آنچه برما رفت و آنچه بر خانواده ها گذشت

ویژه کشتار۶٧ – پس از سال ها دوندگی و جست و جو، پس از سال ها در به دری بر درب این زندان و آن زندان حالا تنها تکه کاغذی مانده است؛ در دستان مادری داغدار، پدری غمگین، هم سری سوگوار و فرزندی بی قرار و در انتظار. از همه نشانه ها تنها نشانی ی گوری باقی مانده است و تاریخی برای گرفتن ساک زندانیان جان فشان.

از ۲۷ تیرماه ۶۷ که جمهوری اسلامی قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل را پذیرفت تا شامگاه ۲۹ تیر که خمینی برای نوشیدن جام زهر بر صفحه تلویریون ظاهر شد و پس از آن از ۳ مرداد ۶۷ که عملیات “فروغ جاویدان” سازمان مجاهدین خلق با کمک نیروی هوایی ارتش عراق در مرزهای غرب کشور آغاز و در روزهای پنجم و ششم مرداد با عملیات “مرصاد” ارتش و سپاه پاسداران جمهوری اسلامی با شکست مواجه شد ، روزها و شبهایی سپری شدند که اوضاع در زندان های کشور هر لحظه آبستن حوادث غیر مترقبه بود. در لحظه لحظه های این روزها فضای زندان در تب و تابی بی قرارانه می سوخت و ما زندانیان همه در شور و التهاب بسر می بردیم. چشم ها و اندیشه ها به آینده ی مبهم دوخته شده بودند. در چنین شرایطی بود که چند روز قبل از پذیرش قطعنامه ی شماره ۵۹۸ تعداد زیادی از زندانیان مجاهد را که احکام زندان ابد و بیست سال داشتند به زیر هشت فرا خواندند و لغو احکامشان را به آنها ابلاغ کردند. احکام ابد به ده سال و احکام بیست سال به هشت سال تقلیل پیدا کرد. موج شادی و امید همه ی بند را فرا گرفته بود. باورمان نمی شد که بعد از این همه درگیری و بعد از نزدیک به دو سال اعتصاب لباس فرم زندان، که هنوز ادامه داشت، ناگهان احکام تعداد زیادی از زندانیان شکسته شود. همه ی شواهد نشان می داد که اوضاع به نفع زندانیان است. نگاهها و گوشها هر خبری را مشتاقانه دنبال می کردند. صفحه های روزنامه ها و اخبار تلویزیون کنجکاوانه پی گرفته می شدند. هر روز که می گذشت نگهبانان با روحیه ای از دست رفته تر با زندانیان روبرو می شدند. سر انجام روز ۲۷ تیرماه فرا رسید. جمهوری اسلامی آتش بس را پذیرفت و دو روز بعد خمینی بر صفحه ی تلویزیون ظاهر شد و جام زهر را سر کشید. همان شب رفیق عبدالله که از محکومان انقلاب فرهنگی اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ بود و در مرداد ماه همان سال دادگاهی شده و به پانزده سال زندان محکوم شده بود، به بخشی از آرزوی خود دست یافت. او بعد از نوشیدن جام زهر توسط خمینی دستانش را بر گردن من و رفیقی دیگر حلقه کرد و شادمانی خود را از دریوزگی و خواری خمینی به نمایش گذاشت. اینک نماد حکومتی که در طول ده سال موجودیتش تمام تلاش خود را جهت به خواری کشاندن دیگران به کار گرفته بود، با خواری تمام به شکست خود اعتراف می کرد. اگر چه از مدت ها پیش پذیرش قطعنامه برای آگاهان قابل پیش بینی بود، اما با توجه به تبلیغات گسترده ی جمهوری اسلامی و مقاله های روزنامه های کثیرالانتشار که توسط نویسندگان مزدوری چون مهدی نصیری مدیر مسئول وقت کیهان نوشته می شد، این اقدام برای طرفداران و دست اندرکاران نظام، به ویژه پاسداران وبسیجیان، ضربه ای تکان دهنده بود، چنان تکان دهنده که ما تخریب روحیه ی نگهبانان زندان را به روشنی مشاهده می کردیم.

همراه با پذیرش قطعنامه، تحرکات گسترده ای از طرف سازمان مجادین خلق و نیروهای عراقی صورت گرفت و سرانجام در فضای نا متعادل زندان خبر عملیات فروغ جاویدان به گوش رسید. در روزنامه ها و تلویزیون اخبار ضد و نقیضی پخش می شد. ما زندانیان بند در راهروها به صدای اخبار رادیو گوش می سپردیم که از اتاق نگهبانی پخش می شد. اخبار روزهای اول پیشروی سازمان مجاهدین خلق را اعلام میکرد. با شنیدن اخبار لحظه به لحظه بر التهاب و شور ما زندانیان افزوده می شد. زندگی روزمره ی بند تا حدودی مختل شده بود. همه در انتظار شنیدن اخبار تازه بودیم. از یعد از ظهر روز چهارم مرداد خبرها رنگ و بوی دیگری گرفت. از روز پنج مردادماه مسئولان نظامی جمهوری اسلامی خبر شکست سازمان مجاهدین خلق و پیروزی عملیات “مرصاد”  را اعلام کردند. تبلیغات گسترده شروع شد. تعدادی از دستگیر شدگان از جمله سعید شاهسوندی از اعضای کمیته ی مرکزی سازمان مجاهدین خلق، در مقابل دوربین تلویزیون ظاهر شدند. کم کم نگرانی و سکوت جای شور و التهاب اولیه را گرفت. گذر روزها لازم بود تا شرایط عادی بار دیگر بر بند حاکم شود. در بند هنوز مسئله ی لباس متحدالشکل و دیگر کمبودها حل نشده بودند ونگهبانان گاهی، جهت حل مسائل وعده ی انتقال به زندان لاکان را می دادند، زندانی که در زمان رژیم گذشته طراحی و اینک آماده ی بهره برداری شده بود.

روز هفت مرداد ماه عبدالهی، رئیس زندان نیروی دریائی رشت، وارد بند شد. ابتدا در راهروی شماره ۱، که چسبیده به زیر هشت و دفتر بند بود، حضور خود را به رخ ما کشید. چند نفری در راهرو بودیم و بقیه در اتاق ها به کارهای خود مشغول بودند. در دو ماهه ی گذشته، به رغم درخواستهای مکرر زندانیان، عبدالهی حاضر به آمدن به بند نشده بود و حالا در حالی که سرمستی و خشم از نگاهش می بارید همراه با نگهبانان خود در بند جولان می داد. از کنار ما، زندانیانی که در راهرو بودیم، به آرامی گذشت. از میان چهارچوب درها به اتاق ها سرک کشید. هیچ کس کلامی بر زبان نیاورد. انگار وجودش دیده نمی شد. او انتظار داشت ما زندانیان، که بارها حضورش را درخواست کرده بودیم، حالا خواسته های خو را مطرح کنیم. اما سکوت زندانیان نشان بی اعتنایی به حضور او بود و این خشم اش را دو چندان کرد. بی هیچ حرفی از راهروی شماره ۱ خارج شد و به سوی راهروی شماره ۲ رفت که ترکیبی از زندانیان تواب، منفعل و سر موضع را در خود جا داده بود. پس از عبور از راهروی شماره ۲، وارد راهروی شماره ۳ شد. در آنجا یکی از زندانیان شروع به صحبت کرد. عبدالهی با لحنی توهین آمیز او را از ادامه ی صحبت بازداشت. زندانیان دیگر به لحن عبدالهی اعتراض کردند. عبدالهی هم در پاسخ، همه ی زندانیان راهروی شماره ۳ را مورد اهانت قرار داد. رفتار او در اتاق عمومی، که به اتاق شماره ۱۰ معروف بود، از راهروی شماره ۳ اهانت آمیزتر بود و کلام پایانی اش سخت تهدیدآمیز: “همه ی شماررا باید کشت”.

صبح روز ۸ مردادماه، فرزان ببری را از راهروی شماره ۲ فراخواندند و از بند بیرون بردند. همسر فرزان و دختر کوچکش در بند زنان بودند. دخترش در سال ۱۳۶۶ در زندان متولد شده بود. فرزان در آخرین ملاقات داخلی حاضر نشده بود لباس متحدالشکل زندان را بر تن کند. ما ابتدا فکر کردیم فرزان را به خاطر پیوستن به “اعتصاب لباس فرم” از بند بیرون برده اند. اما او نه تنها آن غروب که دیگر هرگز به بند باز نگشت.

شامگاه روز ۸ مردادماه، ساعت نه شب نگهبان بند، رمضان کشاورز، معروف به ریش قرمز، در حالی که فهرستی از اسامی ی زندانیان در دستش بود، وارد راهروی شماره ۱ شد و اعلام کرد: کسانی که اسامیشان خوانده می شود، وسایل خود را جمع کنند:علی باقری، اسماعیل سنجریان، حسن فرقانیان، حجت هوشمند، هادی کیازاده، مظاهر آزاد، مسعود ببری، سعید ببری، ایرج ببری، محمود اصغرزاده، مصطفی عابدین، فرید هندیجانی، فرهاد سلیمانی و آرامائیس داربیانس. اسامی ی خوانده شده همه از محکومان شهرستان بندر انزلی بودند. همان شب رضا شهربانی را از اتاق شماره ۱۰، صابر پورنصیر و محمد رضا احمدزاده را که در  راهروی شماره ۲ زندانی و از محکومان شهرستان انزلی بودند، از بند خارج کردند. اصغر وخشوری را هم از بند شماره ۲ مردان بیرون بردند. در مجموع هفده نفر از محکومان شهرستان انزلی وسایل خود را جمع کردند. از طرف زندانیان باقی مانده در راهروی شماره ۱ یک گونی کتاب و مجله به آنها هدیه داده شد. همه با شادمانی یکدیگر را در آغوش گرفتیم. هدایایی بین ما که می ماندیم و آنها که می رفتند رد و بدل شد. با این امید که هر چه زودتر یکدیگر را ببینیم، دستان هم را به گرمی فشردیم. همه فکر می کردیم که آنها را جهت استفاده از شرایط بهتر به زندان لاکان منتقل می کنند. نیم ساعت بعد از رفتن اولین گروه زندانیان، ریش قرمز با فهرست دیگری وارد بند شد و اعلام کرد: اسامی فوق نیز وسایل خود را جمع کنند: شهباز شهبازی(پدر)، علی شهبازی ( پسر)، علی قربان نژاد، حسین خداپرست، محمد صفری، قاسم ناطقی، محمد رضایی، محمد نجاتی و … از راهروی شماره ۱، علی شعبانی، موسی قوامی، مهدی محجوب و … از راهروی شماره ۳ و تعدادی نیز از اتاق شماره ۱۰٫ این بار همه ی اسامی ی خوانده شده از محکومان زندان لنگرود و رودسر بودند. در مجموع شانزده نفر از بند خارج شدند. با گروه دوم نیز همانند گروه اول روبوسی کردیم. مقداری کتاب هم تحویل گروه دوم شد. شهباز شهبازی زندانی ی پیر با لگن خاصره ی شکسته، روی برانکارد، از یند بیرون برده شد. با انتقال دو گروه از زندانیان، بند تا حدودی خلوت شد. صبح روز ۹ مردادماه زندانیان باقی مانده در راهروی شماره ۳ را به راهروی شماره ۱ منتقل کردند. تا اینجا همه چیز عادی به نظر می رسید و همه ی شواهد خبر از انتقال زندانیان به زندانی دیگر می داد. ساعت یازده صبح روز ۹ مردادماه حسین طراوت همراه با سه زندانی ی دیگر از بند بیرون برده شد. آنها پس از اینکه به خاطر خواندن نماز جماعت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، به بند باز گردانده شدند. از هنگام ظهر محکومان زندان رشت و شهرستانهای دیگر را فرا خواندند: عبداله لیچائی، محمد اقبالی، محمد پاک سرشت، رضا و رشید متقی طلب، خالق کوهی، حسین طراوت، نقی زاهدی، حس نظام مند، ابراهیم طالبی، خسرو دانش، احمد محتشمی، نادر سهرابی، محمد غلامی، فخرالدین کوچکی، بهروز رجائی، موسی محبوبی، حسین حقانی، غلام نصرتی، حسین نگهبان، . این زندانیان فرا خوانده شدند بدون اینکه به آنها دستور داده شود وسایل خود را جمع کنند. هیچ یک از آنها دیگر باز نگشتند. روز ۱۰مردادماه نگهبانان از ما زندانیان باقیمانده خواستند وسایل و ساکهای زندانیان بیرون رفته را جمع کنیم، اسامی ی صاحبان ساکها را روی ساکها بنویسیم و وسایل را بیرون بگذاریم. روزهای بعد نیز زندانیانی، یک نفره یا دو نفره، بیرون برده شدند، بی آنکه چیزی با خود ببرند. ایرج فدائی، حسن و منصور عباسی از جمله زندانیانی بودند که از بند بیرون برده شدند.

بند از زندانیان خالی شده بود. وضعیت غیر عادی شده بود. به باقی مانده ی زندانیان راهروی شماه ۲ اعلام کردند تا دو ماه ملاقات نخواهند داشت. با قطع ملاقات زندانیانی که در ” اعتصاب لباس متحدالشکل” شرکت نداشتند، بند قرنطینه شد تا هیچ خبری از داخل به بیرون و از بیرون به داخل درز نکند.

در ادامه، جواد مشعوف را از بند بیرون بردند. او پس از چند ساعت بازجویی به بند بازگشت. سئوال هایی که از او شده بود همه نوعی تفتیش عقاید بود: نظرت در مورد جنگ ایران و عراق چیست؟ نظرت در مورد سازمان مجاهدین خلق چیست؟ در مورد جمهوری اسلامی چه فکر می کنی؟ حمله اخیر سازمان مجاهدین خلق را محکوم می کنی یا نه؟ و سئوال هایی از این دست. جواد از محکومان زندان رودسر و از هواداران راه کارگر بود. او تنها زندانی ای بود که از بند بیرون رفت و بار دیگر به بند بازگشت. نحوه ی طرح سئوالها و ضبط صدای جواد هنگام پاسخ گویی، شرایط غیر طبیعی را بیشتر نشان می داد. لحظه به لحظه به حالت تهاجمی نگهبانان بند افزوده می شد و ما زندانیان باقی مانده نیز مثل سابق در مقابل نگهبانان واکنش نشان می دادیم. روز ۱۴ مرداد جواد مشعوف و فرشید سلطانی را از بند بیرون بردند. این دو نفر آخرین زندانیانی بودند که از بند خارج شدند و دیگر باز نگشتند. از مجموع ۱۲۰ نفری که در بند شماره ۱ زندان نیروی دریایی رشت بودیم حدود نود و شش نفر از بند بیرون برده شدند. از راهروی شماره ۱، دو نفر باقی مانده بودند، از راهروی شماره ۳، سه نفر و از اتاق شماره ۱۰ عمومی، چهار نفر باقی مانده بودند. از جمع نود نفر زندانیان  “اعتصاب لباس فرم” زندان، تنها نه نفر باقی مانده بودیم؛ بی آنکه به بازجویی رفته باشیم. از راهروی شماره ۲ نیز حدود پانزده زندانی بر جای مانده بودند؛ پانزده زندانی نیز بیرون برده شده بودند. در بین زندانیان راهروی ۲ که بیرون برده شده بودند، زندانی تواب، جاسوس و زندانیان منفعل هم حضور داشتند؛ از جمله هادی فولادی که تواب بود و از درون بند برای رئیس زندان گزارش می نوشت. از میان زندانیان اعدام شده، جواد مشعوف، موسی قوامی و مهدی محجوب از رفقای کارگران انقلابی ( راه کارگر)، عبداله لیچائی، فرهاد سلیمانی و آرامائیس داربیانس از رفقای سازمان چریک های فدایی ی خلق (اقلیت) و بقیه از هواداران سازمان مجاهدین خلق بودند؛ تعدادی از هواداران دیگر تشکل های مذهبی از جمله آرمان مستضعفین هم در بین اعدام شده گان وجود داشتند. شهبازی مسن ترین زندانی ی بند نیز از زندانیان سیاسی ی سابق بود. از بند شماره ۲ مردان حدود شصت- هفتاد زندانی به دار آویخته شدند و از بند زنان حدود شانزده زندانی؛ از جمله حوری رمضانی، لیلا دلیری، ملیحه خوش سلیقه و شهین سامی.

به دلیل وجود تواب ها و جاسوس ها در جمع زندانیانی که از بند خارج شده بودند، هنوز عمق فاجعه به خوبی احساس نمی شد. در آغاز تخلیه ی زندان از زندانیان، پاره ای از مسئولان نظام در سخنرانی های خود در مورد انتقام از زندانیان داد سخن می دادند؛ از جمله موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور در اولین نماز جمعه ی بعد از عملیات مرصاد خواهان اعدام همه ی زندانیان سر موضع شده بود. روزهای بعد منتظری در واکنش به سخن رانی ی اردبیلی از مسئولان زندان ها خواسته بود از اقدامات انتقام جویانه پرهیز کنند. با این همه هنوز هیچ گونه نشانه ای مبنی بر اعدام زندانیان موجود نبود. نگهبانان گاه گاه در مقابل خواست ها و اعتراض های ما می گفتند: شکر کنید که همین غذای کم را هم دارید و زنده هستید. کاری نکنید که شما را هم پیش دوستانتان بفرستیم. سخنان آنها از قتل عامی بزرگ خبر می داد؛ اما ما هنوز نمی خواستیم عمق فاجعه را درک کنیم. پس از بیرون بردن زندانیان از بند، ساک ها و وسایلی را که در راهروی اصلی ی بند انباشته بودند، از بند خارج کردند. بعد از گذشت یک ماه نگهبان بند از ما خواست راهروی اصلی ی بند را خالی کنیم و به اتاقهای خود برویم. پس از دو ساعت نقل و انتقال در بند، از اتاق ها بیرون آمدیم. کنج کاوانه دنبال روزنه ای بودیم تا علت دو ساعت نگه داشته شدن در سلول ها را دریابیم. همه ی پنجره های اتاق عمومی ی شماره ۱۰ با پتویی مشکی پوشانده شده بودند. شب آن روز دور از چشم نگهبانان توانستیم از درز پتوها به تماشای اتاق شماره ۱۰ بنشینیم. اتاق انباشته از وسایل و ساکهای زندانیان بود. تصور این که بچه ها را اعدام کرده باشند همه ی ما را دچار خفقان کرده بود. بغض گلویمان را چنگ می زد. مگر ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟ نظام شاهنشاهی نه نفراز زندانیان مبارز، رفیق بیژن جزنی و همرزمانش را که دوران محکومیت خود را می گذراندند، با ادعای اقدام به فرار از زندان اعدام کرده بود؛ اما هرگز نتوانسته بود خود را از زیر فشار افکار عمومی رها کند. حال چگونه می توانستیم باور کنیم مبارزان را در سطحی چنین گسترده به مسلخ برده باشند. یعنی ممکن است از یک بند صد و بیست نفری، نود و شش زندانی اعدام شوند؟ نه! چنین فاجعه ای در تصور هم نمی گنجد. نمی توانستیم یا نمی خواستیم باور کنیم. چه طور ممکن بود دیگر هرگز نتوانیم عزیزان مان را ببینیم؟ رفقایی را که شادی ها و دردهایمان را با آنها تقسیم کرده بودیم؛ رفقایی را که استوار در کنار ما ایستاده بودند. ما هفت سال در زندان های مختلف، بندها و سلول های مختلف، در عمومی و انفرادی، در کنار هم زندگی کرده بودیم، رنج کشیده بودیم، خندیده بودیم، شلاق بر گرده و پایمان نشسته بود و اینک یک باره همه بدون این که امکان گریز داشته باشند، بدون این که بتوانند از خود دفاع کنند، بدون این که حتی بتوانند فریادی از گلو بر کشند، دور از همه ی معیارهای انسانی به قربانگاه فرستاده شده بودند؛ آن هم به جرمی ناکرده. کدام عقل سلیم می توانست چنین جنایتی را بپذیرد. چنین جنایتی حتی در خیال هم نمی گنجید. اما هر روز که میگذشت شواهد عریان ما را بیش تر مجبور می کرد واقعیت تلخ را بپذیریم. هر جند که هنوز دلمان می خواست خود را فریب بدهیم؛ اما واقعیت دردناک سمج تر از آرزوهایمان سر سفره مان می نشست.

ساک های زندانیان اعدام شده هم چنان وبال گردن مسئولان زندان بودند؛ نماد جنایت هولناک رژیم جمهوری ی اسلامی؛ نماد فریادهای خفته در گلوی زندانیان به خاک افتاده. ساک ها همچنان از بندی به بندی دیگر منتقل میشدند و در اتاقی تلنبار. اسامی ی پاره ای از زندانیان جان باخته هنوز بر روی ساکها دیده می شدند. نگاه به نام آن ها، به معنای آخرین وداع من با یاران جان باخته ام بود. روزهایی بعد تنها توانستم آتش و دودی راکه از مراسم سوزانده شدن ساک ها در پشت دیوار بند بر می خاست تماشا کنم؛ با بغضی در گلو.

پائیز آن سال همه ی خانواده ی زندانیان را به درب زندان فراخواندند. همه ملتهب و سراسیمه بودند. همه دنبال روزنه ای بودند تا بدانند چه بر سر برادران، خواهران، همسران و عزیزانشان آمده است.

بعد از چند ماه اینک مسئولان زندان خانواده ها را جمع کرده بودند تا خیر اعدام فرزندان شان را به آن ها بدهند. نفس ها در سینه ها حبس است و کسی را یارای بر زبان آوردن کلامی نیست. همه در فضایی التهاب آور به دهان عبدالهی رئیس زندان چشم دوخته اند تا بشنوند که دیگر هرگز قادر به دیدار با عزیزان شان نیستند.

ابتدا، اسامی چند زندانی خوانده می شود و از خانواده های آن ها خواسته می شود در یک طرف قرار بگیرند. بغض گلوی همه ی خانواده ها را می فشارد. نگاه های خانواده هایی که اسامی زندانی شان خوانده شده در نگاه بقیه ی خانواده ها گره می خورد. هیچ کس نمی داند اسامی خوانده شده از قربانیان قتل عام زندانیان هستند یا از بازماندگان.

لحظه به لحظه بر التهاب جمع افزوده می شود. هنوز نتیجه ی ماجرا روشن نشده است. کم کم گونه ها گرم می شود و قطرات اشک جاری. صدای عبدالهی خانواده ها را به خود می آورد.

اسامی ی تعداد دیگری خوانده می شود و از خانواده ها درخواست می شود جلوتر بروند. به هر خانواده یادداشتی تحویل داده می شود. در یادداشت ها تاریخ تحویل ساک های زندانیان جان باخته نوشته شده است. بغض ها می ترکند و فاجعه مرگ بر سر خانواده ها آوار می شود.

پس از سال ها دوندگی و جست و جو، پس از سال ها در به دری بر درب زندان ها حالا تنها تکه کاغذی مانده است؛ در دستان مادری داغدار، پدری غمگین، هم سری سوگوار و فرزندی بی قرار. از همه نشانه ها تنها نشانی ی گوری باقی مانده است.

(احمد موسوی)

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

زندان و زندانی

ویژه کشتار۶٧ – در نظام سرمایه‌داری، زندان هم مثل بقیه ابزار سرکوب حکومت ها مثل پلیس، ژاندارمری، ارتش و در ایران سپاه ومهمتر از همه وزارت اطلاعات کار کرد خاص خود را دارد . در انتهای تمام این سازمانهای سرکوب گر زندان قرار دارد. در واقع بزبان عامیانه زندان آخر خط سرکوب است که شخص یا تابع شده، به‌زندگی عادی برمیگردد و یا بقول معرف سر موضع است و باید شکنجه و آزار او ادامه پیدا کنند. رسم حقوقی در همه جای دنیا بر این است که اول به شخص مورد نظر میگویند که شما فلان خلاف را مرتکب شدید، شما باز داشت هستید و باید مورد محاکمه قرار گیرید . اما در ایران ما اول دستگیر میکنند و تا سرحد مرگ شکنجه میدهند و اگر شخص دستگیر شده زنده ماند، صحبت از دادگاه چند دقیقه ای واعدام خواهد شد .آزادی های شخصی و حقوق فردی بستگی تام به آزادی بیان و اجتماعات در جامعه دارد. در نبود این آزادی ها همواره حقوق و آزادی شخصی نیز پایمال میشود .همانطور که تمام تحقیقات نشان میدهد، هیچ وقت ما جامعه دمکراتیکی نداشتیم وهمواره تلاش برای ایجاد چنین جامعه ای از اهداف مهم کمونیستها و آزادی خواهان بوده و خواهد بود .من هم قطره کوچکی از دریای بیکران کمونیستها و آزادی خواهان این مرز بوم بودم .که دهه شست مورد هجوم وحشیانه اوباش و اراذل حکومتی، مانند سپاه و کمیته و اطلاعات قرار گرفتیم .قبل از سال شصت نشریه کار ارکان سازمان چریکها فدائی خلق سندی را منتشر کرد  که در ان خاطر نشان شده بود رژیم از آنجا که قادر نیست مطالبات مردم را جواب بدهد تصمیم به سرکوب گرفته است .این سر کوب ابتدا از سازمانهای سیاسی قرار بود شروع شود ، که همینطور هم شد .البته بغیر از حزب توده و اکثریت چون آنها برای حکومت خودی بوده و هستند وشعار ضد انقلاب را به دادستانی و کمیته معرفی کنید جواز عبورشان بوده وهست . باری امثال من که در آن سالها بسیار زیاد هم بودیم نه تجربه کار تشکیلاتی داشتیم و نه سیاسی کاری ورزیده . کارگری بودیم که برای احقاق حقوق خود به جنبش پیوستیم. دلیل اینکه جمع بستم این است ، در زمان رژیم شاه از هر ده نفر زندانی یکنفر کارگر وجود داشت در حالی که در این دوره از هر ده زندانی یکنفر روشنفکر وجود داشت. این نه بدین معناست که روشنفکران در جنبش شرکت نداشتند بلکه به این معنی است که ابعاد شرکت کارگران در جنبش بسیار گستر ده تر از رژیم شاه شده بود .از اولین روز های قیام ۵۷ سرکوب ها جسته گریخته وجود داشت.  در تهران در جلوی دانشگاه تهران از همه جا محسوس‌تر بود . در کردستان که احتیاج به بحث نیست . درترکمن صحرا هم همینطور.خمینی برای سرکوب اعتراضات به محمد محمدی گیلانی بعنوان سرپرست اوین وبه اسدالله لاجوردی هم بعنوان دادستان انقلاب مرکز، حکم سرکوب داد ، و همچنین به خلخالی هم حکم سرکوب سیار که به هر کجا که احتیاج بود سفر کرده و قتل عام براه اندازد .همه مردم ایران از جنایات این حضرات باخبر هستند . در این حال و هوا مسئله روزنامه آیندگان پیش آمد که از زاویه آزادی مطبوعات مهم بود، اما جامعه توجه در خوری بدان نکرد .مسئله بعدی تظاهرات کارگران بیکار در جلوی نخست وزیری بود که برای اولین بار با خشونت و تیراندازی همراه بود .هر روز بگیرو ببند روبه گسترش بود . بنظرم رژیم چاره کار را در ایجاد جنگ دیدند و در پائیز ۱۳۵۹ جنگ رسما آغاز شد ومتعاقب آن سر کوب تمام عیار فکر، عقیده و اندیشه و بگیرو ببند به هر بهانه آغاز گردید .تمام بساط سازمانها در کنار خیابانها مورد تعرض قرار گرفت. دیگر بطور علنی در کوچه و خیابان مردم را مورد ضرب و شتم قرار میدادند، بدون انکه کسی جرات کند بپرسد برای چه به چه جرمی . عده ای لاشخور وار بجان مردم افتاده بودند و تاسف بارتر اینکه هنوز هم بخشی از مردم به خمینی توهم داشتند . بیش از یک دهه طول کشید تا چشم و گوش مردم باز شد و فهمیدند که چه برسر خودشان و کشورشان آمده است .در چنین فضائی در آغاز سال شصت، مجاهدین خلق فاز نظامی خود را آغاز کردند .گذشته از سرکوب شدید سازمان مجاهدین خلق و غیر قانونی اعلام کردن آنها بقیه سازمانها هم مشمول این سرکوب شدند .خبر های هولناکی از اوین و دیگر شهرها میرسید .اما کمتر کسی باور میکرد این حد از جنایت و شقاوت را که در تاریخ این مرز و بوم اگر نگویم بیسابقه ولی میتوان گفت که کم سابقه بود. من هم بیکار بودم و در ان زمان در بخش محلات تشکیلات فعالیت می‌کردم و بیشتر در محلات غرب تهران فعالیت میکردم. در نیمه دوم سال شصت مرا به بخش چاپ و توزیع نشریه کار و دیگر مطالب چاپ شده فرستادند. تا چند ماه که همه چیز مرتب و خوب پیش میرفت تا اینکه ضربات سال شصت آغاز شد. ما در آغاز گاهی تا ۱۰۰۰ نشریه واطلاعیه تا ۱۰۰۰۰میرسید ولی هرچه ضربات گسترش می‌یافت از نفرات دریافت کننده نشریه و اطلاعیه کم میشد. تا اینکه در ماه اسفند فقط برای مصرف خودمان نشریه دریافت میکردیم. در این اثنا شخصی مشکوک به مغازه ما که در آن نشریه برای ارسال دسته بندی میشد، آمد و مشکوک میزد. در روز ۲۳ اسفند سال شصت، ناگهان چند ماشین همراه با بیسیم و اسلحه مغازه را محاصره کردند و یکی از آنها گفت که اینجا مواد مخدر رد و بدل میشود. شما باید بدون سر و صدا همراه ما بیائید و به چند سوال ما جواب بدهید. اگر موردی نبود که به اینجا برتان میگردانیم .مغازه داران اطراف همه متوجه شدند. اما پاسداران مسلح بودند و مردم اگر هم میخواستند کاری بکنند بدون سلاح و دست خالی کاری از کسی بر نمی آمد. باری یکی از اقوام من که در آن نزدیکی مغازه داشت از دستگیری من مطلع شده بود . بعد از چند روز که از من خبری نشد، رفته بود به مغازه که پرس و جو کند. پاسداران هم بخیال اینکه طعمه را بدام انداختند، حسابی او را کتک زده بودند بعد که فهمیدند از افسران نیروی هوائی رژیم میباشد ، او را رها کردند .اما من را یکراست به کمیته مشترک ضد خرابکاری که حالا شده بند ۳۰۰۰ و بعد هم زندان توحید و درحال حاضر هم شده موزه عبرت، اما کو کسی که عبرت بگیرد از شکنجه گران گذشته. بعد از عکس و اثر انگشت سوال و جواب آغاز شد .مرا روی تخت خواباندند، پاهایم را به میله تخت با طناب بستند یک کلاه دو جداره هم برسرم ویک پتوی سربازی چهار لا روی صورتم انداختند . ضربات کابل مانند اهن گداخته از تمام وجودم عبور میکرد من که گیج شده بودم، بعد از ساعتی دیگر پاهایم ضربات کابل را احساس نمیکرد .هرچه سعی کردم که آنها نفهمند نشد .چیزی با مرگ فاصله نداشتم. مرگ را با تمام وجود خریدار بودم. تحمل این همه درد و شنکنجه بیشتر از مرگ بود. باری بعد از اینکه فهمیدند من دیگر دردی احساس نمیکنم مرا از تخت باز کردند. در گوشه سلول مقداری سنگریزه وجود داشت، با کابل به سر و بدن من میزدند و مرا مجبور به راه رفتن برروی سنگریزها کردند و در آخر هم با وسیله میخ مانندی پاهای مرا سوراخ کردند تا خون جاری شد و عصب ها دوبار فعال شدند و آماده برای شکنجه ….یکهفته اول مرا از اطاق شکنجه بیرون نیاوردند. کابل روی کابل، کشیده روی کشیده ومشت و لگد روی مشت و لگد ادامه داشت وخلاصه، آش و لاش شده بودم. اما من تنها نبودم. رفیقایم بسیار بودند.

در آن زمان، دستگیری ما همراه شده بود با دستگیری افرادی از یک کودتا که قطب‌زاده ودیگران در آن بودند. کمیته جای خالی نداشت من حدود شش ماه شبانه روز در راه رو با چشم بند بودم و از آنجا هم مجبور به استفاده از عینک شدم. این اولین سوغات من از دستگیری بود. من فکر میکنم  رفقای گروه ما که از ضربه اسفند شصت بودیم ، اولین زندانیانی بودیم که در کمیته مشترک مثلا دادگاهی شدیم .حاکم شرع که بعلت چشم بند نتوانستم او را شناسائی کنم، همگی ما را همینطور چکی از دم محکوم به اعدام کرد .اگر چه از بعضی از رفقای ما از جمله من هیچ مدرکی نداشتند . در مغازه هم هیچ مدرکی که مرا به سازمان ربط دهد پیدا نکردند، اما ملاک، حدس حاج اقا بود.( لازم نبود حجت خدا روی زمین هرچه میکوفت ومیخواست عین ملاک بود) همین که بزندان افتاده ای خودش ملاک است . مدت کوتاهی هم در یک سلول بودم. حدود هفت نفر بودیم .یکی از آنها رفیق جانباخته منصور جابری بود که در سال شصت ویک به جوخه اعدام سپرده شد . یاد و خاطره اش همیشه برایم افتخارآمیز و عزیز است. رجبعلی کوچکزاده هم یکی دیگر از هم سلولی ها بود . که تواب شده بود و اولین گزارش از من را ظاهرا او در کمیته به بازجوی من داده بود که این شخص روحیه اش خوب است و سر موضع میباشد .البته این موضوع را من سال ها بعد فهمیدم . اما یادش گرامی منصور گفت حواست باین باشه همیشه برای شناسائی میبرندش بیرون .طرف سه سال هم زمان شاه زندان بوده ؟ باری من را به اوین اوردند. چند ساعتی در دادستانی اوین بودم که مرا به بند یک فرستادند .اطاق شش هنوز هم زخمی و باند پیچی شده .اگر اطاق تعزیری ها جا داشت معمول بود که باید مرا آنجا میفرستادند ( اطاق تعزیری ها محل نگهداری کسانی بود که در اثر شکنجه آش ولاش بودند وزخمهای آنها چرک کرده بود وبوی تعفون تمام حیاط را گرفته بود. این محل، اطاقی حدود سه در چهار بود در گوشه حیاط هواخوری چسبیده به راهروی بند ) . تا اینجا همه چیز مربوط بود به کسب اطلاعات از زندانی که بطور غیر انسانی اعمال میشد. اما من تازه متوجه شدم این اول کاره واصل قضیه تازه آغاز شده است. منظور بخش بعدی آن یعنی فشارهای مضاعف از نظر فضای زندگی، غذا بهداشت هواخوری وتماس با خانواده بعلاوه شکنجه که هنوز ادامه دارد و پایانی بر آن نیست . تمام اینها وسیله ای بود که با آن بتوانند زندانی را بزانو دراورده و به تسلیم وادارند .تازه مگر به این هم اکتفا میکردند . پایانی براین شب تیره نبود!  باری وارد اطاقی ۶۰ نفره شدم جای نفس کشیدن نبود . بند توابین یکطرف اطاق و بقیه هم طرف مقابل. ۲۴ ساعت زیر زره بین بودن خودش اعصاب خورد کن است تا چه رسد به اینکه هر دم ساعت یکی را از اطاق میکشیدند بیرون و بعد از ساعتی خونین و مجروح برمیگرداندند. جو رعب و وحشت دائم حکم‌فرما بود .هر یک از نگهبانان برای خود باند و دسته توابین جداگانه داشت . چون خط توبه تاکتیکی مجاهدین تا حدودی چرت اینها را بهم ریخته بود . اما پدر ما را هم درآورده بودند .برای اثبات توابیت خودشان از چپها گزارش میدادند .اعتراض هم که میکردیم میگفتند نمیتوانیم از خودمان گزارش بدهیم .شکنجه دیگر، اعدام ها بود . روزهای دوشنبه و چهارشنبه معمولا زندانیان را برای اعدام میبردند . صحنه ای غم انگیزتر از بدرود با رفیقی که دیگر هر گز او را نخواهی دید نیست. من که ندیدم .شب که میشد صدای رگبار تیر عجیبی بگوش میرسید . هرکس درهر حالی که بود دیگر قادر به ادامه آن نبود. چون میدانستیم در ادامه تیرهای خلاص، نشاندهده مرگ یک مبارز است . شروع میشد به شمردن تیرهای خلاص گاهی تا ۵۰۰ تیر خلاص میشمردیم که نشانه جانباختن ۵۰۰ نفر بود. اما با کمال تعجب فردای آن روز، روزنامه های رژیم خبر از اعدام ۳۰ نفر میدادند .توابانی که از جمع کردن و یا تیر خلاص زدن برمیگشتند خبر از جانباختن صدها نفر میدادند  وخودشان هم برای رعب وحشت دیگران با لباسهای خونی وارد اطاق میشدند. تلویزیون داخل اطاق یک کانال بیشتر نمیگرفت وبیشتر مواقع ان هم بخاطر پخش مصاحبه‌ها قطع بود و باید به اراجیف توابها گوش میکردیم .شکنجه دیگری که بسیار عذاب آور بود، بردن زندانی به حسینیه اوین بود .معمول بود که در حسینیه توابین با توهین به سازمانهای سیاسی وحتا به خودشان، همه عالم را محکوم میکردند به جز اسلام و دارو دسته خمینی .از جمله معروف ترین آنها حسین روحانی وقاسم عابدینی از بنیان گزاران سازمان پیکار بودند .بیشتر شبهای تابستان ۶۱ حسین روحانی با سخنرانی های غیر واقعی باعث عذاب بود . در بیرون هیچ گروهی را مارکسیست نمیدانستند ودر زندان هم نعل وارونه میزدند. همه عالم کافر و ملحد نجس بودند بجز دارودسته خمینی .در اوین چندین شعبه بازجوئی وجود داشت که هادی غفاری مسئول شعبه ۶ آن بود . ۲۰۹ و تعداد زیادی سلول افرادی که در کنترل سپاه بود .معمولا دستگیر شدگان چپ در اختیار وزارت اطلاعات و سپاه بود که در کمیته مشترک و شعبه ۲۰۹ اوین  بازجوئی میشدند .همه کاره اوین گیلانی ولاجوردی و در ابتدا محمد کچوئی بودند، با نیروهای زیادی که در اختیار داشتند . از جمله گارد ضربت اوین که هم نیروی سرکوب زندان بود وهم نیروی ضربت بیرون از زندان برای دستگیری های افراد سازمانهای سیاسی . یکی از این سر بازجویان حامد بود ولهجه ترکی داشت و بسیار هم بیرحم و فحاش بود . از جمله یکی از بیرحمترین زندانبانان سید حمزه بود. این شخص پدرکشتگی عجیبی با زندانیان داشت. به بهانه‌های مختلف زندانی را میبرد بیرون از اطاق و مورد آزار و شکنجه قرار میداد . اوین دارای صدها نفر بازجو، کمک بازجو، متخصص کابل زدن و شوک برقی ودیگر وسائل شکنجه بود .بخش دیگری هم بودند که معلمان اولیه آدم کشی در این رژیم بودند، مانند محمد علی بشارتی جهرمی و رفیقدوست ( قاتل رفقا توماج و مختوم و واحدی و جرجانی ) که قاتل خلق ترکمن لقب گرفته بود و……..من به این مختصر در مورد اوین بسنده میکنم. بعد از چند بار به اصطلاح دادگاه مرا به ۱۰ سال زندان محکوم کردند .تا قبل از سال ۶۱ هر حکمی که حاکم شرع میداد باید اجرا میشد .اما آش آنقدر شور شده بود که آشپز هم اعتراض کرد ! براین مبنا هرکس که یکی از ۵ مورد زیر در مورد او ثابت میشد، حکم اعدام صادر میشد ( داشتن اسلحه. زندگی در خانه تیمی. داشتن تحت مسئول .داشتن رده تشکیلاتی. دادن کمک مالی و دراختیار گذاشتن تدارکات.) در مورد من هیچ کدام ثابت نشد. در نتیجه من به ۱۰سال زندان محکوم شدم. در پایان سال ۱۳۶۱جمعی از زندانیان حکم گرفته که من هم یکی از آنان بودم از اوین به زندان قزل حصارمنتقل شدیم .تصور من این بود که شکنجه و عذاب تمام شده  و میریم برای ۱۰ سال حبس کشیدن ! اما چه تصور باطلی بود . گویا اصلا ما نه بازجوئی شده بودیم ونه حکم گرفته بودیم . همه چیز از نو شروع شده بود .دوباره سه نوبت دستشوی در روز، جیره غذائی ناکافی و نا مرغوب . اطاق های ۵۰ نفره  و فشار های روانی از طریق اراجیف توابین تازه مسلمان شده( زندانیان سیاسی بریده ).  این روند ادامه داشت تا اینکه شنیدیم مسئولین زندان در حال تعویض هستند .در آن زمان باند لاجوردی بر زندانهای مرکز حاکم بودند . حاج داود رحمانی یکی از این جنایت کاران باند لاجوردی بود. البته خو در جنایت صاحب سبک بود ! قیامت و یا قرنطینه و گاودانی وتجاوز به زندانیان چه زنان و چه مردان برای به زانو درآودن زندانی از ابتکارات این جنایتکار بود . حاج داود رحمانی سالها مسئول زندان قزل حصار بود و شرح جنایت او در این دوران خود کتابی مفصل خواهد بود . بعضی از بازجویان قزل حصار، مانند ناصریان که زیر دست حاج داود بودند بعد ها خود به جنایتکاران بزرگی تبدیل شدند . باری در سال ۶۴ شرایط زندان کمی عوض شد. هواخوری باز شد، ورزش هم بصورت جمعی آزاد گردید و عده ای از زندانیان که حکمشان تمام بود، آزاد شدند. اما همواره زیر هشت بردن وضرب و شتم جزئی جدائی ناپذیر از زندان بود . در نهایت رژیم تصمیم گرفت زندان قزل حصار را بعلت تبلیغ در خارج از کشور وبد نامی هائی که این زندان با خود داشت وحاج داود رحمانی بنیانگزار این جنایتها در این زندان بود، از زندانی سیاسی خالی کند.

 در سال۱۳۶۵ زندانیان را گروه گروه از زندان قزل حصار به زندان گوهر دشت ( یا رجائی شهر ) منتقل میکردند. بخشی از زندانیان بند یک واحد یک را که من هم جزوه آنها بودم به زندان گوهردشت منتقل کردند . ابتدا به ساکن تمام کتابهایی را که در قزل حصار خودشان بما فروخته بودند از ما گرفتند. استدلال ناصریان که حالا شده بود رئیس داد یاری زندان گوهردشت، این بود که شما باندازه کافی کتابها دیگر را خوانده اید. اینجا فقط باید کتابهای مذهبی اسلامی بخوانید تا با اسلام ناب محمدی آشنا شوید! ورزش جمعی هم ممنوع شد . در سال۱۳۶۶ بخاطر ورزش جمعی هر روز عده ای از ما را به اطاق گاز میبردند ( اطاق گاز اطاقی بدون پنجره با درهای دوجداره یعنی بدون هیچ منفذ هوا بود. در نتیجه سریع به زندانی احساس خفگی دست میداد ما را آنقدر در این حالت نگه میداشتند تا بحال بیحوشی میافتادیم ) بعد در را باز میکردند وبا پاشیدن اب بروی زندانی کمی او را به حال عادی برمیگرداندند .برای اینکه صدمات زیادی به یکنفر وارد نشود تقسیم کرده بودیم و هر روز یک گروه به ورزش جمعی مبادرت میکردیم . البته در این دوران چندین نفر نقص عضو شدند. مانند کور شدن چشم، شکستن دنده و شکستن سر و دست و صورت. باری در سال ۱۳۶۶ عده ای را به دادیاری بردند برای باز جوئی از جمله من را، سوالات معمول هم اینها بود: به چه اتهامی دستگیر شدی؟ چند سال حکم گرفتی؟ وچند سال از حکمت باقی مانده است؟  سوالات کلیدی هم اینها بود: حاضری در مقابل زندانیان دیگر یا در مقابل دوربین تلویزیون مصاحبه کنی؟ حاضری انزجارنامه بنویسی؟  هر کس که قبول میکرد یا آزاد میشد و یا تخفیف حکم میگرفت .اما من چون هیچکدام را نپذیرفتم ماندگار زندان بودم .مسئولان اصلی زندان گوهردشت، ناصریان که مسئول دادیاری بود و داود لشگری که مسئول زندان ، هر دو آنها بر سر شکنجه و آزار زندانی با یکدیگر هم نظر بودند . در مردادماه سال ۱۳۶۷ بناگهان همه چی در زندان رنگ و بوی مرگ بخود گرفت. خفقان مطلق حاکم شد . هواخوری تعطیل شد. کسی را دیگر به بهداری نمیبردند . ملاقات خانواده ها قطع شد. فروشگاه تعطیل شد . تلویزیون های بند را بردند. بلند گوهای داخل بند که گاهی اخبار بخش میکرد قطع شد .در این حال و هوا از طریق ارتباط با بند مجاهدین فهمیدیم که آنها در حال حمله به ایران بودند که شکست سختی خورده اند . چند روز بعد، مجاهدین خبر دادند که تا این تاریخ ۲۰۰ نفر از ما اعدام شده اند. در بند ولوله شد. چطور ممکنه زندانی که حکم گرفته  مگر میشه اعدام بشه . از پنجره بند ما که داخل حیاط بند را نگاه میکردیم مقدار زیادی دمپائی روی هم تلمبار شده بود که گویای حادثه ای بود .تا اینکه در روز ششم و یا هفتم شهریور بود که در بند باز شد و اسامی ۲۰ نفر را خواندند که با چشم بند بیان بیرون . من هم یکی از آنها بودم . به‌خط شدیم روبه بیرون همگی ما را بردند وسط ساختمان زندان که تمام طبقات از طریق پله به هم راه داشت . ناصریا ن و لشگری شروع کردند به سوال کردن اتهام ، قبول داری یا نه؟ گفتم نه. مصاحبه میکنی؟ گفتم نه. گفت خر خودتی .  دو یا سه ساعتی همینطور نشسته بودم که مرا هم بداخل فرا خواندند . اولین با ر بود که در بیرون از بند بدون چشم بند در مقابل زندان بان و دیگران نشسته بودم . یک هیات حدود پانزده نفری میشدند که در میان آنها نیری حاکم شرع دادگاهای انقلاب مرکز بود و اشراقی هم دادستان انقلاب مرکز بود. بقیه را بعدها شناختم از جمله پور محمدی ( که حالا شده وزیر دادگستری ) ناصریان که حالاشده حاکم شرع بنام مقیسه . نماینده وزارت اطلاعات. نماینده دادگستری . نماینده نخست وزیری . نماینده وزارت ارشاد .تا انجا که میدانم از تمام ارگان های دولتی یک نماینده در هیات مرگ  حاضر بودند. فکر کنم چهار نفر آخوند بودند و بقیه با لباس معمولی . نیری شروع کرد که ما هیات عفو امام  هستیم و میخواهیم ببینیم کسانی که مستحق عفو هستند و کسانی که نیستند را بندشان جدا باشد. خوب اتهام؟ گفتم اقلیت. قبول داری؟ نه. گفت کمونیست هستی؟ گفتم نه، چون سوادم در این حد نیست که کمونیسم را بشناسم . چند سال است که زندان هستی؟ از سال ۶۰٫ تا حالا مرخصی رفتی؟ نه . ملاقات حضوری داشتی؟ نه. حاضری مصاحبه کنی؟ گفتم نه .گفت چرا ؟ گفتم مسئله شخصی است. حاضری انزجار نامه کتبی بنویسی؟ گفتم نه . گفت تو هم کافری و وقت ما را بیخود تلف میکنی و حکمت اعدام است. گفتم من نگفتم کافرهستم. شما میتوانید هرچه دلتان میخواهد بگوئید. بعد اشراقی شروع کرد به سوال کردن. همان سوالات دوباره تکرار شد. در پایان از من پرسید شما به اتهام دستگیر شده نزدیکتری یا به اعتقادات خانواده؟ دانستم که لبه مرز مرگ زندگی هستم .گفتم به خانواده نزدیکترم. گفت ببریدش. مرا بردند بیرون در راهرو واحد اصلی و سمت راست نشاندند .میدیدم که بعضی از رفقا را در سمت چپ نشاندند. بعد از حدود یک ساعت همه ما را بلند کردند .انها که سمت چپ بودند بطرف ته سالن زندان وما را بسمت بند یک گوهردشت بردند. ما شش نفر را در اطاقی جا دادند . دیدیم از ۲۰ نفر فقط شش نفر اینجا هستیم . با ردوبدل شدن اطلاعات پی بردیم که آن ۱۴ نفر بقیه همین امروز اعدام شدند . نفرت تمام وجود همگی را فراگرفت، البته همراه با ترس .بعد از چند ساعت در اطاق باز شد و ناصریان پرسید نماز میخوانید همگی گفتیم نه . گفت چشم بند بزنید بیائید بیرون. من و جلیل شهبازی را  روی تخت خواباندند  و چنان زندند که دست بدیوار قادر به ایستادن و راه رفتن نبودیم . بقیه همگی قبول کردند .جلیل را که دیگر ما ندیدیم تا اینکه ناصریان آمد وهمه اطاق را که حالا حدود ۲۰نفری شده بودیم برد به دستشوئی و گفت این خون جلیل است خود را کشت. شما هم هر کدام میخواهید بفرمائید .دو باره از نو روزی سه نوبت دستشوئی، غذای بخور نمیر بدون هواخوری .بعد از چند روز آمدند. در اطاق باز شد و چهره منحوس ناصریان ظاهر شد. یکی یکی پرسید مصاحبه میکنی من گفتم نه . در مجموع ۱۳ نفر شدیم که دوباره برای مصاحبه کابل خوردیم، اگر چه هیچ وقت مصاحبه نکردیم .حاصل این جنایت هولناک در زندان گوهردشت باقی ماندن ۲۰۰ نفر زندانی بود و بعد ها شنیدم که حاصل این جنایت در اوین هم زنده ماندن ۱۲۰نفر بود .

من در اینجا  مطلب را به پایان میبرم یاد تمام آن عزیزان که حتی معلوم نیست در کجا به‌‌خاک سپرده شدند، گرامی میدارم و خود را وام دار تحقق آرمانهای آنها میدانم.  یادشان گرامی و راه شان پر رهرو باد

دمکراسی واقعی هر سیستمی و هر رژیمی را باید در برخورد با مخالفین‌‌شان جستجو کرد وگرنه در حرف همه جنایتکاران خود را دمکرات میدانند .

(منوچهر مانی )

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

یورش سراسری و نابودی بزرگترین اپوزیسیون داخل زندانها – گزارشی از یک شاهد: نبرد و وضعیت زنان زندانی سیاسی در سال ۶۷

ویژه کشتار۶٧ – سال ۶۶ به پایان رسید و نوروز ۶۷ در گردش زندگی بند، هیچ تغییری را پدید نیاورد، نه شاد باشی و نه حتی شیرینی های دست ساخته از خرما و انجیر . گستردگی و تجمع زندانیان که به تناسب زمانی گوناگون در تقابل با دستگاه سرکوب حاکم بر زندانهای رژیم جمهوری اسلامی آبدیده شده بودند و حاضر به تسلیم نشده بودند، بر مقاومت پا فشاری می کردند. گویی هزاران چشم زندانی به هم دوخته شده بود که  شور آرمان بر سر داشت و آماده ی بیشترین گذشت بود!

در هر نوروز مرور گذشته را در برنامه های خود در سر می پروراندم، چرا که نوشتن اهداف ؛ با قلم و کاغذ جرمی سنگین و نابخشودنی برای سیستم زندان داشت. در اندیشه هایم ؛از دستگیری و بازجویی توسط اکبر خوشکوش در منطقه نازی آباد ؛ تا اعدامهای شبانه سال ۶۰ که با گلوله های سربی سینه مخالفان را درید؛ تا بند ۸ و سینه خیز های حاجی داود رحمانی ؛ تاشورش در زندان  انفرادی ، ایزولاسیون  گوهردشت لاجوردی و حاج داود رحمانی، نامهایی که فراموش نخواهد شد؛ تا شکنجه روانی مکرر با اذان و گفتارهای نحس عبرت آمیز دینی شان برای تواب سازی ؛تا مخملباف شکنجه گر با کارهای هیز و کثیف اش برای شکستن مقاومت ؛ تا حجاب اجباری و چادر سیاه بر سر کردنمان توسط میثم و اینک سالن یک در بسته آموزشگاه با  تمامی محدویت ها وپرسش و پاسخی مبنی بر سن ،حکم و اتهام !

مدتی بعد از سال جدید ، اوایل فروردین ۶۷ به بند بالا،  سالن ۳ آموزشگاه آورده شدیم. در همان دوران زنان سالن ۳ به اعتراض سنگین بودن دیگ غذا، از آوردن غذا خودداری و تعداد بسیاری دست به تحریم و نوعی اعتصاب غذا زده بودند. در بدو ورود ما این اعتصاب  با موفقیت پایان یافته و زندانبان مسئول آشپزخانه دیگ های سنگین را به طبقه سوم آورده و پشت در می گذاشت.

 طولی نکشید که ماه رمضان آغاز گردید. این ماه همیشه مصادف با درگیری ،اعتراض و نگرفتن غذای ماه رمضان در سحر گاه بود. زنان چپ، سالها به اعتراض اینکه بایستی در ۳ نوبت مرسوم غذا داده شود غذای سحر را به بیرون میدادند و زندانبان همچنان بی توجه هر سحر غذا را وارد بند کرده و هر روز کارگری بند، صبح زود اجبارا از خواب بر می خاست و آن را به بیرون میداد و هر روز کارگری وظیفه داشت ،اعتراض خود را اعلام و سه نوبت غذای مرسوم را گوشزد کند. در این مورد زنان مجاهد همکاری خوبی با این اعتراض پیش رو داشتند. غذای تعداد روزه دارها و زنان بهایی را از آن دیگ بزرگ و سنگین که ظاهرا مسی بود برداشته و بقیه را پشت در می گذاشتند. در واقع سالها زنان چپ یک ماه چیزی بنام غذای زندان را نداشتند …..

در سالن ۳ روزها از پی هم می گذشت و با داشتن امکان هواخوری تن و جانمان را به گرمای نوید بخش بهاری رها ساخته و هوا و آفتاب را با جان های تشنه می بلعیدیم . روزنامه های همیشگی کیهان و اطلاعات بدستمان می رسید و کارگری به نوبت آن را در اتاقها پخش می کرد. کتابهایی که بدستمان مخفیانه رسیده بود را دست نویسی می کردیم که مبادا در یورشی بنام گشتن بند از دست رود. کتابها جمعی خوانده می شد و درباره آنها بحث می کردیم

 بازیگوشی های همیشگی و خالی کردن انرژی مان را سر توپی که به‌ ما داده شده بود در حیاط  زندان زنان خالی می کردیم و دو گروه والیبال را تشکیل داده بودیم که فروزان عبدی فروتنانه و بدون برتری و خوش دست به یاران می آموخت و من و ما از این زن قهرمان والیبال ،می آموختیم. او همچنان تا موقع اعدام شور آرمان در سر داشت و آماده بیشترین گذشت بود. این زن و زنان مجاهد سالن ۳ رابطه بسیار خوب و صمیمی با زنان چپ در حیطه کارگری و اعترضات داشتند. چهره آن زنان خبری از رفتن را داشت و من آنان را همچنان زنده می بینم.

 هنگامی که به حیاط می آمدیم پاسدار زنی در گوشه ای به  قصد مچگیری مراقب  ما بود و گاه که گورش را گم می کرد از فرصتی استفاده می‌کردیم و به نوبت با بند یک پایین که میانش حصاری کشیده شده  بود، ارتباط برقرار می کردیم . این زنان ورزیده، سوراخی به اندازه یک دهان دربدنه حصار باز کرده بودند که می توانستیم به نوبت با بند یک در بسته حرف بزنیم.

نوبت من شده بود از بند یک زنان مریم سارا پاکباز را خواستم. ازدیدنش پر در آورده بودم. در حین صحبت بمن گفت که مارکسیست – لنینیست شده است، او اعتقاد به این راه دارد و بسیار خرسند است که این منش و آرمان را انتخاب کرده است. اما در چهره اش غباری ازغم بود. پرسیدم :چیه؟ گفت :تقریبا همه اتاق او را بایکوت کردند و من آرزو کردم که  به بند ما، سالن ۳ ، آورده شود. درسالن ما، زن مجاهدی بود که  نماز نمی خواند. مریم پاکباز گل خوشبوی زنده من، ناآرام و از جو اتاق بسیار ناراضی بود. او توانسته بود ۹ ماه گاودانی یا قبر حاج داود را سرافرازانه طی کند و اینبار هم  با  آزمونی دیگر روبرو بود. مریم در دادگاه  ۶۷ از مارکسیسم دفاع کرد. یاد او همچون مروارید در صدف ، در من نهفته می باشد. مریم و تمامی هم اتاقی هایش در تابستان ۶۷ سربدار شدند.

در آن روزها، مرگ و اعدام ، چون بختگ طاعون به نسل ما فرود آمده بود . یک نسل سر بدار می شد تا خمینی جام زهر را با خیال راحت بنوشد و این جام زهر چه  داروی شفا بخشی بود که  زن کشی و مرد کشی را با خود به همراه داشت . فلاکت جنگ ۸ساله که در بیرون از زندان مادران ،پدران و خانواده ها  را به کام بمب و موشک کشانده بود، این‌بار با پایان جنگ، کشتار به سراغ رویش نوین جوانه ها که در زندان پر سن و سال شده بودند، آمده بود.

از شوخی سرنوشت، پایان جنگ  با شروع عملیات فروغ جاویدان رقم خورد. ترانه اندک اندک جمع مستان می رسد، مدام از تلویزیون رژیم پخش می شد. بوی مرگ و خون به مشام می رسید. در همان روز های اواخر مرداد ماه ۱۳۶۷ اعلام شد تا اطلاع ثانوی ملاقات،نامه،بهداری و روزنامه قطع خواهد شد. تلویزیون را پاسداران زن فاتحانه و مستانه از بند ها خارج کردند و دوستان پرخروش مجاهد سالن ۳ زنان را در دسته‌های چند نفری  از بند خارج می کردند. در اولین روزها وسایلشان در وسط بند مثل اسیران تلنبار می شد. اما در روزهای بعد  با جدیت کلیه وسایل خارج می شد. چشمان پر سوال مانده ها  در بند و چشمان پر نگران رفته ها نشانی از دوباره ندیدن ها بود. رنگ چهره پریده مان اضطرابی داشت که کاملا غریزی و عکس العمل طبیعی بدن را در بر داشت . زنان مجاهد حدودا  ۳۲ تا ۴۰ نفر بودند  که از بند خارج می شدند و به نا کجا آبادهای همین زندان فرستاده می شدند. در همین روزها دختری را به پله های منتهی به بند ۱ و ۲ و ۳ آوردند. او تعریف کرد که دادگاه است و گروه گروه دارند اعدام می شوند. او خبر داد برای او اعدام مصنوعی بر پا کردند، چرا که یک برادر و یک خواهر او را در سالهای پیش اعدام کرده بودند. به او گفته بودند برو و برای بقیه تعریف کن که عاقبت کار شما ،علیه ما چیه!!

تعادل پیشین به هم خورده بود!! دادگاه صحرایی داخل بند زده شد. پاسداران زن با چادر وارد اتاقها می شدند و یک به یک سوال می کردند،۱ – اتهام؟ ۲ – حاضر به مصاحبه هستی؟ ۳ – نماز می خوانی؟ و زنان چپ یکی یکی جواب اتهام را میدادند و هیچکس حاضر به مصاحبه نمی شد. دست آخر پاسداران زن با نیشخندی بند را ترک می کردند و ما هم شروع به خندیدن می کردیم که اینبار هم شاهد درمانده شدن ما نخواهید شد. پاسدار زنی که صحنه را دیده بود با کینه توزی و سنگ دلانه گفت حالا بخندید، نوبت ما هم می رسد و بعد از رفتن پاسدارها ما دوباره می خندیدیم و کتایون داد امیری با لهجه گیلکی می گفت “او، آقا جان یک جوری میگه که هنوز نوبتشان نرسیده”- مادر کتایون، او را با رختشویی و کار کردن در خانه دیگران بزرگ کرده بود. اما کتایون با همه تلخکامی زندگی، لبخند زیبا و پر انرژی بر لب های کلفت و بزرگش می نشست و ما از شادی او که دستهای تپلش را به هم می مالید و صحنه های عذاب را  به صحنه پر خنده ایی تبدیل می کرد ،می خندیدیم. کتایون در زندان خودش را چپ معرفی کرد ولی اتهامش ۲ اتهامه مجاهد – اقلیت بود. از بند برده شد و بعد از بیست سال فهمیدم او را در زندان رشت اعدام کردند. یاد او همچون مروارید در صدف، در من نهفته است.

بعد از رفتن زنان مجاهد، تعدادی از چپ ها از طیف های مختلف را از بند آزادیها در بند یک آموزشگاه و بند ۳ زنان ، سری – سری به دادگاه می بردند و مرحله ی جدی و فشرده ای برای زنان چپ آغاز شد. از آنها اتهام ، نماز می خوانی پرسیده شد. دو زن از حزب توده در دادگاه ،اعلام اعتصاب غذا در آن تابستان سوزان کردند و پنج بار شلاق، هر بار پنج بار بر جانشان زده می شد تا شرط قبول نماز را بپذیرند. بچه های اقلیت، پیکار، رزمندگان حکم ارتداد و کابل تا نماز را گرفتند. همچنین تعدادی از زنان آزادی را که به دادگاه برده بودند آنان هم روزانه شلاق می خوردند، دنبال شیشه یا وسیله ایی بودند تا بتوانند خود را بکشند، چرا که مردن از تحمل کابل بسیار راحت تر بود. تعدادی پذیرفتند که نماز بخوانند هر چند که هیچگاه به درگاه سرکوب و شکنجه و اسلام دولا و چهارلا نشدند، اما در حیاط خوری شاهد آنان بودیم که به آسایشگاه انفرادی آورده شدند و آنان سرخورده و بسیار شرمگین از قبول این خود نامیده، اجبار شده بودند.

به دوست عزیزم م- ک با سر و کله و شکلک نشان می دادم که آرام باشد و بی شک با او احساس همدردی می کردم و به او نشان می دادم هنوز دوستش دارم. اما اگر خودم هم جای او بودم همان احساس تکه تکه شدن و ذوب شدن را می داشتم. نماز نخواندن جزو پرنسیب های ما شده بود. ما زنان چپ ،نجس های زندان رژیم اسلامی بودیم که برروی دمپایی ما مثل اسیران علامت زده می شد و با علامت ضربدر زرد رنگ ما را بخاطر عقایدمان دشنام و تنبیه می کردند. ما سالها غذای ماه رمضان را بعنوان اعتراض به بیرون داده بودیم. جزو آخرین نفرات و گروههای زندانیان بودیم که توالت جدا و حمام سرد را تجربه کردیم و در حمام های خالی و پراز قارچ زندان مخوف قزلحصار بروی ما تف می انداختند و ما را لعن و نفرین کرده بودند که بعد از حمام تمام دیوار از نجاست ما آبکشی می شد.  موقعی که زنان چپی را در تابوت ها نشانده بودند، ما عهد و پیمان بسته بودیم که نماز نخواهیم خواند حتی به قیمت سخت ترین شکنجه ها.

 روزها با شتابی بی وصف سپری می شد وجنب و جوش در زندان اوین  روال و ثبات خود را پیدا نمی کرد.  کار بازجوها،شکنجه گرها،پاسدارها،زندانبانان شلوغ  و زیاد بود. حتی  بعضی از روزها غذای داده شده مرسومی به غذای سرد وماسیده پر از روغن تبدیل می شد. بخاطر اینکه زندانبانان وقت و زمانی پیدا نمی کردند که سر وقت تعیین شده غذا را بما برسانند. در آن روزها کاملا می دانستیم که دادگاهها با شدت و حدت به  صد شتاب رسیده است. یکی از این روزهای مرگ با یکی از رفقای عزیزم پشت پنجره‌های اتاق ۱۱۰ نشسته بودیم و به آبی آسمان به افق دوری نگاه می کردم که به دیوار غربی اوین ختم می شد، به آن سمتی که چند ماه قبل خانواده ها برای جشن سیزده بدر به پشت دیوار و بالای تپه ها آمده بودند و با تکان دادن ملافه های رنگی جشن سیزده بدر را با ما تقسیم کرده بودند. در آن افکار بودیم که رگباری از گلوله با شدت و حدت شنیده شد و لحظاتی شاید بعد از ۳۰ ثانیه صدای الله اکبر وحشیانه زن و مرد پاسدار بگوش رسید. از آن به بعد حدس زدیم که پس تیرباران خواهیم شد. چرا که حتی نوع مرگ را این رژیم وحشی اعلام نمی کرد و بایستی با ورزیدگی چندین ساله خود حدس میزدیم. اما این حدس در خارج از کشور به یقینی دیگر تبدیل شد که همه را سربدار کردند.

سالن ۳ آموزشگاه از زنان مجاهد نزد ما خالی شده بود.گویی دیوارها لخت شده بودند. بعضی از اتاقها کاملا خالی از چهره و سکنه شده بود. در بند پچ پچی شروع شد. هر جمعی که سالها در باورها و ناباورها سخت دلی و سماجت را  یاد گرفته بود ،با هم به سخن نشستند. دیگر ملاقاتی در کار نبود که وقت تجزیه و تحلیل از حرفها و اشارات خانواده ها باشد و هیچ حرف امیدوار کننده ای هم در کار نبود. ما مانده بودیم و زندانبانان . در جمع های کوچک تصمیم گرفتیم ۱ – اتهام را بگوئیم ۲ – بگوئیم نماز نمی خوانیم ۳ – مصاحبه علیه گروههای دستگیر شده حتی به قیمت اعدام شدنمان نکنیم، اندشیه مرگ که هر زمان در خطر آن بودیم برایمان ملموس‌تر می‌شد. احساس آرامشی داشتیم. حال که چنین است، اگر مینا به رغم میل اش اعدام بشود، بگذاربگویند که برای عقیده اش از این طوفان در امان نماند.اگر مینا به علت نماز نخواندن اعدام بشود بگویند که او نماز خوان نبوده،او تسلیم ایدئولوژی اسلامی نشد و به مصاف  رژیم جمهوری اسلامی رفت، بگذار بگویند مینا پایداری کرد وبس !!!

 البته من گرامی ترین مرده هایم را با چهره زنده شان با پژواک عمل و گفتارشان در یاد دارم. آنها در من زندگی می کنند همچنان که شاید خود تا دیر گاه  زنده باشم. اما به کدامین حق مرگ را برای ما می خواستند؟؟

 در یکی از شبهایی که می دانستیم اعدام قطعی است ، ساعت ۱۰ شب زندانبان به داخل بند آمد، صدایم کرد، سکوت در پله ها صدایی را بوجود می آورد. صدای دمپایی لنگه به لنگه ام، خش چادرم و سعی و تلاشم که پله ها را به درستی به پایین بروم می رسید. نفسم را پشت چادر خش خش شده ام پنهان کردم تا پاسدار زن آرزوی ترس بر من را به گور ببرد. به دفتر بند خانم رحیمی مسئول بند ۱ ،۲ ، ۳ رسیدم. هیچکس در جایی نبود و سکوت و تاریکی بود. پاسدار مرا با خدعه و نیرنگ به داخل دفتر هدایت کرد و گفت برو تو ….. مردی پشت میز نشسته بود شلوار پاچه گشادی بر تن داشت،پاهایش از هم باز و بسیار بد در صندلی نشسته بود. کمی کمر و بالای تنش را به عقب داده و بالای رانش به بیرون زده بود، با صدای جا افتاده و مسلط خود را معرفی کرد، من زمانی نماینده وزارت اطلاعات در زندان هستم. ما می خواهیم به وضعیت زندانیها رسیدگی کنیم. عکس العملی نشان ندادم. اتهام و مدت محکومیت را پرسید. بسیار عادی جواب دادم،اقلیت و ۱۰ سال.پرسید چند سالته : گفتم ۲۷ سال. پرسید: انزجار می دی؟ گفتم انزجار نمی دم ( محکم و با قاطعیت ) ،از زیر چشم بند کاملا او را احساسش می کردم، یک پف ف ف کرد.سرش را به طرف دیوار سمت راست برگرداند و کمی مکث کرد،منم عادی با داشتن چشم بند مستقیم بطرف او نگاه  می کردم.

نمایند وزارت اطلا عات گفت :بیا برو بیرون ن ن ن. دیگه برات شوهر پیدا نمی شی ها. جوابی ندادم. همچنان مستقیم نگاه اش می کردم. من و زمانی نماینده وزارت اطلاعات هر دو درجا می زدیم، از بازی که در آن همبازی نمی یافت دست کشید. نمایشی کوتاه براه انداخت. او می بایست بر فشار بیفزاید .سرش را پایین انداخت، گویی چوب کبریتی را از لای شلوارش می خواهد بردارد.دوباره دشنام همچون  تازیانه بر سرم فرود آمد و فریاد زد،کارمان گاه مسخره می شد، سرکوفتم می زد و دوباره گفت : بدبخت بیا برو بیرون دیگه برات شوهر پیدا نمی شه ها ها ها، در حین نفس نفس زنان که فریاد می زد  گفت :تا حالا فکر می کردیم  این پیر چریکها و پیر و پاتالها به شما خط می د هند الان می فهمیم شما ختم روزگارید ید ید ….

به پاسدار زن دستور داد مرا به بند خود برگرداند. شب دیر وقت همه ظاهرا خوابیده بودند. به سراغ دوست قدیمی ام م – ت که چند سال از من بزرگتر بود و سال ۶۱ همسرش را اعدام کرده بودند و خود او را به بایکوت اجباری وادار کرده بودند رفتم. زن جد ی بود . دلم می خواست سرم را بروی کتفش بگذارم و نمی دانم شاید اشک بریزم . برایش تعریف کردم و به او گفتم ،م- ت ،شاید می خواهند شما را زودتر از ما ( صغری ها ) اعدام بکنند. اگر می خواهند، ببرند ،  دلم  می خواد با هم بریم. او در این مواقع حرفی نمی زد، ولی نگاه نگران محبت آمیزی به حال و رفتارم  نشان داد و گفت حالا برو بگیر بخواب تا فردا. اما من دیگر کار را پایان یافته می دیدم و با اندیشه مرگ نزدیک، جانم را فرا گرفته بود. این اولین بار نبود که از شخصی چون زمانی نماینده وزارت اطلاعات این اراجیف را شنیده باشم. در دادگاه چند دقیقه ای سال ۶۰ هم نیری رئیس دادگاه در کنار بازجو و چند لمپن و لات این حرف را زده بود که موجب خنده و مزاح دیگران شده بود. اینبار من و زمانی تنها بودیم. آن زمان برای مدت محکومیت ام این اراجیف گفته شد و الان موقع غائله داستان ،رژیم برای ما بنگاه شادمانی و نگرانی باز کرده بود. دلم می خواست حداقل چیزی را می فهمیدند یا در آنجا به زمانی تفهیم و نشان می دادم که این مسئولیت فردی است و هر کس مسئول برخورد کارهای خود است و بهای رنج و درد و خون های ریخته شده را با خود خواهم داشت و با ترساندن ،تحقیر و شکنجه و کابل به خواسته های شما تن نخواهم داد.

 ما زنان چپ، راه کارگر، اقلیت، رزمندگان ، پیکار و غیره تصمیم  گرفته بودیم که در مقابل پرسش های آنها ،پاسخی کوتاه بدهیم، چرا که تجربه مان ثابت کرده بود هر چقدر بیشتر حرف بزنیم خودمان را به درد سر خواهیم انداخت. پس هر رفتار من می توانست تا اندازه ای موضوع را پیچیده کند.

در این روزهای مرگ و زندگی که همراه با ماه محرم بود، تعدادی از زنان چپ با اتهام های مختلف تشکیلاتی از بند خارج شده و به حکم ارتداد و نخواندن نماز به آسایشگاه انفرادی برده بودند. بند در التهاب خاص خود که دیگر از نامه، ملاقات،رزونامه، تلویزیون خبری نبود، قرار داشت.  زنان چپ که هم نظر بودیم در یک اتاق بزرگ جمع  شدیم و یک رفیق که حافظه بسیار قوی داشت و بعد از سالها زندان، گنجینه مغزی او، برای ما رومانهایی را که قبل از دستگیری خوانده بود هر شب مثل شبهای هزار و یک شب تعریف می کرد. رومان رومن رولان  بنام جان شیفته بهترین تاثیر را بر من داشت. زنی مستقل و آگاه که بر شرایط تحمیلی تسلیم نمی شد و بر خلاف جریان آب شنا میکرد .

در همین حین از بند یک پایین در بسته تمامی زندانیان زن را با تدابیر امنیتی به گوهردشت بردند و بعدا از چند مدت آنها را بر گرداندند. دلم برای یاران و یارانم که بهترین روزها و سالهای مبارزه را در سلول و بند اوین،قزلحصار و گوهردشت گذرانده بودیم، می تپید و امید می رفت بتوان سرانجام یاران را دوباره با همان شور و نشاط می دیدم.

سپیده یار دیرین خوب من کجاست آیا می خواهند او را اعدام کنند. او یکسال و نیم تعلیقی از سال ۶۰ در زندان بود و بعلت نپذیرفتن شرط زندان مبنی بر هر نوع مصاحبه تا به حال که ۷ سال و اندی از آن می گذرد زندانی بود. آنان یعنی زنان موسوم به آزادیها تاوان مقاومت را اینگونه پرداخت می کردند و سرپیچی شان از شروط تحمیلی زندان و زندانبان و رژیم اکنون آنان را به نامعلوم ها سپرده بود.

زنان چپ سال ۶۷  صدای به رگبار بسته شدن زنان و مردان آزادیخواه را از تپه های اوین شنیدند، خبر دادگاه های مرگ مردان و سربدار شدن آنها و خالی شدن زندان را شنیدند. ما در یک حصار و در دره ای از سیم خاردار که عزیزانمان را برده بودند قرار گرفته بودیم، حلقه محاصره تنگ تر می شد و ما را در یک تنگه واقعی مرگ قرار داده بودند.

 اما در میدان  برخورد منافع و مسئولیت مان بعنوان  یک زندانی چهل و اندی روز مقابله کردیم و نه گفتیم ،بانگ سخن سر دادیم. ۸۵  زن از تمایلات گروهی متفاوت و با نگرش های محتلف به مارکسیسم، در یک تصمیم جمعی قاطع بودند. اگر هم ما را بکشند،ما مصاحبه نخواهیم کرد. زنان سالن ۳ آموزشگاه شاهد رفتن ۳۲ زن از بند خود شدند. سالن ۲ زنان اکثر قریب به اتفاق حلق آویز شدند. سالن یک تنبیهی خالی از سکنه و تعداد قابل توجهی حلق آویز شدند. زن زندانی سیاسی سال ۶۷ همچون سال ۶۰ دراونیفورم زندانبانش یعنی در چادر سیاه، بی چهره و پوشیده در کفن سیاه چادر به قتل گاه و محل اعدام برده شد!!

زنانی همچون مریم پاکباز، فروزان عبدی، مهین قربانی، شهربانو(اعظم)،اشرف فدایی، مهری و سهیلا        رحیمی،شورانگیز،مریم گلزاده غفوری،مهری قنات آبادی ،کتایون داد امیری و …. بی پروا همچون تکه های  گداخته سنگ از آتشفشان نفس شان از سینه خارج شد و جانشان در پوشیدگی چادر سیاه  سر بدار شد.

زنان چپ سالن ۳ زندان اوین در تابستان ۶۷ بر تصمیم جمعی خود مبنی بر می میریم ولی تسلیم نمی‌شویم ،پایدار ایستادند واین صدا و تصمیم ۸۵  زن در سالن  ۳ زندان اوین بود.

تاریخ زنان دهه ۶۰ می گوید،ما هنوز زنده ایم و با پتانسیل فعلی مان با سر کشی، گستاخی پرونده ناگشوده کشتار دهه ۶۰ را باز گشوده،نگاه خواهیم داشت و در آزمون های تاریخ فریاد می زنیم اگر به مرز فراموش کردن برسیم ،مرزهای آزادی و رهایی و عشق به همنوع وارد خانه ها نخواهد شد و دوباره کشتار ها تکرار خواهد شد!!

(مینا زرین)

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

نوشته‌ی یکی از زندانیان سیاسی بازمانده از دهه ی شصت

ویژه کشتار۶٧

پرواز می کند

پرنده ی سیاه شوم

برفرازسرآن

بیضه نشستگان امید

روندگان راه آرزو

ومن چقدر از بنز زرد متنفرم

من از مرداد

من از شهریور

وای اگر در پائیز

وای اگردر آذر

ومنِ نیمه جانِ اثیری

چه باید می کردم آنگاه

که آن رونده ی شوم زرد

مرگِ در چنته را

در میان آن بیضه نشستگان

در سخاوت تمام

بی تبعیض

تقسیم می کرد

کابوس مدام من اما

بی رحم تر از چنگال مرگ

گلویم را می فشارد مدام

که من از بنز زرد

که من از مرداد

که من از شهریور

بیزارم

بیزار

و من در این نفس کشیدن نفسگیر

دوره می کنم هر سال

مرداد و شهریور و بنز زرد را

آ … ه

چون شهریار شهر سنگستان

سر در غار کرده می پرسم

که آیا مرا امید رستگاری نیست

و غار را پاسخی است اما

اری نیست

اری نیست

تابستان ۱۳۶۷ فرعی چهارده

محسن مسئول صنفی بند که به شوخی مامان محسن صدایش می کردیم از انباری کوچکش شکلاتی درآورد و در میان بچه ها پخش کرد. شیرینی پایان جنگ. شیرینی پایان جنگی که هشت سال به درازا کشیده بود. همه خوشحال بودیم . اما در این میان چه کسی می دانست که تا چند روز دیگر قرار است زهری به کاممان کنند که تلخی اش تا ابد خود را تکرار خواهد کرد.

در فرعی چهارده گوهردشت که از بندهای تنبیهی زندان بود، تلویزیون کوچکی داشتیم. هواخوری و ملاقات را روزها قبل از پایان جنگ قطع کرده بودند .

روزهای نخست مرداد بود . اخبار فروغ مجاهدین رسیده بود و در میان تعجب ما اخبار این عملیات از تلویزیون هم پخش می شد. برایمان تعجب برانگیزتر این بود که چرا تلویزیون را از بند نمی برند .

مرداد گرمی بود . فضای فرعی در تابستان بسیار خفه و سنگین بود. بویژه اینکه پنجره های بند رو به شرق بودند و خورشید مستقیم به پنجره و نرده های پهن افقی روی آن و از لای نرده ها به درون می تابید و نرده های آهنی به شدت داغ می شدند. غروب روز چهارم مرداد تلویزیون را از بند بردند .

در آن فضای ملتهب خبری رسید که تعدادی زندانی را از مشهد به گوهردشت آوردند. صداهای گنگی به عنوان خبر در گوشهایمان می پیچید از یک احتمال دور، از کشتار و قتل عام زندان؛ اما کمتر کسی به آن بها می داد و آن را جدی می گرفت. البته همه می گفتیم که از اینها بعید نیست اما با این وجود باز هم کسی باور نمی کرد.

پنجم مرداد ۱۳۶۷ ساعت ۱۱ صبح

صدای باز شدن درب آهنی بزرگ حیاط بند که به محوطه ی بیرون از بند و خیابان کنار آن باز می شد توجهمان را جلب کرد. به پشت پنجره آمدیم . تابش شدید آفتاب چشم را می زد. تعدادی زندانی را به داخل حیاط آوردند. شمردیم . چهارده نفر بودند . اینها همان زندانیانی بودند که از مشهد به گوهردشت آورده بودند . آنها همگی بدون چشم بند بودند. به داخل دستشویی حیاط بند می رفتند ؛ وضو می گرفتند و بیرون می آمدند و در همان حیاط بند به نماز می ایستادند. چشمانمان می دید اما دلهامان هنوز باور نمی کرد. آخر این چه نمازی است که اینگونه و بر روی آسفالت حیاط زندان باید خوانده شود ؟ همه با چشمانی باز و در سکوت از لای نرده ها به تماشا ایستاده بودیم . یکی در آن میان گفت : می خوان اعدامشون کنند . صدایی از کسی برنخواست . نمازخواندنشان که تمام شد دوباره آنها را از در بیرون بردند.

در محوطه ی بیرون حیاط بند و نزدیک آشپزخانه زندان سوله ای وجود داشت . زندانیان را به داخل سوله بردند . در حیاط بند نیمه باز بود . تحرکات بیرون به اندازه ی باز بودن در پیدا بود. چند پاسدار از جمله پاسداری که قد بلند و هیکل ورزیده ای داشت که زندانی ها نامش را علی فردین گذاشته بودند در جلوی آنها حرکت می کرد از سمت غرب حیاط بند و از در کوچکی که از راهروی زندان به حیاط باز می شد وارد شدند و به طرف سوله رفتند. یک آمبولانس سفید رنگ هم آمد و جلوی سوله توقف کرد.

پس از حدود یک ساعت اعدام پایان یافت . اعدام شدگان را داخل آمبولانس سفید گذاشتند و آمبولانس حرکت کرد و رفت. بعد از لحاظاتی پاسدار قد بلند وارد حیاط شد. فرد دیگری از این سو به طرف او آمد در میانه حیاط بند به هم رسیدند و به سلام و احوالپرسی مشغول شدند. فرد تازه وارد در ابتدا خواست که با پاسدار دست بدهد که او از دست دادن امتناع کرد و پیدا بود که در حال توضیح دادن علت دست ندادن خود است. او چون در اجرای اعدام زندانیان و نیز جابجایی جنازه هایشان شرکت کرده بود نجس به حساب می آمد و اگر قبل از غسل نمودن به کسی دست می زد یا دست می داد فرد مقابل هم در اصطلاح نجس می شد.

پس از دقایقی دربزرگ  حیاط بند بسته و همه چیز تمام شد و دوباره سکوت بر حیاط بند حاکم شد .

دیگر کسی نمی خندید همه کم حرف شده بودیم . چهره ها همه متفکر و در عین حال منتظر. همه در انتظار رخداد و حادثه ای بودند . اما کسی درست نمی دانست کدام حادثه و چگونه. هیچ کدام نمی دانستیم که جز دو سه نفر تا پایان روز هفتم مرداد در حسینیه زندان گوهردشت نقطه ی پایانی بر داستان زندگیشان گذاشته خواهد شد.

امیرحسین کریمی که بچه ها به دلیل آنکه قبل از دستگیری در حوالی تهرانپارس دکه ای داشت او را امیرقهوه چی صدا می کردند، صدای بسیار زیبایی داشت . غروب شده بود و هوا تاریک. امیر شروع به خواندن تصنیفی از مرضیه کرد.

دیوانه ز دست عشقت تو کنونم

آواره چو مجنون در دشت جنونم

چون بگذرم از این ره با پایای شکسته

چون ناله کند این دل با نای شکسته

همه در سکوت گوش می کردیم. این آخرین باری بود که صدای دلنواز امیر گوشها ودلهایمان را نوازش می داد و این آخرین باری هم بود که امیر می خواند.

تا غروب روز هفتم مرداد نه امیرحسین کریمی صدایی برای خواندن داشت و نه فرزین نصرتی و نه فردین نصرتی نه فرشید انتصاری ؛ محسن کریمی ؛ ابراهیم چوبدار؛ حسن فخار؛ محمد مروج؛ مسعود خستو و محسن صادق زاده …گوشی برای شنیدن.

آن فروریخته گل های پریشان در باد

کز می جام شهادت همه مدهوشانند

یادشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

از فساد ١٢ هزار میلیاردی تا سرقت ١۶ میلیاردی

یادداشت سیاسی- روز ١٨ شهریور، وزیر نیرو در گفت‌وگو با “شبکه خبر سیما” از توقف اجرای یک پروژه به دلیل فساد ١٢ هزار میلیارد تومانی خبر داد. به‌گفته‌ی وی، وزارت راه  می‌خواست پروژه خط ‌آهن گرگان – بجنورد – مشهد را با ۴ هزار میلیارد تومان هزینه توسط کنسرسیومی که ٨۵ درصد منابع مالی آن از سوی چینی‌ها و به صورت فاینانس پرداخت می‌شد و ١۵ درصد منابع مالی به‌عهده بخش ایرانی بود، اجرایی کند. در ارتباط با ١۵ درصدی که قرار بود طرف ایرانی آن را تامین کند، قرار شده بود تا بخشی از اموال وزارت نیرو به ارزش ۶٠٠ میلیارد تومان به پیمانکار ایرانی واگذار شود، اما ارزش واقعی اموال واگذار شده به پیمانکار بالغ بر ١٢ هزار و ۶٠٠ میلیارد تومان بوده است!!! یعنی به جای ١۵ درصد مبلغ پروژه، بیش از سه برابر مبلغ کل پروژه از اموال عمومی به پیمانکار ایرانی پرداخت شده است!!!

اما جالب‌تر از خبر این فساد کلان ١٢ هزار میلیارد تومانی که کمترین انعکاس را در رسانه‌های حکومتی یافت، دفاع ۵٠ نماینده مجلس از این فساد بزرگ و تاریخی بود. چند روز قبل‌تر یعنی روز ٧ شهریور، یکی از نمایندگان مجلس به نام موسی‌الرضا ثروتی نماینده بجنورد در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس، خبر از نامه‌ی اعتراضی ۵٠ نماینده مجلس به لاریجانی برای تذکر به روحانی در مورد لغو یک مصوبه قانونی!!! دولت احمدی‌نژاد داده بود و سخنان وزیر نیرو در واقع واکنش به این اعتراض بود. وی مدعی شده بود که لاریجانی با ابلاغ این مصوبه نشان داده که مصوبه فوق مورد تایید مجلس بوده و این مصوبه تمامی مراحل قانونی را طی کرده و بنابر این، هم اکنون اموال فوق مالک دیگری دارد و دولت حق ندارد آن را باطل کند!!! وی بویژه تاکید کرد که این اقدام دولت مخالف واگذاری کار به مردم!!! و اصل ۴۴ قانون اساسی است!!!

به راستی که سخنان جالبی بود!! وقتی که پای منافع افراد به میان می‌آید، دست به همه کار می‌زنند، از قانون حرف می‌زنند و از این‌که این اموال مال دولت نیست و دولت حق ندارد مصوبات قانونی را لغو کند. اما چرا؟! آشکار است! چون منافع آقایان در خطر می‌افتد!

هیچ شکی نیست که در این واگذاری چنین فسادی رخ داده است وگرنه وزیر نیرو جرات نداشت که با این صراحت از فساد ١٢ هزار میلیارد تومانی در اجرای این پروژه سخن بگوید و کارنامه سیاه حکومت را سیاه‌تر بکند، و تازه مساله ترس وزیر نیرو نیز هست که فردا همین فساد، در تسویه حساب‌های درونی حاکمیت یقه او را نگیرد. همان‌طور که بابت ماجرای فساد ٣ هزار میلیارد تومانی (که یک چهارم این مبلغ است) قرار است ۴ نفر به دلیل اختلال در نظم اقتصادی اعدام شوند و یا همان‌طور که کرباسچی شهردار اسبق به بهانه‌ی مواردی که بسیار کمتر از این مبالغ بود به زندان رفت و در واقع هدف همه‌ی این دادگاه‌ها تسویه حساب‌های جناحی بوده و هست. وگرنه تمام وجود حکومت اسلامی را فساد فرا گرفته و منحصر به این قوه و آن قوه ، یا این جناح و آن جناح نیست.

همین که ۵٠ نماینده مجلس از یک سوء استفاده ١٢ هزار میلیارد تومانی دفاع کرده و زیر نامه‌ای که تایید کننده‌ی این فساد است امضا زده‌اند، یک نمونه‌ی آشکار از
وضعیتی است که امروز کشور در اثر فساد مقامات حکومتی به آن گرفتار شده‌ است. دیگر دزدی و فساد در میان مقامات حکومتی آن‌قدر معمول شده است که احمدی‌نژاد درست یک روز قبل از پایان دوره ریاست جمهوری‌اش، ١۶ میلیارد تومان از حساب دولت به حساب بانکی که خودش به بهانه‌ی ایجاد دانشگاه افتتاح کرده و حق امضا با خودش است، واریز می‌کند و البته که این مبلغ در برابر فساد ١٢‌هزار میلیارد تومانی بسیار ناچیز است، و باز بگذریم از میلیاردها دلاری که همواره صحبت از نبود اسناد خرج‌کردش در دولت احمدی‌نژاد بوده و بسیاری از نمونه‌های دیگر، از سازمان تامین اجتماعی که صحبت از هزاران میلیارد تومان فساد است تا شرکت ملی صنایع مس که به هر حال تعداد آن‌ها سر به فلک می‌زند. همه‌ی اینها نشان‌گر اوج فساد افرادی است که در قدرت قرار می‌گیرند. بیهوده نبوده و نیست که در جریان انتخابات مجلس صحبت از هزینه‌های میلیاردها تومانی برای تصاحب کرسی مجلس می‌شود و باز بیهوده نیست که این همه جنگ و دعوا بر سر کرسی ریاست‌جمهوری صورت می‌گیرد و برای‌اش یقه پاره می‌کنند.

فساد حکومتی یکی از ویژگی‌های قدرت‌هایی‌ست که به توده‌های مردم پاسخ‌گو نبوده و در یک کلام حکومت‌هایی که از مردم جدا می‌باشند. در جامعه‌ی سرمایه‌داری، به‌مثابه‌ی شکلی از جوامع طبقاتی، جدا از آن که حکومت‌ها حامل همان ویژگی فوق هستند، به دلیل پیچیدگی‌ها و گستردگی نقش و دستگاه دولت نسبت به دوران ماقبل خود، فساد حکومتی به همان میزان رشد یافته، پیچیده شده و دامنه‌ی آن حتا بسیار گسترده گردیده است. اما میزان و چگونگی فساد در هر کشور، متناسب با ویژگی‌های ساختار سیاسی آن‌ متفاوت است.

در کشورهای سرمایه‌داری که از حکومتی دیکتاتوری برخوردارند، جایی که احزاب مخالف حضور قانونی نداشته، بسیاری از نهادها و تشکل‌های صنفی ممنوع می‌باشند و حق آزادی بیان و اندیشه در آن‌ها رعایت نمی‌شود، طبیعی‌ست که میزان فساد بیشتر است. در ایران جدا از این موضوع که حکومتی از نوع دیکتاتوری بر سر کار بوده و سرکوبی بسیار خشن در جامعه حاکم می‌باشد، به دلیل این که دولت با بهره‌مندی از درآمد نفت، خود یک کارفرمای بزرگ محسوب می‌گردد، این فساد دوچندان شده است. اگر در دولت خاتمی فساد بود که می‌توان برای نمونه به همان نحوه‌ی واگذاری شرکت‌های دولتی به بخش خصوصی، امتیازات گمرگی و یا تقسیم درآمد نفت به نحوی که حاکمان از جمله ولی فقیه از آن بی‌نصیب نمانند، اشاره کرد، در دوران احمدی‌نژاد به دلیل تشدید سرکوب و بسته شدن همان حداقل فضای سیاسی که در دوران ریاست جمهوری خاتمی بوجود آمده بود، فساد بیشتر و فراگیرتر شد. از سوی دیگر، دولت احمدی‌نژاد به واسطه‌ی جنگ‌های منطقه‌ای و گران شدن نفت، با منبعی از درآمدهای نفتی روبرو شد که دولت‌های قبلی از آن برخوردار نبودند و این عامل نیز به‌نوبه‌ی خود باعث افزایش فساد گردید. یعنی تنها با مقایسه دولت‌های خاتمی و احمدی‌نژاد و افزایش (حتا چشم‌گیر) فساد در دوران دومی می‌توان به نقش سرکوب و اهمیت درآمدهای نفتی در گسترش آن پی بُرد.

اما همان‌طور که گفته شد فساد تنها در کشورهایی که حاکمان دیکتاتور دارند نیست. تمامی کشورهای سرمایه‌داری کم و بیش به این معضل دچار هستند و لازم نیست که برای اثبات آن به گذشته‌های دور برگردیم. حمایت دولت‌ها و به اصطلاح نخبگان حاکم بر این کشورها از سرمایه‌داران (مانند بانک‌ها) در جریان بحران اقتصادی و انتقال این بحران بر دوش کارگران و زحمتکشان، یک کلاه برداری و شکل دیگری از این دزدی، سوء استفاده و فساد است. این دولت‌ها هر جا که توانستند با خرید بانک‌ها با بهایی گزاف و بسیار بیشتر از ارزشی که داشتند، آن‌هم با پولی که از مالیات کارگران و دیگر حقوق‌بگیران فراهم آمده بود، از ورشکستگی بانک‌ها جلوگیری کردند، آن وقت فشار بحران اقتصادی را با سیاست‌های ریاضت اقتصادی و با حذف خدمات اجتماعی به محروم‌ترین اقشار همان جامعه وارد ساختند.

تنها در حکومتی که مردم می‌توانند به‌صورتی فراگیر و مستقیم بر انتخاب شوندگان نظارت داشته و هر لحظه که تصمیم گرفتند افرادی را که بر سر قدرت هستند  – به هر دلیلی – از کار برکنار کرده و افراد دیگری را جایگزین کنند، حکومتی که آزادی بیان و اندیشه هیچ شرط و مانعی ندارد و به این ترتیب می‌توان نظارت بر تمامی ارکان قدرت را گسترش داد، می‌توان به فساد پایان داد و این ویژگی را هیچ‌کدام از دولت‌های سرمایه‌داری ندارند. تنها در یک حکومت که به شیوه‌ی شورایی اداره می‌شود، حکومتی که در آن جدا افتادگی انتخاب شوندگان و انتخاب کنندگان با حذف امتیازات انتخاب شوندگان همراه است، راه‌ها برای فساد مقامات دولتی بسته می‌شود.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

قدرت طبقه کارگر

یادداشت سیاسی- کارگران کارخانه‌های لاستیک البرز (کیان تایر) و فولاد زاگرس پس از مبارزاتی مستمر که از تیرماه آغاز شده بود، توانستند اراده و خواست خود را به سرمایه‌داران و دولت حامی آن‌ها دیکته کنند. اگرچه امکان دارد که تهاجمات سرمایه‌داران و دولت به دستاوردهای کارگران این دو کارخانه بار دیگر از سر گرفته شود و از این رو کارگران این کارخانه‌ها باید هوشیارانه از دستاوردهای خود دفاع کنند، اما تا همین‌جا نیز می‌توان از یک موفقیت و پیروزی برای طبقه‌ی کارگر ایران سخن گفت. آن هم در روزگاری که کارگران در اقصا نقاط کشور به درگیری روزانه با کارفرمایان کشیده شده و به‌رغم تمامی مبارزات و از خودگذشتگی و شجاعت، در بسیاری از مواقع این مبارزات حتا به دستاوردهایی موقت برای آن‌ها منتهی نمی‌گردد. از همین‌روست که می‌توان با بازخوانی مبارزات کارگران این دو کارخانه بر عللی که به موفقیت آن‌ها منجر شد، انگشت گذاشته و از تجارب آن‌ها بهره برد.

٢٣۵ کارگر کارخانه فولاد زاگرس که بعد از سال‌ها کار طاقت‌فرسا روز ١٨ تیر توسط کارفرما اخراج شده بودند، از همان روز  مبارزات خود را برای بازگشت به کار آغاز کردند. بعد از چند روز اعتراض در برابر ادارات و مراکز حکومتی در استان کردستان، کارگران راهی تهران شدند تا با تجمع در برابر مراکز اصلی حکومت هم‌چون وزارت صنایع، مجلس و دفتر خامنه‌ای، صدای اعتراض خود را در شهری که میلیون‌ها نظاره‌گر دارد، بلند کنند. عوامل و دستگاه‌های حکومتی به‌جای پاسخ‌گویی به خواست‌های برحق کارگران، ابتدا از راه تهدید و یا حتا تطمیع کارگران وارد شدند، اما هنگامی که با اراده آهنین کارگران و اتحاد خلل‌ناپذیرشان برای بازگشت به کار روبرو گشتند، به پای میز مذاکره نشستند. در نهایت کمیسیون اصل ٩٠ مجلس با کارگران به توافقاتی دست یافت و قرار شد تا از اخراج کارگران ممانعت به عمل آید (که خواست اصلی کارگران بود). اما کارگران با بازگشت به کردستان با مشکل دیگری روبرو گشتند. اداره کار کردستان این توافق را با توسل به این که مجلس ارگان اجرایی نیست و نمی‌تواند تصمیم بگیرد رد کرده و موکول به موافقت دستگاه‌های اجرایی کرد. اما کارگران خسته نشدند، بازگشت به کار تنها راه ادامه‌ی حیات‌شان بود، پس به مبارزات خود ادامه دادند و حتا از چپاول شبانه اموال کارخانه توسط کارفرما جلوگیری کردند. روز ده شهریور، صد نفر از آنها به محل کنفرانس خبری مدیرکل اداره کار استان هجوم آورده و در آنجا مدیر کل را مجبور به پاسخ‌گویی کردند، تا این‌که در آخر موفق شدند رای بازگشت به کار را از سوی اداره کار شهرستان قروه بگیرند. هر چند که ممکن است کارفرما و دولت به حیله‌های دیگری متوسل شوند و یا کارفرما به رای اداره کار قروه اعتراض کند و دیگر سنگ‌هایی که ممکن است بر سر راه کارگران گذاشته شود، اما کارگران تا این‌جا ثابت کردند که از خواست خود عقب ننشسته و با اتحاد و مبارزه از دستاوردهای خود دفاع خواهند کرد.

اما مبارزات کارگران لاستیک البرز (کیان تایر) سابقه‌ای طولانی‌تر دارد. شش سال پیش بود که معضلات کارگران با واگذاری کارخانه آغاز شد. کارگران اما توانستند در پی مبارزات خود، که حتا به هجوم شبانه نیروهای پلیس و امنیتی و دستگیری بیش از صد کارگر منجر گردید، مالک کارخانه را که یگانه هدفش به تعطیلی کشاندن کارخانه و اخراج کارگران بود، از کارخانه بیرون کنند. رسیدن به این هدف تنها در سایه اتحاد کارگران که به تصمیمات جمعی پایبند بودند، امکان پذیر گشت. آن‌ها برای رسیدن به هدف‌شان دست به هر گونه اعتراضی زدند، حتا دست به اشغال دفتر مرکزی شرکت زدند و با حضور شبانه‌روزی در آنجا به اشغال دفتر استمرار بخشیدند. آنها مجمع‌عمومی به‌پا کردند وتصمیم به اخراج برخی از مدیران کارخانه گرفتند. سرکوب، وعده، ندادن حقوق و گرسنه نگاه‌داشتن کارگران نتوانست مانع و خللی در اراده‌ی کارگران برای بیرون کردن مالک کارخانه و حفظ کارشان که مورد تهدید قرار گرفته بود، ایجاد کند.

اگرچه کارگران در زمستان سال ٨٧ توانستند به موفقیت دست یافته و کارخانه را از چنگال مالک رهایی بخشند، اما بعد از گذشت بیش از ۴ سال، وزارت صنایع در آخرین ماه‌های دولت احمدی‌نژاد، طرح بازگشت مالک قبلی به کارخانه را کلید زد که منجر به موج جدیدی از اعتراضات کارگری گردید. کارگران با تجربه‌ای که از مبارزات گذشته‌ی خود داشتند، این‌بار نیز زیر بار هیچ گونه فشار و تطمیعی نرفتند. وقتی که ۵ نماینده کارگران به پلیس امنیت اسلامشهر احضار شده و دستگیر شدند، کارگران دست به تجمع زده و اعلام کردند تا آزادی هر ۵ کارگر لاستیک البرز، به اعتراضات خود ادامه خواهند داد. همین اقدام آن‌ها در حمایت از همکاران و هم‌زنجیران خود کافی بود تا رژیم به عزم و اتحاد کارگران پی برده و همان شب کارگران بازداشتی را آزاد کند.

تا این که مبارزات آن‌ها در روز ١٣‌ شهریور به بار نشست. در این روز کارگران کیان تایر از ساعت ٧ صبح در برابر وزارت صنایع تجمع کردند. در این روز قرار بود جلسه‌ای به منظور رسیدگی به خواست‌های آن‌ها در این وزارتخانه تشکیل شود. هنگامی که از ورود نمایندگان کارگران به جلسه جلوگیری شد، کارگران به داخل وزارتخانه هجوم برده و پس از سر دادن شعار “ما منتظر جوابیم، هیچ جا نمی‌ریم ،همین‌جا هستیم” در داخل وزارت صنایع، به خیابان بازگشتند. کارگران با شعار مرگ بر جلالی (نظری جلالی معاون وزیر کار و از اعضای سازمان حمایت از صنایع که از حامیان اصلی شرفی مالک کارخانه می‌باشد)،  “شرفی خیانت می‌کند، جلالی حمایت می‌کند” هم به تجمع خود ادامه دادند و هم مانع خروج معاون وزیر کار از وزارتخانه شدند. کارگران شعار می‌دادند: “تا خون در رگ ماست، البرز خانه ماست” تا نشان دهند کار چه اهمیتی در زندگی آن‌ها دارد و یا “برای حفظ البرز بریده باد دست دزد” و منظور کارگران از این دزد همان شرفی و حامیان او در قدرت بودند. در نهایت و با حضور ٣ نماینده از طرف کارگران قرار شد تا واگذاری کارخانه به مالک قبلی متوقف شده و تا زمان استقرار هیات مدیره دولتی، ٢ نفر از مدیریت فعلی کارخانه و ٢ نفر از سازمان حمایت از صنایع مسئولیت اداره کارخانه را برعهده بگیرند. کارگران اما به تجمع خود ادامه دادند تا هم حکم دو نفر از مدیران برای اداره کارخانه صادر شود و هم مشکل قطع برق کارخانه توسط وزارت صنایع حل گردد. پس از برآورده شدن این دو خواست، کارگران به تجمع پیروزمند خود خاتمه دادند.

تجربه‌ی کارگران لاستیک البرز و فولاد زاگرس، تجربه‌ی کل طبقه‌ی کارگر ایران است، طبقه‌ای که تمامی اعضای آن منافع و دشمن مشترکی دارند. تجربه کارگران این دو کارخانه از اهمیت اتحاد، پایبندی در برابر تصمیمات جمعی، حمایت و پشتیبانی از یکدیگر، پیگیری و تداوم مبارزه و بسنده نکردن به وعده کارفرمایان و مقامات حکومتی برای ما سخن می‌گوید.

هنگامی که کارگران به وعده‌های مقامات بسنده نکرده و به مبارزات خود تا تحقق خواست‌های‌شان ادامه می‌دهند نکته بسیار مهمی برای کارگرانی دارد که در نهایت به وعده‌ها بسنده کرده و به دشمن طبقاتی خود، فرصت سرکوب و یا ایجاد تفرقه در میان کارگران را می‌دهند.

هنگامی که کارگران لاستیک البرز، در دفاع از کارگران بازداشتی به‌پا می‌خیزند، پیام مهمی است که به دیگر کارگران فرستاده می‌شود.

پایبندی به تصمیمات جمعی و اتحاد و جلوگیری از ایجاد تفرقه در صفوف کارگران، اهمیت و نتیجه‌ی خود را در این مبارزات به‌خوبی نشان می‌دهد. کارگران لاستیک البرز نشان دادند که اتحاد کارگران حتا اگر پای نیروهای سرکوب رژیم به کارخانه باز شد، برای دفاع از مبارزه و زندگی تک تک آن‌ها از چه اهمیتی برخوردار است.

همان‌طور که گفته شد، تجربه کارگران کارخانه‌های لاستیک البرز و فولاد زاگرس تجربه‌ی جنبش طبقه کارگر ایران است و تجربه‌ی جنبش کارگری به ما می‌گوید که کارگران تنها با قدرتی که در اتحاد و مبارزه‌ی آن‌ها نهفته است می‌توانند پیروز میدان جنگ با سرمایه شوند. همین تجربه به ما می‌گوید که هر گونه تفرقه، سازش و دودلی و تردید نتیجه‌ای جز شکست به همراه نخواهد آورد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۳ در فرمت پی دی اف

“بازنگری در سیاست خارجی” ادعای توخالی روحانی

kar_logo01هر تلاش هیئت حاکمه برای غلبه بر بن‪بست‪هایی که با آن روبه‪روست، به علت تضادهای درونی جمهوری اسلامی با موانع و بن‪بست‪های جدیدی برخورد می‪کند.

شیوه برخورد به نزاع هسته‪ای و نهاد تصمیم‪گیرنده آن در مذاکرات، به یک معضل جدید رژیم تبدیل شده است.

در دوران احمدی‪نژاد بر سر شیوه برخورد جمهوری اسلامی به این نزاع و نهادی که ظاهرا تصمیم‪گیرنده آن بود، اختلاف قابل‪ملاحظه‪ای وجود نداشت. اکنون، اما با به قدرت رسیدن روحانی، نزاع هسته‪ای به نزاع و مجادله درونی رژیم منجر شده است.

روحانی که می‪داند با ترکیب کنونی شورای امنیت ملی، قدرت تصمیم‪گیری و مانور بر سر این مسئله را در مذاکره با قدرت‪های جهانی نخواهد داشت، برای پیشبرد سیاست خود در عرصه بین‪المللی، در تلاش است، ابتکار عمل و تصمیم‪گیری در مورد نزاع هسته‪ای را از دست شورای امنیت ملی درآورد و در دست خود متمرکز سازد. او به این استدلال متوسل شده است که مسائل مربوط به پرونده هسته‪ای در زمره سیاست‪های کلی رژیم نیست، بنابراین حل و فصل آن بر عهده اوست و باید به وزارت امور خارجه تحت امر وی واگذار گردد. اما اعضای شورای امنیت ملی رژیم که عمدتا متشکل از سران و فرماندهان ارگان‪ها و نهادهای سیاسی، نظامی و امنیتی وابسته به گروه‪های رقیب است، با این انتقال مرکز تصمیم‪گیری به مخالفت برخاسته‪اند. از همین‪روست که هنوز نه توافقی بر سر نماینده جمهوری اسلامی در مذاکرات صورت گرفته و نه تاریخی برای از سر گیری این گفتگوها تعیین شده است.

روشن است که بالاخره، باندهای درونی رژیم ناگزیرند بر سر این نزاع درونی‪شان به نحوی به توافق برسند، اما همین اختلاف و نزاع نشانه آشکاری از لاینحل بودن معضلی‪ست که جمهوری اسلامی با آن دست به گریبان میباشد. واقعیت قضیه این است که پرونده هسته‪ای، گروگان نزاع جمهوری اسلامی با قدرت‪های جهانی در مورد سیاست خارجی‪ست. بنابراین نه می‪تواند مجزا از کل نزاع مرتبط با سیاست خارجی حل و فصل گردد و نه گروه‪های رقیب روحانی حاضرند قدرت تصمیم‪گیری بر سر این مسئله را از دست بدهند.

شکی نیست که جمهوری اسلامی عقب‪نشینی پیرامون این مسئله را در اساس پذیرفته است، اما حد و حدود این عقب‪‪نشینی برای جناح‪های درونی هیئت حاکمه یکی نیست. از دیدگاه روحانی، نزاع هسته‪ای مسئله‪ای جدا از سیاست‪های کلی رژیم در عرصه مناسبات بین‪المللی و سیاست خارجی‪ست، بنابراین هرگونه عقب‪نشینی را دربرمی‪گیرد، اما برای گروه‪های رقیب وی و از جمله شخص خامنه‪ای، این عقب‪نشینی محدوده‪ای دارد که فراتر رفتن از آن به عقب‪نشینی‪های پی‪درپی در سیاست خارجی خواهد انجامید و به اصطلاح اصول کلی سیاست خارجی جمهوری اسلامی را زیر سئوال خواهد برد. لذا بسیار بعید به نظر می‪رسد که روحانی بتواند سیاست مطلوب خود را پیش ببرد و این نیز نامعلوم است که حتا بتواند وزیر امورخارجه خود را به عنوان نماینده جمهوری اسلامی در مذاکرات تعیین کند. از همین‪روست که ظریف، وزیر امورخارجه روحانی در گفتگوی تلویزیونی اخیر خود گفت: این که چه میزان وزارت امورخارجه در بحث هسته‪ای نقش داشته باشد، چیزی‪ست که رئیس جمهور و مقامات عالی نظام باید در مورد آن تصمیم‪گیری کنند. اگر کس دیگری هم باشد به او کمک می‪کنیم. ظرف یکی دو هفته آینده در مورد مذاکره‪کننده هسته‪ای تصمیم‪گیری خواهد شد.

اما چنانچه از شواهد بر‪می‪آید و روحانی نتواند در این عرصه سیاست خود را پیش ببرد، از هم اکنون کل برنامه و سیاست‪های وی با شکست روبه‪رو شده است. چرا که از دیدگاه وی همان‪طور که به هنگام رای‪اعتماد به وزیر امورخارجه‪اش در مجلس گفت “کلید حل مشکلات در دروه شرایط کنونی سیاست خارجی است”. یعنی او حل کل مشکلات و معضلات رژیم را با حل معضلات سیاست خارجی رژیم مرتبط دانست.

البته این ادعا یک گزاف‪گوئی‪ست. سیاست خارجی پرتشنج جمهوری اسلامی، یک عامل تشدید‪کننده “مشکلات” جمهوری اسلامی‪ست، اما اساس و ریشه این “مشکلات” یا به عبارت دقیق‪تر، بحران‪ها و بن‪بست‪های داخلی جمهوری اسلامی، در تضادهای داخلی، در ساختار اقتصادی – اجتماعی جامعه ایران و نظام سیاسی پاسدار نظم سرمایه‪داری قرار دارد.

بحران اقتصادی که مهم‪ترین معضل جامعه ایران است، همزاد جمهوری اسلامی‪ست. این بحران‪ حتا در شرایطی که لحظه‪ای تعدیل شده، همواره وجود داشته و لاینحل باقی مانده است. علت آن هم نخست در تضادهای ساختار اقتصادی جامعه ایران است که بحران رکود – تورمی مزمن را به جزء لایتجزائی از این ساختار تبدیل کرده است. علت دیگر آن سیاست‪های اقتصادی نئولیبرال طبقه حاکم است که از دوره زمامداری رفسنجانی تحت عنوان سیاست “تعدیل” ظاهرا برای حل بحران به مرحله اجرا درآمد، اما به ویژه در دوره چهارساله دوم او، چنان بحران را تشدید کرد که پیش از آن سابقه نداشت. به علت دیگر هم در تداوم و تشدید این بحران می‪توان اشاره کرد و آن تضاد میان ساختار اقتصادی و روبنای سیاسی دولت مذهبی‪ست. به عبارت دیگر همانا موجودیت خود جمهوری اسلامی  عامل تشدید بحران بوده و هست. در طول این سال‪ها نه سیل سرمایه‪های انحصارات بین‪المللی در دوره رفسنجانی و خاتمی توانست بحران را حل کند و نه درآمد سالانه متجاوز از ۱۰۰ میلیارد دلار از نفت در دوره احمدی‪نژاد.

بنابراین پوشیده نیست که برخلاف ادعای طبقه حاکم ایران و قدرت‪های امپریالیست که می‪کوشند تحریم‪ها را علت بحران‪ها و وخامت اوضاع اقتصادی معرفی کنند و روحانی هم آن را به پرچم سیاست خود تبدیل کرده است، بحران اقتصادی پیش از نزاع هسته‪‪ای و تحریم‪ها با حدت و شدت ادامه داشته و پس از اجرای سیاست نئولیبرال آزادسازی قیمت‪ها به اوج خود رسید. تحریم‪های اقتصادی فقط یک عامل تشدیدکننده در مرحله معینی از ادامه این بحران بود.

پوشیده نیست که دقیقا به خاطر ادامه و تشدید این بحران در سراسر دوران موجودیت جمهوری اسلامی‪ست که وضعیت مادی و معیشتی طبقه کارگر و عموم توده‪های زحمتکش سال به سال وخیم‪تر شد و سطح معیشت آن‪ها به درجه‪ای تنزل کرد که دیگر هرگز نتوانست، به پیش از دوران استقرار جمهوری اسلامی برسد.

این بحران توام با خود، در طول تمام این دوران، عواقب و معضلات اجتماعی متعددی برای مردم ایران به‪بار آورده است که فقر و بیکاری وحشتناک، رشد و گسترش اعتیاد، تن‪فروشی، تکدی‪گری، کودکان‪کار و خیابانی، زورگیری و رشد انواع و اقسام جرم و جنایت، نمونه‪های بارز آن هستند. یاوه‪گویی‪ست که علت و راه‪حل این معضلات اجتماعی جامعه ایران در خارج از مرزهای کشور جستجو شود و ادعا شود”کلید حل مشکلات در دروه شرایط کنونی ما، سیاست خارجی است”.

یکی دیگر از معضلات مردم ایران حاکمیت رژیم اختناق و سرکوب و سلب آزادی‪ها و حقوق دمکراتیک مردم است که رابطه‪ی لاینفکی با استبداد ذاتی دولت دینی حاکم، موجودیت جمهوری اسلامی ایران دارد و نه سیاست خارجی رژیم.

لذا، از جهات مختلف اقتصادی، اجتماعی و سیاسی روشن است که ادعای روحانی مبنی بر این‪که “کلید حل مشکلات ما در دوره شرایط کنونی، سیاست خارجی است.” جز یاوه‪سرایی چیز دیگری نیست. او خیلی که موفق باشد، فقط می‪تواند درآمد دولت از نفت را افزایش دهد و هزینه‪های دستگاه دولتی را که اکنون به مشکل برخورد کرده است، تامین کند، اما بحران‪ها و معضلات توده‪های مردم ایران یا به ادعای وی ”مشکلات“ به جای خود باقی خواهد ماند.

اما ببینیم با این اهمیتی که روحانی به عرصه سیاست خارجی جمهوری اسلامی برای حل مشکلات رژیم می‪دهد، آیا می تواند معضلی از معضلات  را در این عرصه حل کند؟

اشاره شد که او حتا بر سر مسئله چگونگی مذاکره پیرامون نزاع هسته‪ای با مشکل روبه‪روست، تا چه رسد به سیاست خارجی. روحانی می‪گوید از آنجایی که کلید حل مشکلات، در سیاست خارجی‪ست، خواهان “بازنگری در سیاست خارجی” جمهوری اسلامی‪ست. اما این بازنگری از دیدگاه او به چه معناست؟ به این معناست که در استراتژی سیاست خارجی تغییری رخ نخواهد داد، آنچه که تغییر خواهد کرد تاکتیک است. لذا می‪افزاید: “بازنگری در سیاست خارجی به معنای تغییر در اصول نیست، اما شیوه‪ها و تاکتیک‪ها باید تغییر کنند.” وزیر خارجه وی، این سیاست را مبسوط تر توضیح می‪دهد و می‪گوید: “اصول سیاست خارجی توسط قانون اساسی، فرمایشات امام راحل، رهنمودهای رهبری و اسناد بالا دستی تعیین شده و مبنای روابط بین‪المللی جمهوری اسلامی را تشکیل داده و تغییر هم نخواهد کرد. اما شرایط بین‪المللی این نیاز را ایجاد می‪کند که همه دولت‪ها در درون خود، روش و گفتار خود را متناسب با تحولات بین‪المللی تعریف کنند.”

به این “بازنگری” که نگاه شود، کاملا آشکار است که چیزی در عرصه سیاست خارجی جمهوری اسلامی تغییر نخواهد کرد، مگر گفتار.

پان‪اسلامیسم که اساس و بنیان سیاست خارجی دولت دینی حاکم بر ایران است، به حسب اصول قانون اساسی، مواضع خمینی، دستورات خامنه‪ای و مصوبات پیشین رژیم در این عرصه، همچنان استراتژی جمهوری اسلامی در عرصه سیاست خارجی باقی می‪ماند. در چارچوب این استراتژی یا اصل کلی سیاست خارجی، جمهوری اسلامی وظیفه خود می‪داند که برای توسعه و گسترش اسلام‪گرایی در جهان تلاش کند، از گروه‪ها و جنبش‪های اسلام‪گرا حمایت نماید و برای استقرار دولت‪های دینی اسلامی به ویژه از نوع فرقه شیعه، از هیچ اقدامی فروگذار ننماید. آشکار است که این استراتژی، توسعه‪طلبانه، تجاوزگرانه، ماجراجویانه، برتری طلبانه و جنگ‪طلبانه است. از همین روست که از آغاز پیدایش جمهوری اسلامی در ایران، مناسبات این دولت با دولت‪های منطقه‪ی خاورمیانه و قدرت‪های جهانی، پیوسته با تشنج، درگیری و کشمکش‪های حاد همراه بوده است. رژیم‪های عربی منطقه خاورمیانه که از کمک‪ها و حمایت‪های سیاسی، مالی و نظامی به گروه‪های رقیب اسلام‪گرای خود احساس خطر می‪کنند و اقدامات جمهوری اسلامی را مداخله‪ی آشکار در امور داخلی خود می‪دانند، در طول این سال‪ها همواره با رژیم حاکم بر ایران درگیری و نزاع داشته‪اند. لذا مناسبات  آن‪ها با جمهوری اسلامی بلاانقطاع با تشنج و وخامت روزافزون همراه بوده است. رژیم اسرائیل که ایدئولوژی و هژمونی‪طلبی جمهوری اسلامی را خطری جدی برای موجودیت خود می‪داند و از کمک‪ها و حمایت‪های آن از گروه‪های اسلام‪گرای فلسطینی و لبنانی بیمناک است، همواره آمادگی درگیری نظامی را با جمهوری اسلامی داشته است و درعین حال تلاش کرده است به ویژه قدرت‪های جهانی را به مقابله با جمهوری اسلامی تشویق کند.

تلاش‪های هژمونی‪طلبانه و توسعه‪طلبانه جمهوری اسلامی در منطقه خاورمیانه با سیاست‪های قدرت‪های امپریاست به ویژه امپریالیست‪های اروپایی و آمریکایی نیز ا‪صطکاک و برخورد پیدا کرده است، چرا که آن‪ها نیز اهداف و مقاصد توسعه‪طلبانه و برتری‪طلبانه خود را دنبال می‪کنند و از بی‪ثبات شدن وضعیت رژیم‪های وابسته به خود نگران‪اند. بنابراین پوشیده نیست که اگر تقریبا تمام دولت‪های منطقه و مهم‪ترین قدرت‪های جهانی با جمهوری اسلامی مناسباتی همواره پرتشنج داشته‪اند، مرتبط با استراتژی جمهوری اسلامی در سیاست خارجی و اهدافی‪ست که از طریق این استراتژی تعقیب می‪کند. بدیهی‪ست که مادام تغییری در این استراتژی صورت نگیرد و روحانی و وزیرامورخارجه‪اش می‪گویند قراری نیست تغییری در این عرصه انجام بگیرد، تضادها، تنش و درگیری‪هایی که تاکنون وجود داشته، ادامه خواهد یافت و ادعاهای روحانی پوچ از کار درخواهد آمد. یعنی نه فقط معضلی از معضلات و بحران‪های سیاست خارجی جمهوری اسلامی برطرف نخواهد شد، بلکه تمام امید روحانی به بهبود وضعیت داخلی رژیم از طریق بهبود در مناسبات بین‪المللی، نقش برآب خواهد شد.

به تمام معنا مضحک است، وقتی که روحانی می‪گوید استراتژی سیاست خارجی و هدف آن تغییر نمی‪کند، اما می‪خواهد سیاست خارجی جمهوری اسلامی را مورد بازنگری قرار دهد و از طریق “تاکتیک و روش” بحران‪های متعدد بین المللی جمهوری اسلامی را حل کند و از آن طریق “مشکلات” داخلی را نیز برطرف نماید. این را نه فقط دولت‪های رقیب جمهوری اسلامی، بلکه هر کس که اندکی با سیاست آشنا باشد، می داند که تاکتیک در خدمت استراتژی و اهداف آن است و نه برعکس. جمهوری اسلامی می‪خواهد با حمایت از اسلام‪گرایان عراقی به دخالت خود در این کشور ادامه دهد، می‪خواهد حزب‪الله لبنان و گروه‪های اسلام‪گرای فلسطینی را تقویت کند، می‪خواهد با حمایت و کمک به اسلام‪گرایان افغانی، پاکستانی، یمنی، بحرینی و غیره اهداف سیاست پان‪اسلامیستی خود را تعقیب کند، می‪خواهد در سوریه دخالت سیاسی و نظامی داشته باشد، می‪خواهد گروه‪های ترور اسلامی را حتا در کشورهای اروپایی سازمان دهد، می‪خواهد میلیتاریسم و نظامی‪گری خود را تقویت نماید، اما گویا تاکتیک و روش می‪تواند در خلاف این جهت استراتژیک اتخاذ گردد. فقط کافی‪ست که به جای تندخوئی و ترشرویی  احمدی‪نژاد و جلیلی، لبخند روحانی و نماینده او قرار گیرد. واقعا که با چه تردستی و مهارتی معضلات سیاست خارجی جمهوری اسلامی که گویا کلید حل تمام معضلات میباشد، حل شده است. “بازنگری” در گفتار و روش، مشکل‪‪گشای تمام معضلات خارجی رژیم در خیال شده است! وزیرخارجه جمهوری اسلامی در گفتگوی تلویزیونی خود در پاسخ این سئوال که “چطور می‪خواهیم از موانع سیاست خارجی در مواجهه با کشورهای همسایه عبور کنیم” می‪گوید: “ما نیاز داریم که همراه با همسایگان خود نسبت به منافع خود به یک فهم درست برسیم.” دقیقا همین فهم درست نسبت به منافع اقتصادی و سیاسی‪ست که به ستیزها و درگیری‪ها در سیاست خارجی انجامیده است و نه نفهمی و سوءتفاهمی که باید به سادگی برطرف شود. او از این‪که دولت‪های اسلام‪گرای رقیب جمهوری اسلامی به تقویت فرقه‪گرایی و نزاع مذهبی می‪پردازند و در برابر فرقه‪گرایی شیعی جمهوری اسلامی، فرقه‪گرای سنی و حمایت از آن را در جنگ و نزاع فرقه‪ای قرار داده‪اند، شکوه می‪کند و می‪افزاید: “در منطقه‪ای که این میزان از گروه‪ها و مذاهب مختلف وجود دارد، نمی‪توان با دعوای فرقه‪ای منافع خود را پیش برد.” گویا که ایشان اصلا بی‪اطلاع است از این مسئله، که تا پیش از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی در ایران و سیاست پان‪اسلامیستی شیعه‪گرای آن، ما چیزی به نام جنگ فرقه‪ای در منطقه خاورمیانه نداشتیم. این جمهوری اسلامی ایران بود که آغازگر جنگ فرقه‪ای، تشدید تضاد شیعه و سنی گردید و درپی آن نیز دولت‪های اسلام‪گرای منطقه و قدرت‪های امپریالیست نیز به آن دامن زدند. مادام که جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است و با سیاست پان اسلامیستی شیعه‪گرای خود به فرقه‪گرایی و جنگ فرقه‪ای دامن می‪زند، این معضل منطقه خاورمیانه همچنان پابرجا خواهد ماند.

جمهوری اسلامی ایران، با سیاست خارجی ارتجاعی خود نه فقط نتایج بس مخربی برای توده‪های مردم ایران به‪بار آورده، بلکه تاثیرات ویران‪گری برکل منطقه خاورمیانه گذاشته است. ادعای روحانی مبنی بر “بازنگری در سیاست خارجی” یک ادعای تو خالی‪ست، چرا که این سیاست خارجی در اساس دست نخورده باقی می‪ماند. او که هم‪اکنون بر سر تعیین نماینده ای برای مذاکره با قدرت‪های جهانی با مقاومت رقبای خود روبه‪روست، قادر نخواهد بود نزاع هسته‪ای را حل کند تا چه رسد به کل بحران‪های سیاست خارجی. باید به خاطر داشت که این سیاست پرتنش خارجی از سال‪ها پیش از آن‪که نزاع هسته‪ای و پرونده مرتبط با آن پیش آید، همواره وجود داشته، به حیات خود ادامه داده و خواهد داد.

این سیاست خارجی نمی‪تواند تغییر کند، مگر آن‪که سیاست داخلی دگرگون گردد. و این دگرگونی رخ نخواهد داد مگر آن‪که بساط جمهوری اسلامی از ایران جاروب شود. اما تنها برافتادن جمهوری اسلامی برای حل تمام معضلات مردم ایران کافی نیست. اگر قرار است به بحران‪ اقتصادی پایان داده شود، اگر قرار است، راه‪ حل عملی برای غلبه بر معضلات اجتماعی بی‪شمار جامعه ایران ارائه شود، اگر قرار است، مردم ایران از آزادی و دمکراسی، رفاه و برابری برخوردار گردند، باید یک دولت کارگری شورایی در ایران مستقر گردد که بتواند تمام نظم پوسیده موجود را از بیخ و بن دگرگون سازد و از این طریق تضاد‪ها و بحران‪های موجود را حل کند. فقط این را‪ه‪حل، نجات‪بخش توده‪های وسیع مردم ایران خواهد بود.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵٢  در فرمت پی دی اف

با این سیاست‌های اقتصادی ١٠٠ روز که نه ١٠٠٠ روز هم نتیجه‌ای نخواهد داد

در روزهای اخیر دولت روحانی با همراهی مجلس و دیگر ارگان‌های حکومتی تبلیغ زیادی به‌راه انداخته‌اند که گویا مهم‌ترین دغدغه دولت روحانی تامین معیشت توده‌های مردم است. روز دوم شهریور روحانی با بیان این‌که کارگروهی را مشخص می‌کند تا ظرف ١۵ روز همه موانعی را که در مسیر اشتغال، تحرک اقتصادی، صنعت، کشاورزی و خدمات وجود دارد بررسی و راهکارها را ارائه کند، گفت: “حتما در ١٠٠ روز اول اقدامات ضروری را در این زمینه انجام داده و محصول آن را به اطلاع ملت خواهیم رساند”. وی پس از برگزاری اولین جلسه هیات دولت با وزرای جدید نیز خطاب به خبرنگاران گفته بود: “به‌طور ویژه در خصوص کالاهای اساسی مورد نیاز مردم تصمیماتی اتخاذ شد که با اجرای این تصمیمات مردم در ماه‌های آینده سال، مشکلی در این زمینه نخواهند داشت”.

قرار است که در روزهای آینده در اولین گام وزارتخانه‌هایی چون وزارت “اقتصاد و دارایی”، “صنعت، معدن و تجارت” و “کار، تعاون و رفاه اجتماعی”، برنامه‌ی ١٠٠ روزه‌ی خود را برای مقابله با مهم‌ترین معضلات اقتصادی، کنترل گرانی، تورم، بیکاری و نیز بهبود معیشت مردم ارائه دهند. حتا جهانگیری معاون اول روحانی در مراسم معارفه ربیعی وزیر جدید کار از احیاء واحدهای تولیدی تعطیل و نیمه تعطیل و بازگشت به کار افراد بیکار شده به عنوان یک اقدام اولیه، اضطراری و مهم نام برد. از سوی دیگر، برخی از اقتصاددانانی که همواره گرد جریان حاکم بوده‌اند، با کشیدن هورا و ابراز رضایت، از توسعه و رشد اقتصادی در سال‌های پیشِ‌رو سخن رانده و گاه آن را با نام “توسعه ایرانی” می‌آرایند. اقتصاددانانی که هم‌چون وزیر کنونی اقتصاد یعنی علی طیب‌نیا که او را “متخصص ضد تورم” نامیده‌اند (آن‌هم در کشوری که بالاترین نرخ تورم را در دنیا دارد)، کم‌وبیش در تمام دوران حکومت اسلامی در تدوین سیاست‌های اقتصادی نقش داشته و سیاست‌های‌شان حتا در شرایطی که وضعیت اقتصادی ایران تا این اندازه وخیم نبود و حداقل در سایه‌ی درآمدهای نفتی، دولت از توان مالی بسیار بهتری برخوردار بود، نتوانست چاره‌ساز کشتی درهم‌شکسته‌ی اقتصاد ایران شود.

اما جدا از تمامی این مباحث، امروز برای یک کارگر یا معلم و دیگر زحمتکشان جامعه که دریافتی‌شان تکافوی حتا نیمی از نیازهای‌شان را نمی‌کند، و هر صبح که برای کار از خواب برمی‌خیزند شاهد گران‌تر شدن نیازهای معیشتی خود هستند، این مساله که سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی چه تاثیری بر وضعیت معاش آن‌ها خواهد گذاشت، اهمیت فراوانی دارد. با این مقدمه نگاهی خواهیم داشت به وضعیت کنونی اقتصاد ایران و آن‌چه که تاکنون از زبان حاکمان در ارتباط با سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی مطرح شده است.

اقتصاد ایران از یک بحران عمیق اقتصادی رنج می‌برد که تورم بالا همراه با رکود از ویژگی‌های اصلی آن می‌باشند. هم اکنون نرخ تورم در ایران، براساس آمارهای دولتی بالای ۴۵ درصد(١) و براساس برآوردهای غیر دولتی بالای ۶٠ درصد می‌باشد که در این صورت می‌توان آن را بالاترین نرخ تورم در جهان دانست. اما مساله این است که نرخ تورم بالای ۶٠ درصدی در حالی‌ست که اقتصاد کشور به‌گفته‌ی نوبخت معاون روحانی “براساس گزارش مرکز آمار ایران، منفی ۴/ ۵ درصد بوده” (به‌عبارت روشن‌تر اقتصاد کوچک‌تر شده)!! و بدون هیچ تردیدی در سال جاری نیز رکود عمیق‌تر خواهد گشت. از دیگر معضلات اقتصادی کشور بالا بودن نقدینگی می‌باشد که در بالا رفتن تورم اثرگذار است و حتا در سالی که گذشت و به رغم رشد منفی و کوچک‌تر شدن اقتصاد، روزانه ٢٩٧ میلیارد تومان بر میزان نقدینگی افزوده شد. اما در حالی که میزان نقدینگی (حجم پول و شبه پول) هیچ تناسبی با حجم گردش کالا نداشته و این خود تورم‌زا می‌باشد(٢)، دولت و بانک‌ها با وضعیت مضحکی روبرو شده‌اند. واقعیت این است که دولت و بانک‌ها پولی در بساط نداشته و از نظر مالی کاملا ورشکسته می‌باشند. در ارتباط با دولت، ورشکستگی به این معناست که حجم نیازها از درآمدها بسیار پیش افتاده و دولت با وجود بدهی‌های سنگین، پولی برای پرداخت بدهی‌ها و یا اتخاذ سیاست‌های تشویقی برای گسترش تولید ندارد. در مراسم تودیع و معارفه وزرای کابینه در وزارتخانه‌های مربوطه بارها این مورد مطرح شده که حجم بدهی انباشته‌ی وزارتخانه‌ها بسیار بالا می‌باشد، و حتا جهانگیری در مراسم معارفه وزیر راه و شهرسازی از آخوندی وزیر جدید خواست تا فکری به حال بدهی‌هایی بکند که وزیر سابق در این مراسم از آن‌ها سخن به‌میان آورده است. به‌گفته‌ی محسن رضایی دبیر “مجمع تشخیص مصلحت”، حجم بدهی دولت به پیمانکاران در پایان سال ٩١ به ۴٠ هزار میلیارد تومان رسیده بود. دولت هم‌چنین ٢٠ هزار میلیارد تومان به سازمان تامین اجتماعی بدهکار است(٣). بدهی دولت به بانک مرکزی و دیگر بانک‌ها که در سال ٩٠ به ۶/ ۴٧ هزار میلیارد تومان رسیده بود، در پایان کار دولت به ٧٢ هزار میلیارد تومان رسید. این بدهی‌ها در شرایطی‌ست که حجم نقدینگی در طی این سال‌ها ۶ برابر شده و میزان انتشار اسکناس در دوره احمدی‌نژاد ٩٠٠ درصد افزایش یافته است. بحران مالی به شهرداری‌ها هم سرایت کرده، طوری‌که برای پرداخت حقوق نیز با مشکل روبرو هستند چه رسد به کارهای عمرانی.

اما بانک‌ها هم با معضل بزرگی روبرو هستند. مساله این است که بانک‌ها نیز پولی در بساط ندارند و بسیار بیشتر از میزان سپرده‌ها و دارایی‌های خود وام داده‌اند. براساس آمار دولتی، در پایان سال ٩١ بانک‌ها ١٠٠ درصد منابع خود را تسهیلات پرداخته‌اند(۴). یعنی برای سال ٩٢ صندوق‌ بانک‌ها عملا خالی است و برای دادن وام به بخش صنعت برای حل مشکلات نقدینگی این بخش (۵)، تنها راه سرازیر کردن پول از سوی دولت به بانک‌هاست که با توجه به بی‌پولی دولت، هرگونه تزریق نقدینگی به جامعه و به هر عنوانی باعث افزایش نقدینگی و در نهایت تورم می‌شود. هم اکنون دولت خود با معضل بزرگ کسری بودجه روبرو است که دولتی‌ها از رقم ٧٠ هزار میلیارد تومان یعنی یک سوم بودجه عمومی کشور سخن به‌میان آورده‌اند، آن‌هم در شرایطی که نیمی از سال گذشته است و در خوشبینانه‌ترین حالت (با توجه به این‌که در بیش از ۴ ماه از این دوره، دولت احمدی‌نژاد بر سر کار بوده و تا توانسته پول خرج کرده است) نیمی از بودجه صرف شده و دولت برای نیمه دوم سال، به صورت واقعی تنها برای دو ماه پول در بساط دارد، آن هم در صورتی که دیگر درآمدها تا پایان سال قابل تحقق باشند که در اینجا نیز علامت سوال زیادی وجود دارد. مانند درآمدهای حاصل از “هدفمندسازی” که وزیر اقتصاد بر کسری ١٠ هزار میلیاردی آن تاکید کرده و یا معضل تحقق درآمدهای مالیاتی که در بودجه امسال نسبت به سال گذشته افزایش داشته، آن‌هم در حالی که حتا درآمدهای مالیاتی سال قبل نیز تحقق نیافته و اقتصاد نسبت به سال گذشته رکود عمیق‌تری را تجربه می‌کند و این تاثیر مستقیمی بر تحقق درآمدهای مالیاتی خواهد گذاشت(۶)!!

با این توضیحات، این سوال مطرح است که اقتصاددانان و وزاری کارآزموده!! دولت روحانی چه برنامه‌ای برای رشد اقتصادی و مقابله با این بحران بزرگ مالی دارند؟!! نگاهی به برنامه‌های ارائه شده از سوی وزرای اقتصادی کابینه در جریان رای اعتماد مجلس نشان می‌دهد که هیچ برنامه‌ای وجود ندارد. در واقع نمی‌تواند هم وجود داشته باشد، برای آن‌که مقابله با این بحران، راه‌کارها و سیاست‌هایی را در عرصه‌ی اقتصاد می‌طلبد که این دولت و هر دولت سرمایه‌داری دیگری از اتخاذ آن‌ها عاجز است. کل برنامه طیب‌نیا وزیر اقتصاد و دارایی را اگر مطالعه کنید تنها سه نکته در آن می‌یابید. اولی واگذاری شرکت‌های دولتی به بخش خصوصی، دومی تغییر نظام مالیاتی با هدف افزایش درآمدهای مالیاتی (با این هدف خیالی که درآمدهای مالیاتی باید جایگزین درآمدهای نفتی در بودجه شود) و سوم جذب سرمایه‌گذاری خارجی، نکاتی که در گزارش اقتصادی وی در تلویزیون در روز ٢ شهریور نیز عینا تکرار گردید.

ابتدا از درآمدهای مالیاتی شروع می‌کنیم. دولت روحانی مدعی است که می‌خواهد جلوی فرارهای مالیاتی را بگیرد و هدف این نیست که بر دوش مالیات دهندگان فشار بیشتری وارد آورد. اول این‌که افزایش درآمدهای مالیاتی در بودجه سال‌جاری عموما بر افزایش مالیات‌های غیرمستقیم متکی است(٧) که عمده فشارش بر دوش کارگران و زحمتکشان خواهد بود، دوم این‌که جلوگیری از فرار مالیاتی توسط سرمایه‌داران که بویژه در بخش‌های خدماتی، تجاری و مسکن هستند، ملزومات و مقدماتی دارد که حتا اگر خوشبین باشیم، یعنی اگر بپذیریم که براستی هدف دولت گرفتن مالیات از این گروه سرمایه‌داران است، مدت زمان زیادی می‌طلبد که هرگز به کسری بودجه سال‌جاری کمکی نخواهد کرد. درآمدهای مالیاتی هرگز نمی‌توانند در چنین سیستمی به سادگی جایگزین درآمدهای نفتی شوند که ٨۵ درصد درآمدهای ارزی، ۶۵ درصد درآمدهای دولت و ٢۵ درصد تولید ناخالص داخلی را به‌خود اختصاص داده است.

در بخش واگذاری شرکت‌های دولتی به بخش خصوصی که نه فقط شعار این دولت که از زمان ریاست‌جمهوری رفسنجانی تاکنون به شعار مهم اقتصادی دولت‌ها تبدیل شده نیز شاهد بوده‌ایم که چگونه عمل شده است. نمونه کارخانه کیان‌تایر (لاستیک البرز) هم اکنون در برابر چشمان ما قرار دارد. صاحب قدیمی کارخانه با همکاری سازمان گسترش صنایع در تلاش است تا کارخانه را تصاحب کرده و با به تعطیلی کشاندن عمدی کارخانه، زمین کارخانه را که امروز ارزش زیادی پیدا کرده به فروش رساند. امروز بسیاری از کارخانه‌هایی که به بخش خصوصی واگذار شده یا تعطیل شده و یا نیمه تعطیل هستند. به‌گفته‌ی خود همین مقامات دولتی هم‌اکنون صنایع کشور با بحران روبرو بوده و با ۵٠ درصد ظرفیت کار می‌کنند، علت آن نیز روشن است. میزان سود در سایر بخش‌ها بسیار بالاتر از بخش صنعت است، حال چگونه می‌توان سرمایه را مجبور کرد که به صنعت سرازیر شود؟!! تجربه نشان داده است که بنا به وِیژگی‌های ساختار سرمایه‌داری و نظم سیاسی حاکم بر ایران بورژوازی راه حلی برای این مسئله ندارد.

مساله جذب سرمایه‌گذاری خارجی (از جمله سرمایه‌ی ایرانیان خارج از کشور) هم کاملا روشن است که بدون حل بحران در سیاست خارجی و مشکل برنامه‌ی هسته‌ای راه به جایی نخواهد برد. در هیچ کشور دنیا نیز سابقه نداشته است که کشوری با این همه بحران در سیاست خارجی و درگیر بودن با قدرت‌های برتر جهانی در سوریه، لبنان، عراق، افغانستان و دیگر کشورهای منطقه بتواند با اتخاذ سیاست‌هایی این‌چنینی در عرصه‌ی اقتصاد، به رشد اقتصادی دست یابد. اگر کره‌جنوبی توانست این راه را برود و اگر برخی از دیگر کشورهای جنوب شرقی آسیا بدنبال آن روان شده و امروز به‌ویژه کشورهایی هم‌چون ترکیه در حال طی این مسیر هستند، بیش از هر چیز به موقعیت سیاسی این کشورها برمی‌گردد. ترکیه در سایه‌ی روابط خوب خود با کشورهای اروپایی و آمریکا نه تنها توانست صنعت توریسم خود را گسترش دهد که هم‌چنین در بخش صنعت نیز رشد داشته و توانست به حجم صادرات صنعتی خود بیافزاید. اما ایران چه امتیازی دارد؟! آیا امنیت سیاسی و اقتصادی دارد؟! چه امتیازی برای سرمایه‌گذاری در ایران وجود دارد وقتی که هرگونه سرمایه‌گذاری در این کشور با خطر تحریم از سوی آمریکا روبرو بوده و نتیجه‌ی این تحریم‌ها نیز خروج شرکت‌های خارجی و کاهش سرمایه‌گذاری در ایران می‌باشد که  آخرین آن هم خروج شرکت ساسول آفریقای جنوبی و فروش سهام ۵٠ درصدی خود به یک شرکت ایرانی در شرکت پتروشیمی آریا است که در منطقه ویژه اقتصادی “عسلویه” فعال بود!!

در نهایت تمام تلاش دولت روحانی به یکسری عملیات روانی محدود می‌شود تا بتواند با استفاده از ذهنیت بوجود آمده، مقداری وضعیت رها شده‌ی اقتصادی را به کنترل درآورد که در این میان تامین کالاهای اساسی با نرخ ارز مرجع سابق، از جمله این برنامه‌ها برای حفظ موقعیت کنونی است. واقعیت این است که دولت برای اجرای مرحله‌ی دوم هدفمند‌سازی یارانه‌ها نیز با مشکل زیادی روبروست چرا که از تاثیرات انفجاری آن می‌ترسد. اما با این وجود، به دلیل محدود بودن گزینه‌های دولت برای مقابله با کسری بودجه و با توجه به این‌که در بودجه سال‌جاری افزایش درآمدهای حاصل از افزایش بهای انرژی منظور شده است، به نظر می‌آید که افزایش بهای این کالاها همان‌طور که وزیر اقتصاد نیز به آن اشاره کرد، یکی از راه‌های ا‌ست که بر روی میز دولت روحانی قرار دارد. راه‌حلی که بی‌شک از تاثیرات تورمی آن نمی‌توان فرار کرد.

اما مشکل مهم‌تر دولت روحانی این است که وضعیت روانی جامعه و حالت انتظاری که به‌وجود آمده، چندان قابل دوام نیست و بزودی نتیجه‌ی این سیاست‌ها که در واقع ادامه‌ی سیاست‌های گذشته است با افزایش تورم و تشدید رکود اقتصادی خود را نشان خواهد داد. در شرایط کنونی اقتصادی، دولت روحانی برای سر پا ماندن راهی جز افزایش نقدینگی ندارد، حتا هیچ راهی برای به راه انداختن صنایع تعطیل شده نیز ندارد. راه‌اندازی تولید شعار جدیدی نیست، حتا خامنه‌ای سال گذشته را سال “تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی” نامیده بود که اتفاقا بدترین سال برای همان تولید ملی شد. نکته جالب این است که در جریان رای اعتماد به کابینه روحانی هیچ اختلافی بر سر سیاست‌های اقتصادی بین دولت روحانی و اکثریت اصول‌گرای مجلس نبود، چرا که این سیاست‌ها در تمام دوران حکومت اسلامی غالب بوده‌اند و قرار هم نیست تغییری کنند.

در واقع تنها امید دولت روحانی برای حل وضعیت کنونی اقتصادی، حل بحران خارجی، پایان دادن به تحریم‌ها، فروش نفت و در نهایت سرپا نگاهداشتن دولت با پول نفت است. این تنها فکر و برنامه‌ی حقیقی دولت روحانی‌ست تا بتواند – آن‌هم تا حدودی – با تورم و رکود اقتصادی مقابله کند، به این مفهوم که شرایط ماقبل تحریم را بوجود بیاورد. وگرنه دولت روحانی نه راه حلی برای معضلات ارائه داده و نه خواهد داد و نه حتا موجود است. در این میان، تنها تعدادی شعار و وعده است که اگر دولت روحانی بر بحران خارجی فائق نیاید برای او باقی خواهد ماند، همراه با اقتصادی ورشکسته‌تر از گذشته. و البته بر همه، حتا دولت‌های غربی نیز روشن است که کلید بحران خارجی نه در دست روحانی که در دست خامنه‌ای می‌باشد. اما آیا خامنه‌ای حاضر است مانند خمینی جام زهر را بنوشد و آیا این جام زهر با توجه به موقعیت متزلزل خامنه‌ای نسبت به خمینی و شرایط متفاوت جامعه ایران، بدون پایان یافتن نقش ولایت فقیه در قدرت امکان‌پذیر خواهد بود؟ بدون شک جواب این سوال نیز منفی می‌باشد.

پی‌نوشت‌ها:

١ – علی‌ طیب‌نیا وزیر اقتصاد و دارایی در برنامه تلویزیونی “نگاه” شنبه ٢ شهریورماه.

٢ – به‌گفته‌ی بهمنی رئیس سابق بانک مرکزی میزان نقدینگی در سال گذشته با ٢۶ درصد رشد به ۴۶٧ هزار میلیارد تومان رسیده است. هم‌چنین نوبخت معاون روحانی نیز در برنامه تلویزیونی “پایش” نقدینگی بخش خصوصی را ۴۵٠ هزار میلیارد تومان اعلام کرد که اثرات تورمی آن بر کسی پوشیده نیست.

٣ – حافظی رئیس اسبق سازمان تامین اجتماعی روز شنبه ٢ شهریور در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس این مبلغ را ۵٣ هزار میلیارد تومان اعلام کرد.

۴ – به‌طور معمول بانک‌ها اجازه دارند تنها بخشی از منابع خود را که بین ٧٠ تا ٨٠ درصد است به صورت وام واگذار کنند.

۵ – بهمنی رئیس کل بانک مرکزی گفته بود با توجه به دو برابر شدن نرخ ارز بخش صنعت به نقدینگی بیشتری برای رفع نیازهای خود روبرو است. جدا از این باید در نظر داشت که بسیاری از کارخانجات به بهانه‌ی نبود نقدینگی تعطیل و یا نیمه تعطیل شده‌اند.

۶ – علی طیب‌نیا در گفت‌وگوی تلویزیونی در برنامه نگاه بر گسترش تولید و جلوگیری از فرار مالیاتی به‌عنوان دو راه حل برای افزایش درآمدهای مالیاتی نام برد. وی گفت: اگر بخواهیم از درآمد پاک مالیاتی بهره‌مند شویم باید در وهله اول کاری کنیم که تولید افزایش یابد.

٧ – نگاه کنید به مقاله نشریه کار با عنوان “چشم‌انداز تیره و تار اقتصاد در بودجه ٩٢” منتشره در نیمه دوم خرداد شماره ۶۴٧.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵٢  در فرمت پی دی اف

وزیر کار کیست و چه برنامه‌ای برای کارگران دارد؟

علی ربیعی که به عنوان وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی از سوی حسن روحانی به مجلس معرفی شده بود، با ١٠٠ رای مخالف، ٢١ رای ممتنع و ١۶٣ رای موافق از مجلس ارتجاع رای اعتماد گرفت. ربیعی اگرچه به عنوان یک چهره اطلاعاتی – امنیتی و یکی از عناصر سرکوب‌گر فعال رژیم برای کارگران ایران چندان ناشناخته نیست، اما پیش از آن‌که ببینیم این مقام امنیتی در جایگاه وزیر کار چه برنامه‌ای برای کارگران و در حوزه مسائل کارگری دارد، بد نیست نگاهی گذرا به سوابق کسی که اکنون بر مسند وزارت کار نشسته است داشته باشیم.

علی ربیعی در دستگاه سرکوب و امنیتی رژیم جمهوری اسلامی پست‌های متعدد و خصوصا پست‌های کلیدی و مهمی را برعهده داشته است که از جمله می‌توان به این سمت‌ها اشاره کرد؛ معاون وزارت اطلاعات در زمان تصدی ری‌شهری و دولت به‌اصطلاح سازندگی تا سال ٧۴، معاون حقوقی و پارلمانی وزارت اطلاعات، عضو سپاه و مسئول اطلاعات سپاه در استان‌های شمال ایران، مدیرکل اطلاعات آذربایجان شرقی، عضو شورای فرماندهی پایگاه تهران و منطقه سه کشور و قرارگاه حمزه و سیدالشهدا، رئیس دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی، مسئول اجرائی شورای عالی امنیت ملی از ٧۴ تا ٨۴.

خود وی در مورد نقش و میزان نفوذ دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی دولت‌های هاشمی و خاتمی می‌گوید: “آقای هاشمی و خاتمی، شورای عالی امنیت ملی برجسته‌ای می‌خواستند که آقای روحانی و تیم دبیرخانه، این شورا را ایجاد کرد. شورای امنیت ملی زمان ما در واقع یک کابینه در سایه بود”! علی ربیعی با نام مستعار “عباد” در شناسایی و شکار کارگران پیشرو، بازجویی، شکنجه و سرکوب مخالفین رژیم نقش مهمی داشته است و از جمله کسانی‌ست که قبل از بازجویی زندانیان و شکنجه مخالفین رژیم “وضو” می‌گرفت و در برخورد با آنان بسیار بیرحم بود تا “اجر” و “افتخار” بیشتری را نصیب خویش سازد. علی فلاحیان وزیر اطلاعات سابق رژیم و از آمران قتل‌های زنجیره‌ای در کتاب خاطرات خود از علی ربیعی به عنوان “استاد عملیات روانی” یاد می‌کند و پُست “عباد” را یک “پُست کلیدی در امنیت کشور” می‌خواند. افراط در سرکوب و اعمال خشونت علیه مخالفان رژیم توسط علی ربیعی به حدی است که حتا روح‌اله حسینیان از عناصر افراطی و یاران سعید امامی نیز در مورد او می‌گوید: “اوایل تشکیل وزارت اطلاعات، چندین سال در وزارت اطلاعات بودم و از تمام عملکردهای ایشان (ربیعی)، سعید حجاریان و امثال این‌ها با خبر هستم. در حقیقت من و آقای محسنی اژه‌ای به خاطر عملکردهای خشونت‌آمیز آقای ربیعی نتوانستیم آنجا بمانیم”. علاوه بر همه این‌ها، علی ربیعی عضو حزب جمهوری اسلامی (شاخه کارگری حزب) بوده، عضو موسس و عضو شورای مرکزی خانه کارگر، مدیر مسئول و سردبیر روزنامه کار و کارگر نیز بوده است. علی ربیعی از جمله نخستین کسانی‌ست که حمله به خانه کارگر در خیابان ابوریحان را که در آغاز محل تجمع کارگران پیشرو بود، سازماندهی کرد و خود نیز فعالانه در آن شرکت داشت. علی ربیعی کسی‌ست که در سرکوب و قلع‌وقمع شوراهای کارگری، در اخراج، دستگیری، بازداشت و شکنجه کارگران پیشرو و فعالین شوراهای کارگری و نیز ایجاد شوراهای اسلامی و تشکیلات خانه کارگر به جای آن، راسا مداخله و شرکت فعال داشت.

چنین شخصیتی و با چنین سوابق و خصوصیاتی اکنون در مسند وزیر کار قرار گرفته است. این مقام امنیتی، برنامه مفصلی را نیز در مورد اقدامات خود و وزارتخانه‌ی تحت امرش اعلام نموده از جمله در زمینه شغل‌آفرینی پایدار و مهار بیکاری، حفظ سطح اشتغال موجود و کمک به افزایش اشتغال، توان‌مند‌سازی اقشار متوسط و کم‌درآمد جامعه با تکیه بر مشاغل خانگی و تعاونی‌ها، اصلاح قانون بیمه بیکاری، برقراری نظام حمایتی برای بیکاران جویای کار، توسعه نظام تامین اجتماعی و افزایش رفاه اجتماعی، تلاش برای کاهش حوادث ناشی از کار، کاهش فقر و شکاف درآمدی و گسترش عدالت اقتصادی، کاهش نرخ تورم و افزایش قدرت خرید مردم، صیانت از نیروی کار و چند دوجین دیگر از این قبیل اقدامات! البته وزیر کار نه فقط هنوز گامی در این راستا برنداشته است، بلکه جزئیات برنامه خود و یا طرح‌های معین و مشخص عملی ساختن مواردی که فوقا به آن اشاره شد و موارد بسیار دیگری که این جا به آن اشاره نشده است را روشن نساخته است. تنها در یک مورد یعنی ایجاد اشتغال که در سخن‌رانی خود برای کسب رای اعتماد مجلس نیز چندین بار بر آن تاکید نمود، بخشا راه‌کارهای مورد نظر خود را نیز بیان داشته است. لذا ما نیز تا آن‌جا که سیاست‌ها و راه‌کارهای این مقام امنیتی در زمینه اشتغال‌زایی مشخص شده است به آن می‌پردازیم و باقی مسائل را می‌گذاریم به وقت دیگری که علی ربیعی یکی از امنیتی‌ترین عناصر رژیم در امنیتی‌ترین کابینه‌های آن، راه‌کار خود را به‌طور مشخص اعلام کند و یا در این راستا گام عملی بردارد!

علی ربیعی که از وجود میلیون‌ها بیکار با اطلاع است و از کانال‌های اطلاعاتی و چشم‌وگوش‌های خود در جامعه و محیط‌های کارگری متوجه این موضوع شده است که مشکلات کارگری و تراکم فزاینده بیکاری به حالت انفجاری رسیده است به مخاطبین خود چنین اطمینان می‌دهد که “تنها راه نجات کشور ایجاد شغل است” اما برنامه وی برای اشتغال‌زایی چیست؟ وزیر کار وزارتخانه تحت مسئولیت خود را “مسئول پیگیری سیاست‌های فعال و دستگاه‌هایی می‌داند که باید ایجاد شغل کنند”، او می گوید “اشتغال فقط پاشیده شدن پول نیست اگرچه پول شرط لازم است اما می‌توان سیاست‌های پیشرفت‌گرا را به پیش برد و ایجاد شغل کرد”!

تا این جا این‌قدر روشن است که وزارت کار سیاست‌های فعال (کدام سیاست‌ها؟) و دستگاه‌هایی که باید ایجاد شغل کنند را (کدام دستگاه‌ها؟) پی‌گیری می‌کند و سیاست هایی را پیش خواهد برد (کدام سیاست‌ها؟) که ایجاد شغل کند! اما این‌که میلیون‌ها بیکار چگونه قرار است شغلی پیدا کنند، این هنوز روشن نیست! پاسخ مشخص علی ربیعی در برابر این پرسش چنین است: “تامین شرایط و امکانات کار برای همه به منظور رسیدن به اشتغال کامل و قراردادن وسائل کار در اختیار همه کسانی که قادر به کار هستند ولی وسایل کار ندارند در شکل تعاونی، از راه وام بدون بهره یا هر راه مشروع دیگر”.

 اگر از مساله تعاونی‌ها فعلا بگذریم که علی ربیعی می‌خواهد سهم آن را در اقتصاد از ۵ درصد کنونی به ٢۵ درصد برساند، اما حرف اصلی وزیر کار همان‌طور که در جای دیگری هم گفته است این است که می‌خواهد از طریق اعطای وام و “تقویت کسب و کارهای خرد، مشاغل خانگی، صنایع کوچک و متوسط” ایجاد اشتغال و بیکاری را مهار کند. این شاه بیت برنامه مقام امنیتی برای اشتغال‌زایی و مقابله با پدیده بیکاری اما چیزی جدا از راه‌کارها و برنامه‌های پیشین به‌ویژه سیاست‌هایی که در دوره احمدی‌نژاد به مرحله اجرا گذاشته شدند ولی نتیجه‌ای به بار نیاوردند نیست و نخواهد بود. بزرگ‌ترین طرح دولت احمدی‌نژاد برای ایجاد اشتغال و مقابله با بیکاری طرح‌های زودبازده بود. بنابه گزارش مهر، ٢٨ هزار میلیارد تومان صرف این طرح‌ها شد، اما بر طبق گزارشات دولتی، بیش از ۶٠ درصد این طرح‌ها متحقق نشد و هرگز مشخص نشد پول‌ها و وام‌های اعطایی در چه زمینه‌ای مصرف شد! قانون مشاغل خانگی نیز که در خرداد سال ٨٩ به تصویب رسید  وابلاغ گردید و قرار بود ۵٠٠ هزار شغل خانگی ایجاد شود، بی‌اثر بود و این طرح نیز به سرنوشت مشابهی دچار شد و نتایج آن هرگز مشخص نشد! غیر از این‌ها پول‌های هنگفتی که در اختیار سرمایه‌داران و صاحبان کارخانه‌ها گذاشته شد تا به اصطلاح در تولید صرف شود و شغل ایجاد کند نیز ثمربخش نبود و علی‌رغم تمام این اقدامات و ادعاهای اشتغال‏زائی، نه تنها از تعداد بیکاران کاسته نشد، بلکه جمعیت بیکار پیوسته افزایش یافت! در حالی‌که محمود احمدی‌نژاد ادعا می‌کرد سال ٨٩، ۵/ ٢ میلیون و در سال ٩٠، ٢ میلیون شغل ایجاد شده است، اما بعدا مشخص شد که در سال‌های ٨۵ تا ٩٠ میزان اشتغال‌زایی به‌طور متوسط سالانه فقط ١۴ هزار و ٢٠٠ نفر بود که حتا از دوران جنگ ٨ ساله (٢٠٠ هزار در سال) نیز کم‌تر است (آفتاب ٢۶ فروردین ٩٢). این در حالی‌ست که سالانه ٩٠٠ هزار تا یک میلیون نفر وارد بازار کار شده‌اند که اغلب آن‌ها نیز کاری نیافته‌اند. علاوه بر این طی این‌ سال‌ها صدها هزار نفرنیز از کار اخراج شده و به صف بیکاران پیوسته‌اند. به‌عبارت دیگر سال به سال بر تعداد کسانی که هیچ‌گونه شغلی ندارند و بر شمار بیکاران افزوده شده است. در آخرین ماه‌های دولت احمدی‌نژاد “شورای عالی اشتغال” اختصاص ۶۵ هزار میلیارد تومان اعتبار اشتغال‌زایی برای سال ٩٢ را تصویب کرد. برطبق این مصوبه ۴٣ هزار میلیارد تومان آن بایستی از سوی بانک‌های دولتی و از محل اصل ۴۴ طرح‌های ناتمام تامین شود، ١٠ هزار میلیارد تومان از محل صندوق توسعه ملی، ٧ هزار میلیارد تومان از سوی بانک‌های تخصصی کشور و ۵ هزار میلیارد تومان از سوی صندوق‌های قرض‌الحسنه! دوره احمدی‌نژاد البته پایان یافت و این عوام‌فریب بزرگ فرصت نیافت معجزات پیشین خویش در زمینه اشتغال‌زایی را تکرار کند. البته که دولت روحانی نیز در هر حال نمی‌تواند نسبت به این مصوبه بی‌تفاوت باشد و باید تکلیف آن را روشن سازد. اما مستقل از آن‌که این مصوبه به چه سرنوشتی دچار شده باشد یا دچار شود، تجربه سال‌های گذشته نشان داده است که این قبیل طرح‌ها راه حل معضل بیکاری فزاینده نیست. طرح‌های زود بازده، ایجاد مشاغل خانگی، طرح‌های خود اشتغالی، اعطای پول به سرمایه‌داران که وزیر کار فعلی می‌خواهد آن را اجرا کند و پا در جای پای احمدی‌نژاد بگذارد، پاسخگوی اشتغال لازم و مهار بیکاری نیست و تاثیری بر روند افزایش شمار بیکاران و تراکم فزاینده آن نخواهد داشت! پروژه‌هایی که به صورت پرداخت وام و تسهیلات بانکی به مرحله اجرا گذاشته شده است، در بهترین حالت ممکن است در آغاز و به طور موقت برای شمار اندکی اشتغال ایجاد کند، اما این‌گونه پروژه‌ها نیز عموما پس از حصول به هدف که دریافت کامل وام و تسهیلات بانکی بوده است، برهم خورده و این تعداد نیز به صف بیکاران پیوسته‌اند. این قبیل طرح‌ها بیشتر طرح‌هایی پُر سروصدا، تبلیغی و مقطعی و در حکم تزریق مسکن به جامعه بوده است البته با تاثیراتی بسیار موقتی و کوتاه مدت! تسهیلات بانکی نیز آن‌طور که ذکر آن رفت، عمدتا در اختیار سرمایه‌داران قرار گرفته است. آن‌ها نیز پول‌ها را بالا کشیده‌اند، به بانک‌ها بدهکارند و در عین حال اشتغالی هم به آن شکل ایجاد نشده است. باید اضافه کرد که احمدی‌نژاد در اجرای این‌گونه طرح‌ها از این اقبال برخوردار بود که بر دریایی از درآمدهای نفتی لمیده بود! اکنون صادرات نفت به کم‌ترین حد خود در ٢۵ سال اخیر (فایننشنال تایمز) رسیده و درآمد رژیم از محل فروش نفت که منبع اصلی تامین مالی چنین طرح‌هایی‌ست نیز به شدت کاهش یافته است. اگر احمدی‌نژاد با دست‌اندازی بر منابع هنگفت درآمدهای ٧٢٠ میلیارد دلاری نفتی، به اجرای برنامه‌ها و طرح‌های عوام‌فریبانه پرداخت و از آن بهره تبلیغاتی برد، دولت روحانی در حال حاضر از این نظر با محدودیت‌های معینی روبروست و وزیر کار او نیز از این ابزار تبلیغی و عوام‌فریبی محروم است! وانگهی ادامه سیاست‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، تاکید بر خصوصی‌سازی در ابعادی فراتر و بزرگ‌تر از آن‌چه که تاکنون وجود داشته است، نه تنها کمکی به ایجاد اشتغال نمی کند، بلکه معنایش تداوم اخراج‌ها و بیکارسازی‌های گسترده، تراکم بیش از پیش صفوف میلیونی بیکاران و تشدید استثمار کارگران است.

اما مهم‌تر از برنامه‌های اشتغال‏زائی ربیعی که در عین‌حال وابسته به سیاست‌های اقتصادی دولت است، برنامه‌های سیاسی اوست که اساسا در کاراکتر این مقام امنیتی نهفته است و می‌تواند مستقلا آن را در بخش‌های تابعه وزارتخانه خود به مرحله اجرا بگذارد. علی ربیعی گرچه در این زمینه کم‌تر سخنی بر زبان رانده اما صریحا گفته است که در دولت یازدهم باید دنبال “آرامش” باشیم! و “آرامش” از نظر وی زمانی حاکم خواهد شد که “منافع کارگری و کارفرمایی همزمان حاصل شود”!

 مقام امنیتی که از وجود “ناآرامی” در کارخانه‌ها و از تراکم خشم و نارضایتی کارگران با خبر است و شاخک‌های حسی و جاسوسی وی در خانه کارگر، خطر انفجار در محیط‌های کارگری را به وی انتقال داده‌اند، خیلی صریح نسبت به بی‌ثباتی وضع موجود اظهار نگرانی نموده و در فکر چاره‌جویی برآمده است. ربیعی در گفتگو با ایلنا می‌گوید: “به اعتقاد من آن فضا دیگر قابل دوام نبود. البته من پیشگو نیستم، اما همین که فضای اجتماعی – سیاسی را نگاه می‌کردم، می‌گفتم قابل دوام نیست و نگران آسیب دیدن اسلامیت نظام بودم” و سپس اضافه می‌کند که “یکی از دغدغه‌های همیشگی من ثبات بوده است”.

بدیهی‌ست که وزیر کار با استفاده از ابزارهای مختلف سعی خواهد کرد این “آرامش” و “ثبات” مورد نظر خود را قبل از هر جا در کارخانه‌ها و محیط‌های کارگری برقرار سازد. یکی از این ابزارها، تشکیلات جاسوسی خانه کارگر است که ربیعی خود، در کنار محجوب و کمالی عضو شورای مرکزی آن است. ربیعی با تقویت تشکیلات خانه کارگر و گسترش فعالیت آن در کارخانه‌ها، تلاشش این خواهد بود که کنترل پلیسی و فضای امنیتی کارخانه‌ها را تشدید کند. فعال‌تر شدن حراست‌ها، کنترل شدیدتر کارگران و تردد آن‌ها، شناسایی، اخراج و معرفی کارگران پیشرو و رهبران عملی کارگری به نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، مداخله بیش از پیش پوشیده یا آشکار نهادهای اطلاعاتی و سپاه پاسداران در محیط‌های کارگری و کارخانه‌ها، از برنامه‌های دیگر این مقام امنیتی مهم رژیم است که مانند پورمحمدی – که دستش تا مرفق به خون انقلابیون و مبارزین آلوده است – و دیگر عناصر امنیتی کابینه امنیتی به ریاست روحانی، به اطلاعاتی بودن و امنیتی بودن خود – بخوان مشارکت مستقیم در بازداشت و شکنجه و قتل و کشتار نیروهای سیاسی مخالف رژیم – “افتخار” می‌کند!

این‌ها بخش‌هایی از آن چیزهایی‌ست که وزیر کارجدید و مقام امنیتی برجسته رژیم قرار است برای کارگران به ارمغان آورد! تشدید بیش از پیش فشارهای اقتصادی و معیشتی، گسترش اختناق و سرکوب در مراکز و محیط‌های کارگری و در یک کلام تشدید استثمار و بی‌حقوقی طبقه کارگر!

بدیهی‌ست که طبقه کارگر ایران در برابر این سیاست ها و ترفندهای مقام امنیتی رژیم ساکت نخواهد نشست! کارگران ایران در برابر هر گونه تعرض وزیر کار و عوامل آن، به طور متحد و یکپارچه خواهند ایستاد. با قرار گرفتن یک مقام امنیتی و عضو مرکزی خانه کارگر در جایگاه وزیر کار، یکی ازکارهای اصلی وی تقویت خانه کارگرخواهد بود. تحرکات و فعالیت خانه کارگری‌ها دراین راستا  عملاً آغاز شده است . شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر در تمام طول سال‌های گذشته  مدام ضعیف‌تر و بی‌اعتبارتر شده‌اند. درهشت سال دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد و درپیوند با رقابت های باندی و جناحی، بخش های زیادی ازخانه کارگریها ازاین تشکیلات جدا یا کنده شده و بخشاً انجمن های صنفی را بوجودآوردند. خانه کارگر اکنون تلاش خواهد کرد این نیروهارا به صفوف خود بازگرداند. دبیر خانه کارگر اسلام شهرروز دوشنبه چهارم شهریور ازاین نیروها خواست انجمن های صنفی را رها کنند” به دامان جامعه کارگری بازگردند” و به خانه کارگر به پیوندند!.  کارگران آگاه و پیشرو نسبت به تمام تحرکات خانه کارگر  و نسبت به هر گونه اقدام جاسوسان خانه کارگری باید هوشیار باشند . کارگران پیشرو با آگاهی دادن به سایر کارگران است که قادر خواهند بود، با هر تعرض احتمالی از جانب آن‌ها، به نحو موفقیت آمیزی  مقابله نمایند و با ابتکارات خویش تلاش های مذبوحانه مزدوران را خنثا کنند. عناصر وابسته به خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار که به حق در میان کارگران به شدت منفور هستند، با دریافت پول‌های بیشتر و امکاناتی که وزیر کار در اختیار آن‌ها گذاشته و خواهد گذاشت، تحرکات جدیدی را علیه کارگران آگاه و پیشرودر کارخانه‌ها سازمان خواهند داد و در جذب کارگران ناآگاه و به انحراف کشاندن مبارزات و اعتراضات کارگران به‌نحو فعال‌تری وارد صحنه خواهند شد. کارگران پیشرو و رهبران عملی کارگری در هر مبارزه و اعتراض کارگری بایستی با بسیج توده کارگران و اتکا به نیروی آن‌ها، ابتکار عمل را خودشان بدست گیرند. برای مقابله با این تحرکات و سیاست‌ها و خنثاسازی نقش مخرب خانه کارگر، باید بتوانیم تشکل‌های مستقل خویش را پی ریزی کنیم، کمیته‌های مخفی کارخانه را در هر کارخانه و کارگاه ایجاد کنیم، توده کارگران را به صحنه آوریم و مبارزات متحد و یکپارچه‌ای را سازمان دهیم!

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵٢  در فرمت پی دی اف

چرا اعتصابات کارگران درفازهای ۲۲، ۲۳ و ۲۴ بیشتر ناموفق است!؟

سپاه پاسداران،بمثابه پاسداران سرمایه،همانند اختاپوسی خون آشام برروی فازهای ۲۲،۲۳و۲۴ پارس جنوبی،هم به عنوان کارفرماوهم به عنوان پیمانکارچنگ انداخته است. حتی پیمانکاران دست دوم وسومی که در اینجا مشغول اجرای کار هستند،عموما سوابق سپاهی دارند وقبلا پاسدار بوده اند، یا اینکه افرادی جیره خوار سپاه پاسداران وبنحوی وابسته به این مرکزقدرت نظامی- اقتصادی می باشند که مشغول غارت وچپاول ثروت ومکیدن خون کارگران شاغل در این پروژه هستند. کارگران شاغل در این پروژه فاقد کمترین امکانات رفاهی هستند.از رهگذرهمین استثمار شدید وفشار برروی کارگران وکمبود امکانات است،که ما کمترین روزی راشاهد هستیم که در گوشه وکناراین پروژه بخش هائی ازکارگران بخاطربرخی مطالبات خود دست به اعتصاب نزنند. مطالباتی که کمتر پاسخ داده می شود، واعتصابات بزرگ وکوچکی که به فاصله اتفاق می افتد.

اهم مطالبات کارگران که در زیر عنوان می شوند در ردیف حقوق مسلم آن ها است که به کشمکش دائمی میان کارگران وکارفرما تبدیل شده اند .

۱- عدم پرداختن بموقع حقوق کارگران و در پایان هرماه که کمتر صورت می گیرد وگاه ازطرف بعضی از شرکت ها تا پنج ماه بعد بطول می انجامد.

۲- وضعیت بد محیط زیست وخوابگاه کارگران که شامل وضعیت بد بهداشتی،ناسالم بودن آب آشامیدنی کمپ های کارگری وکیفیت بد غذای کارگران می شود.

۳- ناچیز بودن دستمزد کارگران در این پروژه.

درکشاکش مبارزه ی میان کارگران وپاسداران سرمایه بعضی مواقع کارفرما عقب نشینی کرده وبرای مدت کوتاهی تن به خواست های کارگران داده است اما بعداز اینکه موضوع کمی مشمول مرور زمان شده وآب ها از آسیاب افتاد،دوباره کارها به همان روال گذشته وگاهی به مراتب بیشتر از قبل امکانات جزئی را که در اختیارکارگران قرار داده اند، ازکارگران باز پس گرفته اند. کارفرمایان به کمک بخشی ازدست آموزان وافراد مطیع وگوش به فرمان خود که در میان کارگران دارند وباتوسل به دروغ وترفند ودادن وعده های دروغین، کارگران را وادار به رفتن سرکار کرده اند،ولی مبارزه همچنان ادامه دارد وچند روزبعد دوباره کارگران ناراضی دست به تجمع ویا اعتصاب می زنند.

دراین پروژه تحت هرعنوانی که کارگر را اخراج می کنند حقوق ومزایای وی را پرداخت نمی کنند بلکه برای مدتی کارگر اخراجی نگون بخت را سر می دوانند وبعداز چهار – پنج ماه سرگردانی و مراجعات مکرر وتماس های زیاد تلفنی، حقوق کارگررا به حساب وی واریز می کنند. ماه گذشته، یکی از شرکتهای وابسته به سپاه پاسداران سرمایه، کارگری را اخراج می کند وبه این کارگراخراجی وعده ی چهار ماه بعدرا برای پرداخت حقوقش می دهند!کارگر اخراجی که در شرایط بسیاربدی قرار گرفته وکارد به استخوانش رسیده بود، به ارتفاع دوازده متری، روی یکی ازسوله های پالایشگاه بالارفته وتهدید می کند چنانچه حقوق ومزایای مرا پرداخت نکنید ازاین ارتفاع خودم را به پائین پرتاب می کنم!کارفرما که اوضاع راخطرناک دید، قول داد حقوق او را پرداخت کند و کارگر اخراجی نیز ازارتفاع پایین آمد.!کارگران که ازسابقه کارفرمایان وپیمانکاران اطلاع دارند و به حرف ها وقول وقرار کارفرمایان کمتر اعتماد دارند! باهمدردی نسبت به این کارگر،باخود فکر می کردند شاید این قول کار فرما نیز مانند قول های دیگرشان باشدوعملی نشود.!

عسلویه وکنگان گرمای طاقت فرسائی دارند. کاردرساعات طولانی ودرهوای گرم وشرجی به راستی کارگر را کلافه می کند. ساعات کاری در اینجا ۱۰ الی ۱۱ ساعت است! دستمزدها خیلی پایین است مضاف بر اینکه همین دستمزد ناچیز هم با تأخیرطولانی بعدازپنج ماه پرداخت می شود. باتوجه به وضع تورمی که روزانه بالا می رود کارگربیچاره دیگر چیزی عایدش نمی شودوهرروز فقیروفقیرترمی شود.

فاکتورهائی که باعث شده است تا وضعیت کارگران پارس جنوبی خصوصا فازهای ۲۲،۲۳و۲۴  این قدرتأسف بارباشد، که نه تنهاتغییرات هرچند جزئی وکوچک درجهت بهبود وضعیت این کارگران بوجود نیاید،بلکه هرروز شرایط کار برای این کارگران مشکل تر گردیده،برمی گرددبه اوضاع عمومی بدی که در کشور جریان دارد،وبعضی مسائل دیگر که به برخی از آنها درزیر اشاره ای می شود.

۱- بحران عمومی بیکاری درکشور باتعطیلی کارخانه ها وصنایع هرروز گسترش بیشتری پیدامی کند وما شاهد اخراج دستجمعی کارگران در سطح کشور وپیوستن آنان به ارتش بیکاران هستیم.مرتب می شنویم که فلان کارخانه به تعطیلی کشیده شده ویا کارخانه ی دیگری در شرف تعطیل است .روی آوردن این سیل کارگران بیکارازاقصی نقاط ایران به طرف پارس جنوبی وفازهای ۲۲،۲۳و۲۴  جهت کار دراین پروژه، یکی ازاین فاکتور ها است. چون درحال حاضرتنها پروژه ای که درکشور فعال بوده، پروژه ی پارس جنوبی است. البته فعال بودن این پروژه نه بخاطرایجاد اشتغال ودغدغه ی کاربرای مردم ، بلکه بیشتر به خاطر به تاراج بردن ثروت ومنابع زیرزمینی کشور است.

۱- علت دوم برمی گردد به خود کارگران این پروژه وازمسائل درونی طبقه کارگراست،ناآگاه بودن اکثر این کارگران به حقوق کارگری خود ونا آشنا ئی به کارصنفی- سیاسی وبه کارجمعی درراستای حقوق ومنافع خود، یکی دیگر از عوامل باز دارنده فعالیت های متشکل کارگری است. وقتی با کارگری درمورد مشکلات ومسائل کارگری وارد بحث می شوی،درجواب می گوید؛ که هیچ کاری از دست مابرنمیاد،تابوده همین بوده،ونمیشه وضعیت موجودرا عوض کرد.

۳- جمهوری اسلامی درطول حیات ضد مردمی خود تنها به سرکوب عریان اکتفا نکرده بلکه بدآموزی ها وبدفرهنگی بسیاری را نیز رواج داده است . به فراخور محیط ووضعیت مردم ودرجهت منافع خود به ترویج مسائل وموضوعات ارتجاعی دامن زده که ازجمله می توان به قوم گرائی وناسیونالیسم اشاره نمود که درحال حاضر به طور پررنگی درمیان کارگران پروژه ای رواج دارد و کارفرمایان نیزازاین حربه ، نهایت استفاده را می برند. ماه گذشته درتدارک اعتصابی بودیم که شب قبل ازاعتصاب میان کارگران بلوچ وبختیاری نزاع ودرگیری بوجود آمد. شدت درگیری به حدی بود که پلیس مداخله کرد، درنتیجه ما موفق نشدیم اعتصاب را راه اندازی کنیم.

۴- عامل بازدارنده دیگر،اعتقادات دینی ومذهب است که منشأء آن دربی سوادی ویا کم سوادی کارگران است. با توجه به فضای عمومی که در جامعه  وتوسط رژیم درست شده وبه شدت به آن دامن زده می شود، کارفرما وعوامل سرمایه بادست یازیدن به این موضوع ودامن زدن به آن درمحیط های کارگری، موجب عقب نگهداشتن کارگران از مسائل سیاسی وصنفی وعدم تعرض به وضعیت موجود می شوند. همیشه در میان جمع های کارگری ، کارگرانی هستند که باگرایش شدیدا مذهبی وارد بحث شده که سرانجام به رژیم مذهبی وحراست ومسائل امنیتی می انجامد . مسئله مذهب واعتقادات دینی که دخالت داده می شود نیزیکی دیگر از عوامل باز دارنده حرکت های کارگری است.

۵- اطلاعات ودانش کارگران ابتدا مناسب با وضعیت کارگری وشغل وحرفه ای است که این کارگران دارند. کارگران پروژه بعلت ویژگی شغلی که هرچند ماه یاسال را در یک منطقه می گذرانند، وبه نوعی خانه بدوشند وبه فاصله ودرپایان هرپروژه ای تا یافتن کار مجدد با بیکاری روبرو می شوند،زندگی وآموزش آنان مرتب در گسست است! یکی ازعلل بازماندن کارگران از مسائل کارگری خودشان راهم باید خودپروژه ها دانست،!بطور مثال وقتی کارگری وارد پروژه می شود،زمانی طول می کشد تا آموزش های لازم را ببیند که در طول این مدت که خیلی هم کوتاه است، یا پروژه تمام می شود، یا اینکه کارگررابه نحوی اخراج می کنند که موجب نابسامانی وضعیت کارگران وگسست دراطلاعات وآموزش های کارگران پروژه ای می شود.

با توجه به موارد اشاره شده و شرایطی که کارگران پروژه ای در آن قرار دارند، اولین چیزی که به ذهن می رسد ،جای خالی عنصر فعال کارگری وکمونیست است. وظیفه ی کمونیست ها است که دراین رابطه فعالیت های خودرا دوچندان کنند. متاسفانه حرکتی که با مهر ونشان وپرچم کمونیسم باشد دیده نشده است. کمونیست ها باید اعتصابات کارگری را کانالیزه کرده واز حالت درخواست مطالبات پراکنده ی صنفی به مطالبات سیاسی بدل کنند. اگر ما شاهد اعتصابات روزانه کارگران هستیم،بطوریکه خواب پاسداران سرمایه را آشفته کرده است، به جزدر چند مورد، بقیه همه خود جوش بوده اند. ما باید با تمام قوا دراین عرصه فعال شویم ، رخوت وسستی را کنار زده وبه افقهای روشن ودوردست بنگریم. به امیدآن روز.

زنده باد سوسیالیسم

زنده باد مبارزات مستقل طبقه کارگر ایران

مزدک ۲۸ /۴ /۹۲ پارس جنوبی- میانکوه کنگان

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵٢  در فرمت پی دی اف