بابک بلوچ: سوسیالیسم ما یا بربریت آن ها؟

بورژوازی حتی در چارچوب‌های قوانین و مقررات مصوب شده در دموکراسی بورژوازی به راحتی تن به خواست‌های سیاسی – اجتماعی طبقه کارگر نمی‌دهد که هیچ، حتی ازپذیرش خواست‌های صرفاً تریدیونیونیستی آن‌ها تن باز می‌زند. این امر گر چه در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری و یا اصولاً کشورهایی با شیوه‌ی اداره‌ی دموکراسی‌های بورژوایی کم‌تر به مسئله‌ی مرگ و زندگی تبدیل می‌شود، امّا بروز اعتصابات، بیکاری‌ها و یا اخراج‌های دسته‌جمعی کارگران، همچنین انتقال دادن کارخانه‌ها و کارگاه‌ها از نتایج سر باز زدن سرمایه‌داران این کشورها در نپرداختن حقوق و درخواست‌های قانونی آن‌ها می‌باشد. در کشورهای وابسته به امپریالیسم خون‌خوار مثل رژیم جنایت‌کاران اسلامی در ایران که البتّه مذهب، مرام و مدنیت(!) خود را موهبت آسمانی و قوانینش را قوانین رحمت‌اللّه برای بشریت معرفی می‌کنند این وجه از کارکردهای قانونی و یا در واقع باید گفت ضد قانونی بورژوازی چهره‌ی کریه و خون‌خوار خود را به ددمنشانه‌ترین شکلی به نمایش می‌گذارد. بیهوده نیست که مارکسیست‌ها معتقدند طبقه کارگر حتی بهتر و مصمم‌تر از بورژوازی می‌تواند اصلاحات دموکرات رابه انجام برساند.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه علاوه بر بسیاری چیزهای دیگر، نوید دنیای نوین و انسانی‌تری را برای  بشر به ارمغان آورده و با تقسیم جهان یک ساحتی به دو ساحت متخالف و متضاد – سرمایه‌داری و سوسیالیسم –،  توانایی کارگران، دهقانان و دیگر زحمتکشان را در ساختن دنیایی فارغ از سرمایه‌داری و بورژوازی جنایتکار به اثبات رساند. پس از آن، فریادهای شادی و اعتراض مظلومان زمین برخاسته شده و جنبش‌های ضد استثماری، ضد استعماری، خلقی، آزادی‌بخش و ضدامپریالیستی ، دموکراتیک، سوسیالیستی و غیره با نام‌ها یا عناوین گوناگون، ظهور انسان نوین، جهان نوین و تاریخی شکوفاتر را پیش‌بینی می‌کردند. اگر تا پیش از انقلاب اکتبر، سرمایه‌داری یکه‌تاز میدان تاریخ شناخته می‌شد و سرکردگی یک عصر را – عصر امپریالیسم – عهده‌دار بود، پس از ۱۹۱۷ امیدها همه به فرارویش قدرت عظیم کارگران، دهقانان، زنان و جوانان بسته شد تا عصر امپریالیسم را به عصر سوسیالیسم مبدّل سازند. از آن تاریخ تا زمان ما ، زایش و مرگ جنبش‌ها و انقلاب‌ها نه تنها نشان‌گر پایداری خلق‌ها بلکه و نیز پایداری امپریالیسم رو در روی آن‌ها می‌باشد. دیالکتیک توسعه‌ی تاریخی سرمایه‌داری ازشکل مانوفاکتور ساده و رقابتِ آزاد در بازار داخلی به اشکال گسترده‌ی استعماری و انحصارهای بین‌المللی و تقسیم جهانی بازارهای کار، تولید و مصرف میان سرمایه‌داران جهانی قدرت عظیمی را در اختیار امپریالیسم برای ادامه سیطره بر جهان قرار داده است.

بر خلاف تصور ساده‌لوحانی که گمان می‌کنند میتوان از طریق اصلاحات تدریجی درون رژیم‌های فاسدِ سرمایه‌داری به تغییرات کیفی دست یافته و پیشرفت به سوی رهایی کار و استعدادهای انسان ها را ممکن نمود، نه تنها هیچ نشانی از چنین تحوّلاتی در هیچ جای جهان پدیدار نگشته مگر آن که نیروهای پیش رونده و پس رونده را به تنازع و جنگ با یکدیگر فراخوانده باشد، بلکه حتّی در عرصه‌ی نظری نیز، اصلاح‌طلب‌ترین منادیان، پیش از هر چیز نابودی فکری و فیزیکی دشمنان خود را از قبل مفروض انگاشته‌اند. در عصر ما علیرغم وجود مبارزاتِ خلق‌ها، وجود انواع گوناگون مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم، وجود ارتش‌های انقلابی و آزموده‌ی توده‌ای که در حال مبارزه با امپریالیسم و دولت‌های دست نشانده‌اش به سر می‌برند، هم‌چنان شاهد سرکردگی امپریالیسم و نفوذ گسترده‌ی آن تا پنهان‌ترین زوایای هستی انسان‌ها بر کره‌ی خاک هستیم. جهان ما نه جهان امپراتوری بی‌مرکز و بی‌هویتی‌ست که مایکل هارت و آنتونیو نگری در کتاب “امپراتوری” خود از آن سخن می‌گویند و بدین وسیله سپری شدن دوران امپریالیسم را اعلام می‌کنند و نه جهان خاموشی خلق‌ها و سکوتِ زحمتکشان  است. این دو نیروی متخالف و متضادّ همچنان در ستیز مرگ و زندگی به سر می‌برند. در این میان تناقضات درون خود این دو جبهه، چه در عرصه‌ی نظری و چه در عرصه‌ی عملی، دارای ویژگی‌هایی‌ست. درون جبهه‌ی سرمایه‌داری بحران‌ها و رقابت میان انحصارها برای سیطره بر جهان، رابطه‌ی بیمار کشورهای پیشرفته‌ی متروپل با کشورهای پیرامونی و توسعه نیافته، انباشت غول‌آسای سرمایه در چند مرکز اقتصادی جهان و پیکار بی‌امان برای چپاول هر چه بیشتر، نابودی تدریجی محیط زیستی که هستی مادی خود  سرمایه‌داری را نیز مشروط می‌کند، همین طور از بین بردن، بی‌برنامه ساختن و نامتناسب نمودن تولید و توزیع به اضافه‌ی صدها مورد دیگر از مواردی‌ست که سرمایه‌داری را از درون می‌پوساند. از سوی دیگر، چندگانه‌گی و ناهم‌سویی درون جبهه‌ی مبارزه با امپریالیسم، نزاع توان‌فرسای ایدئولوژی‌هایی که حقیقتاً با امپریالیسم مبارزه می‌کنند با یکدیگر، هر چه بیشتر به ارتجاع گراییدن و همکاری با امپریالیسم درون کشورهای پیرامونی، ظهور انواع و اقسام اصلاح‌طلبان، دموکرات‌ها و لیبرال‌های خائن و مزدور، کلّاش‌های سیاسی که مبارزات خلق‌ها را دست‌مایه‌ی منافع شخصی خود قرار داده و بی‌شرفانه جاده صاف‌کن‌های امپریالیسم می‌شوند و بسیاری دیگر بلیه‌های ناگفته از عوارض تضادهای درونی این جبهه می‌باشند.

مشکل بتوان تصّور نمود که بشر در آینده‌ای نزدیک چیز دیگری جایگزین ایده‌های برخاسته از آموزش‌های رهبران فکری جنبش عظیمی که میلیون‌ها انسان را به حرکت در آورده و همچنان به حرکت در می‌آورد کند. بیش از یک قرن  پس از ظهور مارکسیسم، انسان آزادی‌خواه و ترقی‌جو، برخلاف میلیون‌ها بار اعلام مرگ این مکتب متحّول و تکامل‌پذیر، هم‌چنان پرچم اندیشه‌های مارکس و انگلس را به اهتزاز در آورده و رهنمودهای آنان را سرمشق برنامه‌های مبارزات خود قرار می‌دهد. پس از رویش و فروکش ایدئولوژی‌های گوناگون در قرن گذشته، سوسیالیسم همچنان تنها آلترناتیو بشریت برای ساختن جهانی انسانی می‌باشد. ما به گفته‌ی روزا لوکزمبورگ  فقط دو آلترناتیو در پیش داریم: سوسیالیسم یا بربریت.

سرمایه‌داری که به دلیل ماهیت متناقض خود رو به هلاکت می‌رود و با هر ضربه که بر گرده‌ی اجتماعات وارد می‌آورد، سنگی از بنای آن بر زمین می‌افتد، نهایتاً زمینه را به دست نیروهای بالنده و مترقٌی خواهد سپرد. اما تا آن زمان  دمار از بشریت در خواهد آورد. برخلاف ادّعاهای نویسندگان “امپراتوری”، هیچ گسست تاریخی در سیطره‌ی امپریالیسم صورت نگرفته و آن‌چه که اغلب آن را “جهانی‌سازی” می‌نامند ادامه‌ی منطقی همان نظم به اصطلاح نوینی‌ست که انحصارات مالی و فرامّلیتی ، به ویژه پس از جنگ دوم جهانی  به این سو بر جهان اعمال نموده‌اند. اگر هم  گسستی در این میان به وقوع پیوسته باشد آن خود چیزی نیست جز احیاء دوباره‌ی اشکال قدیمی استیلای استعماری    مثل لشکرکشی‌های غارت‌گرانه به کشورهای بی‌دفاع و تجاوز و کشتار مردم بی‌دفاع آنان. اگر سونامی- موج بزرگ-طبیعی جان صد هزار انسان را می‌گیرد، سونامی امپریالیستی ولی، جهانی را زیر موج‌های بی محابای خود غرق می‌کند. کشتار، غارت، تجاوز، شکنجه، زندان، بیماری، بی‌آبی، بی‌غذایی و هزاران درد بی‌درمان دیگر هدایای سونامی امپریالیست به کشورهای اشغال شده ی عراق، افغانستان، فلسطین و هر کشوری‌ست که امپریالیسم چشم طمع به آن دوخته باشد. کشورهای قدرتمند امپریالیستی چنان به غارت جهان پرداخته‌اند که از حّد تصّور خارج می‌باشد. بر اساس گزارش‌های سازمان جهانی پیشرفت یا توسعه‌ی انسانی فقط تا سال ۲۰۰۲  بهره‌گیری از طبیعت و از تولیدات  در ۲۰% از ثروتمندترین کشورهای جهان و ۲۰% از فقیرترین کشورهای جهان ازاختلاف سرسام‌آوری حکایت می‌کند که نتیجه‌ی دست‌اندازی سرمایه‌داری در تمام عرصه‌های طبیعت و جامعه می‌باشد.

جدول زیر که فقط نمونه‌ی کوچکی از غارت‌های امپریالیستی را بازگو می‌کند  حرص سرمایه‌داری را در بلعیدن جهان نمایش می‌دهد.

۲۰% از فقیرترین کشورهای جهان

۲۰% از ثروتمندترین کشورهای جهان

مواّد و امکاناتِ مورد استفاده

۵% ۴۵% گوشت و ماهی
۴% ۵۸% انرزی
۱,۵% ۷۴% خطوط تلفن
۱,۱% ۸۴% کاغذ
۱% ۸۷% ترافیک

کشورهای صنعتی در گردهم آیی‌های دوره‌ای خود و پس از کشیدن نقشه‌های جدید برای غارت بیشتر کشورهای محروم  جهان ادعا می‌کنند که از قروض کشورهای فقیر صرف‌نظر می‌کنند و یا مدعی می‌شوند که مبالغ زیادی را به عنوان کمک در اختیار آن‌ها قرار می‌دهند. ولی این‌ها جز ادعاهای تو خالی چیز دیگری نیست. بر اساس پیشنهادهای سازمان ملل متحد قرار بود که کشورهای توانمند ۱% از درآمد سالانه‌ی خود را جهت کمک پرداخت کنند ولی کشورهای توسعه یافته فقط ۲۲/۰%  از ۱% را به این عنوان پرداخت نموده‌اند. آمریکای جنایت‌کار فقط ۱/۰%  از درآمد سالانه‌ی خود را، آن هم فقط به کشورهای مورد علاقه‌ی خود می‌پردازد. نگاهی به جدول زیر درجه‌ی استیصال و وابستگی کشورها را به امپریالیسم جهان‌خوار تا سال ۲۰۰۱ نشان می‌دهد. ارقام  به میلیارد دلار می‌باشند.

کمک‌های دریافتی قروض خارجی کشورها و منطقه ها
۴,۴ ۷۵۱ آمریکای لاتین
۱۲,۶ ۲۰۸ آفریقا و جنوب صحرای آفریقا
۵,۰ ۱۷۳ جنوب آسیا
۵,۱ ۳۶۶ جنوب شرقی اسیا و دریای آرام
۱۱,۷ ۱۴۶ کشورهای خیلی فقیر
۳۴,۴ ۲۰۵۱ مجموع کشورهای توسعه نیافته
۵,۶ ۳۶۱ اروپای شرقی و شوروی سابق

این تصویر کوچکی‌ست از سیطره‌ی بربریت در جهان. مزدوران امپریالیسم  و نظریه‌پردازان  سرمایه‌داری هار و لگام گسیخته بیهوده سعی می‌کنند که با آوردن شاهد و دلیل از پس آسمان‌ها و قبرها به تلطیف آلام ناگوار زندگی پرداخته و تحمل آن را وظیفه‌ی ایمانی و مذهبی انسان‌ها در شریعت سرمایه‌داری قلمداد کنند. شرایطی این گونه ضد انسانی هیچ جایی برای تحمل ندارد. انقلاب اجتماعی و سرنگونی سیطره‌ی امپریالیسم تنها آلترناتیو ممکن برای انسان‌های محروم  می‌باشد.

مارکس درتوضیح پیدایش انباشت بدوی سرمایه، یعنی از زمانی که نخستین سرمایه‌داران در عرصه‌ی تاریخ به صحنه آمدند تا نقش خود را در تحقّق هدفمندی‌های قانونمند آن اجرا کنند و در تشریح مراحل مختلفه‌ی انباشت بدوی می‌گوید: “در پایان سده‌ی هفدهم مراحل مزبور با سیستم استعمار، سیستم قرضه‌ی دولتی، سیستم جدید مالیاتی، سیستم حمایت گمرکی، در انگلستان به صورت اسلوب به هم پیوسته و منظّمی درآمد. برخی از اسالیب مزبور بر پیشینه‌ی خشونت‌آمیزترین اعمال فشار قرار داشت مانند سیستم استعماری. ولی همه‌ی آن‌ها قدرت دولتی یعنی زور متمرکز و منظّم جامعه را مورد استفاده قرار می‌دهند تا پروسه‌ی تبدیل نظام فئودالی به شیوه‌ی تولید سرمایه داری را شتابان تسریع کنند و گذارها را کوتاه سازند. زور مامای هرجامعه‌ی کهنی است که آبستن نوست. زور، خود نیروئی اقتصادی است.” (کاپیتال- فارسی- ص،۶۸۰)

او در ادامه‌ی این مباحث اضافه می کند: “چنین است زحماتی که لازم بود تا “قوانین طبیعی جاویدان” شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری از قید و بند رها شود، روند جدایی بین کارگران و شرایط کار به انجام رسد، در یک قطب وسائل تولید و وسائل معیشت به سرمایه مبّدل گردد و در قطب مقابل توده های مردم به کارگران مزدور، به “فقرای زحمتکش” آزاد، به این  شاهکار تاریخ جدید، بدل شوند. اگر به قول اوژیه پول “باروئی پر از خون پیسه‌های طبیعی به دنیا آمده است”، سرمایه در جائی متوّلد می‌شود که از سر تا پا و از تمام مساماتش خون و گند بیرون می‌زند.” (پیشین-۶۸۸-۶۸۹)”

و این شاهکار تاریخ، همچنان با استفاده از زور و قدرت، مردم را به فقرای آزاد و زحمتکش مبدل می‌سازد. آزاد در فروش نیروی کار خود، آزاد در برده ساختن خود، آزاد در تبدیل شدن به انسان‌هایی که در روند تولید ثروت‌های اجتمایی، در روند بازتولید هستی طفیلی سرمایه‌داری و در روند بازتولید بردگی خود، با خود، با جهان خود و با دسترنج خود بیگانه می‌گردند. این است هدیه‌ی شاهکار تاریخ به انسان‌ها. اشیاء از آن پس چونان چیزهای یگانه و مستقل از فعالیت آفرینندگان خود، چونان کیفّیاتی ساختارمند، متعّین و دور از دسترس شناخت عقلانی و بی هیچ گونه پیوند زمانی و مکانی با آنان و حامل چیزی – ارزش اضافی – که مالک آن  کس دیگری بود بر آنان نمودار شد. ولی راه در هم شکستن این افسون‌زدگی چیزها، علیرغم خطر هر چه بیشتر رازآمیز گشتن اشیاء چیزی جز همان فعالیت  آفریننده‌ی انسان نیست. مارکس و انگلس در یکی از نخستین آثار مشترک خود – ایده ئولوژی آلمانی – در باره‌ی رابطه‌ی فعالیت انسان‌ها با ترسیم تاریخ جهان، نقش سرمایه‌داری در آن و آنچه که سیطره‌ی سرمایه‌داری را برانداخته و تغییر نهایی تاریخ را سبب می‌گردد چنین نوشتند:

“در تاریخ تاکنونی این امر مسلم و نیز واقعیتی تجربی است که افراد جداگانه، با گسترش فعالیتشان به فعالیت        تاریخی- جهانی، بیش از پیش خود را به بردگی قدرتی بیگانه با خود کشانده اند (فشاری که آنان آن را نیرنگی کثیف از سوی به اصطلاح روح جهانی، و جز آن تصور کرده‌اند)، قدرتی که بیش از پیش سهمگین شده است و، در آخرین تحلیل، معلوم می شود که همان بازار جهانی است. اما این درست به همانگونه به طور تجربی اثبات می‌شود که، با سرنگونی وضع موجود جامعه به وسیله انقلاب کمونیستی و الغای مالکیت خصوصی توأم با آن، این قدرت که نظریه پردازان آلمانی را چنین گیج و متحیر کرده منحل خواهد گشت؛ و آن گاه آزادی هر فرد جداگانه، در مقیاسی به انجام خواهد رسید که در آن، تاریخ به کلی به تاریخ جهانی تبدیل گردد. بدین ترتیب روشن است که ثروت معنوی واقعی فرد تماما به غنای پیوندهای واقعی او بستگی دارد. فقط این امر، افراد جداگانه را از سدهای ملی و محلی رها خواهد ساخت، و آنان را به پیوندی عملی با تولید (از جمله تولید معنوی) کل جهان خواهد  کشاند و برای آنان این امکان را به وجود خواهد آورد که توانایی  برخورداری از این تولید همه سویه‌ی سراسر زمین (مخلوقاتِ انسان) انسان را پیدا کنند. بستگی همه سویه، این شکل طبیعی ابتدایی همکاری تاریخی – جهانی افراد با این انقلاب کمونیستی به مهار کردن آگاهانه‌ی این قدرت‌ها که مولود کنش انسان‌ها بر یکدیگرند تبدیل خواهد شد، قدرت‌هایی که تاکنون به مثابه‌ی عوامل کاملا بیگانه با انسان‌ها بر آنان حکومت می‌کردند.” ( ایدئولوژی آلمانی – ترجمه‌ی فارسی، پرویز بابایی – ص، ۳۱۸ – ۳۱۹ )

این تغییر و تحولات فقط فرایندهای فکری و فرهنگی برای ساختار بخشیدن به روبنای جهان نبوده بلکه تغییراتی‌ست که ثمره‌ی فعالیت مادی انسان‌هاست درست مثل دیگر کنش‌های انسانی، “… کاملا مادی و به لحاظ تجربی قابل اثبات، کنشی که هر فرد با آمدن و رفتن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن خود، آن را به اثبات می‌رساند.” ( پیشین ). این فعالیت‌ها که بسته به شرایط می‌تواند اشکال گوناگون بپذیرد ولی برای کمونیست‌ها جز به هدف برانداختن بربریت سرمایه‌داری و برپایی دموکراسی سوسیالیستی نیست. بنیان‌گذاران سوسیالیسم علمی با صراحت در این مورد گفته‌اند:

“‌کمونیست‌ها عار دارند که مقاصد و نظریات خویش را پنهان سازند. آن‌ها آشکارا اعلام می‌کنند که تنها از طریق واژگون ساختن همه نظام اجتماعی موجود، از راه جبر، وصول به هدف‌هایشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند. پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیرهای خود را از دست نمی‌دهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد. پرولتارهای سراسر جهان، متحد شوید! ”

متن کامل در فرمت پی دی اف

ادواردو گالیانو (ترجمه سامی باوی): جنگ

ادواردو گالیانو روزنامه‌نگار و نویسنده مشهور اوروگوئه، متولد ۱٩۴٠ در مونته‌ویدئو است. او اولین کاریکاتور سیاسی خود را در “ال‌سول” هفته‌نامه حزب سوسیالیست چاپ کرد، در شروع دهه ۶٠ به کار روزنامه‌نگاری پرداخت و با کودتای ارتشی در سال ۱٩۷٣ محکوم به زندان شد و بعد از آن به آرژانتین گریخت.

او در آن جا مجله فرهنگی “کرایسیس” (بحران) را تأسیس کرد. در سال ۱٩۷۶ با کودتای خونین ارتش و به قدرت رسیدن رژیم ویدلا، نام او در لیست جوخه‌های مرگ نوشته شده، و این باز باعث فرار مجدد او شده و این بار به اسپانیا گریخت. در این جا بود که نوشته مشهور سه گانه‌اش، “خاطرات آتش” را به چاپ رساند.

مشهورترین اثر ادواردو گالیانو “رگ‌های باز آمریکای جنوبی” است. در این کتاب، او تاریخ آمریکای جنوبی را تحلیل کرده و از دوره تماس اروپاییان با قاره آمریکا، تا قرن جدید و تسلط آمریکا و چگونگی استثمار و استعمار این قاره را بیان می‌کند.

ادواردو گالیانو از مخالفین حمله به عراق بوده و بارها در این مورد مقاله نوشته است.

فکرش را بکنید! درست سال قبل(۲) که هنوز فکر جنگ در حال پروراندن بود، جورج بوش اظهار کرد که: “ما باید آماده حمله به هر گوشه تاریک دنیا باشیم و لذا به عراق حمله می‌کنیم.”

آیا جورج بوش فکر می‌کند که تمدن در تگزاس شروع شده یا هم‌بازی‌های تگزاسی او نوشتن را اختراع کردند؟ آیا او واقعاً هرگز درباره کتابخانه نینوا چیزی نشنیده است! یا باغ‌های معلق بابل؟ برج بابل چی؟ واقعاً حتا یکی از داستان‌های هزار و یکشب را هم نشنیده!؟ کی او را در این کره خاکی به ریاست جمهوری انتخاب کرده؟ از من که سؤال نشد، از شما چی؟ آیا ما کسی را به ریاست جمهوری انتخاب کردیم که ناشنوا است؟ کسی که به جز انعکاس صدایش ناتوان از شنیدن چیزی باشد؟

کسی که صدای مداوم صدها میلیون انسان که صلح را فریاد می‌زنند، نمی‌شنود!؟

جورج بوش حتی به نصیحت‌های دوستانه نویسنده آلمانی، گونتر گراس هم اعتنائی نکرد که پیشنهاد کرده بود که به جای این که به پدرش نشان دهد قادر به انجام دادن کارهای مهم است بهتر است نزد روانشناس برود.

***

در سال ۱۸٩۸ پرزیدنت ویلیام مک‌کینلی  اعلام کرد که پروردگار به او فرمان داده است که جزایر فیلیپین را اشغال کند تا آن جا را متمدن و سکنه را مسیحی کند. مک‌کینلی گفت، نیمه شب، وقتی که در راهروهای کاخ سفید می‌پلکیده، پروردگار با او  صحبت کرده است.

و یک قرن بعد، پرزیدنت بوش نیز به ما دلگرمی داد که در اشغال عراق، پروردگار طرفدار او بوده است، ولی کجا و چه وقت او این پیام ملکوتی را دریافت کرده است ما هنوز در شگفتیم!

به راستی چرا این پیام‌ها به بوش و پاپ این‌قدر ضد و نقیض هستند؟

***

همیشه جنگ به نام جامعه ملل اعلام شده است، جامعه‌ای که از جنگ بیمار است، ولی باز مثل همیشه جنگ اعلام شده است، و این بار به نام صلح.

می‌گویند به خاطر نفت نیست، ولی واقعاً اگر عراق به جای نفت تربچه می‌کاشت باز واقعأ کسی به طور جدی پیشنهاد حمله می‌داد؟

آیا واقعاً جورج بوش، دیک چنی و کوندولیزای بامزه، شغل‌های با حقوق بالا در صنعت نفت را ترک کرده‌اند؟ راستی چرا تونی بلر چنین ذهنش را با دیکتاتور عراق مشغول کرده است؟ آیا به این خاطر است که صدام حسین ٣٠ سال پیش شرکت بریتیش پترولیوم را ملی اعلام کرد؟ و آقای خوزه ماریا آزنار بعد از تقسیم غنائم جنگی، در انتظار چند چاه نفت است؟

این انجمن نفت‌خواران از علایم عقب‌نشینی به اندازه مرگ می‌ترسند، و عراق درست در جایی‌ست که اکسیر سیاه در آن ارزان‌ترین و فراوان‌ترین است.

در یک تظاهرات صلح‌آمیز در نیویورک بر پلاکاردی چنین نوشته شده بود: “چرا نفت ما پست‌تر از شن آن‌هاست.”

***

در ایالات متحده گفته می‌شود که اشغال طولانی، پیروزی به دنبال می‌آورد، و برقراری دموکراسی در عراق به عهده ژنرال‌های آمریکایی‌ست.

آیا این، شبیه دموکراسی در هائیتی خواهد بود، یا جمهوری دومینیک یا نیکاراگوئه؟

آن‌ها (آمریکا) هائیتی را ۱٩سال پیش اشغال کرده و یک نیروی ارتشی را که بعدها به دیکتاتوری فرانسوا دوالیه تبدیل شد برقرار کردند؛ آن‌ها جمهوری دومینیک را به مدت نه سال اشغال کرده و دیکتاتوری رافائل لئونیداس را پایه‌گذاری کردند؛ آن‌ها نیکاراگوئه را به مدت ۲۱ سال اشغال کرده و دیکتاتوری خانواده سوموزا را به قدرت نشاندند.

***

دودمان سوموزا که توسط نیروی دریایی آمریکا به سلطنت نشانده شد، در سال ۱٩۷٩، بعد از نیم قرن توسط خشم مردم به زیر کشانده شد. پرزیدنت رونالد ریگان همه تلاش‌اش را به کار برد تا کشور را از دست ساندینیست‌های انقلابی بیرون بکشد. نیکاراگوئه که در میان کشورهای فقیر، فقیرترین بود، که در سراسر کشور فقط دارای پنج آسانسور و یک پله برقی بود که آن هم کار نمی‌کرد، با این حال ریگان اعلام کرد که نیکاراگوئه یک تهدید است.

و همان‌طور که ریگان خواسته بود صفحات تلویزیون، نقشه‌ای از ایالات متحده را تصویر کرده بودند با لکه سرخی در جنوب که در حال پیشروی بوده و یک تهاجم قریب‌الوقوع را نشان می‌دادند.

آیا سخنرانی‌های جورج بوش نیز نسخه‌ای از سخنرانی‌های هول‌انگیز سلف خود نیست؟ آیا بوش همان را نمی‌گوید که ریگان در مورد نیکاراگوئه گفته بود؟

***

تیتر روزنامه‌ها در ایجاد جوّ جنگ: “ایالات متحده خود را برای یک حمله طولانی آماده می‌کند”، و بعد از آن، فروش سرسام‌آور ماسک‌های ضدگاز، قرص‌های ضد بیماری‌های رادیواکتیو و…، به راستی چرا جلادان از قربانیان خود بیش‌تر وحشت دارند؟ آیا این فقط به خاطر جو هیستری است  ناشی از دانستن عواقب جنگ؟

***

به ما گفته شد که صدام حسین به افراطیون القاعده کمک می‌کند، این دیگر چه افعی‌‌ای است که او در خانه دارد؟ مرتجعین اسلامی که از او متنفرند، آیا می‌توانیم بگوییم که کشوری اهریمنی‌ست زیرا مردمش فیلم‌های هالیوود را می‌بینند، که در مدارس‌اش انگلیسی می‌آموزند، که اکثریت مسلمان آن هیچ وقت مزاحم مراسم مذهبی مسیحیان نمی‌شوند و زنان آن در انتخاب پوشاک خود آزادند؟

در میان تروریست‌هایی که به برج‌های نیویورک حمله کردند هیچ عراقی نبود و تقریباً همه آن‌ها اهل عربستان سعودی بودند، کشوری که موکل شماره یک آمریکاست. سعودی دیگر بن لادن است که البته از دید ماهواره‌ها پنهان است ولی هرگاه بوش خواستار شرارت‌هایش شود در خط مقدم است.

***

ایالات متحده بیش‌تر از هر کشوری در جهان اسلحه ساخته و می‌فروشد، هم‌چنین تنها کشوری است که بر سر مردم بی دفاع بمب اتم ریخته است. پس این چه کسی است که صلح جهان را تهدید می‌کند؟ عراق؟

آیا عراق به قطعنامه‌های سازمان ملل اعتنایی نکرد؟ اسرائیل که در بی‌اعتنایی به قطعنامه‌های سازمان ملل ید طولایی دارد؟ عراق به ۱۷ قطعنامه اعتنایی نکرد ولی اسرائیل به ۶۴ قطعنامه، آیا به این خاطر، بوش اسرائیل را بمباران می‌کند؟

***

عراق در سال ۱٩٩۱ توسط جورج بوش پدر به ویرانه تبدیل و در پی تحریم‌های اقتصادی، مردمش به گرسنگی کشانده شدند. چه سلاحی از نوع کشتار جمعی می‌تواند چنین منابع یک ملت را به نابودی بکشاند؟

اسرائیل که از سال ۱٩۶۷ سرزمین فلسطین را غصب کرده است دارای سلاح اتمی است، پاکستان که از هم‌پیمانان باوفای آمریکا است هر از گاهی سلاح‌های اتمی خود را به رخ دیگران می‌کشد، ولی دشمن عراق است زیرا عراق “می توانست دارای” چنین سلاح‌هایی باشد.

اگر عراق واقعاً دارای چنین سلاح‌هایی بود، همان طور که کره شمالی صریحاً ابراز داشتن آن‌ها را می‌کند، آیا آن‌ها مشتاق حمله به آن بودند؟

و در مورد سلاح‌های شیمیایی و میکروبی چه؟ چه کسی به صدام حسین هلیکوپتر و سلاح‌های شیمیایی را فروخت تا او با این سلاح‌ها کردها را بکشد؟ در آن سال‌های جنگ علیه ایران و کردها، آیا صدام کم‌تر دیکتاتور از حالا بود؟ دونالد رامزفلد که خود شخصاً با او دیدار دوستانه داشت.

به راستی چرا بیش‌تر نگران کردهای عراق هستیم در صورتی که کردهای بیش‌تری در ترکیه کشته می‌شوند.

***

رامزفلد وزیر دفاع اعلام کرده بود که ما از “گازهای غیرکشنده” علیه عراق استفاده خواهیم کرد. آیا این از همان نوع گازهایی است که ولادیمیر پوتین در سال گذشته در تئاتر مسکو با آن بیش از صد گروگان را کشت؟

به راستی ارواح قربانیان عراقی به کجا می‌روند؟ طبق گفته پدر روحانی بیلی گراهام، مشاور روحانی و “نقشه‌بردار آسمانی” جورج بوش، بهشت مکان بزرگی نیست و فقط ۱۵ مایل مربع مساحت دارد و منتخبین کم خواهند بود.

آیا حالا می‌توانید حدس بزنید که کدام کشور همه بلیط‌های ورودی را خریده است؟

زیرنویس‌ها:

۱- Eduardo Galeano

۲- این مقاله در سال ۲٠٠٣ برای اولین بار به چاپ رسید ولی از آن جایی که هنوز جورج بوش به عنوان نماینده راست‌گرایان افراطی در قدرت است و هنوز جنگ در عراق ادامه دارد، مقاله فوق هنوز تازگی و اعتبار خود را حفظ کرده است.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: و مردم همچنان به پا میخیزند

رابطه ی راستین و واقعی انسان با جهان پیرامونی، و بیش از آن ، با تاریخ، پیش از آنکه رابطه ای نظری و شناخت شناسانه باشد، رابطه ایست زنده، فعال، عملی و هدف‌مند. انسان در این رابطه هم به مثابه‌ی ذهنیت شناسنده و هم عامل دگرگون ساز، در عرصه‌ای وارد می‌شود به نام تاریخ، عرصه‌ایکه به مثابه پروسه‌ی زمانمند-مکانمند (زمانی-مکانی) و متشکل از فرماسیون‌های اقتصادی-اجتماعی، چیزی جز نتیجه و محمل مادی فعالیت هدفمند آدمی نمی‌باشد. در این گستره که آنرا تاریخ نامیدیم نه تنها ددمنش ها،زالوصفت ها،زندان سازها و جلاد ها و قاتل ها،بلکه توده های آگاه و رزمنده نیز در عرصه ی پرغوغای تاریخ خودنمایانده ورنگ خواست و اراده ی خود را با چهره ی آن در می آمیزند. نمونه ی برجسته ای از این خیزش های مردمی،شهامتها و شهادتهای دلیرانه ی کارگران،زحمتکشان،زنان،جوانان و به طور خلاصه، توده های میلیونی مردم  ایران است که از زمره ی چشمگیرترین مبارزات و مقاومتهای مردمی در سه دهه اخیر در خاورمیانه می باشد.در این میان فقط مبارزات مردم فلسطین اشغال شده در مقابل امپریالیسم جهان خوار و اسرائیل جنایتکار و اشغالگر،با مبارزات مردم ایران برابری می کند.

برای قدرت پرستان حاکم در جمهوری خونخواران اسلامی،تصور اینکه پس از اعمال شنیع ترین،وحشیانه ترین و ناباورترین جنایات و شکنجه هایی که انسان تا به حال در مورد انسان بکار گرفته مردم همچنان به پا می خیزند و از هستی خود دفاع می کنند ،ممکن نبود.سردمداران،ایده ئولوگها،حامیان و دست پرورده گان رژیم جلاد و وابسته به امپریالیسم جمهوری آدمکشان اسلامی گمان میکردید که با وارد کردن سخت ترین ضربه ها در چند حمله ی همه جانبه به خلقهای ایران و کشتارهای جمعی ، اعمال سخت ترین شکنجه های جسمی-روانی و دست اندازیهای اقتصادی-اجتماعی می توانند با ایجاد جو بحران ناگهانی،به فلج کردن اذهان و اراده های مصمم خلق ها لطمه ی نهایی وارد کرده و آنها را در برابر سیاستهای رژیم در حالت پذیرا(منفعل)قرار دهند.چنین شیوه هایی البته برای پدران اندیشه گی این جانوران افسارگسیخته تازه گی نداشت.پیش از جمهوری قاتلان اسلامی،نظریه پردازان لیبرال،نولیبرال،کنسرواتیو و فاشیست ،با تبلیغ،ترویج و اجرای یکی از افراطی ترین نظریه های سرمایه داری نوین، اعلام شده از طرف میلتون فریدمن،این شیوه ها را سالها بود که به اشکال وحشیانه به کر می بردند.بر طبق این نظریه ایجادِ ” شوک ” و “بحران ” همه جانبه،ناگهانی و فلج کننده  و رادیکال،مناسب ترین وسیله برای دست یافتن به بیشترین امکانات جهت چپاول اقتصادی و اعمال سیطره ی مطلق سیاسی می باشد.بر طبق عقاید فریدمن،ایجاد و گسترش بازار آزاد و بی بند و بار برای جولان سرمایه داری،هرچه بیشتر خصوصی کردن تمامی ارگان های تصمیم گیری اقتصادی و شرکت های مالی و بانک ها،از ضرورت های سیطره بر مردم می باشد.پیش شرطاساسی چنین تغییراتی هم،همان طور که ذکر شد، بروز طبیعی(مثل سیل،زلزله و غیره) و یا ایجاد مصنوعی بحرانه و شوک هاست(مثل کودتای نظامی،جنگ و غیره) که قدرت عکس العمل و تصمیم گیری مردم را بی نهایت تقلیل داده وراه را برای ،به اصطلاح فریدمن،”شوکهای درمانی”  هموار می کند.

جمهوری وابسته به امپریالیسم اسلامی که در اجرای نقشه های جهانی انحصارت،بانکها،دولت ها و شرکتهای خون آشام سرمایه داری  گوی سبقت را از همه ربوده است،تا به حال سعی نموده که با وارد کردن ضربه های پی در پی به خلق -های مقاوم و رنج کشیده ی ایران،فضای مناسبی را برای تغییرات دلخواه خویش مهیّا نماید.اما انچه که فریدمن-متخصص در اقتصاد و سیاست سرمایه داری لیبرالیسم و مشاور اقتصادی-سیاسی آگوستو پینوشه دیکتاتور خونخوار شیلی-وهمفکران او در جمهوری مزدوران اسلامی در معادلات خود به حساب نیاوردند آگاهی و مقاومت توده های تحت ستم می باشد.آنها گمان میکردند که می توانند نه تنها نان،کارودست رنج زحمتکشان جامعه ،بلکه حتی تصمیم ، ارداه و جنبش های آنان را نیز منقاد خود سازند.خلق های عرب،بلوچ،ترک،کرد و دیگر خلق ها و به ویژه کارگران،دانشجویان و زنان ،با مبارزات گسترده خود،هردم یک شوک و هر دم یک بحران چاره ناپذیرتر را بر این رژیم اعمال کرده و اراده خود را بر اوتحمیل مینمایند. روزی نیست که اعتراضات و مبارزات مردم چرت متافیزیکی مذهب سازان را نترکانده و آنها را به موضع گیری و پیداکردن راه چاره در مقابل یورش های اگاهانه ی آنها برنینگیزد.

بیش از یک قرن از زمانی که  کارل مارکس هستی و حرکت سرمایه را بسته به گسترش سرمایه های انحصاری،گسترش تولید در عرصه ی بین المللی و در نهایت پیدایش آن پدیده ای که لنین آنرا همچون آخرین مرحله تکامل سرمایه داری با نام امپریالیسم مشخص نمود می گذرد.این فاصله زمانی پرتلاطم ترین دورانهای اریخ بشریت در تمامی عرصه ها و بویژه در عرصه تحولات اجتماعی بوده است. نگاهی به انقلابات وجنبش های رهایی بخش در قاره های اروپا،آفریقا و آسیا به روشنی از آگاهی و اراده ی خلقلهای جهان با ما خواهد گفت. فقط میان سالهای ۱۹۵۰-۱۹۸۲ مردم کشورهای کنگو،لائوس،پاناما،جمهوری دومینیک،کوبا ،کامبوچیا،شیلی،اتیوپی،لائوس،لبنان،مصر،سوریه،اردن،  زئیر،ایران،ویتنام جنوبی،کره شمالی و گواتمالا با نیروهای متجاوز امریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا و حامیان محلی شان  در نبردهای نابرابر درگیر بودند.گسترش سرمایه های انحصاری وگسترش بین المللی آن بدون بحرانهای نهادین این نظام مرگبار نبوده است.چنگ اندازی به سرزمینهای دیگر خصلت ذاتی سرمایه ی انحصاریست همچنان که ایجاد بحرانهای ملی و بین المللی از شریط حتمی ادامه ی زیست آن بشمار می رود.این شوک ها و بحران ها به ویژه پس از انقلاب اکتبر روسیه با شدت هر چه بیشتری در جهان بوجود آمدند.هر بار در طی چنین بحرانها و شوکهایی  بوده اند و هستند نخبه گانی که راه چاره را برگشتن به و یا ادامه دادن راه تحولات ضد انسانی سرمایه داری اعلام کرده اند.دولت آدمکش جمهوری اسلامی نیز با ایجاد خفقان آورترین فضای سیاسی،شدید ترین نظام پلیسی،وحشتناک ترین فقر و تنگدستی و تجاوزگرترین رژیم روی زمین،سعی دارد که با پیشبرد سیاستهای خود در چنین شرایطی،به مردم بقبولاند که چاره ای جز پذیرش این نظام و سیاستهای الهی و لایزال آن در پیش ندارند.ولی خلقهای مبارز ایران توانسته اند با تداوم مبارزاتشان،زمین را هر چه بیشتر زیر پای چنین خون آشامانی لرزان تر کرده و آینده ی سیاه و محتوم آنان را بدیشان بنمایانند.اگر فریدمن و امثال او سیاستهای خود را “شوک درمانی”نامیده و بدینوسیله تظاهر میکردند که راه درمان اجتماع را تشخیص داده اند و خود را نیز به مثابه جرّاحان اجتماع معرفی می کردند،توده های میلیونی خلق های تحت ستم ایران،به کوری چشم امپریالیسم جهانی و جلّادانش در منطقه،با تشخیص دادن دمل چرکین و سرطانی رژیم آدمکش اسلامی،با خیزش انقلابی خود و در جریان بازسازی جهانی آزاد از یوغ سرمایه و جهان خواران،این دمل را از صحنه ایران و جهان جرّاحی کرده و برای همیشه به زباله دان تاریخ خواهد سپرد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: اقتصاد و وابستگی

در کشوری که مشتی دزد و قاتل و راهزن و عمله امپریالیزم بر جان ومال مردم حکم می‌رانند تمامی معیارها و ارزشهای شناخته شده فرهنگی چنان تغییر مضمون میدهند که به ضد خود تبدیل میگردند. تغییرات مضمونی در روابت میان انسانها با یکدیگر و انسانها با طبیعت و جامعه به مثابه عاملان آگاه و شناسندگان جهان پیرامونی،در وحله آخر چیزی جز اشکال پیچیده و تودرتوی انعکاس تغییرات در بنیانهای مادی هستی طبیعی و اجتماعی انسانها نیستند.تبدل ارزشها و نیازها نیز،علیرغم تلاش حیله گران تا آنها را برخاسته از منشاهای غیر طبیعی جلوه دهند،دقیقادرهمین  مضامین  برآمده از فرایندهای دگرگونیهای بنیادین مادیست که ریشه میدوانند.

رژیم ضد انسان و قتل مداری همچون رژیم جمهوری اسلامی سالهای متمادیست با فرآراستن دستگاه ایدئولوژیک مخوف خویش و تبلیغ کردن فرهنگ خرافه و تزویر و سکوت،تلاش میکند تا با جدا کردن هستی مادی انسانها از هستی فرهنگیشان چنین بنمایاند که میتوان با توسل به معنویات( تو بخوان فرهنگ جهل و خفقان و سرکوب) بر سیه روزیهای مادی چیره گشته و روئین تن درمقابل تضادهای غیر قابل تصور طبقاتی به تحمل پرداخته و سرفرازانه به بهشت رهنمون شوند.این ترفندهای تبلیغاتی عملآ در مسیر برآوردن نیازهای طبقاتی رژیم بوده ودقیقا در جهت نیازهای قدرت حاکمه،که نقطه مقابل نیازهای مادی وضروری خلق های تحت ستم ایران می باشند، عمل می کنند.

رژیم جلاد جمهوری اسلامی که هرچه باشتابتر سعی دربرآوردن نیازها و اجرای دستورات  سازمان تجارت جهانی و نیز بانک جهانی میکند و تا کوچکترین و بی ارزشترین سلول هایش به امپریالیزم  جهانی وابسته میباشد پس از انکه همه شاهرگهای اقتصادی مملکت را به دست تجار،مالکین اراضی،سپاه پاسداران سرمایه،خانواده هاو افراد بانفوذ جامعه سپرد، چنان فقری را بر توده های میلیونی کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه تحمیل کرده که عمق آن را به راحتی نمیتوان توصیف نمود. وقتیکه بر اساس گذارش رسمی رئیس شورای اصناف ۴۰ هزار تن سیب و پرتقال را به منظور به اصطلاح توزیع نمودن میان واحدهای صنفی خریداری و ذخیره مینمایند و قیمت هر کیلو را ۶۵۰ تا ۷۵۰ تومان تعیین میکنند میتوان تصور تمودکه زحمتکشان در کشوری که بر اساس گزارشها پانزده میلیون از مردم آن(نزدیک به یک پنجم جمعیت) زیر خط فقر زندگی میکنند، چند بار در سال میوه

میخورند.و یا حتی از این هم بدتر،هنگامی که گوشت را قرار است کیلوئی۴۲۰۰ تومان و مرغ منجمدرا کیلویی۱۷۵۰ تومان برای توزیع میان فقط ۳۰۰ واحد صنفی در نظریگیرند، ژرفای فقر و سیه روزی مردم و کیفیت زیست آنان بیشتر مشخص می شود.نا گفته نماند که اینها همه فقط بخشی از تعابیری ست که برای مبارزه با بازار آزاد در نظر گرفته شده است،همان بازاری که بدست سرمایه داران حکومت نشین و یا نورچشمی های آنها اداره می گردد.

از زمانی که خامنه ای،سید جلادان جمهوری قتل و غارت اسلامی،در ۱۱ تیرماه ۱۳۸۵ سیاستهای راهبردی ملوکانه اش را با هدف واگذار نمودن ۸۰% سهام بنگاهها و کارخانه های بزرگ دولتی در اختیار رئیسان سر تا پا حیله و جنایت مجمع بی صلاحتان گذارد مدت زمانی می گذرد و طی این مدت با تشدید شدن ضریب بیکاریها،اخراجها،اعتصابهاو دستگیریهای کارگران و زحمتکشان روبرو هستیم.ولی انچه که در این میان شگفتی برانگیز است نه تنها فاجعه فقر،فحشا و جنایت(اینها دیگر به امور طبیعی زندگی ایرانیان تبدیل شده اند)بلکه ارغام سرسام آور اقتصادیست که در عین حال سیر حرکت نزولی یک رژیم وابسته به امپریالیسم جهان خوار را به گونه ای آشکار به نمایش می گذارد.در دولتی که تمامی ارگانهای اقتصادی،فرهنگی،اجتماعی و حقوقی به اختیار سرمایه داران کلان،تجار،قشر اداری متخصص در همه انواع چپاول،خبرگان طبقات مسلح و پرقدرت و سرمایه های خارجی سپرده میشود به خوبی می توان فهمید وقتی محمود حیدری مدیرکل تعاون استان تهران اعلام می کند که ۱۲۰ میلیارد تومان از محل بنگاههای زودبازده!! با عنوان تسهیلات دولتی در اختیار شرکت های تعاونی قرار می گیرد و ۴۵ میلیارد تسهیلات نیز از سوی صندوق تعاون کشور به منظور کمک به تعاونی های فرهنگی-آموزشی تخصیص داده می شود آیا این جا به جایی میلیاردها جز بدین معنی ست که مردم محروم جامعه دقیقا به دلیل دسترسی نداشتن به این تسهیلات است که حتی از فرهنگ که هیچ بلکه از نان هم محروم مانده اند؟مسلما کسانی که با چگونه گی کارکردهای اقتصاد ملی در یک کشور عقب افتاده از نظر صنعتی مثل ایران آشنائی دارند بخوبی می دانند که یکی از راههای به طور کامل به استقلال دست یافتن، سرمایه گذاری و صرف نیروی کار فنی و حرفه ای و ایجاد فضای مناسب برای پژوهش و تحقیق در حیطه هایی ست که  می توانند به امرتولید صنعتی وتکنولوژیک مدد رسانده و زمینه های لازم را برای استقلال اقتصادی فراهم سازند،ولی ما نه تنها شاهد هیچگونه تلاشی در این جهت از سوی رژیم ملایان و غاصبان آدم کش نیستیم بلکه تمام سرمایه ها و تلاشها دقیقا فقط در زمینه هائی صرف میگردد که هیچگونه مناسبتی با ترقی و پیشرفت نداشته که هیچ،حتی هر چه بیشتر به تخریب تمامی زمینه های لازم برای امکان بخشیدن به استقلال پرداخته می شود.از این روست که می بینیم دفتر صادرات بین المللی اعلام میکند که ایران میان سالهای ۲۰۰۴-۲۰۰۸ پس از آمریکا در رده ی دوم کشورهای وارد کننده اسباب بازی در جهان قرار دارد.البته هیچکس گمان نخواهد کرد در کشوری که کودکان طبقات محرومش  کار میکنند تا نان خانواده تامین کنند این اسباب بازی ها را به چشم خواهند دید!

وقتیکه تجارت،آنهم تجارت بی برنامه و بی هدف ( البته اگر از سودمندی آن برای پر کردن جیب قاتلها بگذریم ) بر اقتصاد این رژیم سیطره داشته باشد و حجم واردات آن بر طبق آمار رسمی واحدهای اقتصادی رژیم جنایتکاران چهار برابر صادرات آن را تشکیل دهد معلوم میشود که با اقتصاد و سیاستی این چنین وابسته ،سیاستهای این مبادلات اقتصادی وبالنتیجه سیاسی از طرف کدام قدرتهای بین المللی دیکته می شوند.رجزخوانیهای رژیم آدم کشان در مقابل امپریالیسم جهانی نمی‌توانند پرده بر روابط تنگاتنگ و وابستگی آن به قدرتهای جهانی بکشند.

اکنون دیگر بر همگان واضح است که زندگی مردم عراق در دست امپریالیسم آمریکا وهم پیمانان او در منطقه میباشد.اقتصاد و سیاست این کشور اشغال شده در دست شرکتهای انحصاری بین امللی، بانک تجارت جهانی، شرکتهای نفتی بزرگ و ارتشهای تجاوزگر امپریالیستی قرار دارد.با این همه در میان مشتریان صادرات ایران در سال گذشته، عراق با ۱ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلار، یعنی ۴/۱۰% از صادرت ایران،در رده دوم کشورهائیست که از ایران خریداری کرده اند.اعمال سیاستهای استعماری در عراق هیچ راهی برای روابط اقتصادی مستقل باقی نگذاشته و هر گونه رابطه اقتصادی با کشورهای تحت سلطه امپریالیسم دقیقا به معنای وارد شدن در روابطی ست که در جهت سیاستهای جهان خوارانه امپریالیسم در منطقه  و در سایر نقاط جهان عمل می کنند.در اینجا نیز همچون سایر زمینه ها، سرمایه دارن  راهی به جز بازتولید دوباره و دوباره این روابط تحت سلطه چه در عرصه ملی و چه در عرصه بین المللی ندارند و عین روابطی را که امپریالسم در عرصه بین المللی بر آنها اعمال میکند به طور کامل و حتی بدتر بر زندگی خلق های تحت ستم ایران انعکاس می دهند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بابک بلوچ: خانه از پای بست ویران است

با اوج گرفتن مبارزات کارگران و دیگر زحمتکشان به همراه گسترده‌تر شدن و ژرفش بیش از پیش مبارزات دانشجوئی، ما با شدت و عریانی هر چه حیوانی‌تر مجازات‌ها و شکنجه‌های رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی مواجه هستیم.

زمانی استعمارگران انگلیسی در هند در شرح و گزارش اعمال شنیع و ضد انسانی خود می‌نوشتند: “حیات و مماشاتشان در دست ماست و خاطر جمع باشید، شفقت در کارمان نیست”.

“روزی نمی‌گذرد بی آن که ۱۰ تا ۱۵ نفر از آن‌ها (افراد غیر مبارز) را مجازات نکنیم”.

افسری با هیجان می‌نویسد: “هلمز آن‌ها را دوجین دوجین و به طور “فله‌ای” دار می‌زند”.

دیگری با اشاره به اعدام خودسرانه جمع زیادی از بومیان می‌گوید :”بعد، نوبت تفریح به ما رسید”.

سومی می‌گوید: “دادگاه‌های صحرایی‌مان را روی اسب تشکیل می‌دهیم و هر سیاه سوخته‌ای که به تورمان خورد یا دارش می‌زنیم یا یک گلوله حرامش می‌کنیم”.

از بنارس خبر می‌رسد که ۳۰ نفر “زمیندار” (مأمور وصول مالیات) فقط به ظن همدردی با هم میهنان‌شان، به دار کشیده شده‌اند و چندین روستا تماماً و به همین انگیزه ویران و خاکستر شده‌اند. افسری از بنارس در نامه‌ای که متن آن در تایمز لندن به چاپ رسیده می‌گوید: “نیروهای مسلح اروپایی به شیاطینی در برابر بومیان تبدیل شده‌اند”. (مارکس، سال ۱۸۵۷، لندن).

اکنون بیش از ۱۵۰ سال از آن دوران می‌گذرد ولی حامیان جامعه‌ی طبقاتی و جیره‌خواران سفره ننگین و رنگین امپریالیسم، همچنان در ملأ عام و بوسیله عمال نظامی و غیر نظامی خود با اسلحه‌ی سرد و گرم از قبیل تفنگ و قمه و چماق و پنجه بوکس و غیره به جان مردم می‌افتند و درست مثل افسران انگلیسی چه در هند آن زمان و یا چون اکنون در عراق و در دیگر جا‌ها هر به اصطلاح “سیاه سوخته‌ای” که در خیابان‌های شهرهای ایران به تورشان خورد به زیر ضربه‌های وحشیانه‌ی خود می‌گیرند.

آن‌چه که در این اواخر بیشتر به چشم می‌خورد مجازات‌های کارگران و زحمتکشان در ملأعام می‌باشد. کارگرانی که پس از ماه‌های طولانی کار و یا به قول انگلس رنج بردن در یک “سیستم منظم عرق ریختن” حقوق معوقه‌ی خود را می‌طلبند و یا برای دریافت کوچک‌ترین حقی با شدیدترین مجازات‌ها روبرو می‌شوند،  عملأ به چشم می‌بینند و به طور روزمره حس می‌کنند که این دستگاه طاعون‌زده‌ی سرمایه‌داری نه تنها از انقلابیون وحشت دارد، بلکه بیش از آن، از زحمتکشان سرتاسر کشور در هراس دائمی به سر می‌برد و از همین روست که کوچک‌ترین اعتراضات آن‌ها با شدیدترین عکس‌العمل‌های رژیم جلاد جمهوری اسلامی و عمال جنایتکارش روبرو می‌شوند. حمله کردن به محیط‌های کارگری و به تجمعات آن‌ها به وسیله‌ی لمپن‌های گردن کلفت و قاتلان حرفه‌ای رژیم آخوندی، شلاق‌ زدن‌های کارگران و زحمتکشان در ملأ عام به جای پرداخت کردن حقوق معوقه‌ی آن‌ها، دستگیری و شکنجه‌ی خانواده‌های کارگران و زحمتکشان، اخراج‌های دلبخواهی عناصر به اصطلاح نامطبوع از محیط کارگری، تعقیب، بازداشت و زندانی کردن افرادی که مظنون به تماس با محیط‌های آشوب‌زده‌ی کارگری باشند و خلاصه به کار انداختن تمامی دستگاه‌های مجهز و تعلیم دیده‌ی جاسوسی، پلیسی و جلادهای ماهر وزارت اطلاعات و امنیت کشور برای ردیابی و خفه نمودن اعتراضات کارگران و دیگر زحمتکشان نمونه‌های عملکردهای حیوانی جنایتکاران وابسته به امپریالیسم و عاملان پر جیره و مواجب آن در منطقه در برخورد با شورش‌ها و انقلابات می‌باشند.

اگر زمانی خمینی جنایتکار به حیله و نیرنگ از حقوق زحمتکشان حرف می‌زد و می‌گفت که محمد دست کارگر را بوسید و این را نشانه‌ی ارج کارگر تلقی می‌نمود، امروز که نزدیک به سه دهه از حکومت به اصطلاح اسلامی عدل خمینی و همپالکی‌هایش می‌گذرد شاهد رویش بیش از پیش همین کارگران در معارضه و مبارزه با این رژیم و کشتار و شکنجه زندانی کردن همین کارگران در رژیم این گونه منجی‌های دروغین هستیم.

در دورانی که مواعظ اخلاقی رژیم  و لفاظی‌ها و مغالطه‌های غیرمنطقی و توهم‌آفرینی‌های کودکانه عاملانش  دیگر نمی‌توانند بر حقیقت موحش و پلشت رژیم سرتاپا وابسته‌ی جمهوری وحشیان اسلامی پرده‌ی ساتر بکشند، ما با چهره واقعی آن یعنی زندان و شکنجه و غارت و تجاوز و اعدام هر روزه‌ی خلق‌های در بند ایران مواجه هستیم.

اتخاذ تصمیم‌ها و تدابیر امنیتی شدید در مجامع عمومی و به ویژه محیط‌های دانشجوئی و سخت‌تر از همه این‌ها در محیط‌های کارگری همراه با تشدید چپاول دسترنج عرق ریختن‌های ماهانه‌ی کارگران و زحمتکشان به یکی از سیاست‌های عمومی دولت تبدیل شده است. اگر پیش‌ترها، حتی برای امتحان هم که شده سعی در تطمیع نمودن مخالفان می‌کردند ولی با شکست خوردن این سیاست و تبدیل شدن این تطمیعات به تهدیدات و تبدیل شدن این تهدیدات به اعمال جنایتکارانه دیگر بر هیچ ساده‌لوح اصلاح‌طلبی هم پوشیده نیست که این خانه نزدیک به ٣٠ سال است که از پای‌بست ویران است و تنها راه مقابله با آن از پای انداختن و ویران کردن کل نظام در جریان یک انقلاب اجتماعی و تسلیح عمومی برای درهم شکستن دستگاه‌های سرکوب آن می‌باشد.

اگر مقوله‌ی جهانی شدن دارای مضمونی باشد و اگر این مضمون از یک واقعیت سخن می‌گوید و اگر تبعات چنین جهانی شدنی از نتایج منطقی آن به شمار می‌آیند پس ظلم و جنایتی هم که به طور شبانه‌روزی نای نفس کشیدن را از مردم بازستانده  و حق انسان بودن را از آن‌ها سلب نموده نیز از تبعات چنین جهانی شدنی و نشانگر وابستگی عینی و واقعی سرتاپای کل رژیم  مخوف اسلامی می‌باشد. دست‌اندازی‌های سرمایه‌ی جهانی و چپاول نمودن ثروت ملت‌های پیرامونی از دیگر نتایج جهانی شدن هستند. بیهوده نیست که غارت جان و مال مردم این ملت‌ها به دست دولت‌های خود آنان انجام می‌شود زیرا این دولت‌ها به مثابه دستان امپریالیسم جهان‌خوار بر هر چه که ارزشی برای ربوده شدن داشته باشد چنگ انداخته و هر صدائی را که به اعتراض برآید خفه می‌نمایند. در این میان آن چه که برای سرمایه‌های جهانی اهمیت فوق‌العاده دارد بازتولید این روابط و تضمین‌های عملی برای چنین بازتولیدی می‌باشد.

از بین بردن حرفه‌های محلی، جلوگیری از رشد صنعت ملی و وابسته نمودن آنان به واردات صنعتی از کشورهای امپریالیستی، ادغام کشورهای وابسته در سیستم اقتصادی ـ سیاسی امپریالیستی، گسترش سرمایه‌ی انگلی و زالوصفت تجاری و حمایت مستقیم و غیرمستقیم از رژیم‌های وابسته از انواع سیاست‌های امپریالیستی برای تأمین بازتولید تسلط بر هستی ملت‌ها می‌باشد. به موازات این سیاست‌هاست که دولت‌های وابسته و رژیم‌های جنایتکاری چون رژیم جمهوری اسلامی دقیقأ در راستای تأمین تسلط خود و تسلط سرمایه‌ی جهانی با ترور، زندان، اعدام و شکنجه‌ی  خلق‌ها و با غارت دستاوردهای اقتصادی آن‌ها عملأ به حامیان امپریالیسم خونخوار و عمال منطقه‌ای آن تبدیل می‌شوند. فراموش نکنیم که پرخاشگری‌های امپریالیسم و چنین رژیم‌هائی با یکدیگر به منازعات خانوادگی بیشتر شبیه است تا به تقابل‌های واقعی و تضادهای حل ناشدنی میان آن‌ها. اگر امپریالیسم و جهانی شدن یوغ سرمایه خود را در ستاندن جان و هستی اجتماعی و فرهنگی انسان‌ها نشان می‌دهد، این خود جز در عرصه ملی ظاهر نمی‌گردد. انسان‌ها نه در انتزاعی به عنوان جامعه‌ی ملل یا محیط فراملی انسان‌ها بلکه دقیقأ در محیط‌های جغرافیائی خاصی و در شرایط ویژه‌ی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی خاصی‌ست که جان می‌بازند. حل این معضل و مبارزه با آن نیز علی‌الاصول بر بنیان‌های تضادهای ویژه‌ی این شرایط خاص و ویژه است که امکان‌پذیر می‌باشد. نیروهای متقابل و درگیر در چنین اوضاعی، علیرغم بسیاری تأثیرات پیرامونی و بین‌المللی، عوامل اصلی دگرگونی‌های بنیادی آن می‌باشند. فقط در حل این تقابلات و تضادها در عرصه‌های ملی و نابودکردن قدرت‌های واپس‌گراست که این تضادها به حل راستین و به فرجام بنیادین خویش نائل می‌گردند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

احمد موسوی: خفقانی که این روزها بر گلویم نشسته است

این روزها، هر بار که خبرهای مربوط به ایران را دنبال کرده‌ام، به جای اکسیژن و هوای تازه، خفقان را استنشاق کرده‌ام. با وجود این که به دور از فضای امنیتی و خفقان‌برانگیز حاکم بر ایران زندگی می‌کنم، با وجود این که به عنوان یک تبعیدی، ظاهرا در یک کشور امن اروپایی زندگی می‌کنم، اما بلایا و اتفاقاتی که هر روزه از طرف حاکمان جنایتکار جمهوری اسلامی بر سر توده‌های زحمتکش ایران آوار می‌گردد، در فراسوی مرزهای کشور نیز بغض و خفقان را بر گلویم نشانده است.

دستگیری ۴۵ تن از دانشجویان چپ و سوسیالیست، اخبار مربوط به فشار و شکنجه‌های وارده بر آن‌ها، نگرانی به حق خانواده‌ها از وضعیت نابسامان فرزندانشان، بی‌خبری از سرنوشت تعدادی از دانشجویان دستگیر شده از جمله سعید حبیبی، یورش وحشیانه گارد ضد شورش رژیم به کوی دانشگاه تهران و شکستن دست و پای دانشجویان، دستگیری فعالین کارگری، نگرانی از وخامت وضعیت جسمانی محمود صالحی کارگر مبارز و سخنگوی “کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل‌های کارگری” در زندان سنندج، گسترش اعدام‌ها در شهرهای مختلف کشور به ویژه اعدام متهمین زیر هجده سال از جمله “مکوان مولودزاده”، قتل حسام‌الدین خدیور ماهیگیر جوان بندر ترکمن توسط نیروهای به اصطلاح حراست دریای جمهوری اسلامی، یورش به مردم ترکمن صحرا، زاهدان، قائم‌شهر، اهواز و دیگر اجتماعات اعتراضی همراه با به رگبار بستن و کشتار مردم بی‌دفاع، قطع دست و پا، صدور احکام مرگ به شیوه قرون وسطایی پرتاپ از بلندی، مرگ بیش از ۲٠٠ تن بر اثر سرما و گازگرفتگی، آن هم در طول یک هفته و دردآورتر از همه، قتل ابراهیم لطف‌اللهی، دانشجوی ۲۷ ساله رشته حقوق دانشگاه پیام نور سنندج  در زیر بازجویی و شکنجه و ده‌ها و صدها جنایات دیگر از این دست، از جمله خبرهای هر روز و هر ساعتی هستند که به یمن تارنماهای خبری به سرعت از داخل کشور به فراسوی  مرزها می‌رسند.

ابراهیم لطف‌اللهی، دانشجوی ترم ۵ دانشگاه پیام نور، به دستور شعبه سوم بازپرسی سنندج، بعد ازخروج از جلسه امتحان در روز یکشنبه ۱۶ دی ماه ۱٣٨۶ بازداشت و به بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج منتقل می‌شود. خانواده وی روز چهارشنبه همان هفته موفق به دیدار با وی می‌شوند. اما از آن تاریخ به بعد علیرغم پیگیری‌ها و مراجعات مکرر خانواده او به نهادهای ذیربط، از مکان نگهداری و دلیل بازداشت وی هیچ اطلاعی به خانواده‌اش داده نمی‌شود. اسماعیل لطف‌اللهی برادر این دانشجو می‌گوید: از روز پنجشنبه ۲٠ دی ماه، به تمام ارگان‌های مربوطه مراجعه کردیم، اما، کسی پاسخ نداد و ما کاملا از وضعیت برادرم بی‌خبر بودیم.
بعد از گذشت ۹ روز از بازداشت ابراهیم، شب سه شنبه به تاریخ ۲۵ دی ماه از اداره ستاد خبری سنندج به خانواده او اطلاع می‌دهند که پسرشان خود کشی کرده و برای گرفتن جنازه او به گورستان سنندج مراجعه کنند. به دنبال سخنان مسئول مربوط در ستاد خبری، خانواده ابراهیم به گورستان سنندج مراجعه می‌کنند تا جنازه را تحویل بگیرند. به گفته نیکبخت وکیل خانواده لطف‌اللهی، “آنان ساعت ۷ بعد از ظهر به محل گورستان می‌رسند که در آن جا با چندین اتومبیل نیروی انتظامی و تعداد قابل توجهی مامور مواجه می‌شوند. ماموران به آن‌ها می‌گویند از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۷ صبح امکان دفن وجود ندارد و شما فردا صبح مراجعه کنید. در جریان این مراجعه، اجازه دیدن جسد هم به خانواده ابراهیم داده نمی‌شود. صبح روز ۲۶ دی ماه قبل از ساعت ۷ صبح، خانواده لطف‌اللهی بار دیگر به گورستان مراجعه می‌کنند، به آن‌ها گفته می‌شود که فرزندشان ساعت ۱۱ شب گذشته دفن شده و قبر را به آن‌ها نشان می‌دهند”. اسماعیل در این باره می‌گوید: در قبرستان مزاری را نشان‌مان دادند و گفتند پیکر ابراهیم آن جا دفن است، در حالی که روی مزار را با بتون پوشانده بودند و ما اصلا نمی‌دانیم که آیا زیر آن خاک پیکر ابراهیم است یا نه؟

پس از آن، وزارت اطلاعات خانواده ابراهیم لطف‌الهی را تهدید می‌کند که اخبار مربود به مرگ فرزندشان را منعکس نکنند. ماموران لباس شخصی نیز در نقاط مختلف شهر سنندج به طرز گسترده‌ای پراکنده می‌شوند تا هرگونه واکنش را زیر کنترل داشته باشند.

هنوز خبر مرگ ابراهیم لطف‌الهی، دانشجوی جوان  سنندجی که به دست شکنجه‌گران جمهوری اسلامی در زندان به قتل رسید، جسم و جانم را می‌سوزاند که مرگ فرزاد قبادی زندانی سیاسی دیگری که در شکنجه‌گاه های رژیم، تحت شکنجه نیروهای اداره اطلاعات کرمانشاه جان باخت، خبر از تکرار و تداوم فاجعه داد.

فرزاد قبادی تحت شکنجه بازجویان رژیم و به رغم این که در زمان بازداشت از وضعیت جسمانی مناسبی برخوردار بود به قتل رسید.  بر روی بدن فرزاد به رغم شکستگی سر و دست، محل اصابت چندین گلوله نیز مشهود بوده است. پس از قتل این فعال سیاسی و در جهت ایجاد رعب و وحشت و جلوگیری از بازتاب‌ها و انتشار خبر مذکور، در تاریخ ۱۶/۱٠/۸۶ نیروهای امنیتی اقدام به بازداشت “عطا قبادی” داماد بزرگ خانواده می‌نماید . سه روز بعد، در تاریخ ۱٩/۱٠/۸۶ نیروهای امنیتی اقدام به بازداشت “فاروغ قبادی” برادر فرزاد قبادی می‌نمایند. و در نیمه شب همان روز نیز، برادر بزرگ‌تر فرزاد را بازداشت می‌کنند.

به راستی آیا می‌توان شاهد این همه جنایات جمهوری اسلامی بود و آن گاه دچار تنگی نفس و خفقان نشد؟

خفقانی که امروز مرا در چنبره خود گرفته و راه نفس را بر من بسته است، همانند خفقانی است که در سال شصت فضای خانه و خیابان و شهر را در چنبره خود گرفته بود. و ما در آن سال، در آن روزها و ماه‌های پیش از دستگیری و بعد از آن، اضطراب و مرگ را  در سال‌های زندان، در بازجویی و انفرادی، در شکنجه و تبعید، در میان اشک و آتش و خون، هر لحظه تجربه می‌کردیم. آن روزها لاجوردی‌ها یکه‌تاز شکنجه‌گاه‌های رژیم بودند و امروز سعید مرتضوی‌ها. آن روزها جانفشانان مبارزمان، در شکنجه‌گاه‌های رژیم،  زیر تازیانه و شلاق در گمنامی و بی‌خبری جان می‌باختند و امروز فرزاد قبادی‌ها و ابراهیم لطف‌اللهی، دانشجوی جوان سنندجی زیر شلاق و شکنجه‌ی مهدی ملا ولی با نام مستعار “هاتفی” – جانشین رئیس اطلاعات سنندج – به کام مرگ فرستاده می‌شود.

از آن روزگار تا کنون، کاروانی از جانباختگان زیر شلاق و شکنجه بازجویان جمهوری اسلامی به راه افتاده است که هنوز متوقف نشده است. اگر چه این کاروان هنوز در تداوم و استمرار است، اما به یقین در تداوم مبارزات رو به رشد کارگران، دانشجویان، زنان، معلمان، ملیت‌های تحت ستم و توده‌های زحمتکش جامعه هر روز که می‌گذرد به نقطه پایانی خود نزدیک‌تر می‌شود.  این تنها احساس من نیست. این فقط رویا و آرمان‌خواهی من نیست، این را واقعیت کنونی جامعه و روند رو به رشد مبارزه طبقاتی حاکم بر جامعه فریاد می‌زند. رفتارهای کنونی حاکمان جمهوری اسلامی و عدم کارآیی سرکوب و شکنجه در جلوگیری از روند رو به رشد مبارزه طبقاتی در جامعه، نشانه‌هایی از شروع پر شدن ظرفیت سرکوب و کشتار رژیم در مواجه با جنبش‌های اجتماعی‌ست.

چرا که هر پدیده‌ای ظرفیت معین و مشخصی را  در ماهیت وجودی خود به همراه دارد و طبیعتا جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست. آنچه در این روزها احساس خفقان سال‌های دهه شصت را در وجودم بازسازی کرده است، درست از منظر نگاه و پرسش‌گری بر ظرفیت کشتار، جنایت و سرکوبگری جمهوری اسلامی است. نه فقط بر ظرفیت این کشتار و ویران‌گری، بلکه پایان آن نیز.

شرایط کنونی حاکم بر جامعه و واکنش‌های هیستریک نهادهای حکومتی در برخورد به حرکت‌های اعتراضی توده ها و جنبش‌های اجتماعی، نمادی ازحرکت و روند تاریخی مبارزه طبقاتی از آغاز تا به امروز را بازتاب می‌دهد. این نماد اگرچه هنوز به حد کافی برجسته نیست، اگرچه هنوز از گسست و پراکندگی رنج می‌برد، اگرچه هنوز تا نبرد نهایی و خیزش همگانی توده‌ها علیه رژیم فاصله است، اما آن چنان به دور از واقعیت نیز نیست.

هرگاه که رژیم‌های سرکوب‌گر به نقطه‌ای از حیات خود می‌رسند، که به جز سرکوب و کشتار هیچ گزینه دیگری را در استمرار بقاء خود متصور نمی‌بینند، این بدان معناست که اعتماد به نفس خود را از دست داده‌اند. لذا در این مسیر تا بدان جا پیش می‌روند که دایره سرکوبشان آن چنان تنگ و تنگ‌تر می‌گردد که از اضطراب و پریشانی سقوط،، نزدیک‌ترین “یاران” خود را نیز دشمن پنداشته و به سوی آنان نیز تیغ از نیام بیرون می‌کشند.  و در ثانی اتفاقات و حوادث آن چنان شتابنده می‌آیند و می‌گذرند که فرصت ایستادن و تامل بر یکایک آن حوادث نیز از آدمی گرفته می‌شود.

اتفاقاتی که این روزها در ایران می‌گذرد، از آن چنان حدت و شتابی برخوردار هستند که هنوز فرصت پیدا نکرده‌ای از حیرت و شگفتی شنیدن یا خواندن خبری از مجموعه اقدامات جنایت‌کارانه جمهوری اسلامی بیرون بیایی ، خبر جنایت دیگری، گرمی شریان‌های وجود آدمی را در زمهریر برودت خود بر پیشانی بازمی‌نشاند.

با نگاهی به وضعیت موجود در ایران می‌توان به روشنی دید که، امروز دیگر صحبت از سرکوبی سازمان‌های سیاسی، مبارز و کمونیست در هنگامه سال‌های نخست دهه شصت نیست. امروز واقعیت دیگری در جامعه جاریست. آن روزها اگر سازمان‌های سیاسی به همراه هوادارانشان به بهانه مطالبات سیاسی و مبارزه با رژیم، دستگیر، زندان و در خطر شکنجه و مرگ بودند، اینک این کارگرانند که در پی اعتراض به بی حقوقی و دفاع از مطالبات سیاسی – اقتصادی‌شان، اخراج، دستگیر و به زندان و شکنجه‌گاه برده می‌شوند. این زنان جامعه هستند که در سرکوب و بی حقوقی محض قرار دارند و جسم و جانشان از چنگال‌های پاسداران، بسیجیان و نیروهای امنیتی رژیم،  در خون نشسته است. اینک دانشجویانند که در دفاع ازمطالیات صنفی – سیاسی‌شان و در گستره‌ای دیگر در دفاع از آزادی و سوسیالیست در شکنجه‌گاه‌های جمهوری اسلامی، با شکنجه و مرگ دست به گریبانند. در کنار کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان زحمتکش جامعه هستند که در مقابل دفاع از خواست‌های مشروع خود از جمله تحقق ” نظام هماهنگ پرداخت حقوق”، تبعید، اخراج و یا به زندان و بند کشیده می‌شوند. ملیت‌های تحت ستم ایران هستند که هر روزه با خطر کشتار، قطع دست و پا و یورش افسار گسیخته نیروهای سرکوب‌گر رژیم  روبرو می شوند.

آن چه هم اکنون در جامعه به چشم می‌خورد، از اکثریت قریب به اتفاق توده‌ها، از هر قشر و گروه انسانی که در جامعه حضور دارند گرفته تا تمامی جنبش‌های اجتماعی، شرایط فشار، سرکوب و داغ و درفش جمهوری اسلامی را تجربه کرده‌اند. هم اکنون کم‌تر خانه‌ای‌ست که زخم رژیم بر گرده صاحبان آن نقش نبسته باشد. کمتر کسی ست که در خیابان و کارخانه، مدرسه و دانشگاه، و هر آن جایی که تجلی‌گاه زندگی اجتماعی باشد، توهین، تحقیر و سرکوب‌گری رژیم را لمس نکرده باشد.

در چنین فضایی از ظرفیت بالای کشتار و جنایتکاری جمهوری اسلامی، کارزار کارگران، زنان، دانشجویان و دیگر جنبش‌های اجتماعی همچنان در تداوم و استمرار است. و طبیعتا در جامعه‌ای که سرکوب و اختناق هر لحظه چنگال خود را بر گلوی مردم و فعالین جنبش‌های اجتماعی بیش‌تر فرو می‌کند،  استمرار مبارزه و ایستادن در مقابل سرکوب‌گری‌های جمهوری اسلامی بسیار ستودنی‌ست. خاصه مبارزه‌ای که با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی و در دفاع از مطالبات کارگران و توده‌های زحمتکش جامعه باشد.

وقتی  این جا، در فراسوی مرزهای کشور، به دور از داغ و درفش و شکنجه، در فضای امن خانه، از آن چه هم اکنون بر توده‌های زحمتکش ایران می‌گذرد، احساس خفقان بر گلوی انسان چنگ می‌اندازد، می‌توان شرایط دشوار مبارزه طبقاتی در درون جامعه را دریافت. می‌توان ایستادگی فعالین جنبش‌های اجتماعی را ستود. می‌توان بر پایداری رزم‌شان درود فرستاد و دستان‌شان را به گرمی فشرد و حتا رنج‌شان را رفیقانه به تقسیم نشست.

وقتی در چنین شرایطی به رغم این همه سرکوب، به رغم این که زندان و شکنجه و مرگ، تنها سلاح رژیم در مقابله با فعالین جنبش‌های اجتماعی است، این جنبش‌ها هم‌چنان به پیش می‌تازند، می‌توان بر این باور بود که کارگران، زنان، دانشجویان و دیگر جنبش‌های اجتماعی، عزم کرده‌اند با گذشتن از وادی سرکوب و زندان و شکنجه، مبارزات خود را در گستره‌ای وسیع‌تر پی گرفته‌اند. مبارزاتی که بدون شک در استمرار و تداوم خود  پایه‌های حکومت شورایی را  استحکام بخشیده و بر ویرانه‌های این رژیم جهل و جنون و جنایت، آزادی، برابری و سوسیالیسم را متجلی خواهد ساخت.

۱٠ بهمن ۸۶

احمد موسوی

متن کامل در فرمت پی دی اف

نگاهی مجدد به حق مردم فلسطین در تعیین سرنوشت خویش

محمود عباس رئیس دولت خودگردان فلسطین، در جریان اجلاس اخیر مجمع عمومی سازمان ملل، درخواست به رسمیت شناختن کشور فلسطین را به دبیرکل سازمان ملل ارائه نمود. او در سخنرانی خود در مجمع عمومی که به این موضوع اختصاص داشت، با خواندن شعری از محمود درویش شاعر برجسته و مبارز فلسطینی، این خواست تاریخی مردم فلسطین را به مخاطبان خود در سراسر جهان یادآوری نمود. از همان ابتدا که دولت خودگردان فلسطین، فعالیت‌های خود را در ارتباط با درخواست فوق آغاز نمود، دو گروه موافق و مخالف با این اقدام محمود عباس شکل گرفتند.

در سوی موافقان، گروه‌های چپ و کمونیست از جمله پیگیرترین موافقان حق ملت فلسطین در تعیین سرنوشت خویش و رفع تبعیض ملی و نژادی بر این مردم بوده و هستند. موافقانی که اقدام دولت خودگردان فلسطین را مثبت و اما نه همه چیز دانسته و معتقدند تاکتیک‌های خود را نباید محدود به دیپلماسی خارجی کرد. بیانیه‌ی ١٨ گروه چپ و دمکرات فلسطینی و اسرائیلی “در حمایت از مبارزه مردم فلسطین برای کسب حقوق ملی و علیه ستم ملی و اجتماعی” یکی از این اعلام حمایت‌ها می‌باشد. در این بیانیه ضمن حمایت از ابتکار دولت خودگران، بر درخواست تشکیل کشور فلسطینی “در مرزهای ۴ ژوئن ۱۹۶۷ به پایتختی اورشلیم شرقی، و تحکیم تلاش‌ها برای پایان دادن به اشغال سرزمین‌های خلق فلسطین، با حفظ حق خلق فلسطینی برای مخالفت با اشغال و حق بازگشت آوارگان طبق قطعنامه ۱۹۴سازمان ملل” (از متن بیانیه) آمده است: “زندگی تحت اشغال، استفاده از تمام شکل‌های مقاومت را طبق هنجارهای جهانی برای برچیدن اشغال از سرزمین خود و برای تعیین سرنوشت خود مشروع می سازد. در این زمینه، ما بر اهمیت مبارزه مشترک مردمی فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها تاکید می‌کنیم. یک مبارزه مردمی مشترک یکی از اصول راهنمای مرکزی در مبارزه علیه اشغال، شهرک‌سازی، نژادپرستی، استعمار، علیه سیاست‌های اخراج، تضعیف، بینواسازی و جدایی نژادی در داخل اسرائیل است” (از متن بیانیه). در این بیانیه هم‌چنین به ارتباط مشکلات اجتماعی و اقتصادی مردم اسرائیل که هم اکنون ٢۵ درصد آن‌ها زیر خط فقر بسر می‌برند با سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی دولت اسرائیل این‌گونه نگاه شده است: “یکی از دلایل اولیه برای مصیبت‌های اجتماعی و اقتصادی شهروندان اسرائیل، علاوه بر اقتصاد سرمایه‌داری، ادامه اشغال و بودجه امنیتی بیش از اندازه‌ای است که دولت اسرائیل برای توجیه به اصطلاح نیاز به دفاع از امنیت شهرک‌ها در یک دست و مرزهای کشوری در دست دیگر تعقیب می‌کند. ما بنا بر این اعتقاد داریم که پایان دادن به اشغال و استقرار صلحی عادلانه برای موجودیت صلح و رفاه حیاتی هست” (از متن بیانیه).

از دیگر موافقان این طرح دولت‌های عربی می‌باشند. با شروع بهار عربی از ژانویه‌ی گذشته، دولت‌های حاکم در کشورهای عربی هراسان تمام نیرو و توان خود را در راستای مهار و حتا انحراف این مبارزات به‌کار بستند. اما این تلاش‌ها هرگز به فروریختن ترس آن‌ها از ادامه‌ی قیام ها و اعتراضات منجر نگردید. بی‌شک ترس از گسترش این اعتراضات و آغاز یک “انتفاضه”‌ی جدید در فلسطین که می‌تواند به رادیکال‌تر شدن قیام‌ها و اعتراضات در دیگر کشورهای عربی منجر گردد، آن‌ها را بیش از گذشته در تنگنای حمایت از حق مردم فلسطین در تعیین سرنوشت خویش قرار داده است.

دولت ترکیه نیز از موافقان شدید طرح محمود عباس می‌باشد. اردوغان نخست‌وزیر ترکیه در جریان سفری به کشور مصر پیش از اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل، طی سخنانی خطاب به وزرای خارجه اتحادیه عرب گفت: “شناسایی کشور مستقل فلسطین نه یک گزینه، بلکه یک وظیفه است.” وی گفت: “زمان آن فرا رسیده تا پرچم فلسطین در سازمان ملل متحد به اهتزاز درآید.” حمایت سرسختانه‌ی دولت ترکیه از طرح دولت‌خودگران فلسطین که پیش از این در سیاست خارجی ترکیه سابقه نداشته است، بیش از هرچیز به نقش جدیدی بازمی‌گردد که ترکیه در حال ایفا کردن آن در منطقه است. به‌موازات رشد اقتصادی ترکیه، دولت این کشور به دنبال موقعیت سیاسی متناسب با آن می‌باشد. موقعیتی که بتواند بازارهای جدیدی در اختیار بورژوازی ترکیه قرار داده و به همان نسبت در رشد اقتصادی آن موثر واقع گردد. تلاش ترکیه و این سهم‌خواهی، به‌ویژه پس از حمله دولت اسرائیل به کشتی‌های صلح در ماه مه سال ٢٠١٠ – از نظر سیاسی – به اوج خود رسید که توانست محبوبیت زیادی را نیز برای دولت ترکیه در کشورهای عربی و منطقه به‌دنبال آورده و وزنه‌ی ترکیه در معادلات منطقه‌ای را بالاتر ببرد.

اما در سوی مخالفان این طرح، آمریکا و اسرائیل یگانه مخالفان مُصِر این طرح هستند. در اسرائیل هم‌اکنون یکی از راست‌ترین دولت‌ها برسرکار است که با زور و قلدری تمام، تلاش دارد تا فلسطینیان را هر چه بیشتر به عقب رانده و با کوبیدن بر طبل شوینیسم افراطی و نژادپرستانه، خود را ناجی ملت یهود معرفی کند. این دولت با بیان این‌که فلسطینیان باید دولت اسرائیل را به عنوان یک دولت یهود به‌رسمیت بشناسند (که به‌معنای تایید کردن تبعیض نژادی در کشور اسرائیل است)، و با آغاز مجدد شهرک‌سازی درمناطق اشغالی ١٩۶٧ که فلسطینیان بر تشکیل کشور خود در آن محدوده تاکید دارند (آن‌هم درست پس از ارائه درخواست به رسمیت شناختن کشور فلسطینی در سازمان ملل)، باردیگر نشان داد که به دنبال صلح با فلسطینیان نبوده و آمادگی پذیرش حق آنان در تشکیل کشور فلسطینی را ندارد.

آمریکا نیز با تهدید استفاده از ابزار وتو در شورای امنیت تلاش خود را به‌کار بست تا مانع ارائه درخواست به‌رسمیت شناخته شدن کشور فلسطینی شود. تلاش آمریکا برای جلوگیری از ارائه این طرح در سازمان ملل از این جهت بود که از تبعات منفی وتو در شرایط بحرانی کنونی برای دولت آمریکا ممانعت به‌عمل آورد. دولت آمریکا که سیاست خارجی آن تحت‌تاثیر شدید گروه‌های پرواسرائیلی مانند “آی‌پَک” (AIPAC) است؛ نمی‌تواند سیاستی را اتخاذ کند که مخالف خواست اسرائیل و گروه‌های حامی آن در آمریکا ‌باشد. قدرت گروه‌های پرواسرائیلی در تعیین سیاست خارجی آمریکا نتیجه‌ی نقشی است که این گروه‌ها در اقتصاد و جامعه‌ی آمریکا برعهده دارند. هم اکنون ٢٠ درصد میلیاردرهای آمریکایی یهود هستند که تامین مالی گروه‌های پرواسرائیلی را برعهده دارند. این گروه‌ها هم چنین نقش برجسته‌ای در نهادهای گوناگون جامعه‌ی آمریکا و در انتخابات این کشور ایفا می‌کنند. دولت آمریکا از زمان پیدایش اسرائیل تاکنون سیاستی برخلاف منافع اسرائیل اتخاذ نکرده است و به این منظور و در نقطه مقابل افکار عمومی جهانی تاکنون بیش از ۴٠ بار از حق وتوی خود در شورای امنیت استفاده کرده است. دولت‌های آمریکا و اسرائیل با مخالفت خود با حق ملت فلسطین در تعیین سرنوشت خویش از سویی نشان دادند که آن‌ها از همه‌ی ابزار خود برای پایین آوردن سطح خواست‌های مردم فلسطین، تثبیت آپارتاید و به نفع بورژوازی اسرائیل استفاده خواهند کرد و از سوی دیگر نشان دادند که این طرفداران دروغین دمکراسی دفاع‌شان از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در کشورهایی هم چون بالکان دروغ محض بوده است. آن‌جا که منافع امپریالیست‌ها در ایجاد کشورهای کوچک‌تر است، آن‌ها از این حق دفاع کرده و اما آن‌جا که این حق مغایر با منافع آن‌هاست با رذیلانه‌ترین روش‌ها به مقابله با آن می‌پردازند. از همین‌روست که مردم فلسطین، هم‌چون کارگران و زحمتکشان دیگر کشورهای جهان هرگز نباید چشم امیدی به نقش مثبت دولت آمریکا در مبارزات خود برای لغو ستم ملی و یا سرنگونی حاکمیت‌های دیکتاتور و جنایت‌پیشه داشته باشند.

اما طرح محمود عباس مخالفان دیگری نیز دارد. جمهوری اسلامی و گروه‌های افراطی اسلام‌گرا که حول و حوش آن قرار دارند هم‌چون حماس و جهاد اسلامی از دیگر مخالفان آن می‌باشند، هر چند حماس هنگامی که در برابر افزایش محبوبیت محمود عباس به‌دنبال ارائه طرح فوق قرار گرفت، موضع خود را تعدیل کرده و از مقاومت محمود عباس در برابر خواست دولت آمریکا برای عدم ارایه این درخواست حمایت کرد. اما دولت جمهوری اسلامی هم‌چون دولت اسرائیل به‌شکلی واضح‌تر با این طرح به مخالفت برخاست. خامنه‌ای رهبر حکومت در سخنانی به بهانه‌ی “حمایت از انتفاضه مردم فلسطین” در تهران گفت: “هر طرحی که بخواهد فلسطین را تقسیم کند، یکسره مردود است. طرح دو دولت که لباس حق به جانب پذیرش دولت فلسطین به عضویت سازمان ملل را بر آن پوشانده‌اند، چیزی جز تن دادن به خواسته صهیونیست‌ها، یعنی پذیرش دولت صهیونیستی در سرزمین فلسطین نیست.” پیش از وی محمود احمدی‌نژاد نیز در نیویورک در مصاحبه با تلویزیون الجزیره گفته بود: “برخی دولت‌ها به عنوان تاکتیک تاریخی موضوع تشکیل دولت فلسطینی را مطرح کردند تا فرصتی برای نجات رژیم صهیونیستی فراهم کنند”. جمهوری اسلامی اگر هم در سازمان ملل مجبور به موافقت با این طرح است، تنها به دلیل فشار افکار عمومی می‌باشد وگرنه تمامی سیاست‌های جمهوری اسلامی نشان می‌دهد که هدف این دولت دفاع از حق مردم فلسطین نبوده و تنها ادامه‌ی وضعیت کنونی به نفع بقای جمهوری اسلامی می‌باشد.

اما جمهوری اسلامی که با طرح محمود عباس و استقبال بسیاری از نیروهای آزادی‌خواه جهان و مردم عرب از آن، خود را در انزوای بیشتری احساس می‌کرد، سعی نمود با طرح شعارهای به ظاهر رادیکال که امکان عملی آن وجود ندارد و تنها فاناتیک‌های مسلمان را می‌تواند راضی نماید، به مقابله با آن برخیزد. هرچند که این مواضع نیز مانند تمام مواضع پیشین جمهوری اسلامی تنها به کارِ دولت افراطی اسرائیل و تقویت مواضع آن می‌آید. مواضعی که  ناتانیاهو در سخنان اخیر خود در مجمع عمومی سازمان ملل نیز برای تحت تاثیر قراردادن شنوندگان از آن استفاده کرد و سیاست‌های جمهوری اسلامی را خطری برای امنیت اسرائیل نامید. وی در سخنان خود گفت: “بهار عربی می‌تواند به زمستان ایرانی و روی‌ کار آمدن دولت‌های اسلامگرا در منطقه منجر شود”. در حالی‌که محمود عباس برای تحت‌تاثیر قراردادن جهانیان در سخنان خود شعری از محمود درویش را خواند، ناتانیاهو به ایران استناد کرد.

چشم‌اندازها و نتایج

برای بررسی دقیق‌تر موضوع و چشم‌انداز نتایج گام جدید دولت خودگردان فلسطین، لازم است به شرایطی که محمود عباس را وادار ساخت تا به‌رغم مخالفت اوباما خواست به‌رسمیت شناختن کشور فلسطینی را به سازمان ملل ارائه کند، نگاهی داشته باشیم.

دولت خودگردان به شدت به دولت‌های آمریکا، اروپا و عربی وابسته است، این وابستگی به‌حدی است که در صورت عدم حمایت مالی این دولت‌ها از دولت خودگردان، محمود عباس توان پرداخت حتا حقوق کارمندان دولت را ندارد. اما از سوی دیگر این دولت به‌شدت تحت فشار افکار عمومی مردم فلسطین است که در صورت عدم تحرکی از سوی وی می‌تواند به ریزشی دیگر در میان طرفداران “فتح” و گرایش به جریانات دیگر و یا حتا شکل‌گیری آلترناتیوهای جدید منجر گردد. شرایطی که از سویی دولت راست افراطی اسرائیل همه‌ی راه‌ها به سمت صلح و تشکیل یک دولت فلسطینی را بسته است و از سوی دیگر وضعیت وحشتناک اقتصادی، زندگی کارگران و زحمتکشان فلسطینی را به تباهی کشانده است. بستری که می‌تواند با توجه به “بهار عربی” و وزیدن نسیم‌ شعار “نان و آزادی” در سرزمین فلسطین، موج جدیدی از اعتراضات را شکل دهد که این‌بار نه تنها دولت اسرائیل که دولت خودگردان فلسطین و حماس نیز مورد خطاب آن قرار گیرند. دولتی ناتوان که رشوه و اختلاس در آن ریشه دوانده و قادر به رهبری مبارزات مردم فلسطین نیست.

اگرچه شورش و طغیان مردم در کشورهای عربی در شرایطی شکل گرفته است که سازمان‌های انقلابی متاسفانه در یکی از ضعیف‌ترین دوران خود بسر می‌برند، اما ادامه‌ی این روند می‌تواند منجر به تقویت دگرباره‌ی این جریانات که تنها راه‌حل‌های انقلابی را برای وضعیت کنونی دارند، بشود. از همین روست که تمامی نیروهای ارتجاعی منطقه از ایران گرفته تا کشورهای عربی و نیز کشورهای امپریالیستی همه در تلاش هستند تا این موج را کنترل نموده و بر آن سوار شوند. این دولت‌ها متناسب با شرایط از همه‌ی ابزار خود استفاده می‌کنند تا بهار عربی که از کشور تونس و با شعار نان و آزادی آغاز گردید به یک انقلاب واقعی در منطقه فرا نروید. انقلابی که می‌تواند بساط تمام دیکتاتورهای منطقه از شمال آفریقا و اسرائیل گرفته تا ایران را برچیند.

هم اکنون یکی از معضلات بزرگ دولت اسرائیل، رشد اعتراض در میان توده‌هایی‌ست که از شرایط کنونی اقتصادی و حتا سیاسی ناراضی و ناامید می‌باشند. تظاهرات صدها هزار نفری ۶  آگوست (١۵ مرداد) در تاریخ اسراییل بی‌نظیر بود. اعتراضی که در پی بحران مسکن و عدم توانایی در پرداخت اقساط وام مسکن و تحصن در یک چادر آغاز گردید و به سرعت به اعتراضی وسیع و توده‌ای فرا رویید، اعتراض توده‌هایی که قربانیان اصلی سیاست‌های نئولیبرالیستی دولت راست افراطی به نفع اقلیت بورژوازی بزرگ اسرائیل می‌باشند.

اعتراضاتی که مردم دو ملیت فلسطینی و اسرائیلی را به‌صورت متحد در کنار هم قرار داد(١). اعتراضاتی که اگرچه وضعیت اقتصادی کارگران و زحمتکشان در شکل‌گیری آن نقش اصلی را داشت، اما در ادامه می‌تواند به‌سرعت سیاست‌های نژادپرستانه‌ی دولت اسرائیل را هدف خود قرار دهد. واقعیت این است که کارگر اسرائیلی تا زمانی که در سیاست‌های نژادپرستانه‌ی بورژوازی اسرائیل شریک باشد، نمی‌تواند به رهایی خویش دست یابد. مبارزه برای تغییر شرایط برای کارگر اسرائیلی از کانال به‌رسمیت شناختن حق مردم فلسطین در تعیین سرنوشت خویش و نفی آپارتاید میسر است. همان گونه که مارکس در رابطه با کارگران انگلیسی و در رابطه با حق تعیین سرنوشت خویش در ایرلند می‌گوید. مارکس می‌نویسد: “مدت‌ها تصور می‌کردم که ممکن است رژیم ایرلند را از طریق به جنبش درآوردن طبقه کارگر انگلستان سرنگون ساخت. همیشه از این نظریه در نیویورک تریبون دفاع می‌کردم. ولی بررسی عمیق‌تر مساله مرا به‌عکس این نظریه معتقد نمود. طبقه‌ی کارگر انگلستان، مادامی که گریبان خود را از مساله ایرلند خلاص نکرده است، هیچ کاری انجام نخواهد داد… ریشه‌های ارتجاع انگلستان در اسارت ایرلند است” (منتخب آثار لنین – درباره‌ی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش – ص ٢٧٣ – تاکید از ماست).

اگرچه سیاست‌های تاکنونی آمریکا و اسرائیل به‌نظر گره‌ای لاینحل برای حل این مساله بوجود آورده است، اما در هر شرایطی وظیفه‌ی کمونیست‌ها و کارگران تمام کشورها، حمایت بی‌قیدوشرط از خواست مردم تحت ستم فلسطین برای تعیین سرنوشت خویش است. از همین رو اقدام دولت محمود عباس باید مورد حمایت قرار گیرد. اما حمایت از این اقدام هرگز به‌معنای بسنده کردن به این روش و سیاست نیست. همان‌طور که تاریخ ملت فلسطین و مبارزات آن ثابت کرده است، تنها مبارزات مستقیم مردم فلسطین علیه اشغال‌گری می‌تواند، دشمن صهیونیستی و نژادپرست را به‌عقب رانده و خواست‌های مردم فلسطین را به آن‌ها تحمیل کند، همان‌گونه که شکل‌گیری دولت خودگردان فلسطین خود حاصل “انتفاضه”ی اول مردم فلسطین بود. در این میان حمایت کارگران و زحمتکشان اسرائیلی از خواست مردم فلسطین و مبارزات مشترک آن‌ها می‌تواند به این جنبش حیاتی نوین ببخشد. حیاتی که در آن جریانات راست افراطی هم‌چون حماس و جهاد اسلامی جایی نداشته و از حیات سیاسی فلسطین محو می‌گردند و یا حداکثر به‌صورت گروه‌های کوچکی بدون جایگاه توده‌ای درمی‌آیند.

پی‌نوشت:

١ – برای درک اهمیت این موضوع خوب است تا نگاهی به ترکیب جمعیتی اسرائیل و فلسطین داشته باشیم. براساس آمارهای اعلام شده جمعیت کنونی اسرائیل ١/ ٧ میلیون نفر است که از این عده ۴/ ١ میلیون نفر فلسطینی هستند. هم‌چنین بیش از ۵٠٠ هزار نفر از جمعیت یهود اسرائیل در مناطق اشغالی کرانه باختری و در ١۴۴ شهرک ساخته شده‌ توسط دولت اسرائیل زندگی می‌کنند. جمعیت فلسطینی‌های ساکن نوار غزه و کرانه باختری رود اردن نیز به ترتیب ۵/ ١ و ۵/ ٢ میلیون نفر می‌باشد.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

محمود خلیلی: بحران هویت یا هویت بحران

جخ امروز

از مادر نزاده‌ام

نه

عمر جهان بر من گذشته است.

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی بی‌قاتق ِ سفره‌ی بی‌برکت ِ ما بود.

«بحران هویت یا هویت بحران»

شاید این بر خلاف روال مرسوم باشد که بررسی نقد یا برخورد رفیقی را بدون توصیف ویژه‌گی‌ها و عمل‌کرد آن رفیق آغاز نمایم ولی من با شناختی که از رفیقم احمد موسوی دارم مطمئنم خرده‌ای به این عمل من نخواهد گرفت. از این رو من ویژه‌گیهای رفیق احمد را به انتهای این مطلب موکول می‌کنم. چرا که آشنائی ما با دیدگاه‌های یکدیگر حکایت سال‌های طولانی گذشته و حال را در بر دارد و آزمون و آزمودن تازه‌ای نیست. تجربه دو دوران (درون و بیرون از زندان) نشان داده که با داشتن اختلافات دیدگاهی و نقد کوبنده و سازنده بیگانه نیستیم و من به شخصه ارزش خاصی برای رفقای مقاوم چپ رادیکال و کمونیست داخل زندان قائل هستم. شاید در رابطه با دیدگاه‌ها، نگرش‌ها و عمل کردها، شدیدترین انتقادات را،نسبت به همدیگر داشته باشیم، ولی مطمئن هستم انتقادهای ما از بار رفاقت و ارزش دوست داشتن یکدیگر ذره‌ای کم نخواهد کرد.

و در همین جا لازم می‌دانم ضمن قدردانی از احمد عزیز و نکته سنجی‌اش به دو موضوع متفاوت در مطلب نوشته شده‌اش، اشاره‌ای داشته باشم.

رفیق احمد موسوی برخوردی (نقدی) به قسمت نخست مصاحبه من با نشریه پیام فدائی شماره یکصد تحت عنوان «حذف هویت سیاسی جان فشانان قهرمان کمونیست، با کدام توجیه و کدام منطق!» نوشته‌اند (این مجموعه مصاحبه از یونی تا اواسط آگوست ۲۰۰۷انجام گرفته است) که لازم می‌دانم نکاتی را پیرامون این برخورد (نقد) بیان کنم تا اگر نکات مبهمی در این مصاحبه بوده برای این رفیق عزیز و دیگر عزیزان روشن شود.

الف-

ابتدا به اصلی ترین و کلیدی ترین نکاتی که به گمانم در این برخورد (نقد) نهفته می پردازم  و آن هم در هم آمیزی بحران هویت به جای هویت یک بحران است.

رفیق مان احمد، با شناختی که از من چه در زندان و تا حدودی خارج از زندان دارد به یقین این را می داند که من نه از گذشته شرمساری دارم و نه «حال» درمانده ای. گذشته ای که برای احمد شاید بدون شبهه باشد ولی به کار بردن کلماتی مثل «شرمساری» از سویش، نوشته انتقادی را از حد مورد انتظار و سبک برخورد سالم فروتر می برد. امیدوارم این «فرو افتادن» از سطح فضای برخورد رفیقانه، همچون گذشته، جایی برای ادامه نداشته باشد.

فکر کنم گذشته ام برای احمد و همه همبندیان روشن است، و صد البته قضاوت در خصوص امروزم را به دیگران وامی گذارم. ولی احمد عزیز، می دانی که امروزه، تمام تلاشم در جهت افشای جنایات سرمایه داری به ویژه سرمایه داری حاکم بر ایران (رژیم جمهوری اسلامی) بوده و مسلما” می دانی که هیچ کاری بدون نقص و ایراد نیست. تنها سکوت و انفعال است که بی نقص در منجلاب خود می پوسد.

بگذریم، من فرض را بر لغزشی لحظه ای و یا بیان نادقیق در نوشته احمد می گذارم، به احتمال فراوان رفیق احمد از شرمساری این منظورها را نداشته و نشان می دهد پندار او درخصوص ترس از بحران هویت من چیز دیگری است که زخمی بر حنجره رفیق عزیزم نشانده است.

نکته مورد اشاره احمد عدم ذکر وابستگی سازمانی برخی جانفشانان انقلاب در شکنجه گاه های رژیم جمهوری اسلامی است. من دوباره این قسمت از مصاحبه را اینجا می آورم:

«پیام فدائی: آیا کسانی را می شناسید که در زندان به چهره های مقاومت تبدیل شدند؟ اگر آری لطفاً نام آن ها را بگوئید.

پاسخ: چهره های مقاوم در زندان کم نبودند و کسانی که شاخص مقاومت باشند هم کم نبودند. البته خیلی از چهره ها هیچگاه شناخته نشدند و هیچ زمانی نامی از آنها برده نخواهد شد. این چهره های گمنام برگ های زرین مقاومت در زندان بودند اما از کسانی که من می شناسم و می توانم نام ببرم:

۱- منصور اسکندری (دکتر مهران) از زندانیانی که شخص لاجوردی شناسائی کرده بود و بر اساس گفته خیلی از زندانیان، خود لاجوردی شخصا در شکنجه و بازجوئی او شرکت داشت.

۲- وازگن منصوریان، از بچه های رده بالای پیکار که در زیر شکنجه علیه رژیم شعار می داده.

۳- زهرا (اشرف) بهکیش پس از نجات او از خودکشی با سیانور به شدت شکنجه و در زیر شکنجه به جانفشانان مبارزه طبقاتی پیوست.

۴- علیرضا سپاسی آشتیانی که شرح ماوقع او یکی از حماسی ترین مقاومت های زندان بود.

۵- رفیق گمنامی از کرمانشاه. بهار سال ۶۲ بود که من مجددا” برای بازجوئی به زیر زمین ۲۰۹ رفتم. منتظر بسته شدن به تخت توسط روح الله، شکنجه گر بودم که یکی از بچه های کرمانشاه را آوردند (مثل اینکه تازه دستگیر شده بود). احساس می کردم هیکل درشتی دارد چرا که با تقلا و تلاش فراوان او را بجای من به تخت بستند. من در گوشه ای قرار داده شدم. قبل از شروع کابل زدن، بازجوها از در نصیحت شروع به نطق کردند و پس از مدتی در حالی که او را مخاطب قرار می دادند گفتند بهتر است قبل از کابل خوردن هر چه می دانی بگوئی. اما این دلاور کرمانشاهی با لهجه شیرین خود گفت: می دانم ونمیگم. میتانی بگیر. این جمله خشم چند بازجوئی که او را دوره کرده بودند را برانگیخت و با تمام  وجود شروع به زدن کردند. تا ۹۰ ضربه را شمردم، سه یا چهار بازجو به نفس نفس افتاده بودند ولی حسرت یک آخ از طرف این دلاور به دلشان مانده بود. من داشتم بال در می آوردم و احساس نیروی عجیبی می کردم که با مشت ولگد مهدی، دستیار روح الله روبرو شدم. او با خشم به من حمله کرد و بعد مرا به راهرو بالا منتقل کرد. دیگر نفهمیدم چه بر سر دلاور کرمانشاهی آوردند.

۶- «باراباس»، نام مجاهد ۱۶ ساله ای بود که بر اساس تعریف های زندانیان (سینه به سینه) به طور حماسی در مقابل شکنجه گران ایستاده بود و مقاومتش زبانزد بود.

این قصه (مقاومت های قهرمانانه و حماسی زندانیان سیاسی در دهه ۶۰) سر دراز دارد. اگر همه زندانیان باقی مانده از آن دهه، دیده ها و شنیده های خود را بیان کنند باز هم گوشه ای کوچک از این مقاومت ها بیان شده است. در واقعیت هم از شهرها و شهرستان ها ما کمتر خبر داریم. مثلا” در اراک از عبدالرضا ماهیگیر، و یکی دیگر از یارانش می توان نام برد که نه تنها در زندان بلکه در خارج از زندان هم  مردم از مقاومت او و یارانش سخن فراوان نقل می کردند.»

همان گونه که می بینید من ۶ زندانی مقاوم را از میان انبوه زندانیان سیاسی ایران نام می برم که اتهام دو نفر آن ها را برای آشنایی خواننده ذکر می کنم، اتهام دلاور کرمانشاهی را هنوز هم که هنوز است، نمی دانم و سه نفر از چهره های شناخته شده جنبش انقلابی را بدون ذکر وابستگی سازمانی آن ها نام می برم. عدم ذکر سازمان آن ها نیز بیشتر از آن جنبه است که خواننده را با «توضیح واضحات» خسته نکنم. چرا که نام و وابستگی تشکیلاتی رفقا‌ی جان فشان منصور اسکندری (دکتر مهران) ، اشرف بهکیش و علیرضا سپاسی را برای خواننده آشناتر از آن دانستم که دوباره آن را گوشزد کنم. علاوه بر این، برخی چهره ها در تاریخ مقاومت و مبارزه از مرز گروه، سازمان و یا حزب فراتر می روند. از آن جمله اند کاک مصطفی سلطانی، علیرضا سپاسی آشتیانی، سیامک اسدیان (اسکندر)، میر هادی کابلی، علیرضا شکوهی، اشرف بهکیش، منصور اسکندری و دهها و صدها جانفشان دیگر. اینان نماد جنبش انقلابی هستند، اینان به تعبیر شاملو «دل به دریا افکنانند، به پا دارنده توفان ها»، اینان «عضو سازمان کار هستند، عضو سازمان عشق، عضو سازمان فردا» (با برداشتی از شعر سعید سلطانپور، «چهار حرف»)…

احساسم این است که با چنین درکی، از روند مبارزه طبقاتی و انقلابی و نیز جانفشانان این راه، «حذف» هویت سیاسی این انقلابیون کمونیست معنایی ندارد. کار توضیحی و روشنگرانه، همیشه نبایستی به یک سبک و سیاق صورت پذیرد. نوشتن تاریخ چنین مبارزینی، هنوز در آغاز راه است.

باری، شاید من در این بخش از مصاحبه کوتاهی کرده باشم ولی بهتر بود صبر می‌کردی و کل آن را میخواندی و سپس قضاوت می‌کردی اما تو که میدانی آتشی که در قلب من زبانه می کشد هیچگاه خاموش نخواهد شد و این عشق فراموش نخواهد شد. آتش عشق به کارگران و زحمتکشان که تبلور آن را در سازمان چریکهای فدائی خلق ایران در کوران قیام و بعد از قیام می دیدم و سپس آن را در سازمان چریکهای فدائی خلق ایران (اقلیت) یافتم، از بین نرفته و نخواهد رفت ولی رفیق عزیز:

من هویتم برای خودم مشخص است. همواره آن را «جار» زده ام. و هرکسی هم که بخواهد بداند، می داند حتی در آخرین برنامه پالتالکی اتاق گفتگوهای زندان هم آن را بیان کردم. بله من یک «اقلیتی» هستم، هنوز هم خودم را هوادار سازمان چریکهای فدائی خلق ایران (اقلیت) می دانم. اما کدام اقلیت؟ کجاست اقلیت؟ کجاست آن سازمانی که پس از انشعاب بدون امکانات با تلاش رفقا منصور اسکندری، سیامک اسدیان، محسن مدیر شانه چی، رفیق یدالله گل مژده (نظام)، احمد غلامیان لنگرودی (هادی)، محمد رضا بهکیش ( کاظم)، اشرف بهکیش، نفیسه ناصری، سعید سلطانپور، منوچهر کلانتر، فرهاد سروشیان و….…جان گرفت، باز سازی شد و در کوران مبارزات فعالانه مشارکت داشت؟ چه کسی شاقول و ترازوی سنجش میزان «اقلیتی» بودن یک فرد یا نبودن آن است؟

سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، بیان خواست کارگران و زحمتکشان در دوره تاریخی معین و در پراتیک واقعی مبارزه طبقاتی بودکه امروزه نیز تاکید برچنین آرمانی و چنین پراتیکی موضوعیت و ضرورت دارد . براستی کدامیک از این جریانات موجود می تواند داعیه و پرچم داری آن سازمان باشد؟ به دور و بر خود نگاه کرده ای؟ کدام یک از این افراد شباهت اندکی با رفقای نام برده دارند؟ من دچار بحران هویت نشده ام بلکه در صدد بررسی هویت این بحران که دامنگیر سچفخا شده است هستم.

احمد عزیز به درون تشکیلات سازمان فدائیان (اقلیت) نگاهی بکن! به جز رفقای زندانی چند نفر را می شناسی که در تمامی این بحرانهای سازمان برباد ده و آسیب زننده به جنبش انقلابی دخیل نبوده‌اند؟

با در نظر گرفتن نکات فوق فکر می‌کنم کسانی باید شرمنده باشند که پرچمدار این بحرانها بوده اند و حتی کار را به تغییر نام  و آرم یک سازمان با قدمتی ۳۷ ساله کشانده‌اند. خلاصه کنم، تشابه اسمی نباید موجب شود که سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) را با دسته ها و محافل گسسته از این جریان تاریخی یکی گرفت.

ب-

این مصاحبه تنها بخش اولیه مصاحبه طولانی من با نشریه پیام فدائی است مطمئنا” اگر این رفقا مایل بودند قسمت های بعدی آن را هم چاپ خواهند کرد.

مسئولیت نوشتاری تمامی این مصاحبه بعهده خودم می باشد چرا که رفقای نشریه پیام فدائی فقط طرح سئوال کردند و من پاسخ دادم.

۱-     تمامی مطالب درج شده در نشریه پیام فدائی عینا” همان مطالب و انشائی است که من به کار برده ام حتی بدون ادیت کردن از سوی تحریریه نشریه.

۲-     انجام این مصاحبه بر اساس شناخت کامل از دیدگاهها و تفکرات رفقای پیام فدائی صورت گرفته که نافی استقلال دیدگاهی و نظری من نبوده و نیست.

۳-     تنها زیر نویس شماره (۱) که توضیحی در خصوص رفیق جانفشان اشرف بهکیش است از طرف من نیست و این رفقا نوشته اند.

۴-     همان طور که می دانید، تاکنون من با نشریات، رادیو و تلویزیون های مختلفی برای افشای جنایات جمهوری اسلامی گفتگو داشته ام و این مصاحبه نیز بدور از نظرات تشکیلاتی حاکم بر نشریه پیام فدائی صورت گرفته است. ضمن احترام به نظرات این رفقا، من به عنوان یک کمونیست مستقل این مصاحبه را انجام داده ام و این مصاحبه در رابطه با خاطرات من از زندانهای جمهوری اسلامی بوده ونشان دهنده برخورد و مواضع من نسبت به رفقای سازمان فدائیان (اقلیت) نبوده واز این رو یاد آور می شوم خود را وارد بحث های حاشیه ای دو تشکیلات نخواهم کرد. چرا که ترجیح می دهم، هر موضعی در قبال هرکدام از این دو تشکیلات داشته باشم را به صورت شفاف و به روش خودم پیش ببرم.

بحثم را خلاصه کنم، با نکته اصلی رفیق عزیزم احمد موسوی در خصوص عدم حذف هویت سیاسی جان فشانان، کاملا موافقم و هیچ مشکلی در این باره وجود ندارد، ولی عدم ذکر وابستگی سازمانی برخی از جانفشانان، به این دلیل بود که اینان چهره های شناخته شده جنبش کمونیستی ایران محسوب می شوند. اگر مخاطب، از سطح آگاهی کمتری از جنبش ایران برخوردار بود، ترجیحا این توضیحات به افزایش آگاهی خواننده کمک می کرد. علاوه براین، همان گونه که در بالا نیز اشاره کردم من این رفقای عزیز جانفشان را متعلق به یک تشکیلات و سازمان نمی دانم چرا که این عزیزان ستارگان درخشان جنبش کمونیستی ایران و متعلق به همه کارگران و زحمتکشانی هستند که عاشقانه در این راه مبارزه کردند.

پس من هیچ زمانی به خودم اجازه نمی دهم یک مجاهد را در این چهارچوب بگنجانم هر چند که برای او و مقاومتش در آن مقطع احترام قائل هستم .

پ-

رفیق احمد همواره برای من عنصر مقاوم و مبارزی است.بدون شک رفیق احمد از نظرات من نسبت به خودش آگاه است . به نظر من  او که در کوران مبارزه آبدیده شده و با تمام پافشاری روی اصول و مواضع خود ظرفیت پذیرش ایرادات و انتقادات رفقایش را داشت(که امید وارم همچنان این خصوصیت را حفظ کرده باشد). چه آن زمان که در رابطه با قطعه شعری ساعتها با هم بحث می کردیم و چه زمانی که در خصوص مسائل تشکیلاتی، نظری و زندان با یکدیگر تبادل نظر می کردیم، در این رابطه هم نشان دهد که قادر به درک اشتباه برداشت خود می باشد.

این رفاقت برای من همواره ارزشمند و پر بها بوده و خواهد بود.

محمود خلیلی

سوم نوامبر۲۰۰۷

متن کامل در فرمت پی دی اف

احمد موسوی: حذف هویت سیاسی جان‌فشانان قهرمان کمونیست، با کدام توجیه و کدام منطق!

روز دوشنبه ۲۲ اکتبر (٣٠ مهر ۸۶) صدمین شماره “پیام فدائی”، ارگان چریک‌های فدائی خلق، توسط یکی از رفقا برایم امیل شد. نظاره‌گر سرتیترهای مطالب نوشته شده در صدامین شماره پیام فدائی، بودم که چشمم به مصاحبه رفیق محمود خلیلی افتاد. محمود از بازماندگان کشتار جمعی تابستان ۶۷ است. آشنایی من با محمود  به نخستین روزهای ورود من به بند یک واحد یک قزل حصار در شهریور ۶۲ می‌رسد.  از همان روزهای نخست با ورود من به اتاق ۲۲، رفاقت دیرینه و ماندگاری میان‌مان شکل گرفت که تا به امروز بی هیچ خدشه‌ای استمرار پیدا کرده است. نوشته‌ها و مصاحبه‌های محمود، همیشه حس خوب ارزش‌های مبارزاتی را در من برانگیخته است. علاقه‌مندی من به محمود، بر بستر رفاقت سال‌های زندان و پس از آن در روزگار تبعید، احساس من نسبت به نوشته‌های او، که معمولا خواندن مطالب او را در صدر اوقات مطالعه آزادم جای داده است، مرا بر آن داشت که قبل از هر چیز، مصاحبه او را بخوانم.

مصاحبه رفیق خوبم محمود، علاوه بر آن چه که خود در دوران بازجویی متحمل شده، تصویر روشنی‌ست از دو نیمه متضاد زندان. یک سو، رژیم و شکنجه‌گرانش قرار دارند، که کمر بر نابودی انسان‌های مبارز و کمونیست بسته‌اند و در این مسیر تا بدان جا پیش رفتند که حتا رفقایمان را  در زیر شکنجه به قتل‌گاه فرستادند. و در نیمه دیگر آن، زندانیان و مقاومت ماندگارشان بر جای مانده است. راز این بخش از زندان و زوایای پنهان آن، اگر چه تاکنون عمدتا مکشوف نشده است، اما نمونه‌هایی در خاطرات رفقای زندانی، از جمله محمود وجود دارد که جان‌فشانان کمونیست و مبارز، با قهرمانی‌شان، با پذیرش مرگ زیر شکنجه، قامت شکنجه‌گران را شکسته‌اند. تا پرچم مقاومت و افتخار را بر فراز جنبش نوین کمونیستی ایران در اهتزاز نگه دارند.

آن چه مرا بر آن داشته تا این سطور را بنویسم، تکرار جنبه‌های قوت و ماندگار مصاحبه محمود نیست. بلکه توقف کردن و تامل نمودن بر موضوع ظریفی‌ست، که در این مصاحبه به عنوان یک بینش، خود را نشان داده است. از لحظه‌ای که مصاحبه را خوانده‌ام تاکنون، زخم بینش حذف هویت سیاسی جان فشانان قهرمان کمونیست بر حنجره‌ام مانده است. خصوصا به کارگیری این شیوه برخورد به جانفشانان کمونیست، از طرف رفیقی نمایندگی شده است، که هرگز تصور نمی‌کردم رفیق خوبم محمود، به  چنین جایگاه هولناکی در غلتد. اگر غیر از محمود کس دیگری به این شیوه متصل می‌شد شاید می‌توانستم به راحتی از کنارش بگذرم. موضع محمود در به کار بستن این شیوه، سرفصلی شده است تا نشریه “پیام فدائی” در رویکرد به آن، گامی فراتر از محمود بگذارد. و اینک بیان موضوع  و تاملی بر انگیزه حذف هویت سیاسی جان‌فشانان کمونیست.

محمود مصاحبه خود را با معرفی خودش این گونه آغاز می‌کند: محمود خلیلی هستم. متولد یکی از روستاهای لرستان. من در تاریخ ۴ آبان ۶٠ ساعت ٩ صبح در حوالی محل کارم در تهران (کوچه برلن) با راهنمائی، همراهی و مشارکت مستقیم خواهرزاده‌ام که یک بسیجی بود به همراه برادر یکی از دوستان دبیرستانیم که از قدیم با همدیگر معاشرت فراوانی داشتیم و آن‌ها از تفکرات من مطلع بودند، دستگیر شدم.

این کل مطلبی‌ست که محمود راجع به خودش به خواننده مصاحبه اش ارائه می دهد. او حتا اشاره‌ای هم به هویت سیاسی‌اش در هنگام دستگیری نمی‌کند. تا این جای مسئله هیچ ایرادی بر او نیست. حق طبیعی هر انسان مبارز و سیاسی است که در مقابل هویت سیاسی گذشته خودش سکوت اختیار کند، منتقد هویت سیاسی گذشته خود باشد، به نفی آن بپردازد یا فراتر از آن، هویت سیاسی – تشکیلاتی گذشته‌اش را موجب “شرمساری” خود بداند. یا از منظر تواضع، فرا طبقاتی و فرا سازمانی از بیان آن بگذرد. یا چه می‌دانم  شاید اصلا بیان هویت سیاسی گذشته و حال، هیچ اهمیت و جایگاهی در زندگی سیاسی فعلی او نداشته باشد.  اما تسری این شیوه در برخورد به دیگر مبارزان و جان‌فشانان کمونیست، آن هم زمانی که می‌خواهیم از قهرمانی‌ها، فداکاری‌ها و مقاومت‌شان در شکنجه‌گاه های رژیم جمهوری اسلامی برای مردم و ثبت در تاریخ بگوییم یا بنویسیم. و یا فراتر از آن بخواهیم از آنان به عنوان چهره‌های ماندگار جنبش کمونیستی ایران و الگویی از مقاومت و پایداری در پیش روی جوانان مبارز و نسل‌های آینده قرار دهیم، حذف هویت سیاسی آنان نه تنها نمی‌تواند رویکردی از سر بی‌توجهی، فراموشی یا سهل‌انگاری تلقی شود، بلکه در خوش‌بینانه‌ترین حالت علاوه بر جفا به این رفقای جانفشان، تداعی‌کننده کینه و عداوت نویسنده است نسبت به گرایش فکری و سازمانی که این رفقا به آن تعلق داشته‌اند.

رفیق محمود در مصاحبه با نشریه “پیام فدائی”، در پاسخ به این سوال که “آیا کسانی را می‌شناسید که در زندان به چهره‌های مقاومت تبدیل شدند؟ اگر آری، لطفا نام آن‌ها را بگوئید”، چنین پاسخ می‌دهد: “چهره‌های مقاوم در زندان کم نبودند و کسانی که شاخص مقاومت باشند هم کم نبودند. البته خیلی از چهره‌ها، هیچگاه شناخته نشدند و هیچ زمانی نامی از آن‌ها برده نخواهد شد. این چهره‌های گمنام، برگ‌های زرین مقاومت در زندان بودند. اما از کسانی که من می‌شناسم و می‌توانم نام ببرم:

۱- منصور اسکندری (دکتر مهران)، از زندانیانی که شخص لاجوردی شناسائی کرده بود و بر اساس گفته خیلی از زندانیان، خود لاجوردی شخصا در شکنجه و بازجوئی او شرکت داشت.

۲- وازگن منصوریان، از بچه‌های رده بالای پیکار که در زیر شکنجه علیه رژیم شعار می داده.

٣- زهرا (اشرف) بهکیش، پس از نجات او از خودکشی با سیانور به شدت شکنجه و در زیر شکنجه به جان‌فشانان مبارزه طبقاتی پیوست.

۴ – علیرضا سپاسی آشتیانی که شرح ماوقع او یکی از حماسی‌ترین مقاومت‌های زندان بود.

۵ –  رفیق گمنامی از کرمانشاه….

۶ – “باراباس”، نام مجاهد ۱۶ ساله‌ای بود که  بر اساس تعریف‌های زندانیان (سینه به سینه) به طور حماسی در مقابل شکنجه‌گران ایستاده بود و مقاومتش زبانزد بود”.(تاکیدها از من است).

برخورد دوگانه محمود نسبت به هویت سیاسی این “برگ‌های زرین مقاومت در زندان”، آن چنان آشکار و شبهه‌ برانگیز است، که با هیچ توجیه و منطقی قابل پذیرش نیست. محمود وقتی از منصور اسکندری (دکتر مهران)، اشرف بهکیش و علیرضا سپاسی آشتیانی(۱) نام می‌برد حتا حاضر نیست به اندازه “باراباس”، آن جوان شانزده ساله مجاهد، هویت سیاسی این جان باختگان کمونیست را بیان کند.

رفقائی که مقاومت‌شان در زندان جمهوری اسلامی، بر اساس مصاحبه خود محمود، آن چنان برجسته بوده که می‌تواند افتخاری برای آسمان پر ستاره جنبش نوین کمونیستی ایران یاشد.

اگر چه محمود در پاسخ به سوالی دیگر که جلو تر از سوال فوق مطرح شده، با آوردن نام “سپاسی آشتیانی” در کنار نام “حسین روحانی”، به طور غیر مستقیم  رد پایی از هویت سیاسی او می‌دهد، آن جا که می‌نویسد: “بارها خود من شاهد بودم که شخص لاجوردی در زمانی که بازار “حسین روحانی” کساد شده بود و یخ تاثیرگذاری او روی زندانیان چپ نگرفته بود، اعلام می‌کرد همین روزها “علیرضا سپاسی” را هم می‌آوریم این جا تا برای شما بلبل زبانی کند. خوشبختانه “سپاسی” با مقاومت قابل تحسینش، مرگ سرخ و سرافرازانه را برگزید. به همین خاطر از آبان ماه ۶۱، هیچ گاه دیگر لاجوردی اشاره‌ای به علیرضا نکرد”.

اما این اشاره غیر مستقیم، از آن جا که نسل جوان ایران ممکن است با هویت سیاسی “حسین روحانی” نیز آشنایی نداشته باشد، هرگز نمی‌تواند توجیه‌گر حذف هویت سیاسی رفیق “سپاسی اشتیانی” جان‌فشان کمونیست و عضو کمیته مرکزی سازمان پیکار باشد.

هر انسان مبارز، از زمانی که پای در عرصه میدان مبارزه می‌گذارد، آن هم مبارزه طبقاتی با هدف محو سلطه سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم، بدون شک هویت سیاسی و مبارزاتی‌اش نسبت به هویت شناسنامه‌ای‌اش از قبیل این که کی و کجا به دنیا آمده است، در الویت بیشتری قرار می‌گیرد. هویت سیاسی – تشکیلاتی هر انسان، بیانگر آرمان‌ها و نوع نگاهش به روند مبارزه طبقاتی‌ست. بیان اهمیت این موضوع نه فقط از طرف خود رفقایی که در میدان مبارزه پیکار کرده و جان باخته‌اند، امری اساسی در جهت معرفی‌شان بوده است، بلکه در سطح جنبش نیز همواره جایگاه خاصی را به خود اختصاص داده است.

هویت سیاسی جان‌فشانان مبارز و کمونیست و حساسیت روی بیان آن، علاوه بر متن جنبش کمونیستی ایران، در نوشته‌ها و خاطرات همه زندانیان سیاسی به عنوان امری مسلم پذیرفته شده است. اهمیت موضوع تا بدان حد بوده که در بسیاری از نوشته‌ها تلاش شده تا آخرین دیدگاه و تحولات فکری – سیاسی جان‌باختگان عرصه مبارزه طبقاتی، با رعایت امانت کامل بیان گردد. تا جامعه و جنبش کمونیستی ایران از آخرین تحولات و هویت سیاسی این جان‌باختگان راه آزادی و سوسیالیسم مطلع گردند. چنان که خود محمود نیز در یکی از آخرین نوشته‌های خود در کنار نامش عنوان “همکار گفتگوهای زندان” را آورده است. تا آخرین هویت سیاسی خود را که هم اکنون در چارچوب گفتگوهای زندان به فعالیت سیاسی و مبارزاتی‌اش ادامه می‌دهد، به خوانندگان خود ارائه دهد.

رویکرد محمود به حذف هویت سیاسی منصور اسکندری(مهران) عضو کمیته مرکزی و هیئت تحریره سازمان چریکهای فدایی خلق(اقلیت) و اشرف بهکیش از کادرهای ارزنده این سازمان، به مراتب تاسف‌بارتر است. از زمانی که مصاحبه رفیق خوبم محمود را خوانده‌ام، تا این لحظه که در حال نوشتن این سطور هستم، بارها از خود پرسیده‌ام چطور محمود توانسته در وادی چنین سیاستی هولناک گام بگذارد؟ در طول این چند روز، مدام به دنبال چرائی چنین رویکردی بوده‌ام. بارها از خود پرسیده‌ام، آیا ممکن است محمود نیز در کینه‌ورزی و دشمنی با سازمان فدائیان (اقلیت)، تا بدان حد پیش رفته باشد که برای  پرهیز از عنوان سازمان چریک‌های فدایی خلق(اقلیت) در کنار نام این رفقا، اقدام به حذف هویت سیاسی این رفقای جان‌فشان کمونیست کرده است؟ امیدوارم این برداشت من درست نباشد. چرا که اگر محمود با چنین پیش‌زمینه‌ای به این شیوه از کینه‌ورزی روی آورده باشد، مایه تاسف است و پذیرش این واقعیت برایم بسیار دردناک است. اگر چه پیگیری این رویکرد از طرف نشریه “پیام فدائی”، کم‌ترین شبهه‌ای بر جای نمی‌گذارد که محمود و “پیام فدائی” در پیشبرد این سیاست همگام بوده‌اند.

محمود در سطور بالاتر و در پاسخ به سوال “آیا از شهادت زیر شکنجه زندانیان سیاسی در آن زمان اطلاعی دارید؟ اگر دارید لطفاً توضیح دهید”، پس از ذکر نام “سپاسی آشتیانی” که من در سطور بالاتر این نوشته، کل پاراگراف مربوط به او را آوردم می‌نویسد:

“دومین کسی که من می‌دانم در زیر شکنجه به خیل جانفشانان پیوست، رفیق جان‌فشان “زهرا بهکیش معروف به اشرف بهکیش”(۱) بود که من بارها در نوشته‌های خودم به آن اشاره داشتم”.

چنان چه مشاهده می‌کنید با آوردن عدد یک در داخل پرانتز، خواننده جهت توضیح بیشتر در مورد این رفیق، به زیرنویس رجوع داده شده است. اولین چیزی که به ذهن خطور می‌کند و انتظار می‌رود این است که اطلاعات بیش‌تری در مورد اشرف بهکیش به ویژه در مورد هویت سیاسی – تشکیلاتی این رفیق، به خواننده داده شود.

در زیر نویس نشریه “پیام فدائی”، که به نظر می‌رسد وارد سیاست‌بازی آشکاری شده است، آمده:

(۱) – رفیق زهرا بهکیش از کادرهای مخفی سازمان چریکهای فدائی خلق در دوره شاه بود که با نام اشرف (نام سازمانی اش در همان زمان) شناخته می شد (پیام فدائی)

نشریه “پیام فدائی” ارگان چریک‌های فدائی خلق،  با در غلتیدن به رویکرد سیاست کینه‌ورزی کور با سازمان فدائیان (اقلیت)، آن چنان پیش رفته که خود را مجاز می‌داند هویت سیاسی – تشکیلاتی رفیق اشرف بهکیش را که تا زمان دستگیری‌اش در تابستان ۶۲، و جان باختنش در زیر شکنجه‌ی شکنجه گران جمهوری اسلامی، از کادرهای برجسته سازمان چریک‌های فدائی خلق (اقلیت) بوده، حذف نماید.

جالب این جاست که محمود در زیر نویس متن مصاحبه‌اش که خودش به صورت مجزا برایم ارسال کرده همان جملات متن مصاحبه را مجددا به عنوان زیرنویس تکرار کرده است.(۱) زیرنویس: زهرا بهکیش معروف به “اشرف بهکیش”(۱) بود که من بارها در نوشته‌های خودم به آن اشاره داشتم.

اگر چه محمود اقدام به حذف کامل هویت سیاسی رفیق اشرف بهکیش کرده و اساسا چه در زمان شاه و چه در جمهوری اسلامی از بیان هویت سیاسی این رفیق جان‌فشان پرهیز کرده است. اما رویکردش در این اقدام، نسبت به شیوه “پیام فدائی” به مراتب پسندیده‌تر است.

من آرزو می‌کردم که زیر نویس مصاحبه در “پیام فدائی” نیز، از آن خود محمود بود. چه در این صورت می‌توانستم به خود بقبولانم که فقط یک رفیق به این ورطه هولناک در غلطیده است. اما چه کنیم که چریک‌های فدائی خلق به عنوان یک جریان مبارز بسی فراتر از محمود در این وادی گام گذاشته‌اند. کتمان کل حقیقت اگر چه نفرت‌انگیز است، اما گفتن نیمی از حقیقت نفرت‌انگیزتر از کتمان کل حقیقت است.

محمود رفیق خوب سال‌های زندان و تبعید، در کینه‌ورزی با سازمان فدائیان (اقلیت)، با حذف هویت جان‌فشانان کمونیست این سازمان، خاک در چشم کل حقیقت پاشیده و  نشریه “پیام فدائی” با مثله کردن حقیقت، خوانندگان خود را در بیابانی برهوت در جستجوی کل حقیقت رها کرده است.

چرا که، خواننده زیرنویس این مصاحبه، باید در انبوه نام‌ها و جریان‌های منشعب از سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران، جستجوگر هویت سیاسی – تشکیلاتی رفیق اشرف بهکیش باشد.

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم

پیچید.

سرتاسر وجود مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره ئی به تفتگی خورشید

جوشید از دو چشمم.

***

امیدوارم بحث من در دالان‌های بحث‌های انتزاعی خارج کشوری، به بهانه رد یا دفاع از این سازمان یا به همان تشکیلات سیاسی، به مسلخ برده نشود. بحث من دفاع از ارزش‌ها و پرنسیب‌های کمونیستی‌ست. پاسداری از هویت سیاسی جانفشانان مبارز و کمونیست است. نگذاریم اختاپوس کینه‌ورزی کور، بر جان و اندیشه های‌مان آن چنان خانه کند که ما را به ورطه سقوط بکشاند.

۲٩ اکتبر ۲٠٠۷ –  ۷  آبان  ۸۶

احمد موسوی

(۱)- زیر نویس

رفیق منصور اسکندری (مهران): عضو کمیته مرکزی و تحریریه سازمان چریک‌های فدائی خلق (اقلیت) بود. در پانصدمین شماره نشریه کار، ارگان سازمان فدائیان (اقلیت) در گرامی‌داشت یاد و خاطره رفیق منصور اسکندری (مهران) چنین آمده است: …رفیق منصور پس از دستگیری توسط ساواک شاه در سال ۱٣۵۲ و تحمل شکنجه های بسیار و مقاومت دلیرانه در مقابل دژخیمان، در اعتلای انقلابی سال ۵۷، به هنگام فتح زندان‌ها توسط کارگران و زحمتکشان ایران آزاد شد و به قیام مبارزات توده‌ها پیوست. او سریعا در ارتباط ارگانیک با سازمان چریک‌های فدائی خلق قرار گرفت.

از جمله فعالیت‌های ارزشمند رفیق منصور پس از قیام ۵۷، کمک به انتشار نشریه کار به عنوان ارگان سازمان‌گر و فعالیت در بخش کارگری سازمان بود. … با اوج‌گیری مبارزات طبقاتی در جامعه و پس از طرد اکثریتی‌های خائن از سازمان، منصور به عضویت کمیته مرکزی سازمان در آمد و همچنان عضویت هیئت تحریریه کار و مسئولیت کارگری تهران را عهده دار بود…. رفیق منصور اسکندری یک هفته قبل از تشکیل نخستین کنگره اقلیت در سال ۶٠ دستگیر شد. با توجه به شناختی که رژیم از وضعیت تشکیلاتی او داشت، وی را تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار داد. اما او با مقاومت مطلق خود بر این ایمان خلل‌ناپذیر تمامی کارگران و کمونیست‌های جهان صحه گذاشت که با بستن لب‌ها و فدا کردن جان خویش، باید اسرار سازمانی و جنبش کمونیستی نوین ایران را حفظ نمود و این چنین مرگش، آموزنده و افتخار آفرین بود.

رژیم در آبان ماه سال ۶۲، رفیق اسکندر را پس از یک سال و اندی شکنجه‌های مرگ آور، به جوخه اعدام سپرد.

رفیق اشرف بهکیش: از کادرهای مخفی سازمان چریک‌های فدائی خلق در قبل از قیام ۵۷ بود. این رفیق بعد از قیام تحت مسئولیت رفقا محمد رضا بهکیش (کاظم) و احمد غلامیان لنگرودی (هادی)، در ارتباط با انتشارات سازمان کار می کرد. رفیق اشرف بعد از انشعاب به اقلیت پیوست و در بخش محلات و دوره کوتاهی هم در بخش نظامی فعالیت داشت. بعد از ضربات سال ۶٠، مسئولیت سازماندهی بخش محلات را به عهده گرفت. او عضو کمیته مرکزی محلات بود که رهبری این کمیته را نیز به عهده داشت. رفیق اشرف بهکیش همچنین عضو کمیته اجرائی تشکیلات داخل کشور اقلیت تا شهریور ۶۲ بود که به دست دژخیمان رژیم گرفتار شد و در زیر شکنجه‌های شکنجه‌گران جمهوری اسلامی جان باخت. در صفحه جان‌باختگان سازمان فدائیان (اقلیت)، در قسمت کادرهای سازمان، نام این رفیق تنها با نام شناخته شده‌اش،اشرف بهکیش در کنار رفقایی همچون سعید سلطانپور و نفیسه ناصری (نسترن) آمده است.

رفیق علیرضا سپاسی آشتیانی: عضو کمیته مرکزی سازمان پیکار بود. در سایت اندیشه و پیکار درباره سپاسی آشتیانی آمده است: سپاسی آشتیانی عضو رهبری مجاهدین م . ل و عضو مرکزیت پیکار، در اوایل اسفند ۶٠ دستگیر و زیر شکنجه‌های دژخیمان جمهوری اسلامی جان باخت.

در این سایت همچنین به نقل از یکی از هم‌زندانیان سپاسی آشتیانی آمده است: در کمیته مشترک با یکی از رفقا، در دو سلول روبروی هم بودیم. او می‌گفت سپاسی را به شدت شکنجه کرده بودند و خیلی از افراد رژیم به سلولش مراجعه می‌کردند و گاه او را مخفیانه زیر نظر داشتند. یک شب که او را به شدت شکنجه کرده بودند به سلولش آوردند. چند پاسدار او را حمل می‌کردند. پس از مدت کوتاهی که او فریاد می زد نگهبان، نگهبان، دکتر، بعد با صدای بدو بدو و باز و بسته شدن در سلول و شلوغی غیر عادی، فهمیدم که او جان باخته است.

عباس امیر انتظام نیز در یکی از نامه‌های خود (به جامعه حقوق بشر در برلین) شهادت داده است که علیرضا سپاسی آشتیانی را در زیر شکنجه کشته‌اند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

احمد موسوی: بیست وهشت سال، سیاست “خروس‌اندازی” جمهوری اسلامی

به انحراف کشاندن روند مبارزاتی جنبش های اجتماعی، تنها مختص به سیاست جمهوری اسلامی نبوده، بلکه تمامی نظام های سرکوبگر و ضد مردمی، بکار گیری تاکتیک فوق را، جهت به انحراف کشاندن مطالبات توده ها و جلوگیری از رادیکالیسم جنبش های اجتماعی، یکی از پایه ای ترین برنامه های تبلیغاتی خود قرار داده اند. تا جائیکه بورژوازی و حکومت های مدافع سرمایه داری برای پیشبرد این سیاست خود، علاوه بر بکار گیری تمامی امکانات تبلیغی – رسانه ای، به وقت ضرورت، از قوه قهریه و سرکوب نیز دریغ نمی ورزند. اما استفاده از این تاکتیک برای جمهوری اسلامی، در دوران بیست و هشت ساله­ی حکومتش، ابزاری ثابت و همیشگی، برای پیشبرد استراتژی سرکوبگرانه اش، بوده است.

جلال آل احمد در کتاب “غرب زدگی”، با طرح این مسئله،  و بکار گیری سیاست فوق، توسط حکومت سلطنتی شاه، ، از آن به عنوان “بیماری مالیخولیای تعاقب متناوب” نام می برد.

دکتر شریعتی، در کتاب استعمار خود، با تمثیل گرفتن از یک ماجرای ساده، که برای پدرش در روستای “مزینان” رخ داده بود، بهره گرفته و با عنوان  سیاست “خروس انداختن”(۱)، به توضیح روش­های استعماری در به انحراف کشاندن مسیر مبارزات توده ها، علیه سیاست­های استعماری، می­پردازد.

با نگاهی اجمالی به کارنامه­ی بیست و هشت ساله­ی  جمهوری اسلامی، می­توان دریافت، استفاده از سیاست “مالیخولیای تعاقب متناوب” و ” خروس انداختن” در جامعه، جهت به انحراف کشاندن مبارزات توده ها، و نیز تهیه خوراک تبلیغاتی برای نیروهای حزب اللهی و عناصر داخلی رژیم، تا چه حد در استحکام بخشیدن به پایه­های نظام جمهوری اسلامی،  موثر بوده است.

مسئله فلسطین و شعار مقابله با آمریکاه، همواره یکی از مقوله­های تبلیغاتی بوده اند، که هر گاه جمهوری اسلامی، در عرصه­ی سیاست داخلی و خارجی با بحران روبرو بوده، با فریبکاری و تبلیغات گسترده، تلاش کرده خود را از پیش قراولان دفاع از مردم فلسطین جا بزند، وآنگاه از منظر این سیاست، با تعیین جایگاه خود در خط مقدم مبارزه با اسرائیل و آمریکا، در پیوند با ارتجاعی ترین نیروهای منطقه، با هزینه کردن میلیاردها دلار درآمد نفتی،  اهداف تروریستی خود را، عملی ساخته است.

در طول بیست وهشت سال، استفاده ابزاری جمهوری اسلامی از مسئله فلسطین، علاوه بر متوهم ساختن و به دنبال خود کشاندن نیروهای اجتماعی درون جامعه ، جهت فریب بسیاری از احزاب و گروه های سیاسی، در اقصاء نقاط جهان نیز، موثر واقع شده است. تا جایی که علاوه بر نیروهای اسلامی و واپسگرا، در مواقعی حتا، احزاب به ظاهر چپ و کمونیست نیز، با شیفتگی در اتحاد با نیروهای سرکوبگر رژیم، که توسط عناصر امنیتی سفارت خانه­های جمهوری اسلامی سازماندهی می­شوند، قرار گرفته تا مبارزات ضد اسرائیلی خود را در دفاع از مردم فلسطین به نمایش بگذارند. در افشای این فریبکاری و سیاست “خروس انداختن” جمهوری اسلامی، همین بس که اشاره شود، فلان یا بهمان کشور کوچک و دور افتاده­ی آفریقایی، یا آمریکای لاتین، که مناسبات اقتصادی – سیاسی چندانی با رژیم ایران نداشته، هر گاه پذیرای نمایندگان اسرائیل شده اند یا حتا، در حد اعلامیه، اسرائیل را به رسمیت شناخته اند، جمهوری اسلامی بی درنگ با فرا خواندن سفرای خود، در اقدامی تبلیغاتی، که اساسا هیچ هزینه ای هم برایش در بر نداشته و  ندارد، به قطع روابط سیاسی با فلان یا بهمان کشور، اقدام کرده است. و علاوه بر این، با سازماندهی نیروهای حزب اللهی و عناصر وابسته به خود، و دامن زدن به تظاهرات ضد اسرائیلی، توانسته فضای سیاسی داخل کشور را در مواقع ضروری، برای رسیدن به اهداف فریبکارانه­ی خود ملتهب سازد. اما در عوض، دولت ترکیه، در همسایگی ایران، بارها پذیرای نمایندگان سیاسی – نظامی اسرائیل بوده و حتا فراتر از آن، با امضاء مشترک ژنرال های اسرائیلی و ترکیه، شاهد مانورها وهمکاری­های مشترک سیاسی –  نظامی، دربغل گوش حاکمان جمهوری اسلامی بوده ایم، اما دریغ از کمترین واکنشی، از رهبران “ضد اسرائیلی” جمهوری اسلامی. چرا که در برابر ترکیه، آنهم با قرار گرفتن در مدار مناسبات اقتصادی – تجاری و سیاسی تعیین کننده، به ویژه داشتن مناسبات امنیتی با رژیم ایران، حنای سیاست ضد اسرائیلی رنگ می­بازد و دم دراز سیاست ” خروس اندازی” جمهوری اسلامی بیش از پیش آشکار می­گردد.

استفاده­ ی ابزاری از باورهای مذهبی مردم، از راه کارهای ثابت و همیشگی جمهوری اسلامی در مقابله با تحرکات اعتراضی درون جامعه بوده است. با توجه به فرهنگ مذهبی حاکم بر جامعه، هرگاه جنبش­های اجتماعی و توده­های معترض، در مقابله با جمهوری اسلامی، صفوف خود را  متمرکزتر کرده­ و خواسته­اند وارد میدان کارزار عمومی با رژیم گردند، کاربرد دین و مذهب، و تکیه بر آموزه­های حزب اللهی، جزء ابزارهای مسلم سیاست “خروس اندازی” رژیم، بوده است.

استفاده ابزاری از ملاک­های دینی و ایدئولوژیک، آنهم با یورش وتهاجم نیروهای سرکوبگر، جهت سلب آزادی و محروم کردن مردم از ابتدائی­ترین حقوق انسانی خود ، پدیده­ایست که تا کنون صابون آن بر تن هر آنکس که حزب اللهی نبوده، خورده است. از میان مجموعه­ی ملاک­های دینی، موضوع حجاب و پوشش زنان و مردان جامعه، جزء سهل الوصول­ترین ابزار سرکوب رژیم بوده است. سلاح زنگ زده­ای که، جمهوری اسلامی در تمام ۲۸ سال حاکمیت جهل و جنون و جنایت خود، بیشترین سود را از آن برده است.

آنچه را که جمهوری اسلامی تحت عنوان حجاب و مبارزه با بدحجابی، به صورت شاه کلید سیاست “خروس اندازی” خود، همواره در سرکوب توده­ها، به ویژه جنبش زنان از آن سود برده است، بخشی از یک استراتژی ثابت و دراز مدت رژیم در طی مدت حاکمیت قرون وسطائی­اش بوده است. استراتژی­ای که بدون وقفه در خیابان و کارخانه، دانشگاه ومدرسه، موسسات خصوصی و ادارات دولتی، حتا درون زندان و هر آن کجا که گروه­های اجتماعی، به لحاظ داشتن منافع مشترک، در کنار هم قرار گرفته­اند، به شدت دنبال شده است.

به راستی این استراتژی ۲۸ ساله­ی رژیم کدام است؟. و چگونه جمهوری اسلامی، با توجه به شرایط مکان و زمان، و موقعیت اعتراضی جنبش­های اجتماعی و سطح مطالباتشان، هر بار، یکی از خروس­های رنگارنگ خود را در جامعه رها می­کند و به دنبال آن، با درگیر کردن جنبش­های اجتماعی، و منحرف کردن ذهنیت توده­ها، اعتراضات و مطالبات این جنبش­ها را، حداقل برای چند صباحی هم که شده ، از مسیر اصلی مبارزه  که همانا مقابله با کلیت حاکمیت جمهوری اسلامی ست، خارج می­سازد. و یا، با ایجاد بحران­های خود ساخته و درگیر کردن کل ذهنیت جامعه به آن­ها، از جمله مشغول کردن نیروهای درون حاکمیت، اجرای سیاست­های بعضا پنهان خود را، پیش ببرد.

تمامی نتایج بر گرفته از استراتژی  ۲۸ ساله­ی جمهوری اسلامی، در استفاده از سیاست “خروس اندازی”  را می­توان در یک جمله خلاصه کرد. حذف و در نهایت، پائین نگه داشتن سطح مطالبات سرکوب شده­ی کارگران، معلمان، زنان، دانشجویان و کلیه­ی گروه­های اجتماعی، که الزاما با منافع مشترک، در کنار هم زندگی می­کنند. گروه­های اجتماعی­ای که، اگر در صدد حذف جمهوری اسلامی هم نباشند، لااقل برای تحقق خواسته­های انسانی خود، جهت تداوم حیات و بقاء خودشان، مجبور به مبارزه با سیاست­های ارتجاعی و قرون وسطائی جمهوری اسلامی هستند.

تمامی جنبش­ها و گروه بندی­های اجتماعی، که تا کنون جهت تحقق مطالبات صنفی و یا صنفی – سیاسی خود، به نوعی با جمهوری اسلامی درگیر بوده­اند،  بدون شک، این استراتژی رژیم را، با پوست و گوشت خود لمس کرده­اند.

استراتژی حذف و یا پائین نگه داشتن مطالبات توده­ها، در حد نفس کشیدن و بیرون ماندن تار مو و کوتاه و بلندی آستین پیراهن زنان و مردان جامعه، همواره از طرف جمهوری اسلامی به صورت سدی، در مقابل گسترش اعتراضات و مطالبات توده­ها قرار گرفته است.

هر کدام از جنبش­های اجتماعی، از جمله کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان و دیگر گروه بندی­های جامعه، ممکن است تجارب متفاوتی از روش­های سرکوب و نحوه­ی عملیاتی شدن سیاست “خروس اندازی” رژیم، در محیط کار و میدان مبارزاتی خود، داشته باشند. اما استراتژی نهائی رژیم، در برخورد با تمامی جنبش­های اجتماعی، سوق دادن این جنبش­ها، به  دور باطلی از حرکت پرگاری، که ز صفر است به صفر می­باشد. لذا، هر کدام از جنبش­های اجتماعی، که با آگاهی از این سیاست رژیم خواسته­اند، از مدار حرکت دورانی تحمیل شده توسط جمهوری اسلامی خارج شوند، و  بر آن شده­اند که، مبارزات خود را از کف مطالبات صنفی به سقف مطالبات صنفی و یا بعضا مطالبات صنفی – سیاسی بکشانند، تمامی عوامل پنهان و آشکار جمهوری اسلامی به کار افتاده­اند، تا با یورش و سرکوب عنان گسیخته، ضمن باز پس گیری حداقل دستآوردهای جنبش­های اجتماعی، مجددا عرصه­ی فعالیت و مبارزات این جنبش­ها را به نقطه­ی آغازین اولیه، باز گردانند.

به کارگیری این استراتژی سرکوبگرانه، آنچنان در کل سیستم  جمهوری اسلامی، نهادینه شده است، که تمامی عوامل آن، از مسئولان صدر رژیم گرفته، تا پایین ترین سطوح اجرایی آن، در یک روسنای کوچک، به این تئوری، مسلح شده­اند.

با درک این استراتژی رژیم، به روشنی می­توان اهداف جمهوری اسلامی را، در عملیاتی کردن طرح­های دوماهه اخیرش در برخورد با کارگران، معلمان، دانشجویان، زنان ومردان جامعه دریافت. به خصوص آنچه هم اکنون، بر دانشگاه­های کشور میرود. و یا با پیشبرد طرح “مبارزه با بد حجابی”، سرکوب عنان گسیخته­ای را بر زنان و کل جامعه، تحمیل کرده­اند.

آنچه هم اکنون، جمهوری اسلامی را به تکاپو واداشته، تا همزمان در چند عرصه، سیاست “خروس اندازی” خود را، به شکل­های گوناگون به اجرا در آورد، موقعیت فعلی جنبش­های اجتماعی است.

با نگاهی گذرا به جنبش­های اجتماعی و روند اعتراضات رو به رشدشان در یک ساله­ی اخیر، که عمدتا در حال تشکل یابی و گذر از مطالبات صنفی، به سمت مطالبات صنفی – سیاسی هستند، جمهوری اسلامی را بر آن داشته، تا جهت جلوگیری از گسترش مطالبات توده­ها، ودر صورت امکان، باز گرداندن سطح مطالبات جنبش­های اجتماعی به سال­های گذشته، استراتژی ثابت و همیشگی خود را تحقق بخشد. چرا که، جمهوری اسلامی به خوبی می­داند، گسترش سطح مطالبات توده­ها و جنبش­های اجتماعی، راه تعمیق و رادیکالیزم این جنبش­ها را هموار خواهد کرد. و آنگاه در پس تعمیق و گسترش رادیکالیزم جنبش­های اجتماعی، شاهد موج به هم پیوسته­ی اعتراضات کارگران، زنان، معلمان، دانشجویان و تمامی توده­های جان به لب رسیده، خواهیم بود.

واقعیت این است که، جمهوری اسلامی می­بیند که اعتراضات  اجتماعی از همه سو در حال گسترش و اعتلاست. مبارزات کارگری چنان در جای جای ایران در جریان است، که با وجود سانسور خبری شدید رسانه ­های حکومتی و داخلی کشور،  هر روزه، حجم وسیعی از خبرهای منتشر شده  در رادیوها، خبرگزاری­ها وتارنماهای اینترنتی را، به خود اختصاص داده است. از طرف دیگر، آگاهی طبقاتی کارگران، در جهت متشکل شدن و سازمانیابی، برای نبرد نهائی با جمهوری اسلامی، روند روبه رشد آشکاری به خود گرفته است.

علاوه بر جنبش طبقاتی کارگران، جنبش دمکراتیک دانشجویی نیز، در حال پیشروی هر روزه  برای کسب هویت سیاسی مستقل خود می­باشد. این جنبش، که تا به امروز، فراز و فرودهای بسیاری را پشت سر گذاشته است، با وجود سیاست سرکوب عنان گسیخته­ی سال­های اخیر دولت احمدی نژاد، تا کنون گام­های بزرگی را، رو به جلو بر داشته است. جنبش دانشجویی، در ۱۶ آذر ۸۵، با برافراشتن پرچم مستقل خود و بالا بردن شعار “یا سوسیالیسم یا بربریت”، وارد فاز جدیدی از مبارزات دانشجویی گردید. این جنبش همچنین، با سر دادن شعار “دانشجو، کارگر – اتحاد، اتحاد”، و نیز حمایت آشکار از جنبش زنان،  حرکت اعتراضی خود را از چنبره­ی بسته­ی چهار دیواری دانشگاه خارج ساخت و با درک این ضرورت، که جنبش دانشجویی، علاوه بر پای فشردن بر استقلال خود، در پیوند با دیگر جنبش­های اعتراضی درون جامعه، قادر خواهد بود، استراتژی مبارزاتی خود را پیش ببرد، توانست گام بزرگی در تثبیت هویت سیاسی ، و ارتقاء سطح مطالبات خود بردارد. لذا، همه­ی سیاست­های سرکوبگرانه و توطئه­آمیز ماه­های اخیر، که در دانشگاه­های کشور، خصوصا در دانشگاه صنعتی پلی تکنیک و علامه­ی طباطبایی اتفاق افتاده و هنوز هم ادامه دارد، عقب راندن جنبش دانشجویی، از موقعیت فعلی خود،  به مرحله­ی پیش از ۱۶ آذر ۸۵ است. به عبارت دیگر، جمهوری اسلامی با همه ­ی قوا به میدان آمده، تا مطالبات دانشجویی را که هم اکنون برای تثبیت موقعیت سیاسی خود، در حال  متمرکز شدن روی حق تشکل مستقل دانشجویی ست، مصلوب کند. و لذا برای دست یابی به این هدف، همان استراتژی ثابت خود، یعنی پائین نگه داشتن سطح مطالبات و سوق دادن جنبش­ها، به  دور باطلی از حرکت پرگاری، که ز صفر است به صفر، را هم اکنون در دانشگاه­های کشور دنبال می­کند.

مسئولان جمهوری اسلامی برای رسیدن به این هدف، با بال و پر دادن مجدد به دانشجویان بسیجی، که به عنوان یک “تشکل دانشجویی”، وابسته به سپاه پاسداران هستند، از یک طرف رژیم را مدافع “تشکل دانشجویی” نشان می­دهند، و از طرف دیگر، با سیاست سرکوب و اعمال فشار در جهت حذف انجمن­های اسلامی، با منحرف ساختن ذهنیت دانشجویان، نسبت به امر تشکل مستقل دانشجویی، تلاش می­کنند دست و پای جنبش دانشجویی را، مجددا در سطح مطالبات تشکل یابی انجمنهای اسلامی گرفتار سازند. یعنی کشاندن جنبش دانشجویی به میدان پیکار و مبارزه برای به دست آوردن چیزی که دانشگاه، بیش از دو دهه از آن برخوردار بوده و امروز تاریخ مصرفش برای رژیم به پایان رسیده است.  هم اینک، تمام تلاش رژیم در دانشگاه، مصلوب کردن خواست حق تشکل مستقل دانشجویی، و جلوگیری از گسترش گرایش اندیشه­های چپ و سوسیالیستی، در میان جنبش دانشجویی ست.

اقدام “خروس اندازی” رژیم در مورد زنان و مردان جامعه، به بهانه­ ی پیشبرد طرح “مبارزه با بدحجابی”،  اگر چه با همان هدف استراتژی اشاره شده در سطور بالا، صورت می­گیرد، اما دامنه­ی این حرکت، فقط محدود به گستره­ی زنان جامعه، نبوده، بلکه کل جامعه و جنبش­های اجتماعی را، مورد هدف قرار داده است.

زنان و جنبش زنان که هم اکنون به پاشنه آشیل رژیم تبدیل شده­اند، بر خلاف جنبش دانشجویی که ابتدا به ساکن، در حصار چهار دیواری  دانشگاه­های کشور، محصورند، محدود به مکان خاصی نبوده، بلکه در کل گستره­ی جامعه، عینیت دارند. به دلیل حضور روزمره­ی زنان، در کوچه و خیابان، اداره  و کارخانه،  فروشگاه و  بازار، مدرسه و دانشگاه،  پارک­ها، سینماها و میدان­های شهر، هر گونه تعرض وحرکت غیر انسانی جمهوری اسلامی نسبت به زنان و دختران، در معرض دید کل شهروندان جامعه قرار می­گیرد. لذا، اجراء “طرح مبارزه با بد حجابی” را، باید در گستره­ای به مراتب وسیعتر از چهارچوب سرکوب زنان دید.

به دلیل همین ویژگی زنان و تاثیر مستقیم آن بر کل جامعه، هرگاه جمهوری اسلامی، با سیر پیشرونده­ی اعتراضات تودها و گسترش مطالبات جنبش­های اجتماعی از جمله جنبش زنان، روبرو بوده ؛ زنان جامعه را، به عنوان اولین خاکریز اعمال سیاست ارعاب و وحشت در درون کل جامعه بر گزیده است. طرح “مبارزه با بد حجابی”، که هم اکنون علاوه بر زنان، با یدک کشیدن مبارزه با “اراذل و اوباش”، چنگال خود را بر گلوی جوانان نیز فشرده و در ابعاد وسیعی در سطح جامعه، اعمال می­شود، نمایش چهره­ی پلیسی و سرکوبگرانه ­ی  رژیم، در کل گستره­ی جامعه است. جولان عناصر سرکوبگر رژیم، در خیابان­ها و میدان­های شهر، آنهم با چهره­های پنهان شده در زیر نقاب، نمایش کثیف جلادان قرون وسطائی، در پای گیوتین، برای گردن زدن قربانیان محکوم به مرگ است، که امروز آشکارا و با وقاحت غیر قابل تصور، در متن جامعه به سرکوب زنان، مردان و جوانان مشغولند. رفتار ماموران سرکوبگر جمهوری اسلامی، در برخورد با انبوه زنان، مردان، دختران و پسران جوان، آن چنان تنفرآمیز و مشمئز کننده است، که حاضر نیستند چهره­ی کثیف خود را، در مقابل دید شهروندان جامعه، قرار دهند.

مطالبات جنبش زنان در کلیت خود، هنوز از سطح مطالبات رفرمیستی فراتر نرفته است. بخشی از فعالین بورژوا – رفرمیست جنبش زنان، که عمدتا، تاثیرگذاران این جنبش نیز هستند، برابری را در چهار چوب نظام طبقاتی و به غایت ارتجاعی جمهوری اسلامی، جستجوی می­کنند. آنان به هیچ وجه به ارکان این نظام حمله نمی­کنند. آنان فقط برای حقوق ویژه­ی خود مبارزه می­کنند. اما هم آنان و هم جمهوری اسلامی می­داند که، نیروی اصلی و بالنده  این جنبش، میلیون­ها زن زحمتکش و استثمار شده­ای هستند، که منافع و رهائی شان، در محو ستم طبقاتی و سرنگونی جمهوری اسلامی گره خورده است. لذا، بر بستر همین واقعیت عریان و وحشت رژیم از روند رو به رشد گرایش رادیکالیسم در دورن این جنبش، با وجود اینکه هنوز این جنبش، در کلیت خود، در سطح مطالبات رفرمیستی باقی مانده  است، اما به لحاظ ماهیت ایدئو لوژیک جمهوری اسلامی، تا همین حد نیز، رژیم را به چنان چالشی گرفته، که خواب را بر چشمان سران جمهوری اسلامی، آشفته کرده است.

جمهوری اسلامی رژیم تولید کننده بحران­هاست. همواره با “خروس اندازی” و تولید بحران­های جدید داخلی و خارجی، سعی بر آن داشته، گریبان خود را از بحران­های بزرگتری که بر گلویش چنگ می­فشارند، رها سازد.

به باور من، جمهوری اسلامی علاوه بر آنچه تا کنون بدان اشاره شد، یعنی اعمال سیاست سرکوب و ارعاب، با هدفپائین نگه داشتن سطح مطالبات و سوق دادن جنبش­های اجتماعی، به  دور باطلی از حرکت پرگاری، که می­توان از آن به عنوان قسمت آشکار سیاست “خروس اندازی رژیم” در این مقطع نام برد. اهداف پنهان دیگری را نیز، در سایه­ی سیاست بحران سازی ماه­های اخیر خود، در پیش داشته است.

در همین مدت، عملا بحران هسته­ای رژیم، اثرات روانی قطعنامه­های تحریم شورای امنیت، و التهاب حاصل از صدور قطعنامه­ی بعدی شورای امنیت، و به تبع آن حساسیت جامعه و واکنش­های بعضا متضاد نیروهای درون حاکمیت، نسبت به آنها، به حاشیه کشانده شدند. و مهمتر از آن، جمهوری اسلامی با درگیر کردن ذهنیت  نیروهای خودی، به بحران­هایی که خود ایجاد کرد، موفق به اجراء طرح مذاکره با آمریکا شد.

طرح مذاکره با آمریکا، که تحت پوشش “خروس اندازی­ها” و اقدامات سرکوبگرانه­ی ماه­های اخیر،  به اجراء در آمد، بدون شک در شرایط عادی و به دور از بحران­های ایجاد شده توسط رژیم، می­توانست زمینه­های ایجاد بحران هویت در میان نیروهای دو آتشه و حزب اللهی را فراهم کرده و رژیم را از درون، با واکنش­های منفی گرفتار سازد.

سیاست بحران سازی و “خروس اندازی” جمهوری اسلامی از دیروز شروع نشده و فردا نیز خاتمه نخواهد یافت. این سیاست که با بقاء و موجودیت رژیم در آمیخته است،  از همان آغاز حاکمیت جمهوری اسلامی، مدام  تکرار، و هر بار با تکامل و پیچیدگی بیشتر، در سطح جامعه و در برخورد با جنبش­های اجتماعی، باز تولید شده است. درک تاکتیک­های “خروس اندازی” رژیم، نیروهای درون جامعه، جنبش­های اجتماعی، از جمله جنبش طبقاتی کارگران، جنبش اعتراضی دانشجویان، معلمان و جنبش اعتراضی و مساوی طلبانه­ی زنان، که هم اکنون به پاشنه­ی آشیل رژیم تبدیل شده است، می­تواند هوشیاری توده­ها و جنبش­های اجتماعی را دوچندان کرده، تا همراه با مقاومت و ایستادگی در مقابل سیاست­های سرکوبگرانه­ی جمهوری اسلامی، همه­ی نیرو و پیاده نظام خود را در میدانی که رژیم برای جنبش­های اجتماعی بر می­گزیند، پیاده نکنیم.

رژیم زیرکانه تلاش می­کند، با سرکوب، پیشبرد انواع شیوه­های فریبکارانه و “خروس اندازی­های بی محل”، مبارزات توده­ها و جنبش­های اجتماعی را از مسیر رشد مبارزاتی و رادیکالیسم باز دارد و یا در صورت امکان، در حد پایینترین سطح مطالبات ممکن، نگه دارد. مستثنا از اینکه، رژیم بتواند سیاست خود را پیش ببرد یا نه. هر چند موقعیت کنونی جنبش­های اجتماعی، در جهت مخالف اراده­ی رژیم قرار دارند.

واقعیت این است که، همه­ی شواهد عینی درون جامعه، نشان از عدم کار آیی سیاست سرکوب رژیم در متوقف کردن روند روبه رشد اعتراضات توده­ها و جنبش­های اجتماعی ست. بر خلاف تمایل و اراده­ی جمهوری اسلامی، حرکت اعتراضی توده­ها و جنبش­های اجتماعی، اگر چه همواره با افت وخیز، پیشروی و عقب نشینی همراه است، اما هرگز  حرکتی پرگاری، از صفر به صفر نبوده و نخواهد بود. حرکت توده­ها و جنبش­های اعتراضی، زیکزاکی و رو به بالاست. هرگاه زیر فشار و سرکوب مجبور به عقب نشینی گردند، مجددا با تجدید قوا و کسب انرژی بیشتر، برای  تحقق مطالبات اساسی تر، در فرازی بالاتر از مرحله­ی پیشین، قدم به میدان مبارزه می­گذارند. اما در شرایط فعلی جامعه، با توجه به موقعیت بحرانی رژیم و اعتراضات رو به رشد جنبش طبقاتی کارگران، جنبش اعتراضی زنان، معلمان و دانشجویان، بعید به نظر می رسد جمهوری اسلامی بتواند با اعمال سیاست سرکوب و ارعاب، گریبان خود را از مطالبات انبار شده­ی تودها و اقشار زحمتکش جامعه رها سازد. مطالباتی که هر روزه بر سطح آن افزوده می­گردد و تعمیق بیشتری می­یابند. تحقق مطالبات صنفی – سیاسی جنبش­های اجنماعی، علی الخصوص مطالبات بر حق جنبش زنان، تنها با حذف جمهوری اسلامی در یک انقلاب راستین اجتماعی و استقرار جمهوری شورائی، قابل تحقق خواهدبود.

۱۱ / خرداد / ۸۶

احمد موسوی

(۱) – دکتر شریعتی می گوید: پدرم در خانه، پیشکاری داشت که کارهای خانه، از جمله خرید را رتق و فتق می کرد. و تقریبا عضوی از خانواده شده بود. روزی پدرم او را برای خرید چند عدد خروس به روستای “مزینان” فرستاد.  در “مزینان”، پیشکار با خانمی از فامیل پدرم برخورد می کند. خانم آشنا، وقتی از قصد پیشکار آگاه می شود، با خوشحالی می گوید، چه خوب شد تو را دیدم. من برای “آقا” ( پدر شریعتی) نذر کرده بودم، که در صورت بر آورده شدن “حاجتم”، هر تعداد از جوجه های مرغ کرچ، خروس شدند، متعلق به”آقا” باشند. خوشبختانه از شانس “آقا”، پنج تا از جوجه ها خروس شده اند. آنهم چه خروس های چاق و چله ای. حالا که اینجا هستی، بهتر است خروس های “نذری” مرا، برای “آقا” ببری. پیشکار با در دست داشتن پنج خروس چاق و چله، به خانه باز می گردد. بدون اینکه ، چیزی از ماجرا به پدرم بگوید، با کلی تعرف و تمجید از خودش، که توانسته چنین خروس های بزرگی را با نصف قیمت بخرد. با باز پس دادن نصف پول­ها، کلی هم، سر پدرم منت می گذارد. پدرم نیز غافل از همه چیز، خوشحال که در خرید خروس ها، نصف مبلغ پرداختی را سود برده، از داشتن چنین پیشکار خبره­ای، احساس خرسندی می کند.

دو ماه بعد از این ماجرا، شوهر همان زن فامیل، برای احوالپرسی نزد پدرم می­آید. آن دو در اتاق نشسته و در حال صحبت بودند، که پیشکار بی خبر از حضور آن مرد، از بازار برگشته و وارد خانه می­شود. با باز کردن در اتاق و دیدن شوهر آن زن فامیل، که کنار “آقا” نشسته بود، ملتهب و پریشان، در حالی که با دو دست بر سرش میزد، رو به “آقا” کرد و گفت: چه نشسته­اید!. در بیرون محشری برپاست. خانه­ی مثلا “مش رجب”، آتش گرفته و همه چیز در حال سوختن است.

پدرم، همراه میهمانش، در چشم بهم زدنی، در کوچه دوان شدند. عرق ریزان، بی آنکه بدانند چگونه تمام مسیر را دویده­اند، خود را ایستاده در کنار خانه­ی “مش رجب”، دیدند. نه جمعیتی بود و نه خانه در حال سوختن. با پای برهنه به خانه باز گشتند. از پیشکار خبری نبود.

متن کامل در فرمت پی دی اف