ناهید نور: آقای موسوی به مردم دروغ نگویید

به گزارش سایت تغییر، پایگاه اطلاع‌رسانی حزب اعتماد ملی، عصر روز جمعه، کروبی و موسوی با هم دیداری داشتند و درباره اتفاقات ۱۳ آبان با هم گفتگو کردند.

هنگام خواندن این گزارش، به این بخش رسیدم که موسوی گفته است: “شعارهای ساختارشکنانه، اغلب متاثر از خشونت نیروهای امنیتی است که با ناجوانمردی به پیر و جوان و زن و مرد، حمله می‌کنند. مخصوصا حمله به زنان، اوج شکستن سنت‌های مرسوم جامعه ماست.”

در جای دیگری هم می‌گوید: “این جنبش عظیم از ارزش‌های بنیادی دفاع می‌کند. می‌گوید دروغ نگویید و می‌گوید دروغ محکوم است، تقلب محکوم است… سرکوب، شورش را از بین می‌برد ولی آن‌چه ما در کشور شاهد آن هستیم، شورش نیست. بلکه درخواست حقوق قانونی است.”

می‌توان حدس زد که موسوی، به غیر از “خودی‌ها” خود با مردم عادی تماسی ندارد. “خودی‌هایی” که اکثریت‌ قریب به اتفاق‌شان، به خانواده‌های متوسط مرفه متعلق‌اند. به خانواده‌هایی که با قدرت‌گیری جمهوری اسلامی با تئوری‌پردازی برای رژیم، با در دست گرفتن اهرم‌های اجرایی و قضایی و قانون‌گذاری، با تصدی پست و مقام در ارگان‌های سرکوب نظیر سپاه و وزارت اطلاعات و نیروهای انتظامی و… دست اندر کار تحکیم پایه‌های یک حکومت مذهبی توأم با نکبت و فقر برای مردم شدند، و خود از این رهگذر به نان و نوایی رسیدند.

اگر موسوی هرگز در صف نان و گوشت نایستاده، سوار اتوبوس و تاکسی نشده، درد دل مردم عادی را نشنیده؛ حداقل باید فرض کرد که به عنوان یک سیاستمدار، حتما نگاهی به روزنامه‌های دولتی انداخته است. در این روزنامه‌های رد شده از زیر تیغ سانسور حتما اخبار اعتراضات کارگری، کودکان کار و خیابان، دامنه اشاعه فقر، بی‌خانمانی، گسترش فساد و اعتیاد در این جمهوری اسلامی محبوب خود را خوانده است؛ حتما از بی‌حقوقی زنان، از فریاد اقلیت‌های ملی و مذهبی در ایران حکایت‌ها خوانده است. شاید هم وقتی با اتومبیل و محافظ از خانه به محل‌های کار خود در نهادهای دولتی می‌رفته، شاهد بگیر و ببندهای گشت‌های ارشاد اسلامی بوده است.

پس، آقای موسوی به مردم دروغ نگویید. توهمات یا خواسته‌های خود را به جای خواسته‌های مردم جا نزنید.

شما باید بهتر از هر کس دیگر بدانید که مردم فقط “خواهان حقوق قانونی” خود نیستند. مردم خواهان همه حقوق خود هستند، همه‌ی آن حقوقی که در قانون اساسی این “جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیش‌تر و نه یک کلمه کم‌تر” شما از آن‌ها محروم شده‌اند.

بله! مردم از “ارزش‌های بنیادی دفاع می‌کنند”، اما این “ارزش‌های بنیادی”، “دروغ” و “تقلبی” که شما از آن نام می‌برید نیست. این “ارزش‌های بنیادی” که مردم خواهان آن هستند، در درجه اول حق زندگی است؛ حق یک زندگی شایسته انسانی است.

آن‌ها می‌خواهند صبح که از خانه بیرون می‌روند گرفتار هزار و یک شر و مصیبت جمهوری اسلامی از جمله گشت ارشاد، مأموران انتظامی و راهنمایی و رانندگی و کارمندان بی کفایت و رشوه‌خوار نشوند و شب سر سالم به خانه برسانند.

آن می‌خواهند پس از روزها کار طولانی و طاقت‌فرسا، دستمزد خود را دریافت کنند. آن‌هم نه دستمزدی در حد بخور نمیر، بلکه دستمزدی که با آن بتوانند یک زندگی انسانی را بگذارنند، شکم خانواده‌شان را سیر کنند؛ برای بچه‌هایشان وسایل تحصیل را فراهم آورند؛ وسایل تفریح را تهیه کنند. فارغ از دغدغه بیکاری باشند.

آن‌ها می‌خواهند وقتی حق‌شان تضییق می‌شود، قانونی باشد که از آن‌ها حمایت کند نه آن که دستگاه بگیر و ببند جمهوری اسلامی و قوه قضاییه، آفت جان‌شان شوند.

مردم می‌خواهند سرنوشت خود را خود تعیین کنند و آن هم طبق نیازهای زمانه، نه طبق قوانین متحجر اسلامی و تفسیرهای ملایان.

بله مردم، خیلی چیزها می‌خواهند. خیلی بیش‌تر از آن چه که قانون اساسی شما، برایشان تعیین کرده‌اند.

آقای موسوی می‌گویید مردم به “دروغ” و “تقلب” اعتراض دارند.

مردم سی سال است شاهد “دروغ” و “تقلب” در جمهوری اسلامی بوده‌اند و آن را یکی از پایه‌های جدایی‌ناپذیر این رژیم می‌دانند. شما که خودتان بهتر از هر کس می‌دانید! می‌دانید که تقلب اخیر، اولین تقلب جمهوری اسلامی نبود. می‌گویید نه؟ خوب به سراغ روزنامه‌های “اپوزیسیون درون حکومتی” بروید و ببینید که پس از هر انتخاباتی، داد چند نفر از دوستان خودتان به هوا بلند شد و از تقلب گفتند. نه اصلاً از همین یار کنارتان، کروبی بپرسید. هشدارهای خودتان در مورد تقلب در انتخابات، پیش از آغاز انتخابات ریاست جمهوری را نادیده می‌ گیریم. جریان تقلب و دروغ در انتخابات را که دیگر خان هم فهمیده است! شما چرا خودتان را به آن راه می‌زنید.

آقای موسوی به مردم درغ نگویید.

می‌گویید: “شعارهای ساختارشکنانه، اغلب متاثر از خشونت نیروهای امنیتی است که با ناجوانمردی به پیر و جوان و زن و مرد، حمله می‌کنند…”

موسوی و کروبی و ده‌ها “اصلاح‌طلب” دیگر از همان روز اول اوج‌گیری اعتراضات مردم، گفتند و نوشتند از “شعارهای رادیکال و ساختارشکنانه” پرهیز کنید. کوشیدند مردم را به “تظاهرات سکوت” دعوت کنند. از عوامل ریز و درشت خود خواستند که در تظاهرات “ساختارشکنان” را کنترل کنند. و اکنون که تمام تلاش‌هایشان بی‌نتیجه مانده است، می‌خواهند ریشه رادیکالیسم اعتراضات مردمی را به “سرکوب حکومت” تقلیل دهند.

نه این “شعارهای ساختارشکنانه” متأثر از “خشونت نیروهای امنیتی” نیست. این شعارها، فریاد حق‌طلبی سی ساله مردم است، صدای خشم فروخفته سی ساله مردم است. سی سال است که اپوزیسیون مترقی و چپ از بیدادهای جمهوری اسلامی شما می‌گویند. سی سال است که کارگران اعتراض و تجمع می‌کنند و خواهان حقوق خود هستند، همه حقوق خود، نه فقط دستمزدهای معوقه‌ و بخور و نمیرشان؛ سی سال است که زنان خواهان رفع تمام تبعیض‌های جنسیتی هستند؛  سی سال است که زحمتکشان از فقر و محرومیت و گرانی در عذابند و هر از گاهی در گوشه‌ای از ایران سر به شورش برمی‌دارند؛ سی سال است که روشنفکران با سانسور و اختناق “جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیش‌تر و نه یک کلمه کم‌تر” شما مبارزه می‌کنند. سی سال است که جوانان با تخطی از قوانین متحجر حجاب و ممنوعیت هم‌نشینی و ارتباط دو جنس درافتاده‌اند؛ سی سال است. این “شعارهای ساختارشکنانه” فریاد حق طلبی مردم است. شما هم حتما آن را شنیده‌اید

پس، آقای موسوی به مردم دروغ نگویید.

قصه دراز است و حکایت‌های دروغ درباره این قصه‌ها، بسیارتر.

اما نکته آخر:

می‌گویید: “… نیروهای امنیتی… که با ناجوانمردی به پیر و جوان و زن و مرد، حمله می‌کنند. مخصوصا حمله به زنان، اوج شکستن سنت‌های مرسوم جامعه ماست.”

من به عنوان یک زن ایرانی از شما می‌پرسم، راستی از کدام “سنت‌های مرسوم جامعه” حرف می‌زنید؟

آن سنتی که در دهه شصت دختران و زنان را در خیابان به گلوله می‌بست؟ آن سنتی که به دختران و زنان می‌گفت: “یا روسری یا توسری”؟ البته تحت حمایت “دلسوزانه” مسئولین امر و دولت. آن سنتی که به صورت دختران بی حجاب یا به قول شما “بدحجاب” اسید می‌پاشید و احدی هم پاسخ‌گو نبود؟ آن سنتی که مردان چماقدار رژیم را به دانشگاه دخترانه الزهرا فرستاد، و دختران دانشجو را به باد کتک گرفت؟ از دانشگاه‌های دیگر نمی‌گویم که در آن جا پسران و دختران دانشجو، به طور مساوی از حق کتک خوردن و “سنت مرسوم” دوران شما برخوردار بودند. آن سنتی که تنها در یک مورد زنان و مردان را برابر می‌شمرد و آن هم در شکنجه‌گاه‌ها و بالای چوبه‌های دار؟ آن سنتی که حکم می‌کرد و می‌کند که دختران باکره باید پیش از اعدام مورد تجاوز قرار گیرند؟

بیایید یک بار هم که شده به مردم راست بگویید. بقیه دوران جمهوری اسلامی را کاری ندارم. از همان دوران خودتان بگویید. از همان “دوران طلایی” جمهوری اسلامی که سنگش را به سینه می‌زنید و به ما وعده‌اش را می‌دهید.

کتک زدن، کشتن، شکنجه و اعدام حتا یک انسان، عملیست شنیع و ضد انسانی. اما سری به آمارهای شکنجه و اعدام دوران خود بزنید و راستش را بگویید تعداد اعدام جوانان در دوران نخست‌وزیری شما بیش‌تر بود یا در چند ماه اخیر؟

بلی مردم از دروغ بیزارند، اگر شما هم مثل مردم از دروغ بیزارید، پس بیایید یک بار هم که شده راستش را بگویید.

نسترن: حکومت عوامفریب و موضع سوسیالیست‌ها

احمدی‌نژاد این ویترین پلشت سپاه ، کارشناس ارشد دروغگوئی و عوامفریبی است. او با نامه نوشتن به اوباما و پیغام به مقامات سوئیس، برای رئیس جمهورآمریکا به منظورارتباط با ایران قبل از انتخابات، به امریکائی‌ها چراغ سبز نشان می‌دهد. بیشترین کمکها را برای استقرار آمریکائی‌ها در عراق و افغانستان می‌کند اخیرا هم که فروندها هواپیما علی‌رغم تحریم‌ها از خود آمریکا  دریافت کرده است ولی مرگ بر آمریکا از دهانش نمی‌افتد. وزیرعلومش زاهدی، در اردن با وزیرعلوم اسرائیل دیدار می‌کنند. استاد معنویش مشائی سخن از دوستی با مردم اسرائیل (تو بخوان مقدمه‌ای برای جلب دوستی علنی با حکومت اسرائیل) می کند ولی پی درپی هولوکاست را نفی می کند. با واردات بی حساب و کتاب از خزانه عمومی تولید را نابود می کند و کارگران را از هستی ساقط می نماید – با تزریق نقدینگی به جامعه کم درآمد قبل ازانتخابات از پول بیت المال- مردم را می‌فریبد اما شعار حمایت از مردم مستضعف سر می دهد. با ادعای حمایت از ولی فقیه، حرف رهبر در مورد مشائی را پشت گوش می‌اندازد. با ادعای حمایت از روحانیون آنها را در عمل به حاشیه می‌راند. با ادعای مبارزه با مفاسد اقتصادی صدها میلیاردها تومان در شهرداری گم می‌شود و میلیاردها دلار ارز از کشور خارج می‌کند. قاچاق چای و بنزین و مواد مخدر را او و همپالکی‌هایش رهبری می‌کنند و داعیه مبارزه با قاچاق دارد. دم ازپایبندی به قانون می زند اما دهها مورد اعمال ضد قانون اساسی خود رژیم مثل آزادی راهپیمائی مسالمت آمیز- قوانین جاری مثل برداشت غیرقانونی از صندوق ذخیره ارزی – و حقوق بشری مثل صدها مورد نقض حقوق شهروندی انجام می‌دهد. ادعای نخبگی دارد ولی هاله نور دور سرش از گردش نمی‌ایستد و در کمال وقاحت گفته خود را تکذیب می‌کند. ادعای پشتیبانی ازعلم دارند ولی اعمال ١١ واحد اجباری ایدئولوژی در دروس دانشگاهی همه رشته‌ها را ادامه داده به دنبال انقلاب دوم فرهنگی است و خلاقیت دانشمندان را بنام خود جا می‌زند (نمونه خیانت در ابتکار اتاق امن محرابی وزیر صنایع در این کشور بسیار است). زنان را از ابتدائی ترین حقوق خود که نوع پوشش است محروم کرده و به همین جرم آنها را بازداشت می‌کند. در دانشگاهها سهمیه جنسیتی برقرار می‌کند و درعین حال افزایش نسبت قبولی دختران در دانشگاهها را به خود نسبت می‌دهد. پیشنهاد می‌کند که زنان بتوانند در استادیوم ورزشی شرکت کنند و زنان معلوم الحالی را به کابینه دعوت می‌کند تا ژست حمایت از زنان بگیرد. جوانان را به جرم موی بلند به زندان می‌اندازند و شعار جوان گرائی در بدنه حکومت می‌دهد. از پاستور تا بهارستان با هلیکوپتر به مراسم تحلیف می‌رود اما ادعای مردمی بودن دارد. خانه محقری را به تماشا می‌گذارد تا مردم را بفریبد که ساده زیست است اما معلوم نیست با درآمد نفتی کشور چه کرده است. داعیه حفظ اسلام دارد اما شکنجه گرانش در زندانها به ائمه و فاطمه زهرا توهین کرده و به جوانان تجاوزمی‌کنند.

او توانائی اداره یک اداره کل را هم ندارد اما داعیه نسخه پیچی برای مدیریت جهانی دارد. عوام فریبی و دغلبازی این موجود عجیب الخلقه به اینها محدود نمی‌شود و سخن از رفتارهای مزورانه ایشان به قولی حکایت مثنوی و هفتاد من کاغذ است. این مقدمه را از آن جهت آوردم که نشان دهم او برای فریب افکارعمومی دست به چه شارلاتان بازیهایی می‌زند. بعید نیست در جامعه عده‌ای فریب بخورند. کما اینکه وقتی سخن از فساد در همه دولتهای قبل ازخود می‌زند و پذیرش قطعنامه  توسط خمینی را زیر سوال می‌برد ممکن است به ذهن عده‌ای این امر مشتبه شود که چه خوب پس ایشان ضد نظام جمهوری اسلامی موضع می‌گیرد. وقتی پذیرش بازرسی از تاسیسات اتمی که توسط خامنه‌ای صورت گرفت را زیر سوال می‌برد چه بسا کسانی خوشحال شوند که ضد ولی فقیه موضع گرفته است. وقتی با واسطه پالیزدار کثافت کاریهای روحانیون بلند پایه را برملا می‌کند ممکن است عده‌ای را بفریبد که با چه شجاعتی مفسدین مالی واقتصادی را معرفی می‌کند. من خود از کسانی شنیده‌ام که اگر این ویترین سپاه دست به حذف ولایت فقیه از قانون اساسی بزند یک گام به پیش است، یا ایجاد مناسباتی با برخی کشورهای دموکراتیک و سوسیالیستی را نکته مثبتی می‌دانند. اما آیا آنچه او در شکل عرضه می‌دارد همان است که از نظر محتوائی مورد انتظار جامعه ماست؟ جواب منفی است. با گفتن این فاکت‌ها قصدم این است که نشان دهم این صوفی دام نهاده و سر حقه را باز کرده است. بدیهی است گفتمان مسلط جامعه همه آن چیزهائی است که این واعظ بر محراب می‌نمایاند و چون به خلوت میرود آن کار دیگر می‌کند. گفتمان جامعه، مبارزه ضد سرمایه داری – مبارزه با ولایت فقیه ونظام جمهوری اسلامی است- گفتمان جامعه برابری حقوق زن و مرد است. گفتمان دوستی با کشورهای سوسیالیستی و مبارزه هوشمندانه با امپریالیسم است – گفتمان مبارزه با فقر است – گفتمان دموکراسی و عدالت اجتماعی است.

اما این حقه باز حتی ممکن است سکولار شود! مبارزه کارگران شیب ملایمی به سمت بالا دارد شاید مدافع ایجاد تشکل‌های مستقل کارگری شود! به قول معروف از این روباه دم بریده هر فریبی برمی‌آید. این فریب‌ها را باید پیش بینی کرد و به مردم هشدار داد. گفته شده که ناپلئون در مصر خود را علی بناپارت نامید و سردارش را مسلمان کرد وعبدالله نام گذاشت! او و همپالکی‌هایش گاهی فرافکنی کرده و سخنان مردم را دروغ گوبلزی می‌نمایانند. سالها پیش وقتی کتابهای قلعه حیوانات و سینوهه بصورت زیرزمینی دست به دست می‌گشت، رژیم  ابتدا جلو مطالعه آن را می‌گرفت اما بعد ناگهان خود به چاپ آن دست زد تا بگوید منظور ما نیستیم. آیا این رفتارها جامعه روشنفکری را هم می‌فریبد؟ پاسخ تاریخ متاسفانه مثبت است. خطبه‌های سریالی عدالت اجتماعی رفسنجانی در ابتدای انقلاب کار را به جائی رسانده بود که بسیاری او را نفوذی حزب توده می‌دانستند! اما دیری نپائید که در آغاز دوران سازندگی بر مبل‌های سلطنتی ظاهر شد و از ثروت پیامبر و خدیجه و سایر صحابه سخن گفت. از آمریکائی‌ها گروکان گرفتند و پرچمش را آتش زدند ولی از آنها و اسرائیل خریدهای میلیاردی سلاح داشتند. آیا همراهی مجاهدین با خمینی از فردای انقلاب از روی ناچاری بود؟

به گمان من آنها بعلت نداشتن فاکت و تحلیل دقیق از او حمایت کردند. فاکت‌هائی که البته تا آن زمان فقط امپریالیستها از آن با خبر بودند. همچنین است در مورد سایر روشنفکران. آری سرانجام پس از وارد آمدن خسارت‌های بی شمار به نیروهای انقلابی و مردم زحمتکش ایران پرده برافتاد. الان در حالی که بسیاری از کتاب‌های جامعه شناسی و تاریخی و سیاسی را از کتابخانه‌ها جمع کرده‌اند و بهای کتاب تا چند برابر افزایش یافته اما مجموعه آثار لنین و آثاری درباره چه گوارا را می‌توان در کتابفروشی‌ها یافت. معلوم است که حکومت نه تنها چپ نیست بلکه به نظر می‌رسد همانند هیتلر با توجه به وضعیت نابسامان اقتصادی به سرعت به سمت فاشیسم عریان گام برمی‌دارد. به نظر من یکی از وظایف تشکل‌های چپ هویدا کردن زوایای پنهان‌تر فریب کاریهای رژیم است.

این کار البته با کادرسازی اعضای فعال و تخصصی‌تر کردن حوزه‌های مختلف فعالیت‌های  آنها و رسانه‌ای کردن گسترده‌تر توسط تشکل‌های سوسیالیستی امکان پذیر می‌شود. مباد که شرایط عینی انقلاب زحمتکشان فرا رسد و احزاب و سازمان‌های پیشرو به دنبال آنان به راه افتند. تحریفات اشکال مختلف سرمایه‌داری در مورد سوسیالیسم را باید به هزار زبان و مستمرا به گوش همه مردم رساند. تاریخ به یاد دارد که چگونه مواضع سازمان فدائیان اقلیت تحریف شد و گروهی از بهترین کادرها و هوادارانش به جرم مبارزه مسلحانه با رژیم به شهادت رسیدند. مدعیان سوسیالیسم نیز باید در فضائی دموکراتیک به نقد خود بپردازند، دانش خود را افزایش دهند، و در صورت ضرورت دست به ایجاد جبهه متحد بزنند. این دانش نه تنها مربوط به ایجاد انقلاب بلکه شامل رهبری پس از انقلاب نیز می‌شود. کاسترو در جائی گفته بود که انقلاب کردن از نگه داشتن آن آسان‌تراست. ائتلاف و انشعاب از پدیده‌های واقعی اجتماعی هستند شرایط به گونه‌ای است که ائتلاف چپ را با حفظ  برخی مواضع  ضروری می‌سازد. روزگاری انقلابیون مشروطیت شیخ فضل‌الله را بر دار کردند اما دیری نپائید که عین الدوله این جنایتکارشماره  ١ را به نخست وزیری نشاندند. اگرچه هر دو خائن بودند اما موقعیت آن کجا و این کجا. از سوئی دیگر باید بین اشتباه و خیانت تمیز داده شود. وقتی آقای دکترمحیط در میز گردی در کنار آقای دکتر منوچهر گنجی وزیر شاه می‌نشیند آیا بسیاری از سازمان‌های مدافع سوسیالیسم نمی‌توانند ضمن نقد علمی و مشفقانه خود و دیگران به ایجاد جبهه مشترکی دست بزنند. بشرط آن که برای ایجاد اتحاد، انشقاق دیگری شکل نگیرد. هم اکنون بسیاری از سازمان‌های چپ حول حمایت از جنبش جاری مردم ایران موسوم به جنبش سبز موضع‌گیری مشخص و مثبتی دارند. آیا نمی‌توان حداقل حول همین مورد بیانیه‌های متعدد مشترک و فراگیر صادر کرد و از امکانات یکدیگر برای پیشبرد مطالبات مردم زحمتکش استفاده نمود؟ شرایط عینی برای ایجاد چنین جبهه‌ای حتی برای کوتاه مدت وجود دارد. شرایط ذهنی چگونه فراهم می‌شود؟ اگر به دانش اعتقاد داریم نباید واکنشی (رفلکسی) عمل کنیم. مگر نه این است که همه چیز تغییر می‌کند؟ بدون آنکه بخواهم وارد جزئیات این مبحث شوم تنها به این جمله بسنده می‌کنم و عرایضم را بپایان می‌رسانم: دشمنان سوسیالیسم از امپریالیسم کلاسیک تا اخوان المسلمین و سرمایه‌داران رنگارنگ به یکدیگر کمک می‌کنند تا دمار از روزگار خلق درآورند، آیا درون جامعه ایرانی پیشگامان سوسیالیسم نمی‌توانند به یکدیگر کمک کنند؟

ایران

متن کامل در فرمت پی دی اف

فریدون: نکاتی پیرامون مقاله “ارتجاع و امپریالیسم”

در سایت سازمان فدائیان (اقلیت) و در قسمت دیدگاه‌ها، نوشته‌ای با عنوان “ارتجاع و امپریالیسم ” بقلم نسترن چاپ شده است و من به بعضی از مطالب مطرح شده در نامه‌اش اشاراتی دارم.

وی در ابتدای نوشته‌اش مطرح می‌کند که پدیده‌های اجتماعی ممکن است در آینده تغییر کند و با تکیه به همین برداشت می‌نویسد “….قصد من ورود به بررسی همه پدیده‌های اجتماعی نیست در اینجا فقط می‌خواهم بطور موجز و بسیار مختصر جریان جنبش موسوم به جنبش سبز را بررسی کنم….” وی در این نوشته عملکرد و مواضع پنچ نیرو و یا جریان فکری را در ارتباط با جنبش سبز برمیشمرد و هرکدام را با “….تحلیل شخصی….” مورد بازبینی قرارمیدهد.ما هم بدلیل اینکه هنوزآینده فرا نرسیده است وآنچه که وی مطرح نموده است را باور و نگاۀ فعلی نسترن دانسته و به آن میپردازیم !

ایشان در مرحله نخست، ضمن بررسی نقش سپاه و نیروهای امنیتی در دوره انتخابات قبلی و اخیر ریاست جمهوری، نتیجه میگیرند که اینک سپاه بعنوان محور و قدرت اصلی درحاکمیت جمهوری اسلامی تبدیل شده است و تلاش میکند همه ارکانهای حکومتی را که ولایت فقیه نیز به آن اضافه شده است را تحت رهبری خویش بکشاند و با تکیه به این نظریه می نویسد”….در جریان انتخابات دولت نهم و با تقلب سپاه، قوه مجریه عملآ توسط سپاه و نیروهای امنیتی، اداره کشور را به دست گرفت و با اعمال نفوذ و تقلب مجلس هشتم را در اختیار خود گرفت .دراین مرحله هنوز بخشی از مجلس و وزارت اطلاعات تمام و کمال دلبخواه سپاه نبودند.

درانتخابات مهندسی شده دولت دهم، سپاه از رهبر هم عبورکرد. با اظهارات رحیم مشائی، به نظر میرسد که سپاه درحال عبور از نظام است….”! شکی نیست که ایران در مرکز منطقه‌ای بحران زده قرار دارد و نیز بدلیل وجود حاکمیتی که حیاتش نماد بحران و بحران سازی است ونیزازسوئی دیگر لشکرکشی و نظامی شدن منطقه خاورمیانه توسط کشورهای امپریالیستی، ایران را وامیدارد اولآ برای حفظ موقعیت خویش درمنطقه، دولتی را برسر کارآورد که هم بتواند هرحرکت اعتراضی که درحال تشدید شدن بود را در داخل سرکوب وخفه کند و دومآ آمادگی آنرا داشته باشد تا بتواند در برابر هر هجوم خارجی ایستادگی نماید، و دقیقآ برپایه همین سیاست بود که یک دولت نظامی – امنیتی رابر سرکارآورد.

بنابراین در آن مرحله لازم بود فرد جنایتکاری بنام احمدی نژاد از صندوق انتخابات بیرون آید تا دولت نهم را با مختصات تعیین شده، تشکیل دهد. دردوره مذکور، سپاه پاسداران نه بعنوان عامل رهبری کننده بلکه به عنوان نیرو و بازوی رهبری! در تمامی بازیهای سیاسی نقش ایفا کرده و می کند. این بازو به دلیل ساختار قدرت در ایران حداقل تا زمانی که ولی فقیه زندگی جنایکارانه خویش را طی میکند، اندیشۀ ” …. از رهبر عبور کردن.. ” را نمیتواند در سرداشته باشد! چه رسد به‌اینکه در فکر”….جایگزینی رهبربا مجتبی یا مصباح یزدی….”هم باشد. بنظر من چنین تحلیلی از حاکمیت مذهبی و بغایت ارتجاعی که به ولی فقیه‌اش نقش خدایگان داده است، درست نیست! اتفاقآ رهبر! با تمامی قدرت در برابر دیگر جناح ایستاده است و اگرهم به دلایلی عقب نشینی می‌کرد ( که چرائی عقب نشستن را توضیح خواهم داد) باز این بازوی سرکوب یعنی سپاه و بسیج، چشم بسته همانند گذشته گله وار اوامر رهبری را می‌بایستی لبیک گوید. اگر که می‌بینیم اینجا و آنجا بعضی نارضایتی‌ها و اعتراضاتی درحد نق زدن در این ارگانهای سرکوب شنیده می‌شود، آن هم نه در بین فرماندهان ( که مطلقآ منتخب خامنه‌ای و غلام حلقه بگوش وی هستند) بلکه در محدوده نیروهائی دست چندمی هستند که نقش اساسی و چندانی (جزسرکوب و کشتار) درروند تغییرو تحولات اخیرنداشته واساسآ فاقد هرگونه حق اظهارنظرهستند.

بنابراین موضع گیری خامنه ای را نباید “….همراهی ….” و از روی “…. اکراه ….” ارزیابی کرد! خامنه‌ای با شناخت از روند خیزش توده‌ها و نیز بخاطر جلوگیری از فروپاشی کلیت نظام، با قدرت تمام دستور کشتار توده‌های به جان آمده را صادر کرد، چرا که وی وهمه نیروهای تشکیل دهندۀ جناح حاکم بخوبی ازاین مسئله آگاه بودند که لاشۀ بیجان اصلاحات دربرابرمطالبات رو به گسترش توده های مخالف نظام قادرنخواهد بود پس ازانتخابات، معترضین را به خانه هایشان بازگرداند چرا که بایستی پس از آن، به مطالباتشان که دراین سی سال به دلیل عدم پاسخگویی بر روی هم انباشت شده است به طریقی پاسخ گوید. چیزی که اساسآ با موجودیت نظام حاکم در تضاد آشکاراست، چه درراس آن خامنه ای باشد چه موسوی ویا کروبی. اما عقب نشینی وعدم “همراهی” و”اکراه ” خامنه ای درموضع گیری قاطع، زمانی صورت خواهد گرفت که درجبهه انقلاب، طبقه کارگرایران از تشکیلات حداقل سراسری برخوردار بوده ونیززمینه های اعتصاب عمومی سراسری توسط وی در حال شکل گیری باشد، درآن صورت خامنه ای که هیچ!، تمامی رهبران، حامیان و طرفداران ریز و درشت جناح به اصطلاح اصلاح طلب فریبکار! درون وبیرون حاکمیت نیز به وحشت مرگباری دچار می گشتند. این پاسخی بود در رابطه با ( چرائی عقب نشستن ) که در بالا اشاره کردم.

در مورد نظر دوم با ایشان موافقم. اما آنجائی که می‌نویسد ” ….اصلاح طلبان با هر انگیزه و طیف وسیعشان، حذف جمهوری (منظور نویسنده از حذف جمهوری، احتمالآ همان حذف جمهوری اسلامی می‌باشد) را به صلاح نمی‌بینند و معتقدند در صورت وقوع آن، گرداب حاصله همه ارکان وعناصر رژیم از جمله خود آنها را غرق خواهد کرد….” اصلاح طلبان نه درگذشته خواهان حذف جمهوری (حتی درحد فکر و خیال) بودند و نه حتی زمانیکه شرایط سرنگونی اش فرا رسد! اتفاقآ تمامی هزینه دادنشان بخاطرحفظ همین نظام اسلامی بوده و هست، چرا که رشته های کاملآ آشکارو قدرتمندی وجود دارد که هستی و نیستی شان را به این نظام الهی بنام جمهوری اسلامی گره میزند، موجودیت وحیات هر دو جناح دریک طلسم شیشه ای بنام جمهوری اسلامی نهفته است که این شیشه آغشته به خون، لحظه به لحظه درحال ترک برداشتن است و همین واقعیات موجود است که دقیقآ و به درستی نسترن نیز به آن اشاره نموده است، تا کنون جنایتکارانی چون موسوی را که “…. در سالهای نخست وزیریش سرکوب های وحشیانه‌ای بر مردم را شاهد بوده….” وا میدارد تا به امروز”….اطلاع و دخالت خود در آن فجایع را انکار…” کند. بعبارتی دیگر تاکیدی است به باوراو به آن سالهای خون و جنایت. به عقیده من دل نگرانی های اصلاح طلبانی نظیرموسوی و دیگر همفکرانش در رابطه با خطری که نظام را تهدید میکند ، بسیار فراترو عمیق تر ازجناح حاکم است! دورشدن لحظه به لحظه موسوی درحد همین”…جنبش موسوم به جنبش سبز..” گواه این ادعا است !

نسترن در پایان نامه با طرح و پیش کشیدن سئوالات بیشمار، خواستار پاسخگویی هم شده است و خواننده‌ای همچون من با دیدن این همه سوال‌های غیرضروری و متفاوت، وا میماند که وی دنبال چه چیزیست!!؟ آیا بهتر نبود با ارائه یک و یا دو سئوال مشخص و اساسی به خواننده کمک می‌کرد تا پاسخ درست و”….مستدل و روشنی برای همه آن ها….” بیابد؟

درسئوال اول، نسترن از خواننده می‌پرسد :”….آیا مردم ژست همراهی صدای آمریکا با جنبش را می پذیرد؟….” بعقیده من گوش کردن به یک صدا و یا احیانآ خواندن نوشته ای دال برتمایل و یا پذیرش آن نگاه و نظرازطرف خواننده نیست. نویسنده خود درمقاله اش قید می کند که این جنبش تمایلی به دخالت خارجی ندارد، و من نیزهمانند وی باورعمیق دارم که مردم زحمتکش ما ازدرون وبا اتکاء به نیروی خود مبارزه را به پیش می برد واین واقعیتی است که برهمگان روشن وآشکاربوده ونویسنده نیزبه آن تاکید دارد.

سئوالاتی دیگرازاین قبیل که احتمالآ دیگران پاسخی برای آنها خواهند داشت. اما به سهم خود ودرحد شناخت حداقل خود، تنها به یک سئوال آن هم نه ازجایگاه یک پاسخگو بلکه تنها نظرم را نسبت به آن ابراز می دارم. وی سئوال می کند “…. آیا جنبش سرکوب میشود وتشکیلات زیرزمینی مسلحانه شکل خواهد گرفت؟…. ” این مسئله کاملآ واضح و آشکار است تا زمانیکه جنبش مردمی از یک پشتوانه قوی وسازمانگربرخوردار نباشد ومهم تر ازهمه موتوراصلی وتعیین کننده یک انقلاب مردمی یعنی طبقه کارگرحضورنداشته باشد، وقوع هررویداد ناگواری را باید انتظار داشت. یکی ازعوامل تعیین کننده درمبارزه ای که مردم درآن درحال تعیین و تکلیف کردن با حاکمیتی ضد انسانی و دیکتاتوری نظیر جمهوری اسلامی می باشند ، گسترش وحضورفعالانه طبقه کارگرو رهبری آن برجنبش است که به آن قوام بخشیده و پیروزی را میسر می سازد. با این وصف می شنویم که هنوزاین امراتفاق نیفتاده وتنها زمزمه های حرکت های کارگری شنیده می شود درصف دشمنان چنان وحشتی ایجاد کرده که این روزها خواب ورویای آنان را به کابوسی هولناک مبدل ساخته است. حضورقاطع طبقه کارگردر این مبارزه، همچنین عامل بازدارنده ای خواهد بود که رژیم و نیروهای سرکوب را به عقب نشینی واداشته و قدرت سرکوب همه جانبه را تا حدود زیادی از آنان سلب می کند و نتیجه این عقب نشینی، خیل عظیم مردمی که به دلیل وحشت از سرکوب وحشیانه رژیم، خانه نشین شده بودند، دوباره واین باردراتحاد با صف کارگران و زحمتکشان و دیگراقشار جامعه به میدان آمده تا وضع خویش را با رژیم آدمکش جمهوری اسلامی یکسره وتمام کنند. اینکه “….مردم درحال حاضرهنوز به سمت مبارزه مسلحانه گام نگذاشته اند….” بدین معنی است که جنبش هنوزدرآغاز راه است و به عبارتی (توفان درراه است)! اما در روند مبارزه وهمانطورکه از نوشتۀ نسترن هم میشود استنباط نمود، مردم ظرفیت و توان روی آوردن به مبارزه مسلحانه را، درشرایطی که زمانش فرا رسد، دارا هستند.

تمامی جملات و یا کلمات داخل گیومه از دوست ما نسترن است.

سپتامبر ۲۰۰۹

متن کامل در فرمت پی دی اف

نسترن: ارتجاع و امپریالیسم

با توجه به دینامیکی بودن پدیده‌های اجتماعی آنچه امروز اتفاق می‌افتد ممکن است در یک بازه زمانی نامشخص در آینده تغییر کند. قصد من ورود به بررسی دیالکنیکی همه پدیده‌های اجتماعی نیست. در این‌جا فقط می‌خواهم بطور موجز و بسیار مختصر جریان جنبش موسوم به جنبش سبز را بررسی کنم. البته این یک تحلیل شخصی است وامیدوارم نظرات دیگران بتواند آن را پالایش کند.

اول- نقش سپاه: در جریان انتحابات دولت نهم و با تقلب سپاه، قوه مجریه عملا توسط سپاه و نیروهای امنیتی، اداره کشوررا بدست گرفت و با اعمال نفوذ و تقلب مجلس هشتم را در اختیار خود گرفت. در این مرحله هنوز بخشی از مجلس و وزارت اطلاعات تمام و کمال دلبخواه سپاه نبودند. در انتخابات مهندسی شده دولت دهم، سپاه از رهبر هم عبور کرد. با اظهارات رحیم مشائی، به نظر می‌رسد که سپاه در حال عبور از نظام است. وی با اعلام نظر در مورد تعداد ۴ میلیون رای به احمدی‌نژاد و ۲۰ ملیون رای به منتقدین دولت‌های گذشته، عملا می‌خواهد این نکته را که در آن حقیقتی هم نهفته است جا بیندازد که ۲۰ میلیون نفر منتقد نظام هستند و بلافاصله این موضوع به ذهن متبادر میشود که باید در نظام تغییر ایجاد کرد. اما این تغییر نه به معنای تغییر تکاملی، بلکه برای تثبیت حکومت پادگانی است. ولی سپاه نمی‌خواهد نام نظام را فعلا تغییر دهد. از طرف دیگر برای جایگزینی رهبربا مجتبی یا مصباح یزدی نیز در حال تدارک زمینه است. این که مصباح یزدی جایگاه احمدی‌نژاد و رهبری و- نه رهبر- را برجسته می‌کند به این دلیل صورت می‌گیرد که در صورت موفقیت، جایگاه خود یا مجتبی را همراه با احمدی‌نژاد تقویت کند. سپاه در حال حاضر عناصر مسئله‌دار را از کابینه اخراج می‌کند و عناصر خارج از کابینه را با تهدید و تطمیع به سمت خود جذب می‌نماید. بنابراین در وضعیت فعلی، سپاه با روحانیت حتی آنان که با او همراه بودند برای هژمونی خود تضاد دارد. سپاه با در اختیار داشتن قدرت اقتصادی، اطلاعاتی و نظامی با ویترین احمدی‌نژاد خود را در وضعیتی می‌بیند که تنها به یک ایدئولوگ روحانی نیازمند است. همراهی خامنه‌ای در حال حاضر برای هر دو طرف از روی اکراه است. خامنه‌ای که خودرا در مقابل نیروی مردم، اصلاح‌طلبان و حتی یاران گرمابه و گلستان خود ناتوان دیده است، راه حمایت از سپاه را برگزیده است. سپاه به این هم راضی نخواهد شد. سپاه، رهبر کاملا همراهی می‌خواهد.

دوم – اصلاح‌طلبان: اصلاح‌طلبان با هر انگیزه و طیف وسیعشان، حذف جمهوری را به صلاح نمی‌بینند و معتقدند در صورت وقوع آن، گرداب حاصله همه ارکان و عناصر رژیم از جمله خود آن‌ها را  غرق خواهد کرد. البته آن‌ها تصور نمی‌کردند که ایستادن در مقابل رفتار کاملا متصلب سپاه کار به جایی برسد که برای حفظ جمهوری مجبور به پرداخت چنین هزینه‌ای شوند. انتخابات ۲۲ خرداد برخی اصلاح‌طلبان را رادیکالیزه کرد و همزمان بر شدت سرکوب توسط سپاه افزود. موسوی اگرچه در سال‌های نخست وزیریش سرکوب‌های وحشیانه‌ای بر مردم را شاهد بوده است، اما اطلاع و دخالت خود در آن فجایع را انکار می‌کند.

سوم- نقش مردم: مردم با طیف متنوعی در انتخابات شرکت کردند. اگرچه ۱۵ درصدی هم به عنوان معترض آن را تحریم نموده و رای ندادند. افکار عمومی به این نتیجه رسیده بود که آخرین اتمام حجت را با رژیم بکند. مردم به یکی از گزینه‌های رژیم رای دادند. این گزینه موسوی بود که افکار عمومی آن را بهتر از بقیه تشخیص داد. سپاه که یکی از ارکان رژیم است بازی را بر هم زد و همه سهم را خواهان شد. اعتراض مسالمت‌آمیز و قانونی به رهبری موسوی و حمایت کروبی به خاک وخون و جنایات فجیع کشیده شد. مردم در حال حاضر هنوز به سمت مبارزه مسلحانه گام نگذاشته‌اند. اعتصابات کارگری هنوز به شکل صنفی ادامه دارد. هرچند به علت ماهیت رژیم ابعاد سیاسی نیز دارد. به همین دلیل رژیم با روش چماق و هویج سعی در سرکوب کردن مطالبات آن‌ها و جلوگیری از تشکل‌یابی کارگران دارد. تظاهرات مدنی از جمله تظاهرات زنان- دانشجویان- معلمین – روزنامه‌نگاران و فعالین حقوق بشری و ملیت‌ها و مذاهب همچنان بالقوه و بالفعل جریان دارد. به علت فقدان رهبری قدرتمند اپوزیسیون – و عدم تمایل مردم به دخالت خارجی، افکار عمومی رهبری موسوی را بعنوان رهبر جنبش سبز پذیرفته‌اند. اما مطالبات مردم به دلایل روشنی رادیکال‌تر شده است. موضوعی که اگر رژیم به انتخاب موسوی تن می‌داد دیرتر اتفاق می‌افتاد.

چهارم – نقش اپوزیسیون: حدود ۸۰ تشکل اپوزیسیون که در خارج از کشور هستند در حال حاضر توان کسب هژمونی غالب جنبش را ندارند. البته بیشتر این تشکل‌ها کما بیش از جنبش حمایت می‌کنند و در عین حال سعی می‌کنند موضع خودرا هم به پیش ببرند. طیف اپوزیسیون از راست آمریکائی تا چپ سوسیالیستی را در برمی‌گیرد. داشتن تاکتیک مناسب و رسانه قدرتمند و پایگاه مردمی مولفه‌هائی هستند که می‌تواند نقش هر کدام از این تشکل‌ها را برجسته‌تر کند.  بهترین گزینه برای اپوزیسیون چپ وجود حداقلی از دموکراسی در داخل ایران است. اپوزیسیون چپ با طیف گسترده خود باید تا آنجا که ممکن است مسایل تاکتیکی خود در خارج از کشوررا به حداقل برساند. ایجاد کنفرانس‌های چپ ایرانی به دور از کینه‌ورزی با حفظ مواضع و هویت تشکیلاتی می‌تواند راهگشا باشد. در شرایط کنونی، اگر این کنفرانس‌ها امکان تشتت را افزایش دهد بهتراست از آن اجتناب گردد. سازمان مجاهدین هم که در حال حاضر گرفتاری‌های خودش را دارد.

پنجم – نقش قدرت‌های خارجی: به علت عدم وجود یک حکومت سوسیالیستی قدرتمند در سطح جهان، تنها کشورهای امپریالیستی در صحنه حاضرند. کشورهای کوچک دموکراتیک به علت مشغول شدن با مبازره ضد امپریالیستی و حل مشکلات درون کشور خود، عملا نه تنها کمکی به جنبش ما نمی‌کنند بلکه با بازی‌های رژیم دل خوش کرده‌اند. آن‌ها گاهی به علت تضاد فرعی رژیم با امپریالیسم و ادعای فریبکارانه رژیم مبنی بر دشمنی با امریکا، خود را به رژیم نزدیک می‌کنند. کشور اسرائیل ادامه حیات خود را همچون رژیم جمهوری اسلامی در وجود بحران تحلیل کرده و همچون گذشته با رژیم ارتباط دارد. اخیرا نزدیکی موقت حماس با فتح به پیدایش جریان تندروتری علیه حماس در منطقه غزه منجر شده است. امریکائی‌ها  تاکنون زیان زیادی از حضور اقتدارگرایان در ایران ندیده‌اند. البته مسئله هسته‌ای برای آن‌ها اهمیت دارد. از نظر ارتباط اقتصادی، آمریکا و اسرائیل حتی در زمان جنگ به ایران اسلحه فروختند. تحریم‌ها باعث تحویل کالاهای مختلف با قیمت چند برابر و از کانال‌های غیررسمی به ایران می‌شود. در سطح منطقه رژیم ایران کمک‌های زیادی به استقرار نیروهای موتلف در افغانستان و عراق کرده است. از نظر اجتماعی، ژست‌های حقوق بشری امریکا و جی ۸ با تبلیغات انفجاری در جهت مشابه‌سازی کاذب حکومت ایران با کشورهای سوسیالیستی قبلی و فعلی این هدف را دنبال می‌کند که آلترناتیو رژیم را در ذهن افکار عمومی از جنبش‌های سوسیالیستی دور کند و با زیرکی در برنامه‌های خود- بعنوان مثال مصاحبه کذائی با فرج سرکوهی و به لجن کشیدن جنبش‌های چپ دهه ۴۰ و ۵۰ – چپ را مترادف با ترور و خفقان  جلوه دهد. برای امپریالیسم  بالا گرفتن جنبش چپ از هر پدیده دیگری خطرناک‌تر است. رژیم جمهوری اسلامی از این لحاظ با آن‌ها کاملا همسو است. با افشاگری موسوی در مناظره تلویزیونی، معلوم شد که احمدی‌نژاد برای مذاکره و ایجاد روابط علنی با امریکا از بقیه عجول‌تر است.

فرصت‌ها و تهدیدها کدامند؟

آیا مردم ژست همراهی صدای امریکا با جنبش را می‌پذیرند؟

آیا ممکن است مردم در وضعیت فشار فوق العاده سپاه، تن به هژمونی روحانیون بدهند؟

آیا مواضع موسوی و مردم رادیکال‌تر خواهد شد؟

آیا موسوی تن به سازش با سپاه خواهدداد؟

آیا جنبش توده ای موسوم به جنبش سبز موفق به حذف قدرت سپاه خواهد شد؟

آیا در صورت  موفقیت رهبری جنبش، همچنان اصل ولایت فقیه بعنوان ترمز اصلاحات پابرجا می‌ماند؟

آیا چپ موفق به کسب رهبری جنبش در کوتاه مدت خواهد شد؟

در صورت عقب‌نشینی، جنبش تا چه حد عقب خواهد نشست؟ از پذیرش اصلاح طلبی نوع خاتمی تا  قاجاریه؟

در صورت موفقیت، جنبش تا چه حد پیش خواهد رفت؟ از اصلاح طلبی با  ولایت فقیه ضعیف شده تا کسب آزادی‌های دموکراتیک؟

آیا جنبش سرکوب می‌شود و تشکیلات زیرزمینی مسلحانه شکل خواهد گرفت؟

باید ۱۰ پرسش فوق مد نظر قرار گیرد. حتی اگر در حال حاضر پاسخ مستدل وروشنی برای  همه آن‌ها نداشته باشیم.

مرداد ٨٨

متن کامل در فرمت پی دی اف

احمد موسوی: اشتباه یا دروغ ‌ پردازی آگاهانه تاریخ، توسط چریک های فدائی خلق ایران

پیام فدائی، ارگان رسمی چریک‌های فدائی خلق ایران است. در شماره ١١٨ این نشریه، که در فروردین ماه ٨٨ انتشار یافته است، مقاله‌ای با عنوان “جلوه دیگری از فریبکاری‌های جریان منحط اکثریت” درج شده است. این مقاله که با امضاء ع- شفق چاپ گریده، با ثبت گوشه‌هایی از همدستی جریان منحط اکثریت با رژیم جمهوری اسلامی، گام بزرگی در مستند کردن همدستی و همکاری سازمان اکثریت با رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران، آنهم در سرکوب توده‌ها و سازمان‌های سیاسی برداشته است.

اما در جریان این مستند سازی، ع- شفق، به اشتباه یا به عمد، با تحریف تاریخ و خلط مبحث کردن تاریخ وقایع، اتهام سخیفی را به سازمان فدائیان (اقلیت) وارد کرده است. برای جلوگیری از هر گونه تفسیر و کج فهمی دوباره، لازم است پیشاپیش، کل پاراگراف و سند مورد ادعای نویسنده، که با استناد به آن، اتهام سخیف همدستی اطلاعاتی مسئولین فدائیان (اقلیت) با جمهوری اسلامی را طرح کرده، آورده شود.

“رهبران جریان منحط اکثریت که بی شرمانه می‌کوشند زمان همکاری با جمهوری اسلامی را هرچه می‌توانند کوتاه کرده و به دو سال تقلیل دهند حتی در سال ۵٩ (و آنزمان که هنوز با اقلیت در یک سازمان بودند، به همین خاطر مسئولیت رهنمود زیر به گردن آن تعداد از “مسئولین” اقلیت که در آن مقطع با رهبران اکثریت در رأس سازمان چریک‌های فدائی خلق قرار داشتند نیز می‌باشد) به هواداران رهنمود می‌دادند که: تا “هر زمان که پاسداران با نیروهای ضد انقلاب در جنگند”، “دوشادوش آنان” با “قاطعیت و فداکاری نمونه وار”، “با نیروهای ضد انقلاب”، مبارزه کنند. این رهبران و مسئولین کهنه کاری که امروز از نیروهای مردمی طلبکار شده‌اند که گویا آن دوره از حیات سازمان اکثریت را “بسیار بسیار بد ارائه می‌دهند” حتی به این امر نیز اکتفاء نکرده و از نیروهای وابسته به خود می‌خواستند که “با بوجود آوردن دستجات منظم به سپاه پاسداران مراجعه نموده و آمادگی خود را برای سرکوب ضد انقلابیون اعلام کنید” (کار شماره ۶۶، تاریخ ١٨ تیر ١٣۵٩) . تاکید روی جملاتی که زیرشان خط کشیده شده از من است.

نویسنده مقاله با آوردن رهنمود فوق به نقل از کار شماره ۶۶ اکثریت ، تاریخ ١٨ تیر ١٣۵٩ و سپس با استناد به آن، تیر اتهام خود را به طرف فدائیان (اقلیت) و به طور اخص “مسئولین” آن نشانه رفته می‌نویسد، “و آنزمان که هنوز با اقلیت در یک سازمان بودند، به همین خاطر مسئولیت رهنمود زیر به گردن آن تعداد از “مسئولین” اقلیت که در آن مقطع با رهبران اکثریت در رأس سازمان چریک‌های فدائی خلق قرار داشتند نیز می‌باشد).

به راستی ع- شفق، نویسنده مقاله، تا این حد از وقایع تاریخی، از جمله تاریخ انشعاب رسمی اقلیت و اکثریت بی خبر است، یا آگاهانه و به عمد دست به این دروغ پردازی شنیع زده تا اتهام مورد نظر خود را به خورد خوانندگان نشریه پیام فدائی و هواداران چریک‌های فدائی خلق ایران بدهد.

در مورد کسی که این چنین قلم به دست می‌گیرد و بی مسئولانه چنین اتهامی را به “مسئولین” اقلیت وارد می‌کند اما، به لحاظ تاریخی و سیاسی نمی‌داند که کار شماره ۶٠، آخرین شماره مشترک نشریه کار، قبل از انشعاب اقلیت و اکثریت بوده است چگونه باید قضاوت کرد؟ کسی که تا این حد، از سیر حوادث آن زمان به دور است که نمی‌داند سازمان فدائیان (اقلیت) با انتشار کار شماره ۶١، به صورت رسمی و علنی جدائی خود را از اکثریت در سطح جنبش، اعلام نمود، چگونه باید اندیشید؟ در مورد ع- شفق، نشریه پیام فدائی و چریک‌های فدائی خلق ایران، که با استناد به کار شماره ۶۶ اکثریت، این چنین دروغ پردازانه به طرح اتهام سخیف همدستی مسئولان اقلیت با رژیم جمهوری اسلامی آنهم در امر کشتار و سرکوب توده‌ها می‌پردازند، چه تحلیل و تفسیری می‌توان نوشت؟ مضافاً اینکه، علاوه بر انشعاب اقلیت و اکثریت که با انتشار کار شماره ۶١ اقلیت، به طور رسمی در سطح جنبش اعلام گردید، مسئولین اقلیت نیز، ماه‌ها قبل از انشعاب، در اعتراض به سیاست خائنانه و رفرمیستی اکثریت، از کمیته مرکزی سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران بیرون آمده و هیچگونه مسئولیتی در رهبری آن نداشتند.

در طرح اتهام سنگین همکاری اطلاعاتی اقلیت با جمهوری اسلامی، بر فرض محال اگر بپذیریم که نویسنده مقاله، ع- شفق، از تاریخ و اوضاع سیاسی آن دوره بی خبر بوده و لاجرم به اشتباه و نه به عمد، چنین اتهام سنگینی را به سوی فدائیان اقلیت نشانه رفته است، اما، در مورد مسئولیت نشریه پیام فدائی، ارگان رسمی چریک‌های فدائی خلق ایران در این دروغ پردازی سخیف و تحریف آگاهانه تاریخ، کمترین تردیدی نمی‌توان داشت. ثبت نام ع- شفق در زیر مقاله، هرگز نمی‌تواند توجیه‌گر بی‌مسئولیتی تحریریه نشریه پیام فدائی در طرح این اتهام زشت و بی پایه باشد. پیام فدائی، ارگان رسمی چریک‌های فدائی خلق ایران است.  پس نه تنها مسئولین نشریه، بلکه مسئولان چریک‌های فدائی خلق، خود بازی گردان اصلی این نمایش دروغ پردازی تاریخی هستند.

مگر می‌توان باور کرد که از مجموعه کل نیروهای چریک‌های فدائی خلق، حتی یک نفر هم نبوده باشد که از تاریخ انشعاب اقلیت و اکثریت آگاه باشد؟ آیا می‌توان پذیرفت که با گذشت نزدیک به دو ماه، نسبت به طرح این اتهام سخیف از طرف ع- شفق و نشریه پیام فدائی، آنهم با استناد به کار شماره ۶۶ سازمان فدائیان اکثریت، حتی یک نفر نیز از مسئولین، کادرها و یا مجموعه نیروهای چریک‌های فدائی خلق، نسبت به این دورغ پردازی آشکار و اتهام زنی سخیف، آگاهی نداشته باشند؟

اگر بپذیریم که از میان مجموعه مسئولین، کادرها و نیروهای چریک‌های فدائی خلق ایران، حتی یک نفر نیز وجود نداردکه از تاریخ انشعاب اقلیت و اکثریت و سیر حوادث آن دوره آگاه باشد، در این صورت به نتیجه تاسف بار دیگری خواهیم رسید که به لحاظ سیاسی، برای موقعیت چریک‌های فدائی خلق ایران، به مراتب فاجعه بارتر از دروغ پردازی و تحریف آگاهانه تاریخ خواهد بود.

لذا، راه دیگری نمی‌ماند جز اینکه، اینگونه اتهام زنی و دروغ پردازی آشکار نشریه پیام فدائی را، به حساب شیوه کار چریک‌های فدائی خلق ایران نسبت به فدائیان اقلیت بدانیم، که مسبوق به سابقه نیز هست.

٢٩ اردیبهشت ٨٨ – احمد

فریدون: رشد مبارزات طبقۀ کارگر ایران

احتمالآ اطلاعیۀ کارگران ایران را که در ارتباط با اول ماه مه روز جهانی کارگر انتشار یافته بود ،مشاهده و خوانده اید.همانطور که آگاهید این اطلاعیه  با امضای ” کمیته برگزاری مراسم اول ماه مه ” که  چندین سندیکا ، تشکل های کارگری ،اتحادیه ،شورای زنان و مدافعین وفعالین کارگری … آن را تشکیل داده بودند ، حاوی مطالبات و خواسته هایی بود و بطور گسترده در سایتها و وبلاگ ها تبلیغ و انتشار یافت. اگر تلاش طبقه کارگر ایران در روز جهانی کارگر امسال و مسائل مطرح شده در اطلاعیه، مورد بررسی دقیق و بازبینی مدافعین این طبقه قرار گیرد نکات بسیار حائز اهمیتی را در آن خواهند یافت و ار همین منظر، چشم انداز روشنی از مبارزات آتی کارگران علیه سرمایه داری در ایران به ما ارائه خواهد داد. کارگران ایران در این اطلاعیه برای اولین بار با اعلام علنی نام ونشان ارگانها و تشکیلات کارگری خود در واقع به رژیم سرمایه داری ومذهبی ایران اعلام جنگ دادند.آنان با آگاهی از تجارب مبارزاتی خود در گذشته به این مسئله واقف بودند که رژیم اسلامی ایران چنین مراسمی را بهیچوجه تحمل نخواهد کرد وبرای مقابله با این حرکت کارگری ، گله های سرکوب و سازمانداده شده در بسیج و سپاه را در مسیر خیابان کارگرمستقر  و در نهایت به پارک لاله گسیل خواهد داشت تا بهر شکلی از برگزاری این مراسم که کاملآ مستقل از حاکمیت  وتوسط خود کارگران  سازماندهی شده است، ممانعت بعمل آورد.اما هدف کارگران تنها برگزاری مراسم اول ماه مه نبود بلکه آنان با اتخاذ این حرکت در اول ماه مه تصمیم داشتند پس از سالها با نام طبقه و با پرچم مستقل کارگری در این روز به خیابانها سرازیر شوند و مهر مبارزه طبقاتی علیه سرمایه داری را به این مبارزه بزنند. کارگران بدون  ترس از سرکوب و زندان و شکنجه به سازماندهی حرکتی پرداختند که میدانستند توسط رژیم اسلامی  سرکوب و مورد  ضرب وشتم ودستگیری گسترده مواجه خواهند گشت وجمهوری اسلامی چنین حرکتی را تحمل نخواهد کرد وبا اتخاذ شدید ترین شیوه ها مانع از برگزاری مراسم اول ماه مه توسط آنان خواهد شد، اما اعلام آشکار اسامی سندیکا ها و تشکلهای کارگری توسط کمیته برگزاری، چون سیلی جانانه ای بر صورت سرمایه داران ودولت حامی آنان نواخته شد و تکانشان داد. جمهوری اسلامی اکنون دریافته است که راهی را که کارگران ایران در اول ماه مه امسال آغاز کرده اند آینده تاریکی برای نظام به ارمغان خواهد آورد وعلیرغم سرکوب و بازداشت کارگران باید منتظر تظاهرات وسیع و حرکت های آگاهانه و رشد یافته مبارزه سراسری آنان درآینده باشد. سران رژیم به خوبی از این مسئله آگاه هستند سمت و سوی حرکت کارگران در اول ماه مه امسال تنها خواست و مطالبات محدود شده درچارچوب مسائل صنفی نبوده است، بلکه در خود زمزمه های اعمال کنترل کارگری و در نهایت میتوان از آن کسب قدرت سیاسی را در آینده استنباط نمود و چنان به وحشت افتاده که بدون هرگونه ظاهر سازی، نیروی سرکوبگرخویش را بسوی کارگران گسیل داشت تا کارنامه ضد کارگری و جنایتکارانه خویش را بیشتراز پیش سیاه کند. حرکت  اول ماه مه توسط کمیته برگزاری در ایران، راه نوینی پیش پای کارگران قرار خواهد داد ودر روند خود این مبارزه از محدوده مطالبات صرفا صنفی خواهد گذشت و تکامل خواهد یافت. به واقع اول ماه مه 1388 نقطه عطفی خواهد بود در مبارزه کارگران علیه سرمایه داری در ایران .

از دیگر مسائل مطرح شده در اطلاعیه کمیته برگزاری، دفاع و پشتیبانی همه جانبه کارگران از خواسته ها و مطالبات و مبارزات زنان، معلمان ( که به نام کارگران فکری در اطلاعیه آمده است) دانشجویان، پرستاران، کارگران فصلی و سایر اقشارجامعه ونیز مخالفت آشکار با هرگونه بهره کشی از کودکان توسط سرمایه داران ایران و آزادی کلیه زندانیان سیاسی در نظام جمهوری اسلامی و در نهایت خواهان به رسمیت شناخته شدن اول ماه مه روز جهانی گارگردر ایران بود .آنان نشان دادند که طبقه کارگر تنها نیروئی است که میتواند ضمن دفاع قاطعانه از مطالبات توده های زحمتکش، مبارزه علیه رژیم اسلامی ایران را نیز رهبری کند. حرکت سراسری کارگران ایران در اول ماه مه، در اصل زنگ خطری بود برای نظام سرمایه داری و مذهبی ایران که از بدو روی کار آمدن، با حمایت همه جانبه از سرمایه داران و کارفرمایان، پایه ای ترین مطالبات کارگری را آشکارا نادیده گرفت و هر گونه تشکل صنفی کارگری ویا سندیکایی را بیرحمانه برچید و آنان را غیرقانونی اعلام نمود. در آینده ای، نه چندان دور، جمهوری اسلامی نظاره گرمتکامل تر شدن و گسترده ترگشتن مبارزات کارگران خواهد بود و این امربشدت خواب و آرامش گورستانی شان  را بهم خواهدزد.

نکته دیگر در اطلاعیه کمیته، که بنظر من اوج آگاهی طبقاتی کارگران ایران را به نمایش میگذارد، این است  که خود راهمچون حلقه ای از یک زنجیر بهم پیوسته کارگری در جهان ارزیابی نموده وبر پایۀ همین آگاهی طبقاتی است که از کارگران افغانی در ایران به دفاع  برمیخیزد. “ما از کارگران مهاجر مانند کارگران افغانی ، به عنوان بخشی از هم طبقه ای های خود ، قاطعانه پشتیبانی میکنیم “ . این خواسته در شرایطی به اطلاعیه افزوده می شود که نه تنها در ایران، بلکه میلیون ها کارگر در تمامی کشورهای جهان، به دلیل بحران جهان سرمایه داری، کار خویش را از دست داده و به خیابانها پرتاب می شوند. دولتهای مدافع سرمایه داری و مدافعین نظریات ناسیونالیستی و فاشیستی در کشورهای بحران زده با دست آویز قراردادن حضور کارگران خارجی در کشورشان، نوک حمله را بسمت آنان نشانه میگیرند. اما کارگران ایران با شناخت و آگاهی طبقاتی از مبارزه و نقش ضدبشری سرمایه داری در ایجاد این بحران، با دفاع از کارگران مهاجر به توده های زحمتکش ایران اعلام میکند که عامل این همه بدبختی کیست، دشمن طبقاتی آنان و هم زنجیرانشان کیست وتا این دشمن هست مبارزه تا محو طبقات ادامه خواهد داشت. اگر چه برای کسب مطالبات صنفی وحقوق عقب مانده خود تلاش خواهند کرد، اما مبارزه آنان به همین مطالبات محدود نشده و پایان نخواهد رسید. آنان مبارزه طبقاتی خویش را تا کسب قدرت سیاسی در جامعه به پیش خواهند برد و در راستای پیشبرد این هدف امسال اولین گام کارگران ایران در اول ماه مه روز جهانی کارگربرداشته شده است.

به امید پیروزی کارگران سراسر جهان – فریدون

متن کامل در فرمت پی دی اف

احمد موسوی: لغو اعدام، یک ضرورت تاریخی، که از هم اکنون باید تبلیغ و ترویج گردد

طرح بحث لغو اعدام در ایران، همواره با واکنش های متفاوت عناصر فعال، نیروهای سیاسی کمونیست و انقلابی اپوزیسیون جمهوری اسلامی قرار گرفته است. خصوصا پاره ای از نیروهای انقلابی کمونیست، طرح شعار لغو اعدام در ایران را، مغایر با اصل انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا و انقلاب پرولتری در ایران می دانند. و بر این باورند که با طرح شعار لغو اعدام، کمونیست هایی که به این اندیشه باورمند هستند و تبلیغ و ترویج لغو اعدام را از هم اکنون در دستور کار خود قرار داده اند، به رفرمیسم در غلطیده و طبقه کارگر ایران را از اصلی ترین و پایه ای ترین قدرت سیادت طبقاتی اش در انقلاب، یعنی دیکتاتوری پرولتاریا، خلع سلاح می کنند.

در این نوشته تلاش خواهم کرد از منظر یک کمونیست که اتفاقا به دیکتاتوری پرولتاریا نیز وفادار است، به ضرورت طرح شعار لغو اعدام بپردازم. و نیز به این سئوال پاسخ دهم که آیا اساسا طرح شعار لغو اعدام در ایران، مغایر اصل دیکتاتوری پرولتاریا است؟ و یا کمونیست های که لغو حکم اعدام را در ایران تبلیغ و ترویج می کنند، مروج رفرمیسم هستند؟ یا بر عکس، در کنار اعمال دیکتاتوری پرولتاریا، بر ضرورت لزوم اجرای یک اصل انقلابی دیگر به نام لغو صدور حکم اعدام و تفتیش عقاید و شکنجه، آنهم در هر شرایطی تاکید می ورزند؟ این ها، دغدغه های فکری – سیاسی من هستند. لذا تلاش می کنم به صورت کاملا صریح، شفاف و روشن به توضیح دیدگاه خود در این مورد بپرازم.

من مخالف اعدام هستم. همچنین مخالف هرگونه “تفتیش عقاید و شکنجه”. وقتی مخالف تفتیش عقاید، شکنجه و اعدام باشم، کاملا طبیعی خواهد بود که در جهت تبلیغ و ترویج آن نیز عمل کنم. فعالیت های روز مره خودم را در خانه و خیابان، در جمع دوستان، در بحث های سیاسی و هر کجا که صحبتی از “تفتیش عقاید و شکنجه” و یا موضوع اعدام باشد، با دفاع از نظریه لغو هر گونه شکنجه و نیز لغو حکم اعدام در ایران و هر کجای جهان، به صورت روشن و شفاف بیان کنم.  چرا که، کاملا به آن اعتقاد دارم و رسالت انقلاب و کمونیسم را نیز، جهت پی ریزی جامعه ای به دور از هرگونه ستم طبقاتی، لغو هر گونه تفتیش عقاید، شکنجه و اعدام می دانم.  و لذا به لحاظ تاریخی، بیان و طرح این نظر را، نه در فردای انقلاب و استقرار حکومت شورایی یا هر شکل دیگری از حکومت کارگری، بلکه از هم اکنون و در زمان حال، لازم و ضروری می دانم.

وقتی چنین نظری داشته باشم، کاملا حق خود می دانم که از این نظر دفاع کنم. و در هر مکان و زمانی جهت پیشبرد و تبیین آن نیز مبارزه کنم.

من مخالف اعدام هستم. از طرف دیگر به انقلاب اجتماعی کارگران باور دارم. حتا به نوع  خونینش. چرا که بر این باورم، رژیم جمهوری اسلامی را باید با یک اعتصاب عمومی سیاسی و در نهایت بر بستر یک قیام مسلحانه توده ای ساقط کرد. و طبیعتا چنین انقلاب و قیامی با لبخند و ساز و دهل تحقق نخواهد یافت.

من، موافق دیکتاتوری پرولتاریا هستم. پس الزاما موافق خورد کردن ماشین دولتی بورژوازی، انهدام کلیه ارگان ها و نهادهای سرکوبگر وابسته به دولت بوژوازی نیز هستم و در جهت تبلیغ و ترویج آن نیز حرکت می کنم. من خواهان استقرار سوسیالیسم در جامعه هستم. و لذا همواره بر لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید تاکید دارم. من خواهان مصادره اموال سرمایه داران به نفع کارگران و زحمتکشان جامعه هستم. چرا که اعتقاد دارم از اساس، این اموال متعلق به کارگران و زحمتکشان جامعه است که از طریق استثمار و بهره کشی در دست سرمایه داران جمع گردیده است. لذا باید به صاحبان اصلی اش، که همانا کارگران و زحمتکشان جامعه هستند باز گردانده شود. در کنار همه این ها، خواهان لغو حکم اعدام نیز هستم. چرا که لغو اعدام را در مغایرت با هیچ کدام از موارد طرح شده در بالا نمی بینم. نه تنها نمی بینم، بلکه آن را دقیقا در راستای همان اهداف و در جهت اثبات برتری اندیشه کمونیسم و ساختار نظام سوسیالیستی در تقابل با نظام بورژوازی می بینم. چرا و چگونه؟

١ – دیکتاتوری پرولتاریا، دو روی کاملا شفاف و روشن دارد. در متون مارکسیستی هرکجا، که از دیکتاتوری پرولتاریا صحبت شده است، همزمان از واژه دموکراسی پرولتری نیز به عنوان روی دیگر این سکه، به تفصیل بحث شده است. آنهم در سطحی بسیار وسیعتر و کاملا متمایز تر از دموکراسی سرمایه داری. ظاهرا، وقتی بنیان گذاران مارکسیسم، چهارچوب و مشخصات دیکتاتوری پرولتاریا را توضیح می دادند، دیگر لزومی نداشت همزمان روی دموکراسی سوسیالیستی نیز پا فشاری و نظریه پردازی کنند. چرا که، وقتی صحبت از دیکتاتوری پرولتاریا می کنیم، مفهوم آن روشن است.  دیکتاتوری برای اقلیت استثمارگر جامعه و دموکراسی برای کارگران و توده های میلیونی که اکثریت مطلق جامعه را تشکیل می دهند. پس از این منظر، بدون هیچ توضیحی قابل فهم است که دیکتاتوری پرولتاریا، کلیت جامعه را که خارج از مدار اقلیت سرمایه دار و ارگان های سرکوبگر آن قراردارند، شامل نمی شود. پس چرا بنیانگذاران مارکسیسم در کنار دیکتاتوری پرولتاریا، همواره از روی دیگر این سکه که همان دموکراسی پرولتاریایی ست  نیز سخن گفته اند؟  حتما ضرورتی در این میان وجود داشته است که آنان هرجا که صحبت از دیکتاتوری پرولتاریا به میان آورده اند، بی درنگ دموکراسی سوسیالیستی و پرولتری را نیز به تفصیل و به طور شفاف توضیح داده اند.

به باور من، تاکید روی این نکته بدان معنا ست که بنیان گذاران مارکسیسم، خواسته اند برتری دموکراسی پرولتری بر دموکراسی بورژوایی را در تمام عرصه ها، در معرض دید همگان بگذارند.

دیکتاتوری پرولتاریا، یا به تعبیری دیگر دموکراسی پرولتری، یعنی اعمال اراده سیادت طبقاتی طبقه کارگر بر اقلیت استثمارگر سرمایه دار. چنانکه دیکتاتوری بورژوایی نیز، که جهان سرمایه داری از آن به عنوان دموکراسی بورژوایی نام می برد در واقع اعمال اراده سیادت طبقاتی نظام سرمایه داری علیه کارگران و زحمتکشان جامعه است. یعنی دموکراسی برای بورژوازی جهت استثمار کارگران و انباشت بیشتر سرمایه.

از زمان پیدایش طبقات و شروع مبارزه طبقاتی، از برده داری تا سرمایه داری حاظر، دولت ها همواره ابزار اعمال سرکوب و سیادت طبقاتی طبقات فرا دست علیه توده ها و طبقات فرو دست جامعه بوده اند. در تمامی دوران های مختلف تاریخی،  اصل اعمال سیادت طبقاتی حاکمان فرا دست، علیه توده ها و طبقات فرو دست ثابت و بدون وقفه صورت گرفته است. اما شکل اعمال  سیادت طبقاتی حاکمان در دوران برده داری، با آنچه در دوران فئودالیسم علیه طبقات فرو دست اعمال می شد، طبیعتا یک سان نبود. به همان نسبت، اعمال سیادت طبقاتی بورژوازی و به طبع آن سرکوب ها و مجازات های اعمال شده علیه کارگران و توده های جامعه، با شکل سیادت طبقاتی و مجازات های اعمال شده از طرف حاکمان فئودال علیه دهقانان و دیگر نیروهای جامعه نیز، متفاوت بوده است. حتا اعمال سیادت طبقاتی بورژوازی در شرایط کنونی علیه کارگران و دیگر اقشار زحمتکش جامعه، با اعمال سیادت همین طبقه در مقایسه با صد سال پیش تفاوت دارد. در حالی که اصل موضوع، یعنی اعمال سیادت طبقاتی حاکمان فرا دست، یعنی همان دیکتاتوری سیستم برده داری علیه برده ها، فئودالیسم علیه دهقانان و بورژوازی علیه کارگران و زحمتکشان، در تمام ادوار تاریخ به صورت ثابت و خدشه ناپذیر اعمال گردیده است. و تنها شکل این اعمال دیکتاتوری، بر اثر مبارزات توده های فرودست  و در گذر پیشرفت تاریخی جهان که حاصل مبارزات تمامی طبقات فرودست و پیشروان انقلابی شان از آغاز تاریخ تا به امروز بوده، در گذار تغییر قرار گرفته است.  حال سوال این جاست، آیا لغو حکم اعدام در بسیاری از کشورهای سرمایه داری، به این معناست که ماهیت اعمال اراده سیادت طبقاتی بورژوازی ( یعنی دیکتاتوری بورژوازی) بر کارگران و توده های زحمتکش از بین رفته است. طبیعتا نه؛ بلکه فقط شکل این اعمال اراده، بر اثر شرایط جهانی و پیشرفت جوامع بشری در عرصه های اجتماعی و سیاسی تغییر کرده است.

بدون شک، شرایط کنونی جهان، که هم اکنون بورژوازی تلاش می کند خود را وارث آن جا بزند، نه تنها ماحصل بورژوازی جهانی نیست، نه تنها بوژوازی خود در عرصه های گسترده، هنوز که هنوز است، توده ها را سرکوب و سد کننده آزادی های دموکراتیک در اقصاء نقاط جهان است، بلکه شرایط کنونی جهان امروز، به رسمیت شناخته شدن بخش وسیعی از آزادی های دموکراتیک و حقوق مردم، حاصل تلاش آرمانی همه انسان های آگاه، مبارز و پیکارگر از آغاز تا به امروز بوده است. و به ویژه، حاصل انقلابات و مبارزات کارگران، زحمتکشان، زنان، نویسندگان، روشنفکران انقلابی و به طور اخص کمونیست ها در دو قرن اخیر. لذا با این همه تغییر و تحول در عرصه جهانی، اعمال سیادت طبقاتی طبقه کارگر که در شکل دیکتاتوری پرولتاریا، تعریف می گردد، بدون شک نمی تواند همان شکلی را به خود بگیرد که صد سال پیش می توانست داشته باشد.

٢ – من کمونیسم را برتر از اندیشه بورژوازی می دانم. طبیعتا، این برتری نمی تواند تنها در عرصه اقتصادی، در نفی استثمار و برقراری عدالت اجتماعی تعریف گردد. این برتری می بایست در تمام عرصه ها، خاصه در عرصه اجتماعی و پاسداشت ارزش های انسانی، آزادی ها سیاسی و دموکراتیک مردم، خود را متجلی سازد. و لذا، کمونیست ها باید نه فقط در عرصه اقتصادی بلکه، در عرصه های سیاسی و اجتماعی نیز صدها گام از بورژوازی جلوتر باشند.

زمانی که بورژوازی جهانی، اعدام را در صدر برنامه ها و قوانین خود داشت، بنیان گذاران مارکسیسم با توجه به شرایط تاریخی آن زمان، اگر از لغو اعدام به طور صریح و روشن حرفی نزده اند، لااقل ازاعدام دفاع نیز نکرده و اجرای آنرا در دستور کار خود نداشتند . حال امروز که بیش از ١٣۴ کشور سرمایه داری جهان، حکم اعدام را از برنامه ی اعمال اراده سیادت طبقاتی خود حذف کرده اند، چگونه می توان مروج اندیشه کمونیسم بود، اما در جهت لغو حکم اعدام مبارزه نکرد؟ و ظالمانه تر اینکه، نه تنها برای لغو حکم اعدام در جامعه مبارزه نکرد، بلکه با داشتن اندیشه مارکسیسم و کمونیسم، به بهانه دفاع از انقلاب و دیکتاتوری پورلتاریا، مدافع اعدام نیز بود.

من روی واژه امروز و شرایط  فرهنگی، اجتماعی و سیاسی کنونی حاکم بر جهان و بشریت تاکید دارم. در ارتباط  با مقوله اعدام، هر گونه بحث و اظهار نظر سیاسی، بدون در نظر گرفتن قانون مندی های کنونی جهان معاصر، عملا گام گذاشتن در نفی تمام مبارزات و  دست آوردهای ارزشمند جوامع بشری ست. دست آورد هایی که به یقین، سهم مبارزات کارگران و کمونیست ها، جهت تحقق آن در عرصه های جهانی طی دو قرن گذشته، بی بدیل است.

به اعتقاد من، اگر بنیانگذاران مارکسیست در شرایط  تاریخی صد تا صد و پنجاه سال پیش، حتا اگر آشکارا از حکم اعدام دفاع و یا آنرا عملا در برنامه های خود قید کرده بودند، باز هم ما مجاز نبودیم آن را به عنوان یک فاکت تاریخی در تایید صدور حکم اعدام مورد استناد قرار دهیم. تا چه رسد به اینکه، بنیان گذاران مارکسیسم در شرایط تاریخی صد تا صد و پنجاه سال پیش، اجرای اعدام را در دستور کار و برنامه های خود نداشتند.

آیا در آن مقطع زمانی، که اوج اعدام ها از طرف بورژوازی صورت می گرفت،از میان طبقات ستمگر حاکم، کسی تصور می کرد که روزگاری فرا برسد که با وجود سیادت طبقاتی دنیای سرمایه داری، مقوله اعدام از برنامه بسیاری از کشورهای بورژوازی حذف گردد. تا چه رسد به کمونیسم و کمونیست ها، که از همان آغاز موافق اعدام نبوده اند و آن را محصول جوامع طبقاتی می دانسته اند.

٣- من اعدام را از مظاهر جوامع طبقاتی می دانم. اما آیا این بدان معناست که تا زمان استقرار سوسیالیسم و حذف جامعه طبقاتی باید سکوت کرد، منتظر ماند و در جهت لغو صدور حکم اعدام تبلیغ و ترویج نکرد؟ ظاهرا دسته ای از کمونیست ها، فکر می کنند مقولاتی از نوع لغو صدور مجازات حکم اعدام، همانند خم رنگرزی ست.  این دسته از کمونیست ها، فکر می کنند بعد از اینکه طبقه کارگرانقلاب کرد، بر مسند قدرت نشست و حاکمیت خود را در جامعه بر قرار نمود، فردای انقلاب با صدور یک بیانیه و یا نوشتن یک جمله در قانون اساسی، قادر خواهند بود جامعه را به سوی حذف صدور حکم اعدام رهنمون سازند. من فکر می کنم مسائل پیچیده اجتماعی هرگز اینگونه نیست و نخواهد بود. هیج جامعه ای با اینگونه دستورالعمل های یک شبه ره به جایی نبرده است. هیج اندیشه ی مترقی ای، بدون نفوذ در عمق جامعه، و در نوردیدن ذهن و اندیشه تک تک آحاد تشکیل دهنده آن جامعه، نه تنها قدرت اجرایی پیدا نکرده، بلکه در بسیاری موارد، دارندگان آن اندیشه مترقی، خود نخستین قربانیان جهل توده ها نیز شده اند. مقولات تاریخی در گذر زمان،آنهم با جد و جهد مبارزان و پیکارگران مدافع ارزشهای انسانی به واقعیت تبدیل شده اند. و در ثانی اجرای حکم اعدام، در هیج شرایط مکانی و زمانی هرگز به عنوان اصلی از اصول مارکسیسم، کمونیسم یا دیکتاتوری پرولتاریا عنوان نشده است تا با لغو اعدام از برنامه های خود، نگران متهم شدن به نفی دیکتاتوری پرولتاریا و یا کشیده شدن به سوی رفرمیسم باشیم. مظافا اینکه، چطور می خواهیم و می توانیم اعدام های هم اکنونی جمهوری اسلامی را محکوم کنیم، خواهان لغو اعدام و متوقف شدن آن در عرصه های مختلف سیاسی-اجتماعی باشیم، اما تمام قد با لغو اعدام به صورت همه جانبه اعتقاد نداشته باشیم. هر روز بر علیه اعدام اعلامیه صادر کنیم، خواهان توقف جدی آن باشیم، اما حاضر نباشیم لغو اعدام را در دستور کار و در برنامه های عمل سازمان های سیاسی و کمونیست بگنجانیم.

در نظر بگیریم، وقتی طرح بحث لغو اعدام در میان دایره کوچکی از سازمان های انقلابی و کمونیست، که جمع کوچکی از آن جامعه بزرگ هفتاد میلیونی، اما بخش آگاه و پیش آهنگ آن را تشکیل می دهد، اغلب با واکنش های تند روبرو می گردد، که کمترین آن این است که با طرح لغو اعدام، می خواهیم جانیان و آدم کشان جمهوری اسلامی را از خشم انقلابی توده ها در امان نگه داریم، آنگاه در جامعه هفتاد ملیونی ایران، با شرایط فرهنگی، سیاسی  و اجتماعی خاص خود که خشونت و کشتار درآن نهادینه شده است، در فردای انقلاب چگونه روبرو خواهیم شد. و چگونه قادر خواهیم بود لغو شکنجه و اعدام را در جامعه، عملا پیش ببریم. وقتی آن دسته از کمونیست ها که در واقع به عنوان کمونیست و پیش آهنگ توده ها، می بایست خود مروج لغو حکم اعدام در جامعه باشند، در بر خورد به دیگر کمونیست های مدافع لغو صدور حکم اعدام در جامعه، از همان آغاز با برچسب اتهام های سیاسی وارد کارزار بحث لغو اعدام می گردند، از توده ها، چه انتظاری می توان داشت. توده هایی که سی سال زخم خورده اند، کشتار شده اند، فرزندان و عزیزانشان را از دست داده اند، و هم اکنون فقط و فقط  به انتقام فکر می کنند. انتقام از تمامی عوامل ریز و درشت جمهوری اسلامی که کشتار و ویرانی را بر جامعه و توده های میلیونی اعمال کرده اند. طبیعتا از تود های سرکوب شده و زخم خورده ایران، انتظاری غیر از این نیز نمی توان داشت.

با این وجود،آیا می توان با این رویای خوش خوابید و همانند خم رنگرزی به فردای پیروزی انقلاب دل بست و در این توهم بود که با نوشتن چند مقاله و سخنرانی، جامعه ای عاری از ستم طبقاتی همراه با لغو حکم اعدام را پی ریزی کرد؟ آنهم جامعه ای که در سایه حاکمیت جهل و جنایت جمهوری اسلامی فجایع  بیشماری را متحمل شده و هم اکنون در خشمی نهادینه شده خفته است.

شاید برای آندسته از کمونیست هایی که مخالف طرح شعار لغو حکم اعدام از هم اکنون و به طبع آن مخالف گنجاندن لغو اعدام در برنامه عمل سازمان های سیاسی هستند، این سئوال پیش آید که با لغو حکم اعدام  و به بهانه دفاع از ارزش های انسانی، در آن صورت چگونه قادر خواهیم بود در روزهای نبرد خیابانی و قیام مسلحانه توده ای که هنگامه خورد کردن ماشین سرکوب رژیم های حاکم است، وظایف انقلابی خود را پیش ببریم. به عبارتی دیگر، به زعم این دسته از کمونیست ها، دفاع از حقوق انسانی در روزهای نبرد خیابانی و درهم شکستن ماشین سرکوب رژیم های حاکم، که معنایی ندارد.

من فکر می کنم دفاع از ارزش های انسانی و نیز لغو حکم اعدام از طرف کمونیست ها و سازمان های سیاسی، نه تنها، هیچ مغایرتی با پیشبرد قیام مسلحانه توده ای و خورد کردن ماشین سرکوب دولتی ندارد، بلکه می توان با حفظ ارزشهای انسانی که کمونیست ها شایسته ترین پاسداران آن هستند، به بهترین شکل ممکن نیز پیش برده شود. چرا که در طول تاریخ مبارزات انقلابی توده ها، نطفه بزرگترین انحرافات که اتفاقا به تدریج خوره انقلاب شدند و حاصل تلاش کارگران و توده های ستمدیده را بر باد دادند، همین اما و اگرها، در پاسداری از ارزش های اصیل انسانی در وضعیت های اظطراری بوده است. مقولاتی از قبیل لغو اعدام، اگر در شرایط  صرفا نظری، برای سازمان های انقلابی و کمونیست، به صورت اما و اگر باقی مانده باشد، مطمئن باشیم که در شرایط عمل و در یک وضعیت پیش بینی نشده، هرگز التزامی به پایبندی آن نخواهد بود. و این یعنی شروع فاجعه ای دیگر.

مخالفت با طرح لغو حکم اعدام و عدم گنجاندن آن در برنامه سازمان های سیاسی به بهانه اینکه پاسداری از ارزش های انسانی و تاکید روی لغو حکم اعدام، عملا مانع پیشروی به سوی مرحله قیام مسلحانه کارگران و توده های زحمتکش جامعه علیه جمهوری اسلامی خواهد بود، می تواند از یک خلط مبحث و یا سوء برداشت از مفهوم ارزشهای انسانی و نتیجتا، طرح لغو حکم اعدام ناشی شود.

لازم می بینم برای روشن شدن موضوع و جلو گیری از هرگونه سوء برداشت، ابتدا به ساکن دیدگاه و درک خودم را از مقولات فوق توضیح دهم. در نبرد خیابانی و در یک قیام مسلحانه توده ای، هرگونه درنگ، سستی و اغماض در مقابل ارگان های سرکوبگر رژیم که پیشروی توده ها و پیش آهنگ مسلحه اش را سد کرده اند، به معنای تغافل و تسلیم شدن در مقابل دشمن مسلح است. و عملا خطایی نا بخشودنی ست.  طبیعتا تا اینجای مستله، هیچ ربطی به  بحث دفاع ازحقوق انسانی و مقوله لغو حکم اعدام ندارد.

موضوع از آنجایی صورت جدی به خود خواهد گرفت که، اگر در این نبرد خیابانی، تیمی از گروه پیش آهنگ مسلح و یا خود توده های مسلح، موفق شده باشد با ایثار، از خود گذشتگی و حتا با از دست دادن رفقایی گرانقدر، یکی از سنگرهای اصلی دشمن را فتح کند و در این میان یکی از جنایتکارترین افراد رژیم را  زنده دستگیر  و یا او خود را زنده تسلیم کرده باشد، چکار باید کرد؟ از این لحظه است که دفاع از حقوق انسانی مفهوم پیدا می کند. از این لحظه است که تفاوت دو دیدگاه مخالف حکم اعدام و موافق آن، دیدگاهی که از هم اکنون مسئله لغو شکنجه و اعدام را تمام قد و به طور همه جانبه در ذهن و جان و اندیشه خود نهادینه کرده است، با دیدگاهی که هنوز با اما و اگر به این مقوله برخورد می کند، ممکن است به عریان ترین شکل ممکن، خود را به نمایش بگذارد.

از این لحظه، برای من نوعی که مخالف هر گونه شکنجه و اعدام هستم، فرد دستگیر شده به منزله یک اسیر و زندانی ست. اگر چه دشمن و جنایتکار. من مخالف شکنجه کردن او خواهم بود، اما خواستار محاکمه او خواهم شد. من به عنوان یک کمونیست، تلاش خواهم کرد شرایط دادگاهش را آنگونه فراهم کنم که اگر این دادگاه نتواند برتر از محاکمات امروز دنیای به اصطلاح مدرن بورژوازی باشد، لااقل کمتر از آن نیز نباشد. و طبیعتا با اعدام او نیز مخالفت خواهم کرد.

اما درکی که به لغو حکم اعدام در تمام عرصه های اجتماعی باور ندارد و یا دست کم، طرح آن را در شرایط کنونی جایز نمی داند، و بعضا دیدگاهش را شفاف و روشن طرح نمی کند، معلوم نیست چگونه رفتار خواهد کرد؟ اگر با اعدام موافق باشد، و از هم اکنون در جدال درونی خود، به ضرورت نفی مطلق شکنجه نیز بدون هیچ اما و اگری نرسیده باشد، می توان فهمید چه سرنوشتی از همان آغاز برای فرد جنایتکار دستگیرشده رقم خواهد خورد. اگر به بهانه “موقعیت زمانی”، “شرایط اظطراری” و “ضرورت تاریخی” با اندکی، بله، فقط با اندکی شکنجه نیز موافق باشد، می توان فهمید که فرد دستگیر شده را نه تنها به عنوان یک زندانی و اسیر به رسمیت نخواهد شناخت و باز با درک اینکه در روزهای نبرد خیابانی، دفاع از حقوق انسانی مفهومی ندارد، چه بسا بی درنگ با تشکیل یک دادگاه صحرائی و بعضا یکنفره، حکم اعدام نیز برایش صادر کند و در همان جا یک گلوله حرامش کند.

در همین جا لازم می دانم یاد آور شوم، وقتی انقلاب اکتبر در شرف پیروزی بود و خانواده تزار دستگیر شده بودند، لنین بی درنگ با ارسال پیامی خواهان عدم اجرای حکم اعدام تزار و خانواده اش گردید. اما در آن دوره نیز، دیدگاهی که به ضرورت لغو حکم اعدام نرسیده بود، بدون توجه به درخواست لنین، بی درنگ تزار و خانواده اش را  اعدام کرد تا به زعم خود، انقلاب کبیر اکتبر را بیمه کند و جامعه را از شر تزار در امان دارد.

۴- من علاوه بر مخالفت هم اکنونی با اعدام، مخالف هر گونه شکنجه نیز هستم. از آنجاییکه مقوله شکنجه بسیار گسترده تر و مشمئز کننده تر از اعدام است، امروز در میان نیروهای سیاسی و کمونیست ایران، دیگر کسی نیست که حداقل در بیان، مخالف شکنجه به هر شکل آن نباشد. خوشبختانه همه سازمان های سیاسی و کمونیستی ایران که مدافع دیکتاتوری پرولتاریا نیز هستند، لغو هر گونه “تفتیش عقاید و شکنجه” را به عنوان یک اصل انقلابی در برنامه سازمانی خود گنجانده اند.

با این وجود، فکر می کنم لغو هر گونه “تفتیش عقاید و شکنجه” نیز، به رغم پذیرش همگانی آن از طرف کلیه نیروهای سیاسی، حتا در همان عرصه نظری نیز کاملا نهادینه نشده است.

هنوز اینجا و آنجا، مخالفین “لغو هر گونه شکنجه”، همواره با طرح سوالاتی عامه پسند تلاش می کنند مدافعان “لغو هر گونه شکنجه” را به عواقب خطر ناک طرح هم اکنونی اینگونه مسایل در فردای پیروزی انقلاب کارگران و زحمتکشان متوجه سازند. آنان سئوال خود را اینگونه مطرح می کنند: فرض کنیم انقلاب پیروز شده است. کارگران و زحمتکشان بر مسند قدرت نشسته اند. نیروی انقلاب جهت بازسازی جامعه و پی ریزی سوسیالیسم، در تلاش و پیکار است. یک عنصرضد انقلابی در یکی از مکان های شلوغ و پر رفت و آمد شهر، بمبی کار گذاشته است. این عنصر دستگیر شده است. اما حاضر به همکاری  نیست و از گفتن مکان دقیق بمب جاگذاری شده امتناع می کند. چکار باید کرد؟ آیا باید دست روی دست گذاشت و تا ساعتی دیگر شاهد کشتار فجیح صدها نفر انسان بی گناه شد؟ یا با کمی شکنجه! فقط کمی! او را به اعتراف کشانید و در نتیجه جان صدها انسان را نجات داد. و اگر، باز هم اعتراف نکرد آنقدر شکنجه می کنیم تا یا اعتراف کند و یا زیر شکنجه به درک واصل شود. اصلا، جان یک ضد انقلاب در مقابل نجات جان صد ها نفر انسان بی گناه چه ارزشی دارد؟

آنان با طرح این سوال مردم پسند و عوامانه، به زعم خود فکر می کنند مدافعان “لغو هرگونه شکنجه” را، روی لبه تیغ قرار داده اند. به راستی اینگونه است؟

من اینگونه فکر نمی کنم. برای یک انسان کمونیست که شکست و پیروزی را در گذر تاریخی زمان می نگرد، و تاریخ را در لحظه به قضاوت نمی نشیند، نهادینه کردن یک اصل و ارزش انسانی بسیار پر معناتر از خود انسان است. همانگونه که نهادینه شدن یک عمل ضد انسانی چون شکنجه، به مرور و در گذر زمان، جامعه را به تبهکاری و جان میلیون ها انسان ها را به ویرانی می کشاند. پای فشردن بر “لغو هر گونه شکنجه” با هدفمندی اجرای یک اصل انسانی اگر چه ممکن است در آغاز، بهایی هم داشته باشد، اگر چه ممکن است در آغاز جان صدها انسان بی گناه نیز در اثر پای فشردن در امتناع از به کار گیری هرگونه شکنجه، قربانی شوند، اما در پرتو نهادینه شدن این اصل انسانی در گذر تاریخی زمان، نه تنها صدها هزار، بلکه میلیون ها انسان، جانشان از ویرانی و انهدام شکنجه رهایی خواهد یافت. و در نهایت، جوامع بشری به سوی جایگاه شایسته و در خور مقام انسان رهنمون خواهد شد.

۵- وقتی ما کمونیست ها، به عنوان بخش کوچکی از جامعه، البته بخش آگاه و پیش آهنگ توده ها، درک شفاف و روشنی از مقوله اعدام نداشته باشیم و در این بخش کوچک اما آگاه، مجموعا نتوانیم به ضرورت تاریخی لغو حکم اعدام  دست یابیم، چگونه می خواهیم تاثیر گذار توده ها باشیم؟ وقتی خود از هم اکنون تمام قد به این اندیشه مسلح نباشیم، چگونه می خواهیم توده ها را به ضرورت اجرای عملی این اندیشه در فردای انقلاب رهنمون گردانیم. آیا همین نکته به تنهایی کافی نیست که از همین حالا باید خود، سازمان های کمونیستی و توده ها را به اندیشه لغو حکم اعدام مسلح سازیم.

ما، در آغاز راهی پر از سنگلاخ هستیم. بحث امروز من، شاید گامی برای گذر از این وادی ناهموار باشد. من بر این باورم که کمونیست ها در عرصه مبارزه، باید از هم اکنون پاسخگوی وقایعی که در آینده با آن درگیر خواهیم بود باشند. ما نمی توانیم بدون چشم انداز روشن از اتفاقاتی که در آتیه پیش رو داریم و وقوع آنها نیز محتمل است، هم اکنون سکوت کرده و آنگاه در مقابل عصیان توده ها منفعل و تسلیم پذیر باشیم. پرداختن به مقوله اعدام و درک ضرورت تبلیغ و ترویج “لغو حکم اعدام”، یکی از معضلات آینده جامعه ماست. و دقیقا برای اینکه در روزهای قیام و فردای آن، کمونیست ها و توده ها، رو در روی هم قرار نگیرند، باید از همین امروز آنان را به ضرورت پاسداری از “حقوق انسانی” مسلح ساخت. اساسا شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جامعه ایران، حکم می کند که از همین امروز روی لغو هرگونه شکنجه، تبلیغ و ترویج گردد. از همین امروز پیکار خود را جهت “لغو حکم اعدام” سازماندهی کنیم و درگسترش آن بکوشیم. و طبیعتا گنجاندن لغو اعدام در برنامه عمل سازمان های سیاسی مبارز، انقلابی و کمونیست، می تواند یک اقدام جدی و انقلابی برای ورود به این عرصه باشد.

اگر چه می بایست از سال ها ی دورتر آغازگر مبارزه جهت لغو حکم اعدام می شدیم. تا فردا خود قربانیان شیادانی نباشیم که با نقاشی کردن شکل “مار”، توده ها را برای سرکوب ما گسیل کنند. از این منظر من از لغو حکم اعدام دفاع می کنم و تبلیغ و ترویج آنرا نیز، از هم اکنون در راستای یکی از اصیل ترین وظایف سازمان های کمونیستی می دانم.

برای لغو شکنجه و اعدام باید بها پرداخته شود. هیچ جامعه ای بدون آسیب دیدگی و پرداخت بهای سنگین، نتوانسته از سود بری دراز مدت لغو شکنجه و اعدام بهره مند گردد. طبیعتا کارگران، زحمتکشان و کمونیست ها، جزء اولین کسانی خواهند بود که از لغو شکنجه و اعدام در ایران، سود خواهند برد.

کلام آخر!

نخستین نطفه های این اندیشه یعنی لغو هر گونه شکنجه و نیز لغو حکم اعدام در سال ۶۵، آنهم درون زندان در من جوانه زد. بحثی که طرحش نیز در زندان سنگین بود. طرح آن، به خصوص با زندانیان مجاهد به عنوان عبور از خط قرمز تلقی می شد. چطور ممکن بود در زیر تیغ سرکوب، شکنجه و کشتار هر روزه جمهوری اسلامی بود، اما مخالف اعدام جنایتکاران نظام جمهوری اسلامی در فردای سرنگونی رژیم بود. اگر چه آن زمان فقط در حد یک ایده ذهن مرا به خود مشغول کرده بود، اما امروز عمیقا به آن باور دارم. آنچه را که مکتوب کرده ام، کوششی بود برای بیان شفاف دیدگاهم در مورد لغو هر گونه شکنجه و ضرورت گنجاندن لغو حکم اعدام در برنامه عمل سازمان های سیاسی، انقلابی و کمونیست.

١٧ اردیبهشت ٨٨ – احمد موسوی

متن کامل در فرمت پی دی اف

یاشار: به یاد آن یار؛ خاطره رفیق محمد نجفی جاودان باد!

وقتی از شکم مادر زاده شد، به جای گهواره نرم و متحرک، در کنار مادر رنجور، نحیف و زرد و نیمه جان به آن چوبین داربست سخت قالی، آویخته شد. از آوازهای حزین مادر تنها ترانه‌ای که ذهن محمد را با هنر موسیقی آشنا می‌کرد (سالان ،سالان، اوستونه بیر قرمزی…) بود و شماره‌ها، نام‌های رنگ قالی‌ها اولین حروف، اعداد و کلماتی بودند که به زور ، ذهن محمد را بجای مواد درسی مدرسه پر می‌کردند. وی که از مادری نیمه جان متولد شده بود، اندامی لاغر و جثه‌ایی ضعیف داشت. او سال‌های کودکی خود را در کارگاه‌های قالیبافی به سر کرد و در جوانی به قالیبافی ماهر و زبر دست معروف شد.

محمد شب ها تحصیلات خود را تا کلاس نهم در کلاس‌های “پیکار با بیسوادی” ادامه داد. او روزهای جمعه در جلسات زنده یاد واعظی شرکت جسته و از همین کانال‌ها با نوشته‌ها و آثار آموزگاران انقلابی‌ای چون عمو صمد، بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و مرضیه اسکویی آشنا شد و در ادامه پویش راهش، به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران علاقه‌مند گشت. در سال‌های سرکوب و اختناق، او هنگام فرار از کشور و در کمال ناباوری به همراه تنی چند ازهمراهانش در تور شبکه‌ای مرئی و نامرئی از پاسداران حافظ سرمایه‌داری گرفتار شد. آن‌ها او را به ۸ سال زندان محکوم کردند.

وقتی که در زمستان ۱۳۶۹ خبر آمد که نمایندگان سازمان ملل برای بازدید از زندان‌ها به ایران خواهند آمد، لاجوردی، بسان زندانبان سراسر ایران فوراً دست به کار شد. دیوارهایی از بند  زندانیان سیاسی، معروف به بند ختم الله را در زندان تبریز برداشته و آن را زیر رنگ بردند. سپس درب‌ها را نو نموده و  دستشویی‌های تازهای نصب کردند و آب گرم و حمام نیز براه شد. ولی آثار جنایت‌های بی دریغشان حتی از زیر رنگ و درب‌های نو همچنان نمایان بود. لذا اقدام به تغییر مکان ما نموده و ما را به بند نسوان منتقل کردند. برای مدت کوتاهی، ما خود را در کنار  دیگر زندانیان یافتیم. عصر بود، من و چریک پیر در گوشه‌ای می‌خواستیم تصویر روشنتری از آینده نامعلوم بیابیم. سرباز درب را باز کرد و محمد با دو نفر دیگر وارد حیات فندقی بند شدند. دو نفر دیگر را نیز به بند زنان برده بودند. هرسه هم گرسنه، هم تشنه، هم زرد و خسته و بر اثر آن چند ماه شکنجه، رنجور و دل شکسته بودیم. طولی نکشید که محمد را در کنارم یافتم. سر زیر میگفت، از افتادن به تور اطلاعاتی‌ها، از مقاومت باور نکردنی زندانیان، او می‌گفت اگر اعدام شدم  به همگان بگویید که محمد وفادار به طبقه خود بود، و به فداییان عشق می‌ورزید، عشق ایشق و مرضیه، صمد و بهروز همیشه در قلبش شعله می‌کشید.

طولی نکشید که او سخت با ما انس گرفت و ما شدیم محرم رازهای او. ولی ماموران اطلاعات   شبانه، ما را برای پنهان کردن از دید بازرسان سازمان ملل چشم بسته از بند دزدیدند. ما از چشم بازرسان سازمان ملل بدور مانده و خود را دوباره در پشت درب‌های آهنین سلول‌های ساواک یافتیم. البته نه بازرسی آمد و نه ما را به بند مشترکمان برگرداندند. بعد از ۴ سال، باز نزدیکی‌های عید ۱۳۷۴ ما به پیش محمد و سایرین آمدیم. این بار محمد را در کیفیتی دیگر یافتیم. او خود به یک زندانی با دیسیپلین تبدیل شده بود. با برنامه‌ای کاملاً فشرده روزها را پشت هم ردیف می‌کرد. او با استفاده از فرصت بدست آمده توانست تحصیلات خود را ادامه دهد. او بعد از آزادی از زندان در رشته شیمی مهندس شد و توانست در کارشناسی ارشد همان رشته ادامه تحصیل دهد. اما در میانه تحصیل مرحله کارشناسی، پاسداران حافظ نظام سرمایه‌داری، محمد را از دانشگاه اخراج و نامه‌ای به او دادند که شما، یعنی محمد نجفی مجاز به ادامه تحصیل نبوده و هیج اداره‌ای وابسته به دولت نمی‌تواند شما را استخدام کند. از این رو، محمد اجباراً دوباره به نجاری و لوله کشی روی آورد. فشارهای وارده او را سخت در جامعه خویش غریب و تنها نمود. او فقط در روزهایی که رو به کوهساران و طبیعت می‌نهاد شادتر می‌نمود و احساس آرامش می‌کرد. محمد برای ما موثق‌ترین منبع اخبار در داخل کشور بود. او از هرچه در جامعه اتفاق می‌افتاد ما را با خبر می‌کرد.

رفیق محمد نجفی سخت طرفدار حقوق زنان بوده و همیشه در کنار زحمتکشان و طبقه کارگر قرار می‌گرفت. او سمبل درستی و صداقت انسانی بوده و در عمل همیشه این دو ویژگی را بکار می‌گرفت. رفیق محمد، مذهب تک خدایی را همزاد مالکیت خصوصی ارزیابی و شیوه مبارزه در کشورهایی چون ایران را که زیر سلطه سرمایه قرار گرفته‌اند، از ماهی سیاه کوچولوی عمو صمد آموخته بود. در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۸۸، رفیق محمد با یاران خود به کوهستان می‌رود. بعد از بازگشت، وقتی رفیق محمد به خانه بر می‌گردد، پیش مادرش دراز کشیده و پلک روی پلک گذارده و دیگر آن چشمان تیز بینش از هم باز نمی‌شوند. یاران و آشنایان با دسته گل‌هایی به دست، با تکرار این جمله که مسئولیت تمامی اینگونه ایست‌های قلبی با رژیم ضد انسانی جمهوری اسلامی است، مزار رفیق را گلباران می‌کنند.

آمریکا – یاشار

نامه ای از رفیق محمد نجفی:

سلام دوستان عزیزم… و…

من دارم به تو میگم که از نظر روحی حالم خوب نیست. من در گذشته زندگی راحتی نداشتم ولی یک هدف داشتم. تو می‌دونی که وقتی هدفی داری و انتخاب کرده‌ای که به آن برسی و در آن راه تمام سعی‌ات را می‌کنی همه چیز قابل تحمل است. موقعی بود که ما باور داشتیم که سیستم کاپیتالیستی نمی‌تواند برای ما (انسان‌ها) زندگی خوبی، که در آن هیچکس برده دیگری نباشد، فراهم کند. اما حالا ارزش‌های کاپیتالیستی خودشان را به ما تحمیل کرده‌اند تا ما زندگی خود را بر اساس آن‌ها بسنجیم. یادت می‌آید روزی که ما (من و تو) در باره رابطه کارگران با کشورشان بحث می‌کردیم؟ و تو گفتی که در کشورهای پیشرفته کارگران هم استعمارگر هستند. امروز ما به نقطه‌ایی رسیده‌ایم که من آرزو می‌کنم در کشوری صنعتی زندگی کنم. گاهی آرزو می‌کنم که ایکاش در زندان اعدام شده بودم. ما در جایی هستیم که راه‌مان جدا می‌شود. اگر زندگی سعی دارد که همه چیز را از آن تو کند، چرا ما زندگی‌مان را خراب کردیم.  نه، نه، ما اهداف بزرگی داشتیم برای رسیدن به عدالت، عشق، مهربانی، برادری و زندگی امیدوارانه برای همه مردم. حالا من می‌ترسم که فراموش کنم همه آنچه را که برایش زندگی می‌کردم. حالا من خیلی رام شده‌ام و هیچ جرأتی برای شروع زندگی هدف داری ندارم. این جا، به مردم مثل کالا نگاه می‌شود، و دوستی و انسانیت در روابط معنایی ندارد. نه، به ایران ربطی ندارد، فکر می‌کنم که دنیا بطور موقت بی معنی شده است. مردمی که از حقوقشان دفاع می‌کنند تروریست نامیده می‌شوند و در مقابل، مردمی که دیگران را اشغال می‌کنند، می‌کشندشان، ثروتشان را به غارت می‌برند، پیام آوران آزادی نامیده می‌شوند.  ما، در دنیایی با این وضعیت، چه چیزی داریم؟ چند دوستی که بیشترشان در دسترس نیستند. از زمانی که از زندان آزاد شده‌ام، برخی از دوستان خوبم را از دست داده‌ام.  پس در این دنیای تنهایی، من بیشتر و بیشتر خواب دوستانم و اوقاتی را که با هم داشتیم می‌بینم و در حین این افکار بی اختیار حق حق  می‌گریم. در میان دوستان زندانمان، سه نفر جایی ویژه در قلب من دارند……

و تو می دانی، تو تنها کسی بودی که می‌توانستیم غذایمان را با هم بخوریم. من هیچوقت روزی را که تو آزاد شدی و ما همدیگر را بغل کرده بودیم و در حالی که دهان من خشک شده بود و من نمی‌توانستم حرف بزنم و سعی می‌کردم نگذارم که تو متوجه آن شوی اما غیر ممکن بود، را فراموش نمی‌کنم. حالا در این دنیا، موقعیتی عجیب و نامطلوب بوجود آمده است و من نمی‌دانم که چکار کنم……  من تو و تمامی دوستان دیگرم را در رویاهایم در آغوش گرفته و می‌بوسم و زندگی خوبی را برای تمام مردم دنیا آرزو می‌کنم. من می‌دانم هر دوی شما فکر می‌کنید من دیوانه‌ام، و من آن را می‌پذیرم. زندگی خوبی را در کنار یکدیگر برایتان آرزو می‌کنم.

الان ساعت  ٠٩:٣٧:٢٣  هست

شاد باشید

شاد باشید

شاد باشید

زنگ ساعت به صدا در آمد

مدرسه در فاصله دوریست، کیفم را برداشتم ولی زبانم در خانه ماند

٢١ فوریه روز زبان مادری مبارک باد

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: بهار همچنان در راه است

اگر در کشورهای پیشرفته‌ی امپریالیستی در پهنه‌ی اروپا و آمریکا بیرون کردن‌های کارگران، خصوصی‌سازی‌های پی در پی و میزان بالارونده‌ی دستمزدها، پاداش‌ها و ارزش سهام خصوصی سرمایه‌داران و رئیس‌های شرکت‌های بانکی، بازرگانی، صنعتی و دیگرها… همچنان بر خیل بیکاران می‌افزاید ولی مهار نمودن حتی‌الامکان پی آمدهای این همه و تأمین بورژوایی حداقل دستمزدها و نیز رفاه اجتماعی در بیشتر این کشورها، اگرچه تابع خواست زحمت‌کشان این کشورها نیست ولی ازشدت و کوبنده‌گی شرایط بد اقتصادی می‌کاهند و درد بیکاری را تا حدودی آرامش می‌بخشند. این اما در جمهوری اسلامی همچنان به پرسمان مرگ و زندگی مربوط می‌گردد. زیستن در کشوری که خط فقر در آن ۸۰۰۰۰۰ تومان تعیین گردیده و در پایان سال گذشته‌اش حداقل دستمزدها را ۲۷۴۵۰۰ تومان تعیین می‌کنند خود گویای بسیاری ناگفتنی هاست. شاید در پاسخ به آنان که می‌گویند مردم به هر شکلی زندگی می‌کنند و گلیم خود را از آب بیرون می‌کشند باید گفت در پایان به هر گونه‌ای این کار را می‌کنند ولی نخستین پرسمان همیشه و همچنان این است که “به چه گونه‌ای؟” این خود چهره‌های گوناگون برآوردن نیازهای زیستی، آن هم نخستین‌ترین و پایه‌ای‌ترین آن‌هاست که پرسمان‌برانگیز است. تهیدستی خانمان‌سوز روستاهای کشور- که یورش روستاییان به شهرها نشانگر آن است- و منطقه‌هایی که هنوز از آب آشامیدنی، مدرسه، جاده، زمین‌های کشت‌پذیر، بهداشت همگانی، سقف بالای سر، نان شب، کفش و لباس درخور ارج مردمی و دیگر چیزها محرومند، چنان از تاب و توان مردمی بیرون و ژرف و باور نکردنی‌ست که هر آینه در اندیشه‌ی هیچ خوش خیال‌ترین، خوش‌باورترینِ خوش‌نشینان و خوش‌خوران نمی‌گنجد. تنها چونان نمونه باید یاد نمود از فرزندان روستاییانی که برای کار یا بیگاری در کارگاه‌ها و کارخانه‌های منطقه‌های گسترده‌تر و یا گدایی کردن به شهرها فرستاده می‌شوند که البته در این میان از احتمال و یا شاید حتمیت استفاده‌های جنسی از آن‌ها باید یاد نمود.

اعتراض کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران وحومه  همراه با اتحادیه آزاد کارگران و نیز کارگران برق و فلز کرمانشاه در پایانی‌ترین ماهِ سال گذشته به حداقل دستمزدها خود گواهی‌ست بر فاجعه‌ی انسانی پیوسته و هرروزه‌ای که مردم ایران با آن درگیرند. باید به آنانی که گمان می‌کنند یا چنین میزان دستمزدی می‌توان در ایران فقاهت اسلامی به آسانی دوام آورد و به آسانی و با دل شاد و فارغ از کاستی‌های زندگی هم پایکوبی نمود و هم ارزش‌های انسانی خویش را پاس داشت، تنها چونان یک پیشنهاده‌ی ساده، گفت از همین فردا از سه چهارم درآمد خویش چشم پوشیده و با یک چهارم آن زندگی کنند تا بدانند درصد شادمانی‌ها و پایکوبی‌های مردم تا کجا کش می‌آورد وعمق شادخواری‌های آنان تا کجا ته می‌کشد و مقوله‌های نوروز و بهار و سال نو، در دستگاه اندیشه و احساس آنان چه معنای نوینی می‌یابد. در کشوری که در سال نو آن کودکانش را هم‌چنان به فروش می‌گذارند، دخترانش را در بازارهایِ برده‌گان به حراج می‌گذارند، دوست داشتن را همچنان سنگسار می‌کنند، بدن‌ها را در خیابان‌ها و پیش چشم خانواده و یاران می‌کوبند، تهیدستی همگانی را به مردمان پاداش عید می‌دهند و زندان‌ها را هم‌چنان پر می‌کنند از راستوارترین، بهترین و شکوفاترین دختران، پسران و کارگران آگاه و مبارز آزادی‌خواه این سرزمین، حاشا اگر بهار و جشن معنای دیگری نیافته باشد.

خوش‌بینی‌ها را کنار باید گذارد. طبقه‌ی کارگر ایران و دیگر طبقات زحمت‌کش و محروم جامعه در چنان فلاکتی به سر می‌برند که هیچ جشن و پایکوبی از آن نمی‌کاهد. مشکل نه جشن است ، نه نوروز ، نه بهار و نه هیچ چیز دیگری از این دست و حتی راه‌گشا هم این‌ها نیستند. هر کس می‌خواهد پایکوبی کند و خوش باشد پس گوییمش پای کوب، خوش باش و خوش زی! مسئله اما همچنان سازمان‌دهی مبارزات زحمت‌کشان، تبلیغ ایده‌ئولوژی مارکسیستی در میان آنان، همکاری و حمایت عملی از مبارزات آنان در همان‌جایی  که به مبارزه می‌پردازند، آشنایی نزدیک‌تر و “واقعی” با زندگی آنان و درآمیختن با آنان است در محیط‌های کار و کوشش و زندگی روزمره آنان. همه هواخواهان طبقات زحمتکش می‌توانند همچنان تا سه دهه‌ی دیگر به کار خبرپراکنی و ژورنالیستی و تحلیل و نصیحت و سفارش ادامه دهند ولی بی شک جمهوری قاتل‌ها و لمپن‌های اسلامی نیز اگر اوضاع هم‌چنان بدین شیوه ادامه یابد به زیست کثیف و انگل‌وار خویش ادامه خواهد داد. بهار  کارگران و زحمتکشان هم خواهد رسید و آن روزی است  که نظم وحشیانه‌ی مزدوران سرمایه و ثروت در هم ریخته باشد، روزی که نه انتظار آمدن بهاررا می‌کشد و نه از ته تاریخ سر برمی‌آورد. روزی  که در میانه‌ی سال هم به یادش می‌توان آتش‌افروزی نمود، خانه تکانی کرد، به دیدار هم شتافت و فراز آمدن جهان نوین، انسان طراز نوین کمونیستی و رویش ارزش‌های نوین انسانی را  پاس داشت و پرورش نمود.

متن کامل در فرمت پی دی اف

فریدون: تبلیغ سیاست “خانه‌نشینی”

پس از برگزاری مراسم سی و هشتمین سالگرد سیاهکل توسط فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در ونکوور- کانادا، نوشته ‌ ای با امضای (ش) به من تحویل داده شد تا پس از آگاهی از متن آن در اختیار رفقایمان قرار دهم. به گفته وی، نوشته ‌ اش توسط او به نشریات هفتگی نیز ارسال شده اما به نظر وی بعید می ‌ رسد که چاپ شود! بهرحال نوشته ‌ اش در نقد مطالبی است که ر. بردیا سخنران مهمان، در مراسم سیاهکل در این شهر بیان داشته است…

متن کامل در فرمت پی دی اف