مهری رحیم زاده: اسانلو، مدافعین دیروز و چالشگران امروز

نزدیک به سه هفته از پخش ویدئوی امیر حسین جهانشاهی و مصاحبه منصور اسانلو در برنامه ای از شبکه تلویزیونی رها میگذشت که آقای اسانلو خبری که از سوی جهانشاهی، در این برنامه، در باره ی جایگاه تازه ی سیاسی او اعلام شده بود را یک “سوء تفاهم” خواند.

در برنامه ی مزبور ابتدا جهانشاهی پیوستن اسانلو به جریان “موج سبز” و مسئولیت جدید ایشان در رابطه با کارگران ایران را به اطلاع رساند، و به دنبال آن مجری تلویزیون به بهانه ی خروج اسانلو از ایران، مصاحبه ای با او انجام داد. بعد از گذشت این بیست روز، آقای اسانلو در پیام نوروزی خود اعلام کرده است که خبر پیوستن او به موج سبز جهانشاهی ناشی از یک سوء برداشت بوده و ایشان به “تشکیلات وابسته به این تلویزیون و صاحب امتیاز آن به عنوان یک سازمان سیاسی” و کلا به هیچ گونه “حزب، سازمان و رسانه ای” وابستگی و پیوستگی ندارند.

این که منصور اسانلو بعد از مصاحبه اش با مجری تلویزیون رها که در پی اظهارات جهانشاهی و در همان برنامه پخش شد، به سه هفته زمان نیاز داشت تا به یک “یک سوء تفاهم” اشاره کنند، هر ضمیر آگاهی را پیش از هر چیز به غیر واقعی بودن آن مظنون میکند. اسانلو چهره ی تازه کاری نیست که بعد از گذشت بیست روز تازه به ماهیت آقای جهانشاهی و سازمان و تلویزیونش پی برده باشد. این که چهره ی برجسته و کهنه کاری مانند اسانلو از جوهر فعالیت های سیاسی جهانشاهی و سازمان سیاسی و مدیایی اش بی اطلاع بوده، و از کنار خبر پیوستن خودش به “موج سبز” از زبان خود جهانشاهی مدت ها با بی اعتنائی گذشته است، مورد باور هیچ ناظر حقیقت جوئی نیست.

البته طی این مدت در تقبیح پیوستن اسانلو به جبهه ی جهانشاهی واکنش های شدید و فراوانی ابراز شده که طبعا از چشم هیچ کس پنهان نمانده است. این که آقای اسانلو پس از این همه واکنش منفی، اکنون بخواهد با حساب و کتاب رفتار کند، این که ایشان بخواهد جاخالی دیپلوماتیک بدهد و آثار مذموم خبر پیوستن خود به جهانشاهی و مسئولیت خطیرش در سازمان او را خنثی کند، این که نهاد و سازمان دیگری پشت تکذیب نامه ی او قرار دارد، یا معاملات سود آورتری از همین طراز در پشت پرده در جریان است، هیچیک تغییری در اصل قضیه نمی دهد. اسانلو هیچ توضیح قانع کننده ای برای سه هفته تأخیر در تکذیب همکاری خود با جریان جهانشاهی ندارد. تنها راه گفتن حقیقت است که این هم وقتی در جهت منافع گوینده نیست، باید آنرا منتفی تلقی کرد. اما جای تردید نیست که روزی تمامی حقیقت از پسِ پرده های ریاکاری و فریب بیرون خواهد افتاد.

به یاد داریم که بعد از انتشار اطلاعیه سندیکای واحد در مورد برکناری اسانلو از ریاست هیات مدیره سندیکای واحد افرادی از گرایشات و جریانات سیاسی موسوم به چپ با دفاع بی قید و شرط از اسانلو ، به سؤال از سندیکای واحد در مورد ابهامات اطلاعیه یا نقد به آن اکتفا نکرده و سندیکا و هیأت مدیره ی آن، و سپس مدافعین و دوستان سندیکا، را به مدت طولانی تحت آماج حملات نوشتاری و گفتاری خود قرار دادند و یک کمپین تحریف و تخریب واقعی علیه آنان سازمان داده و پیش بردند.

در این جا اشاره به یک نکته لازم است، در واقع این نکته به حدی چشمگیر است که نمیتوان در مورد آن سکوت کرد: بیشتر این افراد از قضا به در جرگه ی احزاب کمونیسم کارگری و حکمتیست قرار دارند، یا هم اکنون عضو این احزاب هسستند، یا عضو سابق اما حامل سنت های این احزابند، یا نزدیکان فکری و سیاسی به این احزاب هستند.

اکثریت قریب به اتفاق این افراد نامه و موضع بغایت ارتجاعی و زن ستیز منصور حیات غیبی را با فرصت طلبی تمام به اطلاعیه ی مزبور نسبت دادند و همه ی توش و توان خود را بکار بردند تا وانمود کنند که انگیزه ی کلیت هیأت مدیره سندیکای واحد در انتشار اطلاعیه ی برکناری اسانلو موضع شرم آور و مردسالارانه ی حیات غیبی بوده است. واقعیت انعکاس مردسالاری حاکم بر جامعه در جنبش کارگری ایران را بر سر سندیکای واحد کوفتن، و از آن دستاویزی برای استتار اهداف خود در حمله به این سندیکا ساختن، یکی دیگر از نقاط مشترک فعالین این طیف در قضیه ی اسانلو و سندیکای واحد است.

یکی از وجوه دفاع بی قید و شرط این گرایش سیاسی از منصور اسانلو در برابر سندیکای واحد در سنت لیدرستائی آن ریشه دارد. در این سنت رهبر کارگری ساخته و محصول مبارزه مشخص و جمعی توده ی کارگران نیست بلکه بر فراز آن قرار دارد. چهره ی شاخص و رهبر کارگری از منظر این گرایش انعکاسی از جوهر “لیدر” و “شخصیت” در احزاب آنان است که کیش شخصیت او در باورها و پراتیک سیاسی و سازمانی آنها جاری است، لیدری که خطا ناپذیر، جاودان و حساب پس نده است. اما این تنها یکی از جنبه های موضع گیری فعالین این گرایش در مقابل سندیکای واحد بوده است. وجوه دیگر این موضع گیری را باید در پروژه های سیاسی آنها جست.

بعد از این که اعلام شد منصور اسانلو سر از باند اولترا راست و مفتضح فردی به نام امیر حسین جهانشاهی در آورده است چند تن از فعالین مزبور به اظهار نظر پرداختند. بعضی از بهت و حیرت خود گفتند، و بعضی دیگر “پیش بینی” ازلی خود در مورد سیر اسانلو به مقصد جدید را با ظفرمندی مضحکی به اطلاع افکار عمومی رساندند.

اما علیرغم بیان واکنش های متفاوت ناشی از “پیش بینی”های مختلف، نقطه مشترک این افراد (که در خصومت خود نسبت به هیأت مدیره ی سندیکای واحد، اطلاعیه اش در مورد برکناری اسانلو و فعالینِ مدافع آن هم مشترک بودند) در ارائه ی نشانه های گمراه کننده درباره ی موقعیت جدید اسانلو بوده است. نشانه های گمراه کننده، هم نسبت به ریشه های انتقال اسانلو به باند جهانشاهی و هم نسبت به جایگاه و موقعیت جهانشاهی و “موج سبزش”.

در حال حاضر که اسانلو بعد از بیست روز و بدون هیچ گونه توضیحی پیوستن خود به جریان جهانشاهی را “سوء تفاهم” خوانده، تا تاریخ تدوین این نوشته به استثنای یک موضع گیری مشخص از فعالین مورد بحث این طیف – که در مورد پیوستن اسانلو به جهانشاهی اظهار نظر کرده بودند – دیگران هنوز سخن نگفته اند. به تعبیرنویسنده آنچه که تاکنون از سوی افراد این طیف در مورد قضیه ی اسانلو و سیر او به سمت جریانی چون “موج سبز” نوشته شده همچنان قابل بررسی است. موضوع نوشته ی حاضر نیز همین است، یعنی بررسی تحلیل هایی که در این باره از سوی افراد مختلف در گرایشات مورد بحث ارائه شده است.

این “صاحب نظران” و “دست اندر کاران” جنبش کارگری در مورد دو نکته ی مورد اشاره یعنی از یکسو دلایل سیر اسانلو به مقصد جدید او و از سوی دیگر منشأ سیاسی کارفرمای اعلام شده اش، امیر حسین جهانشاهی، متفق القول بوده اند.

– اکثریت آنان گرایش رفرمیستی و سندیکالیستی اسانلو را موجب افتادنش به دام جهانشاهی دانسته اند.

– همه ی آنان جهانشاهی را به اپوزیسیون سبز داخل مرتبط میکنند و در مورد جنبه های اصلی تعلق سیاسی او، یعنی گرایش امپریالیستی و “چلبی” گونه ی او به نحو هماهنگ و یکدست سکوت میکنند، در مورد ماهیت مافیائی او کلامی نمیگویند و سعی دارند چنین جلوه دهند که دار و دسته ی میزبان اسانلو شعبه ای از جنبش سبز داخل و یک سازمان سیاسی صرفا بورژوایی پیش و پا افتاده دارای پایگاه اجتماعی است.

این نوشته در ادامه خود به نادرستی “تحلیل”های این افراد در هر دو مورد ، و سپس به ریشه های ارائه این تحلیل های گمراه کننده و هدفمند از سوی ایشان میپردازد.

اسانلو ، رفرمیسم و “موج سبز”

به همان ترتیب که در ابتدای نوشته اشاره شد، از میان افرادی که پیش از این از اسانلو بدون قید و شرط در برابر سندیکای واحد و اطلاعیه ی برکناری او دفاع می کردند، بعضی ادعا میکنند که پیوستن منصور اسانلو به جریان امیر حسین جهانشاهی مساله ی عجیبی نیست و از قبل برایشان قابل پیش بینی بوده است، به این دلیل که او همیشه رفرمیست و سندیکالیست بوده و این انتخاب سرنوشتی محتوم است(۱). بعضی دیگر این انتخاب اسانلو را غیر مترقبه و تعجب آور عنوان میکنند، اما این ها هم مثل دسته ی اول بر این ادعا هستند که انتخاب جریان جهانشاهی از سوی اسانلو از گرایش رفرمیستی و سندیکالیستی او سرچشمه میگیرد(۲). بنابراین اولین نکته ی قابل توجه اینست که “حیرت زدگان”ها بی خود و بی جهت و بدون تفکر حیران شده اند و میباید مثل اولی ها قادر به پیش بینی مسیر فعلی اسانلو میشدند، زیرا به گفته ی خودشان اینان هم با ماهیت رفرمیستی و سندیکالیستی اسانلو آشنا بودند و از آنجا که این ماهیت را منشأ جهت گیری سیاسی کنونی اسانلو میدانند پس باید مانند رفقای پیش گویشان تعجب و ابهامی برایشان پیش نمیامد!

چنانکه گفته شد، بخشی از این افراد منشا سر در آوردن اسانلو از باند “موج سبز” را “سندیکالیسم” و رفرمیسم او میدانند. اسانلو بی تردید پیش از این و در زمان فعالیت خود در سندیکای واحد رفرمیست بوده است، اگر برای رفرمیسم مختصاتی قائل باشیم  از جمله این که هدف رفرمیسم مبارزه با سرمایه در کلیتش نمیتواند باشد، چون منظر دیگری بجز نظام سرمایه داری ندارد (اسانلو هرگز به چیزی جز این باور نداشته و عمل نکرده است)، و در همه جای جهان نماینده ی منافع دراز مدت و مداوم کلیت طبقه ی کارگر نیست، بلکه تنها نماینده ی منافع کوتاه مدت، مقطعی و بخشی این طبقه است. و همان هدف بهبود موقعیت بخشی و محدود کارگری را هم از طریق همکاری و سازش با سرمایه میجوید، و هر جا مجبور شده در گذرگاههای خاص تاریخی هدف رفرمیستی اش را از طریق مبارزاتی و رادیکال پیش براند، امری استنثائی بوده است. به این ترتیب رفرمیسم هم اهداف و هم  راه و روش هایش را در سازش با سرمایه داری و قانون آن دنبال می کند. اسانلو هم در نحوه تشکیل سندیکای واحد و اعتصاب آن به شیوه چپ، رادیکال و رزمنده ای عمل کرد اما به دنبال آن مطالبات کارگران واحد را در قالب سازشکاری عریان و در چارچوب قانون اسلامی پی گرفت.

اسانلو در دوران فعالیت خود در شرکت واحد رفرمیست بوده است، اما نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که رفرمیسم ایشان اگر بنا بود به شکل منطقی از امکانات و شرایط سیاسی برای تحکیم و نفوذ خود در جنبش کارگری استفاده کند بی شک انتخابی که او پس از خروج از کشور نمود، میبایست از خطوط قرمزش باشد. انتخاب باند مافیایی دلقکی چون جهانشاهی که علاوه بر رسوایی و فساد از حاشیه ای ترین جریانات اپوزیسیون اولترا راست چسبیده به امپریالیسم است (خصوصیتی که تمامی افراد موضوع بحث این نوشته زیر سبیلی در می کنند و بروی مبارک خود نمیاورند). این موقعیت رفرمیسم اقای اسانلو را به معنای واقعی کلمه زمین‌گیر می کند، چون با این انتخاب اسانلو اعتبار پیشین خود و اعتمادی که بخشی از طبقه کارگر به او بسته بود را به باد داد، و حکم تبعید خود از جنبش کارگری را امضا کرد. به این معنا سیر اسانلو به جهانشاهی بر علیه عقلانیت رفرمیسم او عمل کرده، و در نهایت در مقابل آن قرار گرفته است. اسانلو با این انتخاب، دستکم در حال حاضر، همه ی امکانات و موقعیت ها را برای اعمال رفرمیسمش به جنبش کارگری از دست داده و دروازه های این جنبش را حتی از راست به روی خود بسته است.

بنابراین در این بحثی نیست که اسانلو زمانی که در راس سندیکای واحد قرار داشت (و علیرغم مبارزات رادیکالی که برای این سندیکا در برهه ای انجام داد و به زندان رفت) رفرمیست بوده است. در کارنامه ی او اعمال دیگری نیز ثبت شده است مانند حمایت علنی از اصلاح طلبان حکومتیتا جایی که در جدال های “انتخاباتی” در رژیم اسلامی تحت ریاست احمدی نژاد به نفع اصلاح طلبان وارد عمل شده و تلاش کرده است که رأی کارگران را به صندوق این جناح بریزد، و یا شرکت او در در ردای رئیس هیات مدیره سندیکای واحد در جلسات سیاسی اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها.

براستی اگر اسانلو از نظر نویسندگان مورد بحث همان رفرمیست و سندیکالیست سابق است چرا رفرمیسم او همراه با مشارکتی شدن و فراخوان انتخاباتی به نفع این جریان، سابقأ مورد افشاگری و نقد این دسته منتقدین قرار نمیگرفت و وقتی که باند جهانشاهی موفق به جذب او شد، همین رفرمیسم بعنوان باعث و بانی آن مورد غضب و شماتت آنان قرار میگیرد؟

این واقعیتی است که در تاریخ سرمایه داری همیشه بورژوازی و نهادها و سازمان های سیاسی آن تلاش کرده اند کارگران را بزیر طرح ها و برنامه های خود جمع کنند، و رفرمیسم چوبدست آنان در نیل به این هدف شده است. اما هر کس که نداند رفرمیسم هم مانند همه ی گرایشات اجتماعی در جنبش طبقه کارگر، تنها به اتکای نقشه از بیرون و توطئه و مامور فرستادن در جنبش کارگری توسعه نمییابد بلکه خود از پایه های مادی برخوردار است و در میان بخشی از این جنبش پایگاه دارد، هر کس که نداند برای تاثیرگذاری و ایفای نقش به عنوان رهبر رفرمیست در جنبش کارگری باید در درجه اول فعال این جنبش بود و در میان بخشی از آن پایگاه اجتماعی داشت، الفبای مبارزه ی مشخص طبقاتی را درک نکرده است. درک این نکته سخت نیست که برای هدایت و اشاعه ی رفرمیسم در درون جنبش کارگری، ابتدا نمایندگان رفرمیست باید در آن حضور داشته باشند و با پیشبرد فعالیت های جمعی پایه ی خود را تحکیم کنند. اما انتخاب جدید اقای اسانلو که او را، نه تنها به شکل خارق العاده ای بی ربط به جنبش طبقه کارگر ایران میکند بلکه آشکارا در مقابل آن قرار می دهد، رفرمیسم وی را هم پشت سر میگذارد.

تقریبا همه ی کسانی که در گذشته گرایش رفرمیستی و سندیکالیستی اسانلو را بروی خود نمیاوردند، این حقایق را با کلی گوئی ها و ادعاهای خالی از محتوا و بعضأ دروغین شان دور میزنند. هواخواهان بی قید و شرط دیروز اسانلو که او را با همان رفرمیسم و سندیکالیسمش – که “سرنوشت محتوم” آن را امروز بیان میکنند – بر طبق نهاده بودند، اکنون در برابر این رسوایی چاره ای ندارند جز این که به منتقد او تبدیل شوند. با توجه به آن تناقضاتی که پیش از این مورد بحث قرار گرفت میتوان نتیجه گرفت که این افراد تنها از روی ذهنی گرائی و برداشت های مکتبی و قطعا به صرف رمانتیسم انقلابی نیست که برای بیان موقعیت کنونی اسانلو پشت ضد رفرمیسم سنگر گرفته اند ، بلکه موضع ضد رفرمیستی و ضد سندیکالیستی امروزشان بعضاً به عنوان یک توجیه چپ پسند از خطاهای دیروزشان عمل میکند.

آیا اسانلو براستی پس از پشت کردن به سندیکای واحد و قرار دادن مبارزه ی خود بر مدار “حقوق بشر” و خروج از کشور انتخاب دیگری به جز جهانشاهی در برابرش داشت، انتخابی که بتواند اعتبار سابق او را پشتوانه ی پیشبرد سیاست های راست نماید ؟

بعد از خروج اسانلو حدس و گمان هایی در باره ی همکاری او با برخی سازمان ها و نهادها زده میشد. هر محفل یا سازمانی با هر افقی، که حق را به جانب اسانلو داده بود از ظن خود شد یار او. هر کدام در این خیال بود که با کمی تلاش “منصور جان” را به خود بچسباند(۳). شکی نیست که در این میان تشکل های راست حاضر به یراق تر از همه آماده ی استقبال از او بودند، به همان روال که بورژواری همیشه با جناح ها و سازمان های گوناگونش در پی این بوده که چهره های شناخته شده کارگری را در جهت اهداف خود بکار گیرد.

اگر اسانلو سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود را نه مستقیمأ به سازمان ها و احزاب سیاسی بورژوایی، بلکه به نهادهای “غیر مستقیم” بورژوازی از جمله محافل حقوق بشری گره میزد، میتوانست در موقعیت چیدن میوه های رفرمیسم در جنبش کارگری ایران را قرار گیرد و ثقل مبارزاتی گذشته ی خود را تماما در خدمت این هدف قرار دهد. شاید به این طریق میتوانست برای آمال رفرمیستی خود در محدوده ای از این جنبش مانور دهد، چهره ی گذشته ی مبارزاتی اش را در خدمت کسب و کار سیاسی روز خود بکار گیرد و هنوز شانسی در شاخه ای از جنبش کارگری داشته باشد.

اما او به جای همه ی این ها خود را و رفرمیسم اش را به یک جریان بی بته و بی مقدار موجود در اولترا راست سرمایه داری، به یک دلقک سیاسی پولدار فروخت، و با این انتخاب آلوده خود را از طبقه و جنبش کارگری ایران طرد کرد.

دلایل این که اسانلو به یکی از کناره ای ترین و بی آبرو ترین سازمان های بورژوائی امپریالیستی تکیه زد روزی روشن خواهد شد. تا همین جا همه از ثروت و توانائیهای مالی جهانشاهی و انگیزه ی او برای مبدل شدن به الترناتیو سیاسی جدی و قابل اعتماد برای امپریالیسم از نوع  “رهبر دولت در تبعید” باخبرند. اما تا مقطع خروج اسانلو از ایران موقعیت سیاسی جهانشاهی با ثروت پر آوازه ی او همخوانی زیادی نداشت.

جهانشاهی را پیش از استخدام اسانلو کمتر کسی در میان اپوزیسیون بورژوازی جدی میگرفت، و علیرغم داشتن ثروت فراوان در محافل سیاسی بورژوایی و امپریالیستی او “آوت سایدری” بیش نبود که استراتژی خود را بر قصه سرائی از نفوذ در سپاه و مراکز امنیتی و اطلاعاتی ناراضی جمهوری اسلامی، و فعالیت های مدیائی در کنار محمد رضا مدحی (سردار سابق سپاه) سوار کرده بود و تلاش می کرد از این مسیر برای خود در محافل مزبور جا باز کند. ولی تنها رسوایی این استراتژی  بود که برایش شهرت به بار آورد. او بر خلاف هم قطارانش، سازگارا، گنجی، مهتدی و … در هیچ یک از کنفرانس های بروکسل و استکهلم و پراگ شرکت نداشت. در کنفرانس واشنگتن ابتدا از او و چند تن دیگر دعوت شده بود، اما به دنبال اعتراض مدعوین دیگر به حضور آنها، این دعوت لغو شد. جهانشاهی یک عنصر در حاشیه و بی آبرو و مایه ی رسوایی برای این نشست بود.

بعد از این که جهانشاهی روی اسانلو سرمایه گذاری کرد و او را به استخدام خود درآورد، در موقعیت لمپن بورژوایی او تغییراتی بوجود آمد و نامش به “نیکی” بر سر زبان رسانه های معتبر بورژوایی غرب افتاد. با خریدن نام و شهرت اسانلو درهای شهرت و اعتبار در محافل سیاسی امپریالیستی میرفت که بروی جهانشاهی باز شود. اسانلو طعمه ای است که جهانشاهی قصد داشته با آن تفقد محافل امپریالیستی را بخود جلب کند. بعد از داستان های بی سر و ته او درباره ی جلب چندین هزار نفر نیرو در مراکز کلیدی رژیم اسلامی و غیره که پیش از این موجب تمسخر نهادهای دست اندرکار میشد، جهانشاهی به این ترتیب میتواند سری میان سرها  در آورد، مورد توجه و عنایت محافل سیاسی مزبور قرار گیرد و نام خود را در میان نامزدهای الترناتیو ساز ثبت کند.

به این ترتیب بر خلاف همه نویسندگان و “صاحب نظران” گرایش های کمونیسم کارگری و حکمتیست که در این مورد اظهار نظر کرده اند قضیه ابدا نیست که یک شاخه از جنبش سبز اسانلو را در خارج از کشور به خدمت خود در آورده است. از سوی دیگر چنین هم نیست که یک جریان پاخورده ی بورژوایی با حمایت و یا نقشه امپریالیست ها میخواهد با کمک اسانلو جنبش کارگری ایران را بفریبد و اعتماد او را جلب کند، بلکه بیشتر این است که یک جریان مهجور که دور و بر دولت ها و سازمان های اطلاعاتی امپریالیستها میلولیده و از فتوحات خود داستان میسروده، با اتکاء به اسانلو و سرمایه گذاری وسیع بر نقش گذشته ی او به جلب اعتماد این محافل پرداخته است. در حالی که اسانلو با این انتخاب خود یعنی عزیمت بسوی این فرد مفتضح و حاشیه ای در جبهه ی بورژوازی کار خود را تمام کرد، و دستکم تا زمانی دراز امکانات تاثیر و نفوذ بر جنبش کارگری را از دست داد. عروج جهانشاهی در میان پایگاه خود در بورژوازی و امپریالیسم مترادف است با نزول اسانلو در میان جنبش کارگری.

جهانشاهی و منتقدین امروز اسانلو

اما چرا بیشتر افراد سابقا سینه چاک اسانلو و امروز منتقد وی، جهانشاهی و “موج سبزش” را مربوط و محدود به جنبش سبز در داخل مینمایند؟ آیا آنها نمیدانند که جهانشاهی ملقمه ای ست از دلدادگی به نهادهای امپریالیستی و افتضاح “نفوذ” در ارگان های جمهوری اسلامی، که هم با دولت ها و مراکز امنیتی فرانسه، اسرائیل، امریکا و انگلستان همکاری میکند، هم نگاهی به سلطنت دارد، هم در آرزوی جذب نیرو از مراکز اطلاعاتی و امنیتی رژیم اسلامی است و هم به اپوزیسیون سبز روی خوش دارد. هم حقوق بشر خواه و انتخابات آزاد طلب است، هم طرفدار “اعتصاب عمومی”، و هم روز و شبش در خیال کودتا میگذرد. شکی نیست که او یکی از مهره های اپوزیسیون اولترا راست بورژوایی دنباله رو دولت های امپریالیستی است، اما بی اهمیت ترین آنها. او یکی از دنبالچه های پروژه های “رژیم چنجی” غرب است، اما بی مقدارترین آنان.

چرا تقدیس گران دیروز اسانلو و دلسوختگان و دلگیران و ملامتگران امروز او تنها روی رنگ سبزِ چسبیده به نام باند جهانشاهی مکث می کنند، و تلاش دارند او را به عنوان زایده ای از این اپوزیسیون در ایران جلوه دهند؟ چرا در برابر خصوصیات “درخشان” غالب او ساکت اند؟ چرا این منتقدین در باره ی این وجه برجسته لولیدن جهانشاهی در جبهه دولت های امپریالیستی غرب سکوت میکنند؟

آیا دسته ای از این منتقدین چون در سنت هائی قرار دارند که به پروژه های “رژیم چنجی” سمپاتی دارند و داشتن “رابطه” و قبول “کمک” از دولت های “غیر اسلامی” در آن جایز است(۴)، بر این وجه از حقیقت “موج سبز” جهانشاهی پرده میاندازند؟ آیا چون پول گرفتن از آمریکا در میان طیفی از آنان حلال شناخته شده است(۵) خود را به ندیدین و نفهمیدن جنس سیاسی جریان جهانشاهی میزنند؟

از سوی دیگر نمیتوان و نباید این را از قلم انداخت که همه ی این حضرات حساسیت شدیدی نسبت به طرح مساله ی خطر نفوذ سولیداریتی سنتر (مرکز همبستگی امریکایی) و جریانهای مشابه در جنبش کارگری ایران دارند. این واقعیت را نمیتوان تصادفی دانست که آنان همیشه قویا مخالف افشاگری از سولیداریتی سنتر بوده اند، و تقریبا همه شان همیشه از طرح خطر نفوذ سولیداریتی سنتر کف به دهان آورده اند، تا جایی که همین اواخر در جریان اطلاعیه هیأت مدیره ی سندیکای واحد در مورد اسانلو نیز همگی با خشم و خروش چشمگیری کینه و خصومت خود نسبت به جمله مخالفین سولیداریتی سنتر را بازنویسی یا به روز کرده اند(۶).

این موقعیت با پرده پوشی خصلت غالب جریان جهانشاهی که در جبهه ی دولت های امپریالیستی غربی قرار دارد قطعا بیگانه نیست. این نقطه ی اشتراک همه افراد و جریانهایی است که همیشه در مجادله ی میان رژیم اسلامی و دولت های غربی به هر شکل و صورت بر نهادهای امپریالیستی حساب باز کرده اند.*

پانویس ها:

۱ مظفر محمدی، “اتفاقی مستقیما مربوط به طبقه کارگر …”باز هم می آموزیم””

۲ محمود قزوینی ، “اسانلو “فعال کارگری” خاندان جهانشاهی از آب درآمد!”

۳ سعید صالحی نیا ، “منصور اسانلو مراقب باش زیر پایت پوست موز انداخته اند!(نامه ای سرگشاده)”. نویسنده به اسانلو یادآوری کرده که جای او در میان کمونیسم کارگری است. ایشان هم اخیرا باز مقاله ای نوشته به نام “منصور اسانلو ما را روسفید کردی!قدمهای بعدیت پایدار!” و ضمن این که از اسانلو به خاطر تکذیب پیوستن به جهانشاهی تجلیل کرده ، دوباره به او یادآور شده که در جریان کمونیسم کارگری جا دارد.

۴ قطعنامه ی حزب کمونیست کارگری مصوب ژوئن ۱۹۹۹،  که رابطه و کمک گرفتن از هر دولتی بجز دولت های اسلامی را مجاز میکند و تصمیم گیری در هر مورد را به  دفتر سیاسی واگذار میکند. این قطعنامه در حزب کمونیست کارگری کماکان معتبر است.

۵ کوروش مدرسی : “این ها میدانند مثلا آمریکا مستقیما از نظر مالی به کومه ‌له کمک میکند. ابراهیم علیزاده در یکی از سخنرانی های خود همین را تایید میکند. تا آنجا که به ما مربوط است، در این که کومه ‌له از آمریکا کمک مالی بگیرد ایراد فی نفسه‌ ای نمی بینیم. اگر کسی ایرادی میبیند باید این ایراد را در سیاست کومه‌له در قبال آمریکا، انعطاف یا سازش با آمریکا و سیاست های آن در منطقه یا جهان را نشان دهد. اگر چنین سازشی نیست نفس قبول کمک مالی آمریکا ایرادی ندارد. این موضع سر راست ما بوده و هست.”

(متن پیاده شده و ادیت شده سخنرانی کورش مدرسی تحت عنوان ” کمونیست ها در دادگاه لیبرالیسم چپ ” در جلسه اعضای حزب در لندن در تاریخ ۲۲ ژوئن ۲۰۰۸ – ۲ تیر ۱۳۸۷ است. فایل های صوتی این سخنرانی در صفحه اینترنتی کورش مدرسی (www.koorosh-modaresi.com) قابل دسترس هستند. این متن توسط محمد فتوحی سرا پیاده و توسط سخنران ادیت شده است. ))

۶٫ محمود قروینی ، “اگر در ترکیه بودیم! در رابطه با معضل سندیکای شرکت واحد”- اسد گلچینی، “دفاع از “سنت شورایی کارگران” یا نهادینه کردن اپورتونیسم، در باره اطلاعیه کمیته هماهنگی در خصوص تصمیم هیات مدیره سندیکای واحد” – ایرج فرزاد، “پیرامون برخی احکام نامربوط در مورد “برکناری” اسالو” –  امیر پیام ، “درباره پیوستن منصور اسانلو به اپوزیسیون بورژوایی”

در باره ی این آخرین مطلب که بعد از پیوستن اسانلو به جهانشاهی نوشته شده است، نکاتی را باید یاد آوری نمود و توضیح داد. در میان کسانی که نسبت به افشای سولیداریتی سنتر در رابطه با تلاش برای نفوذ در جنبش کارگری ایران حساسیت های فوق العاده نشان داده اند، نویسنده مقاله ی “درباره ی پیوستن منصور اسانلو به اپوزیسیون بورژوایی” جایگاه ویژه ای دارد. ایشان از زمانی که تلاش های سولیداریتی سنتر برملا شد تاکنون، چند سالی است که پیگیرانه و بی وقفه در مقابل اشاره به تمهیدات نهاد امپریالیستی سولیداریتی سنتر برای رخنه کردن در میان فعالین جنبش کارگری ایران ایستاده اند، و تلاش خارق العاده ای بکار برده اند تا سر و صدای اقدامات مرکز آمریکائی همبستگی در جنبش کارگری ایران  بخوابد. بهانه ی ایشان البته همیشه این بوده است که این سازمان خطری برای جنبش کارگری ایران ندارد و بحث در مورد این خطر انحرافی و بی پایه است چون جنبش کارگری ایران هوشیار تر از این حرفها است. البته همه می دانند که فعالیت های سولیداریتی در میان فعالین کارگری ایران از کانال پول و کمک مالی برنامه ریزی شده است. این بار در مقاله ی اخیرخود آقای پیام علاوه بر این که همانند همه “منتقدین ” مورد اشاره در مقاله از منشأ واقعی سیاسی جهانشاهی و نزدیکی و تعلق او به پروژه ها و سیاست های دولت های غربی هیچ نمی گوید و برای لاپوشانی  این موضوع فرمان جهانشاهی را بسوی موسوی و کروبی و کلمه کارگری می چرخاند، تهدید جریان جهانشاهی برای جنبش کارگری ایران را از سولیداریتی سنتر بسیار جدی تر و خطرناک تر ارزیابی کرده و ادعا میکند که بر خلاف مورد سولیداریتی سنتر که تحرکات آن در نطفه خفه شد پروژه جهانشاهی و “ستاد هماهنگی فعالان کارگری در موج سبز” تهدید واقعی علیه جنبش مستقل کارگری ایران است، و برخلاف سولیداریتی که موضوعیت خود را از دست داده افشا و طرد این جریان در جنبش کارگری در این دوره از ملزومات است.

اولأ، برخلاف اظهارات ایشان که چند سال است مستمرأ تلاش میکند تا تمهیدات سولیداریتی را نامرئی و بی خطر جلوه دهد، تحرکات سولیداریتی در جنبش کارگری ایران از سوی مهدی کوهستانی ادامه دارد. دومأ، اگر دامنه ی این تحرکات نسبت به گذشته پائین آمده، به یمن کمپین وسیع افشاگرانه در جنبش کارگری ایران علیه آن بوده است، بخاطر شهادت ها و اطلاعات زنده ای بوده که از شکل و سبک نفوذ آن در اختیار جنبش کارگری و عموم قرار داده شده است. سومأ، اکنون در جریان پیوستن اسانلو به جریان “موج سبز”، ایشان برای محق جلوه دادن خود و فعالیت های سولیداریتی شوئی شان باید جایگاه جهانشاهی را آنقدر بزرگ کنند تا خطر مرکز همبستگی کمرنگ شود. از منظر ایشان نهادی چون سولیداریتی سنتر  که یک سازمان قوی و برنامه ریزی شده و هدایت شده از سوی امپریالیسم آمریکا در سطح جهان است، از یک مهره ی بی مقدار خوش رقص و بی بنیان در صحنه سیاسی ایران،  بی تأثیر تر است، و جنبش کارگری ایران در برابر افسونگری های هزار توی سولیداریتی سنتر واکسینه است اما در برابر مترسک “ستاد هماهنگی فعالان کارگری در موج سبز” جهانشاهی ضعیف و بیدفاع است!  در تمام طول این مقاله نشان داده شد که اسانلو درقبای جهانشاهی از مزایا و قدرت نفوذ خود در میان کارگران ایران تهی شده است. به این اعتبار لولوی “ستاد هماهنگی فعالان کارگری در موج سبز” که آقای پیام میخواهد با آن فعالین کارگری ایران را بترساند یک موجود افسانه ای همانند کارفرمای آن جهانشاهی است. این هشدارهای ایشان که در مورد جریان جهانشاهی در ظاهر امر در لباس ضد بورژوائی و رادیکال خودنمائی میکند، باز هم در خدمت تطهیر فعالیت های مرکز آمریکائی همبستگی در جنبش کارگری ایران قرار دارد.

۲۳ مارس ۲۰۱۳

پیامی از ایران به مناسبت سال نو

رفقای گرامی بهاران خجسته باد عیدتان مبارک

جمهوری اسلامی عیش مردم را منقض کرد و شادی را از مردم گرفت، همانطور که نان  را از سفره مردم ربود

مردم با تشویش و نگرانی، با نفرت و دلخوری، با عجله و بدنبال کاری که نمی دانند چیست در خیابان های شهرها بطور ازدحام آمیزی در رفت و آمد هستند، می دانند که در سال های گذشته و در چنین روزهائی زندگیشان چند روزی همراه با شادی و دید و بازدید بوده، و مطابق یک سنت دیرین در این روزها خانه و کاشانه خود را آب و جارو کرده، و دستی بر سروی خود می کشیدند تا غبار اندوه و ناملایمات زندگی را از چهره خود برانند، خرید  لباس و پوشاک و شرینی جات  و آجیل، تنگ بلور وماهی قرمز و سبزی شادی آور نوروز را فراموش نمی کردند، چند روز مانده به تحویل سال نو حداقل از سه و چهار روز قبل به استقبال این جشن می رفتند، کودکان و نوجوانان با بی تابی و بی قراری لحظه شماری می کردند تا با دوستان و همسالان خود به استقبال جشن چهارشنبه سوری بروند و با آتش افروزی و پریدن از روی آن، و با نور افشانی شادی نمایند.

امسال مردم، زمانی با سال نو و نوروز روبرو می شوند، که از ماه ها و مدتها قبل دچار بیکاری بوده اند، بسیاری از کارگران و زحمتکشان بعلت تعطیلی و ورشکستگی کارخانه ها کار خود را از دست داده، و کارگران خیلی از کارخانه ها و صنایع مدت ها است که حقوقی دریافت نکرده اند، وقتی کار و در آمد و پول نباشد چگونه می توانند، برای سال نو خرید بکنند.؟ گرانی در یکی دوسال اخیر به شکل هراس انگیزی در حال پیش روی است،کلیه اجناس و اقلام زندگی دو و دو و نیم برابر قیمت قبلی افزایش پیدا کرده. حقوق های دریافتی در مقابل قیمت ها و گرانی اجناس، تنها کفاف ضروریات فوری خانواده ها را دارد.! و چنانچه دل به دریا بزنند، تنها از عهده خرید یکی از نیازهای خود و خانواده برمی آیند. مقدار پولی را که قبلا بابت خرید یک کیلو گوشت می پرداختند، امروز باید آن را بابت خرید حبوبات و لبنیات بپردازند، دیگر گوشت نمی توانند بخرند، گوجه فرنگی کیلوئی سه تا چهار هزار تومان، عموم حبوبات کیلوئی پنج تا هفت هزار تومان، آجیل که مطابق سنت مردم برای پذیرائی از میهمانان می خریدند و یکی از اقلامی بوده است که هر خانواده ای تلاش داشت تا سفره ی نوروزی اش از آجیل خالی نباشد! بر بالای درب مغازه آجیل فروشی ها نوشته “زیر قیمت نمایشگاه”  کیلوئی پنجاه تومان!!!!

امسال زمانی مردم با نوروز روبرو می شوند که در یک شوک روانی بسر می برند اصلا باورشان نمی شود که نوروز شده، رژیم جمهوری اسلامی عید مردم را به عزا و خانه نشینی تبدیل کرده، قیمت چهار کیلو میوه بین بیست و پنج تا سی هزار تومان می شود.!!

امسال مردم زمانی با نوروز وجشن سال نو روبر می شوند که بیشتر از پیش به این نتیجه رسیده اند، که در چنین شرایطی و تا زمانی که جمهوری اسلامی بر قدرت سوار است و سرنوشت آنان را در اختیار دارد، روز خوش و آینده ای خوب نخواهند داشت، و بیش از پیش چشمشان بدنبال یاری خواستن از سازمان های انقلابی است، سازمان ما بمثابه یک سازمان مردمی و مسئول و انقلابی موظف است بیش از پیش در تلاش و فکر چاره ای برای کمک به رهائی کارگران و زحمتکشان باشد،!

رفقا بهارتان خوش باد کوشش نمائیم  تا همراه توده ها و طبقه کارگر زندگی  و آینده  مردم و تاریخ  این کشور را در مسیر بهروزی، سعادت و رهائی رهنمون و هدایت نمائیم.

بهاران خجسته باد و نوروز فرخنده . سی ام اسفند نودویک

ناصر پیشرو: سوگ مجید

شباهنگام …

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه٬ من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

جنبش سوسیالیستی بار دیگر یکی از یاران پی‌گیر و مصمم‌اش را از دست داد. مجید هم از میان ما رفت و قلب بزرگش که عمری برای برابری و آزادی و جامعه‌ای فارغ از ستم و استثمار تپیده بود، از حرکت بازایستاد.  خبر را که شنیدم تصویرهایی از گذشته در برابرم ظاهر می‌شود: سال‌های دور و حضور او و هایده همسر و همرزم‌اش به همراه شیطنت‌های دخترکشان، در تظاهرات‌ها، سمینارها، میز کتاب‌های این شهر و آن شهر و… بعدها در سال‌های اخیر: شوخ طبعی‌ها و میدان‌داری‌هایش در آخر شب سمینارها و جشن‌ها، ترانه‌خوانی‌ها و شاهکارش “شباهنگام”. یادواره‌های‌اش  مدام از ذهنم عبور می‌کند و دست آخر، گریستن از سویدای جان.

این روزها مرگ و میر به جان نسل ما افتاده و روزی نیست که خبر فقدان رفیقی و عزیزی را در خبرها نخوانیم و  نشنویم.  با رفتن آنها  انگار تکه‌ای هم از ما کنده می‌شود. با همه تلخکامی‌ها، کمتر نسلی از مبارزین، این شانس را داشته که همانند نسل ما این همه تحولات تاریخی را تجربه کرده باشد. در نوجوانی تجربه جوشش یک انقلاب و پیآمدهای خاطره‌انگیزاش، روزهای سیاه کشتار، شکنجه، اعدام و تبعید، فروریزی شوروی و قیل و قال‌های مستانه “پایان تاریخ”، صدور “دموکراسی امپریالیستی” در نقاط مختلف جهان از  طریق بمب و موشک و کشتار و… و باز هم برآمد مبارزه از اعماق، از جنبش زاپاتیستی گرفته تا مبارزه علیه نئولیبرالیسم، پدیداری یکی از ژرفترین بحران‌های سرمایه داری و مبارزات کارگران و سرکوب شدگان در یونان، پرتقال، اسپانیا و… جنبش دانشجویی ضد سرمایه‌داری در شیلی، و برآمد شورش‌های انقلابی در جهان عرب، درست  در شرایطی که موعظه “انقلاب و خشونت”، بازار گرمی داشت و دست آخر مشاهده درماندگی و فلاکت و پوسیدگی تا مغز استخوان جمهوری اسلامی. کمتر نسلی  این شانس را داشته که این همه رخداد تاریخی را تجربه کند!!

برای مجید و هم نسل‌های او اما هنوز دستکم یک آرزو باقی مانده است: سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و جامعه‌ای فارغ از ستم و استثمار. با مجید پیمان می‌بندیم که پی‌گیری، مقاومت  و سماجت‌اش را به وام می‌گیریم و این آرزو را پی گیرانه دنبال می‌کنیم. در این مسیر “رویش نوین جوانه‌ها” و نسل نوینی که دل در گرو برابری و آزادی دارد نیز با ماست.

ناصر پیشرو- مارس ۲۰۱۳

رضا رخشان: آقای اسانلو تو باختی

برای تو به عنوان یک همرزم سابق متأسفم. جنبش ما هم از تو و هم از هر کس دیگری که بخواهد اینطور منافع جنبش را چوب حراج بزند، عبور خواهد کرد. آرزو میکنم که در مسیری که در پیش گرفته ای تجدید نظر کنی و به منافع طبقه ات وفادار بمانی. هر چند امیدی به چنین شهامتی در تو ندارم. برایت واقعا متأسفم.

امروز اولین مصاحبه آقای اسانلو (پس از خروج) را در یکی از شبکه های تلویزیونی دیدم .آنطور که شنیده ام گویا ایشان به بسلامتی مسئول بخش کارگری موج سبز شده اند.

مبارک است. آقای اسانلو ضمن تبریک مقام حضرت عالی ،خواستم یادآور شوم که شما در گذشته خیلی بلند پرواز تر بودید. چه اتفاقی افتاده که حالا پادوی سبزها شده اید. سبزهایی که هیچ وقت ما کارگران برایشان مهم نبوده ایم. و اتفاقا آنها خود را نماینده بخش متمول و تحصیل کرده و طبقه متوسط جامعه می دانستند. هنوز گفته عباس عبدی از یادم نرفته است که، اگر رای واقعی ما همان سیزده ملیون باشد ولی کیفت رای ما از 24 میلیون احمدی نژاد بیشتر است. چرا که در میزان رای ما، مملو از دکتر و نویسنده و کارگردان و نخبه است .درین گفته یک تضاد و یک تحقیر بزرگ نهفته است. تضاد از این لحاظ که، حتی برخلاف ادعای ریاکارانه اصلاح طلبان، یعنی اعتقاد به همان دموکراسی بورژوازی (چرا که از اصول پایه ای دموکراسی (لیبرالی) پذیرش اصل هر نفریک رای می باشد. جدا از شغل و دارایی و پایگاه طبقاتی افراد). و اما تحقیر بزرگ اینکه عدم اعتقاد به پذیرش اصل هر نفر یک رای، یعنی توهین و تحقیر نسبت به طبقات فرودست (بخوانید کارگران). یعنی اشرافیت فئودالی. برای انها بسیار دردناک بود که مشتی پابرهنه و پاپتی برایشان رئیس جمهور انتخاب نمایند.

آقای اسانلو دعوای جنبش سبز از  اساس فقط همین بود. آن وقت تو به این جماعت پناه برده ای. ای کاش در ایران می ماندی. حتی اگر هیچ کاری نمیکردی و حداقل در حافظۀ کارگران بعنوان یک قهرمان میماندی. نه این چنین آمال و آرزوهای این طبقه را به مفت نمی فروختی. راستی اقای اسانلو خود را چقدر فروختی؟

برخی از مخالفانت تو را با لخ والسا مقایسه می کنند. اما تو نشان دادی که حتی قد و قوارۀ تبدیل شدن به لخ والسا را هم نداری. هر چند که خود لخ والسا هم در خدمت منافع سرمایه درآمده بود و همه میدانیم که در دوران رهبری او بر کشور لهستان چه گندی به منافع طبقه کارگر زد. با اینهمه اقای اسانلو شما حتی وزیر کار که هیچ ،آبدار چی وزیر کار هم نمی شوید. اصولا شما باختید. شما شرافت کارگری خود را هم باختید. رفاقت را باختید. و بدتر از همه اخلاق را هم باختید. آیا جدا فکر  میکنی که کارگران ایران به پادوی کسی به نام امیر حسین جهانشاهی که خودش پادو است اجازه این را می دهند که آنها را سازماندهی کند؟ یعنی تو بعد از این همه سال هنوز این قدر این طبقه را نشناخته ای؟ این همه مبارزه کرده ایم، محرومیت کشیده ایم، سختی ها تحمل کرده ایم، زندان رفته ایم، کار خود را از دست داده ایم که بعد شاخۀ کارگری یک جنبش ضد کارگری بشویم؟ نه همرزم سابق. بد جور اشتباه کره ای.

به این مصاحبه های آبکی و دو زاری دلخوش مباش بعد از مدتی، مانند خیلی از کسانی که در سنوات اخیر به محض اینکه اسمی در می کردند بلافاصله به دیار کعبه آمال خود (یعنی غرب) پناه می بردند. یه چند صباحی بعضا صحبتی می کردند .بعد هم مانند یخ آب میشدند و در دل زندگی خود فرو می رفتند. انشاءالله آنجا حتما خوش می گذره . ما بخیل نیستیم. ولی لطفأ دست از سرما کارگران بردار . ما نیازی به پادو و قیم نداریم.

برای تو به عنوان یک همرزم سابق متأسفم. جنبش ما هم از تو و هم از هر کس دیگری که بخواهد اینطور منافع جنبش را چوب حراج بزند، عبور خواهد کرد. آرزو میکنم که در مسیری که در پیش گرفته ای تجدید نظر کنی و به منافع طبقه ات وفادار بمانی. هر چند امیدی به چنین شهامتی در تو ندارم. برایت واقعا متأسفم.

زنده باد استقلال طبقاتی کارگران

فواد اردلان: ایران: مدرنیته‌ در تقابل با دیکتاتور

                                                                                                                                ترجمه‌:ی.ا.سنه‌

از آنجا که‌ سیاست مستبدانه‌ رژیم ناشی از خشونت نادری که‌ از طبیعت ارتجاعی قانون ولایت اسلامی است، جامعه‌ ایران در مجموع جامعه‌ای پیشا مدرنیته‌ بنظر می‌رسد.  چنین ظاهر ناروشنی این  ذهنیت را بوجود می‌آوردکه گویا‌ رسیدن به‌ مدرنیته‌ مشروط به‌ تحولی دمکراتیک است.

درنتیجه‌ گفتمان ازطرف اپوزیسیون لیبرال، برای جلب پشتیبانی،  مدرنیته‌ در مرکز بحثهای سیاسی قرار می‌گیرد وتلاش براین است که‌ از طرف خارجیها مورد پذیرش وحمایت هائی قرار گیرند.

ولی داده‌های اقتصادی و جامعه‌ شناختی نشانه‌های خلاف یک جامعه‌ “سنتی وباستانی” را به‌ نمایش می‌گذارد، ولی ازآنجا که‌ نظام حاکم محتوی دینی را یدک می‌کشد ،موجب برجسته‌ شدن  نقد لیبرال ها می‌شود.

 یک کشور مُدرن

  اصلاحات ارضی دراوائل سالهای۱۹۶۰کشوررا کاملا به‌دوران سرمایه‌داری سوق داد . مهاجرت روستا به‌ شهر که‌درآن زمان دریک حالت انفجاری آغازشد ، تاکنون هرگز متوقف نشده‌است. تاجائی‌که‌ نسبت شهر نشینی به‌ ۷۵% جمعیت رسیده‌است. شش شهر بیش از یک میلیون نفر، وتهران  پایتخت بیش از هشت میلیون نفر جمعیت دارد.

رشد ضعیف صنعت مانع ازآن نشده‌است که‌درآمد ناخالص سرانه‌ ۱۱،۷۵۰دلار درسال۲۰۰۹ باشد.(در قیاس با فرانسه‌در همان دوران ۳۳،۳۴۹دلار  ودر مصر ۵،۹۳۲ دلار). هرم سنی،  جمعیت  خیلی جوانی را نشان می‌دهد، بیش از ۷۰%کمتر از۳۵ سال دارند. نسبت باسوادها بالاتر از۸۰% جمعیت را نشان می‌دهد.

باوجود تفکیک جنسی و قانین نابرابر و سرکوبگر علیه‌ زنان، درایران، نسل جدید زنان حضور قابل توجهی در آموزش عالی دارند بطوری‌که‌ نسبت به‌ مردان در اکثریت هستند. واین در حالی‌است که‌ بازار کار به‌‌شدت مردانه‌است.(برای کار زنان اشکالات قانونی زیادی وجود دارد. مترجم .).

 یک سیستم نابرابر

توزیع درآمد بشدت متفاوت است. ضریب جنی که‌ برای نشان دادن توزیع درآمدها بکار می‌رود در حدود ۴۰%در سال۲۰۰۵ بوده‌است(در فرانسه‌ درهمان دوران۳۳% بوده‌است).

بحران اقتصادی و تحریم‌های بین‌المللی تنها فقر وتیره‌روزی فقرارا افزایش می‌دهد.

حداقل درآمد(سمیک در فرانسه‌) یک سوم۳\۱خط فقر است. وقوانین کار و تامین اجتماعی کارگری برای کارگاههای کمتر ازده‌نفر قابل اجرا نیست(فقط ۲۰% از کارگران در موسسات بالاتر از۲۰نفر کار می‌کنند).

مناطق روستائی در فقر مطلق به‌‌سر می‌برند.  از ۱۲میلیون کودک درسن مدرسه‌رفتن  ،۳میلیون کودک سرگردان خیابانها هستند، پاره‌ای ازآنها باکارهای موقت کمک رسان  امرار معاش خانواده‌ هستند و بقیه‌ به‌‌حال خود رها شده‌اند.

ضرورت یک انقلاب اجتماعی

    عوامل جامعه‌شناختی و اقتصادی نشان می‌دهد که‌ مسیر اصلی‌ای که‌ جامعه‌ ایران باید طی کند، نه‌ تحول به‌ مدرنیته‌ بلکه‌ یک انقلاب اجتماعی است. دهها سال است که‌ جامعه‌ ایران قدم به‌ جهان مدرنیته‌ گذاشته‌ است.

    شهر نشینی ، گسترش آموزش و پرورش و تغییر در ساختمان خانواده‌، چشم‌گیر بوده‌است، بدون اینکه‌ این تحولات اجتماعی همراه با دموکراسی و لائیسیته‌  درساختار سیاسی بوده‌باشد، وحتی این تحولات در تحت دیکتاتوریهای وحشی صورت‌گرفته‌است.

  به‌طور کلی تحول ضرورت اقتصاد بازار پیشرفت نئو لیبرالیسم را می‌طلبد، که‌ درظاهر می‌بایست مُدلی دموکراتیک داشته‌ باشد ؛ اما می بینیم که‌این مهم باحاکمیت دولتی استبدادی هم قابل اجرا بوده‌است.  استبداد سیاسی و بنیاد گرائی سنتی امروز حافظان نظام اقتصاد بازار هستند. جمهوری اسلامی، دولتی بود که‌ سرمایه‌داری برای مقابله‌ با خروش‌های سیاسی – اجتماعی به‌آن نیازداشت. اسلام ظرفی بود که‌ تمام ایدئولوژی‌هائی‌که‌ برای تضمین سرمایه‌داری درایران لازم بود رادر خود داشت ، از جمله‌ حفظ سرمایه‌ خصوصی، ِاعمال قدرت انتظامی، سرکوب جنبش های کارگری و ازبین‌بردن کمونیستها.

  برای خلاصی ازشر این رژیم آدم‌کش که‌ مدت درازی است به‌ زندگی ادامه‌می‌دهد، انقلاب اجتماعی تنها آلتر ناتیو ممکن است.

http://www.iran-echo.com/foad_1.html

  شماره‌ ۱۸۰\ ۳۱ ژانویه‌۲۰۱۳                ترجمه‌ ی.ا. سنه‌tout ! à nous  هفته‌ نامه‌ فرانسوی

کامران: جمهوری اسلامی پس از اتمام مذاکرات با امریکا

مقدمه

جمهوری اسلامی به ضرب تحریم‌های اقتصادی٬ سراسیمه٬ بپای میز مذاکرات مستقیم اما نه چندان!! پنهانی برای حل اختلافاتش با امریکا رفته است. اما این دور از مذاکرات به احتمال بسیار زیاد٬ امریکا٬ شرایط خود را به رژیم تحمیل خواهد کرد. اختلاف اصلی بر سر مسئله سلاح‌های اتمی نیست. اختلاف اصلی بر سر فقدان سازش و هماهنگی سیاست‌های ایران با سیاست‌های سرمایه جهانیست. استقلال سیاسی جمهوری اسلامی مانع اصلی ست. این بار اما٬ رژیم با معضل جدیدی پس از پایان مذاکرات روبرو خواهد شد. مسئله استقلال سیاسی به سادگی حل نخواهد شد. استقلال سیاسی رژیم با ماهیت مذهبیش گره خورده است. چه آینده ای در انتظار رژیم خواهد بود؟

خمینی طبق قرارش با امریکا٬ فرانسه٬ آلمان٬ و انگلیس می‌بایست به قم رفته و به وظایف مذهبی‌اش عمل کند و حکومت را به بازرگان و عوامل ایرانی تبار کشورهای نامبرده از قبیل قطب زاده٬ یزدی٬ بنی صدر و امثالهم بسپارد. به عبارت دیگر ارگان سازشی (کنفرانس گوادالپ٬ دی ما ه ١٣۵٧) از خمینی و عوامل خارجی تشکیل شده بود تا انتقال قدرت به پایان رسد از جمله اهداف این ارگان می‌توان به:

– سرکوب نیروهای چپ انقلابی در ایران

– حفظ کمربند سبز اسلامی بدور اتحاد جماهیر شوروی سابق

– ادامه فروش نفت به غرب اشاره کرد.

از بدو تولد جمهوری اسلامی قرار بود سیاست‌هایش در راستای سیاست‌های کلی سرمایه‌داری جهانی باشد. امام خمینی و سرمایه تجاری (بازاریان) با اشغال سفارت امریکا قولشان را شکستند و با بیرون انداختن عوامل ارگان سازش از یک طرف و سرکوب نیروهای چپ و انقلابی از طرف دیگر٬ تمامی قدرت حکومتی را تصرف کرده و به استقلال سیاسی دست یافتند. امریکا و همدستانش در آن مقطع در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفتند که مورد پسندشان نبود٬ اما رژیم جدید به اغلب رسالتش که همانا برقراری سدی در مقابل اتحاد جماهیر شوروی و سرکوب نیروهای چپ و تداوم سرمایه بود٬ عمل می‌کرد. رژیم در داخل ایران با درهم تنیدن مذهب با سیستم جمهوری یک معجون جدید حکومتی بوجود آورد. ادغام مذهب با نوعی پارلمان سرمایه‌داری٬ شکل جدیدی از یک حکومتی با ارگان‌های موازی قدرت بود. یک سری ارگان برای دستگاه روحانیت برقرار شد و سری دیگری٬ در همان موازات٬ برای مجلس برقرار شد. اما رژیم به استقلال سیاسی‌اش که یکی از دستاوردهای انقلاب بود نیاز داشت تا قدرت را در دست ملایان حفظ کند چرا که دوران حکومت‌های مذهبی توأم با سرمایه داری مدت‌ها بود که بسر آمده بود. ملایان بخوبی می‌دانند که یا جای آن‌هاست یا جای سرمایه جهانی. روحانیت با شعار مرگ بر امریکا روی کار آمد ولی از ابتدای بقدرت رسیدنش تا امروز٬ مرتبا اعلام می‌کند که “نظام” یعنی بخش مذهبی رژیم در خطر است. رژیم این شعارها و عملکردهای متناسب با آن شعارها را تنها برای حفظ استقلال سیاسی‌اش بکار می‌برد. از این روست که در حین همکاری با امپریالیست‌ها دست به تحرکات پان اسلامیستی زده و از نیروها و کشورهایی حمایت می‌کند که مورد قبول سرمایه جهانی نیستند. حفظ استقلال سیاسی همواره تضمینی بوده است برای حفظ غلبه بر بخش مذهبی رژیم به سرکردگی ولایت فقیه. اما از آنجایی که استقلال سیاسی و روبنای مذهبی با نیازهای سرمایه جهانی خوانایی ندارد٬ رژیم همواره در بی ثباتی به سر برده است. بی ثباتی رژیم ناشی از جدال قدرت سرمایه با ساختار مذهبی رژیم است.

استقلال سیاسی و همکاری با امریکا

جمهوری اسلامی در تمامی عمرش از طرفی حفظ استقلال سیاسی خود را دنبال می‌کرده و از طرفی همکاری با امریکا. افتضاح ایران- کنترا در نیکاراگوئه٬ همکاری با امریکا و غرب برای از بین بردن حکومت طالبان در افغانستان و صدام حسین در عراق (١) از بارزترین نمونه های همکاری رژیم با امریکا هستند. اما رژیم حاکم برای حفظ استقلال سیاسی‌اش به متحدانی در عرصه جهانی نیز نیاز دارد. برخی از این یاران کشورهایی نظیر کوبا و ونزوئلا هستند و برخی از طریق تحرکات پان اسلامیستی یعنی حمایت و نفوذ در حزب‌الله لبنان٬ سوریه٬ فلسطین و غیره تأمین شده‌اند. اما امروزه امپریالیسم و صهیونیسم دیگر حاضر به تحمل یک کشور اسلامی با استقلال سیاسی نیست. چرا؟

از سال ١٣٨٨ تا به امروز٬ دنیای سرمایه‌داری در بحران ساختاری عظیمی (دیپرشن) به سر می‌برد. این بحران٬ موجب شروع انقلاب در اکثر کشورهای عربی و خیزش‌هایی در کشورهای دیگر٬ شده است٬ تا آنجا که امنیت اسراییل و سیاست‌های سرمایه جهانی به خطر افتاده است. وجود مدل جمهوری اسلامی در ایران٬ بعنوان یک الگو برای خیزش‌های کشورهای عربی مانند بحرین و سوریه٬ برای سرمایه جهانی و صهیونیسم خطرناک است. امپریالیست‌ها امروزه مدل ترکیه را که یک دولت متعارف سرمایه‌داری با جنبه های آبکی اسلامی را مقابل کشورهای عربی از قبیل مصر و سوریه و مابقی می‌گذارند. جمهوری اسلامی٬ به شکل کنونی‌اش دیگر قابل تحمل نیست. رژیم حاکم در ایران بر این باور بود که امریکا تا ابد کجدار و مریض عمل کند و همچنان بتواند در مقابل تحریم‌های غرب (و به رهبری آمریکا) دوام بیاورد. اما تمامی نمایش‌ها و رجزخوانی‌های بی اساس٬ رژیم در مقابل تحریم‌ها٬ بیش از چند ماه دوام نیاورد و مشخص شد که تا زمانی که رژیم در مدار سرمایه جهانی قرار دارد سرمایه جهانی توانایی آن را دارد که سرمایه‌داری ایران را زیر پا له کند. پس از آغاز تحریم‌ها٬ در مدتی بسیار کوتاه٬ ریال آنچنان سقوط کرد که دیگر کسی خریدار این کالا نیست (پول برای آنکه بتواند پول باشد باید٬ اول٬ یک کالا باشد). تولیدات در ایران نصف شده و در سراشیب سقوط قرار گرفته است. تورم بیداد می‌کند و از اینجاست که رژیم ناقوس مرگش را شنیده و پای میز مذاکره مستقیم نشسته است. تمامی رجزخوانی‌ها فقط چند ماه دوام آورد. این بار شاید ولی فقیه فعلی مجبور بشود جام زهر دیگری نوش جان کند.

جمهوری اسلامی بعلت ادغام مذهب و حکومت از یک طرف همواره بی ثبات بوده و از طرف دیگر رفرم ناپذیر؛ چرا که رفرم یعنی خروج مذهب و ملایان از قدرت. بخش غالب حکومتی٬ به اصطلاح اصول گریان که حافظ استقلال سیاسی بوده‌اند همواره مورد تهاجم نیروهای “اصلاح طلب” به نمایندگی خاتمی٬ موسوی و امثالهم قرار داشته‌اند. برخی از عناصر “اصلاح‌طلب” مورد ترور٬ اصابت گلوله (سعید حجاریان)٬ متواری و یا مانند کرباسچی شهردار سابق تهران٬ مدتی را در زندان سپری کرده‌اند و بعضی هم هم اکنون در خانه‌هایشان زندانی هستند. آخرین یورش به اصلاح‌طلبان برای کسب مقام ریاست جمهوری توسط موسوی بود. موسوی خواهان رفرم به قیمت پایان استقلال سیاسی رژیم٬ اما به معنی نجات کلیت رژیم بود. امپریالیست‌ها که به اصلاح‌طلبان دل بسته بودند از سال ١٣٨٩  بفکر دیگری افتادند آنچه که امروز شاهدش هستیم و آن محاصره کامل اقتصادی و نظامی ست.

چرا ناگهان امپریالیست‌ها به جای جنگ به تاکتیک محاصره کامل اقتصادی روی آوردند؟

امریکا تا کنون جنگ با ایران را در دستور کار خود نگذاشته است؛ به چند دلیل: اول آن که رژیم حاکم در ایران تا حدودی که در بالا مطرح شد٬ منافع سرمایه جهانی را تا آنجایی که با منافع خودش در تضاد نباشد تأمین کرده و همچنان تأمین می‌کند. دوم آن که در مقایسه با رژیم٬ جانشین مناسب‌تری برای امپریالیست‌ها وجود ندارد. از بین بردن رژیم خلایی ایجاد می‌کند که پیامدهای نامعلومی چه در داخل ایران و چه در منطقه خواهد داشت. دلیل سوم آن که سرمایه جهانی هنوز سرگرم دو جنگ در عراق و افغانستان و یک بحران ذاتی اقتصاد سرمایه‌داری‌ست که به این سادگی رخت بر نخواهد بست.

بخش روحانیت رژیم تحت فشار است. همانطور که در بالا ذکر شد رژیم اسلامی بقول خودشان نظام “جمهوریت و اسلامیت” است. بخش “اسلامی” از طرفی با دخالت قوانین دست و پا گیر با توسعه سرمایه های داخلی که امری ذاتی سرمایه‌داری‌ست در تضاد است و بی ثباتی رژیم را دامن میزند و از طرف دیگر نیاز سرمایه های امپریالیستی را بطور کامل تأمین نمی‌کند. امریکا باید بتواند (در این دوران رکود عظیم اقتصادی) کالاهایش را مستقیماً به ایران صادر کند٬ باید بتواند به بازارهای آسیای میانه از (طریق ایران) دسترسی داشته باشد و غیره. اما روحانیت کماکان خواهان و حافظ استقلال سیاسی رژیم است؛ چرا که می‌داند با از دست دادن آن قدرت مذهبی تحت‌الشعاع قدرت سرمایه داخلی و بین‌المللی قرار گرفته و از میدان بیرون رانده خواهد شد. از این روست که شدید اصرار می‌ورزد که برای همگان روشن کند که هر گونه مذاکره مستقیم با آمریکا فقط از کانال ولی فقیه میسر است.

اما رژیم برای حفظ این استقلال٬ همانطور که اشاره شد٬ نه تنها به نیروهای مذهبی و بازاریان در درون نیاز دارد٬ بلکه در سیاست خارجی هم به برخی نیروها و کشورها نیاز دارد و از همین روست که دست به تحرکات پان اسلامیستی از قبیل حمایت و نفوذ در لبنان٬ سوریه٬ فلسطین و غیره می‌زند. اما این هم یک معضل دیگر است برای سرمایه امپریالیستی. آمریکا و همدستانش مصمم‌اند به هر شکل ممکن جلوی این جاه‌طلبی رژیم را بگیرند که این خود به تضعیف بخش روحانیت رژیم تبدیل خواهد شد. از دیدگاه سرمایه جهانی جمهوری اسلامی ایران الگوی مناسب برای جنبش‌های کشورهای عربی نیست چرا که امنیت سرمایه جهانی و صهیونیزم در این کشورها را به خطر می‌اندازد. بنا به دلایل فوق در این مقطع امپریالیسم به این صرافت افتاده که رفتار کج دار و مریض را به کنار بگذارد و با فشار اقتصادی و با به هدف گرفتن نقطه ضعف بخش مذهبی رژیم و شریان حیاتش که درآمد حاصل از نفت است را به حداقل برساند. تمامی هدف امپریالیست‌ها تضعیف و به بیرون راندن بخش اسلامی رژیم است. از این روست که جناح غالب٬ هر زمان یک جناح داخلی در مقابل او قد علم می‌کند فوراً به آن برچسب توطئه عوامل خارجی یا  “فتنه” میزند.

جلوتر ادعا شد که رژیم رفرم‌پذیر نیست. بله مسئله اساسی هم همین جاست. پایان این مذاکرات پایان یک مذاکرات ساده نیست. پایان این مذاکرات نقطه عطفی برای رژیم حاکم خواهد بود. رژیم یا باید بتواند رفرمهایی در ساختار و نهادهای قدرت به وجود آورد و در شکل جدیدش با سیاست‌های کلی جهان سرمایه سازش کامل پیدا کند یا آنکه بخش مذهبی آن قدرت را بطور کامل قبضه کرده و رقبا را بطور کامل بیرون براند. امروز می‌بینیم که دخالت رژیم در منطقه و سوریه و فلسطین و لبنان کمتر و کمتر می‌شود و عملا جمهوری اسلامی از حمایت این نیروهای مرتجع دست برداشته است. این‌ها باید قبل از مذاکرات مستقیم پنهانی با امریکا انجام می‌شد. اما این تازه شروع کار است. ما شاهد تصادم جناح‌های درون رژیم خواهیم بود از این روست که ولی فقیه امر کرده که تا انتخابات ریاست جمهوری هیچ‌یک از جناح‌ها حق ندارند به یکدیگر بپرند. این آتش‌بس فعلاً در جریان مذاکرات برقرار است اما دیری نخواهد بود تا جنگ درونی جناح‌های رژیم علنی شوند. در حال حاضر یک سیرک انتخاباتی شکل گرفته است و نمایندگان بخش مذهب با دلقک‌هایی نظیر حداد عادل و قالیباف و ولایتی با تشکیل نمایش مضحک ٢+١  وارد میدان شده است. قوانین جدید انتخاباتی و جانور جدیدی بنام پلیس انتخاباتی و این که فلان و بهمان حق ندارند کاندید شوند در بوق کرناها دمیده می‌شود. برخی از اصلاح‌طلبان به بهانه جنب و جوش و شور انتخاباتی و این که انگیزه‌ای برای شرکت مردم در انتخابات وجود ندارد خواهان فعالیت جدید انتخاباتی اصلاح طلبان اند. بنظر میاید که سپاه پاسداران پشت ولی فقیه صف‌آرایی کرده و سر احمدی‌نژاد و همدستانش بی کلاه مانده است. اینجاست که احمدی نژاد٬ ناگهان پی می‌برد که سپاه پاسداران صاحب اموال هنگفتی است و خواهان توزیع این اموال است تا بتواند از این طریق زیر آب سپاه پاسداران و در نتیجه ولی فقیه را بزند. این٬ تنها٬ گوشه‌ای از جدال‌هاست.

علت وحدت روحانیت و بازار

چند سال پیش همین احمدی‌نژاد همدست جدایی‌ناپذیر ولی فقیه بود و امروز یکی از مخالفانش.  اما چرا چنین شد؟ این پدیده‌ها را باید توضیح داد و به سادگی از آن نگذشت. اگر توجه کنیم تمامی رییس جمهوران رژیم یکی پس از دیگری از بنی صدر گرفته تا احمدی‌نژاد مورد غضب ولی فقیه وقت قرار گرفته‌اند. علتش اینست که در این پست این افراد به این نتیجه می‌رسیدند که برای متعارف شدن سرمایه‌داری ایران می‌بایست که بخش مذهبی دولت به کنار برود تا رژیم در کلیتش بتواند سیاست‌های اقتصادی متناسب با سرمایه‌داری متعارف را اجرا کنند. اما این خود باعث خشم روحانیون و ولی فقیه می‌شده است. بخش روحانی رژیم به خوبی واقف است که یا جای آن‌هاست یا جای عمال سرمایه‌داری متعارف و بنابراین چنین اجازه ای نداده است. برای بخش مذهبی رژیم در آمد نفت برای حکومتشان کافیست و نیازی به توسعه و جولان انواع سرمایه‌های دیگر را نمی‌بیند چرا که همین سرمایه‌ها اگر پر قدرت شوند بنیانشان را به زیر سوال خواهد برد. سرمایه تجاری (بازار) هم منافعش در این است که از محل درآمد نفت٬ کالاهای مورد نیاز جامعه را با استفاده از “ارز دولتی” وارد کند و از این راه درآمد هنگفتی نیز به جیب بزند. منافع بازار و روحانیت در ضعیف نگاه داشتن بخش‌های دیگر  سرمایه است. از این روست که از یک طرف وحدت روحانیت و بازار تا کنون بی چون و چرا بوده و هم اینکه علیرغم تمام شعارهای دولت در مورد خصوصی‌سازی و پیشرفت اقتصادی٬ هیچ‌کدام از طرح‌های دولتی عملا نتیجه نداشته‌اند. نتیجه آن که رژیم به نقطه ای رسیده است که دیگر توان آن‌را ندارد که جناح‌های منتسب به بخش جمهوریت خود را تحمل کند. یا جای مذهب است یا جای سرمایه جهانی.

سناریوها

آیا قدرت متمرکز در ولایت فقیه و سپاه ایستا و بشکل امروزی خود باقی خواهد ماند؟ یا به ریاست جمهوری و مجلس منتقل شده تا بتواند با سیاست‌های سرمایه جهانی سازش ایجاد کند؟ پایان مذاکرات با امریکا شروع دعوا بر سر ساختار قدرت و نهادهای رژیم خواهد بود. رفرم ناپذیری رژیم این بار برای آخرین بار محک خواهد خورد. رژیم باید یا رفرم پذیر شود و یا  کماکان به شکل کنونی‌اش ادامه داده و مورد غضب سرمایه جهانی قرار گیرد.

یک سناریو دیگر می‌تواند این باشد که قدرت از ولی فقیه به ریاست جمهوری و مجلس منتقل بشود. ولایت فقیه و ارگان‌های مذهبی دیگر مثل تشخیص مصلحت فقط جنبه تشریفاتی پیدا کنند. سپاه پاسداران و بسیج در ارتش ادغام شده و تحت فرمان رییس جمهور اصلاح‌طلب در آیند و از قدرت و نفوذ بازار کاسته شود. در حال حاضر این سناریو بسیار بعید به نظر می‌رسد.

سناریوی دیگر آنکه قدرت متمرکزتر در دست ولایت فقیه و بازار باقی بماند و جناح حاکم٬ بقیه جناح‌ها را یک بار و برای همیشه قلع و قمع  کند. در چنین شکلی محاصره اقتصادی و نظامی در آینده به بهانه دیگری شدیدتر خواهد شد. در این سناریو٬ برخلاف گذشته٬ جنگ با آمریکا برای اولین بار محتمل می‌شود. هم اکنون جناح مذهبی خط و نشان‌های زیادی برای بقیه می‌کشد و نه تنها عده ای را از کاندیداتوری ریاست جمهوری بر حذر می‌دارد بلکه با تصویب قانون انتخابات همه جناح‌ها را عملا حذف کرده است. رییس جمهور آینده رژیم فردی از جناح ولایت فقیه خواه قالیباف باشد و یا لاریجانی و یا ولایتی٬ خواهد بود. رژیم این نقشه را در سر دارد که تا پایان مذاکراتش اختلافات جناح‌ها را تا حد ممکن٬ مسکوت بگذارد و پس از اتمام مذاکرات به سراغ تصفیه حساب‌های نهایی برود. در این مدت رژیم از حمایت نیروهای مرتجع خارجی دست خواهد کشید. این سناریو در حال حاضر با توجه به فعل و انفعالات کنونی محتمل‌ترین چشمنداز است.

کامران

دی ١٣٩١

دسامبر ٢۰١٢

 زیرنویس:

١-ایران و آمریکا تاکنون دو بار بر سر موضوعات منطقه خاورمیانه با یکدیگر پای میز مذاکره نشسته‌اند. نخستین بار مذاکرات در اثنای حمله آمریکا به افغانستان و در دومین دولت اصلاحات بود. هرچند این مذاکرات علنی نشد اما دو کشور برای براندازی طالبان با یکدیگر گفت‌وگو کردند. موضوعی که شاید به علت تابو بودن آن تا آن زمان، هرگز رسانه‌ای نشد و بعدها از لابه لای برخی ناگفته‌هایی که منتشر شد این رویداد علنی شد. در دولت اول احمدی‌نژاد اما این بار هیئت‌های دو کشور به طور رسمی بر سر موضوع عراق و نحوه تأمین امنیت آن پای میز مذاکرات نشستند و چندین دور جلسه را با یکدیگر برگزار کردند.

http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=332788

چشمان نگرانِ پرلاشزِ تهران

 Qhq.mm22@gmail.com

به فریبرز و جای خالی اش

نزدیک شو اگرچه نگاهت ممنوع است

زنجیره ی اشاره همچنان از هم پاشیده است

که حلقه های نگاه

در هم قرار نمی گیرد.

دنیا نشانه های ما را

در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است

نزدیک شو اگرچه حضورت ممنوع است …

محمد مختاری

پاییز ۱۳۵۶

… مهر ۱۳۵۶ را به یاد داری؟ زمانی که محمدرضا شاه ، هنوز اعلیحضرت بزرگ ارتشتاران بود و پرویز ثابتی به مخیله اش هم نمی گنجید که تار و پود تاریک خانه ی عنکبوتیِ”تمدن بزرگ” ۱۵ ماه دیگر به سر ضربه ی مردمِ زحمت کش خواهد گسست و سکون و سکوتِ “جزیره ی آرامش”درهم خواهد شکست.مهر ۵۶ را نسل من که پیچیده گی های جامعه را با انبوهی از تضادهای “کتاب سرخ” تبیین می کرد،با خاطرات خطیرِ دیگری اما به یاد می آورد!خاطراتی که هنوز تا ۱۷ شهریور و اعتصاب کارگران نفت و جوش آوردن شهر آینده یی به وسعت یک سال فاصله داشت.فاصله ها اما به سرعت در حال پر شدن بود و با همان سرعت، تنهایی ها در حال تن سپردن به پرپر شدن!

مهر ۵۶ ، اگرچه هنوز”نگاه ها ممنوع” بود و زنجیره ی اشاره “گسسته” بود و “حضور” شکسته بود،اما باغِ انستیتوگوته – با تمام بی برگی پاییزی اش – ناگهان و بی گاهان ، گلستانی شد برای “ابراهیم در آتش” . و باران بود و هزاران انسان شوریده و شیفته و شیدا که با “شب کلاه” مهربانی وعشق،حلقه هایی از شعر و شیدایی ساختند… تا آزادی بیان به سخن درآید. تا ساعدی و سلطانپورِ چپ، و گرمارودی و صفارزاده ی راست بتوانند بگویند و بسوزند.

بگو چه گونه بگویم

بگو چه گونه بسوزم

تا درغیاب شاملو، شبانه های شهر از زبان گلشیری چیستی “جوان مرگی در نثرِمعاصر پارسی” را بشنود: “بسیاری از نویسنده گان ایرانی هیچ گاه فرصت نکردند که در شرایط مطلوبی قلم بزنند. این شرایط نامطلوب اجتماعی همواره آنان را در حداقل ظرفیت خلاقه ی خود قرار داده است.”

پاییز۷۷

پنداری گلشیری گذشته و حال و آینده را ترسیم می کرد.در آن تحلیل جان دار و ماندگار از روزگار ادبار! پاییز ۷۷ ، زمانی که مختاری و پوینده و شریف به خاک افتادند و پیش از آنان زال زاده و میرعلایی و غفاری … سر بر دار نهادند ، انگار آن شرایط نامطلوب اجتماعی برای شکستن خلاقیت های نویسنده گان ما دوره شده بود دوباره ! چندباره! پاییز ۷۷ واگویه ی دیگری از این تحلیل ناامیدانه ی شاملو نیزبود که :

“نرون شهر رم را به آتش می کشید و چنگ می نواخت.شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن می زد و غزل می سرود.بتهوون عظیم ترین سمفونی عالم را در ستایش شادی ساخت و هیتلر که آرزو داشت نقاش بشود عظیم ترین رنج گاه تاریخ کشتارگاه زاتسن هاوزن را . ناصرالدین شاه هم شعر می سرود هم نقاشی می کرد و هم نقاش می پرورد اما برای یک تکه طلا می داد سارق را زنده زنده پوست بکنند . انسان براش با بادمجان تفاوتی نداشت.خوب بله. به این ترتیب یک جایی شعر و سیاست یا قدرت طلبی به هم می رسند . متاسفانه بر سر نعش یک دیگر!”

(محمد قراگوزلو، چنین گفت بامداد خسته، ۱۳۸۲؛ص ۹۸)

درپاییز ۷۷ یک بار دیگر این دو پدیده به هم رسیدند. شعر و خودکامه گی! از یک سو جانیان برآمده از یک نظام دسپوتیک و از سوی دیگر شاعران و فرزانه گان.آنان با دشنه و دشنام آمدند . وینان با “چشم مرکب” و “تاریخ و آگاهی طبقاتی” لوکاچ. وهنوز “نعش شهیدان عزیز” بر خاک مانده است!

به هنگام این برخورد و درهنگامه ی”دادخواهی از بی داد” این تن و جانِ درخشانِ ناصر زرافشان بود که به “جرم” فریاد سووشونی از برج و باروی زندان گذشت.

پاییز ۹۱

جمعه ۱۷ آذر ماه. تهرانِ آلوده از سه روز پیش مرعوب دود شده است . در مملکتی که کارخانه و تولید ملی اش – در سال “تولید ملی” – تعطیل است، چه باک اگر کرکره ی مدرسه و دانشگاه اش پایین کشیده شود ! می توان درهای خانه را بست و تا باز شدن درهای کاخ عثمانیه به انتظارسریال آبکیِ”حریم سلطان” نشست.چنین می کنند جمعیتی لابد! می توان از این جا و آن جا چند لیتری بنزین تکدی کرد و بی هراسِ هراز و جاده ی دهه ی شصتی به چالوس و رشت تاخت و خانه یی از شن ساخت! جماعتی چنین می کنند لابد! می توان در استقبال از زمستان، فارغ البال “سر درگریبان” برد و مرد!جمعیتی از جماعت چنین می کنند لابد!

 می توان دل در گروی شعر و آزادی گذاشت و از دور و نزدیک به احترام مختاری و پوینده کلاه از سر برداشت.چنین می کنند مردمی نیز لابد! می توان زیر “سقف آسمان کوتاه” شال و کلاه کرد و به “پرلاشز” تهران شتافت ! و چهل پنجاه نفری که پنداری بدون چتر از دالان برف گذشته اند چنین می کنند.بی شک!برفی بر سر و مو و ابرو!

 و اندک جمعی با درجه های سرهنگی و سرگردی نیز که گویا “مامورند و معذور” برای پیش گیری از”آشوب” و حفظ “امنیت ملی” عصر آدینه را در گورستانی خاموش سر می کنند.گورستانی که اگرچه سکوتش”سرشار از نگفته هاست” اما شکست سکوت نه با ضجه و ناله های سوگ واران ، که با کلیک ، شات دوربین عکاسی و فیلم برداری ماموران اطلاعاتی شکسته می شود. مامورانی با کت و شلواری شیک و صورتی تمیز و اصلاح شده که یک لحظه از متن دستورحکم خود باز نمی مانند. یک آلبوم عکس می گیرند و چند گیگا بایت فیلم لابد! عکس ها و فیلم های تکراری از یک حلقه ۴۰، ۵۰ نفره که دور می دانم تک تک آنان را بدون این تصاویر نیز نشناسند!

در آستانه ی فصلی سرد!

اگر هر کمیتی – به قول هگل – به کیفیت تبدیل تواند شد ، می توان با اشاره به جمعیت ده هزار نفره ی شب های شعر گوته (مهر ۵۶) و جمع پنجاه نفری آذر ۹۱ اوضاع و احوال این دو برهه ی اجتماعی را ارزیابی کرد و به این سوال پاسخ داد که چرا ۳۵ سال پیش فراخوان کانون نویسنده گان ایران با آن استقبال بی نظیر مواجه شد و چرا پاییز ۹۱ حتا به تعداد یک فصل یا تیراژِاندک چاپ اول یکی از آثار مختاری و پوینده گردآیشی شکل نبست؟

با وجودی که دل و دماغ تبیین این مساله ی مهم را ندارم با این حال به چند نکته اشاره می کنم و می گذارم و می گذرم.

واضح است که حجم و گستره ی حضور شاعران و نویسنده گان مهر ۵۶ با هیچ معیار و میزانی قابل قیاس با آذر ۹۱ نیست و اساساً ما از قیاسی مع الفارق سخن می گوییم . اما این نیز واضح است که جامعه ی امروز ایران با سال ۵۶ مقایسه شدنی نیست. گسترش حوزه ی اطلاع رسانی به یاری اینترنت و فیس بوک ؛ وجود زنده ی نزدیک به ۵ میلیون دانشجو ، ارتقای آگاهی عمومی و دست رسی به رسانه ، سطح به مراتب عمیق ترنارضایتی عمومی از اوضاع اقتصادی، سیاسی و فرهنگی؛ تجربه ی سی سال مبارزه ی پر فراز و نشیب طبقاتی و غیره ما را مجاب می کند که به تحلیل این موضوع وارد شویم و با تمام بی حوصله گی به مولفه هایی بپردازیم:

۱٫توازن قوا؛ دهه ی هشتاد و نود به لحاظ توازن قوا به هیچ وجه به دهه ی پنجاه و شصت مانسته نیست. مستقل از ماه های منتهی به انقلاب بهمن ۵۷ تا اواخر سال ۵۹ ، در دهه ی ۵۰ و شصت توازن قوا کاملاً به سود طبقه ی حاکم بورژوازی بود. نه ترورِ فاشیستی بیژن جزنی و یارانش در تپه های اوین ، نه ترور وحشیانه ی مرداد ۵۵ (کشته شدن فدایی کبیر حمید اشرف) و … نه اعدام سعید سلطانپور و تقی شهرام تا قتل عام زندانیان سیاسی (مرداد و شهریور ۶۷) به اندازه ی قتل دو شهروند ساده (ندا آقاسلطان و ستار بهشتی) بازتاب داخلی و خارجی نداشت و مقامات مختلف نظام را به مخمصه نینداخت. واقعیت این است که – برای مثال – اگر مجمع ششم کمیته ی هماهنگی (۲۶ خرداد – کرج) در دهه ی شصت لو رفته بود، یکی از این عزیزان قسر در نمی رفت. بر خلاف اعوجاجات چپ مریخی چنین روندی به این مفهوم نیست که ما نظام حاکم را دموکراتیزه یا دموکرات شده می دانیم. هرگز. مساله این است که دلایل مختلف از جمله و مهم تر از همه عروج جنبش چپ کارگری – بعد از یک مه سقز – و ادغام آن در جنبش کارگری جهانی مجال را برای مانوور سایر جنبش های اجتماعی مدنی و دموکراسی خواه و رادیکال از جمله جنبش دانشجویی مساعدتر و فربه تر کرده است. در نتیجه هیچ فعال کارگری و سیاسی – به ویژه – علنی و شناخته شده ، نمی تواند به بهانه ی غیر موجه توازن قوا در لاک سکوت و سکون فرو برود و پاسیفیسم خود را توجیه کند.

وقتی که زندانیانِ زیر تیغ – از جمله رضا شهابی ،رییس دانا ،سلطانی ، دادخواه ،یاشار دارالشفا ،بهنام ابراهیم زاده و… – از اعماقِ محبس بیانیه می نویسند و به شکنجه شدن ستار بهشتی گواهیِ اعتراضی می دهند ، وقتی پدرام نصرالهی (فعال در بند کمیته هماهنگی برای کومک) از زندان سنندج پیام می فرستد ، وقتی شاهرخ زمانی از زندان تبریز مرتب به وضع ناهنجار خود اعتراضات مکتوب بیرون می فرستد، وقتی نسرین ستوده با شهامتی کم مانند در مقابل تضییع بدیهی ترین حقوق خود مقاومتی جانانه را تا مرز مرگ پیش می برد … دیگر این بهانه که چون توازن قوا به نفع مردم کارگر و زحمت کش نیست ، پس به جای سازمان دهی کارگری در محیط کار و زنده گی به گلگشت و سیزده بدر برویم و در محافل چند نفره ی این شهر و آن شهرک گپ بزنیم، قابل قبول نیست .

بی شک توازن قوا در حال حاضر به سود طبقه ی کارگر نیست. اما اگر کسانی از فعالان کارگری منتظرند با حضور میلیونی توده ها در کف خیابان ها و گسترشِ اعتراضات و اعتصابات سراسری پاشنه ی کفش هاشان را بالا بکشند ، که باید عرض کنم شرمنده ام آقا جان! درچنان شرایطی ماست بندِ آلتوسر ندیده و لوکاچ نخوانده ی محله ی ما نیز پرچم به دست در میان جمعیت است.کسانی که اخبار کارگری را پی می گیرند به دلیل بس آمد فراوان اعتراضات کارگریِ روزانه از ثبت ده ها اعتراض و اعتصاب کوچک و دورافتاده می گذرند. وجود چنین اعتراضاتی به این معنا نیست که جنبش کارگری در موقعیت تعرضی ایستاده است اما حتا بدترین شرایط تدافعی نیز نمی تواند مانع دخالت گری فعالان باشد.

  • ۲٫ جنبش کارگری – به عنوان مادر همه ی جنبش ها – بیش از هر پدیده ی دیگری به آزادی در تمام صورت مندی هایش نیازمند است . این که هدف فوری جنبش کارگری را در مطالباتی از جمله مبارزه برای افزایش دستمزدها و لغو قراردادهای موقت و غیره محدود کنیم ، به اکونومیسم ناب فرو غلتیده ایم . ایجاد تشکل و پی گیری مطالبات صنفی نیازمند آزادی است. به عبارت دیگر هیچ مرزی میان نان و آزادی نیست!در نتیجه منافع طبقه ی کارگر با انکشاف آزادی های فردی و اجتماعی پیوند خورده است.به این ترتیب:

۲-الف: جنبش کارگری باید با تمام وجود از بیانیه های کانون نویسنده گان دفاع کند و در راه پیشبرد مطالبات آن دخالت نماید .

۲-ب: کانون نویسنده گان و هر روشن فکری که به قول ساعدی- در همان شب های گوته- شبه روشن فکر نیست،باید بداند که تنها راه رسیدن به هردرجه یی از آزادی بیان وتشکل، انکشاف مبارزه ی طبقاتی تحت هژمونی طبقه ی کارگراست. “جنبش”روشنفکران چپ و سوسیالیست با هر میزانی از رادیکالیسم تنها می تواند به عنوان متحد و دنباله ی جنبش کارگری وارد عرصه ی مبارزه شود.بارزترین نمونه ی این روشن فکران ژان پل سارتر بود – که اگرچه به قول دونایفسکایا همچون غریبه یی در میان کمونیست ها بود-
(رایا دونایفسکایا؛۱۳۸۳؛ فلسفه و انقلاب ، “ژان پل سارتر غریبه یی مشاهده گر” برگردان حسن مرتضوی/ فریدا آفاری،ص:۲۷۵) در عین حال هم عضو حزب کمونیست بود، هم از اتحاد جماهیر شوروی – حتا در دوران استالین – دفاع می کرد و هم بر این باور بود که کارگر و روشن فکرغیرمتحزب اصلاً کارگر و روشن فکر نیست.در حال حاضر به جز چند مورد محدود(کانون مدافعان حقوق کارگر) ارتباط تنگاتنگی میان روشن فکران چپِ کانون نویسنده گان و فعالان کارگری سوسیالیست موجود نیست.

۳٫ واقعیت این است که – به قول مارکس – “اخلاق حاکم برهر جامعه ، اخلاق طبقه ی حاکم است.” در ایران امروزچنین اخلاقی را در مجموعه یی از بی مسوولیتی ، فردگرایی و ترجیح منافع فردی به منافع اکثریت، انفعال، پاسخگو نبودن ، بی تفاوتی نسبت به سرنوشت جامعه و غیره می توان مشاهده کرد . هر قدر هم که به ساختارهای فکری”آگاهی طبقاتی” لوکاچی انتقاد داشته باشیم باز هم باید به این نظراو با تامل بنگریم:

“اخلاق با فرد پیوند می خورد و به مثابه ی پی آمد ضروری این رابطه وجدان فرد و آگاهی فردی از مسوولیت را با این اصل موضوعی مواجه می سازد که او باید طوری عمل کند که گویی سرنوشت جهان وابسته به عمل یا بی عملی اوست . کنشی که رهیافتش به ناگزیر از تاکتیک بالفعل فرد کومک می گیرد یا از سوی آن بازداشت می شود. زیرا در اخلاق هیچ نوع خنثا بوده گی و بی طرفی در کار نیست. کسی که نمی خواهد دست به کنش بزند باید در مورد بی عملی خودش نیز بتواند در برابر وجدان خویش پاسخ گو باشد.”

(گئورک لوکاچ ، تزهای بلوم، مقاله ی تاکتیک و اخلاق، ۱۳۹۰، برگردان:امید مهرگان)

حتا اگر گسترش روحیه ی پاسیفیستی در میان “فعالان کارگری ، دانشجویی” را فراتر از تحلیل های غلط از توازن قوا و مستقل از وجدان فردی و آگاهی ارزیابی کنیم باز هم صورت مساله به قوت خود باقی است.

۴٫بی اعتنایی به سیاست.مستقل از این که کانون نویسنده گان یک انجمن صنفی، دموکراتیک یا یکی از نهادهای جامعه ی مدنی باشد، مساله این است که هر گونه تلاش برای کسب مطالبات صنفی(مانند بیمه ی درمانی نویسنده گان و…) و هر گونه کوشش برای دست یابی به هر درجه یی از دموکراسی و آزادی(مانند حذف مجوز چاپ کتاب) لاجرم به عرصه ی سیاست کشیده خواهد شد.کاربست درست اصطلاح قتل های سیاسی به جای کاربرد نادرست “قتل های زنجیره یی” موید همین نکته است.مختاری و پوینده و … به این خاطر کشته شدند که درمتن هنرشان به شدت متعهد بودند؛ سیاسی بودند و موضع سیاسی شان علیه وضع موجود بود. می خواهم بگویم بی اعتنایی به سیاست شکل دیگری از پاسیفیسم است که گریبان جامعه ی ایران را گرفته.در این باره مارکس ضمن نقد کوبنده ی مواضع پاسیفیستیِ فوریه، اوئن و سن سیمون به نکات بسیار تامل انگیزی اشاره کرده است. ر.ک: (مارکس ۱۸۷۳ بی اعتنایی به سیاست ؛ برگردان سهراب شباهنگ.)

۵٫ ما طی مقالات متعددی پای گاه طبقاتی ، هژمونی خرده بورژوازی ، ترکیب فراطبقاتی و درعین حال روند دموکراسی خواهی جنبش اجتماعی سال ۸۸ را به دقت ارزیابی کردیم و درهمان حال نسبت به پیوستنِ انحلال گرایانه ی کارگران به نخبه گان و ارگان های سازمان ده و بازارگرای آن جنبش( اصلاح طلبان) هشدار دادیم . از انزوای کارگران دفاع نکردیم اما انحلال در هژمونی بورژوازی لیبرال و هر درجه اتحاد با اصلاح طلبان را خطرناک دانستیم. باری به نظر می رسد که شکست آن جنبش بافت و طبقه ی اصلی اش (خرده بورژوازی) را به سمت و سوی دیگری سوق داده است.ناامیدی،انفعال،افسرده گی، مهاجرت به غرب ، رفتن به سمت عمل کردن دماغ به جای عمل کردن به مسوولیت های اجتماعی ، اتمیزه شدن و … امکان افزایش کمی و کیفی تجمع هایی از قبیل ۱۷ آذر ۹۱ را تقلیل داده است.این هم از پارداوکس های طبقه ی خرده بورژوازی است که حضور و غیابش گاه مفید و مضر است. زمانی مفید است که تحت هژمونی پرولتاریا باشد و آن گاه مضر است که خود پرچم شورش را برافرازد!

۶٫ تشدید تحریم ها ، بحران اقتصادی و گسترش فقر و تنگدستی و انباشت گرفتاری های فردی و اجتماعی و خطر فلاکت ، از یک سو امکان سازمان یابی را دشوار کرده و از سوی دیگر به اتمیزه شدن و شکاف های اجتماعی دامن زده است.

۷٫ بسنده گی فعالان اجتماعی به گذاشتن یکی دو “پست اعتراضی” در فیس بوک و دل خوش داشتن به پیروزی در رقابت موهوم “لایک” ها تا حدود زیادی این فعالان را از متن جامعه به دنیای کذایی پست مدرن عقب رانده است.طرف یک کامنت می نویسد و بیانیه ی کمیته ی دفاع از رضا شهابی را امضا می کند و منشور یکم مه و همین فراخوان اخیر کانون نویسنده گان را به اشتراک می گذارد و به این خود ارضایی می رسد که به مسوولیت فردی و اجتماعی خود عمل کرده است . اگر شبکه های اجتماعی نتوانند به همبسته گی واقعی،همپوشانی مادی و حضورعینی و تنگاتنگ فعالان اجتماعی یاری رسانند ، تنها سودشان، همان مبلغی است که به جیب بازار وی.پی.ان و آنتی فیلترینگ می رود! دوستی که گاه و بی گاه از دیوار فیس بوک های شخصی بالا می رود، به نگارنده می گفت که بیانیه ی کانون را در بیش از سیصد صفحه ی کاربران مقیم تهران و شهرهای اطراف و کرج دیده است . با ده ها لایک!

نکات ناگفته را دیگران لابد خواهند گفت!

بعد از تحریر

*جای رییس دانا خالی بود.

*هنوز به نیمه ی راه احترام به شهیدان راه آزادی بیان نرسیده بودیم که ناصر زرافشان از راه رسید.با عصایی در دست راست و پایی که دردناک بود و ناصر می گفت:”یک عمل دیگر لازم دارد. به گفته ی دکتر.” می بوسمش و بعد از دقایقی از “دوست” امنیتی که چند عکس از چند زاویه گرفته است می پرسم:

“برادر”  از این عکس ها به ما هم می دهید!؟

*در مسیر برگشت با محسن حکیمی گپی می زنیم از سرمای روزگار. آن “برادر” هنوز مشغول عکاسی است!

*پرلاشز تهران با چشمانِ نگران، نگران روزهای آینده است.احمد شاملو آخرین شبانه اش را در وداع میهمانانِ مختاری و پوینده زمزمه می کند. صفرخان قهرمانی خاطرات یکی از شب های بلند زندان را باز می گوید . احمد محمود با همسایه هایش از مدار صفر درجه رد می شود و هوشنگ گلشیری کارنامه ی تازه یی از آخرین کارگاه آموزش داستان اش را به تاریخ قصه می سپرد.

از دور دست صدایِ گرم عمو سعید سلطانپور سکوت گورستان را می شکند :

“سلام شکسته گانِ سال های سیاه ، تشنه گان آزادی ، خواهران و برادرانم .سلام”

و خورشید برای مدتی پشت ابر سنگر می گیرد.

محمد قراگوزلو – تهران

۱۲/۱۲/۲۰۱۲

احمد موسوی: دادگاه مردمی ایران تریبونال الگویی برای آیندگان

پنج سال پیش در پاییز سال ٨۶ وقتی تشکیل دادگاه “نمادین ایران تریبونال” علیه جمهوری اسلامی در دستور کار جمعی از خانواده های زندانیان جانباخته، فعالان سیاسی و زندانیان سیاسی جان بدربرده از کشتارهای دهه شصت قرار گرفت، هیچگونه تصور روشنی از روند کار، نحوه پیشبرد برگزاری این دادگاه و فراز و فرودهای آن در ذهنمان نبود. در جلسات اولیه، هر کس بر اساس ذهنیت و باورهای خود تصویری از چگونگی برپایی این دادگاه ارائه می داد. بحث های اولیه در رابطه با بررسی و تدوین کارزار ایران تریبونال، آنچنان خام و ناپخته بود که تصویری مبهم از واژه “نمادین” برگزاری دادگاه، در ذهن تعدادی از حاضران در جلسه بود.

با این همه، از همان شروع کار و آغار ایده دادگاه مردمی ایران تریبونال، برگزاری مداوم جلسات دو تا سه هفته یک بار جمع اولیه، شروع مناسبی برای دستیابی به درکی مشترک از  موضوع بود. درک مشترک از چگونگی برگزاری دادگاه محاکمه جمهوری اسلامی به جرم جنایت علیه بشریت.

در آن شوق و اشتیاق اولیه ایده برگزاری دادگاه مردمی ایران تیریبونال، دادگاه راسل تنها الگوی پیش روی ما بود.

دادگاهی که به همت برتراند راسل و تعدادی از نویسندگان و روشنفکران مترقی جهان در دهه شصت میلادی علیه تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا به ویتنام شکل گرفت. اگرچه هدف و ماهیت وجودی شکل گیری دادگاه راسل و دادگاه مردمی ایران تریبونال دو موضوع کاملا متفاوت و جدا از هم بودند، اما به رغم این تفاوت مضمونی، آگاهی و شناخت از مکانیزم  شکل گیری دادگاه راسل، الگوی مناسبی برای پی ریزی مکانیزم دادگاه مردمی ایران تریبونال بود.

در برپایی دادگاه مردمی ایران تریبونال، ما به دنبال سازماندهی دادگاهی بودیم تا بتوانیم خارج از چهارچوب نظام های دولتی و سیستم های حکومتی، علیه جمهوری اسلامی اقدام کنیم. از این منظر، دادگاه راسل تنها الگویی بود که پیش از این قادر شده بود خارج از مکانیزم دادگاه های متداول در چهارچوب نظام های دولتی و سیستم های حکومتی، علیه یک دولت اعلام جرم کند. لذا، در مسیر تحقق سازماندهی دادگاه مردمی ایران تریبونال، دست یابی به اسناد دادگاه راسل و آگاهی از مکانیزم شکل گیری آن، نخستین گام عملی تحقق این دادگاه بود.

اگرچه با برگزاری هر جلسه و گشایش بحث های تکمیلی، قدم به قدم مکانیزم و چهارچوب های عملی کارزار ایران تریبونال برای مجموعه فعالان و تلاش گران آن، روشن و روشن تر می شد، اما این تمام صورت مسئله نبود. با روشن شدن وسعت ابعاد کار دادگاه، مشکلات و ناهمواری های مسیر برگزاری دادگاه نیز، هرچه بیشتر در برابر ما صف آرایی می کرد.

طی یک سال اول، امید و یاس، توامان بر فضای تمام جلسات فعالان و دست اندرکاران برگزاری ایران تریبونال سایه افکنده بود. تجربه های ناتمام  و بعضا شکست خورده گروه ها و سازمان های سیاسی که طی دو دهه گذشته تلاش هایی را همانند ما آغاز کرده بودند، نگرانی را در جمع دامن می زد. در پس بروز هر ناامیدی و بعضا احساس ناتوانی در انجام کار، دوستانی از جمع و حضور در جلسات تبیین روند دادگاه خارج می شدند و پس از آن و به تدریج افراد جدیدی به جمع می پیوستند.

در تداوم راه، در فضایی توامان از امید و  ناامیدی، پیشرفت و سرخوردگی، توانایی و ناتوانی، کمیته هماهنگی شکل گرفت. شکل گیری کمیته هماهنگی و پس از آن، کمیته های کشوری، گام بزرگی برای عبور از ناهمواری ها و مشکلات فرسایشی اولیه بود.

تامین هزینه مالی و  جلب نظر وکلا و قضات برجسته جهانی در همکاری و همدلی با دادگاه مردمی ایران تریبونال، دو موضوع کلیدی و پایه ای تحقق چنین دادگاهی بود. همه دست اندرکاران و فعالان برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال که مجموعه ای از زندانیان سیاسی جان بدربرده از کشتارهای دهه شصت، خانواده های زندانیان جانباخته و نیز تعدادی از عناصر فعال سیاسی، اجتماعی بودند, مجموعا روی استقلال مالی و سیاسی این دادگاه و  نیز سازماندهی آن توسط خود زندانیان سیاسی جان بدربرده و خانواده های زندانیان جانباخته تاکید داشتند.

کمیته های کشوری از همان آغاز شکل گیری، فعالیت های مستمر خود را برای تامین مالی برگزاری دادگاه آغاز کردند. فراهم کردن هزینه برگزاری چنین دادگاهی کار ساده ای نبود. جمع آوری کمک مالی، پرداخت حق عضویت، برگزاری مراسم های مختلف، چاپ تی شرت و ده ها روش ابتکاری دیگر از طرف کمیته های کشوری، روزنه های امید تامین هزینه و استقلال مالی را روز بروز تقویت کرد. کمیته هماهنگی نیز،  وظیفه سازماندهی جلسات و برنامه ریزی روند شکل گیری دادگاه را به عهده داشت و در پیش برد آن، بی وقفه تلاش می کرد.

ضرورت شکل گیری کمیته بین المللی جهت تماس و ارتباط با وکلای برجسته و حقوق دانان بین المللی، گام دیگری بود که شکل گیری آن عملا چشم انداز روشن تری را پیش رویمان گذاشت. برگزاری جلسات منظم دو تا سه هفته یکبار که در واقع نقش مجمع عمومی را داشت، مکانی برای گزارش دهی از چگونگی پیشرفت کار، شرح وظایف و تصمیم گیری های کلان مربوط به روند کار دادگاه در هر جلسه بود.

بیش از دو سال طول کشید تا اعتماد به نفس لازم در جمع برگزارکنندگان دادگاه مردمی ایران تریبونال جهت اعلام موجودیت علنی این دادگاه فراهم گردید. بیش از دو سال زمان لازم بود تا تلاش بی وقفه کمیته های کشوری برای تامین مالی، کمیته هماهنگی برای سازماندهی و کمیته بین المللی جهت تماس و جلب نظر تعدادی از برجسته ترین حقوق دانان بین المللی، روزنه های امید تحقق این دادگاه را تجسم عینی بخشید. پس از دوسال و اندی با فراهم شدن امکانات مقدماتی برگزاری چنین دادگاهی، امید بر تردید فائق شد، باور به توانستن بر غول ناتوانی غلبه کرد. و بدین سان، پس از گذشت دو سال و اندی، سرانجام در روز دهم دسامبر  ٢٠٠٩ (روز جهانی حقوق بشر) کارزار ایران تریبونال موجودیت علنی خود را اعلام کرد.

در همان تاریخ، در بیانیه اعلام موجودیت کارزار ایران تریبونال نوشتیم: “برای نخستین بار در تاریخ ایران، کارزاری جهانی برای رسیدگی مردمی به کشتار زندانیان سیاسی در زندان های رژیم جمهوری اسلامی شکل گرفته است. هدف این کارزار، تشکیل دادگاهی مردمی است برای رسیدگی به اعدام های دسته جمعی سال های اولیه دهه ۶٠ و قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧. این تلاش را جمعی از خانواده های جان باخته گان و جان بدر بردگان از کشتارهای دهه ۶٠، فعالان حوزه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در اکتبر ۲٠٠۷ آغاز کردند”.

با اعلام موجودیت علنی کارزار، تلاش همه کوشندگان برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال دو چندان شد. چرا که با علنی شدن آن، نگاه بسیاری از خانواده های زندانیان جانباخته به

شکل گیری چنین دادگاهی معطوف گشت. شکل گیری دادگاه مردمی ایران تریبونال، روزنه امیدی شد برای دادخواهی خانواده هایی که طی سه دهه در بهت و ناباوری، در اندوه از دست دادن عزیزانشان قامت شکستند. کودکانی که زیر بار حسرت دیدار مادران و پدرانشان، قد کشیدند تا بغض فرو خورده شان را در دادخواهی مادران و پدران شان فریاد کنند و همسرانی که آتشفشان درون شان را در گدازه های اشک و آتش و خون، در رویای ماندگار عزیزان جان باخته شان، جاری سازند.

و این همه، انگیزه ای بود برای کوشندگان کارزار ایران تریبونال، که با دست خالی و تنها بر پایه عشق، پشتکار، ایمان به آرمان های عزیزان جانباخته و با اتکا بر پشتوانه مردمی انبوه خانواده های جانباخته بتوانیم جمهوری اسلامی را در عرصه جهانی به جرم جنایت علیه بشریت به محاکمه بکشانیم.

اعلام موجودیت علنی دادگاه مردمی ایران تریبونال، در واقع شروع کار و یکی از سر فصل های قابل اتکاء تلاش پنج ساله ما بود. ما در شروع کار بودیم. هنوز راه درازی مانده بود. هرچند امید تحقق این دادگاه جوانه زده بود اما، تا به شکوفه نشستن این دادگاه، تا گل دادن اش و تا تجسم عینی آن، راه درازی باقی بود. چرا که شکل گیری عینی دادگاه، هنوز هم دور از تصور همه دست اندرکاران و کوشندگان آن بود.

با اعلام موجودیت علنی دادگاه مردمی ایران تریبونال، دستور کار و الویت شناساندن کارزار در میان جمع گسترده تری از خانواده های زندانیان سیاسی و دیگر نیروهای سیاسی اجتماعی، در پیشبرد وظایف کاری  ما قرار گرفت. تشکیل تیم سخنگویان دادگاه مردمی ایران تریبونال، قدم دیگری در پاسخگویی به این نیاز مبرم بود.

در نخستین جلسه عمومی بعد از اعلام موجودیت علنی کارزار, ده نفر از کوشندگان برگزاری دادگاه، به عنوان سخنگویان کارزار، انتخاب شدند تا مسئولیت تبلیغ بیرونی و سخنگویی کارزار را به عهده بگیرند. تا کارزار و اهداف آن را در عرصه های وسیع تری معرفی، تبلیغ و ترویج نمایند. من نیز که از همان آغاز شکل گیری ایده دادگاه، افتخار همکاری با ایران تریبونال را داشتم، به عنوان یکی از سخنگویان کارزار مردمی ایران تریبونال انتخاب شدم. به عنوان یک زندانی سیاسی سابق که به مدت ده سال یعنی تمام سال های دهه شصت را در زندان های مختلف جمهوری اسلامی گذرانده ام، تحقق این دادگاه و سخنگویی آن را، بخشی از وظیفه مبارزاتی خود می دانستم و تا به امروز نیز بدان وفادار مانده ام . چرا که پرتو افکنی بر تاریکخانه کشتارهای جمهوری اسلامی و نیز دفاع از حقانیت رفقا و یاران جان باخته ام  را بخشی از روند مبارزات سیاسی، اجتماعی و طبقاتی جاری در کشور می دانم. دفاع از حقانیت مبارزاتی دوستان و رفقایم، دینی است که همواره بر شانه های من سنگینی کرده و می کند.

پس از فراهم شدن مقدمات اولیه کار، گام مهم بعدی، جلب نظر حقوق دانان سرشناس بین المللی در همراهی با دادگاه مردمی ایران تریبونال بود. کاری که چندان آسان نبود. کارزار ایران تریبونال برای ادامه کار خود، بیش از هرچیز دیگری، به یک تیم حقوقی، متشکل از حقوقدانان مجرب و آشنا به حقوق بین الملل نیاز داشت. کارزار، برای تشکیل چنین تیمی، لازم بود ابتدا به سراغ آن دسته از حقوقدانان ایرانی می رفت که به قوانین حقوقی جهان شمول آشنا و در آن زمینه صاحب نام بودند و در عین حال با مساله کشتار زندانیان سیاسی آشنائی داشته و حاضر به همکاری داوطلبانه می بودند.

فعالان کارزار، در ادامه تلاش های خود برای جذب چنین حقوقدان هائی، با کاوه شهروز و پیام اخوان تماس گرفتند و آنها را به همکاری دعوت کردند. هردو در زمینه قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان شصت و هفت مطالب و مقالات متعددی در نشریات دانشگاهی، مانند نشریه حقوقی دانشگاه هاروارد و برخی روزنامه های کانادائی  به چاپ رسانده و کار تحقیقاتی در این زمینه کرده اند. با توجه به انگیزه قوی انسان دوستانه (امانیستی) و دفاع این دو حقوقدان از حقوق مردم ایران و مخالفت شان با اعدام و نقض حقوق مردم توسط حکومت ها و تقبیح کشتار زندانیان سیاسی و اطلاع رسانی در این مورد در خارج از جامعه ایرانیان، پیام اخوان و کاوه شهروز می توانستند همکاران مناسبی برای کارزار باشند. کاوه، عضو خانواده جان باخته گان است و یکی از نزدیک ترین اعضای خانواده اش در جریان کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت اعدام شده است.

با پیوستن این دو حقوقدان به این پروژه دادخواهی، کارزار تیمی تحت عنوان گروه کار بین الملل، متشکل از دو تن از اعضای کمیسیون، بابک عماد و داریوش افشار را مسئول تشکیل تیم بین المللی حقوقدانان کرد. آنها به فاصله چهارده ماه از ژانویه ٢٠٠٩ تا مارس ٢٠۱٠ با پنچاه حقوقدان تماس گرفتند. این حقوقدانان با حساسیت زیاد از میان بیش از صد حقوقدان از سی کشور انتخاب شده بودند. کارزار به دنبال حقوقدانان و همکارانی بود که دغدغه مردم داشته باشند و برای احقاق حقوق آنها فعالیت کنند، مستقل از دولت ها باشند و در حرفه خود نامدار و در جهان شناخته شده باشند و داوطلبانه بدون هیچ چشم داشت مالی با این پروژه دادخواهی همکاری کنند.

در تماس های اولیه و مقدماتی، که با هر یک از حقوق دانان بین المللی برقرار می شد، ملاک پیوستن شان به ایران تریبونال، استقلال آن از دو لت ها و سازمان و احزاب سیاسی بود.استقلال ایران تریبونال برای شان بسیار حیاتی بود و از کشیده شدن به بازی های سیاسی دوری می جستند.آنان نمی خواستند هیزم آتش درگیری های میان نیروها و سازمان های سیاسی و  از سوی دیگر آلت دست دولت ها شوند. در چنین فضائی، فقط زمانی که مطمئن می شدند، زندانیان سیاسی جان بدربرده از کشتارهای دهه شصت و خانواده های زندانیان جان باخته، ستون اصلی سازماندهی تشکیل دادگاه مردمی ایران تریبونال را به عهده دارند، تمایل خود را برای همکاری و حضور در دادگاه اعلام می کردند. در ابتدای کار، تعدادی پذیرش کار را منوط به دریافت مزد و حق الزحمه می کردند. توضیح تلاش گران تیم بین المللی کارزار در ماهیت مردمی بودن این دادگاه، مبنی بر اینکه امکان پرداخت مزد برای کارزار مقدور نیست و فعالیت داوطلبانه همه کوشندگان کارزار، مشخصه اصلی کارکرد این دادگاه است، آنگاه توانست همراهی و همدلی تعدادی از برجسته ترین حقوق دانان بین المللی را به سمت کارزار جلب نماید.

در پی یک سال تلاش مستمر کمیته بین المللی کارزار برای جذب حقوق دانان مجرب و سرشناس جهانی، اولین کنفرانس تلفنی مجموعه حقوق دانان جلب شده به سوی کارزار، تشکیل گردید. و پس از آن کمیته راهبردی بین المللی حقوق دانان ایران تریبونال شکل گرفت. به دنبال برگزاری نخستین کنفرانس بین المللی حقوقدانان ایران تریبونال در اول اکتبر ٢٠١٠، گروه سه نفره منتخب این کنفرانس، مسئول تشکیل کمیته بین المللی راهبردی حقوقدانان ایران تریبونال و تدوین اساسنامه حقوقی آن شد. تشکیل کمیته راهبردی حقوق دانان بین المللی در تاریخ اول اکتبر ٢٠١٠، دومین نقطه عطف روند شکل گیری کارزار ایران تریبونال بود. اساسنامه به فاصله دو ماه از کنفرانس تدوین و به تصویب تیم حقوقدانان بین المللی ایران تریبونال رسید. کمیته راهبردی به موجب اساسنامه خود، متشکل از هفت عضو اصلی و یک عضو ناظر متخصص در امور دادگاه های مردمی، در اوایل ژانویه ۲٠١١ تشکیل گردید.

کمیته راهبردی بین المللی حقوقدانان ایران تریبونال، مسئولیت سازماندهی دادگاه، انتخاب رئیس دادگاه، تشکیل تیم های حقوقی از جمله تیم دادستان، تیم مدافع، تیم قضات و هیئت منصفه، تعیین و طبقه بندی اسناد و مدارک و شواهد و شاهدان و… را برعهده گرفت.

اعضای کمیته عبارتند از، پروفسور کادر اسمال، دوست و همرزم نزدیک نلسون ماندلا، سیر جفری نایس، پروفسور جان کوپر، دکتر نانسی هورماشیا، پرفسور پیام اخوان، دکتر هدایت متین دفتری، پروفسور ریچارد فالک و پروفسور اریک دیوید. وی متخصص در امور دادگاه های مردمی و یکی از اعضای تیم قضات دادگاه راسل در امور فلسطین است. جان کوپر نیز ریاست کمیته راهبردی بین المللی حقوقدانان ایران تریبونال را به عهده گرقت.

تا این جای کار، به رغم اینکه شکل گیری این دادگاه برای کوشندگان و دست اندرکاران دادگاه مردمی ایران تریبونال مادیت عینی یافته بود، اما در حیطه خارج از جمع برگزار کنندگان، هنوز کسی کارزار را جدی نمی گرفت. هنوز کسی باور نمی کرد که تلاش و پشتکار چندین ساله جمعی از زندانیان سیاسی جان بدر برده،خانواده های زندانیان جان باخته به همراه بخشی از فعالان سیاسی اجتماعی، به ثمر برسد.

اطلاعیه اعلام برگزاری کارزار در مورخه ۱٠ آوریل ٢٠۱٢ و تعیین روزهای ۱٨ تا ٢٢ ژوئن ٢٠۱٢ برای برگزاری مرحله اول دادگاه، همگان را به شگفتی واداشت. تحقق دادگاه مردمی ایران تریبونال در محکومیت جمهوری اسلامی به جرم جنایت علیه بشریت، عملا مادیت یافته بود. در اطلاعیه اعلام برگزاری کارزار  آمده است: “برای نخستین بار در تاریخ ایران و جهان، مردمی ظلم دیده و تحت ستم، که شاهد یکی از فجیع ترین جنایات تاریخ معاصر بشری و کشتار یک نسل از مبارزان سیاسی در زندان بوده اند- در حالی که دادگاه ها و نهادهای حقوقی و قضائی بین المللی از رسیدگی به آن اجتناب می کنند- پرچم دادخواهی و رسیدگی به آن را به دست گرفته اند.

دادگاه جمهوری اسلامی در دو مرحله برگزار می شود. مرحله اول به مدت پنچ روز، از ١٨ تا ٢٢ ژوئن ۲٠١٢ در مرکز حقوق بشر سازمان عفو بین الملل در لندن برگزار می شود. مرحله دوم، چهار ماه بعد از آن، در ماه اکتبر در لاهه برگزار خواهد شد. دادگاه مردمی ایران تریبونال، بزرگترین و بی سابقه ترین پروژه دادخواهی مردمی است که در تاریخ معاصر، با حضور بیش از صد شاهد، برگزار می شود.

یک تیم بین المللی حقوقی، متشکل از سرشناس ترین و مجرب ترین حقوقدانان بین المللی و ایرانی؛ پرفسور جان کوپر، پروفسور ریچارد فالک، سیر جفری نایس، پروفسور اریک دیوید، پرفسور پیام اخوان، دکتر نانسی هورماشیا، دکتر هدایت متین دفتری و پروفسور کادر اسمال(زوئیه ۲۰۱۱ در اثر سکته قلبی در گذشت)، این دادگاه مردمی را سازماندهی کرده و با دعوت از شخصیت های حقوقی و غیرحقوقی و قضات سرشناس جهانی همراه با یک تیم دادستانی متشکل از هشت حقوقدان ایرانی و غیرایرانی به سرپرستی پرفسور پیام اخوان و سیر جفری نایس، آن را برگزار می کنند.

این دادگاه، بخشی از مبارزه توده رنچ کشیده مردم ایران علیه تاریک اندیشان کوردل و جنایتکار حاکم بر ایران است، که وظیفه آن نه تنها رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی و محاکمه جمهوری اسلامی به جرم جنایت علیه بشریت است، بلکه این وظیفه را نیز دارد که این تراژدی انسانی را به قضاوت افکار عمومی جهانیان بگذارد و آن را در تاریخ ایران و جهان برای آیندگان به ثبت برساند.”

اطلاعیه دهم آوریل ٢٠۱٢ ایران تریبونال مبنی بر اعلام تاریخ و مکان برگزاری مرحله اول و دوم این دادگاه، شوری را در میان انبوهی از خانواده های زندانیان جان باخته، زندانیان جان بدربرده از کشتارهای دهه ۶٠ و مجموعه ای از فعالان سیاسی اجتماعی بر انگیخت. شوری که خارج از تصور همه کوشندگان و تلاشگران تشکیل دادگاه مردمی ایران تریبونال بود.

دادگاه صبح روز ۱٨ ژوئن ٢٠١٢، با حضور جمعی از خانواده های جان باخته، زندانیان جان بدر برده، فعالان سیاسی، اجتماعی و به تعبیری جمعی از همان “مردم بی لبخند” و با سخنرانی پروفسور جان کوپر، رئیس کمیته بین المللی راهبردی حقوقدانان ایران تریبونال آغاز شد. وی، ضمن معرفی اعضای کمیسیون و موریس کوپیتورن به عنوان رئیس کمیسیون، به روند شکل گیری و سازماندهی دادگاه پرداخت و گفت، به دلیل وسعت کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت، کمیته راهبردی تصمیم گرفت دادگاه را در دو مرحله با حضور صد شاهد برگزار کند. در این مرحله، کمیسیون حقیقت یاب، امروز در این مکان کار خود را آغاز می کند و به مدت پنچ روز، هشتاد شاهد را به دادگاه فرا می خواند و تحقیقات خود از آنان را آغاز می کند. تمامی شاهدان، از پیش شکایات نامه و اظهارنامه های خود را به کمیته راهبردی تسلیم کرده و کمیسیون براساس آن ها، تحقیقات خود را آغاز می کند. وی، در ادامه یادآور شد، کمیسیون حقیقت یاب در پایان کار خود، براساس شهادت شهود و تحقیقاتی که انجام می دهد، گزارشی تهیه و به تیم دادستانی تسلیم می کند. تیم دادستانی براساس این گزارش و اسناد و شواهدی که کمیته راهبردی حقوقدانان ایران تریبونال در اختیار آن قرار می دهد، علیه جمهوری اسلامی کیفرخواست صادر می کند.

“بعد از جان کوپر، پیام تصویری توتو، رئیس کمیسیون حقیقت یاب آفریقای جنوبی پخش شد. او، ضمن حمایت از مردم ایران، کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت را یک فاجعه انسانی برای تمام بشریت خواند و با خانواده ها اظهار همبستگی کرد و برای آنان در این دادخواهی جهانی مردمی، آرزوی موفقیت نمود. وی گفت، تجربه آفریقای جنوبی نشان داده است، گذشت زمان به تنهائی التیام بخش نیست و لازم است حقیقت بیان و به آن رسیدگی شود.

رویا غیاثی، از فعالان کارزار ایران تریبونال، خواهر جان باخته کبری غیاثی، پیام جمعی از مادران خاوران را قرائت کرد. پیام اخوان، به نمایندگی از سوی تیم دادستانی، ضمن تبریک برگزاری این دادگاه تاریخی مردمی، به تشریح کار دادگاه و وظایف تیم دادستانی در مرحله دوم دادگاه پرداخت. پیام اخوان گفت “رژیم ایران نه تنها در دهه ۶۰ به این کشتار ها دست زده است، بلکه سالها است که در برابر این جنایت عظیم سکوت کرده است. این دادگاه امروز این سکوت را شکست.” و  شکستن جهانی این سکوت، چه شادی و غرور عظیمی را در جمع حاضران ایجاد کرده بود. دادگاه، با سخنان کوتاه رئیس دادگاه، ساعت ده و نیم صبح روز  دوشنبه ١٨ ژوئن٢٠١٢ کار خود را آغاز کرد”. و بدین سان با تحقق یافتن دادگاه مردمی ایران تریبونال، کوشندگان این دادگاه طی پروسه ای از کار، تلاش و پیگیری شبانه روزی پنج ساله همراه با پیگیری و فعالیت مستمر زندانیان سیاسی، خانواده های زندانیان جان باخته دهه شصت و نیروهای چپ و کمونیست، توانستند مبارزه علیه سکوت و فراموشی کشتار زندانیان سیاسی را وارد فاز جدید و بسیار تاثیرگذار در عرصه جهانی نمایند.

طی پنج روز برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال، جلسات دادگاه به طور زنده و مستقیم از محل دادگاه در لندن پخش شد. بیش از دویست و پنچاه هزار نفر در سراسر دنیا، به ویژه در ایران، دادگاه را به صورت زنده دنبال کردند. پوشش خبری جهانی این دادگاه، به رغم بی تفاوتی و بی میلی بسیاری از رسانه های کوچک و برزگ در ابتدای آغاز این پروژه تاریخی، بی نظیر بود. تنها کافی است که گفته شود، بیش از پانصد میلیون نفر در سراسر جهان از طریق بی بی سی ورد سرویس، الجزیره، العربیه، تلویزیون کانال دو سوئد، خبرگزاری سوئد و ده ها روزنامه سوئدی و بریتانیائی، چندین رادیو و سایت فعالان اجتماعی در آمریکا و شبکه اطلاع رسانی “پرس اسوسیشن” در جریان دادگاه قرار گرفتند. به این مجموعه، لازم است مجموعه ای از رسانه های سیاسی و خبری ایرانی، از جمله بی بی سی فارسی، صدای آمریکا، رادیو فرانسه، رادیو دویچه وله، و تقریبا تمامی تلویزیون ها و رادیوهای سازمان ها و احزاب سیاسی ایرانی و چند روزنامه فارسی زبان، روند دادگاه را رو به ایران و ایرانیان خارج کشور پوشش دادند.

و بدین سان بود که در تاریخ ۱٨ تا ٢٢ ژوئن ٢٠۱٢ ساختمان مرکز حقوق بشر عفو بین الملل لندن، به مکانی برای فریاد مشترک قربانیان جنایات جمهوری اسلامی تبدیل شد. بخشی از خانواده های زندانیان جان باخته، اینک می توانستند درد مشترک خود را در این دادگاه فریاد کنند. دادگاهی که مفری شده بود برای هم آوایی سنفونی دادخواهی زخم خوردگان دهه ۶٠. دادگاهی برای پرتو افکنی بر یک دهه از کشتارهای خونین جمهوری اسلامی. دادگاهی برای شکست سکوت در محافل بین المللی، دادگاهی برای عبور از خط قرمزی که جمهوری اسلامی آگاهانه و عامدانه در تمام این سال ها در عرصه داخلی و بین المللی پیش برده برد. دادگاهی که طی روزهای ۱٨ تا ٢٢ ژوئن ٢٠۱٢، ساختمان مرکز حقوق بشر لندن را به اشک و آتش و خون مبدل ساخت. دادگاهی که در عرصه جهانی صدایش به گوش چند صد میلیون مردم جهان رسید. دادگاهی که طی پنج روز شگفتی آفرید.

این شگفتی در دو عرصه کاملا متفاوت و متضاد به قضاوت عمومی گذاشته شد. موجی از دلسوختگان و قربانیانی که طی سه دهه در خلوت خود اشک ریخته بودند، در سکوت پر معنای شان راز هزار نکته داشتند، نگاه شان متوجه دادگاه مردمی ایران تریبونال شد. درست در روزهای ۱٨ تا ٢٢ ژوئن ٢٠۱٢، که شاهدان قربابیان جنایت های جمهوری اسلامی با بیان دردها و تصویر کردن  رنج هایشان، در اشک و آتش و خون می سوختند، در روزهایی که پخش تصاویر زنده ی این لحظه های اشک و آتش و خون، میلیون ها انسان را به قلب تاریکخانه جنایات و کشتارهای جمهوری اسلامی کشانده بود، کسانی نیز بودند، که از تحقق و برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال در آتش تنگ نظری کودکانه شان می سوختند.

درست در روزهایی که جمع کثیری از زندانیان جان بدربرده، خانواده های قربانیان دهه شصت و در یک کلام همان”مردم بی لبخند” پس از تلاشی پنج ساله، علیه جمهوری اسلامی به جرم جنایت علیه بشریت به دادخواهی برخاسته بودند، کسانی نیز بودند، که در دنیای حسادت و تنگ نظری های محفلی شان، به دروغ پردازی و تحریف حقایق برخاستند و دادگاه مردمی ایران تریبونال را به گرفتن پول و امکانات از کشورهای امپریالیستی متهم کردند. در روزهایی که سالن ساختمان مرکز حقوق بشر لندن، در اشک و آتش و خون شاهدان قربانیان جنایات جمهوری اسلامی می سوخت، این دروغ پردازان و تحریف گران حقیقت نیز، در آتش سیاست بازی های محفلی شان، گر گرفتند و سوختند. همان هایی که  در ذهن و باور شان، هرگز حسابی برای برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال باز نکرده بودند، همان هایی که آرزوی عدم تحقق این دادگاه را مدام در ذهن و جانشان می پروراندند و اینک در کمال ناباوری شاهد برگزای بزرگترین همایش دادخواهی زندانیان جان بدربرده و خانواده های زندانیان جان باخته از کشتارهای جمهوری اسلامی بودند. جماعتی که تصور تحقق برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال، خوابشان را آشفته کرده بود، یک روز مانده به آغاز کار مرحله اول دادگاه به  یک باره، با شتابی وصف ناپذیر در مقابل دادگاه مردمی ایران تریبونال صف آرایی کردند. و متاسفانه در این مسیر تا بدانجا پیش رفتند که عملا بر چهره همان “مردم بی لبخندی” که برای دادخواهی علیه جمهوری اسلامی برخاسته بودند، خنجر کشیدند.

کمیته مرکزی هیئت اجرای راه کارگر در هنگامه برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال، با صدور اطلاعیه ای، در بی مسئولانه ترین شکل ممکن ایران تریبونال را به گرفتن پول از کشورهای امپریالیستی متهم کرد. راه کارگر (هیئت اجرایی) تنها به ابن دروغ بسنده نکرد و با ادعای اینکه ایران تریبونال علیه تحریم و جنگ احتمالی اطلاعیه صادر نکرده است، نه تنها کل موجودیت ایران تریبونال را زیر سئوال برد، بلکه ایران تریبونال و همه کوشندگان و تلاشگران آن را نیز در نقش بازیگران امپریالیسم متهم کرد.

راه کارگر (هیئت اجرایی) پیش از ورود به این اتهام، در اطلاعیه خود یادآور شده بود که: ” سازمان ما در گذشته همراه با بسیاری از نیروهای چپ و مترقی در ابتکاری به همین نام شرکت داشت که به دلیل فقدان بودجه علیرغم بسیج های لازم نتوانست به سرانجام برسد”. در واقع ریشه اصلی طرح اتهام سخیف کمیته مرکزی راه کارگر (هیئت اجرایی) مبنی بر اینکه ایران تریبونال و کوشندگان آن از دول امپریالیستی پول گرفته اند، ناشی از همین ناتوانی و عجزشان در به ثمر رساندن چنین پروژه ای در گذشته بوده است. و آنگاه در دنیای وارونه و سیاست بازی شان به این استناج ساده لوحانه رسیدند که وقتی “ما به همراه بسیاری از نیروهای چپ و مترقی” به دلیل “فقدان بودجه” نتوانستیم این پروژه را به سرانجام برسانیم، چگونه است که گروهی از خانواده های زندانیان جان باخته و زندانیان جان بدر برده از کشتارهای دهه ۶٠ به همراه تعدادی از فعالان سیاسی، اجتماعی توانسته اند بودجه کلان چنین پروژه را تامین کنند؟ پس به زعم آنها حتما ایران تریبونال از جایی! پول گرفته است. تمام استدلال و منطق کمیته مرکزی راه کارگر (هیئت اجرایی)  مبنی بر اتهام پول گرفتن کارزار ایران تریبونال از دول امپریالیستی را باید در همین ذهنیت بدبینی و درک تنگ نظرانه شان نسبت به شکل گیری دادگاه مردمی ایران تریبونال ارزیابی کرد. بهانه قرار دادن عدم صدور اطلاعیه علیه تحریم و جنگ و موضوعات بعدی همه رنگ و لعابی برای جا انداختن این مسئله بود.

راه کارگر (هیئت اجرایی) تنها به صدور این اطلاعیه بسنده نکرد. بعد از صدور اطلاعیه، نوبت به تک تک اعضای مرکزیت و تحریریه این سازمان رسید، تا از روی اطلاعیه کمیته مرکزی شان، همان اتهامات را کپی برداری کنند. نویسندگان تحریریه راه کارگر (هیئت اجرایی) که حرفی برای گفتن نداشتند،  پشت سر هم به صف شدند و همان اتهامات کثیف را در غالب تئوری های ضد امپریالیستی و رفرمیستی احزاب “کمونیست برادر” صفحات را پشت سر هم سیاه کردند، مقاله پشت مقاله نوشتند، تا به زعم خود به اتهامات مورد نظرشان مضمون سیاسی و تئوریک نیز بدهند. آنها با طرح این مسئله که دادگاه راسل علیه جنگ و تجاوزات امپریالیسم آمریکا به ویتنام سازماندهی شده بود، اگر ایران تریبونال نیز چنین ادعایی دارد و خود را در ردیف دادگاه راسل معرفی می کند، پس چرا در مورد جنگ و تحریم های امپریالیستی علیه جمهوری اسلامی اطلاعیه صادر نکرده است؟! و آنگاه با طرح چنین پرسشی و با استنتاج عوام فریبانه و ساده لوحانه، ایران تریبونال و کوشندگان آن را به اتهام همدستی و مزدوری با امپریالیست ها متهم کردند. اینکه اعضای مرکزی راه کارگر (هیئت اجرایی)، اعضای تحریریه و یکایک کادرهای این سازمان، تفاوت ماهیت وجودی دادگاه راسل و دادگاه مردمی ایران تریبونال را نمی دانند بعید به نظر می رسد و از محالات است که تا این اندازه در بی خبری باشند. اما از آنجایی که کمیته مرکزی این سازمان با توسل به اینگونه شیوه های عوام فریبانه و سطحی نگری، تلاش کرده اند تا ذهن عده ایی را نسبت به ایران تریبونال با تردید و ابهام مواجه سازند، به دلیل اهمیت موضوع لازم است تا اشاره کوتاهی بر تفاوت های ماهیت وجودی دادگاه راسل و دادگاه مردمی ایران تریبونال داشته باشیم.

 به رغم اینکه دادگاه مردمی ایران تریبونال به  لحاظ شکل و فرم از دادگاه راسل الهام گرفته است، اما به لحاظ مضمونی، چند تفاوت اساسی میان دادگاه راسل و دادگاه مردمی ایران تریبونال وجود دارد.

۱- ماهیت وجودی شکل گیری دادگاه راسل برای محکومیت امپریالسیم آمریکا به علت تجاوز به ویتنام و کشتار مردم آن کشور توسط نیروهای ارتش آمریکا بود. در حالی که ماهیت وجودی شکل گیری دادگاه مردمی ایران تریبونال، برای محکومیت رژیم جمهوری اسلامی به خاطر انجام جنایت و کشتار زندانیان سیاسی در دهه ۶٠ بود. رژیمی که در دهه ۶٠ به بیرحمانه ترین شکل ممکن مردم خود را کشتار کرد. سازمان های سیاسی را سرکوب و فعالین آن را قتل عام کرد. شکنجه و تجاوز بر زندانیان سیاسی را به امری روزمره در زندان های خود مبدل ساخت. با گسترش سرکوب در جامعه و قتل عام هزاران زندانی سیاسی در دهه شصت و به طور اخص کشتار عمومی زندانیان سیاسی در ماه های مرداد و شهریور ۶٧، خشونت و کشتار را در تمام عرصه های جامعه نهادینه کرد. رژیمی که با قتل عام بیش از ٢٠ هزار زندانی سیاسی در دهه شصت مرتکب جنایت علیه بشریت شد. بنابر این، ماهیت وجودی شکل گیری این دو دادگاه برای محکومیت دو موضوع کاملا متفاوت از هم بود. ماهیت وجودی شکل گیری دادگاه راسل علیه جنگ و تجاوز امپریالیست آمریکا به ویتنام بود. در حالی که ماهیت وجودی شکل گیری دادگاه مردمی ایران تریبونال، برای محکومیت کشتارها و جنایات رژیم جمهوری اسلامی در ایران بود. از این رو، دادگاه راسل بر بستر ماهیت وجودی شکل گیری خود، الزاما می بایست علیه جنگ، تجاوز و کشتارهای امپریالیستی در ویتنام موضع گیری می کرد. چنانکه دیدیم در همان هنگامه فعالیت خود علیه جنگ و تجاوزات امپریالیستی، هرگز این دادگاه وارد مقوله صدور اطلاعیه و افشاگری علیه دیکتاتورهای حاکم بر کشورهای جهان نشد و علیه آن دسته از نظام های دیکتاتوری و استبدادی که عملا مردم خود را شکنجه و کشتار می کردند، نیروهای سیاسی و مبارز را در چهارچوب حاکمیت جنایتکارانه شان ترور می کردند، در جامعه وحشت ایجاد می کردند، و در زندا ها ی شان، قتل و تجاوز را بر زندانیان روا می داشتند، نه موضع گیری کرد و نه حتی یک اطلاعیه ی ساده صادر کرد.

حال اگر در آن مقطع تاریخی کسی یا کسانی همانند کمیته مرکزی راه کارگر (هیئت اجرایی) و شرکاء پیدا می شدند و به بهانه اینکه دادگاه راسل علیه نظام های دیکتاتوری از جمله رژیم سلطنتی حاکم بر ایران، موضع گیری و اطلاعیه صادر نکرده است و از این منظر، برگزارکنندکان دادگاه راسل را به همدستی با ارتجاع و دیکتاتورهای آدمکش حاکم بر کشورهای استبدادزده معرفی می کردند، اگر آدم های تبهکاری نبودند، مسلما در کمترین حالت ممکن، انسان هایی بودند که در جهالت سیاسی خود دست و پا می زدند. اما چنانکه دیدیم در آن مقطع تاریخی، هیچ انسان منصفی به خود جرات نداد تا دادگاه راسل و برگزار کنندگان آن را به صرف اینکه علیه دیکتاتورها و نظام های مستبد حاکم بر دیگر کشورهای جهان، اطلاعیه ای صادر نکرده است، به همدستی با دیکتاتورها متهم کنند. دادگاه مردمی ایران تریبونال نیز، با توجه به ماهیت تک مضمونی وجودی خود و ضرورت شکل گیری اش علیه کشتارهای جمهوری اسلامی، الزاما محاکمه کل نظام جمهوری اسلامی را به جرم کشتار زندانیان سیاسی در دهه ۶٠ و به جرم جنایت علیه بشریت در دستور کار خود داشت. و لذا از این منظر، آنهایی که دادگاه مردمی ایران تریبونال را به دلیل عدم موضع گیری علیه جنگ و تحریم های امپریالیستی به اتهام سخیف همدستی با آمریکا و دیگر دول امپریالیستی متهم کرده اند، به همان دلائلی که برای دادگاه راسل بر شمردیم، اگر آدمهای تبهکاری نباشند، در کمترین حالت ممکن، انسان های نادان و جاهلی بیش نیستند.

٢ – دادگاه راسل به همت برتراند راسل، ژان پل سارتر و تعداد دیگری از عناصر روشنفکر سازماندهی شد. نویسندگان و روشنفکرانی که خود اساسا جزء قربانیان حادثه نبودند و تنها خارج از گود، شاهد جنایت و کشتار آمریکا در ویتنام بودند. و از منظر انسان دوستی و اومانیستی به دفاع از مردم ویتنام در مقابل تجاوز امپریالیسم آمریکا برخاستند. در حالی که برگزارکنندگان دادگاه مردمی ایران تریبونال، خود قربانی مستقیم جنایات جمهوری اسلامی در دهه ۶٠  هستند. سازمان دهندگان اصلی دادگاه مردمی ایران تریبونال، جمعی از زندانیان سیاسی جان بدر برده و خانواده های زندانیان جان باخته در کشتارهای دهه ۶٠ به همراه تعداد دیگری از فعالان سیاسی بوده و هستند. زندانیان سیاسی سابق و خانواده هایی که شکنجه، سرکوب، تجاوز و کشتارهای جمهوری اسلامی را با پوست و گوشت خود لمس کرده اند، فعالان سیاسی و اجتماعی که خود نیز مستقیم و غیر مستقیم قربانیان جنایات جمهوری اسلامی بوده اند. قربانیانی که پس از سه دهه با تلاش و پیگری شبانه روزی  پنج ساله شان، موفق به برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال علیه جمهوری اسلامی شدند. دادگاهی که ٨٠ شاهد مرحله اول این دادگاه، همه قربانیان مستقیم جنایات جمهوری اسلامی بوده اند.

٣- دادگاه راسل، به رغم اینکه خارج از معادلات حقوقی دولت های جهان سازماندهی شد، با وجود این، عمدتا با حمایت مالی دولت های ویتنام شمالی، سوئد و دانمارک شکل گرفت. بدون حمایت مالی این دولت ها، دادگاه راسل هرگز قادر به شکل گیری و تامین هزینه های خود نبود. به عبارت دیگر دادگاه راسل از پشتوانه مالی مردمی زخم خورد و “بی لبخند” همانند ایران تریبونال برخوردار نبود. در حالی که هزینه دادگاه مردمی ایران تریبونال تماما به همت خود قربانیان جنایات جمهوری اسلامی و مردمی که دل در گرو تشکیل این دادگاه بسته بودند، در یک تلاش ۵ ساله تامین شد. حفظ استقلال مالی و تامین هزینه های کارزار ایران تریبونال توسط خود مردم و گرداندگان آن، از جمله پرنسیب های برگزار کنندگان این دادگاه بود. پرنسیبی که از همان آغاز، بر روی آن پافشاری داشتیم و تا به امروز نیز با همه توان خود بدان وفادار مانده ایم. حفظ این پرنسیب، برخاسته از آرمان های والای زندانیان جان باخته و رفقای گرانقدرمان بوده است. پرنسیبی که همه برگزار کنندگان این دادگاه و به طور اخص زندانیان سیاسی جان بدربرده و خانواده های زندانیان جانباخته در کشتارهای دهه ۶٠، خود را ملزم به رعایت و وفاداری نسبت به آن دانسته اند. لذا با توجه به تفاوت ماهیت وجودی شکل گیری دادگاه مردمی ایران تریبونال با دادگاه راسل، من شخصا دادگاه مردمی ایران تریبونال را در جایگاهی برتر از دادگاه راسل می دانم. دادگاهی که پس از این، می تواند الگویی برای آیندگان و همه قربانیان و توده های تحت ستم دیگر کشورهای جهان علیه نظام های دیکتاتوری و سرکوبگر حاکم بر این کشورها باشد.

اعضای کمیته مرکزی هیت اجرایی، اعضای تحریریه و کادرهای آن، که جملگی یک به یک و به نوبت به صف شدند و ایران تریبونال را به دلیل اینکه علیه جنگ و تحریم های امپریالیستی اطلاعیه صادر نکرده است، و به این بهانه برگزارکنندگان دادگاه مردمی ایران تریبونال را به همدستی با دول امپریالیستی متهم کردند، اگر از نظر سیاسی چنین باوری داشته و واقعا به آن پایبند هستند، لطفا به ما و کوشندگان برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال نه، برای همان کسانی که تلاش کردند تا با کتمان حقیقت، خاک در چشم شان بپاشند، توضیح دهند که در هنگامه برگزاری سمینار چهارم گفتگوهای زندان که در سپتامپر ٢٠١۱ در شهر گوتنبرگ سوئد برگزار شد، کجا خواب شان برده بود؟.  سمینار سه روزه ای که با همت و تلاش تعداد دیگری از زندانیان جان بدر برده از کشتارهای دهه ۶٠ و فعالان سیاسی برای افشاگری و پرتوافکنی بر کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧، درست ده ماه زودتر از زمان برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال در گوتنبرگ سوئد برگزار گردید. و اتفاقا بعضی از کادرهای برجسته و احیانا اعضای تحریریه راه کارگر (هیئت اجرایی) نیز، از جمله مجریان و برگزار کنندگان اصلی این سمینار سه روزه بودند. شما که از هشت سال پیش با طرح شعار “نه به جنگ و نه به جمهوری اسلامی” سیاست خود را پایه ریزی کرده اید، با همان استدلال و منطق ساده لوحانه ای که ایران تریبونال را به به دلیل عدم موضع گیری علیه جنگ و تحریم ها به همدستی با امپریالیست ها متهم کردید، قاعدتا  بر اساس همان منطق و همان باور سیاسی تان، می بایست سمینار سه روزه گفتگوهای زندان را نیز به دلیل اینکه علیه جنگ و تحریم های امپریالیستی اطلاعیه صادر نکرد، به همدستی با دول امپریالیستی متهم می کردید. پس چرا سکوت کردید؟ چرا با همان منطق ساده لوحانه تان علیه سمینار سه روزه گفتگوهای زندان در گوتنبرگ به دلیل اینکه علیه تحریم و جنگ موضع گیری نکرد، حتا یک جمله هم ننوشتید؟.  آیا به زعم شما در هنگام برگزاری سمینار گوتنبرگ سوئد، مولفه های زمینه های جنگ وجود نداشت؟ آیا در سپتامبر ٢٠۱۱ تحریم ها به اندازه کافی صورت نگرفته بود؟

اگر زمینه های بروز جنگ در سپتامپر ٢٠١۱ بیشتر از دوران برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال نبود، مسلما کمتر هم نبود. مصاحبه ها و مقالات متعدد مندرج در سایت و نشریه تان، نه تنها گواه اذعان شما بر وجود وقوع جنگ در هنگام برگزاری سمینار گوتنبرگ نیز هست، بلکه وجود زمینه های جنگ و تجاوز امپریالیستی را از هشت سال پیش تا به امروز مدام در سرلوحه سیاست گزاری هایتان داشته و علیه آن فریاد کرده اید. لطفا به ما و کوشندگان برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال نه، به آنهایی که برایشان طی دو هفته، صفحات بی شماری را سیاه کردید، مقاله پشت مقاله نوشتید، اطلاعیه پشت اطلاعیه صادر کردید، مصاحبه پشت مصاحبه انجام دادید تا ذهن شان را نسبت به سلامت وجودی دادگاه مردمی ایران تریبونال متوهم و مشوه سازید، به آنان پاسخ دهید که چرا با همان منطق “ضد امپریابیستی” تان که علیه دادگاه مردمی ایران تریبونال لشکرکشی کردید، هوچی گری به راه انداختید و برگزارگنندگان دادگاه مردمی ایران تریبونال را به خاطر عدم صدور اطلاعیه علیه جنگ و تحریم، به همدستی و بازی در زمین امپریالیسم متهم کردید، چرا حتا یک اظهار نظر ساده هم علیه سمینار سه روزه گوتنبرگ نکردید؟

تحریم های امپریالیستی که صرفا در ده ماهه بعد از برگزاری سمینار سه روزه گوتنبرک صورت نگرفته است. درگیری و تنش های میان جمهوری اسلامی و دول امپریالیستی که فقط بعد از برگزاری سمینار چهارم گفتگوهای زندان و بعد از سپتامبر ٢٠۱۱ علیه جمهوری اسلامی و به عبارتی علیه مردم ایران به وقوع نپیوسته است. در همان موقع نیز، به جز تحریم نسبی نفت و تحریم بانک مرکزی، انواع و اقسام تحریم ها علیه جمهوری اسلامی صورت گرفته بود. بنا به ادعای خود شما، خطر جنگ و تجاوز هم که به اندازه امروز وجود داشت. پس چرا آن موقع شاخک های حسی تان عمل نکرد؟!

چطور آن زمان که برای احمد شهید نماینده شورای حقوق بشر سازمان  ملل نامه می نوشتید و از او برای حضور در سمینار گوتنبرگ دعوت می کردید تا حقایق کشتارها و جنایات جمهوری اسلامی را از زبان زندانیان جان بدربرده و حاضر در سمینار گوتنبرگ بشنود و آنگاه با دست پر و با داشتن پوشه ای از اسناد معتبر، گزارش کشتارها و نقض حقوق بشر جمهوری اسلامی را به سازمان ملل ببرد، در فکر سوء استفاده قدرت های امپریالیستی از اسناد گزارش شده توسط زندانیان جان بدربرده حاظر در سمینار سه روزه گوتنبرگ به احمد شهید نبودید، اما بعد از ده ماه و در زمان برگزاری مرحله اول دادگاه مردمی ایران تریبونال، یک شبه خواب نما و ضد امپریالیست شدید، مقاله پشت مقاله نوشتید، پرچم عداوت تان را علیه ایران تریبونال بلند کردید و بانک زدید، ای غیور مردان ضد امپریالیست پهنه ایران زمین!، چه نشسته اید که بخشی از خانواده های زندانیان جان باخته، زندانیان سیاسی جان بدربرده از کشتارهای دهه شصت و مجموعه برگزار کنندگان ایران تریبونال با برگزاری این دادگاه و دعوت از پیام اخوان در همکاری با این دادگاه در مسیر تهیه اسناد و مدارک لازم قرار گرفته اند تا با ارائه آن به سازمان ملل، زمینه های تجاوز و حمله امپریالیستی به ایران اسلامی را فراهم کنند.

لطفا به ما و کوشندگان ایران تریبونال نه، به همان هایی که تلاش کردید خاک در چشم شان بپاشید، نشان دهید چه فرقی بین گالیندوپل و موریس کاپیتورن با احمد شهید است. چطور وقتی کالیندوپل، موریس کاپیتورن و یا هر نماینده دیگری  از شورای حقوق بشر سازمان ملل جهت بررسی موضوع نقض حقوق بشر و تهیه گزارش از زندان های ایران چه در رژیم سلطنتی شاه و چه در جمهوری اسلامی وارد ایران می شوند، زندانیان سیاسی تا آنجا که برای شان امکان دارد، تلاش می کنند به هر صورت ممکن که شده بتوانند با نوشتن نامه و یا دیدار مستقیم با نماینده حقوق بشر سازمان ملل، صدای اعتراض و دادخواهی خود را به گوش محافل بین المللی برسانند، نهادهای بین المللی و محافل دموکراتیک جهانی را از وضعیت شکنجه گاه ها ی رژیم های آدمکشی نظیر دو رژیم شاه و شیخ  مطلع سازند. چگونه است که در آن هنگام، این نمایندگان نهادهای بین المللی دیگر عوامل امپریالیسم و سرمایه داری جهانی نیستند، اما وقتی با تلاش شبانه روزی چهارده ماهه، کارزار ایران تریبونال موفق می شود تعدادی از حقوق دانان سرشناس جهانی را به همکاری با دادگاه مردمی ایران تریبونال بکشاند، به یکباره بر شما معلوم می گردد که این ها عاملان امپریالیسم هستند و با چنین استدلالی از منظر شما، کارزار ایران تریبونال به دلیل حضور این افراد، از بودجه و سرمایه های دول امپریالیستی برخوردار شده است. در حالی که تمامی این حقوق دانان در دانشگاه ها تدریس می کنند و در چهار چوب مبارزات دفاع از حقوق مردم(بشر) با نهادهای حقوق بشری و بعضا با سازمان ملل همکاری داشته اند. کسانی مانند گالیندوپل، موریس کاپیتورن و احمد شهید به عنوان نماینده شورای حقوق بشر سازمان ملل، مامور بررسی نقض حقوق بشر در ایران می شوند و دیگرانی همانند پیام اخوان به عنوان یک حقوقدان استخدام می شود و در دادگاه یوگسلاوی شرکت می کند. چطور دعوت از احمد شهید به عنوان نماینده شورای حقوق بشر سازمان ملل به سمینار سه روزه گفتگوهای زندان در گوتنبرگ سوئد منطقی و پسندیده است، اقدامی در جهت پرتو افکنی بر جنایات جمهوری اسلامی است، مستند سازی علیه پرونده کشتارهای بی شمار جمهوری اسلامی محسوب می شود، اما، دعوت از پیام اخوان و دیگر حقوق دانان سرشناس جهانی در همکاری با دادگاه مردمی ایران تریبونال، همدستی با دول امپریالیستی تلقی می شود.

تازه از همه این ها که بگذریم، بر اساس منطق شما، همه زندانیان سیاسی سابق و همه فعالان سیاسی از جمله ما و شما، که تحت عنوان پناهنده سیاسی در کشوهای اروپایی و آمریکایی زندگی می کنیم و به نوعی از همین کشورهای امپریالیستی نظیر آمریکا، آلمان، فرانسه، ایتالیا، انگلیس و … کمک هزینه زندگی گرفته ایم، شکم خود و خانواده مان را در دوران پناهندگی با پول، سرمایه و امکانات همین دول امپریالستی سیر کرده ایم، می بایست بخشی از لشکر امپریالیسم جهانی باشیم. منطقی که قلم بدستان کیهان شریعتمداری آشنایی بیشتری با آن دارند. طبق منطق شما این اتهام عملا جمع دیگری را که با ورود به کشورهای پیرامونی ایران، از کمیساریای عالی پناهندگی سازمان ملل در خواست پناهندگی کرده و از امکانات سازمان ملل بهره برده اند را نیز در بر می گیرد. دریافت کمک از همان سازمان مللی که، عمده بودجه اش را کشورهای امپریالیستی نظیر آمریکا، روسیه، چین، آلمان، فرانسه، انگلیس و … تامین می کنند.

می بینید که در دنیای واقعی، بر اساس منطق شما، این رشته اتهام زنی می تواند چه سر دراز و بی انتهایی داشته باشد. اگر با منطق شما پیش برویم این چاه ویل آنچنان عمیق و بی انتها است، که هرکس و هر سازمان سیاسی همانند راه کارگر (هیئت اجرایی) و شرکاء بنا به ضرورت و نیاز سیاسی شان، بنا به اینکه، کجا از قافله عقب مانده باشند، بنا به اینکه طرف دعوای شان چه کسی باشد، بنا به اینکه کجا دربر خورد با رقبا و مخالفین سیاسی شان به پیسی افتاده باشند، می توانند سری به این چاه ویل بزنند و همانند کیهان نویسان جمهوری اسلامی تاری از این رشته دراز و بی انتها را بیرون بکشند و آنگاه در شمایل “مار” در مقابل دیدگان دیگران به نمایش بگذارند.

من به عمد و آگاهانه این بحث سطحی و عامیانه را طرح کردم . نه بدان سبب که دریافت کمک از کشورهای امپریالیستی را موجه سازم. یا راه توجیه دریافت کمک از دول امپریالیستی را هموار سازم. مطمئا باشید طرح این بحث عامیانه و غیرسیاسی، هرگز به معنای باز کردن این توهم نیست که کارزار ایران تریبونال و دیگر سازمان های سیاسی مجاز هستند تا برای پیشبرد اهداف سیاسی شان از دول امپریالسیتی پول بگیرند. طرخ این بحث صرفا جهت نشان دادن حفره های عمیقی است که به طور عینی و خارج از سیاست بازی های متعارف روزگار تبعید، در زندگی همه ما وجود دارد و ما به نوعی با حفره های این چنینی مواجه بوده و هستیم.  طرح این بحث را بدان سبب لازم دانستم تا پیش از ورود به منزه طلبی و مکروه نشان دادن نهادهای دموکراتیک و حقوق بشری وابسته به سازمان ملل، تا پیش از تف سربالا کردن به سازمان ملل و نهادهای مربوط به آن، که ظاهرا همه ما نیز کم و بیش با کلیت اهداف و سیاست های جهانی آن در مناسبات سرمایه داری آشنایی داریم، یاد آور شده باشم که یکایک نیروهای فعال و غیرفعال سیاسی که هم اینک ایام روزگار تبعید را در کشورهای به ظاهر امن سرمایه داری سپری می کنیم، یک به یک وامدار کمیساریای عالی حق پناهندگی همین سازمان ملل و نهادهای مربوط به آن هستیم.

با طرح اینگونه بحث های غیر سیاسی، آنهم به سبک و سیاق راه کارگر (هیئت اجرایی) و شرکاء فقط می خواهم نشان دهم که در واقع این شما هستید که با واکنش دوگانه و متضادتان نسبت به پدیده های نسبتا یکسان، سیاسی کاری تان را آشکار ساختید. و نشان دادید که تا چه حد تنگ نظر و محفلی هستید. برخورد هیستریک،متهم کردن ایران تریبونال به گرفتن پول از دول امپریالیستی و دشمنی آشکارتان با بخش وسیعی از خانواده های زندانیان جانباخته، زندانیان جان بدربرده از کشتارهای دهه ۶٠ و همه کوشندگان برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال، نه یک خطای سیاسی، بلکه یکخودزنی سیاسی بود، که شما و سازمان تان بدان گرفتار شدید. شاید فکر کردید با طرح جنین اتهاماتی می توانید عرصه را بر کوشندگان برپایی دادگاه مردمی ایران تریبونال تنگ کنید! مطمئن باشید این اقدامات شما زمینه های تلاش و پیگیری بیشتری را برای مجموعه کوشندگان کارزار ایران تریبونال فراهم ساخت. شاید فکر می کردیدبا برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال، زمین بازی از شما و شرکای تان، گرفته شده است که اینگونه با سراسیمگی اقدام به خودزنی سیاسی کردید. مطمئن باشید جنایات جمهوری اسلامی و کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت، آنچنان وسیع، عمیق و گسترده است که اگر همه جریانات سیاسی، اگر یکایک نیروها و عناصر مدافع زندانیان سیاسی جانباخته نیز در امر پرتو افکنی بر تاریک خانه کشتارهای این رژیم به صف شوند، عرصه بر هیچ گروهی تنگ نخواهد شد.

ما کوشندگان برپایی دادگاه مردمی ایران تریبونال، آنچنان به استقلال مالی و سیاسی این پروژه عظیم به عنوان یک پرنسیب پایبند بوده و هستیم که برای تامین هزینه های مالی این دادگاه، طی پنج سال گذشته خود را به آب و آتش زدیم. طی پنج سال، بخش وسیعی از خانواه های جان باخته و دوستداران برپایی این دادگاه مردمی، برای تامین بودجه دادگاه آنچنان بسیج شدند، که می باید از آن به عنوان یکی از زیباترین و ماندگارترین بسیج مالی در روزگار دوران تبعید یاد کرد. طی این پنج سال، فداکاری خانواده های زندانیان جان باخته، زندانیان جان بدر برده از کشتارهای جمهوری اسلامی، آنچنان بی دریغ و خالصانه بوده است که در مواردی اشک شوق را در چشمان آدمی جاری می ساخت. این بسیج و پاسخگویی همگانی در تامین هزینه های دادگاه مردمی ایران تریبونال در مرحله اول و خصوصا در سه ماهه بعد از برگزاری مرحله اول دادگاه تاکنون، از طرف همه آن “مردمان بی لبخند” که دل در گرو برپایی دادگاه مردمی ایران تریبونال داشته اند، آنچنان فداکارانه و خالصانه بوده است، که در تاریخ سی ساله دوران تبعید بی سابقه بوده است و این همان نکته ای است که متاسفانه همه آنهایی که کوشندگان ایران تریبونال را به دریافت پول از دول امپریالیستی متهم کرده اند، هرگز قادر به فهم آن نیستند. اگر این جماعت، سر سوزنی قادر به فهم فداکاری خانواده های زندانیان جانباخته بودند، هرگز به اقدام “تبهکارانه” ای همانند متهم کردن ایران تریبونال به دریافت پول از دول امپریالیستی متوسل نمی شدند.

وقت آن است که اعضای تحریریه و کادرهای راه کارگر (هیئت اجرایی) لااقل با خودشان صادق باشند. آنهایی که طی دو هفته تمام تشکیلات سازمان شان را علیه برگزار کنندگان دادگاه مردمی ایران تریبونال بسیج کردند تا اتهام دریافت پول و دیگر اتهامات بی پایه و اساس مندرج در اطلاعیه کمیته مرکزی شان را در نوشته ها و مصاحبه های خود تکرار کنند. لطفا به ما و ایران تریبونال نه، به همان هایی که در صدد بر آمدید تا جعلیات تان را علیه ایران تریبونال به خورد شان بدهید، نشان دهید که در تابستان ۶٧ و ماه های پس از آن، وقتی از کشتار جمعی زندانیان سیاسی با خبر شدید، وقتی در مقابل فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی و بزرگترین جنایت جمهوری اسلامی قرار گرفتید، طی دو هفته تاکید می کنم طی دو هفته در چنین وسعتی که علیه ایران تریبونال ظاهر شدید، آیا علیه جمهوری اسلامی و جنایات آن نیز موضع گرفتید؟. آیا در آن هنگام نیز، ابتدا کمیته مرکزی تان علیه آن قتل عام سراسری اطلاعیه صادر کرد، سپس تک تک اعضای کمیته مرکزی و اعضای تحریریه تان مقالات “افشاگرانه” علیه آن جنایت هولناک نوشتند و پس از آن، هیئت تحریریه تان علیه آن کشتار بزرگ اطلاعیه بیرون داد و در ادامه نیز عناصر درجه دوم و سوم تان برای پرتو افکنی بر تاریکخانه جمهوری اسلامی و علیه قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧ مصاحبه و سخنرانی کردند؟. آنهم طی دو تا سه هفته متوالی؟

لطفا به ما نه، به همان هایی که این مطالب را برای شان نوشتید، نشان دهید که پس از باخبر شدن از کشتار خونین زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧، طی دو هفته چه میزان اطلاعیه صادر کردید؟ چه تعداد مقاله نوشتید؟ چه اندازه جهت پرتو افکنی بر تاریکخانه کشتارهای جمهوری اسلامی خود را به آب و اتش زدید؟ تا همه باور کنند که مخالفت تان با جنایات جمهوری اسلامی بیشتر از برگزارکنندگان ایران تریبونال بوده است، تا همه باور کنند که از سر سیاست بازی و تنگ نظری علیه برگزار کنندگان ایران تریبونال اینگونه شمشیر نکشیده اید؟

ظاهرا طی روزهای برگزاری مرحله اول دادگاه ایران تریبونال در لندن، برای شما و سازمان مطبوع تان، اتهام زنی علیه ایران تریبونال و کوشندگان آن که طی پنج روز با پرتو افکنی بر تاریکخانه کشتارهای جمهوری اسلامی، خواب آدم کشان این رژیم سراپا جنایت و کشتار را آشفته کردند، مخالفت و فضاسازی علیه دادگاه مردمی ایران تریبونال در الویت برتری قرار داشت تا پرتو افکنی بر تاریکخانه کشتارهای جمهوری اسلامی.

اساسا چرا به راه دور و سال های گذشته برویم که اکنون زیر غبار فراموشی نشسته اند. لطفا به همه آنهایی که طی آن چند هفته تلاش کردید ذهن شان را نسبت به ایران تریبونال به تردید و توهم بکشانید، نشان دهید که چند مقاله علیه سازمان دهندگان و کوشندگان سمینار بروکسل نوشتید. سمینار سه روزه ای که با هزینه دولت سوئد تحت پوشش نهاد دموکراسی خواهی”اولاف پالمه” مرحله اول آن چند ماه پیش در استکهلم سوئد و  مرحله دوم آن نیز دو ماه پیش در پروکسل بلژیک برگزار شد. سمیناری که با حضور راست ترین نیروهای بوژوازی با هدف ایجاد آلترناتیو سازی امپریالیستی بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی برگزار شد. شما که ایران تریبونال را به جاده صاف کن تهاجم نظامی امپریالیستی به خاک میهن و جمهوری اسلامی معرفی کردید و در حجمی وسیع به نوبت علیه اش جو سازی و اتهام زنی کردید، چرا رگ غیرت ضد امپریالیستی تان، اینبار خشکید؟ چرا به اندازه یک صدم مخالفت و اتهام زنی که علیه ایران تریبونال به راه انداختید، در مقابل سمینار بروکسل موضع گیری نکردید؟ چرا اینبار ابتدا کمیته مرکزی تان، سپس اعضای تحریریه و اعضای کمیته مرکزی تان یک به یک و جدا از هم  و پس از آن هم هیئت تحریریه تان و در ادامه فعالان مدار درجه دوم و سوم تشکیلات تان علیه سمینار بروکسل مقاله ننوشتند و مصاحبه نکردند؟ آیا منافعی در برگزاری کنفرانس بروکسل داشتید که حتی یک صدم نیرو و صفحاتی را که به ناحق صرف اتهام زنی و دروغ بافی علیه ایران تریبونال کردید، آنجا که به حق بود و می بایست می کردید، نکردید؟  کنفرانس بروکسل که بعد از برگزاری مرحله نخست ایران تریبونال صورت گرفت. و قاعدتا با تجربه ای که در بسیج تشکیلاتی تان در برخورد با ایران تریبونال کسب کرده بودید، شاخک های حسی “ضد امپریالیستی” تان می بایست به مراتب بیشتر از پیش واکنش نشان می داد.  سمیناری که در آن تعدادی از سخنرانان این سمینار عملا و علنا با دخالت “بشردوستانه” دول امپریالیستی همصدا و هم رای شدند.

تک تک اعضای مرکزی، اعضاء تحریریه و افراد درجه دوم و سوم تشکیلات تان که آنهمه صفحات را علیه تلاش مردمی و پنج ساله ایران تریبونال سیاه کردند، اینبار کجا بودند که کنفرانس بروکسل حتا چرتشان را هم پاره نکرد. شاید همه انرژی و توان “ضد امپریالیستی” تان را به پای مبارزه با ایران تریبونال ریخته بودید و دیگر رمقی برای بازکردن یک جبهه دیگر علیه “امپریالیسم” مورد نظرتان نداشتید. شما که دادگاه مردمی ایران تریبونال و شهادت خانواده های جان باخته و زندانیان جان بدر برده از کشتارهای دهه ۶٠ را به عنوان سند پیش درآمد تجاوزات امپریالیستی معرفی کردید و ده ها مقاله و مصاحبه در نفی ایران تریبونال نوشتید و انجام دادید، منطقا و بر اساس همان بینش ضد امپریالیستی عاریه گرفته از حزب توده،می بایست ده ها برابر بیشتر از آنجه علیه ایران تریبونال نوشتید و گفتید،علیه کنفرانس بروکسل و برگزارکنندگان آن مطلب می نوشتید. چه شد که به یک باره قلم هایتان خشکید و حنجره هایتان از سخن باز ماند؟

شگفتی و دریغ و درد در آن جاست که در این میان شما تنها نبودید که ایران تریبونال را به دریافت پول و امکانات از دولت های امپریالیستی متهم کردید. متاسفانه افرادی از زندانیان سیاسی و جان بدربرده از کشتارهای جهل و جنایت جمهوری اسلامی نیز، در این دروغ پردازی با شما همگام و هم صدا شدند. و این بسیار مایه تاسف است. جای تاسف عمیق است، زندانیانی که خود قربانی فضا سازی، پرونده سازی، اتهام زنی و جعلیات بازجویان آدمکش جمهوری اسلامی بوده اند، زندانیانی که فشار  روانی و بار سنگین اتهام زنی و پرونده سازی بازجویان درنده خو را با پوست و گوشت و استخوان خود در زیر ضربه های شلاق بازجویان جمهوری اسلامی حس کرده اند، اکنون خود در مقابله با رقبای سیاسی شان، به چنین شیوه های اتهام زنی متوسل می شوند. زندانیانی که دوران بازجویی، دوران فضاسازی مشمئز کننده بازجویان، دوران سراسر درد و آتش و خون اتهام زنی و پرونده سازی بازجویان حیوان صفت جمهوری اسلامی را از سر گذرانده اند، به جای اینکه هم اکنون در ردیف اول کوشندگان مبارزه با پرونده سازی و اتهام زنی علیه دیگران باشند، متاسفانه خود یکی از سخن گویان و مدعیان اتهام زنی به ایران تریبوال تبدیل شدند. در استقلال مالی ایران تریبونال شبه ایجاد کردند. سلامت وجودی ایران تریبونال را زیر سئوال بردند، ایران تریبونال را به دریافت پول از دولت های امپریالیستی متهم کردند و برای روشن شدن “حقیقت” خواهان تشکیل کمیسیون تحقیق و بررسی شدند تا کمیسیون  ابتکاری شان، پرونده مالی ایران تریبونال را به تحقیق بنشیند.

همایون ایوانی از جمله زندانیان جان بدر برده جنایات جمهوری اسلامی است که سلامت و استقلال مالی ایران تریبونال را زیر سئوال برد. و این بسیار مایه تاسف است. طرح یک چنین اقدامی از طرف همایون ایوانی که خود یک زندانی پشت سر گذاشته روزهای پرونده سازی ها و اتهام زنی های بی پایان بازجویان جمهوری اسلامی است، مسلما نه یک خطای فاحش سیاسی بلکه اقدامی کاملا غیر مسئولانه بوده است. اگر همایون ایوانی، درد اتهام خوردن بازجویان را در رگان خود نداشت، اگر همایون ایوانی رنج پرونده سازی بازجویان را در استخوان های خود حس نکرده بود، اگر همایون ایوانی از فضا سازی و جعلیات بازجویان کثیف جمهوری اسلامی چیزی نظیر آتش در جانش نجوشیده بود، ورود او به این مسیر اتهام زنی همانند افراد دیگری که بدان متوسل شدند، لااقل تا حدودی قابل فهم بود. اما تاسف در این جاست که همایون ایوانی، همه آن رنج های اتهام خوردن زیر شلاق بازجویان را تجربه کرده است، و لذا طرح چنین اتهامی از طرف همایون ایوانی بسیار شکننده و دردآور است. همایون ایوانی به عنوان یک زندانی جان بدر برده از کشتارها و پرونده سازی های جمهوری اسلامی، که هم اکنون می بایست در صف اول مبارزه با اتهام زنی و پرونده سازی علیه دیگران می ایستاد، ظاهرا همه آن روزهای دست و پا زدن در سنگینی ویرانگر پرونده سازی دوران بازجویی را به فراموشی سپرده است. و من و ما، به همان اندازه که در آن روزهای اشک و آتش و خون دوران بازجویی، زیر اتهام  پرونده سازی بازجویان آدم کش جمهوری اسلامی، درد در رگانمان، حسرت در استخوانمان و چیزی نظیر آتش در جانمان جوشیده بود، اینبار نیز می بایست دو چندان بیشتر از دوران بازجویی، ویرانگری پرونده سازی و اتهام زنی همایون ایوانی را نیز تجربه کنیم. این اولین بار نیست که همایون ایوانی به چنین اقدامی متوسل شده است. او در موارد مشابه دیگری نیز به طرح “کمیسیون تحقیق” ابدایی خود متوسل شده است. این را می گذاریم به حساب روزگار بلند تبعید و فراموشی آن روزهای اشک و آتش و خون دوران بازجویی.

بی هیچ تردیدی، پرونده مالی ایران تریبونال اگر از همه یادمان ها، بزرگ داشت ها، سمینارها و پروژه هایی که تا کنون در یادمان زندانیان سیاسی جانباخته برگزار گردیده اند، اگر ده ها برابر شفاف تر و روشن تر نباشد، هرگز شفافیت و روشنی آن کمتر از آنها نیست. ارائه گزارش بیلان مالی ایران تریبونال، گویای روشن حقیقت وجودی این کارزار است. با چنین شفافیتی از  تامین هزینه های مالی دادگاه مردمی ایران تریبونال، طرح ایجاد “کمیسیون تحقیق” برای بررسی موضوع مالی ایران تریبونال که از طرف همایون ایوانی مطرح گردید، به همان اندازه سخیف و بی پرنسیبانه است که کس دیگری از سر مخالفت با همایون ایوانی و دیگران، خواهان ایجاد یک “کمیسیون تحقیق” جهت بررسی ماهیت وجودی همایون ایوانی و اعضای راه کارگر (هیئت اجرای) گردد تا این “کمیسیون تحقیق”، بررسی کند آیا همایون ایوانی و دیگران “عاملان نفوذی” جمهوری اسلامی هستند یا نه؟ طرح این دو پدیده به یکسان مشمئز کننده و نفرت انگیز است.

به راستی دستتان در مخالفت با ایران تریبونال تا این حد خالی و بی بضاعت بود که مجبور به نامه پراکنی، سخنرانی و نوشتن یادداشت هایی شدید که با آوردن اسم چند زندانی مقاوم و سرموضع و یا به زبان حاج داود “سر موضعی تیر” که با ایران تریبونال همکاری نمی کنند، در صدد برآمدید تا ماهیت دادگاه مردمی ایران تریبونال را زیر سئوال ببرید. با همان خط کش و معیاری که شما مقوله های “مقاومت” و “سر موضعی تیر” را در زندان های جمهوری اسلامی اندازه گیری کردید، اگر چند برابر تعداد اسامی ذکر شده در نامه ها و یادداشت هایتان، زندانیان سیاسی مقاوم و به قول شما “سرموضعی تیر” در میان کوشندگان و تلاش گران ایران تریبونال نباشند، مطمئن باشید از آن تعداد مورد نظر تان کمتر نیز نیستند. بسیار مایه تاسف است که با نام زندانیان سیاسی مقاوم، به چنین شیوهای غیر سیاسی متوسل شدید و برای زیر سئوال بردن ایران تریبونال، در نوشته هایتان با تکرار صفت واژه “زندانی مقاوم” برای همدیگر دسته گل فرستادید. در مقاومت و قهرمانی آن عزیزان زندانی هیج تردیدی نیست. اما به کارگیری اینگونه شیوهای سطحی برای مخالفت با “رقبای سیاسی” تان، در شان زندانیان سیاسی مقاوم و “قهرمانان زندان” نیست. شیوه هایی که ترویج آن در دنیای تبعید، مطمئنا دیر یا زود از طرف جماعتی ابن الوقت گریبان شما را نیز خواهد گرفت. و متاسفانه باید بگویم “بی چاره ملتی که نیاز به قهرمان دارد” و بیجاره تر ملتی که “قهرمانان” اش رفتاری این گونه از خود به نمایش بگذارند.

از این ها که بگذریم، کوشش برای وابسته نشان دادن دادگاه مردمی ایران تریبونال به سازمان های سیاسی از جمله اتهامات دیگری است که هرکس از”ظن” خود و صرفا جهت دست یابی به یک سری اهداف سیاسی معین بدان متوسل می شوند. این امر منحصر به چند ماهه اخیر و به دوران برگزاری مرحله اول دادگاه ایران تریبونال در لندن نیست و باید به عرض این جماعت تازه از خواب بیدار شده برسانم که این امر تاریخچه ای چند ساله دارد. سه سال پیش، با علنی شدن کارزار ایران تریبونال و شکل گیری سخنگویان آن، با مصاحبه هر سخنگو، گمانه زنی بر سر وابسته نشان دادن کارزار ایران تریبونال به این یا آن سازمان سیاسی شروع شد. وقتی مصاحبه ای با رسانه ها انجام می گرفت، اگر سخنگوی مورد نظر به لحاظ سیاسی مثلا با حزب کمونیست کارگری همکاری داشت، فردای مصاحبه، گمانه زنی ها در وابسته نشان دادن کارزار ایران تریبونال به حزب کمونیست کارگری شروع می شد. چندی بعد وقتی سخنگوی دیگری مصاحبه می کرد، اگر سخنگو و مصاحبه شونده اینبار گرایش سیاسی اش به سازمان مجاهدین خلق بود، اتهام و گمانه زنی ها مبنی بر اینکه مجاهدین پشت ایران تریبونال قرار دارند، آغاز می شد. در مصاحبه ای دیگر، اگر سخنگوی مورد نظر، مثلا با سازمان فدائیان اقلیت همکاری داشت، این جماعت بیکار، بی توجه به اظهار نظرهای قبلی خود و دیگران، اینبار شعار و اتهام وابستگی کارزار مردمی ایران تریبونال به فدائیان اقلیت را سر می دادند و خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. البته طی گمانه زنی های سه سال گذشته، در هفته های اخیر نیز، کسانی تازه از خواب خوش بیدار شده و برای اینکه از قافله عقب نمانند دست به قلم برده و در نوشته های خود زمین و زمان را به هم می بافند تا وابستگی ایران تریبونال را به این یا آن سازمان سیاسی معرفی کنند. چنانکه در نوشته های دو ماهه اخیر نیز هر کس به “ظن” خود و بنا به اینکه می خواهد با کدام سازمان سیاسی عقده گشایی کند، در این رابطه قلم فرسایی کرده اند.

در این تردیدی نیست که هر کسی محق است به لحاظ سیاسی مخالف ایران تریبونال باشد یا با آن همکاری کند. به ایران تریبونال بپیوندد یا به نقد عملکرد آن بنشیند. این حق طبیعی هر انسانی است. حقی که نه می توان به کسی داد و نه می توان آن را از کسی باز ستاند. اما دروغ پردازی، اتهام زنی و استفاده از شیوه های غیر سیاسی و عامیانه مقوله دیگری است. و یقینا کسی مجاز نیست به دلیل مخالفت سیاسی اش با دادگاه مردمی ایران تریبونال یا هر حرکت دیگری، به اقدامات بی پرنسیبانه و اتهام زنی متوسل شود. پروژه ای به بزرگی ایران تریبونال مسلما نمی تواند منزه و بی نقض باشد. چه بسا از نظر دیگران، بی دقتی هایی نیز در آن صورت گرفته باشد، اما تا این لحظه، با توجه به عمق و وسعت پروژه ای همانند ایران تریبونال و نیز در مقایسه با سمینارها و پروژه های دیگری که تا کنون در خارج از کشور انجام گرفته اند، بدون شک پرونده دادگاه مردمی ایران تریبونال و عملکرد کوشندگان آن از شفافیت و سلامت نفس بیشتری نسبت به همه سمینارها و اقدامات صورت گرفته تاکنونی برخوردار است.

حال از فرصت طلبی ها، حسادت ها و تنگ نظری های بی مایه روزگار طولانی تبعید که بگذریم، بخشی از این مخالفت های موجود با ایران تریبونال، ناشی از تفاوت نگرش و برداشت های متفاوت در پیشبرد روند مبارزه طبقاتی در جامعه است. چالش هایی که در مواردی از حالت “تراژدی” بیرون آمده و در شکل های “کمیک” جلوه نمایی می کنند.

واقعیت این است که روند مبارزه طبقاتی مسیری صاف و هموار نیست. در این مسیر طولانی و ناهموار،گرایشات متفاوت و بعضا متضاد نیز وجود دارند. افراد و گرایشاتی هستند که تحقق همه آمال و آرزوی مبارزاتی شان را در کنش های صرفا آزادی خواهانه، دمکراتیک و حقوق بشری می بینند. آنان نه تنها اساسا به مبارزه طبقاتی باور ندارند بلکه، فکر می کنند تنها با توسل به نهادهای دموکراتیک، حقوق بشر و نهادهای بین المللی می توان جمهوری اسلامی را به عقب نشینی و تسلیم وادار کرد. آنان می پندارند که نجات و رهایی همه مردم ایران فقط در چهار چوب مبارزات دمکراتیک و حقوق بشری نهفته است و بس. در نقطه مقابل این گرایش، افراد و نیروهایی هستند که به مبارزه طبقاتی باور دارند. و به راستی آنچنان باوری هم دارند که هر حرکت مبارزاتی را ابتدا به ساکن با خط کش مبارزه طبقاتی، معیار کمونیستی و پرولتری شان متر می کنند. آنان هیچ حرکت مبارزاتی و اعتراضی سازماندهی شده در چهارچوب دموکراتیک و مناسبات حقوق بشری را بر نمی تابند. آنان فکر می کنند تمام اعتراضات و حرکت های مبارزاتی با مضمون دمکراتیک نیز، باید از ماهیت کارگری و کمونیستی برخوردار باشند. از نظر آنان، هر حرکت مبارزاتی، اگر سانتی متری از ماهیت طبقاتی، کمونیستی و پرولتری فاصله داشته باشد، نه تنها در آن شرکت نمی کنند، نه تنها آن را برنمی تابند، بلکه به لحاظ سیاسی نیز آن حرکت مبارزاتی را در مسیر بورژوازی و در چهارچوب اهداف امپریالیستی ارزیابی می کنند.

در کنار این دو گرایش، نظرگاه دیگری براین باور است که مبارزات دموکراتیک و دفاع از حقوق دموکراتیک اقشار مختلف توده های مردم ایران، بخشی جدایی ناپذیر از روند مبارزه طبقاتی جاری در جامعه است. افشای جنایات جمهوری اسلامی در عرصه جهانی، دفاع از حقوق زنان، دفاع از آزادی های دموکراتیک، دفاع از زندانیان سیاسی و نمونه هایی از این دست که توده های مردم ایران از آن محروم هستند، همه از مضمون دمکراتیک برخوردارند. همه جزء مطالبات دمکراتیک معوقه و پاسخ داده نشده  مردم هستند. مطالباتی که به طور اخص در مناسبات سیستم دینی و سرمایه داری منحط حاکم بر ایران، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، از توده ها دریغ شده است. لذا، در جوامعی مثل ایران، که سرکوب عریان بر آن حاکم است و کلیت جامعه از ابتدایی ترین مطالبات سیاسی و دمکراتیک خود باز مانده است،  دفاع از مبارزات دمکراتیک و دفاع از حقوق  مندرج در موازین جهانی حقوق بشر بخشی از مبارزه طبقاتی جاری در جامعه است. آنچه که باید بدان توجه نمود  بی توجهی و نفی کردن اینگونه مبارزات دمکراتیک نیست، بلکه توجه به این نکته است که مبارزه در عرصه های دموکراتیک و بعضا “حقوق بشری” اگر چه مفید و لازم هستند، اما هرگز به تنهایی قادر به نجات توده های مردم ایران از استبداد و سرکوب حاکم بر جامعه نیستند، تا چه رسد به اینکه نجات و رهایی طبقه کارگر ایران را نیز به همراه داشته باشد.

آنچه مسلم است بدون مبارزه طبقاتی، بدون مبارزه با مناسبات سرمایه داری و بدون مبارزه برای رهایی طبقه کارگر، مسلما مبارزات صرفا دمکراتیک و “حقوق بشری” به رغم لازم و مفید بودن انجام اینگونه اقدامات، اما به تنهایی هرگز راه به جایی نخواهند برد. از اینرو نیروی های کمونیست، انقلابی و رادیکال علاوه بر تاکید همیشگی خود در پیگیری روند مبارزه طبقاتی، لازم است همواره در صف اول مبارزه برای تحقق حقوق دمکراتیک توده های مردم ایران نیز قرار گیرند. در غیر این صورت، میدان مبارزات دمکراتیک و مطالبات معوقه توده های مردم ایران دو دستی به نیروهای بوژوازی و دیگر نیروهای دروغین مدافع آزادی و حقوق دمکراتیک مردم ایران واگذار خواهد شد.

لذا، از این منظر، کارزار ایران تریبونال که با تلاش پنج ساله بخش وسیعی از خانواده های زندانیان جان باخته، زندانیان جان بدربرده از کشتارهای دهه شصت و با همکاری، همدلی و همگامی بخش وسیعی از نیروهای فعال سیاسی، اجتماعی سازماندهی شد، طبعا یک حرکت دموکراتیک با مضمون مترقی است. حرکتی که با تلاش پنج ساله خود کانونی برای تجمع و همدلی وسیع ترین بخش خانواده های زندانیان جانباخته در داخل ایران و در میان تبعیدیان  شد. حرکتی که توانست تعدادی از سرشناس ترین حقوق دانان بین المللی را در همکاری با خود جذب کند. حرکتی که در پرتو افکنی بر جنایات جمهوری اسلامی تا همین لحظه نیز موفقیت بزرگی را کسب کرده است.

پرتو افکنی پنج روزه مرحله اول دادگاه مردمی ایران تریبونال بر جنایات جمهوری اسلامی، بدون شک بزرگترین موفقیت این دادگاه تا این لحظه بوده است. دادگاهی که برای اولین بار قادر شد تا جمهوری اسلامی را به اعتراف بر کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧ وادار نماید. اعتراف رسمی خبرگزاری فارس، خبرگزاری سپاه پاسداران جمهوری اسلامی مبنی بر تایید فتوای خمینی و کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧، مستندترین سند موجود تا این لحظه علیه جمهوری اسلامی به جرم جنایت علیه بشریت است. سندی مستند و مندرج در امنیتی ترین ارگان جمهوری اسلامی. و این یکی از دست آوردهای بزرگ مرحله اول برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن بود. دادگاهی که در مخالفت با خود، جمهوری اسلامی ایران را نیز مجبور به عبور از خط قرمز خود ساخت. تا جایی که این رژیم آدم کش پس از ٢۴ سال سکوت در مورد کشتار هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶٧، عملا بر فرمان خمینی مبنی بر انجام این جنایت بزرگ اعتراف کرد.

پوشش خبری، تصویری و اطلاع رسانی لحظه های سوزان اشک و آتش و خون شاهدان دادگاه ایران تریبونال در سطح بین المللی و در گستره چند صد میلیونی، یکی دیگر از موفقیت های بزرگ و تاریخی این دادگاه بود. فریاد دادخواهی مادر عصمت، که رژیم جمهوری اسلامی هفت تن از نزدیکترین عزیزان او را به جوخه های مرگ سپرده است، فریاد دردمندی و دادخواهی سحر محمدی که در سن سه شاهد اعدام پدر، عمو و چند عزیز دیگرش بوده و در سن شش سالگی نیز جنایت کاران جمهوری اسلامی او را از داشتن مادر محروم کردند،ترکیدن بغض فرو خورده رویا جهرمی که کشتار چهار برادرش را فریاد می زد و نمونه های دیگری از دردمندی خانواده های زندانیان جان باخته، تنها انفجار بغض فرو خورده این عزایزان نبود، بلکه نشستن تفتان اشک بر گونه های همه حاضرین در سالن دادگاه بود.

روایت رویا رضایی جهرمی در تصویر سازی لحظه رسیدن خبر اعدام برادر سوم در شب هفت اعدام برادر دوم، دیگر بازگویی یک حادثه نبود، تصویرعینی بیداد و شقاوت رژیمی بود که جنایات بی شمارش طی بیش از سه دهه بر توده های مردم ایران آوار شده است. بازگویی اعدام سه برادر در سال های نخست دهه شصت و جان باختن برادر چهارم در شهریور ۶٧ حکایت دردمندانه مادری از بی شمار مادران زخم خورده از بیداد خمینی بود. مادری که پس از کشتار ۶٧، یک پایش در “بهشت زهرا” و پای دیگرش در گلزار “خاوران” بود. و چه غم انگیز بود پایان این روایت دردناک از زبان رویا جهرمی. در روایت دردمندانه رویا، مادر نیز در غروبی بی بازگشت از کنار عزیزان خفته اش در خاوان و بهشت زهرا هنگام پیاده شدن از اتوبوس، چادرش لای درب اتوبوس ماند و راننده نیز بی خبر از ماجرا، پای بر رکاب گاز گذاشت. و بدین سان، مادر نیز قربانی بیداد و شقاوت جمهوری اسلامی شد. و به راستی چه دردناک بود که خواهری در میان اشک و آتش و درد، اینگونه روایتگر به خون تپیدن عزیزان اش باشد. و دردناکتر از آن، شنیدن مکرر این گونه روایت های لحظه های مرگ در روزهای دادگاه بود. اینها، تنها نمونه هایی از سرنوشت دردناک انبوه  مادران، پدران، خواهران، همسران، برادران و به طور اخص کودکان بازمانده از آن دهه خونین است، که بختک کشتارهای جمهوری اسلامی بر سرشان آوار شده است. و این ها گوشه ای از روایات پنج روزه دادگاه مردمی ایران تریبونال در لندن بود. همان دادگاهی که سازمان راه کارگر (هیئت اجرایی) و شرکاء از سر استیصال و بی پرنسیبی آن را به گرفتن پول و امکانات مالی از دول امپریالیستی متهم کردند. همان دادگاهی که راه کارگر (هیئت اجرایی) و شرکاء به دیل اینکه کوشندگان آن بر علیه تحریم و جنگ اطلاعیه صادر نکرده اند، آنرا به راه گشایی تهاجم نظامی امپریالیست ها متهم کردند. امثال راه کارگر (هیئت اجرایی) و شرکاء دادگاه مردمی ایران تریبونال را با یک سازمان سیاسی اشتباه گرفته اند. آنان نفهمیده اند که ایران تریبونال یک سازمان سیاسی نیست که بر سر مسائل سیاسی اطلاعیه و بیانیه بدهد. کارزار ایران تریبونال با یک مسئله حقوقی مشخص سر و کار دارد. برپائی دادگاهی سمبلیک برای محاکمه جمهوری اسلامی به جرم کشتار ده ها هزار تن از مردم ایران است. محاکمه جمهوری اسلامی در نزد افکار عمومی و مردم جهان محور کار این دادگاه بوده است و بس.

طبیعی است که تحقق چنین پروژه عظیمی مخالقین خود را نیز داشته باشد. همانند دیگر پروژه ها و سمینارهایی که تا کنون برگزار شده اند و با مخالفت هایی نیز همراه بوده اند. ای کاش مخالفین کارزار ایران تریبونال در سطحی که برازنده یک سازمان و یک عنصر  سیاسی بود به جنگ ایران تریبونال می آمدند. متهم کردن دادگاه مردمی ایران  تریبونال به دریافت پول از دول امپریالیستی آنهم با وجود ارائه پرونده مالی روشن و شفاف ایران تریبونال، یقینا یک یاوه گویی محض و اقدامی تبهکارانه است. اقدامی که پیش از هر چیز، عقده گشایی و استیصال مخالقین این چنینی دادگاه مردمی ایران تریبونال را برملا کرد.

تحقق مرحله اول دادگاه مردمی ایران تریبونال (کمیسیون حقیقت یاب) در تاریخ ۱٨ تا ٢٢ ژوتن ٢٠١٢ در لندن، برگ زرینی در پرتو افکنی بر تاریکخانه کشتار و جنایات جمهوری اسلامی بود. انجام مرحله دوم آن (دادگاه رسیدگی به جنایات جمهوری اسلامی) که در تاریخ ٢۵ تا ٢٧ اکتبر ٢٠۱٢ در لاهه برگزار خواهد شد، بدون شک برگ زرین دیگری برای ثبت جنایات جمهوری اسلامی در تاریخ خواهد بود.

ما کوشندگان پنچ ساله ی برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال، ذره ای به سلامت و حقانیت راه خود تردید نداریم. کوشندگان برپایی این دادگاه در تلاشی بی وقفه و پنج ساله، کاری بزرگ و تاریخی را به ثمر رساندند. و شما، پرونده سازان و اتهام زنندگان این دادگاه نیز هر آنچه از اتهام و دروغ پردازی را که در چنته سیاسی خود داشتید، باهوچی گری و قلم فرسایی نصیب ایران تریبونال و کوشندگان برپایی آن کردید. ما بر عزم خود استوار ایستاده ام و شما نیز تا می توانید بر همان سکوی اتهام زنی خود بنشینید. تاریخ در زمانی نه چندان دور در باره ما و شما قضاوت خواهد کرد.

 شهریور ۱٣٩۱

 

تقى شهرستانى: خاطره اى از اوین و مقاومت علیرضا سپاسى

یک نامه: رفقا، با درودهاى فراوان،
چندى پیش مقاله اى را درباره رفیق شهید علیرضا سپاسى آشتیانى در سایت اندیشه و پیکار خواندم. در آن جا به زندگى مبارزاتى رفیق سپاسى و نقش وى در مقاطع مختلف سازمان، هر چند مختصر، پرداخته بودید، اما به دوره آخر زندگى وى، در زندان که به حق دوره مهمى از زندگى رفیق بوده، اشارهء کافى نشده بود. این مرا برآن داشت تا به چند خاطره از زندان در مورد این رفیق عزیز اشاره اى بکنم:
قبل از اینکه به اصل مطلب ادامه بپردازم لازم است اشاره اى هر چند کوتاه به یکى از قوانین انفرادى ها و ۲۰۹ اوین بکنم و آن سکوت است، سکوتى سنگین. کوچکترین صدایى به معناى نقض این قانون است و مستوجب ضرب و شتم شدید زندانى خاطى! هدف از سکوت این است که فرد احساس تنهائى شدید کند، به طورى که به مرور به فرد تلقین شود که در اینجا از مقاومت و مبارزه خبرى نیست. تنها سخن، سخن تسلیم است و اعتراف. موارد زیادى بوده که افرادى در چنین شرایطى دچار بیمارى روانى شده و هرگز بهبود نیافته اند.
اوایل تابستان سال ۶۳ بود که مرا مجددا از انفرادى هاى زندان گوهردشت به سلولى در بند ۲۰۹ اوین منتقل کردند. در آنجا با فردى همسلول شدم که پس از ایجاد جو اعتماد و اطمینان، رابطه رفیقانه اى بینمان شکل گرفت. نام این رفیق عزیز، محمد صبورى گرگرى بود. وى با اینکه بیش از ۲۵ سال نداشت، به خاطر توانایى هایش عضو مرکزیت سازمان وحدت انقلابى شده بود. رفیق در بازجویى ها زیر انواع شکنجه هاى شدید قرارگرفته و جاى شکنجه ها در کف پاهایش مانده بود. در مراحل بازجویى و در دادگاه اسلامى از مارکسیسم ـ لنینیسم دفاع کرده بود. بعدها این رفیق در فاجعهء کشتار زندانیان سیاسى در سال ۶۷ شهید شد.
رفیق محمد از زبان یکى از رفقاى شهید شمالى راه کارگر، اگر اشتباه نکنم بنام روزبه، چنین نقل میکرد: “علیرضا سپاسى آشتیانى در یکى از سلول هاى نزدیک سلول من بود. در اثر شکنجه هاى بسیار شدیدى که بر او اعمال شده بود، دست و پاى رفیق عملا از کار افتاده بود به طورى که نمى توانست آن ها را حرکت دهد. سینه خیز کنان به بازجویى میرفت و بر مى گشت ولى روحیه بسیار قوى و بالایى داشت. مرتب در سلولش با صداى بلند مشغول سرود خواندن و شعار دادن علیه جمهورى اسلامى بود. با اینکه هر بار نگهبانان چند نفرى به داخل سلول رفیق مى ریختند و او را مى زدند ولى باز رفیق به شعار دادن هایش ادامه مى داد و در سلول هاى دیگر روحیه مبارزه و مقاومت مى دمید.”
رفیق محمد صبورى  به نقل از روزبه مى گفت: “سپاسى آشتیانى همواره با نگهبانان از موضع بالا برخورد مى کرد. از آنجائى که سپاسى آشتیانى براى دستشویى رفتن قادر به باز کردن دکمه هاى شلوارش نبود، هر بار که لازم مى شد با صداى بسیار بلند فریاد میزد: نگهبان! وقتى که نگهبان مى آمد، سپاسى با لحن تحقیر آمیزى به او مى گفت: شلوارم را بکش پایین. بعد باز صدا میکرد و مى گفت: شلوارم را بکش بالا”. در مدتى که رفیق سپاسى آنجا بود ، جو ۲۰۹ را به هم ریخته بود و مدام شعار مى داد و سرود مى خواند. سپاسى آشتیانى سمبل مقاومت بود.
خاطره بعدى من از رفقاى شهید رضا قریشى و محمد على پرتوى ست. رفیق رضا تا سال ۵۹ عضو مرکزیت گروه رزمندگان در راه آزادى طبقه کارگر بود و رفیق محمدعلى پرتوى هم که از زندانیان زمان شاه بود و درآن زمان در رابطه با سازمان چریک هاى فدائى خلق دستگیر شده بود و هنگام دستگیرى اش گویا یک تیر هم به آشیل یکى از پاهایش خورده بود که پایش را ناقص کرده بود و مشکل راه میرفت. این بار رفیق را در ارتباط با حزب کمونیست ایران دستگیر کرده بودند ولى خودش میگفت دیگر فعال نبوده و با حزب هم مسئله داشته است. رفیق محمد بسیار رفیقى دوست داشتنى، صمیمى و بى آلایش بود. من با این رفقاى عزیز در سال ۶۳ در سالن ۳ آسایشگاه به مدت کوتاهى هم اتاق شدم. درآنجا مرتب سخن از رفقا، دستگیرى ها، دستگیرى هاى جدید ، زندان ، شکنجه و مقاومت میشد. نام رفقاى بسیارى برده میشد که زیر شکنجه مقاومت ها کردند و حماسه ها ساختند و شهید شدند. رفیق محمد پرتوى و رفیق رضا (که خود آثار شکنجه را همچنان بر بدن داشت) بار ها از سپاسى آشتیانى به عنوان سمبل مقاومت نام بردند. رفیق رضا میگفت که اگر قرار بشود از کسانى به عنوان سمبل مقاومت در زیر شکنجه هاى جمهورى اسلامى نام برد، باید از جمله نام سپاسى آشتیانى را برد. این رفقا هم در کشتار سال ۶۷ شهید شدند.
بى شک افرادى که در آن دوران کوتاه در ۲۰۹ بودند ، رفیق سپاسى آشتیانى را با حماسه هایى که در شکنجه گاه جمهورى اسلامى خلق کرد به یاد دارند. رفیق کمونیستى بود که زیبا زیست، عاشق ماند و آزاده رفت.
یاد رفیق علیرضا سپاسى آشتیانى و تمامى رفقایى که رنج زندان و شکنجه را تحمل کردند و سرِ موضع ماندند گرامى باد.
۱۵ آوریل ۲۰۱۲
منبع: سایت اندیشه و پیکار

شهناز نیکوروان: نکاتی پیرامون هوشیاری جنبش کارگری

فراخوان ودعوت لیبر استارت از بعضی فعالین کارگری برای شرکت در دومین کنفرانس لیبر استارت در استانبول بار دیگر چالشی را  پیش روی فعالین کارگری در ایران گشود. نوع ارتباط با نهادهای کارگری سرمایه داری ،تشکل های این چنین و بین المللی و شرکت در جلسات آنان موضوعی است که باید به آن پرداخته شود.

 در مدتی که از کنفرانس می گذرد، بحث پیرامون ماهیت وضرورت وجودی لیبر استارت برای کارگران وتشکیل کنفرانس های به اصطلاح “اتحاد کارگری” از جانب وب سایت لیبر استارت بالا گرفته است. با توجه به فعالیت وامکانات گسترده لیبراستارت کاوشی پیرامون لیبر استارت وموسس آن و ضرورت وجود این نهاد به عنوان (باصطلاح بعضی از دوستان)  “ابزاری برای کمک به مبارزات کارگران در ایران وجهان” بپردازیم. پس ابتدا باید پرسید :

لیبراستارت کیست؟ یا چیست؟

لیبراستارت سرویس خبری آنلاین  برای انتشار اخبار جنبش بین المللی کارگری است که در مارس ۱۹۹۸ تاسیس شده است. اخبار لیبر استارت، ازطریق وب سایت آن منتشر واز سوی بیش از ۷۳۰ وب سایت علاقمند مسائل کارگری در سراسر دنیا استفاده می شود. لیبراستارت خبرگزاری هایی برای کشورها، مناطق خاص و بعضی ایالت های امریکا و همه ایالت های کانادا دارد. خبرگزاریهای ویژه ای نیز برای مخابره اخبار کمپین های آنلاین، اخبارزنان کارگر و ایمنی و بهداشت دراختیار دارد.

شبکه ای متشکل از۹۰۰ خبرنگار داوطلب لینک های خبری آن را جمع آوری می کنند. شبکه خبری به ۲۷ زبان:انگلیسی،اسپانیایی، اسپرانتو، فرانسه، ایتالیایی، دانمارکی، هلندی، نروژی، پرتقالی، فنلاندی، سوئدی، ترکی، اندونزیایی، لهستانی، چینی، روسی، عربی، یونانی، گرجی، صربی، تامیل، بلغاری، یهودی، چکسلواکی، کربول وفارسی….

علاوه بر این ، لیبراستارت مجموعه ای ازتصاویر ویدئویی مربوط به اخبار کارگری را به صورت آنلاین،عکس هفته ، مسابقه سالانه عکس کارگری به نمایش می گذارد.(ازطریق تلویزیون لیبراستارت)و همه ساله یک کنفرانس همبستگی جهانی سالانه برگزار می نماید. این کنفرانس های سالانه تا سال ۲۰۱۰ به صورت خصوصی وغیر علنی برگزار می شد واز آن سال به بعد به صورت عمومی برگزار شده است. (سال ۲۰۰۹ در واشنگتن، سال ۲۰۱۰ در کانادا و۲۰۱۱ در ترکیه) (۱)

لیبراستارت در مارس سال ۱۹۹۸ به عنوان قسمتی از وب سایت اریک لی شروع به کار کرد که در سال ۱۹۹۶ برای به روز کردن کتابش “جنبش کارگری واینترنت: بین الملل جدید ” تاسیس شده بود. مجری وب سایت لیبراستارت ابتدا Solinet (وب سایت،CUPE اتحادیه کارکنان دولتی کانادا )(۲) بود و سردبیرآن  در Kibbutz Ein Dor (مزرعه اشتراکی در اسرائیل ) مستقر بود. در سال ۱۹۹۸ ، اریک لی به لندن نقل مکان کرد وازآن زمان تا بحال وب سایت در بریتانیا مستقر می باشد.

از سال ۱۹۹۸تا ۲۰۰۲ پروژه‌ای  موسوم به “کارگر وجامعه بین الملل” (LSI )، مشترک با یک سازمان غیر دولتی که مستقر در لندن بود، را آغاز کرد که  به وسیله  Stirling Smith ،Arthur LipowوDavid Clement سرپرستی می شد. درپایان سال ۲۰۰۲ ،LSI اساسا کار خودش را متوقف کرد و لیبراستارت به وب سایتی کاملا مستقل تبدیل شد. هم زمان تعدادی از خبرنگاران لیبراستارت همدیگر را برای اولین بار در لندن ملاقات کردند و از آن پس ارتباط آنان  به صورت آنلاین ادامه دارد. تعدادی از این  خبرنگاران، خبرنگاران ارشد نامیده می شوند که آنان لی را به عنوان سردبیر انتخاب کردند و روزانه این طرح را اداره می کنند.

لیبراستارت مدعی است منابع مالی اش کمک و یاری وهدایایی است که از اشخاص وخرید های آنلاین فروش کتاب واسپانسرهای موسسه های اتحادیه ها وکمپین ها ، بدست می آورد. (۳)

***

حالا در بخش دوم باید پرسید این سایت خبری توسط چه کسانی با چه اهدافی تاسیس شد. موسس لیبراستارت اریک لی می باشد. پس باید پرسید:

اریک لی کیست؟(۴)

اریک لی در سال ۱۹۵۵ در نیویورک به دنیا آمد. لی حدود چهل سال برای جناح چپ دموکرات ها فعالیت کرد. وی در جنبش ضد جنگ ویتنام شرکت داشت و در سال ۱۹۷۱ به شاخه جوانان حزب سوسیالیست پیوست. در سال ۱۹۷۵به ریاست (دانشگاه Cornell ) انتخاب شد وبه عنوان مدیر در کمیته اجرایی سازمان جوانان سوسیالیست خدمت کرد.

اولین فعالیت او با جنبش های کارگری، اتحادیه بین المللی فدراسیون اتحادیه معلمان جوان پروژه رای در۱۹۷۲بود. وی در سال ۱۹۷۴ وارد اتحادیه کارکنان نساجی امریکا شد، سپس برای مدت کوتاهی برای بخش جوانان سوسیال دموکرات های امریکا فعالیت کرد. کمی بعد دراواخر ۱۹۷۵، به ارگان سازمان سوسیال دمکرات ها که ریاست آن با مایکل هارینگتون بود، پیوست ویک سال بعد در دفتر کارخودش  کارمستقل  را آغاز کرد.

در سال ۱۹۷۶ برای کار و زندگی به اسرائیل به Kibbutz Beit Hashita رفت. درآنجا زبان عبری (یهودی) را یاد گرفت و فصلنامه The New International Review را منتشر کرد که تجزیه وتحلیل های تئوری پردازان سوسیال دمکرات در آن ارائه می شد. این نشریه تا ۱۹۸۹ چاپ شد. او در این زمان عضو هیئت ملی کمیته ی سازماندهی سوسیال دموکرات ها در شهر نیویورک هم بود و به سازماندهی مخالفت هایی که در سال ۱۹۸۰ بین کمیته سازماندهی سوسیال دموکراتها وجنبش New America وجود داشت، کمک کرد که در نتیجه به شکل گیری سوسیال دموکراتها منتهی شد.

در زمان هایی که در نیویورک زندگی می کرد با دفتر شهرداری SRO همکاری می کرد. در سال ۱۹۸۰  با دیدبان حقوق بشر نیز کار می کرد وهمچنین برای شماری از نشریه های مانند تایمز و…مطلب می نوشت.

در سال ۱۹۸۱ بار دیگر به اسرائیل رفت و به عضویتKibbutz Ein Dor درآمد و برنامه ریزی کامپیوتر را یاد گرفت وبطور مرتب در مرکزآموزشی Givat Haviva وابسته به مزرعه جمعی  اسرائیل در باره مسائل سیاسی سخنرانی می کرد و برای بسیاری از نشریات و روزنامه ها به زبان عبری وانگلیسی مقاله می نوشت.(داور،هاآرتض، جروزالم پست )

در سال ۱۹۹۰ به عضویت کمیته مرکزی حزب کارگران متحد انتخاب شد و در این سال کتاب از سایگون تا جروزالم (قدس) را در امریکا منتشر کرد که گفتگوهایی با سربازان اسرائیلی در ویتنام بود که با انتقادهای زیادی  مواجه شد.

در سال ۱۹۹۳ شروع به فعالیت برای فدراسیون بین المللی اتحادیه های آموزش کارگران کرد ودر این فدراسیون به عنوان سردبیر فصلنامه “آموزش کارگران” انتخاب شد.

از سال ۱۹۹۶ بلافاصله بعد از پیروزی بنیامین نتانیاهو در اسرائیل وب سایت محبوب خود BibiWATCH (بنیامین نتانیاهو) را راه اندازی کرد و به تبلیغ برای رهبری نتانیاهو پرداخت.

در سال ۱۹۹۸ به عنوان هماهنگ کننده سازمان کارگری وجامعه بین الملل شروع به کار کرد و وب سایت لیبراستارت را راه اندازی نمود. در سال ۲۰۰۰ به عنوان نامزد مستقل کارگران در اولین انتخابات هیئت مدیره ICANN (Internet Corporation for Assigned Names and Numbers ) شرکت کرد وانتخاب شد.

مطالعه  بخشی از  سخنرانی اریک لی در دومین کنفرانس استانبول گویای بسیاری مطالب است :

“عصر همگی بخیر. به دومین کنفرانس سالیانه اتحاد بین المللی لیبراستارت خوش آمدید، اسم من اریک لی است وسردبیر لیبر استارت هستم. در شروع دوست دارم از دوستانمان در ترکیه تشکر کنم بخاطر کار حیرت آور آنان برای سازماندهی این کنفرانس، تشکرویژه می کنم از Gokhan و مردم TAREM و دیگر کسانی که در سازماندهی کمیته کمک کردند، از نفت- ایش برای اجازه استفاده از این ساختمان شگفت انگیز، Eyup Ozer وMolly Mcgroth کسانی که خستگی ناپذیر هفته ها روی این کنفرانس کارکردند.

همچنین مایلم تشکر کنم از ITUC برای حمایتش و Sharan Burrow ، کسی که نتوانست اینجا باشد، اما یک پیام خیلی مهم ویدئویی برای ما فرستاد به همراه خوشامد ویژه به چهار فدراسیون (ICEM,IMF,ITF,IUF)که در این آخر هفته  را با ماهستند.

وسپاس مان را از سولیداریتی سنتر ابراز می کنم که نقش بسیار حیاتی در برگزاری این کنفرانس وهمچنین در متقاعد کردن نمایندگان جدید اتحادیه های مستقل دنیای عرب به استانبول داشتند…”

وچند روز بعد طی سخنانی اعلام می کند: (۵)

“…هفته گذشته، کنفرانس اتحاد جهانی لیبراستارت در استانبول نشان دهنده یک اتفاق فوق العاده بود. فعالان اتحادیه های جدید مستقل کشورهای ” بهار عربی ” با همکارانشان ازاتحادیه های تاسیس شده در  کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه ملاقات کردند.

اما، دراینجا سوءقصدی به وسیله فعالین ضداسرائیلی به منظور تخریب و منحل کردن اتحاد بوجود آمده، صورت گرفت.

به رغم این گونه ریسک هایی که پیش بینی می شد و اتفاق افتاد، تصمیم گرفته شد که کنفرانس در استانبول برگزار شود. همه اتحادیه های عمده ترکیه حمایت کردند و یک کمیته فراگیر سازماندهی تشکیل دادند.

اما، اولین نشانه زمانی مشاهده شد که چند نفر از نمایندگان شمال آفریقا، در حین سخنرانی من و نام بردن از اسرائیل، جلسه را به اعتراض ترک کردند. این حرکت  به شدت اشتباه بود.

من توجه شما را به پیام ویدئویی  شان برو (Sharan Burrow )، منشی عمومی کنفدراسیون اتحادیه بین المللی جلب می کنم ، کسی که مستقیم در باره درگیری فلسطین واسرائیل حرف زد، ITUC بر راه حلی تاکید دارد که مورد قبول دو کشور باشد.

اولین ورکشاپ (Workshop) کنفرانس با عنوان ” لیبراستارت چیست؟” بهم خورد و منشا آن درابتدا مداخله یکی از اعضا  اتحادیه فلسطینی بود که می خواست در مورد مقاله ۲۰۰۶ من بحث کند که در مورد حمایت حق دفاع اسرائیل از خود بود، وقتی توسط حزب الله به نمایندگی از ایران مورد حمله قرار گرفت. (۶) و در ادامه تکراراین اتهام مشابه بود که: لیبراستارت یک پروژه صهیونیستی است وبه این دلیل بدنام است…این اشخاص با نشان دادن عکس من با لباس نظامی مدعی بودند که من در اشغال کرانه غربی شرکت داشتم.

کمپین بایکوت کشور یهودی نیز بود که اعلام کرد: اگر سخنران اسرائیلی عضوHistadrut (General Federation of Labour in Israel)باشد جلسه را ترک خواهند کرد. من سعی کردم جلسه را کوتاه کنم و به این ترتیب از خراب شدن آن جلوگیری کردم. من به آنها گفتم وقتی من هم در اسرائیل زندگی می کردم، عضو Histadrut بودم وبه اعضای آن برای آمدن به اینجا (کنفرانس) خوش می گویم.

آنان با جنجال به پاکردن، ترک اتاق وبهم کوبیدن در، بحث را خراب کردند ، حتی یک عرب هم اتاق را ترک کرد و گفت وگوی بسیار مفیدی متوقف شد.

زمانی که ما در باره جنبش اشغال وال استریت ،اعتراضات اجتماعی در اسرائیل وشورش های طولانی ۶۲ روزه کردستان عراق گفتگو می کردیم ، منزجران از اسرائیل مشغول چسباندن دست نوشته هایی در تمام ساختمان بودند ومی گفتندHistadrut صهیونیست نژاد پرست خوش نیامدی. مخصوصا  این فعالیت هاعلیه فعالین معروف اسرائیل وهمچنین علیه من هم بود. زمان که  تعدادی از یهودیان شرکت کننده سعی کردند یکی از آن نوشته ها  را بکنند و پاره کنند، شرایط سختی ایجاد شد، اما از خشونت جلوگیری شد.

در طی پنل  آخر فعالین طرفدار حماس قصد داشتند به جایی که نمایندگی کمیته سازماندهی کنفرانس بود حمله و برنامه را قطع کنند. ومدت طولانی به یاوه گویی علیه صهیونیست پرداختند، یک نفر به نمایندگی از شمال افریقا خواستار اجازه صحبت ضد اسرائیل شد …

یک روز بعد از پایان  کنفرانس، نمایندگان عرب از فلسطین، اردن، عراق، بحرین وافریقای شمالی با لیبراستارت و(AFL-CIO)ی سولیداریتی سنتر برای یک بخش خیلی ثمر بخش با هم جلسه داشتند.

نهایتا ، کنفرانس موفقی بود. یک کمک وهمکاری واقعی برای ایجاد یک شبکه جدیدهمبستگی جهانی برای اتحادیه های کار بود.

فعالان ضد اسرائیلی نمی توانستند بی تاثیرباشند. تنها هدف آنها رساندن پیغام تنفر و عدم استقبال از اسرائیلی ها بود.

اما در پایان، آنها در تلاش خود برای از بین بردن این تلاش تاریخی برای گرد هم آوردن اعضای اتحادیه های کارگری بسیاری از کشورها با شکست روبرو شدند.  تلاش آنها برای انجام این کار نشان داد، فعالان BDS(تحریم، بایکوت و عدم سرمایه گذاری در اسرائیل) هیچ علاقه ای به عدالت اجتماعی یا همبستگی جهانی ندارند، انها صرفا به عنوان کسانی کار می کنند که از یهودیان متنفرند…”

 

این گونه استدلال راجع به فعالینی که با اسرائیل و صهیونیست مخالفند ،از طرف بنیان گذار لیبراستارت غیرعادی نمی باشد.

“اریک لی یکی از مخالفان سرسخت کمپین “تحریم، بایکوت وعدم سرمایه‌گذاری اسرائیل” است. وی اعمال اسرائیل را، حق طبیعی‌اش برای دفاع از کشور اسرائیل می‌داند و به هیچ وجه مسأله اشغال فلسطین را مطرح نمی‌کند و حتی فراتر از سایت و وبلاگ شخصی‌اش، در نشریات غربی نیز به مخالفت با این کمپین می‌پردازد. زمانی که کنفدراسیون کارگران انگلیس، قطعنامه “بایکوت، تحریم” را در کنگره‌شان به تصویب رساند، وی در مقاله‌ای در گاردین، به نمایندگان اتحادیه های کارگری یاد آور شد که باید از مبارزات کارگران ایران دفاع کنند نه آنکه اسرائیل را تحریم کنند!؟ وی در حقیقت، این دو را در برابر هم قرار می‌دهد.” (۷)

اکنون این قضاوت با فعالین کارگری است…. ، فردی که کشتار بیرحمانه مردم بی دفاع فلسطین را امری عادی تلقی کرده و در مصاحبه های متعدد رسما حمایت خود از دولت اسرائیل با افتخاراعلام می کند. از طرفی آموزش های لازم برای راه اندازی سایت لیبر استارت را در اسرائیل فرا گرفته، می تواند چه  کار به جنبش کارگری و احقاق حق آنان  داشته باشد؟ کسی که مدعی است عضو Histadrut بوده، اتحادیه ای که کارگران فلسطینی را صاحب هیچ حق وحقوقی نمی داند، واز طرفی در کنفرانس های اتحاد بین الملل کارگران از سولیداریتی سنتر برای برگزاری و برنامه ریزی این کنفرانس ها سپاس گزاری های ویژه می کند که همواره در صدر اخبار این کنفرانس هاست، طرفداری چنین فردی از جنبش کارگری چه معنایی می تواند داشته باشد؟

و اینکه اصولا نقش “بسیار حیاتی” سولیداریته سنتر برای برگزاری چنین کنفرانس هایی چیست؟ آیا جز منابع مالی وامکانات است؟ آیا می توان از امکانات چنین گروه هایی به نفع جنبش کارگری مستقل استفاده کرد؟ آیا با حساسیت های ِموسسان و سردمداران این گونه کنفرانس ها می توان در جریان آن دست به افشاگری موثر در باره ی شرکت کنندگان و گروه های ضدکارگری مانند سولیداریته سنتر پرداخت که در برگزاری همان کنفرانس “نقش بسیار حیاتی” داشته اند؟ و آیا افشاگری های فلسطینیان و طرفداران بایکوت اسرائیل، در محل خود کنفرانس نقش روشنگرانه ای برای اتحادیه های شرکت کننده داشته است ؟

 

 زیرنویس:

 ۱-     http://blog.aflcio.org/2009/08/19/labourstart-and-the-us-union-movement-making-connections

۲-    SOLINET is a software and hardware development
company based in Stuttgart, Germany and specializing in ready-to-run solutions for telecoms signaling and test requirements.

۳-    http://en.wikipedia.org/wiki/LabourStart

در افتتاح دومین کنفرانس که در ده جولای ۲۰۱۰در شهر همیلتون کانادا برگذار شد، که دی ریک بلک ادر، مسئول آن بود، نیز از سولیدریتی سنتر تشکر کرد به خاطر حمایت مالی آن‌ها که امکان برگزاری  کنفرانس هامیلتون را فراهم کرده است.

۴-    http://www.labourstart.org/docs/en/000004.html) Frequently Asked Questions ((FAQ)

۵-    http://www.workersliberty.org/story/2011/11/23/global-labour-conference-harmed-pro-bds

۶-     اریک لی در مقاله‌ای در زمان جنگ اسرائیل و لبنان، می نویسد چپ باید از اسرائیل در این جنگ دفاع کند

http://www.ericlee.info/2006/07/the_left_should_be_supporting.html

۷-     جنبش استقلال مردم فلسطین، کانون مدافعان حقوق کارگر، ۲۱ اوت ۲۰۱۰

http://kanoonmodafean1.blogspot.com/2010/08/blog-post.html

http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2009/sep/23/israel-trade-unions-tuc-iran

http://kanoonmodafean1.blogspot.com/2011/12/blog-post_22.html