جنبش توده‌ای مردم درکجا ایستاده است؟

kar_logo01بیش از دو سال از رویدادی که در پی آن،  جنبش اعتراضی وسیع توده‌ای فوران کرد می‌گذرد. زمانی که هنوز نشان آشکاری از شورش و قیام و تظاهرات وسیع خیابانی در شمال آفریقا و کشورهای خاورمیانه دیده نمی‌شد، اعتراضات میلیونی و صدهاهزار نفره مردم ایران در خرداد ۸۸ و روزهای بعد از آن، پایه‌های حکومت استبدادی جمهوری اسلامی را به لرزه انداخت. جنبش سیاسی که در پروسۀ تداوم چند ماهۀ خویش، در شکل مبارزه و مضمون مطالبات پیوسته رادیکال‌تر شد و اصلی‌ترین شعار و مطالبه آن نفی نظام ولایت فقیه و سرنگونی رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی بود. در راه تحقق این هدف و دست‌یابی به آزادی‌های سیاسی، میلیون‌ها انسان به پاخاستند و به مبارزه‌ای مستقیم و علنی با رژیم تا به دندان مسلح روی آوردند. اما علیرغم تمام قهرمانی‌ها، رشادت‌ها و جانبازی‌هائی که مردم، به ویژه زنان و جوانان در مقابله با ارتجاع حاکم از خود نشان دادند، جنبش پردامنۀ توده‌ای نتوانست به این هدف خود نائل گردد و پس از فراز و فرود و طی مراحلی از پیشروی و عقب نشینی اندک اندک از دامنه آن کاسته شد و سرانجام فروکش نمود. اینکه چرا جنبش توده‌ای نتوانست به اهداف خود جامۀ عمل به‌پوشاند و اکنون این جنبش در کجا ایستاده است، پرسش‌هائی است که سعی شده در این مقاله به آن پاسخ داده شود.

 نیازی به توضیح این مسأله نیست که هیچ جنبش توده‌ای، یک شبه و خلق الساعه بوجود نمی‌آید. جنبش وسیع اعتراضی توده‌ای که در خرداد سال ۸۸ آغاز گشت نیزازاین قاعده کلی مسثتثنا نیست. انباشت فشارهای چندین ساله و تراکم نارضایتی‌ها، در خرداد ۸۸ توده مردم را به خیابان کشاند و جنبشی را پدید آورد که درحیات جمهوری اسلامی بی سابقه بود. این جنبش تنها بر بستر یک رشته عوامل عینی و ذهنی می‌توانست شکل بگیرد. گرچه انتخابات ریاست جمهوری چاشنی انفجار و به وسیله‌ای برای سرریز شدن خشم و نارضایتی مردم تبدیل گردید، اما زمینه‌های عینی و ذهنی آن از مدت‌ها قبل شکل گرفته بود. بحران اقتصادی تعمیق یافته و طبقه حاکم فشارهای کمرشکنی را بر دوش مردم تحمیل کرده بود. تضادهای اجتماعی تشدید گشته و خواست‌های متعدد سیاسی و اقتصادی مردم بی پاسخ مانده بود. شرایط سیاسی و اقتصادی آنچنان وخیم و به زیان مردم بود که از حد تحمل آن‌ها فراتر رفته بود. سیاست‌های رژیم و جناح‌های رنگارنگ آن برای به اصطلاح بهبود اوضاع، با شکست قطعی روبرو گشته و جای هرگونه امید به بهبود اوضاع در چارچوب نظم موجود را زائل ساخته بود. از سوی دیگر اختلافات و نزاع در هیأت حاکمه بیش از بیش تشدید گردید و در صفوف طبقه حاکم اختلافات وشکاف‌های بسیار عمیقی پدیدار گشت. تضادهای گوناگون و متعددی که از سال‌ها قبل پیوسته تشدید گشته بود، ضرورتاً می‌بایستی توده‌های مردم را به عرصه رودرروئی آشکار با رژیم و به عرصه مبارزۀ سیاسی سوق دهند.

مجموعۀ این شرایط بود که توده‌های مردم را به سوی یک مبارزه سیاسی و به سمت مبارزات مستقیم علنی و خیابانی کشاند! جنبش پرخروش توده‌ای، خیابان‌ها را به تسخیر خود درآورد. جنبش اعتراضی توده‌ای اما نمی‌توانست مسیر یکنواخت و مستقیمی را طی کند. اصولاً هر حنبش توده‌ای قانون‌مندی خاص خودش را دارد و اینگونه نیست که همواره در یک شکل و در یک خط مستقیم تدوام یافته و پیشروی کند. جنبش توده‌ای گاه چون موجی خروشان پیش می‌آید و گاه عقب می‌نشیند تا با تجدید قوا، پیشروی پرخروش‌تری را آغاز کند. جنبش توده‌ای که در خرداد ۸۸ آغاز شد نیز از این قاعده مسثتثنا نبود.

ازهمان نخستین هفته آغاز جنبش، این موضوع پوشیده نبود، جنبش پرخروشی که با حضور خیابانی میلیونی و صدها هزار نفره مردم آغاز گشته است، نمی‌تواند با همین شکل و آهنگ و در یک خط مستقیم ادامه یافته و پیشروی کند. بیهوده نبود که توده مردم در جریان مبارزه و برای مقابله با تاکتیک‌های سرکوبگرانه رژیم، درهمان نخستین هفته مبارزات خویش، از راه پیمائی‌های وسیع چند صد هزار نفره به تظاهرات‌های موضعی و چند هزار نفره و بعد ها چند صد نفره روی آوردند. برغم پیشروی‌های بلا انکار جنبش توده‌ای و رادیکالیزه‌تر شدن آن، اما این جنبش نمی‌توانست بطور خستگی ناپذیر و در یک مسیرمستقیم و بی برگشت پیش روی کند . لذا دو ماه پس از آغازش تا حدی فروکش وعقب نشینی کرد. وقتی که در “روزقدس” (۲۷ شهریور) چند صد هزار نفر در تهران و صدها هزار نفر دیگر در شهرستان‌ها به خیابان آمدند و “روز قدس” را به روز مبارزه علیه رژیم تبدیل کردند، مشخص شد که جنبش توده‌ای نیاز به تجدید قوا داشته است تا خروش دیگری را آغاز نماید و راه را بر رادیکالیسم بیشتر جنبش بگشاید. رادیکالیسم مبارزات توده‌ای که جوانان و دانشجویان در آن نقش بسیار مهم و فعالی داشتند بیش از پیش گسترش یافت. رادیکالیسمی که خود را در سنگر بندی‌های خیابانی، حمله به مزدوران حکومتی، یورش به پایگاه‌های نیروهای سرکوب و گاه خلع سلاح عناصر سرکوبگر بازتاب می‌داد، در آذر ماه (روزعاشورا) به اوج خود رسید. این، نهایت ظرفیت تکامل و توانائی جنبش اعتراضی خیابانی بود. اما آنچه که در جریان عمل مبارزاتی ثابت شد و پیش از آن نیز معلوم بود، این بود که مردم معترض نمی‌توانند برای مدتی طولانی به مبارزه در شکل اعتراض و درگیری خیابانی ادامه دهند. درعین حال تداوم مبارزه و تظاهرات خیابانی که تدریجاً از کمیت وکارآئی آن کاسته می‌شد، این موضوع را نیز روشن‌تر ساخت که رژیم جمهوری اسلامی، صرفاً با اینگونه اعتراضات و تداوم این شکل مبارزه سرنگون نمی‌شود. افزون بر این، رژیم جمهوری اسلامی نه فقط به هیچیک از مطالبات مردم پاسخ نمی‌داد، بلکه با خشن‌ترین و جنایتکارانه‌ترین شکلی به سرکوب و کشتار مردم پرداخت و ضمن آنکه تلفات سنگینی را بر مردم وارد ساخت در عین حال یک حالت فرسایشی را برجنبش توده‌ای تحمیل نمود. جنبش توده‌ای دیگر نمی‌توانست در این حالت متوقف گردد و ساکن بماند. یا باید مبارزات خیابانی با اشکال دیگری از مبارزه از جمله اعتصابات اقتصادی و سیاسی و به ویژه اعتصابات سیاسی سراسری تلفیق می‌شد و به آن گذر می‌کرد تا از این طریق ارتقاء و توسعه می‌یافت و پیشروی‌های بیشتری را تضمین می‌کرد، یا باید مسیر عکس و عقب نشینی را می‌پیمود. جنبش اعتراضی توده‌ای اما از آن جا که نتوانست به این مرحله گذار نماید و در عین حال با شدیدترین و وحشیانه‌ترین سرکوب‌ها روبرو گردید، اندک اندک محدودتر و از دامنه آن کاسته شد و سرانجام به کلی فروکش نمود.

جنبش توده‌ای که عمدتاً متشکل از جوانان و دانشجویان و بخش وسیعی از زنان و مردان و طرفداران گروه‌های وابسته به جناح موسوم به اصلاح‌طلب بود، تا آنجا که ترکیب طبقاتی آن اجازه می‌داد، مراحل تکاملی خود را طی کرد و دیگر نمی‌توانست فرازهای جدیدی را به روی خود بگشاید مگر آنکه پیوندی میان خیابان و کارخانه ایجاد می‌گردید. به رغم وسعت زیاد جنبش توده‌ای، اما هر کس این را می‌داند که این جنبش نتوانست میلیون‌ها کارگر و اقشار بزرگی از زحمتکشان را در برگیرد. علی‌رغم آنکه کارگران به صورت منفرد و غیر متشکل در این جنبش و اعتراضات توده‌ای شرکت داشتند و حتا چندین نفر نیز کشته دادند، اما کارگران در ابعاد توده‌ای و یا متشکل در این جنبش حضور نداشتند.

نیازی به توضیح نیست که کارگران اساساً نمی‌توانستند مانند دانشجویان و سایر اقشار در مبارزات خیابانی حضور یابند چرا که این شکل مبارزه به ویژه در مراحل اولیه خود، با موقعیت طبقه کارگر انطباق ندارد. موقعیت کارگری که شاغل است و هر روز باید پای دستگاه تولید کار کند، با دانشجو و کارمند و اقشار مشابه دیگر بکلی متفاوت است. کارگران نمی‌توانند یک روز کارخانه و تولید را رها کنند و وارد مبازرات خیابانی شوند و روز بعد دوباره به پای چرخ تولید بازگردند. یک روز غیبت کارگر، برابر اخراج و بیکاری و گرسنگی است. بنابر این روشن است که کارگران در چنین موقعیت‌هائی نمی‌توانند در ابعاد توده‌ای وارد خیابان و مبارزات خیابانی شوند. طبقه کارگر زمانی وارد خیابان و مبارزات خیابانی می‌شود که جنبش به مراحل پیشرفته‌تر و تعیین کننده‌تری گذرنموده باشد. منظور ما این نیست که کارگران یک کارخانه دست به تجمع و راه پیمائی و تظاهرات نمی‌زنند، کارگران همواره به چنین تجمعات اعتراضی دست زده و یا تظاهرات و راه پیمائی کرده‌اند و می‌کنند، منظور ورود کارگران در مقیاس وسیع و توده‌ای به اعتراضات خیابانی و مداخله طبقه کارگر است.

علاوه بر این در ایران استبدادزده، سلطه چندین دهه استبداد و دیکتاتوری عریان بر جامعه و  محرومیت کارگران از آزادی های سیاسی، امر تشکل یابی کارگران را به تأخیرافکنده است. طبقه سرمایه دار حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع این طبقه، تمام توش و توان خود را برای تحمیل پراکندگی و بی سازمانی بر صفوف کارگران و جنبش کارگری و ممانعت از ایجاد تشکل های کارگری به کار بسته اند . رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی نیز دراین راه، از خشن ترین و رذیلانه ترین شیوه های سرکوب علیه کارگران و علیه فعالان و تشکل های کارگری سود جسته است و از این طریق امکان مداخله فعال و حضور متشکل طبقه کارگر در رویداد های سیاسی را از این طبقه سلب کرده است.

صرف نظر ازاین مسئله، موضوع دیگری که رغبت و علاقه ای درکارگران برای شرکت دراعتراضات توده ای بر نمی انگیخت، عدم توجه به خواست ها و مطالبات کارگری بود. بخشی از بورژوازی و شخصیت ها و محافل حکومتی که سعی داشتند رهبری خودرا برجنبش توده ای تحمیل کنند و خود را حامی آن نشان می دادند، نه فقط هیچگاه ولو برای حفظ ظاهر، صحبتی ازکارگران و مطالبات کارگری ودفاع از آن ها برزبان نیاوردند، بلکه حتا در برابر تمام سرکوب ها و اجحافات آشکاری که علیه کارگران اعمال می شد، مهر سکوت برلب زدند.آن ها درواقع چیزی فراتر از اصلاحات بسیار جزئی در چارچوب قوانین و نظام جمهوری اسلامی نمی خواستند. بدیهی‏ست که کارگران نمی توانستند ونباید به آن ها اعتماد می کردند و نکردند.

بنا بر این در غیاب طبقه کاگر جنبش توده ای نمی‌توانست بیش از این دوام آورد. تداوم، توسعه و پیشرفت جنبش توده‌ای در گرو آن بود که طبقه کارگر پا به عرصه مبارزه سیاسی بگذارد. این موضوع نیز در گام نخست با اعتصابات  اقتصادی و سیاسی کوچک و بزرگ و در نهایت اعتصابات سیاسی سراسری که عموماً با شکل‌گیری تشکل‌های کارگری به ویژه تشکل‌های سراسری کارگری و فعال شدن آن‌ها همراه است، می‌توانست میسر گردد. تجربه انقلابات در دیگر کشورها و نیز تجربه انقلاب ۵۷ ایران نشان می‌دهند که با اعتلاء بیشتر جنبش و برهم خوردن توازن قوا به نفع توده‌ها و گذار جامعه به موقعیت انقلابی است که اعتصابات سراسری میسر و همچنین مسیر حضور گسترده خیابانی کارگران هموار می‌گردد.

بنابراین صرف نظر از عامل سرکوب و عوامل و ضعف‌های دیگر جنبش توده‌ای، از جمله و به ویژه خودانگیختگی و بی سازمانی این جنبش و نداشتن سخنگویان مورد اعتماد مردم و فقدان یک رهبری انقلابی، که همۀ این‌ها از دوام جنبش توده‌ای می‌کاست و برفروکش نمودن آن تأثیرگذاربود، محدود ماندن شکل مبارزه به راه‌پیمائی و تظاهرات و درگیری‌های خیابانی و عدم تلفیق آن با اعتصاب اقتصادی و سیاسی و گذار به اعتصاب سیاسی سراسری که به معنای ورود طبقه کارگر به عرصه مبارزه سیاسی‌ست و می‌توانست جنبش توده‌ای را به مرحله بالاتری ارتقا دهد و مقدمات قیام مسلحانه توده‌ای را فراهم سازد، مهمترین علت فروکش جنبش توده‌ای محسوب می‌گردد. تنها این تاکتیک مبارزاتی بود که می‌توانست زمینه‌های ورود قاطع طبقه کارگر به عرصه مبارزه سیاسی را فراهم سازد و از دل خود یک رهبری انقلابی، توانا و مورد اعتماد توده‌های مردم بوجود آورد. جنبش توده‌های وسیع مردم زمانی می‌توانست دوام و ارتقا یابد و نظم موجود را سرنگون سازد، که طبقه کارگر وارد صحنه می‌شد، توازن قوا را به نفع مردم و انقلاب برهم می‌زد و با در دست گرفتن رهبری جنبش، پیروزی آن را تضمین می کرد.

جنبش توده‌ای در غیاب طبقه کارگر و پس از یک رشته پیشروی‌ها و عقب‌نشینی‌ها و از سر گذراندن فراز و فرودها، دچار کاهش اعتلا شد و در لحظه کنونی با فروکش آشکار روبروست. توده‌های مردم در مقایسه با سال ۸۸ در ابعاد وسیع توده‌ای به مبارزات علنی و مستقیم روی نمی‌آورند. بدون حضور فعال سخنگویان مورد اعتماد توده‌های زحمتکش مردم، و درغیاب سازماندهی و رهبری انقلابی، توده‌های مردم وارد صحنه مبارزه نمی‌شوند. در شرایط سرکوب شدید و کشتار و در شرایطی که توازن به نحو محسوسی به سود حاکمیت است، مردم در ابعاد وسیع و توده‌ای به صحنه نمی‌آیند و این شرایط تأثیرات منفی و محدود کننده‌ای بر مبارزات آن‌ها می‌گذارد. در برابر سرکوب شدید و جنایات فجیع رژیم، مردم موقتاً مجبور به عقب نشینی شده‌اند.

 اما عقب نشینی موقتی توده‌ها و فروکش مبارزات آن‌ها، اولاً به هیچ وجه به معنای تمکین مردم به شرایط موجود نیست. ثانیاً و مهم‌تر از آن، این موضوع به معنای حل تضادها و برطرف شدن تمام آن زمینه‌های عینی که منجر به بروز بحران سیاسی و برآمدهای توده‌ای گردید، نمی باشد. جنبش توده‌ای بر بستر یک رشته تضادهای عمیق اقتصادی و اجتماعی شکل گرفت. این تضادها نه فقط حل و یا حتا تعدیل نشده، بلکه پیوسته عمیق‌تر و شدیدتر گشته اند. مطالبات اقتصادی و سیاسی مردم و نیاز جامعه به تحول و دگرگونی برای تحقق این مطالبات نیز دست نخورده و پابرجاست. بحران اقتصادی نیز عمیق‌تر و فشارهای اقتصادی بر دوش اکثریت مردم سنگین‌تر شده است. اختلاف و نزاع در بالاترین رده‌های حکومتی نیز تشدید شده و نه فقط هیچ نشانی از ترمیم شکاف‌های عمیقی که در طبقه حاکم ایجاد شده است دیده نمی‌شود، بلکه برعکس، این شکاف‌ها پیوسته ژرف‌تر شده‌اند. در یک کلام زمینه‌های عینی خیزش‌های توده‌ای فراهم است.

جنبش توده‌ای فروکش نموده است اما خاموش نیست بلکه به آتش زیر خاکستر شبیه است. نارضایتی توده‌ای بیش از بیش تشدید شده است، تشدید فشارهای فزاینده اقتصادی و سیاسی و تراکم نارضایتی‌ها، کارگران و توده مردم زحمتکش را به آستانه انفجار نزدیک ساخته است. یک جرقه کافی‌ست تا این خشم و نارضایتی دوباره منفجر گردد و جنبش توده‌ای این بار پرتوان‌تر از گذشته شعله برکشد تا با مشارکت و تأمین رهبری طبقه کارگر، فرجام پیروزمندی  را رقم زند!

جنبش توده ای در سال ۸۸ و فرجام آن، باردیگراین موضوع را به اثبات رساند که اگر قرار باشد در ایران یک جنبش توده ای به ثمر نشیند، اگر قرار باشد رژیم جمهوری اسلامی برافتد ونظم موجود برچیده شود، طبقه کارگرباید در عرصه مبارزه سیاسی حضور داشته و رهبری این جنبش را در دست گیرد. بدون حضور و رهبری طبقه کارگر، جنبش ها واعتراضات توده ای هرچقدر وسیع و پرعظمت هم باشند، اما به نتایج مطلوب نخواهند رسید و در بهترین حالت، این نتایج به یک رشته اصلاحات و تغییرات جزئی در چارچوب نظم موجود محدود خواهد ماند. تنها طبقه کارگراست که قادر است پیگیر و تا به آخر با نظم بورژوائی موجود ورژیم سیاسی آن مبارزه کند و بادردست گرفتن رهبری، این جنبش ها وتحولات را از دایره ی نظم موجود فراتر بَرَد و مبارزات توده ای را به نفع توده های مردم زحمتکش به سرانجام قطعی برساند.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

گفتگو با رفیق توکل

اخیرا سازمان اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی جلد دوم کتاب “چریکهای فدائی خلق” را انتشار داده است. نشریه کار در مورد این کتاب مصاحبه ای با رفیق توکل انجام داده است که از نظر شما می گذرد.

 

نشریه کار – همان گونه که می‌دانید وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، جلد دوم کتاب “چریک‌های فدایی خلق ” را انتشار داده است. با خواندن این کتاب روشن می‌گردد که ظاهرسازی جلد اول، با این ادعا که کاری تحقیقاتی‌ست کنار گذاشته شده است.  نویسنده، محمود نادری که همان “مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی” وابسته به وزارت اطلاعات باشد، صرح‌تر از جلد اول کتاب به دفاع از جمهوری اسلامی برخاسته و از جایگاه مقامات و ارگان‌های حکومت وارد پلمیک علیه سازمان‌ ما و برخی سازمان‌های دیگر شده است. این طور به نظر می‌رسد که دست وزارت اطلاعات تهی‌تر از جلد اول از جمله در مورد اسناد است. نظر شما دراین مورد چیست؟

رفیق توکل- در این فاصله کوتاهی که این کتاب انتشار یافته، با افراد مختلفی که آن را خوانده‌اند صحبت کرده‌ام. حتا کسانی که عضو هیچ سازمان سیاسی نیستند و صرفاً کارهای مطبوعاتی دارند، آن‌ها هم دقیقاً این نظر را داشتند که در جلد دوم کتاب، پرده‌ها یک‌سره کنار نهاده شده و به ظاهر نویسنده، از موضع حکومت و دفاع از آن به مقابله با سازمان ما و سازمان‌های سیاسی دیگر برخاسته است.

به نظر من دلیل دارد. جلد اول مربوط به گذشته و در ارتباط با مبارزه سازمان ما علیه رژیم شاه بود. در آن‌جا، دو طرف نزاع، سازمان چریک‌های فدایی خلق و جمهوری اسلامی نبودند که وزارت اطلاعات و عوامل آن ناگزیر شوند، آشکارا در دفاع از جمهوری اسلامی علیه سازمان وارد صحنه شوند. در آن کتاب، هدف وزارت اطلاعات این بود که بگوید سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، نقشی در مبارزه علیه رژیم شاه نداشت. چند نفری بودند که به تقلید از کشورهای دیگر خواستند مبارزه مسلحانه کنند. دستگیر شدند. همدیگر را لو دادند. شکست خوردند و تمام شدند. بالعکس این خمینی بود که علیه رژیم شاه مبارزه کرد و مردم هم طرفدار او بودند.

در جلد دوم مسئله به کلی متفاوت است. یک طرف قضیه جمهوری اسلامی‌ست و طرف دیگر آن، سازمان ما یا سازمان‌های سیاسی دیگر که با جمهوری اسلامی جنگیده و می‌جنگند، یا به شکلی مخالف آن هستند.

بنابراین وزارت اطلاعات راه دیگری نداشت، جز این که در چهره واقعی خود ظاهر شود.

با انتشار این جلد، دهان یاوه‌گویانی از قماش فرخ نگهدارها و ماشاءالله فتاپور و دیگرانی که می‌خواستند چنین وانمود کنند گویا این محمود نادری چیزی جدا از وزارت اطلاعات است، بسته شد. چرا که حالا دیگر حتا این جریان موسوم به فدائیان اکثریت که زمانی در خدمت جمهوری اسلامی بزرگ‌ترین ضربات را به جنبش توده‌های مردم وارد آورد، از دیدگاه “محقق” “بی‌طرف‌شان” متهم شده‌است که “حمایت‌شان از جمهوری اسلامی بر پایه نیرنگ بوده است” “همه داده‌های آن بر دروغ و فریب استوار شده بود.” و بالاخره “انحطاط اخلاقی سازمان را به نمایش گذارد.”

وقتی که وزارت اطلاعات با اکثریتی‌ها این برخورد را داشته باشد، در مورد فدائیان اقلیت که از همان آغاز دشمن سرسخت جمهوری اسلامی بوده و با آن جنگیده‌اند، تکلیف روشن است. تمام جعلیات‌اش را به کار گرفته تا “جاه‌طلبی، بی پرنسیبی، خودستایی، بی دانشی، سودجویی، بی‌رحمی، دروغ‌گویی، سطحی‌نگری” و اراجیفی از این دست را به فدائیان اقلیت نسبت دهد.

ملاحظه می‌کنید که دستگاه آدم‌کش، شکنجه و کشتار رژیمی که ده‌ها هزار انسان را در شکنجه‌گاه‌های قرون وسطایی‌اش به بند کشیده و هزاران انسان را به قتل رساند. دستگاه اطلاعاتی رژیمی که از همان نخستین روز موجودیت‌اش در ایران، مظهر بی‌رحم‌ترین و کثیف‌ترین پاسدار نظم طبقاتی و ارتجاعی بوده است. سازمان شکنجه و کشتار رژیمی که تمام سران و مقامات آن همواره مظهر عقب‌مانده‌ترین خرافات قرون وسطایی، جهل و کودنی بوده اند و در همین روزها، داغ‌ترین بحث‌شان این است که اجنه در کجا زندگی می‌کنند؟ چه مواقعی سراغ انسان‌ها می‌آیند و از کی رئیس جمهورشان در طلسم جادوگران افتاده است، چه اراجیفی را به فدائیان اقلیت نسبت می‌دهد!

بررسی تمام ادعاها، تحریفات و جعلیات وزارت اطلاعات در مورد مبارزه سازمان ما پس از قیام، نقش مبارزه توده‌های کارگر و زحمتکش، مردم ملیت‌های تحت ستم علیه رژیم سر تا پا ارتجاعی و وحشی‌گری رژیم جمهوری اسلامی علیه مردم ایران و سازمان‌های سیاسی، بحث وسیع‌تری را می‌طلبد، اما در این جا به اسنادی که سؤال به آن اشاره دارد، می‌پردازم.

در مورد منابع و اسنادی که وزارت اطلاعات در جلد دوم “چریک‌های فدایی خلق” به آن‌ها استناد کرده است، باید بگویم، وقتی که وزارت اطلاعات یک رژیم فوق ارتجاعی علیه سازمان‌های مخالف خود کتابی را انتشار می‌دهد تا آن‌ها را محکوم کند، اصل این کتاب بی اعتبار است و منابع و اسناد آن نیز غیر قابل اعتماد.

ما در این جا با یک مؤسسه تحقیقاتی علمی، یک فرد محقق و مطلعی که می‌خواهد راجع به یک مسئله معین تحقیق کند، نظر بدهد و یا تاریخ بنویسد، حتا احزاب و سازمان‌های سیاسی مخالف یکدیگر، سر و کار نداریم. سازمانی که این کتاب را انتشار داده است وزارت اطلاعات و امنیت یک کشور است. اما ای کاش فقط این بود. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی مثل سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی خیلی از کشورهای جهان نیست که گاه اسنادی را انتشار می‌دهند و محققین هم در کار تحقیقاتی خود با قید احتیاط از آن‌ها استفاده می‌کنند. این وزارت‌خانه در ایران، مقدم بر هر چیز سازمانی‌ست که وظیفه آن شکنجه و کشتار است. این سازمانی‌ست که هزاران تن از اعضا و فعالین و هواداران همین سازمان‌هایی را که اکنون علیه آن‌ها کتاب انتشار داده به قتل رسانده است. مجری قتل عام دسته‌جمعی هزاران زندانی سیاسی در طی چند روز می‌باشد. این سازمانی‌ست که مردم ایران را صرفاً به جرم داشتن عقیده‌ای سوای آن‌چه که دار و دسته‌ی مرتجع حاکم به آن باور دارند، دستگیر می‌کند، شکنجه می‌دهد، به زندان و اعدام محکوم می‌نماید. افراد دستگیر شده را زیر شکنجه وامی‌دارد که در شوهای تلویزیونی‌اش به دروغ اعتراف کنند که جاسوس‌اند. رسوایی این دستگاه جاسوسی، شکنجه و کشتار تا به آن حد است که حتا وقتی میلیون‌ها انسانی که مخالف نظم ستم‌گرانه حاکم‌اند به خیابان‌ها می‌ریزند و اعتراض می‌کنند، این اعتراض را هم به آمریکا، انگلیس، اسرائیل و صهیونیسم نسبت می‌دهد. روشن است که تمام آن‌چه که این سازمان آدم‌کش در یک کتاب علیه مخالفین رژیم می‌نویسد، حتا وقتی که مثلاً به یک نوشته از نشریه کار یا اسناد درونی سازمان ما که به دست آن‌ها افتاده است، استناد می‌کند، کاملاً جعل و تحریف است.

در جلد دوم، یک بخش از به اصطلاح اسنادش، استناد به بازجویی‌هاست. اما در مقایسه با جلد اول کم‌تر شده است و آن هم فقط بازجویی‌هایی‌ست که می‌توانسته در خدمت مقاصدش استفاده کند. علت آن هم این است که جرأت آن را نداشته که به بازجویی هزاران فدایی که فقط در ارتباط با اقلیت دستگیر شدند، استناد کند. چون خود این مسئله اعتراف به جنایات بی انتهای رژیم خواهد بود. از همین رو این بار از تعدادی بازجویی “بدون تاریخ” هم نام برده می‌شود که به تمام معنا مضحک و رسواکننده است. اما در همین حد نیز کلامی نمی‌گوید که سرنوشت این افرادی که به بازجویی از آن‌ها استناد کرده چه شد؟ آزاد شدند؟ به حبس محکوم شدند و یا تیرباران شدند. در هر حال تا جایی که از این بازجویی‌ها به عنوان سند استفاده شده است، فاقد هر گونه اعتبارند. هر سندی که زیر شکنجه ساخته شده باشد، از جمله همین بازجویی‌ها مطلقاً بی‌اعتبارند.

بخش دیگری از منابع این کتاب، نشریات علنی سازمان ما، قبل از انشعاب یا بعد از آن در سال ۵۹ ذکر شده است تا گویا نشان دهد که نقش و موضع سازمان در کردستان، ترکمن صحرا، جنگ ارتجاعی دولت‌های ایران و عراق یا موضع‌گیری بر سر ماهیت جمهوری اسلامی چه بوده است. تمام آن‌چه که مورد استناد قرار گرفته، گزینشی، تحریف شده و قطعاتی به هم وصل شده از اینجا و آنجاست که می‌بایستی هدف وزارت اطلاعات را از نوشن کتاب برآورده سازد.

از یک‌سری اسناد درون سازمانی ما نیز در این کتاب نام برده شده است که این اسناد واقعی هست و در ضربات سازمان به دست وزارت اطلاعات افتاده‌اند. من به سه مورد از این اسناد اشاره می‌کنم. یک مورد آن مباحث تئوریک و سیاسی درونی پیش از کنگره اول سازمان است که پس از کنگره به همراه بحث‌ها و مصوبات کنگره به چاپ‌خانه مخفی که محل امنی بود، منتقل شدند. با لو رفتن این چاپ‌خانه، اسناد هم به دست مأموران امنیتی رژیم افتاد. مورد دوم، گزارشاتی‌ست که کمیته مرکزی سازمان به طور معمول از عملکرد تشکیلات ارائه می‌دهد و این اسناد مربوط به سال‌های ۶۱ و ۶۲ است. در این گزارشات گفته می‌شود که ارگان‌ها و بخش‌های تشکیلات هر یک چگونه کار خود را پیش برده‌اند، موفق بوده‌اند یا نبوده‌اند و اشکالات کارشان در کجاست و یا اگر اختلافاتی در یک بخش تشکیلات وجود دارد، بقیه بخش‌ها نیز از آن مطلع باشند. این اسناد هم پس از مطالعه در حوزه‌ها از بین برده می‌شدند. این که چگونه این گزارشات به دست ارگان‌های اطلاعاتی رژیم افتاده‌اند، فقط می‌تواند به این شکل باشد که فردی آن‌ها را به جای نابود کردن نزد خود نگه داشته است. حدس من این است که این اسناد بعد از دستگیری محمود محمودی در سال ۶۴ به دست وزارت اطلاعات افتاده باشند. دلیل آن هم در این است که فرد بی انضباطی بود. قبلاً هم تهدید کرده بود که اسناد درونی سازمان را علنی خواهد کرد. نامه‌هایی که فقط می‌توانست یک نسخه از آن نزد مرکزیت سازمان باشد، حالا به همراه نامه‌هایی که حتا ما آن‌ها را ندیده بودیم و گویا بین او و اعظم (مستوره احمدزاده) رد و بدل شده است، به دست وزارت اطلاعات افتاده است. در یک مورد هم رابط کردستان و تهران در بین راه دستگیر شد که احتمالاً باید همان موردی باشد که مهدی سامع نامه‌ای برای اعظم فرستاده و در این کتاب از آن نقل شده است.

نحوه استفاده وزارت اطلاعات از این اسناد در نوشتن کتاب ، رسواتر از نوشته‌های علنی‌ست. تمام آن‌چه را که می‌توانست پیدا کند تا بگوید فدائیان اقلیت فعالیتی نداشته و در همان سال ۶۰ نابود شدند و بقیه آن فقط اختلاف بود، مورد استفاده قرارگرفته است. در فاصله‌ی ۸ ماهی که از ضربات اسفند ماه سال ۶۰ تا پلنوم دی ماه ۶۱ می‌گذشت، رفقای ما توانسته بودند در مناطق مختلف، تشکیلات را بازسازی کنند و گزارشات ۱۱ بخش و ارگان تشکیلات به پلنوم ارائه شد. طبیعی‌ست که در یک چنین اجلاسی نقاط ضعف و کمبودهای هر بخش تشکیلات مورد بررسی قرار گیرد. از این گزارش ۴۲ صفحه‌ای به تشکیلات، فقط آن چیزی به کار وزارت اطلاعات می‌آمد که بگوید کاری پیش نرفت و انتقاد از این یا آن بخش بود. اما برای رسیدن به هدف خود حتا در آن‌جایی که نقل قول مستقیم می‌آورد و در گیومه قرار می‌دهد، بخشی از گزارش را که با هدف‌اش در نوشتن این کتاب نمی‌خواند یا به کلی حذف می‌کند، یا نقطه‌چین می‌گذارد و حتا فعل جمله را تغییر می‌دهد. من به عنوان نمونه به یک نقل قول چند سطری در مورد کمیته کارگری تهران اشاره می‌کنم که در صفحه ۲۸۹ آمده است.

وزارت اطلاعات وقتی که این نقل قول را می‌آورد که ارتباط دارد با دشواری سازماندهی کارگران در شرایط سرکوب، همین که به جمله “یورش رژیم به کارخانه‌ها و قلع و قمع نمودن کارگران آگاه” می‌رسد، جمله را حذف و به جای آن چند نقطه می‌گذارد. در همین نقل قول مستقیم چند سطری داخل گیومه، در جای دیگری حتا بدون نقطه‌گذاری بخش دیگری حذف می‌شود. چون وزارت اطلاعات تصمیم گرفته که بگوید، فدائیان اقلیت هیچ فعالیتی نداشتند، چنین نقل می‌کند “ضربات پی در پی ما را فلج کرده بود. تنها کار تبلیغی که در این مدت داشتیم یک اعلامیه کارگران پیشرو بوده است.”. اما اصل این جمله در گزارش چنین است: “ضربات پی در پی ما را فلج کرده بود. تنها کار تبلیغی که در این مدت داشتیم، علاوه بر تکثیر و توزیع مرتب نشریه، یک اعلامیه کارگران پیشرو بوده است.” در همین نقل قول مستقیم فعل جمله را تغییر می‌دهد و در آن‌جایی که در اصل گزارش آمده است: “کار تبلیغی تنها در چند کارخانه پیش نرفت” و منظور رفیق گزارش دهنده‌ی ما از بخش کارگری، آن کارخانه‌هایی بود که حوزه‌های سازمانی در آن‌ها فعال بودند، وزارت اطلاعات فعل “پیش نرفت” را به “پیش رفت” تغییر می‌دهد. حالا اگر بخواهم به مواردی که وزارت اطلاعات به زبان خودش از این گزارشات نقل و تحریف کرده است، حرف بزنم، بحث به درازا می‌کشد. این نمونه را از آن‌رو ‌آوردم که بگویم چرا حتا اسنادی که واقعاً هم وجود داشته و به دست وزارت اطلاعات افتاده است، استناد به آن‌ها هم جعلی و غیر قابل اعتماد است.

سپس می‌رسیم به اسنادی که در آخر این کتاب به زبان عربی و فارسی آورده است، تا گویا نشان دهد، این اسناد، اصل و واقعی‌ست و وزارت اطلاعات دخل و تصرفی در آن‌ها نداشته است. اما رسواترین بخش اسناد وزارت اطلاعات تا جایی که به سازمان ما مربوط می‌شود، همین اسناد است که توسط وزارت اطلاعات یک‌سره جعل شده‌اند. یعنی اسنادی به کلی جعلی‌اند. مسئله باید احتمالاً از این قرار باشد که وزارت اطلاعات از این‌جا و آن‌جا خبرهایی شنیده و یا در بازجویی‌ها چیزی عایدش شده است. لذا تلاش کرده که بر اساس همین خبرها و بازجویی‌ها، سند بسازد. این را توضیح می‌دهم تا هر کس به سادگی ببیند که این اسناد چقدر مضحک و جعلی‌ست.

در صفحات ۵۵۰ و ۵۵۱ سندی به زبان عربی و ترجمه فارسی آن ارائه شده است. تاریخ این سند ۱۴ نوامبر ۱۹۸۰ برابر با ۲۳ آبان ماه سال ۱۳۵۹ است که در آن نوشته شده است فردی به نام بهرام محمد که گویا بر طبق اسناد بعدی همان (بهرام) حسین زهری‌ست، مبلغ ۹۰ هزار دلار از سفارت عراق در پاریس تحویل گرفته و رسید آن را امضا کرده است. سازمان ما که تازه‌ چند ماهی از انشعاب آن می‌گذرد در این تاریخ، هنوز نه تشکیلاتی در خارج از کشور داشت ، نه بخش روابط بین‌المللی و نه رابطه‌ای با عراق. حسین زهری (بهرام) هم در این تاریخ در داخل ایران است. نه عضو مرکزیت است و نه در جایگاهی که بتواند به عنوان نماینده سازمان پول از سفارت عراق در پاریس گرفته باشد. بنابراین بهرام محمدی که در این سند به آن اشاره می‌شود، هیچ ربطی به فدائیان اقلیت که در آن زمان به نام “سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران” فعالیت می‌کرد ندارد. این سند به کلی جعلی‌ست. در سند دیگری، صفحه ۵۴۳ به تاریخ ۱۲ / ۴ / ۱۹۸۲ برابر با ۲۵ فرودین سال ۶۱ یعنی نزدیک به یک سال و نیم پس از آن که بهرام محمد نامی در پاریس ۹۰ هزار دلار گرفته بود و دیگر در این فاصله ردش در اسناد  دیده نمی‌شود، تازه متوجه می‌شویم که سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران، هیئتی را به سرپرستی حماد شیبانی به عراق فرستاده است که هدف از حضور هیئت در عراق “تقاضای ایجاد تسهیلات برای سفر تعدادی از اعضای سازمان به فرانسه و همچنین تأسیس دفتر سازمان در عراق را دارند”. خوب، کودن‌های وزارت اطلاعات، هر فردی با کمی آگاهی می‌فهمد که اگر مناسبات یک سازمان با یک دولت در آن حد است که ۹۰ هزار دلار، آن هم دلار آن سال‌ها، به نماینده‌اش در پاریس تحویل داده می‌شود، دیگر نیازی نبود که یک هیئت به عراق برود و با مقامات این کشور گفتگو کند که آیا اجازه رفت و آمد از عراق و تأسیس دفتر سازمان را به ما می‌دهند یا نه. بر طبق سند دیگری، صفحه ۵۴۶، متوجه می‌شویم در تاریخ ۹ / ۱۰ / ۱۹۸۲ که تیر ماه ۱۳۶۱ باشد، این آقای ابوالمجد( بهرام محمد) که در پرانتز نوشته شده است، فدایی خلق، مجدداً یک ۶۰ هزار دلار از سفارت عراق در پاریس تحویل گرفته است و امضا داده است. این بهرام محمد که گویا از نظر وزارت اطلاعات همان حسین زهری (بهرام) است، در همین تیر ماه ۶۱، پس از آن که هاشم رفت و من در تهران در حال گفتگو و نظرخواهی از تشکیلات برای ترمیم مرکزیت بودم، در تهران است و من دو قرار با او اجرا کرده‌ام. تازه پس از این ترمیم است که او به عضویت کمیته مرکزی در می‌آید، در جلسه مرداد ماه مرکزیت به عنوان مسئول تشکیلات خارج کشور تعیین می شود و در مرداد یا شهریور سال ۶۱ به فرانسه می‌رود. اما جالب این‌جاست که همان بهرام محمدی که در سال ۵۹، ۹۰ هزار دلار دریافت کرده بود، با همان امضا در سال‌های بعد، مبلغی بر طبق این اسناد حدودا ۴۰۰ هزار دلار گویا به عنوان نماینده سازمان ما از دولت عراق دریافت می‌کند. بنابراین از آن‌جایی که امضای تمام این اسناد یکی‌ست، همه جعلی‌اند. وزارت اطلاعات، اما یک سند جعلی هم در مورد توکل انتشار داده و ادعا کرده است که گویا توکل در سال ۶۶ یک جلسه با بهرام(حسین زهری) با حضور عراقی‌ها داشته است. این یک دروغ و جعل رسوای دیگر است. من از تاریخ اول فروردین ۶۶ که از مرکزیت سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران استعفا دادم و با رفقای دیگر، فعالیتم را در سازمان فدائیان (اقلیت) ادامه داده‌ام، نه بهرام را دیده‌ام و نه هرگز جلسه‌ای با او داشته‌ام.

این هم ماجرای اسنادی که جمهوری اسلامی آن‌ها را جعل کرده و به سازمان ما نسبت داده است. اما پس از نشان دادن جعلی بودن این اسناد، می‌خواهم بگویم که جمهوری اسلامی با این اسناد رسوای‌اش دنبال چه می‌گردد؟ چه چیزی را می‌خواهد ثابت کند؟ چرا جرأت نمی‌کند حرف‌اش را صریح بزند؟ چیزی در چنته ندارد که بخواهد در همان حدی که اکثریتی‌ها را وابسته به شوروی و ک گ ب معرفی می‌کند، در مورد فدائیان اقلیت بگوید. فدائیان اقلیت همواره دشمن آشتی‌ناپذیر تمام دولت‌های سرمایه‌داری بوده‌اند. مطلقاً تفاوتی هم نمی‌کند که این دولت کشوری خودی باشد یا دولتی بیگانه. اقلیت همان جریانی‌ست که در اوج احساسات کور ناسیونالیستی در ایران در جریان جنگ دولت‌های ایران و عراق، با شجاعت تمام اعلام کرد، کارگران میهن ندارند. میهن مال بورژوازی‌ست. مرگ بر این جنگ ارتجاعی، کارگران ایران و عراق! این جنگ را به جنگ داخلی تبدیل کنید و دولت‌های ایران و عراق را سرنگون کنید.

حالا اسناد جعلی وزارت اطلاعات به کنار.می‌خواهم با اشاره به کمک‌هائی که خمینی، از رژیم عراق گرفت، وارد این بحث شوم که آیا اصولا استفاده وی از این کمک‌ها مجاز بوده است یا نه؟

اشاره من به دوران رژیم شاه و درگیری‌های رژیم‌های ایران و عراق است که تا مرحله‌ی آغاز جنگ پیش رفت.

در آن زمان، این هر دو رژیم قصدشان تضعیف یکدیگر بود. بنابراین شروع کردند به پناه دادن به مخالفین طرف مقابل و ارائه هر گونه کمکی که می‌خواستند. به ویژه برای دولت عراق اصلاً مطرح نبود که این جریانی که با رژیم شاه مخالف است، راست است یا چپ، بختیار، رئیس معزول سازمان امنیت رژیم شاه است یا خمینی مخالف آن، جناحی از جبهه ملی‌ست، یا توده‌ای، چپ غیر مذهبی‌ست، یا راست مذهبی. یکی از این جریانات که رابطه‌ای رسمی با رژیم عراق داشت، خمینی بود و از امکاناتی که عراق در اختیار او و طرفدارانش قرار داده بود، استفاده می‌کرد. نماینده و سخنگوی او هم در عراق همین آقای دعایی بود که هنوز زنده است. مناسبات خمینی با رژیم عراق در آن حد بود که ساعاتی از رادیوی بغداد هم در اختیار او قرار گرفته بود که سخنرانی‌ها و پیام‌هایش را از همین رادیو پخش کند و دعایی هم اجراکننده برنامه‌های این رادیو. آیا اشکالی داشت که خمینی از تضاد دولت عراق و رژیم شاه بهره‌برداری می‌کرد و از کمک‌های عراق بهره‌مند بود؟ آیا در ازای استفاده‌ی خمینی از این امکانات، چیزی هم به عراق بدهکار شد ؟ تا جائی که من می‌دانم نه مخالفین رژیم شاه و نه مردم ایران هرگز چیزی مبنی بر این که پشت این کمک‌ها احتمالاً چیزهایی نهفته است نگفتند. پس چه نفعی برای رژیم عراق داشت؟ نفع‌اش برای رژیم عراق فقط در این بود که در آستانه جنگ با رژیم شاه، موقعیت رژیم شاه را تضعیف کند و ثبات داخلی آن را بر هم بزند. درست همان کاری که رژیم شاه با کردهای عراق علیه رژیم عراق می‌کرد. برای آدم های کله پوکی که روی میلیاردها دلار نفتی دراز کشیده‌اند و بر این کشورها فرمانروایی می‌کنند، هر که باشد، حسن البکر و صدام یا شاه و خمینی، اصلاً مطرح نیست که حالا اسلحه‌ای که در اختیار مخالفین دولت رقیب خود می‌گذارند و یا پول و رادیو، ارزشی دارد یا ندارد. چون آن‌ها جنگی را برپا می‌کنند و میلیاردها دلار ثروت این کشورها را بر باد می‌دهند و صدها هزار انسان را می‌کشند که نشان دهند کدام یک گردن کلفت‌ترند و رودخانه مرزی چند متر بیش‌تر به این تعلق بگیرد یا به دیگری. ماجرا همین بود. وقتی هم به اصطلاح صلح کردند، به مخالفین دو طرف گفتند دیگر کمک نمی‌کنیم. می‌خواهید بمانید یا بروید. رادیوی خمینی هم تعطیل شد، اما او و دار و دسته‌اش در عراق ماندند. همان ماجرا یک بار دیگر تکرار شد و دو کله‌پوک حاکم بر ایران وعراق، صدام و خمینی یکی هوس ژاندارم شدن منطقه به سرش زد و دیگری فتح کربلا و برقراری حکومت اسلامی در عراق. ماجرای گذشته تکرار شد. جمهوری اسلامی از همان فردای قیام و لشکرکشی به کردستان برخی سازمان‌های سیاسی و شخصیت‌های کرد را متهم کرد که از عراق کمک می‌گیرند. من به درستی یا نادرستی آن کارندارم. اما اگر خمینی مجاز بود که از کمک‌های عراق استفاده کند و منعی هم نداشت، چرا حالا اقدامی زشت بود؟ پاسخی به آن نداشتند و ندادند. بنابراین تا وقتی که به این سؤال پاسخ نداده‌اند، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی هم چنته‌اش خالی‌ست و بهتر است دهن‌اش را ببندد.

اکنون می‌رسیم به این مسئله که وقتی موردی نظیر همین درگیری‌های ایران و عراق در طول چندین دهه گذشته با آن روبرو بوده‌ایم پیش می‌آید، آیا اصولا سازمان‌های انقلابی، خواه عراقی باشند یا ایرانی، مجازند از این تضاد بین دو دولت به نفع اهداف انقلابی خود استفاده نمایند و حتا از آن‌ها علیه دولت خودی کمک بگیرند؟

خیلی صریح این را بگویم و خیال وزارت اطلاعات را راحت کنم. بیهوده دنبال جعل اسناد نرود. من به عنوان عضو یک سازمان کمونیست رادیکال، که دشمن تمام نظم سرمایه‌داری و همه دولت‌های سرمایه‌داری‌ست، بر این عقیده‌ام که یک سازمان کمونیست، انقلابی و رادیکال، مجاز است، از تضادهای دولت‌های ارتجاعی منطقه استفاده کند و حتا از کمک‌های آن‌ها علیه دولت خودی و برای سرنگونی آن استفاده نماید، به شرطی که این کمک بی قید و شرط باشد. ذره‌ای بر مواضع سازمان انقلابی ایرانی یا عراقی تأثیر نگذارد. علیه توده‌های مردم دو کشور به کار گرفته نشود و تا جایی که ممکن است، این کمک‌ها را در اختیار مخالفین همان دولتی نیز قرار دهند که از آن کمک گرفته‌اند. این را هم بیافزایم که مثل مورد تاکتیک‌ها، این مجاز بودن به معنای استفاده عملی از آن تحت هر شرایطی نیست، بلکه باید شرایط ویژه سیاسی کاربرد آن مد نظر قرار گیرد.

نشریه کار – در رابطه با منابع و اسناد مورد استفاده وزارت اطلاعات در جلد دوم، هنوز یک سؤال دیگر باقی‌ست. وزارت اطلاعات برای پیشبرد هدف‌اش در جمع‌آوری سند علیه اقلیت و به اصطلاح محکوم کردن سازمان، حتا به حرف‌ها و اظهار نظرهای جعلی و دروغ کسانی که با اقلیت اختلاف یا دشمنی داشته‌اند نیز متوسل شده است. گاه چنان اراجیفی را مطرح کرده که به نظر می‌رسد چنته رژیم برای پرونده‌سازی علیه اقلیت، آنقدر خالی‌ست که به این اظهار نظرها و ادعاهای جعلی افراد هم متوسل شده است، در این مورد نظرتان چیست؟

رفیق توکل- اگر کسی فرصت آن را داشته باشد و چند روزی به تعدادی از صفحات سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی زبان نگاهی بیاندازد یا ای‌- میل‌های عمومی را روزانه ملاحظه کند، می‌بینید که علاوه بر آن‌چه مثبت و خواندنی‌ست، انبوهی از نوشته‌هایی وجود دارد که افراد بی نام و نشان علیه سازمان‌های سیاسی یا افراد شناخته شده می‌نویسند و پخش می‌کنند. نوشته‌ها و اتهامات افراد هم علیه یکدیگر که جای خود دارد. واقعاً انسان می‌ماند که این افراد که عموماً هویت‌شان نیز معلوم نیست وابسته به وزارت اطلاعات‌اند یا نه!

من که در اغلب موارد وقتی که برنامه ای-میل را فعال می‌کنم، با چنین مواردی برخورد می‌کنم، و همین که می‌بینم علیه این یا آن فرد، این یا آن سازمان است، حذف‌اش می‌کنم. هر چه هم که بخواهند، می‌گویند، بدون این که استدلالی، سندی، چیزی داشته باشند. به نظر من جای همه آن‌ها در همان آشغال‌دانی ای- میل است. گاه گاه علیه سازمان ما و یا اعضای آن هم چیزی می‌نویسند و پخش می‌کنند، منتها از آن‌جایی که دیگر همه می‌دانند، این‌ها از نمونه چگونه نوشته‌هایی‌ست، مثل خود ما به دور می‌‌ریزند. وزارت اطلاعات طبیعی‌ست که از این آشغال نوشته‌ها علیه سازمان‌ها استفاده کند. به یک نمونه اشاره کنم که چند سال پیش یک آدم غیر سیاسی که زمانی هم در سازمان ما بود، منتها از نظر سیاسی سقوط کرد و رفت و اکنون از سوی تمام سازمان‌های سیاسی و حتا افراد سیاسی بایکوت است، اطلاعیه‌ای داد که بله! توکل برای یک آدم نیمه دیوانه مدرک دکترای روان‌شناسی جعل کرده و این فرد درآمدش را به سازمان می‌دهد و خزعبلاتی از این دست که از طریق یک جاسوسه از امپریالیسم کمک می‌گیرد. خوب! دلیل و مدرکی هم لازم نیست. امروزه هر کس می‌تواند چیزی بنویسد و در اینترنت پخش کند. حالا اگر این اراجیف در مورد سازمان‌های سیاسی باشد، تبدیل به سندی برای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی علیه این سازمان‌ها می‌شود.

از این نمونه به اصطلاح اسناد و اظهار نظرها علیه سازمان ما که در کتاب وزارت اطلاعات به وفور وجود دارد و کسی هم برای آن‌ها ارزش قائل نیست. بنابراین می‌گذرم. می‌رسیم به اظهار نظر افراد شناخته شده‌ای که اغلب در گذشته عضو سازمان ما بوده‌اند و حالا یا افکار و عقایدشان عوض شده، یا به کلی از فعالیت سیاسی کنار کشیده‌اند و گاهی خاطره‌گویی می‌کنند و افرادی هم هستند که هم اکنون فعال سیاسی‌اند که با نشریات و دیگر رسانه‌های شناخته شده و معتبر مصاحبه می‌کنند و یا مقالاتی می‌نویسند. مثلاً اگر نشریه آرش، یک مسئله مربوط به گذشته‌ی سازمان را به بحث می‌گذارد و از افراد مختلفی می‌خواهد که نظرشان را در این مورد بگویند، روشن است که در این‌جا هر کس می‌تواند چیزی بگوید و بنویسد  که ممکن است درست باشد یا غلط. اظهار نظراست و چیزی را اثبات نمی‌کند بعضی‌ها هم به کلی یاوه‌سرایی می‌کنند، اما همین اظهار نظرها تا جایی که بتواند در خدمت اهداف و مقاصد این دستگاه شکنجه و کشتار علیه سازمان قرار گیرد، به اسناد معتبر تبدیل می‌شوند.

می‌خواهم فقط به یک نمونه آن اشاره کنم و آن تهمت‌های بی اساسی‌ست که به رفیق جان‌باخته‌ی ما، رفیق احمد غلامیان لنگرودی (هادی) زده اند و وزارت اطلاعات از این کتاب تا به آن کتاب مدام آنها را تکرار می‌کند و علیه سازمان به کار می‌گیرد .

دشمنی وزارت اطلاعات با سازمان ما پوشیده نیست. دو جلد کتابی که در مورد چریک‌های فدایی انتشار داده است، بیانگر فقط بخشی از تلاش این تشکیلات جاسوسی، کشتار و شکنجه علیه سازمان است. در این هر دو کتاب به ویژه تلاش کرده است، چهره‌های درخشان رفقای ما را که هر یک در مقاطعی نقش برجسته‌ای داشته باشند با رذیلانه‌ترین اتهامات به خیال خودش کدر کند. در جلد اول دیدیم که چه دروغ‌ها و تهمت‌های رذیلانه‌ای را علیه رفیق حمید اشرف، سر هم بندی کرده بود. یکی دیگر از رفقایی که وزارت اطلاعات در هر دو جلد بیش‌ترین دشمنی را با او نشان داده است، رفیق هادی‌ست که اصلی‌ترین نقش را در بازسازی سازمان پس از ضربات سال ۵۵ بر عهده داشت. در جلد نخست با یاری گرفتن از دروغ‌ها و یاوه‌سرایی‌ افرادی که سابقاً عضو این سازمان بوده‌اند و بعداً پی زندگی شخصی‌شان رفتند، یا افرادی از میان اکثریتی‌ها تلاش نمود که این چهره انسانی، برجسته و درخشان را متهم کند که رفیق‌اش را به خاطر علاقه به یک رفیق دختر به قتل رسانده است، و از آن یک واقعیت انجام گرفته بسازد.

ببینید به چه شکل رسوایی، این اتهام با استناد به شنیده‌های این و آن مورد بهره‌برداری وزارت اطلاعات قرار گرفت. فردی به نام علیرضا محفوظی (الف – ر) با یک نویسنده ضد کمونیست، مصاحبه‌ای می‌کند و در آن می‌گوید که هادی، عبداله پنجه‌شاهی را به قتل رسانده است. اما این فرد که در دوره‌ی قبل از قیام عضو سازمان نبود و از مسایل درونی سازمان بی اطلاع بوده است، از کجا این اطلاعات را کسب کرده است. بعداً معلوم می‌شود که از هاشم شنیده است. هاشم از کجا این اطلاعات را به دست آورده است؟ در مصاحبه با آرش می‌گوید از رضا غبرایی (منصور) اکثریتی شنیده است. هاشم کی این خبر را از منصور شنیده است، قبل از انشعاب یا بعد از آن؟ معلوم نیست. اما در هر حال تفاوتی نمی‌کند، اگر هاشم از این مسئله اطلاع پیدا کرده بود، چرا آن را در تشکیلات اقلیت مطرح نکرد. چرا هیچ‌گاه در جلسات کمیته مرکزی که من هم عضو آن بودم مطرح نشد؟ چرا در اوج اختلافات، در کنگره سازمان که هر کس هر چه دلش می‌خواست گفت، هاشم کلامی در این باره نگفت؟ چرا در جلسات کمیته مرکزی پس از کنگره که شدیدترین برخوردها را رفیق هادی با هاشم داشت و آن‌قدر اعضای کمیته مرکزی صراحت در گفتار داشتند که هر حرف و انتقادی نسبت به یکدیگر داشتند بی پروا مطرح می‌کردند، هاشم کلامی از این بابت نگفت. امکان نداشت که هاشم از این مسئله آگاه باشد، اما رفیق محمد رضا بهکیش (کاظم) از آن اطلاعی نداشته باشد. چون اگر اطلاع می‌داشت، آن‌قدر صراحت، جرأت و شجاعت داشت که آن را مطرح کند و از رفقا هادی و اسکندر جواب بخواهد. ممکن نبود که کاظم از این مسئله آگاه باشد، اما رفیق جعفر پنجه‌شاهی (خشایار) برادر عبدالله را در جریان مسئله قرار نداده باشد و او مسئله را از هادی سؤال نکرده باشد. خود من این اتهام را برای نخستین بار از هاشم در اوج اختلافات، دو هفته پس از آن که رفیق هادی به دست جلادان جمهوری اسلامی به قتل رسید و جان باخت، شنیدم. به او گفتم جز یک تهمت بی اساس چیز دیگری نیست. چه شد که این اتهام اکنون که دیگر هادی در میان ما نیست مطرح می‌شود. اکنون دیگر کسی نبود که بتوان پیرامون آن از او سؤال کرد. هادی، اسکندر، کاظم، خشایار، جان باخته‌اند و غبرایی هم که گویا منبع خبر بوده است، در زندان به سر می‌برد. سال‌ها می‌گذرد و پس از انتشار “شورشیان آرمان‌خواه” ، نشریه آرش از کسانی که می‌توانستند به روشن شدن ماجرا کمک کنند ، سؤال می‌کند. اما همه گویا از هاشم شنیده‌اند و هاشم هم از غبرایی. قربانعلی عبدالرحیم پور (مجید) اکثریتی هم که گویا قرار است، اطلاعاتی داشته باشد، او هم از غبرایی که  حالا دیگر وجود ندارد، شنیده است. شنیده‌ام! شنیده‌ام! شنیده‌ام! تبدیل می‌شود به یک اتهام اثبات شده برای وزارت اطلاعات و به اصطلاح قتل‌های درون سازمانی قبل از قیام. می‌بینید که چگونه به همین سادگی رفیق هادی را بدون این که کسی دلیل و مدرکی ارائه دهد، بر اساس شنیده‌ها از فردی که خود او هم زنده نیست که بشود صحت و سقم مسئله را جویا شد، متهم کردند. اما این اتهام، دروغ و جعلی‌ست. بالاخره این سازمان بوده است و یک مرکزیت سه نفره در آن سال‌ها داشت که یکی هم مجید اکثریتی بود. اگر منصور خبر می‌داشت، لابد مجید هم می‌بایستی از آن اطلاع داشته باشد. از این گذشته رفیق هادی هیچ‌گاه نمی‌توانست به تنهایی بر سر چنین مسئله‌ای تصمیم بگیرد. از همه این مسایل که بگذریم، در این سازمان اولین بار نبود که دو رفیق زن و مرد به هم علاقمند می‌شوند. ضوابطی که وجود داشت برای همه یکسان بود. چرا چنین مسئله‌ای برای دیگران پیش نیامد.

من بدون این که بخواهم کسی را متهم کنم، یک سؤال از عبدالرحیم‌پور (مجید) دارم. آیا واقعیت دارد که ۶ ماه عضویت شما تعلیق شد و به کارخانه فرستاده شدید؟ اگر آری چرا؟

باز هم برای نشان دادن این که تا چه حد این اظهار نظرهای افراد که مورد استناد وزارت اطلاعات در جلد دوم علیه رفیق هادی و سازمان ما قرار گرفته بی ارزش و بی اعتبارند، به دو مورد دیگر آن اشاره می‌کنم. وزارت اطلاعات برای تأیید یاوه‌سرایی‌هایش علیه سازمان، علیه رفیق هادی و رفقای دیگری که گویا “اسلحه همه هویت و ایدئولوژی آنان را تشکیل می‌داد” به دروغ‌پردازی‌های نقی حمیدیان استناد می‌کند و می‌گوید: “هادی غلامیان لنگرودی یکی از رهبران سازمان در حالی که چند اسلحه با خود حمل می‌کرد در جلسات حاضر می‌شد.” این آقای حمیدیان که عضو مرکزیت سازمان پیش از قیام نبود که ببیند رفیق هادی با چند اسلحه در جلسه حضور پیدا کرده است. در مورد جلسات مرکزیت پس از قیام هم در جلساتی که هادی به عنوان مشاور مرکزیت حضور داشت، من هم در آن جلسات بودم. شاید هم بیش از حمیدیان که در شهرستان بود، در این جلسات شرکت داشتم، اما هرگز ندیدم که رفیق هادی با چند اسلحه در جلسات شرکت کند.

کسی که عقل داشته باشد، از خودش سؤال می‌کند چند اسلحه برای چه؟ فقط یک آدم مغرض و بریده از مبارزه می‌تواند چنین اراجیفی را مطرح کند. هادی هم مثل دیگران یک سلاح سازمانی داشت. حتا دوستان عزیز این آقای حمیدیان، فرخ نگهدار و فتاپور هم در اوایل اسلحه می‌بستند. این فرخ نگهدار حتا پس از قیام، هنوز هم قیام و سرنگونی شاه را باور نداشت و پشت به مردم در تلویزیون مصاحبه کرد.

در جای دیگری وزارت اطلاعات برای تکرار اراجیف‌اش علیه رفیق هادی با استناد به همین اظهار نظرهای سخیف نقی حمیدیان می‌نویسد: “گفته شده است احمد غلامیان لنگرودی (هادی) که در آن زمان یکی از رهبران سازمان به شمار می‌رفت… در شب انقلاب، هنگامی که دو تن از افراد تحت مسئولیت‌اش در میان مردم به هر سو می‌دویدند و هر یک وظیفه‌ای را به انجام می‌رسانیدند، آمرانه و تحکم‌آمیز از آنان خواست که به خانه‌های تیمی بازگردند.” این دیگر نهایت پستی‌ست. رفیق هادی فرماندهی تیم‌های عملیاتی سازمان را در آن روز بر عهده داشت و خود به همراه چند رفیق دیگر در حال تسخیر مرکز رادیو ایران بود.

تمام دشمنی جریان راست درون سازمان و تمام جعلیات و اتهامات رسوای وزارت اطلاعات علیه رفیق هادی از آن‌روست که او سرسختانه به اهداف و آرمان‌های کمونیستی سازمان پای‌بند بود. خیلی سریع‌تر از دیگران، فرصت‌طلبان راست را شناخت و با آن‌ها به مبارزه برخاست. دید سیاسی درستی نسبت به تحولات سیاسی جامعه داشت. سریعاً ماهیت ارتجاعی قدرت حاکم جدید را دریافت و تا آخرین لحظات حیا‌ت‌اش با این رژیم ارتجاعی جنگید. از همین‌روست که وزارت اطلاعات در بسیاری از صفحات جلد دوم کتاب‌اش بیش‌ترین حملات را به رفیق هادی دارد و یاری‌دهنده وزارت اطلاعات هم خاطره‌نویسی و اظهار نظرهای کذب، عناصر اکثریتی و یاوه‌گوست.

این هم بخش دیگری بود از منابع و اسناد بی ارزش وزارت اطلاعات علیه اقلیت با استناد به حرف‌ها و اظهارات جعلی و دروغ افرادی که دشمن یا مخالف سازمان ما و اعضا و رهبران آن بوده و هستند. این اسناد و منابع وزارت اطلاعات هم مثل بقیه فاقد ارزش و اعتباراند.

(ادامه دارد)

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

جمهوری اسلامی و تفکیک جنسیتی علیه زنان

نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بر ایران، بنیاداش بر مبنای تبعیض شکل گرفته است.این نظام با خصلت دینی و استبدادی اش، نابرابری را در تمام عرصه های سیاسی و اجتماعی نهادینه کرده است. جمهوری اسلامی ایران از همان آغاز، بر بستر  قوانین شرعی و ضد انسانی اش، جامعه را به دو بخش “خودی” و “غیر خودی” تقسیم کرد. خودی ها بر مصدر امور نشستند و اکثریت جامعه، تحت پوشش “غیر خودی” از ابتدایی ترین حقوق فردی، مدنی، اجتماعی و سیاسی شان محروم شدند. سازمان های سیاسی سرکوب شدند، افراد و گروه های منتقد نظام از تشکیل اجتماعات و تشکل های سیاسی منع شدند، حق انتخاب پوشش از زنان و مردان گرفته شد و حجاب اجباری بر زنان جامعه تحمیل گشت. و بدین سان بزرگترین ستم، تبعیض و نابرابری اجتماعی و سیاسی علیه اکثریت مردم ایران پایه ریزی شد.

تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، زنان ایران در معرض شدیدترین تبعیض، ستم و فشار قرار گرفته‌اند. حکومت با وضع قوانین و مقررات ارتجاعی و با ایجاد موانع، محدودیت‌ها و تضییقات مختلف، زنان را از ابتدایی‌ترین حقوق دمکراتیک، مدنی و انسانی محروم کرده و به یک شهروند درجه دو تبدیل نموده است.

حاکمان جمهوری اسلامی که خود را نمایندگان خدا می دانند، طی بیش از سه دهه با تکیه بر دستورالعمل های دینی و اسلامی، علاوه بر سلب آزادی های فردی و دموکراتیک عموم توده های مردم ایران، علاوه بر نابرابری زنان با مردان، نوعی جداسازی وتفکیک جنسیتی را نیز بر زنان ایران تحمیل کرده اند.

جدا سازی جنسیتی که در آغاز با تفکیک زنان و مردان در اتوبوس ها شکل گرفت، با ممنوعیت ورود زنان به تماشای مسابقات فوتبال و دیگر رشته های ورزشی مربوط به مردان، ابعاد وسیع تری یافت. دامنه تفکیک جنسیتی به تدریج از محدوده جدا سازی اتوبوس ها و ممنوعیت تماشای مسابقات ورزشی فرا تر رفت و به دانشگاه های کشور سرایت کرد. طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها، رسما از سال ۶۶ به تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی رسید. این شورا، تحت فرمان خمینی در تاریخ ۶ مرداد سال  ١٣۶۶، آئین نامه حفظ حدود و آداب اسلامی در دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی را تصویب کرد.

خامنه ای (رئیس جمهور وقت و رئیس شورا)، هاشمی رفسنجانی (رئیس وقت مجلس و نایب رئیس شورا)، نصرالله پورجوادی و صادق واعظ زاده (منشی های وقت شورا)، هاشمی گلپایگانی (وزیر وقت آموزش عالی)، میر حسین موسوی (نخست وزیر وقت)، موسوی اردبیلی (رئیس وقت قوه قضائیه)، سید کاظم اکرمی (وزیر آموزش و پرورش وقت)، مهدوی کنی(رئیس فعلی مجلس خبرگان)، علی شریعتمداری، احمد احمدی، مصطفی معین، عبدالکریم سروش و نیز وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت از جمله اعضای شاخص و شناخته شده این شورا در مقطع تدوین این آئین نامه بودند.

 آئین نامه فوق از ١۴ بند و چند تبصره تشکیل شده که دخالت در جزئی ترین امور دانشجویان از قبیل نحوه پوشش، رنگ لباس، مراودات دانشجویان و …به عهده مسئولان دانشگاه گذاشته است. مهمترین موضوع این آئین نامه، تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها و بیمارستان ها است، که در بند  ١ و ٢ آن  درج گردیده است.

در بند ١ از فصل اول این آئین نامه، تحت عنوان “حفظ حدود اخلاق اسلامی در برخوردها و معاشرت ها” چنین آمده است: دانشجویان زن و مرد لازم است در کلاس های درس در دو ردیف جداگانه بنشینند.

تبصره: هرگاه در دانشگاهی، جدا کردن کلاس های مخصوص زنان  و مردان میسر باشد و مشکلی از لحاظ بودجه و کیفیت تحصیل به وجود نیاورد کلاس ها باید جدا باشند.

در بند ٢ نیز آمده است: در بیمارستان های آموزشی، باید کوشش شود که به تدریج بخش های بیماران زن و مرد از یکدیگر جدا باشد، و همچنین هر جا میسر است در اتاق های عمل از اختلاط زن و مرد خودداری شود و حتی المقدور از کادر پرستاری زن برای زنان و مرد برای مردان استفاده شود و مسائل شرعی رعایت گردد.

با تصویب آئین نامه فوق توسط  شورای عالی انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی، ابتدا با کشیدن پرده در کلاس های درس، دانشجویان دختر و پسر را از هم جدا کردند. بدین وسیله، کلاس های درس دانشگاه ها به مسجد تبدیل شدند. این شکل از جدا سازی و درج اخبار آن به بیرون، جمهوری اسلامی را مضحکه عام و خاص کرد. پس از این مضحکه، پرده ها را برداشتند و به جایش صندلی های دانشجویان دختر و پسر را در دو ردیف جدا از هم قرار دادند. جمهوری اسلامی با طرح اینگونه جداسازی های مسخره و توهین و تحقیر به دانشجویان، سعی کرد گام به گام اهداف ارتجاعی و ضد انسانی اش را در دانشگاه ها پیش ببرد. مقاومت و ایستادگی دانشجویان در مقابل چنین طرح های قرون وسطائی، جمهوری اسلامی را ناکام گذاشت و اجرای عملی این طرح، آنگونه که سران رژیم می خواستند با شکست مواجه گردید. اما این شکست و عدم تحقق تفکیک جنسیتی، مانع از آن نشد تا رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران از طرح جداسازی و سیاست تحقیر زنان در جامعه و به طور اخص توهین به دانشجویان دختر دست بردارد.

با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد، طرح جدا سازی و تفکیک جنسیتی در دانشگاه های کشور، مجددا به بحث روز جمهوری اسلامی تبدیل شد. طی شش سال گذشته، از طرف احمدی نژاد، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری و نیز روسای انتصابی دانشگاه های کشور، تلاش وافری در امر جداسازی جنسیتی در دانشگاه های کشور صورت گرفته است. طی همین دوره، در تعدادی از دانشگاه ها، اتوبوس های حامل دانشجویان از هم تفکیک شدند، سلف سرویس های غذاخوری جداگانه به دانشجویان دختر و پسر اختصاص داده شد و در مواردی همچون دانشگاه سیستان و بلوچستان، تفکیک جنسیتی در رشته هایی از قبیل الهیات و معارف نیز صورت گرفته است.

اما از آنجایی که زنان ایران، همواره خاکریز اول سرکوب، تبعیض، نابرابری و تحقیر جمهوری اسلامی هستند، با شروع تابستان و پیشبرد طرح “عفاف و حجاب” در کل جامعه، موضوع تفکیک جنسیتی در دانشگاه های کشور نیز دوباره به یکی از مباحث اصلی هیات حاکمه جمهوری اسلامی تبدیل شده است. در چند ماه اخیر، کمتر روزی است که از طرف جریانات و عوامل رنگارنگ جمهوری اسلامی، بر ضرورت جداسازی جنسیتی در دانشگاه های کشور مصاحبه یا اظهار نظری صورت نگرفته باشد.

سایت خبری کلمه، طی گزارشی به نقل از صدرالدین شریعتی رئیس آخوند دانشگاه طباطبایی از اجرای طرح زوج و فرد برای حضور دانشجویان در این دانشگاه خبر داده است. بر اساس این گزارش، رئیس دانشگاه علامه که از وی به عنوان یکی از یاران نزدیک احمدی‌نژاد و مشایی یاد شده است، در دستورالعملی محرمانه به روسای دانشکده های این دانشگاه، فهرست‌های سه‌گانه‌ای از استادان دانشگاه تهیه کرده که شامل لیست‌های سفید، خاکستری و سیاه می‌شود. اساتیدی که در لیست سیاه قرار دارند حق تدریس در کلاس‌های دخترانه را نخواهند داشت. همچنین برای تفکیک جنسیتی دانشجویان، جدا از تاکید بر تفکیک کلاس های درس، روزهای متفاوتی نیز برای مراجعه آن‌ها به دانشگاه در نظر گرفته شده است. بر اساس این تصمیم، روزهای زوج به دختران و روزهای فرد به پسران اختصاص یافته و برنامه آموزشی سال تحصیلی آینده نیز بر همین اساس تنظیم گشته است.

رضا روستا آزاد، رئیس دانشگاه شریف نیر از تفکیک دانشجویان دختر و پسر در این دانشگاه خبر داده است. روستا آزاد، در مصاحبه با خبرگزاری مهر، ضمن اعلام اینکه تفکیک جنسیتی از برنامه های وزارت علوم است گفت: در این راستا، دانشگاه شریف نیز برنامه هایی را برای تفکیک جنسیتی در نظر گرفته است. از این رو، کلاس های جداگانه ای برای دانشجویان پسر و دختر سال اول دانشگاه برگزار می شود.

طی همین مدت، بحث تفکیک جنسیتی از وزارت علوم و روسای انتصابی دانشگاه های کشور فراتر رفته و به نمایندگان مجلس ارتجاع هم رسیده است. در حالی که کریمی فیروز، عضو کمسیون آموزش مجلس در گفتگو با خبرنگار مهر اعلام کرد که، بحث تفکیک جنسیتی از سلف سرویس ها، اتوبوس ها، فضاهای سبز تازه تاسیس شده و تفکیک کلاس های درس مورد توافق اعضای کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس قرار گرفته است، نصیری قیداری، دیگر عضو و سخنگوی کمیسیون آموزش مجلس، با رد نظرات کریمی فیروز و به نقل از وزیر علوم گفت: تفکیک جنسیتی صرفا در کلاس هایی با ظرفیت ۶٠ نفر که نصفشان دختر و پسر باشد صورت می گیرد نه در کلاس هایی که ۵ نفر دختر و ۴٠ نفر پسر هستند.

علی مطهری، یکی از مرتجع ترین نمایندگان مجلس، همه پرده ها را کنار زد و به آشکارترین شکل ممکن ماهیت اعتقادات تبعیض آمیزجمهوری اسلامی علیه زنان را بر ملا کرد. او در تاریخ ١۵ تیر ماه، طی نامه ای سرگشاده به احمدی نژاد، ضمن دفاع همه جانبه از تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها، خواستار “کشیدن پرده میان دانشجویان دختر و پسر در کلاس های درس” شد، تا به زعم خود با کشیدن پرده و جداسازی دانشجویان دختر و پسر از هم، طرح اسلامی شدن دانشگاه ها متحقق گردد.

اما، علی عباس پور تهرانی فرد، رئیس  کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس روایت دیگری دارد. او از یک طرف می گوید: وزارت علوم و تحقیقات طرحی برای تفکیک جنسیتی دانشگاه ها ارائه نکرده است و از طرف دیگر در مصاحبه با ایسنا به استناد گزارش وزیر علوم گفت: بر این اساس، در شرایطی که امکان پذیر باشد، گروه های جداگانه ای برای دانشجویان دختر و پسر، بدون تحمیل هزینه اضافه تر بر دانشگاه یا بدون ایجاد اختلاف در برنامه درسی دانشجویان اختصاص دهیم، تفکیک جنسیتی انجام می شود.

با نگاهی به مجموعه بحث ها و کشمکش هایی که هم اکنون در امر پیشبرد طرح تفکیک جنسیتی در میان دولت، نمایندگان مجلس  و هیات حاکمه جمهوری اسلامی جریان دارد، نه تنها جار و جنجال های ماه های اخیر، موضوع تازه ای نیست بلکه تمام این بحث ها، ریشه در نگاه خمینی و ارتجاع حاکم بر کل جمهوری اسلامی دارد که در تاریخ ۶ مرداد  سال ۶۶، تحت عنوان آئین نامه “حفظ حدود اخلاق اسلامی در برخوردها و معاشرت ها” به تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی رسید.

حال در موقعیت کنونی و در پی تشدید کشمکش های درونی هیات حاکمه و نیز افزایش درگیری های احمدی نژاد با باند خامنه ای، بحث جداسازی دانشجویان دختر و پسر نیز به موضوعی برای امتیاز گیری و چالش میان طرفین دعوا تبدیل شده است. احمدی نژاد که خود یکی از مرتجع ترین مسئولان رژیم حاکم بر ایران است و در فریب و ریاکاری ید طولایی دارد، در تاریخ ١۵ تیر ماه ١٣٩٠، طی ارسال نامه ای مشترک به وزرای علوم و بهداشت نوشت: شنیده شده است که در برخی دانشگاه ها رشته ها و کلاس های تک جنسیتی بدون لحاظ تبعات اعمال می گردد. ضروری است فوری از این اقدامات سطحی و غیر عالمانه جلوگیری شود.

واکنش این چنینی احمدی نژاد به موضوع تفکیک جنسیتی، در شرایطی صورت می گیرد که طی ۶ سال گذشته خود او و کامران دانشجو وزیر علوم کابینه اش، بیشترین نقش را در امر سرکوب دانشجویان، اخراج و بازنشستگی پیش از موعد استادان منتقد و نیز پیشبرد طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه های کشور به عهده داشته اند. جالب این جاست که وزیر علوم جمهوری اسلامی نیز، سه روز پس از نامه احمدی نژاد از اساس منکر جداسازی در دانشگاه ها شد. او در حاشیه جلسه هیأت دولت گفت: موضوع تفکیک جنسیتی در برنامه دولت وجود نداشته است و این واژه اصلا مال ما نیست. او در ادامه تاکید کرد، که دولت صرفا مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی را اجرا می کند.

در واقع احمدی نژاد با آگاهی از این مسئله که طرح تفکیک جنسیتی محصول آئین نامه مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی ست، و با آگاهی از اینکه در زمان تصویب این طرح، خامنه ای به عنوان رئیس جمهور وقت در راس این شورا قرار داشت، با زرنگی و ریاکاری مختص به خود، تلاش کرد با انداختن توپ به زمین خامنه ای و روحانیت طرفدار وی ، از یک طرف خود را مخالف تفکیک جنسیتی و اخراج اساتید دانشگاه ها جا بیاندازد و از طرف دیگر، همه فضای ایجاد شده در مورد تفکیک جنسیتی علیه زنان جامعه را، به اراده خامنه ای و جریان متصل به او قلمداد کند. طبیعتا ریاکاری و واکنش این چنینی احمدی نژاد را می بایست در ارتباط با انتخابات نهمین دوره مجلس ارتجاع در اسفند ماه امسال ارزیابی کرد.

آنچه مسلم است، امر تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها و نیز در متن جامعه، ریشه در مذهب و ارتجاع دینی حاکم بر ایران دارد. همه مسئولان ریز و درشت جمهوری اسلامی، روی اصل مسئله به عنوان یک امر مسلم دینی و شرعی توافق  نظر کامل دارند. اگر گاه به گاه، کشمکش و دعوایی هم بر سر این موضوع رخ می دهد و یا بعضا نظرات متفاوتی مطرح می گردد، صرفا در محدوده چگونگی  پیشبرد و اجرای امر جداسازی زنان و مردان در متن جامعه و دانشگاه های کشور است.

جداسازی زنان و مردان، چه در اتوبوس ها، سالن های ورزشی و چه در دانشگاه های کشور و دیگر اماکن عمومی، صرفا نقض آشکار آزادی های فردی و دموکراتیک زنان جامعه نیست. تفکیک جنسیتی فراتر از سلب حقوق اولیه زنان و مردان جامعه است. تفکیک جنسیتی و جداسازی زنان و مردان، با هر انگیزه ای که توسط جمهوری اسلامی صورت گیرد، آشکارترین و بدترین نوع تبعیض جنسیتی است. مستثنا از اینکه جمهوری اسلامی قادر به اجرای طرح تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها باشد یا نباشد، می بایست با همه توان در مقابل آن ایستادگی کرد.

جمهوری اسلامی ایران، یک نظام سرمایه داری با روبنای سیاسی متکی بر قوانین دین و شریعت است. مسلما با بقاء و استمرار این رژیم، نه تنها ستم، نابرابری و تبعیضی که بر توده های مردم و به طور اخص زنان ایران روا دشته شده است کاهش نمی یابد، بلکه این نابرابری و تبعیض، با پیشبرد سیاست تفکیک جنسیتی شدت نیز می یابد. طرح موضوعاتی از قبیل “عفاف و حجاب” و تفکیک جنسیتی در دانشگاه های کشور که هر ازگاهی به طور مشمئز کننده از طرف رژیم در جامعه دامن زده می شود، پیش از این که زمینه اجرایی داشته باشد، جهت منحرف کردن اذهان توده های مردم از مسیر اصلی مبارزه علیه کلیت جمهوری اسلامی است. لذا، ضمن تاکید بر ایستادگی توده ها و دانشجویان مبارز علیه هر گونه جداسازی و تفکیک جنسیتی، از امر سازماندهی جهت سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی لحظه ای نباید غافل شد. چرا که برای پایان دادن به این همه نابرابری و وضعیت اسفبار حاکم بر جامعه، هیچ راهی جز تشدید مبارزه، آنهم جهت سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و نابودی نظم موجود باقی نمانده است.

لذا، بر بستر چنین واقعیات مسلمی‏ست که ، سازمان فدائیان (اقلیت) برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و برقراری فوری حکومت شورائی کارگران و زحمتکشان مبارزه می‌کند، هدف خود را اساسا برانداختن نظام سرمایه‌داری و برقراری یک جامعه سوسیالیستی یعنی جامعه‌ای بدون مالکیت خصوصی، بدون ستم و استثمار، بدون هرگونه نابرابری اجتماعی و بدون طبقات قرار داده است. از این رو، سازمان ما در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار دموکراسی شورایی، خواهان اجرای فوری موارد زیر به نفع زنان جامعه است:

هرگونه ستم و تبعیض برپایه جنسیت باید به فوریت ملغا گردد و زنان از حقوق کامل اجتماعی و سیاسی برابر با مردان برخوردار گردند. زنان آزادند با برابری کامل با مردان در تمام شئون زندگی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مشارکت داشته باشند و به تمام مشاغل و مناصب در همه سطوح دسترسی داشته باشند. تمام قوانین و مقررات ارتجاعی مربوط به تعدد زوجات، صیغه، حق طلاق یک جانبه، تکفل و سرپرستی فرزندان، قوانین و مقررات تبعیض‌آمیز در مورد ارث، مقررات حجاب اجباری، جدا سازی زن و مرد در موسسات و مراکز عمومی و تمام مقررات و اقدامات سرکوبگرانه و وحشیانه نظیر شلاق، سنگسار و غیره و غیره باید به فوریت ملغا گردند.

لغو حجاب اجباری و ممنوعیت هرگونه فشار و اجبار در مورد نوع پوشش زن به فوریت ملغا و زنان باید از حق آزادی انتخاب پوشش برخوردار باشند. روابط خصوصی زن باید از هرگونه تعرض مصون و آزادی کامل زن در انتخاب شریک زندگی به رسمیت شناخته شود.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

نگاهی به دلایل و ریشه‌های بحران در سیاست خارجی جمهوری اسلامی

از آغاز پیدایش دولت‌های سرمایه‌داری تاکنون، هر کدام از این دولت‌ها از زاویه‌ی منافع خاص خود، در تقابل و تضاد با دیگر دولت‌های سرمایه‌داری قرار داشته‌اند و جنگ‌هایی که در دوران سرمایه‌داری میلیون‌ها انسان تاکنون قربانی آن بوده‌اند، نمایش عالی‌ترین شکل این تضادها می‌باشند. دولت جمهوری اسلامی نیز به عنوان یک دولت سرمایه‌داری، مبرا از این تضادها نبوده و جنگ هشت ساله‌ی ایران و عراق یک نمونه از نتایج مخرب این تضادهاست که قربانیان اصلی آن کارگران و زحمتکشان این  دو کشور بودند.

تشدید تضادهای دولت جمهوری اسلامی با آمریکا و دیگر کشورهای بزرگ سرمایه‌داری در سال‌های اخیر و نیز بحرانی‌تر شدن شرایط خاورمیانه و تشدید تضاد بین دولت‌های عربی منطقه با دولت ایران این موضوع را در مرکز توجه نیروهای انقلابی و کارگران و زحمتکشان قرار داده است که تشدید و تعمیق این تضادها به کجا خواهد انجامید و چه تاثیراتی بر زندگی آن‌ها خواهد گذاشت.

سال‌هاست که کشور ایران در مرکز بحرانی‌ترین منطقه جهان از نظر سیاسی (ژئو پلتیک) قرار گرفته است. پُر هزینه‌ترین و موثر‌ترین جنگ‌های قرن بیست‌ویکم در دو کشور همسایه‌ی ایران یعنی افغانستان و عراق روی داده که در تداوم هر دوی این جنگ‌ها، دولت جمهوری اسلامی نقش ایفا کرده است. گسترش اعتراضات و سرنگونی برخی از دولت‌های دیکتاتور عرب، بن بست در روند مذاکرات صلح اسرائیل و فلسطین، ادامه‌ی بحران سیاسی در عراق، گسترش جنگ در افغانستان، گسترش بحران ناشی از بنیادگرایی اسلامی از هندوستان و بخشی از جنوب شرقی آسیا گرفته تا قلب آفریقا، بر اهمیت روزافزون بحران خاورمیانه و نقش آن در سیاست جهانی روز، افزوده و در این میان ایران در مرکز بحران قرار گرفته است.

آمریکا و دیگر کشورهای بزرگ سرمایه‌داری متحد او در تضاد با دولت ایران، هر روز بر ابعاد تهدیدات و تحریم‌های خود می‌افزایند و ایران نیز در سوی دیگر تهدید آمریکا و دیگر متحدان جهانی و منطقه‌ای او را در پیش گرفته است.

یکی از عرصه‌های این تشنجات کشور عراق است. در روزها و هفته‌های اخیر مقامات آمریکا، دولت ایران را مسوول کشته شدن سربازان آمریکایی در عراق در طول ماه‌های گذشته دانسته‌اند. چندی پیش رابرت گیتس وزیر سابق دفاع آمریکا در گفت‌وگو با تلویزیون “سی ان ان” گروه‌های شیعه عراقی را که توسط ایران با سلاح‌های “نسبتا پیشرفته” تجهیز می‌شوند، مسوول کشته شدن سربازان آمریکایی دانسته بود. در روزهای اخیر دریاسالار “مایک مولن” رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا نیز سخنان مشابهی بر زبان رانده و گفت: “ایران سلاح‌های پیشرفته‌ای به عراق می‌فرستد و باید با این کار نه فقط اکنون که در آینده نیز برخورد شود”. ناگفته نماند که تعداد تلفات سربازان آمریکایی در عراق در ماه ژوئن ٢٠١١ به بیشترین تعداد خود (١۴ کشته) از ژوئن ٢٠٠٨ (یعنی سه سال پیش) تاکنون رسید.

همزمان، تحریم‌های آمریکا و متحدان‌اش علیه ایران مرتب افزایش می‌یابد. از سویی افراد بیشتری اما این‌بار نه فقط بخاطر مسایل هسته‌ای که به دلیل نقض حقوق بشر و یا مداخله در سرکوب معترضان سوری مورد تحریم قرار گرفته‌اند و از سوی دیگر شرکت‌ها و موسسات بانکی و خدماتی بیشتری با گسترش دایره‌ی تحریم‌های آمریکا، مجبور به رعایت تحریم‌ها شده و رابطه‌ی تجاری خود را با ایران قطع نموده‌اند. به طوری که هم اکنون بسیاری از شرکت‌های هواپیمایی، کشتیرانی و خدمات بندری ارائه خدمات به ایران (از جمله به هواپیماها و کشتی‌های ایرانی) را متوقف کرده‌اند. اما این اقدامات نیز نتوانست مانع ادامه‌ی سیاست‌های تشنج‌آفرینی ایران گشته و حکومت اسلامی نیز با انجام آزمایش‌های موشکی و تشدید فعالیت‌های خود در عراق و افغانستان، به مقابله به مثل روی آورد.

با نگاهی به حدت تضادهای ایران و آمریکا، این موضوع به ذهن خطور می کند که در جریان تهاجم نظامی آمریکا به عراق، تضادهای دولت عراق با آمریکا و متحدان‌اش بسیار کمتر از تضادهای دولت ایران با آمریکا حتا در آن مقطع بود، اما چرا آمریکا به رغم تهدید مستمر حکومت اسلامی، هرگز دست به اقدام نظامی علیه آن برای تغییر رژیم نزده است؟

واقعیت این است که ایران به لحاظ ژئوپلتیکی از اهمیت خاصی برخوردار است و تغییر رژیم در شرایطی که از نظر آمریکا هنوز یک آلترناتیو مناسب امپریالیستی برای مهار شرایط وجود ندارد، می‌تواند عواقب ناخوشایندی برای منافع این کشور و متحدان‌اش به‌دنبال آورد. این سیاست را به نوعی در رابطه با سوریه نیز از سوی آمریکا شاهدیم. می‌بینیم که چگونه تجاوز نظامی به لیبی به‌سرعت مورد توافق قدرت‌های بزرگ امپریالیستی قرار می‌گیرد، اما در مورد سوریه که در کنار ایران حامی تسلیحاتی و مالی حزب‌الله لبنان و حماس است با مدارا برخورد می‌نماید.

دولت لیبی در سال‌های اخیر دست‌های‌اش را به علامت تسلیم در برابر آمریکا بالا برده بود، اما با این وجود به بهانه‌ی سرکوب اعتراضات مردمی مورد تجاوز نظامی دولت های امپریالیستی  وغارتگر غرب قرار گرفت. اما سوریه به رغم کشتار وسیع مردم با چنین سرنوشتی روبرو نشده است!!

ایران از این نظر اهمیت‌اش چندین برابر سوریه می‌باشد و هرگونه تغییرات در این کشور با محافظه‌کاری بسیار و با دقت دنبال می‌گردد. سوابق تاریخی ایران و نقش طبقه کارگر و جریانات چپ در تحولات تاریخی ایران از جنبش مشروطه تا تحولات سال‌های ٢٠ و ۵٧ – نقشی که با توجه به توسعه کمی و کیفی طبقه کارگر و جنبش کمونیستی بر آن افزوده گردیده است – و مساله اقلیت‌های ملی، از جمله مسایلی هستند که وضعیت ایران را با کشورهای دیگر هم‌چون عراق و افغانستان بسیار متفاوت می‌کند. ترس از جنبش کارگری و گسترش چپ و رادیکالیسم در جنبش‌های زنان، خلق‌های تحت ستم و غیره، و نبود آلترناتیو مناسب امپریالیست‌ها که بتواند مانع رشد جنبش‌های انقلابی و رادیکال در ایران شده و بر آن‌ها مهار بزند، منجر به این شده است که سیاست‌ آمریکا در قبال ایران در مقطع کنونی نه سرنگونی که تضعیف آن باشد. از همین روست که سیاست‌هایی چون تحریم‌های شورای امنیت در کنار تحریم‌های یک‌جانبه‌ی آمریکا و متحدان‌اش، تعیین گزارشگر ویژه حقوق بشر و غیره در راستای تشدید فشارهای اقتصادی و سیاسی و تنگ‌تر کردن حلقه محاصره‌ی ایران قابل تبیین می‌باشند، سیاست‌هایی که نتایج تاکنونی آن، ضعف روبه تزاید دولت ایران به رغم تمامی تبلیغات و سروصداهای دولت ایران در مورد بی‌ثمر بودن تحریم‌ها بوده است.

در آن سو، دولت ایران نیز با اتخاذ سیاست‌هایی به افزایش تشنجات بین‌المللی دامن می‌زند. به طور مثال در مورد بحرین کار را به جایی می‌کشاند که بار دیگر بحرانی در روابط ایران و کشورهای عربی حوزه خلیج‌فارس به‌وجود می‌آید. یا آن که با آزمایش موشک‌های دوربرد جدید دست به تهدید آمریکا می‌زند. سیاست دولت ایران در افغانستان و عراق (هم‌چون تهاجم اخیر نظامی به کردستان عراق) نیز تاکنون تنها به افزایش تشنجات منجر شده است. اما چرا دولت ایران با اتخاذ چنین سیاست‌هایی به بحران در روابط خارجی دامن می‌زند؟!

حاکمان اسلامی بیش از سی‌ودوسال است که حاکمیت سیاسی ایران را به چنگ آورده‌‌اند، اما هرگز تا این حد در تنگنای معضلات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی قرار نگرفته بودند. شرایطی که خودشان نیز از آن به عنوان سخت‌ترین شرایط در طول حاکمیت اسلامی بارها نام برده‌اند. حکومت اسلامی برای مقابله با بحران، تاکنون راه‌های گوناگونی را امتحان نموده است، راه‌هایی که هیچ‌کدام با موفقیت همراه نبوده است. بنابر این تنها راه برای حکومت ادامه‌ی سرکوب در داخل و تنش در روابط خارجی است، جایی که رژیم امیدوار است تا بتواند با بکارگیری مهره‌های‌اش در منطقه و نشان دادن قدرت‌اش با تشنج‌آفرینی، در بهترین شرایط ضمن دست‌یابی به برخی از جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای ، در پشت پرده امتیازات لازم را در راستای کمک به بقای حکومت از قدرت‌های سرمایه‌داری بگیرد. اما سوال این است که آیا رژیم به اهداف خود خواهد رسید؟ و آیا تشنج‌ در روابط خارجی در همین حد باقی خواهد ماند یا با گسترش و تعمیق آن، خطر جنگ افزایش می‌یابد؟

واقعیت این است که عقربه‌ی زمان به نفع حاکمیت اسلامی نمی‌چرخد و با گذشت آن، رژیم اسلامی بیش از پیش در گرداب سرنگونی غرق می‌شود. جمهوری اسلامی به‌خوبی واقف است که قدم گذاشتن در راستای سازش در همان مرحله باقی نمانده و شرایط به‌گونه‌ای‌ست که در صورت هر گونه عقب‌نشینی، عقب‌نشینی‌های بعدی نیز به او تحمیل خواهد گشت. چرا که اولا توده‌ها خواستار سرنگونی حکومت اسلامی می‌باشند و در پی هر عقب‌نشینی رژیم، بی‌شک توده‌ها جرات و جسارت بیشتری برای گسترش اعتراضات خود پیدا می‌کنند، دوم این که ادامه ساختار سیاسی کنونی مورد قبول آمریکا و متحدان‌اش نیز نیست.

چشم‌انداز

آن‌چه تاکنون مشخص گردیده، این است که رژیم هیچ برنامه‌ی قابل اجرایی برای کاهش بحران اقتصادی ندارد و تحریم‌های بین‌المللی و تشنجات سیاسی، روزبه‌روز بر دامنه‌ی بحران اقتصادی و ضعف آن خواهند افزود. هزینه‌های تسلیحاتی یکی از مواردی است که اقتصاد ضعیف و ناتوان ایران را بیش از پیش تضعیف کرده است. قدرت نظامی ایران نه قابل مقایسه با آمریکاست و نه آن که ایران از نظر اقتصادی توانی برای وارد شدن به “مسابقه تسلیحاتی” با آمریکا را دارد. ایران حتا از این نظر از کشورهای عربی منطقه نیز بسیار ضعیف‌تر می‌باشد. هرگونه تلاش ایران برای وارد شدن به یک “مسابقه تسلیحاتی” در منطقه با واکنش شدید کشورهایی چون عربستان سعودی روبرو می‌گردد که هر بار مدرن‌ترین سلاح‌ها را با ده‌ها میلیارد دلار وارد کشور خود می‌کند. اثر دیگر تحریم‌ها، افزایش هزینه واردات بوده است. از دیگر تاثیرات مهم تحریم‌ها کاهش قدرت صادرات ایران بوده که اقتصاد ایران به شدت به پول حاصل از آن وابسته است. در مواردی هم چون هند، ایران حتا امکان دریافت پول نفت را ندارد و برای این که بازار خود را به عربستان سعودی واگذار نکند، حاضر شده است نفت را بدون دریافت ریالی به هند صادر کند. از سوی دیگر عربستان نیز به دلیل درگیری با ایران و با توجه به توانایی مازاد تولید نسبت به سهمیه اوپک، درصدد است تا بازارهای صادراتی ایران را در هند و چین تصاحب کند. شکی نیست که ایران از این نظر برای رقابت با عربستان برای حفظ بازارهای صادراتی خود با مشکل روبروست. به‌ویژه آن که عراق نیز به عنوان کشوری که سومین ذخایر اثبات شده نفت دنیا را در اختیار دارد، برنامه‌ای برای افزایش تولید نفت تا سقف ١٢ میلیون بشکه در روز تا سال‌ ٢٠١٧ را دارد. از نظر سیاسی نیز ایران روز به روز بیشتر در انزوا قرار می‌گیرد. انزوایی که هزینه‌های سیاسی و اقتصادی باز هم بیشتری برای جمهوری اسلامی به‌بار آورده است.

بنابر این حاصل تاکنونی بحران در روابط خارجی، تشدید بحران اقتصادی و بی‌ثباتی رژیم بوده است، رژیمی که خود به دلیل عدم توانایی در حل بحران‌های سیاسی و اجتماعی داخل کشور، تلاش کرده است تا با بحران‌آفرینی در سیاست خارجی این بحران‌ها را به خارج از مرزها هدایت کند. در واقع رژیم در یک سیکل بسته گام بر‌می‌دارد، از سویی با بحران عمیق داخلی روبروست و برای فرار از این بحران، راه حل را بر تشنج‌آفرینی در خارج از مرزها جستجو می‌کند. اما از سوی دیگر همین تشنج آفرینی در سیاست خارجی به نوبه‌ی خود بر افزایش بحران اقتصادی و بی ثباتی رژیم که بحران در داخل را عمیق‌تر می‌سازند، تاثیر می‌گذارد.

با توجه به موارد فوق، محتمل‌ترین چشم‌انداز پیش‌رو، گسترش و تعمیق هرچه بیشتر تضاد بین ایران و آمریکا و متحدان جهانی و منطقه‌ای‌اش می‌باشد. از همین رو نباید خطر بروز جنگ را به عنوان عالی‌ترین شکل تضاد مابین کشورهای سرمایه‌داری فراموش کرد، جنگی که می‌تواند عواقب باز هم وخیم‌تری برای کارگران و زحمتکشان ایران به‌دنبال آورد. جنگی که برای جلوگیری و رهایی از آن تنها یک راه وجود دارد: سرنگونی جمهوری اسلامی.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

انقلاب های نیمه کاره کشورهای عرب و چشم انداز آن ها

از ابتدای سال جاری میلادی مردم چندین کشور عرب شمال آفریقا و خاورمیانه یکی پس از دیگری به صورتی گسترده و بی سابقه پا به صحنه ی مبارزه ای سیاسی گذاشتند که نتایج مختلفی در کشورهایشان داشت. در تونس، رئیس جمهور خودکامه که چند دهه برسرکار بود به سرعت کنار رفت و ائتلافی از اعضای دولت گذشته وبرخی اعضای نیروهای مخالف به رتق و فتق امور پرداختند. در مصر نیز حسنی مبارک شتابان از قدرت گریخت و با توجه به توهمی که وجود داشت، ارتشیان “موقتاً” ارکان قدرت را به دست گرفتند. لیبی، کشور دیگری ست که با اعتراضات مردمی در صدر اخبار قرار گرفت،  در آن جا اما وضعیت از مبارزه علیه رژیم معمر قذافی به یک جنگ داخلی فرارویید. جنگی که از سویی با ساختار قبیله ای لیبی و از سویی دیگر، و به ویژه، با دخالت مستقیم امپریالیستی به خصوص فرانسه امکان پذیر گشت. سوریه و رژیم موروثی اسدها نیز از دیگر کشورهای عرب خاورمیانه است که همچنان با مبارزات گسترده توده ای روبه روست. در این کشور رژیم حاکم به سرکوب مردم می پردازد و در عرض چند ماه گذشته لااقل ۱۵۰۰نفر را از پای درآورده است. یمن و بحرین نیز از دیگر کشورهای عرب حاشیه جنوبی خلیج فارس هستند که با اعتراضاتی کمابیش گسترده همراه بوده اند. اگر در یمن کشاکش همچنان ادامه دارد، در بحرین اوضاع اکنون آرام تر به نظر می رسد.

نکته ی حائز اهمیت در روزهای اخیر این است که در تونس و مصر مردم بار دیگر به میدان آمدند و با تظاهرات و راهپیمایی، اعتراض خود را علیه وضعیت موجود و عملی نشدن وعده ها اعلام کردند.

خبرگزاری ها گزارش دادند که در تونس مردم بار دیگر به خیابان ها آمده و اعلام کردند که چند ماه پس از سقوط دیکتاتور و وعده های داده شده برای ایجاد تغییر به ویژه در ساختار سیاسی کشور، هنوز اقدامی صورت نگرفته است. در تونس و حومه ی آن مردم معترض شاهد آن بودند که نیروهای پلیس برای ایجاد ترس و وحشت تیراندازی هوایی کردند و به پرتاب گاز اشک آور دست یازیدند. در یکی از حومه های نزدیک تونس هلیکوپترهای پلیس علیه معترضان به پرواز درآمدند. وزیر کشور تونس اعلام کرده است که افراط گرایان اسلامی در روزهای اخیر به مراکز پلیس حمله کرده و تعدادی سلاح را به یغما بردند. این ادعای وزیر کشور در حالی صورت می گیرد که هم زمان با آغاز دوباره ی اعتراضات نسبت به عملی نشدن وعده ها چند تظاهرات مردمی برای حمایت از جدایی دین از دولت نیز صورت گرفته است. تحولات روزهای گذشته در تونس نشان می دهد که مردم نسبت به چند ماه پیش اکنون یک گام به جلوتر گذاشته اند، از سویی دوباره به میدان آمده اند و اعلام می کنند که حاضر نیستند ادامه ی وضعیت گذشته را بپذیرند و از سویی آشکارتر از گذشته انزجار خود را از احتمال شکل گیری آلترناتیو مذهبی در تونس به نمایش می گذارند.

در مصر هم مردم به پیش می روند. در این کشور نیز چندین تظاهرات در میدان تحریر قاهره صورت گرفته است و تحصن هایی سازمان داده شدند. روز جمعه ۱۵ ژوئیه ده ها هزار نفر در سراسر مصر تظاهرات کردند و با شعار “جمعه ی آخرین اخطار” گفتند که حاضر نیستند ارتشی را بپذیرند که بخواهد به ادامه ی وضعیت گذشته همت گمارد. گستردگی اعتراضات به نحوی بود که رئیس دولت قول داد در عرض سه روز پس از “جمعه ی آخرین اخطار” به سرعت کابینه را ترمیم کند و گفت و گوهایی را برای اجرای اصلاحات به پیش برد. با این حال تعدادی از معترضان دوباره در میدان تحریر اردو زدند و گفتند که تا مطالباتشان تحقق نیابد این میدان را ترک نخواهند کرد. این افراد می گویند که لااقل باید مسئولان دوران حسنی مبارک محاکمه شوند و از مجازات افراد معترض در دادگاه های نظامی جلوگیری گردد. دولت قول داده است که خود مبارک را در شرم الشیخ محاکمه خواهد کرد و فرماندهان ارتش نیز گفته اند که در دادگاه های نظامی این معترضان نیستند که مجازات می شوند بلکه کسانی هستند که علیه مردم اقدام نموده اند. برخی از جریانات بورژوایی که در اعتراضات علیه حسنی مبارک شرکت داشتند اکنون مخالفت خود را با ادامه ی اعتراضات مردمی در مصر اعلام می کنند که می توان از میان آن ها به “جنبش ۶ آوریل” اشاره کرد. مجموعه ی جریانات اسلامی و به خصوص اخوان المسلمین نیز گفته اند که اعتراضات اخیر “بی مورد” هستند. هر چند فعلاً تظاهرات و اعتراضات در مصر تعداد کم تری از مردم را به میدان کشیده است اما سطح مطالبات و از جمله درخواست هایی مانند تعیین حقوق حداقل در سطح ۱۵۰ یورو در ماه و ریزش توهم مردم نسبت به ارتش مصر نشان می دهد که در مصر نیز مبارزه به مرحله عالی تری ارتقا یافته است.

از یمن خبر می رسد که یک شورای انتقالی شکل گرفته است. در این شورا افراد گوناگونی حضور دارند که یکی از آنان رئیس جمهور سابق یمن جنوبی، علی ناصر محمد است. این شورا که هفده عضو دارد روز ۱۶ ژوئیه تشکیل شد. این در حالی ست که عبدالله صالح، رئیس جمهور یمن بار دیگر برای درمان به عربستان سعودی رفته است. وی روز ۶ ژوئن در مسجد کاخ ریاست جمهوری هدف یک موشک قرار گرفت و به شدت مجروح شد. شورای انتقالی اعلام کرده است که می خواهد عبدالله صالح را وادار به ترک قدرت نماید. این شورا به جز این، وظیفه ی ویژه ی دیگری برای خود تعریف نکرده است. هر چند این شورا خود را یک تشکل موقت نامیده است، اما ائتلافی از دیگر احزاب و تشکلات اپوزیسیون گفته است که از شورای مذکور حمایت نخواهد کرد. در یمن این عربستان سعودی ست که به رژیم برای سرکوب مردم کمک می کند و از آن جایی که خود عربستان یک مهره ی استراتژیک قدرت های بزرگ امپریالیستی ست، می توان گفت آن ها به طور ضمنی از رژیم حاکم و سرکوب گری هایش حمایت می کنند.

در لیبی جنگ داخلی همچنان ادامه دارد و نیروهای هوایی ناتو، فرانسه و آمریکا هر از چند گاهی با پرتاب بمب های مرگبار آشکارا از اپوزیسیونی حمایت می کنند که از هم اکنون سرسپردگی کامل خود را به آن ها اعلام کرده است. این سرسپردگی را می توان از یک جمله ی نیکولا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه، دریافت. این فرد اخیراً گفت:”ما در تونس و مصر خوب عمل نکردیم، اما در ساحل عاج و لیبی به موقع وارد عمل شدیم.” به عبارت دیگر سارکوزی بر این امر انگشت می گذارد که نه فقط فرانسه که مجموعه ی قدرت های بزرگ امپریالیستی در ابتداء علیه مبارزات مردم در تونس و مصر عمل نکردند و  تولد جنبش های توده ای را در این کشورها درنیافتند، اما برای حفظ منافع خود در ساحل عاج و لیبی مستقیماً وارد عمل شده و به هر دو به درجات مختلف تجاوز نظامی کردند. واقعیت هم همین است. امپریالیسم فرانسه به نحو احسن در امور داخلی ساحل عاج و لیبی دخالت نمود تا خیزش نیروهای مخالف را به نفع خود مصادره به مطلوب کند و با پشتیبانی از نیروهای ارتجاعی در این کشورها نه فقط تأمین منافع اقتصادی خود را بیمه کند که مطمئن گردد که در آینده نیز کسانی برسرِ کار گمارده خواهند شد که مانند غلامان حلقه به گوش دستورهای صندوق بین المللی پول و بانک جهانی را اجراء کنند.

یک روزنامه ی روسی اخیراً فاش کرد که “شورای انتقالی ملی لیبی” به فرانسه قول داده است که پس از سقوط قذافی و به قدرت رسیدن اعضای این شورا، ۳۵ % منابع نفتی این کشور در اختیار فرانسه قرار خواهد گرفت.

قدرت های بزرگ سرمایه داری می کوشند تا رژیم های ارتجاعی عرب مانند امارات متحده عربی و عربستان سعودی را تقویت کنند. آن ها در عین حال با طبقه ی بورژوازی محلی متحد می شوند و برخی از جناح های آن را برای روز مبادا در نظر می گیرند. این موضوع نه فقط در لیبی که در سوریه نیز دیده می شود. قدرت های امپریالیستی می خواهند در صورت لزوم به استقرار جناح دیگری از بورژوازی کمک کنند. طبقه ی کارگر و اقشار زحمتکش مردم سوریه از وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی موجود ناراضی اند. مطالبات مردم برای ایجاد تغییر و یک زندگی بهتر مطالباتی برحق اند. اما همین مطالبات می توانند توسط نیروهای امپریالیستی در جهت سرنگونی رژیم بشار اسد و به قدرت رسیدن یک نیروی بورژوایی دیگر مورد سوء استفاده قرار بگیرند. در سوریه ما شاهد اعتراضات توده هایی هستیم که با توجه به سیاست های خصوصی سازی و نئولیبرالی فقیر شده اند و وضعیت معیشتی آن ها سخت تر گشته است، اما در همین کشور ما شاهد این هم هستیم که قدرت های امپریالیستی می خواهند یک جناح دیگر از بورژوازی را حاکم کنند که کم تر از رژیم اسد برایشان دردسر ایجاد کند، برای مثال از اتحاد با جمهوری اسلامی چشم پوشی کند و از حمایت گروهای فلسطینی دست بردارد.

نگاهی به وضعیت کشورهای تونس، مصر، لیبی، سوریه، یمن و بحرین نشان می دهد که مردم این کشورها در خطوط کلی برای نان و آزادی به میدان آمده اند. وضعیت هر کدام از این کشورها با دیگری متفاوت است و نیروهای مختلفی در هر یک از آن ها در درون و بیرون عمل کرده و می کنند. واقعیت این است که در روزهای اخیر مردم تونس و مصر به مرحله ی عالی تری از مبارزه گام گذاشتند. وضعیت در لیبی و سوریه همچنان آشفته است و نمی توان به راحتی سرانجام آن را پیش بینی نمود. در یمن و بحرین حرف اول هنوز حرف حاکمان خودکامه و سرکوب وحشیانه است. اختلاف وضعیت در این کشورها یک واقعیت است، اما واقعیت دیگر این است که در تمامی این کشورها غیبت یک آلترناتیو کارگری سوسیالیستی بیش از پیش چشم انداز انقلاب های نیمه کاره آن ها را تیره کرده است. غیبت این آلترناتیو و این که بالاخره همان توده هایی که به میدان آمده اند هنوز به این واقعیت نظر ندارند که مهم رئوس قدرت ها نیستند که باید بروند که ارکان نظم موجود و به ویژه نظم اقتصادی ست که باید زیر و رو شود از جمله ضعف های عمده ایست که این جنبش ها در آن گرفتارند. نیروها و قدرت های امپریالیستی نیز که به خوبی از این غیبت آگاهند با استفاده از تمام توان خود و به ویژه قدرت عظیم رسانه ای که دارند نه فقط در کشورهای مذکور که در سراسر جهان سعی می کنند تا به افکار عمومی شکل و جهت مطلوب خود را بدهند. با اینوجود نباید این نکته را از نظر دور داشت که ورود توده های وسیع مردم به عرصه مبارزه سیاسی، توده های مردمی که سالیان دراز در رکود سیاسی به سر برده اند، دستاورد بزرگی برای آن ها محسوب می شود. چرا که توده ها در جریان عمل و حرکت سیاسی‏ست که آگاه و متشکل می شوند.

برای این که تمام عقب ماندگی های نه فقط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، بلکه فرهنگی بتوانند جبران شوند و توده های مردم تونس، مصر، لیبی، سوریه، یمن و بحرین بتوانند به نان و آزادی برسند، راهی به جز نشانه رفتن قلب مسئله – نظام سرمایه داری – نیست. نظام سرمایه داری جهانی و ارتش حامیان و کارگزاران آن ادعا می کنند که نظمی بهتر از نظم سرمایه داری وجود ندارد و سیستم اقتصادی و سیاسی کاپیتالیستی بهترین نظمی ست که تاکنون بشریت به خود دیده است. به رغم این ادعا وضعیت کشورهای عرب شمال آفریقا و خاورمیانه که حلقه های ضعیف این نظم اند و کشورهایی مانند یونان، اسپانیا و پرتغال که بخش دیگری از این نظم اند خلاف این واقعیت را نشان می دهد. آلترناتیو نظام سرمایه داری جهانی و جهانی شده همچنان نظام برتر و عالی تر سوسیالیستی ست.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

لنین – بشردوستان بورژوا و سوسیال‌دمکراسی انقلابی

نشریهٔ اکونومیست [۱] که سخنگوی میلیونرهای بریتانیایی است، خطی بسیار آموزنده را در رابطه با جنگ دنبال می‌کند. نمایندگان سرمایهٔ پیشرفته در قدیمی‌ترین و ثروتمندترین کشور سرمایه‌داری، به خاطر جنگ اشک می‌ریزند و پیوسته آرزوی صلح را ابراز می‌کنند. آن سوسیال‌دمکرات‌هایی که، به‌اتفاق فرصت‌طلبان و کائوتسکی، گمان می‌کنند یک برنامهٔ سوسیالیستی عبارت است از تبلیغ صلح، چنانچه اکونومیست را بخوانند به دلیل اشتباهشان پی خواهند برد. برنامهٔ آن‌ها سوسیالیستی نیست، بلکه بورژوا – پاسیفیستی است. رؤیاهای صلح، بدون تبلیغ عمل انقلابی، فقط بیانگر وحشت از جنگ هستند، اما چیز مشترکی با سوسیالیسم ندارند.

علاوه بر این، اکونومیست فقط بدین دلیل طرفدار صلح است که از انقلاب می‌ترسد. برای مثال، شمارهٔ ۱۳ فوریهٔ ۱۹۱۵ آن حاوی قطعهٔ زیر است:

«بشردوستان ابراز امیدواری می‌کنند که توافق برای صلح با خود کوچک شدن ارتش‌ها در سطح بین‌المللی را به همراه آورد … ولی آن‌هایی که نیروهایی را که واقعاً دیپلماسی اروپا را کنترل می‌کنند می‌شناسند اتوپیایی نمی‌بینند. چیزی که در چشم‌انداز است انقلاب‌های خونین و جنگ‌های سبعانه بین کار و سرمایه، یا بین توده‌ها و طبقات حاکم قارهٔ اروپا است …»

در شمارهٔ ۲۷ مارس ۱۹۱۵ بار دیگر اظهار تمایل برای صلحی که آزادی ملل و غیره را تأمین کند، همان‌طور که آقای ادوارد گری [۲] وعده داده بود، می‌بینیم. روزنامه می‌گوید که اگر این امید متحقق نشود، جنگ «به اغتشاشی انقلابی خواهد انجامید که هیچ‌کس نه می‌تواند بگوید کجا آغاز خواهد شد و نه اینکه به چه چیزی منتهی خواهد شد.»

میلیونرهای پاسیفیست بریتانیایی نسبت به فرصت‌طلبان، پیروان کائوتسکی و سوسیالیست‌های نظیر او که برای صلح فریاد می‌زنند، فهم بهتری از مسائل سیاسی روز دارند. بورژوازی می‌داند که، اولاً، عبارات راجع به یک صلح دمکراتیک، درحالی‌که «نیروهای» کهنه «واقعاً دیپلماسی را کنترل می‌کنند»، یعنی تا زمانی که از طبقهٔ سرمایه‌داران سلب مالکیت نشده است، بیانگر یوتوپیایی بیهوده و احمقانه هستند. دوماً، بورژوازی ارزیابی هوشمندانه‌ای از چشم‌انداز کرده، پیش‌بینی «انقلاب‌های خونین» و «اغتشاش انقلابی» را نموده. برای بورژوازی یک انقلاب سوسیالیستی همیشه به شکل «اغتشاش انقلابی» به نظر می‌رسد.

در امور سیاسی واقع‌گرایانهٔ کشورهای سرمایه‌داری، سه نوع جانب‌داری از صلح را می‌توان یافت:

۱) میلیونرهای روشنفکرتر خواهان صلحی سریع هستند زیرا از انقلابات می‌ترسند. آن‌ها هوشیارانه و به‌درستی هر صلح «دمکراتیکی» (بدون الحاقات، ولی با تسلیحات محدودشده و غیره) را به‌عنوان امری اتوپیایی تحت سرمایه‌داری توصیف کرده‌اند.

فرصت‌طلبان، طرفداران کائوتسکی، و امثالهم از این اتوپیای عامیانه حمایت می‌کنند.

۲) توده‌های ناآگاه مردم (خرده‌بورژوازی، نیمه پرولتارها، قسمتی از کارگران و غیره) که تمایلشان برای صلح بسیار مبهم است، اعتراضی رشد یابنده علیه جنگ و احساسی انقلابی اما هنوز مبهم را بیان می‌کنند.

۳) سوسیال‌دمکرات‌های انقلابی، پیش روان آگاه پرولتاریا، با دقت احساسات توده‌ها را بررسی می‌کنند، از تلاش رشد یابندهٔ آن‌ها جهت رسیدن به صلح نه برای تقویت اتوپیاهای عامیانهٔ صلحی «دمکراتیک» تحت سرمایه‌داری، نه برای تشویق به امید بستن به بشردوستان، قدرتمندان و بورژوازی، بلکه برای از حالت مبهم درآوردن احساسات انقلابی، آگاه کردن توده‌ها با هزاران حقیقت از سیاست دوران قبل از جنگ، بهره می‌گیرند؛ آن‌ها با انجام این کار بر پایهٔ تجربهٔ توده‌ها و احساسات آن‌ها به‌طور سیستماتیک، استوار و بی تزلزل نیاز به اقدام انقلابی توده‌ای علیه بورژوازی و دولت‌های کشورهای مطبوعشان را به‌عنوان تنها مسیر به‌سوی دمکراسی و سوسیالیسم ثابت می‌کنند.

 سوسیال‌دمکرات، شمارهٔ ۴۱

۱ مه ۱۹۱۵

مجموعه آثار لنین، جلد ۲۱

توضیحات

۱- اکونومیست The Economist – یک هفته‌نامهٔ بورژوایی که از سال ۱۸۴۳ در لندن منتشر می‌شود.

۲- ادوارد گری Edward Grey – دولتمرد لیبرال انگلیسی، مدافع فعال نئولیبرالیسم، وزیر امور خارجه انگلستان در سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۶ و رهبر حزب لیبرال در مجلس اعیان در سال‌های ۱۹۲۳ و ۱۹۲۴.

لنین – به حکومت تزاری [۱]

امسال، سال ۱۸۹۶، حکومت تزاری دو بیانیه خطاب به عموم دربارهٔ مبارزات کارگران علیه کارخانه داران، منتشر کرده است. در دیگر کشورها این نوع بیانیه‌ها چیزی نادر نیستند – آنجا آنچه در کشور اتفاق می‌افتد را از مردم پنهان نمی‌کنند، و مطبوعات آزادانه خبرهای مربوط به اعتصابات را منتشر می‌سازند. اما در روسیه دولت از آگاهی عمومی دربارهٔ اتفاقات و حوادث کارخانجات بیش از طاعون می‌ترسد. دولت انتشار اخبار اعتصابات در مطبوعات را ممنوع کرده، بازرسان کارخانجات را از انتشار گزارشاتشان منع کرده و حتی پرس و جو از شهود دربارهٔ اعتصاب در دادگاه‌های عادی که برای عموم علنی هستند را غدغن کرده است؛ بطور خلاصه، هر اقدامی انجام داده تا آنچه که در کارخانه‌ها و در میان کارگران می‌گذرد، اکیداً محرمانه بماند. ولی ناگهان تمام تمهیدات پلیس مثل حباب صابون می‌ترکند، و دولت خود را مجبور می‌بیند دربارهٔ این حقیقت که کارگران علیه کارخانه داران وارد مبارزه شده‌اند علناً سخن بگوید. چه چیز موجب این تغییر شده است؟ در سال ۱۸۹۵، تعداد اعتصابات کارگری به نحوی استثنائی زیاد بود. بله، این کاملاً درست است، اما اعتصاب‌ها پیش از این هم رخ می‌دادند، اما حکومت موفق شده بود از برملا شدن این اسرار جلوگیری کند و در کل تودهٔ کارگران در بی خبری نگه داشته شدند. اعتصابات کنونی بسیار بزرگ‌تر از اعتصابات قبلی و در یک ناحیه متمرکز هستند. بله، این کاملاً درست است، اما اعتصاباتی به این بزرگی قبلاً هم رخ داده بود، برای مثال اعتصابات گوبرنیاهای ولادمیر و مسکو در سالهای ۸۶-۱۸۸۵٫ با این حال دولت ساکت ماند و حاضر نشد حتی یک کلمه دربارهٔ مبارزهٔ کارگران علیه کارفرمایان بگوید. پس این بار چه چیز حکومت را وادار به سخن گفتن کرده است؟ این واقعیت که این بار سوسیالیست‌ها به کارگران یاری رسانده‌اند، به آن‌ها کمک نموده‌اند تا موضوع دعوایشان را تشریح کنند، اخبار مربوط به آنرا همه جا، هم در میان کارگران و هم در میان عموم پخش کنند، مطالبات کارگران را دقیقاً فرموله کنند، به همه نشان دهند که حکومت چقدر ناصادق است و چه خشونت سبعانه‌ای بکار می‌برد. وقتی دولت دید که ساکت ماندنش، به دلیل مطلع بودن همگان از اعتصاب‌ها، دارد مضحک می‌شود، او هم پشت سر بقیه وارد صف شد. اعلامیه‌های سوسیالیستی از دولت می‌خواستند که در این باره توضیح دهد، حکومت هم روی صحنه ظاهر شد و توضیحش را داد.

اجازه دهید ببینیم چه نوع توضیحی داده است.

ابتدا حکومت سعی کرد از انجام اینکار بطور آشکار و در ملاء عام اجتناب کند. یکی از وزراء، وزیر دارائی، آقای ویته، بخشنامه‌ای خطاب به بازرسان کارخانجات صادر کرد که در آن کارگران و سوسیالیست‌ها را «بدترین دشمنان نظم عمومی» نامید و به بازرسان توصیه کرد که سعی کنند کارگران را بترسانند، به آنان اطمینان دهند که دولت، کارفرمایان را از دادن هر گونه امتیازی [به کارگران] منع کرده است، با کارگران راجع به انگیزه‌های خیرخواهانه و مقاصد نیکوکارانهٔ کارفرمایان، اینکه چقدر دلواپس کارگران و نیازهایشان هستند و چگونه لبریز از «احساسات خیرخواهانه» نسبت به آنان می‌باشند، صحبت کنند. اما دولت نه دربارهٔ خود اعتصابات، نه دربارهٔ علت آن‌ها و نه دربارهٔ حقایق تنفرانگیز سرکوب و نقض قانون از طرف کارفرمایان و نه دربارهٔ اهداف کارگران کلمه‌ای سخن نمی‌گوید؛ در یک کلام، دولت به آسانی کلیهٔ اعتصاباتی که در تابستان و پاییز ۱۸۹۵ صورت گرفته بودند را به نحوی خلاف واقع جلوه داد، علیرغم اینکه کارگران مرتکب هیچ خشونتی نشدند، سعی کرد با گفتن انبوهی از جملات مبتذل دربارهٔ اعمال خشونت آمیز و «غیرقانونی» از جانب کارگران، گریبان خودش را رها کند. این فقط پلیس بود که به خشونت متوسل شد. وزیر می‌خواست که این بخشنامه محرمانه بماند اما همان مقاماتی که او این کار را به آن‌ها سپرده بود، نتوانستند این سر را مخفی نگهدارند، در نتیجه بخشنامه بین مردم دست به دست گشت. سپس توسط سوسیالیست‌ها به چاپ رسید. وقتی کار به اینجا رسید، دولت که می‌دید طبق معمول از او با «اسرار آشکارش» مضحکه‌ای ساخته‌اند، آنرا برای چاپ به مطبوعات داد. و همانطور که گفتیم چنین بود جواب حکومت به اعتصابات تابستان و پاییز ۱۸۹۵٫ اما در بهار ۱۸۹۶ اعتصابات در مقیاس بزرگ تری شروع شدند. [۲] شایعات مربوط به آن‌ها ضمیمهٔ جزوات سوسیالیستی می‌شدند. دولت ابتدا سکوت جبونانه‌ای اختیار کرد و منتظر ماند تا ببیند که قضیه چگونه خاتمه می‌یابد، و سپس، هنگامی که طغیان کارگران فروکش کرد، با تأخیر درایت بوروکراتیکش را، نظیر یک رویهٔ با تأخیر اجرا شدهٔ پلیسی، آشکار کرد. در این وضع دولت مجبور بود علنی حرف بزند، و مهم تر اینکه، دسته جمعی حرف بزند. اطلاعیهٔ دولت در شمارهٔ ۱۵۸ نشریهٔ پراویتلستونی وستنیک [۳] چاپ شد. در این وضع دولت دیگر نمی‌توانست که اعتصابات کارگری را مثل دفعات پیش خلاف واقع جلوه بدهد. مجبور بود تمام داستان را تعریف کند، حقایق مربوط به اقدامات ظالمانهٔ کارفرمایان را ارائه دهد و مطالبات کارگران را به اطلاع عموم برساند؛ مجبور بود اعتراف کند که کارگران رفتاری «شایسته» داشته‌اند. بدینسان کارگران به دولت آموختند که از دروغ گفتن به شیوهٔ شرم آور پلیسی دست بردارد؛ هنگامی که کارگران به شکل توده‌ای بپا خاستند و با جزوات و اعلامیه‌ها مسائلشان را به اطلاع عموم رساندند، دولت را وادار به اعتراف به حقیقت کردند. این موفقیت بزرگی بود. حالا کارگران خواهند دانست که چه چیز تنها وسیله‌شان برای اعلان عمومی نیازهایشان و باخبر ساختن کارگران سراسر روسیه از مبارزه‌شان است. کارگران اکنون می‌دانند که تنها با مبارزهٔ متحد خود برای تأمین حقوقشان و با آگاهی طبقاتی خود قادرند دروغ‌های دولت را برملا سازند. وقتی که وزراء راجع به وقایع سخن گفتند، شروع کردند به بهانه تراشی و تا آنجا پیش رفتند که اظهار داشتند اعتصابات تنها به علت «ویژگیهای خاص پنبه ریسی و تولید نخ» بوده‌اند. البته! و به علت ویژگیهای خاص تولید در سراسر روسیه یا ویژگیهای خاص سیستم سیاسی روسیه، که به پلیس اجازه می‌دهد کارگران آرامی که از خودشان در مقابل زورگویی دفاع می‌کنند را تحت تعقیب قرار دهد و بازداشت نماید، نمی‌باشد؟ اگر چنین است، پس وزراء کاردان، چرا کارگران اعلامیه‌ها را به سرعت قاپیدند، مطالعه‌شان نمودند و تقاضای اعلامیه‌های بیشتری کردند که ربطی به پنبه و نخ ندارند، بلکه مربوط به بی حقوقی شهروندان روسیه و رفتار خودسرانه و سبعانهٔ دولتی که چاپلوسی سرمایه داران را می‌کند هستند. نه، این بهانهٔ جدید شاید بدتر و بی شرمانه تر از بهانهٔ آقای ویته، وزیر دارایی، باشد که در بخشنامه‌اش سعی کرد با انداختن تمام تقصیر به گردن «مبلغان»، سر و ته موضوع را هم بیاورد. آقای ویته دربارهٔ اعتصاب درست مثل هر مقام پلیسی که سبیلش را کارخانه داران چرب کرده‌اند سخن می‌گوید: شرح ماوقع اینست که مبلغان آمدند و اعتصاب آغاز شد. حالا، وقتی که آقایان وزراء اعتصاب ۳۰۰۰۰ نفرهٔ کارگران را دیدند، به فکر افتادند، و بالاخره به این نتیجه رسیدند که اعتصابات به این دلیل آغاز نمی‌شوند که مبلغان سوسیالیست به صحنه می‌آیند، بلکه مبلغان سوسیالیست به این دلیل به صحنه می‌آیند که اعتصابات آغاز می‌شوند، به این دلیل که مبارزهٔ کارگران علیه سرمایه داران درمی گیرد. حالا وزراء اظهار می‌دارند که سوسیالیست‌ها متعاقباً به اعتصابات «پیوستند». این درس خوبی برای آقای ویته، وزیر دارایی، است. دقت کن آقای ویته، درس را خوب بیاموز! یاد بگیر که پیشاپیش از علت اعتصاب آگاه باشی، یاد بگیر که مطالبات کارگران را بررسی کنی نه گزارشات خبرچین‌های پلیس را، که خودت هم کمترین اعتمادی به آن‌ها نداری. آقایان وزراء به مردم می گویند که این فقط «اشخاص بدخواه» بودند که سعی کردند به اعتصابات «خصلت سیاسی بزهکارانه»، یا آنطور که در بخشی از حرفهایشان می گویند، «خصلت اجتماعی» بدهند (منظور آقایان وزراء خصلت سوسیالیستی بوده، ولی یا از روی نادانی و یا از روی بزدلی بوروکراتیک، گفتند اجتماعی، که یاوه گویی ست: سوسیالیستی به معنی پشتیبانی از مبارزات کارگران علیه سرمایه می‌باشد، در حالی که اجتماعی فقط به معنی عمومی است. چگونه می‌توان به اعتصاب خصلت اجتماعی داد؟ درست مثل این است که کسی به وزراء رتبهٔ وزارت بدهد!). خنده دار است! سوسیالیست‌ها به اعتصابات خصلت سیاسی می‌دهند! چرا که قبل از اینکه هر سوسیالیستی این کار را بکند، خود دولت تمام امکاناتش را بکار برد تا به اعتصابات خصلت سیاسی دهد. آیا این دولت نبود که کارگران آرام را درست مانند جنایتکاران دستگیر کرد؟ آیا آن‌ها را بازداشت و تبعید نکرد؟ آیا او جاسوس‌ها و مأموران نفوذیش را به هر سو نفرستاد؟ آیا هر کس را که به چنگش افتاد بازداشت نکرد؟ آیا قول نداد که به کارخانه داران کمک کند تا تسلیم نشوند؟ آیا کارگران را صرفاً بخاطر جمع آوری پول برای کمک به اعتصابیون، تحت تعقیب قرار نداد؟ دولت خود قبل از هر کس دیگری این امر را برای کارگران روشن کرد که جنگ آنان علیه کارخانه داران ناگزیر باید جنگی علیه دولت باشد. تمام کاری که سوسیالیست‌ها باید انجام می‌دادند تأیید این موضوع و انتشار آن در اعلامیه‌ها و جزوات بود. تمام قضیه از این قرار است. اما دولت روسیه همان وقت هم در هنر پنهانکاری تجربهٔ زیادی داشت، و وزراء سعی کردند در مورد شیوه‌هایی که با آن‌ها دولت ما «به اعتصابات خصلتی سیاسی داد»، سکوت کنند؛ دولت تاریخ اعلامیه‌های سوسیالیست‌ها را به اطلاع عموم رساند. پس چرا از تاریخ صدور دستورات فرماندار شهر و دیگر باشی – بازوک ها* در مورد بازداشت کارگران آرام، مسلح کردن سربازان، اعزام جاسوسان و مأموران نفوذی چیزی نگفت؟ آن‌ها جزئیات دربارهٔ تعداد اعلامیه‌های منتشره از طرف سوسیالیست‌ها را به اطلاع عموم می‌رسانند؛ چرا جزئیات را دربارهٔ تعداد کارگران و سوسیالیست‌های بازداشت شده، دربارهٔ تعداد خانواده‌های خانه خراب شده و تعداد کسانی که بدون محاکمه تبعید یا زندانی شده‌اند، نگفتند؟ چرا؟ به این دلیل که حتی وزراء روس، هر چند که از هر نوع شرم و حیائی عاری هستند، اما در مورد گفتن چنین اعمال راهزنانه‌ای به مردم محتاط‌اند. کارگران آرامی که برای احقاق حقوقشان بپا خاستند و از خود در مقابل بیدادگری کارخانه داران دفاع کردند، کل قدرت دولتی، پلیس و سربازان، ژاندارم‌ها و دادستان‌ها را دیدند که علیه‌شان جبهه گرفته بود؛ دولت، با دادن قول کمک به کارخانه داران بیچاره، تمام نیروی خزانه داری دولتی را علیه کارگرانی بکار گرفت که فقط سکه‌های ناچیز خود و رفقایشان، کارگران بریتانیایی، لهستانی، آلمانی و اتریشی را داشتند.

کارگران متحد نبودند. آن‌ها قادر نبودند وجوه کمکی را جمع آوری و از کمک‌های کارگران و شهرهای دیگر استفاده کنند، آن‌ها همه جا تحت تعقیب بودند و مجبور شدند در مقابل تمام نیروی قدرت دولتی تسلیم شوند. آقایان وزراء از پیروزی دولت خوشحالی می‌کنند.

چه پیروزی بزرگی! کل قدرت دولت، کل ثروت سرمایه داران – علیه سی هزار کارگر آرام و فقیر! عاقلانه تر بود اگر آقایان وزراء قبل از لاف زدن دربارهٔ چنین پیروزی ای کمی صبر می‌کردند؛ لاف و گزاف آنان، انسان را به یاد لاف و گزافهای آن پلیسی می‌اندازد که از اینکه از اعتصابات جان سالم بدر برده، به خود می‌بالد.

دولت برای آرام کردن سرمایه داران پیروزمندانه اعلام می‌کند که «تحریکات» سوسیالیست‌ها بی اثر بودند. چرا، جواب ما اینست که هیچ تحریکی نمی‌توانست یک صدم تأثیری را که رفتار دولت در برابر این مسئله روی کارگران سن پترزبورگ و سراسر روسیه داشت، به وجود بیاورد! کارگران ماهیت واقعی سیاست سکوت دولت دربارهٔ اعتصابات کارگری و به نحوی خلاف واقع جلوه دادن آن‌ها را فهمیدند. کارگران دیدند که چگونه مبارزهٔ متحدانهٔ آن‌ها، پلیس را به ترک دروغگویی ریاکارانه واداشت. آن‌ها دیدند دولتی که قول یاری به کارخانه داران داد، از منافع چه کسانی حراست می‌کرد. کارگران، هنگامی که دیدند سربازان و پلیس برای مقابله با آن‌ها اعزام شده‌اند، طوری که پنداری کارگران دشمنان کشور هستند، در حالی که نه قانون را نقض کرده بودند و نه نظم را به هم زده بودند، فهمیدند چه کسی دشمن واقعی‌شان است. وزراء هر چقدر که می‌خواهند راجع به شکست مبارزه داد سخن بدهند، اما کارگران می‌بینند که چگونه کارفرمایان همه جا ساکت شده‌اند، و می‌دانند که دولت هم اکنون بازرسان کارخانجات را گردهم می‌آورد تا دربارهٔ اینکه چه امتیازاتی باید به کارگران داده شود، بحث کنند، چون می‌بیند که اعطای امتیازات ضروری است. اعتصابات سالهای ۱۸۹۶-۱۸۹۵ بی حاصل نبودند. این اعتصابات خدمات بزرگی به کارگران روس کردند، به کارگران نشان دادند که چگونه بخاطر منافعشان مبارزه کنند. به آن‌ها آموختند که موقعیت سیاسی و نیازهای سیاسی طبقهٔ کارگر را درک کنند.

نوامبر ۱۸۹۶

اتحاد مبارزه برای رهایی طبقهٔ کارگر [۴]

نوشته شده در زندان، تابستان ۱۸۹۶

تکثیر شده در نوامبر ۱۸۹۶

مجموعه آثار لنین، جلد دوم

توضیحات:

۱- لنین جزوهٔ «به حکومت تزاری» را در زندان و در تاریخی قبل از ۲۵ نوامبر (۷ دسامبر) ۱۸۹۶ نوشت. این جزوه توسط گروه اتحاد مبارزه برای رهایی طبقهٔ کارگر تکثیر شد.

این جزوه پاسخی بود به بخشنامهٔ س.ی. ویته که خطاب به بازرسان کارخانجات صادر شده بود و همچنین گزارش اعتصابات تابستان ۱۸۹۶ در سن پترزبورگ که در ۱۹(۳۱) ژوئیهٔ ۱۸۹۶ در شمارهٔ ۱۵۸ روزنامهٔ پراویتلستونی وستنیک چاپ شد.

۲- لنین اعتصاباتی که در مه – ژوئن ۱۸۹۶ اتفاق افتاده بودند را «جنگ صنعتی معروف سن پترزبورگ» خواند. علت آن اعتصابات امتناع کارفرمایان از پرداخت دستمزد کامل کارگران در تعطیلات به مناسبت تاجگذاری نیکلای دوم بودند. اعتصابی که در کارخانهٔ ریسندگی کالینکین رخ داد، به سرعت به تمام کارخانجات ریسندگی و بافندگی مهم سن پترزبورگ گسترش یافت. برای نخستین بار پرولتاریای آن شهر در سطحی گسترده دست به مبارزه‌ای علیه استثمارگرانش زد که ۳۰۰۰۰ کارگر را تحت رهبری گروه اتحاد مبارزه برای رهایی طبقهٔ کارگر سن پترزبورگ، دربر می‌گرفت. این گروه جزوات و بیانیه‌هایی را منتشر کرد که کارگران را فرا می‌خواندند تا محکم و استوار در دفاع از حقوقشان بایستند؛ این گروه مطالبات عمدهٔ اعتصابیون که شامل روز کار ۱۰٫۵ ساعته، نرخ‌های مزد بالاتر و پرداخت به موقع مزدها بودند را منتشر ساخت. اعتصابات سن پترزبورگ نیروی محرکه‌ای به جنبش طبقهٔ کارگر در مسکو و دیگر شهرهای روسیه بخشیدند و دولت را مجبور ساختند تا بازنگری در قوانین کارخانجات و صدور قانون ۲(۱۴) ژوئن ۱۸۹۷ که مطابق آن ساعت کاری کارخانجات به ۱۱٫۵ ساعت کاهش یافت را تسریع کند. این اعتصابات، آنطور که لنین بعدها نوشت، «طلیعهٔ یک دوران پیشرفت مداوم در جنبش طبقهٔ کارگر، این قدرتمندترین عامل در کل انقلاب ما» بودند.

۳- پراویتلستونی وستنیک Pravitelstvenny Vestnik (پیک دولت) – روزنامهٔ رسمی ارگان دولت تزاری؛ در سن پترزبورگ از ۱۸۶۹ تا ۱۹۱۷ منتشر می‌شد.

۴- گروه اتحاد مبارزه برای رهایی طبقهٔ کارگر توسط لنین در پاییز ۱۸۹۵ سازماندهی شد و متشکل از حدود ۲۰ محفل مارکسیستی کارگری در سن پترزبورگ بود. تمام کارهای این گروه بر اساس اصول مرکزیت و انضباط اکید بود. یک گروه مرکزی متشکل از و.ای. لنین، آ.آ. وانیف، ن.ک. زاپوروژتس، گ.م. کرژیژانوفسکی، ن.ک. کروپسکایا، ل. مارتف (ی.او. زدربائوم)، م.آ. سیلوین، و.و. استارکوف و دیگران آنرا رهبری می‌کرد. با این حال، کل کار گروه تحت هدایت مستقیم پنج عضو رهبری به ریاست لنین بود. این گروه به چند سازمان منطقه‌ای تقسیم شده بود. کارگران پیشرو و آگاهی نظیری. و. بابوشکین و و.آ. شلگونف رابط گروه‌های محلی با کارخانجات که در آن‌ها سازماندهندگانی وظیفهٔ جمع آوری اطلاعات و توزیع نشریات را برعهده داشتند، بودند. محافل مطالعاتی کارگران در کارخانجات بزرگ تأسیس شدند.

این گروه برای نخستین بار در روسیه دست به آشناسازی جنبش طبقهٔ کارگر با سوسیالیسم زد، و موفق شد از ترویج مارکسیسم در بین تعداد اندکی از کارگران پیشرو حاضر در محافل مطالعاتی به تبلیغ سیاسی در بین توده‌های وسیع پرولتاریا گذار نماید. جنبش طبقهٔ کارگر را رهبری کرد و بین مبارزهٔ کارگران برای مطالبات اقتصادی و مبارزهٔ سیاسی علیه تزاریسم پیوند برقرار ساخت. در نوامبر ۱۸۹۵ اعتصابی در پارچه بافی تورنتون سازمان یافت که تحت رهبری اتحاد مبارزه بود و اعتصاب معروف کارگران نساجی سن پترزبورگ، که بیش از ۳۰۰۰۰ کارگر در آن شرکت کردند، در تابستان ۱۸۹۶ اتفاق افتاد. اتحاد مبارزه جزوات و اعلامیه‌هایی منتشر کرد؛ و زمینهٔ را برای انتشار روزنامهٔ رابوچیه دیلو (آرمان کارگری) مهیا ساخت. انتشارات اتحاد مبارزه تحت سردبیری و.ای. لنین بودند. نفوذ این گروه بسیار فراتر از سن پترزبورگ رفت، محافل مطالعاتی کارگری برمبنای ابتکار آن متحد شدند و در مسکو، کیف، اکاترینوسلاو و دیگر شهرها و بخشهای روسیه گروه‌های مشابهی را تشکیل دادند.

در شب ۸(۲۰) دسامبر ۱۸۹۵، دولت تزاری با بازداشت تعداد قابل توجهی از اعضاء رهبری آن و در رأسشان لنین، ضربهٔ سختی به اتحاد مبارزه وارد کرد.

همچنین یک شماره از رابوچیه دیلو که آمادهٔ چاپ بود مصادره گشت. اتحاد مبارزه به بازداشت لنین و دیگر اعضا از طریق انتشار جزوه‌ای که حاوی مطالبات سیاسی بود و در آن برای نخستین بار اشاره به موجودیت این گروه شده بود، پاسخ داد.

لنین در حالی که زندانی بود به هدایت کار اتحاد مبارزه ادامه داد، با رهنمودهایش به آن کمک کرد، نامه‌های و جزوات رمزگذاری شده‌ای را قاچاقی به بیرون از زندان فرستاد، جزوهٔ «دربارهٔ اعتصابات» و «پیش نویس و توضیح برنامه‌ای برای حزب سوسیال دمکرات» را نوشت.

لنین معتقد بود که اتحاد مبارزه نقشی مهم داشت، زیرا اولین نطفهٔ حقیقی یک حزب انقلابی بود که حمایت جنبش طبقهٔ کارگر را داشت و مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا را رهبری می‌کرد.

 

* Bashi-bazouk – سربازان نامنظم ارتش عثمانی. در اینجا اشاره به مقامات خودسر است. – ویراستار.

لنین – به زنان و مردان کارگر کارخانهٔ تورنتون [۱]

زنان و مردان کارگر کارخانهٔ تورنتون!

روزهای ششم و هفتم نوامبر باید برای همهٔ ما روزهایی فراموش نشدنی باشند … در این روزها بافندگان با مقاومت سرسختانهٔ خود در مقابل فشار کارفرمایان ثابت کردند که در لحظات دشوار در میان ما هنوز هستند کسانی که می‌توانند از منافع مشترک ما به عنوان کارگران دفاع کنند، ثابت کردند که کارفرمایان محترم ما هنوز موفق نشده‌اند ما را به بردگانی بیچاره برای پر کردن جیب‌های گشادشان تبدیل کنند. پس رفقا بیایید تا به آخر محکم و استوار بایستیم و به یاد داشته باشیم که تنها از طریق کوشش‌های مشترک و هماهنگ می‌توانیم شرایط زندگی مان را بهبود بخشیم. رفقا، پیش از هر چیزی، به تله‌ای که با حیله گری توسط آقایان تورنتون برایتان تدارک دیده شده نیفتید. استدلال این آقایان چنین است: «هم اکنون فروش کالاهایمان با مشکل مواجه است، از اینرو اگر ما بخواهیم شرایط کاری پیشین مان را حفظ کنیم دیگر نمی‌توانیم همانقدر سود ببریم که قبلاً می‌بردیم … و حاضر نیستیم به چیزی کمتر تن در دهیم … بنابراین ما مجبوریم کارگران را تحت فشار بیشتری قرار دهیم، بگذار این کارگران باشند که بار هزینه‌های قیمت‌های بد بازار را متحمل شوند … ولی این کار باید با زیرکی و نه به شیوه‌های قدیمی انجام شود، تا کارگر، بخاطر ساده لوحی‌اش، نفهمد که چه لقمهٔ چرب و نرمی را برایشان تدارک می‌بینیم … اگر بخواهیم یکباره با همه‌شان روبرو شویم، همهٔ آن‌ها یکباره بپا می‌خیزند، و ما قادر نخواهیم بود از پس آن‌ها برآییم، پس اول آن بافنده‌های بیچاره را فریب می‌دهیم، بعد از آن بقیهٔ کارگران راه فراری ندارند … ما عادت نداریم در رفتار با این موجودات برای خود محدودیتی قائل شویم، تازه چرا اینکار را بکنیم؟ جاروهای جدید بهتر پاک می‌کنند …» از اینرو، کارفرمایان، که سخت علاقه مند به رفاه حال کارگران هستند، می‌خواهند بی سر و صدا و پیوسته شرایطی را که اکنون به بافندگان تحمیل کرده‌اند به کارگران تمام بخش‌ها نیز تحمیل کنند … به این دلیل است که اگر نسبت به سرنوشت بافندگان اخراج شده بی تفاوت بمانیم، با دست خودمان چاهی را می‌کنیم که به زودی درون آن پرتاب خواهیم شد، اخیراً درآمد بافنده‌ها، به ارقام رند شده، حدود سه روبل و پنجاه کوپک در دو هفته است و در طول همین مدت خانواده‌های هفت نفره با درآمد ۵ روبل توانستند به نحوی از پس زنده ماندن برآیند و خانواده‌هایی مرکب از پدر و مادر و یک فرزند تنها با ۲ روبل سر کرده‌اند. آنان حتی تا آخرین تکه‌های لباس‌هایشان را فروختند و آخرین سکه‌هایشان را که محصول کار جهنمی‌شان است خرج کردند در حالی که ولی نعمت‌هایشان، تورنتونها، در همان مدت میلیون‌ها ثروت را بر میلیون‌هایی که داشتند می‌افزودند. اخراج کارگرانی که کارشان را از دست می‌دهند و قربانی حرص و آز سرمایه داران می‌شوند و در مقابل چشم دیگران به خیابان‌ها رانده می‌شوند، فشاری که با سنگدلی تمام منظماً افزایش می‌یابد، این جریان را تکمیل می‌کند…آنان بدون هیچگونه توصیحی شروع به مخلوط کردن کرک [۲] با پشم کردند که سرعت کار را بسیار کاهش می‌دهد؛ کارگران برای گرفتن تارها باید وقت زیادی صرف کنند، و بالاخره کارفرمایان بدون سر و صدا مدت کار را برای تولید کوتاه کردند، اکنون قطعات بجای ۹ اشمیتز [۳] باید ۵ اشمیتز طول داشته باشند، بنابراین بافنده مجبور است برای چیدن و بافتن انرژی بیشتری صرف کند، و بطوری که همه آگاه‌اند، در ازاء این کار حتی یک کوپک هم پرداخت نمی‌شود. آن‌ها می‌خواهند بافندگان ما را فرسوده کنند، درآمد ۱ روبل و ۶۲ کوپک در دو هفته، که اکنون در دفترهای مزد بافندگان پدیدار شده، ممکن است در آیندهٔ نزدیک در تمام بخشهای بافندگی رایج شود … رفقا! آیا شما هم می‌خواهید روزی را ببینید که این نوع لطف کارفرمایان شامل حال شما هم بشود؟ اگر نمی‌خواهید، اگر قلب‌هایتان در مقابل رنج توده‌های فقیری مثل خودتان به سنگ تبدیل نشده است، سرسختانه در اطراف بافندگان حلقه بزنید، بیایید خواستهای مشترکمان را مطرح کنیم و در هر موقعیت مناسبی بهبودی در شرایط زندگی مان را از سرکوبگرانمان بستانیم … کارگران بخشهای ریسندگی، خودتان را با ثبات وضعتان و افزایش ناچیز درآمدتان فریب ندهید … به علاوه، دو سوم کارگران ریسندگی را از کار اخراج کرده‌اند و درآمد بهتر شما به قیمت گرسنگی همکاران اخراج شده‌تان تمام شده است. این نیز حقهٔ مزورانهٔ کارفرمایان است و درک آن چندان دشوار نخواهد بود اگر شما حساب کنید قبلاً درآمد بخش بافندگی چقدر بوده و حالا چقدر است. کارگران بخش جدید رنگرزی! شما در ازای ۱۴ و ربع ساعت کار روزانه تنها دوازده روبل در ماه می‌گیرید، در حالی که از پای تا سر به بخار کشندهٔ رنگ‌ها آغشته گشته‌اید. به خواسته‌های ما توجه کنید: ما همچنین خواستار پایان بخشیدن به کسور غیرقانونی ای هستیم که در ازاء بی کفایتی سرپرست از شما اخذ می‌شود. زحمتکشان و کلیهٔ کارگران غیرماهر! آیا واقعاً شما انتظار دارید درآمد ۶۰ تا ۸۰ کوپکی تان در روز را حفظ کنید در حالیکه بافندهٔ ماهر مجبور است به روزی ۲۰ کوپک رضایت دهد؟ رفقا چشمتان را به روی واقعیت نبندید، طعمه‌ای که کارفرما برایتان گذاشته را نبلعید، با سرسختی بیشتری از یکدیگر حمایت کنید وگرنه همگی زمستان بدی در پیش خواهیم داشت. ما باید با نهایت دقت مراقب مانورهای کارفرمایان که هدفشان پائین آوردن مزدهاست باشیم، و با تمام قدرت در مقابل هر نوع گرایشی در این جهت که نتیجه‌اش خانه خرابی ماست، مقاومت کنیم … به اظهارات آنان در مورد خرابی اوضاع تجارت توجه نکنید: برای آنان این تنها به معنی سود کمتر برای سرمایه‌شان است، برای ما به معنی گرسنگی و رنج کشیدن خانواده‌هایمان است که از کوچک‌ترین تکهٔ نان بیات هم محروم شده‌اند. آیا این دو قابل مقایسه‌اند؟ آنان اکنون فشار را پیش از همه روی بافندگان می‌گذارند، و ما باید این خواست‌ها را تأمین کنیم:

۱- افزایش مزد بافنده‌ها به سطح مزدهای بهار، یعنی حدود ۶ کوپک برای هر اشمیتز؛

۲- بافندگان نیز مشمول این قانون بشوند که می‌گوید میزان مزد قبل از شروع کار باید به کارگران اعلام گردد. بگذارید که لیست نرخ‌ها، که به امضای بازرس کارخانه رسیده است، تنها روی کاغذ موجود نباشد، بلکه در واقعیت، آنطور که قانون می‌طلبد، وجود داشته باشند. برای مثال، در مورد بافندگی، نرخ‌های موجود باید همراه با اطلاعاتی دربارهٔ کیفیت پشم، میزان زوائد و کرک‌های موجود در آن باشد، و تخمینی در مورد مدت زمان لازم برای کار تدارکاتی وجود داشته باشد؛

۳- زمان کار باید طوری تنظیم شود که ما بدون اینکه مقصر باشیم، بیکار نمانیم؛ برای مثال، الان کارها طوری ترتیب داده شده‌اند که برای هر قطعه یک روز کار صرف تارها می‌شود، و به دلیل آنکه قطعات تولید شده تقریباً نصف قطعات قبلی می‌شوند، بافنده، صرفنظر از لیست نرخ‌ها، متحمل ضرر مضاعفی می‌گردد. اگر رئیس می‌خواهد از این راه مزد ما را بدزدد، بگذارید آشکارا این کار را بکند، بدان سان که به روشنی بدانیم چه می‌خواهد از ما بدوشد؛

۴- بازرس کارخانه باید مراقبت کند تا تقلبی در مورد نرخ‌ها رخ ندهد و نرخ‌های دوگانه‌ای وجود نداشته باشد. یعنی مثلاً لیست نرخ‌ها شامل دو نرخ متفاوت برای تولید یک جنس که دو اسم متفاوت دارند، نباشد. این بدان معناست که مثلاً لیست نرخ‌ها نباید دو نرخ متفاوت را برای یک نوع کار، با دو اسم، دربر داشته باشد. برای مثال، ما برای بافتن هر قطعه پارچهٔ بیبر ۴ روبل و ۳۲ کوپک می‌گیریم، در حالی که برای هر قطعه پارچهٔ اورال [۴] ۴ روبل و ۱۴ کوپک می‌گیریم – با این حال، آیا کار انجام شده برای آن‌ها یکسان نیست؟

تازه فریبکاری بی شرمانه تر اینکه برای کالاهایی با یک اسم، دو نرخ متفاوت می‌گذارند. آقایان تورنتون بدین طریق از زیر بار «قانون جرائم» که اظهار می‌دارد جریمه فقط به خسارتی تعلق می‌گیرد که نتیجهٔ بی احتیاطی کارگر باشد و این کسر مزد باید حداکثر ۳ روز پس از تعیین جریمه در دفتر پرداخت مزد تحت عنوان «جرائم» ثبت گردد، شانه خالی می‌کنند. همچنین باید گزارش دقیقی از تمام جرائم تهیه و نگهداری شود، کل مبلغ نباید به جیب کارفرما سرازیر شود، بلکه باید صرف برآوردن نیازمندی‌های کارگران کارخانهٔ مربوطه گردد. با این حال، در مورد ما – باید نگاهی به گزارش‌هایمان بیاندازیم – جاهای خالی وجود دارند، جرایمی وجود ندارند و آدم تصور می‌کند که چقدر کارفرمایان ما مهربان هستند. ولی در حقیقت، به دلیل ناآگاهی ما، آن‌ها از زیر قانون شانه خالی می‌کنند و عملاً اوضاع را به نفع خود رو به راه می‌کنند … می‌بینید، هیچ کس جریمه نشده، اما از مزد ما کم می‌شود، از زمانی که دو نرخ وجود داشته‌اند که یکی پایین تر و یکی بالاتر بوده، همیشه نرخ پایین تر پرداخت شده، جای شکایتی باقی گذاشته نشده و آن‌ها به کم کردن پول‌ها و گذاشتن آن در جیب‌های خودشان ادامه داده‌اند؛

۵- علاوه بر آنکه باید نرخی واحد مقرر گردد، هر نوع کسور باید در ستون جرائم با ذکر دلیل جریمه ثبت شود.

به این ترتیب جرائم ناحق آشکار می‌شود، کار کمتری از ما بی مزد خواهد ماند و اعمال ننگین کمتری انجام خواهند شد، مثلاً در بخش رنگرزی که به دلیل بی کفایتی سرپرست عایدی کارگران کمتر است، در حالیکه مطابق قانون این امر نمی‌تواند دلیلی برای عدم پرداخت مزد باشد، زیرا در اینجا مسئله بی احتیاطی کارگران نیست. آیا تا به حال از مزد همهٔ ما بخاطر اموری که کمترین تقصیری بخاطرشان نداشته‌ایم کسر نشده است؟

۶- ما خواهان این هستیم که حق مسکن به سطح قبل از سال ۱۸۹۱ برسد، یعنی یک روبل برای هر نفر در ماه، زیرا درآمد ما به حدی پایین است که قادر به پرداخت ۲ روبل نیستیم، و در هر صورت چرا آن را بپردازیم؟ … برای لانه‌های کثیف، شلوغ و بد بو که دائماً در معرض آتش سوزی قرار هستند؟ رفقا فراموش نکنید که نرخ یک روبل در ماه در سراسر سن پترزبورگ کافی دانسته می‌شود، و فقط رؤسای با ملاحظهٔ ما هستند که از آن راضی نمی‌باشند – از اینرو، در این مورد نیز ما باید آنان را وادار سازیم تا از حرص و طمع خود بکاهند.

رفقا، ما در دفاع از این خواسته‌ها قصد طغیان نداریم؛ ما صرفاً می‌خواهیم آنچه را که کارگران سایر کارخانه‌ها مطابق قانون از آن بهره مندند، به دست بیاوریم، می‌خواهیم چیزی را که از ما توسط کسانی گرفته شده که تمام امیدشان را به ناتوانی ما برای دفاع از حقوقمان بسته‌اند، بازستانیم. پس بگذارید در این موقعیت نشان دهیم که «ولینعمتها» یمان در اشتباه‌اند.

تقریر و انتشار به سال ۱۸۹۵

مجموعه آثار لنین، جلد ۲

توضیحات

۱- جزوهٔ «به زنان و مردان کارگر کارخانهٔ تورنتون» پس از ۷(۱۹) نوامبر ۱۸۹۵، در رابطه با اعتصاب ۵۰۰ بافنده نوشته شده که در ۶(۱۸) نوامبر علیه شرایط بد و مقررات جدید ظالمانهٔ مرسوم شده توسط مدیریت کارخانه آغاز گشت. اعتصاب توسط گروه اتحاد مبارزه برای رهایی طبقهٔ کارگر سن پترزبورگ هدایت می‌شد. قبل از اعتصاب، این گروه جزوه‌ای به قلم کرژیژانوفسکی منتشر کرد که حاوی مطالبات بافندگان بود، ولی اکنون هیچ نسخه‌ای از آن موجود نیست.

جزوهٔ لنین چند روز بعد منتشر و هنگامی که اعتصاب به پایان رسیده بود در کارخانه پخش شد. حقایق دربارهٔ شرایط کارگران به دقت توسط شخص لنین جمع آوری شده بودند.

این جزوه تکثیر گشت و در بهار ۱۸۹۶ در شماره‌های ۱ و ۲ مجموعهٔ رابوتنیک در خارجه تجدید چاپ شد.

۲- کرک Noils – تارهای پشم کوتاهی که با حلاجی کردن از رشته‌های بلند پشم جدا می‌شوند.

۳- اشمیتز Schmitz – واحد طولی برابر با ۵ آرشین (حدود ۱۱٫۵ فوت) که برای تعیین نرخ‌های مزد بافندگان استفاده می‌شد.

۴- بیبر Bieber و اورال Ural – اسامی دو نوع پارچهٔ پشمی.

دیالکتیک طبیعت، ف. انگلس

ترجمه ف. نسیم

 
فهرست مطالب

دیباچه، صفحه ۱۱

مقدمه، صفحه ۳۱

درباره دیالکتیک، صفحه ۵۲

دانش طبیعی، صفحه ۶۲

منطق جدلی، صفحه ۷۷

اشکال اساسی حرکت، صفحه۸۶

کار اندازه، صفحه ۱۰۷

چرخش زمین، صفحه۱۲۶

حرارت، صفحه ۱۳۳

الکتریسیته، صفحه ۱۳۸

نقش کار در گذر از میمون به انسان، صفحه ۲۰۳

فصل دوم علوم

تاریخ علوم، صفحه ۲۱۹

فویرباخ، صفحه ۲۳۵

دانش طبیعی، صفحه ۲۴۴

مسائل دیالکتیک، صفحه ۲۵۳

اشکال حرکت، صفحه ۲۷۷

تذکرات آخر بخش، صفحه ۳۳۱

 دیباچه

“دیالکتیک طبعت” یکی از مهمترین آثار ف. انگلس است. او در این کتاب تعمیمی دیالکتیک – ماتریالیستی از دستاوردهای اصولی علوم طبیعی در نیمه قرن نوزدهم به دست می‌دهد. ماتریالیسم را تکامل می‌بخشد و تصورات متافیزکی و ایده‌آلیستی را در علوم طبیعی مورد انتقاد قرار می‌دهد….

متن کامل در فرمت پی دی اف – بخش اول

 متن کامل در فرمت پی دی اف – بخش دوم

متن کامل در فرمت پی دی اف – بخش سوم

بن بست در بالا، نارضایتی در پائین

kar_logo01طبقه حاکم بر ایران، هر چه تلاش می‌کند با تصفیه‌های درونی بر اختلافات و شکاف‌های هیئت حاکمه و دستگاه دولتی غلبه کند و به انسجام و یکپارچگی در قدرت سیاسی دست یابد، ناکام می‌ماند و هر بار شکاف و بحران در ابعادی وخیم‌تر رخ می‌دهد. گرچه این طبقه و نمایندگان سیاسی‌اش کودن‌تر از آن هستند که چرایی شکست‌ها را دریابند، اما پی بردن به دلیل و علت آن دشوار نیست. به بیانی ساده، بحران‌های درونی جمهوری اسلامی، برخاسته از خرده اختلافات درونی طبقه حاکم که معمولاً در هر کشور سرمایه‌داری وجود دارد و به حسب شرایط، گاه تخفیف و گاه تشدید می‌شوند، اما انسجام درونی‌ این طبقه و دستگاه دولتی را بر هم نمی‌زنند، نیست.

بحران حکومت در ایران، انعکاس یک بحران سیاسی ژرف است که برآمده از تضادهای لاینحلی‌ست که تمام ارکان نظم موجود را به لرزه درآورده است. هنگامی که تضادهای یک نظم اقتصادی – اجتماعی به درجه‌ای از رشد و حدت می‌رسند که نمی‌توانند حتا راه حلی موقتی و لحظه‌ای پیدا کنند و در نتیجه تخفیف یابند، جبراً تجلی بیرونی خود را در انفجار نارضایتی توده‌ای به منصه ظهور می‌رسانند.

این مرحله‌ای‌ست که طبقه‌ی تحت ستم و توده مردم با اعتراضات و مبارزات مستقیم و علنی خود نشان می‌دهند که دیگر نمی‌خواهند وضع موجود را تحمل کنند و برای دگرگونی ریشه‌ای این نظم به پا می‌خیزند. در همین نقطه است که شکست تمام سیاست‌های طبقه حاکم بر توده مردم آشکار شده و آنها دریافته‌اند که این طبقه قادر به حل هیچ یک از معضلات جامعه نیست. یا به عبارت دیگر توان و ظرفیت حکومت کردن را از دست داده است. وقتی که اوضاع به این مرحله رسید و بحران سیاسی ناشی از آن پدیدار گردید، این بحران در درون طبقه‌ی حاکم و قدرت سیاسی آن بازتاب می‌یابد ، اختلافات، شکاف‌ها و درگیری‌های متعدد در حکومت و در دستگاه دولت بروز می‌کند، بحران حکومت شکل می‌گیرد. بحران‌های حکومت از میان نمی‌روند، مگر آن که علل پدیدآورنده آنها از بین برود. بحران‌های درونی جمهوری اسلامی که تاکنون لحظه‌ای رژیم و طبقه حاکم را آرام نگذاشته، از این نوع بحران‌هاست.

به همین دلیل است که تمام تلاش جناحی از طبقه حاکم برای غلبه بر بحران از طریق اصلاحات نیز همواره با شکست روبرو شده است. اگر جز این می‌بود یعنی امکانی برای تخفیف تضادها از طریق حک و اصلاح نهادهای مستقر و قوانین موجود، وجود می‌داشت، اصلاح‌طلبی می‌بایستی به رغم هر مقاومتی پیروز می‌شد و طبقه‌ی حاکم، بحران را از سر می‌گذراند. اما در واقعیت، از آن‌جایی که خصلت بحران قانونی نیست بلکه انقلابی‌ست و نیاز به دگرگونی ژرف دارد، چیزی جز شکست عاید این جناح نکرده است.

جناح حاکم در جمهوری اسلامی هم مستثنی از این که چیزی از تضاد و خصلت بحران بداند یا نداند، این را فهمیده است که بحران ژرف‌تر از آن است که با حک و اصلاح قوانین و نهادهای موجود برطرف گردد. از این روست که یگانه راه حفظ نظم موجود و سلطه‌ی طبقه حاکم را در دو وجه به هم پیوسته دنبال کرده است: سرکوب همه جانبه‌ی طغیان توده‌ای و تلاش برای تمرکز هر چه بیش‌تر قدرت در دستگاه دولتی به منظور غلبه بر شکاف‌های درونی. یعنی دو وجهی که بحران سیاسی خود را در آن آشکار می‌کند. این نیز نتوانسته و نمی‌تواند راه حل بحران باشد.

گرچه سرکوب طغیان نارضایتی توده‌ای در کوتاه مدت از دیدگاه جناح حاکم نتیجه‌بخش بوده است، اما هیچ یک از معضلات بی شمار رژیم را حل نکرده است. سرکوب زمانی می‌تواند برای ادامه حیات یک نظم اقتصادی – اجتماعی و یک نظام سیاسی مؤثر واقع شود که پیامد آن انجام اقداماتی از سوی طبقه حاکم برای تخفیف تضادها و حاکم ساختن رکود بر مبارزات مردم باشد، والا تنها نتیجه‌ی آن تشدید تضادها خواهد بود.

جمهوری اسلامی تاکنون توانسته است با یک نیروی سازمان یافته و مسلح، طغیان توده‌های بی سازمان و بدون رهبری را مکرر سرکوب کند و هر بار یک فروکش نسبی در مبارزات توده‌ای رخ دهد، اما هرگز نمی‌تواند با سرکوب، تضادهایی را که محرک جنبش‌اند و توده مردم را مستقل از خواست و اراده‌ی آن‌ها به عرصه‌ی درگیری و طغیان سوق می‌دهند، از بین ببرد. از همین روست که می‌بینیم جامعه ایران همواره همچون انبار باروتی‌ست که با هر جرقه‌ای، حریقی بزرگ به بار می‌آورد، نارضایتی خفته در مقیاسی بزرگ علنی می‌شود و توده مردم در ابعادی وسیع‌تر برای دگرگونی نظم موجود به صحنه می‌آیند.

در مورد راه حل رژیم برای تمرکز  قدرت و غلبه بر تضادها و شکاف‌ها در بالا نیز قضیه به همین شکل است. در ظاهر، طبقه‌ی حاکم از این که پیشبرد این سیاست، در کوتاه مدت نتیجه‌بخش بوده، احساس آرامش کرده است، اما به زودی با این واقعیت روبرو شده که تمام تلاش‌ها بی ثمر از کار درآمده و وضعیتی وخیم‌تر از گذشته پدیدار گشته است.

هنگامی که خاتمی بر سر کار آمد و طبقه حاکم دریافت که نه تنها از این طریق معضلی حل نمی‌شود و نظام به هیچ‌وجه گنجایش اصلاح ندارد، بلکه این خود، زمینه‌ای برای رشد و گسترش نارضایتی و طغیان‌های توده‌ای و تشدید اختلافات و درگیری در قدرت حاکمه شده است، به این پندار باطل رسید که می‌توان با تمرکز تمام قدرت در دست یک جناح، بحران را حل کرد و اعتراضات و مبارزات مردم را فرو نشاند. “اصلاح‌طلبان” از مراکز اصلی قدرت به بیرون رانده شدند و سلطه‌ی یکپارچه‌ی جناح موسوم به اصول‌گرا و ریاست جمهوری احمدی‌نژاد آغاز گردید. در ظاهر، تلاش رژیم نتیجه داد.

در واقعیت، اما به علت لاینحل ماندن همان تضادهایی که سرمنشأ بحرا‌ن‌اند، چیزی تغییر نکرد. گذشت مدتی کوتاه کافی بود تا این حقیقت برملا گردد که مردم در آستانه‌ی طغیانی دیگر و تعرضی گسترده‌تراند. توأم با آن نه فقط تضاد دو جناح به درجه‌ی بی سابقه‌ای حاد شد، بلکه اختلافاتی در درون جناح حاکم پدیدار گردید. این بار، نمایش انتخاباتی به همان جرقه‌ای تبدیل شد که انفجار تضادها را به نمایش بگذارد. تمام تلاش طبقه حاکم در چهار سال گذشته، پوچ از کار درآمد.

اکنون رژیم می‌بایستی چندین ماه نیروهای مسلح‌اش را به مقابله با مردم بفرستد، تا با دشواری آن‌ها را از صحنه درگیری‌های خیابانی دور کند. اعتراض جناح رقیب نیز تحت چنین شرایطی فقط می‌توانست با سرکوب فرو نشانده شود. اما بعد چه؟ به رغم شکست سیاست‌های چهار سال دوره اول زمام‌داری احمدی‌نژاد، راهی جز ادامه همین مسیر در برابر رژیم قرار نداشت. خامنه‌ای که تاکنون می‌کوشید خود را ظاهراً ورای جناح‌ها و دسته‌بندی‌های آن‌ها قرار دهد، اکنون چاره‌ای نداشت، جز این که به حمایت علنی از احمدی‌نژاد برخیزد و او را تقویت کند تا با تمرکز هر چه بیش‌تر قدرت، سرکوب و اختناق را به نهایت خود برساند. احمدی‌نژاد، اما هر چه تلاش می‌کند، می‌بیند کاری از پیش نمی‌رود و هیچ معضلی از معضلات بی شمار رژیم حل نمی‌شود. پی در پی مانع کشف می‌کند. مجلس، دستگاه قضایی، مجمع تشخیص مصلحت، شورای نگهبان و در نهایت می‌رسد به خامنه‌ای. با کشف این موانع است که تضاد دستگاه اجرایی و در رأس آن احمدی‌نژاد، با تمام دیگر ارگان‌‌ها و نهادهای رژیم روز به روز تشدید می‌شود، تا جایی که کار به درگیری با خامنه‌ای و استعفا می‌کشد.

احمدی‌نژاد که با خرافات پرورش یافته و هیچ آگاهی و شناختی از قوانین اجتماعی و روند قانونمند تحولات اجتماعی ندارد، چیزی به عقل‌اش نمی‌رسد، جز این که در درون گروه‌های رقیب و نهادها و ارگان‌های دیگر رژیم به جستجوی موانعی بگردد که با سنگ‌اندازی خود مانع حل معضلات هستند. البته ناگفته نماند که این شیوه تفکر، مختص احمدی نژاد نیست، بلکه تمام گروه‌های وابسته و طرفدار جمهوری اسلامی‌ نیز چنین می‌اندیشند. از نظر “اصلاح‌طلبان” هم، اگر بحران ادامه دارد و اصلاحات هم کارساز نیافتاد، از آن روست که مانعی به نام شورای نگهبان و در رادیکال‌ترین شکل آن، شخصی به نام خامنه‌ای وجود دارد. هیچ‌یک از این گروه‌ها نمی‌توانند بفهمند که سرمنشأ و ریشه تمام معضلات جامعه ایران، تضادهای ساختار اقتصادی – اجتماعی‌ست که به بحران‌های موجود و از جمله بحران‌های حکومتی شکل داده و می‌دهند. بنابراین از آن جائی که بحران‌های درون هیئت حاکمه قائم به ذات نیستند، بلکه معلول عوامل نیرومند دیگراند، هر تلاشی که از بالا برای حل آن‌ها صورت گیرد جبراً محکوم به شکست است.

وقتی که طبقه حاکم قادر نیست بحران اقتصادی‌اش را حل کند، وقتی که نمی‌تواند به نیازهای اجتماعی و سیاسی پاسخ دهد، وقتی که نارضایتی توده مردم از وضع موجود به درجه‌ای‌ست که هیئت حاکمه، هر لحظه در انتظار است، اعتراض و طغیانی توده‌ای رخ دهد، اختلاف و شکاف در درون طبقه حاکم، ناگزیر و همیشگی خواهد بود. دستاویز و بهانه‌اش هم می‌تواند صدها مسئله از نمونه‌ی عزل و نصب وزیر اطلاعات باشد تا مسائل مبتذل‌تری از نمونه‌ی رمالی و جن‌گیری و از این قبیل.

بنابراین، تشدید اختلافات جدید هم اتفاق خارق‌العاده‌ای نبود. همان احمدی‌نژادی که چاکری‌اش در آستان خامنه‌ای تا به آن حد بود که بر دست و پای او بوسه می‌زد و حمایت خامنه‌ای از او به درجه‌ای بود که هیچ‌یک از دسته‌جات درونی جناح حاکم جرأت مخالفت با وی را نداشتند، او هم می‌توانست به یک معضل درونی جدیدی برای رژیم تبدیل شود.  حالا تمام اهرم‌ها به کار گرفته شده است تا نه فقط هر گونه قدرتی از او سلب شود، بلکه به عنوان آدمی که تحت امر و فرمان رمال‌ها و جن‌گیران است، مفتضح و رسوایش کنند.

قدرت احمدی‌نژاد و نقطه‌ی اتکایش در جمهوری اسلامی، در حمایت خامنه‌ای قرار داشت. به محض این که خامنه‌ای این حمایت را از او سلب نمود، تمام این قدرت فرو ریخت. در فاصله دو ماهی که از اختلاف بر سر عزل و نصب وزیر اطلاعات می‌گذرد، موقعیت احمدی‌نژاد و گروه وی در دستگاه دولتی به شدت تضعیف شده است. ارگان‌های نظامی و امنیتی – پلیسی به موضع‌گیری علنی علیه وی برخاستند. طرفداران احمدی‌نژاد از رده‌های فوقانی نهادهائی از نمونه‌ی وزارت اطلاعات تصفیه شدند، یا به موضع بی‌طرفی و سکوت رانده شدند. گروه‌‌های رقیب که اکنون فرصت مناسبی برای کوبیدن او پیدا کرده بودند، حملات متمرکزی را علیه احمدی‌نژاد و گروه وابسته به وی سازمان دادند. پرونده‌های افراد این گروه که گویا از قبل آماده شده بود، به جریان افتاد. نخست، دستگیری رده‌های پایین‌تر حلقه پیرامونی وی به اتهام رمالی، جن‌گیری، سحر و جادو و ارتباط با امام زمان آغاز شد. سپس پرونده‌های سوء استفاده‌های مالی رده‌های بالاتر به جریان انداخته شد که تاکنون به بازداشت تعدادی از آن‌ها انجامیده است. گروه‌های رقیب احمدی نژاد برای این که حتا در درون کابینه، قدرت او را به چالش بکشند، با تهدید وزیر امور خارجه به استیضاح، معاون اداری و مالی وی را که تازه منصوب شده بود، ناگزیر به استعفا کردند و سپس او را دستگیر و روانه‌ی زندان کردند. فراکسیونی که در مجلس به طرفداری از احمدی‌نژاد معروف بود، از هم پاشید و تعدادی از آن‌ها به صف گروه‌های رقیب پیوستند. اما مجلسی که در گذشته، به دفعات از سوی احمدی‌نژاد تحقیر شده بود، اکنون فرصت یافته بود که ضربات سنگینی را پی در پی بر او وارد آورد. وقتی که احمدی‌نژاد برای معرفی وزیر ورزش به مجلس رفت، نه فقط با هو کردن‌های مکرر مانع از ادامه‌ی سخنرانی‌اش شدند بلکه به وزیر پیشنهادی‌اش نیز رأی منفی دادند.

مجلسیان، هم‌زمان با اقدامات دیگر در درون و بیرون مجلس، مقدمات استیضاح وی را با تصویب دو مورد از تخلفات و ارسال آن به قوه قضاییه فراهم نمودند. کمیسیون اصل ۹۰ پس از تصویب تخلفات در مورد عدم تعیین سرپرست برای وزارت نفت و تخصیص بودجه به یارانه صنعت از محل فروش فولاد هرمزگان، چهار مورد از تخلفات دیگر را آماده کرد و در اختیار هیئت رئیسه قرار داد تا هر گاه که صلاح دید، آن‌ها را برای تصویب در دستور کار قرار دهد. این اقدام از آن رو انجام گرفته است که مجلس در هر لحظه بتواند با تصویب یک مورد از آن‌ها، احمدی‌نژاد را استیضاح و برکنار کند.

احمدی‌نژاد اکنون دیگر در موقعیتی قرار گرفته است که قدرت مقابله با گروه‌های رقیب را ندارد. تازه‌ترین واکنش وی تهدید بر سر دستگیری مشایی و بقایی بود که گفت: “اگر بخواهند ادامه دهند و به بهانه‌های گوناگون همکاران ما را در کابینه متهم کنند، وظیفه اخلاقی، قانونی و ملی داریم که بایستیم و از همکاران خود در کابینه دفاع کنیم. در واقع کابینه خط قرمزی است که اگر بخواهند به آن دست‌اندازی کنند، دیگر من باید وظیفه قانونی خود را انجام دهم و این حتماً به کشور آسیب می‌زند.”

راست است که اگر دستگیری امثال مشایی و بقایی اجرایی شود، احمدی‌نژاد باید کاری انجام دهد یا به گفته‌ی خودش بایستد. اما او چه کاری می‌تواند انجام دهد و نقطه‌ی اتکای او در کجاست؟ گرچه رده‌های بالای دستگاه اداری رژیم و مقامات محلی در استان‌ها و شهرها نظیر استانداران و فرمانداران وابسته به دسته‌بندی احمدی‌نژادند و این را هم نمی‌شود منکر شد که در میان بخشی از توده‌های ناآگاه به ویژه در روستاها، شهرهای کوچک و مناطق حاشیه‌ای شهرها طرفدارانی دارد، اما نه از اولی کاری جدی برای حمایت از او ساخته است و نه از دومی. در جمهوری اسلامی، نیروهای نظامی رژیم به اضافه‌ی دستگاه امنیتی، پلیسی و بسیج‌اند که در منازعات درونی رژیم تعیین‌کننده‌ی قدرت این یا آن جناح‌ می‌باشند و عجالتاً همه‌ی آن‌ها تحت فرمان خامنه‌ای قرار دارند.

شاید او هنوز استعفا را یک تهدید برای وجهه‌ی سیاسی داخلی و جهانی جمهوری اسلامی تلقی می‌کند. گرچه خامنه‌ای و گروه‌های رقیب، نفع‌شان در این است که وی در این دو سال باقیمانده به کار خود ادامه دهد، اما دیگر استعفا اهمیتی مانند دو ماه قبل را ندارد. چون اکنون دیگر هر کس می‌داند که اوضاع رژیم از چه قرار است. از این گذشته، همان‌گونه که پیش از این اشاره شد، پرونده‌ی استیضاح و برکناری وی حاضر و آماده است و پیش از آن که او بتواند از حربه‌ی استعفا به نفع خود استفاده کند، گروه‌های رقیب، حکم استیضاح و برکناری‌اش را صادر کرده‌اند. بنابراین تهدیدات او بی پشتوانه‌اند. نتیجه هر چه باشد، در این واقعیت تغییری پدید نمی‌آورد که تلاش رژیم برای غلبه بر اختلافات و بحران درونی از طریق ایجاد تمرکز هر چه بیش‌تر در دستگاه دولتی نیز به شکست کامل انجامید. دیگر هیچ‌یک از جناح‌های رژیم و گروه‌های درونی آن‌ها در موقعیتی نیستند که حتا بتوانند نقش احمدی‌نژاد را بازی کنند. هنوز تکلیف احمدی‌نژاد یک‌سره نشده است که اختلافات درونی جبهه‌ی متحد رقیب وی که خود را اصول‌گرا می‌نامند بر سر سهم‌بری از قدرت تشدید شده است. گروه پاسداران سابق که در رأس آن‌ها رئیس مجلس، شهردار تهران و رضایی فرمانده اسبق سپاه قرار دارد، وارد بند و بست‌های جدید با گروه‌هایی از جریان موسوم به اصلاح‌طلب شده است تا هم موقعیت خود را در برابر گروه‌های دیگر بهبود بخشد و هم این که چنانچه بتوانند پس از انتخابات رسوای سال ۸۸ گروهی از مردم ناآگاه را فریب دهند و به پای صندوق‌ رأی بکشانند. دسته دیگری که به پیروان خط ولایت معروف‌اند و در رأس آن‌ها گروه مؤتلفه، جامعه اسلامی مهندسین و اتحادیه‌های انجمن‌های اسلامی اصناف و بازاریان قرار گرفته اند، وارد بند و بست با رفسنجانی و هواداران او شده‌اند. طرفداران سابق احمدی‌نژاد که اکنون از او فاصله گرفته‌اند و بیش‌تر، از حمایت سپاه ، بسیج و گروه‌های حزب‌اللهی برخوردارند در برابر این هر دو گروه موضع گرفته و اعلام کرده‌اند، اجازه نمی‌دهند کسانی که در گذشته امتحان خود را پس داده‌اند در رأس قدرت اجرایی قرار بگیرند. با این اوصاف روشن است، وقتی که سیاست رژیم در کل، تمرکز قدرت در دست یک جناح و یک گره بود به شکست انجامید، حالا با دار و دسته‌های رنگارنگی که هر یک برای تقویت موقعیت خود علیه گروه‌های دیگر است و بار دیگر پای اصلاح‌طلبان و رفسنجانی به زد و بندهای آن‌ها باز شده است، چه بلبشویی به راه خواهد افتاد.

جمهوری اسلامی هیچ راهی برای خلاص شدن از بحران‌های درونی ندارد. بن‌بست رژیم از همه سو آشکار است. نه قادر است توده‌های مردم را آرام کند و نه می‌تواند معضلات درونی خودش را حل نماید. اوضاع بر همین منوال خواهد بود، تا وقتی که توازن قوای طبقاتی به کارگران و زحمتکشان ایران این امکان را بدهد که به شیوه‌ای رادیکال و انقلابی بحران‌های موجود را حل کنند.

متن کامل در فرمت پی دی اف