آیا یخ روابط جمهوری اسلامی و آمریکا در حال آب شدن است؟

kar_logo01هیچ‌گاه سفر روسای جمهور حکومت اسلامی به نیویورک و شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل، تا این اندازه انعکاس خبری نیافته بود. حتا سفر اول خاتمی با پیشنهاد گفت‌وگوی تمدن‌ها و یا احمدی‌نژاد با “هاله‌ی نوری” که او را احاطه کرده بود، هرگز تا این اندازه در رسانه‌های جهانی و حتا ایرانی بازتاب پیدا نکردند. اگرچه در ظاهر این توجه، به سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و دیدارها به‌ویژه دیدار ظریف با جان کری و گفت‌وگوی تلفنی روحانی و اوباما برمی‌گردد، اما علت اصلی، ریشه در وضعیتی دارد که این دیدارها و در یک کلام “سیاست خارجی دولت روحانی” را زیر ذره‌بین رسانه‌ها قرار داده است و آن از یک‌سو به وضعیتی برمی‌گردد که بر خاورمیانه حاکم شده (که حتا شیپور جنگ و مداخله مستقیم دولت‌های امپریالیستی در جنگ داخلی سوریه به گوش رسید) و از سوی دیگر به بحران‌های داخلی جمهوری اسلامی ربط پیدا می‌کند. بحران‌هایی بی‌سابقه که حسن روحانی راه اصلی گذر از آن‌ها را بهبود روابط خارجی و رفع تحریم‌های بین‌المللی اعلام کرده است.

شکی نیست که وضعیت کنونی منطقه، از شبه قاره هند و آسیای میانه گرفته تا خاورمیانه و شمال آفریقا حتا نسبت به زمانی که جرج بوش حمله به افغانستان را آغاز کرد، پیچیده‌تر و بحرانی‌تر شده و به همان نسبت نیز بر اهمیت سیاسی منطقه افزوده شده است و در این میان دولت ایران – به‌رغم تمامی بحران‌های داخلی – به دلیل نقش و نفوذی که در برخی از این کشورها از جمله افغانستان، عراق، لبنان و سوریه دارد، به یکی از بازیگران این بحران تبدیل شده است. ناگفته پیداست که حمایت دولت ایران از دولت بشار اسد که با حضور نظامی مستقیم حزب‌الله لبنان و برخی از گروه‌های شبه‌نظامی عراقی (که همگی از سوی دولت ایران حمایت نظامی و مالی می‌شوند) و حتا سپاه پاسداران همراه گردید، توانسته است تاکنون، به‌رغم حمایت‌های مالی و نظامی دولت‌هایی هم‌چون ترکیه، قطر و عربستان از گروه‌های مسلح مخالف دولت سوریه، موجودیت دولت بشار اسد را حفظ کند.

آن‌چه که اکنون به “بحران در سیاست خارجی دولت ایران” اطلاق می‌گردد، در حقیقت نتیجه‌ی همین سیاست خارجی دولت ایران در سطح منطقه و تضادی‌ست که با سیاست دیگر قدرت‌های منطقه‌ای و برخی از قدرتمندترین دولت‌های امپریالیستی دارد. کشمکش بر سر برنامه‌ی هسته‌ای ایران، تنها ظاهر این دعواست. دعوای اصلی بر سر قدرت و منافعی‌ست که ریشه هم در منافع اقتصادی و هم در ساختار سیاسی جهانی، منطقه‌ای و حتا کشوری دارد. نباید از نظر دور داشت که مذهب در ساختار سیاسی حکومت ایران، همگام با گسترش بحران داخلی و ناتوانی رژیم در حل این بحران‌ها، نقش و تاثیری فزون‌تر در سمت‌گیری‌های سیاسی حکومت در عرصه‌ی خارجی یافته است. سیاست‌هایی که حتا به جاه‌طلبی‌های بخشی از بورژوازی حاکم بر ایران میدان عمل نیز بخشیده است.

همان‌طور که از ابتدای روی کار آمدن دولت احمدی‌نژاد و در شماره‌های متعدد نشریه کار اعلام کردیم، روی کار آمدن دولت وی نتیجه‌ی گسترش نارضایتی عمومی و جنبش‌های اعتراضی بود که ریشه در بحران عمیق اقتصادی و اجتماعی داشت. در این سال‌ها، سیاست خارجی دولت وی نیز تابعی از سیاست داخلی بود، سیاستی که وجه‌ مشخصه‌ی آن بر مداخله‌گری و بحران‌افزایی در روابط خارجی استوار بود. اما در طول این ٨ سال، نه تنها از وضعیت بحرانی جامعه و حاکمیت کاسته نشد که هر آینه بر این بحران افزوده گردید تا حدی که جمهوری اسلامی با عمیق‌ترین بحران‌های دوران عمرش روبرو شد. محصول شکست این سیاست و بن‌بست آن، روی کار آمدن دولت روحانی است، دولتی که تلاش دارد تا جمهوری اسلامی را از بن‌بست‌هایی که با آن روبرو گشته، نجات دهد.

اما برای دولت روحانی ، راه‌حل‌های محدودی برای گریز از این شرایط قابل تصور است. وابستگی اقتصاد ایران به اقتصاد جهانی، حکومت سرمایه‌داری ایران را مصمم‌ ساخته است تا برای برون رفت از وضعیت کنونی اقتصادی، بدنبال رفع تحریم‌ها و در واقع محاصره‌ی اقتصادی ایران باشد. دولت روحانی بر این گمان است که راه حل اقتصاد ایران، در جهانی که روز بروز کوچک‌تر می‌شود، تعامل هر چه بیشتر با قدرت‌های بزرگ اقتصادی است و برای این تعامل لازم می‌بیند تا روابط با این کشورها را به‌گونه‌ای دیگر تعریف و اجرا کند.

برای همین است که شاهدیم جمهوری اسلامی بعد از سال‌ها قطع رابطه با آمریکا و سردادن شعار “مرگ بر آمریکا”، سیاستی دیگر را پیشه می‌کند و روحانی رئیس‌جمهوری آن با بیان این‌که از طرف خامنه‌ای اختیار کامل برای مذاکرات دارد، در ارتباط با روابط دولت‌های ایران و آمریکا می‌گوید: ” یخ روابط بین ایران و آمریکا شروع به آب‌شدن کرده است” و بدنبال این اظهارات است که شاهد گفت‌وگوی دو جانبه وزرای خارجه ایران و آمریکا بعد از نشست وزرای خارجه ۵ بعلاوه یک و گفت‌وگوی تلفنی روحانی و اوباما هستیم که برای اولین بار در تاریخ حکومت اسلامی رخ می‌دهد. جالب آن‌که خاتمی در روزهای گذشته با انگشت گذاشتن بر سیاست خارجی دولت روحانی و مقایسه آن با زمانی که وی ریاست‌جمهوری را برعهده داشت، گفت: “آن روز اسم مذاکره کردن خیانت به حساب می‌آمد و تابو بود”.

در واقع، شرایط کنونی حکومت اسلامی حکایت از پارادوکسی دارد که این نظام با آن روبروست. از یکسو سیاست‌خارجی مداخله‌جویانه و به اصطلاح پان‌اسلامیستی (در مقایسه با سیاست پان ایرانیستی زمان محمدرضا پهلوی) و از سوی دیگر بحران عظیم اقتصادی و اجتماعی که امکان ادامه‌ی آن سیاست را با بن‌بست روبرو ساخته است. مقاومت‌هایی نیز که در برابر سیاست روحانی می‌شود و سردمداران آن روزنامه کیهان، جبهه پایداری (و یا حداقل بخشی از آن) و گروه‌ فشاری که امروز بلندگوی‌شان “سایت رجا نیوز” می‌باشد و حتا کار را به پرتاب کفش به سوی ماشین روحانی کشاندند، باز نتیجه‌ی همین پارادوکسی است که امروز در بخشی از نیروهای حاکمیت خود را در لفافه‌ای ایدئولوژیک پنهان کرده است.

اما این جریان، چه بخواهد و چه نخواهد، روابط با آمریکا با سفر روحانی به نیویورک برقرار شده و به اصطلاح تابوی رابطه شکسته شد. اما سوال اصلی این است که آیا اقدامات روحانی در نیویورک می‌توانست بدون موافقت خامنه‌ای عملی گردد؟ بدون شک پاسخ این سوال منفی‌ست. شکی‌ نیست که در صورت مخالفت خامنه‌ای، روحانی هرگز جرات این کار را نداشت. حمایت ٢٣٠ نماینده مجلس از مواضع روحانی در نیویورک با صدور بیانیه، نشانه‌ی پشتوانه‌‌ی محکم این سیاست در درون حاکمیت و چراغ سبز خامنه‌ای است. سعید لیلاز از اقتصاددانان “اصلاح‌طلب” در سرمقاله روزنامه شرق در همین رابطه می‌نویسد: “روحانی نه می‌خواست و نه می‌توانست بی‌اذن مقام‌معظم‌رهبری کوچک‌ترین تماسی با طرف‌های غربی برقرار کند. سیاست خارجی در همه‌ جای دنیا امری مربوط به “حکومت” است و در جایی که “حکومت” بالای سر “دولت” قرار دارد، سیاست خارجی را فقط دولت تعیین نمی‌کند. روحانی دست به هر اقدامی در مساله هسته‌ای زده که امری مربوط به کشور ایران است، کوچک‌ترین حرکتی بدون اجماع ملی و نظر مساعد نهادهای حاکمیتی نمی‌توانسته انجام دهد”. در این‌جاست که سوال بعدی مطرح می‌شود و این‌که چرا خامنه‌ای دست روحانی برای مذاکرات و برقراری رابطه با آمریکا را باز گذاشت و محدوده‌ی عقب‌نشینی حکومت اسلامی در سیاست خارجی در کجا قرار دارد؟

در ابتدا باید به این نکته توجه داشت که خامنه‌ای تا حد مقدور مستقیم به موافقت خود با این سیاست اشاره نکرده و نخواهد کرد و این بدلیل موقعیتی‌ست که وی در درون حاکمیت دارد. وی از طرفی در نزد حامیان خود نقش رهبر مقتدری را بازی می‌کند که سازش‌ناپذیر است و از طرف دیگر فاقد موقعیت و کاریزمای خمینی در کلیت حاکمیت می‌باشد، او به‌ویژه پس از وقایع سال ٨٨ و حمایت‌هایی که از احمدی‌نژاد و برخی از سیاست‌ها – که شکست آن‌ها امروز کاملا آشکار شده – کرد، موقعیت خود را در طیف‌های گوناگون حامیان حکومت اسلامی از دست داد. برای همین است که وی این مسوولیت را بر دوش روحانی می‌اندازد تا از طرفی قدرت مانور بیشتری برای روحانی فراهم گردد و از طرف دیگر مسوولیت نتایج هر گونه شکست احتمالی از دوش وی برداشته شود.

اما در ارتباط با سوال بالا باید گفت که برای حکومت اسلامی ادامه‌ی روش گذشته در سیاست خارجی دیگر امکان‌پذیر نیست. همان‌طور که پیشتر بیان گردید، حکومت اسلامی با عمیق‌ترین بحران اقتصادی و اجتماعی در طول حاکمیت خود روبروست که البته تاثیرات خود را در میان بالایی‌ها و انشقاق‌های متعدد و بی‌سابقه در میان آن‌ها داشته است. رژیم اسلامی نگران از فوران موج خشم و نارضایتی توده‌ها که در اثر ادامه‌ی سیاست خارجی گذشته می‌تواند به صورت دولبه (تشدید بحران اقتصادی و افزایش فشار سیاسی) حکومت اسلامی را در خطر فروپاشی قرار دهد، تصمیم به تغییر سیاست گرفته است، اما این تغییر سیاست با موانعی روبروست که بیش از هر چیز به ساختار حکومت اسلامی مربوط می‌شود.

اولین مانع، نقش مذهب و دستگاه مذهبی در سیاست و ساختار دولت است که در عرصه‌ی عمل سیاسی، به مواضع حکومت رنگ‌وبوی ایدئولوژیک می‌دهد که یک نمونه آن، شعار اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود، است. این موضوع از سویی منجر به تضاد بین واقعیت‌ها و نیازهای کنونی حکومت با پیش‌زمینه‌های ایدئولوژیک آن می‌شود و از سوی دیگر زمینه را برای تشدید مناقشات درونی حاکمیت فراهم می‌سازد. این نوع ساختار سیاسی هم‌چنین مشکلاتی در گسترش ارتباط با کشورهای امپریالیستی آمریکا و اروپا دارد.

دومین مانع به ساختار جمهوری اسلامی، موقعیت ولی‌فقیه در این ساختار و ارگان‌هایی هم‌چون سپاه برمی‌گردد. امروز بر دولت‌های آمریکا و اروپایی نیز آشکار است که خامنه‌ای قدرت اصلی را در این ساختار دارد، فردی که برای اعمال قدرت بر تمامی ارکان رژیم، نیاز به بازوهایی دارد که گاه این بازوها مانند سپاه خود به یک ارگان قدرتمند که می‌تواند در برابر سیاست‌های دولت ایستادگی کند، تبدیل می‌شوند. می‌توان صحبت‌های اخیر خامنه‌ای را مبنی بر این‌که سپاه باید آگاهی سیاسی داشته باشد اما در امور سیاسی دخالت نکند، در همین رابطه تعبیر کرد. سخنانی که روحانی در پاسخ خود به یکی از خبرنگاران در ارتباط با قدرت و نقش سپاه از آن بهره برد. قدرتی نظامی – امنیتی که با توجه به تشکیلات و نیروها و روابطی که در خارج از مرزهای ایران دارد، بی‌شک نگرانی‌ها و تردیدهایی را در دولت‌های طرف مذاکره با دولت ایران برمی‌انگیزد.

مانع دیگری که می‌توان از آن نام برد، تاثیر تبلیغات دولت در ارتباط با اهمیت برقراری رابطه با آمریکا و یا احتمال رفع تحریم‌ها و جذب بورژوازی و خرده‌بورژوازی مرفه و میانه و حتا بخش‌های نا‌آگاه توده‌های کارگر و زحمتکش جامعه از این طریق به دولت روحانی و در نتیجه تضعیف موقعیت خامنه‌ای در حاکمیت به‌ازای تقویت موقعیت روحانی – هاشمی می‌باشد. هر قدر هم که روحانی در این زمینه با احتیاط عمل کند تا حساسیت‌های خامنه‌ای را برنیانگیزد، اما شکی نیست که هر دوی آن‌ها از این مساله به‌خوبی آگاهی دارند. خامنه‌ای اگرچه با وجود نهادهای قدرتمندی که دارد هم‌چون سپاه، قدرتی بی‌همتا در حاکمیت به‌حساب می‌آید اما به‌خوبی از این امر نیز آگاه است که نیروی نظامی تنها بخشی از حاکمیت است و حکومت اسلامی برای بقای خود نیاز به یک دستگاه عریض و طویل بوروکراتیک دارد که در راس آن دستگاه‌هایی چون دولت و مجلس قرار دارند و خامنه‌ای به فرمانبرداری آن‌ها نیز نیاز دارد. جایی که دقیقا نقطه ضعف او بوده و چنددستگی و تشدید تضادها چه در درون این دستگاه و چه در اجزای این دستگاه با ارگان‌های تحت‌کنترل خامنه‌ای، می‌تواند منجر به بروز آسیب‌های اساسی به جمهوری اسلامی گردد.

و بالاخره می‌توان از تاثیر و ارتباط سیاست داخلی و خارجی به‌عنوان یک مانع بزرگ بر سر تغییر کلی در سیاست خارجی حکومت نام برد. یکی از مشکلات دولت روحانی این است که به موازات تغییر در سیاست خارجی، مجبور است در سیاست‌های داخلی نیز تغییراتی بوجود آورد که این نیز می‌تواند به ایجاد فضاهایی برای گسترش جنبش‌های اجتماعی از جمله طبقه‌ی کارگر، معلمان، زنان و دانشجویان حول خواست‌هایی اقتصادی و حتا سیاسی، هم‌چون افزایش دستمزد و یا  آزادی تشکلات مستقل و مانند آن‌ها شود. این موضوعات نیز از جمله سوالاتی بود که روحانی در سفر به نیویورک در شورای روابط خارجی آمریکا و مصاحبه با رسانه‌های آمریکایی با آن روبرو گردید. روحانی در نیویورک و در پاسخ به سوال خبرنگاران تاکید کرد که هدف او تغییر جو امنیتی است اما خود او بهتر می‌داند که باز کردن کوچکترین فضایی اگر با بهبود شرایط زندگی توده‌ها به‌ویژه در زمینه‌ی معیشتی همراه نباشد، می‌تواند به گسترش موج اعتراضات توده‌ای بویژه در میان کارگران منتهی گردد.

بنابراین می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت که اگرچه دولت روحانی معتقد است تنها راه گذار از شرایط کنونی، بقا و حتا تثبیت جمهوری اسلامی به‌عنوان دولتی مقتدر در سطح منطقه، حل بحران سیاست خارجی و گذر به سمت توسعه اقتصادی و حتا در محدوده‌ای توسعه‌ی سیاسی است، اما در این راه با مشکلات عدیده‌ای روبرو می‌باشد که به‌ویژه با ساختار جمهوری اسلامی درهم تنیده شده است.

تغییر اساسی در سیاست خارجی منوط به تغییراتی در سیاست داخلی و ساختار حکومت است، موضوعی که اگر حتا مقدور باشد به سادگی قابل تحقق نیست. بنابر این آن‌چه می‌ماند برخی تغییرات محدود است که این تغییرات محدود نمی‌تواند مشکل سیاست خارجی حکومت اسلامی را به‌صورت اساسی حل نماید. در حکومت اسلامی تغییرات زیادی بوجود آمد، خمینی آمد و رفت، از ریاست‌جمهوری هاشمی تا خاتمی و احمدی‌نژاد، اما نقطه مشترک تمام این دوران، تمام دوران حکومت  اسلامی، کشاکش در سیاست‌ خارجی با قدرت‌های برتر جهان سرمایه‌داری بر سر سیاست‌های منطقه‌ای بود. کشاکشی که در لحظه‌ی کنونی به یک بن‌بست برای جمهوری اسلامی تبدیل شده و بی‌شک قدرتی مانند آمریکا حاضر نیست بدون گرفتن امتیازات اساسی و تغییراتی که در سیاست‌های جمهوری اسلامی در نظر دارد، از تحریم‌ها و یا به عبارتی محاصره اقتصادی ایران که امروز لغو آن به تنها امید بورژوازی حاکم بر ایران تبدیل شده تن  بدهد. حرف‌ها ممکن است با لبخند و امید ادا شوند اما آن‌چه که می‌ماند خواست‌هائی‌ست که به‌طور مشخص دولت آمریکا از دولت ایران دارد.

به همین دلیل، این انتظار روحانی که بتوان در شش ماه مشکل هسته‌ای ایران را حل کرد و یا به قول وزیر خارجه یک‌سال، سخن بی‌راهی به‌نظر می‌آید. در مذاکرات آتی دولت ایران با گروه ۵ بعلاوه یک، اگر چه رسیدن به توافقاتی محدود و دادن حتا امتیازاتی از سوی آمریکا به ایران، آن‌هم با هدف تقویت موقعیت روحانی در داخل حکومت، دور از ذهن نمی‌باشد، اما برای لغو کلی تحریم‌ها، جمهوری اسلامی باید گام‌های بزرگی بردارد، گام‌هایی که با یک ولی‌فقیه همه کاره با یک بازوی نظامی – امنیتی قدرتمند هم‌چون سپاه قابل جمع شدن نیستند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۴ در فرمت پی دی اف

“نرمش قهرمانانه” عقب‌نشینی ناگزیر یا خرید فرصت؟

علی خامنه‌ای رهبر حکومت اسلامی روز ٢۶ شهریور ٩٢ در جمع سران و فرماندهان سپاه پاسداران، بار دیگر در مورد سیاست خارجی جمهوری اسلامی به اظهار نظر پرداخت. وی که تا چندی پیش هرگونه مذاکره با آمریکا بر سر حل اختلافات فیمابین را نفی و با آن مخالفت می‌کرد، این‌بار عرصه دیپلماسی را عرصه” لبخند و مذاکره و درخواست مذاکره” نامید و رسماً جواز مذاکره با آمریکا را صادر کرد. او گفت: “با مساله‌ای که سال‌ها پیش نرمش قهرمانانه خواندم موافقم؛ نرمش در یک جاهایی بسیار لازم و خوب است و عیبی ندارد”. اظهار نظر خامنه‌ای توام با این گفته روحانی که در موضوع هسته‌ای اختیارات تام دارد، در آستانه سفر وی به آمریکا، حاکی از آن بود که دست روحانی – که رای اقشاری از مردم را اساسا با طرح شعارهایی در زمینه تغییر سیاست خارجی و “تعامل” با اروپا و آمریکا کسب کرده بود – تا حدودی باز گذاشته شده است.

پیش از آن البته موضوع “تعامل” با آمریکا بارها از سوی اکبر هاشمی رفسنجانی مطرح شده بود که هر بار با واکنش تند خامنه‌ای و طرفداران وی روبرو گشته بود. رفسنجانی در این اواخر بارها از سرکشیدن جام زهر توسط خمینی هنگامی که تشخیص داد به مصلحمت نظام است و از صلح حسن امام دوم شیعیان با معاویه به عنوان یک اقدام قهرمانانه و هم‌طراز با اقدام حسین (امام سوم شیعیان) در روز عاشورا در کربلا سخن گفته بود و سخنان و نوشته‌های پیشین خود را به‌طور گسترده‌ای در نشریات وابسته به اصلاح‌طلبان و سایر طرفداران خود دوباره انتشار داده بود. رفسنجانی به صراحت گفته بود که “تا ابد نمی‌توان با آمریکا قهر بود”. او کوتاه آمدن در برابر دشمن قوی‌تر (آمریکا) را عین کار “امام حسن” و آن را برای نجات نظام که در اثر سیاست‌های غلط خارجی به “لبه پرتگاه” کشیده شده است، یک ضرورت دانست. اما رفسنجانی آماج حملات متعددی از سوی باند خامنه‌ای قرار گرفت و حرف‌های وی علائم تسلیم در برابر “شیطان بزرگ” و “ضد ارزش” خوانده شد و با پاسخ‌های تهاجم‌آمیز تندی روبرو گردید.

خامنه‌ای پیش‌ترها (سال ٧٩) چنین مطرح کرده بود که “امروزه نه آمریکا و نه بزرگ‌تر از آمریکا قادر نیستند حادثه‌‌ای مثل حادثه صلح امام حسن را بر دنیای اسلام تحمیل کنند” او هم‌چنین گفته بود “این جا اگر دشمن زیاد فشار بیاورد حادثه کربلا اتفاق خواهد افتاد” یعنی که جمهوری اسلامی به شیوه حسین در کربلا به جنگ تا مرحله “شهادت” روی خواهد آورد! خامنه‌ای که در تمام طول این سال‌ها نیز بر همین موضع پای فشرده و درست بعد از انتخاب روحانی به عنوان رئیس جمهور نیز یکبار دیگر بر درستی سیاست‌های خارجی جمهوری اسلامی و ضرورت ادامه بی‌کم‌وکاست آن تاکید کرده بود! ناگهان (؟) به یاد “نرمش قهرمانانه” که سال‌ها پیش آن را گفته بود افتاد و این‌که نرمش در یک جاهایی نه فقط عیبی ندارد، بلکه بسیار لازم و خوب هم هست! نیاز به توضیح این مساله نیست که طرح “نرمش قهرمانانه” از سوی خامنه‌ای، گرچه ناگهانی می‌نمود، اما زمینه چنین تصمیم و اتخاذ چنین سیاستی از مدت‏ها قبل فراهم شده بود و مجموعه‌ای از عوامل و شرایط داخلی و خارجی، رهبر حکومت اسلامی را واداشت که به همان روش حسن، یعنی تاکتیک “صلح” و “سازش با دشمن” روی بیاورد.

تعمیق بحران اقتصادی، تشدید رکود تورمی، ورشکستگی مالی، گرانی فزاینده، رشد عنان گسیخته نرخ تورم، بیکاری دهشتناک وبالای هشت میلیونی، تحمیل گرسنگی و فقر بر ده‌ها میلیون کارگر و زحمتکش، وخامت بیش از پیش  وضعیت معیشتی عموم توده‌های مردم، انباشته شدن انبوهی از معضلات و خواست‌های لاینحل و بی‌جواب، تراکم فزاینده نارضایتی توده‌ای و خطر گسترش اعتصابات و اعتراضات کارگری، خطر انفجارات اجتماعی و سرریز شدن شورش‌ها و برآمدهای زیر و رو‌کننده‌ی توده‌ای از یک سو، و از سوی دیگر تشدید فشارهای بین‌المللی به‌ویژه از ناحیه آمریکا و هم‌پیمانان آن، تشدید تحریم‌ها و اثرات فلج‌کننده آن از جمله تحریم نفتی و محرومیت جمهوری اسلامی از میلیون‌ها دلار درآمد ارزی از محل فروش نفت و بالاخره خطراتی که از ناحیه درگیری‌های سوریه و تعیین تکلیف با رژیم بشار اسد، جمهوری اسلامی را تهدید می‌کند، سرانجام اتخاذ چنان سیاست و چنان تاکتیکی را اجتناب‌ناپذیر ساخت که “نرمش قهرمانانه” نام گرفت!

گیریم که سران جمهوری اسلامی در آغاز منکر تاثیرات تحریم‌ها بودند و بعضا از اثرات مفید آن در بهبود وضعیت اقتصادی نیز دم می‌زدند! اما واقعیات سرسختی که غیرقابل انکار بود و جائی برای لاف و گزاف باقی نمی‌گذاشت، سرانجام توجه سران حکومت را از آسمان به واقعیت‌های زمینی سمت‌وسو داد. از مدت‌ها قبل مشخص بود که جمهوری اسلامی خود را آماده می‌کند که در سیاست خارجی و در برابر آمریکا، به عقب‌نشینی‌هایی تن بدهد، اما خامنه‌ای رهبر حکومت اسلامی نمی‌توانست و نمی‌تواند مستقیم و سرراست این را بپذیرد و دست‌ها را به علامت تسلیم بالا ببرد! این‌که خامنه‌ای ناگزیر از عقب‌نشینی و دادن امتیازاتی به طرف مقابل شده است و تاکتیک مطروحه در زمینه سیاست خارجی که حسن روحانی قرار است پیش‌برنده آن باشد در همین راستاست، یک واقعیت انکار نشدنی‌ست. اما این‌که این عقب‌نشینی تا چه حد و تا کجا قرار است ادامه داشته باشد و چگونه شکل عملی به‌خود بگیرد، این هنوز معلوم نیست. همین‌که خامنه‌ای کلمه “نرمش” را با پسوند “قهرمانانه” آذین می‌کند، خود گویای همین واقعیت است. ترکیب این دو کلمه که در هر دوسوی مخالفان و موافقان مذاکره و سازش با آمریکا، به واژه‌ای “داهیانه”، “پرمغز” و امثال آن تعبیر گردید اما تفسیرهای متفاوتی را در میان آن‌ها در پی داشت نیز بر این برداشت صحه می‌نهد.

 جناح‌ها و باندهای مختلف و موثر نظام تفسیرهای متفاوتی از این گفته خامنه‌ای ارائه می‌دهند. حرف اصلی اصلاح‌طلبان و سایر طرفداران رفسنجانی، مجموعا همان حرف رفسنجانی‌ست که منطبق با روش حسن در برابر معاویه است، به این معنا که وقتی رهبر حکومت اسلامی نیرو و توان مقابله با دشمن قوی‌تر از خود را ندارد، باید با او از در سازش و تسلیم که اجتناب‌ناپذیر است وارد شود، ولو آن‌که مذمت طرفداران حکومت را در پی داشته و پیروان رهبر او را فردی “عافیت‌طلب” بخوانند.فشرده حرف این‏ها این است که باید به حریف امتیاز داد تا نظام را از نابودی نجات داد. برخی اصول‌گرایان نیز قریب بر همین مضمون را مورد نظر دارند. ولایتی مشاور خامنه‌ای در مسائل خارجی، “نرمش قهرمانانه” را قدرت مانور بین اقتدار و انعطاف می‌داند که بر “عزت و حکمت و مصلحت” استوار باشد. از نظر او “نرمش قهرمانانه” راه و روشی است که از حادث شدن خطرات بیشتر و اوضاع وخیم‌تری برای حکومت اسلامی جلوگیری نماید. ولایتی در گفتگو با تسنیم می‌گوید “تا زمانی که دیپلماسی فعال است، جنگی شروع نمی‌شود و آنجا جنگ آغاز می‌شود که دیپلماسی به بن‌بست می‌رسد” این گرایش در واقع فعالیت در عرصه دیپلماسی به نحوی که احتمال خطر بزرگ‌تر را کاهش دهد و یا جلوی آن را بگیرد، منطبق بر “نرمش قهرمانانه” می‌داند و روحانی را فردی مناسب برای پیشبرد این سیاست می‌داند. گروه‌هایی از مدافعین مذاکره و سازش با آمریکا، در حمایت از روحانی و تایید مواضع و صحبت‌های وی، روز بازگشت وی از آمریکا، با حضور در فرودگاه و با حمل عکس‌هائی از روحانی، خاتمی و رفسنجانی و سردادن شعار “روحانی، تشکر تشکر” به استقبال وی رفتند.

اما گرایش و جناح دیگری که از همه به خامنه‌ای نزدیک‌تر بوده است وبخشاً روزنامه کیهان حسین شریعتمداری آن را نمایندگی می‌کند، به‌کلی مخالف هر گونه مذاکره و سازش با آمریکا و “شیطان بزرگ” است. این جناح حملات فوق‌العاده شدیدی را که پیش از سفر روحانی به آمریکا علیه مدافعان گفتگو و سازش با آمریکا و قبل از همه علیه هاشمی رفسنجانی آغاز کرده بود، هم‌چنان ادامه می‌دهد. کیهان نیز اگرچه مانند جناح مقابل، تاکتیک صلح حسن با معاویه و مضمون کتابی(۱) را که در همین مورد ۴٠ سال قبل توسط خامنه‌ای به فارسی برگردانده شده است نفی نمی‌کند، اما برداشت ویژه خود را از “نرمش قهرمانانه” دارد. کیهان با ذکر اینکه شرایط و موقعیت امروز جمهوری اسلامی با زمان صلح حسن یا سال ۶٧ و پذیرش قطعنامه از سوی خمینی قابل مقایسه نیست، سران جناح مقابل را افرادی می‌خواند که به وادادگی و تسلیم‌طلبی دچار شده‌اند. حسین شریعتمداری می‌گوید “میان شجاعت اما حسن و حضرت روح‌الله با تسلیم طلبی و وادادگی و عافیت‌خواهی و غنیمت‌جوئی برخی از یاران ایشان از زمین تا آسمان فاصله است” وی در ادامه می‌نویسد “روحیه مجاهدت و مقاومت و عزت کجا و اخلاق منحط برخی همراهان که به اعتبار آلودگی به انواع محرمات، ناله سردادند کجا؟ منطق اما حسن کجا و فریب‌خوردگی آمیخته با رشوه گرفتن عبدالله بن عباس (سرلشکر سپاه امام) از معاویه و پناهنده شدنش به جبهه مقابل کجا؟” و….

باند طرفدار خامنه‌ای که بخشی از آن‌ها گرداننده روزنامه کیهان هستند، شیوه اصلاح‌طلبان و رفسنجانی را “فرار و عقب‌نشینی محض” می‌داند ، آن را منطبق با “نرمش قهرمانانه” و اهداف آن نمی‌داند و با آن مخالف است. کیهان هدف “نرمش قهرمانانه” را این‌گونه ترسیم می‌کند “هدف از نرمش قهرمانانه، انداختن توپ در زمین حریف – به واسطه رو کردن دست غدّار و قانون شکن او – است و نه فراهم کردن فرصت دست‌درازی وی و یا زدن گل به دروازه خودی”. کیهان ضمن اشاره به سخنان خامنه‌ای پیرامون غیرقابل اعتماد بودن آمریکا و همچنین سخنان پیشین وی در مورد ادامه سیاست‌های خارجی تاکنونی، پیش از سفر روحانی به آمریکا به وی گوشزد نمود خط قرمزهای رهبری را رعایت کند و به وی هشدار داد که هوس مذاکره و سازش با آمریکا نکند! فشرده حرف این جناح این است که هیچگونه امتیاز ولو کوچکی به حریف نباید داد، مگر آن‌که قبلا امتیازات بزرگ‌تری گرفته شده باشد! شماری از افراد وابسته به همین جناح بودند که تحت عنوان دانشجویان بسیجی، روز بازگشت روحانی از آمریکا، با حمل پلاکاردهایی مانند “مذاکره با آمریکا به چه قیمت؟”، “نرمش قهرمانانه یا کرنش رذیلانه؟” به استقبال وی رفتند و با سردادن شعارهایی مانند “دانشجو بیدار است از آمریکا بیزار است”، “نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا” مذاکره با “شیطان بزرگ” را نفی کردند و با مشت‌های گره‌کرده و پرتاب لنگ کفش به سوی روحانی، به ابراز مخالفت پرداختند.

 به رغم تمام این‌ها، اما حتا کیهانیان نیز ظاهراً این را پذیرفته‌اند که جمهوری اسلامی در هر حال بایدامتیازاتی به حریف بدهد و به طور تاکتیکی هم که شده به عقب‌نشینی‌هایی تن دهد. حسین شریعتمداری با اشاره به نمونه صلح محمد با سپاه قریش در “حدیبیه” (٢) می‌گوید: “این نمونه به ما می‌گوید بازیگر الگوی نرمش قهرمانانه در حوزه تاکتیک و در اهداف کوتاه مدت امتیاز می‌دهد تا موقعیت استراتژیک خود را ارتقا بخشد و یا لااقل مستحکم گرداند”.

این برداشت از “نرمش قهرمانانه” یا روش محمد در برابر سپاه قریش که خود الگوی صلح حسن با معاویه است، نه فقط هم‌طراز شیوه حسین در کربلا و جنگ و مقاومت تا مرحله “شهادت” قلمداد می‌شود، بلکه روشی مدبّرانه و عاقلانه است که گر چه همراهان رهبر، در لحظه ، از درک و فهم آن عاجز می‌مانند، اما بقا حکومت را تضمین می‌کند وآنان بعداً به درستی و اهمیت آن پی می‏برند.

نیازی به توضیح نیست که “نرمش قهرمانانه” در برابر آمریکا و متحدین آن، با هر تعبیری ولو با تعبیر کیهانی آن، امر ساده و سرراستی نیست. این موضوع فی‌نفسه اختلافات و تنش‌های موجود در میان باندهای حکومتی را دامن زده و آن را تشدید می‌کند. افزون بر این از آنجا که این “نرمش” نمی‌تواند در حد لفظ و قول‌وقرارهای کاغذی و اظهارات آشتی‌جویانه بماند، زمانی که بخواهد با اقدامات شفاف و عملی همراه شود، تنش‏ها و اختلافات درونی رژیم را از این‌که هست شدیدترخواهد ساخت. از این هم مهم‌تر عقب‌نشینی در یک عرصه، فرضا در موضوع هسته‌ای، عقب‌نشینی‌های بعدی در سایر زمینه‌ها را نیز در پی خواهد داشت. هم جمهوری اسلامی و هم دولت آمریکا می‌دانند که موضوع هسته‌ای صرفا یک بهانه است  و دولت امپریالیستی آمریکا به آن قناعت نخواهد کرد. منازعه جمهوری اسلامی با دولت آمریکا و نیز اختلافات درونی هیات حاکمه ادامه خواهد یافت. هنوز که هیچ اتفاقی نیافتاده و حتا گام‌‌های اولیه ترجمان عملی “نرمش قهرمانانه” هم برداشته نشده است، روحانی و وزیرخارجه‌اش مورد بازخواست و مواخذه قرار گرفته‌اند. محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه به مجلس فراخوانده شده است تا پیرامون سخنان خود با جان کری و نیز گفتگوی تلفنی روحانی با اوباما توضیح بدهد! برخی از نمایندگان مجلس صریحا روحانی را مورد انتقاد قرار داده‌اند،برخی دیگراز وی حمایت کرده اند، برخی از سران سپاه گفتگوی تلفنی وی با رئیس‌جمهور آمریکا را اشتباه تاکتیکی نامیده‌اند. حسین شریعتمداری، روحانی و هیات همراه وی را زیر سوال برده است و صریحا چنین گفته است که روحانی در برابر امتیازات فراوانی که به حریف داده است، “مطلقا هیچ امتیازی” نگرفته است و این هیچ خوانشی با “نرمش قهرمانانه” ندارد.

در کنار برداشت‌هایی که فوقا به آن اشاره شد، برداشت دیگری نیز از “نرمش قهرمانانه” وجود دارد به نحوی که توسل به خدعه و فریب را در ذهن متبادر می‌سازد. عده‌ای بر این باورند که جمهوری اسلامی برای خرید فرصت، این بار از طریق حسن روحانی که سیاستمداری با “تدبیر” است، برای آن‌که طرف مقابل را فریب بدهد و درضمن فرصت بخرد، به این تاکتیک روی آورده است. کما این‌که در کتاب “صلح امام حسن” ترجمه خامنه‌ای نیز از حسن به عنوان سیاستمداری با “تدبیر” یاد دشه که توانست معاویه را “فریب” دهد!

 به فرض آنکه چنین برداشتی درست باشد و جمهوری اسلامی با چنین نیتی به “نرمش قهرمانانه” متوسل شده باشد، اما امروز هرکس این را می داند که پیشبرد چنین سیاستی چندان ساده نیست. چرا که طرف (های) مقابل نیز طی سالیان متوالی و گفتگوهای مکرر ومتعدد خود با نمایندگان جمهوری اسلامی، با وقت‌کشی‌های رژیم آشنا هستند و بسیار بعید است که به نیات و اهداف جمهوری اسلامی پی نبرند و فریب بخورند.

 به هر رو، گرچه ممکن است هنوز ابهاماتی در “نرمش قهرمانانه” خامنه‌ای وجود داشته و عواقب و نتایج آن که از هم اکنون موجب تشویش و نگرانی جناح خامنه‌ای است، کاملا روشن نشده باشد، اما این نکته از هم اکنون روشن است که این نرمش و عقب‌نشینی تا آنجا امتداد خواهد داشت که تشویش‌های کنونی طرفداران خامنه ای، به تزلزل و ریزش نیروهای این جناح منتهی نشود. چرا که تضعیف و تزلزل و ریزش جناح خامنه‌ای، به معنای تضعیف بیش از پیش موقعیت خامنه‌ای و تقویت موقعیت جناح مقابل یعنی دارودسته رفسنجانی‌ست. تضعیف خامنه‌ای و جناح خامنه‌ای، البته تضعیف فقط یک فرد یا جناح نیست. درشرایط سیاسی و موقعیت کنونی، تضعیف نظامی که خامنه‌ای بر راس آن قرار گرفته هم هست.

اگر چه مجموعه سخنان روحانی و محمد جواد ظریف با جان کری و اوباما، بی‌آن‌که جزئیات آن مشخص شده باشد، از هر دو طرف “مثبت” ارزیابی شده است، با این همه ولو آنکه حاصل لحظه فعلی “نرمش قهرمانانه” فقط فشردن دست “شیطان بزرگ” باشد، بازهم بازنده این دیدار و گفتگو جمهوری اسلامی است. حسن روحانی این معامله را بُرد – بُرد می‌داند. طرفداران خامنه‌ای که طالب بُرد – باخت به سود جمهوری اسلامی هستند، حاصل سفر روحانی را بُرد – باخت به زیان خویش و به زیان نظام می‌بینند. نظامی که خمینی آن را پایه‌‌گذاری نمود و بیش از سه دهه شعار مرگ بر آمریکا سرداده است، نظامی که آمریکا را “شیطان بزرگ” خوانده و “ضد آمریکایی” بودن را به عنوان هویت خویش معرفی کرده است، اما اکنون در پوشش نرمشی ولو آن چنان “قهرمانانه” که مورد نظر رهبر حکومت اسلامی‌ست، دست در دست “شیطان بزرگ” می‌گذارد، این نظام در واقع پایه‌های ایدئولوژیک سیاسی و هویت خود را زیر سئوال می‌برد و تیشه به ریشه خود می‌زند.

صرف‌نظر از اقدامات بعدی جمهوری اسلامی در راستای ترجمان عملی “نرمش قهرمانانه” و وعده‌هایی که به طرف مقابل خود می‌دهد، اما جمهوری اسلامی قابل اعتماد نیست، همان‌طور که طرف مقابل یعنی دولت امپریالیستی آمریکا نیز در هیچ زمینه‌ای قابل اعتماد نیست. هر دو دولت ارتجاعی، چه در تشدید تخاصم و چه هنگام روی‌آوری به مذاکره و بده بستان، تنها در پی منافع خویش هستند. لذا این احتمال که فضای به ظاهر پرتفاهم و “مثبت” کنونی فیمابین در اولین پیچ عملی شدن انتظارات و آنجا که اظهارات آشتی‌جویانه بخواهد در اقدامات شفاف و عملی متجلی گردد، به کلی عوض شود، دور از ذهن نیست. پوشیده نیست که ارتجاع امپریالیستی در پی سلطه بلامنازع بر منطقه و منابع نفت و بازارهای جدید برای کسب سود و غارت مردم منطقه است و همان‌طور که تاکنون نیز نشان داده است، برای دست‌اندازی بر این منابع و بازارها از هر وسیله‌ای استفاده می‌کند وبه هر جنایتی دست می‌زند. ارتجاع اسلامی نیز که بر ثروت‌های عظیم جامعه و درآمدهای هنگفت نفتی چنگ انداخته، در حالیکه کارگران و زحمتکشان و عموم توده‌های زحمتکش مردم را به فقر و فلاکت کشانده است، بخش اعظم این درآمدها را صرف ارگان‌ها و نهادهای سرکوب برای حفظ نظام ، بخش دیگری را صرف اهداف پان‌اسلامیستی و تقویت اسلام‌گرایان می‌سازد و بخش های دیگری ازآن را، باند ها و افراد حکومتی آشکار و نهان به تصاحب خویش درمی‏آورند. کاهش فاحش درآمدهای نفتی بعد از اجرای تحریم‌ها، جمهوری اسلامی را با مشکلات و محدودیت های متعددی روبرو ساخته است . منفعت جمهوری اسلامی ایجاب می‌کند که به منظور رفع این مشکلات و محدودیت‌ها و تحریم‌ها، پشت میز مذاکره قرار گیرد. با این وجود اینکه جمهوری اسلامی تا کجا عقب نشینی نماید هنوز روشن نیست. به رغم فشارهای خارجی و اوضاع وخیم داخلی، بسیار بعید است که جمهوری اسلامی سیاست خارجی خود را آنطور که مورد نظرآمریکا‏ست تغییردهد ویا اهداف و منافع پان‌اسلامیستی خود را به کلی کنار گذاشته و از تلاش برای گسترش نفوذ خود در کشورهای منطقه دست بشوید. گرچه آن‌طور که پیش از این اشاره شد، عقب‌نشینی جمهوری اسلامی حتمی‌ست، اما معنای آن پایان منازعات ارتجاع اسلامی و ارتجاع امپریالیستی نیست. روشن است که هر درجه عقب‌نشینی و یا تغییر در سیاست خارجی، در مسائل و سیاست‌های داخلی رژیم نیز تاثیر خواهد گذاشت و به تنش و درگیری‌های درونی رژیم دامن خواهد زد. بر بستر تضادهای عمیق جامعه است که بحران حکومتی وتشدید اختلاف و نزاع در بالا، جامعه را با تلاطمات جدیدی روبرو خواهد ساخت و چنانچه مجرا و منفذی برای تنفس به روی جامعه گشوده شود، اعتراضات فروخفته یا محدود کنونی، در ابعادی وسیع‌تر و اشکال علنی و توده‌ای بروز خواهد کرد و بالاخره با اعتلاء بیشتر مبارزات، شرایط جامعه برای آن‌که مردم به جان آمده تکلیف رژیمی را که بیش از سه دهه بر سرنوشت آن‌ها چنگ انداخته است، یکسره سازند، مهیاتر می‌شود! لازم به گفتن نیست که تا جمهوری اسلامی هست، مستقل از آن‌که با “نرمش قهرمانانه” تا چه حد می‌تواند با ارتجاع امپریالیستی کنار بیاید یا نیاید، وضعیت توده‌های کارگر و زحمتکش دستخوش هیچ تغییر اساسی نخواهد شد. کاهش تحریم‌ها یا حتا حذف آن نیز به معنای حل بحران مزمن و ساختاری سرمایه‌داری ایران نیست و نخواهد بود. تنها با یک انقلاب کارگری قهرآمیز و قهرمانی توده‌ای کارگر و زحمتکش در نبرد برای به‌ زیر کشیدن نظم موجود است که می‌توان از شر نظام جمهوری اسلامی و تمام نکبت‌ها، ناامنی‌ها، نابرابری‌ها و فقر و فلاکتی که سرمایه‌داری ایران و رژیم سیاسی آن به بار آورده است، رها یافت!

زیرنویس‌ها:

١ – علی خامنه‌ای کتابی را تحت عنوان “صلح امام حسن” از نویسنده‌ای به نام “شیخ راضی آل یاسین” حدود ۴٠ سال قبل به فارسی ترجمه کرده است. در این کتاب که مورد تعریف و تمجید فراوان خامنه‌ای قرار گرفته، موضوع صلح حسن امام دوم شیعیان با معاویه، مورد بحث و بررسی قرار گرفته و یکی ازمنابع اصلی و پایه ای تفسیر “نرمش قهرمانان” جناح‏هاست.

٢ – محمد پیامبر مسلمانان، زمانی که در مدینه بود با ١۴٠٠ نفر از همراهان خویش قصد سفر به مکه را داشت که سپاه قریش در” حدیبیه”  راه را بر او می‌بندند. محمد که نمی‌تواند با سپاه قریش وارد جنگ شود، علی‌رغم ناراضی بودن همراهان خویش، پیمان صلح را می‌پذیرد و در قبال پذیرش برگزاری حج توسط مسلمانان در سال بعد، به مدینه بازمی‌گردد.

ابعادِ بی سابقه بیکاری در ایران

بیکاری در ایران ابعادِ حیرت‌آوری به خود گرفته است. در یک صد سالِ اخیر، هیچگاه همچون امروز، بیکاری در چنین ابعادی سابقه نداشته است. میلیون‌ها تن از مردم ایران بیکارند و هر روز صدها و هر ماه هزاران تن به ارتشِ چندین میلیونی بیکاران افزوده می‌گردد. اقتصاد سرمایه داری ایران در چنان رکودی فرورفته که نرخ رشد منفی تولیدِ ناخالص داخلی به ۵ درصد زیر صفر سقوط کرده است. تعدادی از کارخانه‌ها و دیگر واحدهای تولیدی و خدماتی تعطیل و تعداد زیادی از آنها ظرفیتِ تولیدشان به کمتر از نصف کاهش یافته است. تعطیلی ٨٠ درصد واحدهای تولیدی شهرک‌های صنعتیِ شهرکرد، بیکاری هزاران کارگر را در پی داشته است. نزدیک به نیمی از ٣۵٠ هزار کارگر شاغل در واحدهای سازنده قطعات خودرو و یک سوم کارگران صنعتِ ریخته‌گری در طولِ دو، سه سالِ اخیر به خیلِ بیکاران پیوسته‌اند. اخراج سازی‌ها روزمره ادامه دارد که جدیدترین آن اخراجِ ١۵٠٠ کارگر صدراست. همزمان با تشدیدِ رکودِ اقتصادی، دولت به ویژه پس از تحریم‌های بین الملی با بحرانِ مالی و کسریِ کلانِ بودجه روبرو شده است. نتیجتا تعدادی از پروژه‌های عمرانی متوقف و در طول دو سال اخیر، یک میلیون از کارگرانِ شاغل در این پروژه‌ها کار خود را از دست داده‌اند. نتایج آخرین سرشماریِ مرکزِ آمار حاکی ست که ٧۶٨ هزار تحصیلکرده‌ی دانشگاهی بیکارند که اکثریتِ آنها را زنان تشکیل می‌دهند. به رغمِ اینکه بیشترین تعداد دانشجویان را در یک دهه گذشته زنان تشکیل می دادند و قاعدتا می‌باید چندین میلیون از آنها وارد بازار کار شده باشند، اما گزارش‌ها حاکی‌ست که در نیمه دوم دهه‌ی هشتاد، نزدیک به یک میلیون از مجموع ۴ میلیونی زنانِ شاغل کاسته شده است. همه ساله صدها هزار دانش آموز، تحصیلاتِ دبیرستانی خود را به پایان می‌رسانند و به بازار کار سرازیر می‌شوند، اما اکثریت بسیار بزرگ آنها نیز نمی‌توانند کاری پیدا کنند و به اردوی میلیونی بیکاران می‌پیوندند.

با این تصویر از ابعاد بیکاری در ایران، سئوال این است که چند میلیون از کارگران و زحمتکشان در ایران بیکارند؟ مقاماتِ دولتی و موسساتِ آمارگیریِ رژیم ارقام بسیار متفاوت و متناقصی ارائه می‌دهند که هیچیک نیز انعکاسِ ابعاد واقعی بیکاری در ایران نیست. در کشوری که شارلاتان‌های اسلامگرا، زمام امور کشور را در دست دارند و دروغ و فریب جزء جدایی‌ناپذیر حرفه آنهاست، رئیس جمهورش تا همین چند ماه پیش ادعای اشتغال سالانه هشت صدهزار و حتی بیش از یک میلیون را داشت و وعده می‌داد که تا پایان دوره ریاست جمهوری‌اش بیکاری را ریشه‌کن خواهد ساخت. اما مرکز آمار رژیم، نرخ بیکاری را در سال ٩١، ٢/ ١٢ درصد و نزدیک به ٣ میلیون اعلام نمود. رقمی که همواره تکرار می‌شود و هر آن‌چه که بر تعداد بیکاران افزوده گردد، از سه میلیون تجاوز نخواهد کرد. بر طبق داده‌های مرکز آمار، بالاترین نرخ بیکاری با ٢٨ درصد به جوانانِ بینِ ٢٠ تا ٢۴ سال تعلق دارد و از این بابت استانِ لُرستان با ۵٩ درصد، گیلان ۵۴ درصد، ایلام ۴۶ درصد، در صدر قرار دارند. انتشار آمار رسمیِ شاغلین و بیکاران در دوران هشت ساله زمامداری احمدی نژاد نشان می‌دهد که در سالِ ٨۴ تعداد شاغلین ٢٠ میلیون و ۶١٨ هزار نفر بوده است. این رقم در سال ٩١ به ٢١ میلیون وصد  ۶٠٠ هزار نفر رسیده است. یعنی حتی بر طبقِ آمار رسمی، در طول هشت سال در حالی که چندین میلیون به جمعیتِ فعال افزوده شده است، به طور متوسط سالانه حدود ۵٠ هزار بر تعداد شاغلین افزایش یافته است. در واقعیت اما افزایشی در کار نبوده و تعداد شاغلین بسیار کمتر از آن‌ چیزی‌ست که مرکز آمار اعلام می‌کند. چرا که در آخرین سال دوره ریاست‌جمهوری خاتمی برای دست‌کاری در آمار اشتغال و بیکاری ، مبنای یک ساعت کار در هفته به عنوان شاغل در محاسبات آماری قرار گرفت که شامل محصلین، دانشجویان، سربازان و زنانِ خانه‌دارکه به شوهر خود یک ساعت کمک کرده‌اند نیز گردید، تا بدین‌طریق تعداد شاغلان افزایش یابد. بر طبقِ همین آمار رسمی، تعداد بیکاران نیز در طول ٨ سال تقریبا ثابت مانده است در حالی که در سال ٨۴ تعداد بیکاران ٢میلیون و ۶٧۴ هزار نفر اعلام می‌شود در سال ٩١ این رقم ٣ میلیون و ٩۴۴ هزار نفر است یعنی در این فاصلهِ هشت ساله گویا در هر سال ٣٣٧۵٠ نفر  بر تعداد بیکاران افزوده شده است. این ارقام آشکارا نشان می‌دهد که مزکز آمار جمهوری اسلامی نیز در ارائه آمار کذب، دست کمی از احمدی‌نژاد و دیگر سران و مقاماتِ رژیم ندارند.

روحانی برای نشان دادن وخامتِ اوضاع اقتصادی و افشا کردنِ دروغ پردازیهای احمدی نژاد اعلام کرد که آمار سالانه اشتغال در دوره زمامداری وی ١۴ هزار نفر بوده است. با این وجود، او باز هم در مورد تعداد بیکاران به ٣ میلیون مرکز آمار استناد کرد. در حالی که از مدتها پیش حتی برخی از نمایندگان مجلس نرخ بیکاری را در ایران ٣٠ درصد و تعداد بیکاران را در حدود ٨ میلیون اعلام کرده بودند، خبرگزاری دولتی مهر، اخیرا با اشاره به آمار و ارقام متناقضی که ارائه می‌شود نوشت: “کارشناسان اقتصادی می‌گویند هر یک درصد رشد اقتصادی برابر با صد هزار فرصت شغلی در کشور است. بنابراین با یک حساب ساده می‌توان گفت در فاصله سالهای ٩٠ تا پایان ٩١ دستکم ٨۶٠ هزار شغل در کشور از بین رفته است” استناد این خبرگزاری به کاهش شدید نرخ رشد در طول دو سال گذشته است. سرانجام، در تازه ترین اظهارنظرها بر سر جمعیت بیکاران در ایران، وزیر اقتصاد روحانی اعلام کرد که به زودی بازارِ کار با هشت میلیون نیروی متقاضی کار مواجه خواهد شد. واقعیت اما این است که بازار کار، لااقل از دو، سه سال پیش با هشت میلیون نیروی متقاضی کار مواجه بوده است. تعداد بیکاران اکنون باید رقمی بسیار بیش از هشت میلیون باشد.  کافی‌ست اشاره شود که جمعیت کنونی ایران به ۵/ ٧٧ میلیون رسیده است. مرکز آمار، جمعیت غیر فعال را ۵/ ٣۵میلیون اعلام نموده که البته در جزئیات آن از جمله ١۶ میلیون زنان خانه‌دار و ١٣ میلیون دانش آموز که طبق آخرین آمار ١٢ میلیون می‌باشد، ارقام غیر واقعی بسیار است. اما اگر همین آمار رسمی را بر ٢١ میلیون رقم آنهم غیر واقعی شاغلین بیافزائیم و از کل جمعیت کشور کم کنیم، بیست و یک میلیون باقی می‌ماند. حال اگر ده میلیون از این رقم باقی مانده را تحت عنوان موارد دیگر حذف کنیم، باز هم تعداد بیکاران در ایران از ده میلیون بیشتر خواهد بود. با این حساب، کشور ایران فقط از نظر تورم نیست که بالاترین مقام را در جهان به خود اختصاص داده،  بله از نظر درصد بیکاری نیز سرآمد تمام کشورهای جهان خواهد بود.

ابعاد بسیار گسترده بیکاری در ایران، چنان فجایع و مصائبی برای توده‌های کارگر و زحمتکش به بار آورده است که نمونه آن را نمی‌توان در طول یک صد سال گذشته سراغ گرفت. بیکاری فقط فقر و گرسنگی میلیون‌ها کارگر و زحمتکش را به بار نیاورده است، بلکه زندگی عموم توده های زحمتکش مردم ایران را تباه کرده است. در نتیجه این بیکاریِ گسترده است که میلیون‌ها تن از مردم ایران در دام اعتیاد گرفتار آمده‌اند و ایران مقام نخست را در سراسر جهان از نظر معتادان به مواد مخدر به خود اختصاص داده است. در نتیجه بیکاری و فقر و گرسنگی‌ست که تن فروشی در مقیاس بی‌سابقه ای رشد کرده است. همین بیکاری و فقر و گرسنگی‌ست که صدها هزار کودک کم سن و سال را به کودکان کار و خیابانی تبدیل کرده است. همین بیکاری سر منشا و باعث رشد انواع و اقسام بزهکاری و ناهنجاری‌های اجتماعی شده است. جوانان کشور که عموما متعلق به خانواده‌های زحمتکش‌اند و نمی‌توانند کاری پیدا کنند بی‌آینده می‌شوند و زندگی‌شان از همان آغاز تباه می‌شود. مسبب این اوضاع فاجعه‌بار جامعه کیست؟

طبقه سرمایه‌دار حاکم بر ایران، نمایندگان سیاسی آنها و پادوان جیره خوارشان همواره کوشیده و می کوشند سر منشاء و علت این همه بیکاری، فقر، گرسنگی، انحطاط مادی و معنوی را در جامعه ایران پنهان سازند. به تبلیغاتِ کر کننده آنها در همین روزها که توجه شود، علت تمام بدبختی‌های توده‌های زحمتکش مردم ایران، تحریم‌ها و نجات‌بخش آنها از این اوضاعِ فلاکت بار، دولت امریکا عنوان می‌شود.

واقعیت اما این است که نه تحریم‌ها علت وضعیت فاجعه‌بار موجود در ایران است ونه قدرت‌های امپریالیست از جمله امریکا نجات بخش مردم ایران از این اوضاع. تحریم‌ها فقط عامل تشدید کننده آن چیزی بوده است که بیش از تحریم‌ها وجود داشته است. اگر جامعه ایران در تمام دوران استقرار جمهوری اسلامی با بیکاری گسترده روبرو بوده و این بیکاری پیوسته افزایش یافته است، سرمنشاء وعلتِ آن نظام سرمایه‌داری حاکم ایران است. نظامِ طبقاتی سرمایه‌داری حتی در شرایطی که مرحله رونق خود را می گذراند به یک ارتش ذخیره نیروی کار نیاز دارد. بنابراین بیکاری جزء لایتجزای نظام سرمایه‌داری‌ست. اما بحران‌های اقتصادی نیز جزء لایتجزای دیگری از شیوه سرمایه‌داری‌ست. ‌در دوران بحران‌هاست که بسیاری از کارگران بیکار می‌شوند و به صفوفِ ارتشِ بیکاران می‌پیوندند و بیکاری به یک پدیده چشمگیرِ این نظام تبدیل می‌گردد. در ایران نه فقط اقتصاددانانِ نظم موجود، بلکه حتا برخی مقامات و سران رژیم معترفند که نظم اقتصادی موجود، در طولِ تمام سال‌های استقرار جمهوری اسلامی در ایران، در چنگال یک بحران رکود تورمی گرفتار بوده  و هیچگاه نتوانسته بر این بحران غلبه کند. درآمد بسیار کلانِ دولت از نفت، به‌ویژه در دورانِ احمدی نژاد نیز کمترین تاثیری بر حلِ این بحران نداشته است. طبیعی‌ست که وقتی بحران‌های نظم سرمایه‌داری به یک بحرانِ ساختاری تبدیل می‌شوند و زمانی که این بحران‌ها چنان مزمن و ادامه‌دار می‌شوند که سرمایه‌داری هرگز روی رونق را به خود نبیند، نظیر آنچه که سرمایه‌داری ایران با آن روبرو است، نه فقط رشدی در اشتغال پدید نمی‌آید، بلکه بالعکس مدام بر تعداد بیکاران افزوده می‌گردد. حال ا گر این بحران در کشوری همچون ایران باشد که سالانه ٨٠٠ هزار تا یک میلیون نیروی جوان وارد بازار کار شوند، آنگاه بیکاری ابعادی به خود خواهد گرفت که ما اکنون شاهد آن هستیم. این‌که چرا طبقه سرمایه‌دار حاکم و نمایندگان سیاسی آن نتوانستند این بحران اقتصادی را لااقل تعدیل کنند تا بیکاری چنین ابعاد حیرت آور و بی‌سابقه‌ای به خود نگیرد، به دو عامل باز می‌گردد که یکی در ویژگی‌های ساختار اقتصادی سرمایه داری ایران است و دیگری تضادهائی‌ست که روبنای سیاسی جامعه ایران به ویژه دولت مذهبی با ساختار اقتصادی جامعه پیدا می‌کند. نتیجتا کلِ ساختار اقتصادی و سیاسی جامعه با بحرانها و بن‌بست دائمی روبرو بوده که یکی از عواقبِ آن بیکاری بسیار گسترده است. اما عامل دیگری که در دوره دوم زمامداری احمدی نژاد بر وخامتِ اوضاع افزود، اجرای سیاست نئولیبرال آزادسازی قیمت‌ها و حذفِ یارانه‌ها بود. اجرای این سیاست در شرایطی که اقتصاد در یک بحران رکود تورمی مزمن بسر می برد، نه فقط با موج تورم افسار گسیخته جدید وضعیت مادی و معیشتی کارگران و زحمتکشان را وخیم‌تر کرد، بلکه منجر به یک ازهم گسیختگیِ اقتصادی، تشدید رکود و تعطیلی برخی موسسات تولیدی و موجِ جدیدی از اخراج سازی‌ها گردید. هنوز تحریم‌های بین المللی به مرحله اجرا درنیامده بود که نتایج ویرانگر سیاست نئولیبرال دولت و تاثیر آن بر شرایط زندگی کارگران آشکار گردید. لذا در حالی که بحران اقتصادی به درجه‌ی بی‌سابقه‌ای عمق و وسعت گرفته بود، نرخ رشد اقتصادی شدیدا افت کرد و نرخ تورم به حدود ۴٠ درصد رسید. تحریم های اقتصادی نیز به مرحله اجرا درآمد و بحران به مرحله‌ای رسید که حتی سرانِ رژیم به وخامتِ اوضاع اعتراف کردند. اما همانگونه که پیش از این گفته شد، تلاش کردند علتِ وضعیتِ وخیم موجود را تحریم‌ها معرفی کنند و بر سر منشاء و علت واقعی آن سرپوش بگذارند.

تجربه ٣۵ سالِ گذشته، استمرار بحران رکود تورمی موجود و عواقبِ این بحران که بیکاری چندین میلیونی یکی از نمونه‌های برجسته آن است، به وضوح نشان می‌دهد که راهی برای حل این بحران در چارچوب سرمایه‌داری ایران نیست. اگر حتی تمام تحریم‌های موجود ملغا گردند و جمهوری اسلامی دوباره همچون دوران احمدی نژاد به درآمد نفتی ١٠٠ تا ١۴٠ میلیارد دلار سالانه دست یابد، بحران اقتصادی لاینحل باقی خواهد ماند و اندکی هم افزایش در نرخ رشد و اشتغال، تغییری در اوضاع پدید نخواهد آورد.

این بحران تنها می‌تواند به شیوه‌ای رادیکال و انقلابی، توسط طبقه کارگر، از طریقِ دگرگونی در مناسباتِ اقتصادیِ موجود حل گردد. این تغییر در مناسبات اقتصادی، نمی‌تواند بدون تغییر در مناسبات طبقاتی موجود رُخ دهد. این نیز ممکن نیست، مگر از طریقِ انقلابی که طبقه سرمایه‌دار را از اریکه قدرت سیاسی به زیر کشد و این قدرت را در دست کارگران و زحمتکشان قرار دهد. این قدرت چیزی جز حکومتِ شورائیِ کارگران و زحمتکشان نخواهد بود. تا وقتی که این تغییر رُخ ندهد، توده‌های زحمتکشِ مردم ایران نمی‌توانند از شّرِ فجایعِ نظم موجود، بیکاری و عواقبِ وخیم آن نجات یابند. راه نجات فقط یک انقلابِ اجتماعی‌ست.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۴ در فرمت پی دی اف

مطالبات زنان و دولت روحانی

یادداشت سیاسی- حسن روحانی با تایید شورای نگهبان و با تکیه بر توهم پراکنی تبلیغاتی خود در مناظره های تلویزیونی توانست بر صندلی ریاست جمهوری رژیم بنشیند. یکی از وعده های معین روحانی در روزهای پیش از “انتخابات” بهبود وضعیت زنان ایران بود. حسن روحانی در سخرانی ها و مناظره های تلویزیونی خود وعده داد “در دولت آینده میان زنان و مردان در کسب موقعیت شغلی تبعیضی قائل نمی شود.  امنیت اخلاقی و اجتماعی را مورد توجه قرار می دهد و به زن ایرانی نگاه جنسیتی نخواهد داشت” (ایسنا ۱۱ اردیبهشت ۹۲). او هم چنین وعده  داد با بر چیدن فضای امنیتی و پلیسی حاکم بر خیابان ها و میادین شهرهای ایران، شرایط سرکوب، تبعیض و بی عدالتی علیه زنان را در چهار چوب “قوانین جمهوری اسلامی” تغییر و یا کاهش دهد. مستثنا از اینکه روحانی به آنچه که در مورد زنان گفته است باور دارد یا نه، اساسا بیان چنین ادعایی که کسی بخواهد در چهارچوب قوانین نظام اسلامی حاکم بر ایران در جهت رفع تبعیضات جنسیتی و بی حقوقی زنان حرکت کند و یا بعضا بتواند گام های عملی در این مسیر بردارد، طبیعتا می تواند ادعایی مضحک و صرفا با انگیزه تبلیغاتی باشد. چرا که بیان چنین ادعایی از اساس با خصلت دینی جمهوری اسلامی در تضاد است.

بعد از گذشت ۳۵ سال از حاکمیت جمهوری اسلامی، دیگر بر کسی پوشیده نیست که این رژیم نه تنها یک دیکتاتوری عریان را بر کل جامعه گسترش داده است بلکه، با جاری کردن قوانین دینی و شریعت اسلامی  سرکوب و فشار مضاعفی را نیز بر زنان تحمیل کرده است. تا جایی که زنان ایران به عنوان نیمی از جمعیت کشور از ابتدایی ترین حقوق فردی، مدنی و  دمکراتیک شان محروم شده اند. و صد البته این سرکوب بی حد و حصر زنان و این بی حقوق محض آنان در جامعه توسط روحانی ها و افراد دیگری از جنس شیخ حسن روحانی در چهارچوب قانون اساسی، قوانین قضایی و قانون خانواده علیه زنان ایران تدوین و با زور سرنیزه بر زنان و کل جامعه تحمیل شده است.

حال با یادآوری این بدیهیات برگردیم به وعده های روحانی و ببینیم طی همین مدتی که از ریاست جمهوری روحانی وی می گذرد، وضعیت زنان در ایران با چه تحولاتی مواجه بوده است؟ آیا به بی حقوقی زنان اندکی پاسخ داده شده است یا بر عکس سرکوب زنان همچنان ادامه دارد؟ آیا حسن روحانی تا کنون هیچ اقدام عملی در جهت کاهش و یا توقف سرکوب و تبعیضاتی که علیه زنان کشور در جامعه اعمال می شود، انجام داده است یا نه؟

روحانی پس از “انتخابات” و نشستن بر صندلی ریاست جمهوری، لااقل در پاره ای از سخنرانی های اولیه اش تا حدودی همان نظرات پیش از انتخابات خود را تکرار کرد. از جمله او در مورد حجاب و فشارهایی که تا کنون بر زنان کشور اعمال شده است، گفت: عفیف بودن چیزی فراتر از حجاب داشتن است. به نظر من اگر زنی یا مردی حجاب رسمی مد نظر [نظام] را رعایت نکند، عفیف بودنش زیر سئوال نمی رود. من با اعمال محدودیت های فراقانونی علیه دختران و زنان مخالفم”. (بهار نیوز ۱۱ تیرماه ۶۲). اما، زمان زیادی لازم نبود تا این موضع روحانی رنگ ببازد. روحانی پیش از سفر به سازمان ملل با توصیه به “بخش اندکی از جامعه” در مورد رعایت حجاب، نقاب از چهره کشید و دیدگاه واقعی خود را آشکار کرد. خبرگزاری فارس در روز دوم مهر به نقل از او نوشت: “روحانی خواستار توجه بخش اندکی از جامعه به ارزش ها شدند تا نگرانی هایی را که قاطبه مردم و متدینین دارند، با اصلاح رفتار خود بر طرف کنند”(تاکید از ما است).

با موضع گیری جدید روحانی در مورد حجاب زنان، لبخند رضایت بر لبان سردار رادان جانشین فرمانده نیروی انتظامی نشست. رادان در ارتباط با این موضع حسن روحانی در مورد “نگرانی های قاطبه مردم و متدینین” از وضعیت حجاب در جامعه  گفت: چیزی که در فرمایش رئیس جمهور محترم دیدم، موضعی بود که ما را امیدوار کرد. این موضوع موجب می شود که دستگاه‌های در امر حجاب و عفاف بهتر و روان تر عمل کنند (خبرگزاری فارس ۲ مهر ماه ۹۲). بله، موضع روحانی واقعا برای رادان، گشت ارشاد، گله های حزب الله، پلیس و نیروهای انتظامی امیدوارکننده بود. از این نظر امیدوار کننده بود تا  دستگاه های در امر حجاب و عفاف “بهتر و روان تر” بتوانند زنان و جوانان را در خیابان ها شکار و آنان را سرکوب کنند. روحانی با این موضع گیری خود نه تنها صورت مسئله معضل زنان را پاک کرد، بلکه با وقاحت تمام به زنان ایران توصیه کرد برای اینکه غیرت “متدینین” تحریک نشود، برای اینکه زنان از بازداشت و سرکوب گشت های ارشاد در امان بمانند، بهتر است آن “بخش اندکی از جامعه” که “کم حجاب” و “بد پوشش” هستند، ارزش های حاکمیت از جمله حجاب اسلامی را مراعات کنند. معضل حسن روحانی در این است که چشمان خود را برعموم زنان ایران که برای رهایی از پوشش اجباری و کسب مطالبات آزادی خواهانه و دمکراتیک شان مبارزه می کنند، بسته و آنان را به “بخش اندکی از جامعه” تقلیل می دهد. و آنگاه به این “بخش اندک جامعه” توصیه می کند که خود رعایت “ارزش” های اسلامی را بکنند تا گشت ارشاد و نیروهای انتظامی رژیم مجبور به سرکوب زنان نشوند. عجبا! از کرامات شیخ ما چه عجب، پنجه وا کرد و گفت وجب.

 در تمان دوران حاکمیت جمهوری اسلامی، سرکوبگران مردم با همین استدلال روحانی و به بهانه جلوگیری از برانگیخته شدن “غیرت حزب الله و متدینین” عرصه را بر زنان ایران تنگ کرده‌اند. حق انتخاب پوشش را از آنان گرفته‌اند. تبعیض جنسیتی را بر آنان روا داشته اند. در میادین و خیابان های شهر بر چهره دختران و زنان ایران تیغ کشیده اند. با استقرار نیروهای گشت ارشاد، دختران و زنان “کم حجاب” و اخیرا “بد پوشش” را بازداشت و راهی زندان و بند کرده اند. در یک کلام طی بیش از سه دهه، هر بار خواسته اند فضای کشور و جامعه را بیشتر و بیشتر پلیسی و امنیتی کنند، با ادعای جلوگیری از برانگیخته شدن “غیرت متدینین” و با توسل به طرح هایی از قبیل “عفاف و حجاب” شلاق بر گرده زنان و کل جامعه کشیده اند.

مشکل روحانی و عناصری از جنس او در این است که اولا می خواهند بر ضدیت ماهوی این نظام مبتنی بر دین با اصل آزادی و برابری زن سرپوش بگذارند و در ثانی آنجا هم که می خواهند رنگ و لعابی هرچند بی مقدار بر انبوه زخم ها و تبعیضات جنسیتی اعمال شده بر زنان ایران بکشند، با کشمکش ها، تضادها و تنش های درونی نظام مواجه می شوند. نمونه اش اجرای مجدد طرح ارتجاعی “عفاف و حجاب” در دولت “اعتدال و امید” است. آنچه را که زنان ایران طی شهریور ماه گذشته تحت عنوان اجرای مجدد طرح “عفاف و حجاب” تجربه کردند، نمودی از همین کشمکش های اصول گرایان در مواجهه با وضعیت کنونی جامعه و زهر چشم گرفتن از زنان و جوانان کشور است. تا به آنان یادآور شوند که قدرت همچنان در دست نیروهای سرکوبگر است و ذهنیت جامعه و جنبش های اجتماعی را از تبعات احتمالی “نرمش قهرمانانه” مورد نظر خامنه ای به دور سازند. آنچه مسلم است اولین بازتاب این “نرمش قهرمانانه” برای اصول گرایان و نیروهای حزب الله تلقی نوشیدن جام زهر توسط خامنه ای است. تبعات اولیه این “نرمش قهرمانانه” از یک طرف، تضعیف روحیه حزب الله و اصول گرایان درون رژیم و از طرف دیگر بالا رفتن روحیه توده های مردم ایران و به تبع آن افزایش سطح مطالبات و مبارزات آنان خواهد بود. لذا، اصول گرایان که همچنان ارگان های اصلی سرکوب و بگیر و ببند جامعه را در دست دارند از یک طرف جهت خنثا کردن اثرات روانی “نرمش قهرمانانه” در حرکت توده ها و از طرف دیگر جهت نشان دادن اقتدارشان در جامعه، به ایجاد فضای پلیسی روی آورده‌اند.

طرح ” عفاف و حجاب ” که طی سال های گذشته عموما با شروع فصل گرما آغاز می شد، امسال در شهریور ماه بر سر زنان و جوانان  آوار شد. در واقع، گسترش مقابله با زنان  و دختران “کم حجاب” و پسران “بد پوشش” آنهم در شهریور ماه، دقیقا برخاسته از وضعیت کنونی جمهوری اسلامی است که در لوای “نرمش قهرمانانه” در شرف گذار به یک موقعیت جدید است. از این رو، با استقرار دولت روحانی که ظاهرا بر اساس وعده های او می بایست شرایط برای زنان و دختران کمی بهتر می شد، نه تنها چنین نشد بلکه، شهریور ماه امسال به ماه شکار زنان و دختران “کم حجاب” و پسران “بد پوشش” تبدیل شد. مقابله نیروهای گشت ارشاد با دختران و پسران جوان طی شهریور ماه امسال در تهران و شهرهای بزرگ آنچنان گسترده بود که بسیاری از سایت ها و روزنامه های حکومتی از جمله سایت تابناک، خبرگزاری مهر و رونامه رسالت از “بازداشت های گسترده” و تهاجم نیروهای گشت ارشاد به دختران و پسران خبر دادند. در واقع جمهوری اسلامی نگران سربازکردن مطالبات توده ها در جامعه است. لذا، در شرایط بوجود آمده، آنچه که مهم است و توده های مردم ایران باید بدان توجه کنند، پیگیری طرح مطالبات شان است. عموم توده های مردم ایران و به طور اخص کارگران، زنان و دانشجویان باید بر خلاف آنچه “اصلاح طلبان” در لوای آرامش و عدم طرح مطالبات فوری به جنبش های اجتماعی توصیه می کنند، لازم است پیگیرتر از هر زمان دیگری از فرصت بوجود آمده برای طرح خواست ها و مطالبات شان سود ببرند. مگر آقای روحانی ادعا نمی کند که فضا برای همه باز شده است، پس اولین اقدام عملی کارگران در وضعیت موجود طرح مطالبات آنان است. پس لازم است عموم کارگران ایران و پیشروان جنبش کارگری برای ایجاد تشکل های مستقل کارگری بسیج شوند. مگر روحانی ادعا نمی کند که دانشجویان باید بتوانند تشکل های صنفی خود را داشته باشند. پس دانشجویان نیز لازم است با تکیه بر همین ادعای حسن روحانی بر مطالبات صنفی و سیاسی شان  پای بفشارند و با ایجاد تشکل های مستقل دانشجویی علیه تفکیک جنسیتی در دانشگاه و کلاس های درس مبارزه کنند. مگر روحانی ادعا نمی کند که شادی و تفریح حق جوانان و توده های مردم ایران است، بنابر این، مردم و جوانان نیز باید به صورت گسترده در پارک ها و دیگر اماکن تفریحات سالم حضوری فعال و گسترده داشته باشند. مگر حسن روحانی ادعا نکرده است که “در دولت آینده به زن ایرانی نگاه جنسیتی نخواهد داشت”. پس زنان ایران باید بتوانند بر اساس همین ادعای روحانی به مبارزات مستقل شان در جهت برابری زن و مرد و لغو تبعیضات جنسیتی شدت ببخشند. مگر روحانی ادعا نکرده است در دولت آینده امنیت اخلاقی و اجتماعی را مورد توجه قرار می دهد، پس چه بهتر زنان ، دختران و جوانان نیز با تکیه بر همین ادعاهای روحانی در مقابل گشت ارشاد و گله های حزب الله ایستادگی کرده و بر حق آزادی انتخاب پوشش خود تاکید ورزند. این است مجموعه اقداماتی که عموم توده های مردم ایران باید بتوانند در مسیر آن گام بردارند. وضعیت بوجود آمده اگر تنها سودی برای توده های مردم ایران از جمله زنان داشته باشد پیگیری و طرح انبوه مطالبات شان در شرایط کنونی است. و گرنه بر همگان آشکار است که در انتظار تحقق وعده های روحانی ماندن آب در هاون کوبیدن است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۴ در فرمت پی دی اف

اعتصاب کارگران نساجی بنگلادش، جلوه ای ماندگار از اتحاد و رزم طبقاتی

یادداشت سیاسی- روز شنبه ۳۰ شهریور سنگفرش خیابان های شهر “داکا” پایتخت بنگلادش در زیر گام های سترگ کارگران صنایع نساجی این کشور به لرزه درآمد. در نخستین روز اعتصاب ۵۰ هزار نفر از کارگران معترض ۲۰۰ کارخانه صنایع نساجی “داکا” و شهرهای اطراف پایتخت برای افزایش حداقل دستمزد به خیابان ها ریختند. در روز دوشنبه سومین روز اعتصاب، تعداد کارگران اعتصابی که عمدتا کارگران زن هستند به ۲۰۰ هزار نفر رسید. کارگران معترض در “داکا” و شهرهای اطراف پایتخت با تظاهرات، روشن کردن آتش و بستن خیابان ها خشم فرو خفته خود را به نمایش گذاشتند.  در سومین روز اعتصاب حدود ۳۰۰ کارخانه نساجی به طور کامل تعطیل شدند. با گسترش اعتصاب، پلیس بنگلادش به سوی کارگران معترض گلوله های پلاستیکی و گاز اشک آور شلیک کرد. در حمله پلیس بیش از ۵۰ کارگر زخمی شدند. اعتصاب کارگران و حضور اعتراضی شان در خیابان ها برای چهارمین روز متوالی ادامه یافت. کارگران اعتصابی اتوبان‌ها را بستند و در مسیر تظاهرات خود به چندین خودرو نیز آسیب رساندند. کارگران صنعت نساجی برای پنجمین روز متوالی نیز در اعتراض به سطح پایین دستمزدها به تظاهرات در خیابان ها ادامه دادند. در پنجمین روز اعتصاب نیز پلیس بنگلادش برای پراکندن کارگران به سوی آنان گاز اشک آور و گلوله های پلاستیکی شلیک کرد.

موج تازه اعتراضات کارگری در صنعت پوشاک بنگلادش در شرایطی آغاز شده است که کارگران نساجی این کشور با شرایطی اسفبار و عمدتا در کارخانه ها و کارگاه های تولیدی فاقد امکانات ایمنی لازم و با دستمزدهای بسیار ناچیز کار می کنند. این کارگران که تحت استثمار شدید طبقه سرمایه دار قرار دارند، هم اکنون با دستمزد ۳۸ دلار و بعضا کمتر در ماه کار می کنند. دستمزدی که مطلقا پاسخگوی حتا حداقل معاش کارگران نیست. حضور ۲۰۰ هزار کارگر خشمگین در خیابان های “داکا” که خواستار برخورداری از حداقل دستمزد ۱۰۰ دلار در ماه  هستند، جلوه ای ماندگار از اتحاد و رزم طبقاتی استثمار شوندگان علیه استثمارگران است. پس زنده باد اتحاد و همبستگی کارگران نساجی بنگلادش.

این اولین بار نیست که کارگران نساجی بنگلادش در اعتراض به وضعیت موجود به خیابان ها ریخته اند. صدها هزار کارگر صنعت نساجی بنگلادش بارها نسبت به وضعیت موجود اعتراض کرده اند، به دفعات در خیابان ها حضور یافته اند، اما همواره توسط  دولت که پاسدار منافع طبقه سرمایه دار این کشور است، با سرکوب مواجه شده اند. معضل کارگران نساجی بنگلادش فقط  استثمار شدید و فروش ارزان نیروی کار به صاحبان صنایع نیست. کار در کارخانه های تولیدی غیر استاندارد و کارگاه های زیر زمینی فاقد حداقل های امکانات ایمنی از جمله معضلات کارگران پوشاک و صنعت نساجی بنگلادش است. کارگران صنعت نساجی بنگلادش برای بهبود شرایط کار، افزایش دستمزد و رهایی از فلاکتی که در آن دست و پا می زنند راهی جز اعتصاب ندارند. پس زنده باد اعتصاب کارگران نساجی بنگلادش.

طبقه سرمایه دار بنگلادش و انحصارات بین‌المللی، با بهره گیری از مراکز تولیدی غیر استاندارد و پرداخت دستمزدهای بسیار ناچیز، استثمار و سودبری از کارگران نساجی را به نهایت ممکن رسانده است.  هم اکنون ۴ میلیون نفر در بنگلادش با دستمزد ۳۸ دلار در ماه در بخش تولید و صادرات پوشاک کار می‌کنند. پرداخت ۳۸ دلار  دستمزد ماهانه  به کارگران در برابر ۲۰ میلیارد دلار درآمدی که دولت از این بخش دارد، بسیار ناچیز است و به همین خاطر کارگران در اعتصاب اخیرشان خواهان افزایش حداقل دستمزد به ۱۰۰ دلار در ماه شده‌اند. دولت بنگلادش تا کنون با افزایش ۲۰ درصد حداقل دستمزد موافقت کرده است. اما، کارگران چنین شرایطی را “غیرانسانی و تحقیرآمیز” می‌دانند. “فدراسیون اتحادیه های کارگران نساجی” تقاضای افزایش ۱۷۰ درصدی دستمزد را مطرح کرده است. در شرایطی که کارگران اعتصابی در ششمین روز اعتصاب همچنان در خیابان ها حضور دارند و بیش از ۳۰۰ کارخانه در “داکا” و شهرهای اطراف پایتخت تعطیل شده اند، دولت بنگلادش مذاکرات خود را با کارگران اعتصابی و صاحبان کارخانه‌ها آغاز کرده است.

 بنگلادش از جمله کشورهای آسیایی است که طی دو دهه گذشته به دلیل نیروی کار ارزان و هزینه های بسیار کم تولید پوشاک، مورد توجه سرمایه جهانی و بسیاری از فروشگاه های زنجیره ای تولید لباس قرار گرفته است. این کشور پس از چین بزرگترین صادر کننده محصولات پوشاکی دنیا محسوب می شود. سهم درآمد حاصل از تولید پوشاک در این کشور معادل ٢٠ میلیارد دلار یعنی ٩٠ درصد درآمد صادراتی این کشور در سال است.

هم اکنون دستمزد ماهانه ای که به دوزندگان لباس های فروشگاه های زنجیره ای و متمول جهان در مراکز تولیدی بنگلادش پرداخت می شود، حتا کمتر از قیمت فروش یک دست لباس معمولی تولید شده است. خرید نیروی کار ارزان در بنگلادش، سبب شده تا بسیاری از شرکت های اروپایی و آمریکایی، این کشور را برای تولید پوشاک خود انتخاب کنند. هزینه تولید پوشاک در این کشور حتا از کشور چین نیز به مراتب پایین تر است. البته نفع سرمایه جهانی و واسطه های داخلی آنها، صرفا در خرید نیروی کار ارزان نیست. عدم فراهم ساختن تجهیزات لازم و عدم ایجاد حداقل شرایط ایمنی کار از جمله دیگر عرصه های غارتگری و سودهای کلان صاحبان سرمایه در اینگونه کشورهای آسیایی و آفریقایی است. کارگران بنگلادش و به طور اخص کارگران زن این کشور، هم اکنون در کارگاه هایی کار می کنند که اغلب در زیر زمین هستند و از حداقل امکانات ایمنی نیز برخوردار نیستند. کارخانه هایی که هراز چندگاهی با آوار شدن بر سر کارگران، گروه گروه از آنان را به کام مرگ می کشاند. آتش سوزی کارخانه “وال مارت” متعلق به یک شرکت آمریکایی با قربانی شدن بیش از ١۵٠ کارگر بنگلادشی در پاییز ۹۱ و پس از آن آتش سوزی در کارخانه “مد تزرین” در حومه داکا با گرفتن ۱۱۲ نفر قربانی، فرو ریختن مجتمع پوشاک ۸ طبقه “رعنا پلازا” در ۴ اردیبهشت ۹۲ با برجای گذاشتن ۱۱۳۰ کشته و پس از آن وقوع آتش‌سوزی در یک ساختمان تولید پوشاک دیگر که منجر به مرگ هشت کارگر شد، تنها نمونه هایی از مرگ کارگران بنگلادش در آتش سوزی ها و آوار شدن مراکز تولیدی غیر استاندارد و فاقد امکانات ایمنی لازم در این کشور است. تکرار اینگونه حوادث در بخشی از کشورهای آسیایی و به طور اخص در بنگلادش هم اکنون به امری روتین برای صاحبان سرمایه تبدیل شده است. کشورهایی که به دلیل دست یابی به نیروی کار ارزان، عملا به مراکز استثمار شدید کارگران و سودبری بیش از حد بنگاه های سرمایه داری درعرصه داخلی و جهانی تبدیل شده اند. تا جایی که فروشگاه های متمول و زنجیره ای پوشاک از طریق صدور سرمایه و ابزارهای تولید به کشورهای آسیایی از جمله بنگلادش از قبل استثمار شدید کارگران و کسب ارزش اضافه تولید شده توسط  نیروی کار ارزان، بیشترین سودبری را طی سال های اخیر داشته اند. و صد البته طبقه سرمایه دار داخلی نیز به عنوان شریک و همدست سرمایه جهانی تا آنجا که توانسته است بر شدت استثمار و تحمیل جنایاتی از این دست بر کارگران این کشور افزوده است. در وضعیتی که سرمایه جهانی با همدستی طبقه سرمایه دار و استثمارگران داخلی تسمه بر گرده کارگران صنعت نساجی  بنگلادش کشیده اند، کارگران نیز برای رهایی از وضعیت موجود و مقابله با غارتگری بی حد و حصر استثمارگران راهی جز اعتصاب ندارند. پس زنده باد اعتصاب شکوهمند کارگران بنگلادش.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۴ در فرمت پی دی اف

تضاد قدرت‌های امپریالیست در سوریه و تشدید جنگ داخلی ارتجاعی

kar_logo01وزرای خارجه روسیه و آمریکا در پی سه روز مذاکرات در ژنو اعلام نمودند که در مورد نابودی سلاح‌های شیمیایی رژیم بشار اسد در سوریه به توافق رسیده‌اند. ظاهرا قرار است سوریه ظرف یک هفته فهرستی از تسلیحات شیمیایی خود را ارائه دهد. به بازرسان اجازه فوری داده شود که به تمام مراکز نگهداری این تسلیحات دسترسی داشته باشند و تا اواسط سال آینده، تمام این سلاح‌ها که دربرگیرنده احتمال خارج شدن بخشی از آن‌ها نیز می‌گردد، نابود شوند.

اما چنین به نظر می‌رسد که به توافقات دیگری نیز دست یافته‌اند. وزیر خارجه روسیه در کنفرانس خبری گفت: توافقات امروز با واشنگتن گامی در راستای راه‌حلی فراگیر برای بحران سوریه است و در پاسخ به سئوال یک خبرنگار با اشاره به گفتگو با کوفی عنان افزود: “ما به وی گفتیم که در آستانه رسیدن به توافق هستیم و به زودی زمینه را برای تحقق صلح و پایان بحران سوریه فراهم می‌کنیم تا شاهد باشیم که همه مردم سوریه از هر کیش و گروهی کنار یکدیگر مسالمت‌آمیز زندگی کنند.”

وزیر امور خارجه آمریکا نیز گفت: حل بحران سوریه تنها از طریق سیاسی ممکن است و این امر در توافق روسیه و آمریکا ذکر شده است. گرچه او بر آمادگی سران سیاسی و نظامی آمریکا برای اقدام نظامی نیز تاکید نمود. یک روز پس از آن رئیس جمهوری آمریکا گفت: در صورتی که اقدامات دیپلماتیک شکست بخورد، آمریکا آماده است تا دست به اقدام بزند.

گرچه عجالتا خطر اقدام نظامی آمریکا که می‌توانست به کشتار و آوارگی گروه دیگری از توده‌های مردم بی‌دفاع سوریه بیانجامد، برطرف شده است، اما همان‌گونه که از تهدیدات سران و مقامات دولت آمریکا برمی‌آید، این خطر هم‌چنان مستنثنا از این که خلع سلاح شیمیایی رژیم اسد، با تمام پیچیدگی و ابهام آن، چگونه پیش برود، به قوت خود باقی‌ست. در گذشته نیز به دفعات از توافقات دو قدرت امپریالیستی آمریکا و روسیه و وعده راه حل سیاسی و دیپلماتیک سخن به میان آمده است، بدون این که نتیجه‌ای در پی داشته باشد. علت آن نیز تضاد منافع این دو قدرت امپریالیست است که هر یک می‌کوشد، بحران سوریه را به نفع خود حل کند و در نتیجه به تشدید درگیری‌های درونی سوریه انجامیده است، که در یک سوی آن رژیم ارتجاعی و سرکوبگر بشار اسد قرار گرفته و در سوی دیگر آن دارودسته‌های ارتجاعی اسلام‌گرا و بورژوازی ظاهرا لیبرال طرفدار آمریکا و اروپا.

آن‌چه که باعث گردید، انقلاب توده‌های مردم سوریه به چنین سرنوشت اسف‌باری دچار شود که سرانجام‌اش جنگ داخلی ارتجاعی با صد هزار کشته، میلیون‌ها آواره و ویران‌شدن این کشور باشد، همانا نقش و دخالت قدرت‌های امپریالیست و قدرت‌های منطقه‌ای وابسته به آن‌ها بود.

سوریه تنها کشور باقیمانده از دوران اتحاد جماهیر شوروی بود که هم‌چنان در مدار قدرت و نفوذ روسیه، باقی مانده بود و لااقل از نظر سیاسی و نظامی به آن وابسته بود. تا جایی که روسیه توانسته بود هم‌چنان پایگاه‌های نظامی خود را در این کشور مدیترانه‌ای که به لحاظ استراتژیک حائز اهمیت است، حفظ کند. از این رو به رغم قیام گسترده توده‌های مردم سوریه علیه رژیم استبدادی بشار اسد، نمی‌توانست با روندی مشابه مصر و تونس به سرنگونی رژیم حاکم بیانجامد.

رژیم بشار اسد با حمایت و تشویق روسیه و هم‌چنین جمهوری اسلامی ایران، در مقابل قیام مردم ایستاد و وحشیانه آن را سرکوب کرد. امپریالیسم آمریکا و امپریالیست‌های اروپایی در آغاز با تردید و بلاتصمیمی تحولات سوریه را دنبال می‌کردند، چرا که در این‌جا آلترناتیو حاضر و آماده‌ای نداشتند و مطمئن نبودند که با سرنگونی رژیم بشار اسد، به‌ویژه چه تغییراتی در رابطه‌ی سوریه با اسرائیل پیش خواهد آمد. آن‌چه که تاکنون وجود داشت، پذیرش وضع موجود از جانب دولت سوریه، لااقل در شرایط کنونی بود.

لذا رژیم بشار اسد توانست با حمایت روسیه و جمهوری اسلامی جنبش توده‌های مردم سوریه را سرکوب کند. در پی این سرکوب، مقاومت‌های مسلحانه شکل گرفت و در اینجا بود که رژیم‌های منطقه از جمله عربستان، قطر و ترکیه کوشیدند با حمایت و تقویت مادی و تسلیحاتی گروه‌های اسلام‌گرا، ابتکار عمل را در دست خود بگیرند. در پی این تحولات بود که امپریالیسم آمریکا و متحدین اروپایی آن، دست به کار ایجاد یک آلترناتیو متشکل از گروه‌های اسلام‌گرا و گروه‌های رنگارنگ اپوزیسیون بورژوایی اسد شدند و آن‌ها را از نظر سیاسی، نظامی و مالی تقویت نمودند.

پس از شکل‌گیری این آلترناتیو امپریالیستی، نیروهای نظامی وابسته به بشار اسد که اکنون گروهی از آن‌ها به اپوزیسیون پیوسته بودند، با یک مرحله از شکست‌ها و عقب‌نشینی‌ها روبرو شدند. بخش بزرگی از سوریه به تصرف گروه‌های مخالف اسد درآمد. اما با وارد شدن مستقیم حزب‌الله و گروهی از نظامیان جمهوری اسلامی به این جنگ داخلی، موازنه برهم خورد و دوره‌ای از شکست‌ها و عقب‌نشینی‌های ارتش آزاد سوریه و گروه‌های مسلح اسلام‌گرا آغاز گردید. دولت آمریکا تلاش نمود که از طریق کسب مجوز شورای امنیت برای دخالت مستقیم نظامی، این موزانه را مجددا به نفع طرفداران خود برهم زند. اما پوشیده نبود که

با مخالفت روسیه و به همراه آن چین در شورای امنیت سازمان ملل مواجه خواهد شد. لذا در پی فرصتی مناسب بود که بدون مجوز شورای امنیت، اقدام نظامی خود را به مرحله‌ی اجرا درآورد. کشتار مردم سوریه با استفاده از سلاح شیمیایی بهانه مناسبی برای آمریکا بود تا با ادعاهای بشردوستانه، نقشه خود را عملی سازد. اما اوضاع آن‌طور که دولت آمریکا می‌خواست پیش نرفت و برنامه دخالت نظامی عقیم ماند. روسیه به مخالفت جدی با هر گونه دخالت نظامی آمریکا برخاست. روسیه تمام تلاش دولت آمریکا را از طریق سازمان ملل خنثا کرده بود و حالا دیگر پس از عقب‌نشینی‌های دوران فروپاشی شوروی و بازسازی اقتصادی، سیاسی و نظامی خود که اکنون متحدی از نظر اقتصادی قدرتمند هم‌چون چین را با خود دارد، به‌سادگی حاضر به از دست دادن سوریه و واگذاری آن به آمریکا نبود. لذا با حمایت همه جانبه از رژیم حاکم بر سوریه و اقدامات سیاسی و دیپلماتیک خود، به یکی از موانع جدی دخالت نظامی آمریکا در سوریه تبدیل گردید. اما آیا این بدان معناست که امپریالیسم آمریکا از ترس رقیب روسی خود از دخالت نظامی بر سر مسئله کاربرد سلاح شیمیایی در سوریه عجالتا دست کشید؟ قطعا خیر. امپریالیسم روس اکنون البته آن‌قدر خود را تقویت کرده است که دیگر هم‌چون مورد بالکان و یا لیبی در مقابل امپریالیسم آمریکا عقب‌نشینی نکند. اما هنوز به آن اندازه قدرت پیدا نکرده که بتواند دست به تعرض بزند و یا حتا بر سر سوریه وارد یک درگیری نظامی با آمریکا شود. متحد آن یعنی چین نیز که می‌داند اساس و بینان قدرت سیاسی و نظامی او در قدرت اقتصادی قرار دارد، عجالتا در حال تقویت قدرت اقتصادی خود می‌باشد و تمایلی به درگیری نظامی ندارد. پس چه عاملی باعث گردید دولت آمریکا وادار به عقب‌نشینی شود؟

افکار عمومی مردم جهان به ویژه در اروپا و آمریکا و ایضا بحران‌هایی که قدرت‌های امپریالیست آمریکاییی و اروپایی در لحظه کنونی با آن‌ها روبرو هستند. مقامات آمریکایی که روز حمله نظامی به سوریه را نیز تعیین کرده بودند، نخستین ضربه را در انگلیس خوردند که دولت این کشور همواره یکی از متحدین ثابت قدم آمریکا در تجاوزگری و دخالت‌های نظامی در چند سال اخیر بوده است. وقتی که پارلمان انگلیس با این دخالت نظامی مخالفت کرد، به این معنا بود که اوباما نمی‌تواند بر روی متحدین اروپایی خود در این دخالت نظامی حساب کند. چرا که به جز فرانسه که آمادگی خود را اعلام کرده بود، بقیه دولت‌های اروپایی تمایلی و نفعی در این اقدام نظامی نداشتند. اما علت چه بود که پارلمان انگلیس به این دخالت نظامی رای منفی داد. در وهله نخست مخالفت اکثریت بزرگ مردم انگلیس بود که پس از دروغ‌پردازی‌ها و فجایعی که لشکرکشی‌های نظامی به افغانستان و عراق به بار آورد، شدیدا با این اقدام نظامی مخالف بودند. در مرحله بعد نیز وضعیت وخیم اقتصادی عامل دیگری بود که در این رای منفی نقش بازی کرد. دولت انگلیس که از یک سو با مخالفت پارلمان این کشور روبرو شده بود و از سوی دیگر تاییدیه‌ای نیز از شورای امنیت یا به گفته آن‌ها جامعه جهانی دریافت نکرده بود، به‌ناگزیر اعلام نمود که انگلیس در این اقدام نظامی شرکت نمی‌کند. این وضعیت، اوباما را با بن‌بست جدی مواجه ساخت. چرا که می‌دانست اکثریت بزرگ مردم آمریکا نیز با این حمله نظامی مخالف‌اند و این احتمال هست که با ارجاع این مسئله به کنگره آمریکا با رای منفی نمایندگان روبرو گردد. لذا طرح حمله نظامی عملا متوقف گردید. در واقع طرح پیشنهادی روسیه برای از بین‌بردن سلاح‌های شیمیایی بشار اسد، به عاملی برای نجات سیاسی اوباما و دولت آمریکا تبدیل شد که شکست خود را زیر پوشش آن پنهان سازد. چرا که اکنون حتا بدون تصمیم و تایید سازمان ملل به خلع سلاح شیمیائی رژیم اسد دست یافته که البته بیشترین نفع آن نصیب دولت اسرائیل می‌شود.

در اینجا این سوال پیش می‌آید که مگر مخالفت توده‌های وسیع مردم کشورهای اروپایی و آمریکا در جریان لشکرکشی نظامی به عراق وجود نداشت که قدرت‌های امپریالیست، این تجاوزگری نظامی خود را عملی کردند؟ قطعا مخالفت بسیار گسترده بود. تظاهرات میلیونی در سراسر جهان به راه افتاد، با این وجود قدرت‌های امپریالیست، به‌ویژه امپریالیسم آمریکا، طرح توسعه‌طلبانه و تجاوزکارانه خود را به‌رغم این مخالفت عملی کردند. اکنون اما اوضاع متفاوت است. پوشالی بودن قدرت نظامی امپریالیسم آمریکا در عراق و افغانستان آشکار گردید. ناتوانی دولت آمریکا در این دو کشور به درجه‌ای رسید که فراخواندن سربازان آمریکایی از این دو کشور به مهم‌ترین اهرم پیروزی اوباما در انتخابات ریاست‌جمهوری تبدیل گردید. وقتی که تمام قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی کشورهای عضو ناتو از پس کنترل و مهار این دو کشور نتواند برآید، آن‌گاه روشن است که قدرت امپریالیسم آمریکا تا جه حد تضعیف شده است. البته این تضعیف موقعیت و جایگاه آمریکا در اردوگاه امپریالیسم از ربع آخر قرن بیستم سرعت گرفت. علت آن نیز تضعیف روزافزون موقعیت اقتصادی آمریکا بود. با فروپاشی شوروی و اردوگاه شرق، آمریکا دیگر در موقعیتی نبود که بتواند سرکردگی خود را در اردوگاه امپریالیسم حفظ کند. دولت آمریکا در دوران بوش تلاش نمود با تکیه بر برتری نظامی بی‌رقیب خود، از طریق توسعه‌طلبی و تجاوز نظامی موقعیت گذشته خود را حفظ کند، اما همان‌گونه که در عراق و افغانستان نشان داده شد ،نتیجه‌ای معکوس به‌بار آورد و قدرت امپریالیسم آمریکا را بیش از پیش تضعیف نمود، تا جایی که اکنون نه می‌تواند به سادگی، قدرت‌های امپریالیست دیگر را تحت رهبری و سرکردگی خود قرار دهد و نه به تنهایی قادر است لشکرکشی‌های نظامی را سازمان دهد. علاوه بر این، دروغ‌هایی که در جریان لشکرکشی به عراق به مردم گفتند و فجایعی که به نام به‌اصطلاح دمکراسی در عراق و افغانستان به بار آوردند و این کشورها را نه فقط به ویرانه تبدیل کردند، بل‌که وضعیتی را پدید آوردند که پس از گذشت سال‌ها هم اکنون همه روزه ده‌ها و صدها نفر کشته می‌شوند، توده‌های مردم آمریکا و اروپا به‌ویژه کارگران و زحمتکشان را نسبت به مقاصد دولت‌های خود بر سر این تجاوزات، حساس و آگاه کرده است. بنابر این، روشن است که چرا دولت آمریکا بر سر حمله نظامی به سوریه ناگزیر به عقب‌نشینی شد. اما این هنوز پایان ماجرای بحران سوریه و آن‌گونه که وزیر خارجه روسیه می‌گوید توافق “برای تحقق صلح و پایان بحران سوریه” نیست.

اولا- تردیدی نیست که به هرحال دارودسته اسد و رژیم بعثی‌اش دیگر جائی برای ماندن در سوریه ندارند و با هرگونه تحولی باید کنار بروند. اما اوضاع سیاسی سوریه که عجالتا ابتکار عمل در دست گروه‌های ارتجاعی مسلح رنگارنگ است، حتا به قدرت‌های امپریالیست آمریکایی و روسی این امکان را نمی‌دهد که به سادگی با توافق و سازش، به این جنگ داخلی و ویرانی سوریه پایان دهند. دارودسته‌هایی که این همه جنایت و کشتار به بار آورده‌اند، خواه وابسته به رژیم یا در اپوزیسیون، اسلام‌گرا یا غیراسلام‌گرا، چگونه می‌توانند به امر روسیه و آمریکا در کنار یکدیگر به صلح و سازش دست یابند.

ثانیا- منافع متضاد دو قدرت امپریالیستی در سوریه، اگر عجالتا جمهوری اسلامی و حزب الله را کنار بگذاریم، چگونه می‌تواند حفظ شود، در حالی که یکی می‌خواهد سوریه را در مدار قدرت خود نگهدارد و دیگری می‌خواهد آن را از چنگ رقیب درآورد.

با این اوصاف، چشم‌انداز لااقل کوتاه مدتی برای نجات مردم سوریه نیست. حتا اگر توافقی هم برای حل این بحران میان قدرت‌های امپریالیست و متحدین منطقه‌ای آن‌ها صورت بگیرد، سال‌ها نزاع و کشمکش، درگیری‌های نظامی و غیرنظامی ادامه خواهد یافت. مورد سوریه نشان می‌دهد، وقتی که کارگران و زحمتکشان یک کشور نتوانند ابتکار عمل را به دست بگیرند و بر سرنوشت خود حاکم گردند، آن‌گاه ارتجاع داخلی و بین‌المللی است که سرنوشت مردم را تعیین خواهد کرد و بدترین حالت آن نیز وضعیتی‌ست که امروز کارگران و زحمتکشان سوریه با آن روبرو هستند. ویرانی، کشتار، آوارگی و نابودی ثمرات زحمت و تلاش سال‌های طولانی مردم.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

محرومیت میلیونی کودکان از تحصیل و ضرورت خرافه زدائی ازسیستم آموزشی-به مناسبتِ آغاز سال تحصیلی (٩٢ – ٩٣)

مهر ماه زنگ‏ها در مدارس به صدا در می‌آیند. سالِ تحصیلیِ جدید آغاز می‌شود و میلیون‌ها دانش آموز در سراسر کشور راهی مدارس و کلاس‌های درس می‌شوند، در حالیکه جای میلیون‌ها تن از هم سالان و هم‏کلاسی ‌های خود را در کنار خویش خالی می‌بینند. کودکانی که به دلیلِ وخامتِ وضعیتِ مالی و اقتصادیِ و فقر والدین، از ورود به مدرسه محروم گشته‌اند یا به اجبار تحصیل و مدرسه را رها نموده‌اند و به خیابان و صفِ نیروی کار پیوسته‌اند تا باری از دوشِ خانواده بردارند.

بر پایه‌ی آماری که در سایتِ ایلنا انتشار یافت،جمعا  ۵/ ١۶ میلیون کودک واجد شرایط تحصیل وجود داشته است که از این تعداد ١٢ میلیون و ٢۴٢ هزار کودک مشغولِ تحصیل بوده‌اند و مابقی یعنی ۴ میلیون و ٢۵٨ هزار نفر از کودکان نتوانسته‌اند وارد مدارس شوند یا مجبور به ترکِ تحصیل شده‌اند. البته این آمار مربوط به سال گذشته است. در این یک سال نیز به احتمالِ قریب به یقین بر تعداد کودکانِ محروم از تحصیل اضافه شده است. گرانی روزافزون و تورم افسار گسیخته و نزدیک به شصت درصد، قدرتِ خرید کارگران و زحمتکشان را بیش از پیش کاهش داده است. وضعیتِ اقتصادی و معشیتی خانواده‌های زحمتکش و کارگری وخیم‌تر شده است. اخراج‌ها و بیکارسازیهای گسترده و پی در پی ادامه یافته و تشدید شده است. صدها هزار تن کار خود را از دست داده‌اند. قیمتِ کالاها و خدمات مورد نیاز توده‌های مردم فوق‌العاده افزایش یافته است و در یک کلام مشکلات معیشتی و فقرِ فزاینده اقتصادی سبب گشته است تا شمار باز هم بیشتری از کودکان متعلق به خانواده کارگران و زحمتکشان، از رفتن به مدرسه بازمانده یا ترک تحصیل نمایند.

اگر در ظرف این یک سال تنها معادل حدود سه درصد کودکان مشغول به تحصیل، به دلیلِ وخامتِ وضعیتِ اقتصادیِ خانواده های خود تحصیل را رها کرده باشند و در همین حدود نیز کودکانی که به سن تحصیل می‌رسند به دلیلِ فقرِ اقتصادی و نداشتنِ امکانات از تحصیل باز مانده باشند، شمار کودکانِ محروم از تحصیل که عمدتاً راهی خیابان و

بازار کار شده‌اند از رقم پنج میلیون هم تجاوز می کند. این فقط امثالِ گوشت و میوه و تفریح نیست که ازسفره غذائی و از زندگی کارگران حذف شده است . تنگناهای شدید و فزاینده‌ی اقتصادی امکان تحصیل فرزندان را نیز از کارگران ربوده است.این کودکان رانده شده از مدرسه و محروم از تحصیل که در میان آنها گاه حتی دختربچه‌های شش هفت ساله نیز دیده می‌شوند بی هیچ پشت و پناهی در بیابانی به نام جامعه که بر هر گذرگاه آن گرگی به کمین نشسته است رها می‌شوند، تا با زباله گردی، پادوئی، واکس زدن کفش، فروش گُل، فال، آدامس و یا کاردر کارگاهای نجاری، خیاطی، مکانیکی، آهنگری، قالیبافی، دوزندگی، بافندگی یا هر کار دیگری که شرایط جامعه پیش روی آنها می‌گذارد، لقمه نانی به دست آورند و یاری رسان تامین هزینه های زندگی خانواده خود باشند. به رغم ساعات کار طولانی، کارهای شاق و گاه خطرناک اما دستمزدهای فوق العاده کمی به کودکان پرداخت می شود. پنج میلیون کودکان کار و خیابانی، کارگرانِ ارزان  بی آزار، نونهالانِ خردسالی که توسط طبقه حاکم و رژیم سیاسیِ پاسدار منافع آن از چرخه تحصیل خارج می شوند تا با فروش نیروی کار خویش به ارزانترین قیمت ممکن، همدوش کارگران بزرگسال چرخ انباشت سرمایه را بچرخانند.

تا جایی که به شهر تهران بر میگردد به گفته رئیس کمسیونِ فرهنگیِ شورای شهر تهران۶ /۹۰ درصد این کودکان پسر و۴ /۹ درصد دختر هستند .۹/ ۸۲ درصد بی سوادند و در آمد ماهانه ۸۰ درصد خانواده های این کودکان زیر صد هزار تومان است .

سایت” تسنیم” روز ۲۳ شهریور ۹۲ از قول عبدالرسول شکیبافر مدیر کل دفترامور مناطق کم‏تر توسعه یافته عشایری وزارت آموزش و پرورش نوشت؛ در مناطق عشایری دانش آموزان عمدتا تا پایه ششم تحصیل می کنند و بعد از آن بیشتر به یک نیروی کار تبدیل می شوند.

در استانِ سیستان و بلوچستان که نرخِ بیکاری از متوسطِ نرخِ بیکاری درکشور بیشتر است، کودکان دختر بعد از ترک تحصیل بخشاً به شاگردی و کار در کارگاههای کوچک بافندگی و دوزندگی روی می آورند که در دوره شاگردی مزد چندانی به آنها پرداخت نمی شود. پسران نیز از سنِ سیزده سالگی و گاه کمتر به شغلِ پُر مخاطره کول بری و باربری در نواحی مرزی پاکستان و افغانستان می پردازند تا کمک خرج والدین کارگر و زحمتکش خود باشند.

این کارگران کودک و نوجوان به طور روز مزد کار می کنند و باورکردنی نیست که در ازای هر یک روزی که کار می کنند مزدی بین ده تا سی هزار تومان به آنها پرداخت می شود. زباله گردی و کار در کارگاههای کوچک از این هم وحشتناک‏تر است. ساعاتِ کار طولانی، کار سنگین و خطرناک و ناامن و غیر بهداشتی، مزدِ ناچیز و محروم از بیمه و بی آینده!  بدینسان پنج میلیون کودک کار و خیابانی بی رحمانه استثمار می شوند. نونهالان، امیدها و غنچه هایی که پیش از شکفتن، در دستانِ مرتجعینِ وسرمایه داران پژمرده می شوند.

اما معضلِ آموزش و پرورش در جمهوری اسلامی به این خلاصه نمی شود که متجاوز از پنج میلیون کودکِ واجد شرایطِ تحصیل یا به قولِ خودشان “لازم التحصیل” به جای مدرسه راهی خیابان گشته اند و در عین آنکه به شدت استثمار می شوند اما هیچگونه آینده روشنی ندارند، معضل آموزش و پرورش در جمهوری اسلامی فقط این هم نیست که توام با افزایشِ شدید قیمتها و افسار گسیختگی نرخ تورم و تنگناهای فزاینده اقتصادی و پیوستن گروههایی از اقشار متوسط به تهیدستان جامعه، ترک تحصیل فرزندان این اقشار نیز روند رشد یابنده ای را طی نموده است، بلکه مشکل در آموزش و پرورش کنونی در عین حال این هم هست که همزمان با گران تر شدن تحصیل و افزایش چشمگیر هزینه تحصیل از شهریه گرفته تا هزینه کتاب و سایر لوازم، آموزش و پرورش در جمهوری اسلامی از لحاظِ کیفی پیوسته تنزل نموده و مدارس بیش از پیش به مراکز اشاعه خرافات مذهبی و مطالب ضد علمی تبدیل شده اند.

طبق گزارش خبرگزاری مهر ۲۳ شهریور۹۲ قیمت نوشت افزار از مداد، خودکار، مداد رنگی گرفته تا انواع دفتر، یک خط و دو خط و دفتر نقاشی دو برابر شده است. یک خودکار معمولی که سال گذشته ۴۰۰ تومان بوده به ۸۰۰ تومان به فروش می رسد. بهای مانتو و شلوار و کیف و امثال آن نیز دو برابر شده است. بر طبق همین گزارش هزینه تحصیلی یک دانش آموز در مدرسه دولتی حداقل یک و نیم میلیون تومان است. این البته  مربوط به مدارس دولتی است . در مدارس به اصطلاح غیر انتفاعی مبلغ شش تا هشت میلیون تومان، تنها برای شهریه باید پرداخت .

 تا آنجایی که به دریافت شهریه و هزینه های تحصیلی مربوط می شود علی اصغر فانی که از طرفِ حسین روحانی به عنوان سرپرست وزارت آموزش و پرورش تعیین شده است در نخستین نشستِ مطبوعاتیِ خود موضوع کسری بودجه در آموزش پرورش را به میان کشید و خیلی صریح گفت هزینه های آموزش و پرورش و تحصیل را بایستی والدین دانش آموزان بپردازند. فانی گفت” مدرسه هزینه دارد و اولیا اگر کمک نکنند کار مدارس مختل می شود باید مردم کمک کنند تا به تدریج بودجه را  بازسازی کنیم ” بدین ترتیب اگر در سال های گذشته و در دولت های گذشته علاوه بر شهریه های هنگفت، بخشی از هزینه ها را نیز به طور غیر رسمی از اولیاء دانش آموزان می گرفتند دولتِ روحانی از این مزیت برخوردار است که در این موردِ خاص پوشیده عمل نمی کند و بی پرده و آشکار از اجبار به پرداخت هزینه های تحصیلی- که باید رایگان می بود- توسط والدین دانش آموزان سخن می گوید و آن را رسمیت می بخشد . جناح راست بورژوازی خیلی صریح و پوست کنده به مردم می‏گوید؛ کسی میتواند تحصیل کند که پول داشته باشد!

البته سرپرست آموزش و پرورش توضیح نمی دهد چرا آموزش و پرورش باید با کسری بودجه مواجه باشد؟ او نمی گوید درآمدهای هنگفتِ نفتی که تنها در دوره احمدی نژاد از هشت صد میلیارد دلار هم بیشتر بوده است کجا و چگونه مصرف شده و به جیب چه کسانی ریخته شده است؟! در عوض اما مثلِ پیشینیانِ خود چشم به جیبِ مردم غارت شده دوخته و خود را برای ربودن آخرین ریال آنان آماده کرده است. به رغم تمام اینها اما مقامات حکومتی باز هم ادعا می کنند که در جمهوری اسلامی تحصیل و آموزش و پرورش در دسترس همه گان است. مدیر کل دفتر آموزش  دبستانی وزارت آموزش و پرورش با ذکر اینکه حدود ۵۹ هزارمدرسه ابتدائی در کشور وجود دارد می گوید؛ امروزه دسترسی برای تحصیل دانش آموزان در سراسر کشور وجود دارد. این در حالی ست که بر اساس آمارهای رسمی حدود ۹ میلیون و هفت صد هزارنفر بی سوادِ مطلق وجود دارد به این معنا که حتا سواد خواندن و نوشتن ندارند . مدیر کل دفتر آموزش  دبستانی وزارت آموزش و پرورش توضیح نمی دهد که چرا در جمهوری اسلامی چنین جمعیت عظیمی بی سواد هستند.!

 افزون بر تمام این‏ها، جمهوری اسلامی در عین حال کنترل فوق العاده  شدیدی را در بخش آموزش و پرورش اعمال میکند. بنا به نقش و اهمیت مدارس در تربیت وپرورش کودکان و شکل گیری آموزه های ذهنی میلیون ها کودک به عنوان آینده سازان جامعه، ارتجاع حاکم با وسواس ویژه ای و با استفاده از دستگاه های اطلاعاتی – امنیتی و ایدئولوژیکی خود کنترل همه جانبه ای را در آموزش و پرورش نسبت به معلمان، دانش آموزان، کتاب ها و مواد درسی اعمال می کند. بیش از یک میلیون معلم و فرهنگی که اغلب آنها در برابر امیال حکومت و ترویج فرهنگ و آموزش ارتجاعی و مذهبی مقاومت می کنند، تحت شدیدترین فشارها و کنترل  سیاسی قرار دارند . معلمانِ آگاه همواره نسبت به کتاب ها و محتوای مواد درسی و نیز برنامه های جانبی که در مدارس اعمال می شود معترض بوده و خواستار مشارکت در برنامه ریزی های آموزش و پرورش بوده اند. آموزگاران و فرهنگیان ایران نه فقط از حقوق اولیه و دموکراتیک مانند حق ایجاد تشکل های مستقل خود محروم بوده اند بلکه از لحاظ اقتصادی نیز تحت شدیدترین فشارها قرار دارند. صدها هزار معلم و فرهنگی در سراسر کشور که در زیر چرخ دنده های بحران و گرانی و تنگنای شدید اقتصادی دست و پا می زنند، بدون شغلِ دوم از عهده هزینه ها و مخارج فراینده روز مره زندگی حتا در حد خط فقربرنمی آیند. اینکه شرایط وخیم اقتصادی و فشارها و محدودیت های سیاسی و تحمیلی رژیم بر معلمانِ زحمتکش تا چه اندازه تاثیراتِ زیان بخشی بر کم و کیف کار و فعالیت آموزشی و پرورشی آنها بر جای گذاشته است جای بحث‏اش این جا نیست. این جا بحث بر سر این است که این صدها هزار آموزگار و معلمی که وظیفه تعلیم و تربیت دانش آموزان را بر دوش دارند خود در چه شرایطی زندگی می کنند و با چه محدودیت ها و محرومیت هایی روبرو هستند.

 آموزش و پرورش در جمهوری اسلامی، نهادی وابسته به نظام است که بایستی در خدمت همین نظام باشد. این را رئیس کمسیون آموزش و تحقیقات مجلس به تقلید از سران نظام می گوید و در مورد کتابهای درسی نیز چنین اضافه میکند که؛ کتابهای درسی بایستی بر اساسِ “مبانی دینی و ملی” باشد. که در این مورد نیز “منویات رهبر معظم انقلاب فصل الخطاب” است. محمد جواد حاج علی اکبری نماینده ولی فقیه در” اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان” در یازدهمین گردهمایی این تشکل پیرامون آموزش و پرورش و کتب درسی می گوید” در رابطه با آموزش و پرورش از دولت جدید توقع بالاتری داریم …هم اکنون کتاب های درسی با آنچه که پیش بینی شده است فاصله ی زیادی دارد”.

افزون بر کتاب‌ها و مواد درسی که سراسر آغشته به خرافات مذهبی و مطالب ضد علمی است و با این وجود هنوز با آنچه که باب طبع ولی فقیه است فاصله زیادی دارد، رژیم جمهوری اسلامی با استفاده از ده ها ابزار و وسیله ی دیگر ، از جمله ایجاد مدارس قرآنی، برگزاری اردوهای رنگارنگ مذهبی و کشاندن دانش آموزان به این مراکز نیز سعی می کند ذهن پاک کودکان را از همان آغاز به انواع مهملات و خرافات مذهبی بیالاید و فرهنگ ارتجاعی، عقب مانده و مذهبی را در میان آن ها رواج دهد.ارتجاع حاکم ده هزار مدرسه قرآنی در سراسر کشور ایجاد کرده است.تنها در آذربایجان غربی ۶۰۹ مدرسه قرانی با ظرفیت پذیرش ۶۲ هزار دانش آموز وجود دارد .ولی سمرقندی مدیر کل آموزش و پرورش استان در آیین افتتاحیه دوره آموزشی رؤسا، مسئولان و کارشناسان نماز، قرآن و عترت دوایر آموزش و پرورش که روز ۱۹ شهریور ۹۲ در دانشگاه فرهنگیان علامه طباطبائی ارومیه برگزار گردید، با اشاره به سخنان خامنه ای در خصوص ترویج نماز، قرآن و عترت در مدارس گفت” توسعه فرهنگ نماز و اُنس با قرآن و عترت پیامبر اکرم وظیفه یکایک مسئولان امر می باشد و همه ی ما باید تلاش کنیم تا دانش آموزان این مرز و بوم به سوی نماز و قرآن سوق پیدا کنند” وی همچنین از مشارکت بیش از ۷۵۰۰ دانش آموز در کلاس های قرآنی این استان خبر می دهد. این یک نمونه از فعالیت های جانبی آموزش و پرورش است که اندک اندک، دارد به فعالیت اصلی این وزارت خانه تبدیل می شود.معاون پرورشی و فرهنگی استان خراسان رضوی نیز از شرکت ۱۲۴۰ دختر دانش آموز اول دبیرستان از یازده استان کشور در “اردوی نبوی”و ” اردوگاه ثامن الحجج مشهد مقدس” و حضور در حرم “امام رضا” و “زیارت اول” به عنوان فعالیت آموزشی و فرهنگی آموزش و پرورش در این استان یاد می کند!

این واقعیتی ست که رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی در همان حال که میلیون ها کودک را از تحصیل و مدرسه محروم ساخته است، تمام سعی و تلاش خود را برای ترویج خرافات مذهبی و مسائل ضد علمی و آلایش ذهن میلیون ها کودک  دیگری که به مدرسه راه یافته اند بکار بسته است. اما به رغم تمام تلاش‏ها و ترفندهای ۳۵  ساله رژیم و به رغم آنکه مدارس و نظام آموزشی درزیر سیطره ی حکومت مذهبی قرار داشته است، ولی ارتجاع حاکم نتوانسته است تمام اهداف ارتجاعی خود را جامه عمل بپوشاند و به طور قطع  قادر نشده است میلیون ها کودک و دانش آموز را در هیئت مورد دلخواه خویش قالب ریزی کند. با این همه تردیدی در این مسئله وجود ندارد که تحت حاکمیت جمهوری اسلامی میلیون ها تن از فرزندان کارگران و زحمتکشان از تحصیل محروم اند.معلمان و دانش آموزان مدارس زیر فشار ارتجاع فرهنگی و تضییقات دستگاه های جاسوسی و امنیتی مدارس قرار دارند.میلیون ها تن از دانش آموزان که تحصیلات متوسطه ی خود را به پایان می رسانند اغلب نمی توانند کاری پیدا کنند و یا ادامه تحصیل دهند.دانش آموزان و جوانان عموماٌ از امکانات ورزشی،فرهنگی،هنری لازم برخوردار نیستند.رژیم مذهبی و سرمایه داری حاکم بر تمام شئونات آموزش و پرورش چنگ انداخته است. لذا هر گونه دگرگونی بنیادی و بهبود اساسی وضعیت آموزش و پرورش، در گرو برچیدن رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی واستقرار یک حکومت شورائی‏ست. سازمان فدائیان( اقلیت ) که برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ، استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان و گذار به سوسیالیسم مبارزه می کند خواهان دگرگونی بنیادی نظام آموزشی کشور و اجرای اقدامات فوری زیر به نفع دانش آموزان است!

–  ممنوعیت هرگونه مداخله مذهب و روحانیت در مدارس.کلیه مدارس و آموزشگاه ها باید مطلقاٌ غیر مذهبی باشند، تدریس هرگونه امور دینی و انجام مراسم مذهبی در مدارس موقوف شود و دستگاه های سرکوب و جاسوسی که به نام امور تربیتی مدارس دست اندر کار ارتجاع فرهنگی، سرکوب و ایجاد جو رعب و وحشت هستند برچیده شود.

–  ممنوعیت کار کودکان ،آموزش رایگان و اجباری تا پایان دوره متوسطه و بهره مندی تمام دانش آموزان به هزینه دولت از غذا، پوشاک،وسایل تحصیل و ایاب و ذهاب.

–  دگرگونی بنیادی نظام آموزشی کشور،به نحوی که نزدیک ترین پیوند بین مدرسه و کار اجتماعی مولد برقرار گردد و آموزش نظری و عملی تلفیق شود. با این دگرگونی،موانعی که سیستم آموزشی موجود بر سر راه ادامه تحصیلات اکثریت عظیم جوانان کشور ایجاد نموده، باید از بین برود و هر کسی بر حسب تمایل و استعدادش قادر به ادامه تحصیلات عالی رایگان باشد.

–  دولت موظف است برای تمام جوانانی که تحصیلات خود را به پایان می رسانند امکان اشتغال پدید آورد.

–  دولت موظف است از طریق ایجاد و گسترش مراکز ورزشی و پرورشی،ایجاد کلوپ های مختلف هنری و فرهنگی و دیگر مراکزو موسسات تفریحات سالم در جهت شکوفایی و رشد و اعتلاء جسمانی ، معنوی و فرهنگی جوانان تلاش نماید.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

روحانی و رویکردش نسبت به اصلاح طلبان

حسن روحانی در واپسین روزهای پیش از انتخابات ٢٤ خرداد ٩٢،  با به چالش کشیدن سیاست خارجی دولت احمدی نژاد و نیز دادن وعده هایی در مورد بهبود وضعیت معیشتی مردم، تغییر در رویکرد سیاست خارجی، حل بحران اتمی، کاهش و یا متوقف ساختن تحریم های بانکی و نفتی، باحمایت جناح‌هائی از بورژوازی ایران، “اپوزیسیون” رفرمیست جمهوری اسلامی و نیز تبلیغات وسیع رادیو- تلویزیون‌هائی از نمونه بی بی سی توانست نظر بخشی از توده های معترض جامعه را به سوی خود جلب نماید. با اتخاذ چنین رویکردی، روحانی بر رقبای خود پیشی گرفت و قادر شد به جای احمدی نژاد بر مسند ریاست جمهوری بنشیند. از ٢٤ خرداد تا به امروز سه ماه گذشته است. طی این مدت دست کم آنهایی که با امید به تحقق شعارهایی که حسن روحانی در مناظره های تلویزیونی وعده اش را داده بود، در انتظار نشسته اند تا ببینند او نسبت به وعده های داده شده چه رویه و اقداماتی را در پیش گرفته و یا خواهد گرفت.

در عرصه سیاست خارجی و حل بحران هسته ای، به رغم اینکه پرونده مذاکرات اتمی جمهوری اسلامی با گروه کشورهای پنج به اضافه یک، از شورای عالی امنیت ملی به وزارت خارجه منتقل شده است، اما طبق اظهار نظر محمد جواد ظریف وزیر خارجه دولت روحانی، سیاست های اصلی و کلان پرونده اتمی جمهوری اسلامی به روال گذشته زیر نظر شورای عالی امنیت ملی و توسط این شورا تعیین خواهد شد. شواهد امر نیز گویای این مسئله است. به جز تغییراتی که در لحن و نوع گفتمان دولت روحانی نسبت به دولت احمدی نژاد ایجاد شده است، به نظر نمی رسد روحانی و دولت او بدون موافقت خامنه ای و توافق شورای امنیت ملی رژیم بتواند هیچ گونه اقدام جدی و موثری را در مورد حل مناقشه پرونده اتمی با گروه کشورهای پنج به‌ اضافه یک پیش ببرد.

در عرصه اقتصادی و بهبود وضعیت معیشتی کارگران و توده های مردم ایران نیز، همان گونه که قابل پیش بینی بود و سازمان ما طی مقالات متعدد روی آن انگشت گذاشته است، نه تنها هیچ راهکار مدونی از طرف دولت روحانی تا کنون ارائه نشده است، بلکه با گذشت هر روز ناتوانی دولت در برون رفت از بحران رکود- تورمی موجود در جامعه بیشتر آشکار گشته است. اظهار نظرهای هر روزه وزرای اقتصادی دولت روحانی مبنی بر وخامت اوضاع اقتصادی موجود و برجسته کردن دزدی، اختلاس و ویرانی های بر جای مانده از هشت سال زمامداری دولت احمدی نژاد، در واقع زمینه چینی اعضای کابینه روحانی برای کاهش توقعات و سطح مطالبات کارگران و توده های مردم ایران در مواجهه با ناتوانی دولت جدید در تحقق وعده های داده شده در مناظره های تلویزیونی پیش از انتخابات است.

بر بستر چنین وضعیتی که سفره کارگران و زحمتکشان مدام تهی تر و مطالبات آنان بیش از گذشته سر باز می کند، نه تنها هیچ روزنه امیدی برای حل معضل بیکاری، گرانی روزمره، کاهش افسار گسیخته تورم و بهبود وضعیت معیشتی کارگران و توده های زحمتکش ایران متصور نیست، بلکه با افزایش مطالبات کارگران و ناتوانی دولت در پاسخگویی به مطالبات تل انبار شده فوق، مقابله دولت روحانی با توده‌های زحمتکش افزایش خواهد یافت.

علاوه بر معضل بیکاری، گرانی و تهی شدن سفره کارگران و توده های زحمتکش، مسئله زنان و مطالبات برابری طلبانه آنان نیز از جمله چالش هایی است که دولت روحانی با آن مواجه است. به انبوه مطالبات برابری طلبانه زنان نه تنها در دولت روحانی پاسخی داده نخواهد شد، بلکه از آنجایی که ماهیت جمهوری اسلامی و اس و اساس این نظام مبتنی بر دین با مطالبات برابری طلبانه زنان در تعارض و جنگ است، دولت روحانی نیز با تاکید بر مبانی پایه ای دین و شریعت الزاما بر تداوم همان سیاست تبعیض جنسیتی و نابرابری زنان در جامعه به عنوان یک اصل دینی و اسلامی پای خواهد فشرد. البته دولت روحانی حتی‌ الامکان تلاش خواهد کرد در چهارچوب خواست های زنان بوژوا – لیبرال و به نفع زنان اصلاح طلب درون حاکمیت گام هایی بردارد. از جمله حضور چند زن در پست معاون وزیر و احیانا اقدامات دیگری از این دست که تا کنون انجام داده است. اما، انتخاب چند معاون وزیر و یا یک زن محجبه با مقنعه و چادر و چارقد به عنوان سخنگوی وزارت خارجه دولت نه تنها گره ای از انبوه مشکلات، تبعیضات جنسیتی و مطالبات برابری طلبانه زنان نخواهد گشود، بلکه این فرصت را به دولت روحانی می دهد که سیاست های تبعیص جنسیتی و نابرابری اعمال شده بر زنان کشور را اینبار نه از زبان و قلم “دولت مردان”، بلکه از زبان کسانی که ظاهرا از جنس زنان هستند بر آنان تحمیل کند. همانند آن دسته از زنان اسلامی که بر کرسی مجلس ارتجاع رژیم لم داده اند. زنان مرتجع و واپسگرایی که طی بیش از سه دهه حتا رساتر از مردان جمهوری اسلامی بر طبل نابرابری و تبعیض جنسیتی کوبیده اند. نمایندگانی که  در قامت زنان علیه زنان کشور و سلب ابتدایی ترین حقوق مدنی و دمکراتیک آنان قانون وضع کرده و می کنند.

اما، به رغم همه واقعیات موجود، به نظر می رسد اوضاع برای “اصلاح طلبان” حکومتی به صورت دیگری رقم خورده است. در واقع با روی کار آمدن دولت روحانی، اگر چه هیچ روزنه امیدی برای کارگران و انبوه زحمتکشان جامعه جهت برون رفت از معضل بیکاری، فقر، گرانی و سرکوب هایی که تا به امروز با آن مواجه هستند باز نشده و نخواهد شد، اگرچه زنان کشور همچنان در چنبره گشت های خیابانی گله های حزب الله، اعمال تبعیضات جنسیتی و بی حقوقی محض در جامعه گرفتار هستند، اگرچه عموم توده های مردم ایران از ابتدایی ترین آزادی های مدنی و حقوق دمکراتیک شان همچنان محروم خواهند ماند، اما، روند اوضاع در محدوده هایی به نفع “اصلاح طلبان” پیش می رود. در واقع با روی کار آمدن دولت روحانی برای “اصلاح طلبان” حکومتی گشایشی حاصل شده است. برای آنان روزنه امیدی باز شده است تا سهمی هر چند کوچک در قدرت داشته باشند. مهمتر از این، برای “اصلاح طلبان” فضایی برای نفس کشیدن و روزنه ای برای مراودات سیاسی گشوده شده است تا بتوانند نیروهای خود را باز سازی کرده و در دوره های بعد سهم بیشتری در قدرت داشته باشند.

حسن روحانی با سیاست  دادن وعده های معین به توده های مردم ایران و ایجاد توهم در جامعه  بر سر کار آمده است. اما از آنجایی که وعده های داده شده او در حل مناقشات اتمی و لغو تحریم ها، بهبود شرایط اقتصادی کشور در امر کاهش بیکاری، فقر، تورم و نیز گشودن روزنه امید برای رفع تبعیضات جنسیتی علیه زنان از همان ابتدای روی کار آمدن دولت جدید با چشم اندازی نسبتا تیره و تار مواجه است، او برای تثبیت موقعیت خود مجبور است در مسیر پاسخگویی به بخشی از وعده‌ها که عمدتا در جهت منافع و خواست “اصلاح طلبان” حکومتی ست، گام بردارد. پاسخ به وعده هایی که اگرچه برای کارگران و عموم توده های زحمتکش کار و نان نمی شود، دست کم برای “اصلاح طلبان” حکومتی و همفکرانشان در داخل و خارج “آب” می شود.

انتخاب چند وزیر “اصلاح طلب” در کابینه، گزینش چند زن در پست معاونت وزیر و یا بعضا در نقش سخنگویی دولت، لغو توقیف تعدادی از روزنامه هایی که در دولت گذشته از انتشار باز مانده بودند، بازگشایی خانه سینما که توسط احمدی نژاد تعطیل شده بود، واگذاری بررسی پرونده میر حسین موسوی و کروبی به شورای امنیت ملی رژیم و احیانا انجام پاره ای تحولات در دانشگاه ها از قبیل تعویض تعدادی از روسای دانشگاه ها، بازگشت به کار تعدادی از اساتید دانشگاه ها که در دولت احمدی نژاد اخراج و یا به بازنشستگی زودرس گرفتار شدند، کندن ستاره هایی که در حاکمیت کامران دانشجو وزیر علوم دولت احمدی نژاد بر یقه و پیشانی دانشجویان ستاره دار چسبانده شد و تحولاتی در همین سطح مجموعه اقداماتی است که دولت روحانی انجام خواهد داد. اقداماتی که عمدتا در مسیر امتیازدهی و منافع “اصلاح طلبان” حکومتی تعبیر می شوند. امتیازهایی که فضا را تا حدودی به نفع “اصلاح طلبان” حکومتی تلطیف کرده و خواهد کرد. و لذا، “اصلاح طلبان” حکومتی و در راس شان خاتمی و حامیان داخل و خارج آنها نیز مجبورند همین اقدامات را با بوق و کرنا در جهت استمرار جمهوری اسلامی و تبلیغ امکان تغییر رژیم از داخل به خورد کارگران و توده های زحمتکش بدهند.

بی دلیل نیست که خاتمی در اردکان یزد طی سخنانی ضمن اشاره به اینکه “رییس جمهور انصافا پای‌بندی خودشان را به رویکردها و عهدی که با ملت بسته‌اند نشان داده‌اند” گفت: فضایی که پیش آمده فضایی متفاوت با گذشته است. مهم این است که ما که خواستار تحقق آرمان‌های انقلاب و سربلندی کشور و مردم هستیم، از این فضا چگونه استفاده کنیم. آیا می‌شود از این فضا طوری استفاده کرد که در محیط آرام تری بشود در متن جامعه حضور داشت ولو این که در حکومت هم حضور نداشته باشیم؛ بتوانیم حرف‌های‌مان را بزنیم، بتوانیم دور هم جمع شویم، بتوانیم روی‌مان را به جامعه بکنیم و سطح دانش و بینش جامعه را ارتقا دهیم و نیز هر کسی در هر حوزه‌ای که می‌تواند کاری بکند، بتواند کارش را انجام بدهد”. (تاکید ها از ما است)

برای خاتمی و “اصلاح طلبان” حکومتی همینکه آنان فضایی برای نفس کشیدن پیدا کرده باشند، کافی است تا با گشاده رویی جار بزنند، حسن روحانی پای‌بندی خودشان را به عهدی که با ملت بسته‌اند، نشان داده‌ است. انتخاب چند زن به عنوان معاون وزیر و یا سخنگوی وزارت خارجه دولت جدید، اگرچه ممکن است برای زنان بورژوا- لیبرال و “اصلاح طلبان” بسیار جذاب و خوشایند باشد، اما اقداماتی از این دست هرگز و به اندازه سر سوزنی تداعی کننده کاهش تبعیض جنسیتی و پاسخگویی به مطالبات برابری طلبانه زنان جامعه نیست. ظاهر شدن یک زن در نقش سخنگویی وزارت امور خارجه که هیچ، حتا  اگر نیمی از وزرای دولت روحانی نیز با زنانی از جنس مرضیه افخم مزین گردد، باز هم برای عموم زنان ایران در بر همان پاشنه نابرابری، بی حقوقی آنان در امر انتخاب پوشش و تبعیض جنسیتی زنان در مورد ازدواج، طلاق، ارث، قضاوت، مسافرت به خارج، حضانت فرزندان، تحصیل و ده ها موارد دیگر که بر آنان تحمیل شده است، خواهد چرخید. چرا که بی حقوقی زنان ریشه در خصلت دینی جمهوری اسلامی دارد و تا روزی که این دولت دینی بر قرار است، سرکوب، بی حقوقی و تبعیض جنسیتی نیز چه با لبخند و چه بی لبخند بر زنان کشور اعمال خواهد شد.

روحانی و “اصلاح طلبان” حکومتی به درستی بر این امر واقف بوده اند که با استمرار سیاست های دولت احمدی نژاد و با توجه به عمق نارضایتی کارگران و توده ها مردم ایران از وضعیت موجود، جمهوری اسلامی هرچه سریعتر به پرتگاه سقوط نزدیک می شد. و لذا حسن روحانی و “اصلاح طلبان” حکومتی مجبورند به همین اقدامات تاکنونی روحانی دل ببندند و کارگران، زنان، دانشجویان و عموم توده های مردم ایران را چند صباحی دیگر در توهم انتظار و گشایش معجزه ای از طرف دولت روحانی نگه دارند. بی دلیل نیست که خاتمی در وحشت از وضعیت موجود به دیگران هشدار می دهد “کاری نکنیم که دیگران را نگران بکنیم و آن‌ها را به عکس‌العمل وا داریم”. و این همان نکته ای است که کارگران، زنان، دانشجویان و عموم توده های مردم ایران باید بدان توجه کنند تا بتوانند از فضایی که شیخ حسن روحانی و دولت مطبوع اش با انگیزه بقاء و استمرار حاکمیت جمهوری اسلامی برای “اصلاح طلبان” حکومتی باز کرده است، به نفع خود و در جهت طرح مطالبات شان سود ببرند. فضایی که دیر یا زود به ایجاد شکاف در هیئت حاکمه دامن خواهد زد. در واقع، کارگران و توده های زحمتکش بر بستر چنین شرایطی باید بتوانند ابتکار عمل را در تشدید مبارزه برای تحقق مطالبات‌شان در دست بگیرند. لذا، از این منظر و با چنین چشم اندازی از رویکرد دولت روحانی به “اصلاح طلبان” و به تبع آن ایجاد شکاف در بالایی ها، کارگران و دیگر اقشار زحمتکش و مبارز، باید بتوانند در مسیر گسترش مبارزات مستقل و اعتراضات توده ای گام بردارند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

سال‌هایی به رنگ خون

می لعل مذابست و صراحی کان است

جسم است پياله و شرابش جان است
آن جام بلورين که ز می خندان است

اشکی است که خون دل درو پنهان است

                                            خیام

برگ‌هایی از کتاب در دست تهیه با نام “سال‌هایی به رنگ خون”، خاطرات رحمان درکشیده

انتقال به گوهردشت تیر ۶٧

ویژه کشتار۶٧ – به غیر از بهمن موساپور، همه‌ی ما را از اتاق ٢ برای انتقال به زندان گوهردشت به محوطه‌ی بیرونی زندان برده و سوار مینی‌بوس کردند. در مینی‌بوس چند نفر دیگر که تازه ملی‌کش شده و در آسایشگاه بودند، از جمله دو اقلیتی، دو خط‌٣ای و یک توده‌ای با ما همراه شدند. کاوه به‌آذین نیز از بچه‌های ملی‌کشِ حزب توده که با من هم‌بند بود و به دلایل دیگری در اوین مانده بود، به جمع ما اضافه شد.

مینی‌بوس از مسیر سعادت‌آباد به سمت اتوبان رفت و در اتوبان از خروجی مهرویلا به سمت زندان گوهردشت پیچید. فروردین ۶۴ در جریان انتقال از گوهردشت به اوین آخرین‌باری بود که خیابان‌ها را دیده بودم. آخرین باری که این امکان را پیدا کرده بودم تا نگاهی به کوچه و خیابان بیاندازم.

در زندان گوهردشت ما را به سلول‌های انفرادی طبقه‌ی اول در ابتدای ورود به ساختمان زندان فرستادند. چند روز اول خبر خاصی نبود. در همان روزها از رادیویی که از زیرهشت برای زندانبان پخش می‌شد، خبری در مورد جلسه‌ای مهم با حضور مقامات مهم حکومت را به زحمت شنیدم، شنیدن نام مهدوی کنی و حضور وی در این جلسه در حالی که مقام دولتی مهمی نداشت، برای من عجیب بود. خبر پذیرش قطعنامه را نشنیدم اما مشخص بود که اخبار مهمی در جریان است. ایران روز ٢٧ تیر قطعنامه ۵٩٨ را به طور رسمی پذیرفت، هر چند که اعلام آتش‌بس به صورت رسمی تا ٢٩ مرداد طول کشید.

برای شنیدن اخبار زیر درب سلول دراز می‌کشیدم اما با این وجود اخبار مفهوم نبودند و مشکل می‌شد با چسباندن برخی کلمات که به گوش آشناتر می‌آمدند جملات نامفهوم را مفهوم ساخت.

یک یا دو روز بعد، ما را به طبقه‌ی دوم آورده و به سلول‌های انفرادی آن‌جا ‌فرستادند.

بالای بند ما ملی‌کش‌ها بودند. یک روز کریم که سلول بغل من بود تلاش کرد تا با بند بالا تماس بگیرد که از آن طرف یکی از رفقای اقلیت روی خط آمد. وقتی من متوجه او شدم، روی خط رفته و با وی تماس گرفتم. تا چند روز این تماس برقرار بود تا یک روز حسین ملا طالقانی روی خط آمد و گفت ما را دارند از بند می‌برند. پیش از آن به‌واسطه‌ی همین ارتباط خبر گرفته بودم که تعدادی زندانی‌سیاسی را از کرمانشاه آورده‌اند. حسین حدس می‌زد که علت بردن آن‌ها از بند، آوردن زندانیان جدید به آن‌جا است که البته با بردن آن‌ها من متوجه آوردن زندانیان جدید نشدم. این آخرین وداع من با حسین بود، رفیقی که سال‌های مهمی از دوران نوجوانی و جوانی را با او گذرانده بودم. وقتی آزاد شدم یک بار حسین را در خواب دیدم. خواب برای من آن‌قدر واقعی بود که فکر کردم واقعیت دارد، حتا رنگ‌ها را در خواب تشخیص می‌دادم. با تعجب به حسین گفتم: “تو زنده‌ای؟!” آن قدر خوشحال شده بودم که در خواب گریه‌ام گرفت و به ناگهان از خواب پریدم. تا دقایقی منگ بودم و نمی‌دانستم در کجا هستم، خواب بودم یا بیدار. شاید هم آن رویا آن قدر زیبا بود که نمی‌توانستم باور کنم همه را در خواب دیده‌ام.

بعد از آزادی از زندان ٢ بار خواب‌های من رنگی بوده‌اند، یعنی رنگ را هم در خواب حس می‌کردم (که دیگر هرگز تکرار نشد). یک بار حسین و یک بار مادرم. با مادرم به خرمشهر رفته و در کنار آب‌های خلیج‌فارس بودیم، حالا چرا خرمشهر و خلیج‌فارس در حالی که من در کنار دریای خزر متولد شده‌ام، نمی‌فهم‌ام!!

آغاز کشتار تابستان ۶٧

زندانیانی که در سلول‌های روبرو بودند ماشین “هیات مرگ” را که وارد زندان می‌شد می‌دیدند اما در آن زمان نمی‌دانستیم موضوع چیست و اصلن این افراد چه کسانی هستند. آن‌ها تنها از آمدن یک ماشین به محوطه‌ی زندان و پیاده شدن چند آخوند و لباس شخصی به ما خبر می‌دادند. بنابر این می‌توان گفت که هیات مرگ کارش را در زندان گوهردشت از همان هفته‌ی اول مرداد آغاز کرد. تصمیم به قتل‌عام زندانیان سیاسی از پیش گرفته شده بود، پایان جنگ و عملیات فروغ جاودان تنها استارت آن را زدند. در روز ٢٧ تیرماه ایران نامه پذیرش قطعنامه را برای دبیرکل سازمان ملل ارسال کرد و روز ٢٩ تیر سخنان معروف خمینی در مورد جام زهر از تلویزیون پخش شد. دو روز بعد حمله عراق از جبهه‌های جنوبی شدت گرفت و در تاریخ سوم مردادماه عملیات “فروغ جاویدان” از سوی سازمان مجاهدین کلید خورد. در تاریخ ۵ مرداد نیز رژیم عملیات خود را علیه مجاهدین به نام “مرصاد” آغاز کرد و در نهایت در تاریخ ٢٩ مرداد بین ایران و عراق آتش‌بس برقرار شد.

تمام شواهد حاکی از آن است که برنامه‌ریزی برای کشتار زندانیان از قبل صورت گرفته بود. انتقال تعداد زیادی از زندانیان اوین به گوهردشت و از گوهردشت به اوین در اواخر سال ۶۶، انتقال بچه‌های بندهای یک پایین (دوباره دستگیری‌ها) و بند ٢‌بالا (احکام بالای پانزده سال تا ابد و زیر حکم) به آسایشگاه در خرداد ۶٧، شروع همزمان قتل عام در زندان با عملیات مرصاد، همه این موضوع را ثابت می‌کنند. مقامات رژیم در نمازجمعه تهران در حالی مدعی شدند که زندانیان به دلیل شورش در زندان اعدام شده‌اند که زندانیان سیاسی به دلیل بی‌خبری مطلق، قطع ملاقات، روزنامه و تلویزیون و حتا بی‌خبری از محاکمه‌ی خود! امکان هرگونه واکنش جمعی به اعدام و کشتار دسته‌جمعی از آن‌ها سلب شده بود. البته شکی نیست که ترس از واکنش‌های احتمالی زندانیان، یکی از دلایل ممانعت از پخش خبر سلاخی و کشتار دسته جمعی زندانیان بوده است. زندانبان برای کشتار وسیع‌تر و بی‌دردسرتر، زندانیان را در بی‌خبری مطلق نگاه داشته و سلاخی کرد.

یکی از همان روزهای اول آغاز کشتار، پاسداران به بند ما آمدند و زندانیان سلول‌های روبرو را بیرون کشیدند، بعد آن‌ها را پشت سرهم در صف قرار داده و به سمت بیرون بند به راه افتادند؛ اما هنوز صدای پای‌شان زیاد دور نشده بود که برگشتند. شاید می‌خواستند آن‌ها را به دادگاه ببرند که متوجه ترکیب ناهمگون شان می‌شوند و برمی‌گردند. در آن زمان هنوز دادگاه زندانیان چپ شروع نشده بود و در ترکیب سلول‌های روبرو بچه‌های چپ نیز بودند. به‌هرحال بردن و آوردن آن‌ها برای ما در آن بی‌خبری، عجیب بود و هیچ جوابی برای‌اش نداشتیم.

شنیدن خبر اعدام‌ها

بعد از چند روز تمامی ما را که از اوین آورده بودند، به بند فرعی منتقل کردند. در بالای بند ما، مجاهدین ملی‌کش‌ بودند که با آن‌ها تماس گرفتیم. علی بابایی که از سال ۵٩ با هم در بند ٣ اوین بودیم، از آن‌طرف با ما تماس گرفت و گفت اکثر بچه‌ها را برده‌اند. او نمی‌دانست کجا، فقط می‌گفت که آن‌ها را پیش هیاتی برده و از آن‌جا به سمتی می‌برند که دیگر بر نمی‌گردند. او گفت که حتمن امروز و یا فردا او را نیز خواهند برد. حرف او درست از آب درآمد و باقیمانده‌ی مجاهدین ملی‌کش را نیز از بند بالای ما بردند. از کل مجاهدینی که آن زمان در بند ملی‌کش‌ها بودند تنها یک نفر زنده ماند. سعید (فضل‌الله حسینی) هم سلولی من در زندان گوهردشت نیز یکی از آن‌ها بود که اعدام شد. احمد مشهدی‌محمدعلی‌خراط، منوچهر رضایی، نادر لسانی، قاسم جوان شجاع، همایون نیک‌پور فرخ و بسیاری دیگر از مجاهدین در این بند بودند.

بعد از بردن مجاهدین ملی‌کش، از یکی از بندهای مجاور نیز به‌صورت مبهمی خبر اعدام‌ها به ما رسید اما صحت آن تایید نشد. همین شک بود که در ما نیز به‌گونه‌ای ناباوری را به‌وجود آورده بود، به ویژه آن‌که چنین تجربه‌ای را حتا در سال ۶٠ نیز نداشتیم و طبیعی بود که برای هر کسی پذیرش چنین جنایاتی با این ابعاد مشکل باشد.

بعد از شنیدن خبر فوق موضوع برای ما تا حدی جدی شد و تعدادی که با هم در فرعی بودیم بر روی موضوع مقداری صحبت کردیم. صحبت ما به درازا کشید و از همه چیز و همه جا صحبت پیش آمد، هوا روشن شده بود که تصمیم به خواب گرفتیم، اما هنوز خواب به چشمان ما نیامده بود که ناصریان به داخل بند آمد.

این اولین بار بود که ناصریان را می‌دیدم. ناصریان همه‌ی ما را در اتاق انتهای بند جمع کرده و از موضع بسیار بالا و خشنی سوالاتی را در رابطه با مصاحبه و مانند آن مطرح کرد و در نهایت من و دو نفر از بچه‌های توده‌ای را که شرایط او را قبول نکردیم، با کلیه وسایل بار دیگر به انفرادی برگرداند و بدین ترتیب دوران حضور در بند فرعی نیز به‌سرعت به پایان رسید.

سلول انفرادی

با آن‌که سابقه‌ای طولانی در حبس کشیدن در سلول‌های انفرادی داشتم، اما این بار با ورود به سلول انفرادی، یکی از سخت‌ترین روزهای زندان من آغاز شد. بند پُر از مجاهدینی بود که یک بار به دادگاه رفته، اما هنوز وضعیت نامشخصی داشتند. برای همین طناب دار هنوز بالای سرشان پرواز می‌کرد. یک روز ناصریان به سلول یکی از آن‌ها رفت و ضمن تهدید به اعدام و کتک‌زدن‌اش به او ‌گفت که باید اسم چند نفر را که سرموضع هستند بدهی!! وگرنه اعدام می‌شوی!

روزی سه بار برای دادن غذا می‌آمدند، ولی هیچ‌وقت نمی‌خواستی ساعت غذا برسد. وقتی که گاری غذا به داخل بند می‌آمد. از همان سلول اول شروع به زدن می‌کردند. وقتی که در باز می‌شد، زندانی باید درحالی‌که ظرف غذا و یا لیوان پلاستیکی چای را در دست داشت، با چشم بند کنار درب سلول می‌ایستاد. هنگامی که درب سلول باز می‌شد، یکی از پاسداران ظرف غذا را می‌گرفت و دیگری به داخل سلول آمده و شروع به زدن زندانی می‌کرد. بعد از کتک هم ظرف غذا را به دست تو می‌دادند. در این روزها عمومن آن‌هایی را که اتهام گروه‌های چپ داشته و هنوز به دادگاه نرفته بودند، نمی‌زدند. ولی این کتک زدن پاسدار نبود که درد داشت. آن فشار روحی که درب ٣٨ سلول را باز می‌کردند و یک ساعت این کار طول می‌کشید و در طول این یک ساعت تو فقط سروصدای کتک و داد و فریاد می‌شنیدی بدترین چیز بود. اول این که امکان خوردن غذا وجود نداشت و نمی‌توانستی در آن حالت غذا بخوری (اصلن در آن روزها من گرسنه نمی‌شدم)، دوم این که بعد از رفتن آن‌ها و پایان کتک زدن‌ها، آن حالت در تو هنوز باقی می‌ماند و کششی به خوردن غذا نداشتی. من در آن روزها حتا همان غذای ناچیزی را که به ما می‌دادند نمی‌توانستم بخورم و اضافه آن را در توالت می‌ریختم. فقط ٣ بار در روز سیگار روشن می‌کردند که من هم در حالی که سیگاری نبودم، سیگار گرفته و برای اولین بار در آن سلول شروع به کشیدن سیگار کردم.

یک بار هم شب ما را از سلول بیرون کشیده و برای امضای یک طومار در محکومیت سازمان مجاهدین که برای ارسال به صداوسیما آماده شده بود، به راهروی اصلی بند بردند، اما وقتی فهمیدند که اتهام من اقلیت است، چیزی نگفته و من را به سلول باز گرداندند، گویا قرار بود هنوز همه چیز از ما پنهان نگاه داشته شود.

در این سلول داستان اعدام‌ها را باور کردم، اما آن‌چه که از دادگاه مجاهدین برداشت کرده بودم این بود که در دادگاه مساله اتهام زندانی و موضع‌گیری سیاسی او مطرح می‌شود. بنابر این خود را آماده کرده بودم تا اگر به دادگاه رفتم از نظر سیاسی چه موضعی بگیرم و هرگز فکر نکرده بودم که “مذهب” آن کلمه‌ی رمز در دادگاه نمایشی آن‌ها برای زندانیان سیاسی غیرمذهبی باشد. از طرف دیگر بچه‌هایی که با ما در انفرادی بودند همه یک بار به دادگاه رفته بودند، پس من این احتمال را هم ‌داده بودم که یک بار به دادگاه می‌برند و بعد به انفرادی منتقل می‌شوی تا دوباره به دادگاه رفته و یا تکلیف‌ات به‌نوعی دیگر مشخص ‌شود که این نیز البته توهمی بیش نبود و تکلیف زندانی عمومن در همان دادگاه اول و در چیزی حدود ٢ تا حداکثر ۵ دقیقه روشن شده و به ندرت کسانی بودند که بیش از یک بار به دادگاه رفته باشند. حداقل در میان زندانیان چپ، من کسی را سراغ ندارم و در آن بند نیز من کسی را به خاطر ندارم دوباره به دادگاه برده باشند، هر چند که امکان آن را نیز رد نمی‌کنم.

اما چیزی که برای من در آن روزهای سخت قوت قلبی بود، پیدا کردن یکی از رفقا بود. رضا انصاری  را که از سال ۶۴ از هم جدا شده بودیم دیگر ندیده بودم و او حالا – بعد از ٣ سال – در سلول انفرادی روبروی من بود. در مدت کوتاهی که در این سلول بودم ما مرتب با مورس از زیر درب سلول با هم در تماس بودیم.

هیات مرگ

صبح روز ششم شهریور، نگهبان درب سلول من را باز کرد و خواست تا وسایل‌ام را جمع کرده و بیرون بیایم. بعد از جمع کردن وسایل داخل سلول، آن‌ها را داخل ساک که بیرون سلول بود گذاشتم اما وقتی خواستم ساک‌ام را بردارم، نگهبان اجازه نداد و گفت بگذار همین جا باشد!! ما چند نفر را که در ارتباط با گروه‌های چپ و غیرمذهبی دستگیر شده بودیم به صف کرده و به سمت دادگاه در طبقه اول زندان بردند، البته هنوز نمی‌دانستیم که به کجا می‌رویم.

وقتی به محل دادگاه رسیدیم، ما را در راهرو نشاندند. بعد از بردن تعدادی از بچه‌ها نوبت به من رسید و این زمانی‌است که هنوز ظهر نشده بود، به دادگاه رفتم بدون آن که بدانم دادگاه است. وقتی چشم‌بند را برداشتم، نیری و اشراقی را شناختم اما دیگران را ندیده بودم. در دادگاه نیز این دو نفر بودند که صحبت می‌کردند.

نیری سوالات را شروع کرد. اسم، اسم پدر و غیره تا مذهب. تا این جا همه چیز معمولی بود. در جواب مذهب نیز به روال آن سال‌ها گفتم: “ندارم”. از این جا بود که موضوع پیچ خورد و من که خودم را آماده کرده بودم تا به سوالات آن‌ها در رابطه با مواضع سیاسی جواب بدهم، تازه فهمیدم که مساله مذهب است و نه مواضع سیاسی. نیری پرسید: “خوب از چه زمانی این جوری شدی؟” من گفتم “من همیشه همین‌جوری بودم و مذهب نداشتم” نیری گفت:”چند سالت بود دستگیر شدی؟” گفتم “١۶ سال”. اشراقی گفت: “معلومه دیگه از اول این جوری بوده”. نیری ادامه داد: “پدرت چی نماز نمی‌خواند؟” گفتم “نه! پدرم نیز دین خاصی ندارد” نیری گفت: “یعنی تو توی عمرت یک بار الله اکبر نگفتی یا بسم الله؟” و من که موضوع را فهمیده و قرار را بر انکار گذاشته بودم گفتم: “نه” در این موقع ناصریان به داخل آمد و گفت: “حاجاقا این اسم‌اش هم تا چند وقت پیش مستعار بوده” و این در حالی بود که ناصریان اصولن من را نمی‌شناخت و مشخص بود که این موضوع را حمید عباسی (نوری) دست راست وی، به او گفته بود. نیری رو به من کرد و گفت: “به تو وقت می‌دم تا مسلمون بشی وگرنه حکم خدا رو درباره‌ات اجرا می‌کنم”. من هم که سعی می‌کردم خودم را خیلی بی‌خبر نشان دهم در حالی که می‌خواستند من را از اتاق بیرون ببرند گفتم: “من چند ساله حکم‌ام تمام شده، اما نمی دانم چرا من را آزاد نمی‌کنند؟!” که نیری عصبانی گفت : “برو بیرون” و این گونه به اصطلاح دادگاه من تمام شد. اوضاع مضحکی بود. او به من می‌گفت حکم خدا را در مورد تو اجرا می‌کنم، من گفتم چرا آزاد نمی‌شوم؟!!

وقتی که از دادگاه بیرون آمدم من را دست یک پاسدار دیگر دادند و پاسدار که نمی‌دانست با من چه باید بکند، پرسید: “نگفتند کجا باید بری؟” گفتم: “نه”. پرسید: “به تو گفتند مسلمونی یا نه چی گفتی؟” جواب دادم: “گفتم نیستم”. آن وقت من را به قسمت چپ بُرد.

قسمت چپ جایی بود در ابتدای راهرویی دراز که درب تمام بندهای طبقه‌ی اول به آن وصل می‌شد و در انتهای آن، سالن اجتماعات بود که بچه‌ها را در آن‌جا به دار می‌کشیدند.

من را کنار رفقا محمود قاضی و نبی عباسی نشاندند. محمود سال ۵٩ مدت کوتاهی با من در بند ٣ بود که زود آزاد شد. بعد از حدود هشت سال هم‌دیگر را از زیرچشم بند شناختیم و من خبرها را به او گفتم. در میان تمام صحبت‌هایی که کردیم این جمله‌ی محمود قاضی یادم نرفته است. محمود بعد از شنیدن اخبار، خطاب به من و نبی گفت: “اوضاع خرابه”. ناهار به ما نان و پنیر دادند که البته فکر می‌کنم ساعت سه بعدازظهر و یا چیزی در آن حدود بود. دادن نان و پنیر نیز البته چیز خوشایندی برای ما نبود. ما می‌دانستیم که قبل از اعدام چیزی برای خوردن نمی‌دهند و حالا مقدار کمی نان و پنیر من را به یاد آن انداخته بود. اما مشکل اصلی من این بود که هنوز فکر نمی‌کردم کسانی را که در این قسمت جمع کرده‌اند، اعدامی هستند به ویژه آن‌که نیری به من گفته بود “به تو وقت می‌دهم تا ….” از همین رو فکر می‌کردم که ما را به جایی برده و بار دیگر (براساس گفته‌ی نیری) به دادگاه می‌آورند.

در قسمت چپ نشسته بودیم که یکی از پاسداران آمد و گفت: “هر کی می‌خواد دستشویی بره دست‌اش رو بالا بگیره” که من دست‌ام را بالا گرفتم. بعد از چند دقیقه که برگشتم، دیگر کسی آن‌جا نبود اما صدای پای بچه‌ها می‌آمد. پاسدار وقتی مرا دید شتابان پرسید “اسم‌ات چیه؟”، که جواب دادم. پاسدار با بلند صدا کردن نام من از پاسداری که بچه‌ها را می‌برد پرسید: “این هم بیاد؟” که جواب شنید “نه اون بشینه” و پاسدار از من خواست تا بنشینم. اما من که تازه محمود را دیده بودم و فکر نمی‌کردم این صف اعدام است، اصرار کردم که “از صبح تا حالا این‌جا نشستم، خسته شدم بذار برم” که اصرار فایده نداشت و من را نشاند.

پس از مدتی بچه‌های دیگری را یکی یکی از دادگاه به سمت چپ آوردند. در این گروه، از رفقای اقلیت کیوان مصطفوی نیز بود. کیوان هنگام دستگیری در سال ۶٢ نامزد داشت، اما نامزد او نمی‌توانست به ملاقات بیاید. چندی پیش از تابستان ۶٧ به خواست کیوان و نامزدش، آن‌ها عقد ازدواج می‌بندند (پدر او به نیابت از کیوان این کار را می‌کند) تا نامزد و اکنون همسر وی بتواند به ملاقات بیاید که تابستان ۶٧ مدت این ملاقات‌ها را با سربدار شدن کیوان بسیار کوتاه کرد. از زندانیانی که به قسمت چپ آوردند سامان از هواداران راه کارگر را هم شناختم که سال‌های ۶٠ و ۶١ با هم بودیم. از زیر چشم بند تلاش داشتم تا با دیگران تماس بگیرم که پاسدار متوجه شد و مرا از آن‌جا بلند کرد و با فاصله‌ی بسیار از سایرین نشاند.

بعد از ساعاتی پاسداران شروع به خواندن اسامی جدید کردند. آن‌ها نام زندانی و نام پدر او را می‌خواندند و فامیلی را نمی‌گفتند. یکی از بچه‌ها نیز اسم پدرش رحمان بود. من هم با این که فهمیده بودم اسامی را چگونه می‌خوانند، عامدانه از جای خود بلند شدم و به طرف صف آمدم که یکی از پاسداران من را همان اول صف قرار دارد. در حالی که پاسدار دیگری هم‌چنان در حال خواندن اسامی بود، برای لحظه‌ای در کار خود تردید کردم. با یادآوری فشارهایی که در این مدت تحمل کرده بودم، با خودم گفتم “الان تو را با این صف می‌برند و می‌فهمند که اسم‌ات در لیست نبوده و بی‌خودی باید یک کتک مفصل بخوری!”. با همین استدلال بود که دست‌ام را بلند کردم و پاسداری آمد از من پرسید: “چیه؟” گفتم: “فکر می‌کنم اشتباهی تو صف ایستادم” او اسم من را پرسید و بعد از کنترل با پاسداری که لیست در دست او بود، مرا دوباره نشاند. بدین ترتیب گروه دوم زندانیان اعدامی را از کنار ما بردند و بقیه که شش تا هفت نفر بودیم هم‌چنان در قسمت چپ نشسته بودیم. بعد از ساعاتی از زیر چشم بند، پاهای اعضای هیات مرگ را دیدم که این بار درحال بازگشت از سالن اجتماعات (محل اعدام‌ها) بودند.

همه‌ی رفقای‌تان را اعدام کردیم

در آخر ما چند نفر را جمع کرده و به یکی از اتاق‌های بندهای عمومی در طبقه سوم زندان بردند که البته درب اتاق‌ها بسته بود. این همان بندی بود که ملی‌کش‌های چپ، قبل از انتقال به بند ١۴ در آن بودند و من از سلول‌های انفرادی طبقه‌ی دوم با آن‌ها در تماس بودم. همان جا که برای آخرین بار به حسین طالقانی “بدرود!” گفتم.

چیزی نگذشته بود که ناصریان به اتاق ما آمد و گفت: “نماز خوانده‌اید؟” و ما گفتیم: “نه”. ناصریان با حالتی که هرگز فراموش نمی‌کنم، به تندی و با خشم گفت: “تمام رفیقاتون رو که امروز پایین دیدید اعدام شدند، اگر شما هم نماز نخونید، فردا می‌دم اعدام‌تون کنند”. او درحالی این جملات را بر زبان می‌آورد که نمی‌توانست و یا نمی‌خواست لذت و رضایت خود را از اعدام بچه‌ها پنهان کند. نمی‌دانم چرا آدم‌ها وقتی در این هیبت ظاهر می‌شوند، بسیار کریه‌تر از حتا آن‌چه که هستند به نظر می‌آیند. وقتی این جملات از زبان او بیرون آمدند، یکی از بچه‌ها که از بیماری صرع رنج می‌برد، دچار تشنج شد و به زمین افتاد. با پذیرفتن نماز از سوی تعدادی، من و یکی از رفقای‌ام را که نمازخواندن را نپذیرفتیم، به اتاق دیگری بردند.

ما دو نفر (هر دو از هواداران اقلیت) آن شب را تا صبح بیدار ماندیم بدون آن که حتا لحظه‌ای چشم برهم بگذاریم. از خاطرات‌مان، از گذشته‌ها و البته از این که فردا در جواب ناصریان چه باید بگوییم؟!

من موضع نداشتم و نظرم این بود که باید پذیرفت، اما او ضمن آن که من را تشویق به پذیرفتن می‌کرد، می‌گفت که خودش نمی‌تواند بپذیرد!! و صحبت‌های‌مان البته نتیجه‌ای نداشت. او نمی‌پذیرفت و من با این دوگانگی روبرو بودم، چرا که اگر او تنها می‌ماند، پذیرش آن از طرف من از نظر عاطفی و حتا سیاسی سخت می‌شد، اما در عین حال انگیزه‌های‌ام برای نپذیرفتن به اندازه‌ی کافی قوی نبودند. بین مردن و زنده ماندن، زنده ماندن را انتخاب می‌کردم، زنده ماندن خیانت نبود، اما پیدا کردن انگیزه‌ی مبارزاتی نیز در آن به‌ویژه در آن شرایط مشکل بود و این بیش از هر چیز آزارم می‌داد. عقب‌نشینی برای زندانی هرگز دلپذیر نیست و همیشه با تلخی همراه است، حال چه رسد به این شرایط که هرگز تجربه نکرده بودم. او بین ماندن و رفتن، رفتن را پذیرفته بود، زنده‌گی را دوست داشت، اما انگیزه‌های‌اش برای نپذیرفتن بسیار بود!

صبح ناصریان آمد و در جواب سوال او من پذیرفتم اما هم‌سلولی‌ام نپذیرفت و این گونه آن شب برای ما به پایان خود رسید. من را به اتاقی بردند که تعدادی از بچه‌های اتاق دیروزی نیز در آن بودند. اما نکته جالب در این است که آن رفیق را نیز هرگز به دادگاه نبردند. او را از آن اتاق به سلول‌های انفرادی منتقل کردند و تا پایان اعدام‌ها در همان‌جا ماند!

وقتی به اتاق وارد شدم، شاهرخ از هواداران اقلیت در مورد سرنوشت رفیق دیگر پرسید و من جریان را به او گفتم. او که از این موضوع دچار هیجان شده بود و به رغم ممانعت من، محکم به در کوبید تا پاسدار آمد و گفت: “من نماز نمی‌خوانم”. نتیجه‌ی این برخورد تعدادی ضربه‌ی شلاق بود و او را بعد از شلاق زدن به اتاق بازگرداندند. یک‌بار هم آمدند و سبیل‌های همه‌ی ما را زدند و این در حالی بود که من به دلیل ماندن طولانی در انفرادی ریش بلندی داشتم که بچه‌ها نیز به شوخی می‌گفتند “شبیه آبراهام لینکلن شدی”!

جلیل شهبازی

در این بند، آن‌هایی را که نماز نمی‌خواندند، به‌جای هر وعده نماز ده ضربه شلاق می‌زدند. یکی از کسانی که نماز خواندن را نپذیرفته بودند، جلیل شهبازی از هوادارن اکثریت بود که از سال ۵٨ در زندان بود. روز بعد (سه‌شنبه) مسلم را به اتاق ما آوردند. مسلم نیز دستگیری‌سال ۶٠ بود و با او سال ۶٠ هم بند بودم. بعد از دادگاه، او و جلیل را با هم در یک اتاق انداخته بودند. به‌گفته‌ی مسلم، یک شب جلیل در وقت دستشویی به او می‌گوید که تو برو اتاق، من ظرف‌ها را می‌شورم و مسلم به اتاق برمی‌گردد که بعد از دقایقی متوجه خودکشی جلیل می‌شود. آن‌طور که او گفت، جلیل با شکستن شیشه و با استفاده از شیشه‌های شکسته شده دست به خودکشی می‌زند. به گفته‌ی مسلم، جلیل معتقد بود که زندانبان در نمازخواندن توقف نخواهد کرد و می‌خواهد بار دیگر شرایط سال ۶٠ را در زندان حاکم کند. تحلیلی که تنها مختص جلیل نبود و بچه‌های دیگری نیز با همین تحلیل حاضر به پذیرش شرایط زنده ماندن نشدند.

صبح روز چهارشنبه ٩ شهریور بچه‌های اتاق ما را به بند هشت بردند. اغلب زندانیان جان بدر برده از اعدام‌ها را به بند ٨ آورده بودند. بسیاری از آن‌ها شب قبل به بند منتقل شده بودند. زمانی که وارد بند ٨ شدم، زندانیان بندهای ١٣ و ١۴ (معروف به ملی‌کش‌ها و اوینی‌ها) را برای دادگاه از بند بیرون کشیده بودند.

شب قبل تعدادی از رفقای اقلیت از جمله زنده یاد بهنام کرمی همراه با مهرداد نشاطی و رضا انصاری (تا آن‌جا که در خاطرم هست) از طریق مورس‌زدن با ملی‌کش‌ها، اخبار مربوط به اعدام را به آن‌ها منتقل می‌کنند. در ابتدا آن‌هایی که از بند ملی‌کش‌ها بر روی خط آمده بودند، به موضوع شک می‌کنند، اما وقتی بهنام خود را معرفی می‌کند و یکی که آن طرف بود او را می‌شناسد، بچه‌ها به درستی خبر اعتماد می‌کنند. در همان نیمه شب، رفقای اقلیت بند ملی‌کش‌ها، خبر را به رفقای اقلیت بند اوینی‌ها که در پایین آن‌ها بودند، می‌رسانند. بنابر این صبح که زندانبان به سراغ زندانیان می‌آید، خبر در بند پخش شده بود، اما این خبر برای بچه‌ها در عالم خواب و بیداری مانند یک شوک بود. امکان این‌که تصمیم جمعی گرفته شود نبود و حتا زمانی که ملی‌کش‌ها را از بند بیرون می‌برند، برخی از رفقای اقلیت هنوز تصمیم نگرفته بودند.

بنابر این در تصمیم زندانیان، ویژه‌گی‌های شخصی آن‌ها در مواردی موثر بود. رفیق غلام خوشنام از هواداران اقلیت در بند ملی‌کش‌ها به صراحت گفته بود که شرط مسلمان بودن و نمازخواندن را نخواهد پذیرفت. طرح این نظر در مورد جان باخته‌گان سال ۶٧ که اعدام‌ها تصادفی بود، بیان دقیقی نیست. در بند اوینی‌ها و ملی‌کش‌ها این موضوع به وضوح آشکار است. تمامی بچه‌ها تا یک حد از اوضاع خبر داشتند، اما تعداد زیادی از گروه‌های گوناگون اعدام و تعداد زیادی نیز اعدام نشدند. با نگاهی به آن‌هایی که اعدام شدند و آن‌هایی که باقی ماندند می‌توان دید که رادیکال‌ترین و مبارز‌ترین زندانیان چپ و غیرمذهبی در میان اعدام‌شده‌گان هستند. برای مثال در بند ملی‌کش‌ها عباس رئیسی از رفقای پیکار و حسین ملاطالقانی از رفقای اقلیت، در بند اوینی‌ها نیز می‌توان بسیاری از آن‌ها را نام برد از جمله رفقا محمدرضا حاجی‌خانی و مجید ایوانی. حتا در مورد هواداران و اعضای اکثریت و توده که می‌شناسم می‌توانم این را بگویم. اصغر مصفا از اکثریت و یا حسن جلالی و مهرداد دستگیر از حزب توده نمونه‌ی از زندانیانی هستند که ویژه‌گی‌های شخصی متفاوتی داشتند.

روز ٩ شهریور از طریق هواکش سلول در بند ٨، صدای یکی از زندانیان محکوم به اعدام را که ناصریان در حال جروبحث با او بود شنیدیم. او به ناصریان می‌گفت: “برای چه باید وصیت‌نامه بنویسم؟” و ناصریان با همان صدایی که همیشه برای من “صدای مرگ” است، داد می‌زد: “بنویس، بنویس، دیگه تمومه”. براستی لحظات دشواری برای بچه‌هایی بود که این صدا را می‌شنیدند و کاری از دست‌شان برنمی‌آمد، درحالی که آرزو داشتند تا هر چه در توان داشتند برای نجات او به‌کار گیرند!

بند ٨ در طبقه‌ی دوم قرار داشت و بندی که بچه‌ها را قبل از اعدام برای نوشتن وصیت‌نامه می‌بردند (و در جنب سالن اجتماعات محل به دارکشیدن بچه‌ها قرار داشت) در پایین بند ٨ بود. هم‌چنین از این بند امکان دیدن سالن اجتماعات وجود داشت. در آن روزها یک تریلی کانتینردار را نیز دیدیم. بچه‌ها تعریف می‌کردند که قبل از آن نیز یک تریلی کانتینردار را دیده‌اند که خراب شده و مدتی در آن‌جا مانده بود. آن‌ها حتا سم‌پاشی محوطه و اطراف ماشین را نیز دیده بودند، اما باز به این موضوع شک نکرده بودند که ممکن است جسد بچه‌های اعدامی در این کانتینر قرار داشته باشد.

از آخرین نفرهایی که چند روز در زیر شلاق مقاومت کرده و در نهایت با پذیرفتن نماز به بند آمد، یکی از هواداران اقلیت بود که وقتی به بند آمد به دلیل پذیرش نماز و عدم تحمل بیشتر شلاق بسیار ناراحت بود، هر چند که ما از دیدن او بسیار خوشحال شده بودیم. هنگامی که او شلاق می‌خورد ما صدای او را می‌شنیدیم و برای این‌که از اعدام او واهمه داشتیم، آرزو می‌کردیم که نماز خواندن را بپذیرد و این در حالی بود که او تمام قدرت خود را برای ادامه‌ی مقاومت به‌کار بسته بود و این تناقض عجیبی در آن روزها بود. رفیق‌ات در زیرشکنجه مقاومت می‌کند اما تو خواستار این هستی که به مقاومت‌اش پایان بدهد!! البته در آن روزها تعدادی در انفرادی بودند که نمی‌دانم در آن مدت با آن‌ها در مورد نماز خواندن چه برخوردی ‌شد.

غروب آخرین روز اعدام‌ها در گوهردشت (پنج‌شنبه ١٠ شهریور) ناصریان تعدادی از ملی‌کش‌ها را برای شلاق زدن به عمد به سالن اجتماعات می‌برد. در سالن اجتماعات دیگر اثری از چوبه‌های دار باقی نمانده بود و ناصریان می‌خواست با این کار نشان دهد که در سالن اجتماعات خبری نیست. حتا یک‌بار بعد از اعدام‌ها نیز ناصریان در بند ملی‌کش‌ها گفت: “بقیه دوستانتان را به زندان دیگری منتقل کرده‌ایم”. مشخص بود که زندانبان نمی‌خواست به‌طور رسمی مساله اعدام‌ها را اعلام کند.

بعد از پایان یافتن اعدام‌ها، سه روز در بند ٨ ماندیم. در این روزها یکی از پاسدارها می‌آمد و با فرستادن تمام زندانیان به سالن انتهای بند از همه می‌خواستند تا به صف ایستاده و نماز بخوانند.

در این سه روز زندانیان زیادی از بندهای گوناگون در بند ٨ جمع شده بودند، هواداران اقلیت عمومن در سلول‌های آخر بودند. ما اگرچه زنده مانده بودیم، اما از نظر روحی تحت فشار زیادی قرار داشتیم. کسی نمی‌دانست که چه باید کرد، شوک بزرگی به ما وارد شده بود. برخی از بچه‌ها ساعت‌ها در خود فرو می‌رفتند و یا دوست داشتن در تنهایی برای مثال در سالن انتهای بند قدم بزنند. گاه نیز بچه‌ها جمع می‌شدند و ترانه‌ای می‌خواندند که همه‌گی غم‌بار بودند. در آن روزها من ترانه‌های “کاروان” بنان و “تو ای پری کجایی” حسین قوامی را یاد گرفته و با بچه‌ها می‌خواندیم.  به خصوص این بیت را خیلی دوست داشتم: ” شبی کنار چشمه پیدا شد، میان اشک من چو گُل واشد” و ما مرگ یاران را باور نمی‌کردیم. حمل بار سنگین مرگِ این همه عزیز برشانه‌های‌مان آسان نبود و این گونه بود که به این ترانه‌ها پناه می‌بردیم. در آن شرایط این ترانه‌ها متناسب با حال و روز ما بودند. دیگر “بهاران خجسته باد” و “سراومد زمستون” بر زبان ما جاری نبود.

بند فرعی

بعد از سه روز ملی‌کش‌ها را جدا و به بند روبروی ٨ که یک بند فرعی بزرگ بود منتقل کردند. بعد از انتقال به بند فرعی، نگهبان بند چند بار برای خواندن نماز آمد اما ما شروع به نخواندن نماز کردیم که دیگر بساط نماز جمع شد.

پس از چند روز در بند فرعی به ما هواخوری نیز ‌دادند. در شرایطی که هنوز ملاقات نداشتیم و از نظر مالی در مضیقه بودیم، فروشگاه نیز آمد و ما توانستیم خرید کنیم. برای خرید البته پول کم داشتیم و یکی از زندانیان توده‌ای که مقداری پول داشت به بند قرض داد تا برای بند خرید کنیم. در آن روزها من داوطلبانه مسوولیت صنفی بند را برعهده گرفتم که برای بند با گل کلم و هویج “شور” نیز گذاشتیم، این گونه خود را برای ادامه‌ی حیات در زندان آماده می‌ساختیم و می‌گفتیم ما هنوز زنده‌ایم.

در این بند برای اولین بار به ما امکان تماس تلفنی با خانواده‌های‌مان را دادند. تماس تلفنی به این شکل بود که خانواده‌ها از درب زندان از طریق تلفنی که به پشت درب بند وصل شده بود، با ما صحبت کرده و از سلامتی ما مطمئن می‌شدند. زندانبان هم‌چنین  به آن‌ها وعده‌ی ملاقات برای دفعه‌ی بعد داده بود. امکان گفت‌وگوی تلفنی با خانواده و وعده‌ی ملاقات برای ما می‌توانست نشانه‌ی تغییر اوضاع نیز باشد.

بعد از پایان تماس تلفنی با خانواده، به هنگام غروب  بار دیگر تمام ما را با چشم‌بند از بند بیرون کشیده و یک به یک حمید عباسی دادیار زندان با همراهی چند پاسدار، از بچه‌ها راجع به پذیرش مصاحبه سوال کرد و بدین‌ترتیب بچه‌هایی که مصاحبه را نمی‌پذیرفتند، از دیگران جدا کردند. تقریبن بند دو قسمت شد، یک سری بچه‌ها همان‌جا ماندند و گروه دیگر که ماها بودیم و مصاحبه را نپذیرفته بودیم به فرعی طبقه دوم درست در پایین بند قبلی منتقل کردند. حمید عباسی (نوری) از آن‌جا که در دوران نوجوانی با من در یک محل زنده‌گی کرده بود، بار دیگر سوالات تکراری خود را از من کرد. بعد از این که راجع به مصاحبه پرسید و جواب منفی گرفت، گفت: “از اقوام تو کسی در زندان نیست؟” من هم جواب دادم: “نه”. او ادامه داد: “از پرسنل زندان از آن‌ها نیز کسی نیست که با تو هم محلی بوده باشد؟” من که می‌‌دانستم منظورش چیست باز جواب دادم: “نه”.

بعد از جداسازی ملی‌کش‌ها ملاقات‌ها شروع شد. حتا یک بار به ما ملاقات حضوری دادند. پدرم در اولین ملاقات از خانواده‌هایی گفت که فرزندان‌شان اعدام شده بودند، از چهره‌ی درهم‌شکسته‌ی مادر سعید هم سلولی من در زندان گوهردشت که خانواده او را از آن زمان می‌شناخت.

اما زندانبان از این که نیمی از ملی‌کش‌ها مصاحبه را نپذیرفته بودند، ناراضی بود و بنابر این بار دیگر تهدیدات از سرگرفته شد. ناصریان با چند پاسدار دیگر به بند آمده و ما را تهدید به اعدام در صورت عدم مصاحبه کردند که با وجود بی پشتوانه بودن تهدیدشان، بار دیگر نیمی از ما مصاحبه را قبول کردیم که من هم در این سری بودم. من در ابتدا بلند نشدم اما با دیدن بچه‌هایی که به آن صف می‌رفتند، دچار تردید شده و بلند شدم، شکی نیست که این کار اشتباه بود و اعدام‌ها به پایان خود رسیده بودند. اما مشکل ما این بود که توان مقاومت در میان بچه‌ها و حتا انگیزه‌ها – در اثر درهم شکستن درونی – برای مقاومت بر سر شرایط آزادی و ماندن در زندان ضعیف شده بود. گویی بچه‌های باقیمانده از کشتار، دیگر زندان برای‌شان براستی زندان شده بود و می‌خواستند از آن فضا بیرون بروند و البته قابل درک بود؛ هر چند که از جنبه‌ی مبارزاتی درست نبود.

به همین دلیل بود که آخرین گروه از ملی‌کش‌ها نیز بعد از چند روز مصاحبه را قبول کردند و بدین ترتیب تمام ملی‌کش‌ها مصاحبه را پذیرفتند (پیش از آن‌که فشار برای پذیرش مصاحبه‌بر روی ما آغاز شود، مصاحبه‌ی سامان تنها ملی‌کش مجاهد که از اعدام‌ها جان بدر برده بود، از بلندگوی بند پخش شده بود که تاثیر خودش را بر روی بچه‌ها گذاشته بود). در طول سال‌های زندان، ملی‌کش‌ها همواره جزو پیشروترین، مبارزترین و رادیکال‌ترین زندانیان بودند، اما ضربه‌ی تابستان ۶٧ کشتی آن‌ها را کاملن درهم شکسته بود و مقاومت آن‌ها حتا با یک یورش ساده‌ی زندانبان به ساده‌گی درهم می‌شکست. البته این را نیز باید اضافه کنم که بچه‌ها از خط قرمزی که ما را از توابین متمایز می‌کرد، هرگز عدول نکردند و اگر مقاومت به آن‌جا می‌کشید بی‌شک زندانیان هنوز قدرت مقاومت داشتند. مساله این بود که وقتی مجبور به پذیرفتن نماز شده بودی دیگر انگیزه‌برای ماندن در زندان بر سر شرایط آزادی وجود نداشت.

بعد از جدا کردن بچه‌های گروه سوم، آن‌ها  را به بندی که به بند بیست معروف بود بردند. این بند برخلاف بندهای معمولی که در دو طرف آن سلول قرار داشت، از وسط به دو نیم تقسیم شده بود و به این ترتیب فقط در یک طرف بند سلول قرار داشت. بند راهرویی باریک و دراز نیز با عرض حدود یک‌ونیم متر داشت که سلول و دیوار بند را از هم جدا می‌کرد.

آزادی

وقتی مصاحبه‌ها آغاز شد، اولین بچه‌هایی را که برای مصاحبه بردند همان بچه‌های گروه اول بودند. وقتی نوبت مصاحبه به گروه دوم  رسید (نیمه آذرماه) من را با کلیه وسایل صدا کرده و به پیش بچه‌های گروه سوم در بند ٢٠ بردند. در دی‌ماه نیز از بند ٢٠ ما را به یکی دیگر از بندهای فرعی منتقل کردند.

در اولین روزهای ماه بهمن، همه‌ی ما را برای مصاحبه به انفرادی منتقل کرده و قلم و کاغذی به ما دادند تا متن مصاحبه را در آن بنویسیم، تا قبل از مصاحبه کنترل شود. روز بعد نیز ما را برای مصاحبه به همان سالن اجتماعات بردند. سالن از بچه‌های به ویژه بند جهاد پُر بود. موقع مصاحبه‌ی من، یکی دو نفر از بچه‌هایی که من را می‌شناختند از قصد و به بهانه‌ی آب خوردن بلند شدند تا ما آن‌ها را ببینیم. از گروه ما ابتدا نادر از بچه‌های ۵٩ای (هوادار چریک‌های فدایی خلق) و بعد من را برای مصاحبه صدا کردند. بعد از اتمام مصاحبه،‌ما دو نفر را از سالن اجتماعات برگرداندند. علت برگرداندن ما هم این بود که حمید عباسی نمی‌خواست تا من او را ببینم، برای همین زمانی که ما را برای مصاحبه صدا کردند، فرد دیگری به نام “رحمانی” نقش مصاحبه‌گر را داشت. بعد از بُردن ما با چشم‌بند، حمید عباسی ما را در راهرو دید و بعد از این که سوالاتی کرد، به طرف سالن اجتماعات رفت و ما را به بند بُردند.

بعد از پایان مصاحبه‌ها، همه‌ی ما را به بند فرعی سابقی که ابتدا در آن بودیم و روبروی بند ٨ بود، برگرداندند. برای آزادی ما، خانواده‌ها باید وثیقه و ضامن می‌گذاشتند و تامین وثیقه و ضامن باعث شده بود، بعضی از بچه‌ها زودتر و بعضی‌ها دیرتر آزاد شوند. در روزهای آخر تنها ۵ نفر در بند بودیم اما میزان غذایی که به ما در آن روزها می‌دادند بسیار زیاد بود و علت آن هم این بود که به دلیل آزاد شدن بچه‌ها، آمار درستی از بند نداشتند. من روز ١٨ بهمن و در حالی که تنها من و دو نفر دیگر از بچه‌های ملی‌کش باقی‌مانده بودیم، آزاد شدم و آن دو نیز همان روز یا یکی دو روز بعد آزاد شدند. بدین ترتیب و بعد از کشتار تابستان ۶٧ پرونده‌ی زندانیان ملی‌کش که از بهار سال ۶٠ باز شده بود، بسته شد.

وقتی از زندان آزاد شدم و به خیابان پا گذاشتم، پدرم و یکی از آشنایانش که ضامن من شده بود، در انتظار من بودند تا مرا با خود به لنگرود ببرند. . من با ساک و پتوی حسین ملا طالقانی که به یادگار برداشته بودم (و هنوز نیز به یادگار دارم) و در حالی که دمپایی به پا داشتم، از زندان آزاد شدم. وقتی از زندان بیرون آمدم و درب زندان پشت سرمن بسته شد، درحالی‌که تنها ثانیه‌هایی گذشته بود، احساس کردم دیوارهای بلند زندان، دیواری بلند بین من و تمام آن سال‌هایی که در زندان گذرانده بودم کشیده است. هیچ هیجانی نداشتم، سردِ سرد بودم. در یک لحظه زندان برای من بیگانه شده بود، همان‌گونه که در اوایل دستگیری، زندان برای‌من بیگانه بود (اگرچه با گذشت مدت کوتاهی زندان به خانه‌ی من تبدیل شده بود).

یک بار در سال ۶۵ و سالن ٣ آموزشگاه، در حالی که داشتم با حسین ملا طالقانی لباس می‌شستیم و بحث به موضوع آزادی ملی‌کش‌ها و تعیین شرایط برای آزادی کشیده شد، حسین به من گفت: “بریم بیرون، چی کار می‌تونیم بکنیم؟”. هرگز این حرف او یادم نرفت. ضربه به آخرین بخش‌های تشکیلات سازمان (اقلیت) در داخل کشور در سال ۶۴ و سال‌های طولانی زندان – زندانی که روز اول وقتی به آن پا گذاشتیم فکر نمی‌کردیم این‌قدر طولانی شود – در ما حسی را بوجود آورده بود که گویا همین زندان خانه‌ی ما است، در واقع به آن عادت کرده بودیم، گویی تمام دنیا برای ما در این‌جا خلاصه شده بود. زندان دنیا و خانه‌ی ما شده بود. خانه‌ای که اختیاری در آن نداشتیم و صاحب‌خانه هرکاری می‌خواست می‌کرد. برای همین بود که همیشه به صاحب‌‌خانه (زندانبان) معترض بودیم و خواستار به رسمیت شناخته شدن حریم خود. همیشه به شوخی و جدی می‌گفتیم “یه روزی از این دیوارها به اون طرف دیوار می‌ریم فقط نمی‌دونیم که افقی می‌ریم یا عمودی”!! حالا بسیاری از رفقای آن سال‌ها که با هم این شوخی‌ها را می‌کردیم افقی رفته بودند و من عمودی. هرگز تصور این‌گونه عمودی رفتن را نداشتم.

از آزادی نه خوشحال بودم نه ناراحت. فقط زندان برای‌ام به خاطره‌ی دورانی سپری شده تبدیل گشته بود، دورانی که دیگر نمی‌شد تکرار کرد. دورانی که هم زیباترین خاطرات و هم دردناک‌ترین آن‌ها را با هم داشت. گویی همه‌ی این سال‌ها در خواب بوده‌ام، خوابی که بیش از هشت سال طول کشیده بود.

 (رحمان درکشیده)

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

درودی بر خفته گان در خاوران – به شکوفه ها به یاران

ویژه کشتار۶٧ – بهار سال ۱۳۶۷ درپی ملاقات بعد از عید با خانواده‌ها در زندان گوهردشت، خبرهای زیادی از وضعیت شهرهای مختلف و روحیات مردم به دست‌مان رسید. این اخبار با برخی از خبرهای دیگرِ روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون هماهنگی داشتند. روشن بود که جنگ فرسایشی جان مردم را به لب آورده و علاوه بر آن فشارها و بحران اقتصادی عمیق‌تر شده و رژیم جمهوری اسلامی نیز تاب و توان ادامه جنگ را از دست داده است.

در ارتباطات سازماندهی شده با رفقای هم سازمانی خود، اخبار دیگر بندها را هم می‌گرفتیم. تقریباً تمامی رفقای بندهای مختلف، تحلیل یکسانی از چشم‌انداز شرایط و آینده جنگ ایران و عراق، ارائه می‌کردند.

می‌دانستیم که با تغییر اوضاع و به‌خصوص پایان جنگ، مردم برای برون‌رفت از وضعیت بد اقتصادی و اجتماعی  دست به کار خواهند شد و اعتراضات و مبارزه مردم، متناسب با شرایط، اشکال دیگری به خود خواهد گرفت.

در چند ماه اول سال ۶۷، کشمکش‌های رژیم در مورد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ فراز و نشیب‌های زیادی داشت و به نظر می‌رسید نمی‌خواهند به راحتی به این قضیه تن بدهند. ما هم که تمام جزئیات همان اخبار محدود و موجود در دسترس‌مان را تجزیه و تحلیل می‌کردیم، گاهی بر اثر خبرهای متناقضی که در روزنامه‌های رژیم چاپ می‌شد، در نتیجه‌گیری خود دچار شک می‌شدیم.

در این دوران از یک طرف مردمی که به مرحله انفجار رسیده بودند و از طرف دیگر برخورد سران رژیم که سعی داشتند خود را در این شکست به عنوان برنده جنگ نشان دهند، موجی از یاس و ناامیدی را در میان پاسداران و مسئولان و جیره‌خواران رژیم به وجود آورده بود و در زندان‌ نیز می‌شد آن را در چهره مسئولین و پاسداران زندانبان دید.

همگی بر این نظر بودیم که جمهوری اسلامی دست به تحرکاتی در جامعه و زندان‌ها خواهد زد و همگام با سر کوب اعتراضات مردم، زندانیان سیاسی را نیز بی نصیب نخواهد گذاشت.

از آن‌جایی که تمامی زندانیان سیاسی از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ دوران مختلفی را در زندان‌های جمهوری اسلامی تجربه کرده بودند، بدترین شرایطی را که تصور می‌کردیم، شرایط سال‌های شصت تا شصت و چهار بود.

واقعیت این بود که رژیم تا اواخر سال ۶۲ به دلیل بحران حاکم بر جامعه و به علت حضور تفکرات رادیکال و نیروهای سازمان‌های سیاسی در جامعه  نتوانسته بود کاملا تثبیت شود و در همین دوران در جریان سرکوب نیروهای سیاسی تا توانسته بود، مبارزین را کشته بود و شکنجه و زندان‌های قرون وسطایی آن هم نصیب ما، بازماندگان آن دوران بود. ناگفته نماند که در سال‌های ۶۰ و ۶۱ از برخی مسئولین جمهوری اسلامی در زندان شنیده بودیم که اگر شرایط حاد شود و جمهوری اسلامی در شراط سقوط قرار بگیرد، اولین افرادی که از دم تیغ گذرانده خواهند شد ما زندانیان سیاسی هستیم. یک بار عطا مهاجرانی در اوین به علت آشنایی با یکی از هم‌بندیان ما از دوران مبارزه با رژیم شاه، صریحا این موضوع را مطرح کرده بود.

درنتیجه، ارزیابی می‌کردیم دوباره فشارهای زندان مانند دوران اسدالله لاجوردی و داوود رحمانی، زیاد خواهد شد و زندان‌های  انفرادی در ابعاد وسیع و تبعید به شهرهای دور افتاده را تجربه خواهیم کرد.

خمینی که “جام زهر” را نوشید، ما در زندان، سایه شکست و غضب را در چشمان زندانبانان می‌دیدیم. به‌خصوص در اوایل “نوشیدن جام زهر” لازم بود احتیاط کنیم تا بی‌مورد به غضب زندانبانان گرفتار نیاییم.

ولی طولی نکشید و در تیر ماه ۶۷ ، در آخرین ملاقاتی که با خانواده‌ها داشتیم نشانه‌هائی از تغییر ناگهانی اوضاع را دیدیم که ضربه و یا تکان اول بود.

در این ملاقات از همان زیر چشم‌بند حس می‌کردیم تعداد پاسداران مراقب ما بیشتر شده است و وقتی که ما را به کابین‌های ملاقات تلفنی بردند در پشت  پرده‌هایی که در پشت سرمان آویخته شده بود، حضور علنی زندانبانان و مراقبین را متوجه می شدیم که برایمان در این حد غیرمترقبه و غیر  عادی بود.

در آن سوی کابین هم خانواده‌ها بسیار مضطرب بودند. آن‌ها نیز حضور غیرمعمولی  پاسداران را متوجه شده بودند و هم ما و هم خانواده‌ها بسیار با احتیاط صحبت می‌کردیم. این ملاقات ده دقیقه‌ای زودتر از حد معمول تمام شد و به سرعت ما را به پشت پرده‌ها بردند و این بار بچه‌های کوچک را که هر بار بعد از ملاقات پیش ما می‌آوردند، نیاوردند. وقتی اعتراض کردیم، با لحن بدی گفتند، دیگه از این خبرها نیست و بروید بند. کاری نمی‌شد کرد و برگردانده شدیم به بند خودمان، بند هشت گوهردشت.

درتماسی که با دیگر بندها داشتیم، فهمیدیم که وضعیت ملاقات تمام بندها همین طور بوده است.

 بعد از حدود یک هفته که ملاقات تمام بندهای زندانیان چپ به پایان رسید، زندانبانان ضربه دوم را وارد کردند و کلیه امکانات زندان مثل روزنامه‌ها قطع شد، هواخوری ممنوع گردید، دیگر مریض‌ها را به بهداری نمی‌بردند. در ارتباط‌هایمان که در این روزها فقط با مورس با بند روبرویی ممکن بود، باخبر شدیم که تمام بندها با این مسئله روبرو شده‌اند و اگر در بندی تلویزیون و یا وسائل ورزشی بوده، آن‌ها را هم برده‌اند.

در این ایام، به صورت سیستماتیک با رفقایی که مسئولیت تماس از طرف رفقای ما را داشتند، شبکه ارتباطی را سازماندهی کردیم تا تمامی خبرها منتقل شود.

از طریق یکی از فرعی‌های مجاور اتاق پاسداران که به نوعی خبرهای رادیو را می‌شنید، توانسته بودیم خبرهایی از طریق مورس دریافت کنیم. این خبرها حاکی از روند چانه زنی‌های جمهوری اسلامی در مورد پایان جنگ و در کنار آن حمله و پیشرفت سپاه پاسداران در کرمانشاه و جبهه غرب بود که مورد حمله مجاهدین قرار گرفته بود.

در این دوران هفت ساله اکثر گروه‌های سیاسی سرکوب شده بودند و نیرویی قوی و سازماندهی شده و فعال در شهرها و به‌خصوص تهران باقی نمانده بود و روشن بود که نمی‌توان منتظر تغییرات مثبت بود.

تحلیل عمومی ما این بود که بعد از پذیرش پایان جنگ توسط جمهوری اسلامی، بحران‌های درون نظام بالا خواهد گرفت و در این دوران، جمهوری اسلامی در ضعیف‌ترین موقعیت سیاسی قرار خواهد گرفت. برداشت‌مان این بود که احتمالا مجاهدین نیز بنا بر این تحلیل دست به اقدام نظامی زده‌اند و می‌خواهند با جرقه‌ای، انفجار مهیبی ایجاد کنند که جمهوری اسلامی را نابود کند.

ولی این نیز روشن بود که با وجود حدت تضادهای جامعه، آلترنانیو مجاهدین، مورد نظر مردم نیست و مهم‌تر از آن در درون جامعه نیروهای سازمان‌های پیشرویی که توانائی ارتباط و سازماندهی مردم زحمتکش و نیروهای معترض را می‌داشتند، اعدام شده یا در زندان‌ها به سر می‌برند و در مجموع سرکوب شده‌اند.

در مورد مجاهدین هم روشن بود که با رفتن به عراق و سازماندهی نیروهای نظامی در این چند سال می‌بایست کاری انجام دهند؛ از این‌رو پایان جنگ را دوران طلایی ارزیابی کردند و دست به کاری شدند که آن شد و بیشتر از آن هم انتظار نمی‌رفت.

گاهی خبرهایی از نقل و انتقال زندانیان شنیده می‌شد. در تمام بندها وضعیت یکسانی حاکم شده بود. پاسداران به سئوالی پاسخ نمی‌دادند. چرخ‌های غذا به داخل بند هل داده می‌شد و در بسته می‌شد. حتا آمارگیری روزانه تعداد زندانیان، با وقفه انجام می گرفت.

همگی داشتیم خودمان را برای روزهای بدتری که در انتظارمان بود آماده می‌کردیم. تمام امکاناتی را که داشتیم در جاسازی‌هایی که تهیه کرده بودیم قرار می‌دادیم تا اگر حمله شد امکانات را از دست ندهیم. قبلاً هم، پیش از سی خرداد سال شصت، زندانیان این کار را کرده بودند. کتاب‌ها و نوشتارها را به صورت دستنویس و کوچک شده در مخفی‌گاه‌هایی در اوین جاسازی کرده بودند. بعد از سال‌ها این دست‌نوشته‌ها از جاسازی خارج شد و تا زندان گوهردشت نیز آن‌ها را با خود بردیم. کتاب‌هایی مثل “آنتی‌دورینگ” و “چه باید کرد” و “دولت و انقلاب” و…

از بیرون از زندان خبر مستقیمی نداشتیم و نمی‌دانستیم به مردم و خانواده‌هایمان چه می‌گذرد. تنها راه ارتباطی، مورس بود که ساعت‌ها وقت می‌برد. با این که خیلی سریع و حرفه‌ای شده بودیم ولی بازده کافی نداشت.

در اواخر مرداد ماه ۶۷ زندانبانان ، تعدادی ازهم بندی های ما را صدا کردند واز بند بیرون بردند. سریعا  در تماسی که توسط مورس زدن برقرار می شد ، از دیگر بندها متوجه شدیم که تنها مورد مشترک این زندانیان این بود که دو اتهامه هستند (برخی زندانیان سیاسی بودند که در دوران دستگیری به اتهام مجاهد – فدائی دستگیر شده بودند).

بعد از یک روز آن‌ها را بازگردانده و خبردار شدیم که از آن‌ها در مورد اتهام‌شان سئوال شده و به آنها گفته شده بود که در صدد تفکیک زندانیان چپ و مذهبی هستند. از بندهای دیگر هم کماکان همین خبر انتقال یافت.

در پنجم شهریور تعدادی دیگراز زندانیان را از بند صدا کردند. این زندانیان تمامی  اتهام چپ داشتند و وجه مشترک‌شان این بود که اکثرا محکومین دادگاه کرج بودند. در ارتباط با بندهای دیگر متوجه شدیم که از بند بالای ما، بند هفت، هم تعدادی را برده‌اند و برخی از آن‌ها هم محکومین کرج بودند ولی تعدادی هم رفقای محکوم اوین بودند.

برای‌مان محرز بود که تحولات زندان شروع شده ولی ابعاد آن نامعلوم و به عنوان زندانی چاره‌ای نبود به جز انتظار.

ششم شهریور حدود ساعت ۹ صبح، صداهایی ازبند طبقه بالای ما، بند هفت، توجه ما را جلب کرد و معلوم بود که اتفاقی افتاده است. تمامی بند را سکوت فرا گرفت و نمی‌دانستیم که چه خبر است. بعد از حدود ده دقیقه‌ای صداها قطع شد و معلوم بود که تمام بند را تخلیه کرده‌اند. بند تخلیه شده بود و هر گونه تلاشی برای ارتباط و خبر گرفتن بی‌ثمر بود.

همه منتظر اتفاقی بودیم و این که چه پیش خواهد آمد… در این میان صداهای نامفهومی از طریق هواکش‌های داخل سلول‌ها شنیده می‌شد. صدای داوود لشگری و ناصریان مفهوم‌تر بود که می‌گفتند: دیگه آخر خطه، وصیت‌نامه‌هاتون رو بنویسین…

بارها این جملات را شنیده بودیم و در شرایط مختلف که زیر ضرب و شتم لشگری و ناصریان قرار گرفته بودیم، گفته بودند که وصیت‌تان را بکنید.

در بند ولوله‌ای برپا بود. همه منتظر بودیم شاید رفقای بند بالا را برگردانند و بتوانیم اخبار جدیدی بگیریم. در این فاصله توانستیم اخبار را از طریق مورس به رفقای بند روبرو و ملی‌کش‌ها برسانیم.

حوالی ساعت یازده صبح بود که درِ بند باز شد و تعداد زیادی زندانبان که برخی را قبلا ندیده بودیم به داخل بند ریختند و به سرعت تمامی مارا از سلول‌ها بیرون برده و در سالن بند هشت روی زمین نشاندند. به سرعت به همه ما یک چشم‌بند که از قبل  آماده کرده بودند، دادند و مارا با چشم‌بند به بیرون از بند بردند و در سالن اصلی در نزدیکی بند در دو طرف سالن با فاصله نشاندند.

حدود دو ساعتی آن‌جا ماندیم. نمی‌توانستیم با هم حرف بزنیم. فقط متوجه شده بودیم که پاسداری می‌آید و یکی را می‌برد و برمی‌گرداند. دستی به شانه‌ام خورد و گفت بلند شو، نوبت من رسیده بود و به طرف اتاقی برده شدم.

صدای داوود لشگری را شنیدم که اسم و مشخصات من را پرسید. سپس پرسید: اتهامت چیست؟ گفتم: اقلیت. پرسید چند سال محکوم شدی؟ گفتم پنج سال. پرسید: حاضری مصاحبه کنی و اقلیت را محکوم کنی؟ گفتم: نه. پرسید نماز می خوانی؟ گفتم: نه. به پاسداری که من را آورده بود گفت: ببرش.

این  سئوال‌ها بارها از من شده بود و به  عنوان سئوالات روتین زندان برایم عادی بود.

در مجموع دو ساعتی گذشته بود که همه ما را از جای‌مان بلند کردند و به طرف دیگر زندان بردند. من تقربیا در اواخر صف بودم و می‌دانستم که مارا به طرف بندی می‌برند که زندانیان مجاهد در آن بودند.

به نزدیکی‌های بند رسیده بودیم که صدای فریاد زندانیان را شنیدم. معلوم بود که دارند زندانیان را می‌زنند. من را هم به سرعت وارد بند کردند. اولین چیزی که احساس کردم ضربه‌های شلاق و کابل بود که به سر و گردن و پشت و پاهایم اصابت می‌کرد. درد ناشی از آن و چشم‌بندی که داشتم قدرت همه چیز را از من گرفته بود. جهت‌ام را پیدا نمی‌کردم. بعد از این که حسابی ما را زدند به داخل سلولی فرستاده شدیم. در که بسته شد، چشم‌بند را برداشتیم.

نیمی از زندانیان بند در این سلول نسبتاً بزرگ جای داده شده بودند. متوجه شدیم که نیمی دیگر در سلول دیگری روبروی ما فرستاده شده اند.

رفیق جها‌ن‌بخش هم همراه من بود. جای شلاق‌ها بر سر و گردنش قرمز شده بود.فوری درکنار یکدیگر قرارگرفته واوضاع را بررسی کردیم.

 روی قرنیزهای چوبی، نوشته‌هایی از زندانیان قبلی بود. نوشته بودند که تعدادی از زندانیان را برده‌اند ولی بازنگرده‌اند. و این که مثل ما مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند.

در این حین صدای فریادی از سالن به گوش رسید.

پاسداری فریاد می زد: نماز می‌خوانی یا نه؟ صدای ضربه مهیبی مثل کوبیدن دو جسم فلزی به دنبالش صدای ضجه‌ای می‌آمد که نمی‌شد گفت صدای آدم است یا نه!

فوری این نظر مطرح شد که احتمالا دارند زندانیان مذهبی و مجاهد که چپ شده‌اند،را می‌زنند تا نماز بخوانند.

شرایط خاصی بود و هر کسی هر چه را که به ذهنش می‌رسید و فکر می‌کرد تحلیل درستی‌‌ست، می‌گفت.

در باز شد و ناصریان به داخل آمد. به همه دستور داد بنشینند و مستقیماً به طرف جهان‌بخش سرخوش آمد که کنار من بود. من، جهان و تعدادی دیگری را که فکر می‌کنم شش، هفت‌نفری می‌شدیم، با چشم‌بند بیرون برد.

ما را به طرف بهداری زندان بردند. از راهروهای زندان به طبقه پایین برده شدیم، کمی دور چرخانده و در جایی متوقف شدیم. جهان نفر اول صف بود، من نفر دوم و بقیه بعد از ما.

سکوت حاکم بود. ناصریان آمد و جهان را برد.

بعد از مدت کوتاهی، پاسداری که قبلا نمی‌شناختم از اتاق بیرون آمد و از من پرسید: این فردی رو که رفته تو می‌شناسی؟

از روی تجربه قبلی و این که با چشم‌بند بودم وطبیعتا باید پاسخ منفی می دادم، گفتم: نه نفهمیدم کی بود.

پاسدار چیزی نگفت و دوباره به داخل اتاق برگشت. در که باز شد، صدای جهان را شنیدم که می‌گفت: این بازی‌ها چیه من حکم گرفتم و دارم زندان می‌کشم. در بسته شد.

چند دقیقه بعد دوباره پاسدار آمد و از من پرسید: این آدم رو جدی نمی‌شناسی؟ من هم دوباره پاسخ دادم: نه.

پاسدار گفت: خیلی آدم با دل و جرأتی است خیلی دل داره.

نمی‌دانستم که منظورش چیست و برای همین سکوت کردم. دقایقی بعد ناصریان، جهان را بیرون آورد و در آن طرف سالن نشاند و آمد سراغ من و گفت: بیا.

من به همراه او به اتاقی که جهان را از آنجا بیرون آورده بودند، رفتم. یک نفر گفت: چشم‌بند را بردار و بشین.

در اتاق میزی بود که آخوندی پشت آن نشسته بود و در پشت وی آخوندی بدون عمامه بود ولی با عبای آخوندی و در سمت راست میز، مرد نسبتا مسنی با لباس معمولی نشسته بود. این فرد را قبلا از طریق سوراخ‌هایی که در کرکره‌های پنجره‌ی زندان درست کرده بودیم، به همراه برخی از مسئولین زندان دیده بودم و معلوم بود باید از مسئولین بالای زندان باشد.

بعدا فهمیدم که نام‌اش، اشراقی است. آخوند پشت میز، حاکم شرع دادگاه انقلاب، نیری و شخص دیگر پورمحمدی بودند.

ناصریان هم در اتاق بود.

نیری از من مشخصات را پرسید و این که به چه اتهامی دستگیر شدم. داشتم توضیح می‌دادم که ناصریان حرفم را قطع کرد و رو به نیری گفت: حاجی آقا این از اون آدم‌های سر موضعی‌ و خط بده است و حکمش هم تموم شده و داره ملی می‌کشه و درگیری و اعتصاب راه می‌اندازه. ( من در مهر سال شصت و یک دستگیر ویکسال زیر بازجوئی بودم و بعد ازآن  به دادگاه رفته بودم .به پنج سال زندان بدون احتساب دوران بازجوئی محکوم شدم.درمهر سال شصت و هفت بعد از شش سال زندان ، دوران محکومیتم پایان می یافت.)

فوری پریدم وسط حرفش و گفتم: چرا دروغ می‌گی من کجا ملی‌کش‌ام، هنوز حکم‌ام تموم نشده که.

نیری به پرونده‌ای که پورکریمی دستش داده بود نگاهی کرد و ناصریان هم دیگر حرفی نزد.

نیری پرسید: حاضری سازمانت را محکوم کنی؟  پاسخ دادم: من الان حدود شش سال است در زندانم. از من می‌خواهید چه چیزی را محکوم کنم، من که الان سازمانی را نمی‌شناسم که بخواهم محکوم کنم.

نیری پرسید: متاهلی؟ پاسخ دادم: متاهل هستم.

پرسید: فرزند هم داری؟ گفتم: بله.

پرسید: نماز می‌خوانی یا نه؟

جواب دادم: تا حالا نخواندم.

نگاهی به من و پرونده کرد و گفت: مگه توی خانواده مسلمون بزرگ  نشدی؟

پاسخ دادم: که پدر من ارمنی است.

پرسید: همسرت هم ارمنی است؟

گفتم: نه.

پرسید: چطور ازدواج کردی؟

گفتم: خیلی عادی یک آقایی اومد وعقدمان کرد ما ازدواج کردیم.

نیری گفت: پس مسلمان شدی.

پاسخی ندادم.

در این بین اشراقی  وارد صحبت شد و گفت: ما برای تفکیک زندانیان آمدیم این‌جا و تو هم که متاهلی و بچه داری و باید نماز هم بخوانی.

گفتم: چی را بخوانم من بلد نیستم و نمی‌خوانم.

اشراقی گفت: یاد می‌گیری و می خوانی. و رو به ناصریان کرد و گفت: ببرش بیرون.

چشم‌بند را زدم و ناصریان در حین بیرون بردن کاغذی را زیر دستم گذاشت و گفت: امضا کن. طبق عادت بدون دیدن خطی گرد کشیدم. مرا بیرون برد و در کنار رفقای دیگر نشاند.

دو دقیقه‌ای گذشت. در اتاق باز شد و صدای نیری را شنیدم که می‌گفت: حاج آقا صبر کن، هنوز کار داریم و اشراقی پاسخ داد: بریم این‌ها را بزنیم بعدا برمی‌گردیم و رفت.

فکر کردم، می‌خواهند تعدادی را که رفیق جهان‌بخش سرخوش هم در میان آن‌ها بود با کابل، حد بزنند.

پاسداری آمد و ما را از راهی که آمده بودیم برگرداند و تعدادی از ما را جا به جا کرد و به طرف طبقه بالا برد.

در بین راه متوجه شدم که فرد جلوی من که دستم روی شانه‌اش است جلیل شهبازی است. در فرصتی  سلامی به او کردم و دیدم که درست راه نمی‌رود و پاهایش باندپیچی شده است. از او پرسیدم: چه خبر است؟ ولی شاید من را نشناخت چون مدت زیادی بود که از هم جدا شده بودیم و در یک بند مشترک نبودیم. به هر صورت جوابی نداد.

ما را به همان بند قبلی بازگرداندند. منتظر بودم به همان اتاق قبلی بازگردانده شوم، اما من را به سلولی در طرف دیگر انداختند. چشم‌بند را برداشتم و دیدم که در سلول تنها هستم.

سرعت اتفاقات و ماجرایی که برایم اتفاق افتاده بود قدرت تجزیه و تحلیل منطقی را از من سلب می‌کرد. در سلول، تنها و منتظر اتفاق بعدی بودم. ساعتی گذشت و سکوت حکمفرما بود. گوشم را به در سلول چسباندم که شاید صدایی شنیده شود ولی خبری نبود. گوشم را به دیوارها چسباندم. متوجه شدم که از سلول سمت راست، صدای همهمه می‌آید. بعد از چند دقیقه‌ای به خودم جرات دادم و چند  ضربه‌ای به دیوار زدم. پاسخ ضربه آمد. شروع کردم با مورس زدن. سلام کردم و طرف مقابل هم سلام کرد. پرسیدم، از کدام بند هستید؟ پاسخ داده شد، بند هشت. خوشحال شدم. زندانیان هم‌بندی خودم بودند. خودم را معرفی کردم و طرف مقابل هم مطمئن شد و خود را معرفی کرد.

تمام ماجرا را با مورس برای فرد آنطرف دیوار، بازگو کردم. قصدم این بود که رفقای دیگرم بدانند بر من چه گذشته تا بدانند که چه چیزی پیش روی خواهند داشت. این که از من خواسته‌اند نماز بخوانم؛ برایشان باورنکردنی بود. برای توضیح ماجرا مجبور شدم تمام ماجرا را با مورس تعریف کنم. زمان زیادی برای انتقال این اخبار صرف شد و خوشبختانه در تمامی این مدت سکوت بر بند حاکم بود و مزاحمتی ایجاد نشد.

در سلولی که بودم ،توالتی وجود نداشت. در سلول را زدم ولی خبری نبود و نیم ساعتی هم به صورت متناوب در زدم و پاسخی داده نشد. قوطی خالی شامپویی را در پشت شوفاژ پیدا کردم. داخل آن ادرار کرده و از کرکره فلزی پنجره به دیوار بیرون زندان پاشیدم. چاره‌ای نبود.

آن شب را با دلهره و تصور پیشامدهای بعدی، خواب و بیدار به صبح رساندم.

صبح هفتم شهریور، ساعت هشت در سلول باز شد و ناصریان به همراه دو پاسدار مرا صدا کرد. بعد از پرسیدن مجدد مشخصات، به من گفت: باید نماز بخوانی. من هم برای این که رفقای سلول روبرو، صدایم را بشنوند پاسخ دادم: تا حالا نماز نخواندم و نمی‌خوانم و توضیح دادم که ارمنی هستم و یعنی چه که باید نماز بخوانم.

ناصریان پاسخ داد: حکم داده شده. و رو به پاسداران کرد و گفت: ببریدش به اتاق تعذیر.

من را به طرف در ورودی بند برده و در اولین سلول سمت چپ را باز کرده و به داخل فرستادند.

چهار نفر دیگر قبل از من در سلول بودند.

یک زندانی فدایی- اقلیت از بند هفت، یک زندانی از راه کارگر و دو زندانی از فرعی بیست از حزب توده.

راه کارگری را می‌شناختم. اکبر شالگونی بود و او هم مرا می‌شناخت. بعد از سلام و معرفی خودمان اکبر از من پرسید که می‌دانی چه خبر است؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: الان معلومه که می‌خواهند به نماز مجبورمان کنند.

اکبر گفت: می دانی که موضوع اعدام در میان است وتعداد زیادی از رفقایمان را اعدام کرده‌اند؟

من که باور نمی‌کردم به اکبر با اعتراض پاسخ دادم: این حرف‌ها چیه؟ از کجا اینقدر مطمئنی و این که از چه کسی شنیده‌ای؟

اکبر گفت: از محمدعلی بهکیش شنیدم. محمدعلی را می‌شناختم و مطمئن بودم همین طوری حرفی را نمی‌زند. پرسیدم: ممدعلی الان کجاست؟ اکبر پاسخ داد: اعدامش کردند… دیگران هم حرف اکبر را تائید کردند…

باورکردنی نبود ولی چاره‌ای هم جز باور نبود. باید در بسیاری از مسائلی که ممکن بود برای‌مان پیش آید، با توجه به این موضوع تصمیم می‌گرفتیم.

تا حوالی ظهر با هم صحبت کردیم و ماجرا برایم بیش‌تر روشن شد.

می‌دانستیم که به خاطر نماز خواندن به سراغ‌مان خواهند آمد. اکبر و من مصمم بودیم که در ابتدا نپذیریم که نماز بخوانیم و ببینیم چه می‌شود. همه پنج نفری که در سلول بودیم تصمیم گرفتیم در اولین قدم جواب‌مان منفی باشد.

حدود ساعت ۱۲ ظهر ولوله‌ای در بند برپاشد و چند دقیقه بعد در سلول ما باز شد. ناصریان داخل شد و با خشونت تمام گفت: نمازخون‌هاش بشینند و نمازنخوان‌هاش بلند شن.

من و اکبر و زندانی بند هفت بلند شدیم و دو نفر از بند بیست در سلول ماندند.

به ما چشم‌بند زده و به بیرون از بند بردند. نفر اول رفیق اکبر شالگونی بود. صدایش را می‌شنیدم که به تخت بستند. بعد صدا و ضربه سهمگینی می‌شنیدم که ده ضربه زده شد. بعد مرا بردند و روی تخت خواباندند و یکی هم روی کمرم نشست. پاهایم را با بندی روی لبه تخت بستند و صدایی شنیدم که گفت: خدایا می‌زنم به خاطر رضای تو…

ضربه شروع شد. نمی‌دانم با چه وسیله‌ای به کف پاهایم می‌کوفت. تا مغزم تیر می‌کشید. داخل چشم‌هایم جرقه می‌پرید. در بازجویی هم زیاد کابل خورده بودم ولی این بار فرق می‌کرد. ده ضربه که تمام شد، روی پاهایم هم ترکیده بود. پاسدار از روی کمرم بلند شد و گفت: برو تا ته سالن و برگرد. به راه افتادم  و نوبت نفر بعدی شد. در بین راه به اکبر رسیدم که بازمی‌گشت به او گفتم: فعلا قابل تحمله. او هم پاسخ مثبت داد. موقع بازگشت به رفیق بند هفتی رسیدم که ده کابل اول را خورده بود. به من که رسید گفت: مهرداد من نمی‌تونم تحمل کنم. من هم گفتم: مهم نیست، بگو نماز می‌خوانم.

دوباره به پاسداران رسیدم. اکبر ده تای دوم را هم خورده بود. مجددا پرسیدند: نماز می‌خوانی یا نه؟ پاسخ منفی دادم. من را روی تخت خواباندند و ده کابل بعدی را با شدت بیشتری به کف پایم زدند. این بار پاهایم شکافت و خون جاری شد.

من را مجدداً به سلول برگرداندند. فقط اکبر آن‌جا بود. دو پاسداری که ما را آورده بودند با ماشین اصلاحی آمدند. شروع کردند به تمسخر ما که چه سبیل‌های استالینی‌ای دارند. به زور سبیل‌های من و اکبر را تراشیدند و رفتند. من و اکبر به پاهای هم نگاه کردیم و به قیافه هم و به سبیل‌های نامرتب تراشیده شده و لبخندی به هم زدیم.

دقیقه‌ای بعد، به درِ سلول کوبیدم. پاسداری آمد و گفتم: می‌خواهم به توالت بروم. پاسدار با خشونت گفت: نه. من هم با عصبانیت با اشاره به پاهایم گفتم: باید برم دستشوئی و اصرار کردم. قبول کرد و من را به دستشوئی فرستاد.

دستشوئی خیس بود وبا آن که کف دستشوئی را شسته بودند، هنوز آثار خون به چشم می‌خورد. (بعداً شنیدم که جلیل شهبازی همان صبح با شیشه مربا در دستشوئی شکم خود را پاره کرده و خودکشی کرده بود).

از توالت بیرون آمدم و داشتم دست‌هایم را می‌شستم که یکی از زندانبانان را دیدم که قبلا در سالن ملاقات زندان دیده بودمش و وقتی ملاقات داشتیم، بچه‌های زندانیان را به این سو می‌آورد. من را می‌شناخت، چون پسرم را بارها به این طرف آورده بود.

تا مرا دید، پرسید: این‌جا چه کار می‌کنی. من با اشاره به پاهایی خونین‌ام جواب دادم: مگه نمی‌بینی دارند ما را می‌زنند تا نماز بخوانیم.

نزدیک‌تر شد و آرام گفت: هر چه خواستند قبول کن. و ادامه داد: دارند همه شما را می‌کشند و دوباره گفت: هر چه گفتند قبول کن. و رفت.

به سلول بازگشتم و ماجرا را برای اکبر تعریف کردم. تا اذان و نماز عصر چند ساعتی باقی مانده بود و باید منتظر بیست ضربه بعدی کابل می‌ماندیم. من و اکبر چشم‌بند داشتیم و نمی‌توانستیم، از وسیله‌ای که ما را می‌زدند، تصوری داشته باشیم. هر چه بود، بدتر از دوران بازجویی بود و این بار به قصد کشتن می‌زدند. با شقاوت تمام.

با اکبر تمامی جوانب را بررسی و بالا – پائین کردیم. مهم‌ترین موضوعی که ذهن مرا مشغول کرده بود این بود که به رفقای هم‌بندی این خبر را برسانم و بدانند که موضوع اصلی، اعدام است و خبری را که به آن‌ها رسانده بودم تکمیل کنم تا بتوانند خودشان تصمیم بگیرند و مانند من و دیگران بی‌خبر در مقابل این هئیت سه نفره قرار نگیرند. به همین دلیل با اکبر تصمیم گرفتیم، وقتی ناصریان برای نماز عصر آمد، بگوئیم نماز می‌خوانیم تا ما را پیش رفقای دیگرمان ببرند و بتوانیم اخبار را منتقل کنیم.

موقع اذان عصر شد و ناصریان در را باز کرد و پرسید: نماز می‌خوانید یا نه؟ این بار هر دو، پاسخ مثبت دادیم. او درِ سلول را بست و رفت. ساعتی گذشت و خبری نشد و من و اکبر هم چنان در همان سلول ماندیم.

صبح هشتم شهریور خبری نبود. سکوت در بند حکمفرما بود. این روز مصادف بود با سالگرد کشته شدن رجائی و باهنر. فکر می‌کردیم شرایط بدتری را در پیش خواهیم داشت. حوالی ظهر بود که در سلول باز شد و مرا صدا کردند و چشم‌بند زدند و گفتند کنار دیوار بایستم. نگران بودم. نمی‌دانستم موضوع چیست. صدای پاسداری را شنیدم که زندانی دیگری را صدا کرد. او از هم‌بندی‌های خودم بود. از زندانیان اکثریت، تنها وجه مشترک ما این بود که حکم هر دوی ما دو ماه دیگر تمام می‌شد. برایم عجیب بود که چرا ما دو تا را صدا کرده‌اند.

ما رابه طرف سالن بهداری و از آنجا به طبقه پایین بردند. تقریبا همان محلی که به دادگاه رفته بودم. همه جا ساکت بود. صدایی نبود. نیم ساعتی گذشت. از صداها تشخیص دادم که زندانیان دیگری را هم به ما اضافه کردند. شخصی آمد و نام چند نفری را برد. به جز اسم خودم، اسم بهزاد عمرانی را هم شنیدم. او از بند زندانیان معروف به اوینی‌ها بود. می‌دانستم که حکم او هم دو ماه دیگر تمام خواهد شد.

حدسم به یقین تبدیل شد. برایم عجیب‌تر این بود که ما را با فاصله روی صندلی‌هایی نشاندند. فرم دادیاری زندان را به ما دادند. سؤالاتی بود در مورد زمان پایان حکم زندان و شرایط آزادی از زندان. مانده بودم که چه بکنم ولی همان طور که قبلاً تصمیم گرفته بودم، به تمامی شروط برای آزادی پاسخ منفی دادم و برگه را امضاء کردم.

در آن مدت، تمام سعی‌ام این بود که خودم را به بهزاد نزدیک کنم و خبرها را به او برسانم تا به رفقای اوینی بدهد ولی موفق نشدم. موقع بازگشت همراه با زندانی هم‌بندی خودم بودم. در بین راه در فرصتی که به دست آمد به وی گفتم: برای نماز شلاق خوردم و خیلی از رفقا را زده‌اند. او هم وقتی به سلولش برگشته بود، این گفته‌های من را به رفقا منتقل کرده بود.

به همان سلول  پیش اکبر شالگونی برگشتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او هم در آن شرایط از این موضوع بسیار متعجب شده بود. اکبر از من پرسید: برگه دادیاری را چگونه پر کردی؟ پاسخ دادم که تمامی شرایط برای آزادی را رد کرده و نه نوشتم. از دستم خیلی عصبانی شد. گفت مگر نمی‌بینی که دارند بچه‌ها را اعدام می کنند. گفتم: به هر حال موضوع برگه تمام شده و گذشته، ببینیم چه می‌شود. او هم دیگر چیزی نگفت.

عصر آن روز، موقع اذان عصر، صدای باز شدن قفل در آمد ولی در باز نشد. تعجب کردیم. بعد از چند دقیقه‌ای، صدای همهمه سالن بند را فرا گرفت و من و اکبر هم در سلول را باز کردیم. خبری از پاسداران نبود. تعداد زیادی از زندانیان در سالن بودند. برخی از درها هم‌چنان بسته بودند. به سرعت به دیگران پیوستیم و خبرها را رد و بدل کردیم. تمام مدت چشم‌مان به دنبال رفقایی می‌گشت که خبر اعدام‌شان را شنیده بودیم و… نبودند.

چند پاسدار به داخل بند آمدند و همگی ما را به سالن نسبتا بزرگی بردند که خوابگاه زندانیان بود و بر آن اسم حسینیه گذاشته بودند.

صف نماز جماعت تشکیل دادند. یکی از پاسداران امام جماعت شد. زندانیان هم همراه با او خم و راست می‌شدند. بعد از پایان کار به ما گفتند به سلول‌های‌مان بازگردیم.

روز نهم شهریور، هم در بندمان همهمه‌‌ای برپا می شد ولی نه در حد روزهای اول. بعدازظهر آن روز داوود لشگری و ناصریان سراغ‌مان آمدند. من و اکبر و گروه دیگری از زندانیان را با چشم‌بند از بند بیرون بردند. بعد از حدود نیم ساعت ما را به داخل بند هشت، همان بند قبلی خودم، بردند.

چشم‌بندها را برداشتیم. تعداد زیادی از بازماندگان بندهای دیگر را در این بند جمع کرده بودند. بسیاری از آن‌ها را می‌شناختم.

سایه مرگ بر بند سنگینی می‌کرد. همه ما در شوک ناشی از جنایتی بودیم که بر ما رفته بود. هنوز نمی‌توانستیم فقدان رفقای عزیزمان را باور کنیم.

تعدای از رفقای کمون خودمان، رفقای فدایی اقلیت، هم بودند. به سرعت جمع شدیم و اخبار و دانسته‌هایمان را به هم انتقال دادیم.

جو سنگینی بود. تعدادی را نمی‌شناختیم. بعد از آن واقعه، اعتماد هم کار آسانی نبود.

با برخی از رفقای نزدیک‌تر صحبت کردیم. تصمیم گرفتیم به هر نحوی شده خبر اتفاقات را از طریق مورس فوری به بندهای روبرو برسانیم.

با دو رفیق صحبت کردم و قرار شد که از سه نفر دیگر از رفقای نزدیک بخواهیم کمک کنند و آن‌ها هم پذیرفتند.

من معمولا از بند هشت با بندهای روبرو مورس می‌زدم. اما زنده یاد رفیق بهنام کرمی داوطلب شد با کمک من، به جای من این کار را انجام دهد. رفقای دیگر مراقب درهای ورودی بند بودند تا غافلگیر نشویم.

رفقای بند ملی‌کش‌ها بعد از چند روز خالی بودن بندها متوجه شده بودند که در بند ما رفت و آمدی وجود دارد و تشنه خبر بودند.

ارتباط با بند ملی‌کش‌ها که در بالای بند موسوم به اوینی‌ها بود برقرار شد. تمام خبر های مهم را منتقل کردیم. خبر سنگینی بود و آن‌ها چندین بار ما را چک کردند تا مطمئن شوند خودمان هستیم. باورشان نمی‌شد رفقا اعدام شده‌اند. مجددا من روی مورس رفتم. نام رفقا جهان‌بخش سرخوش، امیر هوشنگ صفائیان، مجید ولی، محمدعلی بهکیش، محمود،کیوان،مهرداد.. و دیگران را مورس زده و خبر دادیم که آن‌ها اعدام شده‌اند. از آن‌ها خواستیم که با مسئولیت ما این اخبار را به دیگر بندها برسانند تا تمامی زندانیان بدانند با چه مراحلی روبرو خواهند شد. آن‌ها باید از موضوع باخبر می‌شدند و خودشان تصمیم می‌گرفتند و در شرایطی مانند ما قرار نمی‌گرفتند. این وظیفه ما در آن زمان بود که می‌بایست انجام می‌شد.

خوشبختانه اکثر زندانیان بند همکاری کردند و مدتی که ما در سلول توالت و حمام بند بودیم، ما را تنها گذاشتند تا کارمان تمام شود و فقط در سالن تا نزدیکی سلول مزبور قدم می‌زدند.

خوشحال بودیم که خبرها را داده‌ایم و مشکلی هم پیش نیامد ولی نگرانی و دلهره ناشی از جو سنگین مرگ که تمامی بند را فرا گرفته بود ما را رها نمی‌کرد. آن شب هم به پایان رسید.

صبح روز بعد، پنج‌شنبه دهم شهریور، متوجه شدیم که بند ملی‌کش‌ها و اوینی‌ها را خالی کردند. ساعت هفت شب تعدادی از بازماندگان بند اوینی‌ها ‌را همراه با ملی‌کش‌ها به بند ما آوردند. متوجه شدیم که خبر را گرفته‌اند و تعداد زیادی از رفقا از جمله رفیق همایون آزادی، بهزاد عمرانی، حمید نصیری و بسیاری از رفقای دیگر به دلیل دفاع از نظرات خود، اعدام شده‌اند.

در طی دوران زندان بارها تحت بدترین شکنجه ها و انفرادی و اقسام مختلف اذیت و آزار توسط زندانبانان قرار گرفته بودیم واین احتمال را نیز می دادیم که اگر رژیم در شرایطی قرار گیرد که رفتنی باشد ،اولین کسانی را که از دم تیغ خواهند گذراند ما زندانیان سیاسی خواهیم بود . ولی در سال شصت و هفت  و در شرایط پایان جنگ این جنایت توسط رژیم جمهوری اسلامی انجام شد و این طرحی بود که جمهوری اسلامی از بدو شروع سرکوب سازمان های سیاسی در دست داشت و خمینی درسال شصت و هفت بر آن صحه گذاشت .زمانی که اکثر چشم ها چه در داخل ایران و چه در خارج ایران به قبول قطعنامه ۵۹۸ دوخته شده بود و جامعه جهانی حتی فرصت نیم نگاهی به این جنایت را نداشت .

جمهوری اسلامی با این کشتار وسیع و بخصوص انتخاب بهترین فرزندان این سرزمین و کشتن آنها ، رابطه ای را میان نسل ها قطع کرد و انتقال تجربیات مبارزاتی یک نسل که برخاسته از نسل انقلاب بهمن پنجاه و هفت بود  را ، به نسل بعدی مانع شد.

حضور این عزیزان اگر باقی می ماندند، می توانست تاریخ دیگری و مطمئننا تاریخ بهتری را از شرایط کنونی که شاهد آن هستیم  رقم بزند.

یاد تمامی رفقا گرامی باد

(  مهرداد نشاطی)

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف