اسکندر: اول ماه مه روز دخالتگری و تغییر

در مقابل رژیمی امسال به استقبال اول ماه مه می‌رویم، که بیکارسازی و اخراج و رفتن دستمزدها به زیر خط فقر به شدت شروع و ادامه دارد. و در حالی که نماینده‌گان و رهبران کارگران در زندان و یا تحت تعقیبند. کارگران و زحمتکشان بیشتر به زیر خط فقر می‌روند، و سفره‌اشان خالی‌تراز قبل می‌شود. از سویی دیگر دولت و سرمایه‌دارانش، محکوم‌شان کرده‌اند که هزینه این بحران کنونی را نیز بپردازند.

کارگران و زحمتکشان، در شرایطی به میدان‌های جشن و مبارزه می‌آیند، که در آستانه تحولات عظیمی هستیم. پرتلاطمی این دوران بر هیچ‌کسی پنهان نیست. سال گذشته سال بیداری، شورش و بپا خواستن توده‌های عظیمی بود که از سویی سهم خود را از آزادی، رفاه، عدالت و سعادت می‌خواستند، و در همین میدان شیشه عمر رژیم سرمایه‌داران را در دست گرفته بودند، تا گذرنامه ننگین حیاتشان را باطل کنند. در مقابل جمهوری اسلامی، به شیوه ۳۱ ساله گذشته، به سرکوب آنچه که ما با عشق و امید برایش می‌جنگیدیم، سراسیمه ایستاد و قتل عام کرد. یعنی سرکوب  دنیای خواسته‌های برحق آزادی، برابری و عدالت اجتماعی گرسنگان و پا برهنگان. آنچه که هر انسان با شرف و آگاهی نه می‌بخشد، نه فراموش می‌کند.

هسته اصلی  تفکراین جنبش توده‌ای کنونی، و هدف روشن و والای آن تصویری زیبا از یک زندگی انسانی، رهایی انسان از قلمرو اجبارها و قوانین ضد بشری جمهوری اسلامی دارد. کارگران، تمام وجدان‌های بیدار و حافظه تاریخ  باید بیدار بمانند و به‌هوش، تا تاریخ ننگین و غیر انسانی این رژیم تکرار نشود.

جمهوری اسلامی وحدت و تشکیلات را به خوبی می‌شناسد. چون که در تمام عرصه‌های سرکوب، جنایت و استثمار، تمام سرمایه‌داران رنگارنگش، با وحدتی یک پارچه، سیستماتیک و هدفمند و در یک تشکیلات عریض و طویل سراسری عمل کرده‌اند. و به خوبی نیز می‌داند، که وحدت و تشکیلات کارگران و زحمتکشان، به چه بهای سنگینی برایش تمام می‌شود. بیهوده نیست تا سر حد مرگ از وحدت و تشکیلات کارگران و زحمتکشان وحشت دارد.

این جنبش عمومی و این نبرد کنونی، مبارزه‌ای است بر سر مسایل حیاتی روزمره، بر سر دخالت‌گری و تغییر. نسلی جوان از دختر و پسر، که در خیابان، کارخانه و دانشگاه این نبرد را به پیش می‌برند، به آگاهی و هوشیاری‌های امیدوارکننده فراوانی دست یافته، و دنیایی  امروزی با ساختاری نو، توام با آزادی، برابری و عدالت اجتماعی می‌خواهند. افق‌های رهایشان عمیق و بالنده است. مبارزه در راه این خواسته‌ها، پیش شرط شکل گرفتن اراده تاریخی و توده‌ای کارگران و زحمتکشان است.

روز اول ماه مه، روز تعهد و تلاش، روز دفاع از تمام ارزش‌ها و پیروزی‌های طبقه کارگر است. روز سمبل آزادی و رهایی از استثمار و ستم، روز نه به حجاب، سنگسار و نه به ستم و اپارتاید جنسی نیز هست. این روز فقط روز طبقه کارگر نیست.

وقتش هست و باید که توازن قوا را با عمل مشترک و اتحادمان قوی‌تر و تعرضی‌تر کنیم، برای خواسته‌های صنفی، سیاسی خود از همه امکانات کنونی، و توان و انرژی امروزمان بهره بیشتری بگیریم. باید از این تلاطم کنونی و این برآمد سیاسی که شانسی تاریخی برای کارگران و زحمتکشان ایجاد کرده، به بهترین شکل ممکن استفاده کنیم. با اعتقاد به تغییر، سرنگونی و سوسیالیسم.

در این شکی نیست که کارگران، دارای گرایشات مختلف در درون خودشان هستند، و باید هم داشته باشند. ولی اینها نباید مانعی شود در راه اتحاد آنان در جهت اقدام‌های مشترک. مبارزه در حول اضافه دستمزد، حقوق معوقه، بیکاری و حق تشکل، آزادی زندانیان سیاسی و آپارتاید جنسی، عرصه‌های وسیع این اقدامات مشترک است. ولی کیست که نداند، به زیر کشیدن جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی در گرو پیوند این عرصه‌های وسیع مبارزاتی با دیگر جنبش‌های اجتماعی است. خیزش به سوی تشکیل شوراها واعتصاب عمومی سراسری می‌تواند ما را به تسویه حساب نهایی با جمهوری اسلامی بکشاند.

طبقه‌ای که خود تولیدکننده همه ثروت جامعه است، و هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند بدون وجود او دوام بیاورد، لیاقتش نظامی نیست که پرونده‌اش پر از جنایت، تجاوز، تبعیض و نابرابری است.

زنده باد اول ماه مه، روز جهانی کارگر

زنده باد سوسیالیسم

۱۴ آوریل ۲۰۱۰

باران: کوکاکولای خون‌آشام

آوریل سال ۲۰۰۸، امرسون هررا و لوزماریلا لوپز از رهبران سندیکای معلمین در حال رفتن به سر کار هر دو مورد اصابت گلوله قرار گرفته و در دم جان می بازند. به هنگام ترور لوزماریلا هفت ماهه حامله بوده، سه کودک یتیم از وی بجا مانده است.

از سال ۲۰۰۲ تا بحال چهارصد و هفتاد فعال کارگری در کشور کلمبیا توسط باندهای سیاه و مزدور به قتل رسیده‌اند. کشور کلمبیا قتل گاه کارگران مبارز است و از این نظر مقام اول را در دنیا نصیب خود نموده است.

بطور متوسط هر شش روز یک بار یک کارگر مبارز و سندیکالیست در این کشور به قتل می‌رسد.

این واقعیت وحشتناک، ژرمان گوتیرز و کارمن گارسیا دو مستندساز کلمبیایی (ساکن کانادا) را وامی‌دارد تا این جنایات را در قالب فیلمی مستند (L’affaire de Coca- Cola) به آگاهی جهانیان برسانند.

ژرمان گوتیرز می‌گوید: نقش کمپانی‌های بین المللی در این جنایات غیر قابل انکار است. ردیابی تمامی این قتل‌ها برای ما امکان‌ناپذیر بود. بدین خاطر برای نمونه و بطور سمبلیک مورد کوکاکولا را برگزیدیم.

موضوع کوکاکولا روند یک پرونده حقوقی و جنایی پنچ ساله‌است که توسط دو وکیل شجاع و مبارز امریکایی پی‌گیری می‌شود. دانیل کووالیک و تری کولینزورث به نمایندگی از یکی از سندیکاهای کلمبیا، ارشدترین مدیران این غول اقتصادی را متهم می‌کنند که در قتل، شکنجه، گروگان‌گیری و آدم‌ربایی نماینده گارکران در کشورهای کلمبیا، گواتمالا و ترکیه نقشی مستقیم داشته‌اند. در طی چند سال گذشته حداقل هشت تن از نمایندگان کارگری در شعبه‌ای از کارخانه کوکاکولا در کلمبیا به قتل رسیده‌اند.

از چندی پیش کمپانی کوکاکولا تمهیداتی را برای جلوگیری از ساخت و اکران این فیلم اتخاذ کرده است. از جمله پیشنهاد مبلغ هنگفتی به فیلم‌سازان جهت انصراف از ساخت فیلم و فشار بر کانال‌های تلویزیونی جهت عدم اکران فیلم.

به رغم این فشارها “موضوع کوکاکولا” هم اکنون در کانادا بروی اکران است و در ماه مارس در فستیوال فیلم حقوق بشر در پاریس به نمایش درخواهد آمد.

به قول یکی از منتقدین: بعد از دیدن این فیلم یک چیز کاملا روشن است، نوشابه شما دیگر آن طعم سابق را نخواهد داشت.

۱ / ۳‌ / ۲۰۱۰

فریدون: سرود “ای ایران” و شعار” الله اکبر” ، عامل همبستگی و نیکبختی مردم یا عامل اسارت و بنده گی!؟

پس از انتخابات و بدنبال آن خیزش همه جانبۀ مردم علیۀ  جمهوری اسلامی،  شعارهایی  بین مردم برده  میشود که بطور نمونه سرود “ای ایران” به مثابۀ  شعار و فریاد “اله اکبر”آز آن جمله اند! گاهآ از خود خواهیم پرسید که آیا این شعارها در شرایط فعلی عامل همبستگی اند یا اسارت!؟ در مرحلۀ حساس کنونی، اگر اندکی  در مورد این دو عامل روشنگری و بازنگری  صورت گیرد، میتواند برای همه ما بسیار با ارزش و مفید واقع شود. همه به این مسئله باور داریم که ایران همانند دیگر سرزمین های موجود در جهان، مردمی دارد متشکل از طبقات و اقشار گوناگون، با زبان وادبیات و فرهنگ متفاوت که کنار یکدیگر زندگی میکنند. هر یک از این  طبقات و اقشار، بسته به شرایط  سیاسی – اقتصادی حاکم بر جامعه و موقعیت شان، نقش و رسالتی در جامعه خود دارند. (در این نوشته سعی میشود بیشتر در مورد مردمی صحبت شود که بدلیل شرایط حاکم بر جامعه، در تمامی عرصه ها ی اجتماعی محروم نگه داشته شده اند.)این انسانها اگر چه زبان و فرهنگ  متفاوتی را یدک میکشند، اما نیاز همه آنان یکی است  یعنی داشتن از حداقل ها!، که سالیان سال است که  برای دستیابی به آنها تلاش و مبارزه میکنند.  این نیازها چیست و کدامند؟ و اینکه این مردم چرا به خیابانها آمده اند وبرای چه هدفی میجنگند و چرا برای بدست آوردن آنها، حاضرند  قهرمانانه جان خود را هم به پای آن بگذارند. اگر به مبارزات توده ها در همین چند ماه اخیر نظری بیفکنیم در میابیم که هدف این مردم، تلاش برای کسب آزادی به معنای واقعی در تمامی عرصه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و در نهایت مبارزه برای “داشتن”  یک زندگی بهتر  با آینده ای روشن تر برای همه، خود و فرزندانشان است! این مطالبات  متعلق به یک دوره و محدود به یک شرایط خاصی در یک جامعه و یا کشور نیست، بلکه امروزه از مطالبات و خواستهای مبرم و همیشگی مردم در سراسر جهان  نیز هست. اکنون در ایران این نیاز حیاتی، حتی درحد ابتدایی آن، توسط یک نظام سرکوبگر و دیکتاتوری، به شیوه های ضد انسانی، از مردم  سلب شده است. همانطور که گفتیم، این مردم با تمامی تفاوتهای  فرهنگی واجتماعی که با هم دارند  در اعتراض به این موقعیت غیر انسانی که به  آنان تحمیل شده است ، مبارزۀ گسترده ای را علیۀ جمهوری اسلامی آغاز نموده اند. حال مهم اینجاست  که این نیروی میلیونی، چگونه میتواند به همۀ  نیازهایی که در این سالهای دیکتاتوری بر روی هم تلمبار شده و میشود ،دست یابد؟ چه  نیرو و عواملی میتواند به آنان کمک کند که  گرد هم آیند و متحدانه و با انگیزه ای قدرتمند به مبارزات خود ادامه داده و درنهایت بر جنایتکاران حاکم پیروز گردند.

حال با این مقدمه، به همان دو عاملی که در ابتدای نوشته اشاره شد رجوع میکنیم تا به بینیم که به چه صورتی عمل خواهند کرد و این که در صورت مطرح شدن، میتوانند ضمن ایجاد همبستگی بین توده ها، برای رسیدن به مطالبات واقعی خود، به آنها کمک کنند؟ یا اینکه  نقش بازدارنده و مخربی در مبارزات آنان خواهند داشت؟

از دیرباز، طبقات حاکم در کشورها ی جهان، سروده هایی را تنظیم  و بعنوان نماد کشور و ملت آن سرزمین منتشر نموده اند  تا با تکیه به آن، خود را تعریف و به جهانیان بشناسانند! این سرود ملی که قدرتی تهییج کننده داشت و دارد، در صورت خطر و یا حملۀ دشمن، ضمن ایجاد همبستگی در بین مردم، میتوانست شرایطی بوجود آورد که   همین مردم، برای نجات کشور و نیز در دفاع از خاک و مرزهای کشور، تمامی هستی و نیستی خود را بپای آن قربانی سازند. بطور نمونه، سرود”ای ایران”برای  چنین هدفی سروده میشود! (اگر چه از طرف رژیم های شاه و نظام اسلامی هرگز بعنوان سرود ملی ایران  انتخاب نشد ولی این سرود، در شکل و محتوا چنین نقشی داشته و دارد) که “در راه  تو کی ارزشی دارد این جان ما”! در سرودهایی نظیر “ای ایران” آدمها مهم نیستند، آنها موجوداتی هستند که  در صورت خطر، نقش یک قربانی را دارند. در این سرود، ارزش در خاکی نهفته است که در حقیقت متعلق به مردمش نیست! وظیفۀ از پیش تعیین شدۀ انسان ها در این خاک، تنها حفظ و پایداری آن است که با خون  تو و دیگر شهروندان محروم تو باید آبیاری شود تا از این راه، نشاط و زندگی را برای طبقات و قدرتمندان حاکم بر کشور فراهم سازد!    (اما قبل از آن لازم است گفته شود طبق اسناد موجود، سرود “ای ایران” در دورۀ اشغال نظامی ایران توسط متفقین، برای اولین بار در ۲۷ مهر ماه سال ۱۳۲۳ در تالار دبستان ۲۷ نظامی (دانشکدۀ افسری) خوانده شد، وبه اعتقاد طرفداران آن، همچنان صدر نشین تمامی سرودها میباشد!) حال به شرایط کنونی برگردیم، ایران نه از آن سوی مرزها، آماج حملۀ مردم کشوری دیگر قرار گرفته است و نه هیچ یک از ما تمایلی به جنگ با مردم کشورهای هم مرز مان داریم! چرا که امروزه توده ها بدرستی دریافته و میدانند دشمن در داخل مرز و در همین خانه است! و دارد هستی و زندگی و آیندۀ مردم  را تاراج و به نابودی میکشاند. اما نمیدانیم تکرار آن در محیط دانشگاه ها از جانب بخشی از دانشجویان و نیز بیرون از آن که از طرف محافل روشنفکری و ملی گرا مطرح و خوانده میشود، برای چه هدفی است!!؟  دشمن در داخل مرز و در حاکمیت نشسته است، توده ها میخواهند نگهبانان این زندان بزرگ را بزیر کشیده  ودیوار ها و مرز های این خاک را برچینند و آنرا تبدیل به سرزمینی کنند که در آن هیچ کودکی گرسنه سر بر بالین نگذارد، کسی در این دیار برای گذران یک ماه زندگی خود و فرزندانش تن خود را به تیغ جراحی نسپرد و کلیۀ خود را نفروشد! مردمش بتوانند در آن، از آزادی و رفاه و ازیک زندگی انسانی برخوردار باشند. اگر به عمق و محتوای این سرود تعمق شود (صرف نظر از اینکه در آن سالهای اشغال  چه تاثیری در همبستگی مردم داشت یا نداشت!) بتو میگوید که  تو برتر از انسانهای دیگر  هستی! (ولی این برتری در چه  بود که اجازه داد  بیش از سی سال عقب مانده ترین و مرتجع ترین  افراد بر ما حاکم شوند!!!؟) سرود “ای ایران” سرنوشت تو را از پیش تعیین نموده است. بتو می آموزد که در صورت لزوم، هستی و زندگی خود را قربانی خاکی کنی که تنها اسمآ از آن تو است. سرود”ای ایران” حامل پیام ناسیونالیستی است که پیامدش چیزی جز پاشیده شدن همین خاک به چشمان تو و من نخواهد بود! نتایج این سرود  تشدید  شدن اهداف ملی گرایی کور و از هم پاشیدگی یگانگی و دشمنی بین توده های ستمدیدۀ ایران است. مردم ما بدرستی میدانند که، مبارزات امروز آنان علیۀ ارتجاع حاکم، مرزها را می گسلد و هر روزه حمایت جهانیان را به خود معطوف میدارد، که این خود نشان از رشد و آگاهی  توده های بجان آمده  دارد. امروز صحبت از خاک ایران نیست، صحبت از کارگران و زحمتکشان، زنان و جوانانی است که  بر بستر این خاک علیۀ بیعدالتی بپا خاسته اند  تا عاملین همۀ این جنایات و غارتگری ها را ساقط و به محاکمه کشند و سرانجام خود حاکم برسرنوشت خویش شوند. در آنصورت است که این خاک به آنان تعلق خواهد داشت! رهائی از ستم و بیعدالتی که اینک اقشارمختلف مردم را متحدآ به خیابانها کشانده است، مطالبات اساسی و ملموس زحمتکشان سراسر دنیا نیز هست،  به همین منظور، جهانیان نسبت به مبارزات مردم ایران احساس همدردی نموده و از آن حمایت میکنند. سرود “ای ایران” با حضور خود در بین مردم، مبارزه را در چارچوب مرزهای این کشور محدود کرده واندیشۀ ناسیونالیستی را در ایران رشد خواهد داد وآنرا در آتش وطن خواهی وطن پرستی ناسیونالیستها می سوزاند وسرانجام خفه  خواهد نمود! شاید دوستداران و طرفداران آگاه و ناآگاۀ آن مطرح کنند که  سرود “ای ایران” سالیان سال در دوران رژیم ستم شاهی سانسورو ممنوع شده بود چون  پایگاه مردمی داشت! البته باید گفت که  سانسور و قدغن شدن هر نوشته و مطلب و احیانآ سرودی  از طرف قدرتمندان حاکم آن زمان، دلیلی به درست بودن آنها نیست. در زمان شاه مطالب و رساله های  بغایت ارتجاعی و خرافی خمینی جلاد (در دوران تبعید او) هم قدغن بود! اما با قاطعیت میتوان گفت که اگر در آن زمان آزادی اندیشه و بیان در جامعه وجود داشت و مردم آزادانه به نوشته های این مرتجع دسترسی داشتند، آیا باز فریب این جنایتکار و قاتل مردم را می خوردند؟ (اینجاست که مقولۀ آزادی بدون قید و شرط عقیدۀ و بیان در جامعه، خود را به بارز ترین شکلش نشان میدهد و اینکه  چه نقش مهمی در رشد و آگاهی  توده ها می تواند ایفا کند). بنابراین، جنبشی که برای به ثمر رساندن یک انقلاب رهایی بخش بپا خاسته و به پیش میرود، نمی تواند و نبایستی خود را محدود به چنین عواملی کند. البته این حق همۀ طرفداران سرود”ای ایران” است که برای ترویج آن در بین مردم کوشا باشند، حتمآ در قطورتر شدن! هر چه بیشتر مرزهای ایران بی  تاثیرنخواهد بود!! اما مطمئن باشند که مرزهای مرئی و نامرئی  بیشماری را بین مردم همین خاک ایجاد و در نهایت  به همبستگی آنان وبه مبارزاتشان لطمۀ جبران ناپذیری وارد خواهند نمود! از فضانوردی  که بتازگی از فضا برگشته بود پرسیدند،  زمین از آن بالا  چگونه بود؟ جواب داد: زمین بسیار زیبا بود و این زیبایی زمین به این خاطر است که وقتی از بالا به آن نگاه میکنی هیچ یک از آن  خطوطی  را که بنام  مرز بر آن کشیده اند، نخواهی دید!! پیام مردم ما و مبارزات آنان، اهداف انسانی و از سوئی پیامی فراتر از مرزها دارد و نمی توان و نباید آنها را در چارچوب شعارهای ملی گرائی وناسیونالیستی، در همین خاک دفن نمود!

شعار “اله اکبر” چه ؟ آیا در شرایط کنونی میتواند  نقش تعیین کننده ای در همبستگی مردم ما داشته باشد؟  قبل از هرچیز اشاره وار باید مطرح کنم که بعقیدۀ من تفاوتی بین “سرود ای ایران”و شعار “اله اکبر”وجود دارد. سرود “ای ایران” بدلیل  مضمون ناسیونالیستی که دارد میتواند تنها در شرایط خاصی  مورد بهره برداری مبلغین  آن قرار گیرد، ولی کاربرد همیشگی نخواهد داشت.

اما شعار “اله اکبر” از آنجائی که ریشه در مذهب دارد میتواند در جوامعی  نظیر ایران و در زمان های متفاوت، توسط  نمایندگان مذهب و سرمایه برای تهییج  میلیونها تن از مردم از هر قشری با هر فرهنگ وجایگاۀ اجتماعی، مورد بهره برداری قرار گیرد، چنانکه در دورۀ قیام بهمن، این شعار عامل جمع شدن مردم و تقویت روحیۀ مبارزه جوئی بر علیۀ رژیم سلطنتی بحساب میآمد!

حال به سئوال مورد نظر برگردیم. در شرایط کنونی بخشی از مردم متوهم ولی شدیدآ ناراضی، صرفآ بدلیل کاربرد گذشتۀ این شعار، به آن روی میآورند و اما عده ای دیگر آگاهانه زیر چتر رهبری جناح مغلوب رژیم، تلاش میکنند این شعار را بر تارک شعارهای مردم بجان آمده و معترض بنشانند، تا  ضمن محدود کردن مبارزات آنان،از رشد و تکامل آن برای هدف نهایی که سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است جلوگیری کنند. بنابراین شعار “اله اکبر” مهم ترین ابزاری است که مروجین آن سعی میکنند آن را در هر حرکت اعتراضی مطرح و بعنوان شعار اصلی حاکم گردانند. اما میلیونها تن  از جوانان مبارزی که اینک با حضور خود در خیابانها ومحلات شهرهای سراسر کشور، رژیم را بستوه آورده اند، آنقدر آگاهی کسب نموده اند که دریابند  که در دوران قیام ۵۷، مردم بدلیل عدم شناخت و آگاهی از ماهیت سیاسی و طبقاتی  نیروهای درگیر، با پذیرش و استفادۀ تاکتیکی از شعارهایی نظیر “اله اکبر”، زمینه ساز قدرتی شدند که نمایندگان مذهب بتوانند  به مدت بیش از سی سال بر ایران حاکم گردند! اکنون  پس از گذشت سالهای خون و جنایت که برای همۀ مردم به اندازۀ یک قرن بود، باز بخشی از نمایندگان مذهب زیر پوشش مخالفت با جناح حاکم و در دفاع از مردم محروم، تلاش میکنند  این شعار اسارت و تحقیر را بین مردم ببرند. اما بگذارید  تصور کنیم که شعار”اله اکبر” با تلاش اصلاح  طلبان مرتجع به یکی از شعارهای اصلی  مردم معترض بدل  شود و متعاقب آن میلیون ها تن از همین مردم، شبها برروی بامها و یا فراتر از آن، به خیابانهای سراسر کشور بریزند و یکصدا و یکپارچه شعار “اله اکبر” را فریاد بزنند! براستی چه پیش خواهد آمد؟ اولین نتیجه‌اش این خواهد بود که جهانیان دریابند هنوز که هنوز است مردم ایران به همین نظام بغایت ارتجاعی و مذهبی حاکم راضی بوده و تنها با اندکی تغییر و جابجائی تعدادی مرتجع آن هم در راس حاکمیت، سرمست از پیروزی، به خانه هایشان باز خواهند گشت! آیا واقعآ  هدف مبارزات امروز توده ها این است!؟ نتیجۀ اسفبار  دیگر این خواهد بود که نیروی رانده شدۀ از حاکمیت، بر بستر شرایطی که  شعارهای مذهبی و ارتجاعی  برای آنان مهیا میسازد، بهرۀ نهایی را برده  و بمدت چند دهه دیگر و با نامی دیگر، مردم را به اسارت مذهب و سرمایه در خواهند آورند. باز اگر میلیون ها تن از مردم  به خیابانها بریزند وهمچون گذشته بخیال ایجاد همبستگی! و تشدید مبارزه ، شعار “اله اکبر” را مداومآ تکرارکنند، نتیجه ای جز این نخواهد داشت که  شعارهای دیگر که نمایانگر مطالبات اساسی و عامل اصلی خیزش آنان میباشند، در سایه قرار گرفته و از جانب این جانیان، بعنوان شعارهای وحدت شکنانه سرکوب و خفه خواهند گشت! نفوذ و گسترش شعار “اله اکبر” در هر حرکت  ودر هر شکلی ازمبارزۀ مردم، دستاوردی جز اسارت و تحقیر برای آنان  نخواهد داشت. شعار “اله اکبر” به مبارزه شکل و محتوای مذهبی خواهد داد تا جائیکه عکس جنایتکاری در ماه دیده شود!! تنها و یگانه راۀ  پیروزی این جنبش، تبلیغ وترویج هرچه بیشتر و گسترده تر شعارهای روشن ومشخصی است که خواستها و مطالبات واقعی مردم را بیان میکنند  که، نه تنها  از نفوذ شعارهای ناسیونالیستی و ارتجاعی و مذهبی در بین مردم ممانعت ایجاد خواهد کرد بلکه، مبلغین و مروجین آنها را نیز بشدیدترین وجهی افشا و از میان توده های مردم و مبارزاتشان طرد خواهد نمود!

بهمن ۱۳۸۸

محجوب: نگاهی به مراسم قیام و سیاهکل در فرانکفورت آلمان

به مناسبت سالگرد سیاهکل و قیام بهمن ۵۷ مراسمی در شهر فرانکفورت آلمان از طرف سازمان فدائیان اقلیت برگزار شد که در این خصوص نکاتی به نظرم رسید که در این نوشته به آن می‌پردازم.

باید بگویم که متاسفانه برگزارکنندگان مراسم یا بهتر بگویم مجری متاسفانه نتوانست به خوبی از عهده اجرا برآید، شاید هم رفیق مجری با توجه به تجربیات گذشته ترجیح داد مراسم به همین منوال پیش برود.

برای من به عنوان یک دوستدار سازمان فدائیان اقلیت که برای اولین بار چنین مراسمی توانستم شرکت کنم  بسیار عذاب‌آور بود. ناراحت کننده از این جهت که سال‌ها برگزاری این‌گونه مراسم‌ها آن هم در کشورهای اروپایی می‌بایست بر تجربیات این رفقا افزوده باشد که متاسفانه من شاهد آن نبودم.

شروع مراسم با تاخیر در حالی که سخنران برنامه بسیار زودتر در محل حاضر بود بسیار قابل توجه بود. در کشور محل اقامت من تنها در یک ایالت کوچک آن در مراسمی در خصوص مسائل خاورمیانه نزدیک به ۵۰۰ نفر  از قبیل مردم عادی و مسولان شهری و ایالتی با خرید بلیت برای سخنان یک خبرنگار آشنا به مسائل منطقه گرد هم می‌آیند و مدت ۴۰ تا ۵۰ دقیقه بدون ترک سالن با توجه بسیار به سخنان سخنران گوش فرا می‌دهند. اما آن چیزی که من در فرانکفورت شاهد بودم، در یک جمع کوچک ۷۰ ،۸۰ نفره از کسانی که هر کدام برای خودش دارای سوابق و تجربیات مبارزاتی بوده و بارها در چنین مراسمی شرکت داشته است، بسیار تاسف‌آور بود که بخشی از حضار با ورود و خروج مکرر خود از سالن، مراسم و همچنین سخنان سخنران را از نظر من تا حدودی تحت تاثیر قرار داد.

اما در خصوص گفتگوهای پس از سخنان سخنران باید بگویم، صرفنظر از این چقدر با سخنان سخنران مراسم رفیق توکل موافق یا مخالف باشیم، باید بگویم که متاسفانه هنوز بخشی از فعالین چپ با توجه به حضور در خارج از کشور و دسترسی به بسیاری از مطالب درک درستی از وضیعت سازمان چریکهای فدایی خلق در کوران قیام ۵۷ ندارند. سازمانی که در آن سال‌ها  تنها ۸ سال از بنیانگذاری‌اش می‌گذشت و در طی این سال‌ها متحمل ضربات بسیاری هم شده بود. بسیاری از اعضا و کادرهای سازمان در راه آرمان‌های انسانی و سوسیالیستی خود جان باختند و بخشی هم درون زندان‌های رژیم سلطنتی در زیر شکنجه‌های قرون وسطایی قرار داشتند. بسیاری از شیفتگان آزادی و سوسیالیسم پس از قیام جذب سازمان فدایی شدند، قبل از آن که این نیروها به درستی سازماندهی شوند، جمهوری اسلامی اقدام به سرکوبی مبارزات حق طلبانه خلقهای تحت ستم نمود و سازمان فدایی در کنار مردم وارد مبارزه با  نیروهای سرکوبگر سرمایه داری نوپای حاکم بر ایران شد. پس از آن انشعاب در سازمان در آن شرایط ضربه بزرگ دیگری به سازمان فدایی وارد نمود. بخش بزرگی از بدنه و هواداران به سوی اقلیت سازمان گرایش پیدا کردند. اما سرکوب‌ها و ضربه‌ها  علی‌رغم مقاومت سرسختانه جانباخته‌گان فدائی بسیار سخت و غیر قابل جبران بود. با آگاهی از چنین شرایطی انتظارات واهی از سازمان فدائی، که چرا در آن شرایط  نتوانست به آرمان‌های خود  عمل کند بسیار غیر قابل می‌باشد.

دوستان و رفقا

جامعه در شرایط نوینی قرار دارد، و نیاز مبرمی به حمایت‌های شما دارد، باید به این چرخه بسته خشونت پایان داد و این مهم ممکن نیست به جز با آگاهی مردم و مبارزین و حرکت در جهت سرعت دادن در نابودی  جمهوری اسلامی.

۲۹ بهمن ۱۳۸۸

فریدون: آغاز سی و یکمین سال حاکمیت مذهب و سرمایه در ایران و پیامدها!

سی سال از حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی بر مردم ایران گذشت، سال‌هایی که کارگران، دانشجویان، معلمین، زنان، پیر و جوان و هر آنچه بنام جنبنده! حیاتی داشت تا به امروز، تاوان سنگینی  برای آن  پرداخته‌اند. توده‌های زحمتکش ایران قیام شکوهمندی را آغاز نموده بودند که  منجر به یک انقلاب گشت، انقلابی که توسط نمایندگان مذهب و سرمایه خاتمه یافته اعلام شد و نهایتآ در نیمۀ راه توسط هم آنان بسرقت رفت! مرتجعین حاکم از همان آغاز قدرت گیری، تمامی دستاوردهای انقلاب را یکی پس از دیگری نابود ساختند و یک دورۀ سیاۀ طولانی اختناق و کشتار را در جامعه حاکم گرداندند که در واقع سزاوار مردم زحمتکش ایران نبود! اکنون سی سال از تاریخ قیام بهمن میگذرد و امروز اما رژیم  جمهوری اسلامی همان رژیم  سی سال پیش نیست! این نظام اینک در شکننده‌ترین وضعیت دوران حاکمیت خویش قرار  دارد. آیا سی و یکمین سال قیام، میتواند آغازگر فروپاشی و نابودی رژیم جمهوری اسلامی باشد؟ سئوالی است بزرگ، که یقینآ مبارزات مردم و خیزش عظیم آنان ، در آینده‌ای نه چندان دور به آن پاسخی روشن خواهد داد. حاکمیت ایران در این سی سال نقش اسید داشت! اسیدی که هرچه در توانش بود در خود کشیده و نابود کرد، تا جائیکه خاصیت اسیدی نظام عمل می‌کرد، همه چیز را در ایران سوزاند! آیا این خاصیت  و نیروی نابود کننده، در سالگرد قیام ۲۲ بهمن، به خودسوزی دچار خواهد گشت و برای همیشه به حیات ننگین‌اش پایان خواهد داد!؟ به باور من و نیز به اعتقاد بسیاری دیگر، ۲۲ بهمن امسال، در واقع سالی است تعیین کننده که نه تنها موجودیت و آیندۀ رژیم اسلامی را مشخص می‌سازد، از طرف دیگر توده‌های مردم خود مستقیمآ شاهد و نظاره‌گر آن خواهند بود که چگونه نقاب‌ها از چهره‌ها فرو می‌افتند و این از خصوصیات بارز این مرحله از مبارزه است. همۀ آن نیروهائی‌ که تاکنون نقش میانجی و واسطه‌گری بین انقلاب و ضد انقلاب را بر عهده داشته و دارند، در آستانۀ سی و یکمین سال قیام مجبور خواهند شد جایگاه خود را روشن نمایند. روشن شدن هر چه بیشتر ماهیت آنان در پیشگاه مردم، بالطبع ضربات سنگینی به آنان وارد خواهد کرد. اما سئوال اینجاست که چرا بعضی از این نیروها بطور نمونه اصلاح طلبان با داشتن پیشینه‌ای جنایتکارانه، هنوز در بخشی از مردم  پایگاه دارند؟ آنچه مسلم است (صرف نظر از جایگاه طبقاتی نیروهای درگیر در مبارزه) همۀ توده‌ها، خواهان دگرگونی و انقلاب نبوده و نیستند، آنها از یک طرف تجربۀ تلخی از انقلاب ۵۷ دارند و بزعم خود نتایج وحشتناک آن را هم دیده و می‌بینند، و از سوئی دیگر فاقد درک مشخص و درستی از نیروهای تعیین کنندۀ و پیش برندۀ انقلاب واقعی و مردمی هستند، پر واضح است که از  شنیدن کلمه و نیز وقوع هر انقلابی بر خود لرزیده و وحشت کنند! مضاف بر آن، مخالفین و دشمنان انقلاب در این مدت ساکت و بیکار ننشستند بلکه با تمام نیرو تلاش نموده از انقلاب و دگرگونی، تصویری خطرناک و وحشت انگیزی ارائه دهند و مدام تبلیغ کنند که: “در انقلاب خون ریخته خواهد شد”! “نگاه کنید جمهوری اسلامی نتیجۀ یک انقلاب است!”، “مردم از انقلاب خسته شده‌اند”! “باید بدنبال راه‌هایی بود که خون از دماغ  کسی ریخته نشود!”، “انقلاب خشونت و ناامنی را در جامعه تشدید می‌کند!” و…. در چنین شرایطی نیروی متوهم جامعه سعی دارد مسیری را انتخاب نماید که هزینۀ کمتری در بر دارد! این نیروها که نقش پاشنۀ آشیل جناح‌های فرصت طلب و فریبکار را دارند به محض آگاهی از شرایط موجود، که نتیجۀ اوج گیری مبارزات است، در نهایت به این مسئله پی خواهند برد که برای جلوگیری از کشتار و خونریزی و برای بدست آوردن رهایی، باید انقلاب کرد واین آن درسی خواهد بود که مردم در مبارزات جاری به آن دست خواهند یافت. این مسئله در واقع ناقوس مرگ دشمنان انقلاب خواهد بود.

آنچه مسلم است مبارزات توده‌های مردم بربستر چنین تغییر و تحولاتی بالطب به یک فاز جدیدتری ارتقاء خواهد یافت، در واقع نتایج حاصله از این مسئله، تاثیرات خود را بر همۀ نیروهای فعال در ایران و نیروهای خارج کشور خواهد گذاشت و مختص به یک جریان و نیروی خاصی نخواهد بود. به عقیدۀ من در ۲۲ بهمن امسال، جنبشی که خود را سبز نامیده و علیرغم این که تلاش می‌کند خود را جدا از جناح‌های حکومتی پندارد، دستخوش حوادث خواهد شد! چرا که سبز نمی‌تواند سبز باشد اما از ریشه‌اش که چیزی جز سبزینه نیست، خود را جدا کند! در صورت جدا شدن دیگر سبز نیست!! این قضیه خود را در عرصۀ فکری و عملی آنان هم نشان داده است که تاکنون با هر بالا و پائین رفتن‌های تاکتیکی اصلاح طلبان، در پررنگ و بیرنگ شدن حرکت و مطالبات جنبش سبز  تاثیر داشته باشد.

جنبش سبز هر قدر در حرف خود را رادیکال بداند و در همه جا و در همۀ زمینه‌ها خود را عامل رهبری مبارزات مردم قلمداد کند، اما نمی‌تواند منکر این مسئله باشد که با اصلاح طلبان لااقل در مواردی چند تفاهم دارند! آن اینکه هیچ یک از این دو نیرو خواهان انقلاب نبوده و شدیدآ با آن مخالفند (البته لازم به ذکر است که جناح اصلاح طلب در واقع دشمن مردم و انقلاب است) در واقع  مخالفت جنبش سبز و اصلاح طلبان با مقولۀ انقلاب است که تا این لحظه جناح اصلاح طلب را سر پا نگه داشته و به آینده امیدوار کرده است تا تلاش کند از سقوط نظام جلوگیری بعمل آید. اما رشد مبارزات مردم و عقب نشینی اخیر جناح مغلوب و کرنش پهلوان پنبه‌هایی چون کروبی در مورد بزرگداشت ۲۲ بهمن، و متعاقب آن، سردرگمی و اغتشاش فکری در درون طرفداران و هواداران جنبش سبز نمونه‌هائیست از این پیوستگی‌های مرئی و نامرئی که در آینده به ثبات آن‌ها لطمه خواهد زد! بطور نمونه، چه لزومی دارد که با هر لرزه‌ای که در جبهه جناح مغلوب صورت می‌پذیرد، طرفداران جنبش سبز خود را موظف می‌دانند، عقب نشینی‌های موسوی و کروبی در برابر جناح حاکم را توجیه کنند! توجیهات و تناقضات در درون جنبش سبز تداوم خواهد یافت تا زمانی که آنان این خرقۀ سبز را که متعلق به جناح  اصلاح طلبان حکومتی است از تن خویش برکنند! تا زمانی که این جنبش نگاه سبز بر چشم و جامۀ سبز برتن داشته باشند، همه چیز را برنگ سبز و تنها متعلق به خود خواهند دید: سبز سکولار!! ۱۶ آذر سبز!! و آخیرآ ۲۲ بهمن سبز!! و…، اما سئوال اینجاست نیرویی که خود را نمایندۀ واقعی مبارزات مردم و نیز ادعای رهبری جنبش و بیانگر آرزوها و آمال مردم بشمار میآورد، چرا از آوردن نام مطالبات و مبارزات کارگران همین سرزمین وحشت دارد؟ چرا از مطالبات اقتصادی زحمتکشان سخنی به میان نمی‌آورد؟ جنبش سبز و یا هر نیرویی که بخواهد این نیازها و مطالبات حیاتی مردم را نادیده بگیرد و در صورت بیان آن‌ها، راه حل و چگونگی دسترسی به آنها را بدون پاسخ بگذارد به واقع، خاک به چشم مردم ریخته و در نهایت آنان را در مسلخ سرمایه قربانی خواهد نمود. تکیۀ جنبش سبز تنها به شعارهای عمومی نظیر مرگ بر دیکتاتور، اگر چه  موثر است، اما ساده انگارانه خواهد بود که فکر کند که خواسته‌ها و مطالبات مردم زحمتکش ما تنها با رفتن و یا مرگ یک دیکتاتور و با آمدن یک فریبکار دیگر پاسخ داده شود! اعتراضات اخیر مردم  به  نبود آزادی در جامعه  و مخالفت آنان با نظام دیکتاتور و مذهبی حاکم، در اصل ریشۀ اقتصادی دارد و این نیاز می‌بایستی در اولویت و در راس برنامه‌های جریانات و نیروهایی که دم از رهبری جنبش می‌زنند قرار گیرد. اما آنچه از هم اکنون روشن است! تشدید مبارزه و در نهایت پیروزی انقلاب مردمی در ایران، ریشۀ همۀ این نابرابری‌ها را خواهد خشکاند! مهدی بازرگان اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی، با مشاهدۀ مبارزات مردم علیه رژیم شاه و پس از سرنگونی آن با وحشت فراوان اعلام کرد، “ما انتظار باران داشتیم اما سیل آمد”! در آستانۀ سی و یکمین سال قیام ۲۲ بهمن، دیگر صحبت از باران نیست! بلکه صحبت ازسیلاب بزرگی است که از مدتی پیش آغاز گشته و هر لحظه بر قدرت توفندگی آن افزوده می‌گردد و هیچ نیرو و قدرتی نیز قادر نخواهد بود آن را متوقف سازد!

۱۹ بهمن  ۱۳۸۸

ناهید نور: اصلاح‌طلبی با ماسک”رویکرد زنانه”

بیش از یک ماهی می‌شود که نخستین بیانیه کمیته “همبستگی زنان علیه خشونت‌های اجتماعی” منتشر شده است و همان گونه که می‌شد انتظار داشت، در میان سیر حوادث سهمگینی که در ایران می‌گذرد، انعکاسی نیافت. اما، اگر این گونه است، چرا باید به بررسی آن پرداخت؟

این بیانیه از نظر محتوایی، نکته جدیدی ندارد ، چرا که تنها یک مورد از ده‌ها مقاله و سخنرانی است که “اصلاح‌طلبان” هراسان از شعارهای ضد حکومتی در رسانه‌های مختلف منتشر می‌کنند. اما از آن جایی که این بار این محتوا خود را پشت ماسک “رویکرد زنانه” پنهان کرده، پرداختن به آن ضروری به نظر می‌رسد.

شاید در نگاه اول، تیتر بیانیه و نام کمیته (همبستگی زنان علیه خشونت‌های اجتماعی) چنین القا کند که جمعی از زنان کمیته‌ای را تشکیل داده‌اند تا علیه “خشونت‌های اجتماعی” موجود علیه زنان اقدام کنند.

اما، اگر به متن بیانیه و شرایط جامعه هنگام انتشار آن رجوع کنیم، می‌بینیم چنین نیست. بیانیه در شرایطی صادر شده (۲۷ آذر ۸۸) که اعتراضات مردمی و دانشجویی ۱۶ آذر را پشت سر گذاشته‌ایم. خود بیانیه نیز اذعان دارد: “با تعمیق و گسترش خشونت در اشکال مختلف در جامعه به ویژه پس از حوادث اخیر موجی از نگرانی در میان دلسوزان این سرزمین ایجاد شد.” پس اینان “نگران” “خشونت‌های اجتماعی” هستند.

اما ببینیم این “خشونت‌های اجتماعی” کدام هستند که “نگرانی” این فعالان زنان را برانگیخته‌اند. اگر به صدها عکس، فیلم ویدئویی و گزارش از اعتراضات اخیر مردم رجوع کنیم، به روشنی می‌بینیم که دو نیرو در برابر یکدیگر صف‌آرایی کرده‌اند: در یک سو، نیروهای سرکوب رژیم، اعم از مأمورین انتظامی، نیروهای ضد شورش، بسیجی، لباس شخصی، نیروهای ضد شورش در لباس‌های رزمی و مسلح به انواع سلاح‌های گرم و سرد را می‌بینیم و  در سوی دیگر، دختران و پسران، زنان و مردانی را که گاه با پوششی بر چهره و مشتی در هوا و گاهی نیز با سنگی در دست که برای دفاع از خود از پیاده‌روها کنده‌اند؛  این جا و آن جا نیز، سطل‌های زباله و کاغذهای آتش زده شده یا حتا سیگاری روشن برای مقابله با اثرات گاز اشک‌آور.

در میان این همه شواهد مستند، هم خشونت به عیان دیده می‌شود و هم خشونت‌گر. پس چرا این فعالان زن با استفاده از زبانی دو پهلو از “خشونت‌های اجتماعی” صحبت می‌کنند و نه از “خشونت‌های دولتی”؟

متن را می‌خوانیم. اگر کلمات احساساتی، زبان پیچیده و آغشته به دیدگاه‌های سیاسی نویسندگان، و تحریفات آنان را کنار بزنیم، می‌رسیم به اساس مطلب.

بیانیه با اشاره به این نکته آغاز می‌شود که زنان از “اصلی‌ترین قربانیان درگیری‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی خشونت‌انگیز جامعه بوده‌اند”، اما دریغ از کلامی درباره‌ی خشونت جمهوری اسلامی علیه زنان از همان اولین روزهای استقرارش: از سیاست خانه‌نشین کردن زنان و حجاب اجباری گرفته تا شکنجه‌های جنسی و اعدام کودکان ۱۳ ساله که از نظر شرع اسلام بالغ محسوب می‌شوند؛ از قانونی کردن “قتل ناموسی” گرفته تا مجازات‌های ضد بشری مانند سنگسار. این فعالان زن به هیچ‌یک از این موارد اشاره‌ای نمی‌کنند، چرا که ذکر این موارد روشن می‌کند که چه کسی مسبب اصلی خشونت سی ساله‌ی حاکم بر جامعه است. البته ناگفته نماند که به این ترتیب هدف دیگری نیز دنبال می‌شود و آن هم پوشاندن نقش و همدستی بسیاری از همین “اصلاح‌طلبان” و مدعیان امروزین “دمکراسی” در پایه‌ریزی و بنیان نهادن این خشونت‌ها است.

بنابراین قابل فهم است که که نمی‌خواهند به تاریخ سی ساله‌ی جمهوری اسلامی بپردازند و فقط “نگران” “خشونت‌های” اخیرند.

به خواندن ادامه می‌دهیم…

در نیمه‌های بیانیه نوشته شده است: “هنگامی می‌توان به مهار پدیده خشونت دل خوش بود که جامعه بتواند با شناخت این پدیده، از ارزش‌ها، نگرش‌ها و رفتارها و عملکردهای خشونت آمیز و حذفی چنان فاصله گیرد که بتواند گفتمان خشونت‌گرا را که زمینه ساز سایر خشونت‌ها و حذف‌هاست، در گستره فراگیر افکار عمومی از هر نوع مشروعیتی ساقط سازد. تا وقتی نظام ارزش‌های دو قطبی «حق / باطل»، «دوست و دشمن»، «مرگ / درود»، «خوب و بد» که بسترساز حذف و خشونت‌های فیزیکی است، در بطن جامعه بازتولید شود، بی شک قدرت‌مداران نیز می‌توانند رفتارهای خشونت آمیز خود را توجیه کنند. هم از این روست که تنها ابزاری که جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی برای کنترل و مهار خشونت در مراحل گذار اجتماعی از مرحله‌ای به مرحله دیگر دارند، فاصله گرفتن و طرد و نفی هر نوع نظام ارزشی قطبی شده و سیاه و سفید، از طریق بسط «گفتگو» و آگاهی رسانی در عرصه عمومی است. بی شک زمانی که گفتگوی مسالمت آمیز به مثابه یک ارزش در تمامی سطوح جامعه عمومیت یابد می‌توان امیدوار بود که روند تغییر و تحولات با هزینه‌های هرچه کمتر به وقوع خواهد پیوست.”

اگر این نقل قول را به زبان ساده برگردانیم، نتیجه این می‌شود: برای “حذف” یا “مهار” خشونت باید “گفتمان خشونت‌گرا” را از “مشروعیت” ساقط کنیم، شعارهایی مثل “مرگ / درود” و “دوست و دشمن” ندهیم، و “گفتگو” را بسط دهیم. امضا کنندگان این بیانیه به “نمایندگی” از سوی همه “زنان”، مردم را تهدید می‌کنند که “تمام قد در برابر”خشونت‌پیشگان از هر سو که باشد” ایستاده‌اند! گویا ندیده‌اند بسیاری از این دختران و زنان که خود را “نماینده” آنان می‌دانند، در تظاهرات‌های خیابانی حضور دارند و هر گاه که لازم شده به دفاع از خود برخاسته‌اند.

فقط یک بار در ابتدای بیانیه، به صراحت به “خشونت‌های گسترده حاکمیت” اشاره می‌شود و از پرداختن به  خشونت‌های دولتی علیه مردمی که در روزهای آغازین اعتراضات، با “تظاهرات سکوت” به خیابان‌ها آمدند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، دستگیر شدند و ده‌ها کشته دادند، طفره رفته می‌شود. و در نهایت این خشونت عریان و لگام گسیخته‌ی دولتی “به گفتمان خشونت” تقلیل داده می‌شود. این جاست که باید گفت، امضاکنندگان بیانیه به انکار صریح واقعیت و تحریف آن پرداخته‌اند.

در این زمانه که به یُمن پیشرفت‌ تکنولوژی و شبکه‌ی اینترنتی، اخبار وقایع ایران به راحتی به گوش جهانیان می‌رسد و بسیاری از نیروهای مترقی و چپ، بسیاری از هنرمندان و انسان‌های بشردوست، و حتا بسیاری از نهادهای بین‌المللی بورژوایی، بارها و بارها و به صراحت حاکمان ایران را به نقض حقوق بشر و سرکوب گسترده و جنایت علیه بشریت محکوم کرده‌اند، به راستی که صدور بیانیه با تیتر “خشونت‌های اجتماعی” و متهم کردن مردم به دامن زدن به خشونت، ناآگاهی یا وقاحتی بی اندازه می‌طلبد.

در نقل قول فوق می‌توان دید که به نظر امضاکنندگان این بیانیه، مردم حتا نباید دهان خود را باز کنند و شعار “مرگ / درود” بدهند، چون “بسترساز حذف و خشونت‌های فیزیکی” است. البته کمی بعدتر خوش‌خدمتی را به آن جا می‌رسانند که به “قدرتمداران” نیز خط می‌دهند تا از مقاومت مردم در برابر کشتار و سرکوب خود، دستاویزی بسازند برای “توجیه رفتارهای خشونت‌آمیز حاکمیت”!

کمیته “همبستگی زنان علیه خشونت‌های اجتماعی”، اما رهنمودی نیز برای بیرون رفتن از این “چرخه” خشونت دارد که همانا “گفتگو” است.

به امضاها که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم کسانی نیستند که امروز و دیروز وارد عرصه فعالیت اجتماعی شده باشند. مسلما در دوران فعالیت خود، بارها کوشیده‌اند با “مسئولان که باید نقش مدعی العموم و مدافع مردم را داشته باشند” “گفتگو” کنند و هر بار نیز پاسخی دندان‌شکن‌تر از دفعه پیش گرفته‌اند. پس از کدام امکان “گفتگو” صحبت می‌کنند؟

نخست، برای “گفتگو” باید طرفینی وجود داشته باشند که حاضر به “گفتگو” باشند. تمام سران رژیم که در این مدت تکلیف خود را با معترضان و حتا منتقدان و “اصلاح‌طلبان” خودشان روشن کرده‌اند. تازه اگر حاضر به “گفتگو” بودند که شاید چنین “بحرانی” وجود نمی‌داشت.

دوم، معمولا دو فرد یا دو نیروی مساوی با هم به “گفتگو” می‌نشینند.

در وهله سوم، بد نیست روشن کنند بین سلاح‌های گرم و سرد حکومتیان با مشت خالی مردم، چه نوع “گفتگو”یی می‌تواند برقرار باشد؟

از موارد فوق که بگذریم، آنان آگاهانه به یک تحریف دست می‌زنند. با زیرکی تمام می‌خواهند کلمات متداول و صادق در روابط گروه‌های مختلف اجتماعی، مانند “گفتگو”، “مدارا” و “تحمل” را به حیطه روابط بین دولت و مردم بسط دهند، آن هم نه حکومتی از نوع جمهوری‌های پارلمانی غرب، بلکه حکومتی مذهبی مستبد و ارتجاعی‌ مثل جمهوری اسلامی.

در رابطه بین دولت و ملت کلمات کشدار و تفسیرپذیری مانند “مدارا” و “تحمل” جایی ندارند. در تعاریف معتبر در جوامع مدرن سرمایه‌داری، رابطه بین دولت و ملت را “قانون” (با هر میزان از ابهام و روشنی) تعیین می‌کند. قانونی که خود، نوعی اعمال زور است. هر چه مشارکت مردم در وضع این قوانین گسترده‌تر باشد و منافع آنان بیش‌تر رعایت شود، قوانین دمکراتیک‌تر خواهند بود و بالعکس. اما باز هم این مسئله به جای خود باقی می‌ماند که حدود روابط ملت و دولت را “قانون”، تعیین می‌کند و نه کلمات مبهم و تفسیرپذیری مثل “مدار” و “گفتگو” و “تحمل”.

البته باید اذعان داشت که حق این کمیته است که با هر کس که خواست “گفتگو” کند. اما چرا تحت عنوان “خشونت‌پرهیزی” و “گفتگو” خاک در چشم مردم می‌پاشد؟ واقعیت آن است که منظور آنان و کل “اصلاح‌طلبان”، “گفتگو” بین مردم و دولت نیست، بلکه میان جناح غالب و جناح مغلوب درون یک نظام برای تقسیم غنایم است. “گفتگو”یی است میان دو نیروی خواهان حفظ جمهوری اسلامی. یکی از طرفین تمام ابزارهای حکومت و سرکوب را در اختیار دارد و برای جناح مغلوب اسلحه‌ای نمانده است جز سوءاستفاده از نارضایتی مردم تا جناح غالب را به “مدارا” و “تحمل” خود وادارد. درست به همین دلیل نیز تمام سخنگویانش به مردم درس “خشونت‌پرهیزی” و عدم “تندروی” می‌دهند. چون این مبارزات تنها تا زمانی در خدمت اهداف آنان است که از چارچوب‌های خاصی بیرون نرود و کل نظام را نشانه نگیرد.

کمیته‌ی مذکور اگر واقعا نگران “خشونت‌های اجتماعی می‌بود، باید در این بیانیه از عامل اصلی این خشونت نام می‌برد و آن را آماج اصلی پندها و “گفتگو”ی خود قرار می‌داد و “در برابرش تمام قد” می‌ایستاد. اما در این پندنامه، آگاهانه، نقش خشونت دولتی کم‌رنگ شده و عبارت ابهام‌برانگیز “خشونت‌های اجتماعی” انتخاب شده تا مقاومت مردم و خشونت دولتی در یک کفه ترازو گذاشته شود، و در نهایت انگشت اتهام به سوی مردم دراز شود.

بلی. مخاطبین اصلی بیانیه همان مردمی هستند که از اولین روز آغاز اعتراض به تقلب در انتخابات، بارها و بارها، نشان داده‌اند که “خشونت‌گرا” نیستند و هیچ گاه آغازگر آن نبوده‌اند، و اگر دست به مقاومت و حتا حمله زده‌اند، فقط و فقط برای دفاع از خود بوده است.

نویسندگان بیانیه، حداکثر تلاش خود را به کار برده‌اند تا راه حل خود را “رویکردی زنانه” جا بزنند. اما دیر رسیده‌اند! پندنامه‌های عریض و طویل “اصلاح‌طلبان” در نشریات و سایت‌ها پر است از این “رویکرد زنانه”.

اشاره‌ای کوچکی هم داشته باشیم به نام قبلی این سیاست. کسانی که دوران انقلاب و اوان استقرار جمهوری اسلامی را تجربه کرده‌اند، به خوبی به یاد دارند که نام قبلی “اصلاح‌طلبی”، “استحاله” بود. در آن زمان، احزاب، سازمان‌ها و شیفته‌گان جمهوری اسلامی‌، مدعی بودند، جمهوری اسلامی تازه بر سر کار آمده است و “اشتباهاتی” دارد و اگر ما ناصحان و مشفقان رژیم، راه درست را به آن نشان دهیم، به رژیمی مردمی “استحاله” می‌یابد. نمایندگان برجسته این تفکر نیز حزب توده و اکثریت و ملی‌گرایان مذهبی بودند. آنان در آن زمان، با خرده انتقادهایی، بر تمام جنایات جمهوری اسلامی آب تطهیر می‌ریختند، آن را ناشی از “ندانم کاری‌ها” و “افراط گروه‌های خودسر” و “عدم اجرای درست قانون” جا زدند و هیزم‌آور آتش خانمانسوزی شدند که به قیمت فقر و فلاکت میلیون‌ها انسان، به قیمت اعدام ده‌ها هزار جوان، به قیمت جان هزاران انسان در جبهه‌های جنگ، به قیمت تبعید و گریز صدها هزار ایرانی و… تمام شد. و پایه‌های جهنم کنونی که جمهوری اسلامی نام دارد، در آن آتش شکل گرفت و استوار شد. البته رژیم به این مشفقان خود نیز رحم نکرد و به محض اندکی فراغت از قلع و قمع نیروهای انقلابی و مترقی، به سراغ آنان رفت و نشان داد تا چه حد “استحاله‌پذیر” است!

عجب شباهتی! آیا این همین کاری نیست که اکنون رژیم با همدستان دیروزین و مصلحان امروزین‌اش می‌کند؟

چند کلمه‌ای هم درباره تحریف تاریخی این کمیته. آنان می‌نویسند: “در پرتو همین رویکرد زنانه بود که وقتی حاکمان به دستگیری‌های گسترده اقدام کردند، زنان به جای برخوردهای “واکنشی و خشونت گرایانه”، در مقام کنشگرانی آگاه در برابر خشونت‌ورزی و قربانی‌سازی از زندانیان ایستادگی کردند و توانستند مفهوم عشق و همدلی را در حوزه خشن و مذکر سیاست و سیاست‌ورزی سنتی، وارد کنند. از یک سو با نوشتن نامه‌های عاشقانه به همسرانشان و گفتن آشکارای حدیث دل با آنان و از سوی دیگر با تلاش پیگیر برای اثبات مظلومیت عزیزان دربندشان به گفتگو و تعامل با مسئولین و متنفذین جامعه پرداختند.”

مگر مادران و خانواده‌های هزاران هزار زندانی سیاسی در دهه شصت بارها و بارها به دفتر نخست‌وزیری، به دفاتر دادستانی و زندان‌ها، به دفتر این نماینده و آن مسئول، مراجعه نکردند و ملتمسانه خواهان آزادی عزیزان‌شان نشدند؟ مگر نامه‌های خانواده‌ها و زندانیان و وصیت‌نامه‌های اعدامیان رژیم پر نیست از “عشق و همدلی” و “نامه‌های عاشقانه” و گفتن “حدیث دل”؟ نتیجه‌اش چه بود؟ تحویل لباس‌ها و وسایل شخصی عزیزان جلوی درهای زندان‌ها و کمیته‌های انقلاب اسلامی، بدون آن که حتا محل دفن یا تاریخ اعدام یا “جرم” عزیز خود را بدانند. حتا تا به امروز. این راهی که امروز چنین می‌ستایید، سی سال است که توسط “زن خودآگاه و کنش‌گر” پیموده می‌شود.

تجربه و تاریخ بارها نشان داده است، تا وقتی که خشونت دولتی در تار و پود جامعه تنیده شده باشد، خشونت از سایر حوزه‌های اجتماعی و خصوصی محو نخواهد شد. تا زمانی که اصلی‌ترین عامل رواج و استمرار خشونت در جامعه نابود نشده باشد، چرخه خشونت در جامعه بازتولید می‌شود و زنان “اصلی‌ترین قربانیان” آن خواهند بود؛ گرچه نه تنها قربانیان آن.

از همین روست که زنان و دختران ایران به پا خاسته‌اند، به خیابان‌ها آمده‌اند و شجاعانه در برابر خشونت رژیم و نیروهای سرکوبش سینه سپر کرده‌اند تا عامل اصلی خشونت را از جامعه برانند و جامعه‌ای شایسته را بنیاد نهند. و این فعالان “اصلاح‌طلب” جنبش زنان هستند که درست از آن جایی که هنوز این موضوع را درک نکرده‌اند و نمی‌خواهند درک کنند، به یک گروه معدود، نخبه‌گرا و حاشیه‌ای در جامعه‌ی متحول ما تبدیل شده‌اند.

زیرنویس:

در لینک زیر می‌توانید متن کامل بیانیه را بخوانید:

http://www.irwomen.info/spip.php?article8168

فریدون: صف آرایی مخالفین و دشمنان انقلاب!

روند تحولات اخیر در ایران نه تنها به حامیان وطرفداران انقلاب بلکه به تمامی دشمنان و باز دارندگان انقلاب، این مسئله را اثبات نموده است که حرکت اعتراضی توده های زحمتکش ایران همچنان به پیش خواهد رفت تا مرحله ای که سرانجام یکی از دو نیروی انقلاب یا ضد انقلاب کار را تمام کند.! اوج اعتراضات میلیونی توده های زحمتکش ایران که از فردای انتخابات آغاز شده بود به مدت کوتاهی سرتاسر کشور را فرا گرفته و عملآ خیابانها و میادین شهرها به تسخیر توده ها درآمد. در  ابتدای امر بخش وسیعی که رای داده بودند از موسوی خواستند! رای آنان را پس بگیرد! اگر چه  شعار “رای مرا پس بگیر” از طرف توده ها بهانه ای  برای تداوم مبارزه و ابراز خشم علیه حاکمین مرتجع بود، اما برای شرکای  دیروز جناح حاکم و اصلاح طلبان امروز، که در سا ل ۵۷ ناباورانه خود را  بر خوان سفره رنگین یافتند، یک فرصت  دیگری بود تا  با پوشش آزادیخواهی، تلاش کنند بر این حرکت وسیع اعتراضی که اینک آغاز شده  بود سوار گشته و ضمن رهبری جنبش! از شدت  اعتراضات مردم بکاهند و در نهایت، مانع از فروپاشی کلیت نظام گردند. آنان به این مسئله دلخوش  بودند که از طریق همین شعار، رای مرا پس بگیر، میتوان بعنوان پله وتکیه گاهی ارزنده  در سهم خواهی علیۀ  جناح دیگر استفاده نموده و در معاملات پشت پرده – که  ماهیت درونی تمامی جناح های رژیم فاسد اسلامی در این سه دهه بود –  مورد بهره‌برداری جناحی قرار گیرد. اما روزها گذشت شعارهای رای مرا پس بگیر، که هیچ، بدنبالش یا حسین میر حسین و الله اکبرو…. و دیگر شعارهای این چنینی همچون نقش “سبز”، در بین مردم کم رنگ و بی رنگ تر گشتند و این آغاز وحشت و کابوسی بود  برای تمامی دشمنانی که به  خیزش توده ها همانند سال ۵۷  مینگریستند و یا  لااقل باورشان این  بود که احتمال رهبری بر این جنبش وجود دارد!.اما زمان چندان  طولانی لازم نبود که مفلوکانه دریابند که این توده ها دیگر  همان مردم سی سال قبل نبوده و چنان آگاهی کسب نموده اند که با شناخت دقیق از ترفند های فرصت طلبان اصلاح طلب! به آنان بفهمانند که  دیگر نیازی به رهبران مذهبی و ارتجاعی نداشته و خود از درون و از بطن مبارزات هر روزه شان،  رهبران خویش را  آفریده و خلق میکنند و هر کسی را که تلاش کند  بهر شکلی مانع از این روند رو برشد مبارزه آنان علیه کلیت نظام گردد، از سر راه خود بردارند. توده های  به ستوه آمده به این جانیان اثبات نمودند که راهی جز سرنگونی نظام حاکم وجود ندارد و تصمیم نهائی شان این است که اینبار  کار رژیم را برای همیشه یکسره کنند! در چنین شرایطی است که آنان  به همراه تمامی مخالفین و دشمنان انقلاب  به تلاطم افتاده و آستین ها را بالا زده و بشیوه هایی  فریبکارانه و رزیلانه به مردم  بستوه آمده هشدار میدهند که مبادا دست به “خشونت” بزنید، که این عمل عواقب خطرناکی را برای شما و آیندۀ کشور بدنبال خواهد داشت! اما مردم آگاه، هوشیارتر از همیشه از این عوامفریبان خواهند پرسید: ایا فاجعه بارتر ودردناکتر و “خشونت”انگیزتر از کشتار هزاران زندانی بی پناه و بیدفاع  که در زندانهای شما و بدست شماها صورت گرفته، جای دیگری سراغ دارید؟ ایا فاجعه بارتر از “خشونت”  و نفرت انگیزتر از این اعمال هم سراغ دارید که در دوران حاکمیت امثال شماها، زنان بیدفاع و محروم را تا سینه در زمین کاشتید و با دستهای جنایتکارانه تان بر سرو سینه شان سنگ جهل اسلامی نثار کردید؟ ایا شما امضاء کنندگان قطعنامه ها، در دوره ای که فرمان کشتار دانشجویان سراسر کشور را در سال ۵۸ در دفاع از  حاکمیت مذهبی تان  صادر  میکردید و در شکنجه گاهها ی مرگتان هر صدایی را خاموش مینمودید ایا مخالفت با “خشونت”در  فرهنگتان جایی داشت!؟ در ۲۸ مرداد ۵۸  زمانی که خمینی جلاد حکم جهاد علیۀ خلق کرد را صادر نمود و شما ها سلاح بدوش برای سرکوب مردم زحمتکش کردستان رهسپار گشتید و از زمین و هوا بر سر مردم آن دیار توپ و خمپاره ریختید، در نهایت بیرحمی و در نهایت “خشونت” زن و مرد و پیر و جوان را کشتید، یادتان هست ؟ یا بیشرمانه انکارش میکنید؟ در آن زمان  “خشونت” در فرهنگ تان وجود چه معنایی داشت؟ توده ها از یاد نبرده اند  که چگونه مردم زحمتکش اسلام شهر را که تنها بخاطر آب، بپا خواسته بودند به گلوله بستید، این جنایات مظهر “خشونت” نبود؟ آیا در آن دوره کورو کر بودید؟ سی سال است همپالگی های شما در حاکمیت حق و حقوق  مردم را لگد مال کرده و تا بر روی میلیارد ها بنشینند و اینک این جوانانی که بی پروا سراسر ایران را به عرصۀ مبارزه تبدیل کرده اند از سیارۀ دیگری نیامده اند! اینان فرزندان همان توده های زحمتکشی هستند که در زندانها، دانشگاهها، کردستان و اسلام شهر ها قتل عام شدند. اکنون که میخواهند حقوق و مطالبات پایمال شدۀ خود را از حلقوم شما ها بیرون بکشند، فریاد “خشونت” نکنید تان، سر به  آسمان میزند. شما هر چه دلتان بخواهد چرندیات و نوشته های متعفن تان را بنام ماده و قطنامه منتشر کنید ولی بدانید که زحمتکشان ایران تصمیم گرفته اند کار نظام حاکم را  بهمراه شما، همکاران و شرکای دزدان  قافله  یکسره کنند. پس بنویسید تا تمامی نقابهای سی سالۀ تان از چهره برافتد، برای کارگران و زحمتکشان ایران تعجبی نخواهد بود که  ببینند چگونه  صفحات  روزنامه ها  و رسانه های خارج از کشور، امروزه از نوشته هایتان پر میشود تا بزعم خود مانع از تحولات اساسی در ایران شوید. شما اصلاح طلبان و مدافعین نظام مذهبی ایران بخوبی از روند تحولات آینده  آگاهی دارید و میدانید نهایتش به کجا قرار است ختم شود! این مسئله خواب را از چشمانتان ربوده است و برای جلوگیری از وقوع  تحولات انقلابی در ایران، آستین ها  را بالا میزنید غافل از اینکه با هر بالا زدنی، دستهای آلوده  بخون تان و با هر نوشته ای، ماهییت جنایتکارانه تان، آشکار و آشکارتر میگردد. سروش، اکبر گنجی، محسن کدیور، مهاجرانی و عبدالعلی بازرگان سالها در همین نظام سرمایه داری و مذهبی خدمت نموده و آگاهانه چشمها را بر تمامی “خشونت”های صورت گرفته بستند. شرمتان باد که توده های به جان آمده را که برای بدست آوردن حقوق پایمال شده شان مبارزه میکنند، با همان شلاق “خشونت”تان میکوبید! حفظ نظام  کنونی در بینش شما بالاترو مهم تر از مذهب تان است که خمینی جلاد در یکی از سخنرانیهایش در سال ۶۲  بروشنی آن را بیان نمود که،اگر بدانیم که خواندن نماز باعث تضعیف نظام می‌گردد، نباید نماز خواند.!! اینان فرزندان راستین همان خمینی هستند که همانند اکبر گنجی، این مار افعی خورده، وقتی میبیند در آینده ای نه چندان دور قرار است مصلحت نظام توسط توده ها بخطر افتد و متعاقب  آن احتمال سقوط اش هم فرا رسد، آشکار است  که  همانند  خمینی، فریبکارانه “خدعه” کند واینبار در لباس یک سکولار! در پارلمان اروپا بگوید “…مردم ایران خواهان دمکراسی و حقوق بشرند، بنیادگرائی اسلامی هیچ جاذبه ای در ایران ندارد…..این مردم به دمکراسی رای خواهند داد نه استبداد دینی. نظام دمکراتیک مطلوب ما نظامی است که نهاد دین در آن از نهاد دولت جدا باشد….” !!!! این سخنان کسانی است که تا دیروز برای دین و اسلام، سینه چاک میکردند و در خیابانها برسر و صورت زنان “بد حجاب” تیغ میکشیدند ، اینک در عرض همین چند هفته یا ماه ، چنان آتش سکولاریسم  در جانشان رخنه کرده که در آینده ای نه چندان دور باید شاهد این هم باشیم که پرچم مبارزه علیه دین را هم دردست گیرند   تا به هر طریقی نظام را از گزند انقلابی که در پیش است نجات دهند.  آیا در واقع چنین خواهد شد؟ آیا اینان میتوانند همانند قیام ۵۷  بر شانۀ توده های کارگر و زحمتکش سوار شده و انقلاب را به شکست بکشانند؟ آنچه مسلم است، تلاش همه جانبۀ  فریبکاران و فرصت طلبان در عرض همین چند هفته اخیر، در حقیقت نشانگر رشد و آگاهی توده ها در عرصۀ مبارزه است. اکنون  مردم ایران  نه تنها علیۀ تمامی پاسداران و مدافعین جمهوری اسلامی، بلکه مقوله مذهب را هم به چالش گرفته اند و این مسئله برای پاسداران دین وسرمایه ایران وحشت برانگیز است. این چنین است که با تمامی قوا بسیج شده  تا مانع از وقوع  تحول و دگرگونی اساسی در بطن جامعه  شوند. کارگران، دانشجویان، معلمین، زنان و تمامی نیروهای پیر و جوانی که قلبشان برای یک زندگی انسانی میطپد، هر روزه با دستهای خالی در برابر نیرو های سرکوبگر و گله های سپاه و بسیج و تمامی مزدوران  نظام حاکم بر ایران، قهرمانانه ایستادگی میکنند، میدانند که برای رهایی از  شرایط  فلاکتبار کنونی و برای خاتمه دادن بر هر نوع شکنجه واعدام و سرکوب و برای رسیدن به آزادی و رفاه اجتماعی، راهی جز این نیست که  ریشه و هستی نظام حاکم بر ایران را بخشکانند. اما واقعآ سئوال اینجاست که چگونه میتوان به این آرزوی دیرینه دست یافت؟ مگر امکانپذیر است توده ها با دستهای خالی در برابر اینهمه نیروی سرکوب که مجهز به تمامی تجهیزات نظامی هستند مقابله و ایستادگی نمایند؟ مردم بجان آمده با چه ابزاری میتوانند در برابر اینهمه نیروی آدمکشی که هدفی چون کشتن ندارند مقاومت کنند؟ این ابزار چه هست  و کجاست!؟ آنچه مسلم است و همه به آن اذعان دارند، رژیم جمهوری اسلامی ایران بقای حاکمیت سی ساله اش را مدیون به حرکت درآمدن چرخهای اقتصادی کشور است، از همین راه میلیاردها تومان ومیلیارد ها دلار به جیب زده اند و با همین میلیاردها، نیروی سرکوب خود را تغذیه و آنان را در سراسر کشور بازسازی و تقویت و آماده میسازد.  شرکت نفت، تاسیسات و نهاد های دولتی، ادارات و  کارگاهها و کارخانجات دولتی وغیر دولتی، معادن، دانشگاهها و نهادهای آموزشی، بیمارستانها و موسسات خدماتی و….، اینها همه ابزارهایی هستند که توده های زحمتکش میتوانند بعنوان پشتوانۀ مردمی از آنها علیه نظام حاکم  بهره برداری کنند. میلیونها تن از مردمی که  خیابانها را به اشغال خود در آورده اند، بخش عظیمی از آنان در همین مکانها اشتغال دارند و از شرایط و تاثیرگذاری آنها بعنوان یک ابزار مردمی در پیروزی مبارزه، آگاهی دارند. این امکان با ارزش و تعیین کننده میتواند از هم اکنون با سازماندهی درست مورد استفاده قرار گیرد. باید خود را در این مکانها سازماندهی کرد تا زمینۀ یک اعتصاب عمومی سراسری را فراهم نمود. اگر چه انجام این امر، به سادگی آوردن کلمات و  نوشتار بروی کاغذ نیست! اما  این تنها راهی است که میتوان با استفادۀ درست  و بموقع از آن، جلوی کشتارهای رژیمی که تا بن دندان مسلح است را گرفت تا راه را برای هدف نهایی که همانا یک زندگی مردمی و بدون حاکمیت مذهب است فراهم ساخت. باید ازهم اکنون با استفاده از تمامی ابزارها ی موجود در داخل و با کمک نیروهای انقلابی خارج از کشور، برای تبلیغ این نیاز حیاتی جنبش، یعنی “اعتصاب عمومی سراسری” گام برداشت. این یگانه وسیله ای بعنوان پشتوانۀ مبارزۀ مردم علیۀ نظام جنایتکار حاکم است! بگذارید! دشمنان انقلاب با انتشار بیانیه ها و قطعنامه ها به عجز و ناله بیفتند، مردم این غداره بندان و سردمداران دیروزی را بخوبی شناخته اند، این جماعت مفلوک  حاضرند ولایت فقیه که هیچ، مذهب خویش را بپای توده ها قربانی کنند تا نظام حفظ گردد. آنان بخوبی از این مسئله آگاهند که قیام مردم در نهایت به کجا ختم میشود چرا که  توفان آغاز شده ، آنان را به همان مکانی خواهد فرستاد که قرار است نظام حاکم بر ایران را بفرستند!

ژانویه ۲۰۱۰

افسانه پویش: “هتک حرمت عاشورا” نگرانی مشترک اصولگرایان، اصلاح طلبان و اوباما

روز عاشورا بار دیگر در خیابان‌های شهر غوغایی برپا گردید، اما این بار دیگر از بازگویی افسانه‌‌پردازی‌های  چهارده قرن پیش، از صدای زجه‌ی سینه‌زنان حسین و ابوالفضل و طفلان مسلم خبری نبود. سخن از امروز و دردهای زمینی بود. توده‌های مردم به پا خاستند تا سرانجام با باور به نیروی خود، دردهایی را که درمان آنان در آسمان وعده داده می‌شد بر روی زمین التیام بخشند و بهشت واقعی را ازآن خود سازند.

مسئولان نظام با وحشت از “حرمت شکنی روز عاشورا” فریاد برآوردند. معنای واقعی حرمت شکنی روز عاشورا، برای رژیم به معنای شکستن حباب سی سال تحمیق و تلاش در جهت مشروعیت دادن به نظام بر پایه ی خرافات مذهبی، از تحکیم اصل ولایت فقیه گرفته تا دست و پا بریدن ها و چشم درآوردن ها ، تبعیض جنسیتی علیه زنان، جداسازی زنان و مردان و سلب ابتدایی ترین حقوق انسانی است. همین است که نمایندگان مجلس رژیم را را بر آن داشت تا کفن بپوشند. چرا که روز مرگ خود را در جلوی چشمان شان دیدند. چرا که این بار دیگر سرنگونی احمدی نژاد و خامنه ای تنها هدف اعتراضات نبود، بلکه پایه های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی هدف گرفته شده بود.

روزهای عاشورای امسال و سال ۵۷ در تاریخ سیاسی معاصر ایران نقش و تاثیر برجسته ای دارند اما این دو روز که هر دو شکل گیری اعتراضات گسترده علیه دیکتاتوری حاکم بوده و هستند، در دو جهت متقابل فرسنگ ها از هم فاصله دارند. در حالی که خمینی و دار و دسته اش در سال ۵۷ به تظاهرات ضد شاه در روز عاشورا رنگی مذهبی دادند و از آن به نفع برقراری جمهوری اسلامی استفاده کردند، در تظاهرات امسال نه تنها جمهوری اسلامی کنترل خیابان ها را از دست داد بلکه جناح اصلاح طلب که در عین حفظ پایه‌های نظام در پی تعویض قدرت از بالا است، نیز کنترل حرکت‌های اعتراضی در خیابان‌ها را از دست داد.

عاشورای امسال دیگر شعار مردم “رای ما رو پس بگیر” نبود، بلکه پس گرفتن شعار “جمهوری اسلامی” در عاشورای ۵۷ بود. از همین روی است که تنها جناح حاکم نیست که زوزه ی “هتک حرمت روز عاشورا” را برآورده است، بلکه جناح اصلاح طلب نیز که استراتژی‌اش ممانعت از “ساختارشکنی” است، همصدا و همزبان با قشر به اصطلاح اصولگرا شد و نگرانی خود را از “حرمت” بر باد رفته ی عاشورا ابراز کرد.

میرحسین موسوی در وب سایت خود “کلمه” پیش از روز عاشور در مورد “اقدام به حرمت شکنی برنامه ریزی شده از آیین های عزاداری محرم” هشدار داد. در این زمان قصد وی و یارانش تحمیل رنگ مذهبی به  جنبش وسیع اعتراضی بود که نه تنها بر علیه ساختارهای واپس‌گرایانه‌ی سیستم حاضر شکل گرفته، بلکه پتانسیل عظیمی برای گسترش به یک اعتصاب عمومی  و ویرانی کل  نظام اجتماعی و اقتصادی ناعادلانه‌ی حاکم را داراست. این امری است که میرحسین موسوی به خوبی از آن آگاه است. به همین دلیل برای جلوگیری از سرانجام انقلابی این جنبش، برگزاری مراسم عزاداری مذهبی عاشورا هم از جنبه‌ی زنده نگاه داشتن اسلام سیاسی و هم از دیدگاه ایدئولوژیک از اهمیت ویژه ای برخوردار بود. این اهمیت به ویژه در زمان حاضر از این روی است که این جناح با مرگ منتظری “پدر معنوی” خود و نظریه پرداز اصل ولایت فقیه، با بحرانی ایدئولوژیک مواجه شده است. در واقع، اکنون دیگر اصل ولایت فقیه که هرگز مورد دعوای این یا آن جناح جمهوری اسلامی نبوده به خطر افتاده، و آنان که شعار “خامنه ای قاتله، ولایتش باطله” را آگاهانه سر می دهند، در برابر این سوال که حال چه جایگزینی برای ولایت فقیه دارید، پاسخ مناسبی ندارند.

بازگشت به بنیادگرایی اسلامی و ادامه‌ی مبارزه‌ی سیاسی‌ بدون رهبر مذهبی با با تبلیغ ادامه‌ی راه حسین، می‌توانست حیات ایدئولوژیک، بخشی از جنبش سبز که طرفداران موسوی هستند را نجات دهد. اما شکست این سیاست این جناح را نیز که طرفدار نظام جمهوری اسلامی هستند، با نگرانی مواجه ساخت.

نه تنها در داخل کشور بلکه در صحنه ی سیاست خارجی نیز رادیکالیزه شدن جنبش و استقلال آن از جنبش سبز سران دینی و مذهبی اپوزیسیون داخل نیز نگرانی هایی را به وجود آورد. باراک اوباما که جلودار کشورهای غربی در سیاست مماشات و مذاکره با جمهوری اسلامی در دعوای اتمی است، در ماه های اخیر با امید به توافق با جمهوری اسلامی در رابطه با اعتراضات مردم و سرکوب از سوی رژیم تقریبا سکوت اختیار کرده بود. اما این بار با توجه به این که هنوز این مذاکرات به نتیجه ی مطلوب نرسیده بار دیگر لب به سخن گشود و اقدامات سرکوبگرانه ی رژیم را محکوم کرد. در عین حال وی سرکوب توسط رژیم را “در روزهای مذهبی” محکوم می کند، چرا که او نیز به مانند جناح اصلاح طلب خواهان سرنگونی نظام در کلیت خود نیست و رنگ سبز  را به سرخ ترجیح می دهد.

آمریکا و سران نظام جهانی سرمایه داری پیش از این نیز با حمایت از طالبان و بنیادگرایان مذهبی در مراحل اولیه ی شکل گیری خود ثابت کردند که مدت‌هاست دشمنی خود را با نظام‌های ارتجاعی و مذهبی قرون وسطا در آغاز شکل گیری نظام سرمایه‌داری به کناری گذارده‌اند و در زمان معاصر، مذهب آلترناتیو محبوب آنان در مقابل جنبشی طبقاتی به رهبری طبقه‌ی کارگر است که دودمان نظام سرمایه داری را بر باد دهد.

فریدون: مبارزات مردم به کجا می‌رود؟

وقتی که قرعۀ انتخاب برای دومین بار، بدستور خامنه ای، بنام احمدی نژاد زده شد، اعتراضات  مردم پس این اعلام رسمی آغاز و به مدت کوتاهی نه تنها در سراسر ایران گسترش یافت بلکه رویدادهای پس از آن  جهانیان را در شگفت قرار داد. خیزش ناگهانی توده ها نه تنها آرامش جنایتکاران را بهم ریخت بلکه تمامی تناسبات و معادلات تعیین شده در نظام سرمایه داری – مذهبی ایران که با کشتار و قتل عام ها بیشمار استوار گردیده بود بیکباره در برابر چشمان متحیر و از حدقه درآمده حاکمین مرتجع و مدافعین  آن فرو ریخت. اگر چه آنان انتظار وقوع اعتراضاتی را در سطح دانشجویی ودانشگاهها داشتند اما هرگز تصور وقوع چنین انفجار توده ای را آنهم در سراسر ایران نداشتند. این رویداد چنان سریع و برق آسا بوقوع پیوست که نه تنها سازمانهای اطلاعاتی  و امنیتی وگردانندگان ماشین سرکوب رژیم را در سردرگمی و بیچاره گی  فرو برد ، بلکه جناح دیگر رژیم یعنی اصلاح طلبان حکومتی را هم در شوک قرار داد . آنان بهمراه همپالگی ها و حامیان خود و نیز اپوزسیون فرصت طلب و سازشکار خارج از حاکمیت، با دستپاچگی وارد کارزار شده و بدون کوچکترین شناختی از روند این اعتراضات، از همان روزهای اول تلاش نمودند موسوی را که داغ ننگ کشتار سال ۶۷  را بر پیشانی دارد یکشبه بسان رهبر بر تارک جنبشی که اینک آغاز شده بود بنشانند!! اما همانطور که گفته شد روند مبارزات مردم که اینک برای تعیین وتکلیف با کلیت نظام بدل شده بود،سیلی جانانه ای را برصورت آنان نواخت و امیدشان را تا مرحله ای به یاس مبدل نمود . اما سردرگمی جناح حاکم از آن جهت بود که از پیش خود را برای  سرکوب همه جانبۀ اعتراضات مردم مهیا نکرده بود و بعبارتی دیگر اصلآ انتظارنداشت  که بمحض اعلام رسمی نتیجۀ انتخابات، اعتراضات عظیمی در سراسر ایران  در مخالفت با این اعلان و در نهایت با نظام شکل گیرد ومشاهده کند که چگونه در مدت کوتاهی خیابانها و میادین شهر ها عملآ کارزار جوانانی شوند که در دوران حاکمیت همین نظام جهنمی تولد یافته و اینک هم آنان کمر به نابودیش بسته اند ، و تازه این آغاز مبارزه و آغاز اعتراضات همه گیر توده ها بود. رژیم اگر چه دیوانه وار و بطور پراکنده در همان زمان اقدام به سرکوب و کشتار همه جانبه مردم معترض نمود، اما وجود همین عدم آمادگی برای یک سرکوب سازمان یافته و وسیع از طرف آن، دلیل روشنی شد برای مردم بجان آمده ای که به عینه دریابند  رژیم همانند گذشته  هرگزقادر نیست و نخواهد بود اعتراضات آنان را در هم شکسته  و خاموش سازد . این آگاهی و  شناخت از موقعیت فعلی رژیم، نقطه عطفی شد برای تداوم اعتراضات توده ها یی که دیگر به هیچ عنوان قادر به تحمل شرایط موجود نبوده و نیستند. تداوم  مبارزه از طرف  مردم حتی در ابعاد و اشکال کوچکتر پس از هر سرکوب و کشتار و تجاوز ، نشان داد که  آنها با  گامی به جلو چه از لحاظ شعار و نوع واشکال  سازماندهی، آگاهانه تصمیم به نابودی رژیم گرفته اند.  گسترش  مفهوم” ترس” از طریق کشتار انقلابیون ، شکنجه  کارگران و روشنفکران وکشتار و تحقیر زنان زحمتکش و اعدام و سنگسار وسیع تهیدستان در ملاء عام بجرم دزدی و فحشا، در طول این سی سال حاکمیت ج-اسلامی و با تکیه به اسلام صورت میگرفت، یکی از پایه ترین و اساسی ترین تاکتیکها و  سیاستهای ضد بشری رژیم مذهبی ایران در نهادینه کردن این مفهوم بود .این سیاست که حاکمیت مذهبی ایران بر آن استوار شده بود، در عرض کوتاهی همچون حبابی در برابر دید مردم زحمتکش ایران  ترکید و بیکباره محوشد، متقابلآ همین ترس ووحشت به شکلی دیگر  در ابعادی  گسترده تر، سراسر وجود مزدوران و جنایتکاران حاکم را در بر گرفت.نمونۀ دیگر این حرکت قهرمانانه شکستن مفهوم” ترس” از حاکمیت را میتوان به قیام مردم قهرمان سیرجان اشاره کرد که چگونه با عمل خویش، نمایش علنی اعدامی را که قرار بود ترس را همانند گذشته در دلشان نهادینه کند ، چگونه به ضدش تبدیل کردند و مزدوران ومنادیان مرگ را به وحشت فزاینده ای فرو بردند و نمونه زنده دیگر آن را در این چند روز اخیر در خلع سلاح  شدن مزدوران سپاه وبسیجی را بدست توانای مردم دیدیم .با تمامی این مسائل، آنچه مسلم است رژیم اسلامی ایران  هرگزقادر نخواهد بود در دراز مدت به همین شکل کنونی کشور را اداره و نیز بر پایۀ شرایط نا بسامان و ناپایدار کنونی سیاست خارجی را سرو سامان دهد و منتظر بنشیند تا شرایط به مروربه همان شکل سابق اش بازگردد. همچنین در جبهه انقلاب،  کارگران وزحمتکشان جامعه نیز در دراز مدت قادر نخواهند بود هر روزه به خیابانها آمده و پس از یک جنگ و گریزو درگیری با مزدوران سراپا مسلح، دوباره به خانه هایشان برگردند! باید این وضعیت تغییر کند،این دگرگونی، نه تنها نیاز حیاتی رژیم جنایتکار حاکم است بلکه یکی از اساسی ترین نیاز و هدف مردمی است که  میخواهند با چنین رژیم ضد بشری و آدمکش حاکم، برای همیشه تعیین و تکلیف کرده و  سرنوشت خویش را بدست خود تعیین  کنند.حال اگر بر اساس واقعیتهای موجود ،  ارزیابی  کوتاهی از موقعیت رژیم اسلامی ارائه دهیم به این مسئله میرسیم که ج-اسلامی برای برون رفت از این مرحله حساس و خطرناک بیش از دو راه پیش رو نخواهد داشت. اول:قبل از اینکه اعتراضات توده ای به مرحله ای چون قیام  سراسری برسد، ناچارآ به رهبری دولت توسط موسوی تمکین  کند.دوم: این که با تشدید سرکوب همه جانبه و با دست یازیدن به یک حکومت نظامی تمام عیار، دست به یک کشتار همه جانبه زده و قیام آغاز شده توسط توده ها را در نیمه را متوقف کند.در مورد راه حل اول،اگررژیم  در همین چند روز آینده به این راه حل  اقدام کند، شاید بتواند اندکی  از تشدید شدن هر چه بیشتر قیام جلوگیری کرده و قبل از اینکه بخش عظیم توده هایی که هنوز وارد کارزار نشده و تنها نقش صرفآ احساسی نسبت به معترضین دارند،مانع گردد  .در مورد راه حل اول ، جناح موسوی احتمالآ با توجه به اینکه میداند جناح حاکم در شرایط شکننده ای قرار دارد، با اکراه آنرا قبول خواهد کرد، اما یقینآ با توجه به همین ضعفش، پیش شرط هایی را در برابرآن قرار خواهد داد تا بتواند از این طریق و نیز با هدف خاموش شدن اعتراضات مردم، از ساختار وشکل دستگاه ها و ارگانهایی که به جناح حاکم قدرت مافوق میدهد کاسته و قدرت ولایت فقیه را تعدیل گردانند وبدین طریق از نقش رهبری و هدایت او در تشکیلات  سپاه و بسیج کاهش دهند و چماق رهبری را نه از سر توده ها بلکه از سر خود دور سازند. اما آنچه مشخص است در شرایط کنونی بعید بنظر میرسد که آنان خواهان نفی  کامل ولایت فقیه گردند در آنصورت کلیت نظام بهمراه رهبر! رفتنی خواهد بود، که جناح موسوی هم خواهان آن نیست.جناح حاکم هم تا جائیکه نفی رهبری در نظام مطرح نیست به آن تن خواهد داد به امید اینکه بتواند از این مرحله عبور کرده و مردم بجان آمده را به خانه هایشان باز گردانند! در مورد راه حل دوم .اگر رژیم در یک اقدام سراسری و همه جانبه قادر نباشد چند روزه اول اعتراضات توده ها را با استفاده از تمامی ماشین  نظامی خود سرکوب کند ، کار جمهوری اسلامی تمام شده است! زیرا رژیم نمیتواند در دراز مدت نیروهای سرکوبگرو آدمکش خود را در خیابانها نگه دارد ومضاف باینکه هر قدر زمان بگذرد  نیروهای تازه نفسی  که تا دیروز تنها نقش احساس همدردی با تظاهرکنندگان را داشتند به خیل اعتراض کنندگان اضافه میگردند، این تغییر و تحولات بمرور،نیرو های رژیم را خسته و در یک جنگ و گریز خیابانی فرسایشی آنان را فرسوده و از نفس خواهند انداخت و با تشدید شدن فشار های مردم به آنان روحیۀ خود را  از دست داده و همانند زمان انقلاب ۵۷  اسلحه ها را زمین گذاشته و خواهند گریخت تا بدینوسیله  بدست مردم خشمگین لت و پار نشوند.این ریزش نیرو های سرکوب ناقوس مرگ برای رژیم خواهد بود.آنهائیکه حداقل شناختی از شرایط  کنونی حاکمیت اسلامی دارند به  این مسئله واقف هستند که اگر ج-اسلامی همانند گذشته چنین توانایی را دارا بود ،یک لحظه هم تآمل نمیکرد وبا تمام قوا و بشدت هرچه تمامتر دست به یک سرکوب همه جانبه میزد.اما در شرایط فعلی عواملی تعیین کننده مانع از چنین اقداماتی  گردیده است، که مهمترینش  وجود شکاف عظیم در کلیت نظام است .این  اتفاق که نتیجه اش چیزی جز رشد نارضایتی  و اعتراضات توده ها در پائین نبود، قدرت حاکمیت  را تضعیف و به نصف رساند ، این دو دستگی مانع از آن گردید تا جناح حاکم همانند گذشته بتواند با قدرت تمام به سرکوب ادامه دهد. شکاف ایجاد شده در کلیت حاکمیت اگر نگوئیم بهیچ عنوان قابل ترمیم نیست اما بجرآت میتوان گفت که اعتراضات روزمرۀ توده ها چنین فرصتی برای پیوند شوم دوباره را هرگز به آنان  نخواهد داد. اما با تمامی این تفاصیل همانطور که در بالا در مورد راه حل اول مطرح شد جناح اصلاح طلب امید های خویش را هنوز برباد رفته نمی داند چرا که تا زمانیکه مبارزات مردم سازمانیافته نیست و آلترناتیوی  را برای جایگزینی پس از سرنگونی ندارد و طبقه کارگر ایران مهر مبارزه را بر جنبش نزده و مهم تر از همه هنوز شعار اعتصاب عمومی سیاسی در بین مردم مطرح نیست ،آنان این فرصت را با تمامی ریسکش  پذرا خواهند شد و برای حفظ و نجات نظام  به چنین قمار و خودکشی دست خواهند زد تا مانع از نابودی  آن شوند .اما زحمتکشان ایران  در یک دوره و موقعیت حیاتی و سرنوشت سازی قرار گرفته اند ، بایستی از این مرحله حساس با آگاهی کامل گذر کرده و دستاورد های غصب شده رابا سرنگونی ج-اسلامی باز ستانند، راه دیگری پیش روی توده ها نیست ،این متاسفانه تنها راهیست که نظام جنایتکار حاکم به مردم زحمتکش ایران تحمیل نموده است.برای جلوگیری ازقوت و قدرت گیری   دوباره ج-اسلامی  باید جذب ومتحد با نیروهایی شد که کاملآ و مستقل از جناح بندیهای حاکمیت خواسته ها و مطالبات و شعار های روشنتری مطرح و از آن  دفاع میکنند و نیز این شعار ها در برگیرنده نیازها و آرزو های کاملآ ملموس بخش عظیم زحمتکشان ایران باشند که اینک  برای بدست آوردن آنها دارند جانشان را فدا میکنند. آرزو هایی که در طول  سال های حاکمیت مذهبی ایران لگد مال و نادیده گرفته شده است . شعار هایی نظیر میرحسین یا حسین که مضمون واقعی اش چیزی جز میر حسین با حسین!! نمیباشد، شعار انسانهایی نیست که میخواهند سر به تن این نظام نباشد،  شعاریست  کاملآ ارتجاعی که ارتباطی با روند مبارزات توده ها علیه رژیم نداشته و ندارد. صرف نظر از اینکه موسوی چی کسی است و چه گذشته ای دارد؟،اما چنین شعار هایی کلیت نظام ارتجاعی را نشانه نمیگیرند بلکه  منادیان آن تلاش دارند با جایگزینی بخشی دیگری از حاکمیت ،  جانی دوباره به نظام مذهبی و ارتجاعی حاکم بدهند.جنبش سبز راهی جز این ندارد که خود را  تعریف کند، دست بردن به هر وسیله ای چون “جنبش دانشجویی ۱۶ آذر سبز”!!و نظیر آن نشان از عدم داشتن  زیر بنای فکری قویست، که باید نسبت به آن هشیار بود.این  چنین دستبرد زدن به حریم گذشتۀ دیگران، عملکردیست ضد دمکراتیک وقلدرمنشانه که حاملینش تلاش دارند از این طریق خود را به مردم تحمیل کنند.!اگر چه عمیقآ باور دارم توان و ظرفیت این جنبش براحتی از این موانع اگر چه امروزه عمل میکند،  در پیوند با طبقه کارگر ایران ، دانشجویان ،زنان ، معلمین و….گذر خواهد نمود . مردم زحمتکش ایران اما برای پیروزی راهی جز این ندارد که شعار اعتصاب عمومی سیاسی رادر صدر شعار های خویش قرار دهند چرا که این تاکتیک، رژیم ج-اسلامی را در  صورت وقوع ، فلج خواهد نمود. برای پیشبرد این هدف بایستی پیوند خود را با مبارزات طبقه کارگر هر چه بیشتر تقویت نمود.در صورت عدم وجود چنین پیوندی ،  برای جمهوری اسلامی فضای تنفسی ایجاد خواهد شد تا تجدید قوا کرده و زمینه های سرکوب همه جانبه ای را نسبت به توده ها ی مردم اعمال کند.به باور من کابوس شکست اینک سراسر وجود جنایتکاران حاکم را در بر گرفته است و مبارزات روزمرۀ توده های بجان آمدۀ ایران این کابوس را  دارد به یقین تبدیل می کند تا برای همیشه حاکمیت مذهبی و سرمایه داری ایران را بهمراه همۀ مزدورانش نابود سازد و آنروز  دیر نخواهد بود!

دسامبر ۲۰۰۹

بهرنگ: نقش تبعیدیان ایرانی در مورد وقایع اخیر ایران در خارج از کشور

به علت این که چند سالی است که بعضی به عمد یا به سهو مفهوم  کلمه انسان تبعیدی و مهاجر را مخدوش کرده و یکی میدانند ضروری است که تعریفی از انسان تبعیدی و مهاجر بکنیم تا فرق و مفهوم این دو کلمه بارزتر شکافته بشود و در عین حال بررسی و برداشت اسانتر و دقیقی از موضوع بحث داشته باشیم. البته هر کسی میتواند برای خود تعبیر و تفسیری از انسان تبعیدی و مهاجر داشته باشد. ولی ان نظری که واقعیت عینی دارد مطرح است نه ان که هر کسی منفعت شخصی دارد. در این نوشته اشاره به تبعیدیان و مهاجرین در سی سال گذشته که از ظلم و ستم و جهنم جمهوری اسلامی فرار کرده اند مد نظر است نه تبعیدیان و مهاجرین در زمان قاجاریه و ۵۸ سال حکومت رضا و پسرش محمد رضا پهلوی.

۱ – تبعیدی کسی است که به خاطر داشتن نظر متفاوت و مخالفت و مبارزه در جهت ازادی و برابری رفاه و ترقی و پیشرفت جامعه علیه حکومت (سیاسی) یا عقیده ای متفاوت از عقیده حکومتی (عقیدتی) یا بخاطر ملیتی (ملی) یا شرایط غیر قابل تحمل جامعه از طرف حکومت (اجتماعی و فرهنگی) یا جنسیتی و غیره از طرف حکومت مورد ظلم و ستم و تعقیب و ازار و شکنجه و اعدام قرار دارد و بخاطر اینکه خودرا از تسلط  رژیم بر خودش خلاص کند مجبور میشود محل سکونتش را ترک کند و خود را به جایی برساند که امنیت جانی داشته باشد. البته برای پناهندگان سیاسی واقعیفرار برایشان نه فقط برای امنیت جانی بلکه برای ادامه مبارزه در جایی (کشوری) دیگر است. ۲ – مهاجر کسی است که به علت شرایط اقتصادی (فقر بیکاری و غیره) مملکت خود را ترک کند و در جستجوی کار و فراهم کردن رفاه برای خود و خانواده‌اش و یا اهل فامیلش باشد. پس فرقی که بین انسان تبعیدی و مهاجر وجود دارد اینست که در انسان تبعیدی روحیه تغییر ومبارزه جویی در جهت رفاه عموم مردم تحت ستم و استثمار هست و بخاطر تداوم مبارزه اجبارا از کشورش فرار میکند تا در شرایط و موقعیت و محل دیگری به مبارزه اش ادامه دهد. ولی انسان مهاجر نه بخاطر عموم مردم تحت ستم بلکه فقط برای منفعت شخصی خود و خانواده اش محل سکونتش را داوطلبانه ترک میکند. یعنی در اولی اجبار سیاسی وجود دارد و در دومی داوطلبانه یا اجبار غیر مستقیم اقتصادی. بعد از قیام شکوهمند سال ۱۳۵۷ اولین سری خیل فراریان را طرفداران رژیم سلطنتی (ساواکی‌ها فرماندهان ارتش ژاندارمری پلیس درباریان و کسانی که در قتل و سرکوب مردم دست داشتند) تشکیل میدادند. این طیف از فراریان نسبت به امکاناتشان در سراسر دنیا مخصوصا امریکا و اروپا تقاضای پناهندگی سیاسی نمودند و بعد ار مدت کوتاهی از طرف دولتهای متبوعشان پاس پناهندگی دریافت کردند و بعنوان پناهنده سیاسی شناخته شدند. خیلی از این افراد چون در اکثر بچاب بچابها و دزدیها و قدرت در سیستم شاه شریک بودند اکثرا افراد پولدار و مرفه ای بودند که از نظر مالی مشکلی نداشتند و با پول مردمی که دزدیده بودند شروع به سرمایه‌گذاری در کشورهای پناهنده پذیر کردند. خیلی از این افراد بعد از چند سال همین که مطمئن شدند که جمهوری اسلامی با اینها کاری ندارد و هدف جمهوری اسلامی سرکوب و قلع وقمع سازمانهای سیاسی چپ و ازادیخواهان و مبارزان است به سفارتخانه‌های ج.اسلامی مراجعه و پاسپورت ج. اسلامی را تقاضا و کسب کردند و تا امروز هم یک پایشان ایران هست و یک پایشان امریکا و اروپا. و بعضی از اینها در عین حال که از کشورهای پناهنده پذیر حقوق بازنشستگی میگیرنداز ج.اسلامی هم بخاطر سرکوبهایشان در زمان شاه حقوق بازنشستگی میگیرند. زمانی که ج. اسلامی خاتمی را به عنوان رئیس جمهور به مردم تحمیل کرد رضا پهلوی گفت که خاتمی گورباچف ایران است این سخن سر دسته سلطنت‌طلبان زمینه‌ای شد برای سلطنت طلبانی که تا ان روز پناهندگیشان را پس نداده بودند برای رفتن به ایران جلوی سفارتخانه های ج. اسلامی صف بکشند. و الان هم بعد از گذشت چند سال حمایت از خاتمی به بهانه اینکه ما همه ایرانی هستیم به حمایت از موسوی و کروبی زیر پرچم سبز اثنی عشری ج.اسلامی سنگر گرفته اند و شبانه روز از طریق رادیو تلویزیون مطبوعات و کمک‌های کشورهای امپریالیستی و غیره مردم ایران را تحقیر و بمباران تبلیغاتی می کنند تا شاید جنبش اعتراضی مردم را به انحراف بکشانند. سری دوم تبعیدیان که بیشترین تعداد را تشکیل میداد از تیر ماه ۱۳۶۰ و تا اواخر ۱۳۷۰ ادامه داشت. در این گروه علاوه بر فعالین سیاسی واقعی سازمان‌های مختلف چپ و کمونیست دمکرات و مترقی وحتی راست قشر وسیعی از خرده بورژوازی مرفه و میانی جامعه که اکثریتپناهندگان را تشکیل میدادند ایران را ترک کردند البته درصد قشر پائینی خرده بورژوازی خیلی پائین بود و از طبقه کارگر جامعه هم چندی نفری داخل این سری بودند. ولی اکثریت همین قشر مرفه و میانی تبعیدیان که بعد از سالها زندگی در خارج از کشور البته با هزینه کارگر و زحمتکش کشورهای پناهنده پذیر و از طرف دیگر با کار سیاه و کارهای دیگر و بگذریم که سر همدیگر و دیگران چقدر کلاه گذاشتند مال اندوزی کردند و منتظر فرصتی بودند تا سرمایه ای را که جمع کرده اند به ایران ببرند و سرمایه‌گذاری بکنند مثلا از قبیل خرید و فروش خانه، مغازه،  رستوران و هتل و غیره. چون امریکا و مخصوصا اروپا بدلیل لو رفتن مسئله مالیاتیشان جای مناسبی برای انها نبود و در ضمن سرمایه انها به ان میزانی نبود که در اروپا یا امریکا کار بزرگی بتوانند انجام دهند. درصد خیلی پائینی از این افراد و سلطنت طلبان قبل از اوردن خاتمی بر تخت ریاست جمهوری اسلامی مخفیانه و با شرمندگی به سفارتخانه‌های ج.اسلامی در کشورهای پناهنده پذیر مراجعه و پاسپورت ج.اسلامی را گرفتند و تقاضای پناهندگیشان را از دولتهای متبوعشان پس گرفتند.البته اکثریت همین اقشار میانه و مرفه قبل از اینکه پاسپورت پناهندگی بگیرند در اکثر اکسیونهای اعتراضی مختلفی که بر علیه ج.اسلامی از طرف نیروهای سیاسی در کشورهای مختلف انجام میگرفت فعالانه شرکت می‌کردند و همین که پاسپورت پناهندگی را گرفتند کلا سکوت کرده و دنبال مسائل شخصی و پول در اوردن رفتند و انگار نه انگار که اینها از جهنم ج. اسلامی فرار کرده‌اند و بعدها هر موقع اتفاقی باهاشان برخورد داشتی سعی در خراب کردن و پرونده‌سازی برای گروه‌ها و فعالین سیاسی می‌کردند و انگار فراموش کرده بودند که مزدوران و تروریستهای ج. اسلامی در کشورهای مختلف چندین نفر از فعالین سیاسی را ترور کرده اند و هنوز هم دنبال شکار انها هستند. اکثریت این قشر تبعیدی که هیچگونه فعالیت سیاسی در تمام طول عمرشان در داخل ایران نداشتند و یا شاید تحت تاثیر قیام ۵۷ چند روزی و ماهی با افراد و گروه‌های سیاسی ارتباط داشتند. چون تمایلاتشان از طرف ج. اسلامی براورده نمیشد از فرصت استفاده کرده و ایران را ترک کردند و حالا پناهنده سیاسی در اکثر کشورهای جهان مخصوصا امریکای شمالی و اروپا بودند. البته هر کدام از اینها برای فرارشان تاریخچه ای دارند و چه مصیبت‌ها و مشکلاتی که سر راهشان بود نکشیدند و بعضی از اینها متاسفانه حتی عضوی از خانواده اشان را سر فرار  از دست دادند. بعد از رسوائی و محکومیت سران تروریست ج. اسلامی به کمک اپوزسیون خارج از کشور در جریان دادگاه میکونوس برلین جمهوری اسلامی چون دیگر به سادگی نمی‌توانست مخالفینش را در خارج ترور کند شروع به مطالعه و بررسی موقعیت تبعیدیان ایرانی نمود و حتی بعضی از مزدوران خودش رابه عنوان پناهنده به خارج از کشور فرستاد تا علاوه بر شناسائی و جاسوسی در داخل پناهنده‌ها موضوع را بهتر بررسی کند. بعد از سالها تحقیق داخل پناهنده‌ها به این نتیجه رسید که میتواند از خیلی از تبعیدیان (البته با توجه به روحیه تبعیدیان و شرائط و موقعیتشان) که مخالف رژیم هستند افراد بی تفاوت بسازد و از افراد بی تفاوت موافق. این تاکتیک و سیاستی بود که ج.اسلامی که از قبل بررسی کرده بود توسط محمد خاتمی وزیر سانسور سابق ج. اسلامی و رئیس جمهور تازه به دوران رسیده سال  ۷۶ بکار برد و خیلی هم در این امر موفق بود و از طرف دیگر همین طیف مرفه خارج از کشوری که مترصد فرصت بود تا برای تجارت و اینده‌اش کاری انجام دهد پاسپورت‌های پناهندگیشان را پس داده و شروع به مراجعه به سفارتخانه‌های ج. اسلامی در کشورهای محل اقامتشان و تقاضا برای پاسپورت ج. اسلامی نمودند. دیگر رفتن به ایران که قبلا بعضیها مخفیانه و شرمگینانه انجام میدادند الان به مد روز تبدیل شده بود و تبعیدیان دیروزی تبدیل به ییلاق و قشلاش کننده‌های امروزی شده بودند. خیلی از اینها اوایل برای رفتنشان به ایران دلایلی مثل مادر و پدر و برادر و غیره که مریض است یا اهل فامیلم مشکل دارد یا بخاطر انحصار ورثه و غیره می‌اوردند و بعضیها حتی در دوره خاتمی پا را از این هم فراتر گذاشته و بعد از برگشت از ایران بیشرمانه مستقیم و غیر مستقیم شروع به تعریف از ج. اسلامی و اینکه وضع عوض شده و ایران، ایران سی سال پیش نیست و یا این که خاتمی مملکت را اصلاح می کند و روزنامه نگاران و نویسندگان ازادانه حرفشان را میزنند و مینویسند و غیره… سعی در توجیه اعمال زشت خود کردند و چون خودشان الوده شده بودند سعی میکردند که در خارج از کشور با تشویق تبعیدیانی که پاسپورت پناهندگیشان را پس نداده بودند به ایران بروند و تحولات به اصطلاح انقلابی را با چشمان خودشان مشاهده کنند. ولی سئوال اینجاست که دیدن اهل فامیل چه ربطی به تبلیغ و تعریف از ج. اسلامی دارد؟ حتی اینها هیچ موقع فکر نکردند که همه خواهر و برادر و فامیل دارند و انهایی که به خاطر مردم و حتی اینها اعدام شدند انها هم پدر و مادر داشتند ولی انها هیچ موقع توقعی از کسی نداشتند و جانشان را سر ازادی وبرابری همه انسانها هدیه کردند. البته قصد این تبعیدیان با این کارها اولا شریک جرم درست کردن برای خودشان دوما تقویت جبهه خودشان و سوما مقابله با افرادی که رفتن به ایران را پرنسیپی صحیح نمی‌دانستند و علیه رژیم موضع قاطع داشتند و دارند است. جالب اینجاست که هیچکدام از اینها با وجودی که در ایران سرمایه‌گذاری کرده‌اند و خیلی دم از دموکرات بودن خاتمی و از تغییر و تحولات دموکراتیک در جامعه میزدند حاضر به زندگی در ایران نیستند و هر کدام برای خودش یک بهانه ای دارد. غافل از اینکه هر انسان اندک اگاهی این را میداند که وقتی در یک جامعه مثل ایران که یک حکومت دینی است و نمایندگان خدا و پیغمبر بر زمین حاکم هستند ازادی سیاسی و غیره به کنار انسانها حتی ازادی شخصی هم نمی‌توانند داشته باشند. درست است که ایران امروز ایران سی سال پیش نیست منتهی وضع در این سی سال گذشته نه در جهت بهبود شرایط اقتصادی اجتماعی و فرهنگی جامعه بلکه اگر نابودی نگوئیم در جهت حرکت به نابودیش است و تا زمانی که ج. اسلامی با هر جناح و دسته‌اش سر کار باشد این روند مخرب ادامه خواهد یافت. این درست است که جمعیت ایران دو برابر شده است ولی فقر و بدبختی و کارتون خوابی و حلبی-ابادها و کلیه فروشی فحشا اعتیاد رشوه خواری فساد و بیکاری و غیره هم چند برابر شده است. ساختن مترو اتوبان و چند تا زیرگذر و اسمانخراش هر چند لازم است ولی دلیل رفع نابرابری در جامعه نیست. خانواده کارگر و زحمتکشی که گرسنه می خوابد یا دختری که اجبارا تن به خودفروشی میدهد یا معلمی که برای گذران زندگیش مجبور است بعد از کار تعلیم مسافرکشی بکند یا زنی که بعنوان نصف انسان حساب میشود و همیشه مورد تحقیر و سرکوب است یا جوانی که بیکار است و هزاران ارزو دارد وغیره  دیدن اسمان‌خراش و مترو و غیره برایشان جذابیتی ندارد چون حتی مشکلی از مشکلاتشان را حل نمیکند. این  پناهندگان سابق ولی همیشه در صحنه چه در ایران و چه در خارج از کشور که همیشه خود را عقل کل میدانند و مثل پاندولی میمانند که پایشان به هیچ جایی بند نیست به چند گروه تقسیم میشوند. یک گروه خیلی کم که واقعا باید درکشان کرد و دلایلشان واقعا منطقی واصولی است بنا بدلایل روحی و خانوادگی و غیره به ایران میروند و یا کسانیکه برای جمع‌اوری و تبادل اطلاعات به ایران میروند و موضع قاطعانه علیه ج. اسلامی با تمام جناحهایش دارند و واقع بینانه مسائل ایران را بدون ترس و محافظه کاری مطرح میکنند و هیچ انتظاری هم از هیچ کسی ندارند. ۲- یک گروه به بهانه دیدار فامیل برای تجارت و معامله میرود. این گروه برای بررسی اوضاع اقتصادی و این که ایا میتواند در انجا فعالیت اقتصادی بکند یا نه. گروه سوم برای فخرفروشی و فضل فروشی و پز دادن و ثروت خود را به رخ دیگران کشیدن و دروغ گفتن و اگر شد معامله‌ای هم بکند. گروه چهارم به بهانه کمک و دیدار خانواده برای خوش‌گذرانی با مواد مخدر، زنان تن فروش و معامله و کلاهبرداری و تعریف کثافتکاری‌هایشان را به دوستانش. گروه پنجم به ایران جنس میبرد و از ایران جنس می‌اورد. گروه ششم توده‌ای‌ها و اکثریتی‌هایی که سالیان سال به مادرشان شوروی پناه برده بودند ولی از بد روزگار مادرشان انها را با لگد بیرون انداخت و به اروپای غربی پناهنده شدند و باز هم دم ج. اسلامی را ول نمیکنند. برای اینها الان کشورهایی مثل سوئد و المان ایده‌ال‌ترین کشورهاست. گروه هفتم هم بریده‌های سازمانهای سیاسی سرنگونی طلب که قبلا یک میلیمتر هم از موضعشان پائین نمی‌امدند. الان دچار پشیمانی شده‌اند که چرا از قبل دنبال پول و زندگی نرفتند. بغیر از گروه اول گروه‌های دیگر به هیچ پرنسیب و اصول اخلاقی و انسانی معتقد نیستند. ان چیزی که برایشان مهم است، تنها منافع خاص خودشان است و برای رسیدن به منافعشان دست به هرعملی میزنند و دیدار خانواده  یا دلشان برای وطن عزیز تنگ شده است یا مملکت مال اینها است نه مال اخوندها و ما ایرانی هستیم و غیره همه توجیه و بهانه است. مثل این که خمینی و موسوی تبریزی اردبیلی گیلانی و لاجوردی و غیره زیر برج ایفل یا در داخل ورسای و کاخ سفید بدنیا امده‌اند. تعداد بیشتری از این ۶ گروه زمانی دنبال خاتمی افتادند و برایش تبلیغ کردند و در مقابل افراد و جریانات و سازمانهای سیاسی رادیکال و انقلابی ایستادند و الان دنبال موسوی و کروبی راه افتاده اند و برای حقظ منافع حقیرشان برای این جنایتکاران که ۳۰ سال تمام مملکت را به نابودی کشانده و می‌کشند و انسان‌ها را خانه بدوش و بدبخت تبلیغ و فعالیت میکنند. اینها برای مردمی که ۳۰ سال از پرچم سیاه خلاص نشده‌اند پرچم سبزرا علم می کنند. اینها حتی انقدر حقیرند که برای دفاع از موسوی و کروبی و رفسنجانی و خاتمی بدروغ  حرفهایی از جانب انها می‌زنند که انها اصلا بر زبان نیاورده اند. توصیه می‌شود انهایی که از موسوی و امثالهم طرفداری می کنند و برایش تبلیغ و فعالیت می کنند انموقع که تقاضای پناهندگی دادند زمان موسوی بود و از دست موسوی‌ها فرار کردند و خیلیها همان موقع هزاران بدبختی و اوارگی را در هایم‌های پناهندگی کشیدند و اگر باور نمی‌کنند به کیسشان نگاه کنند.حالا چطور شد که موسوی ۶۷ (لقب موسوی بخاطر قتل عام زندانیان سیاسی در زندان‌ها در تابستان ۱۳۶۷) را ازادیخواه و ناجی مردم جا میزنند؟ ایا احمدی‌نژاد در سپاه پاسداران تیر خلاص زن و نوچه موسوی و دارو دسته‌اش نبود؟ ایا احمدی‌نژاد در دهه شصت شکنجه گر زندانیان سیاسی در اذربایجان غربی و کردستان بدستور همین اقایان انجا اعزام نشده بود؟ چطور شد که فقط احمدی‌نژاد ادمکش و جنایتکار شد و رئیس‌هایشان دمکرات و ازادیخواه؟ ایا یادتان هست که کیس پناهندگی دادید شما فعال سیاسی بودید و بخاطر فعالیتتان نه یکبار بلکه چند بار اعدام می شدید؟ ایا یادتان هست بخاطر گرفتن عکس و غیره در اکسیون گروه‌های سیاسی چقدر فعال بودید و برای کیستان مدارک جمع میکردید؟ ایا یادتان هست که چقدر دنبال گروه‌های سیاسی افتاده بودید تا از انها برگ تائیدیه سیاسی برای دادگاه بگیرید؟ ایا یادتان هست این ناسزاها و فحش‌هایی که  به افراد و گروه‌های سیاسی مبارز و انقلابی میدهید هواداران یا اعضایشان چقدر خالصانه به شما چه از نظر روحی و مالی و هر چه که در امکانشان بود در اختیارتان می گذاشتند؟ یادتان هست چه کسانی کیستان را می نوشتند یا تنظیم می کردند یا بعنوان مترجم پیش وکیل و دادگاه دکتر و غیره می امدند؟ ایا اصلا یادتان می‌اید بعد از گرفتن پاسپورت پناهندگی تا  ۲۲ خرداد ۸۸ در اکسیون اعتراضی علیه ج. اسلامی شرکت کنید؟چطور شد شماها یکمرتبه لباس سیاسی به تن کردید و دنبال موسوی و کروبی راه افتادید؟ غرض از گفتن اینها منت سر کسی گذاشتن نیست. تمامی افراد و فعالین سیاسی تعهدشان خدمت به انسان‌هاست و تنها وظیفه انسانیشان را انجام دادند ولی متاسفانه شماها پرچم کسانی را  برداشته‌اید که عامل بدبختی خودتان و ۷۰ میلیون ایرانی هستند. این که انسان‌ها تغییر می‌کنند هیچ شکی نیست منتهی تغییر افرادی مثل موسوی و کروبی و خاتمی در چه جهتی است؟ ایا این حاکمان دیروزی مخالف حکومت اسلامی هستند؟ ایا از اعمال ننگین گذشته خود یکبارانتقاد کرده اند؟ انطوری که موسوی و کروبی خودشان چه قبل از انتخابات و چه بعد از انتخابات مطرح کردند و می‌کنند هدفشان فقط برای رفع خطر از نظام ج.اسلامی هست که وارد صحنه شده اند و چیزی کمتر از ج. اسلامی نمی خواهند و دوباره برای احیای اقتدار زمان خمینی جنایتکار تلاش می‌کنند. حالا اینکه اشخاصی مثل اکبر گنجی و محسن مخملباف و سازگارا و ابراهیم نبوی و اطلاعاتی‌های دیگر سابق که زمانی شکارچی هنرمندان متعهد و فعالین سیاسی و تواب ساز در زندانهای ج. اسلامی بودند سناریو می‌نویسند و خودشان را رهبر به اصطلاح جنبش مردم در خارج از کشور قلمداد می کنند و به کمک مالی و تبلیغاتی دولت‌های امپریالیستی اکسیون اعتراضی در حمایت از جنایتکاران دیروزی راه می‌اندازند ما انتظاری نداریم بخاطر این که دست همین مزدوران به خون مردم اغشته است و همراه خمینی و خامنه ای و هاشمی رفسنجانی و خاتمی و موسوی در تحقیر و شکنجه و سرکوب مردم دست داشته اند. اینها سالیان سال برای مردم زندان و چاه کندند و الان خودشان به همان چاه افتاده‌اند. سری سوم تبعیدیان ایرانی از اوایل دهه هفتاد شروع و تا امروز کم و بیش ادامه دارد. در ترکیب این سری بغیر از تعداد خیلی کمی از فعالین سیاسی و جان بدر بردگان زندانیان سیاسی دهه ۶۰ بقیه از افراد عادی جامعه از قشرهای مختلف جامعه است از طبقه کارگر و زحمتکش هم در این سری افراد انگشت شماری دیده می شود.اکثریت این سری از تبعیدیان هم مثل سری دوم بعد از تحمل مشکلات و تحقیرهای دولتهای پناهنده پذیر بعد از اینکه پاسپورت پناهندگیشان را گرفتند چون افراد سری اول و دوم زمینه رفتن به ایران را قبلا اماده کرده بودند در نتیجه اینها هم بعد از مدت کوتاهی پاسپورت پناهندگی را پس داده و پاسپورت ج.اسلامی را گرفتند. الان یک پایشان ایران است و یک پایشان خارج از کشور.حتی بعضی از اینها قبل از اینکه پاسپورت پناهندگی بگیرند برای رفتن به ایران بعد از گرفتن پاسپورت پناهندگی برنامه ریزی می‌کردند. خیلی از افراد ییلاق و قشلاق کن این سری در عین حال که خیلی رادیکال به ج. اسلامی ایراد می گرفتند یک مرتبه طرفدار اصلاح طلبان حکومتی و الان هم پرچمدار و مبلغ کروبی و موسوی در خارج از کشور شده‌اند و یک ضدیت هیستریک علیه افراد و نیروهای سیاسی انقلابی و سرنگونی طلب دارند و برای خراب کردن انها دست به هر پرنسیپی میزنند.انگار که اینها از دست سازمانهای سیاسی فرار کرده اند نه از دست ج. اسلامی. بی شرمی را بحدی رساندند که حتی مانع شعار مرگ بر ج. اسلامی از طریق اپوزیسیون رادیکال در تظاهرات‌ها شدند و برای ممانعت از دادن شعارهای رادیکال دست به دامن پلیس دول مربوطه و حتی شناسائی شعاردهندگان رادیکال شدند. اینها مثل این که فراموش کرده‌اند که همین رفسنجانی‌ها خامنه‌ای‌ها خاتمی‌ها و موسوی‌ها ۲۶ سال حاکمیت در دستشان بود و چقدر جامعه را به قهقرا سوق دادند و خود اینها قربانی ان سیستم با مدیریت خاتمی و موسوی و رفسنجانی‌ها بودند و هستند.حالا در مقابل پرچم سرخ چپ  پرچم سبز را علم می کنند که مبادا منافع حقیر اینها به خطر افتد. اینها که حتی ادعای دفاع از مردم و جنبش اخیر را دارند حتی حاضر نشدند که حداقل برای چند ماهی ایران نروند و یا بعبارت دیگر ایران ایر را بایکوت کنند.خیلی از اینها اصلا موافق تغییر رزیم ج.اسلامی نیستند بلکه فقط موافق جابجایی افراد هستند. ترس اینها از تغییر اساسی رژیم اینست که مثلا مبادا ملکی که خریده اند قیمتش پایین بیاید.وای چه بدبختی و شخصیت ارزانی بعضیها دارند. اینها حتی حاضر نشدند بی تفاوت هم بمانند بلکه چاهی که ج. اسلامی کنده بود از طریق اینها عمیقترش می‌کند. من مخالف رفت و امد هیچ کس به هیچ جایی نیستم و معتقدم که هیچکسی هم اجازه ندارد که به کسی یا کسانی بگوید انجا برو و یا نرو. ولی در مورد مسئله تبعید وضعیت بکلی فرق می‌کند بخاطر اینکه وقتی انسان تبعیدی پاسپورت پناهندگی را پس می‌دهد اولا به ج. اسلامی مشروعیت می دهد. ۲ – موقعیت افرادی را که بعدها برای پناهندگی می‌ایند بخطر می اندازد چون کشورهای به اصطلاح پناهنده پذیر هزاران مانع سر راه پناهجویان جدید قرار می دهد و سوم افراد و نیروهای انقلابی و رادیکال را که برای سرنگونی ج. اسلامی مبارزه می کنند تضعیف می‌کند. بنا به این دلایل من با پس دادن پاسپورت پناهندگی مخالفم.ولی در مورد افراد مهاجر موضوع کلا فرق می کند.شاید بعضیها بگویند که اینها سیاسی نبودند و رفتنشان مساله ای نیست. ما هم می دانیم که اکثریت این افراد سیاسی نبودند ولی پاسپورتی که به اینها داده شده است سیاسی بوده است و در ضمن قرار نیست که همه سیاسی باشند. در ثانی مسئله پرنسیپی است.یعنی وقتی که انسان فقط به خودش ضربه می زند مسئله شخصی است ولی اگر قرار باشد با عمل شخصی اشخاص دیگری ضربه ببینند این عمل نادرست است. بر این اساس روی اینگونه افراد هر اسمی میتوان گذاشت بغیر از تبعیدی. چون نه پرنسیپ انسان تبعیدی را دارند و نه اصلا دوست دارند که اسم پناهنده بر ایشان اطلاق شود و اطلاق پناهنده برایشان تحقیراور و نامناسب است بقول هادی خرسندی این افراد در تابستان وقتی به ایران میروند پناهندگیشان را پس می‌دهند و در زمستان وقتی بخارج می‌ایند دوباره پناهنده می‌شوند. ولی یک چیزی را این طیف همیشه در صحنه فراموش کرده اند که تا زمانیکه ج.اسلامی سر کار است نه تنها برای جان این افراد که به هر قیمتی به هر دری میزنند امنیتی در ایران وجود ندارد بلکه سرمایه بی ارزش اینها هم از گزند ج. اسلامی در امان نیست.این اعمال تبعیدیان ایرانی سابق در خارج از کشور مخصوصا از زمان خاتمی به بعد بوضوح به ما نشان می‌دهد که ماهیت طبقاتی خیلی از تبعیدیان سابق عوض شده و موضع‌گیری‌هایی که می‌کنند عملا موضعگیری بورژوازی است. بیهوده نیست که این طیف همیشه در صحنه در تمام مراسمهای ارتجاعی و خرافی ج. اسلامی در مساجد یا سفارتخانه‌هایش از عاشورا و تاسوعا سفره رقیه و زینب و ابوالفضل و پخش حلوای مرده و با گذاشتن ریش و پشم و انداختن همسرانشان در توبره حجاب با همدیگر مسابقه می دهند.و سخنم را با چند جمله زیبا و عبرت انگیز زنده یاد غلامحسین ساعدی که در مورد پناهنده سیاسی نوشته شده است به اتمام می رسانم. روحیه پناهنده سیاسی عضلانی است انگار که از سرب ریخته شده. واهمه‌ای از مرگ ندارد و زمانیکه خود را در صف پناهنده های قلابی می‌بیند خشم جان او را به لب می رساند چون می بیند ستون فقرات بشردوستی ساخته و پرداخته حکومتها فرقی بین او و دلالان اسلحه نمی‌گذارد. اولی مدام با دو گذرنامه در رفت و امد است او (دومی) اگر پا به وطن بگذارد ج. اسلامی امکان نفس کشیدن نیز برایش نخواهد گذاشت و پای دیوار خواهدش کاشت و سوراخ سوراخ خواهد شد. پناهنده سیاسی قلابی جانوری است همه چیز خوار ولی پناهنده سیاسی واقعیانسانی است مرگ بر کف که بی هیچ چشم‌داشتی می‌خواهد کمر رژیم جمهوری اسلامی را بشکند خشت روی خشت بگذارد و خانه تازه و وطن تازه‌ای بسازد.