چشم‌انداز تیره و تار اقتصاد در بودجه ٩٢

kar_logo01تصویب  و نهایی شدن بودجه در دومین دوره‌ی ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد، بویژه از سال ٩٠، به یکی از صحنه‌های منازعات جناح‌های درونی حکومت اسلامی تبدیل گردید. بودجه سال ٩٠ در نیمه اول اردیبهشت ٩٠، بودجه سال ٩١ در نیمه دوم اردیبهشت ٩١ و بالاخره بودجه سال ٩٢ که قرار است اجرای بخش عمده‌ی آن با دولت جدید باشد، در خرداد ٩٢ و در حالی که کمتر از دو ماه به پایان ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد باقی مانده است، به تصویب مجلس رسید، بودجه‌ای که در زمان نگارش این مقاله هنوز در مرحله بررسی ایرادات شورای نگهبان در مجلس است و بعید است که تا پایان انتخابات ریاست‌جمهوری به تصویب نهایی برسد.

اما اهمیت بودجه در چیست و چرا در سال‌های اخیر این همه منازعه بر سر آن بین ارگان‌های حکومتی به‌ویژه دولت و مجلس شکل گرفته است؟ بیش از هر چیز اهمیت بودجه به نقش دولت در اقتصاد برمی‌گردد، نقش دولت در ایران به‌دلیل اتکای اقتصاد به درآمدهای نفتی و تصاحب این درآمد توسط دولت بیش از بسیاری از کشورهای سرمایه‌داری است. براساس آمارهای دولتی سهم نفت در تولید ناخالص ملی (منهای بخش خدمات) در سال ٨٨ به ۵٣ درصد رسید. این به معنای آن است که سهم کل صنعت، معادن و کشاورزی در مجموع تنها ۴٧ درصد و کمتر از سهم نفت بوده است. به‌گفته‌ی محسن خجسته معاون برنامه‌ریزی وزارت نفت در ٢۴ خرداد سال گذشته، نفت ٢۵ درصد تولید ناخالص ملی، ٨۵ درصد از سهم درآمد ارزی و ۶۵ درصد درآمد دولت را تشکیل می‌دهد. بنابر این مساله چگونگی تزریق منابع حاصل از فروش نفت به اقتصاد و به‌عبارت دقیق‌تر باز تقسیم این منابع که حاصل کار کارگران و متعلق به تمامی مردم ایران است، در جامعه‌ای که سرمایه‌داران حاکم مطلق هستند و همگی دندان‌های‌شان را برای تصاحب این منابع تیز کرده‌اند، به یکی از منازعات دائمی جناح‌های حاکم تبدیل شده است. دلارهایی که بخش اعظم آن به اشکال مستقیم و غیر مستقیم در اختیار سرمایه‌داران و برای واردات کالاهای مصرفی، واسطه‌ای و گاه سرمایه‌ای قرار می‌گیرد. دلارهایی که گاه تا یک سوم قیمت بازار آزاد حتا برای واردات ماشین‌های لوکس به سرمایه‌داران تخصیص یافت، ماشین‌هایی که تنها مورد استفاده همان طبقه می‌باشند.

اما جدا از این، آن‌چه که در سال‌های اخیر منجر به منازعات بی‌سابقه بر سر بودجه گردید، نه مساله سهم‌خواهی جناح‌های گوناگون بورژوازی که چیز جدیدی نیست، بل‌که تشدید بحران اقتصادی و شکست سیاست‌های اقتصادی است که مجلس و دولت را این‌گونه به جان هم انداخته است. دولت و مجلس به‌سهم خود هر یک تلاش دارند تا شکست سیاست‌های اقتصادی و تشدید بحران را به گردن دیگری انداخته تا این گونه خود را از زیر فشار توده‌ها برهانند. اما واقعیت این است که به‌رغم تفاوت‌هایی در سیاست‌های اقتصادیِ هر کدام از این ارگان‌های حکومتی، همه‌ی جناح‌ها در فاجعه‌ی کنونی اقتصادی نقش داشته و بودجه‌ای که از سوی دولت ارائه شده و به تصویب مجلس رسید، خود بیان‌گر آشکار رسوایی دولت و مجلس است. اگر دولت مدعی‌ست که لایحه بودجه کنونی به دلیل تغییرات آن متعلق به مجلس است و نه دولت، همان‌گونه که گفته شد تنها برای این است که از زیر بار مسئولیت شانه‌‌خالی کند. بودجه تصویبی اگرچه تفاوت‌هایی با بودجه پیشنهادی دولت دارد، اما در اساس با بودجه دولت فرقی ندارد. نه بودجه‌ی پیشنهادی دولت برای اقتصاد درهم‌شکسته‌ی کشور راه‌حلی داشت و نه بودجه تصویبی مجلس و در هر دو حالت تنها نتیجه‌ی بودجه سال ٩٢‌ برای کارگران و زحمتکشان چیزی جز فقر و گرسنگی بیش‌تر به‌همراه نخواهد آورد.

در ادامه با هم نگاهی خواهیم داشت به سیاست‌های اقتصادی حاکم بر بودجه ٩٢‌ تا نتایج واقعی بودجه بر اقتصاد و زندگی کارگران و زحمتکشان آشکارتر گردد.

حذف ارز مرجع

در بودجه ٩٢‌، ارز مرجع که سال گذشته به ١٢٢۶ تومان رسیده بود، به بهانه‌ی جلوگیری از رانت ارزی و یک نرخی کردن ارز حذف شد و بهای آن (دلار) ٢۴۵٠ تومان تعیین گردید. مجلس حتا پا را از این هم فراتر نهاد و با پیش‌بینی این‌که ممکن است در طول سال و به دلیل مشکلات ارزی، بهای دلار باز هم تغییر کند، تعیین بهای دلار را به شورای پول و اعتبار واگذار کرد که با توجه به نوسانات قیمت ارز بتواند در طول سال بهای دلار را نیز بالا ببرد.

اما دو برابر شدن نرخ ارز در بودجه چه تاثیری بر اقتصاد خواهد گذاشت؟ اولین تاثیر آن در گران شدن بهای کالاهای اساسی می‌باشد که مورد استفاده توده‌های مردم است و گران شدن آن‌ها به‌ویژه زندگی کارگران و زحمتکشان را تحت‌تاثیر قرار خواهد داد. در حالی که هنوز بودجه به تصویب نرسیده بود، مردم تاثیر دو برابر شدن نرخ ارز دولتی را در زندگی روزمره خود حس کردند. بالا رفتن سرسام‌آور بهای گوشت، برنج خارجی، روغن، دارو، کره، مرغ و دیگر اقلامی که با ارز مرجع وارد می‌شدند یا به آن وابستگی دارند، در هفته‌ها و ماه‌های اخیر نتیجه‌ی مستقیم همین سیاست است. از اقلام دیگری که می‌تواند تحت تاثیر این سیاست گران شود بهای نان است که چندی‌ست صحبت‌هایی در مورد گران شدن آن آغاز شده اما از آن‌جایی که نان یکی از نیازهای اساسی کارگران و زحمتکشان است، رژیم از گران‌شدن یکباره‌ی آن وحشت دارد. بر همین اساس وعده داده‌اند تا برای جبران تفاوت قیمت حاصل از دو برابر شدن نرخ ارز، به برخی از کالاهای اساسی یارانه تعلق بگیرد که البته معلوم نیست این وعده تا چه حد تحقق پیدا کند.

اما دو برابر شدن نرخ ارز تنها در بالا رفتن بهای کالاهای ضروری مورد نیاز مردم خود را نشان نمی‌دهد، بدیهی‌ست که سایر کالاها نیز با سرعتی کم و زیاد تحت‌تاثیر دو برابر شدن نرخ ارز قرار خواهند گرفت. یکی دیگر از نتایج دو برابر شدن رسمی بهای ارز، بالا رفتن نقدینگی می‌باشد، موضوعی که بهمنی رئیس کل بانک مرکزی در سخنان چند روز پیش خود نیز به آن اعتراف کرد و گفت: “نقدینگی‌خواهی جامعه دو برابر شده است چرا که نرخ ارز از ۱۲۲۶ تومان به ۲۴۰۰ و ۲۶۰۰ تومان افزایش پیدا کرده است که طبیعتا واحد‌های تولیدی و اقتصادی کشور نقدینگی بیشتری را می‌طلبد که بخواهند سطح تولید خود را حفظ کنند و اگر این نقدینگی به آنها اضافه نشود، ناچارند تولید را کاهش دهند”. به گفته‌ی بهمنی و در حالی که میزان نقدینگی در پایان اسفند سال گذشته ۴۴٠ هزار میلیارد تومان بوده، در پایان اردیبهشت به ۴۵٨ هزار میلیارد تومان رسیده است. یعنی روزانه ٣٠٠ میلیارد تومان به نقدینگی افزوده شده است. تاثیر بی‌واسطه‌ی افزایش نقدینگی نیز در اقتصادی که با رشد منفی همراه است، گسترش واسطه‌گری و افزایش تورم است که جز خانه‌خرابی بیشتر کارگران و زحمتکشان را به‌همراه نخواهد آورد.

کاهش خدمات عمومی

یکی دیگر از سیاست‌های حاکم بر بودجه ٩٢‌، کاهش خدمات دولتی در زمینه‌هایی‌ست که مورد نیاز کارگران و زحمتکشان است و یا برای جامعه ضروری‌ می‌باشند. یکی از نتایج کاهش خدمات نیز، تحمیل هزینه‌ها به مردم است. بودجه‌ی آموزش و پرورش و بهداشت و درمان نمونه‌هایی از این سیاست هستند.

در بودجه سال ٩٢، کل بودجه آموزش و پرورش حدود ١١‌درصد افزایش یافته است، رقمی که نسبت به افزایش عمومی بودجه بسیار ناچیز است. افزایش ١١‌ درصدی در حالی‌ست که به‌هیچ عنوان پاسخ‌گوی تورم کنونی نمی‌باشد و حتا افزایش ١٩ درصدی سال گذشته نیز نتوانست از بدتر شدن وضعیت آموزش و پرورش کشور جلوگیری کند، لازم به بیان است که در سال گذشته تنها ٣٠ درصد از بودجه عمرانی وزارت آموزش و پرورش توسط دولت تامین گردید. در حالی که در بودجه سال گذشته سهم اعتبارات عمرانی وزارت آموزش و پرورش از کل اعتبارات عمرانی دولت ٢١/ ٣ درصد بود، در بودجه سال جاری به تنها ٨٣/ ٠ درصد رسیده است یعنی به یک چهارم سال گذشته تقلیل یافته است. طبیعی‌ست که کاهش واقعی بودجه آموزش‌وپرورش بیش از هر کسی تاثیرش را در وضعیت معلمان، دانش‌آموزان و اولیای آن‌ها و نیز کیفیت وفضای آموزشی خواهد گذاشت.

وضعیت بهداشت و درمان نیز اگر بدتر نباشد بهتر نیست. به گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس در بودجه سال ٩٢ نسبت به سال ٩١، اعتبار هزینه‌ای بخش سلامت ۵ درصد کاهش یافته است که افزایش هزینه‌های درمانی برای مردم و کاهش کیفیت خدمات درمانی را بدنبال خواهد آورد. به‌گزارش این مرکز “بودجه سال ٩٢ نظام سلامت، انقباضی و دارای مشکلات ریشه‌ای است”. به‌گفته شهریاری رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، “شمار افرادی که بر اثر هزینه‌های درمان به زیر خطر فقر می‌روند به ١۴ درصد رسیده است که یک فاجعه انسانی است”. در مورد افزایش بهای دارو نیز پیش از این گفته شد. به نوشته روزنامه قانون در ٣١‌ اردیبهشت و به دنبال حذف ارز مرجع، “در طی روزهای گذشته قیمت انواع دارو بین ٢٠ تا ۵٠٠ درصد افزایش یافته‌اند”.

یک مورد دیگر کاهش ٣۵ درصدی بودجه محیط زیست در بودجه پیشنهادی دولت است که کمیسیون تلفیق به همین نیز بسنده نکرده و معافیت محیط زیست از پرداخت هزینه‌های دادرسی و مجوز محیط زیست برای استفاده از اعتبارات صندوق توسعه ملی را نیز حذف کرد.

کاهش بودجه عمرانی

در سالی که ولی فقیه شعار “حماسه اقتصادی” سر داده است، بودجه عمرانی به رقم تورم سرسام‌آور، نسبت به سال گذشته ٢ هزار میلیارد تومان کاهش یافته است. نکته جالب توجه البته این است که از بودجه عمرانی سال گذشته نیز تنها چیزی در حدود ٣٠ درصد اختصاص یافت که البته بخش بزرگی از این ٣٠ درصد نیز به مصارفی رسید که تنها عنوان “بودجه عمرانی” را یدک می‌کشند و در عمل صرف هزینه‌های دستگاه‌های دولتی و بریز و بپاش‌های آن‌ها می‌شود. اما اگر بخواهیم حتا در شعار و در حرف هم این موضوع را بررسی کنیم شاید تنها طنزی از بودجه عمرانی باقی مانده باشد. از تمامی درآمدهای نفتی و مالیاتی که به‌غیر از بخش ناچیزی، بقیه از جیب و حاصل کار زحمتکشان فراهم می‌گردد، تنها بخش کوچکی آن‌هم بر روی کاغذ برای کارهای عمرانی اختصاص می‌یابد، آن هم در سالی که قرار است بودجه زمینه ساز “حماسه اقتصادی” شود. تا هم اکنون نیز که سه ماه از آغاز سال گذشته است، مردم به‌خوبی و در زندگی خود آثار این “حماسه”!!!! را چشیده‌اند. در اقتصادی که دولت نقشی چنین گسترده ایفا می‌کند، بی‌شک بودجه عمرانی می‌تواند تحرکی در اقتصاد ایجاد نموده و ، به‌ویژه با اجرای پروژه‌هایی که به زیرساخت‌های اقتصادی کشور مربوط می‌شوند مانند راه‌سازی جاده‌ای و یا ریلی. از سوی دیگر کاهش فعالیت‌های عمرانی در دولت به‌نوبه‌ی خود در تشدید بحران اقتصادی و افزایش بیکاری اثرگذار است.

کافی‌ست توجه کنیم که در بودجه سال ٩٢ مبلغ ۵ میلیارد دلار از درآمدهای نفتی به منظور کمک به بنیه دفاعی اختصاص یافته است. یعنی جدا از بودجه‌های هنگفت وزارت دفاع و دیگر نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی، ۵ میلیارد دلار که به نرخ ارز مرجع بیش از ١٢ هزار میلیارد تومان و به نرخ ارز آزاد حدود ١٨ هزار میلیارد تومان می‌شود، به تقویت ماشین جنگی حکومت اسلامی اختصاص یافته و باز خوب است دقت کنیم که این مبلغ بیش از میزانی است که دولت به بودجه‌ی عمرانی یعنی کل پروژه‌های عمرانی کشور در طول سال گذشته اختصاص داده است (٣٠ درصد بودجه عمرانی مصوب سال ٩١ که ١٢ هزار میلیارد تومان می‌شود).

چگونگی پیشرفت پروژه پارس جنوبی (عسلویه) یک نمونه از ریخت‌وپاش، بی‌برنامگی و عدم سرمایه‌گذاری کافی توسط دولت است. براساس گزارشی که خبرگزاری حکومتی “مهر” به‌تازگی منتشر نموده، با وجود سرمایه‌گذاری ۴۶ میلیارد دلاری در طول سال‌های ٨٩، ٩٠ و ٩١ حتا یک فاز جدید هم تا پایان سال‌جاری به بهره‌برداری نخواهد رسید و حداکثر پیشرفت فیزیکی این فازها ۶۵ درصد است (فازهایی که در خرداد ٨٩ قرار شده بود در طی ٣۵ ماه به پایان برسند). حتا بسیاری از فازهای قدیمی نیز که پیشرفت بالای ٨٠ درصد دارند، برای تکمیل و راه‌اندازی نهایی به منابع مالی نیاز دارند که این منابع از سوی دولت تخصیص نیافته و در نتیجه هیچ افزایشی در تولیدات منطقه بوجود نیامده است. برای همین است که امروز در عسلویه کارگرانی به‌مراتب کمتر نسبت به گذشته کار می‌کنند و حتا شرایط کاری نیز نسبت به گذشته در عسلویه بسیار بدتر شده است.

یارانه‌ها

اگرچه مجلس با اجرای مرحله دوم هدفمندسازی یارانه‌ها که دولت برای آن بودجه ١٢٠ هزار میلیارد تومانی در نظر گرفته بود، مخالفت کرده و درآمد دولت از محل آزادسازی قیمت‌ها را به ۵٠ هزار میلیارد تومان محدود کرد. اما برای تامین همین مبلغ نیز مجلس اجازه افزایش ٣٨ درصدی بهای حامل‌های انرژی را داده است، در حالی که در ازای این افزایش، قرار نیست حتا ریالی به یارانه‌های نقدی مردم افزوده شود.

افزایش ٣٨ درصدی بهای حامل‌های انرژی که هم‌امروز نیز و با اجرای مرحله‌ی اول آزادسازی قیمت‌ها به میزان سرسام‌آوری رشد کرده‌اند، بی‌شک تاثیر زیادی بر هزینه‌های کارگران و زحمتکشان و افزایش تورم خواهد گذاشت. جدا از تاثیری که به‌طور مستقیم مردم در قبض‌های گاز و برق و نرخ‌های حمل‌ونقل مشاهده خواهند کرد، گرانی حامل‌های انرژی آن‌هم ٣٨ درصد می‌تواند به‌طور غیرمستقیم بر بهای دیگر نیازهای توده‌ها هم‌چون نان تاثیر بگذارد، چرا که حتا تنورهای نانوایی نیز به سوخت نیاز دارند. بنابر این از این جهت نیز بودجه سال ٩٢ فشارش را بر شانه‌های کارگران و زحمتکشان افزایش می‌دهد.

افزایش بهای خدمات دولتی

اما افزایش قیمت‌ها در بودجه و به ضرر توده‌های زحمتکش به افزایش بهای گاز و برق و بنزین محدود نمی‌شود. تمامی خدمات دولتی با افزایش بها روبرو شده‌اند. از گرفتن شناسنامه، کارت پایان خدمت و پاسپورت گرفته تا صدور برگ سند مالکیت، تعویض پلاک خودرو و تعرفه رسیدگی به دعاوی حقوقی و کیفری. حتا هزینه برق، فرآورده‌های نفتی و آب نیز به بهانه‌های مخلتف باز هم افزایش پیدا کرده‌اند. در بودجه ٩٢ هر لیتر فرآورده‌های نفتی به بهانه توسعه شبکه خطوط لوله انتقال نفت خام ۵ درصد، نرخ آب شهری به بهانه‌ی تامین آب شرب روستایی هر متر مکعب ده تومان، به ازای هر متر مکعب گاز طبیعی به بهانه احداث تاسیسات و خطوط لوله گاز رسانی ده تومان و بهای هر کیلو وات ساعت برق (در شهرها) ٣٠ ریال به عنوان عوارض افزایش یافته‌اند. افزایش بهای این کالاها را که مردم باید بپردازند و به‌منظور بالابردن درآمدهای دولت صورت گرفته در حالی‌ست که حوزه‌های علمیه، مساجد و دیگر مراکز مذهبی از پرداخت حق انشعاب خدمات شهری معاف شده‌اند!!!

افزایش مالیات

برای درآمدهای مالیاتی دولت در بودجه ٩٢ نسبت به سال گذشته ٢١ درصد افزایش در نظر گرفته شده و این در حالی‌ست که حتا سال گذشته نیز دولت نتوانست درآمدهای مالیاتی منظور شده در بودجه را تحقق بخشد. براساس پیش‌بینی مرکز پژوهش‌های مجلس، درآمدهای مالیاتی دولت در بودجه ٩٢ دو برابر میزانی‌ در نظر گرفته شده که در سال گذشته تحقق یافته است. یکی از نتایج عدم تحقق درآمدهای مالیاتی، کسری بودجه می‌باشد که باز تاثیری منفی بر اقتصاد از طریق افزایش نقدینگی و تورم خواهد گذاشت. اما کدام بخش از مالیات‌های پیش‌بینی شده تحقق نمی‌یابند؟

براساس برآورد مرکز پژوهش‌های مجلس، آن قسمت از درآمد حاصل از مالیات غیرمستقیم که مالیات بر کالاها و خدماتی‌ست که مردم بابت خرید آن‌ها پول پرداخت می‌کنند در بودجه سال گذشته تحقق پیدا کرده است. مالیات مستقیمی نیز که از درآمد کارگران و کارمندان گرفته می‌شود نیز عموما تحقق پیدا می‌کند. تنها بخشی که همواره با مشکل روبرو است، پرداخت مالیات از سوی سرمایه‌داران بویژه تجار می‌باشد. وقتی صحبت از عدم تحقق درآمدهای مالیاتی می‌شود، در واقع عدم پرداخت مالیات از سوی سرمایه‌داران است. حال قرار است که در بودجه سال‌جاری نیز بخش عمده مالیات را به شکل مستقیم و غیرمستقیم کارگران و زحمتکشان بپردازند. درآمد مربوط به مالیات کالاها و خدمات (مالیات غیر مستقیم) در بودجه سال‌جاری به ١١ هزار و پانصد میلیارد تومان افزایش پیدا کرده است که این افزایش نیز تاثیر خود را در گران شدن کالاها خواهد گذاشت. این بخش از مالیات، در واقع پولی‌ست که از جیب کارگران و زحمتکشان می‌رود. در حالی دولت و مجلس مالیات غیرمستقیم را افزایش داده‌اند که بخش بزرگی از کارفرمایان کشور از جمله سپاه، شرکت‌های وابسته به نهادهای مذهبی و مانند آن که حدود نیمی از اقتصاد را در کنترل خود دارند از دادن مالیات معاف می‌باشند.

کسری بودجه

یکی از معضلات بودجه و اثرات تخریبی آن در اقتصاد بیمار ایران، کسری بودجه می‌باشد که به‌ویژه سال گذشته تاثیرات ویران‌گری از خود برجای گذاشت. البته کسری بودجه همیشه یکی از عوارض بودجه بوده است حتا در زمانی که دولت احمدی‌نژاد از درآمدهای بی‌نظیر نفتی برخوردار شده بود. اما از سال گذشته و با کاهش درآمدهای نفتی، درآمدهای دولت نیز به‌شدت کاهش یافت. اگرچه تشدید بحران اقتصادی نیز در کاهش درآمدهای دولت تاثیر داشته است، اما این تاثیر در مقایسه با تاثیری که درآمد نفتی دارد ناچیز می‌باشد.

یکی از اشکال تاثیر تشدید بحران اقتصادی در کسری بودجه را می‌توان به‌طور مشخص در عدم استقبال از خرید اوراق قرضه (مشارکت) دید. در اقتصادی که تورم آن حدود ۶٠ درصد است، کمتر کسی حاضر می‌شود تا اوراقی را بخرد که برای آن مثلا ٢٠ درصد سود در نظر گرفته شده است. به گفته‌ی مرادی معاون احمدی‌نژاد، در سال گذشته از ۵ هزار میلیارد تومان اوراق مشارکتی که دولت ارائه کرد تنها ١٢۶۶‌ میلیارد تومان آن خریداری شد. وی مدعی شد که ٩۵ درصد از اوراق مشارکت در نظر گرفته شده برای بودجه سال ٩٢‌ تحقق‌ناپذیر می‌باشد.

به‌گفته‌ی قادری سخنگوی کمیسیون تلفیق مجلس در سال ٩١ از ١۴۴ هزار میلیارد تومان سقف درآمد و هزینه‌های بودجه عمومی، دولت توانسته است تنها ٩٠ هزار میلیارد تومان از درآمدها را تحقق ببخشد و ۵۴ هزار میلیارد تومان کسری بودجه بوده که کاهش صادرات نفت تاثیری غیرقابل انکار در آن داشته است. به‌گفته‌ی ثروتی دیگر نماینده مجلس که کسری بودجه سال ٩١ را ٧٧ هزار میلیارد تومان می‌داند، در لایحه بودجه ٩٢ کسری بودجه با رشد ٨/ ١١ درصدی به ٨۶ هزار میلیارد تومان خواهد رسید.

این را هم در نظر بگیریم که اگرچه صادرات نفت کاهش یافته است، اما میزان ریالی بهای دلارهای حاصل از صادرات نفت به دو برابر افزایش یافته است و به این ترتیب بر روی کاغذ درآمدهای نفتی چندان تغییری نکرده‌اند. برای مثال، سهم درآمدهای نفتی در بودجه سال گذشته از ۴۶ درصد به گفته‌ی عبدالله‌زاده نماینده مجلس به ۴۵‌ درصد کاهش یافته است، اگرچه احمدی‌نژاد مدعی بود که سهم نفت در بودجه ٩٢ به ۴٠ درصد رسیده است.

اما مشکل بزرگ‌تر برای دولت در تحقق درآمدهای نفتی، کاهش مجدد صادرات نفت ایران است. به‌گزارش خبرگزاری رویترز صادرات نفت ایران در ماه‌ مه به کمتر از ٧٠٠ هزار بشکه در روز رسیده است و کنگره آمریکا درصدد است تا با اعمال تحریم‌های جدید صادرات نفت ایران را به ۵٠٠ هزار بشکه در روز محدود کند. این وضعیت برای بودجه‌ای که به شدت متکی به درآمدهای نفتی می‌باشد، بسیار مشکل آفرین خواهد شد و کسری بودجه‌ی بازهم بزرگ‌تری را به اقتصاد درهم‌ریخته‌ی ایران تحمیل خواهد نمود. کسری بودجه‌ای که نتیجه‌ی آن افزایش نرخ دلار، تورم، تشدید بحران اقتصادی، افزایش نقدینگی و افزایش بیکاری خواهد بود. همه‌ی آن چیزهایی که در وخیم‌تر شدن وضعیت معیشتی کارگران و زحمتکشان خود را نشان می‌دهند.

البته دولت با مشکل دیگری نیز در تحقق درآمدهای نفتی روبروست و آن‌هم انتقال دلارها به داخل کشور است که در اثر تحریم‌ها مجبور شده است تا به‌جای پول، از کشور مبدا کالا وارد کند که گاه این کالاها گران و یا با کیفیت بسیار پایین می‌باشند. در روزهای اخیر رفسنجانی و ولایتی اعتراف کرده‌اند که حدود ۶٠ میلیارد دلار حاصل از فروش نفت، به همین دلیل در کشورهای چین و هند بلوکه شده است.

جمع‌بندی

وضعیت اقتصادی ایران به‌شدت وخیم است و این مساله را در بودجه سال ٩٢‌ به عیان می‌توان دید. در حالی که منابع حکومتی تلاش داشته و دارند تا همواره در آمارهای رسمی وضعیت بهتری از اقتصاد کشور به دست دهند، اما اکنون وضعیت به‌گونه‌ای شده است که حتا مرکز پژوهش‌های مجلس نیز از رشد منفی اقتصاد در سال “حماسه اقتصادی” حتا تا منفی ۵ درصد خبر داده است که بی‌شک در صورت تشدید تحریم‌های اقتصادی و کاهش مجدد صادرات نفت می‌تواند وضع بدتر از این شود. سال گذشته اقتصاد تورم بالای ۶٠ درصد را در حالی تجربه کرد که به گفته‌ی برخی از اقتصاددانان حکومتی، رشد اقتصادی منفی ۴ درصد بوده است. سال‌جاری نیز در سیاست‌های اقتصادی حکومت هیچ راه و نشانه‌ای برای خروج از این شرایط وجود ندارد. آن‌چه که هست از جمله بودجه ٩٢، تنها نشان‌گر وخیم‌تر شدن وضعیت اقتصادی و تحمیل هر چه بیشتر این شرایط به کارگران و زحمتکشان و انداختن بار بحران اقتصادی بر شانه‌های آنان است. در حالی که تورم بالای ۶٠ درصد بوده، به دستمزدها تنها ٢۵ درصد افزوده شده است. بیکاری تشدید شده و در اثر رشد بیکاری، بسیاری از کارگران حتا از حداقل‌های قانونی از جمله حداقل دستمزد محروم شده‌اند. دورنمای اقتصادی از جمله بودجه ٩٢‌ و سه ماهی که از سال گذشته است نیز نشان‌گر سالی وخیم‌تر از سال گذشته است. همه‌ی این‌ها ثابت می‌کند که حکومت اسلامی قادر به اتخاذ سیاست‌هایی که منجر به بهبود اقتصادی شود نیست. اما چرا؟!

واقعیت این است که وضعیت اقتصاد ایران به مرحله‌ای رسیده است که تنها یک جراحی عمیق می‌تواند به بهبود وضعیت معیشتی کارگران و زحمتکشان منجر شود. بحران کنونی بیش از هر چیز محصول و نتیجه‌ی ساختار مناسبات سرمایه‌داری ایران است و تا وقتی که این ساختار وجود دارد، نه تنها تغییری در وضعیت معیشتی کارگران و زحمتکشان رخ نخواهد داد که هر آینه با تعمیق بحران، بدتر نیز خواهد شد. نفت در ایران در اسم ملی شده است اما در واقعیت تمام درآمدهای نفتی و در جریان چرخه‌ی اقتصادی به جیب کلان سرمایه‌داران سرازیر می‌شود و کارگران و زحمتکشان ایران از آن هیچ نصیبی نمی‌برند. این را در سال‌هایی که درآمدهای نفتی به رکوردی جدید دست یافتند دیدیم و در سال گذشته نیز که این درآمدها نسبت به یکی دو سال قبل افت داشتند باز دیدیم. تنها از طریق یک سیاست اقتصادی انقلابی و رادیکال، با ملی کردن بانک‌ها، شرکت‌های بیمه، صنایع بزرگ، تجارت خارجی، کنترل تولید و توزیع و دیگر اقداماتی که تنها از عهده و توان یک حکومت کارگری که در شکل شورایی تجلی می‌یابد، می‌توان بر بحران غلبه کرد، بهبود جدی در وضعیت معیشتی کارگران و زحمتکشان پدید آورد و بر فقر اکثریت بزرگی از جامعه نقطه‌ی پایان گذاشت.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۷ در فرمت پی دی اف

تشدید نابرابری اشتغال زنان در جمهوری اسلامی

موضوع زنان و پایمال شدن حق و حقوق فردی، سیاسی و اجتماعی شان در دوران جمهوری اسلامی همواره یکی از معضلات اصلی و چالش برانگیز جامعه ما بوده است. به رغم اینکه شمشیر بی حقوقی، سرکوب و کشتارهای عریان حکومت اسلامی به طور مداوم کلیت جامعه و اقشار مختلف توده های مردم را یکسره از دم تیغ خود گذرانده است، اما نباید فراموش کرد که زنان کشور جزو اولین گروه بزرگ اجتماعی بوده اند که از همان آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی شدیدا مورد تبعیض جنسیتی و تعرض آشکار خمینی و دارو دسته ارتجاع اسلامی حاکم بر ایران قرار گرفتند.

تحمیل حجاب اجباری با شعار “یا روسری یا توسری” اولین تعرض آشکار و سرکوبگرانه ارتجاع اسلامی علیه زنان بود. تعرضی که در فرایند بعدی خود با تشدید روز افزون تبعیض جنسیتی، ستم و اعمال نابرابری های بیشتر در تمام شئونات فردی و اجتماعی زنان گسترش یافت و تا بدان جا پیش رفت که عملا نیمی ازجمعیت کشور را به شهروندان درجه دو مبدل ساخت.

در میان مجموعه نابرابری های اعمال شده بر زنان، تبعیض در امر اشتغال از جمله مواردی است که بر آینده زنان سایه افکنده است. بیکارسازی و تبعیض در اشتغال زنان از جمله ستم های عدیده ای است که زندگی بسیاری از زنان جامعه خصوصا حیات زنان سرپرست خانوار را به تباهی کشانده است. به رغم اینکه طبقه حاکم ایران به طور مستمر با تکیه بر قوانین ارتجاع اسلامی و با اعمال سیاست تبعیض جنسیتی از ورود عمومی زنان به عرصه فعالیت های کار و تولیدی ممانعت به عمل می آورد و تا آنجایی که برایش مقدور بوده است خانه نشینی را برای زنان جامعه تبلیغ و ترویج می کند، اما موضوع بیکارسازی و اعمال تبعیض جنسیتی در امر اشتغال زنان طی سال های اخیر شکل گسترده تری به خود گرفته است.

طبق آخرین آماری که مرکز آمار ایران انتشار داده است و خبرگزاری ها از جمله ایلنا و خبر آنلاین گزارش آن را منتشر کرده اند تا سال های نیمه دوم دهه ٨٠ از مجموع نیروی کار زنان، تنها ١٣ درصد آنان یعنی حدود ٣ میلیون نفر مشغول به کار بوده اند. این میزان از اشتغال زنان تا سال ٦٥ کمتر از یک میلیون نفر بود که بعد از پایان جنگ به دلیل مجموعه تلفات نیروی کار مردان در جنگ ارتجاعی ایران و عراق و نیاز زنان در تامین نیروی کار و جایگزینی تلفات حاصل از جنگ ارتجاعی منجر به افزایش رشد میزان نرخ اشتغال زنان گردید. تازه همین میزان نیز طی پنج سال گذشته با تشدید بیکاری و اعمال سیاست نابرابری اشتغال زنان منجر به بیکاری ٩٠٠ هزار نفر از زنان شاغل شده است. (١).

میزان نرخ ۱٣ درصدی اشتغال زنان در سال ۱٣٨٥ در مقایسه با سال ١٣٣٥ گویای دو برابر شدن میزان نرخ بیکاری زنان در جمهوری اسلامی است. به عبارت دیگر سیاست جمهوری اسلامی در امر اشتغال زنان از سیاست حاکم بر مناسبات تولیدی نیمه فئودالی و نیمه سرمایه داری ایران در دهه ٣٠ نیز عقب افتاده تر و ارتجاعی تر است. تازه این در شرایطی است که به صحت آمارهای ارائه شده از طرف مرکز آمار و دیگر منابع جمهوری اسلامی یقین داشته باشیم، که البته عموما این چنین نیست. چرا که حاکمان جمهوری اسلامی در موضوعاتی از قبیل اشتغال به کار  و ارائه کارهای اجرایی سعی می کنند با ارائه آمارهای دروغ، درصد بالاتری از واقعیت را ارائه دهند و در عوض در مورد تورم، گرانی، اعتیاد، دزدی، اختلاس، قاچاق مواد مخدر و دیگر ناهنجاری های اجتماعی همواره در مسیر ارائه کاهش بیش از اندازه نرخ آمار موجود در جامعه حرکت می کنند. با این همه، باید اذعان کرد که برای نشان دادن تبعیض جنسیتی در امر اشتغال زنان در ایران نیاز چندانی به تحلیل اقتصادی و ارائه آمارهای دقیق از منابع دولتی و یا منابع مستقل از دولت نیست. همین آمارهای نه چندان دقیق ارائه شده توسط دستگاه های دولتی جمهوری اسلامی به روشنی درصد بیکاری و اعمال تبعیض جنسیتی زنان در امر اشتغال را نشان می دهد.

وجود بیکاری گسترده در جامعه و تبعیض در امر اشتغال زنان مقوله ای نیست که تبعات منفی و بازدارنده آن صرفا در حد عدم تامین معاش زنان متوقف گردد. گسترش عمومی بیکاری در جامعه و به طور اخص بیکاری و تبعیض در امر اشتغال زنان علاوه بر نابسامانی های اجتماعی، تبعات ویرانگری را برای زنان کشور به همراه دارد. گسترش فحشا و پایین آمدن سن متوسط زنان تن فروش به  ۱٧ سال از جمله عوارض اولیه اعمال اینگونه نابرابری های اجتماعی است که ریشه در نظام سرمایه داری و  اجرای قوانین محدویت زای مذهبی قرون وسطایی علیه زنان دارد. ناامیدی، سرخوردگی و بی آیندگی زنان در امر اشتغال، مجموعه عوارض دیگری هستند که هم اکنون یک وضعیت بحرانی را برای زنان کشور رقم زده است. گرایش رو به رشد زنان جهت ورود به دانشگاه و کسب مدارک عالیه با هدف ورود به بازار کار،  دست کم بخشی از تلاش های مستمر زنان برای برون رفت از بحران بیکاری، سرخوردگی های اجتماعی و بی آیندگی در امر اشتغال و دیگر تبعیضات جنسیتی است که این تلاش مستمر و پیگرانه آنان نیز به دلیل وجود همان قوانین دینی و ضد زن حاکم بر کشور با در بسته مواجه شده است.(٢)

اگرچه بخش عمده موضوع بیکاری گسترده زنان و تبعیض در امر اشتغال آنان را باید در ایدئولوژی هیئت حاکمه  و وجود قوانین ضد زن و محدودیت های اعمال شده علیه زنان ایران جستجو کرد، اما بخش دیگری از این بیکارسازی های اعمال شده علیه زنان مربوط به شرایط  کلی رژیم و نتیجه تشدید بحران اقتصادی و سیاست های ضد کارگری حاکم بر جمهوری اسلامی است. سیاستی که طی سال های گذشته با اعمال سیاست اقتصادی نئولیبرالیستی حذف سوبسیدها و آزاد سازی قیمت ها، عملا باعث تعطیلی کامل بسیاری از کارخانه ها و یا کاهش میزان تولید در بقیه مراکز تولیدی شده است. با اعمال این سیاست جمهوری اسلامی، علاوه بر بیکارسازی صدها هزار نیروی کار در کارخانه ها سبب پایین آمدن بیش از حد میزان ایجاد اشتغال به کار جدید در کل جامعه بوده است. جامعه ای که طی سال های ٨٥ تا ٩٠ سالانه یک میلیون نفر نیروی کار جدید وارد بازار کار شده اند، اما طی همین مدت هر ساله فقط ۱٤ هزار شغل جدید توسط دولت جمهوری اسلامی ایجاد شده است. (٣)

در این وضعیت نیز، با توجه به همان سیاست تبعیض آمیز حاکم بر جمهوری اسلامی، زنان کشور اولین قربانیان بیکارسازی گسترده طبقه سرمایه دار حاکم بر ایران شده اند.

گرچه در جمهوری اسلامی تبعیض و نابرابری در امر اشتغال زنان، نابرابری دستمزد و بیکارسازی، ابعادی گسترده‌تر از دیگر کشورهای سرمایه‌داری دارد، اما این تبعیض و نابرابری صرفا به جمهوری اسلامی خلاصه نمی شود. بیکارسازی و تبعیض در امر اشتغال زنان ریشه در مناسبات سرمایه داری داشته و دارد.  از این منظر، در تمام کشورهای سرمایه داری زنان کم و بیش جزو نخستین کسانی هستد که قربانی بیکارسازی در هنگام  بروز بحران های ادواری مناسبات تولید سرمایه داری می شوند. اما این پدیده در جمهوری اسلامی به دلیل ماهیت فوق ارتجاعی این نظام و نیز به دلیل اعمال شدید قوانین ضد زن و تلفیق دین و دولت سرمایه داری به امری بسیار فراتر از تبعیض و نابرابری های متعارف در جوامع سرمایه داری تبدیل شده است. آنچه را که حاکمان اسلامی بر زنان ایران تحمیل کرده اند، صرفا در محدوده تبعیض در امر اشتغال خلاصه نمی شود. نظام سرمایه داری حاکم بر ایران با تکیه بر قوانین ارتجاعی اسلامی در مسیر بی حقوقی زنان ایران تا حذف کامل ابتدایی ترین حقوق فردی، اجتماعی و نیز سلب تمامی آزادی های انسانی، دمکراتیک و سیاسی آنان پیش رفته است. بیکارسازی گسترده و تشدید تبعیض در امر اشتغال زنان توسط رژیم جمهوری اسلامی، صرفا گوشه ای از مجموعه سیاست های تبعیض جنسیتی و نابرابری علیه زنان ایران است.

پا نوشت ها:

 (۱)- خبرگزاری ایسنا در روز ٧ خرداد ٩٢ به نقل از مسعود نیلی تدوینگر اولین سند استراتژی توسعه صنعتی و نیز معاون سازمان برنامه و بودجه در زمان هاشمی رفسنجانی در جمع اعضای هیئت نمایندگان اتاق تهران نوشت: تعداد شاغلان زن در سال ۱٣٦٥ کمتر از یک میلیون نفر و تا سال ٨٤ به  ٤ میلیون نفر رسید. و این در شرایطی است که طی سال های ٨٥ تا ۱٣٩٠  حدود ٩٠٠ هزار نفر از تعداد زنان شاغل کم شده است.

(٢)- طبق سرشماری مرکز آمار ایران، ١/٤٨ درصد زنان بیکار ایران تحصیلات دانشگاهی دارند. این میزان برای مردان ٧/١٤ درصد است. تازه اعلام این درصد از زنان بیکار دارای تحصیلات دانشگاهی در شرایطی است که طبق تعریف مرکز آمار ایران افرادی که دو روز در هفته دست کم به میزان یک ساعت در روز فعالیت کاری دارند، شاغل محسوب می شوند. البته این سیاست مرکز آمار ایران برگرفته از سیاست ضد کارگری سازمان جهانی کار است که در تعریف فرد شاغل می گوید: شاغل کسی است که طی ۱٠روز گذشته یک ساعت کار کرده و درآمد داشته باشد.

(٣)-  خبرگزاری فارس، ٢٧ فروردین به نقل از مسعود نیلی اقتصاددان و استاد دانشگاه صنعتی شریف در برنامه تلویزیونی پایش نوشت: طی سال های ٨٠ تا ٨٥ به طور متوسط ٦٩٥ هزار شغل در هر سال ایجاد شده که این رقم در سال های ٨٥ تا ٩٠ به ۱٤ هزار نفر رسیده است. در واقع خالص اشتغال در این مدت صفر بود است و این در حالی است که موج جمعیت دهه ٦٠ وارد بازار کار شده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۷ در فرمت پی دی اف

تحریم و اعلان جنگ آشکار به نظم موجود

نظام سیاسی حاکم بر ایران، نظمی استبدادی‌ست که یک دیکتاتور افسارگسیخته و مطلق‌العنان، به نام ولی فقیه در رأس آن قرار گرفته، تمام ارگان‌ها و نهادهای دستگاه دولتی تحت امر او هستند و قدرت خود را از وی اخذ می‌کنند. در این نظم استبدادی آنچه که انتخابات و نهادهای انتخابی نام گرفته است، چیزی جز کاریکاتوری از انتخابات و ارگان‌های انتخابی در همان معنای محدود بورژوایی آن نیست و در واقعیت جز یک نیرنگ پلیسی رژیم استبدادی برای فریب ناآگاه‌ترین بخش مردم نیستند. در نظم استبدادی حاکم بر ایران، مسئله صرفاً به این واقعیت خلاصه نمی‌شود که توده‌های وسیع مردم از آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک خود محروم‌اند و نمی‌توانند نمایندگان واقعی خود را آزادانه برای ارگان‌های واقعاً انتخابی برگزینند، بلکه اساساً انتخاباتی وجود ندارد، تمام ارگان‌ها و نهادهای دستگاه دولتی و از جمله آن‌هایی که ظاهراً انتخابی معرفی می‌شوند، در کل، مستقیم و غیر مستقیم انتصابی دیکتاتور رأس نظام‌اند.

در جمهوری اسلامی ظاهراً یک رئیس جمهور وجود دارد که ادعا می‌شود به عنوان منتخب مردم در رأس قوه اجرایی قرار دارد. در واقعیت اما او نه منتخب مردم، بلکه منصوب شده از سوی ولی فقیه است. خدعه و فریب دستگاه پلیسی – استبدادی حاکم در این است که ادعا می‌کند نهاد ریاست جمهوری، انتخابی‌ست و هر کس می‌تواند برای کاندیداتوری پست ریاست جمهوری ثبت نام کند و انتخاب شود. اما همین که مرحله ثبت نام به پایان رسید، آشکار می‌گردد که تمام این ادعا دروغ و فریب است. نیمی از جمعیت کشور یعنی زنان، به علت زن بودن‌شان نمی‌توانند رئیس جمهور شوند و از همان آغاز رسماً حذف شده‌اند. چندین میلیون از جمعیت کشور که باورهای دینی دیگری جز اسلام دارند، و یا اصلاً دین و مذهب ندارند، آن‌ها نیز رسماً حذف شده‌اند. سپس نوبت به یک جمعیت چند میلیونی مسلمانان سنی مذهب می‌رسد که آن‌ها نیز نمی‌توانند رئیس جمهور شوند. در نهایت باقی می‌ماند تعدادی کاندیدا که اولین شرط، یعنی مسلمان شیعی مذهب را دارا هستند.

شورای نگهبان جمهوری اسلامی که یک نهاد انتصابی دیکتاتور رأس نظام استبدادی‌ست و مقدم بر هر چیز خواست و منافع ولی فقیه را دنبال می‌نماید، به آن‌چه که تاکنون حذف شده‌است اکتفا نمی‌کند. کسی که “رجل سیاسی و مذهبی” نیست کنار گذاشته می‌شود. این که رجل سیاسی و مذهبی چیست؟ وابسته به تشخیص شورای نگهبان گماشته خامنه‌ای است. اما می‌توان گفت که وی باید یکی از خدمتکاران و کارگزاران رژیم استبدادی و علاوه بر این یک شخصیت به اصطلاح برجسته مذهبی باشد.

سپس به اصل مسئله می‌رسد که کاندیدای ریاست جمهوری نباید کم‌ترین مخالفتی با دولت مذهبی و نظم استبدادی حاکم داشته باشد، بلکه التزام عملی به ولایت فقیه داشته و فرمان‌بردار و نوکر بی چون و چرای وی باشد. آن‌چه که سرانجام به عنوان کاندیداهای ریاست جمهوری از تصویب شورای نگهبان می‌گذرد، چند نفری از گماشتگان و جنایتکاران سرسپرده‌ی رژیم ارتجاعی حاکم است. حالا به مردم می‌گویند شما حق دارید از میان این عوامل رژیم پلیسی – استبدادی یکی را به عنوان رئیس جمهور انتخاب کنید والبته در نظر داشته باشید که وظیفه دینی و شرعی شماست که حتماً به یکی از این جلادان و سرسپردگان دولت دینی و ولی فقیه رأی دهید! این است ماهیت قلابی آن‌چه که رژیم جمهوری اسلامی آن را نهادی انتخابی معرفی می‌کند.

پوشیده نیست که در این‌جا نه فقط حتا یک نهاد نمایندگی وجود ندارد و آن‌چه که هست یک مضحکه پلیسی رژیم استبدادی‌ست، نه فقط توده‌های وسیع مردم ایران از حق داشتن ارگان‌های نمایندگی و انتخاب شدن در آن‌ها محروم‌اند، بلکه بر خلاف آن‌چه که در ظاهر ادعا می‌شود، مردم از حق انتخاب کردن نیز محروم‌اند. چرا که حق انتخاب، مستلزم آزادی در انتخاب است. این آزادی در انتخاب، از مردم سلب شده است. به کلی مسخره است که گفته شود مردم از حق انتخاب کردن برخوردارند، اما فقط برای انتخاب چند نفری که رژیم پلیسی- استبدادی، انتخاب آن‌ها را مجاز دانسته است. جمهوری اسلامی به مردم ایران می‌گوید، شما از حق انتخاب کردن برخوردارید، اما به این شرط  که گزین شده‌های دستگاه پلیسی – استبدادی را انتخاب کنید. خارج از این، از هیچ حقی برخوردار نیستید.

اما این هنوز پایان ماجرا نیست. ماهیت تماماً قلابی نهاد انتخابی در جمهوری اسلامی آن‌گاه آشکارتر خود را نشان می‌دهد که به اصطلاح انتخابات به پایان می‌رسد. اگر حتا میلیون‌ها تن از مردم ناآگاه و یا آن‌هایی که منافع‌شان در چارچوب نظم موجود است، به فردی رأی داده باشند که گویا قرار است رئیس  جمهور آن‌ها باشد، تمام این آرا فاقد ارزش و اعتبار‌اند، تا روزی که ولی فقیه، دیکتاتور رأس نظام، او را تأیید کند و به اصطلاح حکم تنفیذ را صادر نماید. اگر او مخالفت نماید، تمام این آراء باطل‌اند. تازه وقتی که این ماجرا به پایان برسد و فرد مورد اعتماد ولی فقیه در پست ریاست جمهوری قرار گیرد، او فقط می‌تواند با نظر ولی فقیه، وزرا را انتخاب و کابینه خود را تشکیل دهد. به طور مشخص وزرای وزارت‌‌خانه‌های نظامی، امنیتی و سیاست داخلی و خارجی یا مستقیماً توسط ولی فقیه تعیین می‌شوند، یا فردی که انتخاب می‌شود، باید مورد تأیید کامل وی باشد. از همین روست که او می‌تواند مستقیماً این وزرا را عزل و نصب کند. بارزترین نمونه آن را در جریان نزاع احمدی‌نژاد و خامنه‌ای دیدیم که احمدی‌نژاد وزیر اطلاعات را برکنار کرد، اما خامنه‌ای شخصاً او را در پست وزارت اطلاعات ابقا نمود. پیش از آن نیز او معاون احمدی نژاد را برکنار کرده بود.

آن‌چه که در مورد نهاد به اصطلاح انتخابی ریاست جمهوری گفته شد، به شکلی دیگر در مورد مجلس ارتجاع اسلامی نیز صادق است. با این تفاوت که رسمی و علنی، زنان و معتقدین به برخی ادیان و مذاهب دیگر را حذف نکرده‌اند، بلکه چند نفری از آن‌ها را که سرسپردگی‌شان به رژیم کاملاً محرز است، به عنوان دکور در درون طویله اسلامی جای داده‌اند. معمولاً برای این نهاد رژیم نیز افرادی ثبت نام می‌کنند که از طرفداران و سرسپردگان رژیم‌اند و همان‌گونه که ترکیب کنونی این نهاد دستگاه پلیسی نشان می‌دهد، همگی پاسدار، بسیجی، اعضای وزارات اطلاعات و یا آخوندهای دستگاه انگل روحانیت‌اند.

برای انتخابات این نهاد رژیم استبدادی، وزرات اطلاعات، وزارت کشور، سپاه پاسداران و پلیس جمهوری اسلامی هستند که مشترکاً تعیین می‌کنند چه کسانی می‌توانند کاندیدای به اصطلاح نمایندگی مجلس شوند. آن‌ها از میان افرادی که صلاحیت‌شان در دفاع و پاسداری از دولت دینی جمهوری اسلامی و سرسپردگی‌شان به ولی فقیه، محل کمترین تردیدی نیست، تعدادی را گزین می‌کنند. سپس شورای نگهبان نیز تصمیم نهایی را در مورد آن‌ها می‌گیرد و به عنوان کاندیداهای نمایندگی مجلس ارتجاع اسلامی معرفی می‌کنند و به مردم این حق را می‌دهند که از میان دست‌چین‌شده‌های رژیم پلیسی – استبدادی، افرادی را انتخاب کنند. نهادی که بدین طریق شکل می‌گیرد نه یک نهاد پارلمانی و انتخابی، بلکه نهادی پلیسی – استبدادی برای فریب توده ناآگاه مردم است. آن‌چه هم که مجلس شورای اسلامی تصویب می‌کند، در خدمت تقویت رژیم پلیسی و تحکیم اسارت مردم می‌باشد.

از آن‌جایی که اغلب باندهای درونی رژیم در این نهاد حضور دارند و هر باندی در پی منافع خاص اقتصادی و سیاسی خود نیز هست، کشمکش‌هایی میان این باندها در جریان است که گاه تشدید می‌شود. طرفداران رژیم جمهوری اسلامی اغلب تلاش می‌کنند که این نزاع‌های درونی مرتجعین را دلیلی بر خصلت نمایندگی مجلس اسلامی معرفی کنند. در حالی که این نزاع اساساً بر سر منافع درونی باندهای رژیم استبدادی – پلیسی است و ارتباطی با منافع مردم و خواست‌های آن‌ها ندارد. بسی مسخره است، نهادی را که اعضای آن گزین شده دستگاه پلیسی و امنیتی رژیم است و تماماً متشکل  از پاسداران، بسیجی‌ها، حزب‌اللهی‌های، مأموران وزارت اطلاعات و آخوندهای مرتجع است، یک نهاد نمایندگی حتا بورژوایی از نمونه پارلمان معرفی نمود. روشن است که یک چنین نهادی فاقد قدرت و اختیارات حتا در محدوده‌ی پارلمان‌های نیمه دمکراتیک بورژوایی است. نه فقط قدرت و اختیاری جز تصویب جزئیات سیاست‌های کلی رژیم که آن‌ها را ولی فقیه تعیین می‌کند، از خود ندارد، بلکه ناچیزترین مصوبه‌های آن نیز توسط شورای نگهبان کنترل می‌شود که چیزی برخلاف چارچوب نظم استبدادی و خواست و سیاست‌های ولی فقیه در آن نباشد. در مواردی هم که مسایل مهم‌تری مطرح است، خود ولی فقیه رأساً دخالت می‌کند و به مجلس تحت امرش دستور می‌دهد که چه چیزی را تصویب کند و یا نکند. مواردی را که خامنه‌ای به مجلس ارتجاع اسلامی دستور داده است که چیزی را تصویب بکند یا نکند، اقدامی را انجام بدهد یا ندهد، کم نیست. گماشتگان دیکتاتور رأس نظام در مجلس ارتجاع اسلامی همواره گفته‌اند که مجری اوامر ولی فقیه‌اند. مجلس ارتجاع چیز دیگری جز یک نهاد پلیسی – استبدادی در خدمت رژیم استبدادی جمهوری اسلامی و دیکتاتوری مطلق‌العنان آن، ولی فقیه نیست. این نهاد نیز، نهاد انتصابی رژیم استبدادی حاکم است. ما دیگر وارد بحث ده‌ها ارگان و نهادی که سران و مقامات آن‌ها مستقیماً توسط خامنه‌ای گماشته شده‌اند از نمونه دستگاه قضایی، مجمع تشخیص مصلحت، صدا و سیما، رؤسا و فرماندهان ارتش، سپاه، پلیس و غیره و غیره نمی‌شویم که به بحث “انتخابات” ارتباط پیدا نمی‌کند.

بنابراین کاملاً روشن است که در جمهوری اسلامی نه نهاد انتخابی و نمایندگی وجود دارد و نه به طور واقعی مردم از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن برخوردارند.

ممکن است طرفداران پوشیده و آشکار استبداد، ادعا کنند که نظام‌های پارلمانی بورژوایی نیز در آغاز پیدایش نظم سرمایه‌داری، همین محدودیت‌ها را داشتند و جمهوری اسلامی هم از نمونه آنهاست.

این یک توجیه‌گری در دفاع از رژیم پلیسی – استبدادی‌ست. البته در طول تاریخ نظام سرمایه‌داری و پیدایش نظام پارلمانی در مراحل اولیه آن،  سابقه داشته است که بخش وسیعی از مردم از انتخاب کردن و انتخاب شدن محروم بودند و فی‌المثل ضوابطی هم‌چون داشتن دارایی و ثروت، ملاک این محدود کردن حقوق مردم قرار می‌گرفت، اما در آن‌جا در همان محدوده تنگ و باریکی که حق رأی و ارگان‌های انتخابی به رسمیت شناخته شده بود، اصل آزادی انتخابات رعایت می‌شد و در همان محدوده ارگان‌ها و نهادهای انتخاباتی وجود داشت و نه نهادهای پلیسی – امنیتی، از نمونه آنچه که در ایران وجود دارد. این هم روشن است که توده‌های مردم این کشورها به ویژه طبقه کارگر با مبارزه خود، محدودیت‌ها و موانعی را که این نظام‌های پارلمانی ایجاد کرده بودند، برچیدند که لااقل آن‌چه که از نظر حقوقی، برابری بورژوایی نامیده می‌شود و همراه با آن آزادی سیاسی برای عموم مردم به رسمیت شناخته شود. بگذریم از این  که اکنون دیگر حتا دمکراتیک‌ترین نظام پارلمانی، پدیده‌ای از نظر تاریخی ارتجاعی و کهنه شده است و اکنون نهادهای انتخابی از طراز عالی‌تری، نظیر شوراها در دستور کار طبقه بالنده و مترقی تاریخ قرار گرفته است. اما طرفداران پوشیده و آشکار جمهوری اسلامی برای توجیه استبداد به چندین قرن پیش پناه می‌برند. در ایران اما همان نهادهای بورژوایی ناقص و محدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ سال پیش نیز وجود ندارد و آن‌چه که هست، انتصابات ولی فقیه، دیکتاتور مطلق‌العنان است و مؤسسات پلیسی – استبدادی که به عنوان نهادهای انتخابی جا زده می‌شوند، بنابراین در کشوری که توده‌های بسیار وسیع مردم و حتا متجاوز از ۹۰ درصد جمعیت کشور نه به طور واقعی از حق رأی برخوردارند و نه به طور واقعی می‌توانند انتخاب کنند و انتخاب شوند و اصلاً نهادهای انتخابی وجود ندارد، در این‌جا “انتخابات” مضحکه‌ای بیش نیست و مادام که این وضعیت وجود دارد، وظیفه هر سازمان سیاسی انقلابی است که همواره آن را به عنوان فریب و نیرنگ دستگاه پلیسی و استبدادی افشا کند، از توده‌های مردم بخواهد که فریب رژیم پلیسی – استبدادی را نخورند و از شرکت در خیمه‌شب بازی انتخاباتی رژیم امتناع کنند، یعنی آن را تحریم نمایند.

اما صرفاً امتناع از رأی دادن و عدم شرکت در انتخابات قلابی، کافی نیست. این یک اقدام غیر فعال است و به رژیم آسیب جدی وارد نمی‌آورد. چون همان گونه که همگان آگاهند و حتا برخی از سران جناح‌های رژیم نیز به آن اعتراف کرده‌اند، رژیم پلیسی – استبدادی به سادگی می‌تواند میلیون‌ها رأی قلابی از صندوق‌های خالی رای درآورد. مهم این است که این امتناع از رأی دادن همراه با اقدام مبارزاتی فعال برای برچیدن تمام دستگاه رژیم ارتجاعی حاکم باشد.

وقتی که از تحریم فعال صحبت می‌شود، اعتراض به شکل و چگونگی یک نهاد معین و در چارچوب آن نیست که فرضاً با حک و اصلاح ، نزاع پایان یابد، بلکه مبارزه برای برانداختن آن است. و این نفی و براندازی نهاد رژیم پلیسی – استبدادی، حمله‌ای مستقیم به رژیم و اعلان جنگ آشکار به کلیت نظام است. از این‌رو تحریم فعال فراخوان به تعرض علیه جمهوری اسلامی و سرنگونی آن است.

در این‌جا این سؤال مطرح می‌شود که آیا شرایط عینی این تعرض نیز وجود دارد؟ یعنی بر یک تحلیل و ارزیابی عینی  از اوضاع سیاسی جامعه، خلقیات و مبارزات توده‌های مردم و وضعیت رژیم مبتنی هست؟

بی‌تردید، وقتی که در یک نظم سرمایه‌داری، رژیم پلیسی – استبدادی حاکم باشد، توده‌های کارگر و اقشار خرده بورژوازی، زنان و جوانان، در یک کلام اکثریت بسیار بزرگ مردم، محروم از هر گونه آزادی سیاسی و حتا محروم از آزادی های فردی، زیر فشار بی‌حقوقی، اختناق و سرکوب قرار داشته باشند و رژیم پلیسی – استبدادی، اختناق و سرکوب را به درجه‌ای رسانده باشد که گروه‌های متعددی از نمانیدگان سیاسی بوژوازی نیز در اپوزیسیون قرار گرفته باشند، در چنین جامعه‌ای نارضایتی توده‌ای از وضع موجود بسیار گسترده است و اکثریت بزرگ مردم برای برانداختن نظم پلیسی – استبدادی مبارزه می‌کنند. این واقعیت را مبارزات توده‌های مردم ایران مکرر نشان داده است. مبارزاتی که گاه به مرحله قیام و جنگ خیابانی نیز فرا روئیده است.

در ایران، اما فقط نارضایتی عمومی از رژیم اختناق و سرکوب و مبارزه برای کسب آزادی، یک مبارزه بالفعل نیست. رژیم استبدادی با بحران‌های متعدد در عرصه‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی و سیاسی روبه‌روست. تمام سیاست‌های رژیم برای غلبه بر این بحران‌ها به شکست انجامیده است. این بحران‌ها به ویژه تضاد میان کارگران و زحمتکشان را با رژیم حاکم تشدید کرده است. بحران اقتصادی، وضعیت توده‌های کارگر و زحمتکش را به نحو غیر قابل توصیفی وخیم‌تر کرده است. فقر، بیکاری و گرانی ابعاد حیرت‌آوری به خود گرفته است. کارگران در اشکال متنوعی از مبارزه، اعتصابات، تجمعات اعتراضی، بستن جاده‌ها، راه‌پیمایی‌های خیابانی، پیوسته نارضایتی و اعتراض خود را به نظم موجود ابراز داشته‌اند. به جز جیره‌خواران رژیم و پاسداران نظم موجود، اکثریت بسیار بزرگی از مردم ایران به دلایل متعدد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی خواهان سرنگونی رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران هستند. لذا شرایط عینی نه فقط برای تحریم، بلکه سرنگونی رژیم فراهم است.

باید دقیقاً در شرایطی که رژیم بساط خیمه‌شب بازی خود را پهن کرده است، از تمام امکانات علنی و غیر علنی برای تشدید تبلیغ علیه رژیم استفاده کرد و ماهیت این خیمه شب‌بازی را حتا برای ناآگاه‌ترین بخش توده مردم افشا کرد. باید به توده‌های وسیع مردم توضیح داد که نه تنها شرکت در این خیمه‌شب بازی هیچ بهبودی در اوضاع پدید نخواهد آورد، بلکه وضعیتی وخیم‌تر هم به لحاظ اقتصادی و هم سیاسی در پی خواهد داشت.

باید توضیح داد که تنها از طریق مبارزه انقلابی، توسل به اشکال گوناگون مبارزات علنی، تجمعات، تظاهرات و گسترش اعتصابات و در نهایت اعتصاب عمومی سیاسی و قیام مسلحانه و استقرار ارگان‌های نمایندگی و انتخابی واقعی یعنی شوراهاست که می‌توان از وضعیت فاجعه‌باری که رژیم ارتجاعی حاکم به مردم تحمیل کرده است نجات یافت. باید از توده‌های مردم خواست که تمام مقررات و قوانین رژیم را زیر پا بگذارند، اعتصابات و اعتراضات خود را گسترش دهند و در هر کجا این امکان وجود داشت با سازماندهی تجمعات ، رژیم و خیمه‌شب بازی آن را به محاکمه کشند. هدف تحریم فعال، سرنگونی جمهوری اسلامی‌، کسب قدرت توسط کارگران و زحمتکشان و استقرار یک حکومت شورایی‌ست. حتا اگر این تعرض به قدر کافی نیرومند نباشد که سرآغازی برای سرنگونی فوری رژیم باشد، تحریم فعال رژیم را به شدت تضعیف خواهد کرد و روند سرنگونی آن تسریع خواهد نمود.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۷ در فرمت پی دی اف

تندپیچ‌های سیاسی و عاقبت مرکزنشینی

یازدهمین دوره بالماسکه انتخابات ریاست جمهوری در حالی برگزار می‌شود که نیروهای چپ و کمونیست این نمایش مسخره‌ و رأی دادن به یکی از برگزیدگان منصوبین خامنه‌ای در شورای نگهبان را اهانت به شعور سیاسی مردم دانسته و با تحریم فعال این نمایش قلابی، توده‌های کارگر و زحمتکش را به گسترش اعتراضات و استفاده از اشکال مختلف مبارزاتی مانند دست زدن به اعتصاب و روی‌آوری به اعتصاب‌های سراسری و تشدید مبارزه برای براندازی تمام نظم موجود فرا خوانده‌اند. نه امروز، بلکه از همان نخستین روزهایی که قدرت حاکم سرکوب آزادی‌های سیاسی توده‌های قیام‌کننده‌ای را که با به زیر کشیدن رژیم سلطنتی آن را به چنگ آورده بودند، آغاز نمود و با اجرای طرح ضد دمکراتیک “جمهوری اسلامی، آری یا نه” هر گونه گزینه دیگری را از مردم ایران سلب نمود، نیروهای واقعاً چپ و کمونیست، بی آن که تاکتیک استفاده از پارلمان را نفی کرده باشند، بر تمام نمایشات انتخاباتی رژیم استبدادی حاکم دست رد زده و بازی در بساط آن را قویاً مردود شمرده‌اند. معرکه‌گیری جمهوری اسلامی که هر چند سال یک بار تکرار شده است، این بار اما به قدری مسخره و مفتضح بود و خصلت بالماسکه‌ای آن به قدری عیان و عریان بود و توی چشم می‌زد، که تحریم آن از حد نیروهای چپ و کمونیست فراتر رفت و نه فقط بسیاری از سوسیال – لیبرا‌ل‌ها و سوسیال – رفرمیست‌ها، جمهوری‌خواهان، ملی – مذهبی‌ها، مشروطه‌خواهان و برخی دیگر از گروه‌ها و محافل وابسته به اپوزیسیون بورژوایی، گرچه با کمی تردید و دودلی، انتخابات قلابی را تحریم کردند و یا لااقل شرکت در چنین نمایشی را منتفی اعلام کردند، بلکه بسیاری از دوستداران نزدیک نظام و گرایشاتی از درون نظام و تحکیم‌بخشندگان همین نظام نیز به مسخره بودن این نمایش اذعان کردند. بسیار کسانی و گروه‌هایی که در دوره‌های گذشته مستقیم یا غیر مستقیم از مشارکت در  “انتخابات” و ریختن رأی به سود افراد برگزیده شورای نگهبان دفاع کرده بودند، این بار مجالی برای بازی در بساط ولی فقیه نیافتند، نه این که خودشان نخواسته باشند، بلکه دایره نمایش این بار به قدری تنگ و محدود بود که جایی برای بازی آن‌ها نمی‌گذاشت و لذا به صف تحریمی‌ها پیوستند.

پیوستن این‌ها به کمپ تحریمی‌ها معنایش حتماً این نبود که همه آن‌ها امید به استحاله رژیم و تغییر درونی نظام و گذار مسالمت‌آمیز به “دمکراسی” و امثال آن را به کلی از دست داده‌اند، بلکه از آن‌رو بود که رهبر و ولی فقیه حکومت اسلامی و گماشتگان وی در شورای نگهبان، کاندیدای دلخواه و امید این‌ها را از نمایش حذف کرد. این‌ها که بعد از اعلام نامزدی هاشمی رفسنجانی برای ریاست جمهوری با شوق و حرارت فوق‌العاده ای در اهمیت و وصف انتخابات ریاست جمهوری و هم‌چنین در ضرورت شرکت در آن و حمایت از رفسنجانی سخن‌سرایی می‌کردند، وقتی که دستگاه گزینش و تعیین نامزدها، رفسنجانی را از بازی حذف کرد، از آن‌جا که در بین سایر نامزدها کسی را نمی‌دیدند که در درون حاکمیت بتواند معادله قدرت را آن‌طور که آن‌ها می‌خواهند اندکی به زیان ولی فقیه بر هم زند، از این معرکه کنار ماندند. در واقع این‌ها نبودند که نخواستند و یا نمی‌خواستند در شعبده‌بازی و مضحکه‌ای که خامنه‌ای راه انداخته بود شرکت جویند، برعکس، آن‌ها با توجیهات مختلفی همگی آماده شده بودند سهم خود را در این نمایش مسخره که قرار بود یک “حماسه سیاسی” از آن ساخته شود و خامنه‌ای معرکه‌گیر اصلی هم گفته بود که ریختن هر رأی به صندوق، یک رأی اعتقاد به جمهوری اسلامی و تأیید نظام است، ادا کنند. با این همه خامنه‌ای فرمان‌روای بلامنازع دستگاه سیاسی استبداد، برای جلوگیری از تکرار حوادث دوره پیشین، با حذف یار دیرین خود و یکی از ستون‌های اصلی نظام، آن‌ها را نیز از شرکت در این معرکه محروم ساخت!

مضحکه انتخاباتی رژیم این بار اگر هیچ خاصیتی نداشت اما از این خصوصیت برخوردار بود که اولاً مسخره بودن انتخابات در رژیم جمهوری اسلامی را عریان‌تر از گذشته در برابر چشم مردم قرار داد و ثانیاً یک بار دیگر پرده از روی ماهیت برخی از سازمان‌های سیاسی و رهبران آن‌ها برداشت. این حقیقت که سازمان‌ها، احزاب و گروه‌های سیاسی به ویژه در دوران های پر تلاطم و متحول که سرشار از چرخش‌ها و رویدادهای مهم سیاسی هستند، ماهیت واقعی خود را کاملاً برملا می‌سازند، پیوسته صحت خود را به اثبات رسانده است. چرا چنین است؟ چرا شرایط متلاطم و چرخش روی‏داد های سیاسی پرده از ماهیت سازمان ها و احزاب سیاسی بر می کشد؟ به این دلیل ساده که در پرتو این تحولات سیاسی، گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی نیز نمی‌توانند صرفاً به حرف اکتفا کنند بلکه ناگزیر می‌شوند به عمل سیاسی جدی روی آورند و در مبارزه طبقاتی نقشی فعال ایفا کنند. به عبارت دیگر شرایط سیاسی جامعه آن‌ها را وادار می‌کند که به لحاظ عملی و نظری موضع سیاسی صریحی اتخاذ نمایند.

 اما این فقط مختص دوران‌های انقلابی و چرخش رویدادها و تندپیچ‌های شدید سیاسی نیست که جریان های سیاسی و از جمله نیروهای چپ و کمونیست را وادار می‌سازد که خود را نه آن‌طور که خود می‌گویند و ادعا می‌کنند، بلکه همان طور که واقعاً هستند در معرض دید و قضاوت عموم قرار دهند. در شرایط کنونی و بر بستر بی‌ثباتی و بحران‌هایی که بر جامعه حکم‌فرماست، برخی تحولات و رویدادهای سیاسی به ویژه اگر غیر منتظره باشند نیز می‌توانند نتایج کم و بیش مشابهی به بار آورند. از این نمونه است وقایع مربوطه به انتخابات ریاست جمهوری و اعلام کاندیداتوری رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام هاشمی رفسنجانی. این موضوع علی‌رغم آن که رویداد سیاسی چندان مهم و بزرگی نبود، اما از آن‌جا که رویداد غیر منتظره‌ای بود، تأثیرات خود را حتا در درون نیروهای به اصطلاح چپ و انقلابی نیز برجای گذاشت. نمونه بارز آن موضعی است که محمدرضا شالگونی نظریه‌پرداز راه کارگر (هیئت اجرایی) ازاین پس (ه. ا) پس از اعلام نامزدی هاشمی رفسنجانی اتخاذ نمود. موضعی که البته با توجه به شناخت از مواضع، نوسانات و چرخش‌های دائم به راست راه کارگر و رهبر مرکزنشین آن شالگونی غیر منتظره نبود، اما راست‌تر از موضع جریانات راست و بورژوایی بود.

محمدرضا شالگونی نظریه‌پرداز راه کارگر (ه. ا.) در یک گفتگوی رادیویی با مجری رادیو سپهر مورخ ۲۷ اردیبهشت ۹۲، پیرامون انتخابات ریاست جمهوری صحبت می‌کند و سعی می‌کند به این سؤال پاسخ دهد که نیروهای چپ و کمونیست در برابر این انتخابات چه تاکتیکی باید اتخاذ کنند. آقای شالگونی برای پاسخ به این پرسش، البته به شیوه همیشگی خود به طرح یک رشته مسایل کلی می‌پردازد و حتا از بی معنی بودن انتخابات در جمهوری اسلامی و رژیم ولایت فقیه نیز سخن می‌گوید. اما وقتی که می‌خواهد به طور مشخص به این سؤال پاسخ دهد که در انتخاباتی که یکی از نامزدهای آن هاشمی رفسنجانی‌ست چه تاکتیکی باید اتخاذ نمود، دچار لکنت زبان می‌شود! و به جای پاسخ صریح و روشن به این پرسش، توضیحات مشروحی در مورد کنگره آمریکا و سیاست نئوکان‌ها برای عقب راندن جمهوری اسلامی که از سیاست هسته‌ای کوتاه نیامده است، ارائه می‌دهد. از اسرائیل و لابی آن در آمریکا و از این که ولی فقیه “بی بصیرت” و سیاست‌های خارجی و ماجراجویانه آن کشور را به لبه پرتگاه کشانده است سخن می‌گوید! و بعد از همه این‌ها و با توجه به شرایط خطیر و حساس جامعه وانتخاباتی که یکی از نامزدهای اصلی آن هاشمی رفسنجانی‌ست، آقای شالگونی می‌فرماید که در چنین شرایطی نمی‌توان و نبایستی بی تفاوت بود! و باید کشور را از لبه پرتگاه درآورد!

پایین‌تر خواهیم دید که منظور آقای شالگونی از این که نباید “بی تفاوت” بود، چیست! اما ایشان عجالتاً در مورد این که در انتخابات ریاست جمهوری چکار باید کرد؟ چیزی نمی‌گوید؛ یعنی به صراحت نمی‌گوید، اما سعی می‌کند با ارائه توضیحات، به طور غیر مستقیم شنونده را متوجه مقصود خود سازد.

از این‌رو شالگونی توضیح می‌دهد که رفسنجانی در میان اصلاح‌طلبان و روحانیت سنتی از نفوذ و پایگاه برخوردار است و در عین حال اهل سازش با آمریکا هم هست! حرف دل آقای شالگونی این است که در شرایط کنونی رفسنجانی تنها کسی است که قادر است کشور را از گودالی که خامنه‌ای به آن انداخته است، و مردم را از فاجعه‌ای که در انتظار آن‌هاست نجات دهد و لذا باید از وی حمایت کرد! این را اما شالگونی با صراحت نمی‌گوید. او می‌گوید: “اگر می‌دانستم از طریق رفسنجانی می‌شود از این گودال بیرون آمد می‌گفتم به رفسنجانی باید رأی بدهیم، زنده باد رفسنجانی”! شالگونی سپس در توجیه این تاکتیک می‌گوید بسته به اوضاع و احوال باید از اهرم‌های مختلف استفاده کرد. شالگونی در عین آن که ظاهراً بر این مسئله تأکید می‌کند که حتا اگر به رفسنجانی هم رأی بدهیم، این‌طور نیست که او همه چیز را عوض کند، اما می‌گوید، مسئله کلیدی در شرایط حاضر این است که در مقابل آمریکا و مسئله هسته‌ای عقب‌نشینی کند! شالگونی مکرراً تأکید می‌کند که اگر این اتفاق نیافتد و جمهوری اسلامی در مسئله هسته‌ای و غنی سازی عقب‌نشینی نکند، سرنوشت فاجعه‌باری در انتظار کشور است و البته که اضافه می‌کند راه کارگر نمی‌تواند نسبت به این مسئله بی تفاوت باشد و می‌گوید،: “مگر کشورمان را از آشغال‌دانی پیدا کردیم؟”

پس تا این جا مسئله عبارت از این است که دار و دسته ولی فقیه با اتخاذ سیاست‌های ماجراجویانه هسته‌ای و غنی‌سازی اورانیوم، کشور را به لبه پرتگاه کشانده است. آمریکا مصمم است رژیم را در این عرصه وادار به عقب‌نشینی کند، اما خامنه‌ای که فاقد “بصیرت” و غیر عقل‌گراست، کشور را به سمت فاجعه می‌راند. اکنون کسی باید سکان کشور، لااقل پست ریاست جمهوری را در دست بگیرد که “عقل‌گرا”، اهل سازش با آمریکا و عقب‌نشینی باشد و در عین حال از نفوذ و پایگاه نسبی داخلی هم برخوردار باشد. رفسنجانی اگر چه همه مسایل را حل نخواهد کرد، اما اولاً، عقل‌گراست و مهم‌تر از آن اهل سازش با آمریکا و عقب‌نشینی است!

علی‌رغم تمام این بدیهیات آقای شالگونی نظریه‌پرداز راه کارگر که در این گفتگو به عنوان “تحلیل‌گر برجسته رویدادهای سیاسی ایران، خاورمیانه و جهان” راجع به هر موضوعی از مسئله “مهدویت” گرفته تا “قیامت” با رادیو سپهر صحبت می‌کند، اما در بیان مکنونات قلبی خود و این که بالاخره دربه اصطلاح انتخابات ریاست جمهوری چکار باید کرد و چه تاکتیکی باید اتخاذ نمود که به چنین پروسه‌ای کمک شود، دوباره دچار من و من و لکنت زبان می‌شود! و از روبرو شدن مستقیم با موضوع طفره می‌رود. شالگونی می‌گوید: “اگر در بین جناح‌های رژیم امکان این هست که اختلافات بالا بگیرد باید از آن استفاده کرد”!

آقای شالگونی طفره نروید! از این کلی‌گویی‌ها که نباید بی‌تفاوت بود و از اختلاف جناح‌ها باید استفاده کرد، دست بردارید! به این پرسش پاسخ دهید که بالاخره در این انتخابات باید شرکت کرد؟ آیا باید به تحریم فعال روی آورد؟ تاکتیک صحیح در برابر این انتخابات چیست؟ به این سؤال مشخص، پاسخ مشخص بدهید! شالگونی اما می‌گوید: “مردم باید تظاهرات کنند علیه تحریم‌ها، علیه آمریکا و علیه ولی فقیه شعار بدهند و همان نکاتی را که رفسنجانی هم مطرح کرده، یعنی عقب‌نشینی از غنی‌سازی، شعار علیه جنگ و  تحریم و غیره را بگویند”! و باز هم از پاسخ صریح به این پرسش محوری طفره می‌رود.

دقت کنید که رفسنجانی کسی‌ست که مورد قبول و حمایت آمریکا و متحدین آن است. در بین اصلاح‌طلبان و روحانیت سنتی نفوذ دارد، اهل سازش و عقب‌نشینی است، همان شعارهای مورد نظر نظریه‌پرداز راه کارگر (ه. ا) را می‌دهد و نامزد انتخابات ریاست جمهوری است! در عین حال نجات کشور از تلاشی و تجزیه و دچار شدن مردم به یک سرنوشت فاجعه‌بار در گرو یک مسئله کلیدی یعنی عقب‌نشینی جمهوری اسلامی در زمینه هسته‌ای و غنی‌سازی است، حالا انتخابات هم عنقریب در برابر چشم راه کارگر (ه. ا) که نمی‌خواهد نسبت به مسایل جاری “بی‌تفاوت” باشد، برگزار می‌شود. خوب در یک چنین وضعیتی تاکتیک راه کارگر (ه. ا.) چه خواهد بود؟

پاسخ البته خیلی روشن است. ده‌ها بار روشن‌تر از آن است که شالگونی با لکنت زبان بتواند دیدگاه راست خود را در پوشش انبوهی از عبارات کلی بی‌ربط یا با ربط به مسئله پنهان سازد. هر کس به این گفتگوی رادیویی گوش داده باشد، پاسخ به این پرسش و تاکتیک مورد نظر آقای شالگونی را نیز به رغم استادی مسلم ایشان در سفسطه‌ و میانه‌بازی، دریافته است! با این وجود، ما سخنان شالگونی را دنبال می‌کنیم تا ببینیم عاقبت پاسخ به این پرسش چه می‌شود؟

آقای شالگونی می گوید”من همین حرف‌ها را در داخل سازمان راه کارگر هم زده‌ام. آن‌جا به من گفته شد، پس تو می‌گویی به جای تحریم ضربه‌ای محکم به خامنه‌ای”! “من هم گفتم بله، این جمع‌بندی منصفانه‌ای است از بحث‌های من”! “مردم باید بتوانند به سیاست‌های خامنه‌ای یک نه محکم بگویند”!

آقای شالگونی، انصافاً باید گفت که این پاسخ شما، تمام واقعیت را روشن نساخته و فقط نیمی از موضوع را روشن می‌کند! و آن این است که؛ تحریم نه! نیمه دیگر آن که، پس چه؟ هنوز هم ناروشن و فاقد صراحت است! آقای شالگونی، ضربه محکم به خامنه‌ای، چگونه و از چه راهی؟ نه محکم به خامنه‌ای یعنی چه؟ مهم‌تر از این چرا نباید نه به رژیم جمهوری اسلامی گفت؟ مگر ولی فقیه و سیاست‌های خارجی دولت و غنی‌سازی وغیره و غیره جدا از ساختار و ماهیت کلیت رژیم جمهوری اسلامی‌ست؟ چرا مردم نباید یک نه محکم به شعبده‌بازی رژیم و کلیت نظام بگویند؟

گرچه درماجرای “انتخابات” ریاست جمهوری، هاشمی رفسنجانی حذف شد وگروه ها وسازمان ها و افرادی از جنس محمد رضا شالگونی فرصت نیافتند تام و تمام ماهیت خود را فاش سازند و ایده های راست خویش را عملی سازند، اما حتا حادثه نامزدی رفسنجانی و ورود وی به عرصه انتخابات ریاست جمهوری نشان داد که گرایشاتی ازاین دست تاچه حد مستعد چرخش به راست هستند.

حرف‌های شالگونی در مورد شرکت در انتخابات و یا تحریم آن از ابتدا تا انتها و در کلیت خود فاقد صراحت است. با این همه نظریه‌پرداز راه کارگر پس از ذکر کلیات و نکات گوناگونی که شنونده بتواند منظور وی را دریابد، در اواخر گفتگوی خود به این موضوع که نباید انتخابات رژیم را تحریم کرد، صراحت بیش‌تری می‌دهد، اما در مورد شرکت در آن دچار همان لکنت زبان و مِن و مِن است. شالگونی که ظاهراً خودش هم متوجه این موضوع شده است این پرسش را مطرح می‌کند که بالاخره آیا باید در انتخابات شرکت کرد؟ و پاسخ‌اش چنین است: “به نظر من نباید دعوت کنیم مردم را به شرکت در انتخابات”! پس چه کار باید کرد؟”آیا باید انتخابات را تحریم کرد؟” شالگونی برای آن که پاسخ منفی به این پرسش را که در واقع پاسخ مثبت به پرسش پیشین را نیز دربردارد، توجیه ‌کند، می‌گوید: “اگر تحریم به این معناست که انتخابات مربوط به ما نیست، این یعنی بی تفاوتی سیاسی و تاکتیک منفعلی است”!

معلوم نیست آقای شالگونی چرا از تاکتیک تحریم، بی تفاوتی سیاسی را نتیجه می‌گیرد. اغلب نیروهای چپ و کمونیست از جمله رفقای راه کارگر (کمیته مرکزی) تاکتیک تحریم فعال را اتخاذ کردند. تاکتیکی که عملاً به معنای سازماندهی اعتصابات، تظاهرات و دعوت از مردم به استفاده از اشکال مختلف اعتراض و تشدید مبارزه علیه رژیم و براندازی آن است. تاکتیک تحریم فعال بی تفاوتی سیاسی نیست، نه بزرگ و انقلابی نه فقط به ولی فقیه و سیاست‌های او، بلکه نه بزرگ و انقلابی به کلیت رژیم است. آیا تاکتیک اعلام جنگ به حکومت و دعوت از مردم به تشدید مبارزه علیه آن تاکتیک منفعلی است یا سرگردانی و تاکتیک نه تحریم و نه (در بهترین حالت) شرکت در انتخابات؟ البته تاکتیک شما عدم شرکت نیست، بلکه شرکت در انتخابات و حمایت از رفسنجانی‌ست!  آیا تاکتیک حمایت از رفسنجانی که یکی از مهم‌ترین برپا دارندگان و تحکیم بخشندگان مرتجع نظام حاکم است تاکتیک نادرستی است یا تاکتیک تشدید مبارزه برای تعیین تکلیف قطعی با نظام حاکم؟ آیا تاکتیک تحریم فعال که تمام نهادهای قانونی و انتخاباتی نظام ارتجاعی حاکم را زیر سؤال می‌برد و اساس آن عمل و مبارزه انقلابی برای تغییرودگرگونی وضع موجود است، تاکتیک ناصحیحی‌ست یا شرکت در شعبده‌بازی مضحک خامنه‌ای و تبلیغ باور به تغییر و اصلاح و ضع موجود در چارچوب نظام و نهادهای قانونی نظم موجود؟

نظریه‌پرداز راه کارگر علی‌رغم این موضوع که در لفظ می‌گوید ما از مردم دعوت به شرکت در انتخابات نمی‌کنیم، اما او دل در گرو شرکت در انتخابات دارد . برعکس، تاکتیک تحریم را، تاکتیک “واقع‌بینانه” نمی‌داند ومخالف آن است. استدلال او این است که با توجه به آمدن رفسنجانی و مشایی، احتمال این که بخش قابل توجهی در انتخابات شرکت کنند هست و چنین نتیجه‌ می‌گیرد که نباید انتخابات را تحریم کرد. شالگونی اما پس از صغرا و کبرا کردن‌های بسیار سرانجام جرأت می‌کند به طرح مکنونات قلبی خود نزدیک شود. او می‌گوید: “من از یک نظر فکر می‌کنم که رفسنجانی قوی‌تر بشود و دست بالا پیدا کند، به نفع ماست”! و در ادامه چنین اضافه می‌کند: “با توجه به وضعیت فعلی، این تاکتیک در مقابل تاکتیک تحریم به نظرم کارآمدتر است”!

بسیار خوب آقای شالگونی، شما تاکتیک تحریم را رد می‌کنید و به تاکتیکی که منجر به قوی‌تر شدن رفسنجانی شود و دست بالا را پیدا کند، معتقد هستید! شما در عین حال می‌گویید که مردم در جریان انتخابات باید تودهنی محکمی به ولی فقیه بزنند! حالا ممکن است شما به این پرسش پاسخ دهید در انتخاباتی که یک طرفش رفسنجانی و طرف دیگرش عوامل خامنه‌ای هستند، از چه طریقی رفسنجانی باید قوی‌تر شود و دست بالا پیدا کند؟ مردم با چه نوع حمایتی از رفسنجانی می‌توانند قدرت او را بالا ببرند؟ آقای شالگونی تذبذب و میانه‌بازی هم حدی دارد! اذعان کنید که شترسواری دولا دولا نمی‌شود! شما آقای شالگونی هم از مردم می‌خواهید از رفسنجانی حمایت کنند چرا که هر چقدر او قوی‌تر شود به نفع شماست! و هم نمی‌خواهید رسماً مردم را به شرکت در انتخابات دعوت کنید که آرای خود را به سود وی به صندوق‌های رأی بریزند! چرا؟ چون می‌دانید که در آن صورت بالماسکه انتخاباتی رژیم را نیز تأیید کرده‌اید و مردم را به بازی در بساط شعبده‌بازان ترغیب کرده‌اید! اما به صراحت بگویید یا نگویید، نظر قطعی و تاکتیک مورد نظر شما در واقع همین است؛ شرکت در انتخابات و ریختن رأی به صندوق‌ها به سود رفسنجانی! مطمئن باشید تمام تلاش شما در گفتگوی یک ساعته رادیویی، برای پنهان کردن این دیدگاه عمیقاً راست بیهوده از کار درآمده است.

واقعیت این است که مشکل اصلی راه کارگر از قدیم‌الایام در وهله نخست ولایت فقیه و” حفره ولایت فقیه” بوده است و نه رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی. نظریه‌پرداز راه کارگر (ه. ا.) نیز حاضر است دست در دست هر کسی و هر جریانی بگذارد که بخواهد در مقابل خودسری‌های ولی فقیه بایستد و یا اندک مخالفتی با ولی فقیه داشته باشد، صرف‌نظر از این که آن فرد یا جریان چه ماهیتی داشته باشد. راه کارگر گاه از هول ولایت فقیه و “حفره ولایت فقیه” به آن‌چنان حفره‌ی عمیقی سقوط می‌کند که نجاتش به سادگی میسر نیست! محمدرضا شالگونی در همین گفتگوی رادیویی نه فقط از رفسنجانی بلکه از اسفندیار رحیم مشایی نیز حمایت کرد. شالگونی ضمن آن که از مشایی به عنوان یک ماجراجو یاد می‌کند، اما تصریح می‌کند که بعد از رفسنجانی، چون مشایی با ولی فقیه مخالف است، او را بر دیگران ترجیح می‌دهد! “من به هر حال اگر از هاشمی رد بشویم می‌گویم مشایی بهتر است با این که تردید ندارم که یک جریان فاشیستی‌ست”!

به نظر می‌رسد همین یک سطر نقل قول از آقای شالگونی برای این که تاکتیک مورد نظر ایشان در انتخابات ریاست جمهوری و ماهیت عدم “بی‌تفاوتی” سیاسی ایشان روشن گردد کافی‌ست!

موضع‌گیری رسمی راه کارگر (ه. ا.) در مورد انتخابات ریاست جمهوری با تأخیر همراه بود. این موضوع و نیز بحث‌های کشاف شالگونی حول و حوش اتخاذ تاکتیک در قبال انتخابات، حاکی از وجود اختلاف نظر در سازمان راه کارگر (ه. ا.) داشت که شالگونی نیز در همین گفتگو رادیویی به آن اشاره کرد. وجود اختلاف نظر بر سر تاکتیک‌ها در درون هر سازمان و حزب سیاسی، یک موضوع طبیعی و امری بدیهی‌ست. اما صدور اطلاعیه رسمی راه کارگر (ه. ا.) در مورد تحریم فعال انتخابات نشان داد که شالگونی مرکزنشین نتوانسته است یا هنوز نتوانسته است این دیدگاه راست خود را در سازمان راه کارگر (ه. ا.) جا بیاندازد. مشکل آقای شالگونی این بود که نمی‌خواست انتخاباتی را تحریم کند که ممکن بود اقشاری از مردم وارد صحنه انتخابات شوند و در رأی‌گیری شرکت جویند. می‌دانیم که راه کارگر از جمله نیروهایی بود که انتخابات هفدمین دوره ریاست جمهوری در سال ۷۶ را تحریم کرد. اما بلافاصله بعد از پایان مراسم و انتخاب خاتمی، هیئت اجرایی این سازمان با صدور بیانیه‌ای از این موضوع عدول کرد و تلویحاً شرکت مردم در انتخابات و رأی به خاتمی را تأیید و با شرم‌ساری از کرده خود اظهار پشیمانی نمود. تاکتیک تحریم انتخاباتی که خاتمی پیروز آن شد، در سومین کنگره راه کارگر به یکی از بحث‌های اصلی و مرکزی آن تبدیل گردید.

بحث امروز نظریه‌پرداز راه کارگر نیز در واقع همان بحث قدیمی‌ست که بعد از پشیمانی از تحریم انتخابات مطرح می‌شد. گرایش راست سازمان راه کارگر که در آن موقع هم آقای شالگونی یکی از نمایندگان اصلی آن بود، چنین مطرح کرد که از لحاظ قاعده کلی باید انتخابات ریاست جمهوری را تحریم کرد اما به طور مشخص باید در آن شرکت نمود! چرا؟ به این دلیل که مردم در آن شرکت می‌کنند یا نموده‌اند! استدلال امروز آقای شالگونی هم کم و بیش همان است. اما پای این استدلال چوبین است. گیریم که اقشاری از مردم نیز وارد صحنه انتخاباتی شوند و از روی توهم و ناآگاهی فرضاً بخواهند به فردی مانند خاتمی یا رفسنجانی رأی بدهند و از وی بخواهند یا انتظار داشته باشند که مطالبات آن‌ها را برآورده سازد! آیا جز این است که در این گونه موارد باید به مردم توضیح داد و آگاهی‌رسانی کرد که خاتمی (سانسورچی حکومت) و برگزیده شورای نگهبان یا رفسنجانی همدست خمینی جلاد و خامنه‌ای، نمی‌توانند به خواست‌های شما پاسخ دهند، نمی‌توانند بحران‌ها را حل کنند، نمی‌توانند در عرصه‌ی سیاسی و اقتصادی تغییری به سود مردم ایجاد کنند و نمی‌توانند از فقر و فلاکت و بدبختی مردم بکاهند!؟

آقای شالگونی انتخابات را به طور کلی بالماسکه می‌داند، اما به طور مشخص حرفش این است که مردم باید در آن شرکت کنند و آرای خود را به نفع رفسنجانی و به سود “حماسه سیاسی” خامنه‌ای به صندوق رأی بریزند!

گرچه کنگره راه کارگر در آن مقطع در برابر نظریه‌پرداز خود ایستاد و توانست قطعنامه‌ای ولو با اکثریت ناچیز (۵۵ درصد موافق در برابر ۴۵ درصد مخالف) صحت تاکتیک تحریم را تأیید و گرایش راست به نمایندگی محمدرضا شالگونی را عقب براند و راه کارگر را موقتاً از افتادن به جرگه اصلاح‌طلبان و حامیان این یا آن جناح حکومتی نجات دهد، اما ۱۶ سال بعد و انتخابات دوره یازدهم ریاست جمهوری نشان داد که این گرایش جان‌ سخت‌ است و به حیات خود ادامه می‌دهد. انتخابات ریاست جمهوری و کاندیداتوری رفسنجانی بار دیگر نشان داد که این گرایش به نمایندگی محمدرضا شالگونی آماده است تا در هر پیچ سیاسی راه کارگر را به زائده بورژوازی تبدیل کند!

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۷ در فرمت پی دی اف

از نمایش انتخاباتی تنها “مضحکه‌ای” باقی مانده است

kar_logo01حذف رفسنجانی از دایره‌ی کاندیداهای انتخابات ریاست‌جمهوری، فردی که در دوره‌هایی حتا بیش از خامنه‌ای در حکومت اسلامی نقش داشته است، نه اقتدار حکومت اسلامی که نشانه‌ی ناتوانی و ضعف مفرط حکومتی‌ست که در بحران‌هایی بی‌سابقه گرفتار آمده است. یک‌روز پیش از اعلام رسمی اسامی کاندیداهای “احراز صلاحیت شده” از سوی شورای نگهبان و در حالی که خبر رد صلاحیت رفسنجانی در میان حکومتی‌ها پیچیده بود، علی مطهری نماینده مجلس گفت: “اگر هاشمی رد صلاحیت شود، اصل انقلاب و نظام زیر سوال می‌رود”. غلامعلی رجایی از اعضای سابق سپاه و از نزدیکان هاشمی نیز که یک روز پیش از اعلام صلاحیت‌ها نوشته بود: “هاشمی شناسنامه انقلاب است و هیچ عاقلی مهر باطل به شناسنامه خود نمی زند”، روز بعد نوشت: ” به گمان من مهم‌ترین خبرتلخ پس از ارتحال امام این خبر بود که با شگفتی دهان به دهان گشت: صلاحیت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی برای شورای نگهبان احراز نشد!”.

وقتی افرادی هم چون مطهری و رجایی که پیوندهایی عمیق با نظام اسلامی دارند از زیر سوال رفتن حکومت و باطل شدن شناسنامه‌اش سخن می‌گویند، تنها می‌توان بر پاره پاره شدن و ‌عمق شکاف‌های درونی حکومتی انگشت گذاشت که غرق در بحران است و در نتیجه‌ی بن‌بستی که به آن دچار شده، تنها یک راه، یعنی ادامه‌ی سیاست‌های کنونی، برای‌اش باقی مانده است. سیاستی که برپایه‌ی سرکوب در داخل و تنش در سیاست خارجی استوار است و این سیاست را تنها کسی می‌تواند پیش ببرد که در هماهنگی کامل با خامنه‌ای باشد. اما چرا رفسنجانی از نمایش انتخاباتی حذف گردید؟!

خارج کردن رفسنجانی و مشایی از بازی انتخاباتی، با این هدف صورت گرفت که از هرگونه تشنج سیاسی در فضای انتخاباتی جلوگیری شود. دلیل آن نیز آشکار است. حکومت اسلامی نسبت به سال ٨٨ هم در داخل و هم در خارج در وضعیت بسیار وخیم‌تری قرار دارد و به همین‌ دلیل به‌هیچ‌عنوان خواستار شرایطی مانند سال ٨٨ که منجر به اعتراضات توده‌ای به بهانه‌ی انتخابات گردید نیست، به‌ویژه آن‌که شرایط وخیم معیشتی می‌تواند توده‌های کارگر و زحمتکش را این‌بار به‌طور وسیعی و غیرقابل مقایسه با سال ٨٨ به خیابان و اعتراض بکشاند. این همان موضوعی بود که مدت‌ها پیش از انتخابات و به عنوان این‌که فتنه جدیدی در راه است، در سخنان و رسانه‌های حکومتی بازتاب یافته بود. در سرمقاله پیشین نشریه‌ی کار، ما بر این موضوع تاکید کردیم که “کشمکش‌های درونی باندهای وابسته به جمهوری اسلامی با وارد شدن هاشمی رفسنجانی به صحنه، یک‌بار دیگر از هم‌اکنون خیمه‌شب‌بازی انتخاباتی رژیم را با معضلی جدید روبرو کرده است”. این معضل نه به‌خاطر موقعیت رفسنجانی که به‌خاطر تاثیری بود که رقابت‌های انتخاباتی می‌توانست در تشدید تضادهای درونی، تحریک فضای انتخاباتی و در نتیجه‌ واکنش‌های توده‌ای – که هرلحظه امکان بروز انفجاری آن وجود دارد – داشته باشد. اما حکومت با بیرون انداختن رفسنجانی – و تا اندازه‌ی بسیار کمتری مشایی – از نمایش انتخاباتی، ترجیح داد تا پای این هزینه‌ها و ریسک نرود. حکومت به این نتیجه رسید که رد صلاحیت رفسنجانی بسیار کم‌هزینه‌تر از شرکت او در انتخابات است و از همین‌رو بلافاصله تمامی ابزارهای خود از مجلس تا رسانه‌هایی هم‌چون کیهان را به‌کار گرفت تا با زمینه‌سازی برای رد صلاحیت رفسنجانی، هزینه‌ی رد صلاحیت او را که عمدتا محدود به شکاف‌های درونی حاکمیت است و بخش ناچیزی نیز به موقعیت سیاسی رژیم در جهان بر می‌گردد، کم‌تر سازد.

اما در حالی‌که تا پیش از حذف رفسنجانی، عده‌ای از جناح اصولگرایان بر وحدت کاندیداها تاکید می‌کردند، با حذف وی، ائتلاف‌ها و وحدت‌ها برچیده شد و عموم کاندیداها (به‌غیر از حداد عادل تا اینجای کار) از باقی ماندن در صحنه انتخابات تا به آخر سخن گفتند. حالا دیگر آن روی سکه “انتخابات” عیان می‌گشت. تبلیغات انتخاباتی آغاز شد و سخنان کاندیداها برای جلب افکار عمومی هر روز با زبانی تیزتر و تندتر دولت کنونی را زیر سوال برد، گویی همگان فراموش کرده بودند که همین چند روز پیش خامنه‌ای از فتح‌ها و پیروزی‌های درخشان حکومت در طی این سال‌ها سخن گفته و تنها مشکل را در “مقداری گرانی” دانسته بود. از همه‌چیز گفتند، از میلیاردها دلاری که در چین و هند بلوکه شده تا فساد و رشوه‌خواری که از حد گذشته است. از بحران در سیاست خارجی و حتا شکست سیاست‌های هسته‌ای تا سخنان پدری که سه فرزند خود را در جنگ از دست داده، اما اکنون در اثر نداری و بدبختی می‌خواهد دست به خودکشی بزند. در این میان تنها کسی که به‌جای نشان دادن چهره‌ی واقعی نظام اسلامی که سر تا پا تباهی و سیاهی‌ست، از اقتدار نظام و حرکت برای اقتدار هر چه بیشتر حکومت اسلامی در جهان سخن گفت، جلیلی بود یعنی کسی‌ که گویا قرار است نقش “احمدی‌نژاد دوم” را برای خامنه‌ای ایفا کند. همان کسی که باهنر نائب رئیس مجلس از احراز صلاحیت او در برابر حذف چهره‌هایی چون سعیدی‌کیا ابراز شگفتی کرد. پیام سخنان باهنر اما نه اعتراض به تایید صلاحیت جلیلی که بیش از هر چیز بیان نارضایتی طیف مهمی از اصول‌گرایان، از تلاشِ بخش قدرتمندی در حاکمیت است که از هم اکنون رییس‌جمهور آینده را برگزیده است. همان بخشی که احمدی‌نژاد را به ریاست‌جمهوری رسانده بود. حالا این طیف از اصول‌گرایان قدیمی هستند که با چسباندن جلیلی به احمدی‌نژاد و این که همین گروه با روی‌کار آوردن احمدی‌نژاد مسبب شرایط کنونی‌ست، صدای مخالفت خود را بلند کرده‌ و تلاش دارند تا سدی در برابر رسیدن جلیلی به این پست ایجاد کنند. نتیجه‌ی طبیعی این شرایط، تشدید تضادها و رقابت برای تصاحب قوه‌ی مجریه‌ است، جایی که پول و قدرت زیادی برای صاحبان آن به ارمغان می‌آورد. البته حکومت نیز به‌خوبی از نتایج این شکاف آگاه است و به همین منظور حتا مناظره‌های تلویزیونی را به ٣ مورد تقلیل داده و سعی کرد با گفت‌وگوهای یک جانبه، تبلیغات تلویزیونی را سرهم بیاورد و بدین ترتیب عطای گرم‌کردن بازار انتخاباتی را به لقایش بخشید.

اگر از سویی رقبای جلیلی با چسباندن وی به احمدی‌نژاد تلاش دارند تا روی کارآمدن وی را خطری برای نظام نشان دهند، حامیان جلیلی نیز تلاش می‌کنند تا با توجه به تمایل آشکار خامنه‌ای به وی با شعار حمایت از “خط مقاومت در برابر خط سازش”، رقبا را از میدان بدر کنند. برهمین اساس روزهای آینده اوج زورآزمایی گروه‌های مختلف اصول‌گرا در درون حاکمیت خواهد بود و بدیهی‌ست که هیچ‌کدام از این گروه‌ها با توجه به پشتوانه‌های قدرتمندی که در درون رژیم دارند، تا لحظه‌ی آخر امید خود را برای پیروزی در این زورآزمایی از دست نخواهند داد، به‌ویژه آن‌که خامنه‌ای به‌رغم تمایل آشکاری که به جلیلی دارد، سعی می‌کند به‌دلیل شرایط موجود، برخلاف سال ٨٨ به‌طور مستقیم وارد صحنه انتخابات نشود. انتخابات مجلس نهم نیز نمونه‌ای از این زورآزمایی‌ها بود که در نهایت برای اولین بار منجر به شکل‌گیری فراکسیون‌های مستقل اصولگرایان در مجلس نهم گردید. رقابتی که انتخابات مجلس در تهران را به دلیل وزنه‌ای که هر کدام از آن‌ها در درون حاکمیت داشتند، حتا به مرحله‌ی دوم کشاند. رقابتی که این‌بار با دخالت بیت رهبری در آن، قرار است به نفع جلیلی کاندید بیت‌رهبری پایان یابد.

اولین قربانی این دخالت، لنکرانی کاندید مورد نظر جبهه‌ی پایداری بود، جریانی که با رهبری مصباح یزدی، قبل از انتخابات مجلس نهم شکل گرفت و امروز یکی از فراکسیون‌های قدرتمند مجلس است. شورای نگهبان اما صلاحیت وی را رد کرد. لنکرانی نیز هنگامی که از رد صلاحیت خود خبردار شد، پیشدستی کرده و به نفع جلیلی کنار رفت. این در حالی بود که مصباح یزدی مرشد وی پیش از این همه‌ی تخم‌مرغ‌های خود را در سبد او ریخته بود و بسیاری از اعضای جبهه پایداری نیز به‌رغم نام‌نویسی جلیلی، از حمایت خود تا به آخر از لنکرانی تاکید کرده بودند. در نهایت نیز پس از دیدار جلیلی با مصباح، وی کاندیدای اصلح اعلام شد و به حمایت این جریان از جلیلی منجر گردید. اعلام حمایتی از موضع درماندگی و عجز و این همه برای این بود که در آینده جبهه پایداری نه ادعایی برای پیروزی در انتخابات داشته باشد و نه این‌گونه وانمود شود که جلیلی وامدار این جریان است. جلیلی برای نمایندگی مجلس به‌میدان نیامده بود، او کاندیدای ریاست‌جمهوری بود و قبای کاندیداتوری جبهه پایداری برای او کوچک.

بنابر این در اولین گام جبهه پایداری به نفع بیت رهبری از دور خارج گردید. اما در میان اصول‌گرایان، رقبای قدرتمند دیگری نیز وجود دارند که یکی از آن‌ها جریانی‌ست که در مجلس و در نقش فراکسیون “رهروان ولایت” دست بالا را دارد. فراکسیونی که اعضای آن بخشی به قالیباف و بخشی دیگر به ولایتی نظر دارند، همان دو نفری که پس از بحث و گفت‌وگوهای زیاد در این فراکسیون، قرار شد در نشست این فراکسیون از آن‌ها برای سخنرانی و گفت‌وگو دعوت به‌عمل آید، دو نفری که هر کدام به نمایندگی از گروه‌های گوناگون اصولگرا کاندیدای ریاست‌جمهوری شده‌اند. ولایتی از حمایت گروه‌های قدیمی‌تر اصول‌گرایان و از جمله موتلفه برخوردار است. ولایتی اگرچه همواره پیوندهای محکمی با خامنه‌ای داشته است، اما از سوی دیگر با طیفی از اصول‌گرایان که سخنگوی بخشی از بورژوازی هستند که از سیاست‌های خارجی و تحریم‌ها ضربه خورده و ناراضی هستند، روابط حسنه‌ای داشته و از لحاظ سیاسی به این گروه نزدیکی‌های زیادی دارد. و از بد روزگار همین موضوع است که شانس ولایتی برای رسیدن به پست ریاست‌جمهوری را کاهش داده است.

قالیباف اما نماینده‌ی بخش‌های جدیدتری از اصولگرایان است که در بسیاری از ارگان‌های حاکمیت از جمله سپاه نمایندگانی دارد. باهنر نائب رئیس مجلس، با اشاره به نامه خامنه‌ای به نیروهای نظامی در مورد عدم دخالت در انتخابات، از فعالیت بخشی از فرماندهان سپاه به نفع قالیباف خبر داده بود. تلاش برخی از رسانه‌های اصول‌گرا برای جا انداختن این موضوع که قالیباف در نظرخواهی‌ها پیشتاز است، چیزی نیست جز حمایت این طیف از قالیباف.

سایر کاندیداهای ریاست‌جمهوری نیز البته تنها برای گرم کردن بازار آمده‌اند و نه امیدی به کسب این مقام دارند و نه خودشان و یا حامیان ضعیف‌شان می‌توانند نقشی در درون حاکمیت برای تعیین رئیس‌جمهور  بازی کنند. اگر محسن رضایی قرار است نقش یک فرد مستقل را بازی کند و عارف و روحانی نماینده “اصلاح‌طلبان” در این بازی باشند، برای محمد غرضی تنها می‌توان نقش دلقک را در این نمایش قایل شد که نه ستاد دارد، نه کابینه و نه حتا برنامه. او با چهره و سخنان متفاوت‌اش البته قرار است با دلقک‌بازی‌های خود، تعدادی از مردم را به پای صندوق رای بکشاند.

در شرایط کنونی برای حکومت البته بهترین حالت، انتخاب رییس جمهور در همان مرحله‌ی اول و با اعلام رای بالا می‌باشد، بنابر این به‌طور طبیعی به احتمال زیاد جلیلی باید در همان مرحله‌ی اول به عنوان رئیس‌جمهور اعلام گردد، اگر انتخابات به مرحله‌ی دوم برسد بیش از آن که بیانگر خواست خامنه‌ای باشد، بیان‌گر وزن‌کشی دیگر جناح‌هاست که با تکیه بر قدرت خود تا لحظه‌ی آخر نیز حاضر به عقب‌نشینی نشدند و این البته خود یک ضعف بزرگ برای خامنه‌ای خواهد بود. او در شرایط کنونی رئیس‌جمهوری می‌خواهد که به ظاهر با رای بالا به این مقام “انتخاب” شده، تا بتواند آن را خوراک تبلیغاتی سال‌های بعد کند. همان‌گونه که در ارتباط با احمدی‌نژاد این کار صورت گرفت. اما آیا با روی کار آمدن رئیس‌جمهوری که در هماهنگی کامل با خامنه‌ای باشد، چشم‌اندازی برای برون رفتن از بحران برای رژیم وجود دارد؟!

مشکل بزرگ حاکمیت این است که اکنون نه شرایط ٨ سال پیش است و نه حتا جلیلی توانایی احمدی‌نژاد را دارد. واقعیت این است که احمدی‌نژاد به رغم تمام بلایایی که بر سر زحمتکشان شهر و روستا آورد، با شعارهای پوپولیستی و با استفاده از ناآگاهی عقب‌مانده‌ترین بخش‌های جامعه به‌ویژه در روستا، توانست بخشی از آن‌ها را به دنبال خود بکشاند. اما نه رژیم در شرایط ٨ سال قبل قرار دارد و نه احمدی‌نژادی که توانسته بود جریانی راه بیاندازد در شرایط کنونی تکرار شدنی است.

فراموش نکنیم که ٨ سال پیش احمدی‌نژاد نیز برای یکدست کردن حاکمیت به قدرت رسیده بود، اما دیدیم که تضادهای درونی حاکمیتی که مدعی بود امروز حکومت یک‌دست شده و هر سه قوه در دست اصولگرایان است به چه مرحله‌ای رسید که حتا با دوران خاتمی و مجلس ششم نیز غیرقابل مقایسه است. به‌گونه‌ای که در مجلس، رئیس‌جمهور و رئیس‌مجلس یکدیگر را علنا به دزدی و رشوه‌خواری متهم کردند. تضادها و تنش‌هایی که نتیجه‌ی شکست سیاست‌های حاکمیت و تشدید بحرانی‌‌ست که تمامی ارکان جامعه، از جمله ساختار سیاسی آن را فراگرفته بود و اکنون نیز ماجرا نه تنها عوض نشده که بحران‌های فراگیری که حاکمیت با آن درگیر است هر آینه تشدید نیز شده است. به‌همین دلیل و در نهایت تفاوتی در بین کاندیداها در این زمینه وجود نداشته و نخواهد داشت، چرا که همگی آن‌ها تنها مجریان سیاست‌های جاری خواهند بود. چه جلیلی رئیس‌جمهور شود چه قالیباف یا ولایتی، هیچ‌کدام از آن‌ها قادر به حل مشکلات جامعه نبوده و از همان فردای تحویل گرفتن پست ریاست‌جمهوری با معضلات و بحران‌های غیرقابل حلی روبرو خواهند بود که آن‌ها را به درگیری با دیگر ارگان‌های رژیم می‌کشاند. اما با توجه به حذف رفسنجانی و مشایی یک نتیجه‌ی دیگر نیز به‌ویژه در صورت ریاست‌جمهوری جلیلی بدست خواهد آمد و آن این‌که اگر مجلس و رسانه‌های حکومتی می‌توانستند تا دیروز معضلات جامعه را به گردن دولت احمدی‌نژاد بیاندازد و جناح‌های مختلف اصول‌گرا او را به تخطی از راه و روش گذشته محکوم کنند، با ریاست‌جمهوری جلیلی و یا حتا قالیباف و ولایتی، این خامنه‌ای است که هر چه بیشتر مسئول شکست سیاست‌ها و معضلات موجود جامعه (از جمله در درون جناح‌های حکومت و مقامات مذهبی) قلمداد شده و بدین ترتیب بیش از گذشته زیر سوال رفته و موقعیت‌اش دچار تزلزل می‌شود.

نگاهی به انتخابات ریاست‌جمهوری از دوره اول تاکنون، نشان می‌دهد که چه تاثیری بحران‌ها و شکست‌های سیاسی رژیم و انعکاس آن در تضادهای درونی، در کم‌وکیف برگزاری انتخابات و روند آن داشته است که انتخابات سال ٨٨ اوج آن بود. انتخابات سال ٩٢ اما دیگر نمی‌تواند تکرار انتخابات گذشته باشد و برای همین بیش از همیشه به یک نمایش مضحک تبدیل شده است. اگر جمهوری اسلامی در سال ٧۶ هنوز این توان را داشت تا میان دو جناح اصلاح‌طلب و محافظه‌کار نمایش انتخاباتی برگزار کرده و مردم را با این بازی‌ها به انتخابات بکشاند، امروز حتا مجبور است رفسنجانی را که سوابقی چون ریاست مجلس، نماینده تام‌الاختیار خمینی در جنگ، ریاست‌جمهوری، ریاست مجلس خبرگان و بالاخره ریاست مجمع تشخیص مصلحت را یدک می‌کشد، رد صلاحیت کند. اگر چنین است، تنها یک دلیل می‌توان برای آن آورد و آن بن‌بست سیاسی رژیم است، رژیمی که تنها مشت آهنین برای‌اش باقی مانده است و البته همین مشت آهنین است که به بحران در سیاست خارجی نیاز دارد و باز همین مشت آهنین است که در قامت رئیس‌جمهور تنها فرمانبُردار می‌طلبد.

برای توده‌های مردم اما هیچ فرقی نخواهد کرد. جمهوری اسلامی همان خواهد ماند با همان بحران‌ها و زندگی بر همان مدار خواهد چرخید که امروز می‌چرخد، با همه‌ی آن فلاکت‌ها. اکنون این نیاز به انقلاب است که مبرم‌تر از همیشه به عنوان یگانه راه رهایی کارگران و زحمتکشان و نقطه پایان گذاشتن بر همه‌ی آن دردها و رنج‌ها، در همه‌جا خود را نشان می‌دهد.

نشریه کار شماره ۶۴۶ در فرمت پی دی اف

“انتخابات” و شکست

ناآگاهی برخاسته از باورهای دینی همواره یکی از سرمنشأهای مهم اسارت مردم یک کشور در چنگال طبقات حاکم ستم‌گر بوده و خواهد بود. ۳۴ سال است که توده‌های مردم ایران، تاوان ناآگاهی و باورهای دینی خود را پس می‌دهند.

به جز یک باور کور به مذهب، چگونه ممکن بود مردمی که برای رهایی از شر ستم‌گری‌های رژیم سلطنتی به انقلاب روی آورده بودند، به یک دار و دسته مرتجع که در رأس آن‌ها یک شارلاتان عوام‌فریب، سمبل تاریک‌اندیشی قرون وسطایی به نام خمینی قرار گرفته بود، اعتماد کنند، در یک کلاه‌برداری بزرگ هیات حاکمه به نام رفراندوم، چشم‌بسته به “جمهوری اسلامی آری یا نه؟” رأی ‌دهند و سند اسارت‌شان را با دست خود امضا کنند.

باید اذعان کرد وقتی که اکثریت بزرگ مردم یک کشور، فریب یک شارلاتان را می‌خورند و نه با زور سرنیزه ستم‌گران، بلکه با دست خود، سند اسارت شان را امضا می‌کنند، نشان می‌دهد که نقصی بزرگ در خود این مردم وجود دارد و این نقص در میان مردم ایران، ناآگاهی عجین شده با خرافات مذهبی‌ بود. شکی نیست که این طبقات حاکم ستم‌گر بوده‌اند که با اختناق و استبداد و اشاعه سموم خرافات مذهبی، مردم را در جهل، انقیاد و غرق در خرافات نگه داشته‌اند، اما در این واقعیت تغییری ایجاد نمی‌کند که ناآگاهی برخاسته از خرافات مذهبی باعث گردید که مردم ایران با اعتماد به سمبل تاریک‌اندیشی و خرافات، به پای صندوق رأی‌گیری بروند و چشم‌بسته به جمهوری اسلامی رأی دهند و اولین تجربه انتخاباتی‌شان را در پی سرنگونی رژیم سلطنتی با یک شکست بزرگ از سر بگذرانند. شکستی که هر بار با شرکت‌شان در انتخابات با شکست‌های دیگری همراه بود.

ناگفته روشن است که وقتی اکثریت مردم در یک چنین سطحی از ناآگاهی قرار دارند که خرافات مذهبی تعیین‌کننده و راهنمای عمل سیاسی آن‌ها باشد، نتوانند این واقعیت را درک کنند که یگانه وظیفه و رسالتی که خمینی و جمهوری اسلامی داشتند، سرکوب و در هم شکستن انقلاب آن‌ها و به عقب راندن توده مردم به جایگاهی در تمام سطوح، پایین‌تر از دوران رژیم شاه بود.

اما زندگی سیاسی پرتکاپوی آن دوران که بازتاب ادامه‌ی حیات انقلاب بود، به سرعت توهمات ناشی از زودباوری و خرافات مذهبی را در هم می‌شکست و توده‌های زحمتکشی که در تجربه‌ی زندگی سیاسی آگاه می‌شدند، به چنان تهدیدی علیه ارتجاع حاکم تبدیل شدند که رژیم به سرکوب و کشتار گسترده و وحشیانه‌ای در سال ۶۰ روی آورد تا بتواند اختناق و استبدادی را که نظیر آن را مردم ایران لااقل در طول یک قرن گذشته ندیده بودند، حاکم سازد.

پس از این کشتار و اختناق وحشتناک و بحران‌ها و شورش‌های اواخر دهه‌ی ۶۰، چنین به نظر می‌رسید که باید برای عقب‌مانده‌ترین بخش مردم نیز روشن شده باشد که خمینی که بود؟ جمهوری اسلامی چیست و در پی انجام کدام اهداف و مقاصد بر ایران حاکم شده است. چرا که تجربه قاعدتاً بزرگ‌ترین آموزگار است و هیچ تبلیغ و ترویجی نمی‌تواند هم‌چون تجربه زندگی سیاسی به توده‌های مردم آموزش دهد و آنها را آگاه سازد. پس از چه روست که بار دیگر در ۲ خرداد  سال ۱۳۶۷، اکثریتی از مردم به پای صندوق رأی می‌روند تا شکستی دیگر بر شکست‌های خود بیافزایند.

مگر جمهوری اسلامی در طول نزدیک به دو دهه از استقرار خود به عریان‌ترین شکل ممکن نشان نداده بود که جز محکم‌تر کردن بندهای اسارت مردم از طریق تشدید سرکوب و اختناق رسالتی ندارد؟ مگر آشکار نکرده بود که به عنوان یک دولت دینی دشمن آشتی‌ناپذیر آزادی‌ست؟

مگر پوشیده مانده بود که انتخابات چیزی جز یک نمایش مضحک برای جابه‌جایی مهره‌های دستگاه استبداد در رأس پست ریاست جمهوری و ابزاری برای فریب و تحمیق توده مردم نیست؟ مردم چه انتظاری از خاتمی، این شاگرد وفادار خمینی و دولت دینی استبدادی داشتند؟

جمهوری اسلامی در اواخر دهه‌ی ۶۰ و اوایل دهه‌ی ۷۰ با بحرانی جدی مواجه شده بود. سیاست اقتصادی نئولیبرال رفسنجانی به شکست انجامیده بود. این سیاست منجر به فقر کمرشکن اکثریت مردم ایران و شکاف عمیق فقر و ثروت شده بود، نارضایتی کارگران و زحمتکشان به نقطه‌ای رسید که شورش‌های توده‌ای، مناطق وسیعی از ایران را فراگرفت. از طرف دیگر، فشار ناشی از اختناق و سرکوب، منجر به نارضایتی و اعتراض روزافزون به ویژه در میان جوانان شده بود. تحت یک چنین شرایطی‌ست که رژیم برای کنترل و مهار اوضاع به تاکتیک جدیدی روی می‌آورد و جناحی از رژیم عهده‌دار این وظیفه می‌گردد که با شعار آزادی و عدالت و ظاهراً نفی و مقابله با سیاست اقتصادی رفسنجانی، بحران موجود را حل، نارضایتی را مهار و رژیم را از بن‌بست نجات دهد.

نتیجه اما همان‌گونه که می‌دانیم شکست این تاکتیک رژیم بود. نه فقط به علت حدت تضادها و ماهیت و خصلت فوق ارتجاعی جمهوری اسلامی، جناح موسوم به اصلاح‌طلب، نتوانست حتا تعدیل و تخفیفی در اختناق حاکم پدید‌آورد، بلکه در عرصه اقتصادی نیز راه دیگری جز ادامه سیاست اقتصادی شکست‌خورده رفسنجانی در برابر خود ندید. رکود مزمن، تورم دورقمی، افزایش میلیونی بیکاران، وضعیت مادی و معیشتی کارگران را وخیم‌تر کرد. لذا تضادها تشدید و راهی برای خروج رژیم از بن‌بست و کنترل نارضایتی با توسل به تاکتیک اصلاح‌طلبی یافت نشد. جناح موسوم به اصلاح‌طلب نمی‌توانست بحران را حل و نارضایتی را مهار کند چرا که اولاً، راه حلی برای بحران اقتصادی و تعدیل و تخفیف تضادهایی که این بحران را پدید آورده بودند، نداشت. این که پس از گذشت مدتی بلاتکلیفی، خاتمی سرانجام ادامه سیاست رفسنجانی را در پیش گرفت، در همین واقعیت قرار داشت. ثانیاً، جریان موسوم به اصلاح‌طلب قادر نبود حتا تعدیلی ناچیز در اختناق و سلب آزادی‌های مردم پدید آورد و لااقل به مطالبه قشرهای معینی پاسخ دهد، چرا که اساساً حتا آزادی بسیار محدود هم در چارچوب دولت دینی ممکن نیست. دولت دینی نفی آزادی‌ست و مسئله دیگر این که حتا آزادی بسیار محدود هم سریعاً به تهدیدی علیه موجودیت دولت دینی تبدیل می‌گردد و تضاد توده مردم را با رژیم استبدادی حاکم به جای تخفیف تشدید می‌کند و در عمل نیز چنین شد.

با این اوصاف و تجربه مردم از دو دهه‌ی حاکمیت رژیم ستم‌گر جمهوری اسلامی، علت چه بود که تب اصلاح‌طلبی جامعه ایران را فرا گرفت و اکثریت مردم به پای صندوق رأی رفتند؟ چیزی نبود، جز توهمی که شکست دیگری را به مردم ایران تحمیل می‌کرد. این توهم البته از نوع خالص مذهبی آن که در فروردین ۵۸ مردم را چشم بسته به پای صندوق رأی‌گیری کشاند، نبود. تب اصلاح‌طلبی در ظاهر شورشی علیه نظمی جلوه می‌کرد که نماد آن ناطق نوری در آن انتخابات بود. با این وجود چیزی جز این توهم نبود که دولت دینی می‌تواند با آزادی مردم سر سازش داشته باشد. البته عنصر غالب در این توهم نه باورهای خرافی مذهبی که هنوز هم کم نبود، بلکه بی‌تجربه‌گی سیاسی میلیون‌ها جوانی بود که خواهان تغییر و آزادی بودند، اما فاقد هرگونه تجربه سیاسی. آنها در یک دوران بی‌تحرکی سیاسی پس از سال ۶۰ پرورش یافته بودند و از همین‌رو نتوانسته بودند کم‌ترین تجربه سیاسی را به دست آوردند. اما از آن‌جایی که توهمی به آسمان نداشتند، بلکه توهمی زمینی بود، به فوریت توهمات آن‌ها درهم شکست و به قیام دانشجویی ۱۸ تیر ۷۸ انجامید  که یکی از افتخارات مبارزاتی جنبش دانشجویی و توده‌های مردم ایران علیه نظم بیدادگر حاکم است. این قیام توسط اوباش بسیجی، پاسداران و پلیس با فرمان “اصلاح‌طلبان” سرکوب و دانشجویان به خاک و خون کشیده شدند. مردم ایران بار دیگر بهای سنگینی برای توهم ناشی از زودباوری خود پرداختند. پیامد این شکست برای توده‌های مردم، تشدید سرکوب و اختناق و فقر و فلاکت عظیم‌تری بود که در دوران احمدی‌نژاد نصیب آن‌ها شد.

اما گویا لااقل برای بخشی از مردم، هنوز نتایج فاجعه‌بار شکست‌های سنگین ناشی از شرکت در برخی از انتخابات فرمایشی رژیم کافی نبود و می‌بایستی سه باره شکست و عواقب آن را متحمل شوند.

در سال ۸۸، جریان موسوم به اصلاح‌طلب بار دیگر با وعده‌های پوشالی موسوی و کروبی به مردم، در واقع اما برای باز پس گرفتن منافع و امتیازات اقتصادی و سیاسی گذشته خود از جناح رقیب، وارد صحنه شد. پس از شکست خاتمی و سیاست‌های آن، بی هیچ تردیدی روشن بود که اوضاع جمهوری اسلامی دیگر در وضعیتی نیست تا “اصلاح‌طلبان” بتوانند مواضع پیشین خود را دوباره به دست آوردند. جمهوری اسلامی و جناح قدرتمند آن تحت رهبری خامنه‌ای به این نتیجه رسیده بودند که برای حفظ جمهوری اسلامی و منافع طبقه حاکم، فقط یک راه در مقابل آن‌ها قرار دارد و آن تشدید سرکوب و اختناق است.

بنابراین هیچ چشم‌اندازی برای قدرت‌گیری مجدد جناح موسوم به اصلاح‌طلب و حتا گرایشی از نمونه رفسنجانی وجود نداشت. با این وجود آن‌ها به خاطر منافع اقتصادی و سیاسی خود و با این محاسبه که بحران‌های متعدد رژیم و نارضایتی عمومی می‌تواند بار دیگر آن‌ها را به جایگاه پیشین بازگرداند، وارد رقابت و درگیری با جناح رقیب خود شدند. برای بخش بزرگی از توده‌های کارگر و زحمتکش روشن بود که این رقابت بر سر منافع اقتصادی و سیاسی دو گروه مرتجع است. از این روست که از کل جمعیت ۷۲ میلیونی که به طور واقعی بین ۵۶ تا ۵۸ میلیون حائزین حق رأی بودند، بیش از ۲۰ میلیون تن از مردم ایران در این خمیه‌شب‌بازی انتخاباتی شرکت نکردند. طرفداران خامنه‌ای آرای خود را سوای تقلب‌های مرسوم از میان روستاییان و برخی شهرهای کوچک و سنتی جمع‌آوری کردند، اما نماینده اصلاح‌طلبان عمدتاً از مناطق مرفه‌تر چند شهر بزرگ و گروه‌هایی از دانشجویان و روشنفکرانی که افق دید آن‌ها فراتر از محدوده‌های جمهوری اسلامی نیست. از این جهت نیز شکست آن‌ها آشکار بود. چون تکیه‌گاه آن‌ها اساساً بر قشر خرده‌بورژوازی مرفهی قرار گرفته است که در دوران جمهوری اسلامی جمعیت آن‌ها رشد کرده و بنا به وضعیت طبقاتی‌شان خواهان تحولات انقلابی در ایران نیستند، بلکه فقط خواهان آزادی‌های فردی و در محدوده تنگی، سیاسی در چارچوب نظم موجود هستند. با این همه باید گفت که بخشی از رأی‌دهندگان موسوی مردمی بودند که از روی توهم و ناآگاهی به او رأی دادند و به یک عبارت، مردمی که از حیث آگاهی، در سطح ۲ خرداد سال ۷۶ باقی مانده‌اند. اما آن‌چه که در جریان این “انتخابات” اوج افلاس و ورشکستگی “اصلاح‌طلبی” را در ایران جار زد، توسل آن‌ها و طرفداران‌شان به نشانه‌های خرافات مذهبی در تبلیغات بود. پرچم سبز محمدی، شعارهای یا حسین- میر حسین، یا زهرا، و الله اکبر، حالا شعارهای خیابانی و شبانه اوباش حزب‌الله نبود، بلکه شعار تحصیل‌کرده‌های “مدرن” طرفدار اصلاح‌طلبان پاسدار دولت دینی بود. هنگامی هم که نبرد واقعی آغاز گردید و مردم و جوانان انقلابی که هدف‌شان سرنگونی جمهوری اسلامی بود با شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر جمهوری اسلامی به نهادهای سرکوب رژیم یورش بردند، آن‌ها به خانه‌های خود بازگشتند و شبانه شعار الله اکبر سر دادند و رهبران اصلاح‌طلب آن‌ها با شعار “جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم‌تر و نه بیش‌تر” مبارزه انقلابی مردم را محکوم کردند.

اما نبرد جوانان انقلابی چندین ماه ادامه یافت نبردی که سمبل‌های افتخارآفرین آن، از نمونه ندا آقا سلطان بودند که تحریم را با جنگ خیابانی پیوند زدند و در راه هدف بزرگ‌ آزادیخواهانه و برابری‌طلبانه خود جان باختند.

به استثنای این مبارزه، تمام ماجرای انتخابات سال ۸۸ برای همه کسانی که در سازماندهی و حضور در آن نقش داشتند، شکست بود. خامنه‌ای با بزرگ‌ترین رسوایی، بی‌اعتباری و شکست تمام دوران زندگی‌اش روبرو شد. احمدی‌نژاد ظاهراً پیروز خیمه‌شب‌بازی، اکنون شکست خورده و مفلوک در حال ترک دوران ریاست جمهوری‌اش می‌باشد. “اصلاح‌طلبان” شکستی سنگین‌تر از دوره گذشته متحمل شدند، آنها گروهی حتا از متوهمین به اصلاح دولت دینی را از دست دادند و عجالتاً دیگر شانسی برای بازگشتن به قدرت ندارند. جمهوری اسلامی‌ در چنان بن‌بستی گرفتار شد که دیگر باید به نحوی خود را از شر برگزاری “انتخابات ریاست جمهوری” خلاص کند. در واقعیت، هم اکنون چنین کرده است. فقط این مانده است که نام و مراسم آن را نیز حذف نماید.

خیمه‌شب بازی سال ۸۸ هم‌چنین برای آن‌هایی که از شکست‌های گذشته چیزی نیاموختند نیز، شکستی دیگر بود. آن‌هایی که به مرتجعی به نام احمدی‌نژاد رأی دادند، نتیجه آن را در تشدید اختناق و سرکوب و افزایش فقر و بدبختی دیدند و آن‌هایی که به موسوی و کروبی رأی دادند، آن‌ها هم چیزی جز تشدید اختناق و سرکوب عایدشان نشد.

تمام این تجارب از روزی که باورهای مذهبی کور، مردم را در فروردین ۵۸ برای امضای سند اسارت خود، به پای صندوق رأی کشاند، تا خیمه‌شب بازی انتخاباتی سال ۸۸، باید به عموم توده‌های زحمتکش مردم ایران آموخته باشد که فقط یک راه برای نجات از استبداد ، نابرابری فقر و بدبختی که دامن‌گیر عموم توده‌های کارگر و زحمتکش شده است، وجود دارد. نبرد برای سرنگونی و برانداختن جمهوری اسلامی‌ و استقرار نظمی که این بار خود توده‌های کارگر و زحمتکش حاکمیت آن را در دست گرفته باشند. تمام شرایط عینی برای سرنگونی جمهوری اسلامی فراهم است. بحران‌های عمیق و همه‌جانبه، تضادهای لاینحل و به شدت حاد، شکست تمام سیاست‌های رژیم و نارضایتی گسترده عموم توده‌های مردم از وضعیت فاجعه‌بار موجود، همگی دال بر این واقعیت‌اند. جمهوری اسلامی به هر شکلی که خیمه‌شب بازی انتخاباتی جدید خود را در خرداد ماه برگزار کند، نتیجه برای مردم ایران یکسان خواهد بود.

تشدید اختناق و سرکوب، گسترش فقر، بیکاری و گرسنگی، تمام آن چیزی‌ست که بقای جمهوری اسلامی نصیب توده‌های زحمتکش مردم ایران خواهد کرد. مردمی که می‌خواهند از اسارت و بندگی، اختناق و استبداد، بی‌حقوقی، نابرابری، فقر و گرسنگی نجات پیدا کنند، چاره دیگری جز انقلاب ندارند.

نشریه کار شماره ۶۴۶ در فرمت پی دی اف

سرنوشت مردم سوریه در چنگال قدرت های امپریالیست جهان

از نخستین روزهای خیزش اعتراضی توده های مردم سوریه که در ماه مارس ٢٠١۱ شکل گرفت، تا کنون بیش از دو سال گذشته است. طی این مدت روند جنبش مبارزاتی توده های مردم سوریه با تحولات و دگرگونی های متفاوتی همراه بوده است.

اجتماعات اعتراضی و ده ها هزار نفری توده های مردم در تظاهرات خیابانی از جمله مشخصه های بارز این جنبش در ماه های نخستین آن بود. توده های مردم سوریه که با خواست آزادی و کسب مطالبات دمکراتیک به خیابان ها ریختند، از همان آغاز با سرکوب بی رحمانه  نیروهای دولتی مواجه شدند. بر اساس آمار نهادهای بین المللی تعداد کسانی که طی دو سال گذشته توسط ارتش سوریه و دیگر نیروهای تحت نفوذ دولت بشار اسد کشته شده اند، بیش از٧٠ هزار نفر گزارش شده است.

در پی گسترش مبارزات خیابانی، سرکوب و کشتار  بی رحمانه معترضین در دستور کار ارتش و نیروهای امنیتی سوریه قرار گرفت. وضعیت موجود، عملا شرایط شکل گیری گروه های مسلح مخالف دولت بشار اسد را فراهم ساخت. گروه های مسلحی که با پیوستن تعدادی از افسران و نیروهای جدا شده از ارتش سوریه به آنها، بعدا تحت عنوان “ارتش آزاد سوریه” اعلام موجودیت کردند.

کشتار بی رحمانه توده های مردم سوریه از یک طرف و شکل گیری گروه های مسلح تحت عنوان “ارتش آزاد سوریه” عملا باعث کم رنگ شدن حضور مبارزاتی مردم سوریه در اشکال خیابانی و توده ای آن شد. با حذف تدریجی مبارزات عمومی مردم در خیابان ها، جنبش انقلابی مردم سوریه نیز وارد مرحله تازه ای شد. مرحله ای که با گذشت زمان و با شکل گیری و نفوذ گروه های مسلح افراطی از قبیل القاعده و جبهه النصرت در “ارتش آزاد سوریه” عملا زمینه های دخالت قدرت های بزرگ جهانی را در فرایند تحولات سوریه فراهم ساخت.

به رغم اینکه از همان نخستین روزهای شکل گیری جنبش اعتراضی مردم سوریه، یک صف بندی جهانی نیز بر له و علیه دولت بشار اسد شکل گرفته بود، اما با تشکیل “ارتش آزاد سوریه” سایه روشن های این صف بندی جهانی کنار زده شد و دولت های موافق و مخالف بشار اسد موضع خود را نسبت به تحولات سوریه به روشنی اعلام کردند. در یک طرف این معادله جهانی، روسیه، چین و جمهوری اسلامی به عنوان حامیان اصلی حکومت سوریه ظاهر شدند و در طرف دیگر آن، آمریکا، اتحادیه اروپا، ترکیه همراه با اکثریت کشورهای عربی در صف مخالفین بشار اسد صف آرایی کردند.

در ادامه روند موجود، چند کنفرانس عمومی تحت عنوان “دوستان مردم سوریه” در ترکیه سازماندهی شد. کرسی نمایندگی دولت سوریه در اتحادیه عرب به مخالفین اسد واگذار گردید و مجمع عمومی سازمان ملل نیز چند قطعنامه در محکومیت حکومت سوریه صادر کرد. طی همین مدت، آمریکا و متحدان اروپایی آن نیز حداقل دو بار تلاش کردند تا از طریق شورای امنیت سازمان ملل زمینه های اقدامات نظامی علیه دولت بشار اسد را مهیا سازند، اما هر بار با وتوی دولت روسیه مواجه شدند.

علاوه بر تحولات فوق الذکر، حوادث چند ماه گذشته از قبیل کاربرد سلاح شیمیایی در سوریه، بمباران پاره ای از اهداف نظامی سوریه توسط دولت اسراییل و انجام چندین فقره عملیات انتحاری در مناطق مرزی ترکیه با سوریه نیز شرایط کاملا جدیدی را برای طرفین نزاع در عرصه جهانی رقم زده است. شرایطی که عملا  زمینه های همراهی قدرت های بزرگ جهانی از جمله آمریکا و روسیه را جهت یک مصالحه برای برون رفت از بحران سوریه فراهم ساخته است.

همجواری سوریه با اسراییل، تاثیر تحولات سوریه بر منطقه، نفوذ گروه های اسلامی و افراطی القاعده و جبهه النصرت در “ارتش آزاد سوریه” و نیز حق وتوی روسیه در شورای امنیت سازمان ملل عملا باراک اوباما را بر آن داشته تا از سیاست دخالت نظامی یک جانبه به نفع “ارتش آزاد سوریه” در مسیر براندازی حکومت بشار اسد پرهیز کند. در واقع، دولت آمریکا که تا پیش از این، کاربرد سلاح شیمیایی در سوریه را به عنوان خط قرمز خود و وقوع چنین اتفاقی را زمینه ای برای اقدام نظامی آمریکا در سوریه اعلام کرده بود، در عمل مصالحه با روسیه را نسبت به رو در رویی این کشور با خود ترجیح داده است.

روسیه نیز با توجه به مجموعه تحولات داخل سوریه و نیز با توجه به تغییر تدریجی توازن قوا به نفع نیروهای اپوزسیون حکومت سوریه در عرصه های داخلی و خارجی، نه تنها امید خود را نسبت به ادامه کاری دولت بشار اسد از دست داده است، بلکه مجموعه شرایط حاکم بر سوریه، روسیه را نیز به این باور رسانده که حکومت بشار اسد رفتنی است. برای روسیه که با تحولات مصر، لیبی و تونس بخشی از منافع استراتژیک خود در این مناطق را از دست داده است، دیگر پذیرفتنی نیست که از منافع سرشار خود در سوریه نیز به سادگی بگذرد و آنرا دو دستی تقدیم دولت آمریکا نماید. خصوصا نفوذ و قدرت گیری جریان های اسلامی افراطی از قبیل القاعده و جبهه النصرت در ارتش آزاد سوریه نگرانی مشترک هر دو قدرت جهانی است. لذا، مجموعه شرایط موجود، آمریکا و روسیه را بر آن داشته تا به ظاهر در لباس “خیرخواهی” و “انسان دوستانه” برای جلوگیری از کشتار بیشر مردم سوریه، اما در عمل برای حفظ منافع خود به سیاست مصالحه و همگامی در مسیر تحولات آتی سوریه حرکت کنند.

سازماندهی کنفرانس ژنو ٢ از جمله اقدامات مشترک آمریکا و روسیه در مورد تحولات آتی سوریه است. خبر برگزاری کنفرانس ژنو ٢ که آمریکا و روسیه به طور “دوجانبه” و “محرمانه” بر سر مفاد اصلی آن به توافق رسیده اند نخستین بار توسط خبرگزاری رویترز در روز سه شنبه ۱٧ اردیبهشت  ۱٣٩٢ منتشر شد. یک روز بعد از انتشار این خبر، وزیر خارجه روسیه نسبت به “سری” و “محرمانه” بودن آن واکنش نشان داد. سرگئی لاوروف در مصاحبه با شبکه خبری البیان هرگونه ادعای “محرمانه” بودن توافقات میان روسیه و آمریکا را تکذیب کرد. وزیر خارجه روسیه بی آنکه اشاره ای به مفاد توافق مورد نظر روسیه و آمریکا داشته باشد، بر پایبندی روسیه به “اصول” توافق شده با آمریکا تاکید کرد. لاوروف همچنین برگزاری کنفرانس جهانی ژنو ٢ را در ماه ژوئن وعده داد.

اما در روزهای بعد، جزئیات این توافق “محرمانه” توسط خبرگزاری ها و به نقل از “منابع آمریکایی آگاه” در سطح وسیعی بازتاب بیرونی یافت. ایسنا به نقل از پایگاه اینترنتی آسیا ضمن اعلام توافق محرمانه دولت های آمریکا و روسیه بر سر راهکاری مشترک جهت حل و فصل بحران سوریه، از مفاد اصلی این توافق خبر داد. به گزارش پایگاه اینترنتی آسیا، توافق محرمانه آمریکا و روسیه شامل ٤ بند اصلی است. بند اول، پایان درگیری میان ارتش آزاد و ارتش سوریه. بند دوم، مشخص شدن زمانبندی برای آغاز مذاکره میان طرفین درگیر سوری و تعیین مناف طلاس به عنوان فرمانده عالی ارتش آزاد. بند سوم، پاکسازی گروه های تندرو از جمله جبهه النصرت و گردان آزادگان شام به دست مناف طلاس و ارتش آزاد و فراهم کردن زمینه فعالیت ارتش آزاد در مناطقی که خطوط تماس نامیده می شود و بند چهارم، تحویل ریاست شورای عالی نظامی به مناف طلاس و تشکیل هیاتی نظامی برای مذاکره با چهره های سیاسی مخالفان برای تشکیل دولت ائتلافی است. در همین گزارش به نقل از مقامات آمریکایی تاکید شده است، که مذاکره با گروه های سوری تحت نظارت آمریکا و روسیه و با مشارکت برخی کشورهای جهان در کنفرانس بین المللی ژنو در باره سوریه شکل جدی به خود می گیرد.

کنفرانس ژنو ٢ به نوعی ادامه کاری کنفرانس ژنو ١ است. کنفرانسی که به ابتکار دولت های بزرگ جهانی از جمله آمریکا و روسیه در ژوئن ٢٠١٢ تشکیل شد. کنفرانس ژنو ١ جهت بررسی تعیین دولت انتقالی در سوریه به توافقاتی هم دست یافت، اما در عمل با شکست مواجه شد. حال با گذشت یک سال و به نسبت بحرانی تر شدن اوضاع سوریه به رغم وجود پاره ای اختلافات جزئی در پیشبرد اجرای کنفرانس ژنو ٢ به نظر می رسد مصالحه و توافق اصلی میان آمریکا و روسیه بر سر تشکیل دولت ائتلافی و جابجایی انتقال قدرت از بشار اسد به ائتلاف ملی مخالفان سوریه تحقق یافته است.

حضور جمهوری اسلامی در این کنفرانس و نیز سرنوشت بشار اسد در دولت ائتلافی از جمله موارد اختلاف میان روسیه با آمریکا و اتحادیه اروپا است. در کنفرانس ژنو ۱ نیز، به دلیل مخالفت آمریکا جمهوری اسلامی عملا از حضور در آن باز ماند. اگر چه اینبار نیز آمریکا و اتحادیه اروپا مخالف حضور جمهوری اسلامی در کنفرانس ژنو هستند، اما به نظر می آید که مورد فوق اهمیت سیاسی تعیین کننده ای برای طرفین ندارد. جمهوری اسلامی به دلیل موقعیت شکننده ای که هم اکنون در عرصه داخلی و بین المللی دارد، فاقد ایفای یک نقش سیاسی و دیپلماتیک تاثیر گزار در مناسبات میان قدرت های جهانی است. نقش جمهوری اسلامی صرفا در حد همان انتقال تعدادی از نیروهای سپاه قدس، کمک های مالی و نظامی به دولت سوریه خلاصه می شود.

اما موضوع حضور یا عدم حضور بشار اسد در دولت انتقالی از جمله مسائلی حاشیه ای است که آمریکا و روسیه در صدد هستند تا با حضور نمایندگان دولت سوریه و نمایندگان ائتلاف ملی مخالفان سوریه در کنفرانس ژنو ٢  بتوانند با رفع این معضل به حل بحران سوریه دست یابند.

به رغم اینکه طی هفته گذشته یک جنگ تمام عیار در منطقه سوق الجیشی القصیر میان ارتش سوریه و مخالفان دولت بشار جریان داشته است، اما طی روزهای گذشته همه نگاه ها به سمت برگزاری کنفرانس ژنو ٢ و چگونگی روند توافق پنهانی آمریکا و روسیه در حل بحران سوریه متمرکز شده است.

تا کنون مفاد چهار گانه توافق دوجانبه آمریکا و روسیه با استقبال شدید اتحادیه اروپا، اخضر ابراهیمی فرستاده سازمان ملل و اتحادیه عرب در امور سوریه، ترکیه و اکثر کشورهای عربی مواجه شده است.

به رغم اعلام آمادگی دولت بشار اسد جهت حضور در کنفرانس ژنو، مخالفان حکومت سوریه اعلام کرده اند که در صورت حضور نمایندگان بشار اسد، آنان در این کنفرانس شرکت نخواهند کرد. با این همه به نظر می رسد رایزنی آمریکا، روسیه و پاره ای از کشورهای عربی می تواند این معضل را از پیش پای کنفرانس ژنو ٢ بردارد.

آنچه تا کنون در پس توافقات میان آمریکا و روسیه آشکار شده است در محاق رفتن مطالبات آزادی خواهانه و دمکراتیک توده های مردم سوریه است. توده هایی که بیش از دو سال پیش برای دست یابی به آزادی، برابری و خواست های دمکراتیک شان با تجمعات ده ها هزار نفری به خیابان ها ریختند، برای رهایی از شر حکومت خودکامه بشار اسد به مبارزه برخاستند، کشتار شدند و اینک پس از دو سال سرنوشت خیزش مبارزاتی شان توسط قدرت های بزرگ جهانی رقم می خورد. قدرت هایی که از بالای سر توده های مردم سوریه برای آنان تصمیم می گیرند.

آنچه مسلم است این پایان راه برای مبارزات توده های مردم سوریه نیست. توده های مردم سوریه بر این امر واقف هستند که منافع و مطالبات شان هرگز در پی توافقات بزرگ قدرت های جهانی تحقق نخواهد یاقت. در وضعیت فعلی آنان باید بر این امید باشند تا در فرصتی دیگرانقلاب خود را ازسرگیرند و با کوتاه کردن دست مرتجعین داخلی و قدرت های بزرگ جهانی، خود سرنوشت آتی شان را رقم زنند.

نشریه کار شماره ۶۴۶ در فرمت پی دی اف

یک اعتصاب کم نظیر چهار ماهه و دلایل شکستش

مقدمه

مبارزات طبقه ی کارگر برگ های زرین فراوانی در تاریخ یک صد و پنجاه ساله ی اخیر جامعه ی بشری بر جای گذاشته است. بی همتایی تجربه ی کمون پاریس از ١٨ مارس ١٨٧١ تا ۲۸ مه ١۸٧١ چنان است که کارگران هنوز از شیوه های کموناردها بهره می جویند. درخشش کمون پاریس فقط به این خاطر نیست که برتری روش های مبارزاتی از قبیل مجامع عمومی، قابل عزل بودن نمایندگان در هر لحظه و پذیرفتن آزادی ها، بدون هر پیشوند و پسوندی را به همگان نشان داد، بلکه به این خاطر است که ثابت نمود که مبارزه ی طبقه ی کارگر می تواند دارای زوایا و دیدگاه های متکثر و چندگانه باشد و به حرکت خود ادامه دهد. این چنین کمون پاریس نشان داد که کارگران مجبور نیستند دارای نظر واحدی باشند تا بتوانند برای یک هدف که آزادی سیاسی و فرهنگی و برابری اجتماعی و اقتصادی ست، مبارزه کنند. کمون پاریس شگفت آورانه یگانگی تکثرپذیری آزادی خواهی و برابری طلبی طبقه ی کارگر را به منصه ظهور رساند و به جهانیان این پیام را داد که کارگران آزادی و برابری را برای همه می خواهند، همه ی آنانی که مخالف استبداد و استثمار هستند و حاضرند برای آن مبارزه نمایند.

پیش و پس از کمون پاریس تا امروز، طبقه ی کارگر حتا یک روز از مبارزه برضد دشمن طبقاتی اش که طبقه ی سرمایه دار و دولت های حامی آن است دست نکشیده و گاهی به مبارزاتی بس طولانی و دشوار همت گماشته است. اعتصاب معدنچیان انگلستان از مارس ١٩٨۴ تا مارس ١٩٨۵ از جمله ی این مبارزات است که بر ضد کمیسیون ملی زغال سنگ برپا شد. این کمیسیون که از حمایت کامل دولت مارگارت تاچر برخوردار بود، تصمیم گرفت که بیست معدن را به بهانه ی “ضرردهی” تعطیل نماید و این چنین موجب مبارزه ی ستایش برانگیز یک ساله ی صد و پنجاه هزار کارگر شد. کسانی که امروز بر تابوت این زن خشم آهن می رقصند بی شک میراث داران همان مبارزه هستند.

جنبش کارگری فرانسه اخیراً بار دیگر شاهد یکی از اعتصابات بلندمدت خود بود. این اعتصاب روز ١۶ ژانویه ۲٠١٣ آغاز شد و رسماً روز ۲١ مه ۲٠١٣ با تظاهرات دو ساعته ی کارگران در درون کارخانه پایان یافت. هر چند اعتصاب چهار ماهه ی کارگران خودروسازی پژو – سیتروئن در شهر اولنه (واقع در نوزده کیلومتری مرکز پاریس) ضربات سختی به کارفرمایان و سهامداران نخستین کارخانه ی خودروسازی فرانسه و هشتمین خودروسازی بزرگ جهان وارد آورد، اما سرانجام با موفقیت همراه نبود و شکست خورد. نزدیک به سه هزار کارگر در کارخانه ی پژو – سیتروئن اولنه کار می کنند و بخشی از مبارزترینشان تصمیم گرفتند با اعتصاب خود برضد بیکاری یازده هزار و دویست نفر که کارفرمایان برای سال های ٢٠١۴ – ٢٠١٢ اعلام نمودند، به پا خیزند. آن چه در پی می آید گزارشی از روند شکل گیری این اعتصاب شکوهمند، اقدامات و اشکال مبارزاتی کارگران، ضدحملات و دسیسه های تهوع آور کارفرمایان و دولت آنان و سرانجام علل شکست این اعتصاب است. بد نیست در ابتدا اندکی با شرکت پژو – سیتروئن آشنایی پیدا کرد تا بتوان شهامت کارگران را برای درافتادن با آن محک زد.

سابقه ی دویست ساله ی خانواده پژو در استثمار و سرکوب کارگران

خانواده ی پژو در سال ١٨١٠ نخستین شرکت خود را راه اندازی کرد. این خانواده در سال ١٨۹۶ “شرکت خودروسازی پژو” را پی ریخت و در سال ١٩٧۶ موفق شد یکی از رقبای اصلی اش را در فرانسه که سیتروئن نام دارد، “ببلعد” و از آن پس “شرکت سهامی خاص پژو – سیتروئن” نام گرفت و همچنان هر دو خودرو را تولید می نماید.

خانواده ی پژو به جز کارخانه های خودروسازی، دارایی های دیگری هم دارد، اما فقط در این بخش در فرانسه تا پایان ماه مه ٢٠١٢ کمی بیش از ۶٧٠٠٠ نفر کار می کردند که ده ها هزار تن از آنان کارگران هستند. پژو در کشورهای دیگر به ویژه در چین و ایران فعال است. کارگران ایران خودرو به خوبی مدل های پژو ٢٠۶ و ۴٠۵ را که مونتاژ می کنند، می شناسند. هر چند در فوریه ٢٠١٢ اعلام شد که پژو – سیتروئن صادرات خود را به ایران به “دلایل مشکلات مالی” متوقف کرده است، اما در سال ٢٠١١ پژو در این کشور ۴۵۸٠٠٠ خودرو به فروش رساند که از این نظر ایران را به دومین بازار پژو در جهان تبدیل کرد، به عبارت دیگر پژو از طریق ایران خودرو یک سوم بازار اتومبیل ایران را در اختیار داشت. توقف مبادلات با ایران که ظاهراً در پی تحریم های اقتصادی بوده است برای پژو از نظر مالی اهمیت چندانی نداشت. مسئولان پژو می گویند که بازار ایران فقط ٢ % عملکرد کل پژو را در سال تشکیل می داد که برابر با ۶۴٠ تا ۸۵٠ میلیون یورو در سال می شد. البته رقیب فرانسوی پژو در ایران که رنو باشد همچنان در بازار خودروی این کشور با “تندر ٩٠” فعال است و امیدوار است که بتواند “سهم” بیش تری را از بازار خودروی این کشور نصیب خود نماید.

خانواده ی پژو اکنون نزدیک به ۳٠ %  سهام کارخانه های پژو – سیتروئن را در اختیار دارد و همچنان اصلی ترین سهام دار است. این خانواده که نماد سرمایه داری خانوادگی ست، سنت دیگری را نیز پاس می دارد که سنت ارتجاعی پدرسالاری ست، در میان وارثانی که در شرکت های گوناگون پژو حضور دارند زنان حق دخالت ندارند و کارهای خیریه و “فرهنگی” می کنند. برای مثال کریستیان که فرزند دختر و ارشد اُژن پژو است یک گالری هنری را در اختیار دارد که در برابر دفتر مرکزی پژو در خیابان ارتش بزرگ پاریس قرار گرفته است. او با نام مستعار دو کتاب منتشر نموده است که عناوین آن ها گویای محتوایشان است: کف بینی از دیدی دیگر و تناسخ در جسم تازه!

خانواده پژو از دیرباز چه رأساً و چه با کمک نیروهای دولتی، تخصص سرکوب کارگران را نیز کسب کرده است. این خانواده در یکی از نخستین اقداماتش در سال ١٨١٣ یک آیین نامه داخلی برای کارخانه هایش تدوین کرد که بر طبق آن کارگری که “بی انضباطی” و “وقت نشناسی” می کرد یا به “سلسله مراتب” احترام نمی گذاشت بی درنگ جریمه یا اخراج می شد. زمانی که کارگری به نام لوئی در سال ١٨٩٩ تصمیم گرفت نخستین اتحادیه را در یکی از کارخانه های پژو ایجاد نماید، فوراً اخراج گردید، اما همین که تمام کارگران کارخانه ی والانتینه یک پارچه دست به اعتصاب زدند، ارمان پژو وادار به بازگرداندن وی شد. یک سال پس از این ماجرا و هنگامی که کارگران تمام کارخانه های پژو برای حق تشکل و افزایش دستمزدها اعتصاب کردند، پژو به ارتش برای درهم شکستن اعتصابشان فراخوان داد.

کارگران پژو در آغاز اعتصاب عمومی کارگران فرانسه در ماه مه ١٩٣۶ شرکت نکردند. در ماه مه آن سال هفتاد هزار کارگر در اعتصاب بودند و در ماه ژوئن تعدادشان به دو میلیون نفر رسید. فقط صد هزار کارگر فلزکار در اعتصاب بودند. کارگران پژو در شهر سوشو از جمله کارگرانی بودند که هنگامی به اعتصاب پیوستند که موریس تورز، دبیر اول وقت حزب کمونیست فرانسه در ١١ ژوئن گفت:”باید یاد گرفت که چگونه یک اعتصاب را متوقف کرد”. این موضوع با توجه به نفوذ حزب کمونیست فرانسه در جنبش کارگری از سویی جای بسی شگفتی بود و از سویی نشان می داد که کارگران پژو دارای روحیه ای مستقل هستند و مبارزه ومنافع خود را فدای زد و بندهای سیاسی احزاب نمی کنند. حزب کمونیست فرانسه مانند امروز نبود که دیگر خود را مارکسیست هم نمی داند. این حزب در آن دوران هنوز خود را مارکسیست – لنینیست تعریف می کرد و به اصول پایه ای آن از جمله دیکتاتوری پرولتاریا اعتقاد داشت. تورز از کارگران خواست تا به اعتصاب عمومی پایان دهند چرا که حزب کمونیست از دولتی که لئون بلوم سوسیال – دمکرات تشکیل داد حمایت کرد. اما حزب کمونیست در سپتامبر همان سال تصمیم گرفت از این پشتیبانی دست بردارد و این در حالی بود که دیگر مبارزات جانانه ی کارگری با سرکوب و ایذاء فروکش کرده بود. هنوز که هنوز است رسانه هایی که برای سرمایه داری نوکری می کنند هر وقت اعتصابی مانند اعتصاب کارگران پژو اولنه طولانی و رادیکال می شوند جمله ی موریس تورز را یادآوری می نمایند: باید یاد گرفت که چگونه یک اعتصاب را متوقف کرد!

کارگران کارخانه های پژو در مونبلیار در ژوئن ١٩۶۸ دست به مبارزه و اعتصاب زدند. دولت وقت در حمایت از کارفرما نیروهای ضد شورش ث. ار. اس (سه حرف اول واژه های گروهان های جمهوریخواه امنیت) را برای محاصره و تهدید کارگران به محل فرستاد. کارگران با سنگربندی و اشغال راه آهن محل، به زد و خورد با پلیس پرداختند. مرگ دو کارگر در حوادث مونبلیار موجب شد که ده هزار کارگر دیگر در مراسم تدفین آنان شرکت کنند و حتا در پاریس دو هزار کارگر پژو دست به تظاهرات بزنند. این اعتصاب موجب شد که دستمزد کارگران ۵ / ١۳ % افزایش یابد، ساعات کار هفتگی از ۴۸ ساعت و ١۵ دقیقه به ۴۵ ساعت تقلیل یابد و بخشی از دستمزد روزهای اعتصاب پرداخت گردد.

گروهی که شرکت سهامی خاص پژو نامیده می شود در حال حاضر در چندین کشور جهان در تمام قاره ها حضور دارد و شامل ۴١١ شرکت صنعتی و تجاری گوناگون و ۴۴ شرکت مالی می شود. اگر این شرکت فراملیتی با دشواری مالی روبه رو بود قطعاً نمی توانست فقط در سال ٢٠١١ چهل و چهار شرکت دیگر را بخرد. وانگهی دستمزد و پاداشی که فقط به یکی از کارفرمایان پژو در سال ٢٠١١ پرداخت شده است می تواند نشان دهد که این شرکت تا چه میزانی در مشکلات مالی به سر می برد. روبر پژو در این سال ۴٢۵٠٠٠ یورو به عنوان رئیس شورای مدیریت، ٩٠٠٠٠ یورو به عنوان پاداش حضور در تمام جلسات، ۶۴٧۴١٧ یورو برای ریاست اف. اف . پ. (بانک پژو) و ۴٧٠٠٠ یورو نیز برای حضور در جلسات همین نهاد مالی پژو دریافت نموده است. برای مقایسه باید گفت که در اول دسامبر ٢٠١١ دستمزد خالص حداقل در فرانسه برای ٣۵ ساعت کار هفتگی در ماه دقیقاً برابر با ١٠٧٢ یورو و ٧ سنت بود و نسبت به سال پیش از آن ٢٢ یورو و ۶۴ سنت افزایش داشت، افزایشی برابر با بهای بیست و دو نان ٢۵٠ گرمی!

شکل گیری مبارزات و اعتصاب کارگران اولنه

بسیاری از چپ هایی که زندگی واقعی کارگری را حتا برای چند روز هم تجربه نکرده اند و به جز آن چه در کتاب هایشان هست چیز زیادی از کارگران و زندگی کارگری نمی دانند، گمان می کنند که به صرف فراخوان دادن به اعتصاب و مبارزه می توان موجی در جنبش کارگری ایجاد کرد، همانان عمدتاً در امواج مبارزاتی که یک جنبش، خواه کارگری و خواه توده ای پدید می آورد، خود را می بازند و پرچم های سفید سازش را همان زمان که نبایستی بلند کنند، به اهتزاز در می آورند و با شرکت در دولت های موجود یا پدید آوردن دولت هایی که نوین می نامند و گاهی عناوین پرطمطراق انقلابی هم دارند، چماقی می شوند بر سر آنانی که زمانی ادعای دفاعشان را داشتند. نمونه ها کم نیستند. در دوره ی اخیر می توان به مائویست ها در نپال و چاوزیست ها در ونزوئلا یا چریک های سابق که اکنون در نیکاراگوئه و برزیل رئیس جمهوراند، اشاره نمود.

نظم سرمایه داری با پایبندی به اصول خود، زندگی کارگران را با پرداخت دستمزدهای ناچیز دشوار کرده است. کارگران با دستمزدهای خود به زحمت از پس هزینه های گوناگون زندگی روزمره برمی آیند. بدین جهت آنان نمی توانند هر روز و هر ماه برای تحقق مطالبات خود دست از کار بکشند، چرا که در این صورت همان حقوق بخور و نمیر را نمی گیرند و آهی نخواهند داشت که با ناله سودا کنند. اما دستمزدها تنها مسئله ی اصلی کارگران نیست. سرمایه داران گستاخ تر از همیشه با اتکاء به دولت هایی که دارند کارگران را دسته دسته به بهانه هایی همچون “تعدیل نیرو”، “رقابتی کردن”، “بحران اقتصادی” یا “انتقال تولید” اخراج می کنند تا در عمل بتوانند سود بیش تری به سهامداران بدهند و بهای سهام را در بورس بازی بالا ببرند. این ها فقط بخشی از فشارهایی ست که سرمایه داران علیه کارگران اعمال می کنند. بخش دیگر، فشارهای روحی و روانی اند. سرمایه داران با ابزار گوناگونی که در اختیار دارند می خواهند بیش از گذشته کارگران را به فرمان برداری و اطاعت وادار نمایند و هر روز سلسله مراتب و اتوریته های تازه ای در محیط کار می آفرینند تا بتوانند از وحدت کارگران جلوگیری نمایند و آنان را از مبارزه بازدارند. در سال های اخیر فشار سرمایه داران برضد زحمتکشان چنان بوده است که مسئله ی خودکشی به یک بحران جدی جهان کار در فرانسه تبدیل شده است.

کارگران خودروسازی پژو – سیتروئن از این واقعیات مستثناء نیستند. هر چند اعتصابشان روز ١۶ ژانویه ۲٠١٣ آغاز شد، اما از ژوئن دو سال پیش – ژوئن ۲٠١١ – مبارزاتشان علیه بستن کارخانه ی اولنه شروع گردید. در آن زمان کارفرمایان پژو – سیتروئن هنوز رسماً اعلام نکرده بودند که می خواهند کارخانه ی اولنه را ببندند. اما در همان ماه بود که یکی از اتحادیه های حاضر در کارخانه ی اولنه به یک سند درونی مدیریت دست یافت که صریحاً به بستن کارخانه اشاره می کرد. سرانجام بیش از یک سال بعد، مدیریت روز ١۲ ژوئیه ۲٠١۲ اعلام کرد که کارخانه ی اولنه در سال ۲٠١۴ بسته خواهد شد و نیمی از کارگران به کارخانه های دیگر فرستاده می شوند و از “نیروی کار” دیگران در شرکت های دیگر منطقه ای که اولنه در آن قرار دارد، همچون شرکت حمل و نقل شهری پاریس و حومه، شرکت ملی راه آهن و فرودگاه شارل دوگل استفاده خواهد شد. البته این ها همه بهانه ای بود برای پوشاندن بیکارسازی هزاران کارگر. کارگران خوب می دانند که کارفرمایان پژو – سیتروئن وقتی آنان را از یک کارخانه بیرون می کنند تعهدی برای استخدام شان در کارخانه ی دیگر ندارند یا نمی توانند از طرف کارفرمایان شرکت های دیگر، مانند اتوبوسرانی و هواپیمایی، قول استخدام به کسی بدهند.

خصلت دیگر مبارزات کارگری که از چشمان چپ های کاغذی دور می ماند طی کردن مراحل گوناگون یک مبارزه ی کارگری ست. این چنین است که بی نتیجه ماندن مبارزات اولیه ی کارگران اولنه آنان را واداشت که از ماه سپتامبر ۲٠١٣، یعنی سه ماه پیش از آغاز اعتصاب، برای تدارک آن اقدام نمایند و مراحلی را بپیمایند. در کارخانه ای که طبق آمار رسمی در پایان ژوئن ۲٠١۲ سه هزار کارگر حضور دارند راه اندازی یک اعتصاب کار راحتی نیست، چرا که کارگران همه دارای یک درجه از عزم مبارزاتی نیستند. در این کارخانه مثل بقیه کارخانه های بزرگ، سندیکاهای متفاوتی وجود دارند که هر کدام کارگران را بسته به نظراتی که دارند متشکل کرده اند. بسیاری از کارگران نیز به دلایل مختلف و متفاوت عضو هیچ یک از تشکلات کارگری نیستند. علت عمدتاً این است که آنان به سندیکاها که زیر نفوذ برخی از گروه های سیاسی هستند اعتماد ندارند. البته کارگران غیرمتشکل در اشتباه مطلق نیستند، چرا که میان سندیکاهای مختلف گرایش های گوناگونی وجود دارند و اتفاقاً یکی از آن ها که در این کارخانه دارای اکثریت است از همه زردتر و سازش کارتر است (نام این سندیکای “خانگی”، سندیکای مستقل اتومبیل است). پس کارگرانی که از بقیه مبارزتراند باید یک رشته محاسبات را بکنند، از جمله این که: کدام سندیکاها تا کجا با جنبش همراهی خواهند کرد؟ چگونه می بایستی تشکلی ساخت که سوای کارگران متشکل در سندیکاهای موجود در کارخانه، معرف نظرات بقیه هم باشد؟ آیا امکان این هست که در خارج کارخانه یک جنبش همبستگی با کارگران راه انداخت؟ آیا چنین جنبشی می پذیرد در صورت اعتصاب درازمدت به صندوق اعتصاب کمک مالی بنماید؟ کارفرمایان و نمایندگان آنان چه ترفندهایی را برای شکست اعتصاب به کار خواهند برد؟ چگونه می توان با دولت که از کارفرمایان حمایت می نماید مقابله نمود؟ از آن جایی که رسانه های بزرگ یک جا در خدمت سرمایه داران و دولت هستند چطور می شود صدای کارگران معترض را به گوش مردم رساند؟

نخستین حرکت های کارگران اولنه پیش از اعتصاب تظاهرات آنان در روز ٢٩ سپتامبر ٢٠١٢ در شهرک مردمی سه هزار در اولنه بود. آنان سپس روز ٩ سپتامبر ٢٠١٢ به پاریس آمدند و از فرصت برپایی سالن بین المللی اتومبیل استفاده کرده و در برابر آن دست به اعتراض زدند و مطالبات خود را در برابر هزاران بازدیدکننده ی این نمایشگاه ابراز نمودند. آنان دو روز بعد در محل کارخانه تجمع بزرگی برپا کردند. روزنامه ی لوموند از قول یک کارگر نوشت:”انتخابات برای اولاند تمام شد، ما به او رأی دادیم، وی دیگر به ما نیاز ندارد.” یک کارگر دیگر که ١۸ سال سابقه ی کار در کارخانه ی اولنه پژو دارد، گفت:”من نمی فهمم. دولت با ما نیست. زندگی من در اینجاست. به ما وعده می دهند که در شهر پواسی، مولوز یا رن به ما کار می دهند، اما من دیگر باور نمی کنم.”

شماره ی ١١ سپتامبر ٢٠١٢ روزنامه ی لوموند همچنین گوشه ای از فجایعی را که بیکارسازی کارگران در کارخانه ی پژو در اولنه به بار می آورد منعکس کرد. یک کارگر زن به نام سعدیه که ۴١ ساله است به خبرنگار این روزنامه می گوید که شوهرش را در این کارخانه ملاقات کرده است و با هم تشکیل خانواده داده اند و حالا می خواهند هر دویشان را بیرون کنند. او سپس می گوید:”آینده ی ما در دست خودمان است. دولت به ما یاری نخواهد رساند. ما باید این جا و همه جا برای کارمان بجنگیم.”

کارگران پژو روز ١٧ سپتامبر ٢٠١٢ اعلام کردند که روز بیستم همان ماه در اعتصاب خواهند بود و برای تظاهرات به مقابل کاخ ریاست جمهوری در پاریس خواهند رفت. آنان روزهای ١۵ و ١۶ سپتامبر که شنبه و یکشنبه بود به نزدیک ترین باجه های عوارض اتوبان رفتند و با بازکردن حصارها از پرداخت پول جلوگیری کردند. کارگران اکثر اوقات از این روش برای اطلاع رسانی و جلب پشتیبانی مردم استفاده می کنند. روز ١۶ سپتامبر همچنین چهار هزار کارگر پژو در شهر رن دست به تظاهرات زدند و از بیکارسازی ابراز انزجار نمودند.

کارگران اعتصابی کارخانه ی پژو – سیتروئن همچون کموناردهای پاریس از شیوه مجامع عمومی برای دیدار و گفت و گو و تبادل نظر با یک دیگراستفاده کردند. آنان در دومین روز اعتصاب در مجمع عمومی یک “کمیته ی اعتصاب” را تشکیل دادند و چهل نفر از میان خود را به عضویت آن برگزیدند. کارگران در مجمع عمومی به نمایندگان گفتند که باید تمام اسناد و اطلاعیه ها را به نام کمیته ی اعتصاب منتشر نمایند  و سپس نام اتحادیه هایی را که پشتیبان اعتصاب بودند به آن بیافزایند. اعتصابگران به جز صدور ده ها تراکت و اعلامیه در طی چهار ماه اعتصاب به انتشار یک “روزنامه ی اعتصاب” اقدام نمودند که ده شماره از آن منتشر گردید. به جز روزنامه ی اعتصاب، کارگران پانزده شماره “خبرنامه” نیز منتشر کردند. اتحادیه ی ث. ژ. ت. برای رساندن صدای کارگران اعتصابی و برای مقابله با سکوت رسانه های بزرگ در خبررسانی، تارنمایی در اینترنت برپا نمود که در آن علاوه بر انتشارات کارگران اعتصابی، فیلم هایی که خود از مبارزاتشان تهیه می کردند یا گزارش های رسانه های دیگر، پخش شد. کارگران در این زمینه در نخستین شماره ی “روزنامه ی اعتصاب” نوشتند: رسانه ها چه خصوصی باشند و چه دولتی، در خدمت کارفرمایان هستند.

کارگران در ابتدای جنبش خود و پیش از آن که اعتصاب را آغاز نمایند به خوبی می دانستند که نمی توانند فقط با راه اندازی اعتراض در کارخانه ی اولنه جلوی بسته شدن آن را بگیرند، با این حال تصمیم گرفتند که علیه آن به پا خیزند. کارفرمایان گفتند که می خواهند کارخانه ی اولنه را در سال ۲٠١۴ ببندند، کارگران خواهان ادامه کاری آن تا سال ۲٠١۶ بودند چرا که تا پایان این سال قرار بود سیتروئن C3 که در این کارخانه تولید می شود، همچنان در بازار به فروش برسد. به جز این کارگران به وعده های کارفرمایان برای به کارگیری کارگران در کارخانه ی شهر پواسی پژو و شرکت های دیگر از قبیل حمل و نقل شهری پاریس اعتمادی نداشتند، لذا دومین خواسته ی آنان خروج از کارخانه ی اولنه با یک قرارداد کار دائمی بود. خواسته ی سوم کارگران بازنشستگی پیش از موعد در ۵۵ سالگی برای کارگرانی که ۵٠ سال و به بالا سن دارند، بود و چهارمین خواسته ی کارگران دریافت یک صد و سی هزار یورو به عنوان تاوان برای هر کارگر اخراجی بود. کارگران در طی مبارزات چهار ماهه اشان در تجمعات متعددی شرکت کردند. آنان در این تجمعات همبستگی کارگری را فراموش ننمودند و به جز مطالبات خود از طرح مطالبات عمومی جنبش کارگری چشم پوشی نکردند. یکی از مطالبات عمومی کارگران در فرانسه این است که قانونی وضع گردد که بر اساس آن شرکت هایی که سوددهی دارند حق بیکارسازی کارگران را مطلقاً نداشته باشند. کارگران با این مطالبه نه فقط می خواهند با اخراج های بی رویه مبارزه کنند بلکه هدفشان افشای سوداگری در بازارهای بورس نیز هست، چرا که هر بار که کارفرمایان تصمیم به “تعدیل نیرو” می گیرند، بهای سهامشان در بورس ها بالا می رود.

روز ١٢ فوریه ٢٠١٣ در حالی که تقریباً یک ماه از اعتصاب کارگران گذشته بود خبرگزاری فرانس پرس گزارش داد که چهار سندیکا که ث. ژ. ث.، ث. اف. د. ت.، اف . اُ و سندیکای مستقل اتومبیل نام دارند موافقت خود را با طرح “تعدیل نیرو” اعلام کردند و موجب نخستین شکاف های اتحادیه ای در جنبش اعتصابی کارگران شدند. در میان این سندیکاها باید به دومین اتحادیه ی بزرگ فرانسه که ث. اف. د. ت. است اشاره کرد، سندیکایی که زیر نفوذ سوسیال – دمکرات هاست. یکی از رهبران سابق این اتحادیه یک زن است به نام نیکول نوتا. او از سال١٩٩٢ تا  ٢٠٠٢  دبیر اول ث. اف. د. ت. بود. وی همین که از رهبری این سندیکا کناره گیری نمود شرکتی به نام Vigeo را تشکیل داد و تا امروز مدیرکل این شرکت است. از جمله سرمایه گذاران Vigeo، شرکت نفت توتال و EADS هستند، این دومی، بزرگ ترین شرکت سازنده ی سلاح و جنگنده های نظامی اتحادیه اروپاست!

روز ٢۷ مارس ٢٠١٣، یعنی زمانی که بیش از دو ماه از اعتصاب می گذشت، کارگران تصمیم گرفتند برای رساندن صدای خود به دولت و کارفرمایان پژو از اولنه به پاریس بیایند و ساختمان اداره ی کل کار را به اشغال خود دربیاورند. این حرکت که ١۵٠ کارگر در آن شرکت کردند در عصر همان روز پایان یافت چرا که مسئولان به کارگران قول دادند که در ظرف دو روز جلسه ای با کارفرمایان پژو و با حضور نمایندگان کارگران برگزار کنند. اما کارگران به این وعده دل خوش نکردند و روز بعد دوباره با دو اتوبوس به پاریس آمدند تا دفتر اتحادیه ی کارفرمایان را که Medef نام دارد اشغال نمایند. نیروهای پلیس دولتی به هیچ عنوان این اقدام کارگران را برنتافتند و آنان را با زور از محل اخراج نمودند. اشغال و اخراج کارگران در کل فقط یک ساعت طول کشید. مأموران پلیس سپس ۸٠ تن از کارگران را به اتهام “تظاهرات ممنوع و اعلام نشده” مؤاخذه نمودند. اتحادیه کارفرمایان فوراً از کارگران برای شکستن یک در شکایت کرد!

کارگران مبارز روز ١٣ آوریل ٢٠١٣ تصمیم دیگری را به اجراء گذاشتند که از نظر نمادین هم پرمعنا بود. آنان به جلسه ی شورای ملی حزب سوسیالیست، حزب حاکم رفتند و در حالی که نخست وزیر در حال پایان دادن به سخنرانی خود بود، ۵٠ کارگر اعتصابی شروع به شعار دادن و اعتراض کردند. نیروهای انتظامی حزب سوسیالیست از این اقدام چنان به وحشت افتادند که نخست وزیر را مخفیانه از یک در پشتی خارج نمودند. البته دو سه وزیر دولت هم که در این جلسه شرکت داشتند از ترس فراری داده شدند! شعار انتخاباتی فرانسوا اولاند این بود: تغییر، همین حالا. اتفاقاً شعار کارگران هم همین بود. وقتی هارلم دزیر، دبیراول کنونی حزب سوسیالیست فهمید که در این جا هم نمی شود مثل دفتر اتحادیه کارفرمایان کارگران را با فراخوانی پلیس سرکوب کرد، به مسئولان سالن دستور داد تا بلندگو را به نماینده ی کارگران بدهند. این چنین بود که ژان – پی یر مرسیه پشت تریبون قرار گرفت و گفت:”ما کارگران پژو در اولنه هستیم. ما سیزده هفته است که در اعتصاب هستیم، اما بیست و دو ماه است که مبارزه می کنیم. ما از زندگی خود، از خانواده ی خود و از کارمان دفاع می کنیم. مبارزه ی ما برحق است. امروز هم آمده ایم این جا تا از شما پرس و جو کنیم.”

کمیته ی اعتصاب کارگران اولنه موفق شد در طی اعتصاب یک صندوق اعتصاب را راه اندازی کند. این صندوق وقتی اعتصاب تمام می شد نزدیک به ۸۴٠٠٠ یورو موجودی داشت و نزدیک به ٧۶٠٠٠ یورو نیز قول کمک دریافت کرده بود. بر اساس روزنامه ی اعتصاب شماره ی ۵ که روز ١٩ فوریه ٢٠١٣ منتشر شد عده ای از کارگران راه آهن به دیدار کارگران اعتصابی در اولنه آمدند و چکی به مبلغ ١۵٠٠ یورو را تحویل آنان دادند. کارگران خود نیز در جمع آوری کمک در هنگام تظاهرات در خیابان ها یا جلوی باجه های عوارض گیری اتوبان نزدیک کارخانه شرکت داشتند. این فقط مردم و کارگران در فرانسه نبودند که به صندوق کمک کردند، بلکه به گفته ی خود کارگران کسانی از چین و آمریکا و دیگر کشورها نیز به صندوق اعتصاب پول ریختند. کارگران توانستند با خودمدیریتی، مبلغی هر چند ناچیز، بین هشتصد تا هزار و سی صد یورو در ماه به هر کارگر اعتصابی کمک مالی بدهند. پرداخت پول بر اساس کارت های اعتصاب بود که قبلاً صادر شده بود. کارگران در شماره ی دوم روزنامه ی اعتصاب که روز ٢٩ ژانویه ٢٠١٣ منتشر نمودند، نوشتند که برای ۴٣٠ تن از همکاران کارت اعتصاب صادر کرده اند.

به جز صندوق اعتصاب چند گروه از هنرمندان با اجرای کنسرت، درآمدهای آن ها را در اختیار کارگران گذاشتند. برای مثال روز یکشنبه ٧ آوریل ٢٠١٣ کنسرتی با شرکت ۵٣ هنرمند در شهر بوبینی انجام و درآمدش به کارگران اعتصابی داده شد.

ترفندهای کارفرمایان علیه اعتصاب

کارفرمایان پژو – سیتروئن در تمام مدت اعتصاب چهره ی کثیف خود را به جنبش کارگری نشان دادند و اقدامات فراوانی علیه کارگران نمودند.

در ماه سپتامبر ٢٠١٢ که کارگران مشغول تدارک اعتصاب خود برای ژانویه ٢٠١٣ بودند، دولت سوسیال – دمکرات حاکم مانند دیگر دولت های سرمایه داری یک کارشناس را مأمور بررسی وضعیت کارخانه های پژو – سیتروئن کرد. همان گونه که کارگران انتظار داشتند این فرد با ارائه ی گزارشی به دولت گفت که کارفرمایان پژو چاره ای به جز “تعدیل نیرو” ندارند تا بتواند تولید را “رقابتی” نمایند. گفته شد که کارخانه ی رنو به عنوان رقیب پژو خوب و سریع جنبید و برای کاهش مخارج تولید برخی از کارخانه هایش را به کشورهایی مانند مراکش و رومانی منتقل کرد و پژو هم اگر چنین نکند نمی تواند در فرانسه و جهان به ادامه کاری ادامه دهد. به این ترتیب گزارش کارشناس دولتی همانی بود که پیش تر کارشناسان کارفرمایان از وضعیت پژو ارائه داده بودند، تفاوت فقط در امضای آن ها بود. رئیس جمهور سوسیالیست، فرانسوا اولاند که در روز ١۴ ژوئیه ٢٠١٢، روز جشن ملی و سالگرد انقلاب کبیر فرانسه گفته بود که بیکارسازی گسترده در پژو پذیرفتنی نیست، دو ماه بعد تغییر نظر داد و مثل همیشه از سرمایه داران پشتیبانی نمود و گفت که “تعدیل نیرو” در پژو طبیعی ست! او دیگر به رأی کارگران احتیاج نداشت تا به آنان وعده های بی پایه و اساس بدهد. این یکی از نتایج حق رأی همگانی ست: وعده و وعید پیش از انتخابات، نسیان و خدمت به دولت و سرمایه داران پس از انتخابات. تازه دولت سوسیال – دمکرات به این ها بسنده نکرد چرا که یکی از روزنامه های نزدیک به آن به نام لیبراسیون روز ٢۴ آوریل ٢٠١٣ نوشت که بانک پژو – سیتروئن فاینانس از سوی دولت یک ضمانت ٧ میلیارد یوروئی دریافت کرده است تا بتواند به اصطلاح خودسرمایه گذاری نماید و اگر نتوانست قرض هایی را که می گیرد بازپس دهد، دولت به جایش این کار را بکند! اما سرمایه داران پژو – سیتروئن در عوض این ضمانت چه قولی دادند؟ آنان قول دادند که موقتاً سود سهام را پرداخت نکنند و کارفرمایان نیز مدتی از پاداش های هنگفتی که می گیرند، چشم پوشی نمایند. البته گفتنی ست که پژو – سیتروئن از این روش بارها در طی حیاتش برای ذخیره سازی سرمایه استفاده کرده است و هیچگاه این عمل مترادف با ورشکستگی آن نبوده است. یک کارگر عضو ث. ژ. ت. این اقدامات را “ترفندهای حسابداری” می نامد. اولاند، این نوکر بی اختیار سرمایه داران حتا در بین دور اول و دوم انتخابات ریاست جمهوری در ٢ مه ٢٠١٢ گفته بود که اگر رئیس جمهور شود کارگران پژو را به حضور خواهد پذیرفت. او انتخابات را در مقابل نوکر دیگر سرمایه داران، نیکولا سارکوزی برنده شد، اما هرگز حاضر نشد یک ربع ساعت هم که شده کارگران یا نمایندگان آنان را در کاخ الیزه بپذیرد.

یکی از نخستین اقدامات کارفرمایان این بود که روز ۲١ ژانویه، در پنجمین روز اعتصاب، نه فقط نیروهای پلیس بلکه چماقداران خصوصی خود را در ورودی های کارخانه مستقر کردند تا نگذارند کارگران اعتصابی در ساعت ۶ بامداد به درون کارخانه بیایند. کارگران این ترفند را با تجمع دویست نفره ای از میان خود در دفتر یک اتحادیه خنثا کردند. چند روز بعد وقتی کارفرمایان دیدند که این اقدام تأثیری در ادامه ی اعتصاب ندارد از آن دست کشیدند و از آن پس تا پایان اعتصاب کارگران در سوله های تولید مجامع عمومی و تبادل نظر را برگزار کردند.

کارفرمایان از کارگران یک کارخانه ی دیگر پژو واقع در سوشو، نزدیکی مرز سوئیس و آلمان، خواستند که به اولنه بیایند و جای همکاران اعتصابی را بگیرند. هر چند کارفرمایان به این کارگران گفتند که دستمزدهایشان را دو برابر می کنند و ١٠ % از آن را نیز به عنوان پاداش واریز می کنند، اما حتا یک کارگر این کارخانه نپذیرفت که اعتصاب شکنی کند.

کارفرمایان در اوایل ماه آوریل و زمانی که دو ماه و نیم از اعتصاب کارگران می گذشت اعلام کردند که با شرکت ملی راه آهن، شرکت حمل و نقل شهری پاریس و حومه و فرودگاه شارل دو گل توافق کرده اند که به سی صد کارگر از سه هزار کارگری که قرار است با بسته شدن کارخانه ی اولنه بیکار شوند، مشاغلی اعطاء گردد. هدف این بود که در صورت امکان بخشی از کارگران اعتصابی را از دیگران جدا نمایند.

کارفرمایان یک ترفند کثیف دیگر نیز در مراحل پایانی اعتصاب کارگران زدند. آنان به ١٣٠ کارگر اعتصابی گفتند که اگر پیش از پایان ماه مه ٢٠١٣ از کارخانه بروند یک “پاداش” ١٩٧٠٠ یورویی می دهند. آنان بر اساس طرحشان قرار بود به هر کارگر اخراجی که ده سال سابقه ی خدمت دارد ۴٠٠٠٠ یورو تاوان بدهند و این مبلغ را افزون بر این تاوان به اعتصابگران پیشنهاد نمودند.

پایان اعتصاب و نتیجه گیری

در حالی که کارگران در آخرین شماره ی روزنامه ی اعتصاب نوشتند که اعتصاب ادامه خواهد داشت و آنان حاضرند “قاطعانه” با توجه به پشتیبانی هایی که دارند “تا زمانی که لازم باشد به اعتصاب” ادامه بدهند، رسانه ها روز ١٧ مه ٢٠١٣ اعلام نمودند که مدیریت پژو – سیتروئن در گفت و گو با اتحادیه ی ث . ژ. ت. توانست پایان اعتصاب را به دست آورد و کارگران از روز ٢١ مه ٢٠١٣ به سر کارهای خود بازمی گردند. این در حالی بود که اعتصاب چهار ماهه کارگران موجب شد که تولید ١۴٠٠٠ دستگاه از سیتروئن مدل C3 “از دست برود.” کارفرمایان نه فقط پایان اعتصاب را به کارگران تحمیل نمودند بلکه از ث. ژ. ت. خواستند تا از اقدامات قضائی در دادگاه ها علیه “تعدیل نیرو” دست بردارد و در عوض آنان نیز از پیگیری قضائی چهار کارگر اعتصابی که به اتهام “خشونت” و “تخریب” تحت پیگرد قرار داده اند، چشم پوشی می کنند. کارفرمایان همچنین از پرداخت هرگونه دستمزد برای روزهای اعتصاب سر باز زدند. کارفرمایان ترتیبی دادند تا کارگران یک کارخانه ی دیگر پژو واقع در پواسی “عقب ماندگی” حاصل از عدم تولید هزاران دستگاه خودرو را جبران نمایند. بر این اساس، کارگران پواسی باید تا پایان ماه ژوئیه ده دستگاه خودرو در ساعت بیش تر از گذشته تولید نمایند. کارفرمایان زورگو پژو پا را از این هم فراتر گذاشتند و روز ٢٢ مه ٢٠١٣، یک روز پس از پایان اعتصاب کارگران اولنه، اعلام کردند که یک کارخانه ی دیگر پژو را در شهر مودون “سریعاً” می بندند و در آن جا نیز ۶۶٠ نفر را اخراج می کنند.

برای نتیجه گیری از شکست اعتصاب باید به این پرسش پاسخ داد که چرا ناگهان چنین اعلان هایی شد؟ علت اصلی را باید در این جست و جو نمود که کارگران هر چند به درستی در ابتداء کمیته ی اعتصاب تشکیل دادند و سندیکاهای حامی را ذیل آن قرار دادند، اما به تدریج از درجه ی مراقبت و کنترل خود کاستند و اختیارات را بیش از پیش به یک سندیکا که ث. ژ. ت. بود واگذار نمودند. کارگران در حالی چنین اشتباه بزرگی را کردند که دیدند اتحادیه هایی که بیش تر از ث. ژ. ت. “زرد” هستند به آنان پشت کردند و طرح های کارفرمایان را پیش تر پذیرفتند. بالاتر گفته شد که این سندیکاها نه فقط خود تحت نفوذ گروه های سیاسی مختلف هستند بلکه اساساً مخالف این هستند که تشکلات کارگری خود تمام امور را به دست بگیرند، برای این ها کارگر نباید وقتی از منافع صنفی اش دفاع می کند به کارهای سیاسی و اجتماعی هم بپردازد. آن ها این کارها را به احزاب و گروه های سیاسی واگذار می کنند. اما همان گونه که CFDT زیر نفوذ حزب حاکم سوسیالیست است، CGT زیر نفوذ حزب کمونیست فرانسه و دیگر گروه های موسوم به چپ است. در این کارخانه ی اولنه، ژان – پی یر مرسیه که رئیس سندیکای ث. ژ. ت. است روابط نزدیک سیاسی با ناتالی ارتو دارد. ارتو از رهبران یک گروه تروتسکیستی ست. این گروه هر چند خود را مخالف دولت کنونی اعلام کرده است، اما در چارچوب انتخابات شهرداری ها، زد و بندهایی با حزب سوسیالیست در چند شهر و روستا دارد تا بلکه چند نفر را در این شورا و آن شورای شهر و روستا به کرسی بنشاند، کسانی که حدود اختیاراتشان از تعیین طول و عرض فاضلاب هایی که باید ساخته شود فراتر نمی رود. وقتی یک کارگر اعتصابی به یکی از مسئولان گروه ارتو که “مبارزه ی کارگری” نام دارد خرده گرفت که چرا دارند با دیدار با تک تک اعتصابگران زمینه را برای پایان اعتصاب آماده می کنند، او به تندی پاسخ داد:”شما تا وقتی که یک اعتصاب را رهبری نکرده اید، نمی توانید به دیگران درس بدهید” ! باند تروتسکیستی “مبارزه کارگری” وقتی دید که نمی تواند بخشی از کارگران اعتصابی را برای پایان آن مجاب کند، تصمیم گرفت که از طریق مرسیه کارگران غیراعتصابی را به مجمع عمومی دعوت کند تا این چنین در رأی گیری ها آن چه را شرمگینانه “لغو اعتصاب” می نامد به کارگران تحمیل نماید. این چنین بود که گروه تروتسکیستی “مبارزه ی کارگری” توفیق یافت تا یک اعتصاب کم نظیر چهارماهه را که با تدارک طولانی دو ساله شکل گرفته بود به خاطر منافع سیاسی خود در هم شکند. چرا که ارتو و همپالگی هایش به همان چند صندلی در شوراهای شهر و روستا و داشتن حمایت نمایندگان حزب سوسیالیست نیاز دارند تا بتوانند پانصد امضاء که شرط نامزدی انتخابات ریاست جمهوری ست جمع آوری نمایند.

البته تشکیلات مبارزه ی کارگری یگانه نیروی سیاسی نبود که عملاً موجب شد که اعتصاب کارگران با شکست به پایان برسد. افراد دیگری نیز مانند فیلیپ پوتو، یکی از رهبران حزب نوین ضدسرمایه داری (یک گروه دیگر تروتسکیستی) و نامزد این حزب در آخرین انتخابات ریاست جمهوری، یا ماری – ژورژ بوفه، رهبر سابق حزب کمونیست فرانسه هم به محل آمدند و به نام دفاع از کارگران عملاً از سرمایه داران دفاع نمودند. بوفه از سوی حزب کمونیست فرانسه از سال ١٩٩۷ تا ٢٠٠٢ وزیر ورزش و جوانان دولت سوسیال – دمکرات ژوسپن بود، دولتی که رکورددار خصوصی سازی‌ها در سال های صدراتش در فرانسه شد. بوفه که اکنون از سوی حزب کمونیست فرانسه جزو نمایندگان زن پارلمان این کشور است روز ٢١ ژانویه ٢٠١۳ به دیدار کارگران آمد و از کارفرمایان خواست تا “مذاکرات جدی” را با کارگران و نمایندگان آنان آغاز نمایند!

پیش تر اشاره شد که موریس تورز در سال ١٩٣۶ چگونه منافع کارگران را فدای منافع سیاسی حزب کمونیست فرانسه کرد. همین کارگران پژو تجربه ی دیگری با همین حزب در سال ١٩۸۳ داشتند. مدیر عامل پژو در ژوئیه آن سال به دیدار وزیر صنایع دولت سوسیالیست رفت که لوران فابیوس نام داشت (او اکنون وزیر امور خارجه دولت اولاند است). مدیر عامل پژو که ژاک کالوه نام داشت به فابیوس گفت که پژو باید ٧۳٧١ کارگر را اخراج نماید. سپس اعلام شد که با دخالت آقای ژاک رالیت که در دولت آن زمان از سوی حزب کمونیست فرانسه وزیر کار بود تعداد اخراج شدگان به ١٠٠٠ نفر تقلیل یافت. البته کار به همین جا خاتمه پیدا نکرد و دولت وقت سوسیالیست به پژو یک وام پانصد میلیون فرانکی (واحد پول فرانسه پیش از یورو) با بهره ی پایین داد. کالوه به حملات خود ادامه داد و پس از آن اعلام کرد که در کارخانه ی اولنه باید ١۵٠٠ کارگر اخراج شوند و باز هم دولت با حمایت وزرای حزب کمونیست فرانسه دخالت کرد و تعداد اخراجی ها را به ٩٠٠ نفر کاهش داد. چند سال بعد معلوم شد که کالوه عمداً بیکارسازی بیش از هفت هزار نفر را در پواسی اعلام کرده بود تا دولت به هزار نفر رضایت دهد و چنین هم شده بود!

آیا تجربه ی مبارزات کارگران پژو بار دیگر این واقعیت را نشان نداد که آنان باید دارای چنان تشکلاتی باشند که نه فقط از منافع صنفی و اقتصادی اشان دفاع کنند، بلکه در عین حال از منافع سیاسی و اجتماعی اشان نیز به دفاع بپردازند؟ مگر مشکلات کارگران فقط پشت درهای کارخانه ها متوقف می شود؟ چرا کارگران باید به برخی گروه های سیاسی دل خوش کنند که تاکنون جز خیانت به آنان کاری نکرده اند؟ اقدام مستقیم کارگران در درون سندیکاها می تواند تمام جوانب اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زندگی کارگران را در برگیرد. آیا این هم آموزه ای از تجربیات کمون پاریس نیست که امروز بیش از پیش درستی اش ثابت می شود؟ سندیکاها نه فقط باید مستقل از دولت ها باشند بلکه باید از تمام گروه ها و احزاب سیاسی هم استقلال داشته باشند تا بتوانند به معنای واقعی از منافع کارگران دفاع نمایند. زمانی که به کارگران گفته می شود که در اتحادیه هایتان کار سیاسی نکنید و از مسائلی به جز مشکلات صنفی سخنی نگویید، در واقع کارگر را به این سو می رانند که اتوریته ی احزاب بیرونی را بپذیرند. در غیر این صورت دیگر نباید جای شگفتی باشد که دبیر اول یک سندیکای مستقل از دولت خونخواری مثل جمهوری اسلامی که خود رنج و زندان فراوانی درایران کشیده است، از محافل جمهوری خواه سرمایه داری بیرون ایران سر درآورد و سخنران همایش های آنان گردد یا به رسانه های “سبز” قول همکاری دهد. جالب این که حالا بسیاری از همان چپ های خارج نشین که وی را همچون پیامبری به عرش اعلا بردند نمی دانند با او چه بکنند؟! البته نه همه، چرا که یک عضو یکی از محافل موسوم به “کمونیسم کارگری” در نامه ای به او نوشته است: منصور جان، بیا و به ما بپیوند، چرا که جای تو فقط در حزب ماست!

این هاست درس هایی که کارگران پژو در اولنه یا همکارانشان در ایران خودرو می توانند از شکست های گذشته بگیرند تا در مبارزات آینده پیروز شوند و آزموده را دوباره نیازمایند. کارگر پژو در فرانسه مانند کارگر ایران خودرو در ایران توسط یک کارفرما استثمار می شوند، فاصله ی جغرافیایی اشان نمی تواند دلیلی باشد تا اشکال مبارزاتی اشان یا تشکلاتی که دارند، متفاوت باشند. تفاوتی اگر باشد در این است که کارگران ایران خودرو با رژیمی روبه رو هستند که حتا یک اتحادیه ی زرد مستقل از خود را نمی پذیرد و کارگران را برای داشتن هر گونه تشکلی سرکوب می نماید. سخن اما بر سر پیروزی نهایی کارگران بر ضد دولت و دین است.

نادر مرتضوی

۶ خرداد   ١۳۹۲

نشریه کار شماره ۶۴۶ در فرمت پی دی اف

اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه

یادداشت سیاسی- کارگران نیشکر هفت تپه روز ٢۵ اردیبهشت ١۳۹۲ به اعتصاب متوسل شدند. کارفرمایان نیشکر هفت تپه که پشتگرمی دولت مذهبی سرمایه داری را با خود دارند نه فقط نمی پذیرند تا طرح طبقه بندی مشاعل را اجراء کنند، بلکه از ٢۵ % افزایش حداقل دستمزد نیز سرپیچی می کنند. نمایندگان کارفرمایان که از اعتصاب یکپارچه ی کارگران هراسان شده بودند به میان آنان آمدند تا طبق معمول همیشگی با وعده و وعید اعتصاب آنان را درهم شکنند. اما کارگران به آنان گفتند که به هیچ عنوان نمی توانند از افزایش بیست و پنج درصدی حداقل دستمزد چشم پوشی کنند یا در انتظار آن بنشینند، چرا که افزایش بهای کالاهای اولیه مورد نیاز آنان و خانواده اشان روزمره شده است و آنان نیز باید آن ها را به قیمت روز تهیه نمایند. لذا کارگران همچنان خواستار اجرای طرح طبقه بندی مشاغلی شدند که از بیست و چهار سال پیش بدین سو در کارخانه ی نیشکر هفت تپه تحقق نیافته باقی مانده است. آنان همچنین خواهان پرداخت فوری دستمزد فروردین ماه با افزایش بیست و پنج درصدی اش گشتند.

علی نجاتی که عضوی از هیئت مدیره ی سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه است در گفت و گویی با تارنمای اتحادیه آزاد کارگران گفت که کارگران با دریافت برگ حقوقی خود متوجه شدند که ٢۵ %  افزایش حداقل دستمزد در آن محاسبه نشده است. او افزود که اعتراض مقدماتی کارگران به جایی نرسید و مسئولان نیشکر هفت تپه با قلدری زاید الوصفی به کارگران گفتند که هر کاری که می خواهید بکنید و هر جا می خواهید شکایت کنید. مسئولان سپس افزودند که اگر اضافه حقوقی هم در کار باشد ٢۵ %  نخواهد بود و بین ١١ تا ١۵ % خواهد بود.

علی نجاتی در ادامه ی گفت و گو افزود که برخی از پیمانکارها هم حاضر نیستند ٢۵ %  را اضافه کنند و قراردادهایی با کارگران امضاء می نمایند که در آن ها مبلغ مزدی کارگران قید نشده است. علی نجاتی سپس به واقعیتی اشاره می کند که حدت وخامت وضعیت معیشتی کارگران را در ایران نشان می دهد. او می گوید که حتا اگر دستمزدها بر اساس تورم افزایش یابند باز هم برای کارگران کافی نیستند، چرا که قیمت کالاها در بازار هیچ گونه ثباتی ندارند و اکنون بهایشان هر روز و گاهی هر ساعت بالا می روند.

عضو هیئت مدیره ی سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه می گوید که سبد هزینه های خانوار کارگری را یک میلیون و هشتصد تا دو میلیون و پانصد هزار تومان اعلام کرده اند اما اگر کارگر زیر سه میلیون تومان دستمزد بگیرد نخواهد توانست هزینه ی تحصیل، معالجه، خوراک، پوشاک و مسکن خود را تأمین کند و پس اندازی برای روز مبادا داشته باشدو البته او تأکید می کند که چنین مبلغی هم به شرطی ست که جلوی غول تورم و گرانی گرفته شود.

علی نجاتی به درستی بر این موضوع انگشت می گذارد که کارگران یک کارخانه نمی توانند جدا از کارگران سایر نقاط کشور موفق شوند به افزایش حداقل دستمزد متناسب با نیازهایشان برسند و باید سراسری اعتراض و مبارزه نمایند.

باید اضافه کرد که کارگران نیشکر هفت تپه زمانی اعتصاب خود را آغاز کردند که نه فقط در فیش حقوقی فروردین اثری از ٢۵ % افزایش ندیدند بلکه اصلاً همان دستمزد تا ٢۵ اردیبهشت پرداخت هم نشده بود. این هم از دیگر مصائب جنبش کارگری ایران است که کارگران مجبوراند با اعتراض دستمزد معوقه ی خود را مطالبه نمایند، دستمزدی که کفاف نیازهای اولیه ی کارگران و اعضای خانواده آنان را نمی دهد.

قاطعیت کارگران نیشکر هفت تپه و یکپارچگی اعتصابشان کارفرمایان را به واکنش واداشت به طوری که آنان سخنان روز گذشته اشان را فراموش نمودند و روز جمعه ٢۷ اردیبهشت دستمزد معوقه ی فروردین ماه را به حساب های آنان واریز نمودند و این چنین کارگران نیز به اعتصاب خود پایان دادند.

اگر کارگران نیشکر هفت تپه توانستند این چنین فوری کارفرمایان قلدر را به عقب نشینی وادارند در حالی که در بسیاری از کارخانه ها و کارگاه های دیگر کارگران شش ماه تا دو سال دستمزد معوقه طلبکارند، علت را فقط می توان در تشکلشان در یک سندیکای مستقل از دولت و وحدت آنان در اعتصاب جست و جو نمود هر چند که آنان به خواست دیگرشان که طبقه بندی مشاغل است عجالتاً نرسیدند و قطعاً آن را نیز پیگیری خواهند نمود.

نشریه کار شماره ۶۴۶ در فرمت پی دی اف

جنگ طلبی سرمایه داری و موشک پرانی فاجعه آمیز

یادداشت سیاسی- رسانه های بزرگ که گاهی از کاه کوه می سازند تا افکار عمومی را برای جنگ و خون ریزی آماده نمایند اخیراً از کنار حادثه ای گذشتند که می توانست به فاجعه ای بس عظیم تر از آن چه اتفاق افتاد تبدیل گردد.

دولت فرانسه که اکنون در دست سوسیال – دمکرات های حزب سوسیالیست این کشور است در اوایل ماه مه سال جاری دست به آزمایش یک موشک به نام M51 زد. این موشک که می تواند حامل یک کلاهک هسته ای باشد در ساحل شهری به نام پان مارک در منطقه ی برتانی واقع در شمال غربی فرانسه از یک زیردریایی پرتاب شد.

دولت فرانسه مبلغ نجومی ۳١ میلیارد یورو را فقط برای توسعه این موشک اختصاص داده است. بر اساس برآورد فدراسیون ضدهسته ای برتانی که یک تشکل صلح طلب است این مبلغ برابر با دستمزد ١۸٠٠٠ پرستار در طی ٢٠ سال است.

روز ۵ مه برابر با ١۵ اردیبهشت ١٣٩٢ یک زیردریایی هسته ای فرانسوی مدل SNLE یک موشک M51 را پرتاب نمود. این موشک ١٢ متر ارتفاع و ۵۶ تُن وزن و بردی برابر با ۹٠٠٠ کیلومتر دارد. بهای هر موشک ١٢٠ میلیون یورو است و اگر کلاهک هسته ایش را حمل می کرد تبدیل به بمبی می شد که ۶٠ برابر بمب اتمی که امپریالیسم آمریکا بر سر مردم هیروشیما در ژاپن ریخت، قدرت دارد. اما موشک M51 که روز ۵ مه از زیردریایی فرانسوی پرتاب شد، فقط یک دقیقه بعد به علت نقص فنی متلاشی شد و تمام تکه هایش در مساحتی به اندازه ی ٩٠٠ کیلومتر مربع و در عمق ١٠٠ متری پخش گردید و این چنین محیط زیست دریایی را برای سال های دراز آلوده نمود. اما اگر کلاهک هسته ای این موشک به آن متصل می شد در اثر این انفجار تمام منطقه ی برتانی به مساحت کمی بیش تر از ٣۴٠٠٠ کیلومتر مربع با خاک یکسان می گشت!

تشکلات صلح طلب فرانسه می پرسند چرا دولت این کشور با آزمایش M51 عملاً پیمان عدم گسترش سلاح های هسته ای را زیر پا گذاشته است؟ چرا دولت فرانسوا اولاند روز ١۵ فوریه گذشته تلاش کرد که علیرغم مفاد این پیمان به هندوستان راکتورهای هسته ای بفروشد که خود جزو سه کشوری در جهان است که این پیمان را امضاء نکرده است؟ آن ها می پرسند که آیا دولت فرانسه نمی داند که بین فن آوری هسته ای غیرنظامی و نظامی فاصله ای نیست و یکی به دیگری اجازه می دهد تا سلاح های کشتار جمعی هسته ای ساخته شود؟ این تشکلات از حزب سبزهای فرانسه می پرسند چگونه است که هنوز با این واقعیات ادعای دفاع از محیط زیست را دارد و در دولت کنونی وزیر دارد و در مجلس شورای ملی فرانسه با فراکسیون حزب سوسیالیست متحد است؟

جالب است یادآوری شود که یک فعال صلح طلب در آغاز سال ٢٠١٢، هنگامی که فرانسه وارد کارزار انتخاباتی ریاست جمهوری می شد، از ژان – لوک ملانشون، نامزد ریاست جمهوری “جبهه ی چپ” ( متشکل از حزب کمونیست فرانسه و حزب او موسوم به حزب چپ و چند گروه کوچک تر از جمله حزب کمونیست کارگران فرانسه که حزب برادر توفان است) پرسیدند تا نظرش را مشخصاً در مورد M51 بدهد. او چنین گفت:”اگر شما از من می خواهید که استفاده از M51 یا موشک ASMP را متوقف کنم، من نمی توانم به شما قول بدهم که هرگز از آن ها استفاده نخواهد شد. من نمی توانم قول بدهم که هرگز از یک سلاح اتمی استفاده نخواهم کرد، چرا که این بر خلاف تعهدات من برای دفاع از صلح است”!

آری این چنین است که اکنون بیش از همیشه دفاع از صلح هم با سرنگونی بی قید و شرط کلیت نظام سرمایه داری گره خورده است و دیگر نمی شود به چپ های قلابی رنگارنگ اعتمادی نمود. مردم برتانی روز ۵ مه از فاجعه ای بالقوه بس عظیم جان سالم به در بردند. اما همیشه چنین نخواهد بود چرا که سرمایه داری و جنگ همزاد و هم سرنوشتند. برای برطرف کردن خطر جنگ باید ریشه اش را زد، این ریشه نظام سرمایه داری جهانی نام دارد.

نشریه کار شماره ۶۴۶ در فرمت پی دی اف