بوروکراسی فاسد و فساد ذاتی جمهوری اسلامی

جمهوری اسلامی به حسب ماهیت طبقاتی و خصلت مذهبی و استبدادی‌اش رژیمی غرق در گنداب فساد، از جمیع جهات است. واقعیتی که بر توده‌ی مردم ایران پوشیده نیست. چرا که در زندگی روزمره خود با نمونه‌های بس متعددی از دزدی و اختلاس، رشوه‌خواری، پارتی‌بازی و زدوبندهای کثیف درونی دستگاه دولتی و باندهای حکومت اسلامی روبه‌رو هستند.

بنابراین چندان هم برای مردم ایران تعجب‌آور نیست که هر چند گاه یک‌بار، در نتیجه‌ی رقابت و تسویه حساب باندهای مافیایی درونی رژیم، پرونده‌های کلانی از دزدی و سوءاستفاده‌های مالی این یا آن باند برملا گردد و به سطح مطبوعات کشیده شود.

تازه‌ترین نمونه آن نیز پرونده دزدی، رشوه‌خواری‌های کلان و زدوبندهای مالی مقامات دولتی و سرمایه‌داران در صندوق تامین اجتماعی تحت ریاست سعید مرتضوی در دوران احمدی‌نژاد است. یک تفاوت این پرونده با پرونده‌های فساد مالی پیشین در این است که در اینجا مستقیما موسسه‌ای که تمام دارائی آن متعلق به کارگران است و ظاهرا می‌بایستی صرف هزینه‌های تامین اجتماعی کارگران گردد، به غارت رفته است.

برطبق آن‌چه که تاکنون از این پرونده برملا شده است، سعید مرتضوی ١٣٨ کارخانه و موسسه متعلق به صندوق تامین اجتماعی را که ارزش آن‌ها به گفته‌ی یک عضو کمیسیون صنایع مجلس، ۵١ هزار میلیارد تومان برآورد می‌شود، به یک سوم قیمت، یعنی ١٧ هزار میلیارد تومان به یک سرمایه‌دار ایرانی به نام زنجانی واگذار کرده است. آن‌چه که هنوز پوشیده مانده است، بده بستان‌های مالی یعنی رشوه‌های پشت پرده این معامله است.

بخش دیگری از غارتگری اموال متعلق به کارگران، پرداخت پاداش‌ها و حقوق‌های کلان به روسا و مدیران صندوق و شرکت سرمایه‌گذاری آن “شستا” است. گزارش تحقیق و تفحص می‌گوید: در مدتی کوتاه ۶ میلیارد تومان از دارائی صندوق بین حدود ۵٠ تن از مدیران تقسیم شده که تنها به یک نفر ۴٠٠ میلیون تومان پرداخت شده است. گزارش به نمونه‌های دیگری از این بذل و بخشش به مدیران اشاره می‌کند، اما محدود به آن‌ها نیست. برای این‌که همه افراد و نهادهای ذی‌نفوذ در دستگاه دولتی، سهمی از این دزدی و غارت داشته باشند، صدها میلیون تومان از اموال صندوق، تحت عنوان “هدیه” به مقامات و موسسات دولتی از معاون احمدی‌نژاد، پرسنل نهاد ریاست‌جمهوری، وزیر و سرپرست وزارت کار، نمایندگان مجلس گرفته، تا مدیرعامل برخی خبرگزاری‌ها، مدیران روزنامه‌ها، اعضای ستاد نماز جمعه تهران، متولی حسینیه مطهری یزد، بنیاد قهرمانی، سران کانون صنفی کارگران و دیگر تشکل‌های وابسته به دولت، رشوه پرداخت شده است. نکته قابل ملاحظه در این بخش به ویژه در مورد شخص مرتضوی‌ست. در فاصله سال‌های ٨۶ تا ٨٩، در حالی که وی به عنوان قاضی مرتضوی، مشغول بازجوئی و آدم‌کشی در دستگاه قضائی جمهوری اسلامی بود، به پاس خدماتش به رژیم، مبلغ ٣۵ میلیون تومان از صندوق تامین اجتماعی تحت عنوان، “پاداش” دریافت کرده است. حتا استخدام‌ها در تامین اجتماعی میان اعضای باند احمدی‌نژاد تقسیم گردید و هرکس سهم خود را دریافت کرده بود. به‌نحوی که از تعداد ۵٠٠ نفری که قرار بر استخدام آن‌ها در تامین اجتماعی بوده است، سهم هم‌باندی‌های وزیر کار و تعاون در گیلان ٩۴ نفر، مدیرعامل سازمان در یزد ٧۶ نفر، ۶۶ نفر به‌حسب سفارش نمایندگان باندی آن‌ها در مجلس، و بقیه نیز بر همین منوال بوده است.

به آن‌چه که اشاره شد، تنها گوشه‌ای از فساد و سوءاستفاده‌های متعدد در صندوق تامین اجتماعی‌ست که البته مختص دوران مرتضوی نیست و آن‌گونه که در مجلس افشا گردید، در گذشته‌های دورتر نیز همین روال حاکم بوده است.

بر کسی پوشیده نیست که آن‌چه در گزارش تحقیق و تفحص مجلس از صندوق تامین اجتماعی آمده است، در تمام موسسات دولتی جاری‌ست. نیاز به تکرار نیست که آن‌چه تحت عنوان واگذاری کارخانه‌ها به سرمایه‌داران خصوصی در ایران صورت گرفت، روالی همانند صندوق تامین اجتماعی داشت. آن‌ها را با رشوه‌های کلان به قیمتی بسیار نازل به سرمایه‌داران بخش خصوصی واگذار کردند و یا سران و مقامات دستگاه دولتی آن‌ها را تصاحب کردند. آن‌ها در حالی که تریلیون‌ها تومان از این طریق به جیب زدند، میلیون‌ها کارگر را بیکار و به فقر و گرسنگی محکوم کردند.

باز، نیاز به تکرار نیست که در تمام دستگاه دولتی، دزدی و سوءاستفاده مالی، دادن و گرفتن رشوه توسط مقامات دولتی، پارتی‌بازی در استخدام‌ها، حتا رشوه‌گیری کارمندان دون‌پایه دولتی، امری مرسوم و متداول است. جمهوری اسلامی بدون این فساد قادر به ادامه حیات نیست. دقیقا هم‌چون موجودات مضر و خطرناکی که در بطن کثافات ادامه حیات می‌دهند.

در همین مجلس ارتجاع اسلامی که گزارش تحقیق و تفحص از صندوق تامین اجتماعی خوانده شد، صدها پرونده از مقامات دولتی خاک می‌خورد که به اصطلاح نمایندگان از آن‌جائی که خودشان در این پرونده‌های فساد مالی دست داشته‌اند، مانع از علنی شدن و رسیدگی به آن‌ها شده‌اند. فراموش نکرده‌ایم که در همین دوره احمدی‌نژاد بود که برای تسویه حساب‌های جناحی، بخشی از این پرونده‌ها توسط پالیزبان علنی شد که به دستگیری وی نیز انجامید.

در جریان گزارش تحقیق و تفحص از صندوق تامین اجتماعی نیز آشکار گردید که یک گروه از رشوه‌گیرندگان صندوق، نمایندگان مجلس هستند. سوای اشاره‌ای که در گزارش به تعدادی از آن‌ها شده است، مرتضوی که استاد پرونده‌سازی در دستگاه قضائی جمهوری اسلامی بوده است، برای افشای گروه‌های رقیب در مجلس، سه سند را ضمیمه نامه خود به کمیسیون اصل نود کرد که نشان می‌دهد بر طبق یکی از این اسناد ١۴٣ نماینده، بر طبق سند دیگر ٧۵ نفر و مطابق سند سوم ۶٧ نفر از نمایندگان مجلس رشوه‌های میلیونی تحت عنوان “کارت هدیه” دریافت کرده‌اند.

این اقدام مرتضوی خشم نمایندگان مجلس را برانگیخت، تا جائی که اقدام او را “نشر اکاذیب” و “تشویش اذهان عمومی” نامیدند. اما از آن‌جائی که انکار کارساز نبود، رئیس کمیسیون اصل نود، لب به سخن گشود و گفت: “ارقامی که بیشتر نمایندگان گرفته‌اند رقمی نیست و این معمول بوده و پیش از زمان مرتضوی، این کار انجام می‌شده است. این مبالغ چیزی نیست که نماینده را وامدار کسی کند. قطعا نماینده، روی این مبالغ، مبالغی نیز گذاشته و آن را توزیع کرده است”. بنابر این، او اعتراف می‌کند که نمایندگان مجلس، از سال‌ها پیش یک چنین رشوه‌هائی می‌گرفتند و لابد در مقایسه با رشوه‌های دیگر، چند میلیون هم، رقمی نیست. رسائی نماینده دیگر هم به بسط و تفصیل موضوع پرداخت و گفت: “شایسته نبود که اسامی در این تحقیق خوانده شود. باید به این نکته اشاره کنم که در همه دوره‌های مجلس این موضوع وجود داشته که کمیته امداد، سازمان بهزیستی، هلال احمر یا دستگاه‌های دیگر گاهی مبالغ ناچیزی را به عنوان واسطه در اختیار نمایندگان می‌گذاشتند و این موضوع به دلیل اعتمادی است که دستگاه‌ها و نظام به نمایندگان دارند. گرفتن این مبالغ اصلا کار خلافی نیست”. سرانجام نیز رئیس کمیسیون اصل ٩٠ برای این که تمام همکاران رشوه‌گیر خود را تبرئه کند، گفت: چون در ازای پولی که ردوبدل شده، رسیدی به تامین اجتماعی داده نشده است، این سندها قابل استناد و انتشار نیستند. سپس نوبت به باهنر نایب رئیس مجلس که ریاست جلسه را برعهده داشت، رسید و گفت: “البته که جرم نیست، رئیس مجلس هم گاهی از این پول‌ها به نمایندگان می‌دهد و البته این پول گرفتن‌ها مختص نمایندگان مجلس نیست، در همین لیست، یک مقام ارشد دولتی هم ٢٠‌ تا ٣٠ میلیون بن فروشگاه رفاه گرفته است”. او برای این که ختم بحث علنی این پرونده را اعلام نماید، افزود: “خواهش می‌کنم که دیگر از تریبون در مورد تحقیق و تفحص صحبت نکنید”.

واقعا هم که هر چه بیشتر در این مورد صحبت می‌کردند، گند و فساد جمهوری اسلامی بیشتر برملا می‌شد. چرا که مسئله به این یا آن فرد و نهاد در جمهوری اسلامی محدود نمی‌شود، سرتاپای این رژیم غرق در فساد است. جز این نیز نمی‌تواند باشد، چرا که جمهوری اسلامی از سه جهت همواره با فساد بی‌انتهای دستگاه دولتی همراه بوده و خواهد بود.

نخست این که جمهوری اسلامی یک دولت بورژوایی‌ست. بوروکراسی فاسد و فساد درونی، ذاتی این دولت است. در اصل نیز تفاوتی نمی‌کند که در کدام کشور باشد. در هر کجا که سرمایه و ثروت و انگیزه کسب سود، حاکمیت دارد، یک قشر ممتاز در دستگاه دولتی وجود دارد که بالاتر از توده مردم است و از امتیازات، مقام و موقعیت ویژه‌ای برخوردار است. این قشر که رتق و فتق روزمرده جامعه سرمایه‌داری را عهده‌دار است، متشکل از افرادی پول‌پرست و مقام‌طلب می‌باشد. آن‌ها به حسب جایگاهی که در سلسله مراتب دستگاه بوروکراتیک دارند، از موقعیت خود برای بهره‌برداری از منابع عمومی و خصوصی برای کسب درآمدهای بیشتر استفاده می‌کنند.آنها از هیچ زد و بند و اقدامی برای ارتقای جایگاه خود فروگذار نیستند و در تمام زدوبندهای اقتصادی و سیاسی جامعه سرمایه‌داری نقش دارند. این دستگاه از آن‌جائی که تقریبا همه کاره جامعه است و از آن‌جائی که به کلی از مردم جداست و مافوق آن‌ها قرار گرفته، از هر گونه کنترل جدی مصون می ماند و به انواع فسادهای مالی و غیرمالی آلوده است. معهذا در کشورهای سرمایه‌داری که آزادی سیاسی وجود دارد و نظم سیاسی پارلمانی برقرار است، دامنه این فساد دستگاه بوروکراتیک محدودتر است وابزارها و امکانات کنترل آن بیشتر می‌باشد. با این همه، باید گفت که آزادی‌های سیاسی و نظام پارلمانی بورژوائی پادزهر فساد دستگاه بوروکراتیک نیست، چرا که فساد ذاتی هر دستگاهی‌ست که جدا از توده مردم و مافوق آن‌ها قرار گرفته باشد. از همین روست که حتا در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری از نمونه اروپای غربی، این فساد به درجات مختلف وجود دارد که بدترین نمونه آن نیز ایتالیاست. همین مسئله در مورد نظام‌های پارلمانی کشورهای دیگر جهان در آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین که برجسته‌ترین آن‌ها هند، آفریقای جنوبی و برزیل می‌باشند نیز صادق است. این که در هند، آزادی‌های سیاسی و نظم پارلمانی وجود دارد، نافی این واقعیت نیست که در عین حال فساد دستگاه بوروکراتیک و دولتی در این کشور نیز گسترده است. مورد هند، نشان می‌دهد در کشورهائی که فقر، گسترده‌تر و شکاف طبقاتی عمیق‌تر است، به رغم وجود آزادی‌های سیاسی، فساد دستگاه دولتی و بوروکراتیک وسیع‌تر و گسترده‌تر می‌باشد

بالعکس مثلا در کشورهای اسکاندیناوی، هلند و آلمان در اروپا که علاوه بر آزادی‌های سیاسی، سطح رفاه بالاتر است و البته مبارزات طبقه کارگر که منجر به رفرم‌های سوسیال – دمکراتیک در نیمه دوم قرن بیستم در این کشورها گردید، نیز نقش برجسته‌ای دارد، درجه فساد دستگاه بوروکراتیک پائین‌تر از تمام کشورهای جهان است. با این اوصاف، روشن است که در کشوری نظیر ایران که در آن دیکتاتوری عریان حاکم است، ابتدایی‌ترین آزادی‌های سیاسی از مردم سلب شده است، اکثریت جامعه زیر خط فقر به سر می‌برند و شکاف فقر و ثروت بسیار عمیق است، فساد درونی دستگاه دولتی و سیستم بوروکراتیک آن، ضرورتا باید ابعادی بسیار گسترده داشته باشد.

در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی که رژیم اختناق و سرکوب حاکم است و آزادی عقیده و بیان به شدت سرکوب می‌شود، فعالیت احزاب سیاسی مخالف ممنوع اعلام شده است، توده‌های وسیع مردم از حق داشتن تشکل‌های صنفی و دمکراتیک مستقل از دولت محروم‌اند، مطبوعات آزاد و مستقل وجود ندارد و سیستم تفتیش عقاید و سانسور مانع حتا انتقادات ناچیز و محدود از نظم موجود می‌گردد، تمام عرصه برای فساد درونی دستگاه دولتی و نظم بوروکراتیک آن باز و هموار است. در این‌جا نه فقط توده مردم، دست‌شان از همه جا کوتاه است، بلکه حتا کنترل محدود نظام‌های پارلمانی بورژوایی وجود ندارد. لذا مقامات و ارگان‌های دولتی به کسی پاسخ‌گو نیستند. هر کسی که در هر جایگاهی قرار گرفت، هدف فوری او پر کردن جیب خود به هر طریق ممکن، از طریق رشوه، دزدی از اموال و ثروت‌های عمومی و دیگر سوء‌استفاده‌های مالی، رواج باندبازی و پارتی‌بازی و ده‌ها فساد ریز و درشت دیگر است. بنابر این تمام این دستگاه از بالا تا پائین با فساد در گسترده‌ترین شکل آن همراه است. آن‌چه که این فساد را به‌ویژه در کشور ایران تشدید می‌کند، درآمد کلانی‌ست که از از بابت نفت و مشتقات آن در هر سال عاید دولت می‌شود. این درآمد کلان یک منبع بسیار مهم تامین هزینه‌های دستگاه دولتی‌ست. لذا طبقه حاکم برای تامین هزینه‌های این دستگاه نیازی برای رجوع به مردم ندارد و این عاملی می‌شود در جهت تداوم دیکتاتوری عریان و تشدید فساد. از سوی دیگر به چنگ آوردن این درآمد نفت توسط سران و مقامات دولتی و باندهای وابسته به آن‌ها در درون دستگاه بوروکراتیک، یک عامل دیگر تشدید فساد مالی در درون دستگاه دولتی جمهوری اسلامی‌ست. سیاست اقتصادی دولت که یکی از اجزای مهم آن به چنگ آوردن کارخانه‌ها و موسسات دولتی توسط مقامات و باندهای درونی حکومت اسلامی بوده است نیز، این فساد درونی را باز هم تشدید کرده است. بنابر این علاوه بر عامل سیاسی، دیکتاتوری عریان، عوامل اقتصادی نیز نقش مهمی در توسعه فساد در دستگاه دولتی جمهوری اسلامی داشته و دارد.

اما در ایران فقط دیکتاتوری عریان طبقه حاکم، عامل تشدید کننده فساد درونی دستگاه دولتی نیست. در اینجا استبداد فردی و مذهبی نیز عمل می‌کند. شخصی به نام ولی‌فقیه در راس جمهوری اسلامی قرار گرفته است که تمام مهم‌ترین مقامات و ارگان‌ها مستقیم و غیرمستقیم برگزیده او هستند. حتا در جائی که ظاهرا انتخابی معرفی می‌شوند، این منصوبین او از نمونه شورای نگهبان هستند که آن‌ها را انتخاب می‌کنند. در این‌جا نه فقط برخی ارگان‌ها و نهادهای دولتی مستقیما تحت امر وی هستند و کسی حق هیچ‌گونه دخالت و کنترلی بر کار آن‌ها ندارد، بلکه ارگان‌ها و نهادهای دیگر نیز جز به او به کسی پاسخگو نیستند و در حیطه کار خود، همان مدل ولی‌فقیه را اعمال می‌کنند. در یک چنین نظمی باید فساد در گسترده‌ترین شکل آن وجود داشته باشد و همان‌گونه که می‌دانیم، جمهوری اسلامی در میان تمام کشورهای جهان، یکی از فاسدترین دولت‌هاست. اسلام، کار را بر دولت دینی برای حراست از این فساد، سهل و آسان کرده است. لذا دولت فاسد اسلامی بر تمام انواع و اقسام فساد موجود، لباس شرعی پوشانده و آن را تقدیس کرده است. همان‌گونه که فحشا را به نام صیغه تقدیس می‌کند، بر فسادهای مالی درون دستگاه دولتی هم تحت عناوین رنگارنگ، کارت هدیه، واسطه کمک به نیازمندان، کمک به مراکز مذهبی، سهم امام و غیره و غیره لباس شرعی پوشانده و آن را تقدیس می‌کند.

با این توضیحات پوشیده نیست که جمهوری اسلامی همواره باید در راس دولت‌های فاسد سراسر جهان باشد و تمام این دولت، سرتا پا غرق در انواع و اقسام فساد. آن‌چه که اکنون در مجلس ارتجاع اسلامی تحت عنوان تحقیق و تفحص از صندوق تامین اجتماعی مورد بحث قرار گرفته و به سطح مطبوعات کشیده شده است، یا پرونده ٣ میلیارد دلاری و پرونده صدها میلیونی بیمه و افشاگری‌های پالیزبان و غیره، فقط نمونه‌های کوچکی از فساد بسیار گسترده‌تر و بزرگی هستند که جزء جدایی‌ناپذیری از دولت دینی جمهوری اسلامی و دستگاه بوروکراتیک آن می‌باشند. فساد دستگاه بوروکراتیک دولتی، خواه در شکل محدود و یا گسترده آن، ذاتی دولت بورژوایی‌ست. این فساد را نمی‌توان برانداخت مگر با درهم‌شکستن و نابود کردن خود بوروکراسی و بوروکراسی وقتی برمی‌افتد که توده‌های کارگر و زحمتکش خود سرنوشت خویش را در دست بگیرند. انتصاب مقامات ملغا گردد و تمام مقامات و مناصب از صدر تا ذیل انتخابی باشند و انتخاب کنندگان هر لحظه که اراده کنند، از قدرت عزل آن‌ها برخوردار باشند. پرداخت حقوق‌های کلان به مقامات دولتی ملغا گردد و آن‌ها از حقوقی معادل دستمزد متوسط یک کارگر ماهر برخوردار گردند. در یک چنین نظمی که اداره و کنترل امور کشور در دست خود توده‌های مردم است، می‌توان به همراه برانداختن بوروکراسی، فساد دولتی را نیز برانداخت. تنها در یک حکومت شورایی‌ست که بوروکراسی از بیخ‌وبن برخواهد افتاد. تا وقتی که یک چنین دولت و حکومتی در ایران مستقر نشود، فسادهای متعدد درون دستگاه دولتی پابرجا خواهد ماند.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۹ در فرمت پی دی اف

خامنه ای بیهوده بر طبل ارتجاع فرهنگی می کوبد

یادداشت سیاسی- روز سه شنبه ۱۹ آذر ماه، اعضای شورای عالی به اصطلاح انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی به ریاست حسن روحانی، به دیدار خامنه ای رفتند. خامنه ای نیز که از حضور “دردمندان عرصه فرهنگ” و “شخصیت های فرهنگی” جمهوری اسلامی از جمله سران قوای قانونگذاری، قضایی و اجرایی در بارگاه خود به وجد آمده بود، فرصت را غنیمت شمرده و هر آنچه را که از ارتجاع فرهنگی در چنته داشت، برای پامنبری های خود موعظه کرد. طبیعتا، ورود به همه موضوعاتی که خامنه ای در این دیدار به آنها پرداخته است، نه موضوعیت دارد و نه در حجم یک یادداشت سیاسی می گنجد. با این همه، تلاش ما این است تا روی آن دسته از موضوعاتی که خامنه ای به منظور تحمیل هرچه بیشتر ارتجاع فرهنگی در جامعه برآن ها تاکید داشته است، مکث کرده و نشان دهیم که دوران کوبیدن برطبل ارتجاع فرهنگی برای خامنه ای و نوکرانش در به اصطلاح شورای عالی انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی دیگر به سر آمده است.

با همین مقدمه کوتاه بهتر است به موضوعات سخنرانی خامنه ای باز گردیم. خامنه ای در شروع صحبت هایش ضمن قدردانی از اقدامات این “شورا” گفت: ” شورای انقلاب فرهنگی یکی از ابتکارات با برکت امام خمینی بود که عالی ترین و بهترین مرکز فرهنگی کشور است”. در این جا لازم است روی همین جمله خامنه ای کمی مکث کنیم و ببینیم این شورایی که او از آن با عنوان “ابتکارات با برکت” خمینی نام برده است، با چه اهدافی تشکیل شد، از چه ماهیتی برخوردار است و اساسا اگر برای رژیم با برکت بوده، چه فجایع و بدبختی هایی بر سر دانشگاه و دانشجویان کشور آورده است.

نطفه های اولیه تشکیل این شورای به اصطلاح انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی همزمان با فرمان خمینی مبنی بر یورش سراسری به دانشگاه های کشور شکل گرفت. یورشی که علاوه بر به خاک و خون کشیدن دانشگاه ها و کشتار ده ها دانشجو به دست نیروهای سپاه پاسداران و گله های حزب الله در روزهای هفته اول اردیبهشت ۱۳۵۹، به تعطیلی دو ساله دانشگاه های کشور نیز منتهی شد. پس از این حمله سراسری و به خاک و خون کشیدن دانشگاه های کشور بود که خمینی فرمان تشکیل شورای عالی به اصطلاح انقلاب فرهنگی را نیز صادر کرد. از جمله دست آوردهای اولیه این “شورا” جدای از قلع و قمع کردن جنبش دانشجویی، تعطیلی دو ساله دانشگاه های ایران همراه با اخراج و تصفیه عمومی دانشجویان و استادان مترقی از کلیه دانشگاه های کشور بود. اگر حتی از کشتار ده ها دانشجویی که در این یورش سراسری رژیم به دانشگاه ها جان باختند، بتوانیم بگذریم و تنها به همین اقدام تعطیلی دو ساله دانشگاه های کشور بسنده کنیم، به خوبی می توان دریافت که این شورای عالی به اصطلاح انقلاب فرهنگی از همان بدو تاسیس از چه ماهیت ارتجاعی و ضد فرهنگی برخوردار بوده است و لذا، چنانچه از همین منظر به این” شورا” و وظایف آن نگاه کنیم، طبیعتا در جمله خامنه ای که می گوید تاسیس این شورا از “ابتکارات با برکت خمینی” بود، می توان به منظور واقعی خامنه ای از “برکت” مورد ادعایش پی برد. برکتی همانند ویرانگری حاصل از جنگ ارتجاعی هشت ساله میان جمهوری اسلامی و رژیم صدام حسین که خمینی با چشم پوشی از آنهمه کشتار، خرابی و ویرانی به جا مانده از آن جنگ هشت ساله، با وقاحت تمام از آن جنگ به عنوان “نعمت” نام برد. وقتی خمینی این چنین باشد، طبیعی است که خامنه ای نیز به تبعیت از همان امام راحل اش، تاسیس این “شورا” را که در عمل ارتجاع دینی، ویرانگری و فرهنگ قرون وسطایی را بر جای جای دانشگاه های کشور تحمیل کرد، اقدامی “با برکت” برای جمهوری اسلامی ایران بداند. شورایی که خامنه ای به عنوان رئیس جمهور وقت، در راس آن قرار گرفت و با فرمان  خمینی و همت دیگر اعضای آن از جمله هاشمی رفسنجانی (رئیس وقت مجلس و نایب رئیس شورا)، هاشمی گلپایگانی (وزیر وقت آموزش عالی)، میر حسین موسوی (نخست وزیر وقت)، موسوی اردبیلی (رئیس وقت قوه قضائیه)، سید کاظم اکرمی (وزیر آموزش و پرورش وقت)، مهدوی کنی(رئیس فعلی مجلس خبرگان)، علی شریعتمداری، مصطفی معین وعبدالکریم سروش که همگی جزو اعضای شاخص و شناخته شده این “شورا” بودند، ابتدا تعطیلی دوساله و تصفیه دانشگاه ها را رقم زدند و پس از آن در سال های بعدتر آیین نامه طرح تفکیک جنسیتی و حفظ حدود و آداب اسلامی در دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی را تصویب کردند. و بدین سان، طی بیش از سه دهه آنچه بر دانشگاه ها و دانشجویان ایران رفته است، تماما دست پخت همین شورای عالی به اصطلاح انقلاب فرهنگی است که تاسیس آن از جمله اقدامات “با برکت” خمینی بوده است.

لذا با توجه به “برکتی” که این شورا در تحمیل ارتجاع دینی بر دانشگاه های کشور داشته است، خامنه ای با تاسی از اقدامات اولیه این شورا در سرکوب خونین دانشگاه های کشور، بخش مهمی از موعظه خود را به مسئله دانشگاه و دانشجویان اختصاص داد. خامنه ای با تاکید بر اینکه “جوان و به ویژه جوان دانشجو موتور تحرک تحولات سیاسی و اجتماعی است” شدیدا به اعضای این” شورا” یاد آور شد که نباید گذاشت دانشگاه ها محل”جولانگاه جریانات سیاسی” شود. پس، در همین آغاز معلوم شد که چرا خامنه ای و کل هیئت حاکمه اینهمه بر سرکوب دانشگاه و دانشجویان ایران سرمایه گذاری کرده و نیرو گذاشته اند. مشکل خامنه ای و شورای عالی انقلاب فرهنگی رژیم در همین است که با اینهمه سرکوب و سرمایه گذاری جهت تحمیل ارتجاع فرهنگی بر دانشگاه های کشور هنوز نتوانسته اند به اهداف قرون وسطایی خود برسند. نه تنها به اهداف خود نرسیده اند، بلکه فضای فرهنگی و سیاسی دانشگاه های کشور را در خلاف مصالح ارتجاعی خود و نظام جمهوری اسلامی می بینند. اینکه جمهوری اسلامی از یک طرف “جوان و به ویژه جوان دانشجو را موتور حرکت تحولات سیاسی-اجتماعی” می داند و در همان حال می خواهد با زور سرنیزه و تغذیه ارتجاع دینی و تحمیل یک مشت باورهای خرافاتی و غیر علمی به دانشگاه ها، این موتور تحرکات سیاسی – اجتماعی جامعه را از سیر حرکت منطقی آن باز دارد، از جمله تناقضات درونی خامنه ای و این نظام است. تناقضی که برای برون رفت از آن پس از ۳۵ سال همچنان بیهوده بر طبل ارتجاع فرهنگی خود می کوبد. خامنه ای برای برون رفت از این معضل و تناقض درونی خود و نظام جمهوری اسلامی تا آنجا پیش می رود که عملا به هذیان گویی دچار می شود. او که از ناتوانی نظام و شورای عالی انقلاب فرهنگی در تحمیل ارتجاع دینی به دانشگاه های کشور عاجز شده است، به جای اینکه دلایل این ناتوانی و بی حاصلی کار نظام را در تحجر وعقب ماندگی فرهنگ خرافاتی جمهوری اسلامی ببیند، به “تهاجم فرهنگی” علیه جمهوری اسلامی متوسل می شود و در این رابطه علاوه بر اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی، به مسئولان صدا و سیما و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هم توصیه می کند، با تولید بازی‌های رایانه‌ای مفید، ترویج بازی‌های پرتحرک و تولید اسباب بازی‌های معنا دار و جذاب ذهن کودکان، نوجوانان و جوانان ایرانی را در تاثیر پذیری از فرهنگ غربی باز دارند”. همان کودکان و نوجوانانی که از زمان ورود به مهد کودک، یک مشت خرافات اسلامی را در جسم و جان شان می ریزند، متون و تصاویر کتاب ها را با فرهنگ اسلامی به خوردشان می دهند، برای دختر بچه ای۹ ساله “جشن تکلیف” در مدارس بر پا می کنند، از صدا و سیما، شبانه روز ارتجاع فرهنگی و خرافات مذهبی را به خوردشان می دهند، اما به رغم این همه تبلیغات شبانه روزی و کار روی فکر و مغز کودکان و نوجوانان، در نهایت همین کودکان و نوجوانانی که زیر تبلیغات شبانه روزی ارتجاع فرهنگی قرار دارند، نه از  قِبَل تاثیر پذیری “فرهنگ غربی” بلکه در روبرو شدن با واقعیت های عینی درون جامعه با دروغ ها و فریبکاری های رنگارنگ تان آشنا می شوند و به یک باره دل از شما و فرهنگ خرافاتی تان بر می دارند. و طبیعتا توصیه های این چنینی خامنه ای که در سال های گذشته به جای عروسک باربی، عروسک هایی با پوشش اسلامی برای کودکان تولید کردید، کاری ازپیش نخواهدبرد. به رغم اینکه خامنه ای نیز در سخنرانی خود درموردکارائی این گونه سیاست ها ابرازتردید نمود، اما از روی استیصال باز هم روی شیوه های دیگری از همین قبیل اقدامات تاکید کرد.

اما مهمترین فراز سخنرانی خامنه ای که به معنای دقیق کلمه یک بار دیگر فرهنگ ارتجاعی جمهوری اسلامی را به نمایش گذاشت، تهاجم خامنه ای به حقوق برابری زنان با مردان بود. خامنه ای در مخالفت با آزادی های فردی و دمکراتیک جامعه و نیز در مخالفت با مبارزات برابری طلبانه زنان جهت رهایی از یوغ فرهنگ ارتجاعی جمهوری اسلامی، خطاب به مرتجعین زیردست خود گفت: “چرا هنگامی که غربی‌‌ها بر مسائل غیر معقول و انحرافی همچون اختلاط زن و مرد با عنوان تساوی زن و مرد، یا سبک زندگی خود با عنوان پیشرفت و تجدد لجاجت دارند، ما بر ارزش‌های والای فرهنگ خود اصرار نداشته باشیم؟”.

در واقع اوج ارتجاع فرهنگی جمهوری اسلامی را باید در همین جملات خامنه ای دید. او در شرایطی از “ارزش های والای فرهنگ اسلامی” نظام جمهوری اسلامی  حرف می زند که عملا حاصل این “فرهنگ والا” برای زنان و دیگر اقشار جامعه تا کنون چیزی جز سرکوب و تحمیل بی حقوقی محض نبوده است. از آنجا که خودِ وی نیز بر ویرانی حاصل از این “فرهنگ والا” در جامعه باخبر است ، قادر نشد حتا یک نمونه از والایی و برتری فرهنگ ارتجاعی خود را لااقل برای پامنبری های خودش بازگو کند و صرفا با “لجاجت” سعی کرده است ارتجاع فرهنگی خود را تحت عنوان “فرهنگ والا” به خورد جامعه بدهد.

خامنه ای در پایان موعظه هایش ناگهان به یاد معضلات اجتماعی از قبیل طلاق، بزه کاری و فسادهای مالی در جامعه می افتد و در این رابطه هم سعی می کند پامنبری های خود را در مسیر حل مسائل اجتماعی راهنمایی کند. اما از آنجا که در ذهن او همه چیز وارونه نقش بسته است، در حل معضلات اجتماعی نیز به جای اینکه زمینه های مادی ناهنجاری های اجتماعی از قبیل دزدی، اعتیاد، فساد و فحشاء را نتیجه مستقیم بی کاری و فقر روزافزون در جامعه بداند، که ریشه در مسائل مادی و معیشتی مردم دارد، برای فرار از مسئولیت خود و رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی که بانی همه فجایع و نابسامانی های موجود در جامعه است، در پشت راه کارهای فرهنگی سنگر گرفته و خطاب به اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی می گوید: فرهنگ، حاشیه و ذیل اقتصاد و سیاست نیست، بلکه اقتصاد و سیاست حاشیه و ذیل فرهنگ هستند.

اگر ۳۵  سال پیش خمینی گفت که ما برای شکم انقلاب نکردیم، اوهنوز در آغاز راه حکومت کردن بود و با ناهنجاری های متعدد اجتماعی جمهوری اسلامی روبرو نشده بود تا بداند، وقتی اقتصاد یک جامعه فرو ریخت، فرهنگ آن جامعه نیز بر باد خواهد رفت. وقتی بیکاری در جامعه ریشه گسترانید، وقتی سفره مردم تهی و فقر و فلاکت برزندگی آن ها مستولی شد، در آن صورت، فحشاء، اعتیاد، دزدی و ده ها معضل اجتماعی دیگر نیز دامنگیر آن جامعه خواهد شد و با هیچگونه توصیه ی فرهنگی نمی توان جامعه را از فلاکت و معضلات اجتماعی اش نجات داد. اما خامنه ای نه تنها همه این هارا می داند، بلکه از آنجاییکه همه این ناهنجاری ها ریشه در نظام سرمایه داری حاکم و ماندگاری رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی دارد، و خود نیز از جمله مسببین اصلی وضعیت موجود است، چاره کار را در زدن نعل وارونه می بیند و از روی استیصال در پناه یاوه گویی های ارتجاع فرهنگی خود سنگر می گیرد. اما، واقعیت های اقتصادی، فقر و فلاکت حاکم بر توده ها،وضعیت معیشتی مردم و مهمتر از همه شکست سیاست های جمهوری اسلامی در تمام عرصه ها، حتا در عرصه فرهنگی، هم اکنون همانند پتکی بر سر این نظام فرود آمده است و در چنین وضعیتی کوبیدن خامنه ای بر طبل ارتجاع فرهنگی کمترین ثمری برای او و نظام جمهوری اسلامی نخواهد داشت. این نظام را با همه فرهنگ ارتجاعی و پس مانده های ذهنی قرون وسطایی‏اش باید به گورستان تاریخ سپرد.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۹ در فرمت پی دی اف

تشدید سرکوب و پیشروی روند خلاف وعده های روحانی در جامعه

یادداشت سیاسی- آنچه طی روزها و هفته های گذشته بر اوضاع سیاسی کشور حاکم بوده است، تماما اقداماتی‏ در مسیر خلاف وعده های حسن روحانی در عرصه های مختلف جامعه است. افزایش چشم گیر اجرای احکام اعدام در شهرهای مختلف کشور، هجوم به شبکه های سایبری و دستگیری تعداد زیادی از وبلاگ نویسان فعال، تهدید مجدد روزنامه نگاران و نویسندگان منتقد نظام، تصویر روشنی از تشدید روند سرکوب در حاکمیت دولت “اعتدال و امید” را به نمایش گذاشته است. اگر بخواهیم بر این مجموعه اوضاع جاری کشور، افزایش سرکوب زنان را نیز اضافه کنیم، آنوقت تصویر روشنتری از آن همه وعده های پوشالی دولت “اعتدال و امید” بر صفحه جامعه نقش خواهد بست. آنهایی که با توهم امید به وعده های حسن روحانی جهت اصلاح و برون رفت از وضعیت فلاکت بار جامعه به پای صندوق های رای رفتند، شاید هرگز فکر نمی کردند با روی کار آمدن دولت حسن روحانی با چنین ابعادی از گسترش اعدام و سرکوب در جامعه مواجه شوند. دولتی که درجریان تبلیغات انتخاباتی خود ، بهبود شرایط سیاسی و اجتماعی کشوررا به توده های مردم ایران و علی الخصوص به حامیان و رای دهندگان خود وعده داده بود. اما به رغم تمام این وعده ها و شعارها نه فقط بهبودی درشرایط سیاسی و اجتماعی حاصل نشد، بلکه اوضاع بد تر واقدامات سرکو‏ب‏گرانه تشدید گردید.

سرکوب علنی زنان و اجرایی شدن عمومی طرح “عفاف و حجاب” در ماه های مرداد و شهریور ۹۲از جمله نخستین گام های تشدید و تداوم سرکوب در حاکمیت دولت روحانی بود. چگونگی برخورد به زنان جامعه و میزان رعایت حق و حقوق فردی و اجتماعی آنان، از جمله نخستین شاخص ها و ملاک اولیه قضاوت در مورد انبوه ادعاها و وعده های هر دولت جمهوری اسلامی است. در حاکمیت جمهوری اسلامی که در آن دین و دولت به شکل کاملا عریان در هم تنیده شده اند، دادن وعده هایی از قبیل اینکه “در دولت آینده میان زنان و مردان در کسب موقعیت شغلی تبعیضی وجود نخواهد داشت و یا امنیت اخلاقی و اجتماعی زنان مورد توجه قرار گرفته و به زن ایرانی نگاه جنسیتی نخواهد شد، (سخنرانی روحانی ایسنا ۱۱ اردیبهشت ۹۲) عملا یک شعار توخالی و انتخاباتی بیش نیست.

به دنبال اجرای طرح “عفاف و حجاب” در جامعه، ماشین سلاخی و آدم کشی جمهوری اسلامی نیز به شدت فعال شد. طی یک ماه گذشته موجی از اجرای احکام اعدام در زندان های مختلف جمهوری اسلامی به راه افتاده است. اعدام ۱۶ زندانی در زاهدان، ۲ زندانی کرد در شهرهای ارومیه و سلماس، اعدام مخفیانه ۴ زندانی در اهواز، ۱۱ زندانی در قزل حصار و ۷ زندانی در رجایی شهر کرج تنها نمونه هایی از اجرای احکام اعدام طی روزها و هفته های گذشته است. زندانیانی که در حاکمیت دولت “اعتدال و امید” روحانی به جوخه های مرگ سپرده شدند. علاوه بر اینها، هم اکنون زندانیان بسیاری نیز هستند که جهت اجرای حکم اعدام در سلول های انفرادی به انتظار نشسته اند. هادی راشدی و هاشم شعبانی نژاد دو معلم زندانی اهوازی و نیز برادران کردپور و حبیب الله لطیفی دانشجوی دانشگاه ایلام و زندانی سیاسی کرد از جمله زندانیانی هستند که هم اکنون با خطر اجرای حکم اعدام مواجه هستند.

 همزمان با گسترش موج اعدام ها، طی روزها و هفته های گذشته تهدید مجدد روزنامه نگاران، یورش به وبلاگ نویسان و هجوم به شبکه های سایبری نیز ابعاد وسیعتری به خود گرفته است. دستگیری یک روزنامه نگار، بازداشت ۱۶ فعال سایبری توسط اطلاعات سپاه پاسداران و نیز دستگیری ۹ تن از فعالان و نویسندگان “سایت نارنجی” در کرمان از جمله اقدامات سرکوب گرانه و یورش به فعالان سایبری طی دو هفته اخیر بوده است. علاوه بر تهاجم همه جانبه به فعالان سایبری، دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی جهت ایجاد فضای رعب و وحشت در جامعه، پس از بازداشت، شکنجه و اعتراف گیری از دستگیر شدگان، آنان را با وضعیتی رقت آور در حالی که دست هایشان از پشت با دستبند بسته بود و رو به دیوار ایستاده بودند، در شبکه تلویزیونی استانی کرمان نمایش دادند.  

وحشی گری ها و اقدامات سرکوبگرانه ای که بدان اشاره شد فقط نمونه های علنی و انتشار یافته اقدامات سرکوبگرانه هیئت حاکمه ایران است که طی همین دو ماه گذشته و در دوران  ریاست جمهوری دولت “تدبیر و امید” روحانی رخ داده است. در واقع برای اثبات پوشالی بودن وعده های انتخاباتی روحانی، نیازی به ۱۰۰۰ روز نیست. برای توده های مردم ایران، همین ۱۰۰ روز از اقتدار شیخ حسن روحانی کافی است تا بی اعتباری و پوچی همه آن شعارهای بی مایه دولت روحانی ثابت شود.

تشدید سرکوب و تداوم اوضاع  وخامت‏بارسیاسی و اقتصادی کشور طی همین چند ماه آغاز به کار دولت جدید، نه تنها عملا خط بطلانی بر همه وعده های دولت “اعتدال و امید” حسن روحانی کشید، بلکه یک بار دیگر به همه آنهایی که در حاکمیت نظام مبتنی بر دین و ولایت مطلقه فقیه، همچنان به توهم اصلاح و بهبود وضعیت سیاسی رژیم از درون دل بسته اند،برای چندمین بار ثابت نمود که این رژیم اصلاح شدنی نیست. جمهوری اسلامی، نظامی‏ست که درآن دین و دولت به‏طور کامل درهم ادغام شده اند که در رأس آن یک دیکتاتورمطلق العنان قراردارد .جمهوری اسلامی یک حکومت دینی‏ و نظامی‏ست که از اساس با آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک توده های مردم ایران در تضادی آشتی ناپذیر قرار دارد . درچنین نظامی رئیس جمهور هیچکاره است. وانگهی رئیس جمهوری که با اعتقاد به اصل دولت دینی و نظام مبتنی بر ولایت فقیه شعار آزادی، حقوق شهروندی و رعایت امنیت اخلاقی و اجتماعی زنان جامعه را تکرار کند و یا مدعی شود که در دولت او به زن ایرانی نگاه جنسیتی نخواهد شد، شارلاتانی بیش نیست. تشدید سرکوب، گسترش اعدام و موج جدید بگیر و ببند شبکه های سایبری ، جملگی گواه بر شارلاتانیزم روحانی و گواهی بر پیشروی اوضاع سیاسی جامعه در روند خلاف وعده های دولت “تدبیر و امید” است.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۹ در فرمت پی دی اف

گزارش افلاس و ورشکستگی

kar_logo01بحران، بن‌بست و شکست، نتیجه تمام سیاست های جمهوری اسلامی در طول نزدیک به  ٣۵ سال گذشته بوده است. این، سرنوشت محتوم نظمی‌ست که هیچ دلیل و توجیه تاریخی و مشخصی برای بقا ندارد و زیر ضربات خردکننده جبر قوانین اجتماعی و تاریخی از پای درمی‌آید.

جمهوری اسلامی البته توانسته است با زور سرنیزه، سرکوب و کشتار، توده‌های زحمتکش مردم ایران را در اسارت نگهدارد، اما هرگز نتوانسته و نمی‌تواند تضادها را سرکوب و عملکرد جبری قوانین اجتماعی را متوقف سازد. از همین روست که نظم موجود، همواره با بحران و بن‌بست روبه‌رو بوده است.

گزارش حسن روحانی در صدمین روز زمام‌داری‌اش در مقام ریاست‌جمهوری، انعکاس چیز دیگری جز این واقعیت نبود.

او در این گزارش تابلو رنگارنگی از بحران، بن‌بست و ورشکستگی نظم سرمایه‌داری و رژیم سیاسی پاسدار آن را در عرصه‌های اقتصادی و سیاسی به نمایش گذاشت.

وی اعتراف کرد که بحران اقتصادی به آن مرحله از عمق و وسعت رسیده که در تاریخ استقرار نظم سرمایه‌داری در ایران بی‌سابقه است. تولید ناخالص داخلی به ۶ درصد زیر صفر سقوط کرده است. نرخ رسما اعلام شده تورم که البته با واقیعت بسیار فاصله دارد ۴۰ درصد اعلام شد. او گفت: خزانه دولت تهی‌ست و بدهکاری به سیستم بانکی، صندوق تامین اجتماعی، پیمانکاران و بخش خصوصی، بیش از ٢٠٠ هزار میلیارد تومان می‌باشد. از تعهدات ٢١١ هزار میلیارد تومانی سفرهای استانی، ۶٨ درصد باقی مانده، در حالی که کسری بودجه نزدیک به ۵٠ درصد است. پروژه‌های عمرانی عملا متوقف شده‌اند، چرا که در ۵ ماه نخست سال جاری فقط ٣ درصد منابع آن تحقق یافته است.

اما اوج ورشکستگی رژیم آنجاست که روحانی می‌گوید: “تامین و ذخیره‌سازی کالاهای اساسی با مشکلات جدی مواجه است”. پس از گذشت ٣۵ سال از استقرار جمهوری اسلامی در ایران حتا تامین نان مردم با مشکل روبه‌روست. دو سوم نیاز کشور به گندم باید از خارج وارد شود. مواد غذایی مورد نیاز روزمره، از گندم و برنج گرفته تا گوشت، روغن، قند و چای، میوه و دارو، وابسته به واردات است که با خزانه خالی دولت باید با رقمی حدود ٢٠ میلیارد دلار در سال، تامین شوند.

روحانی پس از ارائه لیست بلند بالائی از فاکتورهای ورشکستگی اقتصادی و مالی، تلاش نمود این ورشکستگی را حاصل “بی‌تدبیری” سلف خود معرفی نماید و وعده داد که با تدبیر “دولت تدبیر” بر بحران و ورشکستگی غلبه کند. این همان ادعائی‌ست که کابینه‌های رژیم یکی پس از دیگری داشته و در پایان کار با بحران‌‌های وخیم‌‌تر، صحنه را ترک کرده‌اند.

واقعیت این است که اقتصاد سرمایه‌داری ایران از همان بدو به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی با بحران همراه بوده است. رکود به جزء جدائی‌ناپذیری از این اقتصاد تبدیل شده که هم‌زمان یک تورم دو رقمی را یدک کشیده است. تداوم این بحران رکود – تورمی، ارتباطی به “تدبیر” و “بی‌تدبیری” ندارد، بلکه مقدم بر هر چیز برخاسته از تضادهای سرمایه‌داری ایران است که سیاست‌های جمهوری اسلامی، در هر دو وجه اقتصادی و سیاسی، این تضادها را تشدید و در نتیجه، بحران اقتصادی را عمیق‌تر و مزمن‌تر ساخته‌اند. از همین روست که ادعاهای رفسنجانی در دوره دوم ریاست ‌جمهوری‌‌اش، پوشالی از کار درآمد و با بحرانی ژرف‌تر، اقتصاد را تحویل جانشین خود داد. اگر در دوره خاتمی به رغم تداوم این بحران، از حدت و شدت آن کاسته شد. دقیقا از آن رو بود که او اولا تعدیلی در سیاست اقتصادی رفسنجانی پدید آورد و یا لااقل از سرعت و شدت اجرای این سیاست کاست. ثانیا در وجه سیاسی عامل تشدید کننده بحران اقتصادی نیز، در عرصه داخلی و خارجی، تعدیلی پدید آورد. اما تناقض جمهوری اسلامی در این است که وقتی می‌خواهد عوامل تشدید‌کننده بحران اقتصادی را تعدیل کند، بحران سیاسی تشدید می‌شود و همین مسئله خاتمی و جریان موسوم به اصلاح‌طلب را با شکست روبه‌رو ساخت.

این که در دوره زمام‌داری احمدی‌نژاد، بحران اقتصادی و ورشکستگی مالی رژیم می‌بایستی به نهایت خود برسد، دقیقا از آن رو بود که سیاست جمهوری اسلامی در این دوره، پافشاری پی‌گیرانه برعوامل اقتصادی و سیاسی تشدید بحران بود. او در سیاست داخلی تشدید سرکوب و اختناق را در دستور کار قرار داد تا بر بحران سیاسی غلبه کند و در سیاست خارجی، مجری تاکتیک‌های به اصطلاح تعرضی جمهوری اسلامی شد. بدیهی بود که نتیجه این سیاست، تشدید تضادها و در نتیجه تشدید بحران خواهد بود. اما این تنها یک وجه قضیه است.

روحانی در گزارش خود از همه چیز گفت، به‌جز این که بحران و ورشکستگی وقتی به اوج خود رسید که احمدی‌نژاد با تایید و حمایت بدون استثنای تمام دارودسته‌های هیات حاکمه، یکی دیگر از اجزاء مهم سیاست اقتصادی نئولیبرال رژیم را که همانا آزادسازی قیمت‌ها و حذف به اصطلاح یارانه‌ها بود، به مرحله اجرا درآورد. تمام سران و ارگان‌های رژیم از “جسارت و شجاعت” او در اجرای این طرح سخن گفتند و او را ستودند. پوشیده نمانده است که شخص خامنه‌ای نیز نه تنها خود را حامی و پشتیبان این سیاست احمدی‌نژاد اعلام نمود، بلکه آن را اساسا سیاست خود می‌دانست و تا آخرین اجلاس کابینه در حضور وی که چند روزی به پایان کاراش باقی نمانده بود، از پیشرفت‌های بزرگ برنامه اقتصادی دولت سخن گفت و اقدامات کابینه را ستود. در حالی که همین سیاست اقتصادی یک عامل بسیار مهم تشدید بحران اقتصادی بود. چرا که اجرای این سیاست، آن‌هم در شرایطی که اقتصاد در رکودی عمیق گرفتار است و تورم به سیر صعودی خود ادامه می‌داد و در همان حال تحریم‌های اقتصادی، تشدید می‌شد، نمی‌توانست نتیجه دیگری جز از هم‌گسیختگی اقتصادی برای رژیم به بار آورد.

از آنجائی که روحانی خود از حامیان و ادامه‌دهندگان همین سیاست است، در گزارش خود تلاش نمود که شکست این سیاست را در نحوه اجرای آن معرفی کند ودر عین حال برای حذف یارانه نقدی که در واقع فقط جبران کننده تنها بخش بسیار کوچکی از افزایش قیمت‌ها و تورم بوده است، زمینه‌سازی کند. اما این تلاش‌ها نمی‌تواند بر این واقعیت پرده افکند که سیاست اقتصادی نئولیبرال آزادسازی قیمت‌ها و خصوصی‌سازی‌ها، یکی از عوامل مهم تشدیدکننده بحران بوده است.

برخلاف ادعای روحانی، سرمنشاء بحران و عوامل تشدید کننده آن، نه در نحوه اجرای سیاست بوده است و نه “بی‌تدبیری”، اساس بحران در ساختار سرمایه‌داری ایران و سیاست‌های جمهوری اسلامی‌ست. اگر افلاس و ورشکستگی اقتصادی نظم موجود در دوره احمدی‌نژاد به اوج خود می‌رسد، نتیجه سیاست‌های جمهوری اسلامی‌ست. روحانی از “بی‌تدبیری” به عنوان عامل عمده در خرابی اوضاع سخن می‌گوید، اما استاد و راهنمای او، رفسنجانی که “بی‌تدبیری” احمدی‌نژاد را نداشت، پس علت چه بود که در دوره دوم زمامداری وی، بحران عمیق‌تر و وسیع‌تر شد.

روحانی نه می‌تواند اذعان کند که ریشه این بحران در تضادهای شیوه تولید، در ساختار اقتصادی سرمایه‌داری ایران قرار دارد و نه می‌تواند بپذیرد که سیاست اقتصادی نئولیبرال رژیم یک عامل بسیار مهم تشدید بحران اقتصادی بوده است. او گرچه اکنون در تلاش است با تخفیف “عامل سیاسی تشدید کننده این بحران، به‌ویژه در سیاست خارجی، این بحران را تعدیل کند، اما اولا – با ادامه سیاست اقتصادی نئولیبرال بار دیگر این بحران، ابعاد بسیار وخیم‌تری به‌خود خواهد گرفت. ثانیا این تلاش برای تعدیل عامل سیاسی، همچون دوران خاتمی، می‌تواند تمام برنامه او را با شکست روبه‌رو سازد. از همین روست که او دیر یا زود، با یک بحران سیاسی مواجه خواهد شد. روحانی در عرصه اقتصادی ، جز بیان افلاس و ورشکستگی رژیم چیزی در چنته نداشت. وعده صد روزه او برای بهبود اوضاع، البته صرفا وعده‌ای پوشالی برای فریب عقب‌مانده‌ترین و ناآگاه‌ترین بخش مردم بود. نه صد روز بلکه هزار روز هم که بگذرد، او نه می‌تواند بحران را علاج کند و نه بهبودی در وضعیت مادی و معیشتی توده مردم پدید آورد. او عجالتا دست به دامان قدرت‌های امپریالیست جهانی و انحصارات بین‌المللی شده است، تا شاید بتوانند رژیم را از بن‌بستی که بدان گرفتار آمده است نجات دهند. وی در حالی که “بی‌تدبیری” داخلی را عامل اصلی از هم‌گسیختگی معرفی نمود، راه حل را اما در بهبود مناسبات بین‌المللی رژیم و رفع تحریم‌ها ارائه داد.

تردیدی نیست که تحریم‌ها نقش موثری در تشدید بحران اقتصادی داشته اند، اما این تحریم‌ها در شرایطی توانستند چنین نقشی را ایفا کنند که پیشاپیش در پی اجرای سیاست آزادسازی قیمت‌ها، رکود، تشدید و تورم رشدی جهش‌وار یافته بود و اقتصاد در بحرانی عمیق گرفتار بود. تاثیر این تحریم‌ها بیشتر از آن رو بود که یک بحران مالی و پولی به‌بار آوردند و رژیم را به کلی فلج کردند. بنابراین، حتا اگر تمام سیاست روحانی با موفقیت همراه گردد و تحریم‌ها نیز در کل ملغا گردند، گرچه احتمال تعدیل بحران وجود دارد، اما حل بحران ممکن نیست. چرا که تضادهای ساختار سرمایه‌داری ایران هم‌چنان لاینحل می‌مانند و سیاست اقتصادی نیز آن‌ها را تشدید خواهد کرد. بحران رکود – تورمی اقتصاد ایران، پیش از تحریم‌ها، در طول متجاوز از سه دهه گذشته وجود داشته و با لغو تحریم‌ها نیز این بحران به حیات خود ادامه می‌دهد. نکته اما اینجاست که لغو تحریم‌ها هم به سادگی ممکن نیست، چرا که پیوندی ناگسستنی با منازعات جمهوری اسلامی و قدرت‌های بزرگ جهان به‌ویژه دولت آمریکا در سیاست خارجی دارند و عجالتا چشم‌اندازی برای حل این تضادها و منازعات وجود ندارد. مادام که جمهوری اسلامی در اصول کلی سیاست‌های خود تغییری پدید نیاورد ولو این که در محدوده‌ای منازعه هسته‌ای نیز حل شود، درگیری و منازعه در سیاست خارجی ادامه خواهد یافت. تغییر آن از روحانی ساخته نیست و بنابر این سیاست او در این عرصه نیز فقط در چارچوب بسیار محدودی می‌تواند، نتیجه‌ای برای وی داشته باشد.

روحانی در گزارش خود، توافق بر سر برنامه هسته‌ای را یک پیروزی و دستاورد بزرگ برای جمهوری اسلامی ذکر نمود و گفت: “قول ما مبنی بر این که سانتریفیوژها بچرخد، زندگی مردم و اقتصاد هم بچرخد، بحمدالله به این نقطه رسیدیم. ما بر سر اصول توافق کردیم، یعنی ایران حقوق هسته‌ای‌اش طبق ان – پی – تی محفوظ است. می‌تواند فعالیت غنی‌سازی داشته باشد. در مراحل آخر، تمام تحریم‌ها برداشته می‌شود. توافقات با کشورهای خارجی و سرمایه‌گذاری‌ها و فعالیت اقتصادی در ایران بیشتر خواهد شد”.

اما تا جائی که بخش علنی این توافق‌نامه انتشار یافته، گوشه دیگری از ورشکستگی و افلاس سیاسی رژیم را بر ملا می‌کند. چرا که از مفاد این توافق‌نامه کاملا آشکار است، برخلاف ادعای روحانی، نه پیروزی برای رژیم بوده و نه دستآورد بزرگ، بلکه صاف و ساده تسلیم رژیم بر سر این قضیه است. “نه زندگی مردم و اقتصاد” به چرخش درآمده و نه قرار است سانتریفیوژها بچرخند. سال‌ها میلیاردها دلار از حاصل دسترنج کارگران را صرف هزینه‌های جاه‌طلبی‌های خود برای غنی‌سازی اورانیوم کردند و آن‌همه فشار به توده‌های زحمتکش مردم وارد آوردند که سرانجام با “نرمش قهرمانانه” خود را از مخمصه افلاس و ورشکستگی نجات دهند.

برطبق مفاد این توافق‌نامه، در همین مرحله نخست، جمهوری اسلامی پذیرفته است، غنی‌سازی ٢٠ درصد را به حالت تعلیق درآورد. نیمی از اورانیوم غنی شده موجود را اکسید و بقیه را به کمتر از ۵ درصد رقیق نماید. فعالیت در تاسیسات سوخت هسته‌ای نطنز، فردو و رآکتور اراک گسترش نخواهد یافت. مراکز جدید برای غنی‌سازی دائر نخواهد شد. تعداد سانتریفیوژها کاهش می‌یابد. بازرسان آژانس، روزانه و سرزده به فردو و نطنز، کارگاه‌های مونتاژ سانتریفیوژ، معادن اورانیوم و تخلیص اورانیوم، دسترسی می‌یابند و اطلاعات کامل و مشخص به آژانس در مورد طرح‌های تاسیسات هسته‌ای، معادن و تخلیص و منابع اولیه ارائه خواهد شد.

اما جمهوری اسلامی چه چیزی به‌دست آورده است؟ آن‌چه که نقد است، فعلا تحریم‌های بیشتر متوقف می‌گردد. تحریم بر صادرات پتروشیمی، طلا و فلزات گرانبها، صنعت خودرو، قطعات هواپیماهای غیرنظامی، بیمه و خدمات حمل‌ونقل به حالت تعلیق درمی‌آید و مبلغ کمی بین ۴ تا ٨ میلیارد دلار از پول‌های بلوکه شده آزاد خواهد شد. اساس تحریم‌ها و مهم‌ترین آن‌ها هم‌چنان پابرجاست. اما آن‌چه که در این توافق‌نامه نسیه است، حتا‌ غنی‌‌سازی زیر ۵ درصد است که سرنوشت آن به چندین شرط و شروط وابسته است، به این معنا که “توسط طرفین تعریف می‌گردد”، “شاخصه‌های آن با موافقت طرفین و منطبق با نیازهای عملی، با محدودیت‌های مورد توافق، اقدامات شفاف‌ساز و اجرای پروتکل الحاقی” تعیین خواهد شد. با این شرط و شروط است که در مراحل بعدی مذاکرات این توافق می‌تواند کلا نفی گردد، یا در بهترین حالت، تحت کنترل و نظارت همه جانبه قدرت‌های جهانی عملی گردد.

بنابر این پوشیده نیست که حاصل “نرمش قهرمانانه” یا همان عقب‌نشینی از سر استیصال، نه پیروزی بلکه شکست و رسوائی دیگری برای جمهوری اسلامی بوده است.

از همان آغاز این نزاع پوشیده نبود که یک دولت ارتجاعی سرمایه‌داری، مثل جمهوری اسلامی در قد و قواره‌ای نیست که توان ایستادگی را از جهت اقتصادی، سیاسی و نظامی، بر سر این نزاع با قدرت‌های جهانی داشته باشد. کاری که در این مدت جمهوری اسلامی کرد، میلیاردها ثروت کشور را بر باد داد. توده‌های مردم ایران را در معرض فشار تحریم‌ها قرار داد و سرانجام وقتی که وضعیت داخلی خود را متزلزل دید، تسلیم شد. اما این هنوز پایان ماجرا نیست. همان‌گونه که پیش از این اشاره شد، سرنوشت نهائی پرونده هسته‌ای و تحریم‌ها به تضادها و نزاع در سیاست خارجی وابسته است. جمهوری اسلامی هنوز بر سر سیاست خارجی خود ایستاده است. از طرف دیگر، تسلیم بر سر نزاع هسته‌ای و سیاست هائی که روحانی قصد دارد در عرصه خارجی پیش ببرد، پیامدهائی در درون خود رژیم و جناح‌های آن خواهد داشت که در آینده رخ خواهد داد. از همین روست که روحانی در گزارش صد روزه خود، به این نکته نیز اشاره داشت و از رقبای خود خواست که به خاطر حفظ نظام، اختلافات را کنار بگذارند و از کابینه وی و سیاست‌های‌اش حمایت کنند.

روحانی در ادامه گزارش خود بار دیگر وعده‌های پوشالی دوران انتخابات را تکرار کرد. “دولت می‌خواهد با همه آشتی کند”. مدعی شد که “فضای امنیتی خیلی کم‌تر شده”، “باید فضای امنیتی را قدم به قدم از حوزه فرهنگ کنار بزنیم” و در نهایت نیز به طرفداران خود بشارت داد که “منشور حقوق شهروندی” در سایت دولت قرار گرفته است.

روحانی در این عرصه چنته‌اش خالی‌تر از تمام عرصه های دیگر است. مادام که دولت دینی جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، مستثنا از این که رئیس‌جمهوری آن چه کسی باشد، اختناق و سرکوب، سلب آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک مردم، سانسور، بی‌حقوقی زنان، تبعیض و نابرابری پابرجا خواهد ماند. در کشوری که مردم آن حتا از برابری حقوقی برخوردار نیستند، در کشوری که سرکوب آزادی‌ها، جزء جدائی‌ناپذیری از استبداد دولت دینی‌ست، چیزی به نام شهروند وجود نخواهد داشت که نیازی به منشور داشته باشد. شاید گروه اندکی مردم ناآگاه اسیر عوام‌فریبی روحانی گردند، اما اکثریت بزرگ مردم ایران، توده‌های وسیع کارگر و زحمتکش و روشنفکران آگاه و انقلابی بخوبی می‌دانند که ادعاهای حسن روحانی توخالی‌ست. کسی که به دولت دینی، آن‌هم ا زنوع اسلامی و شیعی آن باور داشته و اساسا پاسدار آن باشد، دشمن آشتی ناپذیر آزادی و برابری و حقوق مردم است. جمهوری اسلامی هرگز نمی‌تواند برابری و آزادی توده‌های مردم ایران را بپذیرد. شرط نخستین برای آزادی و برابری مردم در ایران، سرنگونی جمهوری اسلامی است، آنچه که روحانی در گزارش خود ارائه داد، چیزی جز بن‌بست و بحران، نبود. افلاس و ورشکستگی این رژیم در تمام عرصه‌ها آشکار است. تلاش‌های حسن روحانی برای نجات این رژیم سرتاپا در بحران، چاره ساز نخواهد بود. فقط یک انقلاب اجتماعی می‌تواند، بحران‌های موجود را علاج کند و برای توده‌های مردم ایران، آزادی، برابری، رفاه و خوشبختی به ارمغان آورد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۸ در فرمت پی دی اف

گسترش اعتراضات کارگری، فعال شدن تشکل‌های وابسته و ضرورت مبارزه مستقل کارگری

گسترشِ اعتراضات، تعدّد اعتصابات و اجتماعاتِ اعتراضی کارگری در همین دوره کوتاه بعد از کنفرانسِ۱۴ سازمان، بر صحت تحلیل سازمان ما در مورد تشدید بحران، ناتوانیِ رژیم در برآورده ساختن مطالباتِ کارگران، تعمیق نارضایتی توده های کارگر و زحمتکش و چشمانداز اعتلای مبارزات کارگران مُهر تائید زد. چندین اعتصاب و اعتراض کارگری تنها در هفته آخر آبان وهفته نخستِ آذر گویای همین واقعیت است. تشدید بیش از پیشِ فشارهای اقتصادی و معیشتی برگُرده کارگران، تشدید فشارهای سیاسی و سرکوبگرانه علیه کارگرانِ پیشرو و فعالانِ کارگری، بی اعتنائی حکومت به کارگران و ناتوانی آن در پاسخگویی به ده ها مطالبه کارگری، نشان دهنده آن است که روحانی و کابینه وی، مانند روسای جمهور و کابینه های پیشین، نه فقط دغدغه کارگر ندارند و در فکر و خیالِ برآورده ساختنِ خواست های کارگری نیستند، بلکه اساساً وظیفه ای جز سازماندهیِ بهره کشی بیشتر از کارگران،کسب سودهای بیشتر توسط سرمایهدارن و سفت تر کردن زنجیرهای ستم و استثمار بر دست و پای کارگران و تهیدستان نداشته اند و ندارند. گسترشِ اعتصابات و تجمعاتِ اعتراضیِ کارگران برای دست یابی به مطالبات خود و برای تغییر وضع موجود و شرکت هزاران کارگر در این اعتراضات و اعتصابات، نویدبخش اعتلای بیشتر مبارزات کارگری و جنبش طبقاتی کارگران است.

از جمله اعتصابات و تجمعات اعتراضی کارگری در ظرفِ این دوهفته، میتوان به اعتصابِات مکرر۱۵۰۰ کارگر پتروشیمی بسباران با خواست افزایشِ دستمزد در ۲۷ آبان و ۹ آذر اشاره کرد که حلقه ای از سلسله اعتصابات کارگری در پتروشیمی های بندرامام از جمله اعتصاب کارگران شرکت فراورش اعتصاب کارگران خوارزمی، اعتصاب کارگران پتروشیمی های مارون و اروند به حساب می آیند و مجموعا بازگوکننده آغاز دوره جدیدی از اعتصابات کارگری در پتروشیمی های این منطقه را نوید میدهند. اعتصابات کارگران مجتمع گازپارسجنوبی و تجمع اعتراضی ده ها تن از کارگران به نمایندگی از ۵۰۰ کارگر تعمیرکار این مجتمع در سوم آذر ماه، اعتصاب صدها کارگر حمل و نقل و حفرتونل وابسته به متروی اهواز، تجمع گروهی از کارگران و نمایندگان سندیکائی شرکت واحد در ۲۶ آبان در وزارت کار و اعتراض به اخراج ها و نیز اعتراض نسبت به برگزاری به اصطلاح انتخابات شورایاسلامی کار درسامانههای اتوبوسرانی، تجمع اعتراضی گروهی از کارگران و فعالان کارگری در برابر وزارتکار در سوم آذرماه، اجتماع اعتراضی کارگران نکاسفال دربرابرفرمانداری شهر نکا در سوم آذر،تجمع اعتراضی ۲۰۰۰ کارگر نی‏ بُرکشت و صنعت کارون شوشتر، اعتصابِ۸۰۰ تن از کارگران مجتمع معدن سنگآهن چادرملو در اردکان یزد به نمایندگی از طرف ۱۴۰۰ کارگر پیمانی این شرکت، اجتماعات اعتراضی و مکرر بیشاز ۷۰۰ کارگرکارخانه پلی اکریل اصفهان، از جمله اعتراضات کارگری در ظرف تقریباً دو هفته هستند که خبرآن‏ها نیز دررسانه های خبری انتشار یافته است. بنا به اهمیت و ویژگی های اعتصابات و اجتماعات اعتراضی کارگران در معدن چادرملو و کارگران کارخانه پلی اکریل اصفهان،این دو مورد را از نزدیک مورد مطالعه و بررسی قرار می دهیم.

انجمن صنفی و اعتراض کارگری در معدن چادرملو

بعدازظهر روز سهشنبه ۵آذر۹۲ ،۸۰۰ تن ازکارگران شرکت پیمانکاری آسفالت طوس از پیمانکاران اصلی زیر مجموعه مجتمع معدن سنگ آهن چادرملو در اعتراض به اخراج یکی از همکاران خود به نام” بهرام حسنی نژاد “به مدت یک ساعت دست به اعتصاب و تجمع اعتراضی زدند. لغو قراردادهای سفیدامضا، افزایش حقوق پایه، افزایش تعطیلات رسمی ماهانه، بازبینی اجرای طرح طبقه بندی مشاغل، اجرای قانون مشاغل سخت و زیان آور و پاداش تولید، از دیگر مطالبات کارگران بود. شرکت معدن سنگ آهن چادرملو یکی از بزرگترین معادن سنگ آهن ایران است و نزدیک به۲۰۰۰ کارگر دارد. بیش از ۱۴۰۰ تن از کارگران تحت پوشش شرکت های پیمانکاری و با قراردادهای یکطرفه و سفیدامضا مشغول به کارهستند. در این شرکت نه فقط بدیهی ترین حقوقِ کارگران رعایت نمی شود، بلکه اغلبِ کارگران که از شهرها و روستاهای اطراف و یا حتی از استان های دیگر برای کار به این شرکت آمدهاند، فاقد مسکن و خوابگاه مناسب هستند و مجبورند در اماکنی غیر بهداشتی و فاقد لوازم ضروری زندگی به سر ببرند. در این مجتمع همچنین فعالیت پیمانکاران متعدد و خرده کار که همکار پیمانکار اصلی هستند نیز به شدت رایج است و این موضوع نیز استثمار و بی حقوقی کارگران را بسی تشدید کرده است. کارگران معدنِ سنگِ آهن که نسبت به شرایطِ کار و بیحقوقیهای تحمیلی کارفرما شدیداً معترض هستند، مدت هاست که برای بهبود شرایط کار و زندگیِ خود در تلاش و مبارزه اند. در جریانِ این مبارزات “انجمن صنفی کارگران شرکت آسفالت طوس” که از اوائلِ اسفند سالِ گذشته فعالیت های رسمی خود را آغاز کرده است، خود را همراه کارگران نموده و بخشاً پیگیر مطالبات آنان بودهاست. در جریان همین مبارزات و پیگیری مطالباتِ کارگران بود که “محمود نوریان” مدیر عامل شرکت معدن چادرملو در شهریور سال جاری از کارگران دو ماه مهلت خواست و در ضمن وعده هایی نیز به کارگران و انجمن صنفی شرکت داده شد. اما بعد از سپری شدن مهلتِ مقرر، نه فقط مطالبات کارگران محقق نشد بلکه بهرام حسنینژاد دبیر انجمن صنفی شرکت آسفالت طوس نیز از کار اخراج گردید. اعتصاب یک ساعته و تجمع اعتراضی روز ۵ آذر کارگران، در اعتراض به این اخراج آغاز گردید و بازگشت به کار این کارگر اخراجی به لیستِ مطالبات کارگران اضافه شد. افزون بر این، در جریان حرکت اعتراضی اخیر کارگران، سه تن دیگر از اعضای انجمن صنفیِ شرکت به نام های “ناصر شیخی”،”علی همت چراغی” و “حسین جناحی” توسط دستگاه امنیتی که به تازگی به “نهادنظارتی” تغییر نام داده است احضار شده و تحت عنوان ایجاد “اغتشاش و بی نظمی”! مورد ارعاب و تهدید قرار گرفتند! به هر حال بی آن که کارگر اخراجی به سر کار بازگشته باشد، موضوع رسیدگی به مطالبات کارگران به شورای تامین شهرستان اردکان حواله داده شد که در تاریخ ۹ آذر در این مورد تصمیم گیری نماید. ایلنا ۱۰ آذر از قولِ حسین جناحی” رئیس انجمنِ صنفی شرکت اعلام کرد جلسات اعضای انجمن صنفی با مسولانِ نظارتی، ادارهکار، پیرامونِ مطالبات کارگری ادامه دارد. کارگران هشدار داده اند چنانچه به مشکلاتِ آن ها رسیدگی نشود، تجمعات اعتراضی گسترده تری را سازمان خواهند داد.

تجمعات اعتراضی کارگران پلی اکریل و شورای اسلامی کار

کارگران پلی اکریلِ اصفهان که از هفته دوم آبان ماه، به منظور تحقق مطالبات خود به اعتراضات گسترده ای روی آورده و در روزهای ٨-١١- ١٢و ١۴ آبان تجمعاتِ اعتراضیِ بزرگی را در محوطه کارخانه سازمان داده بودند، پس از مذاکره با مسولان و وعدههائی که از سوی آنان از جمله فرماندار شهرستان مبارکه به کارگران داده شد، به تجمعات اعتراضی خود پایان دادند. آنان مدت۱۰ روز از ۱۵ تا ۲۵ آبان به مسئولان مهلت دادند که به مطالبات کارگران رسیدگی شود و در این فاصله نیز از هر گونه تجمعی خودداری کردند. با پایان مهلتِ ده روزه و عدم رسیدگی به مطالبات کارگران، دور دوم اجتماعات اعتراضی کارگران از صبح روز ۲۶ آبان ماه آغاز گردید. ۷۰۰ تن از کارگرانِ پلی اکریل در چندین روز متوالی با تجمع در محوطه کارخانه خواستار تحقق خواستهای دهگانه خود شدند. کارگران دوشنبهشب (۲۷آبان) را نیز در کارخانه ( مسجد کارخانه) به صبح رساندند. یکی از مطالبات اصلی کارگران پلی اکریل حفظ یکپارچگی کارخانه است. کارگران مخالف تکهتکه کردن این واحد و واگذاری آن به شرکتهای گوناگونِ پیمانکاری هستند. ۱۵۰۰ کارگر پلی اکریل اصفهان سال هاست در قالبِ شش شرکت زیر مجموعه تحت مسئولیت شرکتِ مادر کار می کنند. اما بر طبقِ سیاست های دولت مبنی بر واگذاری شرکت، جداسازی و کوچکسازی کارخانه، قرار است آزمایشگاه به شرکت “نیکآزمون”، نیروگاه به “انرژی گستران” ، پلیاستر به “پلیاسترهشتبهشت”، اکلیت۲ به “الیافِ زاینده رود”، اسکله سازی به “شرکت خدماتبندری” و بخشِ خدمات نیز به شرکتِ “پهنگستر” منتقل گردد. با این واگذاری ها و نقل و  انتقال ها نه فقط کارگران کارخانه پلی اکریل، تکه تکه و از هم جدا می شوند بلکه از لحاظ حقوق و مزایا نیز با محدودیت های بیشتری روبرو می گردند و از همه مهم تر آینده شغلی آن ها نیز با مخاطره جدی روبرو می شود. از همین رو کارگران پلیاکریل اصفهان با این طرح دولت و تکه تکه کردن کارخانه مخالف و خواهان حفظ یکپارچگی آن هستند. علاوه بر این خواستِ کارگران، استعفا و برکناری برخی از اعضای هیات مدیره کنونی  کارخانه، حفظ و بررسی اسناد مربوط به عملکرد آن ها، بازگشت به کار کارگرانی که به خاطر فعالیت های صنفی از کار اخراج شده اند، افزایشِ دستمزد، قراداد دائمی، حق سنوات، با زبینی طرح طبقه بندی مشاغل، اجرای قانون مشاغل سخت و زیان آور و برخی مزایا و امکانات رفاهی، از جمله مطالبات دیگر کارگران پلی اکریل اصفهان بودهاست. افزون بر اینها و البته آنطور که در سایت ایلنا از قول اولیا علی بیگی و حسن صادقی از سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار و نیز از قول فرماندار شهرستان مبارکه اعلام شده است یکی دیگر از خواست‌های کارگران، بازگشائی “شورای اسلامی کار” این کارخانه بوده است که پائین‌تر به آن خواهیم پرداخت.

به‌رغم تجمعات اعتراضی و هر روزه کارگران در ساعات اولیه روز قبل از آغاز کار و در پایان ساعات کار به نحوی که توقفی در روند تولید ایجاد نشد، اما مسئولان مربوطه نه فقط از پذیرش مطالبات کارگران خودداری کردند، بلکه دور دوم اعتراض‌های کارگران از همان آغاز با خبرهائی مبنی بر اعمال تهدید و ارعاب علیه کارگران و فعالان آن‌ها همراه بود. گرچه “مهدی سلیمانی” فرماندار مبارکه در جریان اعتراضات کارگران روز ٢٧ آبان در گفتگو با ایلنا شایعات مربوط به ارعاب و تهدید کارگران را تکذیب کرده بود، اما ساعت چهار بامداد پنجشنبه ٣٠ آبان، چهار تن از کارگران به نام‌های جواد لطفی، عباس حقیقی، کیومرث رحیمی و احمد صابری که به عنوان نمایندگان کارگران در مذاکرات با مقامات و مسئولین انتخاب شده بودند، بازداشت و به زندان دستگرد در ١٣ کیلومتری شمال اصفهان منتقل شدند. بعداً معلوم شد که فرماندار مبارکه در همان دیدارهای نخستین خود با نمایندگان کارگران، آن‌ها را مورد تهدید قرار داده و خواسته بود به تجمعات اعتراضی پایان داده شود. فرماندار مبارکه در گفتگو با ایلنا در حالی‌که منکر تهدید کارگران شد اما با گفتن اینکه: “در فضای غیرصنفی ممکن است عده‌ای بخواهند اخلال ایجاد کنند و فضای کارخانه را به هم بریزند” در واقع به طور غیرمستقیم به اعمال تهدید علیه نمایندگان کارگران اعتراف کرد! این در حالی‌ست که او در ١۴ آبان یعنی آخرین روز دور اول اعتراضات کارگران پلی‌اکریل در جمع کارگران حاضر شده و از آن‌ها خواسته بود که نمایندگان خود را برای مذاکره و پی‌گیری مطالبات‌شان انتخاب کنند و در همان جا امنیت نمایندگان کارگران را نیز به اصطلاح تضمین کرده بود!

به هر رو، مدیریت کارخانه و مسئولین دولتی سعی کردند با دستگیری و بازداشت چند تن از کارگران و مشروط کردن آزادی آن‌ها به پایان تجمعات اعتراضی، در صفوف کارگران معترض تفرقه و دو دستگی ایجاد کنند و حرکت اعتراضی یکپارچه کارگران را به شکست بکشانند. از این رو اعلام شد که بازداشت شدگان تا پایان تجمع اعتراضی آزاد نخواهند شد. برخی از اعتراض‌کنندگان نیز تحت این عنوان که آزادی کارگران بازداشت شده از اهمیت بیشتری برخوردار است، زمزمه پایان تجمعات اعتراضی را سر دادند. به رغم این موضوع اما کارگران هوشیاری خود را حفظ کرده و اراده جمعی آنان بر ادامه تجمعات اعتراضی قرار گرفت و خواست آزادی کارگران بازداشتی را نیز بر خواست‌های پیشین خویش افزودند. آن‌ها اعلام کردند که کارگران بازداشتی نقشی بیش از سایر کارگران در شکل‌گیری و استمرار حرکت اعتراضی کارگران نداشته‌اند و بدین وسیله تلاش مذبوحانه کارفرما و مسئولان دولتی برای ایجاد تفرقه و دودستگی در میان کارگران وبه شکست کشاند ن اقدام اعتراضی خود را خنثا ساختند. به رغم آن‌که کارگران کارخانه پلی‌اکریل، پیش از شروع کار و یا پس از پایان ساعات کار اقدام به تجمع اعتراضی کرده بودند به نحوی که حتا مزدور شناخته شده‌ای به نام اولیا علی بیگی “رئیس هیات مدیره کانون عالی شوراهای اسلامی کار کشور” نیز نتوانست انکار کند که “تجمعات کارگران پلی‌اکریل با رعایت نظم و آرامش و استمرار فعالیت خطوط تولیدی برگزار شده است” با این وجود اتهام کارگران بازداشتی “اخلال در نظم” عنوان شد و دادستان شهرستان مبارکه، البته بعد از پیگیری خانواده‌های کارگران بازداشت شده، اعلام کرد برای کارگران قرار بازداشت دوماهه صادر شده است. به رغم این موضوع اما در اثر پیگیری کارگران و استمرار تجمعات اعتراضی آن‌ها، سرانجام رژیم مجبور شد در شامگاه روز چهارشنبه ۶ آذر، آن‌ها را از زندان آزاد نماید.با این‏وجود آخرین خبرهای انتشار یافته حاکی از آن است که هنوز هیچ‌یک از خواست‌های کارگران برآورده نشده است. بازگردیم به شورای اسلامی کار کارخانه پلی‌اکریل اصفهان و به این پرسش پاسخ دهیم که آیا تشکیل شورای اسلامی کار یا بازسازی آن مطالبه توده کارگران این کارخانه بوده است یا نه؟ و مقاله را جمع‌بندی کنیم.

 پاسخ به یک سوال و جمعبندی:

پیش از پاسخ به پرسش فوق و این‌که ببینیم ایجاد و یا بازگشائی شورای اسلامی کارکارخانه پلی‌اکریل اصفهان، خواست توده کارگران این کارخانه بوده است یا نه، لازم است به این نکته اشاره کنیم که در جریان اجتماعات اعتراضی کارگران این کارخانه، برخی از سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار، به دخالت پرداخته و سعی کردند خود را طرفدار کارگران معترض جا بزنند و از این رُخداد به سود خود بهره‌برداری کنند. اینان که خود مایلند و تلاش می‌کنند در این یا آن کارخانه شورای اسلامی ایجاد کنند، در پوشش حمایت از مبارزات کارگران، موضوع خواست شورای اسلامی کار را نیز مطرح کردند. به عنوان مثال سه روز بعد از بازداشت کارگران، “ایرج پاک‌نهاد” نماینده هیات تشخیص صلاحیت شورای اسلامی کار کارخانه پلی‌اکریل اصفهان، طی نامه‌ای به رئیس اداره کار شهرستان مبارکه، از سمت خود استعفا داد! این اقدام سمبلیک به اصطلاح حمایتی از کارگران بازداشتی به خودی‌خود، به نوعی منجر به ایجاد شبهه ‏ی ارتباط لااقل برخی از کارگران بازداشتی با شورای اسلامی کار می‌شد. به‌غیر از این، اولیا علی‌بیگی “مسئول کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار کشور” با گفتن این‌که هر چهار کارگر بازداشتی به وظیفه‌ای که کارگران برعهده آن‌ها گذاشته‌اند عمل کرده و در جریان اعتراضات “منافع ملی” و استمرار خط تولید نیز رعایت شده است، عنوان کرد که با “استخدام وکیل دادگستری “به این کارگران کمک خواهد کرد! (تأکید ها همه جا ازماست) در عین حال مدعی شد که بازگشائی شورای اسلامی کار یکی از مطالبات کارگران است. او گفت: “کارگران پلی‌اکریل در آذرماه سال گذشته درخواست کتبی خود برای تشکیل شورای اسلامی کار را به اداره کار اصفهان تحویل داده‌اند”.

تاکنون ده‌ها بار کارگران پیشرو و نمایندگان کارگری در کارخانه‌های مختلف برای نمونه در کارخانه نیشکر هفت‌تپه یا در شرکت واحد بازداشت و روانه زندان شده‌اند. کسی ندیده و نشنیده بود که مسئول شوراهای اسلامی کار کشور، کلامی در حمایت از آن‌ها و یا برای کمک به آن‌ها گفته باشد! این‌که اکنون حاضر است برای کارگران بازداشتی وکیل استخدام کند! این نیز شائبه ارتباط فوق را تقویت می‌کند و در هر حال از زبان خود سران شوراهای اسلامی کار است که خواست بازسازی شورای اسلامی کار کارخانه پلی‌اکریل مطرح می‌شود و نه از زبان کارگران. حسن صادقی معاون شهرستان‌های خانه کارگر نیز می‌گوید یک سال از طرح خواست کارگران برای تشکیل شورای اسلامی کار می‌گذرد اما دولت قبلی نسبت به این خواست بی‌توجه بوده است. علاوه بر این‌ها، آن‌طور که در یک فایل صوتی متعلق به فرماندار مبارکه در سایت ایلنا آمده است، وی در سخنان خود درجمع کارگران در ١۴ آبان یعنی آخرین روز دور نخست اجتماعات اعتراضی کارگران پلی‌اکریل، ضمن آن‌که وعده‌هائی در مورد توقف سیاست کوچک‌سازی و تامین امنیت نمایندگان کارگران می‌دهد، می‌گوید: “یکی از مطالبات کارگران شروع به کار مجدد شورای اسلامی کار این واحد است” و چنین اضافه می‌کند: “شاید اگر این مطالبات از طریق شورای اسلامی کار مطرح می‌شد به تجمعات این‌چنینی نیاز نبود“! وی در ادامه سخنان خود و خطاب به کارگران می‌گوید: “در جلسه‌ای که با نمایندگان شما داشتیم مقرر شد با همکاری مدیران شرکت و رئیس اداره کار شهرستان مبارکه، شورای اسلامی کار ظرف ۴۵ روز آینده تشکیل شود”.

تمام آن‌چه که پیرامون بازگشائی شورای اسلامی کار کارخانه پلی‌اکریل به عنوان خواست کارگران این کارخانه مطرح شده، نه توسط کارگران، بلکه اتفاقا توسط کسانی مطرح شده است که ربطی به کارگران ندارند و نه فقط در سمت کارگران این کارخانه نایستاده‌اند، بلکه درست در سمت مقابل کارگران قرار دارند. بنابر این روشن است که خواست بازگشائی شورای اسلامی کار در کارخانه پلی‌اکریل خواست توده کارگران این واحد نیست ولو آن‌که در میان کارگران کسانی هم پیدا شوند که چنین خواستی را مطرح کنند. این خواست پیش از آن‌که مطالبه توده کارگران این واحد باشد، خواست سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار و حداکثر خواست اعضای شورای اسلامی کار منحل شده کارخانه است. سال‌هاست که ماهیت ضد کارگری شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر بر اکثریت کارگران روشن شده است. وظیفه اصلی این نهادهای دولتی و ضد کارگری از همان آغاز حیات خود، اساسا کنترل کارگران آگاه و پیشرو، ممانعت از تشکل‌یابی کارگران، انحراف و مهار مبارزه کارگران بوده است. عملکرد ضد کارگری این نهادها، موجب شده است که حتا آن دسته از کارگرانی که در مراحل اولیه نسبت به این تشکل‌ها متوهم بودند، صفوف آن را ترک کنند. از این‌روست که این تشکل‌ها، به رغم صرف پول و هزینه‌های زیاد، پیوسته لاغرتر و محدودتر شده‌اند. روند تضعیف و ریزش و انحلال شوراهای اسلامی کار در دهه هشتاد تشدید و تقویت شد. باند احمدی‌نژاد در رقابت با باند رفسنجانی، سعی کرد انجمن‌های صنفی وابسته به خود را تقویت کند. رقابتی که در این مورد بین تشکل‌های رژیمی بوجود آمد، کم‌وبیش تاکنون ادامه یافته است. نه خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار، نه انجمن‌های صنفی به عنوان ارگان‌های وابسته دولتی، هیچ‌گاه مورد اعتماد کارگران بوده‌اند و نه سران و اعضای موثر این نهادها. کارگران ایران فراموش نکرده‌اند که افراد وابسته به همین نهادها و امثال حسن صادقی‌ها و علی‌بیگی‌ها بودند که یورش وحشیانه به دفتر سندیکای کارگران شرکت واحد، ضرب‌وشتم فعالان این سندیکا، تخریب و غارت وسائل واموال و اسناد سندیکای کارگران را سازماندهی و اجرا کردند و هم اکنون هم به انحاء مخلتف چوب لای چرخ این سندیکا می‌گذارند. این البته فقط یک نمونه است به ده‌ها نمونه کوچک و بزرگ دیگر نیز می‌توان اشاره کرد که نیازی به ذکر آن نیست. چرا که خود کارگران، هر جا که این تشکل‌ها فعال بوده‌اند، شاهد چنین مسائلی بوده‌اند و عملکرد این نهادها را از نزدیک دیده‌اند. نقش اصلی تشکل‌های رژیمی، علاوه بر جاسوسی و خبرچینی علیه کارگران آگاه و پیشرو، کنترل مبارزات کارگران، انحراف آن و به شکست کشاندن آن از طریق زدوبند با سرمایه‌داران است. در همین نمونه‌ی اعتراضات کارگران کارخانه پلی‌اکریل اصفهان، علاوه بر سخنان فرماندار مبارکه؛ که اگر شورای اسلامی کار در این واحد وجود می‌داشت نیازی به تجمع نبود! سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار نیز هنگام اظهار نظر پیرامون بازسازی شورای اسلامی کار در این واحد، کم‌وبیش به نقش این نهاد نیز اشاره کردند.

اولیاء علی بیگی می‌گوید: “چنانچه اداره کار استان اصفهان شورای اسلامی کار را در این کارخانه ایجاد می‌کرد، خواست‌های صنفی کارگران این واحد تولیدی از طریق نمایندگان این کارگران (یعنی اعضای شورای اسلامی کار) به مسئولان منتقل می‌شد و از برگزاری تجمعات اعتراضی خبری نبود” یا حسن صادقی معاون شهرستان‌های خانه کارگر که در این مورد می‌گوید “اگر شوراهای اسلامی کار در چنین کارخانه‌هائی فعالیت داشته باشند، می‌توان از بروز چنین اتفاقاتی جلوگیری کرد”!

این نقل‌قول‌ها به اندازه کافی روشن است و نیازی به تفسیر آن نیست. انصافا از این بهتر نمی‌توان در یک جمله کوتاه، کاراکتر پلیسی- جاسوسی شوراهای اسلامی کار، نقش آن‌ها در جلوگیری از مبارزات کارگران و تقابل آن‌ها با خواست‌ها و مبارزات کارگران را بیان داشت. خبرگزاری ایلنا مورخ ٩ آذر در مورد پایان حرکت اعتراضی کارگران پلی‌اکریل از قول یکی از کارگران این کارخانه نوشت: “اگرچه خواست‌های صنفی کارگران هنوز برآورده نشده است، اما با توجه به توافقاتی که میان کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان با کارفرما و مسئولان دولتی انجام شده است، برگزاری اجتماعات اعتراضی کارگران پلی‌اکریل اصفهان تا اطلاع ثانوی متوقف خواهد شد”

همان‌طور که می‌بینیم، شورای اسلامی کار، بی‌آن‌که خواست‌های کارگران محقق شده باشد، از فراز سر کارگران کارخانه پلی‌اکریل وارد عمل شده و از طریق زدوبند با کارفرما و مسئولان دولتی، سر کارگران را شیره مالیده و سبب شده است که اجتماعات اعتراضی چند روزه کارگران این کارخانه بی‌نتیجه بماند! اگر تاکنون کسی از ماهیت شوراهای اسلامی کار اطلاعی نداشت همین اقدام کافی‌ست تا هر کارگر ولو نه چندان آگاهی به ماهیت ارتجاعی و ضد کارگری آن پی ببرد.

بنابر این روشن است که طرح خواست شورای اسلامی کار در جریان اعتراضات کارگران پلی‌اکریل، قبل از هر چیز توسط افراد و تشکل‌های وابسته به حکومت و عوامل نفوذی آن در میان کارگران مطرح شده و این در اساس خواست سران خانه کارگر و شورای اسلامی کار است. اگر کارگران پلی‌اکریل خواهان شورای اسلامی کار می‌بودند، چرا یک سال و نیم قبل جلوی انحلال آن را نگرفتند؟ تشکلی را که کارگارن خودشان ایجاد کرده باشند و آن را متعلق به خودشان بدانند، اجازه نمی‌دهند به سادگی منحل شود! گواه این مدعا سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت‌تپه است.

سال‌هاست که رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی تمام تلاش خود را برای نابودی قطعی این دو تشکل مستقل کارگری به کار برده است و در این راه از همین نهادهای به اصطلاح کارگری وابسته به خود امثال شورای اسلامی کار و خانه کارگر نیز استفاده کرده است.اما این تشکل‌ها از آن‌جا که توسط خود کارگران و معتمدین و فعالان و نمایندگان آنها به‌وجود آمده‌اند و متعلق به خود کارگران و مستقل از دولت و کارفرما هستند، تاکنون در برابر این یورش‌ها مقاومت کرده و آن‌ها را حفظ کرده‌اند. گفتن ندارد که تشکل کارگری، به‌طور قطع یکی از خواست‌های مهم کارگران کارخانه پلی‌اکریل اصفهان است، اما نه شورای اسلامی کار! نه تشکل وابسته به دولت و کارفرما! بلکه تشکل کارگری مستقل از این‌ها! تشکلی که خود کارگران آن را ایجاد کرده باشند. تشکلی که برای تحقق مطالبات کارگران تلاش و مبارزه کند!

گسترش اعتراضات و اعتصابات کارگری و چشم‌انداز اعتلای جنبش طبقاتی کارگران از یک‌سو، تشدید بحران اقتصادی و ناتوانی نظم حاکم دربرآورده ساختن مطالبات کارگران از سوی دیگر، رژیم سیاسی پاسدار منافع سرمایه‌داران و مرتجعین را واداشته است که با تشدید بیش از پیش سرکوب، به مقابله با کارگران برخیزد. فعال‌تر شدن تشکل‌های جاسوسی و شاخک‌های حسی امنیتی رژیم در کارخانه‌ها و محیط‌های کارگری، تکثیر و بازسازی این نهادهای سرکوب را اساسا باید در همین رابطه ارزیابی نمود. رقابت باندهای حکومتی در زمینه مسائل کارگری در دوره احمدی‌نژاد منجر به تقویت انجمن‌های صنفی وابسته به وی و تضعیف شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر شد. با وزیر شدن یک مقام درجه اول امنیتی که در عین حال عضو شورای مرکزی خانه کارگر نیز هست، چرخشی به سوی تقویت شوراهای اسلامی کار و تضعیف انجمن‌های صنفی وابسته به باند مقابل آغاز شده است. هر یک از این تشکل‌ها برای تقویت جایگاه و پیشبرد امیال خود سعی می‌کنند توده کارگران را نیز با خود همراه سازند و بدین منظور برخی ازعناصر وابسته به این ها نیزتا محدوده‌ای بعضا در مبارزات کارگران مشارکت می‌نمایند. تمام این تلاش‌ها برای آن است که مبارزات کارگران را به کانال‌های مورد نظر خویش سوق دهند، آن را وجه‌المصالحه قرار داده و ضمن بندوبست با کارفرمایان و سرمایه‌داران، این مبارزات را با شکست و بن‌بست روبرو سازند. بنابر این مستقل از این‌که بازسازی شورای اسلامی کار کارخانه پلی‌اکریل اصفهان توسط چه کسی مطرح شده باشد، کارگران کارخانه پلی‌اکریل – و همه کارگران دیگر – بویژه در مقطع کنونی بایستی هوشیاری و استقلال خویش را حفظ کنند و مبارزات خود را از زیر نفوذ احتمالی تشکل‌های وابسته به رژیم از هر نوعش خارج سازند. کارگران ایران می‌بایستی به‌طور قاطعانه وهمان‏طور که تاکنون نیزانجام داده اند، دست رد به سینه‌ی هر گونه تشکلی که دست آن در دست جناح‌های حکومتی‌ست بزنند و کمیته‌ها و تشکل‌های مستقل خود را ایجاد کنند. یکی از پیش‌شرط‌های مهم پیروزی تجمعات اعتراضی و اعتصابات کارگری در کارخانه پلی‌اکریل اصفهان و مجتمع معدن سنگ‌آهن چادرملو، استقلال مبارزه کارگران از تشکل‌های دولتی است. پیش به‌سوی ایجاد تشکل‌های مستقل و مبارزه مستقل کارگری!

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۸ در فرمت پی دی اف

جنبش دانشجویی ایران، بیم ها و امیدهای این جنبش

در آستانه شستمین سالگرد ۱۶ آذر، روز دانشجو قرار داریم.  ۱۶ آذر، که به پاس گرامی داشت خاطره سه دانشجوی مبارز پلی تکنیک تهران، احمد قندچی، شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا به عنوان روز دانشجو نام گذاری شده است، در جامعه و در اذهان توده های مردم ایران، همواره تداعی کننده مبارزات پیگیر و تقابل جنبش دانشجویی ایران علیه امپریالیسم، ارتجاع داخلی و استبداد حاکم بر کشور است. این ذهنیت، برخاسته از واقعیت عینی مبارزات آزادی خواهانه و ضد استبدادی دانشجویان ایران است، که بیش از هر چیز ریشه در مبارزات بر حق جنبش دانشجویی در فاصله سال های بعد از کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد  دارد. جنبش دانشجویی ایران به رغم اینکه در حاکمیت جمهوری اسلامی نیز سرفصل های مبارزاتی خونینی همانند روزهای هفته اول اردیبهشت ۵۹، قیام دانشجویی ۱۸ تیر ۷۸ و نیز تجمعات، اعتصابات و مبارزات پر شور سال های میانی دهه ۸۰ را با خود به همراه دارد، اما، این جنبش، پس از شش دهه همچنان در روز ۱۶ آذر هر سال با یاد و خاطره احمد قندچی، شریعت رضوی و  مصطفی بزرگ نیا گرامی داشته می شود. سه دانشجوی مبارزی که در روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ با به رگبار بسته شدن تجمعات اعتراضی دانشجویان پلی تکنیک دانشگاه تهران در اعتراض به سفر نیکسون معاون اول رئیس جمهور وقت آمریکا به ایران، جان خود را از دست دادند.

اهمیت ۱۶ آذر و ماندگاری این روز در تاریخ مبارزاتی جنبش دانشجویی ایران، صرفا در برگزاری یادمان ها و گرامی داشت خاطره آن عزیزان جان باخته نیست که تا به امروز و طی شش دهه در فضای دانشگاه های کشور تداوم داشته است. آنچه ۱۶ آذر را به نماد مبارزاتی جنبش دانشجویی ایران تبدیل کرده است، ادامه مبارزات مستمر و پیگیر جنبش دانشجویی ایران، به ویژه مبارزات رادیکال، آزادی خواهانه، ضد امپریالیستی و ضد استبدادی این جنبش در زمان رژیم شاه بوده است. جنبشی که تاثیر شگرف مبارزاتی آن، نه تنها در چهار دیواری تنگ دانشگاه های کشور محدود نماند، بلکه در پروسه مبارزات آرمان خواهانه و رادیکال خود، ابتدا در متن جامعه و آنگاه در گستره ای وسیعتر، ضمن آنکه خود متاثر از مبارزات آزادی خواهانه و برابری طلبانه جنبش چپ و کمونیستی درمقیاس جهانی بود، در فرازی دیگر با تقدیم کردن کادرهای ارزنده ای به جنبش چپ و کمونیستی ایران، نقش قابل تقدیری نیز در تقویت  و ادامه کاری سازمان های چپ و جنبش نوین کمونیستی ایران در دهه ۵۰ از خود برجای گذاشت.

بی دلیل نیست که از میان جنبش های اجتماعی ایران، جنبش دانشجویی از چنین جایگاه والایی در ذهنیت توده های مردم ایران برخوردار است. این خود ویژگی مبارزاتی جنبش دانشجویی ایران و به ویژه پیشینه درخشان مبارزات رادیکال آن در دوران رژیم سلطنتی شاه که عمدتا ملهم از مبارزات آزادی خواهانه و گسترش عمومی جنبش چپ و انقلابی در دهه ۶۰ میلادی بود، امیدها و انتظارات معینی را در ذهنیت جامعه نسبت به توانایی ها و حرکت های اعتراضی جنبش دانشجویی ایران بر انگیخته است. جنبشی که در اوج خفقان و سرکوب های رژیم شاه، هرگز از حرکت های مبارزاتی و امید بخش در دل جامعه باز نماند.

جنبش دانشجویی ایران با چنین پیشینه ای از مبارزات آزادیخواهانه، ضد استبدادی و آرمان گرایانه که در کارنامه مبارزاتی خود داشت، طبیعتا نمی توانست برای رژیم جمهوری  اسلامی و مرتجعینی همانند خمینی قابل تحمل باشد. خصوصا که با سرنگونی رژیم شاه و شکل گیری فضای نسبتا نیمه دمکراتیک حاکم بر جامعه و دانشگاه های کشور، جنبش دانشجویی و دانشگاه های ایران طی یک سال اول بعد از سرنگونی رژیم گذشته، عملا به کانون مبارزات آزادیخواهانه و دمکراتیک جوانان، زنان و تمامی نیروهای انقلابی جامعه تبدیل شد. مرتجعین تازه به قدرت رسیده و در راس شان خمینی جلاد که از فضای نیمه دمکراتیک دانشگاه ها و گسترش روزافزون اندیشه های مارکسیستی درمیان دانشجویان و نیز قوام وگسترش یک جنبش دانشجویی، قوی، رادیکال و توده ای به وحشت افتاده بودند، چاره کار را در سرکوب و به تعطیل کشانیدن دانشگاه های ایران دیدند.

مرتجعین حاکم به فرمان خمینی جهت اجرای طرح ارتجاعی و سرکوبگرانه اش، ابتدا در دوم اردیبهشت ۵۹، با یورش سراسری به دانشگاه های کشور، دانشگاه ها و دانشجویان را به خاک و خون کشیدند و پس از آن در یک اقدام ضد فرهنگی، کلیه دانشگاه های کشور را برای یک دوره دو ساله تعطیل کردند. با بازگشایی مجدد دانشگاه ها، از یک طرف همه دانشجویان مترقی پاکسازی شدند و از طرف دیگر با پیشبرد همه جانبه طرح گزینش دانشجویی، عملا راه ورود کلیه دانشجویان غیر خودی و بعضا مخالف رژیم به محیط دانشگاه را مسدود کردند. بدین سان برای دو دهه، نه تنها جنبش دانشجویی ایران تمام و کمال به محاق رفت، بلکه فراتر از آن، دانشگاه های کشور به حیاط خلوت رژیم نیز تبدیل شدند.

اما، از آنجا که دانشگاه و محیط دانشجویی ماهیتا نمی تواند با ارتجاع و استبداد هم رایی داشته باشد، نزدیک به دو دهه طول کشید تا جنبش دانشجویی ایران توانست حضور دوباره خود را در دانشگاه های کشور به نمایش بگذارد. قیام دانشجویی ۱۸تیر ۷۸، پایانی بر اقتدار مطلق جمهوری اسلامی بر دانشگاه های کشور بود. قیام ۱۸ تیر، امید پا گرفتن دوباره جنبش دانشجویی ایران را نوید داد. در واقع، به رغم پاکسازی های گسترده دانشگاه های کشور در دهه ۶۰ و به رغم همه وحشیگری هایی که نیروهای اطلاعاتی و امنیتی رژیم طی نزدیک به دو دهه برای خیمه زدن بر دانشگاه های کشور اعمال کردند، سیاست شان در به محاق بردن جنبش دانشجویی ایران با شکست مواجه شد. قیام شش روزه دانشجویان دانشگاه های تهران در تیرماه ۷۸ عملا آغاز و تولد دوباره ای برای جنبش دانشجویی ایران بود.  جنبشی که آرام آرام سر باز کرد و در تداوم خود آرامش شیرین ارتجاع حاکم بر ایران را برهم زد. جنبشی که در سال های میانه دهه ۸۰ یک بار دیگر فرازهایی از امید و انتظار را نسبت به این جنبش و توانمندی های آن در عرصه مبارزات آزادی خواهانه و دمکراتیک در اذهان جامعه و توده های مردم ایران بر انگیخت. دقیقا بر بستر همین ماهیت آزادی خواهانه، ضد استبدادی و خود ویژگی های مبارزاتی جنبش دانشجویی­ست، که همواره هم رژیم سلطنتی شاه و هم رژیم جمهوری اسلامی، بخش زیادی از توان امنیتی و انرژی مادی و معنوی خود را صرف مهار و سرکوب جنبش دانشجویی ایران کرده اند.

با توجه به پیشینه درخشان جنبش دانشجویی ایران در دوران رژیم سلطنتی شاه که از ماهیتی رادیکال و چپ برخوردار بود و با توجه به همه محدودیت هایی که در دهه های ۶۰ و ۷۰ بر دانشجویان و دانشگاه های کشور اعمال شد، شکل گیری گسترده اعتراضات دانشجویی در سال های ۸۵ تا ۸۷، که مجدداً امید ها را به سوی این جنبش بر انگیخت، اما، باید بر این واقعیت تلخ نیز اذعان داشت که مبارزات جنبش دانشجویی ایران چند سالی­ست که با افت شدید همراه بوده است. تا جاییکه طی سال های اخیر، مجموعه دانشگاه های کشور در چنبره سکوت و بی عملی محض گرفتار شده اند. خصوصا این سکوت و بی عملی جنبش دانشجویی ایران پس از فروکش کردن خیزش عمومی مردم ایران در سال ۸۸، عملا در بی تحرکی و رخوتی نا امید کننده تا به امروز تجلی یافته است.

آنچه مسلم است، بروز چنین رخوت و بی عملی سال های اخیر جنبش دانشجویی را نمی توان صرفا با تکیه بر فضای خفقان و سرکوب موجود در جامعه توضیح داد. چرا که فضای سرکوب، نه فقط در سال های اخیر، بلکه در کل دوران حاکمیت دو رژیم شاه و جمهوری اسلامی همواره بر دانشگاه های کشور حاکم بوده است. حتا، سرکوب و فضای امنیتی حاکم بر دانشگاه های کشور در همان سال های ۸۵ تا ۸۷  بدون هیچ تردیدی نسبت به سال های اخیر و شرایط کنونی جامعه از شدت و حدت بیشتری برخوردار بود. پس چرا جنبش دانشجویی ایران و دانشگاه های کشور در آن سال های میانه دهه ۸۰ با آن میزان از اعمال سرکوب، توانست تا حدودی در حد و اندازه مورد انتظار یک جنبش دانشجویی توانمند ظاهر شود، اما طی سال های اخیر اینگونه دچار رخوت و بی عملی شده است؟

اگر چه نقش سرکوب، اخراج، زندان و پرونده سازی های امنیتی علیه زندانیان چپ، آزدای خواه و سوسیالیست را هرگز نباید کم رنگ کرد و یا تاثیر این سرکوبگری را بر کل جنبش دانشجویی ایران نادیده انگاشت، اما به نظر می آید، تاکید صرف بر ارعاب و سرکوب، توضیح دهنده و بیان روشن همه ماجرا نیست و نمی تواند هم باشد. خارج از فضای خفقان و شرایط سرکوبی که بر کل جامعه و به تاسی از آن بر دانشگاه های ایران سایه افکنده است، باید دلایل این رخوت و بی عملی جنبش دانشجویی ایران را نه صرفا در سرکوب و فضای امنیتی دانشگاه ها، بلکه تا حدودی در ماهیت لیبرالی جنبش دانشجویی ایران طی دوران برآمد دوباره این جنبش جستجو کرد. به همان نسبتی که کلیت جنبش دانشجویی ایران در دوران شاه به تاسی ازوجود یک جوّ مبارزاتی چپ و انقلابی درعرصه جهانی از ماهیتی مستقل، چپ، رادیکال وانقلابی برخوردار بود، جنبشی که مبارزات و مطالبات دمکراسی خواهانه اش بسیار قوی و تا حد مطالبات جنبش چپ ایران بود. به همان نسبت ماهیت وجودی و مطالبات بخش های وسیعی از جنبش دانشجویی ایران در دوره جدید، با لیبرالیسم بورژوایی گره خورده است. جنبشی که به دلیل افت مبارزاتی مجموعه جنبش چپ و کمونیستی در عرصه داخلی و بین المللی به زیرسایه لیبرالیسم بورژوایی پناه برده و مطالبات آن نیز در بهترین حالت تا سطح دموکراسی لیبرالی تنزل یافته است.

با توجه به همه واقیعات موجود و آنچه بر سر جنبش دانشجویی ایران در دهه های۶۰و ۷۰ شمسی آمده است، باید اذعان کرد که مشکل جنبش دانشجویی ایران در وضعیت کنونی صرفا لیبرالیسم حاکم بر این جنبش نیست. نظر به پاک سازی های گسترده  و اعمال همه جانبه انتخاب گزینشی دانشجویان دانشگاه های ایران در دهه های ۶۰ و ۷۰ که تا به امروز هم تا حدودی ادامه دارد و نیز با توجه به موقعیت نه چندان مناسب جنبش کمونیستی در عرصه داخلی و بین المللی، طبیعتا، نمی توان از جنبش دانشجویی ایران در وضعیت کنونی، همان توقع و توانمندی جنبش دانشجویی ایران در دهه های ۴۰ و ۵۰ را انتظار داشت. اما، مشکل اصلی جنبش دانشجویی ایران در وضعیت کنونی، همانطور که اشاره شد فقط در فاصله گرفتن این جنبش از مبارزات آرمان خواهانه، رادیکال و سوسیالیستی و نیز در غلتیدن کلیت این جنبش در چهارچوب مطالبات لیبرالیستی نیست. علاوه بر این ضعف عمومی، گرایش و توهم بخشی از همین طیف لیبرال جنبش دانشجویی به اصلاح طلبان حکومتی، دلیل دیگری در تشدید موقعیت نامناسب جنبش دانشجویی ایران در شرایط کنونی است. این نگاه رو به بالا و گاها بازی در بساط جناح هایی از حاکمیت، در بسیاری از مواقع انرژی و پتانسیل مبارزاتی جنبش دانشجویی ایران را به هرز داده و این جنبش را از حد یک جنبش دانشجویی نسبتا مستقل و توانمند، به ابزاری در خدمت جناح هایی از حاکمیت تبدیل کرده است. لذا، با توجه به مجموعه واقعیات موجود، لازمه برون رفت از این انفعال و بی تحرکی کنونی حاکم بر جنبش دانشجویی ایران، گسست این جنبش از لیبرالیسم بورژوایی است. همزمان با تلاش گرایشات چپ و رادیکال جنبش دانشجویی ایران جهت بستر سازی و تسهیل گسست این جنبش ازچنبره لیبرالیسم ، بسیار لازم و ضروری است تا آن بخش از جنبش دانشجویی ایران که هنوز در توهم جناح هایی از حاکمیت هستند، یک خانه تکانی اساسی با خود داشته باشند. طبیعی است، تا زمانی که کلیت جنبش دانشجویی ایران نتواند از سایه سار لیبرالیسم بیرون آید ، امیدواری و چشم انداز رسیدن به یک جنبش دانشجویی توانمند با مطالبات آرمان خواهانه و دمکراسی خواهی رادیکال، انتظار معقولی نخواهد بود. لذا، برای فائق شدن بر بی تحرکی، بی عملی و رخوت حاکم بر جنبش دانشجویی ایران، ابتدا به ساکن، لازم است با تمام نیرو در مسیر گسست و پالایش کلیت این جنبش از لیبرالیسم بورژوایی مبارزه و پیکاری سخت شروع گردد. تنها، با متحقق شدن این مهم، می توان بر بی تحرکی جنبش دانشجویی ایران فائق گشت و سپس از کشیده شدن کلیت جنبش دانشجویی ایران به سمت طرح مطالبات آزادیخواهانه، رادیکال و برابری طلبانه امید بست.

در دفاع از قطعنامه “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” مصوب کنفرانس چهارده سازمان

از برگزاری نخستین کنفرانس سازمان فدائیان-اقلیت در تیر ماه ۶۶، تا برگزاری چهاردهمین کنفرانس آن که در آبان ماه ۹۲ برگزار شد، بیش از ۲۶ سال می گذرد. طی این مدت و در پی انجام ۱۴ کنفرانسی که سازمان ما تا کنون موفق به برگزاری آن شده است، چه در عرصه سیاسی و چه در عرصه مبانی نظری و تبیین برنامه عمل سازمان فدائیان-اقلیت، سازمان ما با برگزاری مجموعه کنفرانس های خود، موفق شده است گام های سترگ و روشنی را در بیان هرچه شفاف تر مواضع خود در سطح جنبش کمونیستی ایران بردارد. کنفرانس های سازمان، علی العموم روال معینی دارند که ارائه گزارش سیاسی- تشکیلاتی کمیته اجرایی به کنفرانس، پیام به هواداران، زندانیان و خانواده های جان باختگان سازمان و بعضا ارائه و تصویب قطعنامه های مربوط به جنبش کارگری، دانشجویی و زنان عموما جزو برنامه های روتین کنفرانس های سازمان هستند. لذا، از وظایف، اهداف و تنظیم برنامه های عمومی و روتین کنفرانس های سازمان که بگذریم، تعدادی از کنفرانس های سازمان، چه در سطح جنبش کمونیستی ایران و چه در پیشبرد اهداف تبلیغاتی سازمان ما نتایجی فراتر از دیگر کنفرانس های سازمان به همراه داشته اند. نتایج معینی که عملا این تعداد از کنفرانس های سازمان را از مجموعه کنفرانس های روتین آن تا حدودی متفاوت و برجسته تر کرده است. برای نمونه، ویژگی برجسته کنفرانس ششم سازمان، که در دی ماه ۷۵ برگزار شد، تغییر نام سازمان، از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) به سازمان فدائیان-اقلیت، بود. کنفرانس ششم، با این دست آورد، توانست گام بزرگی در شفافیت بخشیدن به بنیان های نظری سازمان ما در جهت تبیین انقلاب اجتماعی، اهداف طبقه کارگر، روند مبارزه طبقاتی و تاکتیک ها بردارد. کنفرانس هفتم سازمان در مرداد ۷۸، با تصویب قطعنامه “در ضرورت حذف شعار جمهوری دمکراتیک خلق و جایگزینی آن با حکومت شورایی، عملا بر دوگانگی حاکم بر نشریات سازمان پایان داد و با تبیین روشن بنیان های حکومت شورایی گام بزرگی در طرح آلترناتیو حکومتی مورد نظر سازمان فدائیان-اقلیت در سطح جنبش کمونیستی ایران برداشت.

کنفرانس دهم سازمان، که در اسفند ماه ۸۴ برگزارشد، با تصویب قطعنامه ای در مورد “برنامه عملی و مشخص سازمان برای الغای ستم، تبعیض و نابرابری ملی”، رنگ و بوی متفاوتی با دیگر کنفرانس های سازمان گرفت. همچنین در همین کنفرانس بود که راه اندازی رادیو دموکراسی شورایی به تصویب شرکت کنندگان در کنفرانس دهم رسید. اقدامی که به لحاظ تبلیغاتی و کارکرد بیرونی سازمان در سطح جنبش، تحول بسیار مثبتی در وضعیت سازمان ما ایجاد کرد. برجستگی ویژه کنفرانس ۱۳ سازمان، تصویب انقلابی راه اندازی تلویزیون دموکراسی شورایی بود که در تداوم کار رادیو نقش به سزایی در بازتاب چهره بیرونی سازمان فدائیان-اقلیت تا کنون ایفا نموده است. و بالاخره، کنفرانس ۱۴ سازمان نیز با تصویب قطعنامه لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور، توانست خود را در جایگاه آن دسته از مجموعه کنفرانس های نمونه وار سازمان فدائیان -اقلیت قرار دهد. تصویب این قطعنامه نه تنها پیشروی در شفافیت بخشیدن به مواضع سازمان ما در سطح جنبش است، بلکه شفافیت بخشیدن به امر مبارزه طبقاتی نیز هست. در این نوشتار تلاش خواهم کرد تا دیدگاه خودم را در مورد تصویب این قطعنامه که به اعتقاد من  یکی از دست آوردهای بزرگ چهاردهمین کنفرانس سازمان ما است، بیان کنم.

طرح بحث لغو مجازات اعدام در ایران، همواره با کنش ها و واکنش های متفاوت پاره ای از نیروهای کمونیست و انقلابی درون جنبش و بعضا از طرف پاره ای از رفقای سازمان ما نیزمواجه بوده است. به ویژه آنکه بخشی از نیروهای کمونیست، طرح شعار لغو مجازات اعدام را، در مغایرت با انقلاب اجتماعی و نافی خرد کردن انقلابی دستگاه بوروکراتیک دولت سرمایه داری در ایران می پندارند. این دسته از کمونیست ها بر این باورند که با طرح شعار لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور، سازمان های کمونیست و مدافع انقلاب اجتماعی که به این اندیشه باور دارند به “رفرمیسم” در غلطیده و طبقه کارگر ایران را از اصلی ترین و پایه ای ترین اقدام سیادت طبقاتی اش در انقلاب، یعنی دیکتاتوری پرولتاریا، باز می دارد. آیا به راستی چنین است؟ طبیعتا این چنین نیست و نخواهد بود.

از زمان پیدایش طبقات و شروع مبارزه طبقاتی، از برده داری تا نظام سرمایه داری حاضر، دولت ها همواره ابزار اعمال سرکوب و سیادت طبقاتی طبقات فرا دست، علیه توده ها و طبقات فرو دست جامعه بوده اند. در تمامی دوران های مختلف تاریخی، اصل اعمال سیادت طبقاتی حاکمان فرا دست، علیه توده ها و طبقات فرو دست تا به امروز به طور ثابت و بدون وقفه صورت گرفته است. اما شکل اعمال  سیادت طبقاتی حاکمان در قدرت در دوران برده داری، با آنچه در دوران فئودالیسم علیه طبقات فرو دست اعمال می شده، طبیعتا یک سان نبود. به همان نسبت، اعمال سیادت طبقاتی بورژوازی و به تبع آن سرکوب ها و مجازات های اعمال شده علیه کارگران و توده های محروم جامعه، با شکل سیادت طبقاتی و مجازات های اعمال شده از طرف حاکمان فئودال علیه دهقانان و دیگر نیروهای جامعه نیز، کاملا متفاوت بوده است. حتا شکل اعمال سیادت طبقاتی بورژوازی علیه کارگران و دیگر اقشار زحمتکش جامعه در شرایط کنونی با اعمال سیادت طبقاتی همین طبقه در مقایسه با پنجاه تا صد سال پیش بسیار متفاوت است. در حالی که اصل موضوع، یعنی اعمال سیادت طبقاتی حاکمان فرا دست، یعنی همان دیکتاتوری سیستم برده داری علیه برده ها، فئودالیسم علیه دهقانان و بورژوازی علیه کارگران و زحمتکشان، در تمام ادوار تاریخ به صورت خدشه ناپذیر تا کنون اعمال شده و می شود. و در این میان، تنها شکل این اعمال دیکتاتوری، بر اثر مبارزات توده های فرودست و در گذر پیشرفت تاریخی جهان که حاصل مبارزات تمامی طبقات فرودست و پیشروان انقلابی شان از آغاز پیدایش طبقات تا به امروز بوده، که در گذار تغییر و تحول اجتماعی و تاریخی قرار گرفته است.  حال سوال این جاست، آیا لغو مجازات اعدام در بسیاری از کشورهای سرمایه داری، به این معناست که ماهیت اعمال اراده سیادت طبقاتی بورژوازی ( یعنی دیکتاتوری بورژوازی) بر کارگران و توده های زحمتکش از بین رفته است. طبیعتا نه؛ بلکه فقط شکل این اعمال اراده، بر اثر شرایط جهانی و متناسب با پیشرفت جوامع بشری در عرصه های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تا حدودی تغییر کرده است.

بدون شک، شرایط کنونی جهان، که هم اکنون بورژوازی تلاش می کند خود را وارث دمکراسی جا بزند، نه تنها ماحصل بورژوازی جهانی نیست، نه تنها بوژوازی خود در عرصه های گسترده، هنوز که هنوز است، کارگران و توده های مردم را سرکوب و سد کننده آزادی های دموکراتیک در اقصاء نقاط جهان است، بلکه شرایط کنونی جهان امروز و به رسمیت شناخته شدن بخش وسیعی از آزادی های دموکراتیک و حقوق مردم از طرف دولت های بورژوائی، دقیقا حاصل تلاش آرمانی همه انسان های آگاه، مبارز و پیکارگر در عرصه جهانی از آغاز تا به امروز بوده است. و به ویژه، حاصل انقلابات و مبارزات کارگران، زحمتکشان، زنان، نویسندگان، روشنفکران انقلابی و به طور اخص نتیجه مبارزات کمونیست ها در دو قرن اخیر بوده است. لذا، با توجه به این همه تغییر و تحولات مثبت در عرصه جهانی، اعمال سیادت طبقاتی طبقه کارگر که در شکل دیکتاتوری پرولتاریا تعریف می گردد، بدون شک نمی تواند همان شکلی را به خود بگیرد که صد یا صد و پنجاه سال پیش می توانست اعمال گردد. به عبارت دیگر آندسته از کمونیست ها که اجرای مجازات اعدام را عملا بخشی ناگزیر از اعمال اراده سیادت طبقاتی پرولتاریا تلقی می کنند، آگاهانه و یا ناآگاهانه سمی بسیار خطرناک را در کالبد منافع دراز مدت طبقه کارگر و به طریق اولی سمی کشنده را در کالبد سوسیالیسم و تحکیم آن در جامعه تزریق می کنند.

حال با این مقدمه به “قطعنامه لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” که در چهاردهمین کنفرانس سازمان فدائیان –اقلیت به تصویب رسید، باز می گردم. من مخالف اعدام هستم. همچنین مخالف هرگونه تفتیش عقاید و شکنجه. وقتی مخالف تفتیش عقاید، شکنجه و اعدام هستم، کاملا ضروری است که در جهت تبلیغ و ترویج آن نیز عمل کنم.فعالیت های روز مره خودم را در خانه و خیابان، در جمع دوستان، در بحث های سیاسی و در هر کجای این جهان پهناور که صحبتی از تفتیش عقاید، شکنجه و یا موضوع مجازات اعدام باشد، با دفاع از نظریه لغو هر گونه شکنجه و نیز “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” چه در ایران و چه در هر کشوری از جهان، به صورت روشن و شفاف بیان کنم. چرا که، کاملا به آن اعتقاد دارم و رسالت انقلاب اجتماعی و کمونیسم را نیز، جهت پی ریزی جامعه ای به دور از هرگونه ستم طبقاتی، لغو هرگونه تفتیش عقاید، شکنجه و حذف مجازات اعدام می دانم. و لذا به لحاظ تاریخی، بیان و طرح این نظر را، نه در فردای انقلاب و استقرار حکومت شورایی یا هر شکل دیگری از حکومت کارگری، بلکه از هم اکنون و در زمان حال، لازم و ضروری می دانم.

من مخالف اعدام هستم. از طرف دیگر به انقلاب اجتماعی کارگران نیز عمیقا باور دارم. چرا که بر اساس دیدگاه و نظریه سازمان فدائیان –اقلیت، که من نیز با همه وجودم به آن اعتقاد دارم، رژیم جمهوری اسلامی را باید با یک اعتصاب عمومی سیاسی و در نهایت بر بستر یک قیام مسلحانه توده ای ساقط کرد. و طبیعتا چنین انقلاب و قیامی با لبخند و ساز و دهل تحقق نخواهد یافت. من، به عنوان عضوی از سازمان فدائیان-اقلیت، موافق دیکتاتوری پرولتاریا هستم. پس الزاما موافق خرد کردن ماشین دولتی بورژوازی، انهدام کلیه ارگان ها و نهادهای سرکوبگر وابسته به دولت بوژوازی نیز هستم و در جهت تبلیغ و ترویج آن نیز حرکت می کنم. من خواهان استقرار سوسیالیسم در جامعه هستم. و لذا همواره بر لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید تاکید دارم. من خواهان مصادره اموال سرمایه داران به نفع کارگران و زحمتکشان جامعه هستم. چرا که همانند مجموعه رفقای سازمان فدائیان-اقلیت اعتقاد دارم از اساس، این اموال متعلق به کارگران و زحمتکشان جامعه است که از طریق استثمار و بهره کشی در دست سرمایه داران جمع گردیده است. لذا باید به صاحبان اصلی اش، که همانا کارگران و زحمتکشان جامعه هستند، باز گردانده شود. اما، در کنار همه این اقدامات که برای پیروزی یک انقلاب اجتماعی لازم و ضروری است ، همزمان برای لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور همراه و همگام با سازمان مورد علاقه ام (فدائیان-اقلیت) مبارزه می کنم. چرا که “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” را در مغایرت با هیچ کدام از موارد طرح شده در بالا که جملگی جزو برنامه عمل سازمان ما هستند، نمی بینم. نه تنها نمی بینم، بلکه آن را دقیقا در راستای همان اهداف انقلاب اجتماعی و در جهت اثبات برتری اندیشه کمونیسم، حکومت شورایی و ساختار نظام سوسیالیستی در تقابل با نظام استثمارگر بورژوازی می دانم.

 من کمونیسم و نظام سوسیالیستی را بسیار بسیار برتر از اندیشه بورژوازی می دانم. طبیعتا در نگاه و باور من، این برتری نمی تواند تنها در عرصه اقتصادی، در نفی استثمار و برقراری عدالت اجتماعی تعریف گردد. این برتری، الزاما می بایست در تمام عرصه ها، خاصه در عرصه سیاسی- اجتماعی، پاسداشت ارزش های والای انسانی و تضمین و تثبیت کلیه آزادی های دموکراتیک در جامعه نیز خود را متجلی سازد. و لذا، کمونیست ها باید نه فقط در عرصه اقتصادی، بلکه در عرصه های سیاسی و اجتماعی نیز، صدها گام پیشروتر از مفاهیم و دستاوردهای انقلابات بورژوا- دمکراتیک قرن گذشته باشند.

در دوره ای که بورژوازی جهانی، اجرای مجازات اعدام را در صدر برنامه ها و قوانین خود داشت، بنیان گذاران مارکسیسم با توجه به شرایط تاریخی آن زمان، اگر از لغو اعدام به طور صریح و روشن در مانیفست خود حرفی نزده اند، لااقل از مجازات اعدام دفاع نیز نکرده و اجرای آنرا در دستور کار و برنامه عمل خود نداشتند . حال امروز که بیش از ١٣۴ کشور سرمایه داری جهان، حکم اعدام را از برنامه ی اعمال اراده سیادت طبقاتی خود حذف کرده اند، آن دسته از کمونیست هایی که هنوز به مجازات اعدام باور دارند، باید به این سئوال پاسخ دهند،چگونه می توانند مروج اندیشه کمونیسم بود، اما در جهت لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور مبارزه نکرد؟ و ظالمانه تر اینکه، نه تنها برای لغو مجازات اعدام در جامعه مبارزه نکرد، بلکه با داشتن اندیشه مارکسیسم و کمونیسم، به بهانه دفاع از انقلاب و مبارزه طبقاتی، مدافع مجازات اعدام نیز بود.

من روی واژه امروز و شرایط  فرهنگی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر جهان کنونی و بشریت امروز تاکید دارم. در ارتباط  با مقوله مجازات اعدام، هر گونه بحث و اظهار نظر سیاسی، بدون در نظر گرفتن قانون مندی های کنونی جهان معاصر، عملا گام گذاشتن در نفی تمام مبارزات و دست آوردهای ارزشمند جوامع بشری از آغاز تا به امروز است. دست آورد هایی که به یقین، سهم مبارزات کارگران و کمونیست ها، جهت تحقق آن در عرصه های جهانی طی دو قرن گذشته، بی بدیل است.

به اعتقاد من، اگر بنیان گذاران مارکسیست در شرایط  تاریخی صد و پنجاه سال پیش، حتا اگر آشکارا از حکم اعدام در مانیفست خود دفاع و یا آنرا عملا در برنامه های خود قید کرده بودند، باز هم ما مجاز نبودیم که در شرایط امروز جهان، از آن به عنوان یک فاکت تاریخی در تایید صدور مجازات اعدام مورد استناد قرار دهیم. تا چه رسد به اینکه، بنیان گذاران مارکسیسم در شرایط تاریخی صد و پنجاه سال پیش نیز اجرای مجازات اعدام را به عنوان یک حکم دولتی در دستور کار و برنامه های عمل خود نداشتند. آیا در آن مقطع زمانی، که اوج اعدام ها از طرف بورژوازی جهانی صورت می گرفت، از میان طبقات ستمگر حاکم و یا از میان کمونیست ها کسی تصور می کرد روزی، روزگاری فرا برسد که با وجود سیادت طبقاتی دنیای سرمایه داری، مقوله مجازات اعدام از برنامه اکثریت کشورهای بورژوازی جهان حذف گردد. تا چه رسد به بنیان گذاران انقلابی کمونیسم که از همان آغاز موافق مجازات اعدام نبوده اند و آن را محصول جوامع طبقاتی دانسته و می دانند.

بی هیچ تردیدی، اعدام از مظاهر جوامع طبقاتی است. اما، آیا این بدان معناست که تا زمان استقرار کمونیسم و حذف جامعه طبقاتی باید سکوت کرد، منتظر ماند و در جهت “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” مبارزه نکرد؟ تصویب قطعنامه لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور در چهاردهمین کنفرانس سازمان فدائیان-اقلیت، دقیقا به معنای گام گذاشتن به ضرورت تاریخی لغو مجازات غیر انسانی اعدام، نه صرفا در نظام آدمکش جمهوری اسلامی، بلکه گام گذاشتن در روند یک مبارزه تاریخی برای لغو مجازات اعدام است. تا هیچ حکومت و نظام دیگری نیز در ایران پس از جمهوری اسلامی قادر نباشد با تکیه بر ابزار قدرت دولتی، مجازات اعدام را در جامعه جاری سازد. اما، چه می توان کرد که در این میان کسانی هستند که ظاهرا خود را مارکسیست و منادی کمونیست هم می خوانند، ولی مقولاتی از نوع لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور را که موضوعاتی تاریخی­ست، همانند خم رنگرزی می پندارند. این دسته از افراد، ظاهرا فکر می کنند بعد از اینکه طبقه کارگرانقلاب کرد، بر مسند قدرت نشست و حاکمیت انقلابی خود را در جامعه بر قرار نمود، آنوقت با صدور یک بیانیه و یا نوشتن یک جمله در قوانین کشور، قادر خواهند بود جامعه را به سوی حذف مجازات اعدام رهنمون سازند. در حالی که مسائل پیچیده اجتماعی از جمله مقوله ای به نام مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور، هرگز اینگونه نیست و نخواهد بود. هیج جامعه ای با اینگونه دستورالعمل های یک شبه و از بالا، ره به جایی نبرده و نخواهد برد. هیج اندیشه ی مترقی ای، بدون نفوذ در عمق جامعه و بدون تسخیر ذهن و اندیشه تک تک آحاد تشکیل دهنده آن جامعه، نه تنها با پذیرش عمومی اجرا آن قانون در جامعه مواجه نشده است، بلکه در بسیاری موارد حتی دارندگان آن اندیشه مترقی، خود نخستین قربانیان جهل توده ها نیز شده اند. مقولات تاریخی از جمله لغو مجازات اعدام در گذر زمان، آنهم با جد و جهد بی وقفه انقلابیون کمونیست و پیکارگران مدافع ارزش های انسانی در یک پروسه طولانی مبارزه طبقاتی به واقعیت تبدیل شده و می شوند.

همین جا لازم است یاد آور شوم، در میان مجموعه طیف وسیع نیروهای مدافع لغو مجازات اعدام و خذف آن از قوانین کشور، از مدافعان حقوق بشری گرفته که در نهایت برای آزادی های لیبرالی در محدود نظم بورژوایی مبارزه می کنند تا نیروهای کمونیست که برای تحقق یک انقلاب اجتماعی با هدف نفی مالکیت خصوصی و استقرار سوسیالیسم در جامعه پیکار می کنند، جملگی به صورت شفاف، روشن و بدون هیچ کلاف سردرگمی می گویند: ما خواهان لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور هستیم. اما، در میان طیف طرفداران مجازات اعدام و به طور اخص آن دسته از کمونیست هایی که می پندارند، با پذیرش لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور، راه برای “رفرمیسم” و مخدوش شدن روند “مبارزه طبقاتی” هموار می گردد، کمتر کسی را می توان یافت که بدون فلسفه بافی و بدون ورود به کلاف سر درگم مجادلات لفظی و پلمیک های بی انتهای سیاسی، ابتدا به ساکن صریح و روشن بگوید: من و یا ما به مجازات اعدام باور داریم و مخالف حذف آن از جامعه و قوانین کشور هستیم. و این از تناقضات درونی و لاینحل طرفداران اجرای مجازات اعدام در جامعه است که به ناچار با این تناقض بزرگ به همزیستی مسالمت آمیز تن در داده اند.

آخر، چطور می توان اعدام های کنونی جمهوری اسلامی را محکوم کرد، اما تمام قد و به صورت همه جانبه علیه مجازات اعدام و حذف آن از جامعه و قوانین کشور، مبارزه نکرد. چطور می توان هر روز علیه اعدام هایی که توسط جنایتکاران جمهوری اسلامی صورت می گیرد اعلامیه صادر کرد، خواهان توقف اجرای اعدام های کنونی در کشور شد، اما حاضر نبود، لغو مجازات اعدام را عملا و علنا در دستور کار و فعالیت های مبارزاتی خود قرار داد؟ در نظر بگیرید، در میان دایره کوچکی از کمونیست هایی که عموما خود را بخش آگاه و پیش آهنگ جامعه نیز می پندارند، طرح بحث لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور اغلب با واکنش های تندی روبرو می گردد. واکنش هایی که کمترین آن، اتهام نفی مبارزه طبقاتی یا اتهام غلطیدن در گردونه مبارزات حقوق بشری است و یا اینکه با لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور، می خواهند جانیان و آدم کشان جمهوری اسلامی را از خشم انقلابی توده ها در امان نگه دارند. حال با چنین پیشقراولانی از کمونیست ها در نظر داشته باشیم در جامعه ۷۵ میلیونی ایران، آنهم با شرایط فرهنگی، سیاسی  و اجتماعی خاص خود، چگونه قادر خواهیم بود بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی لغو شکنجه و مجازات اعدام را در جامعه، عملا پیش ببریم. آیا می توان با این رویای خوش خوابید و همانند خم رنگرزی به فردای پیروزی انقلاب دل بست و در این توهم خیالپردازانه بود که با نوشتن چند مقاله و چند سخنرانی می توان، جامعه ای عاری از ستم طبقاتی همراه با لغو مجازات اعدام را در جامعه پی ریزی کرد؟

برخلاف آن دسته از کمونیست هایی که می پندارند، لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور سد راه مبارزه طبقاتی است، من بر این باورم که لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور، نه تنها هیچ مغایرتی با پیشبرد مبارزه طبقاتی و سرنگونی قهرآمیز جمهوری اسلامی ندارد، بلکه در عین باورمندی به لغو مجازات اعدام و پیکار برای حذف آن از قوانین کشور، همزمان می توان مبارزه طبقاتی را نیز به بهترین شکل ممکن پیش برد. اما، بدون باورمندی عمیق به لغو مجازات اعدام، بدون نهادینه شدن لغو مجازات اعدام در ذهن و باور جامعه و به طور اخص در ذهن تک تک نیروهایی که خود را کمونیست و پیش آهنگ کارگران و توده های زحمتکش جامعه می پندارند، این خطر همواره وجود دارد که روند مبارزه طبقاتی در دالان های پر پیچ و خم کج فهمی ها به ظاهر انقلابی، خود ابزاری برای کشتار کارگران و کمونیست ها گردد. چرا که در طول تاریخ مبارزات انقلابی توده ها، نطفه ی بزرگترین انحرافات مبارزاتی که اتفاقا به تدریج خوره انقلاب ها شدند و حاصل تلاش کارگران و توده های ستمدیده را بر باد دادند، همین اما و اگرها و کج فهمی های تاریخی در روند مبارزه طبقاتی کارگران و زحمتکشان بوده است. مقولاتی از قبیل لغو مجازات اعدام، اگر در شرایط  صرفا نظری،به صورت اما و اگر باقی مانده باشد، مطمئنا در شرایط عمل و در یک وضعیت پیش بینی نشده، هرگز التزامی به پایبندی آن نخواهد بود. و این یعنی شروع فاجعه ای دیگر برای گسترش اعدام در جامعه.

وقتی کمونیست ها، به عنوان بخش کوچکی از جامعه، البته بخش آگاه و پیش آهنگ آن، درک شفاف و روشنی از مقوله اعدام نداشته باشند و در این بخش کوچک، مجموعا نتوانند به ضرورت تاریخی لغو مجازات اعدام  و حذف آن از قوانین کشور دست یابند، چگونه می خواهند تاثیرگذار توده ها باشند؟ وقتی خود، از هم اکنون تمام قد به اندیشه لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور مسلح نباشیم، چگونه می خواهیم توده ها را به ضرورت اجرای عملی این اندیشه در فردای انقلاب رهنمون گردیم. آیا همین نکته به تنهایی کافی نیست که از همین حالا باید خود و توده ها را به اندیشه لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور مسلح سازیم. مستثنا از این که حکومت اسلامی بر جامعه حاکم باشد یا حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان یا هر حکومت دیگری. آنچه مهم است، نهادینه کردن اندیشه لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور است، مستثنا از اینکه چه نوع حکومت و سیستمی بر جامعه حاکم و مسلط باشد. تا هیچ حکومتی نتواند مروج اجرای حکم اعدام در جامعه گردد.

ما و جامعه ما در آغاز راهی پر سنگلاخ هستیم. تصویب “قطعنامه لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور”، گامی برای گذر از این وادی ناهموار است. کمونیست ها و سازمان های مدافع طبقه کارگر در عرصه مبارزه طبقاتی می بایست از هم اکنون پاسخگوی وقایعی باشند که در آینده با آن درگیر خواهیم بود. کمونیست ها نمی توانند بدون چشم انداز روشن از اتفاقاتی که در آتیه پیش رو داریم و وقوع آنها نیز محتمل است، هم اکنون سکوت کرده و آنگاه در مقابل عصیان توده ها منفعل و تسلیم پذیر باشیم. پرداختن به مقوله اعدام و درک تاریخی ضرورت تبلیغ و ترویج “لغو مجازات اعدام و حدف آن از قوانین کشور” یکی از معضلات آینده جامعه ماست که می بایست از هم اکنون بدان پرداخته شود. برای لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور باید بها پرداخت. هیچ جامعه و حکومتی نتوانسته و به یقین نخواهد توانست بدون پذیرش آسیب های اولیه و کوتاه مدت، از سود بری دراز مدت و نهادینه شدن لغو شکنجه و لغو مجازات اعدام در کشور بهره مند گردد. بی هیچ تردیدی کارگران، زحمتکشان و کمونیست ها، جزء اولین کسانی هستند که از لغو شکنجه و همچنین از لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور در هر شرایطی سود خواهند برد.

با توجه به آنچه در حاکمیت جمهوری اسلامی بر کمونیست ها، سازمان های سیاسی و توده های مردم ایران رفته است، بسیار ضروری است که از همین امروز روی لغو مجازات اعدام تبلیغ و ترویج گردد. کاری که لازم بود از دیروز شروع می کردیم. اما باز هم تا دیر نشده لازم است پیکار بی امان خود را جهت “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” سازماندهی کنیم و در گسترش اندیشه رهایی بشریت از مجازات غیر انسانی اعدام بکوشیم. از این منظر، لازم است از کنفرانس چهاردهم سازمان فدائیان اقلیت جهت تصویب قطعنامه “لغو مجازات اعدام و حذف آن از قوانین کشور” تقدیر کرد.

احمد موسوی

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۸ در فرمت پی دی اف

اعتصاب غذای زندانیان قزل‌حصار برای لغو احکام اعدام

یادداشت سیاسی- از روز دوشنبه ۴ آذرماه و در پی انتقال ١١ زندانی محکوم به اعدام به سلول انفرادی جهت اجرای حکم، جمع بزرگی از زندانیان واحد ٢ زندان قزل‌حصار که بسیاری از آن‌ها نیز به حکم اعدام محکوم شده‌اند، دست به اعتصاب غذا زدند. براساس آخرین اخبار تعداد زندانیان اعتصابی به بیش از ١٨٠٠ نفر رسیده است. در این واحد حدود ٣٠٠٠ نفر زندانی هستند. خواست اصلی زندانیان معترض، رسیدگی مجدد به پرونده‌ها و لغو احکام اعدام می‌باشد.

در پی فراگیرشدن اعتصاب در این زندان، زندانبان دست به تشدید فضای امنیتی زد و با یورش به بندها اقدام به تخریب وسایل زندانیان نمود، هم‌چنین حسینی رئیس زندان به همراه معاون‌اش گرامی، سعی کردند با دادن وعده‌هایی زندانیان را وادار به پایان دادن به اعتصاب غذا کنند که زندانیان برادامه‌ی اعتصاب تا لغو رسمی احکام اعدام و اعلام آن از رادیو و تلویزیون تاکید کردند.

هم‌چنین در روزهای اخیر تعدادی از خانواده‌های محکومین به اعدام در برابر مراکز حکومتی از جمله مجلس اسلامی دست به تجمع زده و خواستار لغو مجازات اعدام شدند. در دست‌نوشته‌هایی که این خانواده‌ها با خود به همراه داشتند نوشته شده بود: “چرا اعدام؟”. در ماه‌های اخیر خانواده‌های محکومین به اعدام تجمعات متعددی را با خواست لغو احکام اعدام زندانیان برگزار کرده‌اند.

این اولین بار نیست که زندانیان و خانواده‌های زندانیان در اعتراض به احکام اعدام دست به اعتراض می‌زنند. در اول دی‌ماه سال ٨٨ مردم سیرجان در اعتراض به اجرای حکم اعدام دو تن از اهالی این شهر در ملاء عام، به محل اجرای حکم اعدام و استقرار نیروهای انتظامی یورش برده و درپی زدوخورد با ماموران مسلح رژیم، دو محکوم به اعدام را از بالای طناب دار به زیر کشیدند. در پی دستگیری مجدد محکومین به اعدام و درگیری متعاقب آن بین مردم و نیروهای نظامی، ده‌ها تن از مردم مجروح و تعدادی نیز کشته شدند. منابع دولتی تعداد کشته‌شدگان را دو نفر و برخی منابع مردمی ٩ نفر اعلام کردند. هم‌چنین حدود ٨٠ نفر مجروح و در بیمارستان‌ها بستری گردیدند.

روز ٢۴ اسفند سال ٨٩ نیز در جریان درگیری بین زندانیان و زندانبان در زندان قزل‌حصار، بیش از صدوپنجاه زندانی در اثر حمله زندانبان با اسلحه و گاز اشک‌آور کشته و مجروح شدند. رژیم از طریق رسانه‌های خبری خود، ضمن مقصر جلوه دادن زندانیان اعلام کرد که اغلب این زندانیان دارای حکم اعدام بوده‌اند.

هم‌چنین در پی اعدام ١۶ زندانی در زاهدان به تاریخ ۴ آبان‌ماه امسال که حداقل ١٠ نفر از آن‌ها به اتهامات سیاسی دستگیر شده بودند، خانواده‌های زندانیان اعدام شده در برابر دادستانی زاهدان دست به تجمع اعتراضی زدند.

اما شاید بتوان گفت مهم‌ترین اعتراض توده‌ای در اجرای حکم اعدام، در کُردستان به‌ویژه پس از اعدام فرزاد کمانگر و ۴ زندانی سیاسی دیگر در اردیبهشت سال ٨٩ صورت گرفت. در پی این اعدام بسیاری از مردم شهرهای کُردستان دست به اعتصاب زدند و بازار شهرهایی هم‌چون سنندج، مهاباد، بوکان، مریوان و کامیاران به حالت نیمه تعطیل درآمد. هم‌چنین دانشجویان دانشگاه کُردستان نیز دست به اعتصاب غذا زدند. در طول حیات حکومت اسلامی، مردم کُردستان بارها در اعتراض به سرکوب، کشتار و اعدام زندانیان سیاسی دست به مبارزه زده‌اند.

در خارج از کشور نیز ایرانیان مخالف اعدام، بارها در اعتراض به اجرای احکام اعدام دست به اعتراض زده‌اند، در این اعتراضات بویژه کمونیست‌ها و نیروهای چپ و آزادی‌خواه نقشی اساسی داشته‌اند. هم‌چنین برگزاری مراسم‌های یادمان اعدامیان دهه‌ی اول حاکمیت جمهوری اسلامی از جمله کشتار زندانیان سیاسیت در تابستان ۶٧، در سالیان اخیر با ابعاد بیشتر و استقبال گسترده‌تری همراه بوده است. مبارزه برای لغو احکام اعدام در خارج از کشور نیز همگام با ایران از شتاب بیشتری برخوردار شده است.

مبارزه برای لغو حکم اعدام در کشوری که بیشترین میزان اعدام نسبت به سرانه‌ی جمعیت را دارد و هم اکنون هزاران زندانی محکوم به اعدام در صف اعدام قرار دارند، از اهمیت فزاینده‌ی برخوردار شده و در این راه می‌رود تا حمایت گروه‌های هر چه بیشتری از مردم را نیز بدست آورد.

اما در حالی که امروز خواست لغو احکام اعدام و فریاد زندانیان و خانواده‌های محکومین به اعدام و موج حمایت از آن‌ها در فضا طنین افکنده است، گروهی که از ترکیبی حتا متناقض تشکیل شده و نام خود را نیز “لگام” گذاشته‌اند، هدف خود را تلاش برای “لغو گام به گام اعدام” اعلام کرده‌اند. یعنی گروهی که ادعای پیشرو بودن می‌کند حتا از بسیاری از مردم معمولی ایران نیز عقب‌تر گام برمی‌دارد. این گروه هدف خود را در ابتدا لغو احکام اعدام کودکان، قصاص، اعدام در ملاءعام و لغو مجازات قطع دست و پا اعلام کرده و از لغو مجازات اعدام به بهانه‌ی این‌که مخالفانی در ایران دارد پرهیز نموده است!!!

در شرایطی که زندانیان محکوم به اعدام دست به اعتصاب غذا زده‌اند، در شرایطی که خانواده‌های محکومین به رغم آن‌که در سخت‌ترین شرایط معیشتی بسر می‌برند، هم‌چنان به مبارزه‌ی خود برای لغو مجازات اعدام فرزندان و یا همسران‌شان ادامه می‌دهند و در شرایطی که خواست لغو مجازات اعدام بیش از هر زمان دیگری در میان کارگران، زحمتکشان، دانشجویان و روشنفکران جامعه مطرح شده است، باید به حمایت از اعتصاب و خواست زندانیان برای لغو مجازات اعدام، بی‌هیچ قید و شرطی برخاست. برای زندانیان محکوم به اعدام نیز ادامه‌ی اعتصاب و فراگیرشدن آن در زندان‌های سراسر کشور بهترین ابزار مبارزه برای لغو احکام اعدام در شرایط کنونی می‌باشد. زندانیان محکوم به اعدام، در هر زندانی که هستند، جز انتظار برای روز اجرای حکم اعدام، چیزی ندارند تا در این اعتراضات از دست بدهند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۸ در فرمت پی دی اف

٢۵ نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان

خشونت علیه زنان چیست؟ خشونت علیه زنان در چه اشکالی بر آن‌ها اعمال می‌شود؟ چرا میزان خشونت علیه زنان در ایران، آن‌هم در تمامی اشکال‌اش روندی فزاینده طی می‌کند؟ و سوال آخر آن که چگونه می‌توان با خشونت علیه زنان به مبارزه پرداخت؟

برای پاسخ به این سوالات در ابتدا باید تاکید نمود که خشونت علیه زنان ارتباط مستقیمی با موقعیت زن در جامعه دارد. از زمانی که جامعه به دو طبقه‌ی استثمارگر و استثمار شونده تبدیل گردید – و هم‌پا با این تحول – جامعه‌ی طبقاتی با تحمیل موقعیت فرودست به زنان در برابر مردان، بستر‌های مادی خشونتی را که هنوز در اقصا نقاط جهان به درجات مختلف بر زنان اعمال می‌شود، بوجود آورد.

بنابر این برای پاسخ به سوالات بالا، ضمن داشتن درکی روشن از مفهوم خشونت علیه زنان، باید به موقعیت زن در جامعه ایران پرداخت. برخی از افراد و جریاناتی که از خشونت علیه زنان سخن می‌گویند، بدون بررسی ریشه‌های خشونت و یا اشکالی که این خشونت در قوانین و سیاست‌های دولتی به‌خود می‌گیرد، خشونت علیه زنان را محدود به خشونت‌های خانوادگی کرده و علت خشونت علیه زنان را به وجود موجودی به نام “شوهر”، “پدر” و یا “برادر” خلاصه می‌کنند. این جریانات که در اثر بلندتر و رساتر شدن فریاد برابری‌طلبانه‌ی زنان و مردان در اقصا نقاط جهان و از جمله ایران، مجبور به واکنش به این موضوع شده‌اند، از آن‌جا که پاسدار نظم موجود هستند، سعی می‌کنند با برجسته کردن بخشی از واقعیت ظاهریِ پدیده‌ی خشونت علیه زنان، به نتایج مورد دلخواه خود برسند. آن دسته از رسانه‌های ایرانی که ریشه در حکومت دارند اما تلاش می‌کنند تا ظاهری روشنفکرانه و کارشناسانه به‌خود بگیرند، از جمله این جریانات هستند که در این روزها نیز به مناسبت ٢۵ نوامبر صفحاتی را سیاه کردند.

اما ببینیم خشونت علیه زنان چیست و در چه اشکالی اعمال می‌شود.

اساسا خشونت را می‌توان در اشکال مستقیم و غیرمستقیم آن در جامعه بررسی کرد. برای مثال زنان برای رعایت حجاب اجباری مورد خشونت قرار می‌گیرند و این خشونت در اشکال مستقیم و غیرمستقیم آن بازتاب می‌یابد. به‌صورت مستقیم زمانی‌ست که نیروهای سرکوب رژیم به بهانه‌ی بدحجابی زنان را دستگیر و حتا مورد ضرب‌وشتم قرار می‌دهند و غیرمستقیم آن به این شکل است که زنان همواره در این ترس و واهمه قرار دارند که به بهانه‌ی بدحجابی ممکن است مورد آزار نیروهای سرکوب رژیم قرار گیرند. در واقع تهدیدی که در این موضوع بالای سر زنان است، آن‌ها را دچار ترس و واهمه می‌سازد و این اعمال غیرمستقیم خشونت بر زنان است. بنابر این از این جهت هر گونه تعرض به حقوق و آزادی‌های فردی و اجتماعی زن که از منظر جنسیت بر او اعمال شود، خشونت علیه زن محسوب می‌گردد و از آن جمله‌اند قوانین و سیاست‌هایی که در این راستا تنظیم و یا اتخاذ می‌گردند، مانند اخراج از کار به دلیل اعتراض به شرایط کاری و یا تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها که محدودیت‌هایی را بر سر تحصیل دانشجویان دختر بوجود می‌آورد. حال اگر به این موضوع باور داشته باشیم، می‌توانیم به این سوال پاسخ دهیم که چرا خشونت علیه زنان در ایران به‌صورت فزاینده‌ای رو به رشد است و این در حالی‌ست که زنان در برخی از کشورهایی که عموما جزو کشورهای پیشرفته‌تر سرمایه‌داری محسوب می‌شوند با خشونت به‌مراتب کمتری روبرو هستند.

به‌نظر می‌آید که برای پاسخ به این سوال می‌توان بر روی دو دلیل اصلی تاکید نمود. اول ریشه‌های اقتصادی و دوم ساختار سیاسی، مذهبی و سنت‌ها و فرهنگ حاکم بر جامعه.

یکی از دلایل افزایش خشونت علیه زنان در سال‌های اخیر، گسترش فقر در میان زنان است که ارتباطی تنگاتنگ با گسترش بحران و فقر در سطح جامعه دارد. براساس آمارهای دولتی نرخ بیکاری در میان زنان دو برابر مردان می‌باشد و در گروه سنی ١۵ تا ٢٩ سال نرخ بیکاری زنان ۴۵ درصد می‌باشد. بر اساس این آمارها از تعداد شاغلان زن طی سال‌های ٨۵ تا ٩٠ حدود ٩٠٠ هزار نفر کاسته شده است.

در عین حال زنان به دلیل زن بودن در محیط‌کار مورد تبعیض و ستم قرار می‌گیرند. آن‌ها در صف نخست اخراجی‌ها قرار داشته و نرخ اخراج زنان از ٣٣ درصد در سال ٨۴ به ۴٣ درصد در سال ٩٠ افزایش یافته است. در حالی که مشارکت اقتصادی در مردان ۶٧ درصد است در زنان این نرخ تنها ۶/ ١٢ درصد می‌باشد. شرکت‌های پیمانکار هم‌چنین به زنان کارگر دستمزدهای به‌مراتب پایین‌تری پرداخت می‌کنند.

براساس گزارشی که در خبرگزاری ایلنا و به نقل از یک زن کارگر که در اداره منابع طبیعی علی‌آباد کتول (استان گلستان) کار می‌کند منتشر شده، وی برای روزی هفت ساعت کار و در مجموع ۴٢‌ساعت کار هفتگی تنها ١٠٠ هزار تومان در ماه دستمزد دریافت می‌کند. این زن کارگر که دارای مدرک فوق لیسانس می‌باشد می‌نویسد: “من از سر بدبختی سه سال بدون هیچ قراردادی کار کردم و دو سال‌ونیم پای قراردادی را امضا کردم که مفاد آن را یک طرفه و به نفع کارفرما نوشته بودند. در شهری که به قول مسوولین اداره کار، هستند کسانی که با کمتر از این حقوق نیز کار می‌کنند”. او در اعتراض به شرایط کاری خود به اداره کار و امور اجتماعی شکایت می‌کند اما تنها نتیجه‌ی این شکایت صدور حکم اخراج وی بود.

براساس گزارشی که در خبرگزاری آفتاب منتشر شده “کارفرمایان ترجیح می‌دهند در بسیاری از مشاغل مدیریتی و نیاز به تخصص و مهارت حتا شرایط زنان را بررسی نکنند و تنها درخواست بررسی تقاضای مردان کارجو را می‌دهند. با این حال، در بسیاری از مشاغل ساده‌تر و آن بخش از کارهایی که نیازمند تخصص و مهارت از دیدگاه کارفرمایان و براساس بازار کار نیست، زنان در اولویت قرار داده می‌شوند”.

از جمله اشکال خشونت علیه زنان در محیط کار مجبور کردن آن‌ها به دادن تعهد برای ازدواج نکردن و یا بچه‌دار شدن است. هم‌چنین در برخی از مراکز کار، زنان مجبور به دادن تعهد برای استفاده نکردن از مرخصی پس از زایمان می‌شوند.

یکی دیگر از روش‌های خشونت علیه زنان در محیط کار در واقع بیگاری کشیدن از آن‌هاست. در یک واحد کشتار مرغ که حدود ۴٠ زن که عموما زنان سرپرست خانوار نیز هستند، کارفرما برای ممانعت از حضور بازرسان تامین اجتماعی، آن‌ها را از ساعت ۵ عصر تا ٨ صبح به کار وامی‌دارد.

زنان کارگر در این کشتارگاه در حالی که از دریافت حداقل دستمزد و دیگر مزایای خود محروم هستند، بیش از ٨ ساعت در روز در این کشتارگاه کار می‌کنند و به دلیل کار در ساعات شب دچار مشکلات جسمی و روحی فراوانی شده‌اند.

همین چند نمونه کافی‌ست تا ببینیم که چگونه زنان کارگر به انسانی فرودست در جامعه‌ی سرمایه‌داری ایران و تحت حاکمیت اسلامی تبدیل شده، و همین فرودستی‌ست که از عرصه‌ی اقتصاد به تمامی عرصه‌های زندگی کشیده شده و برای مثال در خشونت علیه زنان تجلی می‌یابد (حال در نظر بگیرید وضعیت زنان خانه‌داری را که حتا از کم‌ترین درآمد اقتصادی نیز محروم هستند).

یکی دیگر از عوامل مهم افزایش خشونت علیه زنان، پُر رنگ‌تر شدن نقش مذهب در قوانین و سیاست‌های حکومت در طی سالیان اخیر است که منجر به اتخاذ سیاست‌هایی هم‌چون تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها شده است. در قوانین اسلامی بسیاری از حقوق بدیهی که زنان در یک جامعه‌ی بورژوایی از آن برخوردار هستند از آنان سلب می‌شود. حکومت اسلامی در سال‌های اخیر و در حالی که با تشدید بحران اقتصادی، اجتماعی و سیاسی روبرو بوده است، به تشدید فضای امنیتی و افزایش سرکوب روی آورده است و در این میان برای حکومت استفاده هر چه بیشتر از مذهب هم به‌عنوان ابزار سرکوب و هم برای توجیه ایدئولوژیک سرکوب، امری ضروری بوده است. همین عامل در کنار دامن زدن به سنت‌های عقب‌مانده‌ی نظام‌های ماقبل سرمایه‌داری که هنوز هم برای جمهوری اسلامی کارکردهای خاص خودش را داشته و در فقر فرهنگی و بیسوادی – که خود ریشه در فقر اقتصادی و معیشتی دارد – ریشه دارند، منجر به افزایش خشونت علیه زنان شده است. قابل توجه آن‌که بیشترین نرخ بیسوادی که هم اکنون براساس آمار رییس سازمان نهضت سوادآموزی، شامل ٩ میلیون و ٧١٩ هزار نفر می‌شود، در مناطقی است که بیشترین قتل‌های ناموسی و از این دست خشونت‌ها علیه زنان در آن مناطق رُخ می‌دهد. در این مناطق زنان و دختران در اشکالی وحشیانه به‌‌بهانه‌هایی به قتل می‌رسند که در بسیاری از کشورهای دنیا حتا جرم محسوب نمی‌شود.

نباید فراموش کرد که حاکمیت اسلامی، حکومتی که نوعی از فرهنگ و سنت را در این جامعه تبلیغ و اعمال می‌کند، خود بزرگ‌ترین قاتل زنان و دختران این کشور است. فراموش نمی‌توان کرد که این حکومت بویژه در دهه‌ی اول حاکمیت خود چه تعداد از زنان و حتا دختران نوجوان را در زندان‌ها به شدت مورد شکنجه و حتا تجاوز جنسی قرار داد و سپس آن‌ها را به دار آویخت، آن‌هم تنها به خاطر عقاید سیاسی‌شان و باز نباید فراموش کنیم که در همین سال ٨٨‌ حکومت چه خشونتی را علیه زنان معترض به‌کار برد، ندا آقاسلطان و ترانه موسوی تنها نمونه‌هایی از قربانیان خشونت علیه زنان توسط حکومت هستند که به دست عوامل امنیتی و نظامی رژیم به قتل رسیدند.

اما چگونه می‌توان با خشونت علیه زنان به مقابله برخاست؟

شکی نیست که کسب موقعیت برابر در جامعه و در تمامی عرصه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی می‌تواند زمینه‌های خشونت علیه زنان را بخشکاند و باز شکی نیست که سوسیالیسم بهترین و یگانه پاسخ برای رفع کامل این نابرابری‌ها و قطعیت بخشیدن به آن می‌باشد. اما در همین جامعه‌ی سرمایه‌داری نیز می‌توان با خشونت علیه زنان به مبارزه پرداخت و هر گامی که در راستای برابری جنسیتی و دفاع از حقوق زنان برداشته شود، گامی در راستای مبارزه با خشونت علیه زنان می‌باشد و این جدا از آن است که در جریان این مبارزه، به صفوف انسان‌هایی که به ضرورت برابری جنسیتی آگاه شده و به صف مبارزه با خشونت علیه زنان می‌پیوندند، افزوده شده و در نتیجه این صف مستحکم‌تر و پُرصلابت‌تر خواهد گردید.

در سال ١٩۶٠ و در چنین روزی سه تن از خواهران میرابال در جمهوری دمینیکن و در حالی‌که عازم دیدار همسران‌ زندانی‌شان بودند، توسط عوامل رافائل تراجیلو دیکتاتور حاکم بر این کشور به طرز فجیعی به قتل رسیدند. قتل این سه خواهر که هم‌چون همسران‌شان از فعالان سیاسی بودند، منجر به اعتراضات زیادی شد و این سه خواهر به سمبل مقاومت و مبارزه زنان در این کشور آمریکای مرکزی تبدیل گردیدند. یک سال پس از قتل خواهران میرابال، رافائل تراجیلو دیکتاتور این کشور نیز سقوط کرد.

در جولای ١٩٨١ از سوی گروه‌هایی از زنان که در یک گردهمایی در بوگوتا پایختت کلمبیا شرکت کرده بودند، روز ٢۵ نوامبر به‌عنوان روز مبارزه با خشونت علیه زنان اعلام گردید. در ژوئن سال ١٩٩١ نیز دو سازمان مستقل زنان، کارزاری را آغاز کردند که از روز ٢۵ نوامبر روز مبارزه با خشونت علیه زنان آغاز می‌شد. در نهایت در روز ١٧ اکتبر ١٩٩٩ مجمع عمومی سازمان ملل متحد، روز ٢۵ نوامبر را به‌عنوان روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان تصویب کرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۸ در فرمت پی دی اف

نشست مشترک رهبری حزب کمونیست ایران و سازمان فدائیان (اقلیت)

روز چهارشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۳ برابر با ۲۹ آبان ماه ۱۳۹۲ جلسه ای مشترک بین نمایندگان کمیته اجرایی سازمان فدائیان (اقلیت) و کمیته اجرایی حزب کمونیست ایران برگزار شد.

دستور این جلسه بررسی  اوضاع سیاسی ایران بعد از سر کار آمدن روحانی  و نقش و وظایف کمونیست‌ها در این اوضاع بود. طرفین بعد از ارائه تبیین‌های خود، درباره تغییراتی که در اوضاع به وجود آمده بحث و تبادل نظر کردند. در این بخش از بحث از جمله تاکید شد که رژیم جمهوری اسلامی در واهمه از خیزش کارگران و زحمتکشان جامعه و زیر  فشار بحران اقتصادی و تحریم‌ها می‌خواهد به قدرت‌های امپریالیستی امتیازاتی بدهد، اما در برابر مطالبات کارگران و عموم مردم ایران به هیچ وجه حاضر به عقب‌نشینی نشده است. با وجود این، با توجه به بحران عمیق اقتصادی و اجتماعی جاری قادر نخواهد بود به اوضاع نابسامان اقتصادی و اجتماعی که بخش مهمی از توده‌های مردم را در وضعیت فلاکت‌باری قرار داده است سروسامان دهد و از همین رو زمینه مساعدی برای گسترش جنبش‌های اجتماعی و به ویژه جنبش کارگری با طرح مطالبات اقتصادی و سیاسی وجود دارد. رشد این جنبش همچنین فرصت مناسبی برای تقویت تشکل‌یابی طبقاتی کارگران را فراهم می‌سازد و  این روندی است که باید فعالانه از طرف ما تقویت شود.

در ادامه، درباره نقش و وظیفه نیروهای کمونیست و چپ در اوضاع خطیر سیاسی کنونی بحث شد و در آن طرفین بر ادامه تلاش برای شکل‌گیری یک آلترناتیو کارگری و سوسیالیستی در جامعه ایران و غلبه بر پراکندگی صفوف نیروهای چپ و کمونیست تاکید نمودند و اظهار امیدواری کردند که جلسات دو جانبه و چندجانبه برای تقویت هم‌نگری و همکاری‌های مشترک در سطوح مختلف ادامه یابد.

در این جلسه همچنین پاره‌ای از نکات در مورد اوضاع کردستان و مسئله کرد در منطقه مورد بحث قرار گرفت.

در این نشست همچنین قرار بر این شد که این نوع دیدارها و گفتگوها در آینده نیز به منظور بحث و تبادل نظر و همکاری‌های بیشتر ادامه یابد.

هیئت نمایندگی کمیته اجرائی سازمان فداییان (اقلیت)
هیئت نمایندگی کمیته اجرایی حزب کمونیست ایران

پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲ برابر با ۲۱ نوامبر ۲۰۱۳

متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۸ در فرمت پی دی اف