نوشته زیر توسط یکی از رفقای داخل کشور برای ما ارسال شده است روز اول جنگ دوم

یک روزصبح ازخواب بیدارشدم. کسی خانه نبود. همه رفته‌بودند. یادم‌آمد، چون سرما خورده بودم قرارشد به مدرسه نرم و خونه بمونم، ولی مامان چند ساعت بعد از این که بیدارشدم بیاد خونه کمی پیش من بمونه و دوباره بره سرکار. اما من اصلاً دوست نداشتم تنها باشم داداش بزرگترم تنها می موند و به من می‌گفت تو هنوز بچه‌ای ومی ترسی تنها خونه باشی. دیشب وقتی مامان گفت فردا بهتره مدرسه نری گفتم می مونم خونه فقط بهت زنگ می‌زنم گوشیتو بردار با من حرف بزن. از لج برادرم گفتم تنها می‌مونم که هی به من نگه توبچه‌ای ولی اشتباه کردم کاش با مامان رفته بودم. گلوم درد می‌کرد. فعلاً بهتره قرصی که مامان گفته بود رو بخورم. یک مرتبه صدای زیادی شنیدم. فکرکردم چیزی به سرم خورد. ترسیدم و از ترس نمی‌دونستم چه‌کنم. به مامان زنک زدم برنمی‌داشت. به مامان بزرگم زنگ زدم و تندتند گفتم که من تنها هستم مامان جواب نمی‌ده صدای بدی اومد آسمان تاریک تاریک شده. مامان بزرگ صدایی نشنیده بود فقط گفت الان به مامان زنگ می‌زنم واگر مامان برنداشت میام پیشت. دویدم پشت پنجره کسی نبود فقط ماشین‌ها پشت سرهم بودند و خیلی بوق می‌زدند. مثل موقعی که تو ترافیک می‌مونیم. چند تا صدای دیگه هم اومد ولی دورتربود. ترسم بیشترشد دوباره به مادربزرگم زنگ زدم وگفت حق داری گوشی مامانت نمی گیره من دارم میام پیشت نگران نباش برو کمی آب بخور فقط خودت می دونی راهم نزدیک نیست و تا من برسم طول می کشه اما میام. فقط بیرون نرو. نگران نباش یا مامان یا من میایم پیشت. تا گوشی رو زمین گذاشتم تلفن زنگ خورد خیلی خوشحال شدم حتماً مامانه اما از مدرسه برادرم بود تند گفت به مامانت بگو بیاد دنبال برادرت و زود قطع کرد. هیچ نمی‌دونستم امروز چی شده اما دیگر ازترس گریه می‌کردم. دلم داشت بهم می‌خورد.

دوباره به مادربزرگم زنگ زدم. باید بری دنبال برادرم ازمدرسه زنگ زدند و گفتند زود بیایید ببریدش، نمی‌تونستم تا اومدن مادربزرگ طاقت بیارم. ترسیده بودم تا قطع می‌کردم، دوباره به مامانم می‌زدم و به مادر بزرگم. مادر بزرگم گفت اصلاً قطع نکن باهم حرف می‌زنیم تا وقتی که مامان برسه خونه. گفتم زودتر بیا من خیلی می‌ترسم. ماشین‌ها مدام بوق می‌زنند. مامان چرا گوشیشو برنمی‌داره؟ مامان بزرگم گفت من دارم سعی می‌کنم ولی بیا یک‌کم باهم حرف بزنیم تا وقتی ماشینی پیدا بشه. گفت اول برو قرصتو بخور تا زود حالت خوب شه. بعد با اون چشمای قشنگت از پنجره خیابان رو نگاه کن و به من بگو ترافیک کم‌تر شده یا نه. برای مادر بزرگ گفتم که ماشین‌ها سرجاشون هستن و ترافیک بیشتر هم شده. مادر بزرگم گفت برای همین هست که مامانت نتونسته بیاد پیشت. خوب حالا بیا تا یک قصه خیلی جالبی برات بگم. اول این که من الان متوجه شدم یک برنامه تو شهر هست که ترافیک خیلی زیادی به وجود آورده و موبایل‌ها هم قطع هستند. خوبه ما الان خون‌هایم واز تلفن خونه می‌تونیم باهم حرف بزنیم مامانت هم میاد خونه چون کارش تعطیل شده حتماً تو ترافیک مونده و ما تا اومدن مامانت با هم حرف می‌زنیم. یادته باهم می‌رفتیم زیر میز بازی می‌کردیم؟ حالا دلم میخواد بری پتوی خودتو بیاری و زیرمیز بشینی منم برات قصه بگم. قصه مادر بزرگم خنده دار بود. می‌گفت یک نفر بود که چونه اش سوراخ بود وهرچی می‌خورد تو دلش نمی‌رفت از چونه اش سرازیر می‌شد یقه لباسش باز بود می‌ریخت تو نافش و می‌رفت تو دلش اما تا ازچونه‌اش برسه تو دلش کم می‌شد و همیشه گرسنه بود برای همین مرتب گریه می‌کرد. نکنه ازچونه تو هم شیر ریخته توگردنت؟ راست گفت ریخته بود. کلک داری می‌خندی؟ نمی‌دونم چجوری حتی وقتی منو نمی‌دید، می‌دونست که می‌خندم. حتی می‌دونست پتو سرم نکشیدم. هنوز زیر میزی؟ برق قطع شده خونه کم‌کم سرد می‌شه پتو رو بکش رو خودت. گفتم: آره من زیر میزنشستم. مثل دفعه قبل که جنگ بود. یعنی دوباره جنگ شده؟ مادربزرگ جواب نمی‌دی؟ گفت ممکنه ولی ما که جامون خوبه و صبرمی‌کنیم ببینیم چه خبرشده. الان بهش فکرنمی‌کنیم موافقی؟ بعد هم چندتا قصه خنده‌دارتعریف کرد. حالا ازخنده اشک‌هام می‌ریخت.

مادربزرگم گفت حالا دلم میخواد تو یک قصه برام بگی. برادرم چی میشه؟ دوباره گریه‌ام گرفت. مدیرشون گفت بیایید دنبالش. مادربزرگم گفت مامانت حتماً میره دنبالش نگران نباش. باهم میان خونه. حالا دلم می‌خواد تو یک قصه برام بگی. اخه دارم گریه می‌کنم چطوری قصه بگم. مادربزرگم گفت پس بیا باهم گریه کنیم. ولی باید بگیم برای چی داریم گریه می‌کنیم. اول تو بگو. اخه دیروز که دعوامون شد گفتم کاش اصلاً برادر نداشتم الان پشیمون شدم. کاش زودتر بیاد. پس تو بهانه خوبی داری برای گریه کردن. خوب زمان گریه تو شروع شد تا وقتی که نوک دماغت قرمز بشه می‌تونی گریه کنی. کجایی؟ قبول نیست من باید صدای گریه تو بشنوم. نوک دماغم قرمز شد. چه زود؟ من اصلاً گریه نکردم. چرا؟ حرفای تو آخه منو می‌خندونه چرا باید نوک دماغم قرمز بشه؟ مادربزرگم می‌گفت قبول نیست توباید گریه‌کنی. زود باش گریه کن. هرچی بیشترمی گفت گریه کن من بیشتر خنده‌ام می‌گرفت. صدای چند تا بچه ازکوچه شنیده می‌شد. رفتم پشت پنجره بچه‌های مدرسه ما بودند. مدرسه ما زود تعطیل شده. همه دستشون تو دست مامانشون بود و تند تند راه می‌رفتند.

مادربزرگ تو برای چی می‌خوای گریه‌کنی؟ اول باید برات یک قصه دیگه بگم. چوپانی بود که هرروزتنهایی گله گوسفندا رو صحرا می‌برد. اما یک روز که ازسرازیری کوه پایین می‌اومد با دیدن سربازهای شاه که سوار اسب بودند و به دامنه کوه نزدیک می‌شدند راه خودشو عوض کرد. حالا باید از رودخانه رد می‌شد. اما اون روز رودخانه پرآب و خروشان بود. طوری که تا بالای زانو تو آب بود تا حالا این طوری نترسیده بود. می‌خواست برگرده و از راه همیشگی بره فکرکرد سربازها رو چکارکنه. به آسمان نگاه کرد که ازصبح تیره و آماده باریدن بود. باید به راهش ادامه بده. گوسفندها هم ترسیده بودند بع بع می‌کردند ‌ و یک صدایی سرشون انداخته بودند که نگو. چوپان تو آب رودخانه دست وپا می‌زد و تقلا می‌کرد گوسفندارو زودتر از رودخونه رد کنه. صدای چند اسب سوار رو شنید که نزدیک می‌شدند. داد زد کمک کمک. سوارها اومدند کمکش کردند و کوسفند ا رو رسوندند اونور رودخانه چوپان نفس نفس زنان از آب بیرون آمد. تشکر کرد وگفت کمک بزرگی به من کردید. اما وقتی فهمید همون سربازهای شاه هستند نگران شد.

چوپان چه گوسفندای پرواری داری. مال خودم که نیست من چوپان هستم. برای ما فرقی نمی‌کنه ما سربازهای شاه هستیم باید دو سه تایی ببریم. چوپان بیچاره زد توسرش و التماس کرد که من از کجا بیارم پول این گوسفندا روبه صاحبانشون بدم. هرچی خواهش وتمنا کرد فایده نداشت و سربازهای شاه سه گوسفند چاق و چله و پردنبه رو با خودشون بردند. چوپان چنان گریه‌ای کرد که هیچ کس تا به آن‌روز ندیده بود. سربازهای شاه چرا گوسفندای چوپان رو بردند؟ چون هرچی بود شاه برای خودش می‌خواست. چوپان چی‌کارکرد؟ چشمهاشو بست و با خودش گفت ظلم شاه که تمومی‌نداره باید فکری کنیم. می‌رم پیش کدخدا. نه کدخدا هم دوست شاه و سربازا ش هست. می‌رم تو آبادی به چوپان‌ها می‌گم امروز از گوسفندهای من بردند فردا نوبت شما می‌شه باید همه با هم بریم صحرا که نتونن ما رو تنهایی گیربیارن و از گوسفندامون ببرند.

مامان بزرک توراه پله صدای پا می‌شنوم. دررو بازنکن شاید برای طبقه بالا باشه. آگه مامان باشه کلید داره. اره مامان با برادرم اومد. خوب دیگه تنها نیستی من یکم که مامان استراحت کرد زنگ می‌زنم فقط بپرس حالشون خوبه؟ خوبن. برادرم می‌گه جنگ شده. ولی تو نگفتی برای چی گریه می‌کنی؟ من برای چوپان که سربازهای شاه گوسفنداشو بردند پول هم نداره که به صاحب گوسفندا بده. برای این که پادشاه کشورها جنگ می‌کنند بچه‌ها می‌ترسن مثل الان که تو ترسیده بودی وگریه می‌کردی خونه‌ها خراب می‌شه مردم بدون غذا وآب می‌مونن من بهانه زیاد دارم برای گریه کردن. ولی مادربزرگ تو زیاد گریه نمی‌کنی؟. باید نوک دماغت سرخ بشه. من وقتی می‌خندم نوک دماغم سرخ می‌شه. وقتی صبح بیدار بشیم وجنگ نباشه. گنجشک‌ها سر و صدا کنند. وقتی خورشید تو آسمان بدرخشه و تو وهمه بچه‌ها خوشحال باشین و لباتون بخنده، نوک دماغ من سرخ می‌شه.

خرداد ۱۴۰۵

یک رفیق از داخل کشور

POST A COMMENT.