درماندگان سیاسی امروز در هراس از سیاست توده‌ای

اعظم نوری

این عنوان برای توصیف کنشگران، جریان‌ها یا نیروهایی به کار می‌رود که در عرصهٔ سیاست به بن‌بست رسیده‌اند؛ نه راهبرد مؤثری دارند، نه پایگاه اجتماعی زنده، و نه افق روشنی برای تغییر. «درماندگی» در این‌جا صرفاً به‌معنای ناتوانی عملی نیست، بلکه بیانگر گسست از جامعهٔ واقعی و ناتوانی در سازمان‌دهی توده‌های مردم است. دقیقاً از دل همین بن‌بست است که گرایشی شکل می‌گیرد که می‌توان آن را سیاستِ بدون مردم نامید: رویکردی که تغییر اجتماعی را نه از دل کنش توده‌ای، بلکه از مسیر فشار خارجی، مداخلهٔ نظامی، تحریم یا شوک‌های بیرونی انتظار می‌کشد.

حاملان اصلی این گرایش را می‌توان شبه‌اپوزیسیونِ بی‌ریشه و فاقد پایگاه اجتماعی دانست؛ نیروهایی که همگی خود را مخالف جمهوری اسلامی معرفی می‌کنند، اما نه پیوندی زنده با جامعه دارند، نه در جنبش‌های اجتماعی ریشه‌ای واقعی یافته‌اند، و نه توانایی سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی را کسب کرده‌اند. بخشی از این اپوزیسیون در پی براندازی‌ با هدف تصاحب قدرت سیاسی است، و بخشی دیگر خواهان اصلاحاتی است که نظم موجود را با آرایشی تعدیل‌شده حفظ کند. وجه مشترک هر دو، هراس از سیاستِ از پایین و بی‌اعتمادی به ورود توده‌ها به صحنهٔ سیاست است.

سیاستِ بدون مردم، در عمل چیزی جز خلع ید آگاهانهٔ جامعه از نقش تاریخی خود نیست. در این منطق، کارگران و زحمتکشان نه فاعلان تغییر، بلکه موضوع تحولات‌اند؛ توده‌ای که باید رنج بکشد، صبر کند یا قربانی شود تا پروژه‌ای سیاسی از بیرون از جامعه به سرانجام برسد. تجربه‌های قرن بیستم و بیست‌ویکم بارها نشان داده‌اند که چنین تغییراتی نه به آزادی و رفاه پایدار، بلکه به دولت‌های وابسته، فروپاشی نهادی و چرخه‌های تازهٔ خشونت انجامیده‌اند. این شکست‌ها تصادفی نیستند؛ سیاستِ بدون مردم ذاتاً با رهایی اجتماعی ناسازگار است.

دعوت به حملهٔ نظامی خارجی یا تحریم فلج‌کننده، به‌معنای پذیرش آگاهانهٔ هزینه‌ای است که قرار نیست هزینه‌پردازان ــ یعنی توده‌های مردم ــ هیچ نقشی در تصمیم‌گیری داشته باشند. در این‌جا با شکلی عریان از بی‌مسئولیتی سیاسیِ ناشی از جدایی از توده‌های مردم روبه‌رو هستیم: جان، معیشت و آیندهٔ مردم به ابزار چانه‌زنی سیاسی بدل می‌شود و خشونت سازمان‌یافتهٔ دولتی و امپریالیستی ــ از سرکوب داخلی تا جنگ و تحریم ــ نه به‌مثابه فاجعه‌ای انسانی، بلکه به‌عنوان ابزاری «مشروع» برای تغییر سیاسی بازنمایی می‌گردد. در این منطق، نه مقاومت مردم، بلکه اعمال خشونت از بالا و از بیرون طبیعی‌سازی می‌شود.

اما سیاستِ بدون مردم را نباید صرفاً خطایی سیاسی یا تحلیلی دانست؛ این گرایش ریشه‌ای ساختاری و اجتماعی دارد. در ایرانِ امروز، (شبه)اپوزیسیونی که خواهان رفتن جمهوری اسلامی است اما هم‌زمان بر حفظ نظم سرمایه‌دارانهٔ موجود پافشاری می‌کند، با تناقضی حل‌ناشدنی روبه‌روست: جامعه‌ای که زیر فشار فقر، نابرابری و بحران معیشت قرار دارد، زیر پرچم پروژه‌ای نخواهد رفت که هدف آن صرفاً جابه‌جایی قدرت سیاسی بدون دست‌زدن به مناسبات زیربنایی حاکم است. از همین‌جاست که فقدان پایگاه اجتماعی به وضعیتی مزمن بدل می‌شود و سیاست، از توده‌های مردم جدا می‌گردد.

در برابر این رویکرد، سیاستِ از پایین قرار دارد: سیاستی که نه از میزهای مذاکره با نیروهای امپریالیستی، بلکه از دل زیست روزمره، مطالبات ملموس و کنش توده‌ای برمی‌خیزد. اما اپوزیسیون و شبه‌اپوزیسیونِ بی‌پایگاه، به‌جای تقویت این مسیر، به آن بی‌اعتماد است؛ چرا که سیاستِ از پایین، نظم موجود را نه در سطح سیاسی، بلکه در بنیان‌های اقتصادی و اجتماعی به چالش می‌کشد.

با این مقدمه، می‌توان نشان داد که سیاستِ بدون مردم چگونه در عملِ جریان‌های مشخص سیاسی در ایران بازتولید می‌شود. سلطنت‌طلبان نمونه‌ای روشن از این درماندگی‌اند: جریانی فاقد حضور اجتماعی سازمان‌یافته در داخل کشور که سیاست را نه بر پایهٔ مطالبات زندهٔ جامعه، بلکه بر نوستالژی قدرت، جنجال رسانه‌ای و امید به حمایت دولت‌های خارجی بنا کرده است. در این گفتمان، «گذار» نه محصول کنش توده‌های مردم، بلکه نتیجهٔ تصمیم قدرت‌های جهانی تصور می‌شود.

در امتداد همین منطق، طرفداران صریح رژیم‌چنج قرار دارند که فقدان ریشه در جامعه را با تبدیل تحریم، فشار خارجی و حتی جنگ جبران می‌کنند. در این نگاه، فرسایش معیشتی و رنج اجتماعی نه مسئله‌ای برای پاسخ‌گویی سیاسی، بلکه اهرمی برای تسریع فروپاشی است. سیاست، در این‌جا، کاملاً از جامعه جدا می‌شود و مردم به متغیری قابل چشم‌پوشی در معادلات قدرت بدل می‌گردند.

سازمان مجاهدین خلق شکل دیگری از سیاستِ بدون مردم را نمایندگی می‌کند. انزوای اجتماعیِ طولانی‌مدت این سازمان در داخل ایران، سیاست آن را به‌طور کامل به بیرون منتقل کرده است: لابی‌گری خارجی، پیوند با قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، و جایگزینی سازمان‌یابی اجتماعی با نمایش سیاسی. در این‌جا، فقدان پایگاه اجتماعی نه یک ضعف موقتی، بلکه بنیان کل پروژهٔ سیاسی است.

در مورد بخشی از اصلاح‌طلبان نیز می‌توان گونه‌ای دیگر از همین درماندگی را مشاهده کرد. این طیف با فرسایش پایگاه اجتماعی پس از سال‌ها مشارکت در قدرت و تلاش برای حفظ رژیم، به جایی رسیده‌ که دیگر قادر به بسیج اجتماعی مؤثری نیست. در نتیجه، بخشی از آن‌ها به فشار خارجی، مداخلهٔ غیرمستقیم یا «مداخله از بالا» دل بسته‌اند.

در میان جمهوری‌خواهان نیز می‌توان همین منطق را مشاهده کرد. آن‌جا که جمهوری‌خواهی به پروژه‌ای بدل می‌گردد که هدف آن کسب توافق میان سیاست‌ورزان داخلی و خارجی یا طرحی حقوقیِ جدا از توازن قوای واقعی جامعه است. نزد آنان فقدان پایگاه اجتماعی با امید به حمایت یا مداخلهٔ بیرونی جبران می‌گردد.

آن‌چه این جریان‌ها را ــ با همهٔ اختلافات‌شان ــ به هم پیوند می‌دهد، نه فقط مخالفت با جمهوری اسلامی، بلکه پافشاری مشترک بر حفظ نظم سرمایه‌دارانه و ترس از سیاستِ از پایین است. همین امر توضیح می‌دهد که چرا این اپوزیسیون نمی‌تواند به جنبش‌های کارگری، معیشتی و اجتماعی تکیه کند و چرا سیاستِ بدون مردم به افق مسلط آن بدل می‌شود.

در برابر این منطق، جنبش‌های واقعی ایران ــ کارگران، معلمان، بازنشستگان، زنان و اعتراضات معیشتی ــ حامل سیاستی دیگرند: سیاستِ از پایین. تجربه‌هایی چون اعتراضات کارگران نیشکر هفت‌تپه نشان داد که سیاست می‌تواند بدون اتکا به بیرون و در تقابل با منطق مسلط، به نیروی سیاسیِ برآمده از پایین بدل شود. همین ظرفیت است که این جنبش‌ها را برای اپوزیسیونِ درمانده تهدیدآمیز می‌کند.

در این‌جا باید بی‌پرده گفت: کشتارهای اخیر در ایران، برای بخش قابل‌توجهی از این اپوزیسیون و شبه‌اپوزیسیون، نه فاجعه‌ای که مسئولیت سیاسی بطلبد، بلکه مادهٔ خامِ چانه‌زنی سیاسی بود. اجساد قربانیان به «عدد» فروکاسته شدند؛ عددهایی برای تشدید فشار خارجی و مشروع‌سازی سناریوهایی که بیرون از جامعه طراحی می‌شوند. مرگ، نه نقطهٔ آغاز سازمان‌یابی، بلکه کالایی سیاسی شد.

این بهره‌برداری، از سوی نیروهایی صورت گرفت که هیچ پیوندی با جامعهٔ داغدار و شبکه‌های واقعی اعتراض در داخل کشور ندارند. آنان نه هزینه‌ای پرداختند، نه در معرض خطر بودند، و نه مسئولیتی برای پیامدهای فراخوان‌هایشان پذیرفتند. در این‌جا، قربانی نه صاحبِ حق و نه موضوعِ عدالت، بلکه ابزارِ کارکرد سیاسی است.

در چنین لحظاتی، ماهیت سیاستِ بدون مردم به‌روشنی آشکار می‌شود. در این سیاست، خشونت دولتی به ابزاری برای توجیه فشار از بیرون بدل می‌شود، شکلی عریان از سیاستِ مرده‌خوار که از اجساد تغذیه می‌کند، اما به زنده‌ها پاسخ‌گو نیست.

بااین‌حال، لغزش بخشی از جنبش‌های واقعی به سیاستِ بدون مردم را نیز باید در بستر انسداد، سرکوب و فرسایش سازمانی فهمید. وقتی خشم اجتماعی نتواند به پروژه‌ای سیاسی و رهایی‌بخش تبدیل شود، روایت‌های ساده‌ساز ــ که «سرنگونی رژیم» را جایگزین تغییر مناسبات حاکم می‌کنند ــ به افق آماده بدل می‌شوند. در غیاب سازمان‌یابی و آلترناتیو توده‌ای، سیاستِ بدون مردم آسان‌ترین زبان سیاست است.

آن‌چه «درماندگی سیاسی» نامیده شد، وضعیت اپوزیسیون و شبه‌اپوزیسیونی است که بدون پایگاه اجتماعی و با وفاداری به نظم سرمایه‌دارانه، سیاست را از جامعه جدا می‌کند. در برابر این بن‌بست، جنبش‌های واقعی اجتماعی ایران ــ با همهٔ ضعف‌ها و سرکوب‌ها ــ یادآور یک حقیقت ساده‌اند: هیچ رهایی‌ای بدون سیاستِ از پایین، و هیچ تغییری بدون توده‌های کارگر و زحمتکش ممکن نیست. سیاستی که از پایین ساخته نشود، دیر یا زود علیه همان مردمی عمل می‌کند که به نام آن‌ها سخن می‌گوید؛ و جامعه، در نهایت، راه خود را از درماندگان سیاسی جدا خواهد کرد.

 

Website Comments

  1. افسانه پویش
    Reply

    در این مقاله به یک بحث زیربنایی پرداخته شده، با سپاس از نویسنده خواندن آن را به نوبه ی خودم توصیه میکنم. با سپاس

  2. یاشار روشن
    Reply

    البته از شرایط مشخص شایسته است تحلیل مشخص را نیز بیرون کشید ایا در تاریخ سراغ داریم فاشیست را به تنهایی سرنگون کرد با ارزوهایمان تحلیل نکنیم پایمان را به زمین گذاشته بدون هیجان توازون قوا را در سطح جهانی و قدرت سرمایه در داخل وخارج در نظر اوریم دراین حالت که هزمونی سرمایه تک تاز جهان بوده وهست ایا میشود بر مالکیت خصوصی در کشور پیرامونی چون ایران دست زد بنظر من اگر فرداهایی حتی کارگران بصورت طبقه متشکل قدرت را تصاحب کند و بخواهد بر سرمایه نعرض را شروع کند چون کوبایی دوم بدست نمی اید لذا سیاستی را شایسته هست پی گرفت که شدنی باشد کمک های خارجی نه نظامی بلکه حمایت از مردم و دست کشیدن از حمایتهای انچنانی از حاکمان ادم کش برای برهم زنی توازون قوا به نفع زحمتکشان هم لازم وهم ضروت دارد کارگر در میدان تنها نیست از تمامی نیروهای غیر ارتجاعی برای داغونی فاشیست نیازمند است طبقه کارگر را تنها نسازیم بنظر من سارزمان زمانی شعار خلق به درستی تشخیص داد ه واز ان دفاع میکرد که امروزه انرا از ما دزدیده بنام مردم خوراک مردم کرده اند از زمانی که تروتسکی ها در سازمان نفوذ کردند وسازمان مارا با شعارهای تند وسوسیالیستی به چپگرایی غیر منطقی سوق دادند این نظریات ( بنظر من توسط رحیم) در سازمان پیش برده میشد ما به ان حلقه ایی شایسته هست دست یابیم که توان پیوند به حلقه های دیگر را بوجو.د اوریم و ان همان خرد جمعی که در شورا متبلور میشود از خرد جمعی میتوان به پایه های اولیه شورا رسیده وبرای شدن و پویایی و نفی های پی درپی را با ازمون وخطا پیش گرفت

POST A COMMENT.