«آقای اسانلو! دست از سر جنبش کارگری ایران بردارید!»

چندی پیش برنامه ای از یکی از کانال های تلویزیونی ماهواره ای پخش شد که در آن شخصی به نام فرامرز فروزنده، در نشستی مشترک با منصور اسانلو، از فعالان خلع عضویت شده سندیکای شرکت واحد ــ که ظاهراً امر بر او مشتبه شده است که از رهبران بلامنازع جنبش کارگری ایران بوده و به همین منظور پی در پی و یکی بعد از دیگری، برای این جنبش و حتی برخی از تشکل ها، افراد و فعالین آن نسخه می پیچد و دستورالعمل صادر می کند ــ به اصطلاح مسائل جنبش کارگری را مورد بررسی و کنکاش قرار داده و برای حل و فصل مشکلات و معضلات آن، به شور و مشورت نشستند؟!!!

در این برنامه البته مسائل و موضوعات متعددی از جانب هر دو طرف آن نشست مطرح شد و معانی و مفاهیم عدیده ای مورد استفاده ، یا بهتر بگوییم سوء استفاده قرار گرفت که لازم است در جای خود و در فرصت های مناسب با تک تک آن ها برخورد شود. مسائل و موضوعاتی که هیچ وظیفه ای جز مخدوش کردن صف مستقل و طبقاتی کارگران و در این رابطه در هم شکستن غرور، حرمت و شرافت انسانی کارگران نداشته و یکی بعد از دیگری مطرح می شدند تا در حد و اندازه ی یک برنامه ی تلویزیونی ــ اگر نه بیش از آن ــ روحیه آشتی طلبی و  “همصدایی” با سرمایه و سرمایه داران را در کارگران تقویت نموده، حتی المقدور آنان را به سازش با طبقه ی بیکاره و طفیلی ای بکشانند که تنها و تنها از قبل کار و تولید کارگر و مکیدن شیره ی جان او ارتزاق می کند و روز به روز فربه و فربه تر می شود.

***

سناریو از این قرار است که یک سرمایه دار ــ یا به زبان امروزی ِ نظریه پردازان مدافع سرمایه، “کارآفرینی” خیّر، دست و دل باز، کارگر پناه و لبریز ازعطوفت و مهربانی، در یک اقدام کاملاً تصادفی و اتفاقی؟!!! (چیزی که طرفین این سناریو ــ و به ویژه شخص اسانلو، با ژست هایی که در طول برنامه می گیرد و فیلم هایی که بازی می کند ــ مدام در صدد القاء آن به بینندگان هستند) به ناگهان از خود بی خود شده؟!!! و مبلغ یکصد هزار دلار ناقابل را ــ که صد البته ماحصل کار و رنج و درد و حرمان کارگر است ــ به آقای اسانلو ارزانی می دارد. تا وی آن را با “شرافت کارگری”ای که برنامه ریزان این شوی تلویزیونی، در وی سراغ دارند، در میان کارگران توزیع نموده، ضمن حل و فصل مشکلات و مصائب لااقل بخش ها و آحادی ازاین طبقه، احتمالاً دعای خیر آن ها را نیز پشت سر ِ خود داشته باشد. عیناً مثل کاری که همین مالک خیّراین کانال تلویزیونی واین فرد به اصطلاح “کارگر دوست”، آقای دُرمانی، در یکی دیگر از این دست برنامه ها، در “همصدایی” با “شورای ملی ایرانیان” به زعامت رضا پهلوی انجام داد.

تأسف باراینکه این شوی تهوع آور تلویزیونی ــ آن طور که مجری تا مغزاستخوان سلطنت طلب و ریاکار آن بر زبان می آورد ــ به بهانه سالگرد اول ماه مه، روز جهانی کارگر و ظاهراً برای دریافت آخرین اخبار و پیامدهای آن تدارک دیده شده بود. سالگرد روزی که کارگران در آن به خاطر احقاق حقوق حقه و مسلم خویش و نجات از وضعیت اسف باری که در نتیجه استثمار و ستمگری سرمایه و حرص و آز پایان ناپذیر سرمایه داران به مثابه یک طبقه، به کارگران تحمیل شده بود، در صفی مستقل به خیابان ها آمدند و خواست ها و مطالبات خود، از جمله هشت ساعت کار در روز را،  رو در رو با سرمایه و عوامل آن، طلب کردند.

حال در سال روز چنین واقعه میمون و مبارکی ــ که تنها و تنها  یادآور مبارزه و ستیز طبقاتی کارگران، برای پیگیری خواست های  برحق این طبقه، در تمامی عرصه ها و میادین این کارزار طبقاتی است، یکی از شیفتگان سرمایه، در قالب یک کارگر، در کنار و “دست در دست” یکی ازعوامل سرمایه، به دور یک میز می نشیند و به جای تأکید بر صف مستقل و طبقاتی کارگران و مبارزه ای رو در رو با سرمایه، به عنوان تنها راه نجات و رهایی طبقه کارگر از منجلابی که خود این نظام و سرمایه دارانی چون فروزنده‌ها و دُرمانی‌ها و… از هر جناح و رنگ و لباس و شکل و هیئتی برای کارگران تدارک دیده اند، “همصدایی” با سرمایه و سازش با سرمایه داران را تبلیغ و ترویج می کند و به هر دری می زند تا به کارگران بقبولاند که: “ما همیشه در این طرف میز ِ تولید نشسته بودیم و در آن طرف ِ میز، کسانی را می دیدیم که مدیر و سرمایه دار هستند و دارند ما را استثمار می کنند. حالا می بینیم که یک چنین آدمی پیدا می شود که با شجاعت و جلوی چشم میلیون ها آدم در کره ی زمین این حرف را میزند و یک چنین مسئولیت سنگینی را بر عهده من می گذارد.  اگر یک چنین روندی در تفکر بقیه ایرانی ها هم که به ایرانی آزاد و آباد فکر می کنند پیدا بشود، (این همان هدف اصلی برنامه  و در این رابطه، تفویض نقش به اصطلاح رهبری جنبش کارگری، به جناب اسانلو از جانب این آقایان است) این می تواند راه گشا باشد. این همصدایی و همبستگی اگر ایجاد شود، در واقع نطفه ی یک حرکت عمومی فوق العاده گذاشته خواهد شد.” نطفه ی همصدایی و همبستگی میان کارگران و سرمایه داران؟!!!.(از افاضات آقای اسانلو در همین نشست کذایی)

این رهبرجنبش کارگری ــ به قول آقای فروزنده ــ در ارتباط با کمک های مالی نهادهای سرمایه داری جهانی، که این بار از توبره یکی دیگر از جیره خواران آن، نادر دُرمانی بیرون می آمد می گوید: “کار این انسان شریف (؟!!!) باعث شد که امیدی به قلب انسان بیاید. تا آن جا که می بینیم انسانیت حتی فراتر از آن نگاه های بسته ی طبقاتی می تواند عمل کند و یک پیوند عمیق میان همه ی انسان ها می تواند برقرار کند، به پاس انسانیت.”

و آقای فروزنده در حالی که سر از پا نمی شناسد اضافه می کند: “این، (منظور کمک مالی دست و دل بازانه ی جناب دُرمانی، که ظاهراً طرفین این معامله را یکسره شوکه کرده است!!) یک هشدار و یک ضربه ی بیدار شونده به سرمایه داران و پولداران امروز ایران است.” (تقصیر ما نیست اگر تا حدود زیادی خنده دار و مضحک است!) و سپس در مقام یک سرمایه دار دوراندیش و به اصطلاح عاقل، خطاب به همپالکی های خود، که وی آن ها را “صاحبان دلارها و تومان ها” می خواند می گوید: “کارگران را دریابید! قبل از این که کار به جایی برسد که کمک هایی را که آرزو دارید به کارگران برسانید، دیگر دیر شده باشد”!!! چرا که “اگر این کار را نکنید و زکات پول ها و ثروت های تان را نپردازید! هیچ چیز قابل پیش بینی نیست!!! و از قول خود ــ و البته با گرفتن تأییدیه از شخص اسانلو ــ در حالی که دست هایشان را به هم گره زده اند می گوید: “کارگران هیچ چیز نمی خواهند، جز حداقل زندگی؛ جز حداقل آزادی.” فروزنده در حالی که اسانلو را رهبر جنبش کارگری ایران معرفی می کند، خودش را  با ریاکاری هرچه تمام تر، یک کارگر می نامد و اسانلو هم از اینهمه  لطف، فروتنی، همدلی و “همبستگی” که “به عنوان یک نقطه عطف”، در سال روز اول ماه مه، میان کارگران و سرمایه داران ایجاد شده است به خود می بالد؛ اشک شوق در چشمانش حلقه می زند و بر شرف فروزنده و سرمایه دارانی که از مال خویش در قبال جانفشانی های کارگران می گذرند، درود می فرستد: “درود بر شرفت”! . “درود بر کسانی که این طور می اندیشند و این گونه اندیشه می سازند.”؟!!!  و “تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمل”.

***

می بینیم که در سالروز اول ماه مه، روز جهانی کارگر، چه خزعبلاتی به خورد کارگران داده می شود و چه صغرا ــ کبراهایی در کنار هم ردیف می شوند تا حتی المقدور به کارگر بقبولانند که راه احقاق حقوق کارگران ــ اگر اساساً از نظر این آقایان احقاق حقوقی در کار باشد؟! ــ تنها و تنها از کانال آشتی و سازش طبقاتی می گذرد و نه هیچ راه و مسیری دیگر! (هدفی که علنی بودن و در بوق و کرنا دمیدن آن کمک مالی دست و دل بازانه از سوی مدیر سرمایه دار و سلطنت طلب آن کانال تلوزیونی را توجیه نموده، و “دم خروس” برنامه سازان آن را علی رغم  قسم های مکررشان به “حضرت عباس”، مبنی بر “اتفاقی بودن برنامه”، برملا می سازد.

اسانلو و فروزنده در این برنامه کوتاه مدت تلوزیونی البته خیلی چیزهای دیگر هم می گویند و بسیاری از مسائل، مفاهیم و ارزش های کارگری را به سُخره می گیرند و حتی بعضاً به لجن می کشند. برخی حرمت ها را می شکنند و شرافت کارگری را به بازی گرفته، وارونه جلوه می دهند و اشک تمساح می ریزند که: “چرا باید زن کارگری که در حال اعتصاب است، کنار خیابان بماند تا بتواند شیر شب بچه اش را تأمین کند؟!!! و . . .

آخر زن کدام کارگر ِ در حال اعتصابی کنار خیابان مانده تا شیر شب بچه اش را تأمین کند که این دلال سرمایه، در راستای مقاصد پلید و ضدکارگری خود، آن گونه دراماتیک این داستان را در بوق و کرنا کرده و به خورد توده های کارگر می دهد؟ و یا کدام سرمایه داری جز برای فریب و شیره مالیدن بر سر ِ کارگر و همچنین درهم ریختن صفوف مستقل و طبقاتی کارگران، خود را “کارگر” می نامد، که اسانلو به خاطر این ریاکاری و کلاشی، عنان از کف داده، از خود بی خود می شود؟ صد هزار دلار اهدایی آقای دُرمانی و تفویض عنوان “رهبر جنبش کارگری” به جناب اسانلو، ظاهراً بد جوری به دل ایشان نشسته و دست و پای ایشان را شُل کرده است که این گونه در برابر نمایندگان سرمایه “لنگ می اندازد” و در مقابل آنان کرنش می کند.

وانگهی اگر پدیده ی شوم و نامیمون ِ “کنار خیابان ماندن” و تن فروشی، به عنوان یک معضل اجتماعی وجود داشته باشد ــ که صد البته وجود دارد و با توجه به اوضاع نابسامان و بحرانی جوامع مبتنی بر سود و سرمایه، روز به روز بر عمق و گستردگی آن اضافه می شود ــ در مرتبه ی اول و قبل از هر چیز به خاطر وجود ناپاک خود حضرات سرمایه دار و کسانی مثل فروزنده ها و دُرمانی ها، یا “صاحبان دلارها و تومان هاست” که به جهت حرص و ولع سیری ناپذیرشان در کسب حداکثر سود و انباشت روز افزون سرمایه، کارگران را به بیرحمانه ترین شکل ممکن استثمار نموده و با تحمیل دستمزدی تا چهار برابر زیر خط فقر و عدم پرداخت آن، حتی برای ماه ها و بعضاً سال های متمادی، تحمیل قراردادهای موقت و سفید امضا به کارگران و اخراج و بیکارسازی آنان و… و از این طریق تحمیل یک زندگی سراسر فلاکت بار و ناامن به طبقه ی کارگر و مردم به جان آمده از فقر و تنگدستی، خیل عظیمی از انسان ها را در چهار گوشه ی جهان و در ایران خودمان، به روز سیاه نشانده و بعضاً به “کنار خیابان”ها و انواع بزهکاری ها کشانده است. کارگران اعتصابی، از جمله برای برخورد با این قبیل معضلات و مصائب است که دست به اعتصاب و اعتراض می زنند و انواع و اقسام سختی ها و مشقات را تحمل می کنند! شما برای آن ها اشک تمساح می ریزید؟

***

باری ما در این جا البته قصد نداریم که بیش از این با مسائل و لاطائلات مطرح شده در این شوی تهوع آور تلویزیونی و بازیگران آن برخورد کنیم. برخورد با تک تک این مسائل و نقد و بررسی مورد به مورد آن، جا و فرصتی دیگر را طلب می کند. اما نمی توانیم حتی در این مختصر نیز، از یک مسئله مهم و کلیدی، که در واقع دلیل اصلی فراخوان اسانلو به برنامه ی به اصطلاح “همصدایی”، و تدارک نقشه مند و سازمان دهی شده ی آن را تشکیل داده، تبیین و توجیه می کند صرف نظر نماییم. و آن مسئله دریافت کمک های مالی از نهادهای سرمایه داری ِ امپریالیستی و ایادی تا مغز استخوان فاسد و ضد کارگری آن هاست. کمک هایی که با دست و دل بازی هرچه تمام تر سرازیر می شوند تا جنبش کارگری را در کشورها و مناطق مختلف دنیا به کجراهه و فساد بکشانند و به زائده دست سرمایه داران و عوامل آنان تبدیل نمایند. با این قبیل افراد دیگر نمی توان صرفاً به عنوان ناقلین یک نقطه نظر رفرمیستی و آشتی طلبانه ــ اگر چه بورژوایی، ضدانقلابی و ضدکارگری ــ وارد مباحثه و جدل شد و در قالب یک نظریه پرداز طرد و افشا نمود. باید آن ها را به عنوان عوامل و دلالان سرمایه به همه شناساند و از جنبش کارگری طرد نمود. “دست در دست هم گذاشتن اسانلو و فروزنده”، آن زمان که مجری سلطنت طلب و ریاکار برنامه به اصطلاح “از کیسه خلیفه می بخشد” و با وقاحتی مثال زدنی، ازجانب خود و به نمایندگی از کارگران؟!!! “حد اقل های ممکن  زندگی و ازادی را برای کارگران طلب می کند”، بدون تردید، عین رفرمیسم و سندیکالیسم جناب اسانلوست. اما دریافت هزاران دلار از این قبیل نهادها و مراکز و نمایش آن برای میلیون ها انسان کارگر و زحمتکش، جهت تبلیغ و ترویج  این داستان و این قضیه که : “کار این انسان شریف باعث شد که امیدی به قلب انسان ها بیاید. تا آن جا که می بینیم انسانیت حتی فراتر از آن نگاه های بسته ی طبقاتی می تواند عمل کند و یک پیوند عمیق میان همه ی انسان ها (منظور کارگران و سرمایه داران است) می تواند برقرار کند، به پاس انسانیت.” و ترّهاتی از این دست، دیگر فراتر از رفرمیسم و سندیکالیسم و نظریه پردازی رفرمیستی در جنبش کارگری، که عین دلال‌منشی، لابی گری و آستان بوسی در پیشگاه سرمایه و صاحبان دلارها و تومان هاست و خیانت آشکار به منافع طبقه کارگر تلقی می شود. فرق است میان کسی که قصد ارتکاب جرمی را در سر دارد، با کسی که عیناً آن را به مرحله ی اجرا می گذارد.

***

بهر حال باور ما بر این است که در شرایط کنونی و با توجه به بحران های فزاینده و در حال گسترش نظام های سرمایه داری و به تبع آن استثمار هر چه شدیدتر و بی رحمانه تر طبقه ی کارگر، توسط سرمایه داران، به مثابه یک طبقه، و در این رابطه وضعیت به شدت وخیم و اسف بار زندگی کارگران و همچنین فقر و فلاکتی که از دولتی ِ سر ِ صاحبان سرمایه و نظام جهنمی سرمایه داری، دامن این طبقه را گرفته است و… نیازهای معیشتی و مالی کارگران، به یکی از مبرم‌ترین و حیاتی ترین ضروریات زندگی آنان تبدیل شده است. بالطبع دامنه ی این قبیل نیازها (نیازهای مالی) جنبش کارگری ایران و بسیاری از کارگران پیشرو و فعالین مخلص و دلسوز آن را نیز که همواره در معرض انواع تهدیدها و فشارها و سرکوب و دستگیری و زندان قرار دارند، بی نصیب نگذاشته و از این نظر نیز تنگناهای فراوانی را متوجه آنان و خانواده هایشان کرده است.

این واقعیتی است که جنبش کارگری ایران و در این رابطه کارگران پیشرو و فعالین دلسوز آن، آن ها که کم و بیش دستی بر آتش دارند و به نحوی از انحا درگیر زیر و بم های مبارزه ی طبقاتی و سازمان یابی این جنبش هستند در شرایط موجود  نیازمندی های مختلفی دارند که یکی از مهم ترین آن ها نیازهای مالی است. سرمایه داری جهانی و نهادهای مرتجع و ضد کارگر آن همواره مترصدند و تلاش می کنند تا با سوء استفاده از این وضعیت خطیر، از طریق ایادی و گماشتگان خود و همچنین افراد و شخصیت های بی مایه، سست عنصر و ابن الوقت، به نحوی از انحاء با این کارگران و فعالین ارتباط برقرار کرده و از این طریق تا آن جا که برایشان مقدور است، جنبش کارگری را از محتوای رادیکال و ضد سرمایه داری آن تهی کنند، و آن را به فساد و تباهی بکشانند. کاری را که کم و بیش در بسیاری از کشورهای دنیا، به ویژه در مناطقی چون آمریکای لاتین، آفریقا، خاورمیانه، آسیا و… به مرحله ی اجرا گذاشته و کم تر یا بیش تر موفق به انجام آن شده اند. داستان تلاش نهادی تا مغز استخوان فاسد و ضدکارگری با نام “مرکز همبستگی امریکایی”، (“سولیداریتی سنتر”) و مساعی مستمر ــ و البته ناموفق آن ــ برای رخنه در جنبش کارگری ایران، از طریق تعدادی از عوامل ریز و درشتش، از جمله آقای مهدی کوهستانی نژاد، هنوز از یادها نرفته است. این “مرکز” می کوشید تا جنبش کارگری ایران و فعالین آن را فاسد نموده، از مبارزه برای تحقق خواستهای رادیکال و طبقاتی خویش بازدارد و به ابزاری در دست سرمایه داری جهانی تبدیل نماید. امروزه دیگر  آن مهره خدوم ازحیّز انتفاع افتاده و یکسره سوخته و باطل شده است.

 اسانلو ــ البته اگر کارگران آگاه و پیشرو ِ جنبش کارگری و فعالان دلسوز و متعهد آن بگذارند و مجال دهند ــ می تواند به خاطر  استعداد وافری که حتی در همان ایام، در ارتباط با تعلقات رفرمیستی و سندیکالیستی از خود بروز می داد ــ و جایگاهی که به هر دلیل در گذشته در جنبش کارگری ایران  کسب کرده است، جانشین “مناسبی برای سرمایه جهانی و پادوهای وطنی آن به شمار آید. وی به ویژه با چراغ سبزی که به هنگام مهاجرت از ایران به جریان ارتجاعی و ضدکارگری “جهانشاهی” نشان داد، آمادگی و “التزام عملی” خود را برای این خدمت گذاری و آستان بوسی، در معرض دید و قضاوت سرمایه داران و صاحبان دلارها و تومان ها قرار داد و ثابت کرد که اگر به او توجه شود، در مجموع می تواند فرد “قابل اعتمادی” برای این قبیل نهادها و ارگان‌های سرمایه سالار و ضدکارگری به شمار آید. بی جهت نیست که جناب فروزنده، از دوستداران و مبلغان رضا پهلوی و صندوق دار سابق آن لعبت، به دفعات و هر بار با تأکیدی خاص، اسانلو را شخص “مورد اعتماد” خود، نادر دُرمانی و عوامل پشت پرده ی این برنامه (دلالان سرمایه داری جهانی) معرفی می کند و به بازی می گیرد که: “وظیفه ی سنگینی بر عهده شما گذاشته شده است. این طور نیست؟” و هر بار پاسخ می‌گیرد که: “چرا همین طور است! مسئولیت سختی است! و من بی نهایت سپاسگزارم از این همه لطف و اعتماد”!

***

ما معتقدیم که تحرکات اخیر سرمایه جهانی، در ارتباط با تهیه و تنظیم یک برنامه ی تلویزیونی و اهداء یکصد هزار دلار به شخص اسانلو، آن هم به اسانلو “در جلوی چشمان میلیون ها کارگر” ــ آن طور که برنامه ریزان آن، با فیلم بازی کردن های مکرر، در صدد القای آن به بینندگان و همان میلیون ها کارگر بودند ــ نه “تصادفی” و “اتفاقی” و “عادی” و “طبیعی”، بلکه سناریویی از پیش تعیین شده و فریبکارانه ای بوده و هست که به آقای اسانلو، به عنوان رابط و فرد “مورد اعتماد” سرمایه داری، جهت نفوذ در جنبش کارگری واگذار شده است. و این درواقع همان خطری است که جنبش کارگری ایران و صف مستقل آن را تهدید می کند و ناقوس مرگ آن را به صدا در می آورد. بی جهت نیست که شخص مجری برنامه در همراهی و اشتراک با شخص اسانلو، آن را “نقطه ی عطفی” در وحدت و “همبستگی میان کارگران و سرمایه داران به حساب می آورند”، و برای آن اشک شوق می ریزند: “این به راستی یک مژده است”. این یک نوید است”.؟!!!

جنبش کارگری ایران و فعالان کارگری آن البته می توانند و باید کمک ها مالی مورد نیاز خود را از طریق کارگران و تشکل های شناخته شده ی کارگری و همچنین فعالان و دلسوزان این جنبش، که طی سال های طولانی فعالیت و مبارزه، اخلاص و دلسوزی خود را به این قبیل جنبش ها و فعالیت ها به اثبات رسانده اند، دریافت کنند. دریافت کمک های مالی از هم طبقه ای های مان در سرتاسر دنیا، با دریافت کمک های مالی یا تدارکاتی از تشکل هایی که بودجه و سرمایه ی آن ها توسط دولت ها و نهادهای سرمایه داری جهانی و امپریالیستی تامین میشود کاملا متفاوت است. فعالین راستین جنبش کارگری در بدترین وضعیت مالی حتی، نیازی به کمک و مساعدت دشمنان حساب پس داده و معلوم الحال سرمایه داری ندارند. زیرا که اتکای آن ها به جنبش کارگری و استقلال مالی آن است. جنبش کارگری و فعالان آن اگر می خواهند به این جنبش و سلامت، خلوص و پاکیزگی آن متعهد و پایبند باشند، به هیچ وجه نباید کمک هایی را که مستقیم یا غیر مستقیم از جانب افراد، نهادها و ارگان های شناخته شده و فاسد سرمایه داری جهانی حمایت و پشتیبانی می شوند بپذیرند. این عمل می تواند در واقع یکی از راه های سهل الوصول و متداول به فساد کشاندن جنبش کارگری و فعالین آن، با توجه به  شرایط حساس کنونی باشد. باید از همین الآن در مقابل آن هشیار بود و آن را همراه با حاملین و واسطه های آن ــ هر کس که باشند ــ افشا و طرد نمود.

***

آقای اسانلو و برنامه سازان وی ظاهراً عزم خود را جزم کرده اند که با دلارها، تومان ها و امکاناتی که از مراکز، نهادها و مجامع سرمایه داری جهانی و عوامل وابسته و سلطنت طلب آن دریافت  می کنند، رادیکالیسم جنبش کارگری ایران و سلامت آن را مورد تخطئه و تعرض قرار دهند و به بیراهه و فساد بکشانند. اما او و برنامه ریزان وی باید بدانند که جنبش کارگری ایران و فعالان آن آنقدر جدی، آگاه و هشیار هستند که نگذارند چنین سناریویی پا بگیرد و به مرحله اجرا گذاشته شود. آن ها خود شاهد بوده اند که “مرکزهمبستگی آمریکایی” (“سولیداریتی سنتر”) با همه ی امکانات و ابزارها و ایادی خدومی که در اختیار داشت نتوانست این جنبش را از مسیر انقلابی و رادیکال خود منحرف نموده به بیراهه ببرد. اگر آن نهاد کارکشته و قدرتمند (“مرکزهمبستگی آمریکایی”) نتوانست موفق به این کارشود، حتماً کوتوله هایی مثل جناب اسانلو و پشتیبانان و برنامه سازان او هم نمی توانند به چنین اهدافی دست یابند و جنبش کارگری ایران را به کجراهه و اضمحلال بکشانند.

 تا آن جا که به ما و البته فعالان دلسوز جنبش کارگری برمی گردد، ما اجازه نخواهیم داد که سرمایه جهانی و ایادی وطنی آن، جنبش را از مسیر مبارزه طبقاتی منحرف نموده، به فساد، تباهی و سازش بکشانند. همچنان که تا کنون نگذاشته ایم.

کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری

 ۳ / ۳ / ۹۳

هاله صفرزاده : بازخوانی دو اعتصاب معلمان دهه‌ی ۴۰ و ۸۰ شمسی

در ۱۸ بهمن سال ۱۳۴۰ باشگاه مهرگان که در واقع سازمان صنفی معلمان بود، قطع نامه‌ای در مورد افزایش حقوق معلمان تصویب کرد. تا اردیبهشت سال ۴۰ معلمان سراسر کشور با امضای تومارهایی پشتیبانی خود را از این طرح اعلام کردند. در این سال‌ها حقوق معلمان کمتر از حقوق سایر کارمندان دولت حتا مستخدم جزء در سازمان برنامه یا شرکت ملی نفت بود. حقوق یک معلم لیسانسه در این سال‌ها ۴۰۰ تومان بود ولی یک لیسانسه با همان شرایط در یک سازمان دولتی دیگر ۲۵۰۰ تومان حقوق دریافت می کرد. در اسفند سال ۳۹ در خبرها آمده که بنا به تصویب دولت حقوق معلمان ترمیم شد. حقوق کلیه معلمانی که کمتر از ۶۰۰ تومان می گرفتند، به ۶۰۰ تومان می رسد. محل تامین این  اضافه حقوق معلمان نیز دریافت شهریه در دبیرستان های دولتی و واگذاری دبستان ها به شهرداری ها اعلام شد.( کیهان ۲۵ اسفند ۳۹) این شهریه از ۱۰ تا ۴۰۰ ریال اعلام شد.

از ابتدای سال ۱۳۴۰ این بحث ها ادامه یافت و از سوی سازمان معلمان اعلام  شدکه درروز ۱۲ اردیبهشت سال کلیه معلمان اعتصاب خواهند کرد. روز ۱۲ اردیبهشت کلیه مدارس تهران تعطیل شد و معلمان در تظاهرات گسترده ای شرکت  کردند.

روزنامه ی اطلاعات حوادث ۱۲ اردیبهشت ۱۳۴۰ را چنین گزارش کرده است:

ساعت ۸٫۵ معلمان به میدان بهارستان رسیدند. معلمان از ابتدای صبح به میدان بهارستان آمده و جلوی مجلس جمع شدند. اما چون ماموران خیابان اکباتان را بسته بودند، در خیابان شاه‌آباد و اول بهارستان روی زمین نشستند. ماموران از ماشین آب‌پاش برای متفرق کردن مردم استفاده کرد ند. معلمان علی‌رغم این که خیس شده بودند از جای خود بلند نمی‌شدند… پس از مدتی  اولین برخورد صورت گرفت. عده ای به طرف ماشین‌ها رفتند و سر لوله‌های آب را به سمت دیگر گرداندند… قرار بود هیاتی از معلمان با رییس مجلس ملاقات کنند، اما سیر حوادث به گونه‌ی دیگری رقم خورد. معلمان فریاد می‌زدند و شعار می‌دادند و ماموران نیز تیر هوایی شلیک می‌کردند و با باتوم معلمان را می‌زدند. صدای تیراندازی هوایی و شعارهای معلمان در صحن علنی مجلس شنیده میشد. مجلس درحال بررسی اشل حقوقی معلمان بود که یکی از نمایندگان مخالف برخاست و  خطاب به رییس مجلس  گفت در بیرون معلمان را می کشند و ما اینجا لایحه‌ی حقوق معلمان را بررسی می کنیم. جلسه متشنج شد…

در خیابان درگیری ادامه داشت. معلمان با پیکر خونین سه معلم روبرو شدند. دو تن با چاقو زخمی شده بودند و نفر سوم نیز گلوله ای در سر داشت. سرگرد شهرستانی رییس کلانتری با اسلحه ی کمری خود به سر دکتر خانعلی شلیک کرده‌ بود. پیکر وی روی دست معلمان با شعار “کشتند یک معلم را به بیمارستان منتقل شد. متاسفانه اقدامات پزشکان موثر واقع نشد و دکتر خانعلی کشته شد.

به دنبال آن، موج اعتراضات و انزجاز ار این حادثه سراسر کشو را فرا گرفت.  مدارس تعطیل شد. تشیع جنازه‌ی باشکوهی برای وی برگزار شد.

احزاب سیاسی، گروه‌های صنفی و سندیکاهای کارگری با صدور اطلاعیه حمایت خود را از  معلمان اعلام کردند. تهران بعد از کودتای ۲۸ مرداد چنین راهپیمایی با شکوهی ندیده بود.

اعتصاب معلمان ادامه یافت. دیگر خواسته‌های معلمان تنها اضافه حقوق نبود. آنان خواستار برکناری دولت، تعقیب قاتل دکتر خانعلی وعذرخواهی از معلمان بودند.

در کیهان ۱۴ اردیبهشت همان سال در مقاله یا با عنوان معلم‌اند نه اخلال گر چنین آمده است:

“… در مملکتی که روغن یک من ۶۰ تومان و گوشت سی و سه تومان است، چگونه یک عایله می‌تواند با ماهی ۲۰۰ تومان زندگی کند؟ آن  هم  خانواده‌ای که فهم دارد، شعور دارد و وضع دیگران را می بیند… درحالی که مدیران رده بالا بیش از ده هزار وسیصد تومان می گیرند…. با این همه تبعیض البته صدا در می آید، اعتصاب می شود. بچه های مردم  درخیابان ها ولو می شوند. امتحانات متوقف می‌شود. طبقه‌ای که روح ملت و مملکت در دست اوست باید راضی باشد. باید محترم باشد و بیش از همه باید خون او محترم باشد. کسانی که روی مغز معلم تیر خالی کرده باید پیدا شوند مامور دولت باید بین طبقه‌ی معلم و دزد و راهزن فرق بگذارد…”

تظاهرات معلمان و کشته شدن دکتر خانعلی فضای سیاسی ایران را از رکود خارج شد. شاه که بار دیگر پایه‌های حکومت خود را لرزان می‌دید، دست به دامان علی امینی، سیاست‌مدارِ اصلاح طلب و ضد کمونیست قدیمی شد. در پی استعفای شریف امامی امینی نخست وزیر شد.

در ۱۸ اردیبهشت در اجتماع بزرگ معلمان، طی صدور قطعنامه‌ای روز ۱۲ اردیبهشت به یادبود اعتصاب معلمان و کشته شدن دکتر خانعلی، روز معلم اعلام شد و مقرر شد که در این روز همه ساله کلیه‌ی مدارس و موسسات فرهنگی در سراسر کشور تعطیل شود. علی امینی به دلجویی از معلمان برآمد و خواستار مهلت برای افزایش حقوق معلمان شد. وی باب گفت‌وگو با باشگاه مهرگان را باز کرد. در مجمع عمومی معلمان که در خیابان های اطراف باشگاه مهرگان برگزار شد، آنان خواستار تصویب طرح باشگاه مهرگان برای ترمیم حقوق معلمان شدند و اعلام کردند که هیچ کس را به عنوان وزیر فرهنگ به جز محمد درخشش (که ریاست باشگاه مهرگان را برعهده داشت) قبول نمی‌کنند. امینی چاره‌‌ای جز قبول نداشت.

در روز جمعه ۲۲ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ اجتماع معلمین در باشگاه مهرگان تشکیل شد و درخشش گفت چون تصویب نامه‌ای در هیات دولت تهیه شده است، ما ختم اعتصاب را اعلام می‌کنیم. عده ی زیادی از معلمان گفتند باید شماره‌ی تصویب نامه هیات دولت در اختیار ما قرار گیرد؛ چرا تصویب نامه دولت در رادیو قرائت نشد؟ درخشش جواب داد: «چون ممکن بود سر و صداى عده دیگرى از کارمندان بلند شود.»  سپس پیشنهاد کرد آنها که با شکستن اعتصاب موافق هستند، دست‌ها را بلند کنند. از انتهاى سالن موج اعتراض برخاست که تا جلو تریبون کشیده شد، ولى چند دسته ده نفرى از چند گوشه دست‌ها را بلند کردند و درخشش گفت: «کسانى که شکستن اعتصاب را تصویب نکرده‏اند، اخلالگرند، نه معلم و ما آنها را معلم نمى‏دانیم. تنها کسانى معلم هستند که شکستن اعتصاب را تصویب کردند و اگر فردا کسى پیدا شود که در سر کلاس حاضر نشود، جزو اخلالگرها معرفى و دستگیر می‌‏شود.» و به این ترتیب اعتصاب پایان یافت.

در روزهای بعد آقای درخشش به عنوان وزیر فرهنگ سخنرانی‌ها و مصاحبه های بسیاری انجام دادند. وی به سیاست مداری مطرح تبدیل شد. اما دیگر خبری از دستگیری قاتل دکتر خانعلی نبود. دولت پس از پایان یافتن اعتصاب معلمان مشغول سرو سامان دادن کارها بود. طرح باشگاه مهرگان برای افزایش حقوق  معلمان تغییر کرد و منوط به تصویب‌نامه‌ی هیات دولت شد. معلمان از این شرایط ناراضی بودند. این معلمان حتا دیگر امکان ملاقات با محمد درخشش راهم پیدا نمی‌کردند. آنان می‌گفتند: “ما برای وزارت آقای درخشش مبارزه نکردیم، بلکه مبارزه‌ی ما برای احقاق حقوق صنفی خودمان بود. ولی از جریان اعتصاب به نفع خودشان بهره‌برداری کردند. آن هنگام هیچ یک از معلمان حاضر به شکستن اعتصاب نبودند زیرا اصول مبارزه‌مان بدون نتیجه مانده بود…” همکاری مدیران باشگاه مهرگان با دولت سبب شد که اعتراض معلمان ادامه یابد. این اعتراضات انعکاس چندانی در مطبوعات نداشت و معلمان معترض از کار اخراج می‌شدند. خبرهای کمی در این باره منتشر می‌شد.

در ۲۲ تیر در خبرها آمده که: “صبح امروز عده ای از معلمان حدود ۲۰ نفر که اخیرا از مشاغل فرهنگی برکنار شدند و… آنها به قصد اخلال به وزارت فرهنگ رفته‌اند…؟”

اقای درخشش در نطق خود به مناسبت روز معلم سال بعد چنین اظهار داشت: “متاسفانه در مبارزاتی که در پیش  گرفتیم همیشه دو جناح با ما مبارزه کردند. اول جناج چپ نما و مخرب که برای این مبارزه ستیزه می‌کنند که نتوانستند اعتصاب طبقه‌ی معلمان را با هدف پوچ خودشان آلوده کنند… ما دکان‌های آنان را تخته کردیم… جناح دوم دست‌راستی‌های گردن کلفت…

به این ترتیب روند حرکت صنفی معلمان پس ازاین پیروزی به تدریج دچار رکود شد و این رکود تا سال ۵۶ ادامه یافت. در این سال کانون‌های مستقل معلمان بار دیگر شکل گرفت. حتا باشگاه مهرگان نیز بار دیگر فعالیت‌های خود را آغاز کرد. اما شعارهای صنفی تحت شعاع، شعار سرنگونی شاه قرار گرفت. اعتصاب بزرگ معلمان در مهر و آبان سال ۵۷ و حضور چند صد هزار معلم و میلیون‌ها دانش آموز فراموش‌شدنی نیست. اما پس  از پیروزی انقلاب بار دیگر معلمان آگاه و مبارز در جریان پاک‌سازی های گسترده در وزارت آموزش و پرورش توسط هسته‌های  گزینش از کار برکنار شدند و … باز هم رکود و سکوت و… برای مدتی جنبش مستقل معلمان را دچار رکود کرد.  اما از آنجایی که بی‌عدالتی و نابرابری برای هیچ کس قابل  تحمل نیست بار دیگر در دهه‌ی ۸۰ اعتراضات معلمان اوج گرفت. وضع معیشت و زندگی معلمان در دهه‌ی ۸۰ تفاوت چندانی با دهه‌ی ۴۰ ندارد. باز هم آموزگاران باید برای حداقل‌های زندگی بعد از ساعت ها تدریس به مسافرکشی و یا نگهبانی و…..حتی دست فروشی مشغول می شوند.

پس از ۱۸ تیر ۱۳۷۸، ائتلاف جبهه دوم خرداد با بهره گرفتن از فضای آن روزها و با وعده اصلاحات سیاسی و گشودن فضا برای فعالیت احزاب و اصناف و انجمن ها، اکثریت کرسی‌های مجلس ششم را در دست گرفتند، در همین سال‌ها چند تشکل نزدیک به جریانات اصلاح­طلبی مانند سازمان معلمان ایران و برخی کانون‌های صنفی از دولت خاتمی مجوز فعالیت گرفتند. اولین خیزش معلمان برای احقاق حقوق خود با شعار “معلمان ایران  شنبه به سوی تهران” در سال ۸۰ معلمان را به مقابل مجلس و دفتر ریاست جمهوری فراخواند. مجلس در مقابل شعار “مجلس پِرشیایی به کار ما  نیایی” بی‌اعتنایی و تهدید پلیس را نثار معلمان کرد. اما دولت خاتمی در خیابان پاستور راه بر معلمان بست و به ضرب باتوم چهره واقعی و فرهنگی! خود را به معلمان نشان داد. بار دیگر مطالبات معلمان به محاق رفت هرچند این مطالبات بارها تا سال ۸۴ و پایان دوره حاکمیت به اصطلاح اصلاح‌طلبان تکرار شد اما تشکل‌های خوش‌بین به دولت در بسیاری موارد مانع تعمیق خواست‌های برحق معلمان شدند تا برآمدن دولت احمدی نژاد که در قالب شعارهای به ظاهر چپ و مردمی، راست‌ترین سیاست ها را به اجرا گذاشت و موجب آسیب فراوان به طبقات فرودست از جمله معلمان گردید.

از  بهمن ماه ۱۳۸۵ زمزمه‌ی اعتراض معلمان همه جا پخش شده بود. یکی از عوامل اعتراض معلمان نسبت به وضعیت موجود فقری است که در این گروه از جامعه به رغم، شان و منزلت اجتماعی و فرهنگی حاکم است. بیشتر معلمان زیر خط فقر زندگی می کنند. شعارهای زیبا اما بی‌نتیجه ی مسولان و نیز تصمیم به توزیع سهام عدالت به شیوه‌ی کمیته‌ی امدادی، بین فرهنگیان از جمله اقدامات مسولان در این سال ها بوده است. کوتاهی آشکار دولت مردان و مجلسیان در پیگیری خواست فرهنگیان و بی اعتنایی تبخترآمیز آن ها در برخورد با معلمان، موجب شد که آن ها به شیوه ی مدنی، تجمع در محیط های  اداری آموزش و پرورش و عدم حضور در کلاس های درس متوسل شوند.

معلمان در بیانیه ها، گردهمایی ها و مذاکرات خود با مسولان خواستار ارتقای کیفیت فضاهای آموزشی، افزایش سرانه‌ی آموزشی، تجهیز مدارس به تکنولوژی آموزشی روز، رفع بحران مدارس چند شیفته، استیجاری و یا در معرض تخریب، نهادینه کردن نظام مدیریت انتخابی در مدارس و تسری آن به مدیران مناطق و استانی، تمرکز زدایی از آموزش و پرورش و ضرورت عنایت به آمایش سرزمینی در طراحی رسانه ها و محتوای آموزشی، حذف نگاه امنیتی و حراست سالار از آموزش و پرورش و جایگزینی آن با نگاه انسان محور ، توسعه ی آزادی بیان در آموزش و پرورش و در نهایت اصلاح نظام گزینش عقیدتی معلمان هستند، چرا که این مسائل آن ها را به محافظه کاری، انفعال و بی‌انگیزگی سوق می‌دهد.

نمایندگان تشکل‌های صنفی فرهنگیان کشور بنا بر اعلام قبلی و با دعوت از سوی دبیرخانه در روز جمعه ۱۱/۱۲/۸۵ برای بررسی شرایط و اخذ تصمیم در تهران گرد هم آمدند. به  رغم قرارداد با خانه‌ی معلم شمیرانات و پرداخت هزینه های آن، با دخالت نیروهای نامشخص درهای خانه ی معلم مذکور صبح روز جمعه زنجیر شد و نمایندگان بیش از چهار ساعت زیر برف و پشت درهای بسته‌ی خانه معلم در منطقه درکه تهران ماندند. درهای سالن غذاخوری ای هم که برای صرف ناهار آن ها، اجاره شده بود نیز در کمال ناباوری با دخالت ماموران انتظامی به روی معلمان بسته شد و در  نهایت فعالان صنفی جلسه خود را در زیرزمین خانه یکی از همکارانشان برگزار کردند و اجبارا شب را نیز در همان محل با امکانات ضعیف گرمازایی، سپری کردند. در این نشست  تصمیم گرفته شد که روز ۱۲/۱۲/۸۵ با گردهمایی مقابل مجلس خواستار تحقق مطالبات خود گردند. معلمان بیش از هر چیز خواستار حفظ و ارتقای شان معلمی در جامعه هستند. در همین زمان نیز اطلاعیه ای جعلی با امضای کانون صنفی معلمان ایران توزیع گردید که لغو گردهمایی را اعلام می کرد. معلمان خواستار پی‌گیری قضایی موضوع، توسط دبیرخانه کانون شدند.” مدعی العموم کجاست تا با جعل کنندگان اعلامیه کانون صنفی معلمان برخورد قانونی کند”؟

دوازده اسفند ۸۵  آموزگاران بدون هیچ وسیله ی تبلیغی گرد هم آمدند تا بعد از چند دهه فریاد بزنند: “تا حق خود نگیریم، آرام نمی‌نشینیم”، “چراغی که باشد به خانه روا، به مسجد حرام است و هم ناروا”. میدان بهارستان بار دیگر بعد از چهل و اندی سال شاهد موج عظیم معلمانی شد که برای احقاق حقوقشان به خیابان آمده بودند. موج عظیم معلمان دسته دسته از دهانه‌ی ایستگاه متروی بهارستان خارج شده و به سمت ساختمان مجلس می‌آیند تا به تخصیص نیافتن بودجه به لایحه نظام هماهنگ حقوق و احتمال اجرا نشدن آن در سال ۸۶ اعتراض نمایند و بگویند “نظام هماهنگ اجرا باید گردد”، “مگر تورم پلکانی بالا می‌رود که حقوق ها پلکانی افزایش یابد”. حضور زنان معلم تحسین همگان را برانگیخت، حتی همکاران مردشان را و فریاد آن ها بالاتر از همه از گوشه‌ی شرقی محوطه به گوش می‌رسید: “حیثیت و منزلت ، حق مسلم ماست”.

در انبوه جمعیت بیست هزار نفری معلمان، خانم معلم بازنشسته‌ای بر روی سکو ایستاد. با صدایی که  تا شعاع چند متری می رسید، خطاب به مسوولان گفت: آموزش و پرورش ما با دوره قبل چه فرقی کرده است؟ اگر آن زمان مدارس ملی بود امروز مدارس آن چنانی! امکان تحصیل را از فرزندان مان گرفته است. من معلم کجا می‌توانم فرزندم را به آن مدارس بفرستم. در مدارس دولتی نیز محتوای آموزشی آن چنان نازل است که جایی برای رشد فرزندانمان نمی ماند و…

یکی از برگزارکنندگان نیز خطاب به رییس جمهور گفت: اقای رییس جمهور اگر شما بیست میلیون رای دارید، ما جمعیت یک میلیونی معلمان با دانش‌آموزان و خانواده‌هاشان حداقل پنجاه میلیون نفر را می‌توانیم به خیابان‌ها بکشانیم و از خانواده‌ها تقاضا کرد که در این مورد صبورانه برخورد نمایند و نگران وضعیت تحصیل فرزندانشان نباشند چرا که همراهی آن ها به نفع فرزندانشان نیز هست و…

وی خطاب به مسولان گفت: آفرین به وزیر نفت که ضمن حمایت از حقوق‌های ملیونی کارکنانش خواهان افزایش حقوق آن‌ها نیز شد. وزیر نفت  در توجیه این درخواست خود اعلام کرد که کارکنانش ضمن این که از مدارک بالا برخوردارند، در مناطق بد آب و هوا و محروم نیز کار می کنند. سوال من این است که آیا معلمان ما مدارک‌شان کم‌تر از کارکنان آن وزارت‌خانه است؟ معلمان ما که در استان‌های فقر زده و محروم، خدمت می کنند و از حداقل امکانات نیز بی‌بهره هستند، بیش‌تر از آن‌ها مشمول این بی‌حقوقی نیستند؟، پس چه گونه است که حقوق آن‌ها ده برابر یک معلم است؟. ما اصلا خواستار کم کردن حقوق آن‌ها  نیستیم،  بل که آن ها به جز مدیران رده بالا و برخی کارشناسان، حق خود را می گیرند و این حق باید به بقیه نیز داده شود: “هماهنگی حقوق خواسته مشروع ماست – هر سخنی غیر از این بیهوده و نارواست”، “دولت، مجلس، نگهبان – غافل ز فرهنگیان”

تجمع معلمان بنا به خواست مسوولان برگزاری، با این مضمون که تا حادثه ای پیش نیامده محل را ترک نمایند که بتوانند معلمان بیش‌تری را به میدان آوردند. با خواندن بیانیه پایانی در بعد از ظهر پایان یافت. پنجشنبه ۱۷ اسفند بار دیگر معلمان جلوی مجلس جمع شدند. سه ایستگاه نزدیک به مجلس، تعطیل و درهای آن ها بسته شده بود و انواع نیروهای امنیتی و پلیس تمامی فضاهای اطراف مجلس را احاطه کرده بودند. انواع اتومبیل‌های پلیس نیز تماما کنار خیابان‌های اطراف مجلس پارک شده بود. معلمان امروز دیگر با فیش‌های حقوق خود آمده بودند. فقط معلمان را با کارت شناسایی به جلوی مجلس راه می‌دادند. اما معلمان می‌گفتند معلم که کارت شناسایی نمی‌خواهد. از چند متری قیافه‌اش فریاد می زند که کیست ؟! مردمی که برای شرکت در این تجمع آمده بودند، اجبارا در آن پیاده‌روهای خیابان‌های روبرو می‌ایستادند. دانش آموزان زیادی هم آمده بودند. نیروهای پلیس با آن‌ها برخورد خشنی داشتند و سریعا آن ها را از محل دور می‌کردند.

در میان تجمع‌کنندگان و در هیاهوی شعارها و سخنرانی‌ها، کارت های قرمز رنگی در دستان بیش از بیست و پنج‌هزار معلم بالا می‌رفتند و فضای بسیار پر ابهت ایجاد می کرد. هزاران معلم از تهران، شهرهای اطراف و، شهرستان‌های مختلف، روز پنجشنبه ۱۷/۱۲/۸۵ مقابل درب مجلس شورای اسلامی گرد هم آمدند تا برای سومین بار در طول هفته صدای اعتراضشان را به گوش مسوولین برسانند و فریاد بزنند: “معلم می‌میرد، سازش نمی‌پذیرد”، “معلم بپا خیز برای رفع تبعیض”، “تعطیلی مدارس جواب رد مجلس”.

این شعارها و شعار های دیگر در سه روز متناوب هفته جاری به شیشه‌های مجلس خورد و طنین فریاد های معلمان به گوش ساکنان خسته خیابان های اطراف رسید ولی دریغ از عکس‌العمل معقول.

معلمان منتظر نتیجه مذاکرات نماینده‌ی معلمان با مجلسیان بودند. ساعت ده ونیم از معلمان خواسته شد که محل را با آرامش ترک کنند تا ۴ شنبه‌ی آینده مهلت دهند تا نمایندگان اقدامی انجام دهند. افراد شرکت کننده ناراضی از این حرکت و این که تلاششان برای شرکت در این تجمع بدون دستاوردی این گونه پایان یابد به مرور و آهسته محل را ترک کردند. گروهی از جمعیت شرکت کننده چون سیل خروشانی به خیابان آمد و با سر دادن شعار به سمت سرچشمه حرکت کرد. “از فردا مدرسه تعطیل میشه”، “معلم اتحاد اتحاد”،” کارگر، معلم اتحاد  اتحاد”و….. شعارهایی بود که فضای خیابان سرچشمه را پر کرده بود. مقابل مسجد سپهسالار یک باره معلمان مورد هجوم گارد ویژه با لباس های چرمی سیاه و نیروی انتظامی قرار گرفتند، فرار مردم از زیر باتوم‌های ماموران و فریادشان که: “نیروی انتظامی  خجالت  خجالت” فضای خیابان را پر می‌کرد. هر گاه که کسی در چنگال آن‌ها گرفتار می‌آمد: ” ولش کن ولش کن” سراسر خیابان را احاطه می‌کرد…

سه روز تجمع باشکوه معلمان هنوز هیچ پاسخ صریح و روشنی از طرف مسوولان مملکتی نگرفت. در طول این هفته این سومین روزی بود که معلمان از سراسر کشور می‌آمدند و بی نتیجه باز می گشتند ولی دلزده و مایوس نبودند، حتی دستگیری های کوتاه مدت فعالان آن ها، تاثیری در روحیه‌شان  نداشت.

یکشنبه ۲۰/۱۲/۸۵، از ساعت پنج صبح هزاران نیروی پلیس و ضدشورش تمامی محل‌های جلو مجلس و خیابان های اطراف را به صورت یک دیوار انسانی احاطه کرده اند. باور کردنی نبود این همه نیرو برای معلمانی که چیزی جز شرافت فرهنگی – اجتماعی خود را نمی‌خواهند؟

۲۳ اسفند  پروژه سرکوب، در غیاب معلمان معترض با دستگیری تعدادی از معلمان کامل شد و بار دیگر فضای یاس  و ناامیدی بر فعالیت های معلمان سایه افکند، هر چند تشکل‌های صنفی برای ادامه اعتراضات در فروردین ۸۶ فراخوان دادند اما نیروهای امنیتی بیکار نشدند و بدنه معلمان را با احکام تعلیق، اخراج و توبیخ زیر ضرب گرفتند. اعتراضات به صورت ناهماهنگ در  بهار ۸۶ ادامه یافت اما دولت توانسته بود همچون دولت پیشین مطالبات برحق معلمان را  منکوب کند.

با بررسی و بازخوانی این اعتصابات می‌توان جمع‌بندی مختصری از بیش از نیم قرن فعالیت معلمان به شکل زیر ارایه نمود:

اول- معلمان از قدرت بسیج‌کننده منحصر به فردی در سطح جامعه برخوردارند این موقعیت به خاطر وضعیت شغلی آنان است که از یک طرف به عنوان بزرگترین نیروی کارمزدی دولتی با حاکمیت در ارتباطند و از سوی دیگر اکثریت جامعه را به خاطر شغل معلمی مخاطب قرار می‌دهند این موقعیت، از ظرفیت تاثیرگذاری فراوانی برخوردار است به شرطی که خود معلمان نسبت به جایگاه و موقعیت خود آگاهی داشته باشند این آگاهی می‌تواند در شکل‌گیری تشکل‌های صنفی مستقل خود را متبلور نماید.

دوم- دولت‌ها نه تنها نمی‌توانند در امر پیشبرد مطالبات معلمان موثر باشند بلکه از زمان دولت اصلاح‌طلب علی امینی تا محمد خاتمی و حتی دولت احمدی نژاد، نقش موثری در سرکوب معلمان داشته‌اند. پس نمی‌توان در امر اجتماعی به نیروی دولت که نماینده طبقه مسلط است متکی شد.

سوم- تشکل‌ها نقش موثر و اساسی در به ثمر نشستن خواست‌های معلمان داشته‌اند اما به خاطر فقدان تشکل‌های مستقل از قدرت در بزنگاه اعتراضات و به خاطر تحلیل نادرست از شرایط و اعتماد نابجا از دولت منافع صنفی معلمان را قربانی نموده‌اند. در اعتراضات زمان پهلوی وقتی مطالبه معلمان به تغییر  وزیر و پیگیری از ناحیه دولت تقلیل یافت، اعتراضات عقیم ماند و در اسفند ۸۵ نمایندگان تشکل‌های صنفی به جای اتکا به بدنه‌ی خود، میز مذاکره و رایزنی را انتخاب نمودند به قدرت بسیج عمومی کم بها دادند و جنبش عدالت‌خواهی خود را در راه دفاع از دولت خاتمی سربریدند و در غیاب معلمان حامی خود قربانی سرکوب دولتی شدند.

چهارم- معلمان در این اعتراضات خود به مساله آموزش برابر و کیفی کم بها دادند و مطالبات خود را به امر رفاهی تقلیل دادند لذا قسمتی از بدنه اجتماعی حامی خود را از دست دادند، مطالبات باید در مسیر جنبش دموکراسی خواهی با خواست‌های سایر طبقات اجتماعی گره می‌خورد اما اسیر پیوند با بخشی از بدنه قدرت گردید.

پنجم- تشکل‌های دارای مجوز به خاطر نزدیکی به قدرت هرگز از تشکل‌یابی آزاد معلمان حمایت نکردند و آن را به عنوان یک خواسته برحق مطرح نکردند. نوعی تنگ نظری و سیاسی کاری مانع شکل‌گیری اندیشه‌های غیر دولتی در دوره های مختلف گردید. این فقدان راه را برای برخورد با همین تشکل‌ها نیز گشود و با تغییر دولت‌ها، دولت‌های جدید تشکل‌های دولت ساخته قبلی را در هم کوبیدند.

ششم- معلمان و تشکل‌های صنفی فعال نتوانستند حرکت خود را با حرکت کارگران، پرستاران و سایر زحمتکشان پیوند زنند، هر چند در سطح شعار و بیانیه آن را مطرح نمودند.

با این اوصاف مطالبات صنفی معلمان هرگز خاموش نشد و معلمان و تشکل هایی که داعیه دفاع از حقوق معلمان را دارند می توانند فصل نوینی در مسیر خود بگشایند به شرطی که اسیر و درگیر مسایل سیاسی نشوند و به بازوی حاکمیت تبدیل نگردند، گذشته خود را صادقانه نقد و بررسی کنند، بر عنصر بسیج عمومی تاکید نمایند، بر آموزش برابر و کیفی در کنار سایر مطالبات رفاهی بها دهند و بیش از هر چیز مستقل از حکومت بر حق سازماندهی و تشکل یابی تاکید نموده با سایر طبقات اجتماعی پیوند برقرار نمایند.

* منبع: راه آینده، شماره ی ۵،  اردیبهشت ۸۶

احمد موسوی: تاثیر شعر در زندان

برگرفته از نشریه آرش شماره ۱۱۰

مقدمه

دوست گرامی ام پرویز قلیچ خانی طی یک تماس تلفنی، ضمن ارائه توضیحاتی در مورد موضوعات انتخاب شده برای شماره ۱۱۰ نشریه آرش از من نیز خواست تا در باره “تاثیر شعر در زندان” مطلبی برای این شماره آرش بنویسم. با برداشتی که من از گستره وسیع موضوع “تاثیر شعر در زندان” داشتم، پاسخ اولیه من به پرویز بدون هیچ تعارف و درنگی منفی بود. چرا که ورود به این مقوله نیاز به یک کار تحقیقاتی گسترده داشت، که نه در حوزه فعالیت من بود و نه اساسا وقتی برای ورود به این گستره را داشتم. توضیحات و دلایل من بر چرایی پاسخ منفی ام، پرویز را بر آن داشت تا دیدگاه و خواست مورد نظرش را شفاف تر توضیح دهد. خواست و دیدگاه  پرویز این بود تا من تجارب شخصی سال های زندانم را در مورد تاثیر شعر بر زندان بنویسم. پس از توضیحات پرویز، با همه تردیدی که کماکان در نوشتن این مطلب داشتم، اما زانوانم کمی شل شده بود. پرویز نیز با تیزبینی از همین تردید من، بر پیگیری خود افزود. اصرار پرویز قلیچ خانی از یک طرف و گفتگوی صمیمانه‌اش با من از طرف دیگر، که لازمه ویژه گی های اولیه مدیر مسئولی نشریه‌ای همانند آرش است، مرا به تسلیم کشانید و در نهایت به پرویز قول دادم تا در مورد نوشتن این مقوله وقت بگذارم. آنچه را که در زیر می خوانید، صرفا حاصل تجربه شخصی من نسبت به موضوع تاثیر شعر در زندان است. نه چیزی بیشتر. امیدوارم در این نوشتار توانسته باشم گوشه ای از  گستره وسیع “تاثیر شعر در زندان” را برای خوانندگان نشریه آرش تصویر کرده باشم.

قبل از ورود به بحث “تاثیر شعر در زندان” ضروری است تا تعریف کوتاهی از زندان داشته باشیم. در عامیانه ترین و عمومی ترین شکل توضیح زندان، چنین آمده است: زندان مکانی است که اشخاص از نظر فیزیکی، محدود، توقیف و معمولا از آزادی های شخصی محروم می شوند. در لغت نامه دهخدا، “زندان جایی که متهمان و محکومان را در آننگاهداری می کنند” تعریف شده است. در فرهنگ معین نیز، از زندان به عنوان “جایی که متهمان و محکومان را در آننگاهداری می کنند”، یاد شده است. در آیین نامه سازمان زندان های جمهوری اسلامی نیز از زندان به عنوان محلی نام برده شده است که “در آن محکومانی که حکم آنان قطعی شده است با معرفی مقامات قضایی صلاحیت دار و قانونی، برای مدت معین یا به طور دائم به منظور تحمل کیفر با هدف حرفه آموزی، بازپروری و بازسازی، نگهداری می شوند”. و در مورد بازداشتگاه نیز چنین آمده است :بازداشتگاه محل نگهداری متهمانی است که با قرار کتبی مقام های صلاحیت دار قضایی تا اتخاذ تصمیم نهایی به آنجا معرفی می شوند. به رغم اختلاف های جزئی که در توضیح اولیه و رایج زندان ارائه شده است، اما، همه این تعاریف در بیان یک نکته هم رای هستند. یعنی اعتراف به اینکه :زندان جایی است که اشخاص در آن نگاهداری می شوند.

من در تعاریف ارائه شده از زندان، روی واژه “نگاهداری” تاکید دارم. در واقع اس و اساس زندان بر مبنای نگاهداریاشخاص به دور از جامعه و محرومیت از آزادی های فردی موجود در جامعه پی ریزی شده است. لذا، اگر رژیمی به این بخش از تعریف اولیه زندان، یعنی “نگاهداری” زندانیان و به طریق اولی حفاظت زندانیان در مکانی بسته و محدود متعهد نباشد، دیگر به سختی می توان از آن چهار دیواری به عنوان زندان که اشخاص از نظر فیزیکی، محدود، توقیف و معمولا از آزادی های شخصی محروم می شوند، نام برد. اگر غیر از این باشد، آن مکان، نه تنها دیگر مکانی برای نگاهداری متهمان محسوب نخواهد شد، بلکه به جای “نگاهداری” اشخاص، عملا مکان مورد نظر به شکنجه گاه و کشتارگاه روزانه متهمان و زندانیان تبدیل می شود که دیگر هیچ سنخیتی با تعاریف بکار گرفته شده در مورد زندان ندارد.

حال با چنین تعریفی از زندان، فکر می کنم همه آنهایی که روزگاری را در زندان های جمهوری اسلامی گذرانده اند، مستثنا از اینکه چند روز، چند ماه و یا چند سال در زندان بوده اند، بدون هیچ اغراق و اضافه گویی حتما به این تجربه تلخ رسیده اند که شرایط حاکم بر زندان های جمهوری اسلامی از اساس با آنچه در تعاریف ارائه شده در سطور بالا آمده است و حتا با آنچه که حاکمان اسلامی به ظاهر در قوانین رسمی خود مدون و مکتوب کرده اند، کمترین سازگاری و سنخیتی نداشته و ندارد. در واقع متهم  و یا فرد دستگیر شده در نظام جمهوری اسلامی از همان لحظه دستگیری و از همان زمانی که چشمان او را در زیر چشمبند مدفون می کنند، علاوه بر قرار گرفتن در مکانی بسته و محدود، با ضرب و شتم، شلاق و شکنجه های مرگبار نیز مواجه می شود. شرایطی که افراد از همان ابتدای ورود به چهاردیواری بسته ای به نام زندان با تنهایی و وضعیتی غیر قابل تصور و بعضا شکننده مواجه می شود. و طبیعتا در چنین وضعیت­ مرگباری است که شعر و موسیقی می تواند اولین سنگر و جان پناه افراد دستگیر شده در عبور از لحظه های تنهایی باشد. نه فقط عبور از لحظه های تنهایی و دلتنگی، بلکه مرحمی هم بر پاها و گرده های زخمی زندانیان شکنجه شده نیز باشد. در واقع با دستگیری و ورود اشخاص به این چهار دیواری محدود و بسته، اولین نیاز عاطفی زندانی و اولین گام او برای شکستن دیوار بلند تنهایی، یافتن دریچه ای به سوی شعر و موسیقی است. در این جا است که، اگر فرد بازداشت شده تجربه همزیستی و همنوایی با شعر و موسیقی را نداشته باشد، حرمان و حسرتی مضاف به بلندای دیوار بلند تنهایی بر گلویش چنگ می اندازد. و دقیقا از این منظر است که من به جای به کارگیری عنوان تاثیر “شعر در زندان” ترجیح می دهم نگاه و تجربه شخصی ام را در تاثیر “شعر و موسیقی در زندان” با خوانندگان گرامی “آرش” در میان بگذارم. چرا که در بحث مورد نظر، موسیقی و شعر دو وجه کاملا درهم تنیده و لازم و ملزوم یکدیگر هستند.

من خوشبختانه در روزگار پیش از دستگیری از این شانس همنشینی و دوستی با شعر برخوردار بودم. علاوه بر دوستی با شعر از شانس دلبستگی و علاقه مندی به موسیقی نیز برخوردار بودم. در واقع علاقه و دلبستگی من به موسیقی از سوسن و عارف و مهرپویا گرفته تا شجریان، مرضیه و دلکش و بعد ها دلبستگی من به ترانه سرودهای انقلابی، تقریبا به درازای سال های زندگی من بوده است. عبارت “آن کس که موسیقی را نفی می کند، بری از عواطف انسانی است” از ایام نوجوانی تا روزگار پیش از دستگیری، بر پشت تمام نوارهای کاستی که داشتم، نقش بسته بود. و امروز به جرعت می توانم بگویم برخورداری از این دو شانس، بیشترین ترمیم کننده سال های زندان من در شکستن دیوار بلند تنهایی در لحظه های شلاق و شکنجه و مهمتر از همه، پناهگاه امن و استواری برای تعمیق باورهای من به آزادی و سوسیالیسم در آن بی پناهی و تیره روزی سال های زندان و مرگ جمهوری اسلامی بود.

“مرا ببوس” اولین زمزمه های زیر لبی من در لحظه های ورود به زندان و نقطه ی آغاز شکستن این دیوار بلند تنهایی در زندان بود. اما، در زندان های جمهوری اسلامی فقط صحبت از محدودیت های فیزیکی، توقیف و یا محروم شدن از آزادی های شخصی نیست. شلاق و شکنجه است که عموما بیداد می کند. تحمل فشار روانی حاصل از حفظ قرارها و اطلاعات تشکیلاتی­، دردی به مراتب جانکاه تر از دیوار بلند تنهایی است. من اگرچه در ابتدای دستگیری به دلیل عدم شناسایی موقعیت تشکیلاتی ام، بر تخت شکنجه بسته نشدم، اما از آنجاییکه خود بر موقعیت تشکیلاتی و نیز جایگاه مجموعه ای از رفقای فعال سازمان در منطقه آگاه بودم و هر آن فرود آمدن ضربه های داغ و درفش را بر گرده و پاهایم انتظار می کشیدم، همانند بی شمار زندانیانی که در زیر داغی سوزان “تک ضربه های سنگین شلاق شکنجه گران” به سایه سار لحظه های استقامت وارتان در شعر “مرگ نازلی” نقب می زنند، من نیز از همان لحظه های آغاز دستگیری، جان خود را در پوسته ای از استقامت “وارتان” در سروده ماندگار زنده یاد احمد شاملو، پناه دادم. پچ پچ های زیر لبی من با سروده “مرگ نازلی” گام دیگری از همنوایی من برای ورود به لحظه های داغ و درفش و شکنجه بود.

“نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت/ در خانه، زیر پنچره گل داد یاس پیر/ دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه میفکن! بودن، به از نبود شدن، خاصه در بهار.

همزمانی دستگیری من در روزهای پایانی زمستان (۲۲ اسفند ۶۰) و ورود به لحظه های زیبای شکفتن ارغوان و سوسن و زنبق، جان مرا در همدلی با پایداری “نازلی” دو چندان می ساخت، آنگاه که با خود زمزمه می کردم: نازلی سخن نگفت؛ سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. نازلی سخن نگفت، نازلی ستاره بود، یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت. نازلی سخن نگفت، تازلی بنفشه بود، گل داد، مژده داد، زمستان شکست و رفت.

به رغم تحمل ضرب و شتم ها، قطع ملاقات ها و انتقال چند ماهه به زندان چالوس که همه اینگونه اقدامات جزو پدیده های بسیار متعارف و رایج زندان های جمهوری اسلامی هستند و من با توجه به عمق و گستردگی فشارهای موجود در زندان های جمهوری اسلامی، ترجیحا از به کار بردن لفظ “شکنجه” در مورد اینگونه اقدامات بازجویان و مسئولان زندان آگاهانه پرهیز می کنم، دو سال طول کشید تا هویت تشکیلاتی من برای جمهوری اسلامی آشکار شد. دو سال به انتظار گذشت تا بر تخت شکنجه بسته شدم. دو سال در بیم و اضطراب گذشت تا شلاق سنگین شکنجه گران بر پاهایم فرود آمد. و لذا، در تمامی این روزها و ماه های اولیه انتظار، در بازخوانی شعر مقاومت و هر مضمونی که روحیه گذشتن از جان را در من تقویت می کرد، پناه می گرفتم.

گر مرد رهی میان خون باید رفت* از پای فتاده سرنگون باید رفت* تو پای به راه در نه و هیچ مپرس*  خود راه بگویدت که چون باید رفت و نیز  رباعی *در مسلخ عشق جز نکو را نکشند* روبه صفتان زشت خو را نکشند* گر عاشق صادقی ز مردن مهراس* مردار بود هر آنکه اور را نکشند*، از جمله رباعیاتی بودند که مدام من و دیگر رفقای هم سلولی ام در آن روزها و ماه های انتظار با خود زمزمه می کردیم.

بعد از دوسال زندان، بعد از دو سال تبعید و دربدری از این زندان به آن زندان، بعد از دو سال تاخیر در شکنجه، بالاخره انتظار به سر رسید و با دستگیری دو رفیق تشکیلاتی، با نام مستعار شناسایی و زیر ضرب رفتم. پس از این شناسایی اولیه، دو ماه طول کشید تا به هویت اصلی ام پی بردند و آنگاه در بهمن ماه ۶۲ در زندان قزلحصار به سر وقت من آمدند. از زندان قزلحصار به شکنجه گاه چالوس اعزام شدم. در آن روزهای بازجویی، در آن روزهای شکنجه، در آن روزهای بهمن خونین، به تجارب دیگری از تاثیر گذاری شعر و موسیقی در زندان رسیدم. در این زمان بود که خود به تجربه راوی لحظه های شکنجه شدم، آنگاه که خود پاهای زخمی ام را در مرحم زلال آبی سروده ام شستم. آنگاه که از پشت تک دریچه سلول بسته ام، از ورای دیوارهای بلند، به انبوه بی شمار یاران شکنجه شده ام و با یاد “مرگ نازلی” در خود نهیب می زدم: *من یک مبارز دربندم* با زخم های تازیانه به پشت* با پاهای سیاه نشسته به خون* با خوشه های خشم به آتش نشسته ام* در لحظه های استقامت خویش* زیباترین سرود بودن را به زمزمه می خوانم.  آنگاه که با یاد یاران از دست رفته ام  در زیر لحظه های داغ و درفش با سروده های خود زمزمه می کردم: *آه…چه درد غریبی­ست* وقتی غریو دردناک هم رزم و هم سفرت* در پیچش حرکت تک ضربه های سنگین شلاق شکنجه گران* در سکوت شبانه می پیچد* آه…چه درد غریبی­ست، وقتی سکوت با مرگ همسفرت در زیر تازیانه می شکند*. و آنگاه در پس این همه بیداد و ویرانگری، در آن لحظه های مرگ و زندگی نهیب می زدم:*من با نگاه خسته خویش* به میهنم-این پیر سربلند، این زخمی هزار ساله- می نگرم* که از سوگ این همه یاران سربلند* از درد این همه بیداد ستمگران* بر گونه اش اشکی نشسته است*

و به راستی چه نوش مرحمی­ست تاثیر شگرف شعر برای پایداری در زندان، برای تسکین درد زخم های جسم و جان و برای دوباره ایستادن روی پاهایی که زیر شلاق شکنجه گران لهیده است، در آن زمان که با خود و با غلیان خشم فروخفته از شانه های زخمی و خونین هر رفیق دربندت، آواز می دهی: *من یک فدایی خلقم* که در اسارت دشمن نیز، آزاد و سربلند* سرود رهایی را تا بر دمیدن خورشید فتح مان* تا لحظه های گسستن زنجیر و بندمان* در جای جای میهن در خون نشسته ام، آواز می دهم* آ….و…ا..ز می دهم.

 تداعی معانی شعر و موسیقی و تاثیر آن بر زندان

روزهای آغازین و حتا ساعت های اولیه دستگیری برای هر فرد زندانی، می تواند لحظه های سرنوشت سازی باشد. اینکه فرد بازداشت شده در همان لحظه های اولیه و روزهای نخست در کدام سلول و در چه فضایی قرار گیرد، بدون شک تاثیر متفاوتی بر روند آتی روزها و سال های بعدی زندان او خواهد داشت. چرا که من بر این باورم به همان اندازه که دیدن یک بیت شعر مقاومت بر دیوار سلول انفرادی می تواند بر روحیه پایداری و استقامت زندانی تاثیر مثبت بگذارد، دیدن پیام های شکست، وادادگی و تک جمله هایی که پیام ناامیدی و سرخوردگی سیاسی را در خود دارند، بدون تردید می تواند یک خشت دیگر بر دیوار بلند تنهایی زندان و بند بیافزاید. من فکر می کنم، همه کسانی که خاطراتی از زندان دارند، بر این تجربه واقف هستند که دیدن یک جمله کوتاه و یا یک بیت شعر زیبا بر دیوارهای سلولی که زندانی در آن بسر می برد و یا پیدا کردن نام یک دوست، همرزم و یا رد پای رفیقی در گوشه ای از همان سلول، تا چه اندازه می تواند در شکستن دیوار بلند تنهایی موثر واقع شود. و مهمتر اینکه شنیدن آوای یک شعر، سرود و یا یک تصنیف از سلول هم جوار، چه شور و شوقی را بر جسم و جان زندانی می نشاند. لااقل تجربه من، چه در تاثیر پذیری و چه در تاثیر گذاری آنچه در سطور بالا به آن اشاره کردم، یک تجربه کاملا عینی و قابل بیان است.

نخستین تجربه من از تداعی معانی شعر و سرود، مرتبط به لحظه های عید سال ۶۱ در زندان انزلی است. یک هفته از دستگیری ام گذشته است. زمستان ۶۰ سپری و سال جدید در ساعت حدود یک یا دو  نیمه شب آغاز می شد. ساعت دو نیمه شب در سکوت انفرادی ها، آوای دلنشین یک زندانی دختر از چند سلول آن طرف تر به گوش می رسد: “بکوشید ای مردم بهر آزادی/ که باشد نیاز به عشق و آزادی”. شنیدین سرود “تکامل” برشت و تاثیر شگرف آن در آن نیمه شب زندان، نه تنها یکی از جلوه های ماندگار دوران ده ساله زندانم شد، بلکه تا به امروز نیز این شگرفی را در من زنده نگه داشته است. سرود فوق، از یک طرف برایم تداعی کننده خاطرات شیرین اعتصاب دانشجویی زمستان۵۶ بود که با هم در روزهای اعتصاب دانشکده می خواندیم و از طرف دیگر، زندانی سرود خوان سلول های انفرادی، با خواندن این سرود، یک تنه سکوت مرگبار شب عید زندان را به چالش گرفته بود.

شگرفی این سرود آنگاه دیوارهای زندان را به لرزه در آورد، که صدای “مهناز” در بیت دوم این سرود اوج بیشتری گرفت و با صلابتی در خور تحسین، سلول ها را یک به یک درنوردید: جهان را بهتر سازیم* و جهان بهتر را* بهتر سازیم و پی گیریم*. سرودخوان نیمه شب سلول های انفرادی زندان، مهناز یوسف زاده از هواداران سازمان مجاهدین بود، که یک سال بعد اعدام شد. بعد از اعدام او، با پدرش در زندان رشت هم بند شدم. پیکر مهناز را اجازه دفن در گورستان شهر ندادند و به ناچار پیکر مهناز یوسف زاده را در حیات خانه به خاک سپردند. شنیدن صدای آواز مهناز یوسف زاده در انفرادی زندان انزلی آنهم در آن نیمه شب اول فروردین ۶۱، آنچنان آرمان های بلند انسانی و مبارزاتی را در من بر انگیخت که بدون شک، یکی از تاثیرگذارترین اثر توامان شعر و سرود و موسیقی در تمام سال های زندانم شد. تاثیر شگفتی که تا به امروز نیز با هم همراه است.

در زندان انزلی، من و “اردوان زیبرم” تا مرداد ۶۲ و پیش از آنکه من به زندان قزلحصار تبعید شوم، بیش از یک سال با هم در یک سلول بودیم. اگرچه تا آن موقع هر دوی ما به تخت شکنجه بسته نشده بودیم، اما تمامی لحظه های ضرب و شتم، قطع ملاقات، قطع هواخوری  و دیگر موارد سرکوب زندان را با هم تجربه کرده بودیم. در همان دوران، من بر دیوار سلول ۸  که ماه ها در آن بسر بردیم با خطی خوش نوشته بودم: “ارزش افراد در مواقع سخت بروز می کند، نه در روزهای سهل و عادی”. این عبارت “زرتشت” را از مجله دانشمند به عاریه گرفته بودم. با انتقال من به قزلحصار، من و اردوان نیز از هم جدا شدیم و قبل از برگشت دوباره من به زندان انزلی، اردوان آزاد شد و ما دیگر هرگز همدیگر را در زندان ندیدیم. من در بهمن ماه ۶۲ از زندان قزلحصار برای بازجویی به زندان چالوس منتقل شدم. پس از شکنجه، در حالی که پاهایم تا زانو سیاه و متورم بود، در آنجا نیز بر دیوار سلولم نوشتم: “ارزش افراد در مواقع سخت بروز می کند، نه در روزهای سهل و عادی”. و در گوشه دیگری از سلول نام خود را نیز ثبت کردم. بعد از من، اردوان نیز برای بازجویی و شکنجه به زندان چالوس منتقل شد. اردوان را نیز به همان سلولی که من در آن بسر برده بودم، جای دادند. او طبق سنت زندان و سلول انفرادی، از همان بدو ورود، دیوارهای سلول را به زیر ذره بین نگاه خود می گیرد. در جستجوی کنجکاوانه خود، ابتدا عبارت “ارزش افراد در مواقع سخت بروز می کند، نه در روزهای سهل و عادی” را بر دیوار سلول می بیند. با تداعی معانی عبارت فوق و جمله نوشته شده بر دیوار سلول ۸ زندان انزلی، به خود می گوید، این عبارت باید یادگاری “احمد” باشد. و پس از آن با دقت بیشتری در میان انبوه دست نوشته های مانده به دیوار، به جستجوی اسم من کنکاش می کند. با دیدن اسم من، به یک باره دیوار بلند تنهایی سلول انفرادی برایش فرو می ریزد. به خود می گوید، “احمد” نیز در این سلول بوده و نوشتن عبارت فوق به معنای عبور سالم و پایداری او از این دالان شکنجه و مرگ است. پس من نیز می توانم از آن به سلامت بگذرم. او نیز در گذر از آن دالان شکنجه و مرگ با تکیه بر آرمان هایش و نیز همدلی با عبارت: “ارزش افراد در مواقع سخت بروز می کند، نه در روزهای سهل و عادی” که تجلی پایداری ما در زندان انزلی بود، با سری افراشته به زندان انزلی باز می گردد. ۱۷ سال بعد از این ماجرا، من و اردوان همدیگر را در سوئد دیدیم و او در همان لحظه های نخست دیدار با شوق جان، از این خاطره و تاثیر شگرف تداعی معانی شعر و عبارات قصار در زندان، یاد کرد.

پس از یک ماه که در زندان چالوس زیر بازجویی بودم، یک زندانی تازه دستگیر شده در سلول همجوار من جای داده شد. روزهای نخست، بسیار شاد و سرزنده بود. اهل تنکابن، با موسیقی مانوس و به تصنیف های مرضیه علاقه مندی خاصی داشت. وقتی من تصنیفی از مرضیه می خواندم، او نیز از آنسوی دیوار تصنیف دیگری از مرضیه می خواند، که اغلب برای من تازگی داشت. اما، این شادی و سر زندگی او چند روزی بیش دوام نیاورد. در حیرتی ناباورانه روزی صدای بغض و هق هق گریه اش از آنسوی دیوار به گوش رسید. تختم در سوی دیگر دیوار بود و من هنوز به راحتی نمی توانستم راه بروم. به زحمت خودم را به دیوار مجاور رساندم و با چند ضربه به دیوار، پرسش کردم که آیا این صدای هق هق گریه اوست که به گوش می رسد؟ پس از لحظه هایی سکوت که برای توقف هق هق گریه اش بود، پاسخ داد: دارم دیونه می شم. توان تنها موندن را ندارم. من مانده بودم که در آن وضعیت وانفسا که خود بیش از هر زمان دیگری نیازمند همدلی در استقامت و پایداری بودم، با هق هق گریه های این زندانی تازه دستگیر شده چگونه خو کنم؟ شنیدن صدای هق هق گریه که نخستین نشانه های آوار شکستن درونی زندانی بود، در آن لحضات وانفسا همانند فرود آمدن شلاق های شکنجه بر جسم و جانم، برایم درد آور بود. موسیقی تنها راه ارتباط و همدلی من با او بود. هر دو در سایه سار موسیقی و در قالب گوش دادم به صدای یکدیگر در دو سوی دیوار سلول پناه جستیم. دو روز بعد از این واقعه، من یک دو بیتی از تصنیف های شجریان را با سوت برای خودم زمزمه می کردم. با هیجان به دیوار کوبید و پرسید، تو بودی که با سوت ترانه می خواندی؟ در پاسخ مثبت من به پرسشش، گفت، میشه یک بار دیگر آن را با آواز بخوانی تا من نیز یاد بگیرم. و من از این سوی سلول با صدایی که کمی بغض نیز در آن نشسته بود، آواز دادم: “به من گفتی که دل دریا کن ای دوست/ همه دریا از آنِ ما کن ای دوست. دلم دریا شده و دادم به دستت/ مکِش دریا به خون، پروا کن ای دوست”. در واقع من فقط برای آرامش و تسلای دل زندانی سلول همجوارم نمی خواندم. من برای شکستن دیوار بلند تنهای و رهایی از فشارهای زیر بازجویی و مهمتر از همه برای رهایی از فشاری که از درهم شکستن اندرونی زندانی همجوارم بر من وارد می شد، خود نیز بیش از هر زمان دیگری نیازمند شعر و موسیقی بودم، تا از درون آوار نشوم.

                                                            ***********

بی شک هر کدام از ما زندانیان، در بیرون از زندان، بارها و بارها، شعری را زمزمه کرده ایم، ترانه ای را به شوق خوانده ایم و گاها، در واگویه کردن بیداد و ستمی که در درون مایه یک ترانه سرود نهفته است، گونه های مان نیز گُر گرفته است، اما همه این اتفاقات را به عینه تجربه کردن و آن ها را نه صرفا با چشم جان که حتا با چشم سر نیز دیدن و تجربه کردن، تاثیری بسیار متفاوت بر روان و جان آدمی می گذارد. خصوصا، اگر در موقعیت یک زندانی آنهم در سلول انفرادی باشی. مضافا اینکه در انتظار بستن بر تخت شکنجه نیز باشی. در چنین وضعیت مرگباری تاثیر هر آنچه را که در بیرون از زندان شنیده ایم و یا با خود زمزمه کرده ایم و بعدها در زندان و در سلول انفرادی با چشم خود می بینیم، بسیار متفاوت است با زمانی که در یک تداعی معانی به یک باره در سلول انفرادی و یا هنگام رفتن به اتاق شکنجه با آن مواجه می شویم. داشتن پیش زمینه های یک تداعی معانی از پدیده های یکسان، اما در دو شرایط متفاوت می تواند نتایج کاملا متفاوتی را نیز برای فرد زندانی به بار آورد.

وقتی به سلول انفرادی چالوس منتقل شدم، در آن سلول، اولین چیزی که نظرم را به خود جلب کرد تراوش رشته های خون خشک شده بر پهنای دیوار کناری تخت سلول بود. زندانیان شکنجه شده پس از بازگشت به سلول، برای کاهش درد و به جریان افتادن خون در پاهای خونین و متورم شان، پاهای شکنجه شده را به دیوار مجاور تخت تکیه داده بودند. بلندی و کوتاهی تراوش رشته های خون مانده به دیوار، بیان روشنی از میزان شکنجه و خونریزی پاهای شکنجه شدگان بود. من در بیرون از زندان و پیش از دستگیری، بارها و بارها با شجریان و بی شجریان ترانه سرود “برادر بی قراره، برادر شعله واره، برادر غرق خونه، برادر کاکُل اش آتش فشونه” را با خود زمزمه کرده بودم. و بارها با صدای شجریان تکرار کرده بودم: “تو که همرزم مایی، تو که درد آشنایی، ببین خون عزیزان را به دیوار، بزن شیپور صبح روشنایی”. و حالا در آن فضای تنهایی، در آن لحظه های پیش از ورود به اتاق شکنجه، فقط زمزمه های من نبود که با خود واگویه می کردم :برادر غرق خونه، برادر کاکُل اش آتش فشونه. بلکه، طنین موج وار صدای محمد رضا شجریان بود که تمام دیوارهای سلول را به لرزه می انداخت. و من بیداد نهفته در درون مایه این ترانه سرود را نه در فضای ذهنی بیرون از زندان، بلکه با چشم خود و در کنار خود بر دیوار سلولم می دیدم. و در یگانگی و درآمیختگی با تجربه عینی شاعر این سروده، من نیز همزمان با او نهیب می زدم: تو که همرزم مایی، تو که درد آشنایی، ببین خون عزیزان را به دیوار، بزن شیپور صبح روشنایی. و با چنین درون مایه ای بر گرفته از دیوار خونین سلولم، آنهم پس از گذشت دو سال از دستگیری ام، به اتاق شکنجه رفتم.

***********

در روزگار تیره و تار هم آیا ترانه است؟ آری ترانه هست، در وصف روزهای تیره و تار!

در اردیبهشت ماه ۱۳۶۴ میثم جانشین حاج داود رحمانی در زندان قزلحصار، جهت کار در آشپزخانه از قبیل پاک کردن برنج، سبزیجات و مواردی این چنینی، قانون بیگاری گرفتن از زندانیان را به بند ابلاغ کرد. در شامگاه یکی از روزهای اولیه خرداد ماه ۶۴ نوبت به زندانیان اتاق هایی رسید که من هم در یکی از همان اتاق ها بسر می بردم. من و تعداد دیگری از زندانیان از رفتن به بیگاری امتناع کردیم. حدود ۱۵ نفر بودیم. با تهدیدات اولیه زندانبانان و نشان دادن مسیر “قرنظیبه” زندان به متمردین بیگاری، نیمی از این جمع از موضع خود عقب نشینی کردند و راهی آشپزخانه شدند و بقیه هم به قرنطیبه انتقال داده شدیم. روز بعد، با شروع بازجویی که شکستگی دو دنده من حاصل این بازجویی اولیه بود،  تعداد دیگری هم با پذیرش قانون کذایی کار در آشپزخانه، بازگشت به بند را به ماندن در عذاب روزها و شب های “قرنطینه” ترجیح دادند. در نتیجه، از آن جمع اولیه متمردین بیگاری در  آشپزخانه، فقط من و “صفا” در قرنطینه باقی ماندیم. دو رفیق اقلیتی دیگر مسعود و زنده یاد مسعود باختری (که در کشتار جمعی تابستان ۶۷ جان باخت) به جرم شوخی کردن و آب پاشیدن به همدیگر در هواخوری زندان، پیش از ما در قرنطینه بودند. زنده یاد رفیق سیامک الماسیان، (که او نیز در کشتار جمعی تابستان ۶۷ جان باخت) چند روز بعد تر به جمع ما اضافه شد. ما، جمع ۵ نفری رفقای اقلیت با تعداد دیگری زندانی مجاهد از بندهای دیگر قزلحصار، در شرایط تعدیل شده دوران “قیامت” و “تابوت” حاج داود قرار گرفتیم. با چشم های بسته، نشستن در یک مکان معین، با سه نوبت دستشویی در روز، بدون بلند شدن، راه رفتن و ممنوعیت هرگونه صحبت با یکدیگر. همراه با دو نگهبان تواب در شیفت های ۸ ساعته شبانه روزی. تا مانع هر گونه “تخلف” احتمالی ما از قوانین کذایی قرنطینه باشند. در فضای رنج و ویرانگری قرنطینه که تمام روز را با چشمان بسته مجبور به نشستن و یا دراز کشیدن بودیم، در یکی از همان نخستین روزهای قرنطینه، وقتی به پشت دراز کشیدم، از زیر چشم بند و از دریچه نیمه باز بالای دیوار قرنطینه، نگاهم بر شاخه های درخت بیدی افتاد که در ترنم باد می رقصیدند. و گنجشکانی، که بر روی شاخه های رقصان بید نجوا کنان در گوش هم حدیث عشق می خواندند. دیدار این صحنه به ظاهر ساده که هرکدام از ما در وضعیت بیرون از زندان صدها و هزاران بار مشابه آن را دیده ایم و بعضا با بی تفاوتی محض از کنارش گذشته ایم، اینبار برایم جلوه دیگری داشت. اینبار، تماشای همین صحنه به ظاهر معمولی، در آن فضای قرنطینه که بوی رنج و عذاب از در و دیوارش می بارید، من را به سایه سار خنک آسای شعر کشانید. در پناهگاه امن شعر، از چهار دیواری فضای مدحش قرنطینه رها شدم، به ضیافت رقص شادمانه سوسن و زنبق در نسیم بهار پیوستم، تا بدون قلم و کاغذ، روایت پایداری زندان را با پرندگان مهاجر به نجوا بنشینم و با آنان پچ پچ کنان در اندرون خود سخن آغاز کنم و بگویم:

آن سوی بهاراست و شکفتن گل، آواز قمریان سپید، خاکستری، سیاه، همراه با رقص شادمانه بید. آوای پر ترنم جویباران پر نشاط که از دل کوهساران، جوشان و پر خروش تن می کشند تا دشت سبزگون.

تا از دریچه نیمه باز بالای دیوار قرنطینه، گستره ذهنم را بر بال های نسیم بنشانم و تا دورهای دور آواز دهم: اما، این سوی، در این دخمه نمور و سیاه، کسانی نشسته اند بی هیچ کلام، در پس گذشت ماه های دراز، چه هر کلام جرمی است به وسعت شب. و باز بگویم: اینجا، در این سوی، کسانی نشسته اند بی هیچ حرکتی، گویی بدان سان که کوه های سربلند، به هیئت انسان در آمده اند، چه هر حرکتی جرمی است به درازای یک دو روز و شبی ماندن به زیر هشت، با ره توشه های سنگین همیشگی اش.

و همراه با رقص شادمانه بید دوباره بخوانم: آن سوی، خورشید با مهربانی خویش، در پهن دشت شقایق-این دشت سرخ گون- به رقص بهارانه نشسته است. و بلبلان مست از شکفتن گل، با غنچه های سرخ نشانده به لب، پر می کشند از شاخه ای به شاخسار دگر، تا شکست زمستان را آذین دیگری بندند.

اما، اینجا، این سوی، در این فضای مدحش و درد، کسانی نشسته اند، چون خوشه های نورس گندم در تطاول باد. کسانی با نگاه های عاشقانه شان، که در تطاول و چپاول توفان نیز، مرغ عشق را پرواز می دهند، تا دورهای دور. چه اینان، عشق و کین را به تساوی در چشم های روشن شان جای داده اند. عشق به رویش سبز بهار، کین به نامردمان پست، که در دل شب با دشنه های سیاه، قلب سپیده را نشانه می گیرند.

و با بغضی فرو خرده همچنان آواز در دهم: اگرچه آن سوی، پرندگان مهاجر، در گوش هم به نغمه می خوانند، شکفتن گل را، به روی شاخه های نورس بید. و سوسن و زنبق، در خنکای نسیم بهار، شادمانه به نجوا نشسته اند، و حدیث عشق می خوانند.

اما، اینجا، این سوی، به جای رقص شادمانه سوسن و زنبق، تنها نگاه ست که معنا گرفته است. اینجا، در این فضای وحشت و درد، تنها مرغ نگاه ست، که بی قرارانه پر می کشد مدام، تا بر شانه های زخمی یاران آرمیده در این دخمه نمور، آشیانه بگیرد. تا با نهیب خود آواز در دهم: اینجا، آهنگ هر کلام بعد از گذشت زمان، با گوش ها نا آشنا مانده است دگر، و حنجره ها در پس ماه ها بی سخنی، ارتعاش را از یاد برده اند.

و آنگاه فریاد برکشم: اینجا، به اختیار بر خاستن جرم است، به اختیار نوشیدن جرم است، آری! به اختیار نوشیدن جرم است. اینجا، در این فضای سرد و سکوت، کلام-این آشنای دیر پای-حتا به خلوت شب نیز، پنجه در گوش کس نمی ساید. چه، دژخیمان، با نگاه های گرگی شان، حتا شکفتن لب را نشانه می گیرند.

اینجا، در این فضای همیشه دلتنگی، گفتن یک سلام، به گاه رسیدن صبح، یک شب بخیر به گاه خلوت شب، جرم است. آری! حتی گفتن یک سلام، به همرزم و همسفرات، که ماه ها هم سان تو در کنارت نشسته است، جرم است. جرمی که چند روز و شبی، از نشستن بازات می دارند، از خوابیدن منع ات می سازند، و چشمان ات را در پشت یک نقاب سیاه می کارند ، تا در گمان تیره شان، باور کنند که خورشید را از تو گرفته اند. غافل! که اینان-این انسان های سربلند، این چشمه های جوشان پر خروش- خود خورشیدهای فروزان این دیارانند. و بهار، مهربانانه آن سوی، با شاخه های پر طراوت گل سرخ، به میعادشان نشسته است، تا خورشید را در چشم های روشن شان بیند.

و بدین سان بود که طی دو ماه ماندن در قرنطینه، جسم و جان را به وادی جادویی شعر سپردم. و با کشاندن ذهنم به جان پناه امن شعر، هر روز بندی از این شعر بلند را سرودم. در فضای شعر و سرودن آن، زندگی کردم، نفس کشیدم، رنج قرنطینه را از سر وا کردم و در گستره جادویی فضای شعر، حتا بر درد حاصل از شکستگی دنده هایم نیز التیام بخشیدم. پایان سرودن شعر، اما، آغاز دیگری برای من شد. آغاز زمزمه های لحظه های اندرونی من و پس از آن تکیه گاه موثری برای برون رفت از روزهای قرنطینه و نیز ماندگاری من در سال های بعدی دوران زندان شد. دوران قرنطینه سپری شد. با رهایی از قرنطینه، تبعید به بند سلطنت طلب ها آغاز شد. در آنجا بود که برای در امان نگه داشتن سروده “قرنطینه”، به جز من،”صفا” نیز، با آن صفای همیشگی اش، شعر را به حافظه سپرد و شش ماه بعد در پی آزادی “صفا”، “قرنطینه” نیز برای همیشه از گزند یورش زندان و زندان بانان در امان ماند.

                                                           *************

بی تردید، انتخاب شعر و موسیقی به ویژه در زندان، بازتاب دهنده چگونگی لحظه ها، روزها و شب های زندان است. انتخاب هر شعر، زمزمه و واگویه کردن آن رابطه تنگاتنگی با فضای زندان و موقعیتی که هر زندانی در آن بس می برد، دارد. عنصر مقاومت و به دنبال آن امید همراه با نرمی و لطافت نهفته در درون مایه هر شعر از جمله عناصر جادویی درهم تنیده ای هستند که در بازسازی و ماندگاری زندانی در زندان نقش تاثیر گذاری دارند. یا دست کم برای من در دوران ده ساله زندانم چنین بوده است.

“به دخترم گفتم دری که کوبه ندارد کس نخواهد کوفت. باز دخترکم گفت کیست؟ کیست؟ گریست”. این شعر با چنین مطلع ای که تا به امروز نیز نتوانستم ام یا نتوانسته ایم رد پایی از سراینده اش داشته باشیم، از جمله زمزمه های من و جمع نزدیکی از زندانیان قزلحصار در آن روزهای وحشت و مرگ دوران حاج داود رحمانی بود.

“مویت کلاف دود، سخی طبع، دامن سپید، مرا نبخشیدند، تو را نیز نمی بخشند. که بخشش سزای پاکان نیست. مرا نبخشیدند، به جرم زمزمه کردن، عشق ورزیدن. تو را نمی بخشند، که پچ پچ زیر لبی و رخنه ذهن”. پیام این شعر و مهمتر از همه، لطافت و زیبایی هستی بخش نهفته در بند بند آن، آنهم در آن فضای سرکوب گری، بی اعتمادی و تواب سازی دوران حاج داود، لااقل در من تاثیری شگرف و جادویی داشت و هنوز نیز برایم چنین است. آنجا که می گوید: بیا و با ما باش!(پیوند و همبستگی)، بیا و بی ما باش!(ماندگاری و تداوم)، بیا به اشک بپیوند که جوی باریکی ست، سپس به رود بپیوند، اگر هدف دریاست. میان پنچره کس تو را نکاشت”. شعری که ما در حسرت سراینده اش گاه به سعید سلطانپور منسوب اش می کردیم. و گاه به احمد شاملو که برای سلطانپور سروده است. و من تا به امروز نیز در حسرت یافتن نام سراینده اش، به سر می برم.

امید، جلوه دیگری از شعر و تاثیر آن در زندان است. زندانی، بدون امید یعنی هیچ، یعنی شکست، یعنی فرو ریختن از درون و آوار شدن دیوار بلند تنهایی و شکست بر پیکره زندان و زندانیان. از این منظر، زندان نیز همانند بیرون قانونمندی زندگی خود را دارد. در زندان نیز همانند بیرون یاس و امید، شادمانی و سرخوردگی، شکست و پیروزی توامان بر فضای زندان پر می کشند.  “بی قراری مکن ای دل که سحر می آید، شب فرو ریزد و بیداد بسر می آید. دی رود گلشن ایام به بر می آید، می رود قصه غم نوش خبر می آید. ما هم هلهله زن خنده به لب، زانکه هور از افق اش همچو شرر می آید” نمایی از گستره امید در زندان و بند است. که در تداوم خود، این امید را با شستن غبار غم دوران در اشک شوق یاران، این چنین وعده می دهد:

“بوسه بر بوسه زنیم روی مه یاران را، اشک در اشک بشوییم غبار غم این دوران را. شعله در شعله کشیم کاخ ستمکاران را. حالیا سرو سهی باش و کرامت مطلب، که عدو را کرمش نیز ضرر می آید. و سر انجام در پیوند و یگانکی با مادران و پدران آواز می دهد: مادران از غم هجران به در آیند همه، پدران چنگ زنان، نغمه شادی به سرایند همه. ای خوش آن لحظه که صف اندر صف، حمله ور آیند همه، مشت افشان در زندان ستم را بگشایند همه. دل بی تاب به شادی بنشین و به طرب، که نویدش سر هر کوی گذر می آید”.

شعرهایی با مضامین این چنینی، تصویر روشنی از ماندگاری زندانیان، چیرگی شان بر فضای دلتنگی زندان و پاسخی بر نیاز عاطفی شان بر بستر امید و آرمان خواهی آنان است.

                                                   ***********************

با همه تلاش من در کوتاه نویسی این مطلب، باز هم نوشتار فوق کمی به درازا کشید. و امیدوارم خستگی و بی حوصلگی را در جان خوانندگان “آرش” سر ریز نکرده باشم. به هر حال، همانطور که در آغاز این نوشتار در مورد تاثیر شعر در زندان نوشتم: که روزهای نخست زندانم با زمزمه های “مرا ببوس” و “نازلی سخن نگفت” آغاز شد. و همچنین یادآور شدم که اولین شب عید ده ساله زندانم نیز در زندان انزلی با شنیدن سرود “تکامل برشت” توسط مجاهد جان باخته “مهناز یوسف زاده” گره خورد، می خواهم قسمت پایانی این نوشتار را نیز در تداوم تاثیر شعر در زندان و به طور اخص تاثیر سروده هایی با مضامین امید در شکستن تنهایی و غربت و رها شدن از تبعید و بند با یادآوری خاطره ای از روزهای ورود به عید هفتاد، یعنی آخرین و دهمین عید بودن من در زندان، به پایان برسانم.

آخرین عید سال های زندانم نیز همانند اولین عید زندان با شعر و تاثیر پذیری از آن در من و سال های زندانم گره خورد. در عید سال ۷۰ این فرصت را داشتیم تا برای خانواده های خود از درون زندان کارت تبریک بفرستیم. انتخاب موضوع متن کارت پستال در آن عید پایانی زندان برایم بسیار مهم بود. چرا که می خواستم از فرصت بدست آمده تصویر و نویدی هم از بازگشت خود به آزادی و ورود دوباره به جمع یاران بیرون از زندان داده باشم. در اینجا نیز سرنوشت من با شعری از دکتر رقابی متخلص به “هاله” گره خورد. آن روزها در مورد مرگ دکتر رقابی مقاله ای در روز نامه اطلاعات درج شده بود. دکتر رقابی بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دستگیر و پس از آزادی از زندان، دوران تبعید را بر می گزیند. در سال های تبعید و دوری از کشور، شعری با عنوان “ای دوستان من باز خواهم گشت” سروده بود. در شرایطی که من بودم، این سروده بسیار مناسب حال من در گذران آخرین عید سال های زندانم بود. شعری که بدون شک توصیف گر روزگار امروزی ما تبعیدیان نیز هست. لذا، کارت پستال دهمین عید سال های زندانم با شعری از “هاله” این چنین مزین شد:

“من باز خواهم گشت، با هر پرستوی پیام آور، با هر بهار زندگی پرور، با پرتو خورشید تابنده، همراه آینده. با آنچه جاویدانه می روید، من نیز جاویدانه می رویم. با سبزه های دامن البرز، با لاله های سرخ کوهستان، با باغ های خرم و خندان، با کشته ی هر ساله دهقان، با میوه های جنگل خودرو، با هر گل خوش بو، من باز خواهم گشت و خواهم یافت، دربی نشانی ها، نشانی را. من باز خواهم گشت و خواهم گفت، راز نهانی را، افسانه این بازگشت جاودانی را، این سرگذشت زندگانی را”.

۲۴ دسامبر ۲۰۱۳

اشرف علیخانی (ستاره.تهران): فرهنگی تا گلو در باتلاق

از داخل کشورهایی مثل ایران و عربستان و افغانستان و عراق و همانند اینها، در مورد «روز جهانی زن» نوشتن و گفتگو کردن، اگر نگوییم ریسک است ولی مطمئنا” طنز تلخی بیش نیست. در کشورهایی که مردمانش در انزوای سیاسی قرار گرفته و یا دچار درگیریهای فرقه ای یا جنگهای داخلی هستند و قدرتهای حاکم بر این کشورها مردم را در فیلترینگ و قفسهای فلزی و غیر فلزی حبس میکنند، و در جوامعی که در آنها اصولا” انسان و انسانیت و حقوق انسانی ِ کل ِجامعه اعم از کودکان و زنان و مردان در تمام اقشار و از همه لحاظ  نادیده گرفته شده و هر فریاد، حتی نجوای آزادیخواهی، با تمام شیوه ها سرکوب میشود، از «روز جهانی زن» و از برابری زن و مرد نوشتن و حتی فکر برگزاری مراسمی خاص در این مورد، بیشتر به رویایی دست نیافتنی شباهت دارد تا واقعیتی که حتی در خوشبینانه ترین صورتش بتوان پذیرفت که دنیا و جهان متمدن، از اینچنین روزی استقبال میکنند! اما بهرحال ۸ مارچ است و روز زن. روز نیمی از مردم جهان.

بی تردید برای تعیین ارزش هر چیزی ، ملاکهایی وجود دارد. اما شاخص ترین ملاک تعیین ارزش برای آنچه که به زندگی و پیشرفت و تکامل بشریت بستگی دارد، «رابطه ایست که خودش با انسان برقرار میکند» و همچنین «چگونگی ِ ایجاد پیوندی که میخواهد بین انسانها با یکدیگر ایجاد نماید». درواقع «چگونگی ِ فکر و نگاه» در تعیین ارزش آن، جزو مهمترین ملاکهاست. بعنوان مثال: معیار ارزش یک کتاب، نه به قیمت آن کتاب و نه به جنس جلد و ورقها و یا تعداد صفحات و نه حتی به نویسنده و ناشرش، بلکه به نگاهیست که آن کتاب به « انسان» دارد. یک کتاب، یک  فیلم، یک سازمان، یک مکتب ، یک ایدئولژی، یک سیستم، بر اساس نگرشش به وجود انسانی، و به کیفیت برخورد و ارتباطش با « انسان» است که سنجیده میشود و آنرا دارای ارزش و اعتبار میکند.

در عصر حاضر علیرغم پیشرفتهای ظاهری و مدرن شدن زندگی اما بطور کلی در جهان و بطور اخص در کشورهای عقب نگهداشته شده، نگاه مکاتب و ایدئولژیهای حاکم بر جوامع،  نگاهی انسانی و بر مدار حقیقت پذیری نیست بلکه نگاهی تبعیض آمیزست و بر اساس همین نگاه تبعیض آمیزست که قوانین نوشته و اجرا میشوند. حال برای هرگونه تغییرات زیربنایی بایستی به ریشه‌ها پرداخت. ریشه هایی که در عمیقترین لایه های فکری جوامع بشری – حتی درجوامع مدرن و مترقی – ثبت و پایدار شده و بر همین اساس است که سیستمهای مردسالار دوام پیدا کرده زیرا در سیستمهای مردسالارست که شکاف در جامعه ایجاد میشود و نیمی از جامعه (زنان) از نیمی دیگر (مردان) تفکیک میشوند و با ایجاد این شکاف عملا” کار استثمار و غارت ِهرچه بیشتر، آسانتر میگردد چراکه با شقه شقه کردن یک ارگان واحد، راحت تر میتوان بر آن تسلط داشت و تصاحبش کرد و با توجه به هدف، آنرا مضمحل و نابود یا بازسازی و آبادش نمود. البته برای شکل مثبت آن در جهت آبادی و تکامل و غنای بنیادین ِ جوامع بشری، بجز امور مربوط به پیشرفتهای علمی و تکنولژیکی، متاسفانه در موارد انسانی و اجتماعی هیچ نمونه و مثالی را نمیتوان ارائه داد، هر آنچه بوده صرفا” در جهت تخریب و ویرانی بوده است، و این پدیده در طی تاریخ  از بدوی تا مترقی، همواره به گونه ها و اشکال مختلف خود را نشان داده و قابل کتمان نیست.

حال برای تعیین ارزش ایدئولژیهای حاکم در جهان – از هر نوع و با هر سابقه ای که باشند – باید دید که آن ایدئولژی و آن فکر و اندیشهء حاکم، چه نگاه و برخوردی با مقوله ای بنام «انسان» دارد؟ وجود انسانی را چگونه تعریف میکند؟  و برای انسان، چه میزان ارزش و بها قائلست و مهمتر از همه اینکه برای اثبات ارزش و اهمیتش به انسان – نه در شعار و روی کاغذها –  بلکه در عمل چه ضمانت اجرایی و عینی و انجام شده ای را ارائه میدهد؟  قدمت و کمیت و محتوای منفی و مثبت،  تئوری ها و بافته های مندرج در آن، و شعار دادن و حرف زدن و نوشتن و وعده دادن، ملاک حقانیت نیست بلکه عمل و اجرا و متحقق کردن ِ آن تعاریفست  که حقانیت و اعتبار و حتی محبوبیتش را  ثابت میکند.

در جوامعی که در آنها ایدئولژیها و فرهنگهای سرکوبگر و بطور ویژه «مردسالارانه» حکومت میکند، زن نه تنها شهروند درجه دو بلکه شهروند درجهء دوی بدون حق و حقوق و بدون اراده، محسوب میشود. قوانین نوشته و نانوشته چه بلحاظ حکومتی و دولتی که جنبهء رسمی دارند و چه بلحاظ فرهنگی و سنتی، زن را دارای قوهء تشخیص نمیدانند، به زن حق انتخاب و تصمیمگیری نمیدهند و موجودیت زن را جدا از مرد  نمیشمارند. موجودیت زن را در قرار گرفتن در شناسنامهء زندگی ِ مردان و چگونگی مناسباتش با مردان جامعه تعریف میکنند. این موضوع که زن بایستی زیر اتوریتهء مرد و تحت مالکیت جنس نر باشد به این معناست که زن را اصولا” « انسان» نمیدانند و برایش وجههء انسانی قائل نیستند بلکه معتقدند زن یک کالاست و همیشه باید تحت اختیار و مطابق خواسته و میل مردان باشد و از خود اراده و اختیاری برای تعیین زندگی اش ندارد، و اینکه مدام بایستی خود را با شرایط مردهای زندگی اش تطبیق دهد، در خانواده تابع پدر و بعد تابع شوهر و در جامعه تابع قوانینی باشد که برای مردان و بنفع مردان نوشته شده، قوانینی برآمده و ریشه گرفته از یک ایدئولژی تبعیض آمیز و ظالمانه که مدام منافع مردان و رضایت و راحتی ِ آنها را مدنظر قرار میدهد. در ایدئولژیهایی که زنان در آنها حق تصمیم گیری و حق انتخاب ندارند، به مفهوم سلب هویت زنان آن جامعه است. قوانین زن ستیز در اینگونه جوامع، زن را کالایی میدانند که قیمت و کیفیت آن صرفا” با رضایت مرد مشخص میشود. کالایی که همواره صاحبینی دارد که بایستی از آن بهره ببرند و رضایت داشته باشند. حتی برهمین اساس است که مسئلهء « تمکین» مطرح میگردد. تمکین زن از مرد، نه تنها در قالب خانوادگی (پدر، یا برادر یا همسر و حتی گاه فرزند پسر یا داماد) بلکه در سطوح اجتماعی در تمام عرصه ها ، زن ، فرودست و تعیین شونده است، نه فرادست و تعیین کننده. آری در این سیستمها ، زن در اجتماع (در مدرسه و دانشگاه و محیط کار و خلاصه در همه جا) باید از مردان تمکین کند. بعنوان ساده ترین مثال: در این جوامع مردان  که گویا حتی قدرت کنترل غرائز خود را ندارند و با دیدن یک زن ِ بی حجاب، مور مورشان میشود، قانون اجبارها و تحمیلها نوشته میشود، بنابراین نیمی از جامعه – زنان –  حق انتخاب نوع پوشش خود را هم ندارند و باید  برای آسایش و سلامت ِ !! نیم دیگر –  مردان –  لباس مورد نظر آنها را بپوشند!  فارغ از پرداختن به این موضوع که اصولا” چرا باید جامعهء مردان تا این حدّ بیمار باشد که آزادی پوشش را برنتابد!؟ در اینجاست که مشخص میشود حتی نگاه اینگونه سیستمها، به مردان جامعه نیز، نگاهی غیرانسانیست و برای « انسان» در کلیت آن بها و احترامی قائل نیست.

از آنجا که نیمی از مردم جهان زن هستند و زنان چون خودشان « زن» هستند ، منافع خودشان را بهتر از مردان میدانند، بنابراین باید سهم و نقش زنان بعنوان یک عنصر خالق و فعال و پوینده مدنظر قرار داده شود و به حق آنها در تصمیم گیری و انتخاب و ابراز عقیده اهمیت داد. حال باید پرسید که چرا تصمیم گیری برای زنان توسط مردان اتخاذ میشود؟ چرا یک قدرت انحصاری، یکسویه و یکجانبه و بدون نظرخواهی از زنان جامعه، به زنان دستور صادر میکند و امر و نهی میکند. این قدرت انحصاری نه فقط در سیاست بلکه در فرهنگ و سنتهای جوامع عقب نگهداشته شده، نهادینه گشته است. فرهنگ ارتجاعی و پوسیده ای که زن را از کودکی آسیب پذیر تربیت میکند. زن را نیازمند، تربیت میکند. نیازمند به توجه. نیازمند به حامی. نیازمند به تبعیت و فرمانبرداری. و بدینگونه است که استقلال فکری و عاطفی و اقتصادی زن را از وی میگیرد و وی را وامدار و تحت تملک مرد قرار میدهد. در بطن اینگونه فرهنگها و سنتهای زن ستیز، علیرغم ظاهر پر رنگ و لعاب و فریب دهندهء شان، فریاد مرگ بر زن است که طنین انداخته. هرگوشهء قوانینش را که در عمل بررسی کنیم میبینیم که ضدّ زن است.

با تعمق در چگونگی ِ سیاستهای اینگونه ایدئولژیها و سیستمهای منطبق بر آنها، مشخص میشود که نگاهشان به انسان چگونه است؟ از چه کیفیتی برخوردارست؟ تا چه حدّ به حق و حقوق انسانها بها میدهند؟ آیا زنان را بعنوان نیروی اجتماعی قبول دارند یا نه؟ آیا به زنان حق مداخله و شرکت در تعیین سرنوشت فردی یا اجتماعی و حتی انجام نقش تاریخی شان را میدهند یا نه؟ آیا به زن بعنوان یک موجود انسانی واحد و مستقل نگریسته میشود یا نه؟

پاسخ به این سوالاتست که میزان اعتبار و حقانیت یک ایدئولژی، یک اندیشه و یک سیستم  را روشن میکند. فرهنگی که تا گلو در باتلاق جهل فرو رفته باشد، نمیتواند بوی گل بدهد و نویدبخش آمدن بهار باشد. بنابراین باید به حرف شاعر توجه کرد، آنجا که حافظ میفرماید:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم!

افسانه پویش: شایعه‌ی انقلاب فیس بوکی!!!

هجوم هزاران کاربر بازنده ی ایرانی به صفحه ی فیس بوک لیونل مسی، بازیکن فوتبال آرژانتینی و موج کامنت های توهین آمیز از سوی این کاربران در ماه گذشته، نه تنها برخی از رسانه های جهانی را متوجه خود کرد، بلکه رسانه های حکومتی از جمله، شبکه ی ۲ تلویزیون ایران نیز در بخش خبر، ژست تدبیرگری گرفته و اشک تمساح برای آبروی ریخته شده ی ایرانیان در فیس بوک ریختند. این جنجال، از دو جنبه ذهن پرسشگر را به کاوش وامی دارد؛ اول این که چرا رژیم جمهوری اسلامی که سانسور و سرکوب، پیشه ی کریه دیرینه اش است، دسترسی غیرمستقیم به فیس بوک را فراهم می کند و در واقع، چه سودی از این دوگانگی می برد؛ و دیگر این که چرا به جای بهره مندی مفید از شبکه های اجتماعی و نقش آفرینی آن در حرکت های اجتماعی، کاربران  این شبکه چنین سبکسرانه خشم خود را آوار جایی می کنند، که حقیقتا جایش نیست.

در فراسوی این بلبشو، نجوای “انقلاب فیس بوکی” پس از بهار عربی به گوش می رسد و چه بسا در محافلی که خود را انقلابی و چپ مدرن می دانند، از آن به عنوان آلترناتیوی به جای اشکال “سنتی” انقلاب نام برده می شود. کوتاه سخن که اینان به جای درک مدرنیته به عنوان مرحله ای تاریخی، همواره با چماق “سنت” بر ملاج  تاریخ کوبیده  و بر نعش آن پز “مدرنیسم” داده اند. تز این پز جدید با برداشتی از نقش فیس بوک در خیزش های اجتماعی منطقه ی خاورمیانه در بهار عربی، پرورده می شود. در حالی که به واقع، در بهار عربی، فیس بوک هرگز نه جای انقلاب را گرفت، و نه فرجام آن را رقم زد.

قصد انکار این نیست که در ظلمت شوم استبداد، اینترنت و فرصت‌های آن، امید روشنی به گفتن ناگفته‌ها، دیدار نادیده‌ها و شنیدن ناشنیده‌ها می آفریند و می‌تواند در جان یابی و حیات جنبش‌های اجتماعی نقشی بیافریند. اما، بیم بروز فاجعه، هشدار هشیاری می دهد. در تلاطم خونین اعتراضات گسترده در ایران پس از تباهی امیدهای دلبسته به هذیان انتخابات سال ۸۸، اولین بار بود که اینترنت، یوتیوپ، تویتر و فیس بوک در چنین پهنه ای به گریزگاهی برای عبور از سد ستمگری و خفقان در جمهوری اسلامی تبدیل شدند و در عرصه ی خبررسانی، حتی خبرگزاری های رسمی جهانی را دور زده، آنان را غافلگیر و چه بسا هراسان کردند. برای نمونه، به ویژه فیلمی که از صحنه ی کشته شدن، ندا آقا سلطان منتشر شد، چشمان بسیاری از بی تفاوت ها را گشود و  زبان طعنه‌زنانی را کوتاه کرد که به اشاره می‌رساندند، مردم ایران لیاقت همین رژیم را دارند وگرنه آن را تحمل نمی کردند!

در همان حال نیروهای امنیتی ویژه محیط سایبری چنگال های امنیتی خود را هر چه عمیق تر، در روزنه های اینترنت فرو برده و با قطع ارتباطات اینترنتی ایران با جهان در هنگامه ی شوی انتخابات، توان بیشرمانه‌ی خود را در سانسور، سلب آزادی بیان و دستیابی به اطلاعات به نمایش گذاردند. البته ناگفته نماند که آنان خود به خوبی می دانستند، این کار در زمانی طولانی میسر نیست و در عمل مفهوم خودکشی اقتصادی و سیاسی دارد، اما از انجام گذرای آن در دوران بحران سیاسی، ابایی نداشتند.

تجربیات بعدی در تلاطم بهار عربی  بار دیگر بر شباهت رژیم های دیکتاتور صحه گذاشت. ۸  ژانویه ۲۰۱۱ بود که در تونس رمزهای عبور کاربران در گوگل، یاهو و فیسبوک توسط شرکت “آ تی آی”، پروایدر اینترنت در اختیار نیروهای امنیتی رژیم قرار گرفت و کاربران در تور امنیتی افتادند. این شرکت وابسته به یکی از شرکت های تابع متعلق به بن علی، رئیس جمهور، بود. این که عملا سرکوب گسترده‌ای نتوانست صورت گیرد تنها به این دلیل بود که نیروهای امنیتی زمانی دست به کار شدند که جدال انقلاب دیگر قابل مهار نبود. در فوریه ی ۲۰۱۱ در بحرین و مصر و در ماه مارس همان سال در لیبی وضعیتی مشابه حاکم بود؛ ارتباطات اینترنتی برای مدتی قطع شد و گزمه ها و گشتی های سایبری سعی در شناسایی کاربران فیس بوک و تویتر کردند.

رژیم ایران که توانسته بود به کمک حامیان شرمنده اش، شورش ها و اعتراضات ناشی از نارضایتی عمومی مردم را به بیراهه کشانده و بعد هم سربه نیست کند، با دستگیری جوانانی که در پی فراخوانی مشکوک در فیس بوک با تفنگ های آب پاش به پارک ملت رفته و در سراب آزادی به هم آب شلیک می کردند، کنترل و نظارت امنیتی خود را به رخ کشید. در سال ۱۳۸۹ همزمان با تصویب قانون جرائم رایانه ای، بی قانونی، قانونمندتر شد و بخش ویژه ی پلیس سایبری یا فتا (پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات) که پیش از آن نیز هرگز ابایی از سانسور و جاسوسی نداشت، رسما اعلام موجودیت کرد. اما در روزگار غریب ایران رژیم دیکتاتور جمهوری اسلامی هم دزد و هم شبان است. از سویی این شبکه ها را فیلتر و راه کاربران را کج می کند و از سویی دیگر برای عبور از کج راهه های مجازی از کاربران باج می گیرد. به این ترتیب که با ارائه  و فروش خدمات “وی پی ان” روی تلفن های همراه توسط شرکت هایی که مستقیم یا غیرمستقیم وابسته به حکومت هستند، امکان عبور از فیلترینگ را فراهم می آورد. در واقع کاربران سرگشته در سودای شکستن سانسور، سودی عظیم را نصیب حکومت می کنند که بخشی از آن خود صرف بودجه ی سانسور می شود. گذشته از این، واردات گوشی های سامسونگ آندروید که وی پی ان بر روی آن نصب می شود، در انحصار سپاه پاسداران قرار دارد، که این نیز به سود هنگفت این کسب و کار افزوده و طعامی افزون‌تر نصیب این گرگ ها می کند. به این ترتیب همزمان، رژیم از شبکه های اجتماعی مجازی به عنوان توری ناپیدا برای شناسایی بیشتر و به دام انداختن افرادی که به این شبکه ها وصل‌اند، استفاده می کند.

خطر دیگری که این بستر برای تلاشگران اجتماعی و سیاسی دربردارد، جایگزینی مبارزه ی شتابان و بی خطر مجازی با مبارزه ی واقعی است. به این ترتیب که به جای بهره گیری از ارتباطات اینترنتی برای سازماندهی، اعتصابات، تجمعات اعتراضی، تظاهرات و اشغال اماکن و غیره، مبارزه، محدود به سامان دهی بی درد کمپین های اینترنتی، نوشتن طومارها و جمع کردن امضا و از این قبیل اکسیون‌ها می گردد، که عمدتا نه تنها خطری جدی برای رژیم ایجاد نمی کند، بلکه دستگاه امنیتی استفاده ی اطلاعاتی از آن برده و به این طریق اطلاعات بیشتری بر دستگاه پلیسی امنیتی برملا می شود. این همان شیوه ی مبارزه است که بیش از هر کس، رندان اصلاح طلب خواستار آنانند. آنان به خوبی می دانند که تجربه ی سهل آزادی در پشت میز تحریر، رغبت رویارویی با دشواری های مبارزه ای واقعی و بنیانی را سلب می کند.

چنین می شود… که شایعه ی انقلاب فیس بوکی پهنایی وسیع تر از خود فیس بوک می گیرد. شایعه ای که تنها نتیجه ی آن سرسری گرفتن و تهی کردن انقلاب اجتماعی از محتوای تاریخی آن است، انقلابی که از ضرورت هستی اجتماعی انسان ها و آگاهی به آن پا می گیرد و در پی آزادی واقعی ست، نه  آزادی نوشتن کامنت های توهین آمیز به یک فوتبالیست، زیر یوغ حکومتی که آزادی ساختگی در آن به اندازه ی خود دیکتاتوری متعفن است.

جهان عزیزیان: در پاسخ به مقاله در دفاع از قوانین کشور

مقاله در دفاع از قوانین کشور، شاهکار دیگری است که احمد موسوی  بعد از ایران تریبیونال به طراحی آن برای دفاع و تئوریزه کردن قانون استسمار و بالطبع مناسبات حاکم، فراتر از هر گفتمانی که تا کنون برای مشروعیت بخشیدن به جهنم حاکم صورت پذیرفته است را چنان شفاف با ولع در حد یک کارگذار شیفته به این مناسبات در سفره اقلیت می گذارد که فرخ نگهدار قبلا به اشکال دیگر بانی آن در سازمان چریک های فدایی خلق بود و دیدیم چه نتایجی را ببار آورد.

سخن بر سر این نیست که مردم در روند روزمره زندگی  برای بقاء خود تلاش نمی کنند که یک مو از خرسی که در مقابل شان قرار دارد با زور و چنگ بستانند، ناگفته پیداست اگر این خرس را در جا بکشند دیگر نیازی به آن تار مو نمی بینند که از خرس جدا کنند، داستانی که احمد موسوی سر هم بندی کرده است دقیقا همین نکته را می خواهد لاپوشانی کند.

نویسنده ناشی در دفاع از قوانین کشور، اولا روشن نمی کند کدام کشور، دوما معلوم نمی کند کدام قوانین، افتضاح‌تر آن است که به ریشه درگیریهای طبقاتی در ایران اساسا تمایلی ندارد که پرداخت کند، اما تمایلش را آنجا نشان می دهد که به چند کشور اشاره می کند که در قوانین آنها لغو اعدام انجام گرفته است، اما با زیرکی تفاوت‌های ساختاری، حقوقی، مبارزاتی را در حد یک  لیبرال تلاش می کند نادیده بگیرد، در این زمینه مارکس مزاحم اوست، اولا باید مارکس را دور بزند آنجا که می گوید: “لذا، با توجه به این همه تغییر و تحولات مثبت در عرصه جهانی، اعمال سیادت طبقاتی طبقه کارگر که در شکل دیکتاتوری پرولتاریا تعریف می گردد، بدون شک نمی تواند همان شکلی را به خود بگیرد که صد یا صد و پنجاه سال پیش می توانست اعمال گردد. به عبارت دیگر آندسته از کمونیست ها که اجرای مجازات اعدام را عملا بخشی ناگزیر از اعمال اراده سیادت طبقاتی پرولتاریا تلقی می کنند، آگاهانه و یا ناآگاهانه سمی بسیار خطرناک را در کالبد منافع دراز مدت طبقه کارگر و به طریق اولی سمی کشنده را در کالبد سوسیالیسم و تحکیم آن در جامعه تزریق می کنند.” این صقرا صغرا تنها نتیجه گیری فردی است که قرار است چیزی را بفروشد اما مانعی در کار دارد، این مانع فراتر از خود احمد موسوی است، این مانع مناسباتی است که در هر دوره تاریخی به سیادت طبقاتی یا اعمال اراده یک طبقه بر طبقات دیگر منجر می گردد و از طریق آن، قوانین روبنایی هم برای حفاضت از آن رابطه تعریف می شود نه بلعکس.

این به این برنمی‌گردد که ما عنوان کنیم صد یا پنجاه یا یک سال پیش دنیا اینجوری بوده است و ما آنجوری، پس نتیجه گرفته شود آندسته از کمونی ست هایی که موافق اعدام هستند این چیزها را نمی فهمند و سم هستند و آقای احمد موسوی آمده است تا سم این کمونیست های  نامدرن را از روح قوانین بورژوایی خلاص کند، گویی این کمونی ست های سم دار هستند که در ایران اجازه نمی دهند که روح قوانین آنطور که احمد موسوی علاقه دارد جمهوری اسلامی قانون لغو مجازات را در سیستم حقوقی خود برسمیت بشناسد.

احمد موسوی قرار گذاشته است که اجازه ندهد این کمونیست های سم دار چیزی را به طریق اولی که مربوط به صدو پنجاه سال پیش هم هست به کالبد سوسیالیسم که احمد قرار است از طریق روح قوانین همان کشور که شرم دارد در تیتری که نوشته است، نام ببرد نوعی از سوسیالیسم را رقم و تحکیم بخشد که از روح  قوانین بر آمده باشد.

اما موضوع تنها جنبه نظری آن نیست، در شکل پراتیکی آن این خواسته چگونه با وجود حکومت جمهوری اسلامی  قابل تحقق است

احمد موسوی باید فراتر از اینها این بخش را توضیح دهد، باید به این پرسش اساسی این دیدگاه که اقلیت بدآن تن داده است را توضیح دهند که آیا با بودن جمهوری اسلامی در شرایط کنونی، جمهوری اسلامی قابل اصلاح و ترمیم هست یا نه، باید باز هم توضیح داده شود کارکرد جمهوری اسلامی در ایران به کدام مناسبات و کدام طبقه و کدام گروه بندی های سیاسی در ایران و جهان بیشترین خدمات را داده است و پیدایش چنین معجونی در ایران و منطقه برای چه بوده است، اساسا این رابطه که بطور اخص با کشتار مردم ایران توانسته است به چنین حکومتی ادامه دهد و چگونه ممکن می شود که جمهوری اسلامی که بقائش بدون این رابطه غیر ممکن می گردد به مقوله لغو مجازات اعدام که جزء کلانی از این رابطه را در برمی گیرد و به هویت جمهوری اسلامی از منظر سیاسی، اقتصادی، حقوقی، اجتماعی، فرهنگی برمی گردد به این گردن بگذارد، این سم هیچ ارتباطی با کمونی ست ها ندارد نه تنها با کمونیست ها حتی با هیچ انسان آزادیخواه و مبارزی هم ندارد.

برای یادآوری شما آقای موسوی!، در زمینه سم، کدام بخش از کمونی ست ها و آزادیخواهان که بدست جمهوری اسلامی در دهه شصت کشتار شدند به این سم آلوده بودند، من مانده ام بشما چه بگویم.

آنطور که شما کمونی ست ها را بتصویر کشاندید خلاف تمام اندیشه های مارکسیستی  است، خلاف و عدم شناخت شما از کمونیسم است، کمونیست ها برای هیچ سمی مبارزه نکرده و نمی کنند، هم شما این را می دانید و هم  تئوریسین های مدافع مناسبات جاهلانه سرمایه داری. این پنهان سازی، درهم آمیزی و خلط نگری، اهدافی را دنبال می کند تا دقیقا مانعی در جهت تقویت سوسیالیسم  و انیشه های بنیان گذاران آن شود، شما همین کار را انجام می دهید.

دانه به دانه موارد کج فهمی شما را اگر آگاهانه انجام نگرفته باشد در همین کج فهمی بسته بندی می کنم در غیر اینصورت نام های دیگری را هم می شود استفاده کرد بستگی به این دارد شما به اصرارتان در این زمینه ادامه دهید یا نه

اما باید دید شما  واقعا چه می گویید وقتی عنوان می کنید که “بنیان گذاران مارکسیسم با توجه به شرایط تاریخی آن زمان، اگر از لغو اعدام به طور صریح و روشن در مانیفست خود حرفی نزده اند، لااقل از مجازات اعدام دفاع نیز نکرده و اجرای آنرا در دستور کار و برنامه عمل خود نداشتند”

اما مانیفست با صراحت تمام همان صدو پنجاه سالی را که احمد موسوی قرار است نادیده بگیرد، اینگونه ارزیابی می کند

“ولى دوران ما، یعنى دوران بورژوازى، داراى این صفت مشخصه است که تضاد طبقاتى را ساده کرده است: سراسر جامعه بیش از پیش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقه بزرگ که مستقیما در برابر یکدیگر ایستاده‌اند تقسیم میشود:‌ بورژوازى و پرولتاریا”

اگر احمد موسوی قرار است که به همین ارزیابی وقعی بگذارد بجای اینکه بگوید “من روی واژه امروز و شرایط  فرهنگی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر جهان کنونی و بشریت امروز تاکید دارم”

می گفت: “من روی این صفت مشخصه، که تضاد طبقاتى را ساده کرده است، پافشاری می کنم و اصرار می کنم، امروزه خصوصا بعد از صد و پنجاه سال فرصتی فراهم شده است که جهان در وضعیتی قرار گرفته است که بدون حل آن تضاد طبقاتی که سیمای عمومی جهان را به صحنه کشتارهای دستجمعی مبدل ساخته است، هر گونه ماله کشی برای استتار فاصله ای که مانیفست بدرستی بدآن اشاره کرده است را در دستور کار یک سازمان انقلابی قرار نمی داد، تلاش احمد موسوی در همین چهار چوب معنا می شود اما گفته مارکس را نمی تواند با برجسته کردن عامل زمان در سایه قرار دهد که مانیفست  بر اساس آن شکل گرفته است

یعنی، تاریخ کلیه جامعه‌هایى که تا کنون وجود داشته، تاریخ مبارزه طبقاتى است

البته احمد موسوی تلاش می کند زیر واژه های دیروز و امروز تمام حقیقت این مبارزه را تا حد لغو مجازات اعدام در قوانین جمهوری اسلامی  تنزل دهد، در همین پاره هم هنوز مستدل حرفی نمی زند تنها استدلاش در حد فاصله های زمانی است، آنهم بطور کلی، می خواهد زیر گذشته و امروز حریف را بترساند، استدلال احمد موسوی در همین حد است،خیلی به او تخفیف دهیم تا حد یک آدم خیرخواه و مصلح می توانیم به او درجه دهیم، در همین زمینه هم طبق همان مناسباتی که احمد کمر به حفظش بسته است، چون ناشیانه بدفاع بر می خیزد درجه ای که می گیرد در حد سرجوخه خواهد بود، باید برای درجات بعدی بیشتر تلاش کند

آقای احمد موسوی، سخن بر سر دو دنیاست نه بطور کلی بشریت و حقوق بر آمده از مناسبات متخاصم که یکی به حقوق بشر از زاویه نگاه تئوریسین های سرمایه بدآن پرداخته، یکی از زاویه منافع طبقاتی کارگران و زحمتکشان که در شرایط کنونی “امروزی “نود و نه در صد جوامع را تشکیل می دهند ، شما در این شکاف که هر روز “امروز”بیشتر و بیشتر می شود کجا قرار می گیرید وقتی که در مانیفست گفته شده است” سراسر جامعه بیش از پیش به دو اردوگاه بزرگ متخاصم، به دو طبقه بزرگ که مستقیما در برابر یکدیگر ایستاده‌اند تقسیم میشود:‌ بورژوازى و پرولتاریا””

برای همین شکاف کدام سازماندهی را شما در نظر می گیرید که کلید حل این راز سر به مهر است تقلیل این مبارزه تا حد ترمیم لقو مجازات اعدام در قوانین جمهوری اسلامی است یا نوعی از مبارزه که تمام قوانین جهوری اسلامی و تمام دستگاهای برآمده از این مناسبات را شامل می شود، تجویز شما در جهت رفع این کشتار که یک رابطه است، نه تنها نمی انجامد بلکه آگاهانه تلاشی است که قرار دارد جمهوری نکبت اسلامی را تزئین کند، اینکه شما اعتراف می کنید “من مخالف اعدام هستم. از طرف دیگر به انقلاب اجتماعی کارگران نیز عمیقا باور دارم. چرا که بر اساس دیدگاه و نظریه سازمان فدائیان –اقلیت، که من نیز با همه وجودم به آن اعتقاد دارم، رژیم جمهوری اسلامی را باید با یک اعتصاب عمومی سیاسی و در نهایت بر بستر یک قیام مسلحانه توده ای ساقط کرد. و طبیعتا چنین انقلاب و قیامی با لبخند و ساز و دهل تحقق نخواهد یافت. من، به عنوان عضوی از سازمان فدائیان-اقلیت، موافق دیکتاتوری پرولتاریا هستم. پس الزاما موافق خرد کردن ماشین دولتی بورژوازی، انهدام کلیه ارگان ها و نهادهای سرکوبگر وابسته به دولت بوژوازی نیز هستم و در جهت تبلیغ و ترویج آن نیز حرکت می کنم”

من هم حمین حرکت را “جهت تبلیغ و ترویج آن نیز حرکت می کنم” که شما در پراتیک خود هدف قرار داده اید را بر خلاف جنبه های شعاری که ممکن است تعدادی از همان دوستان اقلیتی اتان را خام کند در این جا به نقد کشیده ام، و آن باورهایی که در “من یی یت” شما نهادینه شده است وقعی نمی نهم به آنچه شما در پاسخ به ضروریات مبارزه طبقاتی در ایران تنها موضوع لقو مجازات سران رژیم راه به عنوان راه حل کاربردی برای این تخاصم که ریشه در مناسبات عهد کهن بورژوازی است را سر لوحه هر مبارزه ای قرار داده اید و به محتوی آنچه زیر نام لغو اعدام سران رژیم قرار دارد با زرنگی خاصی می خواهید بنام راه حل با نام مستعار لغو مجازات اعدام بخورد مردم عاصی در شرایط سرنگونی (به نوشتجات اقلیت در همین زمینه مراجعه کنید) غالب کنید

 آقای احمد موسوی در شرایط کنونی هم باوردارند باید بسمت یک قیام توده ای رفت، هم باور دارند آن قیام بدون درنگ مسلحانه است، هم به سرنگونی جمهوری اسلامی در حد نابودی و بر قراری دیکتاتوری پرولتاریا باور دارند و همین امروز برایش دارد تدارک می بیند اما با این تبصره که می خواهد جای در پای سوسیال دموکراسی اروپا نهد

می خواهد “امروزی” شود، می خواهد مدرن شود اما نمی تواند این دو خواسته باطنی اش را همانطور که هست ساده بیان کند و بمانند هر سوسیال دموکراتی از آن دفاع کند، باید آن باورهایی که تنها در حرف دارد را هم چاشنی لغو اعدام کند، درخواست اصلی احمد موسوی جرم نیست او این حق را همانند همتایان سوسیال دموکرات خود دارد که در همین مناسبات بدنبال بهشت برین باشند اما این حق را ندارد که نو د و نه درصد مردم را زیر شعارهای باورمندانه خود که پشیزی نمی ارزند به سلاخ خانه جمهوری اسلامی بفرستد

جهان محل یک تنازع جدی، عمیق، گسترده و خارج از هر نوع عدالت و آزادی و دموکراسی واقعی و کشتار قرار گرفته است، یک طرف آن مردم قرار گرفته اند و یک طرف دیگر جنایتکاران، پیش از هر سخنی در مورد انسان بطور کلی، در چنین شرایطی ابتدا باید این رابطه تغیر یابد، بدنبال تغیر کیفی در این رابطه، باز گرداندن انسانیت به انسان سخن بی معنایی  است، در هر دوره و مناسباتی، انسان هم در همان چهار چوب تعریف می شود، اگر احمد موسوی تلاش می کند از خودش تعریفی بدست دهد باید از این پوسته ای که در آن قرار گرفته است فراتر رود، آنهم نه در حرف بلکه در تدارک و نوعی از سازماندهی که راه عملی مناسبات بعدی را در پیش روی مردم قرار دهد، با شاخه شونه کشیدن کارش بجایی راه نمی برد

  در فصل دوم مانیفست به رابطه کمونی ست ها و پرولتاریا اشاره می کند که”آنها (یعنی کمونی ست ها) اصول ویژه ای را بمیان نمی آورند که بخواهند جنبش پرولتاریا را (خصوصا بعد از صد و پنجاه سال) در چهارچوب اصول ویژه (بخوان در اینجا اصول حقوق بشری احمد موسوی)بگنجانند

احمد موسوی که ظاهرا خود را محق فرض می گیرد که همه فراموش کرده اند که مبا رزه روزمره مردم را با توجه به خواستهای بر آمده از آن را نادیده بگیرند حالا او آمده است به حضانت از جانب کمونی ست ها  مسئله اساسی هر انقلابی را که باید در جهت تدارک و تسخیر قدرت سیاسی است را با کد رمزی حقوق بشری معاوضه کند، بر همین پاشنه است که بخشی یعنی همه کمونیست ها و آزادیخواهان را متهم به سمپاشی می کند، گویی که کمونیست ها در این صف اساسا قرار ندارند، اما آگاهانه بشکلی این خلط را عنوان می کند که ما کمونی ست ها گفته ایم: مردم برای خواست های روزمره و حقوقتان حتی در همین جهنم مبارزه نکنید

این را هیچ کمونیستی نمی گوید آنچه کمونیست ها می گویند بیان آن رابطه ای است که خواست های مردم در ارتباط با مسائل پایه بنیادی تر چگونه به برتری مردم در امر انقلاب یاری می رساند و در همان حال به افشای هر گونه توهمی که به اشکال مختلف توسط تئوریسین های با سواد و بی سواد بورژوازی در جهت ادامه همین مناسبات زیر نام این قانون یا اصلاح آن قانون برای پیچیده کردن این رابطه دست و پا می زنند تا کل این سیستم را از تیر رس انقلاب اجتماعی و موضوع اساسی آن یعنی تسخیر قدرت بوسیله توده های بجان آمده برای دوره دیگری نجات دهند ، این همان روشی است که آقای موسوی دارد با ناشیگری انجام می دهد

وقتی می گوید “قوانین کشور” منظورش همان قوانین جهموری اسلامی است ما در اینجا تنها کشوری را که منظور نویسنده است را جمهوری اسلامی در نظر می گیریم، شاید آقای موسوی یک کشور دیگری را در نظر دارد که فعلا در ایران بوسیله جمهوری اسلامی تحت کنترل قرار نگرفته است و مردمش کشتار نمی شوند، تنها  در مواردی در حقوق جزایی  برای بخشی از جرائم که در ارتباط با بعضی از قتل ها یی که در جامعه اتفاق می افتد، قانون اعدام  در تنبیه مجرم بنا بهر دلیلی به اعدام اقدام می کند، گفتم شاید منظور نویسنده با آن کشور فرضی است، اگر چنین است  که حتما موضوع لغو اعدام  پاسخی است که هر جامعه ای در مرحله ای از رشد دستگاه های حقوقی و مدنی بدآن خواهد رسید، اما این چه ربطی به حکومت سرمایه داری اسلامی که مصداق بارز جهنم الهی بر روی زمین است، دارد، این معما را باید احمد آقا پاسخ دهد

البته ناصر زرفشان وکیل پرونده های قتل های زنجیره ای هم که استاد حقوق است در زمینه حقوق عمومی و حقوق خصوصی تحت حاکمیت جمهوری اسلامی بدآن گونه تفسیر نمی کند که احمد موسوی در ارتباط با همین لغو در همین مناسبات و با همین حقوق شبیه سازی می کند، شاید بنظر آید که حتما متوجه نیست دارد در چه زمینه ای سیاه کاری می کند، آقای احمد موسوی!، مو ضوع اعدام و لغو آن، هم پیوند با رابطه حکومت و مردم است، اول شما باید توضیح دهید چه حقوقی مردم در ارتباط با جمهوری اسلامی دارند، دوم ماهیت این رابطه به چه صورتی به مردم تحمیل می شود، کاستی های این رابطه در ارتباط با حقوق اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی در کجاست، آیا اساسا مردم صاحب حقوقی در شکل متعارف آن هستند که بر بستر آن به یک بند از قوانین جزا معترض شوند و با جانشین سازی آن کاستی  و بقول شما امروزی شدن قانون بمرحله طلایی شدن در جمهوری اسلامی منجر شود، آیا شما تلاش نمی کنید که این رابطه را که بر سه محور قرار گرفته است را (یعنی کشتار، استبداد، دیکتاتوری) طوری مطرح می کنید که گویی با لغو اعدام تمام آن سه محور دود می شود و به هوا می رود، فرض بر اینکه شما ریگی به کفش ندارید و دارید حرف حسابی می زنید و خواهان لغو مجازات اعدام هستید

اگر واقعا همین است چرا به اصل این رابطه که همان کشتار مردم ایران است اشاره نمی کنید، همه بخوبی می دانیم  یعنی تجربه واقعی حکومت جمهوری اسلامی نشان داده است چیزی کمتر از کشتار مردم نبوده است، حالا شما با طرح لغو اعدام  در مجموعه ای که جمهوری اسلامی نام دارد قرار است اعدام را با این طرح از جمهوری اسلامی بگیرید که دیگر اعدام نکند، با کشتار در کهریزک  و کهریزک های احتمالی در آینده با بودن جمهوری اسلامی چه خواهید کرد، کشتار به مفهومی که به جنایت از طریق حکومت به مردم برای هر گونه حقی چه حقوق جزئی و چه حقوق کلان تنها پاسخش، تجاوز، سرکوب، ترور، مردم را گرسنه دق مرگ کردن و هزاران مصیبت دیگر است را چه نام گذاری می کنید، وقتی گفته می شود با جادو جنبل کردن نمی شود تمام این رابطه را که در حد کشتار وسیع مردم است را زیر نام جعلی لغو اعدام، پنهان کنید و خود این رابطه را که حکومت برای بقاء خود از زمان شکل گیریش تا همین امروز کماکان ادامه می دهد را نادیده فرض کنید این همان پاشنه آشیل شما در طرح لغو اعدامتان است

کشتار مردم ایران با لغو هیچ بند قانونی در ایران به کشتار مردم ایران پایان نخواهد داد، این کشتار زمانی بپایان می رسد که جمهوری اسلامی با همان انقلابی که شما ظاهرا مطرح کردید، به پایین کشیده شود، این تنها شرط آن لغو ی است که شما از بورژوایی دارید گدائیش می کنید،آنهم در شکل مفتضحانه اش

اینکه همانتور که در بیانیه دفاع از چهارچوب های شناخته شده بورژوازی هم احمد بدرستی اشاره می کند که “و به ویژه، حاصل انقلابات و مبارزات کارگران، زحمتکشان، زنان، نویسندگان، روشنفکران انقلابی و به طور اخص نتیجه مبارزات کمونیست ها در دو قرن اخیر بوده است” بر منکرش لعنت اما با این پیچ و خم ها در نهایت گفته می شود که حالا که بورژوازی چموش شده است ما یعنی باند احمد باید نقش بورژوازی را برای بسر انجام رساندن انقلابات بورژوایی بشر انجام برساند برای همین هم  دوره انقلابات پرولتری را با سنبل نه به اعدام که آنهم معلوم نیست کی بخورد کارگران گرسنه دهد

دلیلش را هم از مانیفست بر می گیرد که مانیفست نگفته است اعدام کنید یا نکنید اما در همان مانیفست گفته است ” نزدیک‌ترین هدف کمونیستها همان است که دیگر احزاب پرولتارى در پى آنند، یعنى متشکل ساختن پرولتاریا بصورت یک طبقه، سرنگون ساختن سیادت بورژوازى و احراز قدرت حاکمه سیاسى پرولتاریا”

یا اینکه ” در دوره ای که بورژوازی جهانی، اجرای مجازات اعدام را در صدر برنامه ها و قوانین خود داشت، بنیان گذاران مارکسیسم با توجه به شرایط تاریخی آن زمان، اگر از لغو اعدام به طور صریح و روشن در مانیفست خود حرفی نزده اند، لااقل از مجازات اعدام دفاع نیز نکرده و اجرای آنرا در دستور کار و برنامه عمل خود نداشتند”

مطمئنا هیچ کمونیست را شما نمی توانید پیدا کنید که بگوید من موافق اعدام مردم هستم نه در مانیفست می شود آنرا یافت بنه در کمون ، اما کمونی ست ها در جنگ طبقاتی در تمامی ابعاد بدفاع از خود و به حمایت از هر حرکت انقلابی توده های بپا خواسته بهر شکلی حمایت می کنند ،همانگونه که مارکس در جریان کمون در حمایت از شهروندان پاریسی با صراحت کامل اعدام جنایتکارانی را که به شنیع ترین وضعی زندانیان کمونی را قتل عام کرده بودند ، مورد تائید قرار داد، همانگونه که شما هم عنوان کردید در جنگ طبقاتی حلوا به جنایتکاران نمی دهند، مجازات جنایتکاران جنگی یکی از مسایلی است که حتما بشیوه انقلابی به  آن  پرداخته خواهد شد

باز در همان مانیفست در بخش سوسیالیزم محافظه کار می گوید :

“سوسیالیستهاى بورژوا میخواهند شرایط حیات جامعه معاصر را حفظ کنند ولى بدون مبارزات و مخاطراتى که ناگزیر از آن ناشى میشود. آنها میخواهند جامعه موجود را حفظ کنند ولى بدون عناصرى که آن را انقلابى کرده و شیرازه‌اش را از هم میپاشد. آنها بورژوازى را بدون پرولتاریا میخواهند. بورژوازى عالَمى را که در آن حکمرواست، طبیعتا بهترین عوالم میپندارد. سوسیالیسم بورژوا این پندار تسلیت بخش را بصورت یک سیستم تمام و یا نیمه‌کاره‌اى در میآورد. هنگامى که این سوسیالیسم از پرولتاریا دعوت میکند که سیستم او را عملى نماید و در بیت‌المقدس جدید وى گام گذارد، در واقع توقع وى فقط آنست که پرولتاریا در جامعه کنونى همچنان باقى بماند ولى اندیشه‌هاى کینه‌آمیز خود را درباره این جامعه بدور افکند.

سوسیالیسم بورژوازى درست منحصر به این ادعاست که بورژوا بورژواست، بسود طبقه کارگر. “

به همین اعتبار مقاله در دفاع ازحذف اعدام   از  قوانین جمهوری اسلامی ، می خواهد این را بگوید که مناسباتی که جهوری اسلامی بر آن استوار گشته خوب است اما تنها اشکالش همان لغو اعدام است که به آن تن نمی دهد

از این رو این مقاله تلاش می کند به بخش “عاقل تر بورژوازی ایران” راه کار برون رفت از مخمصه را نشان دهد ، این همان چرخشی است که اقلیت را به حیات خلوت بورژوازی پرتاب می کند .

حتما مقاله نویس در دفاع از قوانین جمهوری اسلامی منهای قانون اعدام که تاج سر این شبهه جمهوری است مقاله نه به کشتار مردم ایران را هم نیم نگاهی کرده اند چون درست در همان مقاله به “خرد کردن” ماشین دولتی اشاره شده است و مقاله نویس عینا همان را در مقاله اش به عاریه استفاده کرده اما بتمامی استدلاهای آورده شده نه تنها توجه نمی کند بلکه باز هم اصرار می ورزد که دست گلی را که به بار آورده است درست است

دوست عزیز من نه به کشتار مردم را بدین صورت پیش روی شما قرار دادم که شاید توجه شما را جلب کند و اشتباهی که شاید ناخواسته انجام دادید را اصلاح کنید من نوشتم :

“قطعنامه اقلیت در واقع فرار به عقب است بنام گام رو بجلو ، قطعنامه نه به اعدام بجای اینکه اعدام را در شرایط فعلی مبارزه طبقاطی ایران قرار دهد آن را از محتوایی سیاسی آن تهی می کند ، “کشتار ” که دارای بار سیاسی است و نوعی از رابطه حکومت و مردم را در شرایط ایران هدف قرار می دهد ، تهی ساخته و بجای آن مفهوم حقوقی را بجای آن قرار می دهد ، این مفهوم علاقه ندارد به خود این رابطه اشاره کند رابطه ایی که رژیم بدون آن یک روز هم قادر به بقاء خود نخواهد بود
نه به کشتار مردم ایران در اساس نه به خود جمهوری اسلامی است نه به دیکتاتوری و استبداد در ایران است ، نه به ماشین جنگی جمهوری اسلامی بر علیه مردم است ، از آن طرف “نه به اعدام” نه به اعدام دست اندرکاران کشتار هم می تواند معنا بگیرد ، ساده گفته شود نه حقوقی است نهی است که ملزم به تغیر و تحولات انقلابی نیست”

یا اینکه” تا مادامیکه بورژوایی انگلی و رژیم سیاسی آن وجود دارد “نه به اعدام” در ایران به امری نزدیک به محال تبدیل می شود”

باز در همان مقاله بشما گفته شد که“سرمایه در ایران به آن صورتی که در آمریکا یا در انگلیس دوره انکشاف و انباشت را سپری کرد ، در ایران همانگونه طریق راه نکرد ، وارد جزئیات نشویم ، بهر شکل این اتفاق افتاد و یک چیزی در این وسط بانی این روند شد ، حرکت آنرا تسریع کرد و نوعی از مناسبات را در ایران بوجود آورد که شما بر هر سازی آنرا استوار کنید ته اش به مصرف خواهد رسید یعنی با نوعی روبرو هستید که باید بخش اعظم ارزش اضافی در جامعه را در اختیار این بازار در عرصه جهانی قرار دهدد یکی در این دایره می شود آقا، یک می شود نوکر

وقتی عنوان می شود با بودن جمهوری اسلامی هیچ قانونی در حد کلان آن نه تغییر می کند و نه اصلاح می شود دقیقا بهمین علت است در توان و استعداد این گونه مناسبات نیست که بهتر از جمهوری اسلامی به این چپاولگری خدمات دهد ، اساس این چپاول گری و کشتار در خصوصیت ویژه ای است که در اقتصاد و سیاست ایران وجود دارد ، اگر این درست باشد مسایل ایران در ارتباط با رابطه حکومت و مردم که به شکل کشتار شما شاهدش هستید را باید در همان دو کلید اساسی جستجو کنید از این رو هر گونه شعاری که شما بعنوان حزب سیاسی مطرح می کنید باید در بر گیرنده اساس همان رابطه باشد یعنی کشتار ، شما در این بخش الزام دارید که دائما به این رابطه اشاره کنید یعنی مردم را حول نه به کشتار مردم ایران بحرکت در آورید چون هدف شما کسب قدرت سیاسی است ، البته این بدآن معنا نیست که برای هر امتیازی که مردم از این رژیم کشتارگر بزور می گیرند شما در کنار مردم قرار نمی گیرید این وظیفه روزمره شماست اما پیشآپیش مردم قرار نمی گیرید که شعاری را مطرح کنید که در پراتیک سیاسی مانعی در جهت سرنگونی جمهوری اسلامی ایجاد کنید یا اینکه توهمی را دامن بزنید“

در دفاع از شعار نه به کشتار مردم ایران در پاسخی که دادم چنین عنوان شد

“در ادامه باید گفت اگر گفته شود نه به کشتار مردم ایران این به کرامت نه به اعدام که معلوم نمی کند منظور نه به اعدام خامنه ای است یا نه به اعدام مردم، وقتی می گوییم نه به اعدام مردم ،همزمان داریم می گوییم نه به کهریزک ، نه به عدم دستمزد کارگران و نه های بیشماری که دقیقا به ماهیت جمهوری اسلامی اشاره می کند ، اتفاقا این نه همان وجه سلبی تمامیت جمهوری اسلامی است ، بهمین دلیل است که شما شعار سرنگون باد جمهوری اسلامی را می دهید و قرار گذاشته اید که با یک اعتصاب عمومی و قیام مسلحانه توده ای ،حکومت شورایی را بنا کنید”

در پایان دلائلی که شما در دفاع از قطعنامه “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” مصوب کنفرانس چهارده سازمان  آورده اید چنین است :

یک : من به آنچه می گویم باور دارم

دو: من اقلیت را دوست دارم و به آن افتخار می کنم

سه: اعمال سیادت طبقاتی طبقه کارگر که در شکل دیکتاتوری پرولتاریا تعریف می گردد، بدون شک نمی تواند همانشکلی را به خود بگیرد که صد یا صد و پنجاه سال پیش می توانست اعمال گردد. به عبارت دیگر آندسته از کمونیست ها که اجرای مجازات اعدام را عملا بخشی ناگزیر از اعمال اراده سیادت طبقاتی پرولتاریا تلقی می کنند، آگاهانه و یا ناآگاهانه سمی بسیار خطرناک را در کالبد منافع دراز مدت طبقه کارگر و به طریق اولی سمی کشنده را در کالبد سوسیالیسم و تحکیم آن در جامعه تزریق می کنند.

چهار: من مخالف اعدام هستم. همچنین مخالف هرگونه تفتیش عقاید و شکنجه. وقتی مخالف تفتیش عقاید، شکنجه و اعدام هستم، کاملا ضروری است که در جهت تبلیغ و ترویج آن نیز عمل کنم. فعالیت های روز مره خودم را در خانه و خیابان، در جمع دوستان، در بحث های سیاسی و در هر کجای این جهان پهناور که صحبتی از تفتیش عقاید، شکنجه و یا موضوع مجازات اعدام باشد، با دفاع از نظریه لغو هر گونه شکنجه و نیز “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” چه در ایران و چه در هر کشوری از جهان، به صورت روشن و شفاف بیان کنم

پنج: من مخالف اعدام هستم. از طرف دیگر به انقلاب اجتماعی کارگران نیز عمیقا باور دارم. چرا که بر اساس دیدگاه و نظریه سازمان فدائیان –اقلیت، که من نیز با همه وجودم به آن اعتقاد دارم، رژیم جمهوری اسلامی را باید با یک اعتصاب عمومی سیاسی و در نهایت بر بستر یک قیام مسلحانه توده ای ساقط کرد. و طبیعتا چنین انقلاب و قیامی با لبخند و ساز و دهل تحقق نخواهد یافت. من، به عنوان عضوی از سازمان فدائیان-اقلیت، موافق دیکتاتوری پرولتاریا هستم

شش: در دوره ای که بورژوازی جهانی، اجرای مجازات اعدام را در صدر برنامه ها و قوانین خود داشت، بنیان گذاران مارکسیسم با توجه به شرایط تاریخی آن زمان، اگر از لغو اعدام به طور صریح و روشن در مانیفست خود حرفی نزده اند

هفت: من روی واژه امروز و شرایط  فرهنگی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر جهان کنونی و بشریت امروز تاکید دارم

هشت:

به اعتقاد من، اگر بنیان گذاران مارکسیست در شرایط  تاریخی صد و پنجاه سال پیش، حتا اگر آشکارا از حکم اعدام در مانیفست خود دفاع و یا آنرا عملا در برنامه های خود قید کرده بودند، باز هم ما مجاز نبودیم که در شرایط امروز جهان، از آن به عنوان یک فاکت تاریخی در تایید صدور مجازات اعدام مورد استناد قرار دهیم.(البته بشما هم اجازه نمی دهد که سر مردم کلاه بگذارید،و بخواهید ،بگونه ای، سر نگونی جمهوری اسلامی را که خواست مردم است با این سطحی نگری به تاخیر بیندازید) تا چه رسد به اینکه، بنیان گذاران مارکسیسم در شرایط تاریخی صد و پنجاه سال پیش نیز اجرای مجازات اعدام را به عنوان یک حکم دولتی در دستور کار و برنامه های عمل خود نداشتند. آیا در آن مقطع زمانی، که اوج اعدام ها از طرف بورژوازی جهانی صورت می گرفت، از میان طبقات ستمگر حاکم و یا از میان کمونیست ها کسی تصور می کرد روزی، روزگاری فرا برسد که با وجود سیادت طبقاتی دنیای سرمایه داری، مقوله مجازات اعدام از برنامه اکثریت کشورهای بورژوازی جهان حذف گردد. تا چه رسد به بنیان گذاران انقلابی کمونیسم که از همان آغاز موافق مجازات اعدام نبوده اند و آن را محصول جوامع طبقاتی دانسته و می دانند.

در پایان باید گفت عجب ! اینگونه که شما می گویید کسی حتی تصورش را هم نمی کرد پس باید بهمین علت شما ما را به درجا زدن در همین مناسبات دعوت کنید، چون بنا به همین دلیلی که می آورید ممکن است کسی تصور کند بعد از اینکه کارگران را امروز به سیادت همان طبقه دویست سال پیش دعوت می کنید که به آن امروز گردن نهد تا دویست سال بعد مزه اش را بچشد مگر همین را شما نمی خواهید! این همان بخشی است که کسی خوابی برای کس دیگری دیده باشد شما هم همین خواب را برای مردم دیده ای

اهواز کلان شهر هزار مسئله، بارانش مردم را روانه بیمارستان‌ها نمود!

اهواز کلان شهر هزار مسئله! شهری که به لحاظ آلودگی  در سطح دنیا،  رکورددار بوده و در پرتو نظام اسلامی و تلاش و “تدبیر” مسئولان و مدیران اسلامی استان و وزارت‌خانه‌های مرتبط کشوری، این مدال افتخار! را که خیلی پیش از این نشان خود کرد بود، همچنان در حفظ  آن پافشاری می‌کند! این روزها  بدنبال یکی دو بارندگی اخیر که موجب بیمار و بستری شدن هزاران نفر از مردم این شهر شد، بار دیگر آوازه این شهر  بعد ملی و سراسری بخود گرفت، تا آنجا که مسئولین استان، مدیران کل، نمایندگان مجلس، اعضای شورای اسلامی شهر همه با همه‌ی  توان خود در سطحی فراتر از معمول به شکستن مرزهای قراردادی و تعیین شده، از خط قرمزهای رژیم مذهبی عبور کردند و در زمینه علل باران آلوده و اسیدی که مردم این شهر را روانه بیمارستان‌ها نمود، به شکل آشکاری به تناقض‌گوئی و ارائه حرف‌های ضدونقیض و مضحک و دادن نظریه‌های غیر کارشناسی و نامربوط پرداختند. البته بخشی ازاین تناقض‌گوئی‌های مسئولین از روی ناچاری است که برای پنهان‌کاری و نپرداختن به حقیقت قضیه، که با مدیریت رژیم مذهبی، نظام اجتماعی شهرهای ایران و از جمله اهواز، بهتر از این  نمی‌تواند سامان بگیرد، به پرت و پلاگوئی‌های عمدی می‌پردازند! نشریات محلی استان در این زمینه گزارشاتی تهیه نمودند، که بهتر و بیشتر ما را با اندیشه، عملکرد و سیاست مدیران مسئول محلی و وزیران و کلیت رژیم آشنا می‌کند.

“رسانه جنوب” یکی از نشریات محلی می نویسد: “در همین رابطه مشاور استاندار خوزستان می‌گوید: کارگروه ویژه بررسی علل مسمومیت تنفسی شهروندان خوزستانی بر اثر باران‌های پائیزی برگزار شد که عوامل مختلف بروز این حادثه در این جلسه عنوان شد. شکرخدا موسوی نماینده مردم اهواز در مجلس نیز گفته است در خصوص علت این حادثه ۱۰ فرضیه مطرح است، ولی هنوزعلت دقیق مشخص نشده و تا زمان مشخص شدن علت باید به بیماران رسیدگی شود. اینکه چرا کارشناسان نمی‌توانند علت آلودگی را مشخص کنند سئوال دیگری است که پاسخ روشنی برای آن وجود ندارد.” رسانه جنوب، چهارشنبه ۶ آذر ۹۲

کمی پائین تر و در ادامه همین مطلب اشاره به اهمیت موضوع از زبان سخنگوی کمسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی دارد به تشکیل کمسیون ملی برای شناسائی و کنترل آلودگی و با اشاره به اعضای کمسیون که متشکل است از نمایندگانی از سوی وزارت کشور، سازمان استاندارد، محیط زیست، وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی، بهداشت و درمان و صنعت و معدن می‌نویسد: “سخن تعجب‌آور اینکه آملازاده مدیر کل مدیریت بحران خوزستان گفته است: در گزارشی که از حفاظت محیط زیست دریافت شده، آمده است که میزان آلاینده ها و شاخص آلاینده‌ها زیر حد استاندارد است. البته بحث آلودگی هوا قطعی است و تا آلودگی نباشد چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد ولی باید به دنبال دلیلی باشیم که منجر به تشدید آلاینده‌ها شده است.”

استاندار خوزستان عبدالحسین مقتدائی، بنا به موقعیت و رسالتی که در چارچوب نظام اسلامی دارد، با پیشی گرفتن از بحث کمسیون ملی برای شناسائی و کنترل آلاینده‌ها که به بحران تبدیل شده در روزنامه محلی دیگری به نام عصر کارون سه‌شنبه ۵ آذر می‌گوید: “با توجه به اینکه در بررسی‌های انجام شده تقریبا تمامی علل اصلی بروز و تشدید بیماری‌های تنفسی در استان خوزستان مشخص شده است، حل مشکل نیاز به عزمی ملی دارد.”

همین روزنامه در شماره شنبه ۲ آذرخود و در رابطه با آلودگی شهر اهواز از زبان نماینده مردم اهواز، باوی وحمیدیه می‌نویسد: “نماینده مردم اهواز، باوی وحمیدیه درمجلس گفت: نصب دستگاه سپریونی هیچ تاثیری بر روی ریزگردها نداشت بلکه موجب آلایندگی هوای استان شده است.”۱

مدیر کل حفاظت از محیط زیست استان خوزستان در رابطه با دو باران اخیری که موجب بیماری چند هزار نفراز مردم اهواز شد، بی تفاوت نیست و نظرات خود را با روزنامه محلی عصر کارون شنبه ۲ آذر چنین بیان می‌کند: “نتایج بدست آمده در آزمایشات انجام شده بر روی آب باران نشان‌دهنده این مسئله است که در بارش اول میزان نیترات و سولفات بالا بوده همچنین میزان اسید سولفوریک نیز بیش از حد نرمال بود است. به گفته وی غیرطبیعی بودن سوخت نیروگاه رامین، سوزاندن لاستیک توسط لشکر ۹۲ زرهی در محور اهواز-حمیدیه و احتمال وجود ترکیبات بنزینی در هوا می‌تواند از جمله علل وقوع این مسمومیت تنفسی باشد. لاهیجان‌زاده در همین خصوص تصریح کرد: در باران دوم هیچگونه آلودگی مشاهده نشده و باران مانند آب مقطر سالم بوده است.”

ناصر سودانی یکی دیگر از نمایندگان مردم اهواز در مجلس شورای اسلامی در رابطه با باران آلوده در اهواز در روزنامه عصر کارون شنبه ۲ آذر چنین عنوان نمود: “مسئولین باید ملاحظات را کنار گذاشته و مواضع خود را به صورت شفاف بیان کنند و اطلاعات را بدرستی در اختیار آنها (مردم) قرار دهند. نماینده مردم اهواز در مجلس شورای اسلامی نیز فرضیه ترکیب آب باران با آلاینده‌های موجود در هوا و اکتشاف نفت با دستگاه‌های جدید توسط چینی‌ها را از جمله عوامل احتمالی بروز این مسمومیت‌ها دانست.”

همین روزنامه در سه‌شنبه ۵ آذر از زبان همین نماینده مجلس اسلامی می‌نویسد: “به نظر می‌رسد این باران اسیدی ناشی از ترکیب ذرات شناوری است که در فضای جوی از گازهای سمی متصاعد و متراکم شده کارخانه‌جات صنعتی و چاه‌های نفت و گاز و با قطرات باران ترکیب شده است “

یکی دیگر از مسئولین کارگروه ویژه بررسی علل مسمومیت اخیر شهروندان اهوازی، نائب رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی، عبدالرحمان رستمیان در جلسه به نقل از روزنامه عصرکارون شنبه ۲ آذرعنوان نمود: “تا کنون دو جلسه در خصوص مقابله با آلودگی هوا در کمیسیون بهداشت برگزار شده است و اگر لازم باشد این موضوع را در صحن علنی مجلس نیز مطرح خواهیم کرد. وی عدم اجرای برخی از قوانین مانند، تغییرسوخت خودروها به یورو۴وجمع آوری خودروهای فرسوده راازجمله دلایل آلودگی هوا دانست و عنوان کرد: اتفاق پیش آمده در خوزستان اتفاق نادری بوده که اگر در این خصوص نقصی در قوانین وجود داشته باشد آن را برطرف خواهیم کرد و این مسئله توسط کمیسیون پی‌گیری می‌شود.”

همانگونه که مشاهده می‌شود، هر کدام از مسئولین رژیم دلایل متناقضی را علل باران بیماری‌زای اخیر شهر اهواز بیان می‌کنند و موضوع را شبیه موضوعات دیگری که رژیم با آنان روبرواست ابهام آمیز، و در نهایت به پنهان کردن و امنیتی کردن موضوع می‌پردازند. این آخرین اتفاق و حادثه‌ای نخواهد بود که در این شهر و یا شهرهای دیگری رخ می‌دهد. واقعیت این است که شهر اهواز مملو از تراکم ناهنجاری‌ها و مشکلات شهری و اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است، که یک مورد آن امروز در قالب باران سمی سر باز کرد. شهر اهواز هزاران باب ناگشوده دارد، اهواز شهر هزار مسئله است، که در آینده سر بازخواهند کرد. مردم اهواز از ابتدای پاگیری رژیم مذهبی اسلامی، تا هم اینک در رنج و گرفتاری بوده‌اند و کمتر زندگی شاد و سالمی داشته اند، بیشترین صدمات را ازرهگذر جنگ ارتجاعی ۸ ساله، تحمل نمودند. بعد از گذشت بیش از دو دهه از جنگ ارتجاعی هنوز هم دارند تاوان سیاست غلط حاکمان و بانیان جنگ بی معنی و ویرانگر، میان رژیم ایران و رژیم عراق را پس می‌دهند، دو رژیمی که امروز دو متحد هستند! سیاستی که از جنگ ارتجاعی سود برد و بر علیه مردم این منطقه عملکرد، هنوز سایه سنگین  خودرا در قالب ناهنجاری‌های اجتماعی و بحران اجتماعی و مسئله فرهنگی که نام دیگرش سرکوب و بی‌حقوقی آشکار است در پهنه زندگی اجتماعی مردم گسترده است و پای خود را بیرون نکشیده و همچنان توده‌های زحمتکش و مردم این شهر پرحاشیه را زیر فشارهای سنگین خود در تنگنا قرار می‌دهد. بیکاری در این شهر صنعتی موج می‌زند، اجاره خانه‌های سنگین، مردم را به حاشیه شهر و بیابان‌ها رانده، گرانی اجناس و مایحتاج مردم نسبت به دیگر شهرها قابل مقایسه نیست، موضوع آب نوشیدنی مردم اهواز ترجیع‌بند شعر سلامت زندگی مردم اهوازی است. سرقت و زورگیری رواج فراوان دارد، سارقان صاحب‌خانه‌ها را تعارف به نشستن و سکوت می‌کنند، سرکوب عریان و اختناق بیداد می‌کند، هر شهروند اهوازی صدای تنفس و گام‌های پلیس امنیتی را پشت سر خود احساس می‌کند، نقل و قول‌های بالا گرفته شده از روزنامه‌های رژیم نمونه‌ی تمام عیاری از دروغ، پشت هم‌اندازی، خیمه شب بازی و نعل وارونه زدن و اختناق و سانسوراست. “جامعه مدنی” در حد متوسطی که رژیم پذیرفته، نمی‌گذارد در این شهر پا بگیرد، جامعه مدنی و حقوق شهروندی در اهواز نسبت به دیگر کلان‌شهرها بسیار بسیار سست و ضعیف و ناکارآمد است. دستگاه امنیت در بعد کلان، شبیه قانون معروف جنگل است، زورعمل می‌کند. این شهر بلحاظ جغرافیائی و زیست محیطی مشکلات فراوان خاص خود را دارد که بازگوئی آن در اینجا به درازا می‌کشد، هزینه زندگی در این شهر بسیار بالا است، و برعکس آرامش و آسایش و امنیت خیلی کم است. بوی گاز و گندآب آلوده در سطح محیط جغرافیای شهری اهواز سال‌ها است مردم را آزار می‌دهد،تابستان وزمستانش فرقی نمی‌کند. در ۹ ماه گرمای سال بوی فاضلاب همراه با گندآب متعفنی که در کنار پیاده‌روها و خیابان‌ها و در سطح شهر ولو می‌شود، با تابش خورشید و گرما و ماشین‌هائی که از روی ناچاری از میان این آب‌های گندیده عبور می‌کنند، بوی گند بیشتر در فضا متصاعد می‌گردد. آب سنگین و غلیظ آلوده‌ای که به اطراف پخش می‌شود، موجب ده‌ها بیماری می‌شود. رهگذران مرتب و با فاصله دماغ خود را می‌گیرند و عبور می‌کنند. از جمله مشکلات ناچیز مردم اهواز، سیستم فاضلاب اهواز بخصوص در قسمت مرکزی شهراست که بازگو کردنش شرم‌آور است. با نم نم بارانی که مردم در آرزویش هستند، فاضلاب‌ها سرریز خیابان‌ها می‌شوند، آب لجن و فضولات انسانی و همه رقم زباله و آت و آشغال دیگر به سطح خیابان‌ها پخش و ته‌نشین می‌شود. موش‌های بزرگ و شناخته شده فاضلاب های اهواز در مراکز پرجمعیت شهر وقت و بی‌وقت به میان رهگذران و مغازه‌داران و کاسبکاران دستفروش می‌جهند و بعد از تصادم با ماشین و یا مورد اصابت قرار گرفتن با جسمی که به طرف آنان پرتاب شده نقش زمین می‌شوند و ماشین‌ها و رهگذرانی که ندانسته پا روی لاشه‌ی سقط شده می‌گذارند و له و لورده می‌شود، هر آدم پردلی هم مجبور می‌شود یک دست جلو دهان بگذارد و با دست دیگر دلش را بگیرد. گره‌گشائی بخشی از مشکلات شهر اهواز در گرو حل مسائل محلات و شهر و شهرک‌های پیرامون آن است. رژیم لاهوتی جمهوری اسلامی علل باران‌های آلوده آسمانی را باید در شهر اهواز و مراکز پرجمعیت این شهر و در روابط و مناسبات اجتماعی غلط و وارونه‌ی حاکم جستجوکند. که چشم حقیقت بینش کور و مادرزاد است، لایروبی طویله اوژیاس، انقلاب گسترده و عظیم اجتماعی توده‌های فرودست مردم و طبقه کارگرانقلابی را می‌طلبد.

اصفهان– نگار راکی زاده

۷/۹/۹۲

۱- دستگاه تعدیل کننده کیفیت هوا و اقلیم، رسوب دهنده الکتروستاتیک یا اصطلاحا «سپریونی». این سیستم از روسیه خریداری و در حمیدیه چند کیلومتری اهواز نصب شده، برای پیشگری از آلودگی‌های ناشی از گرد و غبار و ریزگردها، همانطور که برخی مسئولین استان اشاره به این سیستم داشتند، بعد از نصب، راه‌اندازی و فعالیت متوجه شدند که عکس جواب داده!

جهان عزیزیان: نکاتی چند در باره قطعنامه (فداییان اقلیت) در مورد لغو مجازات اعدام

“نظر به این‌که سازمان فدائیان (اقلیت) همانگونه که تاکنون مکرر اعلام کرده
است، معضلات اجتماعی محصول جامعه‌ طبقاتی‌ست، نظر به این‌که اعدام هیچ تاثیری در بر افتادن مسائل و معضلات اجتماعی و سیاسی جامعه طبقاتی نداشته و نخواهد داشت. لذا سازمان فدائیان (اقلیت) خواستار لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور می‌باشد.”

اینکه سازمان فداییان اقلیت تازه متوجه شده است که معضلات اجتماعی محصول جامعه طبقاتی است غلط نمی گوید اما اینکه اقلیت اشاره نمی کند کدام جامعه طبقاتی و کدام قانون ! صد البته غلط می گوید
اینکه اقلیت متوجه شده است اعدام راه حل نیست ، این گام ارزنده ای است اما هر گام ارزنده زمانی مفید و درست است که مشکلی از مشکلات همان جامعه طبقاتی حل کند که اقلیت از نام بردن اش سر باز می زند، اقلیت نمی گوید که در ایران قانونی بنام قانون که در سوئد یا چند کشور دیگر اروپایی وجود دارد در ایران وجود ندارد و نمی شود تا مادامیکه بورژوایی انگلی و رژیم سیاسی آن وجود دارد “نه به اعدام” در ایران به امری نزدیک به محال تبدیل می شود
اقلیت همان گونه که متوجه شده است که “معضلات اجتماعی محصول جامعه طبقاتی ست” اما توضیح نمی دهد که آن جوامع طبقاتی از درون انقلابات پیروز مند بورژوایی ، ساختار هایی را پایه گذاری کرده اند که تا جاهایی به آراء مردم خود تا جایی که خود سیستم به چالش جدی گرفته نشود اجازه می دهند که در بعضی از قوانین به دلیل همان مبارزه طبقاتی، تعدیل و یا در سطوحی این قوانین باز نگری و یا اصلاح شود، در صورتی که در ایران، بورژوایی آن تا به چنین سطحی ارتقاع نیافت ، تاریخ صد ساله اخیر ایران این را گواهی می دهد، هر جا که مردم برای تامین حد اقل های حقوق شهروندی خود یا همان حقوق بورژوایی خود وارد صحنه سیاسی شده اند ، بورژوایی ایران در کنار انگل ترین دستگاه های بجای مانده از قرون قبلی به مقابله با انقلابات بورژوا دومکراتیک آنها پرداختند ، یکی از دلائلی که اساسا حقوق شهروندی در جامعه ایران همانند سوئد و لاغیر بر خلاف میل “اقلیت” برسمیت شناخته نمی شود محصول همان مبارزه طبقاتی در جامعه است ، راه کارهای بورژوایی زمانی ممکن و تا حدودی مفید واقع می شود که با دو قرن مبارزه طبقاطی چه در فرانسه و یا چه در سوئد همراه باشد ، پشتوانه فرانسه انقلاب کبیر است ، پشتوانه ایران انقلابات ملا خور شده است
قانون در فرانسه تکلیفش در انقلاب کبیر روشن شد ،حقوق شهروندی هم از بطن آن برخاست ، منافع بورژوایی در اروپا در گرو قوانینی بود که در مرحله ای با منافع شهروندان جامعه هم خوانی پیدا کرده بود درست بر خلاف بورژوایی ایران که منافعش همیشه در گرو بخش هایی بوده که هیچ سنخیتی با حقوق شهر وندی نداشته اند
قطعنامه اقلیت در واقع فرار به عقب است بنام گام رو بجلو ، قطعنامه نه به اعدام بجای اینکه اعدام را در شرایط فعلی مبارزه طبقاطی ایران قرار دهد آن را از محتوایی سیاسی آن تهی می کند ، “کشتار ” که دارای بار سیاسی است و نوعی از رابطه حکومت و مردم را در شرایط ایران هدف قرار می دهد ، تهی ساخته و بجای آن مفهوم حقوقی را بجای آن قرار دهد ، این مفهوم علاقه ندارد به خود این رابطه اشاره کند رابطه ایی که رژیم بدون آن یک روز هم قادر به بقاء خود نخواهد بود
نه به کشتار مردم ایران در اساس نه به خود جمهوری اسلامی است نه به دیکتاتوری و استبداد در ایران است ، نه به ماشین جنگی جمهوری اسلامی بر علیه مردم است ، از آن طرف “نه به اعدام” نه به اعدام دست اندرکاران کشتار هم می تواند معنا بگیرد ، ساده گفته شود نه حقوقی است نهی است که ملزم به تغیر و تحولات انقلابی نیست ، راه دیگری است که اقلیت همان گونه که می گوید”ما بار ها اعلام کرده ایم”با راه حل انقلابی در پاسخ به همان مبارزه طبقاتی که” اقلیت” عنوان می کند متفاوت است ،قعطنامه به همان نتیجه ای رسیده است که هر جریان روشنفکری زمانی که از مبارزه طبقاطی فاصله می گیرد خواهد رسید.

سخنرانی خامنه ای در ١۴ بهمن، کابوس آشفتگی درونی نظام بود

kar_logo01روز جمعه ١۴ بهمن، اقامه نماز دانشگاه تهران توسط خامنه ای برگزار گردید. سالروز ورود خمینی به ایران در ١٢ بهمن ۵٧ تا ٢٢ بهمن، روز قیام عمومی توده های مردم ایران که منجر به سرنگونی رژیم شاه گردید، از طرف جمهوری اسلامی به عنوان “دهه فجر” نام گذاری شده است. فرا رسیدن هرساله این روزها، برای سران جمهوری اسلامی غنیمتی است تا هر آنچه از عوام فریبی و دروغ بافی در چنته دارند، به خورد مردم ایران بدهند. تا زمانی که خمینی زنده بود مسئولیت این کار به عهده او بود. بعد از مرگ خمینی و نشستن خامنه ای بر مسند ولایت فقیه، بیش از دو دهه است که این وظیفه، بر عهده خامنه ای گذاشته شده است.

اقامه خطبه های نماز دهه فجر امسال، فرصتی برای خامنه ای شد تا بالای منبر برود و هر آنچه در چنته داشت، در مورد وجود آرامش و امنیت در کشور دروغ ببافد، وجود هرگونه بحران در جامعه  را انکار کند ، در مورد نشاط، شادابی، رفاه و آسایش مردم یاوه سرائی کند و از پیشرفت های علمی مملکت برای پامنبری های خود، حرف بزند.

اگر چه خامنه ای طی خطبه های طولانی و مفصل خود، مسائل گوناگونی را بازخوانی کرد، اما تبیین و تئوریزه کردن سیاست خارجی و داخلی جمهوری اسلامی ایران، از جمله محورهای اصلی سخنرانی وی در بود.

 او در مورد سیاست خارجی جمهوری اسلامی، عریان تر از همیشه بر طبل جنگ کوبید. خامنه ای با صراحت لهجه بر موضع پان اسلامیستی و دخالتگری مستقیم جمهوری اسلامی در منطقه و جهان تاکید کرد. او ضمن بیان اینکه اسرائیل یک غده حقیقتا سرطانی در منطقه است و باید از بین برود گفت: “ما هرجا دخالت کنیم صریحا می گوییم، همچنانکه به علت ضدیت با غده سرطانی رژیم صهیونیستی در دو جنگ پیروزمند ٣٣ روزه و ٢٢ روزه [نوار غزه] دخالت کردیم و از این پس نیز، هرجا هر ملتی یا گروهی با رژیم صهیونیستی مبارزه و مقابله کند، ما به او کمک می کنیم و هیچ ابایی هم از گفتن این مسئله نداریم”.

البته، این صراحت لهجه خامنه ای صرفا در محدوده ضدیت با اسرائیل متوقف شد و از بیان دخالتگری های مستقیم و غیر مستقیم جمهوری اسلامی در دیگر کشورها و کمک به گروه های ارتجاعی و تروریست های اسلامی در منطقه و جهان باز ماند.  خامنه ای اما البته  برای بیان صریح این بخش از موضع گیری اش دلیل هم داشت. هم اکنون، اسناد دخالتگری جمهوری اسلامی در کمک به نیروهای ارتجاعی و واپسگرای لبنان و فلسطین و نیز ارسال تجهیزات نظامی و سازماندهی اقدامات تروریستی در آن منطقه، آنچنان آشکار و علنی گشته اند که راه هیچ گونه کتمانی را برای خامنه ای و دیگر مسئولان جمهوری اسلامی باقی نگذاشته است. لذا، او با تکیه بر بیان گوشه ای از گسترش تروریسم و سیاست پان اسلامیستی رژیم، تحت پوشش صراحت لهجه مبنی بر اینکه اسرائیل باید از بین برود، تلاش کرد تا بر گستره وسیع دخالت های نظامی و تسلیح گروه های اسلامی در افغانستان، عراق و اقدامات تروریستی سپاه قدس، شاخه برون مرزی سپاه پاسداران در کل منطقه و جهان سرپوش بگذارد.

خامنه ای پس از اعلام موضع رسمی جمهوری اسلامی در مورد اسرائیل، به بیان مواضع جمهوری اسلامی علیه سیاست های جنگی دولت آمریکا پرداخت. او با اشاره به  این جمله رئیس جمهوری آمریکا که همه گزینه ها روی میز است گفت: معنای این جمله تهدید به جنگ است. اما همه می دانند که این تهدید به ضرر آمریکاست، همچنانکه ایجاد جنگ، ده برابر بیشتر به ضرر آمریکاست. خامنه ای همچنین تاکید کرد: “آمریکایی ها باید بدانند که جمهوری اسلامی در مقابل تهدید به جنگ و تهدید به تحریم نفتی، تهدیدهایی دارد که وقتی لازم باشد انشاالله اعمال خواهد شد”.

به رغم تهدیدهای خامنه ای در مقابله به مثل با سیاست های جنگ طلبانه دولت آمریکا، آنهم تحت پوشش ” وقتی لازم باشد انشاالله اعمال خواهد شد” اما، لحن او بر خلاف گذشته عاری از هرگونه فحش  و پرخاشگری نسبت به مقامات آمریکا بود. خامنه ای پس از بیان تهدیدهای واکنشی جمهوری اسلامی، خطاب به پامنبری هایش گفت:”سخن گفتن مقامات آمریکایی به زبان تهدید، نشان دهنده عجز واشنگتن از مقابله منطقی و گفتمانی با جمهوری اسلامی است. او همچنین افزود: آنها [آمریکایی ها] در میدان مقابله فکر و منطق، دچار ضعف هستند و به همین علت از تشبث به زور و توسل به جنگ حرف می زنند و معنای این روش این است که، آمریکا جز زور، هیچ منطقی ندارد و برای غلبه خواست هایش جز جنگ، هیچ روشی را نمی شناسد”.

لذا، در پس تهدیدهای لفظی خامنه ای نسبت به سیاست جنگ طلبانه آمریکا، موضع اصلی جمهوری اسلامی را باید  در همین قسمت از سخنان او جستجو کرد. موضعی که نشان از تلطیف سخنان خامنه ای در مقابل سیاست جنگی امپریالیسم آمریکا است و می تواند حامل یک پیام و دعوت از دولت آمریکا در دوری جستن از کشمکش های نظامی و روی آوردن به سیاست گفتمان مجدد مابین طرفین مناقشه باشد. موضعی که خامنه ای با ظرافت و زبان دیپلماسی آن را بیان کرده است.

اما، با توجه به مجموعه شرایط حاکم بر مناسبات و مجادلات طرفین درگیر، به نظر می رسد زمان برای بیان چنین سیاستی آنهم بدون یک اقدام جدی و عملی از طرف جمهوری اسلامی جهت کشاندن طرف مقابل به پای میز مذاکره، هم اکنون کارکردش را از دست داده است.

سال های متمادی است که جمهوری اسلامی با همین ترفند، طرف های درگیر با مناقشه اتمی ایران را در مسیر مذاکره سر دوانده است. هر بار که تنش و تضادهای موجود میان جمهوری اسلامی و قدرت های غربی بر سر مناقشه اتمی ایران حاد شده است، جمهوری اسلامی با طرح موضوع مذاکره، در جهت فرصت سازی برای خود اقدام کرده است. این سیاست جمهوری اسلامی، دیر زمانی است که برای مسئولان سازمان انرژی اتمی، اتحادیه اروپا و نیز کشورهای طرف مذاکره با جمهوری اسلامی شامل آمریکا، روسیه، چین، فرانسه، انگلیس و آلمان موسوم به  گروه پنج بعلاوه یک، دیگر رو شده است. لذا، بعید به نظر می رسد بدون یک اقدام عملی جدی مبنی بر عقب نشینی جمهوری اسلامی از مواضع گذشه اش، اتحادیه اروپا و گروه پنج بعلاوه یک، مجددا حاضر به یک مذاکره جدی با جمهوری اسلامی شوند.

اما آنچه در نماز روز جمعه ١۴ بهمن و در خطبه های بلند بالای خامنه ای حائز اهمیت بیشتر است، افاضات او در مورد وضعیت داخلی کشور بود. خامنه ای آن چنان از وجود آرامش، ثبات، امنیت و گسترش شادی و نشاط در جامعه بحران زده ایران سخن گفت، که انگار این احمدی نژاد است که عبا و عمامه بر تن کرده و در لباس خامنه ای در حال هذیان گویی است.

خامنه ای در دروغ بافی های خود، تا بدان جا پیش رفت که از اساس منکر هرگونه بحران اقتصادی و سیاسی در ایران شد. او در این رابطه گفت: بزرگ کردن مسائل کوچک و القای بی مبنای وجود بحران در کشور، از جمله روش های دشمنان برای مایوس کردن ملت از انتخابات مجلس است. خامنه ای در ادامه این دروغ پردازی ها، با وقاحتی به سبک و سیاق احمدی نژاد اعلام کرد: در کشوری که کاملا آزاد و امن است و دستگاه ها و مردم در حال کار و تلاش هستند، بحرانی وجود ندارد. اما، دشمنان و غافلان مدام از آن حرف می زنند.

این ولی مسلمین است که اینگونه یاوه سرایی می کند یا احمدی نژاد است که در حال هذیان گویی ست. پیش از این، چنین به نظر می رسید که انکار این همه بحران های سیاسی و اجتماعی که به ویژه از زمان انتخابات سال ٨٨ در ایران تشدید شده و هم اکنون جمهوری اسلامی را تا مرز فروپاشی پیش برده است، فقط و فقط از عهده شارلاتانی همچون احمدی نژاد بر می آید. اما خامنه ای در همین خطبه های ١۴ بهمن نشان داد، آنچه احمدی نژاد از شارلاتانیزم  به همراه دارد بر گرفته از باورهای مذهبی جمهوری اسلامی و نیز آموخته هایش از شارلاتان بزرگتری به نام ولی فقیه است.

 اصلا بحرانی در مملکت وجود ندارد. همه چیز در امن و امان است. کشور لبریز از شادی، نشاط سازندگی و پیشرفت است. این لپ کلام و هذیان گویی های خامنه ای در خطبه های نماز جمعه بود.

جنگ قدرت میان باند خامنه ای و دارو دسته احمدی نژاد بر سر برکناری مصلحی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی که منجر به بست نشینی یازده روزه احمدی نژاد در خانه شد، طرح بحث هایی از قبیل استعفاء احمدی نژاد و حتی بعضا برکناری او از مقام ریاست جمهوری که طی یک چندین ماه گذشته به کرات از طرف جناح های رقیب دامن زده شده است، نه تنها بحران نیست، بلکه تبلیغات بی اساس دشمنان جمهوری اسلامی است!

مناقشات هر روزه مجلس ارتجاع با هیئت دولت و کشمکش های میان جناح های مختلف اصول گرایان درون رژیم بر سر تصاحب کرسی های بیشتر مجلس، بحران نیست بلکه، به زعم ولی فقیه خیالپردازی های دشمنان زخم خورده رژیم است. اینکه باند احمدی نژاد و نیروهای طرفدار خامنه ای همه روزه  پرونده های اختلاس، دزدی، جعل مدارک و فساد مالی یکدیگر را بر ملا می کنند، همه تبلیغاتی ست که توسط غافلان در روزنامه ها و سایت های رژیم منتشر می گردند. کشف گروه به موسوم به انحرافی که به زعم باندهای جناح خامنه ای، نیمی از قدرت حاکمه را نیز در دست دارند، نه کشف خامنه ای بلکه، تبلیغات نیروهای معاند در جامعه است که از طرف غافلان نیز تکرار می شود. به زعم رهبر جمهوری اسلامی ایران، کشمکش های موجود درون قدرت حاکمه برای حذف و یا جلوگیری از قدرت گیری بیشتر”گروه انحرافی” نیز، نه تنها نشانی از بحران نیست بلکه، زائیده تخیلات دشمنان نظام است. پخش شب نامه های گسترده طرفداران دولت احمدی نژاد  و جبهه پایداری به زعامت مصباح یزدی علیه محمد رضا کنی رئیس مجلس خبرگان، علی لاریجانی رئیس مجلس ارتجاع اسلامی و دیگر نیروهای منتسب به باند خامنه ای که هم اکنون بزرگترین چالش جنگ قدرت میان مجموعه اصول گرایان درون نظام است، نه تنها بحران نیست بلکه، به زعم خامنه ای عین  آرامش درونی هیئت حاکمه است.

دزدی، اختلاس و فساد مالی که هم اکنون تمام تار و پود رژیم را در بر گرفته و حتا در ابعاد چند هزار میلیارد تومانی نیز در رسانه های داخلی رژیم بازتاب می یابد، نه تنها بحران گندیدگی رژیم نیست بلکه، عین رشد، تلاش و پیشرفت نظام است. فروپاشی سیستم پولی کشور، کاهش ٧٠ درصدی برابری ارزش ریال نسبت به دلار و دیگر ارزهای معتبر جهان طی کمتر از یک ماه و همزمان با آن، رشد ۴٠ درصدی تورم در جامعه نه تنها بحران نیست، بلکه طبق افاضات هذیان گونه ولی فقیه، این دشمنان و غافلانی از نوع عسکر اولادی مسلمان هستند که مدام از آن حرف می زنند. گرانی سرسام آور، گسترش دامنه خط فقر تا محدوده ۴٠ میلیون از جمعیت ایران، نیمه تعطیلی کارخانه های صنعتی و کاهش تولید و به دنبال آن افزایش روز افزون تعداد بیکاران تا مرز ٨ میلیون نفر، نه تنها نشانی از فلاکت زندگی کارگران و وخامت وضعیت اسف بار توده های مردم در جامعه نیست بلکه، به زعم خامنه ای از جمله “نقاط قوت و گسترش کیفی و کمی خدمات درجه اول به مردم در سراسر کشور” است.

اعمال آن همه خشونت و جنایت در جامعه که هر روزه در مطبوعات داخل کشور درج می گردد، گسترش اعتیاد، فحشاء و توزیع روز افزون مواد مخدر، سرکوب افسار گسیخته زنان و بی حقوقی مطلق آنان در کشور، سرکوب ابتدایی ترین آزادی های دموکراتیک و حقوق مدنی توده های مردم ایران، دستگیری و حبس کارگران و عدم پرداخت حقوق آنان تا ماه های متمادی، سانسور بی حد وحصر اندیشه و بیان، قلع و قمع کردن همه مطبوعات نیمه مستقل و منتقد رژیم و حتا نشریات بعضا منتقد باندهای درون رژیم، نه تنها سرکوب، اختناق و اعمال دیکتاتوری مطلق و عنان گسیخته نیست بلکه، به زعم دروغ پردازی های رهبر جمهوری اسلامی عین “مردم سالاری، از بین رفتن اختناق نفس گیر و حاکمیت فضای آزادی در جامعه” است.

باری، این ها فقط گوشه ای از افاضات و دروغ پردازی های خامنه ای در خطبه های نماز جمعه ١۴ بهمن بود.البته این یاوه سرائی‌ها برای مردم ایران تازگی ندارد. کارگران و توده های زحمتکش ایران، طی بیش از سه دهه از حاکمیت جمهوری اسلامی به کرات شاهد اینگونه یاوه سرائی‌ها و دروغ پردازی های سران رژیم بوده اند. دروغ پردازی و تحمیق مردم، ریشه در ماهیت  دینی نظام جمهوری اسلامی دارد. خمینی که با انقلاب توده ها و قیام ٢٢ بهمن ۵٧ بر مسند قدرت نشست، با تکیه بر توهم عمومی مردم نسبت به رژیم اسلامی، به خود حق می داد تا همه خزعبلات ذهنی اش را به خورد توده های مردم نا آگاه بدهد. از آن زمان تا کنون، همه مسئولان ریز و درشت جمهوری اسلامی به فراخور موقعیت، مسئولیت و جایگاهی که در نظام داشته اند، تحریف حقایق و بیان دروغ پردازی های مشمئز کننده، بخشی از سیاست عملی آنان بوده است. با روی کار آمدن احمدی نژاد، دروغ پردازی به سیاست غالب کل نظام مبدل گشت. احمدی نژاد در پیشبرد سیاست دروغ و شارلاتانیزم، ظرفیت بی بدیلی از خود به نمایش گذاشت. دروغ پردازی و شارلاتانیزم احمدی نژاد، تا بدان جا گسترش یافت که صدای اعتراض نیروهای موثر در حاکمیت جمهوری اسلامی را نیز در آورد.

اما در این میان، مناقشات رو به تزاید باند خامنه ای با دارو دسته احمدی نژاد، از هم گسیختگی سیستم پولی کشور، بهم ریختگی هیئت حاکمه و در یک کلام تعمیق بحران های سیاسی و اقتصادی که هم اکنون نظام حاکم بر ایران را به مرز فروپاشی درونی رسانده است، به شدت خواب ولی فقیه را بر آشفته است. سخنرانی خامنه ای در نماز جمعه ١۴ بهمن، در واقع کابوس این آشفتگی درونی نظام است که از مرز دروغ پردازی گذشته و به هذیان گویی رسیده است.

متن کامل نشریه ۶۱۵ در فرمت پی دی اف

دستمزدهای کنونی حق حیات کارگران را نشانه رفته‌اند

یکی از مهم‌ترین موضوعات مبارزات اقتصادی طبقه‌ی کارگر از آغاز پیدایش تا اکنون دستمزد بوده است. آن‌چه کارگر به عنوان مزد دریافت می‌کند، حاصل فروش نیروی کارش به سرمایه‌دار می‌باشد. سرمایه‌دار با خرید نیروی کار، ارزش حاصله از به‌کارگیری آن را تصاحب می‌کند. بخشی از این ارزش تولید شده به عنوان دستمزد به کارگر پرداخت می‌شود و بخشی دیگر به عنوان سود به جیب سرمایه‌دار سرازیر می‌گردد. بنابر این مبارزه برای افزایش دستمزدها، مبارزه‌ای است بر سر این سهم که هر کدام از این دو طبقه چه میزانی از ارزش به دست آمده از کار را به‌دست آورند.

برای سرمایه‌دار نه تولید و نه کالا اهمیتی ندارند. آن‌چه برای سرمایه‌دار اهمیت دارد، ارزش مبادله‌ی کالا است، یعنی چقدر می‌تواند این کالا را به‌فروش برساند و در نهایت چه سودی به جیب‌اش سرازیر می‌شود. سرمایه‌دار برای بالا بردن سود خود نمی‌تواند بدون هیچ گونه محدودیتی قیمت کالای خود را بالا ببرد. قیمت کالا در جامعه سرمایه‌داری نیز از قوانین خاص خود تبعیت می‌کند. اما یکی از راه‌های سرمایه‌داران برای افزایش سود، کاهش هزینه‌های تولید با استفاده از روش‌های گوناگون از جمله کاهش دستمزدهای واقعی کارگران است.

سرمایه‌داران در ایران با بهره‌گیری از حمایت‌های بی‌دریغ دولت اسلامی، در اشکال گوناگون به دستمزدهای واقعی کارگران هجوم آورده‌اند که حاصل آن چیزی‌ست که امروز شاهد آن هستیم. دستمزدهای کنونی کارگران به‌حدی پایین است که به‌‌‌گفته‌‌ی عوامل حکومتی رژیم در “خانه کارگر” حتا صددرصد هم افزایش یابد، باز کارگران از زیر خط فقر بیرون نمی‌آیند.

براساس آمارهای دولتی، در طول سال‌های مورد بحث، سهم مزد در هزینه‌های تولید شده‌ی کالا همواره کاهش داشته که بیان‌گر کاهش دستمزدهای واقعی می‌باشد.اگر میزان سهم مزد در قیمت تمام شده‌ی کالا در سال ۶٩،٧/ ١٩ درصد برآورد می‌گردد، در سال ٨٢ به ١۴ درصد کاهش یافت و اکنون صحبت از ارقامی در حدود ۱۰ درصد و حتا کمتر از ١٠ درصد است. برای نمونه، براساس آمارهای منتشره سهم مزد در هزینه‌ی تولید در کارخانه “مهرام”در سال ٨٩ و به‌رغم کاهش تولید، تنها ١١ درصد اعلام شده است. شاخص واقعی دستمزد نیز از سال ۵٨ اگر ١٠٠ محاسبه شود،در سال ۶٨ به ٢۵ درصد کاهش یافت. همین‌طور براساس قیمت‌های ثابت در سال ۵٨ میزان دستمزد روزانه کارگران از ۵۶٧ ریال به ٣٧٨ ریال در سال ٨۴ کاهش یافت (در نظر داشته باشید که تمام این آمارها، از منابع دولتی می‌باشند).

میزان خط فقر و افزایش اختلاف و فاصله بین دستمزدهای کارگری و خط فقر بهتر از هر چیزی می‌تواند نشان دهد که تا چه حد دستمزدهای واقعی در طی این سال‌ها کاهش یافته‌اند. در سال ٨٣ که خط فقر ٢٣٨ هزار تومان تخمین زده می‌شد، میزان حداقل دستمزد حدود ١٠۶ هزار تومان بود، یعنی کمتر از نصف خط فقر. اما در سال ٨٨ و در حالی که خط فقر حدود یک میلیون تومان ارزیابی گردید، حداقل دستمزد حدود ٢۶٣ هزار تومان بود که به معنای کاهش دستمزدها تا سطح یک چهارم خط فقر است. وضعیت دستمزدهای کارگری در دو سال اخیر نیز که آشکار است. شتاب افسارگسیخته‌ی تورم در اثر اتخاذ بازهم بیشتر سیاست‌های اقتصادی ضد کارگری هم‌چون یارانه‌ها، در برابر افزایش ناچیز دستمزدها و احتمال قریب به یقین اجرای فاز دوم حذف یارانه‌ها در بهار سال آینده، حداقل دستمزدهای کارگری را حتا تا کمتر از یک پنجم خط فقر خواهد رساند. در همین‌جا لازم است تا تاکید کنیم که در اثر گسترش قراردادهای موقت و پیمانی، میزان کارگرانی که حداقل بگیر هستند و یا حتا کمتر از حداقل دستمزد دریافت می‌کنند نسبت به دهه‌های گذشته به‌شدت افزایش یافته و امروز اکثریت بزرگی از کارگران همان حداقل دستمزد را دریافت می‌کنند.

در یک کلام، در طول این سال‌ها و در نتیجه‌ی سیاست‌های هدف‌دار و برنامه‌ریزی شده‌ی حکومت اسلامی، از میزان واقعی دستمزدهای کارگری به‌شدت کاسته شده و فاصله‌ی دستمزدها و خط فقر به‌حدی غیرقابل باور رسیده است؛ شکی نیست که برای سال آینده نیز سیاست حکومت اسلامی بر همین منوال خواهد بود و این را از هم اکنون حتا از زبان عوامل این حکومت که تحت نام “خانه‌ کارگر” جمع شده‌اند نیز می‌توان شنید. اما راه‌کار طبقه‌ی کارگر برای خاتمه دادن به این روند چیست؟ پیش از پاسخ‌گویی به این سوال نگاهی خواهیم داشت به نحوه‌ی تعیین حداقل دستمزد در جمهوری اسلامی.

ماده ۴١‌قانون کار

درسال‌های اول حاکمیت جمهوری اسلامی، حکومت مجبور به نرمش در برابر برخی از خواست‌های توده‌ها بود و قانون کار نیز نتیجه‌ی چنین شرایطی است. اما برخی از مواد این قانون که در آن شرایط تدوین شده و تا حدودی منافع کارگران را در نظر داشت، در عمل همواره به فراموشی سپرده شد و هرگز اجرا نگردید که یکی از این مواد ماده ۴١‌ می‌باشد.

در این ماده از قانون کار، شورای‌عالی کار موظف شده است تا هر سال براساس دو فاکتور، حداقل دستمزد کارگران را تعیین نماید. براساس تبصره این قانون نیز کارفرما اجازه ندارد به کارگران در ازای ساعات کار تعیین شده در قانون کمتر از این میزان پرداخت نماید (این تبصره نیز به‌هیچ وجه رعایت نمی‌شود و بسیاری از کارگران مجبورند ساعات بیشتری برای دریافت حداقل دستمزد کار کنند). اما دو فاکتوری که براساس آن حداقل دستمزد باید تعیین ‌گردد، اول نرخ تورم است که از سوی بانک مرکزی اعلام می‌شود و دوم این که حداقل مزد در تمامی شرایط، باید زندگی یک خانواده را که تعداد متوسط آن توسط مراجع دولتی اعلام می‌شود، تامین نماید.

در سال‌های اخیر دولت احمدی‌نژاد تلاشی را برای تغییراتی در قانون کار از جمله ماده ۴١ آغاز کرده است. در این تغییرات جدا از تغییر در ترکیب شورای عالی کار به نفع دولت، شرایط اقتصادی کشور نیز به دو فاکتور بالا اضافه شده است.

اماعلاوه بر این، آن‌چه که در طول این سال‌ها معیار شورای‌عالی کار بوده، نرخ تورم اعلام شده از سوی بانک مرکزی است. فاکتور دوم که مهم‌ترین مساله است، انگار وجود ندارد. ساختگی بودن نرخ‌های تورم اعلام شده از سوی بانک مرکزی را هم که همه می‌دانند چگونه است و احتیاجی به توضیح ندارد. حال نیز دولت برای این‌که خیال خود را برای همیشه از فاکتور دوم ماده ۴١ راحت کند، تلاش دارد فاکتور شرایط اقتصادی کشور را نیز به آن اضافه کند تا در عمل نه تنها فاکتور دوم که حتا افزایش دستمزد براساس نرخ تورمنیز هیچ شود.

دولت اسلامی همواره این نظر را تبلیغ می‌کند که افزایش دستمزد منجر به افزایش تورم می‌شود و در نتیجه افزایش دستمزدها به نفع کارگران نیست. جدا از پوچ و بی‌محتوا بودن این نظر، همان‌گونه که در ابتدای مقاله توضیح داده شد مبارزه برای افزایش دستمزد در واقع مبارزه برای کسب بخش بیشتری از ارزش تولید شده‌ای است که کارگر با نیروی کارش آن را آفریده است، و افزایش واقعی دستمزد نتیجه‌اش کاهش سود سرمایه‌دار خواهد بود نه افزایش تورم. دوم این که اگر هم کسی این موضوع را تاکنون نمی‌دانست امروز دیگر بر همه آشکار شده است که افزایش تورم ربطی به دستمزدهای کارگران ندارد. کافی‌ست نگاهی به افزایش تورم و وضعیت اقتصادی در یک سال گذشته بیاندازیم تا ببینیم که در افزایش تورم، افزایش دستمزدها هرگز نقشی نداشته است. در حالی که در سال گذشته دستمزدهای کارگری تنها ٩ درصد افزایش داشته‌اند، هم اکنون تورم ۴٠ درصد را نیز پشت‌سر گذاشته و شاید تا آخر سال به رقم ۵٠ درصد نیز برسد.

در واقع هدف دولت از اضافه کردن شرایط اقتصادی کشور به ماده ۴١این است که به بهانه‌ی وضعیت اقتصادی کشور از افزایش دستمزدها حتا تا سقف نرخ تورم اعلام شده توسط بانک مرکزی نیز جلوگیری کند و جار بزند که در شرایط اقتصادی کنونی، افزایش دستمزدها به رکود دامن می زند و یا اثرات تورمی دارد و دیگر خزعبلات و توجیهات دلخواه دولت و سرمایه‌داران،جاروجنجالی که از هم اکنون نیز شاهد آن هستیم. علی بیگی رئیس “کانون عالی شوراهای اسلامی کار” که ماهیت ضد کارگری این ارگان بر همگان آشکار است اما با این وجود قرار است نمایندگان این ارگان به عنوان نماینده‌ی قلابی کارگران در شورای‌عالی کار برای تعیین حداقل دستمزد حضور داشته باشند، در سخنانی که خبرگزاری ایلنا آن را منتشر کرده گفته‌ است: “مصوبه مزدی سال آینده براساس وضعیت واحدهای تولیدی کشور تعیین خواهد شد، به این معنا که وضعیت بحرانی واحدهای تولیدی را در تعیین مصوبه منظور خواهیم کرد”. بنابر این از نظر این فرد وضعیت معیشت کارگران که هم اکنون در چه شرایط اقتصادی وخیمی بسر می‌برند اهمیت ندارد، آن‌چه اهمیت دارد سود سرمایه‌داران است که به بهانه‌ی تعدادی کارخانه‌ی ورشکسته و یا در حال ورشکستگی، مانع افزایش دستمزد میلیون‌ها کارگر شد.

دستمزد کارگر چقدر باید باشد

دستمزد کارگر باید به‌حدی باشد که هزینه‌ها و معاش وی و خانواده‌اش را تامین نماید. یک خانواده تنها به غذا نیاز ندارد. مسکن، بهداشت، درمان، تحصیل، رفت‌وآمد، پوشاک، تعطیلات همه جزو هزینه‌های یک خانواده هستند و دستمزد یک کارگر باید بتواند این هزینه‌ها را پوشش دهد. تصور کنید که امروز یک کارگر یا یکی از اعضای خانواده‌ی وی دچار بیماری شده و به‌ویژه نیاز به دکتر متخصص و حتا بیمارستان و عمل جراحی داشته باشد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به نوشته‌ی روزنامه “روزگار” و به نقل از یکی از نمایندگان مجلس، برخی از بیماران برای پرداخت هزینه‌های درمان خانه‌ی خود را می‌فروشند، حالا اگر این کارگر خانه نداشت (که  البته اکثریت این طبقه را نیز شامل می‌شود)، چه باید بکند؟

بنابر این دستمزد کارگر باید به‌گونه‌ای باشد که وی در ازای فروش نیروی کارش، از آسایش و رفاه مناسبی برخوردار باشد. اما این موضوع در سایه حکومت اسلامی به یک رویا برای کارگران تبدیل شده است. فهمیدن این موضوع امر پیچیده‌ای نیست که تا وقتی حکومت اسلامی بر سر کار است دستمزدهای کارگری به میزانی که هزینه‌ها و معاش وی و خانواده‌اش را تامین کند افزایش نمی‌یابد و تنها راه علاج واقعی این درد، سرنگونی این حکومت و برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان است.

اما این موضوع دلیل نمی‌شود که همین امروز نیز برای افزایش دستمزدها مبارزه نکنیم. اصولا مبارزه برای افزایش دستمزد همان‌طور که در ابتدای مقاله گفته شد، یکی از مهم‌ترین خواست‌ها و دلایل اعتراضات کارگران تاکنون بوده است و این خواستی است که در درون جامعه سرمایه‌داری کارگران پیگیر آن هستند. بنابر این مبارزه برای افزایش دستمزدها را باید همیشه و در همه حال پی‌گرفت امانکته آن است که نباید توهم‌پراکنی مقامات دولتی، سرمایه‌داران و عوامل جیره‌خوار آنها باعث شود تا طبقه‌ی کارگر از خواست اصولی خود در مورد میزان دستمزد کارگری کوتاه بیاید. کارگران در مبارزه برای افزایش دستمزد، همواره بر این خواست پایه‌ای خود پای می‌فشارند که دستمزدها باید بتواند هزینه‌ها و معاش یک خانواده‌ی کارگری را تامین نماید.

آنچه که همین امروزوحتافردا نقشی تعیین‌کننده درمیزان دستمزدهای کارگری دارد، توازن قوابین کارگران وسرمایه‌داران است. درشرایط کنونی که سرمایه‌دار ان قدرت سیاسی رادردست دارند وحکومتی هاروآدم‌کش با وحشیانه‌ترین روش‌ها این حاکمیت را اعمال می‌کند، سرمایه‌داران به دستمزدها و معیشت کارگران هجوم می‌آورند تا حداکثرسود را به‌ دست آورند،اما طبقه‌ی کارگرهرقدرمتحدتر، متشکل‌تر وقوی‌تر شود،سرمایه‌داران مجبوربه عقب‌ نشینی شده وبه طبقه‌ ی کارگر امتیازاتی ازجمله درمورد دستمزد خواهند داد.

راه‌کار طبقه‌ی کارگر برای پایان دادن به این وضع چیست؟

 حال باز می‌گردیم به سوالی که پیش از این مطرح شد. تا این‌جا به این نتیجه رسیدیم که ١– دستمزد کارگر ربطی به افزایش تورم ندارد. ٢– سیاست جمهوری اسلامی افزایش واقعی دستمزدها نبوده و نخواهد بود. ٣ –  در اثر سیاست‌های اقتصادی دولت از جمله حذف یارانه‌ها و اجرای مرحله‌ی دوم آن در سال آینده وضعیت معیشت طبقه کارگر بدتر خواهد شد. ۴ –  دستمزد کارگر باید بدون دغدغه‌ی خاطر هزینه‌ها و معاش یک خانواده‌ی کارگری را تامین نماید.

اگر این ۴ نکته را در نظر بگیریم، نتیجه‌گیری نهایی نیز آسان خواهد بود. تا زمانی که جمهوری اسلامی بر سر کار است، وضعیت طبقه‌ی کارگر کم‌وبیش بر همین منوال خواهد بود، بنابر این راه حل اصلی طبقه‌ی کارگر سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی و سوسیالیسم است. تنها با برقراری حکومت شورایی است که طبقه‌ی کارگر می‌تواند از این وضعیت اسف بار نجات یابد و در نهایت با اسقرار سوسیالیسم نظام دستمزدی را براندازد.

 متن کامل نشریه ۶۱۵ در فرمت پی دی اف