اطلاعیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست: علیه حکم اعدام و رژیم جنایتکارجمهوری اسلامی بایستیم

علیه حکم اعدام و رژیم جنایتکارجمهوری اسلامی بایستیم

ماشین کشتار جمهوری اسلامی از بدو تولد تاکنون دمی از کشتار معترضان باز نایستاده است. در ادامه کشتارها اخیرا دستگاه قضایی بعنوان یکی از اصلی ترین عوامل این کشتار معترضیین ودستگیرشدگان سالهای ۹۶ و ۹۸ را نشانه رفته است. بیش از ۱۲ تن از آنها تحت عنوان «مفسد فی الارض» به اعدام محکوم شده اند. و در روزدوشنبه ۲۴ تیر دو زندانی سیاسی به اسامی دیاکو رسول زاده و صابر شیخ عبدالله را در زندان ارومیه اعدام کردند . امیرحسین مرادی، سعید تمجیدی و محمد رجبی سه تن از دستگیرشدگان آبان ماه هستند که حکم اعدامشان تایید و به اجرا نزدیک شده است.

جمهوری اسلامی در چنگ بحران های متعدد و استیصال روزافزون درمقابل کارگران و زحمتکشان که در فقر و بی حقوقی دست وپا میزنند بوحشت افتاده ومثل همیشه جز کشتار معترضین راهی در مقابل خود نمی بیند. سالهاست که معجزه ترساندن وسرکوب آخرین ذخیره هایش را نیز شلیک کرده است. دیگر نمی توان با گلوله وزندان واعدام پاسخ گرسنگی و فقروبی حقوقی وتبعیض را داد و آنرا به سکوت وادارکرد. بیکاران، کارگران و زنان و باز نشستگان بارها به خیابان آمده اند وتا پای جان ایستادگی کرده اند. علاوه برکشتارهای تاکنونی هنوز خون تازه ۱۵۰۰ نفر درآبانماه برسنگفرشها باقی است وهزاران دستگیری وصدها ناپدید شده نه تنها کسی را خانه نشین نکرده است، بلکه همه به روشنی می دانند که کابوس رژیم عروج مجدد معترضین است. دستگیری و زندانی کردن کارگران واحکام شلاق واعدام گواه این وحشت از مرگ است. در تمام این مدت کارگران لحظه ای از اعتراضات خویش عقب نشینی نکرده اند و همچنان غول اعتراض مهیای خیابان است. اعتراض قدرتمند کارگران هفت تپه در سی و یکمین روز مبارزه پرشورشان، سرکوبگران را مجبور کرد، در کمتر از ۲۴ ساعت چهار فعال کارگری دستگیر شده را آزاد کنند. اعتراض گسترده و جهانی به حکم اعدام امیرحسین مرادی، سعید تمجیدی و محمد رجبی تحت نام “اعدام نکنید” فشاری را بر جمهوری اسلامی وارد کرده، که صحبت از بررسی مجدد پرونده آنها مطرح است. اما ترفندهای این رژیم شناخته شده است. فشار و اعتراض گسترده تر و محکمتر هنوز لازم است تا مجازات اعدام به طور اساسی و حکم اعدام این سه نفرلغو شود.

شورای همکاری مجازات اعدام را عملی جنایتکارانه میداند وهمه آزادیخواهان را به مقابله علیه این اقدام غیر انسانی وبرای رهایی همه زندانیان سیاسی وکارگران زندانی فرامیخواند. از همه کارگران و زحمتکشان میخواهد بهر طریق ممکن در مقابل این احکام انزجار خودرا اعلام و برای الغاء آن تلاش کنند.

آزادیخواهان و نیروهای انقلابی ورفقای شورای همکاری: در هرکجا هستید در سازمانیابی اعتراض علیه این جنایات فعالانه شرکت و کوشش کنید

 

سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی!

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم

۱۵ جولای ۲۰۲۰

امضاها: اتحاد فدائیان کمونیست، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان

فدائیان(اقلیت) و هسته اقلیت

اکسیون اعتراضی: فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – دانمارک

اکسیون اعتراضی

حکم اعدام معترضان آبان ماه محکوم است و باید لغو گردد

مردم آگاه و مبارز

بنابر فراخوان نیروهای چپ و کمونیست در دانمارک روز شنبه ۱۸ ژوئیه ۲۰۲۰، ساعت ۱۴ تا ۱۵ در میدان Gammeltorv 8  Kbh.k یک اکسیون اعتراضی نسبت به صدور حکم اعدام برای سه تن از معترضان آبان برگزار می‌گردد.

ما فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در دانمارک نیز همراه با سایر نیروهای چپ و کمونیست در این گردهمایی شرکت می‌کنیم و از مردم آزادیخواه و مبارز نیز می‌خواهیم که مشارکت داشته باشند.

ما خواهان آزادی بلاواسطه و بی قید و شرط زندانیان سیاسی و لغو احکام اعدام و همه احکام دیگر ضد انسانی و قرون وسطایی هستیم.

کار، نان، آزادی – حکومت شورائی

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – دانمارک

۱۴ ژوئیه ۲۰۲۰

فراخوان تجمع اغتراضی: فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – هلند

فراخوان تجمع اغتراضی

با تشدید مبارزات علیه جمهوری اسلامی برای لغو احکام اعدام جوانان زندانی قیام آبانماه ۱۳۹۸ بکوشیم

ایرانیان انقلابی، مبارز و آزادیخواه!

جمهوری اسلامی درطی چهار دهه با کشتار ، سرکوب و زندان برای حفظ و بقای نظام سرمایه داری و حاکمیت جهل و خرافات مذهبی و اسلامی ادامه داده است.

تشدید سیاست های سرکوبگرانه ، نشانه ترس و هراس رژیم از گسترش مبارزات کارگران و اعتراضات مردم زحمتکش می باشد. صدور احکام اعدام جوانان زندانی قیام آبانماه ۱۳۹۸ در راستای هراس افکنی صورت می گیرد.

رژیم جمهوری اسلامی در قیام آبانماه ۱۳۹۸ دست به کشتار جوانان و مردم زحمتکش زد. بیش از ۱۵۰۰ نفر کشته و هزاران نفر از معترضین را دستگیر و زندانی کرده است. هنوز خانواده ها از سرنوشت و محل زندانی فرزندانشان در بی خبری بسر می برند.

بیدادگاه دیوان عالی رژیم احکام اعدام سه جوان زندانی به اسامی امیرحسین مرادی، محمد رجبی و سعید تمجیدی از بازداشت شدگان قیام آبانماه که در اسفندماه ۱۳۹۸ توسط قاضی جنایتکار صلواتی صادر شده بود را تایید و جهت اجرا به دادستانی ابلاغ کرده است. جان این جوانان و سایر بازداشت شدکان در خطر جدی قرار دارد و هر لحظه ممکن است اعدام شوند.

فعالین سازمان فدائیان ( اقلیت ) – هلند با حمایت خود از آکسیونی که توسط کمیته حمایت از مبارزات کارگران وزحمتکشان ایران – هلند، سازماندهی شده شرکت می کنند.

تاریخ آکسیون : ۱۸ یولی ۲۰۲۰  از ساعت ۱۵ تا ۱۷ بعد ازظهر در میدان دام در شهر آمستردام هلند

آیرانیان انقلابی، مبارز و آزادیخواه!

در این آکسیون اعتراضی با ما همراه باشید. برای لغو احکام اعدام و نجات جان جوانان قیام و خیزش آبانماه و آزادی زندانیان سیاسی بکوشیم. سکوت کشورهای سرمایه داری و امپریالیستی را افشا و جنایات رژیم جمهوری اسلامی را بگوش مردم جهان برسانیم.

سرنگون باد جمهوری اسلامی

برقرار باد حکومت شورایی

کار – نان – آزادی – حومت شورایی

بازداشت شدگان قیام آبانماه ۱۳۹۸ و زندانیان سیاسی آزاد باید گردند

فعالین سازمان فدائیان ( اقلیت ) – هلند

بازداشت فعالین کارگری نیشکر هفت تپه را شدیداً محکوم ‌کنیم

بر اساس اطلاعیه سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، امروز، سه شنبه ۲۴ تیر ماه ۱۳۹۹، چهار تن از فعالین نیشکر هفت تپه به اسامی یوسف بهمنی، ابراهیم عباسی منجزی، محمد خنیفر و مسلم چشم خاور، که بعد از اعتصاب و راه پیمائی عازم منزل بودند، توسط پلیس امنیت شهرستان شوش بازداشت شدند. علاوه بر دستگیرشدگان فوق، دیروز، دوشنبه ۲۳ تیر نیز، امیر محمدولی، خبرنگار مستقل به همراه همکار خود توسط نیروهای اطلاعاتی و امنیتی شوش بازداشت شدند که تا کنون از وضعیت آن ها هیچ خبری در دست نیست.

کارگران نیشکر هفت تپه، یک ماه است که برای مطالبات برحق خود دست به اعتراض و اعتصاب زنده اند. اعتصاب یکپارچه کارگران، از روز دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹، با شرکت گروه های بزرگی از کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه، بخش های تجهیزات مکانیکی، زیربنایی، امور اداری، خوراک دام و کارگران بخش کشاورزی آغاز شد و در روزهای بعد ابعاد وسیعتری گرفت. این اعتصاب در شانزدهمین روز خود با تظاهرات و راه پیمائی خیابانی همراه شد که تا به امروز ادامه یافته است.

پرداخت دستمزدهای معوقه،  خلع ید از اسدبیگی و رستمی، لغو خصوصی سازی شرکت هفت تپه، بازگشت به کارِ اسماعیل بخشی، محمد خنیفر و دیگر کارگران اخراجی و تمدید دفترچه های بیمه درمانی، از جمله خواست های کارگران اعتصابی است. به رغم اعتصاب ۳۰ روزه کارگران، در حالی که نزدیک به ۴ ماه از سال جاری گذشته است، تنها یک ماه از دستمزد های معوقه آن هم فقط به بخشی از کارگران پرداخت شده است. بی اعتنایی کارفرمای دزد و فاسد شرکت و بی توجهی مسئولین استانی نسبت به مطالبات کارگران گرسنه و زحمتکش هفت تپه، آنان را بر آن داشت تا ادامه اعتصاب خود را به صورت راهپیمایی های هر روزه با حمل پلاکاردهایی که خواست ها و مطالبات شان  را در بر دارد، در سطح خیابان های شوش وسپس تجمعات اعتراضی در مقابل فرمانداری این شهر دنبال کنند.

تشدید فشارهای اقتصادی و معیشتی، گرسنگی و بی حقوقی کارگران هفت تپه، برشی از وضعیت وخامت بار کل کارگران ایران است. کارگرانی که از بام تا شام کار می کنند، استثمار می شوند، برای کارفرمایان سود و سرمایه تولید می کنند، اما خود از داشتن ابتدایی ترین امکانات یک زندگی انسانی محرومند. کارگرانی که زیر چرخ دنده های نظام وحشی سرمایه داری حاکم بر ایران له شده اند، اما به خاطر مبارزه برای احقاق ابتدایی ترین حقوق خود، مورد ضرب و شتم قرار گرفته بازداشت و زندانی می شوند. کارگرانی که در اوج گرانی و تورم و نداری، از دریافت به موقع همان حداقل دستمزدهای بخور و نمیر ماهیانه خود نیز بی بهره اند و در این وضعیت مرگبار شیوع ویروس کرونا، دفترچه های بیمه درمانی شان نیز تمدید نمی شود.

حال با گذشت یک ماه از اعتراض و اعتصاب  وراه پیمایی و در شرایطی که فریاد گرسنگی و اخبار اعتصاب و اعتراض کارگران قهرمان هفت تپه در سراسر ایران پیچیده است، دستگاه اداری و قضائی و مقامات دولتی درسطح استان خوزستان در همدستی آشکار با کارفرمای دزد و فاسد نیشکر هفت تپه اقدام به دستگیری ناحق تعدادی از فعالین کارگری هفت تپه کرده است.

سازمان فدائیان (اقلیت)، ضرب و شتم و بازداشت فعالین کارگری هفت تپه و خبرنگاران مستقل را شدیداً محکوم کرده و خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط همه دستگیرشدگان است.

سازمان فدائیان (اقلیت)، حمایت همه جانبه خود را از اعتصاب و خواست‌های کارگران نیشکر هفت تپه اعلام  می‌کند و خواستار تحقق فوری همه‌ی خواست ها و مطالبات کارگران اعتصابی هفت تپه است.

پیروزباد مبارزات کارگران هفت‌تپه

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی- برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی- زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان ( اقلیت)

۲۴ تیر ۱۳۹۹

کار، نان، آزادی- حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

حیدر تبریزی: انشعاب اقلیت و اکثریت

انشعاب اقلیت و اکثریت

تأملی کوتاه در ارزیابی‌های مصطفی مدنی و مهدی فتاپور در این مورد

حیدر تبریزی

اخیرا مصاحبه‌ای از مصطفی مدنی با فصلنامۀ مُروا بتاریخ ۲۲ ژوئن ۲۰۲۰، تحت عنوان «نگاهی به انشعاب اقلیت و اکثریت»، در شماره ۴ این فصلنامه و مصاحبه‌ای از مهدی فتاپور به‌تاریخ ۲۲ ژوئن ۲۰۲۰ تحت عنوان «اختلافات چه بودند؟»،در نشریه به پیش، منتشر شده، که ارزیابی‌هائی در باره انشعاب اقلیت و اکثریت در این مصاحبه‌ها، ارائه شده است (۱). ظاهراً شأن نزول این مصاحبه‌ها، مشکلی است که حزب چپ به دلیل تأکید بخشی از اکثریت بر حفظ سازمان اکثریت، پس از وحدت و تشکیل حزب چپ، با آن مواجه بوده است و این مشکل نه تنها علیرغم تعیین مهلتی برای حل آن و تمدید مکرر این مهلت حل نشد، بلکه با وارد شدن فرخ نگهدار در گود و تاکید او و همفکرانش بر حفظ سازمان اکثریت، به بحرانی نیز تبدیل شد. به گونه ای که گویا سخن از انشعاب نیز می رود. البته از آن‌جا که من در جریان دقیق بحث‌ها و اختلافات آن‌ها قرار ندارم و بیشتر نظاره گری از دور هستم، نمی توانم قضاوتی هم در این مورد داشته باشم. قصدم هم پرداختن به این مساله نیست. این مقاله صرفاً تأمل کوتاهی است حول برخی نکات در باره انشعاب اقلیت و اکثریت که در این مصاحبه ها مطرح شده است. آن‌هم به این دلیل که به نظر من این انشعاب در تاریخ سازمان چریکهای فدائی خلق ایران جایگاه مهمی دارد و از آن‌جا که، پس از انقلاب، سازمان فدائی به نیروی سراسری گسترده‌ای فراروئید که با مبارزات مردم در اقصی نقاط کشور رابطه داشت، تاریخ سازمان با تاریخ مبارزات مردم پس از انقلاب نیز گره خورده‌است و لذا صرفاً تاریخ این سازمان نیست، بلکه به گونه ای جنبه‌هائی از دوره معینی از تاریخ ایران را نیز منعکس می‌کند.

ما امروز وقتی می خواهیم به شناخت کمابیش همه جانبه ای از انقلاب مشروطیت دست بیابیم، ناچاریم نه تنها، کتاب های تاریخی تدوین شده در این باره را مطالعه کنیم، بلکه علاوه بر آن به کتاب‌هائی که جنبش‌های منطقه‌ای را منعکس کرد‌ه‌ست، مراجعه کنیم و نیز خاطرات افرادی را مرور کنیم که در این انقلاب نقش داشته‌اند. حتی خواندن خاطرات ژنرال‌های ارتش اشغالگر انگلیس در ایران، هرچند که با دید معینی نگاشته شده‌است، لازم است و برای شناختن دقیق وقایع، بسیار مفید است. تاریخ سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران پس از انقلاب نیز می‌تواند به شناخت همه جانبۀ دورۀ پس از انقلاب بهمن، یاری رساند.

اقلیت و اکثریت در سازمان، طی روندی پس از انقلاب شکل گرفت و در خرداد سال ۱۳۵۹ به جدائی انجامید. در این دوره پر تلاطم، سازمان مجبور بود حول مسائل مهم موضع‌گیری کند و در اغلب موارد، تفاوت نظر و گاه اختلافات جدی بروز کرده و به صف‌بندی هائی منجر می‌شد. به عنوان نمونه، در ۲۴ اسفند سال ۱۳۵۷، مسئله این بود که؛ ما با کدام نیروها در احمد آباد باید میتینگ مشترک بگذاریم؟ و یا در جنگ نوروز ۱۳۵۸ در سنندج، در جنگ در گنبد و ترکمن صحرا، در درگیری‌های گسترد بین هواداران شریعتمداری با حکومت، در باره تظاهرات علیه حجاب اجباری، در مقابل حملۀ حزب اللهی‌ها به ستادهای سازمان در آبادان و تهران، در جنگ گسترده در کردستان و اعلام جهاد خمینی علیه خلق کرد و … چه موضعی باید اتخاذ کنیم؟ در تمامی این در گیری‌ها سازمان به‌طور مستقیم در گیر بود و تصمیمات و موضعگیری‌های سازمان صرفاً موضعگیری در نشریه یا اعلامیه نبود و نیروهای سازمان را به‌طور عملی درگیر می‌کرد و گاه نتایج سنگینی داشت. به‌عنوان نمونه تصمیم گیری در مورد شرکت یا عدم شرکت در جنگ کردستان، مسئلۀ در گیر شدن صدها پیشمرگ سازمان در این جنگ بود و صرفاً یک تصمیم خشک و خالی نبود. اقلیت و اکثریت در بطن همین روند و با بروز اختلافات حول موضع گیری نسبت به این رویدادها، شکل گرفت که بخشی جدائی‌ناپذیر از تاریخ سازمان فدائی است. روند شکل گیری اقلیت و اکثریت و چگونگی جدائی نیز به ویژه در این رابطه اهمیت دارد. ولی به شرط آن که این تراژدی را به کاریکاتور تبدیل نکنیم و شکل گیری اقلیت و اکثریت را به اختلاف حول مشی چریکی در دوره پیش از انقلاب، فرونکاهیم و سیر وقایع را آن گونه که اتفاق افتاده است، در نظر گیریم. طبیعتاً روایت افردای که نقش داشته اند، برای شناخت این روند بسیار مفید و ضروری است، اما متاسفانه باید بگویم که اغلب مطالبی که در این باره نوشته شده یا در مصاحبه‌ها بیان شده است، یک جانبه، ناقص، نادقیق، و در مواردی نه چندان کم خلاف واقع بوده‌است که این دو مصاحبه نیز نمونه‌هائی از آن است. در این نوشته من به پروسه شکل گیری اقلیت و اکثریت نخواهم پرداخت. این انجام کار فرصت بیشتری می طلبد و دستکم، نیازمند بررسی تمامی اسناد این دوره است و به اشاراتی کوتاه به چند نکته بسنده می‌کنم که عبارتند از:

نامه به بازرگان و کنار گذاشتن فرخ نگهدار

مهدی فتاپور سیاست سازمان در دو ماهه اول پس از انقلاب را در نامه به بازرگان منعکس دانسته و می نویسد:

«این سیاست در اطلاعیه‌ای تحت عنوان نامه به بازرگان منعکس شده و با واکنش مثبت ایشان مواجه شد و مورد توجه قرار گرفت. این نامه و این سیاست با مخالفت تند اکثریت قریب به اتفاق اعضای سازمان… مواجه شد. این سیاست پس از اعتراضات وسیع به نامه بازرگان به‌طور مطلق کنار گذاشته شد.از اوایل سال ۵۸ تا آبان ماه سیاست غالب در سازمان مقابله با کلیت رژیم بود. کسانی مثل فرخ نگهدار که با این سیاست همراهی نداشتند، از مسئولیت های سیاسی کنار گذاشته شدند و کسانی مثل من، مجید عبدالرحیم پور، امیر ممبینی، رضا غبرائی که با سیاست نامه به بازرگان همراه بودند در این دوره از چنین سیاستی فاصله گرفتند… رفقائی که بعدها به اقلیت پیوستند با سیاست غالب در سازمان همراه بودند(۲).”(تأکید از من است)

ابتدا باید به این نکته اشاره کنم که نویسندگان نامه به بازرگان، علیرضا اکبری(جواد) و فرخ نگهدار بودند، که غالبا هم‌فکر بودند. مهدی فتاپور هم اغلب طرفدار نظر فرخ نگهدار بود ولی تا آن جا که به خاطر می‌آورم در هیئت سیاسی موقت، امیر ممبینی با فرخ هم نظر نبودند. البته این مساله مهمی نیست که چه کسی چه موضعی داشته است، ولی این موضوع که “کسانی مثل فرخ نگهدار که با این سیاست همراهی نداشتند از مسئولیت های سیاسی کنار گذاشته شدند”، خلاف واقعیت است. فتاپور اگر می‌تواند، پاسخ دهد، کدام ارگانی نگهدار و همفکران وی را از مسئولیت سیاسی به دلیل نامه به بازرگان کنار گذاشت؟ آیا علیرضا اکبری هم کنار گذاشته شد؟ هم‌فکران نگهدار که کنار گذاشته شدند چه کسانی بودند؟ هیئت سیاسی موقت، علیرضا اکبری، امیرممبینی، فرخ نگهدار و من بودیم و هیئت اجرائی موقت، هادی، محمدرضا غبرائی، مجید عبدالرحیم پور و مهدی فتاپور(۳). البته کمی دیرتر فرخ نگهدار پس از یک جلسه انتقادی در کمیته مرکزی، به عنوان تنبیه و برای یک دوره کوتاه از مسئولیت‌هایش معلق شد. در آن جلسه دو انتقاد از نگهدار، طرح شد. انتقاد اول را هادی مطرح کرد. انتقاد این بود که؛ نگهدار پس از آزاد شدن از زندان در سال ۱۳۵۶، وقتی برای آمدن به سازمان، سراغش رفته بودند، گفته بود که علت ضربات هنوز مشخص نشده‌است و ممکن است سازمان آلوده باشد و حیف است که او به سازمان بیاید و ضربه بخورد. نگهدار بالاخره در آبان ماه ۱۳۵۷ به سازمان پیوست. انتقاد دوم این بود که وی نظراتش را مخفی کرده و بیان نمی‌کند و منتظر زمینه و فرصت مناسب برای طرح نظراتش می‌ماند. این برخوردها نوعی فرصت طلبی تلقی می‌شد و به هیچ‌وجه جنبه نظری نداشت و به خاطر نوشتن نامه به بازرگان نبود. این نامه را نگهدار و علیرضا اکبری باهم نوشته بودند ولی اکبری کنار گذاشته نشد. در این مقطع، هیچ کسی به خاطر مسائل نظری از مسئولیت هایش کنار گذاشته نشد. البته پس از پیشرفت نسبی موضگیری‌ها در رابطه با برخورد به مشی چریکی، هیئت اجرائی پس از تغییر ترکیب‌اش، به کنار گذاشتن رفقائی اقدام کرد که مشی چریکی در گذشته را به طور کامل رد نکرده بودند. به‌عنوان نمونه، مسئولیت های محسن شانه‌چی را از وی گرفته و مسئول بلند‌گو در تظاهرات کردند و مهدی سامع را از سازمان، کنار گذاشتند.

نامه به بازرگان و دفاع فرخ نگهدار از جناح لیبرال حاکمیت

فتاپور در رابطه با نامه به بازرگان، می خواهد چنین القاء کند که گویا نگهدار، خودش و کسان دیگری که نام می برد، در جناح‌بندی های حکومتی از سیاست حمایت از لیبرال ها در برابر جناح های دیگر طرفداری می‌کردند. حال آن که به هیچ‌وجه چنین نبود. در اوائل انقلاب جناح بندی های حکومتی برای ما چندان روشن نبود. خمینی بیست روز پس از انقلاب به قم رفت. او پیش از انقلاب وعده داده بود که در کارهای دولت دخالت نخواهد کرد. حزب جمهوری اسلامی هفت روز پس از انقلاب تأسیس شده بود. بازرگان نخست وزیر تعیین شده توسط خمینی بود که دولت را تشکیل داده بود. از نظر اغلب ما دولت بازرگان نماد قدرت دولتی جدید بود. من خود نیز چنین می اندیشیدم و در تحلیل کوتاهی از حاکمیت که روزهای پس از انقلاب نوشتم، ماهیت حاکمیت را ضد انقلابی ارزیابی کرده بودم، ولی تضادهای جناح های حکومتی را نتوانستم به درستی تحلیل کنم. نامه به بازرگان در نشریه کار شماره ۲ بتاریخ ۲۴ اسفند سال ۱۳۵۷ درج شده و لذا پیش از این تاریخ منتشر شده است. یعنی حدود یک‌ماه پس از قیام ۲۲ بهمن. جوهر اصلی نامه به بازرگان، به عنوان دولت انقلابی، از نظر بسیاری از رفقا به منزلۀ تایید حاکمیت و دامن زدن به توهم توده‌ها نسبت به خمینی و حاکمیت و کرنش در برابر قدرت دولتی بود. نگهدار تا اواخر پائیز سال ۱۳۵۸، تحلیل کتبی‌ای در باره حاکمیت و جناح بندی های آن ارائه نداده بود. نگهدار چون بازرگان را منتخب خمینی و نماد قدرت حاکمه جدید می‌دانست، نامه به بازرگان را نوشت و گرنه او نه تحلیلی از تضادهای جناح حاکمیت ارائه داده بود و نه مشی طرفداری از لیبرال ها در برابر جناح طرفدار ولایت فقیه را پیشنهاد می کرد. اتفاقی نبود که با عزل بازرگان به دنبال گرفتن سفارت امریکا، نشریه کار که پس از پلنوم، نگهدار مسئول اش شده بود، مشی افشاگری از لیبرال ها را در پیش گرفت و در نشریه کار شماره ۴۵،(۱۷ بهمن سال ۱۳۵۸) مقاله ای درج شد که تیتر آن عبارت بود از : “چرا بازرگان و شرکاء را دستگیر و محاکمه نمی کنید”. در مقاله آمده بود :

“اسناد افشا شده به روشنی نشان می دهد که چگونه این عناصر دست در دست روحانیون میانه رو در ماه‌های پیش از قیام برای منحرف ساختن و به شکست کشاندن مبارزات خونین خلق ما، با امپریالیسم امریکا همکاری می کردند. بسیاری از این عناصر پس از آن همه خیانت به مردم هنوز هم بر پست‌های حساس حکومت تکیه دارند. این عناصر که همیشه علیه مردم میهن ما با امپریالیسم همدست بوده و هیچ پایگاهی در میان توده ها ندارند به اعتبار آن که “منتخب امام بوده اند هنوز در رأس کارها باقی مانده اند. مردم اینک از آیت الله خمینی می خواهند حالا که خیانت های این محافل و دستجات آشکار شده است. ایشان صراحتا بر دستگیری و مجازات آن ها تأکید کند. اکنون که دوستی بازرگان و شرکاء با دشمن اصلی خلق ما یعنی امریکا کاملا افشا شده است پس چرا بازرگان هنوز عضو شورای انقلاب است؟ چرا او را دستگیر نمی کنند؟ چرا شرکای بارزگان هنوز در راس حساس ترین ارگان های حکومتی هستند.
“(تاکید ها از من است)

بد نیست همین جا اشاره کنم که در گرماگرم در گیری‌های شدید بین طرفداران شریعتمداری و خمینی در تبریز، بخشی از اسناد ساواک به دست هیئت تحریریه کار رسید. یکی از سند ها در باره آیت الله شریعتمداری بود. ما در نشریه کار اسنادی از ساواک را که مهم بود، منتشر می کردیم. حول انتشار این سند بحث زیادی کردیم ولی از آن جا موضع تحریریه بی طرفی در مورد این درگیری بود و انتشار سند در آن شرایط به نفع طرفداران خمینی بود، در تحریریه به توافق رسیدیم که سند را منتشر نکنیم. ولی پس آن که نگهدار مسئول نشریه کار شد و سازماندهی را تغییر داد، این سند را با آب و تاب در نشریه چاپ نمود و کارزار افشای آیت الله شریعمداری را آغاز کرد.

وصله دفاع از لیبرال‌ها به نگهدار که هدایتگر سیاست های سازمان در دوره پس از پلنوم بود، اصلاً نمی چسبد. نگهدار حتی «رادیکال» تر از خمینی و طرفداران ولایت فقیه بود و انتقاد می کند که چرا بازرگان و شرکاء اش، دستگیر، زندانی و محاکمه نمی شوند. در این مقاله( که در ۱۷ بهمن سال ۱۳۵۸ یعنی چند ماه پیش از انشعاب اقلیت و اکثریت صورت گرفته شده است) استدلالی که به کار گرفته شده است، کپیه استدلال های حزب توده بود. در تحلیل حزب توده هم، با محور قرار دادن مبارزه با امریکا به‌مثابه دشمن اصلی، دفاع از خمینی و طرفداران ولایت فقیه در حاکمیت، توجیه می‌شد. اگر نگهدار نامه به بازرگان را نوشت به این خاطر بود که بازرگان، منتخب امام بود و نه این‌که لیبرال‌ها را در حاکمیت تقویت کند. دفاع او از خمینی و نام‌ نگاری امروزش به خامنه‌ای، نامه‌اش به بوش و… از نگاه او به قدرت و دخیل بستن‌اش به فردی که در رأس قدرت است، ناشی می‌شود. هرچند که آن روز به صراحت امروز نبود.

مدت کوتاهی پس از برکناری دولت بازرگان، نگهدار مقاله‌ای نوشت که در درون سازمان به طور وسیع پخش شد. در آن نوشته بود؛ ولایت فقیه بازتاب آرمانگرائی خرده بورژوازی سنتی است. خمینی و روحانیت طرفدار وی نمایندگان خرده بورژوازی و جزو نیروهای انقلاب هستند که دگم‌هایشان به نفع منافع طبقاتی خورده بورژوازی سائیده خواهد شد. در برابر چنین استدلالی، اقلیت تأکید داشت که :

“البته ولایت فقیه ویژ گی خاصی نیز دارد و آن امتیازاتی است که برای روحانیت در نظرگرفته است و بیانگر تلاشی است برای تلفیق دین و سیاست که در حقیقت انعکاس تلاش روحانیت است برای حفظ امتیازات ویژه و تضمین موقعیت اجتماعی اش.”(۴)

این ادعای فتاپور که گویا نگهدار و کسان دیگری، تحلیلی از جناح های حاکمیت داشتند و از مشی تقویت لیبرال ها در حاکمیت حرکت می کردند، بر هیچ سندی استوار نیست. آیا کسانی که فتاپور از آن ها نام می برد، به این موضع گیری های نگهدار و نشریه کار در افشای لیبرال ها، اعتراضی کردند؟ ما که نه دیدیم و نه شنیدیم. اگر فتاپورسندی دارد ارائه دهد. این گونه روایت ها، بازگوی واقعیت های آن دوره نیست، روایت پردازی غیر واقعی با دید امروزین و بمنظور تطهیر گذشته است و تصویر کاملاً غلطی از نظرات و اختلافات ارائه می دهد.

پلنوم چرا و چگونه تشکیل شد و چه مصوباتی داشت

تصمیم به برگزاری پلنوم، پس از حمله نیروهای رژیم به کردستان، آغاز جنگ شدید و اعلام جهاد خمینی علیه خلق کرد، اشغال ستاد سازمان در خیابان میکده در تهران، توسط حزب اللهی ها، مختنق شدن فضای کشور، به‌هم ریخته شدن مناسبات تشکیلاتی سازمان در تهران و ارتباطات با سایر مناطق و در شرایطی گرفته شد، که با بروز اختلاف نظر بر سر سیاست سازمان نسبت به جنگ در کردستان، بحران درون سازمان، به شدت حاد شده بود. در رابطه با جنگ در کردستان، سه نظر بروز کرد : ۱- در جنگ در کردستان، نباید شرکت کرد. ۲- در جنگ کردستان، بدون نام سازمان و با نام دیگری باید شرکت کرد. ۳- در جنگ کردستان، با نام سازمان باید شرکت کرد. توجه داشته باشیم که این اختلافات زمانی بروز کرد که رفقای ما در کردستان عملاً در جنگ درگیر شده‌بودند.

مرکزیت در فراخوان به تشکیلات نوشته بود:

“رفقا! مرکزیت سازمان با ارزیابی کیفیت و موقعیت، توانائی خود و بُعد و اهمیت مسائلی که مطرح است و در راس همه این مسائل چنانکه گفتیم تعیین مضمون عمده فعالیت تشکیلات در آینده کوتاه مدت و همچنین تعیین رابطه این وظیفه عمده با سایر وظائف و به دنبال آن تعیین یک خط مشی عمومی برای جزء به جزء مناطق ایران به ویژه و با تاکید خاص بر کردستان را بر عهده پلنوم دانست”
 (تاکیدها از من است)

از این موضوع که در انتخاب افرادی که در پلنوم شرکت کردند، هیئت اجرائی همراه با بخشی از هیئت سیاسی چه اعمال نظر هائی کردند، می گذرم. دو نوشته به پلنوم عرضه شد. یکی را امیر ممبینی نوشته بود و بحران را ناشی از تضاد سیستم ایدئولوژیک گذشته سازمان با اندیشه نوین ارزیابی می کرد و وظیفه مقدم را تعیین تکلیف با اندیشه گذشته و در حقیقت مشی چریکی، طرح می کرد و پیشنهادش این بود که؛ فعالیت های سازمان تا نود در صد کاهش یابد و حوزه های بحث در باره مارکسیسم و مشی گذشته تشکیل شود و پس پایان بحث در باره گذشته، مانیفست مواضع در این باره تدوین شود و قطعیت یابد و سپس به سایر مسائل پرداخته شود. نوشته دوم، نظر هیئت تحریریه نشریه کار بود. این نوشته از چهار بخش تشکیل می شد. ۱- تحلیل بحران اقتصادی و سیاسی ۲- تحلیل ماهیت و ترکیب حاکمیت جدید. ۳- ارزیابی موقعیت جنبش کارگری و توده ای، روحیات توده ها در مناطق مختلف. ۴- رابطه جنبش مقاومت خلق کرد با مبارزات سراسری در سایر مناطق و پیشبرد سیاست مشخص در قبال جنگ در کردستان مبتنی بر شرکت فعالانه در این جنبش مقاومت و دفاع صریح از حقوق دمکراتیک و حق تعیین سرنوشت خلق کرد و اعلام رسمی این سیاست. در این جزوه پیش بینی شده بود که با توجه به تناسب قوا، احتمال دارد، حاکمیت عقب نشینی کرده و تن به صلحی موقت، نظیر ترکمن صحرا بدهد که پیروزی موقتی برای جنبش انقلابی می‌توانست باشد. بخش اول را اکبر کامیابی، بخش سوم را منصور اسکندری و بخش دوم و چهارم را من نوشته بودم.

با این توجه به این که هیئت تحریریه کار، در تیر ماه سال ۱۳۵۸، طی نامه ای به اعضای سازمان، نظر خود را در مورد بحران درون سازمان، ارائه کرده و بر ضرورت متمرکز شدن مبارزه ایدئولوژیک حول تدوین برنامه و مشخص کردن سیاست و مشی سازمان تأکید کرده بود و اصلی ترین دلیل فراخواندن پلنوم، پاسخ به مساله روز و مبرمِ سیاست سازمان نسبت به جنگ در کردستان بود، نوشته هیئت تحریریه نشریه کار، حول مشی سیاسی و مساله چگونگی شرکت در جنبش مقاومت خلق کرد، متمرکز بود. اما نوشته اکثریت اساسا اشاره ای به مسائل سیاسی، خط مشی عمومی و مساله جنبش مقاومت در کردستان نداشت و صرفاً به بررسی بحران و ضرورت انتقاد از بینش گذشته یا در حقیقت، مشی چریکی سازمان در گذشته، بمثابه وظیفۀ مقدم، پرداخته بود. این جزوات پس از تشکیل پلنوم و در پلنوم پخش شد و بحثی در تشکیلات حول آن ها صورت نگرفته بود. بدین ترتیب روشن شد که اکثریت مرکزیت، قصدش پرداختن به مسائل مبرم و سیاست سازمان و کردستان، نبوده و صرفاً پرداختن به نقد مشی چریکی در گذشته است. در عمل هم، علیرغم مخالفت اقلیت، اکثریت آگاهانه تلاش کرد که بحث در همین زمینه، محدود شود و به بهانۀ ضیق وقت، به هیچ مساله دیگری از جمله کردستان پرداخته نشد. حال آن که اختلاف حول مشی سازمان در قبال جنگ در کردستان، از علل اساسی فراخواندن پلنوم بود و در دستور کار پلنوم، بر آن تأکید شده بود.

علت این امر روشن بود. به نظر من، اکثریت مرکزیت می دانست که اگر بحث روی دستور جلسه تعیین شده و مسائل سیاسی صورت بگیرد، صف بندی ها تغییر خواهد کرد و چه بسا اکثریت آراء را نخواهند داشت و نخواهد توانست موقعیت خود را تحکیم کند. گرچه بحث ها نشان داد که اکثریت شرکت کنندگان در پلنوم، مشی چریکی در گذشته را بطور کامل رد کرده‌اند، ولی قطعنامه ای مبنی بر رد مشی چریکی ارائه نشد. سه قطعنامه ای که ارائه شد (یکی از طرف اقلیت و دو تا از طرف اکثریت)، همگی در باره بحران و راه حل برای برون رفت از آن بود. در قطعنامه اقلیت آمده‌بود:

“در مبارزه ایدئولوژیکی که سازمان می یابد از کانال پاسخ به نیازهای مبرم جنبش و تدوین هدف و برنامه، استراتژی و تاکتیک در جهت حل بحران حرکت کنیم. در طی این پروسه با انحرافات گذشته نیز برخورد خواهد شد. در جریان تدوین هدف و برنامه، استراتژی و تاکتیک(برنامه انقلاب، مرحله انقلاب و… ) دیدگاه های مختلف و انحرافات چپ و راست خود رامشخص می سازد. صف بندی های ایدئولوژیک- سیاسی که طی این پروسه مبارزه ایدئولوژیک به وجود آمده است، در کنگره تعیین تکلیف خواهند نمود.”

در قطعنامه سوم مصوب اکثریت پلنوم آمده است.

“مبارزه ایدئولوژیک برای حل بحران ایدئولوژیک در دو روند بهم پیوسته با تاکید بر تقدم و تأخر آن سازمان داده می شود:

۱) با سیستم ایدئولوژیک گذشته بر محور “تحکیم اصول” و دستیابی به یک مبنای ایدئولوژیک حداقل مارکسیست- لنینیستی برخورد لازم صورت می گیرد دستیابی به این مبنا برای حرکت اصولی و پیشرفت در وحدت سیاسی و تدوین هدف و برنامه ضرورت دارد. در پایان این روند مانیفست تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان جهت تصویب در کنگره تهیه و تنظیم می شود.

۲)- در ادامه مبارزه ایدئولوژیک سازمان یافته، تدوین هدف و برنامه و استراتژی و تاکتیک آغاز و ادامه می یابد … گروهبندی های ایدئولوژیک- سیاسی که طی این روند شکل گرفته در کنگره تعیین تکلیف خواهند کرد.”

همان گونه که بروشنی دیده می شود، اگر قطعنامه ها را هم مبنا قرار دهیم اختلاف اصلی دو قطعنامه در روند و چگونگی پیشبرد مبارزه ایدئولوژیک است. به بیان ساده تر از نظر اکثر فعالیت های سازمان می بایست؛ تا نود در صد کاهش یابد و مبارزه ایدئولوژیک حول گذشته صورت بگیرد و اقلیت بر این نظر بود که فعالیت‌های سازمان باید ادامه یابد و نمی‌تواند تعطیل شود و مبارزه ایدئولوژیک حول مسائل آینده باید متمرکز شود.

اختلاف اقلیت واکثریت حول چه بود

اکثریتی ها همیشه ادعا کرده‌اند که؛ انشعاب حول برخورد به مشی چریکی در دوره رژیم شاه صورت گرفته و در مقابل اقلیتی‌ها نیز همواره بر این موضوع تأکید داشته اند که؛ انشعاب اقلیت و اکثریت حول تحلیل حاکمیت و چگونگی برخورد به آن، تحقق یافته است. این مشاجره ای چهل ساله بین این دو طیف است. فتاپور می نویسد :

“صف بندی اقلیت- اکثریت بر اساس همان تقسیم بندی موافقین و مخالفین مبارزه چریکی در زمان شاه بود.”

مدنی هم در مصاحبه‌اش جانب اکثریت را گرفته و می‌نویسد :

“بر اساس سندی که در این پلنوم به تصویب رسید، موارد اختلاف حول دو مقوله ی معین شکل گرفته بود. یکی “نقد گذشته” و دوم “بازگشت به اصول”! در مورد نقد خط مشی گذشته، نظری که در رای گیری نهائی پلنوم اکثریت شد، نقطه نظرات مطرح شده در مقاله “پاسخ به رفیق اشرف دهقانی” را کافی می دانست. … در مورد «بازگشت به اصول» که بیش از همه فرج کاظمی و فرخ نگهدار روی آن تأکید می ورزیدند، به این اصل خلاصه می شد که بدون کار ایدئولوژیک و بازگشت به اصول مارکسیسم، سازمان گام از گام نمی‌تواند و نباید بردارد. بنابر این نظریه، سند مصوبه که اکثریت آراء پلنوم را به خود اختصاص داد، چنین فرموله شده بود: اتخاذ هر گونه تاکتیک سیاسی توسط کمیتۀ مرکزی مبتنی بر پایان کار ایدئولوژیک و بازگشت به اصول مارکسیسم است.

در نقطه، مقابل نظر ما که به اقلیت پلنوم تبدیل گشت، در مورد نقد گذشته، جزوه پاسخ به اشرف دهقانی را کافی نمی دانست. ما معتقد بودیم سازمان در شرایطی قرار ندارد که عجولانه و در حاشیه یک پاسخ، گذشته خود را رد کند. در مورد دوم یعنی بازگشت به اصول، سند مورد نظر ما بر خلاف نظر اکثریت تأکید داشت: وظیفه نخست سازمان اتخاذ تاکتیک های سیاسی ست. کار ایدئولوژیک می‌بایست به موازات و کنار کار سیاسی پیش برده شود.”(تأکیدها از من است)

خوشبختانه این اختلاف از جمله موارد نادری در تاریخ فدائی است که اسنادی هر چند کم، موجود است و می توان برای سنجش میزان صحت و سقم روایت ها به آن اسناد رجوع کرد. اقلیت در تاریخ دوم تیر سال ۱۳۵۹،( یک ماه پس از انشعاب)، جزوه‌ای را تحت عنوان “پاسخ اقلیت به نامه مرکزیت”(۵) منتشر کرد در این جزوه، نامه اقلیت به مرکزیت و نظر مرکزیت پیرامون مصوبۀ پلنوم در باره راه حل بحران و نظر مرکزیت پیرامون اقلیت درون سازمان، درج شده‌است که جنبه هائی از حقایق را روشن می‌کند.

در نامه مرکزیت، شش ماه پس از پلنوم، پیرامون مصوبه پلنوم در باره راه حل بحران چنین آمده‌است :

“مرکزیت سازمان ضمن بررسی مصوبه بند “ج”، یعنی مصوبه اکثریت موفق شد اشتباهات این مصوبه و ریشه‌ها و انگیزه اشتباهات را تشریح و تحلیل نماید. … بند “ج” یعنی مصوبه اکثریت که می بایست ناظر بر فعالیت سازمان باشد دارای تناقضات و اشکالاتی است که اجرا و تطابق آن با شرایط متحول کنونی ناممکن است. … نظریه فوق اولاً آن مبارزه ایدئولوژیکی را که تا مقطع پلنوم صورت گرفته‌بود و نیز کوشش های سازمان را در جهت هویت بخشیدن به بینش نوین(از جمله جزوۀ پاسخ به اشرف…) را بکلی نا دیده می گیرد. …. ادامه بحران تا مقطع تشکیل پلنوم نه به علت مسلط نبودن بینش نوین در سازمان، بلکه به علت رسمیت نیافتن آن به عنوان بینش حاکم(اکثریت ) بود.
 “(۶)(تأکیدها از من است)

همان‌طور که به روشنی، دیده می شود، در نامه مرکزیت، نادیده گرفتن کوشش‌ها در جهت هویت بخشیدن به بینش نوین، از جمله جزوه پاسخ به اشرف دهقانی در پلنوم، مورد انتقاد قرار گرفته است. طبیعتاً جزوه‌ای که نادیده گرفته شده، نمی توانسته مبنای اختلاف و صف بندی باشد. در پلنوم اساساً بحثی در باره جزوه پاسخ به اشرف دهقانی صورت نگرفت که اکثریت آن را کافی بداند و اقلیت ناکافی. اگر اکثریت آن را کافی می دانست در قطعنامه خود، ضرورت برخورد با سیستم ایدئولوژیک گذشته را نمی گنجاند. به نظر می رسد مدنی، انتقاد مرکزیت از مصوبات پلنوم را که شش ماه بعد تنظیم شد، با مباحثات و مصوبات پلنوم قاطی کرده‌است.

مدنی بحث‌ها و نامه مرکزیت را با پلنوم عوضی گرفته‌است. در نامه مرکزیت اضافه می‌شود:

“اساس اختلاف دو جریان فکری نه بر سر حاکمیت و موقعیت جنبش بلکه همانا بر سر رابطه توده و پیشرو و در حقیقت بر سر پاسخ به مساله اساسی فلسفه بوده و هست … از آنجا که رفقا بعد از پلنوم تصمیم گرفتند و تعهد کردند نظرات خود را پیرامون اساسی ترین مساله مورد اختلاف طی چند ماه (دو ماه) تدوین کرده ارائه دهند … تا زمینه برای پایان دادن به صف بندی درون سازمان فراهم گردد. … لذا مرکزیت یک بار دیگر به رفقای اقلیت پیشنهاد می کند چنانچه هنوز هویت گذشته خود را حفظ کرده اند، موظف اند نظر خود را پیرامون مواضع اعلام شده اکثریت در باره مساله اساسی مورد اختلاف به سازمان ارائه دهند. بدیهی است پیش از حل نهائی مساله اساسی مورد اختلاف که موجب اصلی شکل گیری اقلیت و اکثریت در درون سازمان بوده است، پایان دادن به صف بندی موجود اقلیت و اکثریت در سازمان امکان پذیر نیست. اقلیت بر سر همین اختلاف اساسی پدید آمده است و لزوماً می باید در پایان یک پروسه … به صف بندی موجود پایان داده شود. … در صورتی که رفقای اقلیت نظرات خود را پیرامون بینش گذشته و نظرات اعلان شده اکثریت به سازمان ارائه ندهند مرکزیت سازمان برای ارائه نظرات اکثریت به مثابه نظرات سازمان در سطح جامعه تدارک لازم را انجام خواهد داد. بدیهی است ارگانی که چنین تصمیمی را اتخاذ می کند در باره رابطه سازمان با رفقای اقلیت نیز تصمیم مقتضی را اتخاذ خواهد کرد. ”

اقلیت که از همان آغاز بر مبارزه ایدئولوژیک حول مساله مبرم از جمله تحلیل حاکمیت و مشی سازمان در قبال آن تاکید داشت در پاسخ به نامه مرکزیت به صراحت نوشت :

“ما با این تحلیل که دیگر بر خلاف نظر غالب در مقطع پلنوم، امروز توده های سازمانی به ضرورت برخورد مشخص با مسائل مبرم پیش رویمان پی برده اند و از طرف دیگر مرکزیت سازمان سعی دارد که این بار هم هر طور شده از برخورد مشخصفرار نماید و بازهم ما را در جهت مسائل غیر عمده سوق دهد، مخالفیم. لذا با این که نظرات خود را راجع به “اعمال قهر پیشرو”، “توده و پیشرو”، “حزب” و سایر مبانی مورد اختلاف، مدون نموده ایم، آگاهانه از ارائه آن به تشکیلات تا تعیین تکلیف تحلیل مان نسبت به حاکمیت، خودداری می کنیم”

اقلیت نظرات خود روی گذشته را تدوین کرده بود، ولی آگاهانه از ارائه آن خوداری کرد و تهدید مرکزیت به اخراج اقلیت را به هیچ گرفت. برای این که اقلیت یا دستکم بخش مهمی از اقلیت در صورت رد مشی چریکی در گذشته حاضر به جدائی نبودند. در اقلیت هیچ کسی در شرایط پس از انقلاب، پیشنهاد پیشبرد مشی چریکی را نداشت. اختلاف در نحوه برخورد نسبت به مشی چریکی در دوره رژیم شاه بود. اغلب رفقای اقلیت خود انتقادات جدی به گذشته سازمان و مشی چریکی داشتند. اختلاف اکثریت و اقلیت در این عرصه، عمدتاً حول نفی کامل گذشته یا، انتقاد از گذشته بود.

مضمون جزوه پاسخ به اشرف دهقانی که توسط نگهدار نوشته شده بود و نحوۀ غیر دمکراتیک انتشار آن، مورد انتقاد شدید هیئت تحریریه نشریه کار قرار گرفته بود. هیئت تحریریه نقدی نیز بر آن نوشت. در جلسۀ مرکزیت پس از انتشار این جزوه، نحوه غیردموکراتیک انتشار آن، مورد بحث واقع شد. برخی از اعضای مرکزیت، از من سوال کردند، اگر سازمان مشی چریکی را به طور کامل رد کند، آیا من انشعا ب خواهم کرد؟ من به صراحت پاسخ دادم ، نه و گفتم : من سر مشی چریکی در گذشته که پس از انقلاب اساساً موضوعیت خود را از دست داده است، به هیچوجه، ولی حول آینده و مشی و استراتژی مان در قبال حاکمیت اگر اختلافات جدی باشد، می کنم. من زمانی که مسئول نشریه کار بودم، در حوزه نشریه کار۷، گزارش کاملی از مذاکرات و مباحثات مرکزیت می دادم و روی گزارش و مواضعی که من در جلسات مرکزیت می گرفتم، بحث و بررسی صورت می گرفت. رفقای حوزه کار با این موضع گیری من موافق بودند. هادی هنگامی که بحث رد مشی چریکی جدی شد، نظرش این بود که حول مشی چریکی باید تعیین تکلیف کرد و با این موضع گیری من هم مخالف بود و آن را سازشکارانه ارزیابی می کرد. اما هادی هم حول این مساله که مبارزه ایدئولوژیک باید حول مسائل مبرم، از جمله حاکمیت و مشی ما در قبال آن باید متمرکز شود و صف بندی ها در آن رابطه شکل بگیرد، با سایر رفقا هم نظر بود. در بین رفقای اقلیت در این باره اتفاق نظر کامل وجود داشت. روی این موضوع، در نامه اقلیت به مرکزیت، نیز تأکید کردیم و هیچ کسی مخالف آن نبود. ولی اکثریت می خواست بحث مشی چریکی را عمده کرده و به زور بر اقلیت و سازمان تحمیل کند. حتی بند “ج” مصوبه پلنوم هم، گرچه مبارزه ایدئولوژیک را به دو مرحله تقسیم می کند ولی به سرانجام رساندن هردو مرحله و سپس تعیین تکلیف در کنگره را مطرح می کند و نه صرفاً تعیین تکلیف حول برخورد به مشی چریکی در گذشته را. در این مورد نیز مرکزیت آشکارا مصوبه پلنوم را نقض می کند و به زور می خواهد صف بندی حول مشی چریکی را بر اقلیت تحمیل کرده و از بحث حول مسائل مبرم جنبش و حاکمیت طفره رود و به صف بندی اقلیت و اکثریت خاتمه دهد. صاف ساده باید گفت مرکزیت، مصوبات پلنوم را که خود به آن رای داده داده بود دور ریخت و تصمیمات خودسرانه مغایر با مصوبات پلنوم، در حرف و عمل در پیش گرفت و امروز هم همچنان، صف بندی اقلیت و اکثریت حول مشی چریکی را مصاحبه کنندگان می خواهند برخوانندگان شان حقنه کنند. در طیف اقلیت حول چگونگی بر خورد به مشی چریکی در گذشته تفاوت نظر کم نبود. این که بخشی از رفقائی که مشی چریکی را بطور کامل رد کرده بودند، با اقلیت جدا شدند و نحوه برخورد به مشی چریکی معیاری برای عضو گیری در اقلیت نبود. این موضوع را بخوبی روشن می کند.

حول تحلیل حاکمیت و گرفتن سفارت امریکا، توسط دانشجویان خط امام، در هیئت سیاسی اختلاف جدی بین سه نفر دیگر و من، بروز کرد. من شدیا ً مخالف تحلیل ضمیمه نشریه کار شماره ۳۵ و چرخش در ارزیابی و سیاست سازمان بودم. رفقای حوزه کار نیز به طور جدی انتقاد داشتند. مدت کوتاهی پس از برکناری دولت بازرگان، نگهدار مقاله ای نوشت که در درون سازمان به طور وسیع پخش شد. در آن نوشته بود؛ ولایت فقیه بازتاب آرمانگرائی خرده بورژوازی سنتی است. خمینی و روحانیت طرفدار وی نمایندگان خورده بورژوازی و جزو نیروهای انقلاب هستند که دگم هایشان به نفع منافع طبقاتی خورده بورژوازی سائیده خواهد شد. همان موقع رفقای حوزه کار، نقدی بر این جزوه نوشتند که برای پخش درونی به مرکزیت داده شد. مرکزیت قبول کرد پخش کند ولی عملا جلوی پخش آن را گرفت.

مروری بر روند شکل گیری اقلیت و اکثریت، از آغاز تا مقطع انشعاب نشان می دهد که دو جناح بتدریج به لحاظ نظری و به طور مشخص، حول تحلیل حاکمیت و مشی سیاسی سازمان در قبال آن از همدیگر دور می شوند. پس از چرخشی که به دنبال گرفتن سفارت توسط دانشجویان خط امام در نظرات هیئت سیاسی و جناح اکثریت در راستای حمایت از حاکمیت صورت گرفت، این دور شدن تسریع شد. نگاهی به نشریه کار از شماره ۳۵ تا ۶۱ و بویژه نشریه ریگای گل(نشریه شاخه کردستان سازمان) این مساله را بخوبی آشکار می کند. متاسفانه نظریه پردازان یا بهتر بگویم پیش برندگان نظریه راست در مرکزیت، با پیروی از اصل تقیه نظرات خود را بطور صریح بیان نمی کردند و می خواستند گام به گام آن نظرات را بر سازمان مسلط کنند(۸). در بهار سال ۱۳۵۸، یعنی، پیش از انشعاب هیئتی از طرف مرکزیت برای مذاکره به باکو فرستاده شد که کاملا مخفی نگهداشته شده بود و من سال ها بعد در خارج از کشور از آن مطلع شدم. در کردستان برای پیشبرد سیاست خلع سلاح پیشمرگه ها، بدون آن که خود پیشمرگه ها متوجه شوند، آرام آرام زمینه سازی میکردند. مذاکرۀ مصطفی مدنی و فرخ نگهدار با بهشتی از آن موضع سازشکارانه، رعد و برق در آسمان بی ابر نبود، بلکه نمودی از آن زمینه سازی ها بود. مدت کوتاهی پس از انشعاب سیاست خلع سلاح پیشمرگه های شاخه کردستان اکثریت کاملاً علنی شد. زمانی که در بهمن ماه سال ۱۳۵۸ تظاهرات مسالمت آمیز سازمان در گنبد، مورد هجوم حزب اللهی واقع شد و شوراهای ترکمن صحرا به خاک و خون کشیده شدند، نشریه کار آن را توطئه امپریالیسم و سلطنت طلبان خواند. نمونه های بسیاری وجود دارد که نشان می دهد، جناح اکثریت نه تنها در حرف بلکه در عمل نیز تا چه میزان در جهت راست و حمایت از حاکمیت پیش رفته بود.

این که مدنی و فتاپور ادعا می کنند که گویا نظر اکثریت روی حاکمیت مشخص نبود و لذا انشعاب اقلیت و اکثریت حول مشی چریکی در گذشته صورت گرفته است، یک شوخی تحریف آمیز بیش نیست. این درست است که اکثریت می خواست بحث با اقلیت حول مشی چریکی در گذشته صورت بگیرد و تعیین تکلیف شود ولی اقلیت هم تأکید داشت که بحث باید حول تحلیل حاکمیت متمرکز شود تا سیاست سازمان در برابر حاکمیت و سمت و سوی عملکرد روزمره سازمان، مشخص شده و با سیاست راستی که اکثریت پیش میبرد، تعیین تکلیف شود. تمامی اسناد موجود این موضوع را بروشنی نشان می دهد. یکی از دلائل اصلی مدنی برای کنار کشیدن خود از اقلیت، پس از پلنوم و رفتنش به مرکزیت، تغییر نظر وی نسبت به حاکمیت بود. ولی او همچنان رابط مرکزیت با حوزه کار بود و نظر ما ها را در این باره به خوبی می داند. مدنی نمی تواند، از نوشته های جناح اقلیت یک سطر در اثبات ادعای خود ارائه دهد.

فتاپور ادعا می کند که سیاست جدید سازمان حتی در مرکزیت هم به طور جدی مورد بحث قرار نگرفته بود. که به نظر من حرف بی پایه ای است. اما این سیاست جدید از نه کار ۵۹(بتاریخ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۹) بلکه از کار ۳۵(بتاریخ ۲۱ آبان ۱۳۵۸) آغاز شد. فتاپور برای این که بتواند اثبات نماید که انشعاب حول مشی چریکی بوده است، به عذر بدتر از گناه متوسل می شود و می گوید؛ سیاستی که قریب به هفت ماه به پیش برده شده بود، حتی در مرکزیت هم به طور جدی مورد بحث قرار نگرفته بوده است!! پس چه کسی و کدام ارگانی این سیاست ها را پیش می بُرد؟!. فرخ نگهدار به تنهائی این سیاست ها را پیش می بُرد و مرکزیت، هیئت سیاسی و اجرائی از آن خبر نداشت؟!. مناسبات سازمان با حزب توده در این هفت ماه چگونه بود؟ تدارک مسافرت مخفی هیئت نمایندگی سازمان به باکو از چه طریقی و بچه دلیلی صورت گرفت؟ و…. متاسفانه اکثریت نه در این موارد بلکه در بسیاری موارد دیگر از جمله رابطه با ک.گ.ب. در دوره مهاجرت در شوروی، پس از گذشت چهل سال هنوز هیچ گزارشی نداده است. شاید اینها اسرار دولتی است؟ ولی اسرار دولتی نیز پس از گذشت یکدور( معمولاً ۲۵ سال) قابل دسترسی است. آیا می خواهید مردم باور کنند که پس از پلنوم در سیاست سازمان چرخشی اساسی، رخ می دهد و گرایش به راست روز به روز، بشدت و با شتاب تقویت می شود ولی طی هفت ماه، بحثی بطور جدی در مرکزیت، حول این سیاست ها، صورت نمی گیرد!!. و…. .

مدنی عنوان می کند که مرکزیت بسرعت یک هیئت سیاسی را سازماندهی کرد که مسئولیت نشریۀ کار و اتخاذ سیاست ها را برعهده گرفت و با مشورت هیئت اجرائی به تصمیم می رسید. پس دستکم مدنی بعنوان عضو هیئت سیاسی و فتاپور بعنوان عضو هیئت اجرائی در جریان بحث ها و تصمیم گیری مربوط به سیاست ها و موضعگیری های نشریه کار بوده اند. و قطعاً در بحث ها و موضعگیری ها شرکت داشته اند، ولی امروز اظهار بی اطلاعی می کنند. واقعاً می خواهید دیگران این را باور کنند؟

برای کسی که بخواهد منصفانه قضاوت کند، تشخیص نادرستی ادعای مدنی و فتاپور در مورد اینکه اختلاف اصلی اقلیت و اکثریت نه حول تحلیل حاکمیت بلکه بر سر مشی چریکی بوده است و تحلیل حاکمیت، حتی در مرکزیت هم مورد بحث قرار نگرفته بود، چندان دشوار نیست.

مناسبات اقلیت و اکثریت پس از پلنوم و چگونگی انشعاب

مدنی در رابطه با مناسبات اقلیت و اکثریت می نویسد :

“بعد از پلنوم نه اکثریت و نه اقلیت، هیچکدام بر قرارهای خود پایبند نماندند. در چشم بهم زدنی نقش ها و وظایف عوض شدند. اکثریت سند مصوبه اقلیت را در دستور کار گذاشت و اقلیت به مصوبه اکثریت بازگشت. اکثریت به سرعت یک هیئت سیاسی را سازماندهی کرد که مسئولیت نشریه ی کار و اتخاذ سیاست ها را برعهده می گرفت و با مشورت هیئت اجرائی به تصمیم می رسید. اقلیت به عکس، تاکتیک ها را وانهاد و به کار ایدئولوژیک روی آورد. مسئولیت هیئت اجرائی را مجید عبدالرحیم پور، خسرو فتاپور و رضا غبرائی بر عهده داشتند که هرسه از اکثریت بودند. ترکیب هیئت سیاسی، اما یک ترکیب دموکراتیک و تقدیر برانگیز بود. چهار نفر( فرج کاظمی، فرخ نگهدار، جمشید طاهری پور و اصغر سلطان آبادی) از اکثریت و دو نفر( حیدر و من) از اقلیت. دو نفر مشاورین هیئت سیاسی نیز اکبر کامیابی) (از اقلیت بود و (علی کشتگر) که در تحریریه سابق مشارکت داشت. او بیشتر به نظر اقلیت نزدیک بود.

اکثریت مسئولیت کار ایدئولوژیک را بر عهدۀ فرج کاظمی گذاشت و اقلیت تحلیل و بررسی مسئله”قهر” را به من و اکبر کامیابی سپرد…. در اولین جلسه ی هیئت سیاسی، حیدر و اکبر حتی برای توضیح نظراتشان شرکت نکردند. هر دو در نامه کوتاهی به کمیته مرکزی از مسئولیت های خود استعفا کردند. دلیل استعفا را بر این گذاشتند که “اپورتونیسم بر کمیته ی مرکزی سازمان غلبه یافته است”! همزمان یک گروه از دیگر طرفداران اقلیت تحت نام گروه ایدئولوژیک ایجاد کردند تا بحث ها را در بدنه تشکیلات هدایت کنند.

این استعفاها جرقه انشعاب بودند و سازمان را به سرعت به سوی یک تشکیلات دو قطبی پیش می بردند. من در مخالفت با این روش و اعلام خطر از انشعابی که سازمان را تهدید می کرد، از همراهی با اقلیت دست کشیدم.”(تأکید از من است)

این که بعد از پلنوم نه اکثریت و نه اقلیت، هیچکدام به قرارهای خود پایبند نماندند. ماستمالی کردن نقض آشکار مصوبات پلنوم توسط اکثریت و قضاوتی بغایت غیرمنصفانه و یک طرفه است. که برخورد اکثریت و اقلیت پس از پلنوم را همسان نشان می دهد. حال این که اصلا چنین نیست. وقتی قراری در پلنوم تصویب می شود می بایست اجرا شود. این یک اصل ابتدائی دمکراسی تشکیلاتی است. اقلیت علیرغم این که رای مخالف به مصوبات پلنوم داده بود به آن تن داد. اما اکثریت که خود به قرار پلنوم رای داده بود، آن را زیر پا گذاشت. آیا این دو برخورد همسنگ است؟ و آیا مدنی که عضو این مرکزیت بود، به زیر پا گذاشتن این اصل ابتدائی دمکراسی، اعتراضی کرد؟ یا این که خود او هم با نقض قرار پلنوم همراهی کرد؟ دستکم مرکزیت می توانست در دو سطر به تشکیلات اعلام کند که مصوبات قابل اجرا نیست و آن را نقض می کند. و اگر مرکزیت این کار را نمی کرد، مدنی به عنوان یک عضو مرکزیت که در جریان کامل بحث های و کارهای مرکزیت بود، حق داشت که به طور فردی به تشکیلات نامه بنویسد و نقض مصوبه پلنوم را خاطر نشان کند. ولی متاسفانه او هم با نقض مصوبات همراهی کرد.

در مورد هیئت سیاسی آنچه مصطفی گفته، کاملاً غلط است. واقعیت این است که با تغییر ترکیب هیئت اجرائی در اوائل سال ۱۳۵۸، و پس از پیشرفت نسبی موضگیری ها در رابطه با برخورد به مشی چریکی، هیئت اجرائی به کنار گذاشتن برخی رفقائی اقدام کرد که گذشته را بطور کامل رد نکرده بودند. به فاصله کوتاهی پس از پلنوم شهریور ماه سال ۱۳۵۸ که موقعیت کمیته مرکزی تحکیم یافت، کنار گذاشتن ها یا دقیق تر بگویم تصفیه های نظری، شتاب بیشتری به خود گرفت و آشکارتر شد. یکی از اقدامات بارز و اولیه، بهم زدن سازماندهی نشریه کار بود. هیئت اجرائی، من را که از شماره دوم ، مسئول نشریه کار بودم کنار گذاشت و به جای من فرخ نگهدار مسئول نشریه کار کرد و تغییر سازماندهی نشریه کار را آغاز کرد. ولی چون کمیته مرکزی هیئت سیاسی را انتخاب کرده بود، هیئت اجرائی نمیتوانست ترکیب هیئت سیاسی را تغییر دهد و باید در جلسه کمیته مرکزی در این باره تصمیم گرفته می شد. این که نگهدار چگونه سازماندهی نشریه را پیشبرد من در جریان آن نبودم ولی خاطرم هست که نگهدار به اکبر کامیابی و من پیشنهاد کرد که در تحریریه کار شرکت کنیم ولی ما نپذیرفتیم. ذکر این نکته مهم است که پس از اشغال سفارت امریکا توسط دانشجویان خط امام ، اختلاف در هیئت سیاسی، بین نگهدار، علیرضا اکبری، امیر ممبینی و من، حول ارزیابی این رویداد و تحلیل حاکمیت بشدت حاد شد. آن ها هم نظر بودند و نظرشان را در ضمیمه کار شماره ۳۵ منتشر کردند. من مخالف بودم و بحث ها عملا به بن بست رسیده بود. در جلسه کمیته مرکزی که مدتی پس از آن تشکیل شد، من استعفای خودم از مرکزیت و هیئت سیاسی اعلام کردم و دلایلم را توضیح دادم. در این جلسه مرکزیت، علاوه بر من دونفر دیگر هم استعفا دادند که پس از اصرار دیگران آن دو نفر استعفای خود را پس گرفتند ولی من پس نگرفتم. هادی و اکبر کامیابی هم زمان با من از مشاورت مرکزیت استعفا دادند(همزمان بود یا بعد دقیقاً یادم نیست). مصطفی مدنی، پس از استعفای من، و در همان جلسه به عنوان عضو مرکزیت انتخاب شد. من نمی دانم پس از استعفای من هیئت سیاسی جدید، چگونه انتخاب شد و چه کسانی در آن شرکت داشتند ولی من در هیئت سیاسی ای که مدنی از آن صحبت می کند، اصلا شرکت نداشتم. چرا که اعضای هیئت سیاسی از میان اعضای مرکزیت، انتخاب می شدند و من پیش از آنکه مدنی عضو مرکزیت شود، از مرکزیت و هیئت سیاسی استعفا داده بودم. می دانم که اکبر کامیابی هم عضو مشورتی این هیئت سیاسی نبوده است. علی کشتگر پس از حمله رژیم به کردستان و اعلام جهاد خمینی علیه خلق کرد، به پاریس فرستاده شد. آن زمان در تحریریه کار بود و همنظر بودیم. تاریخ دقیق برگشتن او در خاطرم نیست. فکر می کنم زمانی که من استعفا دادم او هنوز به ایران برنگشته بود( از او در این مورد سوال کردم دقیقاً بخاطر نداشت). چرا که پس از برگشتن از پاریس دیگر او را ندیدم. لذا هیئت سیاسی شش نفره با شرکت من، با مشاورت اکبر کامیابی و علی کشتگر که مصطفی از ترکیب دمکراتیک و تقدیر برانگیز آن صحبت می کند اساساً وجود خارجی نداشته است که اکبر کامیابی و من بدون شرکت در جلسه اش، استعفا داده باشیم. این هیئت تحریریه دمکراتیک و تقدیر برانگیز، زائیده تخیلات مدنی است. این درست است که مصطفی رابط مرکزیت با حوزه کار شد و در پلنوم هم جزو اقلیت بود ولی پس انتخاب شدن به مرکزیت، نظرش نسبت حاکمیت عوض شد و دیگر با حوزه کار همنظر نبود و بیش از آن که نماینده اقلیت در مرکزیت باشد، نماینده مرکزیت در حوزه کار شده بود و گزارشات را هم به طور کامل به ما منتقل نمی کرد و همانگونه خود می گوید از اقلیت دست کشید. نا گفته نماند که با این وجود، صمیمیت بین مدنی و رفقای حوزه کار همچنان پا برجا بود.

این موضوع که؛ همزمان یک گروه از دیگر طرفداران اقلیت تحت نام گروه ایدئولوژیک ایجاد کردند تا بحث ها را در بدنه تشکیلات هدایت کنند نیز دقیق نیست. ما در راستای مصوبه پلنوم، حوزه های مبارزه ایدئولوژیک را ایجاد کردیم. حوزه نشریه کار سازماندهی این حوزه ها را بر عهده داشت و نه یک گروه دیگر طرفداران اقلیت. مدنی با تشکیل این حوزه ها موافق نبود. شرکت در این حوزه ها داوطلبانه بود و کسی هم به مدنی برای شرکت در آنها، اصرار نکرد بویژه با توجه به این که او عضو مرکزیت شده بود، چنین اصراری چندان منطقی هم نبود. ولی علت اصلی دست کشیدن او از اقلیت تغییر نظرش نسبت به حاکمیت بود و نه مخالفت با این حوزه ها و استعفای هادی، اکبر کامیابی و من. همین جا لازم است اشاره کنم که بجز ما سه نفر کس دیگری از اقلیت استعفا نداد و بخشی از رفقای اقلیت با استعفای ما مخالف بودند. هیئت اجرائی و نگهدار با تشکیل این حوزه ها مخالف بودند ولی ما به آن ها گفتیم علیرغم مخالفت شما این کار را خواهیم کرد. آن ها هم به ناچار تن دادند. این حوزه ها صرفا برای بحث و تبادل نظر بود. این حوزه ها مخفی نبودند و من اسامی کسانی که داوطلب شرکت در این حوزه ها بودند نوشتم و کتباً به هیئت اجرائی دادم (برخلاف جناح چپ و انشعاب ۱۶ آذر که فراکسیون مخفی تشکیلاتی درست کردند). در اثر فشارهای هیئت اجرائی در آغاز برخی رفقا که داوطلب شده بودند از شرکت حوزه ها صرفنظر کردند. این حوزه ها صرفاً، فراکسیون نظری بود. پس از تشکیل این حوزه ها و بحث های مقدماتی کسانی داوطلب شدند که مطالبی را تدوین کنند. نظر اقلیت در باره حاکمیت، توسط چند نفر تدوین شد. هر کس یک یا چند بخش را تدوین می کرد که در حوزه ها بتدریج مورد بحث و اصلاح قرار می گرفت و همراه آن آثار مارکس، انگلس و لنین در باره دولت مورد مطالعه قرار می گرفت. که در نهایت در نبرد خلق شماره یک دوره جدید منتشر شد. دو جزوه نیز یکی در باره قهر توسط منصور اسکندری، اکبر کامیابی و رحیم(علیرضا محفوظی) و دیگری در باره حزب توسط من تنظیم شد. در حوزه ها در باره کسانی که داوطلب تدوین موضوعی می شدند بحث و توافق صورت می گرفت. مصطفی در این حوزه ها شرکت نکرد. با اقلیت هم دیگر همنظر نبود و نمی دانم بر چه پایه ای می گوید؛ اقلیت تحلیل و بررسی مسئله«قهر» را به من و اکبر کامیابی سپرد. بهرو تا آنجا که بخاطر دارم، چنین وظیفه ای به او سپرده نشد. از اکبر کامیابی در این باره سوال کردم اوهم همان سه نفر را بیاد داشت و بودن مدنی در تدوین جزوه قهر را به خاطر نداشت.

مدنی در رابطه با مجاهدین هم نکته ای را مطرح می کند که به نظرم دقیق نیست. او می نویسد :

“زمانی که روش برخورد به گذشته ی سازمان به یک بحران بزرگ در تشکیلات تبدیل شده بود، رهبری مجاهدین در تقویت جناح چپ سازمان، طرح جبهه مشترک با سازمان فدائی را پیش رو گذاشت. با این شرط که سازمان، نقد مشی چریکی را از دستور خارج کند.”

تا آن زمان که من در مرکزیت و هیئت سیاسی بودم مطلقاً چنین پیشنهادی از طرف مجاهدین نشد. هیچگونه گزارش و یا خبری هم در این باره ندیده و نشینده ام. گمان هم نمی کنم واقعیت داشته باشد. در آن دوره مجاهدین به دلیل جو مذهبی حاکم بر جامعه حتی حاضر به همکاری علنی با فدائیان نبودند چه رسد به تشکیل جبهه. خط مشی سیاسی آن ها پشتیبانی از جناح هائی از حاکمیت بود. در یک دوره از طالقانی و پس از فوت طالقانی و انتخاب بنی صدر، از وی بود. آن ها از مشی سازمان که در دوره اول پس از انقلاب تقابل با حاکمیت بود، به شدت انتقاد می کردند در یکی از دیدارهای نمایندگان هیئت سیاسی سازمان با مسعود رجوی وقتی من از وی سوال کردم به نظر وی ما در ترکمن صحرا و کردستان که به ما حمله می شود چه باید کنیم؟ صریحاً پاسخ داد نیروهایتان را بیرون بکشید. پس از انشعاب هم که اقلیت رابطه دوستانه با مجاهدین داشت، مجاهدین حاضر به همکاری علنی با اقلیت نبودند. حتی چند روز قبل از سی خرداد سال شصت، در دیداری رسمی بین نمایندگان دوسازمان، که فکر می کنم، از طرف مجاهدین، علی زرکش و محسن رضائی و از طرف اقلیت، محسن شانه چی و من شرکت داشتیم، هنوز مجاهدین حاضر به اتحاد عمل علنی با اقلیت نبودند و وقتی علی زرکش از من سوال کرد آیا اگر مجاهدین، تظاهراتی بگذارند در آن شرکت می کنیم یا نه؟ من پاسخ دادم ما در تظاهراتی شرکت می کنیم که مشترک باشد و آن ها این را نمی پذیرفتند. نمی دانم مدنی با استناد به کدام فاکت ها چنین پیشنهادی از سوی مجاهدین را عنوان می کند. به گمان من از روی حافظه می گوید که در مواردی ، از جمله این مصاحبه، بنظر میرسد که حافظه چندان او را یاری نمی کند.

مناسبات اقلیت و اکثریت طی ماه های پس از پلنوم گام به گام رو به وخامت گذاشت در مقطع انشعاب رابطه ها واقعا مختل بود. این درست است که برخی از رفقای اقلیت از جمله هادی به اقدامات غیر تشکیلاتی متوسل شدند ولی اینها عکس العملی(البته نادرست) در مقابل سلب مسئولیت، گرفتن امکانات و تصفیه اقلیتی ها از سوی هیئت اجرائی بود. نقض دمکراسی تشکیلاتی، جلوگیری از جریان یافتن درست بحث ها، زیر پا گذاشتن مصوبات پلنوم و… مسئولیتش با مرکزیتی است که تقریباً همه اکثریتی بودند، مدنی به جای انتقاد به این اقدامات اکثریت، به اقلیت انتقاد می کند که چرا علیرغم اینکه به مصوبات پلنوم رای مخالف داده بود، پایبند ماند و مثل اکثریت مصوبات را زیر پا نگذاشت.

مرکزیت شش ماه پس از پلنوم، که موقعیت خود تحکیم کرده و تصفیه و کنار گذاشتن رفقای اقلیت را تا حدود زیادی به پیش برده بود، نامه ای در باره مصوبات پلنوم و رابطه با اقلیت به تشکیلات داد. این نامه که در واقع التیماتومی به اقلیت بود، رابطه اقلیت و اکثریت را وارد فاز جدیدی کرد. در این نامه آمده بود :

“۱) : مبارزه ایدئولوژیک با بینش گذشته سازمان … توانست بنیادهای فکری گذشته را که سال ها بر تئوری ها و حرکت سازمان مسلط بود طی یک پروسه تا مقطع پلنوم در هم بشکند.

۲) : ادامه بحران تا مقطع تشکیل پلنوم نه به علت مسلط نبودن بینش نوین در سازمان، بلکه به علت رسمیت نیافتن آن به عنوان بینش حاکم(اکثریت ) بود. … با توجه به آنچه گفته شد، در پایان پلنوم برای اکثریت مبارزه حول بینش گذشته تنها در رابطه با اقلیت می توانست و می بایست عمده باشد. … پلنوم می بایست تصمیم می گرفت و تصریح می کرد که اقلیت حتما باید در یک زمان بندی معین نظرات خود را در مورد بینش گذشته و نظرات اعلان شده اکثریت به سازمان ارائه دهد. … در صورتی که اقلیت در زمان بندی تعیین شده خود بر محور بینش گذشته خودداری می نمود، اکثریت می باید تدارک لازم برای اعلام نظر اکثریت به مثابه نظر سازمان صورت می داد.”(تأکید از من است)

در ادامه نامه، مرکزیت نظر خود پیرامون اقلیت را چنین فرموله می کند:

“اساس اختلاف دو جریان فکری نه بر سر حاکمیت و موقعیت جنبش بلکه همانا بر سر رابطه توده و پیشرو و در حقیقت بر سر پاسخ به مساله اساسی فلسفه بوده و هست … از آنجا که رفقا بعد از پلنوم تصمیم گرفتند و تعهد کردند نظرات خود را پیرامون اساسی ترین مساله مورد اختلاف طی چند ماه (دو ماه) تدوین کرده ارائه دهند … تا زمینه برای پایان دادن به صف بندی درون سازمان فراهم گردد. … لذا مرکزیت یک بار دیگر به رفقای اقلیت پیشنهاد می کند چنانچه هنوز هویت گذشته خود را حفظ کرده اند، موظف اند نظر خود را پیرامون مواضع اعلام شده اکثریت در باره مساله اساسی مورد اختلاف به سازمان ارائه دهند. بدیهی است پیش از حل نهائی مساله اساسی مورد اختلاف که موجب اصلی شکل گیری اقلیت و اکثریت در درون سازمان بوده است پایان دادن به صف بندی موجود اقلیت و اکثریت در سازمان امکان پذیر نیست. اقلیت بر سر همین اختلاف اساسی پدید آمده است و لزوماً می باید در پایان یک پروسه … به صف بندی موجود پایان داده شود. … در صورتی که رفقای اقلیت نظرات خود را پیرامون بینش گذشته و نظرات اعلان شده اکثریت به سازمان ارائه ندهند مرکزیت سازمان برای ارائه نظرات اکتثریت به مثابه نظرات سازمان در سطح جامه تدارک لازم را انجام خواهد داد. بدیهی است ارگانی که چنین تصمیمی را اتخاذ می کند در باره رابطه سازمان با رفقای اقلیت نیز تصمیم مقتضی را اتخاذ خواهد کرد. ”

مرکزیت که تصمیمات پلنوم را از همان فردای پلنوم زیر پا گذاشت(به طوری که مصطفی مدنی بعداً گفت، گویا بخشی از اعضای مرکزیت اعتراف کردند که در پلنوم هم می دانستند که مصوبه غلط و غیر قابل اجراست ولی برای ایزوله کردن اقلیت به آن رای داده بودند. من این را بعید نمی دانم بویژه در مورد نگهدار که مخفی کردن نظراتش عادتش بود)، پس از شش ماه به اشتباهات مصوبات پلنوم اعتراف می کند و رأساً مصوبات جدیدی، این بار در مرکزیت تصویب می کند و به اقلیت التیماتوم می دهد که صرفا حق مبارزه ایدئولوژیک حول مش چریکی را دارد و حول مسائل دیگر حق مبارزه ایدئولوژیک ندارد و مهلت به پایان رسیده و باید به صف بندی اقلیت و اکثریت پایان دهد. چرا که رابطه پیشرو با توده در حقیقت مساله اساسی فلسفه است و سازمان باید به این مساله و صف بندی اقلیت و اکثریت خاتمه دهد. این آشکارا التیماتوم و تهدید اقلیت به اخراج بود. پایان دادن به صف بندی معنای دیگری جز اخراج اقلیت ندارد. مدنی شرایط جامعه در آن مقطع را تصویر می کند ولی از فضای درون سازمان سخن نمی گوید؟ و این زور گوئی ها و زیر پا گذاشتن ابتدائی ترین حقوق دموکراتیک توسط مرکزیت را سرپوش می گذارد؟ با چه منطقی اقلیت حق بحث حول مسائل دیگر از جمله حاکمیت را ندارد؟ مدنی استعفای هادی، اکبر و من را جرقه انشعاب می داند ولی نمی بیند که عملکردهای مرکزیت، تدارک انبار باروت بود. اقلیت نظرات خود روی گذشته را تدوین کرده بود ولی آگاهانه از ارائه آن خوداری کرد و تهدید مرکزیت به اخراج اقلیت را به هیچ گرفت.

در آستانه انشعاب، مرکزیت عزم جزم خود را برای تصفیه اقلیت بروشنی بیان کرده بود. نامه مرکزیت در رابطه اقلیت را یکبار دیگر مرور کنید. از سطر سطر آن عزم جزم اکثریت برای تصفیه هر سریع تر اقلیت، توی ذوق می زند.

اما، براستی چرا مرکزیت بر سر تعیین تکلیف حول مشی چریکی با اقلیت این همه اصرار داشت؟ تا ۸ تیر سال ۱۳۵۸، اصرار بخشی از رفقا برای رد شتابزده مشی چریکی، برای من قابل فهم است. برای این که؛ رفقائی که راه کارگر را بنیاد گذاشتند، رد مشی چریکی را پیش شرط پیوستن خود به سازمان قرار داده بودند و رد مشی چریکی، ما به ازای مادی اش، پیوستن این رفقا بود(که کادر های با سابقه ای بودند) که در عین حال، جناحی را تقویت می کرد که مشی چریکی را به طور کامل رد کرده بود. ولی پس از ۸ تیر سال ۱۳۵۸ و انتشار اعلامیه سازمان، این مشکل حل شد و این رفقا آمادگی خود را برای پیوستن به سازمان اعلام کردند۹. هر چند پس از اشغال سفارت امریکا، و چرخش اکثریت در راستای دفاع از خط امام، پیوستن این رفقا به سازمان توسط مرکزیت پیگیری نشد.

بنابراین در مقطع نوشته شدن نامه مرکزیت در نقد پلنوم و رابطه با اقلیت که اوائل بهار سال ۱۳۵۹ است این همه اصرار برای چیست؟ در این مقطع، مرکزیت یکدست اکثریتی است و کسی از اقلیت نیست و مصطفی مدنی هم که بینابین بود. نشریه کار را هم که قبضه کرده بودند تمام مسئولین مناطق از اکثریت بودند، بسیاری از امکانات هم با تصفیه و کنار گذاشته شدن رفقای اقلیت، در اختیار مرکزیت قرار گرفته بود. جناح اکثریت که تمامی اهرمهای تشکیلاتی و ارگان ها تبلیغاتی مهم را قبضه کرده و مساله اساسی فلسفه راهم که پاسخ داده بود و با نقض ابتدائی ترین اصول دمکراتیک هر کاری می خواست انجام می داد و عملاً اقلیت نمی توانست مانع پیشبرد سیاست های مرکزیت باشد، دچار چه بحرانی بود که رسمیت بخشیدن به رد مشی چریکی می بایست آن را حل بکند؟ شاید بخشی در مرکزیت واقعا فکر می کرد که رابطه پیشرو با توده، مساله اساسی فلسفه است و با اقلیت که مساله اساسی فلسفه را درک نکرده است، باید تعیین تکلیف نموده و اقلیت را بطور کامل کنار گذاشت. بگذریم از اینکه مساًله اساسی فلسفه این نیست، ولی واقعیت این بود که بخشی، که به گمان من نگهدار در رأس آنها بود، برای شتاب بخشیدن به سیاست راست، رفتن به سوی حزب توده و در پیش گرفتن مشی مبتنی بر شکوفائی جمهوری اسلامی، اقلیت را نیروی مزاحم می دانستند و شر آن را می خواستند کم کنند. چرا که بخوبی می دانستند اقلیت با تحلیل ضد انقلابی بودن حاکمیت، بر سیاست تقابل و مبارزه با حاکمیت تأکید دارد. اگر من در این موقع در مرکزیت بودم، می توانستم ارزیابی عینی و دقیقتری از جهت گیری اعضای مرکزیت داشته باشم ولی استعفای من، علیرغم اینکه به تنهائی نمی توانستم جلوی پیشبرد سیاست های اکثریت را بگیرم، اشتباهی از جانب من بود، که اقلیت را از این امکان محروم کرد. مدنی هم که من فکر می کردم چنین نقشی می تواند داشته باشد و رابط مرکزیت با حوزه کار بود، از همان زمان که به مرکزیت رفت و از اقلیت دست کشید، گزارش دقیق و درستی از بحث ها و جهت گیری های اعضای مرکزیت و هیئت سیاسی به ما نمیداد. اگر می داد، اقلیت درست تر و حساب شده تر می توانست حرکت کند. ارزیابی من این بود که اعضای مرکزیت علیرغم اختلافاتی که بین خود داشتند، بهیچوجه حاضر نبودند بحث حول تحلیل حاکمیت برود. چرا که می دانستند که در آن صورت صف بندی ها و تناسب نیروها تغییر خواهد کرد و اساساً مایل نبودند بحث حتی در درون تشکیلات هم حول این مساله باشد. مرکزیت می خواست اقلیت را هرچه بیشتر ایزوله کرده و سپس تصفیه کامل تشکیلاتی بکند. در مشاجره ای که در هیئت سیاسی حول تحلیل سفارت گیری داشتیم، نگهدار به من گفت : پس از این پلنوم اگر شما جدا هم بشوید این انشعاب به مراتب کم اهمیت تر از انشعاب طرفداران نظر مسعود احمدزاده خواهد بود. ولی این ارزیابی او مثل همیشه، اشتباه از آب درآمد.

پس از این نامه و سیاستی که مرکزیت در قبال حاکمیت در پیش گرفته بود تقریباً تمام رفقای اقلیت به این نتیجه رسیده بودند که انشعاب اجنتاب ناپذیر خواهد بود. با توجه به این ارزیابی که مرکزیت(اکثریت) با نامه خود، شمشیر را از رو بسته و به اقلیت التیماتوم داده بود، اقلیت نیز همین رفتار را در پیش گرفت و با نوشتن نامه ای در تاریخ ۲۱ اردیبشت سال ۱۳۵۹ به مرکزیت التیماتوم داد و خواست های اقلیت را چنین فرموله کرد:

“ما با این تحلیل که دیگر بر خلاف نظر غالب در مقطع پلنوم، امروز توده های سازمانی به ضرورت برخورد مشخص با مسائل مبرم پیش رویمان پی برده اند و از طرف دیگر مرکزیت سازمان سعی دارد که این بار هم هر طور شده از برخورد مشخص فرار نماید و باز هم ما را در جهت مسائل غیر عمده سوق دهد، مخالفیم. لذا با این که نظرات خود را راجع به “اعمال قهر پیشرو”، “توده و پیشرو”، “حزب” وسایر مبانی مورد اختلاف مدون نموده ایم، آگاهانه از ارائه آن به تشکیلات تا تعیین تکلیف تحلیل مان نسبت به حاکمیت، خودداری می کنیم. بی شک این تعیین تکلیف با تحلیل از حاکمیت، باید نمود عینی خود را در امر هدایت “کار” ها منعکس سازد. اکنون به اعتقاد ما حل قطعی اختلاف و مشاجرات درون سازمان وابسته به حل چند مساله است:

نخست این که : حقوق دموکراتیک اقلیت به شرحی که در زیر می آید، تا برگزاری کنگره و تعیین تکلیف قطعی به رسمیت شناخته شود:
الف- مبارزه ایدئولوژیک در شرایط حساس کنونی و به خاطر منافع و مصالح جنبش طبقۀ کارگر علنی شود.

ب- رفقای اقلیت در تمام ارگان های اجرائی و مراکز تصمیم گیری سازمان شرکت داشته باشند و بر اعمال و رفتار مرکزیت ناظر باشند.

ج- آن عده از رفقای اقلیت که مسئولیت آن ها سلب گردیده است به مسئولیت های خود گمارده شوند(برطبق مصوبات پلنوم).

دوم : با توجه به این که سازمان نمی تواند از حرکت باز ایستد و فعالیت هایش را متوقف کند و حرکت سازمان قبل از هر چیز مبتنی بر تحلیل مشخص از حاکمیت است، لذا مساله حاکمیت بمثابه مساله محوری مورد اختلاف، در کوتاه ترین زمان مورد بررسی و نتیجه گیری قرار گیرد.

سوم : سپس نظرات دو طرف نسبت به گذشته، به سازمان ارائه گردد و تا شکل گیری و انسجام کامل نظرات مبارزه ایدئولوژیک تحت نظارت رفقای اقلیت و اکثریت به طور دموکراتیک جریان یابد و از هم اکنون تاریخ قطعی برگزاری کنگره مشخص گردد.

چهارم : این نامه باید ظرف ۵ روز به دست رفقای سازمان برسد تا مدت ۱۵ روز باید مرکزیت موضع خود را نسبت به آن اعلام نماید. چنانچه مرکزیت باز هم به روال معمول خود، یعنی بر خلاف منافع جنبش کمونیستی و طبقه کارگر، همچنان در امر مبارزه ایدئولوژیک و آگاهی توده های سازمانی و هواداران از مسائل، ممانعت ایجاد کند، مبارزه ایدئولوژیک را علنی خواهیم کرد.”(تأکید از من است)

این دو التیماتوم فضای حاکم بر مناسبات اقلیت و اکثریت را تا حدود زیادی نشان میدهد. یک طرف تهدید به اخراج و طرف مقابل، تهدید به علنی کردن مبارزه ایدئولوژیک)۱۰) می کند. پس از این دو التیماتوم، دورۀ زور آزمائی بین اقلیت و مرکزیت است و نه مذاکره ای برای رسیدن به توافق و تفاهم. مرکزیت هیچیک از خواست های اقلیت را نپذیرفت. اقلیت یک هفته مهلت را تمدید کرده و تأکید کرد که اگر در پایان مهلت، پاسخ داده نشود، اقلیت مبارزه ایدئولوژیک را علنی خواهد کرد. این بار مرکزیت(من نمی دانم دقیقاً چه کسانی تصمیم می گرفتند. آیا از همه اعضای مرکزیت نظر خواهی می شد؟ یا هیئت سیاسی و اجرائی این تصمیمات را می گرفتند و یا…) که دید تهدید اقلیت جدی است، عقب نشینی نموده و قبول کرد که مبارزه ایدئولوژیک در نشریه نبرد خلق صورت بگیرد. بخشی از رفقای اقلیت موافق پذیرش این پیشنهاد بودند ولی بیشتر رفقا از آنجا که اکثریت می توانست در انتشار و توزیع نبرد خلق تعلل کند، مخالف پذیرش این پیشنهاد بودند. لذا این پیشنهاد را نپذیرفتیم و بر علنی شدن مبارزه ایدئولوژیک در نشریه کار تاکید ورزیدیم. بالاخره مرکزیت مبارزه ایدئولوژیک در نشریه کار را پذیرفت. ما این پیشنهاد را قبول کرده و مقاله تحلیل حاکمیت را برای چاپ در نشریه کار به آن ها دادیم. قبل از چاپ شدن مقاله، هادی به سراغ من آمد و به شدت ناراحت و عصبانی بود و مخالف پذیرش پیشنهاد مرکزیت بود و صریحاً به من گفت شما به ماها پشت کرده و سازش کردید. ارزیابی اش این بود که مرکزیت موقتاً عقب نشینی کرده و برنامه اش این است که امکاناتی را که در دست اقلیت است(۱۱) بگیرد، بخشی را تصفیه و اخراج کند و سپس مبارزه ایدئولوژیک علنی را هم تعطیل کرده و با بقیه تعیین تکلیف قطعی کرده و اخراج کند. بحث های من او را قانع نکرد و صریح گفت که قصد ندارد امکاناتی که این همه برایش زحمت کشیده، به اپورتونیست ها بدهد. پیش از انتشار نشریه ما خبردار شدیم که به جای اکثریت و اقلیت، نوشته شده سازمان و اقلیت. شدیدا اعتراض کردیم. این به معنی رسمیت دادن به نظر اکثریت در سازمان بود. در هیئت شش نفره اقلیت۱۲در باره این که چه عکس العملی باید نشان داد، اختلاف نظر بود ولی تصمیم گرفتیم نشریه نشریه کار را که آماده بود، چاپ کرده و پخش کنیم. نشریه کار اقلیت چاپ و تعدادی پخش شده بود که مدنی خبر آورد که تغییر تیتر را به صورت اقلیت و اکثریت می پذیرند. ما می توانستیم ادامه پخش نشریه را متوقف کنیم. هادی، اکبرکامیابی و من نظرمان ادامه پخش نشریه کار بود. منصور اسکندری، هاشم(عباس هاشمی) و رسول آذرنوش نظرشان توقف پخش نشریه و پذیرش تغییر تیتر بود. بهمین دلیل و نیز اهمیت مسئله، برای تصمیم گیری از همه اعضای سازمان که در جناح اقلیت بودند، رأی گیری شد. اکثررفقا، موافق ادامه پخش نشریه کار بودند. مرکزیت هم بلافاصله انشعاب را اعلام نمود. به نظر من ما اشتباه کردیم و من بار مسئولیت این تصمیم اشتباه را به سهم خودم(که کم هم نیست) بر دوش می کشم. البته حتی پس از پخش شدن نشریه کار اقلیت، هنوز راه برای جلوگیری از انشعاب به طور قطع بسته نشده بود. ما مبارزه ایدئولوژیک را علنی کرده بودیم ولی اعلام انشعاب نکرده بودیم. دو طرف می توانستند مذاکره کرده و احتمالاً به توافقاتی برسند. ولی مرکزیت به انشعاب قطعیت بخشید.

اگر انشعاب نمی شد احتمالاً چه روندی طی می شد؟

اقلیت و مرکزیت پس از یک دوره تنش شدید و کش و قوس زیاد به پذیرش مبارزه ایدئولوژیک علنی در کار رسیدند. در این دور یک نفر از اقلیت(من)، و یک نفر از طرف مرکزیت(حسن،”علی توسلی” که به نظرم نامناسب ترین انتخاب ممکن بود) تعیین شده بودیم که قرار در خیابان می گذاشتیم و پیشنهاد ها را رد و بدل می کردیم. بین ما دو نفر هم اصلا مذاکره ای نبود و حداکثر صحبتی کوتاه میشد. او در آخرین دیدارمان که پذیرش پیشنهاد مبارزه ایدئولوژیک علنی در نشریه کار را آورد، به من صریحاً گفت : به نظر من مبارزه اایدئولوژیک علنی یک شماره بیشتر ادامه پیدا نمی کند. بهررو از هر دو طرف این توافقی توأم با تفاهم نبود و روابط دو طرف را خصمانه تر کرد. گرچه هر دو طرف عقب نشسته بودند ولی اعتماد ها به قدری ضربه خورده بود که چشم اندازی برای ترمیم آن نمی شد تصور کرد. آیا اکثریت با این عقب نشینی اجباری، دموکرات شده و از تصفیۀ اقلیت که بروشنی در نامه مرکزیت متجلی بود، صرفنظر کرده بود؟ آیا اقلیت با عقب نشینی و صرفنطر کردن از دیگر خواست هایش، آن ها را به کنار گذاشته بود؟ پاسخ من به هر دو سوال منفی است. امکان همزیستی اقلیت و اکثریت حتی در میان مدت، مشروط بر این بود که حداقل تفاهم و مناسبات دموکراتیک برقرار شود و اقلیت متناسب با وزنش در سازمان نقش داشته باشد که مرکزیت به هیچوجه حاضر به پذیرش آن نبود و به نظر من، اکثریت از یک سو تصفیۀ اقلیت را سرعت می بخشید، کاری که پس از پلنوم انجام داد، و در جهت گرفتن امکاناتی که در اختیار رفقای اقلیت از جمله هادی بود، حرکت می کرد. و از سوی دیگر تلاش می کرد به آن چه در نامه مرکزیت در باره اقلیت نوشته بود عمل کند. یعنی رد کامل مش چریکی را بسرعت رسمیت بخشد و به صف بندی اقلیت و اکثریت خاتمه دهد. اقلیت نیز متقابلاً تلاش می کرد که سیاست های سازمان در عرصه های مخلتف را به نقد بکشد و برای رسیدن به خواستهایی که از آن ها عقب نشسته بود، با زبانی دیگر و با بحث علنی در باره دموکراسی درون تشکیلاتی و مناسبات دموکراتیک بین اقلیت و اکثریت حرکت کند. بطور قطع، بتدریج مناسبات اقلیت و اکثریت وخیم تر می شد و همزیستی بین دو جناح موقتی می بود. تجربه گرایش جناح چپ عملاً نشان داد که اکثریت از روی اجبار در برابر اقلیت عقب نشینی کرده بود و هنگامی که افراد جناح چپ تقاضای مبارزه ایدئولوژیک علنی را طرح کردند، به سرعت آن را ها اخراج کرد. اقلیت هم اگر ضعیفتر بود و یا بتدرج ضعیف میشد، به همین سرنوشت دچارمیشد.

مدنی و فتاپور عنوان می کنند که اگر انشعاب اقلیت و اکثریت صورت نمی گرفت، نه اکثریت به مشی شکوفائی جمهوری اسلامی میرسید و نه اقلیت به مشی جوخه های رزمی. ولی نمی گویند به کدام مشی می رسیدند. مهمتر از آن سازمان به چه مشی ای می رسید؟ به طرفداری از حکومت یا تقابل با آن؟ از این دو سیاست، نمی توان معدل گرفت. بودن در یک تشکیلات الزاماً اختلافات را کاهش نمی دهد. از پلنوم تا مقطع انشعاب، اقلیت و اکثریت در یک تشکیلات بودند، آیا دو جناح بهم نزدیک شدند یا از هم دیگر فاصله گرفتند؟ واقعیت این است که اختلافات گسترش یافت و روند واگرائی طی شد. گرایش به راست در جناح اکثریت، تقویت شد و اقلیت در همان چارچوب قبل از پلنوم باقی ماند. اگر انشعاب رخ نمیداد، با شروع جنگ ایران عراق، گرایش راست در اکثریت را بازهم بارز تر میشد. تحلیل جنگ و سیاست سازمان در قبال آن هم به لیست اختلافات اقلیت و اکثریت اضافه می شد. سیاست شرکت در جبهه های جنگ و همراه با نیروهای رژیم و شعارهای؛ “پیش بسوی جبهه ها” و “سپاه پاسداران را به سلاح های سنگین مسلح کنید”(۱۳)، در برابر سیاست شرکت در جنگ با صف مستقل و جدا از نیروهای رژیم و شعار، “نه فتح بصره خواهیم، نه تسلیم خوزستان، صلح، صلح به نفع زحمکتشان”(۱۴) قرار می گرفت.

آشکار شدن سیاست اکثریت در خلع سلاح پیشمرگه ها در کردستان و قرار گرفتن در کنار سپاه پاسدارن در همکاری با کنگره چهارمی های حزب دموکرات، در تقابل با سیاست شرکت فعال در جنبش مقاومت خلق کرد قرار می گرفت. من دیگر در باره سیاست فاجعه بار اکثریت، پس از سی ام خرداد سال ۱۳۶۰ صحبت نمی کنم. در چنین وضعیتی، مناسبات اقلیت و اکثریت به کجا می رسید؟ آیا در عرض چند ماه مناسباتِ دوستانه و دمکراتیک جایگزین مناسبات خصمانه می شد؟ آیا دو جناح بهم نزدیک می شدند یا این که جناح نیرومند سومی شکل می گرفت که اقلیت واکثریت را کنار می زد؟ و یا …

سالها پیش، شاملو در بارۀ کتاب خاطرات یکی از فعالین چپ گفته بود : داستان این کتاب مثل فیلم وسترنی است که قهرمان اصلی آن همیشه شکست می خورد، ولی می خواهد همچنان قهرمان داستان باقی مانده و نقش اصلی را بازی کند. روایت بعضی ها مرا بیاد این سخن نغز شاملو می اندازد.

اگر برای آینده می توان سناریوهائی در ذهن پروراند و داشتن رویاهای شیرین، تا حدودی مجاز باشد، ولی به درد گذشته نمی خورد. در یک رودخانه نمیتوان دو بار آب تنی کرد. گذشته را باید در تاریخ ثبت کرد. البته از گذشته می توان و باید درس گرفت. ولی برای درس گرفتن از تاریخ گذشته در قدم اول تاریخ را باید به درستی ثبت کرد و آن شرایط تاریخی را در نظر گرفت. رویدادهای گذشته را آن گونه که رخ داده است باید بازگو کرد، تا شاید آیندگان بتوانند از آن درس درستی بگیرند. مدنی و فتاپور این قدم اول را کج برداشته اند. روند واقعی شکل گیری اقلیت و اکثریت و انشعاب را به طور کاملا غیر واقعی و دل بخواه ترسیم کرده اند. آن تاریخ، یک تراژدی بود، با کمدی کردنش هیچ درسی از آن نمی توان گرفت.

۱۴ ژوئیه ۲۰۲۰ حیدر تبریزی
__________
________________

۱- هردو این مصاحبه ها در آرشیو سایت انترنتی به پیش قابل دسترسی است.

۲- در اوائل اسفند ۱۳۵۷، من تحلیل کوتاهی از حاکمیت نوشتم که در آن ماهیت حاکمیت جدید، ضد انقلابی ارزیابی شده و سیاست تقابل با حاکمیت و دفاع از دستاوردهای دموکراتیک انقلاب، بمثابه مشی سازمان پیشنهاد شده بود. این تحلیل مورد پذیرش خیلی از رفقا بود. تا مقطع اشغال سفارت امریکا در آبان سال ۱۳۵۸ مشی عمومی سازمان کمابیش در چنین راستائی بود. نامه به بازرگان مورد انتقاد هیئت تحریریه نشریه کار(که در آن موقع من مسئولش بودم) قرار گرفت. فتاپور می نویسد؛ ” از اوایل سال ۵۸ تا آبان ماه سیاست غالب در سازمان مقابله با کلیت رژیم بود… رفقائی که بعدها به اقلیت پیوستند با سیاست غالب در سازمان همراه بودند.”. رفقائی که اقلیت را تشکیل دادند و بطور اخص رفقای هیئت تحریریه نشریه کار، ارائه دهندگان این سیاست بودند و نه کسانی که با این سیاست، همراهی کردند. جناح بندی اقلیت و اکثریت از فردای قیام بهمن، بتدریج شکل گرفت. در پلنوم به دلیل جلوگیری اکثریت از رفتن بحث ها حول حاکمیت و مسائل مبرم، صرفاً روی ارزیابی از بحران سازمان و برخورد به مشی چریکی در گذشته رأی گیری شد. این بهیچوجه به معنی این نبود که اختلاف دو جناح در برخورد به مشی چریکی خلاصه می شد.

۳- در همان اوائل پس از انقلاب(تاریخ دقیق یادم نیست)، اعضای سازمان که در تهران بودند، جلسه ای تشکیل داده و هیئت سیاسی و اجرائی موقت را انتخاب کردند. هیئت اجرائی موقت؛ هادی(احمد غلامیان لنگرودی)، منصور( محمد رضا غبرائی)، مجید(قربانعلی عبدالرحیم پور) و مهدی فتاپور و هیئت سیاسی موقت؛ جواد(علیرضا اکبری)، امیر ممبینی، فرخ نگهدار و من بودیم. بعد از انتخاب کمیته مرکزی جدید در بهار سال ۱۳۵۸، ترکیب هیئت سیاسی عوض نشد ولی هیئت اجرائی عوض شد و حسن(علی توسلی) بجای هادی انتخاب شد.

۴- نبرد خلق، دوره جدید شماره ۱ صفحه ۸۲

۵- این جزوه در سایت انترنتی آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران موجود است.

۶- این نامه در جزوه پاسخ اقلیت به نامه اکثریت درج شده است.

۷- حوزه نشریه کار با هیئت تحریریه کار اشتباه نشود. در سازماندهی نشریه کار که من مسئولیت آن را داشتم اعضای هیئت تحریریه علاوه بر جلسات هیئت تحریریه برای تقسیم کار و تصحیح مقالات مندرج در نشریه، جلسات منظمی هم داشتند که راجع به مسائل مختلف بحث می کردند که به آن حوزه کار گفته می شد. پس از مسئول شدن نگهدار و تغییر سازماندهی نشریه، این حوزه همچنان حفظ شد که اعضای سابق هیئت تحریریه کار در آن شرکت می کردند. در سازماندهی نشریه کار همچنین آپارتمانی داشتیم که رفقای عضو هیئت تحریریه که ساکن تهران نبودند و یا مایل بودند، به طور جمعی در آن زندگی می کردند که آن هم حفظ شده بود. در این آپارتمان، منصور اسکندری، قاسم سیدباقری، اکبر کامیابی و من بطور ثابت بودیم و رفقای دیگر هیئت تحریریه هم هر وقت مایل بودند می آمدند.

۸- مدتی پس از انشعاب اقلیت و اکثریت، سازمان کومله یکی از پیک های اکثریت در کردستان را دستگیر کرد. در جیب او نامه ای پیدا شد با امضای جواد که به هیئت سیاسی نوشته بود. کومله این نامه را به رفقای ما در کردستان داد و آن ها نامه را به تهران فرستادند. خط نامه را من بخوبی شناختم متعلق به علیرضا اکبری(جواد) بود. در نامه از رفسنجانی تعریف شده و عبارتی بود بدین مضمون که :” از بند بند سخنان رفسنجانی سمت گیری بسوی سوسیالیسم می بارد” و نیز توضیح داده شده بود که : “رفقای تشکیلات هنوز آمادگی برای پذیرش نظرات را ندارند و باید آرام آرام پیش رفت و نمی توان نظرات را به طور صریح مطرح نمود”. البته این شیوه جا افتاده اکثریت بویژه نگهدار برای پیشبرد نظراتش بود.

۹- ما بالاخره نفهمیدیم چه شد که نگهدار که پیش از پلنوم طرفدار پیوستن رفقای راه کارگر بود، پس از آن و بویژه پس از اشغال سفارت مریکا، تغییر نظر داد و آمدن رفقای راه کارگر به سازمان از طرف اکثریت پیگیری نشد. گزارشی در این باره به تشکیلات داده نشد. مدنی هم بحث های مرکزیت در این باره را به ما منتقل نکرد. من فکر کنم ضد انقلابی دانستن حاکمیت توسط راه کارگر در این میان نقش عمده ای داشته است. پیوستن رفقای راه کارگر موانع بیشتری در پیشبرد سیاست راست در حمایت از حاکمیت، ایجاد می کرد. بنظر من، تلاش برای تصفیه اقلیت هم برای پیشبرد هرچه سریع تر مشی سازمان در راستای مشی حزب توده بود.

۱۰- ما از مدت ها پیش از پلنوم، در هیئت تحریریه نشریه کار، حول مبارزه ایئولوژیک علنی کار کرده بودیم. در پلنوم هم ضرورت مبارزه ایدئولوژیک علنی را پیشنهاد کردیم ولی پلنوم تصویب نکرد.

۱۱- هادی مسئول مالی و تدارکاتی سازمان بود. در همان زمان که در ستاد سازمان در خیابان میکده در تهران بودیم روزی با من مشورت کرد و گفت قصد دارد که یک چاپخانه مخفی درست کند که در آینده می تواند مورد استفاده قرار بگیرد. من گفتم ارزیابی من این است که در چشم انداز آینده، حاکمیت پس از ثبیت خود دست به سرکوب ما خواهد زد و ما از هم اکنون باید تدارک آن روز را بکنیم و این ایده خوبی است. هادی این چاپخانه مخفی را ساخت. چاپخانه علنی هم تدارک دیدند. بعداً که اختلاف اقلیت و اکثریت جدی شد، هادی شکایت داشت و می گفت با آن که من مسئول تدارکات و مالی هستم ولی مجید به انحاء مختلف می خواهد امکانات را از دست من بگیرد. هادی هم مقاومت می کرد. در برخی موارد دیگر هم ممکن است که رفقائی از اقلیت امکاناتی را در دست خود نگهداشته باشند ولی تا آنجا که من می دانم، این موارد نادر بود و اغلب رفقا چنین نکردند. اقلیت، یک فراکسیون تشکیلاتی نبود و صرفاً فراکسیون نظری بود.

۱۲- رفقائی از اقلیت که در تهران بودند و در حوزه های مبارزه ایدئولوژیک سازماندهی شده بودند برای تصویت تحلیل حاکمیت بعنوان نظر اقلیت در دو حوزه نشستی ترتیب دادند و تحلیل را تصویب کردند و نیز قرار شد پنج نفررا انتخاب کنند که مسئولیت مذاکره با مرکزیت و تصمیم گیری نهائی در رابطه با مناسبات اقلیت واکثریت را برعهده داشته باشند. حد نصاب برای انتخاب شدن دو سوم آراء شرکت کنندگان بود. سه نفر(رسول آذرنوش، اکبر کامیابی و من) حد نصاب دو سوم را بدست آوردیم و دو نفر دیگر(هادی و هاشم) که بیشترین آراء بعدی را داشتند به سه نفر اضافه شدند ومنصور اسکندی هم که بعد از آن دو نفر رای بالا را داشت به جمع با رای مشورتی اضافه شد.

۱۳- این دو شعار، از شعارهای اصلی اکثریت در رابطه با جنگ بود.

۱۴- در اقلیت در رابطه با تحلیل جنگ ایران و عراق دو نظر بود. نظر اول جنگ را از هر دوطرف ارتجاعی ارزیابی میکرد و نظر دوم از طرف عراق ارتجاعی و از طرف ایران، ارتجاعی- دفاعی ارزیابی میکرد. نتیجه گیری هردو تحلیل در رابطه با سیاست نسبت جنگ، مشترک بود و بر دفاع با صف مستقل در برابر عراق و نپیوستن به نیروهای نظامی رژیم ایران(ارتش، سپاه، بسیج) تأکید داشت. شعار؛ “نه فتح بصره خواهیم، نه تسلیم خوزستان، صلح، صلح به نفع زحمکتشان”را که بیان موجز این سیاست بود، سعید سلطانپور طرح کرد و ابتکار او بود.

گزارش آکسیون ۱۳ جولای در محکومیت صدور حکم اعدام برای معترضان آبان ماه

بنابر فراخوان  قبلی شورای حمایت از مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران روز  دوشنبه ۱۳ جولای برابر با ۲۳ تیرماه شماری از اعضا و دوستداران احزاب و سازمانهای چپ و کمونیست و همجنین تعدادی از  کمونیست ها و آزادیخواهان مستقل   در اعتراض به صدور احکام قرون وسطایی حکومت  جمهوری اسلامی  جنایتکار برای سه تن از معترضان آبان ماه یک اکسیون اعتراضی در میدان سرگل توریت استکهلم برگزار گردید که در این تجمع اعتراضی  جمعیتی بالاتر از ۵۰ نفر و بیشتر از قانون وضع شده سوئد به دلیل محدودیت های کرونایی  شرکت داشتند . بااین حال پلیس رضایت داد که این تجمع اعتراضی فقط به مدت یکساعت برگزار گردد. شرکت کنندگان در این تجمع ضمن اعلام انزجار عمیق از صدور و تأیید حکم اعدام برای امیر حسین مرادی، محمد رجبی، سعید تمجیدی و دیگر متھمان اعتراضات دی ماه ٩۶ و آبان ٩٨، خواھان لغو این احکام و آزادی بی قید و شرط کلیه دستگیر شدگان اعتراضات سال ھای اخیر شدند. خاطر نشان می شود که فعالین سازمان فدائیان اقلیت سوئد نیز در این آکسیون حضور فعال داشتند و توسط یکی از فعالان این سازمان اطلاعیه ای  در این رابطه قرائت گردید .

انقلاب یولی

0

ویرون منه  بیر  قلم  بیر دوات  بیرده

جسارت

انقلاب  یولونی  چیچمک  ایستریم

بیر  یولی که  اوردا

ایشسزلیج   ازاد سیز   آج  انسان

اولماسین

باشیندا  عمو اوغلی  کیمی  مشعل

یاندران  کیشی  اولسون

زمانین  چگمیشنه ان

دورانین  ایندیسنه ان

عصرین  گله جگینه ان  سولسین

اوزی  مشعل  کیمی  یانسین

بو یولون  لاله سی  اولسون

منه بیر دوات بیر صفحه بیرده  کاغز ویرون

بیر  خاوران  شکلی چیچیم

گورسنسین  دنیانین هر بیر یرنده

باشدا  ال بایراق  چیچیم

چکشی اوراغی   قانا  بویانیب

بیر  طرفده  ایشچلر  دارا کچلیب

شورا لار  باشیندا  توماج   قاندا چیچیم

بیر  طرفه ده  نبی  کوراوغلی بابکی

چیچچیم

بابا  من نینیم بابکی  قولسوز   چیچمیرم

من ایشچلر  یولچسیام

انامیشام  انسانلیخا

دوغیر  سوزوم  بودور  منیم

ایندی بیلدیم  حیات  ندور

ایندی  اولوم  گلیر  گلسین

کیم الدوغما  اینامشام

هارای   هارای  من  دییرم

ایش    چورک    ازادلیق

سیاهکوه

استمرار سیاست “کشتار جمعی” رژیم، آبستن طغیان توده‌های مردم

حسن روحانی شنبه صبح در جلسه ستاد ملی مقابله با ویروس کرونا گفت: “راحت‌ترین کار این است که همه‌چیز بسته شود اما بعدش هم مردم از گرسنگی و فقر و بیکاری به خیابان خواهند آمد.” پیش از او، روز چهارشنبه ۱۸ تیر، سعید نمکی وزیر بهداشت کابینه روحانی در نشست اضطراری ستاد مبارزه با کرونا گفته بود: “گزارش‌های امنیتی برای ما می‌آید. این‌که دوستان از فقر و تهیدستی به سمت طغیان می‌روند، جدی است.”

به این ترتیب سرانجام پس از ماه‌ها دروغ‌پردازی و ادعاهای متناقض و پوچ، سیاست اصلی رژیم در مهار اپیدمی و حفظ جان مردم به صراحت بیان شد. سیاستی که اساس آن “قرنطینه بی‌قرنطینه” بوده و هست، خواه در ابتدای شیوع بیماری، خواه هنگامی که ادعا می‌شد، موج اول بیماری گذشته و تحت کنترل درآمده و خواه اکنون که میزان مرگ و میر براساس همان آمار نادرست سران رژیم، سه رقمی گشته است.

البته این سیاست پیش از این نیز ابراز شده بود. در ۲۸ اسفند، روحانی در جلسه ستاد ملی مبارزه با کرونا، اعلام کرده بود که ۷۰ درصد مردم ایران باید کرونا بگیرند. یعنی جمهوری اسلامی ابتلای ۵۸ میلیون نفر، و بنا به میانگین مرگ و میر ۲ درصدی مبتلایان، مرگ دست کم یک میلیون و ۱۶۰ هزار نفر از مردم را به جان خریده بود. هرچند هنوز به هدف رژیم، یعنی ابتلای ۵۸ میلیون نفر به این بیماری نرسیده است. چرا که به گفته یکی از اعضای کمیته کشوری کرونا در ۱۴ تیر، اکنون “فقط“ ۱۸ میلیون نفر کرونا گرفته‌اند.

در فروردین ماه، هم که روحانی در جلسه شورای عالی امنیت ملی گفته بود: “حتا با جان باختن دو میلیون نفر، دولت به علت وضعیت اقتصادی نمی‌تواند کشور را تعطیل کند” در واقع اعلام کرده بود که مرگ چند میلیون نفر برای او و سایر سران رژیم اهمیتی ندارد.

تصور نشود که این سیاست در روزهای اوج‌ بیماری و درک مقامات رژیم از ناتوانی در مقابله با آن در پیش گرفته شد. از همان زمانی که این بیماری در چین شایع شد و مقامات دریافتند دو گزینه در پیش دارند: کنترل و مهار بیماری با برقراری قرنطینه و طبیعتاً تأمین حداقل امکانات معیشتی مردم، یا رها کردن اپیدمی و ابتلای دست کم اکثریتی از جمعیت کشور به امید دستیابی به “ایمنی جمعی”. گرچه بارها و بارها کارشناسان بهداشتی جهانی هشدار داده بودند که این گزینه تنها در صورت وجود یک واکسن قابل پیگیری است و به علت اطلاعات ناکافی در مورد این ویروس جدید، ابتلا به این بیماری به معنای ایمنی دائمی در برابر آن نیست.

با وجود این هشدارها، سران رژیم با عدم سرمایه‌گذاری برای مهار اپیدمی و حفظ سلامت و جان توده‌های مردم، و اتخاذ سیاست “قرنطینه بی قرنطینه” عملا نشان دادند که گزینه مرگ چند ده هزار و چند صد هزار نفری مردم را در پیش گرفته‌اند. ابتدا، ورود این بیماری به کشور انکار شد، به “جن و انس” و “بیوتروریسم” و “دشمن خارجی” نسبت داده شد و “اتفاقی زودگذر” نامیده شد، قرنطینه، امری متعلق به “قرون وسطا” دانسته شد و یک ماه از پذیرش رسمی وجود بیماری در کشور نگذشته بود که روحانی مدعی شد: “طبق آمار ارائه شده، ما از مرحله پیک بیماری کرونا عبور کرده‌ایم” و قرنطینه را “تلاش ضد انقلاب برای تعطیلی کار” معرفی کرد.

در فروردین ماه، با گسترش اپیدمی و بالا رفتن آمار ابتلا و مرگ و میر، رژیم مجبور شد محدودیت‌هایی تحت عنوان “فاصله‌گذاری اجتماعی” اعمال کند. هر چند بدون تقبل هزینه‌های مالی و اقتصادی و با رها کردن مردم در کام فقر و تورم و بیکاری تشدید شده بر اثر اپیدمی. سیاست “فاصله‌گذاری اجتماعی” نیز چندان نپایید و به “فاصله‌گذاری هوشمند اجتماعی” بدل گشت. در اواخر اردیبهشت ماه، وضعیت جامعه “عادی” و برقراری وضعیت “سفید” در بسیاری از شهرها و استان‌ها اعلام شد. هرچند هنوز نشانی از کنترل و مهار بیماری به چشم نمی‌خورد. همان زمان، یعنی یک روز پس از اعلام وضعیت “عادی” از سوی روحانی، معاون وزیر بهداشت اعلام کرد: هیچ نقطه‌ای از ایران در وضعیت “سفید” و “عادی” نیست.

اما سناریوی وضعیت “عادی” و “سفید” چنان دروغ مهلکی از آب درآمد که تقریباًیک ماه بعد، با اوج‌گیری مجدد تعداد مبتلایان و جان‌باختگان، وزیر بهداشت روحانی، ناچارشد اعتراف کند: “ما اگر در کرونا دچار خسران شدیم، نه اینکه نفهمیم این بازگشایی آمار را بالا خواهد برد، نه اینکه نفهمیم مترو و اتوبوس ظرفیت یک سوم انتقال این جمعیت را دارد و با این پدیده مواجه نخواهیم شد.”

این همه اما مانع از آن نشد که تمامی سران و دستگاه‌های تبلیغاتی عدم رعایت پروتکل‌های بهداشتی از سوی مردم را عامل افزایش آمار ابتلا و مرگ و میر معرفی کنند و خود را از مسئولیت این کشتار هدفمند و آگاهانه، مبرا سازند. ادعایی که همین نقل قول نمکی شاهدی است بر ابطال آن. امروز شناخته شده است که وسایل نقلیه عمومی از اصلی‌ترین مراکز شیوع کرونا هستند و در آن‌ها امکان حفظ فاصله اجتماعی وجود ندارد، و مترو و اتوبوس هم که در ایران تنها ظرفیت جابه‌جایی یک سوم جمعیت را داراست، با وجود این دولت وضعیت را “عادی” اعلام می‌کند، مناف هاشمی، معاون حمل و نقل و ترافیک شهرداری تهران، هم می‌گوید، فقط ۱ تا ۳ درصد مسافران از ماسک استفاده نمی‌کنند. اما باز این مردم هستند که مسئول شیوع بیماری معرفی می‌شوند.

هاشمی، رئیس شورای شهر تهران، روز شنبه، می‌کوشد اندکی خود را “مردم‌دار” جلوه دهد و می‌گوید: “تقصیر مردم ۳۰ درصد و سهم دولت ۷۰ درصد است، چون دولت یکباره تصمیماتش را به نفع کرونا شُل کرد و به ویروس رانت داد.” این هم از اعتراف یکی از مسئولان رژیم، هرچند باز هم به نفع دولت پارتی‌بازی شده است!

اکنون رئیس جمهور و وزیر بهداشت رژیم آشکارا از هراس خود از شورش و طغیان مردم تهیدست و “گزارش‌های امنیتی” سخن می‌گویند. این هراس، نه متعلق به امروز، بلکه از همان روزهای اولیه نشانه‌های ظهور بیماری در میان آنان وجود داشت. از همین‌رو، همراه با پیگیری سیاست “ایمنی جمعی” [بخوان “کشتار جمعی”]، به جز دروغ‌پردازی و آمارسازی، با امنیتی کردن انتشار اخبار مربوط به مبتلایان و جان‌باختگان، سرکوب مردم و به ویژه کادر درمانی، روزنامه‌نگاران و فعالین رسانه‌های اجتماعی در دستور کار قرار داده شد تا دامنه شیوع بیماری پنهان نگاه داشته شود. در روزهای اولیه اردیبهشت ماه سخنگوی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی از دستگیری ۳۶۰۰ تن به اتهام “شایعه‌سازی” خبر داد. از اسفند ماه نیز تنها منبع اطلاعات، وزارت بهداشت اعلام شد و حتا به نیروهای درون رژیم هشدار داده شد که برای جلوگیری از “سوءاستفاده رسانه‌های معاند” تنها به آمار وزارت بهداشت استناد شود. گذشته از آن، آخوندها و سایر سرکوبگران رژیم از جمله نیروهای سپاه، بسیج و دیگر نهادهای حکومتی با عبا و عمامه و یونیفورم، زیر پوشش ضدعفونی و کمک به مردم در خیابان‌ها به جولان درآمدند. اقداماتی که همان موقع نیز مورد تمسخر و تحقیر مردم قرار گرفتند و هدف اصلی آنان یعنی نمایش قدرت و آمادگی سرکوب بر مردم روشن بود.

سران رژیم و طرفداران آن، امروزه ناتوانی و کوتاهی دولت در حفظ جان و سلامت مردم را به “پتانسیل و کشش” اقتصادی کشور، تحریم‌ها و بحران اقتصادی ناشی از کرونا نسبت می‌دهند. اما نمکی، خود معترف است که از همان بودجه یک میلیارد دلاری از صندوق توسعه ملی که خامنه‌ای وعده آن را داده بود، کم‌تر از ۳۰ درصد آن را دریافت کرده است. و اکنون انتظار دارند مردم عدم “پتانسیل و کشش” اقتصادی کشور را باور کنند. همان مردمی که می‌دانند همین چندی پیش از همین صندوق یک و نیم میلیارد دلار برای آدم کشی به سپاه پاسداران پرداخت شد؛ همان مردمی که می‌دانند به محض کشته شدن قاسم سلیمانی، در دو ماه باقی مانده سال، به دستور خامنه‌ای ۲۰۰ میلیون یورو بودجه جداگانه به سپاه قدس اختصاص داده شد؛ همان مردمی که می‌دانند، در تفریغ بودجه سال ۹۷، یک مبلغ ۸ / ۴ میلیارد دلاری گم شده است؛ همان مردمی که شاهد پرونده‌های فساد و اختلاس چند ده میلیارد دلاری مقامات رده بالای حکومتی و آقازاده‌ها و سرمایه‌داران هستند؛ همان مردمی که می‌دانند جمهوری اسلامی برای برنامه تسلیحاتی، اتمی و حمایت از متحدان خود در منطقه هزینه‌های نجومی می‌کند؛ همان مردمی که می‌دانند برای امرار معاش آنان در دوران کرونا تنها یک میلیون تومان وام اختصاص داده می‌شود، اما حقوق نمایندگان کم‌تر از ۳۰ میلیون تومان در ماه نیست و ۲۰۰ میلیون تومان هم حق مسکن دریافت می‌کنند؛ همان مردمی که می‌دانند بودجه نهادهای مذهبی و سرکوب و حقوق مدیران بالا و وزرا سر به فلک می‌زند، اما دولت حاضر نیست به ضرر خود و سرمایه‌داران حداقل دستمزد را تا خط فقر و بالای خط فقر افزایش دهد. همین چند نمونه نشان می‌دهد در صندوق‌ها و نهان‌خانه‌های تحت نظر رهبری و نهادهای مذهبی و ارگان‌های سرکوب و مجلس و دولت، پول وجود دارد، اما فقط برای زندگی و سلامت و معیشت کارگران و زحمتکشان پولی در بساط نیست. آیا نباید انتظاری جز طغیان و شورش برود؟ آیا قیام آبان ماه برای درک روحیه تعرضی و خشم و نفرت مردم نسبت به این رژیم کافی نبوده است؟ آیا درک این وضعیت نیازی به “گزارش‌های امنیتی” دارد؟

روز شنبه ۲۱ تیر ماه، آمار مرگ و میر در ۲۴ ساعت اخیر ۱۸۸ تن اعلام شد. روز سه‌شنبه ۱۷ تیر، این آمار به ۲۰۰ نفر هم رسیده بود. تازه این آمار رسمی است و مردم به خوبی می‌دانند که آمار واقعی بسی بالاتر از آمار رسمی است. اکنون با وجود گسترش شدید اپیدمی و افزایش آمار مرگ و میر، با وجود اعلام وضعیت قرمز در یک یک استان‌ها، تنها اقدام پیشگیرنده روحانی و سران رژیم برای محافظت از جان و سلامت مردم، اجباری کردن ماسک است. همان ماسکی که توده‌های “فقیر و گرسنه و بیکار” از پس تأمین هزینه‌اش برنمی‌آیند و دولت هم حاضر نیست آن را به رایگان در اختیار مردم بگذارد. حتا حاضر نیست، سرمایه‌داران و شهرداری‌ها را وادارد که ماسک و مواد ضدعفونی در اختیار کارگران بگذارند. ماسکی که قرار است با چماق نیروهای انتظامی به هزینه خود مردم بر صورت‌ها کشانده شوند تا به نظر آید دولت چندان هم به سلامت مردم بی‌اعتنا نیست!

روحانی و سران رژیم به رغم هراس از “به خیابان آمدن مردم از گرسنگی و بیکاری و فقر”، حاضر نیستند هیچ اقدام مؤثری برای مهار اپیدمی انجام دهند و همچنان سیاست “کشتار جمعی” را پی گرفته‌اند. به رغم ادعای روحانی، این است “راحت‌ترین” و بی‌هزینه‌ترین کار برای سران رژیم. آنان حاضرند مردم از کرونا بمیرند ولی دست به شورش و طغیان نزنند.

اما برای اطلاع آنان باید گفت: سیاست “کشتار جمعی”، یعنی “قرنطینه بی قرنطینه”، “عدم حمایت مالی و تأمین معیشت مردم”، “عدم تأمین رایگان و کافی وسایل پیشگیرنده و بهداشتی”، “غارت و دزدی و فساد”، “افزایش مرگ و میر و بیماری” توده‌های مردم را به جان آورده است. با وجود شرایط اسفناک و مرگباری که رژیم جمهوری اسلامی بر مردم تحمیل کرده است، پیش‌بینی وقوع طغیان‌ها، شورش‌ها و قیام‌های بعدی توده‌های مردم، نیازی به “گزارش‌های امنیتی” ندارد. سرنوشت محتوم این رژیم است.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۷۸ در فرمت پی دی اف

نفت، زنگ خطر را به صدا درآورد

روز نهم تیرماه صدها تن از شاغلان رسمی صنعت نفت و گاز، درحالی‌که پلاکاردها و شعارنوشته‌های بزرگی را با خود حمل می‌کردند، در مقابل وزارت نفت دست به تجمع زدند. این کارکنان که با هماهنگی از شهرها و بخش‌های مختلف به نمایندگی از ۲۰ هزار نفر خود را به تهران رسانده و تجمع اعتراضی واحدی را سازمان داده بودند، خواهان اجرای کامل ماده ۱۰ قانون وظایف و اختیارات وزارت نفت شدند. در وزارت نفت، نظام اداری و استخدامی و پرداخت حقوق و مزایا و امثال آن از قوانین و مقررات مدیریت خدمات کشوری پیروی نمی‌کند بلکه تابع مقررات و قوانین خاص و جداگانه‌ای است.” قانون وظایف و اختیارات وزارت نفت” که در تاریخ  ۹۱ /۲ /۱۹ به تصویب رسیده و دستورالعمل اجرای آن در۹۳ /۹ /۱ صادرشده است شامل مواد و بندهایی است که اجرای آن منجر به اصلاح و افزایش حقوق و مزایای کارکنان و کارگران رسمی نفت و گاز می‌شود اما وزارت نفت به بهانه‌های مختلف از اجرای کامل آن سر باز زده است. برخلاف برخی از بندهای این قانون مانند افزایش سن بازنشستگی از ۶۰ به ۶۵ سال به مرحله اجرا گذاشته‌شده اما بند ۱۰ این قانون که اجرای آن منجر به افزایش حقوق و دریافتی شاغلان رسمی می‌شود همچنان روی کاغذ مانده است. در همین رابطه کارکنان رسمی نفت از زمان صدور ابلاغیه  اجرای این قانون تاکنون در اشکال مقدماتی گوناگونی دست به اعتراض زده‌اند که مؤثر واقع نشده است.در سال‌های ۹۴ الی ۹۶ به‌کرات سعی نمودند از طریق گفتگو با مسئولین مربوطه، توسل به مجلس ، سازمان بازرسی کل کشور، دیوان عدالت اداری و امثال آن، خواست خود را عملی سازند.اما وزارت نفت بازهم کاری انجام نداد و در توجیه آن، موضوع تحریم‌ها و کسری بودجه را پیش کشیده است.در ادامه همین اعتراضات، شاغلان رسمی نفت اخیراً یک کمپین مبارزاتی را از ۲۶ خرداد راه انداختند که در شبکه‌های مجازی بازتاب نسبتاً گسترده‌ای داشت. از پی آن در نامه‌ای( مورخ ۳۱ خرداد ۹۹) به حسن روحانی، ضمن یادآوری تصویب و دستورالعمل اجرای این قانون، نسبت به اجرای ناقص آن و عدم اجرای ماده مربوط به ترمیم پایه حقوقی کارکنان نفت اعتراض نموده و خواهان اجرای کامل این قانون شدند. اما این نامه نیز نه‌فقط بی‌جواب ماند و بابی اعتنایی و بی‌محلی نسبت به شاغلان رسمی نفت برخورد شد بلکه وزیر نفت مدعی اجرای کامل این ماده شد. این ادعای واهی و دروغ آشکار خشم و نفرت کارکنان رسمی نفت را برانگیخت و آن‌ها در ادامه تلاش‌ها و مبارزات خویش، سرانجام روز ۹ تیر وارد خیابان شدند و در مقابل وزارت نفت تجمع نموند.

تجمع شاغلان رسمی شرکت نفت و گاز و اعتراض علنی و خیابانی صدها تن از کارکنان نفت به نمایندگی از ۲۰ هزار نفر، رویداد بسیار مهم و نشانه خوب و امیدبخشی برای جنبش کارگری است. این رویداد که در بطن خود گویای تعمیق و گسترش مبارزات کارگری است، درعین‌حال اعلام آغاز چرخشی در مسیر بالارونده و حلزونی رشد و تکامل جنبش پویای طبقاتی کارگران است. اجتماع اعتراضی کارکنان و کارگران رسمی نفت از نیمه دوم دهه هفتاد تاکنون بی‌سابقه است. از زمانی که پای خصوصی‌سازی و شرکت‌های پیمان‌کاری و قراردادهای موقت در صنعت نفت باز شد تاکنون بارها شاهد اعتصابات، اعتراضات علنی و تجمعات کارگران پیمانی و قراردادی بوده‌ایم. اما طی تمام این دوره، این برای نخستین بار است که شاغلان رسمی نفت به‌صورت هماهنگ و دسته‌جمعی و علنی دست به اعتراض می‌زنند و وارد خیابان می‌شوند. اعتراض در شکل تجمع خیابانی اگرچه فعلاً در سطح کارکنان صنعت نفت پدیدار شده، اما اولاً دیوارچینی کارگران و کارکنان نفت را از هم جدا نمی‌کند.ثانیاً وقتی‌که مجموعه شرایط اقتصادی و سیاسی، کارمندان صنعت نفت را که ازلحاظ حقوق و مزایا نسبت به کارگران موقعیت بهتری دارند به اعتراض کشانده است، نباید تردید داشت که دیری نخواهد گذشت که کارگران  نفت نیز وارد عرصه نبرد علنی خواهند شد. به این اعتبار، اعتراض کارکنان صنعت نفت، بشارت‌دهنده ورود کارگران نفت به عرصه اعتراضات و اعتصابات کارگری جاری است که فقدان آن، یکی از نقاط ضعف جنبش کارگری بوده است. صرف‌نظر از این‌که همواره تلاش‌های آگاهانه‌ای برای ایجاد اختلاف و تبعیض در میان کارکنان و کارگران و نیز در میان خودکار گران وجود داشته است و وجود دارد، اما تا آنجا که به نفت و تجربه مبارزات  کارگران نفت به‌ویژه تجربه مبارزات دوران قیام ۵۷ و دو سال بعدازآن برمی‌گردد، بخش پیشروتر کارگران و کارکنان صنعت نفت توانسته‌اند این تلاش‌های نفاق‌افکنانه را خنثی سازند و اتحاد و مبارزه هم‌بسته و مستحکمی را سازمان دهند.

در شرایط حاضر نیروهای شاغل در صنعت نفت را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد، نیروهای رسمی، پیمان‌کاری و قراردادی.تا سال ۷۶ تمام شاغلین صنعت نفت رسمی بودند و مطابق قوانین خاص این وزارت خانه حقوق و دستمزد و مزایا می‌گرفتند. از سال ۷۶ در پی اجرای سیاست نو لیبرال اقتصادی که “کوچک‌سازی دولت” در دستور کار رژیم قرار گرفت، تحت عناوینی چون” دولت باید حکمرانی و تنظیم‌گری کند نه تصدی‌گری و بنگاه‌داری” فعالیت بخش خصوصی درنفت و واگذاری(برون‌سپاری) بخش‌هایی از صنعت نفت به بخش خصوصی نیز آغاز شد. بسیاری از کارها و وظایف وزارت نفت، به‌صورت حجمی به پیمان‌کاران بخش خصوصی واگذار شد.صدها شرکت پیمان‌کاری ده‌ها هزار کارگر صنعت نفت و گاز را زیرپوشش خود گرفتند. اما هیچ‌گونه نظارتی بر فعالیت این شرکت‌ها وجود نداشت. اعمال ظلم و ستم و استثمار و بی حقوقی در مورد این کارگران پیوسته تشدید گشته  و از حد و اندازه گذشته است. دستمزدهای ناچیز ماه‌ها به تعویق می‌افتد. کارد به استخوان کارگران رسیده است. این وضعیتی است که پیوسته تشدید شده ، تا به امروز ادامه یافته و اعتراضات مکرر این کارگران را در پی داشته است. وضعیت دستمزدها و معیشت کارگران پیمانی به حدی وخیم است که کارگران درمانده و مستأصل شده‌اند. خودکشی عمران روشنی مقدم در۲۱ خرداد سال جاری، که زیرپوشش شرکت پیمان‌کاری”نظم آفرینان ایمان” و در چاه نفتی شماره ۱۹ میدان نفتی یادآوران خوزستان در منطقه هویزه در شمال اهواز کار می‌کرد تنها یک نمونه و بازتاب فشارهای بی‌حدوحصری است که براین کارگران وارد می‌شود. دستمزد کارگر اندک است و کفایت هزینه را نمی‌کند. کارگر اعتراض کند اخراج می‌شود.شکایت فایده‌ای ندارد، اداره کار و سایر ادارات جانب کارفرما را می‌گیرند و بدتر از همه اینکه همان دستمزد ناچیز به‌موقع پرداخت نمی‌شود و کارگر به معنای واقعی کلمه نمی‌تواند نان شب خود و خانواده‌اش را تأمین کند وبه ناچارو از روی استیصال دست به خود کشی می‌زند و به زندگی خود خاتمه می‌دهد. رشد نارضایتی و اعتراضات در میان این کارگران سبب شد که در دوره احمدی‌نژاد ۳۴ هزار کارگر پیمانی توسط وزارت نفت به‌صورت قرارداد موقت(یک‌ساله) استخدام شوند.اما این روند در سال‌های بعد متوقف شد. از آن به بعد استخدام رسمی در صنعت نفت عملاً منتفی شده است. درحال حاضر بیش از ۱۰۰ هزار کارگر پیمانی و ده‌ها هزار کارگر قراردادی در صنعت نفت مشغول به کار هستند. کارگران و کارکنان رسمی، تابع قوانین و مقررات وزارت نفت هستند و مطابق اختیارات وزارت نفت، حقوق و مزایای خود را دریافت می‌کنند. این مقررات و ضوابط اما شامل کارگران قراردادی و پیمانی نمی‌شود. این کارگران اسماً مشمول قانون کار هستند و درحالی‌که عملاً همان وظایف و کارهای کارگران رسمی را انجام می‌دهند، اما مزد و مزایای کم‌تری دارند. سیاست دولت در طول ۲۵ سال گذشته کاهش نیروهای رسمی و انجام کارها توسط کارگران قراردادی و پیمانی بوده است. این پروسه نه‌فقط امنیت و آینده شغلی ده‌ها هزار کارگر نفت را به خطر افکنده بلکه مزد و مزایا و دریافتی کارگران را به‌شدت کاهش داده است. ازاین‌رو نیروی کار قراردادی و پیمانی برای دست‌یابی به مطالبات خود، در۲۵ سال اخیر بارها دست به اعتراض و اعتصاب زده و خواهان استخدام رسمی شده‌اند. کارگران پیمانی به‌کرات خواهان حذف پیمان‌کار و قرارداد مستقیم با وزارت نفت شده‌اند. این اعتراضات  کم‌وبیش  و در اشکال مختلف تا به امروز ادامه داشته است.

کارگران قراردادی و پیمانی، هم‌زمان با آغاز کمپین مبارزاتی توسط کارکنان رسمی در ۲۶ خرداد سال جاری، با ارسال نامه‌ای به مجلس خواهان رسیدگی به وضعیت خود شدند و متعاقب آن فعالیت نسبتاً گسترده‌ای را در شبکه‌های اجتماعی سازمان داده و نارضایتی و صدای اعتراض خویش را به گوش بخش‌هایی از جامعه رساندند. وزارت نفت برای آرام‌سازی کارگران و از بیم گسترش اعتراض و روی‌آوری کارگران به اشکال عالی‌تر مبارزه، با صدور ابلاغیه‌ای در ۱۱ تیر ۹۹ تأکید کرد که شرکت‌های پیمان‌کاری موظف‌اند حداکثر تا پنجم هرماه دستمزد کارگران را  بپردازند و در قراردادها بایستی قانون کار رعایت شود . همچنین تأکید نمود که پیمان‌کاران فرعی نیز ملزم به رعایت این مقررات هستند و با واگذاری بخشی از فعالیت‌ها به پیمان‌کار فرعی، تعهدات پیمان‌کار اصلی منتفی نمی‌شود. دستورات و اقدامات  وزارت نفت اما از حد صدور ابلاغیه فراتر نرفته و حلال هیچ بخشی از مشکلات کارگران نبوده است . کما این‌که در اسفند ۹۸ نیز وزارت نفت ابلاغیه‌ای جهت بهبود وضعیت معیشتی کارگران پیمانی صنعت نفت صادر نمود اما این ابلاغیه کم‌ترین بهبودی در وضعیت مزدها، بیمه و معیشت کارگران ایجاد نکرد. این واقعیتی است که وضعیت کارگران پیمان‌کاری و قراردادی صنعت نفت و گاز شبیه آتش زیر خاکستر است و اگر امروز، هم پای اعتراض کارکنان رسمی نفت، در شکل ارسال نامه به مجلس و در شبکه‌های مجازی دست به اعتراض زده‌اند، دور نیست روزی که این مبارزه را در اشکال عالی‌تر پیگیرند.

پس از تجمع اعتراضی کارکنان رسمی نفت در روز نهم تیر، فرزین مینو معاون وزیر نفت، از بیم تسری تجمع و اعتراض علنی و خیابانی به سایر بخش‌های نیروی کار صنعت نفت، در جلسه‌ای با دو تن از نمایندگان معترضین، یک ماه مهلت خواست تا به خواست‌های اعتراض‌کنندگان رسیدگی و مشکل آن‌ها را برطرف سازد.

نتایج و عواقب این وعده‌ها هرچه باشد اما این واقعیت را نمی‌توان کتمان کرد که نارضایتی و روحیه اعتراضی در میان کارگران و کارمندان نفت تشدید شده است. فقط کارگران پیمانی و قرارداد موقت نیستند که نسبت به وضع موجود معترض‌اند، فقط کارگران رسمی نیستند که ناراضی و معترض‌اند، بلکه وخامت اوضاع اقتصادی به حدی شدت یافته است که کارکنان رسمی صنعت نفت و گاز نیز همگی ناراضی و معترض هستند و این اعتراض و نارضایتی را به‌صورت علنی با برپائی تجمع در مقابل وزارت نفت نشان دادند.

این واقعیتی است که بنا به جایگاه مهم کارگران نفت و نقش بی‌همتای آن‌ها در تحولات سیاسی و اجتماعی که در انقلاب ۵۷ نیز در معرض دید همگان قرار گرفت، جمهوری اسلامی از همان آغاز حاکمیت خود به‌انحاءمختلف تلاش نمود کارگران نفت و جنبش کارگری را تضعیف و با استفاده از روش‌ها و تاکتیک‌های گوناگون آن را مهار کند. صرف‌نظر از اخراج گسترده و بازداشت و زندان کارگران پیشرو و ” پاک‌سازی” صنعت نفت و گاه تصفیه خونین و اعدام ده‌ها کارگر پیشرو وفعالان و رهبران شوراهای کارگری، از همان آغاز فیلترهای استخدامی و کنترل پلیسی شدیدی را بر نفت اعمال کرد و به‌تدریج یک فضای پادگانی و سربازخانه‌ای را بر نفت مسلط کرد. هم پای ان اما دستمزد و حقوق و مزایای کارگران و کارکنان نفت را افزایش داد و امتیازات گوناگونی که البته بخشاً در دوران رژیم شاه نیز وجود داشت برای پرسنل نفت و گاز قائل شد.علاوه بر این‌که سطح دستمزدها و حقوق کارگران و کارمندان نفت بیشتر از سایر کارگران و کارمندان بود، پرسنل نفت از امتیازات و مزایای گوناگون دیگری درزمینهٔ بیمه و بهداشت و درمان، مسکن و منازل سازمانی، کمک‌های نقدی و غیر نقدی، دریافت وام و فوق‌العاده شغل و امکانات تفریحی و نظایر آن نیز برخوردار بوده‌اند. میزان دستمزد و حقوق کارگران و کارکنان نفت و گاز مستقلاً توسط قوانین وزارت نفت تعیین می‌شود. کل مخار ج وزارت نفت ازجمله هزینه مربوط به مزد و حقوق کارگران و کارکنان نفت، بر اساس قوانین بودجه‌ای کشور از محل درآمد حاصل از فروش نفت و گاز تأمین می‌شود. سالانه ۵ / ۱۴درصد مبلغ کل درآمد حاصل از فروش نفت و گاز در اختیار این وزارت خانه قرار می‌گیرد که البته بخش زیادی از آن صرف حقوق‌های نجومی مدیران و عوامل رنگارنگ دولتی، باندهای حکومتی، وزیر و معاونان وی و نمایندگان مجلس که به استخدام وزارت نفت درمی‌آیند و مشتی انگل دیگر نظیر این‌ها می‌شود.

مطابق گزارش پایگاه خبری – تحلیلی ” میز نفت” متوسط حقوق و مزایای ماهانه یک کارمند رسمی وزارت نفت در سال ۹۸، ۱۵ میلیون تومان بوده است. در مورد کارگران رسمی اگرچه رقم دقیقی اعلا نمی‌شود اما متوسط مزد و مزایای ماهانه حدود ۱۰ میلیون تومان تخمین زده می‌شود.” نفت آنلاین” متوسط دستمزد و مزایای ماهانه کارگران غیررسمی اعم از قراردادی یا پیمانی را ۳ تا۴ میلیون(برای نیروهای ستادی)  و ۴ تا ۵ میلیون تومان (برای نیروهای عملیاتی) قید کرده است. دستمزدها و حقوق‌های کارگران و کارکنان رسمی نفت اگرچه از دستمزد و حقوقی که در سایر بخش‌ها به کارگران و کارمندان پرداخت می‌شود بیشتر است، اما اولاً در مقایسه با دستمزد و حقوق کارگران و کارمندان نفت در سایر کشورها بسیار ناچیز است و ثانیاً در اثر گرانی‌ها و تورم فزاینده، سال‌به‌سال ارزش واقعی آن کاسته شده است.اگر تا چند سال پیش این امکان وجود داشت که با ۱۰ میلیون و ۱۵ میلیون تومان هزینه یک خانوار چهارنفره را تأمین کرد، امروز با توجه به افزایش مداوم قیمت‌ها و هزینه‌ها، رشد افسارگسیخته نرخ تورم و کاهش فاحش ارزش ریال، به‌هیچ‌وجه نمی‌توان با این مبالغ همان کالاها و خدمات چند سال پیش را تهیه نمود. وضعیت به‌گونه‌ای است که کارگر و کارمند رسمی نفت هم‌فشارهای اقتصادی و معیشتی را لمس می‌کند و دست به اعتراض می‌زند. در مورد امتیازات کارگران و کارکنان صنعت نفت درزمینهٔ بهداشت و درمان و امکانات تفریحی و امثال آن نیز به گفته “نفت آنلاین”  اکنون از آن امتیازات بی‌بهره‌اند ” امروز از آن امتیازات چیزی جز اسم برای کارگران و کارمندان نفت باقی نمانده است”.

تردیدی در این مسئله وجود ندارد که بحران شدید اقتصادی و ورشکستگی مالی رژیم تأثیرات مستقیمی براین روند داشته است. با کاهش شدید صادرات و فروش نفت و گاز به‌ویژه در شرایط تحریم‌ها و با توجه به کاهش شدید و بی‌سابقه بهای نفت در بازار جهانی، درآمد رژیم از این محل به‌شدت کاهش‌یافته و دیگر نمی‌تواند در مورد دستمزد و حقوق و مزایای کارگران و کارمندان رسمی نفت دقیقاً مانند گذشته عمل کند. نخستین علائم و نشانه‌های این ناتوانی  در نحوه برخورد رژیم و وزارت نفت آن با کارکنان این وزارتخانه عیان شد. شرایط اقتصادی نسبت به گذشته بسی تفاوت کرده و مزد و حقوق کارگران و کارمندان نفت هزینه‌های امروز را پوشش نمی‌دهند. کارگران و کارمندان نفت لاجرم به اعتراض برخاسته و به مبارزه روی‌ می‌آورند. شرایط سیاسی جامعه نیز دچار تغییر و تحول و از دیماه ۹۶ وارد فاز جدیدی شده به‌نحوی‌که توده‌های زحمتکش مردم و بخش‌های مختلف طبقه کارگر را به عرصه مبارزه می‌کشاند. بخش‌هایی از کارگران زود‌تر و بخش‌های دیگری دیر‌تر وارد میدان مبارزه می‌شوند، اما درهرحال شرایط اقتصادی و سیاسی موجود همه بخش‌های طبقه کارگر را به عرصه مبارزه می‌کشاند. مهم اما در شرایط کنونی این است که کارگران و کارمندان پیشرو صنعت نفت و گاز، از تجربه آموزنده اتحاد کارگران و کارکنان نفت در جریان انقلاب ۵۷ استفاده کنند، حامی و پشتیبان یکدیگر باشند و مهم‌تر از آن، اتحاد محکمی را سازمان دهند. جنبش طبقاتی کار گران بی‌هیچ شبهه‌ای با شوق و امید به استقبال مبارزات کارگران نفت می‌رود که خود را برای رهبری این جنبش و ایفای نقش بلامنازعی که در شعار” کارگر نفت ما، رهبر سرسخت ما” نیز بازتاب یافته است، تجهیز و آماده می‌کنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۷۸ در فرمت پی دی اف

تلاش امپریالیسم چین برای تصرف بازار ایران

یکی از مشخصه‌های سرمایه‌داری در دوران سلطه انحصارات و سرمایه مالی، صدور سرمایه به کشورهای دیگر، به ویژه کشورهای عقب مانده تر جهان و به دست‌آوردن بازارهای جدید به منظور کسب سودهای هنگفت و حل تضادهای انباشت سرمایه است. تحلیل توافقات میان جمهوری اسلامی و دولت چین که از آن تحت عنوان سند همکاری راهبردی ۲۵ ساله میان دو کشور نام برده می‌شود، در همین چارچوب قابل بحث و بررسی است.

در سوم تیرماه اعلام شد، کابینه روحانی پیش‌نویس نهائی برنامه ۲۵ ساله همکاری های جامع ایران و چین را بررسی و تأیید کرد. در این اجلاس کابینه، به وزارت خارجه مأموریت داده شد که طی مذاکرات نهایی با طرف چینی، این برنامه را به امضای طرفین برساند.

از آنجائی که رژیم دیکتاتوری عریان حاکم بر ایران که برای مردم کشور هیچ حقی قائل نیست، دیپلماسی در سری ترین شکل ممکن متداول است و زدو بندها و عقد قراردادها با دولت‌های دیگر در پشت پرده و به دور از چشم مردم صورت می‌گیرد، تا به امروز هنوز کسی خارج از باندهای حاکم، دقیقاً نمی‌داند که مفاد این به اصطلاح برنامه همکاری‌های جامع، چیست؟ حتی این نیز پوشیده مانده که این به اصطلاح برنامه همکاری جامع، شکل تفاهم نامه به خود گرفته و عملاً پایان یافته است یا قرارداد و موافقت‌نامه است. اما هرچه باشد، در اصل مسئله تغییری نمی دهد، چرا که آنها واژه‌های حقوقی هستند که پشت آنها می تواند محتوای یکسانی قرار داشته باشد.

اعلام این خبر واکنش‌های گسترده‌ای را در داخل و خارج از کشور در پی داشت و مردم ایران خواستار علنی شدن مفاد این سند و توافقات پشت پرده آن، شدند.

مقامات جمهوری اسلامی اما ادعا کردند که چیزی مخفی در این سند نیست ، با این وجود، حاضر نشدند کلامی پیرامون مفاد آن بگویند و حتی سخنگوی وزارت خارجه آنچه را که مطبوعات کشورهای دیگر از این توافقات علنی کرده‌اند، تکذیب کردند و جعلی خواندند.

علی ربیعی، سخنگوی دولت نیز روز سه‌شنبه ۱۷ تیر گفت: “درباره سند همکاری ۲۵ ساله با چین هیچ چیز محرمانه و مخفیانه‌ای وجود ندارد و هر زمان که توافقی در این زمینه به دست آید، همان زمان هم اعلام می‌شود.”.

معاون حقوقی و بین‌الملل وزارت امور خارجه اما پای ملاحظات طرف مقابل را به میان کشید و گفت:” توافق با چین هم یک توافق کلی است؛ ما نمی‌توانیم وقتی یک موردی هنوز در قالب مذاکره است، آن را علنی کنیم؛ طبق قانون، توافقات با کشور‌های دیگر موقعی که نهایی شوند باید در اختیار مجلس و نهاد‌های ذیربط قرار گیرند؛ از سویی دیگر شاید کشور مقابل هم بنا بر ملاحظات خود تمایل نداشته باشد، مورد مذاکره افشا شود و چه بسا این درز اطلاعات باعث سلب اعتماد طرفین از یکدیگر شود.”

رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین در محدوده کلیات اطلاعات بیشتری ارائه داد و افزود: “سال گذشته برآوردهای اولیه وزارت امور خارجه کشورمان به صورت پیش‌نویس در سفر آقای ظریف به چین، به مقامات این کشور ارائه شد و پیش نویس برای بار اول از طرف دولت چین دریافت و اصلاحات مدنظر آنها روی آن اعمال و مجدداً به دولت جمهوری اسلامی ارائه شد. مشخصا این دست پیش‌نویس‌ها در حوزه‌های مختلف اقتصادی، امنیتی، نظامی و سیاسی می باشد که با توجه به حوزه تخصصی ما در اتاق بازرگانی تنها در بخش اقتصادی اطلاعاتی در اختیار بخش خصوصی قرار دارد و البته همین رویکرد نیز صحیح است که هر مجموعه‌ای در حوزه مرتبط با خود باید از جزئیات قراردادهای اینچنینی مطلع باشد.”

وی از سری بودن مفاد توافقات دفاع نمود و گفت: “نکته مهم این است که با توجه به تحریم‌های آمریکا علیه کشورمان و همچنین حساسیت این کشور روی چین، بایستی محرمانگی بسیاری از این مفاد مد نظر قرار گیرد.”

شاهان قاجار و پهلوی هم به این شکل عریان و رسوا با استناد به “ملاحظات کشور مقابل” و مد نظرقرار دادن ” محرمانگی” مفاد یک قرارداد، از پنهان داشتن قراردادهای اسارت‌بار و زد و بند با دولت‌های دیگر به دور از چشم مردم ایران، متوسل نمی‌شدند.

خبرگزاری تسنیم از سایت های وابسته به سپاه پاسداران با این ادعا که در دنیای پس از کرونا باید بین چاکری چین و آمریکا یکی را انتخاب کرد، نوشت: “روشن است که ظرفیت‌های گسترش روابط بین ایران و چین بسیار بیشتر از طرف غربی به خصوص آمریکایی‌هاست…. کنار گذاشتن تمام قطعات این پازل نشان می‌دهد که جهت‌گیری حرکت ایران به سمت شرق کاملاً درست و بجا بوده است. یکی از ثمرات رسیدن به این واقعیت، حمایت قاطع چین از ایران در شورای امنیت سازمان ملل متحد و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی است.”

گرچه مفاد این به اصطلاح برنامه جامع همکاری از سوی طرفین اعلام نشده است، اما سال گذشته پترولیوم اکونومیست چاپ لندن در شهریور ماه خبر داده بود که برطبق این قرارداد، چین ۲۸۰ میلیارد دلار در صنایع نفت و گاز و ۱۲۰ میلیارد دلار در صنعت حمل و نقل ایران سرمایه‌گذاری می‌کند.

این سرمایه‌گذاری همراه با تخفیف‌های کلان در خرید نفت است. چین در خرید نفت، گاز و محصولات پتروشیمی از تخفیفی تا ۳۲ درصد برخوردار می‌شود و دو سال حق دیرکرد در پرداخت را خواهد داشت. چین می‌تواند بازپرداخت را با یوان چینی انجام دهد. دو سوم مبلغ خرید نقد خواهد بود و یک سوم به شکل کالا و خدمات. شرکت‌های چینی در اجرای پروژه‌های توسعه حق تقدم دارند و بدون تشریفات مناقصه امکان ورود به طرح‌های جدید دارند. همچنین از حضور پنج هزار نیروی امنیتی چین در خاک ایران خبر داده بود.

از مجموع گزارش‌های رسمی و غیر رسمی که تا کنون در نشریات داخلی و خارجی انتشار یافته، چنین بر می‌آید که این قرارداد تمام عرصه‌های اقتصادی، صنعتی، نفت و انرژی، کشاورزی، شیلات و آبخیزداری، بانک و بیمه، تجاری، زیرساخت های مخابراتی و فناوری ارتباطات، راه‌آهن، مترو، بنادر، جهانگردی، بهداشت ، درمان و نیز عرصه های سیاسی، نظامی، فرهنگی را شامل می شود. اما اصل قضیه برای چین، سرمایه گذاری در نفت، گاز و پتروشیمی است، به نحوی که بتواند نیازهای چین را به ویژه در زمینه نفت تامین کند وعرضه پایدار نفت خام به چین تامین گردد. مبلغ این سرمایه‌گذاری نیز چنانچه گفته شد برطبق گزارش پترولیوم اکونومیست، رقمی معادل ۲۸۰ میلیارد دلار است. ۱۲۰ میلیارد نیز در بهره‌برداری از معادن مس، سنگ آهن، فولاد و صنایع آلیاژی، همکاری در زمینه فناوری و ارتباطات راه دور، سرمایه‌گذاری در مناطق آزاد ایران از جمله قشم، اروند و ماکو، سرمایه‌گذاری در تولید خودرو، سرمایه‌گذاری در راه‎‌آهن، مترو، توسعه و ساخت فرودگاه‌ها در سراسر کشور، توسعه سواحل مکران؛ توسعه بندر جاسک، تاسیس شهر صنعتی و ساخت پالایشگاه و صنایع پتروشیمی، ساخت شهر هوشمند در مکران و تیس وتأمین مالی طرح‌های برق، انرژی، آب و فاضلاب خواهد بود.

وقتی که به این لیست نگاه شود، و شرایط مخفی تحقق پروژه‌ها مد نظر قرار گیرد، روشن است که انحصارات چینی با این سرمایه‌گذاری، تمام اقتصاد کشور را به کنترل خود درآورده و همراه با طبقه سرمایه‌دار حاکم بر ایران از طریق استفاده از نیروی کار ارزان و استثمار وحشیانه طبقه کارگر، غارت و چپاول منابع و ثروت‌های کشور، سودهای کلانی به جیب خواهند زد. اما مسئله به همین جا ختم نمی شود. پی‌آمد سلطه اقتصادی ، سلطه سیاسی و نظامی خواهد بود. چین از طریق سلطه همه جانبه بر بازار ایران و سلطه و نفوذ سیاسی و نظامی، اهداف وسیع تر اقتصادی و سیاسی خود را برای سلطه بر بازار دیگر کشورهای منطقه و در کل منطقه خاورمیانه و خلیج فارس نیز پیش خواهد برد.

اما در حالی که هدف چین از پیشبرد برنامه خود، سلطه کامل اقتصادی و سیاسی در ایران است، گروه‌های بورژوائی و ناسیونالیست رقیب جمهوری اسلامی، نقدشان به توافقات در این نکته خلاصه شده است که آیا کیش به چین واگذار شده است یا نه؟ آیا ۵ هزار نیروی امنیتی چین وارد کشور می شوند یا نه؟

روشن است وقتی که تمام عرصه‌های فعالیت اقتصادی یک کشور در اختیار چین قرار می‌گیرد، نه صرفاً این یا آن بندر، بلکه سراسر کشور در اختیار چین قرار می‌گیرد و نه ۵ هزار نیروی امنیتی، بلکه ده ها و صدها هزار چینی تحت عنوان کارگر ، متخصص و ماموران امنیتی همراه با سرمایه‌گذاری‌ها وارد ایران می‌شوند. هم اکنون نیز در هرکجای کشور که شرکت‌های چینی مشغول اجرای پروژه ای هستند، صدها و هزاران چینی حضور دارند. از این گذشته، وقتی که قرار است همکاری های نظامی میان جمهوری اسلامی و دولت چین صورت ‌گیرد، باید پایگاه‌های نظامی چینی، سلاح‌های چینی و مستشاران نظامی چینی نیز وارد ایران شوند. این همه بدان معنا خواهد بود که ایران به شکل همه جانبه از نظر اقتصادی، سیاسی و نظامی وابسته به چین خواهد بود. این اپوزیسیون بورژوا – ناسیونالیست رژیم که یک سر آن‌ در داخل است و سر دیگر آن‌ در خارج از نمونه گروه‌های سلطنت طلب، جمهوری خواه و ملی‌گرا، مخالفت شان با زد و بندهای جمهوری اسلامی با چین، صرفاً از تمایل‌شان به قدرت‌های امپریالیست غرب‌ ناشی می‌گردد، والا مشکلی با صدور سرمایه مالی به ایران، دادن امتیاز غارتگری به انحصارات و دولت‌های امپریالیست ، استثمار کارگران و اسارت مردم ایران ندارند. دعوایشان بر سر این است که حالا چرا این امتیازات به چین داده شده و به آمریکا و اروپا داده نشده است که شاید چیزی هم نصیب آنها شود. اگر همین امتیازاتی که جمهوری اسلامی به امپریالیسم چین و انحصارات چینی داده است به آمریکا و اروپا داده می‌شد، از نظر آنها هیچ مشکلی نبود و صدائی از آن‌ها در نمی‌آمد . همانگونه که در دوران رژیم محمد رضا شاه چنین بود و همانگونه که پس از برجام، با دادن امتیازات متعدد به انحصارات امپریالیستی اروپائی برای سرمایه‌گذاری به ویژه در نفت و گاز ایران مشکلی نداشتند.  خلاصه کلام، تمام جدالی که اکنون بر سر توافقات پشت پرده میان جمهوری اسلامی و چین در میان گروه‌های بورژوائی در جریان است ، کشمکشی است میان گروه‌های رقیب برسر این که کدام قدرت چپاولگر امپریالیست جهان باید بر بازار ایران سلطه داشته باشد.

اما در مقابل آنها گروهی از نمایندگان سیاسی باندهای طبقه حاکم و متخصصین اقتصادی توجیه گرشان ،استدلال می کنند که این صدور سرمایه چینی به ایران، منافعی هم دارد و باعث پیشرفت کشور و رفاه مردم خواهد شد. دقیقاً عین همان استدلالی است که زمانی طرفداران سلطه انگلیس و آمریکا در ایران و وابستگی به آنها مطرح می‌کردند. اما وقتی که انحصارات بین المللی به یک کشور سرمایه صادر می‌کنند، اهداف خیرخواهانه‌ای مشوق آنها نیست. هدف آنها فقط یک چیز است. به دست آوردن حداکثر سود. بنابراین، سرمایه مالی تلاش می کند در آن رشته‌هائی سرمایه‌گذاری کند که نیاز اوست و هرچه فوری‌تر، سود کلانی عاید انحصارات سازد. آن‌ها غالبا هم در کشورهای عقب مانده در معادن و کشاورزی سرمایه‌گذاری می کنند و یا در آن رشته های صنعتی که بتواند بازاری برای تولیدات آن ها با هزینه اندک باشد ، تا آنها را به کشورهای دیگر منطقه معینی صادرکنند و آن هم به شکل صنایع مونتاژ. بنابراین تعجب‌آور نخواهد بود که پس از گذشت بیش از یک قرن از انقلاب مشروطیت و نیم قرن از تسلط قطعی شیوه تولید سرمایه‌داری در ایران هنوز در اقتصاد ایران نفت نقش تعیین کننده را دارد و برای تولید ابتدائی ترین محصولات صنعتی باید منتظر ماند تا مواد خام و کالاهای واسطه‌ای از خارج وارد شود.

چین نیز به عنوان یک قدرت امپریالیست، هدفش از صدور سرمایه به ایران جز تسخیر بازار ایران در مقابل رقبای دیگر از جمله آمریکا و اروپا و به دست آوردن سودهای انحصاری نیست. اکنون چند سالی است که چین در تعدادی از کشورهای آفریقائی به ویژه در معادنی که محصولات آنها مورد نیاز داخلی چین است سرمایه‌گذاری کرده است. اما جز چپاول و غارت، ارمغانی برای مردم این کشورها نداشته است. نه پیشرفتی در این کشورها صورت گرفته و نه رفاهی عاید مردم شده است . در هر حال، هدف چین از صدور سرمایه به ایران، به دست آوردن بازار ایران، کسب حداکثر سود، فروش کالاهای چینی در کشورهای دیگر، سلطه بر راه های آبی بین المللی و پیدا کردن جای پای محکمی در منطقه استراتژیک خاورمیانه و خلیج فارس است. اما وابستگی به چین آنگونه که در این سند آمده است، وقتی به عرصه همکاری نظامی بسط ‌یابد ، ابعاد دیگری به خود می‌گیرد و همراه با خطرات جدی نظامی برای مردم ایران در آینده نیز خواهد بود.

این واقعیتی است روشن است که نزاع قدرت‌های امپریالیست بر سر تسخیر بازارها و تقسیم مجدد بازارها در طول متجاوز از یک قرن گذشته به جزئی از تاریخ بشریت تبدیل شده و در طول یک صد سال گذشته دو جنگ بزرگ جهانی را به همراه صدها جنگ و نزاع منطقه‌ای و کوچک به بار آورده است. این مسئله ماجرائی مختومه و مربوط به گذشته نیست. در اوایل قرن بیست و یکم نیز اوضاع جهان شبیه اوایل قرن بیستم است. تضاد میان قدرت‌های امپریالیست به شدت حاد شده است. نزاع میان آمریکا و چین تا مرحله‌ای پیش رفته که به آنچه جنگ تجاری می‌نامند، انجامیده است. این تضادها نه در جهت تخفیف، بلکه تشدید تحول می‌یابند.

علت آن نیز همانگونه که پیش از این اشاره شد در این است که با فرارسیدن مرحله انحصار و سرمایه مالی در تکامل سرمایه داری، در نتیجه تمرکز و انباشت سرمایه و محدودیت بازار داخلی، حجم بسیار کلانی سرمایه در دست اشرافیت مالی متمرکز شده، بازار داخلی به نحوی که بتواند تامین کننده سودهای کلان و نرخ سود بالا باشد و مسئله مازاد انباشت را حل کند، کفایت نمی کند. لذا سرمایه برای بسط محدوده های تولید ارزش اضافی به فراسوی مرزها، محدودیت ها و موانع ملی را در هم می شکند و به کشورهای دیگر صادر می شود تا با استثمار کارگران کشورهای دیگر و بازارهای فتح شده، حجم و نرخ بالاتری از سود عاید خود سازد و بر تضادها و موانع ذاتی سرمایه موقتاً فائق آید. اما بازارها از مدت‌ها پیش بر اساس قدرت اقتصادی، مالی، سیاسی و نظامی میان انحصارات بین‌المللی و کشورهای امپریالیست تقسیم شده‌اند. پس تکلیف کشورهائی که تازه، وارد عرصه رقابت بین‌المللی شده یا قدرت آنها افزایش یافته، چه می‌شود؟

پاسخ این است که گرچه بازارها تقسیم شده ، اما این تقسیم بازارها و سرزمین‌ها میان قدرت‌های بزرگ دائمی نیست. چرا که دوران سلطه سرمایه مالی همراه است با تشدید ناموزونی های و تضادها در درون اقتصاد جهانی. رشد ناموزون اقتصادی ، اختلاف سرعت تکامل و رشد رشته های مختلف و کشورهای مختلف به تغییراتی در قدرت اقتصادی و سیاسی انحصارات کشورهای مختلف می انجامد. در پی این دگرگونی در قدرت اقتصادی و سیاسی ، توازن قوا تغییر می‌کند. برخی تضعیف می شوند و برخی قدرتشان افزایش می یابد. در بطن این روند، تضاد و مبارزه میان انحصارات و قدرت‌های امپریالیست تشدید می شود. کشورها و انحصاراتی که قوی تر شده‌اند، تلاش می‌کنند بازارها را از چنگ قدرت‌های ضعیف شده درآورند و در اثر همین تشدید تضاد است که کار به جنگ و حتی جنگ جهانی می کشد و در پی آن تقسیم مجدد بازارها رخ می‌دهد. انگلیس زمانی بخش بزرگی از بازارهای جهانی را تا جنگ جهانی دوم در اختیار داشت، اما تدریجا با زوال قدرت اقتصادی‌اش از نظر سیاسی و نظامی نیز تضعیف شد. پس از جنگ جهانی دوم آمریکا جایگاه انگلیس را به دست آورد و بیشترین سهم را از بازار جهانی به دست درآورد  و به قدرت برتر جهان تبدیل شد. از اواخر قرن بیستم این قدرت که اساس و بنیاد ان قدرت اقتصادی است، مدام تضعیف شده است. امپریالیسم آمریکا اکنون در همان جایگاهی قرار گرفته است که امپریالیسم انگلیس درنیمه دوم قرن بیستم قرار گرفت. آمریکا لااقل تا مقطع کنونی، نقش هژمونیک خود را از دست داده است. در مقابل، بلوک امپریالیستی اتحادیه اروپا موقعیت‌اش نسبت به گذشته بهتر شده است، اما مهم تر از آن،  نقش و موقعیتی است که چین کسب کرده و به عنوان یک قدرت امپریالیست جوان و تازه به دوران رسیده، سر برآورده و در تلاش است جای آمریکا را در عرصه جهانی بگیرد. فقط کافی است که به چند نمونه آماری از قدرت اقتصادی توجه شود.

تا سال ۲۰۲۰ تولید ناخالص چین به حدود ۲۸ تریلیون دلار به حسب برابری قدرت خرید، رسید. این رقم برای آمریکا ۲۰ تریلیون دلار و اتحادیه اروپا ۱۸ تریلیون دلار است.

چین از سال ۲۱۰ به بزرگترین صادر کننده جهان تبدیل شد و در ۲۰۱۹ ، ۴۹۹ / ۲ تریلیون دلار از تولیدات خود را صادر کرد. صادرات اتحادیه اروپا ۳۸۶ /۲ تریلیون دلار و آمریکا ۶۴۶ / ۱ تریلیون دلاربود.

چین همچنین در ۲۰۲۰ ، ۷ ۰/ ۱ تریلیون دلار اسناد خزانه آمریکا را در اختیار دارد.

رقم سرمایه گذاری های خارجی چین تا ۲۰۱۷ به حدود ۵۰۰ میلیارد دلار رسید که تفاوت آن با حدود ۶ تریلیون دلار آمریکا یا دو تریلیون و ۱۸۱ میلیارد یورو اتحادیه اروپا، نشان دهنده محدودیت بازاری است که برای صدور سرمایه در اختیار چین قرار دارد. چین اکنون در تلاش است به حسب قدرت اقتصادی خود بازارهای جدیدی برای صدور سرمایه به دست آورد که  همین توافقات با جمهوری اسلامی ایران، یک نمونه آن است.

پی‌آمد رشد غول آسای قدرت اقتصادی چین، تغییرموقعیت و جایگاه سیاسی و نظامی بین‌المللی چین خواهد بود. از همین روست که چین به سرعت در حال تقویت نیروهای نظامی خود است. هزینه های نظامی چین در سال ۲۰۱۸ برطبق ارزیابی موسسه تحقیقات بین المللی صلح سوئد رقمی معادل ۲۵۴ میلیارد دلار برآورد شده است. البته خود چین بودجه نظامی اش را در ۲۰۲۰ ۶ / ۱۷۸ میلیارد دلار با   ۶/ ۶ درصد افزایش نسبت به سال ۲۰۱۹ اعلام کرده است.

بدیهی‌ست که در چنین شرایطی، تضادهای درونی قدرت‌های امپریالیست تشدید خواهد شد. این که امپریالیسم آمریکا چگونه رسما موقعیت تنزل یافته خود را بپذیرد، هنوز دقیقاً مشخص نیست. اما روشن است که انحصارات آمریکائی و اروپائی به سادگی اجازه نخواهند داد که چین بازارهائی را که در تصرف آنها بوده و هست به تصرف خود درآورد. نزاع در مرحله‌ای می تواند شکل نظامی و جنگ به خود بگیرد. یک چنین جنگی هر شکلی که به خود بگیرد، برای کشورهای کوچک و ضعیفی که وارد یکی از این بلوک بندی‌های امپریالیستی شده باشند، فاجعه‌بار خواهد بود. به ویژه در منطقه خاورمیانه و خلیج فارس که تبدیل به انبار مخرب‌ترین سلاح‌های کشتار جمعی شده است. از این روست که می‌گوئیم وقتی که جمهوری اسلامی بر طبق این سند وارد بلوک بندی سیاسی و نظامی نیز با چین شده است، اگر مردم ایران پیش از آنکه خطر فرابرسد رژیم جمهوری اسلامی را سرنگون نکرده باشند، با خطر نظامی بزرگی در آینده مواجه می‌شوند که هیچ نقشی در ایجاد آن نداشته‌اند. فراموش نکنیم که زد و بندهای رضا خان با رژیم فاشیستی هیتلر، کافی بود تا بهانه‌ای برای اشغال کشور در جریان جنگ جهانی دوم شود، ولو این که اعلام بی‌طرفی شده بود. از هرجهت که به توافقات جمهوری اسلامی و چین نگاه شود، خلاف منافع و مصالح کارگران و عموم توده‌های زحمتکش مردم ایران است و باید قاطعانه محکوم و مردود اعلام شود.

سازمان فدائیان (اقلیت) که مدافع منافع طبقه کارگر و از موضع این طبقه مدافع خواست‌های عموم توده‌های زحمتکش مردم ایران است،  از اساس دیپلماسی سری را رد می‌کند، تمام توافقات و قراردادهای اسارت بار و خلاف منافع و مصالح مردم ایران از جمله همین توافقات جمهوری اسلامی با دولت چین را مردود اعلام می‌کند.

سازمان فدائیان(اقلیت) برای پایان دادن به تمام فجایع و معضلاتی که روزمره در ایران به بار می‌آورد و اکنون برای نجات نظم ورشکسته‌اش امپریالیسم چین را به یاری طلبیده‌است، عموم توده‌های کارگر و زحمتکش را به سرنگونی فوری این رژیم ستمگر و برقراری یک حکومت شورائی در ایران فرا می‌خواند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۷۸ در فرمت پی دی اف