زنان، زندان و مقاومت در عرصه های اجتماعی

مینا هاشمی

متن سخنرانی در میزگرد مقاومت در ششمین گردهمایی سراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی در ایران

من مینا هستم کارگر اشپزخانه بیمارستان، عضو شورای کارگری محل کار و کمونیستم. من فکر می‌کنم کمونیست بودن چیزی نیست جز تلاش برای برابری و آزادی و همسانی نظر و عمل در زندگی واقعی یعنی بتوانی همانطور که فکر می‌کنی زندگی کنی. من در یک خانواده زحمتکش در شوش، در حاشیه جنوب تهران بدنیا آمدم و در محله اتابک بزرگ شدم. در اوایل قیام با سازمان فدایی آشنا شدم بعد از انشعاب به اقلیت پیوستم و در همین سال نیز با حمید ازدواج کردم. در فاصله بهمن سال۶۰  تا اوایل ۶۳ در زندان اوین بودم. یکسال بعد از آزادی، دخترم روناک به دنیا امد و ۱۰ روز بعد از تولد او، همسرم (حمید رضا زمانی) در ۲۸ اردیبهشت ۶۴ دستگیر و دو سال بعد (۱۴ اردیبهشت ۱۳۶۶) تیرباران شد. درسال ۷۰ نیز همراه با دخترم از ایران گریختم.

چون موضوع بحث من در این سمینار  به مسئله زندان، خانواده‌ها، مبارزه و مقاومت مربوط می‌شود، بهتر دیدم که ابتدا در باره برداشتم از مبارزه و مقاومت نکاتی را مطرح کنم. مبارزه و مقاومت، پدیده‌های اجتماعی هستند که تنها به زندان محدود نمی‌شوند، بلکه همه عرصه‌های زندگی را در بر می‌گیرند. از خانواده، محیط زیست و محیط کار و جامعه گرفته تا قلمروهای دیگری که  آگاهی، رفتار و عمل انسان را شکل می دهد.

تصور کنید در آن سال های سرد و سیاه، موقعیت زنان تنهایی را که از زندان آزاد شده و دیگر نمی‌توانند شغل رسمی داشته باشند و به همراه کودکان خود در مشاغل غیررسمی و فاقد امنیت شغلی نظیر تولیدی لباس و در فضای مردسالار حاکم بر آن، ناچار به کار هستند. زنانی که در تلخ‌ترین شرایط، مجبورند بدنبال خانه از این محله به آن محله بروند و صدها توجیح درباره زندگی خود سرهم کنند و در عین حال با دل و جان به جمع خانواده‌های زندانیان و تلاش‌های بی وقفه آنها بپیوندند. زنانی که لحظه خداحافظی و تیرباران و مراسم عزیزانشان را از سر گذرانده و با دنیایی از ناهنجاری‌های ناشی از فقر اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی رودرروهستند، اما ناامید نشده و از تلاش بازنایستادند.

بر این نکات به این خاطر تاکید داشتم که به موضوع نخست بازگردم و توضیح دهم که مقاومت و مبارزه در جامعه آغاز می شود، در زندان اشکال پیچیده‌ای به خود می‌گیرد و پس از آزادی در بیرون از زندان و در کلیه عرصه‌های زندگی فردی و اجتماعی، همراه ما هستند. این عرصه‌های تو در تو و بهم پیوسته و دشوار را اما کمتر کسی می‌تواند به تنهایی تحمل کند. امید اما همیشه تکیه گاه بزرگ مقاومت و مبارزه بوده است. و در کنار آن دوستان و رفیقانی  که همیشه همراه ما بوده‌اند. کسانی که با آنها از سویدای جان گریسته‌ایم و در غم و شادی یکدیگر شریک بوده‌ایم. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که اگر انسان‌های شریف دیگری نبودند، احتمالا سرنوشت ما رنگ دیگری داشت. با این نگاه است که می‌خواهم به گوشه‌هایی از تجربه‌های خودم در زندان و دیگر عرصه‌های زندگی اجتماعی، اشاره کنم.

زندان و تجربه‌های اجتماعی

قبل از دستگیری من کارمند بخش تجارت بانک سپه بودم. روز ۲۵ بهمن سال شصت  بود که دو پاسدار وارد بانک شدند و به سمت رئیس‌ام رفتند، بعد رئیس‌ام نزد من آمد و گفت: “با شما کار دارند و میگویند، فقط چند سوال دارند.” دلهره عجیبی داشتم بعد پاسدارها گفتند “وسایل ات کجاست.” ابتدا نگهبان بانک که حزب الهی بود خود را داوطلب آوردن وسایل من کرد. اما در این فاصله همکارم که زن شاد و شوخ طبعی بود گفت “من براتون می آرم” و بعد از چند دقیقه با کیف من برگشت. دلهره‌ام وقتی بیشتر شد  که در کیفم تعدادی از آخرین شماره نشریه کار اقلیت بود. بیرون بانک ماشینی پارک شده بود که سوار آن شدم بلافاصله پاسداری که کنار من نشسته بود اورکت اش را بر سرم انداخت. من به آهستگی  کیفم را باز کردم. اما عجیب بود نه نشریه کار بود و نه دفترچه تلفن من. بلافاصله فهمیدم که همکارم نشریه و دفتر تلفن را برداشته و از ذهنم گذشت که تا اینجا از من مدرکی ندارند. با این حال مدام نگران خانه ای بودم که به همراه رفقای عزیزی در آن زندگی می کردم.

 در بازجویی‌ها متوجه شدم که فردی  که قبل از انشعاب و از طریق  کوهنوردی می‌شناختم، باعث دستگیری من شده است. او را نزد من آوردند و اصرار داشت که همه چیز را بگویم. همینجا متوجه شدم که آنها تا اینجا نمی‌دانند که اقلیتی هستم. من محمل و توجیهی ساختم با این مضمون که مدتی در اوایل انقلاب، نشریه می‌خواندم و بعد هم ازدواج کرده‌ام و دیگر کاری به مسائل سیاسی ندارم. این محمل تا آخر زندان توجیه من بود با وجودی که بارها رفقای هم‌تشکیلاتی را در زندان دیدم، اما آنها لب از لب نگشودند. بعلاوه  من وام‌دار جسارت زنی بودم از مردم عادی که هیچ ادعایی نداشت. همان زن همکاری که نشریه‌ها را از کیفم برداشته بود.

تجربه مبارزین

قبل از دستگیری خوشبختانه این شانس را داشتم که همراه حمید با دو رفیق با تجربه و قدیمی سازمان هادی و اعظم (مستوره) همخانه باشم. من از این دو رفیق خیلی اموختم زندگی دسته جمعی و تقسیم کار خانگی، قرارهای سلامتی و هزران نکته دیگر. بویژه رفیق هادی که مدام شرایط امنیتی را چک می‌کرد و رهنمودهایی در باره شرایط زندان می‌داد او می‌گفت: “در زندان ابتدا سعی کن ببینی که تا چه حد از تو اطلاع دارند، و در حد پرونده ات از خود دفاع کن و همیشه فکر کن در موقع بازجویی یک چاقو زیر گلویت است و با هر آری گلوی خودت را پاره می کنی” در تمام مراحل بازجویی و شکنجه، حرفهای هادی راهنمای من در زندان بود.

زندان و ملاقات خانواده

همه زندانیان می‌دانند که ملاقات برای زندانی اهمیت خاصی دارد. این که خود زندانی باشی و خانواده به ملاقات بیایند و بعد خود در جایگاه خانواده به ملاقات همسر زندانیت بروی، ویژگی خاصی دارد که بار تحمل را دشوارتر می کند. خودم که زندان بودم بعد از چندین ماه پدر و مادرم که خیلی پیر و شکسته شده بودند به ملاقاتم آمدند و بعدا هم حمید. من فقط فکر می کردم که حمید چطور جرات کرده به ملاقات بیاید. آن وقت ها تلفن نبود و باید فریاد می زدی تا صدا به آن طرف برسد فقط چند سوراخی بالای شیشه بود که از آن می توانستی صداها را تشخیص دهی. من با ایما و اشاره به حمید اعتراض می کردم که چرا به ملاقات آمدی و یک لحظه دیدم سیانور زیر زبانش را نشانم می دهد. حضورش هم آرامش بخش بود و هم نگران کننده، همیشه در طول بازداشت و در جهنمی  به نام زندان که خودم تجربه می کردم، می‌دانستم که در صورت دستگیری زنده نمی‌ماند.

وقتی آزاد شدم یکسال با هم در شهرستان زندگی کردیم سپس برای زایمان به تهران آمدیم و ده روز بعد از تولد روناک، حمید دستگیر شد. یکسال بدنبال‌اش بودیم تا فهمیدیم در اوین است.تازه درک می کردم که بیرون زندان چقدر درناک تر است. همیشه با یک دنیا مشکلات و از همه مهم تر با کابوس مرگ او زندگی می کردم. در بیرون از زندان با خانواده ها آشنا شدم .در اولین ملاقات، روناک یک ساله شده بود. وقتی وارد سالن شدم از کنار شیشه او گذشتم، متوجه شدم که کسی به شیشه می زند اول او را نشناختم. لاغر و شکسته شده بود. درک این نکته که چقدر شکنجه‌اش کردند، از ظاهرش پیدا بود.

یکی از ماندگارترین لحظه‌های ملاقات، یک سال بعد بود و روناک تازه زبان باز کرده بود. ناگهان دیدم صدای گریه روناک قطع نمی شود و خودش هم بیرون نمی‌آید به نزدیک در رفتم و دیدم پاسداری می خواهد چیزی را از روناک بگیرد و او با گریه می گفت: “نمی‌دم مال خودم. بابام بهم داده”، یک سبد توری رنگی دستش بود و در سبد هم یک پرتقال و یک سیب. من نزدیک‌تر شدم و با حالت دعوا گفتم: “بهشون بده من برات می خرم” اما او با گریه دستش را به یقه بلوزش گرفته بود و می‌گفت” مال خودمه” خلاصه با پادرمیانی یک پاسدار دیگر، حاضر شدند روناک با سبدش به این طرف بیاد وقتی او را بغل کردم صورتش پر از اشک شده بود و گریه می کرد و من نوازشش می‌کردم. همینکه از سالن ملاقا ت بیرون آمدیم با لبخند و شادی کودکی که تازه زبان باز کرده  گفت: “دیدی بهشون ندادم.” تازه فهمیدم بچه‌ها، هم غریزی و یا اکتسابی یاد می‌گیرند که چطور رفتار کنند، کجا چه حرفی را بزند و یا ساکت و نظاره گر باشند و یا اینکه برای دلبستگی هایشان، مقاومت کنند .

مقاومت خانواده‌ها

اولین بار در مراسمی در خانه پدرگلی شرکت کردم من انها را از قبل می شناختم و درس های انسانی زیادی از انها یاد گرفتم در انجا و بعدا در بیرون زندان با خانواده‌ها ی زیادی آشنا شدم و اغلب هم مادران و همسران. با وجود همدردی مشترک، شکاف‌های طبقاتی، اجتماعی و فرهنگی در خانواده‌ها هم بازتاب می‌یافت. مادرانی که تجربه زندان فرزندان خود در دوره شاه را داشتند، اغلب با تجربه تر از مادران زندانیان جدید بودند. آنها با افتخار از فرزندانشان حرف می‌زدند و همدیگر را بهتر می شناختند. مادران جدید متفاوت بودند اکثر انها به وجود فرزندانشان افتخار می کردند و در سالن انتظار با صدای بلند اعتراض می کردند. اما بودند مادرانی که  با وجود اینکه عاشقانه فرزندانشان را دوست داشتند، اما به مسایل سیاسی اگاهی نداشتند. حتی برخی از انها فرزند خود را مقصر زندگی سخت خود دانسته و بجای اینکه دولتیان را محکوم کنند فرزند خود را سرزنش می کردند و یا برخی از خانواده ها که تمایل داشتند فرزندشان به  هرنحوی که شده آزاد شود حتی اگر در زندان همکاری کندو مادرانی که از شهرستان می امدند دشواری های بیشتری داشتند و اغلب جایی برای ماندن نداشتندو خانواده هایی هم بودند که یک عرف عمومی را رعایت نمی کردند و اصرار داشتند، پول بیشتری برای فرزندشان به داخل زندان بفرستند و  یا مادرانی زیادی که در مضیقه مالی بودند و حتی هزینه آمدن به ملاقات را به سختی تهیه می کردند.

یکی از دشواری‌ها اصرار مادران و خانواده ها برای درخواست ملاقات و یا نامه نگاری به مقامات رژیم بود و ما که قبول نداشتیم اما به ناچار به خواست مادران احترام می گذاشتیم. حتی یکبار هم  به  خانه منتظری رفتیم یادم هست که هیچ پاسخی نگرفتیم تنها آخوندی آمد و نامه مادران را گرفت و رفت. شخصا هرگز امیدی به این نوع از کارها نداشتم بخاطر مادر حمید مشارکت می‌کردم تنها آرزویم این بود که با همه فشار جانفرسایی که بر حمید در زندان اعمال می شود او نشکند. همینطور هم شد و او سرفراز ماند و به همین خاطر همیشه با عشق و احترام از او یاد می‌کنم.

دیدارها و مناسبات خانواده‌ها کم کم  تنگ‌تر می‌شد و به بهانه‌های مختلف از جمله تولد بچه‌ها و یا مراسم جانباختگان،  دستکم هفته‌ای یکبار دور هم جمع می‌شدیم و گاها مراسم هایی مانند ۸ مارس یا روز کارگر هم برگزار می شد. دسته بندی های سیاسی مدتها در بین خانواده‌ها هم جریان داشت. توده ای ها و اکثریتی ها و مجاهدین اغلب گردهم آیی‌های ویژه و جداگانه خود را داشتند و اقلیتی ها و پیکار، راه کارگر و چپ رادیکال هم بیشتر در کنار هم. این صف‌بندی‌ها اما یکدست نبود و فراز و نشیب های زیادی داشت. یادم هست که بعد از کشتارهای دسته جمعی سال ۶۷ عده‌ای از زندانیان پسر آزاد شده بودند. در بین خانواده ها هم متاسفانه  فضای غم‌انگیزی شکل گرفته بود. برخی از خانواده‌ها به پسران آزاد شده بعنوان تواب نگاه کرده و حتی مانع دیدار آنها  شده بودند. این فضا بر شرایط و زندگی این زندانیان و خانواده های آنها تاثیرات مخربی داشت از یکطرف سنگینی بار کشتار و درد بزرگ از دست دادن عزیزان بود و از طرف دیگر رفتار نامناسب خانواده ها نسبت به آزادشدگان که امروزتوضیح جزئیات آن کمکی به ما نمی کند. البته آرام آرام این فضا شکسته شد و هم دردی های مشترک، برجسته تر شد.

یکی از روزهای بیاد ماندنی روز مرگ خمینی بود. من به بانک مراجعه کرده بودم،  دیدم بانک بسته است یکی از کارمندان در حالی که لبخندی داشت زیر لب گفت: “مگر خبر نداری خمینی مرده.” بلافاصله به خانه برگشتم لباس تیره را که اغلب بتن داشتم درآوردم لباس روشنی پوشیده و به دیدار یکی از خانواده ها رفتم. دیدم مادران جمع اند همگی لباس روشن پوشیده، صورت ها را اصلاح و آرایش کرده بودند. نوعی جشن خودانگیخته ی خانواده ها بخاطر مرگ بنیانگذار رژیم قتل عام و کشتار.

دشواری ها در محیط کار و زندگی

بعد از آزادی از زندان  به بانک محل کارم مراجعه کردم با وجود استقبال همه کارکنان، امکان بازگشت بکار میسر نشد و به من گفته شد بخاطر سوءسابقه، امکان استخدام رسمی در هیچ  جا را ندارید. بعد ازدستگیری حمید در تولیدی های لباس مشغول به کار شدم یعنی در مشاغل غیر رسمی که می شد بدون نیاز به سوء سابقه و شناسنامه  کار کرد البته بدون رعایت هیچ گونه امنیت شغلی و با دستمزدهای پائین.

در محیط های کار زنانه، همیاری بین کارکنان بهتر بود اما در کارگاه هایی که مردان هم کار می کردند مشکلات زنان بیشتر و فضای مردسالاری عریان و عیان بو. دشنام های رکیک، رفتار و گفتار خشن، دعواهای ناموسی، فرهنگ مسلط بر اغلب  کارگاه‌ها بود. اگر زنی تنها بودی مشکلات جنسیتی هم بیشتر می شد. یادم می آید که در کارگاهی که کار می کردم، گفته بودم همسرم در شهرستان کار می کند. روزی دیدم که در کارگاه مردان همکار به ترکی پچ‌پچ می کنند که این زن دروغ می گوید احتمالا طلاق گرفته و یا شوهرش به خاطر مواد زندان است. من که ترکی می دانستم، خیلی نگران شدم و در عین حال به پول و کار نیاز شدیدی داشتم به پسرخاله ام ماجرا را گفته و از او درخواست کردم که بعنوان همسرم به کارگاه بیاید و با هم به سمت خانه برویم. همین باعث شد پچ پچ ها کاسته شود. این نوع رویدادها در شکل‌های مختلف‌اش بارها برای من و زنان دیگر تکرار می شد.

در آن سالها، زندگی زنی تنها همراه فرزندش در خیلی از محله‌ها با مشکلات متعددی روبرو بود. از اجاره خانه گرفته تا توجیح حضور در محله و خیلی موضوعات دیگر و ناچار بودی برای هر نوع شیوه زندگی و هر صاحبخانه و کاسب و همسایه محل زندگی ات توجیحات مختلفی را بسازی. همین واکنش‌ها تنگناهای زندگی روزمره را بیشتر می‌کرد. البته خانواده خودم هیچ گاه در این شرایط سخت مرا تنها نگذاشتند. اما بودند زنانی که از این امکان هم برخوردار نبودند. سال گذشته که همرا با یک گروه آلمانی در کرنیکا  با خانواده زندانیان باسکی دیدار داشتیم و می دیدم که آنها از حمایت بیدریغ مردم شان برخوردار هستند، بی اختیار یاد دوران سیاه سال های شصت افتادم و غم تنهایی ما که حتی اغلب ناچار بودیم از مردمان خود نیز بگریزیم.

تنگناهای فرهنگی و اجتماعی

البته این تنگناها محدود به محیط کار و زیست نبود بلکه همه عرصه های زندگی اجتماعی را در بر می گرفت. یادم هست که برای ثبت نام روناک به دوره پیشا مدرسه نیاز به قیم نامه و حضانت فرزند داشتم و برای دریافت آن به ادره سرپرستی مراجعه کردم. از نظر قانون اسلامی ، پدر و پدر بزرگ  قیم و سرپرست اصلی کودک است و در صورتی که هیچ یک از آنها در قید حیات نباشند، حق سرپرستی با مادر است مگر آنکه اثبات شود مادر صلاحیت اخلاقی نگهداری از فرزند را ندارد. مادر حمید که فرزندش را عاشقانه دوست می داشت این توهم  ساده انگارانه را داشت که او به اصرار من مقاومت کرده و در صورت توبه کردن، اعدام نمی شد. او که مبارزه و انگیزه های حمید را درک نمی کرد و موقعیت من  را  هم نمی فهمید، از اداره سرپرستی درخواست قیم نامه برای روناک کرد و مدعی شد که من بخاطر سیاسی بودن صلاحیت اخلاقی نگهداری از فرزندم را ندارم. بعد از کلی کلنجار، اداره سرپرستی درخواست او را رد کرده و من از نظر قانونی نیز سرپرست روناک شدم. از این نوع محدودیت های فرهنگی در جامعه ایران بسیار است و ریشه های آن را اغلب ما می شناسیم.

این رویداد سنگین و غم انگیز، نقطه پایان  انگیزه هایم برای ماندن در ایران شد و تصمیم گرفتم که بگریزم. روایت فرار از ایران و حضور در تبعید و دشواری های آن داستانی است نه تازه و خیلی از ما جوانب مختلف آن را تجربه کرده ایم و نیازی به بازگویی آن نیست.

 زندگی، امید، مبارزه و مقاومت

من همیشه آدم خوشبینی بوده و هستم. از مبارزه و مقاومت نباید اسطوره های غیر واقعی ساخت بلکه باید در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی آنها را بکار بست و مطمئن هستم که همه ما در کنار دشواری ها، با  انسان های شریف زیادی اشنا شده ایم که بر قله های بزرگ فروتنی قرار داشته اند. من در کنار همه دوستان و آشنایان، و عزیزانی که جان بر سر آرمان خود نهادند و یا دیگر در میان ما نیستند، انسان های شریف زیادی را شناخته ام که در دوران های سخت و سیاه، یار و یاورم بوده اند. آن پزشکی که در ایران، روناک را عمل جراحی کرد و هنگامی که فهمیده بود پدرش از جانباختگان است، بدون آنکه من او را بشناسم، خود هزینه جراحی بیمارستان را پرداخته بود. آن زن شریف مدیر مهد کودک که با توجه به موقعیت من، هزینه مهد او را به حداقل ممکن رساند. دوستانی که در دشواری های مادی، اجتماعی و روحی و روانی همیشه همراه من بوده اند، بیشمارند.

از همه جالب تر حکایت فرزندان ماست. سال گذشته روناک برای ثبت ازدواج به اداره مربوطه مراجعه کرده بود به او گفته بودند که باید شناسنامه ایرانی داشته باشد. هر چه او اصرار کرده بود که من فراری هستم، پدرم را رژیم کشته و شناسنامه و گذرنامه آلمانی دارم، چه نیازی به شناسنامه ایرانی من هست به خرج کارمند بوروکرات نرفته بود. با هم نزد وکیل ایرانی رفتیم جناب وکیل می گفت: “مشکلی نیست یک توک پا برید سفارت شناسنامه بگیرید.” این نکته را ما نپذیرفتیم. جناب وکیل مدعی شد که بدون رفتن به سفارت  مساله  حل نمی شود، اینجا بود که روناک بر سرش فریاد کشید که آقای عزیز این حکومت قاتل پدر من است و من با آن از بیخ و بن مخالفم چرا درک نمی کنید؟! البته جناب وکیل پاسخ داد: “هیچ راه دیگری وجود ندارد.” چهره روناک را یادم هست که بر سرش فریاد می کشید: “احتیاجی به پندهای شما نیست.” به من هم گفت خودم راهش را پیدا می کنم. یک روز دیدم با روزنامه ای در دست آمده و فریاد می زند: “دیدی شد.” روناک نزد شهردار هانوفر رفته بود و ماجرا را توضیح داده بود پس از مدتی از طرف شهردار به روناک خبر می دهند که مساله شناسنامه حل شده و با عکس و تفضیلات در روزنامه شهر هم منعکس شد. این هم نوعی از مقاومت است بخاطر دفاع از ارزش ها.

بگذارید از نمونه های دیگری صحبت کنم! می دانیم که بچه ها امید های آینده ما هستند. سال گذشته، دختر یکی از همبندی هایم که در زندان بدنیا آمده بود، برای ازدواج اش مرا دعوت کرد. من هم خاطره بدنیا آمدن او در زندان و همیاری زنان و جشن بزرگی را که در زندان داشتیم نوشتم و در مراسم خواندم. نوشته که تمام شد دیدم همه دارند گریه می کنند. چند جوان نزد من آمدند در آغوشم گرفتند، آنها از خانواده های جان باختگان بودند. این نمونه ها، هم نمادی از عمق کشتار هست و هم شوق حضور امیدهای آینده ما. امروز هم که نسل جوان را در این مراسم و یا فعالیت های دیگر می بینم، امیدم برای آزادی، برابری و تداوم مبارزه، بیشتر و بیشتر می شود. خلاصه کنم مقاومت همه جا هست و همه عرصه های زندگی را در بر می گیرد.

مینا هاشمی

شهریور ۹۴/سپتامبر ۲۰۱۵

رانندگان و کمک رانندگان جاده‌ای ماشین‌های باری سنگین

از زمان پیدایش بشر و شکل‌گیری زندگی اجتماعی، انسان برای رفع نیا زهای ضروری خود، مانند خوراک، مسکن و حوائج دیگر، همواره نیا زمند ترانسپورت بوده است.

در دنیای امروز بخش ترانسپورت از جمله بخش‌های زیربنائی اقتصاد هر جامعه است که در فرایند توسعه اقتصادی بسیار موثراست، رشد و توسعه آن به رشد و توسعه اقتصادی کشور کمک می‌کند. بخش جاده‌ای در ایران در مقایسه با ترانسپورت هوائی، دریائی، ریلی، به دلیل موقعیت جغرافیائی کشور از سهم عمده‌ای در جابجائی و انتقال بار و مسافر برخوردار است. بطوری که ۹۵ درصد ترانسپورت بار و مسافر از راه‌های زمینی انجام می‌گیرد. به خاطر همین موقعیت، نیروی انسانی قابل ملاحظه ای در این ترانسپورت، در زمینه بار و مسافر فعال می‌باشند. وسعت و پهناوری سرزمین ایران با هزاران کیلومتر جاده آسفالته که تنها مسیر حمل بار می‌باشند، به ناوگان باری جاده‌ای اهمیت بیشتری می‌دهد.

با نگاهی به آمار سال ۱۳۹۲، وجود بیش از ۳۵۰۰۰۰  راننده فقط در بخش بار کشور فعال و مشغول کار می باشند (تعدادی در همین حدود و شاید کمتر از رقم بالا هم کمک‌رانندگان هستند). پیش‌بینی می‌شود این رقم در آینده با رشد ۱۰ درصدی همراه خواهد بود، با توجه به این موضوع و اهمیت نیروی کار فعال در این بخش، در میان این کارگران و زحمتکشان به جستجو پرداخته و وضعیت این بخش از کارگران را بطور اجمال از نحوه ورود یک راننده به زبان خودش، برای ورود به ناوگان جاده‌ای بار، بعنوان یک تجربه موردی در زیر می‌آوریم.

همانطورکه در بالا اشاره کردیم ترانسپورت جاده‌ای از دو بخش بار و مسافر تشکیل می‌شود، این بررسی وضعیت رانندگان باری را شامل می‌شود، ترانسپورت مسافری را به وقت دیگر واگذار می‌کنیم. بدیهی است که موضوع وقتی موردی و از زبان یک راننده در راستای ورود به ناوگان باری جاده‌ای باشد و نه بیشتر، نمی‌تواند بازگوکننده کلیه مسائل و مشکلاتی باشد که رانندگان ناوگان باری جاده‌ای با آن روبرو هستند.

– «ابتدا هر راننده ای که می‌خواهد وارد ناوگان باری به شود، باید مراحلی طولانی را در مسیر پرپیچ و خم بوروکراسی و کاغذبازی موجود طی نماید، این رانندگان برای ورود به ناوگان جاده‌ای، عموماً باید دارای گواهینامه «پایه یکم» رانندگی باشند. بدنبال آن برای وارد شدن به ناوگان رانندگان باری، اولین مرحله اقدام برای گرفتن کارت اصطلاحاً «هوشمند» است، که به تنهائی دارای مراحل مختلفی است، و عبور از هر کدام از این مراحل با هزینه‌هائی همراه است. بطور مثال داوطلب برای گذراندن یک سری کلاس‌های توجیهی و آموزشی باید مبلغی حدود ۱۰۰ تا ۸۰ هزار تومان پول پرداخت نماید. اما این کلاس‌ها علیرغم پولی که می‌گیرند، از طرف مسئولین جدی گرفته نمی‌شود، استاد مدرسی اشاره می‌کرد که در کشورهای اروپائی این کلاس‌ها مجانی و رایگان اجرا می‌شود، ولی ما در قبال آن از شما پول دریافت می‌کنیم!

جمهوری اسلامی با دایر کردن این کلاس می‌خواهد وانمود کند که مانند کشورهای پیشرفته چیزی را در این مسیر فروگذار نیست، و موضوع با رعایت کلیه جوانب پیش می‌رود، اما رانندگان متقاضی به خوبی متوجه می‌شوند، که هدف بیشتر همان پولی است که از آنان گرفته می‌شود.

در پیگیری موضوع وارد شدن رانندگان متقاضی به خیل رانندگان جاده‌ای کشور، بهتر متوجه می‌شویم که بیشتر هدف تلکه کردن مردم زحمتکش است. بعد از طی کردن کلاس آموزشی افراد به سازمان تأمین اجتماعی معرفی می‌شوند. برای معرفی‌نامه‌ای که به مراکز دولتی صادر می‌شود، به انجمن صنفی منتسب به کامیون‌داران، در مقابل تک برگه‌ای کوچک مبلغ ۲۰۰۰ تومان پرداخت می‌شود. مرحله سوم در مسیر پیگیری کارت تائید صلاحیت و مجوزی است که سازمان تأمین اجتماعی صادر می‌نماید. این سازمان که سرمایه‌اش متعلق به کارگران است، اما حاصلش بدون حساب و کتاب در جیب رؤسا و نمایندگان مجلس می‌رود در اخاذی از کارگران دارای سررشته است، بابت معرفی هر نفر به مراکز درمانی جهت آزمایشات پزشکی مبلغ ۸۰ تا ۷۰ هزار تومان پول می‌گیرد.

 در نظام فاسد و بدآموزجمهوری اسلامی اما، این کارها فقط برای اخاذی پول است، نه صحت و سلامتی انسان. بطور مثال وقتی که من جهت معاینه و تعیین سلامت به پزشک مراجعه کردم، ۲۶۰۰۰ تومان پول ویزیت پرداختم، منشی دکتر معرفی‌نامه‌ام را مهر سلامت زد و به من داد بدون اینکه پزشک معاینه‌ای از من بعمل آورد!

حلقه دیگری از تکمیل پرونده رانندگان متقاضی کار در ترانسپورت جاده‌ای معرفی به مراکز تحت سرپرستی پلیس راه، جهت صدور کارت و آگاهی از سوءپیشینه می‌باشد. آنجا هم باید همین هزینه‌ها را کرد، منتها افراد در مدت طولانی‌تری جواب می‌گیرند. این مرحله بیش از یک ماه زمان می‌برد، در تمام مدتی که افراد در حال تکمیل پرونده می‌باشند، خالی شدن جیبشان همراه با بیکاری است. بعد از تکمیل این پروسه و تهیه کارت هوشمند، تازه می‌بایست به دنبال کار رفت، و این ابتدای راهی است برای وارد شدن به بازار کار و مشکلاتی که رانندگان جاده‌ای روزانه با آن‌ها روبرو هستند.

وضعیت جاده‌ها در جمهوری اسلامی خوب نیست، جاده‌ها استاندارد نیستند، آمار تصادفات ومرگ و میر هر روزه در جاده‌ها گویای این واقعیت است، در هر شبانه روز تلفات انسانی بالای ۷۰ نفر حاصل تصادفات جاده‌ای داریم، که یکی از بالاترین آمارهای مرگ و میراست. از نظرناامنی و تلفات تصادفات جاده‌ای در جهان بعد از سریلانکا در ردیف دوم قرار داریم، آمار کشته‌ها و زخمی‌های تصادفات جاده‌ای در پایان هر سال در ایران برابر با یک رخداد و ضایعه ملی مانند وقوع یک زلزله یا یک جنگ سراسری می‌باشد که یک کشور درگیراست. رژیم بی تفاوت و بدون حساسیت از این رقم مرگ و میر، تنها به خبر تصافات بطور جسته و گریزان اکتفا می‌کند، جان انسان‌هائی که بر اثر این سهل‌انگاری و بی‌کفایتی هر سال تلف می‌شوند، برای جمهوری اسلامی ارزشی ندارد.

در اتوبان‌ها وقتی وارد می‌شوی عوارض باید بپردازی، اگر از پرداخت عوارض با گذشت بگذریم، و فکر کنیم در مسیر اصلاح و بازسازی جاده‌ها است، دچار اشتباه شده‌ایم. اتوبان‌ها عموماً از جاده‌های معمولی هم بدتر، و پر از چاله و چوله هستند.

از پست عوارضی در یکی از اتوبانها پرسیدم این عوارض را برای چه باید پرداخت کنم؟ گفت: برای تعمیر و نگهداری اتوبان! گفتم خودت داخل اتوبان رانندگی کردی؟- تعمیر و نگهداری که هیچ، ارزانی! از جاده معمولی هم که بدتراست. در مقابل حرفم سکوت کرد.

رانندگان وسایل نقلیه باری سنگین، تایم کاری مشخصی ندارند. بعضی اوقات با پیشنهاد و سفارش دو بار پیاپی روبرو می‌شوند، برای اینکه فرصت را از دست ندهند، و کم‌کاری اجباری را جبران کنند، ناچار به کار فشرده در سه و یا چهار شبانه روز می‌شوند، بعضی اوقات هم از روی ناچاری برای سفارش بار چندین ساعت طولانی به انتظار می‌نشینند. گاه ممکن است تا ۲۴ ساعت پیوسته رانندگی در جاده داشته باشند. چرا که بعضی از بارها را باید سریع و بدون توقف به مقصد رساند. خیلی اتفاق می‌افتد که ماشین‌ها خالی از بار هستند و برای بار جدید باید سریع حرکت کنند تا فرصت بارگیری را از دست ندهند.

این رانندگان وقت مشخصی نیز برای غذا خوردن ندارند. مرتب اتفاق می‌افتد، که نهار و شام آنان در یک وعده غذا خلاصه می‌شود. شاید جلوتر از این رانندگان شرکت‌ها وضع بهتری داشتند، امروز اما همه از نارسائیها و در مضیقه بودن رنج یکسانی را متحمل می‌شوند. با رغبت نمی‌توان در کافه – رستوران‌های بین راهی غذا خورد، غذاهای مانده و بدون کیفیت و یا غذائی که راننده خودش بطور اضطراری تهیه می‌کند، همه موجب بیماری دستگاه گوارش می‌شوند. بیچاره رانندگانی هستند که وسایل نقلیه آنان متعلق به افرادی است، که چندرغازی پول از خورد و خوراک و زندگی خود و خانواده‌شان گرفته‌اند، و صاحب دودانگ ماشین شده‌اند، و به لحاظ مالی وضع خوبی ندارند، اغلب هم خودشان نیروی کمکی رانندگان هستند، عامداً از خوردن یک وعده غذا درروز چشم‌پوشی می‌کنند، رانندگان این وسایل باید گرسنگی را همراه آنان تحمل کنند.

شغل رانندگی بخصوص رانندگان وسایل نقلیه باری سنگین، با استرس و نگرانی‌های زیادی همراه است، و جزء مشاغل سخت می‌باشد، که باید دستمزد و بیمه آن بالا باشد. یعنی مشمول قانون سختی کار بشوند. بطور مثال باید بیمه یک سال کاری این رانندگان ۱۸ ماه محاسبه شود، ولی متاسفانه در جمهوری اسلامی این طور نیست. تأمین بیمه‌های اجتماعی، رانندگان باری جاده‌ای را پوشش نمی‌دهد، وضع بیمه‌های اجتماعی و کارکرد این سازمان در مورد کارگرانی که بطور متشکل و جمعی در یک صنعت کار می‌کنند، زیاد تعریفی ندارد، در مورد رانندگان باری جاده‌ای که عموماً در بیابان‌ها مشغول رانندگی هستند، و هیچ سازمان و نهادی آنان را حمایت نمی‌کند و پوشش نمی‌دهد، معلوم است که به لحاظ تأمین بیمه‌های اجتماعی با چه محرومیت‌هائی روبرو هستند.

رانندگان جاده‌ای هیچ نوع تشکل صنفی و سندیکائی ندارند، و اداره کار بر تعیین دستمزد آن‌ها نظارت ندارد. دستمزدها توافقی، و بدیهی است که در شرایط بیکاری و در زمانی که تعداد بیکاران و جویندگان کار بسیار زیاد است، صاحبان وسایل نقلیه در تعیین دستمزد چگونه دستشان باز است تا کمترین میزان دستمزد را به رانندگان بپردازند. رانندگان امنیت شغلی ندارند، ممکن است یک روز کارکن‌اند، در پایان روز کارفرمای شخصی بگوید نیاز به شما ندارم بفرمائید! تازه‌واردین به ناوگان باری جاده‌ای، مورد سوءاستفاده کارفرها قرارمی گیرند، سعی می‌کنند، کمترین میزان، و پائین‌ترین ترین حقوق و مزایا را به این رانندگان بدهند. در مسیرهای طولانی دستمزد به صورت ماهیانه و در پایان هر ماه مبلغ ۲ میلیون تومان، و در مسیرهای عادی میانگین ۱۵۰۰۰۰۰ تومان است. بعضی دستمزدها بر اساس سرویس رفت و برگشت، که آن هم توافقی پرداخت می‌شود. عموماً کارفرماها نسبت به توافقی که با رانندگان در شروع قرارداد می‌رسند، در پایان به این توافق پای‌بند نیستند، در هر ماه بین ۳ تا ۴ روز کسری برای را نندگان می‌زنند. بیمه را خود راننده باید پرداخت نماید. میزان آن مبلغ یکصدوسی هزار تومان می‌باشد. که هر ماه باید پرداخت کند، و اگر در موقع مقرر پرداخت نشود، بیمه شده جریمه‌ای می‌پردازد که مبلغ آن دو برابر مبلغ پول بیمه است! خدماتی که تأمین اجتماعی به بیمه شده ارائه می‌دهد، درمقایسه با هزینه‌های نقدی تقریبا صفراست، و هیچ مبلغی را از هزینه‌هائی که بیمه شده می‌پردازد جبران نمی‌کند.

علاوه بر مواردی که از زبان یک راننده مطرح شد، این رانندگان و کمک‌رانندگان بمثابه بخشی از نیروی کار و اردوی زحمتکشان، مشکلات بسیاری دیگر هم دارند که نیاز به تحقیق و جستجوی مفصل و فراگیرتری دارد، تا آنان را بیشتر بشناسیم و از درد و رنج و گرفتاریهای شغلی و زندگی آنان بیشتر اطلاع حاصل کنیم. این رانندگان انسان‌های سخت کوش و مقاومی هستند که اغلب در جاده‌های پرخطر کوهستانی و بیابان‌ها، و در صحراها و جاده‌های کویری که تا چشم کار می کند سراب و برهوت می‌باشد، رانندگی می‌کنند. در سرما و گرما، و بیشتر اوقات دور از خانواده فعالیت می‌کنند. این در حالی است که به علت بحرانی بودن جامعه، خانواده‌ها گرفتار مشکلات اقتصادی و معیشتی فراوانی هستند، یکی از علل بروز حادثه و سوانحی که برای آن‌ها اتفاق می‌افتد، مشغله ذهنی این رانندگان است، که مرتب در فکر اعضای خانواده خود هستند. رانندگان جاده‌ای ماشین‌های سنگین بمثابه بخشی از نیروی کار و زحمت این مرز و بوم دارای مشکلات عدیده بسیاری هستند. شب‌نخوابی، استراحت ناکافی، توقف‌های بین جاده‌ای بعلت خرابی ماشین، توقف طولانی و آزاردهنده پشت ورودی دروازهٔ شهرها بعلت تراکم ترافیک، مشکلات مرتبط با عدم تجهیزات کافی، بعلت گرانی، کمبود و نارسائی‌های موجود در جامعه، و روبرو شدن با عوارض جانبی و فنی بازدارنده این موضوع در محل پاسگاه‌های پلیس بین راه. بیماری‌های شغلی ناشی از ساعت‌ها یک نواخت نشستن پشت فرمان، حقوق‌های پائین، گرانی هزینه‌ها و خرید قطعات، بخصوص لاستیک و… از جمله مشکلات این کارگران است. نبود آگاهی در زمینه‌های گوناگون و نبود تشکیلات در میان این رانندگان کاملاً مشهوداست. یعنی احساس می‌شود که نیاز به تشکیلات دارند، این کمبود هم از درون و برای رانندگان ملموس است، هم اینکه هر تازه‌واردی به جمع رانندگان جاده‌ای خلاء تشکیلات در میان این جمعیت زحمتکش را احساس می‌کند. شناخت طبقه کارگر و پاسخگوئی به مسائل و مشکلات این طبقه، احتیاج به شناخت کلیه بخش‌های این طبقه دارد. این مهم، بیشتر از هر چیز به تلاش و کوشش عنصر پیشتاز جهت آگاه کردن و متشکل کردن کارگران نیاز دارد. در هر کجا که کار و زندگی می‌کنیم، با ارائه دادن گزارش‌های موردی و کوتاه، یا توضیحی و مفصل خود، فرقی نمی‌کند، در پیرامون مسائل کارگران و محیط زندگی آنان، سعی کنیم، شناخت جنبش کارگری را در حوزه ارتباطات و سازماندهی طبقه کارگر بالا ببریم. کارگران و نهادهای مرتبط با آنان، نهادهای همبستگی کارگری، احزاب و سازمان های انقلابی حامی جنبش کارگری از این طریق به نیروی کمی و کیفی خود واقف می‌شوند. نشر آگاهی‌های کارگری و سازماندهی، کلید گشایش مبارزه مطالبه‌جویانه، و رمز پیروزی طبقه کارگر است. زنده باد آگاهی، سازماندهی و فعالیت محکم تشکیلاتی- زنده باد سوسیالیسم- برقرار باد حاکمیت شورائی کارگران و زحمتکشان.

بیستم مرداد ماه نودوچهار- مزدک

دولت پنهان در آلمان و قتل‌های شبکه‌ی «ناسیونال سوسیالیست زیرزمینی«

وایلدکت

وایلدکت تشکلی است که به بررسی مبارزات طبقاتی در سطح جهانی، با تکیه بر تجارب و مباحثات خودِ کارگران می‌پردازد. این جریان فعالیتِ خود را در سال‌های ۱۹۷۰ آغاز کرده و از سه دهه‌ی پیش نشریه‌ای به همین نام Wildcat (اعتصاب خودجوش) منتشر می‌کند. وایلدکت نه تشکلی حزبی بل‌که گروهی است فعال در مبارزاتِ روزمره در کارخانه‌ها و سایر محل‌های کار و زندگی (عمدتا در آلمان)، و با هدفِ پشتیبانی از این مبارزات و پیشبرد آن‌ها. در مورد مبارزه‌ی طبقاتی در ایران نیز مقالاتی در نشریه‌ی وایلدکت به چاپ رسیده که بخشا در سایت وایلدکت موجوداند.

آن‌چه پیش رو دارید، بر اساس چهار مقاله‌ که قبلا در شماره‌های مختلف این نشریه‌ به چاپ رسیده‌، نوشته شده است. خودِ آن مقالات بر پژوهش‌های گروه‌های ضدفاشیستی، گزارش‌های کمیسیونِ تحقیقاتِ پارلمان، مقالات روزنامه‌ها و کتبِ مختلف استوارند. می‌دانیم که دانستنِ نام شهرهای آلمان و اسامی سیاستمداران و فاشیست‌های آلمانی و سران امنیتی و پلیس‌ که در این نوشته آمده، در خارج از آلمان فایده‌ی چندانی ندارد، اما امیدواریم «در عصر گوگل» برای شما در جهتِ تحقیق و تعمیقِ ‌بیش‌تر موضوع  کارساز باشند.

در ماه نوامبر سال ۲۰۱۱ خبر خودکشی دو نفر، که در پی سرقت از یک بانک در حال گریز از تعقیب پلیس بودند، به یکی از بزرگترین رسوائی‌های سیاسی تاریخ آلمان فدرال انجامید. این رسوائی هنوزهم به پایان نرسیده است. دو فرد مزبور، اووه موندلوس Uwe Mundlos و اووه بو‌‌نهارت Uwe Böhnhardt، همراه با بئاته چه‌پهBeate Zschäpe سیزده سال به صورت مخفی زندگی می‌کردند. این سه نفر اعضای شاخه‌ای از شبکه‌ی «ناسیونال سوسیالیست زیرزمینی» NSU) اِن‌اِس‌او) بودند؛ یک شبکه‌ی ترور فاشیستی که ۹ مغازه‌دار خارجی‌تبار و یک پلیس زن را در شهرهای مختلف آلمان به قتل رسانده و مسئول دست‌کم سه عمل انفجاری و حدود پانزده سرقت مسلحانه‌ی بانک بود. گرچه اِن‌اِس‌او هیچگاه بیانیه‌ای علنی صادر نکرد، اما رابطه‌ی ۹ قتل در طی سال‌های‌ ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۶ با یکدیگر آشکار بود: هر بار همان سلاح، هفت تیری از نوع «چسکا»، مورد استفاده قرار گرفته بود.

مطبوعات آن زمان‌ صحبت از «قتل‌های دونری» (برگرفته از «دونرکباب») می‌کردند و کمیسیون ویژه‌ی پلیس برای تجسس در مورد این قتل‌ها «بُسفُر» نامگذاری شده بود. تقریباً همه‌ی ادارات پلیس که مشغول رسیدگی به این قتل‌ها بودند در وهله‌ی نخست در مورد قربانیان این جنایات و با ظنّ شرکت آنان در «جرائم‌ سازمان‌یافته«، خرید و فروش مواد مخدر و غیره تحقیق می‌کردند.

اکنون نه تنها فاش شد که قاتلان، فاشیست‌های متشکل بوده‌اند، بل‌که در عرض چند روز معلوم گردید که بخشی از دستگاه دولت به آن‌ها کمک می‌کرده و از تعقیب آنان به‌صورت سیستماتیک ممانعت به‌عمل می‌آورده است. حتا گوینده‌ی سرشناس یکی از کانال‌های تلویزیون رسمی آلمان گفت: «یک چیز کاملاً روشن است: عاملان را می‌شد از کار باز داشت و جلوی قتل‌ها را گرفت.» او به ابراز «این ظن تکان‌دهنده» پرداخت «که شاید، اصلا قرار نبوده آن‌ها دستگیر شوند.» گزارش نهائی کمیسیون تحقیق پارلمان ایالت تورینگن، که در ماه اوت سال ۲۰۱۴ منتشر شد، سخن از «سوء‌ظن به خرابکاری هدفمند» در پیگرد عاملان قتل‌ها و «یا ممانعت آگاهانه» از این کار به‌میان آورد و این‌که سازمان امنیت «حداقل به طورغیرمستقیم مجرمین را از احتمال دستگیرشدن مصون نگهداشته است.»

از روز چهارم نوامبر سال ۲۰۱۱ که ادعا شد این دو نفر دست به خودکشی زده‌اند، سازمان‌های امنیتی[۱]، وزارت کشور، وزارت‌های داخله‌ی ایالت‌ها و همچنین اداره‌ی آگاهی فدرال ‌(BKA) همه، با همان هماهنگی در ‌جهت پاک‌ کردن ردّها دست به‌ کار شدند، که قبلاً نیز سال‌ها از افشای جریان اِن‌اِس‌او جلوگیری کرده بودند. یک روز قبل از این‌که رابطه‌ی اِن‌اِس‌او با سرقت بانک علنا اعلان شود مشاوره‌ای در دفتر صدراعظم آلمان صورت گرفت. از آن به بعد به‌طور سیستماتیک، با ازبین‌ بردن پرونده‌ها و دروغ‌پراکنی‌ها‌ و خودداری از ارائه‌ی شواهد، از روشن‌شدن موضوع ممانعت به عمل آمد. در جریان محاکمه‌ی جاری در دادگاه‌ عالی ایالتی مونیخ که علیه به‌اصطلاح تنها فرد باقی‌مانده‌ی اِن‌اِس‌او، «بئاته چه‌په» و پنج همکار شبکه در جریان است، دادستان کل آلمان می‌خواهد مردم را مجاب کند که ترورها فقط کار آن سه نفر و دایره‌ی کوچکی از هواداران گروه بوده است: «تحقیقات هیچ مدرکی را دال بر شرکت اشخاص ثالث محلی در عملیات اِن‌اِس‌او و یا رابطه‌ی تشکیلاتی این شبکه با گروه‌های دیگر به‌دست نداده است.» این در حالی است که به‌طور مسلم اِن‌اِس‌او بسیار گسترده‌تر و دارای شبکه‌ی ارتباطی در سراسر آلمان بوده و احتمال بسیار کمی وجود دارد که عاملان ترورها فقط این دو فردِ از میان‌ رفته، بوده باشند.

بررسی‌های بیش‌تر درباره‌ی اِن‌اِس‌او نشان داد  که سازمان اطلاعات و امنیت آلمان در تمام مدت، فاشیست‌های متشکل را زیر نظر داشته است، بدون این‌که اطلاعات خود را به پلیس رد کند. این سازمان، عوامل و ماموران نفوذی[۲] بیشماری در تشکل‌های فاشیستی و در میان رهبران نازی دارد و حتا خودِ این ماموران، بخش بزرگی از این تشکل‌ها را پایه‌گذاری کرده‌اند. بسیار بعید است که سازمان امنیت بدون توافق و تبانی با دولت عمل ‌کرده باشد، اما این محرز است که دستور کتبی این کارها هرگز پیدا نخواهد شد. دادستان‌ها و ماموران عالیرتبه‌ی پلیس نیز، هر جا که ضروری بود، در کار لاپوشانی شرکت داده شدند. به طور مثال در سال ۲۰۰۳ نایب رئیس ادار‌ه‌ی آگاهی  (LKA) ایالت تورینگن (رئیس فعلی این اداره) به ماموران پلیس‌ زیردست‌اش که اطلاعات روشنی از محل اقامت بونهارت بدست آورده بودند، دستور داده بود: «آن‌جا برید، ولی چیزی پیدا نکنید.«

چنان‌که پیداست دستگاه دولتی آلمان فدرال از سال‌های ۱۹۹۰ یک ساختار موازی (جدید؟) بنا کرده است که در هماهنگی با سیاست دولت و خارج از کنترل پارلمان و قوه‌ی قضائیه عمل می‌کند. اِن‌اِس‌او یک پروژه‌ی نمونه‌ی این «دولت پنهان»[۳] بود که سیاست جدید کنترل مهاجران را، که از سال ۱۹۹۸ توسط  اُتو شیلی وزیر وقت کشور دنبال می‌شد، از جناح دیگر پوشش می‌داد. این ساختار از زمان روشدن اِن‌اِس‌او چه از نظر مالی و چه از نظر عملیاتی حتا تقویت نیز شده است.

از این لحاظ بررسی مجموعه‌ی درهم‌تنیده‌‌ی اِن‌اِس‌او به ما امکان می‌دهد تا به شیوه‌ی عمل‌کرد دولت آلمان نگاهی بیاندازیم و نقدمان را به دولت سرمایه‌داری تعمیق بخشیم. این کار به دو دلیل اهمیت بین‌المللی دارد:

اول این‌که اخیرا در بسیاری از کشورها، از جمله در مجارستان، جمهوری چک، مراکش و روسیه بسیج و پوگروم علیه مهاجران و آزار و کشتار آنان شدت گرفته است. در مورد آلمان نیز، این جریان به صورت اندکی خفیف‌تر صدق می‌کند  و الگوی عمل مثل همیشه به‌سادگی قابل تشخیص است: نخست دولت نفرت‌پراکنی می‌کند و بعد فاشیست‌ها به یورش می‌پردازند (دست‌کم ۳۶ مورد آتش‌زدن محل‌‌های سکونت پناهندگان در  سال ۲۰۱۴).

دوم این‌که اکنون اکثر دولت‌ها خود را به‌صورت نظامی برای مقابله با اعتصابات توده‌ای و شورش‌های اجتماعی آماده می‌کنند. بر طبق الگوی عملی که بعد از جنگ دوم جهانی مهر خود را در سیاست داخلی بسیاری از کشورهای غربی کوبیده است، نهادهای دولتی از تشکل‌های شبه‌نظامی و خشونت‌طلب فاشیستی استفاده می‌کنند. مثال بارز در این مورد، ‌رابطه‌ی دستگاه‌های امنیتی یونان با تشکیلات فاشیستی طلوع‌ طلائی[۴] است.

سابقه‌ی جریان: دولت زمینه‌سازِ راسیسم

در اکتبر سال ۱۹۸۲ هلموت کهل که تازه به صدراعظمی آلمان رسیده بود، در گفت‌وگوئی محرمانه با مارگارت تاچر خاطرنشان کرد که قصد دارد در عرض چهارسال تعداد ترک‌های ساکن آلمان غربی را به نصف کاهش دهد. به نظر او «جذب همه‌ی آنان در جامعه‌ی آلمان غیرممکن» بود. چند ماه پیش از این گفت‌وگو، سلف او هلموت اشمیت که هنوز صدراعظم بود، جار زده بود که: «تا وقتی من هستم اجازه نخواهم داد هیچ ترکی از مرزهای ما وارد شود». در اکتبر سال ۱۹۸۳ دولت ائتلافی دمکرات‌مسیحی ـ لیبرال قانون مزایای بازگشت مهاجران به کشور مبدا را تصویب کرد. در سال‌های بعد از آن، حزب دمکرات‌مسیحی بحث به‌اصطلاح سوء‌استفاده‌ی شایع از قانون پناهندگی را به‌راه انداخت. گرچه نفرت‌پراکنی علیه «کولی‌ها»، «سیاه‌پوستان» و غیره نیز همواره جریان داشت، اما این راسیسم در کُنه خود به‌ویژه روی «ترک‌ها«، به‌عنوان بزرگترین گروه مهاجرین، متمرکز بود. این را هلموت کهل در مقابل تاچر نیز به زبان آورده بود که: «آلمان با پرتقالی‌ها، با ایتالیائی‌ها و حتا با آسیائی‌های جنوب شرقی مسأله‌ای ندارد، چرا که این‌ها به خوبی در جامعه ادغام می‌شوند. اما ترک‌ها دارای فرهنگ بسیار متفاوتی هستند.»[۵]

در نیمه‌های دوم سال‌های ۱۹۸۰ نازی‌ها با حمله به خارجی‌تباران این سیاست دولتی را همراهی می‌کردند. و بعد از یک‌پارچه شدن آلمان این روند در  پوگروم‌های راسیستی روستک ـ لیختن‌هاگن[۶] در ماه اوت سال ۱۹۹۲ به اوج خود رسید. هنوز چهار ماه از این واقعه نگذشته بود که حزب سوسیال‌دمکرات و حزب دمکرات‌مسیحی بر سر الغای گسترده‌ی حق پناهندگی  در آلمان به توافق رسیدند.

راسیسم دولتی خونین بود، اما در اخراج پناهندگان یا ایجاد ترس از مهاجرت به آلمان ازلحاظ کمّی نتیجه‌بخش از آب درنیآمد. تعداد خارجیان در اوایل صدراعظمی هلموت کهل چهار ملیون و شش صد هزار نفر بود، ولی این تعداد در اواخر دولت او در سال ۱۹۹۸ به هفت ملیون و سیصد هزار نفر ‌رسید. بنابراین پس از رویدادهای روستک ـ لیختن‌هاگن، و به‌ویژه در دولت شرودر صدر اعظم بعدی آلمان، سیاست داخلی بر «رخنه‌ی پلیس» در «جوامع موازی» متمرکز شد. کانتر وزیر کشور هلموت کهل و به‌خصوص جانشین‌اش اُتو شیلی تعریف مهاجرت به‌ معنای «بزهکاری سازمان‌یافته» را در سراسر اروپا بر کرسی نشاندند. این‌جا نیز آماج اصلی حمله نه تازه‌واردین به کشور، بل‌که «ترک‌هایی» بودند که از قبل در آلمان زندگی می‌کردند. حرفه‌های خُرد مهاجرین اساسا مورد سوء‌ظنِ ارتباط با جرائم‌ سازمان‌یافته قرار گرفت. حتا پیش از رویداد یازده سپتامبر۲۰۰۱ ارتباطات تلفنی و مبادلات پولی کل یک جمعیت خارحی‌تبار به بهانه‌ی سوء‌ظنِ شرکت در بزهکاری و قاچاق سازمان‌یافته ـ با صرف هزینه‌های سرسام‌آوری ـ مورد کنترل و ثبت و  ارزیابی قرار گرفت. در کانون پیگردها مغازه‌های کوچکی قرار داشت که مراکز رفت‌وآمد عده‌ی زیادی بود، مثل کافه‌ها، کافی‌نت‌ها و کیوسک‌ها؛ مکان‌هایی که از آن‌جا  می‌توان با دور زدن بانک‌ها و ازطریق سیستم «حواله»[۷] پول به کشورهای دیگر منتقل کرد. اما نقطه اوج تاکنونیِ «رخنه‌ی پلیسی»، عملیات پیگرد «قاتل‌های چسکا» بود. کمیسیون ویژه‌ی بُسفر گسترده‌ترین تورهای ردیابیRasterfahndung  و زیرنظرقراردادن الکترونیکی جمعیت‌های مهاجران در تاریخ آلمان فدرال را سازمان داد: تعقیب‌ شدید، شنود تماس‌های تلفنی و تلفن‌های همراه و کنترل نقل و انتقالات پولی و رزرو هتل‌ها و استفاده از ماشین‌های اجاره‌ای و الی اخر.

نازی‌ها

بحران اقتصادی جهانی در اوایل سال‌های ۱۹۹۰ به علت «رونق اقتصادی ناشی از اتحاد دو آلمان» دیرتر ولی درعوض با حدت بیشتری به آلمان رسید. تعداد بیکاران به دو برابر رسید و در کارخانه‌ها به‌قول معروف «سدها شکسته شد». اتحادیه‌های کارگری با بستن قراردادهای دسته‌جمعی برای «حفظ موقعیت تولید در داخل‌کشور» وبا توافقات در سطوح کارخانه‌ها برای «حساب زمان‌کار سالانه» به پشتیبانی از سیاست کارفرمایان، برای مقابله با بحران، پرداختند. کارگران در مبارزه دفاعی‌شان، که بخشا بسیار رزمنده و مبتکرانه بود، تنها بودند. چپ (رادیکال) به مبارزه با فاشیسم و راسیسم مشغول بود، راسیسمی که آنان دیگر نه استراتژی دولتی بل‌که «خیره‌سری مردمی Leidenschaften des Volks» تلقی‌اش می‌‌کردند. هر آن‌که می‌کوشد با راسیسم قومی در همه‌ی اشکالش به مبارزه برخیزد، اما بُعد راسیسم اجتماعی را از قلم می‌اندازد، در بهترین حالت بی‌دندان می‌ماند و در بدترین حالت به دستیار راسیسم دولتی مبدل می‌شود.[۸] ژاک رانسیر Jacques Rancière  فیلسوف فرانسوی می‌گوید: «راسیسمی که ما امروزه با آن سروکار داریم راسیسمی است کاملا حساب‌شده … آفریده‌ی دولت…و قبل از هر چیز یک منطق دولتی است و نه خیره‌سری مردمی. حاملین این منطقِ دولتی در وهله‌ی نخست، نه این یا آن گروه اجتماعی عقب‌مانده، بل‌که بخش قابل توجهی از الیت روشنفکری هستند.» او چنین نتیجه می‌گیرد که «نقد چپ» – به دلیل این که همانند راست‌ها به «ترتیب این بازی» می‌نگرد (گویی «راسیسم خیره‌سری و تعصب مردم است» که دولت با قوانین هرچه سخت‌تری باید علیه آن اقدام کند) – به «شکل جدیدی از راسیسم» اعتبار می‌بخشد: «راسیسم دولتی و راسیسم روشنفکرانه‌ی ‘چپ’».[۹]

پس از این دگرگونی‌ها، فعالیت ضد‌فاشیستی بیش‌تر علیه لایه‌های اجتماعی درمانده و راسیسم بدوی آنان گرایش پیدا کرد و دولت در حکم هم‌پیمان در مبارزه با فاشیسم هرچه بیش‌تر جذاب شد. دولت نیز به نوبه‌ی خود از اواسط سال‌های ۱۹۹۰ به بعد بخش بزرگی از این گروه‌های ضدراسیستی را از نظر مالی تأمین می‌کرد. باقی کار با  خلع سلاح نظریِ داوطلبانه‌ی اکثریت چپ رادیکال با مهمل‌بافی «تقویت جامعه‌ی مدنی» تکمیل گردید ـ چپی که همزمان هرگونه عطف به  مبارزه‌‌ی طبقاتی را چون دستمال کهنه‌ای بدور انداخت.

افراد مهم اِن‌اِس‌او متولدین اواسط سال‌های ۱۹۷۰ در آلمان شرقی هستند. آن‌ها در «مباحثات پناهندگی» اوایل سال‌های ۱۹۹۰ به سیاست روی آوردند. در این دوره‌ی صنایع‌زدائی و نرخ بالای بیکاری در شرق آلمان، آنان فراگرفتند که می‌توانند دست به هرگونه وحشیگری علیه مهاجران و جوانان چپ بزنند، بدون این‌که از طرف دولت مورد پیگرد قرار گیرند. آن‌ها پی ‌بردند که می‌توانند با آکسیون‌های ستیزه‌جویانه اوضاع را تغییر دهند.

در آلمان غربی نیز از سال‌های ۱۹۸۰ به بعد فرهنگ تازه‌ای از راست‌های اسکین‌هِد پا گرفت. این محیط‌های فعالیت  اسکین‌هدها در شرق و غرب آلمان از طریق برنامه‌های مشروبخواری و درگیری‌های خشونت‌آمیز‌، کنسرت‌ها و تولید و پخش ویدیوها و سی‌دی‌های ممنوعه با هم در ارتباط بودند و از این طریق می‌توانستند هزینه‌های خود را تامین کنند. در این محیط، کسب درآمد از محل بزهکاری‌های خُرد نقش بزرگی بازی می‌کرد. بسیاری از نازی‌ها از همان ابتدا در کار قوادی و اداره‌ی روسپی‌خانه‌ها، قاچاق و تجارت مواد مخدر دست داشتند. آن‌ها بعداً به‌طور وسیع وارد باندهای موتورسوار و شرکت‌های حراستی شدند که با خصوصی‌شدن کارکردهای دولت رونق یافته بودند.

اواسط سال‌های ۱۹۹۰ گروه‌های مختلف کنسرت دست‌راستی و جریان‌های خشونت‌طلب در شبکه‌ی خون و شرف Blood & Honour [۱۰] بهم پیوستند. نازی‌ها بدین طریق به صورت بهتری در سطح بین‌المللی متشکل شده، ارتباطات بیشتری پیدا کرده و ساختاری بر پا کردند که مراکز چاپ و انتشار سی‌دی، محل‌های تمرین تیراندازی و دلالی اسلحه را دربر می‌گرفت. در این میان دوره‌ی چشم‌پوشی بر خشونت‌ علنیِ راست‌ها در آلمان بسر رسیده بود و نازی‌ها کم‌تر از گذشته می‌توانستند به‌طور علنی کار کنند. بدین‌ترتیبب طرح شبکه‌ی خون و شرف و  Combat18با برنامه‌ی‌ کار مخفی و گروه‌های کوچک و خودگردان تروریستی (مقاومت بدون‌رهبری (leaderless resistance متناسب با زمان بود و به آن‌ها کمک کرد تا تجدید سازمان کنند.

در این محیطِ آلمان شرقی سابق و در میان دسته‌جات نازیِ رفاقت‌های آزاد[۱۱]، حفاظت از سرزمین تورینگن‌[۱۲] (از این پس ت‌ها‌اِس)، خون و شرف و کوکلوکس‌کلانKu Klux Klan   شبکه‌ی اِن‌اِس‌او پا به‌عرصه‌ی وجود گذاشت. دسته‌ی رفاقت شهر ‌ینا از رالف وهل‌لبن  Ralf Wohlleben، هولگر گرلاخ Holger Gerlach آندره کاپ‌کهAndré Kapke   بونهارت، موندلوس و چه‌په تشکیل شده بود. از سال ۱۹۹۵ آن‌ها در سیستم اطلاعاتی سازمان امنیت (NADIS) به‌عنوان عناصر «راست افراطی» ثبت شده‌اند. آن‌ها که در تِ‌هااِس متشکل شده بودند شروع به کار با مواد منفجره، تمرین تیراندازی و اقدام به اولین عملیات مسلحانه کردند. پس از مخفی شدن هسته‌ی سه‌نفره‌ در سال ۱۹۸۸ بقیه‌ی اعضا فعال باقی ماندند و به حمایت از همقطارانشان ادامه دادند. به عنوان مثال هو‌‌‌‌ل‌گر گرلاخ گواهینامه‌ی رانندگی وپاسپورت و شناس‌نامه‌ی خود را در اختیار آنان گذاشت و بنام خود برایشان ماشین کرایه ‌کرد. کاپکه و وهل‌لبن اسلحه و پاسپورت تهیه می‌کردند، بزرگترین فستیوال راک راست‌ها را در آلمان سازمان ‌‌دادند و مسئول ارتباطات بین‌المللی بودند. وهل‌لبن در سال ۱۹۹۸ وارد اِن‌پِ‌دِ، بزرگترین حزب نئونازی در آن زمان شد و بعد از مدتی در آن‌جا به قائم‌مقامی رئیس ایالت تورینگن برگزیده شد. بونهارت و موندلوس و چه‌په با کمک همین شبکه‌ به‌طور زیرزمینی کار می‌کردند و عملیات خود را احتمالاً اغلب با حمایت افراد محلی انجام می‌دادند.

سیستم ماموران نفوذی

دولت آلمان در ساختار تشکل‌های فاشیستی در هر سطحی مستقیماً مشارکت دارد. اما دخالت مستقیم و گسترده‌اش در ت‌هااس و اِن‌اِس‌او بسیار برجسته است. سازمان امنیت در این تشکل‌ها بسی بیش‌ از یک دوجین مامور نفوذی جای داده بود. و این ماموران نه در پی دستگیری نازی‌هایی چون باند سه‌نفره، بل‌که در کار سازمان دادن محافل نازی‌های ستیزه‌جو، تجهیز ایدئولوژیک و آموزش نظامی آنان بودند. سازمان امنیت عمدتاَ فاشیست‌های بسیار جوان را به خدمت درمی‌آورد و آن‌ها را به عنوان کادرهای رهبری‌کننده تربیت می‌کرد. در اوایل سال ۱۹۹۷ خودِ اداره آگاهی فدرال در سندی درونی این ماموران نفوذی را عناصری «آتش‌افروز»[۱۳] در محیط فعالیت نازی‌‌ها قلمداد کرده بود. بنا بر این سند، «این خطر وجود دارد که این منابعِ خبررسان [ماموران نفوذی] همدیگر را متقابلا به آکسیون‌های گسترده‌‌تری تحریک کنند… و … معلوم نیست که بدون فعالیت مبتکرانه‌ی خودِ این ماموران، اصلاً برخی از آکسیون‌های [نازی‌ها] به شکل نهائی‌شان صورت می‌گرفت.» اظهارات زیادی از ماموران نفوذی سابق در دست است حاکی از این‌که آن‌ها آکسیون‌های سیاسی خود را با مسئولانشان در میان گذاشته اند، ولی این مسئولان یا از کناره‌گیری‌ آن‌ها از محافل نازی ممانعت به‌عمل آورده و یا آن‌ها را به رفتارهای تندروانه‌تری ترغیب کرده‌اند. برای سازمان‌های اطلاعاتی وامنیتی آلمان حفظ ماموران نفوذی‌شان فراتر از قانون است. این سازمان‌ها آن‌ها را در برابر پلیس حفظ می‌کنند تا بتوانند بدون مانعی به فعالیت ادامه دهند. در اواسط سال‌های ۱۹۹۰ منازعه‌‌ی کوتاهی در مورد این مساله به‌راه افتاد، زیرا معلوم شده بود که در جنگ داخلی یوگسلاوی ماموران مخفی سازمان امنیت آلمان به عنوان مزدور به آدم‌کشی دست زده بودند، – موردی که آن‌ها، بر اساس متن قانون، بایستی بازداشت و به دادگستری تحویل داده می‌شدند.

در سال ۱۹۹۶ وزارت کشور عملیات رِن‌اشتایق  Operation Rennsteigرا آغاز کرد. در این عملیات سازمان امنیت کشور و سازمان اطلاعات ارتش (MAD) و همچنین ادارات ایالتی سازمان امنیت در ایالت‌های تورینگن و بایرن حداقل تا سال ۲۰۰۳ فعالیت‌های اطلاعاتی و امنیتی خود را در رابطه با تِ‌ها‌اِس و اِن‌اِس‌او هماهنگ می‌کردند. موضوع کار، جلب ماموران نفوذی و بدست آوردن هژمونی بحث در درون «جامعه‌ی مدنی» بود. عملیات رن‌اشتایق نقطه عطفی در سیاست داخلی آلمان بود و زمانی واقعاً عملی شد که اتو شیلی که سابقا فعال دانشجویی رادیکال و وکیل مدافع چریک‌های فراکسیون ارتش سرخ آلمان بود، در سال ۱۹۹۸ وزیر کشور شد. او راه را برای تجهیز بیسابقه‌ی دستگاه سرکوب و نوسازی ساختارهای اطلاعاتی-امنیتی گشود. این ساختارها را در انطباق با اوضاع جدید بین‌المللی (جنگ یوگسلاوی، اولین بمب‌گذاری در ورلد ترید سنتر نیویورک در ۱۹۹۳) متمرکز کرده و برخورد با نازی‌ها را (که در مناطق مختلف آلمان متفاوت بود) یکپارچه کردند. در این روند به موازات تغییر جهت در «سیاست مربوط به خارجی‌‌ها» – از تلاش هلموت کهل برای «کاهش تعداد ترک‌ها» به سمت مبارزه‌ی اتو شیلی «علیه جوامع موازی» – سامان‌دهی کار اطلاعاتی و امنیتی در درون محافل نازی را نیز گسترش دادند.

افراد دخیل در جریان عملیات رن‌اشتایق می‌دانستند که این عملیاتی است حساس و خارج از چهارچوب قانونی؛ برخلاف مقررات جاری، برای جلب ماموران نفوذی پرونده‌ای باز نکردند و حتا نام برخی‌ها را ثبت نیز ننمودند. از روز ۱۲ نوامبر ۲۰۱۱ تا تابستان ۲۰۱۲ فقط سازمان اطلاعات و امنیت کشور تعداد ۳۱۰ پرونده را نابود کرد. با این کار کوشیدند تا هرآن‌چه را که به عملیات رن‌اشتایق و به ماموری بنام تریف Tarif ، و دیگر ماموران نفوذی مهم حول اِن‌اِس‌او مربوط می‌شد نابود کنند. این‌جا نیز دستور از بالاترین مراجع می‌آمد: چند ‌روزی پس از اولین عملیات نابودکردن پرونده‌ها وزارت کشور دستور داد که باز هم مدارک دیگری را نابود کنند: به دستکاری فایل‌های کامپیوتری پرداختند و اطلاعات تلفن ‌های همراه مامورین نفوذی را که در تماس با اِن‌اِس‌او بودند پاک کردند.

افسار دست کیست؟

با آشکار شدن جریان عملیات رن‌اشتایق اولین سدهای دفاعی سازمان‌های امنیتی، که اوایل مدعی بودند «ما هیچ خبری نداشتیم» و بعدا می‌گفتند «هماهنگی ما ضعیف بود»، فرو ریخت. آن‌ها از اوایل سال ۲۰۱۳ که اسامی تعداد بیش‌تری از ماموران نفوذی عالی‌رتبه و دارای رابطه‌ی نزدیک با ان‌اس‌او برملا شد، افسانه‌ی دیگری ساختند به‌نام «افسار گسیختگی ماموران نفوذی». این دروغی بیش نبود که البته بسیاری از چپ‌ها آن‌را باور می‌کنند، زیرا با تصورشان مبنی براین‌که «نازی‌ها دولت را آلت دست خود کرده‌اند» همخوانی دارد. بنابراین ضروری است که این نکته را دقیق‌تر بررسی کنیم.

ماموران نفوذی چه کسانی  هستند؟ سازمان‌های امنیتی معمولا برای جذب مامور می‌کوشند با فردی سر صحبت را باز ‌کنند که مشکلاتی دارد: زندانی، متهم‌، بدهکار و یا گرفتار بحرانی شخصی است. پس از جلب فرد، به او کمک هزینه‌ای پرداخت می‌شود که در مورد ماموران نفوذی مهم در حد حقوق ماهانه‌ی بالایی‌ است. سازمان‌های امنیتی به این ماموران در مواردی که احتمال می‌رود خانه‌هایشان مورد بازرسی پلیس قرار گیرد از پیش هشدار می‌دهند و در آکسیون‌های سیاسی‌ آن‌ها را مستقیما پشتیبانی می‌کنند. آن‌ها از طرف دیگر به شدت کنترل می‌شوند: نظارت بر تمام مکالمات تلفنی و پروفایل‌های حرکت‌شان‌ و هر از گاهی زیرنظرگرفتن کامل آنان. علاوه بر این سازمان امنیت کار اطلاعاتی موازی را سازمان می‌دهد تا بتواند تطابق گزارش‌های این ماموران را باهم کنترل کند. ازاین‌رو نیز هر از گاهی پیش می آید که در جلسات کادرهای نازی چهار یا پنج مامور نفوذی همزمان حضور دارند. در تشکیلات اِن‌اِس‌او نیز چند مامورنفوذی بودند که از هویت هم‌دیگر خبر نداشتند.  کلاً اکثر به اتفاق این ماموران نفوذی آن‌گونه عمل ‌کرده‌اند که سازمان امنیت از آنان می‌خواست: کسب و انتقال اطلاعات، لو دادن هر مورد و هر کسی، و همچنین  پشتیبانی مستقیم از عملیات مسلحانه از طریق تهیه‌ی مدارک شناسائی و اسلحه، تدارکات و تبلیغات.

  چند مثال در مورد ماموران نفوذی در تشکیلات اِن‌اِس‌او

– تینو برانت Tino Brandt رئیس ت‌ها‌اس که از سال ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۱ مامور نفوذی سازمان امنیت ایالت تورینگن بود. او حقوقی در سطح عالی داشت و به باند سه‌نفره در مخفی‌شدن و سپس با تهیه‌ی مدارک شناسائی و پول کمک می‌کرد.

– توماس اشتارکه Thomas Starke (رسماً از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۱ مامور نفوذیِ اداره‌ی آگاهی برلین) تهیه‌کننده‌ی اسلحه و مواد منفجره و اولین مخفیگاه برای باند سه‌نفره بود. او در سال ۲۰۰۲ مشخصات محلی را در اختیار ماموران گذاشت که دستگیری آن سه را ممکن می‌کرد؛ بر اساس اظهارات رسمی «این اطلاعات مورد پیگیری قرار نگرفت».

– توماس ریشتر Thomas Richter از سال ۱۹۹۴ تا ۲۰۱۲ مامور نفوذی سازمان امنیت فدرال با نام مستعار »کره‌لی»  Corelliبود. سازمان امنیت او را پس از لو رفتن هویتش مخفی کرد. ولی بعدتر در آوریل سال ۲۰۱۴ جسد او پیدا شد. او از سال ۱۹۹۵ با موندلوس «رابطه‌ی مستقیم» داشت و فرد رابط میان اِن‌اِس‌او و کوکلوکس‌کلان بود و از اوان فعالیتش به‌عنوان مامور نفوذی، مغز متفکر و جزو بنیان‌گذاران جریان فاشیستی «آنتی‌ـ‌آنتی‌فا» (مخفف ضد ضد فاشیسم) بشمار می‌رفت.

– آندریاس راخ‌هاوزن Andreas Rachhausen با نام  مستعار «ق‌.پ. آلکس» در ژانویه‌ی ۱۹۹۸ زمانی که مامور نفوذی بود، به دستور رالف وهل‌لبن خودرویی را که باند سه‌نفره با آن «مخفی» شده‌ بودند تحویل گرفت.

– رالف مارشنر Ralf Marschner از سال ۱۹۹۲ تا حدود ۲۰۰۲ مامور نفوذی سازمان امنیت فدرال با نام مستعار «پریموس»  Primusبود. او در رابطه با دو مورد از قتل‌های اِن‌اِس‌او برای آن‌ها خودرو کرایه کرده بود.

– کارستن سچه‌پانسکی Carsten Szczepanski در اوایل سال‌های ۱۹۹۰، در حالی‌که سازمان امنیت او را زیر نظر داشت، سعی کرد شاخه‌ی آلمانی کوکلوکس‌کلان را پایه‌گذاری کند. او از سال ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۰ به‌خاطر ارتکاب به یک قتل فجیع زندانی بود. در زندان جزو سردبیران نشریه‌ی نازیستی «گرگ سفید» بشمار می‌رفت. این نشریه مدافع اندیشه‌های مقاومت بدون رهبری بود و حتا در همان‌ زمان در صفحاتش «درود بر اِن‌اِس‌او» می‌فرستاد. سچه‌پانسکی در زندان به‌عنوان مامور نفوذی (با حقوقی بالا) کار می‌کرد و در مقابل، سازمان امنیت برای او امتیازات ویژه‌ای از جمله مرخصی‌های بدون کنترل فراهم کرده بود. او اطلاعات محرمانه‌ی زیادی به سازمان امنیت داد، از جمله این‌که  یان ورنر برای باند سه‌نفره اسلحه تهیه کرده است. او بلافاصله پس از آزادی کوشید هسته‌ا‌ی تروریستی با الگوی Combat ۱۸   بسازد. زمانی که  در ژوئیه‌ی سال ۲۰۰۰  معلوم شد که او مامور نفودی است سازمان امنیت او را با هویت تازه‌ای به خارج از آلمان فرستاد.

– میخاییل فون دولس‌پرگ Michael von Dolsperg (با نام سابق‌ See) عضو  Combat18 و در ارتباط نزدیک با ت‌ها‌اس، از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۱ مامور نفوذی سازمان امنیت فدرال بود بانام مستعار «تریف» و با دریافت پاداشی به مبلغ حداقل ۶۶ هزار مارک. او بعد از ۱۹۹۴ عهده‌دار سردبیری نشریه‌ای شد به‌نام پرچم خورشید  Sonnenbanner که در مقالاتش «کار مخفی» و «تشکیل هسته‌های مستقل» را پیشنهاد می‌کرد. ما می‌دانیم که موندلوس، بونهارت، چه‌په و ارتباط‌های نزدیک‌شان برخی از مقالات این نشریه را مورد بحث و بررسی قرار می‌دادند. دولس‌پرگ که در مجموع ۱۹ شماره منتشر کرد در مصاحبه‌ای گفت که سازمان امنیت فدرال «از پیش، تمام شماره‌ها را از من دریافت می کرد»[۱۴]. این که سازمان امنیت نشریات نازیستی را بخشاً تامین مالی و محتویاتشان را ویرایش و «سازگار» ‌می‌کند، اغلب موضوعی عادی است. در تورینگن نیز سازمان امنیت اعلامیه‌های گروه فاشیستی  آنتی‌آنتی‌فا را ویراستاری و چِک می‌کرد.[۱۵]  دولس‌پرگ همچنین اضافه کرد که  کاپکه در سال ۱۹۹۸ از من پرسیده بود که آیا می‌توانم برای هسته‌ی سه‌ نفره که مخفی شده‌اند جایی پیدا کنم، من این را با مسئولم در سازمان امنیت در میان گذاشتم و او به من دستور داد که این درخواست را رد کنم.

به موازات داستان‌سرائی «افسار گسیختگی ماموران نفوذی»، سازمان‌های امنیتی داستان دیگری را سر دادند: «هرج‌ومرج در دستگاه‌های اطلاعاتی امنیتی». آن‌ها برای دفاع از این اسطوره، به صحنه‌سازی کل تضادهای درونی میان مجریان مختلف قانون و سازمان‌های امنیتی، که باعث وجود «مراجع صالح در تعارض باهم» و رقابت بین سرویس‌های مختلف اطلاعاتی می‌شود، دست زدند. نقطه اوج این نمایش، رسوایی روئه‌ورRoewer ، رئیس سابق سازمان امنیتِ ایالت تورینگن[۱۶] بود. کل این صحنه‌سازی در باره‌ی «هرج‌ومرج» مورد استفاده قرار گرفت تا با دستاویز قرار دادن اِن‌اِس‌او، دستگاه‌های امنیتی را هرچه بیش‌تر متمرکز و تقویت کنند.

۱۹۹۸ – مخفی‌‌‌شدن کذائی

در ژانویه سال  ۱۹۹۸ اداره‌ی آگاهی ایالتی در گاراژی که چه‌په اجاره کرده بود بمب لوله‌ای و مواد منفجره پیدا کرد. اگر چه سازمان امنیت از پیش می‌دانست که چنین موادی در گاراژ وجود دارند، اما در حین بازرسیِ پلیس،  بونهارت توانست بدون هیچ ممانعتی با خودروی خود آن‌جا را ترک کند. چند روز طول کشید تا پلیس حکم پیگرد این سه نفر را صادر کند، زیرا همه‌ی مسئولین یا در مرخصی بودند و یا در مرخصی استعلاجی  و یا به عللی دیگر گرفتار. پیداست که قصد بر این بود که آن سه‌نفر ‌به زندگی مخفی روی آورند.  نیلز مینکمار  Nils Minkmarسردبیر معروف روزنامه‌ا‌ی آلمانی چند روز پس از افشای هویت گروه، در مورد ماهیت این «زندگی زیرزمینی» نوشت: «آن‌ها خیلی‌هم زیر نرفتند. کارشان بیشتر شبیه غواصی در وان حمام بود: یک زندگی اجتماعی درشهر چی‌وی‌کاو Zwickau داشتند و با حلقه‌ی گسترده‌ای از هواداران در تماس بودند و در تظاهرات، کنسرت‌‌ها و مراسم و برنامه‌ها شرکت می‌کردند. بسیاری می‌دانستند که آن سه کجا هستند. و اگر به فرض، راست‌ها در آلمان مشکلی هم داشته باشند، قطعاَ این نیست که مجبور به عمل در شرایط خیلی بسته و دور از چشم باشند، بل‌که مسئله، رخنه‌ی عمیق ماموران مخفی در محیط فعالیت‌ آن‌هاست.» و در واقع هم، ما امروز می‌دانیم که آن سه نفر کماکان در محیطی که سازمان امنیت ساخته و تحت نظارت خود داشت عمل می‌کردند و اکثر حامیان اصلی‌شان ماموران نفوذی بودند. در گاراژ مورد بازرسی حتا دو لیست آدرسِ متعلق به موندلوس پیدا شد که حاوی نام پنجاه نفر، از جمله حداقل پنج مامور نفوذی بود[۱۷] و همچنین دربردارنده‌ی شبکه‌ی سراسری اِن‌اِس‌او در شهرهای چِمنیتز، ینا، هاله، روستوک، نورنبرگ، اشتراوبینگ، رگنز‌بورگ و لودویکس‌بورگ. این لیست‌ها را به طور رسمی هیچ‌گاه نه مورد بررسی قرار دادند و نه مورد استفاده برای پیگرد!

سال ۲۰۰۰: دکترین افراط ‌گرائی و آغاز قتل‌های زنجیره‌ای

دو سال و نیم بعد، در تاریخ ۹ سپتامبر سال ۲۰۰۰، با قتل  انور شیم‌شک Enver Simsek رشته‌ی قتل‌های معروف به چسکا آغاز شد. در اوایل تابستان همان سال سازمان اطلاعات و امنیت فدرال به وزارت کشور اطلاع داده بود که: «گروه‌های چندی» در صددند «روابط  و تجهیزاتی» فراهم کنند تا «اهداف خاصی را مورد حمله قرار دهند»، این گروه‌ها در کار تهیه‌ی سلاح و ساخت بمب هستند و به‌ویژه در برلین و ایالت‌های براندنبورگ، ساکسن، ساکسن آنهالت و نیدرساکسن فعال‌‌اند. سازمان اطلاعات و امنیت کشور همچنین از نزدیک مراقب سه ‌نفر بود که پس از مخفی‌ شدنشان، توسط واحد ویژه‌ی تروریسم راست (!) در سازمان امنیت بدقت تحت رسیدگی و نظارت قرار داشتند. با وجود این، سازمان امنیت فدرال ادعا می‌کرد که این گروه‌های کوچک نازی «هیچ طرح سیاسی برای مبارزه‌‌‌ی مسلحانه» ندارند، در حالی‌که خود با کمک به نشر مجلاتی چون پرچم خورشید این طرح‌ها را فعالانه پرورده و اشاعه میداد. اتوشیلی وزیر کشور وقت، با استفاده جستن از این اطلاعات در بیانیه‌ای مطبوعاتی لبه‌ی تیز حمله را متوجه ضدفاشیست‌ها کرد و در مورد «خطر آکسیون‌های ضدفاشیست‌ها» هشدار داد که چه بسا «افرادی از راست‌های افراطی را به تندروی بیش‌تری سوق ‌دهند. این راست‌های افراطیِ خشونت‌طلب یا گروه های کوچک ممکن است تصمیم به› اقدامات تلافی جویانه‹ بگیرند.»

استراتژی این بود که ساختارهای فاشیستی ایجاد شوند و در گفتمان عمومی با توسل به دکترین افراط‌‌ گرایی،[۱۸] چپِ رادیکال مسئول وجود آن‌ها معرفی شده و مورد اتهام قرار گیرد. نمونه‌ی بسیار روشن این استراتژی فیلم «افراط گرایی جوانان در قلب آلمان» است که توسط سازمان امنیت ایالت تورینگن در ماه مه سال ۲۰۰۰ ساخته شد. در آغاز فیلم در مورد فاشیست‌ها و ضدفاشیست‌ها می شنویم که: « محیط‌های فعالیت این‌ دو جریان به همدیگر نیاز دارند و اصلا بدون هم نمی‌تواند ادامه حیات دهند» و «در محیط فعالیت چپ‌ها خشونت به‌عنوان وسیله برای رسیدن به هدف پذیرفته شده است.» و در باره‌ی فاشیست‌ها همان کلیشه‌های همیشگی تکرار می‌شود: آدم‌های بیکار، بی‌سواد، غیر متشکل و کسانی‌که در حالت مستی مرتکب جرم می‌شوند. در این فیلم  روئه‌ور رئیس وقت سازمان امنیت ایالت، تنها دلیل بالا بودن میزان جرائم نئونازی‌ها را این‌گونه توضیح می‌دهد که « کشیدن صلیب شکسته بر در و دیوار، دادن سلام نازی … در آلمان جرم محسوب می‌شود … به‌همین دلیل هم، آماری که از این جرائم بدست می‌آید در مجموع بسیار بالا به نظر می‌رسد، بیش از ۱۰۰۰ جرم در سال، اما اکثر قریب به اتفاق‌ این‌ جرم‌ها جزو تخلف‌های تبلیغاتی هستند.» فیلم از ت‌ها‌اِس به صورت مثبتی سخن می‌گوید، کاپ‌که و تینو برانت مجال کافی برای صحبت پیدا می کنند: «آنتی آنتی‌فا در تورینگن شرقی در پاسخ به خشونت‌طلبی چپ‌ها و یا جوانان متمایل به چپ تشکیل شد، تا روشنگری کرده و این خشونت‌‌طلبان را به افکار عمومی معرفی کند.» و «ما نمایندگان ان‌پ‌د (حزب ناسیونال‌دموکرات آلمان) در ینا هستیم …  و ما اساسا با اِعمال خشونت مخالفیم…»

۲۰۰۳-۲۰۰۴ : پیگرد متوقف می‌شود؛ بمب‌گذاری در کلن

تا سال ۲۰۰۳ در مجموع چهار خارجی‌تبار ترک به قتل رسیده بودند. اکنون نشانه‌های فراوانی، چه از تحقیقات پلیس و چه از منابع دیگر، در دست بودند دال بر این که  پشت این قتل‌ها، راست افراطی قرار دارد. سازمان امنیت ایتالیا در ماه مارس سال ۲۰۰۳ اطلاعاتی در مورد آماده‌گی شبکه‌‌‌ای از نازی‌های اروپائی برای کشتار مهاجران در اختیار سازمان امنیت آلمان قرار داد. سازمان اف‌بی‌آی انگیزه‌ی قتل‌ها را «نفرت از ترک‌ها» ارزیابی می‌کرد. همچنین در همین سال، ماموری نفوذی به‌نام مستعار «اربسه» Erbse برای یکی از افراد سازمان امنیت در بادن وورتمبرگ فاش ساخت که گروهی نازی به ‌نام اِن‌اِس‌او وجود دارد که در آن از جمله، فردی به‌نام «موندلوس» فعالیت می‌کند. اما مقامات مافوق به این مامور سازمان امنیت دستور دادند که این اطلاعات را نابود کند. تصمیم براین بود که باند سه‌نفره از دید ناظران پنهان بماند.

در ماه ژوئن  ۲۰۰۴، در خیابان کویپ Keupstraße  در شهر کلن بمبی میخی منفجر شد. این سوء‌قصد بسیار شبیه‌ عملیات انفجاری راست‌ها، از جمله شبیه بمب‌گذاری‌ میخی پنج سال پیش از آن در لندن توسط  دیوید کوپ‌لند David Copeland نازی بود. اما هنوز دو روز نگذشته بود که  اتو شیلی وزیر کشور اعلام کرد که: «یافته‌های نهادهای امنیتی ما نشان‌ نمی‌دهند که در پسِ‌پرده انگیزه‌‌های تروریستی وجود دارد، بل‌که قضیه از محیطی جنایی آب می‌خورد.» در حالی‌که او قطعا اطلاع بیشتری داشت!

درخیابان کویپ تقریبا همه‌ی مغازه‌ها و رستوران‌ها از آنِ خارجی‌تباران است. بسیاری از این مغازه‌ها در کارشان بسیار موفق‌اند، برخی از صاحبان آن‌ها جمعی تشکیل داده و با اعتماد به‌نفس برای پیش‌برد مطالبات خود در سیاست‌های محلی وارد عمل شده بودند. این سوء‌قصد به این تلاش‌ها پایان داد. به‌دلیل ابهام در مورد عاملین این سوء‌قصد و رفتار سرکوب‌گرانه‌ی‌ پلیس علیه قربانیان حادثه، بی‌اعتمادی شدیدی در میان آنان بوجود آمد، که تا امروز هم احساس می‌شود.

سو‌ءقصد خیابان کویپ نمونه‌ای است از کُنش متقابل ساختاری میان نهادهای دولتی و ترور فاشیستی: مهاجران نخست با این سوء‌قصد مرعوب شدند و سپس مورد حملات پی‌درپی پلیس و رسانه‌ها قرار گرفتند. این‌ آزار و اذیت‌ها مقاصد اِن‌اِس‌او را از لحاظ سیاسی متحقق می‌کرد: نشاندار کردن «سودجویان بیگانه» و «مافیای خارجی» و جداکردن آنان از «پیکر ملی» آلمان.

۲۰۰۶-۲۰۰۷: توقف قتل‌های زنجیره‌ا‌ی مهاجران، قتل پلیس زن

در آوریل سال ۲۰۰۶ به فاصله‌ی سه روز دو نفر دیگر به قتل رسیدند: محمد کوباشیک Mehmet Kubasik صاحب یک کیوسک در شهر دورتموند و خالد یوزگات Halit Yozgat در کافی‌نت‌اش در شهر کاسل. تاکنون تعداد قتل‌های چسکا به ۹ نفر رسیده بود. بستگان مقتولین بلافاصله در دو شهر کاسل و دورتموند تظاهرات مشترکی به‌ راه انداختند، با شعار: «قربانیِ دَهُم، نه!». پس از آن قتل‌های زنجیره‌ای متوقف شد.

مورد قتل در کاسل به روشنی هرچه ‌تمام‌تر عزم سازمان امنیت را برای خرابکاری در کل تحقیقات نشان داد و در عین حال آشکار ساخت که تصمیم‌گیری در این مورد از بالاترین رده‌‌های سلسله مراتب سرچشمه می‌گیرد: یک مامور سازمان امنیت به‌نام آندریاس تمه Andreas Temme ، درست در هنگام قتل، در کافی‌نت حضور داشت. او کسی است معروف به عاشق اسلحه، و علاقه‌ی وافری به جمع‌آوری آثار فاشیستی دارد. زمانی‌ که پلیس ‌دنبال شاهدان عینی می‌گشت، ازمیان حاضرین در کافی‌نت او تنها کسی بود که خود را معرفی نکرد. علاوه بر این معلوم شد که او یک ساعت قبل از قتل، به مدت طولانی با یک مامور نفوذی فاشیست، که آن زمان زیر دست او کار می‌کرد، تلفنی در حال صحبت بوده است. پلیس به آندریاس تمه به‌عنوان یک مظنون در کل زنجیره‌ی قتل‌های چسکا می‌نگریست، با این‌ وجود سازمان امنیت حاضر به دادن اطلاعات و اجازه‌ی بازجوئی نبود؛ می‌گفتند در آن صورت برای هر کسی آسان می‌شود که «فقط جسدی را در نزدیکی یک مامور نفوذی یا یک مسئول مامور نفوذی قرار دهد» تا «کار کل سازمان امنیت را فلج کند». اختلاف بر سر این موضوع میان پلیس و سازمان امنیت پیش بوفی‌‌یرBouffier  وزیر داخله‌ی پیشین و نخست‌وزیر فعلی ایالت هسن برده شد و او در توافق با سازمان اطلاعات و امنیت کشور تحقیقات را بلوکه کرد.

یک سال بعد، در ۲۵ آوریل ۲۰۰۷ در شهر هایل‌برون پلیس زنی به‌نام میشل کیزه‌وِتِر Michèle Kiesewetter که اهل ایالت تورینگن بود در اتوموبیل خدمت‌اش به گلوله بسته شد. به سر همکار او نیز که درکنارش نشسته بود گلوله‌ای اصابت کرد ولی او جان سالم به در برد. تحقیقات در این مورد هنوز هم بعد از این‌همه سال به ‌‌جایی نرسیده است. سیاستمداران و دادستان کل پس از علنی ‌شدن جریان اِن‌اِس‌او مدام بر این فرضیه پای فشردند که  کیزه‌وتر یک قربانی تصادفی بوده و در قتل او فقط  بونهارت و موندلوس دست داشته‌اند. در حالی که این داستان هیچ پایه و اساسی ندارد.[۱۹] عدم کارآیی تیم تحقیقات در مورد قتل کیزه‌وتر را نمی‌توان مثل مورد قتل مهاجران با «راسیسم» توضیح داد. مقتول خود جزو پلیس بود. پس چه‌چیزی در این‌جا قرار است پوشانده شود؟

پس از واقعه‌ی هایل‌برون سروصداها در مورد اِن‌اِس‌او خوابید؛ تازه چهارسال و نیم بعد از آن، باز دو سرقت بانکی رخ داد، که به اِن‌اِس‌او نسبت داده شد. بعد از عقیم ماندن سرقت دوم بود که بونهارت و موندلوس به اصطلاح خودکشی کردند و قضییه‌ی اِن‌اِس‌او علنی شد.

«ساختار امنیتی» در آلمان و نازی‌ها

«باید نیروهای ناسیونالیست را به کار گرفت، هرچه قدر هم  که ارتجاعی باشند… بعدها هرزمان می‌شود با ظرافت عذرشان را خواست… در برخورد با ارتش‌های کمکی آدم نباید نازک نارنجی باشد.»

(فرانتس یوزف اشتراوس، رهبر وقت حزب سوسیال مسیحی آلمان[۲۰])

دست‌کم از زمان افشاگری‌های نیمه دوم سال ۱۹۹۰، نخست در ایتالیا و سپس در سراسر اروپا، معلوم شده است که ناتو گروه‌های مسلح و فاشیستی‌ را به‌منزله‌ی نیروی ذخیره‌ی مداخله‌گر حفظ می‌کند. اساسا پس از جنگ جهانی دوم فقط کشورهایی در ناتو پذیرفته شدند که دارای یک چنین ساختار نیروى باقیمانده در منطقه‌ی دشمن Stay-behind بودند. این نیرو، که در صورت اشغال نظامی توسط ارتش سرخ، بایستی به صورت چریکی در پشت جبهه وارد عمل می‌شد، وظیفه‌اش ممانعت از پیروزی کمونیست‌ها در انتخابات و پیش‌گیری از تحولات اجتماعی رادیکال نیز بود. در آلمان غربی این ساختار  Technischer Dienst (خدمات فنی) نام داشت و به‌وسیله‌ی جنایتکاران جنگی نازی مانند کلاوس باربی و تحت رهبری آمریکا ساخته شد. در سال ۱۹۵۲ بود که برای اولین بار این جریان برملا شد.[۲۱]

طبق گزارش دولت در دسامبر ۱۹۹۰  که در آن به وجود این ساختار اعتراف شده، «تدارکات دفاع از دولت» از سال ۱۹۵۶ به بعد در همکاری با ب‌اِن‌دِ (سرویس اطلاعاتی آلمان) صورت می‌گیرد. یکی از اعضای چنین تشکل‌‌هایی هاینز لمب‌که Heinz Lembke بود؛ یک فرد نئونازی که در سال‌های ۱۹۷۰ برای جریان Wehrsportgruppe Hoffmann [۲۲] سلاح تهیه می‌کرد. انبارهای بزرگ اسلحه‌ متعلق به او در منطقه‌ی لونه‌برگرهایده  ـ مملو از مواد منفجره، نارنجک دستی، بازوکا، مهمات و غیره – به طور تصادفی در سال ۱۹۸۱ توسط کارگران جنگل کشف شد. شب همان‌ روز ‌که  لمب‌که در زندان اظهار داشت که می‌خواهد در مورد افراد پشت‌ صحنه شهادت دهد در سلول‌اش در حالی که به‌دار آویخته شده بود پیدا شد.

از قرار معلوم خصوصیات این ساختارها در سال‌های ۱۹۷۰ و۱۹۸۰  تغییر کردند (در ایتالیا  گلادیو نامیده شدند و از ۱۹۶۹ تا ۱۹۸۰ بطور فعال درگیر چیزی شدند که برایشان حکم «جنگ داخلی» را داشت). در سال‌های ۱۹۹۰ سمت‌گیری خود را از نو تغییر دادند: اکنون دشمن اصلی اسلامیسم بود – و احتمالا در این زمان افراد جدیدی نیز استخدام شدند. اما یک چیز همیشه ثابت ماند: گروه‌های فاشیستی در حکم نیروی ذخیره‌ی مداخله‌گر.

ماهیت رفتار سازمان‌های امنیتی با نازی‌ها را شهادت  کریستیان مِن‌هورن Christian Menhorn درست در روزماقبل آخر کمیسیون تحقیق مجلس[۲۳] نشان می‌دهد. او که مسئول سازمان امنیت کشور در مورد ت‌ها‌اس بود با اعتماد به‌نفسِ نمونه‌واری به‌عنوان یکی از بااطلاع‌ترین تحلیل‌گران سازمان‌های امنیتی ظاهر شد و به کمیسیون تحقیق مجلس این احساس را داد که محیط فعالیت نازی‌ها را خیلی بهتر از آن‌ها می‌شناسد. او مکررا نماینده‌گان کمیسیون را، که باید از او بازپرسی می‌کردند، مورد بازخواست قرار داد. سئوال اساسی از او این بود که چرا سازمان امنیت از اشاره به گروه سه‌نفره در سند درونی مشترک اداره‌ی آگاهی و سازمان امنیت ممانعت به‌عمل آورده کرده است. من‌هورن پاسخ داد که سازمان امنیت برخلاف اداره‌ی آگاهی می‌دانست که سه نفر «بی ربط» به قضیّه بودند. سند مزبور پس از اولین قتل‌ها نوشته شده بود. هنگامی که کمیسیون تحقیق از من‌هورن دلایل این انکار فاجعه‌بار را پرسید او برای اولین بار تنها به جمله‌ای قناعت کرد ـ با این همه اما لو داد که سازمان امنیت در آن‌زمان‌ به چه‌کاری مشغول بوده است: «ما اطلاعات خود را میزان ‌کردیم.»[۲۴]

من‌هورن، ریچارد کالدراک Richard Kaldrack (نام مستعار)، مسئولِ مارش‌نر، توماس ریشتر و میرکو هسه Mirko Hesse، همچنین مارتین تاین Martin Thein مسئول دولس‌پرگ و گوردیان مایر – ‌پلات Gordian Meyer-Plath مسئول سچه‌پانسکی و رئیس فعلی سازمان امنیت ایالت ساکسن، همه متعلق به نسلی تازه‌ و متولدین سال‌های ۱۹۶۶ به بعد هستند که در نیمه‌های اول سال‌های ۱۹۹۰ تازه دبیرستان یا دانشگاه را تمام کرده و در سازمان امنیت استخدام شده‌اند. آن‌ها همه مدافعین شناخته‌شده‌ی دکترین افراط‌ گرایی بوده، و برخی‌شان بدین سبب به موازات کار در سازمان امنیت به مشاغل دانشگاهی هم رسیده‌‌اند، به‌عنوان مثال  تاین، کتاب‌هایی در مورد اولتراها و «فرهنگ هواداری» از طریق انتشاراتی‌های چپ نیز منتشر کرده است. بسیار بعید است که این مسئولینِ ماموران نفوذی، که آن زمان‌ها بسیار جوان بودند، می‌توانستند چنین تصمیماتی را (ممانعت از بازداشت باند سه ‌نفره، تهیه‌ی اسلحه برای آن‌ها، پرس‌وجو از دادگاه‌ها، امتناع از دادن اطلاعات به پلیس و…)  بدون مشورت با مقامات بالاتر اتخاذ کرده باشند. هدایت اینان را نسل خبره‌ی قدیمی‌تری، مانند  نوربرت ویسنر Norbert Wießner، پتر نوکن Peter Nocken و لوتار لین‌گن Lothar Lingen (نام مستعار) که اولین موفقیت‌های حرفه‌ای‌ خود را در مبارزه با چریک‌های فراکسیون ارتش سرخ آلمان بدست آورده بودند، به عهده داشت. از اوایل سال‌های ۱۹۹۰  لوتار لین‌گن بخشی را در سازمان امنیت کشور تاسیس کرد که منحصرا با «تروریسم راست» سر و کار داشت. او که در واقع تمام مدت عالی‌‌رتبه‌ترین مسئول ماموران نفوذی بود، پس از فاش‌شدن قضییه‌ی اِن‌اِس‌او کار نابودکردن ‌پرونده‌ها را هماهنگی ‌کرد.

 پشت سرِ این رده‌ی قدیمی‌ترها، یک سطح استراتژیک از مقامات عالیرتبه‌ی نسبتا معددوی قرار دارد که مقامشان بین وزارت کشور و دفتر صدر اعظم تا سطوح بالای سازمان‌های امنیتی در نوسان است. (برای دو مثال بارز در این مورد، آگوست هانینگ  August Hanning و  کلاوس‌- دیتر فریچه Klaus-Dieter Fritsche  نگاه کنید به ادامه‌ی مطلب. )

سازمان‌های امنیتی، نازی‌ها و جنگ

کشور آلمان از اواسط  سال‌های ۱۹۹۰ تقریبا پیوسته در جنگ‌ها شرکت دارد. به‌ویژه با مداخله‌ی ارتش فدرال آلمان در یوگسلاوی از سال ۱۹۹۵ و در افغانستان از اوایل سال ۲۰۰۲، سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی از اهمیت بیش‌تری برخوردار شدند و نقش برتری را در حفظ قلمرو آلمان، در ممانعت از رشد اپوزیسیون داخلی علیه‌ جنگ و در کنترل سربازان ارتش به عهده گرفتند. آن‌ها برای دستیابی به این اهداف به عملیات اطلاعاتی امنیتی علیه مخالفان جنگ دست می‌زنند، در گروه‌های اسلام‌‌گرا نفوذ می‌کنند، و با سربازان نئوفاشیست در ارتش و مزدوران جنگی همکاری می‌کنند.

در جنگ داخلی یوگسلاوی نازی‌های آلمانی و اتریشی، به‌خصوص در کنار کروآت‌ها می‌جنگیدند و شرکت آنان دراین جنگ از طریق رابط‌های رفاقت‌های آزاد سازمان‌دهی شده بود و دولت آلمان در تمام مدت از آن اطلاع داشت.  گنشر وزیر امورخارجه‌ی وقت با وجود تحریم رسمی در همان‌وقت اسلحه و مشاوران  نظامی به کرواسی فرستاد. آگوست هانینگ در برابر کمسیون تحقیق مجلس گفت که از اواسط سال‌های ۱۹۹۰ به بعد با اسلام‌گرایان مبارزه می‌شد و نازی‌ها به حال خود رها شدند و در بوسنی توجه بر «حضور گروه‌های تروریستی القاعده» متمرکز شد و نه بر تروریست‌های راست افراطی. این گفته البته در صدد لاپوشانی این واقعیت هست که خود اینان بودند که قبلا شبه‌نظامیان اسلام‌گرا را سازمان داده و بشدت مورد حمایت قرار می‌دادند، منتها آن‌ زمان آن‌ها را هنوز «القاعده» نمی‌نامیدند.

این جنگ‌ها برای برخی از نازی‌ها کاملا پرسود بود. آن‌ها معمولا حقوق دریافت نمی‌کردند بل‌که اجازه داشتند که به غارت بپردازند. آن‌ها در «پاکسازی قومی» مشارکت داده می‌شدند؛ ارتش منظم کروآت و مزدوران حرفه‌ای شهری را فتح کرده[۲۵] و خانه‌های «صرب‌ها» را نشانه‌گذاری می‌کردند و سپس دست نازی‌ها را در قتل و غارت باز می‌گذاشتند. بعضی از آن‌ها در این رابطه به ثروت‌هایی دست یافته و پس از بازگشت شرکت‌هایی تاسیس کردند (و سمت‌های رهبری را در ان‌پ‌د – یکی از بزرگترین احزاب نئونازی – و یا سازمان‌های دیگر اشغال نمودند).

ارتش دفاعی آلمان فدرال از سال ۲۰۰۶ «ارتش آماده برای مداخله» خوانده می‌شود و از ژوئیه سال ۲۰۱۲ عملا ارتشی داوطلبانه شده است، که در داخل کشور نیز می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد. آلمان تا کنون، در رابطه با «خصوصی‌سازی جنگ»  تجربه‌ی مستقیم اندکی داشت، ولی ارتش تلاش می‌کند تا با ایجاد ارتش‌های درسایه‌ و با حمایت اداره‌ی کار فدرال بر این «ضعف» فائق آید. (این اداره‌، آموزش پرسنل ایمنی و «صدور گواهینامه‌ برای آنان جهت ماموریت‌های بین‌المللی» را از نظر مالی تامین می‌کند).

هسته‌های عملیاتی و کنترل از بالا

ساختاری که اِن‌اِس‌او را هدایت می‌کرد همچنان دست‌ نخورده باقی ماند. این را می‌توان با نگاهی به کار نابود کردن سیستماتیک پرونده‌های مهم دید: سطح رؤسای ادارات امنیتی فورا به نحو عملیاتی به کار افتاد. سطح استراتژیک، با کار هدفمند روابط عمومی شروع به هموار کردن راه برای تجهیز هرچه بیشتر ارگان‌های سرکوب کرد. پنج نفر از رؤسای ادارات سازمان امنیت ناچار به استعفا شدند. غرض از این استعفاها این بود که (به قول یکی از آن‌ها) به «وزیر کشور فضای تنفس داده شود». اما در درجه‌ی اول هدف این بود که کار عملیاتی بدون اختلال ادامه یابد. آری «دولتِ پنهان»، این شبکه‌ی بافته از سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی، ارتش و پلیس، که با ابزارهای رسما غیر قانونی، کارکنان «آزاد» و «ارتش‌های کمکی» اقدامات دولت را پشتیبانی کرده و دستورات آن‌را اجرا می‌کند، نباید قابل رؤیت شود.

آگوست هانینگ قطعا به سطح استراتژیک این ساختار تعلق دارد. او از ۱۹۸۶ تا ۱۹۹۰ مامور امنیتی آلمان غربی در برلین شرقی، و در این سِمَت از جمله، مسئول خریدن زندانیان از آلمان شرقی بود. در سال ۱۹۹۰  او به دفتر صدراعظم آلمان منتقل و در سال ۱۹۹۶ به ریاست یکی از بخش‌های این دفتر برگزیده شد. در سال ۱۹۹۸ به ریاست ب‌ان‌د، سرویس اطلاعاتی آلمان رسید. تحت ریاست او ب‌ان‌د به سازمان سیا در عملیات آدم‌ربائی و اعمال شکنجه کمک  می‌کرد. هانینگ از جمله با پذیرش و برگرداندن مراد کورناز Murat Kurnaz  که در گوانتانامو اسیر بود به مخالفت پرداخت در حالی‌که از بی‌گناهی او خبر داشت. [۲۶]او در اواخر سال ۲۰۰۵ معاون وزیر کشور شد. در رابطه با مجموعه‌‌ی درهم‌تنیده‌ی اِن‌اِس‌او، او در برابر کمیسیون تحقیق با تاکیدِ تمام گفت: «ساختار امنیتی آلمان قابلیت خود را به ثبوت رساند».

چهره‌ی مهم  دیگر کلاوس‌- دیتر فریچه از حزب سوسیال مسیحی است. از آغاز سال ۲۰۱۴ او در سِمتی که به تازه‌گی به‌وسیله دولت ائتلاف بزرگ ایجاد شده در مقام کمیساریای دولت برای سازمان‌های اطلاعاتی فدرال کار می‌کند و در این سِمت در اوج پیشرفت شغلی خود قرار دارد. او از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۵ معاون رئیس سازمان امنیت کشور و در نتیجه مسئول سرپرستی ماموران نفوذی همچون کورلی، تریف و پریموس بود. از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ هماهنگ‌کننده‌ی سازمان‌های اطلاعاتی – امنیتی در دفتر صدر اعظم شد. و در سال ۲۰۰۹ به‌عنوان جانشین هانینگ به معاونت وزیر کشور رسید، ولی در این‌‌جا اساسا در حکم «وزیر کشور» پشت‌ پرده و «قدرتمندترین کارمند دولتی آلمان» به‌شمار می‌رفت. بیان روشن او در برابر کمیسیون تحقیق نشان داد که  «دولت پنهان» چه استنباطی از خود دارد: « نباید اجازه داد که چیزهای محرمانه‌ای علنی شود، که به کار دولت خدشه وارد آورد … منافع و امنیت دولت مهم‌تر از تحقیقات و رفع ابهامات در مجلس است».

«دولت پنهان» در آلمان از سنت تاریخی طولانی برخوردار است: این دولت هم سال‌ ۱۹۳۳ و هم ۱۹۴۵ را از سر گذراند. در سال ۱۹۳۳ نازی‌ها توانستند اوپوزیسیون (کمونیست) را به‌سرعت متلاشی کنند، زیرا پلیس سیاسی قبلا با پشتکار تمام، افراد فعال را شناسائی کرده بود و پرونده‌های آنان را مستقیما در اختیار دولت جدید نازی قرار داد. در سال ۱۹۴۵، بعد از پایان جنگ، سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی، پلیس و دستگاه اداری اساسا با همان پرسنل به‌ کار خود ادامه دادند؛ حتا سرویس اطلاعاتی آلمان، سازمان امنیت فدرال و ساختارهای نیروى باقیمانده در منطقه‌ی دشمن کاملا با شرکت نازی‌های قدیمی ساخته‌ شدند. اما امروز این مجموعه‌ی درهم‌تنیده‌، مرزهای حزبی را در نوردیده است. در قضییه‌ی اِن‌اِس‌او وزرای داخله‌ی ایالت‌ها، هم از حزب دموکرات مسیحی و هم از حزب سوسیال‌دمکرات نقش بازی می‌کنند. چیرکهZiercke  رئیس اداره‌ی آگاهی فدرال عضو حزب سوسیال‌دمکرات و دادستان کل کشور عضو حزب لیبرال دمکرات است. در تورینگن هر وزیر داخله‌ – فرقی نمی کند که از حزب سوسیال‌دمکرات‌ بوده و یا از حزب سوسیال‌مسیحی‌ – در همکاری با سازمان امنیت علنا علیه فعالیت‌های ضدفاشیستی مبارزه کرده‌‌ است، و الی‌آخر.

سازمان اطلاعات و امنیت ابزار مهم  سیاست داخلی همه‌ی دولت‌های تاکنونی بوده است. این سازمان اواسط سال‌های ۱۹۵۰ کمک کرد تا حزب کمونیست آلمان ممنوع شود، در سال‌های ۱۹۶۰ با شیوه‌های عملیات سری و به‌کارگیری آژان پرووکاتورها به اخلال در مبارزه و به سرکوب جنبش جوانان پرداخت، و در آغاز سال‌های ۱۹۷۰ «قانون ممنوعیت شغلی» دولت ویلی‌ برانت را به مرحله‌ی اجرا درآورد (ته‌ و توی زندگی سه ‌و نیم ملیون متقاضی کار برای خدمات عمومی را مورد بررسی قرار داد، که از جمله رسما به تشکیل ۱۱۰۰۰ پرونده‌ی ممنوعیت شغلی، به اِعمال روش‌های انضباطی و اخراج‌‌ها منجر شد).

این ساختارها جریان فروپاشی بلوک شرق را نیز به خوبی از سر گذراندند، و حتا توانستند با استفاده از این موقعیت، حوزه نفوذ خود را گسترش دهند. این امر با جریان ۱۱ سپتامبر باز هم بیش‌تر تقویت شد: اکنون، در دوره‌ی جنگ با ترور، سازمان‌های اطلاعاتی – امنیتی همانند دوره‌ی جنگ سرد، در سطح جهانی به‌شدت تقویت شدند. ایالات متحده با تصویب لایحه‌ی میهن‌دوستی به دستگاه امنیتی خود وسعت بخشید تا «امنیت داخلی» را تضمین کند. در آلمان مرکز مشترک ضد تروریسم در سال ۲۰۰۴ پایه‌گذاری شد، که در آن اداره‌ی آگاهی فدرال، سرویس اطلاعاتی آلمان، سازمان امنیت و ادارات آگاهی ایالت‌ها با یکدیگر همکاری می‌کنند. قانون اداره‌ی آگاهی فدرال در سال ۲۰۰۹ ابزاری را «برای مقابله با خطرات تروریسم بین‌المللی» در اختیار آن گذاشت که قبلا تنها در دست ادارات پلیس ایالت‌ها بود (تجسس ارتباطات اینترنتی، تورهای ردیابی، استفاده از ماموران تجسس مخفی، استراق سمعی و بصری منازل و ارتباطات تلفنی). علاوه بر این، اداره‌ی آگاهی فدرال از آن زمان مجاز شد تحقیقات پیشگیرانه‌ی خود را بدون وجود ظن مشخصی، یعنی بدون اجازه‌ی دادستان، انجام دهد.

روند رسوائی‌ها بر سر اِن‌اِس‌او و رسوائی افشای جاسوسی و شنودهای آژانس امنیت ملی امریکا NSA و شرکای غربی‌اش (که شامل سازمان‌های امنیتی آلمان هم هست) روشن ساخت که قدرت «دولت پنهان» در آلمان بیش‌‌تر از آن است که تصور می‌شد. به این قدرت هرگز خدشه‌ای وارد نشده و از همه‌ی رسوائی‌ها جان سالم به در برده است. این در مورد رسوائی فعلی نیز صدق می‌کند. فرای خطوط حزبی، رسیدگی پارلمانی با مراعات خاص مصلحت دولت صورت می‌گیرد. این تضمین می‌کند که دولت پنهان، دست‌نخورده باقی بماند و پلیس و سازمان‌های امنیتی بیش‌تر مجهز شوند، اختیارات بیش‌تری بدست آورند و در تمرکز تنگاتنگ‌تری باهم همکاری کنند. به همین دلیل، کمیسیون تحقیق مجلس برخلاف فاکت‌های مسلم به این نتیجه رسید که «هیچ دلیلی مبنی بر این‌که یک مقام اداری در جنایت‌های (اِن‌اِس‌او)  به نحوی شرکت داشته، از آن‌ها پشتیبانی کرده یا برآن‌ها صحه گذاشته باشد، در دست نیست»، و همچنین هیچ دلیلی مبنی براین‌که «مقامی اداری پیش از ۴ نوامبر ۲۰۱۱ خبری» از اِن‌اِس‌او یا اعمال آن داشته یا آن‌را «مورد حمایت قرار داده تا از دسترسی ادارت تحقیق درامان بماند» در دست نیست.[۲۷]

این فراگیر بودن حفظ مصلحت دولت، شامل حزب چپ آلمان (PdL)   نیز می‌شود که در کمیسیون تحقیق پارلمان «به شکل سازنده‌ای» همکاری نمود و از گزارش نهائی آن حمایت کرد. این حزبِ چپِ اپوزیسیون در سال ۲۰۰۷ از بهم‌پیوستن حزب جانشین SED (حزب دولت آلمان شرقی سابق) با اپوزیسیون چپِ حزب سوسیال‌دمکرات تشکیل شد. حزب چپ به طور روزافزون از طرف بخشی از چپ رادیکال پشتیبانی می‌شود. سازمان امنیت تاکنون دردرون این حزب به جاسوسی می‌پرداخت. اکنون پا به‌ پای تهیه‌ی بیانیه‌ی نهایی کمیسیون تحقیق، به حزب چپ اطمینان داده شده که دیگر از طرف سازمان‌های اطلاعاتی زیر نظر نخواهد بود.

به محیط فعالیت نازی‌ها نیز لطمه‌ای وارد نشده ‌است: فاش ‌شدن اِن‌اِس‌او منجر به تضعیف محافل نازی نشده، بل‌که به‌عنوان سرمشق، بسیاری را ترغیب کرده که با اسلحه اهداف خود را دنبال کنند. آن‌ها خود را مسلح می‌کنند. در سال ۲۰۱۲ حدود ۳۵۰ مورد استفاده از سلاح یا تهدید با اسلحه ثبت شد. این بیش‌ترین تعداد ثبت ‌شده تا آن زمان بود، اما در سال  ۲۰۱۳ استفاده از سلاح گرم توسط نازی‌ها بازهم افزایش یافت. اماکن زندگی پناهندگان اکنون به تناوب بسیار بیش‌تری مورد حمله قرار می‌گیرد.

این باوری بی‌پایه است که می‌توان به کمک دولت با این طاعون قهوه‌ای به مبارزه برخاست. دادستان کل در محاکمه‌ی فعلی در مونیخ کاری سیاسی انجام می‌دهد و می‌کوشد جریان محاکمه را مطابق با دکترین حاکم  دولتی برگذار کند.

یکی از ضعف‌های‌ بخش بزرگی از اوپوزیسیون «چپ» و چپ رادیکال این‌جا آشکار می‌شود: بسیاری پس از  پوگروم‌ها و آزار و کشتار مهاجران در اوایل سال‌های ۱۹۹۰ از طبقه‌ی کارگر به‌مثابهِ نیروی انقلابی دست شستند. بنابراین برای آنان فقط «جامعه‌ی مدنی»، و بدین‌ ترتیب نهایتاً دولت در حکم هم‌پیمان علیه‌ نازی‌ها، باقی ماند. ولی این هم‌پیمان از طرفی از ساختارها و تشکیلات فاشیستی پشتیبانی کرد و به برپایی‌شان یاری ‌رساند و از طرف دیگر اپوزیسیون چپ را در «دیالوگ جامعه‌ی مدنی» به نیروی پشتیبان دولت مبدل کرد. این واقعیت بسیاری از گروه‌های ضدفاشیست، و همین‌طور گروه‌های دیگر چپ را فلج می‌کند. به‌ جای بیان روشن نقش دولت در مجموعه‌ی درهم‌تنیده‌ی اِن‌اِس‌او، آنان توجه خود را به کمسیون‌های تحقیق و جریان محاکمه متمرکز می‌کنند و در جزئیاتی که آن‌جاها مورد بررسی قرار می‌گیرد گم می‌‌شوند. بنابراین جنبش‌ها و تظاهرات خیابانی قابل‌توجه‌ای نیز صورت نگرفت. همه‌ی این ها به دولت امکان می‌دهد که اِن‌اِس‌او را با استادی تمام کوچک نشان دهد – در حالی‌که ترس و وحشت هنوز در میان بسیاری از مردم محسوس است.

  فهرست عملیات اِن اِس او

۱۹۹۳-۱۹۹۴ تشکیل دسته‌ی «رفاقت ینا» Kameradschaft Jena

۱۹۹۶ تشکیل شبکه‌ی «حفاظت از سرزمین تورینگن» Thüringer Heimatschutz (ت‌ها‌اِس)

۱۹۹۶-۱۹۹۸ کار با مواد منفجره و عملیات با بمب‌های دست‌ساز

۱۹۹۸/۱/۲۶ هجوم پلیس به گاراژ چه‌په؛ سه‌نفر (چه‌په، موندلوس و بونهارت) مخفی می‌شوند

۱۹۹۸-۲۰۱۱ عملیات سرقت از بانک‌ها

۲۰۰۰/۷/۲۷ بمب‌گذاری در آلمان شرقی

۲۰۰۰/۹/۹ قتل انور شیمشکEnver Şimşek  در نورنبرگ

۲۰۰۱/۱/۱۹ بمب‌گذاری در مغازه‌ای در  Probsteigasse در کلن که منجر به مجروح شدن دختر نوزده ساله‌ی صاحب مغازه‌ی ایرانی تبار شد

 ۲۰۰۱/۶/۱۳ قتل عبدالرحیم اوزی‌دوغرو Abdurrahim Özüdoğru  در نورنبرگ

۲۰۰۱/۶/۲۷ قتل سلیمان تاش‌کوپرو Süleyman Taşköprü  در هامبورگ

۲۰۰۱/۸/۲۹ قتل خلیل قیلیچ Habil Kılıç در مونیخ

۲۰۰۴/۲/۲۵ قتل محمد تورگوت Mehmet Turgut در روستوک

۲۰۰۴/۶/۹ بمب‌گذاری در خیابان Keupstraße در کلن

۲۰۰۵/۶/۹ قتل اسماعیل یاشار İsmail Yaşar در نورنبرگ

۲۰۰۵/۶/۱۵ قتل تئودوروس بولگاریدس Theodoros Boulgarides در مونیخ

۲۰۰۶/۴/۴ قتل محمد کوباشیک Mehmet Kubaşık در دورتموند

۲۰۰۶/۴/۶ قتل خالد یوزگات Halit Yozgat در کاسل

۲۰۰۷/۴/۲۵ قتل افسر پلیس زن Michèle Kiesewetter

۲۰۱۱/۱۱/۴ علنی‌شدن جریان ان اس او.

این مقاله اولین بار به انگلیسی در نشریه‌ی اینترنتی Viewpoint Magazine منتشر شده است.

 [۱] در آلمان سه نهاد اطلاعاتی – امنیتی وجود دارد:

اولی Bundesnachrichtendienst  (BND سرویس اطلاعاتی فدرال)، سازمان اطلاعات و امنیت برون‌مرزی آلمان است و مستقیما زیر دست دفتر صدر اعظم آلمان کار می‌کند. دومی Militärischer Abschirmdienst (MAD) سازمان اطلاعات ارتش و سومی سازمان اطلاعات و امنیت داخلی است، که  (VS) Verfassungsschutz خوانده می‌شود و ساختار فدراتیو دارد: به‌غیر از سازمان اطلاعات و امنیت فدرال BfV) Bundesamt für Verfassungsschutz به آلمانی یعنی: اداره‌ی فدرال نگهبانی از قانون اساسی) ۱۶ اداراه‌ی اطلاعات و امنیت ایالات Landesämter für Verfassungsschutz (LfV) – برای هر ایالت یکی – وجود دارند که از سازمان اطلاعات و امنیت فدرال مستقل هستند. وظیفه‌ی آن‌ها جمع‌آوری اطلاعات و مراقبت از فعالیت‌ها و خطرهای تهدید کننده‌ی نظام دولت و ایالات، و فعالیت‌های ضد جاسوسی است. (در این جا با نام‌  سازمان امنیت کشور یا فدرال و سازمان امنیت ایالتِ … آورده شده است.)

[۲]  در زبان پلیس و سازمان‌های امنیتی آلمان به خبرچین‌‌های دارای ماموریت محرمانه “V-Leute”  (ماموران نفوذی) گفته می‌شود. مفرد آن “V-Mann” (فاو – مان: مامور نفوذی مرد) مستعمل‌تر است. V مخفف Vertrauen  یعنی اعتماد.

[۳]  دولت پنهان (Tiefe Staat) اصطلاحی است که از زبان ترکی (Derin devlet) وارد زبان‌های دیگر شده است؛ به معنای «دولتِ در عمق»، به دولتی گفته می‌شود که در زیر و پنهان عمل می‌کند. اصطلاح «دولت پنهان» برای خواننده‌ی فارسی زبان ناما‌ٔنوس وابهام‌برانگیز می‌نماید، شاید بدین دلیل که در ایران همواره خودِ یک چنین دولتی در بالا بر سر کار بوده است.
پروژه‌‌ی نمونه (Leuchtturmprojekt) به پروژه‌ای سرآمد گفته می‌شود که در کنار هدف اصلی‌اش، اثرگذاری مشخص بر روی پروژه‌های همانند بعدی را دنبال می‌کند؛ بنابراین همراه با موفقیت خود پروژه، شهرت یافتن هرچه بیش‌تر آن نیز مد نظر است.

[۴]  در مورد فاشیست‌های طلوع طلائی رجوع شود به مقاله‌ی وایلدکت در

Fascists in Greece: From the streets into parliament and back

[۵] Claus Hecking, “Britische Geheimprotokolle: Kohl wollte offenbar jeden zweiten Türken loswerden,” Spiegel Online, August 1, 2013.

[۶] در اوایل سال‌های ۱۹۹۰ پوگروم‌های شدیدی علیه مهاجرین در آلمان به‌ وقوع پیوست. نخستین نقطه‌ی اوج آن، آزار و کشتار مهاجران در سپتامبر ۱۹۹۱ در هویرس‌وردا یکی از شهرهای ایالت ساکسن بود. چهار شب تمام ساختمانی که محل زندگی عمدتاً کارگران پیمانی موزامبیکی بود مورد حمله قرار گرفت. دومین نقطه‌ی اوج پوگروم‌های روستک – لیختن‌هاگن در ایالت مکلن‌بورگ – فورپومن بود: بین روزهای ۲۲ تا ۲۴ اوت سال ۱۹۹۲ آشوب‌های ضدخارجی خشونت‌باری به راه افتاد؛ این‌ها وخیم‌ترین نوع حملات اراذل و اوباش علیه مهاجران در آلمان پس از جنگ دوم جهانی بود. در سوء‌قصدهای آتش‌زنی خانه‌های ترک‌ها در شهرهای مختلف آلمان مجموعا هشت انسان جان باختند. در مورد این پوگروم‌ها و پیآمدهای آن‌ها ر. ک. به دو مقاله‌ به زبان انگلیسی از وایلدکت:

“Rostock, or: How the New Germany is being governed” aus Wildcat 60, 1992; »Harter Staat und weiche Birne (Thesen zur Diskussion um Hoyerswerda) “Critique of autonomous anti-fascism” aus Wildcat 57 von 1991.

[۷] سیستم حواله، سیستم غیررسمی انتقال پول است که بر پایه‌ی شبکه‌ی وسیعی از دلالان پول بنا شده است. از طریق این شبکه می‌توان پول را باهزینه‌ای کم و به‌صورتی مطمئن منتقل کرد. میان دلالانِ حواله، تعهدات رسمی بانکی حکم نمی‌کند بل‌که این سیستم منحصرا بر اعتماد متقابل میان آنان استوار است.

[۸]  منظور ما از راسیسم اجتماعی راسیسمی است علیه مردمی از اقشار فرودست جامعه، مردمی که به خوبی در جامعه ادغام نمی‌شوند، مردمی که از طریق کمک‌های دولتی زند‌گی می‌کنند و غیره و غیره. اتی‌ین بالیبار Étienne Balibar مفهوم همانندی را در کتاب زیر به‌کار می‌برد:

Étienne Balibar and Immanuel Wallerstein, Race, Nation, Class: Ambiguous Identities (London: Verso, 1991)

[۹]  همه‌ی نقل‌ قول‌ها برگرفته از یک سخنرانی Jacques Rancière در سال ۲۰۱۰ است که در مجله‌ی آلمانی ak 555, November 19, 2010 چاپ شده است. ترجمه‌ی انگلیسی در:

                                           http://wrongarithmetic.wordpress.com/2010/09/21/ranciere-racism/

[۱۰]  خون و شرفBlood & Honour  یک سازمان نئونازیست بین‌المللی و شبکه‌ی تبلیغی موزیک است که در سال ۱۹۸۷ در انگلستان پایه‌گذاری شده است. Combat 18  در نقش بازوی مسلح آن در سال ۱۹۹۲ تاسیس شده است. «خون و شرف» از شعارهای مشهور رژیم آلمان نازی و مهم‌ترین شعار سازمان جوانان هیتلر بود .

[۱۱]   در اوایل سال‌های ۱۹۹۰ جریان‌های نئونازی خشونت‌طلب آغاز به تشکل‌یابی در گروه‌های موسوم به Freie Kameradschaften   رفاقت‌های آزاد کردند. این گروه‌ها اعضای رسمی و ساختار متمرکز سراسری ندارند اما در ارتباط نزدیک باهم اند. بیش از ۱۵۰ گروه از این‌گونهKameradschaften  در آلمان وجود دارند.

[۱۲]  حفاظت از سرزمین تورینگن  Thüringer Heimatschutz (THS) نام شبکه‌ی هماهنگی رفاقت‌های آزاد Freie Kameradschaften  در ایالت تورینگن بود که در حدود ۱۷۰ عضو داشت. رئیس آن تینو برانت، مامور نفوذی جیره‌بگیر سازمان امنیت ایالت تورینگن بود.

[۱۳] Von Baumgärtner, Maik; Röbel, Sven; Stark, Holger, “Innere Sicherheit: Der Brandstifter-Effekt,” Der Spiegel 45, November 5, 2012; “Der »Brandstifter-Effekt« des Verfassungsschutzes,” Antifaschistisches Infoblatt, March 8, 2014.

[۱۴] Der Spiegel, September 2014.

[۱۵] “Der Thüringer NSU-Untersuchungsausschuss,” Antifaschistisches Infoblatt ۱۰۱ / ۴٫۲۰۱۳, ۲۸٫۰۱٫۲۰۱۴٫

[۱۶]  هلموت روئه‌ور از سال ۱۹۹۴ تا سال ۲۰۰۰ رئیس سازمان امنیت ایالت تورینگن بود. او به زیاده‌روی‌های‌ فاحش در مدیریت سازمان امنیت شهرت داشت. در تابستان ۲۰۰۰ او ناچار به استعفا شد. دلیل برکناری او افشا شدن تامین مالی نازی‌های خشونت‌طلب کله‌گنده به وسیله‌ی او بود، آن هم نه به کمک ساختارهای «معمولی» سازمان امنیت، بل‌که در پوشش شرکت‌های ساختگی. این که دقیقا چه کسی پول را دریافت کرده است آشکار نشد. اما خود او گفت که سازمان امنیت تورینگن در زمان‌های گذشته به جریان‌های نئونازی یک و نیم ملیون مارک کمک مالی کرده است. روئه‌ور در حال حاضر به نویسنده‌گی و نشر کتاب در انتشاراتی‌ راست Ares مشغول است.

[۱۷] Von Maik Baumgärtner, Hubert Gude und Sven Röbel, “Ermittlungspanne: Fahnder werteten NSU-“Garagenliste” nicht richtig aus,” Spiegel Online, February 14, 2014; Wolf Wetzel, “Die Garagenliste – die Gold Card des Nationalsozialistischen Untergrundes/NSU,” Eyes Wide Shut, November 16, 2011.

[۱۸] دکترین افراط گرائی (Extremismusdoktrin) ، دکترین دولتی جمهوری فدرال آلمان، بر این نظر بنا شده که علت از بین رفتن دموکراسیِ جمهوری وایمار در آلمان (۱۹۱۸-۱۹۳۳) افراط گرائی راست و چپ بوده است. این اصطلاح ساخته‌ی سازمان امنیت آلمان در سال‌های ۱۹۷۰ بود. پیش از آن بدان «رادیکالیسم» می‌گفتند، اما آن را به علت این که واژه‌ی «رادیکال» در سال‌های ۱۹۶۰ مفهوم مثبتی پیدا کرد تغییر دادند.

[۱۹]  چرا بون‌هارت و موندلوس باید این همه راه طولانی را از ایالت تورینگن تا شهر هایل‌برون رفته و آن‌جا به‌طور تصادفی پلیسی را که او هم اهل تورینگن بوده به قتل رسانده باشند؟ آن‌هم پلیسی را که مافوق مستقیم‌اش عضو کوکلوکس‌کلان بوده است؟ پدر تعمیدی کیزه‌وتر که خود نیز افسر پلیس است و در جریان‌های فاشیستی شرکت دارد در بازجویی‌اش در همان سال  ۲۰۰۷ گفت که قتل دختر تعمیدی او در رابطه با «قتل‌های ترک‌ها» قرار دارد. بر اساس گفته‌های شاهدان عینی حادثه، ماموران تحقیق بدین نتیجه رسیدند که در جریان این قتل شش نفر شرکت داشته‌اند و تصاویر فانتومی نیز از آنان کشیدند، اما این‌ تصاویر هیچ‌گاه در تحقیقات مورد استفاده قرار نگرفتند و غیره و غیره.

[۲۰]  فرانتس یوزف اشتراوس Franz Josef Strauß سیاستمدار آلمانی که رهبر حزب سوسیال مسیحی آلمان (حزب مؤتلف با حزب دمکرات مسیحی) بود. او با سِمت‌های مختلفی عضو کابینه‌‌ در دولت‌ آلمان و برای مدت مدیدی نخست وزیر ایالت بایرن بود. اشتراوس در زند‌گی سیاسی شخصیتی جدل‌‌انگیز و سیاستمداری اهل نظم و قانون آهنین، بسیار متنفذ و دارای ارتباطات گسترده‌ای با سازمان‌های اطلاعاتی امنیتی بود و اغلب به راست افراطی گرایش داشت. او در رسوائی‌های بسیار بزرگی درگیر بود.

[۲۱] See Daniele Ganser, Nato’s Secret Armies: Operation Gladio and Terrorism in Western Europe (Cass: New York, 2004). siehe dazu ausführlich bei Daniele Ganser: Nato’s Secret Armies: Operation Gladio and Terrorism in Western Europe. Cass, London, 2004.

[۲۲] گروه Wehrsportgruppe Hoffmann یکی از بزرگترین تشکل‌های شبه‌نظامی فاشیست در آلمان بود. در سال ۱۹۷۳ کارل هاینز هوفمان Karl-Heinz Hoffmann آن را پایه‌گذاری کرد و در سال ۱۹۸۰ فعالیت آن ممنوع شد. بخشی از گروه پس از آن به لبنان رفت تا در آن‌جا دوره‌های نظامی ببیند. در سپتامبر ۱۹۸۰ بمبی در جشنواره‌ی اکتبر Oktoberfest مونیخ منفجر که منجر به کشته‌شدن ۱۳ نفر شد. گوندولف کوهلر Gundolf Köhler که خود در بمب‌گذاری کشته شد به عنوان فردی غیرمتشکل و تنها عامل بمب‌گذاری معرفی گردید. اما او یکی از اعضای این گروه بود.

[۲۳]  قبل از آن کمیسیون تحقیق پارلمانی به بررسی نقش سازمان امنیت فدرال نپرداخته بود. نمایندگان حتا ساختار «بخش تروریسم راست» آن را نمی‌شناختند و اکنون از وجود آن باخبر می‌شدند.

[۲۴] ‘Wir haben unsere Informationen feinjustiert’. Hajo Funke, Abbruch der Untersuchung auf halber Strecke. Das vorzeitige Ende der öffentlichen Ermittlung des NSU Untersuchungsausschusses des Bundestags.

[۲۵] (در فتح شهر Krajna   شرکت‌های آمریکایی به‌طور قابل توجهی شرکت داشتند.

 [۲۶] مراد کورنازMurat Kurnaz  شهروند ترکیه در شهر برمن آلمان متولد شده و دارای حق اقامت دائم آلمان است. او در اواخر سال  ۲۰۰۱ در پاکستان به وسیله ماموران آمریکائی ربوده شد و حدود ۴ سال در بازداشتگاه گوانتانامو زندانی بود. از سال ۲۰۰۲ به بعد مقام‌های آمریکائی حاضر به آزادی و تحویل دادن او به آلمان بودند ولی دولت آلمان از پذیرش این پیشنهاد سر باز می‌زد. دولت آلمان ادعا می‌کرد که کورناز اجازه اقامت خود در آلمان را از دست داده است زیرا خاک آلمان را بیش‌ از شش ماه بدون اطلاع ترک کرده است. کورناز تا زمان صدور حکم یک دادگاه، مبنی بر این که او هنوزهم اجازه‌ی اقامت دارد، زیرا در گوانتانامو قادر به دادن تقاضای تمدید «اجازه‌ی ماندن‌اش در آلمان» نبوده، نتوانست به آلمان باز گردد.

 [۲۷] از گزارش نهائی کمیسیون تحقیق پارلمان در:

http://dipbt.bundestag.de/dip21/btd/17/146/1714600.pdf.

با واحد کارگری ما به هور بیائید!

برخلاف هر روز که برای کار روانه مناطق مختلفی از شهر می‌شدیم، امروز صبح خیلی زودتر از روزهای پیش، به‌طرف هورالعظیم برای کار حرکت کردیم. بیشتر اوقات مقصدمان مرکز شهر بود، و منطقه کیان پارس، کیان‌آباد، پاداد، زیتون، کورش و مناطقی که آپارتمان‌های چندطبقه با ساکنینی که اکثریت‌شان وضع خوبی دارند، و زندگی‌شان به راه است. بعضی وقت‌ها گذرمان به گلستان، بوستان، یوسفی مناطقی که از موقعیت متوسط‌‌تری برخودارند می‌افتاد. مناطق محروم وحاشیه ای، ملاشیه، گاومیش آباد، خروسی، منبع آب، حصیرآباد، و… زندگی بسامانی ندارند، که خللی به آن وارد شود، که احتیاج به تعمیر، مرمت، و نوسازی داشته باشند، تا سروکله ماها آنجا پیدا شود.

 برای ما که مرتب در شهر کار می کردیم، امروز کار بیرون از شهر باید حال و هوای دیگری داشته باشد. در این موقع از سال در اهواز همه چیز با حرف و حدیث از گرما و میزان حرارت و وسایل خنک کننده شروع می‌شود. کار در بیرون از شهر و برای شرکتی که تازه دارد تجهیز کارگاه می‌کند، برای ما با نوعی تنوع همراه است. شاید کارمان سخت‌تر و سنگین‌تر باشد و گرمای بیشتری را تحمل کنیم، اما از کار یک‌نواخت در شهر برای یکی دو روز خلاص می شویم.

 ساعت ۵ /۷ صبح د رانتهائی‌ترین نطقه جنوب غرب شهر اهواز، در محل و جائی که دو صنعت بزرگ آهن و فولاد اهواز «کاویان» و «نورد لوله» با فاصله کمی نزدیک به هم قرار دارند، استادکار و همکاران کارگرم را ملاقات می‌کنم، پایین‌تر از منطقه و پل ملاشیه ابتدای جاده قدیم اهواز – خرمشهر.

شهر اهواز علیرغم اینکه رودخانه کارون از وسط آن عبور می‌کند، شهری خاکستری است. درخت‌های معدود شهر که از چند درخت کویری و گرمسیری تجاور نمی‌کنند، مغلوب فضای خاکستری شهر هستند، نشاطی برنمی‌انگیزاند، ابتدای جاده در دو طرف درختان کویری از حد معمول بلندتر، اما همان خصوصیت غالب درختان دیگر را دارند. خاک معلق در هوا و نشسته روی آن ها طی روزها و ماه‌ها رنگ درختان را تغییر داده، بعضی از شاخه‌های آنها شکسته و خشک شده. این درختان نامرتب هستند، زیر آنها انبوهی از خاشاک، کاغذ، کارتن، لاستیکهای فرسوده ماشین و زباله ریخته شده. حاشیه جاده از اولین شرجی سال که امروز اتفاق افتاده مرطوب شده. نسیم صبحگاهی! اگر بشود به هوائی که همراه خودش در این ساعت خنکائی ایجاد می‌کند، نام گذاشت، از هوای بسته و کم تحرک در فضای شهر سرعت بیشتری دارد، وقتی به تن ما برخورد می‌کند، احساسی شیرین به ما دست می‌دهد.

 به طرف مقصدمان هورالعظیم حرکت می‌کنیم. در فاصله دو- سه کیلومتری جاده در سمت راست، که به سرعت از درختان دو طرف جاده خالی می‌شود، ستون یادبودی سنگی به ارتفاع تقریبا شش متر، برای بزرگداشت قربانیان جنگ منطقه «دب حردان» برپا شده، کمتر شهری پیدا می‌شود که کناره‌های جاده ورودی به شهر این همه نامرتب و بدریخت و بدون قواره باشد. جلوتر با فاصله کمی یک تانک ارتش، لابد غنیمتی گرفته از عراق، روی کرسی بتونی با ارتفاع یک متری گذاشته شده، که به نظر بانیان عظمت جنگ ۸ ساله ایران و عراق را نمایش می دهد، تا افرادی که از مسیر رد می‌شوند، خاطره تلخ روزهای جنگ را فراموش نکنند.

تانک از ریخت افتاده، و مقداری مضحک است، شبیه شیر بی یال و دم پهلوان خالکوب در حکایت مولوی! شبیه همه چیز است، و به سختی شبیه تانک. من با تعجب از دوست و استادکار همراهم که سابقه چندین سال جنگیدن را در جبهه‌های جنگ دارد، سئوال می‌کنم، تانک به نمایش گذاشته چرا این شکلی است؟ در جوابم می‌گوید، تانک احتمالا سالم بوده، منتها در طول این سالها قطعاتی از تانک که قابل جدا شدن بوده، توسط امت حزب الله! به سرقت رفته! نمک گفته‌های تلخ و زهرآگینش، موجب نشستن خنده خفیفی روی لب‌هایم می شود. به ماهیت جنگ و حکومت فکر می‌کنم- که جنگ را گاهی در ردیف مقدسات و خط قرمزهای خود می‌داند، و چگونه امروز زیر نگاه بانیانش سمبل و نمادهایش مضحکه می‌شود. شاید برای افرادی که از بیرون به شعارهای دستگاه‌های رژیم در مورد جنگ نگاه می‌کنند، موضوع مقداری سنگین باشد، اما پاسداران و رزمندگان جنگ خوب می‌دانند، که این مسئله چندان اهمیت و تعجبی ندارد. وقتی همکارانشان، در جبهه‌ها، ماشین آلات، قطعات یدکی و چیزهای دیگر را، بخصوص در سالهای آخر جنگ، به سرقت می‌بردند و در بازارها به فروش می‌رساندند، بردن قطعات تانک، عادی به نظر می‌آید.

جاده هورالعظیم، طلایه، هویزه، فتح، و… تقریبا تا بیست کیلومتری مشترک با جاده ی قدیم اهواز خرمشهر- آبادان است. این جاده خیلی کم تابلو راهنمائی و رانندگی دارد. در فاصله چهار کیلومتری که از اهواز خارج می‌شوی، تابلوئی در سمت راست جاده فاصله ۱۰۰ کیلومتری تا خرمشهر و ۱۱۰ کیلومتر تا آبادان را نمایش می‌دهد.

کمی جلوتر نرسیده به پاسگاه، که جاده به میزانی عریض‌ترمی شود، سرنشینان ماشین‌هائی که از دو طرف در رفت آمد هستند، با شگفتی متوجه یک چیز غیر عادی می‌شوند، زن سیاه چرده عربی که خود را در چادری مشکی پوشانده دیده می‌شود، با بچه بسیار کوچکی نشسته در کنارش، درست نزدیک چرخ ماشین‌هائی که از دو طرف عبور می‌کنند، دستش به طرف سرنشین ماشین‌ها دراز می‌شود و با لهجه عربی درخواست کمک می‌کند. برشی از ارثیه و تداوم سیاست استعماری دویست، سیصد ساله گذشته است، که در پناه سیاست ارتجاعی مسلط و محافظه‌کارانه سرمایه‌داری همچنان پایدار مانده. آن هم در منطقه نفت خیز و ثروتمند جنوب کشور، که همین امروز فروش نفت و گازش توسط حاکمان به شرکت‌های انحصاری بزرگ دنیا، یکی از گفتگوهای پی‌آمد مذاکرات هسته‌ای است که در جریان است.

درفاصله ۱۲ کیلومتری با زن نگون‌بخت عرب که نفتش را می‌برند، و او را مجبور می‌کنند، تا در گرمای ۵۰ درجه جنوب در آسفالت داغ بنشیند و دست نیازش را به طرف مردم دراز کند، جاده هورالعظیم از جاده قدیم اهواز- خرمشهر جدا می‌شود، تابلو دلالان نفتی حکومت نصب شده، تا دیگر واسطه‌ها و دلالان کوچک و بزرگ نفتی را آگهی بدهد!- «پروژه احداث تاسیسات سطح اراضی میدان نفتی سهراب» (هورالعظیم) کارفرما «شرکت نفت و گاز اروندان» پیمانکار «شرکت آذرسیمآب»

از همان ابتدا که از اهواز خارج می‌شوی، در فضا و محیطی قرار می‌گیری که لحظه لحظه‌های جنگ ارتجاعی و ضدانسانی ۸ ساله ایران و عراق برایت تداعی می‌شود. در پس هر تل خاک و بوته صحرائی، در هرم و گرمائی که در این ساعات آغاز روز شروع شده، انسان‌هائی را می‌بینی که از دو طرف در کمین همدیگر نشسته‌اند، و یا برای غافلگیری همدیگر در حرکت هستند.

و اما امروز، بعد از گذشت ۲۷ سال از پایان جنگ، در ابتدای جاده هور، با دیدن تابلو دلالان نفتی، و تلاشی که انجام می‌گیرد، سیاست “جنگ و نفت، و نفت و جنگ”، همان سیاستی که فرصت پاگیری ارتجاع مذهبی و قومی را در منطقه فراهم آورد، انقلاب مردم ایران را به ضد انقلاب ارتجاعی حاکم تبدیل کرد، بهار عرب و منطقه را به آتش و خون کشید، بر ذهن مسافرین و سرنشینان ماشین‌ها سنگینی می‌کند. استثمار، غارت، سرکوب و دکل‌های نفتی! می‌توانید سپاه پاسداران را اضافه کنید! آنها سه دهه پیش در آب‌های هور جنگیدند، و امروز هور را برای غارت نفت خشک می‌کنند. علت به پرواز درآمدن گرد و خاکها و ریزگردهائی که زندگی مردم بعضی شهرها و مناطق ایران را فلج کرده، و همچنان ادامه دارد. همان موضوعی که باعث شد مردم اهواز چند روز پی در پی تجمع اعتراضی برپا کنند و موجب وحشت رژیم شوند. سرمایه‌داری با جنگ و تخریب طبیعت و زیست انسان معنی می شود.

جاده هور- طلائیه- فتح و… از سمت راست از جاده خرمشهر- آبادان جدا می‌شود، در امتداد جاده از دو طرف، با فاصله، روستاهای کوچک و بزرگی وجود دارد. آثار آبادانی زیادی در آنها دیده نمی‌شود. یکی از این روستاها تقریبا بزرگتر و در سمت راست جاده قرار دارد، دارای رونق نسبی است، آثار زندگی و تلاش خانواده‌های روستائی مشاهده می‌شود. با پایه‌کوبی تیرک‌های چوبی در زمین و کشیدن فنس پیرامون آنها دایره‌های بزرگی درست کرده‌اند که گوسفندان را شبها در آنها جای می‌دهند. پنج، شش آغل تابستانی از این نوع مشاهد می‌شود که هر کدام ظرفیت ۵۰۰ گوسفند را دارد. و گله‌های گوسفند به ظرفیت آغل‌ها در اطرف روستای فوق دیده می‌شود. وسایل و تجهیزات کشاورزی، تراکتور، گاوآهن، تریلی یدک تراکتور، تانکر بزرگ آب و مردمی که در خانه‌ها و اطراف در رفت و آمد هستند، خبر از رونق زندگی می‌دهند. موتورسیکلتهای دوترکه سواری که در اطرف روستا گاوها و احشام روستائیان را هدایت به منزل می‌کنند تائید بر زندگی در این روستا است. مسافرین جاده بوی زندگی روستائیان را با فاصله حس می‌کنند. نام روستا باخطی کج ومعوج، ناخوانا و غیر حرفه‌ای روی تابلو مسجد و در کنار نام مسجد ثبت شده.

تغییر محسوسی که جمهوری اسلامی در بعد از بهمن ۵۷ در زندگی مردم روستانشین و دهستان‌های این مرز بوم بوجود آورده، مساجد نوسازی است که در دیه‌ها و روستا و اغلب گوشه و کنارها برپا کرده. در آخرین دهه پیش از انقلاب، میزان اهمیت روستا و جمعیت آن با تعداد مدارس و احیانا دبیرستانی که در محل دایر بود برآورد می‌شد، امروز مسجدها بر آموزشگاه‌ها پیشی جسته‌اند. در دو ناحیه از جاده تابلو مقبره سید خلف نامی نصب گردیده، گنبدی در میان چند خانه‌ی روستائی و درختان کویری که خوب مراقبت شده‌اند، خود را نشان می‌دهد. همکارم که در کنارم نشسته، می‌گوید: شهردار اهواز که کوس رسوائی او در شهر بلند شده، و یکی از اعضای شورای شهر افشاگری‌های بی‌حد و اندازه‌ای در مورد حیف و میل‌های او روی صفحه موبایل‌های مردم شهر فرستاده، او هم سید خلف نام دارد!

هوا به زودی گرم می‌شود. خنکای صبحگاهی به سختی تا ساعت ۹ دوام می‌آورد. جای خود را به گرما می‌دهد. افق اصلا دیده نمی‌شود. همه چیز در چشم‌انداز در هرم و گرما می‌فرسایند و عرق ریز در رقص و تاب است. خود را در یک دایره می‌بینی که پیرامونت همین هرم پوشیده، و باد شدیدی که با سرعت و گرمای آتشینی شلاق‌وار بر چهره‌ات می‌کوبد.

تقریبا در ۵۰ کیلومتری جاده سمت چپ، هیبت بچه غولی را می‌بینیم، که تلاش می‌کند خود را از میان هرم و گرما و از فاصله دور به ماشین‌هائی که درحال تردد هستند، نشان بدهد. شش استوانه بلند بر فراز سرش که به طرف بالا رفته، از دور دیده می‌شوند. بیلر یا کوره‌های سوخت هستند. پالایشگاه کوچک نفتی است که برای تفکیک و تصفیه نفت منطقه هور برپا شده. پالایشگاه جمع وجوری است با چهار حدود مشخص که اطرافش باز است، بطور تقریبی در محیطی به وسعت ۲۰۰۰۰ مترمربع ساخته شده، اصطلاحا مینی پالایشگاه خوانده می‌شود. مردم منطقه نیز این صنعت را به همین نام می‌خوانند. در ردیف طرحهای اجرائی زودهنگام است. و تابلوئی با همین عنوان جلو درب پالایشگاه نصب شده.

از قول یک آشنا به محیط و منطقه، نفت استخراجی این منطقه را اصطلاحا “نفت سبز” می‌گویند. یکی از مرغوب‌ترین و گران‌ترین نفت در مناطق نفت‌خیز در دنیا است. بسیار نایاب و کمیاب می‌باشد. در مناطق انگشت‌شماری از کشورهای نفت‌خیز دنیا مشابه این نفت را می‌توان پیدا کرد.

در حالی که علاقه داریم در مورد این صنعت که هنوز راه‌اندازی نشده، بیشتر بدانیم، با ناخرسندی آن را پشت سر می‌گذاریم. بوته‌های کوتاه گرمسیری و تل‌های خاک کوچک و بزرگی اینجا و آنجا دیده می‌شود. خاکریزی طولانی در امتداد جاده و خاکریزهائی که در اشکال مختلف همدیگر را قطع می‌کنند، احتمالا مربوط به جنگ می‌باشند، یا برای خشک کردن آب هور و مهارکردن برای ته‌نشین کردنش. نهر جوی آب حاشیه جاده، و نیزارهای روئیده بر کناره آن، ساقه‌های نی آبی در پشت خاکریز در امتداد جاده، دیده می‌شوند.

در کیلومتر تقریبی ۷۰ جاده، تابلو سبزرنگ راهنمائی مسیر روستاهای جفیر، طلائیه، و فتح را در سمت چپ جاده نشان می‌دهد. در زمین‌های اطراف این منطقه آثار هورالعظیم را می‌توان مشاهده کرد. از هور و عظمت آن چیزی دیده نمی‌شود. رسوبات باقیمانده از آب ته‌نشین شده سطح زمین را سفید کرده. خالی بودن سطح زمین‌های اطراف از پوشش گیاهی حکایت از هور دارد که طی سالهای طولانی تخم و دانه کلیه گیاهان را از بین برده. ساقه و بوته‌های فشرده و خشک شده نی‌های آبی در قسمت‌هائی از این زمین‌ها دیده می‌شود. خشکی آب هور از طرف ایران شروع و به طرف عراق پیش می‌رود. هور آن طرف‌تر هنوز زنده است. در سمت چپ مسیر ما، آنجا که دکل‌های حفاری نفت، شماره‌های ۲۰۲ و ۲۰۴ برافراشته است، تتمه و پس‌مانده آبهای خشک شده در چاله چوله‌ها، برکه‌های کوچکی تشکیل داده، ستیغ‌های الماس‌گون خورشیدهای کوچک سطح آب در چشم فرو می‌رود. پرندگان آبی در کنار این برکه‌های در حال موت به شکل دایره‌واری در سوگ هور نشسته‌اند. از جانوران بزرگ و کوچکی که از هورالعظیم ارتزاق می‌کردند، امروز خبری نیست، همه با هور از بین رفته‌اند.

وسایل نقلیه نفربر، وسایل نقلیه سنگین، تریلرهای ۱۸ چرخ و کامیونهای بزرگی که بارشان وسایل تجهیز کار، و وسایل کارگاهی است، به سرعت در حال رفت یا برگشت هستند. رانندگان وسایل نقلیه مطمئن از جاده نسبتا خوب و راست، این منطقه به سرعت از مقابل هم رد می‌شوند. هوای فشرده ناشی از سرعت ماشین‌های سنگینی که از مقابل ما رد می‌شوند و به ماشین سواری ما برخورد می‌کند، لحظاتی از سرعت آن کاسته می‌شود. ماشین‌های سواری مدل بالا، ماشین‌های پاترول و سواری پلاک اروند، عموما رؤسای محلی نفت، حفاری، مدیریت‌ها و کارفرماهای شرکت‌های مجری را سرویس‌دهی می‌کنند. تانکرهای حمل آب، کامیون‌های سنگین که بارشان آسفالت و متریال برای ساخت کارگاه‌ها است در رفت و برگشت هستند. ماشین‌های سواری کوچکی، شبیه ماشین ما با  دو یا سه سرنشین که وسایل و ابزارآلات محدود کارشان در درون ماشین جا داده‌اند دیده می‌شوند. این جمعیت زحمت‌کش و کارگر توسط پیمانکاران کوچک جزء برای تجهیز کارهای کارگاهی بطور موقت برای چند روز به کار گرفته می‌شوند، و بعد جایشان را به واحدهای کاری دیگری می‌دهند.

به چهارراهی نزدیک می‌شویم که تابلو راهنمائی جهت مناطق جفیر، طلائیه، و فتح را در سمت چپ جاده نشان می‌دهد. از فاصله دور صنایع نفت در این منطقه دیده می‌شود. «شرکت جهان پارس» کار اجرائی انتقال خط لوله این صنایع را انجام می‌دهد. آوازه این شرکت از طرف جویندگان کار به گوش ما رسید. دو تابلو شرکت نفت در دو طرف این چهارراه بطور قرینه نصب شده‌اند، که منطقه را به نام «مجموعه تفکیک آزادگان شمالی ۸ کیلومتر»،«مجموعه تفکیک آزادگان جنوبی ۱۰ کیلومتر» تقسیم می‌کند. کمپ شرکت نفت را جلوتر می‌بینیم که با فاصله کمی در سمت راست جاده قرار دارد، دکل بلند مخابرات در وسط سایت نشان از اهمیت آن در منطقه دارد. ساخت این سایت قدیمی‌تر به نظر می‌آید. ساختمان‌های آن اغلب آجری هستند، برخلاف تاسیسات‌های تازه‌ای که در منطقه در حال اجرا هستند، و عموما پیش ساخته و تقریبا موقتی هستند. این کمپ امور مدیریتی و فنی نفت مناطق هور، هویزه، بستان و… عهده‌دار است و احتمالا تدارک برخی متریال را تهیه و ساماندهی می‌کند. تاسیسات دیگری نزدیک این سایت است، شبیه انبار متریال است. سوله‌های بزرگی دارد، و مقدار زیادی مته‌های حفاری در محوطه بیرونی آن ریخته است. جاده هویزه و سوسنگرد در فاصله میان این دو کمپ در سمت راست از جاده اصلی جدا می‌شود. وقتی چشم از کمپ شرکت نفت می‌گیریم، خود را در فاصله ۲ کیلومتری پاسگاه می‌بینیم که در روبرویمان است. ساختمان نسبتا بزرگ و با برج و باروی پاسگاه را از فاصله دور دیده بودیم. که در هرم و گرما می‌رقصید، چیزی شبیه دود از فاصله دور بر فراز دو برج بلند ساختمان در حرکت بود. اما هم اینک که نزدیک پاسگاه شده‌ایم به نظر می‌آید هیبت ساختمان پاسگاه بزرگ‌تر از آن است، که از دور دیده بودیم، و برعکس تصور ما پاسگاه استوار بر زمین هور است، از دود و آتش، و رقص آن هم خبری نیست. سروان عبیات حکم می‌راند، مدیریت‌ها و رؤسا عبور می‌کنند، بقیه هم بستگی به خوش‌آمد و بد‌آمد خودشان دارد، و در نهایت اینکه شرکت مربوطه این افراد چه سودی برای پاسگاه دارد. بیست نفری سرباز و سه- چهار درجه‌دار احتمالا وظیفه همه پلنگی‌پوش، در این پاسگاه بر رفت و آمد افراد و ماشین‌ها نظارت می‌کنند. ورود به این منطقه که حوزه استخراج نفت و نزدیک مرز عراق است، باید با دلیل و مجوز باشد. برای اجازه عبور پیاده می‌شویم، نگاهی به اطراف می‌کنم، تنها تابلو نسبتا بزرگ کنار جاده که در روبروی اتاق پست پاسگاه نصب است نظرمان را جلب می‌کند.- «تخریب محیط زیست نابودی زندگیست»! «شرکت حفاری و اکتشاف انرژی گسترپارس» حامی محیط زیست! تابلو خوش آب و رنگی است. اما، حکایتش شبیه همان حکایت معروف آی دزد، آی دزد است. با این نمونه تابلوهای غلط‌انداز که به شکل مضحک و متناقضی مرتبط با محیط زیست است، و تابلوهای نامربوط دیگری هم برخورد کردیم، تابلو کوچکی درست در نقطه‌ای که آب هور دارد خشک می‌شود، نظرمان را جلب کرد. که روی آن نوشته بود، در حفظ محیط زیست بکوشیم! و یک تابلو هم در میانه جاده، تازه تهیه و نصب شده بود، که زنان را به حفظ حجاب و عفاف دعوت می‌کرد. نگاه به اطراف کردیم خالی از سکنه بود، کارگاه و روستائی هم آن اطراف دیده نمی‌شد!

این پاسگاه، تا پاسگاه نقطه مرزی تقریبا سی کیلومتری فاصله دارد. با عبور از پاسگاه وقتی که ده کیلومتر به مقصدمان نزدیک‌تر می‌شویم. کمپ اردوگاهی ملی حفاری را می‌بینیم، که در سمت راست، کنار جاده واقع شده، کمپ اردوگاهی نامی که روی تابلو مقابل کمپ نوشته شده. کمپ نسبتا بزرگ و افرد زیادی در آن کار، استراحت و زندگی می‌کنند. روی چند کانکس دیش ماهواره نصب شده. دکل‌های حفاری و چاه‌های نفت زیادی را می‌توان در اطراف و در فضای تب کرده و تیره دید، این کمپ در میان دکل‌هائی که در فاصله چهار- پنج کیلومتری با هم در زمین‌های در این قسمت هور که تازه خشک کرده‌اند قرار گرفته. ۸ دکل را توانستیم بشماریم، که به معنی ۸ حلقه چاه است. نفرات کمپ، کار و امور مربوط به چاه‌های حفاری و دکلهای نفتی همین منطقه را انجام می‌دهند. این کمپ بخش فنی و مدیریتی را نیز شامل می‌شود. ماشین‌های سواری پراید نسبتا زیادی که در پارکینگ روبروی کمپ پارک شده متعلق به کارگران ملی حفاری هستند، که کار حفاری و نگهداری دکل‌ها را انجام می‌داده‌اند. کارگرانی در مسیر دیده می‌شوند، که لباس کار ملی حفاری به تن دارند.

بیشتر زمین‌های این منطقه، قبلا آبگیر طبیعی «هورالعظیم» بوده که آن را خشکانده‌اند. اغلب چاه‌های نفت حفاری شده در منطقه‌ای که عرض ۳۰-۲۰ کیلومتر، و طول آن تقریبا ۱۴۰ کیلومتر، فاصله میان هویزه از شمال، و در جنوب به سمت اروند و خرمشهراست، و غرب آن در طول هم‌مرز با عراق است. در مسیری که به طرف محل کارمان در حرکت هستیم، حدودا ۸-۷ دکل حفاری را می‌توان با چشم در فاصله دور و نزدیک دید. چینی‌ها کار اکتشاف نفت این منطقه را عهده‌دار بوده‌اند. در بعضی از ماشین‌های در حال تردد افراد چینی دیده می‌شوند. این قسمت جاده نوساز است، کارگران مشغول نصب گارد ریل‌های بغل این جاده راست و مستقیم هستند. تابلوئی بر سر سه راهی پیش رویمان در سمت چپ نصب شده. به ترتیب نام این شرکت‌ها روی آن نوشته شده.

۱- پروژه خط انتقال میدان نفتی یاران شمالی

۲- شرکت ملی مهندسی توسعه نفت (کارفرما)

۳- شرکت توسعه نفت و گاز پرشیا

۴- شرکت اسسکو (پیمانکار)

سایت و کارگاه بزرگی بعد از سه راهی در سمت چپ جاده‌ای که به راست می‌رود قرار دارد، بچینگ کارگاه، نزدیک جاده است، احتمالا این سایت تلمبه‌خانه و ایستگاه نفت، محل مخازن نفتی است که به پالایشگاه کوچک منطقه یا آبادان پمپاژخواهد شد. محوطه نسبتا وسیعی است. یکی- دو اسکلت بتونی در حال ساخت در این محوطه دیده می‌شود. محل کار ما در سمت راست و با این سه راهی یک کیلومتری فاصله دارد. سایت کارگاهی برپا شده، متشکل از چهار شرکت مستقل از هم و در جوار هم که اطرافشان با فنس دیوارکشی شده. کار تجهیز کارگاهی آنها در حال اتمام است. هیچگونه تابلوئی که نام این شرکت روی آن نوشته باشد نمی‌بینیم. زمین بیس‌کوبی شده، کانتینرهای مدیریت و کارکنان، سالن‌های خوابگاهی، و سالن آشپزخانه در حال احداث، سرویس‌های بهداشتی و دستشوئی، اتاقک نگهبانی، سالن تعمیرات و سرویس وسایل نقلیه، مجموعه این کارگاه را تشکیل می‌دهند. این شرکت در حال تجهیز و تدارک، و تهیه سایل کار و ماشین آلات مخصوص انتقال خط لوله است. جمعا حدود چهل نفر نیروی کار و مدیریت در تدارک و تجهیز این کارگاه مشغول هستند. ده نفر مدیریت و ابواب جمعی آنان، پانزده نفر کارگران بومی، و بقیه هم کارگرانی هستند که برای پیمانکاران جزء کار می‌کنند. کار در بیابان و گرمای ۵۰ درجه، فوق‌العاده سخت و طاقت‌فرساست. باد تند، گرما را به شدت بر سر و صورت و پیکر کارگر می‌کوبد، بیش از حد معمول و کار در شرایط عادی باید انرژی بسوزاند تا کاری که به او واگذار شده انجام بدهد. قسمت‌هائی از پوست بدن و سر و صورت که در معرض تیغ آفتاب و باد شدید قرار دارد، در همان روزهای اول به شدت می‌سوزد. پوست اغلب افرادی که در اینجا کار می‌کنند، سوخته و تیره رنگ شده. آب بدن کارگر در مقابل تابش آفتاب سوزان و باد داغ، تبخیر و دچار ضعف و بی‌حالی می‌شود. چشم کارگران حساس‌ترین نقطه بدن است که در مقابل گرما و هوای داغ آلوده به گرد و خاک، به شدت آسیب می‌بیند، این کارگران در طولانی مدت، دچار کم‌سوئی و تیره‌بینی زودرس می‌شوند. هوای گرم منطقه تا ظهر و ساعت نهار قابل تحمل است، اما ساعات بعد از نهار و تا ساعت ۵ غروب هوا بشدت گرم و غیر قابل تحمل می‌شود. بین ساعت ۵ و ۶ غروب از شدت گرما کاسته می‌شود، افق مقداری صاف و روشن می‌شود، هوای سطح زمین شروع به حرکت می‌کند، و سقف آبی آسمان هم به میزان کمی به شکل خرمن ماه دیده می‌شود. در این ساعات تب و گرمای بدن کارگر کم می‌شود، تازه می‌تواند به خودش فکر کند که در طول روز چقدر آفتاب داغ او را سوزانده و چه میزان آب از بدنش تبخیر شده، است.

 با کارگران بومی صحبت می‌کنم. اغلب تا مقطع راهنمائی درس خوانده، و ترک تحصیل نموده‌اند. تحمل بیشتری در مقابل گرما دارند. شرایط سخت زندگی در روستا، و عدم امکانات زندگی آنان را خسته و عاصی نموده. با آزردگی فحش و دشنام نثار سردمداران حکومت می‌کنند.

هرچه توسعه و تولید زیادتر شود، استثمار فقر و بی‌حقوقی کارگران بیشتر افزایش می‌یابد. پروژه‌های نفتی هورالعظیم، عسلویه دیگری خواهد بود، درست است که حجم کار عسلویه را ندارند، اما این جا هم جهنمی برای کارگران خواهد شد. از هم اینک می‌توان فردا را شاهد بود که چگونه با اعمال قانون منطقه ویژه، بستن قراردادهای موقت، حقوق سه برابر زیر خط فقر، ساعات طولانی کار در معرض گرما و باد شدید، همراه با گرد و خاک، برداشتن و حذف بیمه‌های کارگری، عدم امکانات ایمنی، بهداشتی، غذای بدون کیفیت کارگاه‌ها، استثمار شدید، اجحاف و زورگوئی کارفرماها، و ده‌ها مورد مشکلات دیگری که کارگران با آنها روبروخواهند بود. کارگرانی را که برای رهائی و خلاص شدن از وضعیت بیکاری، و تامین حداقل معاش برای گذران زندگی خانواده‌های خود روانه کار در این منطقه می‌شوند. آنان با سختی‌ها و مشکلاتی زیادی روبرو خواهند بود.

فعالین کارگری، کمونیست‌ها و همه دوستداران وعلاقه‌مندان به سرنوشت طبقه کارگر، تنها نیروهائی هستند که می‌توانند کارگران را در مبارزه یاری نمایند. هم اینک در دفاتر و اتاق کار مدیریت‌های کارفرمائی نفتی، در طرح برنامه‌های خود، فصل‌های زیادی اختصاص به کارگران داده‌اند، که چگونه آنان را استثمار، سرکوب و کنترل نمایند. تا بتوانند در تحصیل پول نفت و کسب ثروت، کمی از میل حرص و آز خود را فرونشانند!

وظیفه فعالین کارگری، کمونیست‌ها، و همه نهادی کارگری، سازمان ها واحزاب کمونیست است، که کارگران را تنها نگذارند، به وظایف حرفه‌ای و انسانی خود برای کاستن بار مشکلات طبقه کارگر و برداشتن آنها از دوش کارگران تلاش کنند. سازمان‌دهی و ایجاد تشکل‌های کارگری در مبارزه طبقاتی می‌تواند دستاورد فعالین در عرصه کارمزدی باشد. زمان برای سازماندهی دیر نشده، برای سازمان‌دهی در زمینه ابتدائی‌ترین مسائل مبارزاتی تا اشکال عالی‌تری از مبارزه، ما می‌توانیم چاره‌اندیشی و راه حل پیدا کنیم. کارگران و کمونیست‌ها که سرنوشتشان از قبل به هم گره خورده، و خود را هم‌سرنوشت می‌دانند، با سازماندهی و کار تشکیلاتی می‌توانند، بر وضع موجود و بورژوازی غلبه کنند. حکومت‌های بورژوازی با تمام جناح‌ها و دسته‌ها، و با عالی‌ترین کارکرد و برنامه، چیزی غیر از استثمار و بی‌حقوقی برای ما کارگران رقم نخواهند زد. خود ما کارگران و فعالین کارگری هستیم، که برای تغییر وضع موجود به مبارزه‌ای سازمان‌یافته و گسترده نیازمندیم. ما فعالین کارگری جنوب از همین امروز کلیه هواخواهان و دلبستگان به طبقه کارگر را فرا می‌خوانیم، تا کارگران منطقه هورالعظیم را در کلیه مبارزات صنفی – سیاسی، حقوقی و تشکیلاتی یاری نمایند.

فعالین کارگری جنوب –علی شجیرات- روزبه فرهادی- تابستان نودوچهار

با سعید در راه

حسن حسام

برای رفیق لاله عزیز

     نفرت مرا ستاره خواهد کرد

     دیگر برای مردن آماده می شوم

                                سعید سلطانپور

 با سعید در راه

از قراری بر گشته بودم سر کارم، حوالی سه بعداز ظهر. تلفن زنگ زد. همکاری گفت: با تو کار دارند. گوشی را برداشتم. صدای شکسته رفیقی بود. با صدایی ترس‌خورده، چنان گفت شنیدی؟ که یکه خوردم. پرسیدم: چی‌را؟ گفت: نشنیدی؟ پرسیدم: چه‌را نشنیدم. گفت: خبر را! گفتم درازه نده، کدام خبر؟ گفت: سعید رفت! گفتم: سعید؟! گفت: آره بابا، سعید سلطانپور. فهمیدم چه می‌گوید، اما بی‌اختیار و ناباورانه با لحنی پرخاشگرانه پرسیدم: خب که چه؟ با صدایی بغض‌آلود جوابم داد: تیربارانش کرده‌اند، تیر.. با..ران!……

وارفته پرسیدم؛ کی؟ صدای رفیقم آمد، صدایی که انگار در گلویش خفه شده باشد: امروز… سحر…چه می دانم و گوشی را گذاشت! خودم را ول کردم توی صند لی‌ام مات و مبهو ت. نه اشکی، نه دادی، نه فحشی،… هیچ… هیچ، با نگاهی ول شده به هیچ‌جا! بعد چهره‌اش آمد روبرویم و میخ شد روی من و مرا با خودش برد…رفتیم به اولین دیدارمان به زمستان چهل و چهار جلوی ا نتشارات «رز». دوست گرمابه و گلستان سال‌های جوانیم، محمدرضا ا صلانی  شاعر «شب‌های نیمکتی و روزهای باد» همراهم بود.

جوانی بود  بلند قامت و باریک با دست و پایی استخوانی. صورتی کشیده و سوخته با موهای پرپشتی که به راحتی نمی خوابید و بفهمی نفهمی کاکُلی هم داشت. سبیل‌هایش هم مثل موی سرش، خواب نداشت. سیخ سیخ می ایستاد. حتی گاهی که کوتاهش می کرد، بازهم نمی خوابید! ابروهای کشیده به بالای دو تا چشم ِ تیز با پلک‌هایی که مدام به‌هم می خورد. به  هیجان که می آمد، تند تر مژه می زد و پلک‌هایش را محکم‌تر به‌هم می کوفت.

پس و سرانجام دامادِ ما به خون در غلطیده بود؟ پس و سرانجام ا ین جان ِ شیفته کاکلش خونین شده بود؟ پس و سرانجام روح خون، او را هم گرفته بود؟ شاعری که واژه خون را به صد زبان ترکیب کرده بود و آن را درشکل ا سم و صفت و موصوف و اضافات و تشبیهات و کنایات و مضاف و مضاف‌الیه بکار برده بود و به قول سعید یوسف ِ شاعر؛ تنها در «صدای میرا» صد و دوازده بار، و د ر «ازکشتارگاه» صدوبیست‌و‌پنج بار واژه خون بکار برده بود؛ پس و سر انجا م خودش غرقه خون جوانش شده بود؟ پس «دیگر برای مردن آماده می شوم» را برای خودش ساخته بود این هملتِ تازه‌دامادِ جنگ‌آورِعدالت‌جویِ شاعرِ ما؟

چهره به چهره در برابرم ایستاده بود و مرا می برد به کوی کن، به کتابفروشی محمدی، به میخانه سلمان در خیابان استانبول، به قهوه‌خانه زیرزمین پاساژ ثابت‌پاسال، به دیزی‌خوری قهوه‌خانه کوچک روبروی کافه فیروزه، آن طرف خیابان نادری. به چاله‌میدان، کشتارگاه، گودعرب‌ها ،پشت پارک شهر، حلبی‌آبادهای اطراف کرج به همراه یارقدیمی‌ام  اکبرجان میرجانی، به خانه محمود دولت‌آبادی در آن شبِ پرماجرا، به خانه سیاوش کسرایی، به خانه اکبر، به خانه مادرش که محل دیدارهای ما بود، به خانه من در رشت و بالاخانه کافه «کاکا» تا می‌زنان  شعرهای‌های محمدعلی افراشته را از زبان علی غمگسار بشنویم و مستی‌ها و بحث‌های داغِ عسس بیا مرا بگیر به همراه یارانی همدل و البته همیشه با ناصر رحمانی‌نژاد، اگر در زندان نبود! به نیمه شبان، مستانه و دزدانه بر سر مزار میرزاکوچک‌خان جنگلی

رفتن و با خشمی آشکار، به زمزمه ترانه‌خوانی کردن؛ «یک دم ننهیم قدمی به عقب تا دمِ مرگ». و بغض کردن‌ها و کینه پروار کردن‌ها  و دم فروبستن‌ها، به باغ محتشم، به مرداب انزلی، دم آب، کافه علی سبیل، با بی‌قرارانی چون اکبر، نیاز،علی، ناصر ووو…شعرخوانی‌ها و جزوه و کتاب ردو بدل کردن‌ها، مبادله خبر از زندان‌ها و شرح شکنجه‌های جان بر کفان و تیم کوه و بحث‌های ادبی و هنری که همیشه به بحث‌های داغ  سیاسی و جدلی کشید ه می شد …

تئاتر هم بود. در شهر ما، من و گاهاً بهمراه زنده یاد «محمدتقی صالح‌پور”، سردبیر روزنامه «بازار ویژه هنر و ادبیات» عملاً همیار «انجمن تئاتر ایران»؛ همیار  سعید و ناصر بودیم . اجرای نمایش دشمن مردم ایبسن با نام «دکتر استکمان» در آمفی‌تئاتر دبیرستان شاهپور رشت که قبلاً در سال چهل و یک در دانشکده هنرهای زیبا به نمایش در آمده بود. «حادثه در ویشی»ی آرتور میلر در سالن تئاتر محمدرضا شاه رشت که بعد از انقلابِ مصادره شده، توسط حکومت اسلامی به زندان سپاه پاسدارن تبد یل شده بود! نمایشنامه «خرده بورژواها”ی ماکسیم گورکی با نام «انگل‌ها»  در سالن تئاتر فرهنگ و هنر رشت ووو…

شب اجرای نمایش انگل‌ها سوزن می انداختی جا نبود، زیرسالن پر بود از دو دسته تماشاچی. از یک سو روشنفکران چپ و دمکرات گیلانی و خیل عظیم دانشجویانی که از تهران آمده بودند و از دیگر سو،  ساواکی‌های محلی و اعزامی از تهران! وقتی بازیگری در صحنه که نقش کارگر را ایفا میکرد با صدایی نافذ گفت: آنکه کار می کند ارباب است؛ سالن منفجر شد از صدای کف‌زدن‌های جسورانه چپ‌ها؛ و تو چشمان خشمگین ساواکی‌ها را می دیدی که  در  فضای نیمه  تاریک سا لن می کوشیدند کف‌زنندگان را  شناسایی کنند!

اجرا ی نمایشنا مه آموزگارن ِ محسن یلفا نی در تهران آن هم در حال و هوا ی جنبش مسلحانه، عملاً شورشی بود علیه استبداد شاهی. و سر ا نجام اجرای «چهره های سیمون ماشار» بود در سالن تئاتر دانشکده هنرهای دراماتیک ِ دانشگاه تهرا ن آن هم  با چه استقبالی و چه شوری و چه حضوری!

برای دیدن اجرای شب نخست ـ چون معلوم نبود شب دومی هم ممکن باشد ـ از رشت راهی تهرن شده بودم و چند ساعتی قبل از اجرا رسیده بودم به سالن و یکسر رفتم پشت صحنه برای دیدن بچه‌ها. اکبر دکوراتور نمایش بود و همراه دائماً در حرکت! علاوه بر بازیگران که اکثرشان را می شناختم و دوستان من بودند مثل محمود و محسن و… ، یاران  دیگری هم بودند از جمله باقر مومنی، سیاوش کسرایی و آن یار کودکی و نوجوانی من خسرو  گلسرخی  که روی چهره گربه‌سانش یک عالمه سبیل نشانده بود و برای تدارک دومین شماره نشریه‌اش در تکاپو بود.

کارگردان این نمایش سعید بود اما به جای اصلان اصلانیان که بازداشت شده بود، نقش پیر مرد را هم بازی می کرد. به محض اینکه به صحنه آمد، سا لن با کف‌زد ن تماشاچیان از جا کنده شد. مگر می شود؟

نام سعید را که یکی از پایه‌گذاران «انجمن تئاتر ایران» بود، نمی توان از تاریخ تئاتر مردمی، تئاتر اعتراض و تئاتر شورش علیه استبداد و نظام سرمایه‌داری نادیده گرفت. با همان قاطعیت که نمی توان او را از شعر مقاومت، شعر سیاسی و شورشی، شعر اعتراض علیه استبداد و استثمار انسان از انسان جدا کرد. و به همین اعتبار هم  نمی توان او را از کانون نویسندگان ایران جدا کرد و نقش او را به سهم خود در دفاع از آزادی اندیشه و قلم و بیان، بدون هیچ حصر و استثاء نادیده گرفت. میخواهم تأکید کنم که سعید ِ شاعر، سعید ِ کارگردان و بازیگر تئاتر، سعید ِ دبیر کانون نویسندگان، سعید فدائی بود. پشمرگه‌ی انقلابی که هماره در صف اول اعتراض استوار ایستاده بود .

در زندان‌های پسر رضاخان میرپنج هم همیشه حضورِ حاضر بود . با جسارتی شورانگیز، با روحیه بالای رشک‌انگیز. به عنوان نمونه؛ وقتی ورزش جمعی را برای زیر فشار قرار دادن زندا نیان ممنوع کرده بودند، زندانیانی را که  به این امر تن در نمی دادند ـ و اکثریت قاطع زندانیان ـ  دسته دسته می بردند زیر «هشت»  دستبد قپانی می زدند و می بستند به شلاق و یا با دستبند فلزی به میله‌های اتاق ملاقات آویزان  می کردند و با این حال آن‌ها را می انداختند درسلول‌های انفرادی کثیف و غیرقابل تحمل زندان قصر. هر روز دسته‌ای را به همین نحو می بردند و دسته قبلی را بر می گرداندند. زندانیان بازگشته، بویژه آنان که لت و پار شده بودند، معمولاً به تقاضای بقیه  یکی دو روزی ا ستراحت می کردند و دوباره درحلقه یارا ن، به ورزش جمعی می پیوستند. سعید هم از ا نفردی بر گشته بود با پاهای آش و لاش، اما بدون  لحظه‌ای استراحت با سماجت تمام  یکسره رفته بود وسط حلقه ورزشکاران و با صدایی بلند که نگهبان پشت بند هم بشنود، به شمارش حرکات نرمش ادامه دا د ه بود و دوباره به زیر هشت فراخوانده شده بود و باز، همان شلاق خوردن‌ها و آویزان شدن‌ها و انفرادی رفتن‌ها!

در بیرون زندان مگر چه بود؟ در بیرون هم مگر آرمش داشت؟ پس از این‌که به دستور ساواک زیرزمین ِ  تا لار قندریز بروی ما کانونیان بسته شد، در مواردی اعضای کانون در دبیرستان “به‌آذین” گردهم می آمدند. سالنی که ما در آن گرد می آمدیم، در ا نتهای راهرویی قرارداشت قدیمی و فرسوده، چوبی و پل‌کوبی شده. عبور از این راهروی  دراز با سروصدا و قژا قژ تخته‌های فرسوده توأم بود و طنین کوبش پوتین‌های سربازی را داشت. در چنین فضایی بدور از چشم ساواک گردآمده بودیم و سعید در حلقه کانونیان برای اولین بار مقاله «نوعی از هنر و نوعی از ادبیات» را می خواند که سرشار بود از صراحت و رودررویی با نظام استبدادی شاهی. ضربآهنگ هر گام عابری در راهرو ، سالن ِ  کوچک سخنرانی را می لرزانید و ناخواسته سرها بر می گشت سمت در به انتظار هجوم مأموران ساواک و پاسبانان! سعید اما بی‌خیال و با اعتماد به نفسی تمام و صدایی که مثل همیشه ا ندکی خش داشت،  مصصم و رسا ادعا نامه‌اش را علیه هنر مجاز و حکومت استبدادی قرائت می کرد:  «دیکتاتوری و سانسوردر قلمرو هنر و اندیشه، چنان وسعت یافته که بررسی همواره آن وظیفه هر هنرمند و ادیبی است…. »

همین روحیه نترس و شجاع در شب‌های انستیتو گوته نه تنها گردانندگان که برخی از هنرمندان مدعی  را هم به وحشت انداخت. آنان جبونی و بی نفسی خود را پشت انتقاد از سماجت سعید پنهان کردند!

همین استواری همه جا و در همه حال صادق بود، چه در نمایشنامه‌هایش؛ «حسنک وزیر»، «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال » و…چه در اجرای نمایشنامه‌ها و بعضاً بازسازی متن آن‌ها  و چه در اشعار توفنده‌اش. ا شعاری که ا و پس از قیام سیاهکل ساخته بود، توپ‌های آما ده شلیک بودند و نظام درنده‌خو را به مصاف می طلبیدند. همین روحیه بالا و شگفت‌انگیز در واپسین دم حیاتش هم با او بود. نقل است وقتی او را به عنوان نماد مقاومت همراه نوجونان ِ آرما‌ خو‌ا ه  در اولین صف تیرباران رو در روی جوخه مرگ قرار دادند، خواسته‌اش از قصابان نظام اسلامی این بود که او را قبل از جوان‌ها تیرباران کنند.

جایی بود که این آژیتاتور بزرگ مخاطبینش را به شور و شیدایی نکشاند؟ او قادر بود کلمه را، جمله را، بیت را که از اعماق جان و اعتقادش مایه می گرفت، در هیجان صدای خش‌دار و گرمش چنان عاطفی، مهربان، معترض و بازخواست کنند ه و توفنده به پیچاند، که امکان نداشت مخاطب تحت تأثیر قرار نگیرد.

تلاش عاشقانه‌اش برای سازمان اقلیت و دینی که بر گردن خود در باره بخون خفته‌گان فدایی  احساس می کرد، هرگز مانع از آن نشد که کانون نویسندگان ایران را مستقل از سازمان‌ها و احزاب انقلابی فراموش کند. او به کانونی مستقل با پرچم دفاع از آزادی اندیشه و بیان بدون هیچ حصر و استثناء باور داشت و خود را در خدمت آن می دانست. ماها تعدادی بودیم که عملاً فراکسیون  چپ‌های کانون را تشکیل می دادیم.  البته مثل سوسیال دمکرات‌ها ، لیبرال‌ها و توده‌ای‌ها ،سازمان یافته نبودیم زیرا گرایشات حزبی متفاوتی داشتیم، بدون این‌که لحظه‌ای آن گرایشات را در کار کانون دخالت دهیم. اما در یک چیز مشترک بودیم؛ در نپذیرفتن حکومت اسلامی ِ غاصب انقلاب در تمامیتش. در نفی رژیمی مستبد، مبتنی بر آپارتاید جنسییتی، هنرستیز، تاریک‌اندیش و  پاسدار مالکیت مقدس و دشمن آزادی و انسا ن ِ آزا د!

خانه مادر سعید، خانه یاران سعید هم بود. در این نشست‌ها نسیم خاکسار هم بود. بر نسیم تأ کید می کنم زیرا با وجود همگرایی تشکیلاتش با حکومت؛ او قاطعانه از استقلال کانون و از آزادی‌ها دفاع می کرد. و به سیاست مماشات گرانه سازمانش تن در نمی داد. حاصل این نشست‌ها تهیه دو متنی بود که در دوره دبیری ناصر پاک دامن، محسن یلفانی، زنده یاد محمد مختاری و… با موافقت هیئت دبیران به امضای اعضای کانون رسید که اسنادش موجود است.

غیرممکن است نویسندگان شرکت کننده در نشستی که به اخراج پنج تن ازنویسندگان نام‌آور توده‌ای کانون منجر شد، لحظه‌ای را فراموش کنند که سعید پشت تریبون رفت. علت این درگیری، مخالفت اعضای توده‌ای با برگزاری شب‌های شعربود که می  بایست در خدمت اعتراض به  آزادی‌کُشی‌های رژیم قرارگیرد. آنان حتی در نشریه‌اشان «افشا» کردنده بودند  که در کانون ضدانقلاب رخنه کرده است!!. سعید پشت تریبون خطاب به به‌آذین ـ که ما ا و را همواره بزرگ خود بحساب می آوردیم و در گذشته انتخاب ما نوجوانان و جوانان چپ بود در برابر جلال آل‌احمد و نیروی سومی‌ها  ـ گفت: به به آذین نویسنده، مترجم و آموزگارخود احترام می گذارم اما به آذین ِ مخالف ِ آزادی‌های بدون حصر و استثناء را در درون کانون نویسندگان نمی پذیرم. ایشان و همراهان خط امامی ایشان باید بروند. این  همان نشستی بود که طرفداران امام «ضدامپریالیست» از کانون ا نشعاب کردند و رفتند «شورای نویسندگان و هنرمندان» را تشکیل دادند. البته بسیاری از آنان خوشبختانه امروزه به کانون بازگشته‌اند.

سانجام اما حکومت ارتجاع تاب نیا ورد و  سعید عاشق را در شب عروسی‌اش ربود و این آتشفشان مدافع مردمان لگدمال شد ه را خاموش کرد و داماد ما را به خون نشانید!

هنوز سی خردادی رخ ندا د ه بود و کسی باور نمی کرد سعید را دیگر نخواهد دید. دلیل و مانعی هم  برای آزادی‌اش وجود نداشت. بلافاصله کانون برای دفاع از او وکیل گرفت. وکیلش آقای ابوالحمد عضو کانون بود. می رفت و می آمد و خبرهای امیدوارکننده می آورد. آخر سعیدی که در زندان بود، عضو هیئت دبیران کانون هم بود. در آخرین دوره انتخابات  ـ قبل از سال شصت ـ پیشنهاد شد بصورت نمادین و برای فشار به حکومت سعید زندانی را غیاباً دوباره کاندید کنیم و این هم شد. با وجودی که انگشت‌شماری کینه‌ورزانه به او رأی ندادند، رأی اول را آورد! بعد از او احمد شاملو، هما ناطق، باقر پرهام ،محسن یلفانی و اسماعیل خویی شدند اعضای اصلی. هوشنگ گلشیری و من شدیم علی‌البدل. محمد محمدعلی هم شد منشی کا نون. از همان فردای بازداشت سعید، تلاش شد مجامع بین‌المللی وحقوق بشری و انجمن‌های قلم را فعال کنیم  و از طریق آن‌ها به نظام آزادی‌کُش فشار بیاوریم تا دبیر کانون را آزاد کند.

شب سی خرداد، حوالی ساعت شش هفت شب، در آن فضای پرتنش جلوی دانشگاه تهران و خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف آن و روزهای سیاهی که رژیم توسط آدم‌کشانش مثل هادی غفاری  ـ که ا مروزه اصلاح شده‌اند، هیئت دبیران کانون موفق شد آخرین نشست علنی خود را در محل رسمی کانون در خیابان فروردین روبروی دانشگاه تهران برگزار کند. (بعد از آن جلسات ما مخفی بود و از شاملو خواسته بودیم به دلیل شناخته‌شدگی و حفظ جان عزیزش، در جلسات شرکت نکد) سراسیمه گردهم آمده بودیم که در باره ادامه کاری کانون تصمیم‌گیری کنیم،  که  در اعتراض به این آزادی‌کُشی‌ها و تشدید سرکوب‌ها و فضای رعب و وحشتی که حکومت براه انداخته  بود، بیا نیه بد هیم و در صورت حمله اوباش حکومتی، تکیف جابجایی آرشیو کانون روشن شود، که چگونه در شرایط مخفی خودمان را سازما ن بدهیم و ….

از بیرون مدام صدای هیاهو می آمد، فریاد تظاهرکنندگان با شعارهای خشن حزب‌الهی‌ها از همین نوع ِ “می کُشم می کُشم آن‌که برادرم کُشت، حزب فقط حزب‌الله…” و هرازگاهی هم صدای تک‌تیر همراه با فریادهای “کُشت کُشت” می پیچید در سرمان. در آن فضای جهنمی، درمیان رایزنی‌هایمان، سخن از بیشماری ِ بازداشت‌شدگان رفت و اعدام‌های بدون محاکمه خیابانی و سرانجام سخن از سعید ِزندانی در میان آمد .

اسماعیل خویی بغض در گلو، مشت گره‌کرده‌اش را کوبید روی میز و رو به سمت هیاهوی حزب‌الهی‌ها که هم‌چنان فضا را تسخیر کرده بود، پرسید: سعید چه می شود؟ امشب بلایی سرش نیاورند! و سرش را پایین انداخت و با همان تکیه کلام خاص خودش و برای خودش گفت: آه خدای من. وما توی خودمان فرو رفتیم! صدا ی مرگ شاعر نامیرا را شنیدیم  و خیالما ن کشیده شد به سمت آن تجسم جسارت، تجسم ِ توامان ِعشق و کینه، تجسم شعر اعتراض؛ آن کارگردان و بازیگر شورشی، آن رزمنده کمونیستی که سر در را ه بهروزی مردمان لگدمال شده نها ده بود… پس آن صدای خروشان خاموش می شُد؟ پس نظام اسلامی می رفت آن چراغ را بمیراند؟ اما مگر او مردنی است؟ مگر صدای او صدایی میراست؟ پس این کیست که با همان صدای خَش‌دارو گرم و پُر، در حالی که پلک‌ها‌یش را مدام به‌هم می کوبد، دارد برای کارگران و زحمتکشان ِ میهن در بند شعر می خواند:

سهم ما را بدهید

ما؛

در کارخانه‌ها

و معدن‌های تاریک

                        می سوزیم

ومثل توده‌های نیم‌سوز

از دهان برق و زغال

بیرون می ریزیم

سهم ما گرفتنی‌ست

                        می دا نیم…….

چهره‌اش رودرروی من قرار دارد، با همان چشمان شفاف و تیز و بُز، به مهربانی نگاهم می کند و بی آن‌که چشم ا ز من بکند، تندتند پلک‌هایش به‌هم می کوبد و می زند به خند ه، سر و شانه را اندکی عقب می کشد و قاه‌قاه می خندد. قاه‌قاه خندیدنش می شُکفد و فضا را پُر می کند و زما ن را پُر می کند. می‌خندد….می خندد…می خندد این قناری عاشق که کاکلش خونین است.

                                                                                                    حسن حسا م

                                                                                                         پاریس

مضمون این متن طی گفتاری به مناسبت سالگشت تیرباران سعید سلطان‌پور در شهر یوتوبوری ِ سوئد بیان شد.

کنکاشی پیرامون جنبش کارگری

گفتگوی اصلان جوادزاده با نشریه آرش

 ۱ –  پراکندگی و ضعف تشکیلاتی جنبش کارگری ایران محصول چه عواملی است؟ بعضی ها رژیم های دیکتاتوری هاری را که هر نوع تشکل مستقل را سرکوب می کنند ، علت اصلی می دانند و بعضی ها رفرمیسم و سازشکاری و بعضی های دیگر چپ روی های فعالان کارگری و چپ را ، شما چه نظری دارید؟ ویژگی های اقتصادی ایران و مخصوصاً نقش دولت رانت خوار نفتی را در این میان چگونه ارزیابی می کنید؟ برای بیرون آمدن از این پراکندگی چه باید کرد و از چه راهکارها و از چه نوع سازماندهی باید بهره جست؟

 جواد زاده : ضعف تشکیلاتی و پراکندگی جنبش کارگری را تصور نمی‌کنم با سازشکاری یا چپ‌روی این یا آن فعال کارگری به‌توان توضیح داد. چنین رویکردهائی البته ممکن است در مقاطع معینی بر روند تشکل‌یابی، تاثیر گذاشته یا تاثیرگذار باشند و در این روند اندکی اخلال ایجاد کنند. اما پراکندگی جنبش کارگری و بی تشکلی آن ریشه‌های عمیق‌تری دارد و اساسا به نظام سرمایه‌داری حاکم بر ایران و رژیم‌های سیاسی پاسدار منافع این نظام برمی‌گردد.

تشکل یابی و آگاهی توده‌های کارگر و زحمتکش یک جامعه علی‌العموم تابعی‌ست از این متغیر که آیا کارگران و دیگر اقشار زحمتکش مردم آن جامعه از آزادی ایجاد تشکل‌های صنفی و دمکراتیک خود برخوردار هستند یا نه؟ آیا از آزادی فعالیت سیاسی، تجمع، تحزب، آزادی عقیده و بیان و امکان نشر عقاید خویش برخوردار می‌باشند یا نه؟ به تعبیر دیگر میزان تشکل‌یابی و آگاهی توده‌های کارگر و زحمتکش هرجامعه، ارتباط تنگاتنگی با میزان وجود آزادی‌های سیاسی در آن جامعه دارد. می‌دانیم که نظام سرمایه‌داری و رژیم‌های استبدادی و دیکتاتوری حاکم بر ایران، نه فقط با آزادی‌های سیاسی و دمکراتیک رایج در نظام‌های بورژوائی غرب و استانداردهای به رسمیت شناخته شده در مورد ایجاد تشکل‌های کارگری، به کلی بیگانه بوده‌اند، بل‌که این نظام‌ها اعم از سلطنتی یا جمهوری اسلامی، ذاتا ناقض این آزادی‌ها، مخالف سرسخت آن و مدافع و مروج ارتجاع سیاسی بوده‌اند. اگر با وجود آزادی‌های سیاسی توده‌های کارگر این موقعیت را به دست می‌آورند که آگاهی خود را ارتقا دهند، خود را متشکل سازند و برای احقاق حقوق خود به طور متشکل مبارزه کنند، اما سلب آزادی‌های سیاسی از کارگران و اعمال خفقان و دیکتاتوری، همواره وسیله‌ای برای تحمیل جهل و ناآگاهی، بی‌سازمانی و پراکنده نگاه داشتن کارگران بوده است تا سرمایه‌داران بتوانند، با تکیه بر ناآگاهی، پراکندگی و بی‌سازمانی کارگران، حاکمیت استبدادی و استثماری خود را آسان‌تر استمرار بخشند. در تمام دوران متجاوز از هشتاد سال رژیم‌های دیکتاتوری سلطنت پهلوی و جمهوری اسلامی، هرگونه تلاش و فعالیتی از سوی طبقه کارگر برای تشکل‌یابی، ممنوع و غیرمجاز بوده و بی‌رحمانه سرکوب شده است. اگرچه کارگران در هیچ شرایطی از تلاش و مبارزه برای ایجاد تشکل باز نایستاده‌اند، اما تنها در آن لحظاتی که دیوار اختناق و استبداد تَرَک برداشته و در آن روزنه‌ای ایجاد شده است و کارگران حدودی از آزادی‌های سیاسی را به چنگ آورده‌اند، توانسته‌اند در مقیاس‌های وسیع و گسترده خود را متشکل سازند و تشکل‌های توده‌ای خود را بر پا سازند.

در واقع این رژیم‌های دیکتاتوری و سرکوب‌گر و محروم‌کنندگان طبقه کارگر از آزادی‌های سیاسی‌اند که کارگران را از تشکل محروم ساخته، پراکندگی و بی‌سازمانی را بر آنان تحمیل نموده و امر تشکل‌یابی طبقه کارگر را به تاخیر افکنده اند.

افزون براین علت اساسی، باید از گسست میان نسل‌ها و عدم انتقال تجارب نسل‌های پیشین به نسل‌های بعدی در زمینه سازمان‌یابی و مبارزات کارگری یاد کرد. به رغم آن‌که کارگران ایران در دوره‌های معین و در ابعاد گسترده‌ای خود را متشکل ساخته و تشکل‌های کارگری حتا در مقیاس سراسری ایجاد کرده‌اند، اما هر بار همین‌که ارتجاع و دیکتاتوری دوباره سلطه خود را مستحکم نموده است، با وحشیانه‌ترین شکل ممکن کارگران، به ویژه کارگران پیشرو و کمونیست را وسیعا سرکوب، زندانی، تبعید و یا اعدام نموده و به قلع و قمع تشکل‌های کارگری پرداخته است، به نحوی که از لحاظ زمانی، فواصلی نسبتا طولانی میان این دوره‌ها ایجاد شده است. رژیم‌های دیکتاتوری و سرکوب‌گر، امکان و اجازه انتقال تجارب سازمان‌یابی و ایجاد تشکل‌های کارگری توسط فعالان کارگری و کارگران پیشرو، به نسل‌های بعدی را نیز از آنان سلب نموده‌اند و کارگران مجبور بوده‌اند دوباره از اول و تقریبا از صفر شروع کنند!

نیاز به گفتن نیست مادام که رژیم دیکتاتوری و سرمایه‌داری حاکم این وضعیت را بر کارگران تحمیل کند، کارگران نیز به روش‌های مناسب برای تشکل‌یابی و ایجاد تشکل‌های مناسب با شرایط موجود تلاش می‌کنند و گرچه نه تشکل های وسیع و توده‌ای علنی، اما تشکل‌های کوچک و مخفی خود را ایجاد می‌کنند. خوشبختانه در سطح تشکل‌های فعلا موجود کارگری و نیز تشکل‌های فعالان کارگری، گام‌های عملی در راستای اتحاد و هماهنگی و راه‌جوئی برای غلبه بر پراکندگی برداشته شده است. اتحادعمل‌هائی که در سال‌های اخیر در آستانه اول ماه مه و به مناسبت مراسم روز کارگر شکل گرفته را می‌توان تلاش‌هائی در راستای اتحاد کارگران و کاهش پراکندگی‌ها دانست. در این اتحادعمل‌ها قطعنامه‌های مشترکی با مضمون و محتوای رادیکال و سوسیالیستی و سرشار از روحیه انترناسیونالیستی تهیه و انتشار یافته است که نشان دهنده ارتقاء سطح آگاهی طبقاتی کارگران است. باید امیدوار بود این گونه اتحاد عمل‌ها گسترش یابد و در گام‌های بعدی از این حدود فراتر رفته و به اتحادهای عالی‌تر و بزرگ‌تری گذر نماید. در این جا باید بر این مساله تاکید نمود که طبقه کارگر در مبارزه خود علیه قدرت متشکل طبقه سرمایه‌دار نمی‌تواند به عنوان یک طبقه عمل کند، مگر آن‌که خود را به صورت یک حزب سیاسی متمایز از تمام احزاب طبقات مالک وثروتمند و درمخالفت با آن‌ها سازمان دهد. این تشکل طبقه کارگر به صورت یک حزب سیاسی برای تامین امر پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهائی آن الغاء تمام طبقات ضروری‌ است.

۲ – مبارزات خود انگیخته کارگران ایران برای دفاع از حق شان و مقابله با تهاجم دائمی رژیم و برای متشکل شدن را چگونه ارزیابی می کنید؟ اعتصابات ، تحصن ها ، راهپیمایی ها و جمع شدن هایشان در مقابل مراکز و نهادهای مختلف دولتی چقدر چشمگیر و اثرگذار اند؟

جواد زاده : تهاجم و تعرض سرمایه علیه کارگران، بسیار متمرکز است و در سال‌های اخیر نیز پیوسته گسترش یافته است. مقاومت و مبارزه کارگران علیه این تعرضات اما متاسفانه بسیار غیرمتمرکز و پراکنده است. طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه، برای تشدید استثمار کارگران شرایط سخت و دشواری را بر طبقه کارگرتحمیل نموده‌اند . از جمله تعرضات طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر می‌توان به قراردادهای موقت و سفید امضا، گسترش شرکت‌های پیمانکاری خصوصی‌سازی و تعطیل و توقف کارخانه‌ها که نتیجه فوری آن اخراج‌ها و بیکارسازی‌های وسیع بوده است، عدم پرداخت به موقع دستمزدها، کاهش مداوم دستمزدهای واقعی، کاهش قدرت خرید کارگران و تحمیل زندگی در زیر خط فقر اشاره نمود. نظام سرمایه‌داری حاکم، برای رهائی از چنگ بحران اقتصادی، فشارهای بی‌حد و حصری را بر گرده کارگران تحمیل نموده و تمام بار این بحران را بر دوش طبقه کارگر انداخته است. هم پای تهاجمات و تعرضات فزاینده طبقه حاکم علیه کارگران در عرصه‌های اقتصادی و معیشتی، یورش‌ها و تهاجمات پی‌درپی رژیم علیه کارگران پیشرو و فعالان کارگری و کوشش آن‌ها برای تشکل‌یابی نیز افزایش یافته است. دستگاه امنیتی و قضائی رژیم با احضارها و بازداشت های مکرر، پرونده سازی، حبس و اخراج کارگران پیشرو، تمام سعی خود را به کار برده است تا با پراکنده ساختن و حذف آن دسته از کارگرانی که بخشا خود را متشکل ساخته‌اند و یا در راه تشکل‌یابی کارگران، فعال و اثر گذار بوده‌اند، همگی را مرعوب سازند و از این‌گونه فعالیت‌ها بازدارند. علاوه بر بازداشت و پی‌گرد دائمی فعالان سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، به ده‌ها مورد دیگر در این زمینه از جمله احضارها و بازداشت فعالان کارگری در کردستان، فعالان کمیته هناهنگی و کمیته پی‌گیری و اخیرا احضار و بازداشت فعالان کارگری تبریز می‌توان اشاره نمود.

طبقه کارگر ایران البته در برابر این تعرضات سیاسی و اقتصادی دست به مقاومت زده و برای تحقق مطالبات خود در اشکال مختلفی مبارزه نموده است. با این همه باید به این موضوع اعتراف کرد که این مبارزات و مقاومت‌ها از آن‌جا که عمدتا پراکنده و بخشا خودبخودی بوده است، در موارد زیادی به نتایج مطلوب نرسیده‌اند و تنها در مواردی که مبارزه کارگران متشکل‌تر بوده واز سازماندهی بهتری برخوردار بوده‌اند، با موفقیت همراه بوده‌اند. آخرین نمونه آن را می‌توان در مبارزات متحدانه کارگران پتروشیمی تبریز مشاهده کرد که مبارزات کارگران سایر پتروشیمی‌ها را نیز در پی داشت.

اما صرف‌نظر از این‌که این مبارزات تا چه حد با موفقیت روبرو شوند یا نشوند، واقعیت این است که کارگران در برابر تعرضات، فشارهای فزاینده، اجحافات و زورگویی سرمایه‌داران، نمی‌توانند ساکت بنشینند و در واقع راه دیگری جز مبارزه ندارند. مبارزه‌ی امروز کارگران، به مبارزه مرگ و زندگی تبدیل شده است و بدیهی‌ست مادام که مطالبات آن‌ها تحقق نیافته باشد دست از مبارزه نخواهند شست. فراموش نکنیم که در جریان همین مبارزات است که شناخت و آگاهی کارگران رشد و ارتقا می‌یابد. در جریان همین مبارزات است که کارگران دشمنان واقعی خود را بهتر می‌شناسند، به اهمیت اتحاد و مبارزه متشکل، بیشتر پی می‌برند، به قدرت خود وقوف بیشتری پیدا می‌کنند و از تجارب مبارزات خود اعم از شکست یا پیروزی آن، در مبازرات بعدی علیه طبقه سرمایه‌دار استفاده می‌کنند. همین مبارزات روزمره است که به کارگران می‌آموزد که اگر تشکل کارخانه‌ای داشته باشند، اگر تشکل فرا کارخانه‌ای و سراسری داشته باشند، بهتر و مثمرثمرتر می‌توانند مبارزات خود را پیش برند. اساسا از درون همین مبارزات است که کارگربه این موضوع پر اهمیت پی می‌برد که کارگر منفرد و متفرق هیچ است و کارگر متحد و متشکل همه چیز!

۳ – در سال های اخیر کارگران دو واحد بزرگ ، یعنی شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و نی شکر هفت تپه ، توانسته اند سندیکای مستقل خودشان را به وجود بیاورند و هرچند رهبران این دو حرکت با سرکوب و اخراج از کار و زندان روبرو شده اند ، ولی این دو تشکل مستقل عملاً هویت کاملاً شناخته شده ای پیدا کرده اند.این حرکت ها را چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا سندیکای مستقل در ایران می تواند پا بگیرد و آیا می تواند از طریق مذاکره با دولت مشکلی از مشکلات کارگران را حل کند؟

جواد زاده : اقدام کارگران شرکت واحد و کارگران هفت‌تپه در ایجاد سندیکای مستقل خود در زیر سرنیزه و سرکوب، اقدام جسورانه و قابل ستایشی‌ست که تاثیرات آگاه‌گرانه بلا انکاری بر تمام بخش‌های کارگری و در مقیاس تمام جامعه برجای گذاشت و جنبش کارگری را گام بزرگی به جلو برد. البته تشکیل یا احیای سندیکای کارگران شرکت واحد که ازلحاظ زمانی بر تشکیل سندیکای کارگران هفت تپه مقدم است وامروز جلوی فعالیت آن را به کلی گرفته‌اند و یا آن را بسیار بسیار محدود ساخته‌اند، به شرایط سیاسی ویژه اوائل دهه جاری (دهه هشتاد) برمی‌گردد که دولت جمهوری اسلامی برای امضای مقاوله‌نامه‌های ٨٧ و ٩٨ سازمان جهانی کار (ILO) پیرامون حق کارگران برای ایجاد تشکل‌های آزاد کارگری، مصونیت کارگرانی که این تشکل‌ها را ایجاد می‌کنند و حق قرارداد جمعی اعلام آمادگی نموده بود. شاید لازم باشد در این مورد قدری بیشتر توضیح داده شود. دولت خاتمی در ادامه پیشبرد سیاست‌های پس از جنگ توسط رفسنجانی برای غلبه بر بحران اقتصادی و کسب وام و سرمایه‌گذاری خارجی از سوی انحصارات مالی جهانی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول و همچنین برای پذیرفته شدن در سازمان تجارت جهانی (WTO) یک رشته تلاش‌هائی را در مقیاس بین‌المللی آغاز کرد. دولت “اصلاح‌طلب” خاتمی همزمان و علاوه بر اجرای بی‌کم و کاست سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال و رهنمودهای انحصارات مالی، در عرصه مناسبات فیمابین کارگر و کارفرما، تشکل‌های کارگری، مقررات و ضوابط حاکم بر آن‌ها نیز باید به این انحصارات، اطلاعات، اطمینان و ضمانت‌های کافی می‌داد تا مسیر سرمایه‌گذاری‌های خارجی را هموارتر سازد. در همین رابطه جمهوری اسلامی با ارائه گزارش‌های مشروحی در مورد شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، تمایل خویش را برای امضای مقاوله‌نامه‌های فوق اعلام و از سازمان جهانی کار دعوت نمود برای بررسی وضعیت این تشکل‌ها به ایران سفر کند تا اگر موانعی در این زمینه هست برطرف گردد. سازمان جهانی کار نیز که تحت نفوذ سرمایه جهانی و محور فعالیت‌های آن به سازش کشاندن کار و سرمایه است، وظیفه ارزیابی از تشکل‌های به اصطلاح کارگری یاد شده، اندازه گیری درجه تطابق مناسبات و ضوابط حاکم بر این تشکل‌ها و مقررات جاری در جمهوری اسلامی با معیارهای سازمان بین‌المللی کار و حصول به چنین اطمینانی را برعهده گرفت. پس از اعزام هیاتی ازطرف ILO به سرپرستی “برناردجرنیگان”درمهرماه سال ٨١ و انجام دیدارهائی با مسوولین وزارت کار و خانه کارگر، این هیأت چنین اظهار نظر نمود که شوراهای اسلامی کار ناقض مفهوم آزادی‌های مندرج در مقاوله‌نامه ٨٧ است. هیات اعزامی ILO به شوراهای اسلامی توصیه کرد، فعالیت سیاسی را کنار بگذارند، انجمن صنفی ایجاد کنند و یا شوراهای اسلامی را با آن انطباق دهند! دولت نیز که با این توصیه نمایندگان اعزامی ILO همراه بود، از سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار خواست که هر چه سریع‌تر این تشکل‌ها را با خواست ها و امیال دولت و نظرات هیات اعزامی هماهنگ سازند. بر بستر این اوضاع و شرایط است که پاره‌ای از رفرمیست‌های درون جنبش کارگری دچار این توهم می‌شوند که گویا ILO به کمک این افراد و هم یاری وزارت کار درصدد ایجاد تشکل‌های آزاد کارگری است. گفتگوهای بعدی وزارت کار با نمایندگان ILO در اردیبهشت سال ٨٢‌ در تهران و انجام توافقاتی پیرامون ایجاد تغییراتی در فصل ششم قانون کار به منظور تسهیل شکل‌گیری انجمن‌های صنفی و نیز تغییر ماده ١٣۵ قانون کارو تبصره آن، تغییر ماده ١٣٧، به منظور حذف اختیارات شوراهای اسلامی کار، بر این توهمات افزود. اما سفر بعدی هیات ILO در سال ٨٣ و تاکید آن بر “تقویت تشکل‌های موجود” و رضایت به تغییر نام و استحاله شوراهای اسلامی به تشکل‌ها و انجمن‌های صنفی، راه را بر هرگونه تصور و یا توهمی دراین‌باره که گویا ILO و دولت یا جناحی از حکومت، خواستار ایجاد تشکل‌های آزاد و مستقل کارگری ولو از نوع صنفی و سندیکائی هستند را به کلی مسدود ساخت!

ناگفته نماند که شرایط جدید، شور و شوق و تحرک مشهودی را در میان فعالان جنبش کارگری و در میان کارگران پیشرو البته بدون آن که کم‌ترین توهمی نسبت به دولت خاتمی و حامیان جهانی آن و یا سازمان جهانی کار داشته باشند، اما سالیان متمادی از تشکل کارگری محروم و در برهوت بی‌تشکلی و پراکندگی به‌سر می‌بردند نیز ایجاد نمود.

علاوه بر این، در سال ٨٣ همزمان با این تحولات و رویدادها، هیاتی نیز از طرف کنفدراسیون بین‌المللی اتحادیه‌های آزاد کارگری (ICFTU) به ایران سفر کرد. سفر این هیات باتدارک برگزاری اول ماه مه توسط کارگران پیشرو و فعالان کارگری همزمان شد. در واقعیت امر، این هیات نیز بر بستر شرایط سیاسی آن روز جامعه و تلاش‌های جریان موسوم به اصلاح طلب که درصدد ارائه چهره ای موردپسند انحصارات مالی جهانی بود، انجام شد و تحرکات جدیدی را در میان فعالان کارگری دامن زد. محمود صالحی از کارگران پیشرو سقز و محسن حکیمی عضو کانون نویسندگان ایران، توانستند با اعضای این هیات ملاقات و گزارش‌هایی نیز در مورد شرایط کار و زندگی کارگران ایران و نحوه برخورد رژیم با کارگران و حقوق کارگری به آن‌ها ارائه دهند. به دنبال آن مراسم اول ماه مه سقز به طور وحشیانه‌ای مورد یورش نیروهای سرکوب قرار گرفت و ده‌ها تن از کارگران و فعالان کارگری دستگیر شدند. در پی بازداشت این فعالان فعالیت‌های گسترده‌ای در برخی شهرهای ایران و کارزار بین‌المللی نسبتا وسیعی برای آزادی آن‌ها به راه افتاد. نامه‌های اعتراضی زیادی به (ICFTU) نوشته شد واین کنفدراسیون نیز شکایت نامه‌ای به ILO نوشت و خواستار مداخله برای آزادی فوری دستگیرشدگان شد. موضوع برگزاری اول ماه مه در سقز و رویدادها متعاقب آن به عرصه تمام جامعه کشیده شده و به یک معضل برای رژیم هم در داخل و هم در خارج کشور تبدیل گردید. سرانجام جمهوری اسلامی مجبور به عقب‌نشینی و آزادی دستگیرشدگان شد. گرچه بعدها برخی از این فعالان از جمله محمود صالحی را بازداشت و به زندان محکوم کرد، اما عقب‌نشینی رژیم در آن مقطع، آشکارا یک پیروزی برای کارگران بود. اول ماه مه سقز سرفصل جدیدی در جنبش کارگری گشود و این جنبش را گام بلندی به پیش راند.

با این توضیحات می‌خواهم شرایطی را تصویر کنم که سندیکای کارگران شرکت واحد بر بستر آن شرایط اعلام موجودیت کرد. فراموش نکنیم دوره‌ای که از اوائل دهه هشتاد آغاز می‌شود، دوره‌ای است که با رشد آگاهی سیاسی در صفوف کارگران و افزایش چشم‌گیر درجه فعالیت کارگران پیشرو برای تشکل‌یابی کارگران همراه است. در این دوره است که نه فقط حق ایجاد تشکل‌های کارگری تدریجا به یکی از خواست‌های مهم کارگران تبدیل می‌شود، بلکه کارگران پیشرو در بسیاری از موارد، چنین تشکل‌هایی را نیز ایجاد می‌کنند. در واقع از همان نخستین سفر هیات اعزامی ILO به ایران در سال ٨١‌ به نحو بسیار محسوسی بر فعالیت‌ها و تلاش فعالان کارگری از جمله و به ویژه فعالان کارگری در شرکت واحد برای کسب حق تشکل و ایجاد تشکل آزاد و مستقل کارگری افزوده شد و در سال‌های بعد از آن نیز این تلاش‌ها پررنگ‌تر شد.منصور اسالو کارگر شجاع و مبارز شرکت واحد و تعداد دیگری از همراهانش به عنوان هیات موسس و احیا سندیکای کارگران شرکت واحد در نامه‌ای خطاب به وزیر کار (١٩ مهر ٨٣) موضوع بازگشائی سندیکا را مطرح کردند. تجربه مبارزه برای ایجاد تشکل کارگری به سرعت به این دسته از فعالان کارگری ثابت نمود که نباید در انتظار یاری و مساعدت مقامات و نهادهای دولتی بنشینند تا ایشان موانع ایجاد تشکل کارگری را به فرض برطرف سازند و یا برای ایجاد تشکل‌های کارگری منجمله سندیکای کارگران شرکت واحد مجوز صادر نمایند. آنان این تجربه را به فوریت پشت سرنهادند وسرانجام با تکیه بر نیروی توده کارگران، تلاش خود را برای احیای سندیکا پی‌گرفتند و به رغم تمام فشارها و تهدیدات و محدودیت‌هایی که بر سر راه فعالان و کارگران پیشرو شرکت واحد قرار داده شد، این کارگران شجاعانه پا به میدان گذاشتند و طی یک دوره از درگیری و رودرروئی با نهادها و افراد حکومتی، سرانجام سندیکای مستقل خود را احیا کردند. به رغم آن که دفتر این فعالان در روز ١٩/٢/٨۴ مورد یورش وحشیانه چماق‌داران رژیم و چاقوکشان خانه کارگری قرار گرفت و شماری از کارگران بشدت مضروب و مصدوم شدند و حتا زبان منصور اسالو نیز به دست همین اوباشان بریده شد، اما سندیکای کارگران شرکت اتوبوس‌رانی تهران و حومه، در زیرسرنیزه شکل گرفت و روز ٢٣ خرداد همان سال در یک مجمع عمومی که در کف پیاده‌رو خیابان برگزار گردید بطور رسمی موجودیت خود را اعلام کرد. اعلام موجودیت سندیکای کارگران شرکت واحد که توانسته بود هزاران کارگر این شرکت را به عضویت خود درآورد و اعتصابات بزرگ و فراموش نشدنی کارگران در دی و بهمن سال ٨۴ را سازماندهی و رهبری کند، در همان حال که موجی از خوشحالی برای  عموم کارگران و جنبش کارگری را در پی داشت و به الگوی کارگران هفت‌تپه تبدیل شد، اما کینه شدید رژیم ضد کارگری حاکم را نیز برانگیخت.

در هفت‌تپه نیزکارگران پیشرو مورد اعتماد توده کارگران که یک رشته اعتصابات، راه‌پیمائی و تجمعات اعتراضی و پرشور کارگران به‌ویژه در سال‌های ٨۵ و ٨۶ را سازماندهی و هدایت کرده بودند، در صدد ایجاد یک تشکل توده‌ای برآمدند. مکاتبات کارگران پیشرو این شرکت برای ثبت سندیکا نمی‌توانست به نتیجه برسد و نرسید. به‌عکس پیشگامان ایجاد سندیکای هفت‌تپه بارها توسط دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی رژیم احضار شدند و مورد تهدید و ارعاب قرار گرفتند. اما کارگران پیشرو این شرکت نیز با پشتکاری و شجاعت تشکیل سندیکا را پی گرفتند و با انتخاب یک هیات موسس در خرداد ٨٧ که به تایید ٢۵٠٠‌ تن از کارگران رسید، سندیکای خود را ایجاد کردند. این تلاش‌ها در آبان همان سال شکل نهائی به خود گرفت و سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه نیز رسما اعلام موجودیت کرد. باید توجه کرد که سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه زمانی اعلام موجودیت کرد که سندیکای کارگران شرکت واحد مورد وحشیانه‌ترین یورش‌ها قرار گرفته و بسیاری از رهبران و فعالان آن نیز به زندان افتاده و یا از کار اخراج شده بودند. بنابراین روشن بود که نحوه برخورد ارتجاع حاکم با سندیکای نوپای هفت‌تپه، جدا از برخورد آن با سندیکای شرکت واحد نخواهد بود. هر چند سندیکای کارگران هفت‌تپه به اعتبار و پشتوانه حمایت توده کارگران این شرکت خود را موقتا بر رژیم تحمیل نمود، اما از نقطه‌نظر رژیم سندیکای هفت‌تپه که الگوئی از سندیکای شرکت واحد بود، نمی‌بایست به الگوئی برای سایر واحدها تبدیل شود و فورا باید منکوب می‌شد. رژیم که دیگر نمی‌خواست ماجرای طولانی سندیکای کارگران شرکت واحد تکرار شود، دستگاه امنیتی و سرکوب خود را سریع‌تر از گذشته وارد عمل ساخت و به بی رحمانه‌ترین اقدامات سرکوب‌گرانه علیه سندیکای هفت‌تپه و فعالان آن متوسل گردید. تمام اعضاء هیات مدیره سندیکا را بازداشت و حبس او اخراج نمود. حتا کار را به آن‌جا کشاند که علی نجاتی کارگر آگاه و شجاع این سندیکا را پس از اتمام دوره شش ماهه زندان، دوباره محاکمه و به یک سال زندان محکوم کرده است.

  زمانی که کارگران پیشرو شرکت واحد در صدد احیای سندیکای این شرکت برآمدند و کوشش‌های علنی و گسترده‌ای را بدین منظور آغاز نمودند مصادف بود با موقعیتی که دولت اصلاح طلبان برای جذب سرمایه‌گذاری خارجی و ورود به سازمان تجارت جهانی، می‌خواست به کمک سازمان بین‌المللی کار، تشکل‌های صنفی وابسته بخود ولو بخشاً متفاوت با شوراهای اسلامی ایجاد کند، و این شرایط خود ویژۀ سیاسی، مستقیم یا غیر مستقیم زمینه‌ها و خلل و فرجی را برای تشکیل سندیکا و فعالیت‌های سندیکائی می‌گشود. اما اعلام موجودیت سندیکای کارگران هفت تپه به زمانی برمی‌گردد که بساط اصلاح طلبان برچیده شده و فرصت این بازی‌ها نیز به پایان رسیده است. با روی کار آمدن یک کابینه نظامی- امنیتی،  سرکوب و خفقان بیش از پیش تشدید می‌گردد، شرایط سیاسی جامعه نیز دچار تغییر می‌شود و هرگونه خلل و فرجی در زمینه فعالیت‌های علنی و متشکل کارگری نیز به کلی مسدود می‌شود.

آنچه که هم اکنون ما شاهد آن هستیم عبارت از این است که اختناق و دیکتاتوری لجام گسیخته جمهوری اسلامی و توسل به حداکثر خشونت و قهر در قبال فعالیت متشکل کارگران، عملا این هر دو سندیکا را تا حدود زیادی فلج ساخته است. ارتجاع حاکم از هرگونه فعالیت این سندیکاها برای بسیج کارگران و سازماندهی مبارزات آن‌ها ممانعت به‌عمل آورده و در یک کلمه بقاءفعال آن را شدیداً زیر سوال برده و تقریباً ناممکن ساخته است.

اگر سندیکای کارگران شرکت واحد، پس از تشکیل، توده کارگران این شرکت را بسیج و دو اعتصاب بزرگ و چند هزار نفره را سازمان داد که کل فضای جامعه را متأثر ساخت، سندیکای کارگران هفت تپه اما که خود محصول ده‌ها اعتصاب بزرگ و کوچک و اجتماعات اعتراضی پرشکوه بود که کل فضای سیاسی جامعه را تحت تاثیر قرار داده بود،  دیگر نمی‌بایست به آن، فرصت و امکان سازماندهی اعتصابات و مبارزات کارگران داده شود. رژیم که از تکرار اعتصابات و گسترش آن به شدت وحشت داشت، برای مقابله با آن و قلع وقمع سندیکای کارگران هفت تپه به خشن‌ترین و رذیلانه‌ترین شیوها متوسل شد.

به رغم سرکوب و اعمال قهر و خشونت شدید علیه این دو سندیکا ، به رغم شرایط سیاسی بالنسبه متفاوت تشکیل این دو سندیکا و به رغم ویژگی‌ها و تفاوت‌های موجود در شکل‌گیری و محیط فعالیت این دو سندیکا، اما تأثیرات مثبت و آگاهی دهندۀ این دو سندیکا و فعالیت آنها بر رشد و ارتقاء آگاهی کارگران و پیشرفت جنبش کارگری، بلا انکار است. حق ایجاد  تشکل کارگری از اوائل دهه هشتاد تدریجاً به یکی از خواست‌های مهم کارگری تبدیل می‌شود ، در سال‌های بعد از تشکیل سندیکای شرکت واحد، این خواست بیش از پیش برجسته می‌شود و در موارد زیادی نیز کارگران آگاه و پیشرو، رأسآ چنین تشکل‌هائی را ایجاد می‌کنند.

اگر چه در همین دوره است که ده‌ها کمیته کارخانه، کمیته‌ها و جمع‌های کارگری در مراکزو واحدهای مختلف تولیدی و نیز جمع‌ها و کمیته‌ها و تشکل‌های متعددی که در رابطه با حمایت از جنبش کارگری و یا کمک به سازمان‌یابی و تشکل‌یابی جنبش طبقاتی کارگران نیز شکل می‌گیرند اما این نام سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه است که چون دو ستاره ی تابناک و پر فروغ بر تارک این دوره از جنبش طبقاتی کارگران ایران می‌درخشند.

رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی که از مبارزه متشکل و از رشد آگاهی در صفوف کارگارن به‌شدت بیمناک بوده است، نه فقط هیچ‌گاه این دو سندیکا را به رسمیت نشناخت، بلکه حتا پیش از اعلام موجودیت رسمی و از همان آغاز با نیروی قهر و سرکوب به مقابله با آن‌ها برخاست تا آن‌جا که عملا دامنه فعالیت این دو سندیکا را بسیار محدود ساخت و از هرگونه فعالیت متشکل و توده‌ای بازداشت. تجربه احیاء و ایجاد سندیکای کارگران شرکت واحد و کارگران نیشکر هفت‌تپه، بار دیگر بر تجارب پیشین جنبش کارگری صحه می‌گذارد و بار دیگر این واقعیت را به اثبات می‌رساند که اختناق و دیکتاتوری لجام گسیخته که از خصائل اصلی رژیم سرمایه‌داری و مذهبی حاکم است، مانع عمده بر سر راه ایجاد تشکل‌های توده‌ای توسط خود کارگران است. در پایان این پاسخ طولانی، باید بر این نکته تاکید نمود که رژیم جمهوری اسلامی ممکن است فعالیت این دو سندیکا را از این هم که هست بسیار محدودتر سازد و به کلی آن‌ها را تعطیل و قلع و قمع کند به نحوی که حتا قادر به صدور یک اطلاعیه هم نباشند، با این وجود رژیم هیچگاه نمی‌تواد و قادر نخواهد بود تاثیرات آگاهی دهنده شکل‌گیری این دو سندیکا و اثرات مثبت آن بر پیشرفت جنبش کارگری را زائل سازد و جنبش کارگری را از این نقطه نظر به سال‌های قبل از ٨٣ بازگرداند.

۴ – عده ای از فعالان جنبش کارگری بدیل شورا و جنبش شورایی را در مقابل سندیکا سازی پیش می کشند و عده ای نیز شوراها را نهادهای قیام کارگری می دانند که فقط در شرایط انقلابی می توانند پا بگیرند و در شرایط عادی سندیکا سازی را تنها راه می دانند. نظر شما چیست؟

جواد زاده : قبل از هر چیز من بر این باور هستم که هر تشکلی را که کارگران مستقلا و به نیروی خودشان ایجاد کنند و این تشکل، کارگران را متشکل کند و مبارزه برای احقاق حقوق و تحقق مطالبات کارگران از هر نوع صنفی یا سیاسی را سازماندهی و هدایت کند، آن یک تشکل واقعی کارگری‌ست که باید مورد حمایت و پشتیبانی قرار بگیرد و هر نامی هم که داشته باشد، تغییری در این موضوع ایجاد نمی‌کند.

اما در مورد شورا، اول باید ببینیم درک ما از شورا چیست؟ اگر شورای کارگری به‌معنای ارگان اعمال قدرت سیاسی کارگران باشد، یعنی همان چیزی که در تاریخ جنبش کارگری بوده است و انقلاب روسیه نیز همین مضمون و برداشت را اثبات می‌کند، در این صورت شورا زمانی می‌توند ایجاد شود که شرایط سیاسی جامعه این موقعیت را کم‌وبیش فراهم ساخته و زمینه‌های شکل‌گیری شورا و اعمال قدرت کارگری تا حدودی بوجود آمده باشد. چنین شرایطی نمی‌تواند فراهم شود مگر آن‌که طبقه حاکم و رژیم سیاسی آن، قدرت کنترل جامعه و اعمال اتوریته خود را از دست و یا تاحدودی از دست داده باشد. ناتوانی طبقه حاکم و رژیم سیاسی آن در کنترل جامعه و اعمال اتوریته نیز عموما زمانی دیده می‌شودکه اعتصابات و مبارزات کارگری و کل جنبش انقلابی اعتلا می‌یابد و توازن قوا، به سود کارگران و نیروهای انقلابی برهم می‌خورد و علی‌رغم میل و خواست رژیم حاکم، کارگران می‌توانند حدودی از آزادی‌های سیاسی را به چنگ آورند و خود را در شوراها سازماندهی کنند. با گسترش اعتصابات کارگری و پیشرفت جنبش انقلابی معمولا بسیاری از سرمایه‌داران و مدیران کارخانه‌ها، چه از ترس کارگران و چه برای به شکست‌کشاندن مبارزات آن‌ها، کارخانه‌ها را تعطیل، تولید را متوقف و یا در روند آن اخلال ایجاد می‌کنند و بعضا کارخانه‌ها را رها ساخته و پا به فرار می‌گذارند. بدین ترتیب شرایط سیاسی جدید و پیشرفت مبارزه طبقاتی وظایفی را برعهده کارگران و طبقه کارگر می‌گذارد که پیش از آن وجود نداشت. انجام و پیشبرد این وظایف توسط کارگران، تشکیلات سیاسی ویژه‌ای را می‌طلبد که نام آن شوراست. کمیته های اعتصاب ، کمیته ها و محفل های مخفی پیشین درون کارخانه ها، دیر یازود و به فراخورپیشرفت مبارزات کارگران به شورا ها تبدیل می گردند.درست در این مقاطع است که شوراها از درون مبارزه کارگران می‌جوشند و به ابتکار کارگران شوراهای جدیدی برپا و همه جا وارد عمل می‌شوند و کنترل کارخانه و امور تولید را به‌دست می‌گیرند. با پیشرفت جنبش انقلابی و مبارزه طبقاتی، کارگران شوراهای سراسری خود را ایجاد می‌کند و در مراحل پیشرفته‌تر از طریق همین شوراهاست که کارگران قدرت سیاسی خود را اعمال می‌کنند.

علاوه بر تجربه انقلاب روسیه، در انقلاب ۵٧ ایران نیز از نیمه دوم سال ۵٧ که جنبش به مرحله اعتلایافته‌ تری پا می‌گذارد، ما شاهد شکل‌گیری شوراهای کارگری هستیم که در جریان قیام و پس از سقوط رژیم سلطنتی، در تمام صنایع و کارخانه‌ها از جمله در نفت، صنایع دفاع، ماشین‌سازی، راه‌آهن، شرکت واحد و در بسیاری دیگر از کارخانه‌ها نیز شکل می‌گیرند و رتق و فتق امور کارخانه را بدست می‌گیرند و در پروسه پیشرفت مبارزاتی، شوراهای سراسری و اتحاد شوراها را سازمان می‌دهند. اگرچه ارتجاع و ضدانقلاب مهلت نداد این شوراها قوام بگیرند تا تمام و کمال به‌مثابه ارگان‌های اعمال قدرت کارگری انجام وظیفه کنند، اما در هر حال این شوراها چیز دیگری جز نطفه‌های اولیه قدرت کارگری نبودند.

بنابراین شورا با مضمون و کارکردی که ذکر آن رفت مستقل از آن‌که کسی طرفدار شورا باشد یا نباشد، در شراط سیاسی و توازن قوای کنونی و سلطه بلامنازع خفقان و سرکوب ایجاد نمی‌شود و اصولا نمی‌تواند ایجاد شود. بیهوده نیست که هیچ کارگر پیشروای در هیچ کارخانه‌ای در لحظه حاضر صحبت از ایجاد شورا در آن کارخانه فرضی نمی‌کند. کارگر پیشرو که دست‌اندرکار مبارزه واقعی و عملی‌ست، هیچ‌وقت شعار نمی‌دهد و حرفی را نمی‌زند که نخواهد و یانشود به آن عمل کند. این بحث بیشتر از جانب کسانی مطرح می شود که از محیط اصلی کار و مبارزه کارگری به دور هستند و اگر روزی هزار بار هم تکرار کنند که شورا باید تشکیل شود، اما گوش شنوایی در میان کارگران پیدا نخواهند کرد ودر شرایط کنونی شورائی تشکیل نخواهد شد. مگر آن‌که کارکرد و وظایف شورا را تا حد کارکردها و وظایف سندیکائی و اتحادیه‌ای تقلیل داد. در این صورت آن شورای فرضی که تنها برای یک رشته مطالبات در چارچوب همین نظام فعالیت می‌کند و قدرت حاکم را به رسمیت می‌شناسد به قوانین آن پای‌بند است و آن را رعایت می‌کند، از شورا تنها نامی برخود دارد اما در عمل چیزی شبیه انجمن صنفی و نوعی سندیکا بیشتر نیست.

نکته دیگری که در مورد شورا باید به آن اشاره کرد این است که شوراها ارگان‌های سیاسی توده‌ای و علنی طبقه کارگرند و کارگران عموما در نشست‌های وسیع و مجامع عمومی و علنی خود نمایندگان خود در شورا را انتخاب می‌کنند. حال ممکن است کسانی پیدا شوند و تشکل مخفی چند نفره‌ای را فرضا در کارخانه‌ای ایجاد کنند ونام آن را شورا بگذارند. اما این هم در واقع نه به حسب وظایف و نه به لحاظ مناسبات درونی و شکل فعالیت شورا نیست. بلکه کمیته مخفی کارخانه است.

خلاصه کنم، در همه حال و در هر شرایطی می‌توان و باید برای شوراها و حاکمیت شوراها به عنوان آلترناتیو حاکمیت فعلی تبلیغ و ترویج و برای استقرارا آن فعالیت و مبارزه کرد. اما شوراها به طور ارادی و در هر شرایطی از جمله در شرایطی که فعلا ما با آن روبرو هستیم بوجود نمی‌آیند.

اما این‌که گفته شود، در شرایط کنونی یا به قول شما در شرایط عادی، ایجاد سندیکا یگانه راه است، من تصور نمی‌کنم چنین باشد. سندیکا و فعالیت سندیکائی و تلاش فعالان این عرصه را ما در ظرف سال‌های اخیر شاهد بوده‌ایم. در پاسخ به سوال پیشین مشروحا به این مساله پرداخته شد. آن‌چه را که می‌توانم اضافه کنم عبارت از این است که در شرایط سلطۀ اختناق سیاسی که رژیم هیچگونه تشکل علنی کارگری را تحمل نمی‌کند، تلفیق مناسبی از اشکال مبارزه و فعالیت مخفی و زیرزمینی با فعالیت علنی حائز اهمیت بسیار جدی و ضرورتی انکار ناپذیر است. تنها تشکل‌هائی می‌توانند بقاء فعال و ادامه کاری داشته باشند که بنای آن‌ها بر پایه این اصل خدشه ناپذیر استوار شده باشد. اگرچه در تحت یک شرایط ویژه و مشخص آنطور که در پاسخ به سئوال قبلی به آن اشاره شد، تشکل‌های توده‌ای کارگری می‌توانند و یا ممکن است با هزار و یک درد و دشواری شکل بگیرند، اما هیچ تضمینی برای بقاء فعال و ادامه کاری آن‌ها وجود ندارد. لذا باید تشکل های مناسبی راسازمان داد که فعالیت آن ها درشرایط اختناق ومحرومیت کارگران ازآزادی های سیاسی، قابل دوام باشند. با توجه به شرایط خفقان و سرکوب و توازن قوای کنونی، کمتیه‌های مخفی کارخانه مناسب‌ترین تشکل های غیر حزبی کارگری می باشند. این کمیته‌ها که دربرگیرنده پیشروترین و آگاه‌ترین کارگران می‌باشند، همواره در دسترس کارگران قرار دارند و نه فقط در شرایط  امروز و محرومیت کارگران از آزادی‌های سیاسی قادرند مبارزات کارگران را سازماندهی و رهبری کنند، بلکه به دلیل قابلیت انعطاف و خصلت رادیکال خود، در شرایط اعتلا بیشتر جنبش و ناتوانی رژیم در اعمال سلطه یکپارچه برای کنترل جامعه، باتبدیل شدن  به کمیته‌های اعتصاب و شوراها نیز قادرند وظیفه سازماندهی مبارزات کارگری در مرحله پیشرفته تر جنبش را به انجام برسانند.

بدیهی‌ست که کمیته‌های کارخانه به دلیل شرایط سرکوب و خفقان حاکم، اکنون نمی‌توانند به تشکل‌های توده‌ای تبدیل شوند، اما در شرایط اعتلا بیشتر مبارزه قطعاً این سد و مانع از جلوی پای کارگران برداشته می‌شود و کمیته‌های کارخانه نیز به سازمان‌های توده‌ای کارگری تبدیل می‌گردند.

۵ – در سال های اخیر در خارج از کشور ، فعالیت های چشم گیری برای جلب حمایت بین المللی از مبارزات کارگران ایران صورت گرفته است ، این فعالیت ها را تا چه موفق می دانید و برای سازماندهی یک مبارزه کارآمد برای جلب  حمایت بین المللی از جنبش کارگری ایران چه پیشنهادی دارید؟ به نظرتان این حمایت بین المللی در کجا باید جُست؟

جواد زاده : هر چند رژیم جمهوری اسلامی نسبت به فعالیت‌ها، تلاش‌ها و فشارهای خارجی در زمینه رعایت حقوق کارگران عموما بی‌اعتناست و سعی کرده است این تلاش‌ها و فشارها را بی‌تاثیر جلوه دهد، اما این فعالیت‌ها برای جلب حمایت بین‌المللی از مبارزات و مطالبات کارگران ایران و یا آکسیون‌هائی که در دفاع از حقوق کارگران صورت گرفته و می‌گیرد به طور قطع بی‌تاثیر نبوده است. اما اگر بخواهیم این تلاش‌ها تاثیرات بیشتر و موثرتری برجای بگذارد، باید بتوانیم از لحاظ کمی و کیفی، نیروهای بیشتر و موثرتری را برای جلب حمایت‌ ها وجلب افکارعمومی، بسیج و سازماندهی کنیم. جلب حمایت و پشتیبانی احزاب و سازمان‌های مترقی و اعمال فشار بر نهادهای بین‌المللی و دولت‌ها برای تحت فشار گذاشتن جمهوری اسلامی کماکان یکی از روش‌های مبارزه و فعالیت در خارج کشور برای دفاع از حقوق کارگران ایران است اما مهمتر ازاین ها، باید تلاش‌های بیشتری برای جلب حمایت‌های عملی اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری و قبل از همه کارگران متشکل در این تشکل‌ها به عمل آوریم. در هر حال مرکز توجه و جهت‌گیری این فعالیت‌ها، قبل از هرچیز باید متوجه کارگران و افکار عمومی این کشورها و جلب حمایت و پشتیبانی آن‌ها از کارگران ایران باشد.

۶ – تأثیر اجرای طرح “هدفمند کردن یارانه ها” روی زندگی کارگران و زحمتکشان کشور را چگونه ارزیابی می کنید؟ بعضی ها می گویند قشری از کم درآمدترین و فقیرترین کارگران و زحمتکشان به کمک این طرح وضع بهتری پیدا کرده اند و برعکس ، خیلی ها معتقدند که این طرح فشار سهمگینی بر زندگی کل کارگران و زحمتکشان وارد می آورد؟ اثرات این طرح را به ویژه در آینده چگونه می بینید؟

جواد زاده : آن‌چه که تحت عنوان طرح هدفمندکردن یارانه‌ها، رسما از اواخر آذر سال ٨٩ به مرحله اجرا گذاشته شد، یک شیادی و کلاه‌برداری آشکار دولتی بود. از آغاز هم معلوم بود که طرح دولت که نام واقعی آن آزادسازی قیمت‌ها و حذف سوبسیدهاست، عواقب اقتصادی و معیشتی بسیار وخیمی را برای اکثریت مردم ایران و در درجه اول برای کارگران و زحمتکشان به همراه خواهد آورد. سه برابر شدن قیمت برق و آب، چهار برابر شدن قیمت گاز خانگی ٩ تا ٢١ برابر شدن قیمت گازوئیل، چند برابر شدن قیمت نان و افزایش سرسام‌آور قیمت سایر کالاها و خدمات، موضوعی نبود که بتوان آن را از چشم مردم پنهان ساخت. توده‌های مردم به‌فوریت متوجه شدند مبالغی را که دولت تحت عنوان یارانه نقدی به حساب آن‌ها واریز می‌کند، در برابر پولی که بابت افزایش قیمت‌ها، از جمله افزایش قیمت مواد سوختی از آن‌ها اخاذی می‌کند، بسیار ناچیز است. اجرای این طرح البته ممکن است بطور استثنائی و موردی در مناطق دور افتاده روستائی به سود برخی خانوارهای پرجمعیت بوده باشد. خانوارهائی که آرد و نان مصرفی را خودشان تولید می‌کنند و اضافه بر آن، در روستای آن‌ها لوله‌کشی گاز و آب و برق وجود ندارد که بخواهند از آن استفاده کنند و یا اگر هم از برق و گاز محروم نباشند وسائل خانگی زیادی ندارند که گاز و برق مصرف کنند.اما این موارد اندک و استثنائی‏ست. قانون حذف سوبسیدها، جزئی از سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال و تماما به زیان توده‌های کارگر و زحمتکش است. اجرای این طرح میزان تورم را به طور جهشی افزایش داده است و تا هم اکنون هم عواقب بسیار وخیمی برای مردم به بار آورده است. این طرح چنان‌چه بخواهد ادامه پیدا کند، لزوما فشارهای سنگین‌تری را بر دوش کارگران و زحمتکشان وارد خواهد ساخت و کارگران و زحمتکشانی را که در حال حاضر نیز در زیر خط فقرودر وضعیتی طاقت فرسا زندگی می‌کنند، به فقر و فلاکت و سیه‌روزی بیشتری سوق خواهد داد.

۷ – کارگران و زحمتکشان بخش اعظم جمعیت ایران را تشکیل می دهند و در تظاهرات و راه پیمایی های گسترده سال ۸۸ بخش قابل توجهی از آنها شرکت داشتند ، اما چرا آنها در گرماگرم این اعتراضات خواست های اخص خود را پیش نکشیدند ، در حالی که مثلاً کارگران تونس و مصر با گرفتن نان در دست و فریاد گرسنگی بر لب به اعتراضات توده ای پیوستند ، فرق شرایط ایران را با شرایط این کشورها در چه می بینید؟

 

جواد زاده : جنبش اعتراضی توده‌ای در سال ٨٨، جنبش بسیار بزرگی بود اما به رغم وسعت زیاد آن، نتوانست میلیون‌ها کارگر و اقشار بزرگی از زحمتکشان را در برگیرد. این درست است که در تظاهرات توده‌ای سال ٨٨ کارگران زیادی به صورت انفرادی و غیر متشکل حضور داشتند، اما حضور منفرد و غیر متشکل کارگران، نمی‌توانست شعارها، مطالبات و سمت‌وسوی این جنبش را عوض کند و یا تحت تاثیر قرار دهد. اکثریت قابل توجه نیروهای این جنبش را نه کارگران، بلکه اقشار میانی جامعه تشکیل می‌دادند که شعارها و مطالبات دمکراتیک و آزادی‌خواهانه رامطرح می‌کردند وثقل جمعیت اعتراض کننده با زنان ، کارمندان ، دانشجویان و جوانان بود. بخشی از بورژوازی، شخصیت‌ها و محافل حکومتی نیز که سعی داشتند رهبری خود را بر جنبش اعمال کنند، آن‌ها نیز مطالبات خودشان را به جای مطالبات و خواست‌های مردم جا می‌زدند. این‌که چرا خواست‌های اخص کارگری در این تظاهرات‌ها دیده نمی‌شود، علت اساسی آن غیبت طبقه کارگر و عدم حضور متشکل کارگران در آن است. در این جا وارد علت‌یابی این عدم حضور که بحث مفصلی را می‌طلبد، نمی‌شویم. اما اگر در جنبش توده‌ای تونس و در حد کمتری مصر، شعارها و مطالبات کارگری نیز عنوان گردید، دلیل آن را باید در حضور تشکل‌های کارگری در این کشورها جستجو کرد. در تونس و در حد پائین‌تری در مصر، تشکل‌ها و اتحادیه‌های کارگری جاافتاده‌ای وجود داشتند که سالیان متمادی به فعالیت آرام نوع سندیکائی مشغول بودند. این تشکل‌ها در مقطع پاگیری جنبش توده‌ای فعال‌تر شدند و توانستند بسیاری از کارگران را به صفوف خود ملحق و سازماندهی کنند و در تونس با شعار کار نان آزادی وارد عرصه مبارزه شدند. در ایران اما کارگران از داشتن تشکل‌ها و اتحادیه‌های کارگری حتا در حد اتحادیه‌های کارگری تونس هم محروم‌اند. افزون بر این، رژیم‌های دیکتاتوری حسنی مبارک در مصر و بن‌علی در تونس، با رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی که جوان ١۵ ساله را به خاطر داشتن یک برگ اطلاعیه تیرباران می‌کند متفاوت‌اند.

۸ – در سال های اخیر شاهد پیروزی های بزرگی از طرف کارگران نبوده ایم ، چرا چنین است؟ آیا علاوه بر سرکوب وقهر پلیسی ، وضعیت کنونی جهان سرمایه داری هم در این میان نقش دارد؟

جواد زاده : اگر منظور کارگران ایران باشد باید گفت که طبقه حاکم بر ایران در طی این سال‌ها تهاجمات وسیع و همه‌جانبه‌ای را در عرصه‌های سیاسی و اقتصادی علیه کارگران سازمان داده است. از آن‌جا که وضعیت مبارزاتی طبقه کارگر تا حدود زیادی ارتباط پیدا می‌کند با شرایطی که طبقه سرمایه‌دار و دولت حامی این طبقه بر کارگران تحمیل نموده‌اند، لذا تعرضات پی‌درپی طبقه حاکم علیه کارگران که در پاسخ به سوال دوم نیز به اختصار به آن اشاره نمودم، مستقیم و غیر مستقیم تاثیرات منفی خود را بر جنبش کارگری و مبارزات و مطالبات کارگران برجای می‌گذارد. هر چند این تعرضات نمی‌توانند  ونتوانسته اند جلوی مبارزات کارگران را سد کنند.

در عرصه بین‌المللی نیز باید گفت وضعیت بحرانی نظام سرمایه‌داری نتایج دوگانه‌ای به‌بار آورده است. یک طرف قضیه آن است که دولت‌های سرمایه‌داری تهاجمات گسترده‌ای را علیه کارگران و طبقه کارگر این کشورها آغاز کرده‌اند که به تنزل سطح معیشت کارگران، افزایش بیکاری و بازپس گرفتن برخی از مزایای اجتماعی و رفاهی کارگران انجامیده است. اما سوی دیگر مساله، مقاومت گسترده در برابر این تعرضات و اعتراضات وسیع کارگران است. تعرضات سرمایه‌داری در این کشورها، تاکنون شورش‌ها، اعتصابات وسیع و سراسری، قیام‌ها و راه‌پیمائی‌های عظیمی را در برخی از این کشورها، از جمله در اسپانیا، پرتغال، ایتالیا، یونان، فرانسه و انگلیس در پی داشته است.

۹ – بخش اعظم کارگران ایران در کارگاه های کوچک کار می کنند ، برای سازماندهی اینها چکار باید کرد و از چه اشکال سازمانی باید بهره گرفت؟ سازماندهی اینها عمدتاً باید در محیط کارشان صورت بگیرد یا در محیط و محلات زندگی شان؟

جواد زاده : تا آن‌جا که من شاهد بوده‌ام کارگران کارگاه‌های کوچک مانند کفاشان، خیاطان، نانوایان و سایر صنوف، سنتا خود را در سندیکا متشکل می‌سازند که با توجه به شرایط خفقان و سرکوب موجود، این سندیکاها هم نمی‌توانند کاملا علنی باشند. اما در کارگاه‌های بزرگ‌تر مناسب‌ترین شکل سازماندهی، ایجاد کمیته‌های کارگاه است.

هر چند که بخش اعظم کارگران در کارگاه‌های کوچک کار می‌کنند و قطعا سازماندهی این بخش بزرگ از کارگران بسیار مهم است، اما فراموش نکنیم که کارگاه‌های کوچک به رغم اهمیت‌شان و به رغم ضرورت سازماندهی و ایجاد تشکل در میان کارگران این بخش،ولی نقش و جایگاه استراتژیکی ندارند. برعکس کارگرانی که در کارخانه‌ها و صنایع بزرگ مانند نفت، گاز پتروشیمی، ماشین‌سازی، برق، راه‌آهن، مخابرات و امثال آن کار می‌کنند، هر چند ممکن است از لحاظ کمی، تعداد آن‌ها از کارگران کارگاه‌های کوچک کمتر باشند، اما از لحاظ کیفی نقش مهم‌تری ایفا می‌کنند و ایجاد کمیته مخفی کارخانه در این کارخانه‌ها و واحدها از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. بدیهی‌ست که سازماندهی کارگران در این‌گونه صنایع و کارخانه‌هاست که در گام نخست باید مورد توجه و تمرکز نیرو و کار فعالان کارگری و نیروهای کمونیست قرار داشته باشد.

۱۰ – در بازار کار سیاه و غیر رسمی در ایران ، زنان نقش بزرگی دارند و بخش اعظم زنان کارگر با مزد ناچیز و در شرایطی بسیار دشوار کار می کنند ، نقش جنبش زنان را در سازماندهی زنان کارگر چگونه می بینید؟

جواد زاده : این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی، رژیمی به‌غایت زن‌ستیز است که شدیدترین تبعیضات جنسیتی را علیه زنان اعمال نموده است. رژیم حاکم در تمام قوانین و معیارهای رسمی خود، نه فقط حقوق اولیه زن به عنوان یک انسان را نقض و پایمال نموده است بلکه بیشترین ستم و تبعیض در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و  اقتصادی را نیز در حق زنان روا داشته است. کارگر زن نه فقط در ازاء کار مساوی با مرد، دستمزد کمتر و نازل‌تری دریافت می‌کند، بلکه در محیط کار با انواع گوناگون موانع و محدودیت‌های دیگری نیز روبرو می‌باشد. زنان اولین کسانی هستند که در پس هر بحران و وخامت اوضاع اقتصادی، اخراج و بیکار و اجبارا به خانه باز‌گردانده می‌شوند. بدیهی‌ست که فعالان حقوق زن و گرایش چپ درون جنبش زنان که خود را به کارگران نزدیک‌تر می‌بینند می‌توانند در اشکال مختلی به کارگران زن نزدیک شوندو به آموزش و ارتقاء آگاهی آن ها یاری رسانند. کارگران زن اما قبل از هر چیز باید درصدد سازماندهی و تقویت جنبش واحد  وتفکیک‌ناپذیر زنان و مردان کارگر برای پیشبرد مبارزه واحد کارگری، برای تحقق مطالبات اخص کارگری و در نهایت برای برافکندن نظم طبقاتی موجود باشند. نظمی که سرمنشا تمام تبعیضات و نابرابری‌هاست. مبارزه برای پایان دادن به ظلم و تبعیض و نابرابری و رهائی زن، یک امر فراطبقاتی نیست. مساله زنان و تبعیض علیه زنان نیز بخشی جدائی‌ناپذیر از نظام طبقاتی‌ست. اگرچه هر کمونیست و هر کارگر زن آگاهی حل قطعی مساله زن را در نفی نظام طبقاتی می‌داند، اما مبارزه برای تحقق مطالبات اخص زنان کارگر در چارچوب نظم موجود را نیز منتفی نمی‌داند و آن را به آینده موکول ننموده وبرایش تلاش و مبارزه می کند.

۱۱ – بخش بزرگی از کارگران ایران در شاخه های مختلف بخش خدمات کار می کنند؟ وزن و اهمیت کارگران این بخش را در مجموعه مبارزات طبقه کارگر ایران چگونه ارزیابی می کنید؟

جواد زاده : این واقعیتی‌ست که با پیشرفت و تکامل نظام سرمایه‌داری، بخش خدمات پیوسته گسترش یافته و نیروی کار در این بخش افزایش یافته است. برطبق آخرین آمارهای دولتی، درایران علاوه بر افزایش شاغلین بخش خدمات، کارگران صنعتی نیزرشد یافته است. رشد جمعیت شاغل در بخش خدمات درمقیاس جهانی ، در عین حال با کاهش نسبی کارگران مولدی که مستقما در روند تولید مادی مشارکت دارند همراه بوده است.

حدودا بیش از نیمی از شاغلین در بخش خدمات را کارگران تشکیل می‌دهند. علاوه برکارگران صنعت حمل و نقل که بخشا حتا فعالیت آنها ادامه روند تولید مادی است و مستقیما ارزش اضافی تولید می‌کنند و یا کارگران بخش بازرگانی که استثمار می‌شوند و سرمایه را افزون می‌سازند، مانند پرسنل انبارها، فروشگاه‌ها، صندوق‌دارها، بسته‌بندها و غیره، امروزه ده‌ها هزارنفر در رستوران‌ها، هتل‌ها، توریسم، مراکز تعمیرات و غیره و غیره مشغول به کارند که سرمایه‌داران آن‌ها را استخدام می‌کنند و از قِبَل استثمار آن‌ها سودهای کلانی به جیب می‌زنند. در این بخش نه فقط کسانی که کار بدنی انجام می‌دهند، بلکه بخشی از نیروهائی که حتا عمدتا با فعالیت فکری سروکار دارند، در زمره کارگران بخش خدمات‌اند. این‌ها استثمار می‌شوند و سرمایه را افزون می‌سازند و جزئی از طبقه کارگر محسوب می‌شوند. بنابر این توجه به این بخش از کارگران و تلاش برای سازماندهی کارگران خدمات نیز امری ضروری می‌باشد. البته باید اضافه کرد که افزایش کارگران بخش خدمات، از اهمیت و نقش پرولتاریای صنعتی نمی‌کاهد و نقش محوری آن را زیر سوال نمی‌برد. معنای این حرف آن است که تمرکز کار و فعالیت کمونیست‌ها و فعالان کارگری در بخش پرولتاریای صنعتی از اولویت برخوردار است.

۱۲ – به نظر شما ، آیا کارگران فقط کسانی هستند که کار یدی انجام می دهند یا مزد یا حقوق بگیران کارهای فکری را هم می توان جزو طبقه کارگر به حساب آورد؟ مثلاً معلمان را هم  ( که گروه شغلی بسیار وسیعی هستند ) می توان جزیی از طبقه کارگر به حساب آورد؟

 

جواد زاده : بخشی ازاین سئوال را در پرسش قبلی  پاسخ دادم که نیاز به تکرار نیست . همینقدر بگویم که در تعریف کارگر و طبقه کارگر من به تعریف مارکس از این مقوله وفادارم و آن را قبول دارم. مارکس هم در این مورد می‌گوید کارگر به کسی اطلاق می‌شود که تنها زمانی می‌تواند زندگی کند که کاری به دست آورد و فقط هنگامی می‌تواند کاری بدست آورد که کارش بر سرمایه بیفزاید. در یک جمله کارگر کسی‌ست که از وسایل تولید محروم است و ناگزیر است نیروی کارش را به سرمایه بفروشد، ارزش اضافی تولید می‌کند و به این معنا سرمایه‌آفرین باشد.

بنابر این هر کس که کارش سرمایه‌آفرین باشد و ارزش اضافی تولید کند مستثنا از اینکه کار فکری باشد یا یدی، کارگر است. کاری سرمایه‌آفرین است که مولد باشد. کار مولد، درمعنای اقتصادی، ارزش اضافی تولید می‌کند، اما کار غیر مولد ارزش اضافی تولید نمی‌کند و در برابر سرمایه مبادله نمی‌شود و دستمزدش از بخش متغیر سرمایه پرداخت نمی‌شود. کار ی که فقط خدمتی را انجام می‌دهد، کار مولد نیست. حقوق‌دان‌ها، ارتشیان، سیاستمداران و امثال آن در این زمره‌اند. این‌ها در ازای خدمت خود حقوق می‌گیرند. این جمعیت حقوق‌بگیر یا خدمتگزاران به کلی با طبقه کارگر متفاوت است. گذران زندگی این‌ها نه از سرمایه، بلکه از درآمد است.

در مورد معلمان که شما پرسیده‌اید، اگر معلمی در یک موسسه آموزشی برای سرمایه‌دار کار می‌کند و سرمایه وی را افزون می‌سازد، این معلم کارگر است در غیر این صورت کارگر نیست و جزو همان حقوق‌بگیران و در زمره گروه‌هایی است که مابین طبقه کارگر و طبقه سرمایه‌دار قرار دارند. مارکس در این مورد می‌گوید معلمان در موسسسات آموزشی ممکن است برای کارفرمای آن موسسه کارگر مزدبگیر محض باشند.

گرچه این معلمان در رابطه با محصلین کارگر مولد نیستند، اما در ارتباط با کارفرمای‌شان، کارگران مولد هستند. کارفرما سرمایه‌اش را با نیروی کار معلمان مبادله می‌کند و از طریق این پروسه خود را ثروتمند می‌سازد.

 بنابراین در چنین حالتی معلم هم کارگر است.اما هر مزد و حقوق‌بگیری را نمی‌توان کارگر خواند. اگر قرار باشد هر کسی که مزد یا حقوق می‌گیرد را کارگر قلمداد کرد، در آن صورت جز بخش معدودی از افراد جامعه مانند سرمایه‌داران و مالکین که دستمزد و حقوق دریافت نمی‌کنند، نه فقط تمام معلمان، بلکه تمام افراد جامعه از قماش پزشکان، وکلا، مدیران کل، فرماندهان ارتش و سپاه، استانداران، وزرا و حتا رئیس جمهور و یا مدرسین حوزه علمیه قم که مقرری ماهانه می‌گیرند را نیز باید کارگر به حساب آورد که من با این درک غلط شدیداًمرزبندی دارم و آن را قبول ندارم.

 نقل از نشریه آرش شماره ۱٠۷ مهر ۱۳۹٠

 متن کامل در فرمت پی دی اف

توکل: حمید اشرف، چهره درخشان کمونیستی که همواره نام و یاد او جاودان خواهد ماند

تیرماه سال ۵۵ روزی که خبر جان باختن رفیق حمید اشرف و دیگر اعضای رهبری سازمان به زندان رسید، یکی از وحشتناک‌ترین روزهای زندگی سیاسی عموم نیروهای سازمان بود. از سیاهکل تا ٨ تیر، سازمان ضربات متعددی را متحمل شده بود و برجسته‌ترین کادرها در جریان مبارزه از دست رفته بودند. یک سال پیش از آن نیز رژیم شاه رفیق جزنی را به همراه دیگر اعضای گروه در زندان به گلوله بست که ضایعه بزرگی برای سازمان بود. اما هیچیک از این ضربات، سنگین‌تر از ٨ تیر نبود. در جمع رفقائی که در این روز جان باختند، سازمان رفیقی را از دست داده بود که دیگر جایگزینی برای او وجود نداشت. حمید تنها بازمانده رفقائی بود که سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران را بنیان گذاشتند. حمید مظهر زنده تمام آگاهی کمونیستی، مبارزه آشتی ناپذیر با نظم موجود، تجریه، قهرمانی و از خود گذشتگی ۵ سال مبارزه پیگیر سازمان بود. حمید یک رهبر سیاسی آگاه و با تجربه بود که به دفعات سازمان را از بطن طوفان‌های سخت که سازمان را تا لبه‌ی پرتگاه نابودی کشاند، نجات داده بود. کسی در سازمان نبود که جایگزینی برای حمید باشد. مشکلی در کمبود نیرو وجود نداشت. می دانستیم که آنقدر داوطلب پیوستن به سازمان هستند که از این بابت جای نگرانی نیست. گروه گروه هواداران سازمان که دستگیر و روانه زندان می‌شدند، بازتاب نفوذ روز افزون سازمان بودند. همان صداقت، مبارزه جوئی، از خودگذشتگی و تمام سنت‌های کمونیستی فدائیان در رفقای باقیمانده نیز وجود داشت. گرچه مبارزه مسلحاته دیگر نقش گذشته را در سازمان نداشت، اما بودند رفقائی که توانائی‌های نظامی سطح بالائی نیز داشتند. مشکل اینجا بود که پس از ٨ تیر، سازمان رهبری سیاسی قدرتمند و با تجربه ای نداشت. رهبرانی که از توان بالای تئوریک، سیاسی و تشکیلاتی برخوردار باشند. با این ضربه، آنچه که ذهن و فکر همه را به خود مشغول می‌کرد، این بود که سازمان مشکل بتواند از این ضربه کمر راست کند. تصویری که از حمید ارائه شده است، او را یک چریک ورزیده معرفی می‌کند که همواره محاصره‌های جلادان ساواک را در هم شکسته بود و در یک روز چندین محاصره انبوهی از مزدوران پلیس و ساواک را با کشتن ده‌ها تن در هم می‌شکند و جان سالم به در می‌برد. اما او به رغم تمام توانائی‌های نظامی‌اش، مقدم بر هر چیز یک رهبر سیاسی و یک سازمانده توانای سازمان ما بود. اکنون دیگر کسی و یا ارگانی در سازمان، تمام این توانائی‌ها را که برای نجات سازمان از این ضربه سنگین لازم بود، در خود جمع نداشت. همین واقعیت بود که چشم انداز را تیره و تار می‌کرد و توضیح می‌دهد وضعیتی را که سازمان در جریان سرنگونی رژیم شاه با آن رو به رو گردید و اپورتونیسمی که بر سازمان غلبه کرد.

اما چرا حمید اشرف یک چنین نقش منحصر به فردی کسب کرد که فقدان او می توانست بر سرنوشت یک سازمان چنین تاثیر تعیین کننده‌ای داشته باشد.

حمید تنها بازمانده نسلی از فدائیان در سازمان بود که آگاه ترین کمونیست‌های زمانه خود بودند. آنها رفقائی بودند که در نیمه دوم دهه چهل در کوران یک تلاش و مبارزه نظری، مطالعه و جستجوی راهی که بتواند بر بحران در جنبش کمونیستی ایران، انفعال و بی عملی غلبه کند و بن بست موجود را در هم شکند، به نقطه نظرهای جدیدی دست یافته و سلاح را به عنوان شکلی از تبلیغ مسلحانه در دستور کار قرار دادند.این دورانی بود که در برابر تمام گروه ها و محافل سوال چه باید کرد؟ قرار داشت. آثار کلاسیک مارکسیستی به رغم دیکتاتوری حاکم فراوان دست به دست می‌گشت و تجارب انقلابات کشورهای مختلف مورد بحث و بررسی مداوم قرار داشت. این رفقا عموما کمونیست‌هائی بودند که با توجه به سطح دانش و آگاهی جنبش در آن ایام، از توانائی‌های بالائی برخوردار بودند. آنها سرآمد کمونیست‌های آن دوران بودند. گروه رفیق جزنی یک نمونه بود و گروه رفیق احمد زاده نمونه دیگر. اگر در آن ایام اثر رفیق احمد زاده “مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک” می‌توانست آن چنان تاثیر بزرگی بر تمام جنبش برجای بگذارد که هر نیروی مبارزی را تحت تاثیر قرار دهد و آگاه‌ترین و فعال‌ترین نیروهای جنبش کمونیستی تحلیل او را بپذیرند، قدرت و توانائی‌های این اثر در پاسخگوئی به پاره‌ای از مسائل مهم جنبش بود. فراموش نکنیم که در این دوران، در عرصه جهانی مبارزه ائدئولوژیک حادی نیز جریان داشت و تمام این مبارزه در درون جنبش کمونیستی ایران نیز انعکاس داشت. در این شرایط به ویژه درگیری نظری با سازمان‌های منشعب‌ از حزب توده که مواضع چین را پذیرفته بودند و تحلیل‌های مفصلی نیز از مسائل ایران و جهان ارائه می داداند و از بیشترین نفوذ و تاثیرگذاری در میان کارگران و روشنفکران برخوردار بودند، از هرکسی ساخته نبود. اثر رفیق مسعود برای همیشه پاسخی قطعی به ساختار مسلط سرمایه داری حاکم بر ایران داد ، تمام تحلیل‌های مبتنی بر نیمه فئودال- نیمه مستعمره‌ی سازمان های مائوئیست و تحلیل‌های طبقاتی آنها را در هم ریخت و جنبش را از سردرگمی بر سر این مسئله بیرون آورد. به نقشی که تمام این سازمانها برای بورژوازی ملی قائل بودند خاتمه داده شد. این اثر اعلام می کرد که مبارزه ضد امپریالیستی از مبارزه علیه سرمایه جدا نیست. موضعی قاطع در برابر ریویزیونیسم داشت و حزب توده را فقط کاریکاتوری از حزب کمونیست می‌دانست. این مواضع، دست آورد و پیشرفت بزرگی برای جنبش کمونیستی بود. این اثر البته اشکالاتی جدی نیز در ارزیابی از شرایط عینی انقلاب، رشد تضادها، نقش دیکتاتوری ، نقش مبارزه مسلحانه و نظرات دبره داشت که در جریان مبارزات آتی سازمان نقد و اصلاح شدند، اما لااقل تا مرحله ای از حیات و مبارزه سازمان نمی توانستند نقش مثبت این اثر را در جنبش و مبارزه سازمان تحت الشعاع قرار دهند. رفقای دیگر سازمان هم عموما از چهره‌های شاخص و برجسته جنبش کارگری و کمونیستی بودند. حمید اشرف در رهبری یک چنین سازمانی جای داشت. تمام این رفقا در مبارزه‌ای که آغازگر آن بودند، جان باختند و تنها از این نسل، رفیق حمید اشرف بود که جان سالم به در برده بود. از آن رو  به گذشته نظری انداختیم تا بر این مسئله تاکید ‌کنیم که متاسفانه در سال‌های بعد، تعداد محدودی از رفقائی که به سازمان پیوستند، نظیر رفیق حمید مومنی، در این سطح از آگاهی ، توان و تجربه قرار داشتند. سطح دانش تئوریک و سیاسی سازمان افت کرد و اکنون فاصله بزرگی از جهات مختلف ایدئولوژیک- سیاسی و تشکیلاتی میان رفیق حمید و دیگر رفقای تشکیلات ایجاد شده بود. رفیق حمید آنچنان نقش منحصر به فردی یافته بود که هیچ رفیقی در درون سازمان جایگزین از دست رفتن او نبود. رفیق حمید علاوه بر توانائی‌های عملی خود در جمع بندی سه ساله با نقد و جمع بندی تئوری و پراتیک سازمان، توانائی های نظری و سیاسی خود را نیز در رهبری سازمان نشان داده بود. انتشار اخیر نوار گفتگوهای سازمان با بخش مارکسیست مجاهدین خلق، توسط رفقای اندیشه و پیکار که در همین جا باید از زحمات شان در انتشار این اسناد سپاسگزاری کرد، بار دیگر چهره برجسته رفیق حمید اشرف را با تمام خصائل برجسته کمونیستی و احاطه او بر مسائل نظری و عملی- سیاسی جنبش نشان می‌دهد. حمید در این مذاکرات با متانت و استواری مختص کمونیست ها از موضعی کاملا طبقاتی در قبال مسائل مورد اختلاف برخورد می کند. او از موضع یک مدافع پیگیر انقلاب کارگری و خلوص مارکسیسم سخن می‌گوید. نخستین کلام او در برخورد به مجاهدین م- ل نقد و نفی شیوه‌‌ی عمل آنها است. او می‌گوید: اگر مجاهدین به این نتیجه رسیده بودند که مواضع سیاسی و ایدئولوژیک شان، عملیات و برخوردشان نا درست بوده و حالا می‌خواهند با دیدگاه نوینی به مسائل جنبش طبقانی نگاه کنند، شکل برخوردعملی شان و اعلام مواضع شان به همین شکل اشتباه بوده است. جناح مارکسیست می بایستی با قطع پیوندهای خودش با گذشته، سازمان جدیدی را اعلام می‌کرد. سازمانی که بر اساس مواضع خرده بورژوائی قوام می‌گیرد، نمی تواند تبدیل به یک سازمان پرولتری و مارکسیست شود. او در این گفتگو تاکید می‌کند که : پرولتاریا به اتکای قدرت سازمان یافته اش می تواند اعمال قدرت کند. مارکسیست ها در هیچ چارچوبی با عده ای از مارکسیت هائی که دارای انحرافات ایدئولوژیک هستند و در حقیقت مارکسیست خرده بورژوائی اند، وحدت را نمی‌پذیرند. حمید، نفرت بیکران خود را از حزب رفرمیست، اپورتونیست و خیانت پیشه حزب توده ابراز می‌دارد، و در عین حال، هشدار می دهد که که  حزب توده  یک جریان خطرناک است. صرفا یک گربه مرده نیست . در ایدئولوژی نیروهای معتقد به مارکسیسم اغتشاش و اختلال ایجاد می کند و تبلیغات آن برای جنبش کمونیستی زهر آگین است. بر رابطه‌ی تئوری و عمل تاکید می‌ورزد و می گوید: شیوه لنینی قضاوت در مورد جریانات سیاسی این است که باید کردارآنها را ملاک قرار داد و نه گفتارشان. حمید دیدگاه عمیقا طبقاتی نسبت به خرده بورژوازی اتخاذ می نماید و تصریح می کند که خرده بورژوازی از آنجائی که بین دو طبقه اصلی جامعه قرار گرفته نمی تواند ایدئولوژی و سیاست مستقلی داشته باشد و رهبری جنبش را به دست گیرد. نیروی نوسان است و این نوسان میان طبقات دقیقا با تناسب قوای نیروهای پرولتری و بورژوائی ارتباط دارد و تنها هنگامی به سوی پرولتاریا گرایش می یابد که نیروهای پرولتری قوی باشند. حمید فقط از نزدیک شدن بخش های پائینی خرده بورژوازی به پرولتاریا که مجاهدین خلق آن دوران را نماینده سیاسی آنها می داند، سخن می گوید. با این همه اما حتا در این مورد نیز گرایش ضد کمونیستی سازمان مجاهدین را فراموش نمی کند و فاکت‌های آن را نشان می دهد. دیدگاه نا درست مجاهدین تازه مارکسیست شده را بر سر مسئله جبهه و مسئله‌ی وحدت از موضعی طبقاتی و مارکسیستی به نقد می کشد و می گوید: جبهه نمی تواند بدون این که متکی به نیروی سازمان یافته طبقاتی باشد و بدون این که  نیروهای سیاسی متکی به یک نیروی اجتماعی باشند، ایجاد شود. بر سر وحدت مارکسیت ها نیز اصرار می‌ورزد که قبل از آنکه متحد شویم باید خط مرزهای مان را روشن کنیم. خطوط سیاسی مشترکمان را روشن کنیم.

 اکنون تمام این مواضع سازمان و رهبری آن را مقایسه کنید با مواضعی که اکثریت رهبری سازمان پس از قیام اتخاذ می‌نماید و تا آنجا سقوط می‌کند که حزب بورژوا- رفرمیست توده به حزب طبقاتی پرولتاریا مفتخر می شود. مواضع و مبارزه گذشته سازمان تخطئه می گردد تا سازش طبقاتی توجیه شود. خرده بورژوازی به یک نیروی انقلابی مسلط در حاکمیت تبدیل می گردد تا رژیم بورژوا-مذهبی فوق ارتجاعی تقدیس شود. پیام فدایت شوم به سرکرده مرتجعین قرون وسطائی ارسال می‌گردد و ستایش از امام، نقش امام، پیام تاریخی امام و خط امام و تمام ارتجاع در دستور قرار می‌گیرد، تا سر انجام این گرایش موسوم به فدائیان اکثریت به نقطه‌ای می‌رسد که همدوش حزب توده به همدست سرکوبگر رژیم تبدیل می گردد.

 اما چه روندی طی می‌شود که سازمان به درجه‌ای از افول می رسد که اکثریت بزرگ نیروهای آن از خط مشی انقلابی و مارکسیستی سازمان و مواضع رادیکال حمید اشرف می‌گسلند و به منجلاب چنان اپورتونیسمی سقوط می‌کنند که تبدیل به حامیان و همکاران بزرگترین دشمن نه فقط کارگران و کمونیستهای ایران، بلکه عموم توده‌های مردم ایران می‌گردند؟

 در پی ضربه تیر ۵۵ مشکل سازمان فقط این نبود که برجسته‌ترین و توانا ترین رهبر خود را از دست داده‌ بود، در جریان سال ۵۴ گروهی از کادرهای برجسته سازمان از دست رفته بودند، اکنون اما تمام کادر رهبری و مسئولین شاخه‌ها در این ضربه جان باخته بودند. رفقای باقیمانده به ویژه رفقا احمد غلامیان لنگرودی(هادی) و صبا بیژن زاده، تلاش و فداکاری فراوانی به کار بردند تا سازمان دوباره بر روی پای خود بایستد. اما با تمام این فداکاری‌ها، متاسفانه دیگر از رهبری سیاسی که بتواند سازمان را به ویژه در شرایطی که جنبش توده ای اعتلا می یافت،هدایت کند، برخوردار نبود. این یک معضل جدی و حتا یک بن بست برای یک سازمان کمونیست بود. از درون همین معضل است که اپورتونیسم رشد می‌کند و پای افرادی امثال فرخ نگهدار به سازمان کشیده می‌شود. فرخ نگهدار گرچه به عنوان سمپات گروه رفیق جزنی شناخته شده است. در واقعیت اما به هیچ وجه مارکسیست نبود. او از جهات مختلف طبقاتی، خصلتی و نظری یک بورژوا لیبرال بود. فرخ همان بود که امروز هست و همان است که در اولین فرصت برای ابراز واقعی مواضع اش، نامه به بازرگان را در اسفند ماه ۵٧ نوشت. اگر در مقطعی هم او سخن گوی دفاع از مواضع حزب توده به عنوان یک جریان سوسیال-رفرمیست می شود، این فرخ نگهدار نیست که حرف می‌زند. نیروهای دیگری پشت سر او قرار گرفته‌اند و او را به این سمت هول می‌دهند. او پس از آزاد شدن از زندان در سال ۵۶ قصد پیوستن به سازمان را نداشت و اگر انقلابی در ایران رخ نمی داد او هرگز به سازمان نمی پیوست. این را ماجرای پیوستن اش به سازمان توضیح می دهد. همانگونه که اشاره کردم پس از ضربات به رغم این که رفقای باقیمانده، سازمان را بازسازی کرده بودند، اما سازمان شدیدا دچار ضعف نظری و سیاسی بود. نظرات رفیق بیژن دیگر پاسخگو نبود. شرایط نوین، تحلیل‌ها و تاکتیک‌های جدیدی را می‌طلبید و سازمان پس از آن همه ضربات ویرانگر، توانائی لازم را برای انجام این کار نداشت. با اعتلای روزافزون جنبش، فشار سیاسی بر سازمان بیشتر‌شده بود. از فرخ نگهدار چندین بار خواسته می‌شود که به سازمان بپیوندد تا گویا به بر طرف شدن ضعف سیاسی سازمان یاری رساند. فرخ با توجیهات پوشالی مبنی بر این که گویا پلیس به درون سازمان نفوذ کرده است از همکاری سر باز می‌زند. تنها دو، سه ماهی قبل از قیام که دیگر مسجل شده بود، رژیم شاه رفتنی است، به رغم مخالفت رفیق هادی که هنوز نقش مهمی در رهبری سازمان داشت، با اصرار گرایش راست که عموما از نیمه دوم سال ۵۶ به سازمان پیوسته بودند و در پی تقویت موضع خود بودند، به سازمان می‌پیوندد. گرایش راست که اکنون یک رهبر نظری نیز یافته و حول محور فرخ متشکل شده بود،  با جذب گروهی از زندانیان هم‌فکر خود که تازه از زندان آزاد می شدند، موضع خود را تقویت می‌کرد. در واقع این گرایش عمدتا متشکل از زندانیان سیاسی بود که ازسال ۵۶ به بعد آزاد شده بودند. اما چرا این گرایش راست از زندان تغذیه می‌شد؟

 ضربه سنگین سال ۵۵ در کل گروهی از نیروها را دچار یاس و تردید نسبت به مبارزه سازمان کرد. این گرایش در درون سازمان ضعیف بود و افرادی هم که آن را ترک کردند، محدود بود. وضع در زندان به کلی متفاوت بود. ضعف سیاسی و تئوریک یک واقعیت نیروهای سازمان در درون زندان بود. تکیه‌گاه نظری بخش عمده نیروهای سازمان، رفیق جزنی بود و نظرات او. ضربه سال ۵۵ به ویژه جان باختن رفیق حمید اشرف، آنها را نسبت به مشی سازمان دچار تردید کرد. جریانات راست مخالف سازمان، فرصت مناسبی برای تعرض به سازمان پیدا کرده بودند.  از دیگاه آنها مشی مسلحانه علت ضربه بود و از دست رفتن رفیق حمید اشرف به معنای پایان سازمان . در واقعیت، اما ضربات سال ۵۴ و ۵۵ در شرایطی رخ داده بود که کمتر از هر وقت دیگر، مبارزه مسلحانه در دستور کار قرار داشت و بیش از هر زمان دیگر بسیج توده‌ای مطرح بود و فعالیت کادرهای سازمان در کارخانه‌ها. علت ضربه همانگونه که بعدا روشن شد، یک رد گیری ساواک از طریق تلفن بود در شرایطی که سازمان گسترده‌ترین ارتباط توده‌ای تمام دوران حیات خود را برقرار کرده بود.  اکنون دیگر رفیق جزنی نبود که وضعیت پیش آمده را تبیین کند و به عنوان اتوریته مورد اعتماد طرفداران سازمان، عناصر مردد زندان را از گیجی و سردرگمی نجات دهد. بخش بزرگی از نیروهای سازمان قادر به مقاومت در برابر حملات مخالفین سازمان نبودند. گروهی از آنها که در زندان اوین بودند، این تحلیل را پذیرفتند که علت ضربات، مشی مسلحانه است. اما پذیرش این تحلیل نه فقط به معنای فروریختن تمام نظرات رفیق جزنی در ذهن آنها، بلکه تمام مبارزات گذشته سازمان بود. آنها کاملا از جهت سیاسی تهی شدند و چیزی هم برای جایگزینی آن نداشتند. متاسفانه رفیق جزنی علیرغم خدمات‌اش به سازمان ، دیدگاه‌های اشتباهی بر سر پاره‌ای از مسائل داشت که تاثیر منفی بر حرکت سازمان می‌گذاشت و علاوه بر این راه را بر گرایش به راست باز می‌گذاشت. اولا- در شرایطی تاکتیک مسلحانه به عنوان یک تاکتیک محوری از سوی وی مطرح می‌شد که سازمان مرحله‌ی تثبیت را پشت سرگذارده بود و با جهت گیری به سوی کار توده ای گسترده، این تاکتیک، موضوعیت خود را از دست داه بود و دیگر نمی توانست آن حلقه‌ای باشد که سازمان با در دست داشتن آن بتواند تمام وظائف خود را در خدمت رسیدن به هدف استراتژیک انجام دهد. پای سیاسی و نظامی وتوده‌ای شدن مبارزه مسلحانه در کوه هم هیچ سنخیتی با ساختار اقتصادی و طبقاتی جامعه نداشت. مسئله‌ی کوه و روستا عملا پس از سیاهکل از دستور کار سازمان کنار گذاشته شده بود. ثانیا- در نظرات رفیق جزنی نبرد با دیکتاتوری به یک مرحله استراتژیک تبدیل گردید و عملا تضاد کار و سرمایه به حاشیه رانده شد. آن مرزبندی‌های سفت و سخت طبقاتی که در گفتگوهای رفیق حمید اشرف می‌بینیم، در نظرات رفیق جزنی لااقل رقیق بود. مرزبندی‌های رفیق جزنی با ریویزیونیسم و حزب توده، یک مرزبندی سیاسی بود و نه ایدئولوژیک . برخی از این مواضع  حتا گامی به عقب در مقایسه با مواضع رادیکال گذشته سازمان محسوب می‌شد و راه را بر گرایش به راست باز می‌گذاشت. بنابراین بدون زمینه نظری نبود که نیروهای تهی شده، در دسترس‌ترین و نزدیک‌ترین گرایش به خود را حزب توده یافتند. گروهی از آنها در همان زندان توده‌ای شدند و گروهی دیگر پس از آزادی از زندان. این نیروها منبع تغذیه و یارگیری برای جریانی شدند که در داخل سازمان در پی تقویت موقعیت خود بود. این را به وضوح این واقعیت نشان می‌دهد که اکثریت رهبری سازمان پس از قیام همین افرادی بودند که از زندان آزاد شده بودند. انتخاب آنها به عضویت کمیته مرکزی هم دقیق و حساب شده بود و فقط برای تقویت گرایش راست. ظاهرا ادعا می شود که انتخاب شدند. اما در حقیقت انتخاباتی در کار نبود. چگونه می توان از انتخابات صحبت کرد در حالی که لااقل تعدادی زیادی از اعضای سازمان نه فقط یکدیگر را نمی‌شناختند و آگاهی و شناخت لازم را از یکدیگر نداشتند، بلکه حتا تعدادی نام یکدیگر را نمی‌دانستند، و حالا قرار بود تک تک آنها با قرار خیابانی و تلفن، کمیته مرکزی‌شان را انتخاب کنند؟ با تمام این اوصاف، آنها حتا انتخاب  یکی از مخالفین جدی خود، رفیق هادی که بار اصلی سازمان را پس از ضربات بر عهده داشت، تحمل نکردند و با دستکاری آرا او را حذف و فرخ نگهدار را به جای او قرار دادند. حال به یک کمیته مرکزی شکل داده بودند که به استثنای رفیق حیدر همه از گرایش راست بودند. به این طریق بود که آنها توانستند رهبری سازمان را قبضه کنند و همفکران خود را در راس شاخه های سازمان قرار دهند . اما هنوز رسالت شان به پایان نرسیده بود. می‌بایستی گذشته سازمانی را که حمید اشرف متجاوزاز ۵ سال رهبر آن بود، ، درخشان ترین چهره‌های جنبش کارگری و کمونیستی عضو آن بودند، صدها عضو آن در راه اهداف و آرمان‌های آزادی خواهانه و سوسیالیستی این سازمان مبارزه کردند و جان باختند، با فداکاری و قهرمانی لکه ننگ حزب توده را از دامن جنبش کمونیستی پاک نمودند، به خاطر تمام پیگیری اش در مبارزه، آشتی ناپذیری اش با نظم موجود، دشمنی اش با اپورتونیسم ، دفاع اش از منافع و آرمانهای طبقه کارگر، به محاکمه بکشند ومحکوم کنند. پلنوم آذر ماه سال ۵٨ با حضور اکثریت بسیار بزرگی از اپورتونیست‌های جناح راست، به جلسه‌ی محاکمه گذشته سازمانی  تبدیل شد که حمید اشرف رهبر آن بود. به نام “اصولیتی” که از اپورتونیسم حزب توده به عاریت گرفته بودند، مبارزان قهرمان سازمان را مشتی ایده آلیست، آنارشیست و ماجراجو نامیدند که نه تنها کمترین خدمتی به جنبش نکردند، بلکه تمام مبارزه شان ضربه زدن به جنبش بود. بر تمام مبارزات گذشته سازمان خط بطلان کشیدند و اصلا موجودیت آن را محکوم کردند تا بتوانند با خیالی آسوده حزب توده را در آغوش بگیرند و به آستان بوسی ارتجاع حاکم پناه برند. بنا بر این، پیش از آنکه وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و نادری‌ها بخواهند در تخطئه مبارزات سازمان و کدر کردن چهره‌ درخشان اعضا و رهبران سازمان از نمونه رفیق حمید اشرف کتاب انتشار دهند، این جریان موسوم به “اکثریت” بود، که به جنگ سازمان و حمید اشرف‌ها برخاست و اکنون هم در تلاش عبث برای پاک کردن آن همه افتضاحات، یادشان آمده است که روزی با حمید اشرف قراری اجرا کرده‌اند. حمید اما همانگونه که بحث های وی در این نوارها بار دیگر به همه نشان می‌دهد، با هیچ اپورتوتیسمی سر سازش نداشت. دشمن آشتی نا پذیر تمام آنهائی بود که به کمونیسم و طبقه کار پشت می‌کردند. حمید یک کمونیست پیگیر، رهبر یک سازمان کمونیست، مدافع منافع طبقه کارگر و انقلاب کارگری بود. او فقط به جنبش کمونیستی و کارگری تعلق داشته و دارد. نام و یاد او همواره در قلب توده های کارگر و همه مبارزین راه آزادی و سوسیالیسم، جاوید خواهد ماند و راه حمید و تمام جانباختگان سازمان را مدافعین انقلاب اجتماعی کارگری ادامه می‌دهند.

 توکل

متن کامل در فرمت پی دی اف

توکل: جمهوری خواهی، پدیده‌ای که به تاریخ پیوسته است

پس از شکست گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلبان حکومتی، تب جمهوری خواهی، به ویژه در خارج از کشور بالا گرفت. نخست، برخی سازمان‌ها، گروهها و افرادی که طرفدار خاتمی و اصلاحات از درون جمهوری اسلامی بودند، نظیر فدائیان اکثریت، جمهوری‌خواهان ملی، حزب مردم ایران و تعداد دیگری از افراد نزدیک به این گرایش، به یک جریان سیاسی به نام ” اتحاد جمهوری‌خواهان”، شکل دادند و اعلام  نمودند :

 “امروز در ایران شرایط شکل‌گیری یک آلترناتیو جمهوریخواه، لائیک و دمکراتیک، از هر زمان مساعد‌تر است و اتحاد جمهوری‌خواهان، در راه ایجاد چنین آلترناتیوی می‌کوشد…. رفراندوم و تشکیل مجلس موسسان، هر دو راهکارهایی است که متناسب با تحول شرایط سیاسی، می‌تواند در دستور کار این جنبش قرار گیرد.”

همزمان با آن، گروه دیگری از افراد و محافل جمهوری‌خواه پیدا شدند، که بر خود نام ” جمهوری‌خواهان  دمکرات و لائیک ”  نهادند. اینان نیز در اجلاسی  که به تازگی برگزار نمودند، اعلام کردند که ” در کشور ما ایران، تنها با برچیدن جمهوری اسلامی و مبارزه برای استقرار یک جمهوری مبتنی بر انتخابات آزاد، همگانی با رای مخفی، برابر و مستقیم همه شهروندان، راه گذار به جمهوری، دموکراسی و تحقق آزادی‌ها و حقوق  مصرح در زیر هموار می‌شود.”

 این گروه نیز تاکید نمود که ” فراخوان مجلس موسسان را لازمه گذار دموکراتیک به نظام جمهوری جانشین می‌دانیم.”

سوالاتی چند در  ارتباط  با این پدیده مطرح است. چه اتفاقی رخ داد که جمهوری‌خواهی” لائیک ”  و ” دموکرات ” به پدیده مد روز در خارج از کشو تبدیل شد؟ جمهوری‌خواهان به‌ نام کدام طبقه سخن می‌گویند و در خدمت اهداف و  منافع چه طبقه‌ای قرار دارند؟ آیا اختلافی ماهوی میان گروه‌های جمهوری‌خواه وجود دارد یا اختلافات آنها خانوادگی و در چارچوب یک خط سیاسی ا ‌ست؟ اصولا جمهوری‌خواهی چه جایگاه تاریخی دارد؟ جایگاه مشخص آن در ایران چیست؟ با توجه به تحولات اوضاع سیاسی جاری در ایران، آیا اساسا این جریان میتوانند نقشی در تحولات سیاسی آینده ایران داشته باشد یا نه؟

   جمهوری‌خواهی که تازه در میان گروه‌هائی از ایرانیان خارج از کشور، به پدیده مد روز تبدیل شده است،  به لحاظ تاریخی، پدیده‌ای است مربوط به یک دوران سپری شده از تاریخ بشریت. قرن‌ها پیش، هنگامی که نظام سرمایه‌داری به عنوان نظامی بالنده ، بر پهنه تاریخ ظاهر شد، بورژوازی رادیکال که خواهان برانداختن نهادها و موسسات ماقبل سرمایه‌داری، ازجمله سلطنت بود، خود را جمهوری‌خواه نامید و خواهان تاسیس یک نظام جمهوری پارلمانی “لائیک ” و ” دموکراتیک ” از طریق مجلس موسسان شد.

استقرار جمهوری فرانسه، در پی انقلاب کبیر فرانسه،  بیان تیپیک و کلاسیک این خواست جمهوری‌خواهی بود. تا زمانی که بورژوازی هنوز نقشی مترقی داشت، جمهوری‌خواهی خواست عمومی توده‌های دهقان، تهی دستان شهرها و طبقه کارگری نیز بود که تازه پا به عرصه حیات نهاده بود و در هر جا که جناحی از بورژوازی در پی سازش با اشرافیت کلیسا و سلطنت بود، توده های زحمتکش مردم، از رادیکال ترین جناح بورژوازی که جمهوریخواه بود و مدافع  جدائی کامل دین از دولت ، حمایت می‌کردند.

 هنگامی که بورژوازی به قدرت رسید و پاسدار نظم موجود شد و در یک روند تاریخی نقش مترقی خود را از دست داد و به طبقه ارتجاعی و زائد تاریخ تبدیل گردید، جمهوری پارلمانی که بر تارک آن مجلس موسسان قرار داشت و همراه با آن جمهوری‌خواهی، مشمول همین سرنوشت تاریخی شدند.

 در فرانسه که رشد مبارزه طبقاتی زودتر از هر جای  دیگر،  خصلت ارتجاعی بورژوازی، جمهوری پارلمانی و جمهوری‌خواهی را بر ملا کرده بود، از همان نخستین  نیمه اول قرن نوزدهم، در دوران احیاء سلطنت، جناح رادیکال جنبش، که تمایلات کارگران و تهی دستان را نمایندگی می‌کرد، برای متمایز ساختن خود از جمهوری‌خواهانی که صرفا علیه سلطنت مبارزه می‌کردند، خود را جمهوری‌خواه سرخ  و جمهوری را، جمهوری اجتماعی، اعلام نمود.

اگر در آن ایام، هنوز توهمی هم به مجلس موسسان وجود داشت، این توهم،  با تشکیل مجلس موسسان ارتجاعی سال ۱٨۴٨ که پرولتاریا حتی برای برچیدن آن به قیام روی آورد، اما موفق نشد، فروریخت.

طبقه کارگری که از این پس در راس تاریخ بشریت، رسالت دگرگونی نظم موجود را بر عهده می گرفت، سوسیالیست بود و  برای برقراری نظمی سوسیالیستی مبارزه می‌کرد.

 همانگونه که بورژوازی  به همراه نظم اقتصادی – اجتماعی خود، نهادهای سیاسی جدیدی نظیر پارلمان و مجلس موسسان، حزب جمهور‌خواه و امثال آن را به ارمغان آورده بود، طبقه کارگر نیز، برای استقرار نهاد‌های سیاسی نوینی تلاش می کرد که  منطبق با وظائف اجتماعی‌اش، هزاران بار مترقی‌تر و دموکراتیک تر از نهادهای سیاسی بورژوازی باشند. ثمره این تلاش،  پیدایش نهاد‌ها وارگان‌های سیاسی کاملا نوینی در تاریخ بشریت بود.

 پرولتاریای سوسیالیست فرانسه، در ۱٨٧۱ با استقرار کمون پاریس و پرولتاریای سوسیالیست روسیه با استقرار جمهوری شورائی و کنگره شوراهای نمایندگان در ۱٩۱٧، دمکراتیک‌ترین نهادهای سیاسی را که تاریخ بشریت تا به امروز به خود دیده است، آفریدند. از این پس، پارلمانتاریسم و جمهوری‌خواهی به تاریخ پیوستند. لذا جای تعجب نیست که امروزه  در دوران گندیدگی و زوال سرمایه‌داری ، در دورانی که  پارلمانتاریسم و جمهوری‌خواهی به پدیده‌هائی ارتجاعی تبدیل شده‌اند،  سرشناس ترین نمایندگان  و مدافعین جمهوری‌خواهی و پارلمانتاریسم در عرصه جهانی ، امثال بوش و شیراک  باشند.

با این اوصاف، اکنون پس از گذشت چندین قرن از به قدرت رسیدن بورژوازی در جهان و مدتها پس از  تبدیل شدن آن به یک طبقه ارتجاعی و زائد  تاریخی، تازه در ایران،  گروه‌های سیاسی به نام ” اتحاد جمهوری‌‌خواهان ” و ” جمهوری‌خواهان دمکرات و لائیک ” پیدا شده‌اند  و وعده تحقق آن چیزی را به مردم می دهند که سالهاست عمرش به پایان رسیده است. لذا باید دید که علت  پیدایش این پدیده چیست؟ آیا واقعاً از نیازهای اقتصادی – اجتماعی و سیاسی جامعه ایران فرضاً با یک تاخیر فاز چند قرنی  ناشی می‌گردد، یا نیاز تاکتیکی  یک لحظه معین طبقه حاکم در ایران و بورژوازی بین‌المللی‌ست.

همانگونه که تاریخ پیدایش پارلمانتاریسم، مجلس موسسان، احزاب جمهوری‌خواه، آشکار به هرکس  که  علاقه‌ای به دیدن واقعیت‌ها دارد، نشان می‌دهد، این پدیده‌های سیاسی، معلق در هوا نیستند، بلکه نهادهایی متعلق به یک نظام طبقاتی معین به نام سرمایه داری اند و همراه با عروج طبقه سرمایه دار به قدرت،  شکل گرفته اند. شکل‌گیری آنها،  نیاز نظام سرمایه داری در مرحله‌ای بود که بورژوازی یک طبقه بالنده و مترقی تاریخ محسوب می‌شد. بنابراین، اگر پدیده جمهوری‌خواهی و شکل‌گیری گروه‌های جمهوری‌خواه در ایران نیز، از نیازهای نظم سرمایه‌داری و طبقه سرمایه‌دار در ایران ناشی می‌شد، می بایستی دلیل وجودی خود را نه امروز، که لااقل یک قرن پیش اثبات کرده باشد. درآن ایام، احزاب و سازمان‌های جمهوری‌خواه  که تمایلات بورژوازی را نمایندگی می‌کردند، البته شکل گرفتند. معهذا از آنجائی که بورژوازی ایران، در شرایط تاریخی معینی پا به عرصه حیات نهاد، که اولا سرمایه داری جهانی به دوران افول خود گام نهاده بود و ثانیا دوران توسعه آزاد و کلاسیک سرمایه داری به پایان رسیده بود، ضعیف تر، ناتوان‌تر و محافظه‌کارتر از آن بود که بتواند دست به تحولات رادیکال در عرصه سیاسی بزند و احیانا جمهوری پارلمانی را در ایران، برپا دارد. از همین رو نه‌ تنها  با  فئودالیسم ، سلطنت و دستگاه روحانیت سازش کرد، بلکه برای نجات خود، دست به دامان رضا خان شد و به تحکیم استبداد سلطنتی رضاخان یاری رساند، تا طبقه کارگر ایران را که پرچم  شوراها را در بخشی از ایران به اهتزاز در آورده بود، سرکوب کند. ماجرای جمهوری پارلمانی و جمهوری‌خواهی در ایران، هنوز شکل‌نگرفته، از همین‌جا پایان گرفت. بنا‌براین حتی در دوره پس از سقوط رضا خان و شکل گیری جبهه ملی، که بورژوازی لیبرال را نمایندگی می کرد، دیگر بحثی از جمهوری و جمهوری‌خواهی در میان نبود. آنچه که بورژوازی لیبرال می‌خواست، در نهایت، سلطنت مشروطه بود.

بورژوازی ایران، یک قرن است که یا در اتحاد با فئودال‌ها و یا به تنهائی  در ایران حکومت می کند. اما هیچگاه نفع طبقاتی‌اش ایجاب نکرد که جمهوری را در ایران برپا سازد. این واقعیت به وضوح از خصلت ارتجاعی بورژوازی و نظام سرمایه داری حاکم بر ایران ناشی می‌گردد. بورژوازی ایران به ویژه از هنگام انقلاب اکتبر در روسیه ، که در پی آن  تلاش طبقه کارگر ایران نیز برای استقرار یک دولت شورائی و نظام سوسیالیستی آغاز شد، همواره از ترس این طبقه، به عریان‌ترین شکل استبداد و دیکتاتوری روی آورده‌است. طبقه کارگر هم، در هر مقطعی که امکان یافته است، نشان داده که  نه برای استقرار دمکراسی پارلمانی بلکه برای بر قراری یک دمکراسی شورائی تلاش می‌کند.

 بنا براین نه تنها پارلمانتاریسم و جمهوری‌خواهی به لحاظ تاریخی، بلکه با توجه به شرایط مشخص جامعه ایران، پدیده‌های کهنه و ارتجاعی‌اند.  همین واقعیت نیز نشان می دهد که پدیده جمهوری‌خواهی امروز، نه ناشی از تمایلات یک بورژوازی مترقی است  و نه بر خاسته از نیازهای نظم اقتصادی و اجتماعی سرمایه‌داری در ایران.

 اگر چنین است، پس این پدیده از کجا ناشی شده است؟

 پاسخ این سوال را شرایط  پیدایش و شکل‌گیری آن، توضیح می‌دهد.

جمهوری‌خواهی از هنگامی به ویژه در خارج از کشور به پدیده مد روز تبدیل شد، که شکست سیاست‌های خاتمی حتی بر طرفدارانش آشکار گردید. توهماتی که در میان توده مردم وجود داشت در هم شکست. جنبش‌های اعتراضی توده‌ای علیه کلیت رژیم وسعت گرفت. در همین ایام،  در پی ۱۱ سپتامبر،  تحولاتی در اوضاع جهان و منطقه خاورمیانه رخ داد. دولت آمریکا آشکارا صحبت از بر انداختن جمهوری اسلامی به میان آورد. ادعا ی  دمکراتیزه کردن منطقه خاورمیانه توسط آمریکا و برقراری رژیم های پارلمانی، چاشنی سیاست  نئولیبرالیسم اقتصادی محافظه کاران گردید. احزاب و گروهبندی‌های سیاسی موجود بورژوازی، با کارنامه‌ منفی‌شان در درون مردم، مناسب شرایط جدید نبودند. بورژوازی ایران و جهان نیازمند علم کردن احزاب و گروه‌های سیاسی جدید با مطالبات و ادعاهای جدید، بودند. در این شرایط است که جمهوری‌خواهی به پدیده مد روز تبدیل می شود و تلاش برای شکل دادن به سازمان‌های سیاسی و آلترناتیوهای جمهوری‌خواه آغاز می‌گردد. از همین واقعیت، روشن است که این پدیده، از نیاز‌های لحظه ای و تاکتیکی بورژوازی ناشی شده و وظیفه‌ای  جز این بر عهده نداشته و نخواهد داشت که چهره نظم سرمایه داری و طبقه سرمایه‌ را بزک کرده و آرایش دهد. رسالت جمهوری‌خواهی کنونی، همین است و بس.

تفاوتی هم نمی‌کند که اسم آن ” اتحاد جمهوری‌خواهان” باشد، یا “جمهوری‌خواه دموکرات و لائیک ” چون در اساس هر دو متعلق به یک خط فکری، سیاسی و طبقاتی واحدند. هر دو از منافع طبقاتی واحدی دفاع می کنند. هر دو ادعا می‌کنند که خواهان یک جمهوری لائیک و دمکراتیک هستند. هر دو برنامه حد اکثر شان اعلامیه حقوق بشر است. هر دو خود را طرفدار یک جمهوری پارلمانی معرفی می‌کنند و هر دو مجلس موسسان را لازمه گذار دمکراتیک به جمهوری موعود شان می دانند. تفاوت‌ها ناچیز تر از آن است که بر اشتراکات آنها سایه افکند. این تفاوت‌ها حتی در آن حد هم نیست که مثلا بتوان گفت یکی جناح چپ بورژوازی‌ست و دیگری جناح راست آن.

اینان علیرغم وظیفه‌ای که در خدمت بورژوازی برعهده دارند، نه نمایندگان ارگانیک طبقه سرمایه دارند و نه اساسا می‌توانند نقشی جدی در تحولات آتی جامعه ایران ایفا کنند. از هم اکنون نیز به وضوح دیده می‌شود که در پی بن‌بست نظامی  و شکست‌ سیاسی که آمریکا در عراق با آن  روبه رو گردید و هم اکنون مواضع امپریالیسم آمریکا در قبال جمهوری اسلامی به مواضع قدرت‌های امپریالیست اروپا تقریبا نزدیک شده است، دیگر اهمیتی که یک سال پیش به این جریانات داده می‌شد، وجود ندارد. اما عامل مهم تر، تغییراتی‌ست که در اوضاع سیاسی ایران و به ویژه در درون هیئت حاکمه رخ داده‌است که با تشدید مبارزه طبقاتی و بحرانی‌تر شدن اوضاع منطقه خاور میانه،  یک جناح کوشیده است تمام قدرت را در دست خود متمرکز سازد  و  بیش از پیش با تکیه بر سرنیزه، حکومت کند و اعتراضات توده‌های زحمتکش مردم را سرکوب نماید. در اینجا دیگر نه بورژوازی عجالتاٌ  نیازی به جمهوری‌خواه دارد، و نه جمهوری‌خواهی، گوش شنوائی در میان توده‌های زحمتکش مردم پیدا خواهد کرد که در مسیری پیش می‌روند تا با زور اسلحه با رژیم تسویه حساب کنند و با  قیام مسلحانه ارتجاع حاکم را از قدرت به زیر بکشند. اینجا دیگر عرصه جنگ طبقاتی در عریان‌ترین شکل آن است. این توده‌ای که به قیام روی‌می آورد، توده کارگر و زحمت کشی ست که می خواهد  هرآن‌ چه را که کهنه و ارتجاعی‌ست به شیوه انقلابی جاروب کند وارگان‌ها و نهادهای نوینی را که از بطن انقلاب سر برمی‌آورند، جایگزین ارگان‌ها و نهادهای کهنه کند. انقلاب گذشته ایران هم به وضوح نشان داد که این ارگان‌ها و نهادهای جدید، از نمونه شوراها هستند که نه فقط یک دمکراسی کاملا متمایز از دموکراسی پارلمانی بورژوائی را به ارمغان خواهند آورد، بلکه ارگان‌های مختص اعمال حاکمیت  طبقه‌ای هستند که وظیفه‌اش  تنها به استقرار دمکراسی شورائی به عنوان عالی‌ترین شکل دمکراسی، خلاصه نمی‌شود، بلکه این تنها سرآغازی‌ست برای برانداختن نظام سرمایه‌داری و تسویه‌ حساب تام و تمام با طبقه سرمایه‌دار.

روشن است که با چنین چشم اندازی در تحول اوضاع ، جمهوری‌خواهی محلی از اعراب نخواهد داشت. حتی اگر تا زمانی که لحظه قطعی برای سرنگونی قهر آمیز رژیم جمهوری اسلامی فرامی‌رسد، اثری از جمهوری‌خواهان باقی مانده باشد، در سرنوشت ساز ترین لحظات مبارزه طبقاتی، جمهوری‌خواه، راه دیگری جز این نخواهد داشت که پرچم جمهوری‌خواهی خود را نیز بر زمین بگذارد و تحت زعامت  بورژوازی اسلام‌گرا و یا سلطنت طلب به مقابله با توده‌های کارگر و زحمتکش بر خیزد. این هم از منطق مبارزه طبقاتی ناشی می‌گردد.

راه میانه‌ای در ایران وجود نخواهد داشت. این واقعیت را تاریخ یک قرن گذشته جامعه ایران به وضوح نشان داده است. یا کسب قدرت سیاسی توسط توده‌های کارگر و زحمتکش و استقرار یک دمکراسی شورائی، یا استمرار استبداد و دیکتاتوری عریان به روال گذشته.

توکل

مهر ماه ۱٣٨٣

متن کامل در فرمت پی دی اف

توکل: رابطه روشنفکر و قدرت

به باور من، به حسب تعریفی که از روشنفکر می‌توان ارائه داد، رابطه آن با قدرت نیز معین است. مشکل اینجا‌ست که ما از چیزی صحبت می‌کنیم که هر کس برداشت خاصی از آن ارائه می‌دهد و معنای معینی برای آن قائل است. اصل این واژه در زبان فارسی پر از ابهام است. این واژه‌ای‌ست که به رغم ابهام‌ کنونی اش، زمانی معنا و مصداق معین داشت. اکنون، اما چنین نیست. زمانی که واژه‌های منوررالفکر و روشنفکر در ایران به کار برده شد و معمول گردید، معنای آن با مضمونی که می‌بایستی برساند، حدودا انطباق داشت. روشنفکر به کسی اطلاق می‌شد که به پیروی از روشنگران اروپایی قرن ۱۸، علیه تاریک اندیشی و خرافات قرون وسطایی بود. با مناسبات اجتماعی مسلط، مناسبات تولید فئودالی و روبنای سیاسی آن در ستیز قرار داشت. در یک کلام علیه نظم اقتصادی – اجتماعی و قدرت سیاسی حاکم بود. اکنون اما، سال‌ها از آن ایام گذشته است. نظام سرمایه‌داری در ایران حاکم است. روشنفکر معنای گذشته خود را از دست داده است. حتا اگر دامنه روشنفکر را به افرادی از تیپ نویسندگان، شعرا و هنرمندان محدود کنیم، نه فقط در ایران، بلکه در سراسر جهان، اکثریت بسیار بزرگ آن‌ها، تاریک اندیش‌اند و نه روشنفکر، روشن اندیش و روشنگر. اگر به جامعه خودمان نظری بیا‌فکنیم، فقط با این واقعیت روبه‌رو نیستیم که گروهی به نام روشنفکر در خدمت یک دولت دینی، یکی از مخوف‌ترین دیکتاتوری‌های عریان قرار گرفتند و قرار دارند، یا ظاهرا در نقش اپوزیسیون، طالب یک جمهوری اسلامی بزک شده هستند، بلکه با روشنفکرانی هم روبرو هستیم که در میان آن‌ها می‌توان شعرا و نویسندگان و هنرمندان سرشناسی را یافت که با جمهوری اسلامی هم شدیدا مخالف‌اند، اما خواهان احیاء نظام سلطنت هستند که پدیده‌ای قرون وسطایی‌ست. فراتر می‌رویم اکثریت بزرگ باقی مانده روشنفکران مخالف جمهوری اسلامی را در بهترین حالت می‌توان آزادی خواه نامید. چرا که آن‌ها به حسب نگرش و جهان‌بینی طبقاتی خود، چیزی فراسوی نظم اقتصادی – اجتماعی موجود نمی‌خواهند. اگر همین فردا در ایران یک جمهوری پارلمانی بورژوائی برقرار گردد، برای آن‌ها تاریخ در همین جا به پایان می‌رسد.

با این همه می‌دانیم که آن‌ها خود را روشنفکر می‌نامند با پسوند‌های مختلف. حق هم دارند، البته نه به معنایی که در نظر اول در ذهن مردم از کلمه روشنفکر فارسی استنباط می‌شود، بلکه به معنای علمی کلمه یعنی کسانی که با کار فکری سر و کار دارند. حالا اگر کسی بخواهد بگوید که خیر، روشنفکر کسی‌ست که مخالف نظم موجود و قدرت طبقاتی و سیاسی حاکم است، نه فقط خصلت مشروط و تاریخی پدیده روشنگری و روشنفکری و بنیان‌های طبقاتی، فلسفی و سیاسی آن را نادیده گرفته، بلکه به واقعیت‌های عینی کنونی نیز پشت کرده و بنا به میل خود تعریفی اخلاقی از روشنفکر ارائه داده است.

ما می‌دانیم آن جریان فکری که در اروپای قرن هیجدهم به‌ویژه با انقلاب کبیر فرانسه، به جریان روشنگری و روشنگران معروف گردید، و واژه روشنفکر ما هم منشاءاش را از همین جریان می‌گیرد، در مراحل پیشین تکامل تاریخی بشریت وجود نداشت، بلکه مختص دورانی‌ست که بورژوازی به عنوان یک طبقه جدید انقلابی و مترقی به تاریخ بشریت گام می‌گذارد و محور تاریخی یک دوران معین می‌گردد. روشنگران نمایندگان فکری پیشرو این طبقه بودند که با عقاید و نظرات جدید فلسفی، سیاسی، حقوقی، هنری و غیره، تمام نظم فئودالی، عقاید و نهادهای آن‌ را مورد انتقادی سخت و بیرحمانه قرار دادند. به باور آن‌ها تمام جهان می‌بایستی تابع عقل گردد و هر چیزی هستی و موجودیت‌اش را در محکمه داوری عقل توجیه کند یا جاروب شود و نابود گردد.

به قول انگلس، آن‌ها “به عقل به مثابه تنها قاضی میان هرچه که موجود بود، متوسل می‌شوند. می‌باید دولتی معقول، جامعه معقول به وجود آید و هرچه که با عقل جاودان مغایرت داشت، بدون ترحم نابود گردد.”(آنتی دورینگ-انگلس)

این که با به قدرت رسیدن بورژوازی، آنچه که قرار بود، معقول  باشد، نامعقول از کار در‌آمد و دوران روشنگری هم به پایان رسید، در اینجا مسئله مورد بحث نیست. صرفا اشاره ای بود به پدیده‌ای جدید، در یک دوران تاریخی معین.

اما اگر روشنگری پدیده جدیدی در تاریخ بشریت بود، حاملین آن به عنوان یک گروه اجتماعی که با کار فکری خود، در هر دوره‌ای از تاریخ جامعه طبقاتی به عنوان نظریه‌پرداز و فیلسوف، نویسنده، هنرمند، عالم دینی و غیره به آگاهی اجتماعی آن دوران شکل داده‌اند، پدیده‌ای جدید نبود.

از هنگامی که در تاریخ بشریت، جامعه طبقاتی پدید آمد، کار فکری و جسمی از یکدیگر جدا شدند و دستگاهی به نام دولت برای حفظ سلطه طبقاتی شکل گرفت، وظیفه انسجام بخشیدن به آگاهی اجتماعی، برعهده گروهی مجزا قرار گرفت. از آنجایی که این آگاهی در جامعه‌ای طبقاتی شکل می‌گرفت که طبقات متخاصم در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند، چیزی جز یک آگاهی طبقاتی نبود. پر واضح است، آن طبقه‌ای که ثروت دارد، وسایل تولید در اختیار او‌ست و طبقه مسلط و فرمانروا‌ست، آگاهی این طبقه نیز، آگاهی مسلط و حاکم باشد. پرداخت این آگاهی و انسجام دادن به آن برعهده گروهی از افراد جامعه قرار گرفت که کار آن‌ها تولیدات فکری و فرهنگ‌سازی برای طبقه حاکم بوده است. در دوره‌هایی که طبقه حاکم و مسلط، نقشی تاریخی و مترقی را برعهده داشته، این تولیدات فکری نیز مترقی بوده و گامی به پیش در توسعه و پیشرفت آگاهی و فرهنگ بشریت بوده‌اند. با این همه، آگاهی اجتماعی هر دوران تاریخی بنا به خصلت طبقاتی آن به نحوی انسجام یافته که در اذهان طبقات و توده‌های تحت‌ستم و غیر حاکم، نظم موجود، مقدس و ابدی جلوه داده شود، سلطه ایدئولوژیک طبقه حاکم را تحکیم کند و توده تحت ستم را در انقیاد و اسارت فکری و معنوی نگهدارد.

هرچه در سیر تاریخ، خصلت طبقاتی جامعه برجسته‌تر و تضادها شفاف‌تر شده است، نقش گروهی که به کار فکری مشغولند و به آگاهی یک دوران تاریخی در خدمت طبقه حاکم شکل می‌دهند، نیز مهم‌تر و برجسته‌تر شده است و بر کمیت این گروه افزوده گردیده است، چرا که کارکرد‌های آن تنوع بیشتری یافته و سلطه ایدئولوژیک برای اسارت معنوی طبقه یا طبقات تحت‌ستم، نقش مهم‌تری پیدا کرده است.

البته، این واقعیت که در هر دوران تاریخی، آگاهی و فرهنگ معنوی طبقه حاکم و فرمانروا، مسلط و حاکم است، به این معنا نیست که طبقه یا طبقات فرودست از آگاهی و فرهنگ مختص خود بی‌بهره‌اند. آن‌ها نیز در زندگی و مبارزه خود، به آگاهی و فرهنگ خود شکل می‌دهند. معهذا اگر یک طبقه ولو تحت‌ستم و یا استثمار نقشی تاریخی‌ نداشته و زوال یابنده باشد، نمی‌تواند جز یک آگاهی و فرهنگ حقیر و زوال یابنده پدید‌آورد. بالعکس یک طبقه جدید تحت‌ستم که رسالتی تاریخی برعهده داشته باشد، حتا به عنوان یک طبقه تحت‌ستم می‌تواند به چنان آگاهی و فرهنگ انقلابی و دگرگون کننده‌ای شکل دهد که پیوسته آگاهی و فرهنگ حاکم را به چالش بکشد تا سرانجام بر آن غلبه کند.

به قول مارکس و انگلس “در هر دورانی عقاید طبقه حاکم، عقاید حاکم‌اند. طبقه‌ای که نیروی مادی حاکم جامعه است، نیروی فکری حاکم آن نیز هست. نتیجتا طبقه‌ای که وسایل تولید مادی را در اختیار دارد، در عین حال بر وسایل تولید ذهنی نیز کنترل دارد. به نحوی که در مجموع عقاید آنهائی که فاقد وسائل تولید ذهنی‌اند، تابع آن هستند. عقاید حاکم چیزی نیستند مگر بیان آرمانی مناسبات مسلط که به عنوان عقاید گرفته می‌شوند”افرادی که طبقه حاکم را تشکیل می‌دهند” ازجمله به عنوان متفکرین، به عنوان تولید کنندگان عقاید فرمانروائی می‌کنند و تولید و توزیع عقاید دوران‌شان را تنظیم می‌کنند. بنا براین عقاید آنها، عقاید حاکم دوران‌اند….وجود یک طبقه انقلابی در یک دوره خاص، متضمن وجود یک طبقه انقلابی است.” (ایدئولوژی آلمانی- مارکس- انگلس)

این کار را نیز از طریق به خدمت گرفتن گروهی از افراد جامعه انجام می‌دهند که به عنوان متفکر و متخصص با کار فکری سر کار دارند. در دنیای باستان عمدتا فلاسفه، نویسندگان و هنرمندان و مقامات روحانی وظیفه شکل دادن به آگاهی مسلط را برعهده دارند. در دوران فئودالیسم و قرون وسطا تنها تغییراتی در نقش و اهمیت و حیطه عمل این عرصه‌های کار فکری رخ می‌دهد. در دوران بورژوازی مدام بر نقش و اهمیت این متفکرین به علت تقسیم کار گسترده و مقابله پر‌دامنه برای سلطه ایدئولوژیک بر طبقه انقلابی کارگر افزوده می‌گردد.

در آغاز، هنگامی که زمینه‌های فکری تسلط بورژوازی فراهم می‌گردد و به آگاهی این طبقه انسجام داده می‌شود، گروهی از متفکران در قلمرو‌های فلسفه، سیاست، ادبیات، علم و هنر‌اند که از جهت نظری به ساختار‌های سیاسی، حقوقی و فکری دنیای کهن، مذهب، سیاست، فلسفه، علم، دولت، نهادهای شهری قرون وسطائی یورش می‌برند. دکارت، مونتیسکو، روسو، ولتر، دیده‌رو، در فرانسه از این نمونه‌اند. اما کمیت این گروه هنوز محدود است. با توسعه سرمایه‌داری مدام بر کمیت آن افزوده می‌گردد و کارکرد‌های متنوع‌تری می‌یابد. از نقش و اهمیت برخی از آن‌ها نظیر فلاسفه، روحانیون، نویسندگان و شعرا کاسته می‌شود و بر نقش و اهمیت برخی دیگر افزوده می‌گردد.

 جامعه سرمایه‌داری، جامعه‌ای‌ست با یک تقسیم کار گسترده و کارکرد‌های متنوع. بورژوازی که یک طبقه کم شمار را تشکیل می‌دهد، خود نه فرصت و نه استعداد انجام این وظایف گسترده را دارد تا بتواند سلطه طبقاتی خود را حفظ کند. لذا برای حفظ سلطه طبقاتی خود (سوای ارگان‌ها و نهادی سرکوب مادی که در اینجا مورد بحث نیست) به یک لشکر بزرگ نیاز دارد که وظیفه سازماندهی استثمار و انقیاد فکری طبقه تحت ستم را برعهده گیرند. در سطح کارخانه و واحدهای تولید، سلسله مراتبی از مدیران و کارمندان رده‌های مختلف این وظیفه را عهده دارند. اما در سطح جامعه در کل، یک سازماندهی پر‌دامنه و پیچیده، متشکل از کارکنان کار فکری وجود دارد که دو وظیفه را انجام می‌دهند. از یک طرف نیروی کار و متخصصینی را که برای ادامه و بسط تولید مادی ضروری‌ست، آموزش و پرورش می‌دهند و از طرف دیگر سلطه سیاسی و ایدئولوژیک طبقه حاکم را حفظ می‌کنند.

سیستم آموزشی جامعه بورژوایی در انجام این وظیفه نقش مهمی یافته و بر تعداد کسانی که در این بخش فعالند به شدت افزوده شده است. نه فقط از آن رو که نقش برجسته‌ای در انقیاد فکری بازی می‌کند، بلکه سطح پیشرفت تکنیک و تولید ایجاب می‌کند که حتا ساده‌ترین کارگر نیز حداقل آموزش و سواد را داشته باشد.

از روزی که یک کودک وارد مدرسه می‌شود، باید مطابق یک برنامه و سیاست آموزشی که توسط متخصصین رده‌های بالاتر تهیه و تدوین شده است آموزش ببیند. به او یاد داده شود که وظیفه‌اش چیست و چگونه باید به ” میهن خود” بخوان نظام سرمایه‌ داری موجود، خدمت کند. این سیستم آموزشی، خود به‌ خود آن‌ها را غربال می‌کند، گروهی را مستقیما یا با دوره‌های آموزشی تخصصی کوتاه، به عنوان کارگر روانه بازار می‌کند. گروه نخبه‌تراین دانش‌آموزان را که تعداد‌شان محدود است، روانه دانشگاه‌ها و مدارس عالی می‌کند، تا به عنوان مدیران و متخصصین فکری آینده سطوح مختلف، آموزش بینند و تربیت شوند.

از همین جا‌ست که سیاست‌مداران، قضات، وکلا، مدیران موسسات رشته‌های مختلف، متخصصین و نظریه‌پردازان اقتصادی – اجتماعی و سیاسی، دبیران، استادان دانشگاه‌ها، پژوهش‌گران، دانشمندان، هنرمندان، نویسندگان، مهندسین، دکترها، روزنامه‌نگاران، متخصصین متعدد وسایل ارتباط جمعی سمعی و بصری، کارمندان و تکنیس‌های سطوح بالا و غیره، بیرون می‌آیند که سوای کار مفیدی که پاره‌ای از آن‌ها در زمینه‌هایی از جمله آموزشی، علمی و بهداشتی و درمانی انجام می‌دهند، به عنوان مدیران و متخصصین، بوروکرات‌ها و تکنوکرات‌های سطوح مختلف، سلطه سیاسی و ایدئولوژیک طبقه سرمایه‌دار را حفظ ‌کنند . اینان بنابه شرایطی که به‌ویژه در دوران پس از تحصیلات‌شان در آن قرار می‌گیرند، سر تا پا غرق در جهان‌بینی بورژوازیی‌اند. در اینجا ما نه با به اصطلاح اشکال و روش‌های خشن و عریان قرون وسطایی حفظ سلطه سیاسی و ایدئولوژیک، بلکه با شکل پالایش یافته‌ و مدرن‌ بورژوایی آن رو به رو هستیم.

با این همه دستگاه دینی و پرسنل آن نیز هنوز نقش خود را ایفا می‌کنند و وظیفه‌ تحمیق معنوی نا‌آگاه‌ترین بخش توده‌های مردم را به شکلی مستقیم و عریان بر عهده دارند. گرچه در یک جامعه بورژوایی، از نقش و اهمیت این دستگاه در قیاس با ابزارهای مدرن تحمیق، انقیاد و سلطه ایدئولوژیک کاسته شده، و وسائل ارتباط جمعی بورژوازی با لشکری بزرگ از متخصصین و کارکنان خود، روزمره توده مردم را بمباران ایدئولوژیک می‌کنند و به عقاید و آگاهی مردم، شکلی بورژوائی می‌دهند، با این همه هنوز هم دستگاه دینی وظیفه خود را در خدمت نظم موجود به خوبی انجام می‌دهد و هر چه خصلت ارتجاعی جامعه سرمایه‌داری برجسته‌تر شده و طبقه بورژوا، نقش و رسالت تاریخی خود را از دست داده، مجددا بر نقش دستگاه روحانیت افزوده گردیده و شدیدا توسط طبقه حاکم تقویت و حمایت می‌شود. لذا تعجب‌آور نخواهد بود، اگر امروزمثلا در یک جامعه پیشرفته سرمایه‌داری از نمونه ایالات متحده آمریکا، نقش مذهب و کلیسا چنان برجسته باشد که گاه حتا روسای جمهوری این کشور نیز آدم‌های متعصب مذهبی از نمونه ریگان و بوش باشند.

در میان این گروه اجتماعی که کار فکری انجام می‌دهند، عده‌ای را هم میتوان یافت که حقوق‌بگیر دولت یا موسسات خصوصی نیستند، بلکه به اصطلاح حرفه آزاد دارند. اما این مسئله تفاوتی در ماهیت قضیه ایجاد نمی‌کند. آن‌ها نیز با تولیدات فکری خصوصی‌شان، همان وظیفه‌ای را انجام می‌دهند که برعهده کل این گروه است. یک نویسنده، نقاش و هنرمند که حقوق‌بگیر نیست، باید تولیدات فکری داشته باشد که در بازار به فروش رود و برای او در‌آمدی به‌ بار‌آورد که تامین کننده هرچه بهتر یک زندگی منطبق با گروه اجتماعی و جهان‌بینی‌اش باشد. در تمام کشورهای سرمایه‌داری، به ویژه از نوع پیشرفته‌تر آن، می‌توان نمونه‌های فراوانی مثلا از نویسندگانی دید که تولیدات خرواری‌شان در بازار ریخته و فروش خوبی هم دارند. اما از نمونه مبتذل‌ترین و بی‌ارزش‌ترین ادبیات که کارش خواب کردن مردم است. معروف‌ترین و سرشناس‌ترین نویسندگان این جوامع نیز در بهترین حالت، نقد‌شان به جامعه و قدرت حاکم، از محدوده یک رآلیسم انتقادی فرا‌تر نمی‌رود.

با این همه، در تمام جوامع سرمایه‌داری، روشنفکران در همان حال که به عنوان یک قشر اجتماعی در خدمت جامعه سرمایه‌داری و تابع قدرت حکم‌اند، ادعا‌های عریض و طویلی هم دارند و خود را به اشکال مختلف ورای طبقات، نماینده منافع عموم مردم و همه‌کاره جامعه می‌پندارند. این توهمات را امروزه، ایدئولوگ‌های آگاه‌تر جامعه سرمایه‌داری در مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی خود تئوریزه می‌کنند و از آن وسیله دیگری برای گمراه کردن فکری توده مردم، اشاعه آگاهی کاذب و وارونه در میان کارگران و بالنتیجه تحکیم سلطه بورژوازی می‌سازند. نمونه‌های شناخته شده‌تر این تئوری‌ها که به ویژه در ربع آخر سده بیستم رواج یافتند، تئوری‌های جامعه فرا صنعتی، انفورماتیک، تمدن موج سوم بود که با افزایش کمیت گروه اجتماعی روشنفکران و اهمیت یافتن بیشتر کار تجریدی در نتیجه تحولات علمی – تکنولوژیک این دوران، رونق یافتند. محور تمام این تئوری‌پردازی‌ها نیز این بود که جامعه سرمایه‌داری در جریان تحولاتی که پس از جنگ جهانی دوم از سر گذرانده است، دیگر، سرمایه‌داری به مفهومی که تاکنون وجود داشت و مارکس قوانین اقتصادی و روند تحول آن را نشان داده بود، وجود ندارد، بلکه با گسترش شرکت‌های سهامی، سرمایه‌داران از قدرت خلع شده و استثمار از میان رفته است. ایضا برخلاف نظر مارکس، طبقه کارگر هم قدرت را به دست نگرفت، بلکه این قدرت به دست نخبگان متخصص، مدیران، بوروکرات‌ها و تکنوکرات‌ها افتاد. یا آنگونه که آلوین تافلر در موج سوم‌اش نوشت: “آنچه در واقعیت اتفاق افتاد این بود که نه مالکین و نه کارگران، هیچکدام به قدرت دست نیافتند، بلکه این انسجام دهندگانی بودند که چه در کشورهای سرمایه‌داری و چه در کشورهای سوسیالیست، در راس قدرت قرار گرفتند.” “نیروی جدیدی در صحنه ظاهر شد که هر دوی آن‌ها را کنار زد. تکنسین‌های قدرت، ابزار انسجام دهی را تصاحب کردند و به وسیله آن کنترل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی را در دست گرفتند.” بعد هم گویا “تحت تاثیر پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیک جدید، یک نظام وفور و رفاه همگانی پدید آمد و جامعه همراه با شرکت‌های فراملیتی در حال گذار به یک جامعه ما بعد صنعتی‌ست که همه در آن در کمال رفاه به سر می‌برند، آزادی و برابری تلفیق می‌گردد و قدرت، در دست روشنفکرانی قرار می‌گیرد که از منافع و خواست‌های همگانی دفاع می‌کنند.”

البته واقعیت‌های عینی و سرسخت نظام سرمایه‌داری، فلاکت و بحران‌هایی که هم اکنون تمام این نظام را فرا گرفته است، چنان درسی به این نظریه‌پردازان و خرافات آن‌ها داد که عجالتا صدایی از آن‌ها و تئوری‌هایشان شنیده نمی‌شود.

 در کشورهای عقب‌مانده‌تر سرمایه‌داری هم که تضادها شفاف نیست و خرده بورژوازی گسترده‌تر است، همین ادعاها به اشکال دیگر و گاه همراه با انقلابی‌گری پدید می‌آید. گروه‌هایی از روشنفکران را هم میتوان یافت که خود را ظاهرا ضد هر گونه قدرتی معرفی می‌کنند. اینان در گذشته یک جریان مستقل از روشنفکران را به نام آنارشیست تشکیل می‌دادند که با پیشرفت و توسعه سرمایه‌داری، خودشان به همراه ادعاهای نظری‌شان، از میان رفتند و اکنون اثری در جامعه ندارند.

در هرحال، هر آنچه هم که بر کمیت روشنفکران در جامعه سرمایه‌داری افزوده شده باشد و کار‌کردهای متنوع‌تری یافته باشند، در این واقعیت تغیری پدید نمی‌آورد که روشنفکران به عنوان یک گروه اجتماعی، طیفی از افراد تحصیلکرده‌اند که کار فکری حرفه آن‌هاست. در چارچوب تقسیم کار جامعه سرمایه‌داری وظایف معینی را برعهده دارند، نه طبقه‌ای هستند، که نقش و رسالت تاریخی برعهده داشته باشد، و نه کارکردی جز خدمت به نظم موجود و طبقه حاکم دارند. اینان تابع قدرت حاکم‌اند.

روشنفکران گرچه در کل مالک وسایل تولید نیستند، سرمایه‌دار نیستند، اما کارگر هم نیستند. آن‌ها نیروی کار خود را با سرمایه مبادله نمی‌کنند، استثمار نمی‌شوند و سرمایه را بارور نمی‌سازند، خدمتی را انجام می‌دهند و در ازای آن بخشی از محصول اجتماعی را به خود اختصاص می‌دهند. آنها به رغم منشاء‌های اجتماعی متفاوت‌شان در سیستم تقسیم کار اجتماعی با کار فکری سر و کار دارند. لذا به لحاظ ماهیت و سازماندهی کارشان، شیوه اشتغال، سطح حقوق، آموزش و مزایای اجتماعی و انفراد منشی مختص روشنفکران نیز از کارگران متفاوتند. آن‌ها یک طبقه مستقل با منافع و اهداف مستقل را تشکیل نمی‌دهند. به لحاظ شرایط کار و زندگی، تفکر و جهان‌بینی، خصوصیات تیپ خرده‌بورژوازی را دارند.  آنها بین دو طبقه اصلی جامعه سرمایه‌داری قرار گرفته‌اند. فعالیت این گروه را منافع آن طبقه‌ای تعیین می‌کند که در خدمت آن قرار دارند. اینان از آنجایی که نیاز معین طبقه اصلی جامعه را بر‌آورده می‌سازند، نقش اجتماعی و سیاسی کسب می‌کنند. پیوند‌های متعدی که آن‌ها را به جامعه موجود متصل می‌سازد، شرایط کار و زندگی غیر پرولتری، آن‌ها را به بورژوازی پیوند می‌دهد و عموما به خدمت بورژوازی در‌می‌آیند. بورژوازی از آن‌ها به عنوان وسیله‌ای برای انقیاد و سلطه بر کار‌مزدی استفاده می‌کند. بخش بزرگی از اینان در خدمت سازماندهی استثمار و اهداف و مقاصد ایدئولوژیک و سیاسی بورژوازی قرار دارند.

حال که موقعیت، جایگاه و خصوصیات روشنفکران را دانستیم، لازم می‌دانم که به چند نکته‌ی مجزا اشاره کنم.

بحث ما در اینجا نه بر سر فرد یا افراد روشنفکر، بلکه در مورد روشنفکران به عنوان یک گروه اجتماعی‌ بود. گرچه این گروه مدافع نظام اقتصادی – اجتماعی سرمایه‌داری‌ست و تابع قدرت اقثصادی و سیاسی بورژوازی، اما به علت منشاء‌های اجتماعی متفاوت، یا آگاهی و رابطه‌ی معنوی نزدیک با طبقه کارگر، عناصری از درون این گروه می‌توانند به سوسیالیسم گرایش یابند و با پیوستن به مبارزه طبقه کارگر علیه قدرت حاکم  برخیزند. همچنین فشارها، موانع و محدودیت‌هایی که بورژوازی بر سر راه فعالیت برخی از گروه‌های درونی این قشر، نظیر نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، معلمان و پژوهشگران پدید می‌آورد، می‌تواند عامل دیگری برای گرایش روشنفکران به سوسیالیسم و مبارزه با قدرت حاکم باشد. با این وجود باید گفت که لااقل در مقطع کنونی تعداد این افراد بسیار محدودند. فقط در مقاطع بحران‌های بسیار حاد و دوران‌های انقلابی است که بخش‌های وسیع‌تری از روشنفکران به صفوف طبقه کارگر علیه قدرت حاکم می‌پیوندند.

در مورد دانشجویان که در واقع دوره کار‌آموزی برای ورود به گروه اجتماعی روشنفکران را می‌گذرانند، باید گفت که دانشجویان منشاء‌های اجتماعی متفاوتی دارند و گاه بخش قابل ملاحظه‌ای از آن‌ها از خانواده‌های کارگر و زحمتکش می‌آیند. آن‌ها هنوز هیچ جایگاه معینی در سیستم تقسیم کار جامعه موجود ندارند، هنوز وابستگی‌های متعدد آن‌ها را به سیستم و قدرت موجود پیوند نداده است، به عبارتی تعهدی نسبت به نظم موجود ندارند. در دورانی از زندگی خود به سر می‌برند که در قبال مسائل پیرامون خود حساس‌اند و تشنه آگاهی و دانستن. از این رو اغلب بر سر مسائل مختلف با قدرت حاکم درگیری می‌شوند و آگاه‌ترین آن‌ها به سوسیالیسم گرایش می‌یابند و در صفوف طبقه کارگر علیه قدرت حاکم مبارزه می‌کنند. بی‌دلیل نیست که همواره در تمام کشورها، از میان گروه‌های اجتماعی خارج از طبقه کارگر، دانشجویان بیشترین گرایش را به سوسیالیسم و احزاب کارگری داشته‌اند.

به نکته‌ای هم پیرامون معلمان باید اشاره کرد. همانگونه که بیش از این گفتیم، معلمان، در زمره گروه‌هایی هستند که کار فکری انجام می‌دهند و به گروه اجتماعی روشنفکران تعلق دارند. این که آن‌ها یک کار مفید اجتماعی انجام می‌دهند و گاه در دفاع از منافع صنفی خود اعتراضاتی دارند، در خصلت طبقاتی آن‌ها تغییری ایجاد نمی‌کند. آن‌ها عموما در کشورهای مختلف حقوق‌بگیر دولت‌اند. نیروی کار خود را با سرمایه، یا دقیق‌تر بخش متغیر سرمایه مبادله نمی‌کنند. لذا، ارزش اضافه تولید نمی‌کنند، استثمار نمی‌شوند و سرمایه‌ساز نیستند، بلکه خدمتی را انجام می‌دهند و در ازای آن حقوق می‌گیرند. به لحاظ تفکر و جهان‌بینی نیز همان خصوصیات گروه اجتماعی یا قشر روشنفکر را دارند. اما لایه‌های پائینی این گروه که شرایط زندگی فقیرانه‌ای دارند. از امتیازات و حقوق لایه‌های فوقانی برخوردار نیستند، گرایش‌شان بیشتر به طبقه کارگر است و علیه قدرت‌های حاکم.

البته می‌تواند گروه‌هایی از مردم که در یک دوران معین در گروه اجتماعی روشنفکران قرار داشته و کارشان فکری بود، در نتیجه مجموعه‌ای از تغیرات به گروه اجتماعی دیگری منتقل شوند. در نتیجه انقلاب علمی – تکنولوژیک نیمه دوم قرن بیستم گروهی از مردمی که سابق بر این با کار فکری سر و کار داشتند، به مدار مستقیم تولید کشیده شدند، حقوق و مزایای پیشین‌شان را از دست دادند و به جزیی از طبقه کارگر تبدیل شدند. یا گروه وسیعی از کارکنان بخش خدمات بهداشتی در نتیجه خصوصی سازی‌های گسترده در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری، گروه اجتماعی خود را تغییر دادند و به عنوان کارگر، سرمایه‌ساز شدند. اما در مورد معلمان این مسئله هنوز صادق نیست. طبیعتا موضع‌شان نسبت به قدرت حاکم، همان موضع گروه اجتماعی‌ست که به آن تعلق دارند.

این نکته را هم باید بیافزایم که تمام بحث من در این نوشته، یک پاسخ کلی، به سئوال کلی پیرامون رابطه روشنفکر و قدرت است و نه مثلا رابطه‌ی روشنفکران و قدرت حاکم در ایران. اگر قرار بود در این رابطه بحث شود، در آن صورت می‌بایستی شرایط مشخصی که روشنفکران ایران در آن قرار دارند، بررسی شود.

گروه اجتماعی روشنفکران، در تمام کشورهای جهان خصوصیات مشترکی دارند، وظیفه و کار‌کرد معینی در سیستم سرمایه‌داری دارا می‌باشند و وابسته به قدرت حاکم‌اند، اما موضع‌گیری آن‌ها نسبت به این قدرت، تابع شرایط مشخص نیز هست. در ایران، قدرت حاکم که تجسم آن را در شکل جمهوری اسلامی می‌بینیم، همراه با یک دولت مذهبی و دیکتاتوری عریان و بی‌حقوقی عمومی‌ست. در اینجا حتا بخش‌هایی از نمایندگان سیاسی بورژوازی در اپوزیسیون قرار دارند. بدیهی‌ست که در چنین کشوری، اکثریت روشنفکران باید مخالف قدرت حاکم باشند. گیریم گروهی اصلاح‌طلب و گروهی دیگر انقلابی. به هرحال مواردی از نمونه ایران استثنا هستند و همانگونه که در آغاز این نوشته اشاره کردم، اگر در ایران به جای جمهوری اسلامی، یک جمهوری پارلمانی برقرارمی‌بود، روشنفکران تقریبا همان موضعی را نسبت به قدرت حاکم میداشتند که مثلا روشنفکران اروپایی و آمریکایی. یعنی تبعیت کامل از قدرت حاکم. دلایل طبقاتی و ایدئولوژیک آن‌ را نیز بیش از این نشان دادیم. به همین علت نیز هست که لااقل اکثریت روشنفکران حتا وقتی که بورژوازی از قدرت به زیر کشیده می‌شود، به زحمت از قدرت پرولتری تبعیت می‌کنند. چرا که آن‌ها هنوز می‌خواهند روشنفکر باقی بمانند و از امتیازات گذشته‌شان برخوردار باشند. قدرت پرولتری می‌خواهد، بوروکراسی را نیست و نابود کند، تا توده مردم، خودشان، بر سرنوشت‌شان حاکم گردند، روشنفکران اما بخش بزرگ‌شان بوروکرات‌اند، اصلا سیستم بوروکراتیک نظام سرمایه‌داری را آن‌ها سازماندهی و هدایت می‌کنند، سلسله مراتب دارند، رئیس‌اند، از امتیازات متعدد برخوردارمی‌باشند و حقوق‌های خوبی دریافت می‌کنند. بدیهی‌ست که در قبال یک قدرت پرولتری مشکل پیدا می‌کنند، چرا که نمی‌توانند موقعیت گذشته خود را حفظ کنند.

قدرت پرولتری می‌خواهد یک نظم اقتصادی – اجتماعی نوین بنا کند. در یک چنین نظامی باید تضاد میان کار فکری و یدی که محصول جامعه طبقاتی‌ست از بین برود. روشنفکر اما می‌خواهد، روشنفکر باقی بماند، عادت کرده است که فقط به کار فکری بپردازد و فرد‌گرا باشد، لذا با تلفیق کار فکری و جسمی مشکل پیدا می‌کند. به رغم این که پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیک، به ادغام علم، تکنولوژی و تولید در یکدیگر انجامیده و نیاز یک قدرت پرولتری در آینده به متخصصین بورژوا، بسیار کمتر از گذشته است، اما به هرحال، هر قدرت پرولتری عجالتا ناگزیر است تا مدتی از همین متخصصین استفاده کند. اما بخش بزرگی از آن‌ها به سادگی حاضر نیستند، با شرایط یک قدرت پرولتری کار کنند و موقعیت ممتاز خود را از دست بدهند. با قدرت پرولتری مشکل پیدا می‌کنند. حالا هرچه شما بگوئید این علم، دانش، تخصص باید در خدمت، رفاه، آزادی، رهایی انسان قرار بگیرد، با حرف، پند و نصحیت چیزی تغییر نمی‌کند.

بنابر این، مسئله به این شکل نیست که چون روشنفکران در میان دو طبقه اصلی جامعه کنونی قرار گرفته، خود، طبقه مستقلی نیستند و نمی‌توانند ایدئولوژی و سیاست مستقل داشته باشند، در همه حال تابع قدرت حاکم‌اند و بنابر این به همان شکلی که تابع قدرت بورژوازی‌اند، می‌توانند تابع قدرت پرولتری هم باشند. مشکل به فرد و افراد روشنفکر بر نمی‌گردد. ممکن است افرادی از این روشنفکران خدمات بزرگی هم به قدرت پرولتری بنمایند. مشکل در خصوصیات یک گروه اجتماعی‌ست که روشنفکران را تشکیل می‌دهد. مشکل هم فقط در این نیست که حالا این روشنفکران جامعه سرمایه‌داری‌اند که با این خصوصیات و مختصات مشخص می‌شوند و اگر پرولتاریا روشنفکران خودش را داشته باشد، مشکل حل است. در هر کجا که کار فکری و جسمی از یکدیگر جدا باشند، مشکل در همانجا‌ست. چرا که این تفکیک نمی‌تواند با ذات یک قدرت پرولتری و نظم سوسیالیستی سازگاری داشته باشند. زمانی در روسیه پس از انقلاب سوسیالیستی تصور بر این بود که اگر این نظام، متخصصین وروشنفکرانی با منشاء پرولتری داشته باشد، مشکلات حل خواهد شد. اما نظم سوسیالیستی نمی‌تواند روشنفکر پرورش دهد، چرا که روشنفکر مظهر تقسیم کار طبقاتی و جدایی کار فکری و جسمی‌ست. لذا به جای پرورش انسان‌هایی که مظهر خلاق تلفیق کار فکری و جسمی باشند و براین تضاد فائق آمده باشند، روشنفکران پرولتری پرورش یافتند که به بوروکرات‌های اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شدند. نمی‌خواهم انکار کنم که در میان آن‌ها نویسندگان، هنرمندان و دانشمندان برجسته‌ای هم بودند. اما مسئله جامعه سوسیالیستی نمی‌تواند شخصیت‌های برجسته، روشنفکران برجسته باشد. از این نمونه‌ها در جامعه سرمایه‌داری هم وجود داشته و دارد.

جای پرداختن به این مسئله در این نوشته نیست که حتا در تشکل‌های که طبقه کارگر در درون جامعه سرمایه‌داری پدید‌آورده است نیز، چنین تفکیکی نمی‌تواند در درون آنها میان کار فکری و عملی وجود داشته باشد و گروهی به نام روشنفکر و گروهی دیگر غیر روشنفکر باشند. در مورد سندیکا و شورا مسئله به قدر کافی روشن است.  در حزب طبقاتی کارگران هم که روشنفکرانی از جامعه سرمایه داری میتوانند به آن بپیوندند، چنین تقسیمی وجود ندارد. روشنفکری که به یک حزب و سازمان کمونیست می‌پیوندد، قراری نیست روشنفکر باقی بماند و صرفا کار فکری انجام دهد. یک چنین روشنفکری اولین کاری که باید بکند این است که خصایل خود را تغییر دهد و دیگر روشنفکر نباشد، بلکه مثل همه اعضا، کمونیست باشد و مثل هر عضو دیگر، وظایف حزبی را در عرصه‌های مختلف عملی و نظری تواما انجام بدهد.

نمونه های برجسته آنهم مارکس، انگلس، لنین، روزالوکزامبورگ، کولنتای و نمونه‌های بیشمار دیگرهستند.

به بحث اصلی باز گردیم و آن را خلاصه کنیم: روشنفکر به کسی اطلاق می‌شود که با کار فکری سرو کار دارد. سر منشاء پدیده‌ای به نام روشنفکر به جدایی کار فکری و جسمی، با پیدایش جامعه طبقاتی باز می‌گردد. روشنفکران یک گروه اجتماعی را تشکیل می‌دهند که کارشان از همان آغاز، انسجام بخشیدن به آگاهی طبقه مسلط و حاکم و انقیاد معنوی توده‌های تحت‌ستم بوده است. آن‌ها در خدمت طبقه حاکم و قدرت فرمانروا و مسلط بوده‌اند. طبقات تحت‌ستم نیز آگاهی و فرهنگ خود را داشته و روشنفکران محدودی که به آن‌ها خدمت کرده‌اند. اما آنها تا دوران پیدایش بورژوازی نقش قابل ملاحظه‌ای نداشتند. بورژوازی به عنوان یک طبقه جدید در تاریخ نه فقط پیش از کسب قدرت توانست طیف وسیعی از برجسته‌ترین روشنفکران را پدید آورد که وظیفه‌شان تخریب تمام آگاهی و نهاد‌های نظم فئودالی بود، بلکه به آگاهی طبقه جدید انسجام بخشیدند. جامعه بورژوایی که یک شیوه تولید، همراه با یک تقسیم کار گسترده و پیچیده است، نیازمند یک ارتش گسترده از متخصصین کار فکری است که بتواند این وظایف را تحت رهبری بورژوازی در عرصه‌های مختلف اقتصادی – اجتماعی، سیاسی و فرهنگی پیش ببرند. هرچه جامعه بورژوازی توسعه یافت، هرچه تقسیم کار گسترش بیشتری یافت، و هرچه نقش بورژوازی در تاریخ زائد‌تر شد، بر کمیت و کار‌کردهای گروه اجتماعی روشنفکران افزوده شد. اینان نه فقط عهده‌دار وظایف متعدد برای رتق و فتق امور روزمره بورژوازی و سازماندهی عرصه‌های مختلف هستند تا سیستم موجود حفظ شود، بلکه یکی از وظایف مهم این گروه به طور تخصصی، تلاش مداوم برای حفظ سلطه آگاهی بورژوازی به عنوان آگاهی مسلط و انقیاد فکری و ایدئولوژیک ی طبقه تحت‌ستم است، این گروه اجتماعی حافظ نظم موجود و تابع قدرت حاکم، قدرت بورژوازی‌ست.

منتشره در مجله “آرش” شماره ۱۰۳

متن کامل در فرمت پی دی اف

مارکس، بزرگترین اندیشمند هزاره

نویسنده انقلابی کارل مارکس در صدر نظرسنجی خبر آنلاین بی بی سی (BBC News Online) برای تعیین بزرگترین اندیشمند هزاره قرار گرفت.

این نویسنده قرن نوزدهمی با فاصله زیادی در نظرسنجی ماه سپتامبر آلبرت اینشتین که بیشتر طول ماه در صدر بود را پشت سر گذاشت و به مقام دوم راند.

ده نفر اول شامل فیلسوفانی چون امانوئل کانت و رنه دکارت و نیز دانشمند قرن بیستمی استفان هاوکینگ هستند.

این نظر سنجی نهمین نظرسنجی از نوع خود است که به صورت ماهانه از سوی بی بی سی آنلاین برای تعیین برترین ها در هزاره انجام می شود. در ماه اکتبر شما می توانید به بزرگترین کاشف جهانگرد هزاره قبل قبل رای دهید.

برای تشویق شما، دو جهانگرد رکوردشکن انگلیسی، برایان جونز و دیوید همپلمن آدامز، فهرست ده نفر برتر خود را ارائه داده اند.

انتخاب شما برای بزرگترین اندیشمند هزاره چه کسی بود؟

کارل مارکس

کارل مارکس احتمالا تاثیرگذارترین اندیشمند سوسیالیستی است که در قرن نوزدهم پا به عرصه وجود گذاشت. او فیلسوف، دانشمند علوم اجتماعی و یک انقلابی بود که ایده هایش همچنان بر نظام های سیاسی امروز تاثیرگذار است.

ایده های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی او به ایده های محوری جنبش سوسیالیستی تبدیل شدند. گرچه دیکتاتوری ها در سراسر قرن بیستم ایده های اصلی او را به انحراف برده اند او مورد احترام فراوان دانشگاهیان است.

کارل هاینریش مارکس (۱۸۸۳-۱۸۱۸) در یک خانواده طبقه متوسط در آلمان به دنیا آمد اما در پاریس، بروکسل و لندن به یک انقلابی تبدیل شد.

در فرانسه او کمونیست شد و با همفکر خود فریدریش انگلس (۱۸۹۵-۱۸۲۰) آشنا گردید. این دو به همراه هم مانیفست کمونیست را نوشتند که خطوط اصلی نظریه مبارزه طبقاتی را مشخص می کند. مارکس به خاطر فعالیت های انقلابیش از پاریس و بروکسل تبعید شد و تا پایان زندگیش در لندن اقامت داشت.

در میان  سایر آثار تاثیرگذار مارکس می توان به دست نوشته های اقتصادی و فلسفی که تا سال ۱۹۳۰ منتشر نشد و اثر بزرگ وی کاپیتال اشاره کرد.

ده اندیشمند برتر

  1. کارل مارکس
  2. آلبرت اینشتین
  3. سر آیزاک نیوتون
  4. چارلز داروین
  5. توماس آکویناس
  6. استفان هاوکینگ
  7. امانوئل کانت
  8. رنه دکارت
  9. جیمز کلارک ماکسول
  10. فریدریش نیچه

شما چه گفته اید؟

خوانندگان خبر آنلاین بی بی سی از سراسر جهان می توانند در این نظرسنجی ها شرکت کنند.

دگ تورسن از نروژ می گوید: “کارل مارکس الهام بخش هزاران مبارزه رهایی بخش بوده است. او پدر تفکر سیاسی مدرن است.”

جویستون کاپور از ایالات متحده امریکا می گوید: “مارکس به بهترین وجه کارکرد سرمایه داری را تحلیل کرد. بر این مبنا که در پایان قرن بیستم همان سرمایه داری است که صفت ممیزه جهان را تشکیل می دهد آثار او برای فهم جهانی که در آن زندگی می کنیم همچنان بامعنا و مربوط است به همان میزان که در قرن نوزدهم بود.”

فرود مانسکر می گوید: “ایده های کارل مارکس معنای عظیمی برای همه جهان، هم از جنبه اندیشه و از هم لحاظ عمل، داشته است.”

مایک وونچ می گوید: “کارل مارکس نقد کاملی از سرمایه داری به دست داد. ایده های او منشاء اثرات بزرگی در قرون نوزدهم و بیستم بوده است.”

بکی برنفورد می گوید: “نظریه های کارل مارکس چنان جامع است که می تواند برای فهم و توضیح وضعیت هایی که با آن در جهان امروز مواجهیم مورد استفاده قرار گیرد.”

لی وا از مالزی می گوید: “آلبرت اینشتین انقلابی در علم برپا کرد.”

کرگ کیملمان می گوید: “آلبرت اینشتین شیوه تفکر ما در مورد تمامی عالم را تغییر داد.”

ناتان دیموک می گوید: “کار سر آیزاک نیوتون در قرن هفدهم به واقع جهشی بزرگ در اندیشه و فهم علمی بود.”

کوین کوران می گوید: “کارهای سر آیزاک نیوتون درباره نور، گرانش و حرکت، خلق حساب دیفرانسیل و پیشرفت دادن تلسکوپ روش تفکر و توانایی ما برای کشف را برای همیشه تغییر داد، و بیشتر کارهایش را در چند ساله اول دومین دهه زندگیش تکمیل کرد.”

لوییس بری از کانادا می گوید: “چارلز داروین اندیشه ۲۰۰۰ ساله را دچار تحول کرد. قبل از داروین انجیل کلام خدا شمرده می شد. پس از داروین انجیل تنها یک استعاره است. هیچ فیلسوف، آموزگار، دانشمند یا اندیشمند دیگری چنین تاثیری داشته است.”

سیمون ترلیون از انگلستان می گوید: “اندیشه چارلز داروین در زمان خودش غیرقابل تصور بود، این که انجیل بر خطاست. اندیشه داروین نه تنها مغزها را به سوال گرفت بلکه جرئت این را داشت که عقیده خودش را مطرح کند، و برای یکی از الهام بخش ترین نظریه همه زمان ها مورد بی اعتنایی و طعن قرار گیرد.”

جو پتیبون می گوید: “توماس آکویناس نشان داد که ایمان و خرد مخالف هم نیستند و از خرد بهره جست تا ایمان را اثبات کند.”

جان جی. شرمز می گوید: “توماس آکویناس به هزاره قبل نگریست و هزاره بعد در او می نگرد.”

از مطالب رسیده به سایت