نه به شکنجه، نه به اعدام تداوم شکنجه و سرکوب و اعدام، نشانه قدرت نظام نیست

روز چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹، جدیدترین گزارش آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، در مورد ادامه “نقض مکرر و فاحش حقوق بشر” در جمهوری اسلامی در رسانه های فارسی زبان خارج منتشر شد. محتوای این گزارش که از اول اکتبر ۲۰۱۹ تا ۱۰ ژوئن ۲۰۲۰ (۱۰ مهر ۹۸ تا ۱ تیر ۹۹) را در برمی گیرد، حاوی اطلاعاتی است که از طریق دولت ایران، سازمان های غیردولتی، رسانه ها و نیز براساس مصاحبه کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل به دست آمده است.

در گزارش دبیرکل سازمان ملل، پس از اشاره به تداوم اعمال “شکنجه و بازداشت های انبوه خودسرانه، تبعیض های مستمر علیه زنان، دختران و اقلیت های مذهبی” آمده است:”وضعیت کلی حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران به دلیل نقض مکرر و فاحش حقوق بشر همچنان مایه نگرانی جدی است.” در این گزارش، با ابراز نگرانی نسبت به گزارش هایی که می گوید، مقام های ارشد حکومت ایران دستور استفاده از قوه مرگبار علیه معترضان را داده اند، آمده است: “گزارش هایی که در اختیار کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل گذاشته شده است، حاکی از به کارگیری قوه شدید قهریه توسط نیروهای امنیتی از جمله هدف گرفتن سر و ارگان های حیاتی معترضان و رهگذران با گلوله جنگی است.”

شمار “بالای اعدام”، انکار “حق متهمان در برخورداری از محاکمه ای عادلانه” از جمله در مواردی که منجر به صدور مجازات مرگ می شود، مجازات اعدام برای “طیفی از اقدامات اجتماعی از جمله موارد مربوط به استفاده مشروع از حقوق بشر”، آزار “قضایی کارمندان” سازمان های خبری فارسی زبان در خارج، اعدام “کودکان و نوجوانانی که در سنین زیر ۱۸ سال” مرتکب جرم شده اند، محروم کردن “بازداشت شدگان از معالجات پزشکی”، اعمال شکنجه های مرگ آور به منظور “اعترافات گیری اجباری” از بازداشت شدگان، اعمال “فشار بر زندانی های دو تابعیتی”، اعمال “مجازات مرگ برای روابط جنسی که با رضایت طرفین” برقرار می شود، باز گذاشتن “دست قضات در صدور حکم مجازات های سنگین” و نمونه هایی از این دست، از جمله مواردی هستند که در گزارش جدید دبیرکل سازمان ملل، نسبت به تکرار و تداوم آن ابراز “نگرانی جدی” شده است.

آنچه در گزارش آنتونیو گوترش آمده است، تنها مربوط به سرکوب، کشتار و جنایات جمهوری اسلامی در یک دوره کوتاه زمانی ۹ ماهه از ۱۰ مهر ۱۳۹۸ تا ۱ تیر ماه ۱۳۹۹ است. سرکوب، کشتار، شکنجه و اعمال فشارهای بسیار شدیدتری که طی ۴۱ سال حاکمیت جنایتکارانه جمهوری اسلامی از آغاز تا به امروز مدام تکرار و بازتولید شده اند. شکنجه، سرکوب و اعدام هایی که بعد از تدوین گزارس دبیرکل سازمان ملل، طی همین چهار ماه گذشته نیز به شدت ادامه داشته اند.

صدور حکم اعدام برای بیش از ۱۲ نفر از بازداشت شدگان اعتراضات سال های ۹۶ و ۹۸ تحت عنوان اتهامی “افساد فی الارض” در تیر ماه امسال، اعدام بی سر و صدای دو تن از دستگیرشدگان دی ماه ۹۶ به نام های دیاکو رسول زاده و صابر شیخ عبدالله در ۲۴ تیر ۹۹، صدور حکم اعدام برای امیر حسین مرادی، سعید تمجیدی و محمد رجبی سه تن از دستگیرشدگان آبان ۹۸ و تایید حکم اعدام آنان توسط دیوان عالی کشور در اوایل تیرماه ۹۹، اعدام یا شائبه قتل فجیع نوید افکاری در نیمه شب ۲۲ شهریور ۹۹، احضار تعدادی از وکلا به مراجع قضایی، به اجرا گذاشتن حکم زندان کیوان باژن، رضا خندان (مهابادی) و آبتین بکتاش، سه تن از اعضای کانون نویسندگان ایران به تاریخ ۵ مهر امسال، بازداشت همزمان اندیشه صدری، الوار قلی وند، ندا پیرخضرائیان، آرش جوهری و شبنم آشوری مدیر مسئول و صاحب امتیاز نشریه آگاهنامه، توسط ماموران وزارت اطلاعات در ۱۵ مهر ۹۹، که جملگی در حوزه مطالبات کارگری فعالیت داشتند و پس از بازداشت اطلاع دقیقی از سرنوشت آنان نیست. احضار، ارعاب و تهدید تعدادی از کارگران نیشکر هفت تپه در ۱۷ مهر، ضرب و شتم، تحقیر و اذیت و آزار بازداشت شدگان به اصطلاح “اراذل و اوباش” در ملا عام تحت عنوان “مجرم گردانی” و موارد عدیده ای از بگیر و ببندهای رایج دستگاه قضایی از جمله اقدامات سرکوبگرانه هیئت حاکمه ایران طی همین چهار ماه گذشته بوده اند.

در چنین وضعیتی اسفبار از گسترش اقدامات سرکوبگرانه جمهوری اسلامی، شیوع بیماری واگیردار کووید ۱۹ و گسترش آن در زندان های کشور نیز مزید بر علت شده و شرایط مرگبارتری را برای زندانیان رقم زده است. مبتلا شدن شمار زیادی از زندانیان به ویروس کرونا، توقف طرح آزادی دائم یا موقت زندانیان در دوران شیوع ویروس کووید ۱۹ و نیز جان باختن تعدادی از زندانیان مبتلا به ویروس کرونا طی هفته های گذشته، وجه دیگری از اعمال سیاست تشدید سرکوب و فشار بر زندانیان و به طریق اولی ابزاری برای بالا بردن هزینه فعالیت های سیاسی و اجتماعی در نظام جمهوری اسلامی شده است. فشارهایی که در چند ماه گذشته افزایش یافته و شرایط سخت تری را برای کل زندانیان کشور بویژه زندانیان سیاسی ایجاد کرده است.

در آن روزهای ورود کووید ۱۹ به ایران و پس از آن شیوع گسترده آن در سراسر کشور، به دلیل واکنش های اجتماعی و اعمال فشار خانواده های زندانیان، دستگاه قضایی جمهوری اسلامی مجبور به آزادی موقت ده ها هزار زندانی شد. اکنون اما با وجود اینکه ویروس کرونا به طور جدی جان زندانیان را تهدید می کند و خطر جان باختن آنان نسبت به ماه های فروردین و اردیبهشت بیشتر شده است، دستگاه قضایی رژیم نه تنها کمترین اقدامی نسبت به آزادی دائم و یا موقت زندانیان انجام نداده است، بلکه در شرایط بحران کرونایی، با افزایش دستگیری و به اجرا گذاشتن احکام متهمانی که توسط بیدادگاه های جمهوری اسلامی به حبس محکوم شده اند، عملا تعداد بیشتری را به درون زندان ها کشانده است.

حال با توجه به مجموعه شرایط موجود، این پرشس پیش می آید که تسریع اقدامات سرکوبگرانه دستگاه قضایی در وضعیت فعلی بر بستر چه شرایطی شدت گرفته است. آیا می توان تشدید سرکوب در جامعه و اعمال فشار بیشتر بر زندانیان را به حساب اقتدار جمهوری اسلامی دانست؟ یا باید آن را به حساب ترس و وحشت هیئت حاکمه ایران در شرایط کنونی دانست؟

بر کسی پوشیده نیست که تشدید اقدامات سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در متن جامعه و بی توجهی دستگاه فاسد قضایی نسبت با سلامت و جان و زندگی زندانیان، حداقل در این برهه زمانی نه فقط بیانگر اقتدار جمهوری اسلامی نیست، بلکه بر عکس، عمیقا ناشی از وحشت طبقه حاکم و نظام سیاسی پاسدار آن از وضعیت به شدت بحرانی حاکم بر نظام و جامعه است. وضعیتی که در یک سوی آن، نارضایتی عمیق کارگران و عموم توده های زحمتکش مردم ایران همانند آتش زیر خاکستر زبانه می کشد، و در سوی دیگر، تعمیق هرچه بیشتر بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حاکم بر کل ساختار نظام، وحشت فزاینده ای را در دل سران جمهوری اسلامی افکنده است.

در چنین وضعیتی که نارضایتی کارگران و لایه های مختلف توده های مردم ایران به مرز انفجار رسیده و بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی موجود به شدت بر گلوی جمهوری اسلامی چنگ انداخته اند، وقوع مجدد خیزش ها و قیام هایی همانند دی ماه ۹۶ و آبان ۹۸، طبقه حاکم را به شدت هراسناک کرده است. وجود چنین ترس و وحشتی را به روشنی می توان در سخنان سران و وابستگان به حکومت پیرامون شرایط بحرانی و موقعیت ازهم گسیخته جمهوری اسلامی دید که به نحو آشکاری به شرایط بحرانی و موقعیت ازهم گسیخته جمهوری اسلامی و احتمال برآمد خیزش‌های توده‌ای اذعان می‌کنند.

در چنین وضعیتی که رژیم جمهوری اسلامی در ضعیف ترین دوران حیات خود طی ۴۱ سال گذشته است، در شرایطی که نارضایتی کارگران و توده های زحمتکش مردم ایران به نقطه انفجار رسیده، در شرایطی که به روزهای سالگرد قیام آبان ۹۸ نزدیک می شویم و بالاخره در شرایطی که حلقه فشار چه از داخل و چه از خارج مدام بر گلوی جمهوری اسلامی تنگتر می شود، واضح است که تشدید سرکوب در جامعه، عدم آزادی موقت زندانیان و اعمال فشار بیشتر به آنان هرگز نشانه اقتدار رژیم نیست.

گزارش جدید آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل و “نگرانی جدی” او از ادامه “نقض مکرر و فاحش حقوق بشر”در ایران و تاکید بر نارضاتی عمومی توده های مردم ایران در گزارش دبیرکل با این جمله که “به نظر می رسد ریشه این نارضایتی از نظام سیاسی و بحران اقتصادی باشد”، خود به روشنی نشان می دهد که اکنون حتا نهادهای بین المللی و حقوق بشری نیز به رغم ماهیت بورژوائی‌شان، شکست، ناکامی و فروپاشی قریب الوقوع نظام جمهوری اسلامی را باور کرده اند.

در واقع، محکومیت رو به تزاید جمهوری اسلامی در نهادهای حقوق بشری و سازمان ملل متحد، جملگی بر خاسته از همین شرایط بحرانی حاکم بر نظام جمهوری اسلامی است. بحران هایی که ریشه در بروز اعتراضات، نارضایتی های عمومی و گسترش مبارزات علنی توده های مردم ایران دارد. نارضایتی و مبارزاتی که از دیماه ۹۶ به این سو، به صورت خیزش، قیام، شکل گیری اعتراضات و اعتصابات کارگری هرچند پراکنده، کل جامعه را فرا گرفته و هیئت حاکمه ایران را به وحشتی فراگیر کشانده است.

پوشیده نیست، شکل گیری این شرایط، وضعیت نسبتا مناسبی را برای خانواده های زندانیان، طبقه کارگر، زنان، معلمان، بازنشستگان، دانشجویان و عموم توده های مردم ایران ایجاد کرده است تا با عمومی کردن شعار “نه به شکنجه، نه به اعدام” و زندانی سیاسی آزاد باید گردد، در ابعادی وسیع و همگانی برای آزادی زندانیان به مبارزه ای پیگیر، جدی و مستمر بر خیزیم.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۹۱ در فرمت پی دی اف

گره سرای دل

0

گره گره گره

درهم تنیده شد

درتارو پود دل

چنگ محنت فزون

فکنده خزه وار

اینسان گره غم

در بستر وجدار

پژمردگی رخ

خونابه های دل

درفاجعه ی غم

بی هیچ لابه ای

زین سوزدلگداز

مخمور میکند

اندیشه ی توام

از ورطه ی گره

تا پیرایش دل

ازجوهر رخت

بر دفتردلم

تا مهری زنی ز مهر

دیری است که

کار دست را به دندا ن

سپرده ام.

 

کهزاد کوچ نشین

اطلاعیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست پیمان ارتجاع علیه کارگر و سوسیالیسم

اطلاعیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

 پیمان اراتجاع علیه کارگر و سوسیالیسم!

“پیمان نوین” رضا پهلوی تلاشی دیگر برای سر و سامان دادن به صفوف ارتجاع سرمایه با هدف اعاده نظم سرمایه داری است. ایران در تب سرنگونی خواهی میسوزد، نفرت انباشته شده در جامعه بی حد و حصر است، طبقه کارگر و مردم زحمتکش در منگنه بیماری و فقر و فلاکت و استبداد با اعتراض و اعتصاب راهی برای برون رفت میجویند و انتقاد کارگری و سوسیالیستی هر روز جای محکمتری در سیاست ایران پیدا میکند. جامعه قطبی تر از هر زمانی است و امکان تلاقی سیاسی و بهم خوردن اوضاع بسیار بالاست. تشدید تحرک نیروهای طبقه بورژوازی ایران، اعم از حکومتی و اپوزیسیونی، در مقابل این وضعیت مشخص برای مصون داشتن نظم سرمایه و سنگربندی در مقابل هر تحول انقلابی است. “پیمان نوین” جلوه ای دیگر از صفبندی بورژوازی در مقابل طبقه کارگر در کشمکش طبقاتی جاری برسر آینده ایران در متن یکدوره ملتهب سیاسی است.

بورژوازی از اینرو که کهنه است و نظام بردگی مزدی را پاس میدارد، راه حلهایش هم واپسگرا و عتیق است. “پیمان نوین” رضا پهلوی نه پیمان است و نه حاوی نکته نوینی است، تکرار ملال آور شعارهای کهنه و سیاستهای ناکام شده در یک بسته بندی جدید است. نه جنجال رسانه های قلم به مزد، که روزی بلندگوی اصلاح طلبی اسلامی و آخوند و روزی تریبون اعاده سلطنت و “شاهزاده” اند، نه حمایت جمهوریخواهان و ناسیونالیستهای متشکل در “شورای مدیریت گذار”، نه دفاع فالانژیستی شبکه فاشیستهای فرشگرد از این پیمان، نتوانست جانی به تلاش جدید برای آلترناتیوسازی بورژوائی بدهد. به نظر”پیمان نوین” مرده بدنیا آمده است.

ما بعنوان نیروهای چپ و کمونیست، کسانی که بروشنی ماهیت و محتوای پروژه های آلترناتیو سازی اپوزیسیون بورژوائی را افشا و به آن اعلان جنگ کرده ایم، بعنوان بخشی از جنبش دهها میلیونی طبقه کارگر و مردم خواهان برابری و رفع تبعیض که برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و استقرار یک حکومت شورائی و کارگری مبارزه میکند، اعلام میکنیم:

در ایران سناریوی خمینی قابل تکرار نیست. کارگران و مردم ایران چهل و دو سال قبل رژیم سلطنتی را سرنگون کردند. اعاده سلطنت که با یک قیام مردمی جارو شد و تعویض ولی فقیه با شاه راه حل نیست، توهین به شعور مردم ایران است. سلطنت و اسلام هردو به گذشته تعلق دارند، آینده را نیروهائی میسازند که در کار سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی اند. سیاستهای پوپولیستی “همه باهم” و یا شعار مذهبی و خرافی “مبارزه با اهریمن” تنها با ریشخند کارگران و مبارزان آزادیخواه و فهیم بدرقه میشود. رژیم چینج و حمله نظامی که توسط بخشی از اپوزیسیون بورژوائی مستقیم و غیر مستقیم حمایت و تبلیغ می شود، افقی ندارد و تا اطلاع ثانوی سربازان “وطنی” ناتو باید در اتاق انتظار بمانند. توصیه گسترش سیاست “نافرمانی مدنی”و فشار کنترل شده در پائین بعنوان ابزاری در معامله و بند و بست در بالا، خط مشی مشترک این نیروها برای تبری جوئی از عمل انقلابی است. امری که آنها را همراه با بخشی از رژیم و نیروهای نظامی خواهان یک دولت انتقالی میکند که باید با سناریوی “انقلاب مخملی” متحقق شود. اما این تصور که با چهار تظاهرات کنترل شده و “مسالمت آمیز” و حمایت دولت آمریکا و در بوق کردن افرادی بعنوان “رهبر”، میتوان یک آنگ سان سوچی را در تهران بقدرت نشاند، همانقدر مسخره است که تعویض خامنه ای با رضا پهلوی. مذاکره با جمهوری اسلامی هم که سیاست بخشی از موئتلفین این پیمان ارتجاعی است نیز جواب نداده است. لذا تنها راه واقعی نفی جمهوری اسلامی، مبارزه مستقیم و متشکل و انقلابی، گسترش مبارزه اعتصابی و کارگری، خیزشهای توده ای و تکرار آبانی دیگر برای سرنگونی جمهوری اسلامی است.

کارگران، مردم آزادیخواه ایران!

این بورژوازی ایران است که بی پرده در مقابل شماست: طرفداران تداوم سرمایه داری و نظم مبتنی بر استثمار خشن و استبداد، حامیان دستگاه دین و آخوند و شریعت اسلام، مبلغین خرافات دنیای کهن و “نور در مقابل اهریمن” و “ایزد” و “ناجی” در عصر انقلابات تکنولوژیک و انفجار اطلاعات، مدافعین بازسازی ارتش و سپاه و نیروی سرکوب. صد سال است این نیروها بجز ارتجاع و استبداد و دیکتاتوری در آن مملکت کارنامه ای ندارند. “پیمان نوین” تلاشی برای تکرار این دور باطل است.

ما در مقابل کلیه راه حلهای بورژوائی راه حل شورایی و سوسیالیستی را قرار میدهیم. ما همراه با کارگران و مردم آزادیخواه در اعتصاب و مبارزه و خیزش برای سرنگونی در صف اول حاضر میشویم. ما وعده نمیدهیم و به هیچ خرافه ای توسل نمیجوئیم بلکه معنای سرنگونی را بعنوان پرچم پیروزی بر جمهوری اسلامی بروشنی اعلام کردیم و برای آن مبارزه می کنیم. تنها این مسیر است که می تواند به قدرتگیری یک دولت انقلابی شورایی و کارگری منجر شود که با درهم شکستن دستگاه بورکراتیک – نظامی و نظم استثمارگرانه موجود در سطوح مختلف سیاست و اقتصاد و قوانین و مناسبات اجتماعی، به سیادت سیاسی و اقتصادی بورژوازی پایان دهد.

بدون حضور مستقل سیاسی و قدرتمند پرچم کارگری و سوسیالیستی بعنوان یک جنبش قدرتمند و آلترناتیو، بدون نقد و افشای بی امان سیاستهای ارتجاعی صفوف طبقات حاکم و اپوزیسیون بورژوائی، حاصل هر مبارزه قهرمانانه برای سرنگونی میتواند به شکست کشیده شود. اگرامروز این پروژه ها با تمام حمایت میدیای بورژوایی که از آن می شوند هنوز مورد توجه نیستند اما با تشدید بحران انقلابی و مسجل شدن سقوط رژیم اسلامی، توسط همین رسانه ها و حمایت دولتها و گروگرفتن مردم ایران میتوانند به قدرت پرتاب شوند. اگر طبقه کارگر و جنبشهای آزادیخواه و اردوی انقلابی متشکل و آماده نباشند، جبهه ارتجاع میتواند بار دیگر خود را تحمیل نماید. فراخوان ما اینست که بدون توهم در مقابل صف آرائی ارتجاع مدافع سرمایه بایستیم و صفوف سرنگونی انقلابی و یک رهائی همه جانبه سوسیالیستی را تقویت کنیم.

 

سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی!

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم!

 

٢۴ مهر ماه ١٣٩٩ – ١۵ اکتبر ٢٠٢٠

امضاها: اتحاد فدائیان کمونیست، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت.

 

مجرم گردانی مطالبه رهبری جمهوری اسلامی

در دو هفته گذشته شاهد تکرار پدیده انزجار آمیز “مجرم گردانی” در سطح خیابان های چندین شهر ایران بودیم. مجرم گردانی از جمله اقدامات تحقیرآمیز جمهوری اسلامی است که دستگیر شدگان به اصطلاح “اراذل و اوباش” را برای اذیت و آزار، و “عبرت” دیگران درسطح خیابان ها و محلات می گردانند. انجام “مجرم گردانی” اگرچه امر تازه ای نبوده و نیست، اما دور جدید این اقدام تحقیر آمیز پس از چند سال توقف، هفته گذشته در خیابان های چندین شهر به نمایش در آمد.

اولین مورد از سری جدید آن، روز پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹، در شهر رشت صورت گرفت. بر اساس گزارش های منتشره، پلیس رشت، چند نفر را که در مقابل بیمارستان پورسینای این شهر با هم نزاع کرده و دامنه نزاع را به داخل بیمارستان کشانده بودند، پس از دستگیری، سوار بر وانت کرده و در سطح خیابان های شهر گرداند. تکرار این واقعه، روز چهارشنبه ۱۶ مهر، در تهران اتفاق افتاد. رئیس پلیس امنیت عمومی تهران، در مورد متهمی که در سطح خیابان های این شهر با تحقیر و ضرب و شتم ماموران نقاب پوش جمهوری اسلامی گردانده شد، گفته است، این متهم چند هفته پیش به همراه چند نفر دیگر با دو خودرو به مغازه ای در منطقه ۱۵ تهران حمله کرده و پس از “درگیری و تخریب و تیر اندازی” به اردبیل گریخته بود که توسط پلیس امنیت عمومی دستگیر و با عنوانی که پلیس به آنان “اراذل سطح یک” لقب داده، در خیابان های منطقه مورد حمله گردانده شد.

در تصاویر و ویدئوهایی که از صحنه های “مجرم گردانی” در شبکه های اجتماعی منتشر شده اند، متهمان دستگیر شده، در حالی که از طرف ماموران نقاب پوش پلیس امنیت جمهوری اسلامی تحقیر می شوند، کتک می خورند و زیر فشار و توهین “اوباشان” نقاب پوش به شکلی بسیار حقارت بار به خودشان فحش می دهند و بد و بیراه می گویند، در خیابان های شهر گردانده می شوند. شماری از مردمی هم که دور ماشین نیروی انتظامی جمع شده اند، با موبایل در حال فیلم گرفتن از این صحنه های مشمئز کننده هستند. فیلم هایی که به سرعت در شبکه های مجازی و در سطحی کلان به گردش در آمدند و نمایی از چهره داعشی جمهوری اسلامی را در معرض نگاه جهانیان قرار دادند. با دیدن این فیلم های ویدئویی، اولین نکته ای که مورد توجه قرار می گیرد توهین، ضرب و شتم، و میزان خشونتی است که ماموران نقاب پوش بر متهمان دستگیر شده روا می دارند. وقتی ماموران داعشی جمهوری اسلامی در روز روشن و در مقابل ده ها موبایلی که از این صحنه ها فیلم می گیرند، این حجم از خشونت و تحقیر و ضرب و شتم را بر متهمان به اصطلاح “اراذل و اوباش” روا می دارند، معلوم است که در پشت پرده و در اتاق های تاریکِ بازجویی و شکنجه و اعتراف گیری، چه رفتار مرگباری را با دستگیر شدگان خواهند داشت.

انجام اینگونه اقدامات شنیع و تحقیر آمیز پلیس جمهوری اسلامی اگرچه تاریخی به درازای عمر این رژیم دارد، در دهه های گذشته عموما با سکوت و بعضا تایید و حمایت بخش هایی از توده های مردم ایران همراه بود. اینبار اما انجام عمل “مجرم گردانی” با واکنش های تند و تیز کاربران اجتماعی، وکلا، حقوق دانان و بخش های وسیعی از اقشار جامعه مواجه شد. افزایش انتقادات عمومی نسبت به پدیده “مجرم گردانی” در میان لایه های مختلف جامعه، یکی از سرکردگان اوباشان پلیس را بر آن داشت تا اعتراف کند که دستور چنین کاری از طرف رهبر جمهوری اسلامی صادر شده است.

یک روز پس از پخش تصاویر متهمانی که زیر اهانت و ضرب و شتم پلیس قرار داشتند، مجید میراحمدی، معاونت اطلاعات و امنیت ستاد نیروهای مسلح رژیم برای کاهش فشارهای اجتماعی وارده بر پلیس، برخورد با “افراد شرور” را نه فقط وظیفه پلیس ایران که “تکلیف” تمام نیروهای مسلح کشور دانست. میر احمدی در مورد نقش خامنه ای در انجام اینگونه اقدامات گفت: به عنوان نماینده رییس ستاد کل نیروهای مسلح اعلام می‌کنم که امروز مطالبه اصلی مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا خشکاندن ریشه‌های ناامنی در جامعه است”.

اعلام موضع صریح معاونت اطلاعات و امنیت ستاد نیروهای مسلح رژیم، مبنی بر اینکه مجرم گردانی “مطالبه رهبری نظام” است، بار دیگر همه پرده ها را کنار زد و به روشنی نشان داد که انجام تمام اقدامات جنایتکارانه پلیس اوباش جمهوری اسلامی، از جمله “مجرم گردانی”، به عنوان بخشی از مطالبه کلان خامنه ای در سرکوب توده های مردم ایران است. رهبری که در راس نظام داعشی جمهوری اسلامی نشسته و به اراذل و اوباشان خود امر می کند تا آن دسته از جوانانی را که در حاکمیت دزدان و غارتگران گردن کلفت جمهوری اسلامی برای سیر کردن شکمشان به “آفتابه دزدی” روی آورده اند، دستگیر و آنان را در وضعیتی تحقیرآمیز در ملاء عام بگردانند. رهبر و حاکمان دزد و فاسدی که طی چهار دهه، آرزوها، رویاها و آینده همین جوانان به ظاهر “بزه کار” را به تاراج برده اند.

همان رهبر و دیگر دزدان چراغ بدستی که طی ۴۱ سال در پناه قوانین ارتجاعی خود، امید را از جوانان گرفتند، زندگی توده های مردم ایران را به تاراج بردند، دسترنج شان را دزدیدند، آواره و بی کارشان کردند، توانایی، اعتبار، آبرو و سرمایه های شان را چپاول کرده و حاشیه نشینی را در گستره ای وسیع رواج دادند. حاکمان جنایت کاری که در دوران حاکمیت ننگین خود، جامعه را به تباهی کشاندند، فقر و فلاکت و نداری را بر توده های مردم ایران تحمیل کردند، زباله گردی را رواج دادند، به بازار کودکان کار رونق بخشیدند، کارتون خوابی و گورخوابی را به لایه های از مردم ایران تحمیل کردند، کلیه فروشی و کودک فروشی را رواج دادند، جوانان و پیران را به شغل کولبری کشاندند، اعتیاد را رونق بخشیدند و فروش مواد مخدر را به پشت درب مدارس کشاندند.

دزدان گردن کلفتی که طی سال های متمادی فقط به دزدی مال و منال و ثروت توده های مردم ایران بسنده نکردند. حاکمان پست و فرومایگانی که علاوه بر غارت ثروت و دارایی مردم ، شادمانی و سلامتی تن و روان شان را نیز دزدیدند. لبخند را بر لبان شان خشکاندند. اختیار و اندیشیدن را از آنان گرفتند، در عوض، خدا و دین و بهشت را به ضرب شلاق و داغ و درفش، بر آنان فروختند. حاکمان فاسد و تبه کاری که طی ۴۲ سال حاکمیت سرکوبگرانه، دانش و خرد ورزی را از بخش‌هایی مردم ایران گرفتند و مشتی خرافات، جهل، غم، اندوه، سوگواری و افسردگی را بر تن و جانشان نشاندند. فقر و بی خانمانی را بر مردم ایران تحمیل کردند، بدبختی، دروغ، ریا و نکبت را در جای جانی جامعه گستراندند.

تراژدی پدیده “مجرم گردانی” در این است، که دزدان کوچک؛ تحت تعقیب پلیس قرار می‌گیرند، دستگیر می‌شوند، شکنجه می‌شوند، شلاق می‌خورند، زندان می‌روند، به حکم قضات و قوانین ارتجاعیی اسلام، دست‌ و پایشان بریده می شود، با تحقیر در خیابان های شهر گردانده می‌شوند. در عوض، دزدان گردن کُلفت، دزدانی که ثروت و سلامت و شادمانی مردم را دزدیده اند، توسط قانون، پلیس و دستگاه قضایی جمهوری اسلامی مورد حمایت قرار می گیرند، محافظت می‌شوند، پست و مقام بالاتری می گیرند، بیشتر ستم می کنند، زورگویی شان زیادتر می شود و در نهایت آنچه تبلیغ می شود، طلبکاری دزدان گردن کُلفت و بدهکاری توده های مردم ایران است!

حال، در چنین وضعیتی نابسامان که دزدی و فساد تمام تار و پود نظام را فرا گرفته است، در چنین شرایطی مرگبار که خامنه ای، دولت و طبقه حاکم، خود مجرمان اصلی ایجاد فقر و ناامنی در جامعه هستند، حاکمانی که طی ۴۱ سال با توسل به نهادهای سرکوب و ابزارهای قانونگذاری و اجرایی کشور، نظیر دستگاه فاسد قضایی، مجلس ارتجاع، نیروهای امنیتی، پاسداران آدمکش و اوباشان پلیس که چنین سرنوشت غم انگیزی را برای جوانان و عموم توده های مردم ایران رقم زده اند، پلیس به اصطلاح امنیت کشور اقدام به “مجرم گردانی” در سطح خیابان های شهر کرده است. مجموعه‌ای از اراذل و اوباشان واقعی جمهوری اسلامی که با تکیه بر قوانین ارتجاعی اسلام و نشستن بر مسند قدرت و قضا، لباس عافیت پوشیده و شمشیر بر گردن توده های مردم ایران کشیده اند. دزدان و غارتگرانی که با چراغ “قانون” و بدون نگرانی از “مجرم گردانی” و مجازات قطع دست، به دزدی های کلان چند هزار میلیاردی حاصل کار و تلاش کارگران و توده های زحمتکش ایران اقدام می کنند و در همان حال با اتکا به قوانین قرون وسطایی و با حکم قضات دزد و فاسد، دست دزدان کیف قاپ و آفتابه دزد را قطع می کنند. سرکوبگرانی که در قیام آبان ماه ۹۸، طی چند روز، ۱۵۰۰ نفر پیر و جوان و کودک را در خیابان ها کشتند، بی آنکه بازخواست شوند. در عوض، همین آدمکشان جمهوری اسلامی به دستور خامنه ای کسانی را که با هم در خیابان نزاع کرده و به روی هم قمه کشیده اند، تحت عنوان “مجرم گردانی” سوار بر وانت نیروی انتظامی می کنند و همراه با توهین و تحقیر و ضرب و شتم در ملاء عام می چرخانند تا “عبرت” دیگران شوند.

اینکه جمهوری اسلامی و اوباشان پلیس امنیت آن، پس از چند سال توقف ظاهری “مجرم گردانی” دوباره به اینگونه اقدامات ایذایی در سطح شهرها روی آورده اند، ناشی از شرایط وخامت باری است که هم اینک هیئت حاکمه ایران در آن بسر می برد. وضعیت نابسامان رژیم و تشدید روزانه بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی موجود، که به شدت بر گلوی جمهوری اسلامی چنگ انداخته و به آستانه فروپاشی کشانده اند. اکنون، که تمام سیاست های رژیم با شکست مواجه شده و کمترین روزنه امیدی برای برون رفت یا تعدیل شرایط وخامت بار کنونی برای جمهوری اسلامی متصور نیست، خامنه ای و کل هیئت حاکمه ایران تنها به ادامه سرکوب و استمرار آن در جامعه دل بسته اند.

جمهوری اسلامی در شرایطی به تشدید و گسترش سرکوب به عنوان تنها راه حل برون رفت از بحران های موجود دل بسته است، که نارضایتی عموم توده های مردم ایران شدت گرفته و به صورت آتش زیر خاکستری در زیر پوست جامعه متراکم شده است. تعمیق بحران های موجود و همزمانی آن با رشد اعتراضات و تقویت روحیه مبارزاتی کارگران و توده های زحمتکش مردم ایران، وحشت عمیقی را در دل و جان سران جمهوری اسلامی گسترانده است. ترس از خیزش و قیام دوباره جوانان بی کار و توده های به ستوه آمده از فقر و نداری و بی حقوقی، خواب از چشم هیئت حاکمه ایران گرفته است.

دستگیری متهمان بزهکار و به زعم خامنه ای بر هم زنندگان “امنیت” جامعه و راه اندازی دوباره پروژه “مجرم گردانی” در سطح خیابان های شهر، بخشی از همان سیاست همیشگی ایجاد رعب و وحشت و دامن زدن به جو امنیتی و پلیسی در ذهنیت توده های مردم ایران است. سیاستی که اینبار در پی واکنش تند و تیز جامعه به ضد جمهوری اسلامی و اوباشان نقاب پوش آن تبدیل شد. این نشان می دهد که جامعه و توده های مردم ایران در وضعیت جدیدی قرار گرفته اند که بکارگیری این گونه اقدامات ایذایی جمهوری اسلامی دیگر تاثیرات بازدارنده ای بر عزم و اراده سترگ کارگران، زحمتکشان و عموم توده های مردم ایران برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی نخواهد داشت.

رژیم جمهوری اسلامی با بکارگیری این گونه اقدامات، بیهوده برای نجات خویش دست و پا می زند. با گذشت هر روز، عزم و اراده کارگران، زنان، جوانان بیکار و سرکوب شده، اقشار تهیدست و توده های زحمتکش مردم ایران برای نبرد نهایی با طبقه حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع  آن، بیش از هر زمان دیگری در حال صیقل خوردن است. جامعه برای نبرد نهایی با طبقه حاکم و سرنگونی جمهوری اسلامی در تحرک و تب و تاب است.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۹۰ در فرمت پی دی اف

نزاع بی پایان

پس از گذشت دوهفته از درگیری نظامی مجدد میان جمهوری‌های آذربایجان و ارمنستان که تنها نتیجه‌اش، افزایش تعداد کشته‌ها ، آوارگی گروهی دیگر از مردم و ویرانی های ناشی از بمباران‌ها بود، روز شنبه اعلام شد که طرفین با میانجیگری روسیه، توافق کردند آتش بس را در جبهه‌های جنگ برقرار کنند. همچنین اعلام شد، “طرفین توافق کردند با میانجیگری مشترک گروه مینسک، سازمان امنیت و همکاری اروپا، مذاکرات اساسی را با هدف دستیابی به یک توافق صلح‌آمیز در اسرع وقت ادامه دهند.”

آنچه که در این چند روز میان دولت‌های آذربایجان و ارمنستان رخ داد، ماجرائی است ادامه‌دار که تا کنون به دفعات رخ داده است. شورای امنیت سازمان ملل نیز چندین قطعنامه بر سر این نزاع صادر کرده است و گروه مینسک نیز که از مدت‌ها پیش قرار بود این نزاع را با حصول به توافق طرفین پایان دهد، کمترین پیشرفتی نداشته است.

اکنون سه دهه است که این دو دولت در حال جنگ با یکدیگرند. ظاهراً نزاع بر سر یک قطعه خاک، منطقه قره باغ است که آذربایجان آن را جزئی از سرزمین خود می‌داند و ارمنستان هم به اتکای اکثریت ارمنی، آن را متعلق به ارمنی‌ها. در جریان این نزاع و درگیری‌های نظامی آن، نه فقط منطقه ناگورنو قره ‌باغ از جمهوری آذربایجان جدا شد و استقلال خود را اعلام کرد، بلکه مناطق وسیعی از خاک آذربایجان نیز توسط جمهوری ارمنستان اشغال شد.

گرچه این نزاع پس از فروپاشی اتحاد شوروی به یک درگیری نظامی انجامید، اما روی‌دادی خلق‌الساعه نبود. این نزاع به ویژه پس از فروپاشی تزاریسم و تشکیل دولت‌های ملی‌گرای آذربایجان و ارمنستان همراه با مداخلات دولت عثمانی و نیز انگلیس پدید آمد که طبقات حاکم با برافروختن آتش ناسیونالیسم و دشمنی ملی بر سر همین مناطق ، دو سال وارد درگیری نظامی بایکدیگر شدند. اما وقوع انقلاب سوسیالیستی اکتبر در روسیه و سرنگونی دولت های ملی‌گرا توسط پرولتاریای انقلابی آذربایجان و ارمنستان، به این نزاع ساخته و پرداخته طبقات ارتجاعی حاکم خاتمه داد. با اعلام جمهوری شوروی سوسیالیستی ارمنستان، پرولتاریای انترناسیونالیست جمهوری شوروی  سوسیالیستی آذربایجان که تمام خرافات و پیش‌داوری‌های ناسیونالیستی و ملی را به دور ریخته بود، مرزهای پیشین میان آذربایجان و ارمنستان را که یکی از سرچشمه‌های دشمنی ملی بود، برچید و قره‌باغ کوهستانی، زانگزور و نخجوان را بخش جدایی ناپذیر جمهوری شوروی ارمنستان اعلام کرد. برای نخستین بار در تاریخ بود که یک مسئله ملی پیچیده مورد نزاع،  به سادگی حل می شد و از همین روست که به رغم تغییراتی که پس از انعقاد پیمان صلح با ترکیه در این فرمان جمهوری شوروی آذربایجان داده شد و نخجوان و قره باغ به عنوان مناطق خود مختار در جمهوری آذربایجان قرار گرفتند، ناسیونالیسم و دشمنی ملی لااقل به مدت نیم قرن خاتمه یافت و مردم آذربایجان و ارمنستان در صلح و آرامش در کنار یکدیگر زندگی کردند.

اما به همان میزان که انقلاب سوسیالیستی اکتبر از مسیر خود منحرف شد، گرایشات بورژوائی و توام با آن، تفکرات ناسیونالیستی در تمام جمهوری های شوروی مجدداً آغاز به رشد نهاد. گرچه تا دوران خروشچف این ناسیونالیسم هنوز به آن درجه رشد نکرده بود که خود را آشکارا نشان دهد، اما پس از دوران خروشچف در مراسم پنجاهمین سالگرد قتل عام ارمنی‌ها توسط دولت عثمانی، زمزمه‌هایی در مورد مناطق ارمنی و ارمنستان بزرگ شنیده شد و احزاب زیرزمینی راست افراطی شکل گرفتند. داشناگ‌ها ،حزب ملی ارمنستان را تشکیل دادند و سپس احزاب و گروه‌های راست و ملی‌گرای زیر زمینی دیگری نیز تشکیل شدند. فعالیت ناسیونالیست‌های ارمنی پوشیده و آشکار ادامه یافت تا این که در دوران گورباچف با برپائی چندین  تظاهرات در اوایل سال ۱۹۹۸ به اوج خود رسید. ناسیونالیست‌های ارمنی ابتکار عمل را کاملاً در دست گرفتند و آشکارا خواهان جدائی از شوروی شدند.

در همین مقطع، نمایندگان ارمنی شورای قره‌باغ نیز رأی به الحاق این منطقه به جمهوری ارمنستان دادند. شورای عالی ارمنستان نیز در ۱۵ ژوئن ۱۹۸۸ میلادی قره‌باغ را با استناد به قانون اساسی شوروی که حق خودمختاری ملت‌ها و الحاق داوطلبانه آن‌ها به هر کدام از جمهوری‌ها را به رسمیت می‌شناخت، قره باغ را جزئی از جمهوری ارمنستان اعلام کرد. جمهوری آذربایجان اما با استناد به همان قانون اساسی که جدائی یک بخش از جمهوری‌ها را بدون موافقت آن جمهوری نا ممکن می‌دانست، آن را رد کرد. در شرایطی که اختلاف و تضاد به این مرحله رسیده بود، قانون اساسی اتحاد شوروی دیگر نمی توانست پاسخگوی اوضاع جدید باشد. این قانون اساسی انعکاس شرایط گذشته بود و به استناد آن ممکن نبود، ناسیونالیسم و استقلال‌طلبی را که حالا پایه طبقاتی بورژوائی داشت مهار کند.

اکنون دیگر تضادها به درجه‌ای رشد یافته بود که شرایط برای درگیری‌های حاد آماده شده بود. کافی بود که گروهی از آذری‌ها به تحریک‌ گروهای ناسیونالیست با شعار مرگ بر ارمنی به مراکز کار و زندگی ارمنی‌ها برای اخراج آن‌ها از مناطق آذربایجان یورش ببرند و در شهر سومقاییت به کشتار ده‌ها تن ارمنی بیانجامد که شرایط را برای درگیری‌های مسلحانه آماده کند. در این شرایط حتی اعزام ارتش شوروی هم دیگر برای کنترل اوضاع کافی نبود و نمی توانست ناسیونالیست‌های تحریک شده را مهار کند. اقدامات علیه ارمنی های تحت هدایت جبهه خلق آذربایجان به دیگر شهرهای بسط یافت و جمهوری آذربایجان، خود مختاری قره باغ را ملغا اعلام نمود. این اقدامات ناسیونالیستی همچنان ادامه یافت تا این که سرانجام  آذربایجان و ارمنستان در سال ۱۹۹۱ میلادی رسماً اعلام استقلال کردند تا به عنوان دو دولت که پشت سر هریک، قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای برای پیشبرد منافع اقتصادی و سیاسی خود قرار گرفته بودند، وارد درگیری‌های نظامی شوند. اعلام استقلال قره باغ بر وخامت اوضاع افزود.

در نخستین ماه سال ۱۹۹۲ رهبران ارمنی قره‌باغ پس از یک همه پرسی به استناد اکثریت ارمنی، استقلال قره‌باغ را اعلام کردند.

از آن پس تا به امروز درگیری‌های نظامی به طور متناوب رخ داده و تنها نتیجه آن برای کارگران و زحمتکشان دو کشور، کشتار متجاوز از ۳۰ هزار انسان، آوارگی صدهاهزار تن از مردم، ویرانی ، خانه خرابی و وخامت وضعیت معیشتی توده‌های مردم بوده است. حاصل دسترنج کارگران هم در دوکشور به جیب طبقات حاکم و انحصارات نفتی و تسیلیحاتی جهانی رفت که ادامه جنگ در جهت منافع آنها بوده است. از همین روست که قطعنامه‌های سازمان ملل اجرا نشد و میانجیگری مینسک نیز به جائی نرسید.

پس از اعلام استقلال، در حالی که جناح‌های مختلف بورژوازی آذری وارد رقابت‌های داخلی برای بردن سهم بیشتر از درآمدهای کلان نفت و گاز بودند، بورژوازی ارمنی نه فقط قره باغ بلکه منطقه‌ وسیعی از خاک آذربایجان را به عنوان منطقه‌ای حایل که پیوستگی جغرافیائی قره باغ به ارمنستان را تامین می‌کرد، به تصرف خود درآورد. در این مناطق، ارمنی ها نیز دست به پاکسازی‌های قومی زدند. تلاش‌های نظامی مکرر جمهوری آذربایجان برای باز پس گرفتن این مناطق که آخرین نمونه آن در دوهفته اخیر رخ داد، به جائی نرسیده و بار دیگر به رغم ادعای الهام علی‌اف برای ادامه جنگ تا بازپس‌گیری مناطق اشغالی، ظاهراً قرار است به آتش بس جدید بیانجامد.

حال سئوال این است که آیا به رغم وعده‌های مسکو این بار راه حلی برای این منازعه یافت خواهد شد؟ با توجه به اصرار دو طرف بر سر قره باغ و پیچیدگی‌هائی که بر سر راه حل مناطق مورد منازعه وجوددارد، چنین چشم‌اندازی وجود ندارد. حتی اگر تحت شرایط استثنائی توافقی هم میان این دو دولت صورت بگیرد، موقتی خواهد بود و به محض برهم خوردن توازن‌ها، نزاع از سر گرفته می‌شود. علاوه بر این، اولاً- اوضاع داخلی هر دو دولت ارتجاعی وخیم است و هیچیک آماده توافق موقتی هم نیستند. جنگ به ویژه برای رژیم‌های بی ثبات، نعمت است. جنگ به آنها امکان می‌دهد با برانگیختن احساسات ناسیونالیستی توجه کارگران و زحمتکشان را از اوضاع وخیم داخلی و بحران‌های موجود منحرف سازند، موقعیت خود را تثبیت و مستحکم کنند و طبقه حاکم به استثمار و غارت ادامه دهد. ثانیاً – این دولت‌ها متکی به حمایت قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای از نمونه آمریکا، روسیه، اتحادیه اروپا و ترکیه هستند. نفع این دولت‌ها نیز نه در حل این مناقشه، بلکه ادامه آن و حتی تلاش برای خنثی سازی هرگونه راه حل از جانب کشورهای رقیب است. بنابراین با این اوضاع و در شرایطی که ناسیونالیسم کور آذری و ارمنی به فجایع بزرگ انجامیده است ، نمی‌توان چشم اندازی نزدیک برای حل این مسئله یافت.

البته راه حل‌هائی هم اکنون وجود دارند که در همین چهارچوب بورژوائی تحقق پذیرند،اما طبقات حاکم به آن تن نمی‌دهند. به این معنا که  ارمنستان به اشغال سرزمین‌های آذربایجان که گفته می‌شود هفت استان این کشور هستند، بر مبنای اصل نفی الحاق جبری سرزمین‌های کشورهای دیگر پایان دهد و بر مبنای اصل دیگر که نمی‌توان با زور و اجبار مردمی را در درون یک کشور به خود ملحق ساخت، به مردم قره باغ حق انتخاب داده شود. حتی اگر ارمنستان تحت شرایطی ناگزیر شود چنین راه حلی را بپذیرد، آذربایجان آن را نخواهد پذیرفت. شاید دولت آذربایجان یک خود مختاری وسیع منطقه‌ای را بپذیرد. اما مشکل در این است که با توجه به کینه و دشمنی که طبقات حاکم میان مردم دو کشور ایجاد کرده‌اند، نه فقط ارمنی‌ها آن را نمی‌پذیرند، بلکه معلوم نیست که سرنوشت قره باغ در محاصره سرزمین‌های  آذری‌ها به کجا بیانجامد.  بنابراین روشن است که چرا این نزاع  اولاً- با جنگ میان دو دولت حل شدنی نیست. ثانیاً- راه حل سیاسی نیز برای آن در چهارچوب نظم موجود وجود ندارد و به صورت یک نزاع بی‌پایان باقی خواهد ماند. این نزاع هنگامی برخواهد افتاد که بار دیگر طبقه کارگر در این کشورها بورژوازی را سرنگون کند، مرزها را براندازد و رفاقت و همبستگی انترناسیونالیستی را جایگزین ناسیونالیسم و نفرت و دشمنی ملی سازد.

ناسیونالیسم، نژاد پرستی و ایجاد کینه و نفرت ملی هیچگاه نتیجه‌ای جز جنگ، کشتار کارگران و زحمتکشان، نسل‌کشی، ویرانی و آوارگی میلیون‌ها انسان، فقر و عقب‌ماندگی نداشته و هرگز نخواهد داشت. اتفاق تاسف‌باری که چند روز پیش در تبریز نیز رخ داد و گروهی از مردم نا آگاه، شعارهای نژاد پرستانه و فاشیستی مرگ بر ارمنی، فارس و کرد گروه‌های پان ترکیست اجیرشده دستگاه‌های امنیتی ترکیه و جمهوری آذربایجان را سردادند، باید برای مردم آذربایجان، طبقه کارگر ایران و به ویژه کارگران و زحمتکشان آذری هشداردهنده باشد. قبل از همه این وظیفه کارگران و زحمتکشان آذری است که قاطعانه با این گرایش ارتجاعی مبارزه کنند و اقدامات تفرقه افکنانه و نژاد پرستانه این گروه‌ها را محکوم کنند. شعارهای این گروه های ارتجاعی که می کوشند مردم را در برابر هم قرار دهند، می‌تواند فاجعه آفرین باشد. مردم ترک، فارس، کرد و ارمنی هرگز با هم دشمنی نداشته و دشمن یکدیگر نیستند. سال‌ها و قرن‌ها در کنار یکدیگر زندگی کرده‌اند. این دولت‌ها و طبقات مرتجع حاکم هستند که به خاطر منافع اقتصادی و سیاسی خود به ناسیونالیسم ، نفرت و دشمنی ملی دامن می زنند، توده‌های مردم را در برابر هم قرار می‌دهند. جنگ به راه می‌اندازند و همین مردم را به قتلگاه می‌فرستند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۹۰ در فرمت پی دی اف

ترفند طبقه حاکم درقبال حداقل دستمزد و مبارزه طبقه کارگر علیه نظم موجود

روز ۱۴ مهر ۹۹ حاتم شاکرمی معاون روابط کار وزارت کار از “کانون عالی شوراهای اسلامی کار” خواست نماینده‌ای برای گفتگو پیرامون مکانیسم‌های تعیین حداقل دستمزد معرفی کند. ایلنا که این خبر را نقل کرد نوشت: این جلسه روز ۱۵ مهر در محل وزارت کار برگزار می‌شود تا مکانیسم‌های محاسبه و تعیین حداقل دستمزد بر اساس خصوصیات منطقه‌ای و صنفی موردبررسی قرار گیرد. شاکرمی در این روز اعلام کرد، پژوهش برای تعیین حداقل مزد بر اساس صنایع و مناطق آغازشده است. وی همچنین به تلاش‌ها و تصمیم قبلی دولت برای ابداع مکانیسم جدید تعیین حداقل دستمزد و اعتراف تلویحی به شکست آن اشاره نمود و گفت” بعد از انقلاب اسلامی تصمیماتی در مورد مزدهای متفاوت برای مناطق گرفته شد اما این تصمیمات به دلیل عدم بررسی تمامی پیامد‌های اقتصادی و اجتماعی آن، درنهایت موجب نارضایتی کارگران شد و به همین دلیل مجدداً تصمیم به تعیین یک حداقل مزد ملی گرفته شد.”

اگرچه از برگزاری، بحث‌ها و نتایج این جلسه چیزی انتشار نیافت، اما طرح مجدد این موضوع نشان داد که طبقه سرمایه‌دار حاکم از تلاش برای فرار از قیدوبندهای قانونی درزمینهٔ تعیین حداقل دستمزد و استثمار بی‌حدوحصر طبقه کارگر دست‌بردار نیست. گروه کارفرمایی در شورای عالی کار و حامیان دولتی آن به‌اضافه کارگزاران آن‌ها در تشکل‌های دولتی به‌اصطلاح کارگری، هر بار که موضوع تعیین حداقل دستمزد و خواست افزایش آن توسط کارگران عنوان‌شده، به بهانه‌های مختلف از پذیرش این خواست و افزایش آن حتی مطابق ماده ۴۱ قانون کار جمهوری اسلامی شانه خالی کرده‌اند. باوجود آن‌که سال‌هاست معیارهای نیم‌بند ماده ۴۱ قانون کار در مورد تعیین حداقل دستمزد اجرا نمی‌شود و از این ماده و کل قانون کار، جز کالبد بی‌جانی باقی نمانده تا آنجا که سال‌ها پیش کارگران ایران به‌طور سمبلیک تابوت آن را بر سرشانه گرفتند، اما سرمایه‌داران زیاده‌خواه در راستای تشدید استثمار و کسب بی‌دغدغه سودهای بیشتر حتی یک‌لحظه از ابراز نارضایتی نسبت به این ماده و کل قانون کار و و مخالفت با آن غافل نمانده و جز به دفن تابوت حامل این کالبد بی‌جان رضایت نمی‌دهند.

در ماده ۴۱ قانون کار تصریح‌شده که شورای عالی کار همه‌ساله موظف است میزان حداقل دستمزد را با توجه به نرخ تورمی که از سوی بانک مرکزی اعلام می‌شود افزایش دهد. تعیین حداقل دستمزد درعین‌حال باید به نحوی باشد که هزینه زندگی یک خانواده کارگری را تأمین کند. این حداقل دستمزد مشمول همه کارگران مستقل از این‌که در چه بخش و رشته و صنعتی و در کدام نقطه کشور مشغول به کار هستند، می‌شود. در تبصره این ماده نیز همه کارفرمایان موظف به رعایت این قانون شده وتصریح شده اجازه ندارند کمتر از مزد تعیین‌شده، به کارگر پرداخت کنند.

اما این ماده‌قانون کار سال‌هاست که به باد فراموشی سپرده‌شده و هرگز هم به‌طور کامل اجرانشده است. به این معنا که اولاً در تعیین حداقل دستمزد هیچ‌گاه نرخ تورم واقعی مبنا قرار نگرفته، دوماً در بسیاری موارد حتی نرخ تورم اعلام‌شده از سوی بانک مرکزی که بسیار کمتر از نرخ تورم واقعی بوده است نیز رعایت نشده و ثالثاً در تعیین حداقل دستمزد هرگز نیازها و سبد معیشت یک خانوار (۳-۴ نفره ) کارگری منظور نشده است. نتیجه این شیوه برخورد و تعیین حداقل دستمزد طی ۳۰ سال گذشته این شده است که فاصله دستمزدها و هزینه‌ها پیوسته افزایش‌یافته به‌نحوی‌که درحال حاضر با دستمزدهای کارگری تنها می‌توان ۲۰ درصد و در خوش‌بینانه‌ترین حالت ۲۵ درصد هزینه‌ها را پوشش داد. ازاین‌رو کارگران سال‌به‌سال فقیرتر شده‌اند. سفره غذایی خانواده‌های کارگری پیوسته کوچک و کوچک‌تر شده و ارتش گرسنگان حجیم‌تر و متراکم‌تر شده است.

بااین‌همه طبقه سرمایه‌دار هار حاکم بر ایران که تحت شرایط و توازن قوای معینی پس از چند سال کشمکش، در سال ۶۸ به‌اجبار تن به تصویب این قانون دادند، از همان سال نخست اجرای این قانون(۶۹) کوشش‌ها و تعرضاتی را علیه قانون کار و برای تغییر آن سازمان دادند که تا به امروز ادامه یافته است. اجرای سیاست اقتصادی نو لیبرال که از دوره رفسنجانی آغاز شد، بازپس‌گیری تمام دستاوردهای طبقه کارگر را در دستور کار طبقه حاکم قرارداد. مقررات زدایی و یورش به قوانینی که حتی به نحو سرودم بریده و نیم‌بند و تااندازه‌ای اختیارات تام و بلامنازع کارفرما را زیر سؤال می‌برد، برایشان هزینه‌بر بود و قیدوبندهایی در روابط کار ایجاد می‌کرد و دست آن ها را در استثمار بی‌حساب‌وکتاب تا حدی می‌بست، از اوایل دهه هفتاد آغاز شد. طبقه سرمایه‌دار می‌خواست آزاد و رها از هرگونه قیدوبند و مقرراتی تنها به میل و اراده خود کارگر را به کار وادارد، به میل و اراده خود دستمزد وی را تعیین کند، به میل و اراده خود دستمزد کارگر را اضافه کند یا نکند و یا حتی آن را کاهش دهد، به میل و اراده خود نوع قرارداد، ساعات کار و اضافه‌کاری و غیره را تعیین کند و از هرگونه مسئولیتی در قبال بیمه کارگر، سوانح کار و غیره مبرا باشد. تلاش‌ها و زمزمه‌های تغییر موادی از قانون کار ازجمله ماده ۴۱ و مکانیسم تعیین حداقل دستمزد کم‌کم چنان بالا گرفت که در سال ۷۸ به پیشنهاد کابینه خاتمی، مجلس ارتجاع با یک مصوبه، تمام کارگران کارگاه‌های با کمتر از ۵ کارگر را از شمول نه‌فقط ماده ۴۱ بلکه از شمول کل قانون کار خارج ساخت. سال ۸۱ این مصوبه به کارگاه‌های با ۱۰ کارگر و کمتر نیز تعمیم یافت. در دوره احمدی‌نژاد نیز لوایحی به تصویب رسید که اختیارات کارفرما را بیشتر می‌کرد و دست او را در تعیین نوع قرارداد و فسخ یک‌جانبه آن بازتر می‌کرد. مرداد ۸۵ نخستین پیش‌نویس پیشنهادی اصلاح قانون کار وزارت کار به سرپرستی محمد جهرمی انتشار یافت که درکمیسیون صنایع مجلس به تصویب رسید و تا سال ۸۷ ظاهراً به‌طور آزمایشی اجرا شد. یکی از محورهای اصلی و مهم این پیش‌نویس و اکثر لوایحی که در این زمینه تهیه و تصویب می‌شد تغییر ماده ۴۱ قانون کار یا دور زدن آن برای تعیین و افزایش سالانه حداقل دستمزد بود. دی‌ماه ۸۷ احمدی‌نژاد تلاش کرد در جریان سروصدای “هدفمندسازی یارانه‌ها” یا حذف سوبسیدها و آزادسازی قیمت‌ها، ماده ۴۱ قانون کار را “موقوف الاجرا” کند که به خاطر مخالفت شدید کارگران موفق به اجرای آن نشد. سال ۹۰ وزارت کار این بار به سرپرستی عبدالرضا شیخ‌الاسلامی با پیش‌نویس دیگری به جنگ کارگران رفت. یکی از محورهای اصلی این پیش‌نویس نیز موضوع تعیین حداقل دستمزد و افزایش سالانه آن بود. این پیش‌نویس به کارفرما اختیار می‌داد که با توسل به ” شرایط اقتصادی” از اجرای ماده ۴۱ قانون کار و افزایش حداقل دستمزد خودداری کند. اما این کوشش هم به خاطر مقاومت و مخالفت شدید کارگران راه به‌جایی نبرد. سال ۹۱ لایحه اصلاح قانون کار در واپسین ماه‌های دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد به تأیید هیئت‌وزیران رسید و برای تصویب به مجلس ارتجاع سپرده شد. این لایحه که شکل کامل‌تری از پیش‌نویس‌های قبلی بود و با گستاخی بیشتری حقوق اولیه کارگران را مورد یورش قرار می‌داد و یکی از محورهای مهم آن نیز تغییر ماده ۴۱ قانون کار بود، چنان مخالفت شدیدی را در میان کارگران برانگیخت که مجلس ارتجاع جرئت نکرد آن را در دستور بحث خود قرار دهد و حتی چنین مطرح شد که دولت لایحه پیشنهادی خود را پس گرفته است.

در دوره حسن روحانی یورش به حقوق کارگران بیش‌ازپیش تشدید شد. سال ۹۳ لوایح جدیدی درزمینهٔ یورش بیشتر به حقوق کارگران و در حمایت از کارفرمایان به مجلس ارائه شد و بالاخره در سال ۹۵ علی ربیعی وزیر کار وقت، بار دیگر لایحه اصلاح قانون کار را بی‌سروصدا برای تصویب به مجلس ارائه داد. این لایحه عیناً کپی لایحه‌ای بود که در ماه‌های آخر دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد تحویل مجلس داده‌شده بود که فقط تاریخ چاپ آن عوض‌شده بود. این لایحه شامل تغییر و کم‌وزیاد کردن ده‌ها ماده، بند و تبصره قانون کار بود که یکی از مهم‌ترین محورهای آن نیز چنان‌که اشاره شد تغییر ماده ۴۱ قانون کار بود. در ماده ۴۱ قانون کار تأکید شده است که حداقل دستمزد باید به‌اندازه‌ای باشد که” زندگی یک خانواده کارگری را تأمین کند” در لایحه مربوطه “زندگی یک خانواده کارگری را تأمین کند” با یک چرخش قلم به” تأمین حداقل معیشت کارگری” تبدیل‌شده بود و علاوه براین با افزوده شدن بند جدیدی مبنی براین که شورای عالی کار موظف است هنگام تعیین حداقل دستمزد “شرایط اقتصادی کشور” را نیز در نظر بگیرد، این اختیار را به کارفرما و شرکا و حامیان دولتی‌شان داد که تحت این عنوان که به فرض شرایط اقتصادی کشور خوب نیست یا بحرانی است یا راکد است و دچار مشکلات و عواقب تحریم و بحران کرونا و غیره است، از افزایش حداقل دستمزد خودداری کند.

مخالفت کارگران با این تغییرات و تلاش طبقه کارگر برای دست‌یابی به یک زندگی بهتر نیز ادامه یافته است. اگرچه بسیاری از کارگران از شمول قانون کار خارج‌شده‌اند و بسیاری از کارفرمایان پرداخت حداقل دستمزدهای رسمی و مصوبه شورای عالی کار را رعایت نمی‌کنند، اگرچه قانون کار و ماده ۴۱ آن درزمینهٔ تعیین حداقل دستمزد عملاً به “شیر بی‌یال و دم و اشکم” تبدیل‌شده، اگرچه اساسی‌ترین خواست‌های سیاسی و صنفی طبقه کارگر در این قانون پایمال‌شده و حتی نرم‌های معمول در کشورهای سرمایه‌داری اروپا درزمینهٔ حقوق پایه‌ای کار رعایت نشده و زیر پا گذاشته‌شده است، اما صرف وجود قانون کار و ماده ۴۱ آن، خاطر سرمایه‌داران را مکدر می‌سازد و دائماً برای تعیین تکلیف نهایی با آن و تحمیل کامل شرایط شبه برده‌داری بر کارگران طرح و نقشه می‌ریزند. از همین روست که هرزمان صحبت از افزایش حداقل دستمزد به میان می‌آید، بحث‌های قبلی خود پیرامون مکانیسم‌های جدید تعیین حداقل دستمزد و عباراتی چون، دستمزد منطقه‌ای، دستمزد صنفی، دستمزد توافقی، دستمزد تلفیقی، دستمزد بر پایه شرایط سنی و غیره را به میان می‌کشند تا از بحث حداقل دستمزد به قول خودشان”عبور” کنند و این موضوع جاافتاده در میان کارگران را منتفی اعلام کنند که؛ هر کارگر مشمول قانون کار در هر رشته و شغلی و در هر شهر و منطقه‌ای که مشغول به کار باشد حق دارد و باید از یک حداقل دستمزد رسمی برخوردار باشد و کارفرما موظف است همه‌ساله بر پایه نرخ تورم آن را افزایش دهد و به کارگر پرداخت کند.

به‌طورمعمول در آخرین روزهای اسفند هرسال، حداقل دستمزد سال بعد تعیین می‌شود. در تعیین حداقل دستمزد سال ۹۹ اما چنین نشد و برای نخستین بار به فروردین سال ۹۹ موکول شد. درحالی‌که بانک مرکزی نرخ تورم را ۴۲ درصد اعلام کرد و مطابق قانون کار و ماده ۴۱ آن حداقل دستمزد نیز می‌بایستی ۴۲ درصد اضافه می‌شد، اما شورای عالی کار فقط حدود نصف این رقم را تصویب کرد و یک‌بار دیگر آشکارا معیارهای رسمی و قانونی تعیین حداقل دستمزد را زیرپاگذاشت. این موضوع البته اعتراض شدید کارگران را در پی داشت. دولت و وزارت کار آن، برای آرام کردن کارگران،موضوع “ترمیم مزد” در نیمه دوم سال را وعده دادند. رئیس سازمان بازرسی نیز وعده داد مزدها در نیمه دوم سال ترمیم خواهد شد.نمایندگان دولت در شورای عالی کار نیز که از مدت‌ها قبل قول داده بودند” بررسی ترمیم مزد” را در دستور کار خود قرار دهند، در نخستین روزهای آغازین نیمه دوم سال و زمان تحقق وعده ترمیم مزد، مکانیسم‌های جدید تعیین حداقل دستمزد را از آرشیو طبقه حاکم بیرون کشیدند تا با یک ضد حمله، کارگران را از پیگیری ترمیم و افزایش مزد بازدارند.

برکسی پوشیده نیست که وضعیت اقتصادی و معیشتی کارگران به‌شدت وخیم است. بحران رکود تورمی و تکمله آن بحران کرونائی اخراج‌ها و بیکارسازی کارگران را تشدید کرده است.تعرض به سطح دستمزد و حقوق کارگران به‌شدت افزایش‌یافته است. نیاز به کار و ادامه کاری به امر حیاتی میلیون‌ها کارگر تبدیل‌شده است. طبقه حاکم با استفاده از این شرایط، یورش علیه طبقه کارگر را شدت بخشیده است. نه‌تنها هیچ‌گونه بهبودی در وضعیت معیشتی کارگران به وجود نمی‌آید و خواست‌های کارگران پاسخ داده نمی‌شود، بلکه روزبه‌روز برشدت استثمار و بی حقوقی کارگران افزوده می‌شود. شرایط اقتصادی و سیاسی موجود،کارگران را به سمت اعتصاب و اعتراض خیابانی می‌راند. طبقه حاکم براین خیال است که با پیش کشیدن مکانیسم‌های جدید تعیین حداقل دستمزد، وعده ترمیم آن و کانالیزه کردن مبارزه کارگران به این سمت، می‌تواند از رشد و گسترش اعتصابات و مبارزات کارگری و رادیکالیزه شدن آن جلوگیری کند و مبارزه کارگران را به عرصه‌های محدودتری در چارچوب قوانین موجود و اجرای قانون کار بکشاند تا با این تاکتیک، هم سقف خواست‌ها را کاهش دهد و هم از عمق و دامنه مبارزه بکاهد. طبقه حاکم به این موضوع مهم پی برده است که دیر یا زود خشم و نارضایتی تراکم یافته کارگران منفجر خواهد شد.

تجربه بیش از ۴۰ سال حاکمیت جمهوری اسلامی تأیید محکمی بر وخیم‌تر شدن روزافزون اوضاع معیشتی طبقه کارگراست. قوانین و مقررات حاکم نیز همگی در کلیت خود حافظ منافع طبقه سرمایه‌دار حاکم و تحکیم‌بخش فلاکت و تباهی جسمی و روانی کارگران و تحمیل شرایط شبه برده‌داری بر طبقه کارگر بوده است. امروز بیش از هرزمان دیگری این واقعیت بر همگان آشکارشده است که راه نجات از وضعیت موجود و رقم زدن یک زندگی انسانی، برچیدن تمام نظم موجود است. دیرزمانی است که شرایط سیاسی و اقتصادی، یک تحول انقلابی و دگرگونی بنیادی نظم موجود را در دستور کار طبقه کارگر و عموم زحمت‌کشان قرار داده است.روی‌آوری گسترده کارگران و مبارزه همه‌جانبه علیه کلیت نظم حاکم و برای برچیدن آن قطعی است. مکانیسم‌های  ابداعی تعیین حداقل دستمزد، مستقل از اینکه اجرایی شود یا نه، تغییری در این روند اساسی ایجاد نمی‌کند و نه‌فقط نمی‌تواند بازدارنده مبارزه طبقه کارگر باشد و آن به کانال‌های فرعی بکشاند، بلکه تضادها را بیش‌ازپیش تشدید خواهد کرد و لحظه موعود را جلوتر خواهد انداخت. دست‌یابی به یک زندگی بهتر و انسانی، طبقه کارگر را به مبارزه علیه نظم موجود فرامی‌خواند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۹۰ در فرمت پی دی اف

که دهان‌های وقاحت به خروشند همه

“ما اعلام می‌داریم که تمامی مسئولان فعلی جمهوری اسلامی ایران … و تمامی مسئولان کنونی و سابق نظام که تا به حال به تحریف، پرده‌پوشی و حتی استمرار این جنایت از طریق تخریب گورهای فردی و جمعی و اذیت و آزار خانواده‌ها کمک کرده‌اند، نیز شریک در این جنایت هستند، زیرا قتل‌عام تابستان ۶۷ یک جنایت دنباله‌دار است. تمامی مسئولان حکومت جمهوری اسلامی نیز، چه آن‌ها که مستقیم در جنایت سهیم بوده‌اند و چه آن‌هایی که تا کنون برای حفظ نظام یا منافع شخصی خود در تحریف، پرده‌پوشی و استمرار این جنایت هولناک سکوت کرده‌اند، باید پاسخ‌گوی تمامی ابعاد آن به خانواده‌ها و تمام جامعه باشند.”

این بخشی از نامه صدها خانواده زندانیان سیاسی جان‌باخته، زندانیان سیاسی سابق، فعالین سیاسی و حقوق بشری و رسانه‌ای و هنرمندانی است که با عنوان “اعتراض به تحریف حقایق قتل عام تابستان ۱۳۶۷، حقیقت باید بی کم و کاست روشن شود!” در ۱۳ مهر ۹۹ در رسانه‌ها منتشر شده است. اما علت انتشار این نامه پاسخی است به نامه‌ای به امضای چند ده اصلاح‌طلب و دوستدار میرحسین موسوی در اوایل مهر ماه، با عنوان “عفو بین‌الملل موظف به اصلاح گزارش خود است”. اعتراض آنان در این نامه به گزارشی است که عفو بین‌المللی نسخه انگلیسی آن را در سال ۲۰۱۸ و نسخه فارسی آن را در سال ۲۰۱۹ با عنوان “اسرار آغشته به خون؛ کشتار ۶۷ – جنایتی علیه بشریت که هم‌چنان ادامه دارد” منتشر کرده است. گزارشی که بار دیگر امسال در سالگرد کشتار زندانیان در سال ۶۷ در پلاتفرم‌های عفو بین‌الملل مورد تأکید قرار گرفت. آنان در این نامه از عفو بین‌الملل خواستار ارائه “مستنداتی محکم و واقعی، دال بر همدلی میرحسین موسوی با اعدام‌های تابستان ۶۷ یا نقش احتمالی او در این جنایت” می‌شوند. یکی از موارد اعتراض آنان اشاره عفو بین‌الملل به مصاحبه موسوی در ۲۲ آذر ۶۷ با تلویزیون اتریش است که به گفته آنان “در این ویدیوی کوتاه و تقطیع‌شده سوال خبرنگار تلویزیون اتریش شنیده نمی‌شود، چرا که روی آن صداگذاری شده است و از این رو اصالت نسخه‌ی مورد استناد زیر سوال است.” آنان یا زحمت خواندن “بیانیه عمومی” عفو بین‌الملل به تاریخ ۱۹ شهریور ۹۹ با عنوان “پرسش و پاسخ پیرامون نقش نخست‌وزیر سابق ایران در کارزار انکار و تحریف حقایق کشتار ۶۷” و دیدن ویدئوی طولانی‌تر از مصاحبه را به خود نداده‌اند یا خود را به جهالت زده‌اند. در “بیانیه عمومی” این سازمان، متن کامل سؤالات خبرنگار درباره اعدام‌ها و پاسخ موسوی به زبان‌های انگلیسی و آلمانی آمده است. همچنین در ویدئوی چهار دقیقه و ده ثانیه‌ای منتشره از سوی عفو بین‌الملل، خبرنگار در دقیقه ۲ و ۳۰ ثانیه در رابطه با اعدام‌ها سؤال می‌کند و موسوی در پاسخ به سفسطه پرداخته و پاسخ روشنی به این سؤال نداده است. یعنی به شیوه تمامی مسئولان جمهوری اسلامی و دوستداران این رژیم در آن زمان و اکنون پای “عملیات مرصاد” مجاهدین را به میان کشیده و از “دفاع نظام از خود” و تشریح  تفاوت “حقوق بشر غربی” با “حقوق بشر اسلامی” سخن گفته است. اما اگر موسوی و سایر مسئولان پیشین و کنونی با تکیه به “عملیات مرصاد” قتل عام زندانیان مجاهد را توجیه می‌کنند، در برابر اعدام زندانیان سیاسی چپ چه توجیهی دارند؟ اگر اعدام آنان را به “جرم” مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی توجیه می‌کنند، درباره اعدام زندانیان توده‌ای و اکثریتی چه دارند بگویند. همان حزب و سازمانی که از ابتدا از جمهوری اسلامی دفاع کرده و از هیچ خدمتی به رژیم دریغ نکرده بودند؟

به اعتراف امضاکنندگان نامه، موسوی در سال ۱۳۸۹، در یک سخنرانی “خود تأیید کرده در میانه‌ی فاجعه از آن مطلع شده است و بی‌خبری او مربوط به شروع اعدام‌ها با حکمی بوده که از عالی‌ترین نهاد جمهوری اسلامی صادر شده”. “میانه”ای که بی‌زمان است! عفو بین‌الملل در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۶۷ یعنی در میانه اعدام‌ها با ابراز نگرانی نسبت به “موج جدید اعدام‌های سیاسی” یک “فراخوان اقدام فوری” صادر کرده و از فعالان خود خواسته بود تا آن را برای عبدالکریم موسوی اردبیلی، رئیس دیوان عالی کشور و عضو شورای عالی قضایی و حسن ابراهیم حبیبی، وزیر دادگستری، تلگرام، تلکس و نامه بفرستند و خواهان توقف فوری اعدام شوند و رونوشت درخواست‌های خود را برای نمایندگی‌های دیپلماتیک ایران در کشورهای محل سکونت خود نیز ارسال کنند. هرچند در آن زمان، برای عفو بین‌الملل هنوز دامنه اعدام‌ها روشن نبود، اما با این فراخوان و درخواست‌ها، موسوی بایستی به “موج جدید اعدام‌های سیاسی” پی برده باشد. پس از آن هم به رغم صدور حداقل ۱۵ فراخوان “اقدام فوری” در آبان و آذر ۶۷ و بیانیه مطبوعاتی و گزارش تحقیقی منتشره در ۱۳ دسامبر از سوی عفو بین‌الملل “بی‌خبر” مانده است و قطعنامه مجمع عمومی سازمان ملل به تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۶۷ را نیز نخوانده است. به ادعای برخی از دوستداران‌اش گویا همه این مدارک در پست گم شده و به دست وی نرسیده‌اند! عجبا! برای توجیه و سفسطه نه خودش کم می‌آورد و نه دوستدارانش.

“مستندات محکم و واقعی” امضاکنندگان نامه مبنی بر “بی‌اطلاعی” موسوی از جریان اعدام‌ها، ادعای خود موسوی است. ریسمان پوسیده‌ای که نه تنها موسوی، بلکه تمام مسئولین و دست اندرکاران پیشین و کنونی، به آن می‌آویزند. بی‌خبران واقعی از اعدام‌های دسته‌جمعی خانواده‌های زندانیان، توده‌های مردم ایران و افکار عمومی جهان بودند. نه جنایتکارانی که مستقیم یا غیرمستقیم از آن اطلاع داشتند، در آن نقش داشتند و بعدها هم آن را‌ چون راز سر به مهری در سینه نگاه داشتند تا آن‌گاه که پرده‌های دروغ دریده شد و ناگزیر درصدد توجیه جنایت برآمدند. در حکایت مشترک، آنان “بی‌خبرانی” بودند، بدون هیچ لکه ننگی در کارنامه، آمران و عاملان جنایت هم تنی چند بودند و البته همه متعلق به جناح مخالف و نه یک جنایت سیستماتیک و سازمان‌یافته رژیم حاکم.

اگر “مستندات محکم و واقعی” امضاکنندگان نامه ادعاهای موسوی است، گفتگویش در میان فعالین ستاد انتخاباتی‌اش در سال ۸۹ آشکار می‌سازد که او دروغ می‌گوید. او در این فایل صوتی مدعی می‌شود که متن حکم خمینی را ندیده است، و به تازگی از سوی موسوی بجنوردی از “صحت حکم امام” مطلع شده است. مگر آن که منظورش از “تازگی” ۲۲ سال پیش بوده باشد. چرا که این متن در فروردین سال ۶۸ در بی‌بی‌سی و نشریه “انقلاب اسلامی در تبعید” چاپ شده بود. همچنین بر اساس خاطرات انتشار یافته‌ی هاشمی رفسنجانی، در ۵ مهرماه ۱۳۶۷، خمینی تصمیم‌گیری در مورد جان‌به‌دربردگان کشتار ۶۷ را به عهده‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام می‌گذارد، که احمد خمینی، هاشمی رفسنجانی، میرحسین موسوى، خامنه ‏اى، موسوی اردبیلى، محمدرضا توسلى، محمد موسوى خوئینى‏ها، و فقهای شورای نگهبان از جمله اعضای آن بودند.

موسوی نه آن زمان و نه اکنون حاضر نیست، بگوید چرا خود و اعضای کابینه‌اش در برابر این جنایت سکوت کرده‌اند و در مصاحبه‌ها و مکاتبات با مراکز و نهادهای بین‌المللی همواره منکر آن شده‌اند. موسوی در گفتگو با اعضای ستادهای انتخاباتی‌اش در سال ۸۹ مدعی می‌شود که آن زمان نخست‌وزیر بوده است و باید از “موضع نظام” دفاع می‌کرده است. اما وی پس از آن هم نیز چنین کرد. در بیانیه شماره ۱۳ وی به تاریخ ۷ مهر ۱۳۸۸، آمده است: “ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را می‌خواهیم.” همان “اصالت اخلاقی” نخستینی که خمینی در ۲۵ مرداد ۵۸ آن را چنین فرموله کرده بود: “اگر ما از اول بطور انقلابی عمل کرده بودیم، قلم تمام مطبوعات را شکسته بودیم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطیل کرده بودیم، و روسای آن‌ها را به محاکمه کشیده بودیم و حزب‌های فاسد را ممنوع اعلام کرده بودیم، و روسای آن‌ها را به سزای خودشان رسانده بودیم، و چوبه‌های دار را در میدان‌های بزرگ برپا کرده بودیم.” البته خمینی این “اشتباه” را بسیار زود تصحیح کرد و نه تنها “چوبه‌های دار را در میدان‌های بزرگ” برپا کرد، بلکه زندان‌ها را نیز غرق در خون بهترین جوانان این سرزمین کرد. اخبار اعدام‌های چند ده نفره و چند صد نفره هم در روزنامه‌های رسمی رژیم منتشر می‌شدند. احکامی که در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای بدون وکیل، بدون حق دفاع صادر و فورا اجرا می‌شدند. احکامی که بنا به ادعای موسوی در گفتگوی فوق، فقط شامل “مجاهدین” و “تروریست”ها نمی‌شد، بلکه سرنوشت هواداران سازمان‌های سیاسی چپ و کودکان و حتا “احراز هویت نشدگان” را هم رقم می‌زد.

موسوی در همین گفتگو با وجود اطلاع از حکم خمینی باز می‌کوشد خمینی را مبرا جلوه دهد و حکم قتل‌عام زندانیان را به گونه‌ای بنماید که گویا حکم اعدام زندانیان سیاسی نبوده، بلکه “کج‌سلیقگی‌ها و سوءرفتارها و کژفهمی‌ها” بوده است.

خمینی در حکمش می‌نویسد: “رحم بر محاربین ساده‌اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام‌اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید، آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشداء علی الکفار باشند.” و در نامه‌ای در پاسخ به سؤالات موسوی اردبیلی می‌نویسد: “هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است. سریعاُ دشمنان اسلام را نابود کنید. در مورد رسیدگی به وضع پرونده‌ها در هر صورت که حکم سریع‌تر اجرا گردد همان مورد نظر است.” آیا از این روشن‌تر می‌شود حکم “اعدام” مخالفان سیاسی را داد؟

“عملیات مرصاد” هم بهانه‌ای بیش نبوده، چرا که توطئه کشتار زندانیان به شهادت زندانیان سیاسی از ماه‌ها پیش برنامه‌ریزی شده و سازمان‌یافته و هم‌زمان در تمامی زندان‌ها به اجرا درآمد.

او در این گفتگو، دروغ‌های شاخدار دیگری هم می‌گوید که اکنون مجال پرداختن به تمامی آن‌ها نیست. همین قدر کافی است تا “مستندات محکم و واقعی” امضاکنندگان نامه محک خورند.

امضاکنندگان این نامه می‌نویسند: “باور داریم سازمان عفو بین الملل یک نهاد غیردولتی مدافع حقوق بشر است و از این رو نباید عملکردهای آن، شائبه‌ی این را به وجود بیاورد که در عرصه‌ی رقابت‌های سیاسی کشورهای دیگر مداخله‌ای انجام می‌دهد یا اهداف حقوق بشری خود را آلوده به تسویه حساب‌های سیاسی و اغراض جناحی و گروهی می‌کند.”

ما قصد دفاع از سازمان عفو بین‌الملل یا هر نهاد دیگری را نداریم، اما با توجه به “مستندات محکم و واقعی” بی‌پایه نویسندگان نامه، این خود آنان نیستند که “آلوده به تسویه‌ حساب‌های سیاسی و اغراض جناحی و گروهی” هستند؟ آیا این آنان نیستند که بنا به “اغراض جناحی و گروهی” می‌کوشند نخست‌وزیر سیاه‌ترین دوره تاریخ کشور را از هر گونه مسئولیتی مبرا بدانند؟ آیا آنان نیستند که حقوق بشر برای آن‌ها تنها دستاویزی است برای پیشبرد اهداف و منافع جناحی؟

واقعاً تفاوت این امضاکنندگان و موسوی با قدرتمداران کنونی در چیست؟ آن‌ها هم هم‌چون رئیس جمهور و وزرا و مدیران کنونی می‌کوشند بار مسئولیت را از دوش موسوی (و البته بعدها خودشان) بردارند. آیا این شیوه آشنا نیست؟ آنان به نوار صوتی موسوی اشاره می‌کنند که می‌گوید: “این‌که بنده نقش داشتم خلاف واقع است و اصلا به ما اجازه‌ی ورود به این موضوع را نمی‌دادند.” آیا این شیوه آشنا نیست؟ امروز نیز دولت روحانی و مجلس و قوه قضاییه و اصلاح‌طلبان می‌کوشند تمام جنایات و کاستی‌ها را به یکدیگر و به ویژه به جناح‌های رقیب نسبت می‌دهند.

گویا برخی روش‌ها در “پاسخ‌گویی” و “مسئولیت‌پذیری” نزد مسئولان و سردمدران رژیم، خواه در قدرت خواه رانده شده از قدرت، هیچ‌گاه تغییر نمی‌کند!

طبق تمام معیارها و استانداردهای پذیرفته شده جهانی مسئولان هر نظامی که در آن جنایت علیه بشریت رخ دهد، مسئول‌اند و باید پاسخگو باشند، حتا مسئولانی که مستقیم در جنایت دست نداشته، اما برای پیشگیری یا کاستن از آمار قربانیان و آلام خانواده‌ها کاری نکرده‌اند. چنان که موسوی هیچ‌‌گاه نه در تابستان ۶۷ و نه در تمام دوران نخست‌وزیری‌اش چنین نکرد، بلکه با “همدلی” و همکاری کامل با سایر نهادها و مسئولان سرکوب مخالفان سیاسی را پیش برد و به انواع حیل و ترفندها در برابر توده‌های مردم و افکار عمومی جهان و نهادهای بین‌المللی به دفاع از کعبه آمالش یعنی “نظام مقدس جمهوری اسلامی” پرداخت.

امضاکنندگان نامه شباهت دیگری نیز با قدرتمدارن امروزی دارند. آنان به تکرار ادعاهای رژیم در مورد دخالت خارجی در اعتراضات توده‌های مردم در سال‌های اخیر پرداخته و می‌نویسند: “بخش ایران سازمان عفو بین الملل از دو سال پیش که فضای سیاسی در ایران آشفته‌تر از همیشه شده است، سعی می‌کند به آن دامن بزند.”

امضاکنندگان نامه زحمت اتهام‌زنی به سازمان عفو بین‌الملل را نیز از دوش سران حاکم برداشتند. آیا این شیوه آشنا نیست که اعتراضات مردم به منبعی خارجی نسبت داده شود؟

باید به این نویسندگان نامه گوشزد کرد این عفو بین‌الملل نیست که “موظف به اصلاح گزارش خود” است، بلکه این شمایید که “موظفید” اهداف و اغراض سیاسی خود را در پرده دفاع از حقوق بشر نپوشانید. در توصیف امضاکنندگان نامه تنها می‌توان از شعر شفیعی کدکنی یاری گرفت که سروده است: “که دهان‌های وقاحت به خروشند همه”.

نامه خانواده‌های زندانیان سیاسی و فعالان سیاسی و حقوق بشری و رسانه‌ای و هنرمندان برخی دیگر را نیز به واکنش برانگیخته است. برخی به اشتباهاتی در این نامه اشاره کرده‌اند. برخی به “دوری نحوه کار در این پرونده از معیارهای شناخته شده این سازمان” اشاره کرده‌اند. برخی نیز چنین بحث‌هایی درباره مسئولیت موسوی را به دوران بعد از جمهوری اسلامی حواله داده‌اند. خانواده‌های جان‌باختگان و برخی دیگر نیز به تفرقه‌افکنی و ایجاد اختلاف میان خانواده‌های جان‌باختگان اشاره کرده و از آن ابراز نگرانی کرده‌اند.

در پاسخ گروه اول بایستی گفت که حتا اشتباهات موجود در نامه، از حقانیت خانواده‌ها در مقصر دانستن تمام “سران نظام و وابستگان و دل‌بستگان به قدرت” اندکی نمی‌کاهد. از حقانیت خواسته‌های آنان در دادخواهی و روشن شدن حقایق و ابعاد این فاجعه اندکی نمی‌کاهد. آنان به درستی نوشته‌اند: “ما اعتقاد داریم که تحریف و پنهان کاری سران نظام و وابستگان و دل بستگان به قدرت و سکوت سازمان‌ها و نهادهای بین‌المللی هم چون سازمان ملل و گزارشگران ویژه این سازمان باعث شده که نقض سیستماتیک و مداوم حقوق بشر و تکرار جنایت در ایران تا  به امروز تداوم یابد.”

سازمان عفو بین‌الملل به گروه دوم پاسخ خود را داده است.* اما این منتقدان فراموش می‌کنند که نظر عفو بین‌الملل هر چه می‌خواهد باشد، این بسیاری از خانواده‌های جان‌باختگان و توده‌های مردم ایران هستند که به رغم معیارهای حقوقی شما، تمامیت هیئت حاکمه را نه تنها در کشتار تابستان ۶۷، بلکه در اعدام‌های پیش و بعد از آن و در شرایط مشقت‌باری که امروز بر آن‌ها تحمیل گشته، مجرم می‌دانند، چرا که آن را با پوست و گوشت خود حس کرده‌اند و چماق و اعدام و شکنجه و سرکوب بر زندگی‌شان سایه شوم‌شان را انداخته‌اند.

سرانجام درباره گروه سوم همین بس که گفته شود، یادآور گله‌های حزب‌اللهی در پیش از انقلاب ۵۷ هستند که به هر جمع و محفلی که در حال بحث بود، هراسیده با شعار “بحث بعد از پیروزی” حمله‌ور می‌شدند. چرا که بحث‌ها می‌توانستند با روشنگری “چوب لای چرخ” آنان و رهبران‌شان برای رسیدن به قدرت بگذارند.

در نهایت، در مورد “اختلاف میان خانواده‌ها” و “دامن زدن به شکاف و جدل در میان دادخواهان” باید گفته شود که این “اختلاف” و “شکاف و جدل” وجود داشته و پس از این هم وجود خواهد داشت. در میان امضاکنندگان نامه‌ی یاران وفادار موسوی به اسامی برخی همسران و مادران جان‌باختگان سال‌های ۶۷ و ۸۸ برمی‌خوریم. همان موسوی که با یاری مسئولان دولتش در سال ۶۷ به درخواست‌ها و تضرع و زاری آنان وقعی نمی‌گذاشت یا با دروغ راهی خانه می‌کردشان در حالی که عزیزان‌شان بر بالای دار بودند یا در گورهای دسته‌‌جمعی آرمیده بودند. گرایش سیاسی این دسته از امضاکنندگان از پیش هم مشخص بود. آنان مدت‌های مدیدی است که دادخواهی برای عزیزان‌شان را به مصالح و اهداف سیاسی خود فروخته‌اند. آنان مدت‌هاست که خود به شریک سیاسی این جنایتکاران بدل گشته‌اند.

در پایان تأکید بر این نکته ضروری‌ست که بروز شکاف و اختلاف در میان خانواده‌های جان‌باختگان اجتناب‌ناپذیر است، همان‌گونه که بروز اختلاف و شکاف در میان فعالین زنان اجتناب‌ناپذیر است، بروز شکاف و اختلاف در میان هنرمندان اجتناب‌ناپذیر است، بروز شکاف و اختلاف میان معلمان و دانشجویان و حتا کارگران اجتناب‌ناپذیر است. پس این سازمان عفو بین‌الملل و گزارش آن نیست که این اختلاف را به وجود آورده است، بلکه بار دیگر بر آن تأکید گذاشته است. دوران مبارزه “تمام خلقی” مدت‌هاست که سپری گشته است. مبارزه امروز در ایران مبارزه‌ای طبقاتی است. در مبارزه طبقاتی نیز حاکمان و طبقه حاکم و دلبستگان به آنان در یک صف و کارگران و متحدان آنان در صف دیگری قرار دارند. این مبارزه تمام عرصه‌های مبارزه، حتا عرصه دادخواهی را قطبی کرده و با پیشرفت مبارزه تمامی عرصه‌های مبارزه قطبی‌تر نیز خواهند شد.

بنا به شواهد تاکنونی، به رغم گزارش‌های یاری‌رسان سازمان‌هایی همچون عفو بین‌الملل و گزارش بنیاد برومند، اسناد کتبی، ویدئویی و صوتی بازماندگان و خانواده‌ها، دادخواهی واقعی و به پاسخ‌گویی واداشتن تمامی عوامل مستقیم و غیر مستقیم جنایت کشتار تابستان ۶۷ و تمام جنایت‌های رژیم جمهوری اسلامی در بیش از ۴ دهه گذشته تنها در دادگاه‌های واقعی مردمی پس از سرنگونی این رژیم ممکن خواهد بود.

 

پی‌نوشت‌ها:

– “بیانیه عمومی” عفو بین‌الملل: “پرسش و پاسخ پیرامون نقش نخست‌وزیر سابق ایران در کارزار انکار و تحریف حقایق کشتار ۶۷”

https://www.amnesty.org/download/Documents/MDE1330322020PERSIAN.PDF

– اصل ویدئوی مصاحبه خبرنگار تلویزیون اتریش با موسوی و پرسش درباره اعدام‌ها و پاسخ موسوی با صداگذاری به زبان آلمانی

https://streamable.com/j0e8r9

– توضیحات میرحسین موسوی در مورد اعدام‌های دهه شصت در جمع اعضای ستادهای انتخاباتی‌اش

https://soundcloud.com/sourena-hashemi/lmk8pwjcfz1q

بنیاد برومند: تحقیقی در بارۀ کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ١٣۶٧

https://www.iranrights.org/attachments/library/doc_5.pdf

* – عفو بین‌الملل در پرسش و پاسخ مفصلی که در این باره تهیه و در سایت خود منتشر کرده است، با ذکر توضیحاتی نوشته که موسوی را “مظنون” و نه مجرم می‌داند: “مقامات عالیرتبه که اطلاع داشتند یا بایست اطلاع می‌داشتند که زیردستان ایشان مرتکب جرم می‌شوند یا در صدد ارتکاب جرم هستند اما با این حال کلیه اقدامات منطقی و لازم را در حد توان و ظرفیتشان برای جلوگیری، توقف یا مجازات مجرم انجام نداده‌اند. بر اساس این همه، میرحسین موسوی به عنوان نخست وزیر وقت، در مجموعه چنین مظنونینی قرار می‌گیرد.”

“مهم‌تر از آن، تفسیر درخواست برای اقدام فوری به عنوان اتهامی مجرمانه از نظر حقوقی و حرفه‌ای نادرست است.”

متن کامل نشریه کار شماره ۸۹۰ در فرمت پی دی اف

جمهوری اسلامی در وحشت از مبارزات زنان

در جمهوری اسلامی بی‌حقوقی زنان و تعرض به آن‌ها مدام ابعاد تازه‌ای به‌خود می‌گیرد. کار به جایی رسیده است که امامان جمعه منصوب خامنه‌ای فتوا به ناامن‌کردن فضا برای زنان به بهانه‌ی بدحجابی می‌دهند و در آن سوی جهان نیز وزارت خارجه دانمارک سفیر جمهوری اسلامی را که اتفاقا زنی از طبقه حاکم است به‌دلیل نقض حقوق زنان احضار کرده و به او اخطار می‌دهد که عملکرد او در نقض حقوق زنان را دولت دانمارک تحمل نخواهد کرد.

اما چرا این گونه است؟! واقعیت این است که عملکرد حکومت اسلامی در مورد زنان دو دلیل عمده دارد. اولین مساله این است که نگاه حکومت اسلامی و قوانین برآمده از این نگاه ریشه در نگرش اسلام به زن دارد و دلیل دوم نقش زنان در مبارزه علیه جمهوری اسلامی است که حکومت را بسیار عصبانی کرده است.

نگرش اسلام در مورد زن و قوانین حکومت که برخاسته از همان نگرش است، بسیاری از بدیهی‌ترین حقوق زنان را در قوانین جاری از جمله حق انتخاب پوشش، حق طلاق، حضانت فرزند، شغل، مسافرت و غیره نادیده گرفته است، اما مساله این است که نگرش اسلامی به زن، خود را تنها در چارچوب قوانین جاری محدود نمی‌کند. این نگرش سعی دارد با بهره‌گیری از همه ابزارهای حکومتی از صدا و سیما گرفته تا روزنامه‌ها و دیگر بلندگوهای خود مانند مساجد نگرش مردسالارانه به زن را به درون خانواده‌ها برده و آن را به عنوان فرهنگ و سنت جا بزند.

همین چندی پیش بود که جعفری رئیس دادگسترش شهر شوش در خوزستان خواستار ثبت ملی “فصلیه” یا “خون‌بس” شده بود. یک قانون نانوشته‌ی ارتجاعی و باقی مانده از دوران ماقبل سرمایه‌داری که نقض وحشیانه حقوق زن است و جالب آن‌که در پی اعتراض زنان به این مساله، باز همان زنان طبقه حاکم به دفاع از این “سنت” وحشیانه برخاسته و از “فصلیه” یا “خون‌بس” به عنوان یک سنت برای ایجاد صلح بین طوایف تقدیر کردند!!! در صدا و سیمای جمهوری اسلامی بارها همین زنان طبقه حاکم را دیده‌ایم که حتا خواستار بوسیدن پای مرد توسط زن شده‌اند!!!

جدا از این باز بارها شاهد بودیم که در همین صدا و سیمای جمهوری اسلامی توهین‌های جنسیتی به زنان شده است از جمله در سریال‌های مبتذل‌شان و البته فراموش نکنیم گفتگوی اخیر صدا وسیما با ضرغامی رئیس اسبق صدا و سیما و سخنان مبتذل او با لبخندی مبتذل‌تر در مورد تصاویر زنان در اینستاگرام.

یکی از نتایج تبلیغ این تفکر و جاری کردن قوانین اسلامی قتل‌های ناموسی است که در ماه‌های گذشته بریدن سر رومینای ۱۳ ساله با داس پدر در یکی از روستاهای تالش سروصدای زیادی ایجاد کرد. اما به‌رغم همه‌ی اعتراض‌ها و روشنگری‌ها بعد از قتل رومینا، شاهد تکرار روزانه قتل‌های ناموسی هستیم. پدر، برادر، حتا عمو و غیره به خود اجازه می‌دهند که در مورد دختر خانواده و زندگی او تصمیم بگیرند، چرا که تبلیغات جمهوری اسلامی در مغز کوچک آن‌ها این را فرو کرده است که دختر و زن ناموس او هستند و هر چه زنان و دختران فریاد بزنند “من ناموس کسی نیستم”، “من یک انسان هستم”، بر این نادانان “ناموس‌پرست” اثری ندارد.

یکی دیگر از نتایج بسیار مهم سیاست‌های جمهوری اسلامی در مورد زنان، رانده شدن زنان از بازار کار و سهم ناچیز آنان در اشتغال است. همین عدم استقلال اقتصادی و وابسته شدن زن به مرد یکی از عوامل مهم فاجعه کنونی است. براساس گزارش مرکز آمار در سال گذشته نرخ مشارکت زنان در بازار کار تنها ۱۶ درصد بود. به عبارت دیگر اکثریت بزرگ زنان شاغل نیستند و به شکلی وابسته به مرد از نظر اقتصادی می‌باشند که همین مساله باعث تنزل موقعیت زن در خانواده و جامعه می‌شود.

این را هم در نظر داشته باشیم که پس از شیوع ویروس کرونا شرایط کار برای زنان از این هم بدتر شد. بسیاری از زنان که در کارگاه‌ها و یا مغازه‌های کوچک، بدون بیمه و با دستمزدهایی بسیار ناچیز مشغول به کار بودند، کارشان را از دست دادند. براساس آمار “موسسه‌های مالی سازمان پژوهشی تامین اجتماعی” زنان ۸۰ درصد شاغلان بدون بیمه را تشکیل می‌دهند که براساس آمارهای ارائه شده از سوی مقامات دولتی در پی شیوع ویروس کرونا بسیاری از این کارگران شغل خود را از دست داده‌اند. جدا از آن‌که براساس گزارش مرکز آمار در پی شیوع ویروس کرونا از میزان مشارکت اقتصادی افراد جامعه، حدود یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر کاسته شده است (به عبارت دیگر این یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر دیگر امیدی برای دستیابی به کار ندارند برای همین نه کار دارند و نه به طور رسمی بیکار تلقی می‌شوند).

وضعیت کنونی اکثریت بسیار بزرگ زنان سرپرست خانوار یک نمونه روشن از فقر زنانه در ایران است، زنانی که فقیرترین فقرا هستند. براساس آمارهای دولتی ازحدود ۲۵ میلیون خانوار ایرانی ۴ میلیون زن سرپرست خانوار هستند که نیمی از آن‌ها زیر پوشش “کمیته امداد” قرار دارند (۲۰۰ هزار زن سرپرست خانوار نیز تحت پوشش سازمان بهزیستی قرار دارند). میزان مستمری زن سرپرست خانوار یک نفره ۱۷۲ هزار تومان، دو نفره ۲۸۷ هزار تومان، سه نفره ۳۷۴ هزار تومان، چهار نفره ۴۸۳ هزار تومان و ۵ نفر و بیشتر ۵۳۶ هزار تومان است. آن هم در کشوری که هم اکنون به اعتراف مقامات درجه دو حکومتی هم‌چون حمیدرضا امام‌قلی‌تبار بازرس “مجمع عالی نمایندگان کارگران” خط فقر ۱۰ میلیون تومان است.

دستمزد و حقوق پرستاران و معلمان که اکثریت بزرگی از آن‌ها زن هستند، یک نمونه واضح از بهره‌کشی سبعانه از کار زنان و غارت حاصل زحمات این گروه‌های کارگر و زحمتکش است. معلمان آزاد که عموما زنان و دختران با مدارک بالایی دانشگاهی هستند در مدارس به‌اصطلاح غیرانتفاعی شدیدا مورد استثمار قرار می‌گیرند و دستمزد آن‌ها بسیار کمتر از حتا حداقل دستمزد یک کارگر است. همین مساله در مورد پرستاران نیز صادق است که با قراردادهای ۸۹ روزه دستمزد و یا حقوق آن‌ها بسیار کمتر از حداقل‌ دستمزد به‌اصطلاح قانونی یک کارگر است.

بیکاری و فقر زنانه در حالی‌ست که تعداد دختران دانشجو و فارغ‌التحصیل دانشگاهی از پسران بسیار بیشتر است اما مساله این است که راهی به بازار کار نمی‌یابند. سال گذشته ۷۰ درصد داوطلبان کنکور دختر بودند. تنها اگر به عمق همین موضوع در کنار بازماندن زنان از بازار کار بیاندیشیم، به‌روشنی گویای شرایط زنان در جمهوری اسلامی و خواست زنان برای تغییر شرایط است. زنانی که دیگر حاضر به تن دادن به شرایط نه فقط ناعادلانه بلکه اسفناک موجود نیستند.

سخنان اخیر دو تن از امامان جمعه و نمایندگان خامنه‌ای در استان‌های اصفهان و خراسان شمالی در مورد ناامن کردن فضا برای زنان به بهانه‌ی بدحجابی جدا از آن‌که نمونه‌ی دیگری از تفکر ارتجاعی حکومت اسلامی است اما در عین‌حال نشان‌گر خشم مقامات حکومتی از زنان، از مبارزات‌شان، از پرچمداری‌شان در مبارزات و شکست حکومت در تحمیل قوانین اسلامی به زنان است. یعقوبی نماینده خامنه‌ای در خراسان شمالی و امام جمعه بجنورد در خطبه‌های نماز جمعه این شهر گفت: “مبادا ویروس کرونا ما را از سایر ویروس‌ها غافل کند. نیروهای انتظامی زندگی بدحجابان را ناامن کند چرا که آن‌ها درصدد این هستند که جامعه دینی ما را ناامن کنند. ما نمی‌توانیم در برابر این‌گونه مسائل کنار بیاییم و در مقابل جریان‌های فسادزا حساس نباشیم”.

طباطبایی‌نژاد امام جمعه و نماینده خامنه‌ای در اصفهان نیز یک روز بعد در دیدار با جانشین معاونت اطلاعات و امنیت ستاد کل نیروهای مسلح و فرمانده نیروی انتظامی اصفهان ضمن تاکید بر این‌که نباید برای اجرای قوانین خود از بیگانگان ترس داشته باشیم و باید با هنجارشکنان برخورد کنیم، به مساله کشف حجاب و هنجارشکنی زنان پرداخت و گفت: “باید فضای جامعه را برای این عده که تعداد آن‌ها هم کم است ناامن کرد و نباید اجازه داد به راحتی در خیابان‌ها و پارک‌ها هنجارشکنی کنند”. وی هم‌چنین خواستار تشکیل شعبه‌های مخصوص برای رسیدگی به بدحجابی شد و ادامه داد: “نگاه قضات هم باید در جهت حمایت از آمران به معروف و ناهیان از منکر باشد”.

اگرچه همین امامان جمعه پس از انعکاس وسیع سخنان‌شان و تبعات آن ظاهرا مجبور به عقب‌نشینی شده و به دروغ گفتند سخنان ما تحریف شده، سخنانی که خبرگزاری‌های مورد تایید خودشان هم‌چون تسنیم وابسته به سپاه منتشر ساخته بودند، اما واقعیت این است که سخنان آن‌ها اساسا موضع جدیدی در مورد زنان و مساله حجاب نبود. همین طباطبایی‌نژاد امام جمعه اصفهان در سال ۹۳ گفته بود: “مساله حجاب دیگر از حد تذکر گذشته است و برای مقابله با بدحجابی باید چوب ‌تر را بالا برد و از نیروی قهریه استفاده کرد”. در پی همین هجمه‌ها علیه زنان بود که در شهر اصفهان ۴ زن توسط اوباشان جمهوری اسلامی با اسید مورد حمله قرار گرفتند. در پی انعکاس این عمل وحشیانه در جامعه، جمهوری اسلامی مجبور شد محسنی اژه‌ای معاون کنونی رئیس قوه قضاییه را با ماموریت ویژه عازم اصفهان کند، اما پرونده همان‌طور که انتظار می‌رفت پس از مدتی در سکوت مختومه اعلام شد و کسی در این رابطه دستگیر نشد. این در حالی‌ست که تعدادی از معترضان به اسید‌پاشی در اصفهان دستگیر و حتا چند تن به زندان محکوم شدند. این تنها نتیجه واقعی رسیدگی به پرونده اسیدپاشی در اصفهان بود که در واقع فتوای نماینده خامنه‌ای در اصفهان بستر آن را فراهم ساخته بود و متهم اول که باید به جرم تحریک برای اسیدپاشی بر زنان دستگیر می‌شد نماینده خامنه‌ای بود و همگان از آن آگاه بودند.

اما این‌که دو نماینده خامنه‌ای به یکباره چنین موضعی گرفتند یک موضع‌گیری اتفاقی نبوده و این‌گونه نیست که فکر کنیم این سخنان بدون فکر کردن از دهان‌شان بیرون آمده است. واقعیت این است که سخنان بیرونی آن‌ها بازتاب نظرات و سخنانی‌ست که در محافل خصوصی آن‌ها در مورد شرایط جامعه مطرح می‌شود و موضوعی که امروز مساله محوری تمامی مقامات جمهوری اسلامی است ترس از بروز قیامی گسترده‌تر از آبان سال گذشته است. همین ترس و نقش زنان در قیام آبان‌ماه است که این بازماندگان از دوران قرون وسطا را بر آن داشته تا به بهانه‌ی بدحجابی و کشف حجاب چماق را بالای سر زنان بچرخانند.

آن‌ها به‌خوبی می‌دانند که در تحمیل حجاب به زنان شکست خورده‌اند و زنان در این مبارزه پیروز واقعی میدان هستند. اعتراف چندی پیش مهدی نصیری از چماق‌بدستان قدیمی رژیم به این شکست، چماق بدستی که سال‌ها مدیرمسئولی و سردبیری روزنامه فاشیستی کیهان را برعهده داشت، نمونه آشکار آگاهی رژیم به این شکست است. مهدی نصیری ۲۶ شهریور در برنامه “زاویه” شبکه ۴ سیمای جمهوری اسلامی گفت: “عدم الزام به حجاب خط قرمز ما نیست. ما در مورد ویدیو، ماهواره و حضور زنان در ورزشگاه کوتاه آمدیم و در مورد حجاب هم کوتاه خواهیم آمد”. وی ادامه داد: “اجباری کردن حجاب تاثیر معکوس داشته و بر اساس پیمایش و نظرسنجی‌ها از سال‌های دهه ۷۰، سالیانه بین یک تا دو درصد افت حجاب داشته‌ایم.” او با اشاره به نظرسنجی وزارت ارشاد که براساس آن ۷۰ درصد جامعه ایران مخالف حجاب اجباری هستند، بر این مساله انگشت گذاشت که چون نتایج این نظرسنجی به نفع جمهوری اسلامی نبوده نتایج آن هرگز علنی نشد!!!

در جریان قیام آبان‌ماه، رسانه‌های جمهوری اسلامی از خبرگزاری‌های فارس و تسنیم تا روزنامه‌ها و صداوسیما بر نقش زنان البته با ادبیات همیشگی ضد زن خود انگشت گذاشتند. در گزارش روزنامه “صبح نو” (۲۹ آبان) که بسیاری از خبرگزاری‌های دولتی هم‌چون فارس آن را بازنشر کردند، آمده بود: “آشوبگران حرفه‌ای، این شاید بهترین لفظی باشد که بخواهیم روی اغتشاشگران این چند روز اخیر در کشورمان بگذاریم؛ در این میان زنان نقشی محوری در لیدری این آشوب‌ها برعهده دارند…

میان‌داری و میدان‌داری ویژه زنان در اغتشاشات اخیر، چشمگیر به نظر می‌رسد. در نقاط متعدد به‌ویژه حومه تهران، زنان ظاهراً ۳۰ تا ۳۵‌سال، نقش ویژه‌ای در لیدری اغتشاشات به عهده دارند. مشاهدات خبرنگار ما نشان می‌دهد که این زنان متحدالپوشش، هریک وظیفه‌ای جداگانه دارند؛ یکی از شورش‌ها فیلم می‌گیرد، دیگری جلوی خودروها را می‌گیرد و دیگری با تحریک مردم، آن‌ها را به پیوستن به صف اغتشاش‌ها مجاب می‌کند. اینکه چرا در اغتشاشات اخیر، زنان به مهره میداندار تبدیل شده‌اند، خود جای سؤال دارد. مهم‌ترین پاسخی که شاید بشود به این سؤال داد این است که حضور پر رنگ زنان، عاملی مهم در تحریک احساسات و عواطف و غیرت جامعه بوده که به‌طور هدف‌دار به مستمسک برخی جریانات معاند جهت بسط اعتراضات تبدیل شده است”.

همان شب نیز سیمای جمهوری اسلامی به اصطلاح اعترافات یک زن را که متهم به رهبری اعتراضات بود پخش کرد. علی فدوی جانشین فرمانده کل سپاه پاسداران نیز روز سوم آذر گفت: “دشمن برای اقدام علیه ما از جامعه زنان استفاده می‌کند”.

جای تعجب نیست در جامعه‌ای که فقر و بیکاری بیداد می‌کند و هر روز صدها نفر بر اثر شیوع ویروس کرونا جان می‌بازند که این نیز نتیجه مستقیم سیاست‌های جنایت‌کارانه جمهوری اسلامی است، مساله حاکمان نه فقر و بیکاری مردم و نه شیوع ویروس کرونا باشد. مساله جمهوری اسلامی بقا است و همان‌طور که وزیر کشور نیز گفت امنیت جمهوری اسلامی. حمله به زنان به بهانه‌ی بدحجابی را نیز باید در راستای دیگر سیاست‌های جمهوری اسلامی بررسی و تحلیل کرد. طرح امنیت محله محور، اعدام زندانیان سیاسی، دستگیری فعالان شبکه‌های اجتماعی، زندانی کردن نویسندگان، معلمان، بازنشستگان، هر چه امنیتی کردن جو جامعه هم‌چون مساله مبارزه با بدحجابی همگی در راستای امنیت جمهوری اسلامی و حفظ بقای این رژیم سفاک است.

اما همان‌طور که به اعتراف مهدی نصیری، جمهوری اسلامی در تحمیل حجاب به زنان شکست خورد، در تحمیل جو امنیتی و ایجاد ترس در میان کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه و زنان مبارز جامعه نیز شکست خواهد خورد. کشتی جمهوری اسلامی درحال غرق شدن است و هیچ چیز آن را نجات نخواهد داد.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۹۰ در فرمت پی دی اف

احضار و ارعاب و تهدید کارگران هفت‌تپه را قویاً محکوم می‌کنیم

به دنبال اقدامات ایذایی و تهدیدآمیز مدیریت کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه علیه کارگران پیشرو این شرکت، روز شنبه ۱۹ مهر گروهی از کارگران هفت‌تپه در اعتراض به این اقدامات دست به تجمع زدند. در این تجمع اعتراضی، یوسف بهمنی و امید آزادی دو تن از نمایندگان کارگران هفت‌تپه سخنرانی کردند و سیاست‌های مدیریت و اقدامات تهدیدآمیزی که امنیت شغلی و جانی فعالان کارگری را نیز به خطر انداخته است افشا نمودند.

بعد از طرح موضوع خلع‌ید از اسدبیگی کارفرما و سهام‌دار اصلی شرکت نیشکر هفت‌تپه در نهادها و رسانه‌های رسمی دولتی، مدیریت شرکت و عمال اسدبیگی، با اقداماتی انتقام‌جویانه، ارعاب و تهدید کارگران را تشدید نموده‌اند. مطابق اطلاعیه سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه مورخ ۱۷ مهر۹۹، مدیر کارخانه دریک اقدام ضد کارگری با صدور و ارسال نامه، امید آزادی یکی از نمایندگان کارگران را اخراج نموده است. پیش از صدور این نامه، برای این کارگر مبارز پاپوش‌دوزی و پرونده‌سازی شده و به کمیته انضباطی نیز احضار شده بود. افزون براین در پی شکایت کارفرما، هفت تن از کارگران هفت‌تپه روز هشتم مهر به پاسگاه نیروی انتظامی مستقر در هفت‌تپه احضار شده و مورد بازجویی و ارعاب قرار گرفتند. فیش حقوقی ۱۷ تن از کارگران پیشرو نیز به گروگان گرفته‌شده است و لیست اضافه‌کاری نزدیک به ۴۰ تن از کارگران نیز رد نشده و اضافه‌کاری‌ها پرداخت‌نشده است.

اخراج امید آزادی، تهدید و ارعاب و اعمال فشار علیه کارگران هفت‌تپه در حالی تشدید شده است که یکی از خواست‌های اصلی کارگران یعنی بازگشت به کار اسماعیل بخشی و سایر کارگران اخراجی بی‌پاسخ‌مانده است. سایر وعده‌هایی که به کارگران داده‌شده ازجمله خلع ید از اسد بیگی نیز تا این لحظه عملی نشده است. دستمزدهای عقب‌افتاده تیر و مرداد که قرار بود تا ۱۵ مهر به‌حساب کارگران واریز شود نیز پرداخت‌نشده است. خواست‌های کارگران بخش دفع آفات و تبدیل وضعیت شغلی و قراردادها نیز محقق نشده است. کارگران اخراجی غیر نیشکری نیز کماکان بلاتکلیف‌اند و قراردادهایشان تمدید نشده است.

مدیریت شرکت، تهدید و فشار علیه کارگران پیشرو را تشدید نموده است که آن‌ها را وادار به ترک زمین مبارزه کند. کارگران هفت‌تپه اما آگاه‌تر و متحد‌تر از آن هستند که با این اقدامات سرکوبگرانه و تهدیدآمیز عقب بنشینند. خلع ید از اسدبیگی ،برچیدن بساط خصوصی‌سازی از هفت‌تپه، بازگشت به کار اسماعیل بخشی و سایر کارگران اخراجی و پرداخت حقوق‌های معوقه خواست فوری همه کارگران است و کارگران هفت‌تپه تا دست‌یابی به این خواست‌ها به مبارزه ادامه خواهند داد.

سازمان فدائیان(اقلیت) ضمن حمایت از مبارزات و تمام خواست‌های کارگران هفت‌تپه،احضار، اخراج، ارعاب و تهدید کارگران را قویاً محکوم می‌کند و خواهان تحقق فوری مطالبات کارگران است . زنده‌باد اتحاد کارگران مبارز هفت‌تپه. پیروز باد مبارزات شجاعانه کارگران هفت‌تپه.

 سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

نابود باد نظام سرمایه‌داری

سازمان فدائیان (اقلیت)

۲۰ مهر ۱۳۹۹

کار، نان، آزادی – حکومت شورایی

متن کامل اطلاعیه در فرمت پی دی اف

گزارش تجمع ۱۰ اکتبر روز جهانی مبارزه بر علیه اعدام در استکهلم

روز شنبه ۱۰ اکتبر به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعدام،  جمعی از اعضا و هواتران وابسته به احزاب چپ و کمونیست و همچنین  نیروی‌های مستقل،  در میدان مدبوریا پلاتزن استکهلم پایتخت سوئد دست به  تجمع اعتراضی زدند. در این  تجمع که بنا بر فراخوان شورای حمایت از مبارزات آزادی‌خواهانه مردم ایران استکهلم اعلام‌شده بود به‌رغم بارش باران و نامساعد بودن وضعیت آب‌وهوا  بالغ‌بر ۶۰ نفر شرکت داشتند.  شرکت‌کنندگان در این تجمع با سخنرانی و سردادن شعارهای ضد حکومتی خواستار لغو مجازات اعدام و آزادی بی‌قیدوشرط تمامی زندانیان سیاسی و فعالین از زندان‌های رژیم جنایتکار و آدمکش جمهوری اسلامی شدند. پس از پایان سخنرانی‌ها و پخش سرودهای انقلابی،  شرکت‌کنندگان در این گردهمایی دریکی از خیابان‌های استکهلم دست به راهپیمایی زدند و  با سردادن شعارهایی به زبان سوئدی مردم  شهر  را از جنایت و ستمکاری رژیم  تبهکار جمهوری اسلامی مطلع ساختند. در این تجمع فعالین سازمان فدائیان اقلیت – سوئد نیز فعالانه مشارکت داشتند.