بامداد: طرحی کلی برای عبور از موقعیت کنونی

بحران عمیق سرمایه از راه می‌رسد و فجایع سرمایه را که نزدیک به سه دهه و بر بستر سیاست نئولیبرالی و مدل جهانی‌سازی آن دست به تاخت و تاز زده کامل می‌نماید و جامعه بویژه طبقه کارگر رابه ورطه هولناکی از تباهی سوق خواهد داد. طبقه کارگری که پس از ضربات سخت دهه شصت و حمله سازمان‌یافته سرمایه جهانی در هیبت نئولیبرالیسم و تعدیل اقتصادی و فجایع حاصل از آن اندک اندک به خود می‌آمد و راه‌های مقابله را جستجو می‌نمود هنوز صفوف خود را منظم نکرده با بحران عمیقی رودر رو گردیده که مجال و فرصت کافی را از وی خواهد گرفت و او را وادار خواهد کرد با تمام توان و با سرعتی بیش از قبل دست بکار آرایش صفوف خود گردد و اگر بتواند این بحران را به ضد خود و گریزگاهی برای نیل به جامعه‌ای سعادتمند بر بستر پیکار طبقاتی تبدیل نماید.

تحول عینی بحران حاصل ساز و کار سرمایه و تناقضات درونی آن می‌باشد و از حوزه عملکرد ذهنی طبقه کارگر خارج است ولی بهم ریختگی صفوف و یا منظم و هدفمند بودن آن عاملی ذهنی است و بستگی مستقیم به دخالت آگاهانه پیشروان و کل طبقه کارگر دارد که با درک سیستم سرمایه و بویژه بحران‌های حاصل از آن وبر بستر توانائی ذاتی طبقه کارگر قادر گردند از هزیمت و پراکندگی طبقه کارگر جلوگیری نموده و با متشکل کردن طبقه کارگر پیشروی و فتح سنگرهای سرمایه سردرگمی و اغتشاش را به صفوف سرمایه منتقل و آن را تا مرحله عقب‌نشینی منجر به نابودی ماشین سرکوب سرمایه بکشانند. سیستمی که هم برای کسب سود حداکثر و هم مقابله با جنبش طبقاتی در حال تغییر می‌باشد و دایم از یک مدل خاص پیروی نمی‌نماید.

برخلاف مدل توسعه اقتصادی که رشد موزون را به طور نسبی در تمامی عرصه‌های اقتصادی در حد توان پی می‌گرفت در مدل نئو لیبرالی این موزونی نسبی از بین رفته و ارگانهای قدرت سرمایه جهانی با دیکته کردن این سیاست در ایران صنایع را حداقل به سه بخش فعال و در حال کار – در حال بازسازی و ترمیم برای ادامه کار – و صنابع در حال فرو پاشی و نابودی به همراه بخشهای فرعی دیگر تقسیم نموده است.

صنایع نفت و گاز و صنایع پایین دستی آن که داری مزیت ترجیحی بدلیل شرایط اقلیمی خاص می باشد به همراه رشته‌هائی که مورد نیاز سرمایه‌داری ایران برای ارتباط و بقای سیستم می‌باشد اعم از نیروگاه‌ها، مخابرات، شبکه حمل و نقل مواصلاتی و غیره متعلق به بخش فعال و در حال کار می‌باشد که تلاش می‌گردد با سرمایه‌گذاری و به روز کردن تکنولوژی ادامه حیات این بخش دچار مشکل و کاستی نگردد.

صنایعی که با نو سازی و به روز کردن ماشین آلات و تکنولوژی و تجدید ساختار نیروهای مولد بر بستر استثمار شدید باید قادر به رقابت با صنایع رقیب در منطقه و جهان گردد و به معنائی دیگر سود فوق تصور سرمایه جهانی و داخلی را با انرژی ارزان و کار تقریبا مجانی تامین نمایند در دسته صنایع در حال بازسازی و دوم قرار می‌گیرد که صنایع خود رو سازی ، فولاد و بخشهای مشابه در این قسمت جای دارند.

و سرانجام صنایعی که توانائی مقاومت در مقابل موج جهانی‌سازی را نداشته و ندارند و در تقسیم کار جهانی جدید باید عرصه را به نفع رقبای دیگر در گوشه و کنار جهان خالی کنند و به ناچار نابود و از پای درآیند. انبوهی از کارخانجات نساجی، کارخانجات بزرگ کفش، چوب، صنایع خانگی و بخشی از معادن و در عرصه صنایع کشاورزی شکر، پنبه، چای، جنگل و غیره در این دسته بندی جای می‌گیرند.

سایر سطوح اقتصادی و صنعتی به عنوان بخشهای فرعی تر قابل بررسی می باشند که به دلیل اهمیت صنایع بزرگ و کلیدی تمرکز نگاه بر این بخش می باشد.

این تغییرات حاصل از جهانی سازی سرمایه در بخشهای اقتصادی و صنعتی نگاه کلی و یک دست به مبارزات کارگری را منتفی می نماید و ایجاب می کند که نوع نگاه در هر بخش جدا از اشتراکات بر تفاوتها نظر داشته باشد .

سرمایه مدتهاست که چنین تفاوتی را که از قبل وجود داشته با شدت و حدت بی سابقه‌ای مراعات می‌کند و غلظت و تراکم فشارهای امنیتی هرچه از بخش سوم به سمت بخش اول برویم شدیدتر و بیشتر می‌گردد و هر چقدر از صنایع در حال فروپاشی به سمت صنایع در حال بازسازی و صنایع با مزیت‌های ترجیحی بیایم ابزار نیرومندتری بکار می‌گیرد . تردیدی نیست کنترلهای امنیتی در صنایع نفت که مرگ و زندگی رژیم به آن وابسته است قابل قیاس با صنایع خودروسازی و صنایع خودروسازی با فلان کارخانه نساجی در حال فرو پاشی نیست و هر کدام با شرایط خاص امنیتی رو برو هستند که روشها و تاکتیکهای متفاوتی را طلب می‌کند.

این تاکتیکهای متفاوت می‌باید در تلفیق و ترکیب و تحول دائمی هر لحظه روند رو به رشد و متکاملی را به نمایش بگذارند که هدف نهائی آن ایجاد نظمی هماهنگ در کل طبقه برای به زیر کشیدن و نابودی سلطه سرمایه می‌باشد. نابودی سلطه سرمایه با پتانسیل و قدرت ذاتی طبقه کارگر ممکن می گردد قدرتی که اصلی ترین و مهم ترین مزیت این طبقه انقلابی است ولی مزیتی که دارای نقشه و برنامه ای هدفمند و منظم نمی باشد و هرگاه توانست نظمی به مبارزاتش بدهد برشی از کار سازمان یافته و جهشی به درجات بالاتر را تجربه نمود. در درگیری های هر روزه و متعدد، طبقه کارگر ایران در کمیت بسیار وسیع و در تحول به کیفیتی نوین ناتوا ن ظاهر شده  است . بر پهنه این مزیت غیر هدفمند ومغشوش ولی مبارز با چهار لایه بندی از نیرو های فعال روبرو می باشیم که خود درجات متفاوت (کم یا زیاد) ازاغتشاش و سردر گمی را در زمینه فعالیت خود دارا می باشد .

لایه اول بخش بسیار بسیار محدود طبقه کارگر که قادر به ایجاد تشکیلات توده‌ای علنی – فعلا سندیکا – در محیط کار گردیده‌اند که سندیکای واحد و نیشکر هفت تپه تشکیلات مورد اشاره هستند . این دو نهاد با وجود منحصر به فرد بودن از نظر تعداد به دلیل اهمیت بی چون و چرایی که در تشکل یابی توده ای گسترده و علنی کارگران از یک سو و نیز آشکار نمودن نقاط قوت و ضعف چنین تشکل هایی ایفا می کنند حائز اهمیت ویژه‌ای می باشند.

لایه دوم گروه‌ها و عناصر پراکنده غیر علنی و خارج از دید که در تقابل قوای فعلی بصورت پنهان و در بطن طبقه کارگر مشغول کار و فعالیت می‌باشند .

لایه سوم تشکل‌های علنی که خود را تشکلهای کارگری خارج از محیط کار تعریف می‌کنند که بخش وسیعی از مجادلات و مطالب منتشره در چند سال اخیر متعلق به ا ین حوزه می‌باشد و سرانجام لایه چهارم کارگران تبعیدی و روشنفکران انقلابی مدافع منافع طبقه کارگر متشکل در سازمانهای سیاسی تبعیدی که وظایف خود را تقویت و حمایت از مبارزات طبقه کارگر اعلام می‌کنند.

مجموعه چهارگانه فوق مانند هر پدیده دیگری ترکیبی است از اجماع ضدین نیروهای بالنده و میرنده با درجات متفاوت که عناصر بالنده به رشد و تکامل مبارزات کمک می نمایند و عناصر میرنده در جهت تخریب و اغتشاش و در نهایت بقای سرمایه ایفای نقش می نمایند. با تکیه بر چنین دیدگاهی که هیچکدام از گروهبندیهای فوق سیاه و سفید مطلق نیستند بلکه ترکیبی از رنگهای متفاوت با شدت و ضعف می باشند به  بررسی آنان می پردازیم.

لایه اول:تشکلهای علنی جنبش کارگری

اگر بپذیریم که مبارزه طبقاتی کارگران با هر میزان از پنهان کاری در عدم تعادل قوا و شرایط سرکوب در مرحله مقدماتی در شرایط مناسب در شکل توده ای آن با بروز و ظهور تشکلهای علنی متعلق به طبقه کارگر که از این مبارزات سرسختانه طبقاتی و در محل کار و زیست کارگران پدیدار می گردند معنا و مفهوم می یابد، پس دو سندیکای واحد و هفت تپه حائز اهمیت بسیار است و باید جایگاهی خاص برای آن قائل شد تا مبارزین طبقه کارگر قادر باشند با استفاده از تجارب این دو راه را بسوی ایجاد تشکلهای توده ای مبارز بیشتری بگشایند .

ولی الگوی رفتاری حاکم بر هر چهار لایه‌بندی پیشین –که عمدتان مهر گذشته را بر پیشانی دارد- با ایجاد هیاهو، درگیری و مجادلات بی پایان و دامن زدن به واقعیتهای فرعی و نپرداختن به مسایل اصلی نیروی طبقه کارگر را به تحلیل می‌برد. هرچند که شدت و ضعف ان در هر لایه متفاوت است.

مسایل اصلی در حوزه دانش  اجتماعی و علم مبارزه طبقاتی قرار دارد و کسانی قادر به پرداختن به آن می باشند که مجهز به چنین ابزار نیرو مندی باشند تا بتوانند درسهای پنهان در هر حرکتی را تجزیه و تحلیل و قابل فهم و درک توده های عظیمی بکنند که احتیاج مبرم و فوری  به چنین تحلیلهایی دارند،تحلیلهایی که نه وظیفه تشکلهای علنی بل پیشروان اگاه و مبارز طبقه کارگر میباشد. در جنبش کارگری ایران زمینه های اجتماعی خاصی که منجر به تشکلیل این دو سندیکا شد بحث نگردیده و درسهای حیاتی و مهم ان به بحث و فحص گذاشته نشده است. اینکه موقعیت جهانی –  منطقه ای و داخلی چه ویژه گیهایی داشت که چنین تشکلی امکان بروز یافت – کارگران این واحدها از چه توانایی هایی برخوردار بودند که امکان ایجاد تشکل را به آنان داد . بر کدامیک از آسیب های مشترک طبقه کارگر توانسته اند غلبه کنند ، چه حفره هایی به صورت لاینحل در بافت و پیکره شان باقی ماند تا بعدها خود سبب اسیب پذیری این پیکره شود . تاکتیکهای سرمایه را در کجا و چگونه عقیم ساختند ؟ در چه جاهایی اجازه ورود به مدافعین سرمایه را دادند و چرا؟ اساسا به سندیکا به عنوان یک تشکل پایه و دیر پا در ایران باید نگریست و یا به عنوان یک تشکل دوران گذار ؟ چه سندیکایی که محصول زد و خورد خیابانی و اعتصابات کارگران هفت تپه است چه میزان همخوانی با سندیکای پیشنهادی سازمان جهانی کار که بر پایه سه جانبه گرایی بورژوایی استوار است دارد ؟ چه تفاوت بنیانی بین سندیکای واحد و هفت تپه موجود است که اولی ابتدا در چهار چوب احیای سندیکای قدیمی واحد متشکل شد و سپس دست به حرکات اعتراضی زد و به نبرد های خیابانی پرداخت ولی دومی بر بستر عالی ترین حرکات متنوع اعتراضی شکل گرفت ؟ آیا این دو شکل متفاوت نشان دهنده تغییراتی در جنبش کارگری است ؟ آیا این اتقاق این خوش بینی را تقویت خواهد نمود که بجای انتظار بی ثمر سندیکای واحد برای احیای سندیکای صنوف در حال مرگ  – خیاط و کفاش و غیره  که با تکامل مناسبات اقتصادی دوره تاریخی آنان بسر رسیده بود – مجموعه ای را تشکیل بدهند که هیچگاه عملی نشد یا با جمع بندی مبارزات هفت تپه توقع ایجاد تشکیلات علنی را در مبارزات کارگری که شرایط آن مهیا باشد داشته باشیم . درسهای کشمکشهای داخلی سندیکا چیست ؟ اکثریت کارگران که با نبرد های طبقاتی سندیکا را به وجود آورده اند چگونه روابط خود را با مدافعین سه جانبه گرایی که سندیکا را تا حد مشاورین سرمایه تنزل می دهد بر قرار می کنند و آیا این تعامل حاصل هوشیاری کارگران است و یا نشانه ضعف آنان ؟ آیا تشکیل سندیکا که گرایشات مختلف را در خود گرد می آورد و انجام مذاکره چانه زنی و نشست با مدیریت و غیره بجای شکلهای رادیکال درگیری محیط کار و خیابان علامت عقب نشینی و پس روی کارگران در یک واحد خاص می باشد؟ یا این اشاره داهیانه مارکس را به همراه دارد که کارگران پس از هر مرحله از پیشروی با مکث و توقف به بازبینی و تجزیه و تحلیل راه آمده و مسیر پیش رو خواهند پرداخت تا بهترین روش را برای ادامه مسیر بیابند و از پس این توقف کوتاه حرکت با مضمونی تازه شروع خواهد شد . طرح و برنامه سرمایه برای در هم شکستن این سطح از پیشروی چیست و چه برنامهء بدیلی طراحی گردیده و آیا سندیکا قادربه مقابله با این یورشهای پنهان و آشکار خواهد بود؟ و دهها سوال دیگر.

در شرایطی که ایجاد این دو تشکل بیش از هر چیز مدیون پتانسیل درونی خو د کارگران می باشد و سئوالات اساسی بی پاسخ مانده اند مداخله نیرو های فعال خارج از محیط کار منجر به ایجاد تشنج و ضعف بجای تقویت و برکشیدن این تشکلها گردیده است .در تعادل قوای ابتدایی و شروع نبرد کارگران مادام که قادر باشند با نیروی خود جوش خود سرمایه را پس برانند تمایل چندانی به کمک و یاری نیرو های خارج از محیط کار خود ندارند ولی زمانی که تمامی داشته اشان را در نبرد بکار برده ودر تعادل قوای جدید زیر فشار ویرانگر سرمایه قرار می گیرند نیاز به تقویت و ارائه راه حل نو و ابتکاری به ضروری ترین نیازشان تبدیل می گردد و دست یاری به سوی هر کسی که ادعای یاری  دارد  دراز می کنند . این مقطعی است که نیروی پیشرو و سازمانگر می تواتند با مداخله به موقع و ارائه تاکتیک راه گشا مبارزه کارگران را از نظر شکل و محتوا به سطح بالاتری ارتقاء دهند.تجزیه و تحلیل دقیق با تکیه بر دانش مبارزه طبقاتی راه را برای ایجاد گستره تر تشکلهای توده ای و علنی طبقه کارگر آماده می نماید و امکان ادامه کاری و رشد تشکل کارگری را مقدور میسازد چه تشکیل و گسترش تشکلهای علنی که حاصل نبرد طبقاتی کارگران باشد حیاتی ترین نیاز طبقه کارگر ایران می باشد و در این راستا نیاز داریم تا از سطح به عمق برویم و با بیرون کشیدن تجارب گرانبها ولی پنهان این تشکلها اولا ادامه کاری انرا ممکن نمایییم وثانیا از در غلتیدن ان در دام سرمایه جلو گیری کنیم و وجوه کاملا انقلابی آن را تقویت نماییم و بر بستر این دو وجه آن را به مدلی برای ایجاد تشکلهای مشابه تبدیل نماییم.

لایه دوم : نیرو های غیر علنی فعال طبقه کارگر

به دلایل متعدد از جمله سابقه حد اقل صد ساله مبارزات کارگری – مبارزات سیاسی متعدد از جمله قیام ۵۷ و شکوفایی نهاد های کارگری طی یکی دوسال آزادی پس از قیام – تغییرات کیفی تعیین کننده چند دهه اخیردر طبقه کارگرایران اعم از سواد ، سن ، نداشتن منشاء دهقانی ، ارتباط کسترده جهانی و غیره – هیچکدام از بخشهای متعدد تولیدی از وجود پیشروان و فعالین طبقه کارگر خالی نیستند و در اکثر محیطها این پیشروان مشغول فعالیت تحت فشار امنیتی – که هر چقدر محیط حساس تر شود شدید تر است – می باشند و هر کدام دست کم حامل تجارب گرانبهایی می باشند که کمترین آن ادامه کاری در شرایط مرگبار پلیسی می باشد . این عناصر و دسته جات اگر از نظر کمیت زیاد نباشند از نظر کیفی تاثیر گذارند     که اگر تجارب و توانایی های پراکنده آنان در تعامل با یکدیگر قرار گیرند احتمال تغییر کیفی در جنبش کارگری ایران دور از ذهن نیست چیزی که تا به این لحظه نمود ملموسی ند اشته و در محاق است. سرمایه داری سرکوب هدفمند و با برنامه کانونهای اصلی قدرت طبقه کارگر را به دقت هدف گیری می نماید و در پناه قدرت مالی بی کران و استفاده از تمامی تجارب سرمایه جهانی تلاش دائمی در جهت منکوب نمودن این حوزه های کاری بکار می برد که نتیجه محتوم آن اتخاذ شیوه های محتاطانه پیشروان کارگری در تعادل قوای موجود می باشد که دایره تاثیر گذاری این نیرو ها را محدود می نماید .

در چنین محیط خفقان‌آوری نیروهای آگاهی که جنب و جوشی بیشتر از دیگران دارند دائما در معرض حمله و هجوم و سرکوب قرار می‌گیرند و در جامعه‌ای که عناصر سازمان‌یافته خبرچین و سرکوب‌گر تا خصوصی‌ترین حوزه‌های اشخاص گسترده شده‌اند مبارزه طبقاتی  به امری فوق العاده خطرناک و گاها مرگبار تبدیل می‌گردد و در نتیجه احتیاط، دقت عمل و روشهای ویژه نیروهای انقلابی که قادر گردد هجوم و حمله را دفع نماید و ادامه‌کاری را ممکن سازد اجتناب‌ناپذیر می‌گردد.

پراکندگی، عدم ارتباط و نبرد در حوزه های محدود و مجزا از یکدیگر – نه لزوما مکانهای مجزا – اصلی ترین مشخصه این نیروها می باشد که در شرایط سرکوب امری بدیهی است و در واقع خود این پراکندگی نتیجه این سرکوب می باشد چه این محافل حاصل سالهای سخت مبارزه و اعتماد بین افراد می باشد. اعتمادی در حد بسیار بالا و محدود که تعادلی با فشارهای امنیتی ایجاد می نماید. این تنظیم روابط درونی و نوع کار محصول سیاه ترین و خونبار ترین شرایط سرکوب پلیسی می‌باشد که موج سرکوب جامعه را دچار هراس فلج کننده ای نمود که ضرورتا چنین روابطی گریز ناپذیر بود.

شرایط متحول با عمق‌یابی بحرانهای سرمایه‌داری از یک سو، مداومت و سرسختی مبارزین در عرصه نبردهای طبقاتی از سوی دیگر راهکارهای جدیدی را طلب خواهد نمود و ندای تغییر در روشها را با اوج‌گیری تضادها با صدای بلند به گوش همه می‌رساند.

ما مدتهاست که در چنین شرایطی بسر می بریم، اوضاعی عمیقا متلاطم و در حال تغییر و نیروهای آموخته شرایطی متفاوت با موقعیت فعلی که با وجود تلاشهای مداوم تناسب معقولی بین روشهای کاری و شرایط متغییر به چشم نمی‌آید چه تنظیماتی که محصول شرایط پیش گفته بود و این نیروها را قادر به ادامه‌کاری می‌کرد در موقعیت جدید به مانع تبدیل گردیده و قدرت تاثیرگذاری این نیروها را که متناسب با گسترش نبردها باید وسیع‌تر شوند محدود نموده است. نیروهای سرکوب‌گر با شناخت این واقعیت دائم در اطراف چنین نیروهائی در رفت و آمدند و هر سر برون آوردنی را با شدیدترین ضربات پاسخ می‌دهند. از نفوذ و جاسوسی و پراکندن بذر بی‌اعتمادی تا استفاده از کارکرد اقشار غیرپرولتری که بدلیل خاستگاه طبقاتی‌شان میل به تخریب بر سازندگی و انسجام در مجموعه کارکرد آنان می‌چربد و در نهایت خروج از این موقعیت در گرو برخورد با مانع پیش گفته می‌باشد که چون وجه اصلی ان سرکوب است پس باید راهکاری برای عبور از این مانع جستجو نمود و در حاشیه آن به روابط غیر کارگری سایر اقشار که کارکردی حاشیه‌ای ولی موثر برای تکمیل ضربات پلیسی دارند پرداخت.

ما اگر بتوانیم این دو گره و معضل را به طور نسبی حل نمائیم گام بلندی در انکشاف و بسط مبارزه طبقاتی برداشته‌ایم چه مبارزه طبقاتی در ایران مانند تمامی کشورهای دیکتاتوری به کوه یخ شناور بزرگی شبیه است که تنها اندکی از نوک قله آن به دلیل فشار نبردهای طبقاتی و نیروهای موثر برآن از آب بیرون است و قابل دید می‌باشد و بخش بزرگ آن پنهان از نگاه می‌باشد.

هم‌پوشانی این پیکره عظیم با تکیه بر اخبار پراکنده و تحلیل نیروهای علنی صاحب تریبون – که قادرند صدای خود را به دیگران برسانند – تحلیل‌گران مشتاق مسائل کارگری را به مکانی رانده که این کلیت را بدون تفاوت عینی و ذهنی آن می‌نگرد و عملا با ضعیف‌ترین حلقه ارتباطی آن را به سایر سطوح گسترش میدهد و تمامیت جنبش طبقه کارگر را در سطح علنی فعلی بررسی می‌نماید که به نظر می‌آید این نوع نگاه به حرکت دایره‌وار و در جا زدن با وجود اعترضات روزمره همیشگی کمک می‌نماید در حالی که در همان حال سرمایه‌داری بر بستر تفاوتهای عینی موجود سیستم سرمایه‌داری ایران سازمان سرکوب خود را با تمرکز و تحلیل دقیق به مقابله این جنبش می‌فرستد و تمامی تفاوتها را در ریزترین تا کلی‌ترین مسائل لحاظ می‌کند. نکته مهمی که در این بخش باید مورد توجه قرار گیرد نیاز فعالین این حوزه برای بسط و گسترش فعالیت خود می‌باشد که جوانه‌هایی اخیرا در فضای مجازی و اینترنت بصورت نشریات مبلغ نظرات فعالین این حوزه منتشر می‌شود.

در سالهای اخیر اوج‌گیری جنبش کارگری تشکلهائی را به منصه ظهور رساند که خود را با تشکلهای کارگری خارج از محیط کار تعریف می‌کند. بدعت و نوآوری که تا بحال هیچ توضیح دقیقی در مورد فرمول‌بندی این عنوان از طرف تشکلهای مربوطه به عمل نیامد و معلوم نیست که تشکل کارگری چگونه خارج از محیط کار یا زیست کارگران به فعالیت مشغول است و سابقه تاریخی آن چیست؟ و اگر پیشینه‌ای ندارد حاصل کدام سطح از تکامل عینی و ذهنی جامعه است و چه نوآوری و ابتکار قابل انتقالی را به جنبش کارگری ایران و جهان عرضه داشته و مسایل دیگری که باعث گردیده این تشکلها به محل چالش و کشمکش نظری و عملی بین نحله‌های فکری مختلف تبدیل گردند.

حال این نگرانی موجود است که ضرورت پیشروی نیروهای غیرعلنی منجر به ظهور نیروهائی گردد که در حوزه کار غیر علنی صاحب همان ویژگی باشند یعنی ما در آینده شاهد تشکلهای مخفی خارج از محیط کار باشیم و با مجموعه‌ای از عناصر روشنفکری مبارزی روبرو گردیم که دستورات و فرامینی را خطاب به طبقه کارگر از طریق نشریات و سایر امکانات ارتباطی صادر می‌نمایند که مابه ازای واقعی در جنبش طبقاتی ندارد زیرا تکیه تام بر میراث جنبش کارگری جهانی بدون لحاظ مبارزات جاری گسترده و آنالیز این مبارزات با شیوه‌های دیالکتیکی و نیز ادبیات توهین‌آمیز و پرخاشگرانه این نگرانی را واقعی‌تر می‌کند. باید از آسیبهای پیش آمده در بخش علنی مبارزات کارگری درس آموخت و در این بخش تلاش را برای متشکل کردن آن نیروهائی بکار برد که جزو پیشروان طبقه کارگر بوده و در حوزه‌های مشخص کارگری مشغول کار و زیست هستند تا روشنفکران انقلابی در ارتباط زنده و پویا با مبارزات جاری و در کنار این پیشروان – نه در خلاء -، هم قادر به انتقال دانش مبارزه طبقاتی خود گردند و هم روابط غیر کارگری صیقل‌خورده و پالایش گردد تا در یک فرایند کلی تلفیق این دو در عرصه مبارزه طبقاتی منجر به تشکیل ان حزبی گردد که سالها از صحنه مبارزه طبقاتی ایران غایب بوده است.

لایه سوم: تشکلهای کارگری خارج از محیط کار

سرمایه داری با وجود ایجاد موانع و سرکوب مستمر پیشروان کارگری قادر نیست تکاپو و حرکت ناگزیر طبقه کارگر را مهار نماید حرکتی که امواجی در سطح جامعه ایجاد می نماید که نتیجه آن تلاطم و تکانه در تمامی سطوح مرتبط با طبقه کارگر و نیروهای پیرامون آن می باشد. این امواج در کوبش خود بر بدنه و مانع پیش روی روزنه و رخنه هائی ایجاد می نماید که مجال ظهور و بروز نیروهائی از این حلقه بسته و تحت کنترل را بوجود می آورد . با علم بر اینکه این روزنه ها بعد از سالها مقاومت دیواره سرمایه داری بوجود آمده است منافذ کوچکی هستند که امکان عبور نیروی متناسب با خود را می دهد نه نیروی بزرگتری که در صنایع کلیدی مشغول بکارند و پشت این روزنه ها پابه پا می‌شوند و به دنبال راهی برای فراختر کردن این منافذ عبور از این دیواره محصورکننده سرمایه می‌گردند.

شرایط خاص اقتصادی و اجتماعی ما بدور هسته مرکزی کارگران ایران کمیت وسیعی از نیروهای خرده بورژوا را بوجود آورده که در خطوطی با طبقه کارگر ترکیب می‌گردد. رفت و آمد دائمی آنها بین طبقه کارگر و طبقات مسلط گروه‌بندی خاصی را بوجود آورده است که به شکل پیمانکاران خرد با تعداد اندک کارگر یا خویش‌فرمایانی مشغول بکارند در ترکیب با کارگران کارگاه‌های کوچک و پراکنده، کارگران فصلی و بندرت کارگران کارخانجات بزرگتر در کنار روشنفکران هوادار طبقه کارگر ترکیب اصلی تشکل‌های علنی می‌باشند. ترکیبی که مانند هر پدیده‌ای یک دست نیست و اتفاقا در این محافل به دلیل جایگاه‌های متفاوت افراد از نظر منشا طبقاتی تفاوتها چشمگیر است. جائی که پیشروی و حرکات مثبت حاصل نوع کار و دوراندیشی مبارزین برخاسته از طبقه و تخریب‌ها عمدتا از لایه‌های غیر کارگری می‌آید. اینان بصورت جمع‌هایی ناظر و شاهد نبرد سرسختانه کارگران ایران در اواخر دهه ۶۰ و تمامی دهه ۷۰ که عمدتا حاصل سیاستهای تعدیل بود، بوده‌اند و در حد امکان این نبردها را پیگیری می‌نمودند و گاها نیز مشارکتی در آن داشتند و در همان حال به زندگی محفلی خود ادامه می‌دادند. بعد از ایجاد روزنه‌های پیش گفته که محصول همین نبردها بود کمابیش در عبور از روزنه‌ها یکدیگر را یافتند و بعد از یک درهم‌آمیزی و ترکیب گسترده، سابقه گرایشات سیاسی و تعلقات سازمانی در دوره‌های گذشته اندک اندک اینان را به گروه‌های مختلفی تقسیم نمود که ترکیب طبقاتی نا متجانس و تعلقات سازمانی و زندگی در دوایر پیرامونی طبقه کارگر علت‌العلل تنش دائمی و کشمکش نامتعارف این نیروها می‌باشد.

نوسانات پایان‌ناپذیر در کارکرد و اعمال این تشکل‌ها حکایت از پیشروی و پس‌روی گرایش‌های کارگری و گرایش‌های خرده بورژوائی بصورت دائمی دارد که با احترامی که به تلاش‌های کارگران و روشنفکران متعلق به طبقه کارگر در این حوزه‌ها باید داشته باشیم ولی در برآیند کلی چربش کارکردهای فرقه گرا و مخرب بر کارکرد وحدت آفرین و گره‌گشا بیشتر به چشم می‌خورد که اعتلای نیروهای کارگری این جریانات در گرو حرکت جدید و تحول‌آفرین از طرف طبقه کارگر قرار دارد تا بتوانند با ارتقاء سطح مبارزه زمینه برکشیدن نیروهای کارگری این جریانات را فراهم کنند.

اگر تقسیم‌بندی پیش گفته در صنایع ایران را بپذیریم در صفوف نیروهای علنی برون جسته از روزنه هیچ رد پائی از هسته اصلی و تاثیرگذار طبقه کارگر در صنایع نفت و نیرو گاهی نمی‌بینیم. در حوزه دوم که صنایع تحت رقابت هستند باز هیچ نشان قابل توجهی از این نیروها در این صفوف علنی به چشم نمی‌آید. هرچند تفاوت ماهوی این بخش با صنایع نفت غیر قابل انکار است  و این به نیروی پیشرو در این بخش این امکان را می‌دهد تا  منطبق با شرایط ویژه سرکوب راه مبارزه را بیابند و قادر گردند  بخشی از تجارب خود را بصورت سازمان یافته و تحت کنترل و از اساس متفاوت با نیروهای علنی به شکلی تا حد امکان پنهان از نگاه نیروهای امنیتی به بخش‌های مشتاق درس‌آموزی از این محیط ها منتقل نمایند که نمونه کارگران خودروسازی از برجسته‌ترین آن می باشد.

ولی بخش سوم که صنایع در حال فروپاشی و نابودی می‌باشد و بخش وسیعی از درگیری‌ها و نبردهای کارگری متعلق به این حوزه می‌باشد و در نتیجه نمود عینی در سطح جامعه دارد بیشترین توجه و علاقه تشکل‌های علنی را به خود جلب می‌نماید و بخش اصلی اخبار و گزارشات و مداخلات محدود این تشکلها به این بخش بازمی‌گردد.

حال با بررسی کارکرد این تشکلها در این دو حوزه درک بهتری از موقعیت کاری این تشکلها خواهیم داشت. اوج‌گیری تضادهای طبقاتی و ژرف شدن این شکاف‌ها بخشی از روشهای کهنه سرمایه‌داری در ایران را که متکی به نیروهای توده‌ای پیرامون خود بوده و در دوره‌ای از عمر خود اصلی‌ترین کانال سرکوب بوده منسوخ نموده و با ژرفتر شدن هر لحظه این تضادها این شیوه کارسازی اندک خود را از دست خواهد داد و این توانائی رژیم را برای انتقال نبرد به حوزه‌های مجزا و عمیقا درگیر در حال فروپاشی کاهش خواهد داد. حکومتی که در اوایل فروپاشی بخشی از صنایع و فجایع حاصل از آن بر کارگران تلاش می‌نمود اجازه درز اخبار را ندهد با تعمیق بحران قدرت خود را از دست داد ولی در شیوه مقابله تغییرات کیفی کاملا موثری بوجود آورد. تاکتیک سرریز اخبار بصورت گزارش ساده از سوی فعالین سیاسی – نه تحلیلی دقیق  که زمینه‌ساز پیشروی گردد – از یک حرکت به سرمایه امکان داده تا تغییر تاکتیکی خود را عملی نماید. درگیری روزمره کارگران که بدلیل وفور و تکرار به شکل اخبار ساده منتشر شده بتدریج حساسیت و ایجاد حس واکنش و تاثیرگذاری را نسبت به این حوزه درگیری‌ها از بین می‌برد و نابود می‌کند. هرکدام از ما در معرض چه حجم عظیمی از این اخبار قرار می‌گیرد و چگونه بدون اینکه خود بدانیم به دلیل تکرار اخباری که در یک چرخه دور می‌زنند بتدریج حساسیت و نتیجتا انگیزه در جهت تاثیرگذاری بر این حرکتها را از دست می‌دهیم و به ناظر خنثی و بی‌اثر اخبار تبدیل می‌شویم. روشی که در انتهای آن درج اخبار انبوه  از یک سو و توفیق برنامه جنایت‌کارانه سرمایه که نابودی زندگی کارگران را رقم می‌زند و ما خوانندگان اخبارش بوده‌ایم را به پیش می‌برد روشی که جدا از بخش اخبار در عرصه عملی نیز مورد استفاده سرمایه قرار می‌گیرد. سرمایه اگر قادر به کنترل کارگران در محیط کارخانه نگردد ترجیح می‌دهد که کارگران را بعد از خروج از کارخانه در چرخه تکرار یک حرکت گرفتار کند تا هم با سردواندن مداوم انرژی اینان را تخلیه نماید و هم در چشم افراد آنرا به پروسه عادی و متعارف نه یک حرکت برانگیزاننده تبدیل کند. پس دلخوش داشتن به انتشار اخبار و توقع تاثیرگذاری خود بخودی و درج اخبار بدون برخورد روانشناسانه به توده‌ها و روش هوشمندانه سرمایه به نقیض و ضد خود تبدیل می‌گردد و در چرخه تکرار و حجم انبوه آن به یک مقوله عادی و روزمره و روتین دیداری – شنیداری تبدیل می‌گردد که یک سیر ویرانگر را طی می‌نماید. اگر جریانی همت کند و طی تنها یکسال نه بیشتر حجم اخبار منتشره کارگری را از یک سو و نتیجه عملی این وقایع را که ما اخبارش را شنیده‌ایم در عرصه زندگی واقعی کارگران بررسی نماید با واقعیت تلخی روبرو خواهد شد که توفیق برنامه سرمایه را به نمایش می‌گذارد. درج اخبار در چنین فضائی که تشکل‌های علنی به عنوان اصلی‌ترین وظیفه خود از آن یاد می‌کنند و بخش وسیعی از نیروهای خارج از کشور نیز آن را تکرار می‌نمایند حلال مشکلات نیست. درج اخبار تنها و تنها مقدمه مسئله است . پیشنهاد راه حل و روشهای ابتکاری، ایجاد رابطه ارگانیک بین واحدهای مختلف برای پس راندن سرمایه و به شکست کشاندن آن اصلی‌ترین وظیفه می‌باشد که خود بحث مفصلی را می‌طلبد که در این مجال نمی‌گنجد.

با برتری عناصر خرده بورژوا در تشکلهای علنی و با وجود بارقه‌هائی که با کارکرد عناصر کارگری در بعضی مقاطع می‌درخشد بخش مداخله تشکلهای علنی در نبردهای کارگری در مجموع وضعیت مثبتی را نشان نمی‌دهد چه تفوق و برتری خرده بورژواها بر این تشکل‌ها، سازماندهی ، نوع نگاه و شیوه حرکتشان انطباقی با کلیت نیروهای کارگری ندارد و هرکدام از این دو حوزه در دو مجرای جداگانه و بنا بر نیازها و ضرورت‌های زیستی‌شان مشغول کار و فعالیت می‌باشند. و معمولا زمانی به هم می‌رسند که از دهها و دهها درگیری کارگری، واحدهای بسار معدودی قادر می‌گردند تا با تکیه بر ویژه‌گی‌های گاها منحصر به فرد خود از چرخه دور باطل – اعتراض، درج اخبار، مستهلک کردن نیرو و فروپاشی – بدر آیند و با نوآوری، ابتکار و بویژه سرسختی طبقاتی طرحی نو دراندازند و بانگی ورای صداهای معمولی از سطح جامعه به صدا درآید. این غریو بلند قادر است گوشهای فراوانی را متوجه خود نماید از حکومتی که تمامی شیوه‌های متعارف و نامتعارف را برای خفه کردن این صدا بکار می برد تا تشکلهای خارج از محیط کار. مجزا بودن عرصه‌های زیست و کار و تجارب این دو نیرو در لحظه تلاقی بیش از آن که به تکامل و رشد عرصه مبارزه کمک نماید سبب تجزیه و اغتشاش در درون تشکلهای علنی گردیده نظیر انچه که در دو تجربه واحد و هفت تپه رخ داده است.

پرورش یافتگان روابط محفلی که بستر عینی زندگیشان عرصه های محدود و کوچک تولید است و بر بستر مناسبات خرده بورژوائی رشد یافته‌اند با عرصه میدانهای بزرگ – جائی که در جامعه سرمایه‌داری میدان عمل دو طبقه اصلی سرمایه‌دار و پرولتاریا می‌باشد – آشنائی ندارند و کار و نبرد را در حوزه‌های بزرگ در شرایط عینی و ذهنی تمرین نکرده‌اند پس به محض ورود تمامی آموخته‌های خود را بکار می‌گیرند که آموخته‌ترین روش اینان کار با محافل خرد است که برایشان قابل درک و فهم است میل به تسلط و اعمال رهبری که برخاسته از بینش تنگ‌نظرانه از موضع دانای کل نیروهای خرده بورژوا می‌باشد در ترکیب با آموخته پیش گفته تلاشی بی وقفه را در جهت خرد و قطعه قطعه کردن تشکلهای وسیع توده‌ای و تجزیه آن به محافل کوچک که توان اعمال کنترل و رهبری را به آنان می‌دهد، به نمایش می‌گذارد. استفاده بی‌وقفه این تشکلها از اصطلاحا ت متداول در فرهنگ چپ و منتسب کردن رقبا به دهها عنوان پیش از آنکه در جنبش کارگری ایران معادل خود را داشته باشد و ما قادر باشیم رگه‌های قدرتمند آن را تعقیب نمائیم – اپورتونیسم، سندیکالیست، انارکو سندیکالیست و دهها عنوان دیگر – خطابه تشکلهای علنیست که موضوع تسویه حساب با رقیب خود را پیگیری می‌نماید.

در شرایطی که در هر تشکل علنی کشمکش دائمی بین نیروهای کارگری و حاشیه ‌ی جریان دارد و غلبه معمولا با نیروهای خرده بورژوا می‌باشد ورود همزمان چند تشکل رقیب اوضاع را متشنج‌تر و پیچیده‌تر می‌کند. اگر کار در تشکل توده‌ای برای عناصر خرده بورژوا کار زمانبر و دردسرآفرینی است در دیگر حوزه‌های نبردهای کارگری که این مبارزات منجر به ایجاد تشکلی نمی‌گردد و بورژوازی قادر به سرکوب می‌گردد، کار برای این محافل در جهت نیل به اهدافشان آسانتر است. چه در ایران هیچ تناسبی بین ضربه وارده به جنبش کارگری و سطح مبارزات کارگری نیست. ضربات با چنان شدت و قدرت ویرانگری فرود می‌آیند که عمدتا از تصور بویژه رهبران کارگری خارج است. کارگری که در کوتاه‌ترین زمان بیکاری، تعقیب، دستگیری، فشار به خانواده و دهها مشکل دیگر را متحمل می‌گردد و رژیم سرمایه سعی می‌کند تمامی روابطش را با محیط زنده و فعالش قطع نماید ناگهان به چنان تونل سیاه و وحشتناکی پرتاب می‌گردد که هر کورسوئی او را به خود جلب می‌کند و در چنین شرایطی این تشکلها به این رهبران کارگری و کارگران می‌رسند و با جلب این کارگران گرفتار و زخم‌خورده دو وجه از سقوط را به نمایش می‌گذارند از یک سو با استفاده تبلیغاتی از این رهبران رهبری مبارزات کارگری را که در آن هیچ مشارکتی نداشته‌اند به حساب خود جا می‌اندازند و در نتیجه وجهی از ریاکاری و عدم صداقت را که آسیب فراوانی به مبارزات کارگری زده است به نمایش می‌گذارند و از سوئی دیگر به دلیل روابط محفلی و خرد آخرین حلقه جدائی یک رهبر کارگری را از محیط زنده و فعالش – که حتی حکومت سرمایه بطور کامل قادر به قطع آن نیست – به سرانجام می‌رسانند و او را اسیر روابط محفلی می‌نمایند.

لایه چهارم: سازمانهای سیاسی و نیروهای تبعیدی خارج از کشور

روابط نیروهای تبعیدی با مبارزات کارگری در داخل در سطح و همپای تشکلهای علنی تنظیم گشته است و بیشترین تعامل و همکاری بین این دو جریان برقرار است و نتیجه تعامل تا به اکنون این سطح از جریانات سازمان یافته است که جوابگوی نیازهای مبارزاتی طبقه کارگر نمی باشد و چرائی آن در پراکندگی و تفرق گسترده ای است که پیشروان طبقه کارگر را در داخل گرفتار نموده و دامنه اش در خارج از کشور وسیعتر و عمیقتر است. مشابهت و اشتراک پراکندگی داخل و خارج در امتداد هم چنان حلقه های تکمیلی بوجود آورده اند که در غیاب  نیروهای مدافع وحدت وتشکل طبقه کارگر هر جا ارتباط و نفوذی از نیروهای فرقه ای غیر پرولتری خارج ازکشور به چشم می خورد نتیجه محتوم آن پراکندگی بیشتر در داخل کشور بوده است . اگر در داخل سرکوب سخت اجازه تاثیر گذاری و نفوذ را از مبارزین موجود در بطن طبقه کارگر می ستاند و مجال رشد نیروهای حاشیه ای را فراهم می سازد در خارج از کشور چنین مانعی وجود خارجی ندارد. این پراکندگی داخل و خارج تنها از نظر شکلی مشابه هستند و از نظر محتوائی تفاوت کیفی با هم دارند با وجود رگه های پررنگ از نیروهای کارگری در تبعید – که میل به انسجام ، همبستگی در کارکرد آنان و بازتاب و انعکاس آن در مبارزات داخل غیر قابل چشم پوشی است – وجه غالب نیرو های تبعیدی چپ از لایه های میانی و غیر کارگری و بعضا مرفه جامعه تشکیل می گردد که تجمع این افراد در سازمانهائی که با طی شدن دوره زمانی پا گیری و موجه بودن چنین سازمانهائی قدرت جذب و تاثیر گذاری خود را از دست داده اند . ترکیب طبقاتی این نیرو ها بهمراه سپری شدن زمانی نوع و مدل سازماندهی آنان بقایای این سازمانها را به نیرو های پراکنده و متشتت و خردی تبدیل نموده که از نظر عددی  بسیار و از نظر کیفی و تاثیر گذاری محدود می باشند . دور بودن از محیط زنده و فعال نبردهای داخل نیز در این موقعیت تاثیر فراوانی داشته است .

نبروی بالقوه طبقه کارگر ایران که نیاز حیاتی‌اش تغییر انقلابی شرایط موجود و برون رفت از آن می باشد در برخورد با نیروی سازمان یافته، متشکل و هار سرمایه به نیروی بالفعلش چشم امید دارد  تا با سازماندهی وتشکل این نیروی بالقوه را به چنان سطحی ارتقاء دهد که قادر به تغییر نقشه کلی آرایش طبقاتی گردد و بر این همه فجایع نقطه پایانی بگذارد.

نیروهای فعال طبقه کارگر مجموعا در ۴ دسته بندی پیش گفته جای می‌گیرند که مانند تمامی پدیده‌ها ترکیبی می‌باشند که هر میزان قادر گردند به نیروی گسترده طبقه کارگر نزدیک گردند نیروی بالنده تقویت و هر میزان فاصله‌گذاری شود نیروی میرنده و حاشیه‌ای رشد خواهد نمود. ما متعلق به هر کدام از دسته‌بندی‌های فوق باشیم چه به عنوان یک عنصر انسانی و چه به عنوان فرد متعلق به یک جریان فکری و سازمان‌یافته بری از این موقعیت نیستیم و خود چه درقامت فردی و چه نهادینه عناصر ترکیبی می‌باشیم که تلاش بی‌وقفه در جهت پالایش و ارتقاء دائمی بر بستر نقد وجوه میرنده و تقویت و اثبات جنبه‌های بالنده باید جریان داشته باشد. ما به تجربه دریافته‌ایم که ترکیبی از روشهای نقد و اثبات راه اعتلا و فراروئی می‌باشد چه همزمان با نقد باید قادر باشیم به عنوان انسان مسئول که میل به سازندگی به تخریب در وی می‌چربد جنبه‌های اثباتی نیروهای متعلق به مبارزات طبقاتی را کشف نمائیم و در جهت بسط و گسترش آن بکوشیم چه اگر نقد جنبه بازدارندگی در جهت ویرانی دارد همزمان وجه اثباتی جنبه برانگیزاننده برای رشد و اعتلای هر پدیده‌ای را با خود حمل میکند با این روش ما به نقد خود و تمامی نیروهای پیرامون از یک سو و تقویت اثباتی خود و تمامی این نیروها می‌کوشیم.

انتقال تجارب و ایجاد هماهنگی نسبی بین عناصر و دسته‌جات پراکنده در صفوف طبقه کارگر اصلی‌ترین وظیفه مرحله فعلی مبارزات کارگری می‌باشد.

هسته مرکزی این نبردها صنایع تعطیل ناپذیر نفت و گاز ، نیرو گاهها، مخابرات ، شبکه های ارتباطی و غیره  و حلقه پیرامون آن صنایع در حال بازسازی و سپس صنایع در حال فرو پاشی و کارگاه های کوچک و به همراه آن کارگران کشاورزی و به موازات آنان جنبش معلمین – پرستاران و غیره می باشد که نبردی بی وقفه ولی با چهره هائی متفاوت را همواره داشته اند که در شرایط جهانی سازی سرمایه دامنه گسترده ای یافته و حال با بروز و ظهور بحران عمیق سرمایه داری به ابعاد غیر قابل تصوری گسترش خواهد یافت .

مرکز ثقل این تغییر به پیشروان کارگری صنایع بزرگ و فعال و در حال بازسازی و سپس سایر سطوح کارگری بازمی‌گردد که ممکن است از نظر کمی محدود باشند ولی کیفیت تعیین‌کننده و تجارب گرانبهای همین کمیت بظاهر کوچک بسیار کارساز خواهد بود اینان با تکیه بر عرصه‌های بزرگ تولید باید به تبادل تجارب در مراحل اولیه و سپس حرکات منظم و هماهنگ نائل گردند تا با ایجاد شکافهای بیشتر در دیوار بظاهر رسوخ‌ناپذیر سرمایه و فراخ تر نمودن روزنه‌های ایجاد شده پیش گفته امکان برون جستن نیروهایی از بخشهای بزرگ کارگری و در قامت تشکلهای توده‌ای گسترده در این سوی دیوار بوجود آید.

فراخ نمودن این روزنه‌ها در گرو دو سطح برخورد از جانب نیروهای پیشرو طبقه کارگر قرار دارد که سطح اول برخورد با  تبلیغ این ایده می‌باشد که بخش علنی فعلی جنبش کارگری تمامیت توانایی طبقه کارگر در بخش اگاه می‌باشد. این تلاش هدفی را تعقیب میکند تا با تعیین سطح جنبش طبقه کارگردر حد فعلی احساس رضایتمندی و قناعت به وضع موجود را ایجاد نماید که اگر چنین امر محالی اتفاق بیفتد نتیجه طبیعی ان عدم تلاش برای پهن کردن راههای خروج و در نتیجه مجال دادن به نیروهای سرکوب در جهت راه‌بندان این راه سخت به کف امده است. و سطح دوم آن مقابله با تمامی شیوه‌های سرکوبگرانه و متنوع رژیم سرمایه داری در جهت بستن این منافذ و مستحکم کردن دیواره دفاعی ترک برداشته وجود دارد که از هیچ سطحی از رذالت در این خصوص فروگذار نیست. ضرورت ارتباط و شدت سرکوب در داخل بخشی از جنبش طبقه کارگر را که کارگران، روشنفکران انقلابی و سازمانهای مدافع منافع این طبقه در خارج از کشور هستند و بدور از سرکوب مستقیم قرار دارند و در حال حاضر تنها منعکس‌کننده بخش علنی جنبش هستند را به جلو صحنه خواهد راند و وظیفه‌ای سنگین را بر عهده آنان خواهد گذاشت. در شرایط جهانی سازی سرمایه، سرمایه‌داری ایران با تمامی تناقضات نهفته در خود همواره از آخرین دستاوردهای سرمایه داری و همکاری بی چون و چرای سرمایه جهانی در جهت سرکوب جنبش کارگری ایران بهره برده است و طبقه کارگر ایران نیز بدون ارتباط و روابط متقابل و منظم با طبقه کارگر در سطح منطقه و جهان قادر به پیشبرد وظایف سترگ و سنگینش نخواهد بود. انجام این وظیفه حیاتی را پیشروان تبعیدی طبقه کارگر در سطح جهان و نمایندگان طبقه کارگر ایران در گستره گیتی می‌توانند به پیش ببرند و روابط جنبش طبقه کارگر ایران را با هم زنجیرانش در سطح جهان برقرار سازند.

ایجاد ارتباط بین مبارزین غیر علنی طبقه کارگر باید توسط نیروئی متعلق به طبقه فراهم گردد. چه در صورت چنین رویدادی این نیروها به سامانه‌ای تبدیل خواهند گشت که راه‌های فرعی بسیاری با محموله‌های انقلابی  به آن خواهد رسید و سپس در ترکیب با تجربه مبارزات کارگری در سطح جهان با غنای بیشتر به مقاصد و راه‌های مورد لزوم جدید روانه خواهد شد تا با رفت و آمد دائمی چنان شریانهای ارتباطی قوی بوجود آید که استحکام مجموعه این شبکه منجر به سازمانی انقلابی از پس این سامانه  گردد. بخش علنی که کانالهای ارتباطی خود را دارد با ورود نیروی جدید در معرض تجارب جدید و دور از دسترس و پنهانی قرار می‌گیرد که در طی روند تکاملی به بالیدن نیروهای کارگری این محافل و به حاشیه راندن عناصر غیر کارگری کمک شایانی خواهد نمود.

این مرحله احتیاج به تکانه‌ای سخت در مجموعه نیروهای مسئول دارد تا از مرحله فعلی فراتر روند و کاری دامنه‌دار و دشوار را آغاز کنند و مهر پایانی بر یک دوره سستی و فترت بگذارند.

باید از مرحله فعلی فراتر رفت باید امکان انتقال تجارب را در میدان اصلی نبرد فراهم ساخت نمی‌شود تنها به درج اخبار بسنده کرد باید آنرا مقدمه سازماندهی طبقه کارگر و تلاش در جهت نابودی سرمایه با توانی دهها برابر موقعیت فعلی تبدیل کرد.

اگر این تلاش هدفمند شکل بگیرد و اصلی‌ترین گردانهای طبقه کارگر قادر گردند تجارب انقلابی خود را منتقل کنند تمامی حوزه‌های خود بخودی و آگاه طبقه کارگر دچار تحول کیفی خواهد شد. چه موانع پیش گفته طی مسیری طولانی و دور زدن موانع را ناگزیر می‌سازد ولی این تنها طی مسیر بصورتی ساده نخواهد بود. این راهپیمائی طولانی بخشهای مختلف طبقه کارگر را به هماهنگی عینی و واقعی می‌رساند که از یکسو ارتباط محافل خارج با پیشروان طبقه کارگر بصورتی نزدیکتر و منافع مشترک این پیشروان کارگری در داخل کشور- که بر بستر منافع مشترک طبقاتی است – بازتاب خود را در نیروهای خارج از کشور در نزدیکی به واقعیتهای عینی و بکف آوردن زمینه‌های اشتراک واقعی نشان خواهد داد و این روند پالایشی را در نیروهای خارج انجام خواهد داد که نتیجه آن منجر به نزدیکی نیروهائی گردد که روابط زنده‌ای با نبرد طبقاتی داخل دارند که شاید به نقطه عطفی تبدیل گردد که سالهاست نیروهای خارج از کشور در جستجوی آنند و آن ایجاد اتحاد و زمینه کار مشترک است .

مواد و لوازم چنین اتحادی در هر دوسوی صف فراهم است تغییر در روشها و الگو های رفتاری و شیوه های کاری قادر خواهد بود دو سوی صف را به یک صف واحد تبدیل کند بطور نمونه ما هیچ تردیدی نداریم که قلب صنایع ایران یعنی نفت تهی از مبارزین طبقه کارگر نیست و اگر این مبارزین قادر گردند با تمهیداتی – اکنون به یمن انقلاب در عرصه ارتباطات دسترسی به تمامی افراد و جریانات انقلابی تقریبا ممکن است- به رهبر ان کا رگری نفت که حامل تجارب عینی انقلابی هستند برسند و ارتباطی منظم وپایدار ایجاد گردد تحول بنیادینی رخ خواهد داد ،چه جایگاه اینان بطور طبیعی نه در مجادلات پایان ناپذیر نیروهای حاشیه ای طبقه کارگر درتشکلهای علنی بلکه در قلب و مرکز این لشکر عظیم ولی نامنظم قرار دارد.

انتقال تجارب جهانی طبقه کارگر در تمامی عرصه ها و رساندن آن به داخل مکمل روشهای مقابله طبقه کارگر با سرمایه می باشد، اگر این کانالها ی ارتباطی برقرارگردند آنگاه مبارزین طبقه کارگر نیزبتدریج با بالا بردن مهارت و توانائی خود بجای راویان ساده اخبار و حوادث پیش آمده به کنشگرانی فعال و تحلیلگرانی دقیق و مسلط تبدیل می‌گردند که قادرند در هر حرکت درسهای نهفته در آن را بیرون کشیده و با انتقال این تجارب از داخل و تلفیق آن با تجارب مبارزات کارگران در سطح جهان انبوهی از تجارب و درس آموزی فراهم آید تا ابزار دست مبارزین در نبردهای پیش رو باشد. تلفیق و ترکیب این تجارب و راه حل‌های حاصل از آن دائما به گردش در تمامی سطوح می پردازد و سطح کیفی مبارزه را بالا می برد.

این یک طرح کلی و به یک معنی شاید شتابزده است که قابلیت بحث دقیق‌تر را در هرکدام از بخشها دارد و امیدواریم با تداوم آن به هر کدام از بحثها بصورت مجزا و متمرکز و دقیق بپردازیم و در همان حال با مطرح شدن آن انتظار داریم پیشروان طبقه کارگر کاستی‌ها، اشتباهات و نواقص بحث را در محیطی رفیقانه به نقد کشیده و بر غنای جنبه‌های اثباتی آن بیفزایند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: همبستگی و مبارزه همچنان تنها راه دگرگونی های بنیانی ست

جلادان در جمهوری مفتخوران اسلامی نشخوار فتح را مزمزه می کنند. مگر نه این است که ” کار- دانش ” شلاق سازی رواج ” حسنه ” دارد در این بهشت قاتلان؟! اینان مردم را به بیگاری و کار جنگل هم که می گمارند برای برپاداشتن دارها و ساختن چماق هاست. تازه آنگاه نیزکه چوب کم می آورند – بسکه آدم می کشند و چوب بر بدن ها خورد می کنند – از جرثقیل آویزان می کنند. در جمهوری ” بخشنده ی ” اسلامی و تحت تدابیر ایزدانه ی خونخوار فقیه، هر کس سهمی دارد از دار و درفش، و هر شکنجه گر، هر لمپن بی شعور و بی شخصیت، حقّی دارد بر جسم و جان مردمان.

مبارزات دانشجویی و پیکار های دلیرانه ی کارگران و زحمت کشان تهی دست با رژیم جلادان و آدم کشان جمهوری ابلهان ولایت فقیه اسلامی در ایران، نشانگر نیروی نایش در گوهر ناآرام و جوشنده ی توانمندی و پایداری خواست مردم در برخاستن در برابر هرآنکسی ست که هستی آنها را نفی میکند. بی گمان هر یک از طبقات جامعه در تقابل با آن دیگری تنها آن چیزی را بر گرده می گیرد و تنها به آن گونه مبارزات دست می یازد که خود را در انجام آن توانا و مسئول می بیند. میزان پایبندی طبقات درگیر در مبارزات و جنبش ها، چنانکه در مبارزات کنونی، همه برآمده و نموداری از درجه ی توانمندی آنها و نیز هدف مندی های آنها می باشد. هر اندازه این هدف مند ی ها فراتر از خواستها و منافع زودگذر و موقتی، که کمترین میزان فعالیت و بکاربردن نازل ترین اندازه نیروی تکی و گروهی را می طلبند رفته و به هدف مندی های واپسین و در راستای دگرگونی سراپای دستگاه مندی های اجتماعی- سیاسی- اقتصادی تبدیل گردند، نشانگر فعلیت یافتن  درجه و ژرفای  برتری از آگاهی طبقاتی نزد گروه ها، اقشار و طبقات مبارز و درگیر در جنبش های اجتماعی و سیاسی می باشد. مبارزات دانشجویی، بی هیچ گمانداشتِ ناراستی، تنها آنگاه از ژرفا و کارکردِ پربار و تأثیرگذاری بیشتری برخوردار می گردد که شناخت اجتماعی – سیاسی آنان به مثابه صنف یا قشری از دیگر اصناف و اقشار گوناگون جامعه و در گرماگرم مبارزاتشان با رژیم ددمنش و وابسته ی جمهوری آدم خوران اسلامی، به شناخت و همسویی خواست های اجتماعی – سیاسی آنان و هدف مندی های مشترکشان با طبقات کارگران، دهقانان و زحمتکشان گوناگون جامعه دگرگون گردد. بی هیچ گفته ای این از داده های فرسختانه تاریخی و اجتماعی ست که در شرایطی که دیکتاتوری هار و دریده ی زندان سازان و بنده پروران رژیم وابسته ی فقیهان اسلامی به ضد انسانی ترین شیوه ای هستی انسانها را نفی می کند، مبارزات دانشجویی، مبارزات زنان و کارگران و زحمتکشان شهر و روستا، هیچگاه به تنهایی به پیروزی نخواهند رسید. هم اکنون هستند افراد و گروههای دروغ پرور، ریاکار و جدایی پروری که دانشجویان، زنان و  کارگران را از درهم آمیزی  و همبستگی ساختاری با سازمان های مبارز و انقلابی پرهیز می دهند و کالای پوسیده و ژنده ی جدا گروی، تک روی و خود بسنده گی را به فروش می گذارند . در تقابل با این فریفتاران و ناراست کاران، دیالکتیک جنبش های در هم تنیده ی اجتماعی و نقش آگاهی اجتماعی در روند این جنبش ها، آشکارا فراگذشتن از خواست ها و هدف مندی های زودگذر و پیوند دادن آنها به خواست ها و هدف های هم بسته ی همه ی طبقاتِ سازنده و تولید کننده ی زندگی اجتماعی همه ی انسانها و زینفع در دگرگونی های بنیانی و آزادی خواهانه را در دستور روز می گذارد. مارکس در باره ی ویژه گی مبارزات کوتاه مدت یا روزمره برای درخواست های صنفی یا سندیکایی، با روشنی از تعیین کننده نبودن واپسین پیامد های این مبارزات سخن گفته وبه ویژه از دست ناخورده به جا ماندن پدید آورنده گان شرایط ناهنجار و ناانسانی زندگی کارگران و زحمتکشان، علیرغم پرداختن به این مبارزاتِ هرروزه، سخن می گوید . او در این باره می گوید : ” ضمناً حتی اگر آن اسارت همگانی کارگران را که به سیستم کار مزدوری بستگی دارد بکلی کنار بگذاریم، طبقۀ کارگر نباید در نتایج نهائی این مبارزۀ روزمره اغراق کند و نباید فراموش کند که او در این مبارزۀ همه روزه فقط علیه پیامدها نه علیه علل این پیامدها مبارزه می کند، و فقط جلوی حرکت بپائین را می گیرد ولی جهت این حرکت را تغییر نمی دهد، فقط دوای مسکن می خورد ولی بیماری را معالجه نمی کند. از این رو کارگران نباید فقط به این درگیریهای  پارتیزانی که در نتیجۀ تعرض لاینقطع سرمایه یا تغییرات وضع بازار پیش می آید، اکتفا کنند . آنها باید بفهمند که سیستم کنونی با آنهمه فقری که با خود همراه می آورد در عین حال شرایط مادی و اشکال اجتماعی لازم را برای نوسازی اقتصادی جامعه ایجاد می کند . بجای شعار محافظه کارانه : ” دستمزد عادلانه در ازاء روزکار عادلانه !” کارگران باید روی پرچم خود شعار انقلابی :” الحاء سیستم کار مزدی!” را بنویسند. ” ( مارکس،دستمزد، قیمت، سود، ترجمه ع . بیات، پروگرس، ۱۹۸۴، ص ۶۰ )

نا گفته پیداست که فرا رفتن از مبارزات هر روزه به تنهایی بر آن پیوندی استوار می گردد که رهایی اجتماعی را از راه رهایی طبقات سازنده و پدیدآورنده ی هر آنچیزی که زندگی این جهانی را توانستنی می سازد بر پا می گردد. ما نیک می دانیم که بستگی و داد و ستد های آدمیان در گیتی و در میان داده های بیرونی همه از سرشتی بت واره برخوردار می باشند. در ساختارهای اجتماعی که بر بنیان هدف گذاری های رشد و افزایش تولید و ارزش افزوده در چارچوب های اقتصادی – سیاسی سرمایه داری برافراشته شده اند، این نه تنها دست آوردها و ساخت و پرداخت های کار و تولید طبقات زحمتکش است که چهره ای بت واره می یابند، بلکه همچنین همبستگی های مردم، بیرون از روابط اقتصادی تولیدی، و خود چارچوب های اجتماعی و نیز سیستم حقوقی جنایت کاران هم، چونان نیروی سازمان یافته ی سرکوبگر، همه از سرشتی بت واره برخوردار می باشند. هرگونه برداشت و دریافتی از گیتی، تا آنگاه که نیروی خواست، اندیشه، کشش و کوشش آزاد، جنبش و یا ایستایی آزاد مردم فراهم نیامده باشد، می بایست این بت واره گی را، حتی در آنجاها که مبارزه و جنگ اضداد چونان قطب های در همتنیده و همبسته در فراروند سراسر جنبان دیالکتیک پر جنب و جوش گیتی و فراز و فرود پدیده ها در گستره ی طبیعت و یا جامعه جریان دارد، به شمارش آورد . بورژوازی با دست اندازی به طبیعت و بهره گیری از آن، به از هم پاشیدن ساز و کار آن خدشه وارد نموده و همین طبیعتی را که به گفته ی فرانسیس بیکن می بایست بتوان با شناخت نوامیس آن، بر آن و در خدمت انسان چیره گردید، چگونه گاه و بیگاه، با بیرون شدن از کارکردهای طبیعی خود، خرابی های جانگیر و از هم پاشیده شدن سازو کارهای زندگی اجتماعی مردم را باعث می گردد. به گمان ما این به تنهایی با فراگذشتن از هدف مندی های از نگرگاه زمانی – مکانی کوتاه و روزمره و آگاهی یافتن ازدرهم تنیدگی دیالکتیکی همه ی سویه های زندگی اجتماعی در گستره های ملی ونیز بین المللی و در پهنه ی جغرافیای گیتی ست که می تواند راه را برای برداشتن گام های واپسین تر، تعیین کننده تر و قاطعانه تر هموار کرده و چهره ی بت واره و ناآشنای پدیده ها را آنچنان که هستند نشان دهد . در این برداشت، دیالکتیک در اشکال ویژه گانه مشخص خود در همه ی گستره های هستی ست که چهره ی بی پرده و اسرار زدوده ی این هستی را و درهم تنیدگی همه ی بن پاره های آن را چونان ساختارهای هم – پیوند و مشروط به یکدیگر، به شناخت در آورده و به اندر یافتن چرایی وچه گونه گی آن پایان می پذیرد . فراتر رفتن از خواست ها و هدف های زمانمندانه کوتاه زی، یعنی فراتر رفتن از چیزهایی که اگر چه دارای گنجانیده ها و مضمون های به غایت با اهمیت هستند ولی درفرا روند دگرگونی های کلی تر و در همسنجش با این کلیتِ دستگاه مندِ جنبان و پر تنش، لحظه ای بیش نیستند . هدف های واپسین، غایی و نهایی، چیزهای بی میانجی داده شده ای نیستند و از همین رو دریافت و هضم ویژه گی و اهمیت آنها در سنجش با فرایافت های تجربی روزمره و چیزهای بی میانجی داده ی گیتی پیرامونی، سخت تر انجام می گیرد . این هدف ها نیز خود را با چهره ای بت واره نمودار می سازند و دریافت ریشه و چه گونه گی راستین آنها ، به تنهایی با کشف دیالکتیک نسبت مندی همه ی خواست ها، هدف ها و تلاش ها در گستره ای کلی تر و همگانی تر شدنی می باشد . ما بر این باوریم که بت واره گی همه ی دست آوردهای اجتماعی ، شیء شده گی همه ی دست آوردهای فرهنگی و چهره ی کالایی یافتن همه ی گستره های زندگی اجتماعی، و یا از این همه مهم تر، هرگونه آگاهی طبقاتی و یا آگاهی ایده ئولوژیک، گوهر جامعه ی سرمایه داری را می سازد .

رهیدن از راه کارهای کوتاه زی، یعنی رهیدن از کارکردها ی تک روانه، جداگروانه و خودبسندانه و نیز رهایی از آن گونه آگاهی یا دریافتی از گیتی نسبت ها و روند هاست که رسته، گروه و یا صنفی را بی آنکه نسبت های کارکردی و پیوند ناگزیر آن را با سراسر جامعه در نگر آورد، چونان بخش ممتاز جامعه می شناساند و راه رهایی مردم را از رهگذر رهایی همان بخش ممتاز، شدنی می داند . بنا بر نخستین برنها ده ها ی مارکس در باره ی فویرباخ، داده های بیرونی، آنگاه که ویژه گانه همچون چیزها ی داده ی حسگانی ، یا چونان چیزها یا بوده های بیرونی در گیتی و نه تنها چونان داده ی حسگانه دریافتنی، در نگر آیند، دیگر هیچ گونه دیگر سانی میان دیدگاه پرولتاریا و دیدگاه بورژوازی در دریافت یا شناخت گیتی نیست . چیزها، نمودارهای حسگانه دریافتنی و یا حتی داده های پدیداری مادی در گیتی، تنها چیزهای بی میانجی و داده شده ای هستند که به شناخت مفهومی در می آیند، همین و بس . اما دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، که همان دیدگاه طبقه ی کارگر مبارز و کمونیسم علمی مارکس و انگلس می باشد، چیزها و پدیده ها را نه در حالت بی میانجی آنها ، بلکه چونان چیزهای داده شده در نسبت های دیالکتیکی انسانها در فراروند کارکردهای هدف مند برای دگرگون ساختن ساختمان گیتی در نگر می آورد . این به گمان ما یعنی چیزها، نسبتها و هدف مندی ها را ازبت واره گی در آوردن و دیالکتیک علت / معلول، دلیل / ومدلول و تأثیر گذار / تأثیر پذیر را درچه گونه گی فراشد و فرونشستن چیزها به تجربه درآوردن و به شناخت مفهومی مشاهده نمودن . این همان دیدگاهی ست که با بر افکندن پرده از سیمای نا آشنا و بت واره ی گیتی، نسبت های میان کارگران، دانش جویان، دهقانان، زنان و کودکان را و نیز نسبت های زبان، ملیت و تاریخ را، نه چونان چیزهای داده ی حسگانی و جدا از هم ویا خود بسنده، بلکه شیوه ی هستی اجتماعی انسانی و نیز نتیجه ی این رابطه ها در فراروند جهان طبیعی – اجتماعی مردم می فهمد ومی شناسد . تکیه و تأکید یک سویه بر میارزات و جنبش های موجود و آنها را به شیوه ی دروغ سازان و جدایی خواهان، چونان چیزهای درخود و برای خود، بسنده دانستن و یا همچنان برای هدف های صنفی و یا سندیکایی برخاستن بدون آنکه این همه را در پیوندی خجسته و کارآمد و بر پایه ی ساختاری ارگانیک و یک پارچه در هم تنیده و به سینه ی خون خوار نامردمان و آزادی کشان یورش آورده شود، چندان راهی به جایی نخواهد برد . راستی این گزاره را و برهان منطقی آنرا دگرگونی های پر فراز و نشیبِ سه دهه ی گذسته شهادت می دهد . زمان آن فرا رسیده است که پا را از گستره ی تنگِ خود فراتر نهیم و با پیوند زدن خواست ها و مبارزاتِ خود با دیگر طبقات و اقشار، به این مبارزات جدّیت و حتمیّت ژرف تری بدهیم . شاید بیهوده نباشد اگر امیدوارمندانه به رویش آن گونه ای از ارتباط سازمانی و حزبی در میان طبقات و اقشار مبارز چشم  بدوزیم که با پیوند دادن همه ی مبارزات و گرد آوردن همه ی انرژی ها در راه هدف مندی های نهایی و قطعی،  شرایط را برای فراشد از بت واره گی زندگی در زیر یوغ سرمایه داری وابسته ی ملایان و آدم کشان جمهوری قتل و غارت ابلهان فقاهت اسلامی هموار سازد .

متن کامل در فرمت پی دی اف

بهرنگ: سی سال عقب گرد تاریخی

در ستون مباحثات نشریه کارشماره ۵۲۲ مقاله یی تحت عنوان “ارزیابی نوین سی سال زمستان بعد” از رفیق بردیا چاپ شد که تعجب بر انگیزاست. تعجب بر انگیز  بودنش نه از این جهت که رفیق چیز جدیدی مطرح می‌کند بلکه عدم درک و بر داشت رفیق نه تنها نسبت به ارزیابی و تحلیل‌ها و مواضع سازمان در سی سال نسبت به حکومت اسلامی بلکه عدم درک رفیق نسبت به سیستم سیاسی جامعه ایران را می‌رساند که باعث آشفته فکری و تحلیل های من در آوردی رفیق شده است. مقاله رفیق شامل دو بخش است که اولش مربوط به انتقاد از مواضع و تحلیلهای سازمان در سی سال گذشته است و بخش دوم انتقاد از مقاله‌یی مشخص از نشریه کار شماره ۵۱۴ با عنوان “رشد فزاینده نرخ تورم ومقام جمهوری اسلامی در خصوصی سازی” است. (همچنین در سایت سازمان در ستون دیدگاه‌ها مقاله‌یی از رفیق جمشید درج شده که در واقع ادامه دهنده و تکمیل کننده مقاله رفیق بردیا است منتهی با چهل سال عقب گرد تاریخی که سعی می‌کنم بطور خلاصه دیدگاه و نظرات رفیق را نقد کنم). رفیق بردیا در اول نوشته‌اش می‌نویسد: طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان به کنار، با چند نفر از به اصطلاح قشر روشنفکر زیر سی سال کمی در باره اوضاع ایران صحبت بکنید و غیره…. این برخورد به طبقه کارگر یعنی بی اعتمادی به طبقه کارگر. رفیق بردیا مطمئن باشد که تئوری استثماری که در کتابهای اقتصادی خوانده است، کارگران استثمار را هر روزه تجربه می‌کنند و درکشان بهتر از رفیق بردیا از موقعیت خودشان و جامعه است و می‌دانند چگونه و توسط چه سیستمی استثمار می‌شوند. این نوع برخوردها را قبلاً سوسیالیستهای تخیلی و هگلی‌های جوان و امروزه رفرمیستها و خرده‌بورژوازی و بورژوازی نسبت به کارگران داشتند و دارند که کارگران را تودهٌ بی شکل و غیر فعال و نا آگاه می‌دانند. سپس رفیق ادعا می کند که نوشته اش ارائهٌ یک بررسی تاریخی و مستند از موضع گیری های سازمان طی سه دههٌ گذشته با هدف نشان دادن سابقهٌ تاریخی ارزیابی های غلط از شرایط حاکم بر ایران از یک طرف (با استناد به فاکتهایی از نشریهٌ کار در سی سال گذشته) و بررسی ریشه ای تر یک مقاله مشخص مندرج در نشریه کار چند هفته پیش. سپس رفیق با آوردن فاکتهایی از شماره‌های مختلفی از نشریهٌ کار و نقد ارزیابی ها و تحلیلهای سازمان در مورد بحران سیاسی -اقتصادی جمهوری اسلامی و انقلاب و شرایط حاکم بر ایران اجازه می خواهد سنت شکنی کند و مطرح می کند که شرایط خاصی وجود ندارد و بحران رو به تزایدی وجود ندارد. تضادهای درونی رژیم هر روز حادتر نمی شود. اعتصابات کارگری سراسری وجود ندارد. جامعه در حال انفجار نیست، افت موقتی هم در کار نیست. و در ادامه می نویسد بر خلاف تمامی نوشته های تحلیل گران نشریهٌ کار، جمهوری اسلامی در یک بحران لا علاج (منظور در چار چوب سرمایه داری) و تشدید هر روز این بحران قرار ندارد و سازمان می خواهد یک بحران اقتصادی را به رژیم تحمیل کند و یا هر روز حاد تر شدن تضاد های درونی رژیم را نتیجه بگیرد و باز هم نوید انقلاب قریب الوقوع را بدهد و در ادامه نتیجه میگیرد که تحلیل سازمان از جامعهٌ ایران و موقعیت و مرحله کنونی انقلاب غلط است و در بخش بعدی مطرح می کند که رژیم با شکست دادن اپوزیسیون و یک دست کردن خود و آموختن دیپلماسی سرمایه داری و سرازیر شدن دلارهای نفتی، اکنون مدتهاست که به سان یک سرمایه داری متعارف رفتار می کند و انقلاب قریب الوقوعی در دوران گشایش اقتصادی در کار نیست و باید با صراحت اذعان کرد که در دوران سکون به سر می بریم. در بخش دوم رفیق به نقد مقولات اقتصادی ( تورم، سوبسید و غیره ) مطرح شده در نشریهٌ کار شمارهٌ ۵۱۴ پرداخته و نتیجه گرفته که واقعیت این است که جمهوری اسلامی در بهترین شرایط دوران زندگی خود به سر می برد. توازن قوا مدتهاست که به نفع رژیم تغییر کرده است و رژیم قادر شده است که تمامی مشکلات خود را یکی پس از دیگری ( با استناد به قهر و دیپلماسی) حل کند. اکنون نیز با درآمد سر شار نفت با یک گشایش اقتصادی روبروست که برای مدتها ادامه خواهد داشت و بیست سطر بعد مطرح می کند که اکنون زمان آن نیست که توده ها را به خیابانها فرا بخوانیم و بعد به سازمان رهنمود می دهد که ما باید فعالانه به جنگ اپورتونیست هایی برویم که با بیان حقیقت از دهان ما برای اولین بار به ما حمله خواهند کرد و در سطر بعد مطرح می کند که این تحلیلهای غلط به حیثیت سازمان لطمه زده است. باید با شهامت اعضاء و کادرهای خود را در این مورد فرموله کنیم و در زیر نویس هم رفیق به کشاکش انقلاب وضد انقلاب تا روی کار آمدن خاتمی معتقد است و شکست قطعی انقلاب را با روی کار آمدن خاتمی بیان می کند. فکر نمی کنم ماهیت و عملکرد جمهوری اسلامی در این سه دهه بر هر آن کسی که کوچکترین آشنایی با مسایل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دارد، پوشیده بماند و این ماهیت در واقع نشأت گرفته از سیستم سرمایه داری است که در ایران حاکم است. بحران در ذات سیستم سرمایه داری است، هیچ کس احتیاجی ندارد بحران بوجود بیاورد چونکه سرمایه داری خودش بحران آفرین است و نقش جمهوری اسلامی در ایران تشدید بحران است. حتی خود تئوریسین ها و متخصصین و اقتصاد دانان بورژوازی هم به بحران زا بودن این سیستم اعتراف می کنند. منتهی هر کدام سعی می کند ریشهٌ این بحرانها را به عوامل مختلفی مثل ماوراءالطبیعه، یا طبیعی بودن سیستم، و یا به گردن کارگران که ثروتهای مادی هر جامعه را بوجود می آورند و غیره بیاندازد. سیستم سرمایه داری ایران در رابطه با سیستم سرمایه داری جهانی عملکرد دارد، و وقتی بحران در کشورهای سرمایه داری مثل امریکا، آلمان و انگلیس و غیره بوجود می آید، روی دیگر کشورهای فقیر مثل ایران تأثیر عمیقی می گذارد و در عین حال این کشورها سعی می کنند برای خلاصی از بحرانی که دامنگیرشان شده است آن را به کشورهای فقیر انتقال دهند. بر این اساس اقتصاد سرمایه داری ایران خارج از مدار بحران اقتصادی جهانی قرار ندارد بلکه بحرانش عمیق تر از کشورهای پیشرفتهٌ سرمایه داری می باشد و طبیعتاً وقتی در جامعه بحران اقتصادی وجود دارد اتوماتیک بحران سیاسی ( یعنی مقاومت و مبارزه توده مردم با حاکمیت سرمایه داری) را بوجود خواهد آورد که البته همین مبارزه و مقاومت باعث اختلاف در بین بالایی ها می شود. بحران از زمان رژیم سلطنتی بوده و بعد از قیام هم تا همین الآن این بحران نه تنها ادامه داشته بلکه خیلی هم تشدید شده است منتهی رفیق فکر نکند که این بحران، بحران اضافه تولید است، چون جامعه ایران بیشتر مصرفی است تا تولیدی. به عبارت دیگر تک محصولی است و جامعه بیشتر با درآمد فروش نفت سر پا ایستاده است تا با تولیدات دیگر. اصلاً امپریالیستها ایران را فقط در چارچوب تولید نفت قرار داده اند به خاطر همین است که به غیر از صنایع مادر قدیمی مثل ذوب آهن، تراکتور سازی و ماشین سازی اراک و چند کارخانه کوچک دیگر که کفاف تولیدات داخلی فعلی جامعه را نمی کند، بقیه صنایع، صنایع مونتاژ و محتاج کشورهای امپریالیستی هستند. در نتیجه دولت سرمایه داری باید مدام کالا وارد کند تا جوابگوی جامعه باشد. بر خلاف نظر رفیق بردیا زمان شاه نه تنها هیچ گونه موفقیت اقتصادی وجود نداشت بلکه ما شاهد نابودی کشاورزی و وارد کردن کالاهای بنجل امپریالیستها بودیم. مخصوصاً سیاست بانک جهانی و صندوق جهانی پول در چند ماه اخیر که به کشورهایی مثل ایران مبنی بر خذف سوبسیدهای دولتی بر کالاهای مورد نیاز اولیه مردم مثل محصولات کشاورزی و غیره دیکته کرده است، ابعاد این بحران را وحشتناک تر از قبل و نرخ تورم را دو رقمی کرده است و این چیزی نیست که تنها سازمان مطرح کند بلکه سردمداران جمهوری اسلامی خودشان نرخ تورم را در سال گذشته نزدیک به ۲۰ درصد اعلام کرده اند و به خاطر ترس از شورش مردم از لزوم تشکیل کمیته بحران و جراحی نظام اقتصادی صحبت می کنند. نباید فراموش کرد که رژیم جمهوری اسلامی یک حکومت اسلامی است و دارای یک رو بنای فوق ارتجاعی که با زیر بنای جامعه هیچ سازگاری ندارد و همین مسأله باعث تشدید بیش از حد تضاد و بحران در اقتصاد و سیاست می شود. به خاطر بیاوریم تفکر خمینی را که اقتصاد را مال حیوانات می دانست. رفیق بردیا فکر نکند که چون قیمت نفت ده برابر شده است پس جمهوری اسلامی در بهترین حالت به سر می برد و با یک گشایش اقتصادی روبروست. اگر قیمت نفت هزار برابر هم بشود، باز هم یک ریال به جیب کارگران و زحمتکشان جامعه نخواهد رسید. به دلیل اینکه حاکمیت بعد از تقسیم پول نفت بین باندهای مختلف مافیایی خویش و تخصیص مقدار بیشترش به ماشین نظامی و بوروکراتیک، مساجد، حوزه های تحقیر مردم، تروریستهای حزب الله لبنان و حماس فلسطین و مجلس اعلای اسلامی عراق و غیره، بخش خیلی ناچیزی را به آموزش و پرورش و بهداشت و درمان اختصاص می دهد که ما با کمبود مدرسه و دانشگاه و بیمارستان و غیره مواجهیم. این دیگر رکود اقتصادی است که یک تعداد باند مافیایی وابسته به جناحهای مختلف حکومت اقتصاد جامعه را در دستشان گرفته و مردم را به فقر و فلاکت انداخته اند. این دیگر تحمیل بحران اقتصادی به رژیم نیست بلکه واقعیت سی ساله دارد که شما مثل اینکه در کرهٌ مریخ تشریف داشتید. آیا کارتون خوابها، دختران تن فروش، ارتش بیکاران، گرانی و تورم، فروش اعضای بدن، اعتیاد، دلال بازی، نداشتن امنیت شغلی، نداشتن بیمه درمانی و بیکاری، کار کودکان، خودکشی، ارتشاء و صدها معضل دیگر که از دستاوردهای جمهوری اسلامی در سی سال گذشته می باشد، علائم و نتایج بحران نیستند؟ شما از کدام گشایش اقتصادی صحبت می کنید و روی چه فاکتی جمهوری اسلامی را در بهترین موقعیت خود می دانید؟ و کدام مشکلات را یکی پس از دیگری حل کرده است؟ آیا قهر و دیپلماسی مشکلات را حل می کند یابیشتر؟ آیا پر کردن جیب مشتی سرمایه دار انگل صفت و چاپیدن مردم گشایش اقتصادی است؟ آیا بالا رفتن قیمت نفت گشایش اقتصادی است؟ آیا سیاست های نئولیبرالی اقتصاد خراب کن دیکته یی بانک جهانی و صندوق جهانی پول را که از زمان رفسنجانی شروع شد و ادامه اش را خاتمی و احمدی نژاد بعهده گرفتند فراموش کرده اید؟ چند میلیون انسان بیکار شدند، خانه خراب گردیدند و به فلاکت کشیده شدند؟ آیا اینها تشدید بحران است یا گشایش اقتصادی؟ آیا از خود سوال کرده اید که شورش تهیدستان در شهرهای بزرگ زمان رفسنجانی برای چه بود؟ سازمان بعد از سال ۶۰ شرایط را کشاکش انقلاب و ضد انقلاب ارزیابی می کرد و چند سال بعد از خودش انتقاد کرد و گفت که چون رژیم تا سال ۶۱ توانست اعتراضات مردمی کردستان، تشکل های دمکراتیک و صنفی کارگران و زحمتکشان، نیروهای انقلابی، دانشگاهها و غیره را سرکوب کند، در واقع ضد انقلاب توانست انقلاب را شکست دهد و تحلیل ما از شرایط بعد از سرکوب سال ۶۰ اشتباه بود. بعد از شکست انقلاب جمهوری اسلامی توانست برای حد اقل یک دهه، مخصوصاٌ به بهانه جنگ، رکود سیاسی را در جامعه بوجود بیاورد، البته هراز گاهی در نقاطی از ایران اعتصابات کارگری و شورش تهیدستان شهرهای بزرگ، خود جوش و بی سازماندهی و ضعیف انجام می گرفت. در این دوره مردم ایران نسبت به حالا از نظر اقتصادی با وجودیکه جنگ در جریان بود و طبیعتاٌجنگ به غیر از بحران اقتصادی مثلاٌ عدم تعادل عرضه و تقاضا و تورم و یا معضلات اجتماعی از قبیل فحشاء و اعتیاد ندارد، می بینیم که باز موقعیت اقتصادیشان نسبت به امروز بهتر بوده است. پس چه عاملی باعث شده است که با وجودیکه الآن جنگی در کار نیست و نفت بشکه ای ۱۲۰ دلار به فروش می رسد، وضع اقتصادی مردم بدتر از زمان جنگ شده است و می رود تا موقعیت مردم را به وضع فاجعه بارش یعنی گرسنگی برساند؟ آیا این بحران اقتصادی در جامعه نیست؟ آیا به غیر از این است که کاهش ارزش دلار و تعقیب سیاستهای نئولیبرالی از طرف دولتها اثرات مخرب خود را بر اقتصاد دنیا مخصوصاٌ کشورهایی مثل ایران گذاشته است؟ آیا شما اصلاٌ بحران اقتصادی را بحران جهانی سرمایه داری می دانید یا فقط در محدوده جغرافیایی ایران؟ بر خلاف نظر رفیق بردیا بحران سیاسی از اول داخل حکومت وجود داشته است و همچنین مقاومت از طرف مردم از همان ابتدا موجود بوده و هنوز هم هست. ما می بینیم که هفته ای یا ماهی نیست که وزیری یا مسؤولی از حکومتیان تعویض نشود. این بحران سیاسی حاکمین ناشی از همان بحران اقتصادی حاکم بر جامعه است که مقاومت مردم را بر انگیخته است و باعث تضاد بین حکومتیان گردیده است. بحران اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در اواخر دوره ریاست جمهوری رفسنجانی به حالت انفجار رسیده بود که بورژوازی داخلی و خارجی خاتمی را به سکوی ریاست جمهوری نشاندند تا جلوی سیل اعتراضات رادیکال را بگیرند و تا مقطعی هم جمهوری اسلامی موفق شد. و این یک افت موقت در مبارزات کارگران و زحمتکشان بود. ولی بعد از مدت کوتاهی همینکه توهم توده ها نسبت به خاتمی فرو ریخت، دوباره بحران تشدید شد و ادامه  یافت و آنچنان که هنوز نیز ادامه دارد. وظیفه هر انسان کمونیست و جریان کمونیستی است که هر جا سرمایه داری است انقلاب را تبلیغ کرده و از آن  دفاع کند و سازمان هم به درستی این وظیفه اش را بر خلاف عناصر و جریانات رفرمیست و خائن به طبقه کارگر عمل کرده است و تاکتیکها و شعارهایش را مطابق شرایط موجود ایران انتخاب کرده است. افراد و یا جریاناتی که به مردم می گویند صبر کنید و بروید به خانه هایتان چون هنوز شرایط برای انقلاب آماده نیست در مؤدبانه ترین و خوشبینانه ترین شکل یک یاوه گو و رفرمیست بیش نیستند، چه برسد به اینکه ادعای کمونیست بودن بکنند. جریانات طیف راست از توده یی، اکثریتی، جمهوری خواهان، دوم خردادی های حکومتی و غیر حکومتی، و حاکمین فعلی از احمدی نژاد تیر خلاص زن گرفته تا نمایندگان مجلس ارتجاع از بحران اقتصادی و سیاسی و انفجار توده ها صحبت می کنند و تقصیرات را گردن همدیگر می اندازند و ترسشان را از انقلاب مردم اعلام می کنند. ولی رفیق بردیا هنوز بعد از سی سال از خواب بیدار نشده است. مخصوصاٌ در عرض ده سال گذشته جنبش کارگران، زنان، معلمان و دانشجویان به اندازه یی رشد کمی و کیفی داشته است که خواب خوش حاکمان را به هم زده است. روزی نیست که در ایران در شهری و کارخانه یی کارگری یا دانشجویی اعتصاب نکرده باشد. همین الآن کارگران نیشکر هفت تپه، ایران صدرا و دانشجویان سهند تبریز از یک هفته پیش در اعتصاب بسر می برند و رفیق بردیا عوض حمایت و تقویت این جنبشها رهنمود می دهد که اکنون زمان آن نیست که توده ها را به خیابانها فرا بخوانیم. رفیق بردیا! این جنبشها بر خواسته از بحران اقتصادی و سیاسی موجود در جامعه است. وقتی در جامعه خواسته های بر حق انسانها بر آورده نشود در آن جامعه بحران وجود دارد و بحران چیزی نیست که کسی یا جریانی به حکومت اسلامی تحمیلش کند چونکه خود حکومت اسلامی با بحران بر سر کار است. در ایران شما احتیاجی نیست سیاسی بشوید چون جمهوری اسلامی شما را سیاسی خواهد کرد، پس بیهوده به مردم آدرس اشتباهی ندهید. اگر دفاع ما از انقلاب و تحلیلها و شعارهایمان در مقابل حکومت و نیز در مقابل جریانات و عناصر راست برای ما بی حیثیتی به بار می آورد، ما مشتاقانه حاضر به پذیرش این بی حیثیتی هستیم. اگر شما به سازمان رهنمود می دهید که شهامت داشته باشیم و شجاع باشیم و تحلیل های سی ساله خود را کنار بگذاریم، این عین جبن و بز دلی است، نه شجاعت و شهامت. کنار گذاشتن واقعیات موجود جامعه و انقلاب یعنی خود کشی هر سازمان و فردی. سازمان هرگز برای وقوع انقلاب وقت و تاریخی مشخص نکرده است که شما و رفیق جمشید قریب الوقوع بودن انقلاب را عین مشخص بودن زمان انقلاب ترجمه می کنید. اگر شما شرایط را تا آمدن خاتمی کشاکش انقلاب و ضد انقلاب معرفی می کنید به چه دلیل و فاکتورهایی؟ سوبسیدی هم که شما کنترل دولتی تعریف می کنید در دولت “فرا طبقاتی” یا سرمایه داری دولتی مطرح میشود نه در دولت طبقاتی آزاد سرمایه داری. سوبسید رایانه ای است که دولت در اختیار یک سری شرکتهای صنعتی و کشاورزی و غیره در مورد کالاهای مورد نیاز اولیه مردم قرار می دهد تا به عنوان حمایت از محصولات داخلی با قیمت مناسب در اختیار جامعه قرار گیرد. منتهی کدام کنترل و توسط چه کسی؟ سرمایه داری که سوبسید می گیرد به هیچوجه حاضر به کنترل شدن نیست و در عین حال دولت سرمایه داری نماینده همان سرمایه داران است. و درجمهوری اسلامی شما اصلاٌ نمی توانید از سوبسید بعنوان کنترل دولتی صحبت بکنید. به دلیل اینکه باندهای مافیایی اقتصادی جمهوری اسلامی به هیچ کس حسابی پس نمی دهند. آزاد سازی قیمتها بر میزان تورم می افزاید به دلیل اینکه هر سرمایه داری قیمت کالاهایش را با دست باز بالا می برد و برایش از طرف دولت سرمایه داری این مجوز صادر شده است. در آخر رفیق بردیا به سازمان رهنمود می دهد که به جنگ اپورتونیستها (یعنی طرفداران خط انقلاب و آنهایی که با سازمان تحلیل مشابه ای دارند) برویم. این رهنمود شما یعنی اینکه ما به کمک جمهوری اسلامی برویم. کمکی که توده ایها و اکثریتی ها در دهه ۶۰ مستقیماٌ به جمهوری اسلامی کردند و حالا نوبت ماست. جامعه ایران آبستن تحولات عظیمی است مثل آتش زیر خاکستر. طبقه کارگر ایران سی سال تجربه پشت سرش دارد، سرکوب شده، زندانی گردیده، به گلوله بسته شده ولی باز تشکل مستقلش را ایجاد کرده است، اول ماه مه اش را بر گذار نموده، نرده های مجلس ارتجاع را از جا کنده، جاده ها را بسته است، اعتصاباتش را ادامه داده، و مقاوم و آگاه پیش می تازد، دانشجویی که قرار بود سرباز امام زمانش بکنند و مدتی پشت خاتمی به صف ایستاده بود، هم اکنون پرچم خونین سوسیالیسم را حمل می کند و شعار مرگ بر دیکتاتوری و سرمایه داری را سر می دهد. جنبش زنان آگاهانه تر از قبل گام بر می دارد. جنبش معلمان شعار اتحاد با دانشجو و کارگر را مطرح می سازد. اگر کسی این تغییرات را نبیند، زیر این تغییرات له خواهد شد.

اما چند نکته در مورد مقاله رفیق جمشید که تا حدودی تکمیل کننده بحث های رفیق بردیا است.  در فلسفه بحثی به نام جبر و اختیار وجود دارد که بطور دیالکتیکی ثابت می کند که انقلاب ضرورت تاریخ است نه خواسته یک فرد یا گروه یا حزب. و آن هم پیش شرطهای خاص خود را دارد. این ضرورت تاریخ بود که مردم ایران در مقابل رژیم سلطنتی انقلاب را انتخاب کردند. ضرورتهای آن جامعه بود که رژیم سلطنتی را سرنگون کرد همان گونه که اسلوب دیالکتیکی به ما می آموزد نو باید جای کهنه را بگیرد. و دیگر اینکه  جمهوری اسلامی که سوار انقلاب مردم شد، محصول انقلاب نبود بلکه ماحصل شکست انقلاب بود و برای انقلاب کسی نمی تواند تضمین بدهد. شکست و پیروزی هر انقلابی بستگی به سطح آگاهی و توان و موقعیت نیروها(رشد نیروهای مولده) دارد و اگر صف انقلاب قوی باشد مسلماٌ کارگران و زحمتکشان جامعه برنده مبارزه خواهند بود در غیر این صورت نتیجه بر عکس خواهد شد. اینکه مطرح می کنید “چرا انقلاب طولانی شده است، با وجودیکه سازمان از انقلاب قریب الوقوع  صحبت می کند” ناشی از عدم درک شما از مقوله انقلاب و شرایط و موقعیت شکننده جمهوری اسلامی و بی اطلاعی شما از شرایط جامعه و موقعیت نیروهاست. برای  انقلاب زمان نمی شود تعیین نمود و سازمان هیچگونه در این مورد پیش بینی نکرده است بلکه چشم اندازش را نسبت به شرایط و وضعیت رژیم و مردم مطرح کرده است. اگر شما سرمایه داری ایران را با کشورهای صنعتی مقایسه کنید نتیجه مطلوبتان حاصل نخواهد شد زیراکه شرایط و موقعیت سرمایه داری ایران با کشورهای پیش رفته صنعتی غیر قابل قیاس است. به عنوان نمونه صادرات غیر نفتی ایران در سال به ۴ میلیارد دلار نمی رسد در حالی که صادرات نفتی ایران در این اواخر حتی به ۱۳۰ میلیارد دلار میرسد. در صورتی که کشوری مثل آلمان در سال گذشته بیش از ۸۰۰ میلیارد صادرات داشته است. از نظر اجتماعی نیز در این کشور حد اقلی برای معیشت مردم وجود دارد، از نظر سیاسی هم در کشورهای پیشرفته سرمایه داری دمکراسی بورژوایی ظاهری وجود دارد و مردم از حد اقل آزادیهای مدنی برخوردارند ولی در ایران نه تنها مردم از نظر اقتصادی از حد اقل معیشت محرومند، بلکه ازحد اقل  آزادیهای  مدنی هم محرومند. رفیق جمشید! بدون حزب کمونیست هم می شود انقلاب کرد مگر کمون پاریس یا انقلاب کوبا که پیروز شد و قدرت بدست  کارگران افتاد حزب کمونیستی وجود داشت؟ منتهی وجود حزب کمونیست واقعی، انقلاب را تداوم و  قوت می بخشد و تضمینی برای انقلاب است شما اگر آثاز بنیانگذاران سازمان و تاریخچه سازمان را بخوانید فکر نمی کنم که تاثیرات فعالیت رفقای جان فشانده  و فدایی را که ما از مبارزات آنان در  زمان  شاه  درس انقلاب را آموخته ایم انکار نمائید. رفقای ما نه تنها با مشت دیوار بتونی دیکتاتوری شاه را خراب کردند بلکه جنبش کمونیستی را نیز که سالها زیر ضربات بی رحمانه رژیم شاه، رفرمیستها و روزیونیستها توده یی زجر می کشید، از نو احیا  کردند و همان مشتها و تلاش ها و جانفشانی ها بود که سازمان را به بزرگترین سازمان چپ خاورمیانه تبدیل کرد. هر کس این مسائل را تا بحال متوجه نشده باشد چهل سال عقب گرد تاریخی دارد. لنین کبیر میگفت نباید فقط درس انقلاب بدهیم بلکه از انقلاب هم باید یاد بگیریم. شما هم مردم را نا آگاه خطاب نکنید بلکه باید از مردم یاد بگیرید.  اعتصابات کارگران، بستن جاده ها، تلاش برای ایجاد تشکلهای کارگری، تظاهرات  خیابانی، خراب کردن میله های جلوی مجلس، تظاهرات دانشجویان، زنان، معلمان و غیره انقلاب نیست، ولی صدای انقلاب است (که مرتجعین و حامیانش را به لرزه در آورده است) این را نباید فراموش کرد.

با امید به پیروزی کارگران و بر قراری حکومت شورایی

بهرنگ

۱۵٫۰۵٫۲۰۰۸

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: به گسترش نفوذ خود در میان مردم بپردازیم

تلاش و تکاپو برای برپا داشتن ساختارهای انسانی در جامعه و بهیمان و نا آدمان را از اریکه ی سروری و نیرومندی پائین کشیدن همان چیزیست که دانش انقلابی پرولتاریا و تلاش های چشم گیر، پیوسته و پایدار آنها با همکاری دیگر طبقاتِ زحمتکش جامعه، نه تنها شاید بودن و توانستنی بودن آنرا، بلکه حتی بایستگی و مهندسی اجتماعی آنرا، گر چه کوتاه مدت، در جای جای گیتی فراخ ما به نمایش گذارده است. در این میان وظیفه ی سازمان یا حزب انقلابی طبقه ی کارگر، سرراستانه بگوئیم، به دلیل دگرگونی و پای گیری شرایط نوین بیرونی و گنجانیده ی آگاهی اجتماعی و طبقاتی، هم درکشورهای سرمایه داری امپریالیستی و هم در کشورهای پیرامونی، یافتن راه چارهای نگریک و فرسخت در همسنجشی با شرایط نوین، و نیز برساختن دستگاهمندانه ی برنامه ی عمل انقلابی در دو گسترۀ همبافته ی استراتژی و تاکتیک انقلابی در چنین شرایطی می باشند. بی گمان شکستِ بسیاری از سوسیالیسمها و برآمدن بسیاری جنبش های نوین و رادیکال در سراسر گیتی، همراه با یورش های نوین و لگام گسیخته ی امپریالیسم خونخوار و اقمار وابسته اش همچون جمهوری مفتخورها، لمپن ها، قاچاقچی ها و آدمکشهای ولایتِ بهیمی و وابسته ی فقیه اسلامی در ایران، چنین توانش نگریک را به یک “باید”، هم در پهنه ی زایش و یا تولیدِ برنهاده های ایدئولوژیک و هم در پهنۀ کارکردهای اجتماعی دگرگون می سازد.

دگرگونی ها و پیشرفتهای سرمایه داری از اشکال ساده به اشکال بغرنج تر و پیچیده تر همچون پیشرفت از داد و ستد کالاهای دستی به تولید انبوه کالائی، جایگزینی صنایع کوچکتر به وسیله ی صنایع بزرگتر و پیشرفته ی صنعتی، پدید آمدن بحرانهای بسیاری درون نظام های سرمایه داری امپریالیستی، گسترش این بحرانها به دیگر جاهای گیتی به دلیل وابسته بودن دیگر کشورها و یا زیر فرمانروائی سرمایه داری بودن اقتصاد آن کشورها، همه و در نتیجه، فقر، بیکاری، قتل و غارت را هر چه بیشتر جهانی کردن، از دیگر پیامد ها و شرایطی هستند که آن امکان نگرورزانه را به یک “باید” انتقادی و انقلابی دگرگون میسازد. این چیزیست که خود را در گستره ی پیشرفت ها ی سرمایه داری از پیدایش آن تا کنون نشان داده است. ویژه گی اعتراضها، جنبش ها و تقابلاتِ عملی مردم در پهنه های گوناگون زندگی اجتماعی، بی آنکه پرولتاریای انقلابی توانسته باشد همراه با سازمان پیش آهنگ خود در بالا ی آنها قرار گرفته و رهنمودهای برنامه ای و کارکردی خود را بر آنها تحمیل نماید، نشان از آمیزش خواستهای دموکراتیک و رادیکالی می دهد که دیگر از چارچوبِ بسته ی دموکراسی بورژوازی فراتر رفته و از ناپسند بودن و جور نیامدن این دگرگونیها در همزیستی با سیاست سرمایه داری خبر می دهد. این به باور ما بدین نشان است  که دگرگونیهای دموکراتیک سیاسی در پهنه ی ساختارهای سرمایه داری، دیگر نه تنها درون پوسته ی کهنه و بحرانی آن جای نمی گیرند، بلکه حتی این دگرگونیها، در نسبت با خواستهای دوردست پرولتاریای انقلابی، از سرشتی جلودارنده و در هم شکننده برخوردار می باشند. سرشت نادموکراتیک اتحادیه ها و سندیکاها در سراسر گیتی سرمایه داری و وابستگی آنها به سیاستهای دولتهای این به اصطلاح دموکراسی ها، برگزیدن سرهای این سازمانها با روادید دولتهایشان و دریافتِ درآمد و کمک های مالی از این دولتها، نشان از ماهیت غیر انقلابی و حتی ضد انقلابی آنها می دهد. از اینرو آنها که با پافشاری درست برای ایجاد سندیکاها و اتحادیه های کارگری تلاش میورزند با آراستن این تشکلها به صفت مستقل و آزاد ولی زیر روادید و خوش داشت و فرمان ولایت خونریز و چپاول گر فقیه اسلامی، این باور را بباورانند که این گونه تشکلها می توانند در شرایط سروری سیاست ضد انقلابی سرمایه داری وابسته ی رژیم مردم خورها از ماهیتی مستقل ، آزاد و انقلابی و کافی برای دگرگون کردن جامعه برخوردار باشند، حیله گران و مردم فریبانی هستند  که زحمتکشان را به سرابِ دست ساخته ی خیانت کاران و چاپلوسان رژیم آخوندها فرامی خوانند. در شرایطی که قاتلان، جلادان، زاغه آفرینان، فاحشه پروران و سرمایه پرستان رژیم لمپن های بی شخصیت و دهان چاکِ قداره بند بر مردم سروری می کنند، طبقه ی کارگر از راه تشکلات مخفی، انقلابی، همگانی و یا سراسری خود، و در رابطه با سازمان پیشرو مبارز و انقلابی، می تواند بر چنین دشمنی سخت تر بتازد تا روی آوردن به سیاست گران اصلاح طلب و ماهرویان مردم فریب. گوئی در همین رابطه است که چنین آورده شده است :

” ب- با در نظر گرفتن این واقعیت که تاکتیک موسوم به  اصلاح طلبی بورژوازی و استحاله لیبرالی رژیم از درون،در میان توده های کارگر و زحمتکش افشا  شده است و جنبش های  اجتماعی موجود در طول  چند سال اخیر پیوستهرادیکال تر شده اند، و با در نظر گرفتن این  واقعیت  که  استقرار کابینه  نظامی امنیتی رژیم، حاکی از تاکتیک تشدید اختناق و سرکوب رژیم برای مقابله با بحران است، تاکتیک های به اصطلاح لیبرالی بورژوازی بیش از پیش کارائی خود را برای مقابله با بحران و کنترل و مهار جنبش های  توده ای از دست می دهند و صحنه مبارزه  سیاسی، برای مقابله انقلاب و ضد انقلاب شفاف تر می شود.

پ- طبقه کارگر ایران که در طول چند سال اخیر، در جریان مبارزات علنی و رو در رو با سرمایه دارن و دولت آنها، پیوسته متشکل تر و آگاه تر شده است، یگانه نیروی  پیگیر انقلاب است که رهبری آن بر جنبش  اعتراضی توده ای، شرط پیروزی تمام دیگر جنبش های اجتماعی در ایران و تحقق مطالبات توده های مردم است. هیچ تحول جدی در جهت تحقق مطالبات توده های وسیع مردم رخ نخواهد داد، مگر در یک انقلاب که زمام آن در دست طبقه کارگر ایران باشد.”

[ اسناد کنفرانس دهم سازمان فدائیان ( اقلیت ) سال ۱۳۸۴ ]

روند رو به افزایش یورش های امپریالیسم به همه ی گستره های زندگی مردم در پهنه ی گیتی، بار و فرمان سنگین تر و از همین رو خونین تری بر دوش مبارزان کمونیست هموار می کند. بودن عملی و راستین پیشاهنگ آگاه و متشکل  پرولتاریا، فداکاری ها، از جان گذشتگی ها و تلاش های شبانه روزی آنها در این کارزار تقابل ها، پیگرد ها، تهدید ها  وغارت ها، و مبارزات مرگ و زندگی، همراه و در کنار مردم، بی شک، از اثر گذاری گسترده و ژرفی برخوردار خواهد بود. خیزش ها و جنبش های گروهی و ناگهانی مردم در این پهنه ی تعیین کننده، یورش های آنها به سیاست های دزدها و قاچاقچی های رژیم متحجران عهد عتیق در یکسان سازی زندگی مردم میلیون ها کیلومتر پایین تر از خط فقر، گذشته از تاثیرات روانی مثبت بر مردم، به برانگیختن قاتلان و خون آشامان و دست یازیدن آنها به وحشیانه ترین کارها خواهد انجامید. نقش فزاینده ی پرولتاریا ی مبارز و سازمان پبشرو و انقلابی آن همراه با بررسی و تجزیه و تحلیل این جنبش ها و فراهم آوردن راه کارهای انقلابی و عملی در کارزار مبارزات رادیکال و آزادی خواهانه ی مردم، به افزایش و رشد آگاهی سوسیالیستی و انقلابی توده ها کمک خواهد کرد.

برای بسیاری، همچنان که می خواهند کمونیست بمانند و با این نام شناخته شوند، کمونیسم یعنی دانش چگونه گی همبستگی، یا به تنهایی، بستگی یافتن با طبقه ی کارگر می باشد. اینان واپسین مرز کمونیست بودن را در بستگی داشتن با طبقه ی کارگر تفسیر می کنند. برای اینان طبقه ی کارگر از چنان پاکی و ناآلودگی برخوردار می باشد – درست مانند ضریح پاکان و پیامبران – که هر روشنفکر خورده بورژوایی اگر دستش با این اندام پاک برآید از هر حیله و ناپاکی رها می شود. این بستگی اما هدف آخرین نیست بلکه شروع کار و آنهم آنچنانکه به نگر می آید، سخت ترین ها می باشد. کمونیسم مارکس و انگلس، به گفته ی انگلس در” اصول کمونیسم “، چیزی مگر دانش رهایی طبقه ی کارگر نمی باشد و این رهایی بدست نمی آید مگر آنکه این طبقه ی تا به آخر انقلابی، نه تنها خود بلکه همه ی جامعه را از سروری بیداد و ددمنشی سرمایه داری برهاند. این است که نفوذ یافتن در میان طبقات زحمتکش، یعنی آموزاندن به آنها و آموختن از این طبقه در روند زنده ی مبارزه ی انقلابی برای دگرگون ساختن همه ی ساختارهای طبقاتی جامعه، نه اینکه بر زشت کاری ها و بیراهه رویهای آنها چشم فروبستن و به پیروان چشم و گوش بسته ی آنها در آمدن. این آخرین کار اما، نه به دانش انقلابی نیاز دارد و نه این همه تلاش و پایدرای را می طلبد. برای مبارزان مارکسیست، برای پیروان سوسیالیزم علمی، انتقادی و انقلابی مارکس و انگلس، برای رهروان سوسیالیزم انقلابی مارکسیسم – لنینیسم، پرسش نخستین و آنچه بیش و پیش از هر چیز دیگری چرایی و چگونه گی بودن و کارکردها ی اجتماعی آنها را ویژه گی می بخشد، چگونه گی دریافتِ فراروند های پدیده هاست درهمبافته بودن شدن های پی در پی و گوناگون آنها در گستره ی زمان، و در آن نسبتهای درونی میان آنها که چگونه گی  ساختار چیزها را، و در نتیجه، شیوه ی  دگرگون ساختن آنها را نشان می دهد. این به ساده گی، از یازدهمین برنهاده ی مارکس در باره ی فویرباخ برمی آید، یعنی دگرگون ساختن گیتی و نیز از نخستین برنهاده که کارکردهای انسانی را چونان کارورزی های اجتماعی حسی و بیرونی در می یابد. به سخن دیگر، ویژه گی کارورزی های کمونیست ها دریافت هستی انسان هاست در همین گیتی بیرونی و دریافت نسبت های آنها با یکدیگر برای دگرگون ساختان این پدیده های بیرونی و آن نسبت هایی که بر بنیان آنها پای می گیرند.

برای کمونیست ها، اگر نمی خواهند مارکسیسم را به پژوهش ها ی آکادمیک و دور از زندگی انسان ها دگرگون سازند، اگر نمی خواهند مارکسیسم – لنینیسم به یک تجربه گرایی صرف و بیهوده  تغییر داده شده و هدف مند بودن کردارگرایانه ی آن برای دگرگون ساختن بیداد گیتی به چیزی دست دوم و یا اضافی دگرگون شود و اگرمی خواهند که مارکسیسم از مشاهده گری صرف و دانش پرگویی های به اصطلاح طبقاتی به دانش آگاهی علمی – طبقاتی و انقلاب اجتماعی تبدیل شود، هیچ راه و چاره ای مگر کار کردن، آموختن و آموزاندن، متشکل شدن و متشکل کردن در همانجایی که پرولتاریا و دیگر زحمتکشان زندگی میکنند، هدف مندانه مبارزه می کنند و جان می بازند نیست. همه ی مقولات بنیانی مارکسیسم همچون مشخص و مجرد، کلیت و جزئیت، تضاد قطب های ستیزنده، نفی در نفی، نسبت های اجزای ساختارهای اجتماعی از راه پیوند های درونی، توانش و بودش ( امکان و واقعیت )، توانمندی و ضرورت، از خود بیگانگی انسان در فراروند تولید زندگی اجتماعی و دیگرها، مقولاتی هستند در پیوند دستگاه مند و دیالکتیکی با زندگی درون جهان پدیده ها و پیوندهایشان با یکدیگر. ناداری همچون یک تجرید، تنها آنگاه می تواند اندیشیده شود که از پیش همچون چیز داده ی حسی پدید گردیده باشد. کاپیتالیزم همچون یک تجرید دانشی، به تنهایی آنگاه می تواند به پژوهش درآید که از پیش همچون یک کلیت ساختارمند، دارای کارکردهای حسگانی و پژوهیدنی در گیتی چیزها باشد. دگرگون ساختن آنها نیز تنها در همان جایی که این دستگاهمندی ها هستی دارند انجام میگیرد و نه در تجرد واژه هاو مقوله ها، یعنی در هستی یافتن آنها در زندگی اینجهانی انسانها. بی محابا بگوییم و سرراستانه منتقدانه، اگر سه دهه ی دیگر همچنان خروار خروار بر گفته بیفزاییم و کرور کرور شعار را کارگشای بدسگالی ها و شوربختی های مردم بدانیم، و اگر به تنهایی همچون پیش، روزنامه نگارانه به پخش اخبار در باره ی این رویداد و آن پیش آمد، این اعتصاب و آن اعتراض بپردازیم بی آنکه به گونه ای کردارمند درپیدایش یا جوشش یا رهنمود دادن و راهبردن آنها نقشی بازی کنیم، نه منم زدن های ما، مارا از دیگران انقلابی تر میسازد، نه پیوندی میان ما و مردم می آفریند و نه روند چیزها را در راه هستی پذیرفتن رهنمودها و برنامه های ما هموار می کند. شاید پس از سه دهه، آن هنگام فرارسیده باشد که به فراهم آوردن امر انقلاب بپردازیم. بودن در میان مردم به معنی کار آشکار نیست، که این شعار خود البته خیانتی است به انقلاب و برای بازگذاردن دستهای خون آلود دشمنان در سر به نیست نمودن مبارزان، بلکه در نسبتهای مردم با یکدیگر زیستن و به سازمان مبارزات آنها و تشکل دادن سیاسی آنها و ترویج رهنمودهای انقلابی در میان آنها پرداختن. گاه بد نیست از آیین نازای بسیار گویی و وراجی های انقلابی دست کشیدن و کمی هم به کردار هدف مند و دگرگونی آفرین انقلابی دست یازیدن. نگارنده همهنگام که به این مقاله می پرداخت به خواندن ” وضعیت طبقه ی کارگر انگلستان ” از انگلس سرگرم بود. انگلس در نوشته ی پیش از مقدمه ی خود بر این اثر، کتاب را به کارگران بریتانیای بزرگ پیشکش می کند. دیدم این نوشته از هرچه که نگارنده بنویسد برتر و گویاتر است، پس همان را برگرداندم تا نشان دهم که بنیان گذاران سوسیالیزم علمی، برخلاف  همه ی پی گردها، از خانه و کشور راندن ها، تهدیدها، ناداری ها و نبود امکان های جانی، چگونه به کار می پرداختند و بودن و زیستن در میان مردم را به مشاهده گری و بی طرفی برتری می دادند. گفتنی است که انگلس این گفتار پیشکشانه را نخست بار خود به انگلیسی نوشت . در برگردان این نوشته تلاش شده است که واژه های آشناتر برای خوانندگان بکار آیند. بی گمان آنها که در کار برگردانی نوشته ها زبردستی دارند، برگردان بهتری پیش خواهند نهاد، توجه ما بیشتر به رساندن اندیشه ای به خواننده بوده است و بس. یک یادآوری اینکه اصطلاح “طبقه ی میانه” در این نوشته اشاره به طبقه ی بورژوازی زمان انگلس دارد و نه آنگونه که در گفتارها و نوشتارهای  دوران ما بکار برده می شود.

به طبقات کارگر بریتانیای بزرگ

کارگران!

اثری را به شما پیشکش می کنم که در آن تلاش نموده ام تا به هم میهنان آلمانی خود تصویری باورکردنی از وضعیت شما، از رنجها و مبارزات شما، از امید و منظر آینده ی شما ارائه دهم. من به اندازه ی کافی در میان شما زیسته ام تا چیزی از شرایط زیستتان بدانم؛ من جدی ترین توجهات خود را مصروف شناختن آنها نموده ام، من مدارک رسمی و غیر رسمی را، تا آنجا که امکان دسترسی به آنها را یافته ام، مطالعه کرده ام – من به این هم راضی نبودم، من بیش از فقط یک دانش مجرد از موضوع مورد پژوهش خود می خواستم، من می خواستم شما را در خانه هاتان ببینم، شما را در زندگی روزمره تان نظاره کنم، با شما در باره ی شرایط شما و اوضاع بدتان گفتگو کنم، شاهد مبارزات شما بر علیه نیروی اجتماعی و سیاسی سرکوبگرانتان باشم. من بدینگونه رفتار کردم : از همنشینی و میهمانی های شام طبقه ی میانه، از شراب و شامپانی آنها گذشتم و ساعت های بیکاری خود را تقریبـاً به طور کامل به همنشینی با کارگران عادی گذراندم؛ من از اینکه چنین نمودم هم خوشحالم و هم مغرور. خوشحال، زیرا که فرصت سپری نمودن ساعات شاد بسیاری را برای شناخت واقعیات زندگی بدست آوردم – ساعتهایی بسیار، که در غیر این صورت در گفتگوهای مد روز و آداب و معاشرات خسته کننده هدر می رفت؛ مغرور، چرا که به این وسیله امکان یافتم حقی نسبت به طبقه ای ستمدیده و بهتان خورده ادا کنم، طبقه ای که علیرغم همه ی کمبودهای خود و زیر شرایطی نامناسب، احترام هر کسی جز دلال پول انگلیسی را نسبت به خود برمی انگیزد؛ مغرور، همچنین، زیرا در موقعیتی بودم که بتوانم مردم انگلستان را از تحقیر فزاینده نسبت به آنان در قاره که نتیجه ی ضروری سیاست وحشی و خودخواهانه و رفتار عمومی طبقه ی میانه در حاکمیت شماست ، نجات دهم.

آنگاه که همزمان، امکان واقعی یافتم تا طبقات میانی، مخالفان شما را، مشاهده کنم، خیلی زود به این نتیجه رسیدم که حق با شماست، کاملاً حق با شماست در اینکه انتظار هیچ کمکی از آنان نداشته باشید. علائق آنان به درجات بسیاری با علائق شما در تضاد می باشد، هر چند که همیشه کوشش می کنند خلاف آن را اظهار کرده و به شما بباورانند که دارای صمیمی ترین همدردی ها نسبت سرنوشت شما هستند. کردار آنها دروغشان را افشا می کند. امیدوارم توانسته باشم بیش از اندازه در باره ی این واقعیت مدرک گرد آورده باشم که طبقات میانی – حال هر چه که می خواهند بگویند – در حقیقت هیچ هدف دیگری جز ثروتمند کردن خود از راه کار شما تا هنگامیکه بتوانند تولیداتش را بفروشند ندارند، و هنگامیکه دیگر نتوانند ازراه این تجارت غیرمستقیم با گوشت انسان سودی بدست آورند شما را به گرسنگی کشیدن رها می کنند. آنان برای اثبات نمودن نیت خوش خود چه کاری انجام داده اند؟ آیا هرگز هیچگونه توجه جدی به اوضاع شما نموده اند؟ آیا کاری به جز پرداختن مخارج هنگفت نیم دوجین کمیسیون های تحقیق، که گزارش های بیشمار آنها محکوم به خواب ابدی در میان تلی از کاغذهای باطله در قفسه های وزارت داخلی است انجام داده اند؟ آیا آنها توانسته اند از آن همه کاغذهای آبی رنگ پوسیده تنها یک کتاب قابل خواندن فراهم آورند تا هر کسی به آسانی بتواند کمی اطلاعات در مورد وضعیت اکثریت عظیم ” بریتانیایی های آزاد زاده ” بدست آورد؟ حقیقتاً نه، اینها چیزهایی هستند که آنان دوست ندارند در موردشان حرف بزنند – آنها این امر را به یک نا آشنا واگذار می کنند تا جهان متمدن را از وضعیت تحقیرآمیزی که شما در آن زندگی می کنید باخبر نماید.

امیدوارم نا آشنا با آنان، نه با شما. امیدوارم هرچند انگلیسی من ممکن است کامل نباشد، هنوز نه، شما آن را انگلیسی واضحی دریابید. هیچ کارگری در انگلستان – گذشته از این، نه حتی در فرانسه – هرگز با من چون غریبه رفتار ننموده است. با خوشحالی بسیار دیدم که شما فراق از آن رنج مخرب، پیش داوری های ملی و غرور ملی، چیزهایی که پس از در نظر گرفتن همه ی عوامل، چیزی جز خودپسندی عمومی نیستند، هستید – من مشاهده کردم که شما با هر کسی که صمیمانه نیروهای خود را برای پیشرفت انسان بکار می گیرد همدردی می کنید – می خواهد انگلیسی باشد یا نباشد – که هر چیز با عظمت و خوب را تحسین می کنید، حال اگر در سرزمین نژادی شما پرورش یافته باشد یا نه. من شما را چیزی بیش از” انگلیسی” بودن، اعضای فقط یک ملت تنها، یافتم، من شما را انسانهایی دریافتم، از اعضای  خانواده ی بزرگ و عمومی بشریت، کسانی که خواستهای خود و خواستهای نژاد انسانی را یکی می دانند. و به مثابه ی چنین انسانهایی، یعنی اعضای این خانواده ی انسانیت “متحد و انشقاق ناپذیر”، همچون موجودات انسانی به صریح ترین معنای این واژه ها، من و بسیاری دیگر در قاره، شما را بمثابه ی چنین انسانهایی، در پیشرفتتان درهرراهی درود میفرستیم و موفقیتهای زودرسی را برایتان آرزو می کنیم.

در این راه ادامه دهید، همچنان که تاکنون انجام داده اید. بسیاری چیزها باقیست که می بایست متحمل شد؛ استوار باشید ، شجاع باشید – موفقیت شما حتمی است، و هیچ گامی که شما در حرکت پیشرونده تان در راه هدف عمومی ما، هدف انسانیت، بردارید هدر نخواهد رفت.

بارمن ( رن پروس )

۱۵ مارس، ۱۸۴۵

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: شورش می کنم، پس هستم

در شرایطی که همه سویه بر مردم میتازند و پیر و جوان و زن  و مرد را به جرم ناکرده و به فرمان ولی خونخوار فقیه در کوی و برزن به شلاق و دار محکوم می کنند، برخاستن و شوریدن نه تنها حق طبیعی و خدشه ناپذیر مردمان، بلکه واکنشی است زیست شناسانه که نیروی جنبائی خود را از همین ساختار پوست و خون و گوشت ما، همراه با هزاران رگ و پی و عصب دریافت می دارد. مردم نیز همچون تمامی ارگانیسم ها یا سازمندیهای زنده و طبیعی بی آنکه  برای انجام سوخت و سوز دستگاهمند خود نیازمند به دریافتِ دستورهای کرداری و واکنشی از “علتهای” بیرونی باشند، همراه با پیش نهاده های نگریک خود به گونه ای پرتوم و یا پیش از تجربه، گاه سنجیده و گاه چونان کرداری سرراستانه ناسنجیده و ناپژوهیده، بی نگرداشتِ پاداش و یا دار و درفش، به سینۀ نا آدمان می کوبند. این، بی پرده بگوئیم، از حس طبیعی پدافند جان برمی خیزد و هیچگونه وابستگی به فرمان این و آن، و یا به خواست و یا ارادۀ این پیشاهنگ و یا آن قراول ندارد. هر گونه گفتاری در این باره که آیا مردم چه گاه ” می بایست” و یا “نمی بایست” به نفی یا فرریختن ساختارددمنشانۀ جهان خود برخیزند، و یا اینکه تا به آگاهی اجتماعی دست نیافته باشند حق قیام نمودن را از آنان ، به بهانۀ هرز رفتن نیروها مثلاً، باز ستاندن، چیزی مگر حرّافیهای بیهوده وشعارهای تو خالی  برای مصرف  “درون گروهی” و یا “خانوادگی” بیش نیست و ربطی به روند طبیعی و همزمان ساختار منطقی جهان ندارد. تو گوئی این جملاتِ پایدار نخستین و انقلابی ترین برنامۀ مبارزاتی زحمتکشان جهان ، مانیفست حزب کمونیست ، یاد آور همین جنبه از کارکردهای هدفمندانۀ انسانهاست : ” تاریخ کلیۀ جامعه هایی که تا کنون وجود داشته، تاریخ مبارزۀ طبقاتی است. مرد آزاد و بنده، پاتریسین و پلبین، مالک و سرف، استادکار و شاگرد، – خلاصه ستمگر و ستمکش با یکدیگر در تضاد دائمی بوده و به مبارزه ای بلاانقطاع،  گاه نهان و گاه آشکار،  مبارزه ای که هر بار یا به تحول انقلابی سازمان جامعه و یا به نابودی مشترک طبقات متخاصم ختم میگردد، دست زده اند.” بی گمان این طبقات ستیزنده هیچگاه به انتظار متولیان انقلاب و آزادی دست از مبارزه و اعتراض بر نداشته اند، و به گفتۀ بنیان  گذاران سوسیالیسم علمی، این مبارزه همیشه با پیروزی و یا تحول انقلابی همراه نبوده است .

مارکس و انگلس و دیگر کردارگرایان بزرگ و انقلابی  نخستین دهه های سدۀ گذشته، همراه با بیادداشتِ اهمیتِ درجه یک و بسیار ضروری سازماندهی کردن مبارزاتِ مردم و بودن حزب و یا سازمان انقلابی و پیشرو طبقۀ کارگر و دهقانان تهیدست، هیچگاه ویژگی های قیام ها ، شورش ها، پاد گوئی ها و یا اعتراضاتِ نابهنگام و خودبخودی مردم را کم ارزش ندانسته و برای پیش گیری نمودن از اینگونه فرارویش های مردمی فرمانی فراپیش ننهاده اند تا انقلابی ها در هر زمانی بر پایۀ آن فرمان یا پیش نهادۀ نگریک و به گونه ای آهنجیده یا مجرّد رفتار نمایند.  حس پدافند جان چنان طبیعی است، و این حس در دوران دگرگونی های بنیانی طبیعی، زیست شناسانه و اجتماعی که هزاره های بسیاری به درازا کشید، آنچنان در تار و پود انسان ، این حیوان جمعی، ریشه دوانیده که کارکرد انرژیک آن، چه در تک انسان، چه در انسان جمعی، بدون دستورهای کارکردی، انجام می پذیرد. اینکه مردم به پا میخیزند شگفتی آور نیست، شگفتی آور این است که روشنفکرانی که سخت اندیشانه خود را به دیالکتیک مارکسیستی باورمند و آراسته میدانند و میکوشند پروسه یا فراروند چیزها را با تبیین چگونه گی ها  و چرائی های تضاد های جنبه ها و سویه های متقابل آن با یکدیگر روشن سازند، در این امر بسیار پیش پا افتاده و طبیعی،  یعنی قیام مردم و شورش آنها بر مفتخوران و سرمایه دارن جامعۀ طبقاتی  وابسته به امپریالیسم، از درک دیالکتیک این واکنش ها و قیام ها عاجز می مانند. اینان فراموش می کنند که دیالکتیک مارکس و انگلس، نه تنها یک روش پژوهش و بررسی دانشی، بلکه همچنین شیوۀ هستی مادۀ در حرکت میباشد، یعنی تضاد عوامل ناسازگار و ناهمگون مادۀ جاندار و هستومند در بیرون که خود را با چهره های گوناگونی در اجتماعاتِ کوچک و بزرگ جهان پهناور ما به نمایش می گذارد. تجربه گرائی دیالکتیکی بنیانگذاران سوسیالیسم علمی، نه تنها تجربه گرائی دیالکتیکی روش مندانه و انتقادی، وابسته به حوزۀ دانشهای اجتماعی، آن هم به تنهایی در پهنۀ نظریه یا نگره، بلکه همچنین دیالکتیکی است که به گونه ای کردار مند به فرا روند واقعی علت و معلول، عام و خاص، جزء و کل و غیره، در زمینۀ اجتماعی به پژوهش می پردازد. این دیالکتیک، دیالکتیکِ کشفِ چگونه گی ها و چرائی -های روندهای تاریخی – اجتماعی چیزهاست و نه پیش گوئی کردن در بارۀ این پدیده ها. هیچکس نمی تواند، حالا به هر اندازه هم که در دانش انقلاب آگاه و توانا باشد، مسیر دگرگونی های آینده را نشان دهد. ولی همه کس میدانند که تا به سازماندهی مبارزاتِ مردم و تبلیغ و ترویج برنامۀ انقلابی و مارکسیستی سازمان پیشرو طبقۀ کارگر، درست در همانجائی که این مبارزات جریان دارند پرداخته نشود، دگرگونی های طبیعی جامعۀ سرمایه داری ایران به گونه ای مکانیکی به پیدایش جامعۀ سوسیالیستی پایان نمی یابد. اما این آگاهی نداشتن از مسیر دگرگونی ها دلیلی بر بی ارزش دانستن مبارزات خود بخودی مردم نمی شود. آنان که از سازمانهای سیاسی چشمداشتِ بری بودن از اشتباهات را دارند ، انقلابیون را مقدسانی میدانند که میبایستی از گناه و اشتباه مبراشان دانست. ولی تقابل نیروهای واقعی در اجتماع به راستی با افت و خیزها، اشتباهات ، عقب گردها، گمان زنی های به اشتباه و یا شکست همراه میباشد. این به راستی شیوۀ هستی تمام پدیده هاست. قیامهای مردمی نیز ، هرچند که به دلیل متشکل نبودن در تشکلات سیاسی و با برنامۀ انقلابی برای سرنگونی رژیم آدم دزدان و زاغه آفرینان وابسته به امپریالیسم همچنان گردِ محور خواستهای کوتاه مدت دور میزند و بسیاری جانها و نیروها را در این راه فدا نموده است، اما مردم را برای نبردهای سرنوشت ساز آینده آبدیده کرده و بایسته بودن تشکلاتِ سیاسی و کارکردهای هدفمند بر پایۀ برنامۀ انقلابی را به آنها نشان خواهد داد. سازو کار جنبشهای مردم هر چه که نباشد دست کم از غریزۀ زندۀ پدافند هستی خود درتضاد با قاتلان خبر میدهد. ندیده گرفتن و به شمارش نیاوردن این غریزۀ طبیعی و هستی بخش مردم یعنی کارکرد ارادی  و یا جنبش بخواستِ آنان را باور نداشتن. همانگونه که با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود، با سازمان سازمان کردن و شعارهای پت و پهن دادن  نیز مردم متشکل نمی شوند. همه کس میدانند که جامعه چونان آموزگاری با تجربه و انبانی پر از آموزه های بی پایان  به هرکس به اندازۀ کارکردها و درگیری هایش در جامعه می آموزاند ، اما هیچکس با دانش بدین مسئله فرزندان  خود را از آموزشگاه رفتن بازنمی دارد. انقلاب بر خلاف ساده انگاران دانشی است فرسخت و چونان بسیاری دانش های دیگر نیاز به آموختن دارد، ور نه این همه گفتن و نوشتن نیاز و بایستگی خود را از کجا میگیرد ؟ پشتیبانی کردن از جنبشهای خود بخودی مردم، هرچند کوتاه مدت و بدون سازمان و تشکیلاتِ سیاسی، چونان وظیفه ای مشخص و در شرایطی مشخص، نه تنها ممکن بلکه ضروری هم می باشد. این پشتیبانی، کارکردی منفعل و یا کارپذیر نیست و مسئولیت ها و وظایف ویژه ای را بر گردۀ هواخواهان مارکسیسم سوار میکند. اما هم این شرایط و هم این وظایف نسبی اند. آنها که بسیار مطلق گرایانه به همه چیز می نگرند و سازمانها و افراد، مردم، جنبش ها و انقلاب ها را همه  و همه با دستورها و فرامین بر جا ایستا و دگرگونی ناپذیر و در همۀ شرایط حتمی الاجرا موظف می گردانند  فراموش میکنند که لنین حتی در زمانی که حزب سوسیال دموکراتِ روسیه در نبرد های سرنوشت ساز با حکومتِ مطلقه ی روسیه بود و یا هنگامیکه از دیکتاتوری انقلابی دموکراتِ پرولتاریا و دهقانان نام می برد، همه را دارای ویژه گی های زمانمند و گذرا می دانست، هم مبارزه با حکومت تک فرمان و هم دیکتاتوری پرولتاریا را. خواننده پوزش ما را از اینکه در اینجا و جاهای دیگر قطعاتِ نسبتاً بلندی را شاهد مثال می آوریم بپذیرد زیرا اهمیت این تکه گفتارها و بایستگی مسئله این امر را پرهیزناپذیر می سازد. لنین می گوید: “یک سوسیال دموکرات هرگز و حتی یک لحظه هم نباید مبارزۀ ناگزیر طبقاتی پرولتاریا را در راه سوسیالیسم بر ضد دموکرات ترین و جمهوریخواه ترین بورژواز ی و خرده بورژوازی از یاد ببرد. در این مسئله چون و چرا نیست. از اینجا نتیجه میشود که سوسیال دموکراسی باید حتماً وبدون چون و چرا حزبی جداگانه و مستقل و دارای جنبه شدید طبقاتی باشد. از اینجا چنین بر می آید که تز ما حاکی از اینکه باتفاق بورژوازی “باید با هم کوبید” دارای جنبه موقتی است و ما موظفیم “متفق را مانند دشمنی” شدیداً تحت مراقبت قرار دهیم و الخ. در تمام اینها نیز جای کوچکترین چون چرا نیست. ولی خیلی مضحک و ارتجاعی بود اگر از اینجا چنین استنباط میشد که باید وظایف حیاتی مربوط به لحظه فعلی را، ولو این وظایف گذرا و موقتی هم باشند، فراموش کرد و به آنها اعتنائی ننمود و یا به نظر حقارت به آنها نگریست. مبارزه با حکومت مطلقه وظیفه گذرنده و موقتی سوسیالیست -هاست. ولی هر گونه بی اعتنائی نسبت به این وظیفه و حقیر شمردن آن مساویست با خیانت به سوسیالیسم و خدمت به ارتجاع. دیکتاتوری انقلابی دموکراتیک پرولتاریا و دهقانان البته فقط یک وظیفه گذرنده و موقتی سوسیالیست-هاست ولی بی اعتنائی به این وظیفه در عصر انقلاب دموکراتیک- ارتجاع محض است. وظایف سیاسی مشخص را باید در شرایط مشخص مطرح نمود. همه چیز نسبی است، همه چیز گذرنده است، همه چیز متغیر است.” ( لنین، دوتاکتیک، ترجمه م.پورهرمزان، ۱۳۵۴، ص ۹۸ ). لنین از آنجا که چپ روان و راست روان درون و بیرون حزب سوسیال دموکرات روسیه را خوب می شناخت و هم ماتریالیسم و هم دیالکتیک سوسیالسم علمی مارکس و انگلس را چیره دستانه و هنرمندانه تا واپسین نفس هایش بکار می برد، میتوانست این چنین قاطع هم در برابر به اصطلاح مارکسیستهای زمان خود و هم به مثابۀ آموختن به ما آموزه های خود را بیان نماید. او دانش مندانه و به پیروی از نخستین دیالکتیک دان جهان، هراکلیت، همه چیز را در فراروند ساختن و برپاداشتن حکومت کار بر سرمایه، فروریختن بیگانگی انسان در جهانی که خود با نیروی خود می سازد، بر پاداشتن روابط انسانها نه بر بنیان قیمتها و دارئی ها بلکه بر بنیان ارزشهای انسانی “گذرا و موقتی” می داند. او اما ساده لوحانه بایسته بودن بسیاری کارکردها را نادیده نمی گیرد و کارکرد درونی تقابل ها را در فراروند چیزها که به دلیل اهمیت خود چونان مطلقانه و حتمی به نگر می آیند فراموش نمی کند. وفادار ماندن به دیالکتیک یعنی بی اعتبار دانستن جزم ها و ناپایدار پنداشتن مطلق ها در فراروند عمومی و همگانۀ  پدیده ها. دیالکتیک، حتی اگر آن را چونان روش در نگر آوریم، چیزی نیست که از بیرون بر طبیعت و جامعه بار گردد، بلکه به راستی این به کار بردن نگریک خود شیوۀ هستی ماده بر اشکال گوناگون جنبش آن در جامعه و طبیعت می باشد.  مارکس در بارۀ همین ویژه گی نسبی بودن که الزاماً در قدرت نفی دیالکتیکی نهفته، در پی گفتار خود برای چاپ دوم سرمایه از جمله می گوید: “بنظر بورژوازی و بلندگویان عقیده ای آن طبقه دیالکتیک در صورت عقلانی خود چیز رسوا و نفرت انگیزی است زیرا بنا بر دیالکتیک درک مثبت آنچه وجود دارد در عین حال متضمن درک نفی و انهدام ضروری آن نیز هست، زیرا دیالکتیک، هر شکل بوجود آمده ای را در حال حرکت و بنا براین از جنبه قابلیت درگذشت آن نیز مورد توجه قرار میدهد، زیرا دیالکتیک حکومت هیچ چیزی را بر خود نمی پذیرد و ذاتاً انتقاد کن و انقلابی است” ( سرمایه، ترجمه م. پورهرمزان، ۱۳۵۲، ص ۶۰-۶۱ ).مارکس در همین پاراگراف کوچک چند چیز را بیان میدارد، ۱) اینکه بورژوازی به خوبی از بنیان عقلانی دیالکتیک و و توانائی آن در کشف جنبه های منفی و متضاد پدیده -ها آگاه و به همین دلیل از آن بیزار است، ۲) بیان خصلت نسبی پدیده ها و جنبش پیوسته و دیالکتیکی آنها، ۳) و بیان ویژه گی انقلابی نفی دیالکتیکی و توانائی انتقادی آن. مارکس  همچنین با از آن خود کردن مقوله ی از خود بیگنگی هگل و به کار گرفتن آن در روابط کار و سرمایه، کارکرد نوینی از این مقولات را به نمایش گذارد. اگر برای هگل انسانها در رابطه با دولت به احساس از خود بیگانگی دست می یافتند، دولت قدرتمندی که به گمان هگل میبایست از بخشی از حقوق خود به سود این دولت که سعادت همگان را فراهم می آورد و در برابر مردم از قدرتمندان پدافند می -نمود می گذشتند، مارکس اما، بیگانگی موجود میان کارگر و محصول کار او را از دل روابط و مناسباتِ تولیدی بیرون می کشید. مردمی که به پا می خیزند و هر از چندی ضربه ای به پیکر گندیده و بد قوارۀ ولایت سیاهکاران فقیه زرپرست وارد می کنند نشان می دهند که بسیار با خود و با حق خود آشنایند و از خود بیگانگی هنوز نتوانسته است تمامی هستی اجتماعی آنها را تارو مار کند. ولی پرودونیسم چیره بر جنبش چپ چنان در میان روشنفکران ریشه دوانیده که در پیش فهمشان چیزها همه یا خوبند و یا بد. به همین گونه، قیامها و شورش ها نیز برای اینان فقط آنگاه خوب و درست است که حتماً به انقلاب اجتماعی از گونه ی سوسیالیستی اش بیانجامد وگرنه در نگاه فایده انگارانۀ آنها، هیچیک از آنها خوب نیستند.

تکیه نمودن بیش از اندازه بر یکی از دو عامل – ذهنی، عینی – در پایان آنچه که میزاید سردرگمی در گسترۀ نگرها و بی فرجامی یا شورفرجامی در گسترۀ کردار اجتماعی میباشد. سخت جانی های رژیم گندیده ی جمهوری قاتلان اسلامی پیش از آنکه دلیل بر ناتوانی مردم و یا سکون و سکوت آنها باشد، نشان از دیرپائی اشکال کهنۀ اقتصادی، اجتماعی  و فرهنگی در جامعه ای می دهد که سرمایه داری در آن با هزار و یک حیله اقتصادی، سیاسی و نظامی پدید آمد و به درهم آمیزی اشکال نوو کهنه ی این مناسبات انجامید، اشکالی که همچنان به دلیل وابستگی شدید رژیم خونخواران به امپریالیسم جهانی  به دیرپائی خود ادامه می دهد. بی پایه نیست که اشکال روبنائی و ایدئولوژیک تا این اندازه رنگارنگ، دیرپا و در بسیاری موارد واپس گرایانه نمود می کنند. شکافهای عمیق و دیرپای میان روشنفکران، احزاب و سازمانهای سیاسی با مردم، به ویژه در روستاها و مناطق دور دست که بیشترین جمعیت آماری را تشکیل می دهند، توان کوتاه زی و ناپیوستۀ این احزاب و سازمانها در شرایط دیکتاتوری ملایان وابسته به امپریالیسم و کم کاری مزمن، ممتد و بیمارگونه ی آنها در آنجا که کارگران، زحمتکشان شهر و روستا و رویهمرفته، تمام تودۀ مردم می زیند و مبارزه می کنند، از عوامل بنیانی در پایداری به ظاهر جاودانه ی این سرمایه داران می باشند. بیهوده نیست که در این میان افراد و یا جریاناتی که به شکست ایدئولوژیک و برنامه ای رسیده و به ناچار بودن سلطه ی نامردمان باور آورده اند، و یا آنها که بوی کباب و زمزمه ی رباب را از راه دور احساس کرده و می شنوند، ندای اصلاح طلبی، گفتمان مدنی با قاتلان، همرهی و همکاری طبقاتی میان هواخواهان سوسیالیسم علمی و لیبرالهای اصلاح طلب و یا بورژوازی به اصطلاح آزادی خواه را سر می دهند. کسانی که هم نام و نشان مارکسیسم را با خود حمل می کنند و هم می خواهند از در همکاری با طبقۀ سرمایه داری وارد شوند فراموش می کنند که کمونیستها گذشته از به کاربردن تمامی شگردهای سیاسی برای فعالیت زیر سیطرۀ سرمایه داری وابسته، و یا حتی در مواردی بسیار نادر، با آن به گونه ای تاکتیکی و بسیار کوتاه مدت به همکاری پرداختن، هیچگاه مبارزه برای کسب قدرت سیاسی را از یاد نبرده و مارکسیسم را فدای شرایط نامبرده نمی سازند. لنین درهمین زمینه، در روزنامه ی پرولتاری، شمارۀ ۱۲، ۲۵ مارس ۱۹۰۸، در مقاله ای با عنوان “ارزیابی مارکس بوسیلۀ لیبرالیسم بین المللی”، به بررسی چند روزنامه، یکی هم  روزنامۀ “فرانکفورتر تسَیتونگ” می پردازد. در سر مقالۀشمارۀ ۷۶ این روزنامه به تاریخ ۱۶ مارس ۱۹۰۸   که ویژه گانه به مارکس پرداخته بود، گذشته از خرابکار، متلاشی کنندۀ ملت و کاشف یک اتوپیای ضد علمی خواندن مارکس، چیزهایی میگوید که لنین آنها را اینگونه بازگو میکند، آنچه میان این نشانه  ” ” می آید از روزنامۀ نامبرده و بقیه گفته های خود لنین می باشند:

( روزنامه می نویسد، “چه چیز میتوانست طبیعی تر از این باشد که سوسیال دموکراسی، همچنانکه در بسیاری مسائل عملی با بورژوازی موافق میباشد، اتحاد نزدیکتری را با آنها جستجو می کرد؟ ولی این دقیقاً به دلیل تئوری مارکسیستی پیش نخواهد آمد. سوسیال دموکراسی خود را به تنها ماندن محکوم نموده است. زمانی این چنین به نظر می رسید که میرفت تا در این مسئله دگرگونی بنیانی پدید آید. این هنگامی بود که رویزیونیستها مبارزات خود را آغاز نمودند. ولی این یک اشتباه بود، و تفاوت میان رویزیونیستها و ما در اینجا بود که، از جمله در بسیاری چیزهای دیگر، که ما به این اشتباه آگاه بودیم و آنها نبودند. رویزیونیستها گمان می کردند، و هنوز هم گمان می کنند، که این به گونه ای شدنی است که هم به مارکس چسبید و هم به حزب متفاوتی تبدیل شد. امید های بیهوده.مارکس را میبایست یا تماماً بلعید و یا به طور کامل واپس زد. شیوۀ دوگانه ای در اینجا به درد نمی خورد”…

دقیقاً درست است آقایان از دستۀ مؤمنان لیبرالها. شما بعضی وقتها به گونه ای نا منتظر حقیقت را بیان می کنید.

“…تا زمانیکه سوسیال دموکراسی مارکس راگرامی می دارد قادر نخواهد بود که خود را از ایدۀ مبارزۀ طبقاتی و آن چیزهای دیگر که زندگی با او را مشکل میسازد رهائی بخشد. جهان دانش موافق این عقیده است که هیچکدام از تئوریهای سیاسی – اقتصادی مارکسیسم در تجربه به اثبات نرسیده اند.”)

( لنین،مجموعه آثار، انگلیسی، جلد ۱۳، مسکو، ۱۹۶۲، ص۴۹۳ )

واین سرنوشت ماست که لیبرالها اینگونه روشن و آشکار بیان می دارند. مردم به تجربۀ روزانۀ خود در کار و پیکار با ستمگران دریافته اند که نمی توان هم خر را خواست و هم خرما را. خوب است که حامیان مردم نیز دست از این خر برداشته و به خرما بچسبند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: دنیای شگفتی است

دنیای شگفتی است.مردم را شقّه شقّه می کنند اما حامیان مردم هشدار می دهند که مبادا مردم را به شورش و انقلاب فراخوانید زیرا آنها هنوزآمادۀ قیام و انقلاب نیستند. دانش جویان را از پشت میز دانش گاهها به سیاه چاله های شکنجه گران روانه می کنند تا بدنها و روانهاشان را در زیر وحشیانه ترین، ضدانسانی ترین و خشن ترین شکنجه هائی که بشر تا کنون موفق به اختراع و اعمال آن بر مردم از پیر و برنا شده، بکوبند و تکه تکه کنند، ولی روشنفکران بورژوائی که هنوز در خوابهای خوش خیالی خود، رؤیای هدایت و رهبری خلق را زیر دندانهای سختشان مزمزه میکنند، هشدار می دهند که، مردم برنخیزید زیرا حزبتان هنوز با قامت مقدس خود در پیش چشمهاتان نکرده ظهور، و بی حزب، هر ره که می روید، رهی به ترکستان است. دختران را به شیوۀ عهد عتیق به حرمسراها می فروشند، زنان را به جرم زن بودن، تهیدست بودن ویا فقط  ” بودن “، با اجازۀ ملکوتی شرع شهوت پرستِ  فاحشه ساز ولایت فقیه، به صیغۀ صدم و پانصدم در می آورند، اما خوش نشینان حریم دموکراسی غرب فریاد بر میآورند که، مردم برنخیزید، حزب و سازمان پیشرو شما هنوز آماده نیست. چند صباحی دیگر- یعنی چند دهۀ دیگر یا چند نسل دیگر– می بایدتان که ظلم این شحنه ها را تاب آورید، ولی بدانید وقتی که ما – حامیانتان ( ؟! ) – پا به میدان گذاریم، همه تان را از کودک و بزرگ، از پیر و جوان، با انقلابی که شما به رهبری ما ( !!! ) می کنید، به بهشت جاودان، منتقل می کنیم. مردم را کرور کرور روانۀ خرابه ها و حلبی آبادها، روانۀ زاغه های بی درو پیکر و بی آب و نان می کنند و آنچه آدمی بر حیوان هم روا نمی دارد این وحشیان ولایت وقیح و کثیف فقیه بر مردم روا می دارند، ولی روشنفکران خوش خور و خوابِ دموکراسی بورژوازی، این قیّمهای انقلابِ پرولتری و حامیان دیکتاتوری کار بر سرمایه فریاد بر می آورند، مردم بنشینید که وقتِ خشم و خروش سر نرسیده هنوز، که تا قیام و انقلاب  شما و هدایت داهیانۀ ما ( !!! ) در این میان، چند صباحی میبایدتان که آرام و رام، تاب آورید گرسنگی و خفه گی، و نبودِ آب و نان را در جنگل ددان.

دنیای شگفتی است. نان را به خون آغشته می کنند در بهشت حامیان الله و کارگزاران سرمایه و سود، و فقر و رنج و خوف را با عادلانه تر شیوه ای میان مردمان بخش می کنند، اما پرگویان و چاره ندانان گردن فراز فریاد می کنند، وای بر شما ای مردمان اگر دم برآرید از این همه، که آفتابتان بر نیامده هنوز، که مژدۀ رزم و رهایی و رویش نوین، ز روز اذل به ناف ما ( ؟! ) حامیان خلق و ملت و جهان، نام گذاری نموده تاریخ بخشایندۀ مهربان. صبر اگر کنید صباحی دگر، ما و هر که با ما به زیر پرچم سکوت، بنشیند و رشد آگاهی ناداشتۀ شما را نظاره کند، قسم به هر چه داس و چکش جهان، به فاصلۀ چند نسل با ما و شما، جهان و هر چه در آن است، شادمانی و رهایی و سروررا تجربه می کند.

دنیای شگفتی است . حکومت اسلحه را بر مردم استوار می کنند، ولی نازکدلان هوشیار بورژوا، و آگاهان به قانون و منطق تاریخ و جهان فریاد می کنند، ای مردمان، خون شما را اگر به شیشه می کنند این نا آدمان،  تقصیر شما نیست، زیرا که تاریخ و قانون آن مسخر شما نیست. دوران، دوران سروری زالوهاست. وقت شما سر نرسیده هنوز، که دست اگر به اسلحه برید، بر شما همان خواهد رفت که بر پیشینیان. شما را همان به که بنشینید و بسوزید و تحمل کنید. ما حامیان شما ورهبران و راهنمایان آیندۀ شاد و تابان مردمان، خوب می دانیم که وقت اسلحه و شورش و نبرد سر نرسیده هنوز، که علم وقت شناسی و دانش قیام و قانون برخاستن و رفتن را به ناف ما نشانده تاریخ بخشایندۀ مهربان.

دستهای مردمان را بسته، سنگها را رها و سگها را به کوی و برزن روانه نموده اند تا هر تنابنده ای که بیابند، بکوبند و بدرّند، و هر جوانی که شهامت نفس کشیدن و چهره نمودن کند، دست بسته و پیش حیرت ناباور مردمان، به مشت و لگد و چوب و قدّاره ، بکوبند و تکه تکه کنند، اما این خوش نشینان حریم پر سور و صفای دموکراسی تحمیلی غرب فریاد بر می آورند، آی با شمائیم مردمان، چه میشود اگر از شما، نسلها فدا شوند به تیر ناکسان؟ این است جزای آنکو بی حزب و سازمان و برنامه شهامت سر برکردن و شورش نمودن کند بی حضور ما. باشد تا با شما همان رود که بر پیشینیانتان برفت، بی حضور قیّم و راهبران.

دنیای شگقتی است. وای بر مردمی با چنین حامیانی خوش خیال و وای بر گرسنه گانی که این قیّمان، راهبرانش شوند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

جمشید خسروی: از آگاهی تا عمل

در این نوشته به نکاتی پیرامون مقاله «ارزیابی نوین، سی زمستان بعد» منتشره در نشریه کار ۵۲۲ می پردازم. من با قسمتی از نظرات مطروحه در این مقاله موافقم ولی قسمتی را نیز غلط می دانم.

در برخی نشریات و اعلامیه های سازمان این نظریه مطرح است که سرنگونی جمهوری اسلامی امری قریب الوقوع می باشد. برای مثال دو جمله اول برنامه مقایسه ای سازمان را مرور کنیم:«جمهوری اسلامی به واپسین لحظات حیات ننگین اش نزدیک شده است. توده های مردم ایران بار دیگر به پا خاسته اند تا با برانداختن رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی، به اهداف و مطالبات خود جامه عمل پوشند.» این جملات سالها پیش نوشته شده اند ولی چرا این «واپسین لحظات» اینقدر طولانی شده اند و چرا اثری از توده های مردمی که گویا در لحظه نوشته شدن این سطور به پا خاسته بودند نیست؟ تکرار این جملات که هر بار با کلمات و در قالبی دیگر بیان می شوند فقط گول زدن خودمان است.

به علاوه حتی هنگام نزدیک شدن یک بحران انقلابی نیز معمولا نمی توان وقوع آن را پیش گویی کرد، برای مثال سال ۱۳۵۷ را به یاد آورید. حتی در بهار این سال برای کمتر کسی پذیرفتنی بود که فقط چند ماه به پایان عمر رژیم سلطنتی باقی مانده باشد. اتفاقاً در آن زمان اینطور به نظر می رسید که رژیم تثبیت شده است ولی در مدت کوتاهی تغییرات چنان رعد آسایی رخ داد که همه را غافلگیر کرد. توده های عظیم مردم بدون اینکه شناخت کافی داشته باشند به دنبال خمینی رفتند و سازمانهای کمونیست در حالت شوک باقی ماندند، بطوری که نه در جریان قیام نقش تعیین کننده ای داشتند و نه توانستند تحلیل درستی از شرایط ارائه دهند. دلیل چه بود؟ پس از کنار گذاشتن خط مشی حزب توده در دهه ۱۳۴۰ ، همه سازمانها، از سازمان انقلابی حزب توده و توفان گرفته تا سازمان چریکهای فدائی خلق، مجاهدین مارکسیست و … به نوعی بر این باور بودند که برای انقلاب فقط باید با هر وسیله ای به دشمن ضربه بزنند ولی به نحوه ضربه زدن زیاد توجه نمی شد. البته بعضی ها کلا تحلیل نادرستی از زیربنای جامعه داشتند ولی دیگران نیز با وجود داشتن تحلیل صحیح از مناسبات سرمایه داری حاکم، بجای تدارک برای انقلاب آتی، نیروی خود را با زدن ضربات بی اثر به هدر می دادند. نمونه بارز این طرز تفکر خط مشی چریکی است. می توان این امر را به این تشبیه کرد که برای خراب کردن دیواری روبروی آن بایستیم و به آن با مشت ضربه بزنیم. در این حالت هر چقدر هم صبور، پیگیر و قدرتمند عمل کنیم، مشت زدن به دیوار نتیجه ای به جز زخمی شدن دست ندارد. گروههای فعال در آن دوره بجای تشکیل سازمان واحد کمونیست، ترویج و تبلیغ انقلابی، برقراری ارتباط با توده ها، بردن آگاهی طبقاتی به میان توده ها و در یک کلام تدارک انقلاب آتی، در فکر مشت زدن به دیوار بودند. هم اکنون نیز گرایشی وجود دارد که مبلغ همان طرز تفکر است. به علاوه وظیفه سازمان کمونیست پیش گویی زمان انقلاب نیست بلکه تدارک و انجام آن است. حتی اگر فرض کنیم که یکی از این پیش گویی ها درست در بیاید، آیا در شرایطی که تدارکی برای انقلاب صورت نگرفته است، سازمان کمونیستی برای رهبری مبارزات وجود ندارد، توده ها ناآگاه هستند و بورژوازی اپوزیسیون برای ربودن دستاوردهای مبارزات توده ها در کمین نشسته است، قیام توده ها چیزی به جز تکرار ۲۲ بهمن خواهد بود؟

اما قسمتی از مقاله نیز اشتباهات غیرقابل گذشتی در خود دارد. در مقاله آمده است:« واقعیت این است که جمهوری اسلامی در بهترین شرایط دوران زندگی خود به سر می برد ». قسمتی از مطالبی که درباره تورم نوشته شده است نیز غلط است زیرا تورم در ایران با سرعت بیش از پیش افزایش می یابد و فشار سنگینی بر خانواده های کم درآمد وارد می سازد. حذف سوبسیدها تأثیر غیرقابل انکاری در افزایش بهای کالاها دارد. بحث بر سر اینکه نام این پدیده تورم است یا چیز دیگر، تغییری در اصل موضوع نمی دهد. این ادعا نیز که رژیم « با درآمد سرشار نفت با یک گشایش اقتصادی روبروست که برای مدتها ادامه خواهد داشت » به کلی غلط می باشد. درآمد حاصل از نفت عمدتاً صرف واردات کالاهای مصرفی، خرید تجهیزات نظامی، افزایش بودجه های دستگاههای سرکوب و تحمیق، کمک به ترویج ارتجاع اسلامی در جهان و مخارجی از این قبیل می شود. خود واردات بی رویه کالاهای مصرفی سبب تعطیلی کارخانجات داخلی، افزایش بیکاری و تورم می شود. سهم مردم از این افزایش درآمد حاصل از نفت هیچ است. برای مثال به بودجه ۸۷ نگاه کنید. سهم ارگانهای نظامی، جاسوسی، سرکوب و تحمیق مذهبی افزایش جهش واری داشته است ولی سهم قسمتهایی که مربوط به معیشت مردم بوده است مثل بهداشت و آموزش و پرورش کاهش یافته است (علیرغم افزایش عددی بودجه این قسمتها، به دلیل کمتر بودن این افزایش از نرخ تورم، میزان حقیقی بودجه این قسمتها کاهش یافته است). البته از آنجا که بقیه مطالبی که در مقاله آورده شده اند در جهت تأیید جمله ای که با حروف برجسته مشخص شده است می باشند، بیش از این روی آنها مکث نمی شود زیرا می توان دلایل دیگری را نیز برای اثبات قدرتمند شدن رژیم در برابر جنبش های اجتماعی ذکر کرد، برای مثال اینکه رژیم فعالین کارگری، جنبش زنان و دانشجویان را حتی بر خلاف قوانین خود در زندانها نگه می دارد در حالی که امکان سازماندهی اعتراض گسترده به این امر وجود ندارد.

برای هر انقلاب دو چیز ضروری است:

۱- طبقات حاکم نتوانند به شکل سابق حکومت کنند

۲- طبقات تحت ستم برای نابودی وضع موجود به پا خیزند

تشدید سرکوب و اختناقی که با روی کار آمدن احمدی نژاد آغاز شده را می توان از دو جنبه بررسی کرد که یکی به نفع انقلاب و دیگری به نفع ضدانقلاب است. نخست آنکه طبقات حاکم نمی توانند با شیوه های متعارف به حیات خود ادامه دهند. فرستادن کارگران، دانشجویان و زنان معترض به زندان علامت قدرت رژیم نیست بلکه نشانه ضعف آن است. در حالی که در خیلی از کشورهای پیشرفته سرمایه داری این اعتراضات از راه مسالمت آمیز مطرح می شوند و بدون اینکه دولت سرمایه داری را تهدید کنند از طریق تطمیع و دست یابی به بخشی از حقوق خود ساکت می شوند، دولت ایران که توانایی برآورده ساختن کوچکترین خواستهای مردم را ندارد، از همان آغاز با سرنیزه در مقابل خواستهای ناچیز مقاومت می کند و راه حلی بجز زندان و شکنجه و اعدام نمی بیند. اما جنبه دوم مسئله این است که جنبش های اجتماعی مترقی نیز به آن مرحله از سازمانیابی و پیشرفت نرسیده اند که بتوانند خواستهای خود را به حکومت تحمیل کنند و معمولا پس از برخورد با رژیم، به دلیل ضعف شان مجبور به عقب نشینی می شوند. متأسفانه هم اکنون وجه دوم وجه غالب است و نتیجتاً توازن قوا به نفع رژیم است.

در حال حاضر بهترین نشانه اینکه « بالایی ها » چقدر درمانده شده اند و به پایان خط خود نزدیک می شوند، نگاهی کوتاه به افرادی است که هم اکنون مهم ترین مسئولیتهای کشور را به عهده دارند. کار جمهوری اسلامی به جایی رسیده است که دیگر نمی تواند کسانی که مغزشان کار می کند را (حتی اگر منفعتی در حفظ رژیم داشته باشند) بپذیرد. دایره خودیها هر روز محدودتر می شود و کسانی که قبلا از مهره های کلیدی رژیم بودند نیز از آن بیرون انداخته می شوند تا مبادا پا را از گلیم خود فراتر بگذارند و روی دست رهبری بلند شوند، بطوری که می بینیم بجز افراد چاپلوس و خشک مغز که کاری بجز تملق گویی و اطاعت بی چون و چرا نمی توانند انجام دهند، کس دیگری امکان دست یافتن به عالی ترین مقامات را ندارد. در حالی که در کشورهای پیشرفته سرمایه داری بهترین افراد طبقه حاکم وظایف دولتی را به عهده دارند، در ایران ابلهانی مثل احمدی نژاد با شعبده بازی از صندوق رأی گیری رژیم بیرون کشیده می شوند و با کارها و حرفهای مسخره شان خود را مضحکه عموم می کنند.

وضع کنونی اینطور است که علیرغم ضعف و درماندگی رژیم، جنبش های اجتماعی به علت بی سازمانی و بی برنامگی توانایی سرنگون ساختن رژیم حاکم را ندارند. البته هنوز این امکان وجود دارد که در اثر شکاف در طبقه حاکمه و غیرقابل تحمل شدن فشاری که بر توده های مردم وارد می شود، اوضاع بطور ناگهانی مثل سال ۱۳۵۷ تغییر کند، ولی چنین تغییری نمی تواند نتیجه ای چندان متفاوت از همان سال را داشته باشد یعنی اینکه جای استثمارگران با هم عوض شود. دعوت مردم به اعتصاب عمومی و قیام مسلحانه در شرایطی که حزب کمونیستی برای سازماندهی و هدایت قیام وجود ندارد کوبیدن بر طبل تو خالی است. چرا باید مثل دوران رژیم سلطنتی اسرار داشته باشیم که مسئله تشکیل حزب کمونیست (و یا سازمان واحد کمونیست را تا زمانی که امکان تشکیل حزب فراهم نشده است) را به آینده ای مبهم و حتی به دوران پس از انقلاب موکول کنیم؟! مگر غیر از این است که بدون حزب کمونیست انقلاب پیروزمند غیرممکن است؟

متأسفانه در کل جهان وضع بدین صورت درآمده است که در هر کشور، فعالین، سازمانها و احزاب متعددی وجود دارند که هر کدام به تنهایی مدعی کمونیست بودن هستند بدون اینکه شایستگی چنین عناوینی را داشته باشند. عده ای از اندیشه پیشینیان برای خود یک نوع مذهب می سازند بدون اینکه در نظر بگیرند علم انقلاب نمی تواند با جزم اندیشی هم زیستی مسالمت آمیز داشته باشد و اینکه این علم با هر پیشرفت جامعه بشری به تکامل خود ادامه می دهد، پس باید پذیرفت آنچه که زمانی «مقدس» و عزیز بوده است ممکن است با پیشرفت بعدی غلط شناخته شود. فقط ببینید امروز چند گروه هستند که خود را « فدائی » می دانند. ولی مگر منافع طبقه کارگر چند چهره دارد و کارگران به چند سازمان و حزب نیازمندند؟

تا زمانی که در ایران و جهان به این خرده کاری و گروه گرایی پایان داده نشده است و این اصل به رسمیت شناخته نشده است که در هر کشور باید یک حزب (یا سازمان) کمونیست موجود باشد، جنبش کارگری و دیگر جنبش ها درجا خواهند زد و اگر با مبارزات خودبخودی دستاوردی هم کسب کنند، با تغییر شرایط همان را هم از دست خواهند داد. البته توهمی در این مورد وجود ندارد که همه مدعیان سوسیالیسم حاضر به پذیرش وحدت خواهند شد. اتفاقا اینطور به نظر می رسد که عده ای باز هم در باتلاق خود مرکز بینی و خرده کاری دست و پا خواهند زد و انتظار دیگری هم نباید داشت. اما آنها با این کار خودشان را نابود می کنند. برای مثال نگاه کنید از گروههای متعدد و رنگارنگی که تا ۷ یا ۸ سال پیش وجود داشتند چه تعدادی توانسته اند دوام بیاورند. آنها یا کلا از هم پاشیده اند و یا اینکه با یک صفحه اینترنتی (که معمولا در آن مطلبی که ارزش خواندن داشته باشد نیست و در فواصل زمانی بسیار طولانی به روز نمی شود) تظاهر به موجودیت می کنند.

با ادامه وضع کنونی و طفره رفتن از تدارک عملی برای انقلاب آتی نباید انتظار داشت که جنبش خودبخودی به دستاوردهای درخشانی برسد و در صورت تغییر حکومت، این تغییر به نفع توده های کارگر و رنجبر تمام شود. باید بجای نشستن به انتظار جنبش خودبخودی یا گول زدن خود با تکرار این توهم که « توده های مردم به پا خاسته اند »، آگاهی طبقاتی را به میان توده ها برد و آنها را در به پاخاستن یاری رساند، به پاخاستنی که دیگر نه مانند سال ۱۳۵۷ کورکورانه و بدون آگاهی از منافع خود و شرایط موجود، بلکه با علم بر این موضوعات و تحت رهبری حزب انقلابی مجهز به کمونیسم علمی خواهد بود، حزبی که برای انقلاب تدارک دیده است و با توده های مردم در ارتباط بوده، حزبی که در مبارزات روزمره آبدیده شده و کارگران و زحمتکشان آن را حامی و رهبر خود می دانند.

بدون داشتن آگاهی لازم از شرایط موجود عمل صحیح ممکن نیست. تا زمانی که هنوز توهم به جنبش خودبخودی موجود است و اینطور تبلیغ می شود که خیزش انقلابی پیروزمند قریب الوقوع است، مسلماً تاکتیکها و شعارها نیز نمی توانند رهنمود درستی برای عمل باشند. برای مثال در خیلی از شماره های نشریه کار شعار اعتصاب عمومی و قیام مسلحانه تکرار می شود بدون اینکه به سطح آگاهی، تشکل و روحیات توده ها توجه شود.

اما داشتن آگاهی صحیح به تنهایی کافی نیست. بدون وجود ابزار بکار بستن این آگاهی در جامعه یعنی حزب کمونیست، بهترین تئوریها و بی نقص ترین تحلیل ها راه به جایی نخواهند برد.

آگاهی طبقاتی پرولتاریا و عمل انقلابی او هر یک بر دیگری اثر گذاشته و یکدیگر را کامل می‌کنند. آگاهی تاکتیکها را معین می‌کند و پس از اینکه تاکتیکها طی عمل به آزمایش گذاشته شدند امکان ارزیابی آنها فراهم می‌شود و از این طریق آگاهی نیز تکامل می‌یابد. در جریان انقلاب باید آگاهی طبقاتی و عمل انقلابی از طریق حزب کمونیست با یکدیگر ترکیب شوند تا نتیجه پیروزی انقلاب و تکامل جامعه بشری به سوی جامعه‌ای بدون طبقات بشود.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: شعله اگر نیست این/ آتش زیر خاکستر است / ز شعله ماندنی تر است

از زمانی که سکانداری کشتی سرمایه‌داران سلطنت‌طلب به آخوندها، لمپن‌ها، تاجرهای ولایتِ قتل و چپاول فقیه و سرمایه‌داران وابسته به امپریالیسم جهانی سپرده شد، از زمان قانون‌مند شدن تجاوز، برد‌گی، خرید و فروش، زندانی و اعدام خردسالان در رژیم سر تا پا گندیده‌ی پاسدارن ظلم و ددمنشی اسلامی، از هنگامی که مرده‌خواران به تختِ پادشاهان ظلم و شکنجه جلوس کردند و از هنگامی که چوب‌ها و چماق‌ها به نام راستی  و برابری اسلامی بر مردم فرود آمدند، نه تنها افق‌های عدل و عدالت در چشم مردم تاریک‌تر گردید، بلکه همراه با این همه وحشی‌گری‌های سده‌های میانی (= قرون وسطایی)، فقر همگانی نیز، و تورم روزافزون قیمت‌ها، افزایش بیکاری‌ها و اخراج ها و…چنان بر جان‌ها سنگینی می‌کند که رمق تصمیم گرفتن‌های بنیانی و رادیکال را، آنچنان که ظاهر (= رویه،  برونین[ابن سینا] )  ماجرا نشان می دهد، از مردم باز ستانده است. به هر سان، همۀ آنچه که گفته شد، بر خلاف گمان رژیم جلادان و نیز مأیوسان خرده بورژوا و خواب‌های هورقلیائی اصلاح‌طلبان، فنرهای اراده‌های تودۀ مردم چنان فشرده شده که هر از گاهی تا روزنه‌ای به نور می‌بیند سر به شورش برمی‌دارد و رژیم را از چرتِ متافیزیکیش (= متاگیتیانه‌اش) می‌پراند و رؤیازده‌گان را به امید آنکه “آفتابشان بردمیده کنون”، به نشخوارهای انقلابی وامی‌دارد. اینان همه، جلادان، مصلحان جوامع طبقاتی و جاده صاف‌کن‌های سرمایه‌داری، قاتلان قدرت پیشۀ قدّارو رؤیا پیشه‌گان خام‌اندیش، انقلاب را همچون مادّه‌ای خام و بی چهره می‌دانند در دستان هر آن کس که دلبخواهانه می‌تواند نقش خویش را بر آن حکّ کند. اینان از دو سو اما به شیوه‌ای همگون – ایده آلسم محض و ماتریالیسم خام – ، بیانگر آن گرایشی هستند که نقش اراده، خواست و عمل هدف مندِ انسان ها را در جریان فراشد و فرونشستِ چیزها در جهان به هیچ می‌گیرند. در این میان، آنچه که نقش مادۀ خام را بازی میکند،  به تنهائی  آن شرایط و اوضاعی است که ما، به قول مارکس، در آن زاده می‌شویم. این مادۀ خام در دستان توان‌مند زحمتکشان می‌تواند به انقلاب یا دگرگونی‌های بنیادی منجر شود که در این صورت، جنبشی است پویا و به پیش، و در دستان بازماندگان مومیائی‌های عهد عتیق، نیز همچنین، می‌تواند به چنان دگرگونی‌های بنیانی منجر شود که یا جریان پیشرفت را از جنبش باز می‌دارد و یا آن را به پس می‌راند که در این صورت، عملی است بازدارنده و پسرونده. هیچ یک از این دو نیرو در تاثیراتی که بر آن مادۀ خام می‌گذارند تنها نیستند. این است تفاوت (= ناهمچندی )  میان مادهّ و مادّی. مادهّ نیازی به از پیش فرض نمودن (= انگاشتن )  سوژه های انقلابی ندارد، در حالی که انقلاب،  پسرفت و یا برجاهستی چیزها آنچنانکه هستند،  چونان امور مادی، بر دو پیش انگاشته استوارند، یکی آن مادۀ خام، دیگری انسان هائی که در تقابل نیروها و اراده هاشان با یکدیگر، درون شرایط از پیش آماده، به دگرگون کردن جهان تلاش می ورزند. جلادان تا هنگامی که قدرت را در دست دارند، حتی اگر عربده نکشند و یا قدّاره به دست در کوی و برزن خون مردم بر زمین نریزند ( البته اگر چنین چیزی ممکن باشد ) باز هم وجود دارند. مردم نیز، حتی اگر صدای شورش آنان به گوشها نرسد ( البته که می رسد ) باز هم وجود دارند، بی آنکه هالۀ توهمات ما،  پردۀ ساتری در برابر گوشها و دیده گان ما و هستی پرتلاش آنان قراردهد و هستی آنها را به ظاهر محو سازد. هیچ یک از این دو، بی آن دیگری نمیتواند هستی پذیرد. اگر عربدۀ جلادان هست، سرود و هلهلۀ شادی و شورش تودۀ ستمدیده نیز هست. اگر شعلۀ تیر فاشیستهای اسلامی هست، آتش خشم و انقلابِ مردم نیز هست. این است جریان پر افت و خیز رابطه ها و هستی ها.

یکی از شگفتی های روزگار این است که اصلاح طلب ها، بورژواهای به اصطلاح دموکرات، خلق پرستانی که از کیسۀ مردم می دزدند، اپوزیسیونی ( !!! )  که با شلنگ تخته اندازیهای سیاسی به هر دری میزند تا راهی به قدرت بیابد و در آخر، افراد و سازمانهائی که با هر جنبش صنفی و یا سندیکائی که به راه می افتد خواب انقلاب می بینند بی آنکه نقشی در سازماندهی مبارزاتِ اجتماعی و سیاسی مردم ایفا، کرده باشند، درست در پرشورترین شرایط، با یک صدا اما در پس چهره های گوناگون، شرم آورترین شعارهای رذیلانه را مطرح می کنند. برای اینان، بایستگی انقلاب، نه تنها محرز و مطرح نیست، بلکه به گمان ایشان، اصلاح رژیم وابسته ی امپریالیستی که تابعی از سیستم استعمار جهانی امپریالیسم می باشد، هنوز شدنی مینماید. در اندرون این گروهها هستند کسانی که با پیش کشیدن پراتیک سیاسی در شرایط کنونی و نسبت به وظایفی که پاسخ گوئی به آنها هم ضروری و هم بسیار مهم می باشد، چنان در روزمره گیهای عملی و تلاشهای از نگرگاه زمانی کوتاه مدت غرق می شوند که واپسین هدف مبارزۀ اجتماعی را که همانا فراچنگ آوردن قدرت و سرنگون کردن طبقه ی سرمایه داری حاکم و همیارانش باشد به دست فراموشی می سپرند. هر اصلاحی درکشورهای سرمایه داری ، چه سرمایه داری پیشرفته، چه سرمایه داری وابسته و از بسیاری جهات واپس مانده، تنها کاری که میکند، قابل تحمل تر کردن سرمایه داری و از اینرو، پر دوامتر نمودن آن است. اصلاح طلب ها با ترمیم  بخش هائی از دستگاه تنومند و پرتوان سرمایه داری وابسته در ایران، واپسین هدف هایشان، از سویی از بین بردن تنش های موجود و یا دست کم، کاستن از نیرومندی این تنش ها و درگیری ها  درون خود طبقۀ بورژوازی و نسبت هایش با طبقات دیگر درون ساخت اجتماعی – سیاسی کشور، و از دیگر سو، کاستن از تنشهای ناگزیر آن در نسبتهایش با سرمایه داری بین المللی (= اندرکشورال)،  می باشد. مزدوران خود فروخته نیز که دیگر پس از بر افتادن چهره های ساختگی شان و بی رمق شدن شعارهای پرفریبشان،  حتی نمی توانند از دوستان و رفقای پیشین خود هم دلبری کنند، از همکاران بیرون و درون این اصلاح طلب ها میباشند. در این میان، گروهی نیز، چشم براه آمدن نجات دهنده ای هستند نیرومندتر که از بیرون خواهد آمد و همه را به ساحل نشاط و خرمی رهنمون خواهد شد. گروهی دیگر اما ، باورمندانه بر این داوری گروش دارند که سازمان ملل متحد ( !!! ) توانا به تحلیل (= فروگشایی، [ مصنفات افضل الدین  کاشانی] مسائل و مشکلات همه جانبۀ ساختارهای افیونی و بیماراقتصاد و سیاست در زیر یوغ جانیان، سرمایه دزدان،  تریاکی های مجلس نشین و خادمان ولایت فریب و سالوس می باشد. به باور ما کمونیستها، فرارفتن از آنچه هستِ اکنون، اگر به میانجی دانش و سنجش روشمندانۀ سوسیالیسم علمی به داوری در ایدئولوژیها برآییم، با سنجیدن راه کارهای پیشنهادۀ سرمایه داری و پژوهش در شیوه های کارکردی و نگریک ( نظری ) ایدئولوژی طبقۀ کارگر، و نیز برابر نهادن این نگرها از بهر رسیدن به پاسخی خردمندانه به آن بیماری های ساختاری و بنیادین، توانمندی عملی سوسیالیسم مارکس و انگلس به اثبات خواهد رسید. برای ما، همۀ تضادهای اجتماعی ( سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، فردی، خانوادگی ) ، یعنی تضاد (= آخشیج، افضل الدین کاشانی ) هائی که برآمده از هستی بیماری زای سرمایه داری وابستۀ رژیم فرهنگ-کشان اسلامی است، به تنهایی به مدد ایدئولوژی مارکسیستی، آموزش های بجا مانده از پراتیک سازمانها و احزاب پرولتری از زمان بنیانگذاران سوسیالیسم علمی بدین سو و آموختن از میراث عملی – تاریخی طبقۀ کارگر به راستی فروگشوده  خواهند شد. کمونیستها بر خلاف تمام دشمنان طبقاتی نامبردۀ تودۀ کارگر و زحمتکش، با هیچکس بر سر بنیانهای ایدئولوژیک خود مماشات نمی کنند و بر خلاف کسانی که سیاست عملی و روزمرۀ طبقۀ کارگر را در غرق شدن در تلاش برای اهداف صنفی و سندیکائی و کنار آمدن با اصلاح طلبان و دیگر هم قماشان آنها خلاصه میکنند ، باورمندند که فقط با ارتقاع دادن مبارزات خود انگیخته کارگران و زحمتکشان به مبارزاتی برای کسب قدرت سیاسی است که میتوانند به حقوق همۀ مردم دست یابند. همۀ آنهائی که مبارزاتِ ضروری و مهم کارگران برای اهداف صرفاً اقتصادی را، آنهم جدای از سازمان یا حزبِ پیشرو و انقلابی طبقۀ کارگر، و در چارچوبهای دستگاه ددمنشی و آدمخواری سرمایه داران وابسته به امپریالیسم، کافی و مفید برای ادامۀ زندگی ( مرده گی ؟ ) آنها قلمداد می کنند، دروغگویان خوش نوائی هستند که همچون همپالکی هایشان- اصلاح طلبان –  اصلاحات را، آنهم پس از سه دهه جنایت و سرمایه خواری در جمهوری قاچاقچیان اسلامی، شدنی تبلیغ می کنند. طبقۀ کارگر ایران، زنان و مردان، دانش جویان و دانش آموزان، تمامی اقشار، گروهها و طبقات محروم ایران به تنهائی در یک مبارزۀ طبقاتی، در یک انقلابِ اجتماعی و با سرنگونی رژیم ملایان خون آشام و لمپن های مردم کش است که می توانند نان را از بند سرمایه داران  و تجّار جنایتکار وابسته به امپریالیسم رهائی بخشند.

نیروهای واپس گرای بورژوازی غارتگر در رژیم دزدان حرفه ای ولایت فقیه به رهبری ابلهان متحجری چون خامنه-ای، دزدان زنباره ای چون رفسنجانی، مارهای صد خط و خالی چون خاتمی و قاتلان و قاچاقچی های تریاکی، پست و بیمقداری چون احمدی نژاد، با تحمیل صدها هزار کشته، زندانی و بی خانمان و میلیونها انسانی که درحد فاصل میان شبانه روز جان کندن و به گونه ای تدریجی مردن به سر می برند، همچنان در انتظارند که مردم از پای افتاده و دست از مبارزه بردارند. زرخریدهای آمریکا، شاه پرستان، سلطنت طلبان، اصلاح طلبان داخل و خارج، اپورتونیستها، انقلابیون مشورت طلب با جلادان، آنها که به دریوزگی به درگاه پر برکت امپریالیسم دخیل بسته و از خوان پر صفا وبرکت سنای آمریکا می خورند، همه و همه از یک چیز نگرانند : یورش مردم به  ارکان سرمایه داری وابسته به امپریالیسم جمهوری خونخواران اسلامی، به خشم آوردن امپریالیسم و برچیده شدن سفرۀ چپاول و غارتِ راهزنان و غارتگران. اینان یه گفتۀ لنین که خوب با چهره شان آشنا بود ،[ متحدین ” مستقیم ” میلیونرهای خزانه دزد هستند یا فقط متحدین غیر مستقیم آنان.” (  لنین، دولت و انقلاب، قطع جیبی، ترجمۀ م.پورهرمزان، ص ۲۰، ۱۳۵۵).

طبقۀ کارگر ایران بیش از یک آلترناتیو در پبش ندارد : یا مرگ یا زندگی، یا مرگ در بربریتِ سرمایه دارن و یا زندگی درسوسیالیسم و برکشیده شدن به بلندی های ارزش های شایسته و بایستۀ انسانی، یا سه دهۀ دیگر به خرده کاری پرداختن و یا بساط تاجران و دلالان را در یک انقلاب اجتماعی برچیدن. مرم ایران در برهه های گوناگون نشان داده اند که از دست یازیدن به قاطعانه ترین سلاح مبارزه و جان فشانی نمودن پرهیزی ندارند. جای شگفتی است که بر مردمی چنین زنده و بیدار، جانورانی تا این اندازه دریده، بی شعور و بی مقدار سروری می کنند. گسترۀ تاریخ بیشک شاهد رویش همین انسانهای در بندی خواهد شد که ناگزیر از فرمان بردن از نئاندرتالهای عهد عتیق می باشند. لنین در ترجمان مارکس، و نیازهای پس از یک انقلاب پیروزمند می گوید : “در سخنان مارکس ذرّه ای پندارپردازی نیست بدین معنی که جامعۀ ” نو ” را از خود اختراع نمی کند و در عالم پندار نمی پروراند. نه، او تولد جامعۀ نو را از بطن جامعۀ کهنه و اشکال گذار از این یک به آن دیگری را بسان جریانی در عرصه ی تاریخ طبیعی، بررسی می کند. او تجربۀ مشخص جنبش گستردۀ پرولتری را ملاک قرار می دهد و می کوشد از آن درسهای عملی بگیرد.” ( پیشین، ص ۵۴، ۱۳۵۵ ). او در ادامه چنین میگوید: ” نه، ما میخواهیم انقلاب سوسیالیستی را با همین انسانهای امروزی که کارشان بدون فرمانبری، بدون کنترل و بدون ” ناظر و حسابدار ” نمیگذرد، انجام دهیم. ولی فرمان را باید از پرولتاریا برد که پیشاهنگ مسلّح تمام استثمار شوندگان و زحمتکشان است.” ( پیشین، ص ۵۵ ). ما به تجربه خواهیم دید که همین انسانهای به ظاهر ساکت و بازیچۀ خواستهای سرمایه داران، جهان فردا را خواهند ساخت.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: انقلاب: جشن ستم‌کشان و استثمارشوندگان

واقعیت در جمهوری آدم‌کشان وابسته به امپریالیسم خشن‌تر، شنیع‌تر و ضدانسانی‌تر از آن است که بتوان با طرح چند مشکل مثلا، و یا زدن چند دشنام بر پیکر موهن و خبیث آن دل خنک نمود. نه، این قاعده را از بیخ و بن بر باید کند.

اخلاق دشنام زدن چیزیست که رژیم ملایان کثیف و وابسته‌ی لمپن‌ها و آخوندها خوب با آن آراسته است. اینان که در رؤیاهاشان، گذشته‌ی آرمانی و ماورایی‌شان هم‌چنان زنده می‌نماید و در خواب‌های قدرت‌پرستانه‌شان آرزومند بازگشت به دین بهشت ملایان و آخوندهای دربارهای مذهب‌پرور می‌باشند، همه چیز را در راه رسیدن به این رؤیای وحشیان و برده‌سازان فدا می‌کنند: اخلاق را، انسان را، طبیعت را، جامعه را، و “هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ را” . اینان اما تاریخ را وارونه فهمیده‌اند، اصولا اگر فهمیده باشند. قانون‌مندی‌های تاریخ چیزی نیست که سر به فرمان جنایت‌کاران و زندان‌سازان فرود آورد. تاریخ اگر عینیتی داشته باشد، این عینیت لاجرم برخاسته از همین قانون‌مندی‌های ناگزیر آن می‌باشد. این قوانین اما خود را در روابط میان انسان‌ها، در روابط و مناسبات تولید در جوامع، در تقابل طبقات اجتماعی با یکدیگر، در جنگ‌ها و دیگر مصیبت‌ها، در اشکال گوناگون ایدئولوژیک در روبناهای فرهنگی و دیگر انواع آگاهی‌های تاریخی و اجتماعی نمایان می‌سازند. در این میان شگفت‌آور نیست اگر ایدئولوژی‌ها هر از چند گاهی در شکلی نوین سر برمی‌کشند و اذهان را به سیطره می‌گیرند. این نیز از همان قانون‌مندی‌ها نشأت می‌گیرد و تا بنیان‌های مادی و محمل‌های اجتماعی و شرایط فرهنگی مناسب نیابند محال است که بر پای بایستند و دوام آورند. البته خواهیم دید که این پاها که آنان را استوار می‌دارد نیز از آنان نیست.

نداهای دروغ‌پردازی که جنگ‌ها را به جنگ مذاهب یا ایدئولوژی‌ها تقلیل می‌دهند و یا انقلابات و جنبش‌ها را نزاع عقاید و فلسفه‌ها معرفی می‌کنند، در واقع  آن‌چه که در پشت این ادعاهای فاضل‌مآبانه پنهان می‌دارند مبارزه‌ی طبقاتی ناشی از روابط ناهمگون و نامتجانس مناسبات و نیروهای تولیدی، مناسبات طبقات آنتاگونیست در جامعه و در یک کلام، جنگ طبقات بالنده و طبقات میرنده است. این امر در رژیم دزدان و سرمایه‌پرستان اسلامی به خونین‌ترین وجهی در جریان می‌باشد. بلوغ ارتجاع در ایران و یا در هر جای دیگری همیشه با فراشد تاریخی برده‌داران، زمین‌داران یا سرمایه‌داران که نشانه‌های قدرت و نوع ویژه‌ای از روابط تولیدی و طبقاتی می‌باشند همراه بوده است. اخلاق بردگی در میان اقشار و گروه‌هایی از اجتماع نیز که خود را در تبعیت و همکاری با ارتجاع به نمایش می‌گذارد، فقط در رابطه با همین نوع روابط مادیست که توجیه نهایی خود را بازمی‌یابد. حتی رهایی از این بردگی و رهایی نیروها و استعدادهای انسانی فقط آن گاه که نبرد مرگ و زندگی در پهنه‌ی  تاریخ و در روابط پیچیده‌ی انسان‌ها درون شرایط و مناسبات تولید و در عرصه‌ی اجتماع، یعنی نبردی از پایین و در شالوده‌ها، به سود طبقات بالنده و آزادی‌خواه تمام شود، میسر می‌شود. به قول شاعر: “صورتی در زیر دارد / آن‌چه در بالاستی”. صورت چرکین  جمهوری ارتجاع و استبداد بر آمده از روابط چرکین و مریض در ریشه‌ها می‌باشد و چون آینه‌ای است  در برابر آن بنیان‌ها.

تضادهای موجود در پهنه‌های ایدئولوژیک، منجمله در پهنه‌ی سیاست و یا مذهب، بیان‌گر گرایش‌های افراد، گروه‌ها و یا طبقات اجتماعی گوناگون و وابسته به جایگاه آنان در شرایط بنیانی و مادی تولیدی می‌باشد. ناگفته پیداست که عوامل روانشناسی سهم به سزایی در این گرایش‌ها بازی کرده و می‌تواند افراد را با اشکال گوناگون فریب‌کاری‌های ذهنی به هم‌فکری با عقایدی وادارد که بسیار از پایگاه طبقاتی آن‌ها فاصله دارد. بسیاری از این گونه انگارها، که البته هستی بی واسطه‌ی جهان پیرامون را به شکل دریافت‌های حسی در خود نهفته دارند، نتیجه‌گیری‌های عمومی از آن نوع روابطی می‌باشند که بسیار رنگ شخصی به خود گرفته‌اند و بازگوکننده‌ی نیازها و آرزوهای فردی می‌باشند. این‌ها – انگاره‌ها –  که در ابتدا چونان تولیدات محض ذهن نگریسته می‌شوند در واقع نتیجه‌ی پویشی به غایت ساختارمند و منطقی در مقولات و مفاهیمی‌ست که زبان را ممکن می‌گردانند. تحول در این ساختارها نیز، در وهله‌ی آخر، نتیجه‌ی تحول در آن شرایط مادیست که دیالکتیکِ زایش و پویش، دیالکتیکِ درهم‌آمیزی مقولات در سنتزی برتر و در نتیجه تحول ماهوی در شناخت را باعث می‌گردند. هر گونه تقلیل دادن این تحولات در عرصه‌های انگیزش‌ها، ساختارهای مقولات و مفاهیم، آگاهی‌های اجتماعی و یا در عرصه‌های ایدئولوژیک، به تغییر و تحولات در پهنه‌ی ذهن محض بدون ارتباط  با آن‌چه که هستی آن‌ها را مشروط می‌سازد چیزی جز ایده‌آلیسم جاهلانه‌ای بیش نیست.

مرتجعان مرفه و تن‌پرور در جمهوری آخوندهای سرمایه‌دار و قاتلانی که اخلاق عهد عتیق را با حیله‌های شرعی بر مردم روا می‌دارند خوب می‌دانند که زنده کردن گذشته، بدون تحقق شرایط مادی مناسب و بدون قدرت، امکان‌پذیر نیست زیرا که در جهان ما و هر جهان ممکن دیگری، قدرت یعنی توانایی مادی برای ایجاد دگرگونی و در جهان این وحشیان، قدرت یعنی ثروت، یعنی پول، طلا، سرمایه، یعنی حکومت بر نان و آب و جان مردم. از همین روست که با تمام وجودشان از این وسیله – پول، سرمایه- حمایت می‌کنند و جان و مال مردم را به امپریالیسم جهان‌خوار می‌سپرند.

بی‌شک بنیان‌گذاران سوسیالیسم علمی، مارکس و انگلس، در طرح عظیم خود برای کشف چگونگی‌ ساختارهای اقتصادی – اجتماعی و نیز تبیین و توضیح روابط درونی این ساختارها مثل روابط کار و سرمایه، پول و ارزش، کالا و قیمت، روابط و نیروهای تولیدی به ویژه در جوامع سرمایه‌داری، علاوه بر تشریح اشکال عملی تغییر این ساختارها و روابط از طریق انقلابات و جنگ‌ها، آن‌چه در پس همه‌ی این پژوهش‌ها و تلاش‌های طاقت فرسا مّد نظر داشتند، پرورش انسان‌هایی بود از سرشتی ویژه، سرشتی آزاد در جهانی آزادتر و انسانی‌تر. پرورش این گونه‌ی نوین از انسان با طرد و نفی مکانیکی و ذهنی نیروهای مخالف و متضاد میّسر نمی‌شود. چنین شیوه‌ای نه تنها به حل تقابل واقعی ضّدین منجر نمی‌شود بلکه مانعی در راه ارتقا انسان می‌باشد. اگر ضّدین به مثابه‌ی دو نیروی واقعی که هر یک دیگری را مشروط می‌سازد، هر یک با تعّین بخشیدن به خویش،  قطب دیگر را نیز چونان چیزی منفی متعّین می‌کند، پس حل رابطه‌ی این اضداد هم فقط با درگیری نیروهای متضاد و استعلای قطب پیشرونده به مرحله‌ی متحّول‌تر امکان‌پذیر است. این دو سویه بودن چیزهاست که هستی را مشروط می‌کند. طبقه‌ی کارگر ازآن‌روی که با تعّیِن خویش هم‌چون طبقه  تولیدکننده و ارزش‌آفرین ظاهر می‌گردد، در برابر خود طبقه‌ای را می‌بیند که با نفی ارزش، هویت و حقّانیت او به نفی هستی او قد افراشته است. چشم بر هم گذاردن، نادیده انگاشتن، به قصد اصلاح دشمن طبقاتی به موعظه‌ی اخلاقی پرداختن و یا به شیوه‌ای مکانیکی و انتزاعی وجود آن را در معادلات سیاسی ندیده گرفتن عقوبتی سخت در پیش خواهد داشت! طبقه‌ی کارگر فقط در یک مبارزه‌ی واقعی، زمینی و تا پای مرگ می‌تواند به این رابطه‌ی کژدار و مریض با جهان پایان بخشد.

مارکس زمانی در نقد اندیشه‌های پرودون که به قول مارکس “تکامل در رابطه‌ی  مسلسل در آگاهی” (یعنی تکامل  به مثابه‌ی رابطه‌ی پشتِ سر هم آمدن به شکل اندیشه)- (فقر فلسفه، انگلیسی، ص ۱۳۰ ،پروگرس،۱۹۷۶) – را می‌بایست وامی‌نهاد تا به اقتصاددان خوبی تبدیل می‌شد، از “احساس تکامل همه سویه‌ی فرد، نیاز به جهانی شدن به هنگامی که هر گونه پیشرفت ویژه‌ای متوقّف می‌شود” (پیشین-۱۳۳)، سخن می‌گوید. مسلماً مارکس با این بیان به اندیشه‌ای اشاره می‌کند که برای آن، سری عددی آگاهی‌ها از چیزها را، به مثابه‌ی محتوای آگاهی، بی آن که در این تسلسل از پدید شدن‌ها دیالکتیکی نهفته باشد، خود این جریان تسلسلی را همچون تکامل واقعی چیزها می‌فهمد. مارکس در این میان با مطرح کردن تولید اتوماتیک در کارخانه‌ها و تبدیل شدن کارگران از تولیدکنندگانی که در تمام پروسه‌ی تولید یک کالای مشخّص از ابتدا تا انتها حضور داشتند یه تولیدکنندگانی که فقط تولیدکننده‌ی قسمت کوچکی از همان کالاهستند، به متوقّف شدن روند تبدیل کارگران به کارگرانی با تخصّص‌های ویژه در تولید فقط یک کالا اشاره کرده، جهانی شدن تولید اتوماتیک را دلیلی بر جهانی شدن توانمندی‌ها و توانایی‌های فنّی و حرفه‌ای کارگران می‌داند. پرودون که به قول مارکس از دیالکتیک فقط در نظرگرفتن جنبه‌های خوب و بد پدیده‌ها را می‌فهمید و از درک ارتباط منطقی مقولات و مفاهیم با یکدیگر و با تغییر و تحولات واقعی چنان عاجز بود که در خلق این مقولات به مثابه روش و ابزار پژوهش و ایجاد تغییر سترون می‌ماند، درست مثل هر فرد ساده‌ای که چیزها را دارای دو خصلت این یا آن، خوب یا بد، زشت یا زیبا و غیره می‌دانند، سعی می‌کرد با رفع مکانیکی و حذف ایده‌الیستی جنبه‌ی بد، خصلت یا جنبه خوب را حفظ کند. در مقابله با چنین برداشتی است که مارکس می‌گوید: “آن‌چه حرکت دیالکتیکی را تشکیل می‌دهد، هم‌زیستی دو سوی متضاد با هم، کشمکش آنان با یکدیگر، و آمیزش آنان در مقوله ای نوین است. بر جا نشاندن (معیّن کردن) مسئله به شیوه‌ی از میان برداشتن (مکانیکی) جنبه‌ی بد، دو پاره نمودن حرکت دیالکتیکی است. بدین گونه، این دیگر مقوله نیست که بر پایه‌ی طبیعت متضادش هم خود را وضع می‌کند (برمی‌نشاند، تعیین می‌کند) و هم با خود مخالفت می‌کند (مقابله می‌کند)، این آقای پرودون است که در میان این دو سویه‌ی مقولات، هیجان‌زده می‌شود، فرسوده شده و زجر می‌کشد.” (پیشین، ص ۱۰۵ ، پرانتزها همه از من)

در دگرگونی‌های اجتماعی مثل پیشرفت‌های اقتصادی، جریان چیزها نه دلبخواهانه صورت می‌گیرد و نه دلبخواهانه از پویش بازمی‌ایستد. بنا بر آن دیدگاهی که سوسیالیسم علمی می‌خوانیم، سویه‌های مخالف و متضاد این گستره‌های ناایستا، هم‌چنان که نیروی جنبائی (= قوه ی محرک، ابن سینا) خود را مدیون نسبت‌ها و درگیری‌های موجود در جهان تنومند (= عالم جسمانی، ابن سینا) هستند، ترافرارویش (استعلا) آن‌ها به مراحل بالاتر، از میان برخاستن تضادهای کهنه و پیدایش تضادهای نوین، بر بنیان‌های ضرورت یا بایستگی‌های نهفته در خود آن جهان تنومند است که صورت می‌گیرد. خیانت‌کارانی که با وارونه جلوه دادن و یا درهم ریختن اوضاع سیاسی مزّورانه به دوستی و همکاری با دشمنان می‌پردازند، اصلاح‌طلبانی که با نایش (= نفی) بحران‌های اجتماعی و نفی ضرورت انقلاب اجتماعی به حریم پر حیلتِ زور و تجاوز دستمال خیانت می‌بندند، خیال‌بافانی که خیزش‌های خلق‌الساعه (= هنگامیک) و نامنتظر مردم برای درخواست‌های کوتاه مدت خود را دلیل بر فروکش کردن غریزه و اراده‌ی انقلابی مردم دانسته، و یا برعکس، کسانی که با رویش‌های گه‌گاهی این جنبش‌ها خواب انقلاب می‌بینند، همه در یک چیز با یکدیگر شریکند: نادیده گرفتن و یا در این عرصه‌ی پر تکاپو و حتی پر هیاهو، یکی از این دو سو را به نفع آن دیگری بی‌وزن و به حساب نیاوردنی فرض کردن است. اینان هر یک به شیوه‌ای همان کاری را می‌کنند که پرودون با جنبه‌ی خوب و بد چیزها انجام می‌داد. انگلس در نوشته‌ی به جا ماندنی و کانونی خود، اصول کمونیسم، می‌گوید: “انقلابات از روی قصد و به میل انجام نمی‌گیرند، بلکه در هر زمان و در همه جا نتیجه‌ی ضروری اوضاعی است که به هیچ وجه با اراده و رهبری یک حزب و یا کلیه طبقات اجتماعی ارتباطی ندارند. کمونیست‌ها می‌بینند که تکامل پرولتاریا تقریبا در تمام ممالک متمدن به کمک زور در زیر فشار گذاشته شده است و به این ترتیب برای پیدایش انقلاب از طرف خود مخالفین آن‌ها هم با تمام قوا ابراز فعالیت می‌شود. اگر به این طریق پرولتاریا که تحت فشار گذاشته شده، به سوی انقلاب سوق داده شود، ما کمونیست‌ها همان‌طور که امروزه با زبان از منافع آن طبقه دفاع می‌کنیم، آن روز با عمل دفاع خواهیم کرد” (انگلس، اصول کمونیسم، سایت آرشیو مارکسیست‌ها) .

گویی انگلس به آن‌ها که سکوت و یا سکون را به مثابه ساختارهای شکل گرفته‌ی  اجتماعی – روانی فرض نموده  و ثبات رژیم‌های سرمایه‌داری را از آن استنباط می‌کنند، هشدار می‌دهد که  این نه فقط توده‌های ستم‌کش هستند که در راه انقلاب می‌کوشند، بلکه “مخالفین” یعنی سرمایه‌داران، آدم کش‌ها، و سگ‌های زنجیری وابسته به غارت‌گران بین‌المللی نیز از طریق “تحت فشار گذاشتن پرولتاریا” و دیگر زحمتکشان، “برای پیدایش انقلاب” “فعالیت” می‌کنند. آن‌چه که انگلس آن را “عمل دفاع” می‌نامد فقط در اثر استمرار در اندیشه، خواست و اراده است که حاصل می‌شود. کردارهای هدف‌مند و در راه ایجاد تغییر و دگرگونی، به شکل اتوماتیک از دل واقعیت برنمی‌خیزند. این گونه اعمال نیز مثل خوردن، آشامیدن و یا هر نوع نیاز طبیعی دیگر، به استمرار، انتخاب و اراده‌ی انسان‌های آرزومند آزادی نیازمندند. و یا به قول لنین که از “عادت” می‌گفت، این عمل هدف‌مند اجتماعی اگر به عادت تبدیل شود، مثل عادت به دفاع از آزادی، عادت به دفاع از محرومان و ستم‌کشیدگان، عادت به فروریختن ارکان ستم‌گری و عادت داشتن به جنگ و ستیز با ددمنشان در هر جای زمین. لنین می‌گوید «اصطلاح “دولت زوال” بسیار رسا انتخاب شده، زیرا هم تدریجی و هم خود به خودی بودن پروسه را نشان می‌دهد. فقط عادت می‌تواند چنین تاثیری ببخشد و بی‌شک خواهد بخشید زیرا ما در پیرامون خود میلیون‌ها بار ناظر آن بوده‌ایم که افراد اگر استثماری در میان نباشد، اگر چیزی در میان نباشد که موجب برآشفتگی، اعتراض و قیام آن‌ها گردد و سرکوب را ضروری سازد، به چه سهولتی به مراعات آن قوانین زندگی اجتماعی که برای‌شان ضروریست عادت می‌کنند.» (لنین، آثار منتخب در یک جلد، ص ۵۴۸-۵۴۹، انتشارات سوسیالیسم و آزادی، فروردین ۳۶۲). واقعیت عینی، و یا به قول ابن سینا، جهان تنومند، فقط شرایط مادی و گسترۀ آماده‌ی پراکسیس – عمل هدفمند اجتماعی برای ایجاد تغییر – را فراهم می‌آورد. این شرایط و این جهان تنومند نه اراده می‌آفریند، نه می‌تواند برای انسان‌ها دست به انتخاب بزند و نه می‌تواند غریزه و یا عادتِ هدف‌مندانه عمل کردن را باعث شود. انقلاب و دگرگونی کار انسان‌هاست. این به ذهنیتِ انسان‌های با اراده، انتخاب‌گر، مصمّم و عاشقی بستگی دارد که از ستم کشیدن ستم دیدگان رنج می‌برند، از نبود آزادی به خفقان دائم دچار می‌شوند، از فروش دختربچه‌گان به حرم‌سراهای جباران خشم  در رگ‌های‌شان می‌جوشد و هر لحظه، هر روز و شب، آماده‌اند تا انقلاب را که چیزی جز جشن ستم‌کشان و استثمارشدگان نیست بر پا دارند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بردیا: ارزیابی نوین٬ سی زمستان بعد

طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان به کنار، با چند نفر از به‌اصطلاح قشر روشنفکر پایین سی‌سال کمی در بارۀ اوضاع ایران صحبت بکنید و در بارۀ انقلاب بعدی و امکان انقلاب در کوتاه مدت از آنها سؤال کنید. با تعجب از شما می‌پرسند ……

متن کامل در فرمت پی دی اف