بزرگترین اعتصاب کارگران صنایع پوشاک کامبوج، برای افزایش دستمزد

یادداشت سیاسی- اعتصابات سراسری کارگران پوشاک کامبوج که خواستارافزایش حداقل دستمزد بالاتر هستند، طی روزها و هفته های اخیر بزرگ‌ترین صنعت تولیدی این کشور را فلج کرد. کارگران بیش از ۱۲۰ کارخانه تولید پوشاک کامبوج از روز چهارشنبه ۴ دیماه دست به یک اعتصاب سراسری زدند. این کارگران، به تصمیم دولت برای افزایش ۱۹ درصدی حداقل دستمزد از ۸۰ دلار به ۹۵ دلار در ماه که از آوریل ۲۰۱۴  اجرا خواهد شد، شدیدا معترض هستند. اتحادیه های کارگری و کارگران اعتصابی، خواهان حداقل حقوق ۱۶۰ دلار در ماه هستند. این اعتصاب، بزرگ‌ترین اعتصاب صنایع پوشاک کامبوج در سال ۲۰۱۳ بوده است. اعتصابی که ابتدا از ماه اگوست در کارخانه ” اس ال ” شهر پنوم پن شروع شد و در تداوم این اعتصاب بود که با فراخوان اتحادیه های کارگری، کارگران اغلب مراکز تولیدی صنعت پوشاک کامبوج به صورت یکپارچه دست به اعتصاب سراسری زدند. اگرچه هنوز معلوم نیست چه تعداد از کارگران در اعتصابات اخیر شرکت کرده اند، اما طبق برآورد یکی از رهبران اتحادیه های کارگری حدود ۳۰۰ هزار نفر در این اعتصابات و اعتراضات کارگری شرکت داشته اند. طی این اعتصابات سراسری، هزاران تن از کارگران صنایع نساجی در مقابل وزارت کار دست به اعتراض زده، در خیابان ها راهپیمایی کرده و یا به معترضان در پنوم پن پیوستند. کارگران و معترضین در راهپیمایی های خیابانی خواستار برکناری هان سن، نخست‌وزیر کامبوج و برگزاری انتخابات جدید شدند. همچنین، صد‌ها کارگر معترض که خواهان افزایش دستمزد‌ و بهبود شرایط کاری بودند، قصد داشتند به سمت خانه نخست وزیر کامبوج تظاهرات کنند، که پلیس با بستن خیابان‌ها مانع از حرکت آن‌ها شد. حضور زنان کارگر در این اعتصابات سراسری و اعتراضات خیابانی بسیار پر رنگ بود. به گزارش خبرگزاری فرانسه، پلیس کامبوج در واکنش به اعتصاب کارگران صنایع پوشاک، ابتدا اقدام به شلیک هوایی کرد و سپس به سمت تظاهرکنندگان آتش گشود. خبرگزاری فرانسه، به نقل از یک مقام پلیس پنوم پن، از کشته شدن سه تن و زخمی شدن تعداد دیگری از کارگران و تظاهرکنندگان خبر داده است.

درگیری میان پلیس و معترضین، زمانی شدت یافت که کارگران اعتصابی بخش نساجی کامبوج، در روز ۱۲ دی (۲ ژانویه) با تجمع در اطراف کارخانه نساجی یاک جین، خواستار پیوستن همه کارگران به اعتصاب سرتاسری شدند. در جریان این درگیری، نیروهای امنیتی به شدت تظاهر کنندگان را مورد ضرب و شتم قرار دادند و تعداد زیادی نیز بازداشت شدند. مداخله پلیس ضد شورش و نیروهای ویژه ارتش کامبوج موسوم به واحد ۹۱۱ برای سرکوب کارگران و تظاهرکنندگان در اطراف کارخانه “یاک جین” در پنوم پن، امری بی سابقه بوده است. خبرگزاری ها، همچنین به نقل از نیروهای امنیتی کامبوج، بازداشت تعداد زیادی از تظاهرکنندگان از جمله اعضای اتحادیه های کارگری را تایید کرده اند.

طی این درگیری‌ها و در تهاجم نیروهای پلیس به کارگران اعتصابی، کارگران نیز با استفاده از چوب، سنگ و کوکتل مولوتوف به مقابله با نیروهای امنیتی پرداخته و با مسدود کردن جاده منتهی به کارخانه‌ها در منطقه صنعتی شهر پنوم پن، مانع یورش بیشتر پلیس به کارگران اعتصابی شدند.

موج تازه اعتراضات کارگری در صنعت پوشاک کامبوج، نه اولین اعتصابات کارگری در این کشور است و نه آخرین آن خواهد بود. طبق اعلام انجمن تولیدکنندگان نساجی کامبوج، کارگران کارخانه‌های پوشاک در سال ۲۰۱۲ تعداد ۱۲۱ اعتصاب کوچک و بزرگ پرپا کردند. کارگران بخش نساجی، از ژانویه تا نوامبر سال ۲۰۱۳ نیز ۱۳۱ اعتصاب برگزار کردند. اعتصابات سال گذشته کارگران صنایع پوشاک کامبوج در مقایسه با سال های ۲۰۰۳ به این طرف، رکورددار است.

کامبوج ۷۹۵ کارخانه تولید پوشاک و کفش دارد که حدود ۶۰۰ هزار کارگر (عمدتا کارگران زن) در این مراکز تولیدی فعال هستند. کامبوج نیز همانند بنگلادش به دلیل سطح نازل هزینه های تولید و دستمزد پایین کارگران، مورد علاقه تولیدکنندگان بزرگ پوشاک و برندهای معروف آمریکا و اروپا است. طبق آمار وزارت بازرگانی کامبوج، درآمد این صنعت در ۱۱ ماهه نخست سال ۲۰۱۳ میلادی، به ۱/۵میلیارد دلار بوده که ۲۲ درصد نسبت به مدت مشابه در سال ۲۰۱۲ بالاتر بوده است. اعتصاب کارگران صنعت نساجی کامبوج برای افزایش دستمزد، بخشی از نبرد طبقاتی کارگران علیه صاحبان سرمایه است. اعتصاب، موثرترین سلاح مبارزه کارگران برای بازپس گیری بخش کوچکی از ارزش اضافه­ی­ تولید شده توسط کارگران است. ارزش اضافه ای که به رغم اینکه تماما حاصل کار و دسترنج خود کارگران است، اما بی وقفه و یکجا به جیب صاحبان سرمایه سرازیر می شود و لذا، طبقه کارگر که خود خالق ارزش اضافی‏ست ، بی آنکه سهمی از آن ببرد، روز به روز فقیرتر و سفره اش تهی تر می گردد. در عوض، صاحبان سرمایه با پرداخت دستمزد کم و تحمیل کار در کارخانه ها و کارگاه های تولیدی فاقد امکانات ایمنی لازم می کوشند تا هرچه بیشتر از قبَلِ ارزش اضافه تولید شده بر حجم سرمایه ثابت شان بیفزایند. و در این مسیر، طبقه کارگر نیز در مقیاس جهانی و به طور اخص کارگران کشورهای آسیایی و یا مجموعه کشورهایی که در جرگه سرمایه داری پیرامونی قرار دارند، سرنوشت نسبتا مشابهی را یدک می کشند. از یک طرف، شرایط نامناسب محیط کار، کارگاه های تولیدی غیر استاندارد و فاقد امکانات ایمنی لازم و مهمتر از همه دستمزدهای بسیار نازل که عموما پاسخگوی نیازهای اولیه خانواده های کارگری نیست و از طرف دیگر کارگران هر ساله با ترفند افزایش حقوق ناچیز دولت ها مواجه هستند که حتا متناسب با رشد تورم سالانه در اینگونه کشورها نیز نیست. نتیجه اینکه قدرت خرید کارگران باز هم نسبت به سال گذشته کمتر و سفره شان نیز در مقایسه با سال های سپری شده همچنان تهی تر می گردد. اگرچه دولت کامبوج مدعی است که با افزایش حقوق کارگران نساجی  در سال گذشته از ۶۶ دلار به ۸۰ دلار شرایط بهتری را برای کارگران صنعت پوشاک فراهم کرده است؛ اما طبق گزارش وال استریت ژورنال، به رغم افزایش ۱۴ دلاری حقوق کارگران در سال ۲۰۱۳، حقوق فعلی کارگران در  صورت تطبیق با میزان رشد تورم کامبوج، برابر با میزان مشاهده شده در سطح سال ۲۰۰۰ باقی می‌ماند. و این سیکل معیوبی است که دولت های سرمایه داری کشورهای پیرامونی در برخورد با میزان افزایش حقوق به یک سان عمل می کنند. و طبیعتا کارگران نیز برای برون رفت از این سیکل معیوب در عقب راندن سرمایه داران و کسب افزایش دستمزد متناسب با نیازهای اولیه یک خانواده کارگری، سلاحی جز اعتصاب ندارند.

تابستان گذشته شاهد اعتصابات سراسری کارگران صنعت پوشاک در بنگلادش بودیم. اعتصاباتی که در پی آن، سنگفرش خیابان های شهر “داکا” پایتخت بنگلادش در زیر گام های سترگ کارگران صنایع نساجی این کشور به لرزه درآمد. اعتصاب شکوهمند ۲۰۰ هزار نفری کارگران بیش از ۲۰۰ کارخانه صنایع نساجی “داکا” و شهرهای اطراف پایتخت، در تابستان گذشته جلوه ای ماندگار از اتحاد و رزم طبقاتی کارگران بنگلادش بود. کارگرانی که برای افزایش حداقل دستمزد به خیابان ها ریختند، با نیروهای پلیس و عوامل سرکوبگر دولت سرمایه داران به نبرد برخاستند، با روشن کردن آتش و بستن خیابان ها، خشم فرو خفته خود را به نمایش گذاشتند و امروز، شاهد اعتصاب سراسری کارگران بیش از ۱۲۰ کارخانه صنعت پوشاک کامبوج هستیم. کارگرانی که درست همانند کارگران بنگلادش برای افزایش دستمزد و شرایط بهتر زندگی اعتصاب کردند، به خیابان ریختند و با مسدود کردن جاده ها و خیابان های منتهی به کارخانه‌ها نساجی با نیروهای امنیتی و پلیس ضد شورش پنوم پن به مقابله برخاستند. کارگرانی که در مبارزه با دشمن طبقاتی، اتحاد و همبستگی مبارزاتی شان را در کارخانه و خیابان به نمایش گذاشتند. و یقینا، فردا نوبت طبقه کارگر ایران است. همان کارگرانی که زیر خط فقر زندگی می کنند. کارگرانی که هر سال از قدرت خریدشان کاسته می شود و سفره شان باز هم تهی تر می گردد. کارگرانی که علاوه بر سطح بسیار پایین دستمزدها، هر ساله با معضل افزایش ناچیز حداقل دستمزد کارگری نیز مواجه هستند. افزایش دستمزدی که حتا جبران کننده کاهش قدرت خرید ناشی از میزان تورم اعلام شده توسط دولت هم نیست. کارگرانی که به رغم مبارزات روزمره و جانفشانی های مستمرشان، به دلیل عدم برخورداری از وجود تشکل های توده ای کارگری از مبارزات پیگیر، گسترده، سراسری و همه جانبه بازمانده اند. و این همه، در شرایطی است که کارگران بنگلادش و کامبوج، لااقل از امکان نسبی اتحادیه ها و  تشکل های کارگری برخوردار هستند و بر بستر وجود همین اتحادیه ها و تشکل های وسیع کارگری است که از سطح مبارزات پراکننده عبور کرده و به سازماندهی اعتصابات سراسری رسیده اند.

نشریه کار شماره ۶۶۱ در فرمت پی دی اف

مرگ خاموش کارگران در حوادث ناشی از کار بی ارزشی جان کارگران در مقابل سود بری بیشتر کارفرمایان

یادداشت سیاسی- سوانح ناشی از کار از جمله وقایع ای است که به صورت مدام و مستمر جان کارگران ایران را تهدید می کند. اگرچه وقوع حوادث ناشی از کار، کم و بیش در اغلب کشورهای جهان رخ می دهد، اما وقوع سوانح ناشی از کار  در حاکمیت جمهوری اسلامی هم اکنون به امری روتین تبدیل شده است. مصدومیت، از کار افتادگی و در نهایت مرگ خاموش کارگران در اثر سوانح ناشی از کار از جمله پدیده های رو به گسترش در ایران است. پدیده ای که در آن، جان کارگران در معادله کار و سرمایه، به سهولت قربانی سودبری بیشتر کارفرمایان و دولت حامی آنان می گردد. حوادثی که مدام تکرار می شوند و در هر حادثه تعدادی مصدوم، زخمی و تعداد دیگری نیز جان خود را از دست می دهند. روزنامه ها و خبرگزاری ها هم چند روزی روی اینگونه حوادث تیتر می زنند و بعد سکوت و دیگر هیچ. تا وقوع حادثه ای دیگر و تکرار مرگ کارگران دیگری که مجددا قربانی نظم موجود می شوند. سیکل معیوبی که هر بار شتاب بیشتری می گیرد و بر تعداد قربانیان اش هم افزوده می شود.

طی هفته گذشته دست کم چهار حادثه کار، در پتروشیمی خرم آباد، اداره برق روستای دوگلسرای گلدشت رودسر، قطار شهری اهواز و معدن چاه گز از توابع یزد رخ داد؛ که به مرگ ۴ کارگر و مصدومیت ۹تن دیگر منجر شد. وجه مشترک این چهار رویداد، نقش پررنگ پیمانکاران و صاحبان سرمایه در دست و دل بازی با جان کارگران بوده است. حادثه اول در پتروشیمی خرم آباد رخ داد؛ شنبه ۱۴ دی ماه، دو کارگر ۲۵ و ۲۹ ساله به نام‌های “بهمن آزادی مقدم” و “محمد مهدی‌پور” در هنگام جوشکاری مخزن گازوییل جان خود را از دست دادند. زیرا مخزن گازوییل قبل از شروع عملیات جوشکاری، خالی نشده بود و کارگران بر اثر وقوع انفجار و سپس آتش‌سوزی از ارتفاع به پایین پرتاب شدند. علاوه بر دو کارگری که در این انفجار کشته شدند، یکی دیگر از آنها را موج انفجار گرفت و کارگر چهارم نیز از ناحیه لگن آسیب دید.

حادثه دوم در اداره برق رحیم آباد رودسر اتفاق افتاد؛ روز شنبه ۱۴ دیماه، زمانی که یک دستگاه جرثقیل در حال نصب تیر برق زیر خط فشار متوسط ۲۰ کیلو وات در روستای دوگلسرای گلدشت بود، ناگهان پارگی سیم‌ها و اتصال آن‌ها به یکدیگر باعث مرگ یک کارگر و مجروح شدن کارگر دیگری که کمک راننده جرثقیل بود، شد.

حادثه سوم در خودروی حامل کارگران معدن سنگ آهن چاه گز رخ داد؛ این حادثه صبح روز دوشنبه ۱۶ دی ماه در شهر به‌آباد از توابع یزد، هنگامی که کارگران پس از خاتمه شیفت شب در حال عزیمت به منزل بودند، اتفاق افتاد. سرنشینان خودرو شامل ۴ کارگر معدن، راننده و کمک راننده، به دلیل خرابی بخاری خودرو، دو گاز پیک نیکی در مینی‌بوس روشن کرده بودند که با واژگونی یکی از گاز‌ها، صندلی ها آتش گرفته و در ‌‌نهایت، گاز پیک نیکی دوم نیز منفجر می‌شود. این حادثه منجر به مرگ کارگران نشد اما همگی آن‌ها به شدت مصدوم شدند.

حادثه چهارم نیز روز دوشنبه ۱۶ دی ماه، در اهواز رخ داد؛ “علی زادحزباوی” کارگر ۲۱ ساله پروژه قطار شهری اهواز که تحت مسئولیت شرکت پیمانکاری “کیسون” استخدام شده بود، در هنگام کار در تونلی کم‌عرض در عمق زمین بر اثر گیر کردن لباس کارش به واگن حمل بار، چندین متر به روی زمین کشیده شد و پس از برخورد سرش با دیواره تونل جان باخت. این حادثه حوالی ساعت پنج صبح دوشنبه در حالی رخ داد که حدود ده ساعت از شیفت کاری این کارگر روزمزد می‌گذشته و دو ساعت بعد نوبت کاری او خاتمه می‌یافته است.

چهار حادثه­ی کاری که طی هفته گذشته در ایران رخ داد و منجر به مرگ چهار کارگر و زخمی شدن ۹ کارگر دیگر شد، نه اولین اتفاقات ناشی از حوادث کار هستند و نه آخرین آن خواهند بود. حوادثی از این دست تا کنون به کرات در مراکز تولیدی و کارخانه های ایران اتفاق افتاده است. انفجار کارخانه آلیاژگستر قشم در تیر ماه ۹۱ با سوختگی ۲۶ کارگر، مرگ ۱۸ کارگر در حادثه انفجار کوره فولاد غدیر یزد در آذر ماه ۱۳۹۰، جان باختن حداقل ۴ تن و آسیب دیدگی شدید ۱۳ تن دیگر از کارگران ایران خودرو در حادثه برخورد کامیون به صف کارگران در بهمن ماه ۱۳۸۹ و مرگ ۳۰ نفر و زخمی شدن ۳۸ نفر از کارگران در انفجار کارخانه تولید کننده مواد بهداشتی شازند اراک در خرداد ماه ۸۷، تنها نمونه هایی از سوانح کار هستند که صرفا به دلیل گسترگی حادثه و عمق فاجعه، بازتاب رسانه ای پیدا می کنند. صدها کارگر گمنام و بی نشان، هرساله به دلیل سقوط از ارتفاع، خفگی در حفاری ها، برق گرفتگی و دیگر سوانح ناشی از کار در سکوت و بی خبری محض کارفرمایان و مسئولین حکومتی، جان خود را از دست می دهند و هزاران کارگر دیگر نیز سالیانه به دلیل عدم برخورداری از امکانات ایمنی لازم دچار آسیب دیدگی و از کار افتادگی می شوند، بی آنکه هرگز خبری از آنان در روزنامه ها و خبرگزاری ها رژیم درج شود.
آنچه مسلم است، سوانح ناشی از کار نتیجه مستقیم آز و طمع سرمایه داران در کسب سود بیشتر است. ماهیت وجودی نظام های سرمایه داری و به طور اخص نظام دینی و سرمایه داری حاکم بر ایران، بر استثمار شدید کارگران جهت کسب سود بیشتر است. سود پرستی سرمایه داران، آنان را بر آن داشته تا به هر طریق ممکن، بر شدت استثمار کارگران جهت انباشت بیشتر سرمایه بیافزایند. افزایش ساعات و سرعت کار، عدم فراهم کردن وسایل ایمنی لازم در محیط کار، استفاده از ماشین آلات قدیمی، به کارگیری مصالح تولیدی نامرغوب و عدم فراهم ساختن ابزار کار تولیدی مدرن، از جمله شیوه های متعارف سرمایه داران در تشدید استثمار روز افزون کارگران است. مجموعه شرایط اسفبار حاکم بر ایران، سبب شده اند تا هرساله شاهد افزایش وقوع سوانح مرگبار در محیط کار باشیم. مضافا اینکه به دلیل وجود بیش از ۸ میلیون بیکار در ایران، عدم امنیت شغلی، ترس از اخراج و شرایط سخت تامین معاش کارگران و توده های زحمتکش، عملا معادله به ظاهر دو طرفه قرارداد میان کار و سرمایه، یکسره به ضرر کارگران و تماما به نفع صاحبان سرمایه در ایران رقم خورده است. تا جاییکه کارگران برای تامین معاش و ترس از اخراج شدن، در بسیاری موارد به اجبار، چشم بر شرایط نامناسب محیط کار، فقدان وجود وسایل ایمنی لازم  ونقض حقوق اولیه خویش می بندند.  و لذا، کارگرانی همانند “علی زادحزباوی” کارگر ۲۱ ساله پروژه قطار شهری اهواز، با وجود بیماری در شیفت شب هم حضور می یابند و در نهایت قربانی بی حقوقی و سودبری بیشتر صاحبان سرمایه می شوند. و در این میان، کارفرمایان، پیمانکاران و صاحبان سرمایه نیز با توجه به همین بی پناهی و بی حقوقی کارگران در جمهوری اسلامی و اشراف به اینکه کارگران ایران در سایه حاکمیت ارتجاعی و ضد کارگری رژیم سرمایه داری حاکم ایران، عملا از حق انتخاب شغل و تعیین حداقل های شرایط کاری مناسب محروم هستند، با بستن قراردادهای یکجانبه و بعضا سفید امضاء شرایط وخیم و مرگباری را به کارگران ایران تحمیل کرده اند. مصدومیت، سوختگی و کشته شدن کارگران در حوادث ناشی از کار، بخشی از این شرایط مرگبار است. حوادثی که هرساله افزایش می یابند و جان کارگران بیشتری را می گیرند. طبق آمارهای منتشره از طرف سازمان تامین اجتماعی و سازمان نظام پزشکی ایران، هر ساله دست کم ۲۰ هزار کارگر ایرانی در حوادث ناشی از کار آسیب می بینند و از این تعداد به طور میانگین در هر روز ۶ کارگر جان خود را از دست می دهند. طبیعتا، ار آنجایی که کارگاه های کوچکِ زیر ده نفر که کارگران آن از شمول قانون کار خارج اند و نیز کارگرانی که تحت پوشش درمانی و تامین اجتماعی قرار ندارند، عملا از شمول آمارهای فوق خارج می شوند؛ بنابر این، آمارهای فوق هرگز بیانگر تعداد واقعی کارگران کشته شده در سوانح کار نیستند و تعداد دقیق کارگران جانباخته و آسیب دیده یقینا بیش از آمارهای دولتی و رسمی موجود هستند.

مرگ خاموش کارگران در حوادث ناشی از کار، بخشی از ماهیت وجودی نظام سرمایه داری حاکم بر ایران است. آنچه برای جمهوری اسلامی و صاحبان سرمایه اهمیت دارد، استثمار هرچه بیشتر کارگران در جهت انباشت بیشتر سرمایه است . سرمایه دار همواره درصددکسب سودبیشتراست.این‏که کارگردرحین کاردچارآسیب دیدگی و سانحه شود ویا جان خودرا ازدست بدهد، برای وی فاقداهمیت است و این همان نکته ای است که مارکس در کتاب کاپیتال به روشنی به آن اشاره کرده و می گوید: اگر برخورد سرمایه دار و شیوه تولید سرمایه داری نسبت به وسایل تولید، ماشین آلات کارافزار و مصالح تولید، فوق العاده با خست و قناعت توام است، در عوض، به همان نسبت به کار زنده (کارگر) دست و دل باز و اسراف کار است.

نشریه کار شماره ۶۶۱ در فرمت پی دی اف

تناقض لا ینحل طبقه حاکم بر ایران

kar_logo01برای طبقه حاکم بر ایران، حکومت کردن به شیوه گذشته ناممکن شده است. شکست سیاست‌های پیشین، بحران‌های متعدد و بن‌بست‌هائی که رژیم در عرصه‌های مختلف با آنها روبروست، این واقعیت را به وضوح بازتاب می‌دهند.

مهم‌ترین فراکسیون‌های هیات حاکمه نیز دریافته‌اند که در شرایط نارضایتی توده‌ای از وضع موجود، بحران‌های داخلی و خارجی، تحولات اوضاع سیاسی به‌ویژه  در خاورمیانه، نمی‌توان با ادامه سیاست‌های گذشته، موجودیت رژیم را حفظ کرد. جریانات وابسته به اصلاح‌طلبان حکومتی و گرایشات نزدیک به رفسنجانی که حسن روحانی نیز از نمونه آن‌هاست، این را آشکارا ابراز کرده‌اند. حتا بخشی از جریان اصول‌گرا موسوم به فراکسیون “رهروان ولایت” که در راس آن‌، رئیس مجلس ارتجاع اسلامی قرار گرفته، به صف حامیان روحانی پیوسته‌است که سیاست‌های دیگری را برای نجات رژیم در دستور کار قرار داده است.

 گرچه سیاست‌های گذشته طبقه حاکم همه با شکست همراه بوده است و این طبقه نمی‌تواند زیر فشار تضادها و بحران‌های موجود به شیوه‌های پیشین حکومت کند، اما این نیز واقعیتی‌ست که توده‌های وسیع مردم ایران هم به‌رغم نارضایتی عمیق‌شان از وضع موجود، هنوز به آن مرحله نرسیده‌اند که توان برانداختن نظم موجود را داشته باشند.

این که به رغم نارضایتی اکثریت بزرگ مردم ایران از ادامه حیات جمهوری اسلامی و نیز مستثنا از خواست واقعی فراکسیون‌های قدرتمند و با نفوذ هیات حاکمه، که سال‌ها بر تداوم برخی سیاست‌ها، به‌ویژه بر سر نزاع هسته‌ای و بحران‌های بین‌المللی اصرار داشتند، روحانی در راس دستگاه اجرائی جمهوری اسلامی قرار می‌گیرد، برآیند این شرایط است.

گرچه حسن روحانی هیچ راه حلی اساسی برای غلبه بر تضادها و بحران‌های عمیق جمهوری اسلامی ندارد و اصولا نمی‌تواند داشته باشد، چرا که آن‌ها محصول اقتصاد سرمایه‌داری، سیاست‌های اقتصادی رژیم و خصلت دینی دولت‌اند، اما وعده‌های او برای تغییر در برخی سیاست‌ها، به‌ویژه بر سر نزاع هسته‌ای و مناسبات بین‌المللی، هم می‌توانست برای طبقه سرمایه‌دار حاکم مفری برای تخفیف تضادها و بحران‌ها باشد و هم برای بخشی از توده ناآگاه، فقیر و بیکار و ایضا ناتوان از تغییر اوضاع، توهم چشم‌انداز بهبود اوضاع را بگشاید.

بر پایه این سیاست، نخستین عرصه‌ای که روحانی پس از در دست گرفتن زمام امور اجرائی، برای حل و فصل آن اقدام نمود، نزاع بر سر پرونده هسته‌ای بود. او توانست به رغم مخالفت گروه‌هائی از هیات حاکمه و برخی ارگان‌ها و نهادهای جمهوری اسلامی، به توافقاتی با قدرت‌های جهان بر سر این مسئله دست یابد و موضع خود را در برابر گروه‌های رقیب تقویت کند. اما این توافقات نمی‌توانست قطعی و نهائی گردد، مگر از طریق حل منازعات و اختلافات در سیاست خارجی که اساس سیاست روحانی نیز در همین مسئله است. چرا که بدون آن نمی‌تواند معضلات اقتصادی موجود را حتا تعدیل کند. پیشاپیش روشن بود که جمهوری اسلامی وقتی که به ناگزیر پذیرفته است با عقب‌نشینی بر سر نزاع هسته‌ای، در جهت حل آن اقدام کند، ضرورتا باید عقب‌نشینی‌های بعدی را در عرصه سیاست خارجی پذیرا باشد. چون همان‌گونه که پیش از این اشاره شد، بن‌بست‌های سیاسی جمهوری اسلامی، امکان بازگشت از این مسیر را به آن نمی‌دهد. رویدادهای روزهای اخیر نیز به وضوح همین واقعیت را نشان می‌دهد. پس از قطع مذاکرات در پی تحریم‌های جدید آمریکا، در نیمه دوم دسامبر مذاکرات از سر گرفته شد، اما بدون نتیجه. علت آن در چه بود؟ چیزی در این مورد اعلام نشد، تا این که چند روز پیش ولایتی مشاور خامنه‌ای در امور بین‌الملل، اعلام کرد، بدون مذاکرات و توافقات دوجانبه با دولت‌های ذی‌نفع، معضلی حل نخواهد شد.

پوشیده نیست که جمهوری اسلامی نه با روسیه و چین مشکلی از این بابت دارد و نه حتا با کشورهای اروپایی. منظور او گشودن باب مذاکرات رسمی با دولت آمریکا برای حل مسائل مورد اختلاف بود. ولایتی در این گفتگوی تلویزیونی، ضمن این که همه را به حمایت از سیاست روحانی دعوت کرد، گفت: “اگر با تک تک این شش کشور به اقتضا، تعامل و مذاکره دو به دو نداشته باشیم، از روش درستی استفاده نکرده‌ایم. ما باید با کشورها، جداگانه صحبت کنیم، چرا که هر کدام از این کشورها، ویژگی و منافع خاص خودشان را دارند. اگر ما کاری کنیم که این شش کشور بر سر مخالفت ما به اشتراک نظر برسند، اشتباه کرده‌ایم”.

بعید به نظر می‌رسد که وی بدون هماهنگی با خامنه‌ای، با این موضع‌گیری راه را برای پیشبرد سیاست روحانی در مذاکرات رسمی دو جانبه با دولت آمریکا بر سر مسائل مورد اختلاف، هموار کرده باشد.

از همین‌روست که نه تنها این اظهار نظر با واکنش مخالف گروه‌های رقیب روحانی همراه نبود، بلکه بالعکس، در پی آن، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس، بر آن مهر تایید زد و گفت: “این پیشنهاد می‌تواند نقش تاثیرگذاری بر روند مذاکرات داشته باشد”.

خامنه‌ای به علت نقشی که در گذشته در پیشبرد سیاست خارجی رژیم داشته و مخالفت‌هائی که در میان گروه‌های طرفدار او بر سر پیشبرد سیاست روحانی وجود دارد و نیز عواقب نامعلوم این سیاست‌ و نزاع دسته‌بندی‌های درونی جمهوری اسلامی، اکنون در موقعیتی نیست که علنا بر سر چنین مسائلی موضع‌گیری کند. حرف او از دهان امثال ولایتی و رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس درمی‌آید. فعلا ابتکار عمل در دست روحانی و دسته‌بندی‌های پشت سر اوست که شرایط داخلی و بین‌المللی، هر دو به نفع آن‌ها عمل می‌کند.

این مسئله که در عین‌حال به معنای تقویت موضع آن‌ها در عرصه داخلی و در درون هیات حاکمه است، موجب نگرانی جدی گروه‌های رقیب گردیده که از آن بیم دارند، نه فقط با حل منازعات بین‌المللی، منافع اقتصادی و سیاسی آن‌ها به خطر افتد، بلکه در عرصه سیاست‌های داخلی نیز به تغییراتی منجر شود که مغایر منافع و اعتقادات آن‌هاست.

از همین‌روست که آن‌ها از هم اکنون در هر کجا که قدرت در دست‌شان است، به‌ویژه در دستگاه قضائی، پلیس و سپاه، تمام توان خود را به خدمت گرفته‌اند، تا مانع از آن گردند که کمترین تغییری در اوضاع سیاسی جامعه و جو سیاسی و فرهنگی استبدادی حاکم رخ دهد. دستگاه قضائی جمهوری اسلامی در جهت پیشبرد این سیاست و نشان دادن این مسئله که توافقات در عرصه بین‌المللی نمی‌تواند تاثیر مهمی بر سیاست‌های داخلی داشته باشد، در طول چند ماه اخیر بر کمیت اعدام‌ها ، افزوده است. رئیس قوه قضائیه تا جائی پیش رفته است که به زبانی همانند احمدی‌نژاد که مصوبات شورای امنیت را ورق‌پاره‌های بی‌ارزش می‌نامید، مصوبه مجمع عمومی سازمان ملل را در محکومیت اقدامات سرکوبگرانه و ضد انسانی جمهوری اسلامی، بی‌ارزش اعلام نمود و گفت، قوه قضائیه بی‌توجه به این مصوبات به کار خود ادامه می‌دهد. او در واکنش به این مصوبه افزود: “همان‌طور که قبلا هم اعلام کرده‌ام، بسیاری از اشکالاتی که با ادعای نقض حقوق بشر مطرح می‌شود، از جمله مخالفت با اعدام، در واقع مخالفت با حکم اسلام است. زیرا قصاص نص قران کریم است. دستگاه قضائی به حرف‌های بی‌منطق و دروغ توجهی ندارد و با صلابت به کار خود ادمه می‌دهد… انتظار نابجائی است که بخواهند ما از اجرای مضمونی قرآن به دلیل تصویب یک قطعنامه دست بکشیم”.

حرف وی روشن است. برای حفظ نظام اسلامی، وحشی‌گری اسلامی، اعدام‌های روزمره، بریدن دست‌وپا، درآوردن چشم، بریدن گوش و ده‌ها نمونه دیگر از وحشی‌گری‌های قرون وسطائی جمهوری اسلامی، به رغم مخالفت و اعتراض داخلی و بین‌المللی و هر تحولی در سیاست خارجی، ادامه خواهد یافت.

جنتی دبیر شورای نگهبان رژیم، به زبان دیگر همین خط را دنبال می‌کند و می‌گوید، اقلیت ناچیز پاسدار این نظام، به هر قیمتی که شده باید آن را حفظ کند. او می‌گوید: “حفظ نظام جمهوری اسلامی برعهده کسانی است که خدمتگزار برای خدا باشند، ولو این که در اقلیت باشند”.

جنتی با این موضع‌گیری می‌خواهد بگوید که گرچه جناح رقیب اکنون زمام امور دستگاه اجرائی و ابتکار عمل در عرصه سیاست خارجی را در دست خود گرفته است، اما حفظ نظام برعهده گروه اندکی از دارودسته‌های طبقه حاکم، از قماش خود اوست که ارگان‌های سرکوب را در اختیار دارند. بعید است که او نداند، روحانی هم برای حفظ همین نظام تلاش می‌کند، اما دارودسته‌ای که وی وابسته به آن است، حتا به امثال روحانی نیز بی‌اعتمادند. او با این اظهارنظر، در عین حال، از هم گسیختگی درونی جمهوری اسلامی و نگرانی از سرنوشت آن را جار می‌زند، والا نیازی نبود که با چنین صراحتی وظیفه حفظ نظام را برعهده “اقلیت خدمتگزار خدا” قرار دهد، چیزی که به استثنای دو سال نخست پس از سرنگونی رژیم شاه، همواره وجود داشته و این “اقلیت خدمتگزار خدا” با زور سرنیزه، کشتار و سرکوب، جمهوری اسلامی را حفظ کرده است.

اینان حساب خود را با توده‌های مردم ایران از سال‌ها پیش تسویه کرده‌اند. عربده‌کشی‌های کنونی آن‌ها برای تسویه حساب‌های آتی جناحی و درونی‌ست. می‌دانند که پشت سر روحانی اتحاد گروه‌های وابسته به اصلاح‌طلبان حکومتی و رفسنجانی قرار گرفته است که بالاخره بر سر سیاست‌های داخلی کار به کشمکش و درگیری خواهد انجامید.  لذا خود را برای این درگیری آماده می‌کنند. مصباح یزدی، سرکرده باند موسوم به پایداری نیز اخیرا در یک مصاحبه مطبوعاتی حتا خطوط جزئی‌تر برنامه درگیری‌های آتی را ترسیم نمود و از جمله گفت: “قطعا در شعارهائی که در این دولت مطرح می‌شود، ابهاماتی‌ست که ما در سخنرانی‌های‌مان به طور نرم، کم و بیش به آن‌ها پرداخته‌ایم… اما اگر کار به جائی رسید که پرده برداشته شد و معلوم شد که این تعابیر به دنبال مواجهه با ارزش‌های ریشه‌ای اسلامی است، ما هم ناچاریم که صریح‌تر با آن برخورد کنیم”. وی افزود: “باید اول برخوردی که متقابلا می‌شود، برخورد نرمی باشد تا معلوم شود و به جائی برسد که مطالب زیر پرده بیاید رو، آن وقت انسان صریحا موضع می‌گیرد”. یا صریح‌تر، آنگونه که تاکید می‌کند، او و دارودسته‌اش “شمشیر را از رو” می‌بندند.

 این نیز واقعیتی است که در مجلس ارتجاع اسلامی هم به رغم این که فراکسیون اکثریت آن، از سیاست خارجی روحانی حمایت می‌کند، اما در همان حال، در سیاست داخلی، آن‌جائی که پای مسائل سیاسی و فرهنگی در میان می‌باشد، تقابل حاکم است. منازعاتی که بر سر وزاری آموزش و پرورش و علوم پیش آمد، یا سیاست وزارت ارشاد که هم‌چنان ادامه دارد، نشان می‌دهد که گروه‌های رقیب به روحانی اجازه نخواهند داد که از چارچوبی که مورد نظرشان است فراتر رود. البته روحانی هم چیزی فراتر از این نمی‌خواهد که در محدوده‌ای امتیازاتی به گروه‌های متحد و پشتیبان خود از نمونه “اصلاح‌طلبان” بدهد و یا در محدوده‌ای فعالیت دمکراتیک و صنفی جریانات بی‌خطر آزاد گذاشته شود. اما گروه‌های رقیب در همین محدوده نیز حاضر به عقب‌نشینی نیستند.

در یک چنین شرایطی حتا به فرض که روحانی در سیاست خارجی هم بتواند دستآوردهایی برای رژیم داشته باشد، نخواهد توانست از آن، در عرصه داخلی برای حل یا تخفیف معضلات و بحران‌های رژیم، از جمله حتا در عرصه اقتصادی استفاده کند. چرا که به هر حال سیاست خارجی و داخلی دو جزء جدا افتاده از یکدیگر نیستند. تغییرات در سیاست خارجی، تاثیرات و عواقب داخلی خواهد داشت و ایضا تعهداتی را در پی خواهد داشت که در شرایط تقابل جناح‌ها، به بحران‌ها و بن‌بست‌های جدیدی خواهد انجامید. از همین‌روست که گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب رژیم نیز به ناتوانی روحانی در پیشبرد سیاست‌های داخلی اش اذعان دارند، اما به انتخابات آتی مجلس امید بسته‌اند تا با به دست‌ آوردن اکثریت این ارگان رژیم، به یاری روحانی بشتابند و از این طریق بتوانند موانع را از سر راه بردارند. به‌رغم این که اوضاع داخلی و خارجی به نفع روحانی وگرو‌های متحد اوست، اما حتا با فرض وجود یک مجلس کاملا طرفدار روحانی، آن‌ها قادر نخواهند بود، بن‌بستی را که با آن مواجه‌اند، در هم بشکند. چرا که در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، این مجلس نیست که قدرت تصمیم‌گیری را ولو در محدوده قدرت یک نظم پارلمانی داشته باشد، بلکه استبداد ولی‌فقیه و ارگان‌ها و نهادها و باندهای وابسته به او هستند که تصمیم می‌گیرند و سیاست را تعیین می‌کنند.

بنابراین حتا وعده یک مجلس کاملا طرفدار روحانی هم قادر نخواهد بود، معضل رژیم را حل کند، بلکه بالعکس همانند دوران خاتمی، تضادها و کشمکش‌های درونی رژیم را حاد تر خواهد ساخت.

طبقه حاکم بر ایران با یک تناقض لاینحل رو به رو است. نه می‌تواند به شیوه و روال پیشین حکومت کند و نه تضادهای نظم موجود و ساختار جمهوری اسلامی به آن امکان می‌دهد که راه حل و شیوه دیگری را برای حکومت کردن در پیش گیرد.

خلاصه کلام، به رغم تلاشی که روحانی و گروه‌های متحد او برای نجات نظم موجود به کار گرفته‌اند، موانع درونی جمهوری اسلامی، این تلاش‌ها را با شکست رو به رو خواهد ساخت.

روحانی رسالتی جز این نخواهد داشت که یک‌بار دیگر نشان دهد، طبقه حاکم بر ایران هیچ راه حلی برای غلبه بر تضادها و بحران‌های نظم موجود ندارد. درهم‌شکستن این نظم و دگرگونی اساسی جامعه، یگانه راه‌حلی‌ست که می‌تواند چاره‌ساز تمام بحران‌ها و بن‌بست‌های موجود باشد و چشم‌انداز روشن و امیدبخشی را در برابر توده‌های مردم ایران بگشاید.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۰ در فرمت پی دی اف

ضرورت جدایی دین از آموزش و مقابله با سیاست‌های دولت در مدارس

یادداشت سیاسی- دولت روحانی، به‌عنوان یک دولت دینی هم‌چون پیشینیان خود در پی تقویت نقش مذهب در مدارس است. این موضوع برای دولت روحانی آن‌قدر اهمیت دارد که حاضر به تحمیل هزینه‌های سرسام‌آور آن به بودجه‌ی وزارت ورشکسته‌ی آموزش و پرورش است که به گفته‌ی قائم‌مقام وزیر، بیش از دو هزار میلیارد تومان بدهی دارد که اغلب آن به پرداخت نشدن حقوق و مزایای معلمان برمی‌گردد.

٢۴ آذرماه، آخوند مهران مجیدی نماینده ستاد همکاری حوزه علمیه و آموزش و پرورش از انعقاد تفاهم‌نامه همکاری میان حوزه علمیه استان تهران و اداره کل آموزش و پرورش تهران خبر داد. تفاهم‌نامه‌ای که براساس آن مدارس دولتی به مدارس وابسته به حوزه علیمه تبدیل می‌شوند و حوزه علمیه با استقرار یک آخوند به‌طور ثابت، مدیریت تربیتی مدارس را برعهده خواهد گرفت. براساس این تفاهم‌نامه، سالانه و برحسب میزان آمادگی حوزه علمیه بر تعداد این مدارس افزوده خواهد شد.

در این طرح که هزینه‌های آن برعهده‌ی وزارت آموزش و پرورش است، آخوند در مدرسه از دفتر کار برخوردار شده و دخالت وسیعی در امور دانش‌آموزان پیدا می‌کند. از برگزاری نماز جماعت، کلاس‌های فوق‌العاده و در دست گرفتن امور فرهنگی مدرسه،  و حتا نظارت در خارج از کلاس و در زنگ تفریح و صبحگاه دانش‌آموزان گرفته تا ارتباط با خانواده دانش‌آموزان.

در سال‌های اخیر و به‌ویژه پس از گسترش و تشدید نارضایتی‌های عمومی علیه حاکمیت که حتا به اعتراضات میلیونی مردم در سال ۸۸ منجر شد، حکومت اسلامی تلاش خود را برای گسترش تسلط بر فضاهایی هم‌چون مدارس و دانشگاه‌ها افزود و حضور حوزه‌های علمیه در مدارس از جمله طرح‌های حکومت برای پیشبرد این سیاست می‌باشد که دولت روحانی آن را با حرارتی حتا بیشتر از دولت احمدی‌نژاد در دستور کار قرار داده است.

در واقع مدتی پس از روی کار آمدن کابینه امنیتی – نظامی احمدی‌نژاد که قرار بود روشی متفاوت از دولت خاتمی در سیاست داخلی و خارجی اتخاذ کند، تقویت نقش مذهب و دستگاه‌های مذهبی در مدارس در دستور کار قرار گرفت و ۵ سال پیش حضور حوزه‌های علمیه در مدارس که بعدتر عنوان “مدارس امین” را به خود گرفت، با تشکیل ستادی ویژه در وزارت آموزش و پرورش شکلی جدی‌تری یافت. البته در طول حیات جمهوری اسلامی بویژه پس از موج وسیع سرکوب در سال ۶٠، حضور آخوندها در مدارس (و در کنار مربیان تربیتی که نقش دستگاه‌های امنیتی و جاسوسی را ایفا می‌کردند) برای اموری هم‌چون برگزاری نماز جماعت به امری عادی تبدیل شده بود. اگرچه در سال‌هایی که رژیم خودش را مقتدر احساس می‌کرد و از بابت مخالفان، خود را در تهدید چندانی نمی‌دید، این حضور نیز کم شد.

بنابراین، اجرایی شدن طرح “مدارس امین” که به ویژه از سال گذشته بر دامنه‌ی فعالیت آن افزوده گردید، در راستای گسترش نقش مذهب و دستگاه‌های مذهبی در مدارس و در موقعیتی که رژیم از نظر سیاسی با بحران‌های متعددی روبرومی‌باشد، و با هدف کنترل هر چه بیشتر جو مدارس توسط مزدوران رژیم آغاز شده است. حتا درنگی کوتاه بر گفته‌های مقامات حکومتی نیز صحت این ادعا را ثابت می‏کند. به گفته‌ی آخوند مردانپور مدیر اداره همکاری‌های تبلیغی معاونت تبلیغ استان قم، هدف از ایجاد مدارس امین “تغییر رفتار و اندیشه دانش‌آموز طبق آموزه‌های دینی” می‌باشد. وی هم‌چنین گفت: “همه مدارس باید مدارس امین باشند”.

مشاور وزیر آموزش و پرورش در امور قرآنی نیز با بیان این‌که هم اکنون ٢۱ هزار آخوند در مدارس برگزاری نماز جماعت را برعهده دارند و ما به فکر دائمی کردن حضور آن‌ها در مدارس هستیم، گفت: “حوزه علمیه باید به فکر ۱٢۰ هزار روحانی برای ۱٢۰ هزار مدرسه باشد و آموزش و پرورش به این تعداد روحانی نیاز جدی دارد” وی ادامه داد: “آن‌چه می‌خواهد نظامند شود وجود یک روحانی مستقر در مدرسه است” وی با بیان این که “امیدواریم سال آینده تحصیلی شاهد استقرار ۶۰ هزار روحانی در مدارس باشیم”، گفت: “بهترین جای استقرار روحانیت در مقطع ابتدایی است چرا که در مقاطع راهنمایی و دبیرستان دیگر دیر است”!!

تفاهم نامه‌ی اخیر بین اداره کل آموزش و پرورش استان تهران و حوزه علمیه تهران نیز در راستای گسترش هر چه بیشتر همین مدارس در استان تهران است و البته که این سیاستی نیست که به استان تهران محدود باشد. “مدارس امین” امروز در سطح کشور وجود دارند اما هدف حکومت گسترش و همگانی کردن این مدارس یعنی حضور ثابت یک آخوند در تمامی مدارس است.

جدا از این که دستگاه‌های مذهبی سالانه پول کلانی از دسترنج کارگران و زحمتکشان و از طریق “بودجه کل کشور” به جیب می‌زنند، سالانه هزینه‌های کلانی نیز بابت گسترش خرافات دینی که برای یک حکومت دینی از اهمیت بالایی برخوردار است به بودجه‌‌ی وزارتخانه‌هایی هم‌چون آموزش و پرورش تحمیل می‌کند. برای مثال در حالی که دولت از نبود بودجه برای استخدام معلمان حق‌تدریسی و یا حتا پرداخت حقوق معلمان سخن می‌گوید، شاهد استخدام بیش از ۵ هزار مربی قرآنی در آموزش و پرورش هستیم. آخوند نبوی معاون تبلیغ و آموزش‌های کاربردی حوزه علمیه نیز در رابطه با اجرای طرح مدارس امین و هزینه‌های آن گفته بود: “آموزش و پرورش چند هزار میلیارد بودجه دارد و ما نباید از پول حوزه برای آن خرج کنیم”.

تحمیل این هزینه‌ها بر دوش ضعیف بودجه‌ی آموزش و پرورش همه در حالی‌ست که برای نمونه به دلیل بودجه ناچیز “نوسازی و تجهیز مدارس” و حتا کاهش ٢۰ درصدی آن در بودجه سال جاری (به رغم تورم ۶۰ درصدی که در عمل ارزش واقعی بودجه اختصاصی را به نصف کاهش می‌دهد) سالانه شاهد بروز وقایع جانکاهی هم‌چون آتش‌سوزی در مدرسه‌ی دخترانه‌ی شین‌آباد پیرانشهر هستیم. دخترکانی که حتا برای هزینه‌ی درمان خود مجبور شدند پس از ماه‌ها سرگردانی همراه با والدین خود، در برابر دفتر روحانی دست به تجمع اعتراضی بزنند. دخترکانی که تامین هزینه‌ی درمان‌شان تنها چاره‌ی بخشی از مشکلاتی است که آن‌ها در اثر بی‌توجهی و بی‌لیاقتی حکومت به آن دچار شده‌اند. دخترکانی که حکومت اسلامی آینده را از آن‌ها گرفت و حالا باید حداقل، تامین نیازهای مالی‌شان را تا آخر عمر برعهده بگیرد و این تازه یکی از ده‌ها مشکل آموزشی در کشور است.

دولت دینی می‌خواهد با استفاده از مذهب نقش و حضور خود در مدارس را تحکیم بخشد و این در حالی‌ست که در یک آموزش و پرورش دمکراتیک، مذهب و آموزش‌های مذهبی به‌طور کامل باید از مدارس جدا باشد. آموزش مذهبی در مدارس در منافات با آزادی است. آزادی انتخاب دین و یا بی‌مذهب بودن و آزادی اندیشه بخشی از بدیهی‌ترین نیازهای پذیرفته‌شده‌ی انسان ا‌ست که با حضور مذهب در مدارس از دانش‌آموزان گرفته می‌شود، محدودیتی که در ایران حتا به بهای جان دانش‌آموزان تمام می‌شود.

هر انسانی باید مختار و مجازباشد که دین داشته باشد یا نداشته  باشد. به دینی بگرود یا از آن روی برگرداند. دانش‌آموزان مدارس نیز باید در ابراز و یا پذیرش عقیده آزاد باشند، چیزی که حکومت دینی با تلفیق آموزش و مذهب در مدارس، این حق را از آن‌ها می‌گیرد.

از همین‌روست که مقابله با سیاست حکومت برای گسترش نقش مذهب و دستگاه‌های مذهبی در مدارس با طرح خواست جدایی دین از آموزش، بویژه با توجه به بحران سیاسی حاکم بر جامعه، اکنون ملموس‌تر و واقعی‌تر از همیشه پیشاروی معلمان و دانش‌آموزان قرار گرفته است. معلمان و دانش‌آموزان باید با استفاده از هر امکانی به مقابله با این سیاست بپردازند تا گروه‌های هر چه بیشتری از مردم بر اهمیت این خواست آگاه شده و از آن دفاع کنند.

مواضع سازشکارانه و دوپهلوی تشکلاتی هم‌چون “سازمان معلمان” که سعی می‌کنند خود را سخنگوی معلمان زحمتکش جامعه بنامند، تنها تهی کردن این خواست از محتوای آن و تضعیف مبارزه‌ای‌ست که باید قاطعانه، روشن و بدون هیچ‌گونه ابهامی با دخالت مذهب در امور آموزشی مخالفت کند. یکی از بدیهی‌ترین اصول دمکراتیک، جدایی مذهب از آموزش است و تشکلاتی که از این اصل دفاع نمی‌کنند، نمی‌توانند دمکراتیک باشند.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۰ در فرمت پی دی اف

ضرورت مبارزه مستقل کارگری و خنثاسازی سناریوی انجماد دستمزدها

موضوع حداقل دستمزدهای کارگری در سال ۹۳، چند هفته‌ای‌ست که در رسانه‌ها و مطبوعات دولتی مطرح شده است. این رسانه‌ها از قول مقامات دولتی و اعضای تشکل‌های کارگری وابسته به حکومت، در حالی‌که به فاصله فاحش دستمزدها و میزان تورم اعتراف می‌کنند، به‌طور تلویحی و موذیانه‌ای برای فرارسرمایه داران از افزایش حداقل دستمزد متناسب با نرخ تورم نیز زمینه سازی می‌کنند. آن‌ها در حالی‌که از ایجاد “تغییرات اساسی” در “روند افزایش حداقل دستمزدها” سخن می‌گویند، در عین‌حال چنین وعده می‌دهند که در جلسات شورای عالی کار که بدین منظور تشکیل شود، تقویت “قدرت خرید و معیشت” کارگران را پی‌گیری خواهند کرد.

 در بحث‌های مربوط به تعیین حداقل دستمزد، در حالی‌که از ضرورت افزایش حداقل دستمزد بر پایه نرخ تورم واقعی هیچ‌گونه سخنی در میان نیست، اما این موضوع که دولت باید فاصله دستمزد و تورم را با بسته‌های حمایتی و سبد کالاهای ضروری پر کند، در مطبوعات حکومتی به فراوانی مطرح شده است . هر جا که احیانا بحث افزایش حداقل دستمزد مطرح شده، بلافاصله این موضوع که افزایش حداقل دستمزد باعث افزایش قیمت‏ها و تورم می‌شود نیز به میان کشیده شده است. به عبارت دیگر سرمایه‌داران، دولت و عوامل آن‌ها در تشکل‌های به‌اصطلاح کارگری حکومتی، در  تلاشی آرام و نسبتا هماهنگ، سرگرم برنامه‌ریزی برای انجماد دستمزدها هستند و برای آن زمینه‌سازی می‌کنند.

تردیدی در این مساله وجود ندارد که خواست قلبی طبقه سرمایه‌دار حاکم این است که استثمار کارگران را تا حدممکن تشدید و حداکثر سود را کسب کند و در همین راستا مایل است حتا یک ریال یا یک درصد هم به حداقل دستمزد اضافه نشود. اما سرمایه داران می‌دانند که این شدنی نیست. علاوه بر سرمایه‌داران، هم دولت و امنیتی‌ترین وزیر آن یعنی وزیر کار و هم کارگزاران و جاسوسان آن‌ها در محیط‌های کارگری این را خوب می‌دانند که اجرای چنین سیاستی، اعتراضات و اعتصابات وسیع و گسترده کارگران را در پی خواهد داشت. آن‌ها از طریق شاخک‌های حسی خود در میان کارگران، از این موضوع با خبرند که تراکم بیش از پیش فشارهای اقتصادی ومعیشتی، از حد تحمل کارگران فراتر رفته است و هر گونه افزایش فشار در این زمینه، کاسه صبر کارگران را لبریز نموده و انفجارات غیرقابل مهاری را در پی خواهد داشت. لذاست که به‌رغم میل قلبی و باطنی، اما عقل به آن‌ها حکم می‌کند، روش‌ها و مکانیزم‌های دیگری را جستجو کنند. در همین رابطه است که علی ربیعی وزیر کار جمهوری اسلامی، سناریو جدیدی را طراحی نموده تا به ادعای خود، هم “تورم در دستمزد کارگران پوشش داده شود” و هم به سرمایه‌داران و کارفرمایان لطمه‌ای وارد نشود! وی در گزارشی که به حسن روحانی داده است، پیرامون “سازوکار جدید” تعیین دستمزدها چنین می‌گوید: “در مکانیزم جدید تعیین دستمزد علاوه بر افزایش ٢۰ درصدی رقم نقدی دستمزدها برای جلوگیری از تاثیر بار تورمی فاصله دستمزد و تورم، در حدود ٢۵ درصد از رقم افزایش دستمزد را به صورت غیرنقدی با همکاری بانک توسعه تعاون از طریق ارائه کارت هوشمند به کارگران پرداخت می‌کنیم و با ۱۰ هزار فروشگاه زنجیره‌ای در سراسر کشور به این کارت‌ها خدمات رسانی می‌شود”.

ببینیم این نقشه و مکانیزم وزیر کار که به آرامی اما در سطح نسبتا وسیعی توسط کارگزاران رژیم منجمله برخی اعضای تشکل‌های کارگری وابسته به حکومت تبلیغ و از آن به عنوان طرحی که موجب تقویت قدرت خرید و معیشت کارگران است، یاد می‌شود، چیست و تا چه حد کارساز است؟

صرف‌نظر از درجه عملی‌بودن این طرح به لحاظ تامین و توزیع کالاهای ضروری و مورد نیاز کارگران، اولا در این طرح مشخص نیست دولت چه کالاهائی را به چه مقدار و چه قیمیت قرار است در اختیار کارگران قرار دهد. ثانیا هیچ تضمینی وجود ندارد که کارگران با کارت هوشمند وزیر کار بتوانند کالاهای مور نظر خود را تامین کنند. ثالثا به فرض مشخص شدن یک سری کالاهای ضروری کارگران، باز هم هیچ‌گونه تضمینی وجود ندارد که این کالاها همیشه و یا هنگام نیاز کارگران در دسترس آن‌ها قرار بگیرد . در چنین حالتی، کارگر نه می‌تواند با کارت هوشمند وزیر کار، کالاهای ضروری و مورد نیاز خود را تامین کند و نه می‌تواند فروشگاه مربوطه را به ارائه کالاهای مورد نیاز خویش ملزم سازد. کارگر که دستش به جائی بند نیست، در نهایت مجبور می‌شود با کارت هوشمند وزیر کار، هر کالا و جنس بنجلی را که در فروشگاه‌های زنجیره‌ای سرمایه‌داران عرضه می‌شود خریداری کند! حال آن‌که در مورد افزایش حداقل دستمزد مساله به این صورت نیست و کارگر با چنین محدودیت‌هائی روبرو نیست، چرا که پس از افزایش و تعیین حداقل دستمزد، سرمایه‌دار موظف است هر ماهه، بر آن پایه دستمزد کارگر را بپردازد. چنان‌چه بخواهد خللی در این زمینه ایجاد کند، فرضا دستمزد را نپردازد و یا به طور ناقص بپردازد، کارگر فورا می‌تواند اعتراض کند و تمام دستمزد خود را که سرمایه‌دار قانوناً مقید و ملزم به پرداخت آن شده است، مطالبه کند!

اما موضوع مهم‌تر این است که کالاهای مصرفی که قرار است وزیر کار از طریق فروشگاه‌های زنجیره‌ای در اختیار کارگران قرار دهد، تنها یک بخش از نیازهای ضروری کارگران را تشکیل می‌دهد و نه همه نیازهای ضروری را! به فرض آن‌که کارت‌های هوشمند وزیر کار کالاهای مصرفی کارگران را تامین کند، اما هزینه‌های دیگر کارگران از کجا باید تامین شود؟ هزینه مسکن، هزینه بهداشت و درمان، ایاب و ذهاب و تحصیل و امثال آن را کارگر چگونه باید تامین کند؟ با ٢۰ درصد افزایش حداقل دستمزد پیشنهادی وزیر کار، کارگر چگونه قادر است تورم بالای ۶۰ درصد را جبران کند؟

روشن است که سناریوی وزیر کار و “سازوکار” وی برای تعیین حداقل دستمزد نه فقط نمی‌تواند فاصله مزد و تورم را پر کند و یا نیازهای ضروری یک خانوار کارگری را تامین نماید، بل‌که این سناریو اساسا زمینه‌سازی برای منجمد کردن دستمزدهای کارگری‌ست و نمی‌تواند مورد اعتراض کارگران نباشد. پیشنهاد علی ربیعی در اساس فرمول محیلانه‌ای‌ست برای دور زدن قانون کار و بند ۴۱ آن که کارفرما را موظف می‌سازد میزان حداقل دستمزد کارگر را بر پایه نرخ تورمی که از طرف بانک مرکزی اعلام می‌شود و به اندازه‌ای که زندگی یک خانواده کارگری ۵ نفره را تامین کند، افزایش دهد. طرح سخاوتمندانه وزیر کار اما سرمایه‌داران را از قید و بند قانون کار رها می سازد تا آن‌ها نیز با فراغ بال بیشتر، سودهای بیشتری را نصیب خویش سازند. بنابراین طرح وزیر سرمایه داران نه فقط کارسازوتأمین کننده تمام نیازهای یک خانواده کارگری نیست ، بلکه طرحی‏ست که اساساً متضمن سود و منافع سرمایه داران است.

رسانه‌های دولتی و کارشناسان بورژوای اقتصادی که جملگی از منافع طبقه سرمایه‌دار حاکم دفاع می‌کنند، در توجیه سیاست ضد کارگری عدم افزایش حداقل دستمزد متناسب با نرخ تورم واقعی، مدام بهانه می‌آورند که افزایش حداقل دستمزد منجر به گرانی و تورم می‌شود. اینان ادعا می‌کنند به هر نسبت و یا درصدی که دستمزدها افزایش پیدا کند قیمت کالاها و نرخ تورم نیز به همان نسبت افزایش پیدا می‌کند که این البته یک دروغ است و تحریف بزرگ. هر چند خود سرمایه‌داران نیز بر این دروغ و تحریف آگاهند، اما مدام چنین مهملاتی به ویژه در آستانه افزایش حداقل دستمزدها، توسط آن‌ها و نمایندگان فکری رنگارنگ‌شان تکرار می‌شود.

گرچه شماره‌های پیشین نشریه کار از جمله کار شماره ۵۹۳ مقاله “دستمزدهای کارگری و دعاوی بی‌پایه سرمایه‌داران” بی ربطی ادعای سرمایه‌داران و تئوری‌پردازان آن‌ها را اثبات و راز دروغ بزرگ‌شان را فاش ساخته است، اما در این جا نیز به اختصار به این موضوع و به علت اصلی مخالفت آن‌ها با افزایش دستمزد اشاره می‌کنیم.

ابتدا ببینیم دستمزد که سرمایه‌دار این همه نسبت به افزایش آن حساس و با آن مخالفت می‌کند چیست؟

دستمزد عبارت است از پولی که سرمایه‌دار در ازای خرید نیروی کار کارگر به وی می پردازد. دستمزد در واقع قیمت نیروی کار و معادل مخارج تولید آن است. مخارج تولید نیروی کار عبارت است از هزینه‌های لازم برای تولید و حفظ کارآئی نیروی کار و یا توانائی انجام کار به وسیله کارگر (اعم از مخارج وسائل معیشتی یا آموزشی و فرهنگی، یعنی کل هزینه‌های تولید برای نگهداری و تولید مجدد کارگر به مثابه موجود زنده و به مثابه درجه کاردانی و مهارت). نیروی کار که توسط سرمایه‌دار خریده و در جریان تولید مصرف می‌شود، سرمایه متغیر نامیده می‌شود. بخش دیگر هزنیه تولید، مربوط به مواد خام، فرسودگی ماشین‌آلات، ساختمان، برق و امثال آن است که اصطلاحا به آن سرمایه ثابت می‌گویند. تمام آنچه که به آن سرمایه ثابت گفته می‌شود و در جریان تولید کالا وارد و مصرف می‌شوند، ارزش خود را به کالای جدید انتقال می‌دهند. نیروی کار نیز مانند هر کالای دیگری دارای ارزشی‌ست که به وسیله کار اجتماعی لازم برای تولید و باز تولید آن تعیین می‌شود. اما خاصیت منحصر به فرد این کالا (نیروی کار) این است که مصرف آن در جریان تولید، سرچشمه ارزش جدیدی می‌شود که بالاتر و بیشتر از ارزش خود(نیروی کار) است. این همان ارزش اضافی است که سرمایه‌دار آن را تصاحب می‌کند و در واقع همان سودی‌ست که سرمایه‌دار بر سرمایه خود اضافه و آن را انباشت می‌کند. این جا در واقع تبادل بین کارگر و سرمایه‌دار، تبادل کالاهای هم ارزش نیست. سرمایه‌دار تنها بخشی از ارزش جدیدی را که نیروی کار آفریده است به عنوان دستمزد به کارگر می‌پردازد و مابقی آن را به جیب خود می‌ریزد. روشن است که هر چقدر هزینه خرید نیروی کار کم‌تر باشد و هر چقدر مخارج تولید نیروی کار کم‌تر باشد، ارزش اضافی و سود سرمایه‌دار بیشتر است. به عبارت دیگر دستمزد کارگر و سود سرمایه‌دار رابطه‌ای معکوس با یکدیگر دارند. به نسبتی که دستمزد افزایش پیدا کند، سود سرمایه‌دار کم‌تر می‌شود و بالعکس!

بنابر این اگر سرمایه‌دار بخواهد دستمزد کارگر را زیاد کند، راهی ندارد جز آن‌که بخشی از ارزش اضافی را به کارگر پس بدهد و اندکی از سود خود بکاهد. افزایش دستمزد تنها و تنها موجب کاهش سود سرمایه‌دار می‌شود و هیچ ربطی به افزایش تورم و افزایش قیمت کالاها ندارد. کنه مساله اما این است که سرمایه‌دار حاضر نیست از سود خو بزند و دستمزد را اضافه کند. برعکس او همواره می‌کوشد از دستمزد کارگر بکاهد و بر سود خویش بیفزاید. این است راز اصلی مخالفت سرمایه‌داران با افزایش دستمزدها و راز تمام تئوری‌پردازی‌های پوچ نمایندگان فکری و سخنگویان آن‌ها. این ادعا که افزایش دستمزد، موجب افزایش قیمت کالاها می‌شود نیز مطلقا حرف بی‌پایه‌ای‌ست و هر کس این را می‌داند که بهای کالا، به حسب ارزش کار اجتماعا لازمی که صرف آن شده است تعیین می‌شود و نه بر مبنای کم و زیاد شدن دستمزد. سرمایه‌داران حاکم و سخنگویان ریزودرشت آن‌ها ادعا می‌کنند به نسبتی که حداقل دستمزدها افزایش پیدا کند، تورم هم افزایش پیدا می‌کند. اما آن‌ها نمی‌گویند که حداقل دستمزد سال۹٢ طبق مصوبه شورای عالی کار ٢۵ درصد افزایش یافت، اما چرا تورم طبق آمار و منابع رسمی بیش از ۴۰ درصد افزایش یافته است؟ حال آن‌که طبق نظریه فوق، تورم هم باید ٢۵ درصد افزایش پیدا می‌کرد. در دوران جنگ ایران و عراق، سال‌های ۵۹ الی ۶۳، مدت ۵ سال دستمزدهای کارگری حتا یک ریال یا یک درصد هم اضافه نشد، اما طبق آمارهای رسمی، تورم در این سال‌ها از ۴/ ۱۰ الی ۵/ ٢۳ درصد افزایش یافت. سال‌های ۶۴ و ۶۵ نیز علی‌رغم ثابت ماندن دستمزدها، تورم تا ۷/ ٢۳ درصد افزایش یافت و بالاخره در سال‌های ۶۷ و ۶۸ نیز که ایضا هیچ درصدی بر دستمزدها اضافه نشد، رقم تورم به ۹/ ٢۸ رسید.

بنابر این، استدلال‌های نخ نمای سرمایه‌داران و کارگزاران رنگارنگ آن‌ها، بی‌پایه‌تر از آن است که بتواند موضوع عدم افزایش حداقل دستمزد را توجیه و آن را بر کارگران ایران تحمیل کند. کارگران ایران که چند برابر زیر خط فقر و در بدترین شرایط اقتصادی و معیشتی بسر می‌برند ، خواهان افزایش دستمزد به بالای خط فقر هستند. سرمایه‌داران و وزیر کار آن‌ها برای ٢۰ درصد افزایش حداقل دستمزد برنامه‌ریزی کرده‌اند این در حالی‌ست که قیمت تمام کالاها و خدمات مورد نیاز کارگران دو سه برابر این رقم افزایش یافته است. قیمت قند و شکر و گوشت و برنج بیش از ۴۰ درصد، روغن ۴۵ درصد، برنج ۷۱ درصد، سبزی‌های تازه ۸۵ درصد و میوه‌جات بیش از ۷۹ درصد افزایش یافته است. نرخ تورم بالای ۶۰ درصد است. البته دولت و بانک مرکزی آن با رقم‌سازی‌های همیشگی، نرخ تورم را کم‌تر از رقم واقعی و حدود ۴۴ درصد اعلام نموده‌اند. دولت در عین حال درصدد آن است که با رقم‌سازی‌های جدید، نرخ تورم را در اسفندماه و روزهای پایانی سال و مقطع تعیین حداقل دستمزدها، از این هم پائین‌تر بکشاند. شورای عالی کار رژیم چنانچه برپایه نرخ تورم واقعی بخواهد حداقل دستمزد سال ۹۳ راتعیین کند، باید دستمزد های حداقل کنونی را حدود ۷۰ درصد افزایش دهد. اگربرطبق ارقام ادعائی نرخ تورم و در چارچوب قوانین مصوب و رسمی رژیم بخواهد با مساله حداقل دستمزدهای کارگری برخورد کند، باید میزان حداقل دستمزد سال ۹۳ را ۵۰ درصد (۴۴ درصد نرخ تورم و ۶ درصد بدهی دولت به کارگران از سال ۹٢) افزایش دهد.

اما واقعیت این است که حتا این حدا از افزایش حداقل دستمزد نیز هنوز تامین کننده نیازهای یک خانوار کارگری نیست و آن را از زیر خط فقر نجات نمی‌دهد. این وضعیت دردناکی‏ست که طبقه سرمایه‌دار آن را بر کارگران ایران تحمیل کرده است. حداقل دستمزد در طی دو دهه گذشته، نه بر پایه نرخ تورم واقعی، بلکه بر پایه ارقام ساختگی و بسیار پایین‌تر از آن تعیین شده است. فاصله دستمزد کارگران و هزینه‌های زندگی پیوسته زیادتر شده و کارگران مدام فقیر و فقیرتر شده‌اند. فشارهای اقتصادی و معیشتی اکنون از حد تحمل کارگران فراتر رفته و دیگر نمی‌خواهند زیر خط فقر زندگی کنند. هزینه‌های زندگی فوق‌العاده افزایش یافته به نحوی که دو میلیون و۵۰۰ هزار تومان دستمزد ماهانه، مبلغ حداقلی‌ست که کارگر شاید با آن بتواند ولو با مشکلات و کمبودهای متعدد، زندگی بخور و نمیری را در حد خط فقر بگذراند. دو میلیون تومان، رقمی‌ست که بر پایه محاسبه مخارج ضروری، از سوی فعالان کارگری و بسیاری از کارگران درسال گذشته مطرح شد. اما طی یک‏سال اخیرمیزان خط فقرنیزافزایش یافته است.روزنامه شرق سه شنبه ۱۰ دی، درمورد خط فقراز زبان یک استاد دانشگاه  چنین فاش ساخت؛ درحالی که خط فقر سال ۹۰ حدود یک میلیون و ۷۰۰ هزارتومان برآورد می‏شد، برحسب نرخ های تورم خط فقریک خانواده ۵ نفره درتهران برای سال۹۲ به رقم ۲ میلیون و ۵۰۰ هزارتومان رسیده است.

خواست افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقرکه تا کنون بارها از سوی فعالان کارگری و بخش آگاه‌تر کارگران مطرح شده ، خواست تمام کارگران ایران است. جنبش کارگری علی‌العموم وبه‏طوراخص بخش آگاه‌ترومتشکل‌ترآن، خواستار افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقراست. ده‏ها حرکت اعتراضی و اعتصابات متعدد کارگری برای افزایش دستمزد، از جمله اعتصابات متعدد در پتروشیمی‌های بندر امام، اعتصابات در کشت‌وصنعت‌های هفت‌تپه و کارون شوشتر، اعتصابات کارگران پلی‌اکریل و اعتراض اخیر کارگران ایران خودرو گویای این واقعیت است که جنبش کارگری ایران می‌تواند و باید بیش از پیش حول این خواست عمومی کارگران بسیج شود و به مصاف با سرمایه‌داران و دولت آن‌ها برخیزد. افزایش دستمزد به بالای خط فقر، خواستی‌ست که برای همگان ملموس است و کسی نمی‌تواند مانع طرح آن از سوی کارگران و یا مانع مبارزه کارگران برای تحقق آن شود. جنبش افزایش دستمزد می‌تواند و باید سراسری شود و گام‌های بزرگی به پیش بردارد. اتحاد و هماهنگی میان تشکل‌های کارگری و تشکل‌های فعالان کارگری حول این خواست عمومی کارگران، مبارزه مشترک حول این خواست و سراسری کردن مبارزه و از همه مهم‌تر سازماندهی مبارزه مستقل از تشسکل های زرد حکومتی، از ضروریات پیشروی جنبش افزایش دستمزد و از ضروریات خنثاسازی سناریوی سرمایه‌داران و کارگزاران آن‌ها برای جلوگیری از افزایش دستمزد یا انجماد آن است. پیش بسوی اتحاد و مبارزه متشکل و مستقل برای افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقر!

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۰ در فرمت پی دی اف

زنان و “منشور حقوق شهروندی”

یکی از وعده‌های انتخاباتی حسن روحانی آن بود که حقوق شهروندی را احیا و تدوین کند، آن را به صورت یک لایحه درآورده و به تصویب مجلس شورای اسلامی برساند.  طبق این وعده، روحانی در آذر ماه، هم‌زمان با گزارش ۱۰۰ روزه‌ی دولت خود، پیش‌نویس “منشور حقوق شهروندی را نیز منتشر کرد.

این منشور ۲۱ صفحه‌ای، دارای یک پیشگفتار، ۳ فصل و ماده‌های مختلفی است. معاونت حقوقی ریاست جمهوری در اطلاعیه خود به تاریخ ۶ آذر ۱۳۹۲ آورده است، این “منشور به مدت یک ماه برای اظهار نظر عموم ملت شریف ایران به ویژه صاحب‌نظران، اندیشمندان، دانشگاهیان، اساتید معظم حوزه‌های علمیه، نهادهای مدنی و…” در معرض دید عموم قرار داده شده است.

 

زنان اصلاح طلب و لیبرال هم به منشور نقد دارند- حدود دو هفته بعد از انتشار منشور، جمعی از “فعالان زنان و کنشگران جامعه مدنی” نامه‌ای منتشر کرده و ضمن استقبال از انتشار این منشور، آن را “گامی مثبت و قابل اعتنا در راستای توجه به حقوق شهروندان ایران” دانسته، اما خواهان فرصت بیش‌تری برای مشارکت در تنظیم این “سند مهم و تأثیرگذار در زندگی و سرنوشت مردم” شدند.

از آن زمان تاکنون، گروه‌ها و افراد زیادی به بررسی و نقد این منشور نشسته و در مقالات و مصاحبه‌های گوناگون نظرات خود را نسبت به این منشور بیان کرده‌اند. به گزارش سایت مدرسه فمینیستی، در روز ۲۵ آذر ماه، نیز “بیش از ۵۰ تن از فعالان زنان” در مرکز مطالعات و تحقیقات زنان، نشستی برگزار کردند. میزبان این نشست، منیرآمدی، مدیر مؤسسه، در ابتدا، هدف از این نشست را “بررسی و ارائه پیشنهاد از سوی حاضران در مورد بخش زنان منشور حقوق شهروندی” عنوان کرد. سپس، هر یک از حاضرین به طرح نظر و نقد خود پرداختند.

در مجموع نظرات شرکت‌کنندگان در این نشست را می‌توان چنین جمع‌بندی کرد:

کلی‌گویی و عدم تعریف شهروند: “شهروند” در این منشور تعریف نشده است و کلمه “شهروند” شامل تمام ساکنین ایران، از جمله اتباع خارجی، نمی‌شود. شهروند در این منشور، مرد مسلمان ایرانی است.

کمبودها و تضاد برخی از مواد منشور با قانون اساسی و سایر قوانین: حرف جدیدی در حوزه زنان ندارد و بلکه بیش‌تر تکرار برخی مواد و بندهای قانون اساسی است. در مواردی، قانون اساسی کنونی بهتر از برخی مفاد این منشور است. به عنوان مثال، در منشور درباره حق تجمع و اجتماعات که یکی از حقوق بنیادین شهروندان است، سکوت شده است، در صورتی که در اصل ۲۷ قانون اساسی این حق به رسمیت شناخته شده است.  یا آن که در منشور از “تعیین آزادانه اقامتگاه” صحبت شده است، اما طبق قوانین موجود، زن باید در محلی که شوهرش برای سکونت انتخاب کرده است، زندگی کند. یا در منشور آمده است که “همه شهروندان می‌توانند آزادانه ازدواج کنند”، اما طبق قوانین مدنی دختر بدون اجازه پدر نمی‌تواند ازدواج کند.

تثبیت نابرابری‌ها و تبعیض‌ها: این منشور به حقوق زنان حتا در همان حدی که خود جمهوری اسلامی از زن تعریف کرده است، وفادار نمانده است.

عدم ارائه راه‌کار مناسب برای نظرخواهی و مشارکت مردم: فقط یک ماه برای نظرخواهی فرصت گذاشته شده است و آن هم از طریق ای – میل.

جایگاه منشور: جایگاه منشور و رابطه آن با قوانین موجود روشن نیست. به طور مثال، در مواردی که این منشور با قوانین در تضاد قرار می‌گیرد، آیا می‌تواند از حدود قوانین فراتر رود یا نه؟ مانند ماده‌ای که اشاره می‌کند، شهروندان ایرانی حق دارند از تابعیت ایران و آثار آن بهره‌مند شوند و دولت نمی‌تواند سلب تابعیت کند، در حالی که طبق قوانین موجود زن ایرانی در صورت ازدواج با یک مرد خارجی اگر قوانین کشور مرد اجازه دو تابعه بودن زن را ندهد، زن ملزم به ترک تابعیت ایرانی خود است.

در این نشست به مسایل دیگری نیز اشاره شد از جمله ادبیات مغشوش و ناروشن منشور، عدم پرداختن به نیازهای زنان، عدم پای‌بندی به میثاق‌های بین‌‌المللی مثل اعلامیه حقوق بشر که ایران نیز یکی از امضاکنندگان آن است، قرار گرفتن زنان در کنار کودکان و کهنسالان و…

همین اندازه کافی‌ست تا متوجه شویم به نظر شرکت‌کنندگان در نشست، منشور روحانی، دچار مشکلات، تناقضات و کمبودهای جدی است.

شهروند و حقوق شهروندی- اجازه دهید در ابتدا ببینیم، شهروند و حقوق شهروندی چیست؟

“شهروند” و “حقوق شهروندی” به مفهوم مدرن آن، واژه‌هایی هستند محصول یک دوران تاریخی معین. بورژوازی در دوران رشد و شکوفایی خود نیاز داشت محدودیت‌های شیوه‌های تولید ماقبل سرمایه‌داری، از جمله وابستگی نیروی کار به زمین و محدودیت‌های صنفی را در هم شکند تا کارگران قادر شوند به عنوان انسان‌هایی “آزاد” و “برابر” وارد بازار کار شده و نیروی کار خود را به سرمایه‌داران بفروشند. در نتیجه در دوران انقلابات بورژوایی و پس از آن این ایده که انسان‌ها فارغ از تعلقات نژادی، فرهنگی، طبقاتی، قومی و مذهبی با هم برابرند، یعنی برابری حقوقی شهروندی مطرح شد.

گرچه در ابتدا واژه شهروند تمام افراد جامعه را دربر نمی‌گرفت و به طور مثال میزان ثروت، جنسیت و نژاد در بهره‌مندی افراد از حقوق سیاسی نقش داشت، اما به مرور زمان و در جدالی سخت، برابری حقوقی تمام افراد جامعه به رسمیت شناخته شد. با وجود این برابرحقوقی سیاسی، تجربه ملموس و زندگی روزمره تمام انسان‌های این کره خاکی، نشان می‌دهد که تعلق طبقاتی و میزان ثروت از همان لحظه تولد، بر بهره‌مندی از امکانات و ثروت جامعه تأثیر می‌گذارد. از این‌روست که هنوز حتا در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری به رغم برابری حقوقی، شاهد نابرابری‌های واقعی و متعدد “شهروندان” بر اثر تفاوت‌های طبقاتی، جنسیتی، نژادی و مذهبی هستیم. پس، واژه “شهروند” آن پرده‌ایست که نابرابری‌های موجود و واقعی بر اثر این اختلافات را می‌پوشاند.

دولت اسلامی و منشور حقوق شهروندی- در ابتدا باید گفته شود، انتشار “منشور حقوق شهروندی” از سوی رئیس جمهور یک دولت دینی به ذات خود متناقض است. زیرا تلاش برای آشتی دادن حقوق متعلق به دوران مدرن با قوانین شرعی یک دولت دینی، می‌شود همین شیر بی یال و دم و اِشکم، موسوم به “منشور حقوق شهروندی”. در بند بند این منشور نیز شاهدیم که تمام برابری‌ی حقوقی شهروندان به “تعالیم دین مبین اسلام”، “قانون اساسی”، “چارچوب قوانین و مقررات” موجود و حکم دادگاه‌های جمهوری اسلامی منوط و مشروط شده است.

“منشور حقوق شهروندی” روحانی بار دیگر ثابت می‌کند، در جمهوری اسلامی که نابرابری انسان‌ها بر اساس جنسیت و مذهب عین “برابری” اعلام می‌شود، به هیچ‌وجه نمی‌شود از “حقوق شهروندی” سخن گفت، حتا اگر کامل‌ترین “منشور حقوق شهروندی” تدوین شود. در پرتو همین تناقض است که زنان در این منشور در همان جایگاهی قرار می‌گیرند که تاکنون قرار داشتند: یعنی شهروندان درجه دو.

“فعالان زن” حاضر در نشست به خوبی می‌دانند که این منشور نمی‌تواند قانون اساسی جمهوری اسلامی و سایر قوانین مدنی را نقض کند؛ می‌دانند که این منشور هیچ‌گونه ضمانت اجرایی ندارد. آنان منشور “حقوق شهروندی” روحانی را به باد استهزا می‌گیرند و تنها نکته مثبت آن را “نظرخواهی” از “جامعه مدنی” می‌دانند. با وجود این، بخشی از آنان با تشکیل “کانون شهروندی زنان” “اصلاحیه‌ای بر منشور حقوق شهروندی” می‌نویسند و منتشر می‌کنند. اما خود نیز چندان فراتر از دولت روحانی نمی‌روند.

در ماده ۲ “اصلاحیه گروهی از زنان بر منشور حقوق شهروندی” می‌آید:  “کلیه قوانین و مقررات و رویه‌هایی که زنان را به طور مستقیم یا غیر مستقیم مورد تبعیض قرار می‌دهد، می‌بایست مورد بازنگری قرار گیرد و قوانین و مقررات جدید و روزآمد با شرایط امروز زنان، با بهره گرفتن از زنان حقوقدان، کارشناسان حوزه زنان و نیز با توجه به اجتهاد مستمر، تدوین شود.”[تأکید از ماست]

با خواندن این ماده، به رغم جمله‌پردازی‌های زیبا و برابری‌طلبانه بعدی، “کانون شهروندی زنان” در واقعیت بر تمام حقوق زنان خط بطلان می‌کشند. زیرا وضع قوانین “با توجه به اجتهاد مستمر” نیز ثمره‌ی دیگری جز همان “منشور” روحانی به بار نخواهد آورد. اینان به این ترتیب در کنار رژیم و قوانینی قرار می‌گیرند که به بی‌حقوقی و تبعیضات متعدد رسمیت بخشیده‌اند؛ سرکوب و خشونت علیه زنان را به صحنه‌هایی روزمره تبدیل کرده‌اند؛ محدودیت‌ها و موانع گوناگونی بر سر راه تحصیل و اشتغال زنان قرار داده‌اند؛ تمام حقوق زنان در زمینه حق انتخاب پوشش، طلاق، سرپرستی کودکان، حق سفر، حق انتخاب مسکن و.. را سلب کرده‌اند؛ همان قوانینی که بر مبنای “تعالیم اسلام” و “شرع” قرار دارند.

آنان مدعی‌اند که “تنها نکته مثبت این منشور، گزینه نظرخواهی از شهروندان است”. جمهوری اسلامی که ۳۵ سال است برای پاسخ‌گویی به مطالبات مردم از اعمال شدیدترین سرکوب‌ها ابایی نکرده است، رژیمی دینی که مشروعیت خود را نه از مردم، بلکه از آسمان می‌گیرد و در رأس آن یک ولی فقیه قرار دارد، در کجا نشان داده است که به آرای مردم احترام می‌گذارد؟ مدعی‌اند که می‌تواند آگاهی‌بخش باشد. منشوری که سطح آن از مطالبات زنان بسیار پایین‌تر است، کدام نکته آموزنده را می‌تواند برای زنان در برداشته باشد؟

اهداف اصلی- اگر “فعالان زنان” و “کنشگران جامعه مدنی” که چنین از انتشار منشور به وجد آمده‌اند، به خوبی می‌دانند که این منشور هیچ گونه تأثیر مثبتی بر زندگی اکثریت زنان نمی‌گذارد، پس هدف آنان از شرکت در سیرک “منشور حقوق شهروندی” روحانی چیست؟

“انتخاب” روحانی، امیدها و توهماتی را برانگیخته است. دولت ” تدبیروامید” نیز می‌کوشد این امیدها و توهمات را تداوم بخشد. یکی از ترفندهایی نیز که اندیشیده است، طرح “منشور حقوق شهروندی”ست. طرحی که نه مبنای قانونی دارد، نه قدرت اجرایی، از سویی به جناح‌های درون و بیرون حکومتی امید می‌دهد به چانه‌زنی خود ادامه دهند تا شاید در آینده‌ای مبهم، سهمی از قدرت نیز نصیب آنان گردد و پست و مقامی در دولت روحانی بگیرند. از سوی دیگر می‌تواند به توهم پایه اجتماعی این دولت، یعنی بخشی از بورژوازی و خرده‌بورژوازی متوسط مرفه دامن بزند تا هم‌چنان در انتظار تغییراتی به نفع خود باشند.

این “فعالان زنان” و “کنش‌گران جامعه مدنی” نیز که بخشی وابسته به جناح‌های حکومتی، و بخشی به ظاهر “مستقل” اما در واقع نظریه‌پرداز جناح‌های مختلف جمهوری اسلامی‌اند، در واقع هراسان از شکل‌گیری مبارزات مستقل زنان، به میدان آمده‌اند تا زنان را به امید دستیابی به مطالبات خود در “منشور حقوق شهروندی”، از پیگیری مستقل خواست‌هایشان بازدارند.

نتیجه‌ی کار این زنانی که به دولت روحانی دخیل بسته‌اند، خواسته یا ناخواسته آن است که انرژی مبارزاتی زنان را به هدر دهند، مانع آگاهی واقعی آنان شوند، از رشد و گسترش مبارزه زنان برای رسیدن به خواست‌هایشان جلوگیری کنند. چرا که اگر واقعا “فعال حقوق زنان” می‌بودند، به جای چشم دوختن به دست و دهان دولت روحانی، به آگاهی‌رسانی و سازماندهی زنان و دخترانی می‌پرداختند که در زندگی روزمره‌شان به اشکال مختلف در برابر جمهوری اسلامی و مزدورانش مقاومت و مبارزه می‌کنند.

این تصویر واقعی موقعیت زنان در جامعه ایران است: زنان در ایران از قوانین تبعیض‌آمیز متعدد در رنج‌اند؛ با فقر و بیکاری دست و پنجه نرم می‌کنند؛ گرفتار عواقب این فقر و بیکاری همچون اعتیاد و فحشا هستند؛ در معرض اشکال متعدد و بی‌شمار خشونت دولتی و غیردولتی قرار دارند؛ از بنیادی‌ترین حقوق خود محرومند؛ اما با وجود این، جمهوری اسلامی پس از ۳۵ سال و به رغم استفاده از تمام نیروی قهر خود علیه زنان – از وضع قوانین زن‌ستیز گرفته تا دستگیری، زندان و جریمه، از ارعاب و استفاده از نیروی سرکوبگر خود گرفته تا تبلیغات ضد زن – هنوز نتوانسته حجاب مطلوب خود را به آنان تحمیل کند، نتوانسته آنان را از دانشگاه و محل کار به کنج خانه‌ها براند، نتوانسته آنان را از پیگیری خواسته‌هایشان بازدارد. همین زنان مبارزند که با دیدن کوچک‌ترین روزنه‌ای به پا می‌خیزند و اعتراض خود علیه این رژیم زن‌ستیز را فریاد می‌زنند. زیرا که چهره‌های متعدد رژیم از “مکتبی” گرفته تا “کارگزار سازندگی”، از “اصلاح‌طلب” گرفته تا “اصول‌گرا” و اکنون نیز “اعتدال‌گرا” را تجربه کرده‌اند و دریافته‌اند برای دستیابی به برابری و مطالبات خود تنها و تنها باید به نیرو و مبارزات خود متکی باشند.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۰ در فرمت پی دی اف

گسترش اعتیاد و نعل وارونه جمهوری اسلامی در برخورد با این معضل اجتماعی

موضوع اعتیاد و گسترش روز افزون آن در جامعه هم اکنون به یکی از بحران های عمیق اجتماعی در ایران تبدیل شده است. تبعات اعتیاد و عوارض اجتماعی ناشی از آن، طبیعتا تنها در محدوده همان افرادی که به دامن اعتیاد کشیده می شوند، باقی نخواهد ماند. وقتی یک فرد در جامعه گرفتار مصرف مواد مخدر می شود، در همان گام نخست مجموعه ای از افراد مرتبط با او از پدر و مادر گرفته تا خواهران و برادران، همسر و فرزندان او نیز به طور مستقیم با تبعات روانی و اجتماعی این پدیده در سطح جامعه و مناسبات اجتماعی حاصل از آن گرفتار می شوند و دقیقا از همین زاویه است که پدیده اعتیاد و خطر گسترش روز افزون آن در سطوح مختلف جامعه، کل کشور را با یک بحران اجتماعی بسیار جدی مواجه کرده است. هم اکنون بحران اعتیاد و ناهنجاری های اجتماعی ناشی از گسترش آن، آنچنان شتاب گرفته است که حتا مسئولان جمهوری اسلامی را نیز به تکاپو وا داشته است. منتها، از آنجایی که جمهوری اسلامی و مناسبات سیاسی–اقتصادی حاکم بر کشور عامل اصلی بروز و گسترش پدیده اعتیاد در جامعه است، کوشش نهادها و ارگان های ذیربط رژیم همواره بر این بوده است تا به جای ارائه راه حل این معضل اجتماعی، به انحاء مختلف در صدد انکار گسترش اعتیاد در جامعه باشند. علاوه بر این، با زدن نعل وارونه و بر شمردن عوامل جانبی بروز اعتیاد در جامعه، علل وعوامل اصلی و زیر بنایی شیوع و گسترش این معضل اجتماعی از جمله بیکاری و عدم امنیت شغلی در جامعه را انکار و یا در مقابل آن سکوت نمایند و در عوض با ذکر عوامل فرعی متعدد از قبیل زمینه های فرهنگی، همجواری با افغانستان و کسب لذت در مصرف مواد مخدر، نه تنها در صدد آن هستند تا شکست سیاست های خود را در مقابله با پدیده اعتیاد کتمان کنند، بلکه تمام سعی شان نیز بر این است تا گریبان خود و کل نظام را به عنوان عاملین اصلی بروز اعتیاد و گسترش آن در جامعه، از این معضل اجتماعی رها سازند.

از جمله تلاش های جمهوری اسلامی برای رسیدن به اهداف بر شمرده در سطور بالا، برگزاری میزگرد ها و مناظره های هفتگی تلویزیونی تحت عنوان “اعتیاد و آسیب‌های مرتبط به آن” در سیمای جمهوری اسلامی است. میزگردها و مناظره هایی که طی هفته های اخیر در چندین نوبت برگزار شده اند. در ادامه همین نوع میزگردها بود که در روز جمعه ۲۹ آذر نیز، سیمای جمهوری اسلامی با حضور نمایندگان تعدادی از ارگان های دست اندر کار به اصطلاح مبارزه با مواد مخدر از جمله حسین ذبحی معاون قضایی دادستان کل کشور، طاها طاهری قائم‌مقام دبیرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر، همایون هاشمی رئیس سازمان بهزیستی کشور، علی مویدی رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر ناجا و احمد حاجبی مدیرکل دفتر سلامت روانی، اجتماعی و اعتیاد وزارت بهداشت مناظره ای برگزار گردید.

وسوسه گردش مالی ۱۶۰۰ میلیارد دلاری مواد مخدر، تولید ماده مخدر صنعتی شیشه در ایران، گسترش اعتیاد در میان دانشجویان، ورود ۵۰ ماده مخدر جدید به کشور، اعتیاد، چهارمین عامل مرگ و میر در ایران، روی آوری مجدد ۹۵ درصد معتادان به اعتیاد پس از بازپروری و اینکه ۵۷ درصد محکومان مواد مخدر، افراد جدید هستند و ۳۳ درصد معتادان و قاچاقچیان کشور نیز دارای مدرک لیسانس به بالاتر هستند، از جمله نکات قابل توجه و آمارهای ارائه شده در این مناظره تلویزیونی بودند. با این همه و با وجود ارائه چنین آمارهایی که در همین نشست کارشناسی سیمای جمهوری اسلامی ارائه داده شد، باز هم افرادی از نمایندگان نهادهای جمهوری اسلامی از جمله معاون قضایی دادستان کل کشور، با مثبت ارزیابی کردن اقدامات سرکوبگرانه جمهوری اسلامی و تاثیر اعدام معتادان و قاچاقچیان مواد مخدر، ادعا کرده اند که، اعتیاد در جامعه کاهش یافته است. در این میزگرد، همچنین به منظور توجیه پدیده اعتیاد در کشور با ذکر عوامل جانبی و برجسته کردن نقش عواملی از قبیل همجواری ایران با افغانستان، تنوع مواد مخدر در کشور، ارزان و قابل دسترس بودن آن در جامعه  و نیز لذت بردن افراد از مصرف مواد مخدر آگاهانه سعی کرده اند تا نقش عوامل اصلی و تعیین کننده در بروز اعتیاد از جمله گسترش بیکاری و عدم امنیت شغلی در جامعه را مسکوت بگذارند. در این میان نماینده وزارت کشور به رغم تایید و پذیرش اینکه مساله اعتیاد در جامعه حاد شده است، در توجیه و انکار نقش مستقیم جمهوری اسلامی در بروز پدیده اعتیاد و گسترش آن در جامعه، تا بدان جا پیش رفت که از خانواده به عنوان “متهم اصلی” در کشیده شدن فرزندان شان به سمت اعتیاد یاد کرد. و البته معاون قضایی دادستان کل کشور نیز در مورد اقدامات “موثر” و “مثبت” دستگاه های سرکوب جمهوری اسلامی در امر کاهش اعتیاد در جامعه افاضات فرموده و گفت: در اوایل سال ۱۳۵۷ و قبل از پیروزی انقلاب اسلامی حدود ۲ میلیون نفر یعنی معادل ۶ درصد جمعیت کشور اعتیاد داشتند. اما، در حال حاضر طبق آمار حدود ۱ میلیون و ۳۵۰ هزار نفر معتاد در کشور وجود دارد، که اگر آمار معتادان تفننی را نیز به آنها اضافه کنیم بازهم به نسبت تعداد معتادان قبل از انقلاب کمتر است. ایشان همچنین ادعا کردند، که در بازدید از زندان‌های برخی استان ها، شرایط ترک و جلوگیری از ورود مواد مخدر به زندان ها بسیار خوب و عالی بوده است. و این در شرایطی است که تمام گزارشات مربوط به زندان های جمهوری اسلامی با جرایم عادی از ورود و خرید و فروش گسترده مواد مخدر در زندان خبر می دهند و این موضوع چیزی نیست که قابل کتمان و یا انکار باشد. البته در همین مناظره ، رئیس سازمان بهزیستی جمهوری اسلامی با تاکید بر کاهش سن مصرف مواد مخدر، تغییر نوع مواد از سنتی به صنعتی و نیز افزایش مصرف آن در جامعه اعلام کرد: پیام سازمانی ما این است که معضل اعتیاد در جامعه دو چندان شده است.

حال که تا حدودی با فضای این مناظره تلویزیونی تحت عنوان “اعتیاد و آسیب‌های مرتبط به آن” و کشمکش های درونی عناصر شرکت کننده در این میزگرد قرار گرفتیم، ببینیم ادعاهای نمایندگان نهادهای مختلف جمهوری اسلامی در مورد عوامل بروز پدیده اعتیاد در جامعه و نیز راه کارهایی که جمهوری اسلامی در مقابله با اعتیاد تا کنون بدان متوسل شده است، آیا در پیشگیری و ممانعت از گسترش معضل اعتیاد در کشور موثر بوده اند؟ و یا اینکه روی آوری به اعتیاد بر بستر عوامل دیگری شکل می گیرد که با استمرار آن عوامل بنیادی، پدیده اعتیاد نیز همچنان با شتاب بیشتری کل جامعه را با تهدید جدی مواجه کرده است؟

بر کسی پوشیده نیست که اعتیاد و گسترش آن در جامعه، پیش از هر چیز ریشه در مناسبات نظام سرمایه داری وسیاست های دولت دینی حاکم بر ایران دارد. بیکاری وسیع، عدم امنیت شغلی، سرخوردگی های اجتماعی و سیاسی از جمله نتایج حاکمیت نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی است. وجود بیش از هشت میلیون بیکار در جامعه، سرخوردگی های اجتماعی و تبعات روانی چنین بیکاری گسترده ای در جامعه، اولین و اصلی ترین دلیل روی آوری تعداد هرچه بیشتری ازمردم و جوانان به سمت مصرف مواد مخدر است. پدری که با پدیده بیکاری دست و پنجه نرم می کند و یا هر آن با خطر اخراج و بیکار شدن از کار مواجه است، در مقابله با مشکلات زندگی و شرمندگی حاصل از عدم تامین معاش خود و خانواده اش، هر آن محتمل است جهت آرامش روانی و نیز فرار از فلاکتی که جمهوری اسلامی برایش ایجاد کرده است، به سمت مصرف مواد مخدر و یا خرید و فروش آن جهت تامین معاش خود و خانواده اش کشیده شود. خصوصا اینکه، تهیه مواد مخدر از برکت وجود “برادران قاچاقچی” به وفور و با قیمت ارزان در هر کجای کشور به سهولت قابل دسترس و خرید و فروش نیز است. درست به دلیل بیکاری گسترده و معضلات فردی و اجتماعی ناشی از آن است، که گردش مالی ۱۶۰۰ میلیارد دلاری مواد مخدر و کسب سهل الوصول درآمد حاصل از خرید و فروش آن، به عنوان یکی از راه های برون رفت از سرخوردگی های اجتماعی و بعضا کسب درآمد حاصل از خرید و فروش آن، در مقابل خیل میلیونی بیکاران جامعه وسوسه برانگیز می شود.

با توجه به همین دلایل سیاسی و اجتماعی موجود در جامعه است که ارگان های ذیربط حکومت اسلامی همواره از دادن آمار دقیق معتادین کشور خودداری کرده و با ارائه آمارهای غیر واقعی سعی دارند مسئولیت رژیم اسلامی را در گسترش امر اعتیاد کم رنگ سازند. با اینهمه، گاها آمارهایی از طرف برخی عناصر رژیم داده می شوند که به رغم غیر واقعی بودن تا حدودی می تواند به واقعیت نزدیک تر باشند. برای نمونه رسول خضری عضو هیئت رئیسه کمیسیون بهداشت و درمان مجلس در مهرماه سال جاری آمار معتادان کشور را سه و نیم میلیون نفر اعلام کرد و رحمانی فضلی وزیر کشور و دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر جمهوری اسلامی در روز یکشنبه ۸ دیماه از دو برابر شدن  تعداد زنان معتاد در یک دوره زمانی کوتاه خبر داد.

جمهوری اسلامی طی ۳۵ سال به غیر از سلاح سرکوب، هیچ راه حل دیگری برای مقابله با پدیده اعتیاد نداشته است. مرتعین حاکم تا آنجا که در توان شان بوده است بر سرکوب و کشتار عوامل درگیر با مقوله اعتیاد و مواد مخدر اقدام کرده است. اما، چه نتیجه ای تا کنون از این همه سرکوب و اعدام قاچاقچیان حاصل شده است؟  تعداد معتادین به جای کاهش، افزایش یافته است و بر تعداد آمار توزیع کنندگان مواد مخدر نیز در سطح جامعه افزوده شده است. وجود ۱۰۰ هزار زندانی با جرائم مواد مخدر در زندان های جمهوری اسلامی و ۷۰ هزار معتاد در اردوگاه های اجباری ترک اعتیاد، خود دلایل روشنی بر افزایش اعتیاد در جامعه و شکست سیاست های رژیم در مقابله با پدیده اعتیاد است. بر اساس گزارشات منتشر شده، شرایط مرگبار حاکم بر این اردوگاه های اجباری ترک اعتیاد، دست کمی از اردوگاه های اجباری فاشیسم هیتلری ندارند. گزارش ۴ دیماه روزنامه شرق از اردوگاه ترک اعتیاد اجباری “شفق” تنها یک نمونه از ۷۰۰ اردوگاهی است که بر اساس اصلاحیه قانون درمان اعتیاد مصوب مجمع ‌تشخیص‌ مصلحت ‌نظام در سال ۸۹ برای درمان معتادان “متجاهر”، یعنی معتادانی که از ظاهرشان می‌توان پی به اعتیادشان برد، ایجاد شده است. شرایط زندانیان در این اردو گاه ها و گزارش های منتشر شده از وضعیت مرگبار معتادینی که در این اردوگاه های اجباری ترک اعتیاد به سر می برند، بسیار هولناک و تکان دهنده است. مرگ ۵۳ نفر در اردوگاه “شفق” آنهم در اثر گرفتار شدن به اسهال خونی، تنها یک نمونه کوچک از وضعیت غیر انسانی معتادانی است که در این گونه اردوگاه های جمهوری اسلامی بسر می برند. معتادانی که در نگاه مسئولان جمهوری اسلامی از شمول “انسان” خارج شده اند. با این همه بر اساس آمار ارائه شده در همین میزگرد، ۹۵ درصد معتادین پس از ترک اعتیاد، دوباره به سمت مصرف مواد مخدر روی می آورند و ۵۷ درصد کل محکومان اعتیاد، افراد جدید هستند. چرا؟ دلایل آن بسیار روشن است.

در جامعه ای که فقر و بیکاری درآن بیداد می کند،درجامعه ای که جوانان آن، از کمترین امکانات تفریحی برخوردار نیستند، در جامعه ای که دانش آموزان و دختران و پسران آن به جرم تفریحات سالم وحتا آب پاشی در پارک ها دستگیر و راهی زندان و بند می شوند، در جامعه ای که کوهنوردی و قدم زدن دختران و پسران با هم و در کنار هم  جرم است و در همان حال پنجاه نوع مواد مخدر از شیشه و کراک گرفته تا حشیش و تریاک و هروئین، همانند نقل و نبات در جای جای کشور و حتا در جلوی درب مدارس توزیع می شود، طبیعی است که مصرف مواد مخدر تا سطح دانش آموزان مدارس نیز کشیده شود. در سایه حکومتی که زنان آن، در کنار معضل بیکاری از تمام آزادی های فردی و اجتماعی محروم هستند، در نظامی که زنان آن همواره در معرض انواع ستم، تعرض و سرکوب های دولتی و غیر دولتی قرار دارند، طبیعی است که روی آوری به مواد مخدر و به دنبال آن تن فروشی در میان زنان و حتا زنان تحصیل کرده سیری تصاعدی داشته باشد. در جامعه ای که که دانشجویان آن با آینده ای نا روشن و عدم امنیت شغلی دست به گریبان هستند و در عین حال کمترین مفری به لحاظ امکانات رفاهی، تامین معاش و دیگر نیازمندی های فردی و اجتماعی نیز  برای تحصیل کرده های دانشگاهی فراهم نیست، در آن صورت بسیار طبیعی است که ۳۳ درصد معتادان و قاچاقچیان کشور دارای مدرک لیسانس به بالاتر باشند. و جالب اینجاست که در همین مناظره تلویزیونی در همان حالی که پاره ای از مسئولان نهادهای مبارزه با مواد مخدر از تاثیرات مثبت اعدام و دیگر اقدامات بگیر و ببند جمهوری اسلامی در مقابله با معضل اعتیاد در جامعه داد سخن می دهند.  قائم مقام دبیرکل ستاده مبارزه با مواد مخدر که او نیز یکی از شرکت کنندگان در همین میزگرد است، می گوید: ۵۷ درصد محکومان مواد مخدر افراد جدید هستند و از مجموع بیش از ۸۶ هزار تن مواد مخدر وارد شده به کشور، تنها ۸ هزار تن مواد مخدر یعنی کمتر از یک دهم آن توسط نیروی انتظامی کشف و ضبط شده است.

 حال با بیان همین آمار می توان دریافت که ادعای معاون قضایی دادستان کل کشور در مورد تاثیرات “مثبت” اقدامات دستگاه های سرکوب جمهوری اسلامی در امر کاهش اعتیاد و کاهش آمار معتادین کشور از ۲ میلیون نفر در اوایل سال ۱۳۵۷ به حدود ۱ میلیون و ۳۵۰ هزار نفر در وضعیت کنونی تا چه اندازه مضحک و وقیحانه است. در واقع برگزاری این گونه مناظره های تلویزیونی با حضور نمایندگان نهادهای انتظامی، دادستانی و امنیتی رژیم دقیقا برای سرپوش گذاشتن برعلل اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی و نقش مستقیم جمهوری اسلامی در گسترش اعتیاد در جامعه است. برای مبارزه با معضل اجتماعی اعتیاد، ابتدا به ساکن و پیش از هر چیز باید دلایل مادی و زمینه های گسترش روی آوری جامعه به مصرف مواد مخدر را از بین برد. علت العلل گسترش پدیده اعتیاد وجود بیکاری در جامعه است. طبیعی است که با وجود بیش از هشت میلیون بیکار در جامعه ، نه تنها پدیده اعتیاد در جامعه کاهش نخواهد یافت، بلکه وسوسه کسب درآمد و سهل الوصول بودن خرید و فروش مواد مخدر در جامعه که هم اکنون ۵۰ نوع آن در دسترس همگان است، راهی برای برون رفت از معضل بیکاری و تامین معاش خیل میلیونی بیکاران در جامعه است. و باز طبیعی است که این سیر رو به افزایش بازار توزیع و خرید و فروش مواد مخدر در جامعه نیازمند وجود مصرف کننده نیز هست. در اینجاست که نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بر ایران، در کنار پدیده بیکاری، با ایجاد خفقان در جامعه، سلب شادی و تفریحات سالم جوانان در کشور و با محو هر گونه آزادی های فردی، دمکراتیک، سیاسی و اجتماعی ، شرایط و زمینه های اجتماعی و حتا فرهنگی گرایش به سمت مصرف مواد مخدر را فراهم ساخته است. مضافا اینکه، جمهوری اسلامی به یمن وجود “برادران قاچاقچی” و شبکه مافیایی مواد مخدر سپاه پاسدادران، بیشترین سهم گردش مالی ۱۶۰۰ میلیارد دلاری مواد مخدر را  به خود اختصاص داده است و از این بابت میلیادها دلار به جیب نظام سرازیر می گردد. در واقع جمهوری اسلامی به یمن شبکه های مافیایی سپاه پاسداران و دیگر ارگان های ذی نفوذ خود، به جای مقابله با پدیده اعتیاد، عملا مدیریت توزیع و خرید و فروش مواد مخدر در جامعه را به عهده گرفته است. آنچه که روزانه در کشور اتفاق می افتد و ما بخشی از نتایج “مثبت” اقدامات مقابله جویانه ارگان های جمهوری اسلامی از جمله کشف ۴۰۰ تن مواد مخدر در هفت ماهه گذشته را از زبان  قائم‌مقام دبیرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر می شنویم، تنها در چهارچوب همین مدیریت جمهوری اسلامی در نحوه توزیع و خرید و فروش مواد مخدر قابل فهم است. انهدام شبکه های مافیایی دیگر که در صدد سهم بری بیشتری از این گردش مالی ۱۶۰۰ میلیارد دلاری مواد مخدر هستند و یا در کسب درآمد میلیاردی رژیم و “برادران قاچاقچی” سپاه پاسداران اخلال ایجاد می کنند، بخشی از سیاست جمهوری اسلامی در مدیریت کردن و تحت کنترل در آوردن توزیع و خرید و فروش مواد مخدر در جامعه است. اما، از آنجایی که با گذشت هر روز دست داشتن جمهوری اسلامی در امر گسترش پدیده اعتیاد در جامعه، تقریبا برای اکثریت قریب به اتفاق توده های مردم ایران رو شده است، و از آنجایی که اعتیاد در جامعه به یک معضل بزرگ اجتماعی تبدیل شده است، نهادهای مقابله با مواد مخدر با برقراری اینگونه مناظره های تلویزیونی و زدن نعل وارونه، اولا در صدد هستند تا مسئولیت شکست و ناکامی در امر مبارزه با مواد مخدر را به گردن ارگان های دیگر بیاندازند. دوما، با متهم کردن خانواده ها و اعلام اینکه نسبت به فرزندانشان بی توجه هستند، نظام حاکم بر ایران را که خود مسبب اصلی و فراهم کننده تمام شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی لازم جهت ایجاد و گسترش پدیده اعتیاد در جامعه است، تبرئه نمایند. غافل از اینکه دیگر زمان برای جمهوری اسلامی در زدن نعل وارونه و رها ساختن گریبان خود از بحران اجتماعی اعتیاد، بسیار دیر شده است.

دفاع از کارگران اخراجی و زندانی دفاع از حق تشکل و اعتصاب است

یادداشت سیاسی- حجم وسیع اخراج و زندانی کردن کارگران به دلیل اعتراضات کارگری و یا پیگیری خواست‌های طبقه کارگر ایران، ارتباطی تنگاتنگ با وضعیت اقتصادی و سیاسی جامعه، اعتلای کنونی جنبش طبقه‌ی کارگر و ترس حاکمیت از مبارزات این طبقه دارد.

جدا از کارگرانی که به دلیل مبارزات خود برای رهایی طبقه‌ی کارگر از یوغ نظام سرمایه در زندان بسر برده و یا تحت تعقیب قضایی قرار دارند که در روزهای اخیر و در تازه‌ترین آن‌ها دو تن از آن‌‌ها با نام‌های افشین ندیمی و مهرداد صبوری به ترتیب به ۶ سال و ۸ ماه زندان محکوم شده‌اند، در روزها و هفته‌های اخیر هم‌چنین شاهد اخراج و یا زندانی کردن کارگران برخی از مؤسسات تولیدی در پی اعتراضات‌ کارگران بودیم.

اخراج نماینده کارگران معدن چادرملو و اعتراضات آن‌ها، دستگیری ۴ نماینده کارگران پلی اکریل که پس از مدتی و با حمایت کارگران از زندان آزاد شدند، از جمله آخرین اخبار منتشره در این زمینه هستند.

هم‌چنین اخباری از اخراج و تعقیب قضایی ۹ نفر از کارگران کارخانه‌های سیمان استهبان و فراپاکس در استان فارس منتشر شده است. این کارگران نیز که نمایندگی کارگران را برعهده داشتند، در پی اعتراضات کارگری از کار اخراج و با شکایت کارفرما تحت تعقیب قضایی قرار گرفتند. و همه‌ی این اخبار بی‌شک تنها بخش کوچکی از اخراج‌ها و معضلات قضایی است که کارگران در سرتاسر کشور امروز بدان گرفتار شده‌اند.

طبیعی بود که با وخامت اوضاع اقتصادی، شاهد اعتلایی مجدد در مبارزات کارگران باشیم. اگر پیش از این، دریافت حقوق عقب‌افتاده پُررنگ‌ترین خواست‌های کارگران بود، امروز شاهد آن هستیم که کارگران با خواست‌هایی هم‌چون افزایش دستمزد، حق کار و شرایط بهتر کاری گام به میدان مبارزه نهاده‌اند. اعتصاب در کارخانه‌های پتروشیمی ماهشهر و ایران خودرو برای افزایش دستمزد دو نمونه‌ی برجسته از این اعتراضات هستند که انعکاس خبری یافته‌اند.

حکومت اسلامی اما به روال همیشگی و به جای پاسخ دادن به خواست‌ها و مطالبات برحق کارگران، سیاست سر دواندن و سرکوب را در دستور کار خود قرار داده است. سیاست حکومت اسلامی در طول این سال‌ها و در مقابله با حرکت‌های اعتراضی کارگران این بوده است که ابتدا کارگران آگاه‌تر را که در سازماندهی و اعتراضات نقش بیشتری دارند، شناسایی و اخراج کند؛ سپس با دادن وعده و یا در مواردی امتیازاتی مختصر، کارگران را از ادامه‌ی اعتراضات منصرف ساخته و در نهایت و با گذشت زمان امتیازات داده شده را از آن‌ها پس گرفته و شرایط بدتری را به آن‌ها تحمیل نماید.

اما این سیاست وقتی موفق می‌شد که همبستگی و اتحاد کارگران دچار خلل می‌گردید. یک نمونه از شکست این سیاست را می‌توان در کارخانه لاستیک البرز دید، جایی که اتحاد و همبستگی خلل‌ناپذیر کارگران در طول سال‌ها، باعث شد که تلاش‌های چند‌باره‌ی رژیم همواره با شکست روبرو شده و کارگران با مبارزاتی که حتا در یک نوبت منجر به دستگیری ۱۴۰ نفر گردید، توانستند از دستاوردهای خود محافظت کنند.

اما این اتحاد در میان طبقه‌ی کارگر عمومی نشد. در برخی از مراکز کارگری که کارگران از تجارب مبارزاتی و آگاهی بیشتری برخوردار بودند، دیدیم که دستاوردهای کارگران و مبارزات‌شان تداوم یافت. اما در اغلب مراکز کارگری که کارگران آن از آگاهی و سابقه‌ی مبارزاتی کمتری برخوردار بودند، متاسفانه کارفرما و دولت سیاست خود را پیش بردند.

از همین زاویه است که باید بر اعتراضات کارگران کارخانه پلی‌اکریل در حمایت از کارگران زندانی انگشت گذاشت. چرا که همان‌طور که بیان شد، اولین قدم حکومت برای درهم شکستن اعتراضات کارگری اخراج و یا زندانی کردن کارگرانی است که از نظر کارفرما در سازماندهی اعتراض نقش داشتند. اما وقتی که کارگران پلی‌اکریل خواست آزادی و بازگشت به کار کارگران زندانی را به خواست‌های خود افزودند، به مبارزات خود ادامه داده و گول وعده‌های نسیه حکومت را نخوردند، حکومت مجبور به آزادی کارگران بازداشتی شد.

بنابر این حمایت از کارگران بازداشتی اولین سد و مانع را برای حکومت در پیشبرد سیاست‌اش بوجود آورد. ما دیدیم که در سالیان گذشته حکومت برای مقابله با اعتراضات و خواست‌های برحق کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و نیشکر هفته تپه، چگونه عمل کرد و هم اکنون نیز بعد از گذشت سال‌ها تعدادی از کارگران این دو مرکز کارگری از حق کار در این مراکز محروم هستند، یا در زندان بوده و یا هنوز تحت تعقیب قضایی هستند.

حمایت کارگران پلی اکریل، معدن چادرملو و دیگر مراکز کارگری از نمایندگان‌شان، حمایت از حق تشکل کارگران است. کارگران این مراکز با حمایت از نمایندگان خود، بر حق داشتن تشکلی مستقل از دولت برای آن‌که آن‌ها و خواست‌های‌شان را نمایندگی کند، تاکید ‌کردند. چرا که یکی از اهداف رژیم از اخراج و یا به زندان کشیدن نمایندگان کارگران، ایجاد ترس در بین کارگران برای بر دوش کشیدن بار نمایندگی کارگران است. اما کارگران با تاکید بر این که ما همه در اعتصاب به یک میزان نقش داشته‌ایم، بر این حیله‌ی رژیم غلبه کردند.

داشتن تشکل، تشکلی که مستقل از تمامی باندهای حکومتی باشد و زبان گویای کارگران باشد، حق کارگران است. نه نمایندگانی که برای انتخاب شدن باید از فیلتر اداره کار و مانند آن بگذرند و بدین طریق در اولین قدم موقعیت نمایندگی خود را مدیون مراکز دولتی گردند. کارگران باید بدون نظارت مراکز دولتی و فقط با نظارت دقیق خود، نمایندگانشان را انتخاب نموده و تشکل های خودرا ایجاد کنند. تنها نمایندگان واقعی کارگران، نمایندگانی که وامدار کارگران باشند و نه مراکز دولتی، می‌توانند بدون سازش با بالایی‌ها و زدوبند با آن‌ها از منافع کارگران حمایت کنند.

موج جدید اعتراضات کارگری نشان می‌دهد که اکنون کارگران در سطحی قابل توجه به آن درجه از آگاهی رسیده‌اند که بر حق خود برای ایجاد یک تشکل مستقل تاکید کنند، تشکلی که برای رسیدن به خواست‌هایی هم‌چون افزایش دستمزد، امکانات رفاهی و شرایط کاری بهتر، حق کار و ممانعت از اخراج کارگران امری ضروری می‌باشد.

اما دومین نکته‌ای که باید بر آن تاکید کرد، حق کارگران برای اعتصاب است. از جمله دلیل کارفرمایان برای اخراج و به زندان کشیدن کارگران، اعتصاب کارگران است. به بیان دقیق‌تر جرم کارگران اخراجی و یا زندانی، اعتصاب است. اما مگر کارگر برای طلب خواست و حق خود، ابزار دیگری برای بیان اعتراض دارد؟ اعتصاب مهم‌ترین ابزار و سلاح کارگران برای پیگیری خواست‌های خود، زیاده‌خواهی‌های سرمایه‌داران و مبارزه با آن‌هاست، پس چرا کارگران به دلیل اعتصاب باید مورد مواخذه دستگاه قضایی رژیم قرار گیرند؟

اعتصابات و اعتراضات اخیر کارگران ایران، تاکیدی‌ست دوباره بر دو حق انکارناپذیر کارگران، حق تشکل و حق اعتصاب و این دو حق را کارگران تنها در عمل و در مبارزات خود بدست می‌آورند.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۰ در فرمت پی دی اف

“نرمش” دیکتاتور و تشدید تضادهای درونی رژیم

kar_logo01کشمکش و اختلاف میان جناح‌ها و باندهای حکومتی بار دیگر تشدید گشته است. یک سرِ این اختلاف، ائتلاف روحانی رفسنجانی‌ست که از حمایت کامل گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب، انسجام نسبی و حمایت‌های بین‌المللی برخوردار است و سرِ دیگر آن طیفی از گروه‌های پراکنده‌ی موسوم یا منتسب به اصول‌گرایان است که فاقد انسجام درونی‌اند. کشمکش و اختلاف میان این‌ها در لحظه حاضر، قبل از هر چیز در زمینه سیاست خارجی به‌ویژه در مورد مذاکره با آمریکا و مساله هسته‌ای تبلور یافته است. در حالی‌که جناح روحانی – رفسنجانی، در اساس از ایجاد رابطه با آمریکا، عقب‌نشینی کامل از مواضع “ضد آمریکایی” رژیم در گذشته، تغییر استراتژی در این زمینه و عادی‌سازی مناسبات فیمابین تا حد بازگشت به دوران پیش از انقلاب – ولو با تغییراتی در این زمینه – دفاع می‌کند و آن را وسیله برون رفت نظام از معضلات متعدد اقتصادی و مالی، راه نجات آن، و به سود خویش می‌بیند، جناح رقیب اما با این نگرش مخالف است و تندروترین گروه‌های وابسته به این جناح که در عین حال از لحاظ مواضع سیاسی، از بقیه به خامنه‌ای نزدیک‌تر هستند، موضوع مذاکره با آمریکا را حداکثر یک عقب‌نشینی تاکتیکی، در حد دادوستد امتیازات به منظور استحکام و تقویت مواضع استراتژیکی رژیم می‌دانند. این‌ها عادی‌سازی مناسبات با آمریکا را در اساس نفی می‌کنند و آن را به زیان خود و نظام حاکم می‌دانند. از این‌روست که مذاکره و آشتی با آمریکا که از شعارها و سیاست‌های ائتلاف روحانی – رفسنجانی‌ست، از همان آغاز با موانعی در داخل حکومتیان روبرو گردید. گرچه “نرمش قهرمانانه” خامنه‌ای و توسل به روش “امام حسن” در برابر دشمن قرار بود اتخاذ چنین سیاستی را توجیه و پیروان وی را راضی و آرام سازد، اما “قهرمانی” رهبر حکومت اسلامی نیز نتوانست مسیر پیشبرد این سیاست را بی‌دردسر هموار سازد و نه فقط این، که مواضع متناقض “قهرمان” هنگام “نرمش” در برابر “استکبار” و “شیطان بزرگ”، به تشدید این منازعات و کشمکش‌ها کمک کرده است.

نخستین گام‌هائی که روحانی و هیئت همراه وی در سفر به آمریکا در این زمینه برداشت، با انتقادات نسبتا شدیدی از سوی جناح مقابل روبرو گردید. شخص خامنه‌ای نیز در حالی‌که خود در این گونه موضع‌گیری‌ها شریک بود، امابا حمایت از دولت سعی کرد مخالفین را آرام کند. تاکیدات ویژه دولت روحانی بر مخفی نگاه داشتن محتوای مذاکرات از چشم توده‌های مردم، تردیدها را در میان جناح مخالف پیرامون رعایت خط‌ قرمزهای نظام توسط هیئت مذاکره کننده دامن می‌زد. این موضوع، زمانی که محتوای توافقنامه‌ی موقت شش ماهه هیات مذاکره‌کننده جمهوری اسلامی با طرف مقابل در ژنو ناروشن ماند و جزئیات آن نیز فاش نشد، تشدید گردید. ابهامات توافقنامه ژنو به اضافه اظهارنظرهای جان کری وزیر خارجه و برخی دیگر از مقامات آمریکایی در مورد این توافقات، حاکی از آن بود که طرف جمهوری اسلامی در این مذاکرات چیز زیادی بدست نیاورده در حالی‌که امتیازات زیادی به طرف مقابل داده است. با این وجود وقتی که روحانی از این توافقنامه به عنوان یک پیروزی یاد نمود، خامنه‌ای نیز در تایید حرف‌های روحانی و ایضا برای آرام ساختن جناح مخالف روحانی، به‌فوریت به موضع‌گیری پرداخت و پیش از آن‌که آتش اختلاف جناح‌ها شعله‌ورتر شود، جلوی انتقاد آن‌ها را سد کرد. خامنه‌ای در واقع ضمن دفاع از تیم مذاکره‌کننده و این‌که هیچکس نباید آن‌ها را تضعیف کند یا مورد توهین قرار دهد و سازشکار بخواند، در عین‌حال با حملات تند و شدید باب طبع تندروهای طرفدار خود، علیه کسانی که تسلیم جمهوری اسلامی در موضوع هسته‌ای را مقدمه حل سایر معضلات و مشکلات جمهوری اسلامی می‌دانند، اگرچه بطور موقت اما نگذاشت صدای منتقدین و تندروها درآید. در حالی‌که معترضین درون حکومتی به ناگزیر سکوت مصلحت‌آمیز پیشه کردند، اما طیف طرفداران روحانی – رفسنجانی، هیاهو و تبلیغات گسترده‌ای بر له این توافقات را سازمان داده و آن را “پیروزی قرن” نامیدند.

با این وجود از آن‌جا که هر جمله خامنه‌ای در تایید مذاکرات و تیم مذاکره‌کننده همواره با جملاتی از بی‌اعتمادی نسبت به طرف مقابل همراه بوده است، نفس این موضوع نه فقط شُبهه و تردید در نتیجه‌بخش بودن مذاکره را در میان حامیان وی دامن زده، بل‌که این امکان را نیز فراهم ساخته است که آنان توافقات و حرف‌های تیم مذاکره‌کننده را زیر ذره‌بین قرار دهند و مُدام نسبت به خروج از معیارها و خط قرمزهای نظام هشدار دهند. روز دوازده آذر وقتی که محمد جواد ظریف در دانشگاه تهران گفت: “غربی‌ها از چهار تا تانک و موشک ما نمی‌ترسند و آمریکا با یک بمب‌اش می‌تواند تمام سیستم نظامی ما را از کار بیاندازد”، او با این حرف خود در واقع بمبی را در میان جناح رقیب ترکاند و صفحه جدیدی را در ابراز مخالفت‌های شدیدتر و حملات تندترعلیه جناح روحانی – رفسنجانی، به روی آنان گشود!

در حملات شدیداللحنی که توسط افراد و گروه‌های وابسته به جناح رقیب رئیس‌جمهور علیه محمدجواد ظریف به عمل آمد، وزیر خارجه روحانی به “وادادگی” و “تسلیم در برابر دشمن” متهم شد و مجلس نیز موضوع برکناری وی را به میان کشید. در جلسه علنی روز سه‌شنبه ١٩ آذر، ٢٠ نماینده مجلس با انتشار نامه‌ای خواستار برکناری ظریف و بیش از ۵٠ نماینده دیگر از “وادادگی” وی “در برابر تجهیزات نظامی دشمن” انتقاد کردند. روز بعد نیز ۶٠ نماینده مجلس با انتشار نامه‌ای خطاب به روحانی خواستار تقویت تیم مذاکره‌کننده شدند. حسین شریعتمداری حرف‌های ظریف در دانشگاه تهران را “تسلیم در برابر دشمن” خواند. حتا از این هم فراتر مصلحی وزیر اطلاعات تحمیلی بر احمدی‌نژاد نیز پیرامون حرف‌های ظریف و خطاب به وی سخنانی به این مضمون گفت: “تو که از توان دفاعی کشور خبر نداری و در مسیر اصلی انقلاب نیستی غلط می‌کنی ازاین حرف‌ها می‌زنی”!

گرچه محمدجواد ظریف سعی کرد با توضیحات بعدی، سخنان خود را اصلاح و تعدیل کند، اما این تلاش‌ها بی‌نتیجه ماند. چرا که تیر از کمان رها شده و به قول کیهان شریعتمداری “دشمن پیام تسلیم را گرفته بود” و دیگر کار از کار گذشته بود. کشمکش‌های درون حکومتی اوج تازه‌ای گرفت. گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب و دارودسته رفسنجانی سعی کردند از ظریف دفاع کنند و وی را از مخمصه‌ای که در آن گرفتار شده بود نجات دهند. یکی از اساتید لیبرال دانشگاه تهران، در دفاع از وی، حاصل کار وزیر خارجه را “پیروزی خرد و تدبیر” و حمله به وی را” بی‌مهری خواند” وی گفت: “کاری را که اصول‌گرایان تندرو در هشت سال حاکمیت خود نتوانستند انجام دهند، دولت روحانی و ظریف در کم‌تر از سه ماه انجام دادند.

اما دفاعیاتی از این دست در برابر موج سنگین حملات جناح مقابل را یارای هیچ مقاومتی نبود. تضاد و کشمکش در عرصه سیاست‌ها و مذاکرات هسته‌ای بیش از پیش رو به تشدید نهاد. خاتمی خطاب به جناح بازنده‏ی انتخاباتی که روحانی محصول آن بود، مشفقانه به جناح رقیب چنین اندرز می‌دهد که “باید بدانیم و بپذیریم که همه ما در یک کشتی سواریم که اگر آسیب ببیند همه آسیب خواهند دید”! در آن سوی معادله اما گوش شنوائی برای شنیدن چنین اندرزهائی وجود ندارد. هر چقدر دارودسته‌های طرفدار روحانی – رفسنجانی اظهار تمایل و امیدواری می‌کنند که “فضای جامعه باز شود” (البته به سود ایشان) و”کینه‌ها و دشمنی‌ها، به همراهی و تحمل یکدیگر تبدیل گردد” جناح رقیب اما خطر”فتنه‌گران” و همراهی آنان با آمریکا را هشدار می‌دهند و بر آتش “کینه‌ها” نفت می‌پاشند! اصلاح‌طلبان خواهان رفع حصر موسوی و کروبی شده‌اند، کیهان می‌نویسد: “اصحاب فتنه” باید دادگاهی شوند . گاه حتا از اعدام سران فتنه نیز سخن گفته می‌شود! و دولت را از نزدیک شدن به این موضوع پرهیز می‌دهند! آن‌ها پیوسته از فعال‌شدن “پدرخوانده‌ها” در دولت جدید، از “تصمیم‌سازی فتنه‌گران” در دولت و حاشیه آن و از تلاش این‌ها که سعی دارند از دولت به مثابه ابزاری برای “بازگشت به قدرت” استفاده نمایند سخن می‌گویند و آن را هشدار می‌دهند. تمام رسانه‌ها و مطبوعات وابسته به این جناح سرشار از مطالبی‌ست پیرامون بی‌فایده بودن مذاکره با “مستکبرانی” که اگر امروز عهدی می‌بندند، فردا آن را انکار می‌کنند و پُر است از حرف‌های پیشین خامنه‌ای مبنی بر این‌که مساله آمریکا با جمهوری اسلامی، مساله هسته‌ای نیست بلکه این موضوع فقط یک بهانه است، دولت آمریکا غیرقابل اعتماد است و حرف‌های دیگری امثال این‌ها. تشدید تضادها و کشمکش بر سر این موضوع تا آن‌جا پیش رفته است که برخی از این‌ها حتا قطع مذاکرات را نیز پیش کشیده‌اند.

تشدید تضادها و کشمکش میان جناح‌های حکومتی البته تنها به عرصه مسائل هسته‌ای و مذاکرات هسته‌ای محدود نمی‌شود. این کشمکش‌ها که تماما معطوف به منافع مادی و جدال برای کسب قدرت و امتیازات بیشتر است، در سایر عرصه‌ها نیز تشدید گشته است. همگام با تداوم بحران رکود- تورمی، وضعیت اقتصادی و مالی رژیم نیز در حال وخیم‌تر شدن است. روز یکشنبه ١٧ آذر که مجلس، طیب‌نیا وزیر اقتصاد دولت روحانی را فرا خوانده و او را در مورد سیاست‌های ارزی و بانکی زیر سوال برده بود، از پاسخ‌های وی قانع نشد. وزیر صنایع نیز از حملات مجلس برکنار نماند. برخی نمایندگان مجلس توقف پاره‌ای از طرح‌های اقتصادی، اخراج مدیران و کارکنان و قیمت‌گذاری خودرو را مورد انتقاد قرار داده و حتا استیضاح احتمالی وی را نیز مطرح کرده‌اند. بر سرِ بودجه سال ٩٣ و اولویت‌بندی اختصاص آن، از جمله اولویت‌بندی طرح‌های عمرانی استان‌ها اختلافات و کشمکش‌های بی‌سابقه و فوق‌العاده شدیدی میان مجلس و دولت بروز کرده است. کاهش اعتبار برخی طرح‌ها و پروژه‌های عمرانی در بودجه سال آینده، مورد اعتراض شدید بسیاری از نمایندگان مجلس قرار گرفته است. اصول‌گرایانی که استعفای دسته‌جمعی نمایندگان اصلاح‌طلب در مجلس هفتم را تقبیح نموده و آن را “خلاف منافع ملی” می‌دانستند، اکنون در تقابل با جناح رقیب، کم‌وبیش خود نیز به همان روش روی آورده‌اند. علاوه بر این‌ها، وزیر کشور نیز که ظاهرا وعده داده بود استانداران را با همکاری و هم فکری نمایندگان مجلس انتخاب خواهد کرد، اما در عمل یارگیری‌های جناحی را دنبال نموده است، مورد بازخواست نمایندگان مجلس است و دست‌کم بیست نماینده، استیضاح وی را مطرح کرده‌اند. گفته می‌شود که میزان تذکرات مجلس به دولت روحانی دریک دوره صدروزه، از تذکرات مجلس به دولت درصد روز ازبحرانی ترین دوره رابطه بین احمدی‌نژاد و مجلس، بیشتر بوده است که بیان چیز دیگری جز تشدید تضادها و اختلافات درون حکومتی نیست. افزون بر موارد فوق، وزارت علوم و دانشگاه‌ها نیز از عرصه نزاع و کشمکش جناح‌های حکومتی برکنار نبوده است. رضا فرجی‌دانا پس از رسیدن به وزارت علوم، دو تن از افرادی را که قبلا هنگام معرفی به مجلس برای پست وزارت علوم با مخالفت نمایندگان مجلس روبرو شده بودند، به عنوان معاون خود و مشاور وزارت علوم انتخاب کرد و در عین‌حال در سطح نسبتا گسترده‌ای دست به تغییر و جابجائی روسای دانشگاه‌ها زد. این موضوع نیز مورد اعتراض شدید مجلس و جناح رقیب قرار گرفته است و در همین رابطه است که کامران دانشجو وزیر علوم احمدی‌نژاد و عضو فعلی هیئت علمی دانشگاه علم‌وصنعت ضمن انتقاد از توافقات دوجانبه ایران و آمریکا و گفتن این‌که تصویب و اجرای پروتکل الحاقی که در این توافقنامه پیش‌بینی شده است چیزی در حد کاپیتولاسیون و بدتر از آن است، در مورد دانشگاه‌ها می‌گوید: “باید مراقب فتنه‌گران بود که می‌خواهند دوباره در دانشگاه‌ها نفوذ کنند”. درست در همین موقعیت حساس است که رهبرحکومت اسلامی “تصفیه عناصر مومن و انقلابی” دانشگاه‌ها را هشدار می‌دهد . وی بار دیگر از تهاجم فرهنگی، شبیخون فرهنگی و از “غارت “و “قتل‌عام فرهنگی” سخن می‌گوید که “با قلم عناصر مطرود و خود باخته” صورت می‌گیرد و خواهان “معارضه شایسته” با آن می‌شود و بالاخره برای انحراف اذهان و توجه کسانی که ازتسلیم رژیم و سازش با آمریکا و امتیازاتی که به آن داده شده متعجب شده و در مورد نتایج نهائی مذاکرات کنجکاوی می‌کنند می‌گوید: “امروز مبارزه با آمریکا یعنی مقاومت در برابر این تهاجم فرهنگی”!

بدین سان رهبر حکومت اسلامی، مسامحه، بذل و بخشش وحاتم بخشی در سیاست خارجی را می‌خواهد با سخت‌گیری‌های بیشتر در عرصه مسائل داخلی، ایجاد فشار و محدودیت‌های افزون‌تر در عرصه مسائل سیاسی و فرهنگی و در یک کلام با سرکوب بیشتر مردم ایران جبران کند.

“نرمش قهرمانانه” یا دادن امتیاز به “شیطان بزرگ ” که قرار بود نجات‌بخش نظام باشد تا همین جا درگیری‌ها و اختلافات درونی نظام را تشدید نموده و آن را زمین‌گیر ساخته است. جناح فعلا مغلوب حکومتی که می‌خواست با انداختن توپ به زمین حریف، امتیاز بگیرد و تاکید داشت مادامکه جمهوری اسلامی امتیازی نگرفته و تحریم‌ها لغو نشده است نباید هیچ امتیازی بدهد، این‌ها که می‌خواستند به‌طور تاکتیکی عقب‌نشینی کنند و در نهایت امتیازاتی جزئی بدهند تا امتیازات بزرگ‌تری را بگیرند و موقعیت استراتژیکی نظام را مستحکم سازند اکنون شاهد پیشروی‌های گام به گام طرف مقابل هستند و اعتراف می‌کنند آن‌چه که جمهوری اسلامی به‌دست آورده حداقلی‌ست و آن‌چه از دست داده است حداکثری‌ست!

پوشیده نبود که وعده‌های لفظی و توافقات هیئت مذاکره‌کننده جمهوری اسلامی با آمریکا زمانی که بخواهد جنبه عملی و اجرائی به خود بگیرد، اختلاف و کشمکش درون جناح‌های حکومتی را تشدید خواهد کرد. پس از توافقنامه ژنو، اولین دور مذاکرات کارشناسی ایران و پنج بعلاوه یک در وین که در واقع به منظور عملیاتی کردن توافقات ژنو آغاز شده بود، بعد از چهار روز، پنجشنبه ٢١ آذر بدون نتیجه پایان یافت. وزارت خزانه‌داری آمریکا همان روز اعلام کرد که اسامی ١٩ فرد و شرکت ایرانی و خارجی دیگر را به دلیل نادیده گرفتن تحریم‌های بانکی و نفتی آمریکا علیه ایران، به فهرست تحریمی‌ها افزوده است. جمهوری اسلامی این اقدام آمریکا را خلاف توافقنامه ژنو خوانده است. گرچه این اقدام منجر به توقف مذاکرات ایران و پنج بعلاوه یک و بازگشت هیئت مذاکره‌کننده ایرانی از وین به تهران شد، اما واقعیت این است هیچیک از طرفین، نه جمهوری اسلامی و نه دولت آمریکا خواستار قطع دائمی مذاکرات نیستند. آمریکا درهزیمت جمهوری اسلامی، موقعیت را برای کسب امتیاز بیشتر مناسب یافته است و با تشدید تحریم ها می‌خواهد در حین مذاکره، امتیازات بیشتری بگیرد. جمهوری اسلامی نیزپای درراهی گذاشته است که بازگشت ازآن برایش دشوار است و راه دیگری جز ادامه مذاکره ندارد . محمد جوادظریف دررابطه باتحریم های جدید گفت: اقدام آمریکا “نامناسب” بود! همین و بس!. جمهوری اسلامی تمایل خود را از زبان وزیر امور خارجه‌اش برای بازگشت میز مذاکره اعلام نموده است. مایکل مان سخنگوی کاترین اشتون نیز اعلام کرد بزودی مذاکرات از سر گرفته خواهد شد.

توافقات تاکنونی جمهوری اسلامی، پیش‌روی گام به گام حریف، استیصال و ناتوانی رژیم برای برون رفت از مخمصه‌ای که گرفتار آن شده است، و حتا وخیم‌تر شدن وضعیت داخلی در صورت فرار رژیم از مسیری که در آن پای نهاده است، همه و همه به تضادها و اختلافات درونی رژیم دامن زده و بیش از این دامن خواهد زد. درست در بحبوحه موضع‌گیری اصول‌گرایان تندرو و شاخ و شانه‌کشیدن آن‌ها علیه غرب و آمریکا، یک هیات هشت نفره پارلمانی اروپا در ٢٢ آذر وارد ایران شد و در نخستین روز ورود خود با نسرین ستوده و جعفر پناهی که هر دو به زندان‌های طویل‌المدت محکوم شده و ممنوع‌الخروج هستند، دیدار نمود. در سایت‌های اینترنتی و مطبوعات وابسته به این گروه‌ها همه جا این پرسش به چشم می‌خورد که چه کسی “مجوز” ورود این هیات و دیدار آن با “فتنه‌گران” را صادر کرده است؟ رجا نیوز یکی از این سایت‌هاست که ضمن طرح پرسش فوق، چنین اظهارنظر نموده است که با این دیدار “پروژه فشار حقوق بشری به ایران” “کلید خورده” است! و این یعنی که افزوده شدن موضوع دیگری بر موضوعات متعدد پیشین برای افزایش اختلافات و کشمکش‌های بی‌پایان جناح‌های حکومتی و تشدید بیش از پیش تضادها!

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۹ در فرمت پی دی اف

بودجه دولت روحانی همان بودجه دولت احمدی‌نژاد است

بودجه سال ٩٣ که براساس وعده‌های روحانی باید کلید حل مشکلات اقتصادی مردم باشد، روز ١٧ آذر به مجلس ارائه گردید. بودجه‌ای که هیچ چشم‌انداز مثبتی از اقتصاد کشور در سال آینده در بر نداشته و به بیانی، کلید حل هیچ‌کدام از مشکلات اقتصادی را به‌همراه ندارد. در یک کلام بودجه دولت روحانی همان بودجه دولت احمدی‌نژاد است با همان گرایشات و با همان معضلات. بودجه‌ای که به ضرر اکثریت بزرگ جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان و به نفع اقلیت سرمایه‌دار و در راستای تحکیم دستگاه‌های نظامی و بوروکراتیکی که قرار است پایه‌های لرزان حکومت را حفظ و تداوم بخشند، تنظیم شده است.

تنها نگاهی به ارقام بودجه دولت روحانی کافی‌ست که این حقیقت را آشکارسازد.

اولین مطلبی که در بودجه به چشم می‌آید، افزایش سرسام‌آور بودجه‌ی بخش‌های نظامی و امنیتی رژیم است. براساس ارقام، نسبت به بودجه سال ٩٢، بودجه ارتش ۵٠ درصد، بودجه سپاه پاسداران ٣٠ درصد و بودجه نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات هر کدام بیش از ٢٠ درصد افزایش یافته است. هم‌چنین بودجه ارگان و نهاد‌هایی هم‌چون شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت، قوه قضاییه، مجلس نیز افزایش چشم‌گیری داشته‌اند. برای نمونه بودجه شورای نگهبان ۴۵ درصد افزایش یافته است و این در حالی‌ست که در سال آینده هیچ به‌اصطلاح انتخاباتی که شورای نگهبان ناظر آن باشد، وجود ندارد.

اما از سوی دیگر شاهد کاهش واقعی در بودجه وزارت آموزش و پرورش و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی هستیم.

بودجه وزارت آموزش و پرورش اگرچه در ظاهر ٩ درصد افزایش یافته، اما این افزیش حتا پاسخ‌گوی افزایش ١٨ درصدی حقوق کارکنان وزارت آموزش و پرورش که عموما از معلمان زحمتکش جامعه می‌باشند نیز نیست. از همین روست که در بودجه ٩٣ حتا شاهد کاهش بودجه‌های عمرانی این وزارتخانه مانند بودجه نوسازی و تجهیز مدارس هستیم که از ٧٣٠ میلیارد تومان به ۵٢۶ میلیارد تومان کاهش پیدا کرده است. گفتنی‌ست که فاجعه‌هایی هم‌چون آتش گرفتن مدرسه دخترانه روستای شین‌آباد از توابع پیرانشهر که ٢٩ دانش‌آموز دختر دچار سوختگی شدید شده و دو نفر از آن‌ها جان خود را از دست دادند، تنها نتیجه‌ی عدم اختصاص بودجه کافی برای نوسازی و تجهیز مدارس می‌باشد. بودجه‌ای که باید به دانش‌آموزان مدارسی هم‌چون مدرسه دخترانه‌ی روستای شین‌آباد اختصاص یابد در دولت روحانی نیز نصیب گردن‌کلفت‌ها و ارگان‌هایی که اسلحه‌های‌شان تنها سینه‌ی کارگران و زحمتکشان و جوانان و زنان درسراسر کشور را نشانه گرفته، خرج می‌شود. به‌گفته‌ی جبار کوچکی نژاد یکی از نمایندگان مجلس که همین بودجه را قرار است به تصویب برسانند، هم اکنون مدارس در تامین هزینه‌های جاری از جمله آب‌وبرق خود ناتوان هستند و بسیاری از مطالبات معلمان هم‌چون حق مسکن، پاداش پایان خدمت و حق‌الزحمه امتحانات نهایی پرداخت نشده است.

بودجه وزارت بهداشت که در سال‌ ٩٢ نسبت به سال ٩١‌ بدون تغییر مانده بود، در سال ٩٣ نیز کمتر از ١٠ درصد افزایش یافته است. نتیجه‌ی عدم اختصاص بودجه به وزارت بهداشت اما محروم شدن کارگران و زحمتکشان از امکانات درمانی و بهداشتی می‌باشد. به‌گفته‌ی وزیر بهداشت سالانه ٧ درصد به افرادی که زیر خط فقر زندگی می‌کنند تنها به دلیل هزینه‌های درمانی اضافه می‌شود. وی هم‌چنین سهم مردم از سلامت را که قرار بود به ٣٠ درصد برسد ۶۵ درصد اعلام کرد. هر چند که به نظر می‌آید این آمار نیز دستکاری شده است. یکی از نمایندگان عضو کمیسیون بهداشت و درمان در بهمن‌ماه سال گذشته سهم مردم از هزینه‌های سلامت را ٧٠ درصد اعلام کرده بود و اگر صحبت‌های این نماینده درست باشد، هم اکنون باید سهم مردم از هزینه‌های درمان از ٧٠ درصد نیز گذشته باشد.

به‌گفته‌ی وزیر بهداشت هم اکنون بیمارستان‌ها قدرت پرداخت هزینه‌های جاری هم‌چون برق را ندارند. هم‌اکنون بیمارستان‌های دولتی حتا قادر به تامین نیازهای ضروری بیماران بستری شده از جمله دارو نیستند و بسیاری از این اقلام را باید بستگان بیماران از بازار تهیه کرده و به بیمارستان تحویل دهند.

پس با این بودجه در حالی که دستگاه‌های دولتی هم‌چنان به چپاول منابع ادامه می‌دهند، تاوان آن را باید مردمی بدهند که حاصل کار آنان در بودجه به عنوان درآمدهای دولت آورده شده است. حاصل کار کارگرانی که از جمله در بخش نفت و گاز و پتروشیمی کار می‌کنند. با این بودجه باید هم‌چنان منتظر آتش‌سوزی در مدارس و قربانی شدن دختران و پسران دانش‏آموزی بود که حق‌شان به‌گلوی سران حکومت هم‌چون فقهای شورای نگهبان که کاری جز حفظ این نظام پوسیده به ضرر کارگران و زحمتکشان ندارند، ریخته شود. و باز با این بودجه باید منتظر هر چه بیشتر محروم شدن کارگران و زحمتکشان از درمان و بهداشت بود که طبیعی‌ترین نتیجه‌ی آن افزایش مرگ‌ومیر در میان این توده‌ی انبوه می‌باشد.

اما جنبه‌ی دیگر بودجه این است که بودجه ٩٣‌ حاصل ادامه‌ی سیاست‌های دولت‌های گذشته نسبت به بحران اقتصادی حاکم است و از همین‌رو برای بحران رکود – تورمی کنونی نه پاسخی دارد و نه چشم‌اندازی.

واقعیت این است که بودجه‌ دو هدف اصلی دارد. اول تامین مالی دستگاه‌های نظامی، مذهبی و بوروکراتیک حاکم که وظیفه‌ی حفظ حکومت را برعهده دارند و دومین هدف بودجه – که تا حدودی ناپیدا می‌باشد – باز تقسیم و تزریق درآمدهایی‌ست که حاصل کار کارگران است. برای نمونه دولت دلارهای حاصل از فروش نفت را به سرمایه‌داران به‌صورت ریالی به‌فروش می‌رساند و ریال حاصله را به اشکال و انواع گوناگون که در بودجه آمده به جامعه تزریق می‌کند که این ریال‌ها نیز در چرخه‌ی گردش خود بار دیگر به دست سرمایه‌داران می‌رسند و به این ترتیب روز از نو روزی از نو. در اینجا باید این نکته را نیز یادآوری کرد که در ایران، دولت‌ها به‌واسطه‌ی نقشی که در اقتصاد دارند، بزرگترین کارفرما نیز محسوب می‌شوند که از حاصل دسترنج کارگران، سودهای هنگفتی بدست می‌آورند و دولت این سود را به جیب دستگاه‌های حکومتی و سرمایه‌داران و وابستگان به دستگاه حکومتی در اشکال گوناگون سرازیر می‌کند که عموما با رانت‌های دولتی نیز همراه هستند.

وقتی بودجه با این دو هدف و سیاست اصلی تنظیم می‌شود، حاصلی جز تشدید بحران رکود – تورمی به همراه نخواهد آورد. چرا که اولا حجم بودجه و در نتیجه‌ کسری آن بالا می‌رود و دوم این‌که بخش‌هایی که به خدمات عمومی مربوط می‌شوند، هم‌چون خدماتی که وزارتخانه‌های آموزش‌وپرورش، آموزش‌عالی و بهداشت باید به توده‌ها ارائه دهند و نیز بخش‌هایی که باید به بهبود و گسترش ساختارها و پیشرفت جامعه کمک کنند، هم‌چون گسترش راه‌آهن، جاده‌های مناسب، مسکن‌های ارزان قیمت، گسترش مدارس و بیمارستان‌ها و مانند آن‌ها اختصاص یابد – به‌رغم حجم بالای بودجه – کاهش می‌یابند.

وقتی صحبت از افزایش حقوق کارگران، معلمان و دیگر کارکنان زحمتکش دستگاه دولتی می‌شود، مقامات دولتی مثل تمام دولت‌های دیگر بهانه‌ی تکراری تاثیر افزایش حقوق‌ها بر تورم را مطرح کرده و وعده‌ی سرخرمن و بدون پشتوانه می‌دهند که “ما می‌خواهیم قدرت خرید مردم را بالا ببریم و تورم را پایین بیاوریم”. اما دیدیم که در این سال‌ها با همین عذر و بهانه، تا چه حد از قدرت خرید مردم کاسته شده و اکثریت بزرگی از جامعه حتا به اعتراف خودشان به زیر خط فقر رفتند.

وقتی از لزوم افزایش بودجه این وزارتخانه‌ها برای بهبود کمیت و کیفیت آموزش و بهداشت و درمان صحبت می‌شود، می‌گویند پول نداریم و نمی‌توانیم وقتی پولی نیست، پولی اختصاص دهیم و بودجه را با کسری روبرو سازیم.

اما وقتی که سوال می‌شود اگر پولی نیست چرا این همه افزایش بودجه برای ارگان‌های نظامی، امنیتی و دستگاه‌های مذهبی، جوابی نمی‌شنویم. اگرچه برای ما روشن است. این دستگاه‌ها باید از خوان نعمتی که کارگران فراهم کرده‌اند، بهره‌مند شوند، همین و بس.

اما افزایش حجم بودجه برای کارگران و زحمتکشان نتایج وخیم دیگری نیز به‌همراه دارد. وقتی دولت باید شکم سیری ناپذیر دستگاه‌های سرکوب و تحمیق دولتی را پُر کند، با کسری بودجه روبرو می‌گردد. اما این کسری بودجه نیز در واقع از جیب زحمتکشان خواهد رفت. چرا که نتیجه‌ی بی‌واسطه‌ی کسری بودجه، افزایش نقدینگی بوده و افزایش نقدینگی نیز در اقتصادی که با رکود همراه است، افزایش تورم را به دنبال خواهد آورد و باز همگان می‌دانند که با افزایش تورم از دستمزدهای واقعی و قدرت خرید کارگران و زحمتکشان کاسته خواهد شد.

البته دولت مدعی‌ست که کسری بودجه ندارد. اما کار دشواری نیست تا پی بُرد که بودجه با چه کسری بودجه‌ی هنگفتی روبرو است. در بودجه ٩٢ که در خردادماه مجلس آن را به تصویب رساند، سقف بودجه ٢١٠ هزار میلیارد تومان بود که دولت روحانی با این استدلال که درآمدهای منظور شده در بودجه قابل تحقق نیستند، با ارائه‌ی اصلاحیه‌ای سقف بودجه را به ١۵٠ هزار میلیارد تقلیل داد. اما به گفته‌ی برخی از وزرای دولت روحانی از جمله وزیر اقتصاد که طبعا باید دقیق‌ترین آمار را ارائه دهد، این مبلغ نیز قابل تحقق نمی‌باشد. وی گفته بود که درآمدهای دولت به سختی به صد هزار میلیارد تومان می‌رسد و این در حالی است که دولت ١٢٨ هزار میلیارد تومان نیاز دارد، یعنی اگر دولت مثلا پول پیمانکاران را باز هم ندهد، هم‌چنان به ١٢٨ هزار میلیارد تومان احتیاج دارد. حال باید دید که چه چیزی در بودجه عوض شده است که دولت می‌تواند به‌یکباره منابع درآمدی خود را به قول وزیر اقتصادش تا دو برابر (١٩۴ هزار میلیارد تومان) افزایش دهد؟! حتا نمایندگان مجلس نیز بارها به کسری ٣٠ تا ۵٠ هزار میلیاردی بودجه سال جاری اشاره کرده‌اند.

در بودجه سال‌جاری، دراساس هیچ چیزی تغییر نکرده است. ادعاها در مورد افزایش درآمدهای مالیاتی و گمرگی در واقع هم بیهوده هستند و هم در صورت افزایش ناچیز، مشکلی را از این چاه ویل حل نمی‌کنند. تحقق درآمدهای نفتی نیز با مشکل روبرو هستند. جدا از این که بهای ١٠٣ دلاری که برای هر بشکه نفت در بودجه تعیین شده، ممکن است تحقق پیدا نکند، میزان فروش نفت نیز تغییری نخواهد کرد و حتا به گفته‌ی کاظمی رئیس کمیسیون انرژی مجلس در ماه‌های اخیر صادرات نفت ایران کاهش یافته است. اما اگر از این هم بگذریم، باز درآمد نفتی تغییر چندانی نخواهد کرد. تنها چیزی که تغییر می‌کند، بهای ریالی دلار آمریکا است که قرار است دولت هر دلار را حدود ٢۶٠٠ تومان و شاید بیشتر بفروشد که باز این هم نمی‌تواند فرجی برای چاه ویل بودجه باشد. همان‌طور که یوسفیان یکی از نمایندگان مجلس گفته است “با یک حساب و کتاب سرانگشتی لایحه بودجه‌ی ٩٣ دولت، ۵٠ هزار میلیارد تومان کسری دارد”. بنابر این تا این جای کار تورم ناشی از کسری بودجه قطعی می‌باشد آن‌هم در اقتصادی که در بحران رکود – تورمی بسر می‌برد.

با توجه به این‌که وزیر اقتصاد میزان نقدینگی کنونی را ۶۵٠ هزار میلیارد تومان اعلام کرده بود و با توجه به ماههایی که تا پایان سال مانده و پیش‌بینی نوبخت معاون روحانی برای افزایش حدود ٢٠ درصدی نقدینگی در امسال و سال آینده، اگر بسیار خوش بین باشیم میزان نقدینگی تا پایان سال از مرز ٧٠٠ هزار میلیارد تومان خواهد گذشت و در صورت ادامه این روند، طی دو سال آینده به رقم وحشتناک یک تریلیون خواهیم رسید. و این همه در حالی‌ست که چشم‌انداز رشد اقتصادی حتا به‌نقل از مقامات دولت روحانی در آینده‌ی نزدیک وجود ندارد. براساس آمارهایی که مقامات دولت روحانی ارائه می‌دهند، شاخص‌هایی مانند بیکاری که به‌طور مستقیم با زندگی کارگران و زحمتشکان ربط پیدا می‌کنند، حتا بدتر نیز خواهند شد.

بنابر این بودجه دولت روحانی همان‌طور که در ابتدای مقاله آمد، همان بودجه احمدی‌نژاد و همان بودجه‌ای است که سال‌هاست به نفع سرمایه‌داران و عوامل حکومتی، بار خود را بر دوش کارگران و زحمتکشان انداخته است. بودجه‌ای که قرار است نمایی از وضعیت اقتصادی را در سال آینده به ما نشان بدهد.

تنها بودجه‌ای می‌تواند به نفع کارگران و زحمتکشان نوشته شود که خود را از تمامی این قیود رها کرده و بار مالی عظیم دستگاه‌های سرکوب، بوروکراتیک و مذهبی را که قرار است در ثبات و حفظ حکومت نقش داشته باشند از دوش کارگران و زحمتکشان بردارد. اما تا زمانی که حکومت اسلامی بر سر کار است و تا زمانی که سرمایه‌داران بر قدرت سیاسی و به تبعیت از آن بر بودجه سالانه دولتی، چنگ انداخته‌اند، این امر محال می‌باشد.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۵۹ در فرمت پی دی اف