ها را هم قتل عام کردند. تنها به استناد به خاطرات آقای منتظری بین ۳ تا ۴ هزار نفر را در تابستان ۶۷ طی محاکمات فرمایشی چند دقیقه ای کشتند. اختناق دهشتناک و خشونت جنون آسای این سالها باعث مهاجرت هزاران نفر از مبارزان  گردید. بمرور زمان توهم مردم  فرو ریخت. فشار واقعیت ها رژیم را دو پاره کرد، گروهی بر روش قبلی ماندند و گروهی فهمیدند که دیگر بر اساس اسلام ناب محمدی نمی توان مردم را فریفت و چاپید، بازی اجرای بی تنازل قانون اساسی راهکار اینان شد برای فریبی جدید و نجات نظامشان.

دوستان هیچگاه دنباله رو هیچ جریانی حتی تحت رهبری صادقترین رهبران نشوید. زندگی به من آموخته که دنباله روی بجز واخوردگی و شکست محصول دیگری بدنبال نخواهدآورد. نگاهی سطحی به جنبش فعلی نشان می دهد که ما حتی از دهه ۴۰ هم پس تر رفته ایم. در آن زمان در جنبش ملی نمایندگان مردم از کارگران و دهقانان و دانشجویان و مهندسین و پزشکان و معلمین و ورزشکاران و روحانیون و پرستارها بطور صوری شرکت داشتند. در جنبش فعلی گروههای فرصت طلبی بدون کوچکترین سابقه مبارزاتی و مردمی رهبری جنبش را منحصرأ بدست گرفته اند. همان هائی که ۲۵ سال دارو ندار مردم را چاپیدند و در تمامی جنایات این رژیم فعالانه شرکت داشتند این جنبش را هم ملا خور کرده اند. به گروه “سبز امید” و امثالهم بنگرید که کسی نمی داند کیستند و تبارشان چیست. خمینی تنها فرمان می داد، مجریانش دولت امام زمانش و فرزندان دانشگاهیش یعنی دفتر تحکیمی ها  بودند. اینان سر هر بزنگاهی ما را به راه پیمائی سکوت دعوت می کنند و خودشان در پس پرده با این و آن قدرت خارجی مذاکره می کنند می بُرند و می دوزند. در هر مؤسسه ضد منافع ملی ما از قبیل آزادی ایران جرج بوش و انیستیتو هوور برای منافع خارجی ها گلو می درند و تزویر و ریا یادشان می دهند و به من استعمارزده جهان سومی چنین می نمایند که گویا قدرت های جهانی مؤسسات خیریه هستند. به ترکیب شرکت کننده ها در کنفرانس حقوق بشر ژنو توجه کنید، دفتر تحکیم وحدت و یک جاسوس رژیم در زندان که ده ها جان عزیز را برای چند نفس اضافی به لاجوردی ضد انسان  فروخت، عضو آن هستند. طنز تاریخ اینکه دفتر تحکیمی که تنها در یک قلم ۲۳۰۰۰ دانشجو را پاکسازی و از تحصیل محروم کرد و بخش بزرگی از آنها را برای جزغاله کردن تحویل لاجوردی داد نماینده ایرانیان در حقوق بشر ژنو است. من در کجای جهان ایستاده ام، اینان همگی متهمند به جنایت علیه بشریت. شومن‌های سابق رژیم از هر موسسه دست راستی ضد بشری چپ و راست جایزه های نقدی و غیر نقدی دریافت می کنند پر و بال می گیرند و کمک‌های بیدریغ دریافت می کنند. دوستان زجر کشیده ام از شما می پرسم آیا اینانند نمایندگانتان برای ساختن ایرانی آباد و آزاد و مستقل؟.همین امروز در اخبار بود که مؤسسات غربی بر اساس نظریه فریدمن که جایزه اش به رهبر خود خوانده ما داده شد مراتعی به وسعت کشور فرانسه را بمبلغ چند صد میلیون دلار تنها در سال گذشته در آفریقا تصاحب کرده اند. میلیون ها کشاورز از مراتع اجدادیشان اخراج شده اند. دوستان به کنفرانس امارات متحده برای تعیین آینده لیبی توجه کنید. آمریکا و فرانسه و انگلیس نشسته اند که آینده لیبی را تعیین کنند. آیا این رهبران بی پیرو و خودخوانده ما روزی نزدیک به دور از چشمان من و شما در جائی نخواهند نشست تا سرنوشت تو و من را بفروش بگذارند. امروز ویکی لیک  برملا کرد که دلیل سرنگونی آرستید دیکتاتور هاییتی تصویب قانون حقوق حد اقل روزانه ۵ دلار بوده. پس از کودتا رهبران فریبکار به اصطلاح دموکراسی خواه هائیتی در ازاء دریافت حق الزحمه‌های کلان مینیمم حقوق را به ۳ دلار کاهش دادند. دوستان شک نکنید رهبران خودخوانده ما در خفا قول خصوصی کردن صنعت نفت را داده اند. تئوری مشمئز کننده دولت رانت خوار اینان برای همین منظور تدوین شده است. اینان قول خصوصی کردن همه چیز را به غربی‌ها داده اند.

دوستان جوانم نگرانم چرا که می‌بینم شما هم همچون نسل من در سال ۵۷ در این اشتباه هستید که می انگارید هر تغییری بهتر از وضعیت فعلی است. توضیح می دهم که چنین نیست تصور کنید نفت‌مان را که برای ملی کردن آن چه جان های گرانبهائی  داده ایم خصوصی کنند و مالکیت آنرا به ولی نعمت های خود بدهند. دورانی را تصور کنید که سفارت‌خانه‌های خارجی برای عمل فتق رهبران سیاسیمان تعیین تکلیف می کنند (به کتاب شاه عباس میلانی رجوع کنید). تمامی مفاهیم واژگونه می‌شوند به خیانت به منافع ملی جهانی شدن اطلاق می شود و انحصار فکر و اندیشه به بنگاههای چند صد میلیارد دلاری داده می شود. زنانمان پوششان آزاد می شود اما برای یک لقمه نان ناچارند تن بفروشند. شاید بگوئید اینکه سرنوشت فعلی ماست می گویم چیزی مشابه این اما پیچیده تر. آنان به حماقت اینها نیستند همه ما را اتمیزه خواهند کرد. استادمان را بجای جاسوس، پَست و نان بنرخ روز خور خواهند کرد. همگی مان را زیر بار قرض تحصیل و ماشین و خانه له خواهند کرد تا اینکه حتی تصور اعتراض هم نداشته باشیم یک روز کار نکردن از طبقه متوسطی به بی خانواری پرتابمان خواهد کرد. روزی را تصور کنید که فریاد کردن آزاد است اما حنجره ندارید. روزی را تصور کنید که بجای آخوند سرمایه داران و کارشناسان با هوش و فارغ التحصیل هاروارد و کمبریج  هزاران نفرمان را با یک ورقه بیکار می کنند و ذهن اجتماع را بتوسط مدیا و مؤسسات آموزشیشان چنان شکل می دهند که حتی مادرمان هم فریادرسمان نخواهد بود. فرد می‌شویم و تنها، در زیر چرخ دندانه سود و سرمایه هر لحظه له می‌شویم.

باید خودمان بر سرنوشتمان حاکم شویم باید این نظام فکری نیابتی وکالتی را به دور بیاندازیم. باید فریاد بزنیم که بجز خودمان هیچکس نماینده تام الا ختیار ما نیست. باید حول شعارهای انسانی آموزش رایگان، بهداشت رایگان، مسکن برای همه، کار برای همه و آزادی بدون واسطه  یعنی در یک کلام نان و آزادی با هم متحد شویم. باید سر این رهبران خود خوانده نهیب زد که ما بالغیم  و  خودمان می توانیم از حقوقمان دفاع کنیم. باید هر جا که هستیم از کارخانه تا دانشگاه و بیمارستان به تشکیل شوراهای خودگردان اقدام کنیم. باید همه امورمان را خودمان سامان دهیم.

دوستان روزهای خطیری را در پیش داریم. باید از تجربه لیبی درس بگیریم. باید خواست اولمان  شفافیت  سیاسی باشد. باید شورای راه سبز امید مشخص کند که کیستند و شجره شان چیست و چه می خواهند و تا کنون چه داده اند و چه گرفته اند. از دوستان سالهای زجر و شکنجه پهلوی و اسلامی گله مندم که چرا در مقابل این توطئه خانمان سوز سکوت اختیار کرده اند و جوانانمان را از توطئه مشتی نان به نرخ روز خور که روزی از توبره امام و روزی از آخور سرمایه داری جهانی می خورند، آگاه نمی کنند. تجربه نشان داده که اینان نه وطنی دارند و نه عشقی به ایرانیان. سرکار خانمی که نماینده مجلس اسلامی بوده و امروز کارشناس موثق و مورد اعتماد وزارت خارجه دولت قدر قدرت است در پاسخ به سؤالی راجع به اعدام های ۶۷ می گوید که از آن اطلاع نداشته است. تئوریسین کبیرشان می گوید که دعوای دهه ۶۰ بین دو گروه اقتدارگرا بوده، اگر جای این دو عوض می شد آنها بدتر بر سر اسلامی ها می آوردند. منطق را ببینید. سکوت شما دوستان، پلکان ترقی اینها است. به سخنرانی فیلسوفشان از باب کنجکاوی رفتم هنوز هم جوانک آخوند مسلکی سوالات نوشته شده را غربال می کند و آنچه باب طبع حاجی آقاست را می خواند. دوستان باور کنید بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست، باران است.