بردیا- کامران: جام زهر شماره ٬٢ نرمش نه چندان قهرمانانه!٬ نقش سپاه(١)

روز ١٩ آبان تمام رسانه های جهان عکس‌های اشتون و ظریف را در حالی کنار هم به اقصا نقاط جهان مخابره کردند٬ که هر دو طرف وعده امضای انتشار بیانیه مشترک در مورد توافقاتی را که با سرعتی”َمعجزه آسا” بدست آمده بودند٬ طی یکی دو ساعت بعدی٬ نوید می‌دادند. در فاصله بین جمعه تا دوشنبه همان هفته٬ تحولات ضد و نقیضی از مذاکرات بین ایران و گروه ١+٬۵ جایگزین تصویر خوش‌بینانه ای که ایران در آغاز هفته در حال ترسیم در برابر جهانیان بود٬ شد. مذاکرات بدون رسیدن به انتشار یک توافق نامه مشترک پایان یافت.

در آغاز گفته شد که فرانسه با طرح خواسته هایی از ایران٬ مذاکرات را با شکست رو برو ساخته یا حداقل امکان انتشار بیانیه مشترک را از بین برده است.

ظریف و هیئت همراه او به تهران بازگشتند. در این میان پای اسرائیل و حتی عربستان و کشور های حوزه خلیج هم٬ بعنوان عواملی که باعث اختلاف نظر شده بودند٬ به میان کشیده شد.

دوشنبه بیست آبان٬ از یک سو فرانسه نقش خود در بر هم ریختن خانه‌ی حصیری (توافقات معجزه آسا) را که رژیم بنا کرده بود٬ تکذیب کرد و از طرف دیگر جان کری٬ در دو نوبت متوالی سخنرانی کرد که در اولی٬ رول و نقش فرانسه را بعنوان عامل اصلی اختلافات تکذیب کرد و بطور مشخص ایران را مقصر اصلی اعلام کرد. باز هم به فاصله‌ی  چند ساعت٬ هم او٬ فاش کرد که اختلافات آن قدرها هم جدی نیستند٬ و حل خواهند شد (دقت کنید که دور بعدی مذاکرات قرار هست در ٢٩ آبان ماه برگزار گردد)

گذشته از ظاهر پر تناقض رخدادهای این چند روز باید روی دو نکته اساسی تاکید کرد که اولاً علیرغم تمام این مانورهای دیپلماتیک٬ جمهوری اسلامی ناچار هست که به تمام خواسته های غرب تن در دهد و تمام اوامر غرب برای تغییرهای ساختاری( چه اقتصادی و چه سیاسی) در ایران را طبق منافع کلی سرمایه داری جهانی و در راستای تحقق منافع سرمایه داری بزرگ (غرب) در ایران (نیز) جاری سازد. دوما تمام جناح‌های رژیم و حتی خود رهبری از ماهیت و چگونگی این تغییرات و از تبعات ریز و درشت این تغییرات باخبر هستند و به آن رضایت داده‌اند. کما اینکه لااقل دو بار شخص خامنه ای در رسانه های علنی خود از تیم مذاکره کننده حمایت کرده و مشخصاً به سپاه گوشزد کرده است که از سنگ اندازی در راه تحقق این مذاکرات خودداری کند. از این روست که مذاکرات نهایتاً با توافق طرفین پایان خواهد یافت.

در طی همین مدت کوتاه که دولت کنونی ایران با آغوش باز به سوی مذاکره و مذاکره کنندگان رفته٬ در داخل ایران تحولات دیگری در جریان بوده است. واضح است که تنها با ترسیم تمامی این تحولات (هم در داخل و هم در بیرون از ایران) هست که می‌توان مذاکرات و نتایج آن و چشم‌اندازهای موجود را در واقعیت آنها و نه آن طور که طرفین درگیر آنها ‌را ترسیم می‌کنند٬ بررسی کرد.

طی یکی دو هفته منتهی به پایان دور دوم مذاکرات در ژنو٬ در داخل ایران٬ بخش دیگر رژیم و اعوان و انصارش که خود در صحنه مذاکرات حضور مستقیم نداشته و رول مهمی را در صحنه بازی نمی‌کردند٬ بسان ارکستری متشکل از سازهای همگون و نا همگون٬ مشغول به نواختن یک سمفونی ناهنجاری در پس زمینه‌ی این مذاکرات بودند و از آنجا که چشم‌ها همه٬ بعلت اهمیت آنچه که در صحنه‌ی مذاکرات می‌گذشت٬ متوجه میز مذاکرات بود٬ وقایع با اهمیتی که در زمینه و همراه این مذاکرات در حال رخ دادن بودند٬ توجه ناظران این مذاکرات را بسیار کمتر از اهمیت واقعی خود٬ بخود جلب کردند.

اگر تنها به دوره کوتاهی که فاصله کمی با آغاز مذاکرات معروف به ژنو٢ دارد٬ تمرکز کنیم٬ می‌توانیم روی دیگر همان سکه‌ی مذاکرات را نیز کمابیش ترسیم کنیم. در بخش اول این مقاله (نرمش قهرمانانه = جام زهر ٢  http://74.91.172.21//?p=61014 ) به علل واقعی سر میز مذاکره آمدن این دولت٬ در دو حوزه اقتصادی و سیاسی اشاره شد.

اکنون با در نظر گرفتن همان نوشته بعنوان پس زمینه‌ی آنچه امروز در جریان است باید وقایع داخل ایران و علل زیربنایی این تحولات و چشم‌اندازهای محتمل آنها را بررسی کرد.

 ترور های پی در پی سران رژیم

پی آمد حمله به روحانی٬ پس از بازگشت از نیویورک در فرودگاه تهران٬ بلافاصله٬ خاتمی در جراید کشور متذکر شد که پی آمد این شیوه برخورد به رئیس جمهور٬ ترور شخصیت‌ها خواهد بود. این هشدار بیهوده نبود زیرا که خاتمی٬ خود بهتر از هرکس دیگری از ماهیت واقعی این رژیم با خبر هست.

طی مدت کوتاهی سه ترور مهم در ایران و یک ترور (٢) در بیروت رخ داده است. اولی ترور دادستان زابل بود (که با انتقام وحشیانه و با قتل چند زندانی سیاسی توسط جلادان رژیم پاسخ داده شد) در ١٩ آبان٬ صفدر رحمت آبادی٬ معاون وزیر صنعت و معدن ایران ترور و یا بقول معاون امنیتی- انتظامی وزیر کشور٬ علی عبداللهی٬ بعلت اصابت گلوله به سر و قلب او به قتل!! می‌رسد. و سه شنبه ٢١ آبان خبر قتل شهردار پیشین انزلی منتشر شد(٣)

در ٢٨ آبان نیز خبرگزاری فارس گزارش داد که “رایزن فرهنگی ایران در بیروت به شهادت رسید” (۴)

 بالا و پایین آمدن “بنر” های ضد غربی(مخصوصاً آمریکایی)

به موازات جار و جنجال‌های دولتی در باره مذاکرات ژنو٬  چندی قبل٬ تابلوهای بزرگی(بنر) در سطح شهر که آن‌را  “صداقت آمریکایی” خواندند٬ نصب شدند که با اعتراضات دولتی‌ها روبرو گشته و بسرعت پایین کشیده شدند. طرفداران دولت خواستار مشخص شدن مسئولین برپا کردن این تابلوها شدند که در پایان نیز نصب آن‌ها به اسم جمعی مجهول‌الهویه (بخوان عوامل سپاه) نسبت داده شد و قیل و قال برای مدتی کوتاه٬ فروکش کرد. اما این عقب نشینی همانطور که حدس زده می‌شد٬ تنها تاکتیکی بود و بفاصله زمانی کمی بعد از این واقعه٬ بنرهای جدیدی ظاهر شدند.این بار تابلوهایی با پیام “شمر زمانه‌ات را بشناس” با نیم‌رخ هایی از اوباما و دیگران رهبران کشورهای طرف مذاکره با دولت ایران در سطح شهر نمایان گشت. اگر حدس در مورد اینکه٬ چه کسانی پشت سه ترور متوالی بوده‌اند سخت باشد و این احتمال جدی وجود دارد که هرگز مدارک واقعی آن منتشر نشوند٬ اما به راحتی می‌توان دست‌های پشت پرده نصب تابلوها را شناسایی کرد.

 دولتی‌ها نیز بیکار ننشستند

در مقابل می‌توان به چند حرکت که باید آن‌را به دولتی‌ها و حامیانش نسبت داد نیز اشاره کرد٬ که آن‌ها نیز تحت‌الشعاع مذاکرات قرار گرفتند. از مهم‌ترین این مانورها می‌توان به روی سه حرکت مشخص انگشت گذاشت که در سه وجهه سیاسی٬ فرهنگی و اقتصادی در راستای دگرگون کردن نظمی ست که لااقل طی زمامداری دو دولت قبلی به رهبری احمدی نژاد در داخل ایران و سیاست‌های متناسب با ان٬ در مناسبات ایران با دول خارجی برقرار شده بود٬ و اکنون (به زعم روحانی و حامیان داخلی و خارجی‌اش) زمان آن رسیده است که  دولت فعلی٬ برای تحکیم موقعیت خود٬ تغییراتی همه جانبه در آن ایجاد کند.

در سیاست:

در حیطه سیاسی٬ باید به معضلی قدیمی که طی حیات بیش از سی ساله رژیم و به اعتراف سران آن لااقل ٢۶ نهاد مختلف آن را همواره مشغول خود کرده بوده است٬ اشاره کرد. اکنون بعد از سال‌ها٬ خبرها حاکی از چرخشی است بسیار با اهمیت در مورد “حجاب” که معضلی جانکاه و با اهمیت برای رژیم بوده و سران رژیم هموار از آن با عنوان طرح “عفاف و حجاب” یاد می‌کنند. اسماعیل احمدی مقدم٬ فرمانده نیروهای انتظامی کشور٬ اعلام کرد که طرح “عفاف و حجاب” و “امنیت اخلاقی” به وزارت کشور سپرده شده است(۵)

 در فرهنگ:

در حیطه فرهنگی٬ انتشار مقاله ای جنجالی٬ منجر به دستگیری مسئول روزنامه بهار و نویسنده آن و توقیف موقت روزنامه بهار شد. مقاله در عین حال که چیزی فراتر از همان بنیان‌های اساسی و  آشنای تفاوت‌های بین شیعیان و اهل سنت نمی‌گوید٬ اما روح حاکم به مقاله همان تفکری را القا می‌کند که “اصلاح طلبان” و دولت فعلی سعی در جا انداختن آن دارند و این خود با ساختارهای فکری رژیم ولایت فقیه در تضاد هست(۶) رژیم ولایت فقیه دیگر نمی‌تواند کماکان به همان مبانی فکری که بنیان گذاران رژیم٬ آن‌را بنا نهادند و به شکل قبلی خود٬ به زندگی خود ادامه دهد. رژیم نه تنها در سیاست خارجی بلکه در داخل نیز ناچار است که رفرم هایی در حیطه فکری و بنیان‌های تئوریک ولایت فقیه ایجاد بکند.در آغاز٬ لااقل باید از بعضی مسایل که بعنوان خطوط قرمز و حتی غیرقابل بحث تلقی می‌شدند٬ “تابو شکنی” شده و در سطح جامعه به بحث گزارده شوند. اهمیت آن مقاله نیز در مضمون ظاهری آن٬ نیست٬ بلکه٬  نفس انتشار آن مقاله القای قابل بحث بودن مضامینی هست که تا به حال “خط قرمزها” و تابوهای تئوریکی قلمداد می‌شدند٬ که قابل بحث و بازبینی نبودند.

 در اقتصاد:

در حیطه اقتصادی٬ سفر هیئتی از صندوق بین‌المللی پول (٧) به ایران نیز با برگزاری مذاکرات ژنو همزمان شد و تحت‌الشعاع آن قرار گرفت!! همینطور در اخبار آمد که “طی مذاکرات نصف و نیمه انجام شده برخی شرکت‌های بزرگ غربی تمایل اولیه خود را برای خرید سهام خودروسازان ایرانی اعلام کرده‌اند.

 ظاهراً ایران خودرویی‌ها یک مشتری نامدار و با اعتبار جهانی به نام «جنرال موتورز» دارند که برای خرید سهام بزرگ‌ترین خودروساز ایران ابراز علاقه کرده است. حتی آن طور که یکی از روزنامه‌های چاپ فرانسه در مقاله ماه پیش خود عنوان کرده بود، مذاکراتی نیز بین ایران خودرو و جنرال موتورز آمریکا انجام شده”(http://www.donya-e-eqtesad.com/news/766289/)

سپاه: بزرگ‌ترین مجموعه سیاسی٬ اقتصادی- نظامی رژیم

سیر وقایع در مدتی کمتر از یک ماه٬ بسیار پیچیده٬ و کم نظیر در سابقه تاریخ جمهوری اسلامی بوده است.  اخبار بالا را می‌توان رخدادهای جدا از هم تجزیه و تحلیل کرد. اما یک ریسمان مشخص را نیز می‌توان نشان داد که از حلقه هر یک از این”َخبرها” گذر می‌کند و آنها را بهم مرتبط می‌سازد؛ تضاد منافع سیاست‌های دولت جدید و منافع سپاه و ارگان‌های کوچک و بزرگی که در اختیار دارد.

همانطور که در قسمت اول این نوشته به آن اشاره شد٬ امروز کمتر ناظر آگاهی را می‌توان یافت که به این حقیقت آگاهی نداشته باشد که مجادلات ایران و غرب٬ مخصوصاً آمریکا بر سر تسلیحات نظامی و هسته ای ایران نیست. این واقعیت را با صراحتی بسیار مشخص٬ شریعتمداری٬ مدیر روزنامه کیهان٬ حالا که دو جناح رژیم مجبور هستند شمشیرها را از رو ببندند٬ این چنین بیان می‌کند: ” حریف در جریان مذاکرات ژنو ۲، از توقف تولید اورانیوم ۲۰ درصد غنی شده، کاهش تعداد سانتریفیوژهای فعال در نطنز، خودداری از نصب سانتریفیوژهای پیشرفته IR2m، توقف فعالیت راکتور آب سنگین اراک و پیشگیری از نصب قطعات اصلی آن و… به عنوان با اهمیت‌ترین و ضروری‌ترین امتیازات مورد درخواست خود از ایران یاد می‌کرد ولی اکنون که آمانو در گزارش رسمی آژانس به دریافت این امتیازات از ایران تصریح می‌کند، حریف نه فقط در قبال این همه امتیاز برجسته و با اهمیت که مفت و مجانی از ایران به چنگ آورده است کمترین ابراز تشکری نکرده است! بلکه به روال «بازی کف و سقف» بر میزان امتیازات باج‌خواهانه خود نیز افزوده و رجز ناخشنودی هم می‌خواند!” (٨)

واقعیت این است که بعد از سال‌ها مدارا با جمهوری اسلامی و یا حتی تهدید به جنگ٬  کشورهای سرمایه داری پیشرفته و مخصوصاً آمریکا دیگر حاضر به قبول دولت هایی با “شکل” و نوع جمهوری اسلامی در کلیت خود (هم در مورد سیاست‌های خارجی این دولت‌ها٬ و هم البته مهم‌تر٬ شکل زیربنای اقتصادی این دولت‌ها) نیستند.

در حقیقت٬ بهانه های تسلیحاتی از طرف غرب و عقب نشینی های جمهوری اسلامی در این مورد نه مشکل گشای خواسته های غرب هست و نه راه حلی برای معضلات جمهوری اسلامی. سرمایه داری ایران در حال غرق شدن در گردابی ست که نجات آن در توان رژیم جمهوری اسلامی در شکل کنونی آن٬ نیست. اکنون هم غرب و هم سرمایه داران ایران به این حقیقت وقوف کامل دارند (هم سران سپاه و هم سرمایه داران “بخش خصوصی” و هم خامنه ای …حتی اگر هیچ‌کدام از طرفین بطور علنی به آن اعتراف نکنند.) مدت‌هاست که صنایع ماشین سازی در بحران عظیمی بسر می‌برد٬. اکنون صنایع گاز هم علناً چشم‌انداز ورشکستگی خود را اعلام می‌کند. مجادله بر سر نجات سرمایه داری ایران است و سپاه پاسداران با قدرتی عظیم در عرصه اقتصادی و (همچنین بزرگ‌ترین و متشکل‌ترین ارگان سیاسی-نظامی کشور) از نظر سرمایه داری جهانی٬ مانع اصلی در راه بیرون رفتن از مخمصه کنونی می‌باشد. قبول سروری اقتصادی- سیاسی بدون هیچ اما و اگری که غرب از جمهوری اسلامی می‌طلبد در درجه اول با بزرگ‌ترین مجموعه اقتصادی- سیاسی-نظامی کشور٬ یعنی سپاه در تضاد قرار می‌گیرد. سرمایه داری به درجه ای از امنیت و استقلال سیاسی نیاز دارد.با وجود سپاه که به تمام عرصه های سرمایه داری در ایران چنگ انداخته و آنجا که توان اقتصادیش جوابگو نیست٬ با بازوی سیاسی-نظامی خود٬ اهدافش را به کرسی می‌نشاند٬ امنیت سرمایه٬ رقابت “آزاد” سرمایه٬ نمی‌تواند برقرار گردد. سرمایه داران خارجی می‌خواهند سهم خود را از بازارهای ایران (و منطقه) بدست آورند و این هدف با وجود سپاه در شکل و شمایل کنونی آن٬ امکان پذیر نیست. اکنون می‌توان چشم‌اندازهای زیر را ترسیم کرد:

١- نظر رفیق کامران:

تنها دو راه پیش روی جمهوری اسلامی قرار دارد: یکی از دو ارگان‌های موازی باید بر دیگری غلبه کامل پیدا کند. یا ریاست جمهوری و دم و دستگاهش همه کاره بشوند و یا ولایت فقیه با دم و دستگاهش. یکی باید به نفع دیگری به کنار رفته فاقد هرگونه قدرت در مسائل اقتصادی و سیاسی چه در درون و چه در سیاست خارجی گردد. در حال حاضر گزینه اول در دستور کار است که در این صورت طی پروسه ای به اضمحلال سپاه در ارتش و تشریفاتی شدن کامل ولایت فقیه و انتقال قدرت از ولایت فقیه به ارگان ریاست جمهوری منجر خواهد شد.

منافع اقتصادی سپاه تنها با حفظ شرایط فعلی یعنی زورگویی٬ بی قانونی٬ نبود امنیت سرمایه برای خارجیان٬ رانت خواری٬ انحصارات تامین می‌شود. چنانچه سیاست‌های نئولیبرال بطور کامل اجرا شوند٬ سرمایه های سپاه توان رقابت با سرمایه های خارجی که از ترکیب ارگانیک بالاتری برخوردارند را نخواهند داشت و ورشکسته خواهند شد. با تضعیف شدید سرمایه های سپاه قدرت سیاسی‌اش نیز شدیداً تضعیف خواهد شد و این چیزی نیست که سپاه به راحتی پذیرای آن شود.

٢- نظر رفیق بردیا

جمهوری اسلامی یک سرمایه داری متعارف است که بسان بقیه سرمایه داری‌های متعارف٬ قبل از دست بردن به حربه جنگ٬ آنچنان که منافع طبقاتیشان ایجاب می‌کند٬ قادر هستند که به نوعی سازش که منافع هر دو را در بر بگیرد٬ دست بیابند. واقعیت عینی به کلیت سرمایه داری ایران (چه سپاه و چه بخش “خصوصی”) این حقیقت را تحمیل کرده است که هیچ‌یک از بخش‌های سرمایه داری ایران به تنهایی قادر نیستند بحران سرمایه در ایران را حل کنند. سپاه قبل از اینکه به اضمحلال کامل خود٬ و یا توسل به جنگی که به هیچ عنوان نمی‌تواند از آن برنده بیرون بیاید٬ فکر کند٬ می‌تواند شکست سیاسی خود را “هضم” کرده و لااقل در کوتاه مدت٬ به مجری سیاست‌های سرمایه داری بزرگ و جهانی (در ایران) مبدل شده و از یک طرف سهم بزرگی از بازارهای ایران تحت سیادت سرمایه بزرگ جهانی را از آن خود سازد و از طرف دیگر و از نظر نظامی تنها به سرکوب کمپ انقلاب (که در آن با سرمایه داری جهانی نفع مشترک دارد) بپردازد.

 بردیا- کامران

٢٨ آبان ١٣٩٢

 زیر نویس ها

*********************

١-این مقاله بطور اشتراکی (بردیا- کامران) تحریر شده است

٢- دو بمب در نزدیکی سفارت ایران در بیروت منفجر شد

٣- http://sharghdaily.ir/?News_Id=25205

قتل با ضربات چاقو. شهردار پیشین انزلی ترور شد

مهر: شهردار پیشین شهرهای انزلی و لاهیجان و عضو هیئت‌مدیره شهر جدید پرند، در داخل خودرو خود با ضربات چاقو کشته شد. جسد میر شمس‌الدین پور باقری، عضو هیئت‌مدیره شهر جدید پرند، پنجشنبه در حالی که پشت فرمان خودرو‌اش با ضربات چاقو کشته شده بود، در یک محله شلوغ گرم‌دره کشف شده است. تحقیقات مقدماتی نشان داده که قاتل همراه مقتول در داخل خودرو نشسته بوده است.

۴-http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920828001506

۵- http://www.kaleme.com/1392/08/20/klm-164663

۶-http://www.mehrnews.com/detail/News/2163766

٧- صندوق بین‌المللی پول اعلام کرد:

فرصت ارزشمند ایران برای اصلاحات اقتصادی

هیئت صندوق بین‌المللی پول در سفر ماه جاری به تهران با اعضای اقتصادی دولت برنامه‌ها ، سیاست‌ها و اصلاحات اقتصادی را بررسی کرد.

بر این اساس هیئت صندوق بین‌المللی پول و مقامات جمهوری اسلامی ایران بر این امر اتفاق نظر داشتند که اعزام هیئت مشاوره ماده ۴ صندوق به جمهوری اسلامی ایران در اوایل سال آینده میلادی فرصت مناسبی را برای تعمیق مذاکرات و تبادل نظر در زمینه اولویت‌های سیاستی و اصلاحی مدنظر مقامات ایرانی فراهم خواهد کرد.

 http://www.donya-e-eqtesad.com/news/766018

٨-http://kayhan.ir/920827/2.htm#N200

زهره ستوده: فی فی از خوشحالی زوزه می کشد

درباره: “شاهکار ناشناخته بهمن محصص”

فیلم “فی فی از خوشحالی زوزه می کشد”، مروری بر دو ماه آخر زندگی بهمن محصص نقاش و مجسمه سازحماسی “هنر مدرن ایران” است. این هنرمند برجسته معاصر بعد از سی سال گوشه گیری و تبعید خود خواسته، آمادگی اش را برای خلق آخرین شاهکار هنری اش که توسط  دو ایرانی سفارش داده شده بود، اعلام می کند و این پیشنهاد، او را بتدریج به سمت خلق “شاهکاری ناشناخته ” به پیش می برد.

میترا فراهانی نقاش و سینماگر فیلم می گوید: “ساختن یک فیلم اززندگی بهمن محصص از دیرباز ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. تناقض بین شهرت بهمن محصص در تاریخ هنر و سی سال تبعید خود خواسته وگوشه گیری اش  نظر مرا جلب کرده بود”.

این امکان وجود داشت که ما هرگز صدای بهمن محصص را نشنویم ولی میترا فراهانی با این فیلم به عنوان وقایع نگار و انتقال دهنده خاطره ای سر خورده  “خاطره هنر مدرن ایران”،  ما را با بهمن محصص بیشتر آشنا می کند.

بعضی گمان می داشتند که بهمن محصص به رشت شهر زادگاه اش در شمال ایران بازگشته، عده ای دیگرمعتقد بودند که او برای همیشه ایران را ترک کرده و به ایتالیا رفته است.

میترافراهانی، کارگردان فیلم می گوید:” به قصد سفری دو روزه، به رم رفتم ولی گفتگو با او  به یک اقامت دو ماهه انجامید”.  در اطاق هتل محل اقامتش، تابلوی “فی فی”  رابه دیوار آویخته بود. نقاشی بت واره ی او “فی فی” در سال ۱۹۶۴ کشیده شده بود و همه جا در نمایشگاه های مختلف و سفرهایش، همراه وی بود. ” فی فی ازخوشحالی زوزه می کشد “، فریادی آشکار است که از قعرچاهی عمیق و تاریک بگوش می رسد. فریاد علیه تمام فجایع، تمام دیکتاتوری ها و تمامی جنایاتی که به دست انسانها درسراسر دنیا روی می دهد.

ملاقات بابهمن محصص فقط رو یا روئی با “اسطوره هنرمدرن ایران” نیست بلکه روبروشدن با  لوی یاتان (Léviathan) روشنفکری نیز هست.

میترا فراهانی می گوید: وسواس من، این بود که با او به نقطه اوج خلق هنری اش برسم و وسواس او به تدریج برای یافتن فرصتی مناسب برای ” ترک کردن صحنه هنری اش” بود.

طرح بهمن محصص از قبل حول مبارزه بین نیروهای زمان حال (فراموشی و ناآگاهی) و نیروهای زمان گذشته         ( شناخت و گفتگو از دوستان از دست رفته)  دور می زد. در صحنه ای از این فیلم، بهمن محصص در اطاقش به تماشای فیلم یوزپلنگ (Guépard )  ساخته ی  لوچی نوـ ویسکنتی   (Luchino-Visconti) نشسته  وبه جمله “برت لانکستر”که در فیلم چنین می گوید: ” ما یوزپلنگ و شیر بودیم، بعد از ما شغال ها و کفتارها جای مارا خواهند گرفت”  اشاره می کند. اوسیگار روی سیگار می کشید تا آنچه را که دراعماق وجود ش می جوشید به مبارزه بطلبد. او به تمسخرمی گفت: ایرانیان از بین حروف الفبا، به دنبال حرف  ” آ ”  می دوند : آریامهر و آیت الله

سینماگرایرانی دراین فیلم راه پائولو پازولینی و کریس مارکررا دنبال می کند: سازمان دهی فیلمی ناتمام تا زمانی که فیلم شکلی شاعرانه بیابد، شکلِ اثری آتی. بدینسان شاهکار آتی بهمن محصص با ظرافتی خاص با فیلم آتی میترا فراهانی درهم می آمیزد و به مانند تصویری در تصویر و در تصویر دیگرـ یا همچون سایه ای بر روی سایه ی دیگر که روی سایه ای دیگر می افتدـ مرز بین واقعیت و پندار، اغلب از میان می رود. از این پس، تکه پاره های تاریخ اجتماعی، سیاسی و هنری بر روی میز مونتاژی که سینماگر با مهارت تهیه کرده بهم متصل می شوند.  در این فیلم، بهمن محصص و میترا فراهانی، ماهرانه توپ گفتگو را به یکدیگر پاس می دهند و هر دو اطمینان دارند که تنها سرانجام ممکن برای خروج از این رویاروئی، مرگ است.

بهمن محصص در مورد خود ش می گوید: “در مارس ۱۹۳۱ در شهر رشت به دنیا آمدم. در دانشکده هنر های تزئینی تهران در س خواندم . در اوایل ۱۹۵۰ با نیمایوشیج شاعر بزرگی که سنت هزاران ساله را در شعر فارسی دگرگون کرده بود، آشنا شدم. دوستی ما تا پایان زندگی نیما ادامه داشت و خاطره او همواره در زندگی من  زنده است. با کودتای آمریکائی و سرنگونی دولت مصدق همه چیز بهم ریخت و من روانه اروپا شدم”.

اوادامه می دهد:” در آن زمان ایتالیا، کشوری کاملا”صنعتی نبود و آفتاب هنر هنوز در آن می درخشید. هنر، در تمام زمینه ها درحال شکوفائی بود، ازهنرمعماری گرفته تا سینما و با نام ها و چهره هائی مشهور”. نویسنده مشهور ایتالیائی “اینوفلیانو” معتقد بود: “در ایتالیا دو نوع فاشیست وجود دارد؛ فاشیست  و ضد فاشیست ” و کارگردان مشهور سینمای ایتالیا  “فدریکو فلینی ”  می گفت: ” انسانیت درهر کشوری در دنیا بیش از ایتالیا، حفظ شده است”. “من درایتالیا در چنین فضائی متناقض، شروع به زندگی و کار کردم. در آنجا با منوچهر شیبانی شاعر و نقاش آوانگارد ایرانی آشنا شدم”.

بهمن محصص در سراسر آثار هنری اش، تار و پود دوران ها و مکان ها ی مختلف را همچون سفر از قاره ای به قاره دیگر در هم می تند. از ایران کهن به ایران مدرن، از اروپای در حال تکامل به اروپای در حال جنگ و فرای همه به سوی سرزمین های ناشناخته.

بهمن محصص می گوید: “من خود را متعلق به هیچ مکانی و هیچ کشوری وهیچ مردمی نمی دانم. من همیشه می خواستم مثل هنرمند ی متعلق به دوران قبل ازرنسانس (قرن پانزدهم) کار کنم”.

او می افزاید: ” در دنیائی که در آسمانش پرنده ای نیست ودر دریایش ماهی نیست و درجنگلش جانوری یافت نمی شود، نقاشی چه معنی می دهد. من آگاهانه آثارم را از بین بردم  و آنها را برای مرده خواران باقی نگذاشتم.

بهمن محصص چون نتوانست تمامیت مادی و اخلاقی آثار هنری اش را حفظ کند و آثارهنری اش تکه تکه و به تیغ سانسورسپرده شده بودند، ترجیح داد بخشی وسیعی از کارهایش را از بین ببرد.

بهمن محصص قربانی دو رژیم شد. دیکتاتوری رژیم سلطنتی از طرفی و سرخوردگی از انقلاب و روی کارآمدن رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی از سوی دیگر، او و هنرش را به نابودی کشاندند.

خواست بهمن محصص این بود که زندگی شخصی اش همچون هنر در واقعیت آن تجلی یابد. آخرین اثرهنری بهمن محصص، تابلوئی است سفید، آخرین تصویر درآخرین صحنه فیلم و تمامی ویژه گی فیلم مشترک بهمن محصص و میترا فراهانی همین است.

بر گرفته از :Groupement National des Cinémas de Recherche

فیلم “فی فی از خوشحالی زوزه می کشد” هنوز بر پرده چند سینما در پاریس نمایش داده می شود.

کامران: نرمش قهرمانانه = جام زهر شماره ٢

هیئت حاکمه رژیم اسلامی مدتیست به این نتیجه رسیده که باید برای بقایش به خواسته های غرب بخصوص آمریکا تن در دهد. باند روحانی- رفسنجانی مامور شد تا با ایجاد هماهنگی گذار به دوران جدید را هموار کند. در این راستا اخیرا جراید درون کشور مملو از اخبار مربوط به مذاکرات دوجانبه با آمریکا و همچنین مانورهای داخلیست. برای نمونه تمامی اختیارات مذکرات هسته ای به وزارت امور خارجه محول شد٬ وزرای کلیدی دولت یازدهم تحصیل کرده های آمریکا و اروپا و مورد قبول غرب هستند. اما مهمترین مانور مانور خامنه ای هست که تیشه به ریشه خود زد و در ملا عام به سپاه پاسداران “نرمش قهرامانانه”  را تحمیل کرد. کاری را که میتوانست در خفا انجام دهد. اما با این تیر دو نشان زد. اول آنکه در تمامی بدنه سپاه جای شکی نباشد که سپاه باید کنار بایستد و کار را بسپارد به روحانی-رفسنجانی. دوم آنکه چراغ سبزی برای آمریکا و شرکا باشد که رژیم کاملا آماده مذاکرات و پذیرش شرایط آمریکاست.

 اما آمریکا و شرکا چه میخواهند؟

توجه کنید که همانطور که در نوشته قبلی هم ذکر شد ” اختلاف اصلی بر سرمسئله سلاحهای اتمی نیست. اختلاف اصلی بر سر فقدان سازش و هماهنگی سیاستهای ایران با سیاستهای سرمایه جهانیست.”

مسئله تسلیحات هسته ای اکنون به حاشیه رفته و صحبت بر سر سرمایه گذاریهای بخش خصوصی حتی آمریکا در صنعت نفت (١)٬ گفت و گو درباره یک چارچوب گسترده امنیتی با آمریکا (٢) ٬ فشار بر سپاه برای خروج از فعالیتهای اقتصادی٬ و آزاد کردن برخی زندانی سیاسی است. چه لزومی داشت که درست قبل از سفر روحانی به آمریکا برخی زندانیان سیاسی مرتبط با شورش ١٣٨٨ آزاد شوند؟ آیا مسئله ژست حقوق بشری آمریکاست که نشان دهد با کشوری مذاکره میکند که حقوق بشر را رعایت میکند؟

اگر مذاکرات صرفا برای حل مسئله هسته ایست چه لزومی دارد که با آمریکا وارد مذاکرات مستقیم شود؟ خیر٬ ابعاد رابطه رژیم با آمریکا بسیار گسترده تر از مسئله هسته ایست.پس دعوا بر سر چیست؟

خواسته های آمریکا دارای ابعاد اقتصادی٬ سیاسی و نظامیست. لیست های احتمالی عبارتند از:

حوزه اقتصادی:

–           اجرای اصل ۴۴ و یا همان اصلاحات نئولیبرال

–           حرکت آزاد سرمایه به درون و بیرون – از جمله سرمایه گذاری در صنعت نفت و غیره

–           بازگشایی بازار ایران بر روی کالاهای آمریکایی. مک دونالدها بزودی در پایتخت؟

–           استفاده از ایران برای ترانزیت کالاهای آمریکا به آسیای میانه

حوزه سیاسی:

–           تمرکز قدرت در مقام ریاست جمهوری. برای آمریکا باید مشخص باشد که طرف مذاکره کننده کیست. اینکه با رئیس جمهور مذاکره کند و بعد معلوم شود که تصمیم گیرنده اصلی او نمی باشد، قابل قبول نیست. بالنتیجه قدرت سیاسی رژیم باید از ولایت فقیه به ریاست جمهوری انتقال پیدا کند.

–           منع اقدامات پان اسلامیستی رژیم. مداخله و گسترش نفوذ جمهوری اسلامی در کشورهای منطقه فقط با اجازه آمریکا.

–           پیروی از سیاستهای آمریکا در منطقه و  جهان

–           روابط دیپلماتیک مستقیم با آمریکا

حوزه نظامی:

–           سپاه باید در روندی همانند ارتشهای ترکیه و مصر تحت فرمان غیر مستقیم آمریکا در آید. ادغام احتمالی سپاه پاسداران با ارتش در طی یک پروسه ای میتواند قدمی در این رابطه باشد. سپاه نه تنها یک قدرت نظامیست بلکه یک قدرت انحصاری اقتصادی نیز هست.

این نهاد طی بیش از سه دهه کما بیش به یکی از فعال ترین نهاد های دولتی در حوزه های نظامی، اقتصادی و سیاسی تبدیل شده که برای دستیابی به پروژه های پرسود با نهادهایی نظیر شرکتهای دولتی، وزارت اطلاعات، بنیاد مستضعفان و آستان قدس رقابت میکند. این “برادران قاچاقچی” صاحب سرمایه های هنگفتی هستند. برای نمونه سپاه کالاهای وارداتیش را از گمرک معمولی وارد نمیکند بلکه  باراندازها و گمرک مخصوص خود را دارد. این نقش عظیم در اقتصاد قدرت سیاسی مهمی را بهمراه میاورد. بعبارت دگر سپاه “شبه دولت”ی است که تا کنون وسیعا در سیاست نقش تعیین کننده میداشته. اما این شبه دولت برای آمریکا و همدستانش قابل قبول نیست. آمریکا فقط یک نهاد برای پیشبرد اهدافش میپذیرد و آنهم نهاد ریاست جمهوریست. سپاه نه تنها باید از منافع اقتصادی صرف نظر کند بلکه باید دستش از دخالت در سیاست نیز کوتاه شود و اصولا تنها یک ارتش وجود داشته باشد یعنی ادغام سپاه با ارتش تحت فرمان رییس جمهور.

–           نقش جدید سپاه سرکوب نیروهای انقلابی٬ کارگران٬ و روشنفکران در درون و سرکوب القاعده٬ طالبان٬ و سایر گروههایی منطقه که به آن برچسب “تروریست” بزنند. آمریکا مایل است جمهوری اسلامی را همانند شاه ژاندارم منطقه کند. اشغال عراق و افغانستان با همکاری رژیم انجام شد. آمریکا و شرکا نمیخواهند بطور مستقیم ژاندارم منطقه باشند. یک دلیل اینست که افکار عمومی در داخل و جهان مخالف اینگونه دخالت گری و زورگوییست. برای امپریالیستها لازمست که یک چارچوب گسترده امنیتی رژیم اسلامی و آمریکا برای کنترل منطقه ایجاد شود.

اما رژیم تبلیغاتی براه انداخته که این مذاکرات برای طرفین “برد ـ برد” خواهد بود. آمریکا به رژیم چه خواهد داد؟

–           پایان تحریمها

–           استرداد میلیاردها دلار اموال ایران در آمریکا که پس از خروج شاه مسدود شده بود.

–           ژاندارمی منطقه

–           سرمایه گذاری خارجی

–           انهدام پایگاهای مجاهدین در عراق و ارعاب مخالفین رژیم

–           پایان اعطای پناهندگی سیاسی و مذهبی به ایرانیان

–           ادامه غنی سازی هسته ای در ابعادی محدود

البته مشخص است که آمریکا خواسته هایش را دیکته خواهد کرد. در این میان نهادی که بیشترین ضربه را خواهد خورد سپاه + ولایت فقیه خواهد بود. همانگونه که در ترکیه ارتش همه کاره به کنترل دولت درآمد سپاه نیز باید یک ارگان صرفا نظامی تحت فرمان ریاست جمهوری درآید. سران این نهاد اخیرا در سخنانی اعلام کردند که  آماده اند تا از حوزه اقتصاد خارج شوند. اما آن چه مسلم است این است که تا کنون سپاه در غیبت بخش خصوصی و سرمایه گذاران خارجی اغلب پروژه هایی با قیمت بالاتر و کیفیت پایین تر ارائه داده است. بعبارت دگر پروژه ها و صنایع تحت کنترل سپاه از ترکیب ارگانیک پایینی برخوردارند که به ضرب انحصاری بودنشان سود آور بوده و  به احتمال زیاد سرمایه داران خصوصی و خارجی در صورت وجود رقابت در بازار ایران تمایلی به خریدشان نخواهد داشت.

 اما خروج سپاه از اقتصاد به راحتی انجام نخواهد شد. هیچ سرمایه عظیمی بدین سادگی سرمایه و نفوذ سیاسی اش را دودستی تقدیم نخواهد کرد. هم اکنون عربده مقامات سپاه بلند شده که نرمش قهرمانانه قابل تعبیر است. برا ی مثال وزیر دفاع و پشتیبانی در باره احتمال تفاوت دیدگاه نیروهای مسلح خصوصا سپاه پاسداران درباره سیاست نرمش قهرمانانه با نظر دستگاه دیپلماسی سخن میگوید (٣). معنی این ادعا اینست که رییس جمهور هر کاری دلش بخواهد بکند اما کاری به کار سپاه نداشته باشد که این امر غیر ممکنیست. آمریکا مشخصا سپاه و ولایت فقیه را نشانه گرفته و رضایت نخواهد داد.

مذمون مذاکرات با آمریکا این است که اگرچه ارگانهای موازی حکومتی وجود خواهند داشت اما ارگانهای ولایت فقیه از جمله سپاه رفته رفته فاقد قدرت سیاسی و اقتصادی خواهند شد و عملا نهاد ریاست جمهوری همه کاره.

سرانجام این مذاکرات چه خواهد بود؟

در نوشته قبلی (رجوع کنید به http://74.91.172.21//?p=53874 (دو سناریو مطرح شده بود:

“یا قدرت متمرکز در ولایت فقیه و سپاه همانجا باقی خواهد ماند؟ یا به ریاست جمهوری و مجلس منتقل شده تا بتواند با سیاستهای سرمایه جهانی سازش ایجا کند؟ پایان مذکرات با امریکا شروع دعوا بر سر ساختار قدرت و نهادهای رژیم خواهد بود. رفرم ناپذیری رژیم اینبار برای آخرین بار امتحان میشود. یا رفرم پذیر شود ویا  کماکان به شکل کنونی اش ادامه داده و مورد غضب سرمایه جهانی قرار گیرد.

یک سناریو میتواند این باشد که قدرت از ولی فقیه به ریاست جمهوری و پارلمان منتقل بشود. ولایت فقیه و ارگانهای مذهبی دیگر مثل تشخیص مصلحت فقط جنبه تشریفاتی پیدا کنند. سپاه پاسداران و بسیج در ارتش ادغام شده تا تحت فرمان رییس جمهور اصلاح طلب در آیند. از قدرت و نفوذ بازار کاسته شود. در حال حاضر این سناریو بسیار بنظر بعید میرسد.

سناریوی دیگر آنکه قدرت متمرکزتر در دست ولایت فقیه و بازار باقی بماند و بقیه جناحها را یک بار و برای همیشه قلع و قمع  کند. در چنین شکلی محاصره اقتصادی ونظامی در آینده به بهانه  دیگری شدید تر خواهد شد. در این سناریو برخلاف گذشته جنگ با آمریکا برای اولین بار محتمل میشود.”

اما امروز شواهد قراین حاکیست که سناریوی اولی در دستور کار است و توسط باند رفسنجانی-روحانی به پیش میرود. ولایت فقیه با مطرح کردن نرمش قهرمانانه جام زهر شماره ٢ را نوشید. اما باید منتظر نزاع های درونی با سپاه بود. گورباچف با خزبعلاتی مانند پرسترویکا و گلاسنست شوروی را به سمت سرمایه داری هدایت کرد اما در مقطعی برخی از سران ارتش شوروی به یک کودتای نافرجام دست زدند. آیا سپاه دست به کودتا خواهد زد و یا نقش نوینش را مسالمت آمیز خواهد پذیرفت؟ کلید اصلی روند مذاکرات سپاه است که هم اکنون پیغام میدهد که ما زیر بار نخواهیم رفت. اما سپاه چه زیر بار برود و نرود و چه کودتا بکند و یا نکند دیر یا زود مجبور به تغییر نقش است. احتمال کودتا توسط بخشی از سپاه هست اما سمبه سرمایه های بزرگ جهان پر زور است. رژیم سرمایه داری در ایران بناچار باید با سرمایه جهانی سازش کند.

کامران

سه شنبه ۲ مهرماه ۹۲

۲۴ سپتامبر ۲۰۱۳

زیرنویس ها

١ http://www.donya-e-eqtesad.com/news/753667/

٢  http://www.washingtonpost.com/opinions/david-ignatius-iran-offers-us-opportunity-and-peril/2013/09/20/94ed6ea4-2169-11e3-b73c-aab60bf735d0_story.html

و ترجمه بخشهای از آن در

   http://www.donyaeeqtesad.com/news/753392/

٣ http://www.donya-e-eqtesad.com/news/753681/

http://farsnews.com/newstext.php?nn=13920701000874

http://farsnews.com/newstext.php?nn=13920701000268

http://www.donya-e-eqtesad.com/news/754225/

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920630001614#sthash.QnYmnKR1.dpuf

یادمان کشتار دهه ۶۰ در ایران و ۲۵ مین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ – مونتریال

از ماه ها پیش رفقای کمیته یادمان در مونتریال و فعالین سازمان اقلیت و دیگر رفقای عزیز در تدارک این روز ویژه، روزی که مرز بین انقلاب و ضد انقلاب در ایران ما را در دل خود به مانند آتشفشانی جای داده است، بودند، مشتاقانه همه‌ی ما هم بمانند بقیه عزیزان شرکت کننده و یا هر فردی که در گرو آرمان‌های عزیزان بدار آویخته آن دهه خونین، در  انتظار بودیم به پایان خود نزدیک می شد، سرانجام  انتظارها به پایان رسید مراسم راس ساعت اعلام شده در تاریخ هفت سپتامبر برگذار شد.

ابتدا دو مجری برنامه یکی بزبان فارسی و دیگری به زبان فرانسه رئوس برنامه را معرفی کردند، نورهای تنظیم شده سالن خبر از رویدادی را القا می کرد که قرار است چیزی با شکوه، چیزی زیبا، چیزی پر محتوا، چیزی پر ستاره، چیزی که ارمغان آور تولدی دیگر است، اتفاق بیفتد، در روند برنامه- این چنین هم شد.
مراسم در حضور جمعیتی مناسب با یک دقیقه دست زدن بیاد همه‌ی آن عزیزان شروع شد، به دنبال آن گروه خورشید خانم در یک اجرای یک دقیقه‌ای تصویر تیرباران مبارزان راه آزادی و سوسیالیسم به دست خلخالی جنایتکار را همانطور که اتفاق افتاده بود، با گروه خود، با رقصی زیبا “ایستاده- رفتن” را دوباره زنده کردند.
بدنبال این اجرا، جمعیت شرکت کننده برای چند دقیقه‌ای بپاس آن رهروان راه آزادی و اجرای زیبای گروه خورشید خانم بدست زدن پرداختنند. با تغییر نور سالن هر دو مجری توانمند برنامه به روی صحنه پدیدار شدند و به معرفی خانم شیرین مهربد، خواننده ایرانی ساکن مونتریال پرداختند، باور کردنی نبود لحضه ای که صدای گرم، لطیف با ترانه‌ای پر محتوی، از حنجره توانمند این بانوی زیبا به یاد عزیزان بدار آویخته ما بحرکت در آمد و تمامی سالن را در نوردید و به روح و قلب تک تک شرکت کننده گان نشست، در آنی که جاودانه بنظر می آمد جمعیت برخاست و پاسخ لازم و شایسته به این بانوی ارجمند را به گرمی پاسخ داد.

باز هم نور سالن به گونه‌ای دیگر جلوه داد، تا این لحظه روشن شده بود که با هر تغییری در تابش این انوار قرار است چیز دیگری به تکوین درآید، مجریان به معرفی رفیقی پرداختند که شاهد این وقایع در دهه شصت بوده، احمد موسویان زندانی سیاسی دهه شصت، نویسنده کتاب- شب بخیر رفیق – از سازمان فداییان اقلیت.
رفیق احمد شرح وقایع را نه آن گونه که ما تاکنون حس کرده‌ایم ، به گونه‌ای دیگر از زاویه‌ای دیگر، گرم و صمیمی‌گویی که دارد اتفاق می‌افتد، شنیدن واقعه آن هم حضوری با قلب آدم ها سر و کار دارد، دل را خون می کند، تا آنجا به پیش می‌رود که بغض را در سینه می ترکاند، رفیق این گونه آن دهه را به تصویر کشاند، رفیق با کلامی ساده همه را دعوت کرد برای مدتی در حدود چهل دقیقه وارد قطار دهه شصت شوند، اطمینان داد که این قطار قرار ندارد که کسی و یا عده ای را در هر ایستگاهی که توقف می کند بدار کشد، اما قطار دهه شصت در هر روز و هر ماه و هر سال با آزایخواهان و عدالت جویان اسیر در زندان چنین کرد.
شمارش ایستگاه ها کار ساده ای نبود در این چهل دقیقه و در این ایستگاه ها گاهی نام زندانیان در بند هم آورده می شد ، در هر ایستگاهی، این قطار تعدادی از مسافران خود را که توسط جمهوری جهل و جنایت ربوده می شدند و بدار کشیده می شدند را از دست می داد
رفیق باز هم می خواست بیشتر و بیشتر بگوید، وقت برنامه ریزی شده چنین اجازه ای را نمی داد. نور سالن بازهم تغییر کرد.
جمعیت برخاست تا دقایقی که بی پایان بنظر می‌رسید به دست زدن پرداختند، کسی حاضر نبود بر جای خود قرار گیرد و برنامه ادامه یابد. دوباره نور سالن تغییر کرد، دو مجری برنامه به معرفی مهمان دیگر خود پرداختند، مهمانی از شمال ایران، شمالی سرد و بارانی اما مردمانی گرم.
رفیق حسن حسام زندانی سیاسی دو رژیم از سازمان کارگران انقلابی ایران –راه کارگر(کمیته مرکزی)
رفیق حسام، با کمی لهجه شیرین مردمان شمال ایران، شتابان و چالاک بسوی جلو سالن تند و تیز جست و مایکروفون را در اختیار گرفت با یکی دو قطعه بر گرفته از اشعار خود بسخن گفتن درآمد، آنچه او سال ها در تجربه انباشته بود، بسوی سالن هدف گرفت گفت و گفت و گفت و با هر گفتنی جمهوری جهل و جنایت را آنطور که هست بگفت.
رفیق حسن، مستقیم بسراغ دلائل این جنایت عظیم رفت، آن را در بستری قرار داد که بهتر باز شود زمانی که گفت، تصور کنید رژیمی را که می گوید برای اینکه آدم شناخته شوی باید مسلمان باشی، این هنوز کافی نیست، باز اضافه می کند نه تنها باید مسلمان باشی، بلکه باید شیعه هم باشی، باز این هم کافی نیست، باید علاوه بر این دو بخش هم مسلمان باشی هم شیعه باشی هم اثنی اشعری، باز این هم کافی نیست، علاوه بر اینها باید هم مسلمان باشی هم شیعه باشی هم اثنی اشعری باشی هم ولایت‌مدار و هم تابع خامنه‌ای باشی، با این خصوصیات است که این رژیم به مردمان نگاه می کند، حال در نظر بگیرید که تعدادی زندانی داشته باشد که یک یا دو و یا هیچ کدام از این خصوصیات را نداشته باشند ببینید که چه فاجعه ای به بار خواهد آمد دهه شصت و هر دهه‌ای در جمهوری اسلامی چنین است.

باز هم آن چهل دقیقه به سرانجام خود رسید رفیق حسام با نوری که بسوی او می‌آمد دانست که وقت بپایان رسیده است خم شد دستها را به سینه گرفت و از حضور شرکت کنندگان تشکر کرد، همه بپا خاستند با شور خود از این رفیق سپاسگزاری کردند، جمعیت در سالن آنچنان به وجد آمده بود که هنوز نمی خواست قبول کند برنامه یادمان بپایان خود رسیده است، برای ده تا پانزده دقیقه رفقای مهمان در میان جمعیت داخل سالن با به آغوش گرفتن یکدیگر پرداختند، یادمان این گونه در مونتریال یادمانه ای شد تا درس ها از آن برگرفته شود و بارها و بارها از این همه شکوه مجدد استفاده شود.

درود بر شما همه کسانی که با این مراسم همراهی و همدردی کردید.

نه فراموش می کنیم نه می بخشیم.

 جهان عزیزیان

فریدون: محمد مرسی رفت! نظامیان مصر آمدند!

غروب چهارشنبه سوم جولای به وقت مصر، مردم این کشور پس از روزها با حضور فعال و میلیونی در سراسر کشور، بخصوص در میدان تحریر که اینک به میدان تعیین و تکیلف و پایان فرمانروایی و عمر سیاسی دیکتاتورها تبدیل شده است، بار دیگر به کارنامه یک ساله رهبر اخوان المسلین و رئیس جمهور مصر، محمد مرسی  را با به جا گذاشتن ۲۲ کشته، پایان  دادند. محمد مرسی پس از حضور در کاخ ریاست جمهوری، همانند دیگر مرتجعین، سرمست از پیروزی نابهنگام، به جای پاسخگوئی به مشکلات اقتصادی  و ریشه‌کن کردن فقر و گرسنگی در مصر، اقدام به تغییر قانون اساسی و الحاق لوایح به غایت مذهبی و ارتجاعی به شیوه متداول دیکتاتورها نمود تا از این طریق پایه‌های قدرت خود و حزبش و نیز اسلام سیاسی را در این کشور تقویت کند. اما مردمی که برای به دست آوردن آزادی و نان به کارنامه سه دهه حسنی مبارک رئیس جمهور دیکتاتور مصر خاتمه داده بودند، با مشاهده سیاست‌ها و برنامه‌های مرسی در دوره یک ساله ریاست جمهوری‌اش، دریافتند بهاری را که قرار بود زندگی نوینی را به توده های زحمتکش مصر ارزانی دارد، می‌رود که به زمستانی سرد و تاریک بدل گردد. با آگاهی از این روند ارتجاعی بود که مردم مصر دیگر بار با حضور میلیونی خود در سراسر کشور و با تشدید مبارزه‌ای تحسین‌برانگیز، مانع از قدرت‌گیری و فرمافرمایی یک مرتجع دیگر شدند، اما در لحظاتی که انقلاب مصر می‌رفت اوج گیرد  ارتش این کشور به عنوان ناجی و به اصطلاح در دفاع از مردم مصر، با حضور تمام عیار نظامی، کار انقلاب را تمام شده اعلام نمود. در این میان توده‌های بی شکل و بدون تشکیلات مصر که خواهان به زیر کشیده شدن محمد مرسی بودند، تنها نظاره‌گر عملیات ارتش شده و متعاقب چنین رویدادی در سراسر کشور به شادمانی و پایکوبی پرداختند و به عبارتی بر این جابجایی که از طرف ارتش صورت گرفت مهر تائید زدند. به عبارتی دیگر، فاتح اصلی و برنده ماجرا ارتش این کشور بود که با سودجویی به موقع از حضور میلیون‌ها مردم معترض غیر متشکل در خیابان‌ها، رئیس جمهور را به زیر کشید، جانشین موقت تعیین کرد و با استقرار نیروی نظامی، از تانک و نفربر گرفته تا هلیکوپتر و هواپیماهای نظامی و…، سایه شوم خود را در سراسر کشور گستراند، رادیو و تلویزیون و تمامی تاسیسات  و ارگان‌های مهم سیاسی و اقتصادی کشور را در سیطره خود گرفت و ارتش همه کاره شد! چگونه می‌توان به ارتشی که در دوران انور سادات و سپس در دوران حاکمیت مطلق حسنی مبارک نقشی جز سرکوب توده‌های کارگر و زحمتکش و روشنفکران مصر نداشته است، اعتماد کرد؟ تجارب ایران می‌بایستی درس بزرگی  را به کارگران و زحمتکشان مصر داده باشد چرا که ۳۴ سال پیش مردم ایران با پذیرش استقرار حاکمیت مذهبی و سرمایه‌داری در ایران، شکست انقلاب  خود را به چشم دیده و هنوز که هنوز است تاوان سنگین این شکست را هر روزه با فقر و گرسنگی توأم با سرکوب پس می‌دهند. مردم مصر با مبارزات یکپارچه خود، در برابر استقرار حاکمیت مذهب در کشورشان ایستادگی نموده و عامل به زیر کشیده شدنش گشتند، اما به دلیل عدم وجود تشکیلات طبقه کارگر مصر، انقلاب توسط ارتش ربوده گشت. بنابراین کارگران  و نیروهای آگاه این کشور راهی جز سازماندهی خود و رهبری مبارزات مردم که اینک تنها به نظاره‌گر اوضاع تبدیل شده اند، ندارند. آن‌ها باید از همین لحظه که توده‌ها در خیابان هستند دست به این کار عظیم بزنند چرا که وقتی مردم به خانه‌هایشان برگردند، کار انقلاب پایان یافته خواهد بود. تنها از این طریق است که می‌توانند بهار زحمتکشان را به جای بهار عربی بر پیشانی مصر حک کنند. ارتش‌ها نقشی جز سرکوب و کشتار ندارند و همیشه در تاریخ نظام‌های سرمایه‌داری، حامی سرمایه‌داران و پاسدار منافع آنان در برابر هجوم خیل عظیم گرسنگان بوده و هستند. مردم مصر راه دیگری جز تداوم انقلاب و کوتاه کردن دست ارتش در این کارزار ندارند. انقلابات از آنِ مردم هستند و ارتش، دشمن مردم. ارتش مصر پس از اطمینان از جابجایی‌ها، بی‌تردید  لوله تفنگ را به سوی کارگران و زحمتکشان و نیروهای آگاه این کشور نشانه خواهد گرفت. قبل از این که کار به این فاجعه کشانده شود، کارگران و نیروهای آگاه مصر باید  با تکیه به نیروی مستقل خود، صف خویش را از ارتش این کشور جدا سازند، در غیر اینصورت آیندگان مصر، با این جمله در کتب تاریخ این کشور مواجه خواهند گشت که “… در ۳ جولای ۲۰۱۳ ارتش مصر با همیاری، همکاری و از جان گذشتگی نزدیک به ۲۰ میلیون از مردم معترض این کشور، دست به کودتا زد و بدین وسیله بهار عربی در سراسر مصر مستقر گردید”!

به راستی جز کودتا، چه واژه دیگری می‌توان بر این اقدامات ارتش مصر نهاد؟

اکنون ارتش کنترل کامل اوضاع را در اختیار دارد و این نظامیان هستند که آینده مصر را شکل می‌دهند. هر نیرو و حزبی هم که بخواهد در آینده این کشور نقشی داشته باشد، باید که به این کارگردان اصلی تحولات جاری تمکین نمایند!

به نظر من هر نیرویی که با استفاده از اهرم ارتش و اتکا به سرنیزه، حاکمیتی را تغییر دهد، حتی اگر از دماغ کسی خونی نریزد، نام دیگری جز کودتا بر آن نمی‌توان گذاشت! حضور ارتش مصر در این جابجایی دقیقاً همان نتایجی را در برداشت که کودتاهای توام با خونریزی و کشتار و سرکوب و خفقان در برداشته‌ است. اگر امروزه چنین کشتاری در مصر رخ نداده است، در آینده‌ای نه چندان دور، مطمئنا ارتش به وظایف ضد انقلابی خود عمل خواهد کرد و متاسفانه اولین قربانیان آن نیز کارگران و نیروهای چپ و کمونیست و آزادیخواه خواهند بود!

با توجه به روند تحولات جاری در مصر چه درس‌هایی باید فرا گرفت؟ آیا وقایع مصر و حضور ارتش با ماهیت به ظاهر ناجی، می‌تواند زنگ خطری برای توده‌های زحمتکش ایران باشد؟ آنچه مسلم است، همه از این مسئله آگاهی کامل دارند که رد پای سپاه پاسداران را در هر جایی  که نشانی از منابع مالی و اقتصادی است، دیده می‌شود. سپاه تمامی یا بخش قابل توجهی از اهرم‌های مهم اقتصادی از صنعت نفت گرفته تا موسسات مالی و بانکی را در اختیار گرفته است. تنها نیرویی است که بر تمامی واردات و صادرات خیمه زده و تحت کنترل خود درآورده است، از لحاظ نیروی نظامی و دست یازیدن به کشتار و سرکوب، سرآمد همه ارتش‌های جهان است. نهایتا این اصل مهم “حفظ نظام بالاتر و والاتر از دین و مذهب و نماز است” یکی از مهم‌ترین باورهای حاکمان نظام سرمایه‌داری و مذهبی و تمامی مرتجعین ایران است. این اصل چنان مهم  هست که پیغمبر اسلام را وامی‌دارد کعبه و خانه خدا را از بیت المقدس برچیند و بر خاک مکه بر زمین بکوبد تا پایۀ اقتصاد اسلام تحکیم یابد. حفظ نظام و در نهایت سرمایه‌داری و مالکیت خصوصی در نظام اسلامی ایران از چنان اهمیتی برخوردار است که  نمایندگان خدا چون خمینی جنایتکار را وادار می‌سازد در سال ۶۲ علنا بگوید که اگر خواندن نماز باعث تضعیف نظام شود، خواندنش مکروه است! به دور از ذهن نخواهد بود اگر سپاه پاسداران یا هر نیروی نظامی دیگر در آینده به این ارزیابی برسد که بر اثر اعتراضات مردمی، احتمال فروپاشی پایه‌ها وستون نظام می‌رود و سرکوب نیز دیگر اثر ندارد، پس خود را تجهیز کرده و برای حفظ نظام سرمایه‌داری حاکم از گزند دشمن طبقاتی یعنی کارگران و زحمتکشان، به فکر اجرای همان نقشه‌ای بیافتد که در حال حاضر ارتش و سرمایه‌داران و دشمنان انقلاب در مصر در حال اجرایش هستند! به زعم آنان دفن بدن نیمه جان و لاشه متعفن خامنه‌ای بهتر از آن است که کارگران و زحمتکشان این نظام سرمایه‌داری را واژگون سازند. احمدی‌نژاد در دورۀ چهار ساله آخر خود، نیمۀ اول تکوین این سناریو را پیش برد و نیمه دیگر آن را شاید سپاه پاسداران همانند ارتش مصر با یک کودتا پایان دهد! در صورتی که طبقه کارگر و مدافعین و فعالین کارگری و تمامی سازمان‌ها و احزاب چپ و انقلابی و کمونیست ایران، خود را در برابر دشمنان کار و نان و آزادی سازمان ندهند، این یکی از احتمالات خواهد بود.

زنده باد سوسیالیسم

انقلاب نیمه تمام

محمد قراگوزلو
Qhq.mm22@gmail.com
ما نیز زنده گی را دوست داریم
آن گاه که برای مان میسر باشد……محمود درویش

درآمد.

انقلاب نیمه تمام جاری در مصر مانسته گی شگفت ناکی به انقلاب نیمه تمام یا شکست خورده ی بهمن ۵۷ ایران دارد.چندان که می توان سقوط حسنی مبارک را با سقوط شاه مقایسه کرد و عروج جریان اخوان المسلمین را به قدرت یابی تلفیقی از نهضت آزادی با گروه های موتلفه و بازار و اسلامیون سنتی شبیه دانست و با یک قیاس دیگر واندکی تسامح خیزش توده یی فی الحال علیه دولت محمد مرسی را به نوعی در ماجراهای خرداد ۶۰ و شورش علیه خلف وعده ها ی حاکمیت ردیابی کرد. یک سال پس از انقلاب نان و آزادی زحمت کشان مصری؛ دولت اخوانی نه فقط به وعده های انتخاباتی خود عمل نکرده است بل که اساسا در مسیر دولت پروامپریالیستی حسنی مبارک به دست آوردهای انقلاب یورش برده است. تعرض دولت اسلامی سرمایه سالار اخوانی علیه آزادی زنان و گسترش فساد و ارتشا و فقیرتر شدن کارگران و زحمت کشان در کنار قطب بندی های ایده ئولوژیک به یک خشم عمومی در میان آزادی خواهان مصری دامن زده است. در طول یک سال گذشته قطع مداوم برق و آب، افول استاندارهای زنده گی، کمبود سوخت، افزایش بهای مواد غذایی،وابسته گی شدید مردم به نان یارانه یی و کاهش ۱۵ درصدی ارزش پوند(پول ملی مصر) در برابر دلار آمریکا و افزایش چشمگیر جرم و جنایت و ناامنی اوضاع به شدت بحرانی و وخیمی در مصر حاکم کرده است. به همین سبب نیز نتایج نظرسنجی مرکز تحقیقات افکار عمومی مصر(بصیره) میزان کاهش محبوبیت محمد مرسی را از ۷۸ درصد(طی صد روز اول زمامداری) به ۲۲ درصد در شرایط کنونی اعلام کرده است. به گفته ی محمد مرسی در طول سال گذشته بیش از ۴۹۰۰ اعتصاب کارگری صورت بسته است. این آمار از یک سو نمایان گر شدت نارضایتی طبقه ی کارگر مصر است و از سوی دیگر نشان می دهد که دولت نتوانسته به نیازهای اولیه ی کارگران و زحمت کشان پاسخ گوید. مضاف به این که از همین آمار می توان به انسجام جنبش کارگری مصر پی برد و از تظاهرات میلیونی روزهای اخیر(جون و اوایل جولای ۲۰۱۳) رازگشایی کرد. این رادیکالیسم خیره کننده یی که علیه دولت حاکم در جوش و خروش است نمی تواند بدون پشتیبانی طبقه ی کارگر مصر تا این درجه ادامه و تعمیق یابد.
باری در مورد خیزش‌های توده یی به طور کلی در آفریقا  و مشخصا در مصر پیش از این به تفصیل نوشته‌ایم. در آن مقالات و گفت و گوها تلاش نگارنده بر این پایه استوار بوده است که به استناد آمار و اطلاعات دقیق دلائل این جنبش های اجتماعی را تجزیه و تحلیل کند و دو مولفه ی لحظه ی حال و افق انقلاب های نیمه تمام منطقه را به پشتوانه ی اوضاع اقتصادی سیاسی آن‌ها ترسیم نماید. تا آن جا که حافظه ی مخدوش ام یاری می دهد عنوان بخشی از آن مقالات بدین قرار است:
* مصر در آستانه ی دو راهی سوسیالیسم یا بربریت. ۲۱ بهمن ۱۳۸۹/ ۱۰ فوریه ۲۰۱۱
* ایران و مصر… ولی افتاد مشکل ها. ۲۶ بهمن ۱۳۸۹/ ۱۵ فوریه ۲۰۱۱
* امکان‌یابی مکان دفن نئولیبرالیسم -۴٫ بحران کاپیتالیستی از آفریقای شمالی تا خاورمیانه. ۵ اسفند ۱۳۸۹/ ۲۴ فوریه ۲۰۱۱
* جنگ امپریالیستی در لیبی. ۴ فروردین ۱۳۹۰/ ۲۴ مارس ۲۰۱۱
* انقلاب عراق بسترساز مرگ ناسیونالیسم کرد. ۱۶ فروردین ۱۳۹۰/ ۵ آوریل ۲۰۱۱
* خانه ام ابری ست… بخش اول. ۲۹ مرداد ۱۳۹۰/ ۲۰ اوت ۲۰۱۱
* دوران نان، طغیان کار، غلیان آزادی، مصاحبه یی مبسوط با مجله ی آرش ۱۰۷
مقالات و مقولات دیگر را علی‌الحساب به یاد ندارم، باری در مجموعه ی این نوشته ها به اندازه ی توان نویسنده، ابعاد گوناگون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی این کشورهای بحران زده ارزیابی شده است و گرایش های مختلف اپوزیسیون در کنار روند خیزش توده یی با تاکید بر موقعیت جنبش کارگری و چپ مورد بررسی قرار گرفته است. در نتیجه آن چه درمقالات و مصاحبه ی پیش نوشته مطرح شده، به زعم من کماکان به اعتبار و قوت خود باقی ست. اما انگیزه ی ما از ورود مجدد به خیزش توده یی مردم مصر ارزیابی زمینه های عروج اسلام گرایان اخوانی و تحلیل دقیق اوضاع جاری است.

مانسته گی دو انقلاب
به مهر ۱۳۵۷ تهران و هر شهرستان ملتهب دیگر ایران می رویم . بعد از کشتار ۱۷ شهریور، انقلاب ایران به اعتبار اعتصاب همه جانبه ی کارگران نفت، خیز بلندی به سوی پیروزی برداشته است. مهدی بازرگان و حاج مانیان و یکی دو نفر دیگر که تجربه یی در مساله ی نفت دارند به تکاپو می افتند. رژیم پهلوی یکه خورده و در آستانه ی شنیدن صدای انقلاب مردم است. شوراهای کارگری رادیکال به تدریج در حال شکل‌گیری هستند. اگر نبض انقلاب در تظاهرات خیابانی می زند، باری مغز و فرماندهی آن در کارخانه‌ها فعال شده است. می توان تصور کرد با اعتصاب کارگران نفت رژیم شاه در تنگنایی کم مانند قرار گرفته و هر آینه آماده ی امتیازدهی به هر اپوزیسیونی است که زور و توان و امکاناتش از بقیه بیشتر باشد و به عبارت روشن تر اپوزیسیونی متشکل و نیرومند و هژمون بر جنبش انقلابی مردم ایران. نهضت آزادی و جبهه ی ملی با انقلاب و سیل و “خشونت” به شدت مخالف اند. آنان چترها را در پائیز بی باران و در عین حال آسمان پر رعد تهران گشوده اند. باران و نه انقلاب………مردم به تدریج با نام های سیاسی جدیدآشنا می-شوند. مهدی بازرگان، کریم سنجانی، شایگان، صدیقی و علی شریعتی از چند سال پیش به اعتبار فعالیت آزادانه ی حسینیه ی ارشاد و تا حدودی نهضت آزادی و جبهه ی ملی به میان طیف ویژه یی از نخبه گان جامعه رفته اند.آیت الله مطهری و مفتح و باهنر و بهشتی و خاتمی چندان سیاست ورز نیستند و ترجیح می دهند به جای حمله به امپریالیسم و چهر ه ی دست نشانده اش “روش نقد رئالیسم” و “داستان راستان” و کتاب های درسی بنویسند و در دانشگاه و حوزه درس بدهند و در مرکز اسلامی هامبورگ فعالیت کنند. از جمع روحانیان آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری در بند با مواضعی نزدیک به سازمان مجاهدین خلق و آیت اله خمینی (در نجف) شناخته می‌شوند. چپ ها طبق معمول قربانی سفره های سور و عزا شده اند. تقریباً همه ی اعضای برجسته ی سچفخا – از پویان و احمدزاده و صفایی تا جزنی و اشرف – به صور مختلف قتل عام شده اند. رهبری سازمان مجاهدین خلق ایضاً. مرکزیت تبعیدی و خوش-نشین حزب توده منتظر تصمیم “رفیق برژنف” و کرملین. تا چه شود؟ اگر در مهرماه ۵۷ از مقابل دانشگاه تهران تا هر میدان و گوشه و خیابان دیگری از هر شهروندی با هر درجه یی از آگاهی سوال می شد که “به نظر شما پس از سقوط شاه اولین رئیس جمهور ایران چه کسی خواهد بود؟”گمان نمی کنم حتا یک نفر هم به نام ابوالحسن بنی‌صدر می رسید. حالا امثال صادق قطب زاده و ابراهیم یزدی و صباغیان و حاج سید جوادی و طباطبایی و نزیه و مدنی و حسن حبیبی و جلال الدین فارسی و غیره که در هیچ مخیله یی نمی گنجیدند. حتا به ذهن روحانیانی مثل آیت الله بهشتی که می-کوشیدند جریان مذهبی را بر انقلاب هژمون کنند. کما این که اگر در زد و خوردهای ۲۰ تا ۲۲ بهمن کسی می‌گفت ژنرال ازهاری یا جمشید آموزگار  در انتخابات آینده ی ریاست جمهوی ایران یکی از دو نامزد پیروز و راه یافته به دور دوم خواهند بود، طرف را یک راست به دارالمجانین می فرستادند.
از قرار انقلاب مصر نیز تکرار همان جریان آشنا و پیش گفته است. ۲۸ ماه پیش وقتی که خیزش توده یی زحمت کشان مصری تحت لوای نان ـ آزادی شروع شد، اگر کسی از یک به یک جمعیت انبوه گرد آمده در میدان التحریر می پرسید:
“محمد مرسی کیست؟” با چهره یی مبهوت و هاج و واج مواجه می شد. همه ی شهرت و پایگاه سیاسی مرسی به عنوان رهبر حزب و نماینده ی مجلس در میان یک جماعت خاص اخوانی خلاصه و خلاص می شد. و یا اگر تحلیل‌گری در یک رسانه می نوشت که بعد از سقوط دولت حسنی مبارک، مردم معترض احمد شفیق را به دور دوم انتخابات ریاست جمهوری خواهند فرستاد، خواننده گان آن تحلیل به عقل سلیم نویسنده شک می بردند. اما همه ی این ها واقعیت است. اگر بخواهیم انتخابات  سال گذشته ی مصر و عروج اخوان و مرسی  را با شرایط مشابه در ایران مانسته سازیم، به این گزینه ها می رسیم. هاشمی رفسنجانی یا محمد خاتمی و یا حسن روحانی به عنوان نماینده ی اسلام متعادل و میانه و پرو غرب به جای محمد مرسی. رضا پهلوی تنها آلترناتیو بازمانده از رژیم ضد انقلاب گذشته مابه ازای احمد شفیق.

انقلاب  نان و آزادی
انقلاب ۲۵ ژانویه ی مردم مصر بر بستر موجی از نارضایتی توده یی شکل بست. این نارضایتی ها که از اواسط دوران حکومت حسنی مبارک آغاز شده بود، به طور مشخص نئولیبرالیزه کردن اقتصاد سیاسی مصر را هدف گرفته بود. گسترش و تعمیق فساد و فقر و فلاکت و بی‌کاری از سه دهه ی پیش اعتراضات همه جانبه یی را (شورش گرسنه گان) دامن زده بود. آن چه در مصر حاکم شده بود، دستورات دیکته شده ی صندوق بین المللی پول بود که از زمان دولت سازنده گی در ایران نیز (تحت عنوان طرح تعدیل) آغاز شده و با عروج دولت نئولیبرال احمدی نژاد سرعت خارق العاده یی به خود گرفته است. مقایسه ی آمارهای خط فقر، نرخ تورم، بی کاری، فساد، فحشا، خصوصی‌سازی و… حتا ایران امروز را در وضعی به مراتب وخیم تر از دوران حسنی مبارک نشان می دهد. (در مورد این آمارها می توانید به مقالات پیش گفته در ابتدای همین نوشته مراجعه کنید) به این ترتیب توده های معترض مصر برای نان و آزادی وارد میدان شدند. از سوی دیگر جنبش کارگری مصر نیز – که پیش از آغاز خیزش توده یی پرچم‌دار مبارزات گسترده علیه کل نظام سرمایه-داری حسنی مبارک بود – با وجود ده‌ها اتحادیه و سندیکای رزمنده به میدان آمد و بدین ترتیب حاکمیت مصر در آستانه ی سقوط قرار گرفت.
آن الکساندر در مقاله ی “دینامیسم های موج اعتصاب” ضمن اشاره به انقلاب مصر “به مثابه ی قیامی هم علیه نئولیبرالیسم و هم اقتدارگرایی” از سه مرحله “در رشد و توسعه ی مبارزات کارگری بین ماه های فوریه و اکتبر ۲۰۱۱” سخن می‌گوید:
« رشد و تحکیم سازمان های کارگری هم در داخل و هم بین محل های کار جدا از هم، طی ماه مارس تا آگوست، زمینه یی را برای اعتصابات توده یی ماه سپتامیر و اکتبر فراهم کرد. در همین دوره، تغییرات مهمی نیز در آگاهی کارگران به وقع پیوست، هم چنان که تمرکز اعتراضات کارگران در محل های کارشان از “مبارک حقیر” به روسا و اعضای ارشد نهادهای دولتی تغییر جهت داد. موج اعتصاب ماه سپتامیر تغییر عظیمی را هم در سازماندهی مستقل و هم در آگاهی کارگران مصر نشان داد. تنها آن ماه در حدود ۵۰۰ هزار کارگر در اعتصابات و اعتراضات شرکت جستند، رقمی که به مراتب از شش ماه پیش از آن بیشتر بود. در حالی که تعداد شرکت کننده گان محتملاً کمتر از ماه فوریه بود. اما اهمیت اعتصابات ماه سپتامبر از آن جاست که [جنبش کارگری] در حال تغییر کیفی به سوی هماهنگی کشوری و اعتصابات وسیع قرار داشت. مهم ترین این وقایع، اعتصاب کشوری معلمان بود. اما دیگر اعتصابات هم‌آهنگ و وسیع، شامل اعتصاب منطقه یی کارگران تصفیه شکر و اعتصاب و اعتراض کشوری کارگران پُست بود. این تغییر چشم گیر بر حسب میزان هم‌آهنگی میان محل های کار، تغییر مهم دیگری نیز به دنبال داشت. این اعتصابات توده یی بودند که مطالبات اجتماعی عمومی را همراه با درجه یی از هدف مشترک که در نوع خود چالشی سهمگین برای شورای حاکم نظامی به وجود آورد، بیان می کردند. علاوه بر این اعتصاب معلمان که ۲۵۰ هزار تا ۵۰۰ هزار اعتصابی را بسیج کرد به صراحت خواستار استعفای وزیر آموزش و پرورش گماشته مبارک شد. و دیگر اعتصابات از قبیل اعتصاب کارگران حمل و نقل عمومی شروع به طرح مطالبات مشابهی کردند.
در طی این سه مرحله، ارتباط میان جنبه های دموکراتیک و اجتماعی انقلاب به طرق مختلف پیکربندی شد. اعتصابات توده یی ماه فوریه چه پیش و چه پس از سقوط مبارک، به طور اساسی تاثیر مشابهی بر رژیم گذاشتند. مقیاس بسیار وسیع اعتصابات و اعتراضات عمدتاً ناهماهنگ کارگری، تاثیر قدرت مند “مختل کننده” یی در نظم دولت داشت و جدا کردن بقیه ی جامعه از اعتراضات توده یی درمیدان التحریر و نقاط دیگر را ناممکن ساخت.»
در همین برهه مشاهدات عینی کالینیکوس از جامعه ی انقلابی مصر روایت آن الکساندر را تائید و تصویب می کرد. خوش بینی یا ساده‌لوحی نبود. طبقه ی کارگر مصر به میدان آمده و- مانند کارگران اعتصابی نفت ایران -دولت حسنی مبارک را فلج کرده بود. انقلاب رو به پیش بود و مرحله به مرحله رادیکالیزه تر می شد. پیشرفت انقلابی که هژمونی آن را طبقه ی کارگر آگاه و متشکل و رو به تحزب به دست می گرفت، می توانست:
• کل حکومت سرمایه داری مصر را درهم بشکند.
• دست امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم را از مصر قطع کند.
• جریان های ارتجاعی اخوان المسلمین و لیبرال ها و ته‌مانده گان حکومت حسنی مبارک را کنار بزند.
• جریان های انقلابی و کارگری در منطقه و کشورهای بحران زده را تقویت کند و راه جدیدی را برای طبقه ی کارگر تونس و الجزایر و یمن و لیبی و سوریه و عراق – حتا عربستان و بحرین – بگشاید و…
• دخالت مستقیم دولت آمریکا همه ی این روند را موقتا کند کرد تا این که بار دیگر در اواخر ماه ژوئن ۲۰۱۳ و روزهای حال (جولای) بار دیگر مردم مصر جوش آوردند.

سال گذشته در چنین مواقعی امپریالیست های حقوق بشری به موقع وارد صحنه شدند و انقلاب نان و آزادی را به سمت “دموکراسی” و “انتخابات آزاد” مصارده کردند. حسنی مبارک – مانند محمدرضا پهلوی – عنصری گوش به فرمان بود. درست مثل ژنرال طنطاوی و همتایش قره باغی. دخالت مستقیم آمریکا و متحدانش (عربستان، قطر، ترکیه) در مصادره ی انقلاب مصر اظهر من الشمس است. وقتی که رجب طیب اردوغان در میدان تحریر قاهره مانند فرماندهان فاتح جنگ های صلیبی بر دوش پیاده نظام اخوان المسلمین شعارهای تند و توخالی ضد اسرائیلی‌اش را تکرار کرد، پرده های نمایش کنار رفته بود. حسنی مبارک رفت تا نظام سرمایه داری مصر با همه ی امکانات سرکوب (دولت) باقی بماند. ارتش آمریکایی مصر با حمایت آمریکا به سرکوب و عقب راندن جنبش کارگری مصر پرداخت. فرصت و فضا برای یارگیری و تقویت اخوان المسلمین مثل هلو در گلو مهیا شد. تا آن جا که حماس هم از دمشق به قاهره رفت و در کنار برادران خود ایستاد. پول و تبلیغات عربستان و قطر و ترکیه نیز کارساز افتاد تا یکی دیگر از ورژن های حزب عدالت و توسعه ی ترکیه با ایده ئولوژی اسلام نئولیبرال و در اتحاد نوشته و نانوشته با امپریالیسم آمریکا در منطقه حاکم شود. پیروزی جریان اخوان المسلمین در انتخابات پارلمانی ناشی از همین روی کرد بود. در “انتخابات” اول (ژانویه) ۷۰ درصد کرسی های پارلمانی مصر به تصرف دو حزب اسلامی درآمد. حزب آزادی و عدالت که مبلغ “اسلام معتدل” نئولیبرال ترکیه یی است ۲۳۵ کرسی از ۴۹۸ کرسی را اشغال کرد و۱۲۱ کرسی نیز به حزب افراطی النور رسید.
واضح است نتیجه ی انتخاباتی که زیر تانک و توپ و سر نیزه ی ژنرال های ارتش آمریکایی برگزار شود، جز این نتواند بود. دولت‌ها و جریان های سیاسی و افراد بر مبنای منافع طبقاتی خود عمل می کنند.هیچ کس به هیچ کس سر قدرت سیاسی تعارف نمی کند.هر که سازمان یافته تر باشد در کسب قدرت سیاسی موفق تر است….

باری اولین “انتخابات آزاد و دموکراتیک” مصر زیر سایه ی ژنرال ها برگزار شد و پارلمان جدید شکل گرفت. پارلمان اخوان المسلمین هنوز از راه نرسیده همان سیاست ها و برنامه هایی را در دستور کار خود قرار داد که دولت دست نشانده ی ناتو در لیبی اتخاذ کرده بود.
یورش همه جانبه به حقوق زنان در لیبی با آزادی چند همسری نطفه بست و در مصر اخوانی ها نیز کم و بیش مشابه بود:
• تقلیل سن ازدواج دختران.
• مبارزه با پوشش ضد مذهبی.
• اجازه به مردان برای آمیزش با جسد زنان تا ۶ ساعت پس از مرگ!

این همه زن ستیزی نوبر انقلابی بود که برای نان و آزادی (و به تعبیر ما سوسیالیسم) آغاز شده بود.
انتخابات ریاست جمهوری و عروج اخوان(مرسی کیست؟)
۱۶ ماه پس از خیزش توده یی نان وآزادی و ۴ ماه پس از آن که اخوان المسلمین ۷۰ درصد کرسی های پارلمان را کسب کرد، “انتخابات” ریاست جمهوری در شرایطی” دموکراتیک”و این بار هم تحت تدابیر امنیتی، پلیسی و نظامی دولت حسنی مبارک و البته زیر سایه ی نظارت آقای جیمی کارتر و ناظران “بی‌طرف” برگزار شد. با توجه به انتخابات قبلی نتایج کم و بیش از پیش مشخص بود. پیروزی قاطع اخوان المسلمین! اما چنین نشد…
خبرگزاری رسمی مصر (منا) شامگاه جمعه (۲۵ مه/ ۵ خرداد) گزارش داد که محمد مرسی (نامزد اخوان) و احمد شفیق (آخرین نخست وزیر حکومت مبارک) به ترتیب با آرای ۳/۲۵ درصد و ۹/۲۴ درصد به دور دوم رسیده اند. حمدین صباحی – که رسانه ها از او به عنوان نامزد “چپ گرا” یاد کرده اند – بدون هرگونه تشکیلاتی و در کمال شگفتی ۵/۲۱ درصد آرای ماخوذه را به خود اختصاص داده است.
محمد مرسی حکایت همان حسن حبیبی است که در اولین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران بعد از حذف جلال الدین فارسی به رقابت با ابوالحسن بنی‌صدر وارد شد. محمد مرسی از یک منظر می تواند تداعی گر بنی‌صدر هم باشد. هر دو پیش از انقلاب در میان توده های انقلابی چهره هایی ناشناس بودند. ماجرای مرسی اما از زوایه ی دیگری هم جالب است. او زمانی به میدان آمد که نامزد اول اخوان المسلمین (خیرات شاطر) رد صلاحیت شد. بی هوده نیست که طنازان مصری با چاپ کاریکاتورهای مرسی در شمایل آدمک لاستیک میشلن به او لقب لاستیک زاپاس داده اند. در واقع اگر خیرات شاطر از فیلتر هیات نظارت می‌گذشت، نام مرسی هرگز نه در این مقاله و نه در هیچ تحلیل و خبر دیگری با این بس آمد شنیده نمی شد. همین مولفه ی ساده نشان می دهد که اخوان المسلیمن موفق شد از زمان سقوط مبارک تا انتخابات ریاست جمهوری به اعتبار شرایط خاص پیش آمده، موفقیت هایی کسب کند. این امر ناشی از وجود یک تشکیلات منسجم، متحزب و دارای سرمایه و کادرهای حرفه یی است. با این حال اقدامات ارتجاعی اخوان در چهار ماه  حد فاصل انتخابات مجلس تا ریاست جمهوری به نحو قابل توجهی از آرای آنان کاست.
۴۰ درصد آرای اخوان (۷۰ درصد کرسی های پارلمان) در کم‌تر از ۴ ماه به ۲۶ درصد کاهش یافت. بدیهی‌ترین نتیجه ی چنین فرایندی افزایش سطح آگاهی توده های انقلابی نسبت به ماهیت ارتجاعی جریان اخوان المسلمین بود.
آقای مرسی در سال های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ (دوران مشعشع حسنی مبارک) نماینده ی مجلس بود و به عنوان رهبر حزب “آزادی و عدالت” و در واقع از پوزیسیون نظام آمریکایی مبارک در قالب هایی متفاوت به “اپوزیسیون” رسید. شعار او نعل به نعل تکرار “رنسانس اسلامی” طیب اردوغان بود. وی بارها از الگوی ترکیه ستایش کرده بود. اینک که سپهر سیاسی دولت های ترکیه و مصر و به یک مفهوم نئولیبرالیسم عدالت و توسعه یی معتدل سخت قمر در عقرب است می توان امید دار بود که این الگوی ضدکارگری که از سوی اعتدالیون وطنی نیز کپی و با حسن روحانی رونویسی شده به پایان عمر خود رسیده است. شکست محمد مرسی و بن بست اخوان المسلمین می تواند حادثه یی مثبت و مترقی فراروی جنبش های ترقی خواه منطقه باشد. یک سال پیش پیروزی اخوان در انتخابات مصر تعبیر “بهار عربی” را به “خزان عربی”  و ناامیدی تاخت زد اینک اما فروپاشی دولت مصر می تواند بار دیگر امید و شادی و آزادی را در متن جنبش های نان و آزادی احیا کند.

 ضمیمه(آشنایی با زمینه های ایده ئولوژیک اخوان المسلمین)

  پس از پیروزی جناح محمد مرسی اخوان المسلمین گرچه در مقابل سیاست جاه طلبانه ی دولت ایران موضعی نیم بند اتخاذ کرد، اما واقعیت این است که پیوندهای سیاسی و ایده ئولوژیک محکمی آنان را به تهران متصل می کند. اخوان-المسلمین از ابتدا نیز در ایران – قبل از جمهوری اسلامی – هواخواهان سرسختی مانند سید جمال الدین اسدآبادی، محمد عبده و بعدها اقبال لاهوری، علی شریعتی و آل احمد داشته است.
پدیده ی جنبش اخوان المسلمین باید در یک چارچوب زمانی خاص مورد ارزیابی قرار گیرد و دلایل سیاسی ظهور و عروج آن بررسی و تبیین شود. ما، در این جا به نقل از کتاب “افغانستان، ظهور و سقوط بنیادگرایی” ۱۳۸۶، تهران: قصیده سرا [به همین قلم] نکاتی را در رابطه با اخوان المسلمین و ارتباط آن با بنیادگرایی اسلامی یادآور می شویم:
ظهور پدیده ی طالبانیسم در متن نو بنیادگرایی، می تواند مولود پدیده هایی باشد که در بررسی و بازبینی این ماجرا کم تر مورد توجه قرار گرفته است. فقدان دموکراسی مستقیم یکی از دلایل شکل-گیری جنبش های بنیادگراست. در همین باره حضور همه جانبه ی آمریکا و حمایت از دولت های غیردموکراتیک منطقه و دولت نژادپرست اسرائیل، در کنار ترکش ها و عوارض منفی جهانی شدن، به ویژه در عرصه ی اقتصاد و اعمال دکترین “نظام جهانی نو” از دیگر دلایل رشد جنبش های بنیادگرا و ظهور طالبان تلقی می شود. در واقع مقاومت های پراکنده یی که علیه حضور ناموجه آمریکا از چند دهه ی پیش با شکل-گیری جنبش اخوان المسلمین آغاز شده به پیدایش گروه های بنیادگرا و گسترش خشونت در خاورمیانه کومک کرده است.
فداکاری برای آرمان هایی مثل آزادی بیت المقدس و مبارزه ی ایده-ئولوژیک با استعمار در همین سیاست تعریف می شود. جنبش اخوان-المسلمین در دهه ی ۴۰ و ۵۰ میلادی به شدت درگیر این گونه کنش ها بود. این نوع عمل کرد را هر مسلمانی می تواند انجام دهد و اطلاق خشونت بر آن، چندان موجه نیست. گونه ی دیگر بنیادگرایی، خشونت علیه نظام های سیاسی لیبرال به منظور سرنگون کردن آن ها بود. این گرایش از نظر تاریخی، ریشه هایی در شبکه ی مخفی اخوان المسلمین دارد. این رویه با اندیشه های سید قطب آغاز شد. او در کتاب “معالم علی الطریق” وجود شبکه های مخفی و نیروهای پیشتاز مبارز در جهت دگرگونی “نظام جاهلی و جای گزینی نظام اسلامی” را تجویز کرده بود. از منظری دیگر، خشونت شباهت بسیاری با ترور دارد و کورکورانه انجام می شود که لزوماً بر ضد نظام یا کارگزاران سیاسی آن نیست، بل که گاهی مستقیماً علیه مردم عادی و بی گناه است. خشونت در این تلقی، فی نفسه مقدس است. مهم نیست هدف این خشونت چه کسی است بل که ذات خشونت اهمیت دارد و مقدس است. این مرحله ی جدید خشونت طلبی در میان بنیادگرایان، کاملاً جدید است و در ادوار پیش سابقه ندارد و از دهه ی ۹۰ شروع می شود. مهاجرت جنبش های اسلامی ـ عربی به سرزمین افغانستان و آموزش هایی که در آن جا داده می شود پدیده یی به نام اعراب افغانی یا “افغان العرب” را به وجود آورد. همین گروه ها موج جدید خشونت گرایی تروریستی را آغاز کردند. با جدا شدن بن لادن از عربستان و تشکیل گروه های رادیکال و سپس رفتن آنان به افغانستان، خشونت کورکورانه شدت گرفت. ریشه ی تئوریک این موج جدید خشونت اندیشه های وهابی است که خود در تصفیه ی همه ی مخالفان مذهبی (شیعیان) و غیره گشاده دستی می کرد. از آن جا که افغانستان به پشتوانه ی حمایت آمریکا، ایران، پاکستان، عربستان و امارات سال ها کانون مبارزه با کمونیسم روسی و “کفر جهانی” بود، لذا همه ی آرمان خواهان اسلامی را به سوی خود می خواند. به علاوه بنیادگرایانی که معمولاً در کشورهای خود با محدودیت هایی مواجه بودند، از این رو به سرزمین های آزاد مهاجرت می کردند تا فعالیت های خود را بهتر سازمان دهند. به این ترتیب این گروه از دهه ی ۸۰ به بعد، کم کم به افغانستان آمدند. این کشور هم میدان مناسبی برای جهاد علیه کفر بود و هم محیط مناسبی برای استقرار اردوگاهی آموزشی شان در حوزه های نظامی و تبلیغاتی. در واقع بازسازی تشکیلات جریانات بنیادگرا از جهان عرب به افغانستان منتقل شد. گروه هایی از اردن، الجزایر، مصر، یمن، عربستان، امارات، آسیای میانه، کشمیر،… به افغانستان رفتند و جزوه ها و نشریات زیادی منتشر کردند. مصری ها مدت ها نشریه ی “الطلیعه” را در افغانستان چاپ می کردند.»

نو بنیادگرایی
چنان که پیش تر تاکید شد، سید قطب از یک منظر بنیانگذار تئوریک جریان نو بنیادگرایی به شمار می رود. «این اندیشه که جامعه ی بشری و شکل کنونی اش، جاهلی است و حتا کشورهای اسلامی در حاکمیت طاغوت قرار دارند اساساً از جانب سید قطب (۱۹۶۶-۱۹۰۶) و ابوالاعلی مودودی عرضه شده است. بنیادگرایان مصری در دهه ی ۷۰ تا ۹۰ همگی پیرو سید قطب بوده اند. برخی از این ها همچون “جماعت المسلمین” یا “جماعت التکفیر و الهجره” به رهبری شکری مصطفا، جوامع کنونی را یکسره تکفیر و هجرت از چنین جامعه یی را واجب می دانند و به ترور مهم ترین رهبران این جامعه اقدام می کنند. برخی دیگر چون “سازمان-الجهاد” در مصر به رهبری عبدالسلام فرج اقدامات شدیدتری در پاک-سازی جامعه ی مصر و اجرای حدود الهی انجام داده و می دهند.
اولیویه روا، نو بنیادگرایی نو را “بازگشت پنداری به اصل” دانسته و طی مقاله ی مفصلی در لوموند دیپلماتیک، آوریل ۲۰۰۲ به شرح و بسط این موضوع پرداخته و ابعاد مختلف بنیادگرایی را با دولت های منطقه و نحوه ی آموزش سازمان های مدافع اسلام سیاسی، بازنموده است. بنابراین نوشته از مدارس اسلامی طالبان در جنوب افغانستان گرفته تا سایت های اسلامی شبکه ی اینترنت و تلویزیون عربستان سعودی و مساجد پر شمار حومه های پاریس و لندن، یک برداشت از اسلام که مسلمانان میانه روتر (یا سنتی تر) آن را اسلام “وهابی” می نامند، رایج است. هواداران این بینش، واژه وهابی را به کلی مردود دانسته، کاربرد واژه ی سلفیه را بر آن ترجیح می-دهند. این جریان یک جنبش همگون و قانون مند نیست بل که برداشتی از اسلام است که قرائت صوری از قرآن را برترین قرائت دانسته، حتا تاریخ جهان اسلام پس از جامعه ی آرمانی زمان پیامبر و یاران او را رد می کند.
بنیادگرایی نو می خواهد فقط شریعت را به عنوان معیار سنجش تمام رفتارهای انسانی و اجتماعی بقبولاند. بنابراین کاملاً طبیعی است که اصالت هر فرهنگی را که بخواهد در کنار یا فراتر از اصول مسلم دینی رشد کند، مردود بشمارد. هنرهای تجسمی، موسیقی، فلسفه-، ادبیات، سنن ملی، وام گیری از فرهنگ های دیگر (مانند برپایی جشن سال نو، درست کردن درخت نویل) هم که جای خود را دارد. با دانش ها نیز صرفاً رابطه یی ابزاری دارد (کامپیوتر آری، عقلانیت علمی نه). این روایت از اسلام با مسیحیت، یهودیت به شدت سر ستیز دارد. از قتل راهبان مسیحی در طیبهرین (۱۹۹۶) تا مخالفت با ساختن کلیسا در خاک عربستان سعودی (برخلاف پذیرش قبطی ها از سوی جنبش اخوان المسلمین یا مناسبات عاری از تنش و اختلاف پیروان سایر مذاهب با مسلمانان در ایران).
دغدغه ی نو بنیادگرایی، کشیدن خط قرمز میان دین و کفر است که این خط از درون خود جامعه ی مسلمانان عبور می کند. به این ترتیب این جریان هرگونه سازش مذهبی یا فرهنگی با فرهنگ جهانی غالب را که امروزه همان فرهنگ غرب است به باد انتقاد و نکوهش می گیرد. همه چیز در مجموعه یی از احکام حلال و حرام، حتا در جزئیات پیش پا افتاده مانند نحوه ی اصلاح ریش (طالبان افغانستان) یا ترز مسواک زدن خلاصه می شود. فتوا (تعیین میزان مشروعیت اعمال هر فرد) از استفاده ی کارت بانکی گرفته تا دادن عضو پیوندی، کار اصلی علما یا واعظان خود خوانده است.
این نو بنیادگرایی می تواند در بافت های اجتماعی و سیاسی بسیار متنوعی رشد و نمو کند. سازمانی مانند “جماعت تبلیغ” که در فرانسه به نام “ایمان و عمل” معروف است، سازمانی کاملاً غیر سیاسی و قانون گراست. ولی امامان مساجد کوچک محلی در اروپا اصرار دارند که دختران به کلاس های ورزشی نروند و از مردان مسلمان می-خواهند که با زنان دست ندهند یا به کارت تبریک سال نو پاسخ ندهند. در لندن واعظانی چون ابوحمزه و عمر بکری مدام ادیان و نحله های فکری دیگر را تکفیر می کنند و مسلمانان را به جهاد فرا می خوانند. حزب التحریر (حزب آزادی) که مقر آن در لندن است و هواداران خود را از بین جوانان مسلمان نسل دوم [مهاجرین] بر می گزیند، روشی بسیار ارتجاعی دارد: دعوت به اعلام فوری احیای دوباره ی خلافت برای تمامی مسلمانان! محکوم کردن هرگونه مشارکت در زنده گی اجتماعی و سیاسی کشورهای میزبان! اما این حزب حرفی از جهاد به میان نمی آورد و هرگز به اقدامات خشونت آمیز دست نمی زند.

 بعد از تحریر
زحمت کشان مصر در آستانه ی شرایطی به غایت حساس ایستاده اند. در یک دوراهی سرنوشت ساز. یک سمت به سوی بربریت سرمایه داری از نوع لیبرال یا ایده ئولوژیک بنیادگرا و سمت دیگر به سوی سوسیالیسم. برای انتخاب راه دوم طبقه ی کارگری مصر راهی جز ادامه ی مبارزه ندارد. دل خوش کردن به سرنگونی دولت مرسی لازم اما بی گمان سخت ناکافی ست و ای بسا که تمام جان فشانی های زحمت کشان مصری را در مسلخ ارتجاع دیگری از نوع جریان پروامپریالیستی محمد البرادعی ذبح کند.
این انتخاب تاریخی نه فقط فراروی فرودستان مصر قرار گرفته است، بل که همه ی ملت های تحت ستم سرمایه داری در مطلع این دوراهی ایستاده اند. فراتر از این ها اگر قرار است حیات جهان استمرار یابد، راهی جز سوسیالیسم وجود ندارد.

آخر بازی
آن جا که صدام  و مبارک و بن علی و مرسی و نتانیاهو و مالکی و علی اف و آل سعود و بن خلیفه و… قدم نهاده باشند/ گیاه از رستن، باز می ماند. چرا که اینان با یاس ها به داس سخن گفته اند. (شاملو) بی گمان آن چه در مصر می گذرد بازی آخر یک مستبد کوچک است، اما آخر بازی برای او و سایر مستبدان به گونه یی دیگر رقم خواهد خورد.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آب و خاک
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند.

بعد از التحریر
اعتصاب عمومی کارگران در مصر – دو هفته پس از خیزش های مستمر خیابانی – آغاز شده است. کارگران کانال سوئز و کارگران بخش های دیگر به میدان مبارزه آمده اند. استمرار روند و شرایط انقلابی، به مرور نیروهای سازش کار، لیبرال، ملی و مرتجع را به سود عروج طبقه ی کارگر کنار خواهد زد. فرودستان مصری در آستانه ی دوراهی سرنوشت ایستاده اند. سوسیالیسم یا بربریت؟

 

اعتدال به جای “عدالت”!

انتخابات یازدهم و تجدید آرایش بورژوازی

محمد قراگوزلو

Qhq.mm22@gmail.com

یکم. رفسنجانی و خاتمی رییس جمهور ساز شدند

اعتدال به جای عدالت سیاست جدید نخبه گان بورژوازی حاکم است.به موجب این برنامه- که با پیروزی حسن روحانی کلید خورده است- سیاست تهاجمی نئولیبرالی دوران”عدالت و مهرورزی”احمدی نژاد جای خود را به پارادایم نئولیبرالیسم عقلانی متکی به”تدبیر و امید” خواهد داد.دولت یازدهم با ترکیبی از سیاست مداران کهنه کار کارگزارانی و مشارکتی شکل خواهد گرفت و بار دیگر سر و کله ی چهرهای دولت رفسنجانی و خاتمی رونمایی خواهد شد.همه ما در آینده یی نه چندان دور با احیای سازمان برنامه و بودجه و نهادهای ۱۸ گانه ی سرمایه سالار مواجه خواهیم شد. همه ی ما مجددا شخصیت هایی را  زیارت خواهیم کرد که کلیددار اصلی و امین و وفادار صندوق بین المللی و بانک جهانی بودند. اینان دوباره تشریف می آورند تا ثابت کنند که سرمایه ی جهانی بی هوده به نئولیبرالیسم بی تدبیر و ولخرج احمدی نژاد اعتماد کرده است. ورژن جدید نئولیبرالیسم اسلامی با دکترها و مهندسانی همچون محمد باقر نوبخت(دبیر کل حزب اعتدال و توسعه و معاون اقتصادی مجمع تشخیص مصلحت نظام) محمد حسین عادلی(مدیر کل اسبق بانک مرکزی) مجید قاسمی(مدیرعامل کنونی بانک پاسارگاد و رییس کمیته ی اقتصاد کلان مجمع تشخیص)غلام رضا شافعی(رییس سازمان گسترش)یحیا آل اسحاق(وزیر بازرگانی رفسنجانی و رییس اتاق بازرگانی و صنایع استان تهران) محمد نهاوندیان(رییس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران)اکبرترکان(وزیر اسبق دفاع و راه) محمد رضا نعمت زاده؛ بیژن نامدار زنگنه،عباس آخوندی و….صورت خواهد بست. هریک ازین تیپ ها تداعی گر و نماد و نماینده ی دو دوره ی سیاه اقتصادی رفسنجانی و خاتمی هستند و در مجموع تیمی را تشکیل می دهند که برنامه ی ادغام اقتصاد ایران در اقتصاد سرمایه ی جهانی را نوشتند و پی گرفتند. این بانکداران باز می گردند تا به تعبیر حسن روحانی یارانه ها را به درستی هدفمند و تقسیم کنند،نقدینه گی را با ترفند از جیب مردم زحمت کش بربایند و به کیسه ی صاحبان سرمایه و تولید ملی بریزند،سرمایه را سودآور سازند،تولید را مقرون به صرفه فرمایند و روند مختل شده ی انباشت سرمایه را سامان بخشند.ازین منظر دولت یازدهم محصول توافق نخبه گان دو جریان تکنوکرات و بوروکرات کارگزاران و مشارکت است و بدین سان ما حق داریم که رفسنجانی و خاتمی را رییس جمهور ساز بخوانیم.

دوم.نمایش یا تجدید آرایش؟

 انتخابات در ایران نه نمایش است و نه شوی تله ویریونی. برهریک ازین ها  می شود چشم فروبست و با یک فشار دکمه یا پوزخندی از کنارشان گذشت.انتخابات در ایران اما چنین نیست.  با هر درجه یی از تقلب و مهندسی آرا و رانت و رانش و کودتا، انتخابات در ایران پدیده یی به مراتب پیچیده تر از آنی است که اپوزیسیون ساده نگر چپ و راست مضحکه اش می خواند و فرمان به تحریم می راند.اصولا هیچ اپوزیسیونی با هر میزان توان اجتماعی برای تحریم یک مضحکه این همه بیانیه و “مقاله” و برنامه ی تله ویزیونی و اکسیون و فراخوان و مصاحبه تولید نمی کند. راست را به حال خود رها کنیم تا جانش در بیاید اما اپوزیسیون چپ به این دلیل انتخابات را تحریم می کند که گویا فرمایشی ، مهندسی شده و توام با تقلب است و حداکثر این که خود قادر به مشارکت در آن نیست.پنداری آرای مهندسی نشده و غیر تقلبی دوم خرداد ۷۶ و ۲۴ خرداد ۹۲ معتبر است و در مقابل، آرای مهندسی شده ی ۸۴ و ۸۸ فاقد ارزش است.شباهت این مواضع با پلاتفرم بورژوازی لیبرال چندان محتاج احتجاج نیست. گیرم که چپ ما برای تسکین و دل گرمی به خود در تنهایی چنین نجوا می کند که رای به خاتمی و روحانی “نه” به حاکمیت است و معلوم نیست که این “نه به حاکمیت و ولایت فقیه” چه گونه “نه یی” است که می تواند در متن تجدید آرایش بورژوازی ایران نقش مستقیم ایفا کند؟؟ این چه گونه امتناع و “نه یی” است که به خاتمی و روحانی اجازه می دهد که پای میلیاردها دلار قرارداد فروش نفت را امضا کنند؟ با این چنین مواضعی اپوزیسیون چپ در کنار جناح های مختلف اپوزیسیون بورژوایی می ایستد  و بیش از سه دهه از تحریم سخن می گوید و لفظ “فعال” را به تحریم می افزاید تا کمی با راست تفاوت داشته باشد، بدون آن که مشخص کند در پروسه ی تحریم کدام بخش از نیروهای اجتماعی را به دنبال خود کشیده است و با سیاست تحریم کدام یک از نماینده گان شناخته شده ی خود را به مشارکت در نهادهای قدرت نفرستاده است؟ واضح است که اگر چپ  بخواهد تکلیفش را با این مساله روشن کند آن گاه ناتوانی اش در سازمان دهی اجتماعی روشن خواهد شد. چپ سوسیالیست که بدون حضور موثر جنبش اجتماعی طبقه ی کارگر از کم ترین اعتبار سیاسی در سپهر به چالش کشیدن قدرت سیاسی بی بهره است، دقیقا به دلیل دور ماندن از متن طبقه و فرو رفتن در بحران مناسبات قومی و قبیله یی و غیر اجتماعی شدن حتا قادر به ارائه ی تحلیل واقع بینانه از روند انتخابات نیست و چنین می پندارد که گویا هر اندازه با صدای بلندتر فریاد تحریم بکشد رادیکال تر و انقلابی تر است و وظیفه ی سیاسی خود را به انجام رسانده و وجدانش آسوده است.چپ برای تبیین مشارکت شصت هفتاد در صدی مردم در انتخابات، انفعال خود را با اصطلاحات کلیشه یی “توهم توده ها” و “نا آگاهی زحمت کشان” تسلا می دهد.این چپ می خواهد از طریق اکتیویست های اکسیونیست و روشنفکر و آگاه توهم توده ها را بشکند. توهمی که بیش از توده ها ی کارگر و زحمت کش خود دچار آن شده است. چه دراماتیک است این کشور ایران… این همه حزب وسازمان وگروه ومحفل وهسته ی “کمونیست” و روشنگر و انقلابی و رادیکال…. این همه آگاه گری و روشن گری و افشا گری… و این همه مردم کارگر”ناآگاه و بی سواد ومتوهم” که برای پیروزی حسن روحانی جشن می گیرند…..

به نظر نگارنده انتخابات در ایران- دست کم بعد از جنگ- همیشه فرصتی برای تجدید قوا و تمدید آرایش، بازسازی، جا به جایی ، ترمیم و صف آرایی جدید بورژوازی حاکم بوده است. با وجود مانسته گی های راهبردی جناح های مختلف طبقه ی حاکم چندان دور نیست اگر گفته شود که رفسنجانی ۶۸ و خاتمی ۷۶ و احمدی نژاد ۸۴ و اینک روحانی ۹۲ در راستای پاسخ به نحوه ی پانسمان شکاف های سرمایه داری ایران عروج کرده اند و البته باهوده است که جناب فرخ نگهدار نیز ذوق زده از پیروزی حسن روحانی بلافاصله در سیمای بی بی سی ظاهر می شود و ازین ” موفقیت بزرگ” به عنوان حرکتی مهم به منظور ترمیم شکاف میان دولت- ملت یاد می کند.تفسیر دیگر تعبیر نگهدارعبارت است از بازسازی طبقاتی سرمایه به منظور سازمان دهی یک تعرض دیگر به اردوی کار. عجیب نیست که نگهدار این تحول را می فهمد اما این همه حزب و سازمان و تحلیل گر چپ از درک آن عاجزند!

سوم.او سرهنگ نیست!

قدیمی ترین،حرفه یی ترین و معتدل ترین پلیس سیاسی- امنیتی ایران رییس جمهوری شده است. پلیس معتدل با سابقه ی طولانی در جنگ و صلح و شورای امنیت ملی و مجمع تشخیص بر دو همکار سابق خود فایق آمده است. او توانسته یک پلیس کت و شلواری شده ی تکیه زده بر کرسی شهرداری تهران را شکست دهد.او توانسته یک همکار مصباحی – اصول گرای تکیه زده بر ریاست شورای امنیت ملی را پشت سر بگذارد. او هم از روحانیت سنتی آمده هم روحانی است و هم حسن روحانی. او برخلاف سعید جلیلی نه فقط پراید سوار نمی شود بل که از حمایت بنزسواری همچون رفسنجانی بهرمانی بهره مند است. او چنان که خود نیز مدعی است نه سرهنگ است نه بسیجی و نه عدالت محور و مهرورز! او مانند سبزها، بنفش است و از رقص و پایکوبی ونک و شمیران و تجریش و فرمانیه نیز برخوردار. او    هوادار”تعامل با جهان غرب” است. جهان غرب نام سرراست امپریالیسم آمریکا و اروپا نیز هست.بر خلاف دکتر احمدی نژاد “ساده زیست  و مردمی و خاکی”؛ دکتر حسن روحانی نه فقط علیه مافیای برادران لاریجانی فیلم افشاگرانه ندارد، بل که ازین درجه عقل و تدبیر و امید برخوردار هست که در نخستین ملاقات دیپلماتیک به خدمت علی لاریجانی برسد و نماینده اش را به دست بوسی نهاوندیان و اتاق بازرگانی بفرستد.او سرهنگ نیست اما می تواند به سرعت از سخن رانی ۲۳ تیر بگذرد و به پشتوانه ی اعتدال و قابلیت حقوقی اسکاتلندی لبخندی بزند و پرچم فرمانده ی پلیس سابق تهران را پایین بکشد. دکتر روحانی، سرهنگ نیست اما می تواند با هوشمندی جک استرایی سردار قالیباف را به اتهام تدارک “حمله ی گازانبری” به کوی دانشگاه تهران مغلوب کند.دکتر حسن روحانی، سرهنگ نیست.”انقلابی” و پراید سوار و بسیجی نیز نیست. برخلاف دکتر ولایتی از جنس بازاریان خیلی سنتی موتلفه نیز نیست. اما به شکل مشروط همه ی این ها هست و علاوه براین ها از قبیله ی آن دیپلومات هایی است که می تواند هزاران تی نیجر را به جشن و شادی خیابان بکشد، رای موسوی را پس بگیرد و ۱+۵ را به شوق آورد.دکتر روحانی سرهنگ نیست،حقوق دان است و به اعتبار آشنایی با منتسکیو و لاک و کانت می تواند مانند عبدالکریم سروش از رجحان حق بر تکلیف رساله ها بنویسد و از حق شهروندی نایینی – پوپر وام بگیرد و حقوق ده ها سردار بسیجی را پرداخت کند.او سرهنگ نیست اما برای سالیان طولانی گردان ها و هنگ ها و تیپ ها و لشکرها را فرماندهی کرده است.

پیروزی حسن روحانی می تواند یک شکست طبقاتی دیگر را به کارگران و زحمت کشان تحمیل کند. علیه خطر تعرض مجدد این جبهه ی بورژوازی باید فراخوان داد. نماینده گان پول سالار این بورژوازی از متن یک ائتلاف گسترده در حال تمدید و ترمیم آرایش طبقاتی هستند.آنان توانسته اند رقیب محافظه کار خود را از گود خارج کنند. همه علیه جریان احمدی نژاد صف بستند و او را تحت لوای پوپولیسم هو کردند. در آستانه ی حمله ی پلیس به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب تهران(داب) ورژن دیگری از این حمله ی ضد پوپولیستی از زبان باند امنیتی”شهروند امروز” شنیده شده بود. همان جریان بورژوایی با همان رسانه ها و همان ترفندها بار دیگر به میدان آمده است. حتا مشاور امنیتی رهبری نیز در تعرض به سیاست های هسته یی وارد عرصه شده است. دور می دانم نقد چکشی ولایتی نسبت به دیپلوماسی هسته یی گروه جلیلی- که بدنه تحتانی سپاه و بسیج را نماینده گی می کند- بدون توافق مستقیم نخبه گان بورژوازی حاکم شکل بسته باشد. به ویژه آن که ولایتی نه فقط آلترناتیو دوم رفسنجانی بوده است بل که اولویت جامعتین و موتلفه نیز بوده است.از سوی دیگر حمله ی همه جانبه یی که از سوی قالیباف و رضایی علیه احمدی نژاد و سیاست گزاری های حاکم انجام شد به یک مفهوم حاصل توافق بورژوازی پروغرب بوده است. در انتخابات یازدهم “عدالت بسیجی وار” احمدی نژاد کنار زده شد تا استمرار سیاست های مانیتاریستی بتواند خود را در قالب برنامه انقباض اقتصادی بازسازی کند.دکتر حقوق دان حسن روحانی نماینده ی شیک و پیک این توافق مانیتاریستی است.

ائتلاف بورژوازی کهنه کار

هرچند که در چارچوب نظام سیاسی حاکم ، رییس جمهوری در میدان های اصلی سیاست خارجی، هسته یی، دستورات کلان امنیتی و آزادی های مدنی و سیاسی کاره یی نیست، اما به هر حال تسخیر سنگر دولت و کنترل بخشی از یارانه ها و اسکله ها و بازار تجارت و بازرگانی و رانت های متنوع دیگر می تواند برای اصلاح طلبان معتدل معادل پیروزی سیاسی اقتصادی باشد. در بیانیه ی ۲۶ خرداد رفسنجانی تعمق کنید که پیروزی روحانی را پیروزی علیه “کله شقی و قانون گریزی” دانسته است. رمز این پیام زمانی گشوده می شود که بدانیم برنده ی این دعوا همان جریانی است که در انتخابات ۸۴ مغلوب تهاجم نماینده ی سپاه و بسیج شد و شکایت نزد خدا برد.در تمام این سالیان برای رفسنجانی و باند بورژوازی فربه ایران حذف جریان احمدی نژاد یک پیروزی حیثیتی است که حتا به حریم خصوصی خانواده ی او نیز سرایت کرده است. حالا دیگر کسی نمی تواند در یک برنامه ی پربیننده ی تله ویزیونی اعضای خانواده پدر خوانده را به چالش بکشد و از فساد مالی صفایی فراهانی و رشوه های شهرام جزایری به کروبی و ستاره دار کردن دانشجویان توسط وزارتخانه ی مصطفا معین و ثروت افسانه یی ناطق نوری و فرزندانش، سرمایه های کلان واعظ طبسی و محمد یزدی و سایر روحانیون افشاگری کند.احمدی نژاد این “بچه پررو” و “کله شق” سرجای خود نشسته است و تنها دو روز بعد از انتخابات به دادگاه فراخوانده شده است. بورژوازی “متعارف” ایرانی برگشته است تا بورژوازی “غیرمتعارف” را به سود یک دوره ی جدید انباشت سرمایه پس بزند.

ییام انتخاباتی پیروزی حسن روحانی شکل بندی یک ائتلاف طبقاتی کهنه کار علیه طبقه ی کارگر و سازمان دهی یک یورش جدید به معاش زحمت کشان است.این برای اولین بارنیست که مردم ناامید در غیاب یک آلترناتیو انقلابی و سوسیالیست امید خود را به طناب یک تاچریست پیوند زدند و سقوط را جشن گرفتند. آخرین بار هم نخواهد بود.

نامه رسیده از ایران

۲۴ خرداد روز جمعه دو انتخابات، یکی برای انتخاب ریاست جمهوری، و انتخابات شوراهای شهر و روستا در ایران برگزار می‌شود، انتخابات‌های دولتی و فرمایشی، وسیله‌ای است در دست حکومت‌های سرمایه‌داری، برای فریب توده‌ها، و استمرار حیات حکومت‌های آنان، اما، انتخابات‌های ادواری مضحک و فرمایشی ریاست جمهوری، برای رژیم  اسلامی به کابوسی می‌ماند که خواب ولایت و حکومتیان را آشفته می‌کند، بخصوص بعد از انتخابات ۸۸ که گریبان رژیم را گرفت و توده‌های مردم به شکل سراسری بر علیه حکومت در تهران و شهرستان‌ها و شهرهای بزرگ به خیابان آمددند، تا بگویند: انتخابات بهانه رژیم نشانه است و مرگ بر استبداد، مرگ بر دیکتاتور و… رژیم جمهوری اسلامی که تجربه تلخ خروش مردم را  در سال ۸۸ بر علیه خود دارد، عبور از فضائی غیر از فضای سکوت و مرگ باری که بر جامعه حاکم کرده برایش دشوار است، برای عبور از نمایش انتخاباتی پیش روی جمعه ۲۴ خرداد، و اوضاع جامعه و پی آمدهای بعدی سخت نگران وضعیت خود است، رژیم از قبل نمایش انتخاباتی و انتخاب مهره گوش به فرمان را طراحی کرده، سناریو را نوشته، یکی از پرده‌های نمایش انتخاب رئیس جمهوری‌، انتخابات به اصطلاح شوراهای شهر و ده است، که برای رنگ دادن به نمایش خود، به انتخابات ریاست جمهوری گره زده، تا در پرتو هیاهوی کاذب در فضای امنیتی به اهداف خود برسد.

یکی از عوارض ایجاد حکومت اسلامی که به ناف جامعه ما بسته شد، تخریب فرهنگ عمومی جامعه بود، فساد، گندیدگی و عقب ماندگی  جزئی جدائی ناپذیر و ذاتی حکومت مذهبی رژیم جمهوری اسلامی است، این رژیم برای تحقق اهداف خود، فریب، ریا، دروغگوئی، خالی بندی، کلاه گذاری، سیاه نمائی، رشوه گیری و فامیل بازی و باند‌گرائی، و تملق گوئی، و… ده‌ها پدیده منفی و تباه کننده دیگر را به شکل وسیعی در جامعه رواج داد، برای ترویج فرهنگ منحط و ضد انسانی و استیلاگرایانه راهی جزء این نداشت. که بخشی از مردم جامعه را با خود همراه کند، تا در فرصت‌ها و پیش آمدها که احتیاج به نیرو دارد از این جماعت در جهت اهداف خود استفاده کند.

همزمان با نمایش انتخابات ریاست جمهوری، و انتخابات به اصطلاح شوراهای شهر و ده، برای دم دادن به کوره نمایش انتخاباتی، و رنگ رونق دادن به فضای ساختگی بخش زیادی از عمله و اکره رژیم، از دست آموزان و کارگزاران بدنه فاسد رژیم،به عنوان کاندید انتخابات شوراها و کمک به رژیم وارد عرصه شده‌اند، تا هم خود از رهگذر انتخاب فرمایشی به پست و مقامی برسند،وهم ریاست جمهوری را به جامعه حقنه کنند، این روزها چهره در و دیوار شهر پر از عکس آدمهای خود باخته، لو رفته،جاه طلب، اطلاعاتی و مامور است، این آدم‌ها در ردیف فرومایه‌ترین افراد جامعه هستند، آنان عقده حقارت و جاه طلبی دارند،در دوره کودکی و بعد با تحقیر و تو سری بزرگ شده‌اند، حالا می‌خواهند با پشت میز نشینی گذشته خود را جبران نمایند! این آدم‌ها که با ژست فرهنگی و استادی عکس شان بر در و دیوار شهر نصب شده، عموما کاسه لیس و ریزه خوار سفره سلطنت ولایت ضد مردمی می‌باشند، اینان آدم‌های بدون شخصیت و بزبانی چند شخصیتی هستند، فرهنگ فروشی می‌کنند و نان فرصت طلبی می‌خورند، اینان از بد بخت‌ترین انسان‌های جامعه ما هستند از این نظر که پدران و مادران و برادران و خواهران خوبی برای فرزندان، همسران و برادران و خواهران خود نیستند، در باره این جماعت هرچه بگوئی کم گفته‌ای، فرومایه‌ترین آدم‌هائی که کمترین احساسات و تعلق مردمی نسبت به جامعه خود ندارند، سوار بر مذهب و ریا کاری، و با فریب و تهدید، در محیط کار و اداره خود را غیر به رژیم منتسب می‌کنند تا در زیر چتر امنیتی برای خود جایگاه تعیین کنند. این عده آدم‌ها که در شهر و روستا بسیج شده‌اند تا پیزی رژیم را(ریاست جمهوری) جا بکنند، از منفورترین آدم‌ها در شرایط کنونی جامعه ما هستند، که در نبرد طبقاتی که در جامعه در جریان است بطور فعالی با دستگاه‌های امنیتی و سرکوب‌گر رژیم هماهنگ و همدستند.

در اطلاعیه ای که از طرف سازمان از تلویزیون دمکراسی شورائی دوشنبه ۲۰ خرداد پخش شد هیچگونه اشاره‌ای به این عده و انتخابات به اصطلاح شوراها نشده بود؟؟ من اشاره‌ای نشیدم!! امیدوارم که من نشیده باشم و در اطلاعیه به موضوع اشاره شده باشد!!ا ین یادداشت را برای همین موضوع و اهمیت دادن به آن نوشتم، همانطور که گفتم دقیق گوش به اطلاعیه ندادم و مطمئن نیستم که به انتخاب شوراها در اطلاعیه سازمان اشاره شده بود، یا نه.!!؟ به هر جهت یاد داشت را نوشتم برای تان آرزوی موفقیت و پیروزی دارم بیست خرداد نود و دو— کار،نان،آزادی حکومت شورائی

توکل: مگر قرار بود چیزی تغییر کند؟

نخست اشاره کنم که من نتوانستم دلیل طرح این سؤالات(*) را در اوضاع سیاسی کنونی ایران متوجه شوم. معمولا وقتی سئوال مطرح می‌شود که یک مسئله مبرم جامعه، پاسخ به آن را طلب کند. مسئله‌‌ی مبرم جامعه امروز ایران نه اصلاحات است، نه حد و حدود امتیازاتی که در شرایط فرضی، جمهوری اسلامی می‌تواند به مردم بدهد و نه ظهور دولت سکولار از بطن دولت مذهبی جمهوری اسلامی. به نظر من این سؤالات ربطی با واقعیت‌‌های عینی کنونی جامعه ایران ندارد که تمام ابعاد آن را بحران و بن بست فراگرفته و کمترین امکان مانور را از هیئت حاکمه و کلا طرفداران جمهوری اسلامی برای حک و اصلاح وضع موجود سلب کرده است.

این سؤالات ۳۴ سال پیش وقتی که جمهوری اسلامی به قدرت رسید یا هنگامی که جارو جنجال اصلاح طلبی از درون رژیم به راه افتاد، موضوعیت داشت. هر جریان سیاسی هم به این سؤالات پاسخ داد و تجربه نیز صحت و سقم  آن را در عمل نشان داد. امروز دیگر نه فقط توده‌های متوهم نا آگاه، بلکه حتا جریا‌نا‌تی که بنا به ماهیت طبقاتی‌شان، به جمهوری اسلامی و اصلاح رژیم از درون دخیل بسته بودند، فهمیده‌‌ا‌ند که با وجود جمهوری اسلامی چیزی تغییر نخواهد کرد. منتها هر یک تعبیر و تفسیر خود را ارائه می‌دهند و لااقل تعدادی از آن‌ها ظاهرا خود را طرفدار یک جمهوری سکولار معرفی می‌‌کنند. این گفته البته نافی این واقعیت نیست که افراد و گروهائی وجود دارند که خواهان اصلاح رژیم از درون هستند. اما این مسئله‌ای متفاوت است با این که مسئله امروز جامعه ایران اصلاحات است و موضوعات مرتبط با آن.

سئوال شده است پس از ۳۴ سال از شکل گیری جمهوری اسلامی تا چه حد سرشت و ساخت و بافت این نظام تغییر کرده است؟

مگر قرار بود چیزی تغییر کند؟ جمهوری اسلامی از بدو شکل‌گیری‌اش یک دولت بورژوایی پاسدار نظم سرمایه‌داری و مدافع منافع طبقه سرمایه‌‌دار و مالکین بوده است و چیزی در این میان تغییر نکرده است. فقط می‌توان گفت که سرشت و ماهیت بورژوایی این رژیم آنقدر آشکار شده است که دیگر کسی جرات نمی‌‌کند سرشت طبقاتی دیگری برای آن جستجو کند، یا آن را ورای طبقات معرفی نماید. جمهوری اسلامی از بدو شکل گیری‌اش، دین و دولت را آشکار و همه جانبه در یکدیگر ادغام نمود. بنابراین یک دولت معمولی بورژوایی نیست. ویژگی مهم ساختار دولت در ایران، مذهبی بودن آن است. از این بابت نیز تغییری رخ نداده و فقط  این خصلت، شفاف تر و برجسته‌‌تر شده است. جمهوری اسلامی از همان آغاز، یک رژیم اختناق و سرکوب، یک رژیم استبدادی بوده است. از این جهت هم چیزی تغییر نکرده است. بنابراین آشکار است که سرشت و ساختار طبقاتی و دینی جمهوری اسلامی همان است که در گذشته بود. این که برخی افراد، گروه‌‌ها و جناح‌‌های سیاسی جمهوری اسلامی در این سال‌‌ها از قدرت حذف و جناح دیگری از درون رژیم در راس قدرت قرار گرفته، از نقش برخی کاسته و بر دیگری افزوده شده است، یک ولی فقیه مرده و دیگری به جای او قرار گرفته است، هیچیک نمی‌توانست تغییری در سرشت و ساختار طبقاتی، خصلت دینی و استبدادی جمهوری اسلامی پدید آورد. چیزی که هست، در نتیجه‌ی بحرآن‌های لاینحل و تشدید تضادهای درونی رژیم، تمرکز قدرت در دست ولی فقیه افزایش یافته است.

در پاسخ سؤالات بعدی هم  باید گفت که البته نیازی نبود خاتمی بر سرکار‌آید تا بتوان “در پرتو بررسی کارنامه دولت اصلاحات خاتمی” فهمید، جمهوری اسلامی حتا ظرفیت پذیزش آزادی‌های نیم بند را هم ندارد، تا چه رسد به اصلاحات. روزی که خاتمی رئیس جمهور اعلام شد،  در همان زمان گفتیم که اصلاحات در جمهوری اسلامی، فریبکاری طبقه حاکم و سخنگویان سیاسی آن،  توهم افراد نا آگاه و جوانانی‌ست که فاقد هرگونه تجربه و شناخت سیاسی‌اند. دلیل هم داشت. اولا-  دولت دینی به ویژه از نوع اسلامی و شیعی، دشمنی آشتی ناپذیر با آزادی‌های سیاسی، برابری حقوقی و حاکمیت مردم دارد. این دولت عرصه حاکمیت خدا بر روی زمین است و نه دولت بر خاسته از اراده عمومی در همان معنای بورژوائی آن. این دولت خود را  مجری فرامین و دستورات خدا و پیامبر می‌داند و نه اراده مردم و خواست آن‌ها. ولی فقیهی در راس قدرت قرار گرفته که به عنوان نایب امام، دیکتاتور مطلق العنان است و بندگان خدا موظف‌اند فرمانبردار او باشند. تمام ساختار دولت دینی جمهوری اسلامی بر این اساس بنا شده است. منافع اقتصادی و سیاسی هیئت حاکمه  نیز دقیقا با همین ساختار جمهوری اسلامی انطباق دارد و مطلقا حاضر نیست تغییری در آن ایجاد کند.

بنابراین از روز هم روشن‌تر بود که یک چنین دولتی که از همان آغاز موجودیت‌اش وظیفه و رسالتی جز سرکوب و کشتار برای درهم کوبیدن انقلاب و به بند کشیدن مردم ایران نداشت، نمی‌تواند در شرایط  تشدید بحران و نارضایتی مردم، در شیوه‌های استبدادی و سرکوبگرانه خود حتا تعدیلی ایجاد نماید. علاوه بر این، تا جائی که به خصلت مذهبی دولت باز می‌گردد، نمی‌تواند به نام اصلاحات از ساختار دینی، فرامین خدا و دین اسلام عقب نشینی کند.

ثانیا- نه فقط دولت دینی اصلاح پذیر نبوده و نیست، بلکه در واقعیت، اصلاح طلبی هم در درون رژیم وجود نداشت. آنقدر بورژوازی بر سر این مسئله تبلیغ کرده است که گویا عده‌ای باورشان شده است،  دار و دسته خاتمی واقعا هم اصلاح طلب بودند. در تاریخ یک صد سال اخیر ایران بزرگترین جنایات ضد بشری در ده سال نخست استقرار جمهوری اسلامی رخ داد که گروه موسوم به پیروان خط امام، مجمع روحانیون و امثالهم نقش اصلی را در ار گآن‌های بالای رژیم داشتند. طنز تاریخ است که آن‌ها به اصلاح طلبان نظم ارتجاعی موجود ملقب ‌‌شوند. گویا در جامعه ایران واژه‌ها نیز معنای وارونه ای پیدا کرده‌اند. یک طرفدار دولت دینی با همان مختصاتی که به آن اشاره کردم، اصلاح طلب نام می‌گیرد.

ببینیم اصلاح طلب چه کسی ست؟ اصلاح طلب به فرد یا جریان سیاسی اطلاق می‌شود که می‌خواهد مناسبات سیاسی و یا اجتماعی معینی را که تغییر آن‌ها نیاز یک جامعه معین است، از طریق اقدامات تدریجی، بوروکراتیک، از بالا و نه به شیوه‌ای رادیکال و انقلابی از پائین تغییر دهد.

اما  گرو‌هائی از درون رژیم که به اصلاح طلب معروف شدند، اساسا نه می‌خواستند و نه می‌توانستند اصلاح گر مناسبات سیاسی و اجتماعی باشند و نه حتا اصلاح‌‌گر نظام سیاسی موجود. آن‌ها وعده آزادی سیاسی را به مردم ایران می‌دادند، بدون این که بخواهند کمترین تغییری در ساختار سیاسی و مذهبی دولت بدهند. آن‌ها از آن قماش “اصلاح طلبانی” هستند که می‌خواهند، دولت دینی استبدادی با تمام نهاد‌ها و ارگآن‌های وابسته به آن پابرجا بماند، دوران فجایع بی‌شمار خمینی را ایده‌آل خود می‌دانند و خواهان بازگشت به آن دوران هستند!

 اینان جناح حاکم در جمهوری اسلامی را متهم می‌کنند که از دوران خمینی فاصله گرفته و نقش جمهوریت کم رنگ شده است. جمهوریت برای آن‌ها استبدادی‌ست که در دوره خمینی حاکم بود و همان است که در سال‌های قبل از کنار گذاشته شدن شان از قدرت سیاسی وجود داشته است. یعنی این که آن‌ها به عنوان خودی، بتوانند چند تائی نماینده در مجلس ارتجاع اسلامی داشته باشند، تعدادی روزنامه منتشر کنند، در رقابت‌های درونی در رهبری ارگآن‌ها و نهادهای دولتی قرار گیرند و جناح رقیب متعرض آن‌ها نشود. توده‌های وسیع مردم و سازمآن‌های مخالف جمهوری اسلامی هیچ حقی در این میان ندارند و بحثی از حقوق دمکراتیک و آزادی های سیاسی و مطالبات رفاهی آن‌ها در میان نیست. این است “جمهوریت و دمکراسی دینی” که از آن نام می‌برند .

اینان اصلاح طلب نیستند. آن‌ها نمی‌خواهند لااقل تسویه حساب بورژوائی با نهادهای قرون وسطائی  که در راس آن دولت دینی قرار گرفته است، داشته باشند. بالعکس، طرفدار و پاسدار برجای ماندن نهادها و موسسات قرون وسطائی‌اند و از این رو در حد اعلای خود مرتجع. نزاع آن‌ها با دار و دسته حاکم بر سر منافع سیاسی و اقتصادی خودشان و حفظ دولت مذهبی است. همانگونه که خاتمی مکرر گفته است اینان نگران از دست رفتن جمهوری اسلامی هستند و نه نگران اسارت مردم و خواستهای لگد مال شده آن‌ها.

اما این که کنار گذاشته شدند، دلیل‌اش در ساختار جمهوری اسلامی و بحران و بن بست آن است و نه در اقتدار گرائی جناح رقیب و دمکرات منشی اینها. دلیل‌اش در همان چیزی است که آن‌ها را به جناح موسوم به اصلاح طلب تبدیل کرد. یعنی بحرآن‌های لاینحل و بن بست جمهوری اسلامی. آن‌ها قرار بود با ادا و اطوار اصلاح طلبی، بحران‌ها و بن‌بست را حل کنند و از آنجائی که نتوانستند و اصولا نمی‌توانستند این بحران‌ها را حل و بن‌بست را در هم بشکنند ، بلکه بالعکس بحران عمیقتر شد و تاکتیک موسوم به  اصلاح طلبی با شکست رو به رو گردید.، تاکتیک جناح رقیب،  تشدید سرکوب و اختناق در دستور کار قرار گرفت. از همین رو بود که دیگر جائی برای به قدرت رسیدن موسوی و وعده آزادی و اصلاح او هم در سال ۸۸ باقی نماند. خاتمی آشکارا نشان داد که جمهوری اسلامی مطلقا ظرفیت حتا یک اصلاح جزئی و ناچیز را هم ندارد و کمترین عقب نشینی رژیم،  تمام سیستم را متزلزل می‌کند. کافی بود اصلاح طلب قلابی،  نامی از آزادی ببرد تا مردم برای جمع کردن بساط جمهوری اسلامی دست به کار شوند، به خیابآن‌ها بریزند و وحشت را بر تمام گروه‌های ریز و درشت پاسدار نظم موجود، حاکم سازند. بنابراین بار دیگر آشکار شد که جمهوری اسلامی تنها راهی که برای بقای خود دارد، ادامه و تشدید سرکوب و اختناق است تا روزی که توده‌های مردم به انقلاب روی آورند و آن را سرنگون کنند. این احتمال البته کلا منتفی نیست که طبقه حاکم در شرایطی دیگر این به اصطلاح اصلاح طلبان را به صحنه فرا خواند، اما در آن شرایط سرنوشتی بهتر از کابینه‌های آخرین روزهای رژیم شاه نخواهند داشت.

اینکه گفتیم نمی‌توان به دار و دسته‌های طرفدار دولت دینی اصلاح طلب اطلاق کرد، به این معنا نیست که در ایران سازمان‌های سیاسی اصلاح‌طلب وجود ندارد.

چنانچه بخواهیم مصداق اصلاح طلب را در ایران لااقل در عرصه سیاسی پیدا کنیم به آن دسته از سازمان‌های بورژوائی و خرده بورژوائی اپوزیسیون رژیم می‌توان اشاره کرد که خواهان اصلاحات سیاسی هستند و پیش شرط آن را  برافتادن دولت مذهبی و استقرار یک دولت پارلمانی سکولار اعلام کرده‌اند. به آن‌ها اصلاح طلب می‌گوئیم، چون خواهان دگرگونی و برافتادن مناسبات اجتماعی و ازجمله مناسبات سیاسی موجود نیستند. آن‌ها نمی‌خواهند در مناسبات اقتصادی و طبقاتی تغییری ایجاد شود، نمی‌‌خواهند قدرت سیاسی از دست طبقه حاکم مرتجع خارج و به تصرف طبقه تحت ستم اما مترقی درآید. نمی‌خواهند اساس و بنیان دولت موجود که همانا بوروکراسی ممتاز و مافوق مردم و نیروهای مسلح جدا از مردم است درهم شکسته شود، بلکه فقط می‌خواهند در ساختار دولت و نظام سیاسی اصلاحاتی انجام بگیرد که با نظم اقتصادی سرمایه‌داری انطباق بیشتری داشته باشد، تضادهائی را که روبنای سیاسی موجود به علت خصلت دینی آن با ساختار اقتصاد سرمایه‌داری ایجاد می‌کند حل کنند، یک جا به جائی در نقش و قدرت  نمایندگان سیاسی طبقه سرمایه‌دار صورت بگیرد و در بهترین حالت، مطالبات آزادی خواهانه مردم نیز تحقق یابد. این تحول هر شکلی که به خود بگیرد، حتا اشکال قهرآمیز، چیزی جز اصلاح در نظام سیاسی موجود نیست. معهذا این که تا چه حد اصلا امکان یک چنین اصلاحاتی  و تحقق وعده‌های این سازمآن‌ها وجود دارد،  مسئله دیگری است. چون جمهوری اسلامی کنار رفتنی نیست مگر آن که در جریان یک انقلاب سرنگون شود و با یک چنین انقلابی قطعا با توجه به انبوه مطالبات توده‌های مردم، به ویژه کارگران و زحمتکشان و تجارب انقلاب شکست خورده، بسیار بعید است که یک چنین سازمآن‌هائی بتوانند ابتکار عمل را به دست بگیرند. گرچه اصلاح طلبی در ایران پایگاه اجتماعی دارد و خرده بورژوازی مدرن مرفه که مطالبات آن از محدوده آزادی‌های فردی و اندکی آزادی سیاسی فراتر نمی‌رود، مدافع جدی اصلاح طلبان است و عمدتا همین قشر بود که در جریان انتخابات سال ۸۸  نقش فعالی به نفع موسوی برعهده گرفته بود، اما چون نیروی محرکه انقلاب،  توده‌های کارگر و زحمتکش هستند که چارچوب مطالبات آن‌ها بسی فراتر از مطالبات سیاسی ست، لذا نمی‌تواند در جریان تحولات جامعه ایران نقش سیاسی تعیین کننده‌ای به نفع سازمآن‌های اصلا طلب ایفا نماید. به علاوه، این سازمان‌ها نمی‌توانند ادعای خود را حتا در محدوده جدائی دین از دولت عملی سازند، چرا که در ایران برخلاف کشورهائی از نمونه ترکیه و حتا تونس و مصر ما با یک کابینه اسلام‌گرا، اما یک دولت غیر دینی رو به رو نیستیم، بلکه دولت در تمامیت آن با تمام ارگآن‌ها و نهاد‌های‌اش دینی است. دین و دولت چنان در یکدیگر ادغام شده‌اند که جز با درهم شکستن تمام ارکان دولت موجود و بنای دولتی جدید نمی‌توان دین و دولت را از یکدیگر جدا ساخت. اصلاح طلب سیاسی اما خواهان حفظ  ارکان اصلی دولت موجود، بوروکراسی و نیروهای مسلح حرفه‌ای و جدا از مردم است و دستگاه روحانیت را برای حفظ نظم موجود ضروری می‌داند. لذا از آنجائی که نمی‌خواهد ماشین دولتی موجود به کلی در هم شکسته شود و با دستگاه روحانیت تسویه حساب رادیکالی صورت بگیرد، قادر نخواهد بود حتا وعده جدائی دین و دولت را عملی سازد. به این نکته نیز باید اشاره کرد که اصلاح‌طلب سیاسی از آنجائی که خواهان حفظ نظم اقتصادی- اجتماعی موجود می‌باشد، ناگزیر است با دارو دسته‌ها و جناح‌هائی از نمایندگان بورژوازی طرفدار جمهوری اسلامی به سازش و توافق دست یابد. بنابراین، حتا اگر در یک شرایط فرضی در راس قدرت قرار گیرد، از دو سو زیر فشار و بن بست خواهد بود. از یک‌طرف از بالا برای محدودتر ساختن اصلاحات سیاسی و آزادی‌های سیاسی و از سوی دیگر فشار و مبارزه توده‌های کارگر و زحمتکشی که خواستار تحقق مطالبات خود به شیوه‌ای رادیکال هستند. لذا در نهایت آنچه که از درون این کشمکش و بن بست بیرون خواهد آمد، باز هم  استبداد و اختناق جدیدی خواهد بود، گیریم با ردای دیگر. تمام این واقعیت‌ها نشان می‌هد که در ایران اساسا اصلاحات عملی نیست و لااقل تحت شرایط موجود هیچ چشم اندازی حتا برای قدرت گیری و تحقق برنامه‌های آن سازمآن‌هائی که می‌توان حقیقتا آن‌ها را اصلاح طلب نامید، وجود ندارد. بنابراین مردم ایران نمی‌توانند حتا از شر استبداد رها شوند، مگر آن که انقلابی پیروزمند داشته باشند که قدرت سیاسی در دست کارگران و زحمتکشان قرار بگیرد. فقط یک چنین انقلابی از آنجائی که می‌خواهد تمام مناسبات اجتماعی موجود را از بیخ و بن دگرگون کند، قادر است با درهم شکستن تمام دستگاه دولتی موجود و استقرار دولتی شورایی، نه فقط مطالبات سیاسی و دمکراتیک بلکه تمام مطالبات اقتصادی و اجتماعی توده‌های مردم را عملی سازد و یک بار برای همیشه مردم ایران را از اسارت در دست ستمگران نجات دهد.

 آرش شماره ۱۰۹ – فروردین ۱۳۹۲- آوریل ۲۰۱۳

پاسخ به سه پرسش آرش – ص ۱۵۷- ۱۵۹

 * سه پرسش آرش:

۱ – سی و سه سال از شکل‌گیری نظام جمهوری اسلامی در ایران می‌گذرد، سرشت و ساخت و بافت این نظام تا چه حد تغییر کرده است؟

۲ – معمولا اصلاحات سیاسی از بالا به منظرو تحکیم موقعیت حکومت‌کنندگان و مشروعیت و مقبولیت بخشیدن به آن‌ها صورت می‌گیرند؟ در پرتوی بررسی کارنامه دولت اصلاحات محمد خاتمی، چنین اصلاحاتی در جمهوری اسلامی تا چه حد می‌تواند پیش برود؟ و حد آن (یعنی جایی که از آن بیشتر از طرف حکومت‌کنندگان تحمل نمی‌شود) چیست؟ در چه شرایطی بالایی‌ها ممکن است به فکر چنین اصلاحاتی باشند؟ و آیا موقعیت کنونی ایران برای چنین اصلاحاتی مناسب است؟

۳ – با توجه به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، ساختار سیاسی برآمده از آن و تجربه جریان اصلاح‌طلبی در کشور، آیا حکومت‌گران حاضر می‌شوند تا آن‌جا عقب‌نشینی کنند که یک نظام حکومتی سکولار از بطن همین حکومت به تدریج شکل بگیرد؟ اگر آری، چرا باید این‌ها دست به چنین خودکشی تدریجی بزنند؟ در چه شرایطی به چنین چیزی تن می‌دهند؟

به طور کلی اصلاحات مردم را آرام‌تر و با نظام سیاسی حاکم سازگارت می‌سازد یا در مخالفت با آن، جسورتر و فزون‌خواه‌تر؟ چه نیروها و لایه‌هایی در ایران امروز با تعدیل‌هایی در خصلت مذهبی و سرکوب‌گرانه رژیم، با آن سازگار خواهند شد و کدام‌ها به مخالفت جسورانه‌تر با آن برخواهند خاست؟ و تأثیر اصلاحات اقتصادی (معطوف به کاهش نابرابری‌ها) در این گروه‌های اجتماعی چه خواهد بود؟

آرش

پژمان رحیمی: طرح مساله‌ی اعرابِ در ایران

 بُن‌بستِ هویت‌سازیِ ناسیونالیستی/ مذهبی و ضرورتِ رویکردی سوسیالیستی

 پژمان رحیمی

 مقدمه

امسال در سال‌روزِ قیام مردم عربِ ایران در ۱۵آوریل ۲۰۰۵/۱۳۸۴ دستگیری‌های گسترده‌ای در منطقه‌ی خوزستان‌ صورت گرفت. صدور احکام اعدام و حبس‌های طولانی دوباره رونق گرفت تا به عنوان تهدیدی علیه هر نوع تحرک منطقه‌ای عمل کند. همواره اخبار و حوادث مناطقی غیر از تهران در سایهی مرکزگراییِ مسلط قرار میگیرد و جنایتها و فجایعی که در نقاطی غیر از تهران اتفاق میافتد حاشیهی کمرنگی را در سایتهای مختلف خبری و تحلیلی به خود اختصاص میدهند. این نکته حتا در نزد مدعیانِ منتقدِ این وضعیت هم همچون یک مانع ساختاری خودش را بر ارادهی آنان تحمیل میکند و روشن است که برای حل آن باید راهِ‌حلی ساختاری در جهت حذف زمینه‌ی به وجود آورندهی آن به میان آورد. مسالهی اعراب ایران هم یکی از آن مواردی است که کمتر تمایلی برای انعکاس آن وجود دارد. زندان کارون اهواز خطرناکترین و آلودهترین زندان ایران است که اکثر فعالان سیاسی و اجتماعیِ عرب در آن گرفتار هستند ولی تا زمانی که زندانیان تهرانی به آنجا تبعید نشدند گزارشی از وضعیت بد آن زندان مخابره نشد. حقیقت این است که کلانشهرِ تهران علاوه بر اینکه همهی امکانات و منابع نقاط مختلف ایران را در خود جذب میکند، همچون مانع بزرگی بر سر راه اتحاد مردمی نیز عمل میکند و عملا مردمان دیگر نقاط ایران و مطالبات و مبارزاتشان به عنوان موضوعی در اولویت پایینتر به فراموشی سپرده میشوند و کمتر به آن بها داده میشود. شکاف ایجاد شده میان “تهران” و دیگر نقاط ایران اگر چه به نوع انباشت نامتوازن سرمایهدارانهی سیستم اقتصادی-سیاسیِ جمهوری اسلامی بر میگردد ولی رژیمِ اسلامی به خوبی از ابزار ناسیونالیزمِ فارس برای سرپوش گذاشتن بر کارکردِ سرمایهدارانهی خود استفاده میکند و به خوبی از ظرفیتهای عرب‌ستیزیِ”آریایی” برای کنترل منطقهی خوزستان و غارت همهی منابع آن آگاه است. همچنین دمیدنِ گاه و بیگاه بر تضاد سُنی و شیعه در بلوچستان و نیز رواج کلیشههایی شرمآور از خشونتِ “کُردها” در کردستان نیز کارکردی مشابه برای رژیم جمهوری اسلامی دارد. به طور کلی ملی‌گراییِ فارس در شکل و شمایل خاصی همواره مورد استفادهی رژیم اسلامی از همان ابتدای تاسیس بوده است. اما ظلم و ستمی که از سوی حکومت مرکزی به اقوام غیر فارس میشود به صورت تضاد فارس و غیرِ فارس خودش را در مناطق غیرِ فارس نمایان میکند که به رشد و گسترش ناسیونالیزمِ افراطی یا شوینیزم عربی، کُردی، بلوچی و تُرکی دامن زده است و جمهوری اسلامی از همین ملیگراییِ غیرِفارس هم به وقتاَش استفاده‌های مناسبی جهت سانسور یا سرکوب مطالبات مردم ستمدیده و غالبا فقیر این مناطق میکند. مقاومت و مبارزه‌ی مللِ تحتِ ستم از سوی جمهوری اسلامی توطئه‌ای برای تجزیه‌ی خاکِ آریایی نمایانده می‌شود تا تضاد اساسی حول جدالِ فارس و غیرِ فارس محو و ناپدید شود. این روند یک بازیِ دو سر بَرنده برای بورژوازی موجود است. از یک طرف اگر تمرکز سیاسی بر ایرانِ واحد حفظ شود هم‌چنان سلطه‌ی دولتِ مرکزیِ سرمایه‌داری حفظ خواهد شد و در این مسیر از نیرو و انرژی ملی‌گراییِ فارس بهره‌برداری می‌شود و در گزینه‌ی دیگر اگر تمرکز سیاسیِ کنونی در منطقه‌ی جغرافیایی ایران از دست برود در سوی دیگر این بورژوازی ناسیونالیستِ مللِ مختلف هستند که با عمده کردن تضادِ فارس و غیرِ فارس بر طبل ناسیونالیزم می‌کوبند تا با طرح گزینه‌ی جدایی مناطق مختلف ایرانِ کنونی ضمن اعلام پایبندی به اصل دولت-ملت در معنای سرمایه‌دارانه‌اَش، اساسِ نظم جامعه‌ی طبقاتی را دست نخورده باقی بگذارند و ستم ملی را در اصلاحات و مطالبات روبنایی مللِ تحتِ ستم خلاصه کنند. حق آموزش به زبان مادری در کلیت خود یک حق بنیادی و حیاتی برای ملل تحتِ‌ستم است ولی به عنوان مثال، غالب اعراب ایران که در فقر اقتصادی شدیدی به سر می‌برند در چهارچوب یک دولت-ملیِ سرمایه‌داریِ عربی(یا عربی-اسلامی) که بر پایه‌ی استثمار نیروی کار شکل می‌گیرد تغییر عمده‌ای در توان و امکان آموزش دانش‌آموزان عرب ایجاد نخواهد کرد. این بخش از اپوزیسیونِ ناسیونالیست مللِ تحتِ‌ستم فریب‌کارانه مطالبات ملی را به امور روبنایی محدود می‌کند. ضمنا بخشی از همین اپوزیسیون که گرایشی اصلاح‌طلبانه هم دارند – و در دوران اصلاحات با اصلاح‌طلبان رژیم نزدیکی داشتند و هنوز هم بی‌تمایل به آنان نیستند- معترف هستند که اگر مطالباتشان در جمهوری اسلامی هم پاسخ داده شود مشکلی ندارند!! (این موضوع را در قسمت بعدی مقاله بیشتر توضیح خواهم داد).

دولت مرکزیِ جمهوری اسلامی وقتی خطر از بین رفتن سلطه‌ی سیاسی خود را احساس می‌کند برخلاف بی اعتنایی‌یی که به فرهنگ ماقبلِ اسلام هم‌واره داشته است هیچ تردیدی برای تعریف و تمجید از شاهان ایرانِ باستان ندارد. رحیم‌مشائی و محمود احمدی‌نژاد نماینده‌ی تمایل فرصت‌طلبانه‌ی رژیم اسلامی برای آویزان شدن به نمادهایی هم‌چون کوروش و فردوسی برای تغذیه از منابع ناسیونالیزمِ فارس هستند که جهتِ بازآفرینی و ترمیم ایده‌ئولوژی سیاسی-فرهنگی-اقتصادیِ حافظ منافع بورژوازی در چهارچوب نظام اسلامی تلاش می‌کنند. اگر دولتِ پَهلَوی‌ها جهت سلطه‌ی دولت مرکزیِ وابسته به سرمایه‌ی جهانی بر ممالک محروسه‌ی ایران، ناسیونالیزم فارس و آریایی را تقویت می‌کرد، در دوران جمهوری اسلامی از ایده‌ئولوژیِ اسلامی برای تراشیدن امت‌ِ اسلامی از تنوع سیاسی-فرهنگی و نژادی منطقه‌ی جغرافیاییِ ایران استفاده شد تا هم‌چنان نقشِ ایران در چهارچوب روابط نابرابر سرمایه‌ی جهانی با تکیه بر غارت منابع طبیعی و انسانی ایران حفظ شود و اینک جناح نظامی-امنیتیِ سرمایه در ایران هم از کارکرد ناسیونالیزمِ آریایی آگاه است و گاه و بیگاه از نمادهای آن استفاده می‌کند. رحیم‌مشائی از دوستی ملل اسرائیل و ایران به واسطه‌ی “کوروش کبیر” یاد می‌کند و احمدی‌نژاد کوروش را پیامبر الهی می‌نامد و فردوسی را پاسدار اسلام معرفی می‌کند(۱). اگر چه توانایی دولتی هم‌چون جمهوری اسلامی برای حل کردن و درونی کردنِ چنین سویه‌های متضادی که بعضا مشروعیت سیاسی-ایده‌ئولوژیک نظام را دچار بحران می‌کند محلِ تردید است ولی این تمایل مصلحت‌گرایانه و فرصت‌طلبانه‌ی دولتی هم‌چون جمهوری‌اسلامی نشان‌دهنده‌ی نقطه ضعفِ آلترناتیو ناسیونالیستی مللِ تحتِ ستم در منطقه‌ی سرزمینیِ ایران هم هست. گفتمان و رویکرد ناسیونالیستی که منجر به دولت-ملت‌سازیِ سرمایه‌دارانه بشود گزینه‌ی متفاوتی برای مردم تحتِ ستم نیست و بهبودی در زنده‌گیِ آنان ایجاد نمی‌کند. جمهوری‌اسلامی برگِ تضاد با امپریالیزمِ آمریکا را با به کارگیریِ شعارهای آمریکا‌سِتیز از دست نیروهای چپ خارج کرد و به اهرمی برای مشروعیت‌بخشی به نظام خود تبدیل کرد که کاملا با منظور چپ‌گرایان متفاوت بود و اکنون هم به کارگیریِ اهرم‌های ناسیونالیستی به عنوان مثال می‌تواند دست بخشی از اپوزیسیون لیبرال و ناسیونالیستِ جمهوری اسلامی را خالی بگذارد. سفر احمدی‌نژاد به جزایر سه‌گانه و واکنش کشورهای عربی و تعریف و تمجیدی که طیف وسیعی از کاربران اینترنتیِ ایرانی از احمدی‌نژاد کردند نشانه‌ی ضربه‌پذیر بودن اپوزیسیون ناسیونالیستِ فارس برای مانور بر سر مساله‌ی اسلام‌گرایی و ضدفارس‌گراییِ‌ جمهوری اسلامی است و مرزکشی آنان با جمهوری‌اسلامی را مخدوش می‌کند(۲). به عنوان یک نمونه‌ی درخشان به بیانیه‌ی حزب ملت ایران در مورد دعوای رژیم اسلامی با امارات متحده‌ی عربی بر سر جزایر سه‌گانه توجه کنید که نه تنها سراسر ادبیاتی چاله‌میدانی و عرب‌ستیز دارد بلکه شامل پیشنهادهایی “سازنده” برای جمهوری اسلامی هم هست!!(۳).

مساله‌ی ملی با روایت ناسیونالیستی هم‌واره فرصتی دوجانبه برای تحکیم سلطه‌ی بورژوازی در منطقه است که در راستای مدیریت سیاسی و منطقه‌ایِ سرمایه‌ی انحصاری در منطقه قرار می‌گیرد. رویکرد ناسیونالیستی به مساله‌ی ملی، امکان مانورهای موسمی به قدرت‌های متمرکزی هم‌چون جمهوری اسلامی را هم می‌دهد تا با تمایلی فرصت‌طلبانه مطالبات ملل تحت ستم را مدیریت کند و چه بسا به شکل مُوجه‌نمایی برخی از مطالبات را برآورده کند. استفاده از اختلافات ملل مختلفی هم‌چون ترک و کرد و عرب و فارس(مثلا سوءاستفاده و تحریک اختلافات میان تُرک‌ها و کُردها در آذربایجان توسط عوامل محلی و نفوذی و تبلیغات ضدفرهنگی گسترده و ترویج شایعات مختلف)، استفاده از اختلافات درون طایفه‌ای و قبیله‌ای که به عنوان مثال در مواقع انتخابات خودش را به خوبی نشان می‌دهد(مثلا در مناطق بختیاری‌نشین)، معامله با سران قبایل و استفاده از قدرت محلی آنان(مثلا معامله با برخی شیوخ عرب در خوزستان برای سرکوب و کنترل مناطق عرب‌نشین) و بسیاری دیگر از این قبیل شگردها که هنوز قابلیت بسیج اجتماعی برای سرکوب را دارند، همه‌گی نشان دهنده‌ی ضعف گفتمان ناسیونالیستی برای مبارزه با انواع ستم و ایجاد یک آلترناتیو برای رهایی مللِ تحت ستم است.

تا کنون ملیگراییِ غیرفارس(عربی،کردی،ترکی و…) غالبا در شکل افراطی و شوینیستی‌اش رسانه‌ای شده است و در مناطق غیرِ فارسِ ایران موفقیت چندانی در جلب اقشار پایین جوامع خود نداشتهاند که علل عمده‌اش را باید در پایگاه طبقاتی اقشار اصلیای که ملیگرایی را در مناطق غیرفارس نمایندهگی میکنند و همچنین مناسباتشان با سرمایهداریِ حاکم و دوری و نزدیکیِ متغییرشان به جمهوری اسلامی جستوجو کرد. هنوز این پدیده در سطح جوانان عاصی(۴) و اقشار متوسطی هم‌چون دانش‌جویان و بخشی از نخبه‌گانِ اجتماعی و اقشار میانی کارگری این مناطق بیشتر خودش را نشان می‌دهد. به هر صورت به طور کلی ملی‌گراییِ افراطی(شوینیسم) در مناطق غیرفارس اکنون دیگر پدیدهای قابل انکار نیست به خصوص اینکه در چهارچوب طرح و نقشهی سرمایهی جهانی برای تقسیم منطقهی خاورمیانه و آسیای مرکزی، کم‌کم مورد توجه و حمایت بین‌المللی هم قرار گرفته است(۵). این همان بازی دوسَر بُردی است که به آن اشاره شد. از این زاویه یا دولت مرکزیِ جمهوری‌اسلامی با دادن امتیازات بیشتر باقی می‌ماند و قدرت‌های منطقه منافع خود را از آن طریق پی‌گیری می‌کنند و یا مورد حمله قرار می‌گیرد و بر متن مطالبات مللِ مختلف کشورهای کوچکی ایجاد می‌شوند که تحتِ نفوذ و سلطه‌ی همان قدرت‌های اصلیِ سرمایه‌ی جهانی دوباره منافع پیش‌گفته را تامین می‌کنند(نمونه‌ی دولت خودمختارِ کردستان عراق که سابقه‌ی به خاک و خون کشیدن اعتراض کارگران را هم دارد). طرح مقولاتی همچون فدرالیسم اقتصادی از سوی اشخاصی همچون محسن رضایی و یا بخشیدن خوزستان در مقابل سوریه از سوی مهدی طائب را باید از زاویه‌ی گزینه‌های احتمالی و سمت‌گیری جناح‌های سیاسی حکومتی در چهارچوب طرح و نقشه‌های کلان‌تر منطقه‌ای مورد توجه قرار داد. همان‌طور که در انتخابات جمهوری‌اسلامی انتخاب بین بد و بدتر دردی را دوا  نکرد، انتخابی چنین برای مللِ تحتِ ستم هم نمی‌تواند افقی روشن را نشان دهد و به اعتقاد این نگارنده چه بسا امکانات رهائی‌بخشِ زیادی را از بین خواهد برد. با همه‌ی ‌این اوصاف حق تعیین سرنوشت به عنوان یک حق دموکراتیک برای همه‌ی مللِ محدوده‌ی سرزمین ایران یک امر بدیهی برای هر نیروی سیاسی پی‌گیر امرِ رهاییِ مردمی است. در این نوشته قصد تعیین تکلیف برای مخاطبِ کُرد و عرب و تُرک و بلوچ و… نیست بلکه تلاش می‌شود گمانه‌زنی‌هایی درباره‌ی آلترناتیو سوسیالیستی را بر متن تحلیل کلانی که ارائه می‌شود در معرض قضاوت قرار داد و اهداف بورژوازی فرصت‌طلب مللِ تحت ستم را مورد توجه قرار دهد.(۶)

ملی‌گراییِ فارس و مردم عرب ایران

ملی‌گراییِ(ناسیونالیسم) فارس در اوایل قرن بیستم برای وارد شدنِ منطقهی سرزمینیِ”ایران” به مناسبات نابرابر و استعماری، مورد حمایت قدرت‌های بینالمللیِ سرمایهداری قرار گرفت و “رضا شاه”  به عنوان منجی سرزمین بلازدهی”آریایی” به عنوان “پدر-شاه” برتراشیده شد و ظهور کرد. “زبان فارسی” و “نژاد آریایی” دو پایهی اصلی ملیگراییِ فارس و ایرانی بود که با تخریب و سانسور اجتماعی-سیاسی-فرهنگیِ هویتهای غیرفارس در منطقهی جغرافیاییِ “ایران” قدرت گرفت. منطقهی کنونیِ خوزستان حداقل در اسناد به جا مانده از دورهی حاکمیت قاجار به نام “عربستان” خوانده میشده است و دولتی محلی در آن منطقه حاکم بود که در تعامل با دولت مرکزی بوده است. حاکمانِ عربِ عربستان ایران هم‌واره برای استقلالِ خود از دولت مرکزی تلاش میکردند و البته با توجه به خصلت طبقاتیشان، آنان دغدغهی استقلال خود را در چهارچوب روابطشان با دولت مرکزی ایران و دولت‌هایی همچون انگلستان دنبال میکردند و در این میان مردم عربِ ساکن این منطقه همواره مورد ظلم و ستم چندجانبه از سوی نیروهایی بودهاند که برای تسلط بر این منطقه تلاش میکردند. به عنوان مثال شیخ مزعل که قبل از شیخ خزعل آخرین حاکم قدرتمند خوزستان بود اگر چه نقش موثری در رونق اقتصادی منطقهی تحت حاکمیت خود داشت ولی در نهایت ظلم و تعدی بی اندازهی او به مردم عرب سرانجام منجر به قتلش توسط برادرش شیخ خزعل شد. قتلی که به علت مخالفت شیخ مزعل با کشتیرانی انگلیسیها در رود کارون، مورد حمایت انگلیسیها هم قرار گرفت چرا که شیخ خزعل قول همکاری در این زمینه را به انگلیسیها داده بود.

 ستمِ ملی در دوران پهلوی ویژهگیهای خودش را داشت و با توجه به وجه عمدهی ناسیونالیزمِ آریایی در حکومت پهلوی-که عربستیزی بود- کاملا واضح است که مردم عرب در چه شرایطی به سر میبُردند. بر خلاف تصوری که رایج است و جمهوری اسلامی را مروج فرهنگ عربی میداند ولی حکومت جمهوری‌اسلامی از همان ابتدا با پایبندیِ ویژهی خود به ناسیونالیزمِ فارس، فرهنگ و سنن اعراب را محدود کرد و اجازهی تحرک جدی به آنان نداد. اگر چه این محدودیتها شامل دیگر اقوام و ملل هم میشود ولی در ادبیاتی که در نقد این محدودیتها و ستم ملی و قومی موجود است آنچنان که به مسائل خلقهای ترک و کُرد پرداخته شده متاسفانه مسالهی اعراب در سایهی همان ناسیونالیزم ریشهداری که هم در فرهنگ عمومی تنیده شده- و هم توسط حکومت به صورت پنهان و آشکار تقویت میشود- غالبا نادیده گرفته میشود و اعراب ایران به چشم مهاجمینی که حالا مهمان هستند دیده میشوند!! اعراب ساکن در منطقهی سرزمینیِ ایران همیشه ساکن همین مناطق بودهاند و اکنون هم در سرزمین مادری خود به سر میبرند. در این مورد اما منظور ما ورود به بررسی تاریخی برای اثبات سرزمین مادری یا غیره نیست چرا که واقعیت موجود منطقهی خوزستان نشان دهندهی ترکیب قومی متنوعی است که جدل تاریخی برای اثبات دورهبندی حضور یا مهاجرت اقوام مختلف در این سرزمین چیزی از مشکلات متعدد اجتماعی، اقتصادی وسیاسی آنان حل نمیکند و تجربه نشان داده است که این گونه مباحث هم دغدغهی تودهی مردم نیستند و متاسفانه این تمایلاتِ واکنشی و غلطِ اقشار متوسط به حاکمیت جمهوری‌اسلامی هستند که بنا به خصلت خود معمولا مطالبات بر حقِ خود را در چهارچوب گفتمانی ناسیونالیستی و مذهبی(مثلا سُنیگرایی در مقابل شیعهی دولتِ مرکزی) ارائه میکنند. نکتهی مهم دیگر تغییر برنامهریزی شدهی ترکیب جمعیتی منطقهی عربنشین ایران است و البته مسالهی ما تعامل اجتماعیِ طبیعی و رفت و آمد و روابط عادی اقوام مختلف در نظرمان نیست چرا که اعتقادم بر این است که میان اقوام مختلف هیچگاه مشکلی وجود نداشته بلکه این شیوخ و خوانین و حاکمین دول مرکزی و محلی بودهاند که برای منافع خود بر طبل جنگ و اختلاف کوبیدهاند.

قیام مردم عرب خوزستان در سال ۱۳۸۴ در اعتراض به یکی از همین طرح و نقشههای حکومتی برای تغییر سیستماتیک ترکیب جمعیتی منطقه بود. نامهی ابطحی رئیس دفتر رئیسجمهورِ اصلاح طلب(محمد خاتمی) افشا شد که در آن بر اهتمام در تغییر ترکیب جمعیتی منطقهی خوزستان به نفع غیرعربها تاکید شده بود. این نامه خشم تودهی ناراضی از ظلم و ستم چندین سالهی جمهوری اسلامی به مردم فقیر و عقب نگه داشته شدهی خوزستان را بر انگیخت و در نتیجهی سرکوب خشونتبارِ قیام مردمی بیش از ۶۰نفر کشته شدند. این قیام اتفاقا همدلیِ دیگر اقوام را هم برانگیخت و همین موجب خشم بیشتر حکومت میشد و با تمام قوا هم از نیروی قهریهی خود و هم از ابزارهای ایدهئولوژیک ناسیونالیستی برای کنترل قیام مردم استفاده کرد. بخشهایی از فارس‌های طبقهی متوسط حاکم در منطقه که همهی ابزارهای اطلاعرسانی و نهادهای رسانهای و اجتماعی را در اختیار دارند بر طبل ناسیونالیزم کوبیدند و عمق مطالبات مردم ستمدیدهی عرب را پنهان و محتوای قیام را جعل و سانسور کردند. طیف وسیعی از روزنامهنگاران، هنرمندان، کارمندان عالی رتبهی دولتی، صاحبان مراکز فروش محصولات فرهنگی و … که همهگی از دسترَسِ اعرابِ غیر وابسته به حکومت خارج شدهاند به طور همآهنگ و در همصدایی با جمهوری اسلامی با آویزان شدن به ناسیونالیزمِ فارس و آریایی تلاش کردند تا قیام عدالتخواه و آزادیطلبِ مردم عرب سانسور و سرکوب شود. این رویه در قیامهای اخیر در اهواز و دیگر شهرهای خوزستان هم جاری بود. اقشاری که در این مواقع با جمهوری اسلامی همصدا میشوند لزوما و در وجه غالبشان با جمهوری اسلامی هم توافق ندارند ولی به لحاظ ایدهئولوژیک به ناسیونالیزم دچار هستند و این گمانِ غلط را دارند که گویا جمهوری اسلامی هم مشکلی با  ناسیونالیزمِ فارس دارد در صورتی که جمهوری‌اسلامی در فرصت مناسب از حربهی ناسیونالیزمِ فارس هم استفاده میکند و تجربهی سرکوب قیام اعراب و هم‌چنین واکنش‌ها به مناقشات بین ایران و امارات‌متحده‌ی‌عربی نشان داد که محاسبهی غلطی نکرده و اقشاری که همچنان به ناسیونالیزم و شوینیزمِ آریایی و لیبرالیزم عقبماندهی سیاسی گرفتار هستند به وقتاَش سربازان و متحدان جمهوری‌اسلامی و هر دولت دیکتاتوریِ دیگری علیه هر گونه قیام آزادیخواهانهی اقوام و اقلیت‌های ملی مختلف هستند. به این ترتیب هر جنبشی در ایرانِ کنونی اگر مسالهی اقوام و ملل ساکن منطقهی سرزمینیِ ایران را در نظر نگیرد اصولا قادر نیست تحولی دموکراتیک ایجاد کند. در جنبش پسانتخاباتیِ سال۱۳۸۸ تحت هژمونیِ اصلاحطلبان نیز با بیتوجهی به مسالهی ملی و در واقع تغذیه از ناسیونالیزمِ فارس بود که مانع جلب همدلی و همراهی اقوام ومللِ مختلف شد.

اما در سوی دیگر یعنی در جبههی اعراب هم نیروهایی حضور دارند که در قالب گروههای سیاسی فعالیت میکنند که برنامه و هدف سیاسی خود را دفاع از حقوق مردم عرب تعریف میکنند. همانطور که ذکر شد ظلم و ستمی که بر خلق عرب وارد آمده اکنون غالبا توسط اقشار متوسط، خرده بورژوازی و بورژوازی وابسته به دولت مرکزی به صورت پراکنده و در چهارچوبهای ملیگرایی(ناسیونالیزمِ) عربی و همچنین واکنشهایی به مذهب مسلط شیعه و در قالب انواع سُنیگرایی نمایندهگی میشود. بخشی از بورژوازی وابستهی عرب(همچون همتایانِ کُرد و تُرکِ خود) هم در همبستهگی با دیگر نیروهای رفرمیستِ حکومتی و مستقل، با طرح مسالهی فدرالیسم یا جدایی‌طلبی تلاش میکنند از همهی تضادهای ملیگرایانه و مذهبی برای پیشبُرد اهداف خود استفاده کنند و در این راه حتا قائل به تحریف جنبش مردم عرب در راستای طرح و برنامهی اصلاح‌طلبان جمهوری اسلامی هم هستند.

من تلاش میکنم در مقاله‌ای دیگر به بررسی بیشتر مواضع جریانات سیاسی عرب و غیر عرب در قبال مسالهی ملی و به خصوص مسالهی اعراب ایران بپردازم. هم‌چنین در همین زمینه بررسی و نقد کم‌کاری، غفلت و آلوده‌گی‌های ناسیونالیستی و عقب‌مانده‌ی جریانات چپ در قبال مساله‌ی ملی و حقوق ملی اعراب ایران از دیگر اهداف این نگارنده در مقالات بعدی خواهد بود(۷).

پی‌نوشت‌ها:

(۱). آیت‌الله مکارم شیرازی از مراجع تقلید نزدیک به بیت خامنه‌ای به این گفته‌ی احمدی‌نژاد واکنش نشان داد و گفت که خود فردوسی هم چنین ادعایی نداشته است!!

(۲). چپ‌ها هم همین دردسر را بر سر تضاد با امپریالیزم هم‌چنان با جمهوری‌اسلامی دارند. بخشی از چپ به دنبال تهدیدهای نظامی آمریکا واکنش‌هایی هم‌سو و وحدت‌طلبانه با رژیم اسلامی نشان دادند و سیاست مستقلی را نماینده‌گی نکردند.

(۳). بیانیه‌ی حزب ملت ایران به اندازه‌ی کافی خودش گویا است که چه اندیشه‌ی ارتجاعی و شوینیستی‌‌یی را نماینده‌گی می‌کند اما در قسمت پیشنهادهایی که به جمهوری‌اسلامی می‌دهد در بند چهارم به سرمایه‌ی تجاری بین‌المللی چراغ سبز نشان می‌دهد. بیانیه آورده است که: «دولت ایران نسبت به رفاه شهروندان ساکن در جزیره ابوموسی و آبادانی آن کوشا بوده و جزایر سه گانه را به عنوان جزایر آزاد تجاری اعلام نماید».!!!

لحن بیانیه‌ی حزب ملت ایران را با لحن دبیر کل حزب موتلفه‌اسلامی مقایسه کنید: « ما قاطعانه به امارات می‌گوییم که بازی کردن با دم شیر خیلی خطرناک است و بهتر است که از محدوده‌ی حرم‌سراهای خود محافظت کنند! البته آن‌ها هر چند وقت یک‌بار، مثل عروسک‌های کوکی، کوک می‌شوند و منافع اربابان خود را دنبال می‌کنند. ما از این موضع امارات تعجب می‌کنیم. زیرا هیچ‌گاه چشم طمعی به کشورهای دیگر نداشتیم. من در مصاحبه‌‌ای نیز گفته‌ام که عرصه‌ی سیمرغ جولان‌گاهِ آن‌ها نیست. اگر یک وقت دیوانگی کرده و عامل قدرت‌های غربی قرار بگیرند، آن‌وقت پاسخ دندان‌شکنی دریافت می‌کنند». سخنان سخنگوی حزب موتلفه را در این آدرس بخوانید:

http://www.entekhab.ir/fa/news/60957

حزب ملت ایران یک توصیه‌ی عاطفی-بهداشتی-اقتصادی هم به غارت‌گرانِ سرمایه و زحمتِ کارگرانِ ایران می‌کند:« شهروندان ایرانی از سفرهای توریستی، هنری و بازرگانی که سالیانه ملیون‌ها دلار عاید این کشورک می‌کند خودداری نموده و سرمایه‌گذاران ایرانی در اسرع وقت سرمایه‌های خود را از این کشور خارج نمایند»!!

حزب ملت ایران ضمن تهدید «کشورک» امارات این‌چنین از جنگِ خانمان‌سوزِ ایران و عراق و از فاجعه‌ی دست‌پختِ خمینی و صدام تجلیل می‌کند و مُهر تائیدی هم بر دخالتِ بشردوستانه می‌زند: «سرنوشت سردار پوشالی و متجاوز قادسیه را که روزی همه شما کشورهای منطقه برای تندرستی او می‌نوشیدند را به یاد بیاورید که چگونه هشت سال فرزندان پاک این سر زمین خواب را از چشمانش ربودند و سر انجامش آن شد که در نهایت، تسلیم خفت بارترین مرگ‌ها شد و جهانی از شر وجود ناپاکش آسایش گرفت».

باید اشاره کنم که این جنگ بر اساس آمارهای بین‌المللی بالغ بر ١٢٧١ میلیارد دلار هزینه‌ در برداشته‌ است، شمار کشته‌ها ۲۶۲۰۰۰ نفر و تعداد  زخمی و معلول بالغ بر نیم میلیون نفر را برجای گذاشت. این بیانیه را از این لینک می‌توانید بخوانید:

http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=45183

علاوه بر حزب ملت ایران، جبهه‌ی ملی ایران هم به آقا لبیک گفته است و خود را «مهیای ستیزه‌گری» برای دفاع از خاک میهن اعلام کرده است!! بیانیه‌ی این جبهه هم خودش به اندازه‌ی کافی گویا است. این بیانیه را از این لینک بخوانید:

 http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=45026

(۴). حضور دانش‌آموزان در جنبش مردم عرب جلوه‌ی گسترده‌ای یافته است. به عنوان مثال نگاه کنید به این خبر:

http://ahwaznews.org/index.php/persian/4355-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2

(۵). علاوه تنش در روابط جمهوری اسلامی با امارات در این سوی میدان هم دولت اسلام‌گرای ترکیه نشستی برای حمایت از جدایی آذربایجان را مورد حمایت قرار داده است( منبع خبر:http://www.tabnak.ir/fa/news/244889/%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87)

اما جالب‌ترین خبر اینکه نمایندگان مجلس شورای اسلامی هم بر سر تخصیص بودجه برای خوزستان و اصفهان مشاجره‌ی لفظی بینشان پیش آمد و  تیکه و کنایه‌ی قومی بار همدیگر کردند و بر سر “شهدای جنگ مقدس” به گروکِشی پرداختند. نادر قاضی‌پور نماینده‌ی ارومیه هم در نزاع با نماینده‌ی اصفهان گفت:اگر اصفهان نصف جهان است، آذربایجان کل جهان است!!! بحران در مجلس بالا گرفت و دعوای نمایندگان و واکنش‌های دیگر نمایندگان و رئیس مجلس نشان دهنده‌ی حضور جدی مناقشه بر سر حقوق ملت‌ها و اقوام ایران حتا درون حاکمیت سیاسی جمهوری اسلامی است. خبر درگیری در مجلس را در این منبع بخوانید: http://news.gooya.com/politics/archives/2012/05/140592.php

 (۶). اگر چه شاید مخاطبان ما و جوانان عرب با ارجاع به سرخورده‌گی‌های فعالین سیاسی قدیمی خودشان که روزی روزگاری «چپ‌گرا» بودند و حالا به ناسیونالیزم و شوینیزم گرفتار شده‌اند و هم‌چنین با تحریکات و دروغ‌پردازی‌های جریاناتی هم‌چون جبهه‌ی ملی که در بیانیه‌شان مستقیما کارگران را از مارکسیست‌ها برحذر می‌دارند نسبت به ادعای نویسنده‌ی این مقاله بدبین باشند ولی زمان آن رسیده است که در این شرایط هولناک در منطقه با دقت بیشتری به مواضع جریانات مختلف توجه کنند و بدون تحقیق گرفتار این تبلیغات و سیاه‌نمایی‌های عظیم علیه مارکسیست‌ها نشوند. جبهه‌ی ملی خارج از کشور چنین ترس خود را از توجه کارگران به مارکسیست‌ها نشان داده است:«…..کارگران آگاه می‌دانند که عدالت اجتماعی با ایدئولوژی‌های رنگ و وارنگ تحت نام «اردوگاه سوسیالیسم» تامین نمی‌شود.»!! بیانیه‌ی جبهه‌ی ملی را در این‌ منبع بخوانید: http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=47353

(۷). به عنوان مثال در جریان سرکوب اخیر اعراب ایران تنها یکی از جریانات چپ به صورت صدور یک بیانیه واکنشی جدی نشان داد. رجوع کنید به بیانیه‌ی کمیته مرکزی سازمان راه کارگر در این منبع:

 http://www.rahekaregar.com/elamiye/2012/04/16/el-%20rk%20-%20arab%20-%20april%202012-2..htm