فجایع ناشی از شرایط شاق بردگی مزدی در صنعت نفت و راه رهایی از آن  

 روز شنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۲ گروه بزرگی از کارگران ارکان ثالث شرک نفت ازجمله کارگران شرکت ملی مناطق نفت‌خیز جنوب و شرکت ملی حفاری به نمایندگی از ده‌ها هزار تن از همکاران خود از شهرهای مختلف راهی تهران شدند و مقابل دفتر ریاست جمهوری تجمع اعتراضی برپا کردند. دو خواست محوری این کارگران که جمعیتی بالغ‌بر ۹۰ هزار نفر را تشکیل می‌دهند، انعقاد قرارداد مستقیم و برچیدن پیمانکاری است. کارگران پیمانی شاغل در مناطق عملیاتی نفت که امکان شرکت در این تجمع اعتراضی نداشتند، با ارسال پیام‌هایی، از همکاران خود و دو خواست یادشده حمایت کردند.

اعتصابات کارگری پراکنده دیگری نیز در یک هفته اخیر رخ داد که ازجمله می‌توان به موارد زیر اشاره نمود. تجمع اعتراضی کارگران پتروشیمی دهلران بیستم تیرماه مقابل فرمانداری این شهر، تجمع کارگران غیررسمی پتروشیمی گچساران مقابل فرمانداری این شهر، اعتصاب و تجمع کارگران پلیمر آریا ساسول عسلویه ( شرکت پیمانکاری راه‌سازان و ساختمان ریتون) روز چهارشنبه ۱۴ تیر. این کارگران در اعتراض به خلف وعده پیمانکار ابتدا دست از کار کشیدند و سپس گیت‌های ورود و خروج شرکت را بستند و از ورود و خروج کارکنان و ماشین‌آلات جلوگیری کردند.

اوضاع معیشتی و اقتصادی کارگران غیررسمی نفت اعم از کارگران قرارداد موقت، قرارداد مدت معین، کارگران پروژه‌ای و پیمانی، کارگران حجمی و شرکتی و غیره همچنان بسیار وخیم است. علی‌رغم اعتراضات مکرر و اعتصاب‌های سراسری کارگران پروژه‌ای و پیمانی با خواست افزایش دستمزد و برچیده شدن شرکت‌های پیمانکاری و اجرای طرح بیست روز کار ده روز استراحت، اما دولت و کارفرمایان و پیمانکاران کماکان از پذیرش این خواست‌ها طفره رفته‌اند. در اعتصاب سراسری اخیر کارگران پیمانی و پروژه‌ای که از اول اردیبهشت با خواست افزایش ۷۹ درصدی دستمزد و اجرای طرح  ۲۰- ۱۰ آغاز شد، جز در موارد محدودی که برخی کارفرمایان پذیرفتند از ۲۱ تا ۴۰ درصد دستمزد را افزایش دهند، اما تغییر اساسی یا دست‌کم بهبود محسوسی در سطح کلی رخ نداد. فشار کار همچنان بالاست. شرایط کار سخت و دشوار است. دستمزد ماهانه بسیار پایین و ناچیز است به‌نحوی‌که با آن حتی هزینه ۱۰ روز را نمی‌توان تأمین کرد. در همان حال نارضایتی کارگران بسیار شدید و گسترده است. گرمای بالای ۵۰ درجه امان کارگران را بریده و روحیه اعتراضی بالاست. در یک‌کلام در نفت کماکان حالت انفجاری حاکم است. شعله مبارزه در نفت خاموشی ناپذیر و آتش پیکار نفتگران همچنان روشن است ولو زیر خاکستر. اعتصابات و تجمعات کارگران پتروشیمی دهلران، پتروشیمی گچساران، کارگران پلیمر آریا ساسول و کارگران ارکان ثالث تنها جرقه‌های برخاسته از همین وضعیت انفجاری است.

دستمزدهای ناچیز و ناکافی، تشدید فشار کار، نوع قرارداد و بی آیندگی شغلی و تحمیل شرایط شبه برده‌داری بر کارگران غیررسمی که اکثریت کارگران نفت و گاز و حفاری را تشکیل می‌دهند و تحمیل بدترین شرایط کاری و مزدی بر کارگران پیمانی که بیشترین کارگران غیررسمی را تشکیل می‌دهند، افزون بر تراکم نارضایتی و ایجاد حالت انفجاری در نفت، عواقب دیگری را نیز در پی داشته است. طبقه سرمایه‌دار و دولت پاسدار منافع این طبقه برای جلوگیری از اتحاد و یکپارچگی کارگران نفت و گاز و حفاری که جایگاه مهمی در تأمین بودجه دولتی و نقش برجسته‌ای در تحولات انقلابی جامعه داشته‌اند و دارند، این کارگران را تحت اسامی و عناوین گوناگون به دسته‌های مختلفی تقسیم نموده است. صرف‌نظر از یک تقسیم بزرگ واصلی کارگران نفت به کارگران رسمی(کارگران ارکان اول) و کارگران غیررسمی، بخش اندکی از کارگران با قراردادهای ۴-۲ ساله کار می‌کنند که پس از طی این دوره باید رسمی شوند. این گروه ، کارگران “ارکان ثانی” خوانده می‌شوند. بقیه کارگران به چند دسته تقسیم می‌شوند، کارگران قرارداد موقت، قرارداد مدت معین، کارگران شرکتی، حجمی، پروژه‌ای و کارگران پیمانکاری. این گروه بسیار بزرگ از کارگران نفت در زمره شاغلانی هستند که مدت‌زمان و یا بازه مشخصی برای استخدام رسمی آنان تعریف‌نشده و ظاهراً زیرپوشش قانون کار هستند. این گروه از کارگران که اکثریتشان کارگران پیمانی هستند، کارگران ” ارکان ثالث” خوانده می‌شوند.

درحالی‌که دستمزد کارگران نفت حتی کارگران رسمی نفت به‌شدت پایین است و نه‌فقط قابل‌مقایسه با دستمزد کارگران این رشته در اروپا و آمریکا نیست، بلکه از دستمزد کارگران نفت شاغل در کشورهای عربی حاشیه خلیج نیز کمتر است، دستمزد کارگران ارکان ثالث(پیمانی و بقیه) نصف کارگران رسمی است و به ده درصد دستمزد کارگران نفت در این کشورها نیز نمی‌رسد. از ۱۲۰ هزار کارگر ارکان ثالث، حدود ۳۰ هزار نفر در طی چند سال اخیر تبدیل وضعیت شده‌اند. بیگی نژاد نماینده ملایر در مجلس، اسفند ۱۴۰۱ اعلام کرد ۳۴ هزار نفر در مجموعه وزارت نفت بر اساس قانون تبدیل وضعیت ایثار گران جذب‌شده‌اند. اما احمد امیرآبادی فراهانی رئیس کمیسیون ایثارگران مجلس این رقم را صحیح ندانست و رقم درست را ۲۸ هزار اعلام کرد. وی گفت ۱۰ هزار نفر تبدیل وضعیت شده‌اند و ۱۸ هزار نفر دیگر نیز درحال تبدیل وضعیت هستند. درهرحال رقم اصلی حول‌وحوش ۳۰ هزار است اما شایان‌ذکر است که تبدیل وضعیت در همین محدوده نیز فقط شامل حال ایثار گران شده است و نه همه کارگران ارکان ثالث. “ایثارگر” مطابق ضوابط و تعریف رسمی حکومت به کسی اطلاق می‌شود که ” برای استمرار و حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی و دفاع از کیان نظام جمهوری اسلامی ایران و استقلال و تمامیت ارضی کشور، مقابله با تهدیدات و دشمنان داخلی و خارجی   نموده و شهید، مفقودالاثر، جانباز، اسیر، آزاده و رزمنده شناخته شود”.

بنابراین تنها کسانی تبدیل وضعیت شده و به استخدام درآمده‌اند که اساساً به شکلی از اشکال به دستگاه حکومتی وابسته بوده‌اند و هستند. هم‌اکنون حداقل ۱۲۰۰ پیمانکار در شرکت نفت فعال‌اند. بیش از ۹۰ هزار کارگر در این شرکت‌ها به‌صورت پیمانی کار می‌کنند و پایین‌ترین دستمزدها در این صنعت مربوط به همین کارگران است. نزدیک به ۴۰ هزار کارگر با قراردادهای موقت مشغول به کار هستند که وضعیت دستمزد آن‌ها فقط اندکی بهتر از کارگران پیمانی است. بیش از ۹۰ هزار کارگر پیمانی که اغلب آن‌ها تخصص‌های بالایی دارند در بدترین شرایط و با دستمزدهای بسیار اندک در صنعت نفت مشغول به کار هستند که به‌شدت از رژیم سیاسی حاکم و عملکرد وزارت نفت خشمگین و ناراضی‌اند. بر طبق نظرسنجی و گزارش پایگاه خبری تحلیلی دولتی ” نبض نفت ” پیرامون عملکرد وزارت نفت در “دولت سیزدهم” به‌ویژه در حوزه رسیدگی یا حمایت از نیروهای ارکان ثالث، تنها ۶ درصد عملکرد دولت را بسیار عالی، ۳ درصد عالی، ۷ درصد متوسط، ۱۵ درصد ضعیف و ۶۹ درصد بسیار ضعیف ارزیابی نموده‌اند.

سال‌هاست که این گروه از کارگران وزارت نفت را ازلحاظ وضعیت استخدامی و پایه حقوق و مزایا در حالت بلاتکلیفی میان مقررات وزارت نفت و قانون کار سرگردان ساخته‌اند. این کارگران از تمام امتیازات و مزایای شغلی کارگران رسمی مانند نفت کارت، خدمات رفاهی، فوق‌العاده کارگاهی، سختی کار، بدی آب‌وهوا و غیره محروم‌اند. آینده شغلی این کارگران به‌شدت تیره‌وتار است. هیچ بحثی از تبدیل وضعیت و استخدام رسمی این کارگران درمیان نیست. هیچ روزنه امیدی در قوانین و مقررات جاری برای پیشرفت‌های شغلی یا دست‌کم ارزش‌گذاری این بخش از نیروی کار وجود ندارد. بسیاری انگیزه کاری را ازدست‌داده‌اند. شدت و فشار کار و تنگناهای معیشتی به حدی زیاد است که شمار زیادی از این کارگران به مصرف داروهای تسکین اعصاب روی آورده‌اند. آمار افسردگی، طلاق و ازهم‌پاشی خانواده‌ها، گرایش به خودزنی و اعتیاد درمیان کارگران افزایش‌یافته است. خبرگزاری فارس  هشتم تیرماه ۱۴۰۲ به نقل از علی‌رضا جعفری بروجنی در مورد گسترش اعتیاد درمیان کارگران نوشت: ” ۲۲ درصد جامعه کارگری به مواد مخدر مبتلا شده‌اند”. این رقم نه‌فقط افزایش کارگرانی که به اعتیاد روی آورده‌اند نسبت به سال گذشته را نشان می‌دهد، بلکه ارائه‌دهنده این رقم، احتمال افزایش آن تا ۲۷ درصد در سال جاری را نیز هشدار داده است.

یکی دیگر از عوارض مهم تحمیل شرایط شبه بردگی بر کارگران غیررسمی صنعت نفت، مهاجرت اجباری است. افزون بر فشارهای معیشتی، تنگناهای اقتصادی و دستمزدهای چند برابر زیرخط فقر و رواج روزافزون پیمانکاری در این صنعت که معنایش تشدید استثمار و بی حقوقی کارگران و از دلایل عمده مهاجرت کارگران است، تشدید فشارهای سیاسی و سرکوب به‌ویژه از سال ۹۹ به بعد، میزان مهاجرت کارگران را افزایش داده است. صدها کارگر و فعال اعتصاب مشمول پرونده‌سازی‌های امنیتی و قضایی شده‌اند. صدها کارگر بارها به مراکز سرکوب احضار و بازداشت و بازجویی شده و مورد تهدید واقع‌شده و اسامی‌شان در لیست سیاه قرارگرفته است. هشدارها و تهدیدهای تلفنی و ارسال پیامک‌های تهدیدآمیز یک‌لحظه متوقف نشده است. به دلیل مجموعه‌ای از شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، شمار زیادی از کارگران پروژه‌ای و متخصص، کار را ترک کرده‌اند. در هفشجان، ایذه و برخی شهرهای دیگر تعداد زیادی از کارگران پروژه‌ای و پیمانی ازجمله جوشکاران، فیترها و مونتاژکاران به پروژه‌ها برنگشته و بسیاری از آن‌ها راهی کشورهای حاشیه خلیج‌فارس، عمان، ابوظبی، شارجه، قطر، کویت، بحرین و حتی عراق شده‌اند. مزد دریافتی کارگر متخصص ایرانی در هریک از این کشورها که مشغول کار شود، حداقل ۱۰ برابر مزدی است که در جمهوری اسلامی به او پرداخت می‌شود. پدیده ” فرار دست‌های ماهر ” ازاینجا نشأت می‌گیرد.

طبقه سرمایه‌دار حاکم فجایع بی‌شماری را بر سرکارگران ازجمله کارگران غیررسمی صنعت نفت آوار نموده است. رژیم ارتجاعی و ضد کارگر جمهوری اسلامی نیز در تحمیل شرایط شبه برده‌داری، استثمار خشن و حداکثری و تحمیل بی حقوقی مطلق بر کارگران و پاسداری از منافع طبقه سرمایه‌دار، تمام توش‌وتوان خود را به کار بسته و در اختیار این طبقه قرار داده است. حاصل بیش از چهار دهه حاکمیت ارتجاع اسلامی جز فقر و بدبختی و گرانی، بیکاری،اعتیاد، تن‌فروشی، کودک کار و خیابان، گرسنگی و سیه‌روزی و فروش اعضای بدن و در همان حال سرکوب و زندان و کشتار و اعدام هیچ ارمغان دیگری برای کارگران و  توده مردم نداشته است.

توده‌های مردم ایران و در رأس آن کارگران به‌ویژه کارگران صنعت نفت می‌توانند و باید در مقابل این روند بایستند و آن را دگرگون کنند. بدیهی است که نه روی‌آوری به مواد مخدر و تخدیر ذهن و گرفتاری در دایره فراموشی، نه افسردگی و ناامیدی و خودزنی و نه حتی مهاجرت و کار در خارج کشور یا کشورهای عربی حاشیه خلیج‌فارس- گرچه گام مؤثری در راستای تأمین هزینه‌های سرسام‌آور زندگی است و ممکن است از میزان فقر این کارگران و خانواده‌های آنان نیز به‌طور موقت بکاهد – راه‌حل ریشه‌ای معضلات کارگران صنعت نفت و گاز و پتروشیمی نیست. صرف‌نظر از مشکلات متعدد کار در مهاجرت ازجمله ناآشنایی با زبان و قوانین و غیره، کارگر مهاجر در کشورهای عربی حاشیه خلیج‌فارس، شهروند این کشورها حساب نمی‌شوند و تبعیض و برخوردهای نژادپرستانه و حقارت آمیز نیز به‌شدت رایج است. بسیار اتفاق افتاده است که کارفرما از پرداخت مزدی که تعهد کرده طفره رفته و از آن زده است و هیچ مقررات یا سندیکا و اتحادیه کارگری نیز وجود ندارد که بخواهد دنبال احقاق حقوق کارگر مهاجر باشد.

راه‌حل غلبه بر مشکلاتی که کارگران  صنعت نفت به‌ویژه کارگران غیررسمی با آن دست‌به‌گریبان‌اند، قبل از هر چیز متشکل شدن کارگران است.  راه‌حل، گسترش اعتصابات متشکل و سراسری در نفت است. کارگران غیررسمی به‌ویژه کارگران پیمانی و پروژه‌ای باید تشکل سراسری ایجاد کنند و وارد مبارزات و اعتصابات متحدانه و متشکل سراسری شوند. فراتر از آن، باید راه‌هایی برای اتحاد کارگران رسمی و غیررسمی صنعت نفت پیدا کرد و مبارزات یکپارچه‌ای را سازمان داد. این وظیفه  نفتگران آگاه و پیشرو است که ابزار و راه‌های عملی شدن این اتحاد را کشف و فراهم کنند. راه نجاتی جز اتحاد و جز مبارزه و چنگ در چنگ شدن بانظم موجود وجود ندارد. این نظم ظالمانه و ضد کارگری را باید با اتحاد و اعتصاب عمومی سیاسی و قیام مسلحانه برانداخت و یک حکومت شورائی کارگری را جایگزین آن ساخت.

 

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۹  در فرمت پی دی اف:

درمان و کادر درمان، بحرانی که پیوسته بزرگ‌تر می‌شود

جمهوری اسلامی به‌عنوان یک دولت دینی  و در عین‌حال حافظ مناسبات سرمایه‌داری حاکم، نزدیک به چهل و پنج سال بر سریر قدرت است. در طول این مدت، جمهوری اسلامی  به بدترین روشی که در مُخیله‌ی انسان می‌گنجد، همه جا و همه چیز را به ویرانه تبدیل کرده است. از نابودی محیط زیست و طبیعت، از آلودگی هوا تا ویرانی سیستم برق‌رسانی و آب آشامیدنی تا ویرانه‌ای به‌نام آموزش و پرورش و یا تامین اجتماعی و بالاخره تا درمان. جمهوری اسلامی نه فقط بخش بسیار بزرگی از مردم ایران را از امکانات درمانی مناسب و با کیفیت محروم کرده است، بلکه کادر درمان نیز زیر چرخ دنده‌‌های نظم وحشیانه‌ی حاکم درحال له شدن هستند.

برای نمونه در گزارشی که به تاریخ سه‌شنبه ۲۰ تیرماه “خبرگزاری ایلنا” در رابطه با علت تجمعات اعتراضی پرستاران انتشار داد، یک پرستار بخش اورژانس وضعیت کاری خود و همکاران‌اش را این‌گونه بیان می‌کند: “خسته‌ شده‌ایم و کم آورده‌ایم و حالمان اصلا خوب نیست. میانگینِ حقوق ۱۰ تا ۱۲ میلیون تومانی و اضافه کار اجباری ساعتی ۱۵ تا ۲۰ هزار تومانی، دیگر کفاف دخل و خرج زندگی‌مان را نمی‌دهد و مجبور به استعفا، تغییر شغل یا ترک کار و مهاجرت هستیم. هنوز بیمار قبلی را به بیمارستان تحویل نداده‌ایم مأموریت جدید می‌فرستند و وقتی اعتراض می‌کنیم که ساعت ۲ نصف شب شده هنوز شام نخوردیم، می‌گویند ۲۰ ماموریت اورژانسی مانده و هیچ آمبولانسی نیست، باید اعزام شوید. بیمار قبلی، ایست قلبی بوده که احیای قلبی ریوی شده و تجهیزات استفاده شده را هنوز جایگزین نکرده‌ایم اما می‌گویند آمبولانس دیگری نیست باید اعزام شوید. آمبولانس غرق خون است، اکسیژن نداریم اما می‌گویند مأموریت‌ها مانده باید اعزام شوید. با این فشار کاری خطای پزشکی زیاد شده است. آمبولانس‌ها با تأخیر بسیار بر بالین بیماران اورژانسی می‌رسند. درگیری‌های لفظی و فیزیکی همکاران با بیمار و همراهان عصبانی از تأخیر ناخواسته همکاران بالا گرفته و تبدیل به یک چالش روزمره شده است. تعداد زیادی از نیروهایی که برای استخدام فراخوان شده بودند با دیدن این شرایط بعد از طی تمام مراحل گزینش و مصاحبه، همان روزهای اول انصراف دادند”.

به‌گفته‌ی پرستارانی که با این خبرگزاری گفتگو کردند، هر روز تعدادی از پایگاه‌های اورژانس به دلیل کمبود نیرو تعطیل می‌شوند و حجم باز هم بیشتری از مأموریت‌ها بر دوش پایگاه‌های دیگر می‌افتد.

سخنان وی به‌عنوان یک پرستار، حاوی دو واقعیت بسیار مهم است.

اولین موضوع وضعیت معیشتی پرستاران است. هم‌اکنون خط فقر به‌طور واقعی از مرز ۳۰ میلیون تومان گذشته است، حتا یکی از نمایندگان مجلس حکومتی اخیرا اعتراف کرد که خط فقر در تهران ۳۰ میلیون تومان است. حال آن‌که یک پرستار با آن کار سخت همان‌طور که در بالا آمد، بین ۱۰ تا ۱۲ میلیون تومان حقوق می‌گیرد (البته برخی بیشتر و برخی حتا بسیار کمتر حقوق می‌گیرند). یعنی حدود یک سوم خط فقر.

وحشتناک‌تر آن‌که “کارفرما” برای اضافه کاری که اجباری نیز هست تنها ساعتی ۱۵ تا ۲۰ هزار تومان پرداخت می‌کند. این در حالی‌ست که براساس۴۰ ساعت کار هفتگی  (۱۷۶ ساعت کار ماهانه) با دریافتی ۱۰ تا ۱۲ میلیون، برای هر یک ساعت کار پرستار حدود ۶۰ هزار تومان پرداخت می‌شود و این جدا از حق بیمه و بازنشستگی و دیگر هزینه‌هایی‌ست که باید “کارفرما” بپردازد. اما در اضافه کاری اجباری به آن‌ها حداکثر یک سوم حقوق معمول آن‌ها پرداخت می‌شود و اگر دو شیفت مجبور به کار شوند که امروز بسیاری از پرستاران مجبور به تن دادن به این اضافه کار هستند، یک پرستار با دو شیفت کاری (۱۶ ساعت کار در روز)، در صورتی که ۱۲ میلیون حقوق بگیرد و اضافه کار هم ساعتی ۲۰ هزار تومان، کل دریافتی‌اش ۱۵ میلیون و پانصد هزار تومان می‌شود!! حال اگر ۱۰ میلیون حقوق بگیرد با ساعتی ۱۵ هزار تومان برای اضافه کار، از این هم بدتر می‌شود. این محاسبه نشان می‌دهد که به‌طور واقعی پرستار با این شرایط همان حداقل مزد را می‌گیرد که حدود ۷ میلیون تومان است. این را هم در نظر بگیریم که برای اضافه کار کارفرما هزینه‌های جنبی مانند حق بیمه و غیره را ندارد!! این یعنی سوءاستفاده محض از پرستاران زحمتکشی که براساس آمارهای دولتی بیش از ۲۰۰‌ نفرشان در جریان همه‌گیری کرونا جان باختند. همان‌ها که در زمان همه‌گیری کرونا، مقامات حکومتی آن‌ها را “خط مقدم مبارزه با کرونا” می‌نامیدند و انواع وعده‌ها برای بهتر شدن قرارداد، شرایط کاری و معیشتی‌شان می‌دادند. اما با فروکش کردن کرونا، همه‌ی آن وعده‌ها به فراموشی سپرده شد و گروه گروه پرستاران از کار اخراج شدند. براساس آمار ارائه شده در یکی از رسانه‌های جمهوری اسلامی ۵۰ هزار پرستار خانه‌نشین هستند. یکی از آخرین نمونه‌ها، اخراج پرستاران با قرارداد ۸۹ روزه در شهرهای بلوچستان است که منجر به تجمع اعتراضی و اعتصاب پرستاران در شهرهای ایرانشهر، راسک، فنوج، چابهار و نیک‌شهر در روز یکشنبه ۱۱ تیر گردید. پرستارانی که هنوز حقوق ۹ ماه اضافه کاری سال ۱۴۰۰ و بخش زیادی از مطالبات مزدی سال ۱۴۰۱ خود را دریافت نکرده‌اند. دوشنبه گذشته نیز کارکنان بیمارستان رجایی گچساران که ۴ ماه حقوق نگرفته و حق بیمه‌ی آن‌ها پرداخت نشده است، دست به تجمع اعتراضی زدند.

یکی از نتایج این وضعیت (فشار کاری و حقوق ناچیز) تغییر شغل پرستاران و یا مهاجرت به کشورهای دیگر است، آن‌هم در شرایطی که به اعتراف میرزابیگی، رئیس کل سازمان نظام پرستاری، کشور با کمبود بیش از ۱۰۰ هزار پرستار روبروست.

از این‌جا به دومین واقعیت مهم می‌رسیم که در سخنان پرستار اورژانس بود و آن کاهش کیفیت ارائه خدمات درمانی و افزایش اشتباه در میان کادر درمان است.

در حالی که کف تعداد پرستار برای هر تخت بیمارستانی در جهان ۵/ ۲ نفر است، در ایران این میزان ۸/ ۰ یعنی کمتر از یک پرستار برای هر تخت بیمارستانی است. براساس آمار “سازمان نظام پرستاری” در ایران برای هر هزار نفر تنها ۵/ ۱ پرستار وجود دارد در حالی که برای نمونه در نروژ برای هر هزار نفر ۱۸ پرستار، در آلمان ۱۴ پرستار و درآمریکا و ژاپن ۱۲‌ پرستار وجود دارد. در میان کشورهای منطقه نیز وضعیت ایران بسیار وخیم است و برای نمونه به ازای هر هزار نفر در عمان ۴، امارات ۶ و کویت و قطر ۷ پرستار وجود دارد. به‌گفته‌ی میرزابیگی، رئیس کل سازمان نظام پرستاری “شب‌ها به بخش‌های بیمارستان‌ها بروید، ۳۰ تا ۳۵ بیمار در دست یک پرستار است”!!

سعادت‌جو عضو شورای عالی “سازمان نظام پرستاری” در رابطه با تاثیر کمبود پرستار بر سیستم درمان کشور می‌گوید: “کمبود نیرو باعث می‌شود، پرستاران مجبور به اشتغال در چند شیفت شوند و گاهی شیفت اجباری هم داشته باشند، این موضوع باعث خستگی بیش از اندازه پرستاران می‌شود”و طبیعی‌ست که در اثر خستگی زیاد و کمبود نیرو، هم اشتباهات پزشکی زیاد می‌شود و هم پرستاران توانایی ارائه خدمات مناسب به بیماران را ندارند.

همه‌ی این مشکلات از این موضوع ریشه می‌گیرند که حکومت نمی‌خواهد اولا حقوق مکفی به پرستاران بدهد و دوما به اندازه کافی پرستار استخدام کند. اگر تعداد پرستاران به اندازه کافی می‌بود و حقوق آن‌ها پاسخ‌گوی هزینه‌های زندگی، دیگر لزومی به اضافه کاری پرستاران نبود و در نتیجه هم خدمات به بیماران بهبود می‌یافت و هم اشتباهات پزشکی به حداقل می‌رسید.

اما معضل سیستم درمانی کشور فقط کمبود پرستار نیست، در واقع سیستم درمانی کشور از همه لحاظ به ویرانه تبدیل شده است.

در این میان باید بر نقش بارز جمهوری اسلامی در شکل‌گرفتن این شرایط تاکید کرد، بویژه در محروم شدن توده‌ها از درمان مناسب و با کیفیت. یک نمونه از تاثیر سیاست‌های حکومت، یارانه‌ای‌ست که با حذف دلار ۴۲۰۰ تومانی برای خرید دارو و جلوگیری از افزایش بهای دارو برای بیماران در نظر گرفته شده که به اعتراف همان مقامات دولتی تنها برای ۴ ماه از سال کافی‌ست.

حذف دلار ۴۲۰۰ تومانی و ایجاد شوک در واردات دارو، مواد اولیه و تجهیزات پزشکی باعث بحران بزرگی در تولید دارو و بیمارستان‌ها شد. به‌گفته‌ی مدیران بیمارستان‌های خصوصی هیچ‌کدام از بیمارستان‌ها قادر به نوسازی وسایل خود نیستند و مجبورند از وسایل و دستگاه‌های عمدتا فرسوده و مستهلک استفاده کنند، به‌نوعی که انجام بسیاری از عمل‌های جراحی با مشکل روبرو شده است. بسیاری از داروهای حیاتی از جمله برخی از آنتی‌بیوتیک‌ها برای بیماران بستری در بیمارستان نایاب هستند.

برخی از داروها و تجهیزات پزشکی تا ده برابر افزایش قیمت داشته‌اند. یکی از بیمارستان‌ها دستگاه “یوروتروسکوپ” (دستگاه تصویربرداری در جراحی اورولوژی) را که پیش از این ۲۵ میلیون تومان خریده بود، این‌بار مجبور به پرداخت ۳۸۰ میلیون تومان برای همان دستگاه شد. رئیس‌زاده رئیس کل سازمان نظام پزشکی در نامه خود به ابراهیم رئیسی در فروردین‌ماه نوشته بود “قیمت شش قلم از تجهیزات پزشکی و مصرفی پُرکاربرد در بیمارستان‌ها و اتاق‌های جراحی با ارز نیمایی حداقل هفت برابر و با ارز آزاد حداقل ده برابر گران‌تر شده‌اند”. این درحالی‌ست که دریافت ارز نیمایی نیز تقریبا برای بسیاری از بیمارستان‌ها و واردکنندگان غیرممکن شده است.

کیفیت داروها، مواد اولیه داروسازی‌ها و تجهیزات پزشکی نیز به دلیل واردات از هند و چین با کیفیت پایین به شدت کاهش یافته است. هم‌چنین به دلیل افزایش هزینه‌ها در بیمارستان‌های خصوصی و مراجعه کمتر بیماران به این بیمارستان‌ها (کمتر از ۱۰ درصد)، از سویی بیمارستان‌های خصوصی در معرض ورشکستگی قرار گرفته‌اند و از سوی دیگر فشار بر بیمارستان‌های دولتی به دلیل مراجعه بیشتر بیماران افزایش یافته است و این در حالی‌ست که عموم بیمارستان‌های دولتی از امکانات بسیار کمتری نسبت به بیمارستان‌های خصوصی برخوردارند.

به‌گفته‌ی کوروش شمیمی، رییس انجمن بیمارستان‌های خصوصی، طی یک‌سال اخیر یک بیمارستان در پایتخت اعلام ورشکستگی کرده و تعطیل شده‌ و چند بیمارستان هم در آستانه اعلام ورشکستگی و مشغول فروش اموال هستند. ناگفته نماند که یکی از این بیمارستان‌ها، بیمارستان قدیمی و معروف “پلی‌کلینیک” تهران است که در ماه‌های گذشته تمام پرسنل به بهانه‌ی “اختلاف مالکان بیمارستان” از کار برکنار شده و تنها ۵ نفر از پرسنل قدیمی در بیمارستان حضور دارند و بیمارستان تعطیل شده است.

بنابراین آن‌چه که ما شاهد هستیم، از سویی کمبود کادر درمان، حقوق ناچیز آن‌ها و فشار کاری بالا است و از سوی دیگر تورم بی‌سابقه در بخش دارو و درمان. بیهوده نیست که در نظرخواهی‌های دستگاه‌های دولتی اکثریت پزشکان و پرستاران تمایل به مهاجرت دارند.

در حالی که شرایط کاری پرستاران کاملا غیرانسانی است و حقوق آن‌ها حدوداً بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ دلار است، برای نمونه، حقوق پرستار در کشور امارات حداقل ۲۰۰۰ دلار است. یا در حالی‌که درآمد متوسط یک پرستار در ایران سالانه ۳۵۰۰ دلار است، درآمد متوسط یک پرستار در کانادا حدود ۲۰ برابر یک پرستار در ایران است. اساسا نه شرایط کاری پرستاران در ایران با عموم کشورهای جهان قابل مقایسه است و نه حقوق آن‌ها، بویژه با کشورهای اروپایی، آمریکای شمالی، استرالیا، ژاپن، کره جنوبی و مانند آن‌ها.

بر همگان روشن است که با وجود جمهوری اسلامی هم وضعیت درمان مدام بدتر می‌شود و هم وضعیت کادر درمان. جمهوری اسلامی نه گوشی برای شنیدن دارد و نه چشمی برای دیدن. تنها نابودی جمهوری اسلامی و بدست گرفتن قدرت توسط کارگران و زحمتکشان در یک حکومت شورایی می‌تواند این وضعیت را دگرگون کند.

 

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۹  در فرمت پی دی اف:

 

جمهوری اسلامی رفتنی است تشدید سرکوب کمکی به ماندگاری آن نمی کند

با فروکش کردن جنبش انقلابی توده های مردم ایران که جمهوری اسلامی را تا  آستانه سرنگونی پیش برد، هیأت حاکمه دور تازه ای از وحشیگری های خود را شدت بخشیده تا شاید به زعم خود بتواند با ایجاد رعب و وحشت، روحیه مبارزاتی توده های مردم را تضعیف و رادیکالیسم مبارزاتی آنان را به پیش از شهریور ۱۴۰۱ بکشاند.

اعمال فشار بیشتر بر زنان و هنرمندان و سینماگران زن، سرکوب دانشجویان و اصرار در تحمیل دوباره پوشش اجباری مقنعه به دانشجویان دختر، کشتن بازداشت شدگان زیر شکنجه، فشار بر زندانیان سیاسی و تجدید محاکمه آنان،  دستگیری تعداد زیادی از معلمان مبارز، بازداشت خبرنگاران منتقد، صدور احکام اعدام و اجرای آن به بهانه های مختلف، احضار ۵۴ تن از وکلای دادگستری بوکان که سال گذشته حمایت کامل خود را از خانواده مهسا امینی اعلام کردند، صدور احکام سنگین برای بازداشت شدگان جنبش “زن، زندگی، آزادی” نظیر توماج صالحی و دیگران، دستگیری و سرکوب مردم بلوچ همراه با امنیتی کردن منطقه سیستان و بلوچستان، بازگشت بی سر و صدای گشت ارشاد به خیابان ها، بازداشت ده ها نفر از مبارزان شهرستان دشتی هرمزگان  در دو ماه اخیر و بی خبری از وضعیت آنان، اعمال فشار بر اعضای خانواده های جانفشاندگان جنبش انقلابی سال گذشته و بازداشت و ربودن  تعدادی از آنان نظیر زهرا سعیدیان جو، خواهر زنده یاد میلاد سعیدیان جو و ایجاد ده ها محدودیت سیاسی – اجتماعی دیگر، جمگی حکایت از این دارد که جمهوری اسلامی فکر می کند با توسل به “خدای سال شصت” می تواند جامعه را منکوب،  مبارزات توده های مردم مبارز را متوقف و آنان را از پیشروی به سوی یک انقلاب اجتماعی باز دارد.

امری که با توجه به دوران انقلابی حاکم بر جامعه و مجموعه بحران های عمیقی که سرتاپای رژیم را فرا گرفته است، اگر نگوییم امری محال، باید گفت دست کم به راحتی قابل تحقق نیست. آن هم به دلائلی کاملا روشن و شرایطی که اکنون جمهوری اسلامی و توده های مردم مبارز در آن قرار دارند.

پوشیده نیست دوران پر تلاطم انقلابی موجود که از دیماه ۹۶ شروع شد و همچنان به تاسی از این دوران پر تب و تاب شرایط انقلابی در مسیر تغییر و تحولات اجتماعی در حرکت است. به رغم اینکه مبارزات خیابانی مردم تا حدودی افت کرده است، اما هیچ تغییری در ماهیت شرایط انقلابی جامعه رخ نداده و مبارزات توده ها به اشکال مختلف ادامه دارد. لذا، ضرورت یک انقلاب اجتماعی به امری ناگزیر در جامعه تبدیل شده است. دیر گاهی است، بحران های ژرف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی سراپای رژیم را فرا گرفته و هیأت حاکمه در حل بحران های موجود به کلی شکست خورده است. ناتوانی رژیم در برون رفت از بحران های ژرف کنونی، هم اینک به درجه ای رسیده است که این ناتوانی حتی برای بخش وسیعی از نیروهای درون حاکمیت نیز آشکار شده است. دوران انقلابی که از دیماه ۹۶ شکل گرفت و در قیام آبان ۹۸ به مرحله بالاتری عروج کرد، در نیمه دوم سال گذشته به شکل گیری یک جنبش رادیکال و سراسری،  جنبش انقلابی بزرگ “زن، زندگی، آزادی” انجامید که جمهوری اسلامی را تا آستانه سقوط پیش برد.

لذا به رغم افت نسبی مبارزات خیابانی مردم، تمام ویژگی های این دوران انقلابی، به قوت خود باقی ست. وضعیتی متلاطم و انقلابی که هر آن وقوع یک اتفاق ساده می تواند جامعه را به سمت ایجاد توفان های شدید سیاسی، حتی سهمگین تر از جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” بکشاند. از این رو، جمهوری اسلامی با توسل به تمام ابزارهای سرکوب تلاش دارد تا مردم مبارز ایران را نسبت به پیشروی مبارزات شان ناامید و اینگونه وانمود کند که همه چیز تمام شده و جامعه به شرایط عادی باز گشته است.

اما واقعیت های جامعه و روند تحولات انقلابی کشور پیام دیگری را هم برای توده مردم و هم برای حاکمیت دارد. پیامی که در یک سوی آن شکست و ناتوانی رژیم در برون رفت از بحران های موجود را آشکار و ادامه کاری حکومت به شیوه گذشته را ناممکن کرده است. و سوی دیگر آن، وقوع توفان های سیاسی و انفجار خشم توده های مردم جان به لب رسیده را بازتاب می دهد. توده های خشمگینی که به تاسی از شرایط انقلابی موجود دیگر نه می خواهند وضعیت مرگبار کنونی را تحمل کنند و نه می توانند به زندگی در این شرایط طاقت فرسای تحمیل شده بر آنان ادامه دهند. لذا، این مردم خشمگین و مبارز اراده کرده اند جمهوری اسلامی را از اریکه قدرت به زیر بکشند و لاشه متعفن آن را به زباله دانی تاریخ بسپارند.

حال ببینیم این واقعیت های موجودی که سرنگونی محتوم جمهوری اسلامی را رقم زده اند، کدامند؟ آیا صرفا یک مشت ادعا هستند یا واقعیاتی برگرفته از شرایط عینی و انقلابی جامعه؟  روشن است این واقعیت ها را باید از دو منظر، هم در شرایط سخت زندگی پایینی ها (توده های مردم) و روند مبارزاتی آنان و هم در اوضاع نابسامان و شرایط بحرانی بالایی ها (حاکمیت) جستجو کرد.

در میان پائینی ها، هم اکنون، فقر، بیکاری و گرانی بیداد می کند. تورم افسارگسیخته همچنان پر شتاب پیش می رود. سیر شتابان تشنگی و بی آبی از مناطق محروم کشور عبور کرده و اکنون به تهران رسیده است. گستره خشکسالی و به جریان افتادن توفان های شن، مناطق وسیعی از  کشور را تهدید می کند. زندگی کارگران و توده های زحمتکش به سختی می گذرد و همه راه های زندگی بر روی آنان بسته شده است. اگر تا پیش از این، مردم از کمبود نان و گرسنگی رنج می بردند، اکنون نداشتن آب شُرب و تشنگی نیز بر آنان عارض شده است. خط فقر از مرز ۳۰ میلیون تومان گذشته است. فقر و نداری در ابعادی بی سابقه بر زندگی مردم چنگ انداخته است. بیش از ۸۰ درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند. ۵۷ درصد مردم با سوء تغذیه و فقر مواد خوراکی مواجه اند. سفره کارگران با حداقل دستمزد تعیین شده از طرف دولت و در طی افزایش روزانه تورم، مدام کوچک و کوچکتر تر شده است. نارضایتی معلمان به اوج رسیده و بازنشستگان برای کسب حق و حقوق برباد رفته شان، مدام در کف خیابان ها حضور دارند. دزدی و اعتیاد و ناامنی به امری عادی در جامعه تبدیل شده و بر تعداد کودکان کار هر روز افزدوده می شود. روشن است در چنین وضعیتی انفجارگونه و بر بستر شرایط انقلابی موجود فقط وقوع یک انقلاب اجتماعی است که می تواند جامعه را از انحطاط و فروپاشی نجات دهد.

در کنار زندگی مرگباری که جمهوری اسلامی به کارگران و عموم توده های مردم زحمتکش تحمیل کرده است، شکست و ناتوانی هیأت حاکمه نیز در تمامی عرصه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برای همگان بیش از پیش آشکار شده است. در عرصه اقتصادی کشتی رژیم به کلی در گل فرو رفته است. همه جا صحبت از کسری چند صد هزار میلیارد تومانی بودجه سال جاری است. حتی اقتصاددانان خود رژیم نیز در مورد بی ثباتی و عدم امکان ادامه کاری جمهوری اسلامی به شیوه گذشته هشدار می دهند. دلار از مرز ۵۰ هزار تومان گذشته است. به رغم تبلیغات دولت در فروش بالای نفت، خزانه دولت خالی، درآمد ارزی پائین و بانکها یکی پس از دیگری در حال ورشکستگی اند. گستره ناامنی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آنچنان وسیع و پردامنه است که سرمایه گذاری های بلند مدت خارجی تقریبا متوقف شده اند. کابینه رئیسی به رغم پشتیبانی همه جانبه خامنه ای از این دولت ورشکسته، با بحران و انتقادات تند اصولگرایان مواجه است. شکاف در درون حاکمیتِ به اصطلاح “یکدست”، آنچنان رشد یافته که افرادی نظیر مهدی نصیری – نماینده خامنه ای و مدیر مسئول پیشین کیهان- علنا از فروپاشی و سقوط قریب الوقوع نظام سخن می گوید. بحران های ژرف فلج کننده، تشدید نفرت و انزجار عمومی از جمهوری اسلامی، و مهمتر از همه ناتوانی رژیم در برون رفت از گرداب بحران های ناعلاجی که در آن گرفتار است، همه و همه چشم انداز بقاء رژیم را نه فقط برای توده های مردم ایران که حتی برای بخش وسیعی از نیروهای درون حاکمیت ناممکن کرده است. تا جاییکه در ماه های اوج جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی”، فرماندهان سپاه به دفعات و از طریق بلندگوهای علنی از سرخوردگی سرکوبگران رژیم و ریزش نیروهای درون حاکمیت سخن می گفتند. محمد اسماعیل کوثری، از فرماندهان سپاه پاسداران و نماینده مجلس ارتجاع اسلامی نیز طی روزهای گذشته از حقیقتی پرده برداشت که تا کنون به این روشنی بیان نشده بود. او روز جمعه ۲۳ تیرماه جاری با تاکید بر نگرانی حکومت از قریب الوقوع بودن سرنگونی جمهوری اسلامی در اوج جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی”، گفت: “پارسال همه رسانه ها علیه ما شدند و خیلی ها خیال کردند که الأن دیگر نظام تمام شد؛ حتی بعضی از نماینده ها”.

وقتی در درون رژیم و طرفداران آن تا بدین حد نسبت به ماندگاری جمهوری اسلامی تزلزل و تردیدهای جدی وجود دارد، وقتی بسیاری از کارگزاران نظام، کمترین باوری به بقاء جمهوری اسلامی ندارند، کارگران و زحمتکشان و عموم توده های مردم ایران که دیگر جای خود دارد. روشن است مردم مبارزی که طی ۶ سال گذشته، سه خیزش و قیام و جنبش بزرگ انقلابی را با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی پشت سر گذاشته اند، دیگر به آسانی منکوب سیاست های رژیم نخواهند شد. به واقع، همان زنان و مردان و عموم مردم زحمتکشی که خواست سرنگونی جمهوری اسلامی را به روشنی در دیماه ۹۶ فریاد زدند، حماسه قیام آبان ۹۸ را آفریدند و از ۲۶ شهریور ۱۴۰۱، برای سرنگونی این رژیم ارتجاعی و آدمکُش در گستره ای بسیار وسیعتر از دوره های قبل به خیزش و قیام و نبردهای خیابانی روی آوردند، دیگر هرگز به دوران قبل از شهریور ۱۴۰۱ باز نمی گردند.

جنبش انقلابی نیمه دوم سال گذشته به رغم تمام جانفشانی ها و مبارزات دلیرانه زنان و جوانان و توده های مردم ایران که تا یک قدمی سرنگونی جمهوری اسلامی پیش رفت، به دلیل عدم حضور سازمان یافته طبقه کار و عدم شکل گیری اعتصابات وسیع کارگری، در نیمه راه پیروزی متوقف و به تدریج دچار افت نسبی شد. این افت نسبی مبارزات خیابانی، طبقه حاکم را بر آن داشته تا به زعم خود با تشدید سرکوب و گسترش بگیر و ببند در عرصه های مختلف اجتماعی، توده ها را منکوب و آنان را نسبت به سرنگونی بلافصل جمهوری اسلامی ناامید، و به تردید و دو دلی بکشاند.

پیشبرد این سیاست سرکوبگرانه رژیم، در ماه های پیش از رسیدن به نخستین سالگرد جنبش تحسین برانگیز “زن، زندگی، آزادی”، نشان می دهد که حاکمیت ورشکسته جمهوری اسلامی با چه وحشتی روزها و ماه های رسیدن به ۲۶ شهریور را انتظار می کشد. جمهوری اسلامی به خوبی می داند بر بستر شرایط انقلابی موجود، این افت نسبی مبارزات خیابانی، هرگز به معنای پایان کار و توقف مبارزات علنی توده ها نیست. وضعیت موجود، تنها آتش زیر خاکستر است که به زودی شعله های فروزان آن سراسر کشور را فرا خواهد گرفت. آتشی که به رغم افت مبارزات خیابانی همچنان در مبارزات زنان و عدم تمکین آنان به پوشش اجباری زبانه می کشد. زنانی که کماکان با شجاعت و دلیری کم نظیری با پوشش اختیاری در خیابان و مترو و پارک و دیگر اماکن عمومی ظاهر می شوند. این آتش زیر خاکستر را باید در “نه” بزرگ دانشجویان دید که به سرکوبگران رژیم گفتند: “ما هرگز به شما تمکین نمی کنیم”. “ما هیچ حرفی با شما نداریم، الا نه”، چرا که “میان ما و شما دریایی از خون” وجود دارد. این آتش زیر خاکستر را باید در عصیان و اعتراض و اعتصابات کارگری دید که مدام خشم تل انبار شده شان را بر سر سرکوبگران رژیم فریاد می زنند. شعله های این آتش نهفته،  دیرگاهی است به صورت پیوسته از گلوی بازنشستگان زبانه می کشد، از حنجره معلمان بر می خیزد، در مبارزات مردم بلوچ شعله می کشد، در گل مشت های خانواده های جانفشاندگان جنبش کنونی گل می دهد، در آتش خشم انقلابی مردم کردستان زبانه می کشد. آتشی فروزنده که با خیزش و قیام و نبردهای خیابانی بعدی – که چندان دور هم نیست – خرمن هستی جمهوری اسلامی را یکسره به آتش خواهد کشید. توفانی سهمگین و بنیان کن که این بار با همراهی اعتصابات سراسری طبقه کارگر و سازماندهی قیام مسلحانه توده ای برای همیشه پرونده جمهوری اسلامی را خواهد بست. در واقع، این همان چیزی است که جمهوری اسلامی از آن وحشت دارد و با تشدید دور جدیدی از سرکوب و کشتار و بگیر و ببند می خواهد وقوع چنین توفان سهمگین اجتماعی را به تاخیر بیاندازد. اما مجموعه شرایطی که از آن گفتیم و نوشتیم بیانگر این حقیقت است که جمهوری اسلامی رفتنی است و تشدید سرکوب و کشتار و بگیر و ببند های کنونی نیز هیچ کمکی به ماندگاری آن نمی کند.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۹  در فرمت پی دی اف:

حق ملل در تعیین سرنوشت خویش و موضع رفیق توکل

حضور محترم رفیق توکل و دیگر رفقای عزیز سازمان فدائیان (اقلیت)

من یکی از کمونیست‌های ایرانی هستم که ۵۸ سال از زندگیم را با افتخار در خدمت به طبقه کارگر پشت سر نهاده‌ام. تحلیل امروز من از سازمان‌های جنبش کمونیستی آن است که سازمان فدائیان (اقلیت) یکی از رادیکالترین و انقلابی‌تری سازمان‌های جنبش کمونیسیت ایران می‌باشد. من از سازمان شما و رفقای شما بسیار آموخته‌ام. به ویژه در شهری که زندگی می‌کنم، کوشندگی و تلاش کمونیستی رفقای شما را شاهد هستم و از آن‌‌ها درس می‌گیرم. من در طول سالیان بسیار آموخته‌ام که باید برای خدمت به هرفرد و یا سازمان انقلابی مواضع آن سازمان و یا فرد را تحلیل کرد و در صورت وجود نارسائی‌هائی، آن‌‌ها را روشن و شفاف نقد نمود. این بهترین کمک به این فرد و سازمان انقلابی است. از این موضع من نوشته زیر را خدمت شما رفقای گرامی تقدیم می‌کند.

با امید موفقیت بیشتر برایتان در امر خدمت به آزادی  پرولتاریا و دیگر ستم دیدگان.

 

 

حق ملل در تعیین سرنوشت خویش و موضع رفیق توکل

 

نوشته‌یی که نقد خواهد شد «مسأله ملی در پرتوی تحولات جهان» از رفیق توکل از فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) است.

در ابتدای این مقاله بارها از عقبگردهای تاریخی صحبت می‌شود. مثلاً: در مقایسه شرایط سال‌های وجود ساختارهای سوسیالیستی در قرن گذشته و شرایط کنونی، چنین می‌خوانیم:

«گرچه تاریخ بشریت، در مجموع روندی پیشرونده، مترقی و متعالی را طی می‌کند، اما این تکامل، ساده و خطی به پیش نمی‌رود بلکه گاه با عقب‌گردهائی محسوس همراه است که ولو در مقیاسی تاریخی، لحظه‌ای کوتاه به حساب آیند، اما به هر حال یک عقب گرد تاریخی محسوب می‌شوند..» و یا « به عنوان عقب گرد در تاریخ بشریت از آن یاد می‌کنم» (تکیه از من) رفیق توکل در این نقل قول نه از اصطلاح عامیانه “تاریخ به عقب رفته است“ که درمورد دو واقعه تاریخی مشابه گفته می‌شود، بلکه از عقبگرد واقعی تاریخی، از “عقب گرد در تاریخ بشر“ صحبت می‌کند.

من این موضع را نادرست می‌دانم. لذا پیش از رسیدن به نقد مواضع دیگر رفیق توکل در مورد مسأله ملی، ناچارا “عقبگرد تاریخی“ را تحلیل می‌کنم.

آیا به راستی تاریخ طبیعی و تاریخ بشر به عقب باز می‌گردد؟ عقبگرد در تاریخ بشر یعنی تکرار یک واقعه گذشته با تمام فاکتور‌های ریز و درشت‌اش در سطح ملی و بین‌المللی. آیا این ممکن است؟ به نظر من ممکن نیست.

جهان مادی و بی انتها، خود یک حرکت دائم است. یعنی عبارت از تضادهای بیشماری‌ست که در هر لحظه‌یی میلیاردها میلیارد بار تغییر می‌کند و در اثر این تضادها میلیاردها میلیارد تضادهای جدید در شکل پدیده‌های نوین ظاهر می‌شود. برخی از این پدیده‌های جدید امکانا همسان پدیده‌های قبلی هستند ولی همان پدیده‌های قبلی نیستند. تمام جهان در فاصله این دو پدیده‌ی ظاهراً همسان تغییر کرده است.

در این جهان پهناور اگر یک اتم شکسته شود، دیگر به حالت اول برنمی‌گردد، بلکه عناصر دیگری از آن به وجود می‌اید. مثلاً اگر یک ملکول آب تجزیه شود، اجزایش  2H2 و O2 خواهد بود. حال اگر در زمان دیگری هیدروژن تجزیه شده با اکسیژن دیگری ترکیب شود و آب به وجود آید، این آب همان خاصیت آب سابق را دارد ولی همان آب سابق نیست. تاریخ تکرار نشده است بلکه در ادامه تاریخ، در شرایط جدید، در اثر برآیند نیروهای جدید، آب جدیدی تولید شده است که مثل همه آب‌هاست. دیالکتیک جهان مادی رجعت به عقب را نمی‌پذیرد. انگلس می‌گوید، همه چیز در حال شدن است. اگر رفیق توکل توانست یک ده هزارم  ثانیه وقایع جهان مادی را به عقب برگرداند، عقب گرد تاریخی را ممکن نموده است. ولی همه می‌دانیم که این عملی است غیر ممکن.

ماتریالیسم تاریخی نیز دارای چنین قانونمندی است.

مثلا طالبان  از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۱ بر افغانستان حاکم شد. در آن زمان امپریالیسم آمریکا به صورت بزرگترین ابرقدرت جهان یکه تاز میدان بود (جهان تک قطبی). هنوز اقتصاد چین قادر به رقابت با اقتصاد آمریکا نبود. اقتصاد روسیه در آنارشیسم سیاسی حاکم بر کل آن سرزمین، آشفته بود. رژیم طالبان سعی در حاکمیت ارتجاعی‌ترین قوانین قرون وسطائی در شرایط جدید افغانستان و در خدمت تحکیم منافع امپریالیسم در افغانستان داشت. این رژیم بر اثر تضادهای بین‌المللی و درخواست‌های جدید امپریالیسم آمریکا در تقسیم بازار، سرنگون شد. از این تاریخ در اوضاع بین‌المللی و افغانستان تغییرات جدی حادث شد. اقتصاد آمریکا با سرعت به سوی ورشکستگی می‌رفت، اقتصاد چین به شکوفاترین اقتصاد امپریالیستی در سطح جهان تبدیل شد، روسیه نیر اقتصاد خود را ترمیم کرد. شکست آمریکا در سوریه، در عراق و در کشورها عربی و اقتصاد ورشکسته‌اش، باعث شد افغانستان را ترک کند (فرار کند). از این تاریخ رژیم جدید طالبان نه در خدمت منحصر به فرد آمریکا بلکه بیشتر در خدمت کنسرن‌های چینی، روسی  و هندی، سعی دارد قوانین قرون وسطائی خود را علیه مردم زحمتکش افغانستان پیاده کنند.

آیا تاریخ افغانستان به عقب برگشته است؟ یعنی شرایط اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و روحی مردم و شرایط بین‌المللی دقیقاً همان شد که در ۱۹۹۹ بود؟  و یا در روند حرکت تاریخ، بر اثر برآیند کلیه نیروهای بین‌المللی و داخلی افغانستان، طالبان قدرت سیاسی را کسب نمود و مرحله جدیدی با تضادهای بین‌المللی و شرایط جدیدی در افغانستان آغاز شد؟ در حرکت تاریخ به جلو همیشه امکان دارد در دو تاریخ، برآیند منفی و یا مثبت نیروهای جهانی و ملی، باعث پدید آمدن شرایط ظاهراً یکسان در یک کشور شود. ولی این کاملاً ظاهری‌ست. با کمی دقت روشن می‌شود که در شرایط جدید هیچ چیز آن کشور دقیقاً همان چیز سابق نیست. قوانین مذهبی مورد قبول طالبان، در ۱۴۰۰ سال پیش، در یک جامعه برده‌داری – سرواژ ابتدائی تنظیم شده است. آیا طالبان می‌خواهند همان جامعه را دوباره سازمان دهند یا این قوانین را در خدمت ماندگاری گروه خود و امپریالیسم به کار می‌بندند. همانند کاربست مسیحیت دو هزار سال پیش در کشورهای امروزه فرانسه، انگلیس و آلمان.

تاریخ، یعنی زمان. زمان هیچگاه برنمی‌گردد. تاریخ یعنی مکان. مکان نیز هیچگاه ثابت نمی‌ماند.

هراکلیت در ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح به روشن‌ترین ، شفاف‌ترین و کوتاه‌ترین جمله عدم بازگشت تاریخ را توضیح می‌دهد. او می‌گوید: در یک رودخانه دو بار نمی‌توان شنا کرد.

اگر رفیق توکل از تکرار یک واقعه تاریخی در شرایط جدید و در خدمت آن شرایط جدید صحبت می‌کرد، کاملاً موضع درستی اتخاذ کرده بود.

ناشی از این درک اشتباه از حرکت زمان و تاریخ است که رفیق توکل دچار اشتباه دیگری می‌گردد و می‌نویسد: «رشد و گسترش قارچ‌وار جنبش‌های اسلام‌گرا در بخش‌های وسیعی از قاره آسیا و آفریقا که به یکباره از اعماق قرون وسطا به پا خاسته‌اند و خواهان بازگشت بشریت به دوران سیاه سلطه مذهب و روحانیت و تمام رسم و رسومات قرون وسطائی هستند … حتی مرتجع‌ترین پاسداران نظام سرمایه‌داری را که خود در نگهداری، تغذیه و رشد آن‌‌ها … نقش اصلی را برعهده داشتند، به وحشت انداخته‌اند.» (تکیه از ماست)

اولاً: جنبش‌های اسلام‌گرا، رشد و گسترش قارچ مانند نداشته و به یکباره از اعماق قرون وسطا به پا نخاسته اند. اگر فعالیت رهبران و سازماندهندگان اسلام را تا آغاز فعالیت‌های سید جمال‌الدین اسد آبادی در نظر نگیریم. و فعالیت اسلام گرایان را از زمان این شخص حساب کنیم، با یک فعالیت همه جانبه نزدیک به دویست سال اسلامگرائی رو به رو می‌شویم. سید جمال‌الدین از ۱۸۶۰ فعالیت همه جانبه خود را برای ایجاد یک دولت اسلامگرا آغاز کرد. در ۱۸۷۰ محمد عبدو به شاگردی او رفت، سید جمال‌الدین و عبدو به مصر سفر کردند و پیروان فراوانی بدست آوردند، یکی از شاگردان محمد عبدو، حسن‌البنا بود که جریان تاریخی و بسیار متعصب اسلامگرائی در مصر و سپس خاورمیانه را به وجود آورد. در ۱۸۹۹ عبدو مقام مفتی‌گری مصر را به دست آورد و از نفوذ عظیمی در این کشور برخوردار شد. عبدو حتی با ادوارد بروان بریتانیائی از یک جانب و با فیلبی و لورنس عربستان (جاسوسان مشهور بریتانیائی) از جانب دیگر ملاقات و رابطه داشت. در همین زمان محمد ابن سعود، پادشاه عربستان پیرو آئین وهابی شد و با پیروان حسن البنا در افتاد ولی آنها در سرتا سر عربستان سازمان خود را گسترش داده بودند. حسن البنا، فیلبی و ابن سعود روابط فشرده خود را با سازمان‌ جاسوسی انگلستان همچنان حفظ کرده بودند. در سال ۱۸۹۸ رشید رضا، یکی از پیروان حسن البنا فعالیت گسترده‌ای را در خاورمیانه، مالزی، هندوستان، آسیای مرکزی و آفریقای شرقی به ویژه در ترکیه اغاز کرد. او یکی از جاسوسان زبردست بریتاینا بود.

حسن البنا، اخوان المسلمین را در ۱۹۲۸ بنیان نهاد و تمام شاخه‌های اسلامی طرفدار خود را در آن گرد آورد و تبدیل به یک جریان اسلامگرای أسیائی – آقریقائی شد و توسط مودود در پاکستان و تا نزدیکی‌های چین گسترش یافت. سپس سعید رمضان، داماد حسن البنا، شورای عالی اسلامی را که شاخه‌های آن تا آفریقا و اروپا و تمام آسیا کشیده شده بود به وجود آورد. در سال ۱۹۳۱ رئیس شورا عالی اسلامی، حاج امین‌ الحسینی، یار و یاور حسن البنا راهی هندوستان، ایران و افغانستان شد. از تأثیر این ملاقات و ملاقات‌های دیگر، جنبش اسلامگرائی در ایران قوام یافت که در سال ۱۹۴۲ توسط نواب صفوی شکل سازمان فدائیان اسلام به خود گرفت. آیت الله کاشانی بدان پیوست و شاگردش روح الله خمینی نیز وارد این سازمان شد و یک بار هم به مصر رفت و دوره‌ای را گذراند. بر این پایه و تلاش‌های کشورهای امپریالیستی غربی، رژیم جمهوری اسلامی برای تحکیم پایه‌های نظام سرمایه‌داری بر ایران غالب شد. این رژیم و سنت‌های بسیار واپسگرایانه و عقب افتاد و ضد بشری‌اش ابزاریست کارآمد جهت واپس زدن جنبش‌های دمکراتیک به ویژه جنبش‌های کمونیستی.

دوماً: در دوران اخیر، طالبان و سپس داعش را امپریالیسم امریکا در دامان پر مهر خود آفرید. آن‌‌ها سپس توسط کل سیستم جهانی امپریالیستی پرورش یافتند. هواپیماهای آمریکائی اعضای داعش را از مناطق پر مخاطره به این سو و آن سوی دنیا می‌برند. و…

اگر در کشورهای امپریالیستی مثل فرانسه و آلمان، اسلامگرایان دست به اعمال خشنی می‌زنند، و ظاهراً با قوانین اساسی این کشورها در تقابل قرار می‌گیرند، مناسبات بچه بازیگوش است با پدر مهربان.

چنانکه ملاحظه می‌شود، اسلامگرایی یکباره و قارچ مانند، از اعماق قرون وسطا ظاهر نشد، اسلامگرائی نوین یک پروسه ۲۰۰ ساله را در تکامل خود طی کرده است و کشورهای امپریالیستی آن را پرورانده و بازیگوشی‌های آن را نیز تحمل می‌کنند. این اسلامگرائی نه برای بازگشت تاریخ به عقب بلکه به عنوان ابزاری کارآمد در خدمت اهداف حال و آینده بورژوازی به ویژه در تقابل با جنبش‌های کارگری و کمونیستی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

امپریالیسم نه تمدن می‌شناسد، نه ملت و نه فرهنگ. آنچه امپریالیسم می‌شناسد، ابر سود تولید شده توسط کارگران است. در صورت لزوم واپسگراترین اعتقادات بربر منشانه، به تمدن و فرهنگ سرمایه‌داری امپریالیستی تبدیل می‌شود. در شرایط دیگر، برای رسیدن به ابر سود، لیبرالیسم به فرهنگ و تمدن امپریالیسم تبدیل می‌گردد. مثلاً امپریالیسم آلمان ده‌ها هزار مذهبی واپسگرا را به آلمان کوچ داده تا در مقابل تظاهرکنندگانی که هم تمدن سرمایه‌داری و هم فرهنگ سرمایه‌داری را می‌شناسند و در آن بزرگ شده اند را تار و مار کند. وقتی رفیق توکل می‌نویسد که سرمایه‌داران «فریاد سر می‌دهند که اینان می‌خواهند تمدن ما را نابود کنند، حقیقتی در گفتار آن‌‌ها هست» (صفحه ۲ – ستون ۱ – تکیه از ماست)، تحلیل درستی از این وقایع عرضه نمی‌کند.

لذا برخورد رفیق توکل به تاریخ در این مقاله، به متافیزیک متمایل می‌شود که بخشا با حرکت دیالکتیکی  جهان مادی و ماتریالیسم تاریخی و شکل بندی تضادها و مبارزه طبقاتی وجه مشترکی ندارد.

با این مقدمه به بررسی مسأله ملی این رفیق می‌پردازم.

 

حق ملل در تعیین سرنوشت خویش

تا جدا شدن و ایجاد دولت مستقل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

«امپریالیسم به این معناست که سرمایه از چارچوب دولت ملی فراتر رفته است، به معنای گسترش و تشدید فشار ملی با یک بنیان نوین تاریخی‌ست… امپریالیسم عبارت است از ستم تشدید شونده بر ملت‌های جهان توسط مشتی از قدرت‌های بزرگ. دوران امپریالیسم، دوران مبارزه بین این قدرت‌ها بر سر گسترش و تحکیم ستم ملی است. (لنین – “پرولتاریای انقلابی و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“)

بر مبنای گفتار لنین، دردوران امپریالیسم نه تنها ستم ملی از بین نمی‌رود بلکه تشدید می‌شود. این ستم با هر تغییری در سازمان تولید بین‌المللی امپریالیستی و لذا تشدید تضادهای درونی سیستم امپریالیسم بر سر تقسیم بازارهای جهان، نه تنها نقصان نمی‌یابد بلکه تشدید می‌شود. لنین به درستی بر این مسأله تأکید می‌ورزد که مبارزه بین جناح‌های امپریالیستی بر بنیان استثمار طبقه کارگر، اساسا بر سر گسترش و تحکیم ستم ملی است.

چرا چنین است؟ زیرا هدف نیروهای امپریالیستی کسب هر چه بیشتر ابر سود یعنی استثمار هر چه بیشتر کارگران جهان است. اگر استثمار سرمایه‌داری در بین نبود، ستم ملی هم در بین نبود. لذا ستم ملی با استثمار نیروی کار در سطح جهانی نسبت مستقم دارد. هر چه ستم ملی بیشتر، استثمار کارگران بیشتر و هر چه استثمار شدیدتر، ستم ملی نیز شدیدتر خواهد بود. به همین جهت است که لنین از ستم تشدید شونده امپریالیسم بر ملت‌ها صحبت می‌کند.

از آنجائی که مسأله ملی و ستم تشدید شونده ملی یک امر جهانی است، لذا جنبش کمونیستی می‌بایست سیاست خود را در قبال آن دقیقاً تنظیم نماید. این سیاست، یک سیاست دو وجهی است که رابطه دیالکتیکی فشرده‌یی با هم دارند. در عین حال دو مقوله کاملاً متمایز از یکدیگرند

این دو وجه عبارتند از

۱- حق عام ملل در تعیین سرنوشت خویش.

۲- شرایطی که پرولتاریا از یک جنبش ملی پشتیبانی می‌کند و یا علیه آن مبارزه می‌نماید.

عدم درک درست مناسبات متقابل این دو وجه، و تداخل وظايف جداگانه این دو وجه با هم، کار را به اپورتونیسم و سر انجام به خیانت به مارکسیسم و پرولتاریا می‌کشاند.

۱- حق عام ملل در سرنوشت خویش

«ما خواستار شناسایی حق جُدا شدن برای همه و خواستار آنیم که هر یک از مسائل مشخص مربوط به جُدا شدن از آن نقطه نظری ارزیابی شود که هر گونه عدم برابری حقوق و هر گونه امتیازات و هر گونه جنبۀ استثنائی را براندازد.» (لنین – حق ملل در تعیین سرنوشت خویش)

استالین می‌گوید: «بازار نخستین مکتبی است که بورژوازی در آن جا ناسیونالیسم را می‌آموزد.» بورژوازی ملت تحت ستم برای حفظ بازار خود از محدودیت‌هائی که بورژوازی بزرگ ملت حاکم برایش فراهم کرده است استفاده می‌کند تا طبقات فرودست و نهایتاً پرولتاریای ملت خود را که او نیز از این محدودیت‌ها رنج می‌برد در یک جبهه با خود، علیه بورژازی ملت بزرگ بسیج کند و با ایجاد انزجار و نفرت عمومی علیه کل ملت حاکم به نوعی کار را به تقابل بکشاند.

هر چه پرولتاریا بیشتر با بورژوازی خودی متحد شود، با قدرت بیشتری علیه هم طبقه‌ای‌های خود در ملت‌های دیگر اسلحه می‌کشد.

در ستم ملی، پرولتاریای ملت تحت ستم کمتر از بورژوازی آن ملت صدمه نمی بیند. هر محدودیت و فشاری در درجه اول بر پرولتاریا و زحمتکشان آن ملت وارد می‌شود. بدین جهت است که بورژوازی قادر می‌شود در صورت نبودن الترناتیو انقلابی پرولتری در مورد مسئله ملی، این طبقه را بر زمینه ناسیونالیسم ارتجاعی با خود متحد کند. به بیان دیگر ستم ملی باعث می‌شود که مبارزه طبقاتی پرولتاریا  کنار زده شود و به سوی نکات مشترک با بورژوازی خود حرکت کند و تحت تبلیغات به اصطلاح „منافع مشترک“ با بورژوازی خودی از مبارزه طبقاتی دور شود و نفرت دائم‌الترایدی علیه ملت حاکم و پرولتاریای در آن، در خود به وجود آورد و «بدین طریق بر سر راه اتحاد کارگران کلیه ملیت‌ها یک مانع جدی گذارده شود» هر چقدر ستم ملی شدیدتر باشد، دوری پرولتاریا از مبارزه طبقاتی بیشتر می‌شود.

در نتیجه ملی گرائی – ناسیونالیسم – مقوله‌ایست عمیقا ارتجاعی که با منافع تاکتیکی و استراتژیک طبقه کارگر در تضاد آشتی ناپذیری قرار دارد. این ملی گرائی یا ناسیونالیسم می‌تواند ملی گرائی ملت ستمگر باشد و یا ملی گرائی ملت تحت ستم.

سیاست انقلابی پرولتری باید خاتمه دادن به نفرت و انزجار بخش‌های مختلف طبقه کارگر در این ملیت‌ها باشد.

هنگامی که پرولتاریای یک ملت تحت ستم احساس کند و مطمئن شود که پرلتاریای ملت ستمگر، مخالف الحاق جبری و یا به بند کشیدن ملت اوست و وقتی بداند که تمام حقوق ملی و طبقاتی او از جانب هم طبقه‌ای‌هایش در ملل دیگر مورد تأیید است، دیگر علیه آن‌ها سلاح برنمی‌دارد. آنوقت عامل اتحاد او با بورژوازی ملت خودش محو می‌شود، از بین می‌رود و تضادهای طبقاتی با شدت خود را می‌نمایانند. در این صورت و فقط در این صورت است که همبستگی بخش‌های پرولتاریا در ملت‌های مختلف تقویت می‌شود و ناسیونالیسم بورژوازی شکست می‌خورد.

“حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدا شدن و ایجاد دولت مستقل“ سیاست عام پرولتاریا در مقابل سیاست عام بورژوازی (ناسیونالیسم) در مورد مسئله ملی است.  در واقع “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ در دوران امپریالیسم که تا دوران بالای سوسیالیسم اعمال می‌شود، درخواستی است پرولتری – سوسیالیستی که در مقابل ناسیونالیسم که درخواستی است بورژوا دموکراتیک قرار می‌گیرد.

 

لنین در مورد اوضاع مشخص زمان خودش و در شرایطی که باید همه نیروها را علیه نیروهای تزار متحد می‌کرد می‌نویسد:

«مسأله عمده امروز، مقابله با جبهه متحد قدرت‌های امپریالیست، بورژوازی امپریالیستی و سوسیال امپریالیست با استفاده از تمام جنبش‌های ملی علیه امپریالیسم به منظور انقلاب سوسیالیستی‌ست.» لنین – ترازنامه مباحثه‌ای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش)

رفیق توکل با ستناد به بحث لنین چنین می‌نویسد:

«در این جا دیگر هم جنبش‌های ملی و هم شعار حق ملل در تعیین سرنوشت خویش اهمیت جدیدی در مجموع استراتژی حزب بلشویک به منظور انقلاب سوسیالیستی و سرنگونی سرمایه‌داری و امپریالیسم کسب می‌کند و این مسأله مادام اعتبار خود را در جنبش جهانی کمونیستی حفظ می‌کند که این جنبش‌ها به طور عینی علیه امپریالیسم می‌جنگند و متحد و نیروی ذخیره انقلاب پرولتری محسوب می‌شوند. اما آیا اکنون در اوائل قرن بیست و یکم نیز وضع برهمین منوال است؟ بدیهی‌ست که نه.» و بعد از توضیح این که انقلابات شکست خورده‌اند و از جنبش‌های استقلال طلبانه در قاره‌ها خبری نیست، ادامه می‌دهد «روند بیداری ملی و شکل گیری دولت‌های به اصطلاح ملی به پایان رسیده است. کمتر کشوری را می‌توان پیدا کرد که مناسبات و شیوه تولید فئودالی بر آن حاکم باشد و مسأله ارضی و دهقانی همچون دوران شکل گیری ملت‌ها مطرح باشد.» لذا نمی‌توان «“از وظائف ملی جامعی“ از نقطه نظر تکامل سرمایه‌داری سخن به میان آورد.  (تکیه از من) از همین روست که در یک چنین کشوری نیز نمی‌توان از نیاز به یک مرحله جداگانه انقلاب بورژوا دمکراتیک سخن به میان آورد.» (صفحه ۶-۷) و در ادامه «از این رو بدیهی‌ست کمونیست‌ها دیگر نمی‌توانند با این مطالبه و شعار [منظور ایشان “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدائی و ایجاد دولت مستقل“ است – ما] همان برخوردی را داشته باشند که یک قرن پیش داشتند. هر کمونیستی خواهان نابودی ستمگری ملی و الغاء هر گونه امتیاز، نابرابری و تبعیض ملی‌ست. اگر جز این باشد، چیزی جز یک شوونیست مرتجع نیست. اما لازمه این امر نه قراردادن مطالبه حق تعیین سرنوشت در برنامه است و نه الزاما طرح آن در هر شرایطی.» (تأکیدات از من)

من این نقل قول طولانی را آوردم که نقطه نظرات متفاوت ایشان را از زبان خود ایشان طرح کرده باشیم.

یک گروه، سازمان و یا یک حزب زمانی می‌تواند بگوید که من بر این موضع مشخص باور دارم که آن موضع مشخص در برنامه آن گنجانده شده و خصلت عملی پیدا کند. وقتی سازمان اقلیت “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ را از برنامه خود (با خواست رفیق توکل) حذف می‌کند، عملاً به جنبش کمونیستی ایران می‌گوید که سازمان اقلیت این نقطه نظر مارکسیستی را از برنامه خود حذف کرده است. هر چقدر هم این سازمان سوگند یاد کند که “خواهان نابودی ستمگری ملی و الغاء هر گونه امتیاز، نابرابری و تبعیض ملی‌ست“ عملاً به نفع ستمگری ملی‌ رأی می‌دهد  زیرا باورهای یک سازمان و یا حزب در شناسنامه‌اش یعنی در اساسنامه و برنامه‌اش تجلی می‌یابد.

نقطه عزیمت رفیق توکل این است: “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ تا زمانی اعتبار دارد که یک ملت علیه امپریالیسم مبارزه می‌کنند. در غیر این صورت کمونیست‌ها از این حق نباید دفاع کنند و این عملاً به نفع امتیازات ملی ملت ستمگر و امپریالیسم تمام می‌شود.

از نقطه نظر مارکسیسم، “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ هیچ ربطی به انقلابی و یا ارتجاعی بودن این و یا آن ملت یا ملیت ندارد. این حق همان حقی است که به دو کارگر که یکی به لحاظ سیاسی انقلابی و یکی ارتجاعی است بدون امتیاز به هر کدام از آن‌‌ها، اجازه می‌دهد سرنوشت خود را خودشان تعیین کنند. می‌خواهند پیش این  و یا آن سرمایه‌دار کار کنند، یا می‌خواهند مستقل کار کند، می‌خواهند خود را به صورت یک برده بفروشند، می‌خواهند انقلاب کنند و یا خودکشی کنند… عدم قبول چنین حقی برای یک کارگر به معنی قبول استثمار مادام العمر او توسط یک سرمایه‌دار بی وجدان است. مساوی‌ست با قبول بردگی دائم او در دنیای سرمایه‌داری. قبول سرکوب او در شرایطی که ما فکر می‌کنیم کار او با نرمهای ما مطابقت ندارد. و…

“حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ نیز دارای چنین مضمونی است. این حق، هم برای ملل مترقی که سمتگیری ضد امپریالیستی و ضد سرمایه‌داری دارند و هم برای مللی که به ذخیره امپریالیسم تبدیل شده‌اند اعتبار دارد. زیرا:

۱- ملتی که ملت دیگر را به ذخیره خود تبدیل کرده است، بر همان ملت ذخیره شده امتیاز دارد. آیا کمونیست‌ها برنامه‌ای برای لغو این امتیاز دارند؟ آری. این، برنامه “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ است که رفیق توکل آن را از برنامه اقلیت خذف کرده است.

۲- پرولتاریا در تمام این ملت‌ها تحت تأثیر بورژوازی شوونیسم ملت حاکم و یا ملت خودی تقسیم شده و در مقابل همدیگر صف کشیده‌اند. لذا روشن می‌شود که ملت‌های ذخیره امپریالیسم به ویژه پرولتاریای این ملت‌ها شدیدا تحت ستم قرار دارند. لنین می‌گوید:

«بورژوازی ملت‌های ستمکش پرولتاریا را به نام «پراتیک بودن» خواست‌های خود، به پشتیبانی بی چون چرای از کوشش‌های خود دعوت می‌کند. از همه پراتیک‌تر این است که صراحتاً گفته شود «آری» طرفدار جُدا شدن فلان ملت معیّن هستیم نه این که گفته شود طرفدار حق جُدا شدن همه و هر گونه ملتی هستیم.» (لنین – حق ملل بر سرنوشت خویش – تکیه از ماست)

یک تذکر کوتاه: (نا گفته روشن است که حق ملل به ملل فائقه سرمایه‌داری و امپریالیستی بر نمی‌گردد زیرا آن‌ها حق خود را حفظ کرده‌اند. مثلاً مسخره خواهد بود که گفته شود ما طرفدار حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدائی برای ملت فارس هستیم.)

به هر جهت، سیاست مارکسیستی یعنی «طرفدار حق جُدا شدن همه و هر گونه ملتی هستیم.» برای تمام دوران امپریالیسم در زمینه ملی اعتبار دارد. ولی رفیق توکل حق ملل در تعیین سرنوشت را بر خلاف گفته و موضع لنین برای همه ملل نمیخواهد بلکه فقط احتمالا برای ملل انقلابی این حق را قائل است. و چون اکثر ملل امروزی یا متحد امپریالیست هستند و یا ذخیره امپریالیسم، “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ را از برنامه سازمان خود خط می‌زند. چون زیاد به دردش نمی‌خورد.

حال ما چند نمونه ذکر می‌کنیم:

۱- اوکراین.

اوکراین کشوری‌ست که در آن یک جنبش ملی فاشیستی ضد کمونیستی وجود دارد و این کشور به صورت ذخیره امپریالیسم آمریکا درآمده و امروزه توسط امپریالیسم روسیه مورد تهاجم قرار گرفته است. امروزه، هم، کمونیست‌های راستین، از حق ملت اوکراین در سرنوشت خویش دفاع می‌کنند و هم امپریالیست‌ها به ویژه امپریالیسم آمریکا مصمم است این پرچم را از دست جنبش کمونیستی جهانی برباید و مردم را با آن اغفال کند.

آیا این ملت ذخیره امپریالیسم آمریکا توسط امپریالیسم آمریکا و کلیه امپریالیست‌های جهان و مشخصا روسیه، مورد ستم ملی واقع نشده است؟ من بر آنم که این مردم تحت شدیدترین ستم‌های ملی قرار دارند و پرولتاریای اوکراین تحت شدیدترین ستمهای طبقاتی روزگار می‌گذراند. آیا چشم پوشی از دفاع عملی از حق تعیین سرنوشت ملت اوکراین، و یا سکوت در این مورد، خیانت به پرولتاریای اوکراین نیست؟ تجربه نشان داده است که هر زمان حق تعیین سرنوشت یک ملت تضمین گردد، سرمایه‌داری شوونیست آن ملت خیلی زود توسط پرولتاریا درهم کوبیده می‌شود. اوکراین نیز چنین است. با تضمین حق حاکمیت واقعی اوکراینی‌ها بر سرنوشت خویش، فاشیست‌های اوکراینی در مقابل پرولتاریای این کشور تاب مقاومت نخواهند داشت. ستم ملی بر اوکراینی‌ها باعث گردیده که پرولتاریای روسیه و پرولتاریای اوکراین علیه همدیگر اسلحه بردارند و تا کنون هزاران کشته از هم بر جا بگذارند.

با حرکت از نقطه نظر رفیق توکل، کمونیست‌ها نباید از حق تعیین سرنوشت ملت اوکراین دفاع کنند. نباید حق تعیین سرنوشت را برای اوکراین معتبر بدانند، زیرا که ذخیره امپریالیسم است.

۲- یوگوسلاوی

پس از بیش از صد سال مبارزه و کشمکش بین گروه‌های مختلف اجتماعی و سپس تکامل آن‌ها به ملیت‌ها، نهایتا در سال ۱۹۴۶ داوطلبانه با هم متحد شدند و جمهوری فدرال خلق یوگوسلاوی را تشکیل دادند. برای اولین بار بخش‌های مختلف پرولتاریا در این ملیت‌ها برادرانه در کنار هم قرار گرفتند و شرایط جهت تکامل بعدی آن‌‌ها به صورت یک طبقه مسلط می‌توانست فراهم شود.

با حاکمیت رویزیونیست‌های خروشچفی در اتحاد جماهیر شوروی، و گسترش نظام سرمایه‌داری در این کشور، سیاست شوونیستی این بورژوازی نو خاسته علیه ملیت‌های متحد در اتحاد شوروی روز افزون تشدید می‌شد.

امپریالیسم آمریکا و ناتو از ۲۴ مارس تا ۱۰ ژوئن ۱۹۹۹ با بمباران و تهاجم به یوگوسلاوی این کشور را تجزیه کردند و از آن کشورهای کوچکی به وجود آوردند و تحت سیاست شوونیستی بورژوازی این کشورهای کوچک، پرولتاریای تجزیه شده در مقابل هم قرار گرفتند و از هم کشتار بسیار کردند. اکنون نیز این کشورهای کوچک علیه هم شاخ و شانه می‌کشند و بخش‌های مختلف پرولتاریا را علیه هم تهییج می‌کنند. پرولتاریای یکپارچه در یوگوسلاوی سابق همه جانبه‌تر و مقتدرتر می‌توانست خود را بسیج کند و علیه بورژوازی حاکم بر یوگوسلاوی مبارزه نماید. ولی اکنون این پرولتاریا بر اثر این ستم ملی تکه تکه و علیه هم بسیج شده‌اند. همه این کشورهای کوچک ذخیره‌های امپریالیسم هستند. آیا به آن‌‌ها ستم نشده است؟ آیا نباید با برافراشتن شعار “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ کینه و نفرت بخش‌های مختلف پرولتاریا در این کشورهای تازه تشکیل شده را علیه یکدیگر از بین برد و آن‌‌ها را علیه بورژواژی شوونیست این ملیت‌های دست ساز شده، سمت داد تا از ذخیره بورژوازی امپریالیستی به ذخیره جنبش سوسیالیستی تبدیل شوند؟

از نظر رفیق توکل شعار “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ برای ملیت‌های تجزیه شده یوگوسلاوی معتبر نیست. باید آن‌‌ها را به حال خود رها کرد و این شعار را از برنامه خود حذف نمود.

وضعیت تمام ملیت‌هائی که تحت نفوذ امپریالیسم هستند، همانند شرایط اوکراین و یوگوسلاوی‌ست. به همه آن‌‌ها ستم ملی وارد می‌شود و از این ستم بیش از هر قشر و طبقه‌ای، پرولتاریا در رنج است و صدمه می‌بیند. ولی برای رفیق توکل حق ملل به تاریخ گذشته تعلق دارد و نه به امروز.

استالین حوادث سال ۱۹۰۵ در روسیه را برای کل جنبش کمونیستی چنین جمع بندی می‌کند: «هرچه جنبش آزادی طلبی بیشتر رو به کاهش می‌گذاشت، شکوفه‌های ناسیونالیسم شگفته‌تر می‌گردید.» (مارکسیسم و مسأله ملی)

با توجه به این واقعیت که پرچم “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ را امپریالیست‌هائی به مانند امپریالیسم آمریکا و روسیه و چین برافراشته‌اند و با آن به فریب توده‌ها و پرولتاریا مشغولند، وظیقه مبارزه با این عوام فریبی امپریالیستی و بیرون کشیدن پرچم “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ از دست آن‌‌ها، به ضرورت مبرمی برای طبقه کارگر و جنبش کمونیستی بین‌المللی تبدیل گردیده است. درست در چنین شرایطی پیشنهاد می‌شود که “حق ملل“ از برنامه سازمان اقلیت حذف شود.

به نظر می‌رسد اصرار و ابرام رفیق توکل در خط زدن “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ در برنامه سازمان اقلیت ناشی از جبن و هراس او از مرتجعینی است که به نادرستی پرچم “حق ملل“ را برای سرکوب توده‌ها از دست کمونیست‌ها ربوده‌اند. ما این مسأله را به روشنی در موضع گیری او در مورد افغانستان می‌توانیم ردیابی کنیم. رفیق توکل چنین می‌نویسد:

«افغانستان امروز، کشوری‌ست که هم اشغال نظامی شده است و هم رژیمی ارتجاعی مذهبی تحت الحمایه امپریالیسم بر سر کار است. مرتجعین اسلام‌گرايی نظیر طالبان‌ها و حکمتیارها خود را نیروی مخالف اشغال گران امپریالیست و رژیم تحت الحمایه آن‌‌ها می‌دانند. جنبش ارتجاعی مذهبی خود را یک جنبش رهائی ملی افغانستان هم می‌دانند و می‌گویند برای. حق ملت افغانستان در تعین سرنوشت خود مبارزه می‌کنند. اینان امروز در بخشی از افغانستان نفوذ و فعالیت دارند. اگر آن‌‌ها میلون‌ها تن از مردم افغانستان را هم بسیج کنند، ما کمونیست‌ها هرگز نباید به نام حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، از این جنبش که ارتجاعی است ولو این که ضرباتی به امپریالیسم بزند، حمایت کنیم.»

اولاً- قبول و تأیید “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ برای مردم افغنستان یک اصل مارکسیستی است.

دوماً- قبول این اصل برای مردم افغانستان اصلاً به معنی حمایت از عناصر مرتجع و مذهبی و وابسته به امپریالیسم افغانستان نیست. این موضع رفیق توکل به روشنی نشان می‌دهد که او دو وجه کاملاً متفاوت در مسأله ملی را نه تنها درست درک نکرده است بلکه با هم مخلوط می‌کند. او فکر می‌کند که اگر نیروئی در مواردی مثل افغانستان از حق ملی مردم افغانستان در تعیین سرنوشت خویش دفاع کرد، موظف می‌گردد از هر آشغالی که این پرچم را به نادرستی برافراشته است دفاع کند. او در یک نظر کلی در همان مقاله می‌نویسد: «اما اگر منازعه بر سر تقویت این یا آن جبهه ارتجاع است، نه تنها هیچگونه حمایتی نباید از این یا آن طرف منازعه کرد بلکه کارگران و کمونیست‌ها باید علیه هر دو جبهه مبارزه کنند.» خواننده به روشنی می‌تواند ببیند که رفیق توکل این دو جنبه از مسأله ملی را داخل کرده است. یعنی فکر می‌کند اگر دو جناح ارتجاعی در منازعه باشند حق ملل منسوخ می‌گردد. حق ملل یک حق عمومی کلیه ملل جهان است (ملل ستم دیده) این کاملاً مقوله‌ایست جدا از شرایطی که پرولتاریا باید از این و یا آن جنبش پشتیبانی و یا مبارزه کند. این دو جنبه را رفیق توکل درک نمی‌کند و مرتب آن‌‌ها را داخل می‌کند. این درک مغشوش کار را به بن بست ایدئولوژیک می‌کشاند.

من اکنون در توضیح وجه اول یعنی شعار “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ هستم. در بخش دوم شرایط پشتیبانی و یا مبارزه علیه این یا آن ملت را شرح خواهم داد.

سوماً- از مقابل عناصر مرتجع، مذهبی و وابسته به امپریالیسم از قبیل طالبان نباید فرار کرد و پرچم حق ملل را به آن‌‌ها سپرد. باید با اراده و مبارزه‌ای سخت و طولانی در همبستگی با سایر بخش‌های جنبش کمونیستی بین‌المللی، این نیروی مرتجع افغانستان را افشا و پرچم را از دست او بیرون کشید و برافراشت و نشان داد که این پرچم طبقه کارگر انقلابی و جنبش کمونیستی است. ولی رفیق توکل از جلوی این نیرو می‌گریزد، پرچم را در دست آن رها می‌کند و پرولتاریای افغانستان را بی سلاح و پشتیبان می‌گذارد و در عین حال برنامه “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ را در برنامه سازمان خودش حذف می‌کند. این تسلیم طلبی آشکار است. با دقت بر این موضع رفیق توکل آشکار می‌گردد که ادعاهای او مبنی بر ضدیت با الحاق طلبی و ستم ملی، چیزی جز یک ساتر بر این تسلیم طلبی ملی نیست.

تداخل دو وجه از مسأله ملی و تسلیم طلبی ملی، خود را در موضع گیری‌های رفیق توکل در مورد کردستان عراق نیز نشان می‌دهد. ایشان در مورد کردستان عراق چنین می‌گوید:

«مورد دیگر، جنبش ملی مردم کردستان عراق است. این جنبش تا قبل از آغاز لشکر کشی امپریالیست‌ها به عراق و متحد شدن‌اش با اشغالگران، همواره به عنوان جنبش یک ملت تحت ستم از پشتیبانی و حمایت کارگران، کمونیست‌ها و همه نیروهای مترقی برخوردار بود. همه هم به ماهیت بورژوائی رهبری این جنبش واقف بودند. اما از آن پس نه تنها از این حمایت و پشتیبانی بین‌المللی برخوردار نیست، بلکه در همه جا نیروهای مترقی جهان، رو در روی آن قرار گرفته‌اند. آیا تا به امروز تغییری در این واقعیت صورت گرفته است، که این ملت هنوز تحت ستم، اسارت و انقیاد است؟ آیا کسی می‌تواند ادعا کند که این جنبش به رهائی ملی مردم کردستان عراق انجامید؟ قطعاً نه. پس چه چیزی تغییر کرد که کارگران، کمونیست‌ها و همه نیروهای مترقی جهان به آن پشت کنند. یک چیز. در جبهه ارتجاع قرار گرفتن.»

لطفا به این جمله توجه کنید « آیا تا به امروز تغییری در این واقعیت صورت گرفته است، که این ملت هنوز تحت ستم، اسارت و انقیاد است؟» به بیان دیگر رفیق توکل کمونیست معتقد است که با آغاز لشکر کشی امپریالیسم آمریکا به عراق و متحد شدن شوونیست‌های کرد عراق با امپریالیسم، ستم ملی بر کردهای عراق دیگر اعمال نمی‌شود. این یک موضع ضد کمونیستی و ضد پرولتری‌ست. این تجدید نظر در دستاوردهای لنین درمورد امپریالیسم و مسأله ملی است. لنین می‌گوید:

«به همین جهت تفکیک ملت‌ها به ستمگر و تحت ستم باید نقطه مرکزی برنامه سوسیال دموکراسی را تشکیل دهد، زیرا این تفکیک اساس امپریالیسم را تشکیل می‌دهد.»، «امپریالیسم عبارت است از ستم  تشدید شونده ملت‌های جهان توسط مشتی از قدرت‌های بزرگ. این عصر مبارزه بین این قدرت‌ها بر سر گسترش و تحکیم ستم ملی است.» (پرولتاریای انقلابی و حق تعیین سرنوشت ملت ها)

به بیان دیگر ستم ملی در کردستان عراق تشدید شده است. بر خلاف ادعای رفیق توکل، اکثریت جنبش‌های کمونیستی جهان در جانب پرولتاریای کردستان عراق، در جانب مردم زجر دیده و ستم کشیده این منطقه ایستاده‌اند. کمونیست‌های راستین با شناسائی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ برای ملت کردستان عراق نه تنها به این مردم ستم دیده پشت نکرده‌اند بلکه با مبارزه علیه امپریالیسم و بورژوازی شووینیست کرد عراق، از این مردم پشتیبانی کرده‌اند. فقط رفیق توکل با عدم شناسائی حق ملل برای ملت کرد عراق، به این ملت پشت کرده است.

دقیقا بر مبنای این بینش غیر مارکسیستی است که رفیق توکل معتقد است هر کجا ملتی تحت سیطره امپریالیسم قرار گرفت و دنباله روی آن شد، دیگر ستم ملی پرچیده شده و برنامه “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ برای آن‌‌ موردی ندارد.

با این تئوری، به علت قرار گرفتن اکثریت ملیت‌های جهان در قلاده امپریالیسم، ستم ملی در حال رخت بربستن از جهان امپریالیستی است. البته نباید “حق ملل“ را کاملاً به دست فراموشی سپرد. شاید به کار آید. توجه کنید:

«اما کنار گذاشتن مطالبه حق ملل در تعیین سرنوشت خویش از برنامه، به معنای نفی مطلق آن نیست… مادام که ستم ملی وجود دارد، مطالبه حق ملل در تعیین سرنوشت خویش هنوز کارائی دارد.»

رفیق توکل “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را“ کاملاً کنار گذاشته است ولی نه مطلقاً. شاید بتواند هرازگاهی که خودش تشخیص می‌دهد که برای چه ملتی این حق را قائل شود، از آن استفاده کند.

در نقل قول طولانی که از ایشان آوردیم، انحراف دیگری نیز به چشم می‌خورد:

« کمتر کشوری را می‌توان پیدا کرد که مناسبات و شیوه تولید فئودالی بر آن حاکم باشد و مسأله ارضی و دهقانی همچون دوران شکل گیری ملت‌ها مطرح باشد.» لذا نمی‌توان «“از وظائف ملی جامعی“ از نقطه نظر تکامل سرمایه‌داری سخن به میان آورد. از همین روست که در یک چنین کشوری نیز نمی‌توان از نیاز به یک مرحله جداگانه انقلاب بورژوا دمکراتیک سخن به میان آورد.» (صفحه ۶-۷)

به بیان دیگر هر کجا که ساختار فئودالی و مناسبات ارباب – رعیتی حاکم نیست از مسأله ملی نیز که بر باور ایشان فقط یک جریان بورژوا – دمکراتیک است، نمی‌توان صحبتی در میان باشد. این در تقابل کامل با موضع لنین در مورد مسأله ملی و امپریالیسم است.

در دوران امپریالیسم به ویژه بعد از جنگ جهانی اول، خیزش‌های‌ بورژوا – دمکراتیک ملل تحت ستم در اروپا فرو کش کرد ولی اکثریت مردم  در مستعمرات با خرد کردن نظام فئودالی به صورت ملل مختلف وارد ساختار سرمایه‌داری شدند. بر این واقعیت رفیق توکل هم اشاره دارد. این ملل بر اثر نفوذ ایدئولوژی بورژوازی شوونیستی‌شان و سرکوب و امحای امپریالیستی فروکش کرده و بخش‌های مختلف پرولتاریا به علت انحرافات عدیده در جنبش کمونیستی جهانی و بی توجهی به مسأله ملی و حذف واقعی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ از برنامه‌شان، تحت سیاست سرمایه‌داری ملی و یا امپریالیسم قرار گرفتند و به نیروی ذخیره بورژوازی و امپریالیسم تبدیل گردیدند. ولی مسأله ملی از بین نرفت. فرق این دوره با دوره اول، علاوه بر تغییر ساختاری اجتماعی این ملل، ساده شدن تضادهای طبقاتی در آن‌‌ها بود؛ نیروهای ساختار فئودالی (فئودال و دهقان) حضور نداشته و ندارند. دو قطب تضاد اصلی در این ملل را پرولتاریا و بورژوازی تشکیل می‌دهد. در نتیجه در پیش پای این ملل دو راه بیشتر وجود ندارد. یا سمت و سوی تشدید سرمایه‌داری و تبدیل شدن به اهرم رقابت‌های این نظام، که اکنون چنین است و یا بیرون آوردن پرولتاریای این ملل از زیر آوار ایدئولوژیک فاسد و شوونیستی بورژوازی ملی آن‌‌ها و سمت دادن این طبقه علیه بورژوازی ملی و بین‌المللی در جهت انقلاب سوسیالیستی.

لنین چنین می‌گوید: این خواست مقدّم بر هر چیز عبارت است از لزوم جُدا نمودن کامل دو دورۀ سرمایه‌داری که از نقطه نظر جنبش‌های ملی بطور اساسی از یکدیگر متمایز‌اند. از یک طرف دورۀ ورشکستگی فئودالیسم و حکومت مطلقه یعنی دورۀ به وجود آمدن جامعۀ بورژوا – دمکراتیک و دولت است که در آن جنبش‌های ملی برای اولین بار جنبۀ توده‌ای به خود می‌گیرند و جمیع طبقات اهالی را به انحاء مختلف از طریق مطبوعات، شرکت در مجالس نمایندگی و قس‌علیهذا به سیاست جلب می‌نمایند. از طرف دیگر در مقابل ما دوره‌ای قرار دارد که در آن تشکیل دولت‌های سرمایه‌داری کاملاً صورت گرفته، رژیم مشروطه مدت‌هاست برقرار گردیده و تضاد آشتی‌ناپذیر بین پرولتاریا و بورژوازی قویاً شدت یافته است و دوره‌ای است که می‌توان آن را آستانۀ ورشکستگی سرمایه‌داری نامید.

نتیجه ۱- در دوران سرمایه‌داری امپریالیستی اکثریت مطلق مردم جهان به صورت طبقات متضاد در محدوده‌های ملی روزگار می‌گذرانند. لذا ستم تشدید شونده‌ی ملی اقلیتی از ملل بر دیگر ملت‌ها اعمال می‌شود. در این ملل بیش از هر قشر و طبقه‌ای پرولتاریا آسیب می‌بیند.

نتیجه ۲- با کار و کوشش شبانه روزی کمونیست‌ها در سطح ملی و جهانی و بیداری پرولتاریا و بیرون امدنش از زیر نفوذ بورژوازی شوونیستی ملی، این جنبش‌ها می‌توانند به جنبش‌های مترقی ملی تبدیل شوند. این جنبش‌ها دیگر سمت و سوی بورژوا – دمکراتیک نخواهند داشت بلکه با مبارزه برای خواست‌های دمکراتیک انقلابی سمت و سوی پرولتری – سوسیالیستی در پیش خواهند گرفت. البته اگر کمونیست‌های راستینی پیدا شوند که “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدائی و ایجاد دولت مستقل“ را از برنامه خود خذف نکنند و در این زمینه فعال باشند. زیرا بدون بیداری پرولتاریای این ملیت‌ها اصولاً بنای سوسیالیسم در جهان ممکن نیست.

لنین می‌نویسد: «به همین جهت تفکیک ملت‌ها به ستمگر  و تحت ستم باید نقطه مرکزی برنامه (تکیه از ماست) سوسیال دمکراسی را تشکیل دهد، زیرا این تفکیک اساس (تکیه از لنین) امپریالیسم را تشکیل می‌دهد… از این تقسیم بندی، برداشت دموکراتیک و انقلابی ما از “حق تعیین سرنوشت ملل” که با وظیفه کلی مبارزه فوری برای سوسیالیسم مطابقت دارد، به دست می‌آید.»

از آنجائی که حل نهائی مسأله ملی فقط در سوسیالیسم امکان دارد، نتیجتا تا پایان عصر امپریالیسم ستم ملل بزرگ بر ملل کوچک ادامه خواهد داشت. لذا ادعای پایان یافتن ستم ملی با برچیده شدن نظام فئودالی در جهان، ادعای‌ست پوچ و میان تهی.

لنین در “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ – صفحه ۲ می‌گوید:

«ما تأکید کرده‌ایم که اجرا نکردن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در رژیم سوسیالیستی، خیانت به سوسیالیسم می‌باشد.»

بر این مبنا حق ملل به عنوان یک بند قابل اجرا در برنامه کمونیست‌ها باید باشد. حال ببینیم که رفیق توکل چه می‌گوید:

حق ملل « یک حق بورژوائی‌ست و نه یک سیاست عملی از جانب پرولتاریا و یا حتی خود یک ملت تحت ستم.»

لنین از اجرا کردن یعنی عملی کردن این حق صحبت می‌کند و رفیق توکل منکر جنبه عملی آن است. حال کدام را باید باور کرد؟ لنین را؟ یا رفیق توکل را؟

وقتی لنین می‌گوید: «تفکیک ملت‌ها به ستمگر و تحت ستم باید نقطه مرکزی برنامه سوسیال دمکراسی را تشیکل دهد»، از جنبه عملی حق تعیین سرنوشت صحبت می‌کند.

انحراف دیگری از مارکسیسم که در این نوشته توجه را جلب می‌کند، برخورد رفیق توکل به ملت آذری در ایران است. او می‌گوید:

«بورژوازی آذری به همراه بورژوازی فارس، بخش اعظم اقتصاد ایران را در دست خود متمرکز ساخته‌اند و این دو مشترکان شریان‌های اصلی اقتصادی جامعه را در دست خود دارند و واقعاً مثل دو خواهر و برادر و دو متحد پر و پا قرص، مشترکا کارگران تمام ملیت‌های ساکن ایران را استثمار می‌کنند… میلیون‌ها آذری هم اکنون در سراسر ایران تا اقصی نقاط کشور، زندگی می‌کنند… گفته می‌شود که از ۱۸ تا ۳۵ میلیون آذری در ایران زندگی می‌کنند. مگر از این جمعیت، چند میلیون آن در محدوده جغرافیائی آذربایجان زندگی می‌کنند.؟… این هم مسلم که آذری‌ها نیز از برخی جهات، با ستم ملی روبرو هستند. حال فرض کنیم که همین فردا بخش وسیعی از مردم تبریز در آذربایجان به پا خاستند و خواهان جدائی شندند و این مردم بخش قلیلی از کل اذریهای ساکن ایران‌اند.» و بعد از توضیح این که رهبران این جنبش می‌توانند وابسته به قدرت‌های امپریالیستی باشد و مثل ستارخان و شیخ محمد خیابانی نیستند، ادامه می‌دهد که «یک صف آرائي جنگی صورت می‌گیرد که در یک سوی آن شوونیست‌های ملت ستمگر و در سوی دیگر آن ناسیونالیست‌های ارتجاعی ملت تحت ستم قرار دارند…این فاجعه یک جنگ و کشتار وحشیانه خواهد بود که شوونیست‌های ملت ستمگر و ناسیونالیست‌های مرتجع آذری به بار خواهند آورد. آن‌‌ها تلاش خواهند کرد که توده‌های زحمتکش و ستمدیده ناآگاه را به جان یکدیگر بیاندازند که دیگر محدود به یک منطقه جغرافیائی معین به نام آذربایجان نخواهد بود… آنگاه بشریت متمدن شاهد یک فاجعه انسانی در ابعادی به وسعت تمام ایران خواهد بود… اما به هر حال اگر این فرضیات اندکی هم بازتابی از واقعیت‌های عینی جهان و ایران باشد، کمونیست‌ها نباید کمترین مسئولیتی از فاجعه‌ای را بر عهده گیرند که مطلقاً هیچ نقشی در آن نداشته و ندارند. سیاست کنونی ما که حق تعیین سرنوشت را به عنوان یک مطالبه اصولی در برنامه جای داده است، پیشاپیش مسئولیتی را بر عهده سازمان قرار می‌دهد که نباید قرار دهد.».

بر مبنای چنین شیوه تفکری، کمونیست‌ها باید در شرایط بغرنج مبارزات طبقاتی در شکل مبارزات ملی، برنامه انقلابی پرولتاریای انقلابی یعنی “حق ملل“ را از برنامه خود حذف کنند تا هیچ مسئولیتی یقه آن‌‌ها را نچسبد.

ولی من تا به حال شنیده‌ام که کمونیست‌ها باید در شرایط بغرنج مبارزه طبقاتی و ملی، با برافراشتن پرچم “حق ملل“ وظیفه انقلابی بزرگی را بر دوش بگیرند و آن توضیح سیاسی – ایدئولوژیک شرایط و سازماندهی جهت سمت دادن درست به این مبارزات است و نه فرار از این شرایط و خود را مخفی کردن.

در گفتار بالا از رفیق توکل چند انحراف از مارکسیسم وجود دارد:

رفیق توکل فکر می‌کند که اگر حق ملل در تعیین سرنوشت خویش یا جدائی و ایجاد دولت مستقل را“ روی پرچم سازمان خود بنویسد، موظف است از هر جنبش ارتجاعی ملی دفاع نماید. قبول “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ برای کلیه ملل ستم دیده جهان به آن معنی نیست که باید از هر جنبش ارتجاعی نیز پشتیبانی کرد. “حق ملل…“ و شرایط پشتیبانی و عدم پشتیبانی از هر جنبش ملی دو مقوله  مختلف است. اولی مربوط به حق عام سیاسی است. مثل آزادی تعیین شغل. دومی مربوط به پشتیبانی و یا عدم پشیبانی از یک گرایش سیاسی است. رفیق توکل این دو را داخل کرده است. این یک انحراف بزرگ از مارکسیسم است که از درک مکانیکی و متافیزیکی از کل روند حرکات جهان مادی و تاریخ بشر نشأت می‌گیرد.

۲- در نقل قول گفته شده که بورژوازی آذری و بورژوازی فارس «واقعاً مثل دو خواهر و برادر و دو متحد پر و پا قرص مشترکا کارگران تمام ملیت‌های ساکن ایران را استثمار می‌کنند.» این به معنای حاکمیت مشترک بورژوازی این دو ملت در ایران است. کل نقل قول هم این مدعا را ثابت می‌کند.

ولی بلافاصله آمده است که آذری‌ها به عنوان یک ملت «از برخی جهات، با ستم ملی روبرو هستند.» این بدان معنی است که ملت آذری تحت ستم ملی یک ملت حاکم (بورژوازی شوونیست فارس) در یک قلمرو سیاسی واحد قرار دارد. به بیان دیگر نمایندگان دو ملت ستمگر و تحت ستم در نابرابری به سر میبرند یکی ستم گر است و دیگری ستم کش. این دو نمی‌توانند به لحاظ سایسی و اجتماعی همظراز هم باشند و مثل دو خواهر و برادر دوقلو در کنار هم قرار گیرند.

لنین می‌گوید«به همین جهت تفکیک ملت‌ها به ستمگر و تحت ستم باید نقطه مرکزی برنامه سوسیال دموکراسی را تشکیل دهد، زیرا این تفکیک اساس امپریالیسم را تشکیل می‌دهد» بر مبنای لنین ستمگر نمی‌تواند با تحت ستم چون برادر و خواهر مهربان باشند. مثلی است معروف که دو پادشاه در یک سرزمین نمی‌گنجند.

از نظر عمومی تمام شاخه‌های بورژوازی به استثمار طبقه کارگر در تمام کشورهای جهان مشغول هستند ولی نه مثل دو خواهر و برادر بلکه مثل دو رقیب، دو رقیب استثمارگر، دو رقیبی که هر کدام می‌خواهد آن دیگری را نابود کند تا بازارهایش را دراختیار خود گیرد. در جهان سرمایه‌داری هیچگاه دو بورژوازی از دو ملت به ویژه دو ملتی که یکی ستمگر و دیگری تحت ستم باشد، نمی‌توانند مثل خواهر و برادر و دو متحد پرو پا قرص باشند. ضرورتا یکی تحت سلطه دیگری قرار می‌گیرد.

حال ما فرض می‌کنیم که ملت آذری در یک همه پرسی عمومی، رأی بر خود مختاری داد. خود مختاری بسیار ضعیف‌تر از “حق ملل بر سرنوشت خویش تا جدائی و ایجاد دولت مستقل“ است. با این وجود همانند زمان خیابانی، پیشه‌وری و اوائل حاکمیت جمهوری اسلامی، در کردستان، این جنبش با شدیدترین وجهی سرکوب خونین خواهد شد. این بدان معنی است که افرادی از بورژوازی شوونیست و خائن اذری که در حاکمیت هستند، برای منافع خودشان، با پشت کردن به ملت‌شان، تحت فرمان و استیلای بورژوازی شوونیست فارس قرار گرفته و آذری‌ها را در خدمت منافع بورژوازی فارس سرکوب می‌کند.

لنین مناسبات بورژوازی دو ملت را چنین فرموله می‌کند:

«هر بورژوازی در مورد موضوع ملی یا امتیازاتی برای ملت خود می‌خواهد و یا مزایایی استثنائی برای آن طلب می‌کند…»

این به معنای جدال است. یک تضاد حل نشدنی. در این تضاد یکی باید به نفع دیگری امتیاز بدهد، یعنی زیر سلطه دیگری برود. حال سؤال می‌شود. بورژوازی آذری در مناسبتاتش با بورژوازی فارس کدامیک بر دیگری امتیاز دارد؟ دقیقاً در جواب به این سؤال، عدول رفیق توکل از مارکسیسم چشم را می‌زند. “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش…“ یعنی پایان دادن به امتیازات ملی. یعنی قبول برابری تمام ملیت‌های جهان در تعیین سرنوشت خویش و ایجاد دولت مستقل خود. لنین می‌گوید:

«به این جهت پرولتاریا در مورد شناسایی حق تعیین سرنوشت تنها به خواست باصطلاح منفی اکتفا می‌کند بدون این که به هیچ ملتی ضمانت بدهد، و بدون این که خود را موظف کند چیزی به حساب ملت دیگر به کسی بدهد.»

۳- هیچ مارکسیستی بر پایه تخیلات و حدثیات، یکی از مهمترین بندهای مارکسیستی حزب و یا سازمانش را حذف نمی‌کند. علت به نمایش کشیدن پرده جنائی پلیسی از مناسبات آذری‌های پراکنده و پرولتاریای ملل مختلف در ایران و برخورد این‌ها با هم را ما در چند خط بالاتر همین نقل قول می یابیم. آن جا که می‌گوید:

«حال فرض کنیم که همین فردا بخش وسیعی از مردم تبریز در آذربایجان به پا خاستند و خواهان جدائی شندند»

رفیق توکل آگاهانه جدائی طلبی “بخش وسیعی از آذری‌های تبریز“ را جای همه پرسی از کل آذری‌های ایران می‌نشاند، تا مضمون حق جدائی را لوس کند. در جریان یک همه پرسی، آذری‌هائی هستند که در جاهای دیگر ایران هنوز خود را آذری می‌دانند و با وجود سکونت طولانی در بین ملیت‌های دیگر هنوز تعلق آذری خود را حفظ کرده‌اند و طرفداران حق جدائی اکثریت این ملت را تشکیل می‌دهد، امکانان آذری‌هائی که به این همه پرسی نپیوسته‌اند، علاقه‌ای هم به حق جدائی ملت سابق خود ندارند. در چنین شرایطی اگر این ملت رأی به جدائی داد، پرولتاریای هیچ ملتی، زحمتکشان آذری را لت و پار نخواهند کرد و زحمتکشان آذری نیز هم طبقه‌ای‌های خود را کتک نخواهند زد و وحشیانه خون آن‌‌ها را به زمین نخواهند ریخت. نمونه این تصویر، اوضاعی است که در عراق پیش آمد. کردهای عراق در جریان همه پرسی رآی به حق جدائی و جدائی دادند. تنها نیروئی که علیه این ملت مسلحانه قد علم کرد، بورژوازی عراق بود. زحمتکشان عرب عراق یک نمونه از توحشی را که رفیق توکل به زحمتکشان نسبت می‌دهد، از خود بروز ندادند و کردها به اعرابی که در منطقه کردستان زندگی می‌کردند کوچکترین توهینی نکرده و به آن‌‌ها آزاری نرساندند.

این مسأله اما مطلق نیست. در مبارزات و تنش‌های اجتماعی بسیار خون‌ها به ناحق زمین را رنگین می‌کند. اگر خون ریزی شرط حذف “حق ملل بر سرنوشت خویش“ در برنامه است، پس تمام مارکسیست‌ها از زمان لنین تا کنون باید این اصل مارکسیستی را از برنامه خود حذف می‌کردند. ولی می‌بینیم که این فقط رفیق توکل است که با هراس از این صحنه دراماتیک پر زد و خورد و خونین که در اندیشه‌اش حاکم شده است، “حق ملل…“ را وحشت زده از برنامه سازمانش حذف می‌کند. حذف حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، دقیقاً به معنای حذف مبارزه طبقاتی پرولتاریا علیه بورژوازی‌ست.

در مبارزات اخیر ۱۴۰۱ در ایران نشان داده شد که زحمتکشان ملت‌های آذری، عرب، کرد، و بلوچ تحت چه ستم خوفناک ملی قرار دارند. تا چه اندازه در کنار هم می‌توانند قرار گیرند و در عین حال تا چه درجه بالائی نسبت به هم تعامل دارند.

نکته مهم دیگر در نوشته رفیق توکل این است که از مخالفت با الحاق صحبت می‌کند ولی تمام نوشته ۱۸ صفحه‌ای خود را به بی اعتبار نمودن برنامه “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ برای امروز اختصاص می‌دهد. در حالی که “حق تعیین سرنوشت“ هیچ فرقی با “مخالفت با الحاق“ ندارد. کسی که با الحاق اجباری یک ملت توسط ملت دیگر مخالف است، در واقع او موافق حق تعیین سرنوشت در برنامه سازمانش نیز می‌باشد. لنین در ترازنامه مباحثه‌ای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش می‌نویسد:

«ما نمی‌خواهیم با کلمات بازی کنیم. چنانچه حزبی وجود داشته باشد که آماده باشد در برنامه خود (یا در یک قطعنامه که برای همه لازم‌الاجرا باشد، شکل آن مهم نیست) اعلام کند که مخالف الحاق، مخالف حفظ قهری ملت‌های ستم دیده در چارچوب دولت خودی است، در این صورت ما توافق کامل و اصولی خود را با این حزب اعلام می‌کنیم.»

ولی در مقاله رفیق توکل این دو با هم فرق دارند. اگر در مقاله ایشان صحبتی از “حق تعیین سرنوشت“ نمی‌شد و مخالفت خود را با الحاق ابراز می‌کرد، برداشت این می‌بود که واقعاً ایشان مخالف الحاق است. ولی ایشان “حق تعیین سرنوشت“ را از برنامه خود حذف می‌کند. یعنی مخالفت با الحاق را از برنامه حذف می‌کند ولی ادعا می‌نماید که مخالف الحاق است. رفیق توکل بین این دو موضع می‌ایستد. ایشان در واقع به طور عملی و جدی برنامه “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ که برنامه پرولتاریا در مخالفت با الحاق و امتیاز طلبی یک ملت بر ملت دیگر است را از برنامه سازمان خود حذف می‌کند ولی برای خالی نبودن عریضه علیه الحاق نیز موضع کمرنگی می‌گیرد.

از آنجائی که مبارزه ملی شکلی از مبارزه طبقاتی است، جنبش کمونیستی باید برای تنظیم مواضع‌اش چند مسأله را در نظر بگیرد:

۱- هر بخش از جنبش کمونیستی در صحنه ملی، بخشی از جنبش کمونیستی بین‌المللی است. ناچارا در اساسنامه و برنامه‌اش باید از شرایط عام بین‌المللی حرکت کند. حرکت از “نارسائی‌ها٬ در محدوده ملی، خود از یک دید ناسیونالیستی سرچشمه می‌گیرد.

۲- مبارزه طبقاتی  پرولتاریا در زمینه ملی، مبارزه جهت شناسائی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش…“ است. ادعای این شناسائی فقط و فقط با ظهورش در برنامه اعتبار می‌یابد.

۳- حدف “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش…» در برنامه، عملاً حذف ۵۰٪ مبارزه طبقاتی در صحنه ملی و بین‌المللی است.

 

۲- تحت چه شرایطی پرولتاریا از یک جنبش ملی، از جدا شدن‌ و یا بهم پیوستن‌ آن به ملت دیگر پشتیبانی و حمایت می‌کند؟

“حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” سیاست پرولتاریا جهت از بین بردن امتیاز ملی همه ملت‌هاست. همه ملت‌ها در جهان دارای حقوق مساوی هستند. همه ملت‌ها باید حق داشته باشند که دولت‌های خود را خود تشکیل دهند و زیر سلطه ملت دیگر نباشند. بورژوازی ملت ستمگر این را نمی‌خواهد. این بورژوازی شوونیست تلاش می‌کند که امتیاز سلطه بر دیگر ملل موجود در قلمروش و یا خارج از قلمروش را با تمام ابزار و وسائل ممکن حفظ کند. بورژوازی شوونیست هر ملت تحت ستمی، تلاش می‌کند، این امتیاز را ملقا سازد و خود این امتیاز را به دست آورد. عامل چنین درخواست‌هائی هم، بازار است.

بورژوازی ملت تحت ستم برای “رهائی“ خود از ستم ملی، به زحمتکشان رو می‌آورد و سعی می‌کند با آن‌‌ها جبهه متحد تشکیل دهد. برای این امر باید علیه بورژوازی ملت ستمگر و به ویژه علیه پرولتاریای آن ملت نفرت، انزجار و کینه ملی ایجاد کند. باید بتواند به پرولتاریای ملت خود بفهماند که برای “رهائی“ از ستم ملی باید در خدمت او اسلحه در دست بگیرد و به سمت همه طبقه‌ای‌های خود در ملت ستمگر شلیک کند.

پرولتاریای پیشرو ملت ستمگر با برافراشتن پرچم “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” که مخالف امتیاز ملی و در نتیجه مخالف الحاق است، به پرولتاریای دو ملت تحت ستم و ستمگر نشان می‌دهد که مخالف امتیاز بورژوازی ملت خود بر ملت او و خود اوست. در نتیجه ابزار بورژوازی شوونیست ملت تحت ستم و ستمگر جهت رو در رو قرار دادن بخش‌های مختلف پرولتاریا در ملت‌های مختلف بی اثر می‌گردد و پرولتاریای هر دو ملت با اتحاد خود، اسلحه را سمت بورژوازی خودی می‌گیرند.

در نتیجه محتوای “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” چیزی جز وحدت طبقاتی طبقه کارگر جهت انجام انقلاب سوسیالیستی در دوران امپریالیسم نیست.

با این معیار و تحلیل تاریخی، سمتگیری حالِ هر جنبش ملی، روشن مینماید که باید از آن پشتیبانی کرد و یا با وجود شناختن “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” برای آن، از آن جنبش ملی پشتیبانی نکرد.

لذا برای تعیین حمایت و پشتیبانی و یا عدم حمایت و پشتیبانی یک معیار و فقط یک معیار وجود دارد:

آیا جدا شدن یک ملت از قلمرو سیاسی‌ای که در آن است،  به آگاهی بیشتر طبقه کارگر آن قلمرو سیاسی، سازماندهی آن و سرنگونی سریعتر بورژوازی حاکم بر آن قلمرو سیاسی می‌انجامد؟ و تنش انقلابی پرولتاریای منطقه و بین‌المللی را تشدید می‌کند و به آن یاری می‌رساند؟، یا نه؟ .

اگر آری، قابل پشتیبانی است. و اگر نه قابل پشتیبانی و حمایت نیست.

مثال ۱: مارکسیسم، “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” را برای ملت اوکراین به رسمیت می‌شناسد. ملت اوکراین حق دارد خودش در مورد خودش تصمیم بگیرد. ولی از جنبش آن پشتیبانی نمی‌کند. زیرا بورژوازی شوونیست و فاشیستی اوکراین این ملت را به ذخیره امپریالیسم آمریکا تبدیل کرده است و امروزه در خدمت ناتو ، به ویژه امپریالیسم آمریکا با روسیه امپریالیستی در جنگ نیابتی است.

هر گاه پرولتریای روسیه پرچم “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” را برافرازد و به پرولتاریای اوکراین عملاً نشان دهد که مشکلی با ملت اوکراین و حق این ملت در سرنوشت خویش ندارد و از لحاظ طبقاتی برادران هم هستند، و برای تحقق آن مبارزه علیه بورژوازی حاکم بر روسیه امپریالیستی را در پیش گیرد، آنوقت پرولتاریای اوکراین و روسیه به کشتار هم خاتمه خواهند داد، سمت حمله خود را به رژیم‌های فاشیستی خود متمرکز خواهند کرد و از ذخیره آمریکا به ذخیره جنبش‌های انقلابی – سوسیالیستی تبدیل خواهند شد. روشن است که اوضاع چنین گلباران به پیش نخواهد رفت، این راه بسیار سخت و بغرنج و خونین است ولی تنها راه انقلابی است که پرولتاریای دو کشور باید در پیش بگیرند.

مثال ۲: کردستان عراق یکی از مناطق کردنشین و دربرگیرنده بخشی از ملت بزرگ کرد است. جنبش ملت کرد در عراق تا پیش از تهاجم آمریکا، تحت رهبری مشترک کومله رنجدران عراق (سازمان کمونیستی) و اتحادیه میهنی کردستان عراق (سازمان خرده بورژوازی) قرار داشت. با وجود این که جلال طالبانی، رهبر اتحادیه میهنی کردستان عراق با دولت ایران مناسبات حسنه داشت ولی او و اتحادیه میهنی وابسته نبودند. سمتگیری مشترک این دو سازمان رهبری کنند، کسب خود مختاری برای کردستان عراق بود. تا پیش از تهاجم آمریکا هیچ بورژوازی شوونیستی در رهبری جنبش ملت کرد عراق حاکم نبود. خرده بورژوازی و جنبش چپ در رهبری بودند. لذا وقتی رفیق توکل می‌گوید: جنبش ملی کردستان عراق تا قبل از لشکر کشی آمریکا به این کشور از حمایت کمونیست‌ها و طبقه کارگر و نیروهای مترقی برخوردار بود،

«همه هم به ماهیت بورژوائی رهبری این جنبش واقف بودند.»

تحلیل دقیقی از ماهیت رهبری این جنبش ارائه نمی‌دهد. در آن زمان جلال طالبانی و عده‌ای از رهبرانش نیز تحت تأثیر کومله عراق و کومله ایران، گرایش چپ داشتند، یعنی خرده بورژوازی چپ بودند. اگر این جنبش ملت کرد عراق در آن زمان رهبران بورژوائی مثل بارزانی امروزی داشتند، نیروهای انقلابی و مترقی با تأیید “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” برای این ملت، نمی‌بایست از آن جنبش پشتیبانی می‌کردند. ولی در آن زمان چنین نبود.

امروزه نیز در عراق ملت کرد هنوز وجود دارد. آیا کمونیست‌ها “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” را برای آن‌‌ها باید قبول داشته باشند یا نه؟ رفیق توکل می‌گوید نه. چون این ملت اکنون تحت رهبری بورژوازی شوونیست ملت کرد و در وابستگی به امپریالیسم آمریکا قرار دارد.

من می‌گوئیم پرولتاریای ملت ستمگر در عراق باید “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” را برای ملت کرد تأیید کند تا بتواند با پرولتاریای ملت کرد متحد شود و در عین حال نمی‌بایست از جدا شدن این ملت که تحت رهبری بورژوازی شوونیست قرار دارد، پشتیبانی نمایند. دقیقاً به دلیل همین مناسبات دوگانه است که کمونیست‌های عراق حق ندارند “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” را همانند رفیق توکل از برنامه سازمان خود حذف کنند. و حق هم ندارند از جنبشی که تحت رهبری بارزانی است پشتیبانی نمایند.

این مناسبات دوگانه در مورد تمام ملیت‌هائی که تحت ستم هستند (نیروی ذخیره انقلاب سوسیالیستی و یا نیروی ذخیره بورژوازی امپریالیستی) باید در نظر گرفته شود و بر مبنای آن، سیاست دوگانه‌ توضیح داده شده در فوق را نیز در مورد آن‌‌ها اعمال نمود. این تنها سیاست انقلابی و لنینی در مورد کلیه ملل تحت ستم می‌باشد. زمانی که یک کمونیست به دلیل رهبری ارتجاعی یک جنبش ملی، “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” را در مورد آن ملت مردود شمارد، به یک اپورتونیست الحاق طلب تبدیل می‌شود. و اگر  یک کمونیست به علت تأیید “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” برای یک ملت، از جنبش ارتجاعی آن ملت پشتیبانی کند، به مجیزگوی بورژوازی شوونیست و یک خائن بالفطره استحاله می‌یابد. در همین مورد اگر جنبش ملی کردستان ایران تحت رهبری حزب کمونیست ایران جریان یابد، قابل پشتیبانی و حمایت است و اگر تحت رهبری حزب دمکرات کردستان جریان یابد، غیر قابل پشتیبانی است.

 

 

مسأله ملی و ایران

 

ایران کشوری‌ست چند ملیتی که در آن به دلائل تاریخی، ملت فارس حاکم است و بورژوازی شوونیست و شبه فاشیستی آن با شدتی روز افزون بر کلیه ملل و اقلیت‌های مذهبی ستم اعمال می‌کند. تاریخ ۱۲۰ ساله اخیر که اقوام مختلف تبدیل به ملل مختلف شدند، پر است از مبارزات ملی علیه ستمگری بورژوازی فارس. مثل مبارزات ملی آذربایجان در زمان خیابانی و پیشه‌وری، مبارزات ملی ملت کرد در زمان قاضی محمد، مبارزات ملت عرب و بلوچ که ما اکنون نیز هر روز شاهد آن هستیم. توضیح کامل زمینه‌های ستم ملی بر ملیت‌های ایران از سوی بورژوازی ملت فارس، تحلیل گسترده و همه جانبه‌ای را می‌طلبد که اکنون در این نوشته کوتاه و منسجم نمی‌گنجد. ولی به یکی از اساسی‌ترین زمینه‌های ستم ملی که کاملاً قابل لمس و مشاهده است می‌توان اشاره کرد و آن هم تلاش تاریخی بورژوازی فارس در محو زبان ملی و فرهنگ ملی ملل مختلف است. بر خلاف ادعای رفیق توکل که سعی دارد با گفتن «از برخی جهات، با ستم ملی روبرو هستند.» می‌خواهد ستم ملی بورژوازی فارس بر ملت آذری را کم رنگ و حتی بی رنگ نشان دهد، بر ملت آذری به همان شدت ستم اعمال می‌شود که بر ملت‌های دیگر و آن هم در اصلی‌ترین زمینه زندگی مشترک یعنی زبان.

لنین در مورد اهمیت آزادی زبان مادر برای یک ملت چنین می‌گوید:

«پایۀ اقتصادی این جنبش‌ها را این موضوع تشکیل می‌دهد که برای پیروزی کامل تولید کالایی بازار داخلی باید به دست بورژوازی تسخیر گردد و باید اتحاد دولتی سرزمین‌هایی که اهالی آنها به زبان واحدی تکلّم می‌نمایند عملی گردد و در عین حال هر نوع مانعی از سر راه تکامل این زبان و تحکیم آن در ادبیّات برداشته شود. زبان مهمترین وسیلۀ آمیزش بشری است؛ وحدت زبان و تکامل بلامانع آن یکی از مهمترین شرایط مبادلۀ بازرگانی واقعاً آزاد و وسیع و متناسب با سرمایه‌داری معاصر و یکی از مهمترین شرایط گروه بندی آزاد و وسیع اهالی به صورت طبقات جداگانه و بالأخره شرط ارتباط محکم بازار با انواع تولید کنندگان خُرد و کلان و فروشنده و خریدار است.» (لنین – “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ – تکیه از ماست)

بورژوازی فارس تلاش می‌کند زبان ملیت‌های مختلف ایران، که مهمترین وسیله آمیزش و شرط مبادله بازرگانی واقعاً آزاد آنهاست را از بین ببرد. در هیچ یک از ملیت‌های موجود در ایران ، از ملیت آذری که بزرگترین است تا کوچکترین آن که ملیت بلوچ باشد، هیچ مدرسه و مؤسسه‌ای به زبان مادری آن ملیت وجود ندارد. یعنی دولت با قهر از ایجاد چنین مدارس و آموزشگاه‌هائی جلوگیری می‌کند. این ستم همه جانبه با ستم “از برخی جهات“ فرق دارد. بورژوازی شوونیست فارس حتی سرزمین‌ ملی این ملیت‌ها را نیز در تقسیمات کشوری منشعب کرده است تا این ملیت‌ها را پراکنده و منشعب کند. مثلاً سرزمین ملت آذری را به استانهای مختلف تقسیم نموده که بعصی از این استانها هم متعلق به آذری‌هاست و هم متعلق به ملیت دیگری. مثل آذربایجان غربی که بخشی از آن متعلق به ملت کرد و قسمتی نیز متعلق به ملت آذری‌ست. این ستم ارضی در مورد بلوچ‌ها و اعراب نیز اعمال گشته و می‌گردد. ما برای نشان دادن ستم ملی به همین دو زمینه بسنده می‌کنیم. همین دو نمونه نشاندهنده ستم همه جانبه ملی بر همه ملیت‌های ایران منجمله ملت آذری‌ست. آیا نباید با امتیازات بورژوازی ملت فارس مبارزه کرد و “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ را برای این ملیت‌ها به رسمیت شناخت؟ یا این که باید آن را از برنامه سازمان خود حذف کرد؟ و در پرده‌ی ابهام به امتیاز طلبی بورژوازی فارس رو آورد.

از گذشته‌های دور جنبش کمونیستی، “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ را برای همه ملیت‌های موجود در ایران تأئید کرده‌ است.

امروزه شرایط خاصی بر ملیت‌های مختلف ایران حاکم است:

۱- پرولتاریای آذربایجان پر شمار ولی در استان‌های مختلف پراکنده است. پرولتاریای کردستان و بلوچستان پر شمار نیست. در خوزستان یعنی منطقه ملت عرب طبقه کارگر از ملیت‌های مختلف پر شمار است.

۲- فقط در یکی از ملیت‌های ایران پرولتاریا سازمان مستقل قدرتمندی دارد که آن هم در ترکیب با پرولتاریای بخش‌های دیگر شکل گرفته است (صنعت نفت) و هفت تپه

۳- در هیچ یک از ملیت‌های ایران حزب و یا سازمان کمونیستی قدرتمند و پرنفوذی موجود نیست.

۴- خرده بورژوازی در بین این ملیت ها پرشمار است.

۵- بورژوازی برخی از این ملیت‌ها مقتدر است مثل بورژوازی آذری ولی در اغلب آن‌ها بورژوازی چنین نیست. در برخی ملیت‌ها بورژوازی نماینده سیاسی متشکل دارد مثل کردستان و حزب دمکرات آن. و ملت عرب و سازمان الاهواز آن. در تمام ملیت‌های ایران بورژوازی دم دمی مزاج، خود فروخته، وابسته و بسیار خائن است.

۶- نیروهای امپریالیستی مترصد خیزش‌های ملی تحت نفوذ بورژوازی این ملیت‌هاست تا از آن به صورت اهرمی از بورژوازی فارس امتیاز بستاند.

کمونیست‌ها با وجود قبول روشن و آشکار “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” برای تمام ملیت‌‌های ساکن ایران، از هیچ جنبش ملی جدائی طلبانه که رهبری آن در دست بورژوازی آن ملت باشد پشتیبانی نخواهند کرد. در چنین صورتی جدائی هر ملتی از ایران، اولا پرولتاریا و انقلابیون ایران را منشعب و در مبارزه علیه رژیم سرمایه‌داری ایران تضعیف می‌کند، دوما پرولتاریا و ملت جدا شده را در چنین شرایطی  به سادگی به ذخیره توطئه‌های امپریالیستی تبدیل می‌نماید.

وضعیت امروزه ایران می‌طلبد که پرولتاریای فارس و کمونیست‌های ایران با برافراشتن پرچم “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ و ثبت این پرچم در آئین نامه خود، شرایطی را به وجود آورند که یگانگی و برادری طبقاتی کلیه بخش‌های پرولتاریا در این سرزمین تضمین گردد و بورژوازی خائن ملیت‌های مختلف تضعیف گردیده، قوای انقلابی کلیه زحمتکشان علیه رژیم سرمایه‌داری – مذهبی ایران آزاد و متمرکز گردد.

رفیق توکل در ۱۸ صفحه تلاش کرده است نشان دهد که اگر سازمانی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ را برای همه ملل تحت ستم، قبول کند، ضرورتا باید از هر جنبش ارتجاعی، فاشیستی، ناسوینالیتسی و هرج و مرج طلبانه هر ملتی پشتیبانی نماید. نمونه این تداخل را ما در مثالی که در مورد افغانستان و کردستان عراق می‌زند، می‌توانیم به روشنی ببینیم. به همین دلیل معتقد می‌شود که برنامه “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” که یک موضع اصولی مارکسیستی علیه الحاق طلبی‌ست اعتبار خود را از دست داده است و حتی با مثال آذربایجان حذف “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ از برنامه سازمانش را توجیه می‌کند.. ولی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ فقط برنامه از بین بردن امتیازات ملل مختلف نسبت به یکدیگر است یعنی مخالف الحاق است. همین و بس. پشتیبانی کردن و نکردن از هر جنبش ملی، مقوله دیگری‌ست.

اما این رفیق به ایران که می‌رسد، می‌خواهد امتیازات ملی را بر اندازد. چگونه؟ با مبارزه جهت رفع ستم ملی.

در دوران امپریالیسم، “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ جهت وحدت بخش‌های مختلف پرولتاریای ملل تحت ستم و پرولتاریای ملت ستمگر در مبارزه قهرآمیز علیه بورژوازی با سمتگیری سوسیالیستی است. “رفع ستم ملی“ درخواست بورژوازی ملت تحت ستم از بورژوازی ملت ستمگر است با تضمین ماندگاری در قلمرو سرمایه‌داری ملت ستمگر، یعنی تضمین عدم مبارزه با همه امتیازات ملت ستمگر. در یک کشور چند ملیتی، رفع ستم ملی جزو اوهام است. در چنین کشوری یک ملت حاکم با بورژوازی حاکم ستمگر وجود دارد و چند ملیت تحت ستم با بورژوازی شوونیست. در چنین کشوری در نظام سرمایه‌داری، رفع ستم ملی غیر ممکن است. خواست فقط “رفع ستم ملی“ قبول الحاق ملت تحت ستم است. این درخواست، در پی آوانس از بورژوازی ملت ستمگر است، و در پی رفع الحاق و مبارزه با امتیاز ملت ستمگر نیست.

متاسفانه در برنامه سازمان اقلیت که با نفوذ رفیق توکل تنظیم شده است همه چیز را می‌‌بینی: مبارزه با الحاق، رفع ستم ملی، علیه امتیاز طلبی و در عین حال برداشتن “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش“ از برنامه.

تداخل مواضع متضاد در برنامه سازمان اقلیت، متأسفانه آبشخور انواع و اقسام گرایشات اپورتونیستی در زمینه ملی، در جنبش‌ گردیده است.

من با درودهای انقلابی به رفیق توکل و کلیه اعضای سازمان فدائیان اقلیت از آن‌ها می‌طلبم که “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدائی و ایجاد دولت مستقل“ را در برنامه سازمان خود وارد کنند و رفع ستم ملی را بردارند  تا رفع نقیصه شود.

 

با درودهای کمونیستی و آرزوی سلامتی و موفیت برای رفیق توکل و دیگر اعضای سازمان فدائیان اقلیت.

 

غلامرضا پرتوی

27.6.2023

 

در برابر جنایات وحشیانه حکومتی بایستیم و به اعتراض برخیزیم!

روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۲ یک زندانی سیاسی کرد بنام پیمان گلوانی ۲۴ ساله اهل مهاباد، دو هفته بعد از بازداشت، در اثر شکنجه‌های وحشیانه بازجویان جان خود را از دست داد. پیمان گلوانی روز یکشنبه ۴ تیر توسط نیروهای سرکوب و امنیتی رژیم، در منزل خانوادگی خود در مهاباد بازور و اعمال خشونت دستگیر و به بازداشتگاه اداره اطلاعات ارومیه منتقل شد و بلافاصله زیر شکنجه قرار گرفت. در اثر شکنجه‌های  وحشیانه و مداوم بازجویان و شکنجه گران، دچار افت شدید هوشی شد و به بیمارستان خمینی‌ شهر ارومیه منتقل شد. چند مأمور امنیتی در بیمارستان مستقرشده و به خانواده وی اجازه ملاقات داده نشد. اما خواهر پیمان گلوانی یک‌بار موفق شد وی را ببیند و اعلام کرد بدن و سروصورت وی پر از کبودی بوده است.

جنایتکاران و دروغ‌گویان رذل حاکم برای لاپوشانی اقدام جنایت‌کارانه خود، گفتند به علت “سقوط از ارتفاع” به کما رفته است و بعد علت مرگ وی را” بیماری شدید ” اعلام کردند. اما هیچ‌کس این ادعاهای دروغ را باور نکرد. چراکه پیمان گلوانی در زمان بازداشت از سلامت کامل جسمانی برخوردار بوده  و علاوه بر آن، بعد از تحویل جسد، آثار شکنجه بر دست‌وپا و سر و پشت و بدن پیمان گلوانی، مشت دروغ‌بافان رذل و شکنجه‌گر را باز کرد.

این اولین بار نیست که مبارزان و مخالفان رژیم زیر شکنجه جان خود را از دست می‌دهند. تنها یک روز قبل از قتل پیمان گلوانی، یک زندانی سیاسی کرد دیگر به نام موسی اسماعیلی ۳۱ ساله اهل پیرانشهر در همین بازداشتگاه، در اثر شکنجه بازجویان و شکنجه گران اداره اطلاعات ارومیه به قتل رسید.

رژیم ارتجاعی و سرکوبگر جمهوری اسلامی برای ادامه حیات ننگین خود، آشکارا بر اقدامات سرکوب گرانه خود افزوده است. روزانه ده‌ها نفر در کردستان، بلوچستان، خوزستان،  تهران و سایر شهرها و استان‌ها در سراسر کشور احضار و بازداشت و روانه زندان می‌شوند. هرروز شماری از اعضای خانواده‌های جان‌باختگان، زنان و دخترانی که به حجاب اجباری تن نمی‌دهند، بازداشت و زندانی می‌شوند. بازداشت و حبس فعالان سیاسی ، صنفی و اجتماعی در سرتاسر کشور ادامه یافته و تشدید شده است. دوره حبس زندانیان سیاسی با پرونده‌سازی و صدور احکام جدید،  طولانی‌تر می‌شود. دستگاه قضایی پیوسته حکم حبس و زندان و اعدام صادر می‌کند و فعالان سیاسی و مبارزان مخالف رژیم در زندان‌ها شکنجه می‌شوند و به قتل می‌رسند.

در برابر این اقدامات سرکوب گرانه و جنایات فجیع و وحشتناک رژیم جمهوری اسلامی باید ایستاد و به اعتراض برخاست.

اگر در برابر این اقدامات جنایت‌کارانه خاموش بمانیم، اگر با اعتراضات جدی به مقابله با ارتجاع حاکم برنخیزیم و جلوی آن را نگیریم، رژیم ددمنش حاکم به کشتار و جنایت ادامه می‌دهد و آن را بیش از این تشدید خواهد کرد. ازیاد نبریم که مرتجعین  سرکوبگر و جنایت‌پیشه حاکم درصدد احیای سرکوب‌های دهه شصت‌اند و در سرکوب و کشتار و قلع‌وقمع مخالفان خود از ارتکاب هرگونه جنایت و کشتار وحشیانه ابایی ندارند.

سازمان فدائیان(اقلیت) تمام اقدامات وحشیانه شکنجه گران و آدم کشان رژیم جمهوری اسلامی و قتل دو زندانی سیاسی کرد، پیمان گلوانی و موسی اسماعیلی را قویاً محکوم می‌کند.

سازمان فدائیان(اقلیت) از همه مردم مبارز و آزادی‌خواه و مخالف رژیم دعوت می‌کند به اعتراض علیه رژیم جنایت کار حاکم و اقدامات وحشیانه آن برخیزند.

 

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی- برقرار باد حکومت شورایی

زنده‌باد آزادی- زنده‌باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان(اقلیت)

۲۱ تیر ۱۴۰۲

کار نان آزادی- حکومت شورایی

شورش جوانان فرانسوی

شورش جوانان مناطق حاشیه‌ای کارگر نشین شهرهای فرانسه که یک هفته به طول انجامید، حلقه‌ای از زنجیره جنبش‌های اعتراضی علیه نظم سرمایه‌داری حاکم بر فرانسه است که این کشور را به کانون تضادهای پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری در اروپا تبدیل کرده است.

درنتیجه انباشت و تشدید این تضادهاست که هر اتفاقی در این کشور  به بحرانی بزرگ تبدیل می‌شود. شورش جوانان فرانسوی که یک هفته به درازا کشید و خیابان‌های مهم‌ترین شهرهای این کشور را به عرصه‌ درگیری‌های حاد و گسترده تبدیل کرد، برآمده از همین تضادهاست. پیش‌ازاین  جنبش جلیقه زردها در اعتراض به افزایش مالیات بر سوخت و سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال دولت در نوامبر ۲۰۱۸ نیز با مسدود کردن جاده‌ها، تظاهرات  و زدوخورد با پلیس آغاز گردید و تا آنجا پیش رفت که خواستار استعفای مکرون شد. این جنبش ماه‌ها  ادامه یافت، موردحمایت بخش بزرگی از مردم فرانسه قرار گرفت  و حتی به کشورهای اروپائی دیگر بسط یافت.

اعتصاب‌ها و تظاهرات پی‌درپی چند ماه گذشته کارگران و زحمتکشان فرانسوی در مخالفت با افزایش سن بازنشستگی از ۶۲ به ۶۴ سال که در مواردی متجاوز از ۳ میلیون تن از مردم فرانسه در تظاهرات شرکت داشتند، نمونه دیگری از رویدادهای سیاسی فرانسه است که همچون موارد پیشین بازتاب تشدید تضادهای اجتماعی و نارضایتی عمومی توده‌های مردم این کشور از وضع موجود  است. بنابراین شورش کنونی نیز یک اتفاق خلق‌الساعه و منفرد نبود.

صبح سه‌شنبه ۲۷ ژوئن (برابر با ششم تیر) پلیس نژادپرست فرانسه که یکی از خشن‌ترین و وحشی‌ترین نیروهای سرکوب در میان کشورهای اروپائی است، خودرو یک جوان ۱۷ ساله فرانسوی الجزایری الاصل  را به نام ناهل در شهر نانتر در حومۀ پاریس، متوقف کرد و با شلیک یک گلوله وی را به قتل رساند. پی آمد این قتل وحشیانه پلیس نژادپرست، انفجار خشم جوانانی بود که در تمام لحظات زندگی‌شان با انواع تبعیضات، فقر، بیکاری ، تحقیر و سرکوب پلیس نژادپرست و وحشی این کشور روبه‌رو هستند.

این شورش دقیقاً مشابه شورشی بود که در سال ۲۰۰۵ نیز در واکنش به وحشیگری پلیس رخ‌داده بود  که در پی تعقیب و گریز دو نوجوان آفریقائی تبار، در اثر برق‌گرفتگی در یک ایستگاه برق در شمال پاریس به قتل رسیدند. شورشی که سه هفته ادامه یافت.

در پی قتل فجیع ناهل، جوانان خشمگین در چندین شهر به خیابان‌ها ریختید. پلیس ضد شورش پاسدار نظم سرمایه‌داری  برای سرکوب اعتراضات، گله‌وار به خیابان‌ها گسیل شدند.جوانان نیز با سنگربندی در خیابان‌ها به رویارویی با مزدوران سرکوبگر دولتی برخاستند. این جوانان خشمگین در واکنش به وحشی‌گری‌های پلیس و تمام تبعیض‌ها و ستمگری‌های نظم حاکم، به تعدادی از مراکز دولتی و سرمایه‌داران، ازجمله مراکز پلیس و ژاندارمری، بانک‌ها، شرکت‌ها، فروشگاه‌های بزرگ و رستوران‌‌های زنجیره‌ای حمله کردند و آن‌ها را به همراه هزاران اتومبیلی که از آن‌ها به‌عنوان سنگر و مانع در مقابل یورش پلیس، زره‌پوش‌ها و گاز اشک‌آور استفاده می‌کردند،  به آتش کشیدند.

با ادامه شورش، دولت فرانسه بر دامنه سرکوبگری‌های خود افزود. واحدهای جدیدی از یگان‌های ضد شورش پلیس موسوم به   (CRS)را به شهرهای مختلف گسیل کرد.  متجاوز از ۴۵ هزار نفر از واحدهای ضد یورش پلیس به همراه تجهیزات پیشرفته سرکوب و خودروهای زرهی ، برای مقابله با شورش و درگیری‌های فزاینده در سراسر کشور بسیج شدند و در  میدان‌ها و مراکز مهم بیش از ۲۰ شهر ازجمله پاریس، لیون و مارسی استقرار یافتند. هم‌زمان در پاریس مقررات منع آمدوشد برقرار گردید.

بر اساس آخرین آمار وزارت دادگستری فرانسه، در طول این‌یک هفته  ۳۹۱۵ نفر در سراسر کشور بازداشت شدند که از این تعداد ۳۷۴ نفر در دادگاه حاضرشده و ۱۲۰ نفر به حبس محکوم‌شده‌اند.

به گفته وزیر کشور فرانسه نزدیک به ۶۰ درصد از بازداشت‌شدگان در زمان دستگیری فاقد سابقه کیفری بودند و میانگین سنی آن‌ها ۱۷ سال بوده است.

وزارت کشور فرانسه درحالی‌که در گزارش خود از تعداد جوانان مجروح آماری انتشار نداد، اما اعلام کرد، دست‌کم ۷۰۰ پلیس و نیروی امنیتی در طول درگیری‌ها زخمی شدند. همچنین اعلام شد در این مدت حدود ۲۶۹ پاسگاه پلیس و ژاندارمری هدف حمله قرارگرفتند.

بر طبق همین گزارش‌ها ،‌ حدود ۱۱۰۵ ساختمان دولتی، عمومی و یا خصوصی طی یک هفته از شامگاه ۲۷ ژوئن تا صبح روز سه‌شنبه ۴ ژوئیه، به آتش کشیده شدند. حدود ۵ هزار و ۸۹۲ خودرو نیز به آتش کشیده شد.

فدراسیون بانکداری فرانسه نیز اعلام کرد که ۳۷۰ شعبه بانک در این کشور آسیب‌دیده است؛ حدود ۴۰ درصد بانک‌های آسیب‌دیده در منطقه پاریس واقع‌شده‌اند.  ذکر این آمار ازآن‌جهت حائز اهمیت است که بخواهیم وقایع فرانسه را با وحشیگری یک دولت استبدادی اسلام‌گرای آدمکش به نام جمهوری اسلامی در واکنش به اعتراضات مردم ایران در نیمه دوم سال گذشته مقایسه کنیم.

در جریان شورش جوانان فرانسه، بلندگوهای تبلیغاتی رژیم آدمکش جمهوری اسلامی که کوس رسوائیش در تمام جهان به صدا درآمده، تلاش کردند از این رویداد در توجیه سیاست سرکوبگرانه خود علیه مردم ایران استفاده کنند و مضحک‌تر این‌که خود را مخالف سرکوب جوانان معترض فرانسه معرفی نمایند. اما نیاز به ذکر این واقعیت نیست که با تمام سرکوبگری دولت فرانسه در مقابل شورش جوانان، اگر این اتفاق در ایران رخ‌داده بود، رژیم استبدادی و جلاد اسلام‌گرا در همین یک هفته در سراسر ایران حمام خون به راه انداخته بود. جنایات وحشتناکی که رژیم استبدادی پاسدار حکومت الله و اسلام ناب محمدی در جریان همین جنبش اخیر مردم ایران که به‌واقع در قیاس با شورش جوانان فرانسوی مسالمت‌آمیز محسوب می‌شد به راه انداخت، نه‌فقط مطلقاً قابل قیاس با برخورد دولت و پلیس فرانسه نیست، بلکه در تمام جهان معاصر نظیر ندارد و تنها قابل قیاس با وحشی‌گری فاشیسم هیتلری است.

پاسداران سرمایه و مذهب در ایران، در جنبش اخیر مردم ایران، لااقل ۵۵۰ تن از مردم ایران را بی‌رحمانه کشتند. هزاران تن را مصدوم و معلول کردند. با گلوله‌های ساچمه‌ای به چشمان جوانان معترض شلیک کردند و ده‌ها تن از مبارزان چشمان خود را از دست دادند. جلادان حاکم بر ایران تنها در یک روز مرد می را که در زاهدان تجمع کرده بودند، به رگبار مسلسل بستند و لااقل ۱۰۰ نفر را در چند دقیقه کشتار کردند. آن‌ها همانند دیگر هم‌کیشان اسلام‌گرای وحشی خود از نمونه داعش، بوکوحرام و طالبان، به زن و مرد و کودک رحم نکردند. در کمال توحش کودکان را نیزبه قتل رساندند. در روز روشن در خیابان‌ها به زنان تجاوز کردند. هزاران تن را زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌های قرون‌وسطایی به بند کشیدند و حتی به برخی از آن‌ها تجاوز شد. تعدادی از مبارزان را زیر شکنجه‌های وحشیانه به قتل رساندند. پس از چندین ماه بی‌خبری از سرنوشت و تعداد بازداشت‌شدگان، بالاخره خودشان رسماً اعلام کردند که متجاوز از ۲۰ هزار تن را به اسارت گرفته‌اند. اما چه کسی می‌تواند تأیید کند که این آمار واقعی است و تعداد آن‌هایی که دستگیر شدند بیش از این نبوده است؟ تعدادی از مبارزان را اعدام کردند و به‌رغم گذشت چندین ماه از فروکش جنبش هنوز احکام اعدام صادر می‌شود و همه‌روزه خبر از بازداشت تعداد دیگری از مبارزان انتشار می‌یابد.

جمهوری اسلامی این سمبل جهانی وحشی‌گری، این پاسدار توأمان سرمایه‌داری و وحشی‌ترین و بی‌رحم‌ترین دین جهان، بیش از آن رسوای خاص و عام است که در مورد اعتراضات جوانان فرانسوی حرفی داشته باشد.

این دشمنان آشتی‌ناپذیر جمهوری اسلامی، این مدافعان آزادی، برابری، رفاه، این کمونیست‌ها هستند که حق و وظیفه خود می‌دانند که از شورش جوانان فرانسوی دفاع نمایند. از مطالبات برحق و انسانی آن‌ها حمایت کنند و ستمگری و سرکوب این جوانان را توسط دولت پاسدار سرمایه در فرانسه محکوم نمایند و نه اسلام‌گرایان آدمکش فاشیست.

شورش جوانان مبارز فرانسه با سرکوب قهری دولت فرونشست. اما سرکوب نه تضادی را در جامعه سرمایه‌داری فرانسه حل کرد و نه پایانی بر موج اعتراضات مردم فرانسه خواهد بود.

روشن است که هیچ شورش نمی‌تواند در یک جامعه سرمایه‌داری به پیروزی منجر شود. این شورش، همانند جنبش‌های پیشین فقط عمق نارضایتی مردم فرانسه از نظم سرمایه‌داری حاکم بر این کشور و تشدید تضادهای آن را نشان داد. این واقعیت را پیش‌ازاین جنبش قهرآمیز جلیقه زردها و جنبش اعتصابی و تظاهرات مسالمت‌آمیز چندمیلیونی اتحادیه‌های کارگری بر سر سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال مکرون و مخالفت با سن بازنشستگی نیز نشان داده بود. با تمام این مبارزات،  حتی در آنجائی که طبقه حاکم ناگزیر شد اندکی در مقابل جلیقه زردها عقب‌نشینی کند، ضعف اصلی جنبش مردم فرانسه باعث گردید که درنهایت طبقه حاکم برنده شود و به حیات خود ادامه دهد. علت آن نیز در این است که این جنبش‌ها فاقد یک ستاد رهبری هستند. شورش‌ها و دیگر اشکال مبارزاتی هر آنچه هم که قدرتمند باشند نمی‌توانند یک طبقه بورژوا را با تمام دستگاه دولتی سرکوبش سرنگون کنند و به پیروزی برسند، مگر آن‌که یک حزب کمونیست انقلابی وجود داشته باشد که بتواند همه این جنبش‌ها را تحت رهبری خود متشکل و به پیروزی برساند. چنین حزبی عجالتاً در فرانسه وجود ندارد. سازمان‌دهی یک چنین حزبی، وظیفه‌ای است که مقدم بر همه در برابر پرولتاریای صنعتی فرانسه قرار دارد.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۸  در فرمت پی دی اف:

یک دلیل ساده و روشن در ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی

روز شنبه دهم تیرماه خبر خودکشی مادری به همراه سه فرزند خردسالش در شهرستان دورود منتشر شد. رسانه‌ها نوشتند خبری دردناک، خبری تاثرانگیز، خبری تلخ، خبری وحشتناک، اما در خبری که در رسانه‌ها مکرر تکرار شد و انشاء‌شان نیز مانند هم بود، هیچ‌کس ننوشت و نگفت که جامعه در چه شرایطی‌ست که چنین فجایعی رخ می‌دهد و مرتب تکرار می‌شود؟ هیچ‌کس نشنید که کسی بگوید یا بنویسد که چگونه باید و یا می‌توان از تکرار این فجایع جلوگیری کرد؟ هیچ‌کس. هیچ‌کس نگفت که مقصر یا مقصران این فاجعه، و فاجعه‌هایی که هر روز تکرار می‌شوند و رسانه‌ها فقط از دردناک بودن و تاثرانگیز بودن آن می‌نویسند، چه کس یا چه کسانی هستند؟!

هیچ کس نگفت که مادر سه کودک خردسال در چه شرایطی بود که دست به چنین اقدامی زد؟ تنها نوشتند که پول اجاره خانه نداشت و فقیر بود، اما چرا فقیر بود؟ کسی نگفت. کسی ننوشت که چرا انسان‌ها باید فقیر باشند و محتاج کرایه خانه؟ همان‌طور که پیش از این واقعه کسی صدای این مادر را نشنید، دردش را حس نکرد. مادری که رها شده بود، مادری در تیره‌بختی که این تیره‌بختی و این درد را زندگی کرده بود، بارها در کوچه و خیابان دیده بود و سال‌ها این درد را با خود حمل می‌کرد، در لحظه لحظه‌ی زندگی‌اش، در گذشته و حال دیده بود و نمی‌خواست این تیره‌بختی دامن‌گیر کودکان‌اش در آینده شود. مادری بی‌امید، بی‌آینده، مادری شکست‌خورده، مادری که در زیر چرخ‌های ظالمانه نظم موجود له شده بود. براستی چه شرایطی‌ست که یک مادر دست به چنین عمل جنون‌آمیزی می‌زند؟! این شرایط را چه کسانی برای این مردم رقم زده‌اند؟! مادری که هنوز در کما است ولی اگر از کما بیرون بیاید براساس قوانین جمهوری اسلامی مجازات‌اش مرگ است و چوبه‌دار.

عمق فاجعه اما این‌جاست که در جای جای این کشور پهناور، زندگی میلیون‌ها انسانی را شاهدیم که مانند این مادر و سه کودک خردسال او حسن، حسین و فاطمه، در زیر پای نظم وحشیانه حاکم له شده‌اند. میلیون‌ها انسانی که زنده‌اند اما زندگی نمی‌کنند. میلیون‌ها انسان که چه بگوییم، در واقع اکثریت بسیار بزرگ ساکنان این کشور، از بلوچستان تفتان، تا خوزستان تشنه، از خراسان بزرگ اما تشنه و غرقه در فقر، تا آذربایجانی که دارد می‌خشکد از فقر و بیکاری و بی‌آبی.

در همین روزها بود که خبر قتل یک مرغ‌فروش در چالوس به‌خاطر دعوا بر سر قیمت مرغ منتشر شد. بهای یک مرغ به اندازه‌ی جان آدمی، تازه قاتل هم حالا در انتظار چوبه‌ی دار است. تنها برای قیمت یک مرغ!  ننگ به این زندگی، ننگ به کسانی که زندگی را از این مردم گرفتند.

باز در همین چهارشنبه گذشته بود که در میدان قدس شهر سراوان و در صف نانوایی، در میان ازدحام مردمی که برای گرفتن قرصی نان ساعت‌ها در صف بودند، تنها به خاطر نوبت یک کارگر طلاسازی اهل ایرانشهر، با ضربات چاقو به قتل رسید. بهای جان آدمی به اندازه‌ی قرصی نان. اکنون قاتل نیز در صف اعدام قرار دارد.

چه بر سر این مردم آمده است که مدیرعامل پالایشگاه خلیج‌فارس می‌گوید: “۲۲ درصد کارگران (در عسلویه) به مواد مخدر اعتیاد دارند”، موضوع آن‌قدر آشکار است که او به‌بخشی از آن این‌گونه اعتراف می‌کند: “فشار کار، مشکلات اقتصادی و اجتماعی، عدم وجود نشاط در جامعه، عدم عدالت اجتماعی، عدم وجود عدالت در کار و افسردگی از جمله دلایل روی‌آوری کارگران در عسلویه به مواد مخدر است”.

در همان روزی که مادر اهل دورود با سه فرزندش خودکشی کرد، یک زن لُر نیز که از شدت فقر به کار خطرناک “شوتی‌گری” روی آورده بود، در جاده مورد تعقیب پلیس قرار گرفت و در پی حادثه رانندگی، جان سپرد. پلیس رشوه‌خوار و دزد زنی را به قتل رساند که برای لقمه‌ای نان جان‌اش را کف دست گرفته بود. همگی این‌ها محکومان به فقرند، فقری کشنده که گاه با خودکشی همراه است و گاه در پی تعقیب پلیس رشوه‌خوار و فاسد.

همه‌ی این مصائبی که امروز جامعه درگیر آن است، همه‌ی آن چیزهایی که نباید ببینیم ولی می‌بینیم و با آن زندگی می‌کنیم، از خودکشی تا اعتیاد، از سرقت تا تن فروشی، از کودکان کار تا قتل و خشونت خیابانی، از افسردگی تا بیکاری همگی محصول نظم سیاسی و اجتماعی موجود هستند که ریشه در مناسبات اقتصادی حاکم دارند.

بویژه باید بر این موضوع تاکید کرد که تمامی سیاست‌های جمهوری اسلامی به‌عنوان روبنای سیاسی حاکم و حافظ نظم موجود در تشدید این وضعیت نابهنجار اجتماعی نقش مهمی دارند، حکومتی که تنها اعدام و زندان را می‌شناسد.

فقر عرصه را چنان بر مردم تنگ کرده است که شاهد پدیده‌های عجیبی هم‌چون راهزنی در جاده‌ها نیز هستیم. از بستن راه اتوبوس مسافربری با پرتاب سنگ و سپس خالی کردن جیب مسافران، تا راهزنی مسلحانه در جاده اهواز به شوش و ایرانشهر در بلوچستان با خالی کردن بار کامیون، و همه‌ی این‌ها در روز روشن.

جیب‌بری، موبایل‌قاپی، کیف‌زنی، سرقت دریچه‌های فاضلاب، پایه فلزی پل‌های عابر پیاده، علایم راهنمایی و رانندگی، سیم‌های برق و کابل‌های مخابراتی، طلافروشی. فاجعه‌ای که جمهوری اسلامی هیچ چیز از آن نمی‌فهمد.

براساس گزارشاتی که در رسانه‌های داخل کشور و زیر سانسور شدید حکومتی در گفتگو با سارقان زندانی تهیه شده، عموم سارقان از فقر و مشکلات اقتصادی به‌عنوان علت روی‌آوری‌شان به سرقت نام بردند. براساس آمارهای دولتی میزان سرقت در ۵ سال گذشته ۴ برابر شده است و هم اکنون بعد از مصرف مواد مخدر، دومین “جرم” عمده در کشور محسوب می‌شود!!

معضل اعتیاد و خرید و فروش مواد مخدر نیز همین است. الان زندان‌ها پُر از جوانانی است که به جرم خرید و فروش مواد مخدر دستگیر شده‌اند. به گزارش “خبرگزاری فارس” وابسته به سپاه پاسداران ۵۰ درصد زندانیان در ارتباط با خرید و فروش مواد مخدر دستگیر شده‌اند (۲۳ مرداد ۱۴۰۱). در همان “سمیناری” که مدیرعامل پالایشگاه ستاره خلیج فارس از اعتیاد ۲۲ درصد کارگران در عسلویه خبر می‌دهد و جانشین فرمانده انتظامی هرمزگان از دستگیری ۲۸۰۰ خرده فروش مواد مخدر در استان، امام جمعه بندرعباس در رابطه با راه حل مقابله با گسترش اعتیاد می‌گوید: “جامعه ما جامعه ایمانی و اسلامی است و باید ریشه این مسائل را در ایمان و تقویت باورهای مردم جست‌وجو کرده و با تقویت ایمان در جامعه سبب رفع مشکلات شویم”!! و این یعنی آن‌که مرغ جمهوری اسلامی یک پا دارد.

وقتی مقامات دولتی تا این حد ابله هستند و خود را به نفهمی می‌زنند، واقعا چه انتظاری می‌توان برای کاهش مصائب اجتماعی و بهبود زندگی مردم، کاهش فقر و بیکاری داشت. حکومتی که در این روزها تمام فکرش این است که چگونه با موج مقاومت جانانه زنان و دختران در تن ندادن به حجاب اجباری مقابله کند و نه گوشی برای دیدن و شنیدن بیکاری و  فقر مردم.

نتیجه‌ی همین سیاست است که تنها در شش ماهه اول سال میلادی ۲۰۲۳ شاهد اعدام ۲۰۶ نفر به اتهام مواد مخدر هستیم. آمار شش ماهه سال گذشته میلادی ۹۱ نفر و آمار شش ماهه سال ۲۰۲۱ میلادی اعدام ۴۰ نفر بوده است. یعنی تنها طی دو سال تعداد زندانیانی که در ارتباط با مواد مخدر اعدام شدند بیش از ۵۰۰ درصد رشد داشته است.

بیشترین تعداد اعدامی‌ها نیز جوانان بلوچ هستند. جوانان مردم ستم‌دیده‌ای که امروز در بدترین و سخت‌ترین شرایط روزگار می‌گذرانند. حتا نان خشک و خالی را نیز جمهوری اسلامی از آن‌ها ستانده است. بسیاری از مردم بلوچستان در شهرها و روستاها از آب آشامیدنی محروم هستند و حالا چندین روز است که مردم زاهدان نیز با این معضل رو به رو هستند و باید ساعت‌ها برای یک گالن آب در صف بایستند. در بلوچستان این سرزمین پهناور و سرشار از ثروت برای کپسول گاز باید روزها منتظر ماند و ساعت‌ها در صف به امید گرفتن یک کپسول گاز ایستاد. ساعت‌ها برای گرفتن قرصی نان یا مرغ یا آب باید در صف بایستند. هر روز شاهد کشته شدن جوانان و حتا نوجوانان سوختبر بلوچ در جاده‌ها هستیم، جوانان و نوجوانانی که از فقر و بیکاری برای قرصی نان چنین بی‌رحمانه به کام مرگ می‌روند. در سیستان توفان شن بیش از ۱۰۰۰ نفر را در روزهای اخیر روانه بیمارستان کرده است. وضعیت فاجعه‌بار سیستان به‌گونه‌ای‌ست که می‌رود تا اساسا از جمعیت خالی شود. محرومیت‌های روزافزون مردم بلوچستان (و سیستان) نمونه‌ی بارزی از نتیجه‌ی سال‌ها غارت و چپاول توده‌های ستم‌دیده‌ی مرم توسط جمهوری اسلامی و نظم ظالمانه سرمایه‌داری حاکم بر ایران است. برای جمهوری اسلامی اما دردها و مصیبت‌های این مردم ستم‌دیده و قهرمان ذره‌ای اهمیت ندارد. برای همین است که روز به روز بر مشکلات این مردم افزوده می‌شود. و این قصه‌ی دردناکی‌ست که امروز در سرتاسر ایران، اکثریت بسیار بزرگ مردم با گوشت و پوست و استخوان خود لمس می‌کنند و این گونه روزگار را سپری می‌کنند، مردمی که زنده‌اند اما زندگی نمی‌کنند.

این وظیفه‌ی دولت است که نیازها و حقوق تک تک مردم را تامین کند. اگر فردی بیکار است باید تا زمانی که بیکار است حقوق بیکاری دریافت کند آن هم به اندازه‌ی نیازهای یک خانواده. دستمزدها باید به اندازه‌ای باشد که یک کارگر با ساعات معمولی کار بتواند هزینه‌های یک خانوار کارگری را تامین کند. این وظیفه‌ی دولت است که مشکل مسکن مردم را حل کند و برای حل این مشکل در کوتاه مدت و درازمدت راه‌حل‌های واقعی وجود دارد، از جمله پرداخت کمک هزینه مسکن برای کاهش بار هزینه مسکن.

تامین اجتماعی از گهواره تا گور، آموزش و پرورش رایگان و با کیفیت، درمان رایگان و با کیفیت برای آحاد مردم، همگی از وظایف دولت و از بدیهی‌ترین حقوق انسان‌ها هستند. اگر این‌گونه باشد ما دیگر شاهد چنین فجایعی نخواهیم بود، دیگرشاهد افزایش معضلات اجتماعی نخواهیم بود. آن‌گاه شاهد جامعه‌ای شاداب و زنده خواهیم بود که مردم آن می‌خواهند دنیای بهتری بسازند و هر روز بهتر از دیروز خواهد بود، برعکس امروز که هر روز بدتر از دیروز است. چرا؟! برای آن‌که جمهوری اسلامی، جمهوری دزدان و فاسدان، جمهوری حافظان نظم ظالمانه سرمایه‌داری حاکم هستند، حاکمانی غرقه در فساد که تنها پاسخ‌شان به خواست‌های برحق این مردم بزرگ و زحمتکش، داغ و درفش است.

آش آن‌قدر شور شده است که نیروهای سرکوب رژیم حتا به تجمع اعتراضی جانبازان جنگ دولت‌های ایران  و عراق، جنگ جنایتکارانه‌ای که هشت سال مردم این دو کشور را به خاک سیاه نشاند و صدها هزار تن از جوانان‌شان به قتل رسیدند، با گاز اشک‌آور حمله کردند که حال تعدادی از این انسان‌های بیمار و مسن وخیم شد. نیروی سرکوب رژیم به این نیز بسنده نکرد و تعدادی از جانبازان جنگ را دستگیر کرد.

اما این حکومت پایدار نخواهد ماند، امید به انقلاب، امید به سرنگونی نظم حاکم در دل‌های مردم ستم‌دیده‌ ایران جای گرفته است و اتحاد آن‌ها برای پیروزی رو به گسترش است. مردم ستم‌دیده‌ی ایران، زنان، جوانان، کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه دیگر حاضر به تحمل این همه ظلم نیستند، دیگر نمی‌خواهند زیر بار ستم زندگی کنند، حاضر به فدا کردن جان خود در راه آزادی هستند. برای رهایی از ظلم و ستم. راه حل این مردم خودکشی نیست، راه حل این مردم مبارزه است تا سرنگونی. پس مرگ بر جمهوری اسلامی زنده باد حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان. حکومتی متعلق به کارگران و زحمتکشان، برای کارگران و زحمتکشان، حکومتی برای پایان دادن به این همه ظلم، حکومتی برای تحقق کار، نان و آزادی.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۸  در فرمت پی دی اف:

 

 

 

دولت صهیونیستی درحال بلعیدن فلسطین است

روز دوشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۲، صدها سرباز اسرائیلی با پشتیبانی حملات هوایی و بولدوزرهای زرهی،اردوگاه ” جنین ” واقع در کرانه باختری را مورد حملات وحشیانه قراردادند. در اثر این اقدام جنایت‌کارانه دولت اشغالگر صهیونیستی اسرائیل که روز ۱۳ تیر نیز ادامه یافت، دست‌کم ۱۲ فلسطینی ازجمله ۵ کودک کشته،  حدود ۱۴۰ نفر مجروح شدند که حال ۳۰ تن از آنان وخیم گزارش‌شده و ۳۰۰۰ نفر مجبور به ترک خانه و آواره شدند.ارتش اسرائیل در همان نخستین روز حملات خود، به محاصره جنین دست زد و به‌منظور تشدید فشار بر مردم فلسطینی ساکن جنین، جلوی ورود هرگونه کالا ازجمله مواد غذایی را گرفت.دولت اسرائیل مدعی است که در جنین با عوامل جمهوری اسلامی می‌جنگد. اسماعیل قاآنی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران و جانشین قاسم سلیمانی پس‌ازاین حمله گفت: “رژیم صهیونیستی تمام نیروی خود را در اردوگاه جنین به میدان آورد ولی جوانان فلسطینی دردهان او زدند”. این در حالی است که اقدام جنایت‌کارانه دولت اسرائیل خسارت‌های مالی و جانی زیادی به جنین وارد ساخت. کمال ابولرب معاون استاندار جنین در این مورد گفت؛ عملیات نظامی اسرائیل به ۸۰ درصد خانه‌ها و منازل مسکونی ، شبکه آب و برق، خطوط تلفن و شبکه فاضلاب آسیب جدی وارد ساخته است.همچنین به دلیل محاصره استان جنین، فعالیت‌های صنفی، تجاری و خدماتی نیز کاملاً متوقف‌شده است. اکرم الرجوب استاندار جنین نیز در مورد حجم خرابی منازل گفت: “روند بازسازی منازل زمان‌بر خواهد بود”.

درحالی‌که ارتش رژیم صهیونیستی و اشغالگر اسرائیل عامدانه زیرساخت‌هایی چون شبکه آب و برق و اماکن مسکونی را منهدم کرده است، اما فرمانده سپاه تروریستی قدس چشم خود را براین تخریب‌ها و اقدامات جنایت‌کارانه اسرائیل می‌بندد. همگان می‌دانند که دولت نژادپرست اسرائیل در داخل خاک ایران بارها اقدامات تروریستی انجام داده و حتی کارشناس هسته‌ای رژیم را ترور نموده است. در سوریه نیز بارها افراد سپاه و نیروهای وابسته به رژیم را موردحمله قرار داده و ده‌ها تن را کشته است، اما جمهوری اسلامی پیوسته رجز خوانده و حتی یک گلوله به سمت اسرائیل شلیک نکرده است. اکنون نیز فرمانده سپاه تروریستی قدس که از جیب مردم فلسطین هزینه می‌کند، رجز می‌خواند که “دردهان” اسرائیل”زدند”!

پوشیده نیست که جمهوری اسلامی از منافع پان اسلامیستی خود حرکت می‌کند. تحرکات جمهوری اسلامی  در این راستا ازجمله دخالت در امور فلسطین و کمک‌های نقدی و تسلیحاتی به جریان‌های ارتجاعی از نمونه حماس و جهاد اسلامی، به زیان جنبش انقلابی و آزادی‌خواهانه مردم فلسطین برای تعیین سرنوشت خود تمام‌شده و دود این سیاست‌ها به چشم مردم فلسطین رفته است. دولت صهیونیستی و اشغالگر اسرائیل نیز با توسل به همین تحرکات و دخالت رژیم پان اسلامیست جمهوری اسلامی، اقدامات سرکوبگرانه خود را تشدید می‌کند.

حضور جریان‌های اسلام‌گرای ارتجاعی از نمونه حماس و جهاد اسلامی، حمایت و پشتیبانی مالی و تسلیحاتی آشکار و نهان رژیم جمهوری اسلامی از این اسلام‌گرایان مرتجع، از جنبه حمایت‌ها و همدردی‌های جهانی با جنبش فلسطین نیز به زیان مردم فلسطین بوده است. پیش‌ازاین دولت‌های غربی و منطقه‌ای به اشکال مختلف و در چارچوب‌های معینی نسبت به جنبش انقلابی مردم ستم‌کشیده فلسطین و مبارزه آن‌ها برای خروج اسرائیل از سرزمین‌های اشغالی و برای تعیین سرنوشت خود، سمپاتی نشان می‌دادند و با آن همراهی می‌کردند. اکنون با توجه به تغییر شرایط و برخی معادلات ازجمله فعال شدن جریان‌های اسلام‌گرای حماس و جهاد اسلامی و شاخه نظامی این جریان‌ها و نقش و دخالت و ارتباط رژیم تروریست جمهوری اسلامی با آن‌ها، از آن حمایت‌ها دست‌شسته‌اند و جنبش انقلابی مردم مبارز فلسطین که صدایش در تمام جهان شنیده می‌شد و در صدر خبرها بود، امروز به یکی از گمنام‌ترین و مظلوم‌ترین جنبش‌ها در سطح جهان تبدیل‌شده است.

البته نمی‌توان این واقعیت را انکار نمود که تضعیف جریان‌های  چپ و انقلابی از نمونه ” جبهه خلق برای آزادی فلسطین” به رهبری جورج حبش که زمانی بزرگ‌ترین سازمان سیاسی نظامی فلسطینی بعد از الفتح بود، و ” جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین” به رهبری نایف حواتمه از یک‌سو، و از سوی دیگر سیاست‌های سازشکارانه الفتح که بزرگ‌ترین جریان حاضر در ” سازمان آزادی‌بخش فلسطین” (ساف) بوده است، سبب شده گروه‌هایی از مردم و جوانان فلسطینی جلب حماس شوند.

حماس در اساس ، اولین شعبه “اخوان المسلمین در فلسطین است که به کوشش حسن البناء در سال  ۱۹۴۵ در بیت‌المقدس دایر شد. از سال ۱۹۶۷ که ساحل غربی و نوار غزه اشغال شد به بعد، يعنی مدت بيست سال، فعاليت اخوان المسلمين در اين مناطق، صرفاً به امور دينی و اجتماعی محدود می‌شد و هيچ جنبه سياسی واضح و مشخصی نداشت.

جنبش مقاومت اسلامی یا ” حرکة المقاومة الاسلامیه” (حماس) سال ۱۹۸۷ و در اساس به‌عنوان شاخه فلسطینی “اخوان المسلمین” به وجود آمد . در منشور این جریان به‌صراحت اشاره‌شده که حماس یکی از شاخه‌های اخوان المسلمین است. فعالیت‌های این جریان که در آغاز صرفاً به امور دینی و اجتماعی محدود می‌شد به‌تدریج به عرصه مسائل سیاسی و نظامی نیز کشیده شد. هدف نخست فعاليت آنان مقابله با جريانات ملی که در درون “ساف” فعاليت می‌کنند و ضديت با خط‌مشی لائيک” ساف”  بود و مبارزه با اشغالگران اسرائيلی جز بخش کوچکی از فعاليت آنان را در برنمی‌گرفت.

حماس بر زمینه شرایط یادشده و حمایت‌های بی‌دریغ جمهوری اسلامی، دولت قطر و برخی فاکتورهای دیگر، سریعاً رشد نمود. در انتخابات پارلمان فلسطین مورخ ۲۰۰۶  الفتح برای نخستین بار اکثریت را از دست داد و حماس حزب حاکم و مسئول تشکیل کابینه شد و اکنون  شوربختانه به بزرگ‌ترین جریان سیاسی – نظامی بعد از الفتح تبدیل‌شده است.

نیازی به گفتن نیست در دریای متلاطمی که امیدی برای نجات نباشد انسانی که درحال غرق شدن است برای نجات خویش به هر تخته‌پاره و هر خس و خاشاکی چنگ می‌زند. مردمی که ده‌ها سال است اسیر رژیم صهیونیست و اشغالگر اسرائیل شده و حقوقشان پایمال و لگدکوب شده است، مردم سرکوب‌شده‌ای که تشنه‌اند ممکن است به دنبال هر سرابی روانه شوند.حماس با اتخاذ سیاست سازش‌ناپذیری با دولت صهیونیستی اسرائیل، مخالفت با هرگونه گفتگو و بی‌نتیجه دانستن تلاش‌های دیپلماتیک و مذاکره با اشغالگران که الفتح مبتکر اصلی آن بوده است، توانسته شمار زیادی از جوانان را به صفوف خود جذب کند.از زمان اشغال  و تصرف زمین‌های فلسطین تاکنون، تمام تلاش‌های دیپلماتیک طرف فلسطین به خاطر عدم پایبندی اسرائیل به قرارها و پیمان‌های دوجانبه یا چندجانبه باشکست روبرو شده و به قرارها و پیمان‌هایی صرفاً بر روی کاغذ تبدیل‌شده‌اند. دولت صهیونیستی اسرائیل و حامی اصلی و بزرگ آن، دولت امپریالیستی آمریکا، هرگز به مصوبات و تصمیمات رسمی نهادهای بین‌المللی در مورد حقوق مردم فلسطین وقعی نگذاشته‌اند. حتی یکی از ده‌ها قطعنامه ملل متحد که به سود فلسطینی‌ها بوده به مرحله اجرا درنیامده است. طی بیش از نیم‌قرنی که از آغاز اشغال فلسطین گذشته است، دولت نژادپرست اسرائیل، دامنه اشغالگری خود را گسترش داده و توسعه بخشیده است. ده‌ها هزار منزل مسکونی را به آتش کشیده یا با بولدوزر با خاک یکسان نموده و اهالی آن را آواره نموده است. ده‌ها هزار درخت زیتون را قطع کرده و زمین و باغ متعلق به مردم فلسطین را به تصرف خود درآورده است. تمام این اقدامات فاشیستی و تجاوزکارانه با کشتار بی‌رحمانه مردم فلسطین همراه بوده است. سازمان‌های بین‌المللی و حقوق بشری نیز از تمام این اقدامات فاشیستی و راه زنانه و جزئیات آن مطلع بوده اما هیچ اقدام مؤثری به سود مردم فلسطین انجام نداده‌اند. دولت اسرائیل از هرگونه مجازات معاف شده است و این معافیت دائمی از مجازات، اشغالگری دولت صهیونیستی و کشتار و نابودی مردم فلسطین را تقویت نموده است. سکوت نفرت‌انگیز و انفعال سازمان‌های بین‌المللی در قبال گسترش اشغال گری و تصرف زمین در روستاها و شهرها و مناطق فلسطینی نشین، یک‌بار دیگر نشان داد که این سازمان‌ها و نهادها از منافع بزرگ‌ترین قدرت‌های امپریالیستی آمریکا و غرب پیروی نموده و فرمان‌بردار این دولت‌ها هستند.

کشتار و جنایت و تخریب در سرزمین اشغالی توسط دولت اسرائیل ادامه دارد. حدود بیست سال قبل در آوریل ۲۰۰۲ همین اردوگاه جنین مورد یورش وحشیانه ارتش اشغالگر رژیم صهیونیستی اسرائیل قرار گرفت که ۵۲ فلسطینی کشته و شمار زیادی مجروح و آواره شدند. تخریب اماکن مسکونی به حدی زیاد بود که صلیب سرخ جهانی در گزارش خود نوشت” گویا در اردوگاه زلزله شدیدی رخ‌داده است”. “جنین” تنها یک نمونه است. در تاریخ خونبار مردم فلسطین و جنایات بی شمار دولت صهیونیستی اسرائیل صدها “جنین” و “صبرا ” و ” شتیلا ” به ثبت رسیده است.

کشتار مردم فلسطین، اشغال روستاها و اماکن و تخلیه مناطق از سکنه فلسطینی باقوت ادامه دارد. هزاران روستا تخریب و میلیون‌ها فلسطینی آواره شده‌اند. دیگر حتی حرفی از  راه‌حل دو دولت هم درمیان نیست. دولت اسرائیل و حامی اصلی آن دولت امپریالیستی امریکا، ترجیحشان این بوده است که بحث دو دولت از اساس منتفی اعلام شود. اگر اوضاع بر همین منوال ادامه یابد، راه‌حل دو دولت که شرط نخست آن تخلیه سرزمین‌های اشغالی سال ۱۹۶۷ است به تاریخ خواهد پیوست و کم‌وبیش به تاریخ پیوسته است. دولت صهیونیستی و اشغالگر اسرائیل، آرام‌آرام و در همه حال بازور و سرنیزه درحال بلعیدن تمام سرزمین فلسطین است.

در برابر این تجاوز آشکار و در برابر اشغالگری و زور گوئی رژیم جنایتکار اسرائیل باید ایستاد. هم‌اکنون ده‌ها گروه سیاسی- نظامی کوچک فلسطینی در  سرزمین اشغالی  مجزا از یکدیگر درحال مبارزه‌اند. حضور جوانان فلسطینی در این گروه‌ها چشمگیر است. باید ائتلاف‌ها و اتحادهای تازه‌ای از پایین میان این گروه‌ها ایجاد شود تا سازمان‌ها و گروه‌های پراکنده‌ی جدا از هم با یک‌کاسه کردن نیروی خود، بتوانند مبارزات مؤثرتری را علیه اشغالگران صهیونیست و حامیان آن‌ها سازمان دهند. احزاب و سازمان‌های قدیمی باسابقه‌ی مبارزاتی درخشان از نمونه “جبهه خلق برای آزادی فلسطین” و ” جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین” با جذب گسترده جوانان می‌توانند روح تازه‌ای در کالبد این تشکل‌ها بدمند و کارزار مبارزاتی مؤثرتری را سازمان دهند. گروه‌ها انقلابی و چپ فلسطینی باید دست در دست هم نهند ، ازلحاظ کیفی موقعیت خود را ارتقا دهند و به لحاظ کمی خود را به سطح الفتح و حماس برسانند. اگر این تحول رخ دهد، سرمنشأ تحولات مثبت دیگری در موازنه درونی “ساف” می‌شود و مبارزه برای تحقق خواست‌های اساسی مردم فلسطین از حالت کنونی خارج و وارد مرحله جدیدی خواهد شد.

بدون عقب‌نشینی اسرائیل از سرزمین‌هایی که در سال ۱۹۶۷ و همه زمین‌هایی که بعدازآن به اشغال خود درآورده است، مشکل مردم فلسطین حل نخواهد شد.هیچ راه‌حلی کارساز نیست مگر آنکه حق مردم فلسطین برای تعیین سرنوشت و تشکیل یک دولت مستقل و فراگیر به رسمیت شناخته شود، تمام فلسطینی‌های زندانی بدون قید و شرط آزاد شوند و پناهندگان و آوارگان فلسطینی حق بازگشت به فلسطین داشته باشند.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۸  در فرمت پی دی اف:

تنها مبارزات مردم است که می تواند سرنوشت آنان را تغییر دهد

صبح روز چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲ (۵ ژوئن ۲۰۲۳) اولین گزارش کمیته “حقیقت یاب” سازمان ملل در باره نقض حقوق بشر و اعمال شدید سرکوب و کشتار و اعدام های جمهوری اسلامی در ماه های گذشته به شورای حقوق بشر سازمان ملل ارائه شد.

کمیته “حقیقت یاب” سازمان ملل، روز سوم آذر ۱۴۰۱ – درست زمانی که جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی”، تا یک قدمی سقوط جمهوری اسلامی پیش رفته بود و افکار عمومی جهان به شدت تحت تاثیر مبارزات دلیرانه مردم و از جان گذشتگی زنان دلاور ایران بود  –  توسط شورای حقوق بشر سازمان ملل به منظور بررسی سرکوب های مرگبار جمهوری اسلامی پس از قتل حکومتی مهسا امینی تشکیل شد. اکنون با گذشته ۲۲۲ روز، اولین گزارش شفاهی این کمیته توسط  “سارا حسین” – رئیس کمیته حقیقت یاب – در بیست و سومین نشست از مجموعه جلسات پنجاه و سومین دوره شورای حقوق بشر سازمان ملل به اعضای آن گزارش شد.

سارا حسین، در آغاز گزارش خود چندین بار بر این نکته تاکید کرد که جمهوری اسلامی هنوز با این هیأت همکاری نکرده و به درخواست های مکرر آنان جهت سفر به ایران “هیچ پاسخ مستقیمی” نداده است تا در پی سفر اعضای این هیأت به ایران و تماس مستقیم با “خانواده های قربانیان” و گفتگو با “مقامات حکومتی” مدارک و شواهد لازم در اختیار این کمیته قرار گیرد. با این همه و به رغم تنگناهای موجود، او با تاکید بر اینکه کمیته حقیقت یاب به طرق مختلف به تحقیقاتش ادامه می دهد، خبر داد که: گزارش نهایی این کمیته در ماه مارس سال ۲۰۲۴ (اسفند ۱۴۰۲ تا فروردین ۱۴۰۳) ارائه خواهد شد.

سارا حسین، در ادامه گزارش خود، با اشاره به  قتل حکومتی مهسا (ژینا) امینی  و پیگیری خانواده اش برای اجرای عدالت گفت، خانواده امینی نه تنها پاسخ قانع کننده ای در باره کشته شدن دخترشان در بازداشت گشت ارشاد نگرفته و شاهد اجرای “عدالت” نبوده اند، بلکه نیلوفر حامدی و الهه محمدی دو روزنامه نگاری که در مورد این موضوع گزارش تهیه کرده بودند، بازداشت و محاکمه شده اند که با گذشت ۹ ماه هنوز در زندان هستند.

بازداشت ۱۷ خبرنگار، صدورحکم اعدام برای ۲۶ نفر از معترضان خیابانی که تا کنون حکم ۷ تن از آنان اجرا شده است، مسمومیت مدارس دخترانه به دلیل حضور دانش آموزان دختر در اعتراضات خیابانی، سرکوب وحشیانه مردم ، اعمال تبعیضات جنسیتی، کشتار بیش از ۵۰۰ نفر از جوانان معترض در کف خیابان ها، شکنجه بازداشت شدگان از جمله “توماج صالحی” و آمار بالای دستگیرشدگان از دیگر موارد نقض فاحش حقوق بشر توسط جمهوری اسلامی در ماه های گذشته است که توسط “سارا حسین” برای اعضای این شورا و دیگر نمایندگان سازمان های حقوق بشری حاضر در این جلسه بیان شد.

رئیس کمیته “حقیت یاب”، همچنین با اشاره به گزارش مقامات ایرانی در باره عفو ۲۲ هزار نفر از زندانیان و بازداشت شدگان جنبش انقلابی اخیر گفت: بر اساس اطلاعات این کمیته، تعداد بازداشت شدگان اخیر بسیار بیشتر از این رقم است.

پس از گزارش رئیس کمیته “حقیقت یاب” سازمان ملل در مورد سرکوب و اعدام و کشتارهای مرگبار جمهوری اسلامی در ماه های گذشته، کشورهایی نظیر چین، روسیه، کوبا، سوریه، ونزوئلا، نیکاراگوئه، کره شمالی، زیمباوه و چند کشور دیگر با وقاحت تمام و با جملاتی مشمئز کننده از جمهوری اسلامی و جنایات این رژیم دفاع و کمیته “حقیقت یاب” را به “استفاده سیاسی و ابزاری از حقوق بشر” متهم کردند.

گزارش “سارا حسین” به رغم تصویر مرگباری که از سرکوب و بازداشت و اعدام و دستگیری های اخیر می دهد، اما هرگز بیانگر یک تصویر واقعی و آنچه را که توده های مردم ایران طی ماه های پر تلاطم خیزش و قیام و نبردهای خیابانی با پوست و گوشت و استخوان خویش تجربه کردند، ارائه نمی دهد. طی مدتی که این گزارش تهیه شده است، نزدیک به ۷۰ کودک و نوجوان به دست آدمکشان جمهوری اسلامی کشته شده اند، صدها نفر مورد اصابت گلوله های ساچمه ای قرار گرفته و ده ها نفر از آنان کور شده اند، شکنجه بازداشت شدگان، آنچنان گسترده و وحشتناک بوده است که بسیاری از آنان تنها چند روز بعد از آزادی جان باخته اند. سرکوب در کف خیابان ها، به حدی مرگبار بود که دیدن ویدئوهای منتشر شده از صحنه های سرکوب آن روزهای آتش و خون، توان را از آدمی می گیرد. سرکوب هایی که هنوز هم ادامه دارند، شکنجه هایی که هنوز در زندان ها اعمال می شوند، دستگیری هایی که به طور مستمر تکرار می شوند و پرونده سازی هایی که همچنان در درون زندان علیه زندانیان صورت می گیرد.

با این همه، و به رغم اینکه گزارش کمیته حقیقت یاب، یک گزارش کامل از سرکوب و کشتار ماه های گذشته نیست، اما آنچه اکنون در عرصه بین المللی در مواجهه با جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی”  می گذرد، انعکاسی از مبارزات قهرمانانه توده های مردم ایران و سلحشوری زنان در ماه های گذشته است. موج جدید جنبش انقلابی مردم ایران که با قتل حکومتی مهسا امینی در ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ شروع و در کوتاه مدتی سراسر ایران را فرا گرفت، به لحاظ گستردگی، عمق و ابعادی که پیدا کرد، نهادهای حقوق بشری و افکار مترقی جهان را به تحسین واداشت. تصویر و نام مهسا در میادین شهرهای بزرگ جهان نقش بست. در داخل و خارج، سرودها پرشوری در وصف مبارزات زنان دلاور ایران سروده شد. سلحشوری زنان، افکار عمومی جهان را متحیر کرد. دلاوری و بی باکی جوانان مبارز در مقابله با سرکوبگران جمهوری اسلامی و انتشار اخبار مبارزات قهرمانانه مردم، برای ماه های متوالی تیتر معتبرترین روزنامه ها و خبرگزاری های جهان شد. همراه با تظاهرات گسترده میدانی در شهرهای مختلف ایران، در خارج از کشور نیز تظاهرات و راهپیمایی های وسیعی در دفاع از مبارزات مردم به راه افتاد. جمهوری اسلامی در عرصه بین المللی مفتضح و سرنگونی قریب الوقع آن به امری محتمل در اذهان و افکاری عمومی جهان جای گرفت. اراده مبارزاتی توده های مردم ایران و تاثیر شگرف آن بر افکار عمومی جهان، پارلمان ها و دولت های غربی را بر آن داشت تا در عرصه های معینی از مبارزات مردم حمایت کنند. مبارزان زنان و توده های مردم ایران در عرصه بین المللی آنچنان بازتاب گسترده ای یافت که همان دولت هایی که پیش از این همدست جمهوری اسلامی بودند و همواره برپایه منافع خود موضع‌ می‌گیرند، به یک باره در محدوده های معینی رنگ عوض کردند و به تاسی از مبارزات مردم ایران و نیز به تاسی از افکار عمومی شهروندان خود، به اقداماتی علیه جمهوری اسلامی در نهادهای بین المللی متوسل شدند.

نخستین اقدام آنان، حمایت از تشکیل کمیته حقیقت یاب شورای حقوق بشر سازمان ملل در جلسه سوم آذر ۱۴۰۱ بود. ۲۰ روز بعد از تشکیل این کمیته، اخراج جمهوری اسلامی از کمیسیون مقام زن سازمان ملل متحد در دستور کار این دولت ها قرار گرفت. در ۲۳ آذر ۱۴۰۱، به پیشنهاد آمریکا جلسه شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل برای بحث در مورد اخراج جمهوری اسلامی از کمیسیون مقام زن برگزار شد. در این جلسه که با حضور ۵۴ عضو این شورا تشکیل شد، جمهوری اسلامی با ۲۹ رای موافق، ۸ رای مخالف و ۱۶ رای ممتنع از کمیسیون جایگاه زن سازمان ملل اخراج شد.

نمایندگان اغلب دولت های موافق اخراج جمهوری اسلامی از کمیسیون مقام زنان، همان دولت هایی بودند که پیشتر در تاریخ اول اردیبهشت ۱۴۰۰ با دادن رای مثبت و با گشاده رویی تمام راه عضویت جمهوری اسلامی در کمیسیون مقام زن را فراهم کرده بودند. همان دولت هایی که اکنون به تاسی از مبارزات مردم ایران و با یادآوری فاجعه کشته شدن مهسا امینی توسط نیروهای گشت ارشاد و دختران دیگری همانند نیکا شاکرمی، اسرا پناهی، سارینا اسماعیل زاده و حدیث نجفی اعلام کردند، بگذارید ایران را “از کمیسیون زنان اخراج کنیم” و این کار را “برای زن، زندگی، آزادی بکنیم”. نمایندگان دیگری از همین دولت های به اصطلاح مدافع حقوق بشر با اشاره به اینکه “جمهوری اسلامی منشور کمیسیون را بارها و بارها خدشه دار کرده است”، اعلام کردند: “باید به وضعیت رقت بار زنان و دختران [ایران] بپردازیم”. نماینده دولت انگلیس هم عضویت جمهوری اسلامی در کمیسیون مقام زن را “مشمئزکننده” خواند.

با این همه آنچه در آذرماه سال گذشته دولت های غربی را بر آن داشت تا به فاصله ۲۰ روز، در دو اقدام متوالی، هم جمهوری اسلامی را از کمیسیون مقام زن اخراج کردند و هم کمیته حقیقت یاب را علیه رژیم و مقامات آن تشکیل دادند، همانا اوج گیری مبارزات قهرمانانه مردم ایران بود که در روزهای اوج خود تا آستانه سقوط جمهوری اسلامی پیش رفت. اکنون نیز به رغم اولین گزارش کمیته حقیقت یاب، همه چیز به چگونگی پیشروی مبارزات مردم ایران و به موقعیت این جنبش انقلابی در مقابله با جمهوری اسلامی بستگی دارد.

در حال حاضر کمیته حقیقت یاب سازمان ملل اولین گزارش شفاهی خود را به اعضای شورای حقوق بشر ارائه داده است. این کمیته فاقد قدرت اجرایی است و روشن است که گزارش و اقدامات اولیه آن نیز، قدرت بازدارندگی جمهوری اسلامی از سرکوب و کشتار را ندارد. در شرایط کنونی، اقدامات این کمیته، تنها قادر است افکار عمومی جهان و نهادهای حقوق بشری غیر دولتی را متوجه سیاست های سرکوبگرانه جمهوری اسلامی کند. آمارهای ارائه شده در گزارش شفاهی رئیس کمیته حقیقت یاب نقض حقوق بشر در ایران، به رغم اهمیتی که از منظر دادخواهی دارد و ثبت اسناد آن در بالاترین نهادهای بین المللی می تواند در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی برای به محاکمه کشاندن تمامی جنایت کاران رژیم بسیار موثر باشد، اما تاثیرات بلافصل آن در این بازه زمانی تابعی از متغیر مبارزات مردم ایران است.

وقتی تشکیل کمیته حقیقت یاب در دستور کار شورای حقوق بشر سازمان ملل قرار گرفت، علی شمخانی دبیر وقت شورای امنیت ملی جمهوری اسلامی طی نامه ای محرمانه عواقب خطرناک تشکیل چنین کمیته ای را به خامنه ای هشدار داد و خواهان آن شد که جمهوری اسلامی با بهره گیری از تمام ظرفیت های دیپلماتیک خود از تشکیل چنین کمیته ای جلوگیری کند. در واقع جمهوری اسلامی نیک می داند که با گسترش مبارزات توده های مردم ایران و در شرایطی که دولت های غربی از ماندگاری جمهوری اسلامی قطع امید کرده باشند، آن وقت است که همین گزارش کمیته حقیقت یاب می تواند زنگ خطری جدی برای جمهوری اسلامی باشد. در عرف بین الملل معمولا به ندرت پیش می آید که از طرف سازمان ملل یک کمیته حقیقت یاب برای بررسی نقض حقوق بشر در یک کشور عضو تشکیل گردد. اتفاقی که اکنون به تاسی از مبارزات مردم ایران برای جمهوری اسلامی رخ داده است.

سرکوب و کشتارهای بی رحمانه ای که در ماه های اوج جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” رخ داد، اولین نوع سرکوب در تاریخ حاکمیت این رژیم نبوده است. جمهوری اسلامی در تمام سال های حاکمیت خود به شدیدترین وضع ممکن توده های مردم ایران را کشتار و زنان را سرکوب کرده است. سرکوب عریان جامعه و بی حقوقی زنان طی دهه های متمادی موضوع کوچکی نبوده که بخواهد از چشم دولت های غربی دور مانده باشد. آنچه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد را در بازه زمانی اوج جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” به تشکیل کمیته حقیقت یاب در مورد جمهوری اسلامی ترغیب کرد، صرفا سرکوب و کشتار زنان و مردان در ماه های گذشته نبود ، بلکه این عمق و گستردگی مبارزات توده های مردم ایران بود که چشم انداز سقوط رژیم را در عرصه داخلی و جهانی بازتاب داد و آنان را به چنین اقدامی وا داشت. در کارنامه جنایات  ۴۴ ساله جمهوری اسلامی، کشتارهای به مراتب خونین تری وجود دارد که همین نهادهای بین المللی حقوق بشری با بی تفاوتی از کنارش گذشته اند. نمونه آشکار آن کشتار بیش از ۵ هزار زندانی سیاسی محکوم به حبس در تابستان ۶۷ است. کشتار خونین و بی رحمانه ای که در کمتر از دو ماه رخ داد. اما از طرف همین نهادهای حقوق بشر بین المللی هرگز یک کمیته حقیقت یاب برای بررسی آن جنایت بزرگ تشکیل نشد.

شش ماه پیش، جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” در اوج مبارزات قهرمانانه خود بود و بزرگی و عظمت این جنبش تشکیل کمیته حقیقت یاب بررسی نقض حقوق بشر در ایران را به سازمان ملل و به طریق اولی به دولت های غربی تحمیل کرد.

اکنون با فروکش کردن نسبی مبارزات خیابانی، جمهوری اسلامی بی توجه به تشکیل این کمیته و دیگر اقدامات نهادهای بین المللی، همچنان به سرکوب و بگیر و ببند و صدور حکم اعدام و اجرای آن ادامه می دهد. دستگیری ها را افزایش داده و علیه تعدادی از زندانیان سیاسی زن از جمله سپیده قُلیان، مریم اکبری منفرد و گلرخ ایرایی اقدام به پرونده سازی های مجدد کرده است. اگرچه جنبش انقلابی ایران باید بتواند از تاثیرات این جنبش در عرصه جهانی و نهادهای بین المللی به بفع خود بهره بگیرد، اما همه فاکت های موجود تا کنونی نشان داده اند که منافع فعلی دولت های غربی در حفظ جمهوری اسلامی است و این تنها مبارزات مردم ایران است که می تواند آدمکشان جمهوری اسلامی را به عقب نشینی بکشاند. و باز این عمق و گسترش مبارزات مردم ایران است که می تواند نهادهای بین المللی را در محدوده های معینی به اقدامات موثرتری علیه جمهوری اسلامی ترغیب کند.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۸  در فرمت پی دی اف:

دختر شورشی

0

آهای  ایلین

دختر بابونه کوهستان

شعر سوخته در جنبش زن زندگی ازادی

تو از تونل‌های وحشت زمان گذشتی

ای نجابت آذربایجان

عقربه‌های  زمان در دست توست

مسیر درناهای سرخ را نشان ده

زبان سرخ اعتصاب را

چکاچک سنگ و تفنگ را

خوشه خوشه شعرهای ساچمه‌ای را

اینک فرا رسیده

دستانت

زبانت

بوی انقلاب می‌دهد

 

سیاهکوه