لنین – کشتاری دیگر

به نظر می‌رسد ما در حال عبور از دوره‌ای هستیم که در آن جنبش طبقهٔ کارگر یک بار دیگر با نیرویی مقاومت ناپذیر درصدد درگیر شدن در نبردهای شدیدی می‌باشد که دولت و طبقات متمکن را می‌ترساند و سرور و دلگرمی برای سوسیالیست‌ها به همراه دارد. بله، علیرغم تلفات عظیم ناشی از انتقام گیری نظامی، ما از این نبردها مسرور شده و از آن‌ها دلگرم می‌شویم، زیرا طبقهٔ کارگر توسط مقاومتش ثابت می‌کند که به وضعیتش راضی نشده است، که از باقی ماندن در بردگی یا تسلیم شدن زبونانه به بیدادگری و استبداد سر باز می زند. حتی در جریان آرام‌ترین روند امور، سیستم کنونی همیشه و بطور اجتناب ناپذیری قربانی‌های بی شماری به طبقهٔ کارگر تحمیل می‌کند. هزاران و ده‌ها هزار زن و مرد، که در تمام زندگیشان رنج می‌کشند تا برای دیگران ثروتمند بیافرینند، از گرسنگی و سوء تغذیهٔ مداوم تلف می‌شوند، در نتیجهٔ بیماری‌های ناشی از شرایط کاری مهیب، خانه‌های نامناسب و کار بیش از حد دچار مرگ زودرس می‌گردند. کسی که مرگ در حین مبارزهٔ آشکار علیه مدافعان و حامیان این سیستم رسوا را به مردن آهسته همچون یک اسب پیر منکوب شده، له گشته و فرمانبر ترجیح دهد، قهرمان است. ما به هیچ وجه قصد نداریم بگوییم که دست به یقه شدن با پلیس بهترین شکل مبارزه است. برعکس، ما همیشه به کارگران گفته‌ایم به نفعشان است که مبارزه را به شیوه‌ای آرام تر و صبورانه تر به پیش برند، و سعی کنند از هر نارضایی به منظور جلب حمایت از مبارزهٔ سازمانیافتهٔ حزب انقلابی استفاده نمایند. ولی منبع اصلی که سوسیال دمکراسی از آن نیرو می‌گیرد روحیهٔ اعتراض در بین طبقهٔ کارگر است که به دلیل بیدادگری و سرکوبی که کارگران را احاطه کرده، ناچار است هر از چند گاهی خود را در شکل طغیان‌های نومیدانه آشکار سازد. این طغیان‌ها وسیع‌ترین بخشهای کارگران را که با فقر و جهل فرونشانده می‌شدند به زندگی آگاهانه برمی انگیزند، و آن‌ها را با نفرتی بر حق علیه ستمگران و دشمنان آزادی تحریک می‌کنند. به این دلیل است که اخبار کشتارهایی نظیر آنچه که در کارخانهٔ ابوخوف در ۷ مه رخ داد، ما را وا می‌دارد تا فریاد زنیم: «قیام کارگران سرکوب شده؛ زنده باد قیام کارگران!».

زمانی در گذشتهٔ نه چندان دور بود که قیام‌های کارگران استثنائاتی نادر بوده و فقط شرایط خاصی باعث آن‌ها می‌شد. حالا امور تغییر کرده‌اند. چند سال پیش صنعت رونق داشت، تجارت جریانی پرتکاپو داشت و تقاضا برای کارگران زیاد بود. با این وجود، کارگران تعدادی اعتصاب را سازمان دادند تا شرایط کاریشان را بهبود بخشند؛ آن‌ها متوجه شدند که نباید اجازه دهند فرصت از دست رود، که باید از دوره‌ای که کارفرمایان بطور خاص سودهای هنگفتی به دست می‌آوردند و برای کارگران آسان‌تر می‌بود که امتیازاتی از آن‌ها کسب کنند، بهره برند. اما رونق راه را برای یک بحران باز کرد. کارخانه داران نمی‌توانند کالاهایشان را بفروشند، سودها کم و ورشکستگی‌ها زیاد شده‌اند، کارخانه‌ها از تولید می‌کاهند، کارگران اخراج شده و توده‌ای انبوه از آن‌ها بدون لقمه‌ای نان راهی خیابان می‌گردند. کارگران حالا باید به شدت بجنگند، نه برای اینکه شرایطشان را بهبود بخشند، بلکه بدین خاطر که استانداردهای کهن را حفظ کرده و خساراتی که کارفرمایان بر آن‌ها تحمیل می‌کنند را کاهش دهند. و بدین سان جنبش طبقهٔ کارگر از نظر سطح و عمق رشد می‌یابد: در ابتدا، مبارزه در موارد استثنائی و مجرد؛ سپس نبردهای بی وقفه و سرسختانه طی دوران رونق صنعت و تجارت؛ در نهایت، مبارزهٔ بی وقفه و سرسختانهٔ مشابهی در دورهٔ بحران. اکنون ما می‌توانیم بگوییم که جنبش طبقهٔ کارگر یک ویژگی دائمی زندگی ما گشته و در هر شرایطی رشد می‌کند.

تغییر از وضعیت رونق به بحران نه تنها به کارگرانمان می‌آموزد که مبارزهٔ متحدانه یک ضرورت دائمی است، بلکه همچنین توهمات مضری که در دوران رونق صنعتی شروع به شکل گیری می‌کنند را نابود می‌سازد. کارگران توسط اعتصابات توانستند در برخی جاها امتیازاتی را نسبتاً آسان به کارفرمایان تحمیل کنند، و این مبارزهٔ «اقتصادی» اهمیتی اغراق آمیز به خود گرفت؛ فراموش شد که اتحادیه‌های صنفی و اعتصابات در بهترین حالت فقط می‌توانند شرایطی کمی بهتر برای فروش نیروی کار به عنوان یک کالا به دست آورند. اتحادیه‌های صنفی و اعتصابات در هنگام بحران‌ها، زمانی که تقاضایی برای این «کالا» وجود ندارد، نمی‌توانند کمکی بکنند، آن‌ها نمی‌توانند شرایطی را که نیروی کار را به کالا تبدیل می‌کند و توده‌های مردم زحمتکش را به نیازمندی و بیکاری مهیب محکوم می‌سازد تغییر دهند. برای تغییر این شرایط مبارزه‌ای انقلابی علیه کل سیستم سیاسی و اجتماعی موجود لازم است؛ بحران صنعتی کارگران زیادی را به درست بودن این اظهار متقاعد خواهد کرد.

بگذارید به موضوع کشتار ۷ مه بازگردیم. ما اطلاعات ذیل را دربارهٔ اعتصابات و تجلیات ناآرامی در بین کارگران سن پترزبورگ در ماه مه ارائه می‌دهیم. [۱] ما همچنین گزارش پلیس از کشتار را بررسی می‌کنیم. ما به تازگی آموخته‌ایم که اهمیت گزارشات دولت (و پلیس) دربارهٔ اعتصابات، تظاهرات و برخوردها با سربازان را درک کنیم؛ ما مدارک کافی را برای قضاوت دربارهٔ موثق بودن این گزارشات جمع آوری کرده‌ایم – پرده پوشی وقایع با دروغ توسط پلیس گاهی اوقات نشانهٔ شدت خشم عمومی است.

گزارش رسمی می‌گوید: «در ۷ مه، حدود دویست کارگر که در بخشهای مختلف کارخانهٔ فولاد ابوخوف در روستای الکساندروفسکویه در بزرگراه شلوسلبورگ شاغل بودند کار را پس از مهلت شام متوقف ساختند، و در جریان مذاکره‌شان با سرهنگ دوم ایوانف، معاون مدیر کارخانه، برخی خواستهای بی اساس را مطرح کردند.»

چنانچه کارگران کار را متوقف کرده باشند بدون اینکه از دو هفته قبل تصمیمشان را اعلام کنند (با این فرض که توقف به دلیل اقدامات غیرقانونی که مکرراً توسط کارفرمایان انجام می‌شود نبوده باشد)، حتی بر طبق قانون روسیه (که اخیراً بطور سیستماتیکی علیه کارگران گسترش یافته و تندتر شده است)، فقط مرتکب جرمی عادی گشته‌اند که می‌تواند در یک دادگاه بدوی مورد رسیدگی قرار گیرد. اما حکومت روسیه با سختگیریش خود را بیشتر و بیشتر مسخره می‌کند. از یک طرف، قوانینی تصویب می‌شوند که جرائم نوینی تعیین می‌کنند (برای مثال، امتناع عمدی از کار یا حضور در جمعیتی که به اموال صدمه می زند یا در مقابل نیروی مسلح مقاومت می‌کند)، جرائم اعتصاب افزایش داده می‌شوند و غیره، در حالی که از طرف دیگر، شرایط مادی و سیاسی اجرای این قوانین و تحمیل جرائم متناسب با آن‌ها ناپدید می‌شود. از نظر مادی غیرممکن است که هزاران و ده‌ها هزار نفری را که از کار کردن امتناع می‌کنند را، به دلیل اعتصاب یا شرکت در «جمعیت‌ها»، تحت تعقیب قرار داد. از نظر سیاسی غیرممکن است که هر پرونده‌ای از این نوع را به محکمه کشاند، زیرا هر قدر که قضات دستچین شده باشند و هر قدر افکار عمومی بی تفاوت باشند، باز هم حداقل سایه‌ای از یک محاکمه باقی می‌ماند که بطور طبیعی «محاکمهٔ» دولت و نه کارگران خواهد بود. بنابراین، قوانین جنایی تصویب شده با منظور مشخص تسهیل مبارزهٔ سیاسی دولت علیه پرولتاریا (و همزمان با آن پوشاندن ویژگی سیاسی این مبارزه توسط استدلالات «دولت» دربارهٔ «نظم عمومی» و غیره) پیوسته توسط مبارزهٔ مستقیم سیاسی و برخوردهای خیابانی آشکار به حاشیه رانده می‌شوند. «عدالت» نقاب برتری و بیطرفی را می‌اندازد و می‌گریزد، و بدینسان میدان را به پلیس، ژاندارم‌ها و قزاق‌ها واگذار می‌کند که با پرتاب سنگ از آن‌ها استقبال می‌شود.

بگذارید اشارهٔ دولت به «خواستهای» کارگران را بررسی نماییم. از نقطه نظر قانونی، متوقف ساختن کار، صرف نظر از خواستهای کارگران، یک جرم است. ولی دولت فرصت خود را برای اتکاء به قانونی که اخیراً تصویب کرده از دست داده است، و سعی می‌کند اقدامات انتقام جویانه‌اش را با «هر روش در دسترس»، با بی اساس اعلام کردن خواستهای کارگران، توجیه کند. قضات این قضیه چه کسانی بودند؟ سرهنگ دوم ایوانف، معاون مدیر کارخانه، همان مقامی که کارگران از او شکایت می‌کردند! از این رو، تعجب آور نیست که کارگران به چنین توضیحاتی از طرف مقامات با بارانی از سنگ پاسخ می‌دهند.

بدین سان، هنگامی که کارگران به خیابان‌ها سرازیر شده و ترامواهای اسبی را متوقف کردند، نبردی واقعی آغاز شد. ظاهراً کارگران با تمام توانشان جنگیدند، و اگرچه فقط مسلح به سنگ بودند، موفق شدند دو بار حملات پلیس، ژاندارم‌ها، گاردهای سواره و گارد مسلح کارخانه را دفع کنند.* اگر گزارشات پلیس را باور کنیم، «چند گلوله» از طرف جمعیت شلیک شده، ولی هیچ کس در اثر آن‌ها مجروح نگردیده است. با این حال، سنگ‌ها «مثل باران» فرود آمدند، و کارگران نه فقط مقاومت سرسختانه‌ای کردند، بلکه کاردانی و قابلیتشان برای تطبیق دادن فوری خود با وضعیت و انتخاب بهترین شکل مبارزه را به نمایش گذاشتند. آن‌ها حیاط‌های مجاور را اشغال کردند و از بالای حصارها بارانی از سنگ بر باشی بازوک های تزار باریدند، بنابراین حتی پس از سه دور شلیک جمعی که به کشته شدن یک نفر (فقط یکی؟) و مجروح شدن هشت نفر (؟) (یکی از مجروحین روز بعد درگذشت) انجامید، حتی پس از این، علیرغم اینکه جمعیت فرار کرده بود، نبرد ادامه یافت و چند گروهان از هنگ پیاده نظام امسک باید احضار می‌شدند تا «حیاط‌های مجاور را از کارگران پاک کنند».

دولت پیروزمند از نزاع بیرون آمد، ولی چنین پیروزی‌هایی شکست نهایی‌اش را نزدیک‌تر می‌کنند. هر برخوردی با مردم به افزایش تعداد کارگران خشمگینی که آمادهٔ نبرد هستند می‌انجامد، و رهبران با تجربه تر، بهتر مسلح شده و شجاع تری را به جلوی صحنه می‌آورد. ما برنامهٔ عملی که این رهبران باید دنبال کنند را مورد بحث قرار داده‌ایم. ما مکرراً به ضرورت مبرم یک سازمان انقلابی محکم اشاره کرده‌ایم. ولی در ارتباط با حوادث ۷ مه، نباید نکتهٔ زیر را از یاد بریم:

اخیراً خیلی دربارهٔ ناممکن و بدون امید بودن مبارزهٔ خیابانی علیه نیروهای نظامی مدرن گفته شده است. بخصوص «منتقدین» فرزانه‌ای بر این امر اصرار داشته‌اند که علوم کهنهٔ بورژوایی را با لباس مبدل نتایج علمی جدید و بیطرفانه به صحنه برگردانده‌اند و کلمات انگلس را که فقط، با برخی ملاحظات، دربارهٔ تاکتیک موقتی سوسیال دمکرات‌های آلمانی بودند، تحریف کرده‌اند. [۲] ولی حتی از نمونهٔ همین یک برخورد درمی یابیم که این استدلالات چقدر پوچ هستند. مبارزهٔ خیابانی ممکن است، این نه موقعیت مبارزان بلکه موقعیت دولت است که چنانچه مجبور به مواجهه با تعداد نفرات بیشتری نسبت به آنچه در یک کارخانه مشغول به کار هستند شود، بدون امید می‌باشد. در ۷ مه کارگران مبارز چیزی بجز سنگ نداشتند، و البته، دفعهٔ بعد ممنوع سازی شهردار آن‌ها را از تأمین کردن سلاح‌های دیگر باز نخواهد داشت. کارگران آماده نبودند و تعدادشان فقط ۳۵۰۰ نفر بود؛ با این حال آن‌ها چند حملهٔ گاردهای سواره، ژاندارم‌ها، پلیس شهری و پیاده نظام را دفع کردند. آیا حمله به یک خانه، پلاک ۶۳ در بزرگراه شلوسلبورگ [۳]، برای پلیس آسان بود؟ از خود بپرسید – آیا «پاک کردن کارگران» از کل ساختمان‌ها، نه فقط از یک یا دو حیاط، در محلات کارگرنشین سن پترزبورگ آسان خواهد بود؟ هنگامی که زمان نبرد تعیین کننده فرا رسد، آیا ضروری نخواهد بود که خانه‌ها و حیاط‌های پایتخت، نه فقط از کارگران، بلکه از همهٔ کسانی که کشتار رسوای ۴ مارس [۴] را از یاد نبرده‌اند و با دولت پلیسی آشتی نکرده‌اند، فقط از آن ترسیده‌اند و هنوز به قدرت خود اطمینان ندارند، «پاک» شود؟

رفقا! نهایت تلاشتان را برای جمع آوری اسامی کسانی که در ۷ مه کشته یا زخمی شدند بکنید. اجازه دهید همهٔ کارگران در پایتخت یادشان را گرامی دارند و برای یک مبارزهٔ نوین و تعیین کننده علیه دولت پلیسی و برای آزادی مردم آماده شوند!

ایسکرا، شمارهٔ ۵

ژوئن ۱۹۰۱

مجموعه آثار لنین، جلد ۵

توضیحات

۱- لنین به مقاله‌ای از ایسکرای شمارهٔ ۵ (ژوئن ۱۹۰۱) با عنوان «روز اول ماه مه در روسیه»، که در بخش «شرح وقایع جنبش طبقهٔ کارگر و نامه‌هایی از کارخانجات» منتشر شده بود، اشاره می‌کند.

۲- لنین به مقدمهٔ فردریش انگلس بر اثر مارکس «مبارزات طبقاتی در فرانسه، ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰» اشاره می‌کند؛ ویرایش ۱۸۹۵ این مقدمه توسط سوسیال دمکرات‌های آلمانی تحریف و طوری تفسیر شده بود که رد قیام مسلحانه و مبارزهٔ باریکادی [سنگربندی خیابانی] از آن برداشت شود.

متن کامل این مقدمه برای اولین بار طبق دستنویس انگلس در شوروی منتشر شد (به منتخب آثار مارکس و انگلس، جلد ۱، مسکو، ۱۹۵۸، صفحات ۳۸-۱۱۸ مراجعه نمایید).

۳- لنین به برخورد بین پلیس و کارگران اعتصابی کارخانهٔ ماکسول در سن پترزبورگ در دسامبر ۱۸۹۸ اشاره می‌کند. پلیس (۲۰۰ نفر پیاده و ۱۰۰ نفر سواره) که برای دستگیری «سردسته‌های» اعتصاب آمده بود، برای چند ساعت نتوانست به منزل کارگران نفوذ کند. کارگران، که به دور خود سنگر کشیده بودند، با الوار، بطری و آب جوشی که بر روی پلیس می‌ریختند جنگیدند.

۴- لنین به بی‌رحمی قزاق‌ها و پلیس تزاری هنگام پراکنده‌سازی یک تظاهرات در میدان کازان سن‌پترزبورگ در ۴(۱۷) مارس ۱۹۰۱ اشاره می‌کند. هزاران دانشجو و کارگر در این تظاهرات اعتراضی علیه احضار دانشجویان به ارتش شرکت کردند. دولت تزاری از نیروهای مسلح برای پراکنده کردن تظاهرات استفاده کرد. تظاهرکنندگان بابی رحمی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، چند نفر کشته و بسیاری معلول شدند. گزارش مشروحی از این حادثه در ایسکرای شمارهٔ ۳ در آوریل ۱۹۰۱ داده شد.

 

* به این نکته توجه نمایید! در خبر اعلام‌شده توسط دولت اظهار می‌شود که «گارد مسلح کارخانه» «از پیش در محوطه کارخانه حاضر بودند» درحالی‌که ژاندارم‌ها، گارد سواره و پلیس شهری بعداً احضار شدند. از کی و چرا یک گارد مسلح در محوطه کارخانه در حال آمادگی حفظ‌شده بود؟ از اول ماه مه؟ آیا آن‌ها انتظار یک تظاهرات کارگری را داشتند؟ ما این را نمی‌دانیم؛ اما واضح است که دولت عمداً واقعیاتی را که نارضایتی و خشم کارگران را توضیح می‌دهند پنهان می‌سازد.

در ستایش مطبوعات آزاد

کارل مارکس

آیا نخستین وظیفۀ جویندگان حقیقت این نیست که یک‌راست بی‌آن‌که به چپ و راست نظر افکنند، به‌سوی خود حقیقت پیش بتازند؟ آیا گفتن حقیقت در قالب فرمایشی و تحمیلی، در حکم از یاد بردن آن نیست؟ حقیقت چونان نور، از فروتنی به دوردست؛ و تازه در برابر چه کسی باید فروتن باشد؟ در برابر خود؟ حقیقت، دروغ و نادرستی را رسوا می‌سازد. پس آیا نباید بر ضد دروغ باشد؟

  اگر فروتنی خصلت پژوهش باشد، بیشتر نشان ترس از حقیقت است تا ترس از ضد حقیقت. فروتنی در هر گامی که من برمی‌دارم مانند ترمز عمل می‌کند و به پژوهشگر فرمان می‌دهد که در برابر نتیجۀ پژوهش بر خود بلرزد. فروتنی مانع دستیابی به حقیقت است.

افزون بر این، حقیقت، عام و جهان‌گستر است، به من تعلق ندارد، از آن همگان است. حقیقت مرا تصاحب می‌کند، من او را تصاحب نمی‌کنم. دارایی من عبارت است از صورت [بیان حقیقت]، صورت [فرم]، فردیت معنوی من است. سبک همان انسان است. عجبا! قانون حق نوشتن به من می‌دهد اما مقرر می‌دارد که به سبکی غیر از سبک خود بنویسم! من می‌توانم سیمای ذهن خویش را نشان دهم اما باید نخست چین و شکن‌های مجاز و فرمایشی را بر آن تحمیل کنم! چهره کدام انسان شرافتمندی از این الزام سرخ نمی‌شود و ترجیح نمی‌دهد که سیمای خود را زیر ردا پنهان کند؟ ردا دست‌کم می‌تواند صورت کسی مانند ژوپیتر را پوشیده بدارد، تن دادن به چین و شکن‌های مجاز و فرمایشی چیزی نیست مگر باسیلی صورت خود را سرخ نگاه‌داشتن.

شما گونه گونی شورانگیز و غنای پایان‌ناپذیر طبیعت را می‌ستایید. شما توقع ندارید که گل سرخ عطر گل بنفشه بدهد اما می‌خواهید که غنی‌ترین پدیده‌ها یعنی ذهن فقط به یک شیوه وجود داشته باشد؟ من آدمی شوخ‌طبع هستم، اما قانون امر می‌کند که باوقار بنویسم. من بی‌پروا هستم، اما قانون فرمان می‌دهد که قلم من باید فروتن باشد؛ خاکستری بر روی خاکستری – تنها رنگی از آزادی که قانون به من اجازه می‌دهد آن را به کاربرم، هر قطره شبنم در زیر تابش خورشید به رنگ‌های بی‌پایان می‌درخشد اما خورشید ذهن در فرد چیزی که بازتاب باید نیابد جز یک رنگ، آن‌هم رنگ رسمی و مجاز را بیافریند! گوهر ذهن همواره ذات حقیقت است و شما با این گوهر چه می‌کنید؟ فروتنی؟ گوته می‌گوید: “فقط فرومایگان، فروتن هستند” و شما می‌خواهید بر سر ذهن همین بلا را بیاورید؟ […] فروتنی عام ذهن، عقل است. این آزادی‌مندی جهان‌گستری که در هر طبیعتی، سرشت ذاتی را پاس می‌دارد.

***

آزادی، ذات انسان است تا بدان حد که حتی دشمنانش نیز آن را تحقق می‌بخشند. البته در عین پیکار با واقعیت آن: آنان می‌خواهند چیزی را که به‌عنوان زیور طبیعت بشری به دور افکنده‌اند، در مقام ارزش‌مندترین زیور از آن خود سازند.

هیچ‌کس با آزادی [به‌طورکلی] پیکار نمی‌کند، افراد حداکثر با آزادی دیگران پیکار می‌کنند. بنابراین همه انواع آزادی همواره وجود داشته است، فقط گاهی به‌صورت امتیازی خاص و گاهی به‌صورت حق عام.

  […] مسئله این نیست که آیا آزادی مطبوعات باید وجود داشته باشد، چراکه این آزادی همواره وجود دارد. مسئله این است که آیا آزادی مطبوعات، امتیاز خاص چند فرد است یا امتیاز ذهن بشر [به‌طور عام]. مسئله این است که آیا آنچه برای عده‌ای ناحق است ممکن است برای دیگران، حق به‌حساب آید؟[…].
سانسور درونی حقیقتی آزادی مطبوعات، انتقاد است. انتقاد آگاهی است که آزادی مطبوعات، خود، برپا می‌دارد.
خودسانسور هم قبول دارد که هدفی در خود نیست و فی‌نفسه، هیچ‌چیز خوبی ندارد و درنتیجه بر اصل “هدف وسیله را توجیه می‌کند” استوار است. اما هدفی که به وسایل نادرست نیاز دارد، هدفی درست نیست[…].
برای دفاع از آزادی در هر عرصه‌ای و نیز برای درک آن باید سرشت ذاتی آزادی را، بی‌توجه به مناسبات خارجیش در نظر گرفت. ولی آیا مطبوعاتی که خود را به سطح یک حرفه پایین می‌آورد، به سرشت خود وفادار است و بر اساس شرافت طبیعت خود عمل می‌کند و آزاد است؟ البته تردیدی نیست که نویسنده باید برای زیستن و نوشتن، پول و درآمد داشته باشد، اما به‌هیچ‌وجه نباید برای به دست آوردن پول زندگی کند و بنویسد.

پرانژه [شاعر و آوازخون فرانسوی ۱۷۸۰-۱۸۵۷] در یکی از ترانه‌های خود می‌خواند:

من برای ترانه‌سرایی زندگی نمی‌کنم،

حضرت آقا اگر شما جایم را بگیرید،

برای زیستن ترانه می‌سرایم.

تهدید نهفته در ترانه بالا دربرگیرندۀ این اقرار ریشخندآمیز است که شاعر به‌محض این‌که شعر برایش وسیله شود به خودفروشی تن در می‌دهد.

نویسنده به‌هیچ‌وجه کارهای خود را وسیله نمی‌داند. کارهایش هدفی در خودند. او آثارش را برای خود و دیگران تا بدان حد از وسیله دور می‌داند که در صورت لزوم، موجودیت خویش را هم برای وجود کارهایش قربانی می‌کند و این سخن واعظ دینی را – البته به شیوه‌ای به‌کلی متفاوت – سرلوحه کار خویش قرار می‌دهد: از خداوند اطاعت کن نه از انسان‌ها. خود نویسنده نیز جزو این انسان‌هاست، با نیازهای بشری و امیال بشری خویش […] نخستین آزادی مطبوعات آن است که حرفه نباشد. نویسنده‌ای که مطبوعات را تا حد وسیله‌ای مادی پایین می‌آورد سزاوار آن است که این بردگی درونی او با بردگی بیرونی یا سانسور مجازات شود؛ به‌عبارت‌دیگر مجازات او، همانا سانسور است.

… تا دام آخر: گزیده‌ی گفت و گوها و مقاله‌ها / محمدجعفر پوینده؛ به کوشش سیما صباحی (پوینده)- تهران؛ نشر چشمه، ۱۳۷۸

رئالیسم و جانبداری (۲)

فردریک انگلس

تنها انتقاد من به رمان(۱) شما این است که به‌اندازه کافی رئالیستی نیست. ازنظر من رئالیسم افزون بر حقیقت جزئی بر بازتولید شخصیت‌های نمونۀ واقعی تحت شرایط خاص خود دلالت می‌کند. اکنون شخصیت‌های آفریده شما در گستر‌ه‌ای که آنان را تصویر می‌کنید به‌اندازه لازم نمونۀ واقعی(۲) هستند. اما همان‌طور نمی‌توانید از شرایط پیرامون آنان و خارج از محیطی که عمل آنان ظاهر می‌شود سخن بگویید. در رمان دختر شهر(۲) طبقه کارگر به شکل توده منفعل و ناتوان از کمک به خودش یا حتا سعی در کمک به خودش هویت می‌یابد. تمام تلاش‌ها او را بیرون از فقر گسترده‌اش که از آسمان و ورای جامعه می‌آید شخصیت‌پردازی می‌کنند. این کار شاید حدود سال‌های ۱۸۰۰ یا ۱۸۱۰ در ایام زندگی سن سیمون(۳) و رابرت اوون(۳) توصیف معتبری به نظر آید، اما اکنون در سال ۱۸۸۷ که هر انسان پنجاه‌ساله افتخار شرکت در بیشتر مبارزات پرولتاریای مبارز را داشته است و در تمام این مدت نیز این اصل که رهایی طبقه کارگر باید آرمان خود طبقه کارگر باشد رهنمون‌اش بوده است نمی‌تواند دارای اعتبار باشد. پاسخ انقلابی عناصر طبقه کارگر به ظلمی که آنان را احاطه می‌کند، کوشش‌های نیمه آگاهانه یا آگاهانه تکان‌دهنده‌شان در به دست آوردن حقوق‌شان به‌مثابه موجود انسانی بخش بزرگی از تاریخ انسان‌ها را تشکیل می‌دهند، ازاین‌رو می‌توانند در رئالیسم جایی را برای خود قائل شوند.

من به‌هیچ‌وجه نمی‌خواهم شمارا به خاطر رمان سوسیالیستی نانوشته، که ما آلمانی‌ها آن را Tendenzroman می‌نامیم، یعنی تحسین نظرات سیاسی و اجتماعی نویسنده مقصر بدانم. این اصلاً آن چیزی نیست که من مراد می‌کنم. هراندازه نظرات نویسنده در نوشته پنهان باشد برای اثر هنری مفید خواهد بود. رئالیسم موردنظر من شاید علی‌رغم دیدگاه‌های نویسنده در متن نوشته راه یابد. در این مورد نمونه مشخص را در زیر مثال می‌آورم.

بالزاک، نویسنده‌ای که من او را استاد بزرگ و مسلم رئالیسم و برجسته‌تر از زولا‌ها درگذشته، حال و آینده می‌دانم، در کمدی انسانی خویش تاریخ رئالیستی شگفت‌انگیز جامعه فرانسه را تقریباً سال‌به‌سال از ۱۸۱۶ تا ۱۸۴۸ و افزایش روزافزون فشار بورژوازی برخاسته علیه جامعه اشرافی، که پس از ۱۸۱۵ خودش را تثبیت کرد و دوباره تا آنجا که مقدور بود شیوه‌های فرانسوی را احیا کرد، به شکل وقایع توصیف می‌کند. و این‌که چه طور بازماندگان جامعه کهن فرانسه برابر تجاوز نوکیسه‌های پولدار مبتذل یا فاسد شده به‌تدریج تسلیم می‌شوند را در عالی‌ترین شکل آن به تصویر می‌کشد. چه طور بانوی بزرگ(۴)، که در بی‌وفایی زناشویی شهره بود ولی درروش خود تأکید می‌کرد، در توافق کامل با راهی بود که در ازدواج ردش کرده بودند، راه را به طبقه بورژوازی نشان داده، که همسرش به پول و پشم و شال عادت کرده بود. او در کنار این تصویر محوری، تاریخ کامل جامعه فرانسه را با جزئیات اقتصادی باز توزیع مالکیت خصوصی و واقعی پس از انقلاب فرانسه را گردد هم می‌آورد. من از نوشته‌های بالزاک بیشتر از همه مورخان پروفسور، اقتصاد‌دانان و کارشناسان آمار دوران مطلب یاد گرفته‌ام.

بالزاک به لحاظ سیاسی قانون‌گرا بود، اثر برجسته‌اش رثای زوال جبران‌ناپذیر جامعه باشکوه است، همدری‌اش با طبقه رو به نابودی است. بااین‌همه، طنزش هرگز برنده‌تر و طعنه‌اش هرگز تلخ‌تر از زمانی نیست که درباره مردان وزنان اشراف، که عمیقاً با آنان احساس همدلی دارد، صحبت می‌کند. و تنها تلخ‌ترین مخالفان سیاسی‌اش، یعنی قهرمانان جمهوری سن مری کلوتر را که در آن زمان نمایندگان واقعی توده‌های مردم بودند آشکارا تحسین می‌کند.

بالزاک بدین‌سان مجبور بود علیه همدردی‌های طبقه خویش و خواسته‌های سیاسی‌اش گام بردارد. او ضرورت سقوط اشراف موردعلاقه‌اش را درک کرد و آنان را به‌مثابه مردمی که سزاوار سرنوشت تلخ نیستند توصیف کرد. او در عصر خویش انسان‌های واقعی آینده را به‌خوبی درک کرد، و من این را یکی از بزرگ‌ترین پیروزی‌های رئالیسم و برجسته‌ترین تصاویر اجتماعی بالزاک پیر می‌دانم.

باید اذعان کنم که در جانبداری شما، در جهان متمدن طبقه کارگر مقاومت فعال(۵) کمتری دارند، بیشتر منفعلانه تسلیم سرنوشت‌اند و ملول تر و بدبخت‌تر از مردمان ایست‌اند لندن(۶) هستند. با تصویر بخش منفعل(۷) زندگی طبقه کارگر و حذف بخش فعال زندگی طبقه کارگر در اثر دیگر چه طور بپذیرم که دلایلتان برای رضایت خودتان فقط یک‌بار بوده است؟

۱ مارگاریت هارکنز رمان دختر شهر را بانام مستعار قانون جان در سال ۱۸۸۷ منتشر کرد.

۲ City Girl

۳ Saint –Simon، Robert Owen، بنیان‌گذاران سوسیالیسم تخیلی.

۴ Grand Dame

۵ Active

۶ Passive

۷ East end of Londan

رئالیسم و جانبداری (۲)، فردریک انگلس، ص ۱۸ – ۲۱

دربارۀ ادبیات و هنر، ترجمه اصغر مهدی زادگان، موسسه انتشارات نگاه، تهران ۱۳۸۳

رئالیسم و جانبداری (۱)

فردریک انگلس

رمان قدیم و نو(۱) را خواندم، از این بابت از شما قلبآ سپاس‌گزارم. زندگی کارگران معادن نمک در این رمان به همان صداقت و استادی زندگی دهقانان در رمان استفان توصیف‌شده است. ترسیم وضعیت انجمن وین(۳) در بیشتر موارد بسیار خوب است. وین درواقع تنها شهر آلمان است که در آن انجمن‌های گوناگون فعالیت دارند. در برلین فقط محفل‌های معین و شاید هم بیشتر محفل‌های نامعین هست، ازاین‌رو فقط زمینه برای نوشتن رمان دربارۀ زندگی محفل ادبی، بوروکرات‌ها(۴) و هنرپیشه‌ها مناسب است.

آیا انگیزه عمل در این بخش از اثر شما اندکی شتاب‌زده بسط داده نشده است، البته در این مورد شما راحت‌تر از من می‌توانید داوری کنید. بیشتر از آنچه که در اثرتان می‌آفریند تأثیرش بر هریک از ما در برلین ممکن است با توجه به نوع شخصیت‌ها در هر دو محیط اجتماعی با دقت معمول تفرد ترسیم‌شده‌اند. هر شخص در همان حال که تیپ است، شخصیت کاملاً متمایزی نیز می‌باشد – و این مطابق گفته هگل پیر است که: آنچه هست همانی است که می‌تواند باشد.

تنها به لحاظ بی‌طرفی به نکات منفی رمان نیز اندک اشاره‌ای خواهم کرد، برای این کار آرنولد را انتخاب می‌کنم. او در حقیقت کاملاً بی‌گناه است، و سرانجام با سقوط از کوه جان خود را از دست می‌دهد، این می‌تواند تنها با این قضاوت شاعرانه انطباق پیدا کند که او برای این دنیا زیادی خوب بود. برای نویسنده نادرست است که با قهرمان رمان‌اش احساس همدردی کند، به نظرم شما در این مورد به نحوی از خود ضعف نشان داده‌اید. الزا هنوز خصوصیات شخصیت دارد، اگرچه او نیز به نحوی آرمانی می‌شود، اما در آرنولد شخصیت کاملاً در اصول محوشده است.

ریشه این ضعف در طول خود رمان کاملاً هویدا است. آشکارا الزام اعلام انطباق‌ها و تحمیل تأیید آنان برابر کل جهان از طرف شما احساس می‌شود. شما قبلاً این کار را انجام داده‌اید، این کار پیش از شما نیز به‌گونه‌ای انجام‌گرفته است، و دلیلی برای تکرار این در چنین فرمی وجود نداشت.

من اصلاً مخالف شعر جانب‌دارانه [tendenz] چنان نیستم. پدر تراژدی، آشیل(۵)، و پدر کمدی، آریستوفان(۶) هر دو تمایلات شاعری دارند، همان‌گونه که دانته(۷) و سروانتس(۸) داشتند، شایستگی اصلی حرفه و عشق‌های(۹) شیللر در این است که نخستین نمایش‌نامۀ تبلیغاتی سیاسی آلمان است. نویسندگان مدرن روسی و نروژی که رمان‌های عالی می‌نویسند دارای همۀ تمایلات هستند.

اما من فکر می‌کنم که گرایش رمان باید خودبه‌خود از موقعیت و عمل بدون نشانه‌های خاص جاری شود، و نویسنده مجبور نیست راه‌حل‌های تاریخی آیندۀ تضادهای اجتماعی تصویر شده را به خواننده تحمیل کند. به‌ویژه در شرایط ما که رمان اغلب خوانندگان محفل‌های بورژوایی را راضی می‌کنند، یعنی مستقیماً مربوط به گرایش‌های ما نیست. ازنظر من، رمانی که بر پایۀ گرایش‌های سوسیالیستی طرح‌ریزی می‌شود اگر روابط متقابل واقعی را وجدانآ توصیف کند هدف خاص خود را پیش می‌برد، توهم‌های رایج درباره آنان را فرومی‌ریزد، خوش‌بینی دنیای بورژوایی را محو می‌کند، در خصوصیت ذاتی نظم موجود شبهه القا می‌کنند، اگرچه مؤلف[نویسنده] راه‌حل مشخصی را پیشنهاد نمی‌کند یا حتا آشکارا جانب خاصی موضع نمی‌گیرید.

۱ مینا کائوتسکی رمان قدیم و نو را در سال ۱۸۸۴ منتشر کرد.

۲ مینا کائوتسکی رماناستفان ون گریلن هوف را در سال ۱۸۷۹ منتشر کرد.

۳ Vienna

۴ bureaucrats، کارمند دولت.

۵ Aeschylus

۶ Aristophanes

۷ Dante

۸ Cervantes

۹ Craf and loves

رئالیسم و جانبداری (۱)، فردریک انگلس، ص ۱۵ – ۱۷

دربارۀ ادبیات و هنر، ترجمه اصغر مهدی زادگان، موسسه انتشارات نگاه، تهران ۱۳۸۳

شکل‌بندی(۱) و رهایی احساس‌ها

کارل مارکس

انسان ذات کل(۲) خویش را به شیوه‌ای کلی به‌عنوان انسان کل خاص خود می‌کند. هریک از روابط انسانی او با جهان مادی، یعنی دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن، لمس کردن، فکر کردن، آگاه شدن، حس کردن، خواستن، عمل کردن، عشق ورزیدن و خلاصه تمام‌اندام‌ها، مانند اندام‌هایی که در شکلشان مستقیماً اجتماعی هستند، در جهت‌گیری عینی‌شان یا جهت‌گیری‌شان به‌عین، تملک آن عین یا جهان انسانی است، جهت‌گیری‌شان به‌عین نمود جهان انسانی است، ثمربخشی و رنج انسانی است، زیرا رنج در فهم انسانی لذت شخصی انسان است.

مالکیت خصوصی آن‌قدر ما را احمق و بی‌انصاف کرده است که شیء فقط زمانی مال ماست که آن را داشته باشیم، یا چون سرمایه در اختیار ما است، یا مستقیماً صاحب آن باشیم، آن را داشته باشیم، آن را بخوریم، بنوشیم، بپوشیم، در آن ساکن باشیم، خلاصه زمانی که از آن استفاده کنیم. اگرچه خود مالکیت خصوصی دوباره تمام این تحقق‌یافته‌های مستقیم تملک را به‌مثابه ابزار حیات تلقی می‌کند، وزندگی‌ای که آن‌ها به‌عنوان ابزار خدمت می‌کنند، زندگی مالکیت خصوصی، یعنی کار و تبدیل آن به سرمایه است.

بنابراین جای تمام این احساس‌های مادی و ذهنی را بیگانگی صرف یعنی حس داشتن گرفته است. انسان باید به این فقر مطلق کاهش داده می‌شد تا بتواند ثروت درونی‌اش را به جهان بیرون تسلیم کند…

 ازاین‌رو فراتر رفتن از مالکیت خصوصی، رهایی کامل تمام احساس‌ها و ویژگی‌های انسان است، این دقیقاً رهایی است به این دلیل که احساس‌ها و ویژگی‌ها به لحاظ ذهنی و عینی – انسانی می‌شوند. چشم به چشم انسانی تبدیل می‌شود، همان‌طور که عین آن به‌عین اجتماعی و انسان تبدیل می‌شود – عینی که از انسان برای انسان پدید می‌آید. بنابراین حواس مستقیماً  در عملشان تئوریسین می‌شوند. حواس خودشان با شیء به خاطر شیء رابطه می‌گیرند، اما شیء خودش رابطۀ عینی – انسانی با خود و انسان است، و برعکس درنتیجه، نیاز و لذت‌جویی ماهیت خودخواهانه‌شان را ازدست‌داده‌اند و طبیعت با تبدیل مصرف به مصرف انسانی بهره‌مندی صرف‌اش را ازدست‌داده است.

به همان طریق، حواس و لذت‌جویی‌های انسان‌های دیگر مایملک خودم می‌شود. بنابراین، افزون بر اندام‌های مستقیم، اندام‌های اجتماعی به شکل جامعه رشد می‌کنند، به این طریق، برای مثال، فعالیتی که در رابطۀ مستقیم با دیگران است به اندامی برای بیان زندگی خودم و شیوۀ تملک زندگی انسانی تبدیل می‌گردد.

آشکار است که چشم انسانی به روشی متفاوت از چشم غیرانسانی و معیوب(۳) لذت می‌برد، گوش انسانی نیز متفاوت از گوش غیرانسانی و معیوب خوشنود می‌گردد، و غیره.

خلاصه مطلب این است که انسان در عین‌اش از دست نمی‌رود مگر آن‌که این عین برای او به‌عین انسانی یا انسان عینی تبدیل گردد، این کار زمانی ممکن است که عین برای او عین اجتماعی و او خود نیز برای خودش موجود اجتماعی گردد، همان‌گونه که جامعه در این عین برای او هستی می‌یابد.

بنابراین ازیک‌طرف، این امر تنها زمانی انجام می‌گیرد که جهان عینی در همه‌جا برای انسان در جامعه به جهان نیروهای ذاتی انسان، یعنی واقعیت انسانی تبدیل گردد، و به این دلیل واقعیت نیروهای ذاتی‌اش یعنی همه عین‌ها برای او به عینیت یافتگی خودش تبدیل‌شده، عین‌هایی می‌شوند که فردیت او را تأیید می‌کنند، می‌پذیرند و عین‌های از آن او می‌شوند وابسته به ماهیت عین‌ها و نیروهای ذاتی‌ای هستند که منطبق با آن است، زیرا دقیقاً تعین این رابطه است که شیوۀ ویژه و واقعی تأیید را شکل می‌دهد. عینی که به چشم می‌رسد، متفاوت از آنی است که به گوش می‌رسد، و عین چشم متفاوت از عین گوش است. ویژگی هر یک از نیروی ذاتی دقیقاً ذات خاص آن است، بنابراین همچنان شیوۀ خاص عینیت یافتگی آن و هستی زنده و عینیت بالفعل آن است. زیرا، انسان در جهان عینی نه‌فقط با عمل تفکر بلکه با همۀ حواس‌اش اثبات می‌شود.

از سوی دیگر، از جنبۀ ذهنی به موضوع نگاه می‌کنیم. همان‌گونه که موسیقی به‌تنهایی در انسان حس موسیقی را بیدار می‌کند، به همان‌گونه نیز زیباترین موسیقی هیچ احساسی را در گوش غیر موسیقایی ایجاد نمی‌کند و هیچ عینی بر آن نیست، زیرا عین من فقط می‌تواند تأیید یکی از نیروهای ذاتی من بوده باشد که به‌خودی‌خود به‌عنوان ظرفیت ذهنی وجود دارد، زیرا مفهوم عین برای من تا جایی مفهوم می‌یابد که دامنه احساس من گسترش می‌یابد (یعنی حسی منطبق با آن عین برای حسی داشته باشد). برای همین حس آدم اجتماعی با آدم غیراجتماعی دیگر گون است. تنها از طریق غنای آشکار و عینی ذاتی انسان، غنای حساسیت ذهنی انسان (گوش موسیقایی، چشم زیبایی، خلاصه حواسی که می‌توانند از لذت‌های انسانی بهره‌ گیرند و خودشان را به‌عنوان نیروهای ذاتی انسان اثبات کنند) یا پرورده می‌شوند یا هستی می‌یابند. زیرا نه‌تنها حس پنج‌گانه بلکه همچنین به‌اصطلاح حواس ذهنی – حواس عملی (اراده، عشق، غیره) و در یک‌کلام، حس انسانی – انسانگی حواس (۴)- به خاطر عین خود و به خاطر ماهیت انسانی هستی می‌یابند. شکل‌گیری حس پنج‌گانه انسان، کار تاریخ سراسر جهان تا همین اواخر بوده است.

۱ Formation

۲Total essence

۳Crude

۴Humannes of senses

شکل‌بندی و رهایی احساس‌ها، کارل مارکس ص ۱۱- ۱۴

دربارۀ ادبیات و هنر، ترجمه اصغر مهدی زادگان، موسسه انتشارات نگاه، تهران ۱۳۸۳

ماندگاری توسعۀ هنری

مارکس

روابط ناموزون بین توسعۀ تولید مادی و هنر، به‌طورکلی نباید مفهوم پیشرفت را به معنی انتزاع جاری در نظر گرفت. در مورد هنر و موارد مشابه آن، درک این ناموزونی در روابط اجتماعی واقعی، نظیر رابطۀ فرهنگی در ایلات متحد آمریکا و اروپا آن‌قدرها مهم و دشوار نیست. باوجوداین، نکتۀ دشوار واقعی که در اینجا باید دربارۀ آن بحث کرد ناموزونی توسعۀ روابط تولید با روابط حقوقی است. برای مثال، رابطۀ حقوق مدنی روم (و تا حدود کمی حقوق عمومی و جنایی) با تولید جدید.

این مفهوم از توسعه بر ضرورت تاریخی دلالت دارد. از طرف دیگر به لحاظ همین ضرورت، تصادف و آزادی را توجیه می‌کند. پس مبحث تأثیر وسایل ارتباطی و این‌که تاریخ جهان همیشه در تاریخ به‌مثابه نتیجۀ تاریخ جهان ظاهر نمی‌شود چه گونه است.

مبنای بحث را باید در عوامل معین طبیعت جست‌و‌جو کرد که به لحاظ ذهنی و عینی در قبیله‌ها و نژادها و… تجسم دارند.

به‌خوبی پیداست که دوره‌های معین از عالی‌ترین توسعۀ هنری ارتباط مستقیمی با تحول عمومی جامعه، پایۀ مادی و استخوان‌بندی ساخت سازمان آن ندارد. نمونۀ مشهود این مسئله مقایسۀ هنر یونانی باهنر ملل جدید یا حتا شکسپیر است. در ارتباط با شکل‌های معین هنری نظیر حماسۀ پذیرفته‌شده است که بازتولید آن به شکل اولیۀ دوران‌سازش مقدور نیست. به‌عبارت‌دیگر، تولید برخی از آثار مهم و مشخص در عرصه‌های هنری تنها در مرحلۀ پایین توسعۀ امکان‌پذیر است. اگر روابط متقابل شکل‌های متفاوت هنری در چهارچوب عرصۀ هنر فی‌نفسه واقعیت باشد، در این صورت پذیرش این واقعیت که روابط هنر به‌مثابه کل با تکامل عمومی جامعۀ توسعه‌ای ناهماهنگ دارد جای برای شگفتی نخواهد داشت. مشکل تنها در فرمول‌بندی کلی این تضادهاست. البته به‌محض آن‌که آن‌ها مشخص شوند قابل توصیف خواهند بود.

برای مثال می‌توان رابطۀ هنر یونانی و زمان شکسپیر را بازمان حاضر در نظر گرفت. این حقیقت کاملاً شناخته‌شده‌ای است که اسطورۀ یونانی نه‌تنها پایگاه هنر یونانی بلکه زمینه‌ای قوی نیز برای رشد آن بوده است. آیا آن درک از طبیعت و روابط اجتماعی که بر اساس تخیل و هنر یونانی شکل گرفت در عصر ماشین خودکار، راه‌آهن، لوکوموتیو و تلگراف برقی هم امکان دارد؟ کجا ولکان(۱) در برابر روبرت و شرکا، ژوپیتر(۲) در برابر برقگیر و هرمس(۳) در برابر کردی موبیله(۴) جایی دارند؟ همۀ اسطوره‌ها در خیال و از طریق آن بر نیروهای طبیعت پیروز و مسلط می‌گردد و آن‌ها را شکل می‌دهند؛ ازاین‌رو به‌محض تسلط واقعی بشر بر نیروهای طبیعت، اسطوره از بین می‌رود. از الهه فاما(۵) در کنار میدان چاپخانه(۶) چه‌کاری برمی‌آید؟ هنر یونانی بر پیش‌فرض وجود اسطورۀ یونانی قرار دارد، که درواقع بازسازی طبیعت و حتا شکل جامعه در تخیل عامیانه به روشی ناآگاهانه و هنری است. این‌ها مصالح هنری هستند، نه هر اسطورۀ مبتنی بر تصادف یا هر تصور هنری ناآگاهانه و اتفاقی از طبیعت (که این مورد اخیر شامل همۀ چیزهای عینی و ازاین‌رو جامعه است) اسطورۀ مصری هرگز نمی‌توانست زمینه یا نطفۀ رشد هنر یونانی باشد. البته در هر حادثه‌ای وجود یک اسطوره بایسته است. در هر واقعه از جامعه‌ای که محروم از توصیف اسطوره‌ای طبیعت است، و هر نوع گرایش اسطوره‌ای به آن مستلزم استقلال تخیل هنرمند از اسطوره است، چنان کاری امکان‌پذیر نیست.

در نگاه از سوی دیگر، آیا آشیل در کنار باروت و سرب امکان دارد؟ آیا ایلیاد اصلاً با مطبوعات چاپی و ماشین چاپ سازگار است؟ آیا سرود، نغمه و ذوق اسطوره‌ای با ظهور دستگاه چاپ به‌ضرورت از میان نمی‌رود؟ و بنابراین پیش‌نیاز آفرینش شعر حماسی ناپدید نمی‌شود؟

اما دشواری در درک این نیست که هنر و حماسۀ یونانی با شکل‌های معینی از تکامل اجتماعی ارتباط دارند. دشواری در فهم این است که چرا آن‌ها هنوز هم در ما لذت هنری ایجاد می‌کنند و در برخی جنبه‌های معین نیز به‌مثابه الگو و معیاری دست‌نیافتنی در هنر معمول‌اند.

انسان بالغ دوباره نمی‌تواند به کودکی دست یابد مگر آن‌که به رفتار کودکانه برگردد. اما آیا او از روش‌های کودکانۀ بی‌هنرانه لذت نمی‌برد؟ و آیا او نباید سعی کند حقیقت کودکی را در سطح بالاتر بازآفرینی کند؟ آیا ویژگی راستین طبیعت هر دوره به‌طور کامل در طبیعت کودکی آن زنده نمی‌شود؟ چرا باید کودکی اجتماعی بشر، در شکوفاترین دورۀ تکامل خویش، به‌مثابه عصری که هرگز بازنمی‌گردد جاذبه‌ای جاودانه برای او نداشته باشد؟ کودکان بی‌تربیت و زود بالغ وجود دارند. بسیاری از ملل کهن به این دسته تعلق دارند. یونانیان کودکانی بهنجار بودند. جاذبه‌گی هنرشان برای ما با ویژگی بدوی نظم اجتماعی که آن هنر را پدید آورد تناقضی ندارد. این هنر بیشتر آفریده همان شرایط رشدنیافتگی است و بیشتر مدیون همان شرایط ناپختۀ اجتماعی است که آن هنر را پدید آورد و دیگر هم هرگز نمی‌تواند آن وضع در تاریخ تکرار شود.

۱ Vulcan: خدای آتش.

۲ Jupitter: خدای برتر.

۳ Hermes: خدای تجارت.

۴ Credit Mobilier: نام بانکی در فرانسه.

۵ Fame  یا Fama: مظهر شایعه.

۶ محل ساختمان روزنامۀ تایمز در لندن.

ماندگاری توسعۀ هنری، کارل مارکس ص ۷-۱۰

دربارۀ ادبیات و هنر، ترجمه اصغر مهدی زادگان، موسسه انتشارات نگاه، تهران ۱۳۸۳

سیاست خارجی روسیه‌ی تزاری، مارکس – انگلس

مختصری درباره این کتاب جزوه “سیاست خارجی روسیه تزاری” در رابطه با اوضاع بحرانی اروپا در اواخر دهه هشتم و اوایل دهه نهم قرن ۱۹ و خطر روزافزون بروز جنگ در اروپا نوشته شده است. این اوضاع در اثر تشکیل دو بلوک سیاسی نظامی به وجود آمده بود. اتحاد سه دولت آلمان، اتریش‌-‌مجارستان و ایتالیا مسجل شده بود و زمانی که انگلس این مقاله را می‌نوشت اتحاد اردوی متخاصم دیگر یعنی فرانسه و روسیه در شرف انجام بود و به همین جهت است که انگلس در این نوشته لبه تیز حمله خود را متوجه تزاریسم روسیه نموده است. انگیزه بلاواسطه نگارش این مقاله نامه‌ای بود که ورا ساسولیچ -‌بنام هیئت تحریریه نشریه روسی “سوسیال دمکرات” که در آن ایام در لندن منتشر می‌شد‌- برای انگلس نوشته و دعوت به همکاری با نشریه مزبور نموده بود. انگلس این مقاله را به زبان آلمانی نوشت و برای ترجمه به زبان روسی برای هیئت تحریریه “سوسیال دمکرات” فرستاد و ضمنا در نظر داشت که آن‌ را برای سایر نشریات سوسیالیستی نیز به فرستد….

متن کامل در فرمت پی دی اف

جنگ داخلی در امریکا، مارکس – انگلس

مقدمه

در سال‌های ۱۸۶۰–۱۸۶۴ جنبش‌های بورژوا–دمکراتیک از نو جان گرفته و مبارزات رهایی‌بخش ملی به شت رشد کردند و دوران ارتجاع سیاسی که از زمان شکست انقلابات ۱۸۴۸-۱۸۴۹ ادامه داشت، به پایان رسید. اوایل سال‌های ۶۰ علائم شکوفایی انقلابی تازه‌ای در برخی از کشورهای اروپایی و آمریکا پدیدار گردید. در آلمان و ایتالیا –که وظایف اصلی انقلاب بورژوا-دمکراتیک هنوز انجام نگرفته بود- جنبش با نیروی تازه‌ای در جهت وحدت ملی گسترش یافت در روسیه و ایالات متحده‌ی آمریکا وضعیت انقلابی جدیدی در شرف تکوین بود و در فرانسه‌ی بناپارتی شورش‌های انقلابی رو به افزایش گذاشتند….

متن کامل در فرمت پی دی اف

مارکس و انگلس: ایدئولوژی آلمانی

تاکنون همیشه انسان ها به ساختن عقاید نادرستی درباره خود، درباره آن چه که هستند و آن چه باید باشند، پرداخته اند. آن ها روابط خود را مطابق با عقایدشان درباره خدا، درباره انسان عادی و غیره تنظیم کرده اند. محصولات اذهان شان، از کنترل شان خارج شده است…

لنین: دوران جدید و اشتباهات قدیم به صورت جدید

هر تحول خود ویژه تاریخ تغییرات چندی را در شکل تزلزلات خرده بورژوایی، که همیشه در کنار پرولتاریا جای دارد و همیشه به درجات گوناگون در محیط پرولتاریا رخنه می‌نماید، موجب می‌گردد.
اصلاح‌طلبی خرده بورژوایی، یعنی چاکری در آستان بورژوازی، که به وسیله عبارات نغز دمکراتیک و «سوسیال» دمکراتیک و خواهش‌های مذبوحانه پرده‌پوشی می‌شود و انقلابی‌مآبی خرده بورژوایی که در گفتار مخوف و عبوس و متفرعن و در کردار تفرقه و پراکندگی و تهی مغزی صرف است؛ چنین است دو «سیلابه» این تزلزلات. مادام که عمیق‌ترین ریشه‌های سرمایه‌داری برانداخته نشده، این تزلزلات ناگزیر است. شکل این تزلزلات اکنون، به مناسبت چرخش معینی که در سیاست اقتصادی حکومت شوروی روی داده است، تغییر می‌نماید…