لنین – تزار علیه مردم فنلاند

دستۀ راهزنان صد سیاه قصر زمستانی[۱] و حقه بازان اکتبریست دومای سوم کارزار جدیدی را علیه فنلاند به راه انداخته­اند. کنار گذاشتن مشروطیتی که از حقوق فنلاندیها علیه حکومت مطلقۀ مستبدان روس حفاظت می کند، قرار دادن فنلاند در وضع بقیۀ روسیه که از حقوق خود توسط قوانین اضطراری محروم شده است – اینها هدف جنگ صلیبی ای هستند که با فرمان تعیین کنندۀ تزار در مورد مسئلۀ خدمت سربازی، که از فراز سر مجلس فنلاند و توسط انتصاب سناتورهای جدیدی از میان مقامات رسمی روسیه صادر شده است، آغاز گشته. تلف کردن وقت خواهد بود اگر بخواهیم به مباحثاتی بپردازیم که این راهزنان و حقه بازان سعی می کنند توسط آنها قانونی و عادلانه بودن مطالباتی را اثبات کنند که با تهدید یک میلیون سرنیزه در مقابل فنلاند گذاشته می شوند. اصل مطلب در این مباحثات نیست بلکه در هدفی است که دنبال می شود. دولت تزاری و همدستانش می خواهند آخرین نشان دستاوردهای مردمی ۱۹۰۵ را از وجود آزاد و دمکراتیک فنلاند بزدایند. بنابراین، در این روزها که دسته­های قزاق و واحدهای توپخانه با عجله مراکز شهری فنلاند را اشغال می کنند، امر تمام مردم روسیه در خطر است.

انقلاب روسیه، که مورد پشتیبانی فنلاندیها قرار گرفت، تزار را مجبور ساخت فشار خفه کننده‌ای که سالها بر مردم فنلاند وارد می آورد را کاهش دهد. تزار که می خواست قدرت مطلقۀ خود را بر فنلاند، که هم خودش و هم اجدادش به رعایت قانون اساسی آن قسم خورده بودند، گسترش دهد، مجبور شد نه فقط دستور اخراج بوبریکوف های[۲] جلاد از خاک فنلاند را صادر کرده و فرمانهای حکومتی غیرقانونی خودش را لغو کند، بلکه همچنین حق رأی عمومی و برابر را در فنلاند معمول سازد. بعد از درهم شکستن انقلاب روسیه، تزار گذشته را برمی گرداند، ولی با این تفاوت که او اکنون در پشتش نه تنها حمایت گارد قدیمی، جاسوسان و غارتگران دارایی های عمومی، بلکه همچنین دار و دستۀ ثروتمند به رهبری کروپنسکی ها و گوچکف ها را که متفقاً در دومای سوم به نام مردم روسیه فعالیت می کند، احساس می نماید.

همه چیز به نفع قمار راهزنان است. جنبش انقلابی در روسیه بسیار تضعیف شده است و جانور تاجدار هیچ نگرانی ای که توجه او را از شکار مورد علاقه­اش منحرف کند ندارد. بورژوازی اروپای غربی که روزگاری از تزار می خواست که آرامش فنلاند را برهم نزند، حتی یک انگشت برای متوقف ساختن راهزنان بلند نخواهد کرد. فقط در این اواخر بوده است کهتضمینهایی مبنی بر اینکه مقاصد تزار صادقانه و «مطابق مشروطیت» هستند توسط همان کسانی که آن زمان اروپا را ترغیب می کردند تا سیاست تزار در فنلاند را محکوم کند، بیان شده. رهبران کادت که خودشان را «نمایندگان روشنفکران روسیه» و «نمایندگان مردم روسیه» می خوانند، رسماً به بورژوازی اروپایی اطمینان داده­اند که آنها، و به همراهشان مردم روسیه، هم نظر با تزار هستند. لیبرالهای روس هر کاری را انجام داده­اند تا تضمین نمایند که اروپا نسبت به حملات جدید هیولای دو سر به فنلاند، همانند زمان دست اندازیش به ایران آزاد، بی تفاوت خواهد ماند.

ایران آزاد با تلاش خودش تزاریسم را پس زده است. مردم فنلاند – و پرولتاریای فنلاند در صف مقدم – آمادۀ پس زدن قدرتمندانۀ جانشینان بوبریکوف می شوند.

پرولتاریای فنلاند آگاه است که می بایست در شرایط بسیار سختی مبارزه کند. می داند بورژوازی اروپایی که با حکومت استبدادی لاس می زند مداخله نخواهد کرد؛ که بخش ثروتمند جامعۀ روسیه، که بخشاً توسط سیاست استولیپین رشوه گرفته و بخشاً با دروغهای کادتها فاسد گشته، حمایت معنوی ای که فنلاند قبل از ۱۹۰۵ از آن برخوردار بود را به وی عرضه نمی دارد؛ که گستاخی دولت روسیه از زمانی که توانست بر ارتش انقلابی در روسیه ضربه زند، بی اندازه افزایش یافته.

اما پرولتاریای فنلاند همچنین می داند که نتیجۀ مبارزۀ سیاسی با یک درگیری معین نمی شود، که گاهی اوقات تلاش سرسختانه برای سالهای طولانی لازم است و طرف پیروز در دراز مدت کسی است که نیروی رشد تاریخی پشت سرش باشد. فنلاند آزاد خواهد شد زیرا بدون آن آزادی روسیه ناممکن است، در حالی که بدون آزاد شدن روسیه رشد اقتصادی این کشور ناممکن است.

پرولتاریای فنلاند همچنین از روی تجربۀ درخشان می داند که چطور یک مبارزۀ انقلابی طولانی و سرسختانه برای آزادی انجام دهد به نحوی که دشمن فرومایه را خسته، آشفته و خوار کند تا هنگامی که شرایط اجازۀ وارد کردن ضربۀ تعیین کننده را بدهند.

در همین حال پرولتاریای فنلاند می داند که از ابتدای مبارزۀ جدیدش پرولتاریای سوسیالیست تمام روسیه را که آماده است علیرغم دشوار بودن شرایط حاضر وظیفه­اش را، تمام وظیفه­اش را انجام دهد، در کنار خود دارد.

گروه سوسیال دمکرات در مجلس [فنلاند] یک هیئت نمایندگی به نزد گروه سوسیال دمکرات در دومای سوم به منظور بحث مشترک دربارۀ یک برنامۀ عمل علیه سلطه گران فرستاده است. نمایندگان ما صدایشان را از تریبون رفیع دوما بلند خواهند کرد، همانطور که سال پیش کردند، تا دولت تزاری را رسوا سازند و نقاب از چهرۀ متحدان ریاکار آن در دوما بردارند. پس بگذار سازمانهای سوسیال دمکرات و همۀ کارگران هر تلاشی انجام دهند تا صدای نمایندگان ما در قصر تاریدا[۳] فریادی در بیابان نباشد، تا دشمنان آزادی روسیه و فنلاند ببینند که تمام پرولتاریای روسیه با مردم فنلاند همبسته است. وظیفۀ رفقا در هر ناحیه اینست که از هر فرصتی که به وجود می آید برای اعلام نحوۀ برخورد پرولتاریای روسیه به مسئلۀ فنلاند استفاده نمایند. با شروع از فراخوانها خطاب به گروههای سوسیال دمکرات روسی و فنلاندی، و با حرکت به سوی اشکال فعال تر اعتراض، حزب راههایی کافی برای شکستن توطئۀ سکوت ننگینی که ضدانقلاب روس با استفاده از آن بدن مردم فنلاند را می درد، پیدا خواهد کرد.

مبارزه در فنلاند مبارزه­ای برای آزادی تمام روسیه است. هر قدر هم که مبارزۀ جدید به قیمت لحظات تلخ برای پرولتاریای قهرمان فنلاند تمام شود، موجب ایجاد پیوندهای جدیدی خواهد شد که همبستگی طبقۀ کارگر فنلاند و روسیه را محکم می کند و آنان را برای لحظه­ای آماده می سازد که به حد کافی قدرتمند شده باشند تا کاری که در روزهای اکتبر ۱۹۰۵ آغاز کردند و سعی نمودند در روزهای شکوهمند کرونشتاد و سویبورگ ادامه دهند را به پایان رسانند.

 سوتسیال دمکرات شمارۀ ۹

۳۱ اکتبر (۱۳ نوامبر) ۱۹۰۹

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۶

توضیحات

۱- قصر زمستانی – اقامتگاه تزار در سن پترزبورگ.

۲- ن.ای. بوبریکوف – استاندار تزاریست فنلاند از ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۴ که در آنجا رژیمی پلیسی – ژاندارمی برقرار ساخت.

۳- قصر تاریدا ساختمانی در سن پترزبورگ بود که جلسات دوما در آن برگزار می شد.

لنین – سرمایه داری و «پارلمان»

حقایق مربوط به دمکراسی نباید باعث شوند که ما، آن‌طور که دمکرات‌های بورژوا اغلب این کار را می‌کنند، شرایطی که در آن نهادهای نمایندگی کننده در کشورهای سرمایه‌داری به‌طور اجتناب‌ناپذیری موجب پیدایش اشکال خاصی می‌گردند که در آن‌ها سرمایه نفوذ خود را بر دولت اعمال می‌کند، نادیده انگاریم. ما پارلمانی نداریم، اما پایانی بر عقب‌ماندگی پارلمانی در میان لیبرال‌ها و تصدیق پارلمانی در میان تمام نمایندگان بورژوا وجود ندارد.

اگر کارگران می‌خواهند بیاموزند که چگونه از مؤسسات انتخابی به‌منظور ارتقاء آگاهی سیاسی، وحدت، فعالیت و کارآمدی طبقهٔ کارگر بهره برند، باید کاملاً این حقیقت را بفهمند. تمام نیروهای اجتماعی دشمن پرولتاریا – «بوروکرات‌ها»، زمین‌داران و سرمایه‌داران – هم‌اکنون از این نهادهای نمایندگی علیه کارگران استفاده می‌کنند. اگر کسی می‌خواهد بیاموزد که چگونه از منافع مستقل طبقهٔ کارگر و رشد مستقل آن دفاع کند، باید بداند که آن‌ها چگونه این کار را انجام می‌دهند.

دومای سوم تصمیم گرفت که مشوق‌هایی به تولیدکنندگان داخلی ماشین‌آلات اعطا نماید. این تولیدکنندگان داخلی چه کسانی هستند؟ آن‌هایی که در روسیه «فعال‌اند»!

ولی با بررسی می‌فهمیم که آن‌ها سرمایه‌داران خارجی هستند که کارخانه‌هایشان را به روسیه منتقل نموده‌اند. نرخ‌های تعرفه بالا و سودها عظیم هستند، بنابراین سرمایهٔ خارجی به داخل روسیه می‌آید. برای مثال، یک تراست آمریکایی – شرکتی متشکل از سرمایه‌داران میلیونر – در لیوبرتسی، در نزدیکی مسکو، یک کارخانهٔ بزرگ ماشین‌آلات کشاورزی ساخته است. در خارکف ماشین‌آلات کشاورزی توسط ملهوس سرمایه‌دار و در بردیانسک توسط جان گریوز سرمایه‌دار تولید می‌شوند. این تولیدکنندگان کاملاً از نوع «حقیقتاً روسی» و «داخلی» هستند، این‌طور نیست؟

البته، چنانچه سرمایه‌داران روسی از هر طریق ممکن به آن‌ها کمک نکرده بودند، آن‌ها به‌هیچ‌وجه قادر نبودند در روسیه فعالیت کنند. نکویی را نکویی پاسخ است. سرمایه‌داران آمریکایی، بریتانیایی و آلمانی با کمک سرمایه‌داران روسی که سهم بزرگی نصیبشان می‌گردد، سودها را به جیب می‌زنند. برای مثال، مناطق زرخیز لنا و شرکت‌های معدن کار در اورال را در نظر بگیرید. سرمایه‌داران روسی و خارجی چند میلیون را در آنجا بین خودشان تقسیم کرده‌اند!

دوما از این لحاظ برای کارخانه‌داران بسیار مفید است. سرمایه‌داران تعداد زیادی نماینده هم در دوما و هم در هیئت دولت دارند. زمین‌داران نیز این روزها بدون سرمایه قدرت چندانی ندارند. برای هردوی سرمایه‌داران و زمین‌داران، دوما دستگاهی حاضر و آماده جهت تصویب بدون محدودیت قوانینی دربارهٔ «مشوق‌ها» (به‌منظور اعطا به خودشان)، تعرفه‌های حمایتی (یعنی شکل دیگری از مشوق‌ها برای خودشان)، امتیازات (شکل سومی از مشوق‌ها برای خودشان) و غیره، می‌باشد.

«شکاک»، لیبرالی که در روزنامهٔ لیبرال رچ می‌نویسد، نظراتی بسیار شایسته دراین‌باره بیان می‌کند. او با احساسات عمیقی علیه «ناسیونالیست‌ها» (که «مشوق‌هایی» به خودشان اعطا نموده‌اند تا تولید «داخلی» ماشین‌آلات را توسط آقایان گریوز، ملهوس، الورتی و دیگر شرکت‌ها ترغیب کنند)، می‌نویسد که من نیز قدری شک کرده‌ام.

بله، افشاء کردن «ناسیونالیست‌ها» توسط «شکاک» لیبرال بد نبوده است. اما چرا او چیزی دربارهٔ کادتها نمی‌گوید؟ برای مثال، هنگامی‌که گولووین به دنبال یک امتیاز بود، آیا موقعیت او به‌عنوان عضوی از دوما و رئیس سابق دوما او را در موقعیت خوبی برای تعقیب آن هدف سودمند و پرمنفعت قرار نداد؟

هنگامی‌که ماکلاکف حق‌الوکالهٔ «تقی یف» را قورت می‌داد، آیا موقعیت او به‌عنوان عضوی از دوما دستیابی‌اش به چنین پرونده‌های «سودآوری» را تسهیل نکرد؟[۱]

و در مورد زمین‌داران، تجار، سرمایه‌داران، سرمایه‌گذاران، وکلا و دلالان کادت متعدد دیگر چطور که با استفاده از موقعیتشان به‌عنوان اعضاء دوما و مزایا و امتیازاتی که موقعیتشان فراهم می‌آورد، کسب‌وکار خود را گسترش و «ارتباطاتشان» را ارتقاء می‌دهند، و «امور» خود را به نتیجه می‌رسانند؟

اگر تحقیقی در مورد تراکنش‌های مالی که توسط اعضاء دوما یا با کمک آنان صورت گرفته انجام شود چطور خواهد شد؟

اما خیر – در تمام کشورهای سرمایه‌داری تدابیری برای حفاظت از «اسرار تجاری» و تضمین اینکه مطلقاً هیچ«پارلمانی» اجازهٔ چنین تحقیقی را ندهد، اتخاذشده‌اند.

بااین‌حال، نمایندگان طبقهٔ کارگر بدون شک اطلاعات زیادی دربارهٔ این موضوع دارند؛ و اگر آن‌ها زحمت گشتن، کسب اطلاعات بیشتر، جمع‌کردن اسناد، به آرشیو نشریات مراجعه کردن، وارسی در بازار بورس و غیره را بکشند، می‌توانند «تحقیقی» بسیار آموزنده و مفید دربارهٔ تراکنش‌های تجاری که توسط اعضاء دوما یا با کمک آن‌ها صورت گرفته، انجام دهند.

در پارلمان‌های اروپایی چنین تراکنش‌هایی شناخته‌شده هستند، و کارگران دائماً آن‌ها را افشاء می‌کنند و اشخاص دخیل در آن‌ها را نام می‌برند تا مردم را آگاه سازند.

نوزکایا زوزدا، شمارهٔ ۱۳

۱۷ ژوئن ۱۹۱۲

امضاء: یک شکاک غیر لیبرال

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۸

توضیحات

۱- اشاره است به حقایق زیر:

در اکتبر ۱۹۱۰ ف.آ. گولووین، یک عضو دومای سوم، اعلام کرد که قصد دارد از مقام نمایندگی‌اش استعفا دهد، و مدت کوتاهی بعدازآن نقش فعالی در اعطای یک امتیاز راه‌آهن داشت.

در مارس ۱۹۱۲ و.آ. ماکلاکف، عضو دیگری از دومای سوم، علیرغم نماینده بودن، به‌عنوان وکیل مدافع برای تقیف، یکی از رؤسای بزرگ صنعت نفت باکو، که به اتهام بدرفتاری با یک مهندس در استخدامش بانام ببوتف مواجه بود، عمل کرد.

لنین – جنگ بالکان و شووینیسم بورژوایی

جنگ بالکان در حال به پایان رسیدن است. تصرف آدریانوپل پیروزی قطعی برای بلغارهاست، و مرکز ثقل مسئله از میدان جنگ به مناقشات سیاسی و توطئه چینی به اصطلاح قدرتهای بزرگ منتقل شده است.

جنگ بالکان یک حلقه از زنجیر حوادث جهانی می باشد که مشخص کنندۀ فروپاشی اوضاع قرون وسطائی در آسیا و اروپای شرقی است. تشکیل حکومتهای ملی یکپارچه در بالکان، خلاص شدن از ستم حکومتهای فئودالی محلی و رها ساختن کامل دهقانان همۀ ملیتهای بالکان از یوغ زمینداران – اینها وظایف تاریخی در مقابل مردم بالکان بودند.

چنانچه مردم بالکان یک جمهوری فدراتیو بالکان را شکل می دادند، می توانستند این وظایف را ده بار آسان تر از آنچه اکنون انجام می دهند و با قربانیانی که صد بار کمتر می بودند، به انجام رسانند. ستم ملی، نزاع ملی و تحریک بر زمینۀ اختلافات مذهبی تحت دمکراسی کامل و پیگیر ناممکن می بودند. مردم بالکان در این صورت از توسعۀ حقیقتاً سریع، وسیع و آزاد اطمینان حاصل می کردند.

دلیل حقیقی تاریخی برای حل و فصل مسائل مبرم بالکان توسط یک جنگ، جنگی که منافع بورژوایی و دودمانی هدایت کنندۀ آن بودند، چه بود؟ دلیل عمده ضعف پرولتاریا در بالکان و همچنین نفوذ و فشار ارتجاعی بورژوازی قدرتمند اروپایی بود. آنها از آزادی واقعی هم در کشورهای خودشان و هم در بالکان می ترسند؛ تنها هدف آنها سود بردن به هزینۀ مردم دیگر است؛ آنها شووینیسم و خصومت ملی را برمی انگیزند تا پیشبرد سیاست غارتگرانه شان را تسهیل کنند و مانع رشد آزاد طبقات تحت ستم بالکان شوند.

نقش شووینیسم روسی در حوادث بالکان کمتر از شووینیسم اروپایی نفرت انگیز نیست. و شووینیسم پنهان شده و بزک شدۀ کادتها، که با عبارات لیبرالی رنگ آمیزی شده، نفرت انگیزتر و مضرتر از شووینیسم خام روزنامه­های صد سیاه است. آن روزنامه­ها علناً به اتریش حمله می کنند – در آن عقب مانده ترین کشور اروپایی (در پرانتز می گوییم) آزادی خیلی بیشتری نسبت به روسیه برای مردم تضمین گشته. با این حال، روزنامۀ کادت رچ به مناسبت تصرف آدریانوپل نوشت:«شرایط جدید هر فرصتی را برای دیپلماسی روسی فراهم می آورد تا استقامت بیشتری نشان دهد …».

چه «دمکراتها»ی خوبی، آنها وانمود می کنند نمی فهمند تنها استقامتی که در اینجا می توان از آن سخن گفت استقامت در دنبال کردن اهداف شووینیستی می باشد! جای تعجب ندارد که میلیوکف و یفرموف، گوچکف، بنیگسن، کروپنسکی و بالاشوف در ضیافت شامی که توسط رودزیانکو در ۱۴ مارس برپا شده بود، خوب با هم کنار آمدند. ناسیونالیستها، اکتبریستها، کادتها – اینها فقط جلوه­های متفاوت ناسیونالیسم و شووینیسم بورژوایی نفرت انگیزی هستند که دشمن آشتی ناپذیر آزادیست.

 پراودا شمارۀ ۷۴

۲۸ مارس ۱۹۱۳

امضاء: و. ای.

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۹

لنین – لیبرال‌ها و آزادی برای اتحادیه‌ها

کنگرهٔ معدنکاران اعلام کرده است که طرفدار آزادی اتحادیه‌هاست. کیفسکایا میسل [۱]، یکی از عمده‌ترین روزنامه‌های بورژوازی، دربارهٔ این موضوع چنین می‌نویسد:

«یکی از بزرگ‌ترین خدمات ارائه شده توسط کنگره این اعلام حق کارگران برای متشکل شدن، این حمایت از خواست آزادی تشکل کارگری است.

از آنجا که جنبش طبقهٔ کارگر در روسیه پس از وقفهٔ ۹-۱۹۰۸ مجدداً پدیدار شد و سرکوب‌های بزرگ‌تر و مکررتری بر آن بارید، خواست آزادی تشکل بطور فزاینده‌ای تبدیل به خواستی گشت که توسط تودهٔ طبقهٔ کارگر به پیش گذاشته شده. با این حال، تاکنون خواست حق تشکل تنها در محافل طبقهٔ کارگر به عنوان شعار روز مطرح گشته. جامعهٔ لیبرال بی تفاوتی کاملی نسبت به آن نشان داده است. این کنگره، که تعداد زیادی از کارخانه داران در آن شرکت داشتند، اکنون مجبور شده حمایت معنوی از خواست طبقهٔ کارگر ابراز کند.»

در اینجا به وضوح می‌بینیم که چطور لیبرال‌ها مطبوعات پرخواننده و سودآور خود را بکار می‌گیرند تا سر و ته خواست‌ها و شعارهای طبقهٔ کارگر را ببرند. لیبرال‌ها به خوبی می‌دانند که کارگران «شعارهای روز» کاملاً متفاوتی دارند، شعارهایی که قیچی نشده‌اند. لیبرال‌ها تنگ نظری خودشان را که مدعی هستند عقیدهٔ «توده‌های» کارگران است، به کارگران تحمیل می‌کنند؛ این روش کهنه و پوسیدهٔ مقصر جلوه دادن توده‌های رشد نیافته [از لحاظ سیاسی] برای بی علاقگی بورژوازی لیبرال جهت ایستادن در مقابل منشأ واقعی امتیازات سیاسی و فقدان حقوق سیاسی است! این روش بکار بسته شده توسط سرف داران «لیبرال»، که نیم قرن پیش می‌گفتند برای «توده‌ها» الغاء تمام امتیازات زمینداران «شعار روز» نیست، می‌باشد.

لیبرال‌ها ماهیت خودشان را آشکار می‌سازند. می گویند خواست کنگره ناکامل است. چرا؟ به این گوش کنید:

«کنگره از حق تشکل طرفداری کرد اما نتوانست این واقعیت را ندیده بگیرد که تحقق این حق بطور اجتناب ناپذیری مشروط به یک سری شروط قانونی است. غیرممکن است در جایی که بطور کلی آزادی برای اتحادیه‌ها و انجمن‌ها وجود ندارد به اتحادیه‌های صنفی آزادی اعطا نمود. آزادی برای مطبوعات طبقهٔ کارگر تنها می‌تواند در جایی برقرار شود که آزادی برای مطبوعات دمکرات و لیبرال وجود داشته باشد. آزادی تشکل نمی‌تواند در جایی که کنترل اداری حکمفرماست و توده‌های مردم از شرکت در انتخابات برای نهادهای قانونگذار باز داشته می‌شوند، موجود باشد. اگر کنگره می‌خواست که ثابت قدم باشد باید به نیاز برای تحقق این شروط اشاره می‌کرد.»

پس کنگره ثابت قدم نبوده است. به چه شکل ثابت قدم نبوده؟ لیبرال پاسخ می‌دهد به این شکل که اصلاحاتمشخصی را فهرست نکرده است.

ولی آیا شما همه چیز را فهرست کردید آقایان؟

البته که نه! شما تا «شروطی» که «تحقق» آزادی‌های مشخصی «مشروط» به آن‌ها می‌باشند پیش رفتید، ولی نگفتید که این شروط چه هستند. شما آنجا متوقف شدید. شما امروز از شعار «توده‌های طبقهٔ کارگر» – نه اصلاحات، بلکه «اصلاح» – می‌ترسید. در ماهیت امر شما دیدگاه استرووه را می‌پذیرید. استرووه این شعار را در بهار قبل از ۱۷ اکتبر اعلام کرد، ولی امروز آنرا نمی‌پذیرد زیرا کل بورژوازی، حتی لیبرال‌ترین بورژوازی، به طرف راست چرخیده است.

در هنگام الغاء سرواژ نیز وضع مشابهی وجود داشت. دمکرات‌های ثابت قدم، دوبرولیوبوف و چرنیشفسکی، حق داشتند که لیبرال‌ها را بخاطر رفرمیسم شان، که همیشه تلاش برای بریدن سر و ته فعالیت توده‌ها و دفاع از اندکی امتیاز برای زمینداران نظیر پرداخت بهای زمین و غیره، تحت پوشش آن انجام شده است، مسخره کنند.

لیبرال‌ها با تلاش برای سرزنش کردن «توده‌های طبقهٔ کارگر» بخاطر فروماندگی رفرمیسم شان وقت خود را تلف می‌کنند.

 پراودا، شمارهٔ ۱۰۱

۴ مه ۱۹۱۳

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۹

توضیحات

۱- کیفسکایا میسل Kievskaya Mysl (تفکر کیفی) – یک روزنامهٔ بورژوا لیبرال که از دسامبر ۱۹۰۶ تا دسامبر ۱۹۱۸ منتشر می‌شد. انحلال طلبان منشویک در ارتباط نزدیک با این روزنامه بودند.

لنین – سرمایه‌داری و مالیات‌بندی

نوی اکونومیست (Novy Ekonomist)، روزنامه‌ای که توسط آقای پ. میگولین با همکاری مشترک کادتها و اکتبری ست‌ها منتشر می‌شود، حاوی یادداشتی جالب دربارهٔ درآمد مالیاتی در ایالات‌متحده است.

قانون مالیات تمام درآمدها را تا سقف ۴۰۰۰ دلار (۸۰۰۰ روبل) [در سال] از مالیات معاف می‌سازد. مالیاتی با نرخ یک درصد بر تمام درآمدهای بالاتر از ۴۰۰۰ دلار، دو درصد بر تمام درآمدهای بالاتر از ۲۰۰۰۰ دلار و به همین ترتیب [برای درآمدهای بالاتر] وضع‌شده که درصد آن همراه با افزایش درآمدها افزایش ناچیزی می‌یابد. برنامه برای مالیات بر درآمد تصاعدی بدین گونه است، اما با روند تصاعدی بسیار کند، بدین ترتیب کسی که درآمد [سالانه] یک‌میلیون دلاری دارد معمولاً کمتر از سه درصد [مالیات بر درآمد] می‌پردازد.

این برنامه تخمین می‌زند ۴۲۵۰۰۰ نفری که درآمدشان از ۴۰۰۰ دلار [در سال] تجاوز می‌کند ۷۰ میلیون دلار (حدود ۱۴۰ میلیون روبل) مالیات خواهند پرداخت و ویراستاران اکتبری است – کادت با استناد به این حقیقت می‌نویسند:

«در مقایسه با ۷۰۰ میلیون روبلی که از تعرفهٔ واردات و ۵۰۰ میلیون روبلی که از مالیات غیرمستقیم حاصل گشته، عایدی مورد انتظار ۱۴۰ میلیون روبلی از مالیات بر درآمد قابل‌چشم‌پوشی است و تغییری در اهمیت مالیات غیرمستقیم نمی‌دهد.»

جای تأسف دارد که اقتصاددانان لیبرال بورژوای ما که در گفتار آماده‌اند یک مالیات بر درآمد تصاعدی را بپذیرند و حتی آن را در برنامه‌شان درج نموده‌اند، هیچ تمایلی به اظهار دقیق و صریح اینکه آن‌ها چه نرخ‌های مالیات بر درآمدی را لازم می‌دانند نشان نداده‌اند.

آیا چنان نرخ‌هایی را لازم می‌دانند که فقط اهمیت مالیات غیرمستقیم را تغییر دهد؟ و در این صورت تا چه مقدار؟ یا چنان نرخ‌هایی را که مالیات غیرمستقیم را کاملاً ملغی سازد؟

آمار آمریکایی که نوی اکونومیست بدان می‌پردازد تصویر آموزنده‌ای از این مسئله را فراهم می‌آورد.

از روی قانون مالیات می‌توان دریافت که کل درآمد ۴۲۵۰۰۰ سرمایه‌دار (اگر مالیات بتواند ۷۰ میلیون دلار تأمین کند) ۵۴۱۳ میلیون دلار تخمین زده می‌شود. این‌یک دست‌کم گرفتن آشکار است؛ آشکارشده که درآمد یک‌صد نفر بیش از یک‌میلیون دلار و درمجموع برابر ۱۵۰ میلیون دلار است. می‌دانیم که یک دوجین مولتی میلیونر آمریکایی درآمدهایی دارند که به‌طور غیرقابل قیاسی بالاتر است. وزیر خزانه‌داری آمریکا می‌خواهد نسبت به مولتی میلیونرها «مؤدب» باشد …

ولی حتی این ارقام، که بیش‌ازاندازه برای سرمایه‌داران «مؤدبانه» هستند، تصویری قابل‌توجه را نشان می‌دهند. آمار در آمریکا وجود ۱۶ میلیون خانواده را نشان می‌دهد. بنابراین، از میان ایشان کمتر از نیم میلیون سرمایه‌دار به‌حساب می‌آیند. مابقی تودهٔ مردم بردگان مزدی یا خرده کشاورزانی که از سرمایه ستم می‌بینند و غیره، هستند.

این آمار میزان درآمد زحمتکشان در آمریکا را با دقت بالایی برای تعدادی از رسته‌ها مشخص می‌کند. برای مثال، ۶۶۱۵۰۴۶ کارگر صنعتی ۳۴۲۷ میلیون دلار دریافت کردند (در سال ۱۹۱۰)، یعنی ۵۱۸ دلار (۱۰۳۵ روبل) به ازاء هر کارگر. ۱۶۹۹۴۲۰ کارگر راه‌آهن ۱۱۴۴ میلیون دلار (۶۷۳ دلار به ازاء هر کارگر) دریافت کردند. ۵۲۳۲۱۰ معلم مدارس عمومی ۲۵۴ میلیون دلار (۴۸۳ دلار به ازاء هر معلم) دریافت کردند.

با ترکیب این تودهٔ زحمتکش و گرد کردن ارقام به چنین نتیجه‌ای می‌رسیم: کارگران – ۸۸۰۰۰۰۰ نفر با مجموع درآمد ۴۸۰۰ میلیون دلار یا ۵۵۰ دلار به ازاء هر نفر؛ سرمایه‌داران – ۵۰۰۰۰۰ نفر با مجموع درآمد ۵۵۰۰ میلیون دلار یا ۱۱۰۰۰ دلار به ازاء هر نفر.

نیم میلیون خانوادهٔ سرمایه‌دار درآمدی دارند که از درآمد تقریباً نه میلیون خانواده کارگر بیشتر است. ممکن است پرسیده شود که نقش مالیات غیرمستقیم و مالیات بر درآمد برنامه‌ریزی‌شده چیست؟

مالیات غیرمستقیم ۱۲۰۰ میلیون روبل فراهم می‌سازد، یعنی ۶۰۰ میلیون دلار. مقدار مالیات غیرمستقیم ۷۵ روبل (۳۷٫۵ دلار) برای هر خانواده در آمریکا است. بگذارید شیوهٔ مالیات گیری از درآمد کارگران و سرمایه‌داران را مقایسه کنیم:

میلیون خانواده

کل درآمد

کل مالیات غیرمستقیم

درصد درآمدی که به‌عنوان مالیات پرداخت می‌شود

(میلیون دلار)

کارگران

۸٫۸

۴۸۰۰

۳۳۰

۷

سرمایه‌داران

۰٫۵

۵۵۰۰

۱۹

۰٫۳۶

مشاهده می‌کنیم که کارگران ۷ کوپک به ازاء هر روبل به‌عنوان مالیات غیرمستقیم می‌پردازند درحالی‌که سرمایه‌دارانیک‌سوم یک کوپک می‌پردازند. کارگران، به‌طور نسبی، بیست برابر بیش از سرمایه‌داران می‌پردازند. یک سیستم مالیات غیرمستقیم ناگزیر چنین «نظمی» (نظمی بسیار آشفته) را در تمام کشورهای سرمایه‌داری پدید می‌آورد.

اگر قرار بود که سرمایه‌داران همان درصدی را به‌عنوان مالیات پردازند که کارگران می‌پردازند، مالیاتی که بر آن‌ها بسته می‌شد ۳۸۵ میلیون و نه ۱۹ میلیون دلار می‌بود.

آیا یک مالیات تصاعدی از این نوع که در آمریکا طرح‌شده تغییر زیادی در امور می‌دهد؟ خیر، تأثیرگذاری آن بسیار اندک است. از سرمایه‌داران ۱۹ میلیون دلار مالیات غیرمستقیم به‌اضافهٔ ۷۰ میلیون دلار مالیات بر درآمد حاصل می‌گردد، یعنی درمجموع ۸۹ میلیون دلار یا فقط یک و نیم درصد درآمد آن‌ها!

بگذارید سرمایه‌داران را به دودستهٔ متوسط (با درآمد ۴۰۰۰ تا ۱۰۰۰ دلار، یعنی ۸۰۰ تا ۲۰۰۰۰ روبل [در سال]) و ثروتمند (با درآمد بیش از ۲۰۰۰۰ روبل [در سال]) تقسیم کنیم. به نتایج زیر می‌رسیم: سرمایه‌داران متوسط – ۳۰۴۰۰۰ خانواده با مجموع درآمد ۱۸۱۳ میلیون دلار، و سرمایه‌داران ثروتمند – ۱۲۱۰۰۰ خانواده با مجموع درآمد ۳۶۰۰ میلیون دلار.

اگر سرمایه‌داران متوسط به‌اندازهٔ کارگران [مالیات غیرمستقیم] می‌پرداختند، یعنی معادل ۷ درصد از درآمدشان، عایدی حدود ۱۳۰ میلیون دلار می‌شد. پانزده درصد از درآمد سرمایه‌داران ثروتمند ۵۴۰ میلیون دلار فراهم می‌آورد. این مبلغبیش‌ازحد کافی برای پوشش دادن تمام مالیات غیرمستقیم است. پس از کسر این مالیات، سرمایه‌داران متوسط هنوز هم درآمدی ۱۱۰۰۰ روبلی به ازاء هر نفر و سرمایه‌داران ثروتمند درآمدی ۵۰۰۰۰ روبلی به ازاء هر نفر خواهند داشت.

مشاهده می‌کنیم که مطالبهٔ پیش گذاشته‌شده توسط سوسیال‌دمکرات‌ها – لغو کامل تمام مالیات‌های غیرمستقیم و جایگزینی آن‌ها با مالیات بر درآمد واقعاً تصاعدی و نه چیزی که فقط ظاهری شبیه آن داشته باشد – کاملاً امکان‌پذیر است. چنین اقدامی، بدون تأثیر گذاشتن بر اساس سرمایه‌داری، بلافاصله باعث آسودگی شگرف نه‌دهم جمعیت می‌شود؛ و علاوه بر آن، محرک عظیمی برای رشد نیروهای مولدهٔ جامعه از طریق توسعهٔ بازار داخلی و آزاد کردن دولت از مانع‌تراشی نامعقول برای زندگی اقتصادی که به‌منظور گرفتن مالیات غیرمستقیم انجام می‌شود، خواهد بود.

مدافعین سرمایه‌داران معمولاً به مشکل بودن برآورد کردن درآمدهای هنگفت اشاره می‌کنند. اما در حقیقت، باوجود بانک‌ها، صندوق‌های پس‌انداز و غیره، در سطح فعلی رشدشان، این مشکلی کاملاً خیالی است. تنها یک مشکل وجود دارد که عبارت است از طمع طبقاتی سرمایه‌داران و وجود مؤسسات غیر دمکراتیک در ساختار سیاسی حکومت‌های بورژوایی.

پراودا شمارهٔ ۱۲۹

۷ ژوئن ۱۹۱۳

امضاء: و. ایلین

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۹

لنین – گفتار و کردار

ما در روسیه مدام مرتکب این اشتباه می شویم که دربارۀ شعارها یا تاکتیکهای یک حزب یا گروه خاص و گرایش عمومی آن، از روی مقاصد و انگیزه­هایی که خود آن گروه ادعا می کند، قضاوت می کنیم. چنین قضاوتی بی ارزش است. همانطور که مدتها پیش گفته شده، راه جهنم با نیات خوب فرش شده است.

چیزی که عاقبت و اهمیت شعارها، تاکتیکها یا بطور کلی گرایش یک حزب یا گروه خاص را تعیین می کند، نه مقاصد، انگیزه­ها یا کلمات بلکه موقعیت عینی، که مستقل از آنهاست، می باشد.

بگذارید از این دیدگاه به تحلیل مهمترین مسائل جنبش جاری طبقه کارگر بپردازیم. حتی مطابق تخمینهای روزنامه­های بورژوایی رچ و روسکویه اسلوو، که همواره در چنین قضایایی ارقامی کاهش داده شده ارائه می دهند، بیش از ۶۲۰۰۰ کارگر در اعتصاب سن پترزبورگ در ۳-۱ ژوئیه شرکت کردند.

بنابراین، ما با این حقیقت مواجه هستیم که یک توده بیش از ۶۰۰۰۰ نفره دست به عمل زده است. همانطور که می دانیم، اعتراض برعلیه فشار وارده بر مطبوعات طبقۀ کارگر، توقیف روزانۀ روزنامه­ها و غیره و غیره، دلیل بی واسطۀ اعتصاب بود. ما همچنین از طریق گزارشهایی که حتی در روزنامه­هایی نظیر نوویه ورمیا، رچ، سوورمنکا[۱] و روسکویه اسلوو منتشر می شوند، می دانیم که کارگران، از طریق سخنرانیهایشان و سایر روشها، بر روی اهمیت کشوری این اعتصاب تأکید نمودند.

طبقات مختلف جامعۀ روسیه چگونه به این رویداد واکنش نشان دادند؟ چه موضعی گرفتند؟

می دانیم که روسیا[۲]، زمشچینا و روزنامه­های مشابه شان همان اظهارات تند محکوم کننده – که معمولا همراه با ناپخته ترین ناسزاگویی، تهدید و غیره هستند – را چاپ کردند. چیز جدیدی در این رفتارشان وجود ندارد. رفتارشان قابل فهم و اجتناب ناپذیر است.

چیزی که خیلی جدیدتر است بی تفاوتی شگفت انگیز بورژوازی، آنطور که در بی تفاوتی روزنامه­هایی بورژوایی منعکس گشته، می باشد؛ به علاوه، در موارد متعددی، این بی تفاوتی به برخورد منفی تغییر می یابد، در حالی که آن اقدامات طبقۀ کارگر که اهمیت کمتری داشتند و از لحاظ تعداد شرکت کنندگان کوچکتر بودند (۱۷ یا ۱۸ سال پیش)، با موافقت آشکار جامعۀ لیبرال – بورژوا همراه می شدند. بدون شک، ما در اینجا یک گردش تعیین کنندۀ لیبرالی به سمت راست، در جهت دوری از دمکراسی و بر ضد دمکراسی را داریم.

یکی از روزنامه­هایی که اگر پرخواننده ترین روزنامۀ روسیه نباشد، یکی از پرخواننده ترین روزنامه­هاست (روسکویه اسلوو لیبرال)، با اشاره به حوادث ۳-۱ ژوئیه در سن پترزبورگ نوشت:

«جالب است که به نحوۀ برخورد به این اعتصاب از جانب روزنامه­های سوسیال دمکراتیک منتشره در سن پترزبورگ توجه کنیم. پرودای سوسیال دمکرات بخش قابل توجهی از روزنامه را به اعتصاب دیروز [تاریخ نگارش ۳ ژوئیه است] اختصاص می دهد، ولی روزنامۀ لوچ، ارگان به اصطلاح انحلال طلبان، خود را به انتشار یادداشتی کوتاه دربارۀ اعتصاب محدود می سازد و سرمقاله­ای به اعتصابات سیاسی اختصاص می دهد [لوچ، ۲ ژوئیه] که در آن این روزنامه برعلیه چنین اقداماتی توسط کارگران اعتراض می کند.»(روسکویه اسلوو، ۳ ژوئیۀ ۱۹۱۳)

حقایق چنین هستند. خصومت از جانب مرتجعین. بی تفاوتی و انکار از جانب لیبرالها و انحلال طلبان. وحدت لیبرالیسم و انحلال طلبی در کردار. وحدت اقدام توده­ای طبقۀ کارگر، که تنها در مبارزه علیه انحلال طلبان میسر می باشد.

پرولتاریا نمی تواند جز از طریق مبارزه­ای قاطع برعلیه انحلال طلبان، که در واقع کاملا متکی به لیبرالیسم می باشند، وظیفۀ دمکراتیک اش را انجام دهد، به عنوان پیشرو عمل کند، به توده‌های مردم خدمت نموده و به آنها آموزش و وحدت بخشد.

لیبرالها نیز معمولا از کرسی خطابۀ دوما وانمود می کنند که رادیکال هستند، و به همان خوبی شبه مارکسیستها یا عناصر متزلزل این کار را انجام می دهند، ولی این کار لیبرالها را از مبارزه کردن (با کمک انحلال طلبان) برعلیه آرمانهای دمکراتیک توده­ها در خارج از دوما بازنمی دارد.

 رابوچایا پراودا، شمارۀ ۳

۱۶ ژوئیۀ ۱۹۱۳

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۹

 توضیحات

 ۱- سوورمنکا اسلوو Sovremennoye Slovo (کلام معاصر) – روزنامۀ کادتی که از ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۸ در سن پترزبورگ منتشر می شد.

۲- روسیا Rossiya (روسیه) – روزنامۀ صد سیاهی که از ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۴ در سن پترزبورگ منتشر می شد. بعد از ۱۹۰۶ ارگان وزارت کشور بود. لنین آنرا «یک روزنامۀ مزدور پلیس» نامید.

لنین – مسائل مربوط به اصول در سیاست

بورژوازی لیبرال و رفرمیسم

 سالازکین میلیونر در یک سخنرانی در نمایشگاه نیژنی – نووگورود، از طرف تجار سراسر روسیه، درخواستی را برای اصلاحات وسیع سیاسی مطرح کرد. در گردهم آیی سه هزار فلزکار در سن پترزبورگ، رفرمیستها با کسب فقط ۱۵۰ رأی برای نامزدهای معرفی شده توسط شان جهت عضویت در نهاد اجرایی، متحمل شکستی قاطع شدند.[۱]

این دو حقیقت، که صریح و ساده همسنجی می طلبند، حتی مردم کاملا فاقد اصول را ناگزیر می نمایند که اصول مربوط به سیاست امروزین روسیه را مورد سؤال قرار دهند. توده­هایی از مردم تمام طبقات روسیه به سیاست علاقمندند، ولی تعداد کمی از آنها متوجه اهمیت اصول تئوریک مؤثر در نحوۀ نمایش دادن مسائل سیاسی می باشند. شمار کمی متوجه اهمیت احزاب سیاسی هستند که همواره پاسخهایی حساب شده، دقیق و به نحوی مناسب تنظیم شده به این مسائل می دهند. وقتی احزاب با طبقات معینی مرتبط هستند، چنین پاسخهایی بر اساس کار در میان توده­ها داده می شوند و سالها انجام چنین کاری در میان توده­ها نیز می تواند صحت و سقم این پاسخها را آشکار سازد.

پاسخهای مارکسیستها هنگامی که چهار سال و نیم قبل سیستم سوم ژوئن و وظایف خود را در ارتباط با آن ارزیابی نمودند دقیقاً از این نوع بودند.[۱] کارگرانی که برای سالهای طولانی با وظیفه شناسی و داشتن نحوۀ تفکر ناشی از این پاسخها در هر محیطی فعالیت کرده­اند، توسط درۀ عمیقی از آن روشنفکران سردرگمی که از دادن هر نوع پاسخ صریحی می ترسند و در هر گام به رفرمیسم و انحلال طلبی می لغزند، جدا شده­اند.

نمی توان نسبت به آن افرادی که پس از مشاهدۀ مبارزۀ مارکسیستها علیه انحلال طلبان، با عبارات غمناکی دربارۀ مضر بودن مشاجرات، منازعات، مبارزات متقابل، فرقه بازی و … از پرداختن به مسئله اجتناب می کنند، احساسی جز ترحم داشت. بسیاری از افرادی که خود را مارکسیست می خوانند و همۀ نارودنیکهای «چپ» در این زمره هستند!

لیبرالهای روزنامۀ رچ، کسانی که در اصول قهرمانان بورژوازی و دشمنان مارکسیسم هستند، نتوانسته­اند حقایق فوق را نادیده گیرند. آنها همۀ عبارات قدیمی و رقت انگیزشان را در یک سرمقاله (در شمارۀ ۲۳۴) تکرار می کنند، ولی اکنون فراتر می روند.

لیبرالها ناگزیر به اعتراف گشته اند که «مبارزۀ بین بلشویکها و انحلال طلبان همه جا در جریان است» و «به همۀ منافذ ارگانیسم طبقۀ کارگر نفوذ کرده است».

حالا چه؟ آیا این امر می تواند اتفاقی بوده باشد؟

خیر …

«اختلافات مهمی در مسائل اصولی برای مدتی طولانی آشکار هستند؛ آنها در تحلیل نهایی می توانند به مسئلۀ خط مشی ای که باید در پیشرفت آتی کشور اتخاذ گردد خلاصه شوند.»

بالاخره به این نتیجه رسیدند! مارکسیستها در دسامبر ۱۹۰۸ این موضوع را توضیح دادند، اما لیبرالها در اوت ۱۹۱۳ شروع به فهم آن کرده­اند. دیر فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن است.

روزنامۀ لیبرال ادامه می دهد «آیا حرکت در مسیر اصلاحات امکان پذیر است یا اینکه «اصلاحات تنها به عنوان محصول فرعی جنبشی که کاملا از تمام محدودیت رفرمیسم آزاد است میسر می باشد» [به نقل از سورنایا پراودا]. مسئله بدین گونه مطرح است.»

دقیقاً! مسئلۀ انحلال طلبی فقط بخشی از مسئلۀ رفرمیستهای غیرحزبی است که از مارکسیسم بریده­اند.

جالب است ببینیم که لیبرالها، این قهرمانان رفرمیسم در اصول، چگونه از آن دفاع می کنند.

«البته، مقدار زیادی متافیزیک و اعتقاد به سرنوشت در این عقیده که اصلاحات تنها به عنوان یک «محصول فرعی» میسرند، وجود دارد. بدون اصلاحگران و رفرمیسم هیچ اصلاحی نمی تواند انجام شود، حتی اگر فقط یک «محصول فرعی» باشد …»

اینجا بار دیگر نمونه­ای از عبارات خشمگینانه و تلاشی برای عدم ارائۀ پاسخ را داریم! متافیزیک چه ربطی به این امر دارد هنگامی که تجربۀ تاریخی، تجربۀ انگلیس، فرانسه، آلمان و روسیه، تجربۀ تمام تاریخ معاصر در اروپا و آسیا، نشان می دهد که اصلاحات جدی همیشه تنها محصول فرعی جنبشی کاملا آزاد از محدودیت رفرمیسم بوده­اند؟

و اعتقاد به سرنوشت چه ربطی به این امر دارد هنگامی که همان تجربه بطور واضح نشان می دهد که دقیقاً طبقات دشمن رفرمیسم بوده­اند که بیشترین تأثیر را [در جهت تحقق اصلاحات] داشته­اند؟

یا شاید در فعالیتهای طبقۀ کارگر روسیه در نخستین سالهای قرن بیستم «اعتقاد به سرنوشت» بیشتری نسبت به فعالیتهای لیبرالهای زمستوو و بورژوازی در سی سال پایانی قرن نوزدهم وجود داشته است؟ آقایان لیبرال، شما خود را مسخره می کنید!

آیا ممکن است شما چنان نادانهایی باشید که ارتباط بین منافع بورژوازی به عنوان یک طبقه و تمایل آنها به محدود ساختن خودشان به رفرمیسم، و همچنین ارتباط بین شرایط طبقۀ کارگر و تمایل متضادش را نبینید؟

آقایان، شما حقیقتاً بطور کلی حامیان ضعیفی برای رفرمیسم هستید! ولی شاید دفاع شما از رفرمیسم در روسیۀ کنونی بهتر است؟

رچ ادامه می دهد «باید اعتراف شود که وضعیت حاضر، وضعیتی که بارها به کم توقع ترین اصلاحگران بیهودگی تلاشهایشان را نشان داده است، افکار مردم و بخصوص احساساتشان را به سمت نفی رفرمیسم جهت می دهد.»

بفرمایید! به نظر می رسد حتی شمایی که از طرفداری از رفرمیسم یک اصل می سازید هم نمی توانید نه در تجربۀ تاریخی و نه در «وضعیت حاضر» روسیه تکیه گاهی پیدا کنید. حتی شما هم مجبورید اعتراف نمایید که وضعیت به ضرر شماست!

آقایان، در صورتی که شما در ضدیت با تجربۀ تاریخی، در ضدیت با تجربۀ «وضعیت حاضر» به حمایت از موقعیت فاقد اصول رفرمیسم ادامه دهید، چقدر متافیزیسین و معتقد به سرنوشت – یا بردگان نابینایی برای کیسۀ پول تنگ نظر، خودخواه و بزدل – خواهید بود! آیا شمایی که خودتان به اصلاحات باور ندارید، در واقع از آن بورژوازی که می کوشد به هزینۀ سایر مردم سود به دست آورد، دفاع نمی کنید؟

قابل فهم است که یک قسمت پیشرو طبقۀ کارگر روسیه، فلزکاران سن پترزبورگ، رفرمیستها و انحلال طلبانی که در میانشان بودند را دچار شکست خرد کننده­ای کرده­اند. طبق ارقام ارائه شده توسط رچ لیبرال و رفرمیست، انحلال طلبان رفرمیست ۱۵۰ رأی از ۲۰۰۰ رأی را کسب کردند که برابر با هفت و نیم درصد از کل می باشد. آیا این امر برای بار چندم – پس از انتخاب کارگران برای دومای چهارم، پس از تاریخچۀ ظهور مطبوعات کارگری در سن پترزبورگ و مسکو – نشان نمی دهد که انحلال طلبان فقط روشنفکران سردرگم و نیمه لیبرال را نمایندگی می کنند، و تودۀ کارگران دارای آگاهی سیاسی آنها را قاطعانه و راسخانه محکوم و طرد نموده‌اند؟

 سورنایا پراودا، شمارۀ ۲۸

۴ سپتامبر ۱۹۱۳

ناش پوت، شمارۀ ۹

۴ سپتامبر ۱۹۱۳

امضاء : و. ای.

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۹

 توضیحات

 ۱- هیئت رئیسۀ اتحادیۀ فلزکاران سن پترزبورگ در ۲۵ اوت (۷ سپتامبر) ۱۹۱۳ تجدید انتخاب شد. در گردهم آیی مورد اشاره حدود ۳۰۰۰ کارگر شرکت داشتند. علیرغم کوششهای انحلال طلبان برای سوق دادن گردهم آیی برعلیه هیئت رئیسۀ بلشویک اتحادیه، یک قطعنامۀ سپاسگزاری از هیئت رئیسه برای کارهایش توسط اکثریتی بزرگ تصویب شد. لیست نامزدهایی که توسط انحلال طلبان در رأی گیری اولیه ارائه شده بود، حدود ۱۵۰ رأی کسب کرد؛ لیست بلشویکی، که در سورنایا پراودا منتشر گشته بود، توسط اکثریتی بزرگ پذیرفته شد.

 

[۱]– مراجعه نمایید به مجموعه آثار لنین، جلد ۱۵، صفحات ۲۴-۳۲۱ – ویراستار.

چهار مقاله از لنین

عنوان

شماره صفحه

چگونه بورژوازی از مرتدان استفاده می کند

۲

مارکسیسم و رفرمیسم

۱۲

طبقه کارگر و مسئله ملی

۱۵

اولتیماتوم ریگای انقلابی

۱۷

ترجمه رضا – ف

 نشر مبارز تبریز

زمستان ۱۳۵۸

 چگونه بورژوازی از مرتدان استفاده می کند

ایستگاههای رادیوئی ما پیام هایی از کارنارون (بریتانیا)، پاریس و دیگر مراکز اروپائی دریافت می کنند. امروزه پاریس مبدل به مرکز اتحاد امپریالیستی جهان شده و از اینرو پیام های رادیوئی آن از اهمیت ویژه ای برخوردار است. چند روز پیش، در سیزدهم سپتامبر، ایستگاه رادیوئی دولتی این مرکز امپریالیسم جهانی خبر انتشار یک کتاب جدید ضد بلشویکی تألیف کارل کائوتسکی[۱]، مرتد مشهور و رهبر انترناسیونال دوم را پخش کرد.

میلیونرها و مولتی میلیونرها هیچ وقت ایستگاه رادیوئی دولتی خودشان را بخاطر هیچ و پوچ مورد استفاده قرار نمی دهند. آنها لازم دانستند که جنگ صلیبی تازه کائوتسکی را تبلیغ کنند. این آقایان مجبور هستند که برای جلوگیری از موج رو به رشد بلشویسم، به هر چیزی چنگ بزنند – حتی به یک کاه ناچیز، حتی به کتاب کائوتسکی. ما تشکرات صمیمانه خودمان را بخاطر کمک میلیونرهای فرانسوی به ما در امر تبلیغات شکوهمند بلشویکی و مسخره ساختن ضد بلشویسم هرزه کائوتسکی نثار آنها می کنیم.

امروز، هیجدهم سپتامبر، من شماره ۷ سپتامبر Vowarts، روزنامه سوسیال شوینیستهای آلمانی و قاتلان کارل لیبکنشت[۲] و روزا لوکزامبورگ[۳]، را دریافت کردم. فریدریش استامپفر در این روزنامه مقاله ای درباره کتاب جدید کائوتسکی («تروریسم و کمونیسم») نوشته و در آن چندین عبارت و قطعه از کتاب نقل کرده است. هنگامی که ما مقاله استامپفر و پیام رادیوئی پاریس را مقایسه می کنیم، متوجه می شویم که اساس این پیام را به احتمال خیلی زیاد، مقاله استامپفر تشکیل می دهد. کتاب کائوتسکی از طرف شیدمان ها و نوسکه ها یعنی محافظان بورژوازی آلمان و قاتلان کمونیستهای آلمانی، و از طرف آنهایی که در مبارزه با کمونیسم بین المللی به صفوف امپریالیستهای آنتانت پیوستند، مورد تحسین قرار گرفته است. یک نمایش بی نهایت آموزنده! و موقعی که من (در کتابم موسوم به «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد») کائوتسکی را به عنوان چاکر بورژوازی توصیف کردم، منشویکهای ما یعنی آن نمایندگان برجسته انترناسیونال برن(زرد)[۴]، نتوانستند کلمات به قدر کافی محکم برای بیان خشمشان بیابند.

ولی، حضرات محترم این علیرغم آزردگی خاطر شما، یک واقعیت است. شیدمانهای Vowarts و میلیونرهای آنتانت هنگامی که دست به تمجید کائوتسکی می زنند و او را بمثابه سلاحی در مبارزه برعلیه بلشویسم جهانی بلند می کنند، بطور یقین با من همکاری نمی کنند. در خصوص بورژوازی، کائوتسکی – حتی اگر او باور نکرده و مطابق میلش نباشد – مهر تأییدی بر آنچه که من او را توصیف کرده بودم، زده است.

بعضی از «رعد آسا» ترین افتراهای او برعلیه بلشویکها نشان خواهد داد که تا چه حد او در ارتدادش از سوسیالیسم و انقلاب پیش رفته است، ارتدادی که خودش را پشت نام مارکسیسم پنهان کرده است.

استامپفر می نویسد:«کائوتسکی به تفصیل توضیح می دهد که تا چه حد بلشویکها همیشه در پایان در مقابل اهداف قول داده شده خودشان قرار می گیرند: آنها با حکم اعدام مخالفت می کردند، ولی حالا به کشتارهای دسته جمعی متوسل می شوند …»

اولا، گفتن اینکه بلشویکها در زمان انقلاب هم با حکم اعدام مخالف بودند، دروغی محض است. در دومین کنگره حزب در سال ۱۹۰۳، هنگامی که بلشویسم برای اولین بار نمودار گشت، پیشنهاد شد که الغاء حکم اعدام به عنوان یکی از خواسته ها در برنامه حزب قرار گرفته و بعد اقامه بشود، ولی خلاصه مذاکرات نشان می دهند که این موضوع باعث به وجود آمدن این مسئله طعنه آمیز شد که:«برای نیکلای دوم هم؟». حتی در سال ۱۹۰۳ منشویکها هم جرئت فراخوانی برای رأی گیری درباره پیشنهاد مربوط به لغو حکم اعدام برای تزار را نکردند. و در ۱۹۱۷ در زمان حکومت کرنسکی، من در پراودا نوشتم که هیچ حکومت انقلابی نمی تواند حکم اعدام را باطل کند؛ مسئله در اینجا این است که یک حکومت خاص از این حکم برعلیه کدام طبقه سود خواهد جست. کائوتسکی تاکنون فراموش کرده است که در شرایط انقلاب چگونه بیاندیشد و آنقدر با اپورتونیسم هرزه اشباع شده که قادر به تجسم این موضوع نیست که یک حزب انقلابی پرولتری علناً خیلی وقت پیش از پیروزی اش، لزوم مجازات اعدام را در خصوص ضدانقلابیون مورد تأیید قرار می دهد. کائوتسکی «صادق»، مرد درستکار و یک اپورتونیست صادق، کاملا بی شرمانه مطالب دروغینی را درباره مخالفانش می نویسد.

ثانیاً، هر کسی که حداقل درکی از انقلاب داشته باشد به این نکته واقف خواهد گشت که در اینجا ما درباره انقلاب بطور کلی بحث و مفاوضه نمی کنیم، بلکه انقلابی را بررسی می کنیم که از میان کشتار بزرگ امپریالیستی خلقها ظهور کرده است. آیا کسی می تواند تصور یک انقلاب پرولتری را بکند که از درون چنین جنگی ظهور کرده و فارغ از توطئه گران ضدانقلابی و حملات صدها هزار مأمور وابسته به طبقات زمیندار و سرمایه دار باشد؟ آیا کسی می تواند تصور یک حزب انقلابی طبقه کارگر را بکند که برای چنین حملاتی آن هم در حین یک جنگ داخلی بی نهایت خشن، در حالیکه بورژوازی در فکر وارد ساختن نیروهای بیگانه برای سرنگونی حکومت کارگران می باشد، مجازات مرگ را تعیین نکند؟ هر کسی، بجز فضل فروشان بیچاره و مسخره، باید به این سؤالات جواب منفی بدهد. لیکن کائوتسکی دیگر قادر نیست این مسائل را در جایگاه مشخص تاریخی شان به همان طریقی ببیند که قبلا می دید.

ثالثاً، اگر که کائوتسکی دیگر ناتوان از تجزیه و تحلیل بوده و درباره بلشویکها دست به نوشتن مطالب دروغین می زند، اگر او نمی تواند فکر کند، یا حتی نمی تواند مسئله جنبه های مشخص و متمایز یک انقلاب برخاسته از چهار سال جنگ را در نظر بگیرد، اقلا که می توانست یک نگرش دقیق تری نسبت به آنچه که در حول و حوش او می گذرد، داشته باشد. قتل کارل لیبکنشت و روزا لوکزامبورگ[۱] توسط مأمورین نظامی در جمهوری دمکراتیک آلمان، چه چیزی را ثابت می کند؟ فرار از زندان این مأموران، که بطور مضحکی محکومیتهای ملایمی به آنها داده شده بود، چه چیزی را ثابت می کند؟ Herr[2] کائوتسکی و تمام حزب «مستقل» او (مستقل از پرولتاریا ولی کاملا متکی به تعصبات و خرافات خرده بورژوائی) از این حقایق طفره می روند و به نالیدن، محکوم ساختن و ضجه های مضحک قناعت می ورزند. کاملا به این جهت است که کارگران انقلابی بیش از پیش در سراسر جهان از کائوتسکی ها، لونگوت ها، مک دونالدها و توراتی ها روی برگردانده و به کمونیستها می پیوندند، چون پرولتاریای انقلابی در مقابل ضدانقلاب به پیروزی نیاز دارد نه «محکوم کردن» توخالی آن.

رابعاً، مثل اینکه ظاهراً اساس کتاب کائوتسکی را مسئله «تروریسم» تشکیل می دهد. این نکته از عنوان کتاب و نیز از بیان استامپفر مبنی بر اینکه «بدون تردید، کائوتسکی در این ادعا که اصل اساسی کمون نه تروریسم، بلکه حق انتخاب همگانی بود، محق است» آشکار می شود. من در «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد» برای نشان دادن اینکه تمام این صحبتها درباره «اصل اساسی» یک تعبیر مطلق هجو آمیزی از مارکسیسم است، مدارک فراوانی را نقل کردم. هدف من در اینجا یک چیز دیگری است. برای نشان دادن اینکه تا چه اندازه تحقیقات کائوتسکی در باب مسئله «تروریسم» ارزشمند هستند و اینکه این تحقیقات در خدمت کدام طبقه می باشند، من مقاله کوتاهی از یک نویسنده لیبرال را تمام و کمال نقل خواهم کرد. این مقاله، نامه‌ای است به The New Republic (25 ژوئن ۱۹۱۹) که یک روزنامه لیبرال آمریکائی است که بطور کلی، بیان کننده نقطه نظرات خرده بورژوائی است. به هر حال، بر نوشته های کائوتسکی ترجیح دارد زیرا آن دیدگاه را تحت عنوان سوسیالیسم انقلابی یا مارکسیسم ارائه نمی دهد.

این متن کامل نامه است:

 مانرهایم  و  کولچاک

آقای محترم: دول متحده از به رسمیت شناختن حکومت شورائی روسیه امتناع ورزیده اند چون، بطوری که اظهار می دارند:

۱- حکومت شوروی طرفدار آلمان است یا بود.

۲- حکومت شوروی بر اساس تروریسم قرار گرفته است.

۳- حکومت شوروی غیر دمکراتیک بوده و نماینده مردم روسیه نمی باشد.

ضمناً دول متحده خیلی وقت پیش حکومت فعلی گاردهای سفید را در فنلاند تحت دیکتاتوری ژنرال مانرهایم، به رسمیت شناخته اند، گرچه چنین می نماید:

۱- که نیروهای آلمانی به افراد گارد سفید در سرنگون ساختن جمهوری سوسیالیستی فنلاند کمک کردند و ژنرال مانرهایم هم تلگرامهای متعددی حاکی از همفکری و احترام به قیصر فرستاد. در این ضمن حکومت شوروی به شدت با تبلیغات خود در میان سپاهیان جبهه روسیه، موجب تضعیف حکومت آلمان می شد. حکومت فنلاند به مراتب بیشتر از حکومت روسیه، طرفدار آلمان بود.

۲- که حکومت فعلی فنلاند با به دست گرفتن زمام قدرت، با خونسردی تمام در عرض چند روز ۱۶٫۷۰۰ نفر از اعضای جمهوری سوسیالیستی پیشین را اعدام کرده و بیش از ۷۰٫۰۰۰ نفر را در اردوگاههای گرسنگی محبوس ساخت. در مقابل آن، کل اعدامهای انجام شده در روسیه برای سالی که تا اول نوامبر ۱۹۱۸ طول کشید، رسماً ۳٫۸۰۰ تن بود، منجمله بسیاری از مأموران فاسد شوروی و نیز ضدانقلابیون. حکومت فنلاند به مراتب تروریستی تر از حکومت روسیه بود.

۳- که پس از کشتن و محبوس ساختن تقریباً ۹۰٫۰۰۰ سوسیالیست و راندن بیش از ۵۰٫۰۰۰ نفر به طرف مرز روسیه، حکومت گاردهای سفید شرایط را به اندازه کافی مناسب برای برگزاری انتخابات دید و تذکر این نکته لازم است که فنلاند کشوری کوچک با حوزه انتخابیه­ای تنها در حدود ۴۰۰٫۰۰۰ تا است. علیرغم تمام پیش بینی ها، یک اکثریتی از سوسیالیستها انتخاب گشتند ولی ژنرال مانرهایم همانند متحدانش بعد از انتخابات ولادی وستک، به هیچ یک از آنها اجازه نداد که در کرسی خود قرار بگیرد. در این ضمن حکومت شوروی تمام آنهایی را که برای گذراندن زندگی هیچ فعالیت مفیدی را انجام نمی دادند، از حق رأی دادن محروم ساخته بود. حکومت فنلاند بطور قابل ملاحظه­ای کمتر از حکومت روسیه دمکراتیک بود.

و این داستان درباره آن قهرمان بزرگ دمکراسی و نظم نوین دریاسالار کولچاک از امسک ممکن است بارها تکرار گردد، دریاسالاری که حکومتهای متحده از او حمایت کرده، او را تأمین و مجهز ساخته و حالا در شرف تأیید رسمی اش هستند.

بنابراین هر گونه استدلالی که متفقان بر ضد شناسائی شورویها دارند می تواند با نیرو و صداقت بیشتری برعلیه مانرهایم و کولچاک همراه باشد. تاکنون این یکی ها به رسمیت شناخته شده اند و محاصره روسیه قحطی زده باز هم شدیدتر می شود.

 استوارت چیس

واشنگتن، دی. سی.

 این نامه که یک بورژوا لیبرال آن را نوشته، به بهترین وجهی تمام پستی های کائوتسکی ها، مارتف ها، چرنف ها، برانتینگ ها و دیگر قهرمانان انترناسیونال زرد برن و خیانت آنها را به سوسیالیسم، نشان می دهد.

برای اینکه اولا، کائوتسکی و تمامی این قهرمانان، درباره روسیه شوروی در باب مسئله تروریسم و دمکراسی، دروغ بافی می کنند. ثانیاً، آنها جریانات را نه از نقطه نظر مبارزه طبقاتی، به همانسان که در واقع در مقیاس جهانی و در حادترین شکل ممکنه خود تکامل می یابد، بلکه از دیدگاه یک خرده بورژوا و آدم کوته فکری ارزیابی می کنند که در آرزوی آن چیزهایی است که ممکن بود واقع شوند. مثلا اگر هیچ پیوند نزدیکی بین دمکراسی بورژوائی و سرمایه داری وجود نمی داشت، اگر در دنیا هیچ گارد سفیدی یافت نمی شد، اگر بورژوازی جهانی از آنها پشتیبانی نمی کرد و غیره و غیره. ثالثاً، مقایسه این نامه آمریکائی با نوشته های کائوتسکی و شرکاء ، آشکارا نشان خواهد داد که نقش عینی کائوتسکی همانا چاکری در آستان بورژوازی است.

بورژوازی جهانی در تلاش برای نابودی قدرت شوروی، با این ادعا که حکومتی تروریستی و غیر دمکراتیک است، مانرهایم ها و کولچاک ها را در زیر چتر حمایت خود قرار می دهد. واقعیتها اینطور هستند. و کائوتسکی، مارتف، چرنف و شرکاء هم فقط همراه با بورژوازی درباره تروریسم و دمکراسی به نغمه سرائی می پردازند، و هدف بورژوازی جهانی از این نغمه سرائی چیزی نیست بجز فریب کارگران و درهم کوبیدن انقلاب آنها. صداقت شخصی آن «سوسیالیستهایی» که از روی کند ذهنی شان «صادقانه» همان نغمه را سرمی دهند، به هیچ وجه ماهیت واقعی آن نغمه را عوض نمی کند. «اپورتونیستهای صادق» یعنی کائوتسکی ها، مارتف ها، لونگوت ها و شرکاء به ضدانقلابیون «صادقی» (با بی عرضگی بی مانندشان) مبدل گشته اند.

یک لیبرال آمریکائی می فهمد – نه به دلیل اینکه از لحاظ تئوریکی توانائی آن را دارد، بلکه تنها چون ناظر دقیق پیشرفتها و جریانات از یک روزنه به قدر کافی وسیع و در یک مقیاس جهانی است – که بورژوازی جهانی دست به سازماندهی و برپائی یک جنگ داخلی برعلیه پرولتاریای انقلابی زده و بنابراین از کولچاک و دنیکین در روسیه، از مانرهایم در فنلاند، از خادمان بورژوازی در قفقاز یعنی منشویکهای گرجستان، از امپریالیستها و کرنسکی های لهستانی در لهستان، از شیدمانها در آلمان و از ضدانقلابیون (منشویکها و سرمایه داران) در مجارستان و غیره حمایت می کند.

ولی کائوتسکی همانند آدم کوته فکر مرتجع و کینه توزی، درباره ترسها و خوفهای جنگ داخلی شروع به ندبه و زاری می کند! تمام اثرات درک انقلابی و تمام نمود واقع گرائی تاریخی (چون مدت زمانی است که اجتناب ناپذیری تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی به واقعیت پیوسته است) ناپدید گشته اند. به علاوه این کار مستقیماً بورژوازی را تقویت و به آنها کمک می کند، و کائوتسکی هم عملا در جنگ داخلی که در تمام جهان مشتعل گشته، یا آشکارا تدارک دیده می شود، واقعاً در کنار بورژوازی قرار دارد.

فریادها، شکایتها، گریه و زاری ها و هیجانات کائوتسکی در مورد جنگ داخلی همگی در خدمت مکتوم داشتن ناکامی او به عنوان یک تئوریسین می باشند. برای اینکه بلشویکها محق بودن خودشان را خیلی وقت پیش به اثبات رسانیده اند، آنها در پائیز ۱۹۱۴ به دنیا اعلام داشتند که جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی مبدل خواهد گشت. مرتجعان رنگ وارنگ از این حرف عصبانی شده یا فقط به آن خندیدند، ولی بازهم بلشویکها محق بودند. این آقایان برای مکتوم داشتن ورشکستگی کاملشان، حماقت و کوته بینی شان، باید تلاش می کردند تا خرده بورژوازی را با نشان دادن فجایع و نکبت های جنگ داخلی مرعوب بکنند. این دقیقاً کاری است که کائوتسکی به عنوان یک رجل سیاسی انجام می دهد.

تا چه حدود مضحکی، کائوتسکی در این کار پیش رفته است. این را می توان از جملات زیر تشخیص داد. او ادعا می کند که گویا هیچ امیدی به یک انقلاب جهانی وجود ندارد – و شما فکر می کنید که مبنای استدلال او را چه چیزی تشکیل می دهد؟ یک انقلاب در اروپا با خصوصیات [انقلاب] روسی به مفهوم «وقوع (Entfessellung) جنگ داخلی در سراسر دنیا در مدت یک نسل کامل» خواهد بود، و به علاوه نه فقط یک جنگ طبقاتی واقعی، بلکه یک «جنگ برادر کشی میان پرولترها» خواهد بود. حروفی که بر روی آنها تکیه شده متعلق به کائوتسکی بوده و استامپفر آنها را – البته با تمجید – نقل کرده است.

بله، اراذل و دژخیمان شیدمان برای تمجید از این حرفها دلیل خوبی در دست دارند! ما در اینجا با یک «رهبر سوسیالیست»ی روبرو هستیم که مردم را با شبح انقلاب ترسانده و آنها را از انقلاب می رماند! ولی خیلی عجیب است چون در اینجا مطلبی است که کائوتسکی آن را مسکوت می گذارد، کشورهای پر قدرت آنتانت به مدت تقریباً دو سال است که برعلیه روسیه مشغول مبارزه هستند و بدان وسیله، انقلاب در این کشورها به جنب و جوش درمی آید. اگر انقلاب حتی همین حالا هم شروع بشود، حتی اگر تنها در مرحله ابتدائی و در یک یا دو تا از کشورهای بزرگ آنتانت، این امر بلافاصله به جنگ داخلی در روسیه پایان خواهد داد و بلافاصله صدها میلیون نفر را در مستعمرات، که در آنجا عصیان و خشم مردم به نقطه غلیانی رسیده و تنها از طریق اعمال قهر کشورهای اروپائی با آن مقابله می شود، آزاد خواهد ساخت.

حالا کائوتسکی برای اعمالش، علاوه بر پلیدی روح پست اش که در طول جنگ امپریالیستی آن را نشان داده، آشکارا انگیزه دیگری را به پیش می کشد – او از جنگ داخلی دنباله دار در روسیه می ترسد. و این ترس او را از دیدن مبارزهبورژوازی کل جهان با روسیه، باز می دارد. یک انقلاب در یکی یا دو تا از کشورهای ابرقدرت اروپائی کاملا سلطه بورژوازی جهانی را به تحلیل برده، بنیانهای تسلط او را نابود کرده و در هیچ کجا برای او پناهگاه مطمئنی باقی نخواهد گذاشت.

جنگ دو ساله بورژوازی جهانی برعلیه پرولتاریای انقلابی روسیه عملا انقلابیون را در همه جا تشویق کرده است، چونثابت می کند که پیروزی در یک مقیاس جهانی خیلی نزدیک و آسان است.

تا آنجائی که به جنگ داخلی «میان پرولترها» مربوط می شود، ما آن استدلال را از چرنف ها و مارتف ها هم شنیده ایم. برای تشخیص نادرستی عمیق آن، مثال ساده ای را در نظر می گیریم. به هنگام انقلاب کبیر فرانسه، بخشی از دهقانان، دهقانان ونده[۳]، بر له پادشاه و برعلیه جمهوری جنگیدند. در ژوئن ۱۸۴۸ و مه ۱۸۷۱، بخشی از کارگران در لشکرهای کاویناک[۴] و گالیفه[۵] که توانستند صدای انقلاب را خاموش سازند، به خدمت پرداختند. حال اگر شخصی استدلالش این بود که: من از «جنگ داخلی میان دهقانان در فرانسه سال ۱۷۹۲ و میان کارگران در ۱۸۴۸ و ۱۸۷۱» متأسفم، شما درباره او چه می گفتید؟ شما حتماً می گفتید که این شخص یک آدم ریاکار و مدافع ارتجاع ، سلطنت و کاویناک ها است.

و البته حق به جانب شما خواهد بود.

امروز، تنها یک خرفت درمانده از درک این موضوع عاجز خواهد ماند که آنچه در روسیه اتفاق افتاده است (و در بقیه جهان شروع شده یا مراحل رشد خود را می گذراند) عبارت است از جنگ داخلی از طرف پرولتاریا برعلیه بورژوازی. هیچ مبارزه طبقاتی نبوده، و نمی تواند باشد، که در آن بخشی از طبقه پیشرو در کنار نیروهای ارتجاعی باقی نمانده باشد. این امر در مورد جنگ داخلی هم صدق می کند. بخشی از کارگران عقب مانده عزم کمک به بورژوازی برای یک دوره طولانی یا کوتاه مدت را دارند. ولی تنها اراذل می توانند از این موضوع برای موجه جلوه دادن پیوستن خودشان به بورژوازی استفاده کنند.

از لحاظ تئوریکی، این امتناعی است از درک آن چیزهایی که حقایق تکامل و توسعه جنبش کارگری جهان پیوسته از ۱۹۱۴ تاکنون، درباره آنها مشغول داد زدن و هشدار دادن بود. جدائی اقشار فوقانی طبقه کارگر که به وسیله یک نوع زندگی خاص طبقه متوسط و اپورتونیسم فاسد گشته و با «شغل های خوشایند» و باج سبیل های بورژوائی دیگر تطمیع می شد در پائیز سال ۱۹۱۴ در یک مقیاس جهانی شروع به شکل گیری کرده و بین سالهای ۱۹۱۵ و ۱۹۱۸ به تکامل کاملش رسید. کائوتسکی با بی اعتنایی به این واقعیت تاریخی و نکوهش کمونیستها بخاطر شکاف [انداختن] در جنبش، برای هزارمین بار، نقش خودش را به عنوان چاکر آستان بورژوازی نشان می دهد.

در طی چهل سال یعنی از ۱۸۵۲ تا ۱۸۹۲، مارکس و انگلس سخن از بخشی (یعنی اقشار بالائی، رهبران و «آریستوکراسی») از کارگران در بریتانیا به میان می آوردند که بطور روزافرونی بورژوائی می شدند و این امر به واسطه منافع و امتیازات مستعمراتی و انحصارات آن کشور به وقوع می پیوست.[۵] مثل روز روشن است که انحصارات امپریالیستی قرن بیستم در تعدادی از کشورهای دیگر ملزم و در پی ایجاد همان پدیده نظیر بریتانیا هستند. در تمام کشورهای پیشرفته ما شاهد فساد، رشوه گیری و پیوستن رهبران طبقه کارگر و اقشار فوقانی این طبقه به بورژوازی هستیم و این کار در نتیجه صدقه هایی است که از طرف بورژوازی داده می شود، که برای این رهبران «شغل های خوشایند» تأمین کرده، از منافعش ذره بی مقداری به اقشار بالائی می دهد، بدترین دستمزد و شاق ترین کارها را به کارگران عقب مانده ای که وارد کشور می شوند تحمیل می کند و امتیازات «اشرافیت کارگری» را در مقابل اکثریت طبقه کارگر افزایش می دهد.

جنگ ۱۸-۱۹۱۴ خیانت رهبران و اقشار فوقانی پرولتاریا، خیانت تمام سوسیال – شوینیستها، گومپرزها، برانتینگ ها، رنادل ها، مک دونالدها، شیدمانها و غیره را به سوسیالیسم و وفاداری نسبت به بورژوازی، بطور انکار ناپذیری اثبات کرده است. و بدیهی است که بخشی از کارگران با بی حالی و تنبلی مطلقی، تا مدت زمانی به دنبال این اراذل بورژوائی کشیده خواهند شد.

اکنون انترناسیونال برن، انترناسیونال هویسمانزها، واندروالدها و شیدمانها بمثابه انترناسیونال زرد این خائنین به سوسیالیسم شکل کاملی به خود گرفته است. اگر با آنها مبارزه نشود، اگر شکافی که آنها به وجود آورده اند، از بین نرود، در آن صورت دیگر مکانی برای سوسیالیسم واقعی و فعالیت صادقانه به نفع انقلاب اجتماعی وجود نخواهد داشت.

بگذار مستقل های آلمانی برای نشستن بین دو صندلی[۶] تقلا بکنند – سرنوشت آنها چیزی بیش از این نخواهد بود. شیدمانها، کائوتسکی را به عنوان «مرد خودشان» در آغوش کشیده و استامپفر هم این را تبلیغ می کند. در حقیقت، کائوتسکی رفیق با ارزشی برای شیدمانها محسوب می شود. وقتی هیلفردینگ، مستقل دیگر و دوست کائوتسکی، در لوسرن[۶] پیشنهاد کرد که شیدمان از انترناسیونال اخراج گردد، رهبران واقعی انترناسیونال زرد فقط به او خندیدند. پیشنهاد او یا نمونه ای از حماقت مفرط یا نمونه ای از سالوسی مفرط بود؛ او می خواست که به عنوان یک چپ در میان توده های کارگر به خودنمائی پرداخته و در همان حال، جای خود را در انترناسیونال خادمان بورژوازی حفظ کند! صرف نظر از آنچه که باعث انگیزش این رهبر (هیلفردینگ) شد، در نتیجه ذیل دیگر نمی توان تردید داشت – جبونی و بی عرضگی مستقل ها و پیمان شکنی شیدمانها، برانتیگ ها و واندروالدها حتماً به یک جنبش نیرومندتر توده های پرولتری، مستقل و جدا از این رهبران خائن منجر خواهد شد. در بعضی از کشورها، امپریالیسم می تواند به کار جدا ساختن کارگران تا یک مرحله نسبتاً طولانی ادامه بدهد. نمونه بریتانیا این حکم را ثابت می کند، ولی وحدت انقلابیون و اتحاد توده ها با انقلابیون و طرد عناصر زرد، در یک مقیاس جهانی، با قاطعیت و مطمئناً به پیشروی خودش ادامه می دهد. موفقیت عظیم انترناسیونال کمونیست مهر اثباتی است بر این امر: در آمریکا، یک حزب کمونیست تشکیل گردیده است[۷]، در پاریس، کمیته احیاء تماسهای بین المللی[۸] و کمیته دفاع سندیکالیستی[۹] به نفع انترناسیونال سوم، پا به میدان گذارده اند، و علاوه بر این دو روزنامه چاپ پاریس از انترناسیونال سوم حمایت می کنند: روزنامه انترناسیونال[۱۰] متعلق به ریموند پری کا و روزنامه تیره سنسور[۱۱] (بلشویک؟) متعلق به ژرژ آنگتی. در بریتانیا، ما در آستانه تشکیل یک حزب کمونیست هستیم که با این کار، بهترین عناصر حزب سوسیالیست بریتانیا، کمیته های شاپ استواردز[۱۲]، افراد انقلابی عضو اتحادیه های کارگری و غیره در همبستگی و اتحاد قرار می گیرند. چپ های سوئد، سوسیال دمکراتهای نروژی، کمونیستهای آلمانی، احزاب سوسیالیست ایتالیا و سوئیس سرسختانه در کنار اسپارتاکیست های آلمانی[۱۳] و بلشویکهای روسیه قرار گرفته اند.

انترناسیونال کمونیستی در طی چند ماه بعد از تشکیل آن در اوایل امسال، مبدل به یک سازمان جهانی شده که توده ها را رهبری می کند و بدون قید و شرط دشمن خائنان به سوسیالیسم در انترناسیونال زرد برن و اتحادیه لوسرن خواهد بود.

در پایان خبری کاملا آموزنده می خوانیم که روشنگر نقشی است که رهبران اپورتونیست اجراء کرده اند. روزنامه لافویله[۱۴] چاپ ژنو در یک ضمیمه ویژه چاپ شده به چندین زبان خارجی، خبر کنفرانس سوسیالیستهای زرد را در ماه اوت در لوسرن نشر داد. چاپ انگلیسی این روزنامه (شماره ۴، چهارشنبه ۶ اوت) دارای مصاحبه ای با ترولسترا، رهبر معروف حزب اپورتونیستی در هلند، می باشد.

«ترولسترا گفت که انقلاب نهم نوامبر آلمان باعث سراسیمگی زیادی در میان رهبران سیاسی و صنفی هلند شده بود. برای چند روز متوالی، دسته های حاکم در هلند در یک حالت اضطراب و وحشت به سر می بردند، مخصوصاً اینکه شنیده بودند که در ارتش عملا ناآرامی عمومی به وقوع پیوسته است.

او در ادامه می گوید که شهرداران رتردام و لاهه در پی ایجاد سازمانهای خاص خودشان بمثابه یک نیروی کمکی ضدانقلاب، بودند. کمیته ای متشکل از ژنرال های پیشین – در میان این ژنرال ها، افسر پیری بود که به شرکت در سرکوبی قیام بکسورها در چین مباهات می کرد – تلاش می کردند تا برخی از رفقای ما را به اقدام مسلحانه بر ضدانقلاب تشویق کرده و آنها را گمراه سازند. طبیعی است که تلاشهای آنها در این مورد نتیجه وارونه ای ببار آورده و زمانی در رتردام به نظر می رسید که یک شورای کارگری برپا خواهد گشت. لیکن رهبران سیاسی و صنفی، این روشها را قبل از موقع دانسته و خودشان را در حدود تنظیم یک برنامه حداقل کارگری و انتشار یک درخواست شدید اللحن از توده ها مقید ساختند.»

این چیزی است که ترولسترا گفت. او لاف زنی زیادی هم می کند و شرح می دهد که چگونه سخنرانی های آتشین انقلابی که در آن حتی دعوت به تصرف قدرت هم شده بود انجام داده است، چگونه او به عدم کفایت پارلمان و دمکراسی سیاسی هم واقف گشته و مبارزه از طریق «راههای غیرقانونی» و «دیکتاتوری پرولتاریا» را در دوران گذار و غیره و غیره مورد تأیید قرار داده است.

ترولسترا نمونه شاخصی است از رهبری فرومایه و اپورتونیست، که به بورژوازی خدمت کرده و کارگران را فریب می دهد. در حرف، او همه چیز را قبول خواهد کرد – شوراهای کارگری، دیکتاتوری پرولتری و هر چیزی که دلتان بخواهد. ولی عملا، او خائن پست نسبت به کارگران و عامل بورژوازی است. ترولسترا رهبر آن «رهبران سیاسی و صنفی» است که در سرنوشت سازترین لحظه، بورژوازی هلند را با ملحق ساختن نیروهایشان به آنها نجات دادند.

آن حقایق فاش شده به وسیله ترولسترا به قدر کافی واضح بوده و به یک جهت بسیار صریحی اشاره می کند. ارتش هلند بسیج گشته و پرولتاریا در ارتشی با بخشهای فقیر مردم، مسلح و متحد شده بود. انقلاب آلمان کارگران را تحریک به قیام کرده و «عملا ناآرامی عمومی در ارتش» به وجود آمده بود. خوب، واضح است که وظیفه رهبران انقلابی عبارت بود از رهبری توده ها به سوی انقلاب، و نه از دست دادن لحظه مناسب، هنگامی که تسلیح کارگران و تأثیر انقلاب آلمان می توانست موضوع را فی الفور به آخر برساند.

ولی رهبران خیانت پیشه که ترولسترا در رأس آنها قرار گرفته است، نیروهای خودشان را به بورژوازی ملحق می سازند. کارگران را با رفرم ها و هنوز هم بیشتر با وعده های رفرم از حرکت بازداشتند. «درخواستهای شدید اللحن» و عبارت انقلابی را برای آرام کردن – و فریب دادن – کارگران بکار می بردند. همین ترولستراها و «رهبران» مشابه او، که انترناسیونال دوم برن و لوسرن را تشکیل می دهند، با کمک به بورژوازی در آرام ساختن ارتش، سرمایه داری را نجات دادند.

جنبش کارگری با به کنار انداختن این خائنان و خیانت پیشگان، ترولستراها و کائوتسکی ها، به حرکت خود ادامه داده و خودش را از قید آن قشر بالائی مبدل شده به قشر بورژوائی، که توده‌ها را گمراه ساخته و سیاست های سرمایه داری را تعقیب می کند، خلاص خواهد کرد.

 ن. لنین

۲۰ سپتامبر سال ۱۹۱۹

بعد التحریر

 کائوتسکی به حکم مقاله استامپفر دیگر در مورد نظام سیاسی شوروی سکوت کرده است. آیا او از این مسئله اصلی صرف نظر کرده است؟ آیا او بازهم در پی دفاع از چیزهای مبتذل و پیش پا افتاده‌ای است که در رساله او برعلیهدیکتاتوری پرولتاریا بیان شده است؟ آیا او ترجیح می دهد که از این موضوع عمده چشم پوشی کرده و مسائل فرعی دیگر را به پیش بکشد؟ برای پاسخ به همه این سؤالات باید منتظر بررسی و تحقیق درباره رساله کائوتسکی بود.

 منتشره در سپتامبر ۱۹۱۹

در شماره ۵ مجله انترناسیونال کمونیست

مجموعه آثار لنین، جلد ۳۰، ص ۳۷-۲۷

توضیحات

۱- کارل کائوتسکی (۱۹۳۸-۱۸۵۴) – رهبر سوسیال دمکراسی آلمان و انترناسیونال دوم. او در ابتدا مارکسیست بود ولی بعدها به عنوان مرتد از مارکسیسم و ایدئولوگ سانتریسم (کائوتسکیسم) شهرت یافت. این ایدئولوژی خطرناک ترین و موذی ترین نوع اپورتونیسم بود.

۲- کارل لیبکنشت (۱۹۱۹-۱۸۷۱) – چهره ای برجسته در جنبش طبقه کارگر آلمان و جهان. رهبر سوسیال دمکراتهای جناح چپ آلمان. یکی از سازمان دهندگان و رهبران گروه اسپارتاکوس. در انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ آلمان، همراه با روزا لوکزامبورگ، پیشاهنگ انقلابی کارگران آلمان، شرکت جستند. لیبکنشت روزنامه Die Rote Fahne (پرچم سرخ) را انتشار داده و بنیانگذار حزب کمونیست آلمان و یکی از رهبران قیام کارگران برلین در ژانویه ۱۹۱۹ بود. بعد از سرکوبی قیام، او از طرف ضدانقلابیون به قتل رسید.

۳- روزا لوکزامبورگ (۱۹۱۹-۱۸۷۱) – رهبر برجسته جنبش جهانی طبقه کارگر و جناح چپ انترناسیونال دوم، بنیانگذار و رهبر حزب سوسیال دمکرات لهستان. او از سال ۱۸۹۷ نقش فعالی را در جنبش سوسیال دمکراتیک آلمان ایفا کرد. روزا لوکزامبورگ یکی از بنیانگذاران گروه اسپارتاکوس در آلمان بود. در انقلاب ۱۹۱۸، او یکی از رهبران پیشاهنگ انقلابی کارگران آلمان بود. روزا لوکزامبورگ سهم ارزنده ای در کنگره گشایشی حزب کمونیست آلمان داشت و بالاخره در ژانویه ۱۹۱۹، توسط ضدانقلابیون به قتل رسید.

۴- اشاره­ای است به تشکیلات احزاب سوسیال – شوینیست و سانتریست که در کنفرانسی در برن به تاریخ فوریه ۱۹۱۹ با هدف احیاء انترناسیونال دوم به وجود آمد.

۵- مراجعه نمایید به صورتجلسه کنگره لاهه در ۱۸۷۲، مدیسون، ۱۹۵۸؛ مقدمه انگلس بر ویرایش انگلیسی «وضعیت طبقه کارگر در انگلیس» و مقدمه او بر ویرایش دوم آلمانی همین کتاب؛ نامه­های انگلس به مارکس مورخ ۲۴ سپتامبر ۱۸۵۲ و ۷ اکتبر ۱۸۵۸؛ نامه­های انگلس به سورژه مورخ ۲۱ سپتامبر و ۵ اکتبر ۱۸۷۲؛ نامه مارکس به سورژه مورخ ۴ اوت ۱۸۷۴؛ نامه انگلس به مارکس مورخ ۱۱ اوت ۱۸۸۱؛ نامه­های انگلس به کائوتسکی مورخ ۱۲ سپتامبر ۱۸۸۲ و به سورژه مورخ ۷ دسامبر ۱۸۸۹٫

۶- لوسرن Lucerne – شهری واقع در سوئیس. محل برگزاری یکی از کنفرانس های انترناسیونال دوم در (۹-۲) اوت ۱۹۱۹٫

۷- حزب کمونیست آمریکا در سپتامبر ۱۹۱۹ به وجود آمد. تحت تأثیر انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر روسیه، جناح چپ حزب سوسیالیست آمریکا مبدل به هسته اولیه حزب کمونیست آمریکا شد.

۸- کمیته احیاء تماس های بین المللی توسط نمایندگان فرانسوی کنفرانس سوسیالیستی بین المللی زیمر والد (سپتامبر ۱۹۱۵) در ژانویه ۱۹۱۶ در پاریس تشکیل شد. این کمیته فعالیت ترویجی را برعلیه جنگ امپریالیستی رهبری کرده و تعداد زیادی جزوات و اعلامیه های افشاگرانه درباره اهداف غارتگرانه امپریالیست ها و خیانت سوسیال شوینیستها به منافع طبقه کارگر نشر و پخش می کرد. تحت تأثیر انقلاب اکتبر روسیه و اعتلای جنبش کارگری در فرانسه، این کمیته به مرکز فعالیت عناصر انقلابی و انترناسیونالیست مبدل گشت. در سال ۱۹۲۰، این کمیته در حزب کمونیست فرانسه ادغام شد.

۹- کمیته دفاع سندیکالیستی در پائیز سال ۱۹۱۶ توسط گروهی از اتحادیه گرایانی که از کمیته احیاء تماس های بین المللی دوری گزیده بودند، به وجود آمد. افراد سندیکالیست فعالیت پارلمانی را رد می کردند. در ماه مه ۱۹۱۹، کمیته دفاع سندیکالیستی تصمیم گرفت که به انترناسیونال کمونیستی بپیوندند؛ انقلابی ترین عناصر آن وارد کمیته انترناسیونال سوم شدند.

۱۰- انترناسیونال L’ Internationale – روزنامه هفتگی اتحادیه کارگران فرانسوی و ارگان کمیته دفاع سندیکالیستی، که از فوریه تا جولای ۱۹۱۹ در پاریس انتشار می یافت.

۱۱- تیره سنسور Le Tire Censure – روزنامه­ای یومیه با تمایلات کمونیستی که از آوریل تا ژوئن ۱۹۱۹ در پاریس انتشار می یافت.

۱۲- کمیته­های شاپ استواردز The shop stewards committees – نهادهای انتخابی کارگران که در بسیاری از مؤسسات صنعتی در جنگ اول جهانی در بریتانیا به وجود آمدند. به هنگام مداخله مسلحانه خارجی در روسیه بعد از انقلاب اکتبر، این کمیته ها به حمایت از روسیه شوروی برخاستند. بعضی از رهبران آنها (ویلیام کالاچر و دیگران) به حزب کمونیست بریتانیا پیوستند.

۱۳- اسپارتاکیست ها – اعضای سازمان انقلابی سوسیال دمکراتهای چپ آلمان، که توسط کارل لیبکنشت، روزا لوکزامبورگ، فرانتس مهرینگ و کلارا زتکین در شروع جنگ اول جهانی تأسیس یافت. اسپارتاکیست ها ترویج انقلابی را در بین توده ها هدایت کرده، دمونستراسیون های توده ای ضد جنگ را سازمان داده، اعتصابات را رهبری کرده و بالاخره خصلت امپریالیستی جنگ جهانی و خیانت رهبران اپورتونیست سوسیال دمکراسی را افشا می کردند. در نوامبر ۱۹۱۸، در طی انقلاب آلمان، اسپارتاکیست ها اتحادیه اسپارتاکوس را تشکیل دادند. در کنگره گشایشی ۳۰ دسامبر ۱۹۱۸ تا اول ژانویه ۱۹۱۹، آنها حزب کمونیست آلمان را تشکیل دادند.

۱۴- لافویله La Feuille – روزنامه ای یومیه که از اوت ۱۹۱۷ در ژنو انتشار می یافت. اگر چه رسماً این روزنامه به هیچ حزبی تعلق نداشت، ولی از موضع اپورتونیستی انترناسیونال دوم جانبداری می کرد.

 مارکسیسم و رفرمیسم

بر خلاف آنارشیستها، مارکسیستها مبارزه برای اصلاحات [رفرمها] یعنی برای اقداماتی که باعث بهبود شرایط توده زحمتکش بدون انهدام قدرت طبقه حاکمه می شود را قبول می کنند. ولی در همان زمان مارکسیستها دست به قطعی ترین مبارزه برعلیه اصلاح طلبان که، بطور مستقیم یا غیرمستقیم، اهداف و تلاشهای طبقه کارگر را در حوزه کسب اصلاحات محدود می سازند، می زنند. رفرمیسم عبارت است از فریب بورژوائی کارگرانی که علیرغم پیشرفتهای جزئی، تا زمانی که سلطه سرمایه پا برجا است، به صورت بردگان مزدی باقی خواهند ماند.

بورژوازی لیبرال اصلاحات را با یک دست اهداء کرده و با دست دیگرش همیشه آنها را پس می گیرد، آنها را تا حد صفر کاهش می دهد و از آنها برای به اسارت درآوردن کارگران، تقسیم آنها به گروههای جداگانه و جاودانی ساختن بردگی مزدی استفاده می کند. به این دلیل رفرمیسم حتی هنگامی که کاملا بی ریا باشد، در عمل مبدل به سلاحی می شود که بورژوازی با آن کارگران را فاسد می سازد و تضعیف می کند. تجربه تمام کشورها نشان می دهد که کارگرانی که به رفرمیستها اعتماد می کنند، همیشه مغبون واقع می شوند.

و برعکس آن، کارگرانی که تئوری مارکس را درک کرده اند یعنی، بر اجتناب ناپذیری بردگی مزدی تا زمان بقاء حاکمیت سرمایه داری واقف گشته اند، توسط هیچ رفرمی فریفته نمی شوند. کارگران با درک این نکته مبنی بر اینکه اصلاحات در جائی که سرمایه داری به حیات خویش ادامه می دهد، نمی توانند محکم یا پر اثر باشند بخاطر شرایط بهتر مبارزه کرده و از آنها برای تشدید مبارزه برعلیه بردگی مزدی استفاده می کنند. رفرمیستها تلاش می کنند تا از طریق امتیازات جزئی و ناچیز، کارگران را پراکنده و تحمیق کنند و آنها را از مبارزه طبقاتی منحرف سازند. ولی کارگران با پی بردن به کیفیت کاذبانه رفرمیسم، از اصلاحات برای بسط و توسعه مبارزه طبقاتی سود می جویند.

هر اندازه که نفوذ رفرمیستی در میان کارگران نیرومندتر باشد به همان اندازه [کارگران] ضعیف تر خواهند بود، و هر اندازه که اتکاء آنها به بورژوازی زیادتر باشد به همان اندازه برای بورژوازی لغو رفرمها به وسیله بهانه و طفره زنی های گوناگون آسانتر خواهد بود. هر چقدر جنبش طبقه کارگر مستقل تر، اهداف آن عمیق تر و وسیع تر باشد و هر چقدر از محدودیت رفرمیستی آزادتر باشد به همان اندازه برای کارگران حفظ و استفاده از پیشرفتها آسانتر خواهد بود.

رفرمیستها در تمام کشورها وجود دارند، برای اینکه در همه جا بورژوازی، به طرق گوناگون، به دنبال فاسد ساختن کارگران و تبدیل آنها به بردگان قانع که تمام فکر رهائی از بردگی را رها ساخته اند می باشد. در روسیه، رفرمیستها عبارتند از انحلال طلبان[۱] که گذشته ما را انکار کرده و سعی می کنند تا کارگران را با رؤیاهای یک حزب نوین، آشکارا و علنی خواب کنند. اخیراً، انحلال طلبان سنت پترزبورگ به توسط سورنایا پراودا[۲] مجبور گشتند[۷] که در مقابل اتهام رفرمیسم از خودشان دفاع کنند. برای اینکه یک مسئله بی نهایت مهم آشکار شود، باید استدلالهای آنها را به دقت مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.

انحلال طلبان سنت پترزبورگ نوشتند که ما اصلاح طلب نیستیم زیرا نگفته ایم که اصلاحات همه چیز هستند و هدف نهائی هیچ چیز؛ ما از حرکت برای هدف غائی صحبت کرده ایم، ما از پیشروی از طریق مبارزه برای اصلاحات تا کسب کامل اهداف صحبت کرده ایم.

حالا بگذارید ببینیم که چقدر این مدافعه با حقایق وفق می دهد.

اولین حقیقت: سدوف انحلال طلب، با جمع بندی اظهارات کلیه انحلال طلبان می نویسد که از «سه رکن» مارکسیستها، دو تایش دیگر برای آژیتاسیون مناسب نیستند. سدوف خواست روز کار هشت ساعته را که از لحاظ نظری می تواند بمثابه یک رفرم شناخته شود، حفظ می کند. او سابقه یا زمینه خیلی چیزهائی را که گامی جلوتر از اصلاحات هستند، از قلم انداخته یا حذف می کند. در نتیجه، سدوف به اپورتونیسم محض می غلتد و همان خط مشی ای را دنبال می کند که در این فرمول تجلی یافته است: هدف غائی هیچ چیز نیست. هنگامی که «هدف غائی» (حتی در ارتباط با دمکراسی) از آژیتاسیون ما دور و دورتر نهاده می شود، این رفرمیسم است.

دومین حقیقت: کنفرانس منعقده ماه اوت (سال گذشته) انحلال طلبان تا موارد بخصوصی خواسته های غیر رفرمیستی را به عوض نزدیک تر ساختن آنها به هسته آژیتاسیون ما – تا موقعیت مناسبی – به کنار و کنارتر نهاد.

سومین حقیقت: انحلال طلبان با انکار و بی اعتبار شمردن «گذشته» و جدا ساختن خود از آن، نتیجتاً خودشان را محصور در رفرمیسم می کنند. در موقعیت فعلی، رابطه بین رفرمیسم و چشم پوشی از «گذشته» آشکار و واضح است.

چهارمین حقیقت: به محض آنکه جنبش اقتصادی کارگران شعارهایی را پیش می کشد که از حدود رفرمیسم پا فراتر می گذارد، خشم و حملات انحلال طلبان را (که از «دیوانه ها»، «آب در هاون کوبیدن» و غیره صحبت می کنند) برمی انگیزد.

نتیجه چیست؟ انحلال طلبان در حرف رفرمیسم را به عنوان یک اصل رد می کنند، ولی در عمل آنها تا آخرین حد به آن می چسبند. آنها از یک طرف به ما اطمینان می دهند که اصلاحات برای آنها همه چیز و تمام چیزها نیستند، ولی از طرف دیگر هر موقع که مارکسیستها پا را از رفرمیسم فراتر می گذارند، انحلال طلبان به آنها حمله کرده و یا سرزنش می کنند.

لیکن، پیشرفتها و موفقیتها در هر بخش از جنبش طبقه کارگر نشان می دهند که مارکسیستها بدون واماندگی، بطور قطعی در استفاده عملی و مفید از رفرمها و در مبارزه برای آنها در رأس هستند. انتخابات در سطح بخش کارگری – نطق های نمایندگان ما در داخل و بیرون دوما، تشکیلات مطبوعات کارگری، استفاده از رفرم بیمه را در نظر بگیرید؛ بزرگترین اتحادیه، اتحادیه فلزکاران و غیره را در نظر بگیرید – در همه جا کارگران مارکسیست از انحلال طلبان جلو هستند، در فعالیت مستقیم، بلاواسطه و «روزانه» آژیتاسیون، سازماندهی و مبارزه برای اصلاحات و بکار بستن آنها.

مارکسیستها بطور خستگی ناپذیری برای از دست ندادن یک «امکان» کوچک در کسب و استفاده از رفرمها کار می کنند، و نه تنها آن را محکوم نمی کنند بلکه از هر گام فراتر از رفرمیسم در تهییج، تبلیغ، مبارزه جمعی اقتصادی و غیره حمایت کرده و آن را با تلاش بی پایان توسعه می دهند. از طرف دیگر، انحلال طلبان که مارکسیسم را ترک کرده اند با حملاتشان به همان موجودیت کالبد مارکسیستی، با خرابکاری شان در یکپارچگی مارکسیستی و جانبداری از رفرمیسم و سیاست کارگری لیبرالی، تنها شیرازه جنبش طبقه کارگر را دارند از هم می گسلند.

به علاوه، این واقعیت را نیز نمی توان از نظر دور داشت که در روسیه، رفرمیسم به شکل مخصوصی نیز هویدا می شود یعنی در یکی کردن موقعیت و وضعیت اساسی سیاسی در روسیه کنونی با وضعیت اروپای فعلی. از نقطه نظر لیبرالی این یکسان سازی درست است، برای اینکه لیبرال به این نظر ایمان داشته و ادعا می کند که «خدا را شکر، ما هم یک قانون اساسی داریم». لیبرال منافع بورژوازی را بیان می دارد هنگامی که او بر این موضوع پافشاری می کند که، بعد از ۱۷ اکتبر[۳]، هر قدمی که از طریق دمکراسی ماوراء رفرمیسم برداشته شود، دیوانگی، جنایت، گناه و غیره محسوب می شود.

ولی این نظرات بورژوائی هستند که در عمل توسط انحلال طلبان ما اتخاذ می شوند، انحلال طلبانی که مداوماً و بطور سیستماتیکی «حزب آزاد» و «مبارزه برای حزب قانونی» را (بر روی کاغذ) به روسیه «پیوند می دهند». به عبارت دیگر، آنها مانند لیبرالها پیوند زدن مشروطیت اروپائی را به روسیه موعظه می کنند بدون اینکه مسیر ویژه ای را که در غرب منجر به قبول و اتخاذ مشروطیت و انسجام آن در طی نسلها و در برخی موارد حتی در طی قرنها شد، در نظر بگیرند. آنچه که انحلال طلبان و لیبرالها خواستارش هستند، بنا به آن گفته مشهور عبارتست از شستن پوست بدون غوطه ور ساختن آن در آب.

در اروپا، رفرمیسم عملا به مفهوم ترک مارکسیسم و جایگزین ساختن آن توسط «سیاست اجتماعی» بورژوائی می باشد. در روسیه، رفرمیسم انحلال طلبان نه تنها به مفهوم فوق است، بلکه به معنی تباهی تشکیلات مارکسیستی و رها ساختن وظایف دمکراتیک طبقه کارگر و جایگزینی آن توسط یک سیاست کارگری لیبرالی است.

 پراودا ترودا، شماره ۲

۱۲ دسامبر ۱۹۱۳

امضاء : و . ای.

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۹، ص ۷۵-۳۷۲

توضیحات

۱- لنین در اینجا به بلوک انحلال طلبان اشاره می کند که در ماه اوت سال ۱۹۱۲ توسط تروتسکی، سمکوفسکی، «قفقازی ها»، «گروه هفت نفری»، «مارکسیست های لتونی» و … تشکیل شده بود. برای اطلاع بیشتر مراجعه نمایید به اثر لنین با عنوان «نقض وحدت در پرده فریادهای وحدت طلبی».

۲- سورنایا پراودا Severnaya Pravda (حقیقت شمالی) – یکی از نامهای روزنامه پراودای بلشویکی، که بطور علنی از اول اوت تا هفتم سپتامبر سال ۱۹۱۳ انتشار می یافت.

لنین به مقاله اش به نام «بورژوازی روسیه و رفرمیسم روسی» اشاره می کند.

۳- حکومت تزاری از جهش عظیم جنبش انقلابی در کشور دچار وحشت شده و به تاریخ ۱۷(۳۰) اکتبر ۱۹۰۵ اعلامیه ای را انتشار داد که در آن، قول اعطاء قانون اساسی و آزادیهای مدنی داده شده بود. اعلامیه یک حرکت سیاسی برای نفس تازه کردن، شکاف انداختن در بین نیروهای انقلابی و سرکوب انقلاب محسوب می شود. تقریباً تمام آزادیهایی که قول آنها داده شده بود، فقط بر روی کاغذ اهداء شد.

طبقه کارگر و مسئله ملی

روسیه، تا آنجایی که به مسئله ملیتهای او مربوط می باشد، کشوری است آمیخته. سیاست حکومت که همانا سیاست ملاکین می باشد که از طرف بورژوازی حمایت می شود، با ناسیونالیسم صد سیاه[۱] اشباع شده است.

این سیاست بر ضد اکثریت خلقهای روسیه که اکثریت جمعیت آن را تشکیل می دهند، هدایت می شود. و در کنار این، ما با ناسیونالیسم بورژوائی ملل دیگری (لهستانی، یهودی، اوکراینی، گرجی و غیره) روبرو هستیم که سر از خواب برداشته و تلاش می کند تا به وسیله مبارزه ای ملی یا مبارزه برای فرهنگ ملی، طبقه کارگر را از وظایف پر اهمیت جهانی اش منحرف سازد.

تمام کارگران آگاه باید با وضوح تمام، مسئله ملی را مورد بررسی قرار داده و در جهت حل آن بکوشند.

هنگامی که بورژوازی متفقاً با مردم و همه زحمتکشان، بخاطر آزادی مبارزه می کرد، از استقلال کامل و حقوق مساوی برای ملتها نیز پشتیبانی می نمود. کشورهای پیشرفته ای مانند سوئیس، بلژیک، نروژ و دیگران مثالی هستند از اینکه چگونه ملل آزاد در یک نظام واقعاً دمکراتیک در صلح و صفا با همدیگر زیسته و یا با صلح و صفا از همدیگر جدا می شوند.

ولی امروز، بورژوازی از کارگران می ترسد و در پی اتحاد با پوریشکوویچ ها[۲] و مرتجعان می باشد. بورژوازی به دمکراسی خیانت می ورزد، از ستمگری و حقوق نابرابر در میان ملل دفاع کرده و کارگران را با شعارهای ناسیونالیستیبه فساد می کشاند.

در عصر ما، تنها پرولتاریا از آزادی واقعی ملل و وحدت کارگران تمام ملل پشتیبانی می کند.

برای اینکه ملل مختلف در صلح و آزادی با همدیگر زندگی کنند یا از هم جدا شده و دولتهای مختلفی را تشکیل بدهند (اگر این کار برای آنها مناسب تر است)، یک دمکراسی کامل، که طبقه کارگر از آن حمایت می کند، ضروری است. هیچ امتیاز ویژه ای به هیچ ملتی یا هیچ یک از زبانها متعلق نخواهد گرفت! حتی جزئی ترین درجه ستمگری یا کمترین بی عدالتی در خصوص یک اقلیت ملی اعمال نخواهد شد – اصول دمکراسی طبقه کارگر اینچنین اند.

سرمایه داران و زمینداران می خواهند که به هر قیمت، کارگران ملل مختلف را از هم جدا کنند، حال آنکه افراد متنفذ و قدرتمند به طرزی عالی به عنوان سهامداران در کنسرن های سودآوری که درآمدشان سر به میلیونها می زند (مانند مناطق زرخیز لنا)[۳] با همدیگر زندگی می کنند؛ مسیحی های ارتدوکس و یهودی ها، روس ها و آلمانی ها، لهستانی ها و اوکراینی ها، خلاصه هر کسی که سرمایه در اختیار دارد، به اتفاق، کارگران تمام ملل را مورد بهره کشی قرار می دهند.

کارگران آگاه از وحدت کامل کارگران تمام ملل در هر سازمان کارگری آموزشی، صنفی، سیاسی و غیره پشتیبانی می کنند. بگذار آقایان محترم کادت[۴] خودشان را با انکار کردن یا کم بها دادن به اهمیت حقوق مساوی برای اوکراینی ها رسوا کنند. بگذار تا بورژوازی تمام ملتها با عبارت بافی های دروغ خودشان درباره فرهنگ ملی یا وظایف ملی و غیره و غیره، احساس راحتی بکنند.

کارگران هیچ وقت به خودشان اجازه نخواهند داد تا با سخنرانی های شیرین درباره فرهنگ ملی، یا «خودمختاری ملی – فرهنگی»[۵] بین آنها نفاق ایجاد شود. کارگران تمام ملل همگی با هم و بطور دسته جمعی، از آزادی کامل و برابری کامل حقوق در سازمانهای عمومی، پشتیبانی می کنند – و این، طریقه تضمین فرهنگ اصیل می باشد.

کارگران تمام جهان در حال ساختن فرهنگ انترناسیونالیستی شان هستند، فرهنگی که مدتها است قهرمانان آزادی و دشمنان ستمگری سرگرم آماده ساختن آنند. کارگران در مقابل دنیای کهن، دنیای ستم ملی، منازعه و انزوای ملی، یک دنیای نوین، دنیای اتحاد زحمتکشان تمام ملل، دنیایی که در آن برای امتیازات خاص یا برای جزئی ترین ستم انسان بر انسان جایی وجود ندارد، قرار خواهند داد.

نگارش به تاریخ ۳ (۱۶) مه ۱۹۱۳

منتشره در پراودا شماره ۱۰۶، ۱۰ مه ۱۹۱۳

مجموعه آثار لنین، جلد ۱۹، ص ۹۲-۹۱

توضیحات

۱- صد سیاه (Black Hundred) – عنوان دسته های سلطنت طلبی که از طرف پلیس تزاری برای مبارزه با جنبش انقلابی در روسیه سازمان یافته بودند.

۲- ولادمیر میتروفانوویچ پوریشکوویچ (۱۹۲۰-۱۸۷۰) – ملاک بزرگ روسیه و یکی از سلطنت طلبان سرسخت.

۳- مناطق زرخیز لنا در اختیار سرمایه داران بریتانیایی و شرکای آنها، سرمایه داران روسیه منجمله اعضای خانواده تزار، بود. در ۴(۱۷) آوریل سال ۱۹۱۲، پلیس تزاری به روی تظاهرات مسالمت آمیز کارگران مناطق زرخیز لنا، آتش گشود و در نتیجه ۲۷۰ نفر کشته و ۱۵۰ تن زخمی شدند. در پاسخ به وقایع خونین لنا، تظاهرات، اجتماعات و اعتصابات صدها هزار کارگر، سرتاسر کشور را فراگرفت.

۴- کادت (حزب مشروطه خواه – دمکراتیک) – مهم ترین حزب بورژوازی لیبرال سلطنت طلب در روسیه که در اکتبر ۱۹۰۵ تأسیس یافت. بیشتر اعضای آن از نمایندگان بورژوازی، زمینداران و روشنفکران بورژوا تشکیل می شدند. کادت ها خودشان را حزب «آزادی خلق» می نامیدند، ولی در عمل تلاش می کردند تا برای حفظ تزاریسم به عنوان سلطنت مشروطه، با استبداد به سازش برسند. آنها در جنگ اول جهانی از سیاست غارتگرانه حکومت تزاری جانبداری می کردند. بعد از انقلاب بورژوا دمکراتیک در فوریه ۱۹۱۷، کادت ها در نتیجه توافق با اس ارها و رهبری منشویکی شورای پتروگراد مقام مهمی را در حکومت موقت بورژوائی به دست آوردند؛ آنها از یک سیاست ضدانقلابی پیروی می کردند. کادت ها بعد از انقلاب کبیر اکتبر فعالانه در عملیات و مبارزات مسلحانه ضدانقلابی مداخله گران شرکت جستند. هنگامی که ارتش های مداخله گر و گاردهای سفید، تار و مار گشتند، کادت ها به خارج از کشور گریخته و به فعالیتهای ضد شوروی خودشان ادامه دادند.

۵- «خودمختاری فرهنگی – ملی» برنامه ای اپورتونیستی در باب مسئله ملی بود که توسط سوسیال دمکراتهای اتریشی (اوتو باوئر و کارل رنر) در دهه ۱۸۹۰ ارائه شد. مضمون این برنامه این بود که در یک کشور خاص، مردمی که از یک ملیت هستند، بدون توجه به آن قسمت از کشور که آنها در آن زندگی می کنند، باید یک اتحاد ملی خودمختاری را به وجود آورند که در حوزه قدرت یا قلمرو حقوقی آنها، دولت باید مدارس (مدارس جداگانه برای بچه‌های ملیت های گوناگون) و دیگر شاخه های آموزش و پرورش را واگذار نماید. اگر این برنامه به اجرا درمی آمد، به نضج یافتن و استحکام نفوذ روحانیون و ایدئولوژی ارتجاعی ناسیونالیستی در هر گروه ملی منجر شده و سازمان طبقه کارگر را با عمیق کردن تقسیم کارگران بر طبق ملیتها، تضعیف می ساخت. در روسیه، شعار خودمختاری فرهنگی – ملی از طرف انحلال طلبان، بوندیست ها و منشویک های گرجستان تأیید می شد.

لنین در چندین مقاله، از شعار خودمختاری فرهنگی – ملی سرسختانه انتقاد کرده و نشان داد که مبنای این برنامه را ایده ای تشکیل می دهد که عمیقاً بورژوائی و عمیقاً نادرست است، یعنی ایده «حفظ جدائی تمام ملل از همدیگر به توسط یک نهاد دولتی ویژه»(مجموعه آثار، جلد ۲۰، ص ۳۵).

 اولتیماتوم ریگای انقلابی

روزنامه های آلمانی، که اغلب به وقایعی که در استانهای بالتیک اتفاق می افتد خیلی توجه می کنند، واقعیت آموزنده ای را که در زیر می آید بیان کرده اند. حوادثی در پلی تکنیک ریگا رخ می دهد که مشابه اینها در تمام مراکز آموزش عالی دیگر به وجود می آید: اجتماعات دانشجوئی تبدیل به میتینگ های سیاسی شده اند. دانشجویان نیروی مبارز انقلاب را تشکیل می دهند. در این میان، کله گنده های لیبرال دماغ هایشان را برگردانده و زیر لب در مورد ضعف حکومت غرولند می کنند. ولی در لیوانیا وقایع آنقدر اعیان زمیندار را در تنگنا قرار داده که آنها فعالانه دست به ایجاد نیروی مسلح محافظ املاکشان، بدون تکیه بر دولت که قادر به انجام هیچ کاری در مقابل دهقانان یا کارگران و یا دانشجویان نیست، زده اند. بارون های بالتیک بطور جدی در حال برپائی یک جنگ داخلی هستند. مثلا آنها دسته های کاملی را مزدور کرده، آنها را با تفنگهایی با خشابهای بزرگ مسلح ساخته و مأمور نگهبانی املاک وسیع خود می سازند و اکنون معلوم شده است که بخشی از افراد دانشجویان آلمانی در استانهای بالتیک داخل این نوع دستجات گشته اند! طبیعتاً، دانشجویان روس و لتونیایی نه فقط این صدها سیاه در لباس دانشجوئی را تحریم کرده اند، بلکه حتی کمیسیون ویژه ای را مأمور بررسی و تحقیق درباره شرکت دانشجویان در باندهای صد سیاه زمینداران ساخته اند. دو تن از اعضای این کمیسیون برای جمع آوری اطلاعات از دهقانان به حومه شهر فرستاده شدند ولی هر دو آنها را حکومت دستگیر و به زندانی واقع در ریگا حواله کرد.

دانشجویان روس و لتونیایی از این عمل به خشم آمده و میتینگ عظیمی را برگزار کردند که قطعنامه شدید الحنی از طرف آن صادر شد. دانشجویان از رئیس پلی تکنیک که به این میتینگ دعوت شده بود، خواستند که برای تأمین آزادی بازداشت شدگان، اقدامات فوری به عمل آورد. در پایان قطعنامه، اولتیماتوم صریحی داده شده بود: اگر در طی سه روز افراد دستگیر شده در موعد مقرر آزاد نگردند در آن صورت، دانشجویان همراه با کارگران ریگا، از هر وسیله ای که در توان داشته باشند برای آزادی آنها استفاده خواهند کرد.

در آن روز فرماندار در ریگا نبود، چون برای کسب اختیارات استاندار به سنت پترزبورگ رفته بود. کفیل فرماندار به طرزی دیپلماتیک مآبانه می خواست شر قضیه را هر چه زودتر بکند. او (بر طبق گزارشهای Vossische Zeitung* در ۲۰ اکتبر) رئیس پلی تکنیک و دو دانشجوی زندانی را احضار کرده و از دانشجویان پرسید که آیا آنها می دانستند که اعمال آنها غیرقانونی است یا نه. البته، دانشجویان جواب دادند که در کارشان، هیچ چیز غیرقانونی نمی بینند. کفیل فرماندار، آنطوری که یک روزنامه چاپ ریگا گزارش داده است، به آنها توصیه می کند که از دست زدن به این نوع اعمال غیرقانونی خودداری کنند و بعد هر دو را آزاد می سازد.

خبرنگار، که حال بارون های بالتیک را می فهمد، با تأسف می افزاید که «در نظر دانشجویان و در نظر توده هایی که از آنها پشتیبانی می کنند، حکومت مجبور شده است که در مقابل این اولتیماتوم، سر تسلیم فرود آورد. و حتی یک فرد بی طرفی هم باید این موضوع را احساس کرده باشد.»

 پرولتاری شماره ۲۳

۳۱ (۱۸) اکتبر ۱۹۰۵

مجموعه آثار لنین، جلد ۹، ص ۴۰۹-۴۰۸

۱- اشاره به قتل کارل لیبکنشت و روزا لوکزامبورگ بعد از قیام ناموفق برلن در ۱۵ ژانویه ۱۹۱۹ – م.

[۲]- آقا – م.

[۳]- Vendee – ناحیه ای در غرب فرانسه که صحنه شورشهای سلطنت طلبان بود (۹۶-۱۷۹۳) – م.

[۴]- Cavaignnac – نام ژنرالی که قیام کارگران پاریس را در ۱۸۴۸ سرکوب ساخت.

[۵]- Galliffet – ژنرال فرانسوی که نقشی مهم در سرکوب کمون پاریس در ۱۸۷۱ داشت.

[۶] – بین دو صندلی نشستن کنایه ای است از لنین درباره اپورتونیست ها – م.

[۷]- به صفحات ۲۷-۳۲۵ از جلد ۱۹ مجموعه آثار لنین مراجعه نمایید – ویراستار.

* یک روزنامه آلمانی لیبرال که از ۱۷۰۴ تا ۱۹۳۴ در برلین چاپ می شد.

لنین – یک اعتراف ارزشمند

ناآرامی کارگری بار دیگر موضوع مباحثات شدید و گسترده­ای شده است. محافل حاکم به جدی‌ترین شکل نگران هستند. این امر از این واقعیت آشکار می‌شود که ضروری به نظر رسیده حتی نوویه ورمیا[۱]، آن روزنامۀ فریب‌دهندۀ وفادار که همواره تملق مقامات را می‌گوید، به دلیل مقاله­ای که در شمارۀ ۹۰۵۱ مورخ ۱۱ مه آن با عنوان «بررسی ناآرامی کارگری» درج شده، با تعلیق انتشار آن به مدت یک هفته، تنبیه شود. البته، این مجازات به دلیل محتویات مقاله، که مملو از گرم‌ترین قدردانی از دولت و ابراز صادقانه‌ترین نگرانی نسبت به مصالح آن است، اعمال نشده. چیزی که خطرناک تلقی شده تنها بحث دربارۀ حوادثی که باعث «آشفتگی جامعه» می‌شوند، تنها اشاره به گستردگی و اهمیت آن‌ها، بوده است. ما در زیر قسمت‌هایی از یک بخشنامۀ محرمانه (که آن نیز مورخ ۱۱ مه است)[۲] را می‌آوریم که فرمان می‌دهد مقالاتی که به اغتشاشات در کارخانجات و برخورد کارگران با کارفرمایان می‌پردازند فقط با اجازۀ ادارۀ پلیس منتشر شوند، امری که بهتر از تمام استدلالات ثابت می‌کند خود دولت مایل است تا ناآرامی کارگری را به عنوان مسئله­ای دارای اهمیت کشوری محسوب نماید. مقالۀ مندرج در نوویه ورمیا دقیقاً بدین دلیل مورد توجه خاص است که طرح کلی یک برنامۀ کامل دولتی را مشخص می‌سازد که در عمل به معنای فرونشاندن نارضایتی توسط چند صدقۀ ناچیز و بخشاً خیالی است که همراه با اعلانات مطنطنی دربارۀ سیاست حفاظتی، صمیمیت و غیره می‌باشند، و بهانه­هایی برای افزایش نظارت توسط مقامات دولتی فراهم می‌آورند. ولی این برنامه، که چیزی جدید نیست، تجسم «اوج» خرد دولتمردان مدرن نه تنها در روسیه، بلکه همچنین در غرب، می‌باشد. در جامعه­ای که بر مبنای مالکیت خصوصی و به بردگی کشیدن میلیون‌ها رنجبر تهیدست توسط مشتی ثروتمند بنا شده، دولت نمی‌تواند چیزی بجز دوست وفادار و متحد استثمارگران و قابل اتکاءترین نگهبان منافع آن‌ها باشد. در زمان ما تفنگ‌ها، سرنیزه­ها و شلاق‌ها به اندازۀ کافی برای نگهبانی قابل اتکاء نیستند؛ لازم است استثمارشدگان را متقاعد سازند که دولت بر فراز طبقات قرار دارد، که دولت نه به منافع آریستوکراسی و بورژوازی بلکه به عدالت خدمت می‌کند، که دولت علاقمند به حفاظت از ضعفا و فقرا در مقابل ثروتمندان و قدرتمندان می‌باشد. ناپلئون سوم در فرانسه و بیسمارک و ویلهلم دوم در آلمان بسیار تلاش کردند تا کارگران را بدین طریق فریب دهند. ولی در اروپا، جایی که مطبوعات کمابیش آزاد، دولت انتخابی، کارزارهای انتخاباتی و احزاب سیاسی تثبیت شده­ای وجود دارند، همۀ این حقه‌های ریاکارانه سریعاً افشاء شدند. ولی در آسیا، که شامل روسیه نیز می‌باشد، جایی که توده‌های مردم درمانده و نادان هستند، و در جایی که پیش‌داوری‌هایی وجود دارند که ایمان به تزار به عنوان پدر ما را می‌پروراند، چنین حقه­هایی کاملا تأثیرگذارند. یکی از علائم مشخصۀ این‌که روحیۀ اروپایی شروع به نفوذ در روسیه نموده است شکستی که این سیاست در ده یا بیست سال گذشته متحمل گشته می‌باشد. بارها و بارها تلاش شده، اما هر دفعه، چند سال پس از تصویب قوانین کار «حفاظتی» (به اصطلاح حفاظتی)، بازگشتی به وضع سابق امور انجام شده است – تعداد کارگران ناراضی افزایش یافته، تلاطم رشد کرده و ناآرامی گسترش پیدا کرده است – بار دیگر سیاست «حفاظتی» با بوق و کرنا اعلام گشته، بار دیگر عبارات متظاهرانه­ای دربارۀ نگرانی قلبی برای کارگران به گوش رسیده؛ قانون دیگری تصویب گشته که یک پشیز فایده به همراه یک خروار حرف پوچ و دروغ به کارگران ارائه داده، و طی چند سال بعد کل ماجرا تکرار شده. دولت مثل سنجابی در قفس آشفته شده و هر کاری که می توانسته را به هر شکلی انجام داده تا روزنه­ها را پر کند؛ ولی نارضایتی در مکان‌های جدیدی با انرژی بیشتری فوران کرده.

بگذارید نکات برجسته را در تاریخچۀ «قانون کار» در روسیه به یاد آوریم. مقارن با پایان دهۀ هفتاد اعتصابات بزرگی در سن پترزبورگ اتفاق افتادند، و سوسیالیستها سعی کردند که از این موقعیت برای تشدید تهییج عمومی بهره برند. الکساندر سوم قانون کارخانجات را در به اصطلاح سیاست «مردمی» (ولی در حقیقت آریستوکراتیک – پلیسی) خودش وارد نمود. در ۱۸۸۲ هیئت بازرسی کارخانجات شروع به کار کرد و در ابتدا گزارشهایش حتی منتشر می شدند. البته دولت از این گزارشها خوشنود نبود و انتشارشان را متوقف ساخت. معلوم شد که قوانین بازرسی کارخانجات فقط یک چارۀ موقتی بودند. سپس سالهای ۸۵-۱۸۸۴ فرا رسیدند؛ بحران صنعتی منجر به برخاستن جنبشی قدرتمند در بین کارگران شد، و تعدادی اعتصاب سرکش در منطقۀ مرکزی (که از بین آن‌ها اعتصاب کارخانه نخ ریسی موروزوف[۳] بطور خاص شایستۀ توجه است) رخ دادند. بار دیگر سیاست «حفاظتی» پیش گذاشته شد، این بار کاتکوف با شور و شوق خاصی در مسکووسکیه ودوموستی[۴] از آن طرفداری کرد. او از این حقیقت که اعتصابگران موروزوف توسط یک هیئت منصفه محاکمه شدند خشمگین شد، و صد و یک سؤالی را که توسط دادگاه برای تصمیم گیری هیئت منصفه ارائه شده بودند را «صد و یک شلیک توپ به احترام پیدایش مسئلۀ کارگری در روسیه» توصیف نمود؛ ولی، بطور همزمان، او خواستار این شد که «دولت» به دفاع از کارگران پرداخته و سیستم ظالمانۀ جریمه‌ها که سرانجام به طغیان ریسندگان کارخانۀ موروزوف منجر شده بود را ممنوع سازد. قانون ۱۸۸۶ تصویب شد؛ این قانون اختیارات هیئت بازرسی کارخانجات را بسیار گسترش داد و تحمیل جرایم دلخواه به نفع کارفرمایان را ممنوع ساخت. ده سال گذشت، و باز هم فوران ناآرامی کارگری اتفاق افتاد. اعتصابات ۱۸۹۵، بخصوص اعتصاب بزرگ ۱۸۹۶[۵]، باعث شدند دولت از ترس بلرزد (بخصوص به دلیل این حقیقت که سوسیال دمکرات‌ها در آن زمان بطور منظم شانه به شانۀ کارگران حرکت می‌کردند)؛ دولت با سرعت بی سابقه­ای قانون «حفاظتی» برای روز کار کوتاه‌تر را تصویب نمود (۲ ژوئن ۱۸۹۷). طی بحث دربارۀ قانون مربوطه در یک کمیته، صاحب منصبان وزارت کشور، از جمله رئیس ادارۀ پلیس، با صدای رسا اعلام داشتند که کارگران کارخانجات باید دولت را به عنوان محافظ پایدار و پشتیبان عادل و بخشندۀ خودشان ببینند (مراجعه نمایید به جزوۀ «اسناد محرمانه دربارۀ قانون ۲ ژوئن ۱۸۹۷»[۶]). اگر چه قانون حفاظتی تصویب گشت اما از سر و ته آن زده و توسط بخشنامه‌های مکارانه­ای که همان دولت صادر کرد بی اثر شد. کارگران برای صدمین بار متقاعد شده­اند که «حفاظت» دولت پلیسی اساساً نمی‌تواند اوضاع آنان را تسهیل نماید، یا به آن‌ها آزادی مراقبت از خودشان را بدهد؛ باز هم ناآرامی و نبرد خیابانی درمی گیرد، باز هم دولت دلواپس می‌شود، بار دیگر سخنرانیهای پلیسی دربارۀ «حفاظت دولتی» شنیده می شود که این بار توسط نوویه ورمیا اظهار گشته. آقایان! آیا هرگز از تلاش برای بالا آوردن آب با الک خسته نمی‌شوید؟

نه، البته که دولت هرگز از تکرار تلاش‌هایش برای ترساندن کارگران سازش‌ناپذیر و فریفتن ضعیف‌ترها، نادان‌ترها و ترسوترها با صدقه، خسته نمی‌شود. ما نیز هرگز از افشاء معنای حقیقی این تلاش‌ها و افشاء «دولتمردان»ی که همین دیروز به سربازان دستور شلیک به کارگران را دادند و امروز دربارۀ حفاظت بانگ می‌زنند، کسانی که دیروز دربارۀ عدالت و پشتیبانی‌شان از کارگران صحبت می‌کردند و امروز بهترین کارگران و روشنفکران را یکی پس از دیگری توقیف کرده و بدون محاکمه در اختیار پلیس می‌گذارند، خسته نمی‌شویم. از این رو ما لازم می‌دانیم که قبل از اعلام یک قانون «حفاظتی» جدید، با تفصیل به «برنامۀ دولتی» نوویه ورمیا بپردازیم. علاوه بر این، اعترافات انجام شده در این باره توسط نشریه­ای نظیر نوویه ورمیا که در حوزۀ سیاست داخلی اینقدر «رسمی» است، شایستۀ توجه­ هستند.

نوویه ورمیا مجبور است اعتراف کند که «تجلیات تأسف‌آور در حوزۀ مسائل کارگری» اتفاقی نیستند. البته، سوسیالیست‌ها نیز مقصرند (این روزنامه از ذکر کلمۀ مهیب «سوسیالیست» اجتناب می‌کند و عبارات مبهمی نظیر «آیین‌های دروغین مضر» و «تبلیغ عقاید ضد دولتی و ضد اجتماعی» را ترجیح می‌دهد)؛ ولی … ولی چرا سوسیالیست‌ها اینقدر در بین کارگران موفق‌اند؟ البته، نوویه ورمیا فرصت را برای ناسزاگویی به کارگران از دست نمی دهد: آنها به حدی «رشد نیافته و نادان» هستند که داوطلبانه به تبلیغات مضر سوسیالیست‌ها، که آسایش پلیس را مختل می سازد، گوش می‌دهند. در نتیجه، سوسیالیست‌ها و کارگران مقصرند، و ژاندارم‌ها مدت‌هاست که جنگی نومیدانه را علیه بزهکاران پیش می‌برند و در این راستا زندانها و تبعیدگاه‌ها را پر کرده­اند. ولی این کارها بی‌فایده بوده­اند. ظاهراً، چیزی در شرایط کارگران کارخانجات وجود دارد که «نارضایتی نسبت به شرایط حاضرشان را به وجود آورده و تقویت می‌کند» و بنابراین «به نفع موفقیت» سوسیالیسم است. «رنج طاقت‌فرسای کارگران کارخانجات در شرایط بی نهایت نامطلوب زندگی برای آن‌ها وسایل اولیۀ معیشت را تا زمانی که قادر به کار کردن هستند فراهم می‌کند، و در شرایط اضطراری، هنگامی که آن‌ها برای مدتی بیکار باشند، خود را در موقعیت دشوار و ناامیدکننده­ای می‌یابند، همانطور که برای مثال، کارگران حوزه­های نفتی باکو اخیراً در روزنامه­ها تشریح کرده­اند.» بنابراین، حامیان دولت مجبورند اعتراف کنند که موفقیت سوسیالیسم بخاطر شرایط واقعاً بد کارگران است. ولی این اعتراف به چنان شکل مبهم و طفره‌روانه­ای است و با چنان قیدهایی بیان می‌شود که مشخص است چنین آدم‌هایی ممکن نیست کوچکترین قصدی برای دست زدن به «مالکیت مقدس» سرمایه‌دارانی که بر کارگران ستم می‌کنند داشته باشند. نوویه ورمیا می‌نویسد «متأسفانه، ما خیلی کم دربارۀ وضع حقیقی امور مربوط به مسئلۀ کارگری در روسیه اطلاع داریم.» بله، واقعاً هم تأسف‌آور است! و «ما» دقیقاً به این دلیل کم می‌دانیم که به دولت پلیسی اجازه می‌دهیم تمام مطبوعات را در بردگی نگه دارد و دهان هر کسی که صادقانه تلاش می‌کند وضعیت شرم آور امور در کشورمان را افشاء کند، ببندد. ولی «ما» سعی نمی‌کنیم که نفرت زحمتکشان را به سمت دولت آسیایی سوق دهیم بلکه آن را متوجه غیر روسها می‌کنیم. نوویه ورمیا وسیعاً به «مدیران کارخانۀ غیر روس» اشاره کرده و آن‌ها را «ناهنجار و حریص» می‌خواند. تنها نادان‌ترین و رشد نیافته‌ترین کارگران، آنهایی که باور دارند تمام بدبختی شان ناشی از وجود «آلمانی‌ها» یا «یهودیان» است و نمی‌دانند که کارگران آلمانی و یهودی متحد می‌شوند تا با استثمارگران آلمانی و یهودی شان مبارزه کنند، ممکن است در چنین دامی گرفتار شوند. ولی حتی کارگرانی که این را نمی‌دانند از هزاران نمونه آموخته­اند که سرمایه داران روسی «حریص‌ترین» و بی‌نزاکت‌ترین سرمایه‌دارانند، و پلیس روسی و دولت روسی «ناهنجارترین»ها می‌باشند.

تأسف نوویه ورمیا از اینکه کارگران دیگر به اندازۀ دهقانان نادان و مطیع نیستند نیز جالب است. روزنامه از این حقیقت که کارگران «لانه­های روستایی خود را ترک می‌کنند»، اینکه «نواحی صنعتی مراکز تجمع توده­های آمیخته­ای می‌شوند»، اینکه «روستائیان روستاهایشان را با روابط و علایق اجتماعی و اقتصادی محقرانه [این اصل مطلب است] ولی مستقل‌شان ترک می‌نمایند»، زاری می‌کند. «روستائیان» به لانه­هایشان بسته شده­اند، و از ترس از دست دادنشان، جرأت ندارند مطالباتی پیش روی ارباب‌شان بگذارند، او را با اعتصاب تهدید کنند و غیره. روستائیان از شرایط در نواحی دیگر باخبر نیستند و فقط به امور دهکدۀ خودشان علاقمندند (حامیان دولت این را «علایق مستقل» فرد روستایی می‌خوانند؛ یک روستایی که حد و اندازۀ خودش را می‌داند و وارد عرصۀ سیاست نمی‌شود – چه چیزی بیش از این مقامات را خشنود می‌کند؟)؛ اما در این دهکده، زالوی محلی، ارباب یا کولاک، هر شخصی را می‌شناسد؛ همۀ دهقانان از پدران و پدربزرگانشان درس نوکری مطیع بودن را به ارث برده­اند، و هیچکس در آنجا نیست تا آگاهی را در ایشان بیدار کند. اما در کارخانه، مردم «آمیخته­اند»، به لانه‌هایشان بسته نشده­اند (برایشان فرقی ندارد که کجا کار کنند)، چیزهایی دیده و آموخته­اند، شجاع و سرشار از علاقه نسبت به هر چیزی که در جهان رخ می‌دهد هستند.

با وجود این دگرگونی غم‌انگیز موژیک حقیر به کارگری دارای آگاهی طبقاتی، پلیس‌های متکبر ما هنوز امیدوارند که توده­های کارگر را با عباراتی دربارۀ «حفاظت دولتی از رفاه کارگران» فریب دهند. نوویه ورمیا از این امید با استدلال کهنۀ زیر دفاع می کند:«سرمایه داری که در غرب سربلند و مقتدر است، در کشور ما هنوز نوزاد است، فقط با گرفتن ریسمانهای هدایت کننده می‌تواند راه رود، و این ریسمان‌ها توسط دولت فراهم می‌شوند.» … اکنون، فقط یک دهقان حقیر این سرود قدیمی دربارۀ قادر مطلق بودن مقامات را باور می‌کند! اما کارگر به دفعات می بیند که سرمایه داران پلیس، کلیسا، مقامات نظامی و غیرنظامی را در «ریسمان‌های هدایت کننده» نگه می دارند. نوویه ورمیا چنین ادامه می دهد که دولت «باید اصرار نماید» بر ایجاد بهبودی در شرایط کارگران، یعنی باید این بهبود را از کارفرمایان مطالبه کند. ساده است، اینطور نیست؟ دستوری صادر نمایید، و آنگاه در یک چشم برهم زدن کار انجام می شود. ولی سخن گفتن آسان است؛ در واقعیت، دستورات مقامات، حتی «ساده ترین» آنها، نظیر احداث بیمارستانها در محل کارخانجات، برای چندین دهه توسط سرمایه‌داران نادیده گرفته شده­اند. علاوه بر این، دولت جرأت ندارد به سرمایه‌داران دستور دهد تا کاری که تأثیری جدی بر «حق مقدس» مالکیت خصوصی می‌گذارد را انجام دهند. از این گذشته، دولت خواستار هیچ بهبود جدی در شرایط کارگران نیست، زیرا در هزاران مورد این خودش است که کارفرما می‌باشد، دستمزد پایینی به کارگران می‌دهد و آن‌ها را در کارخانۀ ابوخوف و صدها مکان دیگر سرکوب می‌کند، همانطور که با هزاران نفر از کارکنان پست و راه آهن و غیره چنین می‌کند. نوویه ورمیا که می‌داند هیچ کس دستورات دولت ما را جدی نمی‌گیرد، سعی می‌کند جایگاه آن را با آوردن مثال‌های تاریخی مجلل، بسیار بلند مرتبه جلوه دهد. روزنامه می‌گوید که در ارتباط با بهبود شرایط کارگران باید «به همان شیوه‌ای که نیم قرن پیش، هنگامی که دولت به حل مسئلۀ دهقانی پرداخت، هنگامی که خردمندانه پذیرفت که بهتر است توسط اصلاحات از بالا جلوی مطالبه نمودن چنین اصلاحاتی از پایین را گرفت و منتظر اتفاق افتادن آن نشد»، رفتار کرد.

این حقیقتاً یک اعتراف ارزشمند است. قبل از آزاد سازی دهقانان، تزار خطر یک طغیان مردمی را به اعیان و اشراف گوشزد کرد، گفت که آزاد کردن از بالا بهتر از منتظر شدن تا زمانی است که آنها شروع به آزاد کردن خودشان از پایین نمایند. حالا این روزنامۀ چاپلوس اعتراف می‌کند که روحیۀ کارگران، آن را کمتر از روحیۀ دهقانانی که «در آستانۀ آزادی» بودند، نمی‌ترساند. «بهتر است از بالا باشد تا از پایین»! روزنامه‌نگاران نوکر حکومت مطلقه عمیقاً در اشتباهند اگر گمان می‌کنند که یک «همسانی» بین مطالبات برای اصلاحات امروزه و مطالبات آن زمان وجود دارد. دهقانان خواستار الغاء سرواژ بودند، آن‌ها برعلیه حکومت تزار نبوده و به او باور داشتند. امروزه کارگران ابتدا و در درجۀ نخست علیه دولت قیام می‌کنند؛ آن‌ها می فهمند که فقدان حقوق شان تحت استبداد پلیسی دست و پایشان را در مبارزه با سرمایه‌داران می‌بندد و به این دلیل خواستار رهایی از استبداد و بیدادگری حکومتی هستند. کارگران همچنین در حالت ناآرامی «در آستانۀ آزادی» می‌باشند، ولی این آزادسازی کل مردم خواهد بود، که به زور آزادی سیاسی را از مستبدین می‌ستاند.

***

آیا می‌دانید که چه اصلاحی جهت فرونشاندن نارضایتی کارگران و ثابت کردن وجود «حفاظت دولتی» به آنها پیشنهاد می‌شود؟ اگر شایعۀ رایج را باور کنیم، کشمکشی بین وزارت امور مالی و وزارت کشور در جریان است. دومی خواهان آنست که هیئت بازرسان کارخانجات تحت کنترلش باشند؛ زیرا معتقد است که آنگاه کمتر محتمل خواهد بود که بازرسان کارخانجات مخالفتی با سرمایه‌داران نکنند و توجه بیشتری به منافع کارگران می نمایند و بدین سان جلوی ناآرامی را می‌گیرند. بگذار تا کارگران برای این قانون جدید تزاری آماده شوند؛ بازرسان کارخانجات لباس‌های فرم متفاوتی خواهند پوشید و کارمند وزارت دیگری خواهند شد (احتمالا با افزایش دستمزد)، همان وزارتی که حقیقتاً (بخصوص در مورد ادارۀ پلیس) برای مدتی طولانی در گذشته علاقه و دلواپسی‌اش را نسبت به کارگران نشان داده است.

ایسکرا، شمارۀ ۶

ژوئیۀ ۱۹۰۱

مجموعه آثار لنین، جلد ۵

توضیحات

۱- نوویه ورمیا Novoye Vremya (دوران نوین) – روزنامه­ای که در سن پترزبورگ از ۱۸۶۸ تا اکتبر ۱۹۱۷ منتشر می شد. در ابتدا خط مشی لیبرالی معتدلی داشت اما بعد از ۱۸۷۶ به ارگان ارتجاعی ترین محافل اعیان و اشراف و بوروکراسی دولتی تبدیل گشت. این روزنامه مبارزه­اش را نه فقط علیه جنبش انقلابی، بلکه همچنین علیه جنبش بورژوا – لیبرالی پیش می برد. پس از ۱۹۰۵ به ارگان دسته­های صدها سیاه تبدیل شد.

۲- این بخشنامه پس از چاپ مقالۀ «بررسی ناآرامی کارگری» در نوویه ورمیا، توسط هیئت مرکزی مطبوعات برای ویراستاران تمام روزنامه­ها و مجلات ارسال شد. این بخشنامه در مطلبی تحت عنوان «سن پترزبورگ» (قسمت «از زندگی اجتماعی ما») در ایسکرای شمارۀ ۶ (ژوئیۀ ۱۹۰۱) تجدیدچاپ شد.

۳- جنبش اعتصابی ۱۸۸۵ بسیاری از کارخانجات نساجی را در نواحی ولادیمیر، مسکو، تور و سایر استانهای صنعتی مرکزی روسیه را دربر گرفت. اعتصاب کارگران در ژانویه در کارخانۀ نیکولسکویه، در نزدیکی ارخوو – زویو، متعلق به موروزوف، بزرگترین و مهم‌ترین اعتصاب بود. مطالبات اصلی اعتصاب‌کنندگان کاهش جرایم، برقراری سیستم استخدام قانونی و غیره بودند. این اعتصاب توسط کارگران پیشرویی با نام‌های پ. مویسینکو، ل. ایوانف و و. ولکوف رهبری می‌شد. اعتصاب موروزوف که بیش از ۸۰۰۰ کارگر در آن شرکت کردند، توسط سربازان رژیم تزاری درهم شکسته شد و بیش از ۶۰۰ کارگر در جریان آن بازداشت شدند. تحت فشار جنبش اعتصابی ۸۶-۱۸۸۵، حکومت تزاری مجبور به صدور قانونی دربارۀ جریمه­ها شد (قانون ۳ ژوئن ۱۸۸۶) که مطابق آن جریمه­های پولی فقط می‌توانستند برای برآوردن احتیاجات کارگران خرج شوند و دیگر به جیب کارفرمایان نمی‌رفتند.

۴- مسکووسکیه ودوموستی Moskovskiye Vedomosti (ثبت کنندۀ مسکو) – روزنامه­ای تأسیس شده در ۱۷۵۶؛ با شروع دهۀ ۱۸۶۰ بیانگر دیدگاه‌های مرتجع‌ترین عناصر سلطنت طلب از میان زمینداران و روحانیون شد؛ پس از ۱۹۰۵ یکی از ارگان‌های عمده دسته­های صدها سیاه شد. این روزنامه تا هنگام انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ منتشر می‌شد.

۵- لنین به اعتصابات توده­ای کارگران سن پترزبورگ که عمدتاً در صنعت نساجی در سال ۱۸۹۵ و بخصوص ۱۸۹۶ اتفاق افتادند اشاره می‌کند. اعتصاب ۱۸۹۶ در کارخانۀ نخ ریسی کالینکین در ۲۳ مه اتفاق افتاد. دلیل بلاواسطۀ اعتصاب امتناع کارفرمایان از پرداخت حقوق کامل کارگران در روزهای تعطیل و تاج گذاری نیکلاس دوم بود. اعتصاب به سرعت به همۀ نخ‌ریسی‌ها و بافندگی‌های عمده سن پترزبورگ و سپس به کارخانجات ماشین‌سازی بزرگ، یک لاستیک‌سازی، یک کاغذ سازی و یک کارخانه تصفیۀ شکر نیز سرایت کرد. برای نخستین بار پرولتاریای پایتخت اعتصابی وسیع را علیه استثمارگرانش برپا کرد. بیش از ۳۰۰۰۰ کارگر دست به اعتصاب زدند. اعتصاب تحت رهبری گروه اتحاد مبارزه برای آزادی طبقه کارگر سن پترزبورگ که در جزوات و بیانیه­هایش کارگران را فرا می‌خواند تا محکم و استوار برای دفاع از حقوق‌شان پایداری کنند، هدایت شد؛ این گروه مطالبات اصلی کارگران که شامل روز کار ده و نیم ساعته، افزایش دستمزد و پرداخت به موقع دستمزد بود را منتشر و پخش کرد.

گزارش اعتصاب در خارج از کشور انعکاس عظیمی یافت. روزنامه­های Vorwarts (به پیش) برلین و Arbeiter Zeitung (روزنامۀ کارگران) وین شرح این اعتصاب را منتشر ساختند. خطابیه­ای از جانب کارگران انگلیسی، که به امضاء رهبران همۀ سازمان‌های سوسیالیستی و اتحادیه­ای رسیده بود، توسط گروه اتحاد مبارزه به روسی ترجمه و میان کارگران سن پترزبورگ توزیع شد. در یک گردهم‌آیی اتحادیه­های کارگری لندن، از گزارش این اعتصاب که توسط ورا زاسولیچ ارائه شد و سخنرانی النور مارکس – آولینگ با شور زیادی استقبال شد و حضار کمک‌هایی برای اعتصابیون جمع آوری نمودند؛ کمک‌های مشابهی نیز در سایر اتحادیه­ها جمع‌آوری شدند. در آلمان، اتریش و لهستان امر جمع‌آوری کمک برای اعتصابیون سن پترزبورگ سازماندهی شد. کنگرۀ لندن بین الملل دوم که در ژوئیۀ ۱۸۹۶ برگزار شد، از گزارش اعتصاب ۱۸۹۶ که توسط پلخانف ارائه شد استقبال کرد و قطعنامۀ مخصوصی در حمایت از کارگران روسی که مشغول «مبارزه با علیه یکی از آخرین استحکامات ارتجاع اروپایی» بودند، تصویب نمود.

اعتصابات سن پترزبورگ جنبش طبقۀ کارگر در مسکو و دیگر شهرها را برانگیختند، دولت را مجبور کردند که به بازنگری در قوانین کارخانجات سرعت بخشد و قانون ۲(۱۴) ژوئن ۱۸۹۷ که روز کار را در همۀ کارگاهها و کارخانجات به یازده ساعت و نیم محدود می کرد، صادر کند. این اعتصابات، همانطور که لنین بعدها درباره شان نوشت، «طلیعه دار یک دوران پیشروی مداوم در جنبش طبقۀ کارگر، این نیرومندترین عامل در کل انقلاب ما، بودند» (مراجعه نمایید به مجموعه آثار لنین، جلد ۱۳، «مقدمه بر مجموعۀ «دوازده سال»»).

۶- جزوۀ «اسناد محرمانه دربارۀ قانون ۲ ژوئن ۱۸۹۷» در سال ۱۸۹۸ توسط اتحادیۀ سوسیال دمکراتهای روس در خارجه، در ژنو منتشر شد.

لنین – فاجعهٔ در شرف وقوع و راه مبارزه با آن

  • o      قحطی فرامی‌رسد
  • o      خمود مطلق دولت
  • o      اقدامات مربوط به کنترل برای همه شناخته‌شده هستند و اجرایشان آسان است
  • o      ملی کردن بانک‌ها
  • o      ملی کردن سندیکاها
  • o      الغاء اسرار بازرگانی
  • o      متشکل سازی اجباری
  • o      تنظیم امور مصرف
  • o      مختل ساختن کار سازمان‌های دمکراتیک توسط دولت
  • o      ورشکستگی مالی و طرق جلوگیری از آن
  • o      آیا می‌توانیم به‌پیش رویم اگر از پیشروی به‌سوی سوسیالیسم بترسیم؟
  • o      مبارزه علیه آشفتگی اقتصادی – و جنگ
  • o      دمکرات‌های انقلابی و پرولتاریای انقلابی

قحطی فرامی‌رسد

روسیه را فاجعه‌ای اجتناب‌ناپذیر تهدید می‌کند. وضع حمل‌ونقل ریلی دچار پریشانی فوق‌العاده شده و این پریشانی افزایش می‌یابد. حرکت درراه‌های آهن متوقف خواهد شد. حمل‌ونقل مواد خام و زغال برای کارخانه‌ها و همچنین حمل‌ونقل غله متوقف خواهد شد. سرمایه‌داران تعمداً و دائماً در امر تولید کارشکنی می‌نمایند (خراب می‌کنند، از کار می‌اندازند، مختل می‌کنند و مانع می‌سازند) و امیدوارند که این فاجعهٔ بی‌سابقه موجبات شکست جمهوری و دمکراسی، و به‌طورکلی شوراها و تشکل‌های پرولتاری و دهقانی را فراهم نموده، بازگشت رژیم سلطنتی و استقرار مجدد قدرت مطلق بورژوازی و زمین‌داران را تسهیل کند.

خطر قحطی و فاجعهٔ عظیم حتمی است. دراین‌باره تاکنون به‌کرات در تمام روزنامه‌ها بحث شده است. تعداد بی‌شماری قطعنامه چه از طرف احزاب و چه از طرف شوراهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان صادرشده – قطعنامه‌هایی که در آن‌ها تصدیق گردیده است فاجعه، حتمی و کاملاً نزدیک است، اقدامات اضطراری برای مبارزه علیه آن لازم‌اند، مردم باید برای جلوگیری از نابودی «مساعی قهرمانانه» ابراز دارند و غیره.

همه این را می‌گویند. همه این را تصدیق می‌کنند. همه دراین‌باره تصمیم گرفته‌اند.

ولی هیچ اقدامی نمی‌شود.

شش ماه از انقلاب می‌گذرد. فاجعه بیش‌ازپیش نزدیک شده است. بیکاری جنبهٔ همگانی به خود گرفته است. همین‌قدر فکر کنید: کشور دچار بی کالایی است و از کمبود خواربار و کافی نبودن نیروی کار دستخوش نابودی است و حال‌آنکه غله و مواد خام به حد کافی وجود دارد و آن‌وقت در چنین کشوری و در چنین لحظهٔ بحرانی بیکاری تا این حد دامنه گرفته است! چه مدرکی از این بالاتر برای نشان دادن اینکه طی ۶ ماه انقلاب (که بعضی‌ها آن را کبیر می‌نامند ولی عجالتاً شاید صحیح‌تر بود آن را فاسد شده می‌نامیدند) در یک جمهوری دمکراتیک و باوجوداین همه اتحادیه، نهادها و مؤسساتی که با غرور تمام عنوان «انقلابی – دمکراتیک» به خود می‌دهند، مطلقاً هیچ اقدام بااهمیتی برای جلوگیری از فاجعه و قحطی به عمل نیامده لازم است؟ ما با سرعتی روزافزون به نابودی نزدیک می‌شویم. جنگ منتظر نمی‌شود و موجب پریشانی روزافزون در کلیهٔ شئون زندگی مردم می‌گردد.

و حال‌آنکه اندک توجه و تعمق در اوضاع کافی است تا برای هرکسی یقین حاصل شود که وسایل مبارزه علیه فاجعه و قحطی موجودند و اقدامات لازم برای این مبارزه کاملاً روشن، ساده، عملی و تماماً در دسترس نیروهای مردم می‌باشند و اگر این اقدامات بکار بسته نمی‌شوند علتش فقط این است که تحققشان به سودهای گزاف مشتی زمین‌دار و سرمایه‌دار لطمه می‌زند.

درواقع می‌توان تضمین کرد که شما حتی یک نطق و یک مقاله در هیچ روزنامه‌ای، اعم از داشتن هر روشی و نیز یک قطعنامه از طرف هیچ جلسه و یا مؤسسه‌ای پیدا نمی‌کنید که در آن اقدام اساسی و عمدهٔ مبارزاتی برای جلوگیری از فاجعه و قحطی به‌طور کاملاً روشن و صریح مورد تصدیق قرار نگرفته باشد. این اقدام عبارت است از کنترل، نظارت، حسابرسی و تنظیم امور از طرف دولت، توزیع صحیح نیروی کار در تولید و توزیع صحیح کالاها، صرفه‌جویی در نیروهای مردم، جلوگیری از هرگونه اتلاف بیهودهٔ نیروها و بهینه مصرف کردن آن‌ها. کنترل، نظارت و حسابرسی نخستین ضروریات مبارزه علیه فاجعه و قحطی هستند. این‌یک مسئلهٔ مسلم و مورد تصدیق عموم است. و دقیقاً همان اقدامی است کهانجام نمی‌دهند زیرا می‌ترسند به تفوق زمین‌داران و سرمایه‌داران، به سودهای گزاف، خارق‌العاده و شرم‌آور آنان که از راه گران‌فروشی و قراردادهای جنگی (اکنون تقریباً همه به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم برای جنگ «کار می‌کنند») به دست می‌آید و همه از آن آگاه‌اند و همه ناظر آن‌اند و همه دربارهٔ آن آه و فغان راه انداخته‌اند، تجاوزی بشود.

مطلقاً هیچ اقدامی برای معمول کردن چنین کنترل، حسابرسی و نظارتی که حداقلی از کار آیی را داشته باشد از طرف دولت به عمل نمی‌آید.

خمود مطلق دولت

همه‌جا علیه هرگونه کنترل، نظارت و حسابرسی و علیه هرگونه کوششی که هدف آن سروصورت دادن به این امر از طرف دولت باشد، به‌طور سیستماتیک، مداوم و از همه سو کارشکنی می‌شود. باید بی‌نهایت ساده‌لوح بود تا نفهمید – یا فوق‌العاده سالوس بود تا خود را به نفهمی زد – که منشأ این کارشکنی از کجاست و این عمل با چه وسایلی انجام می‌گیرد. زیرا این کارشکنی بانکداران و سرمایه‌داران، این عقیم گذاردن هرگونه کنترل، نظارت و حسابرسی از جانب آن‌ها، با شکل‌های دولتی یک جمهوری دمکراتیک و وجود مؤسسات «انقلابی – دمکراتیک» دمساز می‌گردد. حضرات سرمایه‌داران حقیقتی را که همهٔ طرفداران سوسیالیسم علمی در گفتار آن را قبول دارند ولی منشویک‌ها و اس آرها پس‌ازآنکه دوستانشان شغل‌های بی‌دردسری به‌عنوان وزیر و معاون وزیر و غیره را اشغال کردند کوشیدند بلافاصله فراموش نمایند، به‌خوبی آموخته‌اند. و این حقیقت همانا عبارت از این است که تعویض شکل‌های سلطنتی کشورداری با شکل‌های جمهوری دمکراتیک، ماهیت اقتصادی استثمار سرمایه‌داری را ذره‌ای تغییر نمی‌دهد و لذا عکس مطلب نیز صدق می‌کند – باید فقط شکل مبارزه درراه مصونیت و قداست سودهای سرمایه‌داری را عوض کرد تا تحت رژیم جمهوری دمکراتیک نیز با همان کار آیی از آن‌ها دفاع شود که در رژیم سلطنت مطلقه دفاع می‌شد.

کارشکنی کنونی یا تازه‌ترین شیوهٔ کارشکنی که در جمهوری دمکراتیک علیه هرگونه کنترل، نظارت و حسابرسی به عمل می‌آید عبارت از این است که سرمایه‌داران (و نیز بدیهی است تمام منشویک‌ها و اس آرها) «اصل» کنترل و لزوم آن را در گفتار «با اشتیاق» قبول دارند اما فقط اصرارشان این است که این کنترل «به‌تدریج»، با نقشه و به شیوهٔ «تنظیم‌شده توسط دولت» انجام گیرد. ولی در حقیقت امر این الفاظ ظاهرفریب در خدمت پوشاندن عمل عقیم گذاردن امر کنترل، تبدیل کنترل به یک‌چیز پوچ، تنزل آن به چیزی خیالی، بازیچه قرار دادن آن، به تأخیر انداختن تمام اقدامات جدی و واقعاً مؤثر، ایجاد مؤسسات فوق‌العاده بغرنج، عریض و طویل، بوروکراتیک و بی‌جان برای کنترل که به طرز ناامیدکننده‌ای سراپا تابع سرمایه‌داران‌اند و مطلقاً کاری انجام نمی‌دهند و نمی‌توانند انجام دهند، قرار می‌گیرند.

برای آنکه بی‌مدرک سخن نگفته باشیم به گواهانی از میان منشویک‌ها و اس آرها استناد می‌جوییم یعنی به همان کسانی که در نخستین شش‌ماههٔ انقلاب در شوراها اکثریت داشتند و در «دولت ائتلافی» شرکت کردند و بدین سبب ازلحاظ سیاسی در برابر کارگران و دهقانان روس به علت اغماض نسبت به سرمایه‌داران و اجازه دادن به آن‌ها برای خرابکاری در هر نوع کنترلی مسئولیت دارند.

در تاریخ ۷ سپتامبر سال ۱۹۱۷ شمارهٔ ۱۶۴ روزنامهٔ ایزوستیا (ارگان کمیتهٔ اجرائیه مرکزی کنگرهٔ سراسر شوراهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان روسیه)، ارگان رسمی عالی‌ترین نهاد از میان نهادهای به‌اصطلاح «تام‌الاختیار» (شوخی نکنید!) دمکراسی «انقلابی»، قطعنامه‌ای از طرف سازمان کنترل مخصوصی که به‌توسط همان منشویک‌ها و اس آرها برای بازرسی تشکیل‌شده منتشر کرد. این مؤسسهٔ مخصوص «بخش اقتصادی» کمیتهٔ اجرائیهٔ مرکزی است. در قطعنامهٔ این مؤسسه رسماً به «خمود مطلق نهادهای مرکزی که تحت نظر دولت به‌منظور تنظیم امور اقتصادی ایجاد شدند» اعتراف گشته است.

حالا چطور می‌توان برای اثبات ورشکستگی سیاست منشویکی و اس آری تصدیقی گویاتر از این اظهار که به دست خود منشویک‌ها و اس آرها امضاءشده را تصور نمود؟

هنوز در دوران تزاریسم بود که لزوم تنظیم امور اقتصادی مورد تصدیق قرار گرفت و مؤسسات معینی هم برای این مقصود تشکیل شدند. ولی تحت حکومت تزاریسم آشفتگی اقتصادی به‌طور مداوم بیشتر شد و دامنهٔ وحشتناکی پیدا کرد. این موضوع فوراً موردقبول واقع شد که وظیفهٔ دولت انقلابی جمهوری عبارت است از اجرای اقدامات مؤثر و قاطعانه برای پایان دادن به آشفتگی اقتصادی. وقتی‌که دولت «ائتلافی» با شرکت منشویک‌ها و اس آرها تشکیل شد، در اعلامیهٔ پرطنطنهٔ خود مورخهٔ ۶ مه خطاب به تمام مردم وعده داد و متعهد گردید که کنترل و تنظیم دولتی را برقرار کند. تسره تلی‌ها و چرنف ها مثل تمام سران منشویک‌ها و اس آر قسم می‌خوردند که نه‌فقط مسئولیت دولت را به عهده‌دارند بلکه «نهادهای تام‌الاختیار دمکراسی انقلابی» که تحت کنترل آن‌هاست عملاً اعمال دولت را تحت مراقبت و بازرسی خوددارند.

چهار ماه از شش ماه مه می‌گذرد، چهار ماه طولانی، که طی آن روسیه صدها هزار سرباز را قربانی یک «تعرض» امپریالیستی بیهوده نموده، که طی آن آشفتگی و مصیبت با گام‌های عظیمی نزدیک شده‌اند، که طی آن فصل تابستان فرصتی استثنائی برای انجام کارهای بسیاری درزمینهٔ حمل‌ونقل دریایی، کشاورزی، اکتشاف معادن و غیره فراهم می‌کرد – و آن‌وقت پس از چهار ماه منشویک‌ها و اس آرها مجبور شده‌اند رسماً به «خمود مطلق» مؤسسات بازرسی که تحت نظر دولت تشکیل شدند اعتراف نمایند!!

و این منشویک‌ها و اس آرها اکنون با قیافهٔ جدی دولتمردان به یاوه‌سرائی پرداخته، می‌گویند (من این سطور را درست در آستانهٔ تشکیل کنفرانس دمکراتیک ۱۲ سپتامبر [۱] می‌نویسم) اگر بجای ائتلاف با کادتها با کیت کیتیچ های [۲] تجاری و صنعتی، ریابوشینسکی ها، بولیکوف ها، ترشنکوها و شرکاء ائتلاف کنیم می‌توانیم به بهبود اوضاع کمک نمائی‌ام.

ممکن است سؤال شود که علت این نابینایی شگفت‌انگیز منشویک‌ها و اس آرها چیست؟ آیا باید آن‌ها را کودکان سیاسی بدانیم که به علت منتهای نابخردی و ساده‌لوحی نمی‌دانند چه می‌کنند و در عین پاک‌نیتی مرتکب خطا می‌شوند؟ یا شاید کثرت مقام‌هایی که آن‌ها به‌عنوان وزیر، معاون وزیر، استاندار، کمیسار و نظایر آن اشغال کرده‌اند، این خاصیت را دارد که نوع خاصی نابینایی «سیاسی» ایجاد می‌کند؟

اقدامات مربوط به کنترل برای همه شناخته‌شده هستند و اجرایشان آسان است

ممکن است این سؤال پیش آید: آیا شیوه‌ها و اقدامات مربوط به کنترل فوق‌العاده پیچیده، دشوار، آزمایش نشده و حتی مجهول نیستند؟ آیا علت تأخیر این نیست که رجال دولتی از حزب کادت، از طبقهٔ بازرگانان و صاحبان صنایع و نیز احزاب اس آر و منشویک ۶ ماه است که برای جستجو، بررسی و کشف شیوه‌ها و نوع اقدامات مربوط به کنترل عرق می‌ریزند ولی چون مسئله بی‌نهایت دشوار است هنوز موفق به حل آن نشده‌اند؟

متأسفانه، آن‌ها سعی می‌کنند قضیه را بدین نحو نشان دهند تا دهاتی جاهل بی‌سواد و مظلوم و نیز ساده‌لوحانی که هر حرفی را باور کرده و در هیچ نکته‌ای تعمق نمی‌ورزند، فریب دهند. ولی در حقیقت امر، حتی تزاریسم، حتی «رژیم کهنه»، به هنگام تشکیل کمیته‌های صنایع جنگی [۳] نشان داد که از اقدام اساسی، شیوه و راه اصلی کنترل یعنی متحد کردن اهالی برحسب نوع حرفه، هدف فعالیت و رشتهٔ کار و غیره، آگاه است. ولی تزاریسم از متحد کردن اهالیمی‌ترسید و به این جهت با تمام توان این شیوه و این طریقهٔ کنترل که برای عموم شناخته‌شده، بسیار آسان و کاملاً اجراشدنی بود را محدود ساخته و عمداً مانع آن می‌شد.

تمام کشورهای محارب که متحمل مصائب و سختی‌های بی‌حد جنگ گردیده و کمابیش به آشفتگی اقتصادی و قحطی دچارند مدت‌هاست برای اجرای کنترل یک سلسله اقداماتی پیش‌بینی و معین نموده، بکار بسته و آزمایش کرده‌اند که تقریباً همیشه شامل متحد ساختن اهالی و تشکیل یا ترغیب به تشکیل اتحادیه‌های مختلف با شرکت نمایندگان دولت و نظارت از جانب آن وقس‌علی‌هذا می‌شود. تمامی این قبیل اقدامات کنترلی شناخته‌شده هستند، دربارهٔ آن‌ها بسیار صحبت و نوشته‌شده است، قوانینی که از طرف دول پیشرو محارب دربارهٔ کنترل وضع گردیده به روسی ترجمه‌شده یا به‌تفصیل در مطبوعات روسیه تشریح گردیده‌اند.

اگر دولت ما حقیقتاً می‌خواست کنترل را عملاً و جداً اجرا کند و اگر مؤسسات آن با چاکری در آستان سرمایه‌داران خود را به «خمود مطلق» محکوم نمی‌کردند آن‌وقت برای دولت کاری باقی نمی‌ماند جز اینکه از تجربیات فوق‌العاده گران‌بهای حاصله از اقدامات مربوط به کنترل، که اکنون شناخته‌شده هستند و قبلاً بکار بسته‌شده‌اند، به حد وفور استفاده نماید. یگانه مانعی که در سر راه انجام این امر وجود داشت و دارد – و کادتها، اس آرها و منشویک‌ها آن را از انظار مردم پنهان می‌سازند – این است که اجرای این کنترل ممکن است موجب کشف میزان سودهای سرسام‌آور سرمایه‌داران گردد و اساس چنین سودهایی را براندازد.

برای روشن ساختن بیشتر این مسئلهٔ بسیار مهم (که در حقیقت امر در حکم برنامهٔ هر دولت واقعاً انقلابی است که بخواهد روسیه را از شر جنگ و قحطی نجات دهد) بگذارید مهم‌ترین اقدامات مربوط به کنترل را در ذیل ذکر کرده و هرکدام را بررسی نماییم.

ما خواهیم دید برای حکومتی که نام انقلابی – دمکراتیک را بر سبیل سخره روی خود نگذارده باشد، کافی بود در همان هفتهٔ یک تشکیل خودفرمانی دربارهٔ اجرای مهم‌ترین اقدامات کنترل صادر کند، برای سرمایه‌دارانی که می‌خواستند از راه فریب از کنترل شدن طفره روند مجازات سخت و شدیدی معین نماید و از خود اهالی دعوت کند سرمایه‌داران را تحت نظارت قرار دهند و مراقب باشند که مقررات مربوط به کنترل را به‌درستی اجرا نمایند – بدین‌سان از مدت‌ها پیش کنترل در روسیه معمول می‌شد.

این اقدامات اساسی عبارت‌اند از:

۱) ادغام کردن کلیهٔ بانک‌ها در یک بانک واحد و برقراری کنترل دولتی بر معاملات آن، یا ملی کردن بانک‌ها.

۲) ملی کردن سندیکاها، یعنی بزرگ‌ترین اتحادیه‌های انحصاری سرمایه‌داران (سندیکاهای قند، نفت، زغال‌سنگ، آهن و فولاد، و دیگر سندیکاها).

۳) الغاء اسرار بازرگانی.

۴) سندیکا سازی اجباری (یعنی ادغام اجباری در انجمن‌های) صاحبان صنایع، بازرگانان و به‌طورکلی کارفرمایان.

۵) متشکل کردن اجباری اهالی در شرکت‌های مصرف، یا ترغیب به تشکیل چنین سازمان‌هایی و برقراری کنترل بر آن‌ها.

حال ببینیم اگر هر یک از این اقدامات به شیوهٔ انقلابی – دمکراتیک اجراء شوند دارای چه اهمیتی خواهند بود.

ملی کردن بانک‌ها

به‌طوری‌که می‌دانیم بانک‌ها مراکز حیات اقتصادی مدرن و مهم‌ترین مراکز عصبی تمام سیستم اقتصاد سرمایه‌داری را تشکیل می‌دهند. سخن گفتن از «تنظیم امور اقتصادی» و درعین‌حال نادیده انگاشتن موضوع ملی کردن بانک‌ها معنایش یا آشکار ساختن جهل مطلق است و یا فریب «عوام‌الناس» به‌وسیلهٔ عبارات پر آب‌وتاب و وعده‌های پرطمطراق با تصمیم قبلی به عدم اجرای آن‌ها.

کنترل و تنظیم امور تحویل غله و یا به‌طورکلی تهیه و توزیع کالاها، بدون کنترل و تنظیم معاملات بانکی کاری است بی‌معنی. مثل این است که ما برای قاپیدن چند کوپک تصادفی، از یک میلیون‌ها روبل چشم بپوشیم. بانک‌های امروزی به طرزی چنان محکم و ناگسستنی با بازرگانی (غله و هر نوع کالای دیگر) و صنایع گره‌خورده‌اند که بدون «دست‌اندازی» به بانک‌ها مطلقاً هیچ عمل جدی و «انقلابی – دمکراتیک» نمی‌توان انجام داد.

ولی شاید این «دست‌اندازی» دولت به بانک‌ها عمل بسیار دشوار و بغرنجی باشد؟ معمولاً می‌کوشند کوته‌بینان را با یک چنین تصوری مرعوب سازند – البته سرمایه‌داران و مدافعین آن‌ها می‌کوشند، زیرا نفع خود را در این می‌بینند.

ولی در حقیقت امر ملی کردن بانک‌ها که به‌هیچ‌وجه یک کوپک هیچ «صاحب مالی» را از وی نمی‌ستاند، کوچک‌ترین مشکل فنی یا فرهنگی ندارد و علت تعویقش منحصراً طمع رذیلانهٔ مشت ناچیزی از ثروتمندان است. اگر می‌بینیم که ملی کردن بانک‌ها این‌قدر با ضبط اموال شخصی اشتباه گرفته می‌شود، گناه این خلط مبحث و اشاعهٔ آن به گردن مطبوعات بورژوازی است که در فریب مردم نفع دارد.

مالکیت بر سرمایه که در بانک‌ها متمرکز است و از این طریق اداره می‌گردد به‌وسیلهٔ گواهینامه‌های چاپی یا خطی یعنی سهام، اوراق بهادار، بروات، قبوض و غیره تصدیق می‌شود. هیچ‌یک از این گواهینامه‌ها با ملی کردن بانک‌ها یعنی با ادغام ساختن تمام بانک‌ها در یک بانک دولتی واحد باطل نمی‌شود و تغییری نمی‌کند. کسی که در حساب پس‌انداز خود پانزده روبل پول دارد پس از ملی شدن بانک‌ها نیز همان پانزده روبل را خواهد داشت و کسی هم که پانزده میلیون داشت پس از ملی شدن بانک‌ها همان پانزده میلیون را به‌صورت سهام، اوراق بهادار، بروات، گواهینامه‌های تجاری و نظایر آن خواهد داشت.

پس اهمیت ملی کردن بانک‌ها در چیست؟

در این است که هر نوع کنترل مؤثر بر بانک‌های جداگانه و معاملات آن‌ها (حتی در صورت لغو اسرار بازرگانی و غیره) به‌هیچ‌وجه ممکن نیست زیرا نمی‌توان حقه‌های فوق‌العاده بغرنج، پیچ‌درپیچ و محیلانه‌ای که در موقع تنظیم ترازنامه‌ها، تأسیس بنگاه‌ها و شعب جعلی، بکار گرفتن افراد دست‌نشانده و غیره و غیره بکار می‌برند را تحت مراقبت قرارداد. فقط ادغام تمام بانک‌ها در یک بانک واحد که به‌خودی‌خود حاکی از کوچک‌ترین تغییری در مناسبات مالکیت نیست و، بازهم تکرار می‌کنیم، حتی یک کوپک هیچ صاحب مالی را از وی نمی‌ستاند، برقراری کنترل واقعی را ممکن می‌سازد – البته این در صورتی است که تمام اقدامات دیگری که فوقاً به آن‌ها اشاره شد عملی شوند. فقط در صورت ملی کردن بانک‌ها دولت می‌تواند خود را در موقعیتی قرار دهد که بداند یک میلیون‌ها و میلیاردها به کجا و چگونه، از کجا و چه وقت جابجا می‌شود. و فقط کنترل بانک‌ها یعنی مکانیسم مرکزی، محوری واصلی معاملات سرمایه‌داری است که به ما اجازهٔ برقرار کردن کنترل واقعی و نه صوری بر کلیهٔ شئون حیات اقتصادی، بر تولید و توزیع کالاهای اساسی و سازمان‌دهی آن «تنظیم امور اقتصادی» را، که در غیر این صورت ناگزیر جز عبارت‌پردازی وزارت مآبانه برای اغفال عوام چیز دیگری نخواهد بود، می‌دهد. فقط کنترل معاملات بانکی است که به‌شرط متمرکز شدن آن‌ها در یک بانک دولتی واحد و چنانچه اقدامات سهل الاجرای دیگری انجام شوند، سازمان‌دهی وصول مالیات بر درآمد را به نحوی کارآمد، بدون آنکه کسی بتواند دارائی و میزان درآمد خود را پنهان دارد، میسر می‌سازد؛ زیرا در حال حاضر مالیات بر درآمد عمدتاً واهی است.

تنها صدور یک فرمان دربارهٔ ملی کردن بانک‌ها کافی است تا خود مدیران و کارمندان آن را عملی سازند. در این مورد هیچ دستگاه مخصوص و هیچ گام تدارکاتی خاصی از طرف دولت لازم نیست، این اقدام همانا با یک فرمان و «به یک ضربه» عملی است. زیرا از زمانی که سرمایه‌داری در جریان تکامل خود به مرحلهٔ بروات، سهام، اوراق بهادار و غیره رسید، خودش امکان اقتصادی چنین اقدامی را فراهم ساخت. تمام‌کاری که باید انجام شود تمرکز محاسبات است. و اگر دولت انقلابی – دمکراتیک مقرر می‌داشت که بی‌درنگ، توسط تلگراف در هر شهری جلسات مدیران و کارمندان، و کنفرانس‌هایی در تمام مناطق و در سراسر کشور به‌منظور ادغام ساختن فوری کلیهٔ بانک‌ها در یک بانک دولتی واحد فراخوانده شود، آنگاه این اصلاح طی چند هفته انجام می‌شد. البته مدیران و کارمندان عالی‌رتبه مقاومت می‌کردند، می‌کوشیدند دولت را بفریبند و انجام کارها را به تعویق اندازند و غیره، زیرا در چنین صورتی این آقایان پست‌های پر عایدی خود را از دست می‌دادند و دیگر امکان نداشتند به معاملات شیادانهٔ بسیار پرسود بپردازند. اصل قضیه این است. ولی برای ادغام کردن بانک‌ها کوچک‌ترین اشکال فنی وجود ندارد؛ و اگر قدرت دولتی فقط در گفتار انقلابی نبود (یعنی اگر نمی‌ترسید که بی‌تحرکی و روال روزمره را کنار گذارد)، اگر فقط در گفتار دمکراتیک نبود (یعنی به نفع اکثریت مردم عمل می‌کرد نه به نفع مشتی ثروتمند)، آنگاه کافی بود فرمانی صادر نماید و طی آن مقرر دارد که مدیران بانک‌ها و اعضاء هیئت‌مدیره و سهامداران بزرگ در قبال کوچک‌ترین تأخیر یا تلاش برای مخفی کردن اسناد و حساب‌ها، کیفر دیده، اموالشان ضبط و به زندان محکوم خواهند شد. کافی بود مثلاً کارمندان فقیرتر را مجزا از دیگران متحد ساخت و به ازاء کشف تقلب و تأخیر کردن ثروتمندان به آن‌ها پاداش داد تا امر ملی کردن بانک‌ها به روان‌ترین و سریع‌ترین شکل ممکن متحقق شود.

فوایدی که از ملی کردن بانک‌ها عاید تمام مردم – نه به‌طور خاص عاید کارگران (زیرا کارگران به‌ندرت با بانک سروکار پیدا می‌کنند) بلکه عاید تودهٔ دهقانان و کارخانه‌داران کوچک – می‌شود بسیار است. درنتیجهٔ این عمل صرفه‌جویی عظیمی در کار می‌شود و اگر فرضاً دولت در تعداد قبلی کارمندان بانک تغییری ندهد، ملی کردن گام بسیار مهمی در جهت عمومیت دادن به استفاده از بانک‌ها، افزایش تعداد شعب آن‌ها، آسان کردن دسترسی به معاملات آن‌ها و غیره و غیره خواهد بود. در چنین صورتی دسترسی صاحب‌کاران خرده‌پا و دهقانان به اعتبارات بانکی با شرایط آسان فوق‌العاده زیاد می‌شود. و اما دولت درنتیجهٔ این اقدام برای نخستین بار امکان خواهد یافت تمام معاملات مهم پولی را که آشکار می‌گردند بررسی کند، سپس تحت کنترل خود گیرد، بعدها به تنظیم امور اقتصادی بپردازد و سرانجام از معاملات کلان دولتی یک میلیون‌ها و میلیاردها عایدات به دست آورد بدون اینکه مجبور باشد «حق‌العمل‌های» سرسام‌آوری در ازاء «خدمات» آقایان سرمایه‌دار به آن‌ها بپردازد. به این دلیل – و فقط به این دلیل – است که همهٔ سرمایه‌داران، همهٔ پروفسورهای بورژوا، همهٔ بورژوازی، و همهٔ پلخانف ها، پوترسف ها و شرکاء که در خدمت بورژوازی هستند آماده‌اند علیه ملی کردن بانک‌ها با چنگ و دندان بجنگند و برای ممانعت از این اقدام فوق‌العاده آسان و بسیار مبرم هزاران بهانه می‌تراشند، اگرچه این اقدام حتی ازنقطه‌نظر «دفاع» از کشور، یعنی ازنقطه‌نظر نظامی نیز منفعت فوق‌العاده‌ای دارد و بر «اقتدار نظامی» کشور به میزان عظیمی خواهد افزود.

شاید این اعتراض مطرح شود: پس چرا کشورهای پیشرفته‌ای نظیر آلمان و ایالات‌متحدهٔ آمریکا بدون اینکه در فکر ملی کردن بانک‌ها باشند «تنظیم امور اقتصادی» را به نحو درخشانی عملی می‌نمایند؟

پاسخ ما این است که کشورهای مزبور بااینکه یکی پادشاهی و دیگری جمهوری است، مع‌هذا هر دو نه‌فقط سرمایه‌داری بلکه علاوه بر آن امپریالیستی هستند. بدین‌جهت هر اصلاحی را که موردنیازشان باشد به شیوه‌های ارتجاعی – بوروکراتیک عملی می‌نمایند و حال‌آنکه سخن ما در اینجا بر سر شیوه‌های انقلابی – دمکراتیک است.

این «تفاوت کوچک» اهمیت عظیمی دارد. در اغلب موارد تعمق دربارهٔ آن «مرسوم نیست». اصطلاح «دمکراسی انقلابی» در نزد ما (بخصوص در نزد اس آرها و منشویک‌ها) تقریباً جنبهٔ عبارتی مرسوم را به خود گرفته است، نظیر عبارت «شکر خدا» که کسانی هم که آن‌قدرها نادان نیستند که به خدا ایمان داشته باشند آن را استعمال می‌کنند؛ یا نظیر عبارت «شهروند محترم» که گاهی حتی برای خطاب قرار دادن کارکنان روزنامهٔ دین یا یدینستوو نیز بکار می‌رود، درصورتی‌که تقریباً همه حدس می‌زنند که روزنامه‌های مزبور به‌توسط سرمایه‌داران برای دفاع از منافعشان تأسیس‌شده و برقرار مانده‌اند، لذا همکاری به‌اصطلاح سوسیالیست‌ها با این روزنامه‌ها بسیار کم‌جنبهٔ «محترمانه» دارد.

اگر اصطلاح «دمکراسی انقلابی» را به‌مثابهٔ یک جملهٔ قالبی تظاهرآمیز و یک عنوان مرسوم در نظر نگیریم بلکه در مفهوم آن بیاندیشیم، آنگاه می‌بینیم دمکرات بودن یعنی عملاً منافع اکثریت مردم را در نظر داشتن نه منافع اقلیت را، و انقلابی بودن یعنی هر چیز زیان‌بخش و منسوخ‌شده‌ای را به قطعی‌ترین و بی‌امان‌ترین شیوه‌ای نابود کردن.

تا آنجا که بر ما معلوم است نه در آمریکا و نه در آلمان، نه دولت و نه طبقات حاکمه هیچ ادعایی برای «دمکرات انقلابی» بودن که اس آرها و منشویک‌های ما مدعی آن‌اند (و آن را بی‌اعتبار می‌کنند) ندارند.

در آلمان فقط چهار بانک خصوصی بسیار بزرگ وجود دارند که دارای اهمیت کشوری هستند. در آمریکا فقط دو تا از چنین بانک‌هایی وجود دارد. برای سلاطین سرمایهٔ مالی که صاحب این بانک‌ها هستند آسان‌تر، مناسب‌تر و پر صرفه‌تر است که آن‌ها را به‌طور خصوصی، مخفیانه، به شیوه‌ای ارتجاعی و نه انقلابی، به شیوه‌ای بوروکراتیک و نه دمکراتیک، به یکدیگر پیوند دهند، با رشوه کارمندان دولت را بخرند (چه در آمریکا و چه در آلمان این‌یک قاعدهٔ عمومی است)، و برای حفظ اسرار معاملات، دوشیدن یک میلیون‌ها و یک میلیون‌ها «مافوق سود» از دولت و برای تأمین موجبات عملیات شیادانهٔ مالی، جنبهٔ خصوصی بانک‌ها را حفظ کنند.

هم در آمریکا و هم در آلمان «تنظیم امور اقتصادی» به چنین شیوه‌ای برای کارگران (و تااندازه‌ای هم برای دهقانان)اعمال شاقهٔ دوران جنگ و برای بانکداران و سرمایه‌داران بهشت برین فراهم می‌نماید. تنظیم امور آن‌ها عبارت است از «در منگنه گذاشتن» کارگران تا حد گرسنگی، درحالی‌که برای سرمایه‌داران (در خفا و به شیوهٔ ارتجاعی – بوروکراتیک) تحصیل سودهای بالاتر از آنچه که قبل از جنگ به دست می‌آوردند تضمین می‌شود.

پیمودن چنین راهی برای روسیهٔ جمهوری – امپریالیست نیز کاملاً ممکن است. درواقع، این راهی است که نه‌فقط توسط میلیوکف ها و شینگاریوف ها، بلکه همچنین توسط کرنسکی با همراهی ترشنکو، نکراسوف، برناتسکی، پروکوپوویچ و شرکاء، که ایضاً به شیوه‌ای ارتجاعی – بوروکراتیک از «مصونیت» بانک‌ها و حق مقدس آن‌ها برای کسب سودهای سرسام‌آور حمایت می‌نمایند، دنبال می‌شود. پس بهتر است حقیقت مطلب را بگوییم، این را که می‌خواهند در روسیهٔ جمهوری امور اقتصادی را به شیوهٔ ارتجاعی – بوروکراتیک تنظیم نمایند ولی وجود «شوراها»، که کورنیلف شمارهٔ یک موفق به منحل ساختن آن‌ها نشد ولی کورنیلف شمارهٔ دو برای منحل ساختنشان خواهد کوشید، انجام این امر را «اغلب» برایشان دشوار می‌کند.

حقیقت این است. و برای روشن ساختن ذهن مردم این حقیقت ساده ولی تلخ از دروغ‌های شیرین دربارهٔ دمکراسی «کبیر» «انقلابی» «ما» سودمندتر است.

***

ملی کردن بانک‌ها، ملی کردن همزمان مؤسسات بیمه یعنی ادغام کردن کلیهٔ شرکت‌های بیمه در یک مؤسسهٔ واحد، تمرکز فعالیت آن‌ها و نیز کنترل دولتی بر آن‌ها را فوق‌العاده تسهیل خواهد نمود. کنگره‌های کارمندان شرکت‌های بیمه در این مورد نیز قادرند ادغام را بی‌درنگ و بدون هیچ زحمت عظیمی عملی سازند، ولی این در صورتی است که دولت انقلابی – دمکراتیک فرمانی دراین‌باره صادر کند، به مدیران و سهامداران بزرگ دستور دهد بدون کوچک‌ترین تأخیری این ادغام ساختن را عملی نمایند و هر یک را در اجرای این امر اکیداً مسئول قرار دهد. سرمایه‌داران صدها یک‌میلیون روبل در مؤسسات بیمه سرمایه‌گذاری نموده‌اند؛ تمام‌کارها به‌توسط کارمندان انجام می‌گیرد. ادغام مؤسسات بیمه موجب تنزل نرخ بیمه و فراهم شدن مجموعه‌ای از امکانات و تسهیلات برای بیمه شوندگان می‌گردد و امکان می‌دهد بدون صرف قوا و وجوه پیشین تعداد بیمه شوندگان افزایش یابد. به‌جز رکود، کهنه‌پرستی و خودخواهی مشتی دارندگان مشاغل پر عایدی، مطلقاً هیچ عامل دیگری انجام این اصلاح را به تأخیر نمی‌اندازد، اصلاحی که از طریق استفادهٔ بهینه از کار ملی و فراهم کردن یک سلسله امکانات بسیار مهم برای «تنظیم امور اقتصادی» که فقط در حرف نیستند بلکه عملی می‌باشند، به همراه عوامل دیگر موجب افزایش قابلیت دفاعی کشور می‌شود.

ملی کردن سندیکاها

وجه تمایز سرمایه‌داری با سیستم‌های کهنهٔ اقتصادی ماقبل سرمایه‌داری در این است که سرمایه‌داری بین رشته‌های گوناگون اقتصاد نزدیک‌ترین رابطه و وابستگی متقابل را برقرار ساخته است. ضمناً، اگر چنین نبود، گام برداشتن به‌سوی سوسیالیسم عملاً ممکن نبود. سرمایه‌داری معاصر که در آن بانک‌ها بر تولید تسلط دارند، این وابستگی متقابل رشته‌های گوناگون اقتصاد را به‌حداعلای خود رساند. بانک‌ها با مهم‌ترین رشته‌های صنعت و بازرگانی به نحوی ناگسستنی جوش‌خورده‌اند. از طرفی معنای این سخن آن است که بدون برداشتن گام‌هایی برای ایجاد انحصار دولتی سندیکاهای بازرگانی و صنعتی (قند، زغال‌سنگ، آهن، نفت و غیره) و بدون ملی کردن این سندیکاها نمی‌توان بانک‌ها را به‌تنهایی ملی کرد و از طرفی دیگر بدان معناست که تنظیم امور اقتصادی، اگر جدی عملی شود، مستلزم آن است که بانک‌ها و سندیکاها همزمان ملی شوند.

برای مثال سندیکای قند را در نظر می‌گیریم. این سندیکا در دوران تزاریسم به وجود آمد و آنگاه به مجموعهٔ سرمایه‌داری عظیمی از کارخانه‌های بسیار مجهز توسعه یافت. این مجموعه البته سراپا آغشته به روح کاملاً ارتجاعی و بوروکراتیک بود، سودهای هنگفت رسوایی آوری را برای سرمایه‌داران تأمین می‌کرد و وضعیت کارمندان و کارگران را به برده‌های تحقیر و لگدمال شدهٔ فاقد هر حقی تنزل می‌داد. حتی در همان زمان دولت تولید را کنترل و تنظیم می‌کرد – البته به سود متنفذین و ثروتمندان.

در این مورد تنها کاری که باقی می‌ماند این است که تنظیم به شیوهٔ ارتجاعی – بوروکراتیک به‌سادگی از طریق صدور فرامینی دربارهٔ فراخواندن کنگرهٔ کارمندان، مهندسین، مدیران و سهامداران به‌منظور معمول داشتن حسابرسی متحدالشکل و اعمال کنترل از طرف اتحادیه‌های کارگری و غیره، به تنظیم انقلابی – دمکراتیک تبدیل شود. این کاری بسیار ساده است، بااین‌وجود هنوز انجام‌نشده! تحت یک جمهوری دمکراتیک تنظیم امور صنعت قند و شکر عملاً به همان شیوهٔ ارتجاعی – بوروکراتیک انجام می‌شود؛ همه‌چیز چنانکه در قدیم بود باقی‌مانده – اتلاف کار ملی، رکود و روزمرگی، و ثروتمند شدن بوبرینسکی ها و ترشنکوها. دمکرات‌ها و نه بوروکرات‌ها، کارگران و سایر کارکنان و نه «سلاطین قند» باید برای اجرای ابتکار مستقل دعوت شوند – و این اقدامی است که می‌تواند و باید در ظرف چند روز و با یک ضربت انجام شود، به‌شرط اینکه اس آرها و منشویک‌ها اذهان مردم را با نقشه‌هایی مبنی بر «ائتلاف» با سلاطین قند مشوب نسازند، همان ائتلاف با ثروتمندان که «خمود مطلق» دولت در امر تنظیم امور اقتصادی ثمره و نتیجهٔ کاملاً ناگزیر آن است.*

صنعت نفت را در نظر بگیرید. این صنعت در جریان توسعهٔ پیشین سرمایه‌داری به میزان عظیمی «اجتماعی» شده است. جفتی سلطان نفت یک میلیون‌ها و صدها یک‌میلیون روبل را به گردش انداخته، به کوپن چینی مشغول‌اند و از «تجارتی» که هم‌اکنون عملاً، ازلحاظ فنی و اجتماعی در مقیاسی ملی سازمان‌یافته و هم‌اکنون به‌توسط صدها و هزاران کارمند، مهندس و غیره اداره می‌شود سودهای افسانه‌ای به چنگ می‌آورند. ملی کردن صنعت نفت امریبه‌فوریت امکان‌پذیر و برای یک دولت انقلابی – دمکراتیک الزامی است، بخصوص هنگامی‌که این دولت از بحرانی شدید رنج می‌برد و استفادهٔ بهینه از کار ملی و افزایش تولید سوخت امری حیاتی است. روشن است که کنترل بوروکراتیک در این مورد هیچ نتیجه‌ای نخواهد بخشید و هیچ تغییری در اوضاع نخواهد داد، زیرا «سلاطین نفت» از عهدهٔ ترشنکوها، کرنسکی ها، آوکسنتیف ها و اسکوبلف ها به همان سهولتی برمی‌آیند که از عهدهٔ وزراء تزار برآمدند – از طریق دفع الوقت، بهانه‌تراشی و وعده‌ووعید، و همچنین از طریق رشوه دادن مستقیم و غیرمستقیم به جراید بورژوازی (این جراید «افکار عمومی» نامیده می‌شوند و از همین جراید است که کرنسکی ها و آوکسنتیف ها «حساب می‌برند») و رشوه دادن به مقامات رسمی (که کرنسکی ها و آوکسنتیف ها آن‌ها را در مشاغل قدیمی‌شان در دستگاه دولتی قدیمی که هنوز دست‌نخورده است باقی گذارده‌اند).

اگر واقعاً قرار است کاری انجام شود بوروکراسی باید به نفع دمکراسی کنار گذاشته شود، و آن‌هم به شیوه‌ای واقعاً انقلابی، یعنی به سلاطین نفت و سهامداران اعلان‌جنگ داد، فرمانی صادر نمود که به‌موجب آن چنانچه در امر ملی کردن تجارت نفت تأخیر کردند، میزان درآمد یا حساب‌های خود را پنهان داشتند، در تولید کارشکنی نمودند و برای افزایش تولید اقدامی به عمل نیاوردند اموالشان ضبط و خود به زندان محکوم گردند. باید به ابتکار کارگران و کارمندان متوسل شد؛آن‌ها باید بی‌درنگ به کنفرانس‌ها و کنگره‌ها دعوت شوند؛ در صورت برقراری کنترل همه‌جانبهٔ تولید و افزایش آن، سهمی از سودهای حاصله را باید به آن‌ها داد. اگر در آوریل سال ۱۹۱۷ بلافاصله و فوراً این اقدامات انقلابی – دمکراتیک انجام‌شده بودند، آنگاه روسیه که ازلحاظ ذخیرهٔ سوخت مایع یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان است می‌توانست در جریان تابستان با استفاده از حمل‌ونقل آبی کارهای بسیار زیادی جهت تأمین مقدار لازم سوخت برای مردم انجام دهد.

نه دولت بورژوایی و نه دولت ائتلافی اس آر – منشویک – کادت هیچ کاری انجام ندادند. هر دو به رفرم بازی بوروکراتیک اکتفا ورزیدند. آن‌ها جرأت نکردند حتی یک گام انقلابی – دمکراتیک بردارند. همه‌چیز به همان وضع دوران تزارها باقی‌مانده – سلاطین نفت، رکود در کارها، نفرت کارگران و سایر کارکنان از استثمار کنندگانشان، آشفتگی ناشی از این اوضاع و اتلاف کار ملی – فقط سربرگ‌های نامه‌های ارسالی و دریافتی در ادارات «جمهوری» تغییر کرده‌اند!

صنعت زغال‌سنگ را در نظر بگیرید. این صنعت ازلحاظ فنی و فرهنگی برای ملی شدن کمتر [از نمونه‌های قبلی] «پخته» نیست و با شیوهٔ کمتر بی‌شرمانه‌ای از طرف غارتگران مردم یعنی سلاطین زغال‌سنگ اداره نمی‌شود، و یک سلسلهحقایق کاملاً مسلم گواه بر کارشکنی مستقیم، آسیب زدن مستقیم و ممانعت از تولید توسط کارخانه‌داران موجود است. حتی رابوچایا گازتا، روزنامهٔ وزارتی منشویک‌ها این حقایق را تصدیق کرده است. و چه می‌بینیم؟ مطلقاً هیچ اقدامی به‌جز فراخواندن گرد هم‌آیی‌های قدیمی ارتجاعی – بوروکراتیک «بر مبنای بالمناصفه» – تعداد مساوی از کارگران و راهزنان سندیکای زغال‌سنگ – به عمل نیامده است! حتی یک گام انقلابی – دمکراتیک هم برداشته نشده و برای برقراری یگانه کنترل حقیقی – کنترل از پایین، از طریق اتحادیهٔ کارکنان، از طریق کارگران و از راه بکار بردن شیوهٔ ترور در مورد صاحبان صنایع زغال‌سنگ که در حال ویران کردن کشور و متوقف کردن تولید هستند – کوچک‌ترین تلاشی به عمل نیامده است! چگونه می‌شود چنین کارهایی کرد وقتی‌که ما «همه» طرفدار «ائتلاف» – اگر با کادتها نباشد، با محافل بازرگانی – صنعتی – هستیم. و این ائتلاف هم به معنای آن است که قدرت را در دست سرمایه‌داران باقی گذاریم، آن‌ها را به کیفر نرسانیم، اجازه دهیم از پیشرفت کارها جلوگیری کنند، تمام تقصیرها را به گردن کارگران بیاندازند، آشفتگی را شدت دهند و بدین طریق مسیر را برای غائلهٔ کورنیلفی جدیدی هموار سازند!

الغاء اسرار بازرگانی

بدون الغاء اسرار بازرگانی کنترل تولید و توزیع یا به‌صورت یک وعدهٔ کاملاً پوچ باقی می‌ماند که فقط به درد این می‌خورد که کادتها، اس آرها و منشویک‌ها را با آن فریب دهند، و اس آرها و منشویک‌ها هم طبقات زحمتکش را از طریق آن فریب دهند، یا اینکه این کنترل فقط با وسایل و شیوه‌های ارتجاعی – بوروکراتیک می‌تواند عملی گردد. بااینکه این موضوع برای هر فرد منصف امری است بدیهی و بااینکه روزنامهٔ پراودا* با اصرار خواهان الغاء اسرار بازرگانی شد (و یکی از دلایل عمدهٔ توقیف آن از طرف دولت کرنسکی خادم سرمایه همین موضوع بود)، مع‌هذا نه دولت جمهوری ما و نه «نهادهای تام‌الاختیار دمکراسی انقلابی»، هیچ‌یک دربارهٔ این نخستین گام کنترل واقعی حتی فکر هم نکرده‌اند.

این است کلید تمام کنترل. اینجاست حساس‌ترین نقطهٔ سرمایه، سرمایه‌ای که تاراجگر مردم است و در امر تولید کارشکنی می‌کند. و دقیقاً به همین دلیل است که اس آرها و منشویک‌ها از تماس با این نقطه بیمناک‌اند.

برهان معمولی سرمایه‌داران که خرده‌بورژوازی بدون تفکر آن را تکرار می‌کند این است که در اقتصاد سرمایه‌داری به‌طورکلی الغاء اسرار بازرگانی مطلقاً غیرممکن است، زیرا مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و وابستگی فعالیت‌های جداگانه به بازار «تقدس» دفاتر بازرگانی و دادوستد بازرگانی، ازجمله بانکی، را امری ضروری می‌سازد.

افرادی که به نحوی از انحاء این برهان یا نظایر آن را تکرار می‌کنند هم خود را دستخوش فریب می‌سازند و هم مردم را می‌فریبند، از این طریق که چشم خود را بر دو حقیقت اساسی، بسیار مهم و بر همه معلوم فعالیت اقتصادی مدرن می‌بندند. حقیقت نخست وجود سرمایه‌داری بزرگ، یعنی خصوصیات ویژهٔ سیستم اقتصادی بانک‌ها، سندیکاها، کارخانجات بزرگ و غیره است. حقیقت دو جنگ هست.

همانا سرمایه‌داری بزرگ مدرن، که در همه‌جا به سرمایه‌داری انحصاری تبدیل می‌شود، هست که هرگونه شایبه‌ای را دربارهٔ موجه بودن وجود اسرار بازرگانی رد می‌کند، آن را به سالوسی و ابزاری که فقط برای پوشاندن شیادی‌های مالی و سودهای باورنکردنی سرمایهٔ بزرگ بکار می‌رود، مبدل می‌سازد. اقتصاد سرمایه‌داری بزرگ بناتر طبیعت فنی خود اقتصادی است اجتماعی شده، بدین معنی که هم برای یک میلیون‌ها نفر کار می‌کند و هم از طریق فعالیت‌های خود، به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم صدها، هزارها یا ده‌ها هزار خانواده را متحد می‌سازد. این اقتصاد شبیه اقتصاد پیشه‌ور خرده‌پا یا دهقان میانه‌حال که اصولاً هیچ‌گونه دفاتر بازرگانی از خود ندارند و بدین‌جهت هم الغاء اسرار بازرگانی به آن‌ها مربوط نمی‌شود نیست!

در تجارت بزرگ جریان معاملات به‌هرحال برای صدها نفر یا بیشتر معلوم است. قانونی که از اسرار بازرگانی حمایت می‌کند، مقتضیات تولید یا مبادله را در نظر ندارد، بلکه در خدمت احتکار و سود ورزی به ناهنجارترین شکل آن و نیز کلاه‌برداری آشکاری است که چنانچه می‌دانیم بخصوص در شرکت‌های سهامی رواج خاصی دارد و بامهارت خاصی هم به‌وسیلهٔ گزارش‌ها و ترازنامه‌هایی که به‌قصد فریب مردم سرهم‌بندی شده، پرده‌پوشی می‌شود.

درحالی‌که وجود اسرار بازرگانی در تولید کالایی کوچک، یعنی بین دهقانان خرده‌پا و پیشه‌وران، جایی که تولید اجتماعی نشده بلکه پراکنده و متفرق است، جنبهٔ ناگزیر دارد، در عوض در اقتصاد سرمایه‌داری بزرگ حفظ اسرار بازرگانی به معنای حفظ امتیازات و سودهای مشتی افراد در مقابل کلیهٔ مردم است. این موضوع هم‌اکنون در حدودی که قانون انتشار دفاتر حساب شرکت‌های سهامی را مقرر داشته است، مورد تصدیق قانون نیز قرارگرفته است. ولی این کنترل، که در تمام کشورهای پیشرفته و نیز در روسیه هم‌اکنون اجرا می‌شود، کنترلی ارتجاعی – بوروکراتیک است که چشم مردمرا باز نمی‌کند و اجازه نمی‌دهد تمام حقیقت دربارهٔ فعالیت‌های شرکت‌های سهامی آشکار شود.

برای اینکه در این مورد به شیوهٔ انقلابی – دمکراتیک عمل شده باشد، باید بی‌درنگ قانون دیگری وضع گردد که اسرار بازرگانی را ملغی سازد، بنگاه‌های بزرگ و ثروتمندان را موظف نماید کامل‌ترین دفاتر حساب را ارائه دهند و به هر گروه از شهروندان که تعدادشان به میزان قابل‌ملاحظه‌ای رسیده باشد (مثلاً به ۱۰۰۰ یا ۱۰۰۰۰ انتخاب‌کننده) حق بدهد هرسندی را در هر بنگاه بزرگ وارسی کنند. چنین اقدامی با یک فرمان ساده کاملاً و به‌آسانی قابل‌اجرا است. فقط با این اقدام است که می‌توان دامنهٔ ابتکار توده‌ها را در امر کنترل، از طریق اتحادیه‌های کارمندان، اتحادیه‌های کارگران و کلیهٔ احزاب سیاسی بسط داد، و فقط این اقدام می‌تواند به کنترل جنبهٔ مؤثر و دمکراتیک بدهد.

به این موضوع جنگ را نیز اضافه کنید. اکثریت عظیم بنگاه‌های بازرگانی و صنعتی اکنون برای «بازار آزاد» کارنکرده بلکهبرای دولت، برای جنگ، کار می‌کنند. به این دلیل است که من در پراودا متذکر شدم افرادی که با استدلال آوردن دربارهٔ عدم امکان استقرار سوسیالیسم با ما مخالفت می‌کنند، دروغ‌گو هستند، و دروغ‌گویانی بی‌شرم، زیرا مطلب بر سر استقرار سوسیالیسم در حال حاضر، مستقیماً و یک‌شبه نیست، بلکه افشاء تاراج گری دولت است.*

اقتصاد «جنگی» سرمایه‌داری (یعنی اقتصادی که مستقیم یا غیرمستقیم با قراردادهای جنگی سروکار دارد) تاراج گریسیستماتیک و قانونی است، و آقایان کادت که به همراه منشویک‌ها و اس آرها با الغاء اسرار بازرگانی مخالفت می‌ورزند، چیزی جز دستیاران و مشوقان تاراج گری نیستند.

جنگ الان برای روسیه روزانه به بهای پنجاه میلیون روبل تمام می‌شود. قسمت اعظم این پنجاه میلیون مخارج روزانه نصیب پیمانکاران ارتش می‌شود. از این پنجاه میلیون هرروز دست‌کم پنج میلیون و به‌احتمال‌قوی تر ده میلیون و بیشتر را «درآمد حلال» سرمایه‌داران و مقاماتی تشکیل می‌دهد که به نحوی از انحاء با آن‌ها بندوبست دارند. بخصوص تجارتخانه‌های بزرگ و بانک‌ها که برای معاملات مربوط به قراردادهای جنگی پول قرض می‌دهند سودهای شگفتی‌آوری به چنگ می‌آورند، و این کار را از راه تاراج دولت انجام دهند، زیرا این اغواء و غارت کردن مردم را که «به مناسبت» مصائب جنگ، «به مناسبت» مرگ صدها هزار و یک میلیون‌ها تن انجام می‌گیرد، نمی‌توان چیز دیگری نامید.

از این سودهای مفتضحی که درنتیجهٔ قراردادهای جنگی به دست می‌آید، از «ضمانت‌نامه‌ها» یی که بانک‌ها پنهان می‌کنند، از نام کسانی که با استفاده از گرانی روزافزون سود می‌برند، «همه» باخبرند. در «جامعه» با پوزخند درباره‌شان صحبت می‌کنند. حتی در جراید بورژوایی نیز که حسب المعمول دربارهٔ قضایای «نامطبوع» سکوت می‌کنند و مسائل «قلقلک دهنده» را نادیده می‌انگارند، اغلب دراین‌باره اشارات دقیقی مشاهده می‌شود. همه از آن‌ها مطلع‌اند، بااین‌حال همه سکوت می‌کنند، همه آن‌ها را تحمل می‌کنند، همه با دولتی که دربارهٔ «کنترل» و «تنظیم» یاوه‌گویی می‌کند سازش می‌کنند!!

دمکرات‌های انقلابی، اگر واقعاً انقلابی و دمکرات باشند، باید بی‌درنگ قانونی وضع نمایند که اسرار بازرگانی را ملغی سازد، پیمانکاران و بازرگانان را موظف به آشکار کردن حساب‌هایشان نماید، غدغن کند که بدون اجازهٔ اولیای امور فعالیت حرفه‌ای خود را ترک کنند، برای پنهان‌کاری و فریب مردم مجازات ضبط اموال و تیرباران* را مقرر دارد، وارسی و کنترل را از پایین، به شیوهٔ دمکراتیک، توسط خود مردم، اتحادیه‌های کارگران و سایر کارکنان، مصرف‌کنندگان و غیره سازمان دهد.

اس آرها و منشویک‌های ما کاملاً شایستگی عنوان دمکرات‌های مرعوب رادارند، زیرا در مورد این مسئله همان چیزی را که تمام مردم عامی مرعوب می‌گویند تکرار می‌کنند، یعنی اینکه در صورت بکار بردن اقدامات «بسیار شدید» سرمایه‌دارن «فرار می‌کنند»، بدون سرمایه‌داران کار «ما» پیش نخواهد رفت و به‌احتمال‌زیاد میلیونرهای بریتانیایی و فرانسوی که از ما «پشتیبانی می‌کنند»، به‌نوبهٔ خود «رنجیده» خواهند شد و قس علیهذا. ممکن است به نظر رسد بلشویک‌ها پیشنهادی می‌کنند که در تاریخ بشر سابقه نداشته، هرگز آزموده نشده و جنبهٔ «آرمانی» دارد، حال‌آنکه در حقیقت امر ۱۲۵ سال پیش‌ازاین در فرانسه افرادی که واقعاً «دمکرات انقلابی» بودند، واقعاً به جنبهٔ عادلانه و تدافعی جنگی که از طرفشان می‌شد ایمان داشتند، واقعاً به توده‌های مردم متکی بوده و صادقانه به این امر ایمان داشتند، توانسته بودند ثروتمندان را تحت کنترل انقلابی قرار دهند و به نتایجی برسند که تحسین تمام جهان را به دست آورد. و طی این ۵ ربع قرن که از آن زمان گذشته، توسعهٔ سرمایه‌داری منجر به پدید آمدن بانک‌ها، سندیکاها، راه‌های آهن و غیره شده و بدین طریق اجرای اقدامات مربوط به برقراری کنترل واقعاً دمکراتیک از طرف کارگران و دهقانان بر استثمارگران یعنی زمین‌داران و سرمایه‌داران را بسیار آسان‌تر و ساده‌تر نموده است.

در حقیقت امر تمام مسئلهٔ کنترل به این موضوع خلاصه می‌شود که چه کسی دیگری را کنترل می‌کند، یعنی چه طبقه‌ای کنترل‌کننده و چه طبقه‌ای کنترل شونده است. در کشور ما، در روسیهٔ جمهوری، با کمک «نهادهای تام‌الاختیار» به‌اصطلاح دمکراسی انقلابی، زمین‌داران و سرمایه‌داران کنترل‌کننده شناخته‌شده و می‌شوند. نتیجهٔ ناگزیر این امر دزدی سرمایه‌داران که موجب خشم عمومی مردم شده و آشفتگی اقتصادی می‌باشد که سرمایه‌داران مصنوعاً آن را دامن می‌زنند. باید با عزم راسخ، بدون بازگشت، بدون ترس از گسستن ازآنچه قدیمی است و ساختن چیزی جدید، به کنترلبر زمین‌داران و سرمایه‌داران توسط کارگران و دهقانان گذار نمود. و این چیزی است که اس آرها و منشویک‌های ما بیش از طاعون از آن می‌ترسند.

متشکل سازی اجباری

سندیکا سازی اجباری، یعنی متشکل نمودن اجباری مثلاً صاحبان صنایع، هم‌اکنون در آلمان اجرا می‌شود. در اینجا به‌هیچ‌وجه چیز تازه‌ای وجود ندارد. در این مورد هم تقصیر اس آرها و منشویک‌ها است که ما ناظر ایستایی مطلق روسیهٔ جمهوری‌ای هستیم که این احزاب کم‌ارج آن را از طریق رقص گروهی کردن با کادتها، یا بوبلیکف ها، یا ترشنکوها و کرنسکی ها «سرگرم می‌کنند».

سندیکا سازی اجباری ازیک‌طرف شیوه‌ای است که دولت به‌وسیلهٔ آن تکامل سرمایه‌داری را که همیشه و در همه‌جا به سازمان‌یابی مبارزهٔ طبقاتی و افزایش تعداد، تنوع و اهمیت اتحادیه‌ها منجر می‌گردد، تسریع می‌کند. و از طرف دیگر این «متحد سازی» اجباری پیش‌شرط ضروری هرگونه کنترل مؤثر و صرفه‌جویی در کار ملی است.

مثلاً قانون آلمان صاحبان کارخانه‌های چرم‌سازی یک محل یا تمام کشور را موظف می‌سازد تشکلی بسازند که در هیئت‌مدیرهٔ آن نماینده‌ای نیز از جانب دولت به‌منظور کنترل حضور دارد. چنین قانونی به‌طور مستقیم، یعنی به‌خودی‌خود، هیچ نوع تأثیری در مناسبات مالکیت نمی‌گذارد، پشیزی از هیچ صاحب مالی نمی‌ستاند و از پیش معین نمی‌کند که آیا شکل، جهت یا روح اجرای این کنترل جنبهٔ ارتجاعی – بوروکراتیک خواهد داشت یا انقلابی – دمکراتیک.

چنین قوانینی می‌توانند و باید فوراً، بدون فوت یک هفته از وقت گران‌بها، در کشور ما وضع شوند؛ تعیین شکل‌های مشخص‌تر اجرای قانون، سرعت اجرای آن، شیوه‌های نظارت بر اجرای آن و غیره را باید به خود اوضاع اجتماعی واگذار کرد. دولت برای وضع چنین قانونی نه نیازی به دستگاه مخصوص دارد، نه به تحقیق مخصوص و نه به پژوهش مقدماتی، تنها چیزی که لازم است عزم راسخ به گسیختن پیوند با برخی منافع مشخص خصوصی سرمایه‌دارانی است که به این قبیل مداخلات «عادت نکرده‌اند» و نمی‌خواهند از مافوق سودهایی دل بکنند که از طریق ادارهٔ امور به شیوهٔ کهن و فقدان کنترل تضمین می‌گردند.

برای صدور چنین قانونی هیچ دستگاه و هیچ «آماری» (که چرنف می‌خواست آن را جانشین ابتکار انقلابی دهقانان سازد) لازم نیست، زیرا اجرای آن را باید وظیفهٔ کارخانه‌داران یا صاحبان صنایع و نیز نیروهای اجتماعی موجود ساخت که آن‌ها نیز تحت کنترل نیروهای اجتماعی (یعنی نه دولتی و بوروکراتیک) موجود قرار گیرند که البته باید حتماً از به‌اصطلاح «قشرهای تحتانی» یعنی از طبقات ستم‌کش و استثمارشونده باشند که در تاریخ همیشه ازلحاظ استعداد قهرمانی، جان‌فشانی و انضباط رفیقانه به‌طور قیاس ناپذیری از استثمارگران برتر بوده‌اند.

فرض کنیم که دولتی واقعاً انقلابی – دمکراتیک داریم و این دولت تصمیم می‌گیرد همهٔ کارخانه‌داران و صاحبان صنایع هر رشته از تولید، درصورتی‌که مثلاً کمتر از دو کارگر در اختیار نداشته باشند، بی‌درنگ موظف‌اند در انجمن‌های شهرستان و استان متشکل شوند. مسئول رعایت اکید این قانون در درجهٔ یک کارخانه‌داران، مدیران کارخانه‌ها، اعضاء هیئت‌مدیره و سهامداران بزرگ خواهند بود (زیرا آن‌ها سران واقعی صنایع کنونی و صاحبان واقعی‌شان هستند). چنانچه آن‌ها از اجرای فوری این قانون سرپیچی کنند به‌مثابهٔ فراریان از خدمت نظام تلقی خواهند شد و به همین جرم هم مورد مجازات قرار خواهند گرفت، و همچنین در این مورد مسئولیت جمعی خواهد بود یعنی همه مسئول هر فرد و هر فرد مسئول همه خواهد بود و ضامن اجراء همهٔ دارائی آن‌هاست. سپس همهٔ کارمندان که آن‌ها هم باید تشکیل اتحادیهٔ واحدیبدهند و نیز همهٔ کارگران و اتحادیهٔ صنفی‌شان مسئولیت خواهند داشت. هدف «متحد سازی» برقراری کامل‌ترین، دقیق‌ترین و مفصل‌ترین حسابرسی و بخصوص تجمع معاملات مربوط به خرید مواد خام، فروش محصولات و نیزصرفه‌جویی در سرمایه و کار ملی است. در صورت جمع شدن بنگاه‌های پراکنده در یک سندیکای واحد، این صرفه‌جویی، همان‌گونه که علم اقتصاد به ما می‌آموزد و نمونهٔ تمام سندیکاها، کار تل‌ها و ترا ست‌ها نشان می‌دهد، به میزان هنگفتی خواهد رسید. ضمناً بازهم باید تکرار کنیم که این متحد سازی به‌خودی‌خود ذره‌ای در مناسبات مالکیت تغییر نمی‌دهد و پشیزی از هیچ صاحب مالی نمی‌ستاند. این نکته را باید قویاً تأکید کرد، زیرا جراید بورژوازی دائماً مالکان کوچک و متوسط را با این ادعا «می‌ترسانند» که گویا سوسیالیست‌ها به‌طور اعم و بلشویک‌ها به‌طور اخص می‌خواهند از آن‌ها «سلب مالکیت کنند». این ادعای کذب عمداً گفته می‌شود، زیرا سوسیالیست‌ها حتی در صورت انقلاب کاملاً سوسیالیستی هم نمی‌خواهند و نمی‌توانند از دهقان خرده‌پا سلب مالکیت کنند و نخواهند کرد. منظور ما فقط اجرای آن اقدامات فوری و مبرم است که هم‌اکنون در اروپای باختری عملی شده و هر دمکراسی تااندازه‌ای پیگیر برای مبارزه علیه فاجعهٔ حتمی پیش رو باید بی‌درنگ آن‌ها را در کشور ما عملی کند.

جمع‌کردن مالکان کوچک و خیلی کوچک در انجمن‌ها به علت پراکندگی بسیار زیاد و بدوی بودن بنگاه‌هایشان ازنظر فنی و بی‌سوادی یا بدون آموزش بودن صاحبان آن‌ها با دشواری‌های جدی برخورد خواهد کرد. ولی بخصوص این بنگاه‌ها را می‌توان از قانون مستثنی ساخت (همان‌گونه که در مثال فرضی‌مان در فوق متذکر شدیم). متحد نشدن آن‌ها و به‌طریق‌اولی تأخیر در متحد ساختن آن‌ها مانع جدی در کار ایجاد نخواهد کرد، زیرا سهم این تعداد عظیم از بنگاه‌های کوچک در جمع کل تولید و نیز اهمیتی که برای تمام اقتصاد من‌حیث‌المجموع دارند ناچیز است، و به‌علاوه، اغلب هم به نحوی از انحاء به بنگاه‌های بزرگ وابسته‌اند.

فقط بنگاه‌های بزرگ اهمیتی تعیین‌کننده دارند؛ و در این مورد توانایی فنی و فرهنگی و نیروهای لازم برای انجام «متحد سازی» موجود است؛ تنها چیزی که کم داریم پیش‌قدمی خلل‌ناپذیر و قاطع یک دولت انقلابی است که باید نسبت به استثمارگران رفتاری محکم و سخت‌گیرانه داشته باشد تا این نیروها و وسایل را بکار اندازد.

هرقدر کشور ازلحاظ کارشناسان فنی و به‌طورکلی ازلحاظ نیروی روشنفکری فقیرتر باشد به همان نسبت ضرورتمبرم‌تری پیدا می‌کند که با سرعت و قطعیت هر چه بیشتر فرمان متشکل شدن اجباری صادر گردد و اجرای آن از بنگاه‌های بزرگ و کلان آغاز شود، زیرا درنتیجهٔ این متشکل شدن در نیروهای روشنفکری نیز صرفه‌جویی می‌گردد و امکان استفادهٔ کامل از این نیروها و توزیع صحیح‌تر آن‌ها فراهم می‌شود. اگر حتی دهقانان روس در نواحی دورافتاده، تحت حکومت تزاری، باوجود هزاران مانعی که آن حکومت در مقابلشان ایجاد می‌کرد، توانستند پس از سال ۱۹۰۵ در امر ایجاد انواع تشکیلات گام عظیمی به‌پیش بردارند، آنگاه بدیهی است که صنایع و بازرگانی در مقیاس بزرگ و متوسط را می‌توان در ظرف چند ماه، و حتی سریع‌تر، متحد ساخت ولی بدین شرط که بکار بردن شیوهٔ اجبار برای برآوردن این هدف توسط دولتی واقعاً انقلابی – دمکراتیکی که متکی به پشتیبانی، مشارکت، دل‌بستگی و مصالح «قشرهای پایین»، یعنی دمکراسی، کارگران و دیگر کارکنان باشد و آن‌ها را به اجرای کنترل دعوت کند، انجام شود.

تنظیم امور مصرف

جنگ همهٔ کشورهای محارب و بسیاری از کشورهای بی‌طرف را وادار نموده است مصرف را تنظیم کنند. درنتیجهٔ این امر جیره‌بندی نان به وجود آمد و پدیده‌ای عادی شد، و جیره‌بندی‌های دیگری را هم سبب گردید. روسیه نیز از این جریان برکنار نماند، و در این کشور هم جیره‌بندی نان معمول شد.

ولی با همین مثال است که شاید ما بتوانیم روشن‌تر از هر مثالی روش‌های ارتجاعی – بوروکراتیک مبارزه علیه فاجعه را که به اصلاحات حداقلی محدود می‌شوند، با روش‌های انقلابی – دمکراتیک مقایسه کنیم، که برای داشتن شایستگی این عنوان، هدف مستقیم آن‌ها باید گسیختن جبری پیوند با سیستم کهنهٔ فرسوده و دستیابی به سریع‌ترین پیشرفت ممکن باشد.

جیرهٔ بندی نان – این مثالِ نوعی از چگونگی تنظیم امور مصرف در کشورهای سرمایه‌داری مدرن – یک هدف را تعقیب می‌کند و (در بهترین حالت) به یک دستاورد می‌رسد که عبارت است از توزیع مقدار موجود نان به‌نحوی‌که هرکسی سهمش را دریافت کند. میزان حداکثری که برای مصرف معین‌شده، تاکنون برای تمام مواد غذایی مقرر نگشته، بلکه فقط مربوط به مواد غذایی عمده، آن‌هایی که مورد مصرف «عموم» هستند می‌شود. همین و بس. قصد انجام کار دیگری را هم ندارند. ذخایر موجود غله را به شیوهٔ بوروکراتیک حساب می‌کنند و سرانه بین افراد تقسیم می‌نمایند، جیرهٔ هر نفر تعیین و اعلام می‌شود، و مسئله همین‌جا پایان می‌یابد. با کالاهای تجملی کاری ندارند، زیرا مقدار آن‌ها «درهرحال» اندک است و بهای آن‌ها «درهرحال» به‌قدری گران است که خارج از دسترس «مردم» هستند. بدین ترتیب، در همهٔکشورهای محارب، بدون استثناء، و حتی در آلمان که بدون چون‌وچرا می‌توان آن را نمونهٔ دقیق‌ترین، با وسواس‌ترین و اکیدترین تنظیم مصرف دانست، حتی در آلمان، ما ناظر آنیم که چگونه ثروتمندان دائماً از رعایت هرگونه «جیره‌بندی»طفره می‌روند. در اینجا نیز این موضوع بر «همه» معلوم است و اینجا نیز «همه» با لبخند تمسخر از آن صحبت می‌کنند؛ و باوجود سختگیری نظامی شدید سانسور آلمان، مع‌هذا دائماً در جراید سوسیالیستی و گاه حتی بورژوایی آلمان مقالات و اخباری درج می‌گردد حاکی از اینکه «فهرست غذای» ثروتمندان چگونه است، چگونه فلان توانگر می‌تواند در فلان استراحتگاه (که هرکسی که پول فراوان داشته باشد می‌تواند به بهانهٔ بیماری آنجا رود) به هر مقدار که خواسته باشد نان سفید دریافت کند و چگونه توانگران بجای کالاهای مورد مصرف عموم، کالاهای تجملی کمیاب مصرف می‌کنند.

برای یک دولت مرتجع سرمایه‌داری که می‌ترسد ارکان سرمایه‌داری، ارکان بردگی مزدوری، ارکان سیادت اقتصادی ثروتمندان را متزلزل سازد، می‌ترسد ابتکار کارگران و به‌طورکلی زحمتکشان را تشویق کند، می‌ترسد مطالبه گری بیشتر آن‌ها را «برافروزد» – برای چنین دولتی جیره‌بندی نان کاملاً کافی خواهد بود. چنین دولتی حتی یک‌لحظه و در یک‌قدم هم از تعقیب هدف ارتجاعی تحکیم سرمایه‌داری، جلوگیری از سست‌بنیان ساختنش، محدود کردن «تنظیم امور اقتصادی» به‌طور اعم، و تنظیم مصرف به‌طور اخص، به اقداماتی که برای تغذیهٔ مردم ضرورت مطلق دارد، بدون اینکههیچ تلاشی جهت تنظیم واقعی مصرف از طریق برقراری کنترل واقعی بر ثروتمندان و انداختن قسمت بزرگ‌تر بار جنگ بر دوش آنانی که غنی‌تر هستند، امتیازات بیشتری دارند و در زمان صلح خوب می‌خورند و پرخوری می‌کنند انجام شود، بازنخواهد ماند.

حل ارتجاعی – بوروکراتیک مسئله‌ای که جنگ در برابر مردم قرار داده است محدود می‌شود به جیره‌بندی نان، به توزیع بالتساوی آن مواد غذایی مورد مصرف «عموم» که برای تغذیهٔ مردم ضرورت مطلق دارد، بدون اندکی عقب‌نشینی از عقاید بوروکراتیک و ارتجاعی، یعنی از هدف تشویق نکردن ابتکار تهیدستان، پرولتاریا و تودهٔ مردم («جمهور»)، از اجازهندادن به آن‌ها برای اجرای کنترل بر ثروتمندان، و باز گذاشتن بیشترین مفرهای ممکن برای ثروتمندان تا کالاهای تجملی‌شان را تأمین کنند. بازهم تکرار می‌کنیم که در تمام کشورها و حتی در آلمان – روسیه که دیگر جای خود دارد – تعداد زیادی از این مفرها باقی گذاشته‌شده؛ «مردم عادی» گرسنگی می‌کشند، ولی ثروتمندان به استراحتگاه‌ها می‌روند، جیرهٔ رسمی ناچیز را با انواع «اضافات» از گوشه و کنار تکمیل می‌کنند، و اجازهٔ کنترل شدن خودشان رانمی‌دهند.

در روسیه که اندکی بیش نیست علیه تزاریسم به نام آزادی و برابری انقلاب نموده است، در روسیه که ازلحاظ مؤسسات واقعاً سیاسی خود فوراً به یک جمهوری دمکراتیک مبدل شده است، چیزی که به‌طور خاص جلب‌توجه می‌کند، موجب ناخرسندی، رنجش، برآشفتگی و خشم توده‌ها می‌گردد این است که همه می‌بینند ثروتمندان با چه سهولتی به «جیره‌بندی نان» پشت پا می‌زنند. آن‌ها حقیقتاً خیلی آسان این کار را می‌کنند. هرکسی «از زیر میز» و با بهای بسیار گزاف، بخصوص اگر «نفوذ» داشته باشد (که فقط ثروتمندان دارند)، می‌تواند هر چیزی را و آن‌هم به مقدار زیاد به دست می‌آورد. مردم گرسنگی می‌کشند. تنظیم مصرف در دایرهٔ بسیار تنگ شیوه‌های ارتجاعی – بوروکراتیک محدود مانده است. از طرف دولت ذره‌ای اراده برای استوار سازی تنظیم بر پایه‌ای حقیقتاً انقلابی – دمکراتیک وجود ندارد و کمترین علاقه‌ای به انجام این کار نیست.

«همه» از در صف ایستادن رنج می‌برند، ولی … ولی ثروتمندان خدمتکاران خود را برای در صف ایستادن می‌فرستند و حتی برای این کار خدمتکاران مخصوصی استخدام می‌کنند! و این «دمکراسی» است!

در این هنگام که کشور دچار مصائب بی‌سابقه‌ای است، یک سیاست انقلابی – دمکراتیک برای مقابله با فاجعهٔ در شرف وقوع خود را به جیره‌بندی نان محدود نمی‌ساخت بلکه اولاً همه اهالی را مجبور می‌کرد در انجمن‌های مصرف‌کنندگان متشکل شوند، زیرا در غیر این صورت کنترل مصرف نمی‌تواند به‌طور کامل انجام شود؛ ثانیاً برای ثروتمندان کار اجباری معین می‌گردید، یعنی آن‌ها را وادار می‌ساختند در این انجمن‌های مصرف مجاناً کار منشی‌گری و کارهایی نظیر آن را بر عهده گیرند؛ ثالثاً تمام کالاهای مصرفی واقعاً بین تمام اهالی به‌طور متساوی تقسیم می‌شد تا سنگینی بار جنگ به‌طور واقعاً مساوی تقسیم شود؛ رابعاً چنان کنترلی سازمانی می‌یافت که در آن مصرف ثروتمندان تحت کنترل طبقات تهیدست اهالی قرار گیرد.

ایجاد دمکراسی واقعی در این حوزه و تجلی روحیهٔ انقلابی واقعی در سازمان‌دهی کنترل از طرف همان طبقاتی از مردم که بیش از همه نیازمندند، محرک بسیار عظیمی برای بکار انداختن کلیهٔ قوای روشنفکری موجود و بسط انرژی واقعاً انقلابی تمام مردم خواهد بود. ولی اکنون وزرای روسیهٔ جمهوری و انقلابی – دمکراتیک نیز نظیر همکاران خود در سایر کشورهای امپریالیستی دربارهٔ «کار عمومی به نفع مردم» و «بکار بردن هر تلاشی» سخنرانی‌های پرطمطراق می‌کنند ولی مردم سالوسانه بودن این قبیل سخنان را می‌بینند، احساس می‌کنند و درک می‌نمایند.

نتیجهٔ این است که هیچ پیشرفتی حاصل نمی‌شود، هرج‌ومرج به‌طور مقاومت‌ناپذیری گسترش می‌یابد، و یک فاجعه نزدیک می‌شود. زیرا دولت ما قادر نیست به شیوهٔ کورنیلف، هیندنبورگ و به سبک عمومی امپریالیستی برای کارگران رژیم اعمال شاقهٔ نظامی برقرار سازد – سنت‌ها، خاطرات، آثار، عادات و مؤسسات انقلاب، هنوز خیلی در بین مردم زنده هستند؛ همچنین دولت ما نمی‌خواهد گام‌های واقعی جدی درراه انقلابی – دمکراتیک بردارد، زیرا سراپای آن آلوده و دربند وابستگی به بورژوازی، «ائتلاف» با بورژوازی و هراس از دست زدن به امتیازات واقعی آن می‌باشد.

مختل ساختن کار سازمان‌های دمکراتیک توسط دولت

ما شیوه‌ها و وسایل گوناگون مبارزه با فاجعه و قحطی را بررسی نمودیم. ما همه‌جا ناظر آشتی‌ناپذیری تضادها بین دمکرات‌ها ازیک‌طرف، و دولت و دسته‌بندی اس آرها و منشویک‌ها که از آن پشتیبانی می‌کنند از طرف دیگر، هستیم. برای اینکه ثابت شود این تضادها در واقعیت موجودند، ساختهٔ ما نیستند و آشتی‌ناپذیری آن‌ها را در واقعیت وجود تصادمات اثرگذار بر کل مردم به ثبوت می‌رساند، ذکر دو «نتیجه» و دو درس بسیار نمونه وار تاریخ شش‌ماههٔ انقلاب ما کافی است.

دوران «فرمانروایی» پالچینسکی یک درس است. دوران «فرمانروایی» و سقوط پشخونف درس دیگر.

در حقیقت امر اقدامات فوق‌الذکر دربارهٔ مبارزه علیه فاجعه و قحطی خلاصه می‌شود به تشویق همه‌جانبهٔ اینکه اهالی، و در درجهٔ یک دمکرات‌ها، یعنی اکثریت اهالی، یا مقدم بر همه طبقات تحت ستم، یعنی کارگران و دهقانان، به‌ویژه دهقانان تهیدست «متحد شوند» (حتی تا حدی که به این کار مجبور گردند). خود اهالی هم برای مبارزه با دشواری‌های بی‌سابقه و فشارها و سختی‌های جنگ خودبه‌خود در همین راه گام نهاده‌اند.

تزاریسم هر کاری کرد تا مانع «متحدشدن» مستقلانه و آزاد اهالی شود. ولی پس از سقوط سلطنت تزاری سازمان‌های دمکراتیک در سراسر روسیه شروع به پیدایش و رشد سریع کردند. سازمان‌های دمکراتیکی که خودبه‌خود به وجود آمده بودند – انواع کمیته‌های تدارکات، کمیته‌های خواربار، انجمن‌های سوخت و غیره و غیره – شروع به مبارزه علیه فاجعه نمودند.

و اما جالب‌ترین نکتهٔ تمام تاریخ شش‌ماههٔ انقلاب ما ازلحاظ مسئلهٔ موردبحث عبارت از این است که دولتی که خود را جمهوری و انقلابی می‌خواند، حکومتی که منشویک‌ها و اس آرها به نام «نهادهای تام‌الاختیار دمکراسی انقلابی» از آنپشتیبانی می‌نمایند، با سازمان‌های دمکراتیک مبارزه کرد و شکستشان داد!!

پالچینسکی به مناسبت این مبارزه، اسفناک‌ترین و وسیع‌ترین رسوایی را در سراسر روسیه کسب نمود. او پشت سر حکومت عمل می‌کرد و آشکارا در برابر مردم اقدامی نمی‌نمود (درست همان‌گونه که کادتها به‌طورکلی ترجیح می‌دادند رفتار کنند، بدین شکل که داوطلبانه تسره تلی را «برای مردم» پیش می‌انداختند، ولی خود تمام‌کارهای مهم را بدون سروصدا سامان می‌دادند). پالچینسکی از هرگونه اقدام جدی سازمان‌های دمکراتیک خودرو ممانعت می‌کرد و آن را عقیم می‌گذاشت، زیرا هیچ اقدام جدی ممکن نبود بدون «زیان» رساندن به سودهای برون از حساب و خودسری کیت کیتیچ ها انجام شود. پالچینسکی هم در حقیقت مدافع و نوکر وفادار کیت کیتیچ ها بود. پالچینسکی تا آنجا پیش رفت – و این حقیقت در مطبوعات هم گزارش شد – که علناً دستورهای سازمان‌های دمکراتیک خودرو را لغو کرد!

تمام دوران «فرمانروایی» پالچینسکی – که ماه‌های زیادی به طول انجامید و درست مقارن با دوران «وزارت» تسره تلی، اسکوبلف و چرنف بود – از ابتدا تا انتها افتضاحی نفرت‌انگیز بود؛ ارادهٔ مردم و تصمیمات دمکرات‌ها باطل شدند تا سرمایه‌داران خشنود شده و طمع کثیفشان ارضاء گردد. بدیهی است فقط بخش ناچیزی از «شاهکارهای» پالچینسکی می‌توانست به مطبوعات راه یابد و بررسی کامل نحوهٔ ممانعت از مبارزه با قحطی توسط او کاری است که انجام آن فقط از عهدهٔ دولت حقیقتاً دمکراتیک پرولتاریا به هنگامی‌که پرولتاریا به قدرت دست یابد و همهٔ اعمال پالچینسکی و امثالهم را بدون پرده‌پوشی به قضاوت مردم گذارد، ساخته است.

شاید معترضانه به ما بگویند که آخر پالچینسکی استثنائی بیش نبوده، و تازه او را هم برکنار کرده‌اند. ولی حقیقت این است که پالچینسکی استثناء نبوده بلکه قاعده است، با برکناری وی اوضاع به‌هیچ‌وجه بهبودی نیافته، پالچینسکی های مشابهی با اسامی دیگری بجای او نشسته‌اند، و همهٔ «نفوذ» سرمایه‌داران و سیاست عقیم گذاردن امر مبارزه با گرسنگی که برای خشنودی سرمایه‌داران انجام‌شده، دست‌نخورده مانده است. زیرا کرنسکی و شرکا فقط پرده‌ای برای محافظت از منافع سرمایه‌داران هستند.

بارزترین دلیل این مدعا استعفای پشخونف، وزیر خواربار، از کابینه است. چنانچه می‌دانیم پشخونف یک نارودنیک بسیار معتدل است. ولی او در امر سازمان‌دهی تدارک خواربار می‌خواست صادقانه، در تماس با سازمان‌های دمکراتیک و به اتکاء آن‌ها کار کند. تجربهٔ کار پشخونف و استعفای او بخصوص ازاین‌جهت جالب است که این نارودنیک بسیار معتدل، این عضو حزب سوسیالیست خلقی که آمادهٔ قبول کردن هرگونه مصالحه‌ای با بورژوازی بود، بااین‌حال مجبور به استعفا شد! زیرا دولت کرنسکی، برای خشنودی سرمایه‌داران، زمین‌داران و کولاک‌ها نرخ ثابت غله را بالا برد!

م. اسمیت در شمارهٔ ۱ روزنامهٔ سوابودنایا ژیزن [۴]، مورخهٔ ۲ سپتامبر، این «گام» و اهمیت آن را چنین توصیف می‌کند:

«چند روز قبل از اینکه دولت تصمیم به بالا بردن نرخ ثابت غله بگیرد، در کمیتهٔ ملی خواربار حادثهٔ زیرین اتفاق افتاد: رولوویچ، یکدست راستی، مدافع سرسخت تجارت خصوصی و دشمن بی‌رحم انحصار غله و دخالت حکومت در امور اقتصادی، با تبسمی حاکی از رضایت خاطر اعلام نمود طبق اطلاعاتی که به وی رسیده نرخ ثابت غله به‌زودی افزایش داده خواهد شد.

نمایندهٔ شورای نمایندگان کارگران و سربازان در پاسخ وی اظهار داشت که از چنین موضوعی باخبر نیست، تا زمانی که انقلاب در روسیه ادامه دارد چنین اقدامی نمی‌تواند انجام شود، و به‌هرحال دولت بدون مشورت با نهادهای تام‌الاختیار دمکراسی – شورای اقتصادی و کمیتهٔ ملی خواربار – نمی‌تواند چنین گامی بردارد. نمایندهٔ شورای نمایندگان دهقانان نیز با این اظهار موافقت نمود.

ولی افسوس! واقعیت اصلاحی بس بی‌رحمانه در این ضدونقیض گویی وارد نمود! حق با نمایندهٔ عناصر ثروتمند بود نه نمایندگان دمکرات‌ها. معلوم شد که وی از سوءقصدی که علیه حقوق دمکراتیک تدارک می‌دیدند به‌خوبی باخبر است، درحالی‌که نمایندگان دمکرات‌ها امکان یک چنین سوءقصدی را خشمگینانه رد کردند.»

به‌طوری‌که می‌بینید هم نمایندهٔ کارگران و هم نمایندهٔ دهقانان به نام اکثریت عظیم مردم عقیدهٔ خود را صریحاً اظهار می‌دارند، ولی دولت کرنسکی در جهت عکس آن یعنی به نفع سرمایه‌داران عمل می‌کند!

رولوویچ، نمایندهٔ سرمایه‌داران، پشت سر دمکرات‌ها به‌خوبی از همه‌چیز باخبر بود – درست همان‌طور که ما همیشه ناظر این قضیه بوده‌ایم و حالا هم هستیم که چگونه روزنامه‌های بورژوایی رچ و بیرژوکا از اقدامات دولت کرنسکی به بهترین وجهی باخبرند.

این آگاهی داشتن عالی نشان‌دهندهٔ چیست؟ آشکارا نشان‌دهندهٔ این است که سرمایه‌داران دارای «راه و چاه‌هایی» برای خود هستند و قدرت را عملاً در دستشان دارند. کرنسکی مهره‌ای است که هر طور و هر وقت برای آن‌ها لازم باشد حرکتش می‌دهند. معلوم شد منافع ده‌ها یک‌میلیون کارگر و دهقان فدای سودهای مشتی ثروتمند شده است.

و اس آرها و منشویکهای ما در مقابل این بی‌عدالتی نسبت به مردم چه واکنشی انجام می‌دهند؟ آیا آن‌ها خطاب به کارگران و دهقانان پیامی صادر کرده و اعلام داشته‌اند پس‌ازاین جای کرنسکی و همکارانش فقط در زندان خواهد بود؟

خدا نکند! اس آرها و منشویک‌ها توسط «ادارهٔ اقتصادی» که متعلق به آن‌هاست، فقط به صدور قطعنامهٔ پرطمطراقی که فوقاً بدان اشاره کردیم اکتفا ورزیدند! آن‌ها در این قطعنامه اعلام می‌دارند که بالا بردن نرخ غله از طرف دولت کرنسکی «اقدامی است ویرانگر که هم به امر تدارک خواربار و هم به تمام زندگی اقتصادی کشور ضربه‌ای شدید را وارد می‌سازد» و این اقدامات ویرانگر با «نقض» صریح قانون انجام‌گرفته‌اند!!

چنین است نتایج سیاست سازش‌کاری، سیاست کرشمه بازی با کرنسکی و تمایل «ترحم» به وی!

دولت قانون را نقض می‌کند و به سود ثروتمندان، زمین‌داران و سرمایه‌داران دست به اقدامی می‌زند که تمام‌کار نظارت، تدارک خواربار و ثبات بخشیدن به وضع بسیار متزلزل امور مالی را خراب می‌کند، ولی اس آرها و منشویک‌ها کماکان از تفاهم با محافل بازرگانی و صنعتی دم می‌زنند، کماکان در کنفرانس‌ها با ترشنکو شرکت می‌جویند و به کرنسکی ترحم می‌نمایند، به صدور قطعنامهٔ پوچ اعتراضی که دولت با آرامش خاطر آن را بایگانی می‌کند، اکتفا می‌ورزند!!

این امر با وضوح زیادی این حقیقت را آشکار می‌سازد که اس آرها و منشویک‌ها به مردم و انقلاب خیانت کرده‌اند، و این بلشویک‌ها هستند که به رهبران واقعی توده‌ها، حتی توده‌های پیرو اس آرها و منشویک‌ها، تبدیل می‌شوند.

زیرا فقط تصاحب قدرت توسط پرولتاریا، به رهبری حزب بلشویک، می‌تواند به اقدامات بی دادگرانهٔ کرنسکی و شرکاء پایان بخشد و فعالیت سازمان‌های دمکراتیک توزیع خواربار، تدارکات و غیره را که کرنسکی و دولت او عقیم می‌گذارند،تجدید نماید.

بلشویک‌ها به‌عنوان نمایندهٔ منافع تمام مردم عمل می‌کنند – این موضوع از مثال فوق‌الذکر با نهایت وضوح دیده می‌شود – هدفشان تضمین کردن توزیع خواربار و تدارکات، و برآوردن مبرم‌ترین نیازهای کارگران و دهقانان، علیرغم سیاست متزلزل، مردد و واقعاً خائنانهٔ اس آرها و منشویک‌ها، که کشور را به اقدامات شرم‌آوری نظیر این بالا بردن نرخ غله دچار ساخته است، می‌باشد!

ورشکستگی مالی و طرق جلوگیری از آن

مسئلهٔ بالا بردن نرخ ثابت غله جنبهٔ دیگری نیز دارد. این افزایش قیمت‌ها منجر به افزایش جدید انتشار اسکناس به‌طور نامنظم، افزایش بازهم بیشتر هزینهٔ زندگی، ازهم‌گسیختگی مالی بیشتر و نزدیک شدن ورشکستگی مالی می‌شود. همه بدین موضوع معترف‌اند که انتشار اسکناس بدترین نوع وام اجباری است، بیش از همه بر وضعیت کارگران و تهیدست‌ترین بخش اهالی تأثیر می‌گذارد و خود شر اصلی مخلوق آشفتگی مالی است.

دولت کرنسکی که مورد پشتیبانی اس آرها و منشویک‌ها است درست به همین اقدام متوسل می‌گردد!

برای مبارزهٔ مؤثر با ازهم‌گسیختگی مالی و ورشکستگی ناگزیر مالی راهی وجود ندارد جز قطع هرگونه پیوندی با منافع سرمایه به شیوهٔ انقلابی و سازمان‌دهی کنترل واقعاً دمکراتیک، یعنی کنترل «از پایین»، توسط کارگران و دهقانان تهیدست بر سرمایه‌داران – و این همان راهی است که ما قبلاً در توضیحمان به آن اشاره کردیم.

انتشار وسیع اسکناس موجب رواج احتکار می‌گردد، به سرمایه‌داران امکان می‌دهد از این راه یک میلیون‌ها روبل به دست آورند، و درراه توسعهٔ تولید که ضرورت مبرم دارد مشکلات عظیم به وجود می‌آورد، زیرا قیمت مواد خام و ماشین‌ها که هم‌اکنون بالاست جهش وار افزایش بیشتری می‌یابد. ولی چکار می‌توان کرد هنگامی‌که دارایی ثروتمندان، که از راه احتکار اندوخته شده، پنهان می‌شود؟

می‌توان برای درآمدهای هنگفت و کلان مالیات بر درآمدی با نرخ‌های تصاعدی و بسیار گزاف وضع نمود. دولت ما به تأسی از سایر دول امپریالیستی چنین مالیاتی را وضع نموده است. ولی این اقدام تا حدود زیادی صوری است و روی کاغذ باقی‌مانده، زیرا اولاً ارزش پول با سرعتی روزافزون تنزل می‌یابد و ثانیاً هر چه احتکار بیشتر منبع درآمد باشد و هر چه اسرار بازرگانی با امنیت بیشتری حفظ شود، درآمدها نیز بیشتر پنهان می‌گردند.

برای اینکه مالیات جنبهٔ واقعی پیدا کند و خیالی نباشد، کنترل واقعی و نه صوری لازم است. ولی کنترل بر سرمایه‌داران اگر به نحو بوروکراتیک باقی بماند امکان‌ناپذیر است، زیرا بوروکراسی خود با هزاران رشتهٔ پیوند به بورژوازی مربوط و با آن درآمیخته است. به همین جهت در کشورهای امپریالیستی اروپای باختری، اعم از اینکه دارای رژیم سلطنتی باشند یا جمهوری، تنظیم امور مالی فقط با برقراری آن‌چنان «کار اجباری» میسر می‌گردد که برای کارگران در حکم اعمال شاقهٔ نظامی یا بردگی نظامی است.

کنترل ارتجاعی – بوروکراتیک تنها روشی است که کشورهای امپریالیستی – ازجمله جمهوری‌های دمکراتیک فرانسه و آمریکا – برای انداختن سنگینی بار جنگ به دوش پرولتاریا و توده‌های زحمتکش می‌شناسند.

تضاد اساسی موجوده در سیاست حکومت ما همانا در این است که این حکومت – برای اینکه میانه‌اش با بورژوازی به هم نخورد و «ائتلافش» با آن نابود نشود – به عملی نمودن کنترل ارتجاعی – بوروکراتیکی ناچار است که به آن نام «انقلابی – دمکراتیک» می‌دهد و در هر قدم مردم را می‌فریبد و بدین طریق موجب انزجار و خشم توده‌هایی می‌گردد که اندکی پیش تزاریسم را سرنگون ساخته‌اند.

و حال‌آنکه تنها اجرای اقدامات انقلابی دمکراتیک، تنها متشکل شدن طبقات ستم‌کش یعنی کارگران، دهقانان و توده‌های مردم در اتحادیه‌ها است که امکان برقراری مؤثرترین کنترل بر ثروتمندان و موفقیت‌آمیزترین مبارزه علیه پنهان کردن درآمدها را فراهم می‌آورد.

برای جلوگیری از انتشار بیش‌ازحد اسکناس می‌کوشند مبادلهٔ چک را رواج دهند. این اقدام برای تهیدستان حائز اهمیتی نیست زیرا درآمد امروزشان درهرحال کفاف مخارج فردایشان را نمی‌دهد، آن‌ها در طی یک هفته «چرخهٔ اقتصادی» خود را کامل می‌کنند و سکه‌های ناچیزی که تحصیل می‌کنند را به سرمایه‌داران بازمی‌گرداند. ولی برای سرمایه‌داران مبادلهٔ چک می‌تواند اهمیت عظیمی داشته باشد. این امر، بخصوص در پیوستگی با عملی نمودن اقداماتی نظیر ملی کردن بانک‌ها و الغاء اسرار بازرگانی، به دولت امکان می‌دهد درآمد سرمایه‌داران را واقعاً تحت کنترل قرار دهد، واقعاً بر آن مالیات وضع نماید و سیستم مالی را واقعاً «دمکراتیزه کند» (و درعین‌حال بدان نظم دهد).

ولی ترس از تجاوز به امتیازات بورژوازی و به هم زدن «ائتلاف» با آن مانع انجام این کار می‌شود. زیرا بدون اتخاذ تدابیر حقیقتاً انقلابی، بدون متوسل شدن به شیوهٔ اجبار بسیار جدی، سرمایه‌داران زیر بار هیچ کنترلی نخواهند رفت، بودجه‌های خود را برملا نخواهند ساخت و ذخایر اسکناس خود را برای «حساب نگه‌داشتن» به دولت دمکراتیک ارائه نخواهند داد.

در صورت ملی شدن بانک‌ها، اجباری شدن استفاده از چک برای همهٔ ثروتمندان، الغاء اسرار بازرگانی، تعیین مجازات ضبط اموال برای کسانی که میزان درآمد خود را پنهان دارند و غیره، کارگران و دهقانان متشکل در اتحادیه‌ها، با سهولت فوق‌العاده‌ای قادر خواهند بود کنترل مؤثر و همه جانب‌های را بر ثروتمندان عملی سازند، و چنین کنترلی بازگشتاسکناس‌های کسانی که آن‌ها را در اختیاردارند و پنهانشان می‌کنند، به خزانه، که آن‌ها را منتشر می‌کند، تضمین می‌نماید.

برای این کار دیکتاتوری انقلابی دمکراسی که به‌توسط پرولتاریای انقلابی رهبری شود لازم است؛ به‌عبارت‌دیگر لازم است که دمکراسی در کردار انقلابی شود. کنه مطلب همین است. ولی این دقیقاً چیزی است که اس آرها و منشویکهای ما نمی‌خواهند. آن‌ها مردم را با پرچم «دمکراسی انقلابی» می‌فریبند درحالی‌که در کردار حامی سیاست ارتجاعی – بوروکراتیک بورژوازی هستند که مثل همیشه از این اصل پیروی می‌نماید: «après nous le deluge» – دنیا پس مرگ ما چه دریا، چه سراب!

ما معمولاً حتی متوجه نیستیم که عادات و پیش‌داوری‌های ضد دمکراتیک مربوط به «قدس» مالکیت بورژوایی چقدر عمیق در ما رسوخ کرده است. هنگامی‌که مهندس یا بانکداری درآمد و هزینهٔ یک کارگر، اطلاعات مربوط به دستمزد و بازدهی کار وی را منتشر می‌سازد، این امر مطلقاً قانونی و عادلانه محسوب می‌شود. هیچ‌کس حتی فکر این را هم نمی‌کند که این عمل مهندس را به‌مثابهٔ تجاوزی به «زندگی خصوصی» کارگر یا «تفتیش و خبرکشی» تلقی نماید. جامعهٔ بورژوایی به کار و دستمزد کارگران مزدی همچون دفتر علنی شخصی خود می‌نگرد که هر بورژوا حق دارد هر وقت بخواهد در آن نظری اندازد تا «زندگی تجملی» کارگر یا «تنبلی» فرضی او و غیره را افشا کند.

ولی کنترل معکوس چطور؟ اگر اتحادیه‌های کارکنان، کارمندان و خدمتکاران توسط یک دولت دمکراتیک برای بررسی میزان درآمد و هزینهٔ سرمایه‌داران، انتشار اطلاعات مربوط به این موضوع و برای کمک به دولت در مبارزه علیه نهفتن درآمدها دعوت شوند، چه می‌شود؟

در آن صورت چه زوزه‌های خشمناکی که از طرف بورژوازی علیه «تفتیش» و «خبرکشی» بپا نمی‌شود! وقتی «آقایان» خدمتکاران را یا سرمایه‌داران کارگران را تحت کنترل قرار می‌دهند این کار چیزی عادی به شمار می‌رود؛ زیرا زندگی خصوصی زحمتکشان و استثمارشوندگان از مصونیت برخوردار نیست. بورژوازی حق دارد از هر «بردهٔ مزدی» حساب بخواهد و در هرزمانی میزان درآمد و هزینهٔ او را علنی کند. ولی وای به حال آن روزی که ستم‌کشان تلاش کنند ستمگر را تحت کنترل قرار دهند، بخواهند میزان درآمد و هزینهٔ او را نشان دهند، زندگی تجملی را که او حتی در زمان جنگ دارد فاش سازند، هنگامی‌که زندگی تجملی وی عامل مستقیم گرسنگی کشیدن و نابودی ارتش‌ها در جبههٔ جنگ باشد – اینجاست که بورژوازی دیگر اجازهٔ «تفتیش» و «خبرکشی» را نمی‌دهد!

تمام مسائل به یک‌چیز خلاصه می‌شوند: سیادت بورژوازی با دمکراسی حقیقی واقعاً انقلابی آشتی‌ناپذیر است. در قرن بیست و در کشوری سرمایه‌داری اگر بترسیم از اینکه به‌سوی سوسیالیسم پیش رویم، نمی‌توانیم دمکرات انقلابی باشیم.

آیا می‌توانیم به‌پیش رویم اگر از پیشروی به‌سوی سوسیالیسم بترسیم؟

چیزهایی که تاکنون گفته‌شده‌اند برای خواننده‌ای که با اندیشه‌های اپورتونیستی متداول اس آرها و منشویک‌ها پرورش‌یافته باشد به سهولت ممکن است موجب اعتراض زیر گردد. اکثر اقدامات ذکرشده در اینجا، در ماهیت امر، در حال حاضر دمکراتیک نبوده بلکه سوسیالیستی هستند!

این اعتراض متداول که در جراید بورژوایی، اس آری و منشویکی از مطالب معمولی است (با شکل‌های مختلف)، دفاعی است ارتجاعی از سرمایه‌داری عقب‌مانده و آن‌هم دفاعی که به شیوهٔ استرووه آرایش یافته است. می‌گویند ما هنوز برای سوسیالیسم نضج نیافته‌ایم، «معمول داشتن» سوسیالیسم هنوز زود است، انقلاب ما بورژوایی است و لذا باید چاکر بورژوازی بود (اگرچه انقلابیون کبیر بورژوای فرانسه در ۱۲۵ سال قبل انقلاب خود را به‌وسیلهٔ اعمال ترور علیه همهٔ ستمگران، خواه زمین‌داران و خواه سرمایه‌داران، به انقلاب کبیر مبدل نمودند!).

مارکسیست‌های دروغین خدمتگزار بورژوازی که اس آرها نیز به آن‌ها پیوسته‌اند و بدین شیوه استدلال می‌کنند، (اگر پایه‌های تئوریک عقاید آنان را موردبررسی قرار دهیم) نمی‌فهمند که امپریالیسم چیست، انحصار سرمایه‌داری چیست، دولت چیست و دمکراسی انقلابی چیست. زیرا اگر کسی این‌ها را بفهمد ممکن نیست به این موضوع اعتراف نکند که هیچ پیشرفتی جز در جهت سوسیالیسم نمی‌تواند وجود داشته باشد.

همه از امپریالیسم سخن می‌رانند. ولی امپریالیسم چیزی نیست جز سرمایه‌داری انحصاری.

گواه کافی برای اثبات اینکه در روسیه نیز سرمایه‌داری به سرمایه‌داری انحصاری تبدیل‌شده است، وجود بنگاه‌های پرودوگل، پرودامت، سندیکای قند و غیره است. سندیکای قند نمونهٔ آموزنده‌ای است که به ما نشان می‌دهد چطور سرمایه‌داری انحصاری در جریان رشد خود به سرمایه‌داری انحصاری دولتی می‌رسد.

و اما دولت چیست؟ دولت یک سازمان طبقهٔ حاکم است – مثلاً در آلمان سازمان طبقهٔ یونکرها و سرمایه‌داران است. به این جهت آنچه را که پلخانف های آلمان (شیدمان، لنچ و دیگران) «سوسیالیسم زمان جنگ» می‌نامند در حقیقت همان سرمایه‌داری انحصاری دولتی زمان جنگ، یا اگر ساده‌تر و روشن‌تر بگوییم، اعمال شاقهٔ زمان جنگ برای کارگران و حمایت زمان جنگ از سودهای سرمایه‌داران است.

حالا سعی کنید بجای دولت یونکرها و سرمایه‌داران، یعنی دولت زمین‌داران و سرمایه‌داران، یک دولت انقلابی –دمکراتیک، یعنی دولتی را قرار دهید که همهٔ امتیازات را به شیوه‌ای انقلابی لغو می‌کند و از اجرای کامل‌ترین دمکراسی به شیوه‌ای انقلابی نمی‌ترسد. شما خواهید دید که سرمایه‌داری انحصاری دولتی، در صورت وجود یک دولت واقعاً انقلابی – دمکراتیک، به‌طور حتمی و ناگزیر یک گام، و حتی بیش از یک گام، به‌سوی سوسیالیسم می‌باشد!

زیرا اگر بزرگ‌ترین بنگاه سرمایه‌داری انحصاری شود، معنایش آن است که به تمام مردم خدمت می‌کند. اگر این بنگاه یک انحصار دولتی شد آنگاه معنایش آن است که دولت (یعنی سازمان مسلح اهالی و قبل از همه کارگران و دهقانان، درصورتی‌که دمکراسی انقلابی موجود باشد) تمام بنگاه را اداره می‌کند. ولی به نفع چه کسانی؟

یا به نفع زمین‌داران و سرمایه‌داران که در این صورت ما نه با دولتی انقلابی – دمکراتیک بلکه دولتی ارتجاعی – بوروکراتیک یا یک جمهوری امپریالیست داریم.

یا به نفع دمکراسی انقلابی – در این صورت این گامی به‌سوی سوسیالیسم است.

زیرا سوسیالیسم چیزی نیست جز گام بلاواسطه‌ای که از انحصار سرمایه‌داری دولتی به‌پیش برداشته می‌شود. یا، به‌عبارت‌دیگر، سوسیالیسم چیزی نیست جز انحصار سرمایه‌داری دولتی که برای خدمت به منافع تمام مردم ساخته‌شده و از این لحاظ دیگر جنبهٔ انحصار سرمایه‌داری بودن خود را ازدست‌داده است.

اینجا حد وسطی وجود ندارد. روند عینی تکامل طوری ست که بدون گام برداشتن به‌سوی سوسیالیسم نمی‌توانگامی از انحصارها (که جنگ تعداد، نقش و اهمیت آن‌ها را ده برابر نموده است) فراتر نهاد.

یا باید در کردار دمکرات انقلابی باشیم که در این صورت نباید از گام برداشتن به‌سوی سوسیالیسم بترسیم. یا از گام برداشتن به‌سوی سوسیالیسم می‌ترسیم، به شیوهٔ پلخانف، دان یا چرنف با این استدلال که انقلاب ما انقلابی بورژوائی است، «معمول داشتن» سوسیالیسم ممکن نیست و غیره، چنین گام‌هایی را محکوم می‌کنیم، که در این صورت ناگزیر به سطح کرنسکی، میلیوکف و کورنیلف نزول خواهیم کرد، یعنی به شیوه‌ای ارتجاعی – بوروکراتیک آرمان‌های «انقلابی – دمکراتیک» کارگران و دهقانان را سرکوب خواهیم نمود.

حد وسطی وجود ندارد.

و تضاد اساسی انقلاب ما همین‌جا قرار دارد.

در تاریخ به‌طور اعم و در زمان جنگ به‌طور اخص نمی‌توان در یکجا متوقف ماند. یا باید به‌پیش رفت و یا عقب‌نشینی کرد. در روسیهٔ قرن بیست یعنی کشوری که جمهوری و دمکراسی را از راهی انقلابی به کف آورده است، بدون پیش رفتنبه‌سوی سوسیالیسم و بدون برداشتن قدم‌هایی در راستای آن (قدم‌هایی که به سطح تکامل تکنولوژی و فرهنگ مشروط بوده و توسط آن تعیین می‌شوند: تولید ماشینی در مقیاس بزرگ نه نمی‌تواند در زراعت دهقانانی «معمول شود» و نه می‌تواند از تولید قند حذف گردد) نمی‌توان به‌پیش رفت.

ولی ترس از پیشروی معنایش عقب‌نشینی است – این همان کاری است که کرنسکی ها، همراه با خشنود ساختن میلیوکف ها و پلخانف ها، و دستیاری نابخردانهٔ تسره تلی‌ها و چرنف ها بدان مشغول‌اند.

دیالکتیک تاریخ چنان است که جنگ از طریق تسریع فوق‌العادهٔ جریان تبدیل سرمایه‌داری انحصاری به سرمایه‌داری انحصاری دولتی، بشر را فوق‌العاده به‌سوی سوسیالیسم پیش برده است.

جنگ امپریالیستی آستان انقلاب سوسیالیستی است. و این تنها بدان سبب نیست که جنگ با مصائب خود طغیان پرولتاری را برمی‌انگیزد – هیچ طغیانی چنانچه موجبات اقتصادیش فراهم نشده باشد، نمی‌تواند منجر به استقرار سوسیالیسم شود – بلکه بدان سبب است که سرمایه‌داری انحصاری دولتی کامل‌ترین تدارک مواد خام برای سوسیالیسم است، درگاه آن است، پله‌ای از نردبان تاریخ است که بین آن و پله‌ای که سوسیالیسم نامیده می‌شود،هیچ پلهٔ واسطی وجود ندارد.

***

اس آرها و منشویکهای رویکردی جزم اندیشانه به مسئلهٔ سوسیالیسم دارند، ازنظر اصول آئینی آن را آموخته‌اند ولی بد درک کرده‌اند. به تصور آن‌ها سوسیالیسم یک آیندهٔ دور، نامعلوم و تاریکی است.

حال‌آنکه سوسیالیسم اکنون از تمام پنجره‌های سرمایه‌داری مدرن به ما می‌نگرد؛ سوسیالیسم اکنون مستقیماً و عملاًدر هر اقدام مهمی که حاکی از برداشتن گامی بر اساس این سرمایه‌داری مدرن باشد تجلی پیدا می‌کند.

معنای کار اجباری همگانی چیست؟

این گامی است که بر اساس سرمایه‌داری انحصاری مدرن به جلو برداشته‌شده، گامی است که در تطابق با یک نقشهٔ عمومی معین به‌سوی تنظیم زندگی اقتصادی من‌حیث‌المجموع برداشته‌شده است، گامی است به‌سوی صرفه‌جویی در کار ملی و جلوگیری از اتلاف بی‌معنای آن توسط سرمایه‌داری.

در آلمان یونکرها (زمین‌داران) و سرمایه‌داران کار اجباری همگانی را معمول می‌دارند، بدین‌جهت ناگزیر برای کارگران حکم اعمال شاقهٔ زمان جنگ را پیدا می‌کند.

ولی همین امر معمول را در شرایط وجود یک دولت انقلابی – دمکراتیک در نظر بگیرید و دربارهٔ اهمیت آن بیاندیشید. کار اجباری همگانی که شوراهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان معمولش کرده باشند و به‌توسط آن‌ها تنظیم و هدایت‌شده باشد، هنوز سوسیالیسم نخواهد بود، ولی دیگر سرمایه‌داری هم نخواهد بود. این گام عظیمی است به‌سوی سوسیالیسم، گامی است که چنانچه در شرایط حفظ دمکراسی کامل برداشته شود، دیگر بدون اعمال خشونت بی‌سابقه علیه توده‌ها نمی‌توان به سرمایه‌داری بازگشت.

مبارزه علیه آشفتگی اقتصادی – و جنگ

پرداختن به اقدامات مربوط به مقابله با فاجعهٔ در شرف وقوع ما را به روشن ساختن مسئلهٔ بسیار مهم دیگری می‌رساند، یعنی ارتباط سیاست داخلی باسیاست خارجی، یا به‌عبارت‌دیگر ارتباط متقابل بین یک جنگ اشغالگرانهٔ امپریالیستی و یک جنگ انقلابی پرولتاری، بین یک جنگ تبهکارانهٔ غارتگرانه و یک جنگ عادلانهٔ دمکراتیک است.

تمام اقدامات تشریح شده جهت مقابله با فاجعه، همان‌طور که متذکر شدیم، قابلیت دفاعی کشور یا به‌عبارت‌دیگر قدرت نظامی آن را بسیار افزایش می‌دهند. این ازیک‌طرف. از طرف دیگر بدون تبدیل جنگ اشغالگرانه به جنگ عادلانه، بدون تبدیل جنگی که از طرف سرمایه‌داران برای منافع سرمایه‌داران انجام می‌گیرد به جنگی که از طرف پرولتاریا برای منافع تمام زحمتکشان و استثمارشوندگان انجام می‌گیرد، این اقدامات را نمی‌توان عملی ساخت.

مسلماً، ملی کردن بانک‌ها و سندیکاها، در پیوستگی با الغاء اسرار بازرگانی و برقراری کنترل کارگری بر سرمایه‌داران، معنایش نه‌فقط صرفه‌جویی عظیمی در کار ملی و بهینه کردن مصرف قوا و منابع است، بلکه علاوه بر آن به معنای بهبود وضع توده‌های زحمتکش یعنی اکثریت اهالی نیز می‌باشد. به‌طوری‌که همه می‌دانند در جنگ مدرن سازمان‌دهی اقتصادی دارای اهمیتی تعیین‌کننده است. در روسیه غله، زغال‌سنگ، نفت و آهن به حد کافی وجود دارد؛ از این لحاظ وضع ما بهتر از هر یک از کشورهای محارب اروپایی است. و چنانچه با اقدامات مشخص‌شده در فوق علیه آشفتگی اقتصادی مبارزه شود، در این مبارزه از ابتکار توده‌ها استفاده به عمل آید، وضع آن‌ها بهبود یابد و بانک‌ها و سندیکاها ملی شوند، روسیه قادر است از انقلاب و دمکراسی خود برای ارتقاء تمام کشور به سطحی از سازمان‌دهی اقتصادی که به‌طور قیاس ناپذیری بالاتر است بهره برد.

اگر اس آرها و منشویک‌ها بجای «ائتلاف» با بورژوازی که از انجام هرگونه اقدامی برای کنترل جلوگیری و در امر تولید کارشکنی می‌کند، در ماه آوریل موضوع انتقال قدرت به شوراها را عملی نموده بودند و تمام تلاش خود را نه صرف «جفتک‌چارکش وزارتی»، اشغال بوروکراتیک مآبانهٔ کرسی‌های وزرات، معاونت وزارت و مناصب مشابه به همراه کادتها، بلکه صرف هدایت کارگران و دهقانان در برقراری کنترل بر سرمایه‌داران از طرف آنان و جنگشان علیه سرمایه‌داران می‌کردند، آنگاه روسیه اکنون کشوری با اقتصاد کاملاً تغییریافته، با دهقانانی صاحب زمین و بانک‌هایی ملی شده بود، یعنی از این لحاظ (و این‌ها پایه‌های اقتصادی بی‌نهایت مهم زندگی مدرن را تشکیل می‌دهند) برتر از سایر کشورهای سرمایه‌داری بود.

قابلیت دفاعی یا قدرت نظامی کشوری که بانک‌های آن ملی شده باشد برتر از کشوری است که بانک‌های آن در دست صاحبان خصوصی است. قدرت نظامی یک کشور دهقانی که زمین‌های آن در دست ‌کمیته‌های دهقانی باشد برتر از کشوری است که در آن زمین در دست زمین‌داران بزرگ است.

دائماً به میهن‌پرستی قهرمانانه و معجزات شهامت جنگی فرانسویان در سال‌های ۹۳-۱۷۹۲ اشاره می‌کنند. ولی آن شرایط مادی و تاریخی – اقتصادی را که این معجزات فقط در سایهٔ آن امکان‌پذیر شدند، فراموش می‌نمایند. سرکوب کردن فئودالیسم کهنه با روشی واقعاً انقلابی و معمول سازی شیوهٔ تولیدی عالی‌تر و کشاورزی دهقانی آزاد، که با سرعت، عزم راسخ، انرژی و جان‌فشانی حقیقتاً انقلابی – دمکراتیک انجام‌گرفته بود – این‌ها آن شرایط مادی و اقتصادی بودند که با سرعتی «معجزه‌آسا» فرانسه را از طریق احیاء و نوسازی زیربنای اقتصادیش نجات دادند.

نمونهٔ فرانسه یک‌چیز و فقط یک‌چیز به ما می‌آموزد: برای اینکه روسیه را قادر به دفاع از خود نمود و در روسیه نیز به «معجزات» قهرمانی توده‌ای نائل آمد، باید با روش بی‌امان «ژاکوبنی» هر آنچه منسوخ‌شده را روفت، باید روسیه را ازنظراقتصادی احیاء و نوسازی نمود. ولی این کار را در قرن بیست تنها با روفتن تزاریسم نمی‌توان انجام داد (فرانسه هم ۱۲۵ سال قبل به این عمل اکتفا نورزید). این کار را حتی تنها با امحاء انقلابی مالکیت اربابی (ما این کار را هم انجام نداده‌ایم، زیرا اس آرها و منشویک‌ها به دهقانان خیانت کرده‌اند!) و تنها با واگذاری زمین به دهقانان نمی‌توان انجام داد. زیرا ما در قرن بیست زندگی می‌کنیم که در آن تسلط بر زمین بدون تسلط بر بانک‌ها برای احیاء و نوسازی زندگی مردم کافی نیست.

نوسازی مادی و صنعتی فرانسه در پایان قرن ۱۸ با نوسازی سیاسی و معنوی، با دیکتاتوری دمکرات‌های انقلابی و پرولتاریای انقلابی (که دمکرات‌ها خود را از آن جدا نساخته و هنوز با آن تقریباً درآمیخته بودند) و با جنگی بی‌امان علیه هر چیز ارتجاعی توأم بود. تمام مردم و بخصوص توده‌ها، یعنی طبقات ستم‌کش را شوق انقلابی بی‌کرانی فراگرفته بود؛ جنگ را همه عادلانه و تدافعی می‌شمردند، و در حقیقت امر نیز چنین بود. فرانسهٔ انقلابی در برابر اروپای ارتجاعی سلطنتی از خود دفاع می‌کرد. نه در سال‌های ۹۳-۱۷۹۲، بلکه سال‌ها بعد، یعنی پس از پیروزی ارتجاع در داخل کشور، دیکتاتوری ضدانقلابی ناپلئون جنگ‌های تدافعی فرانسه را به جنگ‌های کشورگشایانه مبدل ساخت.

ولی در روسیه چطور؟ ما کماکان به نفع سرمایه‌داران، در اتحاد با امپریالیست‌ها و مطابق قراردادهای محرمانه‌ای به جنگ امپریالیستی ادامه می‌دهیم که تزار با سرمایه‌داران انگلیس و دیگر کشورها منعقد نموده و در آن‌ها به سرمایه‌داران روس غارت سرزمین‌های خارجی، قسطنطنیه، لووف، ارمنستان و غیره را وعده داده بود.

مادام که روسیه یک صلح عادلانه پیشنهاد نکرده و با امپریالیسم پیوند نگسسته، جنگ از جانب وی جنبهٔ ناعادلانه، ارتجاعی و اشغالگرانه خواهد داشت. مبین خصلت اجتماعی جنگ و معنای واقعی آن این نیست که نیروهای دشمن در کجا قرار دارند (چنانچه اس آرها و منشویک‌ها که تا حد عامی گری دهاتی جاهل سقوط کرده‌اند تصور می‌نمایند). مبین این خصلت سیاستی که جنگ ادامهٔ آن است («جنگ ادامهٔ سیاست است»)، طبقه‌ای که جنگ را به‌پیش می‌برد و اهدافی که از این جنگ دارد، می‌باشد.

نمی‌توان توده‌ها را مطابق قراردادهای سری به جنگی غارتگرانه کشاند و انتظار داشت که آن‌ها مشتاق باشند. طبقهٔ پیشرو در روسیهٔ انقلابی، یعنی پرولتاریا، بیش‌ازپیش به تبهکارانه بودن جنگ پی می‌برد و بورژوازی نه‌تنها نتوانسته است این اعتقاد عمومی را از بین ببرد، بلکه برعکس، وقوف بر تبهکارانه بودن جنگ بیشتر می‌شود. پرولتاریای هر دو پایتختروسیه به‌طور قطعی انترناسیونالیست شده است!

پس چطور می‌شود انتظار اشتیاق توده‌ای برای جنگ داشت!

سیاست داخلی و خارجی با یکدیگر ارتباط ناگسستنی دارند. بدون بزرگ‌ترین قهرمانی‌ها از طرف مردمی که دگرگونی‌های عظیم اقتصادی را جسورانه و قاطعانه عملی می‌نمایند، نمی‌توان کشور را به دفاع از خویش قادر ساخت. و همچنین بدون قطع پیوند با امپریالیسم، بدون پیشنهاد صلحی دمکراتیک به تمام ملت‌ها و بدون اینکه جنگ از این راه از حالت جنگی جنایت‌کارانه به‌منظور اشغالگری و غارت خارج‌شده و به جنگی عادلانه، تدافعی و انقلابی تبدیل گردد، نمی‌توان روح قهرمانی را در توده‌ها برانگیخت.

انقلاب ما و کشور ما را که در فشار منگنهٔ آهنین امپریالیسم قرار دارد، فقط در صورتی می‌توان نجات داد که با سرمایه‌داران چه در رشتهٔ سیاست داخلی و چه در رشتهٔ سیاست خارجی به طرزی پیگیر و بی‌دریغ قطع ارتباط شود.

دمکرات‌های انقلابی و پرولتاریای انقلابی

دمکرات‌های روسیهٔ کنونی برای اینکه واقعاً انقلابی باشد، باید در اتحادی بسیار نزدیک با پرولتاریا حرکت کنند و از مبارزهٔ وی که یگانه طبقهٔ تا آخر انقلابی است، پشتیبانی نماید.

چنین است نتیجهٔ حاصل از تحلیل مسئلهٔ مربوط به وسایل مبارزه علیه فاجعهٔ در شرف وقوع که دارای مقیاس بی‌سابقه‌ای است.

جنگ موجب آن‌چنان بحران پردامنه‌ای شده، قوای مادی و معنوی مردم را چنان برانگیخته و بر پیکر سازمان اجتماعی مدرن آن‌چنان ضرباتی وارد ساخته است که بشر ناگزیر به انتخاب بین نابودی یا سپردن سرنوشت خود به دست انقلابی‌ترین طبقه برای انتقال هر چه سریع‌تر و قطعی‌تر به شیوهٔ تولیدی برتر است.

در روسیه به‌حکم یک سلسله علل تاریخی – یعنی عقب‌ماندگی بیشتر روسیه، دشواری‌های غیرمعمولی که جنگ برایش آورده، منتهای پوسیدگی تزاریسم و فوق‌العاده زنده‌بودن سنن سال ۱۹۰۵ – انقلاب زودتر از سایر کشورها اتفاق افتاد. انقلاب منجر به این شد که روسیه طی چند ماه ازلحاظ رژیم سیاسی خود به کشورهای پیشرفته رسید.

ولی این کافی نیست. جنگ سنگدل است؛ با سخت‌گیری بی رحمان‌های این گزینه‌ها را پیش می‌گذارد: یا نابود شوید و یا ازلحاظ اقتصادی نیز به کشورهای پیشرفته برسید و از آن‌ها پیشی گیرید.

این کار ممکن است، زیرا ما تجربهٔ حاضر و آمادهٔ عدهٔ کثیری از کشورهای پیشرفته و نتایج حاضر و آمادهٔ کار آن‌ها را در رشتهٔ فناوری و فرهنگ در برابر خودداریم. اعتراضات روزافزونی که در اروپا بر ضد جنگ می‌شود و جو انقلاب جهانی کارگری رو به رشد در این امر پشتیبان معنوی ماست. آزادی انقلابی – دمکراتیک که در دوران جنگ امپریالیستی پدیدهٔ فوق‌العاده نادری است ما را برانگیخته و تشویق می‌کند.

یا باید به نابودی تن داد و یا با تمام قوا به‌پیش شتافت. تاریخ این انتخاب را مقابل ما قرار می‌دهد.

روش پرولتاریا نسبت به دهقانان هم در چنین موقعیتی خط‌مشی قدیمی بلشویکی را، مبنی بر اینکه باید دهقانان را از زیر نفوذ بورژوازی بیرون کشید، با تغییرات مقتضی، تأیید می‌کند. یگانه ضامن نجات انقلاب همین است.

زیرا دهقانان کثیرالعده ترین بخش تمام تودهٔ خرده‌بورژوازی هستند.

اس آرها و منشویکهای ما ایفای نقش ارتجاعی نگه‌داشتن دهقانان تحت نفوذ بورژوازی و سوق دادن آن‌ها به‌سوی ائتلاف با بورژوازی، و نه با پرولتاریا، را برعهده‌گرفته‌اند.

توده‌ها به‌سرعت از تجربهٔ انقلاب می‌آموزند. سیاست ارتجاعی اس آرها و منشویک‌ها هم متحمل شکست می‌شود: آن‌ها در شوراهای پتروگراد و مسکو مغلوب شده‌اند. [۵] در هر دو حزب خرده‌بورژوا – دمکرات یک اپوزیسیون «چپ» رشد می‌کند. روز ده سپتامبر ۱۹۱۷ در کنفرانس شهری اس آرها منعقده در پتروگراد، اس آرهای چپ که متمایل به اتحاد با پرولتاریا و مخالف اتحاد (ائتلاف) با بورژوازی بودند، اکثریتی شامل شش‌صد و شصت ممیز هفت‌هزارم عدهٔ کل را به دست آوردند.

اس آرها و منشویک‌ها همیشه یک تطبیق موردپسند بورژوازی را تکرار می‌کنند – بورژوازی و دمکراسی. ولی چنین تطبیقی در ماهیت امر به همان درجه بی‌معناست که مثلاً تطبیق یک من و یک زرع هست.

چیزی به نام بورژوازی دمکرات وجود دارد و چیزی هم به نام دمکراسی بورژوایی؛ فقط کسانی که هم از تاریخ و هم از اقتصاد سیاسی به‌کلی بی‌خبرند ممکن است این واقعیت را انکار کنند.

اس آرها و منشویک‌ها به این تطبیق نادرست احتیاج داشتند تا این واقعیت مسلم را که بین بورژوازی و پرولتاریا،خرده‌بورژوازی قرار دارد مخفی کنند. خرده‌بورژوازی به‌طور ناگزیر و به‌حکم موقعیت اقتصادی و طبقاتی خودبین بورژوازی و پرولتاریا در نوسان است.

اس آرها و منشویک‌ها خرده‌بورژوازی را به‌سوی اتحاد با بورژوازی می‌کشانند. تمام معنای «ائتلاف» آنان، کابینهٔ ائتلافی، و سیاست کرنسکی، این شبه کادت نمونه، در همین است. این سیاست طی شش ماه انقلاب دچار شکست کامل گردید.

کادتها موذیانه شادی می‌کنند. می‌گویند انقلاب شکستی مفتضحانه خورده؛ نه از عهدهٔ جنگ برآمد و نه از عهدهٔ ترمیم ویرانی اقتصادی.

این صحیح نیست. شکست مفتضحانه را کادتها به همراه اس آرها و منشویک‌ها خوردند زیرا این اتحاد شش ماه تمام بر روسیه حکومت کرده و طی آن ویرانی را شدت داده و وضعیت نظامی را بغرنج‌تر و بدتر نموده است.

هر چه شکست اتحاد بورژوازی با اس آرها و منشویک‌ها کامل‌تر باشد، به همان نسبت هم مردم با سرعت بیشتریتعلیم می‌گیرند و با سهولت بیشتری راه چارهٔ صحیح را می‌یابند که عبارت است از اتحاد دهقانان تهیدست، یعنی اکثریت دهقانان، با پرولتاریا.

۱۴-۱۰ سپتامبر ۱۹۱۷

مجموعه آثار لنین، جلد ۲۵، صفحات ۶۹-۳۲۳

توضیحات

۱- کنفرانس دمکراتیک سراسری روسیه از ۱۴ تا ۲۲ سپتامبر (۲۷ سپتامبر تا ۵ اکتبر) سال ۱۹۱۷ در پتروگراد برگزار شد. این کنفرانس از طرف منشویک‌ها و اس آرها به‌منظور فرونشاندن اعتلای روزافزون انقلابی تشکیل‌شده بود. حاضرین در آن احزاب خرده‌بورژوازی، شوراهای سازش‌کار، اتحادیه‌های صنفی، زمستووها، محافل بازرگانی – صنعتی و واحدهای ارتش را نمایندگی می‌کردند. بلشویک‌ها باهدف افشاء نقشه‌های منشویک‌ها و اس آرها در آن شرکت نمودند. کنفرانس یک پیش پارلمان (شورای موقت جمهوری) انتخاب نمود که منشویک‌ها و اس آرها امیدوار بودند توسط آن از انقلاب جلوگیری کرده و کشور را به مسیر سیستم پارلمانی بورژوایی منحرف ساز‌ند.

به پیشنهاد لنین کمیتهٔ مرکزی حزب تصمیم گرفت که بلشویک‌ها نباید در این پیش پارلمان شرکت کنند. تنها تسلیم طلبانی همچون کامنف، ریکوف و ریازانوف که مخالف مشی حزب در جهت انقلاب سوسیالیستی بودند، بر شرکت در چنین پیش پارلمانی اصرار داشتند. بلشویک‌ها درحالی‌که مردم را برای قیام مسلحانه آماده می‌ساختند، فعالیت خائنانهٔ پیش پارلمان را افشاء کردند.

۲- کیت کیتیچ Kit Kitych (معادل انگلیسی: Whale Whaleson) – اسم مستعار تیت تیتیچ، بازرگان ثروتمندی در کمدی الکساندر آستروفسکی تحت عنوان «مشکلات دیگران را به دوش کشیدن» است. لنین با این اسم به سرمایه‌داران بزرگ اشاره می‌کند.

۳- کمیته‌های صنایع جنگی در ماه مه سال ۱۹۱۵، توسط بورژوازی بزرگ امپریالیست روسیه به‌منظور کمک به رژیم تزاری در جنگ تشکیل شدند. ریاست کمیتهٔ مرکزی صنایع جنگی بر عهدهٔ آ.ی. گوچکف از سران اکتبری است و سرمایه‌دار بزرگ بود. کارخانه‌دارانی نظیر آ.ی. کونووالوف و بانکدار و صاحب کارخانه قندم. ی. ترشچنکو از اعضای آن بودند. بورژوازی تصمیم گرفت به‌منظور درآوردن کارگران تحت تسلط آن و برانگیختن احساسات دفاع طلبانه در آن‌ها «گروه‌های کارگری» زیرمجموعهٔ کمیته‌ها را تشکیل دهد تا بدین طریق وانمود کند که «صلح طبقاتی» بین بورژوازی و پرولتاریای روسیه برقرارشده است. بلشویک‌ها با حمایت اکثریت کارگران کمیته‌ها را تحریم کردند.

درنتیجهٔ افشاگری بلشویک‌ها انتخابات «گروه‌های کارگری» فقط در ۷۰ عدد از ۲۳۹ کمیتهٔ محلی و منطقه‌ای صنایع جنگی برگزار شد و نمایندگان ظاهراً کارگری تنها در ۳۶ کمیته انتخاب شدند.

۴- سوابودنایا ژیزن Svobodnaya Zhizn (زندگی آزاد) – روزنامه‌ای با گرایش منشویکی که در پتروگراد از ۸-۲ (۲۱-۱۵) سپتامبر ۱۹۱۷ بجای نووایا ژیزن تعلیق شده منتشر می‌شد.

۵- در ۳۱ اوت (۱۳ سپتامبر) ۱۹۱۷ شورای پتروگراد برای نخستین بار، با اکثریت ۲۷۹ در مقابل ۱۱۵ و ۵۰ رأی ممتنع، طرحی پیشنهادشده توسط گروه بلشویک را که به‌طور قاطع سیاست سازش با بورژوازی را رد می‌کرد، تصویب نمود. قطعنامهٔ مصوب خواستار انتقال تمام قدرت به شوراها بود و برنامه‌ای برای تغییرات انقلابی در کشور ارائه داد. چند روز بعد حزب بلشویک پیروزی بزرگ دیگری به دست آورد. در ۵(۱۸) سپتامبر شورای نمایندگان کارگران و سربازان در مسکو پیشنهاد مشابهی از جانب آن را با اکثریت ۳۵۵ رأی تصویب نمود.

 

* این سطور نوشته‌شده بود که من در روزنامه‌ها خواندم دولت کرنسکی به عملی نمودن انحصار قند پرداخته است و بدیهی است که این عمل را به شیوه‌ای ارتجاعی – بوروکراتیک انجام می‌دهد، یعنی بدون تشکیل کنگره‌های کارگران و سایر کارکنان، بدون اینکه آن را در معرض افکار عامه قرار دهد و بدون اینکه سرمایه‌داران را لگام زند!

* رجوع شود به مجموعه آثار لنین، جلد ۲۴، ص ۲۲-۵۲۱ و جلد ۲۵، ص ۴۱-۱۴۰ – ویراستار.

* رجوع شود به جلد ۲۵ مجموعه آثار لنین، ص ۶۹-۶۸ – ویراستار.

* من فرصت این را داشتم که در مطبوعات بلشویکی به این موضوع اشاره‌کنم که فقط در صورتی برهان علیه مجازات اعدام را می‌توان صحیح دانست که از طرف استثمارگران به‌منظور حفظ استثمار در مورد توده‌های رنجبر بکار برده شود [رجوع شود به مجموعه آثار لنین، جلد ۲۵، ص ۶۸-۲۶۵ – ویراستار]. بدون بکار بردن مجازات اعدام در مورد استثمارگران(یعنی زمین‌داران و سرمایه‌داران) به‌سختی امکان دارد هیچ دولت انقلابی بتواند کار خود را پیش ببرد.