احمد موسوی:زندان و عشق

0

برگرفته از  نشریه “باران” شماره ۴۱ – ۴۰، زمستان ۱۳۹۳

 بازگویی روایت سال های زندان، خود به تنهایی فضای سنگین و ملتهبی را به همراه دارد، تا چه رسد به بازگویی روایت “زندان و عشق” که پیچیده ترین و در عین حال زیباترین حس درونی انسان در آن سال های دردمندی و فراق و جدایی است. یا لااقل روایت آن برای من، که یک ده کامل را در زندان های جمهوری اسلامی بسر برده­ام و با گشودن هر برگ تقویم آن سال های داغ و درفش، خاطره ای پوست خراش سر باز می کند، بازگویی و نگارش روایت “زندان و عشق” چندان کار آسانی نیست. دشواری کار، صرفا در بیان روایت این مقوله نیست، بلکه یادآوری روزهای زندان و یادآوری یاد آن همه عزیزان از دست رفته، مرا در اندوه عشق بی­پایان آنان فرو می­برد، آنهایی که با ارزشترین  عنصر وجودی خود، یعنی جان شان را در راه ماندگاری عشق و رهایی انسان از تباهی و رنج نثار کردند. از زندگی و جان خود گذشتند به این امید که جامعه و دیگران به دور از بند و داغ و درفش، دوست داشتن را تجربه کنند. یاد ده­ها هزار انسانی که در پی پاسداشت ارزش های والای انسانی، زندان و شکنجه و بند را عاشقانه پذیرفتند، تا جامعه ای به دور از ویرانی و تباهی را پی افکنند. تا همه آحاد جامعه به دور از بند و زنجیر فرصت  در کنار هم بودن و مهر ورزیدن را به تجربه بنشینند.

به راستی چگونه می­توان به توصیف عاشقانه های زندان و  زندانیان عاشقی نشست که برای پی افکندن دنیایی بهتر، حتا از همان زلال آیینه­وار عشق فردی شان نیز گذشتند. زندانیانی که نه تنها از عشق فردی شان، بلکه از جان نیز گذشتند تا زان پس شاعران زمانه ما در شبانه های عاشقانه شان این چنین دردمندانه در غم نان نه سرایند:

چشمه­ساری در دل

 و آبشاری در کف

آفتابی در نگاه

و فرشته­ای در پیراهن

از انسانی که توای

قصه­ها می­توانم کرد

غم نان اگر بگذارد. (۱)

تا زان پس، جوانان پرشور جامعه مان، در پشت میله های زندان قرار نگیرند، تا زان پس عاشق ترین عاشقانِ کشورمان، در پیکار با  بر دارکنندگان عشق، از ورای دیوارهای بلند به دلدادگان خود این چنین پیام ندهند:

نگار من

کنون که نای نازکم

چو نانِ گرم مردمان

اسیر برق دشنه هاست

زمن مخواه که تر کنم

ز دیده این جریده را

زمن مخواه که پُرکنم

لبان آتشین تو

ز طاق گرم بوسه ها

به من بگو

به پاکی سپیده ها

بگو به من

بگو چگونه سر کنم

بدون خوف و واهمه

شبان بی ستاره را (۲)

به راستی در کدامین قصه می توان شاهد عاشقانه­هایی اینچنین بود. در کدام روایت، می توان حکایت هزاران انسان بی پروا را جستجو کرد که همانند آتشفشانی در جدال با پرپا کنندگان داغ و درفش، عاشقانه سردادند: “دستی به زلف یار، دستی به جام می، رقصی چنین میانه ی میدانم  آرزوست (۳). بدان امید که ما و دیگران در جامعه ای بدون رنج، در جامعه ای بدون ­شرمساری غم نان، بر لبان یار بوسه زنیم.

به راستی، آیا این انبوه “عاشقان شرزه که با شب نزیستند”، تنها به تمنای عشق آرمانی  شان می زیستند و یا پیش از آنکه در مسیر عشق آرمانی شان گام بردارند، از جام  می عشق خصوصی شان نیز، نوشاکی کرده­ بودند؟

تجربه سال های زندان و  “زندان و عشق” می گوید، آنان پیش از آنکه پنجه در کمند زلف معشوق آرمانی خود در افکنند، چون عاشقانی سوخته بر گونه های “یار” نیز بوسه ها زده اند.

در میان روایات “زندان و عشق” روایت “رجب نعیمی” یکی از ماندگارترین روایات “زندان و عشق” است. نمی­دانم از “رجب” و آئینه زلال عشق اش چگونه باید یاد کنم. شبانه­های عاشقانه­ی او را با کدامین زبان و قلم به روایت بنشینم. نازنین انسانی که عشق آرمانی­اش با عشق فردی اش آن چنان درهم تنیده بود که در انفرادی و بند، تمامی وجودش سرشار از ناگفته های عاشقانه­ بود. شنیدن عاشقانه­های زندگی­اش، زمانی بیشتر به دل می نشیند که بدانیم زخمی کاری از خیانت آگاهانه­ی نارفیقی بر گرده­اش نشست و می دانست به زودی به انبوه خیل جان باختگان آزادی و سوسیالیسم خواهد پیوست.

پس از دستگیری در تابستان 65، تنها دو بار موفق شد از پشت میله­های زندان با یارش دیدار کند. آنهم در زندان شهربانی رشت. در انفرادی زندان سپاه به دلیل ” غیرشرعی بودن” اینگونه دیدارها، برای همیشه از دیدار “یار” محروم شد. از بهار 66 تا به امروز، از روزهای انفرادی زندان نیروی دریایی رشت تا سال های تبعید، اندوه روایت عاشقانه­های او در ذهنم ماندگار شده­اند.

در آن روزهای نفس گیر انفرادی، در آن هفته ها و ماه های پیش از رفتن به پای چوبه دار، در ستیغ بلند رفاقتی که میان من و او شکل گرفته بود، وقتی از “یار” سخن می گفت، چشم­هایش می­درخشیدند. شادی بر تمامی پهنه­ی صورت اش می­نشست. انگار در زندان نبود. انگار نه انگار، مرگی نا به هنگام او را در کمین نشسته است. چقدر راحت و صمیمی از عشقانه هایش سخن می گفت. ساعت­ها از “دلدار”، از لحظه های بودن با او حرف می زد. با مهرش روزهای دردمندی انفرادی و بازجویی را سر می کرد. از نشستن در پارک ها، از کنار هم بودن تا قدم زدن های عاشقانه شان در کوچه باغ­ها و خیابان­های شهر، از هر آنچه که از “یار” در وجودش بود، سخن می­گفت. عاشقانه هایش، آن چنان زیبا و ملموس بودند که انگار همین فردا دوباره به میعادگاه معشوق می رود، تا برای آخرین بار پیش از آنکه طناب دار بر گردنش بوسه زند، از لبان “یار” بوسه ها چیند. پیش از آنکه داس مرگ بر خرمن هستی اش فرود آید، در یادمان عشق زمینی اش، در جلوه گاه رهایی انسان­، گیسوان “یار” در باد رها سازد.

از اینکه، آنگونه بی­آلایش از عشق و از عاشقانه­های ماندگار اش حرف می زد، بر او رشک می بردم. چرا که، در  سنت مبارزاتی و در جنبش چپ ما روال براین بود که از عشق خصوصی و عاشقانه­های خود، کمتر حرف بزنیم و صد البته، اساسا حرفی نزنیم.

                                                           ******

 روایت “یونس” نمونه­ی دیگری از ماندگاری عشق و عشقانه­های زندان است. “یونس”، در سال ٦٠ در آن هنگام که حلقه­ی نامزدی بر انگشت کرد، مجبور به فرار از سربازی شد. برای رهایی از زندان و بند به کردستان رفت. پس از آن، دو سال زندان و بند را در عراق تجربه کرد. بی آنکه از “یار” خبری داشته باشد. سه سال بعد، گرفتار بازجویان جمهوری اسلامی شد. با تحمل بیش از پنج سال رنج  دوری و بی­خبری مطلق از یار و خانواده، سرانجام از پشت میله­های زندان “دریا” موفق به دیدار دوباره­ی “یار” شد. زندان “دریا”! به راستی چه نام پرمسمایی دارد، زندان ارومیه.

من، در خود توان توصیف اندوه عاشقانه­ های نشسته بر نگاه­ آنان را نمی­بینم. حتا نمی­توانم شادی لحظه­های نخستین دیدارشان در زندان “دریا” را که پس از گذشت بیش از پنج سال  بی­خبری، اکنون ناباورانه و اشک ریزان  به تماشای هم نشسته بودند، به تصویر بکشم. شادی و شور دیدارهای عاشقانه آنان­، آنهم از پشت میله­های زندان “دریا” چندان به درازا نکشید. در تابستان 68 یونس از زندان “دریا” به زندان دیگری انتقال داده شد. در زندان جدید، قانون “غیر شرعی بودن” دیدار معشوق (نامزد رسمی) به او ابلاغ گردید. یونس، بار دیگر از دیدار” یار” محروم شد.

تابستان هفتاد در بازگشت از هر ملاقاتی، نگرانی در چهره اش موج می زد. او دوباره همانند سال های فراری در بی­خبری محض از دلدار خود قرار گرفت. دیگر، خانواده­ نیز در روزهای ملاقات خبری از “یار”  به او نمی­دادند. در یکی از ملاقات ها با خبر شد، که نامزدش تحت فشار خانواده­ی خود به ازدواجی دیگر تن داده است. آذر ماه هفتاد بود؛ از ملاقات بازگشت. با هم قدم زدیم. با بغضی فروخورده از خاطرات سال های دور، از عاشقانه­های ماندگارش سخن گفت. با نشان دادن دستش که هنوز حلقه­ی نامزدی را در انگشت داشت، از سال های سپری شده یاد کرد: در تمام این ده سال، فقط یکبار و آنهم به  ضرورت حلقه نامزدی را از انگشت بیرون آوردم و نزد رفیقی امانت گذاشتم، تا در صورت مرگ، سمبل عشق و عاشقانه هایم را در امان نگه داشته باشم. “یونس”، در حالی که همه­ی وجودش لبریز از آرزوی سربلندی و سعادت “یار” بود، در بغضی فرو خورده در حالی که دستانش می لرزید، حلقه را از انگشت بیرون آورد تا من پس از آزادی، حلقه نامزدی شان را به “دلدارش” برسانم.

                                                  ******

بدون شک، روایاتی از این دست در بازگویی روایت “زندان و عشق” بسیارند. تاکنون، زندان و بند از زوایای گوناگون در خاطرات زندانیان به تصویر کشیده شده اند. اما به سال های زندان از جلوه گاه “زندان و عشق” تاکنون آنگونه که بایسته است پرداخته نشده است. امن میدوارم این نوشتار کوتاه سرآغازی باشد برای ورود به سال های زندان از منظر “زندان و عشق”.

در زندان قزل­حصار در آن سال های تبعید، در آن سال های اقتدار حاج داود رحمانی، در کنار بی­شمار عاشقانه­های ماندگار، هرازگاهی شاهد زندانیانی بودیم که با اندوهی نهفته در چشم و سرهای فرو رفته در عاشقانه­های ماندگارشان، راهی دفتر دادیار زندان می­شدند. به دفتر دادیاری می رفتند تا پای ورقه­ی در خواست جدایی همسرشان را امضاء کنند. تراژدی­های دردناکی که هرازگاهی سرباز می کردند. طی سال های زندان، تراژدی های این چنینی، اگرچه انگشت شمار بودند، اگرچه در مقابل عاشقانه­های ماندگار خیل انبوه زندانیان زن و مرد که با عاشقانه هایشان جاودانه شدند، اساسا به حساب نمی آیند، اما در کنار زیبایی عاشقانه های ماندگار سال های زندان، بخشی -هر چند کوچک- از واقعیت روایت تلخ و ویرانگر سال های زندان است.

بر اساس تجربه شخصی ام، بر این باورم در سال های دردمندی و در روزهای بی کسی زندان و بند، احساس مهر ورزیدن و دوست داشتن بیش از هر زمان دیگری در وجود آدمی آشیانه می­گیرد. شاید تنهایی، دردمندی و بی­پناهی فرد زندانی در روزهای سرکوب و شکنجه، نیازمندی او را به مهر، عاطفه و عشق ورزیدن بیشتر و بیشتر می کند. در تمامی آن لحظه­هایی که فرد زندانی بر لبه­ی تیغ حرکت می­کند و خطری بس هولناک او را در کمین نشسته است، حس عاشقانه زیستن در وجود زندانی تجسم بیشتری می یابد. اما، همواره اینگونه نیست. اگر زندانی بشکند و توان ماندن از دست بدهد، چه بسا به جای مهر، وجودش از کینه انباشته شود. به جای عشق ورزیدن، نفرت در وجودش خانه کند. نفرت به هر آن­کس و هر آنچه او را در مسیر مبارزه و عاشقانه های آرمانخواهی­اش سوق داده است. زان­پس به جای دوست داشتن و بازخوانی عاشقانه های زیبا، نواختن شیپور از سر گشادش آغاز خواهد شد. تجربه سال های زندان به خوبی بر این وجوه متضاد زندانیان در بازخوانی روایت “زندان و عشق” استوار است.

                                                     ******

اما، حکایت من. حکایتی فراموش شده از سال های دور. من خود یکبار غلیان یک رابطه عاطفی فراموش شده را در آن سال­های زندان تجربه کردم. پس از گذراندن دو سال زندان، با دستگیری دو رفیق تشکیلاتی، نام مستعار، موقعیت و فعالیت های تشکیلاتی ام برای دستگاه اطلاعاتی رژیم بر ملا شد. ماموران اطلاعاتی جمهوری اسلامی در زندان قزلحصار به سر وقت من آمدند. از قزلحصار به زندان چالوس، مرکز شکنجه گاه منطقه سه سپاه پاسداران (گیلان و مازندران) منتقل شدم. در روزهای شکنجه و بازجویی، در لحظه­های دردمندی و بی­پناهی، احساس عاشقانه­ی عشقی فراموش شده و نیازمندی یک لحظه دیدار دوباره و یا حتا فقط شنیدن نام و یادی از “او” مرا در کام خود گرفت. در پی انقلاب٥٧ و قیام 22 بهمن، “او” ابتدا به مذهب گرایش پیدا کرد و کم کم در مسیر “حزب الهی” گام برداشت. از اردیبهشت ٥٩  دیگر فرصت دیدار برایمان میسر نشد. شاید بهتر است بگویم دیگر نیازی به دیدار نبود. نه درد مشترک داشتیم، نه احساس مشترک، نه اندیشه­ی مشترک و نه آرمان خواهی مشترکی. نه تنها دیگر هیچ رشته­ی الفتی میان­مان نبود، بلکه “او” و “من” هر کدام در دو مسیر کاملا متضاد پیش می رفتیم. در پی چهار سال گسست و فراموشی، در روزهای انفرادی و شکنجه، در آن لحظه­های دردمندی و بی­پناهی، کبوتر خونین­بال خیالم به تمنای یک لحظه دیدار دوباره­ “او” به دیوارهای سلول بسته پر می کوبید و آتش تمنای یک لحظه دیدن اش تمام وجودم را می سوخت. کسی که با هر دوی ما آشنایی نزدیک داشت و تا حدودی از رابطه عاطفی “او” و “من” در آن سال های فراموش شده با خبر بود،  خود در زندان بود. یک زندانی تواب که در آن ایام، در همکاری با بازجویان، تا مرحله بازجویی از زندانیان و شکنجه­گری ایفای نقش می­کرد. در آن لحظه های بی قراری، در آن لحظه های دردمندی، در آن زمان که به سختی می توانستم راه بروم، در دل آرزو می­کردم، ایکاش بازجویانم این زندانی تواب را برای رو در رو کردن با من به سلولم بیاورند. شاید بدان گونه، فرصتی یابم و بتوانم از آن رابطه عاطفی فراموش شده، خبری باز گیرم. در آن روزها، هیچ کس نمی­دانست من در کجا هستم. در کدام زندان و در کدام شکنجه گاه به سر می برم. در آن لحظه­های تنهایی و بی کسی، آرزو می­کردم، ایکاش تنها “او” می دانست من چه شرایط دشواری را از سر می گذرانم.

                                                         ******

(۱)  زنده یاد احمد شاملو

(۲) سروده ای از مجاهد جان باخته “حجت هوشمند” که در تابستان 67 به جای یار، طناب دار بر گردن اش بوسه زد

(۳) مولوی

                                                        تیر ماه ١٣٨٤- بازنویسی خرداد ماه 1393

                                                                             احمد موسوی

“مسئلۀ زن” (بخش دوٌم)

از: النور مارکس و ادوارد اولینگ
بخش دوٌم

ترجمۀ زهره مهرجو
۲۱ ژانویۀ ۲۰۱۵

حقیقتی که حتی توسط آنها که علاقمند به خدمت کردن به زنان هستند بطور کامل درک نشده؛ این است که او، مثل طبقه کارگر، تحت ستم قرار دارد؛ که وضعیت وی نیز مثل وضعیت آنان، بی رحمانه نزول یافته است. زنان آلت دست ظلم سازمان یافتۀ مردانند؛ بدانسان که کارگران آلت دست ظلم سازمان یافتۀ بیهودگان (طبقۀ بیکاره ها) هستند.
حتی پس از دریافتن این حقیقت، ما هرگز نباید تحت تاثیر این عدم تفاهم مأیوس از تلاش کردن شویم که، در شرایط موجود جامعه، برای زنان، مثل طبقه کارگر؛ در واقع هیچ راه حلی از مشکلات و مسائل پیش رو موجود نیست.
تمام آنچه که تا کنون انجام شده، مهم نیست با ساز چه شیپوری اعلام گشته؛ مسکن است، نه درمان! هر دو طبقۀ تحت ستم؛ زنان و تولید کنندگان مستقیم کالا، باید به این درک برسند که رهایی ایشان بوسیلۀ خودشان بدست خواهد آمد.
زنان متحدینی را در بین بهترین مردان پیدا خواهند کرد، همانگونه که مردان در حال یافتن هم پیمانانشان در میان فیلسوفان، هنرمندان و شاعران هستند.
اما نه این می تواند امیدی به مردان در کل ببندد؛ و نه آن به طبقۀ متوسط در کل.
این حقیقت در این امر جلوه می کند که، پیش از پرداختن به شرایط زنان؛ می بایست به شنونده هشدار دهیم. آنچه که ما می بایست دربارۀ شرایط حال بگوییم، برای بسیاری زیاده روی می نماید؛ به همان اندازه ای که صحبت کردن از آینده، تصورات .. و شاید هرآنچه که باید گفته شود، برای ایشان خطرناک می نمایند.
برای مردم بافرهنگ، افکار عمومی هنوز متعلق به فقط مردان است، و سنت ها اخلاقی می باشند. اکثریت هنوز بر روی ضعف – جنسی گاه و بیگاه زنان، بعنوان مانعی حتی برای در نظر گرفته شدن همطرازیِ او با مردان تاکید می نمایند. بحث ها هنوز دربارۀ رسالت طبیعی جنس زن ادامه دارد. در مورد اول، مردم فراموش می کنند که ضعف – جنسی زنان در مواقع خاص، بوسیلۀ شرایط ناسالم زندگی مدرن ما به اندازۀ زیادی افزون گشته، اگر در واقع، تماماً نتیجۀ آنها نباشد. این مشکل تحت شرایط معقولانه، به اندازۀ زیادی، اگر نه کاملاً؛ ناپدید می گردد.
آنها همچنین فراموش می کنند تمام این چیزهایی که در هنگام سخن گفتن از آزادی زنان، بر زبان آوردنشان آسان است؛ به وقت پرداختن به مسئلۀ بردگی زنان فرصت طلبانه نادیده گرفته می شوند. آنان فراموش می کنند که همین ضعف – جنسی زنان توسط کارفرمایان سرمایه، تنها با هدف پایین آوردن درصد کلی درآمدها در نظر گرفته می شود.
باز هم در اینجا، رسالت یا حرفۀ طبیعی زن – به همان اندازه که وجود یک “قانون طبیعی” برای تولید کاپیتالیستی، یا “محدودیتی طبیعی” در اندازه ای از تولید کارگر که برای امرار معاشش باید به او تعلق بگیرد – واقعی نیست.
در آن اولین مورد، شغل طبیعیِ زن انتظار می رود که فقط رسیدگی به بچه ها، نگهداری شرایط خانواده، و فرمانبرداری کامل از سرورش باشد؛
در دومین مورد، تولید ارزش اضافه شرط اول لازم برای تولید سرمایه است؛
و در مورد سوم، اندازه ای که کارگر برای ادامۀ حیات خود دریافت می کند، آنقدر هست که فقط او را از نقطۀ گرسنگی کمی بالاتر نگهدارد:
اینها نه قوانین طبیعی هستند، و نه قوانین حرکت. اینها فقط توافقهای مشخص و موقت جامعه اند؛ مثل توافق بر سر زبان فرانسه بعنوان زبان سیاست.
پرداختن به جزئیات موقعیت زنان در زمان کنونی، تکرار هزاربارۀ داستان گفته شده است. با اینحال، بخاطر هدف مان، باید بر روی برخی نکات آشنا دوباره تاکید کنیم، و شاید یکی دو نکتۀ کمتر آشنا را هم متذکر شویم.
اولین، یک عقیدۀ عمومی که مربوط به همۀ زنان است. زندگی زنان با زندگی مردان یکی نیست. زندگی این دو وجه مشترکی ندارند؛ در بسیاری از موارد حتی کمترین تشابهی بین آنها موجود نیست. بنابراین، پیشرفت زندگی انسان کند شده است.
بنابر گفتۀ کانت، “یک مرد و زن در با هم بودن تشکیل وجودی کامل را می دهند؛ یک جنس دیگری را تکمیل می کند.”
اما، هنگامیکه هر جنس ناکامل است، تا حد اسف باری ناکامل؛ و هنگامیکه بعنوان یک قانون هیچکدام از آنها با دیگری تماس واقعی، یکپارچه، منظم و آزادانه برقرار نمی کند، وقتی فکرها با هم ارتباط برقرار نمی کنند؛ این وجود نمی تواند بدون نقص یا کامل شود.
دوم، یک عقیدۀ خاص که تنها مربوط به شمارۀ مشخصی، یک شمار بزرگی از زنان است. همه می دانند که برخی حرفه ها و روش های زندگی بر روی جسم و چهرۀ افراد تاثیرات خاصی می گذارند. اسب سواران، دائم الخمرها، از طرز راه رفتن شان شناخته می شوند.
چند نفر از ما بر روی این واقعیت جدی تأمل کرده، یا جرأت تأمل کردن به خود را داده ایم که در خیابانها و ساختمان های عمومی، در جمع دوستان، در یک لحظه می توانیم یک زن ازدواج نکرده را، بعد از سن معینی که نویسندگان پرشور آن را با طعنۀ ظریف مخصوص به خودشان بی ثبات می نامند؛ تشخیص دهیم؟ اما، همین کار را دربارۀ یک مرد مجرد نمی توانیم بکنیم.
پیش از پرداختن به سئوالی که از این واقعیت برمی آید، اجازه دهید مروری بر بخش غیرقابل تصوری از زنان که مجرد هستند بکنیم. بعنوان مثال، در سال ۱۸۷۰ میلادی در انگلستان، ۴۱ درصد از زنان در این شرایط بسر می بردند. سئوالی که همۀ این واقعیتها ذهن ما را به آن هدایت می کنند؛ ساده است، یک سئوال منطقی و در عین حال به خاطر پاسخی که باید به آن داده شود؛ نامطلوب!
به چه دلایلی خواهران ما مُهر غرایز از دست رفته، احساسات سرکوب شده و بخشی از طبیعت کشته شده شان را بر پیشانی خود حمل می کنند؟ چرا برادران خوشبخت ترشان حامل چنین علامتی نیستند؟
در اینجا، مطمئناً قانون طبیعی دخالت ندارد. این جواز برای مرد، این حفاظت از انبوه وصلت های شرافتمندانه و پاک، که بر او تاثیرگذار نیست؛ ولی به سنگینی بر جنس مقابلش می افتد، محصول اجتناب ناپذیر سیستم اقتصادی ما می باشند. ازدواج های ما، مانند ارزش های ما، بر اساس بازارگرایی بنا شده اند.
عدم توانایی در رسیدن به یک قرار ملاقات شغلی، گناه بزرگتری از تهمت زدن به یک دوست محسوب می شود؛ و مراسم های عروسی ما معاملات بازرگانی اند.
ما چه زنان را در کل در نظر بگیریم، و چه تنها آن دسته از خواهران غمگین را که مُهر باکرگی ابدی بر پیشانی خود حمل می کنند؛ بگونۀ مشابهی یک فقدان عقاید و ایده آل ها را در آنها می یابیم. دلیل این امر نیز، موقعیت وابستگی اقتصادی آنان به مردان است. زنان، یکبار دیگر مثل کارگران، از حقوق خویش بعنوان انسان محروم شده اند؛ درست همانگونه که کارگران از حقوق خود بعنوان تولیدکنندگان سلب مالکیت شدند.
شیوۀ بکار گرفته شده در هر مورد، تنها روشی ست که محروم کردن را – در هر زمان و تحت هر شرایطی امکانپذیر می سازد – و آن شیوه فشار است.

منابع:

“مسئلۀ زن، از: النور مارکس و ادوارد اولینگ” – بخش اول، ترجمۀ زهره مهرجو:
http://pejvakmag.blogspot.co.uk/2015/01/blog-post_14.html

“مسئلۀ زن، از: النور مارکس و ادوارد اولینگ”، ۱۸۸۶:
“Edward Aveling and Eleanor Marx – The Woman Question, 1886”
https://www.marxists.org/archive/eleanor-marx/works/womanq.htm

“مسئلۀ زن” (بخش اول)

از: النور مارکس و ادوارد اولینگ

بخش اوٌل

 ترجمۀ زهره مهرجو

۱۴ ژانویه ۲۰۱۵

 

 مقدمه:

در سلسله مقالاتی که در نظر دارم برای علاقمندان به مسائل زنان در جهان سرمایه داری امروز ترجمه کنم، اثر مشهور النور مارکس و شریک و همکارش ادوارد اولینگ می باشد که برای اولین بار در سال ۱۸۸۶ میلادی منتشر شد.

این اثر آنها توسط سلی رایان “Sally Ryan” در سال ۲۰۰۰ بازنویسی شده، و اکنون در وبسایت مارکسیستها – رجوع شود به منبع در زیر این متن – موجود است.

در این نوشته، مارکس و اولینگ می پردازند به اثر مشهوری از آگوست بِبِل “August Bebel” به نام “زن – گذشته، حال و آینده” که چندی پیشتر به زبانهای آلمانی و انگلیسی منتشر شده بوده، و بخصوص در میان چپ ها بازتاب بزرگی داشت.

این دو در ابتدای نوشته، بِبِل را بعنوان یک کارگر، از اعضای پارلمان “Reichstag”، همچنین یکی از بنیانگذاران حزب سوسیالیست آلمان؛ و از بهترین سخنوران و ترویج کنندگان اقتصاد کارل مارکس در کشور آلمان معرفی می کنند. فردی که پرولتاریا به او اعتماد می کرد و او را دوست داشت؛ و به همان نسبت مورد نفرت و ترس سرمایه داران و اشراف زادگان قرار گرفته بود.

کتاب مورد بررسی او در اینجا، به نام “زن” “Die Frau” در کشور آلمان ممنوع شده بود، و به همین دلیل تعداد آن کم و تهیه اش بسیار مشکل بود. با این وجود، تاثیری که هم در میان سوسیالیست ها و هم در بین دشمنان آنها و طبقۀ کارگر بوجود آورده بود شگفت انگیز بود.

ترجمه انگلیسی این اثر در همان دوران توسط دکتر هَریت آدامز والتر “Harriet B. Adams Walther” انجام گرفت؛ اما متاسفانه به دلیل کمی آشنایی او با موضوع و کلمات اقتصادی، شامل نقص هایی نیز بود. این مشکل خود دلیل دیگری بود برای پرداختن این دو همکارِ سوسیالیست به موضوع اصلی کتاب آگوست ببل درباره زنان.

بخش اول این کتاب به مسائل تاریخی می پرداخت، اما به عقیده مارکس و اولینگ این موضوع پیشتر به تفصیل و به گونه روشن تری توسط فردریش انگلس در اثر او بنام “منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت” بیان شده بود. علاوه بر آن، شرایط موجود در آن دوران و تغییراتی که به سرعت در حال انجام گرفتن بود، ایجاب می کرد که به بخش های نوشته شده در رابطه با زمان جاری پرداخته شود.

از این رو، آنها اینچنین ادامه می دهند:

“مسئله زن” – بخش اول

جامعه، از زاویه دید بِبِل “Bebel August”، و می شود گفت تقریبا به عقیده عموم سوسیالیست ها؛ در شرایط شورش و ناآرامی ست. این یک خرابی و فساد عمومی است. فروپاشی، به تمام معنای کلمه نزدیک است. به عقیدۀ ما، مرگِ روش تولید کاپیتالیستی، و بنابراین جامعۀ بنا شده بر آن؛ در فاصلۀ چند سال و نه چندین قرن امکانپذیر می باشد. و آن مرگ، به معنی حل جامعه به اشکال ساده ترش، حتی به عناصر آن خواهد بود؛ که اتحاد دوباره اش نظم جدید و بهتری را بوجود خواهد آورد.

ارزش های اجتماعی سقوط کرده اند، و این سقوط هولناک در هیچ مورد مشخصی کریه تر از رابطۀ میان مرد و زن بروز نمی کند. این درهم شکستگی، بوسیلۀ نادیده انگاشتن و تصورات متوقف نمی شود. با واقعیت ها می بایست روبرو  شد!

یکی از اساسی ترین این واقعیت ها، هیچگاه بوسیلۀ افرادی که چنین شرایطی را بررسی کرده اند یا هنوز می کنند؛ در نظر گرفته نشده است. این واقعیت حتی توسط آنان که آزادی زنان را مسئلۀ مهم زندگی و تلاش های خود کرده اند؛ درک نشده است.. و این واقعیت اساسی، این است که جوهر مشکلات زنان در اقتصاد است. وضعیت زنان، مانند هر چیز دیگری در جامعۀ پیشرفته امروز؛ بر واقعیت های اقتصادی متکی ست. اگر بِبِل “Bebel” بجز از اصرار کردن بر این مهم چیز دیگری نمی نوشت؛ باز هم اثر او ارزشمند می بود.

مسئلۀ زنان، مسئلۀ سازماندهی جامعه در کل است. آنان که متوجه مفهوم این مطلب نیستند، می توانند  به این گفتۀ بِیکن “Bacon” در کتاب “آموزش پیشرفته” “Advancement of Learning” رجوع کنند:

“اشتباه دیگر .. این است که، پس از پراکنده شدن اجزاء هنر و علوم، انسان یگانگی را رها کرده است … که مطمئناً موجب متوقف شدن پیشرفت می شود. … همانطوری که ممکن نیست بخش های دورتر و عمیق تر هر علمی را، بدون فراتر رفتن از سطح همان علم و صعود کردن به بالاتر کشف کرد.”

این اشتباه، در حقیقت، هنگامی که “انسان یگانگی را رها کرده است،” یک “طنز” نیست؛ بلکه یک مرض است. برای روشن شدن این نکته، می توان اینگونه مثال آورد: آنها که به شرایط کنونی زنان معترض اند، بی آنکه در روابط اقتصادی جامعه کنونی ما به دنبال دلایل آنها بگردند؛ مثل پزشکانی هستند که به یک بیماری موضعی، بدون تحقیق کردن دربارۀ سلامت عمومی بیمار رسیدگی می کنند.

 این انتقاد را نه تنها می توان در مورد فرد عامی بکار برد که هر گونه بحثی را که در آن موضوعی درباره جنسیت است به مزاح می گیرد؛ بلکه همچنین نسبت به آنان که طبیعتی والاتر دارند، بسیاری از آنها که صادق ترین و متفکرترین اند، و آنها که وضعیت ناهنجار زنان را می بینند و علاقمند به این هستند که کاری برای بهتر شدن آن صورت بگیرد؛ نیز می توان بکار برد. اینها افراد ارزشمند و سخت کوشی هستند که برای آن هدف درست، حق رأی زنان، برای لغو کردن قانون امراض مسری *”Contagious Diseases Act”، هیولایی که از بزدلی و شقاوت مردان تولید شده؛ برای تحصیلات بالای زنان؛ برای باز کردن در دانشگاهها به روی آنان، فراگیری حرفه ها و تمام شغل ها، از معلمی تا فروشندگی، تلاش می کنند.

در همۀ این کارها – کارهای خوبی که تاکنون بوده – سه چیز به خصوص قابل ملاحظه می باشد.

اول؛ آنها که درگیر این کارها هستند از طبقات مرفه اند. تنها استثنایی که وجود دارد، آنهم بخشاً؛ فعالیت های مربوط به لغو کردن “قانون امراض مسری” می باشد.

به ندرت زنی پیدا می شود که در این جنبش های گوناگون شرکت جسته، و به طبقۀ کارگر متعلق باشد. ما برای شنیدن دربارۀ این واقعیت از موضع انتقادی آماده ایم؛ که چنین چیزی حتی در انگلستان، کشوری که بخش بزرگتر فعالیت های ما را به خود اختصاص می دهد صدق می کند. حتما! سوسیالیزم در حال حاضر در این کشور فقط کمی بیشتر از یک جنبش ادبی ست، و فقط اقلیت کوچکی از کارگران را در احاطه خود می گیرد. اما، ما می توانیم به این انتقاد اینگونه پاسخ دهیم که: در کشور آلمان این مورد صدق نمی‌کند، و حتی در همینجا اکنون سوسیالیزم در حال آغاز کردن به گسترش در میان کارگران است.

نکتۀ دوم این است که، تمام این عقاید زنان پیشرفتۀ ما؛ یا بر اساس مالکیت بنا شده اند، یا انگیزه های احساسی دارند و یا مربوط به مسائل حرفه ای می باشند. حتی یکی از آنها نیز از موارد ذکر شده به زیربنای اقتصادی مسائل نمی پردازد، نه فقط از هر کدام از این سه مورد، بلکه همچنین از خودِ جامعه. این حقیقت، برای آنها که بی تفاوتی دربارۀ ویژگی های اقتصادی اکثر فعالین کسب حق رأی زنان را می بینند؛ شگفت انگیز نیست. آنچه که از بررسی نوشته ها و سخنرانی های اکثر طرفداران حقوق زنان به چشم می آید، این است که در آنها هیچ توجهی به مطالعۀ تحولات جامعه نشده. حتی اقتصاد سیاسی ارتدکس، که به عقیدۀ ما؛ در عباراتش اشتباه انداز و در نتیجه گیری هایش نادرست است؛ به نظر نمی رسد که عموماً به خوبی درک شده باشد.

نکتۀ سوم از دومین نکته حاصل می شود. هیچگونه پیشنهادی توسط منابع تئوری این افراد، خارج از محدوده های جامعه امروز انجام نمی گیرد. از اینرو، کار آنها همیشه از زاویه دید ما؛ از ارزش کمی برخوردار است. ما از همۀ زنان حمایت می کنیم، چه از آنها که درگیر مبارزه برای بدست آوردن حق مالکیت، حق رأی دادن و لغو کردن قانون امراض مسری “Contagious Diseases Act” بوده اند؛ و چه آنها که درگیر هر رسالتی هستند که مشکلات زنان و هم مردان را در بر می گیرد. به هرحال، وضعیت واقعی زنان در رابطه با مردها خیلی فرق نخواهد کرد. (ما در اینجا با پیامد افزایش رقابت ها و کشاکش های تشدید شده برای بقاء کاری نداریم.) زیرا هیچیک از اینها نمی تواند تاثیر چندانی در زندگی زنان، از جمله در مناسبات جنسیتی آنها بگذارد.

ما همچنین نباید انکار کنیم که با بدست آوردن هر کدام، یا همۀ این خواسته ها؛ تغییر عظیمی که باید رخ بدهد؛ آسانتر امکان پذیر خواهد شد. اما، مهم است این را درک کنیم که تغییر نهایی؛ فقط زمانی حاصل می شود که تغییر بزرگتر اجتماعی و برآمدهای آن انجام بگیرند.

بدون آن تغییر بزرگتر اجتماعی، زنان هرگز آزاد نخواهند شد!

تعریف:

* Contagious Diseases Act یا قانون امراض مسری، قانونی بود که برای نخستین بار در سال ۱۸۶۴ میلادی در پارلمان کشور انگلستان تصویب شد، و در سالهای ۱۸۶۶ و ۱۸۶۹ میلادی موضوع تغییراتی گشت که به گسترش نفوذ آن انجامید. این قانون و محدودیتها و مشکلاتی که برای زنان بوجود می آورد، یکی از نخستین دلایل سازماندهی ها و تلاش های آنان در جهت کسب حقوق خود بود.

این قانون که در سال ۱۸۶۲ میلادی، پس از استقرار کمیته ای جهت تحقیق در مورد امراض مقاربتی در میان نیروهای ارتشی پیشنهاد شد؛ به افسران پلیس اجازه می داد تا در برخی از بنادر و شهرهای ارتشی فواحش را دستگیر و سپس بطور اجباری مورد معاینه قرار دهند تا امراض مقاربتی آنها تشخیص داده شود. در صورتیکه زنی به این نحو بیمار تشخیص داده می شد، در مکانی که “بیمارستان حبس “Lock Hospital” نامیده می شد نگهداری می شد تا “درمان” شود.

مدت نگهداری بطور معمول در ابتدا سه ماه بود، اما بتدریج تا سال ۱۸۶۹ به یک سال افزایش یافت.

 متاسفانه، برای معاینه این افراد مقدمات لازم پزشکی تدارک دیده نمی شد، و از اینرو این مشکل، افزون بر تک جنسیتی بودن ماهیت قانون مربوط؛ دلیل دیگری شد تا نهادها و کمپین های متعددی بر علیه آن آغاز به فعالیت کنند.

بین سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۸۸۵ میلادی کمپین های گسترده ای از سوی زنان و نیز مردانی در جهت لغو این قانون انجام گرفت، و بالاخره پس از جمع آوری بیش از دو میلیون امضاء در دادخواست های متعدد و معرفی آنها به  مجلس عوام “House of Commons” در سال ۱۸۸۶ لغو گشت.

لغو این قانون همچنین مصادف با سالی بود که النور مارکس و ادوارد اولینگ این اثر را به تحریر درآوردند.

منابع:

النور مارکس و ادوارد اولینگ – مسئلۀ زن، ۱۸۸۶:

“Edward Aveling and Eleanor Marx Aveling – The Woman Question, 1886”

https://www.marxists.org/archive/eleanor-marx/works/womanq.htm

لینک مطلب در وبلاگ پژواک:

http://pejvakmag.blogspot.co.uk/2015/01/blog-post_14.html

درباره قانون :Contagious Diseases Acts

http://en.wikipedia.org/wiki/Contagious_Diseases_Acts

فعالان کارگری جنوب- کارگر پروژه‌ای: کارگران پروژه‌ای را بیشتر بشناسیم

“هیچ حکومتی (پادشاهی یا جمهوری) جرات نکرده است تحقیقی جدی درباره وضعیت طبقه کارگر فرانسه به عمل آورد؛ اما در عوض چه بسی تحقیقات درباره بحران‌های کشاورزی، مالی، صنعتی و سیاسی صورت گرفته است.”

مارکس

  در شهر و منطقه‌ای که زندگی می‌کنیم، با کارگرانی روبرو می‌شویم که در کارگاه‌های کوچک، در کوچه و خیابان‌ها و بلوار و میدان‌ها، مشغول کار هستند. ظاهر و لباس مناسب با شغل و حرفه‌ای که دربردارند، پیشاپیش خبر به ما می‌دهد که یکی شاگرد نانوا، یکی آهنگر و دیگری مکانیک یا جوشکار و یا آن‌یکی رنگ‌آمیزاست. رانندگان زحمتکش وسایل نقلیه سنگین را به فاصله هرچند روز و شاید در فاصله هر هفته دو بار می‌بینیم که در محله آفتابی می‌شوند. کارگرانی را می‌بینیم که هرروز صبح زود، در یک ایستگاه قراردادی سوار بر سرویس‌های ایاب‌وذهاب ویژه‌ای، روانه کار در صنایع و یا کارخانه‌های بزرگ می‌شوند و در پایان روزبه خانه‌بر می‌گردند.

علاوه بر اینان، در هر محله و شهری که زندگی می‌کنیم، به فاصله عموماً هریکی -دو ماه و گاهی بیشتر، غافلگیرانه با یکی از هم‌محله‌ای خودمان روبرو می‌شویم که با اشتیاقی آمیخته به‌نوعی توهم به‌طرف ما می‌آید. ساک مسافرتی رنگ و رو باخته و متوسطی در دست دارد، درحالی‌که خود را آشنا نشان می‌دهد، با دیدنش دچار تردید می‌شویم! آیا خودش است؟! تازه از رست و مرخصی برگشته، دو گوشه دهانش به‌طرف عقب از یک ذوق درونی و مبهم باز است، اما صدای خنده‌اش را نمی‌شنوی، بیش از آن خسته، پریشان و گنگ و مات است که صدایش درآید. وقتی دستش را به ما می‌دهد، حس آزردگی همراه با همدردی جابجا در ما ایجاد می‌شود، دست‌هایش در کار با آهن‌آلات و ابزار کار جوشکاری، نصب پیچ و مهره، چکش‌کاری، زمخت و پینه‌بسته است. کمی بیم دارد، حلقه چشمانش کمی گشاد و با بی‌اعتمادی، پرس‌وجو از خانه و اطرافیانش می‌کند، مدتی است از آنان دور، وبی خبر بوده. لباسی که بر تن دارد، نه لباس کار است و نه لباس بیرون و خیابان. پوست صورتش، براثر کار سنگین طولانی و در معرض باد و باران مناطق سردسیر و یا آفتاب داغ مناطق جنوبی، خشک، ترک‌خورده و بلوطی‌رنگ شده. موی سروصورتش بلند و تقریباً نامرتب است، براثر تابش آفتاب داغ جنوب و برق و گرمای موتور جوش موهایش سوخته و قهوه‌ای‌رنگ و در انتها خورده شده‌اند. کار فشرده، تغذیه ناکافی، گرما و تابش آفتاب داغ موجب تبخیر آب بدنش شده، استخوان گونه‌هایش بیرون آمده. اسپری خوش‌بوکننده‌ای را که به‌طور اضطراری، برای برطرف کردن بوهای کارگاهی نشسته در جان و تنش استفاده کرده، برخلاف انتظارش با بوی زنگ واکسید آهن و بوی رنگ و دیگر بوهای مواد شیمیایی قاتی شده، بیشتر نگران و ناراضی‌اش کرده. عجله دارد تا با یک حمام گرم و دلپذیر که حسرتش را در تمام مدت کار در دل داشت، خود را شستشو بدهد و جسم و جانش را در فوری‌ترین زمان از آلودگی‌های کارگاهی برهاند. در تمام مدت شیفت کاری نتوانسته بدن خود را شستشو بدهد. ازدحام جمعیت کارگری در محیط کارگاه در مواقع حمام، حمام‌های کارگاهی غیربهداشتی، فاقد امکانات و مواد بهداشتی با شیرآلات نامرتب، آب آلوده، متعفن و با بوی زننده‌ای که اطراف و محوطه بیرونی سرویس‌های بهداشتی جمع شده، دیواره حمام که با جرم لزجی پلاستر شده، ته‌مانده وسایل بهداشتی استفاده‌شده و رهاشده در حمام و سرانجام آب حمامی که در تابستان براثر آفتاب داغ چنان گرم شده که بدن را می‌سوزاند و برعکس در زمستان چنان سرد است که مانند سوزن در بدن فرومی رود. ازجمله مواردی هستند که ذهنش را در آرزوی حمامی گرم و مطبوع در اولین فرصت به خود مشغول کرده. وقتی بافاصله یک‌ماهه و بیشتری، با محیطی که در آن بزرگ‌شده وزندگی کرده روبرو می‌شود، خاطراتی که از کوچه و خیابان و خانه‌های پیرامون و همسایگان دارد، به‌طور گذرا و آزاردهنده‌ای برای لحظاتی در ذهنش زنده می‌شوند، با یک دوگانگی روبرو می‌شود. در همان حال احساسی از بیگانگی با خود و محیطی که به آن تعلق دارد آزارش می‌دهد. فکر می‌کند ملاقات کوتاه چندروزه، در فاصلهٔ ماه‌ها و در طول سال‌هایی که به‌طور مرتب از محل زندگی‌اش دور بوده، همه او را از یاد برده‌اند. وقتی‌که به خانه و محل زندگی‌اش نزدیک می‌شود، برای لحظاتی کوتاه وجودش آکنده از محبت برای زن، فرزندان، پدر، مادر و دوستانش می‌شود. این افراد عموماً جوان و میان‌سال هستند، بیشترشان متأهل و دارای زن و فرزند و برخی‌ها هم مجرد و تعداد آنان که سنشان از میان‌سالی گذشته خیلی کمتر است. اینان کارگران خانه بدوش پروژه‌ای هستند که برای کارهای، گاهی چندماهه و یا کارهای پروژه‌ای یکی – دوساله، به فاصله‌ای یک ماه و گاه بیشتر دور از خانواده و در دل کوه و دشت و بیابان‌های دوردست و عموماً دور از شهر و آبادانی، به کار سخت و جان‌فرسا مشغول‌اند و کمتر از یک هفته در کنار خانواده وزن و بچه خود می‌مانند، مجدداً خانه، زندگی و علایق خود را، برای کار ترک می‌کنند و به‌طرف شهر و استان‌های دیگر روانه می‌شوند. سهم کارگران پروژه‌ای، در دوره‌های رونق اقتصادی، کار در آوارگی و محیط‌های دور از خانواده است. اغلب در مواقع بحران‌های اقتصادی –اجتماعی، مشکلات کارگران پروژه‌ای فراتر رفته، دستمزدها کمتر شده، حقوق ماهیانه آنان دیربه‌دیر و بافاصله‌های ۳-۴ ماه و گاه بیشتر پرداخت می‌شود، تهیه امکانات محدود آسایشی آنان، در محیط کار و خوابگاه‌های کارگاهی از طرف پیمانکاران به فراموشی سپرده می‌شود، از میزان برنامه حداقل غذایی -بهداشت، هم‌چنین امکانات ایمنی آنان کاسته می‌شود. در تداوم چنین شرایطی و وقتی‌که مدیریت شرکت پیمانکاری به دلایل نبودن متریال عمدتاً وارداتی، یا واریز نشدن پول از طرف کارفرما به صندوق شرکت و پیمانکاری و هر نوع بهانه دیگری که درنتیجه مصلحت خود بداند، کار پروژه به رکود و تعطیلی کشیده شود، کارگران پروژه‌ای باید در حسرت و آرزوی کار در شرایط آوارگی به انتظار بنشیند!

“رایج‌ترین کلامی که در میان کارگران پروژه‌ای، هنگام تسویه به بهانه نیروی مازاد کار و اخراج به بهانه پایان کار پروژه که در میان کارگران ردوبدل شنیده می‌شود. در پاسخ سؤال همدیگرمی گویند:”کار پروژه است! یه ‌روز می‌آیی، یه روز هم میری!” این کلام که به‌صورت فشرده و شعار درآمده، کارکردی دوگانه دارد، در دوره رونق کارهای پروژه‌ای، این جمله از روی میل و رضایت نسبی تکرار می‌شد، کارگر با اعتمادبه‌نفس این جمله را می‌گفت و ساکش را به کول می‌کشید و دنبال کار دیگری می‌رفت و کار هم قابل‌دسترسی بود؛ اما در جمهوری اسلامی و بخصوص هر چه به سال‌های اخیر نزدیک‌تر می‌شویم و کار پروژه بیشتر به رکود و تعطیلی کشیده می‌شود، جمله شعارگونه کارگران -“کار پروژه است، یه روز می‌آیی و یه روز هم میری! “کارکردش شبیه کارکرد تعریفی است که مارکس دریک مورد از مذهب دارد، اینکه “مذهب آه مردم دردمنداست ” کارگر پروژه‌ای هم در شرایط کنونی که می‌بیند، دستش دارد از کار کوتاه می‌شود و هیچ‌گونه حامی و پشتیبانی ندارد، برای اینکه تحمل خودش را بالا ببرد و خود را تسکین بدهد در حالتی انفعالی به این جمله پناه می‌برد. “کار پروژه است، یه روز می‌آیی و یه روز هم می‌روی.” بااینکه می‌داند احتمال برگشت کمتری در کار است. درصورتی‌که این کلام کارگران پروژه‌ای باسنت سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان، اولین سندیکای کارگران پروژه‌ای تفاوت بسیار دارد. آنان می‌گفتند: “سندیکا اصلاً خط عیسی مسیح را ندارد که با مظلوم‌نمایی حقانیت خود را ثابت کند.” (۱)

کارگر پروژه‌ای وقتی سختی کار و مشکلاتی که طی شیفیت کاری که شامل ۲۶ روز و گاهی بیشتر تا یکی – دو ماه به طول می‌انجامد، تحمل می‌کند، دچار خستگی و فرسودگی شدید می‌شود. علاوه بر دشواری کار، زندگی در خوابگاه‌های کارگاهی با حداقل امکانات آسایشی و رفاهی، تغذیه بدون کیفیت و بدون چاشنی، مسائل روانی و دوری از خانواده، سرویس‌های بهداشتی بد و غیر کافی، تنش با پیمانکاران روی مسائل حقوقی و صنفی، روبرو بودن با سوانح و حوادث دل‌خراش در محیط کار و موارد دیگری که کارگر پروژه‌ای در مواقع کار، به‌طور روزمره با آن‌ها روبرو بوده. زمانی که تحمل کارگر در رویارویی با این مشکلات به آخر رسیده و فرسوده می‌شود، با باری از ناملایمات که سلامت جسمی و روانی کارگر مورد تهدید قرارگرفته، رست استراحت کارگر فرامی‌رسد. کارگر پروژه‌ای باحالی نزار و درحالی‌که نمی‌تواند فکر خود را از مشکلاتی که در این مدت با آن‌ها مواجه بوده رها کند، روانهٔ محل زندگی و خانه خود می‌شود. جایی که کارگر چند روز رست خود را می‌بایست در کنار خانواده‌اشبا آرامش سپری کند. در خانه با مشکلاتی از نوع دیگری روبرو می‌شود. همان مشکلاتی که کارگر در تمام شیفت کاری خود به آن‌ها فکرمی کرد. بحران عمومی اقتصادی-اجتماعی، اعتیاد و معضل مواد مخدر، فحشاء و بی‌بند باری، سقوط ارزش‌های اجتماعی و…موارد بسیار دیگری. کارگران متأهل پروژه‌ای که دور از خانواده هستند، با خود فکر می‌کنند، آیا پسر و دختر جوانشان از ناهنجاری‌هایی که آن‌ها را محاصره کرده، محفوظ مانده‌اند و در سلامت هستند؟ آیا وقفه‌ای در تحصیل آن‌ها پیش نیامده؟ آیا فرزندان و بچه‌های کوچک و خردسالشان سلامت هستند؟ آیا سلامتی خود را از بیماری که دچار شده بودند بازیافته‌اند؟ زنش چگونه با مشکلات زندگی کنار خواهد آمد، گرانی مایحتاج زندگی، هزینه‌های روزمره، رسیدگی به وضع بچه‌هایش و پیگیری آموزش آنان، پرداخت فیش بهای آب، برق، گاز و… آیا توانسته با همه این مشکلات مبارزه کند- توانایی‌اش به آخر نرسیده؟ چگونه با بچه‌های بزرگ‌ترش که دوره سنی بلوغ آنان آغازشده کنار آمده؟ کوفتگی بدن، کرختی و سستی ناشی از کار سنگین و پرشتاب، چنان بر جسم و بدن کارگر مستولی است که ساعاتی محدود می‌تواند در کنار خانواده و بچه‌هایش بیدار بماند. خستگی مفرط و واکنش منفی که ساعات اولیه استراحت، بدن از خود نشان می‌دهد، غیرمستقیم به کارگر کمک می‌کند تا دریک وضعیت نیمه هوشیار این ساعات محدود را که با بچه‌هایش گرم گفتگو و پرس جوی احوال آن‌ها است، طولانی‌تر شود. کارگر خسته با همه مشغله‌ای که در انتظارش بوده و ذهنش را آزار می‌دهند، به خواب و استراحت عمیقی فرومی رود. رست استراحتی که کارگر بخصوص در روزهای آخر شیفت کاری در انتظارش بوده، دریک چشم به هم زدن، آغاز به شمارش معکوس می‌کند. با شتاب و عجله برخی از کارهایی را که مربوط به خانواده و بچه‌هایش است که احتیاج به حضور او ضروری بوده، به‌طور نصفه و نیمه انجام می‌دهد. بعد از یکی –دو روز درحالی‌که هنوز دریک حالت خستگی و کرختی است، احساسی تلخ، همراه با نگرانی وجودش را تسخیرمی کند. خستگی کارگر برطرف نشده، تب بازگشت به کار اجباری درجانش شدت می‌گیرد، کارگر در خانه است، ذهن و فکرش به‌طرف کار کشیده می‌شود، کاری که رنج و زحمت زیادی برای او به همراه دارد، روزهای محدود رست ساعت‌شماری می‌شود. بیست ساعت کمتر یا بیشتر در مسیر بازگشت به خانه بوده، همین مقدار از ساعات محدود رست را باید برای بازگشت مجدد به محل کار اختصاص بدهد. رنگ و شکلی ازخودبیگانگی مطلق!

سرآغاز شکل‌گیری طبقه کارگر ایران، به سال‌های پیش از انقلاب مشروطیت برمی‌گردد. گرایش سوسیال‌دمکراسی و کارگری در این انقلاب نقش بارزی داشت. انقلاب مشروطیت جامعه ما را از قعر دوره تاریک جامعه ایلی – عشایری و روستایی بیرون آورد و به سمت یک جامعه شهری سوق داد. شهرها شروع به توسعه نمودند. طبقه کارگر ایران به‌عنوان یک نیروی اجتماعی مؤثر وارد مبارزات اجتماعی گسترده گردید. در به هم خوردن توازن قوای جمعیتی به نفع شهرها، بعد از انقلاب ارضی و در دهه پنجاه همراه با ساخت‌وساز‌های صنعتی، شرکت‌های پیمانکاری خارجی و داخلی در نقاط بسیاری از ایران و بخصوص در مناطق جنوب مشغول ساخت‌وساز، عمدتاً در صنایع نفت و پتروشیمی می‌شوند، نقطه عزیمت کارگران پروژه‌ای به‌مثابه یک بخش از طبقه کارگر آغاز می‌شود.

مطابق یک آمار سرانگشتی که آقای فریبرز رییس دانا از طبقه کارگر ایران به عمل‌آورده، البته همان‌طور که خودش گفته، شاید این طبقه و تعریفی که او از آن آورده، از طرف افراد دیگر با ضمیمه یا حذف کردن بخشی از افراد جامعه به این طبقه تغییراتی در آمار نهایی و در تعریف طبقه کارگر ایران داده شود! ایشان به‌طور تقریبی رقم نهایی طبقه کارگر ایران را بیش از بیست و پنج میلیون نفر می‌داند. کارگران پروژه‌ای که ۳۰ تا ۳۵ درصد از طبقه کارگر ایران را تشکیل می‌دهند، تعداد آن‌ها رقمی بیش از هشت میلیون نفر می‌شود.

کارگران پروژه‌ای عموماً مشاء روستایی دارند و یا از خانواده‌های حاشیه شهری استان‌های محروم برخاسته‌اند. شاید همین مشترکات با کارگران ساده محلی بود که در دوره پاگیری اولین سندیکای کارگران پروژه‌ایآبادان، نام کارگران فصلی را هم در دنباله نام سندیکا آورده بودند. بخش وسیعی از کارگران پروژه‌ای متعلق به خانواده‌های محروم و فقیری هستند که به علت محرومیت، فقر و دیگر مشکلات اجتماعی نتوانستند به تحصیلات ادامه بدهند و یا موفق به یافتن کار و شغلی با درآمد در محل سکونت خود نشدند، سرخورده و ناچار، مجبور شدند، به‌طرف کارهای پروژه‌ای بروند، کار در مناطقی دور از خانواده و محل سکونت. البته در سال‌های اخیر به میمنت دولت‌های کاردان، مدبر و… و به یمن بیکاری روزافزون در میان جوانان تحصیل‌کرده، بخشی از این جوانان به‌عنوان کارگر، وارد کارهای پروژه‌ای شدند.

“سال‌های نیمه دوم دهه پنجاه، یکی و دو سال پیش از انقلاب یکی از دوره‌های رونق کارهای پروژه‌ای بود که در بعد از سال‌های بهمن پنجاه‌وهفت هم تداوم داشته و یک تجربه جمع‌بندی شده آن، سندی است مربوط سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان، (نشریه حقیقت شماره …) که در اختیار ماست.

در این سال‌ها کارهای پروژه‌ای بخصوص در جنوب و بنادر جنوبی فراوان بود و عمدتاً پروژه‌های واگذاری، نفت، گاز و پتروشیمی بودند. کارگرانی که امروز سن آنان بین پنجاه و پنجاه‌وپنج سال است، بهتر با دوره‌ای که از آن یاد می‌شود آشنا هستند، بعضی از این افراد صحبت می‌کنند که دریک روز سه پروژه و شرکت را برای کار دلخواه و با مزیت بهتر بعد از ثبت‌نام عوض می‌کردند تا در محل مناسب و موردنظرشان مشغول کار شوند!

در سال‌های جلوتر از این تاریخ، پیمانکاران و مجریان طرح‌های پروژه‌ای، نمایندگان و افرادی را همراه با پول به مناطقی که نیروی کار بیکار شده و ارزان داشت، گسیل می‌کردند. تا با بستن قرارداد با این نیروهای کار، به هزینه پیمانکاران آنان را روانه مراکز کار بکنند!

بعد از پنجاه‌وهفت کارهای پروژه در جریان بود تا سایه شوم جنگ رفته‌رفته گسترده شد وبر همه‌چیز غلبه کرد، بعد از جنگ کارهای پروژه‌ای شدت بیشتر گرفت، منتهی با تفاوت زیاد از یکی دو سال پیش و پس از بهمن پنجاه‌وهفت. در آن سال‌ها نه رژیم سلطنت می‌توانست از جامعه‌ای که می‌رفت تا دچار تغییر و تحول بشود، جلوگیری کند و نه رژیم اسلامی بعداً که می‌خواست همه‌چیز را به کنترل و در مهار خود دربیاورد، از عهده این کاربرمی آمد. در کشاکش همین شرایط آزاد نسبی، تلاش و فعالیت کارگران پروژه‌ای باسواد و آگاه در جنوب در ماهشهر و در آبادان در راستای ایجاد تشکل‌های کارگری بود که به بار می‌نشیند و سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان نتیجه این تلاش و کوشش‌ها بود. در شرایط استیلای قدر قدرتی رژیم اسلامی، در تمام سال‌های بعد از جنگ و با تحمیل فشار سیاسی هیچ‌گاه به کارگران پروژه‌ای فرصت داده نشد تا تشکل‌های خود را به وجود بیاورند.” (۲)

“عموماً کارگران پروژه‌ای به دلیل آن‌که طی ماه‌های بیکاری درآمدی نداشتند. همواره تأمین مخارج زندگی یکی از مشغله‌های فکری آنان بود. با شروع تظاهرات توده‌ای در سال ۱۳۵۷، بسیاری از شرکت‌های خارجی و همچنین سرمایه‌داران بزرگ داخلی بدون پرداخت حقوق کارگران از ایران فرار کردند و پروژه‌ها متوقف ماندند و کارگران پروژه‌ای در سطح وسیع بیکارمی شدند. این مسئله مهم‌ترین پایهٔ عینی شکل‌گیری سندیکای پروژه‌ای بود. موج بیکاری و فشارهای ناشی از آن نارضایتی وسیعی را در بین اکثریت این کارگران به وجود آورده و تحرکاتی را در میان آنان دامن زد. تجمعاتی در اطراف «اداره کار» آبادان شکل گرفت. در خلال همین تجمعات بود که کارگران پیشرویی که سابقه مبارزات ضد رژیم شاه داشتند کارگران بیکار را متقاعد کردند که حق گرفتنی است و نه دادنی و اگر قرار است حق خود را بگیریم باید یک تشکیلات کارگری به وجود آورده و با اتحاد و همبستگی خواست‌های خویش را عملی کنیم.

کارگران بیکار اجتماع خویش را به محوطه «دانشگاه نفت آبادان» منتقل کردند. بعد از مشورت‌های جمعی و توده‌ای با کارگران. ایده تشکل سندیکا شکل گرفت و هیئت مؤسس فعالیت‌های خود را آغاز کرد.”(۳)

برپاکنندگان سندیکای کارگران پروژه‌ای و فصلی آبادان، روشنفکران سیاسی –محلی، عمدتاً چپ و کارگران سمپات مرتبط با آن‌ها بودند که در پروژه‌های صنایع نفت و گاز و پتروشیمی کار و فعالیت می‌کردند. در آبادان زمینه فعالیت و همکاری میان کارگران و روشنفکران از قبل وجود داشت و سابقه آن برمی‌گشت به مبارزات جنبش کارگری صنایع نفت در نیمه اول قرن بیستم. جوانان چپ و تحصیل‌کرده آبادان که در خارج درس‌خوانده بودند و به لحاظ خانوادگی تعلقات کارگری داشتند، با کوله باری از تجربه و فعالیت سیاسی، سندیکای پروژه‌ای آبادان را حمایت فکری می‌کردند. اساسنامهٔ سندیکای کارگران پروژه‌ای به کمک آنان تنظیم گردید. کلیات اهداف سندیکا مشتمل بر ۱-تأمین کار و بهبود وضع اقتصادی کارگران ۲-تلاش برای سرا سری کردن سندیکا ۳-آموزش دادن به کارگران و کار فرهنگی میان آنان ۴-ایجاد تشکل‌های جانبی سندیکا. هرکدام از موارد فوق‌الذکر دارای زیرمجموعه‌ای بود.

جافک در تحقیق و بررسی خود پیرامون فعالیت سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان می‌نویسد:”کارگران شرکت‌کننده در مجمع عمومی هفت تن از کارگران را به‌عنوان نماینده و مسئولین سندیکا انتخاب کردند. رفقانی چون مصطفی آبکاشک، علی چهارمحالی کاییدی، محمدعلی ابرندی، حمید شط زاده و… ازجمله منتخبین بودند.”

در مقاله‌ای بانام “یادبود ” در بزرگداشت از فعالین پیشکسوت سندیکای پروژه‌ای آبادان و حومه، از طرف اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای – ناصر آقاجری می‌نویسد:”اعضای هیئت‌مدیره (سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان) عبارت بودند از: ۱-سید فاخر شجری ۲-…ابراندی (محمدعلی ابرندی؟) ۳-حمید شط زاده ۴-بهمن رودانی ۵-یدالله یعقوبی ۶-عیسی مردانی ۷-مصطفی آب پاشک ۸- مجید آبادانی ۹-خسرو ملازاده حسابدار. این هیئت‌مدیره و چند سندیکالیست بسیار قدیمی چون آقای ناصرخاکسار بنیان‌گذاران این تشکیلات کارگری در آبادان بودند. در کنار این افراد فعالان دیگری وجود داشتند که نقش بسیار مثبتی در فعالیت‌های سندیکا داشتند مانند آقایان جعفر روز علی زاده، خسرو جشنی و غریب اسماعیلی.”

ویژگی سندیکای پروژه‌ای آبادان، پیگیری در مبارزه انقلابی، سعی در پاکیزگی مبارزه تئوریک -سیاسی طبقاتی، نگاه هدفمند و همه‌جانبه به مسائل سیاسی جامعه و جنبش کارگری، دخالت گری فعال، توانایی در ارتباط‌گیری توده‌ای و توانمند در سازمان‌دهی بود. این ویژگی‌های نمایان و انقلابی، متأثر از وجه غالب جنبش کمونیستی در شرایط انقلابی آن روز جامعه ایران بود.

سندیکا در مدت کوتاه فعالیتش توانست ۱۴۰۰۰ تن از کارگران پروژه‌ای را سازمان‌دهی و متشکل کند.

نسیم خاکسار نویسنده آبادانی، رمان کم‌حجمی دارد بانام “با گام‌های پیمودن ” که آن را در حول‌وحوش سال‌های آغازین فعالیت کارگران پروژه‌ای آبادان نوشته. خاکسارها رابطه صمیمی و نزدیک سیاسی -تشکیلاتی با کارگران پروژه‌ای داشتند. کتاب، به‌نوعی سرگذشت و روایتی است از مبارزه کارگران پروژه‌ای در فاصله کوتاهی پیش از شکل‌گیری سندیکا. کتاب که سادگی و روانی مشخصه آن است، در نوع خود، تنها کتابی است که تلاش و فعالیت سیاسی –صنفی کارگران پروژه‌ای آبادان را بازگویی می‌کند. خواننده علاقه‌مند به مسائل کارگری، هنگام خواندن کتاب، سرشار از اشتیاق و احساس می‌شود. در فضا و روابط میان کارگران پروژه‌ای قرارمی گیرد. باروحی‌ات، اخلاق، نگاه‌های متفاوت و موقعیت فعالین کارگری پروژه‌ای و فرهنگ و خلق‌وخوی کارگران جنوب آشنا می‌شود.

مبارزه کارگری در حوزه کارهای پروژه‌ای به‌مثابه یک حلقه از جنبش کارگری و برخاسته از رابطه ناعادلانه و استثماری میان کار و سرمایه همواره در جریان بوده.

“در سال ۷۵ ضمن ساخت پتروشیمی تبریز با ۴۰۰ کارگر فنی به یک سازمان صنفی کارگری تبدیل شدیم. با یک درگیری ۴ ماهه با نهادهای نیمه‌دولتی و دولتی که‌برگ برندهٔ ما تشکل یکپارچه و تظاهرات و تحصن‌ها در جلوی استانداری و فرمانداری تبریز بود. با کمک قوهٔ قضاییه و دادستان آن موقع تبریز توانستیم بزرگ‌ترین شرکت صنایع نفت آن زمان را محکوم کنیم که همیشه با ۴ وکیل پایه‌یک به جنگ ما می‌آمد و حقوق ۴ ماه را پس از ۴ ماه چالش به دست بیاوریم. ولی با پیروزی و دریافت حقوق هرکدام در جست‌وجوی کار به یک‌گوشه و یک پروژه رفتیم و درنهایت از هم گسستیم.”

“در سال‌های ۷۷ و ۷۸ در فراساحل بندرعباس یک تعاونی کار به وجود آوردیم تا بتوانیم همیشه در کنار هم کارکنیم و پراکندگی را خنثی کنیم.”

“به پروژه بعدی رفتیم و با مشورت‌های کتبی و نظرخواهی از کارگران و نیروی کار پروژه‌ای به‌سوی یک تشکل پیش رفتیم؛ و پس از دو سال و اندی تلاش اعلام موجودیت نمودیم. ولی ۶ ماه بعد کار به پایان رسید و بازهم ما از هم جدا شدیم. به‌گونه‌ای که حنا دو نفر از آن دو هزار نفر کنار هم نیستیم؛ و ارتباط ما یک ارتباط تلفنی شده است.”

کارگران پروژه‌ای علاوه بر تلاش‌های پیگیر در جهت تشکل یابی که گاهی تا آستانه شکل‌گیری یک تشکل پیش می‌رفتند، مبارزه جمعی و اعتراضی آنان در اشکال اعتصاب و تعرض، درگیری با پیمانکاران و ابواب‌جمعی آنان، همواره روی حقوق عقب‌افتاده و دیگر خواست‌ها و مطالبات صنفی هم در جریان بوده.

“سال ۸۵ فاز ۹ و ۱۰ شرکت:” گاما ۴۰۰ کارگر داشت، ولی هیچ‌کدام آدم‌فروش نبودند. ۷ ماه حقوق نگرفته بودند. جانشان به لبشان رسیده بود. شب باهم دست برادرانه دادند و یک تصمیم جدی و خطرناک گرفتند. ولی جواب سربالا شنیدند. دسته‌جمعی رفتند به‌سوی دفاتر کارفرما- شرکت بزرگ نفتی ۰۱ – آن‌ها هم گفتند این مسائل به ما مربوط نمی‌شود. این وظیفهٔ پیمانکارتان است. ما پول صورت‌وضعیت‌ها را، حنا بیشتر، به او داده‌ایم. یکی از کارگران گفت: پیمانکار می گه پول نگرفته!

کارفرما گفت: ما پول همهٔ صورت‌وضعیت‌هایش را داده‌ایم و بابت ۲۰ درصد تجهیز کارگاه به ما بدهکار است.

کارگران از این‌که مرتب به آن‌ها دروغ گفته‌اند، خشمگین شدند. آن‌ها از شب قبل تصمیم گرفته بودند امروز کار را تمام کنند. کاری که هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد. کارگران ساکت ولی با شتاب به سایت برگشتند. همه کارها را همه باهم انجام می‌دادند تاکسی را به نام پیشگام یا محرک دستگیر نکنند. بعد از ۲۰ دقیقه وقتی کارمندان با شوخی حرکت کارگران را به ریشخند گرفته بودند، کارگران همگی باهم برگشتند، درحالی‌که در دست هرکدام یک لولهٔ اسکافل قرار داشت. دفاتر پیمانکار، کانکس‌ها، ابزار و کامپیوترها زیر ضربات کارگران پودر می‌شد.

کارمندان با وحشت پا به فرار گذاشتند. پس از خرد کردن همهٔ کانکس‌ها و دفاتر پیمانکار همگی با فریاد به‌سوی دفاتر ۰۱ رفتند. آن‌ها از قبل پا به فرار گذاشته بودند. قبل از این‌که نیروهای انتظامی به محل حادثه برسند، کاری که می‌خواستند انجام بدهند، به پایان رسیده بود. همگی دریک گوشهٔ سایت، دورهم جمع شده بودند. ولی به کارهای انجام‌شده و ابزار تولید صدمه‌ای نزده بودند.” (۴)

این مبارزه علاوه بر تحرکات و تعرضات موضعی و ویژه‌ای که متأثر از عوامل درونی پروژه بوده، تحت تأثیر افت‌وخیز‌های اجتماعی و جنبش عمومی کارگری نیز هست. طی دو-سه دهه اخیر و بعد از پایان گرفتن جنگ بیهوده و ویرانگر میان ایران و عراق، به پیروی از جنبش عمومی، مبارزه کارگران پروژه‌ای با سرمایه‌داری و شرکت‌های پیمانکاری، هرچند بطئی و کمتر بانام ونشان ادامه داشته که به علت عدم توازن قوای مبارزاتی نتوانست پرچم خود را بالا ببرد. مرتضی محیط، کنشگر چپ مدعی و دارای عرق ملی! در سال‌های اخیر و دریکی از برنامه‌های هفتگی یک‌ساعتهٔ تلویزیونی خود، در ارتباط باکارهای پروژه‌ای با غرور اشاره می‌کند که بخش اعظم کارهای فنی، مدیریتی و اجرایی کارهای پروژه‌ای، توسط افراد سیاسی و وابسته به جریانات چپ انجام می‌گیرد که از کارهای دولتی محروم شده‌اند. حضور عناصر چپ در محیط‌های کار و کارهای پروژه‌ای و تأثیری که روی کارگران درزمینهٔ کار آگاه گرانه و تشکل یابی می‌گذارند مسئله تازه‌ای نیست.

یکی از معضلات کار تشکیلاتی و کار تشکل یابی کارگران پروژه‌ای، ماهیت کار غیر دائم آنان است. کاری که بافاصله و گسست همراه است. مدت‌زمان هر پروژه‌ای نهایتاً دو-سه سال به طول می‌انجامد، در پایان کار ساخت‌وساز پروژه و خاتمه کار، کارگران پروژه‌ای پراکنده می‌شوند. شاید اصلی‌ترین مسئله درزمینهٔ تشکل یابی کارگران، همین ویژگی کار پروژه باشد. البته علاوه بر استبداد و اختناق که از دیرباز مانعی بر سر راه سازمان‌یابی کلیه‌های جنبش‌های اجتماعی و کلیت جنبش کارگری بوده.

کارگران پروژه‌ای علیرغم اینکه کار دائم و ثابتی ندارند و بافاصله کار میان دو پروژه با بیکاری اجباری روبرو می‌شوند، از یک ساخت‌وساز تشکیلاتی معین و زمینه‌های سازمان‌یابی خودبه‌خودی مناسبی برخوردار هستند. کار سخت و شاق پروژه‌ای در مدت کوتاهی میان کارگران رشته دوستی، محبت و همکاری مشترک را به وجود می‌آورد. زندگی و کار فشرده در شرایط نیمه اجباری و تبعیدی و تحمل سختی‌ها در کنار هم به‌طور شبانه‌روزی، پیوند میان کارگران را تشدید و محکم می‌کند.

اقتصاد سرمایه‌داری جهانی و به پیروی آن سرمایه‌داری ایران، در پی تشدید استثمار و به‌کارگیری نیروی کار در حداکثر زمان و ساعات کاری روزانه در کارهای پروژه‌ای، کارگران را بیش‌ازپیش معترض این وضعیت کرده. پروسه و روند مبارزه خشن میان کار و سرمایه، میان کارگران وزیر مجموعه آنان در یک‌طرف، رژیم، کارفرمایان و پیمانکاران در طرف دیگر، وجود تشکیلات را برای کارگران پروژه‌ای به یک ضرورت مبرم تبدیل می‌کند. درگذشته که وسایل ارتباط‌جمعی به این گستردگی نبود، مسئله سازمان‌دهی کارگران پروژه‌ای بسیار مشکل بود؛ اما امروز با استفاده از ابزار و وسایل ارتباط‌جمعی غلبه بر مشکلات و موانع تشکل یابی این کارگران را آسان‌تر می‌کند.

دریکی دو-سه سال اخیر به همت برخی از فعالین کارگری در حوزه کارهای پروژه‌ای تشکلی شکل‌گرفته به نام «اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای ایران»، در اطلاعیه شماره ۲ این تشکل، خود را در پرانتز این‌گونه تعریف می‌کند.”منظور از نیروی پروژه‌ای، مهندسان، تکنسین‌ها، کارگران فنی و غیر فنی می‌باشد که در ساخت پروژه‌های صنعتی- نفت اشتغال دارند.”، در این اطلاعیه اشاره می‌کند که اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای مورخه ۱۴/۶/۹۰ اطلاعیه شماره یک خود را در روزنامه اعتماد شماره ۲۲۵۲ بچاپ رسانده است. در همین اطلاعیه سه نفر به نام‌های ۱- داریوش خلیل‌آباد مدیریت شورا ۲-بیژن دوستانی، نایب مدیریت ۳- ناصر آغاجری، مسئول روابط عمومی این تشکل برای پیگیری ساعات کار و موضوع بازنشستگی، به نهادها و مراجع قانونی معرفی می‌شوند. امروز بیش از سه سال از فعالیت این تشکل می‌گذرد، این تشکل خود را مدافع کارگران پروژه‌ای می‌داند. نام اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای ایران در کنار نام دیگر تشکل‌های سیاسی-صنفی طبقه کارگر، نامی شناخته‌شده است.

کارگر پروژه‌ای را با یک تعریف می‌توان کارگر تبعیدی خواند، طی مدت ۲۶ و در بعضی مواقع ۲۴ روز، دور از شهر و خانه، دریک کارگاه با موقعیت شبه پادگانی، روزانه ۱۲ ساعت کار سخت، در شرایط نامناسب انجام می‌دهد. ساعت ۶ صبح روانه کار می‌شود و تا ۶ غروب، گاهی ۱ ساعت بیشتر به کار اضافی ادامه می‌دهد و در شرایطی کار طولانی‌تر از این هم می‌شود. کارگر پروژه‌ای چنان چه دوام بیاورد، با محاسبه ۸ ساعت کار در روز مطابق قانون کار، ۵/۱ برابر مدتی بیش ازآنچه در مقاوله نامه‌ها برای بازنشستگی کارگران تعیین‌شده، در شرایط بسیار ناایمن و هوای آلوده به مواد سمی و گرد غبار و در محیطی که سروصدای موتورآلات و ابزار کار به‌شدت به شنوایی و مغز کارگر آسیب می‌رساند، باید کار انجام بدهد تا مشمول بیمه بازنشستگی شود! تصورش دردناک و غیرانسانی است. به میزان ۴۵ سال از ساعات عمر خود را باید کار کند تا مشمول بیمه بازنشستگی شود. البته همین مقدار و کمتر از ساعات روز کار را هم که شامل ۲۶ شب در هرماه می‌باشد، در کارگاه و دور از خانه سپری می‌کند.

“زحمتکشانی را در پروژه‌ها می‌بینیم که حداقل ۴۲ سال کارکرده‌اند ولی در تأمین اجتماعی تنها ۲۱ سال سابقهٔ کاردارند. آن‌ها باسنی حدود ۶۵ سال باید ۹ سال دیگر در پروژه کار کنند تا با حقوق کامل بازنشسته شوند. درحالی‌که باروزی ۱۲ ساعت کار در پروژه‌ها طی ۱۹ سال و دو ماه چنین فردی ۳۰ سال کارکرده است. ولی کو قانون، کو منطق و کو داد؟ “(۵)

در اغلب کشورهای جهان، در کشورهای درحال‌توسعه و در کشورهای کوچک عربی سواحل خلیج‌فارس که خیلی دیرتراز کشور ما، قانون کار و تأمین بیمه‌های اجتماعی در آن‌ها پا گرفت، کارگران پروژه‌ای در ساخت‌وساز صنایع، به علت سختی کار و ویژگی کار پروژه‌ای، دو هفته کارمی کنند و دو هفته در استراحت هستند. در ایران پیش از ۵۷ کارگران پروژه‌های صنعتی نفت، گاز و… با حقوق و مزایای بیشتر از امروز،۱۴ روز کار و ۱۴ روز استراحت می‌کردند.

یکی از مطالبات کارگران پروژه‌ای افزایش روزهای مرخصی و رست استراحت این کارگران است. در نامه‌ای که کارگران پروژه‌ای در تاریخ ۷/۴/۹۳ به نمایندگان مجلس نوشتند و خواستار افزایش مرخصی بیشتری شدند. اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای که مدافع کارگران پروژه است، در این نامه می‌نویسد:” طبق قانون کار جمهوری اسلامی و طبق مقاوله نامه‌های بین‌المللی که جمهوری اسلامی آن‌ها را تائید نموده است، روزانه کار ۸ ساعت است و در روز نباید بیش از دو ساعت اضافه‌کاری وجود داشته باشد، آن‌هم نه هرروز، زیرا ازنظر بهداشت جهانی کار، اضافه‌کاری ممتد عوارض درازمدت روانی را در پی دارد. درحالی‌که کارگر پروژه‌ای روزی ۱۲ ساعت کارمی کند، یعنی هرروز ۴ ساعت اضافه‌کاری. میزان کار کارگر در دو هفته برابر ۱۶۸ ساعت می‌شود که ۵۶ ساعت آن اضافه‌کاری است. محاسبه این ۵۶ ساعت اضافه کاربر اساس ضریب قانونی‌اش برابر با ۴/۷۸ ساعت کاری است که در این صورت جمع کارکرد ۲ هفته‌ای یک کارگر پروژه‌ای ۴/۱۹۰ ساعت کاری می‌شود که نسبت به ۱۷۶ ساعت کاری ماهانهٔ کارهای سخت (که کار پروژه‌ای هم جزو آن‌هاست)۱۴ ساعت بیشتراست و نسبت به ۱۹۲ ساعت کاری کارهای معمولی تنها ۶/۱ ساعت کمتر است. اگر تعطیلات رسمی سالانه را محاسبه کنیم که کارگران دیگر از آن‌ها استفاده می‌کنند ولی کارگر پروژه‌ای تمام آن روزها را کار می‌کند، می‌بینیم یک نیروی کار پروژه‌ای طی دو هفته کار بیش از ساعات کار موظف دریک ماه کاری را کارکرده است، آن‌هم با توجه به‌سختی و آلودگی‌های کارش ازاین‌رو ما نیروی کار پروژه‌ای پیشنهادمی دهیم که کار ماهیانه ما می‌باید دو هفته کار و دو هفته مرخصی (با روزانه ۱۲ ساعت کار) باشد تا این حالت اردوگاهی کار از میان برود. با توجه به پر شدن ساعت کاری یک ماه کارگران پروژه‌ای، باید کلیه حقوق و مزایا و سختی کار یک ماه کامل به نیروی کار پروژه‌ای پرداخت گردد.

ما بابت ارزش بسیار بالای کارمان (تکنیک تولید کارخانه تولیدی) و بابت سختی‌ها و دشواری‌های آن تقاضایی نداشته‌ایم، بلکه تنها انتظار داریم به این موارد قانونی کار نیروی کار پروژه‌ای توجه شود و انتظار داریم، با توجه به این موارد اعلام‌شده، به این موارد نقض صریح قانون رسیدگی شود.”(۶)

قانون کار و مصوبات جاری آن، هیچ پیامی برای کارگران پروژه‌ای ندارد. گوش‌هایش را برای نشنیدن حرف‌ها و خواست‌های کارگران پروژه‌ای گرفته است. نه‌تنها کارگران مطالبه جوی پروژه‌ای را نفی و انکار کرده، بلکه در راستای سیاست‌های تسلیم طلبانه در مقابل پیشنهاد‌ها صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی هرروز بخشی از حقوق و مزایای بیمه‌های تأمین اجتماعی کارگران را مورد یورش قرار می‌دهند. به خاطر همین تعرضات روزانه که به حقوق کارگران، بخصوص پروژه‌ای می‌شود، مبارزه کارگران اغلب دفاعی بوده. مبارزه تعرضی و مطالبه جویانه کارگران پروژه‌ای تا رسیدن به سقف مطالبات کارگران صنعتی و غیر پروژه‌ای فاصله زیادی دارد. موقعیت کارگران پروژه‌ای، شبیه وضعیت جمعیتی است که بنا به شرایط و ضرورتی که برایشان پیش‌آمده، گرد هم آمده‌اند و جمعیتشان بالاگرفته، تنها فرصت دارند به خواست و مطالبات حداقل فوری خود بپردازند. با کارگرانی که دارای یک وضعیت ثابت و حقوق نهادینه‌شده‌ای دارند، تفاوت بسیاری دارند، همیشه باید از کارفرما و پیمانکار حداقل خواست‌های فوری خود را طلب کنند. ازاین‌رو کارگران پروژه‌ای فرصت طرح خواست‌های اساسی و کلان خود را نخواهند داشت. خواست‌ها و مطالبات عقب‌افتاده‌ای که قانون کار و مصوبات جاری، ضرورتی برای حل آن‌ها نمی‌بیند و روزنه‌ای برای باب گشایش آن‌ها در چارچوب حقوق جاری کارگری وجود ندارد! خواست‌ها و مطالبات زمین‌مانده کارگران پروژه‌ای که تاکنون پاسخی به آنان داده نشده، با سرا سری کردن قانون کار مناطق ویژه، مراکز بیشتری که کارگران پروژه‌ای مشغول کار هستند مشمول این قانون می‌شوند و بی حقوقی کارگران پروژه‌ای کارگری بیشتری را در مناطق دیگر در بر خواهد گرفت. کارگران پروژه‌ای برای الویت بندی خواست‌های خود دچار مشکل می‌شوند. کف خواست‌های کارگران پروژه‌ای پایین‌تر از کف خواست‌های بخش‌های دیگر جنبش کارگری است. یکی از محوری‌ترین خواست‌های کارگران پروژه‌ای تأمین بیمه‌های اجتماعی آنان است.

نظام عادلانه انسانی، موضوعی بوده که همواره، فکر انسان اجتماعی را طی قرون و اعصار طولانی به خود مشغول داشته و برای تحقق بخشیدن به آن کوشش نمود. این فکر حداقل در دو قرن اخیر، از آغاز انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ به شکل اهدافی برای نیروهای اجتماعی تبدیل شد. انقلاب اجتماعی سوسیالیستی اکتبر ۱۹۱۷ شوروی تأمین بیمه‌های اجتماعیطبقه کارگر عموم مردم را به شکل مدون و برنامه‌ریزی‌شده‌ای به یکی از اهداف فوری خود تبدیل نمود. این دست آورد انقلاب اکتبر، در راستای تاریخ مبارزاتی یک قرن اخیر در عرصه دنیا، شکل جهان‌شمولی به خود گرفت. امروز تأمین اجتماعی مردم به شکل وسیعی به هدف برنامه‌ای طبقه کارگر جهانی و نیروهای اجتماعی دمکراتیک تبدیل‌شده، کشورهای سرمایه‌داری با تفاوت‌هایی در توازن قوای مبارزات اجتماعی و زیر فشار طبقه کارگر و نیروهای اجتماعی پیشرو، به بخشی از بیمه‌های تأمین اجتماعی طبقه کارگر و مردم به‌طور نسبی، تن داده‌اند. ایجاد امکانات رفاهی -تفریحی، بهداشت، دارو و درمان، مراقبت و نگهداری از سالمندان و معلولین، ایجاد مهدکودک و آموزش اجباری، ایجاد اشتغال برای کارگران، دادن بیمه بیکاری به کارگران بیکار و دیگر مزایای بیمه‌های اجتماعی در پرتو مبارزه طبقه کارگر و زحمتکش به بخش اعظم کشورهای سرمایه‌داری تحمیل گردیده.

در کشور ما همزمان با انقلاب مشروطیت و شکل‌گیری طبقه کارگر، تأمین حقوق انسانی افراد ازجمله موضوعات مطرح جامعه گردید. به دنبال مبارزات جمعی و پایداری طبقه کارگر در سال ۱۳۲۵ قانون کار و تأمین بیمه‌های اجتماعی، تأسیس گردید. شگفتا درحالی‌که نزدیک به ۷۰ سال از عمر بیمه‌های تأمین اجتماعی در ایران می‌گذرد، هنوز بخش اعظم طبقه کارگر ایران و بخصوص کارگران کارگاه‌های زیر ده نفر و کارگران پروژه‌ای که اکثریت طبقه کارگر را تشکیل می‌دهند، از مزایای تأمین بیمه‌های اجتماعی محروم هستند، درحالی‌که کشور ما به لحاظ منابع زمینی وزیر زمینی یکی از ثروتمندترین کشورها است! این ثروت عظیم متعلق به همه آحاد مردم است.

“رویه ۲۷ (… در هیچ کجا در سایر مواد مقررات اشتغال مناطق، هیچ تکلیفی که متوجه کارفرما، در باب الزام به بیمه نمودن کارگرانش باشد ذکر نشده است یعنی درهرحال کارفرمایان مناطق آزاد و ویژه به‌موجب مقررات خاص آن مناطق، در هیچ ماده یا تبصره‌ای (مکلف) به بیمه نمودن کارگرانشان نشده‌اند…)

رویه ۳۸ [کارگران شاغل در مناطق آزاد تجاری- صنعتی و نیز مناطق ویژه اقتصادی کشورمان، تحت پوشش قانون کار نمی‌باشند. (از سال ۱۳۶۹)‍‍‍] “(۷)

کارگران پروژه‌ای در سرمای زمستان در شمال و غرب و در شرجی و گرمای تابستان جنوب، در حالی کار می‌کنند که از مزایای حقوقی قانون کار و بیمه‌های اجتماعی محروم هستند. منطقه ویژه نامیدن مراکز کار کارگران پروژه‌ای در جنوب و عسلویه موجب شده تا کارفرماها و پیمانکاران سودجو و فرصت‌طلب، در چهارگوشه این مرزبوم قانون منطقه ویژه را که کارگران را از بیمه‌های اجتماعی معاف کرده تسری بدهند.

کارگر پروژه‌ای به علت کار طولانی طی سال‌های متمادی، کار روزانه طولانی تا ۱۲ ساعت در روز، عدم بهداشت و درمان و تغذیه کافی و مناسب، کار در فضای آزاد و بدون سرپناه، زندگی در خوابگاه‌های بدون امکانات، نداشتن تفریح و شادی و امکانات ورزشی و سلامتی، رنج و ناراحتی روانی و روحی زندگی جدا از خانواده، استرس بیکاری و اخراج از کار، فکر کردن به فرزندان و خانواده، در شرایط بد اقتصادی –اجتماعی جامعه، ازجمله مسائلی هستند که وقتی دست‌به‌دست هم می‌دهند، سنگینی بارشان، کارگر پروژه‌ای را در مدت کوتاهی به‌زانو درمی‌آورد. کارگران پروژه‌ای براثر تحمل این مشکلات عمر کوتاهی دارند و زود از بین می‌روند.

“یک نیروی کار پروژه‌ای وقتی پس از ۳۰ سال کارکرد، می‌خواهد بازنشسته شود. با توجه به‌روزی ۱۲ ساعت کار که روزانه ۴ ساعت اضافه‌کاری که می‌باید ۴۰ درصد بیشتر به کارگر پرداخت گردد که پرداخت نمی‌شود، محاسبه شود این رقم به بالای ۵۰ سال کارکرد می‌رسد. نیروی کار بیکار شده برای پیدا کردن کار جدید ماه‌ها و گاهی به یکی دو سال بیکاری کشیده می‌شود. این مدت بیکاری جزو کارکرد محسوب نمی‌شود و از بیمه بیکاری هم تنها یک‌بار می‌توان استفاده کرد. ازاین‌رو این نیروی کار اکثراً بیشتر از ۴۰ سال در پروژه استخوان خرد می‌کنند تا به بازنشستگی برسد. چنانچه یک آمار دقیق از کارگران پروژه‌ای گرفته شود، خواهید دید به‌ندرت از کارگران پروژه‌ای به بازنشستگی رسیده باشند. آن‌ها قبل از پر کردن ۳۰ سال کارکرد یا در حوادث جاده‌ای بین خانه و پروژه از بین رفته‌اند و یا در محیط کار از داربست سقوط کرده‌اند و یا دچار برق‌گرفتگی شده‌اند؛ و یا در اثر استرس‌های محیط کار و آلودگی‌های زیان‌بار آن سکته کرده و ازمیان‌رفته‌اند. به‌ندرت یک کارگر پروژه‌ای با این شرایط کار غیرانسانی بتواند از مزایای بازنشستگی بهره‌ای ببرد.”(۸)

اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای در اطلاعیه شماره ۲ خود خطاب به مراجع قانونی و مقامات، در مورد وضعیت بازنشستگی نیروی کار پروژه‌ای می‌نویسد:”نیروی کار پروژه‌ای که با روزانه دوازده ساعت کار همیشگی و بدون استفاده از تعطیلات رسمی که دیگر کارگران از آن استفاده می‌کنند، ۳۰ سال ساعت کاری برای بازنشستگی را طی ۱۹ سال و ۲ ماه کار روزانه ۱۲ ساعته، به انجام می‌رسانند. با توجه به‌سختی کار پروژه‌ای، کار در ارتفاع و خطر سقوط همراه با آلودگی‌های گازی، صوتی، شیمیایی در محیط کار و با توجه به این واقعیت که این نیروی کار هرماه مدت ۲۳ الی ۲۵ روز را باید دور از خانواده، دور از شهر و در خوابگاه‌ها زندگی کنند، آن‌هم با همهٔ کاستی‌ها و دشواری‌هایش. با توجه به اینکه این شرایط صدمات روانی و جسمی فراوانی به او و خانواده‌اش وارد می‌نماید، با در نظر گرفتن این واقعیت که حنا بدون احتساب این شرایط دشوار، نیروی کار پروژه‌ای طی ۱۹ سال و ۲ ماه، مدت ۳۰ سال ساعات کاری انجام می‌دهد، از شورای سه‌نفره انتخابی می‌خواهد با مراجعه به مراجع قانونی کشور چون دفتر مقام معظم رهبری، دفتر ریاست جمهوری، کمسیون کار مجلس و تأمین اجتماعی و رسانه‌های کشور خواهان اجرای قانون دربارهٔ این وضعیت نیروی کار پروژه‌ای بشوند.” (۹)

مراجع حقوقی و قانون‌گذاری، کمسیون کار مجلس و…علیرغم این‌که چند دهه از عمر کارهای پروژه‌ای در این مملکت می‌گذرد و طی چند دهه بخش وسیعی از نیروی انسانی این مرزوبوم در غالب کارگران پروژه‌ای در شرایط سخت و غیرعادی، مشغول ساخت‌وساز صنایع و تأسیسات بزرگ نفت، گاز و پتروشیمی، سدسازی،…و هستند، کمتر توجهی نسبت به این نیروی کار داشته‌اند. قانون کار سکوت کرده، مجلس به‌عنوان نهاد قانون‌گذار به پیروی از همین سکوت علیرغم اینکه بخش عظیمی از کارگران در کارهای پروژه‌ای تحت شرایط سختی مشغول کار هستند و از حداقل مزایای اجتماعی محروم هستند، زیر فشار نهادهای سرمایه‌داری داخل و خارج از هرگونه مصوبه در جهت احقاق حقوق عادلانه و اجتماعی این کارگران خودداری می‌کند. اگر اهمیت عظیم سرمایه‌گذاری و حجم انبوه کارگران پروژه‌ای، در مناطق ویژه، بخصوص عسلویه و پارس جنوبی در میان نبود، کارگران پروژه‌ای به یک معنی واقعاً فراموش‌شده بودند. هیچ اهرم و اتکای قانونی ندارند تا با تکیه‌بر آن به خواست‌های خود بپردازند!

کارگران پروژه‌ای صنعت را می‌سازند، آباد می‌کنند و پس از استارت و راه‌اندازی، بدون اینکه از پروژه‌ای که از روز اول در کار ساخت‌وساز آن بوده‌اند، مستقیم بهره‌ای ببرند، یا اینکه از مزایای بیمه‌های اجتماعی در دوره بیکاری برخوردار باشند، آن را تحویل یک عدهٔ دیگر می‌دهند و رهسپار محل زندگی خودشان می‌شوند. خانه‌نشینی اجباری آنان بدون حداقل مزایای حقوقی آغاز می‌شود تا زمانی که بار دیگر دستشان در کار پروژه‌ای تازه راه افتاده‌ای بند شود. دوره‌های بیکاری اجباری ۲،۴ و گاهی تا ۶ ماه و یک سال طولانی می‌شود. تا به‌واسطه دوست، آشنا، همکار و یا شرکت پیمانکاری که قبلاً در آن مشغول کار بوده‌اند، مجدداً به کار مشغول شوند. بی‌عدالتی و ظلم و ستمی که به کارگران پروژه‌ای می‌رود، بخصوص در مورد کارگران پروژه‌ای که در مناطق آزاد و ویژه مشغول ساخت‌وساز هستند، بسیار عریان و ناعادلانه است. این کارگران درحالی‌که در کار ساخت‌وساز اساسی‌ترین و مهم‌ترین بخش سرمایه‌گذاری کشور مشغول‌اندهستند که از حداقل مزایای بیمه‌های اجتماعی محروم‌اند

یکی از مطالبات کارگران پروژه‌ای افزایش روزهای مرخصی و رست استراحت آنان است. دریکی از نامه‌هایی که کارگران پروژه‌ای به‌واسطه تشکل «اتحادیه نیروهای پروژه‌ای ایران» برای افزایش روزهای مرخصی به نمایندگان مجلس نوشته‌اند، خواهان این شده‌اند که مشمول سختی کار شوند و مرخصی‌های دوره‌ای آنان افزایش یابد.

:”نیروهای کار پروژه‌ای به‌دفعات در برخی رسانه‌های موجود (ایلنا، اعتماد، آرمان و …) مشکلات جدی کار پروژه‌ای و پیشنهاد‌ها خود را منعکس نموده‌اند، ولی باکمال تأسف نهادهای حکومتی در مقابل این خواست‌های قانونی و منطقی کارگران و همهٔ نیروی کار پروژه‌ای (مهندسان، تکنسین‌ها، کارگران صنعتی و کارگران) سکوت نموده‌اند. درحالی‌که در همهٔ دنیا ازجمله در کشورهای عربی نفت‌خیز آن‌سوی خلیج‌فارس هم به دلیل درک این واقعیت‌ها کار پروژه‌ای دو هفته کار و دو هفته مرخصی صورت می‌گیرد، حنا در ایران در فلات قاره حفاری و شرکت نفت کارهای پروژه‌ای به‌صورت دو هفته کار دو هفته مرخصی که در حفاری باروزی ۸ ساعت کار می‌باشد. نه مانند کار ما، روزی ۱۲ ساعت و آن‌هم ۲۴ روز متوالی صورت می‌گیرد، در حفاری که کار باید ۲۴ ساعته ادامه یابد سه نوبت‌کاری ۸ ساعته با دو هفته کار و دو هفته مرخصی انجام می‌گیرد. آیا مسئولین محترم برای این تبعیض در حق کارگران و نیروهای کار پروژه‌ای پاسخی دارند؟” (۱۰)

کارگران پروژه ازآن‌جهت کارشان سخت و دشوار است که یک پروژه، نفت، گاز، پتروشیمی یا سدسازی و ساختن کارخانه و یا ساخت ساز و ایجاد هر نوع صنعت دیگری را باید، در کمترین زمان و مطابق زمان‌بندی فشرده‌ای که از قبل توسط کارفرما انجام‌گرفته، در مدت کوتاه حداکثر دو یا سه سال بسازند و تحویل صنایع و یا وزارت خانه و هر نهاد کارفرمایی دیگری بدهند. متریال و ابزار و وسایلی که در هر پروژه‌ای، بخصوص پروژه‌های سنگین به کار می‌رود، متشکل می‌شود، از انبوهی از آهن و آلات متنوع و گوناگون، در سایز و اندازه‌های متفاوت، مواد شیمیایی و رنگ‌ها، مواد و مصالح ساختمانی، کارگذاری و نصب انواع و اقسام الکتروموتورها و ژنراتورهای بزرگ و کوچک… و وسایل بسیاری دیگر که جمع بستن و فهرست کردن آنان بی‌انتها است.

در شرایطی که میزان بیکاری بسیار بالا است، تورم، گرانی و هزینه‌های زندگی، ناشی از بحران اقتصادی- اجتماعی جامعه، کارگر را مستأصل و درمانده کرده، کارگران پروژه‌ای مجبور می‌شود تن به هر کار شاق و سختی بدهد و در شرایط ناعادلانه‌ای که از آن به‌سختی رنج می‌برند، به کار ادامه بدهند و همواره تلاش کنند تا رضایت کارفرما را فراهم آورند. کارگران در چنین شرایطی سعی می‌کنند مورد مقبولیت کارفرما قرار بگیرند. کارفرما و پیمانکار برای اینکه در یک نظم عمومی کارگران را استثمار و آنان را به کار طولانی و شاق وادارند، یک اکیپ کاری توانا را برای دیگر کارگران سرمشق و نمونه قرار می‌دهند، بقیه اکیپ‌های کاری و دیگر کارگران مجبور می‌شوند، میزان کار خودشان را به میزان راندمان کار اکیپ الگو بالا ببرند! کارگران شاغل را به‌وسیله نیروی بیکار و داوطلب کار مورد تهدید قرار می‌دهند و مطابق با نیاز خودشان وارد رقابت می‌کنند تا کار بیشتری بکنند.

کارگران پروژه‌ای در همه حالت و در تمام مدتی که ساخت‌وساز یک پروژه به طول می‌انجامد، به‌طور فشرده و ضربتی، مشغول کار هستند، پیمانکار و کارفرما از همان ابتدای استارت کار پروژه، درهم آهنگی با اطرافیان وزیر مجموعه سرپرستی و مدیریت شرکت، به کارگران روی سرعت دادن به کار تأکید می‌کنند. مهلت پایان قرارداد را بهانه می‌کنند، گاهی پرداخت حقوق کارگر را ملزم به پیشرفت کار و جذب پول را تحت عنوان فهرست بهاء و صورت‌وضعیت و کاری که می‌بایستی ارزیابی شود بهانه می‌کنند، برخی از کارها در یک شرایط زمانی خاصی باید انجام گیرد که نیاز به کار پیوسته و بدون وقفه دارد. همچنین گاهی برای هم آهنگی در کار وعدم تلاقی واحدهای کاری نیاز به‌سرعت گرفتن کار دارد. سود، بهره‌کشی و استثمار سرشت مناسبات سرمایه‌داری هم که نقش اصلی در این میان دارد و بیشتر از هرکدام از دلایل فوق‌الذکر دخیل می‌باشد تا کارگران پروژه با شتاب و سرعت کار کنند. کار کارگران پروژه‌ای بی‌شباهت به زندگی ایلی در زمان کوچ نیست. در تمام مدتی که یک ایل در حال کوچ است، زنان و مردان ایل، شب و روز، پا از پا افزار درنمی‌آورند. تا به مقصد برسند. کارگران پروژه‌ای هم از همان آغاز و استارت کار تا زمانی که صنعتی را که در حال ساخت‌وساز در دست دارند، راه‌اندازی و واگذار نکنند، آرامش ندارند. واحدهای کاری هر صبح با یک نقشه که میزان و نوع کار آنان را تعیین می‌کند، روانه کار می‌شوند، پایان روز زمانی که راندمان کار خود را تحویل دفتر مربوطه می‌دهند، مشورت روی نوع کار فردا را با سرپرست کار خود انجام می‌دهند! محل کار، ابزار کار، وسایل جنبی و ایمنی کار و درنهایت نوع کار و نقشه همه به میزانی متفاوت از دیروز است. کارگر پروژه تا پایان کار به همین شکل تا پایان پروژه بی‌وقفه به کارش ادامه می‌دهد. زمانی به آرامش می‌رسند که بیکاری اجباری‌اش شروع می‌شود. کارش خیلی شبیه یک نو گردش و تکامل در جبر طبیعت است که مولود بعدازاین که دورهٔ نیازش به مادر تمام می‌شود، به شکل بی‌رحمانه‌ای بانی خود را طرد می‌نماید! کارخانه و صنعتی را که کارگر پروژه‌ای ساخته و راه‌اندازی کرده در دقایق آخر، به شکل بی‌رحمانه‌ای کارگر را بیرون می‌اندازد!

سرعت در کار به بهانه‌هایی که آورده شد، گاهی منجر به حوادث و سوانح دل‌خراش و جان‌گدازی می‌شود که کارگاهی را تا چند روز در شوک فرومی‌برد. خانواده یا خانوادهایی را در ماتم کارگر، یا کارگران جان‌باخته و نان‌آور خود به عزا می‌نشاند. علاوه بر موارد فوق، خودداری شرکت‌های پیمانکاری از خریدن و تهیه وسایل ایمنی نو و باکیفیت جهت استفاده کارگران، مسائل روانی ناشی از دوری کارگران از خانواده به مدت طولانی و بحران جامعه که مرتب فکر کارگر را مشغول می‌کند، تنش میان کارگران و کارفرما، غذای نامرتب وزندگی در خوابگاه‌های کارگاهی بدون امکانات و…ازجمله مسائل دیگری هستند که موجب مشغله ذهنی و منجر به حوادث و سوانح برای کارگران می‌شوند.

ایران یکی از کشورهایی است که بیشترین حوادث و سوانح کارگری را دارد. کمتر روزی در ایران است که خبری از یک حادثه کارگری شنیده نشود. به‌طور روزانه سوانح کارگری هرروز جان ۵ کارگر ایرانی را می‌گیرد. روزانه چند برابر کارگران جان‌باخته، کارگران دچار آسیب‌های جدی بدنی، نقص عضو و شکستگی اعضاء می‌شوند. بیشتر حوادث کاری از طرف رژیم گزارش داده نمی‌شوند.

علیرغم حوادث زیادی که روزانه جان تعدادی از کارگران را می‌گیرد و رژیم می‌تواند با اختصاص دادن درصد ناچیزی از هزینه‌ها از این حوادث جلوگیری نمایند، یا میزان آن‌ها را کاهش دهد، اما کمتر چنین کاری را انجام می‌دهد. کارفرمایان و پیمانکاران رانت‌خوار و سودجو دریک همسویی با رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی و با سرسپردگی به نهادهای سرمایه‌داری جهانی در اشکال متفاوتی مسبب حوادثی هستند که برای کارگران رخ می‌دهد.

سرمایه‌داری در کارهای پروژه‌ای، عملکردی خشن و ضد کارگری دارد. نسبت به ایمنی و جان کارگران بی‌تفاوت و سهل‌انگار است. مضافاً بر این، کار پروژه‌ای آمیزه‌ای از شتاب و کار در شرایطی است که مرتب در حال تغییر جابجایی و پیشروی است. چون کارگر پروژه بسیاری از اوقات اول در کار نصب، مونتاژ و عمل جوشکاری یا برشکاری است، سپس باید در فکر محلی برای ایمنی جانش باشد! گاهی از اوقات در شرایطی بسیار خطرناک باید کارش را جلو ببرد، جایی که کمتر نقطه اتکا و یا وسیله‌ای پیدا می‌شود تا بتواند با مهار کردن خود، مطمئن کارش را انجام بدهد و جانش را حفظ کند. برای نشان دادن نوع حوادث دردناکی که موجب صدمه دیدن و مرگ کارگران پروژه‌ای و چگونگی شرایط و اوضاعی که این حوادث روی می‌دهد. از کتاب “سی نما از زندگی و کار کارگران پروژه‌ای ” بخشی از یک گزارش رامی آوریم

:”در این پروژه… (جزیره خارک مخازن شماره ۱۲، پیمانکاران شرکت دولتی نظامی) شبکهٔ وسیع و پیچیده و تودرتویی از کانال‌ها برای عبور لوله‌های زیرزمینی حفرشده است. کیلومترهای کانال با عمق‌هایی از ۳ الی ۸ متر و با عرض‌هایی از یک متر تا چند متر که در اعماق آن‌ها لوله‌هایی با قطرهای ۵۲، ۱۲،۸،۲ اینچ کشیده شده است. برای عبور از روی این کانال‌ها که کار روزانهٔ ماست و باید به‌دفعات در روز تکرار شود، پیمانکار می‌تواند یک پل با لوله داربست به‌صورت موقت بسازد تا روند کار بدون خطر طی شود. ولی عملاً تا قبل از وقوع حادثه زیر این عمل صورت نگرفت. نیروی کار چه با ابزار و چه بدون آن برای عبور از این کانال‌ها باید از روی یک‌تخته شکسته ضایعاتی با عرض ۳۰ سانتی‌متر و یا از روی یک قوطی بلند پروفیلی با عرض ۷ سانتی‌متر آن‌هم بدون مهار عبور کند. در صورت خستگی وعدم دقت و یا چرخیدن پروفیل و یا در اثر برگشتن تخته، سقوط روی لوله‌ها غیرقابل‌اجتناب است. در آن پایین مرگ و یا نقص عضو در انتظار قربانیان است. مهندس ساسان که از ساعت ۷ بامداد بیشتر گوشه و کنار سایت بزرگ را با عبور از ده‌ها کانال برای بازرسی کار جوشکاران سرکشی کرده بود ولی ۳۰ دقیقه مانده به ساعت نهار مجبور شد به یونیت ۳۱ برای بازرسی کار پیمانکار برود. از تنها امکان عبور از کانال که یک قوطی پروفیل ۷ سانتی و بدون مهار بود بااحتیاط به آن‌سوی کانال رفت. پیمان‌کار دست‌دوم و سوم که یکی از راه‌های پول‌سازی‌شان حذف کیفیت و ندیده گرفتن استانداردهاست با تقلب‌های متعدد مهندس جوان را به‌شدت عصبانی کردند. درراه بازگشت استرس، خستگی ساعات نهایی در نیم روز دقت او را از بین برد و با گام‌ها شتاب‌زده و عصبانی به کانال بزرگ نزدیک شد و پای بر پروفیل با عرض ۷ سانتی‌متر گذاشت. ولی در گام دوم پروفیل که مهاری نداشت چرخید. سقوط از ارتفاع سه متری بر روی ردیف لوله‌ها صورت گرفت. سر و گردن ساسان به دیوارهٔ کانال برخورد کرد؛ و با کتف روی لوله‌ها افتاد. کتف مهندس مو برداشت و گردنش آسیب جدی دید. کمرش که براثر کارهای ساختن پروژه‌های دارای دیسک شده بود، بدتر شد. با تلاشی دردناک توانست با موبایلش حادثه را خبر دهد. همکاران نگران به جست‌وجوی او پرداختند و او را لابه‌لای لوله‌ها یافتند. زمان نهار بود و همهٔ کارگران محل کار را ترک کرده بودند. پس از حادثه مسئول ایمنی آن قسمت محل حادثه را موردبررسی قرارداد تا علل سقوط و مجرم حادثه را شناسایی و گزارش کند. محل کار من هم در آن محدوده بود. هرروز از کنار این کانال‌های بدون پل عبور می‌کردم. فردای حادثه پیمانکار از اول بامداد با سرعت سه پل با لوله داربست و دوتخته بلند با عرض ۳۰ سانتی‌متر روی کانال‌ها قرارداد. مسئول ایمنی کار در فردای حادثه گزارش مفصلی تهیه کرد مبنی بر این‌که در محل حادثه چندین پل ایمنی برای عبور وجود داشته ولی نیروی کار از محل غیر ایمن عبور کرده و حادثه رخ‌داده است. ولی اعلام نکرد که چرا ایشان که مسئول ایمنی محل بودند دستور نداده‌اند محل عبور غیر ایمن برچیده شود؟! در گزارش، پیمانکار بی‌گناه و نیروی کار مقصر شناخته شد. مسئولان ایمنی به‌دفعات در روز از کنار این پل‌های غیر ایمن عبور می‌کنند و بدون هیچ اقدامی عملی برای جمع‌آوری آن‌ها بدون اخطار به پیمانکاران برای نصب یک پل موقت ایمن. شایعاتی که در میان کارگران دهان‌به‌دهان می‌گردد حاکی از دادن ۲ بطر ویسکی اصلی و ناب چاپ سیاه اصل از جانب پیمانکار محترم به گزارشگر ایمنی است. امروز مهندس ساسان با کتف شکسته و گردن آسیب‌دیده و با کمری دیسک شده خسته و غمگین در کنار دخترش، قربانی خوش‌شانس پروژه است؛ زیرا امکان ادامه زندگی را دارد. همین ماه قبل از این حادثه یک کارگر داربست بلند در اثر سقوط از داربست بلند به حال اغما افتاد. در گزارش ایمنی کارگر به دلیل استفاده نکردن از کمربند ایمنی مقصر شناخته شد. ولی آقای ایمنی در گزارشش ذکر نکرده بود وقتی کارگر داربست بند باید تا ارتفاع گاهی حنا بیش از ۳۰ متر لوله با قطر ۴ سانتی‌متر را تا سقف آسمان بالا ببرد و تکیه‌گاهشان همان لوله باریک داربست است و اجباراً باید برای نصب لوله‌ها در بالاترین نقطهٔ داربست قرار گیرد، چگونه از کمربند ایمنی استفاده کند. آیا کمربند را باید زیر پایشان ببندند؟ یا در آسمان حلقه‌ای وجود دارد که کارگر می‌باید کمربندش را به آن پیوند دهد؟ کارگر در حال اغما بود پیمانکار دست چندم یک آمبولانس برای انتقال بیمار به بیمارستان نداشت. کارفرما هم حاضر نشد تنها آمبولانس سایت را در اختیار پیمانکار قرار دهد. پیمانکار پس از وقت تلف کردن‌های بسیار بدن خردشدهٔ کارگر را پشت یک وانت انداخت و روانه بیمارستان کرد. وانت تنها یک جسد به بیمارستان تحویل داد و خانواده کارگر کشته‌شده که در انتظار چندرغاز ماهانه او بودند جسدش را تحویل گرفتند. شرکت‌های رانت‌خوار واسطه‌گر، کار را با رابطه به دست می‌آورند و خود آن را اجرا نمی‌کنند. بلکه پس از برداشت درصد بالایی از مبلغ قرارداد آن را به شرکت‌های دست‌دوم واگذار می‌کنند و دست‌دومی‌ها به دست سومی‌ها و الی‌آخر… این شرکت‌ها برای دریافت مدارک استاندارد بین‌المللی در رابطه باکار مشترک با شرکت‌های خارجی بخشی به نام ایمنی دایر می‌کنند ولی افراد آن در قبال روند کار قادر نیستند اقدامی جدی انجام دهند تنها شکلی بدون درون‌مایه هستند.”(۱۱)

کارگران پروژه‌ای علاوه بر عارضه‌های مستقیم ناشی از نوع حرفه، همواره در محیطی کار می‌کنند که هیچ‌گونه امکاناتی برای تسهیل کارشان وجود ندارد و از قبل برایشان ساخته نمی‌شود، همیشه در شرایطی شبیه به وضعیت اضطراری به کار مشغول‌اند، کار در زیر آفتاب سوزان جنوب و در هوای آکنده از گردوخاک و گرما و شرجی و یا در استان‌های سردسیر در زمستان و در هوای باز و بدون سرپناه پیامدهایی برای کارگران در بردارد. فضای سایت و محل کارگاه پر از انواع و اقسام صداها، اعمم از صدا و سوت کارگران که برای خبر کردن همدیگر از خطر احتمالی، یا صادر کردن دستور برای انجام کاری، صدای دریل، سنگ جت، صدای وسایل نقلیه و ماشین‌آلاتی که در حال تردد و فعالیت هستند، صدای رعشه آسای دیزل ژنراتورها و موتوربرق و فضایی که آکنده از همهمه و صداهای نامفهوم همراه با تردد پرشتاب کارگران، با گرد خاک ناشی از کار و برخاسته از محیط کارگاه و بوهایی که از وسایل و متریال ضمن کار پخش می‌شود، کار طولانی در چنین شرایطی که کارگران پروژه‌ای هنگام کار روبرو هستند، آنان را فرسوده و عاصی می‌کند، بعد از چند سال دچار عارضه‌های عصبی و جسمی می‌شود.

” صدای ژنراتورها آن‌قدر بالاست که اسکلت فلزیِ اطرافش همیشه دچار یک لرزهٔ خفیف است. در محل‌هایی که کار در حال انجام است هر ۵۰ متر یک ژنراتور و در برخی مکان‌ها که کار زیاد و سنگین است، دو الی سه ژنراتور غول‌پیکر در کنار هم‌صدای ژنراتورهای تولید برق بسیار بالاتر از اندازهٔ استانداردهای بهداشت جهانی است به‌خصوص زمانی که دستگاه‌ها همه قدیمی باشند؛ و بدون پوشش‌های صداگیر کار کنند. آخر ما توی ایران کار می‌کنیم.

فریادشان را تا آسمان هفتم هم می‌رسانند و کار ما بازرسی در میان این امواج کرکنندهٔ صوتی است. به‌هرحال باید لقمه نانی به دست آورد. از گوشی هم نمی‌توان استفاده کرد چون از زیر کمپرسی‌های حمل خاک می‌رویم و یا بار لیفتراک و جرثقیل حسابمان را می‌رسد. تازه باید مرتب با نیروی کار گفت‌وگو داشته باشیم و ایرادات کار را گوش زد کنیم و یا به توضیحات آنان گوش بدهیم. به این جهت مجبور می‌شویم طی ۱۲ ساعت کار مرتب با صدای بلند حرف بزنیم. وقتی بعد از ۲۴ روزبه مرخصی می‌رویم با اولین گفت‌وگو مورد اعتراض واقع می‌شویم.

چرا داد می‌زنی. تو نمی‌تونی آرام‌تر صحبت کنی …

تازه متوجه می‌شویم باید صدایمان را آرام‌تر کنیم چون ژنراتورها اینجا وجود ندارند. در کارگاه تنها زمان ناهار برای یک ساعت همهٔ دستگاه‌های پرسروصدا خاموش می‌شوند. با این سکوت چه آرامشی به ما دست می‌دهد مثل‌اینکه بار سنگینی را از دوش ما برداشته‌اند. به‌یک‌باره احساس سبکی می‌کنیم. بدون استثنا پس از چندی کار کردن در این شرایط درصد شنوایی کارگران افت می‌کند و این نقص عضو غیرقابل‌برگشت است. ولی پرسش این است مسئولیت این ناتوانی ناشی از شرایط غیر ایمن کار، با کیست؟(۱۲)

آسیب‌های شغلی کارگران پروژه‌ای بسیار سنگین و غیرقابل‌جبران است. بخشی از سلامت جسمی و فیزیکی کارگران پروژه‌ای، ضمن کار طولانی‌مدت از بین می‌رود. کارگران جوشکار، کارگران لوله‌کش یا فیتر، کارگران مخازن و هرکدام از کارگران دیگر واحدها مناسبت با شغل و حرفه‌ای که دارند یک یا چند عضو از بدشان در معرض آسیب قرار دارد. کارگران جوشکار کارگران لوله‌کشی یا فیتری و کارگران مخازن، چشم، گوش و پوست صورتشان، براثر برق جوش و صدای ناشی از ضربه‌های چکشی که بر آهن‌آلات وارد می‌کنند، دچار آسیب‌های جدی می‌شود. گاهی چشم این کارگران دچار برق‌زدگی می‌شود، اشعه بنفش شبیه یک میل فلزی سخت نوک‌تیز از سطح و رویه چشم عبور می‌کند و در بافت‌های تحتانی عصبی چشم کارگر فرومی رود، تکرار این عمل دردو-سه نوبت در حین کار موجب برق‌زدگی چشم کارگر می‌شود. پس از تحمل دو- سه ساعت درد موضعی و بافاصله، چشم به‌شدت درد می‌گیرد، کارگر برای تسکین درد، ماهیچه‌های اطراف چشم را مالش می‌دهد، درون چشم فوق‌العاده قرمز می‌شود و شروع به ریزش اشک می‌کند، کارگر برق‌زده در این شرایط نه می‌تواند پلک چشم‌های خود را باز کند و نه می‌تواند آن‌ها را ببندد، هر بار احساس می‌کند همزمان نوک ده‌ها سوزن در عمق چشم‌هایش فرو می‌رود، باید در چنین شرایطی درد را حداقل یک‌شب تحمل کند تا چشمش بهبودی پیدا کند. این کارگران اغلب دچار بیماری دستگاه تنفسی براثر استنشاق دود واکسید ناشی از جوش هستند. دستگاه گوارش این کارگران مصون از عوارض این حرفه نیست. دانه‌های مذاب جوش که گاهی بر روی نقاطی از بدنشان می‌افتد، علاوه بر درد جگرسوز و موضعی، به پوست کارگر نیز آسیب وارد می‌کند. دیسک کمر یکی دیگر از بیماری‌ها و عوارض ناشی از کار با آهن‌آلات است، این کارگران اغلب از درد کمر و بیماری دیسک کمر و گردن گرفتار هستند. به علت فضای کم و متراکم بودن اطراف از متریال و وسیله، یا کار در ارتفاع، این کارگران مجبور می‌شوند، آهن‌آلات موردنیاز را، خودشان جابجا و حمل کنند، این عمل دیسک آنان را تشدید می‌کند. صبح‌ها هنگام کار و تا ساعاتی از کار بگذرد به‌شدت دیسک آنان درد می‌کند.

پرتونگاران (رادیوگرافی) واحدی از نیروی کار پروژه‌ای هستند که بنا به ماهیت شغلشان تافته جدا بافته‌اند! البته نه از نوع رایج آن، خودبزرگ‌بین، یا آنان که دم و دم بالچه دستگاه، مدیریت و کارفرماها هستند. بلکه کارگران و زحمتکشانی هستند که برای سلامتی و محفوظ ماندن دیگر کارگران از احتمال سرایت تبعات پرتو، به‌اجبار و اقتضای حرفه، سوای از دیگر کارگران، در شب و تاریکی مطلق کارمی کنند! بابت این شب‌کاری که به اقتضای شغل کار می‌کنند، از هیچ‌گونه حقوق و مزایایی بهره‌مند نمی‌شوند. بخش اعظم پروژه‌های صنعتی نفت، گاز، پتروشیمی‌ها و… کار لوله‌کشی ولوله گذاری در این سیستم‌ها است. یکی از اصلی‌ترین واحدهای کارگری پروژه‌های صنعتی کارگران لوله‌کشی (فیتری) و (پایپینگ) است. کارگران جوشکار، فیتر و پایپینگ در میان کارگران پروژه‌ای دارای موقعیت هستند. کار جوشکاری که این کارگران انجام می‌دهند، آرگون نامیده می‌شود، نوع الکترود کاربردی این جوش با الکترود معمولی تفاوت دارد. این کارگران براثر استنشاق دود واکسید و نور بنفش ناشی از جوش این الکترود، دچار عارضه‌های جسمی می‌شوند. عقیم شدن این کارگران در میان‌مدت بسیار زیاد است. پرتونگاران برای عیب‌یابی و کیفیت محل جوش با عبور دادن اشعه گاما از روی محل جوش در معرض خطر و ابتلای به بیماری ناشی از کار رادیوگرافی قرار دارند. اشعه گاما در کار رادیوگرافی جوش لوله‌ها، روی بخشی از اعضاء بدن اثرات زیان باری می‌گذارد. حساس‌ترین نقاط بدن کارگر مانند، پوست، خون، سلول‌های جنسی، دستگاه گوارش و چشم کارگر در معرض آسیب قرار دارند. کارگران پرتونگار علاوه بر محرومیت از تماس و همزیستی با دیگران کارگران، در شب و در تاریکی مطلق بدون روشنایی در میان انبوهی از آهن‌آلات و ابزار وسایل، در میان لوله‌ها و در ارتفاع کار می‌کنند. زمانی که کارگاه در پایان روز کاری از کارگران خالی می‌شود و شب چتر سیاه خود را همه‌جا پهن می‌کند، پرتونگاران وارد کارگاه و سایت می‌شوند تا صبح و پیش از ورود کارگران به کار ادامه می‌دهند. شب‌کاری اجباری در بی حقوقی که هرروز کارگران را تحدید می‌کند. کارگر پرتونگار چنانچه دچار بیماری ناشی از پرتو شود، در مدت خیلی کوتاهی از بین می‌رود.

مسائل پزشکی و دارو درمان کارگران پروژه‌ای ظاهراً بایستی بسیار جدی گرفته شود. چراکه تعدادی کارگر به‌طور شبانه‌روزی در محل کارگاه و سایت و بافاصله با مراکز جمعیتی و شهری مشغول کار هستند. اغلب شنیده‌شده که یک نفر دچار عارضه ایست قلبی شده اگر دقایقی دیرتر به پزشک می‌رسید از بین می‌رفت! یا شنیده می‌شود که یک نفر مورد ضربه قرارگرفته و عضوی از بدنش دچار شکستگی یا پارگی شده و براثر خونریزی و دیر رسیدن به پزشک جان خود را ازدست‌داده! این اتفاقات می‌تواند در دقایق محدود و ثانیه‌شماری اتفاق بیفتد. کارگران پروژه‌ای در حالی در کارگاه‌ها و سایت‌های دور از مراکز درمانی کار وزندگی می‌کنند که هرلحظه امکان وقوع حادثه برای آنان وجود دارد. اغلب پروژه‌های پیمانکاری فاقد مراکز درمانی و پزشکی در محل هستند. در چنین شرایطی که نجات جان کارگر درگرو عمل فوری و اورژانسی است، کارگر چنانچه در دقایق اول جان سالم از حادثه به درببرد تا رسیدن به اولین مرکز درمانی – پزشکی باید مدت‌زمانی زیادی در خون بغلتد و درد را تا مرحله بیهوشی تحمل کند تا به اولین مرکز درمانی- پزشکی برسد. این کارگر چنانچه بعد از دارو و درمان سالم وزنده بماند، به علت دیر رسیدن به پزشک دچار ده‌ها نارسایی جسمی در مابقی عمر خود خواهد بود. در محیط خوابگاه‌ها به علت عدم بهداشت و وسایل تمیزکننده و غذاهای آلوده و سرد امکان مسمومیت‌های عمومی وجود دارد. کارگران به علت عدم دارو و درمان طی سال‌های طولانی، تغذیه ناکافی و ضعف جسمی، همواره درد، تب و بیماری را با خود حمل می‌کنند. در ساعاتی که در خوابگاه‌ها هستند، باید دردهای موضعی و سطحی، دندان‌درد، گوش‌درد، چشم‌درد، دردهای ناشی از بریدگی در حین کار تا درد ناشی از بیماری یکی از اعضاء بدن مانند درد کلیه، مثانه، میگرن، معده درد و… را تا زمانی که خودبه‌خود تسکین پیدا می‌کنند، درد را باید تحمل کنند!

در مناطقی از ایران که تعداد و تجمع کارگران پروژه‌ای کم می‌باشد، مسائل پزشکی و درمانی کارگران موضوعیت ناچیز و کم‌رنگی دارد. جعبهٔ کمک‌های اولیه‌ای که محتوای آن را چند حلقه باند استریل، یکی دو شیشه و ظرف بتادین، تعدادی چسب زخم و چند برگ قرص‌های سرماخوردگی و قرص زد معده درد، چند ظرف بتامتاذون قطره چشم شویه و… مجموعاً بهداری پروژه را می‌سازند. اغلب یک نفر بدون تخصص حرفه‌ای، با حداقل آشنایی به مسائل، تغذیه، بهداشت و ایمنی پروژه، تصدی همه را یکجا به عهده دارد. به مسائل روانی کارگران و پرسش آن‌ها درباره مشکلاتشان هم جواب می‌دهد!

منطقه ویژه عسلویه یکی از مراکز مهم جمعیت‌های کارگری و کارگران پروژه‌ای است. در خصوص مسائل دارو و درمان وسیله پزشکی کارگران پروژه‌ای این منطقه، به نقل از نشریه شماره ۳۱ پیام سندیکا، فعال کارگری پروژه‌ای، ناصر آقاجری چنین می‌گوید:”تا پیش از تأسیس بیمارستان، تیم پزشکی مستقر در داخل منطقه در اندازه یک بهداری بود. تیم پزشکی شامل، پزشک عمومی (پزشک سرباز)، بهیار و امکانات پزشکی درمانگاه نیز در اندازه مداوای بیماران سرپایی بود. آقاجری بابیان این‌که شرکت‌های پیمانکاری بر مبنای تعداد پروژه‌های در فازهای متفاوت که در دست دارند، تجهیزات درمانی پزشکی تأمین می‌کنند، گفت: بهداری مرکزی و داروخانه‌ای با امکانات دارویی ضعیف معرف امکانات پزشکی داخل هر فاز است. این فعال کارگری ضمن تأکید بر بی‌توجهی پیمانکاران به ارائه خدمات پزشکی – درمانی کارگران منطقه ویژه ادامه داد: این تعداد بهداری، درمانگاه و بیمارستان در داخل منطقه نه‌تنها کافی نیست بلکه بیمارستان جدید عسلویه نیز در طی زمان آزمون خود را پس خواهد داد.”

حسن نوری یکی از فعالان حقوق صنفی کارگران عسلویه، در اشاره به بیمارستان تازه تأسیس در منطقه عسلویه و اینکه این بیمارستان فاقد بخش سیتی اسکن است و بیمارستان جراح مغز و اعصاب ندارد، صحبت می‌کند. درحالی‌که کارگران در این منطقه عموماً با حوادث و سوانحی روبرو می‌شوند که نیاز فوری به دکتر جراح مغز و اعصاب دارند و با توجه به انبوه کارگران شاغل در این منطقه، بیمارستان باید دارای بخش سیتی اسکن، ارتوپدی و بخش سوختگی، گازگرفتگی و سوانح باقابلیت پذیرش کارگران این منطقه باشد.

در راستای سلامتی و بهداشت کارگران پروژه‌ای و حفاظت از جان آنان، به نقل از نشریه شماره سی‌ویک پیام سندیکا، یک فعال کارگری در منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی ماهشهر-کارون که بیست و هفت هزار کارگر در این منطقه مشغول کار هستند، خبر از غیرفعال بودن کمیته‌های حفاظت فنی در این منطقه ویژه –اقتصادی می‌دهد. درحالی‌که کارهای پروژه‌ای از دیرزمانی تاکنون در این منطقه رواج داشته و بایستی کارگران از مزایای ویژهٔ مادی، معنوی و حقوقی کافی برخوردار بوده باشند. وی اشاره می‌کند که منطقه ویژه ماهشهر-کارون و منطقه ویژه پارس جنوبی (عسلویه) هردو تابع حاکمیت قوانین مناطق ویژه هستند، مطابق قوانین ویژه و اقتصادی در صورت بروز حوادث کاری برای کارگران، باید کمیته‌های حفاظت فنی به‌عنوان مرجع بی‌طرف به حادثه رسیدگی کند. درحالی‌که شرکت‌های پیمانکاری دست‌دوم، سوم و چهارم و…از دایره حفاظتی HSE ضعیفی برخوردارند. یکی دیگر از فعالان کارگری به نام قربانعلی درویشی در همین رابطه می‌گوید:”باوجوداینکه مطابق قوانین مناطق آزاد و ویژه اقتصادی کمیته‌های حفاظت فنی باید وجود داشته باشند، اما در منطقه ماهشهر –کارون اثری از این کمیته‌ها به چشم نمی‌خورد.”

کارگران پروژه‌ای علیرغم سختی‌ها، بی حقوقی‌ها و شرایط بدی که تحمل می‌کنند، به لحاظ فنی و تکنیکی، مهارت‌های بالایی دارند. “نیروی کار فنی یا تکنسین‌های تجربی سال‌ها با هزاران دشواری و رنج کارکرده‌اند، بدون اینکه جامعه امکان آموزش آن‌ها را فراهم کرده باشد. فن و تکنیک را از استادکارانشان آموخته‌اند، سنگین‌ترین کارها را انجام داده‌اند تا به‌مرور به کار مسلط شده‌اند.” صنایع نفت و گاز و پتروشیمی، سدسازی و… از بزرگ‌ترین صنایع و دارای پیچیده‌ترین سیستم‌ها هستند. انواع و اقسام آهن و آلات ولوله جات، مواد شیمیایی و پتروشیمی‌ها، پلاستیکی، مصالح سویل و ساختمانی، لاستیک و انواع دیگری از مواد و متریال گوناگون به‌اضافه الکتروموتورها، موتورآلات برقی و قطعات صنعتی دیگر در ساخت‌وساز این صنایع به‌کاربرده می‌شود. کاربرد و نوع کار با وسیله و ابزاری که در کار ساخت‌وساز و نصب بکار می‌رود، نیاز به مهارتی خاص دارد. هرکدام هم نیاز به ابزار دقیق و وسیله‌ای خاص دارد.کارگران پروژه‌ای از همان ابتدا که پایشان به پروژه کشیده می‌شود و وارد کار می‌شوند، با محیطی روبرو می‌شوند که مملو از مواد و متریال و ابزار و وسیله صنعتی است.

از روز استارت و آغاز به کار تا روزهای پایانی پروژه، مرتب متریال و ابزار و وسیله وارد سایت و کارگاه می‌شود. در بخش وسیعی از محیط سایت و کارگاه، کوهی از انواع و اقسام متریال روی‌هم چیده می‌شود؛ و واحدهای کارگری مناسب با شغلشان مرتب در حال حمل متریال برای کار ساخت و نصب هستند، در پایان از این کوه متریال و مواد خام بی‌شکل، با دستان توانا و تلاش کارگران پروژه‌ای، صنعت عظیمی برپا می‌شود.

ساخت‌وساز و نصب این متریال و قطعه‌های گوناگون، احتیاج به ساده‌ترین تا تکنیکی‌ترین ابزار و وسیله‌ها دارد. دستان کارگران پروژه‌ای روزانه با ابزار وسیله‌های جدیدی آشنا می‌شوند. کار امروز کارگر پروژه‌ای باکار فردایش کاملاً متفاوت است، ابزار و وسیله‌ای هم که برای کار استفاده می‌کند، مرتب عوض می‌شود. درنتیجه کارگر پروژه‌ای استفاده از وسایل و ابزار متنوع را ضمن کار فرامی‌گیرد. به مدت دوتا سه سال علاوه بر فراگیری و تخصص در یک‌رشته کاری، با کلیه ابزارآلات مکانیکی و مهندسی و فنی هم آشنا می‌شود، قابلیت و توانایی استفاده از این وسایل را هم پیدا می‌کند. در مقایسه با کارگران ثابت صنایع و کارخانه‌ها که سروکارشان با ابزار محدود و کار یکنواخت است، کارگر پروژه‌ای مهارت‌های عمومی بیشتری دارد.

“امروزه، نه دولت و نه بخش خصوصی نیروی کار پروژه‌ای ِصنایع نفت و پتروشیمی ایران را آموزش فنی نمی‌دهند و در این راه هیچ هزینه‌ای صرف نمی‌کنند. جوشکاران دارای کد تخصص که امروزه در این صنایع تکنیکی‌ترین عملیات جوشکاری را انجام می‌دهند، با سخت‌کوشی و هزینه و استعدادهای خود در این موقعیت قرار دارند. جوشکاران استنلس، کاپرنیکل، ۶GR و آلومینیوم و جوش CO2 و فیترها که می‌باید ریاضیات را تا حدود پایان دورهٔ دبیرستان به‌خوبی بدانند و به‌صورت کاربردی بتوانند از آن استفاده کنند و به‌این‌ترتیب بتوانند واحدهای کوچک و بزرگ پالایشگاه‌ها را بسازند، همگی نسبت به کارگران کره‌ای، چینی و فیلیپینی که به‌جای کارگران فنی و بیکار ایرانی در پارس جنوبی با حقوق چهار میلیون تومانی کار می‌کنند، در استانداردهای جهانی، کیفیت کاری بالاتر و تجربهٔ بیشتری دارند.”(۱۳)

کارهای پروژه‌ای نه‌تنها به کمک ماشین و روبات انجام نمی‌گیرند، بلکه مرتب اتفاق می‌افتد که پروژه احتیاج فوری به یک وسیله یا ابزار و قطعه‌ای نایاب یا کم یاب دارد که در بازار موجود نیست، کارگران پروژه‌ای با همفکری و خلاقیت در محل پروژه اقدام به ساختن وسیله موردنیاز می‌کنند، وسیله‌ای که در شرایط تنگنا می‌تواند کار را پیش ببرد! در حین کار ساخت‌وساز پروژه، در مواقعی پیش می‌آید که به یک قطعه و وسیله فلزی به تعداد فراوان موردنیاز است، چند استادکار ماهر با همفکری وسیله موردنیاز را طراحی و با کمک کارگران ماهر با حداقل وسایل موجود کارگاهی در تعداد زیادی قطعه موردنظر را می‌سازند! کار با نقشه و نقشه‌خوانی در ساخت‌وسازهای پروژه‌ای بسیار ضروری و مهم است، استادکاران، کارگران ماهر پروژه‌ای با نقشه‌خوانی آشنایی کامل دارند.

واحدهای کارگران پروژه‌ای متشکل می‌شوند از: کارگران سویل وساختمان-این کارگران در پروژه‌ای صنعتی از کمترین موقعیتی برخوردارند. در نگاه پیمانکار و کارفرما و روابط مسلط پروژه‌های صنعتی این کارگران در رده پایینی قرار دارند. از بی حقوق‌ترین کارگران محسوب می‌شوند. عموماً در کارهای پروژه‌ای توانایی‌های فرد در حرفه و شغلی که دارد، موقعیت او را تعیین می‌کند. شغل کارگر به هر میزان که فنی و تکنیکی‌تر باشد، کارگر به همان مقدار دارای موقعیت است. البته در روابط مسلط سرمایه‌داری موجود، این نگاه بیشتر از بالا و با خودبزرگ‌بینی و تحقیر دیگران همراه است و همواره تشدید می‌شود. در شرایطی که بیکاری به میزان بسیار بالایی رشد کرده و فروش نیروی کار به‌مراتب ارزان و فراوان است، درصد زیادی از این کارگران دارای قابلیت‌های بیشتر و توانایی انجام کارهای دیگری را هم دارند، اما به علت بیکاری طولانی در کارهای ساخت ساز پروژه‌ای مشغول می‌شوند. دستمزد این کارگران نسبت به کارگران دیگر واحدها بسیار کم و ناچیز است. در میان این کارگران بنایان موقعیت عمومی بهتری دارند. کارگران فنی دارای موقعیت از میان نیروهای سویل و ساختمان ترجیحاً با بنایان رابطه بهتری دارند.

کارگران وسایل نقلیه محیط کارگاه و سایت مملو از متریال و وسایل کاراست. کارگران وسایل نقلیه کارشان همواره با استرس و دلهره همراه است. رانندگانی که این وسایل را در محوطه متراکم از وسیله و رفت‌وآمد کارگران هدایت می‌کنند، با کمترین غفلت آنان و یا حرکت اشتباه یک کارگر از روی سهو، فاجعه‌ای به بار می‌آید. هوای گرم و آلوده به گردوخاک، کار طولانی پرشتاب، خستگی ناشی از ساعات طولانی کار و…اغلب سبب حوادثی می‌شوند که مرتبط با وسایل نقلیه است و هنگام کار اتفاق می‌افتد. ماشین‌آلات و وسایل نقلیه این‌که در پروژه‌ها کارمی کنند، فاقد وسایل ایمنی و محافظتی برای پیشگیری از حوادث و سوانح هستند. اغلب ماشین‌آلات فاقد نیروی کمکی و وسایل هشداردهنده هستند. بیشتر ماشین‌آلات کارهای پروژه‌ای وسایل نقلیه دست‌دومی هستند که توسط پیمانکاران جزء در کشورهای حاشیه جنوبی خلیج‌فارس خریداری می‌شوند و در کارهای پروژه به‌صورت اجاره‌ای مشغول کار می‌شوند. فرسوده بودن وسایل نقلیه و مستعمل بودن ابزار کار، موجب تشدید سوانح و حوادث می‌شود.

میان کارگران وسایل نقلیه به‌عنوان یک واحد کاری، مناسب با شغلشان روابط علی‌حده‌ای وجود دارد. میان کارگران واحدهای دیگر، با کارگران وسایل نقلیه رابطه کاری وجود دارد. رانندگان وسایل نقلیه، بخصوص جرثقیل‌ها به خاطر مسئولیتی که در قبال جان و امنیت کارگران دارند، باید شش‌دانگ حواس خود را جمع کنند تا از وقوع حوادث جلوگیری کنند. به علت اقتضای شغلی، رانندگان در ساعات کار ترجیحاً کمتر با کارگران می‌جوشند، علیرغم اینکه یک صمیمیتی بین آنان وجود دارد. کارگران، بیشترین رفتار احترام‌آمیز را نسبت به رانندگان و نیروهای کمکی دارند که دارای تجربه و پختگی در کار باشند و حین کار کمتر دچار اشتباه یا حواس‌پرتی می‌شوند و نسبت به امنیت و جان کارگران احساس مسئولیت بیشتری می‌کنند. جرثقیل یکی از اصلی‌ترین وسایل نقلیه سنگین کارگاهی است. در اغلب گزارش‌هایی که مربوط به حوادث کارگری و در هنگام کار با جرثقیل اتفاق افتاده است، اشاره به کم‌وکاستی‌هایی دارند که از ناحیه پیمانکاران سهل‌انگاری شده و جان کارگران درخطر افتاده. جرثقیل‌ها و وسایل نقلیه سنگین کارگاه‌های مناطق ویژه اغلب دست‌دوم، احیاناً بخشی از این وسایل نقلیه کشورهای کوچک عربی است که فاقد استانداردهای موجود در آن کشورها بوده، توسط پیمانکاران جزء ایرانی خریداری و در پروژه‌ها به‌صورت اجاره‌ای مشغول کارمی شوند. بعضی از پیمانکاران در تجهیز کردن ماشین‌آلات، جرثقیل‌ها و از خریدن تسمه و بکسل نو مورداستفاده، برای برداشتن متریال‌ها که عموماً، آهن و آلات و دستگاه‌های سنگین هستند خودداری می‌کنند. به خاطر حرس و طمع‌ورزی در سود بیشتر از استخدام نیروی کمکی جرثقیل که می‌تواند با کمک کردن به راننده و هدایت بار نقش تعیین‌کننده‌ای در جلوگیری از حوادث داشته باشد امتناع می‌ورزند.

کارگران استراکچر و سازه‌های فلزی، حجم هنگفتی از متریال کارهای پروژه‌ای نفت، گاز و پتروشیمی‌ها، آهن‌آلات است. مواد و متریال اصلی این‌کاره‌ای پروژه‌ای عمدتاً متشکل می‌شود از لوله‌های آهنی و استیل، نبشی، ناودانی، تیرآهن و تیرآهن اچ و… در اندازه‌های متنوع و متفاوت. استراکچر یا سازه‌های فلزی، کارگران استراکچر، کار جوشکاری لوله‌های ساپورت و حامل لوله‌های سیستم اصلی را انجام می‌دهند. نصب و کارگذاری لوله‌های سیستم گاه تا ارتفاع چهل متر و بیشتر بالا می‌رود. لوله‌های اصلی سیستم حامل مواد، در محل‌هایی شبیه پل‌های فلزی فشرده و درهم‌تنیده هستند. این لوله‌ها بدون ساپورت قدرت تحمل ندارند. بخشی از کارگران جوشکار پروژه‌های صنعتی، کار سازه‌های لوله‌های ساپورت را انجام می‌دهند، کار این جوشکاران همان سختی و عوارضی را دارد که دیگر جوشکاران لوله با آن‌ها روبرو هستند.

کارگران رنگ‌آمیز و سند بلاست، کار سند بلاست و نقاشی، یکی از آلوده‌ترین حرفه‌ها در میان کارهای پروژه‌ای است. این کارگران اغلب در پو شده ترین لباس کار و کلاه ماسک دار پوشیده در سر در فضایی متراکم از گاز و پو در رنگی که در هوای محل کار پخش می‌شود، مشغول کار هستند. کار سند بلاست، یعنی گرفتن زنگ واکسید از آهن‌آلات کار گذاشته یا آماده برای کار، با فشار هوا همراه با ماسه و نوعی پودر. تمیز کردن دستگاه‌ها، لوله‌های کار گذاشته‌ای که باید رنگ‌آمیزی و نقاشی شوند. کار سندبلاست و رنگ‌آمیزی در مناطق گرم جنوب بسیار آزاردهنده است. این کارگران علاوه بر تجهیزات ایمنی کامل، احتیاج به نوشیدن چند نوبت شیر در روز دارند. پیمانکاران از دادن شیر به این کارگران خودداری می‌کنند. اغلب این کارگران بعد از مدتی کار دچار بیماری‌های تنفسی و گوارشی می‌شوند.

کارگران پایپینگ (فیتری) کارگران جوشکار آرگون و کارگران جوشکار، حجم عظیم و تعیین‌کنندهٔ نیروی کار حرفه‌ای پروژه‌ها هستند. این کارگران به لحاظ شغلی و موقعیت کاری و تعداد، نیروی اصلی کار پروژه‌اند. رابطه کاری نزدیکی میان این واحدهای کاری است، فورمن‌ها و سرپرست‌ها سعی می‌کنند برای تثبیت موقعیت خود و ادامه فعالیت کارهای پروژه‌ای رابطه خود با این کارگران را تقویت کنند. کارگران پروژه‌ای اغلب از جمع فیتری-جوشکار الگو می‌گیرند. در مبارزه صنفی اغلب این واحدها پیشگام در مبارزه هستند. تشکل‌های کارگری فعال در میان کارگران پروژه‌ای، با جذب و عضوگیری از این کارگران حرفه‌ای، در سازمان‌دهی کارگران پروژه‌ای و در رویارویی با پیمانکاران و کارفرمایان موفق‌تر خواهند بود. در معرفی کارگران رادیو گراف و عوارض جانبی این حرفه، در مورد عوارض جانبی و بیماری‌های ناشی از کار جوشکاری و جوشکاری پایپینگ یا فیتری و جوش آرگون توضیح داده شد.

کارگران مخازن، کارگر مخزن کار، ابتدا حرفه‌اش جوشکاری است و مهارتش در ساخت مخازن است که همراه با برشکاری و شکل دادن به ورق‌های آهن در سایز و اندازه‌های مناسب با نقشه و سازه موردنظر است. قطر و ارتفاع این مخازن گاهی چنان بزرگ است که تصورش آدم را دچار شگفتی می‌کند. مخزن شبیه دیگ بزرگی است وقتی کارگر برای شکل دادن به آهن چکش بر آن فرود می‌آورد، هوای متراکم درون مخزن براثر ضربه با همه فشار به پرده گوش کارگر اصابت می‌کند، از تکرار مرتب فرود آوردن چکش سنگین بر آهن و صدای ناشی از آن در طولانی‌مدت، به شنوایی و اعصاب کارگر صدمه شدید می‌زند. کارگران مخازن در مناطق جنوب و در تابستان در گرمای بالای ۵۰ درجه، هنگام کار در مخزن، در حال پخت هستند، هرم گرمای آهن‌داغ فضای مخزن و محل کار کارگر را بیش از گرمای بیرون و معمول داغ می‌کند. در مناطق سردسیر در دمای چند درجه زیر صفر، در ساعاتی از روز هنگامی‌که کارگر دست به آهن و ابزار وسایل یخ‌زده می‌برد، دستش مانند آهن‌ربا چنان به آهن یخزده می‌چسبد که به‌سختی کنده می‌شود.

کارگران اسکافلبند-اصطلاحا داربست بندی برای محل و مکان‌هایی که کار در ارتفاع انجام می‌گیرد درست می‌شود. کارگران با قرار گرفتن روی این داربست‌ها به کار در ارتفاع مشغول می‌شوند. کارگران اسکافلبند، کارشان نصب و راه‌اندازی داربست بندی برای کارگرانی است که در ارتفاع کارمی کنند. کار داربست بندی، با لوله‌های اسکافل و بست لوله برای همین منظور و تخته چوب‌بست برای زیر پای کارگران انجام می‌گیرد. این کارگران در شرایطی برای تأمین امنیت جانی دیگر کارگران کارمی کنند که گاهی از اوقات کار خودشان براثر اقتضای شغل، فاقد امنیت است. این کارگران گاهی در ارتفاع ۳۰ تا ۴۰ متری و در شرایطی که خودشان نمی‌توانند از وسایل ایمنی استفاده کنند، برای ایمنی کارگران داربست درست می‌کنند. تحرک و جابجایی دائم کمتر اجازه می‌دهد که این کارگران خودشان از کمربند ایمنی استفاده کنند. کار کردن و گرفتن آهن‌داغ بخصوص در تابستان و در مناطق جنوب کار این کارگران را دشوار و عذاب‌آور می‌کند.

کارگران نصب و مکانیک، این کارگران به لحاظ فنی و تکنیکی از مهارت بسیار بالایی برخوردارند کارشان با وسایل ابزار دقیق است. کار نصب دستگاه‌های صنعتی. میزان کردن و نصب یک قطعه، از دستگاه‌های سنگین و درعین‌حال حساس، به دقتی نفس‌گیر احتیاج دارد. در بعضی مواقع حدود مجاز در محاسبه و نصب یک قطعه نباید از چند صدم میلی‌متر بیشتر یا کمتر باشد. دست‌وپنجه‌های ماهر و ورزیده کارگران نصب و مکانیک پروژه‌ای، با ابزار وسایل مکانیکی و مهندسی بسیار آشنا است. اکثریت استادکاران و کارگران ماهر نصب و مکانیک با نقشه‌خوانی آشنا هستند. دستمزد کارگران ماهر نصب و مکانیک از کارگران فیتری و جوشکار بسیار پایین تراست. حرفه کارگران نصب و مکانیک، نسبت به کارگران پایپینگ و جوشکار، عوارض و آسیب‌های کمتری دارد. کارگران نصب و مکانیک مثل اغلب کارگران پروژه‌ای به علت کلنجار رفتن با آهن‌آلات سنگین از بیماری دیسک کمر رنج می‌برند.

کارگران نقشه‌برداری، واحدهای کوچک سه- چهارنفره‌ای هستند که همراه با مهندس یا مهندسین نقشه‌بردار مشغول کار نقشه‌برداری هستند، اغلب در فضای باز و آزاد و در معرض آفتاب داغ و یا باد و سرما در حال کار هستند؛ و وسایل نقشه‌برداری، دوربین، سه‌پایه، خط کش بلند چوبی چند متری، مترو ماشین‌حساب جهت محاسبات دقیق و…این واحد کاری مرتب درسایت در حال حرکت و در محل‌های تعیین‌شده در حال نقشه‌برداری هستند.

کارگران برق، در اغلب پروژه‌های در حال ساخت‌وساز صنعتی از برق فشارقوی استفاده می‌شود، چون کار پروژه‌ای دریک وضعیت اضطراری و با شتاب جلو می‌رود، احتمال برق‌گرفتگی زیادتر و خطر جانی بیشتری این کارگران را تهدید می‌کند. کارگران برق پروژه همواره خطر برق‌گرفتگی در کمینشان است. هوای رطوبتی و شرجی در مناطق جنوبی ایران که گاهی اوقات به صد در صد هم می‌رسد، خطر برق‌گرفتگی کارگران بیشتر بالا می‌رود. کار این کارگران با استرس و اضطراب همراه است. زودتر از معمول بینایی‌شان کم شود و انگشتانشان دچار لرزش می‌شود. این کارگران از لباس و ابزار ایمنی کاملی برخوردار نیستند. به کفش، دستکش و وسایل ایمنی ویژهٔ حرفهٔ خودشان نیاز دارند که پیمانکاران عموماً از تهیه کردن این وسایل خودداری می‌کنند.

علاوه بر واحدهای کارگری که برشمردیم، کارگران آشپزخانه‌ها، کارگران نظافتچی، واحد ایمنی، بعضاً واحد آتش نشنی، لایروبی، خرید، انبارداری و واحدهای کارگری بزرگ و کوچک دیگری در پروژه‌ها کارمی کنند. واحدهای مدیریتی، دفاتر، حسابداری و…

پیمانکاران و کارفرمایان چگونه برخوردی با کارگران پروژه دارند و چه رابطه‌ای میان آنان وجود دارد؟! “پیمانکاران قدر قدرت پروژه‌اند، آن‌هم بدون هیچ نهاد کنترل‌کننده و بازرسی. آن‌ها مانند برده‌داران ماقبل تاریخ شلاق به دست‌کار می‌طلبند. با این تفاوت که شلاق فیزیکی را با شلاقی دردناک‌تری تعویض کرده‌اند، با شلاق اخراج و محروم کردن نیروی کار از اشتغال. شلاقی که علاوه بر ریش‌ریش کردن گردهٔ کارگر، زندگی‌اش راهم دچار چالش می‌کند. چالشی مالی که زندگی خانوادگی کارگر را به مرزهای سقوط می‌کشاند.” (۱۵)

پیمانکاران حقوق کارگران پروژه‌ای را دیربه‌دیر پرداخت می‌کنند، بیمه‌های ناقص و بسیار کمتر از ساعاتی که کارگر کارکرده برای کارگر رد می‌کنند. یک ساعت وقت نهارخوری و مدت رفت‌وآمد کارگران از خوابگاه تا سایت را که در بعضی فاصله تا دو ساعت می‌شود برای کارگران منظور نمی‌کنند. کارگران را ماه‌ها به‌طور آزمایشی و با شرایط پیشنهادی سخت به کار می‌گیرند. لیست سیاه دارند؛ و…ده‌ها مورد دیگر.”معمولاً وسایلی چون دستکش، ماسک و لباس کار از وسایلی است که بایستی آزادانه در اختیار کارگر گذاشته شود. در اکثر شرکت‌های پیمانی لباس کار داده نمی‌شود. تنها در بعضی موارد بسیار استثنایی درصورتی‌که هزینه لباس کار از شرکت ملی نفت و گاز گرفته می‌شود. (لباس به کارگر می‌دهند.) دستکش‌های (کارگری) مصرفی در این شرکت‌ها آن‌چنان بی‌کیفیت است که کارگر در موقع کار نمی‌تواند آن را مورداستفاده قرار دهد. این است که از خیرش می‌گذرد. (۱۶)

شرکت‌های پیمانکاری هدفشان از دادن غذا به کارگران، پر کردن یک وعده غذایی است! اینکه غذای یک هفته و یا یک شبانه‌روز کارگران از چه موادی باشد که میزان کالری سوخت ساز شده، آنان را جایگزین و چه مقدار و میزان کالری برای فردا و روزهای آینده آنان را تأمین می‌کند تا بتوانند ادامه کاری بدهند، اصولاً در برنامه غذایی شرکت‌های پیمانکاری برای کارگران منظور نمی‌شود. نهادهای مربوط به بهداشت و سلامتی کارگران که می‌بایستی در چنین مواردی دخالت بکنند، وجود ندارند. اگر احیاناً شکلکی از اینان در پروژه‌ای یافت شود، وجودش انگاشته نمی‌شود. جایی که سرمایه‌داری دلالی و واسطه‌ای حکم می‌راند، عبور کردن از چنین موانعی ساده است. سرمایه‌داری نو لیبرالی که سوار بر قدرت است، بدون هیچ ملاحظه انسانی و منطقی به نیروی کار و سرمایه‌های مادی و معنوی مردم، آنان را به غارت و یغما می‌دهد. به کارگران به‌مثابه موجوداتی که فقط برای کسب سود بیشتر و درآمد فوری که حاصل می‌کنند، نگاه می‌کند و نه بیشتر. سرمایه‌داری نیولیبرال چند برابر بیشتر از سلف برده‌دار خود فرومایه‌تر و ضد انسانی تراست. “شام آدینه آن‌ها یک خوراک بومی است به نام هُنارآب. تشکیل‌شده از مقدری دانه‌های خشک و ترش انار و مقداری آرد که بدون روغن تفت‌داده می‌شود با پیاز و آب و نمک و مقداری روغن. (اشاره به غذای کارگران بیل و کلنگی و روزمزد بلوچ است) آیا هنارآب انرژی ازدست‌رفتهٔ آن‌ها را بازتولید می‌کند؟ چرا باید توی این گرما و شرجی هوا که حیوانات هم نمی‌توانند کار کنند، ما روزی ۱۲ ساعت بیل و کلنگ بزنیم ولی به ما ناشتایی و شام ندهند؟ خوابگاه هم ندهند؟ مگر ما نجس (قومی در هند) هستیم؟ بیمه نیستیم. بازنشستگی نداریم. سنوات نداریم. درحالی‌که اینجا کارگاه‌های زیر ده نفر وجود ندارد، همهٔ شرکت‌ها صدها نیروی کاردارند. چرا؟ چرا ما از شدت گرانی نتوانیم در هفته یک غذای کافی برای خودمان درست کنیم؟ بیلش را از ماسه‌ها بیرون کشید و باخشم آن را مجدداً در ماسه‌ها فروکرد. شام چی می‌خورید؟ سیب زمین آب پز با نان سفیدی که پر از جوش‌شیرین است. همین؟

گاهی سیب زمین را روی پیک‌نیک باپوست می‌پزیم و با نان می‌خوریم. با تبسمی تلخ یک‌شب هم نان با ماست و شب بعد هم ماست با نان می‌خوریم. ناشتایی اکثراً نمی‌خوریم. آن‌هایی که ناشتایی می‌خورند خوراکشان یک گوجه و یک خیار سبز و کمی نمک ونان است.” (۱۶)

اهمیت وعده‌های غذایی صبحانه، نهار و شام کارگران پروژه‌ای، تنها ساعتی است که اختصاص به این وعده‌های غذایی داده‌شده، مابقی، غذای ساده و بدون کیفیتی است که کارگران از فرط گرسنگی و پس از چند ساعت کار سنگین، رغبت به خوردن آن پیدا می‌کنند. بسیاری از مواقع کارگران از خوردن این غذاها خودداری می‌کنند. صبحانه اغلب اوقات یک‌تکه پنیر شور که بیشتر شبیه دوغ ماسیده است به کارگران می‌دهند، کارگر برای پیش‌گیری از ضعف در ساعات کار میان‌روز و پیش ظهر و از روی ناچاری یک‌لقمه‌نانی که هیچ‌گاه بوی تازگی ندارد میل می‌کند. بعضی‌اوقات یک قالب کوچک چند گرمی کره و یک بسته کوچک مربا به کارگر می‌دهند، بسیار اتفاق می‌افتد که کارگر حوصله برای یافتن این بسته‌های کوچک و باز کردن آن‌ها در موقع صبحانه را ندارد، ترجیح می‌دهد یک‌لقمه‌نان را در دهن فروکند و روانه کار شود! نهار کارگر که ظاهراً بایستی یک وعده مهم غذایی در روز باشد، وضعیتی بهتر از شام و صبحانه ندارد. در ظرف یک‌بارمصرف به کارگران داده می‌شود. فاقد کیفیت و ارزش غذایی است، مقدار آن‌هم جوابگوی معده‌های گرسنه‌ای نیست که برای غذا دهن بازکرده‌اند. کار سنگین و کلنجار رفتن با آهن‌آلات در طول ساعات طولانی پیش از ظهر سوخت‌وساز بدن کارگر را به‌شدت بالا می‌برد، خالی بودن معده گرسنگی را تشدید می‌کند، کارگر با فرصت کمی که دارد، غذای سرد و ماسیده در ظرف یک‌بارمصرف را، بدون ملاحظه می‌بلعد. موردی که پیامدهای گوارشی بدی برای کارگران دارد. بیماری گوارشی، درد و زخم معده در میان کارگران پروژه‌ای بسیار رایج است. در گرمای جنوب و درحالی‌که آب بدن کارگر در حین کار به‌شدت تبخیرشده، عطش ناشی از این وضعیت موجب می‌شود که کارگر هنگام سرو نهار، حجم زیادی از آب بنوشد، درنتیجه معده کارگر سنگین، وترش می‌کند، کارگر تا یکی دو ساعت بعد از نهار از این موضوع رنج می‌برد. عوارض نحوهٔ میل کردن فوری این‌گونه غذاها برای کارگران پروژه‌ای، علاوه برزخم معده، خراب کردن دندان‌های آنان را هم در پی دارد. دو موردی از بیماری‌های رایج و عمومی در میان کارگران پروژه‌ای که ناشی از شرایط کار و محیط کار است. مورد دردآور دیگری که باید به آن پرداخت، سرو غذا در فضای آزاد و محوطه آلوده کارگاه‌ها است. فضای بخصوص مناطق جنوب کشور که محل تجمع بیشترین تعداد کارگران پروژه‌ای است، آکنده از گازهای سمی و گردوخاک است. کارگران ظرف غذای یک‌بارمصرف با نان را در دست می‌گیرند و در یک‌گوشه و محل که فکر می‌کنند مناسب است بدون زیرانداز و به‌طور اضطراری می‌بلعند و برای کار مجدد آمده می‌شوند! دنیای سرمایه‌داری دنیای واژگونه‌ای است. شاید دو برابر جمعیت کل کارگران ایران ماشین‌سواری خودرو باشد، این وسایل نقلیه درزمانی که کار نمی‌کنند، دریک محل وزیر یک سقف در مقابل گرما و سرما از آنان مواظبت می‌کنند. کارگران پروژه‌ای محروم از یک سقف ساده با حداقل وسایل مانند میز و نیمکت برای نهارخوری هستند!

“عقربه‌های ساعت به‌کندی به‌سوی پایان نیم روز می‌رفتند. کارگران جوان سریع و مسن‌ترها کندتر ابزار کارشان را به کناری می‌گذاشتند و پله‌های طبقات را دوتایکی با شتاب روی به‌سوی کف سایت سرازیر می‌شدند. تنها یک منبع آب در گوشهٔ یونیت ۱۲ (قسمت صنعتی پالایشگاه) وجود دارد. ازاین‌رو باید سریع به آنجا رسید تا نوبت را از دست نداد و دست و رویی صفا داد؛ غذا را از وانت توزیع دریافت کرد و آن را به‌سرعت (خورد) تا فرصت چند دقیقه چرت زدن در زیر آفتاب بهاری بر روی سنگ ابزارهای سایت را از دست نداد “(۱۷) شام کارگران پروژه‌ای، بیش از آن ساده و فاقد مواد غذایی لازم است که بتوان به‌عنوان یک وعده غذایی از آن یادکرد. اغلب سیب‌زمینی آب پز، لوبیا، سوسیس یا کالباس، تخم‌مرغ آب پز و… است. کارگران ترجیح می‌دهند با پول شخصی و مواد غذایی که از قبل آماده کرده‌اند، برای خود غذایی تهیه کنند، هرچند این غذا هم نمی‌تواند پاسخگوی نیازهای بدن آنان باشد، حداقل فکر می‌کنند با تنوع و چاشنی ساده‌ای همراه است.

“بوهای درهم و عجیبی فضای خوابگاه کارگران را پرکرده بود. از سویی، بوی پیازداغ و روغن و تخم‌مرغ با گرمای هیترها و گاز پیک‌نیکی به همهٔ اتاق‌ها نفوذ می‌کرد. (بعد از ۱۲ ساعت کار با لوله‌ها و ابزار سنگین، همه نیازمند غذای کامل و قوی هستند. غذای پیمانکار که مشتی برنج نامرغوب و خشک و کمی گوجه‌فرنگی با یک فنجان کوچک ماست ترش شده است، نمی‌تواند پاسخ‌گوی نیازمندی‌های جسمی روزانه کارگران باشد. ازاین‌رو، کارگران با هزینهٔ خودشان تخم‌مرغ، گوجه و … می‌خرند و غذای شب را درست می‌کنند) از سوی دیگر بوی پوتین‌هایی که ۱۲ ساعت عرق و خستگی و خاک را با خوددارند و جوراب‌های پاره و بوی لباس کارهایی آغشته به عرق و رنگ و روغن و پلیسه‌های آهن و خاک، ترکیبی از بوها را ایجاد کرده بود که تحملش تنها با جبر و اجبار امکان‌پذیر است. صدای قاشق‌ها در برخورد با ماهیتابه‌ها، رو به پایان بود. شام با سرعت بلعیده می‌شد. لقمه‌های درشت در قیفی از نان تافتون به‌سرعت از گلو پایین می‌رفت. هر کس می‌خواست سهم بیشتری را به معدهٔ خود سرازیر کند. ظرف‌های یک‌بارمصرف آن برنج خشک بی‌بو و خاصیت، به زباله‌دانی‌ها ریخته شدند. بساط چای، جای سفرهٔ شام را گرفت.” (۱۸)

اگر بگوییم آبی که کارگران پروژه‌ای مناطق عسلویه و پارس جنوبی برای آشامیدن استفاده می‌کنند، غیر آشامیدنی است، سخن به اغراق نگفته‌ایم. آب به‌وسیله تانکر به این مناطق حمل می‌شود، در مناطق جنوب آب‌ها عموماً سطحی هستند، یا از رودخانه‌ها گرفته می‌شود. به‌شدت آلوده به رسوبات معدنی و مواد سطحی زمین می‌باشند. اتفاق افتاده که تانکرهای حمل آب در این منطقه، بعد از یکی –دو سال کار به لحاظ آبگیری و تخلیه دچار اشکال و گرفتگی شده، یا اینکه جداره مخزن و تانک این وسایل نقلیه براثر جذب رسوبات، آب به درجه‌ای از آلودگی می‌رسد که واقعاً غیرقابل استفاده است. در چنین مواقعی که برای رفع عیب و تمیزکاری، مخزن به‌وسیله برشکاری شکافته می‌شود، با دیدن لجن تلنبار شده در مخزن و اینکه فکر کرد که تاکنون از این تانکر برای حمل آب آشامیدن استفاده می‌شد، تصورش دشوار است. استفاده کردن از این آب برای حمام، با غلظت زیاد مواد رسوبی که دارد موجب خارش بدن و ریختن موی سرکارگران می‌شود، ریزش موی سرکارگران براثر تابش آفتاب داغ تشدید می‌شود.

سرویس‌های ایاب‌وذهاب کارگران پروژه‌ای بسیار کهنه و فرسوده است. از نوع وسایل نقلیه‌ای که نمونه‌هایی از آنان را فقط در مناطق کارگر نشین و مناطق روستایی می‌شود پیدا کرد. مشکل بشود در شهر و حومه از آنان استفاده کرد. فاقد وسایل خنک‌کننده در فصل گرما هستند و در سرما از وسایل گرم‌کننده در آنان خبری نیست. کارگر پروژه‌ای که محکوم‌به بدترین شرایط کاری و بی حقوقی است، وسیله رفت‌وآمد از محل کارش به خوابگاه نمی‌تواند بهتر از این باشد. بدنه فلزی رنگ‌ورورفته بیرون ماشین‌ها و پوشش و تودوزی داخلی ماشین که براثر گذشت زمان فرسوده و از بین رفته، موجب انتقال فوری گرمای بیرون به داخل می‌شود، فضای داخل ماشین به‌مراتب گرم تراز بیرون می‌شود. تا آخرین کارگر سوار ماشین بشود، کارگرانی که اول در اتوبوس نشسته‌اند، از حرارت گرما یک پخت برده‌اند! عرق از همه جای بدنشان به‌طرف پاها و پایین سرازیر می‌شود. گردوخاک محیط بر تن و لباس می‌نشیند، کارگر حسابی آزرده و مستأصل می‌شود.

کارگران پروژه‌ای شاغل در عسلویه و پارس جنوبی، ساعت ۵/۵ صبح از خواب بیدارمی شوند، باعجله و به‌طور فشرده در صف دستشویی‌ها می‌روند، ساعت ۶ روانه کار می‌شوند و بعد از ۱۲ ساعت کار، عصرها، “ده دقیقه قبل از پایان کار، ساعت هفده و بیست دقیقه صدای ناهنجار مینی سنگ‌ها در سنگ فرزهای بزرگ و صدای ژنراتورهای پرقدرت خاموش می‌شوند. آرامش پایان کار،‌ آدم‌ها و ابزارها را در برمی‌گیرد. کارگران با سرعت لباس‌های کارشان را بیرون می‌آورند و دست و رو را از منبع آب کوچکی می‌شویند که کنار انبار کارگاه پیمانکار قرار دارد و در آیینهٔ شکسته‌ای که باکمی گچ روی دیوار نصب‌کرده‌اند، سرووضع خود را مرتب می‌کنند. شوق استراحت و برای بومیان رفتن به خانه، خستگی دوازده ساعت کار با لوله‌های ۶۰ اینچی (قطر ۱۵۰ سانتی) و ۸۴ اینچی (۲۱۰ سانتی) ولوله‌های یک و دو اینچی را از چهرهٔ کارگران دور می‌کند. درحالی‌که باهم شوخی‌های دوستانه‌ای می‌کنند، با گام‌های تند از محل کار دور می‌شوند تا هر چه زودتر در زیر دوش آب، باقی‌مانده‌های پلیسه‌های آهن و خاک و آلودگی‌های مواد نفتی را از تن خود بزدایند. (۲۰)

اگر خستگی مفرط و از پا افتادگی کارگران در پایان روز نبود، هرگز به استراحت در چنین خوابگاه‌هایی راضی نمی‌شدند. هنگام ورود به خوابگاه و دیدن درودیوار آن کارگران با دو احساس متفاوت روبرو می‌شوند. ابتدا راضی از پایان یک روز کاری سخت که سرانجام به پایان رسیده و احساس آزاردهنده اینکه با محیط سرد وبی روح و کسالت‌آوری روبرو می‌شوند که آکنده از بوی ماندگی، بوی سیگار، بوی لباس‌های کارگاهی، بوی غذا و خرده‌ریز چیزهای دیگراست. وقتی فکر می‌کنند که ساعاتی از عمرشان را بدون هیچ نشاط و شادی و وسیله آسایشی تا صبح روز دیگر باید در این خوابگاه‌ها بگذرانند، غمی سنگین وجودشان را فرامی‌گیرد، تن خسته خود را روی تخت خواب‌ها رها می‌کنند.

“چه فرقی می‌کند؟ اینجا پارس جنوبیه. اسمش روشه، جنوبی و جنوب یعنی همه‌اش محرومیت، خوابگاه‌هایش در حد یک طویله است. اینکه کدام خوابگاه باشم مطرح نیست. همه مثل هم‌اند. تابستان آب دستشویی و حمام جوش است که نمی‌توانی دوش بگیری و زمستان‌ها هم سرد می‌شود که نمی‌توانی بدون سرماخوردگی حمام کنی اتاق‌هایش بوی ناو عرق تن و بوی جوراب‌های شسته نشده را می‌دهد. کارگران وقتی به خوابگاه می‌رسند خیلی خسته‌اند و حوصله و توان کار کردن را ندارند که بخواهند به نظافت خوابگاه برسند. پیمانکار هم که خدمات نمی‌دهد و می‌گوید خدمات مال زمان آن خدابیامرز است که شما کارگرها قدرش را ندانستید. آنچه را که می‌خواستید دارید (اعتقادات) پس عواقبش (فقر و فلاکت و بی‌قانونی) را هم تحمل‌کنید. توی خوابگاه پتوها را نمی‌توان روی سر کشید چون بوی ماندگی‌اش حال آدم را به هم می‌زند و خوابیده را بیدار می‌کند.”(۲۱)

کار پر تقلا با آهن‌آلات سنگین در طول روز آنان را به‌زانو درمی‌آورد، به‌ناچار شب را در این خوابگاه‌ها به سرمی برند. بعد از دست شستن در پایان یک روز کار، برای اینکه بتوانند فردا به کارشان ادامه دهند روانه خوابگاه می‌شوند. تحمل محیط خوابگاه و شب را به‌روز سر کردن، یک روز آنان را به مرخصی و پایان ماه نزدیک‌تر می‌کند. غیرازاین باشد، مشکل بتوان خود را راضی کرد برای مدتی طولانی در محیط‌های خوابگاه‌ها که فاقد امکانات هستند، زندگی کرد.

“خوابگاه از چندین سالن مستطیل بزرگ تشکیل‌شده که عرض بسیار کوچکی نسبت به طولش دارد. یک راهرو باریک که در دو طرفش اتاق‌های کوچک کارگری قرار دارد با ساختاری از بلوک. ازاین‌جهت تابستان‌ها گرم است و زمستان‌ها سرد. در هر اتاق سه تخت سه‌طبقه قرار دارد. فضای زندگی در این اتاق‌ها آن‌قدر کوچک است که همه نمی‌توانند باهم شام یا نهار بخورند. اکثراً غذایشان را روی تخت خوابشان صرف می‌کنند.”(۲۲)

اساساً نگاه غالب و مسلط به کارگران و نیازهای آنان همان نگاه سودمحور و استثماری است. کارفرماها، پیمانکاری‌ها و مدیریت پروژه‌ها خیلی کم به‌سلامتی، سرنوشت و آینده کارگران توجهی دارند. با کارگران مانند کالای مصرفی برخورد می‌کنند. تا زمانی که به آنان نیاز دارند، بی‌کم‌وکاست و با حداکثر بهره‌گیری از فرصت، از آنان کار می‌کشند. امکان بازسازی و نیروی ازدست‌رفته را به آنان نمی‌دهند تا خود را تقویت کنند و سلامتی خود را حفظ کنند.

کمتر پیمانکار یا مدیریت پروژه‌ای پیدا می‌شود که به خواهد با ایجاد امکانات و تهیه وسایل آسایشی، ورزشی و تفریحی برای کارگران به نشاط و شادابی کارگران کمک کند. عموماً ترجیح می‌دهند که کارگران از وقت باقیمانده از بیست‌وچهار ساعت شبانه‌روز را که کار نمی‌کنند، به استراحت بپردازند تا روز دیگر بهتر بتوانند سر ساعت مشغول کار شوند. سرگرم شدن کارگر بهر طریقی غیر از کار و استراحت برای بازتولید کار، ازنظر پیمانکار اتلاف و پر کردن وقت بیهوده کارگر است. پیمانکار پروژه‌ای این‌طور فکر می‌کند که نهایتاً یکی –دو سال با این کارگر کار می‌کند، چکار با سلامتی طولانی‌مدت کارگر دارد! البته در رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی نمی‌توان توقعی بیش از این داشت، طبقه کارگر مشابه دیگر سرمایه‌های ملی باید مفت تاراج شود و از بین برود.

کارگران پروژه‌ای در میان یکی- دو پروژه، گاهی فرصتی برایشان پیش می‌آید، با خرید یک توپ روزهای معدودی دریک محوطه مناسب از کارگاه یا در بیرون و اطراف کارگاه فوتبال بازی می‌کنند. تعداد انگشت‌شماری از کارگران در هر پروژه که سابقه‌ای در فعالیت‌های ورزشی دارند، در روز چند دقیقه ورزش می‌کنند. بعضی از صبح‌ها یا عصرها جمعی معدود ورزش و نرمش جمعی می‌کنند. دیده‌شده بعضی از کارگران دریک گوشه سایت خود را به لوله‌ای آویزان می‌کنند و بارفیکس می‌روند. حداکثر تفریح کارگران پروژه‌ای در هفته عموماً روز جمعه و یا بعدازظهر این روزاست، به نزدیک‌ترین شهر برای خرید و تماشا می‌روند. شب‌ها در بعضی از خوابگاه‌ها که تلویزیون داشته باشند، کارگران تلویزیون تماشا می‌کنند، عموماً به موبایل ور می‌روند و شوخی و اختلاط با همدیگر می‌کنند. وقتی بحث سیاسی و اجتماعی پیش کشیده شود، اکثراً با جدیت نظر می‌دهند، معمولاً یک کتاب به مدت طولانی در میان آنان می‌چرخد، شاید توسط یک یه دو نفر کامل خوانده شود. درباره کتاب‌های تاریخی که موضوعشان نقد تاریخ اسلام است بیشتر گفتگو می‌کنند. با حرارت و شدت زیادی وارد گفتگو درباره تاریخ اسلام، فوتبال و سریال‌های تلویزیون می‌شوند. نسبت به مسائل سیاسی روز بی‌تفاوت نیستند، عموماً منتقد رژیم و آدم‌های رژیم هستند. کارگران که خودشان در نظام سرمایه‌داری سوژه و موضوع اصلی بهره‌کشی، استثمار و سود هستند، چون این مسائل را با گوشت و پوست در طول عمر کاری خود احساس می‌کنند، فکرمی کنند بیانش کمتر لازم است! البته درصورتی‌که روی موضوعی دراین‌ارتباط و مسائلی دیگری مثلاً در مورد تبعیض و سرکوب میان دو نفر دیالوگ و گفتگویی باشد، کم نیستند نفرات سوم و چهارمی که یکی از کارگران را که در بحث دونفره است، خطاب قرار می‌دهد و اشاره به او می‌کند که چه میزان در جامعه‌ای که زندگی می‌کند بدبخت است و مورد بهره‌کشی قرار دارد. رابطهٔ غالب در میان کارگران پروژه‌ای فن‌سالاری یا تخصص سالاری است. همیشه یک رابطهٔ ویژه‌ای میان کارگرانی که توانایی‌های فنی و مهارت بالاتری دارند وجود دارد. جو عمومی کارگاه تحت تأثیر این رابطه قرار دارد. دستاوردهای تجربی و تکنیکی کارهای پروژه‌ای از طریق افرادی که فنی‌تر و ماهر هستند، همیشه مستقیم و در راستای یک همکاری ناشی از نوع‌دوستی و انسانی به زیرمجموعه‌ها انتقال نمی‌یابد، تحت تأثیر فرهنگ غالب سرمایه‌داری و سکان‌داری رژیم جمهوری اسلامی و سرمایه‌داری نو لیبرال، رابطه کاری مسلط و عمومی که میان کارگران در جریان است، یک‌طرفه، از بالا و همراه با تکبر است.

رقابت‌های قومی در میان کارگران وجود دارد. در شرایط عادی همدیگر را به داشتن خصلت‌های بد قومی متهم می‌کنند و بعضی القاب را در این زمینه به همدیگر می‌دهند.

کارگران پروژه‌ای از سه بخش ماهر، نیمه ماهر و کارگران ساده تشکیل می‌شوند. دریک تقسیم‌بندی دیگر کارگران به نسل اولی‌ها که افرادی با منشأ ایلیاتی و بسیار محافظه‌کار و غیرحرفه‌ای و نسل دومی‌ها کارگرانی ماهرو فنی دارای منشأ مشترک شهری و روستایی، معرفی می‌شوند. برعکس نسل اولی‌ها این کارگران تندرو و رادیکال و با مسائل حقوقی و صنفی هم آشنایی دارند، در مواقع پیش آمد و در رویارویی با پیمانکار و کارفرما بسیار جدی هستند. به لحاظ سنی، افراد کم سن و سال و نوجوانی در پروژه‌ها کار می‌کنند که می‌بایستی پشت میز مدارس و آموزشگاه‌ها مشغول تحصیل باشند و از آن‌طرف افراد مسنی پیدا می‌شود که چندین سال از سن بازنشستگی آن‌ها می‌گذرد، اما همچنان کار می‌کنند. – “زحمتکشانی را در پروژه‌ها می‌بینیم که حداقل ۴۲ سال کارکرده‌اند ولی در تأمین اجتماعی تنها ۲۱ سال سابقهٔ کاردارند. آن‌ها باسنی حدود ۶۵ سال باید ۹ سال دیگر در پروژه کار کنند تا با حقوق کامل بازنشسته شوند.” (۲۳)

رژیم جمهوری اسلامی از مواد مخدر به‌عنوان یک حربه علیه مردم به شکل برنامه‌ریزی‌شده‌ای استفاده می‌کند. هیچ مرکز جمعیتی مصون از این آفت نیست، دود کشی و مواد مخدر قربانیانی زیادی در میان کارگران پروژه‌ای دارد. از میان وسایل ارتباط‌جمعی رادیو فردا برای این کارگران رسانه‌ای تقریباً آشنا است. شنیدن و گوش دادن به رادیو فردا مجهز به در سرویس‌های ایاب‌وذهاب وقت آنان را بخصوص در برگشت به کارگاه پرمی کند، البته چنانچه سرویس رادیو باشد. این رادیو میان کارگران وسایل نقلیه کارگاهی که ماشینشان تجهیز به دستگاه رادیو باشد طرفدارانی دارد. کارگران پروژه‌ای خیلی کم فرصت مطالعه منظم پیدا می‌کنند، خستگی مفرط، کار تمام‌وقت بیش از ۱۲ ساعت در روز، مرتفع کردن نیازهای شخصی روزانه، بعلاوه اختناقی که به انواع و اشکال سایه سنگین خود را بر زندگی کارگران تحمیل می‌کند، فرصت فعالیت فرهنگی و مطالعه را از کارگر می‌گیرد. فعالیت جریانات سیاسی در میان کارگران پروژه‌ای از طریق افراد فعال سیاسی و باسابقه که در پروژه‌ها مشغول کار هستند، به‌طور فردی و پراکنده بازتاب داده می‌شود. یکی از مسائل بازدارنده‌ای که موجب کندی مبارزه طبقه کارگر ایران درزمینهٔ سازمان‌دهی تشکیلاتی شده، برخورد فرقه‌ای فعالان کارگری با جنبش کارگری بوده است.

کار نابسامان پروژه‌ای تأثیر مستقیمی روی زندگی کارگران پروژه‌ای دارد. دوری از خانواده در مدت طولانی که به‌دفعات تکرار می‌شود، در درازمدت، آثار تخریبی و منفی روی اعصاب و فکر کارگر می‌گذارد. سختی و دشواری کار طولانی روزانه، عدم امکانات رفاهی و آسایشی، تنش ناشی پیچیدگی کار، وقتی با مشکلات اجتماعی که خانواده این کارگران در جامعه با آن روبرو هستند، سرجمع می‌شوند، روی ذهن کارگر سنگینی می‌کنند، در مدت کمی کارگر به لحاظ عصبی و ذهنی دریک فلج نسبی قرار می‌گیرد، بخشی از هوشیاری خودش را آرام‌آرام از دست می‌دهد. نابسامانی و مشکلات کارگران پروژه‌ای در یک مورد و دو مورد خلاصه نمی‌شود. گسست‌های دوره‌ای که با پایان گرفتن کار پروژه، کارگر گرفتار بیکاری می‌شود، تأثیر منفی روی نظم زندگی این کارگران می‌گذارد. کارگر پروژه‌ای را مقایسه کنید مثلاً، با کارگری که دریک صنعت و کارخانه مشغول کاراست. کارگر کارخانه از همان ابتدای اشتغال یاد می‌گیرد که چگونه با مزدی که پایان هرماه دریافت می‌کند، آن را هزینه نماید. با کمک و همراهی خانواده‌اش یک نظم نسبی و حداقلی در دخل‌وخرج خانواده به وجود می‌آورند، با برنامه و از قبل با آمادگی به رویارویی با مشکلات می‌روند و به زندگی نسبی خود می‌تواند ادامه بدهد. اگرچه امروز، به علت بحرانی بودن وضعیت اقتصادی- اجتماعی جامعه و مشکلات عدیده‌ای که وجود دارد، آرامش از عموم توده‌ها گرفته‌شده. خانواده‌های کارگران پروژه‌ای از حداقل آرامش و نظم نسبی محروم هستند. ابتدا جای کارگر پروژه‌ای بخصوص آنجا که سرپرست خانواده است و خیلی نیازاست که در کنار زن و بچه خود باشد، عموماً در خانه و محل زندگی خانواده خالی است و هیچ ارتباط منظم و روزانه‌ای نمی‌تواند بازندگی ایجاد نماید، چون فاقد کار ثابت در محل زندگی است و مزایای این‌گونه کارها را ندارد. حقوقش را دریک روز معین و در پایان هرماه دریافت نمی‌کند، هزینه‌ها از دو مجرا انجام می‌گیرد، خانواده هزینه‌های زندگی روزانه خود را دارد، کارگر هم که جدا از خانواده است برای خود هزینه‌هایی می‌کند. ذهن و فکر کارگر پروژه‌ای در تسخیر آنارشی و نابسامانی ناشی از گسست و انفصال‌های دوره‌ای کار پروژه است! همین مسئله، سازمان‌یابی تشکیلاتی این کارگران را با مشکلات بیشتری همراه می‌کند. از همین رو فعالین کارگری پروژه‌ای باید با تلاش فراوان و با امکانات بیشتر، به مصاف با مشکلات برای سازمان‌دهی فعالیت‌های سیاسی –تشکیلاتی بروند. یکی از مواردی که در تحکیم دوستی و رفاقت میان کارگران پروژه‌ای بسیار مؤثر است، همان سختی کار در کنار همدیگراست. این کارگران وقتی به مدت یک یا چند سال در یک وضعیت محرومیتی، در کنار هم کار سخت انجام می‌دهند، از شنیدن حرف دل همدیگر بی‌نیاز نیستند. مشکلاتی که در زندگی و در ارتباط باکار دارند، با همدیگر در میان می‌گذارند، همین همکاری و همدردی در شرایط سخت، موجب رفاقت و دوستی پایداری میان کارگران پروژه‌ای می‌شود که گاهی این رفاقت تا پایان عمر دوام می‌آورد و در هیچ دوره‌ای از زندگی بی‌خبر از هم نیستند. یکی از امتیازهایی که فعالین کارگران پروژه‌ای نسبت به دیگر فعالین کارگری دارند، این است که همیشه می‌توانند از طریق ارتباطی که میان کارگران پروژه‌ای برقرار است، با گرفتن شماره تلفن و آدرس یکی از کارگران، در کوتاه‌ترین و ممکن‌ترین زمان با افراد زیادی ارتباط بگیرند و یک خبر و موضوع را در سطح وسیعی میان کارگران پروژه‌ای انتشار بدهند!

خستگی ناشی از کار سخت و طولانی، قدرت فکر کردن را از کارگر پروژه‌ای می‌گیرد. حوصله و فرصت مطالعه مفصل را ندارد، تمام‌روز در حال کارست. در فاصله ساعاتی از شب فرصتی برای گپ و گفتگو پیرامون کار و مشکلات ناشی از آن و مسائل گوناگون اجتماعی پیش می‌آید. یکی از ابزارهای اصلی انتقال آگاهی و وسیلهٔ سازمان‌دهی کارگران پروژه‌ای، ابتدا انتشار یک نشریه در غالبخبرنامه کارگری است؛ که اخبار مربوط به کارگران پروژه‌ای را در سطح وسیعی میان این کارگران انتشار بدهد. این نشریه ابتدا می‌تواند شامل یک برگ یا بیشتر و بافاصله منتشر شود. در مناطق جنوب که تعداد زیادتری از کارگران پروژه‌ای مشغول هستند، انتشار این نشریه ممکن‌تر است. این نشریه تک‌برگی که ابتدا خبرهای مربوط به کارگران پروژه‌ای را منتشر می‌کند، رفته‌رفته می‌تواند مسائل تبلیغی و توضیحی و مسائل تشکل یابی را میان کارگران توسعه دهد. این نشریه خبری تک‌برگی الزاماً غیر از یک نشریه اینترنتی است که خوانندگان فقط با مراجعه به اینترنت آن را می‌توانند بخوانند. بلکه باید از طریق امکانات نشر و چاپی که تقریباً این امکانات در محل کارگاه‌ها موجود است، از طریق فعالین کارگری و آشنایان و دوستانی که در آنجا کارمی کنند می‌تواند تهیه بشود. این نشریه در مدتی طولانی در دست کارگران و علاقه‌مندان دست‌به‌دست و در فرصت‌های مناسب خوانده می‌شود. تداوم این کار موجب علاقه‌مندی بیشتر کارگران به فعالیت‌های سیاسی –صنفی می‌شود.

کارگران پروژه‌ای، برای ایجاد تشکل‌های کارگری و قوام دادن و منسجم کردن فعالیت‌های خود، علاوه بر استفاده از همهٔ دست آورده‌ای مبارزاتی طبقه کارگر، می‌توانند منشأ تجربیاتی در مسیر فعالیت سازمان‌یابی خود شوند. ناصر آقاجری فعال کارگری و عضو اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای پیشنهادی داده که کارگران پروژه‌ای شهرهایی که نزدیک هم هستند، می‌توانند مرتبط باهم قرار بگیرند و در منطقه‌ای که هستند، یک پایگاه و مرکز ارتباطی میان خود ایجاد نمایند، از کارگران پروژه‌ای مسجدسلیمان، ایذه و اهواز نام‌برده. کارگران پروژه‌ای در شهرهای هم‌جوار در استان‌های همدان و کرمانشاه، در هنگام رست و مرخصی و در فاصله بیکاری میان دو پروژه، می‌توانند با ایجاد یک کانون در شهرهای مراکز استان‌ها همدیگر را ملاقات و روابط و فعالیت‌های سیاسی- صنفی خود را گسترش بدهند. تشکل‌های کارگری که هدفشان محدود به فعالیت کارگری در چارچوب روابط موجود باشد، اگر همه اکثریت کارگران عضو آن شوند، به‌مثابه تودهٔ بی‌شکلی در آحاد مردم بدون سازمان در جامعه حل خواهند شد.

نگاه هدفمند و همه‌جانبه به مسائل سیاسی- اجتماعی، دخالت گری فعال، ارتباط‌گیری و سازمان‌دهی کارگری و آموزش کارگران برای رهایی از مصائب و مشکلاتی که گرفتارند، ازجمله مواردی بوده که سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان، در بستر فعالیت‌های خود هرگز فراموش نکرد. کارگران در حین آموزش و یادگیری مسائل سیاسی –صنفی روزمره، چنانچه از مسائل کلان بازداشته شوند و یاد نگیرند که مبارزه روزانه آنان به‌مثابه گام‌های کوچکی در خدمت رسیدن به هدف‌های اصلی آنان است، فعالیتشان محدود، کم اثر و فعالیتی در خود خواهد بود. تشکل و مبارزه هدفمند درست انقلابی، میل و رغبت مبارزه و فعالیت مشترک را در کارگران ایجاد می‌کند. ایجاد رابطه میان کار صنفی روزانه با مسائل اجتماعی، هم‌سطح هوشیاری کارگران پروژه‌ای را که زندگی آن‌ها محدود به کارگاه و خوابگاه است، بالا می‌برد، هم اینکه از این طریق، پیوند آنان با جامعه بیشترمی شود. کارگران پروژه‌ای که به‌نوعی درحالی‌که کار در تبعید هستند، از این طریق در ارتباط با جامعه قرار می‌گیرند. علاوه بر این‌ها به مسئله پراتیک و فعالیت سیاسی –اجتماعی، موضوعی که بسیار تعیین‌کننده در مبارزه است، بهتر پاسخ داده می‌شود. یکی از فعالیت‌های سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان، کمک به سیل‌زدگان منطقه و مشارکت داوطلبانه در ساخت بنای یادبود برای قربانیان انفجار سینما رکس آبادان در همکاری و هم دری با خانواده‌های این قربانیان بود. مشارکت و فعالیت در مبارزات کارگری و اجتماعی موجب بالا رفتن اعتمادبه‌نفس کارگران و تقویت روحیه و عنصر شجاعت میان آنان می‌شود. شخصیت رهبران کارگری در همین مسیر شکل می‌گیرد و کارگران به آنان اعتماد پیدا می‌کنند و در یک رابطهٔ سازمان‌یافته قرار می‌گیرند. کارگران پروژه‌ای در تشکل سیاسی- صنفی و در اتحاد طبقاتی با دیگر بخش‌های طبقه کارگر، دریک نبرد طبقاتی عمومی علیه سرمایه‌داری است که بر رنج و درد و مشکلات گریبان گیرشان غلبه می‌کنند.

فعالان کارگری جنوب- کارگر پروژه‌ای

تقدیم به همه کارگران پروژه‌ای، تقدیم به اتحادیه نیروی کار پروژه‌ای ایران

آذرماه ۱۳۹۳

———-

(۱) نقل از یک گزارش کارگری-آرشیومقالات سازمان فداییان اقلیت

(۲) همان

(۳) نقل از مجموعه تاریخ جنبش کارگری ۱ جافک بررسی فعالیت، سندیکایی کارگران پروژه‌ای و فصلی آبادان و حومه

(۴) سی نما از کار وزندگی کارگران-ناصرآقاجری

(۵) همان (۶) همان (۷) همان(۸) همان (۹) همان (۱۰) همان (۱۱) همان (۱۲) همان (۱۳) همان (۱۴) همان (۱۵) همان (۱۶) همان (۱۷) همان (۱۸) همان (۱۹) همان (۲۰) همان (۲۱) همان (۲۲) همان (۲۳) همان

بازی‌های آسیایی و سیاست‌بازی‌های رژیم

حضور تیم فوتبال ایران در مسابقات  جام ملتهای آسیا  در استرالیا و بهره برداری جمهوری اسلامی از “عرق ملی” مردم  جهت تثبیت هر چه بیشتر خود، باعث شد  تا  اوضاع نابسامان  جامعه (شرایط اسفبار پناهنده گان همراه با کودکانشان  در کمپ ها، هویت یابی و شور و شوق جوانانی که  خارج از ایران بزرگ شده اند، هیجان کاذب  خیل  جوانانی که در این چند ساله اخیر و برای فرار از معضلات غالب در جامعه ایران همچون بیکاری ، فقر ، اعتیاد  و برای زندگی بهتر با قبول خطرات  دهشتناک وارد استرالیا شده اند، رعب و وحشتی که مردم برای رفت و آمد به سرزمین مادریشان دارند، افت معترضین، رکود و بی تفاوتی ایرانیان  ساکن در اینجا به جنایات ۳۶ ساله رژیم ) پیش چشمم رژه بروند. هر چند مسایل مطرح شده نیاز به تحقیق پیرامون موضوع پناهنده گی، مسایل تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دارد، اما مسئله این نوشته نه برسی عمیق معضلات فوق که کار متخصّصان است بلکه بیشتر حاشیه و عکس العمل سطحی کسانی است  که در این آشفته بازار  توده وار در استرالیا به دنبال کسب هویت ملی میگردند، غافل از اینکه هویت ملی با برافراشتن پرچم رژیم اسلامی تامین نمیشود.

حاکمان جمهوری اسلامی با وجود اینکه دهها تن از ورزشکاران ملی  را در دهه شصت اعدام کردند، ولی  تا اواسط دهه ۶۰ برای ورزش و مخصوصا فوتبال اصلا ارزشی قایل نبودند، رونده فوتبال هنگامی تغییر کرد که تماشاچیان پس از بازی فوتبال در اعتراض چند اتوبوس شرکت واحد را به آتش  کشاندند و این سرآغاز تازه ای شد برای کنترل فوتبال و طرفدارانش سپس دولتمردان تازه به قدرت رسیده  تیمهای فوتبال را تحت مدیریت پاسداران و شرکتهای وابسته قرار دادند، روند ویرانی  فوتبال تا  جای پیش رفته که در فصل گذشته  در معروفترین مسابقات بین استقلال و پرسپولیس حدود ۲۰ هزار تن حضور پیدا نمودن  و به عینی مردم  آگاهانه از تماشای فوتبال  خود ساخت  پاسداران فاصله گرفته اند.

رژیم در تمام طول عمر خود همواره سعی کرده با ایجاد ترور و تهدید و استفاده از نقش بازها  و تعزیه گردانانش ایرانیان خارج  کشور  را مهار و زیر سلطه خود داشته باشد،  رژیم اسلامی زیر پوشش نوعی هم گرایی ملی، تهییج احساسات مذهبی، سنتی و فرهنگی از کلیه امکانات تبلیغاتی خود همچون هفته نامه ها، رادیوها، مساجد، بعضی  از فروشگاههای و چلوکبابی ها  استفاده کرده و اقدام به برگزاری مراسم عاشورا، روضه خوانی و نذری در مساجد، مداحی و دعا و ثناگویی گرقته تا شام برای عید نوروز به همراه شومن و ارکستر  و صندوق مثلا انتخابات می کند. بی گمان  تلاش رژیم برای گرم کردن فضای پیرامون  بازیهای آسیایی جهت تثبیت تمایلات سیاسی خود در خارج از ایران می باشد.

وقایع تاریخی را نمی توان فارغ از روابط نیروها و اثر آنها در تحولات اجتماعی به بررسی نشست، یکی از معیارهای پایه ای به دور از درست یا نادرست بودن هر اندیشه و عمل تاریخی تحقیق و پژوهش آنها در زمان وقوع شان می باشد، داوری هر واقعه تاریخی بدون اندیشه و سبک و سنگین کردنش گمراه کننده است، داد و ستد سیاست و ورزش از قدیم الایام رابطه اندام وار داشته اند و ننگ هماغوشی سیاست و ورزش  توسط نژادپرستی و خود شیفتگی ایتالیا ی موسولینی و آلمان هیتلری بود که دستاویزی شد برای تسخیر ورزشگاه و تبدیل زمین فوتبال به جولان گاهی برای عرصه پیروزی فاشیسم و نازیسم.

در تمام جهان مسابقات بین المللی از هیجان و شور خاصی  برخوردار است، ولی واقعیت آن است که این مسابقات در چارچوب پوشیده و پنهان روابط دولتها ست و رقابت بین تیمها ی ورزشی متاثر از پیش زمینه های تاریخی، سیاسی و اقتصادی  حاکم بر سیستم سرمایه داری است در واقع تیم ملی فوتبال هر کشوری آگاهانه یا نا آگاهانه  اگر آیینه تمام نمای قدرت حاکمه نباشد اما بازتاب ادامه تمایلات و خواسته های نظام مسلط بر کشورش هست.

بی تردید زورگویان و مستبدین رژیم اسلامی با استفاده از کلیه امکاناتی که در استرالیا دارند و با استفاده از کارناوال های رسمی و غیر رسمی که در اینجا تدارک دیده اند، سعی می کنند از احساسات ملی، حضور آگاهانه و نا آگاهانه  مردم  در ورزشگاه ها جهت مشروعیت  سیاسی خود بهره برداری کنند و با این  روش  صدای آزادیخواهان  در بند  و خونهای ریخته شده  را خاموش و تحقیر نمایند، بی جهت نیست که با بیش از سه دهه  استبداد،  حاکمان اسلامی سمبه  پرزور دارند و می توانند پرچم اسلام شان را در استرالیا علم کنند. آیا  می شود گفت: که این نشان از بیخبری و بی ارزشی عدالت، نزد ایرانیان دارد؟

 میترا محمودی – سیدنی استرالیا

۲۰۱۵/۱/۸

این اشک تمساح ریختن ها برای چیست؟؟

با نزدیک شدن به ماه های پایانی سال همچون گذشته دغدغه ها و نگرانی حول افزایش حداقل دستمزدها برای ما گارگران حیاتی و حائز اهمیت بیشتری پیدا می کند.بحث و جدال ها میان ارگان های تعیین کننده هر یک با یک نگاه بر سر افزایش نظریه پردازی میکنند و بیشتر حول دو معیار برای تعیین دستمزد به توافق میرسند.

۱_یکی بر اساس اعلام رسمی نرخ تورم توسط بانک مرکزی

۲_بر اساس معیشت و هزینه یک خانوار چهار نفره و امسال بنا به پایین بودن اعلام نرخ تورم ولی معیار تعیین کننده خواهد بود

در هر حالت هیچ کدام نانی بر سفره ی کارگر اضافه نخواهد کرد چرا چون از هم اکنون زمزمه گرانی نان و خیلی مایحتاج زندگی برای افزایش به گوش میخورد و بدون شک در سال آینده قدرت خرید کارگران و اقشار کم درآمد از این پایین تر خواهد آمد حقوق ۶۰۹هزارتومنی با هیچ جمع و تفریقی خلا اقتصادی خانوارها از مایحتاج زندگی گرفته تا خوراک و پوشاک و بهداشت و مسکن هزینه تحصیل و…را پر نخواهد کرد .و تازه این برای کارگرانی است که هنوز مشغول به کارند وای به حال کارگرانی که در صف بیکاران پیوسته اند یا کارگرانی که ده ها ماه حقوق معوقه دارند و در پیچ و خم ادارات کارو دادگاهها به دنبال احکام گرفتن حقوق های معوقه خود هستند.

 چندی پیش  یکی از اعضاء کمسیون اقتصادی مجلس با اشاره به وضعیت اسف بار کارگران و اشک تمساح ریختن برای آنها هشدار داد باید حق و حقوق کارگران را داد اما !باید مواظب بود که فشار مضاعف به کارفرمایان وارد نشود که مبادا این چند واحد تولیدی هم تعطیل شوند پس اشک ریختن دیگر برای چیست معلوم است برای پر کردن عریضه و سوختن و ساختن با این شرایط است و گرنه هیچ دردی از کارگران و یا شکمی را سیر نخواهد کرد .

امسال نرخ تورم توسط بانک مرکزی پایین و حول و حوش ۱۷الی ۱۸درصد و اگر ازاین هم پایین تر نیاید ودر خوشبینانه ترین حالت افزایش پایین تر از سال گذ شته خواهیم داشت و اما کارگران که در فروش نیروی کار خود هیچگونه دخالتگری نداریم و تنها نظاره گر حقوق چندین برابری زیرخط و فقر و این یعنی گرسنگی و فقر بیشتر سهم ما کارگران خواهد بود .

تنها راه برون رفت از چنین شرایطی متحد و متشکل شدن در یک بعد سراسری حول افزایش دستمزدها از دست گرسنگی و فقر بیشتر ما کارگران است .

شریف ساعد پناه

درود بر مقاومت مسلحانۀ مردم کوبانی

درود بر رزمندگان جان بر کف کوبانی!

درود بر زنان و مردانی که سلاح به دست، با اراده ای پولادین، با قلبی که برای آزادی می تپد و با خواست یک زندگی انسانی در مقابل آدمکشان داعشی، این تفاله های ارتجاع و توحش، این سپاهیان جهل و تحجر و قهقرا و این منادیان تاریکی، بردگی و خفقان می رزمند!

داعش یا «دولت اسلامی» دار و دستۀ جنایتکاری مرکب از مرتجع ترین عناصر پان اسلامیست کشورهای عراق و سوریه و دیگر کشورهای عربی و اسلامی منطقه خاورمیانه است که با کمک مالی، تسلیحاتی، لجستیکی و آموزشی عربستان سعودی، قطر، اردن و ترکیه، و مزدوران، ماجراجویان و تاریک اندیشان فراخوانده شده از کشورهای اروپائی و آمریکای شمالی به وجود آمده است. این مزدوران، ماجراجویان و تاریک اندیشان فرا خوانده شده از کشورهای اروپائی و آمریکای شمالی زیر نظر سازمان های اطلاعاتی دولت های سرمایه داری به داعش پیوسته اند. بخش مهمی از سلاح ها و منابع مالی داعش از کمک های رسمی و غیر رسمی همین دولت ها، چه در سطح جهانی و چه در سطح منطقه، تأمین شده و هنوز هم می شود. داعش همچنین یکی از محصولات سیاست تجاوز امپریالیستی به منطقه خاورمیانه است. داعش و دار و دسته های مشابه آن، ناشی و برآمده از پیوند شوم و پلید امپریالیسم و ارتجاع سرمایه داری از یک سو و عقب مانده ترین عناصر ارتجاع عشیره ای و مشتی اوباش ماجراجو و غارتگر از سوی دیگرند. رهبری به اصطلاح سیاسی داعش در دست لاشخورهای پان اسلامیستی است که مانند همتایان دیگر خود، رژیم جمهوری اسلامی، القاعده، طالبان، النصره و غیره، از قعر زباله دان متعفن تاریخ سر برآورده اند. هدف این دار و دستۀ ننگین تسلط بر منابع، غارت و استثمار قرون وسطائی و به بردگی کشاندن زحمتکشان این منطقه است تا بتوانند بر اجساد قربانیان جنگ های ارتجاعی و خانمان سوز خود جشن و شادی بر پا دارند و «خلافت اسلامی» شان را حاکم کنند.

در چنین شرایطی ضروری است که جنبش کارگری و نیروهائی که متحدانه به ضد سرمایه داری می رزمند آشکارا و قاطعانه از جنگ عادلانۀ مردم کوبانی و از مقاومت خونین آنان به ضد مزدوران پان اسلامیست و حامیان سلطه طلبشان شان پشتیبانی کنند. در کوبانی، شنگال و یا هر نقطۀ دیگر خاورمیانه، در اساس این کارگران و زحمتکشان اند که مورد تهاجم وحشیانه و قرون وسطایی ارتجاع سرمایه داری و پیشاسرمایه داری قرار گرفته اند

باید جبهۀ کارگران و زحمتکشان را که منادیان واقعی صلح و دوستی میان توده های مردم و برپا دارندگان دمکراسی واقعی اند در این منطقۀ بحران زده تقویت کرد. باید توطئه ها و سیاست های ارتجاع و امپریالیسم را افشا کرد و عقیم گذاشت. دامن زدن به اختلافات شیعه و سنی و کرد و عرب، تکیه بر ناسیونالیسم، اعم از ناسیونالیسم عربی، ناسیونالیسم ترکی، ناسیونالیسم ایرانی و ناسیونالیسم کردی و نقطۀ عزیمت از این مواضع نادرست، به مقاومت توده ها در مقابل نیروهای سرکوبگر ارتجاع و امپریالیسم لطمه خواهد زد. مبارزۀ طبقاتی کارگران را به انحراف خواهد کشاند و به آن ضربه خواهد زد. هم در مبارزۀ توده های مردم به ضد ارتجاع و امپریالیسم و هم در مبارزۀ ضد سرمایه داری طبقۀ کارگر، منطق واحدی حکم فرماست. این منطق ساده و محکم چنین است: همان گونه که جنبش کارگری باید به ضد دستگیری، زندانی کردن، شکنجه و اعدام فعالان اجتماعی، کارگری و سیاسی اعتراض و مبارزه کند، باید با تمام نیرو و امکانات خود در مقابل این نسل کشی و بربریت عصر سرمایه داری بایستد تا انسان های زحمتکش بیشتری نابود نشوند.مسألۀ مردم کوبانی مسألۀ کارگران ایران هم هست.

باید مصممانه و با چشمان باز مبارزه کرد تا نقشه ها و سیاست های سرمایه داری مرتجع جهانی و منطقه ای و رویای خونبار حکومت جهل و واپسگرایی شکل نگیرد و سامان نیابد.

آری به دلیل همین منطق ساده و بدیهی است که با فریادهای بلند می گوییم «باید یکی شویم یاران».

فعالان کارگری ضد سرمایه داری گیلان

کارگران پروژه های پارس جنوبی

فعالان کارگری جنوب

جمعی از کارگران پتروشیمی های منطقه ویژه ماهشهر و بندر امام

بخشی از کارگران محور تهران – کرج

مهر  ۱۳۹۳

kargaran.parsjonobi@gmail.com

“برای کوبانی”

از: زهره مهرجو

 

کوبانی شجاعانه

می رزمد،

سلاح در دستش

حریم آزادی را

پاس می دارد.

عصر ما

عصر سیاه سرمایه؛

نژادپرستی، مذهب و ارتجاع را

بازمی آفریند.

در عصر ما

کوبانی ها تنهایند،

آزادگان و نواندیشان

تنهایند ..

و “بهشت” در جایی دیگر

جستجو می شود.

در عصر ما

بیان حقیقت

گاه هزینۀ جان بدنبال دارد ..

و شجاعت؛

افسانه ها می آفریند!

بدینسان است که

امروز،

در میان حلقۀ انبوهی از

پریشانی ها و بی هدفی ها؛

کوبانی ناگزیر

همچو کبوتری

آشیانه اش را پاس می دارد.

عصر عصر بربریت است،

ماجرا دو سوی آشتی ناپذیر شب ..

و روز،

تنفر و عشق

جهل و روشنگری ست –

نبض تاریخ به تندی در جریان است؛

کوبانی

در بلندای جاودانگی ست ..!

“رؤیاها، وقتی که بزرگتر شدم..، دنیایی را آرزو می کنم”

اشعاری از لانگستون هیوز

ترجمۀ زهره مهرجو

“رؤیاها”

“رؤیاها را نگاهدار!

زیرا، اگر رؤیاها بمیرند..

زندگی پرنده ای ست

با بالهای شکسته –

ناتوان از پرواز.

چرا که، وقتی رؤیاها فراموش می شوند؛

زندگی مزرعه ای ست بی حاصل –

یخ زده از برف ..!”

“وقتی که بزرگتر شدم..”

 “مدتها پیش بود،

رؤیایم را.. تقریباً فراموش کرده ام.

ولی در آنزمان آنجا بود،

در برابرم –

رؤیای من، مثل خورشید روشن! ..

و سپس دیوار برپا شد،

آرام  آرام برخاست

میان من و آرزویم،

بلند شد تا به آسمان رسید:

دیوار،

سایه!

*   *   *

من سیاهم ..!

در سایه دراز می کشم،

روشنی رؤیایم

دیگر در آن بالا، در برابرم نیست؛

تنها دیواریست ضخیم،

تنها سایه ایست.

*   *   *

دستان من،

دستهای تیره ام ..!

دیوار را از میان بردارید!

آرزویم را دریابید!

یاری ام دهید

تا این تیرگی را، درهم بکوبم،

تا این شب را در هم بشکنم؛

تا این سایه را..

به هزار نور خورشید

تقسیم کنم –

به هزار رؤیایِ.. گردانِ..

خورشید!”

“دنیایی را آرزو می کنم”

 “من دنیایی را آرزو می کنم که در آن

هیچ انسانی، دیگری را خوار نمی شمارد،

جایی که در آن

عشق به زمین برکت می بخشد ..

و راههایش را

صلح می آراید.

دنیایی را آرزو می کنم که در آن

همه راه دلپذیر آزادی را می شناسند،

طمع دیگر روح انسان را

رفته رفته.. ناتوان نمی کند،

و حرص، زنگارِ روزهای او نمی شود.

دنیایی را آرزو می کنم که در آن سیاه یا سفید؛

از هر نژادی که باشی –

در نعمتهای زمین سهیم خواهی بود ..

و در آن هر انسانی، آزاد است.

جایی که در آن بیچارگی

سر به زیر می افکند ..

و شادی بسان مرواریدی،

به سراغ نیازهای آدمی می رود –

من برای دنیایم؛

اینچنین آرزو می کنم ..!”

  مختصری درباره لانگستون هیوز:

 جیمز مرکر لانگستون هیوز (۱۹۶۷ – ۱۹۰۲) میلادی، شاعر، رمان نویس، نمایشنامه نویس و فعال اجتماعی آمریکایی قرن بیستم بود. او یکی از بنیانگذاران تلفیق شعر و موسیقی بود، و در بسیاری از اشعارش آمیزه ای از شعر و انواع مختلف موسیقی جاز را می توان مشاهده نمود.

 هیوز در اول فوریه ۱۹۰۲ میلادی، در یک خانواده نیمه سیاهپوست آمریکایی در جاپلین میسوری بدنیا آمد. مادر او کارولاین مرکر لانگستون، در خانواده ای با سوابق فعالیتهای سیاسی بزرگ شده بود. پدربزرگ جیمز “چارلز هنری لانگستون” بهمراه برادرش “جان مرکر لانگستون”، در مبارزات بر علیه برده داری شرکت فعال داشتند، و برای “جامعه ضد-برده داری اوهایو” کار می کردند.

 جیمز دومین فرزند کارولاین لانگستون و ناتانیل هیو بود. در کودکی پدرش از آنها جدا شد، و بدلیل فشارهای زیاد ناشی از تبعیض نژادی که در آنزمان در آمریکا وجود داشت، ابتدا به کوبا و سپس به مکزیک گریخت. از همین روی مادرش بدنبال کار رفت، و جیمز تا مدتها نزد مادربزرگ مادریش زندگی می کرد. در همان دوره بود که منشها و افکار انقلابی و ضدبرده داری مادربزرگش بر او تاثیر گذاشت و برای همیشه در او بجا ماند.

 هنگامیکه جیمز هنوز در مدرسه بود، بعنوان شاعر کلاس انتخاب شد. او در دوره تحصیلات دبیرستان، برای روزنامه مدرسه می نوشت، و در تنظیم کردن کتابهای درسی نیز نقش فعالی داشت. در همانزمان، به نوشتن اولین داستانهای کوتاه، اشعار و نمایشنامه های دراماتیک خود پرداخت.

نخستین رمان او بنام “بدون خنده نه” نشان طلای هارمون را در ادبیات بخود اختصاص داد، و یکی از اشعارش نیز بنام “سیاهپوست از رودخانه سخن می گوید” که در سال ۱۹۲۱ میلادی در مجموعه آثار وی بنام “بحران” منتشر شد، بعدها یکی از آثار مشهور او گشت.

 زندگی و کارهای لانگستون هیوز، در کنار آثار سایر هنرمندان معاصر وی، تاثیر بسزایی در رنسانس هارلم ۱۹۲۰ میلادی داشت. اشعار و داستانهای او زندگی سیاهپوستان کارگر آمریکایی هم دوره اش را توام با سختیها، شادیها و موسیقی بتصویر کشیده اند. در سراسر آثارش احساس غرور از هویت آفریقایی – آمریکایی و فرهنگ متنوع آن یافته می شود.

 گرایشات سیاسی هیوز، مثل بسیاری از نویسندگان و هنرمندان سیاهپوست همدوره آمریکایی اش، به کمونیسم و در جهت چاره جویی از جدائیها و تبعیضات موجود بود. این گرایشات در بسیاری از آثار سیاسی کمتر مشهور او – بعنوان مثال شعر “یک ترانه نو” – که بوسیله دانشگاه میسوری در دو مجموعه گردآوری شده اند، بچشم می خورد.

 اگرچه او هیچگاه بطور رسمی به حزب کمونیست نپیوست، اما بدلیل مضمون نوشته های خود بارها از جانب سیاسیون راست در این زمینه مورد حمله قرار گرفت. هیوز در پاسخ به این سئوال که چرا به حزب کمونیست نپیوست، گفت: “حزب بر اساس قوانین سختی انتظام داشت، و پذیرفتن آنها بعنوان یک نویسنده برایم مشکل بود.”

در سال ۱۹۵۳ میلادی در ادامه فشارها بدلیل گرایشات کمونیستی اش، بوسیله کمیته بازرسی مجلس سنا فراخوانده شد، و در آنجا اظهار داشت که هیچگاه علاقه اش به آنچه که سیاسی در نظر گرفته می شود تئوریکی یا حزبی نبوده، و درباره سوسیالیزم، کمونیزم یا سایر احزاب سیاسی کتابی نخوانده، بلکه نوشته هایش تماما نتیجه احساسات و نیاز خودش برای یافتن راه و در جهت آگاهی از مشکلاتش بوده اند.

 پرواضح است که این گفته وی نه از روی انتخاب، بلکه تحت تاثیر فشارهای وارد شده بر او بوده است. همانطور که قبلا اعلام کرده بود:

 “جستجوی من در جهت توضیح و روشن کردن شرایط سیاهپوستان آمریکا، و بطور غیر مستقیم تمام نوع انسان بوده است.”

 بهرحال هیوز پس از احضارش به کمیته بازرسی در سال ۱۹۵۳، در نوشته هایش از کمونیزم و اشعار باز سیاسی فاصله گرفت، و بیشتر به اشعار احساسی روی آورد.

 لانگستون هیوز در بیست و دوم ماه مه ۱۹۶۷ میلادی در سن ۶۵ سالگی، در اثر بیماری سرطان درگذشت.

    منابع دیگر:

 مجموعه اشعار لانگستون هیوز:

http://www.poemhunter.com/langston-hughes/poems/page-2/?a=a&l=1&y=

لانگستون هیوز ویکیپدیا – انگلیسی:

http://en.wikipedia.org/wiki/Langston_Hughes

پیامدهای کمک‌های نظامی آمریکا به کردستان، حضور و همراهی ایران در مقابله با داعش

کاروان

نوشته زیر حاصل گفتگوی یکی از فعالین سازمان فداییان (اقلیت) با یک فعال چپ عراقی است. در این گفتگو، این فعال چپ، دیدگاه و نظرات خویش را در رابطه با رویدادهای جاری در عراق و کردستان عراق، جنگ با داعش و نیز نقش و اهداف امپریالیست‌ها و نیز جمهوری اسلامی در عراق بیان کرده است.

هر جریان و نیرویی اگر بخواهد تحلیل درست و واقعی از آنچه که در حال حاضر در عراق می‌گذرد، ارائه دهد، باید شرایط و رویدادهای جهانی، منطقه‌ای و نیز پیشبرد سیاست و دکترین امپریالیسم آمریکا برای کل خاورمیانه، به‌خصوص عراق را بطور جدی مورد توجه قرار دهد. با نادیده گرفتن این مهم در بررسی اوضاع عراق، تحلیل، صرفاً شکلی وقایع‌نگارانه به خود گرفته و چشم‌انداز روشنی از اوضاع فعلی ارائه نخواهد کرد. باید تاکید کرد، دخالت و لشکرکشی مستقیم آمریکا در عراق و متعاقب آن، نفوذ و همراهی ایران و اینک ترکیه، شرایط بسیار پیچیده و ناروشنی را برای آینده این کشور و توده‌های زحمتکش آن فراهم نموده است.

به باور بخش وسیعی از نیروهای سیاسی و تحلیل‌گران آگاه، کشورعراق اکنون به مرکز رویدادهای جهانی، به‌خصوص منطقه خاورمیانه بدل گشته است. کشورهای درگیر در عراق  به سردمداری آمریکا تلاش می‌کنند با حضور فعال اقتصادی و نظامی خود در این کشور، در تغییر و تحولات آینده دست بالا را داشته باشند. تهاجم نظامی آمریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی به عراق که به سرنگونی صدام حسین منتهی شده بود نتوانست به ماندگاری درازمدت آن‌ها در این کشور منتهی گردد. آن‌ها با تبدیل عراق به یک کشور ناامن و ویران که با کشتار وسیع توده‌های این کشور همراه بود، با متحمل شدن خسارت اقتصادی و نظامی  بسیار، به شکل مفتحضانه‌ای شکست را پذیرا شده و به ناچار نیروهایشان را از این کشور خارج نمودند. به دنبال تخلیه و خروج نیروهای نظامی آمریکا و متحدینش از عراق، ایران که تا آن لحظه سایه خطر و حمله نظامی آمریکا را بالای سر خود احساس می‌کرد، زمینه را مساعد دید و توانست با کمک‌های وسیع اقتصادی و نظامی  به دولت نوری المالکی، به یکی از بازیگران اصلی در سمت و سو دادن به سیاست‌ها و برنامه‌های دولت عراق بدل گردد. اما اکنون با مطرح شدن داعش در عراق و ناتوانی دولت این کشور در تقابل با آن و تعدیل این ناآرامی‌ها، شرایط به گونه‌ای دیگر رقم خورده است. بازگشت آمریکا به عراق و زمینه‌سازی برای حضور و شرکت دیگر کشورهای امپریالیستی به بهانه جنگ با داعش، توازن قوا را اینک در عراق به هم زده است.  بنابراین اغراق نخواهد بود اگر تاکید کنیم کشور عراق به مرکز منازعات سیاسی و نظامی کشورهای امپریالیستی برای تغییر منطقه بدل شده است. رژیم جمهوری اسلامی ایران اینک می‌داند اگر در تغییر و تحولات آینده عراق، به‌خصوص در اقلیم کردستان، به عنوان یکی از بازیگران اصلی نقشی نداشته باشد، دیر یا زود توسط آمریکا و دیگر کشورهای سنی‌نشین منطقه در انزوای شدید سیاسی قرار داده خواهد شد که تداوم این روند می‌تواند حتی  موجودیت و حاکمیت ایران را با خطر جدی مواجه کند. بر پایه چنین شرایطی است که ایران برای جلوگیری از گرفتار شدن به چنین سرنوشتی، با نزدیک شدن به حکومت کردستان عراق که  اینک به مرکز قدرت در عراق بدل شده است، درصدد است آینده خود را در منطقه به‌خصوص منطقه و اقلیم کردستان تضمین کند. آنچه مسلم است آمریکا از ابتدا مخالف نفوذ سیاسی و نظامی ایران در خاک عراق و کل منطقه خاورمیانه بود و نیز به این واقعیت رسیده بود که نمی‌توان این کشور را با یک حمله نظامی بر سر عقل آورد و مانع از پیشروی سیاست خارجی آن در منطقه شود. بنابراین می‌توان گفت سیاست آمریکا در این مرحله این است که با کشاندن و همراه نمودن رژیم جمهوری اسلامی در جنگ و رو در رو کردن مستقیم آن با داعش، این کشور را تضعیف و سپس به زانو درآورد.

تاکید بر این نکته ضروری است که ایران زمانی وارد این جنگ فرسایشی شده است که آمریکا در عرصه‌های سیاسی و اقتصادی و نظامی نقش برتر را داشته و با کنترل کامل دولت وابسته و نیمه‌جان نوری المالکی و نیز تقویت دولت بارزانی در اقلیم کردستان، حرف اول را می‌زند. بنابراین ایران راهی جز این ندارد که اجبارا به سیاست همراهی و اتحاد با دشمن دیروز خود گردن نهد تا بدین‌طریق قادر گردد با دشمن قهاری که همانند او داعیۀ حاکمیت اسلامی (عراق و شام) را در سر می‌پروراند، وارد جنگی شود که در پایان سهمی جز شکست برای این کشور نخواهد داشت.

اکنون به جرأت می‌توان گفت اهداف پیشین امپریالیسم آمریکا و دیگر متحدین اروپایی‌اش، یعنی دکترین خاورمیانه بزرگ که در زمان ریاست جمهوری دبلیو بوش با حمله به عراق آغاز شده بود، اینک با  جنگ داخلی در سوریه و با تشدید جنگ شیعه و سنی در منطقه و عراق، همراه با حمله اسرائیل به فلسطین، بار دیگر از بایگانی بیرون کشیده شده  تا به شکلی دیگر به مورد اجرا گذاشته ‌شود.

ظهور جریان فوق ارتجاعی و مذهبی داعش  که در اصل نیروی دست پرورده آمریکا در جنگ سوریه بود (همانند ظهور طالبان در افغانستان که در مقابله با ارتش شوروی سابق بوجود آمد)، اینک  به یک دشمن قدرتمند برای بعضی از حکومت‌های منطقه به‌خصوص ایران در آمده است. داعش با دراختیار داشتن پیشرفته‌ترین سلاح‌های اهدایی آمریکا که در جنگ با بشار اسد در سوریه حاصل شده است و نیز با کمکهای وسیع کشورهای عربستان، امارات ، قطر و بحرین ، توانسته است بخش‌های وسیعی از شهرهای عراق و سوریه را تحت کنترل خود درآورد. مضاف بر این ،جنگ و درگیری بین شیعه و سنی که با نفوذ ایران در عراق و تشدید اعمال سیاست سرکوب و کشتار سنی مذهبی‌ها از سوی دولت شیعه مسلک نوری الماکی توأم شد، راهی جز این برای ایران باقی نگذاشته است  به سوی گودال عمیقی که در عراق برای آن کنده شده است، روان گردد.

تاکتیک همراه کردن ایران در عراق از سوی آمریکا و رویارویی این کشور با داعش،  آمریکا را قادر خواهد نمود در پیشبرد سیاست‌های آینده در منطقه بخصوص در عراق از آن بهره جوید. آنچه مسلم است شرکت مستقیم ایران در جنگ با مدعی دولت اسلامی عراق و شام، از یک سو منجر به تشدید و دامن زدن به جنگ شیعه و سنی در منطقه شده و از سویی دیگر، نتایجی جز تحمیل هزینه‌های سنگین اقتصادی – نظامی و تضعیف نیروی ایران را به دنبال نخواهد داشت. دستاوردی که آمریکا  برای پیشبرد سیاست‌های منطقه‌ای خود شدیدا به انتظار آن نشسته است.

با این همه باید پذیرفت کشورعراق و مردم زحمتکش آن یک دوران بسیار پیچیده و سخت و طولانی را در پیش خواهند داشت. همچنین این مسئله قابل ذکر است که در چنین شرایطی، عراق فاقد یک دولت مرکزی و بانفوذ بوده و تنها اسمی از آن باقی مانده است. در دنیای سرمایه‌داری، ارتش ارگان سرکوب و حافظ منافع سرمایه‌داران است. دولت نوری المالکی فاقد این ابزار سرکوب است تا با تکیه به آن بتواند قدرت خود را اعمال کند. اگر دولت عراق در گذشته به معنای آنچه که در عرف بین‌المللی معنا و مفهومی داشت، در شرایط کنونی به یک دولت بی‌هویت و بیکاره تبدلیل شده است که قادر نیست نه تنها در سراسر عراق حتی در همان محدوده پایتخت آن بغداد ، اعمال قدرت کند.

در پی حمله داعش به شهر موصل، فرماندهان و تمامی نیروی ارتش عراق به همراه کلیه مهمات نظامی موجود در این شهر و اطراف آن در خدمت نیروهای داعش قرار گرفته و به آن پیوستند. بر پایه وقوع چنین رویدادهایی در عراق است که آمریکا و ایران به همراه دیگر کشورهای وابسته به ناتو تلاش می‌کنند با تسلیح نظامی کردستان عراق، ضمن مقابله با داعش، از پیشروی آن جلوگیری نمایند. پیشبرد سیاست تقویت اقلیم کردستان عراق اثبات این مسئله است که دولت نوری المالکی در این کشور یک دولت ضعیف، مضمحل و فروپاشیده است.سناریوی جابجایی و یا ترمیم دولت مرکزی در عراق نیز تغییری در تعدیل وضعیت موجود ایجاد نکرده و دولت آینده نیز به همان سرنوشتی که دولت وابسته نوری المالکی دچار آن شده است، رهسپار خواهد گردید.

کمک‌های نظامی و اقتصادی ایران و آمریکا به اقلیم کردستان کاملا آگاهانه و با تکیه به یک سری عوامل تعیین کننده استوار است. کردستان عراق دارای یک نظام منسجم‌ تر و حداقل اقلیم از یک ارتش  پیشمرگه سازمان‌یافته‌تر برخورداراست، که تابع اتوریته حکومت اقلیم به ریاست مسعود بارزانی می‌باشد. کمک‌های کشورهای درگیر به بارزانی و موقعیت یکدست و استحکام سیاسی و نظامی اقلیم کردستان عراق باعث شده است که به عنوان یک قدرت مستقل از دولت مرکزی، از سه یا چهار ماه پیش تصمیم بگیرد که به  ترکیه و بعضی از کشورهای منطقه مستقیما نفت بفروشد. باید توجه داشت اقدام اخیر بارزانی برای فروش نفت، خارج از دستورالعمل دولت این کشور و کاملا برخلاف سیاست اتخاذ شده از سوی دولت عراق بود. بر اساس قانون مصوبه در دولت نوری المالکی، اقلیم کردستان به هیچ عنوان مستقلا حق فروش نفت به کشورهای دیگر را نداشت، در عوض دولت عراق موظف بود ماهانه ۱۷ درصد از سود حاصل از فروش نفت را به اقلیم اختصاص دهد. اتخاذ چنین  تصمیمی از سوی بارزانی ناتوانی دولت مالکی در عراق و قدرت گیری حکومت مسعود بارزانی را به اثبات می‌رساند. اقلیم کردستان عراق دلیل و علت اقدام مستقیم فروش نفت را، عدم پرداخت ۱۷ درصد تعیین شده ماهانه از طرف دولت مالکی به کردستان اعلام کرده و همچنین در اعتراض به این مسئله که بودجه ۱۷ درصدی دولت در شرایط کنونی به هیچ عنوان کفاف هزینه‌های دولت اقلیم کردستان از قبیل پرداخت حقوق پیشمرگه، هزینه خدماتی اقلیم و نیازهای دیگر کردستان را در ماه نمی‌دهد.

در چنین اوضاع و احوالی است که حمایت همه جانبه‌ی آمریکا به همراه دیگر کشورهای اروپایی از کردستان عراق و ارسال کمک‌های نظامی، اقتصادی به آن، سیاست از پیش تعیین شده، یعنی زمینه‌های تقسیم عراق به سه منطقه‌ی شیعه، سنی و کردستان اینک در حال فراهم شدن است.از جانب دیگر تقویت و حمایتهای بیدریغ آمریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی از حکومت کردستان عراق، پایه گذاری و زمینه سازی ایجاد دولتی است که قادر باشد همانند کشور صهیونیستی اسرائیل، سیاست و استراتژی آنها را در این بخش از منطقه  به پیش ببرد . رویدادها ، رایزنی ها و زد و بند های  اخیر نشان داده است که اقلیم کردستان عراق به رهبری مسعود بارزانی که با فرمانبرداری کامل از آمریکا  همراه است ، میتواند چنین نقشی را در آینده بعهده بگیرد و سیاستهای امپریالیستها را در این بخش از جهان به اجرا در آورد.

در این میان احزاب کرد ایرانی، کومله،سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران به رهبری عبداله مهتدی، حزب کمونیست ایران شاخه کردستان و حزب دمکرات کردستان ایران، پس از تائید بارزانی رهبر حزب دمکرات کردستان عراق، هر یک جداگانه در دفاع از اقلیم کردستان و نیز در نبرد با نیروهای داعش، تعدادی از نیروهای پیشمرگه خود را برای شرکت در جنگ گسیل نمودند.

در پی نشست اخیر که در تاریخ ۲۶ اگوست بین محمد ظریف وزیر امور خارجه ایران و مسعود بارزانی در شهر اربیل صورت گرفت، نماینده حکومت ایران بر این مسئله تاکید نمود که یکی از پیش‌شرط‌ های مهم این کشور در قبال کمک‌های نظامی و اقتصادی وسیع ایران به کردستان عراق، ممانعت جدی حکومت اقلیم از حضور و شرکت نیروی نظامی و پیشمرگه احزاب و اپوزیسیون مخالف دولت ایران در کردستان عراق است. رهبر اقلیم کردستان عراق نیز، برای اثبات سرسپردگی خود به حکومت ایران، در فردای این نشست از تمامی احزاب ایرانی خواست که سریعا پیشمرگه‌های وابسته به خود را به پایگاه‌هایشان فراخوانند تا بدین طریق نه نتها مانع از تیره شدن روابط خود با ایران شود، بلکه با این اقدام بتواند راه دریافت کمک‌های نظامی و اقتصادی این کشور را هموار سازد.

مسعود بارزانی که اخیرا به یک  جلسه پارلمانی اقلیم کردستان عراق دعوت شده بود، در سخنرانی خود از استقلال کردستان عراق سخن به میان آورد. او پس از طرح این مسئله    تاکید کرد، استقلال زمانی صورت خواهد گرفت که دولت مرکزی در عراق به اقلیت‌های قومی احترام نگذاشته و در جهت تامین مطالبات اقتصادی و حقوق ملی مردم کردستان اقدامی نکند، در این صورت است که ما تلاش خواهیم نمود سیاست و تاکتیک مستقل شدن را در دستور کار خود قرار دهیم.

متاسفانه به دلیل رویدادهای کنونی عراق، نیروهای چپ و کمونیست در این کشور از شرایط مناسبی برخودار نیستند. اوج‌گیری جنگ داخلی و وجود دولتهای سرسپرده و سرکوبگری چون دولت مالکی در عراق، باعث گردیده است که نیروهای چپ و رادیکال نقشی در تحولات اخیر این کشور نداشته باشند. اصولا همه به این مسئله واقف هستیم که در هر کشوری که جنگ خانمان‌برانداز به شکلی که اینک در عراق توسط کشورهای امپریالیستی به‌خصوص آمریکا در حال گسترش است، نیروهای چپ وکمونیست و آزادی‌خواه تحت سرکوب و تهاجم شدید قرار گرفته و اولین قربانیان این رویدادها می‌باشند. کارگران در عراق وضعیت اسف‌باری دارند و در سرتاسر این کشور فاقد تشکل هستند. جوانان در عراق آینده‌ای ندارند، بخش وسیعی از آنان به خدمت پلیس و یا به نام پیشمرگه در خدمت احزاب کردستان عراق در آمده  تا با دریافت حقوق ناچیزی، خود و خانواده‌هایشان را زنده نگهدارند. با تشدید جنگ داخلی و رشد جنبش‌های ارتجاعی و مذهبی و ناسیونالیستی در کشور، زنان قربانیان اصلی این وضعیت‌اند. نیروهای چپ و کمونیست در عراق فاقد یک رادیو یا تلویزیون می‌باشند. انتظار ما از احزاب و سازمان‌های چپ انقلابی ایران و دیگر کشورهای منطقه این است که مسائل و رویدادهای جاری در عراق را در نشریات، رادیو و تلویزیون‌های خود انعکاس دهند، سیاست‌های امپریالیست‌ها به خصوص آمریکا و دخالت ارتجاعی و جنایتکارانه ایران در این کشور را افشا کنند و ما و همه نیروها و مدافعین طبقه کارگر در عراق را برای برون رفت از این وضعیت اسف‌بار و خطرناک یاری رسانند.

چهارم سپتامبر ۲۰۱۴