زندگی زیر آوار جنگ :روایت رنج مردم و ترومای یک جامعه

جنگ همیشه با یک تاریخ آغاز می‌شود؛ با ساعتی مشخص و خبری که ناگهان در جهان پخش می‌شود. اما برای مردمی که آن را زندگی می‌کنند، جنگ نه یک تاریخ است و نه یک خبر. جنگ لحظه‌ای است که صدای انفجار، سکوت  را می‌شکند و زندگی عادی برای همیشه تغییر می‌کند.

صبح ۹ اسفند، زمانی که حملات هوایی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران آغاز شد، شاید برای بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی تنها آغاز مرحله‌ای تازه از تنش‌های منطقه‌ای بود. اما برای میلیون‌ها انسان در ایران، و در سایر کشورهایی که به مرور به جنگ کشانده شدند، آن روز آغاز دورانی از ترس، بی‌خبری و اضطراب شد. خبری که در رسانه‌های جهان به سرعت منتشر شد مرگ علی خامنه‌ای و شماری از مقام‌های ارشد نظامی و سیاسی رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی بود و در شهرهای ایران، شادی مرگ دیکتاتور با صدای انفجارهایی عجین بود که گاه دور و گاه بسیار نزدیک شنیده می‌شد.

اینترنت قطع شد و ارتباط مردم با جهان بیرون تقریباً از میان رفت. جامعه ناگهان در تاریکی فرو رفت؛ تاریکی‌ای که تنها خاموش شدن صفحه تلفن‌ها نبود، بلکه نوعی بی‌خبری عمیق بود. نخستین پرسشی که میان مردم رد و بدل می‌شد این بود که: بیرون از ایران چه خبر است؟ اینترنت تنها گاهی برای لحظاتی کوتاه وصل می‌شود و همان لحظه‌های کوتاه نیز پر از پیام‌های نگران‌کننده و جست‌وجوی خبری از عزیزان است.

در شهرها، مردم اغلب حتی نمی‌دانند انفجاری که شنیده‌اند دقیقاً کجا رخ داده است. حملات بعدی معمولاً مدتی بعد روشن می‌شود. هر بار که صدای انفجار در شهر می‌پیچد، مردم با اضطراب به تلفن‌های خود پناه می‌برند و به دوستان و خویشانشان در نقاط مختلف شهر زنگ می‌زنند: شما خوبید؟ آنجا چه خبر است؟ تماس‌هایی که گاه تنها راه فهمیدن واقعیت است. یکی از شهروندان تهرانی می‌گوید: «تلفن که شب زنگ می‌خورد، وحشت در وجودم می‌دود. نمی‌دانم قرار است چه خبری بشنوم.»

زندگی روزمره در شهرها و بویژه تهران زیر سایه صدای جنگنده‌ها و انفجارها می‌گذرد. صبح و شب صدای پرواز هواپیماهای نظامی شنیده می‌شود و انفجارها گاه دور و گاه نزدیک شهر را می‌لرزاند. بسیاری از مردم کمتر از خانه خارج می‌شوند. حضور نیروهای سرکوب در خیابان‌ها افزایش یافته و فضای شهر تهران سنگین‌تر از همیشه است. بسیاری ترجیح می‌دهند کمتر در خیابان‌ها دیده شوند. یکی از ساکنان شهر می‌گوید: «زمان از دستم در رفته است. تقویمم به وقت جنگ است. روز چهارم بود که فهمیدم دیگر چیزی شبیه زندگی عادی باقی نمانده. برخی می‌گویند انسان به همه چیز عادت می‌کند. اما عادت نمی‌کنیم. دود و انفجار و آتش چیزی نیست که بشود به آن عادت کرد.»

در تهران و برخی شهرهای دیگر، صحنه‌هایی دیده می‌شود که پیش از این تنها در فیلم‌های جنگی تصور می‌شد. یک شاهد عینی از انفجار در حوالی خیابان دردشت چنین روایت می‌کند: «چهارشنبه حدود ساعت سه بعدازظهر بود که صدای انفجار آمد. کل خانه ما را خاک گرفت. چند دقیقه چشم، چشم را نمی‌دید. فکر کردم خانه‌مان خراب شده. وقتی با پسرم بیرون آمدیم، خیابان پر از خاک و خون بود. ماشین‌ها زیر آوار مانده بودند و مغازه‌ها آسیب دیده بودند. جهنم شده بود.» روزنامه شرق نیز درباره همان حادثه نوشت که: «همه کسانی که در آن ساعت از اطراف کوچه اولیایی عبور می‌کردند کشته شدند؛ برخی پیاده بودند و برخی در خودر. خیابان مانند روزهای دیگر شلوغ بود و هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است چند ثانیه بعد چه فاجعه‌ای رخ دهد.»

یکی از ساکنان همان محله می‌گوید: «از آن روز فقط خاک و خون به یاد دارم. بدن‌های تکه‌تکه از بالای ساختمان‌ها به خیابان پرتاب می‌شد. هر رهگذر پیاده یا ماشینی که از آنجا رد می‌شد کشته شد. شیشه همه مغازه‌ها خرد شد. قیامتی بود که فقط در فیلم‌ها دیده بودیم .اکنون از بسیاری از پنجره‌های آن خانه‌ها چیزی نمانده جز قاب‌های خالی. خانه‌هایی که روزی پر از زندگی بودند، اکنون تنها دیوارهایی نیمه‌ویران دارند و خیابان‌هایی که زمانی پررفت‌وآمد بودند، در سکوتی سنگین فرو رفته‌اند.»

در میان قربانیان، گاه انسان‌هایی هستند که تنها برای گذران زندگی از آنجا عبور می‌کردند. مردی که هر روز با گاری کوچک خود در خیابان تخم‌مرغ می‌فروخت یکی از آن‌ها بود. او نمی‌دانست موج انفجار چگونه زندگی‌اش را در چند ثانیه به پایان خواهد رساند. او تنها تلاش می‌کرد برای خانواده‌اش نان بیاورد. اما در جنگ، همین زندگی‌های ساده نخستین قربانیان هستند.

جنگ، پیش از هر چیز، بی‌رحمانه‌ترین شکل بی‌عدالتی است. کسانی که درباره آن تصمیم می‌گیرند، اغلب در اتاق‌های امن و دور از میدان نبرد نشسته‌اند، اما کسانی که قربانی آن می‌شوند، مردم عادی‌اند. یک کارگر، یک معلم، یک دانشجو، یک فروشنده یا یک کودک هیچ نقشی در تصمیمات سیاسی ندارند، اما نخستین کسانی هستند که هزینه جنگ را می‌پردازند. خانه‌ها و محله‌هایی که سال‌ها با زحمت ساخته شده‌اند، در چند ثانیه به تلی از خاک تبدیل می‌شوند.

جنگ ضعیف‌کش است. در اثر حمله به مراکز غیرنظامی توده‌ی مردم، قربانی می‌شوند. در اثر حمله به مراکز نظامی سربازان وظیفه قربانی می‌شوند. زیرا فرماندهان در پناهگاه‌ها مخفی شده‌اند و این سربازان و ماموران جزء هستند که به عنوان گوشت دم توپ قربانی اهداف جاه‌طلبانه امپیریالیسم، صهیونیسم و رژیم ارتجاعی و ضدبشری اسلامی حاکم بر ایران می‌شوند.

اسرائیل و آمریکا بمباران می‌کنند و رژیم جمهوری اسلامی مردم را گروگان گرفته است؛ به عنوان سپر انسانی، یا تهدید و دستگیری و سرکوب.

پس از بمباران انبارهای سوخت و برخی تأسیسات صنعتی، تهران با بحران دیگری نیز روبه‌رو شد. آسمان پر از دود غلیظ شد و بوی آتش و مواد سوخته در هوا پیچید. یکی از ساکنان تهران می‌گوید: «آسمان پر از دود غلیظ است و بارانی سیاه می‌بارد که لایه‌ای چسبناک روی خودروها می‌گذارد. او ادامه می‌دهد: «از وقتی انبارهای سوخت را بمباران کردند، سینه‌ام می‌سوزد و به سختی نفس می‌کشم. چشم‌ها و گلویم می‌سوزد و خیلی‌های دیگر هم همین حال را دارند.» بسیاری به بیماری تنفسی دچار شده و راهی بیمارستان شده‌اند.

آتش برخی انبارها روزها ادامه داشت سوخت مذاب در جوی‌ها روان شده بود. یکی از شاهدان گفته است: «باور نمی‌کنید، انبار شهرری هنوز می‌سوخت. شب آن‌قدر آتش شدید بود که انگار روز شده بود. اما وقتی صبح شد، همه جا آن‌قدر تاریک بود که انگار شب اول ماه قمری است. آن‌قدر تاریک، درست مثل آینده ما.»

در کنار خطر بمباران، فشار اقتصادی نیز به سرعت افزایش یافته است. بسیاری از کارخانه‌ها و کارگاه‌ها تعطیل شده‌اند. حمله به چند شهرک صنعتی تولید را متوقف کرده و هزاران کارگر شغل خود را از دست داده‌اند. ده‌ها کارگر در اثر حملات به کارخانه‌ها جان خود را از دست داده‌اند.مواد غذایی به شدت گران شده و برخی اقلام کمیاب شده‌اند. تورم شدید، کمبود برخی داروها و دشواری دسترسی به خدمات درمانی به مشکلات مردم افزوده شده است. بنزین تقریباً نایاب شده و در بسیاری از جاها فقط پنج لیتر سوخت به هر نفر داده می‌شود. بانک‌ها هنوز باز هستند اما ساعات محدودی کار می‌کنند و سقف برداشت روزانه از دستگاه‌های خودپرداز به پانصد هزار تومان کاهش یافته است؛ مبلغی که حتی برای تأمین ساده‌ترین نیازهای یک خانواده نیز کافی نیست. برای بسیاری از مردم چنین هزینه‌ای سنگین و حتی غیرممکن شده است، به‌ویژه برای کارگران روزمزدی که مدتی است درآمد ثابتی ندارند.

در چنین شرایطی، بسیاری از مردم تصمیم گرفته‌اند شهرهای بزرگ را ترک کنند. کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل اعلام کرده است که شمار آوارگان داخلی جنگ در ایران ممکن است به سه میلیون و دویست هزار نفر برسد. بیشتر این افراد از تهران و دیگر شهرهای بزرگ به سوی شمال کشور یا مناطق روستایی رفته‌اند. جاده‌ها در روزهای نخست جنگ پر از خودروهایی بود که خانواده‌ها با وسایلی اندک در آن‌ها نشسته بودند و نمی‌دانستند مقصدشان کجاست. اما همه نمی‌توانند بروند. بسیاری جایی ندارند بروند، و هر جا که بروند امن نیست.

در میان همه این رنج‌ها، وضعیت کودکان شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا باشد. نسلی کامل از داشتن یک زندگی عادی محروم شده‌اند. کودکانی که باید در مدرسه درباره رویاهایشان حرف بزنند، اکنون از صدای جنگنده‌ها و انفجارها می‌ترسند. در آغاز جنگ، دستکم ۱۰۸ کودک خردسال در انفجار مدرسه دخترانه در میناب کشته شدند. در پرورشگاه‌ها و مراکز نگهداری سازمان بهزیستی وضعیت بسیار بحرانی گزارش شده است. این مراکز به دلیل بمباران‌ها، اختلال در مسیرهای تأمین، افزایش قیمت‌ها و آوارگی عمومی با کمبود شدید غذا، نیرو و امکانات روبه‌رو هستند. گزارش‌ها می‌گویند بسیاری از کودکان در این مراکز وحشت‌زده‌اند. صدای انفجارها باعث شده برخی از آن‌ها با فریاد از خواب بیدار شوند و برخی دیگر حتی در طول روز نیز آرامش نداشته باشند.

جنگ تنها خانه‌ها را ویران نمی‌کند؛ روان جامعه را نیز زخمی می‌کند. کودکانی که با صدای انفجار بزرگ می‌شوند، جهان را جایی ناامن می‌بینند. روان‌شناسان سال‌هاست هشدار می‌دهند کودکانی که در محیط‌های جنگی رشد می‌کنند بیشتر در معرض اضطراب شدید، کابوس‌های شبانه و اختلال استرس پس از سانحه قرار دارند. بسیاری از آن‌ها حتی سال‌ها پس از پایان جنگ نیز از صداهای بلند می‌ترسند. در ایران امروز، این ترس بر زندگی روزمره غالب شده است.

در چنین جنگی، مرز میان نظامی و غیرنظامی اغلب از بین می‌رود. زیرساخت‌هایی که زندگی مردم به آن وابسته است، از قبیل برق، آب، بیمارستان‌ها و جاده‌ها، در معرض نابودی قرار می‌گیرند. وقتی یک نیروگاه یا شبکه ارتباطی از کار می‌افتد، این فقط یک هدف نظامی نیست که نابود شده است؛ بلکه زندگی هزاران خانواده مختل می‌شود. بیمارستان‌ها با کمبود امکانات روبه‌رو می‌شوند، داروها کمیاب می‌شوند و حتی ساده‌ترین خدمات عمومی نیز دشوار می‌گردد.

به همین دلیل، مخالفت با جنگ ارتجاعی تنها یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه دفاع از انسانیت است. دفاع از حق مردمی است که می‌خواهند بدون ترس زندگی کنند. دفاع از آینده‌ای است که در آن کودکان به جای صدای انفجار، صدای بازی و خنده را بشنوند.

با توجه به جنگ جاری در ایران که با تهاجم نظامی آمریکا و اسرائیل نه تنها به تأسیسات نظامی و امنیتی بلکه با حمله به زیرساخت‌ها، بیمارستان و مدرسه و مناطق مسکونی همراه است، وضعیت زندان‌های کشور نیز به شدت وخیم شده و نگرانی‌ها درباره سرنوشت زندانیان افزایش یافته است. حکومت علاوه بر دستگیری‌ فعالان اجتماعی و مخالفان، فشار بر زندانی‌های سیاسی را افزایش داده است. سرنوشت بسیاری از آن‌ها ناروشن است. در همین حال، رژیم مردم ایران را گروگان گرفته است. سازمان اطلاعات سپاه پاسداران در بیانیه‌ای هشدار داد که در صورت وقوع هرگونه اعتراض خیابانی «ضربه‌ای محکم‌تر از ۱۸ دی» وارد خواهد کرد. در این بیانیه اعتراض به وضع موجود  «اغتشاشات خیابانی» خوانده شده، معترضان دشمن تلقی شده و مستوجب اشد مجازات خوانده شده‌اند. این در حالی است که هنوز خون هزاران معترض که در دی ماه قتل‌عام شدند، از خیابان‌ها پاک نشده بود که این بار کشتار در شکل جنگ آغاز شد.

مردم در تاریکی نگهداشته شده‌اند. عدم قطعیت و نگهداشتن مردم در تاریکی فشار روانی می‌آورد. ترس بزرگ مردمی که در دی‌ماه برای سرنگونی جمهوری اسلامی به خیابان آمدند و وحشیانه سرکوب شدند این است که جمهوری اسلامی بماند و انتقام شکست‌های پی‌درپی خود را از مردم بگیرد.

با وجود همه این رنج‌ها، نشانه‌هایی از همبستگی نیز در میان مردم دیده می‌شود. در بسیاری از محله‌ها مردم تلاش می‌کنند به یکدیگر کمک کنند. آب و غذا را میان هم تقسیم می‌کنند و از سالمندان و کودکان مراقبت می‌کنند. یکی از شهروندان تهرانی می‌گوید:«نه، ما چنین چیزی نخواستیم. ما خواهان مرگ مردم نبودیم. اگر آن زمان که ما را به گلوله بستند کسی اهمیت نداد، حالا دست‌کم سکوت کنید. ما تهرانی‌ها حتی اگر حکومت به ما کمکی نکند، خودمان به کمک هم می‌آییم»

این همبستگی شاید تنها چیزی باشد که هنوز امید را زنده نگه داشته است. زیرا در نهایت، جنگ ارتجاعی هر نامی که داشته باشد، برای مردم تنها یک معنا دارد: رنج. رنجی که در صدای انفجارها، در خانه‌های ویران، در چشمان وحشت‌زده کودکان و در اضطراب دائمی یک جامعه دیده می‌شود. یک شهروند ساکن تهران، می‌گوید همان‌قدر که از بمب‌ها می‌ترسد، نگرانی این هم هست که هر دو طرف جنگ در نهایت اعلام پیروزی کنند و کشور را در وضعیتی نامعلوم رها کنند.

بزرگ‌ترین آرزوی مردم امروز شاید تنها یک چیز باشد: اینکه جنگ هرچه زودتر پایان یابد، توده مردم قدرت خود را بازیابند، جمهوری اسلامی سرنگون شود و زندگی در شان انسان امکان آغاز پیدا کند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۱ در فرمت پی دی اف:

 

POST A COMMENT.