چالشی با فرودستی زنان در دو تصویر

روز دوشنبه اول مرداد، رسانه های حکومتی به نقل از حسن دزفولی، مسئول ستاد امر به معروف و نهی از منکر دزفول از شناسایی و دستگیری ۵ دختر دزفولی به اتهام کشف حجاب و هنجارشکنی بر روی پل باستانی دزفول توسط پلیس امنیت اخلاقی و ستاد امر به معروف و نهی از منکر دزفول خبر دادند. یک روز بعد، شش دختر دیگر دزفولی نیز به اتهام “کشف حجاب” بازدادشت شدند. یعنی در فاصله دو روز، یازده دختر دزفولی به اتهام “کشف حجاب” بازداشت و به گفته حسن دزفولی هم اینک “در حال بازجویی و طی مراحل قانونی” هستند.

همزمان با دستگیری دختران دزفولی، خبرگزاری “هرانا” نیز طی گزارشی از زبان قربانیان حادثه از تجاوز جنسی یک نماینده مجلس به نام سلمان خدادادی به دو دختر ملکان خبر داد.

این دو خبر، اگرچه به ظاهر از درون مایه متفاوتی برخوردار هستند، اما، هر دو موضوع، نمایی از فرودستی و بی حقوقی مطلق زنان در جامعه را بازتاب می دهند. کشف حجاب دختران دزفولی، تداوم همان حرکت “دختران خیابان انقلاب” است، شکستن سکوت و بازگویی ماجرای تجاوز سلمان خدادادی، آنهم توسط خود دختران قربانی، حرکت اعتراضی دیگری است علیه بی حقوقی زنان و به چالش گرفتن جمهوری اسلامی.

سلمان خدادادی نماینده شهرستان ملکان در مجلس ارتجاع اسلامی است. نماینده ای با پیشینه امنیتی و اطلاعاتی که در دهه ۶۰ و پیش از نمایندگی مسئولیت هایی همچون فرمانده سپاه ملکان، مدیرکل اطلاعات اردبیل و معاون مدیرکل اطلاعات آذربایجان شرقی را در کارنامه خود دارد. نماینده ای که پیش از این نیز به دلیل آزار جنسی و اقدام به تجاوز، مدتی را در بازداشت بسر برده است. این نماینده اطلاعاتی، به رغم اینکه در دو دوره با رد صلاحیت هیات نظارت مواجه شد، اما در نهایت با دخالت شورای نگهبان صلاحیت او تایید و تاکنون طی پنج دوره به مجلس ارتجاع راه یافته و اکنون نیز ریاست کمیسیون اجتماعی مجلس ارتجاع اسلامی را به عهده دارد.

ماجرای آزار جنسی و تجاوز چند باره سلمان خدادادی بویژه تجاوزات اخیر او به دو دختر ملکانی توسط یکی از دو دختر قربانی این حادثه چنین گزارش شده است: “آشنایی قبلی من و آقای سلمان خدادادی مربوط به سال های گذشته و زمانی بود که پدر مرحوم من در سپاه با ایشان همکار بود… پس از مرگ پدر، من به دنبال شغلی مناسب جهت گذران زندگی بودم… روزی به فرمانداری مراجعه کردم و ایشان را در آنجا دیدم. درخواست خود را طی نامه ای به ایشان دادم و او از من خواست که دو روز دیگر با وی تماس بگیرم… پس از تماس اولیه و پیگیری برای استخدام در “دیوان محاسبات تهران” که او قولش را به من داده بود، از من خواستند به دفترشان در تهران بروم تا مشکلم حل شود”.

بقیه ماجرا دیگر نیازی به بازگویی ندارد و مردم جامعه ما کم و بیش با سیر اینگونه اتفاقات تبهکارانه توسط عوامل جمهوری اسلامی آشنایی دارند. کشاندن دختر بینوای جویای کار به اتاقی خلوت در تهران، “قفل کردن” اتاق از داخل و اقدام به تجاوز، آنهم تجاوز به دختری که پدرش پاسدار و همکار دیرینه سلمان خدادادی بود. اقدامی که طی چهار سال گذشته و در پی سکوت دردناک قربانی دست کم یک بار دیگر هم تکرار می شود.

بهتر است ویرانی برجای مانده از این تجاوز را از زبان خود قربانی بشنویم: “دنیا سرم خراب شده بود، عضلاتم قفل کرده بودند و نمی توانستم از جایم تکان بخورم… به زحمت از آنجا خارج شدم و به ایستگاه راه آهن رفتم و به شهرمان برگشتم. در راه به همه چیز فکر می کردم. حتا به خودکُشی و راحت کردن خودم از زندگی. اما به خاطر وضع خانواده مجبور شدم سکوت کنم… پس از این حادثه، سلمان خدادادی روزها، ماه ها و سال های بعد با من به عناوین مختلف تماس گرفتند و حداقل یکبار دیگر به بهانه های واهی من را به منزل مسکونی خود در شهرک پرواز تبریز کشانید و مجددا به من تجاوز کرد”. پرونده تجاوزی که اکنون با شکایت این قربانی باز شده و در دالان های مجلس و سیستم فاسد قضایی جمهوری اسلامی در حال گرد و خاک خوردن است.

اگر چه آزار و اذیت و بازداشت زنان به بهانه “بد حجابی” و وقوع اینگونه حوادث دردناک در جمهوری اسلامی تازگی ندارد، اما، انتشار همزمان این دو واقعه و چیدمان این دو خبر در کنار هم، می تواند تصویر روشنی از بی حقوقی و فرودستی کامل زنان در نظام جمهوری اسلامی را به نمایش بگذارد.

با این همه، بازگویی صرف بی حقوقی زنان در این دو تصویر، موضوع جدیدی نیست که بخواهیم روی آن متمرکز شویم. بی حقوقی، تجاوز، ستم و سرکوب زنان بر خاسته از خصلت دینی جمهوری اسلامی است که طی چهل سال گذشته به صورت مستمر و بی وقفه تکرار شده است. خصوصا آزار جنسی و تجاوز به دختران بیکاری که در مسیر یافتن شغلی مناسب برای گذران زندگی، اغلب گرفتا اینگونه حوادث تبهکارانه شده اند.

آنچه اکنون حائز اهمیت است، سوی دیگر این دو واقعه است که باید بر آن انگشت گذاشت و با تمام نیرو حمایتش کرد. حمایت از چالش علنی زنان علیه حجاب اجباری و نیز حمایت از زنان و دخترانی که مورد تجاوز قرار می گیرند و دیگر نمی خواهند سکوت کنند.

پوشیده نیست که، “کشف حجاب” دختران دزفولی، ادامه همان حرکت انقلابی و جسورانه “ویدا موحد” در اعتراض به حجاب اجباری است. زنی که همزمان با خیزش انقلابی و سلحشورانه توده های ستمدیده در دی ماه ۹۶، در خیابان انقلاب تهران حجاب از سر بر داشت و با ایستادن بر بلندای سکوی مقاومت، عنوان “دختران خیابان انقلاب” را به نام خود ثبت کرد. اقدامی که زان پس، زنان و دختران جوان دیگری نیز در شهرهای مختلف ایران با برداشتن حجاب، بدان استمرار بخشیده اند.

این حرکت اعتراضی “دختران خیابان انقلاب” به رغم فراز و فرودش در چند ماه گذشته، که اکنون در ابعادی وسیعتر در دزفول و دیگر شهرهای ایران به بار نشسته است، حرکتی برخاسته از شرایط عینی جامعه و در پیوند با اعتراضات عمومی توده های مردم ایران است. اعتراض بر چهار دهه سرکوب و اختناق، چهاردهه بی حقوقی محض زنان و چهاردهه فرودستی آنان در جامعه. یک حرکت اعتراضی که پس از دیماه ۹۶ در پیوند با اعتصابات کارگری، اعتراضات دانشجویی، تجمعات مالباختگان، اعتراضات روبه رشد معلمان و مهمتر از همه به تاسی از اعتراضات وسیع توده ای در شهرهای مختلف ایران، اکنون معنا و مفهومی فراتر از نقطه آغازین “دختران خیابان انقلاب” به خود گرفته است.

ماجرای تجاوز سلمان خدادادی به دختر ۲۸ ساله ملکانی که قربانی حادثه اکنون پس از چهار سال، “سکوت” خود را شکسته و در صدد استیفاء حقوق خود برآمده است نیز، محصول همین شرایط عینی و اعتلای انقلابی موجود در جامعه است. وضعیتی جدید که خون تازه ای از امید و اعتراض در رگان توده های مردم ایران دمیده است. شرایطی که می رود تا تمامی سرکوب شدگان و فرودستان جامعه را به اعتراضاتی وسیعتر علیه وضعیت موجود بکشاند. وضعیتی که بیش از هر زمان دیگری توده های بیشتری را در مسیر سرنگونی جمهوری اسلامی به حرکت در آورده است. این است آن سوی دو خبری که باید آن را دید، باز نشرش داد و به تقویت عمومی آن همت گماشت.

اکنون دیگر بر کسی پوشیده نیست که جمهوری اسلامی با عمیق ترین بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دوران حیات خود مواجه است. اینکه هیات حاکمه ایران در چنین وضعتی نابسامان، همچنان سفت و سخت به حجاب اجباری زنان چسبیده ، ناشی ماهیت ارتجاعی و زن ستیز جمهوری اسلامی است.

اینکه حاکمان اسلامی، نیروهای امنیتی و نمایندگان فاسد مجلس ارتجاع، فکر می کنند که با اتکاء به قدرت سیاسی و در پناه سیستم قضایی جمهوری اسلامی همچنان می توانند به اقدامات تجاوزکارانه خود ادامه دهند و همانند گذشته بدون پرداخت هزینه در مصونیت باشند، این هم ناشی از کورچشمی آنان و ندیدن شرایط عینی جامعه است. شرایطی که بیش از هر زمان دیگری زمینه را برای انجام اعتراضات توده ای فراهم کرده است. وضعیتی برآمده از شرایط عینی جامعه که روز به روز از اعتلای بیشتری برخوردار می شود و توده های وسیعتری را به میدان مبارزه با طبقه حاکم می کشاند.

پوشیده نیست، مجموعه اعتراضات پراکنده ای که اکنون در سطح جامعه جاریست، از اعتراضات “دختران خیابان انقلاب” گرفته تا اعتراضات دانشجویی، از تحرکات اعتراضی معلمان گرفته تا تجمعات پر جوش و خروش مالباختگان جملگی در پیوستن به جنبش عمومی توده ها و همگامی با اعتراضات و اعتصابات کارگری قدرت می گیرند. جنبشی که اکنون بیش از هر زمان دیگری هیات حاکمه ایران را به چالش گرفته است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۳ در فرمت پی دی اف

 

جمهوری اسلامی رفتنی‌ست زنده باد حکومت شورائی

یکشنبه گذشته ۲۴ تیر، خامنه‎ای جلسه‎ای در ظاهر برنامه‎ریزی نشده و فوری با روحانی و اعضای کابینه‎ی وی برگزار کرد. جلسه‎ای که از آن تنها گزارشی بسیار مختصر، همراه با نامه تشکر کابینه از خامنه‎ای به خاطر حمایت وی از کابینه منتشر شد. از همین گزارش کوتاه اما چنین برمی‎آید که محتوای جلسه، گفتگو در رابطه با معضلات اقتصادی و بحران‎های اجتماعی بوده است، معضلاتی که به شدت مقامات حکومت اسلامی را هراسان ساخته‎اند.

چشم‎انداز و اوج‎گیری بحران اقتصادی همراه با اعتراضات روزانه توده‎ها در اقصا نقاط کشور، چندی پیش خامنه‎ای را بر آن داشته بود تا با تشکیل “شورای عالی هماهنگی اقتصادی” با حضور سران و تعدادی از مقامات اصلی سه قوه، سیاست‎های حکومت را هماهنگ کند. چه تشکیل “شورای عالی هماهنگی اقتصادی” و چه جلسه خامنه‎ای با اعضای کابینه، بیانگر رویکرد خامنه‎ای در تقویت موقعیت و تصمیم‎گیری‎های کابینه در ساختار حاکمیت است. خامنه‎ای به این نتیجه رسیده است که با بلبشوی حاکم در میان ارگان‎های مختلف حاکمیت، عملا اتخاذ هر سیاستی در شرایط بحرانی کنونی به بن‎بست می‎رسد، لذا با تشکیل شورای مزبور، شرکت در اولین جلسه‎ی آن و اعلام حمایت از تصمیمات این شورا، با توجه به وزن اصلی این شورا که عملا جز سه عضو قوه قضاییه، ۱۴ عضو دیگر شورا با سیاست‎های روحانی هماهنگ هستند، عملا موقعیت این جناح را تقویت کرد.

نامه محرمانه روحانی به جنتی در رابطه با ضرورت تصویب لوایح چهارگانه مبارزه با پولشویی با اشاره به مصوبات دومین جلسه این شورا، در همین راستا قابل تبیین است. اما درست پس از این نامه، مجمع تشخیص مصلحت که اکثریت اعضای آن از جناح اصول‌گرا می‎باشند، با ارسال نامه‎ای به شورای نگهبان این مصوبات را برخلاف مصلحت و امنیت ملی کشور اعلام کرد. نامه‎ای که به سرعت با اعتراض کابینه روحانی روبرو شد. حسین‎علی امیری معاون پارلمانی روحانی در این رابطه گفت: “مجمع تشخیص مصلحت نمی‎تواند به شورای نگهبان نظر مشورتی بدهد… ورود مجمع به این مساله یک اتفاق جدید است”.

واقعیت مهم اما این است که چه تصویب لوایح چهارگانه و چه عدم تصویب آن‎ها، هیچ‎کدام راه نجات جمهوری اسلامی نخواهند بود.

بحران اقتصادی و سیاسی کنونی آن‎قدر عمیق است که جمهوری اسلامی تنها می‎تواند منتظر پایان عمرش باشد و تمامی تاکتیک‎های هیات حاکمه برای مقابله با این بحران، اگر نتیجه‎ی معکوس نیابند که در بسیاری از موارد این‎گونه است، شاید بتوانند چند صباحی بر عمر جمهوری اسلامی بیافزایند.

اعتراف به بی‎سابقه بودن بحران نیز در روزهای اخیر بارها در سخنان مقامات حکومت اسلامی انعکاس یافته است. حسن هاشمی وزیر بهداشت یکی از این افراد است که هفته گذشته گفت: “طوفان نزدیک است… باید بحران را باور کنیم”. ترکان دیگر عضو کابینه نیز در گفتگو با خبرگزاری تسنیم وابسته به سپاه پاسداران، خواستار حضور تیمی در کابینه شده بود که مناسب شرایط بحرانی کنونی باشد.

اما محسن هاشمی رئیس شورای شهر تهران ۲۸ تیرماه، در اجلاس مشورتی روسای شورای اسلامی کلانشهرها و مراکز استان، آشکارتر از دیگران به این بحران اعتراف کرد. او با بیان این‎که “موضوعی که در این جلسه می خواستم به آن اشاره کنم وضعیت خاص کشور در این شرایط، به‎خصوص شش ماهه دوم سال‎جاری و لزوم آمادگی مدیریت شهری برای مواجه با آن است”، به بحران‎های متعددی اشاره کرد که جمهوری اسلامی در طول چهار دهه با آن روبرو بوده و به ادعای وی آن‎ها را پشت سرگذاشته است، وی سپس ادامه داد: “اما در مقطع فعلی به نظر می رسد کشور با شرایط حادتری مواجه است، … در این شرایط امکان بروز بحران‎های اجتماعی در مقیاسی گسترده‎تر از حوادث دی ماه سال گذشته وجود دارد”.

این که روحانی می‎گوید: “دولت به مردم قول می‌دهد که در زمینه انرژی، حمل‌ونقل، کالاهای اساسی و تولید، مشکلی برای کشور پیش نمی‌آید” (۲۳ تیرماه)، اتفاقا بیان‎ چیزی نیست جز عجز و ناتوانی جمهوری اسلامی. هم اکنون مردم از بسیاری از ضروری‎ترین نیازها محروم هستند، دیگر از چه چیز قرار است محروم شوند و یا در کجا باید مشکلی پیش آید؟!! دیگر کدام مشکل باقی مانده است؟!! آیا دیگر مردم چیزی برای از دست دادن دارند؟! مسلما خیر!

همین مورد تصویب لوایح چهارگانه، خود یک نمونه از ناتوانی حکومت اسلامی است که هر روز آشکارتر می‎گردد و هیچ حربه‎ای نیز کارساز نیست. خامنه‎ای “شورای عالی هماهنگی اقتصادی” تشکیل می‎دهد، روحانی به جنتی نامه می‎نویسد، اما از آن طرف، فوری مجمع تشخیص مصلحت دخالت می‎کند. خامنه‎ای هم به دلایلی که به نقش وی در ساختار قدرت برمی‎گردد سعی می‎کند تا آن‎جا که می‎تواند در برخی موارد نظر واقعی‎اش را صراحتا عیان نسازد، چرا که در جو کنونی همانند نوشیدن یک جام زهر دیگر است. این در حالی‎ست که تصویب لوایح چهارگانه، برای حفظ برجام از نظر دولت‎های اروپایی یک امر ضروری است. چرا که بدون تصویب این لوایح، ایران در فهرست سیاه گروه ویژه اقدام مالی قرار گرفته و عملا امکان همکاری بین بانک‎های این کشورها با بانک‎های ایران از جمله بانک مرکزی که مد نظر دولت‎های اروپایی می‎باشد غیرممکن می‎گردد.

واقعیت این است که به موازات گسترش بحران، عدم کارآیی سیستم حاکم برای مقابله با بحران، هم آشکارتر می‎شود و هم عدم کارآیی آن در اثر تشدید تضادها در درون هیات حاکمه افزایش می‎یابد.

تنها نگاهی به شرایط کنونی، آشکار می‎شود که جمهوری اسلامی هیچ ابزار و سلاح کارآیی برای مقابله با بحران کنونی ندارد. در عرصه‎ی اقتصادی حتا با وجود دلارهای هنگفت نفتی و بازگشت پول‎های بلوکه شده، رکود عمیق‎تر شده و تورم افسار گسیخته است. نه فقط کارگران بلکه بازنشستگان، معلمان و بسیاری دیگر از کارکنان دولت با توجه به افزایش سرسام‎آور قیمت کالاها در ماه‎های اخیر، خواستار افزایش دستمزد و یا حقوق خود هستند. بحران آب، برق، بحران دارویی، بحران محیط زیست، ناامنی، حاشیه‎نشینی، نارضایتی دانشجویان و جوانان، بیکاری، مسکن ووو. برای کدام یک از این‎ها جمهوری اسلامی راه‎حلی توانسته است ارائه کند؟! کدام یک از این‎ معضلات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در مدت ۵ سال کابینه‎ی روحانی حل شده و یا حتا کمی از شدت آن کاسته شده است؟! حاصل ۵ سال کابینه روحانی و حاصل چهار دهه حکومت اسلامی در برابر چشمان ما قرار دارد. جمهوری اسلامی اگر راه‎حلی داشت هرگز کار به این جا نمی‎کشید، بحران تا این حد عمیق نمی‎شد و مردم حتا از آب و برق هم محروم نمی‎شدند.

جمهوری اسلامی رفتنی‎ست. اما مهم این است که چه چیزی باید جایگزین جمهوری اسلامی شود؟ برای پاسخ به این سوال باید گفت که چه نوع حکومت و چه نوع مناسباتی می‎تواند این معضلات را حل کرده و خواست‎های کارگران و زحمتکشان را برآورده سازد؟! کارگران و زحمتکشان خواهان کار هستند، خواهان تامین اجتماعی از گهواره تا گور، خواهان مسکن مناسب، خواهان آزادی بی هیچ اما و اگری و خواهان نان.

بی‎شک هیچ جریان بورژوایی پاسخی برای این خواست‎ها ندارد چرا که وضعیت کنونی ریشه در مناسبات سرمایه‎داری حاکم داشته و شکاف عمیق طبقاتی محصول این مناسبات ا‎ست. مناسباتی که در یک سوی آن گروهی بسیار اندک قرار دارند که ثروت و قدرت در اختیار آن‎هاست و در سوی دیگر اکثریت بسیار بزرگی که تحت ستم و استثمار این گروه اندک قرار داشته و در فقر بسر می‎برند. تنها حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان و سوسیالیسم می‎تواند به جنگ این معضلات رفته و از آن پیروز بیرون بیاید!

تا آن روز و برای آن روز…

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۲ در فرمت پی دی اف

 

معلمان؛ از مبارزه با شعار “نه به فیش حقوقی” تا سازماندهی اعتصاب

“نه به فیش حقوقی” شعاری است که معلمان آن را به پرچم اعتراضات اخیر خود تبدیل نموده وزارت آموزش و پرورش و کل دستگاه حکومتی را به چالش کشیده اند. معلمان طی چندین روز متوالی، چه در شکل گروهی، چه به‎صورت انفرادی در بسیاری از شهرها با سوزاندن و پاره کردن فیش‎ها و احکام حقوقی و ریختن آن به سطل زباله، نسبت به ناچیز بودن حقوق‎ها و بی‎پاسخ گذاشتن مطالبات خویش، دست به اعتراض زدند. از همان آغاز شکلی‎گیری این شکل اعتراض، هر فرد یا گروه اعتراض‎کننده با این اقدام سمبلیک، سایر معلمان و فرهنگیان را به پیوستن به این حرکت اعتراضی دعوت می‎کردند. چنین بود که در تکرار و توالی اقدام معلمان، این حرکت اعتراضی و سمبلیک، به یک اعتراض جمعی و تقریبا سرتاسری تبدیل شد.

برخلاف سال‎های گذشته و روال معمول همیشگی که احکام حقوقی در فروردین ماه به معلمان ابلاغ می‎شد، امسال سه ماه به تعویق افتاد. بعد از سه ماه تاخیر وقتی که این احکام که میزان حقوق و مزایای هر معلم در آن مشخص می‎شود ابلاغ شد، موجی از نارضایتی و اعتراض شدید معلمان را در پی داشت.

سال‎هاست که معلمان زحمتکش و سخت‎کوش برای همسان‎سازی حقوق‎های دریافتی با سایر کارکنان دولت تلاش و مبارزه می‎کنند و خواهان افزایش حقوق به بالای خط فقر هستند. اما دولت جمهوری اسلامی نه در دوره حسن روحانی و نه در دوره‎های پیشین هیچ‎گاه به خواست‎های معلمان توجهی نکرده واین خواست محوری معلمان را برآورده نساخته است. اکثر معلمان به شغل‎های دوم و سوم روی آورده‎اند تا معیشت خود را تامین کنند. اما وضعیت اقتصادی و معیشتی اکثریت قریب به اتفاق فرهنگیان سال به سال بدتر شده است، به‎نحوی که در حال حاضر متوسط دریافتی ماهانه معلمان چیزی حدود یک و نیم میلیون تومان، یعنی کم‎تر از یک سوم خط فقر است. حسن روحانی که در وعده‎های توخالی گوی سبقت را از پیشینیان خود ربوده است، وعده داده بود حقوق معلمان در سال ۹۷ بیست درصد اضافه شود، اما تنها چیزی بین ۶ تا ۱۰ درصد اضافه شد. نیازی به توضیح نیست که این افزایش ناچیز حقوق معلمان، در برابر افزایش سرسام‎آور قیمت‎ها و کاهش شدید ارزش ریال، قطره آبی بیش نبود که در گرمای شدید تورم جز بخاری از آن باقی نماند و به سرعت دود شد و به هوا رفت. نه در سال گذشته و نه اساسا در تمام دوران ریاست‎جمهوری حسن روحانی، هیچ‎یک از خواست‎های معلمان پاسخ مثبت نگرفت. سال ۹۷ نیز همین روال ادامه داشته و نه تنها هیچ گام ولو کوچکی در راستای بهبود وضعیت معیشتی و حقوقی معلمان و عموم فرهنگیان برداشته نشده، بلکه با یورش به سفره بی‎رونق معلمان نیز همراه شده است. در احکام جدیدی که به معلمان ابلاغ شده و آن‎ها در اقدام اعتراضی خود این احکام را به آتش کشیده و به سطل آشغال سپردند، بند مربوط به “حق عائله‎مندی زنان مجرد” و بند مربوط به “فوق‎العاده سختی کار” از احکام حذف شده‎اند. احکام جدید گروه‎های مختلف معلمان با تغییراتی همراه است که همگی دال بر حذف یا کاهش مزایایی‎ست که تاکنون شامل حال فرهنگیان می‎شده است. به عبارت دیگر دولت و وزارت آموزش و پرورش آن، از اول سال ۹۷، رسما بخشی از حقوق و مزایای معلمان و عموم فرهنگیان را زده و دریافتی آن‎ها را کاهش داده‎اند. حذف امتیاز “فوق‎العاده سختی کار” در حالی صورت گرفته است که نه فقط هیچ بهبودی در شرایط کاری معلمان بوجود نیامده، بلکه شرایط کار از هر نظر بدتر و سخت‎تر شده، منجمله تراکم شاگردان در هر کلاس افزایش یافته است. تعداد شاگردانی که به فرض باید در سه کلاس درس تقسیم شوند و سه معلم وظیفه تدریس آن‎ها را انجام دهند، در یک کلاس جا داده شده و وظیفه تدریس آن‎ها بر عهده یک معلم گذاشته شده است. افزون بر این، نیروهای اجرایی مدارس نیز تحت فشار قرار گرفته‎اند. براساس دستورالعمل وزارت آموزش و پرورش، مدیران، معاونان، سرپرستان بخش و سایر نیروهای اجرایی می‎بایستی در هفته ۸ تا ۱۲ ساعت تدریس داشته باشند.

بنابراین روشن است که نه فقط گشایشی درکارفرهنگیان ویا بهبودی درشرایط کاری آن ها بوجودنیامده، بلکه کار درآموزش و پرورش پیوسته سخت‏ترشده است.با این‏همه نه وزارت آموزش و پرورش و نه کل کابینه روحانی و دستگاه حکومتی، نه تنها رغبتی برای رسیدگی به خواست ها و حل مشکلات صنفی و سیاسی و بهبود وضعیت حقوقی و معیشتی معلمان ندارند و تلاش مثمرثمری را انجام نداده‎اند، بلکه مستقیم و غیرمستقیم مجموعه فشارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی علیه معلمان و عموم فرهنگیان را تشدید نیز کرده‎اند.

در تجمع اعتراضی اردیبهشت سال جاری که با فراخوان “شورای هماهنگی تشکل‎های صنفی معلمان” در تهران برگزار شد، معلمان زحمتکش و مبارز برای صدمین بار به طرح مطالبات خود پرداختند. اما دستگاه حکومتی، چنان‎که پیش از آن نیز نشان داده بود، باز هم از پذیرش خواست‎های معلمان سر باز زد و نه فقط قدمی برای تحقق مطالبات آن‎ها برنداشت، بلکه تجمع مسالمت‎آمیز معلمان را وحشیانه مورد یورش قرار داد. شمار زیادی از معلمان را مورد ضرب و شتم قرار داد و تعداد دیگری را نیز بازداشت و روانه زندان کرد. علاوه بر رسول بداقی، محمد حبیبی از دیگر فعالان صنفی معلمان نیز که هم اکنون بیش از ۷۰ روز در زندان بسر می‎برد، از جمله معلمانی هستند که در همین یورش وحشیانه دستگیر شدند. فعالان صنفی و فعالان جنبش اعتراضی معلمان، دست کم در یک دهه اخیر، جزو زندانیان سیاسی ثابت زندان‎های رژیم بوده‎اند و به تناوب، این یا آن معلم مبارز بازداشت و زندانی شده و بعضا به حبس‎های طولانی مدت محکوم شده‎اند. در حال حاضر نیز محمود بهشتی و اسماعیل عبدی دراعتراض به بازداشت خود، نقض حقوق زندانی و برای آزادی از زندان برای چندمین بار دست به اعتصاب غذا زده‎اند.

بی‎اعتنایی رژیم ارتجاعی و ضد اعتلاء و ترقی فرهنگ نسبت به معلمان و فرهنگیان و خواست‎های بر حق آن‎ها، نشان دهنده این واقعیت است که معلمان و عموم فرهنگیان برای وادار ساختن رژیم به پذیرش مطالبات‎شان، بایستی متحد و یکپارچه، به‎صورت متشکل و سازمان‎یابی شده و در اشکال مبارزاتی موثرتری وارد میدان مبارزه شوند تا بتوانند خواست‎های خود را با زور، بر رژیم تحمیل کنند. مبارزه متشکل اما در گرو تشکیلات و برخورداری معلمان از تشکل‎های مستقل و مبارز است. تشکل‎های صنفی موجود معلمان نیاز به بازسازی دارند. باید زمینه‎های مناسبی بوجود آورد که توده معلمان بتوانند نمایندگان واقعی خود را در جایگاه رهبری این تشکل‎ها قرار دهند. چند ده تشکل صنفی معلمان حدود ۱۰ سال است نتوانسته‎اند نشست‎های عمومی خود را برگزار نمایند. رژیم تاریک‎اندیش و سرکوب‎گر حاکم مانع شده است که این تشکل‎ها مجمع عمومی خود را برگزار و اعضاء رهبری یا هیات مدیره آن را انتخاب کنند.

نیازی به توضیح نیست که رهبری این تشکل‎ها با ترکیب و کیفیت تاکنونی نتوانسته‎اند و نمی‎توانند و بخشاً حتا نمی‎خواهند در راستای تحقق مطالبات معلمان مبارزات متشکل و مؤثری را سازمان دهند. به‎گفته محمد حبیبی معلم در بند و عضو کانون صنفی معلمان، در بعضی از این تشکل‎ها تقریبا ۹۰ درصد و حتا بیش از ۹۰ درصد افراد تصمیم‎گیرنده، نیروهای بازنشسته هستند که به علت کهولت فاقد انرژی و کارآیی لازم برای پیشبرد مطالبات معلمان هستند! باید افزد که بعضی از آن‎ها نیز اسیر و تحت نفوذ اندیشه‎های “اصلاح‎طلبی” و “اعتدال‎گرایی” و لاجرم دنباله‎رو جناح‎های حکومتی بوده‎اند. از این رو این تشکل‎ها نیازمند یک خانه تکانی جدی و اساسی هستند. طی دو سال اخیر برخی از این تشکل‎ها توانسته‎اند مجمع عمومی خود را برگزار نمایند. معلمان زحمتکش و سخت‎کوش، از هر گونه موقعیتی که در این زمینه بوجود آید، باید به حداکثر بهره جویند. نیروهای جوان آگاه، مورد اعتماد و پیگیر مطالبات خود را به رهبری و هیات مدیره این تشکل‎ها بفرستند. دولت زیر پوشش “نظارت”، سعی می‎کند عناصر حلقه به گوش خود را به این تشکل‎ها و رهبری آن بفرستد. عوامل حکومتی با تمام توان خود به شیوه‎های گوناگون می‎کوشند در میان معلمان و در میان تشکل‎های صنفی آن‎ها، نفاق و چند دستگی ایجاد کنند و تشکل‎های صنفی معلمان را فلج کنند. معلمان آگاه و مبارز باید هوشیار باشند و این تلاش‎های مذبوحانه را افشاء و خرابکاری آن‎ها را خنثی سازند و از هرگونه مداخله دولت در تشکل‎های مستقل خود و سازوکار آن ممانعت به‎عمل آورند.

تردیدی در این مساله وجود ندارد که اعتراضات معلمان در هر شکل و شیوه‎ای، بهتر از سکوت و خاموشی‎ست و اثرات نسبی خود را خواهد گذاشت. اعتراض در شکل پاره کردن فیش‎های حقوقی نیز یکی از این شیوه‎هاست. اما به تجربه ثابت شده است که جمهوری اسلامی رژیمی نیست که با این شیوه‎های مبارزه و اعتراض، تن به عقب‎نشینی بدهد. برای وادار ساختن آن به عقب‎نشینی به شیوه‎های مبارزاتی موثرتری نیاز هست. یکی از موثرترین اشکال مبارزه و اعتراض، اعتصاب و تعطیلی کلاس‎های درس است. اعتصاب سراسری و تعطیلی کلاس‎های درس نه فقط اداره آموزش و پرورش در کل شهرها را به تعطیلی ودولت را درمقیاس سراسری به چالش می‎کشاند، بلکه در ادامه خود، دانش‎آموزان و والدین و سایر بستگان آن‎ها را نیز به میدان مبارزه و اعتراض جمعی و آشکار می‎کشاند.

ازسوزاندن فیش های حقوقی تا تعطیل کلاس درس و سازماندهی اعتصاب سراسری،راه درازی نیست،گرچه پر ازمانع و سنگلاخ است اما باید آن را پیمود. با این شیوه اعتراض و مبارزه و استمرار آن، اگر که معلمان گام‎هایی را که پیش از این به سوی اتحاد وهمکاری با کارگران برداشته‎اند نیز تکمیل کنند، میزان اثرگذاری مبارزات خود را دوچندان خواهند کرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۲ در فرمت پی دی اف

 

مردم عراق: میلیاردها دلار درآمد نفت و نصیب ما “هیچ”

دو هفته اخیر بسیاری از شهرهای عراق، به ویژه استان‌های جنوبی و مرکزی شاهد اعتراضات گسترده مردمی بوده است. دولت عراق، تظاهرکنندگان را “آشوب‌گر، اغتشاش‌گر و فرصت‌طلب” خواند و هزاران پلیس، سرباز، نیروهای امنیتی و حتا واحدهایی از “گردان طلایی” ضدتروریستی را به مقابله با مردم گسیل کرد. صدها نفر دستگیر شدند. نیروهای سرکوب دولت عراق، به جز شلیک گلوله‌های پلاستیکی و ضرب و شتم مردم، در حداقل دو شهر بصره و سماوا، به سوی جمعیت گلوله‌های جنگی شلیک کردند. طبق منابع گوناگون، صدها تن زخمی و ده‌ها تن کشته شده‌اند. همچنین برای جلوگیری از گسترش اعتراضات، دولت اینترنت را در بسیاری از نقاط کشور محدود یا قطع کرد و “برای جلوگیری از انتشار اطلاعات کذب” دسترسی به شبکه‌های اجتماعی را مسدود کرد.

هزاران معترض روزها در خیابان‌ها، مطالبات خود را فریاد زدند، به مراکز دولتی، دفاتر احزاب و فرودگاه نجف یورش بردند. اعتراضات، سرانجام بسیاری از سیاستمداران و رهبران احزاب را واداشت تا به “برحق” بودن مطالبات مردم اذعان کنند و حیدر عبادی، نخست‌وزیر عراق روز ۲۲ تیر به بصره رفت تا به مردم اختصاص ۳ میلیارد دلار به بهبود خدمات و ایجاد هزاران شغل را وعده دهد. هرچند پس از عزیمت وی، هتل محل اقامتش مورد تهاجم معترضان قرار گرفت، زیرا طی سالیان متمادی گوش مردم از این وعده‌های توخالی که هیچ گاه عملی نشده‌اند، پر است.

در داخل عراق، برخی جریان صدر را متهم می‌کنند که می‌کوشد مطالبات واقعی مردم را به حاشیه براند، زیرا در جریان اعتراضات به مراکز دولتی، دفاتر جریان‌هایی مانند حزب دعوه اسلامی (به ریاست حیدر عبادی)، و جریان‌ها و شبه‌نظامیان نزدیک به ایران، هم‌چون حکمت ملی، سازمان بدر و عصائب‌ اهل حق حمله شد و به آتش کشیده شدند، اما دفاتر جریان مقتدا صدر از حملات مصون ماندند. عبادی نیز با اشاره به “خرابکاری‌ها”، آن‌ها را نتیجه پیگیری “منافع حزبی و گروهی” خواند. منظور وی، مقتدی صدر و ائتلاف “سائرون” بود که در انتخابات ۲۲ اردیبهشت بیش از سایر احزاب و ائتلاف‌ها رأی آورد. انتخاباتی که هنوز نتیجه آن قطعی نشده است و شمارش دستی آرا در برخی نقاط ادامه دارد. برخی معتقدند ایران با قطع برق به نارضایتی مردم دامن زده است، و در صدد ایجاد بی‌ثباتی سیاسی است، زیرا پیش از انتخابات، ولایتی، نماینده خامنه‌ای گفته بود “جمهوری اسلامی نمی‌گذارد عراق به دست کمونیست‌ها و لیبرال‌ها بیفتد” که منظورش ائتلاف سائرون بود. در جریان اعتراضات نیز پوسترهای خمینی و خامنه‌ای پاره شد و شعارهایی علیه جمهوری اسلامی ایران داده شد و ایران، حامی احزاب فاسد و دولت عراق خوانده شد. برخی از نقش عربستان در این اعتراضات می‌گویند و تعدادی نیز اعضای سابق حزب “بعث” را آتش بیار معرکه می‌دانند.

اما حتا اگر جریان‌ها و احزاب مختلف عراق و کشورهای مرتجع منطقه کوشیده باشند از موج نارضایتی مردم سوء استفاده برند، جای تردیدی نیست که اعتراضات از وضعیت مردم برمی‌خیزند. مقاومت و ایستادگی توده‌های معترض، به رغم ضرب و شتم‌ها و کشتن مردم توسط نیروهای مسلح سرکوب رژیم عراق، گواهی‌ست دیگر بر ترکیب نیروهای مردمی در این اعتراضات. مردمی که از وضعیت وخیم زندگی خود به تنگ آمده‌اند.

تظاهرات، ۱۷ تیر، از بصره، سومین شهر بزرگ عراق، در اعتراض به قطع برق و کمبود آب، آغاز شد و سپس به شهرهای دیگر، از جمله نجف، کربلا، ناصریه و عماره و حتا بغداد گسترش یافت. طی اعتراضات، فعالین سیاسی و رهبران قبایل کمیته‌ای موسوم به “هیئت هماهنگی برای تظاهرات و اعتراضات صلح‌آمیز در بصره” تشکیل دادند و ۱۷ خواسته را مطرح کردند. اولین خواسته آنان، در جایی که دمای هوا گاهی به بیش از ۵۰ درجه می‌رسد، تأمین آب و برق بود. خواسته دوم تظاهرات‌کنندگان، اشتغال بود. بیکاری یکی از معضلات سراسری در عراق به ویژه در میان جوانان است که سالانه بین ۴۰۰ هزار تا ۴۲۰ هزار تن از آنان به بازار کار وارد می‌شوند. از آن‌جایی که ۷۰ درصد نفت عراق در استان‌های جنوبی تولید می‌‌شود، یکی از خواسته‌های معترضان به کارگیری نیروهای بومی در صنعت نفت بود. از همین رو بود که بسیاری از معترضان ورودی‌های میدان‌های نفتی را سد کردند. لازم به یادآوری‌ست که طبق آمار دولتی، ۸۰ درصد مردم زیر خط فقر زندگی می‌کنند.

فساد گسترده اقتصادی و اداری حاکم بر احزاب، سران سیاسی و در کل سیستم سیاسی کشور، که آن را “دزدسالاری” می‌نامند، از دیگر عوامل خشم مردم بود. یکی از شعارهای تظاهرات‌کنندگان “پایان دادن به حاکمیت احزاب فاسد” بود. احزابی که به عزل و نصب‌‌های عشیره‌ای و جناحی در مناصب و پست‌های دولتی دست می‌زنند بی آن که عرضه انجام کاری را داشته باشند و درآمد عظیم نفت را با دزدی و چپاول بین خود تقسیم می‌کنند. به گفته مردم، آنان ۱۵ سال است که صدها میلیارد دلار درآمد نفت را حیف و میل می‌کنند. یکی دیگر از راه‌های دزدی، عقد قراردادهایی است که تنها روی کاغذ وجود دارند، بی آن که تأسیسات، پل یا جاده‌ای ساخته شود.

بر یکی از پلاکاردهای تظاهرکنندگان نوشته شده بود: ” روزانه، ۵ / ۲ میلیون بشکه نفت؛ قیمت هر بشکه ۷۰ دلار؛ حاصل ضرب ۵ / ۲ میلیون در ۷۰ مساویست با صفر؛ متأسفم فیثاغورث، ما در بصره زندگی می‌کنیم.”

ائتلاف سائرون با تکیه بر همین کمبودها با وعده خدمات‌رسانی و مبارزه با فساد در انتخابات اخیر، بیش‌ترین تعداد آرا را کسب کرد. هرچند هیچ یک از احزاب سیاسی نزد مردم اعتبار چندانی ندارند. چنان که انتخابات اخیر عراق نشان داد. زیرا از مجموع مردم واجد شرایط، تنها ۵ / ۴۴ درصد در انتخابات شرکت کردند. رقمی که باید علت آن را در بی‌اعتباری احزاب سیاسی نزد مردم جست. زیرا آنان می‌دانند اصلاحات رادیکال در چنین سیستمی مملو از فساد و بی‌لیاقتی دشوار است.

گذشته از آن که اکثریت شیعیان عراق به این حکومت اعتمادی ندارند، فرقه‌گرایی و تبعیض‌ علیه اهل سنت و اقلیت‌های ملی مانند کردها، در سالیان گذشته یکی از علل شورش‌ها و درگیری‌های داخلی بوده است. باید به مجموعه وضعیت مردم عراق، عدم امنیت، بمب‌گذاری‌ها و ترورها را نیز افزود. ماه گذشته داعشیان ۸ مأمور امنیتی را در جاده بغداد – کرکوک به قتل رساندند و دولت نیز در ازای آن ۱۳ زندانی داعشی را اعدام کرد.

گذشته از آن، امروزه این کشور صحنه رقابت‌های دولت‌های خارجی نظیر جمهوری اسلامی و آمریکاست. هم‌اکنون چهار مرکز قدرت رقیب در عراق وجود دارد: دولت، مرجعیت شیعه، قبایل و شبه نظامیان حشد الشعبی. که هر یک می‌کوشد دیگری را تضعیف کند و از میدان به در ببرد و سهم بیش‌تر از قدرت سیاسی و منابع ثروت را نصیب خود کند.

همان‌گونه که قبلا بارها نوشته‌ایم، تا زمانی که در وضعیت زندگی مردم بهبود ملموسی به وجود نیاید، تا زمانی که به سیادت احزاب و نیروهای وابسته به این یا آن کشور مرتجع منطقه یا امپریالیست پایان داده نشود، تا زمانی که فساد در این کشور مهار نگردد، تا زمانی که فرقه‌گرایی و تبعیض بر سیاست این کشور حاکم است، شورش‌ها و درگیری‌های مسلحانه به پایان نخواهند رسید، زیرا با تضعیف طبقه کارگر درطی ۴۰ سال جنگ و بحران، و به عقب رانده شدن مبارزه طبقاتی، این وضعیت زمینه مناسب ظهور و رشد نیروهای ارتجاعی را مهیا می‌کند. همان‌گونه که پیش از ظهور داعش، این کشور شاهد درگیری‌های خونین نیروهای اسلام‌گرای دیگری بوده است. جنگ‌هایی که تنها مرگ و ویرانی و فقر و فلاکت بیش‌تر برای مردم به دنبال خواهد داشت.

اعتراضات اخیر و اعلام بی‌اعتمادی مردم به احزاب موجود با عدم شرکت بیش از نیمی از آنان در انتخابات اخیر، نشانه‌هایی‌ست امیدبخش. در شرایط موجود، توده‌های مردم عراق دو راه در پیش دارند، طرح مطالبات واقعی‌ و به دست گرفتن عرصه مبارزه، بدون توهم به احزاب موجود و به ویژه احزاب اسلام‌گرا، یا انتظار بروز دهشت‌های بیش‌تر در آینده.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۲ در فرمت پی دی اف

 

جنبش نوین و رادیکال دانشجوئی و هراس جمهوری اسلامی

گروه کثیری از دانشجویان دانشگاه‌های سراسر کشور در طول چند ماه اخیر توسط ارگان‌های امنیتی و نظامی رژیم دستگیر و به بند کشیده شده‌اند. این موج بازداشت دانشجویان، اعتراضاتی را در دانشگاه‌ها در پی داشته است. این اعتراضات به بازداشت و صدور احکام سنگین برای دانشجویانی که در جریان جنبش انقلابی دی‌ماه و پس‌ازآن توسط وزارت اطلاعات و دیگر ارگان‌های سرکوب رژیم بازداشت شده‌اند، همچنان ادامه دارد. از تعداد دانشجویانی که در این چند ماه دستگیر و محکوم‌شده‌اند، اطلاعات دقیقی در دسترس نیست. اما چندی پیش رئیس فراکسیون زنان مجلس ارتجاع اسلامی از تهیه فهرست بیش از ١۵٠ تن از دستگیرشدگان چند دانشگاه خبر داد که دستگاه قضائی برای ١٧ تن از آن‌ها حکم حبس، شلاق، جزای نقدی یا ممنوع‌الخروجی و محرومیت از برخی حقوق اجتماعی صادر کرده است.

تردی نیست که تعداد دانشجویانی که در سراسر ایران بازداشت‌شده‌اند، بسیار فراتر از رقمی است که به آن اشاره شد. تنها در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، حدود ده تن از دانشجویان دستگیر و به محاکمه کشیده شده‌اند.

این عضو مجلس ارتجاع اسلامی، به نقش وزارت اطلاعات کابینه روحانی در پرونده‌های دانشجویان بازداشت‌شده، اشاره کرد و گفت: “وزارت اطلاعات، در پرونده قضایی برخی دانشجویان نقش دارد، بنابراین دولت و وزارت اطلاعات باید در این مورد توضیح دهند. ”

در اواخر خردادماه، دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اعتراض به احکام قضایی دانشجویان این دانشکده، طی چندین روز ، تجمعات اعتراضی برگزار نمودند، از شرکت در امتحانات خودداری کردند و خواستار آزادی دانشجویان شدند. بر روی شعارنوشته‌هایی که آن‌ها در دست داشتند، ازجمله آمده بود: “دانشگاه پادگان نیست”، “برخورد امنیتی محکوم است” ‘” سرکوب دانشجویان را متوقف کنید”.

در واکنش به این اعتراضات، معاون فرهنگی وزیر علوم از تشکیل کمیته پیگیری احکام قضایی دانشجویان در این وزارتخانه خبر داد و گفت: “این موضوع با جدیت از سوی وزارت علوم پیگیری می‌شود و دانشجویان خواسته‌های خود را در فضای آرام مطرح کنند و با تحریم امتحانات شرایط را به سمتی سوق ندهند که حل آن نیز زمان‌بر و مشکل‌آفرین است.”

اما این وعده معاون فرهنگی وزیر علوم، همانند وعده‌های دیگر مقامات رژیم،‌ توخالی ازکاردرآمد. دانشجویان همچنان در زندان‌های رژیم باقی‌مانده و برخی از آن‌ها به حبس تا ٨ سال محکوم‌شده‌اند. درنتیجه همین فشارها و اعتراضات دانشجویان، روز ٢۵ تیرماه، نیز ١٢۵ تن از استادان دانشگاه به حسن روحانی نامه نوشتند و خواستار توقف روند قضایی پرونده‌های دانشجویان شدند. آن‌ها در نامه خود نوشتند:

“با توجه به این‌که نهاد بازداشت کننده بسیاری از دانشجویان، وزارت اطلاعات دولت شماست و عطف به مسئولیت جنابعالی در شورای عالی امنیت ملی، از شما می‌خواهیم که بدون فوت وقت دستور فرمایید که روند قضایی پرونده‌های دانشجویان به‌طور کامل متوقف شود.” بااین‌همه بازداشت و ادامه صدور احکام سنگین برای دانشجویان ادامه دارد.

اقدام وزارت اطلاعات کابینه روحانی در دستگیری، بازجوئی و پرونده‌سازی برای محکومیت این دانشجویان، نشانه هراس رژیم از بیداری مجدد دانشجویان و رشد جنبش نوین و رادیکال دانشجویی در شرایطی است که جنبش توده‌های کارگر و زحمتکش ایران به دوران جدیدی از اعتلا گام نهاده و جنبش دانشجویی تحت تأثیر آن، تحرک جدیدی را آغاز کرده است.

نهادها و ارگان‌های سرکوبگر رژیم که به دستگیری و حبس گروه کثیری از دانشجویان متوسل شده‌اند، نگران تحولات درون دانشگاه‌ها هستند. چراکه اکنون تمام گرایش‌های وابسته به جناح‌های حکومتی در میان دانشجویان بی‌اعتبار شده‌اند و به‌ویژه با رسوا شدن جریان موسوم به اصلاح‌طلب، این جریان دیگر قادر به تأثیرگذاری و مهار اعتراضات دانشجویی نیست. آنچه که پی آمد این تحولات در دانشگاه‌ها بوده است، رشد و تقویت گرایش چپ و رادیکال دانشجوئی و جنبشی نوین در دانشگاه‌هاست.

جنبش نوین دانشجوئی که از درون جنبش انقلابی توده‌ای دی‌ماه سر برآورد، یک جنبش مستقل، چپ و رادیکال است. به هیچ جناحی از حکومت وابسته نیست و از مطالبات انقلابی توده‌های کارگر و زحمتکش دفاع و حمایت می‌کند.  خصلت رادیکال و انقلابی این جنبش از این واقعیت نیز کاملاً آشکار است که در جریان اعتراضات توده‌ای دی‌ماه، شعارهای “کار- نان- آزادی” و “اصلاح‌طلب، اصول‌گرا دیگر تمومه ماجرا” را سر داد و به میان توده‌ها برد. این جنبش هنوز ضعیف است، اما تمام شرایط نویدبخش رشد و اعتلای آن است.

اعتراضات دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی به دستگیری و محاکمه رفقای دانشجوی خود، نشانه دیگری است از رشد و اعتلای این جنبش رادیکال. گرچه اعتراضات دانشجویان علوم اجتماعی برجسته‌ترین اعتراض دانشجوئی چند ماه اخیر بوده است، اما تنها مورد نیست. از اوایل سال جاری، اعتراضات متعدد دیگری نیز در دانشگاه‌ها رخ‌داده است.

اعتصاب و تجمعات اردیبهشت‌ماه دانشجویان دانشگاه بهشتی در اعتراض به پولی سازی دانشگاه، قانون جدید سنوات و نداشتن تشکل صنفی، تجمعات اعتراضی دانشجویان دانشگاه صنعتی سهند تبریز در اردیبهشت‌ماه، علیه سیاست کالایی سازی آموزش ، پولی شدن دانشگاه‌ها و کاهش سنوات دانشجویی، اعتصاب یک‌ماهه دانشجویان دانشکده فنی مهندسی رازی اسلام‌آباد غرب در خردادماه که علاوه بر مطالبات صنفی به جو پلیسی و نبود آزادی در دانشگاه اعتراض داشتند، در زمره مهم‌ترین این اعتراضات بودند.

این نمونه‌ها از مبارزات دانشجوئی و مطالبات رادیکال آن‌ها تأیید دیگری است، بر رشد و اعتلای جنبشی نوین در میان دانشجویان که دیگر دنبالچه این یا آن جناح رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی نیست، بلکه همگام با عموم توده‌های کارگر و زحمتکش ایران برای سرنگونی رژیم پا گرفته است. بنابراین روشن است که چرا جمهوری اسلامی به تشدید جو پلیسی- امنیتی و سرکوب در دانشگاه‌ها روی آورده و ارگان‌های سرکوب این رژیم  در سطحی گسترده، دانشجویان مبارز را دستگیر و به حبس‌های سنگین محکوم کرده‌اند.

اما ارگان‌های سرکوب رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی هرگز قادر نخواهند بود با دستگیری، محاکمه و محکوم کردن دانشجویان مبارز به حبس، شلاق و محرومیت از تحصیل و حقوق اجتماعی، رشد جنبش نوین رادیکال و انقلابی دانشجویی را سد کنند، همان‌گونه که نتوانسته‌اند، مانع از رادیکال شدن و اعتلای روزافزون جنبش انقلابی کارگران و زحمتکشان گردند. تردیدی نیست، در دورانی که توده‌های کارگر و زحمتکش به مبارزه‌ای آشکار برای سرنگونی رژیم ستمگر جمهوری اسلامی روی ‌آورده‌اند، جنبش چپ و رادیکال دانشجویی نیز مدام تقویت خواهد شد و به‌جای هر دانشجوئی که در زندان‌های رژیم به بند کشیده می‌شود، صدها و هزاران دانشجوی رادیکال به پا می‌خیزند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۲ در فرمت پی دی اف

 

جنایتی که سربسته مختومه اعلام شد

روز چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷، رسانه های ایران گزارش دادند که مقامات قضایی پرونده اسیدپاشی های پائیز ۱۳۹۳ اصفهان را مختومه اعلام کردند. پیامد این خبر، خبرگزاری ایسنا به نقل از حسین علیزاده، وکیل تعدادی از قربانیان این حملات نیز گزارش داد که از “صندوق دیه بیت المال” به قربانیان اسیدپاشی اصفهان وجوهی پرداخت شده است.

خبر مختومه اعلام شدن این پرونده آنهم بدون شناسایی آمران و عاملان آن، در شرایطی اعلام شده است که عبدالله محمودزاده، مسئول جانشین فرمانده کل قوا در نیروی انتظامی، همان زمان در آبان ماه ۱۳۹۳ اعلام کرده بود که عوامل اسیدپاشی در اصفهان شناسایی شده اند. اکنون اما، پس از گذشت ۴ سال دستگاه قضایی ایران این پرونده را بدون شناسایی عوامل جنایتکار آن، مختومه اعلام کرده است. به راستی چرا؟

ماجرای اسید پاشی زنجیره ای به دختران اصفهان پس از یک رشته سخنرانی ها و مصاحبه های تحریک آمیز سران و باندهای تبهکار رژیم از جمله سید یوسف طباطبایی نژاد، امام جمعه اصفهان علیه “بدحجابی” و لزوم برخورد عملی با “بدحجابان” صورت گرفت. از آنجایی که آمران این جنایت هولناک هویت و چهره های شان برای مردم شناخته شده بود، دستگاه قضایی و مجموعه ارگان های امنیتی جمهوری اسلامی از همان آغار سعی کردند تا از برملا شدن رسمی عاملان این جنایت و ارتباط آن با موضوع “بدحجابی” جلوگیری کنند.

نمومه مشخص آن، اظهار نظرعبدالله محمودزاده، مسئول جانشین فرمانده کل قوا در نیروی انتظامی بود. او به رغم اینکه در همان زمان، از “شناسایی عوامل اسید پاشی” خبر داد، اما در عین حال اعلام کرد: این اقدامات “هیچ گونه ارتباطی با موضوع بی حجابی نداشتند”.

اعلام نظر عبدالله محمودزاده، مبنی برعدم ارتباط اسیدپاشی به موضوع “بدحجابی” در شرایطی مطرح می شد که همه نگاه ها به درستی متوجه امام جمعه اصفهان و باندهای تبهکار جمهوری اسلامی بود. خصوصا که، سید یوسف طباطبایی نژاد، امام جمعه اصفهان که نماینده خامنه ای و نماینده مجلس خبرگان نیز هست، در روزهای پیش از ماجرای اسیدپاشی در خطبه های نماز جمعه اعلام کرده بود: “مسئله حجاب اجباری دیگر از حد تذکر گذشته است و برای مقابله با بدحجابی باید چوب تر را بالا برد و از نیروی قهریه استفاده کرد”.

موضوع مهمتر، ابعاد جنایت اسیدپاشی به دختران اصفهان بود. به رغم اینکه تا پیش از این حادثه، زنان و دختران جامعه ما به کرات توسط پلیس مورد تعدی، تعرض، ستم و حتا در مواردی نیز با اقدامات اسیدپاشی توسط گله های تبهکار حزب اللهی مواجه بودند، اما، موضوع اسید باشی به دختران اصفهان به دلیل گستردگی ابعاد آن بسیار هولناک و تکان دهند بود.

همان موقع حسین ذوالفقاری، معاون امنیتی وزارت کشور تعداد قربانیان را ۴ نفر اعلام کرد. اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده وقت پلیس جمهوری اسلامی، وقوع “هفت یا هشت مورد” اسیدپاشی را در اصفهان تایید کرد. منابع غیر رسمی اما، از وقوع ۱۵ مورد اسیدپاشی در اصفهان خبر می داند.

با وقوع این جنایت بزرگ، مردم نیز با توجه به تجربه و آگاهی از اینکه چنین جنایاتی هرگز نمی توانست بدون آمریت نیروهای امنیتی و مسئولان نظام رخ دهد، در پاره ای از شهرهای ایران از جمله تهران و اصفهان به تجمعات اعتراضی دست زدند. در اصفهان توده های خشمگین و معترض در شعارهای خود، یوسف طباطبایی نژاد امام جمعه و نماینده خامنه ای را یکی از آمران اصلی این جنایت اعلام می کردند. مردم اصفهان در اجتماعات اعتراضی خود با طرح شعار ” امام جمعه ما، ننگ ماست، ننگ ماست”، به طور علنی نماینده خامنه ای در اصفهان را از آمران اصلی این جنایت معرفی کردند.

با اینهمه، دستگاه قضایی، پلیس و نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی از همان ابتدای امر، مثل همیشه واکنشی حمایتگرانه نسبت به آمران و عاملان این اقدام جنایتکارانه داشتند. برخورد مجموعه دستگاه قضایی درست همانند واکنش آنها نسبت به جنایت تجاوز به ۴۱ دختر ایرانشهری بود که چند هفته پیش در این شهر رخ داد. همانطور که در واقعه ایرانشهر، پلیس برای سرپوش گذاشتن بر تجاوزات نیروهای بسیجی و امنیتی، بجای شناسایی و مجازات تبهکاران، اقدام به دستگیری فعالان اجتماعی و جوانان معترض ایرانشهری کرد، در ماجرای اسیدپاشی اصفهان نیز، پلیس و نیروهای امنیتی با دستگیری و محاکمه تعداد زیادی از فعالان اجتماعی و جوانان معترص منطقه تلاش کردند تا روند پرونده را در مسیر جلوگیری از شناسایی آمران و عاملان این جنایت بزرگ هدایت کنند. روندی که در تداوم خود با همکاری مستقیم دستگاه قضایی در مختومه اعلام کردن پرونده اسید پاشی اصفهان، آنهم بدون شناسایی آمران و عاملان آن تکمیل شد.

مختومه اعلام کردن این پرونده همراه با عدم شناسایی عاملان اسیدپاشی در شرایطی صورت گرفته است که این اقدامات تبهکارانه تماما در روز روشن و در خیابان های پر رفت و آمد اصفهان رخ داده اند. خیابان هایی که عمدتا زیر پوشش دوربین های مدار بسته ارگان های حکومتی جمهوری اسلامی قرار دارند.

این اولین بار نیست که دستگاه فاسد قضایی جمهوری اسلامی با اقدامات حمایتگرانه از آمران و جانیان رژیم، آن ها را در پناه امن خود می گیرد تا بتواند این مزدوران تبهکار را برای موارد دیگری از این دست به کار گیرد. از صدها مورد اتفاق افتاده اینچنینی در سال های دور از جمله قتل تعدادی ازشاعران و نویسندگان در سال ۷۶ که بگذریم، دست کم از سال ۸۸ تا به امروز شاهد ده ها مورد از اینگونه اتفاقات تبهکارانه، آنهم با حمایت مستقیم سیستم قضایی جمهوری اسلامی در ایران بوده ایم.

جریان قتل های بازداشتگاه کهریزک، ماجرای قتل هاله سبحانی در جریان تشییع جنازه پدرش، قتل ستار بهشتی به فاصله سه روز بعد از دستگیری در زیر شکنجه، قتل بیش از ده تن از جوانان دستگیرشده در اعتراضات دی ماه ۹۶ در زیر بازجویی و شکنجه، مرگ کاووس سید امامی در زندان و مختومه اعلام شدن پرونده اسید پاشی به دختران اصفهان و نیز روند بررسی پرونده تجاوز به ۴۱ دختر ایرانشهری از جمله نمونه های روشنی هستند که تماما در همین سال های نزدیک رخ داده اند. جنایاتی که جملگی به دست نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی صورت گرفت و با حمایت کامل دستگاه قضایی بدون اینکه آمران و عاملان اصلی اینگونه جنایات به جامعه معرفی و مجازات شوند، به محاق رفتند.

آخرین موردش هم، قتل مریم فرجی فعال سیاسی – اجتماعی و از بازداشت شدگان دی ماه ۹۶ است، که از ۱۴ تیرماه جاری مفقود شد و پس از ده روزجنازه اش پیدا شد. واکنش های متضاد، چند پهلو و ابهام آمیز دستگاه های امنیتی و قضایی نسبت به مرگ مشکوک مریم فرجی، تماما نشان دهنده این واقعیت است که مرگ این فعال سیاسی و اجتماعی نیز توسط باندهای تبهکار جمهوری اسلامی رخ داده است.

مسئولان دادستانی و قضایی رژیم در واکنش به قتل مریم فرجی، ابتدا اعلام کردند جنازه سوخته ای را در یک ماشین سوخته پیدا کرده اند که پس از احراز هویت مشخص شده است که جنازه متعلق به مریم فرجی ست. یک روز بعد از اعلام رسمی احراز هویت از جنازه مریم فرجی، اعلام کردند، قاتل مریم فرجی شناسایی و دستگیرشد. به دنبال دستگیری “قاتل”، به یک باره ورق برگشت و دیگرهیچ صحبتی از پیدا شدن جنازه سوخته و احراز هویت شده مریم فرجی در یک ماشین سوخته نشد. اینبار اما، ماجرا به صورت دیگری رقم خورد. اینبار گفتند، با اعتراف قاتل که نامزد سابق او بوده، جنازه مریم را با پیکری کاملا سالم و دفن شده در حیاط خانه خواهر “قاتل” پیدا کردند. اینبار نیز اعلام کردند که، جنازه احراز هویت شد و با تایید و شناسایی خانواده مقتول، مشخص شد که جنازه متعلق به مریم فرجی است. وقاحت تا به کجا؟ در فاصله دو روز، دو جنازه پیدا می شوند که هر دو زیر نظر مقامات دادستانی احراز هویت می شوند و هر دو جنازه متعلق به مریم فرجی اعلام می گردد. این است ماهیت و عملکرد دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران.

قتل مشکوک و جنایتکارانه مریم فرجی نمونه دیگری از عملکرد غیر شفاف و بعضا جانبدارانه سیستم قضایی ایران در واکنش به جرایمی است که توده های مردم ایران به تجربه دریافته اند که پشت تمامی اینگونه قتل ها، مستفیم و غیر مستقیم دست نیروهای امنیتی و باندهای تبهکار جمهوری اسلامی در کار است. قتل هایی که به کرات در گوشه و کنار کشور رخ می دهند و هر بار با حمایت دستگاه قضایی بدون شفافیت به محاق فراموشی می روند. جنایاتی که تماما برگرفته از شرایط عینی و اسفبار جامعه است، جامعه ای که دولت جمهوری اسلامی تمامی شرایط لازم و کافی را برای عاملان اینگونه جنایت در درون و بیرون سیستم حکومتی فراهم کرده است.

مجموعه اقدامات این چنینی سیستم قضایی جمهوری اسلامی از جمله مختومه اعلام کردن پرونده اسیدپاشی به دختران اصفهان بیانگر چیزی جز ناتوانی عامدانه و آگاهانه دستگاه قضایی در برخورد به باندهای تبهکار نظام نیست. تعجب آورتر اینکه، عدم شناسایی مجرمان اسید پاشی اصفهان و یا تجاوز به دختران ایرانشهری در شرایطی رخ می دهد که مجموعه نیروهای سرکوبگرهمین دستگاه فاسد، به محض اینکه چند جوان در گوشه ای از شهر به رقص و شادی می پردازند، دخترانی چند روسری از سر برمی دارند، اعتراضاتی در سطح شهر صورت می گیرد، اعتصابی در کارخانه رخ می دهد، کلیپ رقص و آواز چند دختر و پسر در فضای مجازی پخش می شود و یا یکی از مزدوران مزاحم رژیم توسط جوانان عاصی گوشمالی داده می شود، بلافاصله و در کمتر از چند ساعت خبر شناسایی، بازداشت و سپس نمایش اعتراف گیری آنان در تیتر اول روزنامه های امنیتی جمهوری اسلامی اعلام می شود.

برعکس در مواردی که عملا پای مسئولان نظام و نیروهای امنیتی رژیم در تجاوز به دختران، کشتار نویسندگان، ترور و سربه نیست کردن فعالان سیاسی و صدها موارد مشابه دیگر، آشکار است، دستگاه قضایی جمهوری اسلامی یا یکسره ابتر می شود و یا “سربازان گمنام” نظام اسلامی به فوریت کسان دیگری را به جای عاملان اصلی جنایت دستگیر و سپس به ضرب شلاق و شکنجه، آنان را به پذیرش جرم و جنایت نکرده خود وا می دارند. وضعیتی که در تاریخ چهل ساله رژیم جمهوری اسلامی همواره تکرار شده و هنوز هم تکرار می شود.

با توجه به چنین تجربه ای از عملکرد جمهوری اسلامی بود که در زمان وقوع اسیدپاشی در اصفهان، نشریه کار ارگان رسمی سازمان فدائیان (اقلیت) در شماره ۶۸۰ خود در مقاله ای تحت عنوان “زمان آن رسیده که امنیت اسیدپاشان را بهم زنیم”، نوشت: “در ایران اما، از بالاترین مقام حکومتی، یعنی ولی فقیه گرفته تا مجلس شورای اسلامی، دولت، قوه قضائیه، نیروهای سرکوبگر رسمی و غیر رسمی و روحانیون در زن ستیزی و ترویج خشونت علیه زنان هم رای و هم داستان اند. در جامعه ای که زنان از حقوق بنیادین خود محرومند، خشونت گران هیچ ترسی از عواقب قضائی اعمال شان ندارند”.

پایان این چنینی پرونده اسیدپاشی به دختران اصفهان، جنایتی که سربسته مختومه اعلام شد، بیانگر درستی تحلیل ما از ماهیت فاسد سیستم قضائی و ماهیت تبهکارانه هیات حاکمه ایران است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۲ در فرمت پی دی اف

 

اعتراضی مؤثر به کم‌آبی و خاموشی: عدم پرداخت قبض‌های آب و برق

روزی نیست که در گوشه و کنار کشور صدای اعتراضی برنخیزد. اعتراضاتی که به اشکال گوناگون بروز می‌یابند. موضوع برای اعتراض کم نیست: وضعیت معیشتی وخیم و فقر، دستمزدهای ناچیز، گرانی و تورم سرسام‌آور، بیکاری، تخریب بی‌امان محیط زیست، فساد و چپاول سران رژیم، سرکوب و نقض آزادی‌های اجتماعی و سیاسی، نقض آزادی‌های فردی، بی‌آبی، ریزگردها و آلودگی هوا، و…

از پسِ اعتراضات دی ماه، روزی نگذشته که مسئله‌ای جدید به سیاهه‌‌ی اعتراضات افزوده نشود. در روزهای اخیر، مردمی که آب و نان نداشتند، به معضل خاموشی برق نیز دچار گشته‌اند آن هم در تابستانی داغ و در گرمایی که گاه به بالای ۵۰ درجه نیز می‌رسد.

در اوایل اسفند ۹۵، پس از اعتراضات مردم اهواز به ریزگردها و قطع مداوم آب و برق، روحانی به اهواز رفت. وی در این سفر به مردم وعده داد: “امروز به مردم اهواز اعلام می‌کنیم براساس گزارش وزیر نیرو و شرایطی که پیش‌بینی شده، دیگر شاهد قطعی آب نخواهند بود و تلاش‌های زیادی هم برای رفع مشکل قطعی برق در حال انجام است.” امروز، تیر ماه سال ۹۷، نتیجه وعده‌های آن روز را نه تنها در اهواز بلکه در سراسر ایران شاهدیم. این تنها یکی از موارد بی‌شماری‌ست که نشان می‌دهد وضعیت مردم با استمرار این رژیم نه تنها بهتر نشده بلکه روز به روز بدتر شده و معضلی که شاید کم‌تر از یک سال و نیم پیش به مناطقی از ایران محدود بود، امروزه به سراسر ایران گسترش یافته است.

البته در این میان نیز مسئولان سیاست فرار به جلو را پیشه خود کرده‌اند و مردم را مقصر اصلی معرفی می‌کنند. آنان مردم را شماتت می‌کنند که در “ساعات پیک” در مصرف برق “صرفه‌جویی” نمی‌کنند. ساعاتی که بنا به اطلاعیه‌های شرکت توزیع برق از ساعت ۱۲ تا ۱۷ و از ۲۰ تا ۲۳ شب است؛ یعنی در گرم‌ترین ساعات روز که مردم از گرمای طاقت‌فرسای بعدازظهر تابستان به وسایل سرمایشی پناه می‌برند و ساعاتی از غروب و شب که خانواده‌ها خسته از دغدغه‌های روزانه و گرمای بی‌سابقه‌ی تابستان گرد می‌آیند تا اندکی بیاسایند. مسئولان رژیم در حالی مردم را به “مصرف بیش از حد آب و برق” متهم می‌کنند که طبق مطالعه‌ای در سال ۹۳، مصرف سرانه برق خانگی در ایران بیش‌تر از متوسط مصرف جهانی نیست.

به گفته برخی، کمبود برق کنونی ناشی از خشکسالی و کمبود آب در پشت سدهاست. بنا به آمار، ۷۹ درصد برق تولیدی در ایران با انرژی گاز و ۱۴ درصد با نفت تولید می‌شود، یعنی منابعی که به وفور در ایران یافت می‌شوند. با توجه به سهم ۵ درصدی انرژی آبی در تولید برق، کمبود برق کنونی را نمی‌توان تنها به خشکسالی نسبت داد. گرچه باید گفت حتا در چنین صورتی، باز مقصران اصلی سران و مسئولان رژیم هستند که به هشدارهای کارشناسان و اعتراضات مردم نسبت به تخریب محیط زیست طی سال‌های گذشته وقعی ننهاده‌ و صدای هر اعتراضی را با دستگیری و حبس پاسخ داده‌اند. گذشته از آن، ایران کشوری‌ست با منابع طبیعی فراوان تولید انرژی تجدیدپذیر مانند انرژی خورشیدی و بادی. در حالی که سهم انرژی‌های تجدیدپذیر تنها ۵ / ۰ درصد است. با وجودی که طبق گزارش اتحادیه جهانی انرژی هسته‌ای، نیاز ایران به برق سالانه ۴ درصد افزایش می‌یابد، که خاموشی‌های کنونی گواهی است بر بی‌توجهی سران رژیم به برنامه‌ریزی‌های لازم برای تأمین این نیاز مردم.

با آن که مسئولان آمار لازم را برای بررسی دقیق منتشر نمی‌کنند، می‌توان حدس زد عدم تولید برق کافی برای پاسخ به نیازهای مردم ناشی از عدم سرمایه‌گذاری در نوسازی، توسعه و تجهیز تأسیسات تولید برق است.

اما به جز ناکارآمدی مسئولان رژیم در برنامه‌ریزی‌های دراز مدت، آنان نسبت به زندگی مردم بی‌تفاوت‌اند که در روزهای اولیه قطع برق، حتا جدول خاموشی‌ها را اعلام نکردند تا مردم بتوانند طبق آن برنامه زندگی خود را تنظیم کنند. برای آنان اهمیتی ندارد که بی‌خبری از قطع برق می‌تواند به جز اختلال در برنامه زندگی مردم، زندگی و سلامت بسیاری، به ویژه سالخوردگان، کودکان، بیماران و ناتوانان را به مخاطره اندازد.

و اگر جان مردم برایشان اهمیتی ندارد، مال‌شان کم‌تر. اهمیت ندارد که قطعی برق و نوسانات شبکه برق‌رسانی موجب سوختن وسایل برقی خانواده‌ها شود؛ وسایلی که شاید با زحمت و تکاپوی فراوان برای اندکی آسایش خریده‌اند و در صورت خرابی، بسیاری از خانواده‌ها با توجه به تورم کنونی، امکان خرید مجدد آن را ندارند.

سرانجام پس از اعتراضات مردم، ادارات توزیع برق، اقدام به پخش جدول خاموشی‌ها کردند. جدولی که به گفته بسیاری از مردم رعایت نمی‌شود. شهروندان بسیاری به ساعات خارج از جدول خاموشی‌ها و تکرار آن‌ها در روز معترض هستند.

این خاموشی‌ها نه تنها مشترکین خانگی بلکه تولیدکنندگان، دامداران و کشاورزان و کسبه زیادی را دچار مشکل کرده است. در هفته گذشته شاهد اعتراضات متعددی از سوی مرغداران، نانوایان، و سایر کسبه خرده‌پا بودیم که خاموشی‌ها، زیان‌های مالی زیادی به آنان وارد کرده است.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، در پی قطعی‌های بدون اعلام قبلی برق، رکورد ۱۰۰ هزار تماس شکایت با سامانه فوریت های قطع برق (شماره ۱۲۱) در طی یک روز و در یک استان به ثبت رسیده است. اما تجربه نشان داده است، چنین شکایت‌هایی راه به جایی نخواهند برد.

تنها چاره، اعتراضی سراسری است. اعتراضی که موفقیت آن به میزان گسترش و استمرار آن بستگی دارد. آن هم عدم پرداخت قبض‌های آب و برق است. در سالیان پیش نیز این راه‌کار در محدوده‌هایی در پیش گرفته شد، که با تهدید مسئولان به قطع آب و برق روبرو گشت. اما شرایط اجتماعی امروز، تفاوتی اساسی با سالیان گذشته دارد. در شرایط کنونی پس از تظاهرات دی ماه ۹۶ و در جریان تظاهرات و اعتراضات روزمره مردم به معضلات گوناگون، رژیم در شرایطی نیست که بتواند به قطع آب و برق همه مشترکینی اقدام کند که از پرداخت قبوض آب و برق خودداری می‌کنند، زیرا می‌داند در چنین صورتی، احتمال فراروییدن اعتراضات به تجمعات و تظاهرات خیابانی وجود دارد. برای اعتراض به بی‌کفایتی‌ها و ناکارآمدی‌ها، برای مطالبه اساسی‌ترین نیازها در قرن بیست و یکم، برای اعتراض به وضعیت موجود، به اعتراضی مؤثر برخیزیم؛ اعتراضی همبسته و مشترک و همگانی. برای اعتراض به کمبود آب و برق، قبض‌های آب و برق را پرداخت نکنیم.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۱ در فرمت پی دی اف

 

جنگ تجاری و آشفتگی جهان سرمایه‌داری

اوضاع سیاسی جهان، آشفته و پرتشنج است. تضادهای قدرت‌های بزرگ امپریالیست وارد مرحله جدیدی شده است. اختلافات میان دو قدرت امپریالیست آمریکا و اتحادیه اروپا که پس از جنگ جهانی دوم یک بلوک متحد را تشکیل می‌دادند، به شکافی عمیق منجرشده است. جنگ تجاری که میان قدرت‌های امپریالیست به راه افتاده است، حاکی از تشدید بی‌سابقه تضادها و رقابت سبعانه آن‌ها در نخستین سال‌های قرن جدید است. حدت این تضادها به درجه‌ای است که اجلاس سران گروه هفت برای نخستین بار با تشنج برگزار شد و بدون نتیجه پایان یافت. کشمکش در درون ناتو نیز که اخیراً با جنجال و حملات شدید ترامپ به برخی سران کشورهای اروپائی برگزار شد ، بازتاب دیگری از این تشدید تضادهاست. اختلافات دو قدرت امپریالیست روسیه و چین با آمریکا و اروپا نیز مدام در حال افزایش است. روسیه به یک تهدید نظامی جدی برای رقبای خود تبدیل‌شده است و مرزهای اروپای شرقی را مورد تهدید قرار داده است. چین با گسترش سیطره اقتصادی خود در بازارهای جهان به یک تهدید اقتصادی جدی برای اروپا و آمریکا تبدیل‌شده است.

آشفتگی و تشنجی که در جهان سرمایه‌داری مدام افزایش می‌یابد، اتفاقی دور از انتظار نبود. آنچه در رقابت میان قدرت‌های امپریالیست جهانی در لحظه کنونی می‌گذرد، از تبعات عصر سلطه انحصارات و سرمایه مالی، تشدید تضادهای نظم جهانی سرمایه‌داری، زوال قدرت امپریالیسم آمریکا، بحران اقتصادی سال ۲۰۰۷ و بالاخره شکست سیاست نئولیبرالیسم است که گویا زمانی قرار بود نجات‌بخش سرمایه‌داری و راه‌حلی بر بحران‌های این نظام باشد.

نشریه کار ده سال پیش در مقاله‌ای تحت عنوان ” جهان سرمایه و ثروت به لرزه درآمده است” با تحلیل بحران جهانی نظام سرمایه‌داری، نتیجه گرفت که این بحران عواقب اقتصادی، سیاسی و حتی نظامی جدی در پی خواهد داشت. ازجمله اشاره شد که این بحران، بیان شکست آشکار سیاست نئولیبرال است و پی آمد آن، تشدید رقابت‌های اقتصادی و تضاد قدرت‌های امپریالیست جهان خواهد بود. آنچه اکنون در عرصه جهانی رخ‌داده است، تأییدی بر این نتیجه‌گیری است.

به قدرت رسیدن ترامپ در آمریکا و سیاست‌هایی که در پیش‌گرفته است، اکنون به یک معضل جدی قدرت‌های رقیب تبدیل‌شده است. سیاستمداران اروپائی و نظریه‌پردازان آن‌ها می‌کوشند واقعیتی را که در ظهور ترامپ نهفته است، پنهان دارند. از دیدگاه آن‌ها به‌حسب اتفاق یک آدم نادان، بی‌کله و بی‌اطلاع از ضوابط  نظم جهانی و نقش و موقعیت آمریکا، در این کشور به قدرت رسیده که با اقدامات نسنجیده و هرج‌ومرج طلبانِه خود، نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم را با خطر فروپاشی روبه‌رو ساخته  و به نقش و موقعیت جهانی آمریکا لطمه زده است.

ساده‌لوحی یا فریب محض است که کسی بخواهد پدیده‌های تاریخی را یک اتفاق نابهنگام توصیف کند که می‌توانست رخ ندهد و نیروهای محرکه عینی و ذهنی که پشت سر آدمی مثل ترامپ قرار دارند را نبیند. ترامپیسم آمریکائی پدیده منحصربه‌فردی در جهان نیست. او صرفاً نمونه‌ای از یک کلیت است که در جهان پر از بحران و تضادهای سرمایه‌داری در حال رشد است. به درون اتحادیه اروپا نگاه کنید که راست‌ترین گرایش‌های درون بورژوازی به نحو روزافزونی قدرت می‌گیرند و ادعاهایی همچون ترامپ دارند. به ایتالیا نگاه کنید، این‌ها که هستند که اخیراً در رأس قدرت قرارگرفته‌اند. به اتریش نظر افکنید که نخستین تلاش گروه‌های راست افراطی در رأس قدرت، تلاش برای افزایش کار روزانه به ١٢ ساعت است. آلمان را ببینید که حزب دست راستی افراطی موسوم به آلترناتیو در مدتی کوتاه به کسب قدرت نزدیک شده است. نیازی به ذکر نام برخی از کشورهای اروپای شرقی عضو اتحادیه اروپا نیست که به‌تمام‌معنا فاشیست‌ها در رأس قدرت‌اند. این‌ها همه محصولات رشد تضادهای نظم سرمایه‌داری و بحران‌های آن در شرایط کنونی هستند. البته توجیهات دست راستی هم برای آن‌ها عنوان می‌شود: مهاجرین و پناهندگان. دقیقاً شبیه همان توجیه مسخره و ساختگی خطر یهودیان برای آلمان، توسط رژیم فاشیستی هیتلر.

واقعیت اما این است که ترامپ مستثنا از تمام مختصات فردی‌اش، نماینده یک جناح از انحصارات آمریکائی در شرایط معینی از بحران جهانی نظم سرمایه‌داری و زوال قدرت امپریالیسم آمریکا، در رأس قدرت قرارگرفته است. او درعین‌حال با وعده‌هایی که در جریان مبارزات انتخاباتی به مردم آمریکا داد و اکنون در حال عملی کردن آن‌هاست، توانست حمایت بخش وسیعی از مردم را که در جریان بحران اقتصادی لطمه دیده بودند، به دست آورد. بنابراین اگر ترامپ با وعده سیاست حصارکشی و حمایت‌گرائی اقتصادی، به قدرت می‌رسد، ناشی از واقعیت‌های اقتصادی کنونی این نظم است. جدا از این‌که قدرت اقتصادی امپریالیسم آمریکا از اواخر قرن گذشته مدام به تحلیل رفته است، ضربه قطعی را بحران جهانی سال ٢٠٠٧ به اقتصاد آمریکا وارد آورد و با این بحران است که شکست سیاست نئولیبرال در جهان سرمایه‌داری نیز برملا می‌گردد.

سیاستمداران قدرت‌های جهانی کوشیدند با کمک‌های مالی بی‌دریغ به انحصارات و اندکی کنترل بی‌بندوباری حاکم بر این سیاست، معضل بحران را حل کنند. اما وقایعی که در چند سال اخیر رخ‌داده است، نشان داد که معضل حل‌نشده است. تلاش یونان برای خروج از اتحادیه اروپا برای نجات از سیاست نئولیبرال بود. اما یونان به‌عنوان یک کشور کوچک در اروپا، ناتوان‌تر از آن بود که بتواند در برابر اتحادیه اروپا مقاومت کند و توسط اتحادیه اروپا خفه شد، بدون این‌که معضلات اقتصادی-اجتماعی این کشور حل شود. تا وقتی‌که بحران، شکست سیاست نئولیبرال اتحادیه اروپا را برملا نکرده بود، انگلیس مشکلی جدی با اتحادیه اروپا نداشت. اما در پی این بحران است که انگلیس ‌کوشید به درون مرزهای ملی خود، جدا از اتحادیه اروپا پناه ببرد. معنای برکسیت و خروج انگلیس از اتحادیه اروپا چیزی جز این نبود که بورژوازی انگلیس دیگر نمی‌خواهد بی‌چون‌وچرا، یکی از پایه‌های اساسی سیاست نئولیبرال ، آزادی رفت‌وآمد سرمایه‌ها و باز بودن مرزها و بازار برای کالاها را در مقابل رقبای قدرتمندی چون آلمان  بپذیرد. انگلیس قدرتمندتر از آن بود که اتحادیه اروپا بتواند همچون یونان او را خفه کند. گرچه انگلیس سیاستی متمایز از همین سیاست شکست‌خورده اقتصادی ندارد و اساساً جهان سرمایه‌داری بدیلی برای این سیاست ندارد، اما شکی نیست که به‌محض قطعیت یافتن برکسیت، حمایت گرائی انگلیسی نیز سر بر خواهد آورد که با سیاست نئولیبرال در تضاد قرار دارد. آنچه را که هنوز در انگلیس عملی نشده است، ترامپ در آمریکا در حال عملی کردن آن است. ایجاد موانع گمرکی و وضع تعرفه‌های سنگین بر کالا‌های قدرت‌های رقیب به سیاست عملی آمریکا تبدیل‌شده است. چراکه دیگر ورود و خروج آزادانه سرمایه و کالا با منافع انحصارات آمریکائی و تلاش برای نجات از سیر قهقرائی توان اقتصادی آمریکا سازگار نیست. گرچه ترامپ هم سیاست اقتصادی جدیدی ندارد، اما روشن است که این اقدامات ضربه‌ای به یکی از ارکان سیاست اقتصادی نئولیبرال است که خود آمریکا زمانی که هنوز یک قدرت اقتصادی برتر جهان محسوب می‌شد، واضع و پرچم‌دار اصلی آن بود. شعار آمریکا اول، قبل از هر چیز به معنای تقدم بی‌چون‌وچرای منافع انحصارات آمریکائی ، سرمایه و کالاهای آمریکائی و ایجاد مانع بر سر راه انحصارات و قدرت‌های اقتصادی رقیب است.  اگر آمریکا همچنان قدرت مسلط در بازار جهانی بود، بی‌تردید نفعش در آن بود که از آزادی بی‌قیدوشرط  ورود و خروج سرمایه و کالا دفاع کند و اگر به حمایت گری روی آورده است که مقدمه‌ای بر یک سیاست اقتصادی جنگی است، پوشیده نیست که آن سیاست، دیگر کار آیی  پیشین را ندارد. اما به‌هرحال، ترامپ بر این پندار است که با این اقدامات می‌تواند قدرت ازدست‌رفته آمریکا را احیا کند. اما گرچه ممکن است بتواند امتیازاتی از رقبای آمریکا بگیرد و در کوتاه‌مدت هم اوضاع اقتصادی آمریکا کمی بهبود یابد، اما قطعاً اقدامات وی در شرایطی که درنتیجه تحولات چند دهه اخیر، اقتصادهای تمام کشورهای سرمایه‌داری عمیقاً در بازار جهانی ادغام‌شده‌اند، بعید است ، نتایج دلخواه ترامپ را در پی داشته باشد.

وضع تعرفه‌های سنگین بر کالاهای صادراتی اتحادیه اروپا، کانادا، مکزیک و چین، سیاستی است که شدیداً اتحادیه اروپا و چین را نگران ساخته است. چین با این سیاست آمریکا مخالف است و هرگونه تخطی به آزادی رفت‌وآمد سرمایه و کالا و ایجاد موانع گمرکی و حمایت‌گرایانه را شدیداً به زیان خود می‌داند، چراکه در طول سه دهه گذشته بسیار از سیاست نئولیبرال سود برده است. برای اتحادیه اروپا وضع تعرفه برای دو کالای فولاد و آلومینیم این اتحادیه البته مسئله‌ای جدی نیست، اما اتحادیه اروپا هر ضربه ولو کوچک را به ارکان سیاست اقتصادی نئولیبرال، مترادف ازهم‌پاشیدگی اتحادیه می‌داند. اگر قرار باشد کشورهای اروپائی هم از اقدامات ترامپ پیروی کنند، این به معنای پایان اتحادیه اروپا و سرکردگی و منافع آلمان و فرانسه خواهد بود. به‌ویژه که اکنون در ایتالیا هم گروه‌هایی در قدرت قرارگرفته که مترصد لحظه مناسب برای خروج از اتحادیه‌اند. اصل اختلاف آمریکا و اتحادیه اروپا که البته به منافع اقتصادی متضاد طرفین برمی‌گردد، بر سر این مسئله است، والا برخلاف آنچه در ظاهر مطرح و تبلیغ می‌شود با دیگر سیاست‌های داخلی ترامپ مشکلی ندارد. سیاست ضد مهاجرتی و تبعیض‌آمیز ترامپ واقعیتی است که در دیگر کشوهای امپریالیستی هم وجود دارد. سیاست حصارکشی و بالا بردن سیم‌های خاردار در برابر پناهندگان، نخست در اروپا رخ داد و یکی از سیاست‌های اتحادیه اروپاست. تبعیضی که در کشورهای عضو این اتحادیه نسبت به اقلیت‌های ملی، مذهبی و نژادی وجود دارد، واقعیتی غیرقابل‌انکار است.

ترامپ باسیاست حمایت‌گرایانه و وضع تعرفه‌های سنگین، تلاش می‌کند که اتحادیه اروپا را برای دادن امتیازات اقتصادی زیر فشار قرار دهد. حملات پی‌درپی ترامپ به آلمان، زیر ضرب قرار دادن یک قدرت اقتصادی بزرگ اروپاست که در برابر آمریکا قد علم کرده است. او صریح و آشکار عنوان کرد که اگر قرار است آمریکا متحد اروپا شد، به‌جای این‌که روسیه منبع تأمین انرژی آلمان باشد، این اولویت باید به شرکت‌های آمریکائی داده شود، اتحادیه اروپا باید محدودیت ورود برخی کالاهای آمریکائی را بردارد و کالای بیشتری از آمریکا وارد کند. او اخیراً در جریان نزاع بر سر هزینه‌های ناتو گفت تأسف‌بار است که آلمان معاملات کلان خرید نفت و گاز با روسیه دارد و هرسال میلیاردها دلار به جیب روسیه سرازیر می‌کند، اما ما باید از آن‌ها حفاظت کنیم. ترامپ همچنین تهدید کرده است که ممکن است عوارض سنگینی بر واردات اتومبیل‌های اروپائی وضع کند. اما جنگ تجاری اصلی آمریکا نه با اتحادیه اروپا، کانادا و مکزیک، بلکه با چین است که تهدیدی جدی برای آمریکا محسوب می‌شود و به‌زودی به قدرت برتر اقتصادی جهان تبدیل خواهد شد. به‌ویژه با برنامه بلند پروازانه تبدیل‌شدن به کشوری با برترین فنّاوری‌ها  تا اواسط دهه ٢٠ خطری جدی حتی برای قدرت نظامی آمریکا نیز هست. از همین روست که فشارهای شدیدی را روی چین متمرکز کرده است. ضمن وضع میلیاردها دلار عوارض گمرکی بر کالاهای چینی، تهدید کرده است که در صورت اقدامات متقابل چینی‌ها این تعرفه‌های گمرکی بر کالاهای وارداتی چینی می‌تواند کالاهایی به ارزش تا ٢٠٠ میلیارد و حتی ۴٠٠ میلیارد دلار را در برگیرد. گرچه چینی‌ها تلاش کردند با دادن برخی امتیازات، ترامپ را به عقب‌نشینی وادارند،اما هدف آمریکا چیزی فراتر از این امتیازات است. ترامپ می‌خواهد که چین حتی برنامه‌های خود را برای کسب برتری در فنّاوری‌های سطح بالا متوقف سازد. روشن است که چنین درخواست‌هایی برای چین پذیرفتنی نیست. بنابراین، نتیجه، اقدامات تلافی‌جویانه چین بوده است. چنین به نظر می‌رسد که به‌سادگی راه‌حل و توافقی بر سر این جنگ تجاری نیست. سیاست‌های اقتصادی حمایت‌گرانه  باید به‌تدریج در عموم کشورهای درگیر گسترش یابد و چنانچه ادامه یابد و حاد شود،  سیاست اقتصاد جنگی برای درگیری‌های حادتر در دستور کار قرار گیرد. چراکه پی آمد روی‌آوری دولت‌ها به ایجاد موانع گمرکی و وضع تعرفه‌های سنگین بر کالاهای وارداتی، تشدید تضادها حتی تا مرحله درگیری‌های نظامی خواهد بود. این‌که به‌ویژه در دنیای کنونی این درگیری‌های نظامی چه اشکالی می‌تواند به خود بگیرد، موکول به شرایط وقوع آن‌ها خواهد بود.

اختلافات میان دو قدرت امپریالیستی آمریکائی و اروپائی هم‌اکنون از عرصه اقتصادی و جنگ تجاری نیز فراتر رفته و مناسبات سیاسی و نظامی این دو قدرت را متشنج کرده است. حملات متقابل علنی ترامپ و مقامات دولت‌های عضو اتحادیه اروپا به یکدیگر، هیچ‌گاه به این شکل سابقه نداشته است. این منازعات به ناتو و هزینه‌های آن نیز کشیده شده است که این هم در همان حال که بازتابی از رشد تضادهای درون اردوگاه امپریالیسم است، نشانه دیگری از ضعف قدرت اقتصادی و نظامی امپریالیسم آمریکاست. دولت آمریکا در واقعیت امر از مدت‌ها پیش در نتیجه ضعف قدرت اقتصادی خود و تغییراتی که در توازن‌های اقتصادی و سیاسی جهانی رخ داد، سرکردگی خود را در اردوگاه امپریالیستی از دست داد. مع‌هذا برای دوره‌ای تلاش نمود با تکیه‌بر قدرت نظامی برتر خود، این هژمونی را حفظ کند. اما شکست‌های پی‌درپی نظامی در خاورمیانه، برای همیشه این سرکردگی را مختومه اعلام کرد. اکنون دیگر نه آن قدرت اقتصادی وجود دارد که آمریکا بتواند هزینه‌های هنگفت بلوک نظامی امپریالیستی را مثل گذشته تقبل کند، نه آن سرکردگی که لازم باشد بهای آن را خود بپردازد و نه مناسبات دوستانه با اتحادیه اروپا. بنابراین، یکی دیگر از سیاست‌های ترامپ این است که هزینه‌های نظامی ناتو را تا جایی که هنوز این بلوک نظامی امپریالیستی درنتیجه اختلافات از هم نپاشیده است، بر دوش به‌ویژه اتحادیه اروپا قرار دهد. در اجلاس اخیر که آن نیز همچون اجلاس گروه هفت متشنج بود، او توانست با تهدید به این‌که اگر خواست وی تا سال آینده تحقق پیدا نکند، راه خود را از ناتو جدا خواهد کرد، بخشی از این هزینه‌ها را بر دوش رقبای اروپائی خود قرار دهد، اما راه را برای ادعاهای آتی خود باز گذاشت و اعلام کرد که این هنوز کافی نیست.

ترامپ با شعار اول آمریکا تلاش می‌کند توهمات عظمت طلبانه شوینیستی را در میان مردم آمریکا دامن بزند. توده‌های ناآگاه آمریکائی را حول این شعار برای پیشبرد سیاست‌های خود بسیج کند، تا شاید بتواند هژمونی ازدست‌رفته آمریکا را که حتی  با تکیه به قدرت نظامی آمریکا به دست نیامد، احیا کند. اما این رؤیا تحقق نخواهد یافت، چراکه دوران آن سپری شده است.

اما تشدید تضادهای قدرت‌های امپریالیست و جنگ تجاری کنونی چه عواقبی برای توده های زحمتکش مردم خواهد داشت؟

جنگ تجاری قدرت‌های امپریالیست در همان حال که خطر بروز جنگ‌های نظامی را افزایش می‌دهد، نتیجه فوری آن برای توده‌های کارگر و زحمتکش، افزایش هزینه‌های زندگی در نتیجه افزایش قیمت‌کالاها، بیکاری کارگران در برخی رشته‌های تولیدی، کاسته شدن از بودجه‌های اجتماعی و رفاهی به نفع افزایش بودجه‌های نظامی خواهد بود.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۱ در فرمت پی دی اف

 

ستاره سلطنت طلبان به کلی سرد و خاموش است

تعمیق بحران اقتصادی – سیاسی، تشدید تضادها و گسترش اعتراضات توده‎ای و چشم‎انداز اعتلاء بیشتر جنبش اعتراضی کارگران، زحمتکشان و تهیدستان، تمام جناح‎های بورژوازی، بویژه بورژوازی اپوزیسیون را به تکاپو انداخته است. رژیم جمهوری اسلامی که در بن‎بست و بحران علاج‎ناپذیری دست‎وپا می‎زند، اکثریت توده‎های مردم ایران را به زندگی در زیر خط فقر و تنگناهای گوناگون اقتصادی و اجتماعی گرفتار نموده، مدت‎هاست که ناتوانی خود را در برآورده ساختن حتا خواست‎های اولیه‎ای چون کار و نان و آب و برق و بیمه و بهداشت و حقوق اولیه و دمکراتیک توده‎های مردم ،به اثبات رسانده است. جمهوری اسلامی هیچ راه حلی برای برون رفت از بحران و بن‎بست ندارد و نفس‎های آخر را می‎کشد.

بورژوازی اپوزیسیون که از تعمیق مبارزات جاری، رادیکالیزه‎تر شدن اعتراضات توده‎ای، فرارویی آن به اعتصاب عمومی سیاسی، قیام و انقلاب و زیر ضرب رفتن چارچوب‎های نظم موجود به شدت هراسناک است، در تلاش است تا ضمن بدیل‎تراشی، تا آن‎جا که ممکن است و می‎تواند این اوضاع را تحت کنترل خود درآورد و منفعت خود گیرد.

ده سال پس از وقایع سال ۸۸ و اعتراضات توده‎ای در تهران که بلافاصله با تلاش‎های گسترده محافل و گروه‎های رنگارنگی از سلطنت‎طلب و جمهوری‎خواه گرفته تا “ملی‎مذهبی”ها و “سبزها” و “اصلاح‎طلبان” رانده شده از حکومت در راه ایجاد ائتلاف و آلترناتیو جمهوری اسلامی همراه بود و البته هیچ‎یک به جایی نرسید، پس از اعتراضات سراسری دی‎ماه ۹۶ و استمرار آن در سال جاری، این تلاش‎ها در اشکال و شیوه‎های دیگری از سر گرفته شده و انتشار بیانیه‎ها، نامه‎های سرگشاده، نشست‎ها و ملاقات با عناصر و محافل وابسته به قدرت‎های امپریالیستی و در راس آن امپریالیسم آمریکا نیز تشدید شده است. گروه‎بندی‎های بورژوازی اپوزیسیون هر یک تلاش می‎کنند در حد توان و جثه خود، اعتراضات توده‎ای را به خود منتصب و آن را مهار کنند و در همان حال، جا و مکان بهتر و محکم‎تری در دل قدرت‎های امپریالیستی بویژه امپریالیسم آمریکا باز کنند تا آمادگی و شایستگی خویش برای تبدیل به ابزار دست و نوکری آمریکا را بهتر نشان دهند و به اثبات برسانند.

یکی از این گروه‎بندی‎های بورژوایی، سلطنت‎طلب‎هایی هستند که زیر چتر رضا نیم‎پهلوی گرد آمده و اخیرا نیز بر تلاش‎های خود افزوده‎اند. اینان که یکی از شعارهای اصلی‎شان “پاینده ایران پادشاهی”‎ست، در رویای سلطنت “ولیعهد”اند. سلطنت‎طلب‎ها که پول و سرمایه و امکانات تبلیغاتی فراوانی دارند، سعی می‎کنند از آب گل‎آلود اعتراضات توده‎ای ماهی خود را بگیرند. اما به‎رغم تلاش‎ها و به‎رغم هر ادعایی که ممکن است داشته باشند، نه نفوذ قابل اعتنایی در میان مردم و نه نقشی در اعتراضات توده‎ای و هدایت آن دارند و نه حتا در بدیل‎تراشی‎های امپریالیستی، در لحظه حاضر گزینه نخست و مناسبی محسوب می‎شوند.

نیم قرن سلطنت پهلوی و جنایات رضا خان قلدر و فرزند وی محمدرضا شاه “آریامهر” در حافظه تاریخی مردم ایران حک شده و کشتارهای وسیع و گسترده کمونیست‎ها، کارگران پیشرو و انقلابیون در ۵۰ سال دیکتاتوری پهلوی از ذهن مردم پاک نشده است. لذا در تمام اعتراضات توده‎ای دی ماه ۹۶ و ادامه آن در سال ۹۷ که صدها هزار نفر از زحمتکشان، کشاورزان، کارگران، بیکاران و تهیدستان شهری در آن حضور داشته‎اند، جز در یکی دو مورد که تعداد بسیار اندک و انگشت شمار شعاری در حمایت از رضا شاه سر دادند که البته هیچ‎کس آن را جدی نگرفت و به فوریت از طرف توده‎های اعتراض‎کننده ایزوله و طرد شد، هیچ نشانی از این‎که سلطنت‎طلب‎ها در میان مردم نفوذ یا اعتباری داشته باشند، دیده نمی‎شود. در عوض شعار “مرگ بر دیکتاتور” که یکی از شعارهای محوری و همیشگی اعتراضات بوده است، بیان فشرده این حقیقت است که توده‎های مردم از دیکتاتورها و مستبدین و از رژیم‎های دیکتاتوری اعم از سلطنتی یا جمهوری اسلامی به شدت متنفرند. سلطنت‎طلب‎ها خواه از این موضع و قضاوت توده مردم آگاه باشند یا نباشند اما از این که آگاهی سیاسی توده‎های مردم را دست کم می‎گیرند، راه به‎جایی نخواهند برد. وانگهی قرار نیست توده‎های معترض و به‎جان آمده، بعد از این همه تجربه، دنبال هر کسی که از راه می‎رسد راه بیفتند و زیر علم وی سینه بزنند. مگر سلطنت چه می‎خواهد به مردم بدهد؟ نگاهی گذرا به بیانیه‎های رسمی و اهداف سلطنت‎طلبان به‎خوبی نشان می‎دهد که آن‎ها چیزی ندارند به مردم بدهند! در تمام متون سیاسی رسمی، بیانیه‎ها و ادبیات نیم‎ پهلوی رژیم جمهوری اسلامی و تمام نظم حاکم، به چیزی در حد “فرقه تبهکار”، “فرقه ضد ملی”، “نظام فرقه‎ای” و “رژیم آخوندی” خلاصه شده و تقلیل یافته است. سلطنت‎طلب‎ها و در راس آن‎ها نوه رضا خان می‎خواهند “فرقه تبهکار” حاکم را به‎طور “مسالمت‎آمیز” برچینند!! اما چگونه؟ از طریق برگزاری یک “انتخابات آزاد”! اما انتخابات آزاد که تحت حاکمیت جمهوری اسلامی شدنی نیست، پس چکار باید کرد؟ پاسخ “شاهزاده “نافرمانی مدنی”‎ست! باید یک “کمپین مقاومت و نافرمانی مدنی” ایجاد شود و سلطنت‎طلب‎ها، ارتش، سپاه، بسیج و سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی را به سمت خود جلب کنند به نحوی که خامنه‎ای تک و تنها بماند! حال اگر خودش صحنه را ترک کرد که چه بهتر اما اگر نه، با نیروی مبارزه مدنی “همه ایرانیان” و “نافرمانی مدنی”، “تحت حمایت بین‎المللی” که یک روند “قانونمند” “تغییر سیاسی در ایران” است، انتخابات آزاد برگزارمی شود و “حکومت ایرانی” به‎جای “فرقه تبهکار” کنونی می‎نشیند!

“شاهزاده” گرچه صریح نمی‎گوید که خودش هم در راس این “حکومت ایرانی” خواهد بود، اما این در زمره بدیهیات و پیش‎فرض ماجرای سلطنت در ایران و تحقق شعار “پاینده ایران پادشاهی” است.

نوه رضاخان البته طی ماه‎های گذشته ملاقات‎های متعددی نیز با نمایندگان و موسسه‎های مختلف امپریالیستی داشته و جلسات “بیشماری” با سران کشورها از جمله اعضای برجسته مجلس اعیان انگلیس، پارلمان اروپا و کنگره آمریکا برای جلب حمایت و پشتیبانی آن‎ها داشته است. وی اگرچه تلاش‎های زیادی بکار بسته تا بگوید تنها نیست و قدرت‎های امپریالیستی حامی وی هستند، اما واقعیت این است که حتا این قدرت‎ها نیز او و کل جریان سلطنت‎طلب‎ها را عجالتاً جدی نگرفته و نمی‎گیرند و تلاش‎های این دارودسته برای آن‎که این قدرت‎ها سلطنت‎طلبان را به عنوان بدیل بالفعل جمهوری اسلامی به‎حساب آورند تاکنون به‎جایی نرسیده است.

قدرت‎های امپریالیستی و در راس آن امپریالیسم آمریکا، اگرچه هیچ‎گاه، هیچ‎یک از گروه‎بندی‎های بورژوایی اپوزیسیون را از درگاه خود نمی‎رانند و مناسبات خود را با آن‎ها حفظ می‎کنند تا بسته به شرایط و موقعیت سیاسی بتواند به مثابه ابزاری برای فشار بر جمهوری اسلامی از آن‏ها استفاده کنند، اما تا جایی که به سلطنت‎طلبان مربوط می‎شود ،امپریالیسم آمریکا هم می‎فهمد که این‎ها نه فقط در میان مردم نفوذ و پایگاهی ندارند و نوه رضا خان حتا فاقد نیرو و تشکیلات و ملزومات اولیه برای تبدیل شدن به بدیل حکومت ایران است و فعلا نمی‎تواند گزینه نخست و مناسب آن باشد، بلکه این را نیز متوجه هست که شرایط امروزجامعه ایران، وضعیت کارگران و زحمتکشان و درجه آگاهی سیاسی آن‏ها ، همان شرایط و اوضاع ۶۵ سال پیش (سال ۳۲) نیست که این بار به‎جای پسر رضا خان، نوه وی را روی کار آورد.

“شاهزاده” که البته بی خبر از ضعف‎های گوناگون جریان‎های سلطنت‎طلب نبوده، طی یک دهه اخیر کوشش‎های زیادی در راستای غلبه بر دست کم برخی از این ضعف‎ها، فراکسیون‎های گوناگون سلطنت‎طلبان را زیر چتر خود گرد آورد، تا به جریان مطرحی نزد قدرت‎های امپریالیستی بدل شود. از این رو با شعار “امروز فقط اتحاد” دسته‎ها و فراکسیون‎های گوناگون سلطنت‎طلبان را گرد هم آورد و در اجلاس مورخ هفتم اردیبهشت سال ۹۲ در پاریس “شورای ملی ایران” را با همان اهداف و سیاست‎هایی که بخشا توضیح داده شد ایجاد کرد و خود، رئیس و سخنگوی آن شد. این “شورا” و اتحاد سلطنت‎طلبان که به اعتراف “شاهزاده” بخشی از اصلاح‎طلبان دیروز و حتا عواملی از داخل نظام نیز از آن حمایت کردند اما دیری نپایید که از طرف خود سلطنت‎طلبان زیر سوال رفت. بی‎عملی، بی‎برنامگی و عدم جدیت “شاهزاده رضا پهلوی” در مبارزه با جمهوری اسلامی صدای اعتراض عناصر و گروه‎هایی از سلطنت‎طلبان را درآورد. وقتی که “شاهزاده” رضا پهلوی در مصاحبه با “الوطن” حذف واژه “فارس” از نام خلیج فارس توسط مصاحبه‎کننده را ندیده گرفت و با سکوت خود یکی از “پرنسیب”‎های سلطنت‎طلبان را زیر پا گذاشت وبا ارتکاب این خطای نابخشودنی ، “مقدسات” آن‎ها را زیر سوال برد، خون سلطنت‎طلبان دو آتشه و کاسه‎های داغ‎تر از آش از این همه بی‎مبالاتی نوه رضا خان به‎جوش آمد و اتحاد سلطنت‎طلبان در چشم بهم‎زدنی از هم پاشید و حتا شخصیت به‎اصطلاح کاریزماتیک “ولیعهد” نیز نتوانست مانع تشدید اختلاف میان دارودسته‎های سلطنت‎طلب و از هم پاشی این ائتلاف یا اتحاد شود. اختلاف درمیان سلطنت خواهان تا آن‎جا ادامه یافت که یکدیگر را به عامل جمهوری اسلامی و وابسته به سپاه قدس متهم می‎کنند.

به‎زعم منتقدین سلطنت‎طلب “شاهزاده”، او نه فقط پرنسیب‎ها و مقدسات آن‎ها را زیر پا گذاشته بلکه فاقد “جلال و جبروت” شاهان و خاندان سلطنت پهلوی بویژه پدر و پدربزرگ خویش است و از خصوصیات یک پادشاه بی‎بهره است!

با این حرف‎ها در واقع خود سلطنت‎طلب‎ها دارند به این مساله اعتراف می‎کنند که دوران شاهان دیری‎ست به پایان رسیده و نظام سلطنتی به تاریخ پیوسته است.

سلطنت و نظام سلطنتی پدیده‎هایی متعلق به قرون و اعصار پیشین است. سلطنت روبنای سیاسی و یک شکل حکومتی مختص دوران فئودالیسم و پیشا فئودالیسم است که با استقرار صورت‎بندی اجتماعی جدید، از صحنه کنار زده و ناپدید می‎شود. سلطنت در تمام دوران حیات خود در ایران، بخصوص در یک قرن اخیر، جز نکبت و بدبختی، جز نقض خشن و آشکار آزادی‎های سیاسی و حقوق دمکراتیک مردم و جز فقر، بیکاری، گرسنگی و عقب‎ماندگی، ثمر دیگری برای مردم نداشته است.جمهوری اسلامی که با نام انقلاب روی کارآمد اما خیلی زود اهداف ضد انقلاب را پی گرفت و طی چهار دهه حاکمیت نکبت‏بار خود تمام این مصائب و بدبختی ها را تشدید نموده و به آن ابعاد دهشتناکی بخشیده است.

توده‎های کارگر و زحمتکش و جوانان نوجویی که امروز با شعار مرگ بر دیکتاتور و شعار کار و نان و آزادی خیابان‎ها را به تسخیر خود درآورده‎اند، چنان‎که در عمل نیز نشان داده‎اند، مصمم‎اند گام‎هایی نه به عقب و به سوی ارتجاع و گذشته، بلکه به پیش و به‎سوی آینده بردارند و مطالبات انقلابی، رادیکال و سیاسی – صنفی خود را محقق سازند. این مطالبات اما محقق نخواهد شد مگر آن که کارگران و زحمتکشان، با سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی و به زیر کشیدن تمام نظم موجود، قدرت شورایی خود را مستقر سازند و اداره تمام امور جامعه را در دست گیرند.

غلبه برمعضلات و مشکلاتی که رژیم جمهوری اسلامی و نظام سرمایه داری حاکم به‏بارآورده و مدام برآن افزوده است و رهائی ازبحران و بن بست موجود، یک راه حل انقلابی، راه حل کارگری- کمونیستی را می طلبد.طبقه کارگرایران و چپ کمونیست مدافع منافع این طبقه،اگرچه درشرایط کنونی نیروی بالفعل عمده ای به نظر نمی‏آید، اما بزرگترین ونیرومند ترین نیروی بالقوه درعرصه سیاسی  و اجتماعی‏ست. به‏رغم آن که ابرهای تیره ارتجاع و دیکتاتوری،براین ستاره سرخ و این آلترناتیو کمونیستی- کارگری سایه افکنده است،اما هرکس چشمی برای دیدن داشته باشد می تواند پرتو افشانی ان را حتا اززیر ابرهای تیره ببیند.این است آن ستاره تابناکی که درافق سیاسی می درخشد. ستاره ای که درخشش‏اش درآسمان جنبش انقلابی، تمام تحولات جامعه را به سمت آینده ای روشن و افق های سوسیالیستی رهنمون خواهد شد و سرنوشت این تحولات را رقم خواهدزد.کافی‏ست ابرهای تیره کنارزده شوند تا تشعشع خیره کننده این ستارهِ‏ی زندهِ‏ی زندگی‏بخش تمام پهنه کشور را نور افشانی کند.

ستاره سلطنت‎طلبان اما فاقد حیات، سرد و بی‏جان و به کلی خاموش است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۱ در فرمت پی دی اف

 

مبارزه با فساد بدون سرنگونی جمهوری اسلامی امکان پذیر نیست

هر روز اخبار جدیدی از فساد و رشوه‎خواری در میان مقامات حکومت اسلامی منتشر می‎گردد. در یکی از جدیدترین موارد که بعد از مصاحبه‎ی محسن هاشمی رئیس شورای شهر تهران در سطحی گسترده بازتاب یافت، دستگیری چند تن از سران سپاه در ارتباط با فساد در شهرداری تهران است که به دستور خامنه‎ای، باقری رئیس ستاد مشترک، مسئول رسیدگی به این موضوع شده است.

به دلیل مخفی‎کاری رژیم، اخبار متفاوت و البته بسیار ناقصی از این پرونده علنی شده است. از جمله افرادی که نام او بر سر زبان‎ها افتاده، سرتیپ سپاهی حسن بتولی معاون اطلاعات ستاد مشترک است. تا آن‎جا که اخبار این فساد منتشر شده، نفر اول این پرونده اما عیسی شریفی است که به مدت ۱۲ سال قائم‎مقام قالیباف در شهرداری تهران بود. همکاری وی با قالیباف اما به زمان حضور هر دوی آن‎ها در سپاه پاسداران برمی‎گردد. زمانی که قالیباف فرمانده نیروی هوایی سپاه بود، عیسی شریفی نیز فرماندهی قرارگاه بازسازی نیروی هوایی سپاه را برعهده داشت. او پس از پایان کار قالیباف در شهرداری به سپاه پاسداران بازگشته و در ستاد کل نیروهای مسلح مسئولیت جانشینی دایره تامین اموال ستاد کل را برعهده گرفته بود.

از نکات جالب این پرونده این است که رسانه‎های وابسته به سپاه و نهادهای همسو با آن هم‎چون خبرگزاری فارس، تسنیم و صداوسیما تاکنون خبری را در این رابطه رسانه‎ای نکرده‎اند. رسانه‎های جناح مقابل هم هیچ گزارش دقیقی از ابعاد این فساد روشن نکرده‎اند. در واقع علنی شدن این موضوع تا همین حد هم بیش از هر چیز نتیجه‎ی مستقیم تضادهای درون حاکمیت است که با در اختیار گرفتن شهرداری تهران توسط جناح “اصلاح‎طلب”، این موقعیت برای آن‎ها بوجود آمد تا با افشای ذره‎ای از فسادهای جناح مقابل، ضربه‎ای به این جناح بزنند. برای درک این مساله کافی‎ست تا به این موضوع اشاره کنیم که به دلیل افشای رشوه‎خواری‎های مهدی هاشمی برادر رئیس شورای شهر تهران، توسط “اصول‎گرایان” وی به ۱۰ سال زندان محکوم شد. این‎بار اما نوبت “اصلاح‎طلبان” بود که پس از افشای ماجرای “املاک نجومی” که با ضربه‎ی متقابل جناح مقابل در رابطه با افشای “حقوق‎های نجومی” همراه بود، ضربه‎ی دیگری به “اصول‎گرایان” بابت حضور ۱۲ ساله‎ی آن‎ها در شهرداری تهران به این جناح بزنند.

اما ماجرای این فساد که تنها یک رقم ۴۰۰۰ میلیارد تومانی از سوی محسن هاشمی آن هم به عنوان بدهی “هلدینگ یاس” وابسته به بنیاد تعاون سپاه عنوان شده، چیست و ابعاد آن تا چه حد است؟

همان‎طور که در ابتدای مقاله آمد، اخبار بسیار ناقص و دست و پا شکسته‎ای از این موضوع تاکنون انتشار یافته. اما آن‎چه که از میان این اخبار می‎توان فهمید این است که فعالیت‎های اقتصادی شهرداری در زمان قالیباف، از طریق قراردادهایی با هشت شرکت کارگزار صورت می‎گرفت. شرکت‎هایی که هر کدام از آن‎ها بابت این رانت هزاران میلیارد تومان سود به جیب زدند آن‎هم بدون آن‎که کاری به صورت واقعی صورت دهند. این هشت شرکت کارگزار عبارت بودند از شرکت‎های رسا تجارت مبین (یاس)، عمران شهر پایدار، شهر آتیه، جهان، دیدار ایرانیان، شرکت ساختمانی کار، گوهریاران و شرکت عمران تهاتر شهر. پای این شرکت‎ها به عنوان سرمایه‎گذار در امور شهری به شهرداری تهران باز شد، اما در واقع این شرکت‎ها کارشان تنها دلالی بود. شهرداری کسانی را که برای خرید تراکم رجوع می‎کردند به این شرکت‎ها حواله می‎دادند. این شرکت‎ها هم پول نقد را از خریداران تراکم گرفته و با آن پول زیر قیمت و قسطی خانه‎هایی را که در طرح‎های شهری بودند، از شهرداری می‎گرفتند. یعنی با پول شهرداری، طرح‎های شهری را آن‎هم زیر قیمت بدست می‎گرفتند. این شرکت‎ها سپس کار را به پیمانکاران واگذار می‎کردند، در مرحله‎ی بعد هم با ندادن پول پیمانکاران به بهانه‎ی این‎که شهرداری پولی ندارد، آن‎ها را مجبور می‎کردند ۲۰ تا ۳۰ درصد زیر قیمت توافق شده پول‎شان را بگیرند و این ۲۰ تا ۳۰ درصد را هم به جیب خود می‎ریختند. با این ترتیب و با سفره‎ای که شهرداری برای آن‎ها پهن کرده بود، هر کدام هزاران میلیارد به جیب زدند.

حال از این که چقدر از این پول‎ها به مدیران شهرداری رسیده، هیچ خبری در میان نیست اما براساس برخی از اخبار، مدیران شهرداری حداقل در برخی از این شرکت‎ها به‎طور مستقیم ذی‎نفع بوده‎اند. اختلاف با “هلدینگ یاس” وابسته به بنیاد تعاون سپاه نیز در واقع از این‎جا شروع شد که این هلدینگ، بابت تراکم‎های فروخته شده (هولوگرام)، بین ۴ هزار تا ۴ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان به‎گفته‎ی مقامات شهرداری، پول شهرداری را هنوز پرداخت نکرده است و احتمالا با قرار و مدارهایی که با یکدیگر داشتند، هیچ وقت هم قرار نبوده پرداخت کند. به‎گفته‎ی مهدی هاشمی، شهرداری تهران تاکنون بین ۱۰ تا ۱۲ نامه و گزارش در رابطه با فساد در شهرداری در دوران قالیباف به قوه قضاییه ارسال کرده است.

یکی دیگر از این موارد که البته نسبت به مورد پیشتر گفته شده می‎توان گفت رقم آن اندازه‎ی نوک سوزن فساد در شهرداری نیست، دو قرارداد بین شهرداری با نیروی انتظامی به ارزش یک میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان بود که فقط ۱۷۳ میلیون تومان به شرکت‎های طرف قرارداد پرداخت شده و بقیه به حساب یکی از معاونان شهرداری تهران واریز گردید تا در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته هزینه شود. به‎گفته‎ی نجفی شهردار سابق تهران، ارزش واقعی این قرارداد حتا ۱۰ میلیون تومان نیز نبوده است. در مورد پرونده‎ی املاک نجومی هم براساس اطلاعات جدید، موارد، چندین برابر آن‎چه بوده که پیش از این توسط یاشار سلطانی افشا شده بود.

یکی دیگر از موضوعاتی که در روزهای اخیر در رسانه‎ها انعکاس یافت، گفته‎های صادقی نماینده مجلس اسلامی بود. وی گفت: “شماری از نمایندگان مجلس دهم در جریان بررسی طرح تحقیق و تفحص از شهرداری تهران، رشوه گرفته‎اند”، به‎گفته‎ی وی “تعدادی از نمایندگان کارت پول ۵ میلیون تومانی دریافت کرده و یکی از نمایندگان نیز به ارزش یک میلیارد هولوگرام تغییرکاربری گرفته است”. وی هم‎چنین گفت که در جریان بررسی صلاحیت‎ها هیات‎های نظارت بر انتخابات شورای نگهبان، از برخی کاندیداهای نمایندگی جهت تایید صلاحیت رشوه دریافت می‎کنند.

فساد در میان مقامات حکومتی آن‎چنان گسترده شده که محمدرضا عارف رئیس “فراکسیون امید” در مجلس اسلامی در مصاحبه‎ی اخیر خود گفت: “قبح فساد ریخته شد و دیگر حرام و حلال مطرح نیست و به ساختار سیستماتیک تبدیل شده است”. البته پیش از او نیز چند نفر از مقامات حکومتی هم‎چون احمد توکلی عضو مجمع تشخیص مصلحت، به سیستماتیک شدن فساد در حکومت اعتراف کرده بودند.

اما برای روشن شدن ابعاد فساد شاید سخنان بهمنی نماینده مجلس اسلامی و رئیس کل سابق بانک مرکزی گویاتر از همه چیز باشد. وی در مصاحبه با خبرگزاری “خانه ملت” متعلق به مجلس اسلامی گفت: “دو سال ارز ناشی از صادرات به کشور بازنگشته. چرا امروز اعلام می‌کنند ۱۴۸ میلیارد دلار موجودی حساب آقازاده‌های ما در بانک‌های خارجی است؟ ذخایر کشور ما این قدر نیست، یعنی بیش از ذخایر ارزی کشور ما موجودی حساب آقازاده‌ها در خارج از کشور است… این ۵ هزار آقازاده در خارج از کشور چه می‌کنند؟ گفته می‌شود ۳۰۰ نفر از آنها درس می‌خوانند. بقیه آن‎ها چه می‌کنند؟”. در واقع یک نکته مهم در سخنان بهمنی جدا از رقم دارایی “آقازاده‎ها” در خارج، رابطه‎ی قدرت و فساد است که از جمله در بازار ۵۶ میلیارد دلاری واردات کالا می‎توان مشاهده کرد.

رانت و فسادی که در اختصاص ارز ۴۲۰۰ تومانی به منظور واردات به‎عده‎ای سرمایه‎دار وابسته به حکومت وجود داشته و این روزها از پرده بیرون افتاده چیز جدیدی در حکومت اسلامی نیست، این موضوع در تمام سال‎های حاکمیت جمهوری اسلامی وجود داشته و این تنها نوک کوه فساد در این زمینه است. در این مورد اخیر نیز کسانی ارز ۴۲۰۰ تومانی گرفته و با آن خودروهای گران‎قیمت، موبایل و دیگر کالاها را وارد کرده و با حساب دلار ۹۰۰۰ تومانی در بازار به فروش رسانده‎اند، همان کاری که همیشه می‎کردند، فقط شاید این‎بار تفاوت ارز دولتی با ارز بازار آزاد زیادتر شده بود. برای درک ابعاد فساد در این زمینه کافی‎ست که بدانیم اساسا بازار واردات کالا در انحصار شرکت‎ها و افراد خاصی است و این انحصار باعث سودهای نجومی آن‎ها شده است. بر هر کالایی که دست بگذارید، می‎بینید که انحصار در دست چند نفر محدود است که با هزار رشته به حاکمیت وصل هستند. برای نمونه واردات نهاده‎های دامی سالانه حدود ۳ میلیارد دلار است که به گفته‎ی وزیر کشاورزی “۸۰ تا ۹۰ درصد آن در اختیار سه یا چهار شرکت است”. در واقع ۱۴۸ میلیارد دلاری که بهمنی از آن سخن می‎گوید، بخشی از چپاول ۴۰ ساله کارگران و زحمتکشان با بهره‎گیری از رانت و ابزار قدرتی‎ست که در چارچوب نظام سرمایه‎داری حاصل آمده است. به نوشته‎ی روزنامه شرق (۲۱ تیر) تنها در سال ۹۶، براساس بررسی حساب سرمایه توسط بانک مرکزی، ۴۱ میلیارد دلار از کشور خارج شده است.

در ارتباط با علل گستردگی فساد در ایران، ما در مقالات گذشته نشریه کار نوشتیم که فساد نتیجه‎ی نظام‎های طبقاتی‎ست. فساد هم‎چنین در کشورهایی که نظام سیاسی آن‎ها دیکتاتوری فردی است بیشتر از کشورهایی‎ست که از نظام‎های پارلمانی برخوردارند. این به آن معنا نیست که در نظام‎های پارلمانی بورژوایی فساد وجود ندارد. در این کشورها هم فساد سیاسی و اقتصادی وجود دارد. بارها زد و بندهای صاحبان قدرت و احزاب سیاسی با شرکت‎های بزرگ چند ملیتی را در این کشورها دیده‎ایم که شاید یکی از نمونه‎های اخیر آن را بتوان هلند عنوان کرد که حزب اصلی حاکم در هلند در روابطی پنهان با شرکت‎های چند ملیتی مستقر در این کشور از جمله شرکت نفتی “شل” بخشودگی مالیاتی این شرکت‎ها را تصویب کرد که موجب سود چند میلیارد یورویی سهامداران این شرکت‎ها شد. اما هر قدر از کشورهایی با نظام پارلمانی فاصله بگیریم و هر چه دمکراسی بورژوایی کم‎رنگ‎تر شده و نهادهای مستقل یا تا حدودی مستقل در این دمکراسی‎ها ضعیف‎تر می‎شوند، بر میزان فساد در آن کشورها نیز افزوده می‎شود که ایران یک نمونه‎ی آشکار آن است، فسادی که تنها بخش کوچکی از آن به دلایلی و در شرایطی خاص از پرده بیرون می‎افتد.

صاحبان قدرت در ایران، تنها به‎واسطه‎ی حضور در قدرت، هم اکنون به بزرگ‎ترین سرمایه‌دارن تبدیل شده‎اند، از جمله ستاد اجرایی فرمان امام متعلق به خامنه‎ای، آستان قدس رضوی و نهادهای اقتصادی سپاه و غیره. دیگر نکته مهم این است که این‎ افراد و یا گروه‎ها از همین موقعیت اقتصادی، برای تثبیت قدرت خود و پیشبرد سیاست‎های‎شان نیز استفاده می‎کنند. اگر هم در این میانه چند نفر قربانی شده و به عنوان مفسد اقتصادی دستگیر، محاکمه و حتا در مواردی اعدام می‎شوند، دلایلی دارد.

یک دلیل آن تضادهای درونی حاکمیت است که در دعوا بر سر قدرت، گاه به اصطلاح “پته” یکدیگر را روی آب می‎ریزند. حال در شرایطی که بحران سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تمام جامعه را فرا گرفته و هر روز شاهد اعتراضات توده‎ای هستیم، طبیعی‎ست که هم تضادهای درونی حاکمیت افزایش یابد و هم با افشای فساد طرف مقابل، تقصیر این وضعیت فاجعه‎بار به گردن دیگری انداخته شود.

دومین دلیل این است که اساسا در شرایطی که بحران حاد می‎شود، رژیم‎ها بدنبال قربانی می‎گردند. در سال ۵۷ نیز ما شاهد این موضوع بودیم که هویدا و نصیری و تعدادی دیگر به زندان افتادند. هر چند که حکومت اسلامی تاکنون سعی کرده تا آن‎جا که می‎تواند برخی چهره‎ها را از زیر ضرب خارج کند. برای نمونه در جریان دستگیری بابک زنجانی، حداقل ۴ وزیر از جمله رستمی وزیر نفت و فرمانده سابق قرارگاه خاتم سپاه، پای‎شان در پرونده گیر بود که هیچ‎کدام تحت تعقیب قرار نگرفتند. مورد مه‎آفرید خسروی نیز همین گونه بود و پای مقامات حکومتی با اعدام وی از این پرونده بیرون کشیده شد. دستگیری یک نفر به عنوان “سلطان سکه”، دستور خامنه‎ای به روحانی در ارتباط با روشن شدن وضعیت دلارهایی که به برخی داده شده و یا درخواست روحانی برای رسیدگی فوری به پرونده واردات خودرو در قوه قضاییه، همگی از همین جنس بوده و هدف‎شان سرپوش گذاشتن بر علت اصلی فساد و عاملان اصلی این فسادها می‎باشد.

این واقعیت امروز بر همگان آشکار است که در جمهوری اسلامی اراده‎ای واقعی برای مبارزه با فساد وجود ندارد. فساد و رشوه‎خواری تمام سیستم موجود را فرا گرفته است. با تشدید بحران و کم‎رنگ شدن امید در میان مقامات حکومتی به بقاء، فساد نیز گسترده‎تر خواهد شد. اما از سوی دیگر حکومت اسلامی برای آن‎که بتواند در ظاهر خود را در حال مبارزه با فساد نشان دهد، به دنبال قربانیان دیگری می‎گردد هر چند که ممکن است تا دیروز دوست و یار غار آن‎ها بوده باشند.

فساد گسترده‎ی کنونی هم‎چنین یکی از عوامل گسترش فقر در جامعه است و تنها راه برای پایان دادن به این فساد، سرنگونی جمهوری اسلامی و برپایی حکومت شورایی‎ست. حکومتی که دیگر به کسی اجازه نخواهد داد تا با تکیه بر قدرت حکومتی به سرمایه‎های نجومی دست یابد. حکومتی که انتخاب شدگان حقوقی برابر با دستمزد متوسط یک کارگر دریافت می‎کنند و نه بیشتر. حکومتی که انتخاب کنندگان هر لحظه که بخواهند می‎توانند نماینده خود را برکنار و فرد دیگری را جایگزین آن کنند. حکومتی که نه شورای نگهبان احتیاج دارد و نه هیچ دستگاه کنترل کننده مشابه. هر کس با ۱۸ سال سن می‎تواند انتخاب کند و انتخاب شود و هیچ ارگان و فردی نمی‎تواند این حق را از کسی بگیرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۱ در فرمت پی دی اف