م. بید سرخی:“مکزیک در آتش”

معرفی یک کتاب با انتخاب دوعنوان از یک فصل وجزئیاتی درباره نویسنده ومقایسه‌ای کوتاه، تشابهی و موردی از دو چهره از کتاب و انقلاب مکزیک با دو چهره انقلاب مشروطیت ایران.

“مکزیک در آتش” اثر: جان رید نویسنده نامدار کتاب ده روزی که دنیا را لرزاند

ترجمه: فیروز فیروز نیا

ناشر: شرکت آموزشی

فرهنگی، انتشاراتی اندیشه

نوبت چاپ اول- پائیز ۱۳۶۹

تیراژ: ۳۰۰۰ نسخه

چاپ و صحافی: چاپخانه آذروش

مرکز پخش: نشر گستره

کتاب ۲۷۲ صفحه است، مشتمل بر فهرست، مقدمه مترجم، مقدمه راهنما که اشاره‌ای کلی به تاریخ مکزیک است در ۸ صفحه برای آشنائی خواننده، واژه‌های مکزیکی، سرمرز، که گزارش نویسنده است از ابتدای ورود به مکزیک وهمراهی با مکزیکیان در نبرد برای آزادی، کتاب شش بخش را شامل می‌شود.

نویسنده این کتاب “جان رید” درسال ۱۹۱۳ به عنوان خبرنگار روزنامه متروپولیتن در مکزیک حضور داشته و از نزدیک و در خط مقدم جبهه‌های جنگ شاهد و ناظرنبردهای خونین و پیآمدهای آن و انقلاب بوده است.

جان رید به گروهی از پیکارکنندگان که زیر نظر”پانچوویلا” می‌جنگید پیوست و با تهیه گزارش‌های دسته اول و تشریح رویدادها و تجسم صحنه‌های جنگ و انقلاب مکزیک، تصویرهای جالب و خواندنی از آنها ارائه داد و به همین سبب در مدت کوتاهی به شهرت رسید.

گزارشهای مستند او از مردم و سیاستمداران و تکاپو و کوشش مردم انقلابی مکزیک “برای زندگی و مرگ” اثری ارزنده و جالب بوجود آورد.

جان رید، جان اشتاین بک و جک لندن از یک تبارند، از تبار گورکی، از تبار مارکس بزرگ و سرانجام همه از تبار طبقه کارگر و پرولتاریای جهانی، سرافراز و سربلند بر تارک و پیشانی تاریخ در دفاع از محرومین، ستمکشان، کارگران و همه داغ لعنت خوردگان نشسته‌اند.

“جان رید» (Reed) در سال ۱۸۸۷ در آغوش یک خانواده مرفع آمریکایی بدنیا آمد. پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه هاروارد او به شغل خبرنگاری مشغول شد. در حین گزارشگری در مورد اعتصاب «پیترسون» دگرگونی نظری در وی بوجود آمد و به آرمان‌های کمونیزم انقلابی رسید. در زمان اولین جنگ جهانی امپریالیستی شدیداً بر علیه جنگ و امپریالیزم آمریکا فعالیت کرد، با بروز انقلاب اکتبر به روسیه شتافت.  کتاب «ده روزی که دنیا را لرزاند» بهترین تشریح پروسه‌ی انقلابی می‌باشد.  او در ۱۷ اکتبر ۱۹۲۰ فوت کرد.” (۱)

حرفه روزنامه‌نگاری در اوائل نشرمطبوعات و رواج روزنامه‌جات یکی از حرفه‌هائی بود که با جسارت، تیزهوشی، وعمل فوق‌العاده پرمخاطره همراه بود، شاید بشود کار و حرفه روزنامه‌نگاری را با آن دسته از ورزش‌های پرخطر شبیه چتربازی و یا اولین تمرینات برای پرواز دانست یا مقایسه کرد که تنها افراد پر دل و ماجراجو و بیشتر جوان پیدا می‌شدند که در این عرصه وارد کار و تلاش شوند، در این جا به دو نمونه از خطرهائی که جان رید در مکزیک با آن روبرو شد و در کتاب “مکزیک در آتش” آمده اشاره می‌کنیم که چگونه مرگ برای ساقط کردنش از جان، در روبرویش به رقص در می‌آید که مغز، تن و تمام ماهیچه‌ها از کار بازمی‌مانند، البته در آن زمان خبرنگاران با خطرهای خیلی بزرگتری نیز در حین طی نمودن مسیر ماموریت روبرو می‌شدند: “من دویدم- دویدم تا وقتی که دیگر توان دویدن نداشتم، آنگاه چند قدمی راه رفتم و دوباره شروع به دویدن کردم.  بجای نفس کشیدن به هق هق افتاده بودم.  انقباض وحشتناک عضلات پاهایم را از رفتن بازمی‌داشت. خاربوته‌ها و کاکتوس‌ها زیادتر شده و دامنه کوه‌های غربی نزدیک بود. اما تمام مسیر از پشت سر پیدا بود.  خوان والجو به دامنه کوه رسیده بود وحدود نیم مایل جلوتر بود. من او را می‌دیدم که از شیب تپه کوچکی به بالا می‌خزید. ناگهان سه سوار مسلح پشت سر او پیدا شدند. فریاد بلندی کشیدند. او اطراف را نگاه کرد، تفنگش را در خاربن‌های دوردست انداخت و برای نجات جانش شروع به دویدن کرد. آنها به طرف او تیراندازی کردند اما برای بازیابی تفنگش متوقف شدند. او پشت قله تپه ناپدید شد و آنها هم پس از او همین کار را کردند. من دویدم، نمی‌دانستم ساعت چند است. خیلی نترسیده بودم. همه چیز چنان غیر واقعی بود که مثل داستانی در صفحه‌ای از کتاب دیویس ریچارد هاردینگ به نظر می‌رسید که اگر از معرکه فرار نکنم کارم را درست انجام نداده‌ام.  با خود فکر می‌کردم: این هم یقینا تجربه‌ای است. من چیزی خواهم داشت که راجع به آن بنویسم.

بعد صدای فریاد و سم اسب از پشت سرم بلند شد.  حدود صدپائی پشت سرم، جیل توماس کوچک در حال دویدن بود و باد دو انتهای شال رنگینش را در هوا می‌جنباند.

حدود یکصد پائی بعد از او دو مرد سیاه که تفنگها و فشنگهایشان دستشان بود می‌تاختند. آنان شروع به تیراندازی کردند. جیل توماس، که صورت کوچک سرخ پوست مانندش مثل روح بیرنگ شده بود مرا نگاه کرد. به دویدن ادامه داد. آنها دوباره شلیک کردند و یک گلوله صفیرکشان از بالای سرم رد شد.  پسرک سکندری خورد، ایستاد، چرخ زد، ناگهان توی بیشه کاکتوس دولا شد. آنها سر در پی او نهادند.  من دیدم که سم اسب جلوئی با او برخورد کرد. کلرادوها با اسب روی بدن او تاختند و پشت سرهم شلیک کردند.

من توی بیشه دویدم، روی تپه‌ای رفتم، پایم به ریشه مسکیت ۱* گیر کرد.  به زمین افتادم، از شیب ماسه‌ای تندی پائین غلطیدم و در گودال کوچکی افتادم. مسکیت پرپشت همه جا را پوشانده بود.  قبل از آنکه بتوانم تکانی به خود بدهم، کلرادوها از شیب تپه تازان پائین آمدند. فریاد زدند “اوناهاش، آنجاست” و اسب‌های خود را از روی گودال، کمتر از ۱۰ پا فاصله از جائی که من افتاده بودم جهاندند وبه طرف بیابان تاختند. من ناگهانی از هوش رفتم.

نمی‌توانم مدت زیادی بیهوش مانده باشم زیرا وقتی بهوش آمدم خورشید تقریبا  در همان نقطه قبلی بود و صدای چند تیر پراکنده هم در دور دست غرب، در جهت سانتو دومینیگو شنیده می‌شد.

از ورای شاخه‌های خاربوته‌ها به آسمان داغ خیره شدم، در آنجا لاشخور عظیمی به آهستگی روی سرمن چرخ می‌زد و مردد بود که من مرده‌ام یا نه. کمتر از بیست پا آنطرف تر یک سرخ پوست پا برهنه که تفنگی در دست داشت با اسب بی حرکتش کلنجار میرفت.  او به لاشخور نگاه کرد و بعد سطح  بیابان را نگریست.

من بی حرکت ماندم. مطمئن نبودم که او جزو ما است یا آنها. پس از مدتی کوتاه او به آهستگی به طرف شمال از تپه ای بالا رفت وناپدید شد”.

نمونه دوم زمانی بود که بعد از یک خستگی طولانی جان رید می‌خواهد در استراحتگاهش بیارامد: “چراغ لامپارا روشن کردم، لباس هایم را درآوردم و به رختخواب رفتم. درست در همین لحظه صدای پای نامرتبی در راهروی خارج اتاق بلند و در اتاق من با شدت باز شد. میان چارچوبه در افسر آبله رویی که در بار مشغول می‌خواری بود ایستاده بود. توی یک دست او طپانچه بزرگی قرار داشت. چند لحظه‌ای در آنجا ایستاد وبا حالتی کینه توزانه مرا نگریست، بعد قدم به داخل اتاق گذاشت و در را با صدائی شدید پشت سرش بست.

گفت: “من ستوان آنتونیا مونتویا هستم. در اختیار شما هستم. شنیدم در این هتل یک گرینگو هست و آمدم تا شما را بکشم” من مؤدبانه گفتم : “بنشینید”. می‌دیدم که سراپا مست است. او کلاهش را برداشت مؤدبانه تعظیم کرد و یک صندلی را پیش کشید. بعد از زیر کتش طپانچه‌ای دیگر بیرون آورد و هر دو طپانچه را روی میز گذاشت، هر دو تا پر بودند.

یک سیگار می‌خواهید “این را گفتم و پاکت سیگارم را به او دادم. “او یک سیگار برداشت، با ابراز تشکر تکانش داد و روی لامپا روشنش کرد. بعد تپانچه‌ها را برداشت و هر دو را بطرف من گرفت.  انگشتانش به آرامی روی ماشه‌ها آمد، اما دوباره آزاد شد. من وحشت‌زده‌تر از آن بودم که جز انتظار کاری بکنم.

افسر در حالی که هفت تیرهایش را پیش می‌آورد گفت: “تنها مشکل من این است که تعیین کنم  کدامیک از طپانچه‌ها را باید بکار ببرم”

من ترسان و لرزان گفتم : “معذرت می‌خواهم اما هر دو تا به نظرم خیلی قدیمی می‌آیند. آن کلت ۴۵ مطمئنا مدل سال ۱۸۹۵است، اما در مورد آن “اسمیت و وسون”، بین خودمان باشد این یکی دیگر اسباب بازی است.”

او، در حالی که با حالتی اندوهگین به آنها نگاه می‌کرد گفت: “درست است. اگر قبلا فکر کرده بودم و طپانچه اتوماتیکم را می‌آوردم. معذرت می‌خواهم سینیور. “آهی کشید و دوباره با حالتی از شادمانی آرام لوله طپانچه‌ها را بطرف سینه من گرفت. در نتیجه چون وضع به این ترتیب است، ما باید بهترین استفاده را از آن بکنیم. “من آماده شدم که از جا بپرم، جاخالی کنم، فریاد بزنم. ناگهان چشم او به روی میز افتاد که ساعت مچی دو دلاری من روی آن قرار داشت.

پرسید: “این چیست ؟”

“ساعت.” من مشتاقانه نحوه به دست بستن آنرا نشانش دادم. طپانچه ناخودآگاه  آرام آرام پائین آمد. او از دیدن ساعت و از فرط تعجب دهانش باز مانده بود و مثل کودکی که یک اسباب بازی مکانیکی را تماشا می‌کند، مشغول تماشای آن شد.

او گفت: “آه چقدر زیباست.”

من در حالی که آن را باز می‌کردم و به او می‌دادم گفتم: “مال شما” او به ساعت نگاه کرد، بعد به من،  و آرام آرام با شادی بهت‌آمیزی چهره‌اش روشن و درخشان شد. من ساعت را توی دست او دراز شده بود گذاشتم. او با احتیاط و با حالتی احترام آمیز آنرا روی مچ پرمویش میزان کرد. بعد برخاست و با هیجان خودش را روی من انداخت. طپانچه‌ها، بدون آنکه متوجه باشد روی زمین افتاد. ستوان  آنتونیو مونتویا دستهایش را بدن من حلقه کرد وهیجان زده  فریاد زد :”آه همقطار!”.

علاوه بر خشونت حاکم در روابط آن زمان، تعصبات کور قومی وملی، نامطمئن بودن وسایل حمل و نقل و خطرات دریائی وهوائی وراه‌های ناهموار و طولانی، در کمین خبرنگاران بود.

در آن زمان ابزار وسایل ارتباطی محدود به، بیسیم، تلگراف، مورس، رادیو و روزنامه بود، روزنامه در این میان نقشی مهم‌تر و عمومی‌تری ایفا می‌کرد، دوره‌ای که کشورهای متروپل و استعمارگر حریصانه می‌کوشیدند تا در گوشه کنار دنیا و در رقابت باهم به کشف منابع وغارت سرمایه‌های مردم دیگر مناطق بپردازند و سلطه خود را بیشتر گسترش بدهند، و زمانیکه انسان در بند و یا به بند کشیده بیدار شده بود و در تلاش و تقلا بود تا رهائی پیدا کند، آن زمان صاحبان روزنامه‌ها صاحبان بزرگترین سرمایه‌ها بودند، و در هماهنگی با بزرگترین مراکز سرمایه مالی بودند، این دوره همزمان است با دوره رونق بورژوازی و عروج لیبرالیسم و آزادیخواهی و شاید بزرگترین فراز تاریخ لیبرالیسم، در این دوره که شاید بهتر باشد ما دوره گذارش بنامیم، گذار از فئودالیسم و بورژوازی سنتی تجاری و وارد شدن به مرحله بورژوازی آزاد و مقدمه ظهور امپریالیسم که انسان امریکائی، اروپائی، آسیائی و عموم مردم گیتی دوره‌ای پر التهاب و پر فراز و فرود و فشرده از مراحل تاریخ خود را در بزرگترین پراتیک‌های عمومی طی می‌نمایند.

بنگاه‌های بزرگ مطبوعاتی در رقابت با هم و در کارگزاری برای سرمایه اقدام به بسیج واحدهای روزنامه‌نگاری به مناطق در حال طنش، تحول و انقلاب می‌نمایند، در این میان روزنامه‌نگارانی بودند که با استفاده از هوش و توانائی و زیرکی و در تحت تاثیر خیزش ملل زیر سلطه گزارشاتی از وقایع تهیه می‌نمودند که نه تنها مردم عصر و زمانه خود را به بهترین نحوی راضی می‌کردند، بلکه محصول تلاششان کارهای فرهنگی می‌شود که سال‌ها و قرن‌ها مورد استفاده علاقه‌مندان قرار می‌گیرد، نمونه‌اش جان رید و کارهایش، دو کتاب جاودان “ده روزی که دنیا را لرزاند” و کتابی که اینک مورد نظر ما است با نام “مکزیک در آتش” تا آن جا که اطلاعات نویسنده قد می‌دهد! و شاید کارهای بیشتری هم انجام داده باشد، که ما نمی‌دانیم.

جان رید را ما و مردم دنیا شاید منهای مردم مکزیک بیشتر با کتاب ده روز می‌شناسیم، کتابی که گزارشی است از یکی از بزرگترین سرفصل‌های تاریخ بشریت که مورد تائید و قبول معمار انقلاب کبیر اکتبر قرار گرفته و فیلمی که از روی این کتاب ساخته شده و ستایش‌هائی که بعدها از طرف دوستداران این انقلاب از این کتاب شد اشخاصی مانند ن – کروپسکایا و ماکسیم گورکی همه به اهمیت کتاب ده روز افزوده و در جایگاه پر ارج‌تری به لحاظ تاریخی قرار دارد که فعلا مورد نظر ما نیست، و ما “مکزیک درآتش” را معرفی می‌کنیم، و فعلا با جان رید هستیم.

جان رید، همینگوی، آندره مالرو، جرج ارول- فهرستی طولانی می‌شود، فالاچی و آرتورکسلر و بسیاری دیگر از جمله روزنامه‌نگارانی بودند که بیش از آن که روزنامه‌نگار باشند نویسنده هستند، می‌شود به آنان نویسندگان روزنامه‌نگار عنوان داد، دارای دانش عمیق بودند و کارشان از سطح کار روزنامه‌نگاری رایج و مرسوم بسیار عمیق‌تر و پر مایه‌تر است، کارهای فرهنگی که محصول یادداشت‌های آنان از تجربه روزانه آنان از دوران بحرانی و انقلابی برخی مردم وملت‌ها بوده بسیار با اقبال عمومی روبرو شده، می‌توان به ویژگی‌های منحصر به فرد یک یک آنان در این کلیت بزرگ اشاره کرد، در مورد جان رید که در نتیجه دقت در یک اعتصاب کارگری صد وهشتاد درجه تغییر عقیده داد و سرسپرده ایدئولوژی و مرام مارکسیسم گردید و سرنوشتش با انقلاب اکتبر و شوروی گره خورد: “برای پوشش اخبار جنگ جهانی اول هم سرباز شد و به جبهه رفت.  او برای برای اطلاع از اوضاع نا آرام روسیه، مشکلات و نارضایتی‌های مردم به این کشور رفت و در سال ۱۹۱۷ با لنین ملاقات کرد و با او دوست شد و سپس پا به پای بلشویکها در انقلاب شرکت جست.

در بازگشت به آمریکا، جان به تأسیس حزب کمونیست این کشور کمک و روزنامه توده‌ها را سردبیری کرد. پس از انشعاب حزب کمونیست آمریکا، دبیر یکی از شعب آن شد و در این سمت، چون خود را در معرض تعقیب پلیس دید، به روسیه رفت تا به اصطلاح آب از آسیاب بیافتد که در اینجا به تیفوس دچار شد و ۱۹ اکتبر ۱۹۲۰ و در مسکو درگذشت. وی تنها آمریکایی است که در کنار دیوار کرملین در میان رهبران و انقلابیون شوروی مدفون شده است. (۲)

جان رید در آخرین سال حیاتش که خیلی کم بود این شانس را داشت که در مراسم اجلاس مشترک شورای باکو و کنگره‌ی اتحادیه‌های صنفی آذربایجان (۳۱ اوت ۱۹۲۰) بعنوان نماینده امریکا شرکت نماید و سخنرانی کند.

رفیق رید سخنرانی خود را با این کلمات شروع کرد “باکو” یعنی چه؟ باکو یعنی نفت، و سرمایه‌داری آمریکایی کوشش می‌کند که انحصار جهانی نفت را مستقر کند. به خاطر نفت، خون ریزی می‌شود. مبارزه‌ای برای نفت انجام می‌دهد، و بانکداران آمریکایی و سرمایه‌داران آمریکایی در همه جا سعی می‌کنند که هر جایی نفت یافت می‌شود، آنجا را فتح کنند و خلق‌ها را هم به زنجیر می‌کشانند.
وکمی پایین تر ادامه می دهد.

به محض اینکه خلق‌های شرق به شورش برخیزند، آخرین بنیادهای سرمایه‌داری فرو خواهد پاشید، و سپس خلق‌ها کوشش خواهند کرد که یک نظم اجتماعی را ایجاد کنند که نه فقط نفت، بلکه هر چیزی که به دست انسان تولید می‌شود، به توده‌های کارکن متعلق باشد. و سخنرانی  خود را به زبان روسی با جملۀ “زنده باد ارتش سرخ بین‌المللی”! بپایان می‌رساند، که جابجا مورد تشویق و کف زدن حضار روبر می‌شود. (۳)

همسر جان رید “الویس برنات” نیز نویسنده‌ای مارکسیست و بلشویک بود که او نیز از تاریخ نویسان انقلاب به شمار می‌رود. (۴)

زندگینامه‌ای از جان رید نوشته رابرت روزنسون با نام “مرد رویاها” بوسیله مرتضی کلانتریان در ۷۵۰ صفحه ترجمه و درسال ۱۳۸۴ بوسیله نشر چشمه در تیراژ ۱۰۰۰ نسخه بچاپ رسید که بسیار قابل تعمق است،! یک هزارنسخه! برای یک جمعیت ۷۰ میلیونی بدون احتساب فارسی زبانان دیگر،! معلوم است که کتاب بسیار نایاب است، و مترجم خوب کتاب در باره ویژگی‌های این کتاب می‌گوید: زندگی کوتاه جان رید یک رمان پر حادثه و هیجان انگیز است. این شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار اوائل قرن بیستم، در زندگی سی و سه ساله‌اش، با اغلب محافل ادبی و هنری امریکایی و اروپایی رابطه داشته و با نویسندگان صاحب نامی چون اپتون سینکلر، جان دوس پاسوس، شروود اندرسن، یوجین اونیل، فلاسفه‌ای چون ویلیام جیمس، روزنامه‌نگارانی از قبیل والتر لیپمن دوست بوده، با سیاست مدارانی مثل تئودور روزولت و وودرو ویلسون، روسای جمهور آمریکا، مصاحبه کرده و درگیری داشته، از نزدیک شاهد و گزارشگر انقلاب مکزیک، جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ بوده و در کنار پانچو ویلا در مکزیک، لنین، تروتسکی، زینویف، کامنف، پلخانف، مایاکفسکی و بسیاری دیگر در پطروگراد و مسکو و شهرهای مختلف روسیه شاهد شکست‌ها و پیروزی‌های انقلاب شوروی بوده است.

شاید همین افسانه جان رید، وارن بیتی را وادار کرده است که فیلم (سرخ‌ها) را بر پایه کتاب حاضر بسازد که برنده ۷ جایزه اسکار شده است.  – م. ک.

جان رید در سی و سه سالگی در شوروی بر اثر مرض تیفوس جانش را ازدست می‌دهد و در همین کشور و در پای دیوار کرملین در کنار رهبران شوروی به خاک سپرده می‌شود، سی و سه سالگی جوانمرگی است، سنی که بعضی‌ها نسبت به آن حساسیت دارند، آن را سن پختگی و در راه کمال می‌دانند، و بعضی دیگر اشاره به مسیح ناصری می‌کنند که در ۳۳ سالگی و در یک غروب برفراز جلجتا به صلیب کشیده شد، به اسکندر پسر فلیپ اشاره می‌کنند که در همین سن در پی تسخیر جهان، شهر خورشید را به آتش کشید و در بد مستی مرد، و زمانیکه جان رید کتاب “مکزیک درآتش” را تهیه می‌کرد و می‌نوشت چیزی حدود ۲۵-۲۴ سال سن داشت،  در همان سنی که انگلس کتاب “وضعیت طبقه کارگر در انگلستان” را نوشت که خیلی مورد توجه و پسند خاطر مارکس قرار گرفت، و مسعود احمدزاده که با سنی در همین حدود کتاب “مبارزه مسلحانه هم استرتژی هم تاکتیک” را نوشت، که خود مشی دیگری را پی افکند، و شاید اگر مسعود احمدزاده و جان رید زنده می‌ماندند آثار خیلی بیشتر برای ما بر جای می‌گذاشتند.

“مکزیک درآتش” گزارشی جاندار و زنده از انقلاب مکزیک در اوائل قرن بیست است، خواننده در موقع خواندن کتاب مثل اینکه در کنار مردم و تودهای کشاورز و دهقان مکزیکی است، با آنان تورتیلا می‌خورد، صدای نفس کشیدن، گام برداشتن آنان را احساس می‌کند، بعد از قرقره کردن مشروب در دهان و سپس شوت کردن آن به بیرون برای تغییر دادن مزه گس و خشکی دهان که نوشیدن با لذت همراه است ماهیچه‌ها و لب و لوچه خواننده تحریک می‌شود و آب دهانش را پائین می‌فرستد و آماده می‌شود تا با آنان عطش جگر خود را فرو بنشاند، و وقتی که زاپاتا یا ویلا فرقی نمی‌کند در مسیری می‌روند و عجله دارند تا گاوداری سرمایه‌داری را بنفع مردم گرسنه مصادره نمایند، خواننده با مردمی همراه می‌شود که آتش برمی‌افروزند تا با کباب، شکم گرسنه خود را از عزا در بیاورند.

تز بی بدیل و تئوری “امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه‌داری” لنین، مربوط به همین زمان است، اوائل قرن بیست، و تز و تئوری انقلابات پرولتری و رهائی بخش هم نتیجه و همراه وهمزاد همین تز بود که  بعدها بسیاری از سازمان‌های سیاسی مبارز در تدوین برنامه تئوریک- سیاسی خود و تعریف از دوران و عصر، بیرون کشیدند و ضمیمه هم کردند و به یکی از برنامه‌های تئوریک پایه‌ای خود قرار دادند و متکی بر همین تئوری رزمجویانه بر اعتقادات خود ایستادگی نمودند و مبارزه کردند و رشد نمودند، شاید انقلاب مکزیک درآن شرایط ویژگی‌های منطبق با تئوری بالا را نداشته، بخصوص شق دوم تئوری یعنی انقلاب پرولتری، در صورتیکه اگر سهم رادیکالیزمی که از ابتدا و تا پایان که در این انقلاب جنگید، در شرایط بعدی و مراحل پس از آن حفظ می‌شد، شاید می‌توانست در راه انقلابات عمیق اجتماعی و هم خانواده و همسو با انقلابات مورد نظر ما متحول شود و مسیرش را طی بنماید، چنانچه در روسیه هم اینگونه بود، بدون کمترین دخالت مؤثر نیروی انقلابی این مسیر تا پیش از مبارزات پیگیر بلشویک‌ها طی شد و در بیست سال آخر حیات حکومت تزاری بود که مبارزات هدفمند، اصولی و به شکل کارگری و با پشتوانه اندیشه مارکسیستی و به همت بلشویک‌ها تشدید و تشویق گردید.

و در همین زمان در کشور ما کارزار انقلاب مشروطیت به راه بود، نمیتوان دو انقلاب ایران و مکزیک را در برابر هم سنجید، مکزیک به لحاظ ساختار اقتصادی، اجتماعی، سیاسی- شهری پیشرفته تر و جمعیت بیشترداشت، و دارای بنیان‌های محکم‌تر از ایران بود، از این رو چشم‌انداز انقلاب مکزیک از انقلاب مشروطیت روشن‌تر، دمکراتیک‌تر و توده‌ای‌تر بود، اما تشابهی در میان بعضی از رهبران انقلاب دو کشور وجود دارد، بخصوص تشابه میان رهبران بومی و مردمی، میان ستارخان و پانچوویلا و زاپاتا خیلی زیاد است، شاید اگر بورژوازی محافظه‌کار و به قدرت خزیده ایران درهمان ابتدا آن‌گونه با حرص و ولع برای بقا و قدرت خودش به شکل سرکوبگرانه و ضد انقلابی همه چیز را بنفع خود و با فرصت‌طلبی تمام نمی‌کرد، یارمحمدخان کرمانشاهی نیز می‌توانست در کشاکش طولانی مبارزه، رهبری دیگر همطراز ویلا یا زاپاتا باشد، رهبران اثرگذار و مردمی دو کشور سرنوشت و پایان کارشان یک گونه است، همانگونه که تقریبا سرنوشت دو انقلاب شبیه هم به یک راه می‌روند، ستارخان بدست بورژوازی محافظه کار، بدمرام و دست آموز و سرسپرده خارج ترور می‌شود، و یارمحمدخان کرمانشاهی کیلومترها و تا مرز عراق مورد تعقیب همین قدرت خزیدگان قرارمی گیرد و کشته می‌شود، در مکزیک هم همین اتفاق می‌افتد در جابجائی قدرت و در پایان و سرانجام پانچوویلا و امیلیانو زاپاتا سرنوشتشان چنین بود و هر دو ترور و مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند و جان خود را می‌بازند، و اینان همه، پانچو، امیلیا، ستار و یارمحمد از مردم عادی و عامی بودند بدون هیچ دانش و سوادی، انقلاب مکزیک و ایران هم یک سرنوشت را داشتند، در هر دو کشور فساد و تباهی دیگری جایگزین فساد و تباهی پیشین شد، جور و ستم فرا دستان دو کشور جای خود را به ستم و بیداد و تعدی به فرو دستان داد، و هم اینک مکزیک و ایران یکی در آمریکای مرکزی و یکی در آسیا و شرق، هر دو کشور طغیان‌ها و انقلابات، بگذار لیبرال‌ها بر خود بلرزند و بگویند که دو انقلاب برای یک قرن زیاد است، اگر چه تا هم اینک از آنچه نظر لیبرال‌ها است، بیشتر داریم و فراتر رفته، علاوه بر دو انقلاب، نیمچه انقلابات و دوره‌های انقلابی را هم پشت سر داریم، نه می‌توان با فرمان انقلاب کرد و نه می‌توان لیبرالی جلو انقلاب را گرفت و اما انقلاب، “چقدر انقلاب زیباست! حتی در وحشیانه‌ترین شکلش هم زیباست” و “من انقلاب را مثل آتشفشانی که در انفجار است دوست دارم، آتشفشان را دوست دارم چون آتشفشان است، و انقلاب را دوست دارم چون انقلاب است!”(۵)

در پایان و آنچه در پی می‌آید دو عنوان برگرفته از یک بخش کتاب “مکزیک درآتش” است که بهتر هدف ما را از معرفی کتاب روشن می‌کند، یکی بانام “رابین هود مکزیک” و دیگری با نام “رؤیای پانچوویلا”

رابین هود مکزیک

ویلا مدت بیست و دوسال به عنوان یاغی تحت تعقیب بود. زمانی، که فقط شانزده سالش بود و در خیابانهای چی هواهوا شیر می‌فروخت، یکی از مسئولان حکومت را کشت و مجبور به فرار شد. او در کوهها پنهان گشت. افسانه رایج آنست که آن مسئول مزاحم خواهرش شده بود، اما محتمل است که ویلا او را بخاطر گستاخی غیر قابل تحملش کشته با شد.  این امر به تنهایی موجب آن نمی‌شد که او برای مدتی طولانی تحت پیگرد قرار گیرد، چه حیات انسان در مکزیک ارزش چندانی ندارد، اما در مدت فرار مرتکب گناه نا بخشودنی سرقت گله از گله‌داران ثروتمند شده، از آن زمان تا زمان آغاز انقلاب ما درو، دولت مکزیک برای سر او جایزه تعیین کرده بود.

ویلا فرزند روستائی بی سوادی بود. او هرگز به مدرسه نرفته بود و کمترین تصوری از پیچیدگی‌های تمدن نداشت، وقتی نهایتاً به محیط متمدن برگشت، مردی پخته باهوش خارق العادۀ ذاتی، با سادگی غریزی یک وحشی وارد قرن بیستم شد.

کسب اطلاعات صحیح در مورد دورۀ یاغیگری او تقریبا غیر ممکن است.

شرح خطاهایی که مرتکب شده است در آرشیوهای قدیمی روزنامه‌های محلی و گزارش‌های دولتی وجود دارد، ولی این منابع موثق نیست و نام او چنان در عملیات خلاف عجین شده بود که سرقت هر قطار، یا راهزنی تمام کاروان‌ها یا هر قتلی در شمال مکزیک به ویلا نسبت داده می‌شد. در همان حال حکایات افسانه آمیز بسیاری حول نام او در میان روستائیان شیوع می‌یافت. ترانه‌ها و آوازهای سنتی فراوانی در ستایش از کارهای او وجود دارد – حتی می‌توانید این ترانه‌ها را از دهان چوپانها که شبها در کوهستانها برگرد آتش‌هایشان می‌خوانند – ترانه‌هائی که از پدرانشان به آنها رسیده است یا شعرهائی که فی‌البداهه می‌سازند – بشنوید.

فی‌المثل، آنان داستانی را حکایت می‌کنند مبنی بر اینکه ویلا، که از بدبختی دهاتی‌ها در تیول لوس آلاموس به جانش آتش افتاده بود، ارتش کوچکی فراهم کرد و به قصر بزرگ حمله برد، آنرا غارت و غنائم را میان فقرا تقسیم کرد. هزاران رأس گله را از گاوداری “ترازاس” دزدید و آنها را به آن سوی مرز برد. او ناگهان به یک معدن غنی دستبرد می‌زد و موجودی آنرا مصادره می‌کرد.

وقتی احتیاج به ذرت داشت، انبار غله متعلق به ثروتمندی را تصرف می‌کرد. تقریباً به صورت آشکار از روستاهایی که از جاده‌های پر رفت آمد و خط آهن بدور بودند، یاغیان را گرد می‌آورد و آنان را سازمان می داد. بسیاری از سربازان شورشی کنونی و تعداد زیادی از ژنرالهای طرفدار قانون اساسی مثل اوربینا، جزو باند او بوده‌اند. دامنۀ عملیات او اغلب به جنوب چی هوا هوا و دورانگوی شمالی محدود می‌شد، اما گاه از”کواهویلا” تا ایالت “سینالوا” در مرکز کشور امتداد می‌یافت.

شجاعت بی نظیر و رمانتیک او موضوع ترانه‌های بسیاری شده، فی‌المثل حکایت می‌کنند که یکی از افراد او بنام رزا توسط ده نشین‌ها دستگیر شد و به او رشوه دادند تا به ویلا خیانت کند. ویلا این خبر را شنید و به شهر چی هوا خبر فرستاد که برای کشتن رزا به شهر می‌آید. وسط روز سوار بر اسب وارد شهر شد، در پلازا بستنی خرید – ترانه در این بخش کاملا دقیق و مشخص است- و در طول خیابانها بالا و پایین رفت تا وقتی رزا را پیدا کرد که میان جمعیت روز یکشنبه همراه با معشوقه‌اش در بولوار “پاسو” قدم می‌زد، در آنجا او را با تیر زد و فرار کرد. در زمان قحطی او به بخشهای بزرگی غذا می‌رساند و از دهکده‌هائی که به علت قانون ارضی خانه خراب کن “پورفیریودیاز” توسط سربازها زیر و رو شده بود بطور کامل نگاهداری می‌کرد. همه جا او را به عنوان دوست فقرا می‌شناختند. او “رابین هود” مکزیک بود.

در طول این‌همه سال او یاد گرفت که به هیچکس اعتماد نکند. درسفرهای مخفیانه‌اش در سرتاسر کشور که اغلب همراه با یک رفیق صمیمی بود، در نقطه‌ای دور افتاده اطراق می‌کرد، راهنمایش را مرخص می‌کرد، بعد در حالی که آتشی روشن می‌کرد و می‌گذاشت روشن بماند. تمام شب را می‌راند تا از همراه صمیمی‌اش دور شود. به این ترتیب بود که ویلا هنر جنگیدن را یاد گرفت، و امروز در میدانهای جنگ، وقتی ارتش، شب در نقطه‌ای اطراق می‌کند ویلا افسار اسبش را بدست سربازی، شولائی بدوش می‌اندازد، و تنها به سوی تپه‌ها می‌رود، به نظر می‌رسد که هیچوقت نمی‌خوابد نیمه‌های شب ناگهان به نگهبانان خط مقدم سر می‌کشد تا ببیند دیده‌بان‌ها سرکارشان هستند یا نه، و صبحگاه از جهتی  کاملا خلاف جهتی که شب پیش رفته است پیدایش می‌شود. هیچکس حتی مورد اطمینان‌ترین افسر ستادش، آخرین تصمیم‌ها وطرح‌های او را، تا قبل از آنکه آمادۀ اقدام شود، نمی‌داند.

وقتی مادرو، در سال ۱۹۱۰ وارد میدان شد، ویلا هنوز تحت تعقیب بود. احتمالاً، همانطور که دشمنانش می‌گویند، او در این موقعیت شانسی برای پاک کردن پروندۀ خود دید، شاید هم، چنانکه محتمل به نظر می‌رسد، او بر اثر انقلاب دهقانان به هیجان آمده بود. به هر تقدیر، سه ماه پس از قیام مسلحانه، ویلا ناگهانی در “ال پاسو” پیدا شد و خودش، افرادش، اطلاعاتش در مورد مملکت، و همه آینده‌اش را در اختیار مادرو گذاشت. ثروت عظیمی که مردم می‌گفتند ظرف بیست سال غارت باید گرد آمده باشد، همه و همه، ۳۶۳ پزوی نقره بود که بشدت سائیده شده بود. ویلا در ارتش مادریستا سرهنگ شد و با همین عنوان همراه مادرو وارد شهر مکزیکو شد و در آنجا عنوان ژنرال افتخاری همشهری‌های جدید را کسب کرد. او جزو ارتش “هوورتا” بود که برای سرکشی شورش “اوروزکو” به شمال فرستاده شد. ویلا فرماندۀ هنگ “پارال” بود و “اوروزکو” را در تنها نبرد تعیین کنندۀ جنگ با نیروئی بس کمتر، شکست داد.

“هوورتا” ویلا را به فرماندهی نیروی پیشرو منصوب کرد و گذاشت که او و باقیمانده‌های ارتش مادرو کارهای سخت و خطرناک را انجام دهند، حال آنکه هنگهای قدیمی ارتش فدرال تحت حفاظت توپخانه خود در پشت سر آنها آسوده بودند. هوورتا در “خیمه نز” ویلا را ناگهانی مقابل یک دادگاه صحرائی قرار داد و او را به نافرمانی متهم کرد – و مدعی شد که در پارال دستوری را به ویلا تلگراف کرده که او بدان عمل نکرده است. ویلا گفت هرگز چنین دستوری دریافت نکرده است.  دادگاه صحرائی ۱۵ دقیقه طول کشید و قویترین دشمن آینده هوورتا به تیرباران محکوم شد.

آنونسو مادرو، که جزو ستاد هوورتا بود، مراسم اعدام را متوقف کرد، اما پرزیدنت مادرو، که مجبور بود از فرامین فرمانده‌های نظامی‌اش در میدان جنگ حمایت کند، ویلا را در دارالتأدیب پایتخت زندانی کرد. در تمام این مدت، ویلا در وفاداری خود نسبت به مادرو تزلزلی نداشت، چیزی که در تاریخ مکزیک بی نظیر است. مدتهای طولانی او با شوق زیاد مشتاق یاد گرفتن بود. اکنون او وقت خود را در پشیمانی یا تحریکات سیاسی تلف نمی‌کرد. او با تمام نیروی خود مشغول آموختن وخواندن و نوشتن شد. او هیچ پایه‌ای که بروی آن بنا کند نداشت. او بزبان اسپانیائی ناپخته فقیرترین اقشار مردم – زبانی که “پلادو” نامیده می‌شود – سخن می‌گفت. در مورد مبانی یا فلسفه زبان هیچ نمی‌دانست و اول از همه یاد گرفتن همین‌ها را شروع کرد زیرا او می‌خواست چرای هر چیز را بداند. ظرف نه ماه توانست در حد مطلوبی بنویسد و روزنامه‌ها را بخواند. در حال حاضر مشاهدۀ او و یا بهتر گفته شود شنیدن صدای او، موقع خواندن مطالب جالب است، زیرا او مثل بچه‌ها عادت دارد که کلمات را بلند ادا کند.  بالاخره دولت مادرو با فرار دادن او از زندان خود را راحت کرد، احتمالاً به این دلیل که می‌خواست آبروی هوورتا را حفظ کند، زیرا دوستان ویلا درخواست رسیدگی مجدد کرده بودند، یا به این دلیل که مادرو قانع شده بود که ویلا بی گناه است اما جرئت نمی‌کرد علنا او را آزاد کند.

از آن زمان تا شروع آخرین انقلاب، ویلا در ال پاسو  تگزاس زندگی می‌کرد، و از همین محل بود که در آوریل ۱۹۱۳ با چهار نفر همراه، سه اسب کرایه‌ای، دو پاوند شکر و قهوه و یک پاوند نمک برای فتح مکزیک خارج شد.

در این باره افسانۀ کوتاهی وجود دارد. او برای خرید اسب پول کافی نداشت، دوستانش هم نداشتند، دو تن از همراهانش را فرستاد تا در یک هفته هر روز دو اسب سواری از اصطبلی کرایه کنند. آنان در پایان هر روز کرایه‌ها را به دقت می‌پرداختند، بطوری که وقتی روز آخر ۸ رأس اسب درخواست کردند مهتر اصطبل در اعتماد کردن به آنها از بابت دادن  اسبها کمترین تردیدی نکرد. ۶ ماه بعد، وقتی ویلا در رأس یک ارتش چهارهزار نفری وارد “خیمه نز” شد اولین اقدام مردمی‌اش این بود که مردی را با دو برابر قیمت اسبها نزد صاحب اصطبل فرستاد.

او در کوه‌های نزدیک سان آندرس نیرو استخدام می‌کرد و محبوبیتش چنان عظیم بود که ظرف یک ماه یک ارتش سه هزار نفری ایجاد کرده بود، ظرف دوماه سربازان فدرال را از سرتاسر ایالت چی‌هواهوا به داخل شهر چی‌هواهوا رانده بود، ظرف شش ماه تورئون را تسخیر کرده بود، و ظرف هفت ماه و نیم خوارز به چنگ او افتاده بود، ارتش فدرال مرکادو و چی‌هواهوا را تخلیه کرده بود، و مکزیک شمالی تقریبا آزاد شده بود.

رؤیای پانچوویلا

بد نیست از رؤیای پر احساس و تصویری که این جنگجوی بی سواد  را “آنقدر تربیت نشده است که رئیس جمهور مکزیک شود” برمی‌انگیزد آگاه شویم.

او یکبار این رؤیا را با این عبارات برای من بیان کرد: “وقتی جمهوری جدید تأسیس شد دیگر هرگز ارتشی در مکزیک وجود نخواهد داشت. ارتش‌ها بزرگترین حامیان خودکامگی‌اند. بدون ارتش دیکتاتوری نمی‌تواند وجود داشته باشد.”

ما ارتش را به کار خواهیم گمارد. در تمام نقاط کشور مؤسسات نظامی متشکل از بازنشستگان ارتش انقلاب تشکیل خواهیم داد. دولت به آنها قطعات بزرگ زمینهای کشاورزی اعطاء خواهد کرد و مؤسسات صنعتی بزرگی ایجاد خواهد کرد تا آنها را به کار بگمارد. در هفته سه روز کار خواهند کرد و سخت هم کار خواهند، زیرا کار شرافتمندانه از جنگیدن مهمتر است، و فقط کار شرافتمندانه  شهروندان خوبی می‌سازد. و سه روز دیگر هفته را تعلیمات نظامی می‌گیرند و به مردم اطراف شیوۀ جنگیدن را یاد می‌دهند. بعد هر وقت میهن مورد حمله قرار گیرد، فقط کافی است که ما از قصرمان در مکزیکوسیتی  تلفن بزنیم، و ظرف یک نصف روز تمام ملت مکزیک از مزارع و کارخانه‌های خود، سرا پا مسلح و مجهز و سازمان یافته قیام خواهند کرد تا از فرزندان و خانۀ خود دفاع کنند”. “آروزی من آن است که خود را در یکی از این مؤسسات نظامی میان همقطارانم که دوستشان دارم، کسانی که اینهمه مدت و با این شدت همراه من رنج کشیده‌اند بگذرانم. دلم می‌خواهد دولت در آنجا یک کارخانه چرمسازی ایجاد کند تا ما در آنجا زین و مالبندهای خوبی تولید کنیم، چون من به این کار واردم، و بقیه اوقات را دوست دارم در مزرعۀ کوچکم کار کنم، گله پرورش دهم و ذرت بکارم. فکر می‌کنم خیلی عالی است که کمک کنیم تا مکزیک را کشور شادتری بسازیم.”

اول خرداد هشتاد و نه.

(۱)- برگرفته ازمقدمه کتاب ده روزی که دنیا را لرزاند.

(۲)- برگرفته از همان منبع اول.

(۳)- سخنرانی جان رید در کنگره اتحادیه‌ای صنفی باکو درسال ۱۹۲۰.

(۴)- آرشیو ویکی گفتاورد.

(۵)- ازکتاب فلکزده‌ها نوشته ماریانو آثوئلا رمانی کوتاه و نوشته‌ای ازتجربیات خود نویسنده که در انقلاب شرکت کرده بود و ترجمه فرشته موسوی چاپ فارسی ۱۳۶۳ چاپ باستان

*- تورتیلا غذای مکزیکی شامل خمیری از آرد که روی آن گوشت ریز ریز شده می‌ریزند و پس از کباب کردن می‌خورند.

یک گزارش: مردم کرمانشاه هوشیار باشیم

بیست روز پیش کسی نمی‌توانست حتی از روی حدس و گمان پیش‌بینی بکند که کشتار پنج زندانی سیاسی بیگناه صورت خواهد گرفت، و امروزاین چنین در فقدان این جان باختگان به تیره روزی نشسته‌ایم، حدود سه هفته پیش در یک صبح جمعه مزدوران وزارت اطلاعات که تعدادشان در حدود ۶ یا ۷ نفر بودند با پله چوبی، چکش، طناب و تجهیزات دیگر مشغول نصب دو پوستر در اندازه‌های ۸۰ در ۹۰ سانتیمتری در میدان آزادی (گاراژسابق) کرمانشاه بودند، دو پوستر رنگی و روغنی براق، تقریبا با کیفیت از نظر مواد رنگ روغن، یکی از این پوسترها، تصویری از رهبر پژاک پیرمردی که شانه‌هایش گردنش را در خود فرو برده‌اند و موهایش سپید است دیده می‌شد. روی این پوستر یک ضربدر کشیده  شده بود و به دو زبان لاتین و فارسی کلمه تروریست روی این پوستر چاپ شده بود، در کنار این پوستر، پوستری در همان اندازه قرار گرفته بود و بجای یک نفر تعداد عکس‌های زیادتری در آن دیده می‌شد که نشان بدهد اینان قربانیان حملات این پیرمرد تروریست هستند، مردم عموما در آن موقع با بی تفاوتی از کنار این پوستر می‌گذشتند واین اقدام را در ردیف حرکات مالیخولیائی رژیم می‌گذاشتند، خنده تلخی لبان بعضی از رهگذران را کج می‌کرد و بعضی که هوشیارتر بودند، خوب بیشتر فکر می کردند، ولی در اردو دشمن مردم به غیراز یکی دو نفر که در راس وزارت اطلاعات غرب و کرمانشاه بودند کسی از مردم این استان و این شهر بزرگ متوجه نمی‌شدند که این حرکت رژیم که شبیه تیله بازی بود نشان و مقدمه ترور اذهان عمومی مردم است که در آینده مصیبت بزرگی برای مردم این خطه و همه مردم ایران در پی خواهد داشت، بیست روز بعد خبرش آنان را دچار شوک کرد، مردم کرمانشاه و همه مردم ایران بیش از این باید هوشیار باشند، قرار نیست مردمی که در دوره اعتلاء بسرمی‌برند و از همه سو رژیم را زیر فشار قرار داده‌اند اینگونه از رژیم رودست بخورند، و بعد در غیظ و خشم خود فرو روند، هوشیار باشیم و با جسارت و بی پروائی پیش از سیاهکاری رژیم جلو او را بگیریم و همه خشم فرو خورده خود را علیه رژیم بکار بگیریم.

بیست و پنج اردیبهشت هشتاد و نه – بید سرخی

دیپلماسی در خدمت تدارک جنگ

kar_logo01رخدادهای سیاسی اخیر در عرصه‌ی مناسبات بین‌المللی جمهوری اسلامی، به وضوح نشان می‌دهد که منازعات این دولت با برخی از قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای به مرحله‌ای جدید و خطرناک وارد شده است. تعرضات سیاسی و دیپلماتیک دولت آمریکا در طول یک ماه گذشته علیه جمهوری اسلامی به درجه‌ای‌ست که از هر سو خطر نزدیک‌تر شدن لحظه درگیری نظامی احساس می‌شود. قدرت‌های درگیر با جمهوری اسلامی، مستقیم وغیر مستقیم به تهدید نظامی روی آورده‌اند. رسانه‌های بین‌المللی به تجزیه و تحلیل عواقب ناشی از یک چنین درگیری مشغول‌اند. روسیه و چین که ظاهراً مخالف افزایش روزافزون تنش میان طرفین نزاع‌اند، نسبت به هر گونه اقدام نظامی هشدار داده‌اند. مقامات جمهوری اسلامی نیز پنهان نمی‌کنند که احتمال درگیری نظامی افزایش یافته و از آمادگی نیروهای مسلح خود خبر می‌دهند.

واقعیت این تحولات چیست؟ آیا تعرضات سیاسی و دپیلماتیک اخیر دولت آمریکا و متحدین آن علیه جمهوری اسلامی صرفاً تاکتیکی‌ست تعرضی برای ترساندن جمهوری اسلامی و وادار کردن آن به عقب‌نشینی در همان چارچوب سیاست‌ سال‌های گذشته، یا واقعاً همان‌گونه که از ظواهر و شواهد امر پیداست، مرحله جدیدی‌ست که دیر یا زود به درگیری نظامی نیز خواهد کشید.

با نظری اجمالی به اتفاقاتی که در این چند هفته در مناسبات جمهوری اسلامی و دولت آمریکا رخ داد، می‌توان دریافت که افزایش تنش در مناسبات این دو دولت، چیزی متفاوت و متمایز از گذشته است. دولت آمریکا در طول یک ماه گذشته، پشت سه پرونده علیه جمهوری اسلامی در مجامع و سازمان‌های بین‌المللی و طرح آن‌ها از طریق رسانه‌های مهم بین‌المللی در سطح افکار عمومی جهان بوده است تا نشان دهد، جمهوری اسلامی یک رژیم تروریست و حامی بی‌ثباتی بین‌المللی، یک رژیم سرکوب‌گر و ناقض حقوق و آزادی‌های مردم ایران و یک رژیم تهدیدکننده صلح و ثبات بین‌المللی‌ست. دولت آمریکا در مهر ماه  اعلام کرد که دو شهروند ایرانی که یکی از آن‌ها عضو واحد قدس سپاه پاسداران است، قصد داشتند از طریق به خدمت گرفتن باندهای مواد مخدر مکزیک، سفیر عربستان سعودی را در ایالات متحده ترور کنند. برنامه بعدی آن‌ها انفجار سفارت‌خانه‌های عربستان و اسرائیل بوده است. چند روز پس از اعلام این خبر، دولت آمریکا و عربستان سعودی، این پرونده را برای رسیدگی به شورای امنیت سازمان ملل فرستادند. از طرح همین ماجرا و فرستادن پرونده به شورای امنیت روشن بود که منازعات آمریکا با جمهوری اسلامی وارد فاز جدیدی شده است. چرا که در گذشته مسایلی مهم‌تر و حساس‌تر از این مورد، در مناسبات آمریکا و عربستان با جمهوری اسلامی پیش آمده بود که نه آن را به سطح رسانه‌ها کشانده بودند و نه شورای امنیت. از این گذشته، جمهوری اسلامی تا پیش از این موارد متعددی از ترورهای برون‌مرزی و بمب‌گذاری در کشورهای دیگر داشت که نه فقط دولت آمریکا و دیگر قدرت‌های جهانی صدای آن را درنیاوردند، بلکه در مواردی تروریست‌های دستگیر شده را به سادگی رها کردند و گاه بی سر و صدا امکان فرار آن‌ها را فراهم ساختند.

اکنون اما برای معرفی جمهوری اسلامی به عنوان رژیمی تروریست که قواعد و مقررات بین‌المللی را در مناسبات دولت‌ها نقض کرده و فراتر از آن قصد انجام اقدامات نظامی در داخل آمریکا را داشته، تبلیغات وسیعی به راه افتاده تا نه فقط مردم آمریکا، بلکه سراسر جهان را متقاعد سازند که جمهوری اسلامی یک رژیم تروریست و خطرناک برای کل جهان است. فقط همین مسئله به تنهایی کافی‌ست تا نشان دهد، دوره بحث و گفتگو و تلاش دولت آمریکا از این طریق برای پیشبرد سیاست‌های خود به پایان رسیده است.

چند روزی پس از این ماجرا، گزارش‌گر ویژه حقوق بشر، گزارش خود را در مورد نقض حقوق مدنی و سیاسی مردم ایران و برخی اقدامات سرکوب‌گرانه رژیم انتشار داد. دولت آمریکا با توجه به نفوذی که در سازمان ملل و ارگان‌ها و نهادهای آن دارد، تلاش نمود به همراه متحدین خود از این مسئله نیز در خدمت سیاست خود علیه جمهوری اسلامی بهره گیرد. به رغم این که استبداد، خفقان و سرکوب‌گری جمهوری اسلامی مسئله جدیدی نیست، اما دولت آمریکا و متحدین آن اکنون بر سر این مسئله نیز ابتکار عمل را در محکوم ساختن جمهوری اسلامی در دست گرفتند. لذا کمیته حقوق بشر در نیمه اول آبان ماه، جمهوری اسلامی را به علت نقض تعهدات خود در قبال میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، تبعیض جنسیتی و نقض حقوق زنان، آزادی‌های اجتماعی، آزادی مذهب، تشکل و بیان و بالاخره به خاطر شکنجه و مجازات اعدام محکوم کرد.

در همین شرایط است که رسانه‌های بین‌المللی در سطحی وسیع اخبار و گزارش‌هایی از احتمال حمله نظامی اسرائیل به تأسیسات هسته‌ای جمهوری اسلامی انتشار دادند. سران رژیم اسرائیل بر ضرورت اقدام نظامی تاکید کردند. خبر آزمایش موشک بالستیک جدید اسرائیل انتشار یافت که قادر به حمل کلاهک هسته‌ای و پوشش دادن دورترین نقطه در خاک ایران است. برای جلب هرچه بیشتر توجه افکار عمومی به خطر جمهوری اسلامی، اخباری از مانورهای هوایی ارتش اسرائیل و مانورآمادگی در برابر حملات موشکی ضمیمه تبلیغات شد.

مطبوعات انگلیس نیز گزارشی از تدارکات نظامی این کشور برای همکاری با ارتش آمریکا در جریان حمله احتمالی به ایران را انتشار دادند.

پیامد این تبلیغات، انتشار گزارش جدید مدیر کل آژانس انرژی اتمی در نیمه دوم آبان ماه بود که گزارشی متمایز از گزاشات پیشین بود و در آن مستقیم و غیر مستقیم بر اهداف نظامی جمهوری اسلامی در پروژه هسته‌ای تأکید شده است.

پیدا بود که اطلاعات و مسایل مطرح شده در این گزارش کشف جدیدی نیست، بلکه اطلاعاتی‌ست که از مدت‌ها پیش وجود داشته، اما بنا به ملاحظات سیاسی قدرت‌های بزرگ و سیاست آن‌ها در قبال جمهوری اسلامی  مخفی نگه داشته شده بود، اما اکنون زیر فشار آمریکا در گزارش انعکاس یافته‌اند تا در راستای سیاست جدید دولت آمریکا در قبال جمهوری اسلامی، نشان داده شود که این رژیم مخفیانه در تدارک سلاح هسته‌ای بوده و هست و دستیابی جمهوری اسلامی  به سلاح هسته‌ای خطر بزرگی برای صلح و امنیت جهانی‌ست.

در این گزارش گفته شده است که “آژانس در رابطه با ابعاد نظامی احتمالی برنامه هسته‌ای ایران نگرانی جدی دارد.” در هیچ‌یک از گزارش‌های پیشین با این صراحت از ابعاد نظامی برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی سخن به میان نیامده بود. گزارش مدیر کل آژانس، این “نگرانی جدی” را مبتنی بر اطلاعاتی می‌داند که آن‌ها را معتبر اعلام می‌کند و می‌افزاید: “بعد از ارزیابی دقیق و موشکافانه اطلاعات وسیعی که در اختیارش است، دریافت که این اطلاعات در مجموع معتبر هستند.” این اطلاعات نشان می‌دهد که ایران فعالیت‌هایی در ارتباط با توسعه ادوات انفجاری هسته‌ای انجام داده است. “ایران یک محفظه پوششی برای انفجارات بزرگ، برای آزمایشات هیدرودینامیکی ساخته است و آزمایشات هیدرودینامیکی نشانه‌های قوی از توسعه احتمالی تسلیحات است.” قرار دادن خرج جدید بر روی موتور موشک شهاب ۳، که قابلیت بازگشت مجدد دارد، مدل‌سازی رایانه‌ای در حداقل ۱۴ طرح تصاعدی اتاقک خرج و محتویات آن با استفاده از کدهای رایانه‌ای، خرید کالاها و خدمات از جمله سوئیچ‌های الکترونیکی پرسرعت، ساخت پنهانی تعدادی تجهیزات، توسعه سیستم آغازگر مواد منفجره و توسعه آرایش تشخیص با سرعت بالا، استفاده برای نظارت آزمایش‌های مربوطه توسط یک کارشناس خارجی، ساختار برنامه‌ای مدیریت شده فعالیت هسته‌ای لااقل در یک دوره زمانی و حضور شخصیت‌های ارشد ایران در داخل این ساختار فرماندهی وغیره، موارد دیگری‌ست که گزارش مدیر کل آژانس به آنها اشاره دارد.

آژانس سپس با ارائه این اطلاعات از جمهوری اسلامی می‌خواهد که قطعنامه‌های الزام‌آور شورای حکام و شورای امنیت را در مورد اجرای کامل  موافقت‌نامه پادمان، اجرای مفاد پروتکل الحاقی، تعلیق فعالیت‌های مرتبط با غنی‌سازی و فعالیت‌های مرتبط با آب سنگین را به مرحله عمل درآورد.

گزارش، رسماً اعلام می‌کند که جمهوری اسلامی در حال تولید مخفیانه سلاح هسته‌ای‌ست و این موضع در واقع یک جواز رسمی بالقوه برای توسل به ابزار نظامی علیه جمهوری اسلامی‌ست. بی‌دلیل نیست که روسیه نه فقط نارضایتی خود را از انتشار این گزارش ابراز داشت، بلکه اعلام نمود که با هر گونه تصمیم شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی بر سر این مسئله مخالفت خواهد کرد، چرا که به معنای برانداختن جمهوری اسلامی خواهد بود که روسیه با آن مخالف است.

تمام فاکت‌هایی که به آن‌ها اشاره شد، چه چیزی را نشان می‌دهند؟ این واقعیت را که جهت دیپلماسی دولت آمریکا و متحدین آن در قبال جمهوری اسلامی و اختلافات فی مابین تغییر کرده است. به این معنا که اگر تاکنون به هر علتی دولت آمریکا برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی خود در منطقه خاورمیانه و در برخورد با جمهوری اسلامی از وسایل و روش‌هایی استفاده می‌کرد که بتواند به شیوه‌ای به اصطلاح مسالمت‌آمیز اختلافات خود را با جمهوری اسلامی به نفع سیاست خارجی خود حل کند، خواه از طریق مذاکرات و اجلاس‌های دو جانبه و چند جانبه، واسطه‌های منطقه‌ای و بین‌المللی، سازمان‌های بین‌المللی، اعمال فشار، انفراد بین المللی و حتا تهدید، اکنون اما جهت این دیپلماسی تغییر کرده است، یعنی تمام ابزارها و روش‌هایی که در خدمت تحقق اهداف سیاست خارجی بر سر این مسئله قرار دارند، وظیفه تدارک و هموار کردن راه برای کاربرد وسایل قهرآمیز را بر عهده گرفته‌اند. در این‌جا دیپلماسی دولت آمریکا در جهتی به کار افتاده است تا زمینه را حتا برای درگیری نظامی آماده سازد. طرح پرونده‌های جدید در سازمان ملل، به جریان افتادن پرونده‌های پیشین در ابعادی جدید، تلاش برای محکومیت جمهوری اسلامی در سازمان‌های بین‌المللی به عنوان یک رژیم تروریست و برهم زننده صلح و امنیت بین‌المللی، استفاده از تمام وسایل ارتباطی و رسانه‌ای برای بی اعتبار کردن هر چه بیش‌تر جمهوری اسلامی در افکار عمومی مردم جهان، تلاش برای تشدید تضاد دولت‌های منطقه‌ای با جمهوری اسلامی و انفراد روزافزون رژیم، مهم‌ترین وظایفی‌ست که دیپلماسی دولت آمریکا در این مرحله در برخورد با جمهوری اسلامی بر عهده گرفته است.

اما چرا جهت دیپلماسی از زمینه سازی برای حل مسالمت‌آمیز اختلافات به قهرآمیز تغییر کرد؟ به این علت که وسائل و روش‌هائی که سال‌ها برای حل اختلافات به کار گرفته شده بود، ، نتیجه‌ای برای دولت آمریکا و متحدین منطقه‌ای و بین‌المللی آن به بار نیاورد، به بن‌بست رسید و پایان یافت. یعنی دیپلماسی مسالمت‌آمیز نتوانست اهداف سیاست خارجی دولت آمریکا را متحقق سازد. البته این نکته پوشیده‌ای نبود که طرفین درگیر نمی‌توانند از این طریق به سازش برسند. چون نزاع آن‌گونه که طرفین در ظاهر ادعا می‌کنند، بر سر سلاح هسته‌ای نبوده و نیست. اگر صرفاً اختلاف بر سر این قضیه بود، قطعاً از مدت‌ها پیش حل شده بود. اختلاف بر سر نقش و موقعیتی‌ست که جمهوری اسلامی در منطقه طلب می‌‌کند و اهدافی‌ست که در سیاست خارجی خود تعقیب می‌نماید. جمهوری اسلامی به زبان صریح، خواهان استقرار یک امپراتوری اسلامی به سبک و سیاق عثمانی، اما این بار تحت رهبری و زعامت ایران و رهبران مذهبی آن است. روشن است که این ادعای جمهوری اسلامی با اهداف و مقاصد سیاسی و اقتصادی دولت آمریکا و منافع رژیم‌های منطقه خاورمیانه در تضاد قرار دارد.

در این‌جا دو سیاست توسعه‌طلبانه رو در روی یکدیگر قرار دارند که یکی نمی‌تواند به سادگی و از طریق گفتگو و مذاکره تسلیم دیگری شود. علاوه بر این، جمهوری اسلامی به حسب نقشی که برای خود قائل است، نمی‌تواند دولت یهودی اسرائیل را تحمل کند و خواهان نابود کردن آن است. اما پوشیده نیست که اسرائیل را به سادگی نمی‌توان نابود کرد، چرا که قدرت‌های بزرگ جهان، حامی و پشتیبان آن هستند. این دو دولت نیز نمی‌توانند به سازش و تفاهمی با یکدیگر برسند. جمهوری اسلامی گرچه سعی می‌کند به شکلی تاکتیکی مناسبات حسنه‌ای با دولت‌های منطقه داشته باشد که تعدادی از آن‌ها حتا دولت‌های مذهبی‌اند، اما جمهوری اسلامی با آن‌ها نیز تضاد دارد. جمهوری اسلامی خواهان استقرار دولت‌های مذهبی در منطقه بر طبق الگویی‌ست که خود ارائه داده است تا بتواند هدف سیاست خارجی خود را محقق سازد. بنابراین، اختلافات پیچیده‌تر و بزرگ‌تر از آن هستند که با مذاکره و گفتگو حل شوند. از همین روست که دیپلماسی گفتگو و مذاکره با شکست روبرو گردید. اما آیا این بدان معناست که جنگ قریب الوقوع خواهد داد؟

پاسخ این سؤال منفی‌ست. چرا که پس از بن‌بست و شکست دیپلماسی مذاکره و سازش، نخست، دیپلماسی باید زمینه سیاسی راه حل قهرآمیز را هموار کند. طرح پرونده اقدامات تروریستی جمهوری اسلامی در شورای امنیت، به جریان انداختن پرونده حقوق بشر در سازمان ملل، به جریان انداختن پرونده هسته‌ای این بار با ابعاد نظامی آن، کاری‌ست که دیپلماسی دولت آمریکا و متحدین آن هم اکنون در جهت تدارک و هموارسازی راه، برای اقدامات قهرآمیز انجام داده اند. اما هنوز وظایف متعدد دیگری بر عهده دیپلماسی‌ست که نه فقط در سازمان‌های بین‌المللی بلکه در مناسبات دو جانبه و چند جانبه دولت‌ها باید انجام بگیرد که نیاز به گذشت زمان دارد. در این فاصله اقدام عملی مستقیمی که می‌تواند انجام بگیرد، تشدید تحریم‌ها ست.

البته به دلائل دیگری هم می‌توان اشاره کرد که قریب‌الوقوع بودن جنگ را رد می‌کند. لااقل تا جایی که به دولت آمریکا مربوط می‌شود، نه فقط هنوز آمادگی نظامی آن را ندارد، یعنی تدارک نظامی برای یک چنین اقدامی صورت نگرفته، بلکه بعید است در شرایطی که تازه قرار است نیروی نظامی خود را از عراق برگرداند، وارد یک درگیری نظامی دیگر شود. چون این اقدام نارضایتی بخش وسیعی از مردم آمریکا را در پی خواهد داشت.علاوه براین برای دست زدن به یک اقدام نظامی، باید لااقل انسجام و یکپارچگی در درون طبقه حاکم آمریکا و نمایندگان سیاسی آن وجود داشته باشد، که اکنون به ویژه در شرایطی که کشمکش‌های انتخاباتی نیز در جریان است، اراده واحدی برای چنین اقدامی وجود ندارد. با تمام این اوصاف، این حقیقت به جای خود باقی‌ست که نزاع وارد مرحله جدیدی شده است، خطر بالقوه جنگ وجود دارد و احتمال بروز آن با مد نظر قراردادن ترکیب و بافت سیاسی کنونی جمهوری اسلامی، از هر زمان دیگر بیشتر شده است. این واقعیت را نیز نباید از نظر دور داشت که در این مرحله، ممکن است شرایطی پیش آید که از هم اکنون قابل پیش‌بینی نیست. قدرت‌های امپریالیست اکنون تجربه سرنگون کردن بی درد سر و بدون تلفات رژیم معمر قذافی را دارند.

با توجه به نارضایتی گسترده توده مردم ایران و نفرت بی‌کران آن‌ها از جمهوری اسلامی، اگر در منطقه‌ای و حتا شهری از ایران مردم به قیام برخیزند، چه کسی می‌تواند تضمین کند که قدرت‌های امپریالیست به ویژه امپریالیسم آمریکا برای به دست گرفتن و کنترل زمام امور جنبش و در عین حال تسویه حساب با جمهوری اسلامی به اقدام نظامی متوسل نشوند؟ وزیر خارجه آمریکا از هم اکنون به اپوزیسیون‌های بورژوایی اعلام کرده است، از ما تقاضای کمک کنید و ما اقدام خواهیم کرد. بنا براین اتفاقات متعدد و پیش بینی نشده‌ای هم هستند که می‌توانند جنگی را که اکنون قریب‌الوقوع نیست، به جنگی بالفعل تبدیل کنند.

اما در این شرایط که مرحله جدیدی در مخاصمات فرا رسیده است و احتمال بروز جنگ را بیش از همیشه افزایش داده است، موضع جمهوری اسلامی چیست؟

جمهوری اسلامی هم گرچه این را می‌داند که در این مقطع جنگی رخ نخواهد داد، اما پذیرفته است که بالاخره جنگ رخ خواهد داد. موضع‌گیری‌های سران و مقامات سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی به وضوح همین واقعیت را نشان می‌دهد.

رئیس ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی می‌گوید: “ما به عنوان دستگاه‌های نظامی، تهدید را هر چند با احتمال کم و دور باشد، تهدید قطعی می‌دانیم و در کمال آمادگی و با تجهیزات درست آماده‌ایم تا هر نوع اشتباه را آن‌چنان تنبیه کنیم که از انجام آن متعجب شوند.”

خامنه‌ای نیز در جمع نظامیان گفت: “دشمنان و بخصوص آمریکا و دست نشاندگانش و رژیم صهیونیستی بدانند، هر گونه تجاوز و حتا تهدید را با قدرت کامل و به گونه‌ای پاسخ خواهد داد که متعرضان و متجاوزان را از درون متلاشی کند.” وی افزود: “هر کس که فکر تجاوز به جمهوری اسلامی ایران، در مخیله‌اش خطور کند باید خود را آماده دریافت سیلی‌های محکم و مشت‌های پولادین ارتش، سپاه، بسیج و در یک کلام ملت بزرگ ایران کند.” وی در پایان سخنرانی خود، نیروهای مسلح رژیم را به حفظ آمادگی فراخواند.

کسی که اندک شناختی از مسئله جنگ‌ها در جهان کنونی و مجهز بودن ارتش‌های قدرت‌های جهانی به سلاح‌های پیشرفته و ویران‌گر داشته باشد، می‌داند که تهدیدات سران سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی از نمونه تهدیدات صدام و قذافی‌ست. اگر جنگی رخ دهد، این جنگ، از نوع جنگ ارتشیان صدام و جمهوری اسلامی نیست که سال‌ها نیز به طول انجامد. بعید است نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بتوانند بیش از چند هفته دوام آورند. تهدیدات جمهوری اسلامی توخالی‌ست. چرا که اولاً، اکثریت بزرگ مردم ایران مخالف جنگ و مخالف جمهوری اسلامی‌اند و کسی حاضر نیست به خاطر این رژیم ارتجاعی جان خود را از دست بدهد. ثانیاً، تسلیحات جمهوری اسلامی مطلقاً قابل قیاس با سلاح‌ها و تکنیک‌های پیشرفته جنگی قدرت‌های جهانی نیست. جمهوری اسلامی تمام توان نظامی‌اش در شلیک چند موشک به سوی اسرائیل خلاصه می‌شود که این موشک‌ها هم می‌تواند در آسمان منحرف و منهدم شوند. ثالثاً، جمهوری اسلامی یک رژیم منفرد در سطح منطقه و جهان است. متحد جدی و قدرتمندی ندارد که بتواند آن را یاری دهد. نزدیک‌ترین متحد جمهوری اسلامی، سوریه می‌باشد که در حال فروپاشی‌ست. به رغم این که روسیه بنا به منافع اقتصادی و سیاسی خود در ایران، حامی جمهوری اسلامی و مخالف برافتادن آن است، اما متحد قابل اتکایی برای جمهوری اسلامی نیست و هرگز نمی‌تواند تا جایی از جمهوری اسلامی حمایت کند که پای خود او را به درگیری نظامی بکشد. هیچ فاکت داخلی و خارجی نمی‌توان یافت که دلیلی بر توان ایستادگی جمهوری اسلامی و ادامه حیات آن در جریان جنگی باشد که بزرگ‌ترین ارتش‌های جهان درگیر آن می‌شوند. با تمام این اوصاف که درگیر شدن در یک چنین جنگی به نفع جمهوری اسلامی نیست، راهی هم برای عقب‌‌نشینی این رژیم وجود ندارد. جمهوری اسلامی می‌داند که هرگونه عقب نشینی از اهداف سیاست خارجی خود به معنای پایان ادعاهای هژ‌‌منی طلبانه و توسعه طلبانه پان اسلامیستی خواهد بود. اما معضل رژیم به همینجا خلاصه نمی‌‌‌شود. سیاست خارجی پیوندی ناگسستنی با سیاست داخلی دارد. سیاست خارجی نمی‌تواند تغییر کند، بدون این که در سیاست داخلی تغییری رخ دهد. جمهوری اسلامی به خاطر فجایع و جنایات بی‌شماری که علیه مردم ایران مرتکب شده است، بیش از ارتش‌ها خارجی از توده‌های مردم ایران هراس دارد. می‌داند که اگر در سیاست خارجی گامی به عقب بگذارد، لزوما در سیاست داخلی انعکاس خواهد یافت و به عقب‌نشینی در برابر مردم و سرانجام نابودی سریع‌‌تر جمهوری اسلامی ختم خواهد شد. از این رو نفع‌اش را در این می‌بیند که به ماجراجوئی ادامه دهد و توده مردم را به گرداب جنگی بکشاند که مصائبی بسیار عظیم برای آنها به بار خواهد آورد. کشتار بی‌رحمانه مردم زیر بمباران‌های وحشتناک، نابودی سرپناه زندگی میلیون‌ها انسان، نابودی تأسیسات صنعتی و زیربنایی کشور که حاصل سال‌ها تلاش و کار توده‌های کارگر و زحمتکش‌اند،  فقط نمونه‌هائی از نتایج یک جنگ ارتجاعی خواهد بود.

توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران باید خطر را جدی بگیرند و از هم اکنون جلوی فاجعه‌ای را که جمهوری اسلامی و قدرت‌های امپریالیست در حال آفریدن آن هستند، بگیرند. جنگ هیچ نفعی برای مردم ایران نخواهد داشت. جمهوری اسلامی و آمریکا هر یک به خاطر منافع اقتصادی و سیاسی و اهداف و مقاصد توسعه‌طلبانه و هژمنی طلبانه خود می‌خواهند این جنگ را برافروزند. مردم ایران نباید اجازه دهند که مرتجعین داخلی و بین‌المللی سرنوشت آنها را تعیین کنند. تنها راه موثر، برای مقابله با تهدید جنگ و  نجات از شر فجایع آن،  قیام برای سرنگونی جمهوری اسلامی‌ست.

متن کامل در فرمت پی دی اف

باز هم اختلاس و سرقت از جیب کارگران

هنوز چند روزی از برافروختگی خامنه‌ای از رو شدنِ اختلاس سه هزار میلیارد تومانی و توصیه‌های عصبی گونه وی برای لاپوشانی ابعاد این رسوائی بزرگ بانکی و سرهم آوردن آن نگذشته بود که اختلاس بزرگ دیگری، این باردر شرکت‌های زیر مجموعه تأمین اجتماعی و سازمان بازنشستگی از پرده برون افتاد و بار دیگر نشان داد که رقابت و کشمکش در میان باندهای فاسد حاکم و ابعاد و دامنۀ دزدی در میان آن‌ها به حدی گسترده است که حتا رهبر حکومت فاسدان نیز نمی‌تواند از برملا شدن آن جلوگیری و فساد در دستگاه حکومتی را پرده پوشی نماید. اعترافات اخیر یک نمایندۀ مجلس و عضو کمیته تحقیق و تفحص از سازمان تأمین اجتماعی که دهم آبان ماه در سایت حکومتی مهر انعکاس یافت، یک بار دیگر عمق فساد و گندیدگی در دستگاه حکومتی را به آشکارترین شکلی عیان ساخت و نشان داد که دسترنج و ثمرۀ کار کارگران که مزدی اندک می‌گیرند و زیر خط فقر زندگی می‌کنند، چگونه توسط مشتی انگل و دزد حرفه‌ای در بالاترین رده‌های حکومتی به یغما می‌رود.

سلیمان جعفرزاده که ریاست کمیتۀ تحقیق و تفحص از تأمین اجتماعی، سازمان بازنشستگی و شرکت سسرمایه گذاری تأمین اجتماعی (شستا) را برعهده داشته و از تیرماه سال گذشته سرگرم تحقیق و تفحص بوده است،  در گزارشی که به مجلس داد چنین تصریح نموده است که تحقیق و بررسی این کمیته از ۱۵۰ شرکت زیرمجموعه سازمان بازنشستگی و شستا، نشان می‌دهد که بیش از یک هزار میلیارد تومان اختلاس انجام شده است! وی همچنین از نقش و تسلط گروها و افراد وابسته به مدیران دولتی و آقا زاده‌ها بر این نهادها خبر می‌دهد به نحوی که آن‌ها این نهادها و اموال آن را به شرکت‌های خانوادگی خویش تبدیل کرده‌اند تا جائیکه برخی از این افراد حتا در ده شرکت عضو هیأت مدیره می‌باشند و پاداش‌های ۴۵۰ میلیون تومانی تا هزار سکه‌ای نیز هدیه داده‌اند! نام برده به این موضوع نیز اشاره کرده است که از لحظه آغاز این تحقیق و بررسی ، با فشارهای سیاسی متعددی از سوی بسیاری از     ” چهره‌ها ” و حتا هیأت رئیسه مجلس روبرو بوده است. سلیمان جعفرزاده در این مورد می‌گوید: در حالیکه داشتیم به سرنخ‌های بیشتری در این پرونده بزرگ تخلف مالی پی می‌بردیم،هیأت رئیسه مجلس از ادامه تحقیق و بررسی جلوگیری بعمل آورد که اگر چنین نمی‌شد می‌توانستیم تخلفات بیش از سه هزار میلیارد تومان را با سند و مدرک اثبات کنیم. خبرگزاری مهر به نقل از وی نوشت که کمیته تحقیق و تفحص گزارش خود را روز سه شنبه دهم آبان در صحن علنی مجلس ارائه نموده است در عین حال چنین افزود که تخلفات برخی از نمایندگان مجلس نیز در این پرونده فساد مالی” محرز ومستند” است.

به دنبال درج این اعترافات در سایت حکومتی مهر، رحمت الله حافظی مدیر عامل سازمان تأمین اجتماعی درصدد پاسخگوئی برآمد. وی با ذکر اینکه در”شستا” مشکلاتی در این زمینه وجود داشته و موضوع تصویب تحقیق و تفحص از این سازمان به قبل ازدورۀ مدیریت وی بر می‌گردد، اگرچه اظهارات جعفرزاده در مورد سوء استفاده مالی را انحراف افکار عمومی نامید، اما انجام اختلاس را نفی نکرد و تلویحاً آن را پذیرفت. محمدعلی یزدانجو مدیر عامل شرکت سرمایه گذاری تأمین اجتماعی (شستا) نیز در گفتگو با فارس در عین آنکه این تخلف را به سازمان تأمین اجتماعی و سازمان بازنشستگی منتسب کرد، اما درعین حال این را هم پذیرفت که در “شستا” نیز تخلف انجام شده اما سهم آن از اختلاس یک هزار میلیارد تومانی هنوز مشخص نشده است!

خبر دومین اختلاس هزار میلیاردی، مانند خبر پیشین ظرف مدت کوتاهی به صدر خبرهای کشور و رسانه‌های خبری تبدیل گردید و در مدیای خارجی نیز انعکاس وسیعی یافت. این قبیل افشاگری‌ها و از پرده برون افتادن تخلف‌های مالی و اختلاس‌های میلیاردی، هر بار چون زلزله، نظام فرسوده و بی ثبات شده حاکم را تکان می‌دهد. تردیدی در این مسأله وجود ندارد که در جریان کشمکش و تشدید اختلافات درونی باندهاست که چنین مواردی که باید آن را مشتی نمونه، از خروار به حساب آورد رو می‌شوند! اما عواقب روشدن این دزدی‌ها، فقط گریبان این باند یا آن باند حکومتی را نمی‌گیرد، بلکه کل نظام حاکم را در می‌نوردد و آن را پلۀ دیگری به آستانه سقوط نزدیک‌تر می‌سازد. از همین جاست که خامنه‌ای رئیس دزدان، به دزدان زیردست خود نهیب می‌زند که بس کنید و این قدر مشت یکدیگر را باز نکنید! بنابراین حکومت برآن است که از کشانده شدن این گونه مسائل به مطبوعات و رسانه‌ها تا حد امکان جلوگیری بعمل آید و لذا سروصدائی اگر در این زمینه برمی‌خیزد فوراً باید خاموش شود.

ازاینروست که هادی مقدسی عضو هیأت رئیسه کمیته تحقیق و تفحص از سازمان تأمین اجتماعی و رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس، با ذکر این موضوع که هنوز گزارش کمیته تحقیق و تفحص جمع بندی نشده است، هرگونه اختلاس و اعمال فشار سیاسی علیه این کمیته را “کذب محض” خواند و سلیمان جعفرزاده را به ایجاد” التهاب ” در میان مردم متهم ساخت و او را تلویحاً تهدید نمود که باید پاسخگوی حرف‌های خود باشد! سید جواد زمانی سخنگوی کمیسیون اجتماعی مجلس نیز گفت تا زمانی که نتیجه تحقیق و تفحص در مجلس قرائت نشود، اعلام نتایج آن “خلاف قانون” است! و سرانجام برای سرهم بندی کردن قضیه و خواباندن سروصدای اختلاس یک هزار میلیارد تومانی، ظاهراً بررسی چند و چون این تخلف مالی به سازمان حساب رسی واگذار گردید تا این سازمان به موضوع رسیدگی کند! رسیدگی سازمان حساب رسی البته مشروط به آن است که از طرف هیأت مدیره و مدیر عامل تأمین اجتماعی، شستا و سازمان بازنشستگی مجوز این کار صادر شود که به گفته اکبر سهیلی پور مدیر عامل سازمان حساب رسی چنین مجوزی نیز صادر نشده است! مدیر عامل سازمان حساب رسی که رسانه‌ای کردن موضوع تخلفات را “اشتباه” می‌داند، زمانی می‌خواهد بررسی تخلف مالی در تأمین اجتماعی را تازه آغاز کند که این تخلف مالی و اختلاس یک هزار میلیارد تومانی به گفته رئیس کمیته تحقیق و تفحص از این نهاد،  در طی یک دورۀ تحقیق طولانی مدت‌تر از حد معمول و برمبنای اسناد و مدارک اثبات شده است! بر طبق آئین نامه داخلی مجلس، فعالیت‌های کمیته تحقیق و تفحص نباید از شش ماه بیشتر باشد و پس از این مدت بایستی گزارش مربوطه در صحن علنی مجلس قرائت گردد. البته آئین نامه فوق این اجازه را نیز داده است که درصورت نیاز، کمیته تحقیق شش ماه، مهلت خود را تمدید کند. اما نتیجۀ تحقیق و بررسی سازمان تأمین اجتماعی که از مرداد ۸۹ آغاز شد، بعد از پایان مهلت مقرر و شش ماه تمدید شده نیز انتشار نیافت و تا این لحظه حدود ۱۸ ماه به طول انجامیده است. اکنون که خبر اختلاس یک هزار میلیارد تومانی به بیرون درز کرده است فهم این موضوع نیز دشوار نیست که چرا ماجرای این تحقیق و تفحص تا به  این حد به درازا کشیده است!

اما این تأخیرها و بندبازی‌ها و پنهان کاری‌ها فایده ای نبخشیده است و نخواهد بخشید! چرا که توده‌های مردم ایران اکنون بیش از پیش به این موضوع پی برده‌اند که در رأس این حکومت فاسد و نهادهای آن، مشتی دزد و فاسد و سارق و عناصری ناباب تکیه زده‌اند که هست و نیست آن‌ها را به غارت می‌برند و حتا بر اندوخته‌ای که طی سالیان دراز از مزد کارگران فراهم شده تا صرف بیمه و بازنشستگی کارگران و بهبود آن شود نیز رحم نمی‌کنند و یک هزار میلیارد تومان را یکجا بالا می‌کشند. یک هزار میلیارد تومان برابر است با مزد سالانه ۲ میلیون و ۷۵۰ هزار کارگر! یک هزار میلیارد تومان، پولی است که حدود ۴ میلیون کارگر هر ماهه به مدت یک سال بابت بیمه پرداخته اند! بر طبق آمار دفتر آمار و محاسبات اقتصادی و اجتماعی سازمان تأمین اجتماعی، ۱۰ میلیون و ۶۳۲ هزار و ۲۲ نفر بیمه شده اصلی در سراسر کشور تا پایان خرداد سال ۹۰ تحت پوشش سازمان تأمین اجتماعی قرار داشته‌اند که از این تعداد ۸ میلیون ۴۰۰ هزار نفر بیمه شدگان اجباری هستند. به عبارت دیگر این پول‌ها و سرمایه‌هائی که در دست سازمان تأمین اجتماعی، سازمان بازنشستگی و شستاست و هر روز هم بر میزان آن افزوده می‌شود، پول‌هائی است که همین بیمه شدگان یعنی کارگران و زحمتکشان پرداخته‌اند. درآمد ماهانه سازمان تأمین اجتماعی از ۹۸۰ میلیارد تومان در نیمه اول سال ۸۹ به ۱۵۰۰ میلیارد تومان در سال جاری افزایش یافته است. روشن است که این درآمدها نیز اساساً ثمرۀ کار کارگران و از محل پرداخت حق بیمه کارگران است. با این وجود، بسیاری از کارگران با نابسامانی‌های متعدد و بزرگی در بخش بیمه و بازنشستگی روبرو هستند. هزاران بار دیده شده است که کارفرما در حالیکه حق بیمه را از دستمزد کارگر کسر می‌کند، اما حتا نام کارگر را در لیستی که به سازمان تأمین اجتماعی ارائه می‌دهد وارد نمی کند! به عبارت دیگر کارگر در حالیکه حق بیمه می پردازد، اما از مزایای آن بی بهره می‌ماند. موارد بسیار دیگری نیز وجود دارد که کارفرما حق بیمه را از دستمزد کارگر کسر می کند نام وی را هم در لیست کارگران به سازمان تأمین اجتماعی وارد می‌کند اما مبلغ کسر شده از دستمزد کارگر را به حساب تأمین اجتماعی واریز نمی‌کند و آن را حال چه بخشاً چه تماماً، به جیب خود می‌ریزد. بدین ترتیب سنوات پرداخت بیمه کارگران دچار اختلال می‌شود و استفادۀ کارگران از مزایا و سنوات بیمه‌ای برای بازنشستگی نیز با مشکلات جدی روبرو می‌شود! نمونه آشکار این حق کشی و دزدی آشکار را این روزها در مورد کارگران نی‌بر کشت و صنعت کارون می‌بینیم.

کارگران نی‌بر شرکت کشت و صنعت کارون بین ۲۰ تا ۳۰ سال در این شرکت مشغول به کار بوده‌اند. در حالیکه کارفرما بابت حق بیمه مرتباً از دستمزد کارگران کسر نموده است اما این مبالغ را به طور کامل به حساب تأمین اجتماعی واریز ننموده است. از اینرو سوابق بیمه‌ای، سنوات و قانون مشاغل سخت و زیان‌آور در سازمان تأمین اجتماعی برای بازنشستگی کارگران محاسبه نمی‌شود و این سازمان حاضر به تقبل مطالبات قانونی کارگران برای بازنشستگی نیست. این موضوع البته اعتراضات مکرر و تجمعات اعتراضی کارگران را در پی داشته است. کارگران نی‌بر کشت و صنعت کارون علاوه بر اعتصاب و تجمع در برابر ادارۀ کار شوشتر، از روز هفتم آبان در شهر تهران نیز تجمعات اعتراضی متعددی را که حدود یک هفته به طول انجامید در برابر مجلس، دفتر رسیدگی به شکایات رئیس جمهور و در برابر اداره کار برگزار نمودند.

کارفرمای شرکت کشت و صنعت در تمام طول این سال‌ها سرگرم کلاه‌برداری بوده است. دولت نیز که خود یک کارفرمای بزرگ است از وی حمایت نموده و تا کنون به خواست کارگران رسیدگی نشده است. این در حالی‌ست که حتا مطابق قانون تأمین اجتماعی، کارفرما مسئول پرداخت حق بیمه سهم خود و بیمه شده به سازمان تأمین اجتماعی می‌باشد. کارفرما مکلف است در موقع پرداخت مزد و مزایا، سهم بیمه شده را کسر نموده و سهم خود را بر آن افزوده و هر ماه حداکثر تا آخرین روز ماه بعد به سازمان تأمین اجتماعی بپردازد. در صورتی که کارفرما از کسر حق بیمه سهم بیمه شده خودداری کند، شخصاً مسئول پرداخت آن خواهد بود! جالب‌تر اینکه در ماده ۳۶ همین قانون گفته می‌شود، “تاخیر کارفرما در پرداخت حق بیمه یا عدم پرداخت آن رافع مسئولیت و تعهدات سازمانی در مقابل بیمه شده نخواهد بود” و یا چنانچه کارفرما از ارسال صورت مزد و بیمه کارگران خودداری کند، سازمان تأمین اجتماعی می‌تواند راساً اقدام کند و حق بیمه را تعیین و از کارفرما مطالبه کند!

اما در جمهوری اسلامی که دست سرمایه‌دار برای تشدید استثمار و تحمیل همه گونه اجحاف و بی حقوقی بر کارگران کاملاً باز گذاشته شده است، قانون، آنجا که بخواهد کم و بیش به سود کارگر باشد، کاغذ پاره‌ای بیش نیست و قانون اصلی، ارادۀ طبقه سرمایه‌دار است. چنین است که ما در جمهوری اسلامی نه فقط شاهد محرومیت کارگران از بیمه کامل تأمین اجتماعی و تقلب و بند و بست کارفرمایان و دولت پیرامون تشدید فشار و بی حقوقی کارگران هستیم، بلکه با اختلاس‌های کلان و دزدی های یک هزار میلیارد تومانی از دستمزد همین کارگران نیز روبرو هستیم. کارفرمایان در این جا، از حمایت کامل و بی چون و چرای دولت برخوردارند. دولت، در واقع دولت کارفرمایان و سرمایه‌داران و حافظ منافع و در خدمت آن‌هاست. در تدوام ارائه خدمات دولت به کارفرمایان و تا آنجا که به پرداخت حق بیمه سهم کارفرما مربوط می‌شود، هم اکنون دولت تصمیم دارد کارفرمایان را از پرداخت حق بیمه معاف کند. عبدالرضا شیخ الاسلامی وزیر کار جمهوری اسلامی، چند روز پیش، از تصویب آئین نامه ماده ۸۰ قانون برنامه پنجم در مورد معافیت بیمه‌ای سهم کارفرما خبر داد! شیخ الاسلامی به دوستان سرمایه‌دار خویش چنین مژده داد که “مشکل اجرائی معافیت بیمه‌ای سهم کارفرما بر طرف شده” و سازمان تأمین اجتماعی نیز آماده اجرای آن است!

بنابراین ناگفته روشن است که کارفرمایان، سرمایه‌داران، مدیران بلند پایه، بستگان سران حکومت ومجلس،  و دولت همگی دست در دست هم دارند. اگر چه این خوان یغما را با هم می‌برند و غارت می‌کنند اما گاه بر سر سهم بردن از این سفره بزرگ با هم به کشمکش می‌پردازند و کارشان به درگیری و افشاگری علیه یک دیگر نیز کشیده می‌شود. این کشمکش‌ها و دزدی‌ها که در عمق خود تلاش برای غارت آشکار یا پوشیده هر چه بیشتر از ارزش‌های آفریده شده توسط طبقه کارگر است ادامه خواهد یافت. تلاش‌های زیادی صورت می‌گیرد تا این رسوائی‌های بزرگ علنی نشود و تمام دزدی‌ها تا حد ممکن بی سر و صدا باشد و پوشیده بماند. گاه حتا خط قرمزهائی نیز تعیین و ترسیم می‌شود. لاریجانی رئیس مجلس، یکی از کسانی‌ست که فرمان پائین کشیدن فتیلۀ فعالیت کمیته تحقیق و افشای کثافت کاری یک هزار میلیارد تومانی در سازمان تأمین اجتماعی را صادر کرد. وی پیش از آنکه بوی گند این کثافت با هم زدن آن، بخواهد دامن افراد خاص و مشخصی را بگیرد و از برخی خط قرمزها عبور کند، بساط کمیته تحقیق را تعطیل کرد! همین لاریجانی اما در مورد ذخیره  حساب ارزی و دزدی‌های بزرگ رقبا و دارودسته احمدی نژاد می‌گوید: ما صندوق توسعه ملی را بر پایه منویات رهبری ایجاد کردیم و نمی‌خواستیم مانند حساب ذخیره ارزی باشد. قرار بود دولت بودجه خود را از پول نفت جدا کند که این مساله هنوز اجرائی نشده است. وی در ادامه می‌افزاید: در جلسه سران سه قوه گفتیم که موضوع فساد مالی اخیر(منظور اختلاس سه هزار میلیارد تومانی‌ست) خط قرمز ندارد (اشاره به احمدی نژاد است که افراد دولت را خط قرمز اعلام کرده بود) و هر کسی در این رابطه مقصر است، باید محاکمه شود!

این صحبت‌های لاریجانی رئیس مجلس نیز به روشنی کشمکش باندهای حکومتی برای در اختیار گرفتن سهم هر چه بیشتری از امکانات و ثروت‌های جامعه که صاحب اصلی آن توده کارگران و زحمتکشان‌اند  را نشان می‌دهد. لاریجانی ترسیم کننده خط قرمز در مجلس، حالا می‌خواهد خط قرمز ترسیم شده توسط احمدی نژاد را پاک کند! این موضوع نیز نشان دهنده آن است که مکتوم ساختن رسوائی‌ها و مخفی ساختن دزدی‌ها دیگر به سادگی ممکن نیست! واقعیت این است که حکومت اسلامی از درون پوسیده و فروپاشیده است و حدّت تضادها و گستردگی فساد در دستگاه حکومتی، تمامی خط قرمزها را پاک و بی اثر ساخته است.

بگذار دزدان و فاسدان حاکم که در روز روشن از جیب کارگران سرقت می کنند، مدام یکدیگر را رسوا سازند و پته ‏ی هم را روی آب بریزند. بگذار آن ها در اطراف تخلفات و سرقت های خود مدام خط قرمز ترسیم و آن را پاک کنند. این رویداد هارا توده های مردم به دقت دنبال و در ذهن خویش حک می کنند. این دزدی ها و هزاران کثافت کاری و جنایت رژیم حاکم را مردم زجر کشیده ایران هرگز فراموش نخواهند کرد و دور نیست زمانی که کارگران و زحمتکشانِ دزد زده و غارت شده، بساط تمام دزدان و فاسدان و جنایتکاران و حکومت آن هارا یکسره برچینند و با استقرار حکومت شورائی خود، راه دزدی را برای همیشه مسدود وزمینه آن را ازمیان بردارند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

ناکامی دیگری برای اجلاس گروه ۲۰

نشست سالانه ی کشورهای موسوم به گروه ۲۰ امسال در روزهای ۱۲ و ۱۳ آبان در شهر کان فرانسه برگزار شد. از آن جایی که ریاست دوره ای این نهاد بر عهده ی همین کشور است، نیکولا سارکوزی رئیس جمهوری فرانسه میزبان نشست مذکور بود.

اما گروه ۲۰ چیست و چه رسالتی دارد؟ آیا نشست کان توانست به اهدافش برسد؟

می توان گفت که تشکیل گروه ۲۰ در دسامبر ۱۹۹۹ بازتابی از دو واقعیت تاریخی بود. واقعیت نخست پایان تضادهای جهان دو قطبی شرق و غرب و دیگری درغلطیدن جهان سرمایه داری در بحران های بسیار ژرف مالی و اقتصادی و لزوم تلاش آن برای یافتن راه حل از دید خودش برای آن ها بود. به همین علت بود که پس از چندین نشست بی نتیجه سالیانه، فرانسه در سال ۲۰۰۸ پیشنهاد کرد که با توجه به عمق بحران اقتصادی و مالی که از پایان جنگ جهانی دوم بی سابقه است، نشست های گروه ۲۰ هدف پایه ای خود را تعیین یک سیاست کلی برای نهادهای اصلی سرمایه داری جهانی یعنی صندوق بین المللی پول و بانک جهانی بگذارد. از همین جا بود که نشست های گوناگون گروه ۲۰ که فقط به نشست سران سالیانه ی کشورهای عضو خلاصه نمی شود و نشست های دیگر و از جمله جلسات وزرای اقتصاد و کار و به ویژه رؤسای بانک های مرکزی را نیز در طی هر سالی شامل می شود، خود را مقید کرده است تا از داده های نهادهایی همچون صندوق بین المللی پول، بانک جهانی، سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، سازمان تجارت جهانی و شورای ثبات مالی بهره ببرد.

گروه ۲۰ شامل ۱۹ کشور به علاوه اتحادیه اروپاست. نوزده کشور عضو این گروه عبارتند از: آلمان، انگلستان، ایتالیا، فرانسه، اندونزی، ترکیه، روسیه، ژاپن، چین، عربستان سعودی، کره جنوبی، هندوستان، آرژانتین، آمریکا، برزیل، کانادا، مکزیک، استرالیا و آفریقای جنوبی. این کشورها ۸۵ % اقتصاد جهانی را در اختیار خود دارند و دارای شکل های مختلف حکومتی هستند.

نیکولا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه و میزبان نشست آخر گروه ۲۰ که در سال های اخیر صدراتش در فرانسه به گونه ای بی سابقه توانست با توجه به توازن قوای سیاسی و عقب نشینی موقتی جنبش کارگری و ضعف اتحادیه های کارگری و گروه های سیاسی مدافع طبقه ی کارگر بسیاری از دست آوردهای اجتماعی را در فرانسه بازستاند، گفته بود که نشست گروه ۲۰ یک “نظم جدید جهانی” را به ارمغان خواهد آورد. اما این اعلان و دیگر وعده های سارکوزی بیش تر برای پنهان نمودن شکست پیش بینی شده ی نشست گروه ۲۰ بود تا هر چیز دیگری. چرا که این نشست قصد داشت تا ظاهراً برای تعدیل بحران مالی، ایجاد مقررات جدید برای نظام ارزی، جلوگیری از فرارهای مالی و مبارزه با افزایش بهای مواد اولیه و به ویژه محصولات کشاورزی تصمیم گیری کند. این نشست همچنین قصد داشت تا برای خالی نبودن عریضه به “ابعاد اجتماعی” جهانی سازی و توسعه در چارچوب آن بپردازد.

نشست اخیر گروه ۲۰ در شهر کان فرانسه در حالی برگزار شد که بین برخی از اعضایش همچون چین و آمریکا تنش هایی در رابطه با نظام ارزی به وجود آمده بود. این نشست همچنین در حالی برگزار می شد که دو اقتصاد بزرگ اتحادیه اروپا، آلمان و فرانسه بر سر به اصطلاح نجات یونان اختلافات زیادی پیدا کردند و توانستند در آخرین لحظات یونان را “نجات” دهند تا بیماری آن به خودشان سرایت نکند!

بر خلاف ادعاهای میزبان نشست اخیر گروه ۲۰، نشست های پیشین این گروه نه فقط کمکی به برطرف کردن یا لااقل تعدیل بی ثباتی مالی و بانکی نکرد بلکه تصمیماتش موجب بحران بی سابقه پایان سال ۲۰۰۸ شد. اکنون گفته می شود که بحران پیش رو در سال آینده میلادی بازهم عمیق تر از بحران سال یادشده خواهد بود.

یکی از دلایل ناتوانی گروه ۲۰ ناشی از تضادهای داخلی آن است. بخشی از این تضادها از آن جایی می آیند که کشورهایی مانند چین، برزیل هندوستان، اندونزی، روسیه و حتا ترکیه با توجه به نرخ رشد بالایشان نسبت به بقیه کشورهای عضو، کم تر در معرض بحران قرار گرفته اند. اما هرگز نباید فراموش کرد که نرخ رشد بالای آن ها به بهای نابرابری های بزرگ اجتماعی و استثمار شدید طبقه ی کارگر و زحمتکشان این کشورها صورت می گیرد. دلیل دیگر ناتوانی گروه ۲۰ در رسیدن به اهداف خود، خودسری نیرومندترین اقتصاد جهانی یعنی امپریالیسم آمریکا در این گروه است. آمریکا حاضر نیست به یک رشته مقررات مالی برون مرزی تن دهد چرا که در این صورت منافع وال استریت و سوداگری های بورسی در این کشور، هر چند به گونه ای جزئی به خطر می افتد. به همین خاطر است که حتا تصمیمات نشست های پیشین گروه ۲۰ در پیتسبورگ و تورنتو در سال های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰ عملی نشدند. در این نشست ها تصمیم گرفته شد که برای نجات کل سیستم، مالیات هایی بر سرمایه گذاری های پرخطر نهادهای بزرگ مالی و بر ارزش افزوده درآمدهای بانک ها گذارده شوند.

نشست گروه ۲۰ می خواست تا ظاهراً نظام ارزی را با تحول روبه رو کند چرا که عملاً جنگی که بین ارزهای گوناگون وجود دارد می تواند به بحران مالی بیش تر دامن بزند. اما همگان می دانند که چین با چنگ و دندان از پول ملی خود دفاع می کند و نمی خواهد ارزش آن را بالا ببرد تا بتواند کالاهای خود را به بهای کنونی به سراسر جهان صادر نماید. آمریکا نیز تصمیم دارد تا با تزریق مبلغ نجومی ۶۰۰ میلیارد دلار ارزش آن را پایین یا در سطح کنونی نگاه دارد.

سارکوزی گفته بود که نشست گروه ۲۰ می خواهد با فرار مالی سرمایه ها به آن چه “بهشت های مالی” نامیده می شود پایان دهد. اما این هم یک اعلان تازه نیست و در نشست گروه ۲۰ در لندن این موضوع مطرح شده بود. از آن پس سازمان همکاری و توسعه اقتصادی بهشت های مالی را با توجه به همکاری و شفافیت اشان به سه دسته ی سیاه، خاکستری و سفید دسته بندی نمود. جالب است که در گروه های سیاه و خاکستری، یعنی گروهی که کم ترین همکاری را برای جلوگیری از فرار مالی می کنند کشورهای وجود دارند که خود در چارچوب اتحادیه اروپا عضو گروه ۲۰ هستند! این کشورها عبارتند از: لوکزامبورگ، بلژیک و اتریش.

در بخش دیگری از اهداف گروه ۲۰ آمده است که عملیات مالی صندوق های سوداگر باید تحت مقرراتی صورت بگیرد و به بانک ها اجازه داده نشود تا دست به هر داد و ستد پرخطری بزنند چرا که این ها موجب تعمیق بحران شده اند. اما در عمل این تصمیم به محدوده ای بسیار کوچک تر احاله شد و قرار شد که در آمریکا و اروپا صندوق های سوداگری و بانک ها مبادلات خود را به اطلاع دولت های حاکم برسانند و آن ها را رسماً ثبت کنند!

آن چه در بالا ذکر شد فقط بخش کوچکی از شکست عملی نشست های اخیر و آخرین نشست گروه ۲۰ برای تعدیل بحران کنونی نظام سرمایه داری جهانی ست اما این نشست در یک مورد به هدف خود رسیده است و آن هم عمومیت بخشیدن به برنامه های ریاضتی در کشورهای مختلف است. به عبارت دیگر سران گروه ۲۰ می خواهند با این برنامه ها بار اصلی بحران را بر دوش کارگران و دیگر زحمتکشانی بیاندازند که هیچ گونه دخالتی در ایجادش نداشته اند چرا که از هر گونه تصمیم گیری در امور اقتصادی کلان و خرد محروم هستند.

از آن جایی که فرانسه میزبان نشست ۱۲ و ۱۳ آبان گذشته گروه ۲۰ بوده است اشاره ای به این کشور خالی از لطف نیست. دولت دست راستی نیکولا سارکوزی مدعی ست که بزرگ ترین بخش قروض عمومی به علت مخارج اجتماعی و  بودجه های تأمین اجتماعی ست. این دولت قصد دارد با این ادعا باز هم به دست آوردهای کارگری در این زمینه یورش آورد، همانگونه که برای مثال سن بازنشستگی را از ۶۰ به ۶۲ سال و بیش تر افزایش داد و حق بازنشستگی کامل را به ۴۵ سال سابقه ی کار رساند یا در موارد گوناگونی از بودجه های بهداشتی کاست. این در حالی ست که همین دولت سارکوزی میلیارد ها یورو از مالیات ثروتمندترین شرکت ها و افراد کاهش داد. بار قروض دولت فرانسه را نمی توان بر دوش بودجه های تأمین اجتماعی انداخت که بخش بزرگش از روی حقوق کارگران و زحمتکشان برداشته می شود بلکه آن ها به وام گیری دولتی با بهره های بالا از سال ۱۹۷۳ بدین سو مرتبط هستند. از آن سال به بعد دولت فرانسه همواره نیازهای خود را در بازارهای مالی تأمین کرد. دولت های مختلف فرانسه به جای قرض کردن از بانک مرکزی از بازارهای خصوصی با بهره ی بالا پول قرض گرفتند تا با این ترفند کسری بودجه ی خود را لاپوشانی کنند. حالا پس از نزدیک به چهار دهه همین کسری بودجه نتایج وخیمی به بار می آورد چرا که دولت ناگزیر است تا هر سال نزدیک به ۵۰ میلیارد یورو بهره برای وام های خود بپردازد.

دولت فرانسه و دیگر دولت ها به ویژه اروپایی و آمریکایی از سویی میلیاردها یورو و دلار از خزانه ی عمومی را صرف پرداخت بهره های هنگفت قروض خود می کنند و از سویی به همان بانک های خصوصی کمک های عظیم مالی می کنند تا آن ها را از ورشکستگی نجات دهند.

هر چند که کشورهای گروه ۲۰ خود را صاحب ۸۵ % اقتصاد جهانی می دانند اما تصمیمات و آن چه در عمل صورت می گیرد نشان می دهد که این ها در چارچوب کشورهای خود نیز مدافع اقلیت کوچکی هستند که سرمایه داران این کشورها هستند. با این حال گروه ۲۰ اکنون از لحاظ سیاسی نیز در سطح جهان به یک خطر بزرگ تبدیل شده است، چرا که در نهایت سران بیست کشور جهان به خود اجازه می دهند که در اصلی ترین خطوط برای ده ها کشور دیگر تصمیم گیری کنند. به همین جهت باید با گروه ۲۰ به عنوان یکی از ارکان اصلی نظام سرمایه داری جهانی مبارزه شود.

متن کامل در فرمت پی دی اف

وظایف فوری انقلاب اجتماعی – اجرای مطالبات مشخص و فوری کارگران ( قسمت اول)

سازمان فدائیان(اقلیت) برای برپائی یک انقلاب اجتماعی مبارزه می کند که هدف آن نابودی نظام سرمایه داری، لغواستثمار و کارِمزدی و استقرار جامعه ای بدون طبقات است. جامعه ای بدون مالکیت خصوصی، بدون ستم و بهره کشی و بدون هرگونه نابرابری اجتماعی. اما مادام که این انقلاب هنوز متحقق نشده است، به منظور مصون داشتن طبقه کارگر از تباهی جسمی و روحی و بسط توان آن در مبارزه علیه سرمایه و برای رهائی، سازمان ما اجرای یک رشته  مطالبات کارگری و اقدامات عاجل رفاهی را ضروری می داند.

یکی از عرصه‌های تقابل کارگران و سرمایه‌داران از آغاز پیدایش سرمایه‌داری تاکنون ساعات کار می‌باشد. کارفرما در راستای افزایش سود همواره در تلاش برای افزایش ساعات کار است و در مقابل کارگران خواستار کاهش آن. از همین روست که برنامه‌ی فوری سازمان خواستار محدود شدن ساعات کار و ممنوعیت اضافه‌کاری شده است.

برای روشن‌ شدن بحث ونظر به اهمیت آن ابتدا از این موضوع آغاز می‌کنیم که نیروی کار و ساعات کار چیست و به چه معنا به‌کار برده می‌شوند.

در جامعه‌ی سرمایه‌داری برخلاف دوران برده‌داری و یا فئودالیسم، کارگر برای فروش نیروی کار خود با صاحبان سرمایه وارد معامله می‌شود و نیروی کار خود را در ازای مبلغی معین به کارفرما یعنی صاحب سرمایه می‌فروشد. اما بهای نیروی کار چگونه تعیین می‌شود و چرا سرمایه‌دار مایل به خرید نیروی کار یک کارگر می‌باشد؟

کالا حاوی دو نوع ارزش است، ارزش مصرف و ارزش مبادله. اگر یک شیء فاقد ارزش مصرف باشد، خودبه‌خود فاقد ارزش مبادله نیز می‌شود، “سودمندی شیء آن را به ارزش مصرفی تبدیل می‌کند” و “ارزش‌های مصرفی در عین حال حاملان مادی ارزش مبادله‌ای را می‌سازند”(١). “در رابطه‌ی مبادله‌ای، یک ارزش مصرفی به مقدار ارزش مصرفی دیگری می‌ارزد، تنها به این شرط که در قالب کمیت متناسبی ارائه شوند… کالاها به عنوان ارزش مصرفی بیش از هر چیز از لحاظ کیفیت با هم تفاوت دارند، حال آن‌که در حکم ارزش مبادله‌ای تنها از لحاظ کمیت با هم فرق می‌کنند و بنابر این حتا یک ذره ارزش مصرفی هم ندارند… اگر ارزش مصرفی کالاها نادیده گرفته شود، تنها یک ویژگی باقی می‌ماند و آن این است که جملگی محصول کار هستند… آن چه در این چیزها مشهود است عبارت از این است که نیروی کار انسانی برای تولید آن‌ها مصرف شده  است، یعنی کار انسانی در آن‌ها انباشت شده است. آن‌ها به عنوان تبلور این جوهرِ مشترک اجتماعی، ارزش یا ارزش کالا به شمار می‌آیند” (٢).

حال این سوال باقی می‌ماند که این ارزش که حاصل انباشته شدن کار در کالا است چگونه محاسبه می‌شود؟ مارکس در این مورد می نویسد: “کل نیروی کار جامعه که در ارزش دنیای کالاها باز نموده می‌شود، در این جا به عنوان نیروی کار واحد و همانند انسانی تلقی می‌شود، هر چند از بی‌شمار نیروی کار منفرد تشکیل شده باشد. هر کدام از این نیروهای کار منفرد، تا جایی که واجد خصوصیت میانگین اجتماعی نیروی کار باشد، و به مثابه میانگین اجتماعی نیروی کار عمل کند، همانند دیگری یک نیروی کار است؛ بنابراین، در تولید کالا فقط میانگین زمان کار لازم، یا زمان کار لازم از لحاظ اجتماعی مورد نیاز است. زمان لازم از لحاظ اجتماعی عبارت است از زمان کاری که برای تولید هر نوع ارزش مصرفی در شرایط متعارف تولید، در جامعه‌ای معین و با میزان مهارت میانگین و شدت کار رایج در آن جامعه لازم است“(٣)  که به اختصار آن را مدت کار لازم اجتماعی می‌توان نامید.

وقتی در جامعه سرمایه‌داری کارگر برای تامین معاش  مجبور به فروش نیروی کار خود می‌گردد، ارزش مبادله‌ی آن به عنوان یک کالا براساس همان “مدت کار لازم اجتماعی” تعیین می‌گردد. یعنی ارزشی که برای تولید آن کالا (در اینجا نیروی کار) لازم است. مارکس می‌نویسد: “ما با این فرض شروع کردیم که نیروی کار به ارزش خویش خریده و فروخته می‌شود. ارزش آن، مانند هر کالای دیگر، از طریق زمان کار لازم برای تولید آن تعیین می‌شود“(۴).

اما چرا سرمایه‌دار به خرید نیروی کار علاقه‌مند است؟ در جریان مبادله‌ی ارزش نیروی کار، سرمایه‌دار چه منفعتی می‌برد؟ آیا کارگر برابر با همان ارزشی که جدیداً تولید می‌کند، مزد دریافت می‌کند؟

فریب جامعه‌ی سرمایه‌داری در این است که در ظاهر به نظر می‌آید کارگرآزادانه نیروی کار خود را به فروش می‌رساند اما واقعیت امر این است که کارگر برای تامین معاش خود مجبور به فروش نیروی کار است. مارکس در کتاب “مزد، بها، سود” می‌نویسد: “ارزش و یا قیمت نیروی کار ظاهرا به صورت قیمت و یا ارزش خودِ کار در می‌آید، اگر چه هرگاه بخواهیم به دقت سخن بگوییم ارزش و یا قیمت کار اصطلاحی بی معنی است”. کارگر چیزی برای فروش ندارد جز نیروی کارش و تنها با فروش آن است که می‌تواند به حیات خود ادامه دهد و از این جهت سرمایه‌داری بی‌رحمانه‌ترین شکل استثمار را به نمایش می‌گذارد. مارکس در کتاب “مزد، بها، سود” در ادامه می‌نویسد: ” این ظاهر فریبنده است که کار مزدوری را از سایر شکل‌های تاریخی کار مشخص می‌گرداند. برمبنای سیستم کار مزدوری، حتا کار نپرداخته، کار پرداخته به نظر می‌رسد، در مورد برده بر عکس حتا بخش پرداخته‌ی کار او نپرداخته جلوه می‌کند”. وی در ادامه به بیگاری دهقان سرف می‌پردازد که او هم سه روز بر روی زمین خود کار می‌کرد و سه روز بر روی زمین مالک بیگاری می کرد و بدین ترتیب این بیگاری مشخص بود. وی در توضیح دیدگاه خود می‌نویسد: “اگر چه فقط بخشی از کار روزانه‌ی کارگر پرداخته می‌شود و بخش دیگر نپرداخته می‌ماند، و اگر چه همانا کار نپرداخته یا کار اضافی است که منبع ارزش اضافی و یا سود می‌باشد معذالک چنین به نظر می‌رسد که همه‌ی کار، کار پرداخته است” (منبع بالا).

براساس نظریه‌ی مارکس، ساعات کار یک کارگر به دو بخش کار لازم و کار اضافی تقسیم می‌گردد. کار لازم آن بخش از ساعات کار یک کارگر است که ارزشی می‌آفریند که برای باز تولید نیروی کار لازم می‌باشد. او در این باره می‌نویسد: “کار روزانه نه مقداری ثابت که متغیر است. به یقین یکی از اجزای آن از طریق زمان کار لازم برای بازتولید نیروی کار خودِ کارگر تعیین می‌شود. اما کل مقدارِ کار روزانه با طول یا مدت کارِ اضافی تغییر می‌کند. بنابر این، کار روزانه مشخص کردنی است، اما در خود و برای خود مشخص نیست”(۵) مارکس در توضیح آن می‌افزاید: “سرمایه‌دار نیروی کار را به ارزش روزانه‌ی آن خریده است. ارزش مصرفی نیروی کار در سراسر یک روز کار به او تعلق دارد. به این ترتیب، او این حق را کسب کرده است که کارگر را در طول یک روز به کار برای خود وادار کند. اما کار روزانه چیست؟ در هر حالت کمتر از یک روز طبیعی است. چقدر کمتر؟ سرمایه‌دار نظرات خاص خود را درباره‌ی این مرز جهان (Ultima Thule)، یعنی مرز لازم کار روزانه دارد. او در مقام سرمایه‌دار صرفا سرمایه‌ی تشخیص‌یافته است. روح او روح سرمایه است. اما سرمایه تنها یک انگیزه دارد و آن گرایش به ارزش‌افزایی و خلق ارزش اضافی است”(۶).

 مارکس با تقسیمِ کار یک کارگر به کار لازم و کار اضافی نشان می‌دهد که سرمایه‌دار با هدف بالا بردن ارزش اضافی همواره به دنبال بالا بردن نسبت کاراضافی به کار لازم و یا طولانی کردن کار روزانه است. هر قدر به طول کار روزانه کارگر اضافه شود و یا از طول کار لازم وی کاسته شود سرمایه‌دار ارزش اضافی بیشتری کسب می‌کند که مارکس آن را به ارزش اضافی مطلق و ارزش اضافی نسبی تقسیم می‌کند، مارکس می‌نویسد: “من این ارزش اضافی را که با طولانی‌تر کردن کار روزانه تولید می‌شود، ارزش اضافی مطلق می‌نامم. در مقابل، آن ارزش اضافی ناشی از کوتاه کردن زمان کار لازم و در نتیجه تغییر همگام با آن در مدت مربوطه‌ی دو جزء زمان کار روزانه را ارزش اضافی نسبیمی‌نامم”(٧). سرمایه‌دار با افزایش بهره‌وری کار، از ساعات کار لازم کارگر که برای بازتولید نیروی‌کارش می‌باشد کاسته و بر ساعات اضافی کار و در نتیجه ارزش اضافی حاصل از نیروی کار کارگر می‌افزاید و این چیزی است که مارکس از آن به عنوان ارزش اضافی نسبی نام می‌برد. اما در حالی که بهره‌وری کار بالا می‌رود این موضوع هیچ تاثیری بر سرنوشت و زندگی کارگر نمی‌گذارد. کارگر که حالا با نیروی کار خود ارزش بیشتری می‌آفریند، هم‌چنان مجبور به انجام همان ساعات کار است و این تنها سرمایه‌دار است که از بالارفتن بهره‌وری کار سود می‌برد. وی در فصل شانزدهم کتاب کاپیتال در انتها چنین نتیجه می‌گیرد: “برخلاف نظر آدام اسمیت، سرمایه فقط فرمانروایی بر کار نیست. سرمایه اساسا فرمانروایی بر کاری است که ارزش آن پرداخت نشده است. تمامی ارزش اضافی، به هر شکل ویژه‌ای که بعدا در آن متبلور شود (سود، بهره، یا اجاره‌ی زمین) در جوهر خود مادیت یافتن زمان کاری است که ارزش آن پرداخت نشده است. راز خودارزش‌افزایی سرمایه به این صورت آشکار می‌شود که سرمایه کمیتی معین از کار غیر را در اختیار دارد که ارزش آن پرداخت نشده است”(٨). در مناسبات سرمایه‌داری، سرمایه‌دار تلاش می‌کند تا با بالا بردن نرخ ارزش اضافی‌ با سیر نزولی “نرخ سود” مقابله کند، اما این امر محقق نمی‌شود مگر با کاهش ساعات کار لازم و یا طولانی‌تر کردن کار روزانه، آن‌چه که در طول تاریخ سرمایه‌داری همواره وجود داشته و سرمایه‌داری حاکم بر ایران نیز نمونه‌های روشنی از آن را در برابر چشمان ما هویدا می‌سازد. کشوری که در آن دستمزدها آن‌چنان ناچیز هستند که کارگر برای تامین معاش ضروری خود (و در نتیجه بازتولید نیروی کار) مجبور به انجام کار در دو شیفت کاری می‌شود.

مارکس در کتاب کاپیتال فصل هشتم به‌خوبی از روش‌های سرمایه‌داران برای افزایش ساعات کار اضافه پرده بر می‌دارد وی می‌نویسد: “ولع به کار اضافی به شکل گرایش به گسترش نامحدود کار روزانه پدیدار می‌شود”(٩) وی در این فصل با مثال‌های بسیاری این ولع را که منجر به مرگ زودرس، حوادث ناشی از کار و بیماری‌های گوناگون می‌شد به وضوح نشان می‌دهد. وی هم‌چنین در این بخش با اشاره به کتاب ارزشمند انگلس “وضع طبقه کارگر در انگلستان” و پرده برداشتن از کثافات جامعه‌ی سرمایه‌داری انگلیس در قرن هیجدهم می‌نویسد: “انگلس به خوبی روح شیوه تولید سرمایه‌داری را درک کرده است”(١٠). مارکس با اشاره به مبارزات طبقه کارگر برای محدود کردن ساعات کار و تصویب قوانینی چند در‌ محدود کردن ساعات کار به ویژه برای کودکان و زنان و عدم اجرای این قوانین توسط اغلب کارفرمایان می‌نویسد: “در اسکاتلند، کارگر کشاورزی، یعنی گاوآهن‌ران، علیه ١٣ تا ١۴ ساعت کار خود در آب‌وهوایی بد و ۴ ساعت کار اضافی در روزهای شنبه (در سرزمین تقدیس‌کنندگان روز سبت!) اعتراض می‌کند و این در حالی است که هم زمان با آن در لندن ٣ کارگر راه‌آهن – یک نگهبان، یک لکوموتیوران و یک سوزن‌بان – نزد هیات منصفه‌ی بزرگ هستند. سانحه‌ای هولناک در راه‌آهن صدها مسافر را به جهان دیگر فرستاد. بی‌مبالاتی کارگران راه‌آهن عامل این مصیبت بود. آنان جملگی نزد هیات منصفه اعلام کردند که ده یا دوازده سال پیش کار آنان فقط ٨ ساعت در روز بود. می‌گویند در پنج یا شش سال گذشته، تا ١۴، ١٨ و ٢٠ ساعت از آنان کار کشیده می‌شد و هنگامی که ازدحام مسافران در روزهای تعطیل به ویژه زیاد می‌شود و قطارهای تفریحی را روی خط می‌گذارند، کار آن‌ها اغلب بی‌وقفه ۴٠ تا ۵٠ ساعت ادامه پیدا می‌کند”(١١). مارکس برداشت سرمایه را از کار روزانه این گونه بیان می‌کند: “سرمایه به این پرسش‌ها چنین پاسخ می‌دهد: کار روزانه شامل ٢۴ ساعت کامل است که از آن باید چند ساعت را برای استراحت کم کرد زیرا بدون آن نیروی کار مطلقا قادر نیست کار خود را دوباره از سر گیرد. بنابر این، بدیهی است که کارگر در کل زندگی خود چیزی بیش از نیروی کار نیست” (١٢).

او در مورد به کارگیری کودکان در صنایع ابریشم با اشاره به ساعت‌های طولانی کار آنها و قربانی ساختن‌شان برای سود هر چه بیشتر در اثر تاریخی خود “کاپیتال” می‌نویسد: “کودکان را به سادگی به خاطر انگشتان ظریف‌شان قتل‌عام می‌کردند، درست به همان ترتیب که گاوهای شاخ‌دار را در روسیه‌ی جنوبی برای پوست و چربی‌شان می‌کشتند”(١٣).

در سوی دیگر ماجرا اما این کارگران بودند که با مبارزه‌ی خود برای تحدید ساعات کار می‌کوشیدند. در سال ١٨٣۵ و در پی اعتصاب عمومی در فیلادلفیا که نخستین نمونه در تمام آمریکا بود، خواست ده ساعت کار روزانه در فیلادلفیا به رسمیت شناخته شد.  در دهه‌ی ۴٠ قرن نوزده، مبارزات کارگران در این رابطه به دستاوردهایی منتهی می‌گردد. در این دهه ١١ ساعات کار روزانه در آمریکا پذیرفته می‌گردد. در انگلستان که در اوایل انقلاب صنعتی ساعات کار ١۴ تا ١٨ ساعت در روز بود، در دهه‌ی ۴٠ کار زنان و مردان به ١٢ ساعت محدود گردید. “در دوره بین ١٨۴۴ و ١٨۴٧ روزانه کار ١٢ ساعته قاعده عام کلیه رشته‌های صنعتی شد که قانون کارخانجات شامل آن‌ها می‌گردید و بالاخره قانون جدید کارخانجات ١٨۴٧، ده ساعت کار روزانه را تصویب نمود”(١۴). جنبش چارتیست‌ها در انگلستانِ دهه‌ی ۴٠ نقش برجسته‌ای در سازمان‌دهی مبارزات کارگران برای تحدید ساعات کار داشت. انجمن ملی چارتیست که در ژوییه ١٨۴٠ تشکیل یافت توانست اعتراضات متعددی را سازمان دهد. در ٢ مه ١٨۴٢ ده‌ها هزار کارگر به خواست انجمن ملی چارتیست به طول ۶ مایل دست به راه‌پیمایی به سوی پارلمان زدند که دومین عرضحال ملی را با بیش از سه میلیون و سیصد هزار امضا به پارلمان بدهند  و خواستار اجرای منشور شوند. کارگران در این عرضحال علاوه بر مطالبات سیاسی خواستار لغو قانون مربوط به خانه‌های کار، محدود کردن ساعات کار، افزایش دستمزدها و غیره شدند. قیام کارگران لیون و پاریس در سال‌های١٨٣١، ١٨٣٢ و ١٨٣۴ از دیگر مبارزات شکوهمند کارگران علیه استثمار نظام سرمایه‌داری و برای کاهش ساعات کار و افزایش دستمزدها بود. در لیون به سال ١٨٣١ کارگران روزانه تا ١۵ ساعت کار می‌کردند اما در ازای آن دستمزدی به غایت ناچیز دریافت می‌کردند که پاسخ‌گوی حداقل معیشت آنان نیز نبود. مارکس در رابطه با مبارزات کارگران برای تحدید ساعات کار می‌نویسد: “در ایالات متحده آمریکا، تا زمانی که برده‌داری بخشی از جمهوری را لکه‌دار می‌کرد، هر گونه جنبش کارگری مستقل فلج مانده بود. کار نمی‌تواند در جلد پوست سفید خود را رهایی بخشد در حالی که در جلد پوست سیاه داغ بردگی خورده است. اما پس از مرگ برده‌داری حیات جدیدی سر برآورد. نخستین میوه‌ی جنگ داخلی تبلیغ برای هشت ساعت کار بود که با چکمه‌های هفت فرسخ‌پیمای لوکوموتیو از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام، از نیوانگلند تا کالیفرنیا را فرا گرفت. کنگره عمومی کارگران در بالتیمور (١۶ اوت ١٨۶۶) اعلام کرد:

“نخستین و بزرگ‌ترین ضرورت زمان کنونی برای رهایی کار این کشور از بردگی سرمایه‌داری، تصویب قانونی است که کار متعارف روزانه در سراسر ایالات متحد آمریکا را ٨ ساعت اعلام کند. ما مصمم هستیم که تمام قدرت خود را به کار بگیریم تا این دستاورد شکوهمند به بار نشیند”.

در همان حال (اوایل سپتامبر سال ١٨۶۶)، کنگره‌ی انجمن بین‌المللی کارگران که در ژنو برگزار شد، قطعنامه‌ی زیر را به پیشنهاد شورای عمومی لندن تصویب کرد: “ما اعلام می‌کنیم که محدودیت کار روزانه شرط مقدماتی است که بدون آن تمام تلاش‌های بیشتر برای بهبود و رهایی محکوم به شکست است… کنگره هشت ساعت کار را به عنوان کران قانونی کار روزانه پیشنهاد می‌کند””(١۵). انجمن بین‌المللی کارگران (انترناسیونال اول) نقش مهمی در مبارزات کارگران برای کاهش ساعات کار داشت و در تمامی کنگره‌های این انجمن به این موضوع اشاره شده است. کنگره سوم انجمن بین‌المللی کارگران که در سپتامبر ١٨۶٨ تشکیل گردید، قطعنامه‌ای را مربوط به کاهش ساعات کار روزانه به ٨ ساعت تصویب کرد. در آمریکا و با تلاش و مبارزه کارگران تحت رهبری اتحادیه ملی کار که در جریان کنگره بالتیمور تشکیل یافته بود، در سال ١٨۶٩ فرمانی از سوی رییس جمهور آمریکا صادر شد که ٨ ساعت کار در آن پذیرفته شده بود.

در روسیه نیز و در حالی که تا نخستین سال‌های قرن بیستم کارگران روزانه ١٠ تا ١٢ ساعت در ازای دستمزدی ناچیز مجبور به کار بودند، در جریان انقلاب ١٩٠۵ با برپایی اعتصاباتی خواستار افزایش دستمزد و محدود کردن ساعت کار به ٨ ساعت شدند.

در حالی که تا اوائل قرن بیستم کارگران با مبارزات خود توانستند ٨ ساعت کار روزانه را تحقق بخشند، در قرن بیستم کارگران با ادامه‌ی مبارزات خود ساعات کار را محدودتر کرده و در برخی از کشورها به خواست ٣۶ ساعت کار در هفته و دو روز تعطیل دست یافتند.

اما به رغم این که در طول دهه‌های اخیر کارگران جهان به دستاوردهای خوبی در این زمینه دست یافتند، کارگران ایران از جمله کارگرانی هستند که در زمینه ساعات کار به شرایط اسفبارتری حتا نسبت به دهه‌ها و یا سال‌های گذشته قدم گذاشته‌اند. از همان آغاز پیدایش روابط کار و سرمایه در ایران، کارگران به دلیل نداشتن هر گونه حقوقی مجبور بودند تا در ازای دریافت دستمزدهایی بسیار ناچیز، به ساعات کار زیادی تن در دهند.

“ساعات کار روزانه‌ی کارگران شرکت نفت انگلیس و ایران، در گرمای طاقت‌فرسا که بعضا تا ۵٠ درجه می‌رسد، ١٠ ساعت بود. روزنامه‌ی پیکار ارگان حزب کمونیست ایران، طول روز کار را ١١ ساعت ذکر می‌کند. در موسسه‌ی شیلات شمال که ۴٠٠٠ کارگر در استخدام داشت، ساعات کار از ۶ بامداد تا ٧ بعدازظهر بود. طی این مدت کارگران تنها یک ساعت استراحت برای صرف صبحانه و ناهار داشتند. در مواقعی که صید ماهی زیاد می‌شد کار تا ساعت ١١ شب و حتا تا نیمه شب ادامه داشت. در چنین حالی مبلغی به عنوان اضافه کار به کارگران پرداخت می‌شد.

در صنایع دستی و سنتی که بخش بزرگی از کارگران در آن‌ها شاغل بودند، ساعات کار از باز شدن بازار تا زمان بسته شدن آن، یعنی حدود ١٢ ساعت استمرار داشت. در سال ١٣٠٢ در کارگاه‌های قالی بافی همدان ساعت کار در تابستان از ۵ بامداد آغاز می‌شد و با یک تنفس دو ساعته تا شش بعدازظهر ادامه داشت؛ با این حساب طول روزانه کار به ١١ ساعت می‌رسید. زمان متوسط کار روزانه، در صنایع نساجی ١٠ ساعت و در کارخانجات پنبه‌پاک‌کنی ١١ تا ١۴ ساعت بود”(١۶). دلیل اصلی تن دادن کارگران به شرایط سخت کار از جمله ساعات کار، ناآگاهی و پراکندگی کارگران و محرومیت از تشکل های واقعی کارگری بوده و هست و همین کمبود هاست که در شرایط کنونی نیز این امکان را به سرمایه‌داران داده است تا شرایط صد سال پیش را در روابط کارگر و کارفرما بار دیگر حاکم کنند. برای مثال در حالی‌که طبق پیمان دسته‌جمعی کارگران کوره‌پزخانه‌ها باید روزانه هفت‌ ساعت و ٢٠ دقیقه کار کنند، اما شرایط به‌گونه‌ای است که این کارگران مجبورند روزانه تا ١۶ ساعت کار کنند که معنایی جز بردگی محض ندارد. عمومی شدن قراردادهای موقت و سفید امضاء نیز بیش از گذشته کارگران را که در بی‌تشکلی محض بوده و  از غول بیکاری در هراس می‌باشند، وادار به تن دادن به خواست‌های بی‌شرمانه‌ی کارفرما برای ساعات کار اضافی کرده است. کودکان در کارگاه‌های کوچک گاه مجبورند تا ١۶ ساعت در روز کار کنند. کارگران شهرداری، کارگاه‌های کوچک و شهرستان‌های کوچک بیش از دیگر کارگران مجبور به انجام ساعات کار طولانی هستند.

 در یکی از کارخانجات کارگران مجبور به انجام کار اضافی در شب هستند اما کارفرما به بهانه‌ی این که کارگران در شب خوب کار نمی‌کنند تنها نیمی از ساعات اضافه کار را به کارگران پرداخت می‌کند و این به معنای آن است که در واقع ساعات کار کارگران افزایش یابد (حتا طبق قانون کار ج. ا. کارفرما بابت کار اضافه در شب باید بیشتر از دستمزد معمول بپردازد!!). این در حالی‌است که قانون کار اجباری بودن اضافه کاری را ممنوع کرده است و البته مانند دیگر مواد این قانون مانند قوانین مربوط به مزد، کار کودکان، تعطیلی اجباری یک روز در هفته و غیره که محدودیت‌هایی برای کارفرمایان در استثمار وحشیانه‌ی کارگران بوجود می‌آورد، تنها بر روی کاغذ باقی مانده است. بر طبق ماده ١٧٢ قانون کار، اضافه کار اجباری ممنوع است و کارفرمای متخلف علاوه بر پرداخت دستمزد کارگر به تحمل زندان از ٩١‌ روز تا یکسال محکوم می‌گردد. اما آیا کسی تاکنون شنیده است که کارفرمایی به این دلیل به زندان بیافتد حتا جریمه‌ای بپردازد؟ کارخانه ایران خودرو که در قلب ایران قرار دارد و یکی از بزرگترین کارخانجات ایران است، شاهد این مدعاست. اتفاق وحشتناکی که برای کارگران ایران خودرو در تاریخ ۵ بهمن ٨٩  و در روز تعطیل افتاد یک مورد از هزاران نمونه‌ای‌ست که نتیجه‌ی آز و طمع سرمایه‌داران است. یکی از مدیران ایران خودرو هدف از این اضافه کاری اجباری را شکست رکورد تولید در آستانه‌ی ٢٢ بهمن اعلام کرد!! آیا واضح‌تر از این می‌توان این آز و طمع را بیان کرد؟ آز و طمعی که به قیمت خون کارگران ایران‌خودرو تمام شد و تعدادی از آن‌ها را به قتل‌گاه فرستاد. آیا مدیرعامل کارخانه به دلیل اضافه کار اجباری مورد مواخذه قرار گرفت؟ حکومت اسلامی که مدیرعامل ایران خودرو یکی از عوامل آن است تنها کاری که کرد این بود که تمام تقصیر را گردن راننده و حداکثر شرکت پیمانکاری بیاندازد. اما براستی عامل این جنایت غیر از نظام سرمایه داری کس دیگری هست؟

از همین روست که در برنامه‌ی فوری سازمان بر ۸ ساعات کاردر روز، دو روز تعطیلی پی در پی در هفته، یک ماه مرخصی سالانه و ممنوعیت کامل اضافه کاری و نیز ممنوعیت شب‌کاری (که برای سلامت و رشد کارگر مضر می‌باشد) مگر در مواردی که به دلایل رفاهی و فنی ضروری‌ست، آن‌هم با موافقت تشکل کارگری و ساعات کار محدود تاکید شده است. کاهش ساعات کار این امکان را به کارگران می‌دهد که اوقات فراغت بیشتری داشته باشند تا به پرورش روحی و جسمی خود و خانواده‌ی خود اندیشیده و به آن بپردازند و از این طریق است که کارگران این امکان را پیدا می‌کنند تا از دنیای پیرامون و منافع طبقاتی خود بیش از پیش آگاهی یابند. مارکس در این رابطه می‌نویسد: “سرمایه با شهوت بی‌حد و حصر و کورکورانه‌ی خود، و با ولع سیری‌ناپذیرش برای کار اضافی، نه تنها از اخلاق بلکه از کران‌های جسمانی کار روزانه نیز تجاوز کرده است. سرمایه زمان لازم برای رشد، تکامل و سلامتی را غصب می‌کند. سرمایه زمان لازم را برای مصرف هوای آزاد و نور خورشید می‌رباید. در وقت غذاخوردن چانه می‌زند، و هر جا که امکان داشته باشد آن‌ها رادر خودِ فرایند تولید می‌گنجاند تا غذا به کارگر به عنوان ابزار صرف تولید به همان نحو اضافه شود که زغال به دیگ بخار ریخته و روغن گریس به ماشین زده می‌شود”   (١٧). (ادامه دارد)

پی نوشت:

١ –  کاپیتال جلد اول ص ۶۶ ترجمه حسن مرتضوی.

٢ – منبع بالا ص ۶٧ و ۶٨ – تاکید از ماست.

٣ – منبع بالا ص ۶٩ – تاکید از ماست.

۴ –  منبع بالا ص ٢۶٠ – تاکید از ماست.

۵ – منبع بالا ص ٢۶١.

۶ – منبع بالا ص ٢۶٢.

٧ – منبع بالا ص ٣۵١ و ٣۵٢.

٨ – منبع بالا ص ۵٧٢.

٩ – منبع بالا ص ٢۶۵.

١٠ – منبع بالا ص ٢۶٩.

١١ – منبع بالا ص ٢٨٣.

١٢ – منبع بالا ص ٢٩۵– تاکید از ما.

١٣ –  منبع بالا ص ٣٢۶.

١۴ –  پیدایش و تکامل طبقه کارگر ص ۴٨.

١۵ –  منبع فوق ص ٣٣٣ و ٣٣۴.

١۶ –  شوق یک خیز بلند – جلیل محمودی، ناصر سعیدی  ص ٧١.

١٧ –  کاپیتال جلد اول ترجمه حسن مرتضوی ص ٢٩۵ و ٢٩۶.

متن کامل در فرمت پی دی اف

تبعیض و نا برابری جنسیتی در جمهوری اسلامی

زنان ایران که نیمی از جمعیت هفتاد میلیونی کشور را تشکیل می دهند، به بی رحمانه ترین شکل ممکن توسط   رژیم جمهوری اسلامی سرکوب شده اند. تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، زنان ایران در معرض شدیدترین تبعیض، ستم و فشار قرار گرفته‌اند. حکومت با وضع قوانین و مقررات ارتجاعی و با ایجاد موانع، محدودیت‌ها و تضییقات مختلف، زنان را از ابتدایی‌ترین حقوق دمکراتیک، مدنی و انسانی محروم کرده و به یک شهروند درجه دو تبدیل نموده است.

طی بیش از سه دهه از حاکمیت سرکوبگرانه جمهوری اسلامی، ستم فزاینده ای که بر زنان ایران اعمال شده است، هرگز قابل مقایسه با ستم اعمال شده بر هیچ یک از دیگر اقشار و نیروهای اجتماعی جامعه نبوده است. در نظام استبدادی و دینی حاکم بر ایران، زنان فقط در عرصه های سیاسی و اجتماعی با سرکوب و نابرابری جنسیتی روبرو نیستند بلکه، در عرصه اقتصادی و در محیط کار نیز، با انواع تضییقات و نابرابری مواجه هستند.

عدم برخورداری زنان از حق طلاق، آزادی عمل مردان در امر تعدد زوجات، صیغه و حق طلاق یک جانبه، نداشتن آزادی کامل در انتخاب همسر و مسافرت، عدم برابری زنان با مردان در امر تکفل و سرپرستی فرزندان، نداشتن حق قضاوت، برخوردار نبودن از حق برابری شهادت با مردان، وجود قوانین و مقررات تبعیض‌آمیز در مورد ارث، مقررات حجاب اجباری، جدا سازی زن و مرد در موسسات و مراکز عمومی و نیز نداشتن حق انتخاب پوشش و ده ها مورد دیگر، همه بیانگر بی حقوقی تام وتمام زنان ایران است.

در جمهوری اسلامی، ستم و اعمال نابرابری بر زنان ایران، آنچنان ابعاد وسیع  و گسترده ای به خود گرفته است که در عرصه جهانی نیز این رژیم، به عنوان یکی از نظام های صدر نشین تبعیض واعمال نابرابری جنسیتی علیه زنان شناخته شده است.

در ارتباط با نقض برابری جنسیتی زنان، انجمن اقتصاد جهانی، روز سه‌شنبه اول نوامبر، ششمین گزارش سالانه گردهمایی جهانی جنسیتی خود را با بررسی برابری جنسیتی در ۱۳۵ کشور منتشر کرد. در این بررسی، که ٩٣ درصد کل جمعیت جهان را شامل می شود، جمهوری اسلامی ایران، پس از ترکیه، مصر و سوریه، رتبه ۱۲۵ را به خود اختصاص داده است.

انجمن اقتصاد جهانی، در بررسی‌های خود جهت تعیین بهترین و بدترین کشورها در زمینه برابری زنان، ۱۴ متغیر را در چهار دسته: دسترسی زنان به آموزش‌های پایه‌ای و پیشرفته، سلامت و تندرستی زنان با احتساب میزان امید به زندگی، برابری فرصت‌های اقتصادی و میزان مشارکت در آنها و نیز قدرت و اختیار سیاسی زنان در جامعه، در نظر گرفته است.

بر اساس این گزارش، ایران به لحاظ سلامتی و امید به زندگی برای زنان، رتبه ۸۵ و به لحاظ دسترسی به تحصیلات، رتبه ۱۰۵ را به خود اختصاص داده است. از نظر مشارکت در امور اقتصادی و قدرت سیاسی نیز، ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی به ترتیب در جایگاه ۱۲۵ و ۱۳۰ قرار گرفته است.

گزارش سالانه گردهمایی انجمن اقتصاد جهانی در مورد برابری جنسیتی در ۱۳۵ کشور جهان و نیز میزان مشارکت زنان ایران در امور اقتصادی و قدرت سیاسی، تاکیدی بر نابرابری جنسیتی و بی حقوقی زنان در ایران است.

ماهیت رژیم استبدادی حاکم بر ایران، سرکوب و سلب آزادی های فردی، مدنی و دموکراتیک زنان، موضوعی نیست که دیگر بر کسی پوشیده باشد. آنچه رژیم جمهوری اسلامی را در عرصه زن ستیزی و اعمال ستم و نابرابری جنسیتی بر زنان کشور، تا مرحله سلب ابتدایی ترین حقوق سیاسی و اجتماعی آنان سوق داده است، جاری ساختن قوانین دین و شریعت در تمام سطوح جامعه و به طور اخص در زندگی فردی و اجتماعی زنان است.

سیستم سرمایه داری، فی نفسه و در بطن خود نوعی بی عدالتی و نابرابری جنسیتی علیه زنان را به همراه دارد. در واقع نظام سرمایه داری بنا به ماهیت استثمارگرانه و سودبری بیشتر از نیروی کار، همواره نوعی نابرابری و تبعیض جنسیتی علیه زنان را درمتن جامعه اعمال و باز تولید می کند.

مارکس در مورد تبعیض و بی حقوقی زنان در سیستم سرمایه داری می گوید: “در این زمین پست بی‌انتها که مکان زیست انسان است، موقعیت زن فقط به عنوان کالای مصرفی، کنیز عشق بازی و کارخانه تولید مثل، شناخته شده است. رابطه یک انسان با انسان دیگر، بیان قطعی خود را در رابطه بین زن و مرد آشکار می‌کند، که رابطه‌ای است طبیعی، مستقیم، مشخص و لازم. از نوع این رابطه می‌توان فهمید که مردبه‌عنوان نوع بشر، چقدرانسان شده‌ است”.

آنچه مسلم است، این نابرابری و تبعیض جنسیتی که در بطن نظام سرمایه داری جا خوش کرده است، وقتی با مقررات دینی  و مذهبی تلفیق گردد، بسی تشدید می شود و حتا حقوق اولیه و انسانی زن را نیز نقض و پایمال می کند. دین از جمله مقولاتی است که نه تنها هیچ سنخیتی با مفهوم عام آزادی های فردی، اجتماعی و حقوق دمکراتیک توده مردم ندارد، بلکه، یکی از اصلی ترین ابزارهای سرکوب و اعمال نابرابری جنسیتی علیه زنان نیز هست. نظام های دینی،  ازجمله و به ویژه  رژیم جمهوری اسلامی که نمونه بارزچنین نظامی‏ست، با نگاه ابزاری و متحجرانه ای که نسبت به زن دارند و با تکیه بر قوانین شریعت، بیشترین سرکوب های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را علیه زنان در جامعه اعمال می کنند.

بر بستر چنین وضعیتی ست که سرکوب، تبعیض، نابرابری و سلب ابتدایی ترین آزادی های فردی و اجتماعی در جامعه، به منتها درجه خود رسیده و ابعاد فاجعه باری را برای زنان ایجاد کرده است.

با گذشت بیش از سه دهه از این وضعیت و با توجه به مجموعه شرایط حاکم بر جامعه، نه تنها هیچ روزنه امیدی دال بر بهتر شدن شرایط اجتماعی برای زنان کشور نیست، بلکه رژیم جمهوری  اسلامی  همچنان به سرکوب و سلب بیشتر حقوق فردی و اجتماعی زنان، ادامه می دهد.

گسترش تفکیک جنسیتی در رشته های دانشگاهی، جداسازی اتوبوس های دانشجویان دختر و پسر، دیوارکشی در سلف سرویس پاره ای از دانشگاه ها، کنترل و جلوگیری از ورود زنان به اصطلاح بد حجاب در ادارات  دولتی و نیز ممانعت از  ورود زنان “کم حجاب” به هواپیما و در نتیجه جلو گیری از پرواز آنان، از جمله  نمونه های مشخص افزایش سرکوب های اجتماعی زنان در جامعه  است.

در عرصه اقتصادی نیز، سیاست جمهوری اسلامی همچنان به سمت خانه نشین کردن زنان در حال  پیشروی است. کاهش میزان اشتغال زنان و حذف تعدادی از مشاغل اداری و انتقال آن به درون خانه از طریق دور کاری برای زنان، از جمله اقدامات جمهوری اسلامی برای خانه نشین کردن زنان و حذف هرچه بیشتر آنان از امور اقتصادی کشور است.

از نظر سلامت و امید به زندگی نیز، شرایط زندگی برای زنان کشور همچنان رو به وخامت است.

گسترش آمار طلاق و فحشا، بالا رفتن آمار اعتیاد و روی آوری زنان جامعه به مصرف مواد مخدر، افزایش افسردگی، و مهمتر از همه، افزایش خودکشی در میان زنان ایران، گویای این حقیقت مسلم است که زنان ایران در شرایط عدم امنیت اجتماعی، اقتصادی و به عبارت بهتر در بی امیدی محض نسبت به آینده بسر می برند.

برطبق گزارشات رسانه های بین المللی ایران سومین کشور جهان است که در آن آمار خودکشی زنان پیوسته درحال افزایش و پیشی گرفتن از آمار خودکشی مردان است.

طبق تحقیقات انجام شده در ایران، زنان بیش از سه برابر مردان اقدام به خودکشی می کنند، هر چند مرگ در اثر  اقدام به خودکشی در میان مردان بیش از زنان است.

گزارش ملی خشونت علیه زنان نیز که توسط نهاد ریاست جمهوری ایران در سال ٧٩ منتشر شد، در مورد افزایش خودکشی زنان نوشت: در حالی که رقم خودکشی زنان در استان هایی مثل تهران و سیستان و بلوچستان به زیر ١٠ درصد می رسد، اما در سه استان  کهگیلویه و بویراحمد، کرمانشاه و کردستان، این رقم به ٣۶ تا ٣٨ درصد می رسد.

سایت آفتاب نیز در باره کاهش یافتن سن خودکشی در مورد زنان و مردان نوشته است: سن اقدام به خودکشی در ایران، در میان مردان بین ٢٠ تا ٢۵ سال و در زنان بین ١۶ تا ٢٠ سال است.

همه این حقایق گویای این امر است که، سن امید در جامعه نه تنها بالا نرفته است، بلکه مجموعه شرایط حاکم بر ایران، ناامیدی و سرخوردگی بیشتر از آینده را در میان زنان ایران دامن زده است.

واقعیت این است که، گزارش انجمن اقتصاد جهانی، صرفاً روی بررسی یک سری از متغیرهای عام تکیه داشته است که در آن متغیرها، عواملی از قبیل سرکوب های اجتماعی، سلب ابتدایی ترین آزادی های فردی و خصوصی زنان، تفکیک جنسیتی، سنگسار، فشار، تحقیر، اجبار، اذیت و آزار و اعمال خشونت حکومتی علیه زنان، عملاً لحاظ نشده است.

سرکوب و بی حقوقی زنان در نظام جمهوری اسلامی آنچنان ابعاد وحشتناکی به خود گرفته است که گزارش انجمن اقتصاد جهانی، فقط گوشه ای از ستم، نابرابری جنسیتی و تضییقات اعمال شده بر زنان کشور را بازتاب می دهد.

آنچه مسلم است، تا رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی بر سرِ کار است، تبعیض و نابرابری جنسیتی علیه زنان نیز وجود خواهد داشت. لذا، برای پایان دادن به این ستم وتبعیض و نابرابری جنسیتی علیه زنان، درگام نخست باید این رژیم سرتا پا ارتجاعی را برانداخت و حکومت شورائی کارگران و زحمتکشان را جایگزین آن ساخت. در حکومت شورایی ، هرگونه ستم و تبعیض برپایه جنسیت به فوریت ملغا و زنان از حقوق کامل اجتماعی و سیاسی برابر با مردان برخوردار می گردند. زنان آزادند با برابری کامل با مردان در تمام شئون زندگی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مشارکت و به تمام مشاغل و مناصب در همه سطوح دسترسی داشته باشند.

برخورداری زنان از حقوق و مزایای کامل برابر با مردان در ازای کار مساوی و لغو تمام قوانین و مقررات ارتجاعی مربوط به تعدد زوجات، صیغه، حق طلاق یک جانبه، تکفل و سرپرستی فرزندان، قوانین و مقررات تبعیض‌آمیز در مورد ارث، مقررات حجاب اجباری، جدا سازی زن و مرد در موسسات و مراکز عمومی و نیز لغو تمام مقررات و اقدامات سرکوبگرانه و وحشیانه نظیر شلاق، سنگسار و غیره و غیره از جمله مطالبات مسلم زنان ایران است که در حکومت شورایی به فوریت متحقق خواهد شد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

ونکوور – بزرگداشت چهل و یکمین سالروز حماسه سیاهکل

نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی
“آیا باز هم باید اجازه داد تا جمهوری اسلامی و قدرت‌های جهانی سرنوشت مردم‌مان را تعيین کنند؟!”

میزگرد با شرکت:

مرتضی افشاری، فعال جنبش کارگری
بردیا: سازمان فدائیان (اقلیت)
آرش کمانگر: سازمان کارگران انقلابی ایران – راه کارگر (کمیته مرکزی)
رسول شوکتی، چپ مستقل / زندانی سیاسی سابق
شهره کیا، چپ مستقل / زندانی سیاسی سابق
مجید میرزایی، شاعر و نویسنده (کانون نویسندگان ایران در تبعید)/ زندانی سیاسی سابق
زمان: شنبه ۱۱ فوریه ۲۰۱۲، برابر با ۲۲ بهمن ۱۳۹۰، از ساعت ۳۰ : ۵ الی ۳۰ : ۹ بعدازظهر
مکان: 600 رک کامیونیتی سنتر در خیابان کوئینز غربی، نورث ونکوور، کانادا
Delbrook Recreation Center
600 W. Queens rd
North Vancouver

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – ونکوور، کانادا

چهل‌ و یکمین سالگرد حماسه سیاهکل را گرامی بداریم

سخنرانی:
رفیق محمدتقی سید احمدی (از اعضای گروه پویان – احمدزاده): حضور کارگران مبارز در جنبش فدایی
سخنرانی و گفت‌وشنود:
رفیق اعظم نوری (از فعالین سازمان فدائيان (اقلیت)): تحریم، خطر جنگ و وظایف کمونیست‌ها
رقص اعتراضی و شعرخوانی: با هنرمندی سارا تبریزی
موسیقی زنده: پویان، مرتضی و روشنک>

زمان: شنبه ۱۸ فوریه ۲۰۱۲، از ساعت ۱۸ تا ۲۳
مکان:
Wijkcentrun’t Open Hof
Burgemeester Haspelslaan 129
1181 NC Amstelveen
Holland
فعالین سازمان فدائيان (اقلیت) – هلند

اقدامات جدید جمهوری اسلامی برای نفوذ در میان ایرانیان مقیم خارج کشور

ایرانیان مبارز، نیروهای انقلابی، فعالین و هواداران سازمان!
اخیرا جمهوری اسلامی علاوه بر شگردهایی که تاکنون برای شناسایی مخالفین به کار می‌برده، به اقدامات وسیع‌تر و جدیدتری دست زده است. این اقدامات بخشی از سیاست‌هایی‌ هستند که وزارت امور خارجه ایران پس از اعتراضات سال ۱۳۸۸ در دستور کار خود گذاشته است.
جذب ایرانیان از طریق ارائه خدمات فرهنگی، برگزاری کلاس زبان فارسی، کمک به آن‌ها در برگزاری مجالس جشن و مراسم ختم و سوگواری بستگان، برگزاری جلسات مددکاری برای ارائه خدمات روان‌درمانی، تخفیف بلیط هواپیما به دانشجویان ایرانی و کمک مالی به گروه‌های مسلمان غیر ایرانی مقیم اروپا از جمله فعالیت‌هایی هستند که سفارتخانه‌های ایران در کشورهای مختلف به ویژه در اروپا به آن مشغولند تا از این طریق در میان ایرانیان نفوذ کنند.
در دهه‌های گذشته نفوذ در میان سازمان‌ها  و گروه‌های اپوزیسیون هدف اصلی رژیم جمهوری اسلامی بود. اما با پیوستن بخش وسیعی از ایرانیان مقیم خارج به اعتراضات ضد دولتی به ویژه در تابستان ۱۳۸۸، جمهوری اسلامی می‌کوشد تا از طریق نفوذ در میان ایرانیان مخالف اما غیر متشکل و سازمان نیافته، اطلاعات وسیع‌تری جمع‌آوری کند.
در برلین،  سفارتخانه ایران در آلمان کلاس‌های فارسی دائر کرده که در آن ایرانیان و غیر ایرانیان علاقمند به فراگیری زبان فارسی مجانا حضور می‌یابند. اعلام شده است که زنان می‌توانند بدون حجاب در این کلاس‌ها حاضر شوند. در هلند جلسات مشاوره‌ای برای ایرانیان  برپا می‌شود که یک زن روانشناس از سوی سفارت برای این کار در نظر گرفته شده است. به دانشجویانی که برای ادامه تحصیل به خارج آمده‌اند، بلیط‌های رفت و برگشت به  ایران با تخفیف‌های ۶۰ درصدی  داده می‌شود. در مقابل دانشجویان باید فرم‌های ۶ صفحه‌ای پر کنند و رفت و آمدشان با ایرانیان و غیر ایرانیان ساکن در شهر محل تحصیل خود را ذکر کنند. اخیرا نیز سفیر ایران در آلمان در تلویزیون ایران در تشریح سیاست سفارتخانه‌های ایران در میان ایرانی‌ها از آن‌ها دعوت به عمل آورده تا در خارج کشور تشکل‌های مختلف غیر دولتی تشکیل دهند. او وعده داده است که سفارتخانه‌های ایران کمک‌های لازم مالی و معنوی را برای دائر کردن این سازمان‌ها اختصاص خواهند داد.
ایرانیان مبارز، نیروهای انقلابی، فعالین و هواداران سازمان!
این‌ها تنها نمونه‌هایی از اقداماتی‌ هستند که سفارتخانه‌ها برای نفوذ در میان ایرانیان به کار می‌برند تا از یک سو به جمع‌آوری اطلاعات بپردازند و از سوی دیگر جو ترس و بی‌اعتمادی را در میان ایرانیان حاکم سازند.
تنها با مبارزه متحد و پی گیر می توان در مقابل این سیاست ها ایستاد و رژیم و مراکز وابسته به آن را به عقب نشینی واداشت. یکی از نمونه های مبارزه موفق در مقابل این سیاست‌ها،  اعتراض متحد  و گسترده ایرانیان آزاده در  کاناداست.  جمهوری اسلامی طی سال های گذشته سعی کرده  علاوه بر سفارتخانه خود در اتاوا در شهرهای دیگر این کشور نیز کنسولگری باز کند. اما مبارزه متحد ایرانیان مانع از این امر گردیده و گشایش کنسولگری  ایران در کانادا منتفی گشته است. این نمونه نشانگر هشیاری و فعالیت اپوزیسیون انقلابی است که نگذاشتند رژیم مراکز دیگری به سایر مراکز جاسوسی موجود خود اضافه نماید.
ایرانیان مبارز، نیروهای انقلابی، فعالین و هواداران سازمان!
با افشای این سیاست‌ها، راه را بر اقدامات جاسوسی سفارتخانه‌های ایران و نفوذ در بین ایرانیان ببندید و گروه‌ها و تجمعات ساخته و پرداخته سفارتخانه‌های ایران را افشا کنید.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی
کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت)
۲۰ ژانویه ۲۰۱۲ (۳۰ دی ماه ۱۳۹۰)

متن کامل در فرمت پی دی اف