قراردادهای تریلیونی صنایع تسلیحاتی و فناوری آمریکا در خاورمیانه!

سفر سه‌روزه ترامپ و لشکری از سرمایه‌داران و صاحبان صنایع تسلیحاتی و فناوری به سه کشور عربستان سعودی، قطر و امارات متحده با انعقاد قراردادهای کلانی در زمینه‌های دفاعی، فناوری، انرژی و هوافضا پایان یافت. منابع مختلف خبری از جمله نیویورک‌تایمز و یورونیوز، مجموع این قراردادهای اقتصادی را بالغ بر سه تریلیون و ۲۰۰ میلیارد دلار اعلام کرده‌اند. حجم کل توافقات انجام‌شده با امارات متحده عربی یک تریلیون و ۴۰۰ میلیارد، قطر یک تریلیون و ۲۰۰ میلیارد و عربستان سعودی ۶۰۰ میلیارد دلار اعلام شده که عمدتاً در حوزه صنایع تسلیحاتی، فناوری، هوافضا و انرژی می‌باشند. بخشی از قراردادها مستقیماً با شرکت‌ها و کمپانی‌های متعلق به اعضای خانواده ترامپ امضا شده است که عمدتاً حول احداث برج‌های ترامپ، مراکز تفریحی «دیزنی‌لند» و زمین‌های بازی گلف می‌باشد.

هیأت همراه در این سفرها، نماینده انحصارات و کمپانی عظیم صنایع تسلیحاتی و انرژی و فناوری ایالات متحده از جمله کمپانی بوئینگ، استارلینک، ایکس، جنرال اتمیک، آمازون، اوبر، دیزنی‌لند، گوگل، کوکاکولا، اوراکل، «سازمان ترامپ»، پالانتیر و  وب‌سرویس هستند که نقش‌شان  فروش هواپیما، تأمین زیرساخت‌های دفاعی برای عربستان و قطر، تأمین تراشه‌های هوش مصنوعی برای پروژه‌های سعودی، گسترش اینترنت ماهواره‌ای در عربستان سعودی، توسعه زیرساخت‌های ابری و امنیت سایبری در منطقه، حمل‌ونقل خودران، احداث پارک‌های تفریحی و برج‌های مسکونی و راه‌اندازی و گسترش صندوق‌های سرمایه‌گذاری و همکاری‌های فناوری در خاورمیانه می‌باشد.

قراردادهای منعقده با عربستان سعودی در زمینه دفاعی شامل فروش تسلیحات پیشرفته از جمله موشک و پهپاد، در زمینه انرژی و زیرساخت فناوری، توسعه اینترنت ماهواره‌ای از طریق مجوز استفاده از اینترنت ماهواره‌ای به شرکت استارلینک متعلق به ایلان ماسک و در زمینه ایجاد زیرساخت‌های مراکز داده. فروش تسلیحات و تجهیزات جنگی و نظامی به این کشور از سوی ۱۲ شرکت آمریکایی انجام خواهد گرفت. طبق بیانیه کاخ سفید فروش تسلیحات شامل پنج دسته است: تجهیزات و خدمات برای توسعه نیروی هوایی و قابلیت‌های فضایی، دفاع هوایی و موشکی، امنیت دریایی و ساحلی، امنیت مرزی و نوسازی نیروهای زمینی، ارتقاء سامانه‌های اطلاعاتی و ارتباطی.

مجموعه قراردادهای اقتصادی با قطر از جمله شامل سفارش ۱۶۰ فروند هواپیمای بوئینگ (که بزرگترین سفارش در تاریخ این کمپانی بوده است)، قراردادی ‌جهت تقویت توانمندی‌های ضد پهپادی و توسعه و به‌روز رسانی زیرساخت‌ها در پایگاه هوایی العدید و تأسیس صندوق سرمایه‌گذاری مشترک در حوزه فناوری و هوش مصنوعی بین شرکت‌های خصوصی آمریکایی و دولت قطر به ارزش تقریبی ۸ میلیارد دلار.

بیشترین قراردادها با امارات متحده عربی است که شامل تأسیس بزرگترین مرکز داده هوش مصنوعی خارج از ایالات متحده، ایجاد پروژه‌های مشترک هوش مصنوعی و سرمایه‌گذاری یک تریلیون و ۴۰۰ میلیارد دلاری در اقتصاد آمریکا طی ۱۰ سال آینده می باشد. طبق این قراردادها بزرگترین مرکز هوش مصنوعی در ابوظبی تأسیس خواهد شد. علاوه بر این، در این توافقات، امارات متحده عربی متعهد شده است که با مقررات امنیتی ملی آمریکا همسو و هماهنگ گردد تا مانع از «دسترسی غیرمجاز به فناوری‌های حساس» شود. منظور از این تعهد، برحذر داشتن امارات متحده عربی از خرید «چیپ» از چین است. لازم به ذکر است که در گذشته فروش «چیپ» به امارات متحده به‌خاطر همکاری‌های اقتصادی‌اش با چین مشمول تحریم گشته بود، اما بر طبق قرارداد جدید، از سال ۲۰۲۵ امارات متحده عربی اجازه واردات ۵۰ هزار «چیپ» هوش مصنوعی را خواهد داشت.

همچنین با لغو تحریم‌ها علیه دولت سوریه در جریان این  سفر نیز راه برای سرمایه‌گذاری‌های شرکت‌های آمریکایی در این کشور باز شد. سرمایه‌گذاری در زمینه انرژی و ایجاد زیرساخت‌ها از جمله مفاد قراردادهایی هستند که با این کشور بسته شده است.

توافقات حاصله در عرصه بین‌المللی در شرایطی صورت گرفت که ترامپ نتوانسته است هیچ‌یک از وعده‌ها و شعارهای انتخاباتی خود را عملی کند و از بحران‌های متعدد اقتصادی و سیاسی داخلی و خارجی بکاهد. برعکس، در عرصه داخلی مشکل بیکاری و تورم روز‌به‌روز بر نارضایتی‌ها افزوده است و هر روزه بخش وسیع‌تری از اقشار زحمتکش در این کشور علیه سیاست‌های ترامپ و کابینه‌اش -که از سوی مردم به‌درستی «کابینه یک درصدی‌ها» نام گرفته-، به اعتراض برخاسته‌اند. تظاهرات‌های گسترده در اول ماه مه امسال در ۷۲۰ شهر ایالات متحده علیه سیاست‌های اقتصادی و سیاسی ترامپ نمونه بارز این بحران‌هاست. ترامپ زمانی که برای بار دوم به قدرت رسید، از حمایت ۵۱ درصدی رأی‌دهندگان برخوردار بود اما تنها پس از گذشت ۱۰۰ روز از قدرت‌گیری‌اش، این حمایت به ۳۴ درصد کاهش یافت. او در عرصه سیاست خارجی نیز هیچ‌یک از شعارهایی را که با بوق و کرنا در دوران انتخابات عنوان کرده بود، نتوانست متحقق کند. نه توانست به وعده خود برای برقراری صلح بین روسیه و اوکراین ظرف سه روز عمل کند و نه توانست در زمینه اعمال تعرفه‌ها بر کالاهای رقبای اقتصادی، موفقیتی کسب کند و یا وعده ایجاد شغل برای کارگران آمریکایی را عملی کند. ترامپ وعده داده است که سرمایه‌گذاری ۱۰ ساله عربستان در ایالات متحده به ایجاد یک میلیون شغل منجر خواهد شد. این نیز یکی دیگر از وعده‌های پوچ و توخالی ترامپ است. طبق برآورد «مرکز سیاست بین‌المللی»، قراردادهای تسلیحاتی با عربستان به ۲۰ هزار شغل و نهایتاً در خوش‌بینانه‌ترین حالت به ایجاد ۴۰ هزار شغل منجر خواهد شد و نه آن یک میلیونی که ترامپ وعده داده است.

خاورمیانه فعلی،  سرشار از «فرصت های طلائی»  برای امپریالیسم آمریکاست. منطقه‌ زَر و زور !  منطقه‌ای که از یک‌سو درگیر جنگ‌های خانمان‌سوز و نسل‌کشی و وجود حکومت‌های مرتجع و دیکتاتور است که هر یک بر بخش مهمی از منابع اولیه و نفت و انرژی جهان چنگ انداخته و  از سوی دیگر به کشتار و غارت و چپاول مشغولند. حکومت هایی  که هر یک به‌درجاتی و در مقاطعی – کم و زیاد – درگیر مناقشات سیاسی با آمریکا بوده و هستند اما همواره در زمره متحدین بالقوه و بالفعل امپریالیست‌ها و دشمن سرسخت منافع توده‌های کارگر و زحمتکش خاورمیانه بوده‌اند. مجموعه این شرایط، خاورمیانه را به منطقه‌ای با فرصت‌های طلایی برای امپریالیسم آمریکا و دولت ترامپ تبدیل کرده است. آنچه در مرکز دیدار سه‌روزه دولت و نمایندگان انحصارات آمریکایی در خاورمیانه قرار داشت، مستحکم کردن موقعیت آمریکا در رقابت با سایر قطب‌های اقتصادی رقیب است و ایضاً همدستی آشکارتر با حکومت‌های مرتجع، جنایتکار و غارتگر و چپاول هر چه بیشتر توده‌های کار و زحمت در کشورهای خاورمیانه است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۲۰ در فرمت پی دی اف:

بحران انرژی؛ جامعه از هم پاشیده، زیرساخت‌های فروریخته

ژنراتور یک مرغداری در رامهرمز در اثر نوسان‌های برق آتش گرفته است. نیمی از کارگاه‌های تولید بتن آماده تعطیل شده و نیمی دیگر با یک‌سوم ظرفیت به کار ادامه می‌دهند. نیمی از شهرک‌های صنعتی کشور راکد شده‌اند. کیک‌های سفارشی مشتریان یک شیرینی‌فروشی در تهران فاسد شده است. خمیر نانوایی‌ها در یزد ترشیده و دور ریخته شده. نوزادی در بندرعباس در دمای بالای ۴۵ درجه از شدت گرما بی‌حال شده است. خانه‌ای در یکی از روستاهای محمدآباد سیستان به‌دلیل نوسان برق آتش گرفته است. در دزفول، برق درست در گرم‌ترین ساعات روز قطع شده، برق که می‌رود، آب هم قطع می‌شود. جاروی برقی یک خانواده کارمندی به‌دلیل نوسان برق سوخته و سه میلیون تومان هزینه تعمیر آن است. وقتی برق می‌رود، امکان درس دادن و درس خواندن بچه‌ها در مدرسه وجود ندارد. برق رفته و در برخی محله‌ها نه آنتن تلفن همراه وجود دارد، نه اینترنت. برق رفته و کرکره‌ مغازه‌ها بالا و پایین نمی‌شود. در بجنورد، قطع برق سبب بروز خسارات و آسیب جدی به محصولات کشاورزی و همچنین سیستم پمپاژ و شناورهای چاه شده است. قطعی برق چاه‌های کشاورزی که از فروردین‌ماه سال ۱۴۰۴ آغاز شده، سبب ایجاد تنش آبی برای محصولات کشت بهاره از قبیل گندم و جو شده است. این خبرهای پراکنده نشانه های یک فاجعه در جامعه‌ای است که قطعی‌های مکرر برق شیرازه آن را از هم گسسته است.

در بهار سالی که خامنه‌ای آن را «سال سرمایه‌گذاری برای افزایش تولید» نام‌گذاری کرده، قطعی‌های مکرر برق تمامی عرصه‌های زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار داده و اقتصاد کشور را زمین‌گیر کرده است. روند قطعی برق که سال گذشته از نیمه تابستان آغاز شده بود، امسال بلافاصله پس از تعطیلات نوروز شروع شد. هیچ جنبه‌ای از زندگی روزمره از تأثیرات این قطعی‌ها در امان نمانده است: مدارس و دانشگاه‌ها، ادارات و فروشگاه‌ها، مزارع، کارگاه‌ها، کارخانه‌ها، بیمارستان‌ها و خانه‌های مسکونی همگی تحت فشارند. طرح تعطیلی دو‌هفته‌ای صنایع بزرگ که مدیرعامل شرکت توانیر در تاریخ ۲۵ اردیبهشت از آن خبر داد، نمونه‌ای از «مدیریت مصرف انرژی» توسط دولت است؛ اقدامی که نه‌تنها نشانه‌ای از بحران، بلکه تشدیدکننده آن نیز هست. هرچند وزیر کشور یک روز بعد در۲۶ اردیبهشت این برنامه را «شایعه‌ای نادرست» خواند، اما پیامک‌هایی که به صاحبان صنایع ارسال شده، خلاف این ادعا را نشان می‌دهد.

صنایع بزرگ که از نیمه سال گذشته با تعطیلی‌های مکرر مواجه بوده‌اند، اکنون نیز با برنامه تعطیلی دو‌هفته‌ای روبه‌رو هستند و چشم‌انداز ماه‌های پیش‌رو تیره و مبهم است. بیکاری‌های گسترده در راه است. دبیر انجمن تولیدکنندگان بتن هشدار داده در صورت تداوم این خاموشی‌ها، ناچار به تعدیل نیرو خواهند شد، زیرا کاهش تولید در بازه چندماهه قابل مدیریت نیست.

اعتراض به ناکارآمدی حکومت افزایش یافته. روزی نیست که چندین تجمع در شهرهای مختلف برگزار نشود. تجمعات اعتراضی نانوایان سراسری شده و شهرهای مختلف شاهد تجمع مردم عاصی است. مردم نمی‌خواهند شاهد فروریختن زیرساخت‌ها در دست حکومت ارتجاعی و نظام پوسیده‌ای باشند که حداقل‌های زندگی را نیز از آن‌ها دریغ کرده است.

براساس گزارش روزنامه هم‌میهن در ۲۵ اردیبهشت، برنامه خاموشی صنایع از همان هفته آغاز شده و در ابتدا شامل یک روز قطعی در هفته است، اما در خرداد و شهریور این میزان به دو روز در هفته افزایش می‌یابد.
وزارت نیرو نیز از کارخانه‌های فولاد و سیمان خواسته از ۲۵ اردیبهشت به‌مدت ۱۵ روز تولید را متوقف و مصرف برق را به ۱۰ درصد کاهش دهند که معادل تعطیلی کامل است.

نشست هیأت نمایندگان اتاق ایران با موضوع بررسی ناترازی انرژی، عددی تکان‌دهنده را فاش کرد: زیان صنایع کشور از خاموشی‌ها ۲۰ میلیارد دلار! رقمی حیرت‌انگیز که عمق فاجعه را آشکار می‌کند. در شرایطی که صنعت نفس‌های آخر را می‌کشد، قطع برق در بخش خانگی نیز شدت گرفته است. تعطیلی پنجشنبه‌ها و شروع کار ادارات و مدارس از ساعت شش صبح، همگی نشانه‌های واضحی از بحرانی عمیق و قریب‌الوقوع در تأمین برق کشور است!

از سوی دیگر، شهباز حسن‌پور نماینده مردم کرمان و راور، هشدار داد که برق چاه‌های کشاورزی تا بیش از شش ساعت قطع می‌شود. او خواستار کاهش فوری این قطعی‌ها به کمتر از دو ساعت شد.

 

بحران «کمبود» برق

 

فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت، «ناترازی برق» را چنین تعریف می‌کند که کشور با کمبود «حدود ۲۰ هزار مگاوات» برق مواجه است. اما «ناترازی برق» در ایران ناشی از سوء استفاده و ریخت و پاش نهادهای نظامی و مذهبی و وابسته به مراکز مختلف قدرت و بی‌کفایتی حکومت است. فرسودگی نیروگاه‌ها و پایین بودن راندمان آن‌ها، سرمایه‌گذاری ناکافی در توسعه نیروگاه‌های جدید، اتلاف بالای برق در شبکه انتقال، توسعه‌نیافتگی انرژی‌های تجدیدپذیر، خشکسالی و افزایش دمای تابستان و ناتوانی حکومت در برنامه‌ریزی مصرف است.

بسیاری از نیروگاه‌های حرارتی قدیمی‌اند و ۹۰ درصد نیروگاه‌ها به سوخت‌های فسیلی وابسته‌اند. درصد هدر رفت برق تولیدی در مسیر انتقال و توزیع در ایران حدود ١٢ درصد و دو برابر استاندارد جهانی است.

طیب‌زاده، رئیس اتاق بازرگانی کرمان می‌گوید دولت با ناترازی برق و خرید با قیمت پایین از نیروگاه‌های خصوصی، آن‌ها را در آستانه ورشکستگی قرار داده است.

طبق آمار اتاق بازرگانی ایران، ۳۶ درصد برق در صنعت، ۳۱ درصد در بخش خانگی، ۱۴ درصد در کشاورزی و ۹ درصد در بخش عمومی مصرف می‌شود. ۸ درصد به سایر مصارف، ۱ درصد به صادرات و ۱ درصد به روشنایی معابر اختصاص دارد.

برخی صنایع با تکنولوژی‌های قدیمی، برقی بیش از حد استاندارد مصرف می‌کنند. صنایع با مصرف بالاتر از الگو به‌ترتیب شامل فولاد و آهن ۲۰۲ درصد، تایر و تیوب ۱۰۰درصد، سرب و روی ٦٦ درصد، روغن نباتی ٢٧ و آلومینیوم ١١ درصد  هستند.

تبعیض در خاموشی

اما در خاموشی برق هم تبعیض طبقاتی برقرار است. خاموشی‌ها در مناطق حاشیه‌ای بیش از مرکز و در جنوب تهران چندین برابر شمال شهر است. جدول خاموشی‌ها اعلام می‌شود اما برق در ساعات دیگر هم ب کرات قطع می‌شود.

فرزین سوادکوهی، کارشناس حوزه انرژی گفته است: «در استان‌های جنوبی که اتفاقا بیش از هرجای دیگر در فصل گرما به برق نیاز دارند، ساعات خاموشی بیشتر از پایتخت و استان‌های شمالی است. بی‌عدالتی از همینجا شروع شده و بعد که به تهران رسیده، خاموشی‌ها از مناطق جنوب تهران آغاز شده است که این رفتار عدالت اجتماعی را مخدوش می‌کند».

در سیستان و بلوچستان و در مناطق حاشیه‌ای تهران مانند شهر ری و البرز مردم در اعتراض به قطعی‌های گسترده برق تجمع کرده‌اند. روزنامه‌ها نوشت‌اند  زابل با بیشترین قطعی برق روبه‌روست و از سال گذشته هم برق روزی دو ساعت قطع می‌شد.

جواد هراتی، از سیستان می‌گوید: «مردم می‌گویند در حق این شهر ظلم می‌شود؛ چون این روند در شهرهای دیگر کمتر است. زابل اصلاً کارخانه ندارد و فقط یک بازار و چندکارگاه کوچک دارد. همه کاسبی‌های مردم هم در این بازار انجام می‌شود اما در اوج فروش، برق می‌رود.»

روزنامه «فرهیختگان» گزارشی درباره نابرابری در قطع برق مناطق مختلف تهران منتشر کرد که نشان می‌داد خاموشی‌ها در مناطق جنوبی و حاشیه‌ای، ده‌ها برابر بیشتر از مناطق مرکزی و شمالی تهران است. این گزارش با عنوان «وقتی خاموشی‌ها، شکاف طبقاتی را عمیق‌تر می‌کنند» منتشر شد، اما طی ۲۴ ساعت حذف گردید. در اطلاعیه حذف، دلیل آن را وجود اشکالات آماری و نبود اتقان کافی عنوان کردند، بی‌آنکه مشخص کنند کدام بخش از آمار اشتباه بوده است.

این گزارش حاکی بود شهرری با ۳۲ درصد و اسلام‌شهر با ۲۴ درصد بیشترین سهم از خاموشی‌ها را داشتند، درحالی‌که مناطق مرکزی و شمالی تهران، تنها ۳ و ۱ درصد از خاموشی‌ها را تجربه کرده‌اند.

سونامی بیکاری در راه است

نهادهای وابسته به سرمایه‌داران هشدار داده‌اند که ادامه وضعیت فعلی به «سونامی تعطیلی واحدهای تولیدی و بیکاری» منجر خواهد شد. بحران اقتصادی، رکود، قطعی مکرر برق و کمبود سوخت، صنایع را در آستانه نابودی قرار داده‌اند. در این شرایط، کارگران نباید اجازه دهند سرمایه‌داران برای حفظ منافع خود تولید را متوقف کرده و آن‌ها را قربانی کنند.

در سال گذشته، گزارش‌های متعددی از اخراج کارگران به بهانه قطعی برق منتشر شد و اخیراً نیز کارگران چند کارخانه به بیکارسازی دسته‌جمعی اعتراض کرده‌اند.

دبیر انجمن تولیدکنندگان بتن آماده اعلام کرد ادامه خاموشی‌ها موجب تعدیل نیرو و کاهش شدید درآمد کارگران خواهد شد. وی تأکید کرد به‌دلیل قطعی برق، نیمی از کارگاه‌های بتن تعطیل و نیمی دیگر با یک‌سوم ظرفیت فعال‌اند. وی همچنین هشدار داد که در صورت تعطیلی صنایع سیمان و بتن، صنعت ساختمان نیز از کار خواهد افتاد، زیرا این صنایع کاملاً به هم وابسته‌اند.

در پی قطعی‌های مکرر برق، روز ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ اعتصاب گسترده‌ای در شهرک صنعتی خیرآباد اراک آغاز شد. معترضان با مسدود کردن ورودی شهرک، نسبت به بی‌توجهی مسئولان و خسارات وارده اعتراض کردند و خواستار رفع فوری مشکل شدند.

در ۲۱ اردیبهشت نیز جمعی از فعالان صنعت نساجی یزد مقابل استانداری تجمع کردند. آن‌ها هشدار دادند که ادامه قطعی‌ها منجر به تعطیلی کارگاه‌ها، اخراج نیروها و سقوط تولید خواهد شد و این وضعیت را خیانت به تولید ملی دانستند. به گفته آن‌ها، قطعی برق موجب افزایش ضایعات، کاهش بهره‌وری و افزایش بیکاری می‌شود.

در ۲۳ اردیبهشت، کارگران آلومینیوم‌سازی اراک نیز در اعتراض به قطعی مکرر برق که امنیت شغلی‌شان را تهدید می‌کند، تجمع کردند. یکی از کارگران اعلام کرد که بیش از ۴ هزار نفر در این کارخانه مشغول به کارند و فرسودگی دیگ‌ها امکان کاهش بیشتر مصرف برق را نمی‌دهد. او هشدار داد که ادامه قطعی‌ها خسارات جبران‌ناپذیری به کارخانه و اشتغال وارد خواهد کرد. کارخانه فولاد آریا در اردستان ۴۰ نفر از کارگران را به دلیل “ناترازی برق” و کاهش ساعات فعالیت خود اخراج کرد.

ادامه و گسترش قطع برق در ماه‌های پیش‌رو پیامدهای بسیار جدی و چندلایه‌ای به همراه خوهد داشت.  حکومت نه تنها توان پایان دادن به هرج و مرج ناشی قطع برق را ندارد بلکه رسالت آن تشدیدبحران است. ریزش زیرساخت‌های تولید و خدمات، باعث کاهش شیفت‌های کاری یا حتی تعطیلی موقت یا دائم واحدهای تولیدی شود. این موضوع منجر به بیکاری یا کاهش درآمد هزاران کارگر می‌شود.کاهش تولید و گرانی و گسترش بیکاری و کاهش درآمد نیروی کار نتیجه این بحران است. نباید اجازه داد حکومت مرتجع و ضد بشر اسلامی بیش از این جامعه را به قهقرا سوق دهد. ضروری است اعتراضات گسترده اما پراکنده توده‌ای به یکدیگر بپیوندند و دست در دست کارگران به حیات حکومت اسلامی و نظام سرمایه‌داری پایان دهند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۲۰ در فرمت پی دی اف:

 

مافیای قاچاق سوخت و جان‌هایی که برای نان قربانی می‌شوند

روز یکشنبه ۲۱ اردیبهشت، بندر کلاهی میناب واقع در استان هرمزگان، مورد یورش سنگین و وحشیانه نیروهای مسلح انتظامی قرار گرفت. صدها تن از نیروهای امنیتی و مسلح رژیم با تجهیزات گوناگونی از نمونه خودروهای زرهی و لودر، وارد این بندر شدند و به بهانه “مبارزه با قاچاق سوخت” به سرکوب و ضرب و شتم مردم بلوچ ساکن این منطقه پرداختند. مزدوران مسلح رژیم با حملات وحشیانه خود به خانه‌ها و منازل مسکونی، دست به تخریب اموال شهروندان زده و بخشاً این وسایل را به آتش کشیدند. این اقدامات تجاوزکارانه که با تخریب قایق‌ها و دیگر تجهیزات صیادان و سوخت‌بران همراه بود، خشم عموم توده‌های مردم منطقه را برانگیخت.اقدامات وحشیانه سرکوبگران، روز یکشنبه ۲۲ اردیبهشت نیز با تیر اندازی و شلیک گاز اشک آور به روی مردم ادامه یافت. زنان و نوجوانان و کودکان وحشت زده که با بیم و هراس وارد خیابان شده بودند مورد حمله و ضرب و شتم واقع شدند. شمار زیادی از سرکوبگران که بعد از دوروز سرکوب در محل استقرار یافته و دوشنبه شب در تاریکی وارد محله ها شده بودند، ساعت دو ونیم بامداد اقدام به پرتاب منور در مناطق مسکونی نموده و به دنبال آن در ساعات اولیه بامداد روز سه‌شنبه ۲۳ اردیبهشت، سومین روز یورش وحشیانه خود را آغاز کردند. شلیک گلوله های ساچمه‌ای و گاز اشک‌آور ادامه یافت. مزدوران سرکوبگر حکومتی تا توانستند، ضرب و شتم و ایجاد رعب و وحشت کردند. برخی کودکان و نوجوانان حتی هنگام تلاش برای فرار، از پشت هدف مستقیم تیراندازی با گلوله‌های ساچمه‌ای قرار گرفتند. تخریب اموال  و سه شبانه روز اقدامات وحشیانه و پی در‌پی مزدوران مسلح حکومتی علیه مردم به‌ویژه بلوچ‌های منطقه، که متأسفانه در یک سکوت و بایکوت خبری اجراشد، خسارات مالی و صدمات زیادی به مردم وارد ساخت و ده‌ها مصدوم و زخمی برجای گذاشت.

دو روز بعد از این ماجرا(۲۵ اردیبهشت) فرمانده انتظامی استان هرمزگان چنین ادعا کرد که نیروهای انتظامی با اجرای یک طرح سه روزه، بزرگترین بارانداز قاچاق سوخت در بندر کلاهی میناب را کشف و منهدم کرده اند. در واقعیت امر اما این اقدامات  چیزی جز سرکوب بلوچ‌های ساکن بندر کلاهی میناب و کل استان هرمزگان نبود که ادامه سرکوب مردم بلوچ و بلوچستان است، تا قاچاقچی‌های اصلی و بزرگ در درون سپاه و اطراف مقامات دولتی و نزدیکانشان به ادامه کار پر سود قاچاق سوخت ادامه دهند. طرح سه روزه نیروی انتظامی و آنچه در بندر کلاهی شهرمیناب رخ داد، درواقع یورش به زندگی و قطع نان زحمتکشانی است که برای ادامه زندگی و تأمین معیشت خود، ازشدت فقر و فشار بیکاری و از روی ناچاری و اجبار به سوخت‌بری روی آورده‌اند.

هرجا فقر و تبعیض و محرومیت باشد، هرجا بیکاری و گرسنگی شدید باشد، بدیهی‌است که تلاش برای رهایی از آن، به منظور تأمین معاش، برای تهیه لقمه‌ای نان و نمردن از گرسنگی هم هست فرقی هم نمی‌کند چه در شکل سوختبری در بلوچستان و هرمزگان باشد چه در شکل کولبری در کردستان. درکردستان بسیاری از مردم و جوانان بیکار و جویای کار که کاری پیدا نمی‌کنند به کولبری روی می‌آورند، در بلوچستان و هرمزگان به سوختبری.

هرکس این را می‌داند که سوختبری و کولبری کارهایی بس پر مخاطره‌اند و گزینه و انتخاب بیکاران نیست. سوخت‌بری راه رفتن روی آتش است و کولبری حرکت در میدان مین و انفجار و شلیک گلوله. نیازی به توضیح نیست که این تنها و تنها اجبار شرایط و نیاز به نان برای بقاء است که ازبلوچ، سوخت‌بر و از کرد، کولبر ساخته است تا جان را کف دست گیرند بلکه نانی به کف آرند.

تمام آمارهای حتی رسمی و دولتی حاکی از این واقعیت است که فقر و محرومیت در نقاط مرزی مانند بلوچستان و کردستان بسیار شدید است. نرخ بیکاری در این دو استان و نیز در هرمزگان، از متوسط نرخ بیکاری کشور بیشتر است. بیکارانی که به سوخت‌بری و کولبری روی می‌آورند میدانند که خطر جانی از ملزومات سوخت‌بری و کولبری‌است. برخی آمارها حاکی از آن است که در سال ۲۰۲۴ میلادی، ۲۴۰ سوختبر براثر تیراندازی نیروهای انتظامی یا حوادث جاده ای هنگام حمل سوخت کشته و ۱۸۳ تن زخمی شده اند. کشتار سوخت بران درسال گذشته نسبت به سال قبل از آن ۵۴ درصد افزایش یافت. تعدادی از کشته‌ها و زخمی‌ها را کودکان و نوجوانان تشکیل می‌دهند. در کولبری نیز وضعیت به همین شکل و مرگ همواره در کمین کولبران است. در سال ۱۴۰۳ دست کم ۱۸۳ کولبر هدف گلوله مأموران حکومتی قرار گرفتند که ۵۲ تن کشته  و بقیه مجروح و زخمی شدند. شماری از کولبران نیز هرساله یا ازکوه پرت می‌شوند و یادر دربرف و یخبندان زمستان جان خود را ازدست می‌دهند. سوخت‌بری و کولبری بس خطرناک است و بازی با جان. بازی با جان اما اجبار است و یگانه گزینه در برابر جان سپردن از گرسنگی است.

سازمان‌ها و نهاد‌های به اصطلاح مبارزه با قاچاق سوخت،  پیوسته از قاچاق سوخت سخن می‌گویند و گاه سعی دارند، با توسل به همین موضوع، کمبود سوخت و نابسامانی‌های موجود در این عرصه‌را توجیه کنند. در حالیکه راننده نیسانی را که حامل چند گالن گازوئیل یا بنزین است به راحتی به گلوله می‌بندند، اما از قاچاقچیان بزرگ و اصلی هیچ سخن نمی گویند. هربار سخن از قاچاق سوخت بمیان می‌آید، مقامات دولتی و مرتبط با موضوع رقم‌هایی را اعلام می‌کنند، اما حجم و رقم واقعی و دقیق سوختی را که ازطریق مرزها قاچاق می‌شود، بیان نمی‌کنند.

هاشم اورعی رئیس اتحادیه انجمن‌های علمی انرژی، اسفند سال ۱۴۰۲ اعلام کرد روزانه ۲۰ میلیون لیتر سوخت قاچاق می‌شود. جلیل سالاری رئیس سابق شرکت ملی پالایش و پخش فرآورده‌های نفتی تیرماه سال گذشته نیز همین رقم را اعلام کرد. البته ارقام دیگری نیز عنوان شده اما از همه نزدیک‌تر مسعود پزشکیان ۲۷ آذر سال گذشته هنگام بازدید از سازمان برنامه و بودجه در مورد قاچاق سوخت گفت” از چرخه ای که تولید و توزیع آن در دست خود ماست روزانه بین ۲۰ تا ۳۰ میلیون لیتر سوخت قاچاق می‌شود.”

اگر همین صحبت رئیس جمهور اسلامی و رئیس کابینه را ملاک قرار دهیم، روزانه به‌طور متوسط ۲۵ میلیون لیتر سوخت قاچاق می‌شود.روشن است که این حجم عظیم سوخت نمی‌تواند توسط این یا آن راننده وانت سوخت‌بر جابجاشود. هیچ شبکه ای از وانت بار‌ها در نقاط مرزی شرقی ویا از طریق چند لنچ دار در بندر کلاهی میناب قادر نیست روزانه این حجم عظیم سوخت را از طریق مرزهای زمینی شرق کشور یا ازطریق دریا از کشور خارج کند. انتقال روزانه حتی یک پنجم این حجم سوخت نیاز به یک سازماندهی حساب شده، امکانات، شناخت راه و روش‌ها و برخورداری از وسایل ضروری برای حمل و انتقال سوخت است. امروز هرکس این را می‌داند که قاچاق سوخت، در اساس توسط نیروهای سپاه صورت می‌گیرد که در زد و بند با دیگر نهادها و نیروهای حکومتی، شبکه وسیعی از قاچاق سوخت را اداره می‌کند و سالانه میلیادها دلار از قِبَل قاچاق سوخت به جیب می‌زند.

اما صرف نظر از قاچاق سوخت چه از طریق دریا و چه مرزهای شرقی که اساساً یا مستقلا توسط سپاه یا در همدستی با برخی نهادها و مقامات حکومتی صورت می‌گیرد و نامی از آنان برده نمی‌شود، موضوع این است که بخش زیادی از این سوخت بی آنکه از مرزهای زمینی یا بنادر از کشور خارج شود، از چرخه توزیع حذف و روانه بازار سیاه می‌شود. کریم معصومی عضو ناظر مجلس در ستاد مرکزی مبارزه با قاچاق کالا و ارز، ۲۰ اسفند سال گذشته از قاچاق گسترده سوخت در بازار سیاه داخلی سخن گفت. او فاش ساخت که شبکه‌ی پیچیده‌ای از مافیا، توزیع سوخت را از مسیر رسمی منحرف و آن را به بازار سیاه منتقل می‌کند. وی می‌گوید:” برخلاف تصور عمومی، قاچاق سوخت در بسیاری از موارد به خروج فیزیکی از مرزهای کشور منجر نمی‌شود، بلکه این قاچاق در داخل کشور انجام شده و سوخت از چرخه رسمی توزیع خارج می‌شود و در بازار سیاه به فروش می‌رسد. همین موضوع باعث شده است شناسایی مبادی اصلی قاچاق و مقابله با آن به چالشی جدی تبدیل شود”. وی می‌گوید بخش عمده سوخت قاچاق شده، در بازار سیاه داخلی به مصرف کنندگان عمده فروخته می‌شود. او از یک شبکه پیچیده مافیای توزیع سخن می‌گوید که سعی دارد با گمراه سازی افکار عمومی، ماجرا را به سمت قاچاق از مرزهای خارجی معطوف کند تا مبادا کسی در پی توقف جریان درآمدی چنین مافیایی شود!

بنابراین موضوع اصلی قاچاق سوخت چه از طریق دریا و مرزهای زمینی چه از طریق خارج ساختن سوخت از چرخه رسمی توزیع و فروش آن در بازار سیاه اساساً در دست خود سپاه پاسداران و باند های حکومتی است که از این طریق درآمد های هنگفتی کسب می‌کنند.

حمله وحشیانه نیروهای سرکوب ومزدوران امنیتی به مردم بلوچ بندر کلاهی میناب و ضرب و شتم و تیراندازی به روی آنان  همراه با تخریب و انهدام لوازم سوخت‌بری و ماهیگیری اهالی تحت عنوان مبارزه با قاچاق سوخت، اساساً نه اقدامی برای جلوگیری از قاچاق سوخت که اقدامی نمایشی و در بهترین حالت اقدامی برای از سر راه برداشتن رقبای کوچک بود و در مرحله بعد منحرف ساختن افکار عمومی از حضور یک شبکه پیچیده مافیایی قاچاق سوخت و فروش آن در بازار سیاه داخلی.

ده‌ها هزار سوخت‌بر کوچک و رانندگان وانت بارهای حامل سوخت در بسیاری موارد درآمد اندکی بدست می‌آورند و در بسیاری موارد دیگر هربار مبلغی به عنوان  هزینه نقل و انتقال سوخت دریافت می‌کنند و به اجبار یک ریسک بزرگ و خطر جانی را نیز می پذیرند و با همین درآمد و همین مبالغ باید هزینه زندگی خود و خانواده را تأمین کنند. اما سودهای هنگفت ناشی از قاچاق و فروش سوخت اساساً به جیب سرمایه‌داران و صاحبان سوخت سرازیر می‌شود.

این وضعیت اسف‌باری است که جمهوری اسلامی بر ده‌ها هزار سوخت‌بر و کولبر تحمیل نموده است. در نظام سرمایه‌داری جمهوری اسلامی، بیکاری به چنان معضل بزرگی تبدیل شده است که هیچ راهی برای حل یا دست کم تعدیل آن و هیچ چشم اندازی برای خروج از آن وجود ندارد. در جمهوری اسلامی کسی در فکر مردم فقیر و بیکار نیست. هیچ نهادی خود را درقبال بیکاری میلیونی به‌ویژه بیکاری گسترده در استان‌هایی مانند بلوچستان و کردستان مسؤل نمی‌داند. هیچ‌کس در فکر این نیست که انبوه میلیونی بیکاران چگونه و از چه راهی باید معیشت خود را تأمین کنند؟ چگونه لقمه‌ای نان درآورند و شکم خود و خانواده را سیر کنند. هیچکس مطلقاً هیچکس در دولت جمهوری اسلامی به وضعیت کنونی، سرنوشت و آینده میلیون‌ها بیکار، ده‌ها هزار سوخت‌بر و کولبر فکر نمی‌کند. هیچکس در فکر تأمین زیر ساخت‌های اساسی و قوی در این استان‌ها، رفع تبعیض و نابرابری و اشتغال‌زایی نیست. پس آنگاه، در چنین شرایطی فرد بیکار، ناچار است هر طور که می‌تواند برای کسب نان اقدام کند. راه رفتن بر روی آتش باشد یا تلاش و حرکت در میدان انفجار و تیررس گلوله!

رهایی از این وضعیت اسفناک ممکن نیست مگر آنکه اتش و گلوله را به روی حکومت بازگرداند و جمهوری اسلامی را با یک اعتصاب عمومی سیاسی و قیام مسلحانه برانداخت و بر ویرانه های آن، حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان را بنا کرد. لغو هر گونه ستم و تبعیض و نابرابری ملی، ایجاد کار برای بیکاران از وظایف فوری حکومت شورایی است. در حکومت شورایی برای تمام افراد جامعه از جمله میلیون ها تنی که هم اکنون بیکار‌اند و همچنین ده ها هزار نفری که از طریق سوخت‌بری و کولبری روزگار می‌گذرانند کار ایجاد خواهد شد. مادام که حکومت شورایی هنوز نتوانسته است برای کلیه بیکاران کار ایجاد کند، موظف است به بیکاران حق بیکاری معادل مخارج یک خانواده چهار نفره کارگری در هر ماه پرداخت کند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۲۰ در فرمت پی دی اف:

آتش زیر خاکستر

  این روزها موجی از اعتراضات توده ای – هرچند کوچک و پراکنده – شهرهای مختلف کشور را فرا گرفته است. شکل گیری تجمعات اعتراضی لایه های مختلف اجتماعی در بیش از ۳۰ شهر، آنهم فقط طی دو روز، در روزهای ۲۲ و ۲۳ اردیبهشت نشان از روی آوری تودۀ مردم  به اعتراضات خیابانی ست. گسترش این حجم از اعتراضات توده ای که هر کدام با مطالبات معینی در کف خیابان ها و مقابل ادارات دولتی حضور یافته اند، گویای این حقیقت است که توده های مردم ایران از وضعیت اسفباری که رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران بر آنان تحمیل کرده است، به صورت انفجاری به ستوه آمده اند. این وضعیت در همسویی با تعمیق بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی که ادامه حیات را بر جمهوری اسلامی دشوار کرده اند، بیانگر این واقعیت عریان است که پاهای سست و لرزان ارتجاع حاکم از آتش زیر خاکستری که بر آن ایستاده است، داغ شده است.

هم اینک، توده های مردم ایران با انبوهی از تضادها و بحران های ناعلاجی که حاکمیت بر سرشان آوار کرده  دست به گریبانند. وضعیتی که جامعه را به آستانۀ یک انفجار عمومی رسانده است. در پرتو این وضعیت انفجاری، خشمی همگانی کل کشور را فرا گرفته و فضای عمومی جامعه وقوع تحولات بزرگ و توفان های سهمگین پیش بینی نشده را انتظار می کشد. شیرازه نظام از هم گسسته و توده های ناراضی و معترض به کلی از حاکمیت قطع امید کرده اند. هیچ چیز سر جایش نیست و میلیون ها مردم رنج کشیده در وضعیتی بحرانی و خشم آلود به آینده ای پر ابهام چشم دوخته اند. همه چیز نابسامان و به هم ریخته است. امور روزانه مردم به صورت خودبخودی پیش می رود. بود و نبود دولت – به جز ماهیت طبقاتی سرکوب و بگیر و ببند آن – در هیچ کجای کشور احساس نمی شود. حاکمیت، از پاسخگویی به حداقل نیازهای حیاتی مردم – نظیر آب و برق و نان – عاجز است. خاموشی های مداوم و روزانه برق، قطعی آب و گاز، آلودگی هوا و وجود ریزگردها کشنده امان مردم را بریده اند. گرانی و کمبود دارو بیداد می کند. عدم دسترسی به درمان و امکانات مؤثر پزشکی، افراد دارای بیماری حاد و خانواده های آنان را در روند روزشمار مرگ قرار داده است.

سیستم اقتصاد کشور زیر فشار بحران رکود – تورمی از هم پاشیده و نهادهای دولتی سیاست روز مره گی را پیشه کرده اند. نان از سفره مردم خارج، تورم و گرانی سرسام آور، دزدی و فساد گسترده، ناامنی فراگیر و بحران های ناعلاج اقتصادی – اجتماعی تحت عنوان «ناترازی»ها، یکی پس از دیگری در وضعیتی توأمان علاوه بر زندگی مردم، موجودیت جمهوری اسلامی را نیز در چنبرۀ خود گرفته اند. مشکلات و معضلات تلنبار شدۀ توده های مردم ایران بی کمترین روزنۀ امیدی همچنان در روندی شتابان پیش می روند. وزارت آموزش و پرورش – که دیرگاهیست فقط نامش را یدک می کشد – به جای آموزش و پرورش، به ابزاری برای سرکوب دانش آموزان و مکانی برای محو آرامش روانی آنان تبدیل شده است. بحران آموزشی، بحران بی سوادی و کشاندن پای نیروی انتظامی به مدارس کم بود، که اینروزها متولیان آموزش و پرورش با به صدا درآورن زنگ مدارس در ساعت ۶ بامداد، خواب را نیز از چشم کودکان دانش آموز ربوده اند.

مجموعه شرایط موجود و شکست های پیاپی جمهوری اسلامی در عرصۀ داخلی و بین المللی، جملگی بیانگر این واقعیت اند که اوضاع جامعه به شدت ملتهب و شرایط برای رژیم وخیم تر از آن است که قابل تصور باشد. هیئت حاکمه در مواجهه با تعمیق بحران انقلابی موجود – که مدام تشدید می شود – در وضعیتی کاملاً شکست خورده قرار دارد. برای هیئت حاکمه ایران، هیچ مفری جهت برون رفت از  شرایط سخت و دشواری که در آن دست و پا می زند متصور نیست. آنچه شرایط را برای جمهوری اسلامی سخت تر کرده ، همانا وجود دوران انقلابی حاکم بر جامعه و بالا رفتن روحیه اعتراضی توده های مردم ایران است که از دی ماه ۹۶ تا به امروز برای سرنگونی جمهوری اسلامی به مبارزه ای علنی با ارتجاع حاکم روی آورده اند.

مبارزه ای فزاینده و رو به جلو که هم اینک با خشمی انفجارگونه در جای جای کشور زبانه می کشد. اکنون این فقط معلمان نیستند که صدای اعتراض شان از هر سو شنیده می شود. این فقط بازنشستگان نیستند، که دو روز در هفته با تجمعات اعتراضی خود فریاد می زنند: «فقط کف خیابون، به دست میاد حقمون». تنها پرستاران نیستد که در اعتراض به سختی کار و وضعیت بد معیشتی شان فریاد و اعتراض علنی را پیشه کرده اند. این فقط کارگران پروژه ای، قراردادی، ارکان ثالث و دیگر بخش های  نفت و گاز و پتروشیمی نیستند که برای افزایش دستمزد و دیگر مطالبات معوقه شان با برگزاری تجمعات کوچک و بزرگ، دست از کار می کشند.

اکنون با وضعیت بحرانی ایجاد شده، دامنۀ اعتراضات گوناگون و پراکنده در گستره ای توده ای کل جامعه را فرا گرفته است. ابعاد بحران های اجتماعی، نظیر آب، برق، نان، دارو، درمان، مسکن، آموزش و پرورش، عدم امنیت و گسترش ناامنی و سرکوب در جامعه، به میزانی تعمیق یافته اند که نه فقط اقشار معینی از مردم، بلکه همه گروه های مختلف اجتماعی در وضعیتی بسیار نابسامان روزگار می گذرانند.

این وضعیت آتش زیر خاکستر را، نه ما، که اعتراضات رو به رشد توده ای به صد سخن فریاد می زنند. این را خانواده های شماری از زندانیان سیاسی محکوم به اعدام در تهران، گروهی از جوانان و بیکاران جویای کار در گچساران، جمعی از نانوایان در شهرهای رشت و بابلسر، تعدادی از کارگران آلومینیم سازی اراک، جمعی از نیروهای شرکتی مخابرات منطقه آذربایجان شرقی، گروهی از کشاورزان شیراز و جمعی از بازنشستگان صنعت نفت در اهواز به ما می گویند. این را گروه های مختلفی از مردم که فقط در روز سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ماه جاری با برگزاری تجمعات اعتراضی در مقابل ادرات دولتی مطالبات خود را فریاد زدند، می گویند.

این وضعیت بحرانی و غیر قابل تحمل را نه ما، که شماری از بازنشستگان مخابرات در شهرهای اراک، تبریز، تهران، شهرکُرد، کرمانشاه، سنندج، مریوان، اهواز، اصفهان، زنجان، بابل، رشت و بیجاربه ما می گویند. بازنشستگانی که در دوران استراحت خود با برگزاری همزمان تجمعات اعتراضی در مقابل ساختمان های این شرکت در شهرهای مختلف کشور خواستار تحقق مطالبات خود هستند. این را جمعی از کارگران شرکت نفت فلات قاره ایران در منطقۀ عملیاتی لاوان، گروهی از کارکنان بهداشت دانشگاه تبریز، جمعی از بازنشستگان شرکت ایران پوپلین در رشت، شماری از رانندگان کامیون های وارداتی و جمعی از مالکان زمین های شهرک زیتون در تهران  به ما می گویند. گروه های مختلفی از مردم رنج کشیده که با برگزاری تجمعات اعتراضی در روز دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ماه جاری خواستار رسیدگی به مطالباتشان شدند. این وضعیت آتش زیر خاکستر را، تعدادی از کُمپرسی داران در رستم آباد گیلان به تصویر کشیده اند که در همین روز، برای تحقق خواست هایشان برای سومین روز متوالی دست به اعتصاب زدند.  این را جمعی از کسبه  بازار سنندج به ما می گویند که روز یکشنبه ۲۱ اردیبهشت در اعتراض به قطعی برق دست به تجمع زدند.

این وضعیت بحرانی حاکم بر کشور را، ادامه تجمعات اعتراضی ده روزه نانوایان به عدم واریز یارانه ها، افزایش نرخ بیمه و قطعی مکرر برق در شهرهای مختلف کشور از جمله اصفهان، خوزستان، ایلام، قم، کرمانشاه، بیرجند و ماهشهر در مقابل فرمانداری ها، در خرم آباد و مشهد مقابل اتحادیه و اعتصاب نانوایان یزد در اعتراض به قطعی مکرر آب و برق تصویر کرده اند. این وضعیت آتشفشانی را، اعتراضات هفته پیش مردم کلاهی در میناب علیه سرکوب و کشتار، ادامه اعتراضات کارگران شرکتی شرکت مخابرات استان آذربایجان شرقی در روز شنبه ۲۷ اردیبهشت نسبت به عدم تبدیل وضعیت و سطح پایین حقوق در مقابل نمایندگی شرکت شسکام در تبریز و ادامه اعتراضات کارگران شاغل و بازنشستۀ فروشگاه های زنجیره ای رفاه نسبت به عدم پرداخت مطالبات شان در مقابل دفتر مرکزی این شرکت در تهران به صد سخن فریاد می زنند.

این وضعیت اسفبار و تحمل ناپذیر حاکم بر جامعه را،  ادامه اعتراضات متقاضیان مسکن ملی کشور نسبت به افزایش قیمت و عدم تحویل واحدها در مقابل فرمانداری کاشان، ادامه اعتراضات کشاورزان رفسنجان نسبت به قطعی مکرر برق در مقابل فرمانداری این شهر، اعتصاب نیسان داران خمینی شهر و درچه در اعتراض به عملکرد اتحادیه و نرخ کرایه حمل بار، اعتراض اهالی منطقه جکیگور شهرستان راسک نسبت به توقیف خودروی یک سوختبر با مسدود کردن جاده در روز ۲۷ اردیبهشت و در سطحی کلان تر مبارزات دلاورانه زنان  به ما می گویند. این حجم از تجمعات اعتراضی در شهرهای مختلف کشور که صرفاً بخشی از اعتراضات توده های مردم ایران در ده روز گذشته است، به روشنی وضعیت آتشفشانی جامعه را برای ما تصویر می کنند.

با اینهمه و به رغم این حجم از تجمعات اعتراضی کوچک و بزرگ، آنچه مایۀ نگرانی ست، همانا پراکندگی این اعتراضات و عدم حضور متشکل و کارساز طبقه کارگر در فرایند این اعتراضات عمومی است. اینکه طبقه کارگر ایران با برگزاری دستکم ۲ هزار اعتراض و تجمع و اعتصاب سالیانه در سال های اخیر، پیش قراول مبارزه در جامعه بوده است، کمترین تردیدی در آن نیست. اینکه طبقه کارگر ایران در مسیر مبارزه برای اهداف طبقاتی خود، برای تحقق برابری و رهایی جامعه از نظم استثمارگرانه موجود هزینه های سنگینی پرداخته است، باز هم بر کسی پوشیده نیست. اما تجربه خیزش انقلابی دیماه ۹۶، قیام شکوهمند آبان ۹۸ و جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» در نیمه دوم ۱۴۰۱ به روشنی نشان داده اند که جنبش های خیابانی با همه حجم و وسعتی که داشته باشند، در غیاب حضور طبقاتی و سازمان یافته طبقه کارگر که می بایست نقش هدایت و رهبری جنبش های بزرگ اجتماعی را در گستره سراسری ایفا کند،  هرگز قادر به سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی نیستند و نخواهند بود.

اینکه جمهوری اسلامی رفتنی ست، کمترین تردیدی در آن نیست، اینکه نظام پوسیده جمهوری اسلامی غرق در بحران است و وجود بحران های ژرف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ادامه حیات را بر حاکمان اسلامی  سد کرده اند، باز هم تردیدی در آن نیست. با این همه و به رغم همه اعتراضات پراکنده ای که بسان آتش زیر خاکستر وقوع سر بر کشیدن آتشفشان جنبش های بزرگ اجتماعی را نوید می دهند، باید بر این موضوع تأکید داشت که این نظام فاسد و سرکوبگر هرگز بدون مبارزات متشکل توده های مردم ایران و بدون مبارزات سازمان یافته و متشکل طبقه کارگر که لازمه هدایت و رهبری جنبش های بزرگ اجتماعی ست، در فرایندی انقلابی سرنگون نخواهد شد. این آتش زیر خاکستری که زیر پای جمهوری اسلامی در حال شعله بر کشیدن است، خاموش شدنی نیست. همگان، به هوش باشیم و بدانیم که جمهوری اسلامی را می بایست در پرتو مبارزات وسیع توده ای، اعتصاب عمومی سیاسی همراه با سازماندهی یک قیام مسلحانه توده ای بر انداخت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۲۰ در فرمت پی دی اف:

جایگاه طبقاتی معلمان

در هفته‌های اخیر در گفتگو‌های میان معلمان در شبکه‌های اجتماعی و سایت‌های اینترنتی ، بحث‌هایی پیرامون جایگاه طبقاتی معلمان و این‌که معلمان کارگرند یا نه در جریان بوده است.  بحث مربوط به جایگاه طبقاتی معلمان، بحث جدیدی نیست. سازمان فدائیان(اقلیت) پیش‌ازاین به‌ویژه در دو نوشته(۱)  به‌تفصیل مسئله کار مولد و نامولد، افزایش نیروی بخش خدمات در دنیای کنونی و رشد خرده‌بورژوازی جدید همراه با آن، نقشی که کارگران فکری درنتیجه پیشرفت‌های علمی و فنی و صنایع جدید پیداکرده‌اند، خصلت دوگانه کار فکری درروند تولید مادی را موردبحث قرار داده و ازجمله نشان داده است که چرا معلمان اصولاً کارگر نیستند و بااین‌وجود تحت شرایط دیگری، معلم نیز که یک نیروی نامولد از زاویه سرمایه‌ است،  می‌تواند به کارگر تبدیل شود.

حیرت‌آور اما این است که اکنون برخی افراد که خود را مارکسیست نیز می‌دانند و این دیدگاه را مطرح کرده‌اند که معلمان  کارگرند، جز یک‌مشت موعظه‌های اخلاقی، نظیر این‌که شرایط زندگی مادی و معیشتی معلمان شبیه کارگران است و خود را هم سرنوشت کارگران و نزدیک به آن‌ها می‌بینند،هیچ استدلال نظری معتبری  پیرامون کارگر بودن معلمان شاغل در مدارس عمومی دولتی  ارائه نکرده‌اند. بنابراین ضروری است که یک‌بار دیگر به‌ویژه با استناد به نظرات و مباحث مارکس  و حتی نقل‌قول‌های متعدد و گاه طولانی ، این مسئله موردبررسی قرار گیرد.

برای هر مارکسیستی، دانستن این‌که کارگر کسی است که به‌حسب یک اضطرار اقتصادی ناگزیر است نیروی کار خود را به سرمایه‌دار بفروشد و با تولید ارزش اضافی، سرمایه را افزون سازد حکم الفبا را دارد.

جوهر تمام نظریه ارزش اضافی مارکس و این‌که چه کسی کارگر هست و چه کسی نیست در همین عبارت نهفته است.  کارگر کسی است که سرمایه آفرین باشد و سرمایه را افزون سازد. ازآن‌رو برای سرمایه‌داری که نیروی کار او را در ازای سرمایه خریده است، سرمایه آفرین است که ارزش اضافی تولید می‌کند و سرمایه را افزون می‌سازد. دقیق‌تر این‌که سرمایه‌دار با بخش متغیر سرمایه،  نیروی کار کارگر را می‌خرد و او را به کار وامی‌دارد. کارگر در جریان تولید، یک ارزش نوین می‌آفریند که علاوه بر این‌که جبران‌کننده دستمزدی است که دریافت کرده، بخشی نیز به‌عنوان ارزش اضافی باقی می‌ماند که به‌عنوان سود به جیب سرمایه‌دار می‌رود و بر سرمایه افزوده می‌شود. در همین‌جا برای رفع هرگونه ابهام بگوییم که مهم نیست این ارزش اضافی از طریق تولید مادی نصیب سرمایه‌دار شده باشد یا خدمات، کار یدی باشد یا فکری. آنچه در اینجا حائز اهمیت هست، افزون سازی سرمایه است. در اینجا ما باکار مولد و کارگر به معنای دقیق کلمه، روبه‌روییم. ” کار مولد بودن تعینی است از کار که در وهله نخست کوچک‌ترین ربطی به محتوای معین کار، به‌فایده‌ی خاصش یا به ارزش مصرفی خود ویژه‌ای که در آن بازنمایی شده است، ندارد.”” “تعین یافتگی مادی و محتوایی کار و بنابراین محصولش، در خود و برای خود، کوچک‌ترین ربطی به تمایز گذاری بین کار مولد و نامولد ندارد.”(۲)

اما می‌دانیم که در هر جامعه سرمایه‌داری ازجمله جامعه ایران، افراد و گروه‌های فراوانی هستند که کاری انجام می‌دهند، مبلغی در هرروز یا در هرماه تحت عنوان حقوق یا عناوین دیگری دریافت می‌کنند. اما طرف حساب آن‌ها سرمایه نیست. آنچه به آن‌ها پرداخت می‌شود از بخش متغیر سرمایه نیست، ارزش اضافی هم تولید نمی‌کنند و سرمایه را افزون نمی‌سازند،  بلکه مبلغی که به آن‌ها پرداخت می‌شود از طریق درآمد است.خواه از طریق درآمد افراد خصوصی باشد یا دولت ، خواه کاری که در ازای آن پول دریافت می‌کنند، کاری مفید باشد مثل کار پزشک و هنرمند یا مضر و زیان‌بخش نظیر کار پلیس.

بنابراین کار نامولد، کاری است که ارزش اضافی تولید نمی‌کند، در برابر سرمایه مبادله نمی‌شود، دستمزدش از بخش متغیر پرداخت نمی‌گردد. این کاریست که خدمتی انجام می‌دهد و در ازای آن پولی می‌گیرد. کار مستخدمین خانگی، کارمندان دولتی،  ارتشیان، مقامات دولتی، هنرمندان، روحانیون، پزشکان، وکلا، استادان دانشگاه‌ها…..از این نمونه است. این گروه‌ها با پرولتاریا تفاوت اساسی دارند.

تا اینجا روشن است که  کارگر مولد کسی است که دستمزدش از سرمایه پرداخت می‌شود و نامولد از درآمد .

با این توضیح آیا معلمانی که در مدارس عمومی دولتی مشغول به کارند وضعیت مشابه دسته اول را دارند یعنی مولدند و کارگر یا غیر مولد و غیر کارگر، از زاویه سرمایه؟ آنچه در اینجا می‌توان دید نه بحثی از سرمایه متغیری است که از طریق آن نیروی کار معلم خریده شده باشد و نه سودی که از قبل کار اضافی معلم عاید سرمایه‌دار شود و سرمایه را افزون ساخته باشد. چون در اینجا پرداخت حقوق معلم نه در ازای مبادله با سرمایه،  بلکه در ازای درآمد است. آنچه تحت عنوان حقوق به معلم پرداخت می‌شود از محل درآمد دولت است که با آن خدمت معینی را خریده و در ازای آن مبلغی را پرداخته است.

بنابراین نفس پولی هم که به معلم داده می‌شود تغییری در وضع پدید نمی‌آورد؟ مارکس می‌نویسد:

“آن جا که مبادله‌ی پول مستقیماً با کار روی می‌دهد، بی آن که این کار سرمایه تولید کند، یعنی بی آن‌که کار مولد باشد، این کار به مثابه خدمت خریداری می‌شود و این خدمت در اساس هیچ نیست جز بیان ارزش مصرفی ویژه‌ای که کار تحویل می‌دهد، درست مانند<ارزش مصرفی> هر کالای دیگر، اما این بیان ویژه‌ای است برای ارزش مصرفی خاص کار که خدمتی که تحویل می‌دهد یک شی‌ء نیست، بلکه یک فعالیت است و این کوچک‌ترین فرقی ندارد با مثلاً ماشین یا مثلاً یک ساعت…” نتیجه اینکه <از یک‌سو> مبادله صرف پول و کار، کار را به کار مولد بدل نمی‌کند و از سوی دیگر، محتوای این کار در وهله‌ی نخست،

سودمندی کار معلم هم تغییری در رابطه اقتصادی پدید نمی‌آورد.  “این رابطه‌ای نیست که به‌موجب آن پول به سرمایه دگردیسی یابد.”

فرق میان دستمزدی که کارگر از طریق سرمایه دریافت می‌کند و آنچه را که معلم از طریق درآمد دریافت می‌کند، دقیقاً فرق میان کار مولد و نامولد و آن چیزی است که کارگر را از غیر کارگر متمایز می‌سازد و مارکس در نوشته‌های اقتصادی خود،  مفصل آن را موردبحث قرار داده است. اکنون به این مباحث مارکس رجوع کنیم.

مارکس برای نشان دادن تفاوت میان کار مثلاً معلمی که در اینجا موردبحث ماست،  با کارگر بر سرکار مولد و نامولد می‌نویسد:

” کار مولد در معنای تولید سرمایه‌دارانه کاری مزدی است که با مبادله در ازای بخش متغیر سرمایه ( یعنی بخشی از سرمایه که به کارمزد تخصیص‌یافته است)نه‌فقط این بخش از سرمایه ( یا ارزش توانایی کار خود< کارگر> را بازتولید می‌کند، بلکه علاوه بر آن ارزش اضافی‌ای نیز برای سرمایه‌دار تولید می‌کند. فقط از این طریق است که کالا یا پول به سرمایه دگردیسی می‌یابد<و> به‌مثابه سرمایه تولید می‌کند. فقط آن کارمزدی‌ای مولد است که سرمایه تولید می‌کند “آن کار مزدی مولد است که ارزش بیشتری ازآنچه هزینه برمی‌دارد می‌آفریند”

” بی‌گمان در شمار کارگران مولد همه‌کسانی هستند که به این یا آن شیوه در تولید کالا دخیل‌اند، از کارگر یدی واقعی گرفته تا مدیر و مهندس(مادام که آن‌ها در زمره‌ی سرمایه‌داران نیستند.) ”

” به‌این‌ترتیب درعین‌حال و بی اماواگر روشن‌شده است که کار نامولد چیست. کار نامولد کاری است که نه در ازای سرمایه بلکه بی میانجی در ازای درآمد مبادله می‌شود، یعنی با کارمزد یا سود( و طبعاً با منابع گوناگون دیگری که هم‌سفره‌های سود سرمایه‌‌دارند، همانا بهره و رانت)”.این تعاریف ” نه از تعریف کار در عطف به مادیتش( یعنی نه از سرشت محصولش و نه از تعین یافتگی کار به‌مثابه‌ی کار مشخص)، بلکه از شکل اجتماعی متعینش و از مناسبات اجتماعی تولیدی که در آن‌ها تحقق می‌یابد برگرفته‌شده‌اند. بر این اساس، و به‌عنوان نمونه یک بازیگر، حتی یک دلقک، کارگری مولد است، اگر در استخدام سرمایه‌دار( یا بنگاهدار)ی کار کند که بازیگر کاری بیش‌تر ازآنچه در شکل کارمزد از او دریافت کرده است به او بازگرداند، درحالی‌که خیاطی که به خانه سرمایه‌دار می‌آید و شلوارش را وصله می‌کند، یعنی برای او صرفاً ارزش مصرفی به وجود می‌آورد، کارگری نامولد است. کار فرد نخست در ازای سرمایه مبادله می‌شود، کار فرد دوم در ازای درآمد. فرد نخست ارزش اضافی می‌آفریند، فرد دوم موجب صرف درآمدی می‌شود.”

در این بخش مسائلی مطرح می‌‌شود که باید بیشتر پیرامون آن بحث کرد. “نوع واحدی از کار می‌تواند مولد یا نامولد باشد” یک فرد یا یک گروه اجتماعی و حرفه‌ای  می‌تواند کارگر نامولد باشد و در وضعیت و شرایط دیگر مولد. یک نویسنده که فرضاً یک رمان می‌نویسد، می‌تواند آن را در ازای مبلغی معین به یک بنگاه انتشاراتی بفروشد. در اینجا او نامولد است یعنی کارگر نیست. اما همین نویسنده وقتی‌که به استخدام یک بنگاه انتشاراتی بزرگ درمی‌آید و در خدمت آن می‌نویسد،  یک کارگر مولد است، چون دستمزدش از سرمایه بنگاه‌دار پرداخت می‌گردد و باکار خود برای بنگاه سود تولید می‌کند و سرمایه را افزون می‌سازد.

همین مسئله را در سطحی دیگر در مورد یک گروه حرفه‌ای معین می‌توان دید. به‌عنوان نمونه به پرستاران در ایران اشاره‌کنیم. زمانی بود که بیمارستان‌ها و مراکز بهداشتی و درمانی کاملاً دولتی بودند و پرستاران وضعیتی تقریباً مشابه معلمان کنونی داشتند. یعنی آن‌ها در مقوله کارگران نامولد قرار داشتند. سیاست‌های نئولیبرال اولاً منجر به گسترش وسیع مراکز درمانی خصوصی شد که با سرمایه خود، پرستاران  را استخدام می‌کنند و از قبل کار آن‌ها، استثمار آن‌ها ، سرمایه را افزون می‌سازند. ثانیاً – سیستم خودگردانی مراکز درمانی نیز مراکز درمانی را به بنگاه‌های سرمایه‌داری تبدیل کرد که کسب سود در آن‌ها حاکمیت دارد. بخش اعظم پرستاران مراکز درمانی دولتی را شرکت‌هایی تأمین می‌کنند که پرستاران در استخدام آن‌ها هستند. این شرکت‌ها به پرستاران دستمزد می‌دهند و از قبل  کار آن‌ها در بیمارستان‌ها، سود کسب می‌کنند. معدود پرستارانی هم که در استخدام دولت باقی‌مانده‌اند، به همان شکل کارگر مزدبگیر در بیمارستان‌های دولتی مشغول به کارند. بنابراین با این تحولات، پرستاران که زمانی غیر مولد بودند، اکنون به کارگران مولد تبدیل‌شده‌اند. در بخش آموزش نیز هم‌اکنون تعدادی مدارس خصوصی وجود دارد که معلمان در آن‌ها مولدند، دستمزدشان  از طریق سرمایه صاحب موسسه آموزشی پرداخت می‌گردد، برای سرمایه‌دار موسسه آموزشی سود تولید می‌کنند. بنابراین، کارگران بخشی آموزشی محسوب می‌شوند. البته آن‌ها در قیاس با کل معلمان ایران  رقم محدودی هستند. آن‌ها را باید به‌عنوان استثنا کنار گذاشت. اکثریت بزرگ معلمان ایران را همان معلمان بخش دولتی تشکیل می‌دهند که چنانچه توضیح داده شد، کارگر نیستند.  در مورد معلمان گروه نخست است که مارکس می‌نویسد:

” تولید از کنش تولیدی قابل‌تفکیک نیست. مثلاً نزد همه‌ی هنرمندان مجری هنر، سخنرانان، هنرپیشگان، آموزگاران، پزشکان، کشیشان و غیره. در این‌جا نیز شیوه تولید سرمایه‌داری در قلمرو محدودی صورت می‌پذیرد که بنا بر سرشت خود فقط می‌تواند در برخی سپهرها جاری شود. مثلاً در مؤسسات آموزشی، آموزگاران می‌توانند برای بنگاه‌داران این مؤسسات صرفاً کارگران مزدبگیر باشند، همان‌گونه که چنین کارگاه‌های آموزشی‌ای به شمار فراوان وجود دارند. هرچند این آموزگاران در برابر شاگردان‌شان کارگران مولد نیستند، اما در ارتباط با بنگاه‌داران‌شان کارگرانی مولدند.بنگاه‌دار سرمایه‌اش را در ازای توانائی کار آن‌ها مبادله می‌کند و خود را به‌واسطه این فرایند به ثروت می‌رساند. در بنگاه‌های نمایشی و مؤسسات تفریحی نیز وضع بر همین منوال است. هنرپیشه در اینجا در برابر تماشاچیان در مقام هنرمند ظاهر می‌شود، اما در رابطه با کارفرما و بنگاه‌دارش کارگری مولد است. ..”

پس کسانی که کلاً معلمان را کارگر می‌دانند در این بحث‌های کار مولد و نامولد چنته‌شان خالی ست و چیزی در برابر نظرات صریح مارکس ندارند.دست شان از همه‌جا که خالی می‌شود سراغ کار بازرگانی و کارگر بازرگانی می‌روند و ادعا می‌کنند همان‌گونه که کارگر بازرگانی به‌عنوان کارگر خدمات مستقیماً ارزش اضافی تولید نمی‌کند و مستقیماً مولد نیست اما بازهم باعث می‌شود که ارزش اضافی نصیب سرمایه‌دار بازرگان شود، معلمان نیز نظیر کارگران بخش خدمات بازرگانی هستند. اما کارگر بازرگانی ربطی به معلم ندارد. کارگر بازرگانی برخلاف معلم، رابطه‌اش با سرمایه است. کارگر بازرگانی نیروی کارش را مثل هر کارگر دیگری به بازرگان می‌فروشد، سرمایه‌دار بازرگان  با  سرمایه متغیرش نیروی کار کارگر بازرگانی را می‌خرد، کار اضافی از کارگر می‌کشد، استثمار می‌کند و سود می‌برد. بنابراین کارش مولد است. درحالی‌که در مورد معلم نه سرمایه متغیری وجود دارد که دستمزد معلم از طریق آن پرداخت گردد، نه نقشی  در انتقال ارزش  اضافی که در جای دیگری تولیدشده باشد. بنابراین مقایسه کارگر بازرگانی با معلمی که خدمتی را انجام می‌دهد و حقوق می‌گیرد،  قیاس مع‌الفارق است.

مارکس در جلد سوم سرمایه می‌نویسد:” اکنون این پرسش مطرح می‌شود که تکلیف کارکنان مزدبگیر بازرگانی استخدام‌شده توسط سرمایه‌دار بازرگانی ، در این‌جا کاسب کالا چیست؟

از یک منظر، چنین کارمند بازرگانی‌ای ، کارگر مزدبگیری مانند سایرین است. اول آن که کارش با سرمایه متغیر بازرگان خریداری می‌شود و نه با پولی که بازرگان به‌عنوان درآمد خرج می‌کند، به‌بیان‌دیگر ، این کالا نه برای خدمت شخصی بلکه با قصد ارزش‌افزائی سرمایه تخصیص‌یافته در آن خریداری‌شده است. دوم ، چون ارزش نیروی کارش و بنابراین مزدش مانند تمامی کارگران مزدبگیر دیگر، با هزینه‌های تولید و بازتولید این نیروی کار خاص تعیین می‌شود و نه با محصول کارش

آن چه عاید می‌کند تا جایی که کاری را نسبتاً پرداخت‌نشده انجام می‌دهد، تابع هیچ نوع ایجاد مستقیم ارزش اضافی نیست بلکه تابع همکاری‌اش در کاهش هزینه‌ی تحقق ارزش اضافی است.”(۳)

پس روشن است که کارگر بازرگانی  گرچه مستقیماً ارزش اضافی تولید نمی‌کند، اما به کاهش هزینه‌های سامان یابی اضافه ارزش کمک می‌کند. بازرگان قسمت اعظم  همان وظیفه‌ای را   که به برکت آن پولش سرمایه می‌شود به‌وسیله کارگران خود انجام می‌دهد.اگر چه‌کار پرداخت نشده این کارگران  اضافه ارزش نمی‌آفریند ولی برای بازرگان وسیله تصاحب اضافه ارزش را فراهم می‌آورد .

اکنون می‌رسیم به این سؤال که اگر معلمان موردبحث ما کارگر نیستند، جایگاه طبقاتی آن‌ها در کجاست ؟معلمان  ازنظر حرفه‌ای  وابسته به گروه اجتماعی روشنفکران جامعه، نه در معنای مرسوم آن در ایران، بلکه در معنای وسیع کلمه‌اند. یعنی کسانی که باکار فکری سروکار دارند. از نظر ساختار طبقاتی جامعه، در میانه دوطبقه اصلی جامعه جای گرفته  و جزء اقشار میانی جامعه‌اند. از همین رو از ثبات سیاسی برخوردار نیستند. به‌حسب اوضاع گاه به طبقه کارگر نزدیک می‌شوند  و گاه به بورژوازی. البته لایه فوقانی این قشر همواره به بورژوازی گرایش دارد. فراموش نکنیم همین معلمانی که امروز خود را به جنبش طبقاتی کارگران نزدیک می‌بینند و سازمان ما هم معلمان را متحد طبقه کارگر می‌داند، درگذشته‌ای نه‌چندان دور، اگر نگوییم یکپارچه، لااقل اکثریت بزرگ آن‌ها پشت اصلاح‌طلبان حکومتی بودند و رهبران آن‌ها نیز وابسته به جریان موسوم به اصلاح‌طلب. با شکست اصلاح‌طلبی و زیر فشار شرایطی که رژیم ارتجاعی  به آن‌ها تحمیل کرده است، به طبقه کارگر نزدیک شدند و از درون این تحول بود که جنبش معلمان یک رهبری نسبتاً رادیکال هم پیدا کرد. بنابراین وظیفه مارکسیست‌ها  در درون معلمان و جنبش آن‌ها، کار ناممکن تبدیل معلمان به کارگر نیست، بلکه ضمن تلاش برای تقویت گرایش مارکسیستی ، تلاش برای تقویت رادیکالیسم این جنبش و اتحاد نزدیک آن با کارگران است.

۱-  سیر قهقرایی در جنبش سوسیالیستی ایران – انتشارات سازمان فدائیان(اقلیت) سال ۱۳۷۲

انقلاب اجتماعی و حزب انقلاب اجتماعی – انتشارات سازمان فدائیان(اقلیت) سال ۱۳۸۸

۲- تمام نقل‌قول‌های داخل گیومه، بدون ذکر مآخذ، نقل از” نظریه‌های ارزش اضافی –دست‌نوشته‌های ۱۸۶۳ – ۱۸۶۱(جلد اول)” اثر کارل مارکس ترجمه‌ی کمال خسروی است.

۳- کارل مارکس، سرمایه جلد سوم – مترجم حسن مرتضوی

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۲۰ در فرمت پی دی اف:

آغاز کلاس‌ها از ساعت ۶ صبح -جمهوری اسلامی ویرانگر نظام آموزشی

“اگر تصمیم‌گیران درباره‌ی آموزش در مدارس چیزی می‌دانستند، می‌فهمیدند که کودک نمی‌تواند ساعت ۶ صبح در کلاس درس بنشیند”. این سخن یک دبیر بازنشسته و کارشناس آموزشی در رابطه با تصمیم اخیر کابینه جمهوری اسلامی در رابطه با تغییر ساعات مدارس است. دوشنبه گذشته ۲۲ اردیبهشت، “معاونت برنامه‌ریزی و توسعه منابع وزارت آموزش و پرورش جمهوری اسلامی” با صدور بخشنامه‌ای شروع کلاس‌های درس مدارس یک نوبته را از روز سه‌شنبه ۲۳ اردیبهشت از ساعت ۶ صبح تا یک بعدازظهر و مدارس دو شیفته را نوبت اول از ۶ صبح تا ۹ و سی دقیقه و شیفت دوم از ۹ و سی دقیقه تا ۱۳ و ۳۰ دقیقه اعلام کرد.  علی فرهادی سخنگوی وزارت آموزش و پرورش نیز با وقاحت تمام یکی از دلایل اصلی این تصمیم را “تقاضای زیاد والدین شاغل” اعلام کرد و گفت “امیدوار است تا در سال تحصیلی آینده ساعات آغاز به کار مدارس به حالت معمول بازگردد”.

براساس تحقیقات گوناگونی که توسط محققان این امور صورت گرفته، خواب و استراحت کافی برای رشد جسمی و روحی کودکان و نوجوانان بسیار ضروری است. به‌ویژه ساعات آخر خواب یعنی همان ساعات ۵ و ۶ صبح – همان ساعاتی که “دولت فخیمه جمهوری اسلامی” با سیاست‌های مخرب و نادانی محض از کودکان می‌رباید – بسیار مهم هستند.

هیچ کشوری در دنیا وجود ندارد که دولت آن کودکان را در این ساعت به اجبار به مدارس بکشاند. به‌گفته‌ی یکی از والدین دانش‌آموزان: “هدف اصلی با خاک یکسان کردن چندرغاز انگیزه‌ی دانش‌آموزان است”. البته در همین‌جا باید تاکید کرد که تغییر ساعت مدارس اگرچه برای همه‌ی کودکان آسیب‌زاست، اما بویژه این سیاست در مورد کودکان توده‌های محروم و ستم‌دیده‌ی جامعه بسیار تاثیرگذار است. پیش از این اخباری نیز از قطع برق مدارس و تاثیرات مخرب آن بویژه در مناطق گرمسیر که منجر به تعطیلی کلاس‌ها گردید، منتشر شده بود. به برخی از مدارس نیز اعلام کرده بودند که برای جلوگیری از قطع برق باید مبالغ بسیار بالایی پرداخت کنند که مدارس دولتی اساساً چنین بودجه‌ای ندارند.

اما این یگانه تصمیم جمهوری اسلامی علیه کودکان و بویژه کودکان خانواده‌های کارگری و زحمتکش جامعه نیست. در طول این سال‌ها سیاست‌های متعدد جمهوری اسلامی در زمینه آموزش و پرورش به روشنی ثابت کرد که برای حکومت اسلامی تحصیل و آموزش کودکان کارگر و زحمتکش اهمیتی ندارد و قرار نیست که آموزش رایگان و با‌کیفیت چرخه‌ی نابرابری را در جامعه کاهش دهد، بلکه برعکس قرار است آموزش و پرورش در جمهوری اسلامی اتفاقاً در خدمت گسترش و تداوم این نابرابری و نظم ظالمانه سرمایه‌داری باشد. تنها نگاهی به وضعیت کنونی آموزشی در کشور، نتایج فاجعه‌بار سیاست‌های جمهوری اسلامی برای کودکان محروم جامعه، هم‌چون تشدید و تکثیر فقر را عیان می‌سازد. سیاست‌هایی که منجر به حذف ۳۰ درصد کودکان (به‌ویژه دختران و کودکان در مناطق محروم) از چرخه‌ی تحصیل شده است.

حتا در گزارش اخیری که مرکز پژوهش‌های مجلس اسلامی با عنوان “پایش ابعاد فقرسال ۱۴۰۲: فقر آموزش” منتشر کرد، بر وضعیت فاجعه‌بار آموزشی صحه گذاشته شد. این گزارش ضمن تایید تاثیر فقر خانواده در خارج شدن کودکان از چرخه‌ی تحصیل و یا ایجاد مانع در پیشرفت تحصیلی‌شان، در رابطه با کاهش کیفیت آموزش به دو آزمون بین‌المللی” تیمز” و ” پرلز” اشاره داشته است.

براساس آخرین آزمون تیمز که دانش ریاضی و علوم دانش‌آموزان در دو مقطع کلاس چهارم و هشتم در سراسر جهان را ارزیابی می‌کند. نمره کل ریاضی دانش‌آموزان در سال تحصیلی ۱۴۰۲‌- ۱۴۰۱ در مقطع چهارم ۴۲۰ بوده که کمتر از معیار تعیین شده یعنی ۵۰۰ است و از این نظر دانش‌آموزان ایران در بین ۵۸ کشور در جایگاه ۵۳ قرار گرفتند. در دوره‌ی قبل این آزمون که در سال ۲۰۱۹ برگزار شد (۱۳۹۸ شمسی) نمره ریاضی دانش‌آموزان ایران ۴۴۳ بود که در آزمون جدید ۲۳ نمره کاهش داشته است. در این آزمون ۴۱ درصد دانش‌آموزان به نمره دانش پایه ریاضی نرسیدند در حالی که میانگین بین‌المللی آن ۸ درصد است.

در آزمون پرلز سال ۱۴۰۱، در مجموع ۴۱ درصد از دانش‌آموزان ایرانی در سواد خواندن حتا به پایین‌ترین معیار نرسیدند. این در حالی‌ست که میانگین بین‌المللی این معیار تنها ۶ درصد است. میانگین نمرات امتحان نهایی سال آخر دبیرستان نیز در سال‌های اخیر روند نزولی داشته به‌طوری که در ۱۷ استان نمره‌ی میانگین زیر ۱۰ بوده است. هم‌چنین میانگین کشوری رشته‌ی “ادبیات و علوم انسانی” پایین‌تر از سایر رشته‌ها و به زیر ده (۱۳/ ۹) کاهش یافته است. در سال ۱۴۰۲ تنها در استان یزد میانگین نمرات امتحان نهایی بالاتر از ۱۲ بود.

یک نکته مهم دیگر در آزمون پرلز این بود که سواد خواندن و درک مطلب دانش‌آموزانی که در خانه به زبان‌های دیگر سخن می‌گویند ۸۸ نمره کمتر از دانش‌آموزانی بود که در خانه به فارسی صحبت می‌کنند. به‌طور کلی تمامی آمارها نشان می‌دهند که گسترش فقر و تشدید بحران اقتصادی رکود – تورمی، تاثیر مستقیمی بر بدترشدن وضعیت آموزشی کشور داشته است. براساس گزارش فوق در حالی‌که در سال ۹۷ هزینه ‌آموزش در سبد هزینه‌های خانوار به‌طور متوسط ۷۲/ ۴ بود، در سال ۱۴۰۲ و با گسترش فقر به تنها ۱/ ۱ درصد رسید.

در مناطق و استان‌هایی که فقر شدت بیشتری دارد شاهد وضعیت وخامت‌بار تحصیلی نیز هستیم. برای نمونه در استان سیستان و بلوچستان بیش از ۵۸ درصد جوانان ۱۸ تا ۲۴ سال فاقد مدرک دیپلم هستند.  هم‌چنین در استان‌ کرمانشاه ۲۲ درصد، در سیستان و بلوچستان ۳/ ۲۲ درصد، خوزستان ۳۶ درصد و آذربایجان غربی ۲۷ درصد کودکان ۱۲ تا ۱۷ سال فاقد مدرک مقطع ابتدایی می‌باشند.

نرخ بی‌سوادی برای گروه سنی ۱۵ سال و بالاتر نیز به‌رغم آن‌که سال‌ها پیش جمهوری اسلامی مدعی ریشه‌کنی بی‌سوادی شده بود براساس گزارش فوق ۱۵ درصد است. اما معضل بزرگ دیگر کم‌سوادی است که در جهان کنونی در واقع این افراد نیز به‌نوعی بی‌سواد محسوب می‌شوند که نتیجه پایین‌آمدن کیفیت آموزش و تبلیغ و “تدریس” خرافات و دین در مدارس است. بنابراین می‌توان گفت که آمار ۸۵ درصدی نرخ باسوادی یک آمار گمراه کننده است.

در آزمون کنکور نیز تاثیر ویرانی آموزش و پرورش و نابودی آموزش رایگان و با کیفیت را به‌خوبی می‌توان مشاهده کرد. تنها دو درصد از رتبه‌های زیر ۳۰۰۰ کنکور در مدارس دولتی درس خوانده‌اند. به عبارتی دیگر تنها ۶۰ دانش‌آموز مدارس دولتی توانستند رتبه تا ۳۰۰۰ را در کنکور بدست آورند و ۲۹۴۰ دانش‌آموز دیگر از سایر مدارس مانند غیرانتفاعی، تیزهوشان، شاهد و غیره بودند. همین وضعیت است که بسیاری از خانواده‌ها را وادار می‌سازد تا هر طور که شده کودکان خود را به مدارس غیرانتفاعی بفرستند.

جدا از فقدان امکاناتی که امروز باید در مدارس در دسترس همگان باشد از جمله آزمایشگاه و امکانات دیجیتالی، مدارس دولتی از کمبود معلم و تراکم بالای دانش‌آموز رنج می‌برند و این تاثیر مستقیمی بر یادگیری کودکان می‌گذارد. کودکانی که بسیاری از آن‌ها با سوء تغذیه و گرسنگی درگیر هستند و این نیز خود عامل مهمی در میزان یادگیری کودکان است. اما در همین کشور که مدارس دولتی با چنین وضعیت اسفباری روبرو هستند، مدارسی معروف به مدارس لاکچری وجود دارند که تنها هزینه ثبت‌نام در آن مدارس ۵۰۰ میلیون تومان است. تازه برخی از والدین کودکان خود را در مدارس آنلاین (خارج از کشور) با شهریه ۹ تا ۱۸ هزار دلاری ثبت‌نام می‌کنند.

در حالی‌که هزاران مدرسه از داشتن سرویس بهداشتی مناسب و آب آشامیدنی محروم هستند، مدارس لاکچری دارای رستوران با غذاهای متنوع هستند که هزینه‌ی یک وعده غذای آن از دستمزد یک روز کارگر بیشتر است. این وضعیت آموزشی است که حکومت اسلامی بوجود آورده است. آن‌گاه خامنه‌ای شنبه ۲۷ اردیبهشت در دیدار با به‌اصطلاح گروهی از معلمان، بدون اشاره به این ویرانی، خزعبلاتی را بر زبان آورد که گویا این دیکتاتور خون‌آشام در جهان دیگری سیر می‌کند. سهم آموزش در بودجه دولتی و سهم آموزش از تولید ناخالص داخلی در ایران حتا از بسیاری از کشورهای فقیر جهان پایین‌تر است و البته چرایی و عواقب آن برای مردم ایران روشن است، اما برای خامنه‌ای شارلاتان و مقامات دولت او این چیزها اهمیتی ندارد.

وظیفه‌ی دولت برخلاف چرندیات خامنه‌ای که هیچ ربطی با وضعیت فاجعه‌بار آموزش و پرورش ندارد و تنها تاکیدی بر نقش بیشتر دستگاه‌های امنیتی و دینی بر مدارس بود، آموزش رایگان و با کیفیت برای تمامی کودکان است. تمامی کودکان باید از شرایط برابر و مناسبی برای رشد توانایی‌ها و خلاقیت‌های خود برخوردار باشند و فضای مدرسه و کلاس مناسب ذهن پرسشگر و جستجوگر کودک باشد. وظایفی که جمهوری جنایتکار اسلامی بویی از آن‌ها نبرده است.

جدا از آن‌که حقوق معلمان بسیار ناچیز و با خط فقر فاصله بسیار دارد که این نیز به‌نوبه‌ی خود بر کیفیت کار معلم تاثیرگذار است، بودجه سالانه آموزش و پرورش تنها پاسخگوی همان حقوق ناچیز کارکنان وزارتخانه است و حتا برای پرداخت پاداش پایان خدمت معلمان گاه پولی نیست. بسیاری از هزینه‌های همان مدارس دولتی نیز بر دوش والدین انداخته شده است. یک برآورد از هزینه‌های آموزشی در ایران حاکی از آن است که تنها ۵۴ درصد از هزینه‌های آموزش برعهده دولت است و ۴۶ درصد دیگر مستقیماً توسط والدین هزینه می‌شود. این در حالی‌ست که ۱۰۰ درصد هزینه‌های آموزشی از کتاب و دفتر گرفته تا تغذیه مناسب بچه‌ها در مدارس باید برعهده‌ی دولت باشد.

افزایش بار هزینه‌های آموزشی بر دوش خانواده‌ها در حالی که فقر مدام گسترش پیدا می‌کند، منجر به افزایش بازماندگی از تحصیل در میان کودکان شده است، بویژه در مقطع دبیرستان که پدیده کم‌سوادی را گسترش می‌دهد. دخالت دین در امور مدارس و کتب درسی، تبعیض جنسیتی و ممنوعیت تحصیل به زبان مادری از دیگر معضلات آموزش و پرورش در ایران هستند.

براساس برنامه سازمان فدائیان (اقلیت) برای حکومت شورایی، “مدارس و آموزشگاه‌ها باید مطلقاً غیرمذهبی باشند، تدریس هرگونه امور دینی و انجام مراسم مذهبی در مدارس موقوف شود. مذهب و دستگاه روحانیت نباید مطلقاً هیچ‌گونه دخالتی در امور مدارس و برنامه‌های درسی و آموزشی داشته باشند”.

هم‌چنین در برنامه سازمان آمده است:

“باید هرگونه مداخله مذهب و روحانیت در مدارس به‌فوریت ممنوع گردد و دستگاه‌های سرکوب و جاسوسی که دست‌اندرکار ارتجاع فرهنگی، سرکوب و ایجاد جو رعب و وحشت در مدارس هستند برچیده شوند.

آموزش رایگان و اجباری تا پایان دوره متوسطه و بهره‌مندی تمام دانش آموزان به هزینه دولت از غذا، پوشاک، وسائل تحصیل و ایاب و ذهاب.

دگرگونی بنیادی نظام آموزشی کشور، به‌نحوی‌که نزدیک‌ترین پیوند بین مدرسه و کار اجتماعی مولد برقرار گردد و آموزش نظری و عملی تلفیق شود. با این دگرگونی، موانعی که سیستم آموزشی موجود بر سر راه ادامه تحصیلات اکثریت عظیم جوانان کشور ایجاد نموده، باید از بین برود و هر کس بر حسب تمایل و استعدادش قادر به ادامه تحصیلات عالی رایگان باشد.

دولت موظف است برای تمام جوانانی که تحصیلات خود را به پایان می‌رسانند امکان اشتغال پدید آورد.

دولت موظف است از طریق ایجاد و گسترش مراکز ورزشی و پرورشی، ایجاد کلوپ‌های مختلف هنری و فرهنگی و دیگر مراکز و مؤسسات تفریحات سالم در جهت شکوفائی و رشد و اعتلاء جسمانی، معنوی و فرهنگی جوانان تلاش نماید”.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۲۰ در فرمت پی دی اف:

ده‌ها هزار کارگر خودروسازی سایپا در یک قدمی اخراج

0

خبرهای انتشار یافته در رسانه‌های حکومتی، حاکی از آن است که تصمیم قطعی برای واگذاری خودروسازی سایپا به بخش خصوص گرفته شده است. “بیاتی” معاون اقتصادی گروه خودروسازی سایپا امروز اعلام کرد: واگذاری سهام سایپا با استفاده از مکانیزم بورس و به صورت مزایده خواهد بود. درمیان متقاضیان خرید سایپا، نام هایی مانند؛ کرمان موتور، فردا موتور، کنسرسیوم قطعه سازان، گروه صنعتی انتخاب… دیده می‌شود.

علاوه بر این‌ها بابک زنجانی که اکنون باید در زندان باشد نیز یکی از افراد و خریداران اصلی سایپاست. علی انصاری از نزدیکان و گماشته‌گان مجتبی خامنه‌ای که از بدهکاران بزرگ بانک آینده است و مبالغ هنگفتی از بانک گرفته و آن را بالاکشیده است نیز نام دیگری است که در میان خریداران دیده می‌شود.

گفته می‌شود در گام نخست ۴۲ درصد سهام سایپا واگذار می‌شود. معاون اقتصادی سایپا امروز اعلام کرد همراه با مالکیت، کنترل و مدیریت سایپا نیز منتقل می‌شود.

واگذاری سایپا به بخش خصوصی معنای دیگری جز به خطر افتادن جدی وضعیت شغلی کارگران سایپا ندارد. تمام تجارب قبلی واگذاری‌ها این واقعیت تلخ را تأیید می‌کنند که مالکین بخش خصوصی در نخستین اقدامات خود، دست به اخراج گسترده کارگران می‌زنند. در برخی موارد شرکت و یا کارخانه واگذار شده به کلی تعطیل و تمام کارگران آن اخراج شده‌اند. هم اکنون آینده شغلی ده‌ها هزار نیروی کار شاغل در سایپا در معرض خطر جدی و کارگران این شرکت در یک قدمی اخراج و بیکاری قرار گرفته‌اند.

اگرچه سرمایه و سرمایه‌دار هرجا باشد، دولتی یا خصوصی، کارش استثمار کارگر است و کارگران در نهایت باید تکلیف خود را با نظام سرمایه‌داری یکسره کنند، اما تجربه خصوصی‌ها، به کارگران نشان داده است که خریداران کارخانه‌ها و شرکت‌های دولتی ضمن تشدید فشار کار و استثمار، تعویق پرداخت دستمزد، زدن از بیمه و مرخصی و اقدامات دیگری از این قبیل، در گام نخست دست به اخراج گسترده کارگران می‌زنند. کشت و صنعت هفت‌تپه، یک نمونه است که پس از واگذاری شرکت به بخش خصوصی (اسدبیگی) انبوهی از کارگران اخراج شدند. بیکارسازی وسیع، اولین پیامد واگذاری خوروسازی سایپا به بخش خصوصی است. کارگران سایپا آگاه باشند، اجرای نقشه شوم دولت و وزارت صمت آن و واگذاری خودروسازی سایپا به بخش خصوصی و افرادی از قماش بابک زنجانی و اسد بیگی، معنایش اخراج و بیکارسازی وسیع کارگران این شرکت است.

با توجه به تجربهٔ شرکت نیشکر هفت تپه و اینکه بعد از واگذاری امکان کوتاه نمودن دست عوامل دزد و غارتگرانی چون زنجانی و انصاری بسیار مشکل خواهد بود، لازم است، کارگران سایپا از همین امروز در برابر این نقشهٔ دولت سرمایه داران، به صورت متحد و یکپارچه بایستند و نقشهٔ آنان را نقش بر آب نمایند.

در برابر تعرضات بیشتر سرمایه داران و رژیم در خدمت آنان (جمهوری اسلامی)، صفوف خود را متشکل و متحد نمائیم.

مرگ بر حکومت سرمایه داری مذهبی جمهوری اسلامی

برقرار باد حکومت شوراهای کارگران و زحمتکشان

کار نان آزادی، حکومت شورایی

هستهٔ کار، نان، آزادی، هوادار سازمان فدائیان اقلیت

۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴

نوار غزه، بزرگ‌ترین فاجعه انسانی قرن حاضر

بیش از هفت دهه است که مردم فلسطین زیر یوغ اشغال، جنگ، گرسنگی و ستم عریان صهیونیسم جهانی و حامیان امپریالیست‌اش، به‌ویژه امپریالیسم آمریکا، زندگی می‌کند. نوار غزه، این قطعه‌ی محاصره‌شده از سرزمین فلسطین، به میدان کشتار و آزمایشگاه خون‌بار جنایات جنگی رژیم صهیونیستی تبدیل شده است. حملات وحشیانه رژیم اسرائیل به نوار غزه که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شده و هنوز نیز ادامه دارد، تاکنون به مرگ نزدیک به ۵۳ هزار فلسطینی انجامیده و بیش از ۱۱۹ هزار نفر نیز زخمی شده‌اند که بسیاری از آن‌ها به دلیل کمبود دارو، تجهیزات پزشکی و شرایط بحرانی بیمارستان‌ها در معرض خطر مرگ قرار دارند. بیش از ۴۰۰ نفر از کارکنان سازمان‌های امدادی و بشردوستانه نیز در این جنگ جان باخته‌اند. در میان قربانیان، بیش از ۷ هزار و ۷۰۰ کودک و ۴۹۵۰ زن شناسایی شده‌اند که نشان‌دهنده شدت آسیب‌پذیری غیرنظامیان در این جنگ است. این آمارها همچنان در حال افزایش است و با توجه به ادامه عملیات نظامی و شرایط انسانی بحرانی در غزه، پیش‌بینی می‌شود که تعداد قربانیان همچنان افزایش یابد.

در این میان، بیش از ۸۰ درصد جمعیت غزه آواره شده‌اند و کمبود شدید غذا، دارو و آب وجود دارد. اسرائیل قصد دارد توزیع کمک‌های بشردوستانه را از طریق شرکت‌های خصوصی و خارج از نظارت سازمان‌های بین‌المللی انجام دهد که با انتقادات شدید سازمان‌های حقوق بشری و سازمان ملل مواجه شده است. سازمان ملل، صلیب سرخ، و نهادهای حقوق بشری وضعیت کنونی فلسطینیان ساکن نوار غزه را “بزرگ‌ترین فاجعه انسانی قرن حاضر” توصیف کرده‌اند.

در کرانه‌ی باختری نیز یورش ارتش اشغالگر به شهرهایی چون جنین، نابلس و طولکرم، با مقاومت مردمی روبه‌رو شد، اما سرکوب و بازداشت‌های گسترده ادامه دارد. حملات اخیر بخشی از سیاست سیستماتیک نسل‌کشی و تروریسم دولتی اسرائیل علیه مردم فلسطین است. این حملات نه به دلایل امنیتی، بلکه با هدف ارعاب، تخریب ساختار اجتماعی و اقتصادی فلسطین، و در راستای اهداف اشغالگرانه و طرح پاکسازی ملی صورت می‌گیرد.

رژیم صهیونیستی نه‌تنها به کشتار و محاصره‌ی مردم فلسطین ادامه می‌دهد، بلکه برنامه‌هایی آشکار برای اشغال دائمی نوار غزه و گسترش شهرک‌سازی در کرانه‌ی باختری در دستور کار دارد. شهرک‌سازی‌ها، که آشکارا تجاوزکارانه و ناقض حقوق بین‌الملل‌اند، پروژه‌ای است برای نابودی چشم‌انداز هرگونه دولت مستقل فلسطینی و تسریع آپارتاید رسمی در کل سرزمین تاریخی فلسطین. در تاریخ ۵ مه ۲۰۲۵، کابینه امنیتی اسرائیل به رهبری بنیامین نتانیاهو برای پیشبرد هدف خود، طرحی جامع موسوم به “ارابه جدعون” برای اشغال کامل نوار غزه را تصویب کرد. تا تاریخ ۱۱ مه ۲۰۲۵، بخش‌هایی از این طرح به مرحله اجرا درآمده است. نیروی هوایی اسرائیل حملات گسترده‌ای را در سراسر غزه، از جمله مناطق شمالی و رفح در جنوب، انجام داده است. از زمان توقف آتش‌بس در اواسط مارس ۲۰۲۵، نیروهای اسرائیلی کنترل بخش‌های وسیعی از نوار غزه را به دست گرفته‌اند. گزارش‌ها حاکی از آن است که اسرائیل اکنون حدود ۵۰ درصد از این منطقه را تحت کنترل دارد. همچنین طرح مذکور شامل انتقال بخش عمده‌ای از جمعیت ۲ میلیون و ۳۰۰ هزار نفری غزه به مناطق جنوبی، به‌ویژه اطراف شهر رفح، است.

در حالی که بخش‌هایی از طرح اشغال نوار غزه توسط اسرائیل به اجرا درآمده است، اجرای کامل آن با چالش‌های جدی مواجه است که می‌تواند روند اجرای این طرح را کند یا متوقف کند. از جمله این چالش‌ها می‌توان به عوامل زیر اشاره کرد:

– نیروهای حماس و دیگر گروه‌های فلسطینی علیرغم تلفات سنگین، همچنان توانایی نظامی خود را حفظ کرده‌اند. استفاده از تونل‌ها، عملیات چریکی، و ادامه پرتاب موشک به سمت مواضع اسرائیلی، روند پیشروی ارتش را کند کرده و هزینه انسانی و مالی جنگ را بالا برده است.

– فاجعه انسانی در غزه با آواره شدن بیش از ۸۰ درصد جمعیت و تخریب زیرساخت‌های حیاتی، مورد توجه افکار عمومی جهانی قرار گرفته است. نهادهای بین‌المللی چون سازمان ملل و عفو بین‌الملل این وضعیت را “پاک‌سازی ملی” خوانده و خواستار توقف فوری عملیات شده‌اند. همچنین، کشورهای عربی و حتی برخی متحدان غربی اسرائیل، نظیر فرانسه و آلمان، نسبت به پیامدهای این عملیات هشدار داده‌اند.

– وجود ده‌ها گروگان اسرائیلی نزد حماس، دولت نتانیاهو را تحت فشار مضاعف داخلی قرار داده است. خانواده‌های گروگان‌ها با برپایی تجمعات گسترده، خواستار توقف عملیات و اولویت دادن به مذاکرات برای آزادی عزیزانشان هستند.

– اسرائیل هنوز راهکاری مشخص برای اداره نوار غزه پس از حماس ارائه نداده است. گزینه‌هایی چون اداره مستقیم، واگذاری به نیروی عربی، یا ایجاد خلأ قدرت، هر یک با ریسک بالا و مخالفت داخلی و بین‌المللی همراه هستند.

با وجود تمام این موانع، کابینه نژادپرست و ورشکسته‌ی نتانیاهو، که با بحران سیاسی عمیقی در داخل اسرائیل روبه‌رو است، با دامن‌زدن به جنگ و توسل به خشونت سازمان‌یافته، می‌کوشد خود را از سقوط نجات دهد. طبق نظرسنجی‌های اخیر ۶۰ تا ۷۰ درصد اسرائیلی‌ها با عملیات اشغال گسترده غزه مخالف‌اند و از توافقی برای پایان جنگ و آزادی گروگان‌ها حمایت می‌کنند. اکثریت اسرائیلی‌ها بر این باورند که نتانیاهو به دلایل سیاسی به ادامه جنگ اصرار دارد و حفظ “امنیت اسرائیل” بهانه‌ای بیش نیست.

نتانیاهو، که از سال ۲۰۰۹  نخست‌وزیر اسرائیل بوده است، در سال‌های اخیر با اتهام‌ فساد مالی روبه‌رو شده و تلاش‌های او برای حفظ موقعیت سیاسی‌اش به یکی از مسائل کلیدی در سیاست داخلی تبدیل شده است. این مسائل، به‌ویژه پس از اعتراضات گسترده علیه اصلاحات قضائی که از سوی کابینه او پیشنهاد شد، شدت یافته‌اند. اعتراضاتی که برخی به بزرگ‌ترین تظاهرات در تاریخ اسرائیل تبدیل شده‌اند. از سویی دیگر، کابینه نتانیاهو در دوره‌های اخیر بیشتر بر ائتلافی از احزاب راست‌گرا و مذهبی تکیه داشته است که در بسیاری از موارد منافع و برنامه‌های سیاسی متناقضی دارند. این امر باعث شده است، در برخی مواقع، رهبران این احزاب تهدید کنند که در صورت عدم تحقق خواسته‌هایشان، کابینه را ترک خواهند کرد. خواسته‌هایی که تسلیم نتانیاهو در برابر آن‌ها می‌‌تواند نارضایتی‌های بیش‌تری را در میان دیگر بخش‌های جامعه به دنبال داشته باشد.

از نظر اقتصادی نیز اسرائیل در دوره‌های اخیر با مشکلاتی مواجه بوده است. افزایش هزینه‌های زندگی، تورم بالا، و شکاف‌های اجتماعی-اقتصادی، از جمله عواملی هستند که موجب نارضایتی اقشار مختلف اجتماعی شده‌اند. در کنار این مسائل، برخی از سیاست‌های اقتصادی نتانیاهو، به ویژه در زمینه کاهش مالیات‌ها برای ثروتمندان و شرکت‌های بزرگ، باعث تشدید نابرابری‌های اقتصادی شده و اعتراضات زیادی را به همراه داشته است.

در حالی که فلسطینیان ساکن نوار غزه و کرانه‌ی باختری زیر آتش بمباران و محاصره‌ی رژیم صهیونیستی قرار دارند، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا قصد دارد از ۱۳ مه تا ۱۶ مه در سفری به خاورمیانه از ۳ کشور عربی، عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی، بازدید کند. از جمله اهداف این سفر، تقویت روابط اقتصادی و امنیتی با این کشورها اعلام شده است. در این سفر، ترامپ به دنبال جذب سرمایه‌گذاری‌های کلان، قراردادهای تسلیحاتی و همکاری‌های استراتژیک در زمینه‌هایی مانند انرژی، فناوری‌های نوین و مواد معدنی حیاتی است. اما هم‌زمانی سفر ترامپ به کشورهای عربی و اقدامات نظامی اسرائیل گمانه‌هایی را برانگیخته است. گرچه هیچ سند رسمی دال بر توافق مستقیم میان ترامپ و دولت اسرائیل منتشر نشده، اما تحلیل‌گران معتقدند که هم‌زمانی این اقدامات و سکوت ترامپ درباره جنایات جنگی در غزه نشان از نوعی هماهنگی سیاسی دارد. برخی منابع حتی از رایزنی ترامپ با مقامات عربی درباره انتقال جمعیت فلسطینی از غزه به صحرای سینا یا دیگر کشورها خبر داده‌اند.

تاکنون پیشنهادات ترامپ از جمله “معامله قرن” با مخالفت شدید کشورهای عربی روبرو شده است. در حالی که ممکن است برخی کشورهای عربی در ظاهر به برخی از پیشنهادات آمریکا و اسرائیل در خصوص نوار غزه پاسخ مثبت دهند (به‌ویژه در قالب پروژه‌های اقتصادی و بازسازی)، پذیرش تجزیه غزه یا جابجایی جمعیت فلسطینی از این منطقه به دیگر کشورها بسیار بعید به نظر می‌رسد. موافقت با چنین طرح‌هایی می‌تواند موجب ایجاد شکاف میان کشورهای عربی و آسیب به روابط میان آن‌ها شود. فلسطین همچنان مسئله‌ای محوری برای کشورهای عربی است و هرگونه تلاش برای کاهش حقوق فلسطینی‌ها ممکن است باعث بحران‌های سیاسی و دیپلماتیک در درون این کشورها شود. حتی کشورهایی که روابط نزدیکی با اسرائیل دارند (مانند امارات متحده عربی و بحرین)، به احتمال زیاد موافقت با چنین پیشنهاداتی را دشوار می‌بینند، زیرا در سطح عمومی در کشورهای خود، این امر می‌تواند به مخالفت‌های مردمی و ائتلاف‌های مخالف منجر شود.

در میان تمام زدوبندهای سیاسی میان دولت‌های امپریالیستی، کشورهای مرتجع منطقه و دولت صهیونیستی اسرائیل، کشتار مردم فلسطین ادامه دارد. تنها روز گذشته (۱۰ مه)، در حمله‌ای به اردوگاه پناهندگان در دیرالبلح ۲۱ تن از جمله چند کودک کشته شدند.

دولت نژادپرست و جنایتکار اسرائیل تنها به کشتار فلسطینیان از طریق حملات نظامی اکتفا نمی‌کند، بلکه بسیاری از آنان را از طریق گرسنگی و کمبود امکانات درمانی و امکانات اولیه زندگی راهی گورستان‌ها می‌کند. در میان حملات مرگبار نظامی، از ۲ مارس اسرائیل مانع ورود کمک‌های حیاتی به غزه شده است. این امر باعث شده است بیش از ۲ میلیون فلسطینی به تعداد رو به کاهش آشپزخانه‌های خیریه وابسته شوند که در روزهای اخیر به دلیل تمام شدن غذا تعطیل شده‌اند. خبرنگاری از دیرالبلح در مرکز غزه گزارش می‌دهد: “تقریباً هیچ غذایی وجود ندارد… ما درباره نانوایی‌هایی صحبت می‌کنیم که تعطیل شده‌اند، ما درباره عدم وجود مراکز توزیع صحبت می‌کنیم و ما درباره تعداد کمی آشپزخانه که هنوز غذاهای گرم می‌پزند صحبت می‌کنیم.” به گفته وی، مردمی که ساعت‌ها در صف می‌ایستند، اغلب دست خالی برمی‌گردند، در حالی که آشپزخانه‌های باقی‌مانده غذاهایی را که پیش از این برای ۱۰۰ نفر کافی بود، اکنون باید بین ۲۰۰۰ نفر تقسیم کنند. وی ادامه می‌دهد: “ما شاهد مرگ افراد بیش‌تری هستیم، شاهد مرگ کودکان بیش‌تری به دلیل سوءتغذیه و کمبود غذا هستیم. اما این تنها کمبود غذا نیست، بلکه کمبود تجهیزات پزشکی، کمبود سوخت، گاز آشپزی و کمبود همه چیز است.”

با وجود این، فلسطینی‌ها علی‌رغم جنایات گسترده‌ی اخیر، علی‌رغم دهه‌ها محاصره، کشتار و خیانت، همچنان ایستاده‌اند. مقاومت در غزه، مبارزات در کرانه‌ی باختری، و حمایت آزادی‌خواهان و نیروهای انقلابی سراسر جهان سندی زنده بر این حقیقت است که اشغال و سرکوب، دوام نمی‌آورد. هیچ‌ صلحی با اشغال و تبعیض نمی‌تواند پایدار باشد. تنها راه آزادی، مقاومت انقلابی و سازمان‌یابی توده‌ای است. سرنوشت مردم فلسطین، با سرنوشت همه‌ی خلق‌های تحت ستم گره خورده است. تنها با مبارزه و مقاومت مردم فلسطین، حمایت و پشتیبانی افکار عمومی مترقی جهان و حمایت‌ جنبش‌های انقلابی منطقه است که می‌توان رژیم صهیونیستی اسرائیل را به عقب نشینی واداشت و به رهایی خلق فلسطین امیدوار بود.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۱۹در فرمت پی دی اف:

قطعی آب و برق و چالش مردم

خاموشی های مستمر و از پیش اعلام شده یا نشده برق که به دنبال خود قطعی آب را نیز به همراه دارد، زندگی عادی مردم را به چالش گرفته است. چالش که نه، آنان را به ویرانی و روزمرگی کشانده است. وضعیتی که هم اینک نارضایتی عمومی را در اعماق جامعه بیشتر و صدای اعتراض لایه های مختلف مردم را در اشکال گوناگون بر انگیخته است.

پوشیده نیست معضل قطعی برق، نخستین بحرانی نیست که جمهوری اسلامی طی دوران حاکمیت ارتجاعی خود بر توده های مردم ایران تحمیل کرده است. بیکاری، گرانی، تورم، کارتون خوابی، بی خانمانی، بی دارویی، اعتیاد، فحشا، دزدی، و تجاوز و قتل  و ناامنی از جمله انبوه معضلات اجتماعی اند که جمهوری اسلامی طی ۴۶ سال حاکمیت ارتجاعی خود بر توده های مردم ایران تحمیل کرده است. با این همه و به رغم انبوه مشکلاتی که مردم به صورت شبانه روزی با آن ها درگیر هستند، هم اینک معضل خاموشی برق و قطعی آب، یکی از بحران های فراگیر و فلج کننده است که همان زندگی بخور و نمیر کارگران و زحمتکشان را نیز به کام شان تلخ تر کرده است. اگر بحران هایی نظیر بیکاری و اعتیاد و بی خانمانی و دیگر معضلات موجود، هرکدام به نوبه خود روی لایه های معینی از جامعه تأثیرگذار بودند، خاموشی مستمر برق اما به صورت فاجعه ای عمومی زندگی عادی و روزمرۀ عموم مردم را مختل و آنان را به وضعیت اسفباری کشانده است.

تا جاییکه در پی خاموشی های مداوم و از پیش اعلام شده یا نشده برق، جان عموم بیمارانی که در خانه ها، بیمارستان ها و دیگر مراکز درمانی و پزشکی تحت مداوا هستند، به خطر می افتند. مراکز تولیدی، صنایع کوچک و بعضاً بزرگ از کار صد در صدی باز می مانند، که اخراج و تعدیل نیروی کار اولین تبعات آن است. نانوایی ها با اخلال در پخت و پز مواجه می شوند، خمیر نانشان فاسد و از حیز انتفاع خارج می گردد – که تبعات اولیه آن جدای از ضرر و زیان مالی – عدم پخت نان به میزان لازم و کافی برای مردم است. مردمی که با تداوم این وضعیت چه بسا دستیابی به «نان» نیز از آنان دریغ شود. مدارس تعطیل و دانش آموزان از تحصیل باز می مانند. ساعات کار ادارات محدود و خدمات رسانی به مردمی که هزار و یک مشکل دارند، کاهش می یابد. چراغ های راهنمایی و رانندگی در چهار راه ها خاموش، ترافیک مختل و انبوه سرنشینان خودروها در وضعیتی عرق ریزان با یک بحران روانی رو به تزاید مواجه خواهند شد.

در حوزۀ شخصی و خانوادگی، یخچال و تلویزیون و دیگر وسایل برقی با خطر سوختگی مواجه هستند، که جدای از ایجاد اختلال در زندگی روزانه، بالا رفتن هزینه های زندگی مردم و به طور خاص افزایش فشار اقتصادی بر گردۀ کارگران و زحمتکشان نیز از تبعات خاموشی برق است. با خاموشی های مستمر و گاه و بیگاه برق، مردمی که درمناطق جنوبی و در شهرهای گرم و خشک و کویری زندگی می کنند، لحظه لحظۀ زندگی شان با عذاب و شکنجه و درد همراه خواهد بود. در شهرها، درب های الکتریکی پارکینگ ها از حرکت باز می مانند، آسانسورها متوقف می شوند، زندگی مردم از روال عادی خارج و در سطحی کلان بحرانی عینی، قابل لمس و فراگیرتر از تمام بحران های موجود تا کنونی، زندگی روزانۀ عموم توده ها را فلج و کل جامعه را به سمت سرگردانی و بی برنامگی و ویرانی می کشاند.

معضل خاموشی برق در شرایطی سراسر کشور را فرا گرفته است که هنوز در نیمه ماه اردیبهشت هستیم. هنوز ماه های خرداد و تیر و مرداد و شهریور در راهند. هنوز سفرها و جوش و خروش های تابستانی آغاز نشده اند و معلوم نیست با فرا رسیدن ماه های گرم و سوزان چه بر سر مردم ایران خواهد آمد. هیئت حاکمه اما بی آنکه راه حلی برای بحران خاموشی برق داشته باشد، در وضعیتی از سر استیصال فقط نظاره گر شرایط موجود است و تنها مردم را به صرفه جویی در مصرف آب و برق فرا می خواند. برای جمهوری اسلامی و وزیر نیروی اش که کمترین دغدغه ای برای جان و زندگی و آسایش مردم ندارند، گفتار درمانی، دادن وعده های پوچ که اوضاع درست خواهد شد، و  تکرار مهملاتی نظیر «وضعیت، چندان هم بحرانی نیست»، تنها مفری برای آرام کردن مردم در مواجهه با تنگناهای آزار دهنده قطعی و خاموشی برق در شرایط کنونی است. در کنار بی عملی و بی کفایتی کابینه، که کوچک انگاری و حذف صورت مسئله معضلات اجتماعی، شیوه همیشگی و تکراری آن است، راه حل و توصیۀ رئیس سندیکای صنعت برق نیز که مردم را به استفاده از آفتابه و بادبزن تشویق می کند، طنز تلخ تاریخ که نه، تراژدی غمباری است که این روزها برای مردم تجویز می شود.

در این وضعیت بحرانی و برافروختگی خشم توده ها که همانند آتشفشانی در زیر پوست جامعه در انتظار شعله بر کشیدن است، در وضعیتی که همه چیز گویای این است که جمهوری اسلامی کمترین راه حلی برای خروج از بحران های فراگیر کمبود آب و برق و انرژی ندارد، با امید به اینکه از این ستون به آن ستون فرجی است، همچنان در دور باطل آزمایش و خطا پیش می رود. تلاش دولت در مواجهه با این معضل عمومی، نه برای حل بحران – که اساساً قادر به انجامش در کوتاه و بلند مدت نیست – بلکه جملگی برای جلوگیری از بروز خیزش و قیام و اعتراضات وسیع توده ای است که هر لحظه شرایط وقوع آن برای مردم معترض فراهم تر می گردد.

حال در چنین موقعیتی که هیئت حاکمه بیش از هر زمان دیگری نگران شروع اعتراضات خیابانی مردم خشمگین است، مدام با انجام یک سری اقدامات بی نتیجه در مسیر آزمایش و خطا پیش می رود. ابتدا آزمون خاموشی برق پاره ای از ادارات دولتی و مراکز کوچک تولیدی و صنعتی را پیشه کرد، تا به زعم خود دست کم بتواند برق خانگی مردم را تأمین کند. اما بحران کسری برق یا به تعبیر حاکمیت «ناترازی» تولید و مصرف برق، آنچنان بالا بود که این آزمون اولیه نه تنها در جلوگیری از خاموشی برق خانگی  کارساز نشد، بلکه به دلیل توقف یا کاهش تولید مراکز صنعتی با اعتراض صاحبان صنایع و مراکز تولیدی نیز مواجه شد. اعتراضاتی که در پی شدت گرفتن آن به درون جناح های رنگارنگ حاکمیت و پاره ای از نمایندگان مجلس ارتجاع نیز سرایت کرد.

مرحلۀ دوم، آزمون توأمان قطع برق در صنایع و بخشی از ادارات دولتی همراه با قطع آن در محدوده های معینی از برق خانگی بود. آزمونی که از شهرستان های کوچک شروع شد و کم کم به شهرهای بزرگتر رسید. در این مرحله، با همه احتیاطی که دولت نسبت به خاموشی برق تهران داشت، هم اینک مردم محلات مختلف پایتخت نیز خاموشی های مداوم برق را تجربه می کنند. افزایش قیمت مصرف برق برای آن دسته از مشترکانی که مصرف بالا دارند، آزمون بعدی دولت در کاهش کسری برق بود که آنهم مؤثر واقع نشد. با پیگیری دلایل «ناترازی» برق، مشخص شد، بیشترین برق مصرفی در نهادهای حکومتی، شبکۀ رمز ارزها و شرکت های “خصولتی” است که با برخورداری از رانت حکومتی در مصونیت بسر می برند و کسی را یارای مقابله با آنان نیست.

در پی شکست آزمون و خطاهای پی در پی دولت، خاموشی های خانگی افزایش یافت. با افزایش خاموشی ها، صدای اعتراض لایه های مختلف اجتماعی شدت گرفت. ابتدا اعتراضات فردی که خشمشان را با دادن فحش و ناسزا به خامنه ای حواله می کردند، در شبکه های اجتماعی بازتات یافت. در پاره ای از شهرها، اعتراضات شبانه با فریاد مرگ بر خامنه ای به صورت  ویدئو – کلیپ هایی منتشر و دیده شدند. تجمع اعتراضی مردم، بویژه صنف نانوایان در مقابل اداره برق در بعضی از شهرستان ها نظیر اردکان، اصفهان، اراک، مشهد، ساوه و کرمانشاه شکل گرفت. اعتراضاتی که بدون شک با افزایش گرما، قطعی بیشتر برق و به درازا کشیدن ساعات و دفعات خاموشی ها، شکل وسیعتری به خود خواهد گرفت. با بلندتر شدن صدای اعتراضات – بویژه نانوایان – زنگ خطر برای جمهوری اسلامی به صدا درآمد. سران سه قوه تشکیل جلسه دادند. با تدبیر سران قوا که می خواستند با «معجزه ای» بحران قطعی برق را حل کنند، کوه موش زائید و تدبیرشان! صرفا در کاهش ساعات کار  ادارات دولتی در تهران و تعطیلی برخی مؤسسات دولتی در بسیاری از استان های کشور خلاصه شد. اعلام زمانبندی خاموشی ها از ساعت ۹ صبح تا ۷ بعد از ظهر در نیمی از استان های کشور، کاهش ساعات کاری ادارات دولتی و شروع کار آنان از ساعت ۶ صبح تا ۱ بعد از ظهر در تهران و بیش از ده استان دیگر – که از روز شنبه ۲۰ اردیبهشت ماه جاری عملیاتی شده است –  در ردیف آخرین آزمون و خطای جمهوری اسلامی برای “حل” بحران خاموشی ها تا  این لحظه است. تدبیری که از هم اکنون مهر شکست را بر پیشانی خود دارد. چرا که خانه از پای بست ویران است و بحران کسری برق بسیار فراتر از آن است که با توصیه ها و تدابیری نظیر صرفه جویی در مصرف برق، کاهش ساعات کار ادارات دولتی و تشویق مردم به استفاده از «آفتابه و بادبزن» به هنگام خاموشی ها، بشود اندکی از رنج و درد مردم به ستوه آمده از وضعیت موجود را کاهش داد.

به راستی برای برون رفت از وضعیت موجود چه باید کرد؟ این پرسشی است که اکنون پیشاروی توده های مردم ایران است. آیا با بودن جمهوری اسلامی کمترین روزنه ای – حتا به طور موقت – برای رهایی از این حجم از بحران های آوار شده بر سر مردم وجود دارد؟ پاسخ به این پرسش، بدون کمترین درنگی یک نه بزرگ است. این نه بزرگ صرفاً یک شعار نیست. تحلیلی برگرفته از مجموعه شرایط انقلابی حاکم بر جامعه و تبیینی از بحران های عدیده ای است که هیئت حاکمه را فلج کرده و ارتجاع حاکم را به سراشیبی سقوط کشانده است.

اینکه جمهوری اسلامی به پایان خط رسیده است، کمترین تردیدی در آن نیست. اینکه رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران در همۀ عرصه های داخلی و بین المللی با شکست مواجه شده است، باز هم کمترین تردیدی در آن نیست. بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی موجود آنچنان تعمیق یافته اند که ادامه کاری را برای حاکمان اسلامی به کلی دشوار کرده اند. در عرصۀ داخلی، بیکاری، گرانی، تورم، کارتون خوابی، بی خانمانی، بی دارویی، اعتیاد، فحشا، دزدی، و تجاوز و قتل  و ناامنی آنچنان جامعه را فرا گرفته اند، که هر آن وقوع شورش و قیام و اعتراضات وسیع خیابانی دور از انتظار نیست. جمهوری اسلامی نه فقط در میان مردم از کمترین مشروعیتی برخوردار نیست، بلکه در درون لایه های از حاکمیت نیز با  بحران عدم مشروعیت مواجه است. مجموعۀ شرایط داخلی و ناتوانی مطلق حاکمیت در پاسخگویی به انبوه معضلات و مشکلات مردم، جناح های درونی رژیم را به تقابل و کشمکش با یکدیگر کشانده است. لاف زنی های خامنه ای برای کتمان شکست های پی در پی داخلی و بین المللی، دیگر حتا برای ذوب شدگان در ولایت هم کارایی لازم را ندارد. در عرصه بین المللی، انزوای سیاسی و اقتصادی رژیم برای همگان محرز شده است. نیروهای به اصطلاح نیابتی جمهوری اسلامی، یکی پس از دیگری از گردونه «اقتدار» خارج شده اند. مذاکرات هسته ای در هاله ای از ابهام است. مذاکراتی که اگر به نتیجه هم برسد، تغییری در وضعیت کارگران و زحمتکشان صورت نخواهد گرفت. با گزارش خرداد ماه رافائل گروسی – رئیس  آژانس بین المللی انرژی اتمی – از وضعیت پرونده هسته ای، شرایط برای جمهوری اسلامی از آنچه اکنون است، محتملاً دشوارتر خواهد شد. وضعیتی دشوار و سخت که کمترین آن می تواند به فعال شدن مکانیزم ماشه و بازگشت تمام تحریم های سازمان ملل منجر گردد.

حال در چنین وضعیتی، بحران قطعی آب و برق نیز توده های مردم ایران را به وضعیت روزمرگی کشانده است. در زیر پوست جامعه غوغایی برپاست. خشمی انقلابی کشور را فرا گرفته است. اعتراضات فردی و اجتماعی مردم نسبت به وضعیت موجود در حال گسترش است. با این همه، روشن است به صرف بحران های موجود و فراهم بودن شرایط عینی یک انقلاب اجتماعی، جمهوری اسلامی به صورت خود به خودی سرنگون نخواهد شد. بهم پیوستگی این جوی باریکه های فردی و گروهی اعتراض برای رسیدن به دریای توفندۀ اعتراضات توده ای و همراهی و همگامی اعتصابات عمومی سیاسی با اعتراضات خیابانی، شرط لازم پایان دادن به عمر ننگین جمهوری اسلامی است. سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و استقرار حاکمیت شورایی کارگران و زحمتکشان تنها راه رهایی مردم از فجایع موجود تاکنونی در کشور است. انقلاب آغوش خود را به روی مردم باز کرده است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۱۹در فرمت پی دی اف:

نفت و گاز همچنان پرچم‌دار اعتراضات کارگری‌ست

مبارزه کارگری در صنعت نفت و گاز بیش از هر بخش و صنعت دیگری، زنده و جاری است. اعتراضات کارگران این صنعت در بخش‌های مختلف و دراشکال گوناگون ادامه دارد. شکل عمومی اعتراض نیز در ادامه مبارزات سال گذشته، همچنان تجمع‌های محلی و سراسری و گاه اعتصاب است. این درحالی‌است که دستگاه امنیتی و سرکوب به‌ویژه اطلاعات سپاه، اعمال قهر و سرکوب در صنعت نفت و گاز را بیش از پیش تشدید نموده است. احضار، تهدید، بازجویی، بازداشت، اخراج و درمواردی حبس کارگران و فعالان کارگری حتی ارعاب و تهدید خانواده های کارگران، به امری عادی و روزمره تبدیل شده است. با اینهمه، از آنجا که شدت نارضایتی و روحیه اعتراضی در میان کارگران شاغل در تمام بخش‌های صنعت نفت و گاز و حفاری بسیار بالا است، ارتجاع حاکم و دستگاه سرکوب آن نتوانسته و نمی‌توانند جلو این اعتراضات را سد و مبارزات رو به گسترش کارگران نفت را مهار کنند.

مبارزات و تجمعات اعتراضی و متعدد کارگران نفت و گاز در همین فاصله پنجاه روزی که از سال ۱۴۰۴ گذشته، گویای همین واقعیت است. هربار شعله اعتراض در جایی روشن شده و هنوز این شعله فروکش نکرده، آتش اعتراض در جای دیگری شعله‌ور شده است. مبارزه در نفت شعله‌ور است و این شعله را خاموشی نیست. اوضاع به لحاظ اقتصادی، معیشتی، اجتماعی و شرایط کاری به قدری وخیم و غیر قابل تحمل است که کارگران اعم از کارگران رسمی، پیمانی ، حجمی، قراردادی ، ارکان ثالثی و مانند آن  همه بدون استثنا ناراضی، معترض و نیروی بالفعل اعتراض‌اند.

کارگران مبارز ارکان ثالث به عنوان پیشقراولان کارگران شاغل در صنعت نفت و گاز، در همین بازه‌ی زمانی، چندین تجمع اعتراضی برپا نموده‌اند. مطابق یک فراخوان تجمع سراسری، کارگران ارکان ثالث شاغل در صنعت نفت و گاز، ازشهرها و شرکت‌ها و مراکز عملیاتی مختلف نفت و گاز، راهی تهران شده و روز چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت، نخستین تجمع سراسری خود را در سال جاری، مقابل وزارت نفت برپا کردند. در این تجمع که شماری از خانواده‌ها نیز حضور داشتند، کارگران ارکان ثالث بار دیگر به طرح مطالبات خود پرداختند. کارگران در فراخوان خویش اعلام کرده بودند: در اعتراض به سرکوب مزدی و تبعیضات، اراده آشکار در ابقای پیمانکاران مفتخور و در پاسخ به وعده‌های دروغین در تبدیل وضعیت شغلی‌مان، همه همکاران از تمام بخش‌های نفت و گاز و پتروشیمی را به شرکت در این تجمع اعتراضی فرا می‌خوانیم.

شایان ذکر است که نیروهای سرکوب و امنیتی و یگان‌های ویژه به قصد ارعاب کارگران، ممانعت از برگزاری تجمع و سرکوب تجمع کنندگان، از قبل، در محل مستقر شده و فضایی به شدت امنیتی و پلیسی ایجاد کرده بودند. افزون براین، شماری از کارگران شاغل در تهران و شهرهای نزدیک توسط حراست و مدیریت مورد احضار و تهدید قرار گرفتند که این کارگران نتوانستند در تجمع حاضر شوند. اما به رغم تمام تمهیدات گسترده‌ی ارعاب گرانه، کارگران آگاه و مبارز کمترین ترسی به دل راه ندادند. خیابان طالقانی تهران بار دیگر شاهد تجمع دوهزار نفره کارگران ارکان ثالث بود که پرشورتر از تجمعات سراسری قبلی با سردادن شعار های متعددی از نمونه “وعده وعید کافیه، سفره ما خالیه”،” اسمش وزیر کاره، حامی پیمانکاره” خواهان رسیدگی به خواست‌های خود شدند.

اعتراضات کارگران ارکان ثالث، به همین تجمع سراسری محدود نمی‌شود. این کارگران در شرکت‌ها، شهرها و محل کارخود نیز بارها در همین اردیبهشت ماه تجمعات اعتراضی برپا کردند که به چند نمون آن اشاره می‌شود.

کارگران ارکان ثالث شاغل در شرکت نفت فلات قاره، منطقه عملیاتی لاوان، سکوهای نفتی رشادت، رسالت، و بلال یکبار روز پنجشنبه ۴ اردیبهشت و بار دیگر روز ۱۱ اردیبهشت تجمعات اعتراضی برپا نمودند. در تجمع یازده اردیبهشت، کارگران ضمن گرامی‌داشت روز جهانی کارگر و اظهار همدردی با بازماندگان جانباختگان انفجار بندر رجایی، با ذکر اینکه ۸۰ درصد امور عملیاتی و بهره‌ برداری توسط کارگران ارکان ثالث انجام می‌شود، خواهان رفع تبعیضات مزدی شدند. کارگران همچنین هشدار دادند چنانچه به خواست‌هایشان رسیدگی نشود، دامنه اعتراضات خود را گسترش خواهند داد.

در مجتمع گاز پارس جنوبی نیز چندین تجمع برگزارشد که می‌توان از تجمع اعتراضی کارگران ارکان ثالث شاغل در پالایشگاه دوازده این مجتمع یاد کرد. این تجمع چند روز ادامه داشت. اعتراض و تجمع در پالایشگاه ۱۲ پارس جنوبی زمانی آغاز شد که چند تن از کارگران معترض و منتقد مدیریت به حراست احضار و مورد تهدید و اهانت مدیریت قرار گرفتند. کارگران در اعتراض به این موضوع و اعتراض نسبت به تخلفات و دزدی و فساد مدیریت، تجمع نموده و خواهان بازرسی از این واحد، حذف پیمانکاران، رفع تبعیضات، افزایش مزد و اعمال رأی ۳۱۸۸ دیوان عدالت اداری (۱) در پرداخت مزدی شدند.

نمونه دیگر، تجمع کارگران ارکان ثالث شاغل در شرکت بهره برداری نفت و گاز گچساران است. این کارگران با ارسال پیام به سایر هم‌طبقه‌ای‌های خود خواستار اتحاد کارگران و گسترش اعتراضات سراسری شدند. کارگران در همان حال پلاکارد بزرگی را حمل می‌کردند که برآن نوشته شده بود:” حذف پیمانکار تأمین نیروی انسانی، پایان برده‌داری نوین”.

افزون بر این تجمعات اعتراضی و تجمع بزرگ توأم با راه پیمایی کارگران ارکان ثالث شاغل در پالایشگاه گاز فجر جم مورخ ۱۹ فروردین، بسیاری دیگر از کارگران ارکان ثالث شاغل در بخش خدمات و رستوران‌ها نیز تجمعات اعتراضی متعددی را سازمان داده و برگزار نموده‌اند. در این میان می‌توان از تجمع اعتراضی کارگران مهمان‌سرای بی بی حکیمه و مهمان سرای نرگسی در آخرین روز فروردین، تجمع کارگران حفاظتی – حراستی نفت و گاز کارون، اهوازمورخ ۱۰ اردیبهشت مقابل استانداری خوزستان و تجمع کارگران شاغل در رستوران‌ها و بخش خدمات رفاهی منطقه عملیاتی نفت گچساران مورخ ۱۶ اردیبهشت مقابل فرمانداری گچساران  نام برد. به اینها باید تجمعات مکرر کارگران بازنشسته صنعت نفت را  ازنمونه تجمع آنان در اهواز و امانیه مورخ ۹ اردیبهشت مقابل کانون بازنشستگان اضافه نمود که در آن بازنشستگان با شعار “اتحاد، اتحاد، علیه فقر و فساد” خواهان اتحاد مبارزاتی شاغلان و بازنشستگان شدند.

ارکان ثالث اگرچه در رأس اعتراضات نفت قراردارد و به تجمعات خود در سال جاری نیز بدون وقفه ادامه داده و برجسته‌ترین تجمعات را سازمان داده است، اما اعتراض و تجمع در نفت و گاز به کارگران ارکان ثالث خلاصه نمی‌شود.سوای تجمعات و اعتراضات کارگران قرارداد موقت، شرکتی، پیمانی یا دیگر کارگران غیر رسمی، تجمعات اعتراضی کارگران رسمی نیز که اندک اندک رو به تزاید است، بخش مهم دیگری از اعتراضات صنعت نفت و گاز را تشکیل می‌دهد.

کارکنان رسمی نفت که از مهرماه سال ۱۴۰۲ تا پایان آبان ۱۴۰۳  در روزهای دوشنبه هر هفته تجمعات اعتراضی برگزار می‌کردند، از اواخر آبان سال گذشته، به دنبال برخی تغییرات در زمینه حذف مالیات حقوق و وعده‌هایی که وزیر نفت داد، تجمعات هفتگی خود را به کلی رها و تعطیل کردند. در نیمه دوم سال گذشته جز معدود تجمعاتی پراکنده و تصادفی، دربخش کارکنان رسمی اعتراض قابل توجهی رخ نداد. این تجمعات اما در سال جاری بیشتر شده و شمار واحدهایی که روزهای دوشنبه دست به تجمع می‌زنند در حال افزایش است.

در این مورد قبل از همه می‌توان از تجمعات اعتراضی کارکنان رسمی ورودی‌های آزمون سال ۹۲ یاد کرد(۲). این گروه از کارکنان رسمی مطابق یک فراخوان قبلی روز یکشنبه ۱۴ اردیبهشت تجمع سراسری بزرگی را مقابل وزارت نفت در تهران برپا نمودند. کارگران رسمی ورودی آزمون سال ۹۲ که از شهرها و مراکز مختلف نفت و گاز راهی تهران شده بودند، با تجمع در برابر وزارت نفت، خواهان رسیدگی به خواستهای خود از جمله اصلاح و به روز رسانی پایه حقوق، اجرای کامل ماده ۱۰ قانون وظایف و اختیارات وزارت نفت شدند. این کارگران در ۵۰ روز اخیر، بارها و عمدتاً در روزهای دوشنبه تجمعات اعتراضی برپا نمودند.

روز دوشنبه اول اردیبهشت و  همچنین دوشنبه ۱۵ اردیبهشت کارگران رسمی شاغل در شرکت نفت فلات قاره منطقه عملیاتی لاوان دست به تجمع زدند. این کارگران که فروردین سال جاری نیز تجمعات مشابهی برپا کرده بودند، خطاب به سایر همکاران خویش در مراکز نفت و گاز پرسش‌گونه اعلام کردند: ” خواب هستید یا خود را به خواب زده اید؟ آیا فقط لاوان مشکل محدودیتهای پرداخت دارد و در سکوهای دیگر همه چیز خوب است؟” این کارگران بدین طریق در واقع همکاران خویش را به اعتراض و تجمع فراخواندند و در همان حال خواهان حذف تفکیک مشاغل در مناطق عملیاتی، خارج نمودن فوق العاده‌های مخصوص مناطق عملیاتی از سقف حقوق شدند. روز سه‌شنبه ۱۶ اردیبهشت نیز کارگران رسمی مناطق عملیاتی جنوب، سکوی عملیاتی نصر و منطقه سیری تجمعات اعتراضی برپا کردند.

اعتراضات و تجمعات کارگران رسمی نسبت به نیمه دوم سال گذشته آشکارا در حال افزایش است. گرچه تجمعات روزهای دوشنبه رسمی‌ها هنوز به سطح نیمه اول سال گذشته باز نگشته است، ولی شواهد موجود حاکی است که این تجمعات رفته رفته از حالت تصادفی خارج شده و به صورت منظم و روتین درمی‌آید و این احتمال وجود دارد که این اعتراضات به سطح نیمه اول سال گذشته نیز برگردد.

جمعبندی

نگاهی به اعتراضات و مبارزات کارگران صنعت نفت در سال جاری، گویای این واقعیت است که صنعت نفت و گاز، کماکان در جایگاه مرکز و ثقل اصلی اعتراضات کارگری‌ست و کارگران غیر رسمی، در رأس آن کارگران ارکان ثالث همچنان پیشقراولان مبارزه در صنعت نفت‌اند.

با سرکوب گسترده کارگران ارکان ثالث شاغل در مجتمع گاز پارس جنوبی در زمستان سال گذشته، گرچه نوعی وقفه در سازماندهی تجمعات سراسری این مجتمع ایجاد شد، اما این سرکوب و بازداشت و اخراج شماری از کارگران پیشرو، نتوانست تأثیر بادوامی داشته باشد. مبارزه در این مجتمع ادامه دارد و پرچم مبارزه در صنعت نفت کماکان در دست کارگران ارکان ثالث در اهتزاز است.

کارکنان رسمی صنعت نفت که بعد از آبان سال گذشته، اعتراض و تجمعات روتین خود را رها کردند، دوباره آرام آرام دارند وارد صحنه می‌شوند و این احتمال وجود دارد که مبارزات خویش را به سطح مبارزات نیمه اول سال گذشته برسانند.

در صنعت نفت نارضایتی فوق العاده شدید و روحیه اعتراضی بسیار بالاست.اعتراض و مبارزه و تجمع به جزء جدایی ناپذیر تقریباً در تمام بخش‌های نفت و گاز تبدیل شده است. کارگران رسمی، غیر رسمی، عملیاتی، خدماتی، ارکان ثالث، قراردادموقت، پیمانی و غیره و غیره، همه ناراضی و معترض‌اند.

اعتراض و مبارزه در صنعت نفت و گاز قابلیت رشد و ارتقا دارد و می‌تواند و باید از سطح کنونی فراتر رود. این مهم در گرو اولاً اتحاد کارگران بخش‌های مختلف، همراهی و هماهنگی تجمعات و اعتراضات است. دوماً و مهم‌تر از اولی، در گرو ارتقای شکل مبارزه است. تمام تجمعات اعتراضی درسال گذشته و ادامه‌ی آن در سال جاری، حاکی از این واقعیت است که این شکل اعتراض پاسخ‌گوی نیازهای مبارزه در لحظه کنونی نیست و برای عقب راندن دولت و وزارت نفت آن و طبقه سرمایه‌دار نیز کافی نیست. کارگران نفت باید از مرحله تجمعات اعتراضی عبور کنند و به اعتصاب و خواباندن چرخ تولید که مؤثر ترین شکل مبارزه است روآورند. کارگران مبارز و آگاه ارکان ثالث در تجمعات سراسری سال گذشته، تا یک قدمی اعتصاب پیش رفتند اما سرکوب وحشیانه ارتجاع هار حاکم، پروسه رشد و ارتقای مبارزه و شکل آن را قطع کرد.

ما کارگران باید از مبارزات پیشین خود بیاموزیم و درس‌ها و تجارب آن را در مبارزات جاری و آتی خود بکار بندیم. صنعت نفت می‌تواند و باید به این مهم جامه عمل بپوشاند و پرچم اعتصاب را برافرازد. برافراشته شدن پرچم اعتصاب در نفت و تأثیرات غیر قابل انکار ان چه در این صنعت و چه در صنایع دیگر، تمام جنبش طبقه کارگر را چندین گام جلو خواهد برد.

 

زیر نویس:

 

۱ – رأی ۳۱۸۸ دیوان عدالت اداری در خصوص ماده ۳۵ قانون کار و نحوه محاسبه مزایاست. این رأی مبنای محاسبه مزایای اقلیمی و متغیرهای حقوق اعم از اضافه کاری، نوبت کاری را مزد می‌داند نه مزد پایه و تأکید دارد نحوه محاسبه اضافه کاری، نوبت کاری، جمعه کاری، شب کاری قطعاً براساس مزد مبنا نیست، بلکه تمام مزد باید مبنای محاسبه مزایای مزدی قرار بگیرد.

۲- ورودی‌های آزمون سال ۹۲ شامل کسانی است که در آزمون رسمی وزارت نفت که در این سال برگزارشد نمره قبولی گرفته و از فیلتر مصاحبه نیز عبور کرده‌اند. ازمیان ۱۳۰ هزار ثبت نام کننده، ۹۴۹۲۱ نفر موفق به شرکت در این آزمون شدند که اردیبهشت سال ۹۲ برگزار شد. از میان این ها تقریباً دوبرابر میزان نیاز گزین شدند و بعد از مصاحبه تنها ۲۶۷۶ نفر مورد پذیرش قرار گرفتند. درصد قابل توجهی نیز سهم ویژه فرزندان شهدا و جانبازان و آزادگان شد. اما پروسه استخدام بیش از دوسال طول کشید. شرایط کار نیز مدت دو سال پیمانی و بعد استخدام رسمی بود که این دوسال به پنج سال و بیشتر افزایش یافته است. گفته می‌شود این آزمون که در دوره احمدی نژاد برگزارشد، بعداً در دوره روحانی با مشکل اجرا و بودجه و نظیر آن روبرو شد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۱۹در فرمت پی دی اف: