انقلاب مشروطیت، سوسیال‌دمکرات‌ها و یک انترناسیونالیست

 

با یاد ارتین رحمانی فرزند هنگامه چوبین، و قدیر فرزند علی مسیو که هر دو فقط ۱۶ سال سن داشتند، یکی در بیام ژینا هدف گلوله‌های نیروی نظامی رژیم ضدانقلاب جمهوری اسلامی قرار گرفت، ویکی در انقلاب مشروطیت توسط روس ضدانقلاب به دار کشیده شد. یادشان گرامی باد.

 

 

انقلاب مشروطیت، سوسیال‌دمکرات‌ها و یک انترناسیونالیست

انقلاب مشروطیت یکی از بزرگترین رویدادهای سیاسی اوائل قرن بیستم در ایران بود. کسروی می‌گوید «: از آغاز تاریخ ایران تازمان مشروطه حادثه‌ای مهمتر از مشروطه روی نداده» به علت همین اهمیت است که آن را سرآغاز تاریخ نوین ایران دانست، انقلاب مشروطیت علیرغم اینکه توسط نیروهای بورژوا فئودال و محافظه‌کاران درباری بشکست کشید شد.

اما تأثیرات مشروطیت در کشاکش مبارزه طولانی‌مدت میان نیروهای سیاسی، پیکره جامعه ایران دگرگون کرد.

لنین انقلاب مشروطیت ایران را که، همزمان با شکست روسیه از ژاپن، و انقلاب ۱۹۰۵ این کشو ر و تکان‌های اجتماعی در چین، هند، ترکیه به وجود آمد، دوره بیداری آسیا خواند. لنین از دشواری‌های انقلاب ایران آگاه بود، با انعقاد قرارداد ۱۹۰۷ بین انگلیس و روسیه موقعیت ایران را میان دو سنگ آسیاب می‌دید. کسروی هم، انقلاب مشروطیت را بیداری ایرانیان نام‌گذاری کرد، پیش از کسروی نویسنده کتاب “تاریخ بیداری ایرانیان” ناظم السلام کرمانی هم مطابق با انتخاب نام کتاب، انقلاب مشروطیت را بیداری ایرانیان دانست. بیداری از نظر کسروی، وقوف به عقب‌ماندگی‌های اقتصادی، اجتماعی و ضعف در برابر اروپائیان و اعتراض به حکومت استبدادی تعریف می‌شد کسروی با اشاره به انقلاب کبیر فرانسه و جنگ‌های ناپلئون، پدید آمدن افزار نوین را موجب سیطره و پیشروی اروپا می‌دانست، درحالی‌که عامل پیشرفت و جلو

افتادن رژیم‌های نو پا در اروپا بیشتر سرمایه‌داری بود. همان عاملی که در وقوع انقلاب مشروطیت نیز مؤثر بود، انقلاب مشروطیت هم تحت تأثیر پیشروی بورژوازی از طرف اروپای مرکزی به سمت اروپای شرقی و سرانجام به سمت ترکیه عثمانی آن زمان و همزمان انقلاب ۱۹۰۵ روسیه شکل گرفت، اما، بی‌شک بیش آنچه از بیرون متأثر شود تحت تأثیر شالوده‌های داخلی و روابطی بود که دیگر در پوسته سابق خود نمی‌گنجید. ایران می‌خواست خود را از زیر سیطره استبداد چند هزارساله بیرون بیاورد، راه نوینی بنا به شرایط دنیای مدرن در پیش گیرد. از پیشوایان فکری نهضت مشروطیت، می‌توان افرادی چون میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوندزاده، عبد رحیم طالبف، میرزاملکم خان، و نویسنده سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ، زین‌العابدین مراغه‌ای نام برد. پیروزی انقلاب مشروطیت د ر ۱۴ مرداد سال ۱۲۸۵ با امضا قانون مشروطه، توسط مظفرالدین شاه با سهولت انجام گرفت، کشمکش‌ها با به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه شروع شد، و به طول انجامید، که معروف به دوره استبداد صغیر است. نهادهای استبدادی ریشه‌دارتر از آن بودند که با نرمش و مدارا به حکومت آزادی گردن گذارند. بعد از توپ بستن اولین مجلس ملی برخاسته از مشروطیت، و کشتن ملک المتکلمین، میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی و…زندانی شدن برخی نمایندگان ازادیخواه مجلس، مشروطیت در عموم نقاط ایران برچیده شد و یک اختناق سراسری برقرار گردید، تنها در تبریز و در محله امیر خیزبه رهبری ستارخان بود که قلب انقلاب در تپش بود. لنین ستارخان را تشبیه به پوگاچف رهبر انقلاب دهقانی روسیه می‌کرد. بعد از یک سال از به توپ بستن مجلس و اختناق شدید، مشروطیت دوباره احیا شد، و جان تازه‌ای در کالبدش دمیده شد، تبریز با توجه به اینکه پایتخت دوم، و ولیعهد نشین، و مرکز تجاری با خارج بود دارای نقش تعیین‌کننده‌ای در مشروطیت بود.

تبریز دارای قوی‌ترین انجمن بود، که توسط «مرکز غیبی» هدایت می‌شد. مرکز غیبی درنهایت رهبری سوسیال‌دمکرات‌ها را نیز بر عهده داشت، برپاداشتن این انجمن‌ها هم از نظر مشارکت مردم در کارهای سیاسی -اجتماعی محلی وهم آموزش اجتماعی می‌توانست سودمند باشد، دقیقاً مانند چیزی که امروز ما تلاش می‌کنیم تحت نام “شورا” ایجاد کنیم.

در دوره استبداد صغیر، مشروطه خواهان هرکجا که قدرت گرفتند به پیروی از تبریز انجمن‌های خود را ایجاد کردند، از جمله در تنکابن، اصفهان، رشت، مشهد، بندرعباس، بوشهر، لارستان. انجمن مرکزی تبریز قلب تپنده انقلاب بود، که یک‌لحظه از حرکت بازنایستاد. در کتاب تاریخ مشروطه ایران، کسروی به‌طور مفصل درباره سازمان‌دهی مجاهدان سخن می‌گوید. به نوشته او دوازده آزادیخواه آذربایجانی «مرکز غیبی» را در تبریز بنیاد نهادند. این «مرکز،» “حوزه خصوصی” کمیته مرکز “فرقه اجتماعیون عامیون” تبریز بود. مرکز غیبی دسته مجاهدان را پدید آورد. این مرکز شعبه‌ای از فرقه اجتماعیون عامیون ایران در قفقاز بود، و سرنخ هدایت مجاهدان را باید در قفقاز جست. کسروی معتقد به چنین پیوندی است «: دسته مجاهدان…با حزب سوسیال‌دمکرات ایران در قفقاز و به میانجیگری او با حزب سوسیال‌دمکرات روس‌ها، همبستگی می‌داشت»

به‌طورکلی دونیرو و جریان سیاسی در اتحاد و اتفاق موضعی و پایدار، انقلاب را پیش می‌بردند، یکی جریان بورژوا فئودال و دولتمردان پیشین بودند، و یک جریان سوسیال‌دمکرات‌ها و روشنفکران انقلابی بودند. سوسیال‌دمکرات‌ها، علیرغم اینکه حکم ارابه جنگی و مشت انقلاب را داشت، اما، به لحاظ رهبری انقلاب توانمند نبودند، یعنی در عرصه پراتیک بسیار پرکار و فعال بود، اما در عرصه تئوری به همان میزان ضعیف، و این برمی‌گشت به ساختار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی که در محرومیت بود. رهبری سیاسی عمدتاً در دست بورژوازی فئودال، و دولتمردان پیشین، در پیوند با بخش فوقانی روشنفکرانی که جناح بورژوازی تجاری مترقی در انقلاب را نمایندگی می‌کردند.. هرگاه با شرایط سخت، و با مشکل رودرروئی با کانون سخت ضدانقلاب، محمد علیشاه و ایادی او روبرو می‌شدند، متوسل به سوسیال‌دمکرات برای برطرف کردن مانع می‌شدند، هرگاه از ناحیه ضدانقلاب در ایمن بودند، سوسیال‌دمکرات‌ها را بازی نمی‌دادند، و با آنان سرسنگین رفتار می‌کردند. کسروی می‌گوید: این «خاصیت» شورش است که یک توده نخست دست‌به‌هم داده خود را از زیردست خودکامگان و درباریان بیرون آورند و سپس گروه بی‌چیزان و سختی کشان پیش‌آمده به کینه‌جوئی از توانگران و خوش زیندگان پردازند. در پاریس دانتون و روبسپیر و هبربه جلو این گروه افتادند و به پشتیبانی آن‌ها بود که به یک‌رشته کارهای هراس‌انگیز تاریخی برخاستند. درتبریز کسانی مانند دانتون و روبسپیر نبودند، وگرنه در اینجا نی ز «هراس» فرمانروائی توانستی گردیدند. کسروی شکست مشروطیت را اساساً در «سه دلیل می‌داند: اول بجا ماندن درباریان کهن، دوم: سیاست بیگانگان، سوم: آلودگی و پراکندگی ایرانیان ». سه موردی که بعد از صد چند سال و پشت سر گذاشتن دوره هائی از انقلاب و خیزش‌های عمومی کماکان جنبش انقلابی امروز مردم ایران از آنان در رنج است.

مشروطیت به این اعتبار تنها تاریخ توده شناخته می‌شود که بر بخش‌های مختلف جامعه اثر گذاشت. ایرانیان را به تکاپو واداشت. سلطه قرن‌ها استبداد را شکست. توده مردم، این بار خلاف تحولات گذشته، ناظر منفعل رویدادها نبود، بلکه بر رویدادها تأثیر بخشیدند، و در پیکار سیاسی شرکت جستند. آنان نظام حکومتی جدیدی را بنیان نهادند که به‌موجب قانون اساسی در اداره‌اش سهیم بودند. به سخن دیگر، توده مردم از حاشیه تاریخ وارد متن آن شدند.

سوسیال‌دمکرات‌ها اولین طلایه‌داران جنبش کمونیستی ایران بودند. بورژوازی هرکجا وارد می‌شد، همراه خود و در دل خود، حامل نطفه طبقه کارگر بود، سوسیال‌دمکرات‌ها اولین روشنفکران مدافع طبقه کارگر ایران بودند، که هم‌زمان با انقلاب بورژوازی مشروطیت، ظهور کردند. آنچه امروز مسلم است از طریق روسیه و از آذربایجان، باکو، تفلیس و شهرهای همجوار و از طریق کارگران و تجار، بازرگانان و دیگر ایرانیان شاغل در آنجا وارد ایران شد. زیر فشار کمرشکن حکومت قاجاریه، همه‌ساله تعدادی از ایرانیان به خارج مهاجرت می‌کردند، بخصوص در دو دهه پایانی عمر این حکومت، مهاجرت بیشتر شتاب گرفت، توده‌های روستائی، دهقانان که هستی ازدست‌داده بودند و در فقر فلاکت سر می‌کردند، بناچار راهی کشورهای خارج بخصوص روسیه و ایالت‌های هم‌جوار قفقاز و شهرهای باکو، تفلیس، گنجه و …می‌شدند، مهاجرین عمدتاً افراد روستاها و شهرهای تبریز و استان‌های شمالی بودند«. حضور تعداد زیادی از ایرانیان که به‌صورت کسبه، تاج ر، و بطور عمده کارگر در شهرهای قفقاز در باکو مشغول کار بودند، ولذا با جریانات سیاسی روسیه و فعالیت‌های سازمان‌های سوسیال دمکرات روس در تماس بودند، امکان پایه‌گذاری حزب سوسیال‌دمکرات به وجود آمد، کارگران ایران، به فاصله برای دیدار خانواده‌های خود با کوله باری از تجربه کار وزندگی و مقدار پولی که پس‌انداز کرده به ایران برمی‌گشتند، تا اینکه تبریز گام در راه مقاومت و انقلاب مشروطیت نهاد.

ارتباط با جریانات سیاسی و سازمان‌های سوسیال‌دمکرات روس بود که، امکان پایه‌گذاری حزب سوسیال‌دمکرات در قفقاز به وجود آمد. گروه نویسندگان متشکل از سلطان و مجید افندیف و اسدالله جواداوغلی آخوندوف، عضو حزب سوسیال‌دمکرات روسیه، برخی دیگر مانند، عباس کاظم‌زاده و محمدامین رسول‌زاده روزنامه «همت» را انتشار دادند، به دلایل اختلاف فرهنگی با سوسیال‌دمکرات‌های روس، همین عده در سال ۱۹۰۴ سازمان «همت» را بنیاد نهادند. این اولین سازمان، یا جریان سیاسی که ایرانیان در آن فعال بودند، و پایه بعدی سوسیال‌دمکرات ایران شد. حزب همت در مبارزه و کار تشکیلاتی توانست تعداد زیادی در میان کارگران شرکت نفت و درجاهای دیگری عضو پیدا کند، بخشی از این اعضا عمدتاً ایرانی بودند. در تداوم مبارزه سازمان همت”، حزب عدالت ایران “شکل گرفت. هسته اولیه حزب عدالت گروه‌های کوچکی از کارگرانی بودند که افراد شاخصی چون اسدالله غفارزاده، بهرام آقایوف و احمد امیروف رهبری آن را در بعضی تظاهرات و اعتراض‌ها برعهده داشتند.

حزب عدالت، بخشی از مجاهدین فرقه اجتماعیون ـ عامیون است که به‌عنوان نخستین حزب کمونیست ایران شناخته می‌شود. این حزب به‌منظور فعالیت‌های سیاسی در میان کارگران و مهاجران ایرانی و سازمان‌دهی اعضای باقیمانده حزب سوسیال‌دموکرات به وجود آمد «. هدف اولیه حزب، فعالیت سیاسی در میان کارگران ایرانی بود که از آذربایجان ایران برای کار به باکو مهاجرت کرده و در آنجا کار می‌کردند». حزب عدالت در سال ۱۲۹۹ با انتقال به ایران به حزب «کمونیست» تغییر نام داد. خواسته‌های بنیادین حزب عبارت بودند ا ز: مبارزه با امپریالیسم انگلیس و دولت، شاه و بزرگ مالکان و تقسیم زمین‌های قابل‌کشت میان دهقانان بی زمین و کم زمین. سوسیال‌دمکراسی شعبه‌های ایالتی در شهرهای تهران، تبری ز، مشهد، اصفهان و رشت داشت، این شعبه‌ها، شعبه‌های فرعی زیرمجموعه داشتند، و هر شعبه یک هیئت مخفی یا «فدائی» برای انجام دادن عملیات مسلحانه در اختیار داشت. بعد از شعبه تبریز قوی‌ترین کمیته تحت نام”کمیته ستا ر “در گیلان تشکیل شد، که اورجنیکیدزه و یپرم عضو مؤثر این کمیته بودند، حیدر عمواغلو چهره شناخته‌شده سوسیال‌دمکراسی ایران و عضو برجسته سوسیال‌دمکراسی بلشویک روسیه در همین کمیته و رهبری هیئت مخفی «فدائیان» و اغلب عملیات‌های رزمی مسلحانه بود، که گروه‌های رزمی ۱۵ و ۲۰ نفره مخفی برای انجام این امور سخت و مرگ را او علیه دشمنان مشروطه عهده‌دار بودند. حیدر در سال ۱۲۸۲ سه سال پیش از وقوع انقلاب جهت ایجاد شبکه برق‌رسانی و چراغ‌برق مشهد به ایران آمد، مهندس برق بود، و بعد برای ادامه حرفه‌اش به تهران رفت، هم‌زمان با مشروطه‌خواهی و جنبش مشروطیت بود، که در تهران با فعالیت پیگیر و زمینه بهتری که وجود داشت به شکل‌دهی سازمان سوسیال‌دمکراسی پرداخت. اما، این تبریز بود، که با مقاومت خود، محل نشو و نمای سوسیال‌دمکراسی در انقلاب مشروطیت بود، و از پرچم برافراشته، آزادی و انقلاب حراست می‌کرد. تبریز قلب تپنده انقلاب مشروطیت بود، و گروه‌های سوسیال‌دمکراسی پیشتاز و موتور محرکه انقلاب بودند.

امروز در میان اپوزوسیون؟ جریاناتی در میان طیف میانی مانند، بعضی جمهوری خواهان، بعضی جریانات مانند “اکثریت “سابق و حزب چپ به‌دروغ خود را سوسیال‌دمکرات می‌دانند، که نه دمکرات هستند و نه سوسیالیست، بلکه جریانات سوسیال رفورمی است، و بورژوا رفرمیست هستند، بیشتر نگاهشان متوجه دستان بورژوازی است.

و اما، انترناسیونالیست گریگوری کنستانتینویچ اورژنیکییدزه معروف به سرگئو اورژنیکیدزه ۱۹۳۷(-۶۸۸۱) فعالیت سیاسی را از سال ۱۹۰۳ یعنی در ۱۷ سالگی بعد از فارغ‌التحصیلی از مدرسه پزشکی در تفلیس آغاز به کارکرد. بین سال‌های ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۲ سه بار به خاطر فعالیت در حزب سوسیال‌دمکرات کارگری روسیه و فعالیت‌های سیاسی ضد دولتی دستگیر، زندانی و تبعید گردید. سرگئو اورژنیکیدزه، نریمان نریمانف، جوگاشویلی، حیدر عمواغلو ازجمله رهبران برجسته جریان سوسیال‌دمکراسی در شرق و در قفقاز بودند و رابطه هم‌نشینی رفیقانه و فعالیت مشترک در میان آنان وجود داشت. سهراب یزدانی در کتاب «مجاهدین مشروطه» تائید می‌کند که«: اورژنیکنیدزه بلشویک بود و مأموریت‌های حزبی خطرناکی به وی سپرده می‌شد. او در نوامبر ۱۹۰۷ به دام پلیس تزاری افتاد و به سیبری تبعید شد. ازآنجا گریخت به باکو بازگشت و سرانجام به ایران آمد. جز سرشناس‌ترین مبارزین قفقازی بود که به رشت آمده بودند. گ.اورجنیکیدزه که از همان زمان ۱۹۰۹ یکی از اعضای حزب بلشویک‌ها و از هم‌زمان و شاگردان نزدیک لنین و از فعالان کمک‌رسانی به انقلابیون ایران بود، بنا به رهنمود تشکیلات بلشویک قفقاز به گیلان می‌آید و حیدرعمواغلو با او دیدار و ملاقات می‌کند و بعد از شرکت در مبارزه انقلابیون علیه ارتجاعیون با دسته خودش در فتح تهران شرکت می‌کند. در وقایعی که بعداً به دنبال می‌آید و عبدالله بهبهانی ترور می‌شود، حیدرعمواغلو به‌عنوان عامل یا شریک در ترور دستگیر می‌شود، سرگو اورجنیکیدزه اسباب فراهم کردن فرار حیدر از زندان را فراهم می‌کند.. اورژنیکیدزه، پزشکیار بود و در دسته میرزا کریم‌خان می‌جنگید. در سال ۱۹۱۶ برای بار دوم بعد از شش سال فاصله از ۱۹۱۰ به ایران آمد، در زمانی که به‌مثابه یک سوسیال‌دمکرات انقلابی حرفه‌ای در مبارزه و در نبرد طبقاتی پیشاپیش یکی از واحدهای رزمی در کنار بخش رادیکال و پیشرو جنبش فعالیت می‌کرد، و با آنان که تعلقات بورژوائی داشتند و وابسته به جریان و گرایشات بورژوائی بودند، مانند هنچاک‌ها، داشناک‌ها ومنشویک‌ها و خط‌های منحرف دیگر پیگیر مبارزه سیاسی بود. اورجنیکیدزه در بندر انزلی زندگی و فعالیت مخفی داشته گفته‌شده است، که درهمان زمان ۱۹۰۹ تا ۱۹۱۰ ترجمه مانیفست کمونیست به زبان فارسی زیر نظر او شروع می‌شود که به عللی که بر ما معلوم نیست ناتمام می‌ماند. اورجنیکیدزه جز سرشناس‌ترین مبارزین قفقازی بود که به رشت آمده بودند.

در همین زمان بود که گزارشاتی از جنبش انقلابی ایران تهیه می‌کرد و در روزنامه سوسیال‌دمکرات گرجی بهنام «اسخیوی» انتشار می‌داد و امضای «سرگو گرجی» در پای آنان. درزمان تشکیل ششمین کنفرانس سراسری حزب سوسیال‌دمکرات کارگری روسیه، در بین کارگران و انقلابیون اعزام به روسیه، انقلابی نستوه چون اورجنیکیدزه همراه بود، در همین کنفرانس گزارشی از اوضاع ایران و دخالت امپریالیست‌های روس انگلیس به لنین داده شد، که معروف به گزارش تریا) مگلادزه (داده شد که حاوی آگاهی‌های اورجنیکدزه و دیگر انقلابیون قفقازی روسیه در ایران بود. سرگئو، از اعضای جناح انقلابی سوسیال‌دمکرات روس و بلشویک‌ها در اردوی شمال و قفقازی‌ها بود که می‌کوشید دامنه آگاهی سیاسی اجتماعی در منطقه را گسترش بدهد، بنا به گزارشی اورجنیکیدزه در رشت «کلوپ بین‌المللی» دایر کرد که در آن جلسه‌های سخنرانی و آموزشی سیاسی بر گذار می‌کرد، و پلیس روس که در ایران دارای قدرت بود در تلاش برای دستگیری او بود.

اما، اورجنیکیدزه با هوشیاری انقلابی پیگیر مبارزه بود، و تا پیروزی انقلاب به فعالیت مخفی خود ادامه داد.

مرتبه سومی نیز هست که اورجنیکیدزه به ایران آمد، اما متفاوت با دو دوره پیشین، این بار ۱۹۲۰ به‌مثابه یک انقلابی پیروز، یک ژنرال، و کمیسر نظامی ارتش سرخ یازدهم شوروی که در رهبری جنگ علیه نیروی دنیکن ضدانقلابی با متواری کردن آنان وارد ایران شد. همین پیروزی سبب بالا گرفتن بیشتر نام اورجینکیدزه شد، که شهر ولادی قفقاز را به افتخارش به اورجنیکیدزه تغییر نام دادند. بعد از وارد شدن نیروهای ارتش سرخ در شمال ایران، میان ارتش سرخ و نیروهای انگلیسی مذاکراتی انجام گرفت که نمایندگان شوروی اورجنیکیدزه و راسکو لنیکف بودند، به دنبال آن نیروهای شوروی وارد مذاکره با نیروهای میرزا کوچک خان می‌شوند، که از قبل و پیش از پیروزی بلشویک‌ها در روسیه یک رابطه دوستی و الفتی بین کوچک خان و اورجنیکیدزه وجود داشت. هردو نفر در قالب نیروهای رزمی سوسیال‌دمکرات در اردوی شمال و حمله به تهران هم‌رزم بودند.

در همین مذاکرات است، که اورجنیکیدزه رو به رفقا و همراهان خود با اشاره به میرزا می‌گوید من این شخص را می‌شناسم، در آنچه می‌گوید صادق است و درست می‌گوید. در جنگ‌های داخلی بعد از انقلاب ۱۹۱۷ در شرق روسیه در جمهوری‌های آسیائی فرماندهی نیروهای نظامی و رهبری ارتش یازدهم سرخ به عهده اورجنیکیدزه بود. که در تعقیب نیروهای ضد شوروی نیروهای نظامی ضدانقلاب که از طرف انگلستان حمایت می‌شدند، در آزادی گرجستان و پاک کردن این منطقه از

ضدانقلاب است، که اورجنیکیدزه در تلگرافی به مسکو می‌نویسد «: پرچم سرخ رژیم شوروی در تفلیس در اهتزازاست، پاینده باد گرجستان شوروی» در گرجستان و در ارمنستان در جنگ با ضدانقلاب است، که لنین مرتب گزارشاتی از پیش روی نیروهای شوروی در تعقیب، و پیروزی بر ضدانقلاب دریافت می‌کند، و در مقابل نامه‌هایی حاوی رهنمود و ابراز امتنان به اورجنیکیدزه فرمانده ارتش یازدهم شوروی در شرق می‌نویسد.

اورجنیکیدزه، بعد از پیروزی انقلاب اکتبر و انقلاب بلشویکی، در ردیف اولین کمیسرهای خلق، در شورای کمیسار یا انتخاب شد، و همچنین کمیسارهای خلق در صنعت سنگین، و کمیساری خلق برای بازرسی کارگران و دهقانان، رئیس شورای عالی اقتصاد ملی، عضویت چند نوبت در پلیت بوروی حزب کمونیست شوروی را به عهده داشت.

سرانجام باوجوداینکه از نزدیکان استالین بود ولی او هم ظاهراً از تصفیه‌های استالین در امان نماند. در فوریه سال ۱۹۳۷ روزنامه پراودا اعلام کرد که رفیق آر ژُنیکیدزه به علت سکته قلبی درگذشته است. اما در حقیقت مرگ او بعلت خودکشی با شلیک گلوله به قلب بوده است. موضوع خودکشی وی را برای اولین بار در سال ۱۹۵۶ نیکی تا خروشچف در گزارش محرمانه خود ذکر کرده است. در بیست و دومین کنگره حزب کمونیست شوروی، خروشچف از وی تجلیل به عمل آورد و او را همکار لنین، بلشویکی قدیمی و یکی از پایه‌گذاران حزب کمونیست نامید.

 

هسته کارگری حمید اشرف-فعالان کارگری جنوب.

دهم مردادماه یک هزار چهارصد و دو

 

منابع مورد استفاده کتاب‌های دوگانه کسروی در مورد انقلاب مشروطیت، کتاب مجاهدان مشروطیت، سهراب یزدانی، و برخی اطلاعات گرفته شده از منابع پراکنده وویکی پدیا

از پشت کوه آمده‌ایم

پیش‌ازاین که پایمان به خشت زندگی برسد، لباس‌هایمان درست قواره تن رنجورمان دوخته‌شده بود. با کلاه‌های گشادی که بر سرمان گذاشتند. یک‌شکل و موازی کنار هم قرار داده می‌شدیم. از درون یک فریب بزرگ به زندگی دعوت‌شده بودیم. آن‌گونه که هیچ جای زندگی ثبت‌نشده‌ایم. مثل سرابی که از دور واقعی است. اما ما واقعیت داریم. هرچند برهنه، هرچند ناپیدا. یادگاری که از تبارمان به‌جامانده درد است و رنج که در تبار ما ادامه داشته است. پشت سرما فرسنگ‌ها راه است که بسیار پیش‌ازاین، نیاکان خستهٔ ما طی کرده‌اند. گرسنه به دنیا آمدند و گرسنه از دنیا رفتند. درهمان لباس‌های آماده قواره تنشان. لباسی که روزبه‌روز بر تن‌های فرسوده و رنگ‌پریده‌شان زارمی زد. مانند شبحی که در سیاهی شب راه‌گم‌کرده باشد، در پی نان‌وآب وزندگی سرگردان بودند. ما به‌ناچار دنباله‌رو راه گمشده پدرانمان شدیم. طبق قانون سرمایه، ما در طبقه اجدادمان قرار گرفتیم. لباس‌های قواره تنمان را پوشاندند و ما راهی عصر کار شدیم.

فقر مانند موریانه ریشه ما را خورد. پدر پدربزرگم تمام عمرش بر روی زمینی کارکرد که به‌اندازه یک گور سهم نداشت. وقتی مرد، ارباب گفت اینجا زمین ماست. جای او اینجا نیست. پدرم او را به دوش کشید و در صحرای خشک وبی نام ونشانی دفن کرد. اما پدرم جنازه‌ای نداشت که به دوش بکشم. بین دیواره‌های معدن زندگی سیاهش به پایان رسید. پدرم مانند تمام عمرش در معدن محبوس شد. نه در زندگی و نه پس از مرگش، نامش جایی نوشته نشد. تنها، یوغی که برگردنش بود به ما رسید و البته لباس‌های قواره تنش که برایمان قواره شد.

از پشت کوه آمده‌ایم. زبان استعاره کار ما نیست. ما بلدِ راه‌های کج‌ومعوج نیستیم. مانند کرم‌های طفیلی درباری و ولایی زیردست و پای شاهان و شیخان، خرده‌نان‌های آلوده را نوک نمی‌زنیم. با سرانگشتان مجروح از تخته‌سنگ‌های سخت اما بی‌آلایش نانمان را بیرون می‌کشیم، اما در صف کثیف سپاهیان نایستادیم و شرم‌آورترین نان را جستجو نکرده‌ایم. نان را به نرخ روز نخورده‌ایم. هرچند نان چرب و نرم آن‌چنان وسوسه‌انگیز است که هنوز هم برای نشستن کنار جنایتکاران دو نظام مستبد شاهی و ولایی جا رزرو می‌کنند. برخلاف خادمان دزد سرمایه، راه ما صعب‌العبوراست. پیراهنی از جنس شرافت به تن کرده‌ایم. نان را از دستان توانمند خودمان می‌خوریم و روزبه‌روز فقیرتر می‌شویم.

تنها یک روزنه برای نفس‌های بریده‌بریده‌مان باقی‌مانده است. کوهستان و کاری که هیچ کجا تعریف و معنایی برایش پیدا نمی‌کنید. از کوه بالا می‌رویم. کوه‌های مرتفع، ارتفاع رنج ما را در یخ‌زدگی شب‌های سرد و روزهای داغ جهنمی سنجیده است. آن زمان که داغی آفتاب آتش‌به‌جانمان می‌زند، ما با امید به داشتن نان بر سفره خالی‌مان راه دشوار را طی می‌کنیم. زمانی که باد گرم در گلوی تشنه ما می‌پیچد، یاد چشمان از حدقه درآمده کودکانمان از فرط گرسنگی، ما را به حرکت وامی‌دارد. بارهای سنگین با تسمه به گرده ما بسته می‌شود. دایره‌وار قطر کوه را دورمی زنیم. راهمان را از میان سنگلاخ‌های سخت هموارمی کنیم. با جنگجوی قَدَری چون کوه رفاقت داریم. وقتی احساس تنهایی می‌کنیم کوهستان ما را در آغوش می‌کشد. زمانی که دردبارهای طاقت‌فرسا شانه‌هایمان را خم می‌کند کوه، باعظمت خویش ما را از لغزیدن پرهیزمی دهد. این‌گونه است که ما نلغزیدیم. زیر پایمان لغزنده است اما نمی‌لغزیم. ثابت‌قدم و استوار به دامن کوه‌زده‌ایم. نان ما نانی سخت اما پاک است. ما سنگ خارا شده‌ایم. اما در اندوه گلی زخم‌خورده اشک‌هایمان جاری می‌شود. برای جنگل‌های سوخته دلمان می‌سوزد. طاقت شکستن یک شاخه سرسبز را نداریم. هرچند سنگ خارا شده‌ایم.

خبردار شدیم دیشب صدای تیری کوه را لرزاند. تن مجروح کول بری آماج تیرهای ظلم سرمایه شد. دستان بی‌رحم سرمایه، قلب پدری را شکافت. نان‌آوری که برای دست یافتن به لقمه‌ای نان کوه را می‌شکافت. سنگ به سنگ کوهستان را زیر پا می‌گذاشت. بازهم سفره‌ای ازنان خالی شد. یک نفر از ما به خط پایان نرسید. اما قله استقامت را فتح کرد. این نخستین کشتار ما کول بران نیست. ما بی‌صدا و با صدا صید تیرهای سیستم سرمایه‌داری می‌شویم. اگر غم نان نباشد هیچ‌کس را یارای آن بارهای سنگین نیست. ما مردمانی هستیم که در زمین خودشان نانی به دست نمی‌آورند و به‌ناچار دست‌به‌کاری دهشتناک و غیرقابل‌باورمی زنند. زمانی که تصویر بالا رفتن ما با آن کوله‌بار کمرشکن وزندگی مرگبار را نمایش می‌دهند، عده‌ای از کار شاق ما سخت تکان می‌خورند. ای‌کاش انسانیت تکان می‌خورد. اگر روزی مسیرتان به کوی ما رسید، از کوه، خاطرات اندوه‌بار ما را بشنوید. انسان‌هایی که باد، خاکسترشان را در کوهستان می‌پراکند. باید لباسمان را تغییر دهیم. دیگر این لباس‌های گشاد، زیبنده ما نیست. ما به لباس رزم نیاز داریم.

 

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی

برقرار باد حکومت شورایی

کار، نان، آزادی- حکومت شورایی

مرداد ۱۴۰۲

کنش‌یار

هامبورگ – میتینگ در محکومیت رژیم فاشیستی ایران در قتل‌عام دهه ۶۰

سرنگون باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی ایران

یاد جان فشاندگان راه آزادی سال‌های ۶۰ را گرامی بداریم

اعدام قتل عمد دولتی ست علیه اعدام مبارزه کنیم

میتینگ در محکومیت رژیم فاشیستی ایران در قتل‌عام دهه ۶۰

روز ۱۲ آگوست ۲۰۲۳ ساعت ۱۲ تا ۱۴

جلوی Mönkebergstr. 1 Saturn

شورای فعالین سوسیالیست و آزادیخواه هامبورگ

اطلاعیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست یورش نیروهای امنیتی به کارگران و مردم روستای “آق دره”

اطلاعیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

یورش نیروهای امنیتی به کارگران و مردم روستای “آق دره“

روز یک‌شنبه هشتم مرداد مردم این روستای آق دره در اعتراض به عدم استخدام کارگران روستا در معدن و نشت سیانور و جیوه و آلوده سازی محیط‌زیست روستا، تجمع اعتراضی برپا کردند. بنا به توافقات قبلی کارفرما متعهد شده که کارگران این روستا را برای کار در آن معدن استخدام نماید و اقدامات لازم برای تأمین ایمنی کارگران و جلوگیری از آلودگی محیط‌زیست به عمل آورد. اخیراً این تعهدات از جانب مالکان معدن آق دره که هر دو عضو سپاه پاسداران هستند، نقض شده است. معدن طلای آق دره که یکی از غنی‌ترین معادن طلا در ایران می‌باشد در ۳۰ کیلومتر شهر تکاب واقع‌شده و حدود ۶۵۰ کارگر به‌صورت سه شیفته در آنجا کار می‌کنند.

 نیروهای سرکوبگر رژیم که از مهاباد به آنجا اعزام‌شده بودند، با یورش به این تجمع اعتراضی و شلیک مستقیم به‌سوی کارگران و مردم “آق دره” سه نفر را مجروح کرده و بیش از ۴۰ نفر را نیز دستگیر و با خود بردند. به دنبال آن بسیاری از جوانان روستا نگران از یورش مجدد رژیم اسلامی شب را در خارج از روستا گذراندند. بااین‌حال ساعت سه بامداد روز دوشنبه نهم مرداد بیش از یک‌صد نفر از نیروهای انتظامی و یگان گارد ویژه بار دیگر وحشیانه به آق دره حمله‌ور شده و برای ایجاد رعب و وحشت به ضرب و شتم و مجروح کردن مردم و تخریب خانه و اموال و شکستن ماشین‌های آنان پرداخته و حدود ۵۰ نفر دیگر را نیز ربودند که از سرنوشت آنان اطلاعی در دست نیست.

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست از کارگران دیگر معادن منطقه و مردم ستمدیدهٔ تکاب و روستاهای اطراف می‌خواهد که به هر شکلی که می‌توانند به یاری هم طبقەای و هم سرنوشتانشان در آق دره بشتابند و مانع تداوم یورش نیروهای سرکوبگر رژیم اسلامی شوند. شورای همکاری ضمن محکوم کردن این اقدام ضد انسانی و وحشیانه رژیم اسلامی علیه کارگران و مردم بی‌دفاع آق دره از خواست و مطالبهٔ برحق آنان حمایت می‌کند و خواهان آزادی بی‌قیدوشرط دستگیرشدگان است.

سرنگون باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی
زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم!

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

۹ مرداد ۱۴۰۲

امضاها: سازمان اتحاد فدائیان کمونیست، اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری ایران-حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان(اقلیت) و هسته اقلیت

 حکومت خود برانداز و نخبگان دل‌نگران

این روزها نگرانی درمیان مدافعان نظم موجود  که به شیوه‌ها و اشکال گوناگون و توسط افراد و جریان‌های دلسوز نظام به زبان آورده می‌شود، افزایش‌یافته است. تضادهای جامعه چنان تشدید شده و بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به چنان درجه‌ای از عمق و ژرفا رسیده است که هر مدافع نظم موجود را به فکر واداشته و به تکاپو انداخته است. به‌رغم تشدید و گسترش بیش‌ازپیش اقدامات سرکوبگرانه دولتی برای مرعوب ساختن جامعه و به‌رغم خاموشی موقت خیابان و افت نسبی اعتراضات گسترده توده‌ای، جامعه اما در عمق همچنان در تلاطم و ناآرام است. نارضایتی و خشم بیکرانی در اردوی کارگران، زحمتکشان، زنان، جوانان و تهیدستان تراکم یافته که در هرلحظه آماده انفجار است. آنچه بیش از هر چیز در فضای جامعه انتظارش احساس می‌شود، هم در اردوی حکومت‌گران و هم در اردوی حکومت شوندگان، همین انفجار است. ارتجاع حاکم در بن‌بستی مرگ‌بار گرفتار آمده و هیچ راه‌حلی برای هیچ‌کدام از معضلات اجتماعی ندارد. جامعه اما نمی‌تواند مدت طولانی در این وضعیت بماند. خطری بزرگ و جدی در کمین نظم حاکم نشسته است. کشتی فرسوده‌ای،  بی ناخدا و قطب‌نما بر سطح آب در نوسان و نگرانی است . با امواج بلند خیزش‌ها و توفان سهمگین مبارزات توده‌ای که درراه است، ارتجاع حاکم سرنوشت دیگری جز درهم کوبیده شدن و سقوط در قعر سیاه دریا ندارد.

در چنین موقعیتی است که بسیاری جریان‌ها و افرادی که بیش از ۴۰ سال در خدمت رژیم رکاب زده وزندگی خود را وقف بقاء و ادامه حیات رژیم استبدادی و مذهبی جمهوری اسلامی نموده‌اند با راه‌کارهای سیاسی که بر آن نام عبور از جمهوری اسلامی گذاشته‌اند اما در اساس هدفشان نجات نظم موجود است، وارد میدان شده‌اند.

یکی از این‌ها مهدی نصیری است که سابقه فعالیت در حوزه علمیه قم دارد، قریب به ۱۰ سال مدیرمسئول روزنامه کیهان حسین شریعتمداری بوده سپس روزنامه ” صبح ”  را راه‌اندازی کرده و چندین سال معاونت سیاسی شورای سیاست‌گذاری ائمّه جمعه را بر عهده داشته است. مهدی نصیری در یک‌سخن رانی طولانی در کلاب هاوس از این صحبت کرد که؛ نظام نسبت به راه‌حل‌ها و پیشنهادهای دل سوزان اصلاح‌طلب که به‌زعم وی می‌توانست نظام را نجات دهد وقعی نگذاشته و درواقع با عقیم گذاشتن این کوشش‌ها ، عملاً وارد پروسه “خود براندازی” شده است. مهدی نصیری که سخنان خود را بانام” خداوند رنگین‌کمان” آغاز کرد به‌صراحت به این موضوع نیز اشاره نمود که جامعه از مرحله اصلاح نظام عبور کرده است. وی می‌گوید اگر زمانی در نزد کنشگران سیاسی منتقد و مخالف درون نظام سؤال این بود که “اصلاح نظام یا عبور از نظام؟”  اکنون این پرسش به‌کلی بلا موضوع است. چراکه پس از انتخاب رئیسی و یکدست شدن حاکمیت ، بحث اصلاحات بلا موضوع شده و جامعه نیز از مرحله اصلاحات عبور کرده است.

البته اینکه نظام حاکم اصلاح‌پذیر نبوده و نیست کشف جدیدی نیست. مردم ایران از چند سال قبل و از همان لحظه‌ای که شعار

” اصلاح‌طلب اصول‌گرا، دیگه تمومه ماجرا ” را بر زبان راندند درواقع تکلیف خود را نه‌فقط با جریان اصلاح‌طلب بلکه با جریان رقیب آن اصول‌گرا نیز یکسره کردند و در اساس کل نظام را نشانه رفتند.

بحث اصلی طلبه حوزه علمیه قم و سردبیر سابق کیهان شریعتمداری و تحلیل‌گرانی از قماش وی که خود را کنشگر سیاسی منتقد حکومت می‌دانند این است که فروپاشی نظام قطعی است. در این زمینه البته ادله فراوانی نیز ارائه می‌شود.ازجمله اینکه گفتمان اولیه جمهوری اسلامی که روی آن تأکید داشت مانند “استقلال”، “آزادی”، تظاهر به “ضد استکبار” و ” ضد امپریالیست” بودن و طرفداری از محرومان و مستضعفان، تماماً فروپاشیده و دیگر اثری از آن نیست. کنشگر سیاسی دل‌نگران عنوان می‌کند که حاکمیت جمهوری اسلامی نه “مستقل” است، چراکه به دامان روسیه در غلتیده، نه اهل مردم‌سالاری است، چراکه انتخابات آن توسط شورای نگهبان مهندسی می‌شود و در مورد آزادی هم همین بس که “جنبش مهسا” را بی‌رحمانه و به شکل خونینی سرکوب نمود . کنترل و سانسور مطبوعات و رسانه‌ها و سینما و اوضاع وخیم اینترنت نیز همگی نشانه‌های استبداد و نقض آزادی‌های سیاسی است. کنشگر سیاسی دل‌نگران حتی از تعمیم کنترل و اعمال‌نظر حاکمیت در دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه نیز سخن می‌گوید به‌نحوی‌که کسی جرئت نمی‌کند موضع انتقادی اتخاذ کند. افزون براین، وضعیت وخیم اقتصادی و معیشتی مردم ، تورم و گرانی وزندگی فقیرانه‌ای که نظام بر مردم تحمیل نموده دیگر جایی برای مستضعف پناهی نگذاشته است. خلاصه بعد از  ارائه تمام این دلایل و فاکتورها، کنشگر منتقد نظام چنین نتیجه‌گیری می‌کند که جمهوری اسلامی مشغول خود براندازی است و نیازی به برانداز ندارد. وی به شکاف عمیق میان حاکمیت و مردم اشاره می‌کند که فرصت بقا به‌نظام نمی‌دهد و آن را نشانه فروپاشی قطعی نظام می‌داند.

کنشگر سیاسی دل‌نگران و سردبیر پیشین روزنامه کیهان گویا پیش از حوادث یکی دو سال اخیر،  از رویدادها و آنچه در جامعه می‌گذشته به‌کلی بی‌خبر یا با آن بیگانه بوده است. گویا نظام حاکم پیش‌ازاین جانب‌دار آزادی‌های سیاسی بوده است. گویا فعالیت در عرصه مطبوعات و رسانه‌ها و سینما و غیره آزاد بوده است. گویا شورای نگهبان در طول چهل‌وچند سال گذشته و تا قبل از انتخاب رئیسی دخل و تصرفی در انتخابات نداشته است. توگویی کشتار و سرکوب و خون‌ریزی و قتل‌عام زندانیان سیاسی در دهه شصت و کشتار معترضین در خیزش دی‌ماه ۹۶ و قیام آبان ۹۸ رخ نداده است.

اما صرف‌نظر از این خود فراموشی غیر سهوی و اینکه خود، چه نقش و وزنی در این رویدادها داشته است، مهدی نصیری سعی می‌کند به آگاهی شنوندگان کلاب هاوس برساند که این برداشت و تحلیل از اوضاع جاری جامعه منحصر به شخص وی نیست بلکه در سطوح بالای نظام نیز چنین تحلیلی وجود دارد ازجمله در جلسات فرماندهان سپاه و یا مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز ضرورت اصلاح و تغییر مطرح‌شده است.

کنشگر سیاسی دل‌نگران نظام وقتی شنوندگان خود را در کلاب هاوس متقاعد می‌کند که جمهوری اسلامی به‌سرعت در مسیر خود براندازی حرکت می‌کند و فروپاشی نظام قطعی است، آنگاه مسئولیت همه ایرانیان را برای لحظه فروپاشی و خلأ قدرت یادآوری نموده و درنهایت همه ایرانیان را به “اتحاد برای نجات ایران” حول یک پلات فرم  فرامی‌خواند.

پلات فرم منتقد درون نظام کوتاه و شامل ۴ ماده است: ۱ – جدایی دین از دولت و حکومت، ایجاد یک حکومت عرفی یا حکومت سکولار۲ – حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی ۳ – اعتقاد به مبانی دموکراسی، اعلامیه جهانی حقوق بشر و تعبیه این مبانی در قانون اساسی جدید۴ – حاکمیت ملی و استقلال ایران( همکاری با تمام قدرت‌های جهان در چارچوب منافع ملی).

کنشگر منتقد درون نظام، همه گروه‌های سیاسی “وطن‌خواه”، ملی، ملی مذهبی، مشروطه‌خواه، جمهوری‌خواه و هرکس را که به این اصول چهارگانه وفادار است، به “اتحاد برای نجات ایران” دعوت می‌کند. توصیه وی به تمام این جریان‌ها در داخل و خارج کشور این است که برای عبور از این وضعیت و گذار خشونت پرهیز از جمهوری اسلامی به یک حکومت سکولار باهم همکاری داشته باشند. کنشگر سیاسی منتقد و دل‌نگران درون نظام با این پلات فرم کوتاه، درواقع تمام گروه‌های رنگارنگ و ریزودرشت بورژوازی اپوزیسیون را خلع سلاح می‌کند.

ناگفته نماند که همین چندی پیش جریان‌های ملی مذهبی از نمونه نهضت آزادی و اصلاح‌طلبان رانده‌شده از حکومت که بخش عمده آن‌ها حول میرحسین موسوی جمع شده‌اند، همایشی تحت عنوان ” گفتگو برای نجات ایران” برگزار کردند.

گذار آرام و مسالمت‌آمیز از استبداد دینی به یک حکومت سکولار، جدائی دین از دولت، تمامیت ارضی، دموکراسی پارلمانی و اعلامیه جهانی حقوق بشر، فشرده مطالباتی است که جریان‌های بورژوائی داخل و خارج کشور، به‌رغم هرگونه تفاوت و اختلاف‌نظر دیگری که باهم داشته باشند بدون استثنا روی آن توافق دارند. شهریار آهی دلال بورژوازی اپوزیسیون چندی پیش عین حرف‌های مهدی نصیری را بر زبان آورده و از ائتلافی سخن گفته بود که بایستی خود را برای روزهای پس از تغییر رژیم در ایران و جلوگیری از هرج‌ومرج آماده کند. پلاتفرم کنشگر سیاسی منتقد و دل‌نگران نظام به نحوی تنظیم‌شده که تمام نیروهای مشروطه‌خواه، جمهوری‌خواه، ملی، ملی مذهبی‌ها جورج تاونی‌ها، رضا نیم پهلوی، حزب چپ، شیرین عبادی امضاکننده منشور حداقلی، عبدالله مهتدی که با کاسه گدایی تا آستان‌بوسی مرتجع‌ترین شخصیت‌های مورد انزجار و نفرت مردم از نمونه نوه رضاخان سقوط نموده است و تا دار و دسته اکثریتی‌های خائن ، همه و همه، حتی راست‌ترین جناح گروه مخالف سلطنت از نمونه فرشگردی‌ها را نیز راضی می‌کند.

کنشگر سیاسی دل‌نگران نظام، افزون بر همه گروه‌های سیاسی داخل و خارج کشور از نمونه جریانات یادشده، از حوزه علمیه و همه “نخبگان” جامعه از قماش خودش که با نظام اسلامی همراه بوده‌اند مثل خاتمی، روحانی، ظریف، به‌ویژه چهره‌های شاخص “اصلاح‌طلب”، همچنین از سرمایه‌دارانی که سال‌هاست در حسرت سرمایه‌گذاری هستند، دعوت می‌کند در کنار میرحسین موسوی قرار بگیرند، اختلافات را شخم نزنند تا جامعه از استبداد مذهبی، آرام و بی‌دردسر، با موفقیت به دموکراسی و سکولاریسم عبور کند. البته نخبه سیاسی دل‌نگران پنهان نمی‌کند که بهتر این می‌بود خامنه‌ای شخصاً آستین‌ها را بالا می‌زد و ابتکار عمل برگزاری یک رفراندوم آزاد را  برای انتخاب مدل حکومت به دست می‌گرفت و به “یک قهرمان ملی ” تبدیل می‌شد. اما این راه‌حل نخبه گرانه چنان بی‌ربط با واقعیت‌های جاری جامعه است که نخبه سیاسی منتقد خود براندازی نظام و نگران نظم موجود، خود نیز آن را نزدیک به محال می‌داند و از خیر آن می‌گذرد.

فقط مهدی نصیری سردبیر سابق کیهان شریعتمداری ارگان جناح راست اصول‌گرایان نیست که به‌شدت نگران خود براندازی رژیم است و از این واژه و عبارت استفاده می‌کند. امروز بسیاری از به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان نیز  در این زمینه با اصول‌گرایانی از قماش نصیری هم‌زبان و هم‌رأیند. محمد خاتمی سردسته جریان اصلاح‌طلبی نیز از “انحراف انقلاب” و درست به شیوه نصیری از شکاف میان ارزش‌های نسل جدید با حکومت سخن می‌گوید. وی نیز ضمن انتقاد از “شیوه‌های نادرست حکمرانی” می‌گوید “رویه کنونی حکومت‌داری، “گام برداشتن در مسیر خود براندازی ” و” خود براندازی است”.

این به‌هیچ‌وجه تصادفی نیست که تحلیل‌ها، واژه‌ها و عبارات مشابهی در درون جناح‌های رقیب مطرح می‌شود. واقعیت این است که وضعیت رژِم بسیار بحرانی و شرایط بقا و ادامه حیات آن مانند گذشته، به‌کلی از بین رفته است. نظام حاکم به‌شدت بی‌ثبات و متزلزل شده است. شخص خامنه‌ای در رأس نظام نیز دیگر نمی‌تواند حتی مانند یک سال قبل حکومت‌داری کند. کار به‌جایی رسیده است که نه‌فقط میرحسین موسوی و دنباله‌روانش بلکه برخی از آخوندهای حوزه‌های “علمیه” و تشکلات وابسته روحانیون از نمونه “مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم” نیز ” صحت حکمرانی” حاکمان را صریحاً زیر سؤال برده‌اند. آنان که مکرر گفته بودند براندازی نه ممکن است و نه مطلوب، اکنون چنان نگران و سراسیمه شده‌اند که برای جلوگیری نه از خود براندازی که اساساً مهار انقلاب و ممانعت از درهم پیچی نظم موجود متفقاً آستین‌ها را بالا زده‌اند.

نیازی به گفتن نیست که شکاف‌های درون طبقه حاکم بسیار عمیق است. این شکاف‌ها به‌ویژه بعد از آغاز خیزش‌های انقلابی و نبردهای خیابانی از اواخر شهریور سال گذشته، روزبه‌روز ژرف‌تر نیز شده است. تضادهای به‌شدت حاد و ستیزنده و بحران‌های حاد و عمیق و لاینحل جامعه، با هر اقدام نسنجیده حکومتی می‌تواند لحظه فروپاش نظام حاکم را نزدیک‌تر کند. تحلیل گران و نخبگان حکومتی و عناصر و جریان‌های دوراندیش‌تر حکومتی که عمری در خدمت نظام حاکم بوده‌اند و  منافع اقتصادی و سیاسی در حفظ نظم موجود دارند، اکنون‌که نظام در یک‌قدمی سرنگونی و فروپاشی قرارگرفته، چه‌بسا به اشاره و اراده‌ی گردانندگان اصلی نظام به جلوی صحنه رانده‌شده‌اند که در بحبوحه تحولات ناگزیر جامعه رهبری آن را در دست‌گیرند تا نظم ورشکسته‌ای را که دیگر نمی‌تواند خود برانداز نباشد و در مهلکه قرارگرفته از هلاکت نجات دهند.

فروپاشی غیرقابل‌کنترل باید به یک فروپاشی کنترل‌شده تبدیل شود . قبل از آنکه کارگران و توده‌های مردم زحمتکش بخواهند ضربه قطعی را بر فرق سر نظم موجود وارد سازند، کنشگران سیاسی منتقد نظام حاکم و نگران نظم موجود، درصدد برآمده‌اند با ایجاد آلترناتیوی از درون نظام ولو در اتحاد با جریان‌های بورژوائی بیرون از آن، قبل از هر چیز نظم موجود و نظام سرمایه‌داری را از زیر ضربات انقلاب خارج ساخته و از خطر سقوط و ازهم‌پاشی برهانند و حتی اگر لازم آید، اوضاع را از دست حاکمیت فعلی خارج سازند.

ماجرای خود براندازی حکومت، نگرانی دلواپسان حکومتی و در دست گرفتن سرنخ اتحاد با انواع جریان‌های بورژوایی، یک‌بار دیگر این واقعیت را اثبات می‌کند که جریان‌های بورژوایی درون نظام بسیار دوراندیش‌تر و هوشیارتر از همپالگی‌های خارج کشورشان هستند و اگر کار به مرحله فروپاشی برسد، بیکار نمی‌نشینند و آلترناتیو رژیم فعلی را خود از درون نظام علم خواهند کرد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۰  در فرمت پی دی اف:

 

 

 

شکست جمهوری اسلامی در پرتو نبرد شورانگیز زنان

این روزها، جدال حاکمیت با زنان و به تعبیر دقیق تر، نبرد زنان دلاور ایران با جمهوری اسلامی در نفی کامل حجاب اجباری وارد مرحله تعیین کننده ای شده است. جنبش مبارزاتی زنان که پس از قتل حکومتی ژینا امینی با شعار “حجاب بی حجاب” خیابان ها را تسخیر کرد، به رغم افت نسبی مبارزات خیابانی، همچنان شجاعانه خیابان و مترو و پارک و دیگر اماکن عمومی را به میدان رزم بی امان خود با مزدوران وحشی رژیم تبدیل کرده است.

اگر چه زنان سلحشور ایران برای برخورداری از حق پوشش اختیاری تا همینجا هم پیروز میدان نبرد با جمهوری اسلامی بوده اند، اما هیئت حاکمه در مواجهه با کثرت روز افزون زنان “بی حجاب” در اماکن عمومی، مثل مار زخمی به خود می پیچد و برای جبران این شکست با تمام ابزارهای سرکوب به میدان آمده تا زهر شکست و استیصال خود را بر جسم و جان زنان مبارز بریزد. زنانی که این روزها با حضور قدرتمند خود در اماکن عمومی،  هشدارهای نهادهای امنیتی و  قضایی را به هیچ گرفته اند و با بی اعتنایی به عربده کشی های گله های حزب الله، پر قدرت تر از پیش با پوشش اختیاری در خیابان و مترو و پارک و دیگر اماکن عمومی گام بر می دارند. این حضور پر شمار و بی پروای زنان “بی حجاب” و ایستادگی قهرمانانه آنان در مقابل ارتجاع اسلامی، آنچنان هیأت حاکمه را به خشم آورده که طی ماه های اخیر دستگاه قضایی و دیگر نهادهای سرکوبگر رژیم با تمام قوا به میدان آمده اند تا به زعم خود زنان را به شرایط قبل از ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ باز گردانند.

دور جدید وحشیگری های رژیم در آزار و اذیت زنان با تهدید های جلادی به نام احمدرضا رادان -فرمانده کل نیروی انتظامی- از تاریخ ۱۹ فروردین ۱۴۰۲ تشدید و وارد مرحله تازه ای شد. در این تاریخ بود که این پلیس آدمکُش جمهوری اسلامی با توهم سال های دهه شصت بر صفحه تلویزیون ظاهر شد و خطاب به زنان گفت: “از هفته آینده [۲۶ فروردین] افرادی که کشف حجاب می کنند، ابتدا تذکر می گیرند؛ سپس به محاکم قضایی معرفی می شوند”. پیام سرکوبگرانه ای که از همان آغاز با واکنش سخت جامعه مواجه شد.

هنوز چهره احمدرضا رادان از تلویزیون محو نشده بود که شبکه های اجتماعی در گستره ای وسیع نسبت به تهدیدات او واکنش نشان دادند. از فردای آن روز، کارزار مبارزاتی زنان و مردان برای تبدیل کردن شنبه موعود فرمانده نیروی انتظامی به روز شکست جمهوری اسلامی در گستره ای وسیعتر از پیش آغاز شد.

شنبه ۲۶ فروردین فرا رسید و فرمان سرکوب فرمانده نیروی انتظامی با حمایت همه جانبه دستگاه قضایی و عربده کشی های گله های حزب اللهی شروع شد. صدها رستوران و مغازه یکی پس از دیگری به دلیل حضور زنان “بی حجاب” پلمب شدند. زنان اما عقب نشینی نکردند و مبارزات آنان در ابعاد وسیعتری ادامه یافت. ماموران مزدور جمهوری اسلامی به صورت گروهی در مقابل ورودی مترو و پارک و اماکن تفریحی به صف شدند تا از ورود زنان “بی حجاب” به مکان های عمومی جلوگیری کنند. زنان اما با خلاقیت و ابتکار عمل های جدید از همه این شیوه های سرکوب عبور کردند. دادن پیامک به خودروها، اعمال جریمه های سنگین و ممنوعیت تردد خودروهایی که سرنشینان آن “بی حجاب” بودند، شدت گرفت. زنان و مردان مبارز اما در همراهی با هم و قبول هزینه های سنگین جانی و مالی این موانع را نیز پشت سر گذاشتند. احضار و پرونده سازی برای سینماگران زنِ “بی حجاب” از طرف دستگاه قضایی تشدید شد، حبس های تعزیری و احکام غیر متعارف تحقیر آمیز برای سینماگران زن صادر شد، اما هیچکدام از این وحشیگری های رژیم نتوانست جنبش مبارزاتی زنان را متوقف و آنان را از پیشروی برای رسیدن به حق پوشش اختیاری باز دارد.

با گسترش مبارزات زنان، ناتوانی و استیصال در درون حاکمیت آشکار شد. اختلافات در درون نهادهای سرکوبگر رژیم بالا گرفت. کابینه ورشکسته رئیسی برای جبران این شکست و نشان دادن اقتدار دولت، لایحه جدید “عفاف و حجاب” را تنظیم و به مجلس ارتجاع فرستاد. بر سر محتوا و بندهای این لایحه، شکاف و کشمکش در درون نهادهای رژیم آغاز شد. هرکدام از سران قوا با جدا کردن صف خود از تصمیم نظام در تشدید سرکوب زنان، توپ را به زمین دیگری انداختند و شکست هیأت حاکمه در مقابله با جنبش قدرتمند زنان را به دیگر نهادهای جمهوری اسلامی و کم کاری آنان نسبت دادند.

دو ماه بدین منوال گذشت. در این مدت، صدها رستوران و مغازه و سینما و اماکن گردشگری پلمب شدند. خودروهای بسیاری توقیف و زنان و مردان پر شماری به پرداخت جریمه های سنگین نقدی محکوم شدند. محاکمات قضایی فرمایشی برای زنانی که کشف حجاب کرده بودند، تشکیل و احکام نامتعارف و تحقیرآمیز نظیر شستن درگذشتگان در غسالخانه و مراجعه هفتگی به مراکز روانشناسی برای تعدادی از سینماگران زن نظیر آزاده صمدی و افسانه بایگان صادر شد. تهاجم به زنان به اصطلاح بی حجاب و آزار و اذیت آنان از هر سو شدت گرفت، زنان اما نه تنها مرعوب وحشیگری های رژیم نشدند، بلکه ایستادگی آنان در مقابله با فرامین سرکوبگرانه افزایش یافت و زنان بیشتری با پوشش اختیاری در خیابان ها ظاهر شدند. اعمال دو ماه سرکوب شدید علیه زنان راه به جایی نبرد و زمزمه های شکست رژیم در بازگرداندن زنان به دوران قبل از شهریور ۱۴۰۱ در نهادها و محافل درونی حاکمیت آشکار گردید.

در تداوم این کشمکش های درونی دستگاه های سرکوب و بازگشت جمهوری اسلامی به نقطه صفر بود که روز یکشنبه ۲۵ تیرماه ۱۴۰۲، سعید منتظرالمهدی، سخنگوی نیروی انتظامی با همان تهدیدات دو ماه پیش احمدرضا رادان بر صفحه تلویزیون جمهوری اسلامی ظاهر شد و گفت: “از امروز برخورد با زنان و دختران بد حجاب آغاز شده و پرونده آن ها به قوه قضائیه ارجاع می شود”.

سعید منتظرالمهدی، همچنین از استقرار گشت های خودرویی و پیاده پلیس در سراسر کشور خبر داد و با لحنی تهدیدآمیز گفت: “این گشت ها با هدف انجام ماموریت و برخورد با افرادی که بر هنجارشکنی های اجتماعی اصرار دارند، در خیابان ها مستقر” می شوند.

زمانی که سخنگوی مزدور نیروی انتظامی با حضور در تلویزیون زنان را به سرکوب و بگیر و ببند تهدید می کرد، اصلا به روی خود هم نیاورد که دو ماه پیش ار این، احمدرضا رادان نیز  همانند او خطاب به زنان “بی حجاب” گفته بود: “از هفته آینده [۲۶ فروردین] افرادی که کشف حجاب می کنند، ابتدا تذکر می گیرند؛ سپس به محاکم قضایی معرفی می شوند”. فرمانی که از طرف زنان دلاور ایران به هیچ گرفته شد و آنان نشان دادند که همچنان به مبارزات خود برای نفی کامل پوشش اجباری ادامه می دهند و رژیم  هم قادر نیست آنان را به روزهای پیش از شهریور ۱۴۰۱ بازگرداند.

اکنون یک هفته از سخنان تهدید آمیز سخنگوی فراجا گذشته است. در این مدت، نیروهای گشت ارشاد با شکل و شمایل جدید همراه با ماشین های شخصی ۲۰۶ به خیابان ها باز گشته اند. در این مدت زنان و مردان حزب اللهی نیز به صورت گله وار در خیابان ها پرسه می زنند و با نمایش قدرت کذایی خود در تلاشند تا زنان را از ادامه مبارزه برای نفی کامل حجاب اجباری و دیگر تبعیضات جنسیتی باز دارند. تلاش مذبوحانه ای که طی یک هفته گذشته کمترین فایده ای برای رژیم نداشته است. چرا که روند انقلابی جامعه و روحیه مبارزاتی زنان امکان پیشبرد چنین سیاست های سرکوبگرانه را از جمهوری اسلامی گرفته است. پس از پیام  تهدیدآمیز سخنگوی فراجا، نه تنها زنان مرعوب تهدیدات رژیم نشدند، نه تنها زمین مبارزه را ترک نکردند، بلکه مقاومت زنان و روحیه مبارزاتی آنان در مقابله با سرکوبگران رژیم به تاسی از شرایط انقلابی جامعه تهاجمی تر از گذشته نیز شده است.

در یک سال گذشته سیر تحولات انقلابی جامعه و روند رو به رشد مبارزات زنان برای برخورداری از پوشش اختیاری و نفی تمام تبعیضات جنسیتی به گونه ای پیش رفته است که هیأت حاکمه در مواجهه با زنان در دور باطلی از تصمیمات تکراری و بی ثمر گیر کرده است. حضور پر تعداد زنان “بی حجاب” در مراکز عمومی، عکس ها، کلیپ ها، فیلم ها، گزارشات و ویدئوهایی که این روزها منتشر می شوند، تصویر شور انگیزی از گستردگی حضور زنان با پوشش اختیاری را نشان می دهند. تصاویری روشن و ماندگار از مبارزات رو به رشد زنان که در مواردی حتی گسترده تر از روزهای اوج جنبش انقلابی مردم ایران در ماه های مهر و آبان سال گذشته است. تصاویر منتشر شده از حضور زنان با پوشش اختیاری در مقابل مراکز  عزاداری و دینی رژیم، بی توجهی زنان “بی حجاب” به تذکرات گروه های فشار و فراتر از آن نشان دادن انگشت وسط به مزدوران و گله های حزب اللهی، مقاومت دلیرانه زنان و مردان در مواجهه با سرکوبگران نیروی انتظامی به هنگام بازداشت زنان، بی اعتنایی زنان و مردان به احکام تحقیرآمیز دستگاه قضایی و بالاخره حضور شورانگیز سپیده قُلیان با پوشش اختیاری در بیدادگاه جمهوری اسلامی، جملگی بیانگر روحیه تهاجمی زنان در این برهه از مبارزات آنان است. زنانی که اراده کرده اند نه فقط دست آورد مهم جنبش انقلابی “زن،زندگی، آزادی” یعنی نفی حجاب اجباری را حفظ کنند، بلکه  مصمم اند این مبارزه پر افت و خیز را به عرصه های وسیعتری از تبعیضات جنسیتی نیز بکشانند. این روحیه تهاجمی و مبارزاتی زنان عملا ابتکار عمل را از سرکوبگران رژیم گرفته و هیأت حاکمه را به دوراهی پذیرش شکست و یا ادامه کج دار و مریز همین وضعیت کنونی کشانده است.

پوشیده نیست پذیرش علنی شکست در تحمیل حجاب اجباری برای جمهوری اسلامی اگر نگوییم امری محال، دست کم  در شرایط کنونی غیر قابل تصور است. سیر پر شتاب تحولات جامعه، هیأت حاکمه را به دور باطلی از تهدید و سرکوب با زنان کشانده است که ادامه کاری آن اوضاع را برای رژیم خرابتر خواهد کرد. گسترش مبارزات زنان و تصمیم نهادهای سرکوب در نحوه برخورد با آنان، عملا جمهوری اسلامی را به انشقاق و چند دستگی درونی کشانده است. بازگشت دوباره گشت ارشاد به خیابان، آنهم در شرایط انقلابی موجود و در هفته هایی که به سالگرد قتل حکومتی ژینا امینی و سر آغاز شکل گیری جنبش بزرگ انقلابی “زن، زندگی، آزادی” نزدیک می شویم، از طرف لایه هایی از حاکمیت به خودزنی و “خودبراندازی” نظام تعبیر شده است. در چنین فرایندی از تحولات سیاسی، که جامعه آبستن تغییر و تحولات بنیادی است، سرکوب عریان زنان به شیوه سابق نه تنها ممکن نیست، بلکه ادامه این روند در پرتو شرایط انقلابی جامعه و مبارزات رو به رشد زنان نه شکست که چشم انداز پیروزی های بزرگتری را برای زنان دلاور ایران رقم زذه است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۰  در فرمت پی دی اف:

 

شکستن اقتدار دادگاه‌های فرمایشی دولت استبدادی، حق مردم است

اقتدار سیاسی هر طبقه و دولتی وابسته به اعتبار سیاسی آن در میان مردم یک کشور است. خواه این اعتبار را مردم از روی میل و رغبت و آگاهانه برای آن قائل شوند، یا از سر ناآگاهی. وقتی‌که این اعتبار سیاسی از میان برود، اقتدار سیاسی طبقه حاکم و نهادهای دولتی آن لطمه می‌بیند و درنهایت از بین می‌رود. گرچه طبقه حاکم تلاش می‌کند این اقتدار را با قوه قهریه حفظ کند، اما چنین اقتداری پایدار نیست، دیر یا زود برچیده خواهد شد.

طبقه حاکم بر ایران و جمهوری اسلامی به‌عنوان دولت پاسدار منافع آن، اکنون دیگر سال‌هاست که اعتبار سیاسی خود را در میان مردم ایران ازدست‌داده‌اند، اما آن‌ها تا مدت‌ها تلاش کرده‌اند با تکیه‌بر قدرت سرکوب دستگاه دولتی ، اقتدار سیاسی خود را به شکلی تحمیلی حفظ کنند. حفظ این اقتدار در درازمدت امکان‌پذیر نبود. اکنون دیگر چند سالی است که حفظ اقتدار با قوه قهریه نیز ناممکن شده است. همراه با فروپاشی اقتدار دولت در کلیت آن، اقتدار نهادها و ارگان‌های آن نیز در هم می‌شکند. مردم ایران در مبارزات چند سال اخیر با شعار مرگ بر خامنه‌ای، مرگ بر دیکتاتور، اقتدار وی  را به‌عنوان سمبل نظام در هم شکستند و او را مفتضح و رسوا کردند.

اقتدار نیروهای پلیسی – نظامی نیز در جریان نبردهای خیابانی درهم‌شکسته شد. مردم ایران با سنگربندی و نبردهای خیابانی به مصاف این اتوریته رفتند و اکنون با آن‌ها به‌عنوان سگ‌های زنجیری برخورد می‌کنند و لقب بی‌شرف را که کاملاً برازنده یک نیروی سرکوب است به آن‌ها داده‌اند. همین اتفاق اکنون در رابطه با قوه قضائی رژیم در حال رخ دادن است. تاکنون دستگاه قضائی جمهوری اسلامی به‌رغم تمام جنایاتش، اقتدار تحمیلی و جبری خود را حفظ کرده بود. فرضاً اگر یک شعبه دادگاه فعالان سیاسی یا صنفی را به دادگاه فرامی‌خواند، از این فراخوان تبعیت می‌کردند، یا اگر زندانیان سیاسی را به دادگاه فرامی‌خواندند، بازور هم که بود بالباس زندان و روسری و چادر به دادگاه اعزام می‌شدند.

در هفته گذشته دو اتفاق سیاسی مبارک رخ داد که سرآغازی بر درهم‌شکسته شدن اقتدار مبتنی بر زور سلاخ خانه آدم کشی اسلامی موسوم به دستگاه قضائی جمهوری اسلامی است. نخست، سپیده قلیان فعال کارگری شجاع که ظاهراً در پی شکایت بازجو خبرنگار رسوای دولت دینی موسوم به آمنه سادات ذبیح پور به دادگاه فراخوانده شد، اعلام کرد از حضور در دادگاه خودداری خواهد کرد، مگر آن‌که دادگاه علنی برگزار شود. او این خواست خود را به این دستگاه سرکوب دولت دینی تحمیل کرد و این ارگان سرکوب  اعلام نمود دادگاه علنی برگزار خواهد شد. سپیده قلیان خطاب به مردم ایران نوشت:

“چنانچه می‌دانید اعلام کرده بودم، که در دادگاه‌ نمایشی جمهوری اسلامی در پی شکایت بازجو خبرنگار آمنه سادات ذبیح پور شرکت نمی‌کنم. امروز به من ابلاغ کردند که دادگاه من فردا علنی برگزار خواهد شد.

ازآنجایی‌که هیچ ترسی از بازگویی حقیقت درملأعام ندارم، تصمیم گرفتم در این بی دادگاه شرکت کرده و از خودم دفاع کنم. ”

سپیده قلیان برای رسوا کردن هرچه بیشتر دادگاه‌های فرمایشی رژیم آماده حضور شد، اما ارگان آدم کشی اسلامی زیر حرف خود زد، بهانه درآورد و اعلام کرد که وی باید باحجاب اجباری روسری و چادر در دادگاه حضور یابد. سپیده این تلاش آن‌ها را نقش بر آب کرد و خواست آن‌ها را نپذیرفت. دادگاه فرمایشی تعطیل شد و وی به زندان اوین بازگردانده شد.

اتفاق دیگری هم در همین هفته رخ داد، که شبیه اقدام سپیده قلیان برای درهم شکستن اقتدار این ارگان سرکوب رژیم بود. سه تن از معلمان مبارز کردستان، سوران اسکندر لطفی، سخنگوی شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، مسعود نیکخواه و شعبان محمدی، از اعضای هیئت‌مدیره‌ی انجمن صنفی معلمان مریوان، از حضور در دادگاه فرمایشی به ریاست بازجو- قاضی آدمکش، صلواتی سرباز زدند. این معلمان مبارز از طریق یک سناریوسازی رژیم، در روز معلم و روز کارگر سال گذشته به همراه تعداد دیگری از معلمان و کارگران بازداشت و چندین ماه در انفرادی به بند کشیده شدند. این سه فعال تشکل‌های صنفی معلمان در چهاردهم آذرماه با پرداخت وثیقه دو و نیم میلیاردی آزاد شدند.  بر طبق بیانیه کانون صنفی معلمان کوردستان  مریوان و سروآباد ، چهارشنبه مورخه ۲۱ تیر، با شماره ناشناس از شعبه‌ی ۱۵ دادگاه انقلاب تهران طی تماسی تلفنی به وثیقه‌گذار‌های هر سه فعال صنفی فرهنگیان اعلام شد که می‌بایست روز سه‌شنبه ۲۷ تیر در جلسه رسیدگی حاضر شوند.

این سه معلم اعلام می‌دارند که در اعتراض به روندهای غیرقانونی و غیر قضایی و اعتراض به پرونده‌‌سازی و سناریوسازی‌های مکرر یک سال گذشته علیه فعالان صنفی معلمان و دیگر فعالان صنفی بازداشتی، در جلسه ساعت ۱۰ روز سه‌شنبه مورخ ۲۷ تیر ۱۴۰۲ از حضور در دادگاه خودداری می‌کنند و این اقدام خود را عملی کردند. آن‌ها از حضور در دادگاه فرمایشی سر باز زدند.

واقعیت برهمگان روشن این است که به‌اصطلاح دادگاه‌هایی که برای فعالان صنفی و سیاسی  و هر مخالف رژیم استبدادی در ایران برگزار می‌شود، شعبه‌ای از وزارت اطلاعات رژیم‌اند و نه دادگاه.  دستگاهی که کار روزمره آن،  اعدام،  صدور احکام سنگین به‌ویژه برای فعالان سیاسی و صنفی، زنان، دانشجویان و اجرای احکام از پیش تعیین‌شده توسط دستگاه‌های امنیتی  است.

احکام ضد انسانی این تشکیلات آدم کشی در دنیا بی‌نظیر است و تازه‌ترین نمونه  آن، صدور احکام ضد انسانی و بی‌سابقه علیه زنان هنرمند مخالف حجاب اجباری‌  با محکومیت چندساله حبس تعزیری، مراجعه هفتگی به روان‌شناس ، ممنوع‌الخروجی ، ممنوعیت استفاده از فضای مجازی، و غیره است.

نمونه دیگری را که روزنامه «اعتماد آنلاین» در هفته گذشته از آن خبر داد رئیس شعبه ۱۰۴ دادگاه کیفری ۲ ورامین یک زن را به دلیل رعایت نکردن حجاب اجباری به یک ماه شستن میت در غسالخانه شهرستان تهران» محکوم کرده است.

از یک دستگاه آدم کشی که تمام کارنامه‌اش کشتار هزاران مبارز سیاسی، به بندکشیدن ده‌ها هزار زندانی سیاسی، سرکوب روزمره کارگران، معلمان، زنان و جنایات بی‌شمار دیگر است، جز این نمی‌توان انتظار داشت.

اما این احکام ضد انسانی که ظاهراً هدف صادرکننده‌های آن، جنگ روانی با زنان و ایجاد رعب و وحشت است، نه‌فقط نتیجه‌ای برای رژیم به بار نیاورده، بلکه نشانه ورشکستگی و رسوایی تام و تمام دادگاه‌های فرمایشی است. این احکام، اقتدار دستگاه آدمکشی استبداد را نشان نمی‌دهد، بلکه درماندگی و بن‌بست آن را به نمایش می‌گذارد. چراکه اعتراف به این واقعیت است، سرکوب‌های خیابانی، جریمه و زندانی کردن زنان جواب نداده و میلیون‌ها زن مبارز در سراسر ایران تمام اقتدار این دادگاه‌های فرمایشی و احکام ضد انسانی آن‌ها  را به هیچ گرفته‌اند.

این مقاومت و ایستادگی زنان در برابر پلیس و دستگاه قضائی، این شکستن علنی اقتدار دستگاه قضائی توسط سپیده قلیان و معلمان مبارز باید به الگویی برای تمام مخالفان جمهوری اسلامی، مبارزان سیاسی و صنفی تبدیل شود.اکنون زمان آن فرارسیده است که مردم ایران به‌ویژه مبارزان سیاسی یکسره اقتدار پوشالی دستگاه قضائی رژیم را در هم شکنند و از حضور در دادگاه‌ها و تمکین به احکام آن‌ها خودداری کنند. بگذار همه شکستن اقتدار پوشالی  دستگاه آدمکشی را که به‌عنوان شعبه‌ای از وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران عمل می‌کند، ببینند. آن‌ها چه می‌توانند بکنند؟ هرکس می‌داند که احکام مبارزان علیه رژیم ستمگر حاکم، پیشاپیش توسط نهادهای اطلاعاتی رژیم صادر می‌شود. جلادان دستگاه قضائی نهایت کاری که می‌توانند انجام دهند، گسیل سگ‌های هار زنجیره‌ای‌شان  برای به دادگاه کشاندن مردم است. این نه‌فقط یک رسوایی و بی‌اعتباری دیگری برای این دستگاه سرکوب خواهد بود، بلکه شکستن اقتدار آن را در برابر عموم مردم به نمایش خواهد گذاشت.

این‌که اکنون اقتدار ارگان‌های سرکوب رژیم توسط مردم شکسته می‌شود، محصول شرایط سیاسی جامعه ایران است که مردم خواهان برانداختن نظم حاکم‌اند و رژیم نیز در آستانه سرنگونی قرار گرفته است. شکسته شدن اقتدار ارگان‌های رژیم حاکی از این واقعیت است که توده‌های زحمتکش و ستمدیده مردم ایران آماده می‌شوند تا اقتدار سیاسی انقلابی خود را جایگزین اقتدار سیاسی ارتجاع کنند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۰  در فرمت پی دی اف:

نقش دولت در پیدایش غول تورم، چه باید کرد؟

از همان ابتدا آشکار بود که تمام وعده‌های جمهوری اسلامی به‌هنگام تعیین میزان افزایش اسمی دستمزد‌ها در سال ۱۴۰۲ برای کنترل تورم دروغ و تنها برای خفه‌کردن صدای اعتراض کارگران مطرح شده است. این را همگان می‌دانستند و تنها مزدورانی که به‌عنوان “نماینده کارگران در شورای عالی کار” حضور داشتند، خود را به نفهمی زده بودند. گذشت چهار ماه از سال نشان داد که تورم حتا با شتابی بیش از سال گذشته (که آن هم در تاریخ چند دهه‌ی اخیر بی‌سابقه بود) در حال غارت و حتا برچیدن سفره‌های محقر کارگران و زحمتکشانی‌ است که روز به روز از قدرت خریدشان کاسته می‌شود.

در هفته‌ی اخیر گزارش موسسه مطالعات و پژوهش‌های بازرگانی وابسته به وزارت صمت در رسانه‌های داخل کشور بازتاب یافت. براساس این گزارش نرخ تورم در صورت ادامه شرایط فعلی برای تولید بین ۵۰ تا ۵۵ و برای مصرف کننده ۵۵‌ تا ۶۰ درصد خواهد بود. این نکته را هم در نظر داشته باشیم که معمولا نرخ تورم رسمی (بویژه در دو سال اخیر) که از سوی ارگان‌های دولتی منتشر می‌شود، حتا کمتر از نصف نرخ تورم واقعی است. این موضوع آن‌قدر آشکار است که غلامرضا نوری قزلجه یکی از نمایندگان مجلس اسلامی نیز به‌تازگی با اعتراف به آمارهای ساختگی دولت گفته است: “مسئولان مدام می‌گویند تورم ۴۰ درصد است، این در حالی است که می‌بینیم تورم ۱۲۰ درصد است، پس چطور می‌گویند تورم ۴۰ درصد است. واقعیت امر همان است که در عمل اتفاق می‌افتد و بازی کردن با این اعداد و رقم‌ها چیزی نیست که بر مردم پوشیده باشد”.

از دیگر نکات مهم گزارش موسسه فوق، رشد اقتصادی حدود ۲ تا ۳ درصد (پایین‌تر از رشد اقتصادی اعلام شده از سوی دستگاه‌های آمارساز رژیم برای سال ۱۴۰۱)، افزایش نرخ دلار به ۵۵ تا ۶۵ هزار تومان، رشد قیمت مسکن بین ۴۰ تا ۵۰ درصد و پیشی گرفتن استهلاک از نرخ تشکیل سرمایه (منفی شدن و کاهش مجموع سرمایه ثابت) است.

در مورد رشد اقتصادی، لازم به توجه است که وقتی صحبت از کاهش سرمایه ثابت می‌کنیم اساسا رشد اقتصادی به مفهوم واقعی که یکی از نتایج آن کاهش بیکاری است، نمی‌تواند مثبت باشد. رشد اقتصادی مثبت و یا منفی مد نظر این ارگان‌های بورژوایی در ایران به‌واقع محدود به کاهش و یا افزایش بهای نفت و مشتقات آن و هم‌چنین به میزان بهره‌برداری و فروش آن‌ها برمی‌گردد و این به دلیل نقشی‌ست که نفت و مشتقات آن از جمله تولیدات پتروشیمی در اقتصاد ایران دارند.

در رابطه با رشد اقتصادی این نکته نیز قابل توجه است که در گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس که در خرداد سال ۹۹ منتشر گردید آمده است که از سال ۹۰ (که اوج درآمد نفتی جمهوری اسلامی بود) تا سال ۹۸ درآمد سرانه ۳۴ درصد کاهش داشته است و برای این که به درآمد سرانه سال ۹۰ رسید، باید از سال ۹۹ حداقل ۶ سال رشد اقتصادی ۸ درصدی داشت. از سال ۹۹ تا امروز هم همه می‌دانند که نه تنها رشد اقتصادی ۸ درصدی تحقق نیافته بلکه به‌طور واقعی رشد اقتصادی هم‌چنان روند نزولی طی می‌کند. براساس آمارهای رسمی درآمد سرانه نسبت به سال ۵۵ به کمتر از نصف کاهش یافته است. براساس این آمار در حالی که درآمد سالانه در سال ۱۴۰۱ به قیمت امروز به ۷۱ میلیون تومان رسیده است، درآمد سالانه در سال ۵۵ به قیمت امروز ۱۵۱ میلیون تومان بود.

اما نکته مهم دیگر گزارش مرکز پژوهش‌ها این بود که به‌رغم کاهش ۳۴ درصدی درآمد سرانه، “نسبت ۱۰ درصد ثروتمندترین به ۱۰ درصد فقیرترین جمعیت از سال ۱۳۹۲ نشان‌دهنده افزایش قابل توجه نابرابری و شکاف اجتماعی در نتیجه رشد اقتصادی منفی و تورم بالای اقتصادی طی این سال‌ها بوده است”. به‌عبارت روشن‌تر هم‌پای فقیرتر شدن بخش بسیار بزرگی از جامعه در این بحران اقتصادی، قشر کوچکی از جامعه یعنی ثروتمندان (سرمایه‌داران و مقامات دولتی) بر ثروت‌شان افزوده شده است، موضوعی که از چشمان کارگران و زحمتکشان پنهان نیست. بویژه در دو سال اخیر، آن‌ها به‌خوبی در زندگی روزمره‌شان این فاصله عمیق را که با انباشت هر چه بیشتر پول و ثروت در دست عده‌ای معدود عمیق‌تر و عمیق‌تر می‌شود، با تمام وجودشان احساس می‌کنند.

یکی دیگر از نکات قابل توجه گزارش “موسسه مطالعات و پژوهش‌های بازرگانی” وزارت صمت این هشدار است که در صورت بروز بحران سیاسی، نرخ تورم و بهای دلار افزایش و رشد اقتصادی کاهش خواهد یافت. موضوعی که کاملا محتمل است.

آن‌چه که بویژه باید بر آن تاکید کرد، نقش دولت و سیاست‌های آن در افزایش تورم و در نتیجه تشدید و گسترش فقر است، به‌گونه‌ای که حتا تهیه نان به اندازه نیاز نیز برای بخشی از مردم ستم‌دیده‌ به یک معضل تبدیل شده است. اما چرا؟!

جمهوری اسلامی به‌عنوان یک حکومت استبدادی فاسد و دزد، برای ادامه حاکمیت تنها ابزارش سرکوب است. به همین منظور باید نیروهای فاسد و لمپن خود را سیر کند و دستشان را برای غارت اموال مردم باز بگذارد. از سوی دیگر باید مدام ماشین نظامی خود را تقویت کند که یک نمونه کوچک آن میلیاردها دلار نفت و قیری است که به سپاه و بسیج در بودجه سالانه علاوه بر بودجه معمول این ارگان‌ها اختصاص داده شد. از سوی دیگر هزینه سرسام‌آور نهادهای انگل مذهبی و دستگاه عظیم بوروکراسی است که وظیفه دارد امورات رژیم را پیش ببرد و سهم مهمی از بودجه سالانه به آن‌ها اختصاص داده می‌شود. همه‌ی این‌ها بار سنگینی بر بودجه سالانه هستند که کمترین نتیجه‌ی آن کسری بودجه است. در این رژیم نه تنها پولی برای آبادی و رفاه کشور و مردم وجود ندارد، بلکه هزینه سنگین دستگاه‌های برشمرده کسری بودجه عظیمی به دولت تحمیل می‌کند، به‌نحوی که صحبت از کسری بودجه ۸۰۰ هزار میلیارد تومانی است. آن‌هم با وجود تصمیم‌های عجیب و غریبی برای پول درآوردن که همگی علیه زحمتکشان هستند. باید بر این نکته نیز تاکید کرد که با بالا رفتن هزینه‌های برشمرده در بالا، مدام بر کسری تراز مالی رژیم افزوده شده و در نتیجه فشار بر روی کارگران و زحمتکشان و کسری بودجه افزایش می‌یابد. این را هم اضافه کنیم که یکی از نتایج مستقیم کسری بودجه افزایش نرخ تورم است.

براساس آمارهای حکومتی، در سال ۱۴۰۱ نقدینگی با ۱/ ۳۱ درصد افزایش به بیش از ۶ هزار و ۳۳۷ هزار میلیارد تومان رسید. نکته قابل توجه در افزایش نقدینگی سال گذشته، افزایش سهم پول نقد در نقدینگی است که به ۷۱/ ۲۵ درصد رسید که در سالیان اخیر بی‌سابقه بوده و دلیل آن چاپ اسکناس به‌عنوان یکی از راه‌های تامین کسری بودجه است. راغفر از اقتصاددانان حامی نظم موجود ۲۷ دی‌ماه سال گذشته گفته بود “کابینه رئیسی برای جبران کسری تا توانسته پول چاپ کرده است”.

دیگر سیاست مهم جمهوری اسلامی تامین نیازهای مالی از جیب مردم است که در بودجه ۱۴۰۲ بیش از هر زمان دیگر شاهد آن هستیم. به‌گفته‌ی فلاحت‌پیشه نماینده سابق مجلس، کابینه و مجلس اسلامی “بیش از ۲۰ نوع مالیات و هزینه جدید به مردم تحمیل کرده‌اند که در تاریخ بی‌سابقه است”. یکی از این موارد مهم افزایش مالیات و بالا بردن تصاعدی بهای آب، برق و گاز است.

روزنامه اطلاعات با این عنوان که “این دولت چه آینده‌ای را برای کشور رقم می‌زند؟” نوشت: “به بهانه برخورد با پرمصرف‌ها رقم‌های تصاعدی عجیب و غریب در نظر بگیریم یا به همین بهانه، رقم میزان آب بها را به صورت تصاعدی و پلکانی تا ده برابر بیشتر کنیم و در عمل بگوییم فقط  ۶۰‌ درصد به رقم آن افزوده‌ایم و گمان رود که مردم تعارض آشکار حرف و عمل را نمی‌فهمند و متوجه نمی‌شوند. به نظام قیمت‌گذاری پلکانی و تصاعدی آب، برق و گاز نظری بیندازید تا عجیب‌ترین و ظالمانه‌ترین و بی‌منطق‌ترین نوع مدیریت مصرف را که قطعاً در تمامی جهان بی‌بدیل است دریابید”.

محاسبه عوارض گمرگی با نرخ ارز نیمایی (و احتمالا در آینده نزدیک با نرخ ارز “مبادله‌ای”) با توجه به وابسته بودن صنایع به مواد اولیه، کالاهای واسطه‌ای و ماشین‌آلات خارجی، یکی دیگر از عوامل افزایش نرخ تورم است که کابینه برای افزایش درآمد دست به این اقدام زده است. فروش ارز حاصل از صادرات نفت در “مرکز مبادلات ارزی” که هم اکنون یک یورو بالای ۴۶ هزار تومان به فروش می‌رود، یکی دیگر از عوامل افزایش تورم است که تنها هدف‌اش کسب درآمد بیشتر از سوی دولت است. جالب آن‌که هم اکنون حتا برای واردات کالاهای ضروری از جمله دارو، مواد اولیه داروسازی و تجهیزات پزشکی دریافت ارز از “مرکز مبادلات ارزی” گاه غیرممکن بوده و برخی از واردکنندگان مجبور به خرید کالا از خارج با ارز بازار آزاد هستند.

در واقع هدف‌گذاری جمهوری اسلامی برای کسب درآمد و تامین هزینه‌های دستگاه‌های نظامی، مذهبی و بوروکراسی خود، حذف یک به یک یارانه‌هایی (سوبسیدها) است که به مردم برای تامین نیازهای‌شان کمک می‌کرد، از نان تا برق و آب و گاز و غیره. با این کار دولت به ازای افزایش نرخ تورم و انداختن بار تورم و گرانی بر دوش کارگران و زحمتکشان هزینه‌های خود را تامین می‌کند. حذف و یا کاهش قدم به قدم یارانه نان یک نمونه روشن از این سیاست رژیم است که مستقیما فشارش بر دوش مردم قرار دارد. نکته قابل توجه این است که با توجه به سابقه‌ی ذهنی افزایش بهای بنزین، رژیم هنوز جرات گران کردن بنزین را پیدا نکرده است.

نکته مهم دیگر این است که افزایش فشار بر دوش بخش بزرگی از جامعه برای تامین نیازهای مالی حکومت در حالی‌ست که براساس گزارش سازمان‌های بین‌المللی و حتا اعتراف مقامات حکومتی درآمد صادراتی جمهوری اسلامی رشد داشته است. براساس این گزارش‌ها ارزش کالاهای صادراتی از ایران در سال ۱۴۰۱ به ۹۶ میلیارد و ۶۰۰ میلیون دلار رسید که بعد از سال ۹۰ که به دلیل افزایش بهای نفت درآمدهای نفتی جمهوری اسلامی به اوج خود رسید، بالاترین رقم درآمد ارزی از صادرات کالا است.

بحران اقتصادی، افزایش افسارگسیخته نرخ تورم و بدنبال آن کاهش قدرت خرید و تقاضا برای کالا منجر به ورشکستگی بسیاری از کسبه خرد شده و آن‌ها نیز به جمع فقرا پیوسته‌اند. افزایش تورم، کاهش تقاضا و قدرت خرید مردم هم‌چنین باعث رکود سنگین و تعطیلی بسیاری از کارگاه‌های کوچک گردیده است. در این میان گروهی که از این شرایط نفع می‌برد بویژه آن بخش از سرمایه‌داران هستند که امکان استفاده از رانت را دارند. این گروه است که در اقتصاد رانتی ایران بیشترین سود را به جیب می‌زند.

اگر دستمزد واقعی کارگر کاهش می‌یابد، معنای روشن و واضح آن این است که در آن سوی ماجرا بر سود سرمایه‌دار افزوده می‌شود. این بویژه در آن بخش از صنایع و تولیدات کشاورزی قابل مشاهده است که قیمت‌گذاری “دستوری” وجود ندارد، هم‌چون صنایع نفتی و مشتقات آن. بخش مسکن نیز به‌نوعی همین وضعیت را دارد و تنها مشکل آن که بویژه در شرایط کنونی به مشکل بزرگی نیز برای سرمایه‌داران این بخش تبدیل شده، عدم قدرت خرید و در نتیجه کاهش شدید تقاضا است. در یک جمله افزایش نرخ تورم از سویی منجر به فقیرتر شدن مزدبگیران و دیگر زحمتکشان جامعه می‌شود و از سوی دیگر منجر به انباشت هر چه بیشتر ثروت در دستان گروهی اندک.

اگر شرایط اقتصادی و قحطی‌های دوران جنگ‌های جهانی اول و دوم (بعلاوه بیماری‌های همه‌گیر دوران جنگ جهانی اول) را کنار بگذاریم، گسترش و تشدید فقر در ایران هرگز تا این حد نبوده است. از فروش اجزای بدن حتا قلب تا اجاره رحم. از خودکشی تا اعتیاد و افزایش بی‌سابقه‌ی سرقت و جنایت. از کودکان کار و بازمانده از تحصیل تا بیش از ۲۰ میلیون حاشیه‌نشین. بیکاری بویژه در میان جوانان بیداد می‌کند.

جمهوری اسلامی به این ‌بهانه ‌که “می‌خواهد” از رانت دلار ۴۲۰۰ تومانی جلوگیری کرده و یارانه را به دست مصرف‌کننده برساند، کارگران و زحمتکشان را از درمان و نیازهای ضروری خوراکی محروم کرد. قبل از آن، بهای یک کیلو مرغ ۳۱ هزار تومان بود که با حذف دلار ۴۲۰۰ تومان به ۶۰ هزار تومان رسید و هم اکنون ۱۱۰‌ تا ۱۲۰ هزار تومان بهای یک کیلو گوشت مرغ است.  به عبارتی دیگر در طول یک سال و چهار ماه بهای مرغ بیش از۳۵۰ درصد افزایش یافت. بهای گوشت قرمز نیز همین مسیر را طی می‌کند به‌نحوی که سرانه مصرف گوشت به ۴ کیلو رسیده است و بخش بسیار بزرگی از مردم گوشت را از سبد غذایی خود حذف کرده‌اند. هم اکنون گوشت یخ‌زده‌ی برزیلی که یک سال در گمرک مانده بود کیلویی ۳۶۰ هزار تومان به فروش می‌رسد. گوشت تازه (مانند ران گوساله) بالای ۴۶۰ هزار تومان، فیله بالای ۷۰۰ هزار تومان و راسته بالای ۶۰۰ هزار تومان در هر کیلو به فروش می‌رسند. جالب آن‌که در ۱۱۳ کشور جهان با نرخ دلار آزاد بهای گوشت ارزان‌تر از ایران است.

برنج طارم فریدون‌کنار کیلویی ۲۰۰ هزار تومان و برنج شیرودی که جزو ارزان‌ترین برنج‌های ایرانی است، در کیسه‌های ۱۰ کیلویی ۸۲۰ هزار تومان فروخته می‌شود.

با درآمد کارگری و معلمی و مانند آن هم‌چنین باید قید خرید خانه را زد. یوسفی نماینده مجلس اسلامی گفته بود مدت زمان انتظار خرید خانه برای حقوق‌بگیران به ۹۰ سال می‌رسد، واقعیت اما ده‌ها برابر بدتر است. چرا که هم اکنون هیچ حقوق‌بگیری با حقوق خود نمی‌تواند برای خرید خانه پس‌انداز کند. ۹۰ سال که هیچ ۹۰۰‌ سال هم با این حقوق‌ها نمی‌توان خانه خرید. براساس آمارهای رسمی بیش از نیمی از کارگران مستاجر هستند و بیش از ۷۰ درصد دستمزد کارگران هزینه اجاره خانه می‌شود.

وضعیت درمان نیز که وحشتناک است. مرکز پژوهش‌های مجلس سال ۹۹ اعلام کرده بود ۶۰ درصد شاغلان تحت پوشش بیمه نیستند. سال گذشته نیز فاضلی “جامعه‌شناس” در یک برنامه تلویزیونی همین رقم را تکرار کرد. واقعیت امروز اما این است که حتا بیمه‌شدگان نیز با معضل تامین هزینه‌های درمانی روبرو هستند که به اشکال گوناگون از بیمه‌شدگان دریافت می‌شود یا اساسا داروهایی که شرکت‌های بیمه حاضر به پرداخت هزینه‌ی آن نیستند. شدت فقر و هزینه‌های سرسام‌آور دارو و درمان به‌گونه‌ای است که امروز حتا بیمه‌شدگان نیز گاه از درمان خود صرف‌نظر می‌کنند چه رسد به کسانی که حتا بیمه ندارند.

در یک کلام، مسئول تمام فاجعه و این تورم افسارگسیخته دولت است. این دولت است که به عنوان حافظ مناسبات سرمایه‌داری با اتخاذ سیاست‌های ضد کارگری خود، این تورم افسارگسیخته را به توده‌ها تحمیل می‌کند. این دولت است که باید پاسخ‌گوی هزینه‌های معیشتی، درمانی، آموزشی و غیره مردم باشد. این دولت است که باید پاسخ‌گوی بیکاران و هزینه‌های خانواده بیکاران باشد. اما در جمهوری اسلامی تحقق  خواست‌هائی که جزو بدیهی‌ترین نیاز‌ها و حقوق یک انسان است در حد یک رویا باقی می‌ماند.

در چنین شرایطی‌ست که در بهار سال جاری با ۲۷۸ مورد اعتراض (به‌طور متوسط ۳ اعتراض در روز)، شاهد افزایش چهار برابری اعتراضات کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه نسبت به بهار سال ۱۴۰۱ هستیم. مدام بر حدت تضادهایی که ریشه در نظم موجود دارند افزوده می‌شود و تشدید تضادها و همراه با آن بحران سیاسی – به‌رغم تمامی تلاش‌های رژیم برای غلبه بر اوضاع – حاکی از آن است که جامعه با یک بن‌بست روبرو شده و تغییر لازمه و ضرورت زمان است.

تنها راه در برابر ستم‌دیدگان و رنجبران، سرنگونی این نظم جابرانه و برقراری یک نظم عادلانه است، یک حکومت شورایی، حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۰  در فرمت پی دی اف:

گرامی باد چهلمین روز جانفشان پویا مولائی راد علیه وضع موجود که بی‌شباهت به زندان نیست، بپا خیزیم

نمی‌توان این‌همه بیداد و زور گوئی را تحمل کرد، امروز ستمگری و سرکوب به امر عادی و همه‌روزه حکومت در این منطقه تبدیل‌شده، دامنه ظلم و سرکوب در کنار فقر عمومی وعدم معیشت اقتصادی زندگی حداقلی مردم را به‌شدت تهدید می‌کند. آستانه تحمل مردم هم حد و اندازه‌ای دارد. دیگر ادامه دادن به زندگی در چنین وضعیتی که بابی حقوقی مطلق و سرکوب سنگین همراه است تاب آوردن برای ما مشکل شده است.

با برخورداری از کدام توش‌وتوان  زندگی اقتصادی و رفاهی است که  بتوان تاب آورد و این‌همه ستم را تحمل کرد. این فقر مطلق و سرکوب سنگین را  دهه‌ها و سال‌ها است که تحمل می‌کنیم. ما با قیام ژینا نبود که وارد متن مسائل اجتماعی شدیم، و در کنار برادران کرد، بلوچ و دیگر کارگران و زحمتکشان و توده‌های ستمدیده حاشیه شهرها به مبارزه با وضعیت موجود برخاستیم. غیرازاین بود، نام ما در کنار توده‌های ستمدیده  و سرکوب‌شده خلق‌های بلوچ و خلق کرد، همراه نبود، و خون جوانان و توده‌های تحت ستم ما، برای امر مشترک آزادی، و انقلاب در مبارزه ریخته نمی‌شد.

در مراسم گرامیداشت چهلمین روز جان باختن کیان عزیز شعار نمی‌دادیم”از ایذه تا کردستان جانم فدای ایران” یا در همراهی و پیوستگی با مردم بلوچستان شعار سر نمی‌دادیم “از زاهدان تا ایذه خون از وطن می‌ریزه”.

هرروز که می‌گذرد ما خود را بیشتر در همدردی مشترک با زحمتکشان و توده‌های بلوچ و کرد و مردم محروم  حاشیه شهری همسو وهم صدا  می‌بینیم. این دولت و رژیم سرمایه‌داری ارتجاعی اسلامی است که ما را بیشتر به سمت مبارزه عمومی و قهری جهت می‌دهد، همان احساسی که نطفه‌های آن دیری است در همه‌جا بسته‌شده، در قیام ژینا توسط اعمال ضد خلقی‌تان در جامعه اعتراضات علیه رژیم شکل سراسری و عمومی به خود گرفت. موضوعی که زمینه آن بیشتر از هرجای دیگری در اینجا وجود دارد.

ما نمی‌دانیم از کدام بیداد رژیم بگوییم، اگر یکی بود سخن گفتن از آن بسیار ساده بود. اگر فقط و فقط محدود به انقلاب ژینا بود یا کشتار اولیه‌ای که رژیم از مردم ستمدیده و محروم ایذه به عمل آورد، اگرچه سخت و گرانباراست و دراین‌باره بارها سخن گفتیم و در بازگویی آن کمترین سستی و فتوری در کارمان نیست، بلکه مثل همیشه درنگ را جایز نمی‌دانیم، چون سخن گفتن دراین‌ارتباط را کمترین وظیفه می‌دانیم و از تکرار آن نه‌تنها خسته نمی‌شویم، بلکه به وجد میاییم و تهییج می‌شویم.

سرود کیان عزیز، ارتین رحمانی و دیگر جان‌باختگان شهرمان ترجیع‌بند، شعر زندگی‌مان شده است.

اما، سخن از محرومیت مردم ایذه کرانه بی انتهائی دارد، به‌اندازه  عمر سال‌های تاریخ نانوشته  مردم این شهراست.

دهه‌ها پیش راست یا دروغ، اقتصاد این شهر و تولیدات آن را محصولات کشاورزی و دام‌پروری می‌دانستند. پابه‌پای دیگر مناطق در ایران همه‌چیز در این منطقه تحلیل رفت و بیشتر از هر جای دیگر زمینه‌های تولیدات  دامی و کشاورزی آن خشک شد و به‌کلی سوخت. امروز آنچه نیازهای اولیه مردم روستاهای این منطقه است، همان محصولاتی است که قبلاً به نافش می‌بستند. مردم از دورترین روستاها فرسنگ‌ها راه طی می‌کنند تا در شهر نیازهای ابتدائی خود را اعم از خرید نان، مرغ و تخم‌مرغ و دیگر ضروریات زندگی خود را تهیه کنند. کشاورزی و دام‌پروری برچیده شد، اما دریغ از حتی یک صنعت واسطه‌ای، دریغ از یک کارخانه کوچک و صنعتی که ۵۰ نفر نیروی کار انسانی این شهر در آن مشغول شوند.

“اکبر نوروزی” رئیس اداره کار شهرستان ایذه در مصاحبه باخبر گزاری مهر رژیم می‌گوید:”نبود کارگاه‌ها، کارخانه‌های بزرگ، پروژه‌های ملی و استانی در شهرستان ایذه باعث رشد بیکاری در این شهرستان به‌خصوص میان جوانان شده است که این امر آثار منفی بسیاری ازجمله اجتماعی، امنیتی و به خطر افتادن معیشت آنان و خانواده‌ها را به همراه دارد، بنابراین جوانان ایذه‌ای مجبور هستند که در استان‌های دیگر مشغول شوند.”

بخشی از جوانان این شهر به‌مثابه نیروی کار و کارگر پروژه‌ای، آواره شهرها و استان‌های دیگرمی شوند. شاید هرماه یا دو ماه نتوانند با خانواده‌های خود دیدار کنند. هرکجا خبر از حادثه کارگری انتشار پیدا می‌کند، تن مردم و خانواده‌ها این شهرمی لرزد، نکند این بار نوبت نان‌آور خانواده آنان باشد.

بی‌سابقه نیست دو سال پیش بود براثر حادثه در تونلی در شمال که آوار می‌شود، سه نفر تلفات انسانی آن کارگران پروژه‌ای کلدوزخ ایذه هستند. خانواده آنان هنوز درغم نان‌آور خانواده در سوگ هستند. حادثه پروژه بزرگ‌راه تهران- شمال در تاریخ هفدهم تیرماه چند روز پیش اتفاق می‌افتد که به علت کم‌توجهی راننده وانت‌بار منجر به حادثه و برخورد با دو کارگر جوان ایذه‌ای اهل پیان می‌شود. آرمین سلحشور جوانی که کلاس یازده بوده درجا فوت کرد و علیرضا الماسی کارگری که در بیمارستان و در کما با دستگاه کمک اکسیژن زنده است. هر هفته در شمال در مرکز و در جنوب خبر از حادثه کارگری در پروژه‌ای است. بچه‌های کارگر این شهر بدون سهم نیستند، یا کشته می‌شوند، یا دچار آسیب جسمی، درحالی‌که  خانواده‌های آنان محروم و خودشان فاقد بیمه‌های اجتماعی هستند. هم‌اینک دو نفر از بچه‌های کارگران پروژه این شهر در ارتباط با اعتصاب وسیع کارگران پروژه‌های نفت و گاز و پتروشیمی چند ماه است که در زندان هستند. شکنجه‌های سختی را در مدت بازداشت خود تحمل کردند. خانواده‌های آنان با پیگیری زیاد موفق شدند خبری از آنان بگیرند. این بیداد را کدام داد باید پاسخ بگوید، غیر از  مبارزه  عمومی مردم در اشکال مناسب با توانائی و موقعیت اجتماعی، از اعتراض فردی و جمعی گرفته، تا رسیدن به اعتصاب و اعتراض یکپارچه شهر. جمع وسیعی از جوانان این شهر بیکار، بی درآمد، سربار و شرمنده خانواده‌ها خود که اغلب در محرومیت هستند. چه کسی می‌داند، بعضی کارها که اصلاً نمی‌شود نام شغل را روی آن گذاشت، بخشی از مردم این شهر به‌ناچار بجای شغل انتخاب کرده‌اند، مناسب با فصل از طریق فروش سبزی کوهی در بهار و چیدن دانه‌های کوهی در فصل پاییز و فروش آن در بازار ارتزاق می‌کنند. بخشی از خانواده‌های محروم و خانواده‌هایی که زنان سرپرست آن‌ها هستند، با خرید آرد آزاد و سهمیه‌ای خود، با زحمت فراوان بعد از پخت پز آن، اقدام به  فروش نان می‌کردند، با توجه به تورم و گرانی روزافزون آرد ونان از این منبع درامد که در حد رهایی آنان از گرسنگی بود محروم شده‌اند. بیشتر مردم این شهر در فقر مطلق و محروم از حداقل وسایل معیشتی و زیست خود هستند. رژیم بابت کار هائی که خودش درزمینهٔ محرومیت‌زدائی و توسعه اقتصادی و اجتماعی به عمل نیاورده و موجبات ناهنجارهای اجتماعی را بشدت گسترش داده، تاوان این عمل خود را به جبر و زور بر مردم اعمال می‌کند. آنان را بی‌رحمانه می‌کشد، زندان می‌کند، مورد پیگرد و تعقیب و اذیت و آزار قرار می‌دهد. همان‌طور که کیان عزیز ما را همراه با ۸ همشهری دیگر ما می‌کشد. ده‌ها نفر را زخمی و دچار آسیب‌های جسمی می‌کند. صدها نفر از جوانان این شهر را زندانی و اسیر می‌کند، بعد می‌خواهد به جبر، جوانان زندانی این شهر را بابت تاوانی که خود باید به مردم بپردازد، مجدداً زندانیان بی‌تقصیر را مسبب و متهم می‌کند که بابت اعمال و کشتاری که از مردم کرده، تاوان پس بدهند و این چیزی نیست مگر کشتاری دوباره و چندباره مردم این شهر. رفتاری که همگان در جریان انقلاب ژینا درهمِ جا با آن آشنا هستند. برای ستمگری روزافزون خود، زندانیان این شهر را تهدید به  اعدام می‌کند. مجاهد (عباس) کورکور و بهمن بهمنی و ۶ نفر دیگر زندانیان دستگیرشده در ۲۵ آبان ماه سال گذشته همچنان درخطر اعدام قراردادند. ما شدیداً به رژیم سرمایه‌داری اسلامی هشدار می‌دهیم پیش از اینکه در ارتباط با زندانیان این شهر دست به اقدامی بزند، به پی آمد ضد انسانی و نامردمی آن فکر کند. مردم محروم شهر ایذه بشدت نگران سلامتی و جان فرزندان خود در زندان‌های رژیم هستند. رژیم حق ندارد برای زهرچشم گرفتن از مردم معترض، زندانیان بی‌گناه این شهر را اعدام کند.

رژیم نکبت سرمایه‌داری جمهوری اسلامی همین‌طور روزانه مردم این شهر را دچار گرفتاری و مصیبت می‌کند. شهر را قرق نظامیان کرده و به اذیت و آزار مردم، خانواده‌های جان‌باخته و زندانی می‌پردازد. عناصر و افراد اطلاعاتی رژیم در سطح شهر مرتب درگشت هستند. ورودی و خروجی‌های شهر از طرف نیروی نظامی رژیم بشدت کنترل می‌شود. خبرهای دستگیری افراد همچنان زبان به زبان می‌گردد. یک روزبه تفتیش خانه مجاهد کورکور می‌پردازند، اطلاعات، خواهر کورکور را جلب می‌کند، برای توجیه اعمال خود از این خانواده فیلم مستند تهیه می‌کند. روز دیگر دائی ارتین رحمانی کارگر جوان جان‌باخته، فؤاد (رضا) چوبین را بازداشت و بشدت شکنجه و روانه زندان می‌کند. رژیم حقیر توسری‌خورده جمهوری اسلامی در تخریب و در شکستن شیشه‌های آرامگاه کیان عزیز ما از هیچ فرومایگی فروگذار نبوده، این نهایت نامردمی و ضد مردمی است که از خود نشان می‌دهد، خانواده و بستگان خانواده جان‌باخته پیر فلک را اطلاعات جلب و دستگیر می‌کند، برای سجاد پیر فلک عموی عزیز کیان قرار بازداشت یک‌ماهه تمدید قرار صادر می‌کنند.

خانواده کیان پیر فلک در تدارک دهمین سالگرد تولد کیان عزیز هستند. با توجه به اینکه قبر این عزیز در روستایی است که حداقل ۸­-۷ کیلومتر با شهر فاصله دارد، عوامل نظامی رژیم برای جلوگیری از برگزاری جشن تولد این عزیز راه‌های منتهی به روستا را می‌بندند و در کمین می‌نشینند، بی‌رحمانه پویا مولائی راد جوانی که تازه وارد بیست‌سالگی شده و از بستگان مادر کیان است در ۲۱ خرداد، هدف شلیک‌های پیاپی تیرهای خود قرار می‌دهند و این جوان جان‌فشان به  خواهرزاده خود کیان عزیز می‌پیوندد. این بیداد را فقط با دادخواهی و مبارزه متحدانه اعتراضی، با اعتصاب سیاسی عمومی می‌توان پاسخ داد. تنها راه مقابله عمومی با رژیمی که آسایش وزندگی را از مردم این شهر گرفته اعتصاب عمومی سیاسی یکپارچه مردم شهر است. ده روز جنازه این جوان را گروگان می‌گیرند و به خاک سپردن آن طولانی می‌شود، فقط برای اینکه اهداف ضد انسانی و ضدانقلابی خود را تحمیل خانواده‌های  مولائی راد و پیر فلک کنند. بعد از ده روز پویا را در محلی دور از محل زندگی خانواده در آرام ستان شهر ایذه خاک می‌کنند. قصه به خاک سپردن جان‌باختگان قیام ژینا به‌کلی متفاوت از جان‌باختگان گذشته است، اگر از قبل چنین اعمالی، خاک سپردن موردی جان‌باختگان در محلی غیر ازآنچه محل زندگی خانواده اتفاق می‌افتاد، در قیام ژینا شکل رایجی به خود گرفت، اغلب جان‌باختگان در محلی غیر از محل زندگی خودشان توسط رژیم و اغلب مخفیانه و بدون مراسم به خاک سپرده شدند.

پویا را قصد داشتند پوشیده از چشم خانواده، در دهستان سوسن در ۵۰ کیلومتری ایذه به خاک بسپارند که با مخالفت خانواده جان‌فشان روبرو شدند، در آرامستان ایذه و دور از محل زندگی خانواده پویا در سحرگاهان و بدون مراسم به خاک سپرده‌شده. امروز ۲۹ تیرماه چهل روز از زمانی که پویا آماج تیرهای نیروهای امنیتی قرار گرفت، زیر فشار نیروهای امنیتی  و با تهدید از قبل مراسم چهلمین روز جان‌فشان باخبر رسانی محدود، ساعت ۵ بعدازظهر درحالی‌که گرما مردم را آزار می‌داد، برگزار شد. برخلاف ۲۱ خرداد که مردم نیروهای امنیتی و نظامی رژیم را در بیمارستان مورد هجوم قرار دادند و با سلاح سرد، چاقو و سنگ نیروهای رژیم موردحمله قراردادند، امروز فضای مراسم اگرچه ملتهب بود و جمعیت زیادی از زن و مرد حضور داشتند، مراسم بدون زدوخورد پایان یافت، اما درد مردم ایذه التیام نیافته است، آنان مترصد فرصت هستند، تا در آینده پیش رو، این بار با آمادگی بیشتر و آهنگی وزین‌تر و اشکالی متنوع‌تر به رویارویی رژیم بروند، تا آن زمان خود را در هسته‌های آگاه مبارزاتی سازمان خواهند داد. تنها راه برون‌رفت از وضعیت نکبت‌بار کنونی مبارزه پیگیر علیه رژیم و علیه وضعیت موجود است.

نابود باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی

زنده‌باد انقلاب

زنده‌باد سوسیالیسم

هسته کارگری حمید اشرف – فعالان کارگری جنوب.

  ۲۹/ ۴/ ۱۴۰۲

کار، نان، آزادی – حکومت شورایی

شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان ایران به کجا می‌رود!

شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران در هفته گذشته کمپینی را تحت عنوان کمپین یک‌صد هزار امضاء راه‌اندازی کرد تا همکاران با حمایت از آن، صدای فرهنگیان کشور و مطالبات آن‌ها را به گوش همه مسولان کشور برسانند.

در فراخوان شورای هماهنگی آمده است:

” پس از پایان جمع‌آوری امضاء برای نامه به ریاست قوه قضائیه، معلمان بسیاری با تماس یا ارسال پیام درخواست امضاء نامه را داشتند که متأسفانه فرصت آن پایان‌یافته بود. بنابراین تصمیم گرفته شد برای انجام این مهم کمپین یکصدهزار امضاء راه‌اندازی شود تا با حمایت شما همکاران گرامی این درخواست به گوش همه مسئولان کشور رسانده شود.”

اما ماجرای نامه به رئیس قوه قضائیه چیست؟  در اواسط  تیرماه، ۱۲۰۰ تن از معلمان کشور نامه‌ای به رئیس دستگاه قضائی رژیم استبدادی حاکم بر ایران نوشتند که چنین آغاز شده است:

” ریاست محترم قوه قضاییه جناب آقای محسنی اژه ای با سلام

همانطور که مستحضرید تعدادی از بهترین همکاران فرهنگی ما معلمان در سراسر کشور که بنا به ذات پاک و عدالت‌خواهانه خود همواره فریادگر حقوق همکارانشان بوده اند و هیچ گاه بدنبال منافع شخصی، گروهی و جناحی و پیروی از تشکل های سیاسی داخل و خارج از کشور نبوده اند، سالهاست در حبس های طولانی مدت قرار دارند و تعداد دیگری از این عزیزان نیز به تازگی با احکام سنگین روبرو شده اند. ما معلمان بنا به ماهیت حرفه ای از بدو شروع خدمت همواره آموزگار و مروج فرهنگ قانونگرایی بوده ایم. همانطور که در مطالبه گری های صنفی نیز تاکید ما همواره بر رعایت و اجرای قانون از سوی تمامی نهادها و دستگاه های مربوطه بوده است.”

در پایان این نامه نیز آمده است:

“ما جمعی از فرهنگیان سراسر کشور از شما به عنوان عالی ترین مقام قضایی کشور خواهان صدور دستور فوری به دادگاه های کشور جهت پایان دادن به پرونده سازی علیه فعالان صنفی، آزادی معلمان زندانی و صدور حکم برائت برای همکارانی که اخیراً در استانهای فارس، بوشهر،گیلان، خوزستان و پیش تر در استانهای خراسان،تهران،کردستان، البرز و سایر استان‌ها به زندان محکوم شده اند هستیم. امیدواریم با این اقدام جنابعالی احساس وجود امنیت قضایی برای همه شهروندان بویژه فعالان صنفی و مدنی ایجاد گردد. ”

به گفته شورای هماهنگی اما “دفتر پیگیری‌های مردمی در قوه قضائیه و ریاست جمهوری با لحنی سرزنش آمیز از پذیرفتن نامه‌ای که درخواست قریب به ۱۲۰۰ نفر از معلمان در آن نوشته شده بود امتناع کردند.از اینرو تصمیم گرفته شد این نامه  بصورت سرگشاده منتشر شود.”

سؤال اما این است که اولاً آیا این نامه‌نگاری‌ها به سران رژیم، دست آوردی برای تحقق خواست معلمان خواهد داشت؟ ثانیاً آیا این شیوه توسل به مقامات یک رژیم وحشی استبدادی برای تحقق مطالبات، مناسب شرایط سیاسی کنونی و سطح مبارزات مردم ایران هست؟

در این واقعیت جای هیچ تردیدی نیست که معلمان و تشکل‌های آن‌ها سابقه درخشانی در چندین سال گذشته در مبارزه برای تحقق مطالبات خود داشته‌اند و اگر هم رژیم ناگزیر شد فرضاً چند سال پیش کمی حقوق معلمان را افزایش دهد و یا مطالبه رتبه‌بندی را به شکل اخته شده در محدوده‌ای عملی کند، نه با نامه‌نگاری، بلکه نتیجه ده‌ها اعتصاب، تجمعات اعتراضی همراه باتحمل هزینه‌های آن ،( سرکوب‌های پلیسی ، بازداشت‌ها و محکومیت به حبس، تبعید، اخراج) بوده است. عموم فرهنگیان این دست‌آوردها را به‌ویژه مدیون ابتکار عمل شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان در سازماندهی مبارزات هستند. همه سازمان‌های انقلابی ، ازجمله سازمان ما در این سال‌ها همواره پیگیرانه از مبارزات معلمان و مطالبات آن‌ها حمایت کرده‌اند. در این سال‌ها فشارها بر روی شورای هماهنگی و تشکل‌های صنفی کم نبوده است. تنها یک نمونه آن ده‌ها معلمی هستند که هریک با اتهامات واهی دستگیر و یا به دادگاه فراخوانده شدند. تعدادی به چندین سال حبس محکوم شدند  و ماجرای بازداشت‌ها و محکومیت‌ها همچنان ادامه دارد.

از یک چنین تشکلی با سال‌ها سابقه مبارزاتی، انتظار این بوده و هست که در اتخاذ شیوه‌های مبارزاتی خود همچنان جوانب مختلف آن را مدنظر قرار دهد تا به مبارزات معلمان و مردم ایران یاری رساند. آیا اقدامات اخیر در همین راستاست؟

امروزه دیگر بر کمتر کسی پوشیده است که رژیم استبدادی  پاسدار نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران هرگز با خواهش و تمنا و نامه‌نگاری به هیچ‌یک از خواست‌های مردم ایران پاسخ نداده و نخواهد داد، برعکس تمام تجارب ۴۴ سال گذشته نشان داده است که این رژیم ضدانسانی همواره حتی ابتدایی‌ترین مطالبات اقتصادی و مبارزات گروه‌های اجتماعی را با گسیل گله‌های پلیس و واحدهای ضد شورش پاسخ داده و اگر مطالبه‌ای سیاسی نیز ولو با مسالمت‌آمیزترین شکل مبارزه مطرح‌شده است، سپاه، بسیج و حتی ارتش را نیز به مقابله با مردم و سرکوب آن‌ها گسیل کرده است . آیا سران رژیم و ارگان‌های دولتی  از اعتراض فرهنگیان کشور نسبت به اقدامات سرکوبگرانه علیه معلمان ازجمله پرونده‌سازی و حبس و اخراج ، بی‌اطلاع بوده‌اند که شورای هماهنگی قصد دارد آن‌ها را آگاه سازد؟ پاسخ این سؤال نه بر توده‌های میلیونی معلمان بلکه حتی بر دانش‌آموزان آن‌ها نیز نباید پوشیده باشد. همه می‌دانند که تصمیم به سرکوب معلمان و عموم توده‌های مردم ایران  را نه این یا آن پلیس و قاضی، این یا آن شعبه دادگاه، بلکه سران رژیم و بالاترین مقامات نهادهای امنیتی آن گرفته‌اند. پس برچه اساسی و برمبنای کدام محاسبه، تعدادی از معلمان تصمیم گرفتند از رئیس یک دستگاه سرکوب و آدمکشی درخواست کنند که لطف فرموده دستور آزادی معلمان زندانی را صادر کند؟ برخورد اهانت‌آمیز قاتلان و جنایتکارانی امثال رئیسی و اژه‌ای حتی با نامه درخواست گروهی از معلمان یا محکوم کردن‌ معلمان مبارز با اتهام “شرکت در تشکل غیرقانونی” به‌وضوح نشان می‌دهد که سران مرتجع رژیم نه‌تنها در دشمنی‌شان با معلمان ذره‌ای کوتاه نمی‌آیند، بلکه اکنون تا جایی پیش رفته‌اند که اساساً موجودیت تشکل معلمان را زیر سؤال برده‌اند.

حیرت‌آور این‌که شورای هماهنگی پس از این نامه به رئیس قوه قضائی رژیم دیکتاتوری عریان و برخوردهای اهانت‌آمیز، نه‌فقط از این اشتباه پند نگرفت و آن را اصلاح نکرد، بلکه یک اشتباه دیگر نیز بر آن افزود و حالا مبلغ این توهم پراکنی شده است که اگر به‌جای ۱۲۰۰ معلم، صد هزار معلم این نامه را امضا کنند، آنگاه رئیس جلاد دستگاه قضائی خواهد فهمید که پایان دادن به پرونده‌سازی و آزادی معلمان دربند خواست بخش بزرگی از معلمان است و به آن ترتیب اثر خواهد داد. البته خواست آزادی معلمان از زندان نه خواست صد هزار معلم بلکه میلیون‌ها تن از مردمی است که با تظاهرات و سنگربندی‌های خیابانی خود رهاسازی زندانیان سیاسی را از چنگال دژخیمان فریاد زده‌اند. شورای هماهنگی اگرنه صد هزار بلکه امضای متجاوز از یک‌میلیون معلم را جمع کند، قطعاً نخواهد توانست با این شکل و شیوه به‌اصطلاح مبارزه، ذره‌ای رژیم را به عقب‌نشینی وادارد.

بزرگ‌ترین اشتباه شورای هماهنگی اما در این است که در شرایطی به این نامه‌نگاری‌ به دشمنان سوگند خورده و بی‌رحم مردم ایران روی‌آورده  که میلیون‌ها تن از مردم ایران با قیام‌های پی‌درپی خود برای سرنگونی قهرآمیز رژیم ارتجاعی استبدادی اسلام‌گرا به‌پا خاسته‌اند. هنوز خون‌های بر زمین ریخته قتل‌عام جوانان کشور بر سنگفرش خیابان‌ها خشک نشده ، اعدام‌ مبارزان همچنان ادامه دارد و هزاران انسان مبارز زیر شکنجه‌های قرون‌وسطایی رژیمی آدم کش به بند کشیده شده‌اند. در چنین شرایطی مردم ایران از معلمان به‌عنوان یک قشر روشنفکر و آگاه جامعه انتظار روشنگری و همراهی در مبارزه دارند و نه این‌که برای آزادی معلمان زندانی دست یاری به‌سوی جلادان خون‌آشام دراز کند و از آن‌ها  طلب برقراری “امنیت قضایی برای همه شهروندان به‌ویژه فعالان صنفی و مدنی ” کنند. این‌یک سرافکندگی برای مردم ایران است که معلمان از یک جلاد بی‌رحم درخواست آزادی معلمان مبارز و آگاه و ایجاد “امنیت قضائی برای همه شهروندان” کنند. شورای هماهنگی  با این موضع‌گیری‌ها و توهم‌پراکنی‌ها چه پاسخی به هزاران خانواده  داغدار، میلیون‌ها انسانی که جمهوری اسلامی تمام زندگی‌شان را تباه کرده خواهد داشت؟ آیا نامه‌پراکنی و درخواست از جلادان حقیقتاً آن چیزی است که جعفر ابراهیمی، رسول بداقی، هاشم خواستار و دیگر معلمان مبارز دربند خواستار آن بوده و برای آن مبارزه کرده‌اند؟!

این مسیری که اخیراً شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان ایران  در پیش‌گرفته برخلاف تمام مبارزات گذشته این تشکل و عموم معلمان مبارز است که نه‌فقط به تاریخچه مبارزاتی پرافتخار جنبش معلمان لطمه وارد خواهد ساخت، بلکه به مبارزات توده‌های وسیع مردم، کارگران، زحمتکشان، زنان و دانشجویانی نیز که برای سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنند، صدمه خواهد زد.

اگر در پی موج پردامنه جنبش سرنگونی طلب نیمه دوم سال گذشته اندکی از دامنه اعتلای جنبش کاسته شده ، کسی نباید دچار یاس، ترس و وحشت شود. این آن چیزی است که رژیم توحش اسلامی خواهان آن است. تجربه جنبش مردم ایران اما از سال ۹۶ تا به امروز به‌وضوح نشان داده است که این عقب‌نشینی‌های جنبش فقط یک‌لحظه موقت است. اوضاع سیاسی جامعه ایران و بحران‌های لاینحل کمترین تردیدی باقی نمی‌گذارد که به‌زودی امواج گسترده‌تر جنبش فرا خواهد رسید. جمهوری اسلامی  راه نجاتی از این بحران ندارد و قطعاً سرنگون خواهد شد. در چنین شرایطی  اگر شورای هماهنگی با این فرض که در پی ضربات ارتجاع  به جنبش معلمان در توان خود نمی‌دید که به سازمان‌دهی مبارزه‌ای جدی و انقلابی برای رهایی معلمان دربند روی آورد، به‌مراتب بهتر بود سکوت می‌کرد تا این‌که دست یاری به‌سوی جلادان و دشمنان سوگند خورده مردم ایران دراز کند و از رئیس دستگاه آدمکشی رژیم استبدادی، طلب آزادی معلمان و پایان دادن به پرونده‌سازی را بکند. به‌جای تباه کردن مبارزات قهرمانانه معلمان، با اقداماتی نسنجیده‌ای از نمونه نامه‌پراکنی‌های اخیر، مناسب این بود که شورای هماهنگی از فرارسیدن فصل تابستان و تعطیلی مدارس برای بسترسازی و سازمان‌دهی معلمان استفاده کند تا با آغاز سال تحصیلی جدید یک مبارزه رادیکال را برای آزادی معلمان اسیر در چنگال دژخیمان،سازمان دهد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۲۹  در فرمت پی دی اف: