
بر اساس گزارش اخیر مرکز آمار ایران، نرخ اشتغال زنان در سال ۱۴۰۴ حدود یک درصد کاهش یافته و به ۴ / ۱۳ رسیده است. به عبارت دیگر، از هر ۱۰۰ زنی که جزو جمعیت فعال کشور محسوب میشوند، تنها ۱۳ نفر در بازار کار حضور دارند. در همین آمار، نرخ اشتغال مردان حدود ۶۸ درصد ذکر شده است.
این آمار، که یکی از پایینترین سطوح مشارکت اقتصادی زنان در جهان را نشان میدهد، در شرایطی ثبت شده است که هنوز پیامدهای کامل جنگ اخیر و بحران اقتصادی ناشی از آن در محاسبات رسمی منعکس نشده است. دادههای مرکز آمار بر اساس نمونهگیریهای انجامشده در طول سال گذشته تهیه شده و کاهش احتمالی اشتغال زنان در نتیجه ناامنی اقتصادی، اختلال در فعالیتهای اقتصادی، افزایش هزینههای زندگی و آسیب به کسبوکارهای کوچک و اینترنتی را دربر نمیگیرد.
آمار مربوط به جمعیت ۱۵ ساله و بیشتر در ایران، بین ۶۵ تا ۷۰ میلیون نفر ذکر شده است. از این تعداد، ۲۶ تا ۲۷ میلیون نفر جزو جمعیت فعال محسوب میشوند که یا شاغلاند یا جویای کار. حدود ۳۹ میلیون نفر نیز «جمعیت غیرفعال» را تشکیل میدهند که خارج از بازار کار قرار دارند. به عبارت دیگر، تنها حدود ۴۰ درصد از افراد در سن کار وارد بازار کار شدهاند.
تعداد زنان در سن کار بین ۳۴ تا ۳۵ میلیون نفر اعلام شده، اما کل جمعیت فعال زنان تنها چهار میلیون و چهارصد هزار نفر است. از این تعداد، حدود دو و نیم میلیون نفر در بخش خدمات، ۹۸۰ هزار نفر در بخش صنعت و ۴۶۰ هزار نفر در بخش کشاورزی شاغلاند. طبق دادههای مرکز آمار ایران در بهمن ۱۴۰۴، در سال ۱۴۰۴، در بخش کشاورزی ۵۶ هزار زن، در بخش خدمات ۱۶۱ هزار نفر و در بخش صنعت، عمدتاً در صنایع کوچک و در محیطهای شهری، ۱۲۰ هزار زن بیکار شدهاند. همچنین شمار قابل توجهی از زنان در مشاغل غیررسمی مشغول به کارند که در این آمار لحاظ نشدهاند. بخش قابل توجهی از زنان شاغل، سرپرست خانواده هستند. سرپرستی یکچهارم خانوادههای کشور را زنان بر عهده دارند.
گرچه در این آمار، تأثیرات جنگهای ۱۲ روزه سال گذشته و ۴۰ روزه سال جاری بر بیکاریهای گسترده زنان هنوز منظور نشده، اما به گفته زهرا بهروز آذر، معاون پزشکیان در امور زنان، یکسوم آمار بیکاری پس از جنگ مربوط به بیکاری زنان است. در اخبار منتشره، جنگ ۴۰ روزه به بیکاری ۲ تا ۴ میلیون نفر منجر شده است.
از سوی دیگر، گزارشهای داخلی و سازمانهای بینالمللی، نظیر بانک جهانی، حاکی از همزمانی افزایش نرخ بیکاری زنان از یک سو و کاهش نرخ مشارکت آنان در بازار کار از سوی دیگر است. در واقع، بازار کار نه تنها فرصتهای شغلی برای گروههایی که به جمعیت در سن کار افزوده شدهاند ایجاد نکرده، بلکه بخشی از ظرفیت پیشین بازار کار نیز محدودتر شده است..
افول مشارکت زنان در بازار کار ایران در آمار اخیر بانک جهانی نیز بازتاب یافته است. این گزارش با مروری بر وضعیت اقتصادی و بازار کار ۲۱ کشور این منطقه، اشتغال و مشارکت اقتصادی زنان را مورد بررسی قرار میدهد. ایران، یمن، الجزایر و افغانستان چهار کشوری هستند که با کاهش (روزافزون) نرخ مشارکت اقتصادی زنان مواجهاند.
حتی اقداماتی که این کشورها برای افزایش مشارکت زنان متعهد شدهاند، یا به مرحله اجرا درنیامدهاند یا در مواردی به ضد خود تبدیل شدهاند. در این گزارش، از جمله به طرح جمهوری اسلامی برای بهبود مشارکت اقتصادی زنان اشاره شده است، طرحی که وعده داده بود با کاهش ساعات کار برای مادران، زمینه استخدام آنان را فراهم سازد، اما در عمل با مخالفت روبهرو شده و کارفرمایان اساساً از استخدام نیمهوقت زنان دارای فرزند خودداری کردهاند.
وضعیت زنان تحصیلکرده در بازار کار ایران بخش دیگر این بررسی است. طی سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۰، مشارکت زنان تحصیلکرده در بازار کار ایران از ۵۰ درصد به ۴۰ درصد کاهش یافته است. این گزارش در توضیح چرایی این امر، به پتانسیل ضعیف بازار کار ایران برای جذب اقشار تحصیلکرده و متخصص زن اشاره میکند.
این وضعیت در شرایطی رخ داده است که زنان ایرانی طی دهههای گذشته اکثریت دانشجویان آموزش عالی را تشکیل دادهاند، میلیونها زن وارد رشتههای تخصصی شدهاند و در حوزههای علمی، پزشکی، فرهنگی و حرفهای تواناییهای خود را نشان دادهاند، اما یا جذب بازار کار نشدهاند یا حضوری کمرنگ و موقت در آن داشتهاند.
حاشیهایتر شدن زنان در آمار رسمی بازار کار تنها به محدودیتهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خلاصه نمیشود. وضعیت زنان شاغل و شرایط دشوار کاری، سطح نازل دستمزدها، قوانین و مقررات، و همچنین جو و فضای زنستیزانه و آزار جنسی در محیطهای کاری، عرصه را گاه چنان بر زنان تنگ میکند که شاغلان زن عطای حقوق ناچیز را به لقایش میبخشند و مشاغل خود را ترک میکنند.
وضعیت پرستاران زن یکی از این نمونههاست. اخیراً خبر ترک شغل سه هزار پرستار طی دو سال گذشته منتشر شد. ۱۸۰۰ تن از این پرستاران، با وجود آنکه استخدام رسمی بودند، اما به علت شیفتهای طولانی و طاقتفرسا، دستمزدهای ناچیز و هزینههای سرسامآور زندگی، ترک شغل کردند.
سطح نازل اشتغال زنان با پدیده زنانهشدن فقر نیز پیوند خورده است. نبود تأمین اجتماعی موجب شده است زنان سرپرست خانوار، زنان شاغل در مشاغل کمدرآمد و زنانی که به دلیل تبعیض از بازار کار رسمی کنار گذاشته شدهاند، بیش از دیگران در معرض فقر قرار گیرند. علاوه بر این، بخش عظیمی از کار زنان در خانه، از مراقبت و پرورش فرزندان تا انجام امور روزمره خانواده، بدون دستمزد باقی میماند، در حالی که بخش مهمی از بازتولید نیروی کار جامعه بر دوش همین کار نامرئی است.
نرخ اشتغال زنان، چگونگی برخورداری از تأمین اجتماعی و امنیت شغلی، بازتاب وجود مجموعهای از نابرابریهای حقوقی، اجتماعی و اقتصادی است. این امر به مجموعهای از عوامل ساختاری بازمیگردد که طی حدود پنج دهه گذشته، به واسطه سیاستهای تبعیضآمیز جمهوری اسلامی، اعمال تبعیضهای حقوقی و اجتماعی شکل گرفته و هر روز تعمیق بیشتری یافته و موانع بیشتری برای حضور زنان در بازار کار ایجاد کرده است. سیاستهایی که هم استقلال زنان را هدف قرار داده و هم موقعیت اجتماعی آنها را.
از همین رو، غلبه بر این بحران و معضل چندلایه، نیازمند تغییرات اساسی است، تغییراتی که به ستم و نابرابری بر پایه جنسیت پایان دهد و مجموعهای از اقدامات فوری را عملی کند تا زمینه برای مشارکت فعال زنان و بهکار افتادن استعداد و پتانسیل نیمی از جامعه و رسیدن به پیشرفت و شکوفایی فراهم شود.

جمهوری اسلامی پس از پایان جنگ دوازدهروزه با اسرائیل، دو اقدام مکمل را در فاصلهای کوتاه به اجرا گذاشت. نخست، «قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» را در مهر ۱۴۰۴ تصویب و ابلاغ کرد و سپس وزارت اطلاعات در اجرای تبصره ماده ۴ این قانون، بخشنامهای به تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ صادر کرد که ۲۲ تیر همراه با فهرست «مصادیق شبکهها، انسانرسانهها و صفحات مجازی معاند» بهصورت رسمی منتشر شد. این دو اقدام در ظاهر با هدف مقابله با جاسوسی و تهدیدهای امنیتی انجام شدهاند، اما زمانبندی و محتوای آنها پرسشی اساسی را پیش میکشد: چرا جمهوری اسلامی در این مقطع به چنین قانونی و چنین فهرستی نیاز پیدا کرد؟
برای دومین بار آتشبس کوتاهمدتی که در پی امضای تفاهمنامه میان دولت آمریکا و جمهوری اسلامی در ۲۸ خردادماه برقرارشده بود و ظاهراً میبایستی فرصتی برای انجام مذاکرات وحلوفصل اختلافات طی ۶۰ روز باشد، شکسته شد.
اجلاس سران ناتو در روزهای ۷ و ۸ ژوئیه ۲۰۲۶ در آنکارا، بیش از آنکه نمایش قدرت بزرگترین ائتلاف نظامی جهان باشد، تصویری از تناقضهای عمیق درون آن را آشکار ساخت. در شرایطی که جنگ اوکراین وارد مرحلهای فرسایشی شده، بحران خاورمیانه پس از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ابعاد تازهای یافته و رقابت قدرتهای بزرگ بر سر بازآرایی نظم جهانی شدت گرفته است، رهبران کشورهای عضو ناتو کوشیدند با تأکید بر افزایش بودجههای نظامی، توسعه صنایع دفاعی و نمایش همبستگی سیاسی، این پیام را القا کنند که ائتلاف آتلانتیک همچنان ستون اصلی نظم امنیتی غرب است. اما پشت این نمایش، شکافهایی قرار داشت که از همان نخستین ساعات اجلاس خود را نشان داد. شکافهایی که بازتاب تحولات در نظام سرمایهداری جهانی و بحران هژمونی ایالات متحده است.
نمایش مشمئزکننده در گور کردن بقایای جسد خامنهای جلاد که از روز جمعه ۱۲ تیر با آوردن تابوت به مصلای تهران آغاز شده بود، روز پنجشنبه ۱۷ تیر در مشهد به پایان رسید. نمایشی که جمهوری اسلامی میخواست از آن برای غلبه بر بحران مشروعیت خود استفاده کرده و بهره سیاسی ببرد، اما در عمل حکومت حتا نتوانست به این هدف نزدیک شود.
روز یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵، در هیاهوی بالماسکهای که جمهوری اسلامی برای خاکسپاری علی خامنهای بهراه انداخته بود، جلاد محسنی اژهای به فرمان مجتبی خامنهای برای یک دورۀ پنج سالۀ دیگر به ریاست دستگاه آدمکُشی رژیم منصوب شد. محسنی اژهای اولین بار در تاریخ ۱۰ تیر ۱۴۰۰ توسط علی خامنهای – رهبر کشته شدۀ جمهوری اسلامی – برای یک دورۀ پنجساله در رأس دستگاه به اصطلاح قضایی قرار گرفت. علی خامنهای، با تأکید بر «تجربۀ گرانبها و شناخت عمیق و سابقۀ درخشان» محسنی اژهای – که البته چیزی جز مزدوری و آدمکُشی نبود – او را برای «گسترش عدالت، احیای حقوق عامّه، تأمین آزادیهای مشروع، نظارت بر حُسن اجرای قوانین، پیشگیری از وقوع جرم و مبارزۀ قاطع با فساد» در پست ریاست دستگاه قضائی گماشت. دستگاهی که موجودیت آن نه برای «گسترش عدالت»، «احیای حقوق عامّه»، و «تأمین آزادیهای مشروع»، که برای سرکوب و کشتار، تحمیل بیعدالتی بر جامعه، سلب آزادیهای دموکراتیک، شکستن قلمها، بستن مطبوعات، صدور حکم برای ترور نویسندگان مترقی و خفهکردن هرگونه صدای آزادی پایهریزی شده بود. سیستمی مافیایی که بجای «مبارزۀ قاطع با فساد»، عملاً باندبازی، گسترش فساد و رانتخواری را در درون این سیستم نهادینه کرد.
در میان انبوه فجایع انسانی و اجتماعی که دامنگیر بخشی از تهیدستترین و محرومترین اقشار جامعه در ایران است، فروش نوزادان و کودکان یکی از هولناکترین و تکاندهندهترین پدیدههاست. این دیگر صرفاً یک یک آسیب اجتماعی نیست؛ بلکه تصویری عریان از جامعهای است که زیر فشار فقر، بیکاری، اعتیاد، تبعیض جنسیتی، فساد ساختاری و سرکوب سیاسی به نقطهای رسیده که در آن حتی کودکان نیز به کالایی برای خرید و فروش تبدیل شدهاند.
