جمهوری اسلامی عامل اصلی تجاوزات دسته‌جمعی به زنان است

از همان آغاز به قدرت رسیدن خمینی و برقراری حکومت اسلامی، مساله نابرابری زن و مرد به یکی از عرصه‌های تقابل توده‌ها و حاکمیت تبدیل شد. زنان بی‌شک از جمله قربانیان بزرگ حکومت اسلامی بوده و هستند. اگرچه دراساس، وظیفه‌ی اصلی حکومت اسلامی محافظت از مناسبات سرمایه‌داری بوده است، اما هنگامی که این شکل حکومتی وارد ساخت مناسبات حقوقی جامعه با رجوع به قوانین اسلامی شد، ضد زن بودن حکومت اسلامی به عنوان یکی از بارزترین جلوه‌های آن خود را با وضوح تمام از پرده بیرون انداخته و در تصویب قوانین جاری و سیاست‌های روزمره نشان داد.

طرح” مبارزه با بدحجابی” که هر سال با مانور بسیاری از سوی حکومت اسلامی به ویژه با آغاز فصل گرما از سر گرفته می‌شود، یکی از تجلی‌های این موضوع می‌باشد. “حق انتخاب پوشش” اگرچه تنها یکی از خواست‌های جنبش زنان ایران می‌باشد، اما به دلایلی چند از جمله مقاومت دائمی زنان در برابر تحمیل حجابِ مد نظر حکومت، به یک موضوع گرهی در مبارزه برای برابری زن و مرد در ایران تبدیل شده و بی‌شک جریانی از جنبش زنان که از خواست “حق انتخاب پوشش” و “لغو حجاب اجباری” حمایت نظری و عملی ننماید هیچ جایگاهی در جنبش آزادی‌خواهی زنان ایران نخواهد داشت.

دفاع از “حق انتخاب پوشش” دفاع از زنان و دخترانی است که هر روز به بهانه‌ی بدحجابی دستگیر و مورد توهین قرار می‌گیرند، دفاع از حقوق اولیه و انسانی زنان در حکومتی‌ست که زن را تا حد یک کالای جنسی تقلیل داده و بدین‌وسیله او را با پست‌ترین و رذیلانه‌ترین شکلی تحقیر می‌کند.

در روزهای اخیر و در کنار طرح “مبارزه با بدحجابی” که امسال تحت عنوان “امنیت اخلاقی” از ٢۵ خرداد آغاز گشت، تجاوز جمعی به زنان و دختران و در برخی از موارد قتل آن‌ها به یکی از پُر سروصداترین موضوعات روز جامعه تبدیل شده و حتا در “خمینی شهر” منجر به اعتراض مردمی گردید. اتفاقاتی که از سویی بی حقوقی و وضعیت اسف‌بار زنان و از سوی دیگر ماهیت ضد زن حکومت اسلامی را به تصویر می‌کشند.

براساس اخبار منتشره، روز سوم خردادماه ١٣ نفر (٧ مرد و ۶ زن) که اغلب نسبت فامیلی با هم داشتند (زن و شوهر و یا خواهر و برادر) در باغی خصوصی در روستای “اصغرآباد” از توابع “خمینی شهر” برای برگزاری جشن تولد یکی از آن‌ها جمع شده بودند که مورد تهاجم ١٢ نفر قرار گرفتند. مهاجمان پس از زندانی کردن مردان حاضر در جشن، زنان را با ماشین به محلی دیگر منتقل کرده و در آنجا مورد تجاوز قرار می‌دهند. به‌گفته‌ی یکی از اهالی در گفت‌وگو با روزنامه “روزگار” این باغ‌ها عموما محلی برای برگزاری جشن‌های عروسی و تولد می‌باشند.

در حالی که این جنایت نیز مانند دیگر جنایات علیه زنان با سکوت و بی‌تفاوتی مقامات حکومتی روبرو شده بود، انتشار این خبر در میان اهالی خمینی شهر منجر به اعتراض آن‌ها و تجمع‌شان در برابر دادگستری گردید. تنها پس از این اعتراض بود که مقامات دولتی مجبور به واکنش گردیدند. “رضایی” دادستان خمینی شهر در روز ١٨ خرداد و در حالی که بیش از دو هفته از این جنایت گذشته بود مدعی شد که عدم اطلاع‌رسانی به دلیل حساس نشدن متهمان و کشف محل اختفای آنان بوده است. این ادعا در حالی‌ست که خود وی در همین مصاحبه مدعی دستگیری تنها ۴ نفر تا آن تاریخ می‌شود، اما در پی اعتراض مردم خمینی شهر و انعکاس آن در سطح جامعه تعداد دستگیرشدگان به سرعت از ۴ نفر به ده نفر افزایش یافت. عدم مقاومت مردان حاضر در جشن تولد از جمله موضوعات مبهم این ماجرا بود که انگشت اتهام را به سوی عوامل سرکوب حکومتی گرداند، موضوعی که به سادگی نمی‌توان از آن گذشت. یکی از دستگیرشدگان به نام “علی” ۴۵ ساله در جواب به سوال خبرنگار روزنامه “ایران” در مورد علت عدم مقاومت مردان می‌گوید: “آن‌ها خودشان ترسیده بودند چرا که خلاف کرده بودند، فکر می‌کردند نباید مقاومت کنند”. این سخنان آشکار می‌سازد که متجاوزان با چه عنوانی وارد باغ شده بودند که عدم مقاومت حاضران در جشن را بدنبال داشته است. زنان و مردانی که برای جشن تولد در کنار هم جمع شده بودند چرا باید خود را خلاف‌کار تصور کنند و آن هم در برابر چه کسی؟ این سوالی است که پای حکومت اسلامی را به عنوان یکطرف این ماجرا به میان می‌کشد.

در پی انتشار این خبر در سطح جامعه، اخبار دیگری از تجاوزات جمعی به زنان منتشر گردید. تجاوز دسته‌جمعی به یک زن در اطراف روستای “قوژد” از توابع شهرستان کاشمر یکی از این خبرهاست که براساس خبر خبرگزاری مهر ۵٠ نفر در این تجاوز دسته‌جمعی نقش داشته‌اند. در گلستان نیز یک پزشک جوان در روستای “لیوان شرقی” از توابع شهرستان بندرگز مورد تجاوز دسته‌جمعی (۴ نفر) قرار گرفت. در این استان هم‌چنین یک دختر جوان پس از ربوده شدن مورد تجاوز قرار گرفته و پس از قتل، جسد وی در یکی از جنگل‌های منطقه رها گردید. براساس گفته‌های “محمدحسن دانشور” فرمانده نیروی انتظامی گلپایگان، در این شهر نیز تنها در طی دو ماه گذشته ٧ مورد تجاوز به وقوع پیوسته است. در روزهای اخیر هم‌چنین خبرگزاری فارس خبری در مورد پیدا شدن جسد دو زن جوان در سنین ٢۵ تا ٣٠ سالگی در حوالی پارک جنگلی سی‌سنگان در استان مازندران منتشر کرده است.

البته این موارد تنها نمونه‌های محدودی هستند که اخبار آن درز پیدا می‌کند. “حسن کرمی” رئیس پلیس استان اصفهان در رابطه با جنایت “خمینی‌شهر” می‌گوید: “این حوادث طبیعی است و در تمام شهرها و استان‌ها رخ می‌دهد”. مشابه این سخن و حتا بدتر از آن را می‌توان از زبان “رئیسی” یکی از عوامل کشتار هزاران زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧ که هم اکنون معاون اول قوه قضائیه می‌باشد شنید. وی در پاسخ به خبرنگاران در مورد عدم واکنش قوه قضائیه در مورد فاجعه کاشمر قبل از رسانه‌ای شدن آن می‌گوید: “شما یک سری به دادگاه کیفری کاشمر که پرونده تجاوزش رسانه‌ای شده بزنید تا ببینید ده‌ها مورد از این پرونده‌ها که رسانه‌ای نشده اند در همان شهر در دست رسیدگی است”. طبیعی دانستن تجاوزات دسته‌جمعی توسط رئیس پلیس استان اصفهان و اعتراف معاون اول قوه قضائیه به وجود ده‌ها پرونده تجاوز در شهر کوچکی مانند کاشمر، از عمق رنج زنان ایران و تبعیض و ستمی که علیه آن ها اعمال می شود پرده برمی‌دارد.

جمهوری اسلامی و تجاوز به زنان

از نظر حکومت اسلامی “زن” نه یک انسان با تمام آن خواست‌ها، امیدها و آرزوها که تنها یک “کالای جنسی” برای ارضاء شهوات “مرد” است و این چیزی‌ست که جمهوری اسلامی از همان آغاز تاکنون به تبلیغ آن پرداخته  است.

از نظر اسلام زن همان “حوا” است که به‌خاطر ناتوانی در غلبه بر احساس و هوس خود برای گاز زدن به سیب ممنوعه باعث تبعید آدم بر روی زمین گردید. زمینی که به گناه آلوده شد، گناهی که وجود زنِ “شهوت‌انگیز و ضعیف‌النفس” یکی از علل آن است.

آخوند صالحی خوانساری که خبرگزاری فارس از او به عنوان “استاد حوزه علمیه قم” نام برده می‌گوید: “ضرر و خطر یک دختر بی‌عفت تا حدی است که می‌تواند یک محله را تحت‌تاثیر قرار دهد و نسل یک محله را آفت زده کند، چه برسد به زمانی که بسیاری از زنان و دختران درگیر فساد شوند”. این دیدگاه از آن ناشی می‌شود که زن را نه به عنوان یک انسان که به عنوان یک کالای جنسی می‌نگرد، کالایی که مانند ماهواره و اینترنت می‌تواند موجب فساد شود و بنابراین باید با آن مقابله کرد.

از همین روست که از نظر حکومت اسلامی بی‌حجابی مترادف گناه و آن‌هم گناهی اجتماعی می‌شود. به گفته‌ی دادستان مشهد “عدم رعایت حجاب شرعی جرم مشهود است”. از این دیدگاه حتا شاغل شدن زنان (که استقلال اقتصادی زن را حاصل می‌شود) فسادبرانگیز می‌باشد. خبرگزاری مهر به نقل از نوراله حیدری نماینده مجلس می‌نویسد: “حضور دختران در دانشگاه‌ها از جهتی نوعی تهدید به شمار می آید” وی می‌گوید: “همزمان با ادامه تحصیل زنان میل به اشتغال در آنان ایجاد می‌شود و به جایگاه خانواده آسیب می زند”.

همین دیدگاه در مورد زنان است که وقتی به موضوع تجاوزات به زنان برخورد می‌کند، با شریک جرم دانستن زنانِ قربانی تجاوز، گستاخی را به انتها رسانده و وقیحانه می‌گوید: “این ادعا خیلی بی‌راه نیست که قربانیان تجاوز خود مقصرند و چاره هم حجاب است چرا که حجاب مصونیت می‌آورد“(سایت الف وابسته به توکلی نماینده مجلس).

رئیس دادگستری گلستان که در محدوده‌ی قضایی وی یک دختر پزشک مورد تجاوز دسته‌جمعی قرار گرفته با اشاره به حادثه خمینی شهر می‌گوید: “در بعضی جنایات عامل اصلی خود قربانی است”. فرماندار خمینی شهر نیز به‌جای پاسخ‌گویی به این ظلم بزرگ در حق زنان کشور می‌گوید: “برگزاری این‌گونه محافل علاوه بر جریحه دار شدن عفت عمومی و ایجاد نارضایتی در بین مردم مذهبی شهرستان موجب گسترش ناهنجاری‌های اجتماعی و بروز فجایع غیر قابل جبران می شود.”

‌هنگامی که قربانی جنایت در جایگاه متهم نشانده شده و مانند زن قربانی تجاوز در کاشمر دستگیر و به زندان فرستاده می‌شود، نقش جمهوری اسلامی در گسترش ناامنی و افزایش تجاوزات آشکارتر می‌گردد. آیا مقصر اصلی دانستن قربانیان تجاوز، جز باز کردن راه برای تجاوزات بیشتر به زنان معنا و مفهوم دیگری دارد؟ چرا پزشک جوان گلستانی در ابتدا فقط به خاطر سرقت شکایت کرد و تنها بعدتر تجاوز دسته‌جمعی را افشا نمود؟ چرا قربانی تجاوز فجیعی که ۵٠ نفر در آن شرکت داشتند به جای حمایت، مداوا و تحت‌نظر قرار گرفتن توسط روانشناس که در اکثریت بزرگی از کشورهای جهان اکنون مرسوم است در ایران زندانی می‌شود؟ آیا جز ترساندن زنان از افشای تجاوز چیز دیگری است؟ در ایران زنانی که مورد تجاوز قرار می‌گیرند دو بار قربانی می‌شوند یک بار توسط متجاوزان و بار دیگر توسط دستگاه قضایی اسلامی!

تاملی در خبر تهاجم عده‌ای به استخر زنانه “صدف” در تهران نشان می‌دهد که این اقدامی سازمان یافته توسط دستگاه‌های سرکوب و امنیتی رژیم بوده است. چگونه می‌شود که عده‌ای وارد استخر زنانه شده و ضمن فیلمبرداری از زنان و آزار و ترساندن‌شان به راحتی از استخر خارج شوند؟!

موضوعی که رژیم نمی‌تواند انکار کند و در اعترافات معاون اول قوه قضاییه نیز می‌باشد وضعیت فاجعه‌بار زنان و عدم امنیت آن‌هاست. ایران استثنایی‌ترین کشور جهان که در آن زنان از حق انتخاب پوشش محروم هستند، یکی از خطرناکترین کشورها برای زنان در جهان است. اما چرا؟

پاسخ کامل به این سوال چیزی نیست که بتوان در یک مقاله به آن جواب داد اما در این چرایی یک موضوع از اهمیتی بسیار برخوردار بوده و به نوعی ریشه‌ای‌تر از دیگر علل آن است.

همان‌طور که گفته شد، زنان با تشدید بی حقوقی و ستم مضاعفی که از همان ابتدا ی حکومت اسلامی به شکلی بیرحمانه بر آنان تحمیل گردید، وارد مبارزه با این حکومت شدند. زنان نه تنها اولین تجمعات اعتراضی را در تاریخ حکومت اسلامی علیه رژیم برگزار کردند که در تمامی این سال‌ها در کنار و همراه جنبش‌هایی بودند که برای سرنگونی این حاکمیت مبارزه ‌کردند. در دهه‌ی ۶٠ زنان بسیاری به دلایل سیاسی به‌دار آویخته شدند که در تاریخ ایران بی‌سابقه است، در این سال‌ها هزاران زن به دلیل فعالیت‌های سیاسی به زندان افتادند. شکنجه‌هایی که گاه تا سر حد مرگ برآنان اعمال شد و نیز تجاوزات بی‌شرمانه‌ای که بارها از سوی قربانیان آن افشا شده، در تاریخ ایران سابقه‌ای در این حد و وسعت نداشته است.

حضور و نقش زنان در اعتراضات خیابانی سال‌های اخیر نیز حضوری استثنایی و پرشور بود و این حضور دلیل دارد. زنان در ایران به دنبال جایگاه خود در جامعه هستند، جایگاهی که جمهوری اسلامی آن را همواره انکار کرده است. حکومتی که بنابر دیدگاه‌های ضد زن خود، برابری زنان را در هیچ عرصه‌ای برنمی‌تابد. اما همین حضور بی‌سابقه‌ی زنان در مبارزات، سیاست‌های ضد زن حاکمیت را تشدید کرده است. بی‌تردید تفکری که می‌خواهد زنان را به خانه‌ها برگرداند، از ناامنی زن در جامعه استقبال می‌کند. لذت می‌برد که زنان از آمدن به خیابان‌ها هراس داشته باشند. مقابله حکومت با ناامنی زنان یک مقابله ظاهری و دروغین است، مانند مقابله با مواد مخدر که امروز ایران را به بزرگترین سرزمین معتادهای جهان تبدیل ساخته است.

در حکومت اسلامی سرکوب زنان فقط به عرصه‌ی سیاسی محدود نشد. یکی از عرصه‌های مهم سرکوب زنان، عرصه‌ی اجتماعی است، جایی که زن به خاطر زن بودن مجرم است و به‌عنوان جنس دوم باید در جایگاهی پایین‌تر از مرد قرار گیرد. تفکری که شعار آن “یا روسری یا توسری” بوده است با تبدیل جایگاه زن به عنوان یک انسان به جنس و کالا این اجازه را به متجاوزان داده است تا به زن به عنوان یک کالا و آن هم کالای جنسی بنگرند. اگر توانستند با پول بخرند و اگر نتوانستند با زور بِرُبایند.

هنگامی که تلویزیون جمهوری اسلامی مردی سه زنه را برای مصاحبه حضوری دعوت کرده و در این مصاحبه فرد مزبور با آب‌وتاب از رضایت خود و سه زنش تعریف کرده و داشتن سه زن را موجب سرگرمی می‌داند، براستی چه انتظاری درباره‌ی تاثیر این مصاحبه و تبلیغ این نظرات در جامعه می‌توان داشت؟! هم ردیف کردن زن با وسایلی هم چون تلویزیون و یا بازی‌های کامپیوتری که می‌تواند موجب سرگرمی مردها شود چه چیزی را در جامعه تبلیغ می‌کند؟!

حضور زنان در مبارزات علیه حکومت اسلامی نه تنها در تاریخ ایران و منطقه خاورمیانه بی‌سابقه می‌باشد که در کل تاریخ جهان کمتر تصاویری از این حضور پُررنگ وجود دارد. از همین روست که بر شدت تنفر حکومت اسلامی از زن افزوده شده و از همه سو تلاش دارد تا زنان را به خانه‌ها برگرداند. طرح‌های مبارزه با بدحجابی، حمله به استخر زنانه، افزایش فشار بر دانشجویان دختر، جریمه زنان برای کشیدن سیگار در اماکن عمومی، ممنوعیت ورود آن‌ها به مراکزی هم‌چون قهوه‌خانه‌ها، تشویق متجاوزانِ به زنان با مقصر شناختن زنان، همه در همین راستا معنا پیدا می‌کنند. به همین دلیل است که باید گفت جمهوری اسلامی مقصر اصلی این تجاوزات است.

متن کامل در فرمت پی دی اف

شوک بزرگ اقتصادی و چشم‌انداز تکان‌های شدید اجتماعی

قیمت کالاها و خدمات مورد نیاز مردم با شتاب فزاینده‌ای در حال افزایش است. امواج پی در پی گرانی، زندگی اکثریت مردم زحمتکش ایران را با دشواری‌های بی شماری روبرو ساخته است. غول گرانی و تورم،  بی آنکه کسی جلودار آن باشد، تمام شهرها و خانه‌ها را در می‌نوردد و قبل ازهمه زندگی کارگران، زحمتکشان و اقشار تهیدست جامعه را در زیر گام‌های سنگین خود، به ویرانی می‌کشد. کارگران و عموم توده‌های زحمتکش مردم، در حالیکه هنوز در امواج بلند پیشین گرانی و افزایش قیمت‌ها دست و پا می‌زنند، با موج بلندتر دیگری که از راه می‌رسد به قعر فقر و فلاکت و سیه روزی بیشتر رانده می‌شوند.

آمار و ارقامی که از سوی منابع و رسانه‌های حکومتی در مورد افزایش قیمت‌ها اعلام می‌گردد، اگرچه هنوز تمام واقعیت‌ها را بیان نمی‌کند، اما همین آمار و ارقام، به روشنی بیان‌گر افسار گسیختگی گرانی و تورم و بیان‌گر آن است که طبقه حاکم و دولت این طبقه، شرایط معیشتی بس دشوارتر و دوران ریاضت‌های بیشتری را برای کارگران و زحمتکشان و سایر اقشار بی چیز جامعه تدارک دیده‌اند.

تأثیرات مخرّب اجرای قانون حذف سوبسیدها و آزاد سازی قیمت‌ها، شاه بیت سیاست‌های اقتصادی دولت که خواست طبقه سرمایه‌دار و مورد توافق همه جناح‌های حکومتی بود و دولت سعی فراوانی به کار بست تا آثار تورمی آن را انکار نماید، اکنون با وضوح بیشتری نمایان گشته است. گر چه پیش از اجرای قانون آزاد سازی قیمت‌ها در اواخر سال ۸۹، قیمت کالاها و خدمات مورد نیاز مردم، از جمله مواد خوراکی امثال گوشت، حبوبات، روغن، برنج، تخم مرغ و غیره افزایش یافته بود، اما با اجرائی شدن این قانون، بلافاصله قیمت مواد سوختی از جمله گاز و برق، قیمت آب و نان به حدود ۴ برابر و حمل و نقل به دو برابر افزایش یافت. افزایش جهشی و بی سابقه قیمت این کالاها، افزایش قیمت سایر کالاها و خدمات از جمله مواد خوراکی را نیزدر پی داشت. اما این هنوز تمام عواقب اجرای قانون حذف سوبسیدها نبود. دولت با کنترل شدید قیمت کالاهای مورد نیاز مردم و عرضه آن به بازار که از قبل در انبارهای خود ذخیره ساخته بود، توانست از افزایش جهشی قیمت سایر کالاها در آن مقطع جلوگیری کند و شوک اقتصادی را به تأخیر اندازد. اما از آن جا که کنترل قیمت‌ها، با سیاست آزاد سازی کامل قیمت‌ها و افزایش بهای کالاها متناقض بود، این اقدام نمی‌توانست ادامه دارباشد و دوام نیاورد. اعمال کنترل شدید قیمت‌ها در آغاز اجرای قانون حذف سوبسیدها در اساس یک اقدام موقتی برای جلوگیری از پرآشوبی و شورش‌های توده‌ای بود که عناصر و مسئولین مختلف حکومتی نیز آن را هشدار می‌دادند. آزاد سازی قیمت‌ها اما کنترل بردار نبود. از این روست که در سال ۹۰ ازشدت  این کنترل دولتی کاسته می شود، اندک اندک بی رنگ و بی رنگ‌تر گشته وسرانجام تقریباً برداشته می شود. اگر چه با اعمال کنترل دولتی نیز قیمت کالاها از جمله مواد خوراکی، حمل ونقل، اجاره خانه، خدمات پستی، مسکن و غیره در اواخر سال ۸۹ و اوائل سال ۹۰ برای چندمین بار افزایش یافت، اما با برداشته شدن کنترل دولتی، دست صاحبان کالاها و خدمات در بالا بردن قیمت‌ها بازتر شد و غول گرانی و تورم که در چند سال اخیر هرگز از حرکت باز نایستاده بود، به حرکت خود شتاب بیشتری بخشید.

کرایه حمل و نقل که در اوائل سال جاری حدود ۲۰ درصد و در فاصله شش ماهه دی ماه ۸۹ تا خرداد ۹۰، سی درصد افزایش یافته بود، از اوائل تیر ماه دوباره حدود ۲۰ در صد افزایش یافت. بلیط‌های اتوبوس و حمل و نقل عمومی بنا به اعتراف نمایندگان مجلس ۳۰ درصد افزایش یافته است. بهای مسکن و اجاره خانه به ترتیب ۸ و۱۲ درصد افزایش یافته است. قیمت انواع مواد خوراکی نیز که از خرداد ماه مجدداً روندی صعودی را آغاز نمود، همچنان در حال افزایش است. مواد لبنی نیز برای چندمین بار در سال جاری مشمول افزایش قیمت شد. از اوائل تیرماه کره خوراکی ۲۰ درصد و شیر حدود ۷۰ درصد و در برخی از شهرستان‌ها بیش از صد در صد افزایش یافت. خامه، بستنی و سایر مشتقات شیر نیز تقریباً به سرنوشت مشابهی دچار شده‌اند. انواع میوه‌ها نیز گران‌تر شد. قیمت انگور ۶۰ درصد، گیلاس ۲۵ درصد و سیب ۱۲۷ درصد افزایش یافت. قیمت انواع نان که با اجرای قانون حذف سوبسیدها به حدود چهار برابر افزایش یافته بود، دوباره مشمول افزایش قیمت شده است. قیمت نان لواش، تافتون، سنگک ۲۵ درصد و بربری ۱۷ درصد افزایش یافت. افزایش شدید قیمت‌ها به حدی چشمگیر و از نظر برخی از رسانه‌های وابسته به حکومت غافلگیر کننده است که آن‌ها نیز برای پیشگیری از عواقب غیر قابل پیش بینی گرانی‌ها، پی در پی به درج آمار و ارقام گرانی‌ها می‌پردازند. بر طبق گزارشی که به استناد آمار ارائه شده از سوی بانک مرکزی تهیه و تنظیم شده و در تاریخ ۹ تیر در سایت آفتاب انتشار یافته است، قیمت برخی اقلام خوراکی‌ها در خرداد سال جاری نسبت به مدت مشابه سال قبل از ۸/ ۵ تا ۵/ ۱۴۱ درصد افزایش یافته است. قیمت تخم مرغ ۱۴۱ درصد (از ارقام اعشاری صرف نظر شده است)، میوه ۵۷ درصد، روغن ۴۵ درصد، حبوبات ۲۷ درصد، برنج ۲۴ درصد، سبزیجات ۲۱ درصد، قند و شکر ۲۰ درصد، گوشت مرغ ۱۸ درصد، گوشت قرمز ۱۲ درصد، لبنیات ۸ درصد و چای حدود ۶ درصد افزایش یافته است. مقایسه قیمت مواد خوراکی در خرداد ماه سال جاری با زمان مشابه سال قبل حاکی از آن است که قیمت این مواد بطور متوسط ۳۵ درصد افزایش یافته است.

همین گزارش، افزایش قیمت خوارکی‌ها در هفته آخر خرداد ماه سال جاری نسبت به هفته اول مرداد سال ۸۴ و آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد را نیز محاسبه نموده و میانگین افزایش قیمت خوراکی‌ها را ۱۸۰ درصد اعلام نموده و ریز آن را به ترتیب زیر مشخص نموده است. قیمت تخم مرغ ۳۰۷ درصد، میوه ۳۰۳ درصد، گوشت قرمز ۲۰۱ درصد، سبزیجات ۱۹۹ درصد، برنج۱۹۱ درصد، روغن۱۵۳ درصد، قند و شکر۱۴۶ درصد، لبنیات ۱۱۲ درصد، گوشت مرغ ۱۱۰ درصد، چای ۶۱ درصد، انگور۵۹۴ درصد، سیب گلاب ۳۸۴ درصد، خربزه ۳۵۹ درصد، پرتقال ۴۸ درصد، سیب زمینی ۲۰۸ درصد، ماست ۱۱۳ درصد، پنیر ۳۳ درصد و شیر ۶۶ درصد افزایش یافته است. اگر در سال ۸۴ با مبلغ ۱۴۰۰ تومان می‌توانستید یک شانه تخم مرغ تهیه کنید، اکنون برای تهیه همان شانه تخم مرغ باید ۵۵۰۰ تومان بپردازید!

ناگفته روشن است که با افزایش ۱۸۰ درصدی قیمت کالاهای مذکور در طول این سال‌ها و نیز افزایش ۳۵ درصدی آن از خرداد سال گذشته تا خرداد سال جاری، آن هم با توجه به این واقعیت که افزایش درصد بسیار ناچیز میزان دستمزدها و حقوق‌ها که هیچگاه تناسبی با افزایش میزان تورم نداشته است، قدرت خرید انبوه کارگران و زحمتکشان، کارمندان جزء و توده‌های تهیدست جامعه به میزان بسیار فاحشی کاهش یافته است. به عبارت دیگر این انبوه عظیم مردم زحمتکش که اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهند، اکنون به چنان فقر و فلاکت زایدالوصفی دچار گشته‌اند که تا کنون کم سابقه بوده است به نحوی که امروز حتا از تهیه مبرم‌ترین نیازهای زندگی وحتا تأمین نان و ماست، و نان و پنیر هم عاجز گشته‌اند.

اگر چه افزایش شدید قیمت‌ها تا هم اکنون هم به معنای تشدید فشارهای بیش از حد و غیر قابل تحمل بر گرده کارگران و زحمتکشان است، اما تمامی شواهد موجود حاکی از آن است که قیمت کالاها در این حدود نیز باقی نخواهد ماند و سیر صعودی آن ادامه خواهد یافت. هم اکنون زمزمه افزایش مجدد بهاء برق و آب نیز در میان مقامات حکومتی شنیده می‌شود. در حالیکه یکی از اعضای کمیسیون ویژه طرح تحول اقتصادی مجلس بعد از گفتگو با وزیر اقتصاد و دبیر هدفمند سازی یارانه‌ها اعلام کرد که اجرای فاز دوم قانون هدفمند سازی یارانه‌ها در سال ۹۰ منتفی‌ست و تغییری در قیمت حامل‌های انرژی اعمال نمی‌شود، اما کاتوزیان رئیس کمیسیون انرژی مجلس فاش ساخت که قبض‌های برق ۴ تا ۵ برابر خواهد شد و وزیر نیرو دو برابر شدن آن را تأیید کرده است. وزیر نیرو همچنین اعلام کرد که قیمت فعلی آب ۲۵ درصد قیمت تمام شده آن است و قیمت تمام شده چهار برابر نرخ فعلی است. بحث افزایش ۲۰ درصدی قیمت بنزین نیز در میان اعضای مجلس و دولت مطرح شده است. این موارد گویای زمینه چینی برای افزایش مجدد بهاء این کالاها و تدوام روند افزایش قیمت‌ها‌ست.

با موج گرانی‌ها و افزایش شدید و گسترده قیمت‌ها، پوچ بودن تبلیغات دولتی پیرامون ادعای بهبود وضعیت مردم و نیز بی ثمری یارانه نقدی که وسیله‌ای برای فریب مردم و پنهان سازی یا به تعویق افکندن عواقب وخامت بار اجرای قانون حذف سوبسیدها بود، واضح‌تر از گذشته در معرض دید همگان قرار گرفت. مردم اکنون به طور عینی‌تری لمس می‌کنند که یارانه نقدی دولتی در قبال آن مبالغی که دولت از آن‌ها اخاذی می‌کند بسیار ناچیز است و کلاه برداری دولت آشکارتر می‌شود. دولت البته بر این خیال بود که یارانه‌های نقدی پرداخت شده به مردم را در وحله نخست از طریق وصول قبض‌های آب و برق و گاز از مردم باز پس بگیرد. اما بخش زیادی از مردم از پرداخت قبوض گاز و برق و آب خودداری کرده و یارانه نقدی را نیز عملاً صرف مصارف و هزینه‌های دیگری نمودند. عدم پرداخت قبوض حامل‌های انرژی توسط مردم، به معضل بزرگی برای رژیم تبدیل گشته است، به نحوی که اکنون مجلس و دولت درصدد تهیه طرحی برآمده‌اند که پرداخت یارانه نقدی را حذف کنند. سخنگوی کمسیون انرژی مجلس اعتراف می‌کند که “عدم وصول مطالبات دولت از محل حامل‌های انرژی، مشکلات زیادی را بوجود آورده است و لذا این کمسیون حذف پرداخت یارانه نقدی و صدور کارت انرژی به جای پرداخت نقدی یارانه‌ها را به دولت پیشنهاد داده است که در دولت در دست بررسی است”! با تصویب و اجرای این طرح که در میان اعضای دولت نیز کم و بیش با استقبال روبرو شده است، دولت نگران وصول قبض‌های آب و برق و گاز نخواهد بود و مطالبات آن به صورت خودکار از کارت‌های انرژی صادر شده کسر می‌شود! سخنگوی کمسیون انرژی مجلس با اشاره به غیر قابل برداشت بودن یارانه واریز شده به کارت انرژی می‌گوید: “یارانه پرداخت شده به منظور پرداخت قبض‌های حامل انرژی بوده است” . در صورت تصویب و اجرای این پیشنهاد، دیگر پولی به مردم پرداخت نخواهد شد. یارانه واریز شده در کارت‌ها نیز قابل برداشت نخواهد بود و بدین ترتیب اجرای این طرح  “بازپرداخت یارانه پرداخت شده را تضمین خواهد کرد” . به عبارت دیگر با این طرح‌ها و تصمیمات ، تعارفات و ملاحظات اولیه دولت و مُسکّن یارنه نقدی یک سره کنار گذاشته می‌شود و جای خود را به غارت و چپاول بی پرده و بی واسطه می‌سپارد!

اما صرف نظر از اینکه، این تصمیمات دولت و مجلس چه موقع بخواهد قطعیت پیدا کند و یا تا چه حد بتواند قدرت اجرائی داشته باشد، موضوع مهم این است که در شرایط حاضر نیز گرانی‌ها و تورم افسار گسیخته کمر اکثریت مردم را خم کرده است. مردم زحمتکش تاب و توان و تحمل این همه گرانی و تورم را ندارند. اکثریت عظیم مردم که روز به روز فقیرتر شده‌اند از پس هزینه‌های سرسام آور مسکن، پوشاک، خوراک وسایرهزینه‌های زندگی بر نمی‌آیند و پولی ندارند که بابت آب و برق و گاز به دولت بپردازند. گرسنگی را البته می‌توانند تا حدی تحمل کنند و تا کنون تحمل کرده‌اند. اما تحمل گرسنگی نیز بی حد و مرز نیست. آنان اگر نخواهند از گرسنگی بمیرند، باید به مقابله با شرایط و کسانی که گرسنگی را بر آن‌ها تحمیل نموده‌اند برخیزند . راه دیگری برای اکثریت مردم زحمتکش باقی نمانده است جز آنکه به مقابله و مبارزه با رژیم و سیاست‌های آن برخیزند. موج جدید گرانی و افزایش شدید قیمت‌ها و تشدید بیش از پیش فشارهای اقتصادی و معشیتی ، مردم به ستوه آمده را به همین سمت می‌راند.

شوک اقتصادی که سال گذشته به وفور در اطراف آن صحبت می‌شد، اکنون دق الباب کرده است. این شوک بزرگ اقتصادی قبل از هر چیز ویرانی و نابودی زندگی ده‌ها میلیون انسان کارگر و زحمتکش را نشانه رفته است. این شوک بزرگ اقتصادی اکنون از راه رسیده است . شوک بزرگی که اما در پسِ آن  تکان‌های شدید اجتماعی‌ خوابیده است.

متن کامل در فرمت پی دی اف

جمهوری اسلامی و گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر

در تاریخ ۴ فروردین ماه گذشته، شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو، با صدور قطعنامه ای به تعیین گزارشگر ویژه‌ برای بررسی وضعیت حقوق بشر در ایران رأی داد. این قطعنامه با ٢٢ رای موافق در مقابل ٧ رای مخالف و ١۴ رای ممتنع به تصویب رسید. پس از تصویب قطنامه فوق، در تاریخ ٢٧ خرداد ٩٠ نیز، احمد شهید، وزیر امور خارجه سابق مالدیو، به عنوان گزارشگر ویژه حقوق بشر برای ایران تعیین گردید.

احمد شهید، وظیفه دارد تا به ایران سفر کند و از طریق تماس با زندانیان سیاسی، فعالان اجتماعی، نهادها و منابع مستقل مدافع حقوق مدنی و دموکراتیک توده های مردم ایران و نیز از طریق تماس با نهادهای حکومتی “گزارش های مربوط به نقض حقوق بشر در ایران را بررسی و میزان درستی آنها را” بسنجد. گزارشگر ویژه حقوق بشر تا سپتامبر آینده فرصت دارد گزارش خود را تکمیل و به طور مستند به شورای حقوق بشر سازمان ملل ارائه دهد.

تا سال ٢٠٠۶ کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل مسئول بررسی سالانه وضعیت حقوق بشر در کشورهای مختلف بود. در این سال، کمیسیون حقوق بشر حذف و به جایش شورای حقوق بشر سازمان ملل تاسیس شد. از آن تاریخ، وظیفه بررسی و تهیه گزارش سالیانه نقض حقوق بشر در کشورهای مختلف به عهده این شورا گذاشته شده است. طی پنج سالی که از تاسیس این شورا می گذرد، این نخستین بار است که شورای فوق، با صدور قطعنامه ای اقدام به تعیین یک گزارشگر ویژه جهت بررسی وضعیت حقوق بشر در یک کشور معین کرده است. در واقع انتخاب اولین گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل در سبد جمهوری اسلامی گذاشته شد.

تعیین گزارشگر ویژه و اعزام آن به ایران پدیده تازه ای نیست. پیش از این نیز در دو دوره متوالی، ابتدا رینالدو گالیندوپل از سال ١٣۶۵ تا ١٣٧٣ و سپس موریس کاپیتورن از سال ١٣٧۴ تا ١٣٨٠ به عنوان نمایندگان کمسیون حقوق بشر سازمان ملل، چندین بار به ایران رفتند و گزارش های متعددی نیز در مورد وضعیت حقوق بشر در ایران تهیه کردند. اما از سال ١٣٨٠ تا کنون، هیچ نماینده ای ازسوی حقوق بشر سازمان ملل جهت بررسی جنایات و فجایع آشکار جمهوری اسلامی تعیین نشده است. و این در شرایطی است که طی سال های اخیر با موجی گسترده از سرکوب، کشتار و دستگیری فعالان جنبش های اجتماعی در جامعه و نیز اعدام، شکنجه و حتا تجاوز به زندانیان مواجه بوده ایم. لذا، صدور این قطنامه و تعیین احمد شهید به عنوان گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد، تا کنون واکنش های متفاوتی را در عرصه های مختلف داخلی و بین المللی بر انگیخته است.

در میان ارگان های هیات حاکمه ایران، نمایندگان مجلس ارتجاع، اولین گروهی بودند که نسبت به این موضوع واکنش نشان دادند. پیش از اینکه دولت و یا مقامات قضایی جمهوری اسلامی موضع خود را اعلام کنند، تعدادی از نمایندگان مجلس، نسبت به صدور قطعنامه شورای حقوق بشر موضع گرفتند و مخالفت شدیدشان را نیز با سفر نماینده این شورا به جمهوری اسلامی اعلام کردند.

پس از موضع گیری غیر رسمی تعدادی از نمایندگان مجلس، علی اکبر صالحی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی در اول تیرماه، در حاشیه جلسه هیات دولت در واکنشی دو پهلو، ابتدا به  خبرنگاران گفت: جمهوری اسلامی نگران بررسی وضعیت حقوق بشر در ایران نیست، اما در ادامه و در  پاسخ به سوال ایسنا مبنی بر اینکه آیا جمهوری اسلامی این گزارشگر را می پذیرد یا نه؟ گفت: آنها آمدند قطعنامه ای را در شورای حقوق بشر علیه ما صادر کردند و خواستار آن شدند که گزارشگر ویژه ای به ایران بیاید، در حالی که ما از قبل خودمان تقاضا کردیم که گزارشگر موضوعی به ایران بیاید و حتا خانم تیلای را هم دعوت کرده بودیم. بنا بر این، وقتی ما خود خواهان فرستادن گزارشگر موضوعی بودیم دیگر چه ضرورتی داشت که بیایند قطنامه صادر کنند و گزارشگر ویژه بفرستند.

اما رسمی ترین واکنش جمهوری اسلامی تا این لحظه، از طرف رئیس قوه قضاییه رژیم صورت گرفته است. دستگاه قضایی ایران که تا مدتی نسبت به صدور قطعنامه فوق سکوت اختیار کرده بود، با معرفی احمد شهید به عنوان گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر به سرعت واکنش نشان داده و اعلام کرد، سیاست جمهوری اسلامی پذیرش گزارشگر ویژه نیست. صادق لاریجانی، رئیس قوه قضانیه ایران چهارشنبه شب اول تیرماه، در گفت و گو با تلویزیون ایران گفت: جمهوری اسلامی با سازمان ملل متحد در رابطه با حقوق بشر تعامل خواهد کرد ولی سیاست‌ ما “پذیرش گزارشگر ویژه نیست”.

به رغم موضع گیری های تا کنونی مقامات جمهوری اسلامی نسبت به پذیرش یا عدم قبول سفر نماینده ویژه شورای حقوق بشر، محافل و نهادهای حقوق بشری خارج از کشور، تا حد زیادی نسبت به اهمیت تعیین گزارشگر ویژه بزرگ نمایی کرده و با استقبال از سفر احتمالی احمد شهید به جمهوری اسلامی و تهیه گزارش از وضعیت حقوق بشر در ایران دچار ذوق زدگی شده اند.

مستقل از موضع گیری ارگان های مختلف جمهوری اسلامی مبنی بر عدم پذرش احمد شهید و مستقل از ذوق زدگی محافل و نهادهای حقوق بشری خارج از کشور، که تصور می کنند صرفا با صدور یک قطعنامه شورای حقوق بشر و تعیین گزارشگر ویژه جهت اعزام به جمهوری اسلامی، معضل سرکوب، کشتار، اعدام، شکنجه و تجاوز به زندانیان در ایران حل خواهد شد، باید دید آیا واقعا به صرف اعزام نماینده ویژه حقوق بشرنقض حقوق و آزادی های سیاسی  و دموکراتیک مردم ایران و یا مسئله کشتار و اعدام و شکنجه زندانیان سیاسی پایان خواهد گرفت؟ آیا بدون گسترش مبارزات طبقاتی کارگران و تعمیق بیشتر مبارزات اجتماعی زنان، معلمان، نویسندگان، دانشجویان، پرستاران و انبوه توده های میلیونی مردم ایران می توان صرفا به چنین قطعنامه هایی دل بست و امیدوار بود که نقض آشکار حقوق مدنی و دموکراتیک توده های وسیع مردم ایران متوقف گردد؟

واقعیت این است که جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام دینی، هیچ حقی از حقوق اولیه و دموکراتیک مردم ایران را به رسمیت نمی شناسد. نه تنها به رسمیت نمی شناسد، بلکه هرگونه تلاش و پیگیری فعالان اجتماعی، نهادهای مدنی و دموکراتیک که می خواهند به صورت قانونی و الزاما در چهارچوب قوانین همان نظام فعالیت کنند را تحمل نمی کند و با دستگیری، زندان، شکنجه و تحمیل انواع محرومیت های اجتماعی  به اینگونه  فعالیت ها پاسخ می دهد.

بر کسی پوشیده نیست که جمهوری اسلامی به عنوان یک رژیم مستبد دینی از همان آغاز به قدرت رسیدن اش تا به امروز، سیاست سرکوب و کشتار توده های مردم ایران را برگزیده است. لذا، در دوران حیات ننگین سی و سه ساله این رژیم، حتا یک روز هم پیدا نمی شود که  بدون سرکوب، دستگیری، زندان و شکنجه زندانیان سپری شده باشد.

اگر سرکوب بیرحمانه سازمان های مبارز و کمونیست و اعدام های گسترده آزادی خواهان و کشتار هزاران زن و مرد مبارز در سال های نخست دهه شصت، در لوای توهم توده های میلیونی مردم ایران نسبت به رژیم صورت گرفت، اگر قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧، تحت پوشش تبلیغات شبانه روزی جمهوری اسلامی مبنی بر حملات مرزی سازمان مجاهیدن خلق و همراه با سکوت مرگبار سازمان ملل، نهادهای بین المللی و کانون های به اصطلاح  مدافع حقوق بشر به وقوع پیوست، در عوض، پس از انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨، به رغم اینکه سران جمهوری اسلامی تا حدودی به سبک و سیاق وحشیگری های سال های نخست دهه شصت به سرکوب معترضین خیابانی روی آوردند، اما دیگر نمی توانستند با دروغ و فریبکاری و بر بستر توهم توده ها، انبوه جنایات خود را از معرض دید عموم پنهان سازند.

در این دوره هیچ کدام از فاکتورهای دهه شصت به نفع حاکمان اسلامی عمل نمی کرد. اینبار، بر خلاف دهه شصت نه تنها هیات حاکمه ایران از درون با یک بحران ژرف سیاسی درگیر بود بلکه با بحران و تنش های رو به تزاید جهانی نیز مواجه بود.

در این دوره، جوانان و توده های میلیونی در مبارزات خیابانی حضور داشتند، وحشی گری های اوباشان رژیم، صحنه های کشتار توده های مردم، اخبار و تصاویر کشته شدگان در خیابان ها و نیز شکنجه و تجاوز به زندانیان به طور مستند، روزانه و لحظه به لحظه بازتاب بیرونی و جهانی می یافت. دیگر جایی برای کتمان، فریب کاری و لاپوشانی جنایات مکرر جمهوری اسلامی باقی نبود. علاوه بر این، در عرصه جهانی نیز جمهوری اسلامی در شرایطی متفاوت با دهه شصت قرار دارد. روند پیشبرد برنامه های اتمی جمهوری اسلامی و هژمونی طلبی پان اسلامیستی این رژیم در سطح منطقه، چالش های وسیعی را در عرصه جهانی ایجاد کرده است. لذا، با توجه به وضعیت موجود، به نظر می رسد قدرت های جهانی و به تاسی از آن، سازمان ملل و شورای حقوق بشر آن، در این برهه زمانی رویه تندتری را  نسبت به جمهوری اسلامی اتخاذ و از سیاست سکوت و حمایت گرانه ای که در دهه شصت ارزانی این رژیم کردند، فاصله بگیرند و این می تواند برای سران جمهوری اسلامی چندان خوش آیند نباشد.

اما جمهوری اسلامی یک رژیم دینی است و به دلیل خصلت دینی و استبدادی اش، همچنان بر طبل سرکوب، کشتار و شکنجه زندانیان می کوبد. به رغم اینکه در سال های اخیر، هیچ کدام از فاکتورهای دهه شصت به نفع جمهوری اسلامی عمل نمی کردند، اما این همه مانع از آن نشد تا سران رژیم قدمی از سیاست سرکوب عریان، دستگیری، شکنجه، تجاوز و  کشتار علنی مردم پا پس بگذارند. طی دو سال گذشته، علاوه بر سرکوب عریان توده ها، علاوه بر دستگیری و تشدید فشار روزافزون بر فعالان جنبش های کارگری، زنان و دانشجویان، زندانیان سیاسی به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد اذیت و آزار روحی و جسمی قرار گرفته اند. گروهی از آنان اعدام شدند، تعدادی زیر شکنجه های وحشیانه ماموران اطلاعاتی رژیم جان باختند، تعدادی از دختران و پسران دستگیر شده نیز، توسط بازجویان و اوباشان جمهوری اسلامی مورد تجاوز قرار گرفتند. انگار کاهشی از فشار، شکنجه و ستمی که بر زندانیان سیاسی اعمال شده و می شود، متصور نیست. هم اکنون، کمتر روزی است که خبر شکنجه و آزار و اذیت زندانیان به بیرون از زندان درز نکند. کمتر روزی است که شاهد دستگیری زنان مبارز نباشیم. هم اکنون تعدادی از زنان آزادی خواه با عنوان “مادران پارک لاله” دستگیر و در زندان های جمهوری اسلامی مورد آزار و اذیت هستند. اعمال فشار و ضرب و شتم زندانیان سیاسی، عدم ارائه خدمات پزشکی مناسب به زندانیان بیمار و نیز تحریک و سازماندهی زندانیان خطرناک با جرائمی از قبیل قتل و مواد مخدر، جهت درگیری و ضرب و شتم زندانیان سیاسی، از جمله مواردی هستند که به صورت روزانه، جان زندانیان سیاسی را با خطر جدی مواجه کرده است. تجاوز و اعمال خشونت عریان تمام ابعاد جامعه را فرا گرفته است. و این خشونت در درون زندان های جمهوری اسلامی دو چندان است.

اگر همراه با خیزش خیابانی توده های میلیونی مردم ایران در سال ٨٨، ترانه ها در بیرون از زندان توسط  نیروهای امنیتی رژیم مورد تجاوز قرار گرفتند و جنازه شان به آتش کشیده شد، اگر ندا آقا سلطان ها به ضرب گلوله  پاسداران در خیابان جان باختند، در زندان ها نیز، دستگیر شدگانی همانند محمد کامرانی، اشکان سهرابی، محسن روح الامینی، مسعود هاشم زاده و جواد امیری فر، زیر بازجویی و شکنجه آدم کشان جمهوری اسلامی به قتل رسیدند وحتا رامین پور اندرجانی، پزشک زندان کهریزک و تنها شاهد مرگ این زندانیان را نیز کشتند. اگر در همین خرداد ماهی که گذشت، هاله سحابی را در بیرون از زندان و در مراسم خاک سپاری پدرش به قتل رساندند، در درون زندان نیز رضا هدی صابر، روزنامه نگار و زندانی اعتصابی را به دلیل سهل انگاری و عدم انتقال به موقع او به بیمارستان، به کام مرگ فرستادند. وضعیت زندان های جمهوری اسلامی آنچنان وخیم و اسف بار است که دیگر جای هیچ پرده پوشی نیست.

حال در چنین موقعیتی که رژیم جمهوری اسلامی، کوهی از اسناد و مدارک مستند مربوط به اعدام، شکنجه، تجاوز به زندانیان و نیز نقض همه جانبه آزادی های فردی و سلب ابتدایی ترین حقوق مدنی و دموکراتیک زنان و توده های مردم ایران را در پرونده جنایات خود دارد، قرار است نماینده ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل به ایران سفر کند.

و این در شرایطی است که جمهوری اسلامی در ضعیف ترین موقعیت سیاسی خود در درون کشور و در سطح جهانی قرار دارد و تشت رسوایی اش از بام به زیر افتاده است. لذا، بر بستر واقعیات موجود، عدم پذیرش گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر، محتمل ترین گزینه برای حاکمان جمهوری اسلامی است. هر چند ممانعت از سفر احمد شهید به ایران، تبعاتی برای جمهوری اسلامی خواهد داشت، اما سران این رژیم بیشتر نگران تبعات اجتماعی واحتمال خیزش توده های مردم ایران هستند. همزمانی اعتراضات جنبش های اجتماعی و توده های مردم، با حضور نماینده شورای حقوق بشر در داخل کشور، مسلما تبعات بیشتری برای رژیم خواهد داشت. لذا، در وضعیت سیاسی حاکم بر جمهوری اسلامی، سران رژیم ترجیح می دهند که احمد شهید بدون سفر به ایران گزارش خود را تهیه و به شورای حقوق بشر ارائه دهد. در این صورت، سران حکومت اسلامی به زعم خود قادر خواهند بود با اعلام “غیر واقعی” بودن گزارش فوق، سیاست تبلیغاتی شان را بر محور نفی کامل گزارش نماینده شورای حقوق بشر بگذارند.

ماهیت دینی و ارتجاعی جمهوری اسلامی از یک طرف و از طرف دیگر، تامین منافع قدرت های بزرگ جهانی و مماشات نمایندگان پیشین کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در دوره های گذشته، جایی برای بزرگ نمایی و امید بستن صرفبه این گونه نهادها و سازمان های حقوق بشری نگذاشته است. در سال های ١٣۶۵ تا ١٣٧٣، گالیندوپل نماینده مستقیم کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در ایران بود. قتل عام هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶٧ در دوران نمایندگی گالیندوپل صورت گرفت. چه اقدامی از طرف او و کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل علیه آمران و عاملان این جنایت هولناک صورت گرفت؟ سکوت، مماشات و دیگر هیچ، چرا؟ پایان جنگ بود و برای قدرت های بزرگ جهانی ضرورت گسترش مناسبات اقتصادی و سرمایه گذاری های کلان در ایران ویران شده از جنگ، اهمیتی بیشتر از موضوعاتی از قبیل نقض حقوق بشر و کشتار هزاران زندانی سیاسی داشت که در مدت کمتر از دو ماه قتل عام شدند.

جمهوری اسلامی نیز با آگاهی از این مسئله، بی توجه به اینگونه قطعنامه ها، سازمان ها و گزارش نماینده کمیسیون حقوق بشر در ایران، جنبش های اجتماعی را بیش از پیش سرکوب کرد، فشار بر زنان را مضاعف کرد، زندان ها را از فعالان اجتماعی پر کرد، تحت شکنجه های مداوم، زندانیان را به مصاحبه های تلویزیونی وا داشت، اعدام ها را گسترش داده و زندان ها را همچنان به قتلگاه تدریجی زندانیان تبدیل کرده است.

در واقع سیاست سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری اش، ابتدا به ساکن به منافع قدرت های بزرگ جهانی گره خورده است. اینکه منافع این کشورها در کجا و چگونه تامین می گردد، راهبرد نهادهای حقوق بشری سازمان ملل نیز، بدان جهت سمت و سو می گیرند. در سال های دهه شصت، سیاست شان چشم فرو بستن بر انبوه جنایات جمهوری اسلامی بود، شاید اکنون به اقتضای منافع شان کمی سران جمهوری اسلامی  را در تنگنا بگذارند.

با این همه، بیان این واقعیت ها، به معنای نفی مبارزات حقوق بشری و چشم بستن کامل بر فعالیت های حقوق بشری نهادها و سازمان های بین المللی نیست. جنبش های اجتماعی و توده های مردم ایران بی آنکه دچار مبالغه، ذوق زدگی و توهم نسبت به اینگونه فعالیت ها و قطعنامه ها گردند، حق دارند از چنین ابزار ها و امکاناتی جهت پیشبرد و گسترش مبارزات خود علیه جمهوری اسلامی استفاده کنند. تجربه مبارزاتی مردم ایران ثابت کرده است که تنها با حضور اعتراضی گسترده در خیابان ها و از طریق مبارزه مستقیم با جمهوری اسلامی قادر هستند نظر نهاد های بین المللی و حقوق بشری را به نفع مبارزات خود و علیه جمهوری اسلامی هدایت کنند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

امروز یونان و اسپانیا، فردا سراسر اروپا

بحران ژرف اقتصادی در یونان که سال گذشته با اعتصابات و تظاهرات گسترده توده ای و کارگری همراه شد، بار دیگر با یک برنامه جدید ریاضت اقتصادی که دولت سوسیا ل – دمکرات پاپاندرئو منتشر نمود سر باز کرد. امسال نیز طبقه ی کارگر یونان و اتحادیه های آن و به ویژه PAME و همچنین نیروهای چپ انقلابی و کمونیست این کشور با فراخوان های خود به اعتصاب و اعتراض، پیشگام مبارزات بی سابقه ای شدند که دیگر فقط علیه برنامه های گوناگون ریاضت اقتصادی نیستند و این جا و آن جا کل سیستم سرمایه داری را نشانه می روند.

یونان اما تنها کشور اروپایی نیست که با بحران روبه روست و دیگر کشورهای اروپایی نیز یکی پس از دیگری با همان معضلاتی دست و پنجه نرم می کنند که از ذات نظم کنونی برمی خیزد. در روزهای اخیر اسپانیا نیز شاهد تظاهرات صدها هزار نفری و مبارزه در اشکال گوناگون از جمله تلاش برای تسخیر پارلمان محلی کاتالونیا در بارسلون بوده است. جنبشی که در یونان و اسپانیا در جریان است و طیف مردمی که در آن شرکت دارند حاکی از آن است که مردم این کشورها به خوبی دریافته اند که دیگر نمی توانند در سطح یک کشور در برابر یک نهاد بزرگ منطقه ای به نام “اتحادیه اروپا” بایستند و باید نیروها و مطالبات را در برابر آن و همچنین علیه نهادهای جهانی از قبیل صندوق بین المللی پول که برای آنان و به جای آنان تصمیمات فاجعه بار می گیرند، یکی و متحد کنند. لذا نه فقط در یونان و اسپانیا اعتراض در شکل تظاهرات و اعتصاب صورت می گیرد بلکه در برخی کشورها اعتراض به حاکمان در صورت های دیگر در جریان است، برای مثال در ایتالیا که دار و دسته ی فاسد برلسکونی در چهار همه پرسی شکست سنگینی می خورند. یا در کشوری مانند لوکزامبورگ که به محل اعتراض چندین ده هزار نفری اتحادیه های کارگری اروپایی تبدیل می شود. بحران اقتصادی سرمایه داری، اروپا را به غلیان انداخته است و قدرت های سیاسی آن بیش از پیش به چالش کشیده می شوند.

رسانه های بزرگ کم تر به بازتاب اتفاقات در اسپانیا همت گماردند و این در حالی است که چندین تظاهرات در ماه مه و ژوئن در این کشور صورت گرفت. روز نوزدهم ژوئن بیش از۱۵۰۰۰۰ نفر در مادرید و ۲۷۵۰۰۰ در بارسلون به خیابان ها آمدند و فریاد برآوردند که حاضر نیستند با تحمل ریاضت های اقتصادی پرداخت کنندگان بحرانی باشند که هیچ دخالتی در ایجادش نداشته اند. نزدیک به یک ماه پیش از آن، روز پانزدهم مه اعتراضات دیگری در اسپانیا صورت گرفتند که چه از لحاظ کمیت و چه کیفیت – به ویژه گوناگونی طیف های توده ای شرکت کننده – در سطح پایین تری قرار داشتند.

در یونان دیگر نمی توان از یک اعتراض ساده سخن گفت. مردم و کارگران یونان روشن تر از سال گذشته می گویند که به هیچ وجه حاضر نیستند فشارهای نتایج بحران را با پذیرفتن ریاضت های اقتصادی و حراج ثروت های ملی که آنان تولیدش کرده اند، بردوش بکشند. در یونان کار به جایی رسیده است که حکومت می خواهد حتا سواحل دریا را به گروه های مالی بفروشد!

در روزهای مختلف ماه ژوئن مردم و کارگران یونان با برگزاری تظاهرات و اعتصاب به اعتراض علیه وضعیت موجود پرداختند. روز ۵ ژوئن دست کم ۲۵۰۰۰۰ نفر در میدان قانون اساسی آتن تجمع کردند. در همین روز صدها هزار نفر در ده شهر دیگر یونان در اعتراضات شرکت داشتند. مردم در اعتراضات خود شعارهای رادیکالی علیه صندوق بین المللی پول، کمیسیون اروپا و بانک مرکزی اروپا می دادند. کارگران و توده های مردم یونان با این شعارها نشان دادند که به خوبی می دانند چه نهادهایی برضد هستی آنان دستور صادر می کنند. آنان با این شعارها نشان دادند که دولت یونان را یک عامل اجرائی همان دستورات می دانند. واقعیت هم همین است، در طی ربع قرن گذشته یونان شاهد حکمرانی دولت هایی بوده است که صرف نظر از رنگ سیاسی سوسیال – دمکرات یا راست سنتی شان، مجری بی چون و چرای سیاست های مخرب نئولیبرالی بوده است. جالب آن که در تظاهرات های اخیر در آتن و دیگر شهرهای یونان، مردم پرچم های کشورهای گوناگون و از جمله اسپانیا، تونس، مصر و یا پرتغال و ایرلند را در دست داشتند تا همبستگی بین المللی خود را با مردم این کشورها نشان دهند. همبستگی با مردم تونس و مصر که به پاخاستند و دیکتاتورها را برکنار کردند یا اسپانیا که مانند یونان در اعتراض است و پرتغال و ایرلند که بر اساس برآوردها کشورهایی هستند که در معرض سخت ترین برنامه های ریاضتی قرار دارند.

نکته ی بسیار جالب دیگر در اعتراضات اخیر مردم یونان این است که هر اعتراضی در هر گوشه ای از آتن و دیگر شهرها با تجمعات کوچکی دنبال می شود که در آن ها مردم بر سر موضوعات گوناگون، از جمله قرض عمومی یونان و غیره به بحث و تبادل نظر می پردازند. آن چه در اعتراضات اخیر یونان جلب توجه نموده است همانا گستردگی آن نسبت به اعتراضات در دیگر کشورها و از جمله اسپانیا، گوناگونی طیف ها و اقشار توده ای شرکت کننده در اعتراضات و یکپارچگی مطالبات اقتصادی و همچنین سیاسی جنبش است. مردم یونان در اعتراضات خود این مهم را نیز بیان می کنند که دیگر به الیت سیاسی – چه سوسیال – دمکرات و چه راست محافظه کار – اعتماد ندارند چرا که هر دو جناح بورژوازی را عامل تمام بدبختی های خود می دانند.

بر اساس آخرین تصمیات نهادهای بین المللی سرمایه داری، دولت یونان باید سی شرکت را که دولت بخشی یا تمامی سرمایه های آن ها را در اختیار دارد خصوصی کند. یکی از این شرکت ها OTE است که نخستین شرکت تلفن است. خطوط آهن یونان نیز باید خصوصی شوند. بندرهای پیره، سلونیک از جمله بندرهایی هستند که باید فروخته شوند. شرکت گاز DEPA از قلم نیافتاده است. حتا شرکت های آب اتن و سالونیک نیز به بخش خصوصی واگذار خواهند شد. فرودگاه بین المللی آتن، یک شرکت بزرگ اتوبان به نام Egnatia Odos، اداره ی پست و شرکت برق DEI و چند بانک از جمله بانک کشاورزی ATE نیز در فهرست دیگر خصوصی سازی ها قرار دارند.

این خصوصی سازی ها برای پر کردن خزانه خالی دولت در حالی صورت می گیرند که دولت یونان مطلقاً نمی خواهد از بودجه ی نظامی و تسلیحاتی اش بکاهد و کماکان دومین بودجه ی نظامی جهان نسبت به درآمد ناخالص داخلی را برای نظامی گری خواهد داشت! لازم به یادآوری است که آمریکا، فرانسه و آلمان سه کشوری هستند که بیشترین سلاح را به یونان می فروشند. اکنون همین سلاح فروشان هستند که با ارسال پول به نام کمک اما در واقع قرض نه فقط یونان را وادار به پرداخت فاکتورهای اسلحه می کنند بلکه خود خریدار شرکت هایی شده اند که دولت یونان به فروش می رساند! این چنین است که آلمان و Deutsche Telekom می خواهند OTE یونان را بخرند.

آخرین برنامه ی ریاضت اقتصادی که دولت یونان منتشر کرده است در واقع پنجمین برنامه است. با چهار برنامه ی نخست حقوق کارمندان در بخش دولتی تا ۲۰ % کاهش یافت. مستمری بیکاری یا کم شد یا اصلاً حذف گردید. قراردادهای موقت کار بیش از پیش رواج یافت. سن بازنشستگی افزایش یافت. میزان مالیات غیرمستقیم بر کالاها و خدمات اولیه مورد نیاز مردم از ۱۹ به ۲۳ % افزایش یافت و این در حالی بود که مالیات بر سود شرکت ها کاهش یافت.

با انتشار برنامه اخیر ریاضت اقتصادی، مالیات های غیرمستقیم باز هم بالاتر خواهند رفت، بیکارسازی ها در بخش دولتی تسهیل خواهد شد، حقوق ها در بخش دولتی باز هم کم تر خواهند شد، بودجه ی تأمین اجتماعی و بخش بهداشت کاهش خواهد یافت.

همزمانی انتشار برنامه ی جدید ریاضت اقتصادی و “کمک” یک صد و ده میلیارد یورویی اتحادیه اروپا و صندوق بین المللی پول برای نجات یونان و به ویژه مردم آن نیست. این نهادهای سرمایه داری آشکارا گفته اند که این به اصطلاح کمک برای آن صورت می گیرد که یونان بتواند در سال ۲۰۱۲ به “بازارهای مالی” بازگردد تا بتواند اوراق قرضه ی دولتی با نرخی “معمولی” منتشر نماید!

این برنامه ها در حالی به مرحله ی اجراء درآمده اند که در یک سال گذشته قروض عمومی یونان از ۱۳۹ % به ۱۵۰ % درآمد ناخالص داخلی رسیده اند. اتحادیه اروپا و صندوق بین المللی پول که خواستار کاهش کسری  بودجه  یونان به ۶ / ۷ % در سال ۲۰۱۰ و ۵ / ۶ % در سال ۲۰۱۱ شده بودند با یک کسری واقعی ۵ / ۱۰ درصدی روبه رو هستند.

تمام این ارقام و واقعیات نشان می دهند که نظم سرمایه داری راهی برای نجات یکی از حلقه های خود ندارد و تنها راه را در اعمال فشار بر گرده ی مردم دیده است. مردم یونان و طبقه ی کارگر این کشور نیز به ویژه از یک سال پیش بدین سو روز به روز بیش تر به این واقعیت پی برده اند که نه نهادهای منطقه ای و بین المللی سرمایه داری نجات بخش خواهند بود و نه دولت های عامل اجرائی آن ها. جنبش توده ای و کارگری یونان با گسترش بیش تر و با ارائه آلترناتیو سیاسی می تواند از این مبارزه سربلند و پیروز خارج شود. این آلترنانیو سیاسی در حال حاضر نه در یونان و نه در اسپانیا و نه در دیگر کشورهای اروپایی مطرح نشده اند و باید در انتظار طلوع آن ماند و برایش مبارزه و تلاش کرد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

عمیق‌تر شدن شکاف‌های درونی “اصلاح‌طلبان”

kar_logo01تجربه و تاریخ مکرر نشان داده است که اصلاح‌طلبی در ایران، راه بن‌بست است و اصلاح‌طلب، هر نامی که بر خود بگذارد و هر قبایی که بر تن کند، سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت. دلیل آن هم صرفاً در این نیست که در ایران دولتی دینی وجود دارد که راه را بر هر گونه اصلاح و بهبود، در محدوده‌ی نظم موجود سد می‌کند، بلکه در این است که اصلاح، راه حلی بر تضادهای جامعه کنونی نیست.

اما به فرض، اگر هم قراری بر اصلاح و بهبود در چارچوب همین مناسبات باشد، نیروی محرکه‌ی دیگری باید وجود داشته باشد که همانا طبقه‌ای انقلابی‌ست و نه جناح و فراکسیونی از طبقه‌ی حاکم ارتجاعی. یعنی طبقه‌ای که چیزی فراتر از نظم موجود می‌خواهد و از رفرم، صرفاً به عنوان وسیله‌ای در خدمت انقلاب و رسیدن به هدف نهایی‌اش بهره می‌گیرد. به تمام تاریخ تحولات جامعه بشری که نگاه کنیم چیزی جز این نمی‌یابیم. هر کس با تاریخ آشنایی داشته باشد، از این واقعیت آگاه است که در مرحله‌ای از این تاریخ، وقتی که بورژوازی به عنوان یک طبقه‌ی مترقی و انقلابی بر پهنه‌ی جهان ظاهر شد، نیروی محرکه‌ی تمام تحولاتی بود که در شکل انقلابی و اصلاحی، می‌بایستی به پیشرفت تاریخی بشریت بیانجامد.

در جریان نبردهای طبقاتی این دوران، حتا اصلاحاتی که توسط طبقه‌ی حاکم ارتجاعی و فئودالی صورت گرفت، نه خواست و تمایل این طبقه یا بخشی از آن، بلکه نتیجه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی و توازن قوا میان دو طبقه‌ی انقلابی و ارتجاعی بود. بورژوازی از این رفرم‌ها در خدمت تحولات انقلابی و انقلابات بورژوایی بهره گرفت.

از وقتی هم که بورژوازی به طبقه حاکم تبدیل گردید و طبقه‌ی انقلابی کارگر در برابر او سر بلند کرد، انجام رفرم‌ها از همین قانونمندی مبارزه‌ی طبقاتی تبعیت کرده است.

طبقه‌ی سرمایه‌دار جهانی حتا در دورانی که هنوز بالنده بود و رسالت داشت، بنا به منافع و مصالح طبقاتی‌اش حاضر نبود به میل و اراده خودش حتا حقوق دمکراتیک و آزادی‌های سیاسی را برای عموم مردم به رسمیت بشناسد. اکنون طبقه انقلابی و مترقی کارگر بود که منافع و مصالح طبقاتی‌اش وسعت دادن به این حقوق و آزادی‌ها را در خدمت رسیدن به اهداف عالی‌ترش می‌طلبید و این مبارزه‌ی طبقاتی کارگران بود که بورژوازی تازه به قدرت رسیده را به اجرای یک رشته رفرم‌های سیاسی واداشت. همین مبارزه طبقاتی پرولتاریاست که در مرحله دیگری از توازن قوای طبقاتی، بورژوازی را مجبور به پذیرش یک رشته رفرم‌های اجتماعی کرد.

در ایران، اما، بورژوازی هنگامی با یک تأخیر تاریخی پا به عرصه‌ی حیات می‌گذارد که بورژوازی در مقیاس جهانی به یک طبقه‌ی زائد و به کلی ارتجاعی تبدیل شده و انقلاب‌های کارگری، هر لحظه تمام موجودیت نظم سرمایه‌داری را تهدید می‌کنند. لذا بورژوازی ناتوان ایران که از همان آغاز، محافظه‌کاری از سر و کله‌اش می‌بارد، حیات و بقای خود را نخست در اتحاد با ارتجاع فئودالی می‌یابد و سپس افسار خود را به دست دیکتاتورهایی می‌سپارد که حتا آزادی و حق نفس کشیدن را از خود طبقه‌ای که پاسدار منافع اقتصادی‌اش هست، می‌گیرد و گاه منافع اقتصادی بخشی از آن‌ها را به مخاطره می‌اندازد.

از همین روست که در طول یک‌صد سال گذشته، همواره بخشی از بوژوازی ایران در نقش اپوزیسیون ظاهر شده که گویا طالب اصلاحات سیاسی‌ست، اما همواره نیز با شکست روبرو شده است، چرا که نه رسالت آن را داشته و نه نیروی محرکه آن بوده است. در دوران دیکتاتوری رضا خانی و محمدرضا شاهی چنین بود و در دوران دیکتاتوری رژیم جمهوری اسلامی نیز وضع بر همین منوال است. اصل قضیه در این است که در ایران، موجودیت نظم موجود و نفع طبقه حاکم بر این قرار گرفته است که همواره باید چنان اختناق و دیکتاتوری حاکم باشد که طبقه کارگر نتواند کمر راست کند. تا وقتی هم که این طبقه در موقعیتی قرار نگرفته که هر لحظه‌ عامل تعیین‌کننده در توازن قوای سیاسی باشد، حتا رفرم سیاسی در چارچوب همین نظم موجود ممکن نیست. چرا که رفرم حاصل توازن قوا میان طبقات در مرحله‌ای معین از مبارزه‌ی طبقاتی است. پس بی‌دلیل نیست که در دوران جمهوری اسلامی حتا وقتی که جناح مدعی اصلاحات سیاسی در قدرت نیز قرار داشت، شکست اصلاحات پیشاپیش آشکار بود. در دوران خاتمی چنین بود و سرنوشت اصلاح‌طلبان موسوم به سبز هم چیزی جز این شکست نمی‌توانست باشد.

هنگامی که پروژه‌ی موسوم به اصلاحات خاتمی با شکست روبرو گردید، در پی توجیه آن برآمدند. گروهی، تندروی و گروهی کندروی را توجیه شکست‌ قرار دادند. دسته‌ای تحت رهبری خاتمی، به تندروها تاختند که گویا با بالا بردن سطح مطالبات، اصلاحات را با شکست روبرو کردند و دسته‌ای دیگر، جبن، محافظه‌کاری و بزدلی خاتمی را توجیه شکست دانستند. علت شکست، اما نه در تندروی و کندروی، بلکه در این بود که هیچ بخش و فراکسیونی از طبقه حاکم، رسالتی برای اصلاحات نداشته و نخواهد داشت. از همان لحظه‌ی نخست نیز روشن بود که اصلاحات ادعایی سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت. هر شکستی البته خواهی نخواهی عواقبی دارد و عواقب این شکست برای گروه موسوم به اصلاح‌طلبان دولتی، بروز یک شکاف درونی بود.

در سال ۸۸ در شرایطی که نارضایتی مردم از نظم موجود به شدت حاد شده بود، گروهی از اصلاح‌طلبان که شکست پیشین‌شان را نتیجه‌ی محافظه‌کاری خاتمی می‌دانستند، کوشیدند از این نارضایتی به عنوان وسیله‌ای برای کسب مجدد قدرت استفاده کنند. آن‌ها اکنون ادعا می‌کردند که این بار می‌خواهند با تکیه بر قدرت فشار توده‌ای اصلاحات ادعایی را عملی کنند و دیگر دوران خاتمی تکرار نخواهد شد. نتیجه اما به نزاع بر سر تقلب‌های انتخاباتی و درگیری‌هایی انجامید که همه از آن باخبریم. این بار، جناح رقیب حتا اجازه نداد که به قدرت بازگردند، تا دیگر دوران خاتمی از بیخ و بن تکرار نشود.

در چنین شرایطی توده‌هایی که به صحنه‌ی مبارزه‌ی علنی و مستقیم روی آوردند، خود به یک معضل برای اصلاح‌طلبان تبدیل شدند. اینان حضور توده‌های مردم را در صحنه، تا جایی می‌خواستند که آن‌ها را به قدرت بازگردانند و تا جایی حضور و ابتکار داشته باشند که اهرمی برای فشار از پایین برای سازش در بالا باشند. اما وقتی که توده‌ی مردم به صحنه می‌آیند، می‌کوشند مطالبات خود را به شیوه‌ای رادیکال و انقلابی عملی سازند. لذا آن چه رخ داد چیزی نبود که ” اصلاح طلبان” می‌خواستند. وحشت، آنها را فرا گرفت. حالا نه فقط به قدرت دست نیافته، بلکه با جنبشی شورشی روبرو شده بودند که اصل نظام و تمام موجودیت آن را هدف قرار داده بود. “اصلاح‌طلب”، راهی جز این نداشت که در مقابل جنبش قرار گیرد. میرحسین موسوی فرمان عقب‌گرد را صادر کرد: جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیش‌تر و نه یک کلمه کم‌تر. این بار اصلاحات هنوز متولد نشده، مرد و شکست اصلاح‌طلبی و اصلاح‌طلبان بار دیگر خود را نشان داد. از آن‌جایی که در ایران اختناق و دیکتاتوری حاکم، تمام قدرت خود را برای جلوگیری از شکل‌گیری یک رهبری انقلابی و متشکل شدن توده‌های کارگر و زحمتکش به کار گرفته است، مردم بی سازمان و بدون رهبری نیز، به رغم تمام ایستادگی و فداکاری‌شان قادر نبودند نظام را از پای درآورند و مطالبات خود را با انقلاب عملی سازند. لذا صحنه درگیری‌ها تدریجاً آرام گرفت و موج مبارزات فرو نشست.

آن‌چه که پس از تمام این رویدادها در اردوگاه جریان موسوم به اصلاح‌طلب رخ داد، بن‌بست، سردرگمی و شکاف‌های عمیق‌تر و روزافزون‌تر بود. در دوره خاتمی، اختلافات و شکاف برخاسته از شکست، به دایره‌ی یک جناح از جمهوری اسلامی محدود بود. شکست جدید، اما ابعاد دیگری داشت. چرا که اکنون، تمام جریانات بورژوایی قانونی، نیمه قانونی، غیر قانونی، همه زیر پرچم سبز متحد شده و به پیروزی موسوی دخیل بسته بودند. لذا عواقب شکست سنگین‌تر بود. اختلاف و شکاف بالا گرفت، تا جائی که اکنون به گروه‌های متعددی تقسیم شده که هر یک ساز خود را می‌زند. سبز سکولار و غیر سکولار، قانونی و غیر قانونی، مذهبی و غیر مذهبی، چپ و راست، طرفدار مذاکره و مصالحه، مخالف مذاکره و مصالحه، و نقطه مشترک تمام آن‌ها هم بن‌بست است و گیر کردن در یافتن راه و چاره‌ای دیگر.

بن‌بست آن‌ها این بار جدی‌تر از همیشه است. اصلاح‌طلبی از درون قدرت، نتیجه نداد. از بیرون قدرت هم بی‌نتیجه ماند. انقلاب نیز که کار اصلاح‌طلب نیست، پس چه باید کرد؟ این‌هاست، بن‌بست و مشغله‌ی فکری دستجات رنگارنگی که بر خود نام “اصلاح‌طلب” نهاده‌اند.

کافی بود که خاتمی راه حل خودش را برای خروج از بن بست و حفظ منافع دسته‌ای از این به اصطلاح اصلاح‌طلبان ارائه دهد، تا تضادهای نهفته در درون اردوی اصلاح‌طلبان را برملا کند و ولوله‌ای در میان آن‌ها برپا گردد.

خاتمی که فراکسیونی از طبقه‌ی سرمایه‌دار ایران را نمایندگی می‌کند، تا جایی “اصلاح‌طلب” است که نظم موجود حفظ گردد و منافع اقتصادی و سیاسی، این جناح تأمین گردد. اگر ادعایی در مورد اصلاح‌طلبی داشت، می‌خواست منافع اقتصادی و سیاسی این جناح را تقویت کند، نه این که به نام اصلاحات، به این منافع لطمه بزند. اوضاع اما به نحوی که او می‌خواست، پیش نرفت و  او تا آنجائی ناگزیر به عقب نشینی شد که حتا در طول دو سال گذشته در اردوی اصلاح طلبان هم، ابتکار عمل از دست او و گروه‌های سیاسی طرفدارش خارج شد. خاتمی اکنون در تلاش است با توجه به تمام شکست‌های اصلاح‌طلبان، بار دیگر ابتکار عمل را لااقل برای بهبود منافع بخشی از طبقه‌ای که نمایندگی‌اش را بر عهده دارد، در دست بگیرد. در عین حال نگران است که با سیاست‌های جناح رقیب و نارضایتی روزافزون مردم، انفجاری رخ دهد و جمهوری اسلامی یک‌سره از دست برود.

بنابراین در تلاش است که به هر شکل ممکن حتا با استغاثه و خواری از جناح رقیب و شخص خامنه‌ای بخواهد که به جناح او امکان دهد نقشی ولو حقیر در ارگان‌های سیاسی جمهوری اسلامی داشته باشد. خاتمی چند ماه پیش، این خواست خود را به بهانه‌ی انتخابات مجلس ارتجاع مطرح نمود، اما از آن‌جایی که پاسخی نشنید، یک بار دیگر به بهانه‌ی فرارسیدن سالروز ۲ خرداد، این خواست را با تأیید ضمنی تمام اراجیف و جنایات خامنه‌ای و دار و دسته‌اش تکرار کرد. او خطاب به خامنه‌ای از او خواست که از ظلمی که بر او و نظام رفته چشم‌پوشی کند و ملت هم اگر ظلمی بر او رفته است می‌گذرد.

خاتمی گفت: “اگر ظلمی شده است که شده است، همه بیاییم عفو کنیم و به آینده نگاه کنیم و اگر به نظام و رهبری ظلم شده است، به نفع آینده از آن چشم‌پوشی شود و ملت هم از ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است می‌گذرد.” این در واقع همان چیزی‌ست که خامنه‌ای و دار و دسته‌اش خواسته بودند یعنی محکوم کردن حرکت اعتراضی مردم، با این عبارت که آن‌ها به “نظام و رهبری ظلم” کرده‌اند. اما از آن‌جایی که کشتار و سرکوب مردم ایران را نمی‌شود انکار کرد، خاتمی از کیسه خلیفه، بخششی هم کرده و هم‌چون همه طرفداران جمهوری اسلامی که خود را قیم مردم می‌دانند، به امر ایشان ملت هم “از ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است، می‌گذرد.”

خاتمی با این اظهار نظر، رسوایی اصلاح‌طلبی را به درجه‌ای ارتقا داد، که تحمل آن حتا برای گروه‌‌هایی از درون خود اصلاح‌طلبان موسوم به سبز، نیز دشوار بود. حملات از دو جهت بر خاتمی متمرکز شد. گروهی از این که وی با این صراحت، رسوایی اصلاح‌طلبان و اصلاح‌طلبی را جار زده است، بر او تاختند و گفتند اصلا تو چه کاره هستی که به نام ملت بذل و بخشش می‌کنی. گروه دیگر نیز از این که در موقعیتی نامناسب یعنی شکست اصلاح‌طلبان، پرچم مصالحه و تسلیم را بلند کرده است، سرزنش‌اش کردند. مجادله‌ی آن‌ها که بالا گرفت روشن شد آن‌ها اکنون به سه دسته تقسیم شده‌اند.

گروهی که در رأس آن‌ها خاتمی، جبهه مشارکت ایران اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی قرار دارند، همان مسیری را دنبال می‌کنند که خاتمی مطرح کرده است. اینان در اتحاد با رفسنجانی و طرفداران وی در تلاش برای رسیدن به مصالحه با بخشی از جناح موسوم به اصول‌گرا هستند. سخنگوی شاخه خارج از کشور سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در تأیید مشی خاتمی گفت: “گروهی از اصول‌گرایان سنتی هستند که به یک‌سری ارزش‌ها پای‌بندند و سابقه و پایگاه دارند. به نظر می‌رسد که با آن‌ها بهتر می‌شود مصالحه را شکل داد.” شکوری راد عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت نیز که گویا می‌داند اگر مصالحه‌ای بتواند شکل بگیرد، در سطوحی بالاتر است، هاشمی رفسنجانی را حلال مشکلات دانست و گفت: باید “برود با رهبری گفتگویی را برقرار کند و بتواند رهبری را مجاب کند به خواست‌های حداقلی مطرح شده، چراغ سبز نشان دهد و جامه عمل بپوشاند.”

گروه دیگری از اصلاح‌طلبان سبز، گرچه مصالحه را با دار و دسته خامنه‌ای نفی نمی‌کنند، اما شرایط کنونی را لحظه‌ی مناسبی برای آن نمی‌دانند.

و بالاخره گروه سومی هم هستند که به این نتیجه رسیده‌اند، تا وقتی که جمهوری اسلامی به ویژه خامنه‌ای و دار و دسته‌اش حاکم‌اند، امیدی به اصلاحات نیست. اینان که بیشترشان جوانانی هستند که در جریان جنبش به طرفداری از موسوی برخاستند، هنوز درگیر یک تناقض‌اند. چشم‌اندازی برای انجام اصلاحات مورد نظرشان با وجود جمهوری اسلامی نمی‌بینند، گاه حتا از سرنگونی جمهوری اسلامی سخن می‌گویند، اما در همان حال مثل هر اصلاح‌طلبی مخالف انقلاب‌اند. تناقض در این‌جاست که اگر قرار باشد جمهوری اسلامی برافتد، از طریق انقلاب خواهد بود و مادام که انقلاب رخ ندهد، جمهوری اسلامی باقی می‌ماند. این گروه، شکننده‌ترین بخش اصلاح‌طلبان سبزند که بالاخره ناگزیر می‌شوند بین انقلاب و اصلاح‌طلبی که نمایندگان‌اش از قماش خاتمی و رفسنجانی‌اند، یکی را انتخاب کنند.

به هر رو آن‌چه که تا این لحظه روشن است، با شکست جریان سبز، شکاف درونی “اصلاح‌طلبان” عمیق‌تر شده است و خود را لااقل به سه گروه مجزا شکل داده‌اند. این تفکیک و تشدید تضادهای درونی، جنبه مثبتی که در پی خواهد داشت، تقویت جبهه انقلاب خواهد بود. لااقل از این جهت که بالاخره به ویژه گروهی از جوانان و مردمی که از روی ناآگاهی و بی‌تجربگی سیاسی به جبهه‌ی اصلاح‌طلبی پیوسته بودند، از آن‌ فاصله می‌گیرند. آن‌هایی هم که به حسب منافع طبقاتی‌شان اصلاح‌طلب‌اند، راه و چاره‌ای برای آن‌ها باقی نمی‌ماند جز این که همان مسیری را در پیش بگیرند که خاتمی در پیش گرفته است.

اما برخورد و واکنش رژیم به شکست‌خوردگان جبهه‌ی موسوم به اصلاحات و تقاضای مصالحه‌ی آن‌ها چه خواهد بود؟ واقعیت این است که رژیم هم گرفتار تناقضات جدی‌ست. از یک طرف با وضعیتی شدیداً بحرانی روبروست و تنها راه بقای خود را در تمرکز هر چه بیش‌تر قدرت، خفه کردن هر گونه مخالفت و مهار زدن بر اختلافات و کشمکش‌‌های درونی می‌داند، از این رو نه نیازی به عروسکی به نام اصلاح‌طلبی دارد و نه آن را مفید برای پیشبرد سیاست‌هایش می‌داند. اما از طرف دیگر نفع‌اش در این است که گروهی هوراکش بی‌آزار به نام اصلاح‌طلب داشته باشد که به خیمه‌شب‌بازی‌های انتخاباتی‌اش رونق دهند و در گوشه‌ای از مجلس ارتجاع، چند تایی صندلی هم داشته باشند. تا همین حد. فراتر از این را لااقل در اوضاع کنونی ایران نخواهد پذیرفت. بنابراین چنان‌چه “اصلاح‌طلبان” در این حد قانع و تسلیم باشند که قاعدتاً هستند، به قول یکی از طرفداران خامنه‌ای، گوشه‌ای در مجلس هم به آن‌ها داده خواهد شد. در حقیقت حق و حقوق اصلاح‌طلبی در ایران، آن هم از نوع اسلامی مشمئزکننده آن، چیزی بیش از این هم نیست. پرونده‌ی اصلاح‌طلبی سال‌هاست که در ایران بسته شده است. این انقلاب است که می‌تواند به شیوه‌ای رادیکال اصلاحات کند. نیروی محرکه اصلی این انقلاب و اصلاحات رادیکال نیز طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی کارگران است. همه‌ی نگاه‌ها باید به سوی این طبقه معطوف شود و نه در بالا در میان طبقه‌ی حاکم.

متن کامل در فرمت پی دی اف

در حاشيه صدمين اجلاس سازمان جهانی کار (آی.ال.او)

صدمين اجلاس سازمان جهانی کار (I.L.O) در ژنوپایتخت سوئیس برگزارشد.نمایندگان  دولت جمهوری اسلامی و چند عنصر ضد کارگر وابسته به تشکل‌های دست ساز رژيم تحت عنوان نمايندگان کارگران ايران نیز در اين اجلاس حضور داشتند. چهار اتحاديه و سنديکای کارگری بزرگ فرانسوی، در دفاع ازکارگران ایران و مبارزه آن ها برای کسب حقوق بنیادین خویش و همچنین  در افشاء و محکومیت رژیم جمهوری اسلامی ، که ابتدائی ترین حقوق کارگران را نقض و پایمال نموده و فعالان کارگری رابازداشت و زندانی و اخراج نموده است، آکسيون اعتراضی ۹ ژوئن را فراخوان داده و سازماندهی کردند.این آکسیون که در برابر دفتر آی.ال.او برگزار گردید، مورد حمايت دو سنديکای بزرگ کارگری سوئيسی نیز قرار گرفت.برخی از جمع‌ها وتشکل های کارگری داخل ایران و نیزبعضی از سازمان‌ها و احزاب سياسی و تشکل‌های فعالان کارگری نیز از این آکسیون حمایت کردند. جمع های دیگری  از فعالان سياسی و کارگری و مدافعان حقوق کارگر نیز فعالانه در این آکسیون شرکت نموده و به افشای ماهیت ضد کارگری رژیم جمهوری اسلامی که حتا به تعهدات خویش در اجرای مقاوله نامه های آی .ال.او نیز عمل نکرده است پرداخته و از مطالبات و مبارزات کارگران ایران دفاع و حمایت کردند. آکسیون اعتراضی در برابر سازمان جهانی کار، واکنش هائی را درپی داشت و بحث هائی را نیز پیرامون نقش و ماهیت سازمان جهانی کار برانگیخت. برخی افراد و محافل، فرصت را غنیمت شمرده  و ضمن نفی ومذمت این اقدام اعتراضی، گرد و خاک به پا کرده و فعالان و حامیان این آکسیون را به توهم پراکنی پیرامون آی.ال.او متهم کردند.با گرد و غباری که پس از آکسیون ۹ ژوئن برپا شده، ضرورت ايجاب می‌کند  تا بار ديگر پيرامون سازمان جهانی کار هدف از تشکيل اين نهاد ، مقاوله نامه‌های آن در مورد تشکل‌ها و حقوق کارگری ، حدود نقش و تأثير آن بر وضعيت رعايت حقوق پايه‌ای کارگری در جمهوری اسلامی  وسرانجام موضع کارگران درقبال آن  سخن گفته شود تا هم اين گرد و غبارها فرونشيند و هم سره از ناسره جدا گردد.

شکل گيری و ماهيت آی.ال.او: برای پی بردن به ماهيت سازمان جهانی کار، در آغاز ناگزيريم توضيح دهيم که اين نهاد بين‌المللی بر متن چه شرايط و با چه اهدافی تشکيل شد. به دليل محدوديت صفحات نشريه کار، در اين جا نمی‌توانيم به طور مشروح شرايط و زمينه‌های شکل‌گيری اين نهاد را مورد بررسی قرار دهيم، اما اگر بخواهيم در کوتاه‌ترين شکل به آن اشاره داشته باشيم، موضوع به اينگونه است که اوائل قرن بيستم، سرمايه‌داری جهانی با يک بحران عميق اقتصادی روبرو گرديد. تشديد اين بحران و رقابت فزاينده دولت‌های امپرياليستی،  منجر  به  جنگ   جهانی  اول (۱۹۱۴-۱۸) گرديد. بحران و جنگ امپرياليستی علاوه بر ويرانی‌های عظيم و ده‌ها ميليون کشته و زخمی ، در عين حال شورش‌ها، قيام‌ها و انقلابات متعددی را نيز درپی داشت. با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسيه و  حاکميت شوراها، انقلابات کارگری، قيام‌ها و اعتصابات کارگری و تشکيل شوراهای کارگری، بسياری از کشورهای اروپائی را فراگرفت. شرايط انقلابی و تأثيرات بلاانکار انقلاب اکتبر و حکومت شوراها، بورژوازی تمام کشورهای امپرياليستی را به وحشت افکند. سرکوب خونين کارگران، نخستين واکنش بورژوازی این کشور ها بود. بورژوازی امپرياليستی، برای سرکوب و مهار انقلابات و قيام‌های کارگری اما تنها به زور تفنگ و اسلحه اکتفا نکرد، بلکه همراه با سرکوب مستقيم و در کنار آن،به اعطای برخی “امتيازات” جزئی و همزمان قبولاندن و تحميل قواعد نظام سرمايه‌داری بر کارگران و بازی در زمين آن نیز روی آورد. با خاموش شدن آتش جنگ جهانی اول، کارگران آمریکا و اروپا وسیعاً به مبارزه و طرح مطالبات خود پرداختند. بخش هائی از کارگران و اتحادیه های کارگری آمریکا و اروپا نیز، خواستارایجاد یک نهاد بین المللی بودند که مطالبات آن ها پذیرفته شده و رسمیت داده شود هرچند که در نهایت آن طور که این اتحادیه ها می خواستند نشد و بسیاری ازمطالبات آن ها نیز مورد پذیرش قرار نگرفت. بر اين زمينه ها، در سال ۱۹۱۹ سازمان بين‌المللی کار ((I.L.O International Labour Organization تأسيس گرديد تا با تصويب يک رشته قوانين مشترک برای کشورهای سرمايه‌داری و به رسميت شناختن حقوق پايه‌ای کارگران، مبارزات گسترش يابنده کارگران را مهار و خطر انقلابات و شورش‌های کارگری را کاهش دهد و يا آن را خنثی کند. دوّل بزرگ سرمايه‌داری اگرچه از ترس انقلابات کارگری در اين کشورها و البته برای بقاء نظم سرمايه‌داری، اين سازمان را تشکيل دادند، اما برخی از خواست‌ها و مطالبات مربوط به حقوق اوليه و پايه‌ای کارگران را نيز در قوانين خود و به تدريج در مقاوله نامه‌های اين سازمان پذيرفتند.

يکی از نکات مهمی که در رابطه با آی.ال.او حتماً بايد به آن اشاره شود، موضوع “سه جانبه گرائی”  ست. اصل “سه جانبه گرائی” که مبتنی بر همکاری طبقاتی است يکی از ارکان اساسی و زيربنائی آی.ال.او است که در اساسنامه آن نيز بر آن تأکيد شده است. فشرده اين اصل  این است که در سازمان جهانی کار و کشورهای عضو آن، تصميم‌گيری در مورد تنظيم روابط، قوانين و مناسبات کاری مربوط به کارگر و کارفرما ( که در هر حال در چارچوب نظم موجود است) بايد با مشارکت دولت، نمايندگان کارفرمايان و نمايندگان کارگران صورت بگيرد و مسائل فیمابين با چانه‌زنی و توافق در اين ترکيب “سه‌جانبه” حل و فصل و به عبارت ديگر رفع و رجوع گردد!

صرف نظر از اين موضوع که لااقل در ايران، خودِ دولت، يک کارفرما و شايد بزرگ‌ترين کارفرماست و نمی‌توان آن را در يک جانب و کارفرما را در جانب ديگر قرار داد، دولت همچنين و بويژه از اين جهت که در همه حال حافظ منافع سرمايه‌داران و کارفرمايان و ارگان سيادت طبقاتی طبقه حاکم است هرگز نمی‌تواند يک جانب مجزا از کارفرما قلمداد شود. لذا عبارت “سه جانبه‌گرائی” اساساً مصداق ندارد ودر رابطه با ایران عبارتی پوچ و بی معنی‌ست. درجمهوری اسلامی در بهترين حالت ما با دو جانب روبرو هستيم. کارفرما و دولت در يک سو و کارگر در سوی ديگر! به فرض آنکه جانب دوم يعنی نمايندگان کارگران، واقعاً توده کارگران را نمايندگی کنند، اصل سه جانبه گرائی به دو جانب تقليل پيدا می‌کند که برآيند آن، دو به يک  به سود کارفرماست. نتيجه چانه زنی در چنين ترکيبی، بی اثری و بی نقشی کارگر در اين مکانيسم کاملاً روشن است و نيازی به توضيح بيشتر نيست. در بحث‌ها و تصميمات داخلی  آی.ال.او نيز مسأله به همين صورت است. برطبق ماده ۳ اساسنامه آی.ال.او جلسات سالانه اين ارگان با چهار نماينده از هر کشور عضو، شامل دو نماينده دولت، يک نماينده کارفرما و يک نماينده کارگر برگزار می‌شود (البته هر نماينده می‌تواند دو مشاور يا رايزن فنی به همراه داشته باشد) اما در نهايت مرجع صالحی که بايد نام نمايندگان کارگری و کارفرمائی را به آی.ال.او اطلاع داده و آن‌ها را معرفی کند، دولت آن کشور است.

در اين جا نيز یک معادله سه به يک به زیان کارگر و بی نقشی کارگران در تصميمات آی.ال.او ديده می‌شود. بی نقشی کارگران فقط در تصميمات و مصوبات اين ارگان نيست، در اداره امور اجرائی اين نهاد، نمايندگان کارگران از اين هم بی اثرتر و بی نقش‌ترند. سازمان بين‌المللی کار از طريق يک شورای مديريت ۵۶ نفره مرکب از ۲۸ نفر از نمايندگان دولت‌ها، ١۴  نفر از نمايندگان کارفرمايان و ۱۴ نفر از نمايندگان کارگران، تمام امور اجرائی اين نهاد را پيش می‌برد. قابل ذکر است که ۱۰ کرسی از ۲۸ کرسی نمايندگان دولت‌ها، به طور دائمی به کشورهای مهم صنعتی (به‌خوان امپرياليستی) اختصاص يافته است و ۱۸ کرسی ديگر را نمايندگان دولت‌ها، هر سه سال يکبار انتخاب می‌کنند. به عبارت صريح‌تر، رهبری و هدايت سياسی و تمام سياست گزاری‌های سازمان جهانی کار در اساس در دست دولت‌ها و بطور خاص‌تر در دست دوّل امپرياليستی‌ست و اين سازمان جزيک ابزار بين‌المللی برای پيشبرد سياست‌های سرمايه جهانی‌ نیست. آی.ال.او البته ممکن است گاه به اين يا آن کشور عضو، به خاطر نقض مقررات و قوانين مربوط به حقوق پايه‌ای کارگران و يا عدم رعايت مقاوله نامه‌های مصوب خود، فشارهائی وارد ساخته و از دولت آن کشور خواستار پاسخگوئی شود. اما سياست اعمال فشار آی.ال.او بر اين يا آن کشور مفروض نيز در اساس نه از جنبۀ دفاع از حقوق کارگران، بلکه در راستای منافع سياسی و اقتصادی دراز مدت و پيشبرد سياست‌های سرمايه جهانی است. اگر اين منافع و سياست‌ها اقتضا کند، فشارهای سياسی آی.ال.او به فوريت جای خود را به زد و بندهای رايج با اين دولت‌ها که نمونه آن را در مورد دولت جمهوری اسلامی شاهد بوده‌ايم، می‌سپارد.

کارگران و آی.ال.او

با توضيحاتی که پيرامون آی.ال.او، ماهیت و ساختارآن داده شد، اکنون بايد ببينيم موضع کارگران در برابر اين نهاد و مقاوله نامه‌های آن چگونه بايد باشد. پرسش اساسی در اين‌جا اين است که آيا می‌توان از توضيحات فوق چنين نتيجه گرفت که کارگران و مدافعان حقوق کارگر مجاز نيستند در اعتراض به حضور دولت جمهوری اسلامی در اجلاس اين نهاد، که به خشن‌ترين شکلی حقوق اوليه کارگران را نقض و پايمال نموده و حتا مقاوله نامه‌های آی.ال.او در زمينه حقوق پايه‌ای کارگران را اجرا و رعايت نمی‌کند، دست به تجمع و آکسيون اعتراضی بزنند؟ از ماهيت بورژوائی سازمان جهانی کار آيا می‌توان به نفی و انکار اعتراض و تجمع در برابر دفتر آن و نفی و انکار تبليغ و افشاگری عليه رژيم ضد کارگری جمهوری اسلامی با استفاده از روز گشايش اجلاس اين نهاد رسيد؟ از تأکيد بر اين واقعيت که آی.ال.او ابزار پيشبرد سياست‌های سرمايه جهانی‌ست آيا می‌توان به اين استنتاج رسيد که کارگران و فعالان سياسی و کارگری، سازمان‌ها و احزاب سياسی و يا تشکل‌های کارگری مجاز نيستند به منظور جلب حمايت افکار عمومی و جلب حمايت بين‌المللی کارگران، از تلاش و مبارزه کارگران ايران برای متشکل شدن و برای دست يابی به حقوق خويش، اجتماعات اعتراضی و افشاگرانه در برابر اين سازمان برپا کنند؟ و آيا اگر کسی چنين کند، لزوماً نسبت به سازمان جهانی کار دچار توهم شده است؟

پاسخ تمام اين پرسش‌ها منفی‌ست. بدترين حالت ممکن همين است که از آن توضيحات و از آن مقدمه درست، همين استنتاج غلط را بيرون کشيد و آن را راهنمای عمل قرار داد. فقط کسانی می‌توانند به چنين استنتاج‌هائی برسند که در جستجوی مستمسکی برای توجيه بی‌عملی و انفعال خويش‌اند و يا در بهترين حالت از واقعيت‌های شرايط و مبارزه واقعی کارگری به دور و با آن بيگانه‌اند. با این “استدلال” که چون یک نهاد و موسسه بورژوائی‌ست، پس کارگردیگر نباید در هیچ سطحی مطالبه و خواست خود را از آن طلب نماید و برای تحقق آن، علیه آن موسسه و گردانندگان‌اش مبارزه کند. با استدلال فوق، باید تمام اعتصابات و تجمعات اعتراضی کارگران ایران در برابر فرمانداری‌ها، استانداری‌ها، وزارت‌خانه‌ها و سایر دفاتر و مراکز مربوط به ادارۀ صنایع و کارخانه‌ها را نیز یک‌سره نفی کرد و یکجا قلم گرفت. مگرنه این است که کارگران برای دست‌یابی به مطالبات خود دست به اعتصاب و اعتراض می‌زنند و در سالن يا محوطه کارخانه، در مقابل دفتر مدیر عامل و امثال آن تجمع و مطالبات خود را از کارفرما مطالبه می‌کنند و اگر پاسخ خود را نگیرند چه بسا راهی خیابان می‌شوند و اعتراض خود را به مقابل فرمانداری، استانداری، دفتر وزیر و امثال آن می‌کشانند؟ کارگران اگر می‌خواستند بر طبق این استدلال رفتار کنند، باید دست روی دست می‌گذاشتند، از جای خود تکان نمی‌خوردند و اساسا هیچ مطالبه‌ای را مطرح نمی‌کردند!

می‌بینیم که این نحوه به اصطلاح استدلال و این شیوۀ برخورد، هیچ قرابتی با شیوه برخورد و مبارزه کارگری ندارد. سیاست نفی و انکار مطلق، ربطی به سیاست های کارگری- کمونیستی ندارد. هرکس با البفای مارکسیسم – لنینیسم آشنائی داشته باشد، قاعدتاً این را نیز باید بداند  که طبقه کارگر مجاز است حتا ازتریبون ها و نهادهای بورژوائی نیزمواضع خود را تبلیغ و ترویج کند و ازآن به سود گسترش مبارزه خود استفاده نماید. کارگران که به‌طور روزمره درگیر مبارزه اند ، برخلاف معدود روشنفکران تماشاگر خارج از گود و بی نقش در جنبش کارگری، البته نمی‌توانند خود را سرگرم اینگونه به ظاهر استدلال‌ها کنند و پاسیو بمانند. ملزومات و شیوه عمل مبارزه کارگری، بیگانه با این نگرش پاسیفیستی‌ست. روشن است که از برگزاری آکسیون اعتراضی در برابر سازمان جهانی کار که در حمایت از کارگران ایران و برای آزادی کارگران زندانی و در اعتراض به اقدامات سرکوبگرانه رژیم علیه فعالان کارگری و سندیکايی، که مورد حمایت سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه، جمعی از کارگران ایران خودرو، اتحادیه مستقل کارگری شمال خوزستان و بسیاری از افراد، سازمان‌ها و احزاب سیاسی و تشکل‌های متعدد فعالان کارگری قرار گرفت، نمی توان به این نتیجه رسید و چنین حکمی را صادر کرد که گویا تمام این افراد و تشکل‌ها، نسبت به سازمان جهانی کار دچار توهم‌اند یا دچار توهم بوده‌اند. درست همان‌گونه که از مبارزات کارگران علیه کارفرمایان و اجتماعات اعتراضی آنان در برابر دفاتر و نهادهای دولتی و بورژوائی به خاطر تحقق مطالبات خویش، نمی‌توان از توهم کارگران به این نهادها سخن گفت. مادام که طبقه کارگر هنوز نتوانسته است قدرت سیاسی را به چنگ آورد باید و ناچاراست از اینگونه تاکتیک‌ها و روش‌های مبارزاتی استفاده کند و بی آن که نسبت به این گونه نهادها توهمی به خود راه دهد ، مبارزۀ خود را گامی جلو براند!

کارگران و مقاوله نامه‌های ۸۷ و ۹۸ آی.ال.او

پیش از اين به این نکته اشاره شد که دول بزرگ سرمایه‌داری، برای خنثا سازی تأثیرات و جذبه انقلاب اکتبر و حکومت شورائی کارگران، برخی از خواست‌ها و مطالبات مربوط به حقوق پایه‌ای کارگران را نیز در قوانین خود و در مقاوله نامه‌های این سازمان پذیرفتند. اکنون می‌خواهیم این موضوع را اندکی باز کنیم. سازمان جهانی کار که بلافاصله بعد از جنگ جهانی اول تشکیل گردید،  پس از جنگ جهانی دوم به جزئی از سازمان ملل تبدیل شد و آنگونه که خود میگوید “بهبود عدالت اجتماعی و حقوق انسانی و کاری را که در سطح جهانی به رسمیت شناخته شده‌اند، پی‌گیری می‌کند و استانداردهای کاری را به شکل مقاوله نامه و توصیه‌های تعیین کننده استانداردهای پایه‌ای مدون می‌سازد”.

بر این پایه، سازمان جهانی کار از زمان حیات خویش تا کنون بیش از ۱۸۰ مقاوله نامه (کنوانسیون) تهیه و تنظیم نموده است که کشورهای عضو و امضا کننده، متعهد به رعایت آن‌ها می‌باشند و موظف‌اند در عمل به مواد آن پای‌بند باشند. کشورهائی که به عضویت سازمان جهانی کار در می‌آیند، باید مهمترین مقاوله نامه‌های این سازمان را بپذیرند. جمهوری اسلامی از جمله کشورهائی است که باید هشت مقاوله نامه پایه‌ای از مجموع مقاوله نامه‌های آی.ال.او را می‌پذیرفت تا به عضویت این سازمان درآید. این مقاوله نامه‌ها دربارۀ آزادی تشکل و قراردادهای جمعی (مقاوله نامه‌های ۸۷ و ۹۸)، در بارۀ لغو کار اجباری و تبعيض (مقاوله نامه‌های ۱۱ و ۲۹ و ۱۰۰ و ۱۰۵) و در بارۀ ممنوعيت کار کودکان (مقاوله نامه‌های ۱۳۸ و ۱۸۲) می‌باشند. اما آنچه که به بحث مشخص ما در این مقاله مربوط می‌شود، مقاوله نامه‌های ۸۷ و ۹۸ است و از آنجا که دولت جمهوری اسلامی نیز این مقاوله نامه‌ها را امضا نموده و به اجرای آن متعهد شده است، اختصاراً به مفاد این دو مقاوله نامه می‌پردازیم تا میزان تعهد و پای بندی جمهوری اسلامی به این مقاوله نامه‌ها نیز روشن‌تر شود.

مقاوله نامه ۸۷ با عنوان “مقاوله نامه آزادی تشکل و حمایت از حق تشکل” که در سال ۱۹۴۸ به تصویب رسید مشتمل بر ۲۱ ماده است که در این جا به برخی از مواد این مقاوله نامه اشاره می‌کنیم. برطبق ماده ١ این کنوانسیون،هر کشور عضو سازمان جهانی کار متعهد می‌شود که تمام مواد مقاوله نامه را اجرا کند. در ماده ۲ گفته می‌شود که کارگران – و همچنین کارفرمایان-  باید حق داشته باشند تشکل‌های خود را، که مقررات تشکیلاتی آن‌ها توسط خودشان تدوین و تعیین می‌شود، به انتخاب خود و بدون کسب اجازه قبلی برپا کنند یا به چنین تشکل‌هائی به‌پيوندند. بر طبق بند یک ماده ۳، تشکل‌های کارگری می‌باید این حق را داشته باشند که اساسنامه و مقررات تشکل را، خود تنظیم کنند و نمایندگان خود را در آزادی کامل انتخاب نمایند.

طبق بند دوم این ماده، مقامات دولتی می‌باید از مداخلاتی که این حق را محدود می‌کند خودداری کنند. ماده ۴ این مقاوله نامه تصریح می‌کند که تشکل‌های کارگران مشمول انحلال یا تعلیق از جانب مقامات دولتی نخواهند بود. در ماده ۱۰ گفته می‌شود که “لفظ تشکل” در این مقاوله نامه، به معنای هر نوع تشکل کارگران با هدف پیشبرد یا دفاع از منافع کارگران است. در ماده ۱۱ گفته شده است که هر کشور عضو سازمان جهانی کار که در آن این مقاوله نافذ است، متعهد می‌شود که کلیه اقدامات لازم و مناسب را برای تضمین اینکه کارگران بتوانند از حق متشکل شدن ازادانه استفاده کنند، انجام دهد.

مقاوله نامه شماره ۹۸ آی.ال.او که ناظر بر اعمال حق متشکل شدن و عقد قراردادهای جمعی‌ست در ژوئیه سال ۱۹۴۹ به تصویب رسید که مشتمل بر ۱۶ ماده است. به برخی از مواد مهم‌تر این مقاوله نامه نیز اشاره می‌کنیم.

بر طبق بند یک ماده ۱ این مقاوله نامه، کارگران در مقابل اقدامات تبعیض آمیز اتحادیه‌ای در رابطه با شغلشان، بايد از مصونیت کافی برخوردار باشند. طبق بند دوم این ماده این مصونیت به خصوص باید در قبال اقداماتی اعمال شود که هدف‌شان این است که الف: استخدام کارگر را مشروط به این کند که وی به اتحادیه نپیوندد و یا عضویت در اتحادیه را پس بدهد. ب: به سبب عضویت کارگری در اتحادیه یا شرکت او در فعالیت‌های اتحادیه‌ای در خارج از ساعات کار، موجب اخراج وی شود یا در مورد چنین کاری پیش داوری و تبعیض اعمال کند. در ماده ۴ این مقاوله نامه نیز گفته می‌شود، به منظور اینکه استفاده از سیستم مذاکرات داوطلبانه میان تشکل‌های کارفرمایان و تشکل‌های کارگران ترغیب شود و چنین سیستمی توسعه کامل پیدا کند، می‌باید آن چنان اقداماتی متناسب با شرایط کشور اتخاذ شودکه شرایط کار و مفاد قرارداد استخدام را از طریق قراردادهای دسته جمعی تنظیم کند.

نیازی به تفسیر و مقایسه تک به تک این مواد و بندها با آنچه که در جمهوری اسلامی به آن عمل می‌شود وجود ندارد. اندکی دقت در مضمون همین چند ماده‌ای که پیرامون حقوق کارگران در زمینه ایجاد تشکل‌های کارگری و انعقاد قراردادهای دسته جمعی از مقاوله نامه‌های ۸۷ و۹۸ سازمان جهانی کار نقل شد و رژیم جمهوری اسلامی نیز آن را امضا و به اجرای آن متعهد گشته است و مقایسه کلی آن با جنایات و سرکوب‌های خشنی که این رژیم  نسبت به فعالان و تشکل‌های کارگری از جمله و به ویژه در مورد سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه و فعالان این دو سندیکا اعمال نموده است، به نحو بسیار روشن و ملموسی می‌توان به درجه و میزان بی حقوقی و ستمی که بر کارگران ایران تحمیل شده و نقض فاحش حقوق اولیه کارگری که متجاوز از ۶۰ سال پیش در مقیاس بین‌المللی به رسمیت شناخته شده است پی برد و بار دیگر بر ضرورت و اهمیت دفاع از مبارزات کارگران ایران برای دست‌یابی به این حقوق و برای سازماندهی و برپائی تشکل‌های طبقاتی کارگران تأکید نمود.

صرف نظر از ماهیت سازمان جهانی کار و عملکرد آن که گاه حتا با نقض آشکار مقررات و موازین خود همراه است، اقدامات اعتراضی از جمله برپائی تجمع اعتراضی در برابر این نهاد علیه رژیم جمهوری اسلامی، علیه مماشات و زد و بند آی.ال.او با ارتجاع اسلامی در نادیده گرفتن حقوق کارگران در نقض تعهدات و عدم اجرای مفاد مقاوله نامه‌های ۸۷ و ۹۸ و بالاخره در دفاع از مبارزات و حقوق کارگران ایران، جزئی از وظایف هر فعال سیاسی و کارگری و مدافع حقوق کارگران است.

بگذار هر کس هر چه می‌خواهد بگوید، کارگران ایران اما حق دارند از حقوق اولیه‌ای که در مقاوله نامه‌های آی.ال.او بر آن تصریح شده است برخوردار شوند و از برهوت بی حقوقی نجات یابند.  کارگران ایران حق دارند تشکل‌های مستقل و طبقاتی خویش را آزادنه ایجاد کنند مستقل از آنکه چنین حقی را سازمانی با مختصات آی.ال.او به رسمیت شناخته باشد یا نباشد. طبقه کارگر ایران برای براندازی نظم موجود، نابودی نظام سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم مبارزه می‌کند. بدیهی‌ست مادام که هنوز طبقه کارگر قدرت سیاسی را به چنگ نیاورده است، مادام که هنوز بطور کامل خود را برای درهم شکستن نظم موجود مهیا نکرده و ابزارهای لازم را فراهم نساخته است، همپای تلاش و کسب آمادگی لازم برای نابودی نظم موجود و اسقرار نظمی نوین، از امکاناتی که بورژوازی در همین نظم به ناچار در اختیارش گذاشته است، درجهت اهداف خویش استفاده می‌کند.

اهمیت مبارزه برای لغو قراردادهای پیمانی و موقت

٣ ماه از اعتصاب شکوهمند کارگران پتروشیمی تبریز می‌گذرد. در پی این اعتصاب که از ٧ اسفند آغاز و یازده روز به طول انجامید، مقامات دولتی (کارفرمایی و استانی) ضمن پذیرش خواست‌های کارگران، ٣ ماه برای تحقق خواست اصلی آن‌ها که حذف شرکت‌های پیمانکار و انعقاد قرارداد دسته‌جمعی بود از کارگران وقت گرفتند.

کارگران پتروشیمی کارخانه‌های واقع در منطقه ویژه ماهشهر از جمله مجتمع پتروشیمی بندر امام نیز در ٢٨ اسفند و به دنبال آن از روز ٢٠ فروردین ماه سال جاری، با خواست‌هایی مشابه که نتایجی همانند اعتصاب کارگران پتروشیمی تبریز نیز داشت دست به اعتصاب زدند. اعتصابی که به دلیل فراگیر شدن آن در میان تمامی کارخانه‌های پتروشیمی واقع در منطقه ویژه ماهشهر و حمایت کارگران از یکدیگر در جریان این اعتصاب، از اهمیتی دوچندان برخوردار گردید.

اکنون با گذشت ٣ ماه کارگران در انتظار تحقق خواست‌های‌شان هستند، آیا حکومت اسلامی که در عین حال کارفرمای اصلی در بخش نفت (از جمله پتروشیمی) می‌باشد، به وعده خود عمل خواهد کرد؟ خواستی که در صورت عدم تحقق ممکن است موجب دور جدیدی از اعتصابات کارگری شود. اما در این مقاله، قبل از هر چیز هدف ما بررسی اهمیت مبارزه برای برچیده شدن شرکت‌های پیمانی و فراتر از آن لغو قراردادهای موقت است. برای روشن شدن این موضوع لازم است درک روشن و درستی از سیاست‌های دولت (که یک‌طرف دعوا می‌باشد) در این رابطه داشته باشیم.

در مقطع اعتصاب کارگران، این موضوع مطرح شد که هیات وزیران طی مصوبه‌ای به وزارتخانه‌ها و موسسات و شرکت‌های تابعه، آن‌ها را موظف به حذف شرکت‌های پیمانی و بستن قرارداد مستقیم با کارگران کرده است. اما این موضوع تا چه حد واقعیت دارد؟

قراردادهای موقت به‌ویژه با پایان جنگ و از زمان ریاست‌جمهوری رفسنجانی، با تصویب قوانینی گسترش یافت. در طول این سال‌ها تعداد کارگران قرارداد موقت و پیمانی از ۶ درصد کل کارگران کشور(١) به ٨۵ درصد رسید. فتح‌اله بیات رییس “اتحادیه کارگران قراردادی و پیمانی” در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا به تاریخ ١٧ خرداد‌ماه در این رابطه می‌گوید: “به ازای هر نیرویی که در کشور بازنشسته و یا باز خرید می‌شود، نیروهای قراردادی، شرکتی و بدون استخدام رسمی جایگزین آنان می‌شود.  در سه ماهه اول امسال تعداد کارگران قراردادی و پیمانی برخلاف مصوبه هیات دولت و تاکید رییس‌جمهور مبنی بر عدم جذب نیروهای شرکتی، رو به افزایش و رشد است”. وی ادامه می‌دهد: “۸۵ درصد از کارگران کشور در حالت قراردادی و پیمانی به‌سر می‌برند”. قراردادهایی که عموما عمر آن‌ها از یک تا حداکثر شش ماه است.

براساس قانون برنامه چهارم توسعه و به بهانه‌ی کوچک‌سازی دولت و گسترش بخش خصوصی، دولت باید برخی از امور را به بخش‌های غیردولتی واگذار می‌نمود. پیش از آن نیز در دوران خاتمی به تاریخ ١٩/٨/٨١ هیات وزیران واگذاری امور خدماتی دولت به شرکت‌های پیمانکار خدماتی را به تصویب رسانده بود.

گسترش قراردادهای موقت و پیمانی که ابتدا در بخش خصوصی رونق فراوان یافت، به‌سرعت به بخش‌های دولتی نیز سرایت کرد به نحوی که حتا موجب کاهش کارمندان دولت گردید. شهرداری‌ها از اولین ارگان‌های دولتی بودند که از موضوع قراردادهای موقت و شرکت‌های پیمانی سود بردند. به‌گفته‌ی عبداله مختاری “نماینده کارگران شهرداری” در مرداد‌ماه سال ٨٧، ٩۵ درصد کارگران شهرداری با قرارداد موقت کار می‌کردند. این در حالی است که در آن مقطع به گفته‌ی وی ٧٠ درصد کارگران کشور قراردادی و یا پیمانی بودند!

به‌گفته‌ی اخوان “رئیس امور اطلاعات و آمار اداری معاونت توسعه مدیریت و سرمایه انسانی” احمدی‌نژاد (خبرگزاری ایرنا ١٩ آذر ٨٩)، تعداد کارکنان دولت در پایان سال ٨٨ نسبت به سال ٨۴ (سال‌های اجرای برنامه چهارم توسعه) ١٠ درصد کاهش یافته است. این در حالیست که به گفته‌ی وی در طول این مدت بر تعداد کارکنان پیمانی و “کار معین” در دولت افزوده شده است.

برای نمونه براساس آمار منتشره در وبسایت سازمان ثبت احوال، هم اکنون ۶٧ درصد کارکنان این سازمان رسمی و ٣٣ درصد پیمانی می‌باشند(٢).

گسترش قراردادهای موقت و پیمانی، منجر به وخیم‌ترشدن شرایط مادی و معیشتی و استثمار شدیدتر کارگران شد. اما این تنها جنبه‌ی منفی این قراردادها نبود، عدم امنیت شغلی نه فقط درجه‌ی استثمار را تشدید کرد که از قدرت مبارزاتی کارگران نیز کاست. کارگران به دلیل ترس از بیکاری، تن به بسیاری از خواست‌های تحمیلی کارفرما و یا پیمانکار داده و قدرت اعتراض آن‌ها نیز به همین دلیل کاهش یافت. برای نمونه براساس گزارشی که در خبرگزاری ایلنا منتشر گردیده است، کارگران در کارگاه‌های کمتر از ١٠ نفر از سوی کارفرما مجبور به امضای تعهدنامه‌هایی می‌شوند که بر اساس آن در صورت بروز حادثه در حین کار، حق مطالبه هیچ گونه حقوقی را ندارند. هم چنین قرارداد این کارگران سفید امضا بوده و تاریخ شروع و پایان کار در آن نوشته نمی‌شود. دستمزد ناچیز از دیگر معضلات کارگرانی است که در این کارگاه‌ها کار می‌کنند. برخی از آن‌ها به ویژه در شهرهای کوچک دستمزدهایی برابر با ۶٠ تا ٨٠ هزار تومان در ماه دریافت می‌کنند که حدود یک پنجم حداقل دستمزد اعلام شده از سوی دولت است.

همین ماهیت ضد کارگری قراردادهای موقت و پیمانی بود که نارضایتی در میان کارگران را دامن زد و حکومت اسلامی که این شرایط و نارضایتی فزاینده‌ی کارگران را می‌دید، در ابتدا به کارگران وعده‌های رنگارنگ داد. لاریجانی رئیس مجلس در دیدار با نمایندگان برخی از تشکل‌های دولتی در ١۴ اردیبهشت ٨٨ می‌گوید: “در بررسی‌ها مشخص شده که ٧٠ درصد کارگران قراردادی می‌باشند… باید کاری صورت دهیم تا قانون کار ضابطه‌مند شود و مساله قراردادهای موقت را به یک‌جا حل کنیم تا فشاری به طبقه کارگر وارد نیاید”.

در چنین شرایطی است که به گفته‌ی فروزنده معاون توسعه مدیریت و منابع انسانی احمدی‌نژاد در جزء ٢٩ قانون بودجه ٨٩ نیز این موضوع منعکس می‌گردد. او می‌گوید: “این شرکت ها با هدف … کاهش حجم دولت تشکیل شد، ولی به مرور زمان، شرکت‌های دولتی، به جای این‌که کارهای پاره وقت خود را به این شرکت‌ها بدهند، نیاز خود به کارکنان تمام وقت را هم از طریق شرکت‌های پیمانکاری برآورده کردند”.

در تیرماه سال ٨٩ “طرح بهسازی قراردادهای موقت کار” که هدف از آن تبدیل قرارداد کار موقت کارگران با ده سال سابقه کار به قرارداد دائم بود در مجلس پس از ۴ سال سرگردانی رد شد. بدین ترتیب مجلس بار دیگر چهره‌ی واقعی خود را که حمایت از قراردادهای ظالمانه موقت و پیمانی بود به رغم تمام شعارهایی که تا پیش از آن می‌داد نشان داد.

از سوی دیگر هیات دولت به اعتبار بند ٢٩ قانون بودجه تبدیل وضعیت استخدامی نیروهای شرکتی به قرارداد کار معین را تصویب کرد. مدت اجرای این طرح نیز از اول خرداد تا پایان اسفند ٨٩ تعیین گردید. اقدامی که با سروصداهای زیاد احمدی‌نژاد همراه بود و این که دولت می‌‌خواهد دست شرکت‌های پیمانکار را قطع کند. اما این مصوبه هیات دولت در واقع شامل بخش کوچکی از نیروهای شرکت‌های پیمانکاری می‌شد. این مصوبه با تقسیم نیروهای کار به ٣ تیپ، نیروهای تیپ اول را در الویت استخدام قرار داد. بنابر تعریف نیروهای تیپ اول، فقط شامل نیروهای متخصص در مشاغل تخصصی با اولویت مناطق محروم و کمترتوسعه یافته و مناطق روستایی می‌شد.

اما در عمل چه اتفاقی افتاد؟ همان‌طور که در آمارهای بالا مشهود است، روند رشد شرکت‌های پیمانکار ادامه یافت و با پایان یافتن سال ٨٩ نیز هیچ تغییری در وضعیت کارگران این شرکت‌ها داده نشد.
سایت “تابناک” در تاریخ ١٣ اردیبهشت ٩٠ گزارشی در این رابطه تهیه نمود. در این گزارش آمده است: “با گذشت چند ماه از دستور رییس جمهور، مبنی بر حذف شرکت‌های پیمانکاری و واسطه‌ای از سازمان‌ها و دستگاه‌های دولتی، هم‌چنان از شرکت‌های پیمانکاری برای بهره‌گیری از نیروی انسانی استفاده کرده و به مصوبه هیأت دولت توجهی ندارند”.
در این گزارش از قول فروزنده معاون احمدی‌نژاد می‌خوانیم: “رییس‌جمهور بر حذف شرکت‌های واسط تاکید دارد و در این راستا فعالیت‌های این شرکت‌ها به دو بخش حجمی و غیر حجمی تقسیم شد… بخش غیرحجمی شامل کارشناسان، متصدی امور دفتری و از این دست کارها ـ که باید تمام وقت باشند ـ می‌شود و همه دستگاه‌های دولتی مکلفند این نیروها را به صورت قرارداد کار مشخص به کار گیرند”.

بنابر این تا این‌جای کار مشخص شد که با تقسیم نیروهای شرکت‌های پیمانکار به حجمی و غیرحجمی، اساسا در این طرح کارگران جایی نداشته و ابلاغ مصوبه حذف شرکت‌های پیمانی در پاییز سال ٨٩ شعاری توخالی بوده است. نگاهی به موضوع کارگران شرکت‌های پیمانی در صنعت نفت این موضوع را روشن‌تر می‌سازد.

در ١٢ بهمن ٨٩ سایت پانا نیوز (پایگاه اطلاع‌رسانی نفت و انرژی) اعلام کرد که ” پرونده حذف و سامان‌دهی شرکت‌های پیمانکاری فعال در سطح صنعت نفت به زودی توسط وزیر نفت به شرکت‌های ملی نفت، گاز، پالایش و پخش فرآورده‌های نفتی و صنایع پتروشیمی ابلاغ خواهد شد”.

در این گزارش و به نقل از شیخ‌الاسلامی وزیر کار آمده بود که از این پس دستگاه‌های دولتی حق استفاده از شرکت‌های واسطه‌ای را ندارند و به نقل از مقامات این وزارتخانه در گفتگو با خبرگزاری‌ها آمده بود که تا پایان سال جاری (٨٩) دیگر فعالیت پیمانکاری نخواهیم داشت!! در این گزارش نیروهای پیمانکاری در صنعت نفت ١٢٠ هزار نفر ارزیابی شده بود.

اما میرمحمد صادقی معاون منابع انسانی وزارت نفت حکایت دیگری دارد. او در مصاحبه با خبرنگار “پانا نیوز” در تاریخ ٩ اسفند ٨٩ می‌گوید: “در حال حاضر ٩٩ درصد کارکنان پیمانکاری شاغل در صنعت نفت دارای قراردادهای حجمی هستند”. وی با بیان این که به زودی با تعدادی از کارکنان پیمانکاری قراردادهای مدت معین به صورت مستقیم امضا خواهدشد گفت: “البته این افراد باید دارای شرایطی باشند”. او این گفته‌ها را زمانی اعلام کرد که اعتصاب کارگران پتروشیمی تبریز تازه آغاز شده بود.

وی پیش از این در ٢٢ آذر ماه ٨٩ مدعی شده بود که با اجرای طرح ساماندهی شرکت‌های پیمانی از شیب صعودی بکارگیری نیروهای پیمانکاری در صنعت نفت جلوگیری شده است. وی تعدیل این نیروها را فاز سوم (نهایی) و اقدام بلند مدت وزارت نفت نامیده بود.

اما برای بهتر روشن شدن موضوع “کارهای حجمی و غیر حجمی” سخنان داود جوانی در مصاحبه با خبرگزاری مهر در تاریخ ٢٨ دیماه ٨٩ می‌تواند به ما کمک کند. وی که دبیرکل کانون کارفرمایان شرکت‌های خدماتی و پشتیبانی کشور است می‌گوید: “با صدور دستورالعمل جدید دولت، جلوی فعالیت‌ها در بخش‌های حجمی و غیرحجمی گرفته شده بود که خود دولت بلافاصله پس از دو روز از صدور دستورالعمل اولیه اعلام کرد که قراردادهای حجمی هم‌چنان پابرجا خواهند ماند و مشمول این دستورالعمل نمی‌شوند”. وی ادامه می‌دهد: “دولت پس از صدور اصلاحیه اعلام کرد که منظور دستورالعمل جدید تعیین تکلیف پست‌های فنی و تخصصی بوده است و نه کارهای حجمی”. با این حساب وقتی معاون وزیر نفت می‌گوید ٩٩ درصد نیروهای شرکتی در صنعت نفت حجمی هستند، وضعیت استخدامی کارگران شرکت‌های پیمانی در پتروشیمی مشخص می‌شود.

وی در ادامه سخنانش می‌گوید: “هم اکنون ٣ میلیون و ١٠٠ هزار نفر در کشور تحت پوشش بخش خدمات فعالیت دارند که از طریق بیش از ٢٠ هزار شرکت خدماتی حجمی تحت پوشش هستند”. داود جوانی ادامه می‌‌دهد: “براساس آمار وزارت کار و امور اجتماعی تعداد نیروهای تخصصی و پست‌های فنی مدنظر دولت در طرح انعقاد قرارداد مستقیم نیروهای شرکتی ١٠٠ هزار نفر کارشناس، کمک کارشناس و همچنین تخصصی برآورد شده است”. یعنی در بهترین حالت از ٣ میلیون و ١٠٠ هزار کارگری که توسط شرکت‌های پیمانی به کار گرفته شده‌اند، تنها ١٠٠ هزار نفر یعنی حدود ٣ درصد آن‌ها با این قانون می‌توانند قرارداد مستقیم ببندند. وی ادامه می‌دهد: “در واقع نکته اصلی در طرح تبدیل قرارداد نیروهای شرکتی، بررسی پست‌ها و ماهیت مشاغلی است که افراد انجام می‌دهند به نحوی که اگر نیرویی در بخش پیمانکاری وجود داشته باشد که ماهیت شغل وی مدیریتی و یا تخصصی باشد، عدم انعقاد قرارداد مستقیم با وی تخلف خواهد بود”.

تا این‌جای مطلب هدف روشن کردن این موضوع بود که تمام تبلیغات دولت برای حذف شرکت‌های پیمانی دروغ بوده و تبلیغاتی بیشتر نیستند.

دولت از یک طرف اعتراف می‌کند: “شرکت‌های طرف قرارداد بخش قابل توجهی (گاه تا ۵٠ درصد)  از حقوق و دستمزد کارکنان را به عنوان حق‌العمل و کمیسیون و.. برداشت می کردند و این امر موجبات بروز نارضایتی عمیق کارکنان را فراهم نموده”(٣) و از طرف دیگر همه‌ی راه‌ها را برای گسترش قراردادهای موقت و پیمانی باز می‌کند و این بیانگر چیزی نیست جز ریاکاری دولت در برابر موج رو به رشد مبارزات کارگری. به واقع با نگاهی به سیر تحولات این موضوع در حاکمیت به خوبی درمی‌یابیم که واکنش‌ها و تبلیغات حاکمیت برای حذف شرکت‌های پیمانی و یا حل موضوع کارگران قراردادی انعکاس نارضایتی و اعتراضات کارگران بوده است. همان‌طور که تصویب بیمه کارگران ساختمانی در مجلس نتیجه‌ی همین نارضایتی‌ها با توجه به اهمیت بخش مسکن و رونق آن در اقتصاد کشور بوده است(٣).

ماهیت ضد کارگری قراردادهای موقت و پیمانی به‌قدری آشکار است که حتا عناصر حکومتی نیز نمی‌توانند آن را لاپوشانی کنند. محجوب دبیر کل “خانه کارگر” و نماینده مجلس در این رابطه می‌گوید: “با قراردادهای ٣ ماهه و ۶ ماهه پیمانکاری که منعقد می‌شود می‌توان قید کرد که کارگر از فردا بر سر کار نیاید” (خبرگزاری آفتاب – ٢٩ تیر ٨٩).

یکی از عواقب این نوع قراردادها، دستمزدهای پایین کارگران است. عباس وطن‌پرور دبیر شورای هماهنگی کارفرمایان در این رابطه می‌گوید: “علیرغم این‌که هم اکنون حداقل دستمزد کارگران برای سال جاری ٣٠٣ هزار تومان تعیین شده است بسیاری از جوانان و حتا تحصیل کرده‌ها از بنگاه‌ها ارقامی بین ١۵٠ تا ٢۵٠ هزار تومان دریافت می‌کنند” (وبسایت انجمن صنفی شرکت‌های صنعت آب و فاضلاب ۴ مرداد ٨٩).

رضا خادمی‌زاده  رئیس “کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری” در گفت‌وگو با “خبرآنلاین” می‌گوید: “بیش از ۴۳ درصد کارگران زیر حداقل دستمزد می گیرند. خصوصا شرکت‌های پیمانکاری که با دستگاه‌ها قرارداد داشتند حقوق‌ها و مزایا را از سازمان‌های دولتی می‌گرفتند اما زیر حداقل دستمزد می‌دادند”.

اخراج و بیکارسازی از دیگر عواقب منفی این قراردادها برای کارگران است. دبیر اجرایی خانه کارگر اصفهان با اشاره به این که قرارداد بیش از ٨٠ درصد کارگران استان موقت است به عدم انعقاد قرارداد جدید با کارگران به دلیل بحران اقتصادی که حتا به صنایع بزرگ استان نیز رسیده اشاره می‌کند (همشهری آنلاین ١۴ مرداد ٨٨).

نصراله بیگی دبیر اجرایی خانه کارگر مازندران در گفت‌وگو با خبرگزاری ایلنا (١٧ اردیبهشت) با اعلام این‌که هم اکنون امنیت شغلی کارگران به کمتر از ١٠ روز کاهش یافته و ٨۵ درصد کارگران مازندران با قراردادهای موقت به کار مشغول هستند می‌گوید: “اغلب این افراد کارگران جوانی هستند که حقوق قانونی دریافت نمی‌کنند و امنیت شغلی نیز ندارند”.

فتح‌الله بیات رئیس اتحادیه کارگران قراردادی و پیمانی با اعتراف به این‌که ۸۵ درصد از خانوارهای شهری ایران زیر خط فقر مطلق زندگی می کنند، می‌گوید: “بیش از ۸۰ درصد از هفت میلیون و ۵۰۰ هزار کارگر ایرانی، قراردادی هستند و این به معنای این است که بسیاری از آن‌ها حتا از حداقل‌های تعیین شده مانند حداقل دستمزد، مزایا، حق اولاد، پاداش و عیدی که به طور معمول کارگران باید دریافت ‌کنند،  نیز برخوردار نمی‌باشند”.

عدم دریافت حداقل دستمزد و نداشتن بسیاری دیگر از مزایا در میان کارگران موقت و پیمانی در حالی است که حداقل دستمزد اعلام شده از سوی دولت خود یک پنجم خط فقر می‌باشد. کمیته مزد استان تهران که خود یک تشکل به واقع حکومتی است، پیش از تعیین حداقل دستمزد برای سال جاری، خط فقر در تهران را یک میلیون و ٣۵٩ هزار تومان اعلام کرده بود. در سبد اندازه‌گیری خط فقر از سوی این کمیته ۵ نیاز اساسی کارگران یعنی بهداشت و درمان، تغذیه، مسکن، حمل‌ونقل و انرژی درنظر گرفته شده بود و دیگر نیازهای اساسی کارگران یعنی پوشاک، مسافرت و آموزش کودکان در این محاسبه جایی نداشته‌اند.

با آن‌چه بیان شد، می‌توان به دو نتیجه‌ی کلی رسید، اول این‌که جمهوری اسلامی خود تشویق‌کننده قراردادهای موقت و پیمانی بوده و هست و تمامی تبلیغات آن‌ها علیه شرکت‌های پیمانی دروغ و ریاکاری‌ست. دوم این که برچیده شدن قراردادهای موقت و پیمانی، از خواست‌های مهم و فراگیر کارگران می‌باشد.

در میان این نوع قراردادها، قراردادهای پیمانی با مثال‌هایی که در بالا آورده شد، یکی از بدترین نوع قراردادهاست، جایی که پیمانکاران به علنی‌ترین شکلی خون کارگران را می‌مکند. اگر در مناسبات سرمایه‌داری کار اضافه و ارزش اضافی که حاصل کار کارگران است در نگاه اول قابل مشاهده نیست، اما سرقت دسترنج کارگران توسط پیمانکاران، با وضوح تمام در پیش چشمان کارگران قرار دارد، جایی که حتا تا ۵٠ درصد دستمزد ناچیز کارگران نصیب پیمانکاران می‌گردد که هیچ‌گونه تعهدی در برابر کارگران و برای بخش بزرگی از دستمزدی که تصاحب می‌کنند، ندارند.

عمومی شدن قراردادهای موقت و پیمانی، مبارزه با این نوع قراردادهای ظالمانه را به یکی از فراگیرترین خواست‌های کارگران تبدیل ساخته است و مبارزات کارگران کارخانه‌های پتروشیمی در تبریز و ماهشهر بیانگر همین موضوع است.

اما این خواست کارگران هرگز با وعده‌های مقامات حکومتی تحقق پیدا نمی‌کند. ٣ ماه وقتی که کارفرما از کارگران گرفت نه با هدف تحقق این خواست که با هدف سرکوب و به تعویق انداختن این مبارزه‌ی طبقاتی برای شرایطی بود که کارفرما بتواند کارگران را سرکوب کند. اما آیا کارفرما قادر به سرکوب کارگران خواهد بود؟

با توجه به شرایط عمومی جامعه و بحران عمیقی که حاکمیت درگیر آن است، شکی نیست که عقربه‌ی زمان می‌تواند به نفع جنبش کارگری باشد. توازن قوا بین کارگران و طبقه‌ی حاکم از ٣ ماه قبل تاکنون اگر به نفع کارگران تغییر نکرده باشد به ضرر آن‌ها نیز نبوده است. کارگران پتروشیمی نشان دادند که آمادگی مبارزه برای لغو قراردادهای پیمانی را دارند. آن‌ها این قدرت را دارند که با اتحاد و همبستگی خود حاکمیت را وادار به پذیرش خواست خود کنند. در این میان کارگران سایر کارخانجات پتروشیمی و نفت که براساس آمار دولتی ١٢٠ هزار نفر آنان پیمانی هستند، می‌توانند با وارد شدن به این مبارزه، موقعیت طبقه‌ی کارگر را در مبارزه با سرمایه‌داران یک گام موثر بهبود بخشند.

جمهوری اسلامی در حالی در برابر این خواست کارگران قرار گرفته است که با بحران‌های بسیاری روبرو می‌باشد. در این شرایط کارگران از موقعیتی استثنایی برای رسیدن به خواست خود برخوردارند و نباید این موقعیت را از دست بدهند. اما این موقعیت تنها با اتحاد کارگران پتروشیمی و در مرحله‌ی بعد دیگر بخش‌های صنعت نفت تحقق می‌یابد. پالایشگاه‌ آبادان تاکنون شاهد اعتراضاتی چند از سوی کارگران بوده است، اعتراضاتی که عموما از سوی همان کارگران پیمانی برپا شده بود. این اعتصابات نشان می‌دهد که زمینه‌ی این خواست در میان تمامی رشته‌های صنعت نفت وجود دارد و کارگران فقط باید این را بدانند که شعارها و وعده‌های رژیم هرگز تحقق پیدا نمی‌کند. کارگران تنها با مبارزه‌ی خود می‌توانند به این خواست تحقق ببخشند.

پی نوشت:

١ – قاضی‌پور نماینده مجلس – خبرگزاری آفتاب ٢٩ تیرماه ٨٩.

٢ – البته این‌جا منظور از این پیمانی مشخص نیست. چون یک نوع قرارداد پیمانی درادارات دولتی نیز هست که مستقیم با کارفرما می‌باشد و نه از طریق شرکت‌های پیمانکار.

٢ –  قانون تبدیل وضعیت استخدامی نیروهای شرکتی به قرارداد کار معین عنوان پنجم تحت عنوان ضرورت طرح.

٣ – قانونی که به رغم تصویب، به بهانه‌ی ایجاد مشکل برای کارفرمایان!! تاکنون اجرایی نشده است!!

متن کامل در فرمت پی دی اف

پدیده کودکان کار و ضرورت دگرگونی نظم موجود

اول ماه ژوئن (١١ خرداد) به عنوان روز جهانی کودک و ١٢ ژوئن (٢٢ خرداد) به عنوان روز جهانی مبارزه علیه کار کودک نام گذاری شده است. هر ساله در کشورهای جهان، سازمان ها و نهادهای اجتماعی مدافع حقوق کودک، با تشدید مبارزه علیه پدیده های  سلب حقوق کودکان از قبیل کودک آزاری و کار کودکان، به استقبال روز جهانی کودک و روز جهانی مبارزه علیه کار کودکان  می روند و این روزها را گرامی می دارند.

نام گذاری و اختصاص دادن چنین روزهایی به  صدها میلیون کودک جهان وحتا تلاش نهادهای مدافع حقوق کودک، به معنای حل معضل کودکان کار و خیابانی نبوده است  چرا که درعمل، بخش وسیعی از کودکان جهان، نه تنها همچنان در بی حقوقی محض زندگی می کنند، بلکه با گذشت هر سال، بر تعداد آمار کودکانی که در معرض انواع خطرهای اجتماعی قرار دارند، افزوده نیز می گردد.

هم اکنون، میلیون ها کودک در شهرهای کوچک و بزرگ کشورهای جهان، با انواع مشکلات اجتماعی، از فقر و بیماری گرفته تا کودک آزاری، از محرومیت از تحصیل گرفته تا بردگی کار کودکان، از خطر افتادن در دام باندهای  مواد مخدر گرفته تا گرفتار شدن در دست تبهکاران قاچاق کودک، دست و پنجه نرم می کنند.

بر اساس آمارهای جهانی، هر سال نزدیک به ١٠ میلیون کودک زیر پنج سال، به دلیل ابتلا به انواع بیماری های کاملا قابل پیشگیری و یا به علت عدم دسترسی به امکانات ساده بهداشتی و سوء تغذیه، جان خود را از دست می دهند.

علاوه بر این، طبق آمار سازمان جهانی کار، اکنون ٢١٥ میلیون کودک کار در جهان وجود دارد که بیشتر این کودکان، در منطقه آسیا و اقیانوسیه زندگی می کنند. بر اساس آمار یونیسف، ٥٦ میلیون کودک که بیشتر آن ها دختران هستند، تا سال ٢٠١٥ از آموزش ابتدایی بی بهره خواهند بود. خشونت در رفتار با کودکان، قاچاق کودکان و نیز تجاوز به آنان از جمله مشکلات دیگری هستند که میلیون ها کودک جهان بویژه گروه کثیری از کودکان ایران به صورت روزانه با آن مواجه هستند. طبق آمار منتشره، ٢٠ درصد از جمعیت ٧٠ میلیونی ایران را کودکان زیر ١٢ سال تشکیل می دهند. از این تعداد، ١٢ تا ١٥ درصد، مورد کودک آزاری به مفهوم عام آن قرار می گیرند. فقر، اعتیاد، فضای نامساعد خانواده و بیماری های روانی، شایع ترین دلایل کودک آزاری در جامعه ایران هستند.  مسلما وضعیت این دسته از کودکان، که با پدیده هایی همچون کودک آزاری، محرومیت از تحصیل و یا بردگی کار کودکان مواجه هستند، هرگز جدای از نظم اقتصادی، سیاسی واجتماعی حاکم بر کشورهایی که این کودکان در آن زندگی می کنند و نیز موقعیت اقتصادی حاکم بر زندگی خانواد گی این کودکان نیست و نمی تواند هم باشد. از این رو، پیش از ورود به بحث  کودک آزاری و پدیده کار کودکان، می بایست به علت وجودی رواج این گونه پدیده های مخرب اجتماعی در جامعه و خانواده پرداخت.

با نگاهی به آمارهای منتشره در ایران و دیگر کشورهای جهان می توان دریافت که، بیشترین موارد اعمال خشونت، کودک آزاری و نیز رواج پدیده ناهنجار کار کودکان، اغلب در خانواده هایی صورت می گیرد، که به لحاظ اقتصادی و سطح معیشت زندگی، این خانوار ها عموما در زیر خط فقر زندگی می کنند.

فقر، فحشاء، دزدی واعتیاد که خود معلول بیکاری در جامعه است، از جمله پدیده های رایج اجتماعی در جوامع طبقاتی هستند، که به کودک آزاری در درون خانواده و گسترش بازار کار کودکان در جامعه رونق می بخشند.

درخانواده ی زحمتکشی که سرپرست آن بیمار و یا با بیکاری مواجه است، پیش از هر چیز فقروبدبختی به درون آن راه باز می کند. درخانواده ای که زن ، شوهرش را از دست داده یا همسرش در پی بیکاری و دیگر معضلات اجتماعی معتاد شده است، علاوه بر مشکلات ناشی از تامین معاش، خشونت رفتاری با کودکان نیز، به درون این خانواده راه می یابد . فشار روانی و اجتماعی حاصل از بیکاری، مریضی و یا اعتیاد سرپرست خانواده بر شانه های کودک خانه آوار می گردد. کودک، به اجبار و تحت فشار، کودکی اش را گم می کند، کتاب و دفتر را رها می سازد، از پشت میز مدرسه راهی کار در خیابان می گردد.  لذا، بیکاری و عدم امنیت اجتماعی، از جمله مهمترین عوامل رواج کودک آزاری و کار کودکان در جامعه است.

ساده لوحی ست اگر دلایل اعمال خشونت بر کودکان را، صرفا در اندرون خانه جستجو کنیم و ریشه های اجتماعی آن را در نیابیم. کودکی که در درون خانه تحت خشونت رفتاری واقع می گردد، یا به اجبار، از پشت میز مدرسه کنده می شود و به مجموعه کودکان کار در خیابان ها می پیوندد، مقدم بر هر چیزقربانی مناسبات سرمایه داری است .نظام سرمایه داری، سرمنشاء تولید و باز تولید تمام مصائب اجتماعی ‏ست. خشونت علیه کودکان یکی از این مصائب است که در جمهوری اسلامی  در ابعاد بسیار فاجعه باری   تشدید گشته است.

چه کسی مسئول گسترش فقر و اعتیاد در درون جامعه است؟ وظیفه تامین اشتغال در جامعه به عهده چه کسی ست؟  پاسخ به این سئوال، راه فرار را بر آگاهان تبهکار دولتی که در پی فریب اذهان عمومی هستند، می بندد و نیز ساده نگری آن دسته از افراد و گروه هایی که راه حل اینگونه معضلات اجتماعی را صرفا در حد تبلیغ و ترویج کار فرهنگی در جامعه و درون خانواده ها موعظه می کنند، آشکار می سازد.

برخی از دولت های سرمایه داری از جمله جمهوری اسلامی ادعا می کنند که  اشتغال و کارِ کافی ایجاد می کنند و پیرامون تأمین نیازها و رفاه مردم تبلیغات به راه می اندازند. اما این دولت ها هیچگاه نتوانسته و نخواهند توانست معضل بیکاری را حل کنند. بیکاری زائیده نظام سرمایه داری‏ست. نظامی که در آن گروه معدودی ثروت های افسانه ای اندوخته و از تمام نعمات زندگی برخوردارند و گروه بسیار بزرگی از مردم، از این نعمات محروم اند و در فقر و نداری و بیکاری بسر می برند. از ملزومات انباشت سرمایه در یک قطب جامعه، انباشت فقر و نداری در قطب دیگر جامعه است.

بنا براین درجامعه ای که فقر و بیکاری در آن بیداد می کند، وجود پدیده کار کودکان امری مسلم در آن جامعه است. کودکی که در خیایان های شهر گل فروشی می کند، شیشه ماشین ها را پاک می کند، درون زباله ها را می کاود، تا شاید شیئی برای فروش پیدا کند، آیا غیر از این است که در پی تامین بخشی از هزینه های معیشتی خود و خانواده، مدرسه را رها کرده و راهی خیابان ها شده است. سرپرست خانواده ای که به هر دلیل، از تامین معاش زندگی خانواده خارج می شود، این که بیمار باشد یا بیکار، معتاد باشد و یا حداقل حقوق دریافتی اش، کفاف هزینه های کمر شکن زندگی را نکند، تغییری در اصل موضوع نخواهد داد، آنچه مهم است، این است که هزینه معاش خانواده تامین نیست، و کودک کار، تحت فشار شرایط حاکم بر جامعه و چه بسا با اعمال خشونت از طرف خانواده، راهی خیابان می گردد تا بخشی از هزینه معاش خود و خانواده را تامین کند.  بنابر این، بدون هیچ شک و شبهه ای، مسئولیت موج روزافزون کودکان کار خیابانی در جامعه و  به تبع آن خشونتی که از این بابت بر کودکان روا می گردد، تمام و کمال بر دوش نظم اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی سرمایه داری حاکم بر ایران است.

کودکان کار فقط کار نمی کنند، بلکه در کودکی خود پرپر می شوند. از میان مجموعه کارهایی که کودکان کار بدان مشغول هستند،  زباله گردی خطرناک ترین آنهاست. مریم پناهی، عضو کانون فرهنگی- حمایتی کودکان، در مورد این بخش از کار کودکان می گوید: زباله گردی و جمع آوری زباله از مخازن و امرار معاش از راه فروش آنها، کثیف ترین و بدترین نوع کار درمیان کودکان است. کودک زباله گرد، علاوه بر همه تهدیداتی که دیگر کودکان کار با آن مواجه هستند، با خطرات دیگری از جمله خطر ابتلا به انواع بیماری نیز مواجه است.

خبرگزاری ایلنا، طی گزارشی با عنوان “کسی کودکی ام را در پشت زباله حس نکرد” در مورد خطرات ناشی از بازیافت زباله ها  توسط کودکان کار نوشته است: از کاندوم گرفته تا سوزن و سرنگ و انواع و اقسام کثیف ترین اجسام، درون مخازن زباله موجود است. لذا، اغلب این کودکان در معرض ابتلا به بیماری هایی همچون ایدز، وبا، هپاتیت و غیره قرار دارند.

ظلم و ستم  و محرومیتی که در حق کودکان اعمال می شود ، تنها به کار کودکان برای تامین معاش خود و خانواده خلاصه نشده و ازاین حدود بسیار فراتر می رود. در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، که فساد در آن بیداد می کند، هرگونه امنیت از درون جامعه رخت بر بسته است. باندهای مواد مخدر در هر کوی و برزن پرسه می زنند و مافیای قاچاق کودک در خیابان ها به امید شکار کودکان نشسته اند. ورود کودکان کار به خیابان ها، خود آغاز فاجعه ای است که کودکان کار را در معرض خطرات جدی قرار می دهد.

گزارش ایلنا، خطر اعتیاد در گروه کار کودکان باز یافت را، “بالای صد در صد” ذکر نموده و

در مورد کار کودکان  زباله گرد نیز چنین می گوید: کودکان بازیافتی دو روز سختی را تحمل می کنند، سه روز دیگر هم تحمل می کنند، اما روز پنجم، از طرف افراد سودجو یا باندهای کمین کرده، مورد سوء استفاده واقع می شوند. به طوری که کودک بازیافتی ترجیح می دهد به جای حمل یک کیسه سنگین و چندش آور زباله و با سود کم، دو مثقال هروئین را جابجا کرده و از شر کیسه بد بوی زباله خلاص شود.

از آنجا که تحت حاکمیت دینی و قوانین زن ستیزانه جمهوری اسلامی زنان و دختران جامعه از ابتدایی ترین حقوق اجتماعی و سیاسی شان محروم و با عدم امنیت در جامعه روبرو هستند، طبیعتا دختران کار خیابانی در مقایسه با پسران،  با خطرات بیشتری مواجه می شوند. دزدی و تجاوز، از جمله خطراتی ست که دختران کار کودک همواره در معرض آن قرار دارند.

سایت حکومتی جهان نیوز طی گزارشی با “عنوان دختران کار خیابانی، توسط باندها و افراد سودجو ربوده می شوند” نوشته است:  آمارها، نشان دهنده آنست که همراه با افزایش تعداد کودکان برای کار در خيابان، بر تعداد جرایم و بزه‌های اجتماعی مرتبط با کودکان نیز افزایش یافته است… مشاهدات عينی خبرنگار اجتماعی جهان نيوز، حاکی از آنست که دزدی دختران خردسال، که برای کار در محيط های عمومی پرسه می زنند، توسط افراد سودجو و مزاحم افزایش یافته است.

آنچه مسلم است،در نظام سرمایه داری حاکم که سرانِ آن بزرگترین دزدان و چپاول گرانِ حاصل دسترنج کارگران و توده های زحمت کش هستند، نظامی که بنیان های حکومتی اش، ریشه در استبداد دینی دارد و خشونت را  در جای جای جامعه نهادینه کرده و حتا به رواج آن در پستوی خانه ها نیز همت می گمارد، نه تنها کمترین نگرانی از بابت گسترش پدیده کار کودکان در جامعه ندارد، بلکه با گسترش روز افزون فقر و بیکاری در جامعه، عملا صف کودکان کار را طولانی تر و زمینه های اعمال خشونت بر کودکان را بیشتر از گذشته فراهم می سازد. تا نظام حاکم پابرجا باشد، پدیده کودکان کار نیز وجود خواهد داشت. لذا، سرنوشت کودکان کار و رهایی شان از ستمی که خود و خانواده هایشان بدان گرفتار هستند، به دگرگونی نظم موجود و رهایی کل جامعه از تباهی و ویرانگری جمهوری اسلامی گره خورده است.

متن کامل در فرمت پی دی اف

تداوم خیزش توده ای در یمن

بیش از یک صد هزار نفر روز جمعه بیستم خرداد در خیابان های صنعا، پایتخت یمن تجمع و تظاهرات کردند و خواهان سقوط علی عبدالله صالح شدند. این تظاهرات بزرگ ترین اعتراضی بود که پس از رفتن وی برای درمان به عربستان سعودی صورت گرفت. علی عبدالله صالح، رؤسای دو مجلس، نخست وزیر و معاون نخست وزیر یمن روز سیزدهم خرداد در حالی که در مسجد کاخ ریاست جمهوری در حال نماز بودند، هدف یک موشک قرار گرفتند و زخمی شدند. دفتر ریاست جمهوری مسئولیت حمله را بر عهده ی قبیله ی” حاشد” گذاشت که با سلاح سنگین از چندین روز پیش از آن برضد ارتش و نیروهای امنیتی دست به نبرد زده بود. علی عبدالله صالح خود از همین قبیله می آید. حمله به مسجد و جراحت علی عبدالله صالح و دیگر سران دولتی در حالی صورت گرفت که وی طرح شورای همکاری خلیج را برای ترک قدرت در ازای مصونیت خود و خانواده اش رد کرده بود. وخامت اوضاع در یمن و ادامه ی ناآرامی ها و شورش ها موجب شده است که آمریکا نیز که سال های متمادی از حامیان اصلی علی عبدالله صالح بوده است، بیش از پیش نگران شود. به همین علت هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه آمریکا روز هفدهم خرداد خواستار “انتقال فوری” قدرت در یمن شد و گفت:”به نظر ما انتقال فوری قدرت، منافع مردم یمن را هر چه بیش تر تأمین می کند.”

جنبش های توده ای که مجموعه ای از کشورهای عرب شمال آفریقا و خلیج فارس را فراگرفت، در اواخر ماه ژانویه به یمن رسید. توده های مردم یمن نیز برای نان و آزادی تاکنون ده ها بار در شهرهای مختلف این کشور به خیابان ها آمدند و خواستار پایان صدارت سه دهه ای علی عبدالله صالح شدند. از اواخر ماه ژانویه تاکنون در طی زد و خوردهای صورت گرفته، دست کم پانصد نفر از تظاهرکنندگان از پای درآمده اند.

وضعیت یمن به ویژه با توجه به گذشته ی نه چندان دورش تفاوت های اساسی با دیگر کشورهای منطقه همچون تونس، مصر، لیبی و سوریه دارد و باید ویژگی های آن را برای درک بهتر جنبش در جریان تحولات کنونی و سرانجام احتمالی آن در نظر گرفت.

یمن نه فقط فقیرترین کشور عربی که یکی از فقیرترین کشورهای جهان نیز هست. نزدیک به نیمی از جمعیت بیست و چهار میلیون نفری یمن با درآمدی کم تر از دو دلاردر روز زندگی می کنند و در منتهای فقر به سرمی برند. یک سوم جمعیت از گرسنگی رنج می برند. بر اساس آمار موجود کمی بیش از ۵۰ % جمعیت یمن بیسواد هستند و میزان بیکاری از ۳۵ %  فراتر رفته است. دو سوم جمعیت یمن را جوانان کم تر از ۲۴ سال تشکیل می دهند. هفتاد درصد درآمد کشور که از استخراج نفت به دست می آید  به شدت کاهش یافته است و از پانصد هزار بشکه در سال ۲۰۰۰ به سی صد هزار در سال ۲۰۰۹ رسید. یمن همچنین بیش از پیش از کمبود منابع آب رنج می برد. در چنین وضعیتی همسایه قدرتمند شمالی که عربستان سعودی ست دولت یمن را تأمین مالی می کند، ارتش آن را تجهیز می نماید و به بیمارستان ها یارانه می پردازد، این چنین است که این دولت ارتجاعی حق هر گونه دخالت سیاسی را نیز در یمن برای خود محفوظ می داند و از این نظر نیز اغلب با تأیید اربابان خود و به ویژه ایالات متحده آمریکا دست به مداخله در اوضاع یمن می زند.

هنگامی که هیلاری کلینتون از انتقال فوری قدرت برای منافع مردم یمن سخن می گوید می توان از آن اهمیت موقعیت سوق الجیشی یمن را دریافت، موقعیتی که با همجواری یمن با رژیم های عمان و عربستان سعودی اهمیتی دوچندان می یابد. تنگه باب المندب نیز در یمن از اهمیتی جهانی برخوردار است. این تنگه قاره ی آفریقا را از آسیا جدا می کند و یک راه دریایی بسیار مهم است. هر سال ۲۲۰۰۰ کشتی بازرگانی از این تنگه می گذرند که ۸ % حجم کل تجارت جهانی را حمل می کنند. در این حجم بزرگ تجاری ۱۲ % نفت جهان و محصولات تمام شده آسیای شرقی به اروپا می رسند. به هر حال موقعیت جغرافیایی یمن از دیرباز برای استعمارگران غربی اهمیت داشته است چرا که در سده ی نوزدهم میلادی نیز عدن را به یک پایگاه دریایی خود تبدیل کردند تا بتوانند از آن به هند و آفریقا راه یابند.

کشور یمن و وضعیت سیاسی اش از جنبه ی دیگری نیز برای امپریالیسم آمریکا دارای اهمیت فراوانی ست و آن همانا نیروهای القاعده در این کشور هستند. در حالی که از اواخر ماه ژانویه مردم یمن تقریباً همه روزه به خیابان های می آیند و خواهان سقوط دولت فعلی می شوند، دولت و ارتش آمریکا به حملات خود علیه نیروهای القاعده در یمن شدت می بخشند. آمریکا مدعی ست که ارتش یمن دیگر نمی تواند علیه القاعده در جنوب این کشور مبارزه کند و به همین خاطر باراک اوباما دستور داده است تا جنگنده ها و هواپیماهای های بدون سرنشین بیش از پیش به مواضع القاعده در یمن حمله کنند. یک دریاسالار آمریکایی به نام مولن روز سیزدهم خرداد گفت که جنبش توده ای در یمن موجب شده است که شبکه ی القاعده در یمن خطرناک تر از گذشته گردد. وی به این بهانه حملات هوایی آمریکا را توجیه نمود. در همین روز یکی از رهبران القاعده در یمن با حملات هوایی کشته شد، اما دست کم چهار غیرنظامی یمنی نیز جان خود را از دست دادند.

از دیگر ویژگی های وضعیت در یمن باید به گذشته ی آن در دهه ی شصت میلادی اشاره کرد. در ۱۴اکتبر ۱۹۶۳ رسماً مبارزه ای آزادیبخش با شورش هایی در جنوب یمن آغاز شد. جبهه ی ملی آزادیبخش که شعبه یمنی سازمان ملی گرایان عرب بود در این دوره دست به مبارزه مسلحانه زد که منجر به خروج نیروهای انگلستان از این منطقه شد. این چنین بود که در سال ۱۹۶۷ جمهوری یمن جنوبی اعلام گردید که دو سال بعد به جمهوری دمکراتیک خلق یمن تغییر نام داد. جبهه ی ملی آزادیبخش سپس با حزب اتحاد دمکراتیک خلق که خود را مارکسیست می دانست و حزب پیشگام خلق یمن که در واقع جناح چپ حزب بعث یمن بود متحد شد و تشکیلاتی به نام جبهه ملی پایه گذاری گردید. در سال ۱۹۷۹ جبهه ملی با دیگر تشکلات انقلابی نیز وحدت کرد که به تشکیل حزب سوسیالیست یمن انجامید. جمهوری دمکراتیک خلق یمن از حمایت اتحاد شوروی سابق برخوردار بود. اما هنگامی که در زمان گورباچف، علی ناصر محمد، رئیس جمهور یمن جنوبی از حمایت از جبهه آزادیبخش خلق عمان دست کشید و همچنین جبهه ملی دمکراتیک یمن شمالی را در مبارزه اش علیه دولت مرکزی تنها گذاشت، با استقبال امیرنشین های خلیج و همچنین امپریالیست ها مواجه شد و روند فروپاشی دولت یمن جنوبی آغاز گشت. این روند در سال ۱۹۹۰ با یکی شدن یمن تقریباً خاتمه یافت، هر چند چهار سال بعد جنگی بین دو یمن شمالی و جنوبی درگرفت که با پیروزی اولی خاتمه یافت. علی عبدالله صالح که از سال ۱۹۷۸ به ریاست جمهوری یمن شمالی رسید از سال ۱۹۹۰ که دو یمن یکی شدند بر همین سمت باقی ماند. وی آخرین بار در سال ۲۰۰۶ بار دیگر برای هفت سال به ریاست جمهوری یمن “برگزیده” شد. با این حال او تصمیم گرفت که با ایجاد تغییر در قانون اساسی مادام العمر “رئیس جمهور” باقی بماند و احتمالاً مانند سوریه، فرزند خود را در این سمت ابقاء کند. به هر حال علی عبدالله صالح پس از یکی شدن دو یمن در سال ۱۹۹۰ و پس از پیروزی شمالی ها بر جنوبی ها در جنگ داخلی ۱۹۹۴ یک دم از تحکیم پایه های حکومت استبدادی و فاسد خود دست نشست. او تقریباً تمامی گروه ها و احزابی را که شمارشان به چهل می رسید به نفع تشکیلات خود که کنگره ی عمومی مردم نام دارد ممنوع یا سرکوب کرد. او همچنین بیش از یک صد و سی روزنامه و نشریه ای را که در این دوره وجود داشتند سرکوب کرد و فقط آن هایی را حفظ نمود که به مدح و ثنای رژیم می پرداختند. علی عبدالله صالح با توجه به این که یمن از سال ها پیش وارد یک بحران عمیق اقتصادی شد دیگر نمی توانست مانند گذشته دستگاه سرکوب را تغذیه کند و رفته رفته پایه های حکومت خود را تحلیل رفته یافت. موج جنبش توده ای اخیر موجب شد که تعدادی از نظامیان صفوف ارتش را ترک کنند و حتا برخی ازافراد سرشناس آن مانند علی محسن الاحمربه صفوف مخالفان بپیوندند. البته این را هم باید یادآوری نمود که حالا برخی از رؤسای قبیله ها و طوایف نیز پشت علی عبدالله صالح را خالی می کنند و خود را مانند صادق الاحمر مخالف می نامند.

این فقط امپریالیسم آمریکا و عربستان سعودی نیستند که آشکارا در امور یمن دخالت می کنند و آن را همچون حیاط خلوت خود می دانند، رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی ایران نیز در سال های اخیر در چارچوب اهداف توسعه گرانه ی  پان اسلامیستی خود به مداخله در اوضاع یمن پرداخته است. چهل درصد از جمعیت یمن را شیعیان زیدی تشکیل می دهند. جمهوری اسلامی دست کم در دو دهه اخیر به تقویت یک جریان ارتجاعی در ابتدا صرفاً مذهبی به نام جنبش الحوثی پرداخت. حوثی ها که در یکی از استان های شمالی یمن به نام صعده پا به عرصه وجود گذاشتند بدون حمایت های بی دریغ جمهوری اسلامی نمی توانستند از مطالبات مذهبی به مطالبات سیاسی برسند و مسلح شوند تا جایی که با حکومت مرکزی به جنگ بپردازند. اکنون اگر جمهوری اسلامی خود را مخالف دولت یمن جا می زند بیش از هر چیز دیگر به دست نشاندگان خود در به اصطلاح جنبش حوثی ها و نفوذ احتمالی آنان در دوران پس از سقوط علی عبدالله صالح می اندیشد.

در جنبش کنونی جاری در یمن مجموعه ای از تمامی این دسته بندی ها که در چهل پنجاه سال گذشته بازیگران صحنه ی سیاسی یمن یا یمن شمالی و جنوبی بودند نقش و شرکت دارند. هر چند در یمن نیز مانند دیگر کشورها خواست اصلی سقوط دیکتاتور است، دیکتاتوری که فعلاً در خارج کشور دوران نقاهت را طی می کند، اما بعید به نظر می رسد که با توجه به آرایش نیروها در حال حاضر بتوان به یک برآمد نسبتاً مترقی چشم بست. سرنوشت محتوم خودکامه ای مانند علی عبدالله صالح مانند دیگر دیکتاتورهای منطقه همچون زین العابدین بن علی، حسنی مبارک، علی خامنه ای، بشار اسد، معمر قذافی و غیره چیزی به جز سقوط نیست، اما شرایط تغییرات جدی و پایه ای برای این که لااقل مردم یمن از آزادی های ابتدائی سیاسی برخوردار باشند و بتوانند بدون گرسنگی سر به بالین بگذارند در حال حاضر مهیا نیست. با این حال مردم یمن با سابقه ی مبارزاتی که دارند باید بتوانند نه فقط دست نیروهای ارتجاعی خارجی همچون دول آمریکا، عربستان سعودی و جمهوری اسلامی ایران را از سرنوشت خود کوتاه کنند که بر گروه های سیاسی ارتجاعی اسلامی داخلی مانند شبکه القاعده یا حوثی ها نیز فائق آیند. این ها دیگر حداقل هایی در حداقل ها هستند!

متن کامل در فرمت پی دی اف

مسئله یهود؛ کارل مارکس

۱- مسئله یهود، صفحه ۹-۳۳

۲- قابلیت یهودیان و مسیحیان برای آزاد شدن از دیدگاه بوئر، صفحه ۳۵-۴۲

یهودیان آلمان طالب رهایی‌اند، چه نوع رهایی می‌طلبند؟ رهایی مدنی و سیاسی.

برونو بوئر به آنان پاسخ می‌دهد: در آلمان هیچ‌کس ازنظر سیاسی رها نیست. ما خودمان آزاد نیستیم. شما یهودیان خود گرایید. طالب رهایی ویژه‌اید، به این عنوان که یهودی هستید. شما باید به‌عنوان آلمانی در جهت رهایی آلمان و به‌عنوان بشر در جهت رهایی بشر بکوشید. شما باید ستم کشیدگی و حقارت خاص (۱) خود را نه به‌عنوان یک استثنا از قاعده بلکه به‌عنوان آنچه قاعده کلی را تائید می‌کند، احساس کنید…

متن کامل در فرمت پی دی اف