معدن زغال سنگ هجدک کرمان باردیگر چهار قربانی گرفت

غروب روز سه شنبه بیست وسوم آذرماه با ریزش دیواره ی معدن زغال سنگ هجدک در شهرستان راور واقع  دراستان کرمان، باردیگر چهارکارگر معدن دراعماق زمین مدفون شدند و جان خود را ازدست دادند. ریزش شدید معدن و به دنبال آن نشت گاز، هیچ احتمالی برای زنده ماندن این کارگران باقی نگذاشت.

این نخستین بار نیست که معدن زغال سنگ هجدک راور کرمان، کارگران را دراعماق زمین به کام مرگ می کشد و معدنچیان زحمتکش به دلیل غیر استاندارد بودن محیط کار و نبود وسایل ایمنی و حفاظتی، جان خود را از دست می دهند. درآذرماه سال گذشته نیزچهار کارگردیگر همین معدن دراثرگازگرفتگی ناشی ازعدم رعایت اصول ایمنی دراین معدن، جان خود را از دست دادند. درفروردین سال گذشته نیز، انفجارگاز متان در معدن ” باب نیزو”، واقع در سی کیلو متری شهرستان زرند کرمان، دست کم جان ١٨ نفررا گرفت و گروه دیگری را نیز مجروح ساخت.

کارگران معادن زغال سنگ استان کرمان طی دو سال اخیر بارها شاهد بروزچنین سوانحی دلخراش بوده‌اند و طی این مدت بیش از ٣٠ تن ازمعدن چیان جان خود را دراین حوادث دردناک از دست داده اند.

شرایط بسیار نامساعد کاری، نبود وسایل حفاظتی وامنیتی و عدم رعایت استاندارد های بین المللی درمورد استخراج و کار درمعدن، معادن ایران و ازجمله معادن زغال سنگ استان کرمان را به قتل گاه کارگران تبدیل نموده است.

سرمایه داران که با صرف مبالغ اندکی از سودهای کلان خود، می توانند وسایل ایمنی، بهداشتی و حفاظتی را تهیه کنند وجلو این سوانح را بگیرند یا لااقل امکان بروز آن را کاهش دهند، تنها به دلیل آزمندی و ولع سود جوئی ازاین کار طفره می روند. طبقه سرمایه دارایران و دولت این طبقه، برای صرفه جویی درهزینه ها، درواقع ازجان کارگران مایه می گذارند و به بهای کشتار کارگران، برسود های خود می افزایند.

سازمان فدائیان (اقلیت)، سرمایه داران، رژیم جمهوری اسلامی و نظام سرمایه داری حاکم بر ایران را، عامل مستقیم مرگ کارگران در سانحه دل خراش معدن زغال سنگ هجدک  می داند.

سازمان فدائیان (اقلیت)، ضمن ابراز تاسف از کشته شدن این تعداد از کارگران، همدردی عمیق خود را با خانواده های داغدار کارگران جان باخته اعلام می دارد.

سرنگون باد رژیم  جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فداییان( اقلیت)

۲۴ آذر ١٣۸۹

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

از اعتراضات و مطالبات کارگران لوله‌سازی خوزستان حمایت کنیم

بیش از ۲۵۰ نفر از کارگران لوله‌سازی خوزستان از اوائل صبح روز شنبه  ۲۹ آبان، در اعتراض به وعده‌های عمل نشده مقامات پیرامون راه‌اندازی شرکت و همچنین در اعتراض به عدم پرداخت ١۸ ماه حقوق خود، در مقابل استانداری خوزستان در شهر اهواز دست به تجمع زدند. کارگران در حالی که  به طور دستجمعی شعار “مرگ بر ظالمین” را تکرار می کردند، خواستار آن شدند که استاندار خوزستان به مطالبات آنها رسیدگی کند.

کارگران لوله‌سازی خوزستان، برای تضمین شغلی و دریافت حقوق‌های معوقه خود بارها دست به تجمع و راه‌پیمائی زده‏اند. اعتراضات ومشکلات کارخانه لوله سازی، سابقه چندین ساله دارد. مشکلات و گرفتاریهای کارگران در این کارخانه زمانی تشدید گردید که مالکیت آن در سال ۸١ از بانک صنعت و معدن به بخش خصوصی واگذار گردید و به دنبال آن زمزمه اخراج وسیع کارگران آغاز شد. دستمزد کارگران بلوکه و پرداخت آن مرتباً به تعویق افتاد. اجتماعات اعتراضی کارگران، هر بار بامشتی وعده توخالی و حداکثرپرداخت بخشی از حقوق‌های معوقه پایان می‌گرفت. اوائل سال۸۷ صاحبان کارخانه، کمبود نقدینگی و عدم پرداخت وام از سوی بانکها را بهانه کرده و از تمدید قرارداد کارگران خودداری کردند. به دنبال آن کارگران به مرخصی‏های اجباری فرستاده شدند و در ادامه، خط تولید را متوقف ساختند. به رغم آن که در طول این یک سال نیز اعتراضات کارگران به طور بی وقفه و در اشکال متنوعی مانند تجمعات اعتراضی در مقابل دفتر مدیریت و نهادهای دولتی، تظاهرات و راه‌پیمائی و مسدود ساختن جاده ادامه داشت، اما در اواخر همین سال، اخراج ٢٠٠٠ کارگر از مجموع ٢۶٠٠ کارگر رسمی و پیمانی این کارخانه قطعی شد.

وضعیت ادامه کاریِ کارگران باقی‏مانده نیز ناروشن بود. دستمزد کارگران ماه‏ها به تعویق افتاد و به رغم  وعده‌های مکرری که به کارگران داده می‌شد، اما هیچ‏گونه اقدامی برای تضمین شغلی کارگران به عمل نیامد. کارخانه لوله‌سازی خوزستان از اردیبهشت سال جاری تاکنون تعطیل و تولید آن متوقف شده است. اکثر کارگران کارخانه‌ لوله‌سازی خوزستان که بین ۲۰ تا ۳۰ سال سابقه‌ کار دارند، در حال حاضر همه خانه‌نشینند. ۶٠٠ کارگر این شرکت و اعضای خانواده آن‏ها در معرض شدیدترین فشارهای اقتصادی و معیشتی قرار دارند و با گرسنگی دست و پنجه نرم می‏کنند. استاندار خوزستان که وعده رفع مشکلات این کارخانه را داده بود، پس از مدت‏ها بلاتکلیفی و سردواندن کارگران، در پاسخ به اعتراضات روز گذشته کارگران و خواست آنها برای ادامه کاری و تضمین شغلی گفت: “رفع مشکلات این کارخانه با بن‏بست مواجه شده است.”

نباید به سرمایه‌داران و دولت آنها اجازه داد که با کارگران بدین‏گونه برخورد کنند. مسبب اصلی وضعیت کنونی کارخانه، خودِ سرمایه‌داران و دولت آن‏ها هستند. باید به حمایت از اعتراضات و مطالبات کارگران لوله‌سازی خوزستان برخاست. آینده شغلی کارگران لوله‌سازی اهواز که لااقل بیست سال در این کارخانه سابقه کار دارند باید تضمین شود. دولت در وهله نخست موظف است امکان ادامه کاری کارگران در این کارخانه را فراهم کند. این حق همه کارگران است که دستمزدهای خود را بدون تأخیر دریافت کنند و کارفرما موظف است دستمزد کارگران را به موقع بپردازد.

سازمان فدائیان(اقلیت) ازاعتراضات و مطالبات کارگران لوله سازی خوزستان قویاً حمایت می ‏کند و خواستارضمانت شغلی کارگران وهمچنین  خواستار آن است که کلیه دستمزدها و مطالبات معوقه کارگران، فورا و یکجا پرداخت شود.

سرنگون باد رژیم  جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فداییان (اقلیت)

٣٠ آبان ١٣۸۹

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

پیام شرکت کنندگان در اولین کنگره سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران به رفقای جنبش چپ انقلابی شیلی!

رفقای چپ انقلابی شیلی!

گرم‌ترین درودهای کمونیستی ما را بپذیرید. ما شرکت کنندگان در اولین کنگره سازمان چریکهای فدائی خلق ایران یکبار دیگر از مبارزه قهرمانانه خلق شیلی علیه امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا و پایگاه داخلی آن در شیلی، که اکنون به صورت مبارزه قهرمانانه مردم شیلی علیه دار‌ودسته نظامی حاکم تجلی یافته است، حمایت و پشتیبانی کامل خود را اعلام می کنیم.

خلق‌های ایران و شیلی روز به روز به آرمان‌های مشترکی که اکنون بشریت در مقابل خود دارد، بیشتر وقوف می‌یابند. و کارگران شیلی و ایران به اتحاد برادرانه کارگران سراسر جهان و وظائف انترناسیونالیستی خود بیشتر پی میبرند. زیرا خصم همه خلق‌ها یکی است و آن‌هم امپریالیسم و تمام مرتجعین وابسته بدان و راه ما یکی است و آنهم سرنگونی قهرآمیز رژیم‌های ارتجاعی و درهم شکستن ابزارهای سلطه طبقاتی امپریالیسم و بورژوازی جهانی‌ست. هدف نهائی ما نیز یکی است و آنهم بنای جامعه‌ای نوین، جامعه‌ای تهی از هرگونه ستم و استثمار بر روی ویرانه‌های نظام طبقاتی‌ست.

اکنون در این راه پرشکوه خلق‌های ایران و شیلی با یک مبارزه سهمگین روبرو هستند، اگر در شیلی کارگران و دهقانان و انقلابیون همه روزه در معرض تعرضات، سرکوب‌ها و فشار دار و دسته رژیم نظامی پینوشه جنایتکار قرار دارند، در ایران نیز روزانه ده‌ها انقلابی به جوخه‌های اعدام سپرده می‌شوند و کارگران و دهقانان و تمام توده‌های مردم توسط ارگان‌های سرکوب رژیم خونخوار خمینی به گلوله بسته می‌شوند. در این مبارزه خلق‌های ایران از همه دوستان و متحدین خود در سطح جهان انتظار دارند که در راه افشای جنایات این رژیم بکوشند.

مردم ایران از “میر” نیز به عنوان یک سازمان انقلابی و کمونیستی که در مجامع بین‌المللی از حیثیت و اعتبار زیادی برخوردار است انتظار دارند که هر چه بیشتر در جهت افشای رژیم جنایتکار حاکم بر ایران بکوشد.

سازمان ما از پشتیبانی‌هائی که “میر” طی چند سال گذشته، بویژه طی چند ماه گذشته از ما و خلق ایران نموده، صمیمانه قدردانی می‌نماید و انتظار داریم که این حمایت‌ها ادامه و گسترش یابد.

تردیدی نداریم که مبارزه قهرمانانه خلق‌های امریکای لاتین همانگونه که انقلابی کبیر رفیق چه گوارا پیش بینی کرده بود هر روز در عالی‌ترین شکل آن گسترش می‌یابد و در پیوند با مبارزات کارگران و خلق‌های سراسر جهان امپریالیسم جهانی و وابستگان آنرا به گورستان تاریخ خواهد سپرد.

ما به پیروزی می‌اندیشیم و تمام دشواری‌ها و سختی‌هائی که اکنون با آن روبرو هستیم، با تجسم یک لحظه آن پیروزی از یاد می‌روند.

شرکت کنندگان در اولین کنگره سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران یکبار دیگر از نقشی که میر در جنبش انقلابی مردم شیلی ایفا نموده است و از مبارزه ایدئولوژیکی که علیه رفرمیسم ریشه‌دار در شیلی نموده است قدردانی و ستایش می‌کنند.

زنده باد همبستگی انترناسیونالیستی خلق‌های ایران و شیلی

مرگ بر رژیم خونخوار پینوشه – مرگ بر رژیم خونخوار خمینی

مستحکم باد پیوند “میر” و سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران

نابود باد امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا و پایگاه داخلیش

شرکت کنندگان در اولین کنگره سازمان چریکهای فدائی خلق ایران

پیام اولین کنگره سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران به رفقای کمیته ی تدارکات و رفقائی که در محل این کنگره برای برگزاری آن فعالیت کردند.

رفقا! به پاس حسن وظایفی که در این مدت برای برگزاری نخستین کنگره سازمان از خود نشان داده‌اید و با تمام وجود سازمان را در راه پیشبرد اهداف انقلابیش یاری رسانده‌اید، پرشور‌ترین تشکرات ما را بپذیرید. بی تردید، جانفشانی‌های شما همچون تلاش ده‌ها هزار فدائی گمنام، در به ثمر رساندن انقلاب پرشکوه میهن‌مان و تحکیم و تقویت جبهه انقلاب، سهم بس مهمی دارد.

یکبار دیگر صمیمانه از تلاش پیگیر شما سپاس گزاری می‌کنیم.

شرکت کنندگان در نخستین کنگره سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران

درس‌های جنگ ۸ ساله نباید فراموش شود

kar_logo01جنگ در سرشت انسان نیست. ذاتی نظام‌های اقتصادی – اجتماعی معینی‌ ست که برخاسته از شکاف طبقاتی میان انسان‌ها هستند. شکافی که از اختلاف منافع برخاست و به گروه‌های اجتماعی بزرگ متخاصم با منافع متضاد شکل داد. گروهی را فرمانروا، سلطه‌گر، تجاوزکار و ستم‌گر ساخت و گروهی دیگر را ستم‌دیده، تحت انقیاد و فرمان‌بردار. از این نقطه بود که جنگ، در هر دو عرصه داخلی و خارجی، جنگ‌های طبقاتی و جنگ‌های توسعه‌طلبانه طبقات حاکم برای کشورگشایی و سلطه بر مردمان دیگر، به جزئی جدایی‌ناپذیر از تاریخ بشریت تبدیل گردید. در هر دو حالت، این طبقات حاکم بوده‌اند که در تعقیب اهداف اقتصادی و سیاسی خود، جنگ را به توده‌های مردم تحمیل کرده‌اند. در تاریخ بشریت، بی‌شمار نمونه‌های آن را می‌توان یافت.

۳۰ سال پیش در چنین روزهایی، طبقات حاکم بر ایران و عراق، مردم دو کشور را درگیر جنگی کردند که ۸ سال به دراز کشید و فجایع وحشتناکی به بار آورد. جمهوری اسلامی، آمار تلفات مردم ایران را در این جنگ، متجاوز از ۲۶۰ هزار تن اعلام نمود و بنیاد جانبازان از وجود ۴۰۰ هزار جانباز بازمانده از جنگ خبر داد. اما تعداد کشته‌شدگان و معلولین این جنگ بسیار فراتر از رقمی‌ست که رسماً اعلام شد است. برآوردهای واقعی‌تر حاکی‌ست که تعداد کشته و معلولین ایرانی به حدود ۱ میلیون تن و از مردم عراق به نیم میلیون می‌رسد. جنگ، میلیون‌ها تن از مردم مناطق مرزی دو کشور را آواره کرد و خانه و کاشانه آن‌ها را ویران نمود. حداقل ۷۶ هزار تن از مردم شهرهای ایران در نتیجه بمباران و موشک‌باران جان باختند و یا معلول شدند. هزینه‌های مالی مستقیم جنگ از دو سو متجاوز از یک تریلیون دلار و هزینه خرابی‌های ناشی از جنگ، دو برابر این رقم برآورد شده است.

یادآوری فجایع وحشتناک جنگی که در ابعادی وسیع در ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ آغاز گردید، و درس‌هایی که این جنگ به توده‌های زحمتکش مردم ایران آموخت، به ویژه در اوضاع کنونی از آن جهت بی‌نهایت حائز اهمیت است که بار دیگر ابرهای تیره جنگ، بر فراز ایران متراکم‌تر می‌شود و زبان جنگ، به امر روزمره‌ی طرفین متخاصم تبدیل شده است.

مکرر در چند ماه اخیر از زبان سخنگویان سیاسی و نظامی آمریکا و حتا برخی از کشورهای اروپایی شنیده‌ایم که گزینه نظامی، سرانجام یک راهِ مقابله با جمهوری اسلامی‌ست.

به دفعات تهدیدات نظامی جمهوری اسلامی را در طول چند هفته‌ی اخیر شنیده‌ایم. اکنون خامنه‌ای و احمدی‌نژاد از جنگی سخن می‌گویند که گویا دیگر محدود به ایران نیست و واکنش جمهوری اسلامی تمام کره زمین را دربر خواهد گرفت. در همین چند روز گذشته، رئیس پارلمان روسیه از افزایش احتمال وقوع جنگ، در نتیجه سیاست‌های جمهوری اسلامی سخن گفت. نخست وزیر پیشین انگلیس، بلر نیز اظهار نظر کرد که “باید این پیام را به صدای بلند و واضح به ایران رساند که جامعه بین‌المللی شاید به نقطه‌ای برسد که هیچ چاره دیگری جز حمله نظامی به ایران نداشته باشد.” فرمانده نیروی بسیج جمهوری اسلامی در روز قدس از آمادگی برای حمله به اسرائیل سخن گفت و افزود: “مشکلی که اکنون برای حمله به اسرائیل داریم، مسایل بین‌المللی و معاهدات موجود است. به دنبال بهانه می‌گردیم، تا این بهانه را به ما بدهند و اسرائیل را محو کنیم.” از این موضع‌گیری‌ها کاملاً روشن است که جهت تحول اوضاع در کدام سو است. اما تنها زبان و گفتار مسلط، زبان جنگ نیست. آن‌چه که دو طرف نزاع بر زبان می‌آورند، شعار نیست. جنگ روانی نیست. تدارک عملی جنگ هم از دو سو در حال اجراست. فشار سیاسی و اقتصادی به عنوان مقدمه‌ای برای درهم شکستن زیر بنای قدرت اقتصادی و فلج امکانات تسلیحاتی و نیروی نظامی رژیم اسلامی مدام تشدید می‌شود. جمهوری اسلامی نیز تمرکز اصلی خود را بر تقویت نیروهای مسلح و مجهز ساختن آن‌ها به سلاح‌های پیشرفته تعرضی قرار داده است. برد موشک‌های بالستیک جمهوری اسلامی پیوسته در حال افزایش است و هم اکنون موشک‌های شهاب و قیام می‌توانند تا کشورهای منطقه مرزی اروپا نظیر یونان را هد ف قرار دهند. گرچه جمهوری اسلامی هنوز به مرحله‌ای نرسیده است که بتواند با تولید بمب اتمی، این موشک‌ها را به سلاح هسته‌ای مجهز سازد، اما در جهتی حرکت می‌کند که به آن حد از پیشرفت هسته‌ای دست یابد که چنان‌چه تصمیم به تولید این بمب‌ها بگیرد، تمام شرایط آن از قبل آماده شده باشد. جمهوری اسلامی به رغم تحریم‌ها، در تلاش است قدرت تعرضی نیروهای هوایی و دریایی خود را با استفاده از تجهیزات و تکنولوژی‌های جنگی جدید، افزایش دهد. اقدامات طرفین درگیر، نشان می‌دهد که آنها خود را برای جنگ آماده می‌کنند. با در نظر گرفتن واقعیت‌هائی که هم اکنون در جریان است، به گذشته بازگردیم.

وقتی که در ۳۱ شهریور سال ۵۹، پس از چندین ماه درگیری‌های نظامی مرزی، رژیم عراق دست به یک تعرض گسترده نظامی زد، جمهوری اسلامی برای فریب مردم ناآگاه و برانگیختن احساسات ناسیونالیستی، مدعی شد که نقشی در برافروختن جنگ نداشته ، ادعای تدافعی بودن جنگ را از جانب رژیم اسلامی مطرح نمود و از مردم ایران خواست به جنگ بپیوندند. در حالی که این جنگ عملا از مدتی قبل با درگیری‌های نظامی مرزی آغاز شده بود و هر دو دولت عراق و ایران در برافروختن آن نقش و نفع داشتند. اما در ظاهر امر، ادعای جمهوری اسلامی مبنی بر این که جنگ از جانب جمهوری اسلامی، تدافعی‌ست، با ذهنیت توده‌های ناآگاه که درکی طبقاتی از پدیده‌های اجتماعی و سیاسی ندارند، جور درمی‌آمد. چون نخست، نیروهای هوایی عراق، فرودگاه‌ها و برخی از تأسیسات اقتصادی و نظامی ایران را مورد حمله بمب‌افکن‌های خود قرار داده بودند و نیروی زمینی عراق، خرمشهر را نیز اشغال کرده بود. اما تعیین‌کننده خصلت تعرضی یا تدافعی، ارتجاعی یا عادلانه بودن جنگ، مطلقاً ربطی به این مسئله نداشت. این شیوه عامیانه برخورد به مسئله جنگ‌ها و منازعات دولت‌هاست که طبقات حاکم ارتجاعی همواره کوشیده‌اند از آن در خدمت اهداف خود بهره گیرند و توده‌های مردم را گوشت دم توپ قرار دهند.

در آن مقطع، در حالی که احساسات ناسیونالیستی در میان بخش وسیعی از مردم ایران برانگیخته شده بود و نه فقط جمهوری اسلامی و طبقه حاکم، بلکه گروه‌های سیاسی متعدد، از جمله توده‌ای‌ها و اکثریتی‌ها مردم را تشویق به قربانی شدن در خدمت منافع طبقه حاکم می‌کردند، فقط معدودی از سازمان‌‌های کمونیست بودند که شجاعانه موضع درست را اتخاذ نمودند و حقیقت را با صدای بلند به توده‌های مردم ایران گفتند.

در همان نخستین هفته‌ی آغاز جنگ، نشریه کار ارگان سازمان فدائیان اقلیت که در آن ایام به نام سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران (اقلیت) فعالیت می‌کرد، با انتشار مقاله‌ای تحت عنوان “ماهیت جنگ دولت‌های ایران و عراق” ماهیت ارتجاعی و خصلت تعرضی جنگ را از هر دو سو برملا کرد. نشان داد که این جنگ میان دو دولت ارتجاعی ایران و عراق است، توده‌های مردم ایران و عراق، هیچ نفعی در این جنگ ندارند. این جنگ که در خدمت منافع طبقات حاکم بر این دو کشور است، جنگی غیر عادلانه است و مردم این دو کشور نباید از رژیم‌های خود حمایت کنند و قربانی اهداف و مقاصد توسعه‌طلبانه و تجاوزکارانه آن‌ها شوند. این تحلیل مبتنی بر این واقعیت عینی بود که رژیم‌های عراق و ایران، ماهیتا ارتجاعی و ضد مردمی‌اند. سیاست‌های توسعه‌طلبانه پان عربیسم و پان اسلامیسم را دنبال کرده و این جنگ در واقع، ادامه و نتیجه همین سیاست بوده است.

جنگ، در یک لحظه و بی‌مقدمه آغاز نشد. در واقعیت، نزاع طبقات حاکم ایران و عراق، بر سر حدود مرزی، نزاعی دیرینه بود. در دوران رژیم شاه، پس از مدت‌ها درگیری‌ها و کشمکش‌های طرفین، وقتی که رژیم عراق دید که قدرت نظامی رویارویی با قدرت نظامی ایران را ندارد، راه سازش، امتیاز دادن و امتیاز گرفتن را در پیش گرفت. دعاوی مرزی بر سر تعیین نقطه مرزی در شط‌العرب که بعداً نام آن به اروند رود تغییر یافت و نیز در مرزهای خشکی به نفع رژیم شاه حل شد. در عوض رژیم شاه از حمایت ملا مصطفی بارزانی دست برداشت و رژیم عراق با کسب این امتیاز، توانست جنبش کردها را سرکوب کند.

قرارداد الجزایر حاصل این توافق و سازش بود. با سرنگونی رژیم شاه، رژیم عراق موقعیت را برای از سرگیری دعاوی مرزی و بازپس گرفتن امتیازاتی که به رژیم شاه داده بود، مناسب یافت. در عین حال می‌خواست با یک قدرت‌نمایی نظامی، نقش ژاندارمی رژیم شاه را از آن خود سازد. فقط در پی بهانه و توجیهی برای آن بود.

رابطه‌ی خمینی و صدام، پس از آن که رژیم عراق فعالیت سیاسی خمینی را در جریان بحرانی شدن اوضاع در ایران،  ممنوع و سپس وی را اخراج نمود، بر هم خورده بود. با به قدرت رسیدن خمینی در ایران، مناسبات دو کشور به شدت تیره بود. رژیم جمهوری اسلامی آغاز به سازماندهی گروه‌های اسلام‌گرای مخالف صدام، برای استقرار یک جمهوری اسلامی در عراق نمود. این گروه‌ها، فعالیت خود را تحت حمایت نیروهای ایرانی در مناطق مرزی آغاز نمودند. بهانه‌ای که صدام در پی آن بود، به دست وی افتاد. درگیری‌های مرزی آغاز گردید و به مدت چند ماه این درگیری‌ها مدام گسترده‌تر گردید. صدام برای این که خود را سرکرده کشورهای عربی و مدافع منافع همه آن‌ها معرفی نماید و آن‌ها را پشت سر خود بسیج کند، خواهان بازپس دادن سه جزیره‌ای شد که ارتش شاه آن‌ها را در آذر ماه سال ۵٠ تصرف کرده بود. قرارداد الجزایر را ملغا اعلام نمود و حمله گسترده‌ی نظامی را در ۳۱ شهریور آغاز کرد. بنابراین، کل نزاع، چیزی نبود جز کشمکش طبقات ارتجاعی حاکم بر ایران و عراق در جهت منافع خود که یک بار با سازش و بده و بستان به نفع یکی حل گردید و از آن جایی که منافع دیگری را تأمین نمی‌کرد، بار دیگر به جنگ منجر شد. یک چنین جنگی هم از زاویه ماهیت بورژوایی و ارتجاعی رژیم‌های حاکم بر ایران و عراق و نیز سیاست‌هایی که طبقات حاکم دو کشور در طول سال‌های طولانی دنبال کرده بودند، ماهیتی ارتجاعی و خصلتی غیر عادلانه و تعرضی از سوی هر دو طرف قضیه داشت.

با این وجود، به ویژه در نخستین ماه‌های پس از آغاز جنگ، هنوز برای بخش بزرگی از مردم ایران روشن نبود که چرا این جنگ ناشی از اهداف و مقاصد توسعه‌طلبانه‌ی هر دو رژیم ایران و عراق است؟

چرا جنگ فقط در خدمت طبقات حاکم دو کشور برای سرکوب و انقیاد توده‌های مردم است؟

می‌بایستی مدت زمانی کوتاه بگذرد تا حقیقت امر، لااقل بر اکثریت توده‌های مردم ایران روشن شود.

وقتی که جنگ آغاز شد، خمینی جنگ را نعمتی خدادادی نامید و مدام در سخنرانی‌های خود می‌گفت: “جنگ نعمت است”. برای توده‌های مردم، جنگ هرگز نمی‌توانست نعمت باشد. چرا که جز کشتار، ویرانی، فقر و بدبختی نتیجه‌ای نداشت. اما برای جمهوری اسلامی، تا جایی که در خدمت سیاست‌های داخلی‌اش علیه مردم ایران قرار گرفت، واقعاً هم نعمت بود. نزدیک به ۲ سال پس از سرنگونی رژیم شاه، بخش بزرگی از مردم ایران که زمانی از روی ناآگاهی به دار و دسته حاکم تحت رهبری خمینی اعتماد کرده بودند، در تجربه دریافتند که تمام ادعاهای خمینی جز دروغ چیزی نبود. نه تنها مطالبات آن‌ها تحقق نیافت، بلکه اوضاع تدریجاً بدتر از دوران رژیم شاه می‌شد. بنابراین به صف مخالفین رژیم می‌پیوستند. مبارزات و اعتراضات توده‌های کارگر و زحمتکش مدام در حال اعتلا بود. جنگ این فرصت را برای رژیم فراهم ساخت که به بهانه جنگ، سرکوب و اختناق را تشدید کند و دورانی از کشتار گسترده‌ی مخالفین را آغاز نماید. نیروهای سرکوب خود را بیش از پیش برای مقابله با مردم سازماندهی کند و مهم‌تر از همه، توجه توده‌های وسیع ناراضی مردم را از مسایل داخلی به سوی جنگ منحرف سازد. جمهوری اسلامی، حداکثر بهره‌برداری را از این جنگ در جهت تثبیت داخلی خود کرد و از این جهت، جنگ حقیقتاً برای جمهوری اسلامی یک نعمت بود. توده‌های ناآگاه مردم که با آغاز جنگ، تحت تأثیر هیجانات ناسیونالیستی نیز قرار گرفته بودند، می‌بایستی این تجربه را از سر بگذارنند و بهره‌برداری رژیم را از این جنگ برای تشدید سرکوب و اختناق و نیز وخامت روزافزون شرایط مادی و معیشتی خود در عمل ببیند، تادریابند چرا جنگ تماماً در خدمت طبقه حاکم و علیه توده‌های مردم است. اما همین گذشت زمان نیز لازم بود تا آن‌ها دریابند که چرا جنگ نه فقط از سوی رژیم عراق، بلکه از طرف جمهوری اسلامی نیز جنگی توسعه‌طلبانه و تجاوزکارانه بود.

تنها چند ماه پس از آغاز جنگ، در حالی که نیروهای نظامی عراق، خرمشهر را در اشغال خود گرفته بودند، رژیم عراق، خواهان آتش‌بس و مذاکره شد تا از موضعی برتر، امتیازات مورد نظر خود را به دست آورد. جمهوری اسلامی هر گونه آتش‌بس و مذاکره را رد کرد. اما نه از آن‌رو که اکنون می‌بایستی از موضع ضعف، آتش‌بس را بپذیرد و وارد مذاکره شود، بلکه به خاطر اهداف واقعی توسعه‌طلبانه‌ای بود که آن را دنبال می‌کرد. این واقعیت هنگامی بر همگان آشکار شد که وقتی در اوائل خرداد سال ۶١ نیروهای نظامی عراق از خرمشهر نیز عقب رانده شدند و برخی دولت‌های عربی حامی صدام، پیشنهاد آتش‌بس با پرداخت غرامت را پیش کشیدند، جمهوری اسلامی هر گونه آتش‌بس را رد کرد. خمینی شعار جنگ، جنگ تا فتح کربلا را س داد و گفت راه آزادی قدس از عراق می‌گذرد. اکنون روشن شده بود که هدف جمهوری اسلامی در جنگ، سرنگونی رژیم صدام و استقرار یک رژیم اسلامی از طرفداران خود در عراق بود. از این نقطه است که توده‌های مردم به اهداف و مقاصد توسعه‌طلبانه پان اسلامیستی جمهوری اسلامی پی می‌برند و تدریجاً خود را از جنگ کنار می‌کشند. دقیقاً از همین جا نیز هست که با هر تعرض نیروهای نظامی جمهوری اسلامی برای اشغال عراق، صدها و هزاران تن کشته می‌شوند و نمی‌توانند از سد استحکامات دفاعی نیروهای عراق عبور کنند. جنگی فرسایشی به مدتی بیش از ۶ سال دیگر در مناطق مرزی با کشتار و ویرانی‌های هولناک ادامه می‌یابد و حملات موشکی عراقی‌ها به شهرهای ایران بر ابعاد فاجعه‌بار جنگ می‌افزاید. در حالی که کاملاً روشن بود  توازن قوای طرفین امکان تسلط یکی بر دیگری را نمی‌دهد، جمهوری اسلامی همچنان خواهان ادامه جنگ تا سرنگونی صدام بود. ادامه جنگ، اما روز به روز اوضاع اقتصادی را وخیم‌تر و وضعیت مادی و معیشتی توده‌های مردم را به نحو فاجعه‌باری تنزل داد. نارضایتی از ادامه جنگ مدام افزایش می‌یافت. دیگر حتا حزب‌اللهی‌هایی که زمانی برای رفتن به بهشت روی میدان‌های مین می‌رفتند، عازم جبهه نمی‌شدند. توان اقتصادی و نظامی جمهوری اسلامی چنان ته کشیده بود که سران سیاسی و نظامی رژیم به این نتیجه رسیدند که ادامه جنگ نابودی رژیم را به همراه خواهد داشت. تحت چنین شرایطی ست که جمهوری اسلامی از سر ناگزیری آتش‌بس را می‌پذیرند و خمینی که صدها هزار تن از مردم ایران را به قتل‌گاه فرستاده بود، شکست هدف خود را از جنگ با این جمله اعلام می‌کند: “بدا به حال من که هنوز زنده مانده‌ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیدم.” موقتاً نزاع خاتمه می‌یابد تا در شرایطی دیگر از سر گرفته شود، چرا که اختلافات مرزی همچنان پابرجاست و هیچ قرارداد صلحی هم میان طرفین امضا نشد.

با این تجارب از جنگ ۸ ساله‌ی دولت‌های ایران و عراق است که اکنون مردم ایران باید هوشیارانه به نزاعی که میان جمهوری اسلامی و برخی قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای در جریان است، نگاه کنند. این نزاع هم ماهیتاً از نوع همان نزاعی‌ست که به جنگ دولت‌های ایران و عراق انجامید. در یک طرف نزاع قدرت‌های امپریالیست به ویژه قدرت‌های اروپایی و آمریکایی قرار دارند که اهداف و مقاصد اقتصادی و سیاسی خود را که همراه با توسعه‌طلبی و سلطه‌گری‌ست دنبال می‌کنند. آن‌ها خواهان حفظ وضع موجود خاورمیانه هستند که تأمین کننده منافع آن‌هاست. تقریباً تمام دولت‌های منطقه که هر یک به نحوی از انحاء در مقابل جمهوری اسلامی قرار گرفته‌اند، در این جبهه قرار گرفته‌اند. جمهوری اسلامی هم در تعقیب همان هدف‌های توسعه‌طلبانه‌ی پان اسلامیستی‌ست که در جریان جنگ با عراق دنبال می‌کرد. پوششی که جمهوری اسلامی برای فریب توده‌های مذهبی منطقه بر هدف اصلی خود قرار داده است، مسئله فلسطین و اشغال‌گری رژیم اسرائیل است. در واقعیت اما هدف جمهوری اسلامی نه فقط استقرار رژیم‌های اسلام‌گرای دست نشانده خود در فلسطین و لبنان، بلکه در تمام منطقه خاورمیانه و تبدیل شدن به یک امپراتوری اسلامی‌ست. این که اصلاً در اوضاع کنونی جهان تحقق این هدف خواب و خیالی بیش نیست، تغییری در این واقعیت نمی‌دهد که جمهوری اسلامی این هدف توسعه‌طلبانه را دنبال می‌کند.

دقیقاً به همان شکل که جمهوری اسلامی اعلام می‌کند آماده محو اسرائیل است و تنها دنبال بهانه می‌گردد. در حالی که حتا یک انسان با کمی آگاهی می‌داند که این هدف جمهوری اسلامی شدنی نیست. چرا که نه فقط از نظرقدرت نظامی تحقق پذیر نیست، بلکه با توجه به این که رژیم اسرائیل بمب‌های اتمی در اختیار دارد و در ماهیت فوق ارتجاعی این رژیم نیز هست که از این سلاح کشتار جمعی استفاده کند، هدف جمهوری اسلامی برای محو اسرائیل ناممکن است. علاوه بر این، رژیم اسرائیل، از حمایت همه جانبه‌ی بزرگ‌ترین قدرت‌های نظامی جهان برخوردار است که همواره موجودیت آن را تضمین کرده‌اند. معهذا این همه مانع از آن نمی‌شود که جمهوری اسلامی از هدف خود برای محو اسرائیل دست بردارد. اهداف توسعه طلبانه جمهوری اسلامی نیز در کل، شبیه همین مسئله است. تعقیب این اهداف در سیاسیت خارجی به رو در رویی و تشدید تضاد و اختلاف با قدرت‌های جهانی انجامیده است. برخورد این دو سیاست توسعه‌طلبانه و هژمونی طلبانه، هم اکنون به نقطه‌ای از حدت خود رسیده است که تدریجاً از محدوده‌های راه حل‌های مسالمت‌آمیز و دیپلماتیک برای حل نزاع فراتر می‌رود. این واقعیات نشان می‌دهد که مسایل مورد اختلاف آن‌ها نمی‌تواند به طریقه دیپلماتیک و مسالمت‌آمیز حل گردد. اگر اوضاع بر همین منوال پیش رود، این سیاست در نقطه‌ای به جنگ می‌انجامد. یک چنین جنگی از جانب هر دو طرف، جنگی ارتجاعی، توسعه‌طلبانه، تعرضی، غیر عادلانه و برخلاف منافع و مصالح توده‌های زحمتکش مردم ایران است. این که کدام یک ضربه اول را بزند و آغازگر جنگ باشد، هیچ تغییری در ماهیت و خصلت این جنگ و اهداف جنگ‌افروزانه‌ی دو طرف نمی‌دهد.

مردم ایران که تجربه‌ی جنگ ارتجاعی ۸ ساله را دارند، بایستی دست رد بر سینه هر دو طرف بزنند و دیگر فریب ادعاهای عوام‌فریبانه‌ی ناسیونالیستی طبقه حاکم بر ایران و یا “آزادی‌خواهانه” و “رهایی‌بخش” قدرت‌های امپریالیست را نخورند. توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران باید خطر وقوع جنگ را جدی بگیرند و مانع از وقوع جنگی گردند که فجایع ناشی از آن اکنون می‌تواند فقط در ۸ روز به همان اندازه باشد که در گذشته ۸ سال با آن روبرو شدند. باید این حقیقت عمیقاً درک شود که جمهوری اسلامی اولا، بنا به ماهیت ارتجاعی سیاست‌های توسعه‌طلبانه پان اسلامیستی‌اش، در جهتی پیش می‌رود که سرانجام آن جنگ است. ثانیاً جمهوری اسلامی که قادر به حل بحران‌های داخلی و کنترل نارضایتی و مبارزات مردم زحمتکش و تحت ستم نیست، برای سرپوش گذاشتن بر این بحران‌های داخلی به ماجراجویی‌های خارجی نیاز دارد. این نیز خطر وقوع جنگ را افزایش می‌دهد.

مردم کارگر و زحمتکش ایران نباید اجازه دهند که مرتجعین، جنگی را به آن‌ها تحمیل کنند که جز بدبختی و فاجعه چیزی نصیب آن‌ها نخواهد کرد. پیش از آن که دیر شود، کارگران و زحمتکشان ایران باید به مقابله‌ای جدی با جنگ‌افروزان برخیزند. پیش شرط هر مقابله‌ای نیز جز این نخواهد بود که نخست تکلیف‌شان را با جمهوری اسلامی یکسره کنند و سرنوشت خود را در دست گیرند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

سختی سنگ و ناله‌های یک رویا (نگاهی به مذاکرات صلح خاورمیانه)

مذاکرات صلح اسراییل و فلسطین در روز دوم سپتامبر در آمریکا و با حضور روسای دولت‌های آمریکا، اسراییل، اردن، فلسطین و مصر در حالی آغاز شد که حتا شرکت‌کنندگان در این نمایش بی‌مزه امیدی به پیشرفت صلح در خاورمیانه نداشتند. دولت فلسطینی، سرزمین فلسطینی دیر زمانی‌ست که در میانه‌ی رویا و واقعیت دست و پا می‌زند. دیگر از عرفاتی که همراه با سایر مبارزان فلسطینی ٧٧ روز مقاومت و محاصره‌ی بیروت را سربلندانه طی نمودند خبری نیست. تل‌زعتر و صبرا و شتیلا رانیز که ارمغان جنایت و خیانت اعراب بود می‌توان فراموش کرد. امروز قرار است دیکتاتورها و جنایتکارانی هم چون ناتانیاهو و حسنی مبارک به همراه شاه اردن و محمود عباس که زمانی ابو مازن بود سرنوشت این دو ملت را رقم بزنند و صلح را برای خاورمیانه به ارمغان بیاورند. براستی تمسخر تاریخ تا کی؟!

تا کی باید زحمتکشان فلسطینی و اسراییلی (یهود و عرب) به همراه نیروهای مترقی و روشنفکران‌شان تاوان منافع کور حاکمان این سرزمین‌ها را پس دهند؟! صلح نه ارمغان رهبران بی اقتدار که تنها با اراده‌ی توده‌های مقتدر به دست می‌آید. این توده‌های ستم‌کش جامعه هستند که خواستاران واقعی صلح می‌باشند. توده‌ها و ستم‌کشانی که در سایه‌ی جنگ غارت می‌شوند و خون‌شان بر زمین می‌ریزد. اما همین توده‌ها در پرتو صلح می‌توانند به زند‌گی بهتری امیدوار باشند. دیگر نه جنگی‌ست که قربانیان آن باشند و نه ترسی از کشته شدن ناگهانی در خیابان.

نزاع فلسطین و اسراییل همواره یکی از موضوعاتی هست که در مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا مطرح می‌گردد و اوباما نیز از این موضوع مستثنا نبود. آغاز مذاکرات صلح که از وعده‌های انتخاباتی اوباما بوده و با فشار آمریکا بر طرف‌های مذاکره‌کننده همراه شد،برگرفته ازسیاست های دولت اوباما درخاورمیانه بود. همان طور که خروج نیروهای به اصطلاح رزمی آمریکا از عراق نیز جنبه  دیگری از همین سیاست  بوده است.

اما چرا ناتانیاهو وارد این مذاکرات شد؟ شکی نیست که او تحت فشار دولت آمریکا برای شرکت در این مذاکرات بود. اما وی و دولت دست راستی‌اش در این میان سعی کرده و خواهند کرد تا از این مذاکرات میوه‌های خود را بچینند. ناتانیاهو در حالی وارد این مذاکرات شد که دولت اسراییل از نظر دیپلماتیک و به دلیل فجایعی که در غزه به وجود آورد و نیز حمله به کشتی‌های امداد رسانی در موقعیت بسیار بدی قرار داشت و البته این مذاکرات می‌تواند تا حدودی به کمک وی برای بهبود موقعیت دیپلماتیک‌اش  یاری رساند.

حضور حسنی مبارک و ملک عبدالله رهبران دولت‌های مصر و اردن نیز در واقع چیزی نبود جز رنگین کردن سفره و پُر سر و صدا کردن این خیمه‌شب بازی که قرار بود صلح بزاید. اما جالب‌ترین حضور در این میان مربوط به محمود عباس است. وی در حالی که می‌دانست مذاکراتی بیهوده را در پیش‌رو دارد، به این مذاکرات تن داد، تا ضعف رهبران فلسطین بیش از پیش نمایان گردد. شرکت وی در این مذاکرات بیش از هر چیز نتیجه‌ی موقعیت متزلزل وی و رویارویی او با جریان مرتجع حماس است. شرکت محمود عباس در مذاکراتی بیهوده بار دیگر نشان از این داشت که رهبری “ساف” دیگر نه به توده‌ها که چشم به آمریکا و حمایت آن از تشکیل دولت فلسطینی دارد.

در کنفرانس مطبوعاتی که سران دولت‌های فوق در آن شرکت داشتند، اوباما بر سیاست دولت آمریکا مبنی بر تشکیل دو دولت اسراییلی و فلسطینی تاکید کرد و محمود عباس گفت که دیگر زمان تشکیل دولت فلسطینی فرا رسیده است! آیا براستی چنین است و اگر نه موانع این کار در چیست؟

واقعیت این است که صلح خاورمیانه به عوامل متعددی بستگی دارد، اما در یک نگاه سریع و بی حاشیه می‌توان گفت که منافع متضاد کشورهای درگیر جنگ و نیز کشورهایی که به طور غیر مستقیم و گاه مستقیم در آن نقش دارند آن قدر عمیق است که امید داشتن به صلح توسط رهبران دولت‌ها امری محال است. دورنمای صلح خاورمیانه امروز بسیار تیره‌تر از زمانی‌ست که اسحاق رابین و عرفات مذاکرات صلح را پیش برده بودند. خاورمیانه امروز به کانون درگیری تبدیل شده است و انتظار صلح بین اسراییل و فلسطین تا زمانی که وضعیت خاورمیانه بدین گونه‌ است، سرابی بیش نیست.

ناتانیاهو تنها با فلسطینی می‌تواند به سازش و صلح برسد که دو دست‌اش را کاملاً بالا برده و تسلیم شده باشد موضوعی که حتا اگر محمود عباس هم بخواهد غیرممکن می‌نماید.

از سوی دیگر موضوع جریانات مرتجع اسلامی است که از عمل‌کرد راسیستی دولت اسراییل بهره فراوان برده و به یک قدرت غیرقابل چشم‌پوشی در فلسطین و منطقه تبدیل شده‌اند. نیرویی که به هنگام آغاز مذاکرات با ترور چهار اسراییلی در کرانه باختری نادیده گرفته شدن خود را هشدار داد. نیرویی که هم چنین از حمایت‌های مالی و نظامی دولت ایران بی واسطه و با واسطه (حزب الله لبنان) برخوردار است.

در این میان دولت ایران نیز از جمله دولت‌هایی است که از ادامه‌ی وضعیت فعلی بهره فراوان می‌برد. ناآرامی در فلسطین یکی از پرده‌های نمایشی‌ است که دولت ایران برای گرفتن امتیاز از دولت آمریکا در آن نقش بازی می‌کند. شکی نیست که صلح مابین اسراییل و فلسطین می‌تواند این نقش را از ایران گرفته و بدین ترتیب یکی از مهره‌های بازی او را از کار بیاندازد. مواضع اخیر خامنه‌ای و احمدی‌نژاد نیز در همین راستا می‌باشد. حکومتی که برای رهایی از بحران داخلی به اقتدار خارجی می‌اندیشد. حکومتی که با فریاد اسلام‌خواهی و فلسطین سعی در ایجاد چهره‌ای موجه از خود در میان توده‌های عامی منطقه دارد.

صلح مابین اسراییل و فلسطین بدون در نظر گرفتن حقوق ملت فلسطین و حق آن‌ها در تشکیل دولت فلسطینی امکان پذیر نمی‌باشد. تنها کسانی می‌توانند این صلح را به وجود آورند که به این امر اعتقاد داشته باشند و در این بین نه دولت کنونی اسراییل به این امر اعتقاد دارد و نه جریان‌ها و دولت‌هایی هم چون ایران خواستار واقعی صلح و تامین حقوق مردمان فلسطینی هستند. آن‌ها همه‌ی هم و غم شان ادامه‌ی این وضعیت و بهره‌جویی از آن در راستای منافع خود و تضادها و درگیری‌های خود با دولت آمریکا می باشد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

دانشگاه سنگر آزادی ست، با خاک یکسان نمی شود

یش از سه دهه است که جمهوری اسلامی در تلاش است تا فضای دانشگاه های کشور را “اسلامی” کند. این تلاش رژیم، نه تنها نتیجه ای در خور برایش نداشته است، بلکه هم اکنون، دانشگاه و دانشجویان بیش از هر زمان دیگر در مقابل این رژیم ارتجاعی ایستاده اند. این کوشش حاکمان اسلامی، که همواره با سرکوب، کشتار و ایجاد رعب و وحشت در محیط دانشگاه های کشور همراه بوده است، در ماه های مرداد و شهریور هر سال، از دامنه تبلیغاتی وسیعتری برخوردار می گردد. عموما پیش از بازگشایی سراسری دانشگاه ها، نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی با همدستی روسای انتصابی دانشگاه ها، کمیته های انضباطی و نیروهای مزدور بسیج دانشجویی، بذر تبلیغات سرکوب را در محیط دانشجویی می پاشند تا شاید بتوانند دانشجویان را از همان بدو ورود به دانشگاه، مرعوب سازند.

پیشبرد این سیاست که در دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد ابعاد وسیعتری به خود گرفته است، معمولا با سخنرانی های مقدماتی خامنه ای شروع و سپس توسط وزیر علوم، علیه جنبش دانشجویی ایران به کار گرفته می شود.

کامران دانشجو، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری جمهوری اسلامی، از جمله کسانی است که در دوره وزارت اش، سهم به سزایی در ایجاد فضای امنیتی و سرکوب دانشجویان داشته است. این وزیر مرتجع، وقتی بر صندلی وزارت علوم نشست اعلام کرد، که در مورد دانشگاه های کشور فقط درد دین دارد. او پس از چندی، موضع خود را به اساتید دانشگاه ها نیز تعمیم داد و اعلام کرد: اساتیدی که دغدغه دین ندارند جذب نخواهند شد.

وزیر علوم، تحقیقات و فناوری کابینه احمدی نژاد، اخیرا طی مراسمی در دانشگاه علم و صنعت تازه ترین موضع گیری خود در مورد دانشگاه های کشور را اینگونه اعلام کرده است: اگر دانشگاهی وجود داشته باشد که در آن “صدای اذان” بلند نشود، فرهنگ “انتظار و بسیج” مورد تمسخر قرار گیرد، بهتر است که آن دانشگاه را با “خاک یکسان” کرد.

تبدیل دانشگاه های کشور به “حوزه های علمیه”، نه فقط آرزوی  کامران دانشجو، بلکه هدف اصلی همه سران جمهوری اسلامی و به طور اخص  شخص خمینی نیز بوده است. خمینی با همه اقتدارش، در شرایطی که رژیم یک پارچه بود، توده ها نیز نسبت به خمینی و جمهوری اسلامی دچار توهم بودند، به رغم اینکه در انقلاب ضد فرهنگی اردیبهشت ۵۹، تعدادی از دانشجویان را به قتل رساند اما، فقط چند صباحی قادر شد دانشگاه های کشور را به تعطیلی بکشاند. حال در وضعیت کنونی، در شرایطی که توده های وسیع مردم در مقابل جمهوری اسلامی ایستاده اند، رژیم در وضعیت اضمحلال درونی بسر می برد، ارگان های حاکمیت، از درون در حال ورشکستگی هستند و مهمتر اینکه اعتباری هم برای ولایت خامنه ای باقی نمانده است، این وزیر مرتجع دولت احمدی نژاد چگونه می خواهد دانشگاه را با “خاک یکسان” کند؟

این موضع گیری کامران دانشجو، آنچنان ابلهانه و دور از واقعیت های عینی جامعه است که حتا در درون نظام جمهوری اسلامی نیز، کسی برای یاوه گویی های او اهمیتی قائل نشده است. مسلما، این موضع گیری کامران دانشجو چیزی بجز فضاحت برای جمهوری اسلامی و وزیر علوم اش به بار نخواهد آورد. با وجود این، آنچه در این میان حائز اهمیت است طرح این پرسش است که چه شرایطی برای جمهوری اسلامی پیش آمده است که کامران دانشجو، وزیر علوم جمهوری اسلامی را بر آن داشته تا این گونه لجام گسیخته و دیوانه وار شعار با “خاک یکسان کردن” دانشگاه را سر دهد.

اینکه رژیم جمهوری اسلامی بر بستر سرکوب و کشتار توده ها و نیروهای سیاسی درون جامعه شکل گرفته است، دیگر بر کسی پوشیده  نیست. طبیعتا، دانشگاه و جنبش دانشجویی نیز، نه فقط از این قاعده مستثنا نبوده است، بلکه به دلیل روشنگری و تاثیرگذاری که این جنبش، روی جوانان و کلیت توده های مردم ایران داشته و دارد، همواره مورد تهاجم وحشیانه ارتجاع حاکم بر ایران بوده است.

آنچه هم اکنون، حاکمان اسلامی را برآن داشته تا حملات شدیدتری را نسبت به دانشگاه و جنبش دانشجویی ایران دنبال کنند، وجود این واقعیت است که به رغم این همه سرکوب و کشتار اعمال شده در جامعه و دانشگاه های کشور، سران جمهوری اسلامی و مرتجعین حاکم بر دانشگاه ها، خود را در امر مهار جنبش دانشجویی ناکام و شکست خورده یافته اند.

اما، صرف وجود این واقعیت و ناتوانی رژیم در مهار جنبش دانشجویی، هرگز سران جمهوری اسلامی را بر آن نخواهد داشت تا سرکوب بیشتر جنبش دانشجویی و دیگر جنبش های اجتماعی را متوقف سازند. بویژه اینکه، جنبش دانشجوی در سال ۸۸، با حضور موثر خود در مبارزات علنی و خیاباتی توده های بپا خاسته مردم ایران، نقش بسیار شایسته ای را در کارنامه مبارزاتی خود ثبت کرده است.

علاوه بر این، همراهی و همدلی اساتید مترقی دانشگاه های کشور با جنبش دانشجویی ایران، سر فصل تازه ای را در مبارزات این جنبش باز کرده است. لذا، در این دوره از سرکوبگری های جمهوری اسلامی، علاوه بر دستگیری، شکنجه، زندان و اعمال فشارهای روزافزون بر دانشجویان، اساتید منتقد رژیم در دانشگاه های کشور نیز، بیشتر از گذشته مورد تهاجم وزیر علوم جمهوری اسلامی واقع شده اند. اخراج و بازنشستگی اجباری اساتید مخالف، برکناری روسای حداقل ١۷ دانشگاه و موسسات تحقیقی که حاضر به اجرای سیاست های سرکوب گرانه دولت احمدی نژاد نبوده اند، گوشه ای از سرکوب های جاری جمهوری اسلامی در فضای دانشگاه های کشور است.

مضافا اینکه، گسترش جنبش اعتراضی توده های مردم ایران و پیوستن وسیع جوانان کشور به این جنبش توده ای، پیشاپیش فضای نسبتا مناسب تری را برای رشد و ارتقاء جنبش دانشجویی ایران فراهم کرده است.

معمولا در شرایطی که جامعه بدور از اعتراضات وسیع توده ای و جنبش های اجتماعی است، دانشجویان ورودی هر سال، در جنبش اعتراضی دانشجویی نقش چندان فعالی ندارند. در چنین وضعیتی، بار مبارزاتی جنبش دانشجویی، عمدتا بر دوش دانشجویان قدیمی تر سنگینی می کند. در چنین وضعیتی این دانشجویان سال های بالاتر هستند که در روند مبارزات دانشجویی، از درون این جنبش قد می کشند، آبدیده می شوند و در جهت سازماندهی جنبش دانشجویی گام های عملی بر می دارند. لذا، همین دانشجویان سال های بالاتر هستند که اغلب، اخراج، زندان، شکنجه و فشارهای امنیتی جمهوری اسلامی را متحمل می شوند.

اما، جنبش اعتراضی توده های بپاخاسته مردم ایران طی سال ۸۸، انبوه جوانان کشور را به عرصه مبارزاتی علیه جمهوری اسلامی کشانیده است. این وضعیت جدید، مسلما، می تواند بستر مناسبی جهت ورود دانشجویان سال اولی به صفوف مبارزات جنبش دانشجویی باشد. دانشجویانی که از انرژی مبارزاتی بیشتری برخوردار هستند. این تحرک و شور مبارزاتی، در هم پیوستگی با تجارب و شعور مبارزاتی دانشجویان قدیمی تر، می تواند یکی از جنبه های قوت جنبش دانشجویی در دوره کنونی باشد. این مسئله، از آن جهت دارای اهمیت است که چه بسا دانشجویان مبارز سال های بالاتر، که در روند مبارزات جنبش دانشجویی، تحت فشارها و سرکوب های مداوم جمهوری اسلامی قرار داشته و هزینه های سنگینی نیز در امر مبارزه متحمل شده اند، لازم بدانند کمی از تیررس علنی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی بدور باشند.

حال اگر به این مجموعه عوامل، بحران سیاسی جمهوری اسلامی، درگیری های جناح های حاکمیت، پوسیدگی و اضمحلال درونی این نظام دینی فاسد را نیز اضافه کنیم، بهتر می توان به لجام گسیختگی وزیر علوم، تحقیقات و فن آوری دولت احمدی نژاد در طرح موضوع با “خاک یکسان” کردن دانشگاه دست یافت.

لذا، از آنجا که چشم انداز نسبتا مناسبی برای رشد و ارتقاء مبارزات جنبش دانشجویی فراهم است، جمهوری اسلامی نیز نه تنها، سیاست سرکوب را کاهش نخواهد داد بلکه، جو ارعاب و پلیسی دانشگاه ها را پیوسته تشدیدهم خواهد کرد.

از اینرو، باید اذعان کرد که جنبش دانشجویی ایران به رغم شرایط بالنسبه مناسبی که از قبل مبارزات توده های مردم ایران برایش فراهم گشته است، به همان نسبت نیز، بیشتر از گذشته مورد تهاجم وزیر علوم و نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی قرار گرفته است.

طرح جنسیتی و جداسازی کلاس های دانشجویان دختر و پسر، ایجاد فضای پلیسی بیشتر،اخراج اساتید مترقی و برکناری تعدادی از روسای دانشگاه های کشور و موضع گیری جدید کامران دانشجو مبنی بر با “خاک یکسان کردن” دانشگاه، نمونه هایی از تشدید سرکوب دانشگاه های کشور است که پیش از شروع کلاس های درس هم اکنون آغاز شده است.

لذا، با توجه به ظرفیت های موجود و با توجه به گرایش جوانان کشور به سمت مبارزه علیه جمهوری اسلامی، قدر مسلم ضرورت یک ارزیابی تازه از موقعیت کنونی جامعه و دانشگاه های کشور برای فعالان جنبش دانشجویی فراهم شده است.

نخستین موضوعی که هم اکنون در مقابل جنبش دانشجویی ایران قرار دارد مقاومت و ایستادگی بیشتر در مقابل هجوم لجام گسیخته جمهوری اسلامی علیه این جنبش است. در چنین وضعیتی سازمان دهی و ایستادگی حداکثری دانشجویان در مقابل تشدید سرکوب، نخستین ضرورت جنبش دانشجویی است. تقویت وجوه اشتراک گرایش های مختلف درون جنبش، اتخاذ حرکت های اعتراضی بر بستر این وجوه مشترک، می تواند نیروهای بیشتری از جنبش دانشجویی را به صورت متحد و یک پارچه در مقابل سیاست سرکوب رژیم بسیج نماید.

رعایت بیشتر مسایل امنیتی از جمله نکات دیگری است که مسلما فعالین جنبش دانشجویی بیش از هر زمان دیگر بر ضرورت آن دست یافته اند.

طبیعتا درک این موضوع، برای نیروهای کمونیست درون این جنبش از اهمیت ویژه ای برخوردار است. تلفیق کار مخفی و علنی، مسلما این فرصت را به نیروهای کمونیست جنبش دانشجویی خواهد داد تا فعالیت مبارزاتی شان از تداوم بیشتری برخوردار گردد. این امر هرگز به این معنا نیست که عناصر کمونیست درون جنبش، خود را از دانشجویان مخفی کنند و یا در مبارزات علنی جنبش دانشجویی حضور موثر نداشته باشند. بلکه درست برعکس، نیروهای کمونیست درون جنبش دانشجویی بدون این که هویت سیاسی ایدئولوژیک خود را علنی کنند می توانند بیشترین حضور را در مبارزات دانشجویی داشته باشند.

اساسا ضرورت موثر بودن در هر جنبش و به طور اخص جنبش دانشجویی، در همین نکته نهفته است که فعالان جنبش داشجویی بتوانند در سازمان دهی اعتراضات دانشجویی حضوری فعال داشته باشند بدون این که هویت سیاسی- ایدئولوژیک شان برای نیروهای اطلاعاتی رژیم آشکار شده باشد.

پیوند خوردن با مبارزات توده های کارگروزحمتکش مردم ایران می تواند هزینه های سرکوب جنبش دانشجویی را برای رژیم بالا ببرد. اگرچه جنبش دانشجویی در پیوند با مبارزات توده های مردم ایران تا کنون گام های بزرگی برداشته است، اما شرایط کنونی جامعه و روی آوری مردم به مبارزه علیه جمهوری اسلامی این وظیفه را در مقابل جنبش دانشجویی دو چندان کرده است.

پیوند با جنبش زنان، جنبش کارگری و جنبش اعتراضی معلمان، مسلما زمینه های پیوند بیشتر با مبارزات توده های مردم ایران را به همراه خواهد داشت. حمایت از حرکت های اعتراضی جنبش های اجتماعی دیگر و به طور اخص جنبش کارگری ایران، نه تنها باعث تقویت روحیه هم بستگی متقابل در دیگر جنبش های اجتماعی ایران می گردد بلکه، زمینه های ایستادگی عمومی جامعه را در مقابل سرکوبگری های جمهوری اسلامی تقویت خواهد کرد.

جمهوری اسلامی که هم اکنون با بحران های متعدد اقتصادی و سیاسی از جمله بحران قدرت روبروست، تشدید سرکوب در عرصه های مختلف اجتماعی را تنها راه بقای خود می داند. از آن جا که دانشگاه یکی از سنگرهای آزادی است، از آن جا که جنبش دانشجویی ایران در رشد مبارزات دموکراتیک و توده ای مردم ایران تاثیر بسزایی دارد، نیروها ی امنیتی جمهوری اسلامی نیز نسبت به این جنبش از حساسیت بیشتری برخوردارند.

مستثنا از خواست حاکمان اسلامی که همواره تلاش کرده اند جامعه و دانشگاه ها را به حوزه های علمیه تبدیل کنند، مقاومت جامعه، مبارزات توده های مردم ایران و به طور اخص ایستادگی جنبش دانشجویی در مقابله با سیاست های سرکوب رژیم به روشنی نشان داده است که دانشگاه سنگر آزادی است و هرگز با خاک یک سان نخواهد شد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

گزارشی از غرفه ی سازمان در هشتادمین سالگرد جشن اومانیته

جشن اومانیته که به زبان فرانسوی به معنای بشریت است، نخستین بار در سال ۱۹۳۰ برگزار شد. این جشن که اکنون توسط حزب کمونیست فرانسه هر سال در اواسط ماه سپتامبر برپا می شود، امسال نیز روزهای ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ سپتامبر در پارکی در شمال پاریس برگزارشد. این جشن را که نام روزنامه ی حزب کمونیست فرانسه را بر خود دارد، مردمی ترین جشن فرانسه می خوانند چرا که هر سال صدها هزار نفر در آن شرکت می کنند. امسال نیز در طی سه روز نزدیک به شش صد هزار نفر در آن شرکت کردند.

هشتاد سال پیش فعالانی که در پخش روزنامه ی اومانیته در هر کوی و برزنی و جلوی هر کارخانه وکارگاهی شرکت داشتند تصمیم گرفتند برای نجات این روزنامه از مشکلات مالی جشنی را برپا کنند که آن را به نام روزنامه در یک شهر کارگری شمال غربی پاریس، بوزون، برپا کردند. موفقیت نخستین جشن باعث شد که برپایی اش هر سال ادامه یابد. اما با آغاز جنگ جهانی دوم، جشنِ سال ۱۹۳۹ لغو شد و سپس دوباره در سال ۱۹۴۵ با پیروزی بر نازیسم از سر گرفته شد، پیروز بزرگی که کمونیست های فرانسوی نقش مهمی در آن داشتند و هزاران تن از آنان در نبردهایش جان خود را از دست دادند به طوری که امروز هم در تمام شهرهای فرانسه خیابان هایی به نام کمونیست هایی مانند گی موکه و ده ها کمونیست دیگر به چشم می خورند.

جشن اومانیته هر سال با موضوعی که مربوط به وضعیت جامعه است پیوند می خورد. امسال نیز با توجه به یورش همه جانبه ی دولت سارکوزی به سیستم بازنشستگی در فرانسه در بیش تر غرفه های جشن فعالیت و بحث هایی علیه برنامه های دولت کنونی برای افزایش سن بازنشستگی از شصت به شصت و دو سال و سپس شصت و هفت سال و کاهش حقوق بازنشستگی صورت گرفتند. این فعالیت ها با توجه به موفقیت اعتصابات و تظاهرات ۷ سپتامبر توجه بسیاری را به خود جلب کردند. در آن روز میلیون ها کارگر و زحمتکش فرانسوی در اعتراض به تعدی دولت به نظام بازنشستگی دست از کار کشیدند و بیش از دو میلیون نفرشان در سراسر فرانسه به دعوت اتحادیه ها دست به تظاهرات زدند. از آن جایی که دولت حاضر نشده است به فریاد اعتراضی کارگران و زحمتکشان گوش فرا دهد، قرار است به زودی یک روز اعتراضی دیگر تدارک دیده شود.

بخشی از جشن اومانیته به احزاب و سازمان های خارجی و بین المللی اختصاص دارد که دهکده ی جهان نامیده می شود. در این دهکده سازمان ها و احزاب به نام نشریات خود غرفه برپا می سازند و در جشن شرکت می کنند.

تشکیلات خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت) برای دوازدهمین بار غرفه ای به نام نشریه خود خلاف جریان در دهکده جهانی برگزار کرد و ضمن ارائه غذا و نوشیدنی و پخش موسیقی و فیلم هایی از مبارزات مردم ایران به پخش ویژه نامه ای از نشریه اش به زبان فرانسوی پرداخت.

غرفه تشکیلات خارج از کشور سازمان مانند سال های گذشته با استقبال گرم بسیاری از شرکت کنندگان، چه ایرانی و چه غیرایرانی مواجه شد به طوری که در لحظاتی از جشن دیگر در درون غرفه که از دو سال پیش فضایش دو برابر شده، جا به اندازه کافی نبود.

غرفه ی تشکیلات سازمان فرصت بسیار مناسبی ست تا با کسانی که به اوضاع ایران علاقه مندند گفت و گو شنود و علاوه بر اطلاع رسانی، پشتیبانی آنان از مبارزات کارگران و زحمتکشان ایران جلب گردد. برخی از این مراجعه کنندگان ایرانیانی هستند که یا در خارج از کشور زندگی می کنند یا مسافرند و این غرفه به آنان اجازه می دهد تا از نزدیک با فعالیت ها و سیاست های سازمان آشنا شوند. حضور چهره های جوان چه در فعالیت های غرفه و چه در میان مراجعه کنندگان به غرفه از نکات برجسته ی حضور تشکیلات خارج کشور سازمان در جشن امسال اومانیته بود.

فعالان سازمان در جشن امسال فرصتی یافتند تا با برخی دیگر از شرکت کنندگان در جشن اومانیته در بخش دهکده جهانی گفت و گو کنند و توجه آنان را به وضعیت ایران جلب نمایند. همچنین یک تلویزیون ماهواره ای به نام تیشک مصاحبه ی کوتاهی با یکی از فعالان سازمان انجام داد.

فعالان تشکیلات خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت) به رغم خستگی ناشی از سه روز فعالیت شبانه روزی مصمم اند برای دفاع از مبارزات مردم ایران علیه رژیم جمهوری اسلامی در هشتاد و یکمین جشن بشریت در سال ۲۰۱۱ نیز شرکت کنند با این امید که بشارت دهندگان پیروزی این مبارزات باشند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

مروری بر تاریخچه سازمان، از سیاهکل تا کنفرانس دهم سازمان (۱٣۸۵) – برگرفته از رادیو دمکراسی شورایی

siyahkal01جاودان باد نام و یاد حماسه سیاهکل

سی و هفتمین سالروز سیاهکل فرا رسیده است. در ۱٩ بهمن ۱٣۴٩ گروهی از انقلابیون کمونیست که آرمان‌شان سوسیالیسم و رهایی بشریت ستم‌دیده بود، با حمله مسلحانه به یکی از مراکز سرکوب و ستم رژیم سلطنتی شاه در سیاهکل، مبارزه‌ای حماسی را آغاز نمودند که همچون ستاره‌ای تابناک در جنبش کمونیستی ایران درخشید و جاودانه شد. فداییانی که حماسه سیاهکل را آفریدند، خود در یک نبرد نابرابر جان باختند. اما سنتی را از مبارزه آشتی‌ناپذیر با نظم غیر انسانی حاکم پایه گذاشتند که با نام سیاهکل عجین شد.

به مناسبت سالگرد سیاهکل، تاریخچه کوتاهی را از سیاهکل و شکل‌گیری سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران تا مبارزه‌ای که اکنون سازمان فدائیان (اقلیت) آن را ادامه می‌دهد، تهیه کر‌ده‌ایم، که طی چند برنامه برای شنوندگان صدای دمکراسی شورایی پخش خواهد شد.

شرایطی که سیاهکل بر بستر آن شکل گرفت

در پی کودتای ۲۸ مرداد سال ٣۲ و برقراری دیکتاتوری عریان رژیم شاه، دورانی از اختناق و سرکوب عنان‌گسیخته آغاز گردید. آزادی‌های سیاسی به کلی برچیده شد. دو جریان عمده‌ی سیاسی تا به آن روز، یعنی جبهه ملی و حزب توده که نقش اصلی را در رهبری مبارزات توده‌ای داشتند، از اهمیت و جایگاه‌شان به شدت کاسته شد.

در جریان شکست جنبش ، حزب توده با خیانت رهبران حزب که ریشه در تفکر رفرمیستی و سازش‌کارانه آن داشت، تاثیر منفی بسیاری از خود بر جای گذاشت و جبهه ملی نیز هیچ حرفی برای گفتن نداشت. آن‌ها در جریان شکست جنبش ملی به دلیل سیاست‌های ناپایدار و سازش‌کارانه، مسئولیت مهمی برعهده داشتند.

در سال‌های بعد از کودتا، رکود بر جنبش حاکم گردید. در طول سال‌های رکود گرچه شاهد اعتراضاتی از قبیل اعتراض دانشجویان به سفر نیکسون معاون وقت رییس جمهور آمریکا در ۱۶ آذر سال ۱٣٣۲ و در خون غلتیدن ٣ دانشجو و نیز جریانات خرداد ۴۲ هستیم، اما به طور کلی جنبش‌های توده‌ای در حالت رکود بودند. در این سال‌ها، رژیم با سازمان‌دهی یک دستگاه عریض و طویل امنیتی – پلیسی و تشدید اختناق، سکوت هولناکی را بر جامعه حاکم ساخته بود.

از نیمه‌ی دوم دهه‌ی چهل، جنبش‌های اعتراضی آرام آرام شکل می‌گیرند. نمونه‌های برجسته آن، راه‌پیمایی و  تظاهرات در جریان مرگ تختی و اعتراض به گران شدن بهای بلیط اتوبوس در تهران بود. هم چنین در این سال‌ها، جنبش اعتراضی دانشجویی رونق می‌گیرد. با وجود رکود و خفقان سیاسی، جو دانشگاه‌ها در این سال‌ها به شدت سیاسی می‌شود.

بر بستر چنین شرایطی در دانشگاه‌ها محافل گوناگون دانشجویی شکل گرفت. نگاهی به فعالان سیاسی این دوره نشان می‌دهد که به رغم وجود برخی از کارگران و معلمان انقلابی و غیره در صفوف مبارزان، بسیاری از آن‌ها از محیط دانشگاهی به مبارزه سیاسی روی آوردند.

با گسترش محافل سیاسی، این سوال برای آن‌ها مطرح شد که چگونه باید تحت شرایط دیکتاتوری عریان حاکم برایران که هر اعتراضی را به شدت سرکوب می‌کرد، اقدام به مبارزه‌ای متشکل و جدی کرد. راه‌حل‌های احزاب قدیمی با شکست رو به رو شده بود و هیچ جاذبه‌ای برای این محافل نداشت. رژیم شاه تمام راه‌های مبارزه سیاسی را مسدود کرده بود.

از سویی، خفقان سیاسی و شرایط رکود، بسیاری از این محافل را هر چه بیش‌تر به سوی مبارزه مسلحانه هدایت می‌کرد و از سوی دیگر با رشد کمی طبقه کارگر و تشدید تضادهای مناسبات سرمایه‌داری، گرایش به مارکسیسم و پاسخ به این سوالات از موضع مارکسیستی تقویت می‌شد.

در گرایش این محافل به مبارزه مسلحانه، انقلابات جهانی نیز تاثیر بسیار مهمی داشتند. تجربه انقلابات کوبا، الجزایر، مبارزه مسلحانه در آمریکای لاتین، فلسطین و غیره تاثیر خود را بر این محافل  بر جای می‌گذاشت.

اما در میان این محافل اغتشاشات فکری، بسیار بود. در این میان می‌توان به تفکراتی اشاره کرد که تحت تاثیر انقلاب چین و نظریات مائو قرار داشتند. بسیاری از این جریان‌ها در همان ابتدا و یا قبل از آن که دست به اقدامی بزنند دستگیر می‌شدند.

رفیق بیژن جزنی در مورد وضعیت گروه‌های سیاسی در آن دوره می‌نویسد: «طی سال‌های ۴٩ -۴۲ جناح‌های مختلف جبهه ملی هیچ گونه نمود سیاسی نداشتند. جریان‌های وابسته به جناح چپ این جبهه نیز ناگزیر از سکوت شده بودند. تنها عناصر مبارزی که خواستار ادامه حرکت بودند، از این جریان‌ها جدا شده و به جنبشی که در حال رشد جنینی خود بود، پیوسته بودند. حزب توده پس از آشکار شدن نقش پلیسی شبکه‌های داخلی خود بیش از پیش به بی‌عملی دچار شده و نومیدانه به تبلیغات کم‌رنگ رادیویی خود که کم‌تر شنونده‌ای می‌یافت ادامه می‌داد. طی این دوره تنها جریان‌هایی که به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشتند، حتا اگر برخی از آن‌ها اعتقادی روشن و شناختی دقیق از مبارزه مسلحانه نداشتند در برابر رژیم مقاومت می‌کردند… اما این جریان‌ها که در مرحله‌ای از تدارک یا در آغاز حرکت خود ضربه می‌خوردند قادر نبودند شناخت روشنی از “پیشاهنگ” به مردم بدهند.»

“ماهی سیاه کوچولو” که در مرداد سال ۴۷ انتشار یافت، بیش از هر چیز بیان‌گر گرایش فکری آن نسل از مبارزان بود که شکست ِ رکود و خفقان حاکم را تنها با در پیش گرفتن مبارزه مسلحانه می‌دیدند.

رفیق پویان رفیق و هم‌رزم صمد بهرنگی، در کتاب خود “مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا”، در مورد شرایط سیاسی حاکم می‌نویسد: «ما نه هم چون ماهی در دریای حمایت مردم، بلکه هم چون ماهی‌های کوچک و پراکنده در محاصره تمساح‌ها و مرغان ماهی‌خوار به سر می‌بریم. وحشت و خفقان، فقدان هر نوع شرایط دمکراتیک، رابطه ما را با مردم خویش بسیار دشوار ساخته است.»

رفیق پویان در ادامه در نقد گروه‌هایی که در آن شرایط ، بقا و بی عملی را تئوریزه می‌کردند می‌نویسد: «هر گونه خط مشی که هدف خود را صرفا بقای گروه‌ها و سازمان‌های مارکسیست – لنینیست قرار دهد، بی آن که به خصلت رشدیابنده آن‌ها توجهی مبذول دارد، خط مشی اپورتونیستی و تسلیم‌طلبانه است…این خط مشی به نوبه خود و در تحلیل نهایی انحلال‌طلبانه نیز هست…نظریه تعرض نکنیم تا باقی بمانیم در حقیقت چیزی جز این نیست که بگوییم: به پلیس اجازه دهیم تا بدون برخورد با مانع ما را در نطفه نابود کند.»

از این رو بود که اقدام مسلحانه به عنوان تنها راه برای شکستن سکوت و از بین بردن مانع برای ارتباط با توده‌ها مورد توجه این محافل قرار گرفت.

در میان گروه‌هایی که شکل گرفتند، ۲ گروه،  پایه‌گذار سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران شدند. این دو گروه بعدها به گروه رفقا احمدزاده، پویان و مفتاحی و گروه جنگل و یا گروه جزنی  – ظریفی معروف شدند.

رفیق احمدزاده در مورد چگونگی شکل‌گیری گروه می‌نویسد: «گروه ما با هدف عاجل آموزش مارکسیسم لنینیسم و تحلیل شرایط اقتصادی – اجتماعی میهن ما تشکیل شده بود. گروه در طی رشد خود به این دو راهی رسید: باید در پی ایجاد حزب پرولتاریا بود، یا درصدد تشکیل هسته مسلحانه در روستا و آغاز جنگ چریکی؟»

گروه در نهایت به این تحلیل رسید که راه تشکیل حزب پرولتاریا نیز تنها از مسیر آغاز مبارزه مسلحانه می‌گذرد. در این رابطه در مقدمه کتاب “مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک” آمده است: «گروه قبل از اتخاذ مشی مسلحانه شیوه‌های دیگری را تجربه کرده بود. گروه از روی مدل چینی، ابتدا حزب و سپس دست زدن به عمل نظامی، به کار سیاسی میان دهقانان و کارگران پرداخت. رفقا به روستاها و میان کارگران رفته و به ایجاد ارتباط با آنان می‌کوشیدند. برخورد عینی ما با تجارب این شیوه از عمل، نشان‌دهنده بی‌ثمری مطلق این شیوه بود».

این گروه در اوایل سال ۴۶ تشکیل شد. در شکل‌گیری این گروه رفقا پویان، عباس مفتاحی و مسعود احمدزاده نقش برجسته‌ای داشتند و از این رو در رهبری گروه قرار گرفتند. این گروه از همان ابتدا روابطی را در تهران، مشهد، تبریز و مازندران سازمان داد.

در تبریز روابط گروه از طریق رفقا پویان و صمد بهرنگی بود. رفیق صمد به همراه سایر رفقا در آن زمان گروه متشکلی در تبریز داشتند. بعد از مرگ افسانه وار صمد، این ارتباط قطع شد که با تلاش رفیق پویان و از طریق یک کتاب‌فروشی که ناشر کتاب‌های صمد بود، این ارتباط بار دیگر برقرار گشت. در آن زمان، رفقای تبریز روابط گسترده ای داشتند. ارتباط مجدد رفقا منجر به ادغام گروه تبریز با گروه پویان – مفتاحی – احمدزاده گردید. در آن زمان رفقا بهروز دهقانی، علی رضا نابدل، مناف فلکی و کاظم سعادتی از جمله رهبران گروه تبریز بودند.

جدا از گروه رفقا صمد و بهروز دهقانی، رفیق اسداله مفتاحی که در دانشگاه تبریز درس می‌خواند روابطی را با برخی دیگر از دانشجویان شکل داده و محفلی ایجاد کرده بود که بعدها این رفقا نیز در ارتباط  با رفقای گروه تبریز قرار می‌گیرند.

در مشهد نیز رفقا حمید توکلی، بهمن آژنگ، غلامرضا گلوی، مهدی سوالونی و سعید آریان شاخه‌ی مشهد را شکل دادند. در شکل‌گیری این شاخه نیز رفیق پویان نقش برجسته‌ای داشت. در مازندران نیز روابطی از طریق رفیق عباس مفتاحی شکل گرفته بود. رفیق احمد فرهودی از چریک‌های سیاهکل، یکی از رفقایی بود که در مازندران و از طریق رفیق عباس مفتاحی جذب گروه شده بود.

اولین اقدام گروه برای تامین منابع مالی، مصادره بانک ونک در تاریخ ۱٠ مهر ۴٩ بود. این عملیات با یک اسلحه کهنه و توسط رفقا کاظم سلاحی، احمد زیبرم، احمد فرهودی و حمید توکلی صورت گرفت.

گروه جنگل از بقایای گروه جزنی – ظریفی، در پاییز سال ۴۷ با ۸ عضو، به رهبری رفقا حمید اشرف، اسکندر صادقی نژاد و غفور حسن پور اصیل شکل گرفت که تعداد اعضای گروه تا زمستان ۴۸ به ۲۲ نفر افزایش یافت.

گروه رفقا جزنی- ظریفی در سال ۴۵ با هدف ایجاد جنبش مسلحانه در ایران تشکیل شده بود. این گروه در زمستان ۴۶ ضربه شدیدی خورد و رهبران اصلی آن دستگیر شدند. از این گروه رفقا علی‌اکبر صفایی فراهانی و محمد صفاری آشتیانی بعد از ضربه، به فلسطین رفته و ضمن ادامه مبارزه در صفوف فداییان فلسطینی، به تجارب ارزشمندی دست یافتند.

رفیق صفایی فراهانی در تابستان سال ۴۸ با هدف سازمان‌دهی یک گروه و آغاز مبارزه مسلحانه به ایران بازگشت. وی در تماس با رفیق حمید اشرف، درمی‌یابد که با یک گروه تقریباً آماده‌ای روبرو است. از این رو بار دیگر به فلسطین برگشته و این بار همراه با رفیق صفاری آشتیانی و مقادیری سلاح، در بهار سال ۴٩ به ایران برمی‌گردد.

گروه جنگل تا تابستان ۴۸ تعدادی اسلحه و برخی دیگر از مقدمات کار آغاز مبارزه مسلحانه از قبیل تهیه نقشه مناطق شمالی ایران، اجرای برنامه‌های شناسایی نواحی کوهستانی و ایجاد بایگانی اطلاعاتی را انجام داده بود.

با بازگشت مجدد رفیق صفایی فراهانی، فعالیت گروه جنگل برای آغاز مبارزه مسلحانه، شکل جدی‌تری به خود گرفت. در واقع آن‌ها اکنون اسلحه کافی نیز برای آغاز کار در اختیار داشتند.

برای حل مساله مالی نیز گروه اقدام به مصادره  بانک ملی شعبه وزرا و ۱۶٠ هزار تومان موجودی بانک کرد.

در شهریور ۴٩ همه چیز برای حرکت گروه جنگل آماده بود. گروه هم چنین یک سیستم آذوقه رسانی و ارتباطی را سازمان داده بود.

نبرد سیاهکل

در تاریخ ۱۵ شهریور ۱٣۴٩ ، دسته ۶ نفری پیشگامان کوهستان از دره “مکار” در نزدیکی چالوس حرکت خود را به سمت غرب آغاز کرد.

هدف این گروه حرکت در امتداد نواحی مرتفع جنگلی گیلان و مازندران از غرب به شرق و شناسایی منطقه از نظر جغرافیایی و نظامی بود. قرار بود بلافاصله پس از تکمیل شناسایی ابتدایی که امکان تحرک حساب شده را به دسته کوهستان می‌داد، عملیات نظامی آغاز شود. این عملیات می‌بایست به صورت حمله به یک پاسگاه و خلع سلاح آن شروع می‌شد و گروه موظف بود پس از پایان عملیات، به سرعت منطقه را ترک کند.

ترک سریع منطقه از این‌رو بود که گروه بر روی واکنش مثبت روستاییان نمی‌توانست حساب کند و از سوی دیگر امکان واکنش شدید حکومت بود. بنابر این گروه می‌بایست عملیات خود را بسیار سریع انجام داده و از تحرک بالایی برخوردار باشد.

گروه جنگل برای آغازعملیات مسلحانه معتقد بود که تبلیغ مبارزه مسلحانه و حتا اقدام به آن در شهرهای شمالی و مرکز اهمیت اساسی دارد. اما گروه جنگل توانایی حل همه ی این مسایل را به تنهایی نداشت. به ویژه آن که نیروهای شهر گروه، هنوز به صورت حرفه ای فعالیت نمی‌کردند و کادرهای شهری آن بسیار کم بودند.

از این رو بود که رفیق صفایی فراهانی بر توافق هر چه سریع‌تر با گروه رفیق احمدزاده که از چندی پیش این ارتباط برقرار شده بود تاکید بسیاری داشت. اما بین این دو گروه بر روی تاکتیک‌های مبارزه‌ی مسلحانه اختلاف وجود داشت.

به ویژه آن که به دلیل مسایل امنیتی هیچ کدام از گروه‌ها امکانات و برنامه‌های خود را برای گروه دیگر علنی نمی‌کرد و این بر جریان مباحثات تاثیر خود را گذاشته بود.

در اوایل زمستان ۴٩ دو گروه بر سر این موضوع که کار را از هم اکنون باید در کوه سازمان داد، توافق کردند. اما هنوز بر سر برخی از مباحث اختلاف نظر بود. با این وجود رفیق احمد فرهودی از گروه احمدزاده به گروه جنگل منتقل شد.

با پایان یافتن کارهای شناسایی و مقدماتی، رفیق صفایی فراهانی بر آغاز سریع‌ترحرکت مسلحانه تاکید داشت، اما هنوز مشکلاتی در شهر وجود داشت. در این شرایط یا گروه باید به شهر بازمی‌گشت یا اقدام خود را آغاز می‌کرد. باقی ماندن در شرایط بی‌تکلیفی می‌توانست گروه جنگل را به خطر بیاندازد.

از این رو فرماندهی گروه کوه تصمیم گرفت نیمه دوم بهمن، عملیات خود را به رغم عدم آمادگی رفقای شهر، آغاز کند. در این زمان تعداد رفقای گروه کوه به  ٩ نفر افزایش یافته بود. اما در این میان اتفاقی افتاد که همه چیز را تغییر داد.

رفیق غفور حسن‌پور به دلیل ارتباطی که با یکی از دستگیرشدگان تظاهرات ۱۶ آذر دانشگاه داشت، در تاریخ ۲٣ آذر دستگیر می‌شود. پلیس با دستگیری رفیق حسن‌پور و شکنجه او که منجر به جان باختن رفیق در زیر شکنجه شد، به اطلاعاتی دست می‌یابد. این اطلاعات منجر به وارد آمدن ضربه سنگینی به رفقا گردید. در تاریخ ۱٣ بهمن، هجوم سازمان امنیت به گروه جنگل شروع شد و در فاصله ۲۴ ساعت ٣ نفر در گیلان و پنج نفر در تهران دستگیر شدند. در روزهای بعد ۲ نفر دیگر در تهران بازداشت شدند، به طوری که از کادرهای شهری گروه جنگل، فقط پنج نفر باقی ماندند.

در این زمان دسته کوهستان، از منطقه شرقی مازندران از طریق جاده ماشین‌رو به منطقه سیاهکل منتقل شده و با استقرار در ارتفاعات جنوبی سیاهکل (کوهستان‌ها دیلم) آماده عملیات بود.

در تاریخ ۱۶ بهمن رفقای شهر با رفقای کوه تماس گرفته و رفقای کوه را در جریان ضربات قرار دادند. رفقای کوه تصمیم می‌گیرند رفیقی را که در کوهپایه‌های سیاهکل معلم بود و محل انبار آذوقه را در آن منطقه می‌دانست از خطر دستگیری مطلع کرده و او را فراری دهند.

روز ۱٩ بهمن برای حمله به پاسگاه سیاهکل انتخاب شده بود. در این روز رفیق هادی بنده خدا لنگرودی از تیم کوه از کوه پایین آمد تا در دهکده، رفیق معلم را در جریان خطری که او را تهدید می‌کند قرار دهد، غافل از آن که این رفیق دستگیر شده بود. رفیق هادی بنده خدا در ده “شاغوزلات” و طی یک درگیری مسلحانه دستگیر می‌شود. رفقای کوه که در ارتفاعات بودند با صدای تیراندازی از واقعه باخبر می‌شوند و قرار می‌شود طبق طرح قبلی، حمله را شروع کنند و در ضمن رفیق دستگیر شده را نیز آزاد کنند.

در شامگاه ۱٩ بهمن، رفقای تیم کوه پس از تصاحب یک مینی‌بوس در جاده سیاهکل – لونک، به سیاهکل حمله کردند. هدف اصلی، پاسگاه ژاندارمری و پست جنگل‌داری بود. در این حمله رفقای کوه پاسگاه را به تسخیر خود درآورده و ضمن مصادره ٩ قبضه اسلحه پاسگاه، به ارتفاعات جنوبی عقب‌نشینی کردند.

از ۱٩ بهمن تا ۸ اسفند روزهایی است که ارتش شاه با تمام نیرو، به جنگل‌های شمال لشکرکشی کرد و به جنگ ۸ چریک کوه برخاست.

رفیق صفایی فراهانی به همراه رفقا جلیل انفرادی و هوشنگ نیری در ده چهل‌ستون توسط کدخدا و تعدادی دیگر از روستاییان دستگیر شدند. این رفقا در حالی که مسلح بودند و امکان دفاع از خود را داشتند از اسلحه استفاده نکردند. رفقای کوهستان که بعد از حمله به پاسگاه به ارتفاعات جنوبی عقب‌نشینی کرده بودند، برای تامین آذوقه مجبور شدند به انبار آذوقه واقع در قله کاکوه مراجعه کنند. اما این انبار لو رفته و منطقه تحت محاصره دشمن بود. رفقا مدت ۴۸ ساعت، قهرمانانه با انبوه قوای نظامی دشمن جنگیدند. در جریان این پیکار و هنگامی که مهمات رفقا به پایان رسیده بود، ۲ رفیق – مهدی اسحاقی و محمدرحیم سماعی – با انفجار نارنجک،  خود و چند تن از نیروهای نظامی را کشتند و ۲ رفیق دیگر که نیمه‌جان بودند دستگیر شدند. یک رفیق توانست از محاصره دشمن فرار کند که وی نیز روز ۸ اسفند نیمه‌جان در حوالی یک روستا دستگیر شد. روز ۲۶ اسفند سال ۴٩ یعنی تنها ۱۸ روز پس از پایان لشکرکشی رژیم و شکست تیم کوه، بسیاری از رفقای دستگیر شده به جوخه‌های اعدام سپرده شدند.

۱۵ رفیقی که در جریان واقعه سیاهکل جان باختند:علی اکبر صفایی فراهانی، احمد فرهودی، جلیل انفرادی، غفور حسن‌پور اصیل، عباس دانش بهزادی، محمد هادی فاضلی، هوشنگ نیری، اسماعیل معینی عراقی، شعاع‌‌الدین مشیٌدی، ناصر سیف دلیل صفایی، هادی بنده‌خدا لنگرودی، مهدی اسحاقی، محمدرحیم سماعی، محمدعلی محدث قندچی و اسکندر رحیمی نام داشتند.

چنین بود که حماسه سیاهکل در تاریخ جنبش کمونیستی و کارگری ایران، جاودانه شد. اهمیت سیاهکل بیش از هر چیز در دو موضوع بود. از سویی این حرکت ثبات و آرامش رژیم شاه و افسانه قدر قدرتی آن را در هم شکست و از سوی دیگر این حرکت به یک دوران از بی عملی ، سر درگمی و بحران در جنبش کمونیستی پایان داد و منجر به شکل‌گیری یک سازمان انقلابی و تثبیت شکلی از مبارزه شد که بسیاری از نیروهای انقلابی و آگاه را به خود جلب نمود. سیاهکل خیلی سریع جای خود را درون جنبش پیدا کرد. جنبش دانشجویی به سرعت تحت تاثیر این حرکت قرار گرفت. در تظاهرات دانشجویی اسفند ۴٩، دانشجویان شعار “مبارزین جنگل ما همه با شماییم” را سر دادند.

سیاهکل آغاز راهی بود که توانست بخش وسیعی از نیروهای انقلابی و آگاه اعم از کارگران، دانشجویان و روشنفکران را حول یک روش معین مبارزاتی سازمان‌دهی کند و بی‌حرکتی و رکود حاکم  در میان گروه‌های انقلابی و سیاسی را در هم بشکند. مبارزه‌ای که در سیاهکل آغاز گردید، در شهرها توسط چریک‌های فدایی خلق ادامه یافت. ۱٩ بهمن ۱٣۴٩، سالروز تاسیس سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران شد.

یادشان گرامی باد!

آن که می‌گفت حرکت مرد در این وادی خاموش و سیاه

برود شرم کند!

مویه کن بحر خزر

گریه کن دشت کویر

پیرهن چاک بده جنگل سرخ گیلان

قلب خود را بدر ای قله سرسخت البرز

پانزده مرد دلیر

پانزده جان بکف

دست درآوردگه رزم عظیم

خون‌شان رنگ خروش

خون‌شان جلوه دل‌های امید

ریخت از خنجر ضحاک زمان بر سر خاک

بنگر خلق ستمدیده ایران به بند

که چسان بی‌شرفان، قاتل‌ها، می‌ربایند ز آغوش تو فرزند تورا

………..

پانزده نور درخشنده در این تاریکی

پرتو افکند به خورشید و درخشید به کوه

لرزه آورد پدید!

……………..

قدم اول هر راه سترگ با شکست هم نفس است

درس گیریم از این جان بازی

واژگون سازیم قصر فرعونی ضحاک زمان

پانزده نور درحشنده در این تاریکی

پانزده نور امید

خنده زن بحر خزر

خنده زن دشت کویر

خلق برمی‌خیزد

خلق بر می‌خیزد!

دیدگاه نظری حاکم بر سازمان از آغاز تا قیام ۵۷

از سیاهکل تا قیام ۵۷، دو دیدگاه تاثیر بسیاری بر خط مشی سازمان داشتند. اولین دیدگاه، نظرات رفیق مسعود بود که به طور مبسوط در کتاب وی “مبارزه مسلحانه هم استراتژی، هم تاکتیک” آمده است. دیدگاه دوم، نظرات رفیق بیژن جزنی بود که بعدا (به ویژه از سال ۵۴) در سازمان نقش برجسته‌ای یافتند.

با شکل‌گیری گروه رفقا پویان – مفتاحی – احمدزاده، این گروه، مطالعه‌ی آثار مارکسیستی را همراه با  بررسی و تحلیل ساختار اقتصادی – اجتماعی جامعه ایران، در دستور کار خود قرار داد. در آن زمان رفقای گروه هفته‌ای دو بار تشکیل جلسه داده و در هسته‌های ٣ تا ۵ نفره به بحث و مطالعه متون مارکسیستی می‌پرداختند.

گروه، برای مطالعه‌ی عینی جامعه اهمیت بسیاری قایل بود. به ویژه موضوع اصلاحات ارضی و تاثیر آن بر مناسبات اقتصادی و آرایش طبقاتی جامعه، که به یک موضوع مهم در میان محافل آن روز تبدیل شده بود، حائز اهمیت جدی بود. از این رو، در این دوره، کارهای تحقیقاتی بسیاری در گروه انجام گرفت. از جمله این آثار که به تحلیل شرایط روستا و مناسبات اقتصادی – اجتماعی در روستاها پرداخته است، می‌توان به تحقیق رفیق احمد فرهودی و دیگر اعضای گروه در ساری، در مورد تاثیر اصلاحات ارضی در مازندران، نوشته‌های رفقا بهروز دهقانی، علی رضا نابدل، محمد تقی‌زاده، غلامرضا گلوی از وضعیت روستاها در آذربایجان، اصفهان و بلوچستان اشاره کرد.

در کنار این تحقیقات، در زمینه ارتباط با کارگران و شرایط محیط‌های کارگری، برخی از رفقا تجارب خود را در اختیار گروه قرار دادند. به عنوان نمونه، می‌توان به نوشته‌های رفقا مناف فلکی و حسن نوروزی اشاره کرد.

رفیق حسن نوروزی از دوران نوجوانی (۱۴ سالگی) برای تامین معاش به کارگری پرداخته و در این راه به تجارب بسیاری دست یافته بود. رفیق در اوایل سال ۴۸ با گروه در ارتباط قرار گرفت. در آن زمان، گروه تصمیم می‌گیرد که اقداماتی را در جهت ارتباط با کارگران و ایجاد زمینه‌ی مناسب برای تشکیل حزب سازمان دهد.

در این رابطه رفیق حسن نوروزی،  فعالیت خود را در راه‌آهن آغاز کرد. اما تلاش وی با شکست روبرو شد. رفیق حاصل تلاش‌ها و تجارب خود را طی مقاله‌ای در اختیار گروه قرار داد. وی  در این مقاله نوشت: «هر نوع کار تبلیغی سیاسی با توده‌ها بدون یک اقدام عملی و بدون یک حداقل نیروی متمرکزی که بتواند به دشمن ضرباتی وارد سازد و هیولای دشمن را در ذهن مردم فرو ریزد و ایشان را به آسیب‌پذیری دشمن و امکان نابودی وی مطمئن سازد، بی‌ثمر است.»

گروه، با بی‌عملی محفل‌هایی که شکل گرفته بودند، مرزبندی داشت و به این نتیجه رسید که راه رسیدن به حزب طبقه کارگر نه مطالعه‌ی صرف و نه منتظر شرایط مناسب بودن است. آن‌ها راه را در عمل پیشرو دیدند و سرانجام، به این باور رسیدند که با آغاز مبارزه مسلحانه پیشرو، راه برای تشکیل حزب طبقه کارگر باز خواهد شد.

گروه، در آغاز بر این اعتقاد بود که نخست، باید برای تشکیل حزب طبقه کارگر اقدام کرد و در مرحله بعد حزب می‌باید شرایط را برای مبارزه مسلحانه فراهم کرده و آن گاه عمل مسحانه را آغاز کند. گروه معتقد بود که تنها چنین حزبی حق دارد استراتژی و تاکتیک مبارزه را تعیین کند.

از این رو، گروه، در ابتدا نظرات رژی دبره را در مورد حزب طبقه کارگر و مبارزه مسلحانه رد کرد، اما بعدا هر چه بیش‌تر به نظرات رژی دبره گرایش پیدا کرد. رفیق مسعود احمدزاده نیز در کتاب “مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک” بر نظرات وی در زمینه حزب و مبارزه مسلحانه صحه گذاشت.

در مقدمه این کتاب آمده است: «ما با تجزیه و تحلیل شرایط ایران به این نتیجه رسیده بودیم که وظیفه هر گروه انقلابی، آغاز مبارزه مسلحانه چه در شهر و چه در روستاست.»

رفیق مسعود در این کتاب با تکیه بر تجارب گروه می‌نویسد: «در حالی که عناصر ذهنی یک پیشروی واقعی در حال تکوین هستند، چشم‌انداز اتحاد گروه‌ها و تماس واقعی با توده‌ها بسیار تیره و تار به نظر می رسد. هر گونه کوششی از جانب گروه‌ها که ناظر بر ایجاد ارتباط با توده‌ها و دیگر گروه‌های کمونیست و شرکت در زندگی و مبارزات سیاسی مردم که البته به هیچ وجه گسترش قابل ملاحظه‌ای ندارد، باشد، گروه‌ها را در معرض خطر جدی ضربات پلیس قرار می‌دهد.»

رفیق مسعود جمع‌بندی گروه درباره‌ی شرایط عینی انقلاب را چنین بیان می‌کند: «ما در بررسی شرایط عینی میهن خود نشان دادیم که هر گونه توسل به آماده نبودن شرایط عینی انقلاب مبین اپورتونیسم و سازشکاری و رفرمیسم، نشانه فقدان شهامت سیاسی و توجیه بی عملی است… علت عدم وجود چنین جنبش‌هایی رااساساً باید از یک طرف در سرکوب قهرآمیز و اختناق مداوم و ناشی از دیکتاتوری امپریالیستی به مثابه عامل اساسی ابقاء سلطه امپریالیستی همراه با تبلیغات وسیع سیاسی و ایدئولوژیک ارتجاعی دانسته واز طرف دیگر ضعف‌های عمده‌ای را که عامل انقلابی، سازمان‌ها و رهبری‌های مبارزه دچار آن بودند، باید در نظر داشت».

وی می‌نویسد: «عدم وجود جنبش‌های خود به خودی نه ناشی از رشد ناکافی تضادها، بلکه ناشی از سرکوب مداوم پلیس و بی عملی پیشرو است.»

رفیق مسعود با تایید نظرات دبره درباره‌ی کانون چریکی، این نظر را مطرح می‌کند که کانون چریکی نطفه حزب است و سازمان دادن عمل مسلحانه و خود عمل مسلحانه است که می‌تواند اتحادهای واقعی را برای تشکیل حزب طبقه کارگر به وجود آورد.

در بخش پایانی کتاب، رفیق مسعود نتیجه می‌گیرد: «در شرایط کنونی هر مبارزه سیاسی، به ناچار باید بر اساس مبارزه مسلحانه سازمان یابد و تنها موتور کوچک مسلح است که می‌تواند موتور بزرگ توده‌ها را به حرکت درآورد. شرایط ذهنی انقلاب، در طی عمل مسلحانه به کمال شکل خواهد گرفت.»

رفیق در مورد شیوه‌های کار مسلحانه، ایجاد کانون های چریکی در روستاها را مطرح می‌کند اما پیش‌شرط آن را آغاز مبارزه مسلحانه در شهر جهت حمایت از مبارزه مسلحانه در روستا می‌داند. و معتقد است که: «یک کانون چریکی نمی‌تواند در شرایط انفراد سیاسی و محاصره نظامی بدون آن که رابطه‌ای عمیق با جنبش‌های شهری داشته باشد، بدون آن که از طرف شهر به نحوی جدی حمایت شود، بدون آن که توانسته باشد افکار توده‌ها را به نحوی وسیع به خود جلب کرده باشد، دوام بیاورد و دیر یا زود توسط نیروهای ویژه دشمن، از میان خواهد رفت».

دومین دیدگاهی که سال‌های بعد در سازمان نقشی بس اثرگذار داشت، نظرات رفیق بیژن جزنی بود. رفیق بیژن در نظرات خود، هم چون رفیق مسعود بر موضوع نبرد با دیکتاتوری شاه تاکید کرد. از نظر او، مبارزه علیه دیکتاتوری یک مرحله‌ی استراتژیک در مبارزه محسوب می‌شد.

رفیق بیژن در کتاب “نبرد با دیکتاتوری شاه” می‌نویسد: «به نظر ما جنبش حاضر که مرحله‌ایست از جنبش رهایی بخش خلق، با شعار استراتژیک مبارزه با دیکتاتوری شاه مشخص می‌شود.» وی در ادامه می‌نویسد: «در شرایط حاضر تضاد اساسی جامعه ما یعنی تضاد خلق با بورژوازی کمپرادور و امپریالیسم ، به تمامی تضاد عمده محسوب نمی‌شود و دیکتاتوری رژیم که وجهی از این تضاد است نقش عمده را ایفا می‌کند. در پروسه مبارزه با این عامل عمده است که تضاد اساسی به تمامی عمده می‌شود. در چنان شرایطی ما در آستانه انقلاب قرار خواهیم داشت و یا به عبارت دیگر شرایط ضروری برای انقلاب فراهم خواهد بود.»

رفیق بیژن برخلاف رفیق مسعود معتقد به آماده بودن شرایط عینی انقلاب نبود. رفیق بیژن بر این عقیده  بود که وجود تضادها، تنها نمایانگر ضرورت مبارزه است و نه شرایط عینی انقلاب. وی درباره‌ی نظر رفیق مسعود در ا ین رابطه می‌نویسد: «روح این استدلال به خصوص در شرایطی که جنبش در سال ۴٩ داشته پاسخ‌گویی به نظرات تسلیم‌طلبانه‌ایست که نه تنها کاربرد عملیات قهری را بدون فراهم بودن شرایط عینی انقلاب انحراف می‌شناسد بلکه اصولاً هر گونه فعالیت پیگیرانه پیشاهنگ را موکول به نوعی فراهم شدن این شرایط از طریق مکانیکی می‌کنند. بنابر این ضمن آن که ما به تحلیل این نحوه برخورد با موقعیت انقلاب می‌پردازیم، از روح آن غافل نیستیم.»

رفیق بیژن در مورد مبارزه مسلحانه معتقد بود که «این مبارزه هرگز نمی‌تواند در شهر توده‌ای شود و برای توده‌ای شدن این مبارزه باید مبارزه مسلحانه در کوه آغاز شود. اما ضربه‌ای که در جریان سیاهکل و سال ۵٠ به سازمان خورد، عملاً این امکان را از پیشاهنگ برای به راه انداختن مبارزه مسلحانه درکوه گرفت.»

از نظر رفیق بیژن جزنی، استراتژی جنبش انقلابی دارای سه مرحله بود. مرحله اول، تثبیت مبارزه مسلحانه،  مرحله دوم، توده‌ها به مبارزه بر ضد دشمن خلق دست زده و از جنبش، حمایت مادی و معنوی می‌کنند. و در مرحله  سوم، مبارزه مسلحانه توده‌ای می‌شود.

اگر چه رفیق بیژن بر فعالیت سیاسی و صنفی تاکید ویژه‌ای دارد اما در تمامی این مراحل، نقش محوری برای مبارزه مسلحانه قایل است. در این رابطه رفیق می‌نویسد: «جنبش مسلحانه، مبارزه مسلحانه را به منزله محور تاکتیک‌های خود و به عنوان عمده‌ترین و مناسب‌ترین شکل مبارزه می‌شناسد و تاکتیک‌های دیگر را فقط در رابطه با این شکل عمده یعنی با درک نقش تاکتیک‌های مسلحانه  با اتکا به آن‌ها به کار می گیرد.»

رفیق بیژن در مورد اهداف تاکتیک مسلحانه در مرحله‌ی اول یعنی شکستن جو سکوت، گردآوری نیروهای کمونیست و تدوین یک برنامه انقلابی با رفیق مسعود هم‌نظر است.

رفیق بیژن می‌نویسد: «در این مبارزه وارد ساختن هر ضربه نظامی بر رژیم نه به خاطر نابود ساختن گوشه‌ای از نیروی بزرگ دشمن بلکه به خاطر نشان دادن ضربه‌پذیری و شکستن سدی است که بر اثر قدرت‌نمایی طولانی دستگاه حاکمه و شکست‌های پیاپی جنبش، در مقابل هر حرکت توده‌ای ایجاد شده و توده را به نومیدی از پیروزی بر دشمن و تسلیم و تحمل در برابر آن کشانده است.»

رفیق بیژن در مورد نقش محوری تاکتیک مسلحانه می‌نویسد: «همان طور که تا امروز تاکتیک‌های نظامی محور مبارزه ما بوده، در آینده نیز این تاکتیک‌ها نقش عمده را در گسترش و تکامل جنبش بازی خواهد کرد. حتا اگر در شرایطی تاکتیک‌های سیاسی امکان گسترش فوق العاده پیدا کند باز تاکتیک‌های نظامی و جریان‌های مسلح جنبش اهمیت محوری و نقش استراتژیک خود را حفظ خواهند کرد.» رفیق در مقایسه مبارزه سیاسی و مسلحانه می‌نویسد: «در حالی که تاکتیک‌های سیاسی می‌تواند نیروهایی را به مبارزه برضد رژیم بکشاند، تداوم این مبارزه و به کار گرفتن آن در راه سرنگون ساختن دستگاه حاکمه از طریق تاکتیک‌های نظامی به دست می آید. گسترش و تکامل مبارزه توده‌ها از مراحل اقتصادی و سیاسی به مرحله نظامی مستلزم ادامه و رشد مبارزه مسلحانه در ایران است.»

وی در رابطه با مبارزه مسلحانه در شهر و کوه می‌نویسد: «در حال حاضر مبارزه مسلحانه در شکل چریک شهری محدود مانده است. گرچه این مرحله مبارزه در شهر نقش عمده دارد، ولی مبارزه در کوه می‌بایست آغاز می‌شد. ضرباتی که در یک سال اول به جریان‌های سیاسی – نظامی وارد شد، شروع این مبارزه را از جانب جنبش انقلابی به تاخیر انداخت.  مبارزه مسلحانه در کوه نقش عمده‌ای در توده‌ای شدن مبارزه مسلحانه دارد. بدون این مبارزه، جنبش مسلحانه درمرحله معین از تکامل باز خواهد ماند.»

اکنون نگاهی نیز به برخی از اشکالات و اشتباهات نظری رفقا مسعود و بیژن بیاندازیم.

نقایص و اشتباهات نظری

به رغم جوانب مثبت و نقشی که نظرات رفقا، هر یک در مراحلی از مبارزه و حیات سیاسی سازمان ایفا نمودند، اما اشتباهات و انحرافاتی در این نظرات وجود داشت که به چند مورد آن نیز، باید اشاره کرد.

رفیق احمدزاده در نظرات خود نقشی مطلق برای مبارزه مسلحانه قائل بود. او می گفت: در ایران «تنها عمل نظامی ماهیتا سیاسی است که وسیله توانای متلاشی ساختن رژیم است.» این یک نگرش انحرافی بود که موانعی را بر سر راه کار سیاسی- تشکیلاتی توده‌ای سازمان، گسترش آن و اشکال متنوع مبارزه پدید می‌آورد. این دیدگاه بعدا تا حدودی، توسط رفیق بیژن جزنی مورد انتقاد قرار گرفت و رد شد. اما رفیق جزنی نیز برای تمام پروسه، تاکتیک مسلحانه را تاکتیکی محوری و عمده می‌دانست و این نیز انحرافی دیگر بود. در حالی که اولا- تاکتیک محوری تاکتیک عمده نیست. ثانیا- تاکتیک تبلیغ مسلحانه تا زمان تثبیت سازمان می‌توانست نقش محوری داشته باشد. به عبارت دیگر تا اواخر سال ۵۲ که تثبیت سازمان رسما در نبرد خلق اعلام شد.

یا هنگامی که رفیق مسعود می‌گفت در اینجا اعلان جنگ، خود جنگ است. با یکی دیگر از اشتباهات وی رو به رو می‌شویم که وظیفه پیشاهنگ را تا سطح انقلاب کردن پیش می‌برد. بخشی از نظرات اشتباه رفیق مسعود، تحت تاثیر انحرافات دبره بود که  توسط رفیق حمید مومنی به نقد کشیده شد.

علاوه براین، با وجود این که رفقا مسعود و بیژن هر دو ، شیوه تولید مسلط را پس از اصلاحات ارضی، سرمایه‌داری می‌دانستند، بر این باور بودند که مبارزه مسلحانه در کوه و روستا توده‌ای می‌شود و تحت تاثیر جنگ دراز مدت توده‌ای قرار داشتند. این دیدگاه با ساختار اقتصادی- اجتماعی و طبقاتی جامعه هم‌خوانی نداشت. از همین رو بود که پس از سیاهکل عملا از دستور کار سازمان خارج شد. اشکال مبارزه توده‌ای در جریان انقلاب و قیام مسلحانه توده‌ای در شهرها نیز نا درستی این دیدگاه را نشان داد.

به دو نکته دیگر نیز باید مفصل‌تر اشاره کرد.

از همان آغاز، سازمان، ارزیابی نادرستی از مسئله شرایط عینی انقلاب داشت. در برابر نگرش اکونومیستی رایج در آن زمان که به عامل اقتصادی و عدم رشد تضادها نقش مطلق می‌داد و نقش دیکتاتوری عریان و عنان گسیخته و تأثیر منفی آن را بر جنبش‌های خود به خودی نادیده می‌گرفت، رفیق احمدزاده با دیدن جنبه‌هایی از واقعیت، به انحرافی دیگر درغلطید، به عدم رشد تضادها توجه نکرد و نقش بازدارنده دیکتاتوری و سرکوب را مطلق نمود. ادعا شد که تضاد ها به قدر کافی رشد کرده، نارضایتی و اعتراض به قدر کافی وجود دارد و شرایط عینی انقلاب موجود است، تنها دیکتاتوری است که مانع جریان وسیع جنبش‌های خود به خودی و سرنگونی رژیم شاه است. این در واقع نوعی اراده‌گرایی در برابر اکونومیسم را در پی داشت و به چپ روی در مبارزات سازمان انجامید. این نظر پس از مدتی کوتاه در سازمان مردود اعلام شد، معهذا نه بر نگرش کلی سازمان نسبت به مسئله دیکتاتوری تأثیر قابل ملاحظه‌ای داشت و نه بر تاکتیک‌های سازمان. درست است که سازمان با پذیرش نظرات رفیق جزنی، وجود شرایط عینی انقلاب را در آن مقطع رد کرد، اما مجدداً بر مسئله تاکتیک مسلحانه به عنوان یک تاکتیک محوری تأکید گردید. لذا به رغم تأکیدی که در این مرحله بر مبارزه سیاسی و کار در درون طبقه کارگر می‌شد، پذیرش این تاکتیک نمی‌توانست تأثیر منفی خود را بر فعالیت سیاسی و کار سازمان در درون طبقه بر جای نگذارد. از سوی دیگر، نگرش نسبت به مسئله دیکتاتوری نه تنها اصلاح نشد، بلکه در نظرات رفیق جزنی چنان برجسته می‌شود که بیش از پیش بر تضاد کار و سرمایه سایه می‌افکند و نبرد با دیکتاتوری به یک مرحله استراتژیک تبدیل می‌شود. از این جهت نظرات رفیق جزنی حتا در مقایسه با نظرات رفیق احمدزاده یک گام به پس بود. اگر احمدزاده معتقد بود که «مبارزه با سلطه امپریالیستی یعنی سرمایه جهانی عناصری از مبارزه با خود سرمایه را در بردارد» و «به این دلیل عناصری از یک انقلاب سوسیالیستی نیز در بطن این مبارزه ضد امپریالیستی متولد شده و در جریان مبارزه شروع به رشد می‌کند.» و «هر چه دولت ماهیتاً و صوراً بورژوایی‌تر شده است، عناصر سوسیالیستی انقلاب اههمیت بیش‌تری پیدا کرده، مبارزه با سلطه سرمایه جهانی بیش‌تر به مبارزه با خود سرمایه مبدل می‌شود.» حال نبرد با دیکتاتوری خود به یک مرحله استراتژیک مجزا تبدیل می‌گردد. این نظریه، گرایش عموم خلقی را در سازمان تقویت کرد. نبرد میان کارگران و سرمایه‌داران تحت‌الشعاع نبرد خلق علیه دیکتاتوری قرار می‌گیرد و استقلال طبقاتی کارگران مخدوش می‌گردد. این خطر همواره در کشورهایی که به علل عینی و ذهنی هم‌زمان دو نبرد در جریان است که به لحاظ ماهیت، اهداف و ترکیب اجتماعی‌شان با یکدیگر متفاوت‌اند، یعنی مبارزه طبقه کارگر علیه طبقه سرمایه‌دار به خاطر برافکندن نظم سرمایه‌داری و ایجاد جامعه سوسیالیستی و مبارزه خلق یعنی مبارزه مشترک کارگران و خرده‌بورژوازی علیه قدرت دولتی حاکمه و امپریالیسم به خاطر یک رشته مطالبات معوقه دمکراتیک و آزادی‌خواهانه، رفاهی و ضد امپریالیستی، وجود دارد. چرا که کمونیست‌ها ناگزیرند به این هر دو نبرد دامن بزنند و آن‌ها را رهبری کنند. همان گونه که هر گونه کم بها دادن به مبارزه مشترک کارگران و خرده‌بورژوازی، می‌تواند به سکتاریسم، منزوی کردن طبقه کارگر و سوق دادن خرده‌بورژوازی به سوی بورژوازی بیانجامد، پر بها دادن به این مبارزه در قیاس با نبرد کار و سرمایه، عدم مرزبندی‌های صریح و محکم و کم بها دادن به حفظ اکید استقلال طبقاتی کارگران، می‌تواند تا نفی استقلال طبقاتی کارگران و انحلال این طبقه در جنبش عموم خلقی پیش رود.

واقعیت این است که سازمان ما در این دوره نتوانسته بود رابطه صحیحی میان این دو نبرد برقرار کند. به نبرد طبقاتی کارگران علیه سرمایه‌داران، نبردی که هدفش کمونیسم است، کم بها  داده شد، اما به نبرد خلق علیه امپریالیسم و دیکتاتوری عریان رژیم شاه بیش از حد بها داده شد. از این گذشته در همین نبرد خلق نیز آن گونه که باید خط و مرزهای صریح و روشنی که بتواند طبقه کارگر را کاملاً از خرده‌بورژوازی متمایز سازد، استقلال طبقاتی آن را حفظ کند و بر خصلت موقت و مشروط اتحاد تأکید کند، ترسیم نشد. نتایج منفی این تفکرات و گرایشات عموم خلقی در سازمان به ویژه در دوران قیام، در جریان به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی و اندکی پس از آن در رشد گرایشات اپورتونیستی راست در سازمان و کشیده شدن بخش بزرگی از نیروهای سازمان به دنباله‌روی از جمهوری اسلامی خود را نشان داد. معهذا در ارزیابی اشتباهات و انحرافات سازمان در دوران قبل از قیام، این حقیقت را باید در نظر گرفت که این انحرافات هنوز به صورت یک گرایش عمل می‌کرد و نمی‌توانست بر خصلت کمونیستی و انقلابی سازمان تأثیر بگذارد. در نتیجه همین خصلت‌های کمونیستی و انقلابی و مبارزه پیگیر است که سازمان می‌تواند تقریباً تمامی پیشروان کارگری و روشنفکران انقلابی کمونیست را به سوی خود جلب کند و با اعتلاء وسیع جنبش توده‌ای به قدرت‌مندترین و با اتوریته‌ترین سازمان در میان کارگران تبدیل گردد.

از تشکیل سازمان چریک‌های فدایی خلق تا قیام ۵۷

در پی نبرد سیاهکل، روند وحدت دو گروه شتاب یافت و عملیات مسلحانه چریکی از اوایل سال ۵٠ در شهرها متمرکز شد. بعد از سرکوب سیاهکل، از گروه جنگل،  تنها ۵ رفیق باقی مانده بودند. اما گروه احمدزاده – پویان – مفتاحی تقریباً دست نخورده باقی مانده بود.

به دنبال عملیات سیاهکل ، رفقای باقیمانده از گروه جنگل، روز ۱۸ فروردین، طرح اعدام فرسیو دادستان ارتش را که در محاکمه و اعدام رفقای سیاهکل نقش مهمی برعهده داشت، به مرحله اجرا گذاشتند. از سوی دیگر، رفقای گروه احمدزاده نیز در روز ۶ فروردین به کلانتری قلهک حمله کرده و مسلسل نگهبان را مصادره نمودند. این حمله به فرماندهی رفیق مسعود احمدزاده صورت گرفت. رفقای شاخه تبریز نیز در همین روزها، کلانتری ۵ تبریز را مورد حمله قرار دادند. انجام عملیات چریک شهری، جدیت دو گروه را بیش از پیش نشان داد.

تماس‌های دو گروه در فاصله هفدهم تا بیست و دوم فروردین سال ۵٠ به وحدت و ادغام آن‌ها و اعلام موجودیت چریک‌های فدایی خلق انجامید. در این میان باید بر نقش و تاثیر حماسه سیاهکل در شتاب بخشیدن به وحدت دو گروه تاکید کرد.

از ادغام دو گروه، مرکزیت جدیدی شکل گرفت. رفقا مسعود احمدزاده، امیر پرویز پویان، عباس مفتاحی، حمید اشرف و اسکندر صادقی نژاد اعضای اولین رهبری چریک‌های فدایی خلق بودند.

در تاریخ ۴ اردیبهشت حمله  به بانک ملی شعبه آیزنهاور سازمان داده شد و موجودی آن مصادره گردید. این اولین عملیات چریکی بعد از وحدت دو گروه و تشکیل چریک‌های فدایی خلق بود. در این عملیات، رفیق پویان فرمانده سیاسی و رفیق اسکندر صادقی‌نژاد فرمانده نظامی عملیات بودند. رفیق پویان در جریان این عملیات، برای کارمندان بانک، اهداف چریک‌ها را تشریح کرد. چندی بعد و در روز ٣ خرداد، این دو رفیق به همراه رفیق رحمت پیرونذیری در جریان محاصره ساواک و طی یک نبرد قهرمانانه، جان باختند. رفیق اسکندر صادقی‌نژاد از رفقای کارگر سازمان بود که به همراه رفیق جلیل انفرادی از رفقای سیاهکل، از بنیان‌گذاران سندیکای فلزکار مکانیک بودند.

نبرد سیاهکل و در ادامه آن، مبارزه چریک شهری، تاثیر خود را به فوریت در میان روشنفکران و دانشجویان بر جای گذاشت.

سال ۵٠، چریک‌های فدایی خلق به رغم موفقیت بزرگی که در تثبیت خود به عنوان یک نیروی انقلابی به دست آوردند، متحمل ضربات سنگینی نیز شدند. در جریان این ضربات، اکثر رفقای سازمان از جمله ۴ تن از ۵ عضو مرکزیت در یک رشته نبردهای حماسی جان باختند.

اعدام رفقا و جان باختن تعدادی دیگر در نبردهای خیابانی، ضایعه بزرگی برای جنبش مسلحانه بود. با این وجود از اهمیت آن نکاست، بلکه بر اعتبار و محبوبیت چریک فدایی و مبارزه آن در میان توده‌های مردم افزود. گروه‌های مسلح جدیدی تحت تاثیر این مبارزه آغاز به شکل گرفتن نمودند. یکی از برجسته‌ترین آن‌ها گروه آرمان خلق در لرستان بود.

بعد از ضربات تابستان ۵٠، تنها تعداد معدودی از رفقا باقی مانده بودند. در شهریور ۵٠ مرکزیت جدید مرکب از رفقا حمید اشرف، حسن نوروزی و چنگیز قبادی شکل گرفت. رفیق چنگیز و تیم او در ۸ مهر ماه ۵٠ ضربه خورند. دو روز بعد، مهرنوش ابراهیمی اولین زن چریک فدایی در جریان یک درگیری با ماموران ساواک در سه راه آذری، جان باخت. در نهایت، رفقای باقی مانده در ۲ تیم سازماندهی شدند. یک تیم، متشکل از رفقا حمید اشرف، شیرین معاضد، صفاری آشتیانی و جمشیدی رودباری و تیم دیگر رفقا حسن نوروزی، احمد زیبرم، فرخ سپهری و علی اکبر جعفری.

به رغم همه‌ی تمهیدات رژیم، مبارزه مسلحانه آغاز شده بود و رژیم نمی‌توانست عقربه‌ی تاریخ را به عقب برگرداند. همه‌ی تبلیغات رژیم در مورد سرکوب چریک‌ها، با اقدامات رفقا نقش بر آب می‌شد. در این میان برخی از اقدامات رژیم که هدف آن‌ها مرعوب‌سازی بود، حتا به ضد خود تبدیل شدند. در سال ۵٠، رژیم اولین روز دادگاه ۲٣ تن از چریک‌های فدایی را با حضور رسانه‌ها برگزار کرد که با نوع برخورد رفقا با دادگاه نمایشی، رژیم مجبور شد این دادگاه را به شکل دو نفره و غیرعلنی برگزار کند.

هم چنین رژیم بعدا نیز برخی از دادگاه‌ها را که متهمان آن، نسبت به سازمان و مبارزات آن سمپاتی داشتند نیز، به صورت نیمه علنی و حتا علنی برگزار کرد که تاثیر کاملا معکوسی برای رژیم داشت. در این رابطه می‌توان به ویژه به محاکمه رفقا خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان در سال ۵۲ و پخش تلویزیونی بخشی از دفاعیات رفیق خسرو اشاره کرد.

نبرد سیاهکل و آغاز جنبش مسلحانه، محصول شرایطی بود که از سال‌ها قبل جوانه‌های آن زده شده و در سیاهکل به بار نشسته بود و این به بار نشستن به رغم شکست گروه چریک‌های سیاهکل و ضربات سنگین سال ۵٠ بود.

با دستگیری، اعدام و از پا افتادن هر چریک، کادرهای جدیدی از میان دانشجویان، کارگران، روشنفکران و غیره به سازمان می‌پیوستند، گروه‌های هوادار مسلح تشکیل می‌شدند و یا به هر نحو دیگری از مبارزه مسلحانه حمایت می‌کردند.

در سال۵٠ جنبش دانشجویی تحت تاثیر مبارزه مسلحانه اوج گرفت و به جانب‌داری مستقیم از این جنبش برخاست. اردیبهشت سال ۵٠، گارد ضد اغتشاش، با حمله به دانشگاه‌ها تعداد بسیاری را مجروح و نزدیک به هزار نفر را دستگیر کرد. از مهر۵٠ گارد ضد اغتشاش در درون دانشگاه استقرار یافت. اما همه‌ی این‌ها نتوانست مانع گرایش جنبش دانشجویی به جنبش مسلحانه و تغذیه چریک‌های فدایی خلق از این جنبش شود.

از نیمه دوم سال ۵٠، سازمان با جذب نیروهای جدید به رشد خود ادامه داد. در این دوره، گرایش برای پیوستن به صفوف چریک‌ها به حدی بود که سازمان توانایی و امکان جذب تمامی این نیروها را در صفوف خود نداشت. رژیم شاه که با گسترش عملیات چریکی رو به رو شده بود، در اواخر همین سال کمیته به اصطلاح ضد خرابکاری را متشکل از سازمان امنیت (ساواک)، شهربانی و ژاندارمری، برای مقابله با جنبش مسلحانه تشکیل داد. در همین زمان و در پی مصادره بانک صفوی است که رژیم به شکست‌اش در سرکوب جنبشی که از سیاهکل آغاز شده بود اعتراف کرد و می‌پذیرد که “همه چیز از سیاهکل آغاز شد.”

رفیق بیژن جزنی در مورد سال‌های اولیه آغاز جنبش مسلحانه می‌نویسد: «خشونت پلیس به اشد خود رسید، شکنجه ابعادی غیر قابل تصور پیدا کرد. سوزاندن بدن، خرد کردن دست و پا، شلاق، تجاوز به زن و مرد و انواع شکنجه‌های بی‌سابقه امری پیش پا افتاده شد. عده‌ای زیر شکنجه جان دادند. در مدتی حدود یک سال نزدیک به صد تن به انحاء مختلف شهید شدند و جنبش مسلحانه در شرایط طبیعی خود یعنی در زیر فشار بی‌سابقه به حیات خود ادامه داد و هم‌چون ارگانیسمی که با محیط زیست خود انطباق می‌یابد به تدریج اشکال موثری برای ادامه زندگی خود می‌یابد».

در سال ۵٠ و به دنبال پایان دادگاه‌های نمایشی ۲٣ تن از چریک‌های فدایی خلق، در روز یازده اسفند، ۶ تن از رفقا مسعود احمدزاده، عباس مفتاحی، مجید احمدزاده، اسداله مفتاحی، حمید توکلی و غلامرضا گلوی اعدام شدند. دو روز بعد نیز چهار تن از رفقا سعید آرین، مهدی سوالونی، بهمن آژنگ و کریم حاجیان سه‌پله اعدام شدند.

در این سال هم چنین بسیاری از رفقا در درگیری‌های خیابانی و  یا زیر شکنجه جان باختند. از جمله این رفقا، بهروز دهقانی از رهبران شاخه تبریز و یار صمیمی رفیق صمد بهرنگی بود. بهروز در زیر شکنجه‌های طاقت‌فرسا و بعد از ۱۱ روز مقاومت، جان باخت.

مبارزه پیگیر، از خودگذشتگی، مقاومت و صداقت انقلابی رفقا تاثیر بسیاری در ایجاد حس نزدیکی و گرایش به سازمان ایفا نمودند. این تاثیری است که به ویژه همراه با قیام ۵۷ و با روی‌آوری بسیاری از کارگران، زحمتکشان، دانشجویان و دانش‌آموزان به سازمان شاهد آن هستیم. در آن سال‌ها شایعات بسیاری در مورد چریک‌ها ساخته می‌شد که همگی نشانگر تفکر و احساسی است که نسبت به جنبش مسلحانه در اذهان شکل گرفته بود.

بعد از ضربات سال ۵٠ و سازماندهی جدید که رفیق حمید اشرف نقش برجسته‌ای در این میان داشت، سازمان آرام آرام از نظر تجربه‌ی مبارزه مسلحانه نیز به پیشرفت‌هایی دست یافت.

در مراحل اول، عملیات مسلحانه حول هدف‌های ثابت دور می‌زد. اما بعد از آن هدف‌های متحرک انتخاب شدند. رفیق حسن نوروزی با تیم خود، اولین حمله به یک ماشین حمل پول را با موفقیت سازمان داد. سال ۵٣ اوج عملیات نظامی سازمان است. از سال ۵۴ سازمان، عملیات نظامی خود را با هدف گسترش فعالیت تبلیغی و ترویجی و سازمان‌دهی محدود می‌کند. در این رابطه حتا طرح ترور تهرانی جلاد ساواک، توسط رفیق حمید اشرف لغو می‌شود.

رفیق حمید اشرف در این باره می‌گفت: «دوره عملیات بزرگ به پایان رسیده است و ما وارد مرحله کارهای خرد با اهمیت بزرگ شده‌ایم.»

در سال ۵٣ و با اجرای طرح اعدام فاتح یزدی سازمان ضمن تاکید بر اهداف تبلیغی عملیات، تلاش می‌کند رابطه  مستقیمی میان عملیات مسلحانه با خواست‌های کارگران برقرار سازد. بر فعالیت‌های سیاسی- تبلیغاتی تاکید بیش‌تری می‌شود.

در تاریخ ۲٠ مرداد سال ۵٣، در واکنش به قتل بیش از ۲٠ کارگر کارخانه جهان چیت در جریان تظاهرات اعتراضی ۲٠٠٠ کارگر این کارخانه، فاتح یزدی مالک کارخانه را طی یک عملیات مسلحانه به قتل می‌رساند. رفقا بعد از این عملیات، با پخش اعلامیه‌های فراوان، اهداف خود را از این عملیات برای کارگران توضیح دادند.

در این سال‌ها، هم چنین سازمان از حمایت فعال دانشجویان و فعالان سیاسی خارج از کشور برخوردار می‌شود. در این رابطه تعدادی از کادرهای خود را برای تقویت آن چه که پشت جبهه نامیده می‌شد به خارج اعزام می‌کند. رفیق بیژن در رابطه با برخورد جریان‌های خارج از کشور با جنبش مسلحانه می‌نویسد: «پس از اعدام سیزده تن، اغلب جریان‌های خارج از کشور با وسعتی بیش از همیشه دست به تبلیغات بر ضد رژیم زدند. این جریان‌ها هنوز جنبش مسلحانه را نمی‌شناختند و اثر و دامنه آن را حدس نمی‌زدند.»

از سال ۵۴، نظرات رفیق بیژن جزنی نقش برجسته‌تری در سازمان یافت. در نبرد خلق شماره ۶ که در سال ۵۴ انتشار یافت، بر نظرات بیژن صحه گذاشته شد و نبرد خلق شماره ۷ که در اردیبهشت ۵۵ انتشار یافت با صراحت بیش‌تری بر این نظرات تاکید کرد. فعالیت‌های توده‌ای و رفتن کادرها به درون کارخانه‌ها، گام مهمی در تلاش برای  تحقق اهداف طبقاتی سازمان بود. این مرحله گذار از فعالیت‌های چریکی به کار توده‌ای در میان کارگران بود که البته از جمع‌بندی تثبیت قطعی سازمان در سال ۱٣۵٣ به تاخیر افتاده بود.

تاثیری که رفیق بیژن جزنی از درون زندان بر مبارزه‌ی مسلحانه گذاشته بود. رژیم را بر آن داشت تا دست به ترور رفیق بیژن و ۶ تن از همراهان‌اش به همراه دو تن از مجاهدین زند.

ضربات سال ۵۴ که با ترور رفیق بیژن جزنی و همراهانش در ٣٠ فروردین ۵۴ در زندان شروع شد و تا تیر ماه سال ۵۵ ادامه یافت، ضربات جبران‌ناپذیری بر سازمان وارد آورد.

در ۸ تیرماه ۵۵، رژیم با گسیل یک نیروی نظامی وسیع و استفاده از هلی‌کوپتر به خانه‌ای که اعضای شورای عالی سازمان در آن اجلاس داشتند، یورش برد. درگیری مسلحانه ساعت‌ها ادامه یافت. تعدادی از مزدوران رژیم به قتل رسیدند. در جریان این نبرد، رفقا قهرمانه مقاومت کردند و جنگیدند و تمامی اعضای رهبری سازمان جان باختند. رفیق حمید اشرف که تا آن موقع بارها حلقه  محاصره ساواک را شکسته بود و بارها پس از ضربات، با سازمان‌دهی مجدد،  به ادامه‌کاری و فعالیت سازمان یاری فراوان رسانده بود، در این ضربه جان باخت.

تا سال ۵۷ و قیام توده‌ها، این ضربه هرگز جبران نشد. بعد از این ضربه، رفقا حسن فرجودی، صبا بیژن زاده ، احمد غلامیان لنگرودی (هادی)، غزال آیتی، نقش فعالی در بازسازی و سازمان‌دهی بر عهده داشتند. رفیق حسن فرجودی در سال ۵۶ دستگیر و در مقابل شکنجه‌های وحشیانه مقاومت کرد و جان باخت.

در جریان مبارزات شکوهمند توده‌ها در سال ۵۷، سازمان، پیگیرانه از این مبارزات حمایت کرد. به رغم این که در این سال، سازمان در یکی از ضعیف‌ترین دوره‌های حیات خود به سر می‌برد، چندین عمل نظامی علیه مراکز و نیروهای سرکوب انجام گرفت. حمله به یک واحد ارتشی در نظام‌آباد، در واکنش به کشتار مردم، حمله به کلانتری و مرکز ژاندامری در تهران از نمونه‌های آن بودند.

در جریان انقلاب، هواداران سازمان، نقشی فعال، در مبارزات و اعتراضات سراسر ایران، ایفا نمودند و تعدادی نیز جان باختند. رفیق فتح‌اله کریمی در جریان تظاهراتی در خیابان جمهوری در روز ۵ دی و طی یک درگیری مسلحانه، جان خود را از دست داد.

در روز ۲۱ بهمن، هنگامی که هزاران تن از اعضا و هواداران سازمان برای بزرگداشت ۱٩ بهمن در دانشگاه تهران گرد آمده بودند، با اعلام خبر حمله گارد به همافران در پادگان نیروی هوایی، جمعیت با شعار “ایران را سراسر سیاهکل می‌کنیم”، سیل‌آسا به سوی فرح‌آباد به حرکت در آمد و در شکست محاصره و فرار گارد نقش برجسته‌ای ایفا کرد.

این نیرو پیشقراول آغاز قیام توده‌ای بود که در ۲۲ بهمن تمام مراکز نظامی و سرکوب رژیم سلطنتی را در تهران در هم کوبید. دراین روزها، همه جا صحبت از چریک‌های فدائی و نقش آن‌ها در قیام بود.

رفیق ملکوتیان در جریان تسخیر پادگان جمشیدیه و رفیق قاسم سیادتی که از رهبران آن زمان سازمان بود در جریان تسخیر مرکز رادیو، جان باختند. رفیق قاسم سیادتی در جریان قیام، ۴٠ ساعت، بدون استراحت رهبری واحدهای رزمنده فدایی را برعهده داشت.

از تیم ۴ نفره چریک‌های فدایی که در تسخیر رادیو حضور داشتند، بعدها، در سال ۱٣۶٠، ۲ رفیق دیگر، رفقا یداله گل‌مژده (نظام) و احمد غلامیان لنگرودی (هادی) به دست جلادان جمهوری اسلامی جان خود را از دست دادند. یادشان گرامی باد.

از قیام بهمن ماه  ۱٣۵۷ تا انشعاب بزرگ خرداد ۱٣۵٩

همراه با قیام سال ۱٣۵۷ گروه کثیری از کارگران و زحمتکشان، زنان و جوانان چپ و رادیکال به صفوف سازمان پیوستند. سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران، در مدتی کوتاه تبدیل به بزرگ‌ترین سازمان کمونیست خاورمیانه شد. میتینگ‌ها و راه‌پیمایی‌های سازمان در تهران ابعادی چند صد هزار نفره به خود گرفت. تیراژ نشریه کار، ارگان سازمان به مرز ۲٠٠ هزار رسید. تا اواخر سال ۵۸، شبکه‌های تشکیلاتی سازمان در سراسر ایران بر پا شده و حتا به دورترین روستاها کشیده بودند. کم‌تر کارخانه و مرکز تولیدی و خدماتی را می‌شد یافت که حوزه‌های کارگری سازمان در آن جا تشکیل نشده باشند. پیشگام، تشکیلات دانشجویی سازمان، نقش تعیین‌کننده را در دانشگاه‌ها به دست آورده بود. زنان چپ و رادیکال در تشکل اتحادیه ملی زنان متشکل شده بودند که ابتکار آن در دست فعالین سازمان بود.

در مناطقی نظیر آذربایجان، گیلان و مازندران، کردستان، لرستان، خوزستان و ترکمن صحرا، اعتبار و نفوذ سیاسی سازمان فوق‌العاده بالا بود.

سازمان، با دفاع فعال از مطالبات سوسیالیستی کارگران و مطالبات دمکراتیک و رفاهی عمومی، رو در رویی آشکار با ارتجاع حاکم و مشارکت فعال در مبارزات توده‌ها، حتا در اشکال مسلحانه آن، تنها چند ماهی پس از قیام، به یک آلترناتیو جدی در جامعه تبدیل شده بود. فعالان و هواداران سازمان، نقش مهمی در تشکل و آگاهی کارگران و گسترش جنبش شورایی در کارخانه‌ها و ترکمن صحرا ایفا نمودند. تلاش هزاران تن از فعالان و هواداران سازمان برای گسترش نفوذ سازمان در شرایطی انجام می‌گرفت که رژیم از هر فرصتی برای ضربه زدن و کشتار آن‌ها دریغ نمی‌کرد. تنها تا اوایل ۵٩ ده‌ها تن از فعالان سازمان ترور شده و یا به جوخه اعدام سپرده شدند.

رفقا سعید و علی میرشکاری در کرمان، توسط پاسداران ارتجاع ربوده شدند و به قتل رسیدند. در کردستان بسیاری از رفقای ما در جریان جنبش مقاومت مردم کردستان در برابر یورش ارتجاع جان باختند و یا دستگیر و توسط خلخالی اعدام شدند. رفقا یوسف کشی‌زاده، احسن و شهریار ناهید، دکتر نریمیسا، هرمز گرجی بیانی از جمله رفقایی بودند که در کردستان توسط خلخالی جلاد اعدام شدند.

در ترکمن صحرا، فداییان خلق، در نقش سازمان‌دهندگان و رهبران “ستاد مرکزی شوراهای ترکمن صحرا”، “کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن” نقش برجسته‌ای در تحولات این منطقه و جنبش شورایی آن ایفا کردند. جمهوری اسلامی، دو جنگ را به مردم ترکمن صحرا تحمیل کرد. در جریان این دو جنگ بسیاری از رفقای ما در کنار توده‌های زحمتکش ترکمن صحرا جان خود را از دست دادند. جمهوری اسلامی، ۴ تن از فداییانی که رهبری جنبش را در دست داشتند، رفقا توماج، مختوم، واحدی و جرجانی را ربود و خلخالی جلاد، آن‌ها را به قتل رساند.

به دستور خمینی در ۲۸ مرداد سال ۵۸، باقی مانده  دفاتر علنی سازمان در سراسر ایران مورد یورش قرار گرفتند. به ویژه از این تاریخ، نیروهای سازمان در معرض فشار و سرکوب روز افزونی قرارگرفتند و تعداد زیادی دستگیر و روانه زندان‌ها شدند.

با این همه سرکوب و کشتار، اما تمام تلاش‌های سرکوب‌گرانه ارتجاع برای توقف پیشرفت و گسترش سازمان، با شکست رو گردید. بر کمیت نیروهایی که به سازمان می‌پیوستند، مدام افزوده می‌شد. اما درست در همین شرایط، بزرگ‌ترین ضربه از درون خود سازمان وارد آمد. گرایش راست رفرمیست در درون کمیته مرکزی سازمان، به گرایش مسلط تبدیل گردید.

این گرایش که در راس آن فرخ نگهدار قرار داشت، از همان فردای قیام، مواضع رفرمیستی، سازش‌کارانه و ضد انقلابی خود را در نامه به بازرگان، که در آن حاکمیت ارتجاعی جمهوری اسلامی را مترقی و انقلابی ارزیابی می‌کرد، برملا نمود. اما در آن مقطع، در برابر گرایش چپ و کمونیستی سازمان که گرایش مسلط را تشکیل می‌داد، عقب‌نشینی کرد. مواضع ارگان سازمان، نشریه کار، که از موضعی رادیکال، حاکمیت  ضد انقلابی و ارتجاعی را مورد حمله قرارمی‌داد، تا مدت‌ها، مواضع رسمی سازمان بود.

گرایش راست برای پیشبرد اهداف خود، به شیوه‌های توطئه‌گرانه برای تسلط بر سازمان متوسل گردید. در جریان رای‌گیری برای انتخاب کمیته مرکزی جدید، تلاش نمود، مانع از انتخاب مجدد جریان رادیکال و کادرهای قدیمی سازمان به عضویت کمیته مرکزی گردد. این گرایش همان گونه که بعدا توسط یکی از اعضای آن افشا گردید، به چنان شیوه‌های کثیفی متوسل گردید، که در درون یک سازمان انقلابی بی‌سابقه بود. آراء یکی از سرسخت‌ترین مخالفان گرایش راست، رفیق احمد غلامیان لنگرودی (هادی) را به حساب افراد گرایش راست گذاشت. بدین طریق گرایش راست در کمیته مرکزی جدید، به گرایش مسلط تبدیل گردید و کوشید از طریق اهرم های تشکیلاتی و جایگزین ساختن مسئولان چپ و رادیکال ارگان‌های تشکیلات با عناصر وابسته به گرایش رفرمیست، سیاست خود را پیش برد. اما بدنه تشکیلات، در مقابل سیاست رفرمیستی واکنش نشان می‌داد. نشریه کار، ارگان رسمی سازمان که سخنگوی گرایش رادیکال کمونیستی بود، به یک مانع جدی در برابر اکثریت کمیته مرکزی و سیاست‌های سازشکارانه و رفرمیستی آن تبدیل شده بود. عملا دو مرکز رهبری در سازمان شکل گرفته بودند. رهبری سیاسی در دست تحریریه نشریه کار و رهبری تشکیلاتی در دست کمیته مرکزی بود.

کمیته مرکزی، تلاش نمود با برگماری تعدادی از اعضاء کمیته مرکزی در تحریریه نشریه کار،  ترکیب آن را به نفع سیاست‌های خود تغییر دهد. اما نتوانست کاری از پیش ببرد. لذا  شیوه توطئه‌گرانه دیگری را برگزید.

در آن مقطع، مسائل مورد اختلاف بر سر شیوه برخورد به جمهوری اسلامی، تاکتیک‌ها، شیوه برخورد به گذشته سازمان، مبارزه مسلحانه در کردستان، مسائل تشکیلاتی و غیره ، به یک بحران در سازمان انجامیده بود.

کمیته مرکزی با ادعای پیدا کردن راه‌ حلی برای بحران، اما در واقع برای تسویه حساب با گرایش رادیکال و مارکسیست سازمان، برگزاری پلنومی را در دستور کار قرار داد که شرکت‌کنندگان در آن، همگی به جز چند نفر، از افراد وابسته به گرایش راست گزین شده بودند.

در این پلنوم که در آذر ماه سال ۵۸ برگزار شد، گرایش رادیکال اقلیت، خواهان برخورد قطعی به حاکمیت و تعیین سیاست روشن در قبال آن بود. با تاکید بر نیازهای مبرم جنبش در شرایطی که ارتجاع مدام بر تعرضات خود می‌افزود، خواهان تدوین برنامه و اهداف، استراتژی و تاکتیک‌ها برای مداخله فعال در مبارزه طبقاتی به منظور غلبه بر بحران بود. اقلیت بر این عقیده بود که از کانال برخورد با مسائل مشخص، باید با اشتباهات و اشکالات خط مشی گذشته سازمان نیز برخورد نمود. در مورد کردستان نیز اقلیت خواهان ادامه مبارزه مسلحانه با نام سازمان بود. اکثریت، اما برخورد به گذشته را عمده می‌کرد و خواهان برخورد به گذشته سازمان در یک دوره مبارزه ‌ایدئولوژیک چند ماهه و عملا موکول کردن پاسخ به مسائل مشخص مبارزاتی، به یک دوره نامعلوم بود. این در حقیقت در شرایطی که بحران سیاسی در جامعه اوج می‌گرفت و مداخله فعال را می‌طلبید، نوعی انحلال‌طلبی بود.  بر سر مسئله مبارزه در کردستان نیز، جریان اکثریت که عملا خواهان کنار نهادن مبارزه مسلحانه بود، از مبارزه، بدون نام سازمان دفاع می‌کرد. از همین پلنوم بود که دو جریان اقلیت و اکثریت شکل گرفتند. در جریان این پلنوم، گرایش راست توانست با تصویب نظرات خود، راه را برای پیش‌برد اهداف خود بیش از پیش باز کند. این که حتا مصوبات این پلنوم هرگز توسط اکثریت به مرحله  اجرا درنیامدند و چند ماه بعد از پلنوم، کمیته مرکزی مصوبه پلنوم را منتفی شده اعلام کرد، نشان می‌داد که هدف از برگزاری این پلنوم نه یافتن راهی برای حل بحران در سازمان، بلکه تسویه حساب با جناح کمونیست سازمان بود.

با تایید مواضع راست توسط اکثریت پلنوم، کمیته مرکزی اکنون به هدف خود رسیده بود و  از موضع اکثریت یک ارگان تشکیلاتی سخن می‌گفت. در اعتراض به این شیوه‌های جناح راست ، ۱ عضو و ۲ مشاور کمیته مرکزی گرایش رادیکال اقلیت، استعفا دادند و هم‌زمان از عضویت تحریریه نیز کناره‌گیری کردند. کمیته مرکزی پس از این پلنوم، باقی مانده گرایش رادیکال را از تحریریه و دیگر مسؤلیت‌های تشکیلاتی کنار نهاد.

چیزی از پلنوم نگذشته بود که یکی از رهبران اکثریت با نوشتن مقاله‌ای در کار شماره ٣۵ و به بهانه‌ی اشغال سفارت آمریکا و برکناری دولت بازرگان به توجیه نظری برای حمایت از خمینی و کل مرتجعین حاکم برخاست. چاپ این مقاله نشان می‌داد که مشکل و بحران سازمان نه در تاکتیک مسلحانه و شناخت از مارکسیسم که رفرمیسم و سازش طبقاتی با ارتجاع حاکم بود. موضوعی که در کار شماره ۵٩ به اوج خود رسید. بازخوانی سرمقاله کار شماره ۵٩ نشان می‌دهد که تا چه حد تفکر حزب توده  بر تار و پود اندیشه‌ی اکثریت حاکم گشته بود. تمامی اتفاقات از فردای قیام تا مقطع انشعاب بر درستی نظر اقلیت که مساله اساسی مورد اختلاف در این مرحله، بر سر ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و شیوه برخورد به آن است، صحه گذاشت.

با اعلام  حمایت رسمی جناح اکثریت رفرمیست در نشریه کار از جمهوری اسلامی و روشن شدن گرایش کامل آن به مشی حزب توده، انشعاب در سازمان به امری اجتناب‌ناپذیر تبدیل شد. این انشعاب در خرداد سال ۵٩ رخ داد. اقلیت به عنوان یک سازمان مارکسیست- لنینیست به مبارزه علیه نظم موجود و رژیم جمهوری اسلامی ادامه داد. اکثریت، یکسره با ارتجاع سازش کرد و سرانجام، مارکسیسم را کنار نهاد.

بنا براین درست در شرایطی که سازمان در موقعیتی قرار گرفته بود که قادر بود، رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را سرنگون کند، جریان اکثریت به طبقه کارگر و توده‌های وسیع مردم خیانت کرد و راه سازش با ارتجاع را در پیش گرفت.

در این جا این سوال مطرح است که چگونه سازمانی که تاریخی سرشار از مبارزه، مقاومت و صداقت انقلابی داشت،  سرانجام اکثریت این سازمان به رفرمیسم و سازش طبقاتی با ارتجاع کشیده شد و به آرمان‌ها و اهداف طبقه کارگر پشت کرد؟

باید گفت، در اساس این رشد اپورتونیسم و رفرمیسم در سازمان، دلائل نظری داشت که از گذشته به صورت گرایشی عموم خلقی در سازمان عمل می‌کرد. ضرباتی که رژیم شاه بر پیکر سازمان وارد آورد، از بین رفتن رهبران و کادرهای برجسته سازمان، خود عامل دیگری برای رشد جریان راست و پوپولیست بود.

در پی قیام و سرنگونی رژیم شاه، دیگر، مواضع، تاکتیک‌ها و خط‌مشی گذشته سازمان پاسخ‌گوی شرایط جدید، نبود و عملا کنار گذاشته شدند. اما سازمان هنوز فاقد یک برنامه مدون صریح و روشن و تاکتیک‌های منسجم پرولتری بود که هم بتوانند، راهنمای عمل سازمان باشند و هم راه را بر انحرافات سد کنند. جریان رفرمیست راست از همین نقطه ضعف برای پیشبرد مواضع اپورتونیستی خود، بهره گرفت. پس از قیام علاوه بر کارگران و زحمتکشانی که به سازمان پیوستند، یک موج جریان خرده بورژوایی نیز به درون سازمان سرازیر شده بود. با تشدید بحران سیاسی و تعرض روز افزون ارتجاع حاکم، این نیروی نوسان و تردید نیز جریان راست را تقویت کرد. در این روند و در بطن مجموعه این شرایط است که گرایش عموم خلقی تدریجا به یک جریان کامل راست رفرمیست تحول می‌یابد و در پی انشعاب، تا آن جا پیش می‌رود که با ارتجاع حاکم متحد می‌شود.

از انشعاب خرداد ۱٣۵٩ تا ۱٩ بهمن ۱٣۸۵

در پی پلنوم آذر ماه سال ۵۸ و گرایش روز افزون جناح اکثریت به راست، روشن شده بود که جدایی دو گرایش چپ و راست درون سازمان، حتمی‌ست. دو جریان سوسیالیست مارکسیست- لنینیست و اپورتونیست- رفرمیست که اولی خواهان مبارزه با جمهوری اسلامی برای سرنگونی آن و دومی در پی سازش و اتحاد با ارتجاع اسلامی حاکم بود، دیگر نمی‌توانستند در درون یک سازمان واحد قرار داشته باشند. اما از آن جایی که هنوز گروه کثیری از هواداران سازمان و حتا اعضای تشکیلات، در جریان کامل اختلاف نظرها قرار نداشتند، تلاش جناح اقلیت براین بود که در جریان یک مبارزه ‌ایدئولوژیک علنی، تمام نیروهای سازمان از عضو و هوادار بتوانند آگاهانه و با شناخت کامل موضع‌گیری کنند. اما جناح اکثریت به طرق مختلف سعی در طفره رفتن از آن داشت. بنابراین بدون این که مبارزه ‌ایدئولوژیک علنی صورت گیرد، در خرداد ماه سال ۵٩ انشعاب صورت گرفت. سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران به دو بخش تقسیم شد. سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران – اقلیت و سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران – اکثریت.

اکنون اقلیت در حالی که به علت مخالفت سرسختانه‌اش با رژیم جمهوری اسلامی، زیر ضربات رژیم قرار داشت، می‌بایستی در شرایط مخفی و نیمه علنی با تعدادی محدود کادر، اما انبوهی از هواداران چپ و رادیکال، تشکیلات را بازسازی کند و در مبارزه طبقاتی حادی که در جریان بود، دخالت فعال داشته باشند. این کار با فداکاری و جان‌فشانی تمام اعضا و هواداران به سرعت پیش می‌رفت. در ۱۷ بهمن ۱٣۵٩ اقلیت، نخستین فراخوان گردهمایی برای بزرگداشت ۱٩ بهمن سالروز بنیانگذاری سازمان را در میدان آزادی، صادر کرد. ده‌ها هزار تن به این فراخوان پاسخ دادند و صبح  روز ۱۷ بهمن، جمعیت بزرگی برای حضور در مراسم بزرگداشت ۱٩ بهمن روانه میدان آزادی گردید. اما رژیم نیروهای سرکوب خود را برای جلوگیری از برگزاری این میتینگ بسیج کرده بود، تا مانع از برگزاری مراسم گردد. نیروهای سرکوب رژیم، به جمعیتی که هر لحظه بر تعداد آن‌ها افزوده می‌شد، یورش بردند. گردهمایی به تظاهرات و درگیری چنان گسترده‌ای تبدیل شد که تا عصر آن روز در منطقه وسیعی از غرب تهران ادامه داشت. رفیق جهانگیر قلعه میاندوآب، کارگر مبارز و خستگی‌ناپذیری که نقش فعالی در سازمان‌دهی مبارزات کارگران به ویژه پس از قیام داشت، در این روز توسط نیروهای سرکوب رژیم به قتل رسید.

رژیم جمهوری اسلامی نه فقط اکنون قصد داشت که مانع فعالیت‌های علنی سازمان گردد، بلکه تصمیم به یورش گسترده برای سرکوب گرفته بود. در پی تظاهرات وسیع سازمان مجاهدین خلق در ٣٠ خرداد سال شصت، رژیم این طرح سرکوب گسترده را به مرحله اجرا گذاشت. در میان نخستین گروهی که در ۷ تیرماه به جوخه اعدام سپرده شدند، رفیق سعید سلطان‌پور، شاعر، نمایشنامه نویس، عضو هیئت رئیسه کانون نویسندگان ایران و عضو هیئت نویسندگان نشریه کار ارگان اقلیت قرار داشت. رفیق سعید سلطان‌پور مبارز کمونیست، که در رژیم شاه نیز دستگیر و به زندان افتاده بود، در اردیبهشت سال ۶٠ و در جریان جشن مراسم عروسی اش، توسط مزدوران حکومت اسلامی، دستگیر شده بود. از این پس،اعدام‌های گسترده در دستور کار قرار گرفت و همه روزه اسامی ده‌ها تن از مخالفین رژیم که به جوخه اعدام سپرده شده بودند، در روزنامه‌ها انتشار می‌یافت.

به رغم این که اقلیت تا این زمان توانسته بود، بخشی از نیروهای خود را سازمان‌دهی کند، اما این نیروها هنوز آماده‌ی شرایط سخت بعد از ٣٠ خرداد سال ۶٠ نبودند. در جریان یورش وحشیانه رژیم، صدها تن از اعضا و هواداران سازمان دستگیر و به جوخه اعدام سپرده شدند. رفیق منصور اسکندری که پس از انشعاب، عضو کمیته مرکزی سازمان بود، در جریان این یورش‌های رژیم دستگیر و بعدا به جوخه اعدام سپرده شد. رفیق سیامک اسدیان، مسئول نظامی سازمان نیز، یکی دیگر از اعضای کمیته مرکزی، در درگیری مسلحانه جان باخت.

با وجود تمام وحشی‌گری‌ها و جو پلیسی که رژیم در سال ۶٠ حاکم کرده بود، اقلیت توانست، اولین کنگره سازمان را در آذر ماه سال ۶٠ در تهران برگزار کند. انجام چنین کار بزرگی، حتا رژیم را حیرت‌زده کرده بود.

کنگره اول، فعالیت‌های سازمان پس از انشعاب را مورد ارزیابی قرار داد. نقاط قوت و ضعف این فعالیت‌ها را مورد ارزیابی قرار داد. خط مشی سیاسی، اهداف، استراتژی و تاکتیک‌های سازمان را مشخص ساخت و چندین قطعنامه در این ارتباط تصویب نمود.

چند روز پس از کنگره سازمان، یکی از اعضای کمیته مرکزی منتخب کنگره، رفیق محسن شانه‌چی در درگیری با رژیم جان باخت. در اسفند ماه، رژیم یکی از سنگین‌ترین ضربات را به سازمان وارد آورد. در پی دستگیری احمد عطاءالهی مسئول چاپ‌خانه و عضو مشورتی کمیته مرکزی، ضعف و خیانت وی، به لو رفتن چاپخانه سازمان، و جان باختن سه عضو کمیته مرکزی، رفقا، احمد غلامیان لنگرودی (هادی) یدالله گل‌مژده (نظام) ، محمدرضا بهکیش (کاظم) به همراه رفیق جعفر پنجه‌شاهی و دستگیری گروهی از رفقای چاپ و توزیع نشریه کار، انجامید.

این یک ضربه سنگین برای تشکیلات اقلیت بود. با این وجود، با فداکاری و از خودگذشتگی اعضا و هواداران، دوباره تشکیلات بازسازی شد. انتشار نشریه کار ارگان سازمان تداوم یافت و یک پلنوم وسیع با حضور تعدادی از اعضا و کاندیداهای عضویت سازمان در زمستان سال ۶۱ برگزار شد.

به رغم این که در فاصله ۶٠ تا ۶۴ رژیم ضربات متعددی در خوزستان، اصفهان، شیراز، آذربایجان، کردستان، تهران، قزوین، شیراز، گیلان و مازندران، لرستان و دیگر مناطق و شهرها به سازمان وارد آورد و تعداد دیگری از کادرهای برجسته سازمان، از جمله، ویدا گلی آبکناری (لیلا)، توکل اسدیان، قاسم سیدباقری، داود مدائن، خیراله حسنوند، مسعود رحمتی، مرتضی کریمی و صدها رفیق دیگر، جان باختند، اما مبارزه ادامه یافت.

رفقا نفیسه ناصری (نسترن)، زهرا (اشرف) بهکیش، منیژه طالبی، علی جدیدی، قدرت‌الله ارجمندی نیز که پس از ضربه سال ۶٠ نقش اصلی را در بازسازی تشکیلات، در رهبری کمیته‌های تهران و اصفهان، برعهده داشتند، در همین سال‌ها جان باختند.

در سال ۶۴، رژیم به تشکیلات کارگری سازمان ضربه زد . حدود ۶٠ تن از کادرهای کارگری دستگیر و تعدادی اعدام شدند. در فاصله سال‌های ۶٠ تا ۶۴ چند هزار تن دستگیر و صدها تن از فدائیان اقلیت، یا در درگیری مسلحانه جان باختند، یا به جوخه اعدام سپرده شدند.  گروهی از فعالین و هواداران سازمان نیز که در طول این سال‌ها دستگیر و به حبس محکوم شده بودند، در جریان  قتل عام زندانیان سیاسی، در تابستان ۶۷ به جوخه اعدام سپرده شدند.

در فاصله سال‌های ۶٠ تا ۶۷ بسیاری از اعضا و هواداران سازمان جان باختند. انقلابیونی که در زیر شکنجه‌های جلادان، حماسه‌ها آفریدند. جای جای زندان اوین و سایر زندان‌های ایران، یادآور خاطرات این عزیزان است. انسان‌هایی که بسیاری از آن‌ها هنوز برای ما ناشناخته مانده‌اند. خاطراتی که هرگز از اذهان توده‌ها پاک نمی‌شود. حماسه‌هایی که فرزندان صادق و مبارزشان آفریدند.

به همراه ضربات مداوم رژیم در طول این سال‌ها، سازمان با بحران‌های تشکیلاتی نیز رو به رو گردید که به جدایی گروهی از اعضای سازمان در سال ۶۱، ۶۴ و ۶۶ انجامید. ضربات برخی از آن‌ها در تضعیف سازمان، دست کمی از ضربات رژیم نداشت.

در سال ۶۶ سازمان تصمیم گرفت، تا فراهم آمدن شرایط برای برگزاری کنگره دوم، هر دو سال یک بار، کنفرانس‌هایی برگزار نماید که از قدرت تصمیم‌گیری و وظایف یک کنگره برخوردار باشند. کنفرانس اول سازمان که در سال ۶۶ برگزار شد، برنامه و اساسنامه سازمان را تصویب کرد. با جمع‌بندی انتقادی عملکرد گذشته سازمان، قطعنامه‌ای را تصویب کرد. در این قطعنامه آمده است: «هر چند ضربات مکرر پلیس به سازمان یکی از عوامل محدودکننده حیطه فعالیت و انجام وظایف سازمانی ما بوده است، اما این ضربات با شکل سازمانی و فعالیت و سبک کار ما مرتبط بوده‌اند. سازمان‌دهی مبارزه طبقاتی و مداخله فعال در این مبارزه، قبل از هر چیز مستلزم یک تشکیلات مستحکم، منضبط و ادامه‌کار در میان کارگران است. تنها چنین تشکیلاتی قادر است، در برابر یورش‌های پلیس استحکام خود را حفظ کند و وظایف خود را به انجام برساند در حالی که تشکیلات ما در دوران مورد بحث فاقد ضوابط و معیارهای حاکم بر تشکیلاتی است که بتواند در دوران سرکوب عنان‌گسیخته ادامه‌کاری و پایداری خود را در مبارزه تضمین کند. ما بیش از آن که در فکر ایجاد یک تشکیلات مستحکم، محدود، منضبط و ادامه‌کار در میان کارگران بوده باشیم در پی گسترش سطحی و بی‌رویه بوده‌ایم. در این تشکیلات مداوماً خط و مرزهای تشکیلاتی مخدوش شده و کنترل‌ناپذیری آن بیش‌تر شده است… این سبک کار که بیش‌تر جنبه تبلیغاتی داشته و آغشته به روحیات غیر پرولتری بوده است، نه تنها مغایر با ادامه‌کاری و پایداری تشکیلات ما در مبارزه بوده است، بلکه تشکیلات را در معرض یورش‌های مداوم پلیس قرار داده است».

این سبک کار هم چنین تاثیر خود را بر روابط تشکیلاتی گذاشته و منجر به بحران‌های تشکیلاتی و انشعابات متعدد درون سازمان شد. در یک سو تفکرات محفلی و گریز از مرکز و در سوی دیگر سانترالیسم یک جانبه و توسل به شیوه‌های بوروکراتیک برای حل مسایل، نتیجه‌ای جز انشعابات متعدد و انفعال بسیاری از نیروها نداشت. در جریان این وقایع، سازمان از حضور بسیاری از نیروهای مبارز و صادق خود محروم شد.

کنفرانس ششم سازمان که در دی ماه ۷۵ برگزار شد، نام سازمان را از سازمان چریک‌های فدایی خلق (اقلیت) به سازمان فداییان (اقلیت) تغییر داد. تغییری که از لحاظ مواضع نظری و سیاسی خیلی پیش از این‌ها و با انشعاب بزرگ و به ویژه با مصوبات کنگره اول سازمان، در عمل رخ داده بود. کنفرانس ششم واژه‌های چریک و خلق را که متعلق به یک دوران سپری شده از مبارزه سازمان بودند، از نام سازمان حذف نمود.

کنفرانس هفتم سازمان که در مرداد ماه ۱٣۷۸ برگزار شد، جمهوری دمکراتیک خلق را از برنامه سازمان حذف نمود و به جای آن حکومت شورائی کارگران و زحمتکشان را که با مواضع برنامه‌ای سازمان انطباق بیش‌تری داشت، قرار داد.

آخرین کنفرانس سازمان، کنفرانس دهم، در زمستان سال ۸۴ برگزار شد، این کنفرانس با تاکید بر مشی انقلابی و کارگری سازمان برای سرنگونی جمهوری اسلامی، استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان و گذار به سوسیالیسم، وظایف و تاکتیک‌های سازمان را  در قبال جنبش کارگری، جنبش زنان و ملیت‌های تحت ستم، مشخص ساخت. این کنفرانس، وظیفه تبلیغ و ترویج اهداف و مواضع سازمان را از طریق یک فرستنده رادیویی، در دستور کار کمیته اجرایی منتخب کنفرانس دهم قرار داد.

متن کامل تاریخچه در فرمت پی دی اف

آقای موسوی! ریاکاری‌ شما، ماهیت حکومت اسلامی و سرنوشت آن را تغییر نمی‌ دهد!

یر حسین موسوی نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی که اکنون وی را “لیدر سبزها” می‌خوانند وهرازچندگاه بیانیه ای منتشرمی کند، اخیراً بازهم در مورد مسائل جامعه به اظهار نظر پرداخته و یادداشتی تحت عنوان “مردم از حاکمان می‌پرسند…” در سایت کلمه انتشار داده است. در این یادداشت یا بیانیه، که خطاب به “حاکمان” است، پرسش‌های متعددی در مورد وضعیت موجود مطرح شده است. این پرسش‌ها که عرصه‌های گوناگون اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، مدیریت دولت، سیاست خارجی و امثال آن را در برمی‌گیرد ، در عین حال گاه بادرخواست ها ویا “انتقاداتی” دوستانه نسبت به دولت و سیاست‌های آن نیز همراه است.

یکی از نکات بسیار مهمی که در یادداشت موسوی به چشم می‌خورد، نگرانی شدید وی از آینده جمهوری اسلامی است. موسوی از این نگران است که “شکاف عمیقی از بی اعتمادی، بین مردم و حاکمان” ایجاد شده است و برای آنکه این “شکاف” که از آن به عنوان یک “فاجعه” یاد می‌کند، با “حرکات خام دولت مردان” عمیق‌تر نشود و به فاجعه‌ای بزرگتر تبدیل نشود و به جائی نرسد که دیگر”مردم حکومت را تنها بگذارند”! عاجزانه از حاکمان می خواهد وبه آنان نصیحت می‌کند که با مردم آشتی کنند! انتخابات آزاد برگزار نمایند “اسلام رحمانی” را به جای”اسلام متحجّرین بنشانند” تا مردم هم آنها را ببخشند و “جفاهائی” که در حق آن‌ها شده است از یاد ببرند و بدین ترتیب، اوضاع جامعه آرام و روبراه گردد و جمهوری اسلامی نیز سالیان سال برقرار بماند و بردَوام!

در این جا، اگر چه کوتاه ولی لااقل دو نکته را به آقای موسوی که امیال باطنی خویش را در پوشش پرسش‌های مردم از حاکمان بیان می‌دارد و سعی می‌کند حرف‌های خود را در دهان مردم بگذارد، یا برعکس، حرف‌ها و اهداف مردم را تا حد سخنان و اهداف خود تنزّل می‌دهد باید تذکر داد. نخست این که مردم، لااقل اکثریت بسیار عظیم مردم هیچگونه اعتمادی به رژیم جمهوری اسلامی ندارند واکنون هم با حکومت نیستند که بعداً بخواهند به قول شما آن را “تنها” بگذارند! ثانیاً مردم، و باز همان اکثریت بسیار عظیم مردم، نه فقط از “حاکمان” کنونی وصاحبان قدرت بلکه ازحاکمان پیشین و حذف شده ازقدرت وفراترازآن از کلیت جمهوری اسلامی متنفرند و محض اطلاع شما، بحثِ مردم ، اسلام رحمانی و غیر رحمانی نیست، آن ها جمهوری اسلامی و حکومت مذهبی را نمی‌خواهند!

خوب اگر از این نکته بگذریم، تا این جای قضیه نکته تازه‌ای در حرف‌های موسوی نیست. این‌گونه پند و اندرزها برای بقاء رژیم از سوی کسی که موجودیت خودش هم با آن گره خورده و در برابر مردمانی که این رژیم را نمی‌خواهند ایستاده است و به تَبَع خمینی، جلاد بزرگ، از “جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد  نه یک کلمه کم” دفاع می‌کند، به “حاکمانی” که جمهوری اسلامی را قدم به قدم به لب گور رسانده‌اند، تکرار نصایح پیشین است و اگر چه مهم است اما نکته جدید و چیز عجیب و قریبی در آن نیست.

نکته مهم دیگر یادداشت موسوی، رهنمودهائی ست که به “جنبش سبز” و فراتر از آن به عموم توده‌های مردم داده می‌شود. موسوی در مورد اینکه مردم در برابر رژیم و “حاکمان” چه باید بکنند وباجنبشی که درسال گذشته آغازکردند، چگونه باید برخوردکنند و چگونه باید آن را ادامه دهند، البته چیزی ندارد که بگوید و چنته‌اش کاملاً خالی‌ست از همین رو به مختصرترین شکلی می‌گوید ” در راه احقاق حق ، چاره‌ای جز صبر و استقامت نداریم”! موسوی پس از آنکه این راه چاره را پیش پای “جنبش سبز” می‌گذارد، با جزئیات بیشتری به ذکر رهنمودهای خود و تاکتیک‌های مناسب این “راه” می‌پردازد. وی در یادداشت خود پس از اشاره‌ای گذرا به وجود فقر و فحشا و تنگدستی در جامعه، به طرفداران خود توصیه می‌کند “دست درماندگان را بگیرند، سنت‌های دیرینۀ ایرانی در اطعام و نذورات را زنده نگه دارند و جلوه‌های اسلام رحمانی را به نمایش بگذارند، در برابر خداوند خشوع داشته باشند، روزه و نماز و قرآن خوانی را فراموش نکنند به فقرا و یتیمان رسیدگی کنند” و خزعبلات دیگری نظیر این‌ها!

رهبر “سبزها” بدینوسیله وبا صراحت کم نظیری، تسلیم و رضا وتمکین در برابر وضعیت موجود را به مردم و کسانی که فکر می‌کند شاید هنوز نسبت به وی توهمی داشته باشند توصیه می‌کند و آنان را در برهوت تسلیم وخرافات مذهبی رها می‌سازد!

در این توصیه‌ها و رهنمودها و روضه‌خوانی مفصل موسوی هم،البته نکته چندان تازه‌ای وجود ندارد .این رهنمودهانیز بیان چیز دیگری جز شکست سیاسی، جبن و زبونی وی نیست.

مقاله حاضر قصد ندارد به تمام موضوعاتی که در یادداشت یا بیانیه موسوی که در پوشش پرسش‌هایی از زبان مردم، عنوان گشته است بپردازد. این مقاله همچنین نمی‌خواهد نحوۀ برخورد موسوی به جناح حاکم، انتقادات آبکی، “اسلام رحمانی” و راه کارهای ارتجاعی – خرافی را که ایشان برای حل معضلات جامعه ارائه می‌دهد، مورد وارسی قرار دهد. در رهنمود وی به “جنبش سبز” هم نکته تازه‌ای دیده نمی شود، جز اینکه اگر در گذشته دعوت به راه پیمائی سکوت و مسالمت آمیز می‌شد و همراه آن دعا و مسجد و تکبیر نیز توصیه می‌ شد، اکنون فقط بر همین بخش دوم است که تأکید می‌شود. دلیل آن هم روشن است. موسوی و کل “سبزها” و دار و دسته‌های موسوم به اصلاح طلب در آغاز بر این خیال بودند که با حضور مردم در خیابان‌ها، می‌توانند ضمن مهار جنبش توده‌ای و مطالبات آن در چهارچوب رژیم و قانون اساسی آن، از این جنبش به سود امیال سیاسی و اقتصادی خود استفاده نمایند. اما آن ها در عمل راه به جائی نبردند وهمان گونه که شاهد بودیم پی در پی متحمل شکست شدند. تلاش آن‌ها برای جلوگیری از اقدامات رادیکال مردم و حذف شعارهای به قول خودشان “ساختار شکنانه” و راه بردن جنبش توده‌ای در چهارچوب‌های مورد نظر خود، با شکست روبرو گردید. روند رو به رشد و رادیکالیزه شدن جنبش توده‌ای در شعارها و اشکال مبارزه که در عاشورا به اوج خود رسید، سرانجام، آنان را به جائی کشاند که دیگر حتا فکر استفاده از مبارزات مردم به عنوان اهرم فشار جهت گرفتن امتیاز ازجناح مقابل را نیز از سر بیرون کردند. وقتی که در ۲۲ بهمن سال گذشته سبزها و اصلاح طلبان در مراسم دولتی و بدون طرح شعارهای مجزا و متمایز از شعارهای حکومت و بدون هویت مستقل ظاهر شدند، آنها در واقعیت امر صحنه را به طور کامل به حریف واگذار کرده و دست‌های خود را به علامت تسلیم بالا بردند. به عبارت دیگر، آنان با حاد شدن مبارزه طبقاتی که رادیکالیسم جنبش توده‌ای آن را بازتاب می‌داد، بی سر و صدا به اردوی جناح مسلط پناه بردند! بنابراین موسوی و سبزهایش و کل جناح موسوم به اصلاح طلب که شکست سختی را متحمل شدند، دیگر چیزی در چنته نداشتند و ندارند که بگویند!

و اما صرف نظر از روضه خوانی‌های جبونانه موسوی و ندبه‌های وی که به اقتضای ماهیت او و شکست و هزیمت سیاسی بر زبانش جاری‌ست، موضوع و مضمون یادداشت یا بیانیه اخیر وی فقط به این‌ها خلاصه نمی‌شود، علاوه بر این‌ها، موسوی در این بیانیه خود نیز به منظور مهار جوانان و مردم و انقیاد آن‌ها در مدار جمهوری اسلامی و در نهایت جلب رضایت آن‌ها به تغییرات جزئی در چهار چوب همین نظام و قانون اساسی آن، به تلاش‌های ریاکارانه‌ای دست می‌زند و در این راه، حتا از دروغ بافی نیز حذر نمی‌کند. دروغ بافی‌ها و ریا کاری‌هائی که البته ریشه در اعتقاد عمیق وی به جمهوری اسلامی و نظم موجود دارد.

میر حسین موسوی که تمام تلاشش در دورۀ یک ساله گذشته این بوده است که رضایت مقامات اصلی حکومتی را به تعویض و جابجائی برخی از مهره‌های آن جلب کند و جمهوری اسلامی را از گردابی که در آن گرفتار آمده است نجات دهد، در بیانیه خود تلاش می‌کند این نظریه را القا کند که گویا در سال‌های گذشته و پیش از روی کار آمدن احمدی نژاد، حقوق شهروندان رعایت می‌شده است و هر کس فرضاً از این حق برخوردار بوده است که از هر مرام و مسلکی پیروی کند بدون آنکه کسی مُتعرّض وی باشد و یا مورد پیگرد و تعقیب و مجازات قرار گیرد! برخورد میر حسین موسوی به نحوی‌ست که گویا در جمهوری اسلامی آزادی‌های سیاسی وجود داشته است و قانون اساسی آن نیز پاسدار این آزادی‌ها بوده است و حال پرسش وی از حاکمان این است که اکنون چه میزان از این آزادی‌ها باقی مانده است؟!

موسوی در یادداشت خود می‌نویسد: “مردم از خود می‌پرسند چه میزان از آزادی‌هائی که در پس قرن‌ها اختناق و استبداد با نثار فداکاری‌ها و تحمیل مشقت‌های بی شمار بدست آمد و پاسداشت آن‌ها در جای جای قانون اساسی مورد تأکید قرار گرفته باقی مانده است؟” و در ادامه می‌پرسد “کجا رفت آن حقوق شهروندی فارغ از هر گونه باور دینی و پیروی از هر مرام و مسلک در حالی که چوب تکفیر و تفسیق از سوی محافل قدرت به بهانه دگر اندیشی علیه همه متفکران و فرهیختگان بلند شده است تا آنجا که وزیر دولت دانشگاه را به “با خاک یکسان کردن تهدید می‌کند”.

دفاع از قانون اساسی ارتجاعی جمهوری اسلامی که مردم ایران سال‌هاست ناظر اجرای آن هستند و خسارات زیاد و جبران ناپذیری را نیز متحمل شده‌اند، قانونی که نه فقط در کل ساختار آن، بلکه در بند بند آن نیز حقوق مدنی و فردی افراد جامعه و آزادی‌های سیاسی به نحو آشکاری نقض و پایمال شده است، تنها توسط کسانی می‌تواند انجام شود که منافع اقتصادی و سیاسی معینی در ماندگاری نظم موجود دارند و از تغییرات بنیادی و دگرگونی‌های عمیق جامعه سخت در هراس‌اند.

باید از موسوی مدافع قانون اساسی ارتجاعی جمهوری اسلامی پرسید، وقتی که در قانون اساسی صریحاً گفته شده جمهوری اسلامی نظامی‌ست که بر پایه “ایمان به خدای یکتا” و لزوم تسلیم در برابر اوامر الهی استوار است و “وحی الهی” در بیان قوانین آن نقش بنیادی دارد! وقتی که در آن اسلام و مذهب اثنی عشری به عنوان دین رسمی کشور و اصلی الی‌ الابد غیر قابل تغییر شمرده شده است! وقتی که به صراحت قید شده است که قوانین و قانون گذاری بر مبنای اسلام و سنت‌های به قول قانون اساسی “قرآنی” ست و کلیه قوانین و مقررات مدنی، جزائی، مالی، اقتصادی، اداری، نظامی سیاسی و جز این‌ها “باید بر اساس موازین اسلامی باشد” و در نظامی که ولی فقیه در رأس آن و ماورای قانون اساسی و دیگر قوانین آن قرار دارد و از اختیاراتی فراتر از یک شاه و سلطان مستبد برخوردار است و به عنوان نماینده الله در روی زمین، هر آینه اراده کند می‌تواند خلاف حتا همین قوانین هم عمل کند، دیگر چه جائی برای آزادی‌ها ، حقوق شهروندی و دگر اندیشی باقی می‌ماند؟ آیا به رسمیت شناختن یک دین و مذهب به عنوان دین و مذهب رسمی دولتی، قائل شدن یک انحصار و امتیاز ویژه برای یک اعتقاد خاص و بالنتیجه، نفی برابری حقوق و نفی آزادی نیست؟ شما آقای موسوی یا قانون اساسی را مطالعه نکرده اید، که چنین نیست و یا حقیقتاً مردم ایران و شعور آنها را دست کم گرفته اید!؟

مگر جز این است که مطابق قانون اساسی شما، سیستم قضائی در بست در چارچوب ضوابط دینی است، معیارهای قانون گذاری شما اسلامی‌ست و قوه مجریه شما نیز مجری قوانینی است که “راه گشای ایجاد جامعه اسلامی” باشد؟! مگر غیر از این است که مطابق قانون اساسی شما وسائل ارتباط جمعی باید در جهت تکامل انقلاب اسلامی و در خدمت اشاعه فرهنگ اسلامی باشد؟ در قانون اساسی شما زبان عربی پس از دورۀ ابتدائی تا پایان دورۀ متوسطه در همه کلاس‌ها و رشته‌ها باید تدریس شود! می‌دانید چرا؟ به این دلیل که “زبان قرآن و علوم و معارفاسلامی عربی ست”! در قانون اساسی شما زن و مرد به “یکسان” در حمایت قانون قرار دارند، البته با رعایت موازین اسلامی و هر زن و مرد آگاهی می‌داند که این یعنی نابرابری شدید جنسیتی و سلب حقوق انسانی زن! در قانون اساسی شما نشریات، اجتماعات و راه پیمائی آزاد است مگر آنکه مخل به مبانی اسلام باشد که تشخیص آن هم باز بر عهده معتقدان و مجریان همین قوانین است!

درقانون اساسی شما اگر هم به مواردی مانند ممنوعیت شکنجه واجبار شخص به اقراروامثال آن اشاره شده، واقرار فاقد ارزش وبی اعتبار خوانده شده است، این موارد هم پوچ وظاهری وصرفاً بر روی کاغذ است. جمهوری اسلامی، برای درهم شکستن مخالفین خود و واداشتن آن ها به اقرارو تسلیم، به طورمستمر ازشکنجه استفاده نموده است و هرگاه مصلحت نظام ایجاب نموده، از ارتکاب وحشیانه ترین شکنجه هاوجنایات نیز ابائی نداشته است. درموردارزش واعتبار اقرار هم همان طور که شاهد بودیم چند روزپیش خامنه ای باصراحت گفت: اقرار زندانی علیه خودش “مقبول” و معتبر و”نافذ” است!

قانون اساسی شما جناب میر حسین موسوی آنقدر ارتجاعی، ضد دمکراتیک و پایمال کننده حقوق اولیه افراد جامعه است که انسان می‌ماند از کجای آن بگوید!

جمهوری اسلامی که شما، عضو شورای انقلاب اسلامی آن، عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، رئیس ستاد انقلاب فرهنگی و سال‌ها نخست وزیر آن بوده‌اید و اکنون نیز از مدافعان پر و پا قرص آن به حساب می‌آئید، تبلور و تجسم حکومت الله است! در چنین حکومتی آزادی عقیده و بیان مباین دین خدا یگانه عقیدۀ بر حق است و چیزی جز اشاعه کفر و الحاد نیست که مستوجب تعقیب و پی‌گرد و سخت ترین مجازات‌هاست. آزادی نشر و مطبوعات و لغو سانسور، معنایش نشر عقاید و افکاری مغایر عقاید حاکم و درهم شکستن انحصار مطلق دین خداست! در چنین حکومتی انسان‌ها “بنده” گان خدایند و باید مطیع و تسلیم اوامر الهی باشند که از طریق فرستادگان و نمایندگان خدا در روی زمین اعلام و دنبال می‌شود! در چنین حکومتی آقای موسوی باتوجه به نکاتی که ذکرآن رفت و قانون اساسی نیز با قوتی بیشتر از آنچه که در این جا به آن اشاره شد بر آن مهر تأیید می‌زند، می‌توانید بگوئید که دیگر چه جائی برای آزادی، حقوق شهروندی و “کرامت” انسانی باقی می‌ماند؟! اگر کسی ولو ماهیت حکومت مذهبی را نمی‌شناخت، همان یکی دوماه یایکی دو سال اول عملکرد جمهوری اسلامی کافی بود تا به ماهیت ارتجاعی و ضد دموکراتیک آن پی ببرد و ببیند که حقوق و آزادی‌های فردی و مدنی با چنین حکومتی مانعه الجمع‌اند ، کافی بود تا این را بفهمد که حکومت مذهبی یا دولت مذهبی ذاتاً نافی هرگونه دمکراسی و آزادی‌ست. ریاکاری مفرطی لازم است اما اکنون پس از گذشت بیش از سه دهه از حاکمیت دولت مذهبی و سلب و نقض ابتدایی‌ترین آزادی‌ها، کسی، آن هم از مهره‌های همین حکومت بانگ برآورد که کجا رفت و چه شد  آن حقوق شهروندی که مستقل از مرام و مسلک انسان‌ها وجود داشت!؟ دولت احمدی نژاد ارتجاعی وسرکوب گراست، همان طور که دولت های خاتمی ورفسنجانی ودولت شماارتجاعی وسرکوب گربوده اند، یکی هار، یکی هارتر اماهمه ناقض آزادی وحقوق انسانی وپای مال کننده حقوق دموکراتیک مردم!

بنابراین رعایت حقوق شهروندی فارغ از هرگونه باوردینی و پیروی از هر مرام و مسلک، به هر حکومتی بچسبد، به جمهوری اسلامی که آوازۀ جنایاتش جهان را پر کرده است، نمی‌چسبد و کسی که چنین ادعایی داشته باشد آشکارا دروغ می گوید و ریاکاری‌ می کند.

اینکه گویا “متفکران و فرهیختگان” نیز پیش از روی کار آمدن احمدی نژاد در معرض “تکفیر و تفسیق” نبوده‌اند، این نیز دروغ بزرگ و شرم آوری بیش نیست.مگرآنکه منظورموسوی دارودسته اصلاح طلبان و وابستگان حکومتی باشد. هزاران دانشجو، شاعر، معلم وهنرمند و ده‌ها هزارتن از جوانان مبارز و نیروهای انقلابی و کمونیست، فقط در دورۀ نخست وزیری شما، به خاطر اعتقادات خود به زندان افتاده و یا به جوخه‌های مرگ سپرده شدند. حقوق شهروندی نه فقط هیچگاه در مورد افرادی که پیرو مرام و مسلک کمونیستی بودند، رعایت نشده و نمی‌شود، بلکه در مورد سایر مخالفین رژیم نیز وضعیت به همین شکل بوده است. اقلیت‌های دینی و مذهبی منجمله سنی‌ها به کنار، حتا نیروها و افرادی که تفکر اسلامی و مذهب شیعه داشته‌ اما مخالف رژیم بوده اند نیز از این حقوق محروم بوده‌اند و همگی آن‌ها با هر باور دینی و از هر مرام و مسلکی در سرتاسر ایران از تهران و ترکمن صحرا گرفته تا کردستان و خوزستان و سایر استان‌های کشور، مشمول مجازات‌های شدید اسلامی شده‌اند!

بسیار بسیار بعید است که آقای میرحسین موسوی این رویدادها و سایر جنایات دهه ۶۰ را فراموش کرده باشد، مگر آنکه واقعاً به بیماری آلزایمر مبتلا شده باشد!

میر حسین موسوی از این شکایت می‌کند که “محافل قدرت” به بهانه دگراندیشی علیه همه متفکران و فرهیختگان چوب تکفیر و تفسیق بلند کرده‌اند تا آنجا که وزیر دولت دانشگاه را به با خاک یکسان کردن تهدید می‌کند! . در این جمله میر حسین موسوی دقت کنید. مشکل میر حسین موسوی این است که محافل قدرت به بهانه دگراندیشی، همه متفکران و فرهیختگان را زیر فشار و سرکوب قرار داده‌اند، حال آنکه بسیاری از آن‌ها، دگراندیش نبوده‌اند! معنای دیگر سخن موسوی این است که وی در مورد تعقیب و پی‌گرد و آزار دگراندیشان و متفکران و فرهیختگان دگراندیش، مشکلی ندارد. مشکل موسوی آنجا بروز می‌کند که “حاکمان”، متفکران و فرهیختگانی را که در جرگۀ او هستند مورد پی گرد و آزار قرار می‌دهند!

اما از این موضوع هم که بگذریم، آقای موسوی در مورد اظهار نظر وزیر علوم احمدی نژاد و تهدید وی به با خاک یکسان کردن دانشگاه‌ها، آنگونه صحبت می‌کند که گویا این نحوۀ برخورد دولت با دانشگاه و دانشجویان نیز بی سابقه است! به نظر می‌رسد، بیماری فراموشی دست از سر نخست وزیر اسبق جمهوری اسلامی و فرد مورد اعتماد جلاد بزرگ خمینی، بر نمی‌دارد چراکه نام‌برده ظاهراً سابقۀ برخورد جمهوری اسلامی به دانشگاه‌ها را به یاد نمی‌آورد!؟ باید سعی کنیم ولو برای چند لحظه‌ ، او را از فراموشی درآوریم. آقای موسوی محض اطلاع و یادآوری شما، درست زمانی که خود شما نیز مسئولیت‌های مهم دولتی و رسمی و غیر رسمی داشتید، با یک ضد انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹ همه دانشگاه‌ها تعطیل شد! در جریان ایلغار جمهوری اسلامی به دانشگاه‌ها، خون ده‌ها دانشجو ریخته شد و صدها تن دیگر زخمی و لت و پار شدند و به زندان و زیر شکنجه فرستاده شدند. صدها تن از دانشجویان برای همیشه از تحصیل محروم شدند و انبوهی از اساتید مترقی دانشگاه‌ها نیز اخراج و تصفیه شدند. دولت جمهوری اسلامی و نه فقط “محافل قدرت”، دانشگاه را به خون کشید و به یک اعتبار، به نحودیگری آن را با خاک یکسان کرد! آیا شما که درسال۶٠ رئیس ستاد انقلاب فرهنگی بودید، واقعاً تمام این جنایات را از یاد برده‌اید؟ کسی می‌تواند  به وزیر ارتجاعی احمدی نژاد که می‌خواهد دانشگاه غیر دینی را با خاک یکسان کند ایراد بگیرد، که خود در تعطیلی، کشتار و حبس دانشجویان و به خون کشیدن دانشگاه مشارکتی نداشته باشد و آن را صراحتاً محکوم کند!

رفقای ما در رهبری شوراهای ترکمن صحرا را عوامل رژیم ربودند و به جوخه مرگ سپردند. جهان‌گیر قلعه میاندوآب کارگر آگاه را به جرم شرکت در تظاهرات، ربودند و پس از شکنجه، کشتند، سعید سلطان‌پور، شاعر و هنرمند انقلابی را از مراسم عروسی‌اش ربودند و در زندان به دار آویختند، صدهاتن ازرفقای ما سایرنیروهای انقلابی ومبارزرا درکردستان به قتل رساندند. بسیاری از رهبران سازمان ما را رژیم تیر باران کرد، ده‌ها هزار تن ازرفقا و هواردان سازمان فدائیان (اقلیت)، سازمان پیکار، راه کارگر، مجاهدین خلق ، حزب دموکرات و سایر گروه‌ها و سازمان‌های انقلابی و مبارز را رژیم در دهه ۶۰ کشتار نمود و یا در قتل عام سال ۶۷ در دادگاه‌های فرمایشی و چند دقیقه‌ای به جوخه مرگ سپرد! جمهوری اسلامی که شما نیز به سیاق خمینی، دیکتاتور و جنایت‌کار بزرگ، کم و زیاد شدن یک کلمه در آن را تحمل نمی کنید، فاجعه‌ای از پس فاجعه آفرید، اما صدای شما در نیامد و هنوز هم در نیامده است! جمهوری اسلامی فجیع‌ترین جنایات را مرتکب شد و سیلی از خون به راه انداخت،  شما نخست وزیر جمهوری اسلامی بودید ولی البته به یاد متفکران و فرهیختگان نیفتادید! آیا آنان که در زمره آگاه‌ترین افراد جامعه و بهترین فرزندان مردم ایران بوده‌اند، جزو متفکران و فرهیختگان نبودند؟ کجا بود آن حقوق شهروندی و آزادی فارغ از مرام و مسلک که شما ادعا می‌کنید؟ جز این است که هزارها و ده‌ها هزار نفر به جرم مرام و مسلک خویش و به خاطر آنکه نمی‌خواستند به ارتجاع حاکم گردن نهند، به جوخه‌های مرگ سپرده شدند و یا به حبس افتادند؟

آقای موسوی! بیهوده در جستجوی حقوق شهروندی و آزادی در جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن بر نیایید! بیهوده پز دفاع از آزادی و حقوق شهروندی را به خود نگیرید. این‌ها را کسی باور نمی‌کند. گذشته‌های دور به کنار، سال گذشته زمانی که گروه‌های بزرگی از مردم و جوانان تهران با شعار مرگ بر ولایت فقیه مرگ بر جمهوری اسلامی و شعارهای دیگر در نفی جمهوری اسلامی، پایه‌های رژیم مورد علاقه شما را به لرزه انداختند، مگر خود شما نهیب بر نیاوردید که “جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه یک کلمه کم”!؟ اگر چه توده های مردم به قدرپشیزی برای آن ارزش قائل نشدند، اما همگان دیدند که شما نیزبه هر رنگی که درآمده باشید ، خود را “سبز” کرده یا نکرده باشید، مدافع ارتجاع سیاه بوده‌اید و هستید!

شما که در ارتکاب جنایات جمهوری اسلامی یک پای قضیه بوده و از آن دفاع و حمایت کرده‌اید، اکنون بیهوده تلاش می‌کنید وضعیت امروز جمهوری اسلامی را از دیروز آن منفک و جنایات آن را پرده‌پوشی کنید. جمهوری اسلامی با کشتار و سرکوب و نقض خشن حقوق دموکراتیک مردم عجین است و با تشدید زور و سرکوب، نقض حقوق و نفی آزادی‌های سیاسی است که بقاء خود را تا این لحظه حفظ کرده است.

مردم اما از جمهوری اسلامی و مدافعان آن شدیداً متنفرند و انزجار خویش را بارها وبارها با صدای بلند اعلام کرده‌اند. جمهوری اسلامی نیزبه رغم تلاش های امثال موسوی، با سرعت به انتهای خط نزدیک می‌شود. پیام‌ها و یادداشت‌های بی خاصیت موسوی نیز، منعی در این راه ایجاد نمی‌کند و خود وی را نیز نجات نمی‌دهد. حقوق شهروندی، آزادی‌های فردی و سیاسی، در جمهوری اسلامی بی معنی ست، بی معنی بوده است و مادام که این رژیم بر سر کار باشد بی معنی خواهد بود. خوش رقصی‌های موسوی نیز در این معادله تغییری ایجاد نخواهد کرد.

میر حسین موسوی البته مجاز است دچار فراموشی شود، صبح تا شب در اندیشه فریب مردم و نجات جمهوری اسلامی باشد، پی در پی نطق کند و بیانیه صادر نماید! اما این تلاش‌ها و ریاکاری‌ها نه کسی را خواهد فریفت و نه تغییری در ماهیت و سرنوشت محتوم رژیم ایجاد خواهد کرد.

قطار جمهوری اسلامی که دولت احمدی نژاد ترمز آن را از بیخ بریده است با شتاب زیاد، در سرازیری سقوط به سوی دره‌ای مرگ بار در حرکت است. کسی از سرنشینان قطاراما اگر بخواهد راه نجاتی برای خویش پیدا کند، باید خودرا از پنجره قطار به بیرون پرتاب کند.

متن کامل در فرمت پی دی اف