چالشی جدید در مناسبات بین‌المللی جمهوری اسلامی

kar_logo01بحران مناسبات بین‌المللی جمهوری اسلامی، هر دم ابعاد وخیم‌تری به خود می‌گیرد. اتهامات اخیر دولت آمریکا علیه حکومت اسلامی حاکم بر ایران، مبنی بر دست داشتن در طرح ترور سفیر عربستان سعودی در آمریکا با واسطه‌ی شبکه‌های مافیایی مواد مخدر، دور تازه‌ای از تنش‌ و درگیری در روابط بین‌المللی رژیم را گشوده است که دامنه‌ی آن بسی فراتر از آن چیزی خواهد بود که تاکنون وجود داشته است.

روز سه‌شنبه ۱۹ مهر ماه، وزیر دادگستری آمریکا در یک کنفرانس خبری اعلام نمود که پلیس این کشور توطئه‌ی ترور سفیر عربستان سعودی در آمریکا را کشف و خنثا کرده است. وی گفت که در این رابطه یک ایرانی – آمریکایی به نام منصور ارباب سیار دستگیر و متهم دیگری به نام غلام شکوری که از اعضای نیروی قدس سپاه پاسداران است، تحت تعقیب قرار دارد که در ایران به سر می‌برد. این مقام آمریکایی افزود: متهم بازداشت شده به دست داشتن در این طرح اعتراف نموده و اطلاعات باارزشی در خصوص نقش عناصری در حکومت ایران را در این اقدامات ارائه داده است. وی دولت ایران را در این ارتباط مسئول اعلام کرد.

با پوشش رسانه‌ای گسترده‌ای که به این خبر داده شد و به فوریت از طریق رسانه‌های مختلف در سراسر جهان پخش شد، آشکار بود که پرونده جدیدی علیه جمهوری اسلامی در عرصه‌ی بین‌المللی گشوده شده است که از محدوده‌ی منازعات معمولی جمهوری اسلامی با این یا آن دولت فراتر خواهد رفت. مصاحبه‌ها و موضع‌گیری‌های پی در پی مقامات آمریکایی تأییدی بر همین مسئله بود.

وزیر امور خارجه‌ی آمریکا در موضع‌گیری‌های رسمی خود از “افزایش خطرناک تحرکات ایران برای حمایت از تروریسم” خبر داد و خواستار اقدام هماهنگ بین‌المللی برای دادن پیامی قوی به جمهوری اسلامی شد. اوباما، طرح ترور سفیر عربستان و بمب‌گذاری در سفارت‌خانه‌های اسرائیل و عربستان در آمریکا را نقض آشکار “قوانین ایالات متحده و بین‌المللی” نامید و تهدید کرد هیچ گزینه‌ای را در پاسخ به آن کنار نخواهیم گذاشت. دولت آمریکا همچنین برای برجسته کردن این قضیه، به آمریکاییان در سراسر جهان نسبت به خطر حملات تروریستی هشدار داد.

با این اوصاف به نظر می‌رسد که جمهوری اسلامی هنوز زیاد مسئله را جدی نگرفته بود. پاسخ مقامات رژیم در حال و هوای منازعات لفظی پیشین بود. سخنگوی وزارت امور خارجه، در اولین موضع‌گیری رسمی، اتهام مطرح شده را “رفتار نخ‌نمای دولت آمریکا” یک “نمایش مضحک”، “سناریویی خاص” با اهداف تفرقه‌افکنانه دشمنان اسلام و منطقه نامید و آن را تکذیب کرد. رئیس مجلس، آن را “شیطنت احمقانه” “برای سرپوش گذاردن بر مشکلات داخلی” توصیف کرد و موضع‌گیری‌های دیگر مقامات و سران رژیم در همین چارچوب بود. این نشان می‌داد که آن‌ها هنوز ابعاد قضیه و هدف اصلی آن را متوجه نشده‌اند. حتا خامنه‌ای در نخستین موضع‌گیری‌اش در گیلانغرب، چیزی فراتر از دیگران بر زبان نیاورد و گفت: “هیاهو کردند، یک تهمت بی‌معنی و مهملی را به چند ایرانی در آمریکا نسبت دادند، این را بهانه‌ای قرار دادند برای این که جمهوری اسلامی را به عنوان مدافع تروریسم مطرح کنند، نگرفت، نمی‌گیرد. این گونه توطئه‌ها مرتب و پی در پی از سوی آن‌ها انجام می‌گیرد، اما بی فایده و بی‌اثر.”

پس از آن که برخی دولت‌ها، رسمی و غیر رسمی از موضع آمریکا حمایت نمودند وجمهوری اسلامی را محکوم کردند و پرونده به شورای امنیت فرستاده شد، رژیم تازه متوجه‌ی ابعاد قضیه و عواقب آن شد. روز شنبه ۲۳ مهر ماه، نماینده عربستان در سازمان ملل اعلام کرد که این کشور از دبیر کل سازمان ملل خواسته است که شورای امنیت را در جریان توطئه‌ی زشت علیه سفیر عربستان در آمریکا قرار دهد. این اقدام نقض قوانین بین‌المللی‌ست و همه کسانی که در این اقدام دست داشته‌اند باید محاکمه شوند. سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا نیز در نامه‌ای به دبیر کل سازمان ملل خواستار رسیدگی شورای امنیت به اقدام جمهوری اسلامی به عنوان تهدیدی جدی علیه صلح و امنیت جهانی گردید.

جمهوری اسلامی حالا دیگر در یافته بود که اوضاع از چه قرار است. لذا پس از گذشت چندین روز از این ماجرا، خامنه‌ای روز یک‌شنبه ۲۴ مهر ماه در سخنرانی خود در جمع بسیجیان و حزب‌اللهی‌های دانشگاهی کرمانشاه گفت: “ما مراقبت می‌کنیم ببینیم پشت صفحه‌ی این سناریو چیست و بدانند جمهوری اسلامی با هر توطئه‌ای، با هر حرکت مخرب و مزاحمی، با همه توان مقابله خواهد کرد. قطعاً نیات شیطانی وجود دارد. ما این نیات را تا حدودی شناسایی کردیم، بیش‌تر هم شناسایی خواهیم کرد. ما نگاه می‌کنیم ببینیم این‌ها چه کار می‌خواهند بکنند… البته ما در حال حاضر مسئولین آمریکایی را برحذر می‌داریم از این که حرکت ناشایست و شیطانی‌ای – چه در زمینه‌های سیاسی، چه در زمینه‌های امنیتی – از آن‌‌ها سر بزند. بدانند جمهوری اسلامی زنده است، بیدار است.” اکنون دیگر تأیید و تکذیب‌های طرفین، جای خود را به تهدیدهای متقابل داده است، چون این ماجرا از همان آغاز نه دعوایی حقوقی میان دو دولت که مثلاً دادگاهی بین‌المللی باید به آن رسیدگی کند، بلکه نزاعی سیاسی بود. بنابراین مستثنا از این که سناریوست یا واقعیت دارد، تا چه حد پرونده‌سازی دولت آمریکاست یا عمل انجام گرفته توسط جمهوری اسلامی، تفاوتی در اصل قضیه نمی‌کند.

سؤال اما این است که چرا دولت آمریکا اکنون یک چنین مسئله‌ای را علیه جمهوری اسلامی مطرح و برجسته کرده است، در حالی که در گذشته مسایلی حتا مهم‌تر از این را نادیده می‌گرفت و صدای آن را درنمی‌آورد، و هدف‌اش از این اقدام چیست؟

واقعیتی‌ست که از همان آغاز استقرار جمهوری اسلامی در ایران، تضادی میان دولت آمریکا و جمهوری اسلامی همواره وجود داشته است. این تضاد هم از خصلت مذهبی جمهوری اسلامی و تمایلات پان‌اسلامیستی آن ناشی می‌شد که با سیاست‌های دولت آمریکا اصطکاک پیدا می‌کرد. اما در آن ایام، در دوران جنگ سرد، نه فقط این تضاد و این تمایلات پان اسلامیستی مسئله‌ای جدی در مقابل آمریکا و قدرت آن نبود، بلکه در خدمت استراتژی امپریالیسم آمریکا برای توسعه‌ی اسلام‌گرایی در منطقه و سرکوب گرایشات چپ و کمونیست قرار داشت.

با فروپاشی بلوک شرق و شوروی، دولت آمریکا در چارچوب محاسبات استراتژیک خود نیاز پیشین را به جمهوری اسلامی نداشت. لذا فشار برای مهار آن را تشدید کرد. جمهوری اسلامی راه عقب‌نشینی را در پیش گرفت و برای نجات خود به همکاری و همدستی با آمریکا در جریان لشکرکشی نظامی به افغانستان و عراق روی آورد. شرایط آمریکا و اروپا را نیز بر سر پرونده هسته‌ای پذیرفت. اما ناتوانی‌های نظامی و سیاسی آمریکا برای مهار اوضاع در عراق و افغانستان و در همان حال تقویت مواضع گروه‌های اسلام‌گرای طرفدار جمهوری اسلامی در عراق، به نفع جمهوری اسلامی و تقویت موقعیت آن در منطقه‌‌ی خاورمیانه منجر گردید. تضاد دولت آمریکا با جمهوری اسلامی تشدید شد، اما دیگر کاری از آن ساخته نبود، جز این که از طریق شورای امنیت و در اتحاد با متحدین اروپایی خود از طریق مذاکره و دستاویز قرار دادن مسئله هسته‌ای، برای عقب راندن جمهوری اسلامی تلاش کند. این تلاش آن‌گونه که دولت آمریکا می‌خواست کارساز نبود و به بن‌بست رسید. چون اولاً، روسیه و چین، هر یک به دلایل سیاسی و اقتصادی، تمایلی نداشتند که تصمیمات شدیدی در شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی گرفته شود و آمریکا به اهداف خود دست یابد؛ ثانیاً، کشورهای اروپایی نیز که مناسبات اقتصادی گسترده‌ای با جمهوری اسلامی داشتند، به سادگی حاضر نبودند، از این منافع دست بردارند.

مذاکرات گروه ۱ + ۵ به یک دور بی پایان گفتگوهای بی‌نتیجه تبدیل گردید. جمهوری اسلامی از فرصت گفتگوهای چند ساله استفاده نمود و نه فقط برنامه‌ی اتمی خود را ادامه داد، بلکه از جهت نظامی مدام خود را تقویت کرد. مذاکرات به چنان بن‌بستی انجامید که اکنون دیگر مدت‌هاست عملاً متوقف شده است. در چنین شرایطی‌ست که دولت آمریکا برای پیشبرد سیاست خود، مسئله دیگری را به میان کشیده است که بتواند بن‌بستی را که پرونده اتمی به آن گرفتار آمد، در هم بشکند و دقیق‌تر، پرونده‌ای را علیه جمهوری اسلامی به میان بکشد که نه فقط دست‌اش را در هر گونه اقدام مستقل باز بگذارد، بلکه دست روسیه و چین را کاملاً ببندد که نتوانند مانعی بر سر تصمیمات شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی باشند و کشورهای اروپایی را هم وادارد که کاملاً از این تصمیمات تبعیت کنند. پرونده‌ی جدید، دستاویز مناسبی برای پیشبرد این سیاست است.

طرح این پرونده در شورای امنیت برای جمهوری اسلامی عواقبی وخیم‌تر از پرونده‌ی هسته‌ای خواهد داشت. اگر شورای امنیت آن‌گونه که دولت آمریکا می‌خواهد، به این پرونده رسیدگی کند، معنای دیگر جز تصویب یک قطعنامه علیه جمهوری اسلامی نخواهد داشت. این بدان معناست که شورای امنیت رسماً پذیرفته است جمهوری اسلامی قوانین بین‌المللی را نقض کرده و “صلح و امنیت جهانی” را به مخاطره انداخته است. در چنین حالتی دیگر هم‌چون پرونده‌ی هسته‌‌ای بحث و مذاکره‌ای برای توافق با جمهوری اسلامی در کار نخواهد بود. دولت آمریکا به استناد یک چنین قطعنامه‌ای می‌تواند خواهان اقدامات پی در پی شدیدتری از سوی شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی گردد. در عین حال مجوز اقدامات جداگانه‌ای را به اتفاق متحدین منطقه‌ای یا اروپایی خود به دست آورده است. به ویژه که اکنون عربستان سعودی هم به یک طرف اصلی نزاع با جمهوری اسلامی در این پرونده تبدیل شده است. از طریق عربستان و شورای همکاری خلیج، کشورهای حاشیه خلیج فارس وارد این نزاع شده و تعداد دیگری از کشورهای عربی منطقه نیز الزاماً وارد این درگیری می‌شوند.

روسیه و چین که منافع اقتصادی و سیاسی معینی در ایران دارند و تاکنون مانع از آن بودند که دولت آمریکا سیاست خود را در قبال جمهوری اسلامی به شورای امنیت دیکته کند، اکنون با وضعیت دشواری بر سر این قضیه روبرو هستند. چرا که به سادگی نمی‌توانند بر سر پرونده‌ای که در آن مسئله‌ی ترور در آمریکا و رابطه با شبکه‌های مواد مخدر به میان آمده است، علناً مخالفت نشان دهند و پیشنهادات و قطعنامه‌های آمریکا را در شورای امنیت وتو کنند. در نهایت می‌توانند از دادن هر گونه رأیی خودداری نمایند که البته بر نتیجه‌ی کار تأثیری نخواهد داشت. چون اعضای غیر دائم شورای امنیت معمولاً به قطعنامه‌ها و پیشنهادات قدرت‌های بزرگ جهان، به ویژه آمریکا، رأی می‌دهند. بر سر این قضیه نیز جمهوری اسلامی نه نفوذی در شورای امنیت دارد و نه مناسبات حسنه‌ای با دولت‌های دیگر جهان که بتواند مانع از تصویب قطعنامه‌‌ای علیه خود گردد.

بنابراین کاری که روسیه و چین می‌توانند به نفع جمهوری اسلامی انجام دهند، این است که با انجام اقداماتی مانع از آن گردند که این پرونده به مرحله تصمیم‌گیری و صدور قطعنامه بیانجامد. یعنی فعلاً مسکوت بماند. این اقدام، مذاکره با جمهوری اسلامی برای وادار کردن آن به عقب‌نشینی در برابر آمریکا خواهد بود. اما به نظر نمی‌رسد که در پیشبرد این سیاست موفق باشند. چرا که از یک سو، دولت آمریکا در پی منافع و سیاست‌های خود، خواهان تشدید تضاد و درگیری با جمهوری اسلامی‌ست و به سادگی دستاویز جدید را از دست نخواهد داد و از دیگر سو، جمهوری اسلامی نیز به سادگی نمی‌تواند پای مصالحه و سازش برود و این عقب‌نشینی را بپذیرد. اگر اختلافات صرفاً بر سر برنامه اتمی جمهوری اسلامی بود و به عقب‌نشینی در این عرصه محدود می‌شد، پذیرش آن مشکلی برای رژیم نبود. اما نزاع جمهوری اسلامی و دولت آمریکا عرصه‌ی درگیری دو سیاست توسعه‌طلبانه‌ی امپریالیستی و پان اسلامیستی‌ست و نه نزاعی بر سر مسایل هسته‌ای. از این رو عقب‌نشینی برای جمهوری اسلامی عرصه‌ی وسیعی را در بر‌‌می‌‌گیرد  و مقدم بر هر چیز به این معنا خواهد بود که آن‌چه را در طول این سال‌ها رشته، پنبه کند، توسطه‌طلبی اسلامی را کنار بگذارد، بساط‌اش را از لبنان، عراق، فلسطین و غیره جمع نماید، حمایت از گروه‌ها و جنبش‌های اسلام‌گرا را کنار نهد، از سیاست نابودی اسرائیل دست بردارد ، برنامه‌‌های نظامی خود را متوقف سازد و با سیاست‌های آمریکا و دولت‌های منطقه‌ی خاورمیانه هماهنگ عمل کند. بنابراین روشن است که به سادگی نمی‌تواند عقب‌نشینی مورد نظر آمریکا را بپذیرد. از همین روست که خامنه‌ای پیشاپیش دست ردی بر سینه‌ی روسیه و چین نیز زد و اعلام کرد، عقب‌نشینی نمی‌کنیم، یا به گفته خود وی “باج نمی‌دهیم” و با “همه‌ی توان، مقابله” خواهیم کرد.

راه برای تشدید تضادها و درگیری‌ها هموارتر شده است. دولت آمریکا اکنون در تلاش است با محکوم کردن جمهوری اسلامی در شورای امنیت سازمان ملل، عموم دولت‌های جهان را برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی با خود همراه سازد. لذا مقدمتاً تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی و سیاسی در مقیاس وسیع‌تری به مرحله‌ی عمل درخواهد آمد و دو طرف به دوره‌ی جدیدی از درگیری‌های حادتر وارد می‌شوند. شکل این درگیری‌ها را شرایط سیاسی آینده‌ی منطقه و جهان تعیین خواهد کرد. بعید است جمهوری اسلامی به جز شکست در یک درگیری نظامی، عقب‌‌نشینی را بپذیرد. اگر شورای امنیت قطعنامه‌ای را در محکومیت جمهوری اسلامی تصویب کند، راه درگیری نظامی را نیز گشوده است که آمریکا می‌تواند تحت شرایطی که آن را به نفع خود می‌‌بیند، از آن بهره‌ برداری کند.

در هر حال با شکایت دولت‌های آمریکا و عربستان سعودی از جمهوری اسلامی در سازمان ملل و تقاضای رسیدگی به آن در شورای امنیت، جمهوری اسلامی با چالش جدیدی در سیاست خارجی و مناسبات بین‌المللی روبرو شده است. بحرانی جدید بر بحران‌های جمهوری اسلامی‌افزوده شده است. در سراسر جهان کم‌تر دولتی را می‌توان سراغ گرفت که در سیاست خارجی و مناسبات بین‌المللی خود، همانند جمهوری اسلامی درگیر انبوهی از تنش‌ها و بحران‌های بی پایان باشد. این تشنجات که برخاسته از ماهیت طبقاتی، خصلت مذهبی و سیاست‌های ارتجاعی داخلی و خارجی جمهوری اسلامی‌ست، جز فاجعه چیزی عاید مردم ایران نکرده و نخواهد کرد. ۸ سال جنگ برای فتح کربلا و گشودن راه قدس بدون نتیجه، به بهای صدها هزار کشته، میلیون‌ها معلول و آواره و خسارت مالی یک تریلیون دلاری برای مردم ایران تمام شد. فشار تحریم‌های اقتصادی در طول چندین سال گذشته بر دوش توده‌های مردم زحمتکش و فقیر ایران گذاشته شده است. هزینه‌های سرسام‌آور نظامی جمهوری اسلامی به تنزل مداوم سطح معیشت کارگران و زحمتکشان و افزایش روزافزون فقر انجامیده است. طبقه حاکم بر ایران که در پی جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای‌ست، ذره‌ای در فکر منافع توده‌ی مردم نیست. اگر باز هم تحریم‌های اقتصادی تشدید شوند و اگر روزی کار به درگیری نظامی بکشد، باز هم، این توده‌های مردم ایران هستند که باید بار فجایع ناشی از سیاست‌‌های ارتجاعی جمهوری اسلامی را بر دوش بکشند.

تا وقتی که جمهوری اسلامی در ایران بر سر کار است، در بر همین پاشنه می‌چرخد و جز فاجعه و بدبختی چیزی عاید مردم ایران نخواهد شد. کسی جز خود توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران نجات‌بخش آن‌ها نخواهد بود. فقط توده‌های مردم ایران‌اند که می‌توانند جلوی فجایع آتی را بگیرند و مانع از تحقق اهداف و سیاست‌های ضد انسانی و جنایتکارانه‌ی جمهوری اسلامی و دولت آمریکا گردند. مردم ایران راهی جز سرنگونی جمهوری اسلامی و پایان دادن به سیاست‌های فاجعه‌بار آن ندارند.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

اعتصاب کارگران پتروشیمی، اهمیت، کاستی ها و دستاوردها

اعتصاب بزرگ کارگران پتروشیمی بندر امام در ماهشهر با خواست اصلی انعقاد قرار داد مستقیم با شرکت پتروشیمی و حذف پیمانکار که از سوم مهر ماه سال جاری آغاز شده بود، پس از حدود دو هفته پایان یافت. مدیریت این پتروشیمی ظاهراً برای پاسخ به خواست کارگران دو ماه دیگر مهلت خواسته است و کارگران اعتصابی بی آنکه هنوز نتیجۀ قطعی این اعتصاب مشخص شده باشد، از روز ۱۷ مهر به سرکارهای خود بازگشتند.

نظر به اهمیت صنعت پتروشیمی و رشد و گسترش چمشگیر آن لااقل در ۱۵ سال اخیر و تمرکز کمیّت بسیار زیادی از کارگران در این بخش به عنوان یکی از مراکز کلیدی اقتصادی و صنعتی، همچنین نظر به اهمیت خواست کارگران مجتمع پتروشیمی بندر امام که نه فقط خواست ده‌ها هزار کارگر در ده‌ها مجتمع پتروشیمی دیگر در مناطق ویژه اقتصادی و در سراسر ایران است، بلکه خواست ده‌ها هزار کارگر در صنایع نفت،گاز، ماشین سازی، ذوب آهن و امثال آن نیز می‌باشد، جا دارد اعتصاب اخیر کارگران پیمانی پتروشیمی بندرامام را دقیق‌تر مورد بررسی و مطالعه قرار دهیم، نقاط ضعف و قوّت آن را بشناسیم و درس‌ها و تجارب آن را برای ادامه مبارزه و در اعتصابات بعدی بکار بندیم.

اگر این موضوع حقیقت دارد که مبارزات و اعتصابات کارگران پتروشیمی، خون تازه‌ای به رگ‌های جنبش کارگری تزریق نموده است که حقیقت دارد، پس این موضوع را نیز نباید از یاد ببریم که نتایج این اعتصاب، پیروزی یا شکست آن، نه فقط تأثیرات بی واسطه‌ای بر مبارزات و موقعیت کلیه کارگران پتروشیمی‌ها و نیز تمام کارگران دیگری که تحت پوشش شرکت‌های پیمانکاری به کار مشغولند خواهد گذاشت، بلکه این تأثیرات به کل کارگران و جنبش طبقاتی کارگران ایران تعمیم و تسّری خواهد یافت. اعتراض و اعتصاب بعدیِ کارگران پیمانی مجتمع پتروشیمی بندرامام برای برچیده شدن شیوه کارِ پیمان کاری و قرار داد موقت، اگر به خوبی سازماندهی و هدایت شود، می‌تواند به الگوی سایر کارگران پتروشیمی‌ها و به یک مبارزه وسیع و گسترده کارگری علیه تمام سرمایه داران و دولت تبدیل شود. از آنجا که اعتصاب اخیر کارگران پیمانی پتروشیمی بندرامام در واقع، ادامۀ اعتصاب پیشین کارگران در فروردین ماه سال جاری و متأثر از اعتصاب با شکوه اسفند ماه ۸۹ کارگران پتروشیمی تبریز است، بی مناسبت نیست که ولو به اختصار به این دو اعتصاب نیز اشاره‌ای داشته باشیم.

جرقه‌ای که از پتروشیمی تبریز برخاست

حدود ۱۴۰۰ تن از کارگران پیمانی پتروشیمی تبریز با خواست محوری حذف شرکت‌های پیمانکاری و انعقاد قرار داد مستقیم با پتروشیمی، از روز هفتم اسفند ۸۹ اعتصاب بزرگی را آغاز کردند که علی رغم اعمال فشار و تهدید مدیریت کارخانه و دستگاه امنیتی رژیم به مدت یازده روز ادامه یافت. اعتصاب یکپارچه کارگران پیمانی و مطالبات آن‌ها، موردحمایت کارگران رسمی این کارخانه و نیز کارگران برخی دیگر از پتروشیمی‌ها قرار گرفت. ترفندهای کارفرما برای ایجاد نفاق و دودستگی در میان کارگران ویا استفاده از نیروی اعتصاب شکن، با هوشیاری کارگران خنثا گردید. حفظ اتحاد و همبستگی کارگران و هراس دولت از گسترش اعتصاب به پتروشیمی‌ها و کارخانه‌های دیگر، سرانجام به عقب نشینی کارفرما منجر شد.

سال‌هاست که شرکت‌های دلالی و پیمانکاری بر بخش‌های زیادی از کارگران ایران تحمیل شده است. این شرکت‌ها که بخشی از ارزش تولید شده توسط طبقه کارگر را به جیب می‌زنند،باقراردادهای موقت و کارِپیمانی، کارگران را به معنای واقعی به صلابه می‌کشند و به وحشیانه‌ترین شکل ممکن استثمار می‌کنند. کار پیمانی معنایش فشار و ساعات کار زیادتر، حذف مزایا یا مزایا و دستمزد کمتر است. کار پیمانی یعنی عدم مطلق ضمانت شغلی، محرومیت از حقوق اولیه یک کارگر رسمی و گاه محرومیت از بیمه دفترچه بیمه درمانی، کاهش قدرت مقابله با کارفرما، استثمار و بی حقوقی بیشتر و در یک کلام، کار در شرایطی شبه برده داری اما در عصر سرمایه داری است! از این رو حذف شرکت‌های پیمانکاری همواره یکی از خواست‌های مهم کارگران، به ویژه کارگران شاغل در صنعت نفت وگاز و پتروشیمی بوده است. بر این زمینه است که  اعتصاب در پتروشیمی تبریز، به نقطه آغاز جدیدی از اعتصاب در سایر پتروشیمی‌ها، به ویژه پتروشیمی‌های منطقه اقتصادی ماهشهر تبدیل گردید. ۲۸ اسفند ۸۹ یعنی دوروز قبل از پایان سال و حدود ده روز پس از پایان اعتصاب کارگران پتروشیمی تبریز، کارگران مجتمع پتروشیمی بندرامام با همان خواست محوری برچیده شدن شرکت‌های پیمانکاری و انعقاد قراردادهای مستقیم و رسمی، دست از کار کشیدند. این اعتصاب که ازبیستم فروردین سال ۹۰ نیز ادامه یافت، با ابتکارات و اشکال مبارزاتی دیگری همراه بود. با راه پیمائی کارگران پتروشیمی بندرامام در مسیر شرکت‌ها و پتروشیمی‌های دیگر، سایر کارگران نیز به آن‌ها ملحق شدند. در پتروشیمی امیرکبیر نیز کارگران به همراه خانواده‌های خود به مدت چند روز در برابر شرکت دست به تجمع زدند و به فاصله کوتاهی کارگران پتروشیمی‌های اروند، کارون، تندگویان، مارون و برخی شرکت‌های دیگر نیز به اعتصاب پیوستند. اعتصاب کارگران پتروشیمی بندرامام نه فقط مورد حمایت و پشتیبانی عملی این کارگران قرار گرفت، بلکه از حمایت بسیاری دیگر از کارگران پتروشیمی‌هائی که به اعتصاب نپیوسته بودند نیز برخودار گردید. تهدیدات و ترفندهای مدیریت برای پایان اعتصاب از جمله تهدید به اخراج کارگران اعتصابی مؤثر واقع نشد. اعتصاب یکپارچه کارگران حدود دو هفته به طول انجامید تا اینکه سرانجام مدیریت شرکت وعده داد خواست‌های کارگران را عملی سازد. شش ماه بعد اما هنوز خواست اصلی کارگران بی پاسخ مانده بود. این موضوع کاملا روشن بود که کارفرما، با دادن وعده‌های توخالی، در پی خرید وقت بوده است تا کارگران را خسته و فرسوده سازد، اتحاد کارگران را از هم به پاشاند و آن‌ها را از ادامه اعتصاب باز دارد. مدیریت شرکت در طی این دوره تهدیدات و ترفندهای مختلفی را به کار بست تا در میان کارگران خصوصاً در میان کارگران رسمی و پیمانی به نفاق و دو دستگی دامن بزند و مانع اتحاد و یکپارچگی کارگران شود. کنترل کارگران از طریق نصب دوربین‌های مداربسته در سالن‌ها و راهروها تشدید گردید. مداخله در امور شخصی کارگران، کنترل ترددها و مسأله حضور وغیاب و امثال آن شدت یافت و همزمان مجوز اخراج کارگران اعتصابی توسط پیمانکار صادر و چنین شایع شد که پیمانکار قرار است از میان بسیجی‌ها کارگران جدیدی استخدام و کارگران اعتصاب کننده را اخراج کند.

به رغم این تهدیدات اما کارگران خواستار حذف پیمانکار و انعقاد قرارداد مستقیم با شرکت پتروشیمی بودند و بر این خواست خود که پیوسته توسط کارفرما به بهانه‌های مختلف به تعویق می‌افتاد، پای فشردند. در مرداد ماه سال جاری اعترضات پراکنده‌ای در برخی از پتروشیمی‌های این منطقه شکل گرفت. کارگران پتروشیمی تندگویان که زیر پوشش یک شرکت پیمانکار به نام نیکسان کار می‌کنند، در اعتراض به عدم پرداخت دو ماه حقوق خود، دست به اعتصاب زدند. شرکت پیمانکار نیکسان که قراردادش با پتروشیمی تندگویان به پایان رسیده بود، علاوه بر دو ماه دستمزد کارگران، شش ماه عیدی و بیمه یکسال کارگران را نیز به کارگران بدهکار بود. اعتصاب کارگران سه روز ادامه یافت. مدیر عامل شرکت از بیم گسترش اعتصاب پتروشیمی تندگویان به سایر پتروشیمی‌های ماهشهر سرانجام مجبور شد مطالبات کارگران را از بودجه تندگویان بپردازد. در پتروشیمی بندرامام نیز دستمزد کارگران همیشه دست کم یکماه با تعویق پرداخت می‌شد. در اعتصاب فروردین، کارگران علاوه برآنکه توانستند حقوق‌های معوقه خود را بگیرند، کارفرما را مجبور ساختند، دستمزد کارگران را به موقع و در پنجم هر ماه بپردازد که پس از اعتصاب نیز به این نحو عمل شد. علاوه بر این کارگران پیمانی از این حقوق برخوردار شدند که مانند کارگران رسمی از درمانگاه شرکت استفاده نمایند. پیش از اعتصاب فروردین، کارگران پیمانی در قبال استفاده از امکانات درمانگاه، باید هزینه آن را مشابه درمانگاه‌های دیگر در سطح شهر می‌پرداختند. همچنین کارفرما وعده داد ماهانه مبلغ صد تا صد و پنجاه هزار تومان معادل ۴۰ ساعت اضافه کاری به کارگران پیمانی پرداخت نماید که البته فقط یکماه به آن عمل کرد.

اعتصاب ۱۴ روزه مهرماه

علی رغم تمام این اقدمات که عقب نشینی کارفرما، اما در برابر خواست اصلی کارگران، بسیار جزیی محسوب می شد، از آنجا که مطالبۀ اصلی کارگران متحقق نشد و تبعیض وحشتناک میان کارگران پیمانی و رسمی که متوسط دریافتی یک کارگر پیمانی را به دو تا دو و نیم برابر کم‌تر از متوسط دریافتی یک کارگر رسمی درقبال کارمشابه – با مهارت و سابقه کار یکسان- تقلیل میدهد، ادامه یافت. کارگران پیمانی پتروشیمی بندرامام از روز سوم مهر ماه اعتصاب جدیدی را آغاز کردند. در جریان این اعتصاب که با تجمعات اعتراضی صدها تن از کارگران در میدان مشرف به دفتر مرکزی مجتمع پتروشیمی بندرامام همراه بود، کارگران با سر دادن شعارهائی چون “کارگر اعتصاب اعتصاب”، “قرارداد مستقیم حق مسلم ماست”، “مزایا مزایا حق مسلم ماست” برخواست محوری خویش پای فشردند. مدیریت شرکت که شش ماه کارگران را سرگردان ساخته بود، کارگران اعتصابی را به اخراج تهدید نمود و به اقدمات دیگری نیز علیه آن‌ها متوسل گردید. در هفتمین روز اعتصاب سه تن ازنمایندگان کارگران به نام‌های باقر باقری، منصور عباسی و جاسم بدرانی توسط حراست کارخانه بازداشت و به ادارۀ اطلاعات منتقل شدند. ظریف کار مدیرعامل پتروشیمی بندرامام، باردیگر تهدید کرد از کارت زدن کارگران جلوگیری، سرویس‌های رفت و آمد را قطع و کارگران اعتصابی را اخراج می‌کند. توسل فرماندارماهشهر به سران قبایل و شیوخ برای پا درمیانی و استفاده از نفوذ احتمالی آن‌ها برروی برخی از کارگران، همچنین تحت فشار قراردادن و تطمیع کارگران رسمی برای انجام کارهای کارگران اعتصابی، از جمله ترفندهای دیگر مدیریت برای شکستن اعتصاب و به زانو درآوردن کارگران اعتصابی بود.

اما کارگران اعتصابی پس از این اقدامات نیز به اعتصاب خود ادامه دادند و با شعارهائی چون “نه حیله نه تهدیدد دیگر اثر ندارد” و”تهید سرپرست‌ها دیگر اثر ندارد” و “ظریف کار ای حامی پیمانکار” ضمن پای فشردن بر مطالبه اصلی خود، مصرانه خواستار آزادی نمایندگان خود شدند که دولت مجبور شد آخر شب همان روز دستگیری، کارگران را آزاد کند. سرانجام روز ۱۶ مهر ماه، معاون فرماندار در جمع کارگران حاضر شد و با طرح این موضوع که خواست شما فراتر از مجتمع‌های پتروشیمی ماهشهر است و یک خواست کلان است که بایستی در سطح کلان در مورد آن تصمیم گیری شود و نیز با گفتن اینکه فرماندار ماهشهر با معاون وزیر نفت در حوزه پتروشیمی در تهران دیدار و گفتگو داشته است از کارگران خواست که تا روشن شدن نتایج این گفتگو به سر کار خود برگردند. کارگران اعتصابی نیز اگر چه از نتیجه کار راضی نبودند و اعتمادی به این وعده‌ها نداشتند، اما به اعتصاب خود پایان دادند و از روز ۱۷ مهر به سرکار خود بازگشتند.

گرچه اعتصاب اخیر کارگران مجتمع پتروشیمی بندرامام بی آنکه نشانی از پذیرش مهم‌ترین خواست کارگران پیمانی دیده شود، پایان یافت و کارگران به سرکار های خود بازگشتند، اما بازگشت به کار کارگران مطلقاً به معنای پایان یافتن ماجرا و پایان مبارزه کارگران پیمانی پتروشیمی نیست. مبارزه کارگران پتروشیمی بندرامام و سایر پتروشیمی‌های منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر، و نیز کارگران پتروشیمی در سایر مناطق، برای برچیده شدن شرکت‌های پیمانکاری و انعقاد قرارداد مستقیم با شرکت پتروشیمی ادامه خواهد یافت.

کارگران پتروشیمی بندر امام با بررسی نقاط ضعف و قوت اعتصاب خود و با استفاده از تجارب عملی که در این اعتصاب و اعتصاب‌های پیشین خود آموخته‌اند، قطعاً قادر خواهند بود با برطرف ساختن کاستی‌های موجود، اعتصابات یکپارچه‌ای را سازمان دهند و با هماهنگی و همراهی کارگران سایر پتروشیمی‌های منطقه ماهشهر و دست زدن به اعتصاب سراسری، مدیریت پتروشیمی را وادار به اجرای مصوبه شش سال پیش دولت و حذف شرکت‌های پیمانکاری نموده و خواست محوری خود را متحقق سازند.

کاستی ها ودستاوردها

تردیدی در این مسأله وجود ندارد که خود کارگران پتروشیمی به ویژه پیشروترین وآگاه‌ترین کارگران این مجتمع، بهتر از هر کسی به کاستی‌ها و نقاط ضعف یا قوت اعتصاب خود واقف‌اند و با بررسی دقیق این نقاط ضعف و قوت، قادرند راه  را برای سازماندهی اعتصابات جدید و پیروزی کارگران هموار سازند ویقیناً چنین نیز خواهند کرد. با این وجود، این موضوع به معنای بی وظیفه شدن فعالان سیاسی و فعالان جنبش کارگری در زمینه نقد و بررسی این اعتصاب و تلاش برای بهبود وضعیت مبارزاتی طبقه کارگر نیست. براین پایه، اینجا به نقاط ضعف و قوت ، کاستی ها و دستاوردهای اعتصاب اخیر کارگران پتروشیمی بندرامام به اختصار اشاره می‌کنیم.

کاستی‌ها: بر پایه آمارهای انتشار یافته، در مجتمع پتروشیمی بندرامام مجموعاً حدود ۶۵۰۰ کارگر مشغول به کار هستند. از این تعداد، نزدیک به ۴۳۰۰ کارگر زیر پوشش شرکت‌های پیمانکاری کار می‌کنند و بقیه کارگران رسمی می‌باشند. در اعتصاب اخیر کارگران پتروشیمی، تنها حدود نیمی از کارگران پیمانی دست از کار کشیدند و حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ تن از آنان در تجمعات اعتراضی مقابل دفتر مرکزی مجتمع پتروشیمی شرکت داشتند. اینکه چرا تمام کارگران پیمانی در این اعتصاب شرکت نداشتند هنوز روشن نیست. اما این نکته روشن است که اگر تمام کارگران پیمانی بطور یکپارچه دست از کار می‌کشیدند، تأثیر اعتصاب کارگران از لحاظ میزان کاهش تولید ودر نتیجه عقب راندن کارفرما و مدیریت بسیار بیشتر می‌شد ودر عین حال امکان مانور کارفرما برای استفاده از نیروهای اعتصاب شکن را نیز محدود می‌ساخت. اما در این اعتصاب متأسفانه تنها بخشی از کارگران پیمانی دست از کار کشیدند و نه همه آن‌ها!

موضوع دیگری که بسیار مهم است نحوه عمل و برخورد کارگران رسمی و استخدامی در قبال کارگران پیمانی و اعتصاب است. اعتصاب اخیر کارگران پیمانی نه فقط از حمایت و پشتیبانی کارگران رسمی محروم ماند، بلکه دردناک‌تر اینکه برخی از کارگران رسمی عملاً در مقابل این اعتصاب قرار گرفتند. مدیریت شرکت، چه با زور و اجبار، چه با وعده و تطمیع، متأسفانه توانست از برخی از کارگران رسمی برای انجام کار کارگران اعتصابی استفاده نماید و در این حدود از اثرات اعتصاب کارگران پیمانی بکاهد!

نکته آخر اینکه اعتصاب اخیر کارگران پتروشیمی بندرامام، برخلاف اعتصاب فروردین آن‌ها که با اعتصاب کارگران در سایر پتروشیمی‌های منطقه مانند پتروشیمی تندگویان، مارون، اروند، کارون و غیره همراه شد و به یک اعتصاب سراسری در منطقه اقتصادی ماهشهر فرا روئید، شوربختانه تک و تنها افتاد! گرچه اعتراضاتی در سایر پتروشیمی‌های منطقه نیز وجود داشت و کارگران آن‌ها نیز با کارگران اعتصابی پتروشیمی بندر امام احساس همدلی داشتند و به لحاظ معنوی از آن‌ها حمایت می‌کردند، اما اعتصاب کارگران پتروشیمی بندر امام از حمایت عملی کارگران که می‌توانست با اعتصاب کارگران سایر پتروشیمی‌ها تأمین گردد و لذا از تأثیر یک اعتصاب سراسری در منطقه که می‌توانست احتمال پیروزی اعتصاب را بیشتر کند، محروم ماندند.

این‌ها نقاط ضعف و کاستی‌های نسبتاً بزرگی هستند که کارگران و اعتصاب آن‌ها را در موضع ضعف، و به همان نسبت کارفرما و مدیریت را در موضع قوت قرار می‌دهد. نیاز به گفتن نیست که درجه موفقیت کارگران در اعتصاب بعدی نیز تا حدود زیادی به این بستگی دارد که این کاستی‌ها و نقاط ضعف را تا چه حدود برطرف ساخته یا برطرف می‌سازند. در این میان وظیفه سنگینی بر دوش کارگران آگاه و پیشرو قرار دارد که به کار آگاه گرانه ی بیشتری در میان کارگران اعم از رسمی یا پیمانی بپردازند، ترفندهای سرمایه‌داران برای ایجاد نفاق و دودستگی در میان کارگران و خدشه دار ساختن اتحاد کارگران را خنثا و برملا سازند و ضرورت اتحاد و یکپارچگی کارگران در مقابل سرمایه‌داران و منافع طبقاتی مشترک کارگران را توضیح دهند تا بتوانند چون تنی واحد در برابر دشمنان طبقاتی خود بایستند.

دستاوردها: اما سوای این نقاط ضعف، اعتصاب اخیر کارگران پتروشیمی بندرامام حاوی دستاوردها و نقاط قوت بسیار بزرگی نیز بود که نه فقط نشانه درجۀ بالای آگاهی کارگران پیشرو این مجتمع و اشراف آن‌ها به نقطه ضعف‌های اساسی‌تر اعتصابات کارگری و جنبش کارگری است، بلکه مهم تر از این، برداشتن گام‌های عملی برای غلبه بر این ضعف‌هاست!

نخستین دستاورد و نقطه قوت این اعتصاب تشکیل “کمیته اعتصاب کارگران مجتمع پتروشیمی ماهشهر” است. شکل گیری و اعلام موجودیت این کمیته اعتصاب، نشان دهنده آن است که مجتمع پتروشیمی بندرامام و کل پتروشیمی‌های منطقه ماهشهر، باید منتظر اعتصابات سازمان یافته‌تری باشند. بدیهی است که این کمیته اگر بتواند به نحوی عمل کند که از تیر رس مزودران اطلاعاتی دوربماند، اگر این کمیته  و اعضا آن مخفی و فعالیت آن از گزند نیروهای امنیتی و پلیسی و حراستی مصون بماند، می‌تواند پاره‌ای از کاستی‌های اعتصاب مهر ماه کارگران را برطرف سازد و با ایجاد هماهنگی در میان کارگران رسمی و پیمانی مجتمع پتروشیمی بندرامام و نیز ایجاد رابطه و هماهنگی با سایر پتروشیمی‌های منطقه، اعتصابات بزرگ‌تر و مؤثرتری را سازمان دهد.

اما سازماندهی اعتصاب و آغاز هر اعتصابی ولوهرچقدر هم که بزرگ باشد، هنوز به معنای توانائی کارگران برای ادامه اعتصاب و برای عقب راندن سرمایه دار و پیروزی آن اعتصاب نیست. این درست است که اعتصاب و خواباندن چرخ تولید، مهم‌ترین ابزاری است که طبقه کارگر می‌تواند برای قبولاندن مطالبات خود به کارفرما و طبقه سرمایه‌دار از آن استفاده کند. اعتصاب همچنین مهم‌ترین سلاح طبقه کارگر است در مبارزه علیه طبقه سرمایه‌دار، نه فقط از این جهت که کارگر با اعتصاب می‌تواند مطالبه خود را بر سرمایه‌دار بقبولاند، بلکه همچنین از این بابت که اعتصاب چشم کارگر و توده کارگران رابیشتر باز می‌کند و آگاهی سیاسی وی را ارتقا می‌دهد. در جریان اعتصاب است که کارگران نسبت به سرمایه‌داران به عنوان یک طبقه شناخت پیدا می‌کنند و به ماهیت دولت پی می‌برند و به فرض در همین اعتصاب مورد بحث ما به این موضوع پی می‌برند که ظریف کار (مدیر عامل پتروشیمی) و پیمانکار و فرماندار همگی سر در یک آخور دارند و علیه طبقه کارگرند. با هر اعتصابی، کارگران بیشتر به نیروی اتحاد خویش پی می‌برند و می‌آموزند که به مبارزۀ کل کارگران به عنوان یک طبقه، علیه تمام کارفرمایان و سرمایه‌داران و حکومت آنها بیاندیشند. هر اعتصابی این موضوع را که دولت، دشمن کارگر است و طبقه کارگر باید خود را برای مبارزه علیه دولت و به زیر کشیدن تمام نظم سرمایه آماده سازد، تقویت می‌کند. بنابراین ایجاد کمیته اعتصاب که می‌تواند نقش مهمی در سازماندهی اعتصابات ایفا کند حائز اهیمت بسیار زیادی است. با این وجود، پوشیده نیست که هر اعتصابی می‌تواند محدودیت‌ها و محرومیت‌های زیادی را نیزبرای کارگران در پی داشته باشد. هر اعتصابی به ویژه اگر بخواهد به درازا بکشد، عواقب وحشتناک و فشارهای متعدد اقتصادی و معشیتی برای کارگر اعتصابی و اعضای خانواده وی در پی خواهد داشت. اگر چه دستمزد کارگر درجمهوری اسلامی زیر خط فقر است و کفاف هزینه زندگی را نمی‌دهد، با این وجود، زندگی و حیات کارگر و خانواده‌اش به همین دستمزد ناچیز و زیر خط فقر وابسته است. کارگر هیچ اندوخته‌ای و هیچ ممر درآمدی جز دستمزدی که سرمایه‌دار در ازای خرید نیروی کار کارگر به وی می‌پردازد، ندارد. اما اعتصاب، یعنی قطع دستمزد و قطع دستمزد معنای دیگری جز گرسنگی کارگر و خانواده او ندارد. بدیهی است که در هر اعتصاب و به ویژه هر اعتصاب طولانی مدتی اگر کارگر نتواند از یک منبع مالی هزینه‌های فوری و حداقل زندگی را فراهم  کند، هیولای گرسنگی کارگر اعتصابی و اعضای خانواده‌اش را از پای در می‌آورد و داغان می‌کند. در غیاب چنین منبع مالی مورد اعتماد کارگران، سرمایه‌دار می‌تواند در برابر اعتصاب کارگران مقاومت کند. ضرر چند روز توقف تولید را آگاهانه می‌پذیرد و برای آنکه به کارگران بگوید اعتصاب آن‌ها بی فایده است، در برابر خواست کارگران تسلیم نمی‌شود. سرمایه‌دار می‌داند که کارگر اعتصابی هیچ اندوخته‌ای ندارد و بالاخره یا باید از گرسنگی بمیرد و یا اجباراً به اعتصاب پایان دهد و به سرکار خود برگردد! بنابراین کارگران برای آنکه بتوانند اعتصاب کنند و آن را تا پیروزی ادامه دهند، باید بتوانند در زمان اعتصاب و قطع دستمزد از یک منبع مالی مانند صندوق اعتصاب که نیاز حیاتی کارگران است فوری‌ترین نیازهای خود و خانواده‏شان را تأمین کنند. کارگران و جنبش کارگری ایران از یک منبع مالی قوی مورد اعتماد خویش محروم‌اند و همین محرومیت و کمبود اساسی‌ نیز تاکنون لطمات جبران ناپذیری بر مبارزات کارگری وارد ساخته و یکی از موانع عمده پیشرفت جنبش کارگری بوده است. تامین منابع مالی اعتصاب و ایجاد صندوق‌های کمک و همیاری و صندوق اعتصاب، از نیازهای مبرم جنبش کارگری‌ست که شرایط کنونی جامعه و چشم‌انداز تحولات آتی آن، این نیاز و مبرمیت را صد چندان کرده است. راه اندازی صندوق کمک به اعتصاب،  توسط کارگران مجتمع پتروشیمی ماهشهر دومین دستاورد مهم اعتصاب اخیر کارگران و پاسخ به یک نیاز مبرم کارگران پتروشیمی وگام دیگری‏ست در راه برطرف ساختن یکی از حیاتی ترین نیازهای  جنبش کارگری.

اما نباید حساسیت رژیم ضد کارگری جمهوری اسلامی در مورد ایجاد صندوق کمک به اعتصاب و عملکرد رژیم در این زمینه را از نظر دورداشت. در مورد نحوۀ جمع آوری کمک مالی برای این صندوق باید با دقت، هوشیاری و وسواس بیشتری عمل شود و از تجارب پیشین تشکل‌های کارگری در این زمینه استفاده شود. کمیته اعتصاب کارگران مجتمع پتروشیمی ماهشهر، با صدور بیانیه‌ای یک شماره حساب بانکی، آدرس بانک و نام فرد صاحب حساب را اعلام کرده است. هرکس این را می داند که دولت ضد کارگری حاکم به آسانی می‌تواند شماره حساب اعلام شده، فردی که حساب به نام وی اعلام شده و نیز تمام فعالیت‌های وی را زیر نظر قرار دهد. دولت همانطور که پیش از این در مورد کارگران هفت تپه عمل کرد و شماره حسابی را که حدود دو سال پیش، به ابتکار علی نجاتی رئیس هیأت مدیره وقت سندیکای کارگران هفت تپه برای جمع آوری کمک اعلام گردید مسدود کرد. اکنون نیز ممکن است در راه عملی شدن این ابتکار کارگران سنگ اندازی و بهانه تراشی کند ویا بعد از مدتی، مبالغی که به این حساب واریز شده است را بلوکه کند و آن را یکجا بالا بکشد . یا حتا فراتر از آن، تحت عناوینی نظیر اینکه فرضاً از خارج از کشور به صندوق کمک شده است، دست اندرکاران صندوق را نیز بازداشت و زندانی کند. با آن همه حزم و پختگی و هوشیاری که فعالان سندیکای کارگران هفت تپه هنگام اعلام شماره حساب و نحوۀ دریافت کمک از خود نشان دادند، اما رژیم جمهوری اسلامی که هیچگاه از پرونده سازی علیه کارگران خسته نمی‌شود، بازهم جلوی این فعالیت کارگران سندیکای هفت تپه را گرفت و حساب آن‌ها را مسدود کرد! بنابراین ایجاد صندوق کمک به اعتصاب و همیاری و امثال آن اگر چه اقدامی درست و ضروری است اما برای جمع آوری کمک مالی، نباید از ابتکارات دیگر غافل بود و بیش از پیش باید با کمک و اتکاء به کارگران راه‌های دیگری را نیز پیدا کرد که این کمک‌ها از دستبرد دولت در امان بماند.

دستاورد دیگر اعتصاب کارگران پتروشیمی، تلاش آن‌ها برای تشکل یابی کارگران و ایجاد تشکل مستقل کارگری است. بدون تشکل و فعالیت متشکل، مبارزات و اعتصابات کارگری به نتایج مطلوب نخواهد رسید. ایجاد تشکل نیاز هر کارخانه، هربخش تولیدی و نیاز مبرم جنبش کارگری‌ست، و همانطور که در بیانیه کمیته اعتصاب کارگران مجتمع پتروشیمی ماهشهر نیز  به آن اشاره شده است “بدون ایجاد هماهنگی و تشکل یابی راه بجائی نخواهیم برد. حتا اگر اعتصاب موفق شود و دستاوردی هم داشته باشد، بدون ایجاد تشکل و سازمانیابی آن دستاورد هم پایدار نیست و نمی‌توان آن را حفظ کرد”. کارگران پتروشیمی که در جریان مبارزات و اعتصابات خود نه فقط کمبود یک تشکل کارگری را احساس نموده و به این نیاز مبرم پی برده‌اند، بلکه اکنون در صدد ایجاد تشکل خود برآمده و آنطور که در بیانیه کمیته اعتصاب آمده است، هدف آن‌ها این است که “سندیکای مستقل کارگران ماهشهر” را ایجاد کنند!

بدیهی‌ست که جنبش کارگری ایران تلاش کارگران پتروشیمی برای متشکل شدن و ایجاد تشکل مستقل کارگری را به فال نیک می‌گیرد. هر تشکلی که توسط خود کارگران ایجاد شود و برای تحقق اهداف و مطالبات کارگران مبارزه کند باید قویاً مورد حمایت سایر کارگران قرار بگیرد. مهم نیست تشکلی که ایجاد می‌شود چه نامیده شود، مهم آن است که این تشکل از درون مبارزه کارگران سر برآورده، توسط خود کارگران ایجاد شود و بتواند مبارزات کارگران را سازماندهی، هدایت و رهبری نماید و در راه تحقق مطالبات صنفی و سیاسی کارگران تلاش کند. تشکل کارگری در پتروشیمی و در شرایط حاضر باید از این  خصوصیت برخوردار باشد که بتواند نیازهای مبارزاتی کارگران را برآورده سازد. این تشکل در همان حال که باید بتواند وظیفه سازماندهی و هدایت اعتصابات و مبارزات کارگران را انجام دهد، درعین حال از لحاظ ساختاری و نحوه فعالیت نیز باید بگونه‌ای باشد که بتواند ادامه کاری داشته باشد وبه عبارت دیگر نباید خود را در معرض دید حراست و شناسائی پلیس و اداره اطلاعات و امنیت رژیم قرار دهد. در این مورد نیز تجارب آموزنده فعالیت سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت تپه و نحوۀ برخورد پلیس و نیروهای امنیتی و سرکوب رژیم با سندیکا و فعالان آن در برابر چشم ما قرار دارد. همانطور که می‌دانیم جمهوری اسلامی در برابر این دو سندیکا و فعالیت علنی آن‌ها از همان آغاز شکل‌گیری، به قهر و سرکوب و خشونت متوسل گردید. فعالان و رهبران سندیکا را بازداشت و زندانی و شکنجه و اخراج نمود. دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی با توسل به یک سلسله اقدامات سرکوب‌گرانه و مداوم، و با اعمال حداکثر خشونت و بیرحمی و فشارهای ضد انسانی علیه فعالان سندیکا، هرگونه فعالیت توده‌ای را از سندیکا سلب نمود. در حال حاضر نیز هرگونه تحرکی را در این زمینه به شدت سرکوب می‌کند و در عمل، بقاء فعال از این دو سندیکا را سلب نموده است.

بنابراین هیچ تردیدی نباید وجود داشته باشد که رژیم جمهوری اسلامی تشکل‌های توده‌ای و علنی کارگری حتا از نوع سندیکا را که توسط خود کارگران بوجود آمده باشد تحمل نخواهد کرد. ازاینرو، در شرایط سلطۀ اختناق سیاسی، تلفیق مناسبی از اشکال مبارزه و فعالیت مخفی و زیرزمینی با فعالیت علنی حائز اهمیت بسیار زیاد ویک ضرورت جدی و اجتناب ناپذیر است. تنها تشکل‌هائی می‌توانند بقاء فعال و ادامه کاری داشته باشند که بنای آن‌ها بر پایه این اصل خدشه ناپذیر استوار شده باشد. در تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، تشکل‌های توده‌ای از نوع سندیکا اگر چه می‌توانند و یا ممکن است تحت شرایط سیاسی ویژه و توازن قوای معینی با هزار و یک درد و دشواری شکل بگیرند، اما هیچ تضمینی برای بقاء فعال و ادامه کاری آن‌ها وجود ندارد. لذا باید تشکل‌های مناسبی را سازمان داد که فعالیت آن‌ها در شرایط اختناق و محرومیت کارگران از آزادی‌های سیاسی قابل دوام باشد. کمیته‌های مخفی کارخانه که در برگیرنده پیشروترین و آگاه‌ترین کارگران می‌باشند و همواره در دسترس کارگران قرار دارند، از چنین خصوصیتی برخوردارند و مناسب‌ترین تشکل‌های کارگری در شرایط کنونی می‌باشند.

بی هیچ شُبهه‌ای کارگران در جریان عمل نیز بهترین نحوۀ سازماندهی و مناسب‌ترین شکل تشکل کارگری را کشف می‌کنند و به کمک آن مبارزات و اعتصابات سازماندهی شده‌تری را سازمان خواهند داد. اعتصاب اخیر کارگران پتروشیمی بندرامام تا همین جا، دستاوردهای مهم و گران‌بهائی برای جنبش کارگری به همراه آورده است. استفاده صحیح از این تجارب و دستاوردها نیروی کارگران در برابر سرمایه‌دارن را تقویت می‌کند و راه را برای اعتصابات پیروزمند آنان هموار می‌سازد. اعتصاب در پتروشیمی بندرامام پایان نیافته است. اعتصاب در پتروشیمی‌ها تازه آغاز شده است. زمینه های اعتصاب در پتروشیمی‌ها بسیار قوی‏ست. جرقه‌ای که از تبریز برخاست و در ماهشهر شعله کشید، چه بسا به تمام پتروشیمی‌ها و فراتر از آن به کل صنایع نفت و گاز سرایت کند.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

جنبش “اشغال وال استریت” و جهانی سازی مبارزه ضدسرمایه داری

نظام سرمایه داری جهانی دردوران حیات خود همواره با دوره های رکود و بحران روبرو بوده است اما ازربع آخر قرن بیستم، مرحله رونق درحرکت ادواری ( سیکلی) اقتصاد سرمایه داری مدام کوتاه تر شده است. بحرانی که از سال ٢٠٠۸ آغاز شده و همچنان ادامه دارد آنقدر عمیق و ژرف است که دست اندرکاران بلندپایه نظام سرمایه داری همچون ژان – کلود تریشه در جریان مصاحبه ای که روز ۲۴ مهر با رسانه های فرانسوی انجام داد آن را از جنگ جهانی دوم بدین سو بی همتا توصیف می کند. ژان – کلود تریشه از نوامبر ۲۰۰۳ رئیس بانک مرکزی اروپا است و در پایان ماه جاری میلادی این منصب را بر اساس مقررات آن رها می کند. بانک مرکزی اروپا را می توان در ردیف دیگر نهادهای سرمایه داری همچون بانک جهانی و صندوق بین المللی پول ارزیابی کرد. بی جهت نیست که آقای تریشه به عنوان رئیس بانک مرکزی اروپا در سال ۲۰۰۷ جایزه مرد سال را از روزنامه ی فاینانشیل تایمز برای “مدیریت بحران subprime” های آمریکایی گرفت!  اما بی همتایی این بحران به قول آقای تریشه فقط ناشی از ابعاد بی سابقه آن نیست، بی همتایی آن در این است که حلقه های ضعیف و قوی یا کشورهای پیشرفته یا “در حال توسعه” را نیز دربرگرفته است.  به همین جهت در ماه های اخیر همگان شاهد بودند که چگونه از ورشکستگی نه فقط یونان بلکه ایسلند که زمانی به عنوان مرفه ترین کشور سرمایه داری معرفی می شد، سخن رفت. و امروز از مشکلات اقتصادی چین و نرخ تورم که هر روز بالاتر می رود، صحبت می کنند، نرخ تورمی که می رود تا دو رقمی شود و جای نرخ رشد دو رقمی چین را بگیرد. البته ژان – کلود تریشه هم به زبان دیگری این واقعیت را بیان می کند. او می گوید که بحران کنونی “حاکمیت جهانی” را تغییر داده است و از کشورهای گروه هشت به برزیل و مکزیک و آفریقای جنوبی و هندوستان و غیره بسط داده است.

افکار عمومی سراسر گیتی شاهد جلوه ای از آغاز یک مبارزه ی جهانی علیه مصائب اقتصادی و اجتماعی نظام سرمایه داری در روز شنبه ۲۳ مهر بودند. رویترز خبر داد که در این روز دست کم در ۹۵۱ شهرِ ۸۲ کشور جهان تظاهرات و راهپیمایی علیه وضعیت موجود برپا شد. هر چند مطالبات تظاهرکنندگان بسیار متنوع بود، اما در خطوط کلی می توان گفت که همه ی آنان به سیاست های ریاضتی دولت ها و دیکتاتوری اقتصادی بانک ها و مؤسسات معظم مالی که بشریت را محکوم به فقر و بی آیندگی کرده اند، اعتراض داشتند. این اعتراض جهانی که در نوع خود بی سابقه بود ملهم از جنبش indignados یا ناراضیان و بیزاران اسپانیا و همچنین جنبش “اشغال وال استریت” در آمریکا بود.

مردم جهان تاکنون شاهد چنین اعتراضی نبوده اند که در یک روز و در پنج قاره ی جهان شکل بگیرد. می توان گفت که در روز ۲۳ مهر بامداد ۲۴ ساعت به درازا کشید، چرا که نخستین تظاهرات در سیدنی با شرکت قریب به ۲۰۰۰ نفر از اعضای اتحادیه های کارگری، نیروهای چپ و کمونیست و بومیان استرالیا آغاز شد. تظاهرات “بیزاران” از وضعیت موجود در توکیو پایتخت ژاپن رنگ و بویی ضداتمی داشت و آنان با توجه به فاجعه فوکوشیما برضد سیاست های اتمی دولت تظاهرات کردند. اما در مانیل پایتخت فیلیپین تظاهرکنندگان ترجیح دادند در برابر سفارت آمریکا تجمع کنند و شعار “مرگ بر امپریالیسم آمریکا” سر دهند. شهرهایی همچون لندن و آتن نیز شاهد تظاهرات اعتراضی علیه بحران اقتصادی کنونی بودند. پاریس، رم و آمستردام و بسیاری دیگر از شهرهای اروپایی تظاهرات خود را داشتند. در قاره ی آمریکا نیز در بسیاری از شهرهای ایالات متحده ی آمریکا و کانادا و همچنین در شیلی و دیگر کشورهای بحران زده ی آمریکای جنوبی تظاهرات اعتراضی برپا شد.

همزمان با بحران عظیم اقتصادی در یونان و سراسیمگی دولت این کشور و مسئولان اروپا برای نجات آن که همراه با سیاست های وحشتناک ریاضتی علیه کارگران و زحمتکشان بود، جنبشی در اسپانیا شکل گرفت که نام جنبش “بیزاران” را گرفت. کسانی که به این جنبش شکل دادند بیش تر علیه نرخ بالای بیکاری در اسپانیا اعتراض  داشتند.  در  اسپانیا  بیش  از ۲۰ %  جمعیت فعال در بیکاری به سر می برد و این نرخ برای جوانان بین ۲۵ – ۱۸ سال به رقم باورنکردنی ۴۵ % رسیده است. فعالان جنبش بیزاران سپس نمادین میدان پورتا دل سول (Puerta del Sol) را اشغال کردند و علیه سیاست های ریاضتی دولت سوسیال – دمکرات زاپاترو اعتراض نمودند و به درستی بانک مرکزی اروپا و صندوق بین المللی پول را نیز به عنوان مسئولان بحرانی معرفی کردند که باید به این عنوان پاسخگوی آن هم باشند.

در آمریکا نیز در طی تابستانی که گذشت جنبشی از طریق یک فراخوان در اینترنت شکل گرفت که نام خود را “اشغال وال استریت” به عنوان نماد بحران موجود گذاشت. فراخوان این جنبش را گروه کوچکی به نام Adbusters یا “تخریب کنندگان تبلیغات تجاری” صادر کردند که اصلاً در شهر وانکوور کانادا هستند و هدف خود را مبارزه با سرمایه داری تعریف کرده اند. یکی از بنیان گذاران این گروه که Kalle Lasn نام دارد به خبرگزاری رویترز گفت:”ما از رویدادهای تونس و مصر الهام گرفتیم و فکر کردیم که آمریکا هم می تواند میدان تحریر (میدان آزادی واقع در قاهره) خود را داشته باشد.” او افزود:”ما به این نتیجه رسیدیم که مردم آمریکا از وضعیت موجود به تنگ آمده اند و تنها جرقه ای لازم است تا آنان را به میدان مبارزه بکشاند.” این چنین بود که “اشغال وال استریت”  شکل گرفت و اعلام کرد که از این پس هر اندازه که لازم باشد تجمع و اعتراض راه می اندازد. از روز ۲۶ شهریور که از آغاز “اشغال وال استریت” می گذرد تاکنون ده ها تظاهرات در صدها شهر آمریکا برگزار شده است و فعالان آن برای نشان دادن قاطعیت خود موفق شدند تا برای یک دوره چهار ماهه مجوز اعتراض را در برابر کاخ سفید بگیرند. آنان می گویند که نمایندگان ۹۹ % مردمی هستند که با مشکلات گوناگون اقتصادی و معیشتی روزگار می گذرانند و این چنین به تمرکز ثروت در دستان ۱ % باقیمانده اعتراض می کنند. فعالان اشغال وال استریت اما فقط مطالبات اقتصادی ندارند و مطالبات سیاسی را نیز مطرح می کنند که مهم ترین آن پایان دادن به دخالت های نظامی آمریکا به ویژه در افغانستان و عراق و بازگردانی نیروهای نظامی از آن کشورهاست.

از اقدامات مبارزاتی فعالان اشغال وال استریت می توان به تظاهرات روز ۱۴ مهر آنان در واشنگتن و راهپیمایی اشان به سوی کاخ سفید اشاره کرد. روز ۱۹ مهر نیز پلیس ده ها تن از تظاهرکنندگان را در شهر بوستون به جرم “تظاهرات غیرقانونی و دست اندازی به معابر عمومی” بازداشت کرد! در تظاهرات های گوناگونی که در اعتراض جهانی ۲۳ مهر در آمریکا رخ داد ۸۰ نفر در نیویورک بازداشت شدند. از نکات برجسته اعتراضات جنبش اشغال وال استریت می توان به حمایت اتحادیه های کارگری در نیویورک در روز ۱۳ مهر اشاره کرد. در این روز برای نخستین بار پس از آغاز جنبش اشغال وال استریت اتحادیه حمل و نقل نیویورک که در میان اتحادیه ها دارای اهمیت زیادی ست و همچنین چند اتحادیه دیگر از اعتراضات حمایت کردند و به عنوان همبستگی به حمل و نقل رایگان معترضان دست زدند.

جنبش بیزاران در اسپانیا و اشغال وال استریت در آمریکا که توانستند با استفاده از ابزار نوین ارتباطی همچون اینترنت شکل بگیرند و حتا دست به تظاهرات در سطح جهان بزنند در نوع خود منحصر به فرد هستند. این جنبش ها در حالی پدید آمدند که چند سال پیش از آن جنبش ضدجهانی سازی تحرکاتی کرد و متأسفانه به تدریج از تب و تاب افتاد. هر چند وضعیت امروز به مراتب وخیم تر از سال هایی ست که اتفاقاً در سیاتل آمریکا جنبش ضدجهانی سازی شکل گرفت و فوروم های اجتماعی آغاز به کار کردند، اما تنوع مطالبات و عدم وجود رهبری لااقل متمرکز در هر کشور موجب شده است که حتا کسانی که خود مسئول بحران هستند به هر دلیل و عنوانی با جنبش اشغال وال استریت اعلام همبستگی کنند. خانم نانسی پلوسی که رهبر حزب دمکرات در پارلمان آمریکاست از جمله کسانی ست که گفته است “بی احتیاطی عده ای در وال استریت” موجب شده است تا مردم آمریکا نگران شوند! یک میلیاردر آمریکایی که جرج سوروس نام دارد در یک مصاحبه مطبوعاتی که روز ۱۲ مهر انجام داد گفت که “صادقانه” حرکت فعالان اشغال وال استریت را می فهمد و درک می کند که چرا آنان برضد اقدامات بانک ها برآشفته اند.  ژان – کلود تریشه نیز گفته است که با بخشی از مطالبات کسانی که نام خود را بیزاران یا فعالان اشغال وال استریت گذاشته اند، موافق است. او افزود که پیام این معترضان “تقویت مقررات” و “تحمیل قواعد به دست اندرکاران امور مالی” ست.

جنبش هایی که اکنون در اروپا و آمریکا علیه وضعیت موجود شکل گرفته اند جنبش هایی هستند که باید تا حد امکان تقویت شوند، اما اگر این جنبش ها می خواهند وضعیت موجود را تغییر دهند نمی توانند در شکل کنونی باقی بمانند. مطالبات این جنبش ها باید به جای تقویت مقررات یا تحمیل قواعد به خواسته ی تغییر اساسی وضعیت موجود گذار کنند. نظام سرمایه داری در گذشته نیز در دوران های بحرانی خود تن به بسیاری از تعدیل ها داده است تا بتواند ارکان خود را حفظ کند. اکنون که جنبش اشغال وال استریت همراه با مطالبات اقتصادی دست به انتشار مطالبات سیاسی خود هم زده است باید به این نکته توجه کند که اعتماد به نمایندگان سیاسی نظم موجود بیهوده است. همین آقای باراک اوباما که مانند بقیه نمایندگان سیاسی نظم موجود وعده و وعید زیاد داد نه می تواند و نه می خواهد در چارچوب نظم موجود لااقل به همان قول ها عمل کند. او مثلاً قول داده بود که با یک مالیات کوچک بر افرادی که بیش از ۲۵۰ هزار دلار در سال درآمد دارند ۴۵۰ میلیارد دلار برای کاهش بیکاری در آمریکا مهیا کند، اما اکنون سقف را بالا برده است و افراد با درآمد سالانه ی بیش از یک میلیون دلار را در نظر دارد. با توجه به این که این افراد تعدادشان به مراتب کم تر از گروه اول است بعید است که بودجه ی چند صد میلیاردی علیه بیکاری تأمین گردد. در این مثال به خوبی روشن است که حتا نمایندگان نظم موجود خود زندانی “مقررات” و “قواعد” گاه نانوشته ای هستند که آنان را به رأس قدرت رسانده است و آنان هم چاره ای به جز نگهبانی از آن ندارند. اگر آقای باراک اوباما می خواهد با توجه به نظم سیاسی موجود دوباره انتخاب شود و میلیاردها دلار هزینه ی انتخاباتی خود را تأمین کند باید از ثروتمندان و به قول فعالان اشغال وال استریت از یک درصدی ها حمایت کند.

نظم سرمایه داری دورانش مدت هاست به سر آمده است، عده ای که هنوز رؤیای کنترل یا ایجاد تغییر در بطن این نظم را دارند یا منافعی در آن دارند آن اقلیتی را نمایندگی می کنند که چند سال پیش با اعلام “پایان تاریخ” می خواست نظم سرمایه داری را جاودانه جا بزند. بهترین تغییر و تحولی که در وضعیت موجود می توان تصور کرد زیر و رو کردن آن است. اما چگونه است که نظمی که دورانش به سر آمده است هنوز پابرجاست و هنوز این دستگاه عظیم سیاسی – تبلیغاتی را پشت سر خود دارد؟ علت همانا تأخیری ست که عامل ذهنی بر عامل عینی دارد. جنبش بیزاران و اشغال وال استریت بارقه ای از پایان این تأخیر می توانند باشند، اما باید منتظر شد و دید که این رعد چه صاعقه و حریقی ایجاد می کند!

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

وظایف فوری انقلاب اجتماعی- اقدامات فوری عمومی اجتماعی و رفاهی در حکومت شورایی

با پیدایش مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، نظام های طبقاتی نیز بر جوامع بشری حاکم شدند. طبقات فرادست  با برخورداری از حق مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، طی هزاره ها و قرون متوالی، سلطه جابرانه و استثمارگرانه ای را بر طبقات فرودست تحمیل کرده اند. در یک سوی این نظام های طبقاتی، اقلیتی محدود، با به انحصار درآوردن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و تکیه بر قدرت سرمایه و ثروت ، قادر گشته اند هرگونه ستم، استثمار، بی عدالتی و نابرابری اجتماعی را بر اکثریت عظیم مردم اعمال کنند و در سوی دیگر، طبقات فرودست، توده های محروم  و در وضعیت کنونی، طبقه کارگر جهانی قرار گرفته است، که برای رهایی بشریت از سلطه نظم طبقاتی موجود،  برافتادن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و ایجاد یک نظم اجتماعی نوین مبارزه می کند.

رهایی بشریت از ستم و استثمار، محو فقر و نابرابری و دستیابی به یک نظام اجتماعی عادلانه، از جمله مسائلی هستند که طبقات فرودست و تحت ستم جوامع بشری، همواره برای تحقق آن مبارزه کرده‌اند. اما تنها با پیدایش نظم سرمایه‌داری و طبقه کارگر است که امکان تحقق این آرزوی دیرینه  بشریت ستمدیده پدید آمده است. نظام سرمایه داری تمام پیش شرط های مادی و عینی لازم را برای نفی مالکیت خصوصی و گذار به جامعه‌ای بدون طبقات ، استثمار و ستم از طریق یک انقلاب اجتماعی که نیروی محرک و عامل اجرائی آن پرولتاریاست فراهم آورد. فقط این انقلاب اجتماعی، می‌تواند بشریت را از ستم، استثمار و نابرابری حاکم بر کل جوامع بشری نجات دهد. برپائی این انقلاب در ایران نیز  وظیفه‌‌ای مبرم در برابر طبقه کارگر است. طبقه کارگر با سرنگونی بورژوازی و استقرار حکومت شورایی بی درنگ یکرشته اقدامات فوری را در عرصه های مختلف اقتصادی- اجتماعی به مرحله اجرا در خواهد آورد که از جمله آنها انجام اقدامات اجتماعی- رفاهی عمومی‌‌ست. از این‌‌روست که در برنامه سازمان آمده است:

سازمان فدائیان (اقلیت) که برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و برقراری فوری حکومت شورائی کارگران و زحمتکشان مبارزه می‌کند، هدف خود را اساسا، برانداختن نظام سرمایه‌داری و برقراری یک جامعه سوسیالیستی، یعنی جامعه‌ای بدون مالکیت خصوصی، بدون ستم و استثمار، بدون هرگونه نابرابری اجتماعی و بدون طبقات قرار داده است، که در آن، همه اعضاء جامعه در رفاه و خوشبختی زندگی کنند و تمام استعدادها و توانائی های خود را شکوفا سازند.

اما، نظر به اینکه اهداف و وظایف حداکثری انقلاب اجتماعی، به فوریت قابل تحقق نیست، انجام یک رشته اقدامات فوری رفاهی برای عموم مردم، از ملزومات اولیه انقلاب اجتماعی است. حکومت شورایی موظف است این اقدامات اجتماعی و رفاهی را به فوریت عملی سازد.

در صدر چنین اقدامات اجتماعی- رفاهی، برقراری فوری یک سیستم تامین اجتماعی به نفع کارگران و زحمتکشان ایران قرار دارد. به نحوی که هرکس از بدو تولد تا پایان زندگی، از مزایای یک سیستم تامین اجتماعی مناسب برخوردار باشد. این اقدامات برای توده مردم از چنان فوریتی برخوردارند که پیش از این حتا برخی از این اقدامات در نتیجه مبارزات طبقه کارگر در تعدادی از کشورهای سرمایه داری به مرحله اجرا در آمد . اما حکومت شورائی این اقدامات را در سطحی گسترده، کامل و همه جانبه به مرحله اجرا در خواهد آورد. هر انسانی باید از بدو تولد تا پایان زندگی از امکانات مراقبت، تغذیه لازم، پوشاک، مسکن، آموزش، بهداشت و درمان، کار و امکانات ورزشی، فرهنگی و تفریحی برخوردار باشد.

لذا، از وقتی که مادر حامله می‌شود، باید مراقبت های پزشکی برای حفظ سلامت جنین به مرحله اجرا درآید.

هم اکنون، بسیاری از زنان کارگر و زحمتکش و به ویژه زنانی که در مناطق محروم روستایی زندگی می کنند، اغلب در دوران بارداری با خطرات جدی مواجه هستند. این زنان، نه تنها از امکانات کنترل و تامین بهداشت برای حفظ سلامت نوزادان خود بی بهره هستند، بلکه اغلب شان تا آخرین روزهای تولد نوزاد نیز، به انجام کار در امور خانه، کشاورزی و کارگری مجبور هستند.

حکومت شورایی به این وضع خاتمه خواهد داد. در حکومت شورایی علاوه بر آنکه تمام کارگران، زحمتکشان و توده مردم باید از امکانات بهداشتی، پزشکی، درمانی و داروئی رایگان بهره مند باشند، زنان باردار، از نخستین روزهای بارداری تا ماه ها پس از تولد نوزاد، از امکانات بهداشتی و رفاهی ویژه رایگان مخصوص به دوران حاملگی و پس از زایمان نیز، برخوردار می‌گردند. تامین مراکز ویژه برای مراقبت از سلامت و آسودگی زنان باردار و نیز تامین سلامت کودکان در دوران جنینی و پس از تولد، از جمله وظایفی است که به فوریت تحقق خواهد یافت.

تامین معاش و هزینه های زندگی در دوران حاملگی، از جمله دغدغه های جدی زنان است. حکومت شورایی به فوریت به این نگرانی پایان خواهد داد. در حکومت شورایی نه فقط زنان در دوران حاملگی، بلکه اساسا هیچ خانواده ای نباید دغدغه معاش و هزینه های زندگی را داشته باشد. فراهم ساختن شرایط لازم برای استراحت مادر در هفته های پایانی پیش از زایمان و نیز ضرورت ماندن مادر در کنار نوزاد، پس از زایمان، نیز ایجاب می‌کند که زنان شاغل یک ماه پیش از زایمان و شش ماه بعد از زایمان از حق مرخصی برخوردار باشند. جامعه و دولت شورایی موظف است تمام حقوق و مزایای شغلی این مادران را در دوران مرخصی پیش و پس از زایمان، تامین کند.

ایجاد و گسترش شیرخوارگاه‌ها و مهدکودک‌ها به منظور مراقبت از کودکان و پرورش آن‌ها به هزینه دولت و نیز تامین امکانات یک زندگی مناسب برای کودکان بی سرپرست و ایجاد مراکز ویژه برای نگهداری از آنان، از جمله وظایفی است که جامعه و حکومت شورای نسبت به تامین آن متعهد بوده و می باید به فوریت در جهت تحقق آن گام بردارد.

در حکومت شورایی، وظیفه مراقبت و نگهداری از کودکان، صرفا یک امر خصوصی و خانوادگی نیست. جامعه بیش از خانواده موظف به تامین همه امکانات لازم، جهت مراقبت و نگهداری از کودکان و نوجوانان است. همه کودکان بین ١ تا ۵ سال حق دارند به طور رایگان به مهد کودک بروند. در حکومت شورایی، کودکان در مهد کودک، فقط نگهداری نمی شوند، مهدکودک ها، مراکز آموزشی واقعی هستند که علاوه بر وجود معلمان، می تواند از پرستاران کودک نیز برخوردار باشند. مهد کودک ها، کار نگهداری، مراقبت و پرورش رایگان کودکان را بر عهده می گیرند.

در جامعه کنونی ایران، فرزندان زحمتکشان و عموم افرادی که درآمدی ندارند و یا از حداقل درآمد برخوردارند، فاقد هرگونه امکانات رفاهی جهت مراقبت های اجتماعی هستند. فقدان امکانات لازم و ضروری برای حفاطت و نگهداری از اینگونه کودکان، زمینه های ورود کودکان و نوجوانان به ناهنجاری های اجتماعی را فراهم می سازد. ایجاد مهد کودک رایگان در شهر و روستا، نه تنها امنیت را برای کودکان جامعه فراهم می سازد، بلکه با تسری این امنیت به پدران و مادران، آرامش در درون خانه و خانواده نیز نهادینه می گردد.

همزمان با بزرگتر شدن کودک، حکومت شورایی، موظف به تامین فوری دیگر امکانات رفاهی و اجتماعی کودکان است. پس از مهد کودک، دوره کوتاه آمادگی و پس از آن دوره دبستان آغاز می گردد. دوره آمادگی، نوعی آموزش داوطلبانه و رایگان است که هدف از آن، آماده کردن کودکان برای ورود به دبستان است.

هم اکنون، بسیاری از روستاها و مناطق محروم کشور، فاقد مدرسه و کلاس های درس هستند و یا در بیغوله های به نام مدرسه درس می خوانند. مدارس شهری نیز، اغلب از ابتدایی ترین امکانات آموزشی محروم هستند. تعداد کثیری از کودکان و نوجوانان کشور، به دلیل هزینه های بالای تحصیلی از رفتن به مدرسه باز مانده اند، تعداد دیگری نیز، جهت کمک به تامین معاش خود و خانواده، مجبور به ترک کلاس و مدرسه شده اند.

کودکانی که به جای تحصیل، در خیابان ها پرسه می زنند و به جای تفریح و بازی، کودکی شان را می فروشند. این است نمایی کلی از شرایط فرزندان توده های زحمتکش در وضعیت کنونی جامعه ایران. بر بستر چنین وضعیتی است که آمار بیسوادی در ایران روز به روز افزایش یافته و هم اکنون به مرز ٢٠ میلیون نفر رسیده است.

هم اکنون، جمهوری اسلامی ادعا می کند که تحصیل در مدارس ایران رایگان است. این ادعای جمهوری اسلامی یک دروغ محض است. مسئولان آموزش و پرورش به ظاهر شهریه ای بابت ورود به مدرسه  دریافت نمی کنند، اما در عمل، هر روز به بهانه های مختلف از اولیاء دانش آموزان پول های کلان دریافت می کنند. یک روز، بابت تعمیر مدرسه و کلاس درس پول می گیرند، روز دیگر، بابت هزینه های آب، برق و تامین وسایل گرمایی مدرسه، اولیاء دانش آموزان را می چاپند و خلاصه اینکه در طی هر سال تحصیلی، به مراتب بیش از شهریه ای که ظاهرا رایگان اعلام شده است، از جیب خالی اولیاء دانش آموزان پول بیرون می کشند.

پایان دادن به وضعیت موجود، یکی دیگر از وظایف و اقدامات فوری حکومت شورایی است. آموزش رایگان و اجباری تا پایان دوره متوسطه، بهره مندی تمام دانش آموزان به هزینه دولت از غذا، پوشاک، وسائل تحصیل و ایاب و ذهاب، برقراری نزدیکترین پیوند بین مدرسه و کار اجتماعی مولد، تلفیق آموزش نظری و عملی، آموزش عالی رایگان و دگرگونی بنیادی و انقلابی در نظام آموزشی موجود و اقدام فوری در جهت یک پیکار انقلابی به منظور ریشه کن کردن بی سوادی و ایجاد امکانات ورزشی و رفاهی لازم در مدارس، از جمله اقداماتی است که در صدر برنامه های حکومت شورایی قرار دارد و به فوریت عملی خواهد شد.همه مدارس کشور، مستثنا از اینکه در شهر باشند یا در روستا، به یک نسبت از اینگونه امکانات آموزشی، رفاهی و ورزشی  برخوردار می شوند.

رشد جسمی و فکری و سلامت کودکان، از جمله مسائلی است که حکومت شورایی شدیدا به آن متعهد خواهد بود. تامین غذای رایگان و مناسب در مدارس، اقدامی است که به فوریت باید متحقق گردد. اختصاص غذای رایگان با کیفیتی مطلوب، عملا سبب می شود تا کودکان در مسیر رشد جسمانی بهتری قرار گیرند. علاوه بر این، کودکانی که به دبستان و دبیرستان می روند، از پزشک و پرستار مدرسه نیز برخوردار می شوند. خدمات درمانی مدارس، رشد و سلامتی کودکان را کنترل و پیگیری می کنند. خدمات درمانی مدارس در باره تغذیه و پدیده اعتیاد نیز، کودکان را کنترل و به آنان اطلاعات لازم را خواهد داد.

در حکومت شورایی، همه کودکان جامعه زیر پوشش اینگونه اقدامات رفاهی قرار می گیرند. در وضعیت کنونی، کودکانی که دارای نارسایی روانی هستند، نه تنها از آموزش محرومند، بلکه اینگونه کودکان، در درون جامعه نیز با انواع تحقیر و تبعیضات رفتاری روبرو هستند. تحقیر، تمسخر، مورد مضحکه واقع شدن و نیز تبعیضات رفتاری نسبت به اینگونه کودکان، شرایط بسیار سخت و شکننده ای را برای این کودکان و مجموعه خانواده های آنان فراهم می کند.

دولت شورایی ، برای کودکان و نوجوانانی که دارای نارسائی‌های روانی هستند، مدارس مخصوص با گونه‌ای از آموزش ویژه که عموما با شرایط اینگونه کودکان سازگار باشد، فراهم خواهد کرد.

علاوه بر این، برای دانش آموزان کر و لال و آنهایی که دچار اختلال زبان هستند، دشواری بینائی دارند و یا دچار ترکیبی از این نارسائی‌ها هستند، مدارس استثنائی ایجاد می‌گردد، تا این کودکان نیز، از امکانات آموزش، تغذیه و تحصیل رایگان برخوردار گردند.

نحوه چگونگی آموزش کودکان و جوانان، سیستم آموزشی حاکم بر مدارس، میزان بودجه اختصاصی و دیگر امکانات آموزش عمومی در هر کشور، نقش مهمی در سرنوشت آینده جوانان در جامعه دارد.

هم اکنون، تعداد زیادی از کودکان ایران، به دلیل فقر و گرسنگی از تحصیل باز مانده اند. این گروه از کودکان، مدرسه را رها کرده و در جهت کمک به تامین معاش  خود و خانواده، کودکی شان را می فروشند. بخشی از این کودکان، به کارهای خیابانی روی آورده اند. بخشی نیز با دریافت کمترین دستمزد در کارگاه های کوچک از طرف صاحبان سرمایه، به بی رحمانه ترین شکل ممکن استثمار می شوند. جامعه و دولت شورایی موظف است این نابسامانی اجتماعی را به فوریت خاتمه دهد.

در برنامه سازمان فدائیان( اقلیت) و به تبع آن در حکومت شورایی، تحصیل در تمام سطوح تحصیلی به معنای دقیق کلمه رایگان است. این بدان معنا است که تحت هیچ شرایطی و به بهانه هیچ مناسبتی، از اولیاء دانش آموزان پول مطالبه نمی شود. علاوه بر این، گردش و سفرهای تفریحی، بخشی از وظایف و برنامه ریزی مسولان مدارس در دولت شورایی است. فراهم ساختن این شرایط، نه فقط کودکان و دانش آموزان را ترغیب می کند تا با اشتیاق بیشتری به آموزش روی آورند، بلکه مدرسه و محیط آموزشی، جایگاه امنی برای آنان تلقی می گردد.

در وضعیت کنونی حاکم بر ایران، دانش آموزان مدارس، زیر فشار ارتجاع فرهنگی و تضییقات دستگاه های جاسوسی موسوم به امور تربیتی مدارس قرار دارند. میلیون‌ها دانش آموز که تحصیلات متوسطه خود را به پایان می رسانند، اغلب نمی توانند کاری پیدا کنند و یا ادامه تحصیل دهند. جوانان، عموما از هر گونه امکانات ورزشی، فرهنگی، هنری و تفریحات سالم و ضروری محروم هستند. این وضعیت تأسف‌بار در کشوری حاکم ا‌ست که اختصاص تنها گوشه‌ای از درآمد نفت اش، کافی‌ست تا چنان نظامی از تأمین اجتماعی برقرار گردد، که هیچ انسانی گرسنه نماند، هیچ مادری نگران تأمین معاش خود و فرزندان‌اش نباشد، هیچ کودکی از تحصیل باز نماند و هیچ بیماری از فقر جان نبازد.

در حکومت شورایی، هرگونه مداخله مذهب و روحانیت در مدارس به فوریت ممنوع و دستگاه های سرکوب و جاسوسی که هم اکنون به نام امور تربیتی مدارس دست اندر کار ارتجاع فرهنگی، سرکوب و ایجاد جو رعب و وحشت هستند برچیده می شوند.

دولت شورایی موظف است از طریق ایجاد و گسترش مراکز ورزشی و پرورشی، ایجاد کلوپ های مختلف هنری و فرهنگی و دیگر مراکز و موسسات تفریحات سالم در جهت شکوفائی و رشد و اعتلاء جسمانی، معنوی و فرهنگی جوانان تلاش نماید. با دگرگونی های بنیادی در نظام آموزشی کشور، هر گونه موانعی که سیستم آموزشی موجود بر سر راه ادامه تحصیلات اکثریت عظیم جوانان کشور ایجاد نموده، باید از بین برود و هر کس بر حسب تمایل و استعدادش قادر به ادامه تحصیلات عالی باشد. دولت شورای موظف است همه شرایط تحصیل رایکان در سطوح دانشگاه های کشور را نیز تامین و فراهم سازد. دانشجویان، نه تنها هیج شهریه ای برای تحصیل در دانشگاه پرداخت نمی کنند، بلکه با دریافت کمک هزینه دانشجویی رایگان، فرصت پیدا می کنند، بدون هیچ دغدغه و نگرانی، دوران تحصیل دانشگاهی خود را سپری کنند.

ادامه دارد

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

ضرورت مقابله‌ی جنبش دانشجویی با تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها

رژیم جمهوری اسلامی بنابه ماهیت طبقاتی وخصلت مذهبی‏اش حقوق زنان را به شدید ترین شکل ممکن نقض و پایمال نموده است. تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، زنان ایران درمعرض شدیدترین تبعیض جنسیتی، ستم و فشار قرار گرفته اند. حکومت باوضع قوانین و مقررات ارتجاعی و با ایجاد موانع، محدودیت ها و تضییقات مختلف، زنان را از ابتدائی ترین حقوق دمکراتیک، مدنی و انسانی محروم ساخته و به یک شهروند درجه دو تبدیل نموده است. روبنای سیاسی آغشته به ارتجاع مذهبی که بر تمام عرصه های زندگی اجتماعی و روزانه زنان تأثیر گذاشته و به نحو آشکاری با منافع و حقوق زنان متعارض است، تضاد زنان با دستگاه دولتی را پیوسته تشدید نموده است. برهمین اساس است که زنان در ایران از جمله معترض‌ترین گروه‌های اجتماعی می‌باشند که در اعتراضات توده‌ای سال ٨٨ به صورت بی‌سابقه‌ای حضور یافتند.

حکومت اسلامی هرگاه که فرصت یافت، بر تلاش خود در گسترش قوانین اسلامی افزود. از همان آغاز برقراری حکومت اسلامی که با برقراری قوانین مجازات اسلامی هم‌چون قصاص آغاز گشت و حجاب را اجباری کرد تا اکنون که شعار تفکیک جنسیتی را سرداده است. واقعیت این است که حکومت‌های اسلامی منطقه هیچ تفاوتی از نظر سبک رفتار و ایدئولوژی با یک‌دیگر نداشته و ندارند. اگر حکومت اسلامی در ایران می‌توانست همان قوانینی را پیاده می‌کرد که طالبان در افغانستان پیاده کرده بودند، اما به دلیل شکل‌گیری مناسباتی که به‌ویژه از دهه‌ی ۴٠ منجر به روی‌آوری زنان به بازار کار و متعاقب آن حضور گسترده‌ی آن‌ها در مراکز روشنفکری از جمله دانشگاه‌ها گردید، رژیم نتوانست همه‌ی آن‌چه را که در آرزوی‌اش بود، تحقق بخشد. بی‌شک از نظر حکومت اسلامی بهترین مکان برای زن، همان خانه است. اما مناسبات سرمایه‌داری به نیروی کار زنان نیاز دارد و برای همین زنان باید تحصیل کنند و حتا وارد دانشگاه شوند. پس حالا که مقدرات نظام سرمایه‌داری این است، حکومت اسلامی سعی می‌کند تا آن‌جا که زوراش می‌رسد و شرایط به آن اجازه می‌دهد، قوانین اسلامی را اجرا کند.

تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها یکی از همان آرزوهای حکومت اسلامی است که طرح آن نه به امروز که به دهه‌ی ۶٠ بر می‌گردد، زمانی که خمینی رهبر، خامنه‌ای رئیس‌جمهور، رفسنجانی رئیس مجلس و موسوی نخست‌وزیر بود. در سال ۶۶ این شورای عالی انقلاب فرهنگی بود که طرح تفکیک جنسیتی را قانونی کرده و به‌تصویب رساند.

اساسا جداسازی جنسیتی در سیستم آموزشی، عموما در برخی از کشورهای اسلامی مطرح است که در این میان ایران و عربستان از جمله پیشتازان آن در جهان می‌باشند. امروز در اکثر کشورهای جهان چیزی به نام جداسازی جنسیتی در سیستم آموزشی وجود ندارد، این در حالی‌است که دولت ایران درست مسیر عکس تحولات جهانی را طی می‌کند و تلاش دارد تا تفکیک جنسیتی در سیستم آموزشی را فراگیرتر سازد. اگر پیش از حکومت اسلامی تنها در مقطع تحصیلی دبستان، راهنمایی و دبیرستان تفکیک جنسیتی آن هم در شهرها وجود داشت، اکنون با دستور جدید وزارت آموزش و پرورش در دوره‌ی پیش دبستانی نیز این تفکیک برقرار شده است. هر چند که پیش از دوران حکومت اسلامی حتا در مقطع دبیرستان نیز مدارس مختلط (نمونه‌وار) وجود داشتند.

اما این که در شرایط کنونی حکومت اسلامی تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها را آغاز کرده است، یک دلیل سیاسی دیگر نیز دارد. جنبش دانشجویی و زنان به ویژه در اعتراضات سال ‌٨٨ نقش مهمی عهده‌دار بودند. تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها به عنوان یک اقدام ضد زن که با سیاست‌های حکومت دینی خوانایی دارد از سوی دیگر با هدف عقب‌راندن جنبش‌های دانشجویی و زنان، و گسترش جو امنیتی و خفقان در دانشگاه‌ها می‌باشد. هم اکنون شاهدیم که برای مثال در دانشگاه مازندران، برای اجرای این طرح و به بهانه‌ی آن، حضور نیروهای سرکوب افزایش یافته و جو خفقان تشدید شده است.

بنابر این از نقطه نظر جنبش مترقی دانشجویی ایران، طرح تفکیک جنسیتی از دو جهت مورد اعتراض است. اول بدلیل ضد زن بودن این طرح و تبعیض جنسیتی که نتیجه‌ای جز کاهش حضور دختران در دانشگاه‌ها و کاستن از سطح کیفیت آموزشی (که هم اکنون نیز فاجعه‌بار است) به ویژه در میان دختران دانشجو ندارد. برای مثال در دانشگاه‌هایی که این تفکیک جنسیتی صورت گرفته است مانند دانشگاه علامه، سهمیه دختران دانشجو در آن رشته‌ها حذف و یا کاهش پیدا کرده است و شکی نیست که در صورت تداوم، نتیجه‌ای جز کاهش میزان دختران دانشجو به‌بار نخواهد آورد. این در حالی است که در سال‌های اخیر بر تعداد دانشجویان دختر افزوده شده بود. از سوی دیگر به دلیل کمبود و محدودیت در امکانات آموزشی از فضاهای آموزشی گرفته تا اساتید مجرب، این طرح منجر به کاهش دوباره‌ی سطح کیفیت آموزشی به‌ویژه میان دختران دانشجو خواهد شد. کاهش سطح کیفیت آموزشی و مشکلاتی که در این رابطه جامعه‌ی دانشگاهی با آن روبرو می‌شود از سویی استادان دانشگاه‌ها را نیز با مشکل روبرو می‌سازد و در نتیجه به‌صورت طبیعی مخالفت آن‌ها را نیز برخواهد انگیخت.

 دومین دلیل جامعه دانشجویی ایران برای مخالفت با این طرح، مقاومت در برابر سیاست‌های به غایت ارتجاعی رژیم برای عقب‌راندن جنبش دانشجویی، افزایش فشار امنیتی و تحمیل دیدگاه‌های به‌غایت ارتجاعی حاکمیت به محیط دانشگاهی کشور است.

جنبش دانشجویی به‌خوبی می‌داند که اقدامات ضد زن و ضد دانشگاهی رژیم در صورت سکوت جنبش دانشجویی به همین جا ختم نمی‌شود. حکومت اسلامی ایران مانند عربستان حتا به دنبال دانشگاه‌های تک جنسیتی می‌باشد که دانشگاه “الزهرا” نمونه‌ی آن است. اگر هم تاکنون به‌صورت پیگیرانه آن را دنبال نکرده، نتیجه‌ی امکانات محدود دولت ایران نسبت به دولت عربستان است.

 افتتاح حوزه‌های علمیه در شش دانشگاه تهران، از جمله دانشگاه‌های مهمی چون پلی‌تکنیک، علم‌وصنعت، صنعتی و ملی یکی دیگر از همین سیاست‌های رژیم است. اگر رژیم اسلامی مانند سال ۵٩ دانشگاه‌ها را تعطیل نکرده است، این‌بار با روش‌های دیگر تلاش دارد تا همان کاری را که یک‌بار با شکست مفتضحانه‌ای روبرو شد، تکرار کند و با اتخاذ این سیاست‌ها دانشگاه‌ها را به سال‌های دهه‌ی ۶٠ بازگرداند. حکومت اسلامی از سویی به دنبال اتخاذ و پیش‌بردن سیاست‌های ارتجاعی در دانشگاه‌هاست و از سوی دیگر به دنبال تلفیق حوزه و دانشگاه، و ارسال طلبه‌ها و نیروهای به اصطلاح بسیجی به محیط دانشگاه برای کنترل جو دانشگاه‌هاست. از همین رو جنبش دانشجویی که اکنون از حاصل تجارب نسل‌های پیش از خود بهره‌مند است، وظیفه دارد این تاکتیک رژیم را به ضد خود تبدیل کرده و ضمن افشای اهداف ارتجاعی رژیم، مبارزه دانشجویان علیه این طرح و دیگر طرح‌های ارتجاعی رژیم را سازمان دهد.

اگرچه تفکیک جنسیتی تنها در تعدادی از دانشگاه‌ها و آن هم در تعدادی از رشته‌ها آغاز و هنوز فراگیر نشده است. اما در برخورد به سیاست تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها باید از این موضع به آن نگاه کرد که در صورت عدم مقاومت، سیاست تفکیک جنسیتی به سایر رشته‌ها و دانشگاه‌ها نیز سرایت کرده و بی‌شک شاهد گسترش آن در سال‌های آینده خواهیم بود. برای همین تجمعات اعتراضی دانشجویان از نمونه‌ی تجمع دانشجویان دانشگاه زنجان در اعتراض به اجرای طرح تفکیک جنسیتی در روزهای اخیر از اهمیت خاصی برخوردار است  که اگرچه هنوز عمومیت پیدا نکرده است، اما دلایل بسیاری وجود دارد که دانشجویان دیگر دانشگاه‌ها به آن‌ها بپیوندند.

در شرایطی که رژیم تمام قوای خود را برای سرکوب جنبش‌های پیشرو جمع‌آوری کرده است، حمایت از اعتراضات و خواست‌های دانشجویان یک دانشگاه توسط دیگر دانشگاه‌ها اهمیت بسیاری دارد. دانشجویان تنها با حمایت از ابتکارات و اعتراضات یک‌دیگر می‌توانند، در برابر رژیمی که این‌گونه در برابر جنبش دانشجویی صف کشیده است، مقاومت کنند. سکوتِ دانشجویان، دانشگاه را خفه خواهد کرد و این اجازه را به رژیم می‌دهد تا بر شدت سیاست‌های ارتجاعی خود افزوده و ضمن وادار کردن جنبش دانشجویی به عقب‌نشینی بر جو و فضای خفقان دامن بزند. سیاست‌هایی که تاکنون دامن تعدادی از اساتید را نیز گرفته است و در صورت گسترش، دامن بسیاری دیگر را نیز خواهد گرفت. از همین‌روست که اساتید نیز به‌جز گروه معدودی که عموما جزو اساتید تحمیلی و جیره‌خوار رژیم می‌باشند، نفعی از این سیاست  نمی برند و وظیفه‏شان مقابله با این طرح به‌غایت ارتجاعی می‌باشد.

دانشجویان در شرایطی سال تحصیلی جدید را آغاز نموده‌اند که بحران‌های رژیم نسبت به سال گذشته نه تنها تخفیف نیافته که افزوده نیز شده است. تضادهای داخلی حکومت به مرز انفجاری دوباره نزدیک شده و با توجه به نزدیکی انتخابات مجلس انتظار تشدید آن نیز می‌رود. بر شدت بحران بین‌المللی رژیم نیز افزوده گشته و به‌ویژه در روزهای اخیر مناسبات جمهوری اسلامی با کشورهای عربی و آمریکا به‌شدت رو به وخامت نهاده است. از نظر اقتصادی نیز ایران از وضعیت بدی برخوردار است، بیکاری، فقر، تورم، رکود اقتصادی و به همه‌ی این‌ها باید اضافه کرد تاثیرات تحریم‌های اقتصادی که اقتصاد بیمار ایران را بیمارتر و ناتوان‌تر ساخته است. حتا تردید نسبت به بقای حکومت در میان عوامل رژیم گسترش یافته و رو شدن اختلاس‌های عجیب و غریب و یکی پس از دیگری یکی از نشانه‌های همین تردید و فروپاشیدگی در ساختار سیاسی حاکمیت است.

بنابر این با توجه به آن‌چه که گفته شد، رژیم اسلامی بسیار ناتوان‌تر از سال گذشته می‌باشد و شرایط از نقطه نظرعینی به نفع جنبش دانشجویی می‌باشد. اما فراهم بودن شرایط عینی مناسب به‌خودی‌خود هرگز نمی‌تواند جنبش دانشجویی را ارتقاء دهد. جنبش دانشجویی برای این منظور، باید به مقابله سازماندهی شده با سیاست‌های ارتجاعی حاکمیت برخاسته و برخواست‌های عمومی دانشجویان از جمله مشکلات آموزشی، خوابگاه‌ها، کیفیت و گرانی غذا، تشکیل شوراهای صنفی مستقل و با انتخابات آزاد، عدم دخالت در نوع پوشش دانشجویان، آزادی تشکل‌های دانشجویی، عدم دخالت حراست در اعتراضات دانشجویی و ممنوعیت ورود نیروهای سرکوب به محیط دانشگاه و به‌ویژه تفکیک جنسیتی اعتراض نماید. جنبش دانشجویی این امکان و فرصت را امروز دارد تا در راستای تحقق خواست‌های خود، گام‌های مثبت و موثری بردارد.

تنها در جریان مبارزه است که دانشجویان می‌توانند از سویی سطح خواست‌های خود را ارتقا داده و از سوی دیگر خود را برای زمانی که شرایط برای سرنگونی رژیم مهیا می‌شود، آماده نمایند.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

خامنه‌ای دستور توقف افشاگری را صادر کرد

kar_logo01در هر نظم اقتصادی – اجتماعی وسیاسی، درجه‌ی فساد دستگاه دولتی، دماسنج پوسیدگی، زوال و انحطاط نظم حاکم است. جمهوری اسلامی که از جمیع جهات با بحران‌هایی روبروست که هر یک بازتاب تضادهای لاینحل نظم اقتصادی – اجتماعی و سیاسی موجودند، در بالاترین درجه از فساد مالی نیز قرار گرفته است. گرچه توده مردم از این فساد آگاهی دارند، اما افشاگری پیرامون ولو گوشه‌هائی از این فساد از درون خود طبقه‌ی حاکم و انعکاس آن در میان توده مردم، نتایج ویژه‌ای در بر دارد و می‌تواند به عاملی در تشدید بحران سیاسی و تسریع فروپاشی تبدیل شود. لذا مفهوم است که چرا در پی افشاگری باند‌های درونی رژیم علیه یکدیگر و علنی شدن ماجرای اختلاس و سوء استفاده‌ی مالی ۳ هزار میلیارد تومانی ، سران جمهوری اسلامی از ادامه آن نگرانند و این نگرانی تا به آن‌جاست که روز دوشنبه‌ی این هفته خامنه‌ای در یک سخنرانی، رسماً از تمام جریانات درونی طبقه حاکم و رسانه‌های وابسته به رژیم خواست این افشاگری‌ها را متوقف سازند.

خامنه‌ای که در رأس نظام پوسیده و فاسد حاکم قرار دارد، نخست تلاش نمود خود را از این فساد، برکنار نشان دهد و تبرئه نماید. او گفت: “چند سال قبل از این – نمی‌دانم حالا ده سال است یا بیش‌تر است – من توصیه‌های مؤکدی را راجع به مقابله‌ی با فساد اقتصادی به مسئولین کشور کردم، استقبال هم کردند، اما خب، اگر عمل می‌کردند، دیگر این فساد بانکی اخیر – که حالا همه‌ی روزنامه‌ها و همه‌ی دستگاه‌ها و همه‌ی ذهن‌ها را پر کرده – پیش نمی‌آمد. وقتی عمل نمی‌کنیم، دچار این حوادث می‌شویم. اگر با فساد مبارزه بشود، دیگر این چند هزار میلیارد – یا هر چه – سوء استفاده‌ای که افرادی بیایند بکنند، پیش نمی‌آید. وقتی عمل نمی‌کنیم، خب، پیش می‌آید.”

خامنه‌ای نقش رهبری را در جمهوری اسلامی بر عهده دارد. تمام ارگان‌ها و نهادهای جمهوری اسلامی تابع او هستند و همه‌ی بالاترین مقامات رژیم، مستقیم و غیر مستقیم منصوب وی می‌باشند. بنابراین روشن است، هر آنچه که در جمهوری اسلامی رخ می‌دهد، مسئول و متهم ردیف اول آن، شخص خامنه‌ای‌ست.

هر کس می‌داند، در نظام سیاسی حاکم بر ایران در مجلسی که ظاهراً نمایندگان آن انتخابی‌اند، کسی که کاندیدای نمایندگی‌ست، باید نمایندگان مستقیم ولی فقیه در شورای نگهبان، صلاحیت‌اش را که مقدم بر هر چیز تبعیت بی چون و چرا از خامنه‌ای‌ست تأیید کنند. این مجلس که نمایندگان‌اش در واقعیت، منصوب خامنه‌ای هستند، فقط مجاز است چیزی را تصویب کند که مورد تأیید اوست. اگر این ولی فقیه با طرح و یا لایحه‌ای در این مجلس دست‌نشانده مخالف باشد، مستقیماً دستور می‌دهد که تصویب نشود. رئیس دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نیز مستقیماً منصوب خامنه‌ای‌ست. او از طریق این گماشته‌ی خود، تمام دستگاه قضایی را تحت کنترل و تابعیت خود دارد. در جمهوری اسلامی، پست ریاست جمهوری، ظاهراً انتخابی‌ست. اما کاندیدای ریاست جمهوری نخست باید از سوی شورای نگهبان منصوب خامنه‌ای صلاحیت‌اش تأیید شود. اما با این اوصاف اگر میلیون‌ها تن از مردم ایران به این به اصطلاح رئیس جمهوری رأی بدهند، این رأی فاقد اعتبار است، مگر آن که ولی فقیه مستقیماً با حکم تنفیذ، آن را تأیید کند.

در جمهوری اسلامی ظاهراً رئیس جمهوری، اعضای کابینه را برمی‌گزیند. در واقعیت اما نه فقط تعدادی از وزرا منصوب مستقیم و غیر مستقیم خامنه‌ای هستند، بلکه او از قدرت عزل و نصب وزرای کابینه نیز برخوردار است. او فرمانده‌ی کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی نیز هست. خامنه‌ای دیکتاتور مطلق‌العنان در جمهوری اسلامی‌ست.

آشکار است که در یک چنین نظامی که یک فرد، رئیس، فرمانده و رهبر تمام ارگان‌ها و مقامات دولتی‌ست، مسئولیت تمام کثافت‌کاری‌ ارگان‌ها، نهادها و مقامات حکومتی بر عهده اوست  و در جایگاه متهم ردیف اول قرار میگیرد. لذا خامنه‌ای بیهوده تلاش می‌کند بر سر فجایعی که جمهوری اسلامی به بار آورده و می‌آورد، خود را تبرئه کند و از جمله در ماجرای فساد فراگیر دستگاه دولتی جمهوری اسلامی در نقش “ناصح” ظاهر شود و با پرورویی تمام ادعا کند که چند سال قبل گفتم با فساد مقابله شود، عمل نکردند. “وقتی عمل نمی‌کنیم، خب پیش می‌آید.” بله! “خب، پیش می‌آید.” این‌جا ایران است و عرصه‌ی حاکمیت خدا و اسلام. همان‌گونه که خدا به کسی حساب پس نمی‌دهد و هر آن‌چه نیکی‌ست متعلق به خدا و تمام بدی‌ها و زشتی‌ها متعلق به بندگان خدا. خامنه‌ای هم که نماینده‌ی خداست، همه کاره است، اما به هیچ کس پاسخ‌گو نیست. اگر سر تا پای جمهوری اسلامی غرق در فساد است، ربطی به شخص خامنه‌ای ندارد، بلکه فقط مقامات منصوب او مسئولند که به اوامر ایشان عمل نکردند و فساد فراگیر شد.

خامنه‌ای در همین عبارتی که از وی نقل شد، اولاً، تلاش می‌کند تا این حقیقت را انکار کند که فساد، ذاتی نظم طبقاتی حاکم بر ایران و نظام سیاسی پاسدار آن است و از همین رو ادعا می‌کند که این فساد در جمهوری اسلامی از آن‌روست که “مسئولین کشور” به “توصیه‌های مؤکد راجع به مقابله‌ی با فساد اقتصادی” عمل نکردند، “اگر عمل می‌کردند، دیگر این فساد” پیش نمی‌آمد. ثانیاً، گویا می‌خواهد زرنگی به خرج دهد، مسئله فساد و سوء استفاده‌ی مالی را به “افرادی” محدود نماید و ارگان‌ها و مقامات تحت امر خود را نیز مبرا از فساد معرفی نماید. از این‌رو در ادامه بحث خود می‌افزاید: “هر سه قوه دارند تلاش می‌کنند. یک عده می‌خواهند از این حوادث استفاده کنند برای زدن توی سر مسئولین کشور. مسئولین کشور دارند کار می‌کنند، هم مجلس، هم دولت، هم قوه‌ی قضاییه.”

اما برخلاف یاوه سرایی خامنه‌ای، حقیقت این است که در هر نظم طبقاتی و به طور خاص، نظم طبقاتی سرمایه‌داری که سود، سرمایه و ثروت‌اندوزی حاکمیت دارد و جامعه به دو قطب فقیر وغنی تقسیم شده است، فساد به اشکال مختلف در درون دستگاه دولت وجود دارد و رشوه‌خواری، دزدی، سوء استفاده مالی، زد و بند مالی مقامات دولتی با ثروتمندان، فقط نمونه‌هایی از آن هستند. حتا وجود سیستم‌های کنترل و نظارت نظام‌های پارلمانی در کشورهایی که آزادی‌های سیاسی وجود دارد، نتوانسته و هرگز نمی‌تواند این فساد را از بین ببرد، فقط در بهترین حالت می‌تواند آن را محدود سازد.

در ایران اما وضع به کلی متفاوت است. در سرمایه‌داری ایران، هیچ حساب و کتابی در کار نیست. سرمایه‌داران حتا تحت کنترل قوانین و مقررات بوروکراتیکی که در نظام‌های پارلمانی وجود دارد، قرار ندارند. سرمایه‌داران از آزادی به تمام معنا مطلق برخوردارند. به هر شکلی که می‌خواهند و می‌توانند سرمایه و ثروت می‌اندوزند. به هیچ ارگان و نهادی هم حساب پس نمی‌دهند که این سرمایه و ثروت را چگونه به دست آورده‌اند و از وسعت و حجم آن گاه دولت نیز که ظاهراً باید مالیات آن را بگیرد، دقیقاً اطلاعی ندارد.

بنابراین شرایط کاملاً فراهم است که سرمایه‌داران از طریق زد و بند و رشوه دادن به مقامات و کارمندان رده‌های پائین‌تر، حتا منابع و ثروت‌های عمومی را نیز به تملک خود درآورند. از جهت دیگر، آن‌چه که فساد مالی در درون دستگاه دولتی را تقویت کرده است، نظام سیاسی حاکم بر ایران ، استبداد و بی حقوقی مردم است. در کشوری که طبقه‌ی حاکم با اختناق، سلب آزادی‌های سیاسی مردم و سرکوب حکومت می‌کند، هیچ‌ کنترلی بر دستگاه دولتی و مقامات آن وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد.

فقط کافی‌ست که فلان مقام و مسئول دولتی به دیکتاتور رأس هرم دولتی وفادار باشد تا از مصونیت کامل برخوردار گردد. در یک چنین نظام سیاسی تمام مقامات دستگاه دولتی غرق در فساداند. فساد درون دستگاه دولتی و مقامات جمهوری اسلامی، مسئله‌ای‌ست به قدمت تمام دوران موجودیت این دولت در ایران. اما فقط در شرایطی به سطح مطبوعات کشیده می‌شود که باندهای درون هیئت حاکمه برای تسویه حساب با یکدیگر به حربه‌ی افشای دزدی‌ها و سوء استفاده‌های مالی یکدیگر روی می‌آورند.

در جریان افشاگری گروه طرفداران احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۷ علیه گروه‌های رقیب، اسنادی انتشار یافت که نشان می‌داد مقامات جمهوری اسلامی از طریق دزدی و سوء استفاده‌های مالی متعدد، ثروت‌های کلانی اندوخته‌اند. این دزدان تماماً از نزدیک‌ترین مقامات وابسته به خامنه‌ای بودند. لذا قوه قضاییه تحت امر ولی فقیه، برای پایان دادن به افشاگری فساد مالی درون حکومت اسلامی، عباس پالیزدار را که از خدمتگزاران خود رژیم بود قربانی کرد و پرونده را مختومه اعلام نمود.

در افشاگری اخیر، بالعکس، مخالفین گروه احمدی‌نژاد هستند که سوء استفاده‌های مالی این گروه را در محدوده‌ای برملا کرده‌اند. در جریان اختلاس ۳ هزار میلیارد تومانی از بانک صادرات پای تعداد از مقامات جمهوری اسلامی در میان است. رئیس بانک ملی ایران به سادگی نمی‌توانست از ایران خارج شود. پشت سر او مقامات قدرتمندی قرار دارند که امکان فرار او را فراهم ساختند. آن‌ها خودشان یک پای درگیر در جریان این اختلاس بزرگ‌اند. فرار رئیس بانک ملی، مانع از آن خواهد شد که اسرار دیگری از این فساد علنی گردد. در نهایت، گروه‌های رقیب احمدی‌نژاد کاری که توانستند انجام دهند، افشای خانه سه میلیون دلاری او در کانادا بود. صحنه‌سازی این افشاگری را هم طوری سازمان دادند که گویا پیش از این، از وجود چنین خانه‌ای بی اطلاع بوده‌اند و یک روزنامه‌ی کانادایی آن را افشا کرده است. اما آن‌ها از قبل نیز می‌دانستند، با این وجود، هیچ فرد و ارگانی در جمهوری اسلامی‌ یافت نمی‌شد که سؤال کند، این آقای رئیس بانک ملی که فقط بخشی از ثروت و سرمایه او، خانه‌ی ۳ میلیون دلاری‌ست، این پول را از کجا آورده است. علت آن هم در این است که همه آن‌ها سهمی از این ثروت‌های بادآورده و غارت شده را در اختیار دارند. تا وقتی که در صلح و آرامش به‌سر می‌برند، صدای آن را در نمی‌آورند، اما همین که درگیر نزاع و افشاگری علیه یکدیگر می‌شوند، آن‌گاه پرونده‌ها را به جریان می‌اندازند.

هر گروه و دسته‌ای هم، پرونده‌های فساد مالی گروه دیگر را در اختیار دارد و مدام یکدیگر را تهدید می‌کنند. این واقعیت را در همین هفته، حتا رئیس سازمان بازرسی جمهوری اسلامی آشکار و عریان مطرح نمود و در پاسخ به اتهامات گروه احمدی‌نژاد گفت: “اگر بنا باشد آشکار شود، ناراحت می‌شوید… اگر بنا باشد بگوییم، خیلی چیزها را مطرح می‌کنیم. به پرونده‌های بسیاری اشاره می‌کنیم و سوابق زیادی را مطرح می‌کنیم.”

اما فقط رئیس سازمان بازرسی رژیم نیست که می‌تواند “خیلی چیزها را مطرح” کند. “به پرونده‌های بسیاری اشاره” کند و “سوابق زیادی را مطرح” نماید. گروه وابسته به احمدی‌نژاد نیز قطعاً از نمونه‌ی پرونده‌هایی که ۳ سال پیش در جریان افشاگری پالیزدار علنی شد، در اختیار دارد. گروه‌های دیگر هم بر همین منوال. تمام دستگاه دولتی جمهوری اسلامی و مقامات آن فرو رفته در فساداند. این دستگاه به حدی فاسد است که حتا کار معمولی و روزمره مردم هم در ادارات با پرداخت رشوه به یک کارمند ساده می‌تواند حل شود.

فساد درونی دولت دینی جمهوری اسلامی، به درجه‌ای پیش رفته است که حتا بنا به اعتراف سخنگوی پیشین کابینه‌ی احمدی‌نژاد، پست‌های مدیران و رؤسا ی بخش‌های دولتی با ارقام صدها میلیون تومانی خرید و فروش می‌شوند. دیگر نیازی به بازگو کردن اختلاس‌های کلان در وزارتخانه‌ها و مؤسساتی از نمونه‌ی وزارت نفت نیست که تاکنون به دفعات اسنادی از آن در مطبوعات جهان نیز انتشار یافته ، اما مقامات جمهوری اسلامی همواره سکوت کرده‌اند و مجلس ارتجاع اسلامی هم حتا جرأت تحقیق و تفحص‌های صوری از این وزارتخانه را به خود نداده است . اکنون هم که دیگر یک سره آن را به سپاه پاسداران سپرده‌اند.

بنابراین روشن است که خامنه‌ای یاوه‌سرایی می‌کند وقتی که می‌کوشد فساد فراگیر در جمهوری اسلامی را نتیجه‌ی عمل نکردن به “توصیه‌ها” جا بزند و در همان حال ارگان‌ها و مقامات حکومت اسلامی را از این فساد برکنار معرفی نماید. گرچه این حقیقتی‌ست که آخوند جماعت ذهن منجمد شده‌ای دارند، اما خامنه‌ای آن‌قدر هم کودن نیست که نتواند واقعیتی را که مثل روز روشن در برابر چشمان او قرار گرفته نبیند و نفهمد. او می‌بیند که فساد، تمام ارکان رژیم‌اش را فرا گرفته است و این را هم البته می‌تواند تشخیص دهد که این فساد برخاسته از نظمی‌ست که خود وی پاسدار آن می‌باشد، اما او یک آخوند است و در حرفه‌ی دروغ‌پردازی و عوام‌فریبی استاد. لذا تعجب‌آور نیست که برای سرپوش نهادن بر واقعیت‌ها و وارونه جلوه دادن آن‌ها تلاش کند. با این همه، آن‌جایی که نفع مستقیم خودش و حکومت اسلامی در میان است، واقعیت را می‌بیند و خطر ناشی از آن را تشخیص می‌دهد. خامنه‌ای می‌داند که اگر افشاگری باندهای درون جمهوری اسلامی‌هم‌چنان ادامه یابد، منجر به بحرانی خواهد شد که دیگر مهار آن از عهده‌ی گروه‌های درونی و حتا خود رژیم ساخته نیست. از این‌رو دستور توقف افشاگری‌ها را صادر می‌کند و خطاب به “مطبوعات و دیگران” می‌گوید: “دیگر نباید قضیه را خیلی کش بدهند.” “دیگر همین طور هی ادامه دادن – بخصوص که اگر بعضی‌ها بخواهند در این بین استفاده‌های دیگری از این مسایل بکنند – هیچ مصلحت نیست.”

سردبیر روزنامه رسالت در همان روزی که خامنه‌ای دستور توقف افشاگری‌ها را صادر کرد، با صراحت، خطری را که خامنه‌ای از ادامه‌ی افشاگری‌ها احساس می‌کند منعکس ساخت و در سرمقاله این روزنامه نوشت: “امروز پرونده موسوم به اختلاس سه هزار میلیارد تومانی دستمایه رسانه‌های دشمن شده  و طوری روی آن پیام طراحی می‌کنند که علامت سئوال بزرگی روی کارآمدی نظام بگذارند.” او تا جائی پیش رفت که آن را نه فقط پروژه‌ی نرم دشمن “برای اثبات ناکارآمدی نظام” نامید، بلکه “ادامه نقشه‌هایی دانست که در سال ۸۸ در کف خیابان برای براندازی نظام عملیاتی می‌شد.”

این که با توجه به حدت تضادهای درونی هیات حاکمه، دستور خامنه‌ای برای توقف افشاگری‌ها بتواند عملی گردد، البته بعید به نظر می‌رسد. معهذا حتا اگر در این لحظه متوقف نیز بشود، در این واقعیت تغییری ایجاد نمی‌کند که فساد همه جانبه و فراگیر در درون دستگاه دولتی، پوسیدگی نظم اقتصادی – اجتماعی و سیاسی حاکم بر ایران را به نمایش گذاشته است.

این نظم، از هر سو با بحران ، بن‌بست و پوسیدگی، روبه روست. اقتصاد سرمایه‌داری ایران گرفتار چنان بحران ژرف و مزمنی ست که هیچ راه حلی در چارچوب نظم موجود پیدا نمی‌کند. طبقه حاکم با بحران‌های سیاسی درگیر است که پی در پی رخ می‌دهند و لحظه‌ای او را آرام نمی‌گذارند. بیکاری، فقر، اعتیاد به مواد مخدر، رشد فحشا، جرم و جنایت، به معضلات علاج‌ناپذیر اجتماعی تبدیل شده‌اند.

تمام این بحران‌ها نشانه‌ی پوسیدگی، زوال و فروپاشی نظم موجوداند. فساد مالی فراگیر در دستگاه دولتی نیز بازتاب همین پوسیدگی و انحطاط نظم اقتصادی – اجتماعی و سیاسی‌ست که دیگر قادر به ادامه‌ی حیات نیست. از همین روست که کلیه تلاش‌های طبقه حاکم ،مقامات سیاسی و کارگزاران رژیم برای نجات این موجود در حال احتضار به شکست انجامیده است.

تمام نزاع، کشمکش و افشاگری‌ کنونی دسته‌بندی‌های درون طبقه حاکم و جمهوری اسلامی نیز بازتاب ناتوانی آن‌ها در حل معضلات نظم موجود است. فرامین و دستورات خامنه‌ای چیزی را در این میان تغییر نمی‌دهد. راه حل نظمی که به این مرحله از بحران و بن‌بست، پوسیدگی و انحطاط رسیده است، فقط نفی و نابودی آن است.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

پیش‌نویس “اصلاحی” یا شلیک بر شقیقه قانون کار؟

رسانه‌های دولتی پس از مدتی تأخیر و این دست آن دست کردن،  پیش نویس”اصلاحی” قانون کار دست پخت وزارت کار را انتشار دادند.  دست کاری و تغییر قانون کار به زیان کارگران و به سود سرمایه‌داران اگر چه موضوع جدیدی نیست،  اما تعرض طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه علیه طبقه کارگر،  این بار به نحو محیلانه‌تر و پیچیده در هاله‌ای از ابهام و ناروشنی عنوان گردید.  درآغاز،  بحث‌های بسیار پراکنده‌ای پیرامون تغییر قانون کار مطرح گردید،  بدون آنکه مضمون و چارچوب این تغییرات روشن باشد.  متن پیش نویس تغییرات مورد نظر دولت نیز تا مدت‌ها انتشار نیافت و بخش‌ها و موادی از قانون کار که مشمول این تغییرات می‌شد ویا چند و چون این تغییرات نیز پنهان ماند و به اطلاع کارگران و عموم مردم نرسید.  این شیوه عمل و برخورد دولت با قانون کار و کارگران،  صرف نظر از عوامل دیگر از جمله زائل ساختن امکان کسب آمادگی کارگران برای مواجه شدن با این مساله و گرفتن فرصت عکس‌العمل ازآ ن‌ها،  نشان می‌دهد که سرمایه‌داران و دولت آن‌ها ارزیابی روشن و دقیقی از واکنش کارگران و جنبش کارگری در برابر این موضوع ندارند.  از این رو دولت تلاش می‌کند با فراهم‌سازی زمینه‌های روانی ایجاد و اجرای این تغییرات،  تعرض طبقه حاکم علیه طبقه کارگر را خزنده وار و بی سر و صدا پیش برد.

نحوۀ طرح مسأله و برخورد دولت آنقدر توی چشم می‌زد که حتا نارضایتی و شکوۀ تشکل‌های زرد و سیاه وابسته به رژیم را نیز در پی داشت.  سران انجمن‌های صنفی و شوراهای اسلامی،  از اینکه دولت در تهیه پیش نویس اصلاحی قانون کار از آن‌ها نظرخواهی ننموده و آن‌ها رابه  بازی نگرفته است،  گله‌مند شدند و حتا از شرکت در اجلاس ۳۰ شهریور شورای عالی کار که به منظور بررسی این اصلاحیه تشکیل شده بود،  خودداری کردند.  برخی از آن‌ها گله داشتند که چرا وزارت کار به جای متن کامل “اصلاحیه” فقط بخش‌هائی از آن را در اختیار آن‌ها قرار داده است.  این تشکل‌ها،  خواستار رعایت “سه جانبه گرائی” و دو ماه مهلت شدند تا پیش نویس اصلاحی قانون کار را مورد بررسی قرار دهند در عین حال تلویحاً چنین هشدار دادند که پیشبرد سیاست تغییر قانون کار،  بدون مشارکت آن‌ها ممکن است به اعتراضات کارگری منجر گردد!

عبدالرضا شیخ الاسلامی وزیر کار و تعاون و امور اجتماعی نیز در واکنش به این اظهارات گفت،  پیش نویس اصلاحی قانون کار در حال حاضر نهائی نشده و در عین حال قول داد در لایحه‌ای که به مجلس خواهد داد،  به همه ابعاد مساله توجه شود و”سهم و قدر”هر یک از اضلاع مربوط به کارگر و کارفرما به خوبی دیده و در نظر گرفته شود.  در عین حال رئیس کمسیون اجتماعی مجلس نیز برای آرام ساختن اوضاع گفت: پیش نویس اصلاحی قانون کار قطعی نیست و در عین حال از این احتمال صحبت کرد که بحث اصلاح قانون کار،  در سال جاری تمام نمی شود و به سال آینده خواهد کشید.

اما مستقل از بحث‌ها و خرده نزاع‌ها و دعواهای عموماً زرگریِِِ با سابقه که در نهایت نیز با حمایت و تبعیت تشکل‌های وابسته به رژیم،  از دولت‌ها همراه شده و می‌شود،  ببینیم دست پخت جدید وزارت کار برای کارگران چیست و تغییرات مورد نظر سرمایه‌داران و دولت آن‌ها،  مشتمل برچه مواد و مواردی از قانون کار است.

پیش از انتشار متن پیش نویس اصلاحی قانون کار،  سؤالات و ابهاماتی در ذهن کارگران و فعالان کارگری پیرامون تغییرات مورد نظر وزارت کار وجود داشت.  نحوۀ برخورد دولت با این موضوع نیز بر ابهامات و ناروشنی در این مورد می‌افزود.  انتشار پیش نویس اصلاحی قانون کار اما،  تمام پرده‌ها را کنار زد و راز حرکت خزنده طبقه حاکم را برملا ساخت.  انتشار این پیش نویس بار دیگر نشان داد که طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه در ادامه تلاش‌ها و تعرضات پیشین خود علیه طبقه کارگر،  درصدد تشدید بیش از پیش استثمار و بی حقوقی و تحمیل شرایط برده وار بر کارگران است.

صرف نظر از موارد و تغییرات جزئی‌تر،  تغییرات مورد نظر طبقه حاکم را که در پیش نویس وزارت کار انعکاس یافته است،  شاید بتوان به دو دستۀ کلی تقسیم کرد.  یک دسته از این تغییرات معطوف به تغییر بندها و کم و زیاد کردن تبصره‌هائی از فصل دوم قانون کار و مبحث مربوط به فسخ قرار داد کار و اخراج کارگران است و دسته دیگر پیرامون دستمزد،  عیدی و پاداش،  تعطیلات رسمی و برخی حقوق دیگر کارگران.

 از مهم ترین تغییرات مربوط به فصل دوم قانون کار،  افزوده شدن چند بند (بند “ز”،  “ح”،  و”ط”) به ماده ۲۱ قانون کار به منظور افزایش قدرت و اختیار کارفرما برای فسخ یکجانبه قرارداد کار و اخراج کارگر است.  در ماده ۲۱ قانون کار چنین آمده است: “ماده ۲۱- قرار داد کار به یکی از طرق زیر خاتمه می‌یابد: الف – فوت کارگر  ب- بازنشستگی کارگر  ج-از کار افتادگی کلی کارگر،  د- انقضاء مدت در قراردادهای کار با مدت موقت و عدم تجدید صریح یا ضمنی آن.  ه- پایان کار در قراردادهائی که مربوط به کار معین است  و- استعفای کارگر.

در پیش نویس وزارت کار،  سه بند دیگر به این بندها،  به شرح زیر افزوده شده است:

“بند (ز)- کاهش تولید و تغییرات ساختاری که در اثر الزامات قانون و مقرارت یا شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و یا لزوم تغییرات گستره در فن آوری،  منجر به تعطیلی تمام یا بخشی از کار شود.

ح- توافق بین کارگر و کارفرما  ط – فسخ قرارداد با تصمیم کمیته انظباطی کارگاه. “

همانطور که مشاهده می‌شود،  بر طبق بند (ز) به کارفرما این حق داده می‌شود که به بهانه کاهش تولید،  به بهانه تغییرات ساختاری و به بهانه ایجاد تغییرات فن آوری،  قرار داد کار را یکجانبه فسخ و کارگر را اخراج کند.  اگر چه در شرایط حاضر نیز دست کارفرمایان در اخراج کارگران به قدر کافی باز است،  اما روشن است که با تصویب و اجرای این بند،  که معنایش تشدید بی حقوقی کارگران است،  دست کارفرمایان در اخراج کارگران از این هم که هست بازتر می‌شود ، اخراج و بیکارسازی افزوده می‌شود وکارفرما می تواند به بهانه کاهش تولید و تغییر ساختار و امثال آن، عذر کارگر را بخواهد. بنابراین فشار بر دوش طبقه کارگرسنگین و سنگین‌تر می‌شود.  پیشینه افزودن بند (ز) به ماده ۲۱ قانون کار و بسیاری از موارد دیگری که در پیش نویس اصلاحی وزارت کار آمده است،  به سال ۸۵ و زمانی بر می‌گردد که محمد جهرمی،  رئیس کنونی بانک صادرات و یکی از متهمان اصلی اختلاس ۳هزار میلیارد تومانی،  وزیر کار بود.  تلاش‌های مذبوحانه جهرمی در آن مقطع با مقاومت ومخالفت کارگران روبرو گردید و اعترضات شدیدی را نیز در میان قشر آگاه‌تر کارگران و فعالان کارگری برانگیخت.  لذا افزوده شدن این بند و کل تغییرات مورد نظروزارت کار مسکوت ماند.  مسکوت ماندن این تغییرات اما هیچگاه به معنای پایان تلاش طبقه حاکم برای تغییر قانون کار و برای آوردن این بند در قانون کار و اجرائی کردن آن و تشدید استثمار و بی حقوقی کارگران نبوده است.

اگر چه همان بند (ز) به تنهائی کافی‌ست تا کارفرما هر لحظه اراده کند،  قرار داد کار را به طور یک سویه فسخ و کارگر را اخراج کند،  اما بندهای (ح) و (ط) نیز درخدمت افزایش قدرت و اختیار کارفرما برای اخراج کارگر است.  در مورد بند (ح) یعنی” توافق کارگر و کارفرما”، اولاً باید گفت بسیار بعید است که در شرایط کنونی کارگری خواستار فسخ قرارداد کار و اخراج خویش گردد! بنابراین توافق کارگر و کارفرما برای فسخ قرداد کار و اخراج کارگر به کلی بی معناست.  ثانیاً هر کارگری این را خوب می‌داند که کارفرما و سرمایه‌داری که به طور همه جانبه از سوی دولت و ارگان‌های سرکوب حکومتی حمایت می‌شود،  با هزار و یک وسیله از تهدید و فشار گرفته تا تطمیع و فریب می‌تواند کارگری که بی پشتیبان است و در بی حقوقی محض و بی تشکلی نگاه داشته شده است را به اجبار به پای “توافق” بکشاند و قرارداد کار وی را فسخ کند!

اما در مورد بند (ط) و واگذاری فسخ قرارداد و اخراج کارگر به تشخیص و تصمیم کمیته انظباطی کارگاه،  دیگر یک شاهکار است  که حتا در پیش نویس‌های اصلاح قانون کار در دوره جهرمی هم وجود نداشت.  برطبق بند (ح) کافی‌ست کمیته انظباتی کارگاه که مجری اوامر کارفرما و دولت است تشخیص دهد که فلان کارگر مقررات انظباطی را رعایت نکرده است و فوراً تصمیم به خاتمه قرارداد کار و اخراج وی بگیرد! با افزوده شدن این بند،  نه فقط بازهم برقدرت و اختیار کارفرما در اخراج کارگران افزوده می‌شود،  بلکه فشارهای سیاسی و امنیتی در محیط‌های کارگری که در حال حاضر نیز روز به روز در حال افزایش است تشدید می‌گردد.

 تنظیم کنندگان پیش نویس اصلاحی قانون کار البته برای محکم کاری ماده ۲۷ قانون کار را نیز به نحوی تغییر داده‌اند که کارفرما برای فسخ قرارداد و اخراج کارگر با کمترین مانعی روبرو نشود! در ماده ۲۷ قانون کار کنونی پیرامون آئین نامه انظباطی کارگاه و نقض آن از سوی کارگر چنین گفته می‌شود “هرکارگری که در انجام وظایف محوله قصور ورزد و یا آئین نامه انظباطی کارگاه را پس از تذکرات کتبی نقض نماید،  کارفرما حق دارد در صورت اعلام نظر مثبت شورای اسلامی کار،  قرارداد کار را فسخ و کارگر را اخراج کند.  اما در پیش نویس جدید،  تشخیص تخلفات و تصمیم‌گیری در مورد فسخ قرارداد و اخراج کارگر به کمیته انظباطی واگذار شده،  نظر مثبت شورای اسلامی کار و نیز مرحله تذکرات کتبی به کارگرنیز حذف شده است.  علاوه بر این،  تبصره یک این ماده نیز که اخراج کارگر درکارگاه‌هائی که فاقد شورای اسلامی کار هستند را به اعلام نظر مثبت هیات تشخیص مشروط می‌سازد نیز حذف شده و این التزام نیز از میان رفته است.

 به جز این‌ها در ماده ۲۵ و تبصره آن و مادۀ ۲۶ قانون کار،  اختلاف بین کارگر و کارفرما در مورد قرارداد و یا شرایط کار،  به سود کارفرما و حق وی برای فسخ قرارداد کار تغییر کرده است.  در مادۀ ۱۷ قانون کار،  قرارداد کارگری که توقیف می‌گردد و توقیف وی منتهی به حکم محکومیت نمی‌شود،  در مدت توقیف به حال تعلیق در می‌آید و کارگر پس از رفع توقیف به کار خود باز می‌گردد.  اما در پیش نویس جدید تبصره‌ای به این ماده اضافه شده  و گفته شده است چنانچه توقیف کارگر منجر به سه ماه مجازات حبس شود،  کارفرما می‌تواند قرارداد را فسخ و کارگر را اخراج کند.

با وجود آنکه تک تک این تغییرات بر تشدید استثمار و بی حقوقی بیش از پیش کارگران دلالت می‌کند و تصویب آن‌ها و یا حتا هر کدام از آن‌ها به تنهائی کافی‌ست تا تکلیف قانون کار  یکسره و فاتحه آن خوانده شود،  اما این هنوز تمام مساله و تمام تعرض طبقه سرمایه‌دار علیه طبقه کارگر نیست.

طبقه سرمایه‌دار ایران همانطور که در زمینه فسخ قرارداد و اخراج کارگر طالب اختیارات تام و تمام و بلامنازع است تا هر لحظه که تصمیم گرفت،  بدون هیچگونه رادع و مانع قانونی،  کارگر را اخراج کند،  به همان شکل طالب استثمار و بهره کشی حداکثر و تصاحب بخش هر چه بیشتری از ارزشی است که نیروی کار کارگر تولید می‌کند.  سرمایه‌دار طالب آن است و دائما در این جهت تلاش می‌کند بخش اندکی و پیوسته کم‌تری از ارزش آفریده شده توسط نیروی کار کارگر را به کارگر بپردازد،  از دستمزد و مزایای کارگر بزند و برسود خویش بیفزاید.  بخش دیگری از تغییرات قانون کار که در پیش نویس اصلاحی وزارت کار انعکاس یافته است،  در واقع در خدمت این تلاش و هدف دیرین طبقه سرمایه‌دار است.  وزارت کار جمهوری اسلامی تمام تلاش خود را به کار برده است تا این هدف سرمایه‌دار، هر چه سهل تر و آسان‌تر متحقق گردد.

مهم ترین تغییری که قرار است به این هدف طبقه سرمایه‌دار تحقق ببخشد و استثمار کارگر را تشدید و بخش هر چه بیشتری از ارزش آفریده شده توسط نیروی کار کارگر را به جیب سرمایه‌دار سرازیر کند،  تغییر ماده ۴۱ قانون کار است. بر طبق ماده ۴۱ قانون کار فعلی، شورای عالی کار همه ساله موظف است میزان حداقل مزد کارگران را با توجه به میزان تورمی که از طرف بانک مرکزی جمهوری اسلامی اعلام می‌شود تعیین کند. این میزان حداقل دستمزد “باید به اندازه‌ای باشد تا زندگی یک خانوار کارگری که تعداد متوسط آن توسط مراجع ذیصلاح اعلام می‌شود را تامین کند”.

البته هر کارگری این را می‌داند که در تمام طول سال‌های گذشته، هیچگاه بطور واقعی این دو معیار ذکر شده در قانون کار رعایت نشده است. اگر میزان حداقل دستمزد افزایش یافته است، اولاً نه بر پایه نرخ تورم واقعی، بلکه گاه حتا کم‌تر از نرخ‌های رسمی اعلام شده بوده و نرخ افزایش حداقل مزد همواره کم‌تر و عقب‌تر از نرخ واقعی تورم بوده است. لاجرم دستمزد واقعی و قدرت خرید کارگران مدام کاهش یافته است. ثانیاً در تعیین میزان حداقل مزد، شورای عالی کار هیچگاه نیازهای واقعی یک خانوار کارگری را منظور نکرده است و لذا حداقل دستمزدهای تعیین شده نیز هیچوقت برای تأمین نیازهای زندگی خانوار کارگری کفایت نکرده و زندگی کارگران به زیر خط فقر سقوط نموده است.

به رغم این موضوع اما، نفس وجود این ماده و معیارهای تعیین حداقل دستمزد، همواره وسیله‌ای بوده است تا کارگران هر ساله و در مقیاس گسترده‌ای افزایش دستمزد را با استناد به این ماده و معیارهای عنوان شده در آن مطرح کنند و خواستار افزایش دستمزدها شوند. در پیش نویس اصلاحی وزارت کار، صرف نظر از آنکه مرجع اعلام نرخ تورم، از بانک مرکزی به “مرجع ذیصلاح رسمی”! تغییر یافته است – که این البته اهمیت چندانی ندارد چرا که همه این مراجع رسمی ولو گاه رقم‌های مختلفی را در مورد نرخ تورم اعلام می‌کنند، اما هیچکدام نرخ تورم واقعی را نمی گویند!- اما یک معیار سومی نیز تحت عنوان “شرایط اقتصادی کشور” به دو معیار پیشین افزوده شده است. به عبارت دیگرشورای عالی کار، بر طبق این معیار جدید، هر ساله هنگام تعیین میزان حداقل مزد، موظف است “شرایط اقتصادی کشور” را نیز مد نظرقرار دهد!

روشن است که افزوده شدن عبارت کشدار و مبهم “شرایط اقتصادی کشور” به عنوان یک بند به ماده ۴۱ و به عنوان معیار تعیین حداقل دستمزد، این امکان را برای شورای عالی کار فراهم می‌سازد که هر طور خواست در مورد میزان حداقل دستمزد تصمیم بگیرد به نحوی که نه کارگران از آن سر در آورند ونه هیچکس دیگری ! شورای عالی کار با توسل به این بند و به بهانه اینکه “شرایط اقتصادی کشور”  خوب و مناسب نیست، می تواند دو معیار دیگر را نیز زیرسئوال برده و ندیده بگیرد، ولو آنکه رقم تورم بسیار هم بالا  باشد، اما میزان بسیار ناچیزی و کم‌تر از آنچه که تا کنون بوده است بر حداقل دستمزدها بیفزاید یا به بهانۀ وخامت “شرایط اقتصادی کشور” مساله افزایش حداقل دستمزد را به طور کلی از دستور کار خود خارج سازد. انعکاس چنین خواست و احتمالی را نیز از هم اکنون و به روشنی می‌توان در سخنان بالاترین مقامات وزارت کار دید. ابراهیم نظری جلای، معاون عبدالرضا شیخ الاسلامی وزیر کار، که معاون وزیر کار پیشین یعنی محمد جهرمی نیز بوده است، در پاسخ به سؤال خبرنگار ایلنا در مورد افزوده شدن این بند بر ماده ۴۱ قانون کار تأکید می‌کند که در تعیین میزان حداقل مزد، حتماً باید “شرایط اقتصادی کشور” را در نظر گرفت. وی تلویحاً به این مسأله نیز اشاره می‌کند که دولت می‌تواند با توجه به “شرایط اقتتصادی کشور” از افزایش میزان حداقل دستمزد نیز خودداری کند و در این مورد، عدم افزایش شش ساله میزان حداقل دستمزد در زمان جنگ هشت ساله ایران و عراق را نیز مثال می‌ آورد.

بنابراین کاملا روشن است که تهیه کنندگان پیش نویس اصلاحی قانون کار با افزودن یک عبارت سه کلمه‌ای به ماده ۴۱ قانون کار، در واقع تمام بحث افزایش دستمزد و ماده مربوط به آن را از ریشه زیر سؤال برده و زمینه‌های غیر اجرائی شدن این بند را فراهم ساخته‌اند.

البته کوشش‌های طبقه حاکم برای حذف یا غیر اجرائی ساختن ماده ۴۱ قانون کار در سال‌های گذشته نیز سابقه داشته و این خواست طبقه سرمایه‌دار، گاه حتا به طور رسمی نیز مطرح شده است. فراموش نکنیم که در طرح تحول اقتصادی اولیه‌ای که دولت احمدی نژاد  در دی ماه سال ۸۷ به مجلس ارائه داد، ماده ۴۱ قانون کار نیز”موقوف الاجرا” شده بود. اما از آنجا که این موضوع اعتراضات و مخالفت‌های شدیدی را در میان کارگران و فعالان کارگری برانگیخت، دولت مجبور شد، این بخش را در طرحی که بعداً به مجلس ارائه داد حذف کند!

تهیه کنندگان پیش نویس اصلاحی قانون کار، البته تبصره‌ای نیز به قصد عوام فریبی بر ماده ۴۱ افزوده‌اند. مطابق این تبصره، حداقل مزد کارگران با قرارداد موقت، بایستی تا ده درصد بیشتر از حداقل مزد کارگران دارای قرار داد دائم باشد.

برخلاف تبلیغات و نظر طرفداران رژیم، این تبصره نیز در اساس به زیان کارگران است. دولت با افزودن این تبصره هدف مزورانه و توطئه گرانه‌ای را تعقیب می‌کند. اضاف شدن این تبصره اولاً به خاطر آن است که توده کارگران را از مبارزه برای الغاء قرادادهای موقت که خواست عموم کارگران است، بازدارد. در بسیاری از کارخانه‌ها،  کارفرمایان مرتباً کارگران قدیمی و رسمی را اخراج و سپس خود این کارگران و یا کارگران دیگری را با قرار داد موقت به کار می‌گیرند. این اقددام کارفرمایان همواره با مقاومت و اعتراض شدید کارگران روبرو بوده است. افزوده شدن این تبصره، برای در هم شکستن این اعتراض و مقاومت است و بالاخره هدف دولت از این تبصره آن است که کارگران را به روی آوری به انعقاد قراردادهای موقت کار ترغیب و تشویق نماید.

مستثنا از اینکه این تبصره و دو گانگی دستمزدها تا چه اندازه قابل اجرا باشد و یا کارفرمایان تا چه حد به آن رضایت بدهند یا ندهند، اما روشن است که این به ظاهر امتیازی که به کارگران با قرارداد موقت داده می‌شود، در اساس تلاش مذبوحانه دیگری است به قصد صدمه زدن بر اتحاد کارگران و ایجاد نفاق و دودستگی در میان آن‌ها که کارگران اعم از موقت یا دائم باید آگاهانه با این ترفند نفاق افکنانه طبقه حاکم مقابله و آ ن را خنثا کنند.

همین جا لازم است به تغییر مواد ۱۶۸ و ۱۶۷ قانون کار و ترکیب و نحوه تصمیم گیری شورای عالی کار که وظیفه تعیین میزان حداقل دستمزد را بر عهده دارد نیز اشاره کرد. در قانون کار فعلی، شورای عالی کار مرکب از ۹ نفر است. وزیر کار و دو نفر دیگر از طرف دولت، سه نفر از نمایندگان کارفرمایان و سه نفر از نمایندگان کارگران. در ماده ۱۶۸ نیز تصریح شده است که جلسات این شورا با حضور۷ نفر از اعضا (۷ نفر از ۹ نفر) رسمیت می‌یابد و تصمیمات آن با اکثریت آراء معتبر خواهد بود. اما در اصلاحیه جدید اولاً نمایندگان دولت از سه نفر به ۵ نفر افزایش پیدا کرده است. ثانیاً گفته شده است که جلسات شورا با اکثریت اعضا (۶ نفر از ١١ نفر)  رسمیت می‌یابد و تصمیمات آن نیز با اکثریت آراء حاضرین (۴ نفر) معتبر خواهد بود!

البته هر کارگری از این موضوع آگاه است که تصمیمات و مصوبات شورای عالی کار در هیچ مقطعی بر وفق خواست و نظر کارگران نبوده است و ترکیب شورای عالی کار در حال حاضر نیز به سود سرمایه‌داران و اساساً نهادی ساخته و پرداخته سرمایه‌داران است که در تمامی تصمیمات از جمله در مورد تعیین میزان حداقل دستمزدها، مجری سیاست‌ها و فرامین طبقه سرمایه‌دار است. کارگران ایران هیچ نقش و مشارکتی در تعیین میزان حداقل دستمزد ندارند. افرادی که تحت عنوان نماینده کارگران در شورای عالی کار حضور می یابند، همگی جزء کارگزاران دولت و سرمایه‌داران و از اعضای تشکل‌های جاسوسی خانه کارگر و شورای اسلامی کار بوده‌اند. این نیز واقعیتی است که اگر حتا این امکان هم وجود داشه باشد که نمایندگان واقعی کارگران در این ترکیب حضور یابند، اما باز هم تغییری در نتیجه آن حاصل نمی‌شود، ترکیب و نتیجه تصمیمات چنین “شورائی” همواره به سود سرمایه‌داران و کارفرمایان خواهد بود و از این به اصطلاح سه جانبه گرائی، چیزی نصیب کارگران نخواهد شد. با جاری شدن تغییرات جدید اما نقش دولت که خود بزرگترین کارفرماست پررنگ‌تر خواهد شد.

علاوه بر این تغییرات اساسی که در پیش نویس اصلاحی قانون کار انعکاس یافته است، باید به تغییرات دیگری نیز در مواد ۱۲، ۲۹، ۳۱، ۶۲، ۶۴ و ۶۵ نیز اشاره کرد که همگی در جهت تشدید فشار و استثمار و بی حقوقی کارگران است. برپایه تغییر ماده ۱۲، با جابجائی مالکیت و کارفرمای کارخانه، تعهدات کارفرمای پیشین در قبال کارگران منتفی می‌شود. در ماده ۲۹، خسارت ناشی از تعلیق قرارداد که باید به کارگر پرداخت شود، محدود شده است. در ماده ۳۱ حقوق و مزایائی که در بازنشستگی یا از کارافتادگی کلی کارگر باید به کارگر پرداخت شود، محدود شده است. در ماده ۶۲ چهل درصد حق اضافه کاری روزهای تعطیل حذف شده است. درماده ۶۴ تعطیلات استحقاقی کارگر از یکماه به ۲۱ روز تقلیل یافته است. در ماده ۶۵ مرخصی استحقاقی سالانه کارهای سخت و زیان‌آور از پنج هفته به ۲۴ روز کاهش یافته است و بالاخره پرداخت عیدی و پاداش سالانه کارگران شاغل در کارگاه‌های مشمول قانون کار که در سال ۷۰ به تصویب رسید نیز در پیش نویس اصلاحی وزارت کار، از قانون کار حذف شده است.

البته برخی از این چند ماده اخیر  که گفته می شد، برطبق تغییراتی که به آن اشاره شد، مشمول تغییر خواهند شد و نقدها و اعتراضاتی را نیز درپی داشت ، در پیش نویس اصلاحی ۷۴ ماده ای قانون کار که در تاریخ ١۷ شهریور ۹٠ در سایت تابناک انتشار یافت دیده نمی شود. اینکه این مواد، به خاطر واکنش اعتراضی کارگران به طور قطعی از پیش نویس اصلاحی حذف شده باشد یا اینکه موقتاً از این ماده هانامی برده نشده است تا بعد در بحثهای مجلس به مجموعه تغییرات قانون کار اضافه شود تا کارگران دربرابر عمل انجام شده قرار بگیرند، هنوز کاملاً روشن نیست. درهر حال اما تعرض به قانون کار و تغییر آن به زیان کارگران به حدی وسیع است که حتا حذف این مواد از پیش نویس اصلاحی نیز تغییر چندانی در اصل مسأله ایجاد نمی کند.

واقعیت این است که با تصویب و اجرائی شدن پیش نویس اصلاحی وزارت کار، دیگر چیزی از قانون کاری که در سال ۶۸ از تصویب مجمع تشخیص مصلحت گذشت و از سال ۶۹ به مرحله اجرا گذاشته شد باقی نمی‌ماند. اگر چه در قانون کار کنونی نیز اساسی‌ترین خواست‌های سیاسی و صنفی طبقه کارگر پای مال شده و حتا نُرم‌های معمول در کشورهای سرمایه‌داری اروپائی در زمینه حقوق پایه‌ای کارگران نیز رعایت نشده و زیر پا گذاشته شده است، اگر چه در همین قانون کار فعلی نیز کارگران از حق اعتصاب و تحزب و ایجاد تشکل و مداخله در تعیین میزان حداقل دستمزد و امثال آن محروم‌اند و ضمانت شغلی آن‌ها مطلقاً به هیچ گرفته شده، قرارداد های موقت عمومیت یافته و در یک کلام، قانون کار فعلی یک سره به سود سرمایه‌داران و کارفرمایان تنظیم یافته است، با این وجود این یک واقعیت انکار ناپذیر است، که  تصویب و اجرای همین قانون کار، در مقطع زمانی و توازن قوای معینی بر رژیم جمهوری اسلامی تحمیل شد.

جمهوری اسلامی درصدد تحمیل یک قانون کار بسیار ارتجاعی‌تر بر کارگران بود. پیش نویس لایحه قانون کاری که احمد توکلی وزیر کار وقت رژیم در سال ۶۱ به مجلس ارائه داد، یک قانون فوق ارتجاعی بود که تماماً بر مبنای فقه اسلامی و باب “اجاره” و “جعاله” تهیه و تنظیم شده بود. اما طبقه کارگر ایران در برابر دست پخت رژیم و مرتجعین حاکم محکم ایستاد و زیر بار قانون “اجاره” و “جعاله” نرفت و با مبارزات گسترده خود تمام مرتجعین را عقب راند.

قانون کار کنونی که ۲۲ سال پیش به تصویب رسید، اگر چه سطح انتظارات کارگران را برآورده نمی‌ساخت و برآورده نمی‌سازد، اما با لایحه فوق ارتجاعی قانون کار توکلی که دولت و شورای نگهبان قویاً از آن حمایت می‌کردند فاصله داشت و فاصله دارد. سرمایه‌داران و مرتجعین حاکم بر ایران در تمام طول این سال‌ها سعی کرده‌اند این عقب نشینی ناخواسته در برابر کارگران را جبران کنند و تا جائی که توانسته اند، دایره شمول این قانون را کاهش داده اند. سال ۷۸ به پیشنهاد دولت “اصلاح طلب ” و تصویب مجلس، کارگاه های با کم تر از ۵ کارگر از شمول قانون کار خارج شدند. به دنبال آن کارگران قالی باف نیز یکسره ازشمول قانون کار معاف شدند.سپس با اجرای ماده ١۹١ قانون کار، کارگاه های با کم تر از ١٠ کارگر ازشمول ده ها ماده قانون کار و به عبارت درست تر از شمول قانون کار معاف شدند. به سخن دیگر دولت”اصلاح طلب” بیش از ۹٠ درصد کارگاه های کشور و اکثریت کارگران را از شمول قانون کار خارج ساخت.

با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد، تهاجم طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر و قانون کارگسرده تر شد. پروسه ی محروم سازی پله ای کارگران از شمول قانون کار، جای خود را به تلاش برای تعیین تکلیف نهائی با قانون کار سپرد. این تلاش بیش از پنج سال بدون وقفه ادامه داشته است. با تصویب ” طرح رفع موانع تولید و سرمایه گذاری ” در سال ۸۵  بسیاری از تغییرات مورد نظر وزارت کار که در پیش نویس اصلاحی کنونی آن انعکاس یافته ، در عمل به مرحله اجرا گذاشته شده است. به رغم تمام این ها و به رغم آن که  قانون کار فعلی نیز در کلیت خود معطوف به بی حقی و استثمار خشن کارگران و تضمین کننده سلطه مطلق سرمایه‌داران بوده است، با این وجود از آنجا که طبقه سرمایه‌دار و مرتجعین حاکم همواره در صدد گرفتن امتیازات بیشتر بوده‌اند و تمام تلاش آن‌ها معطوف به استثمار بیشتر و شدیدتر و کسب سودهای بیشتر است و در زمینه پایمال کردن حقوق سیاسی و اقتصادی کارگران حدّ و مرزی نمی‌شناسند، لذا از زمان تصویب قانون کارتاکنون، حتا یک لحظه از فکر و تلاش برای تغییر آن و برای جبران عقب نشینی خود و تحمیل مناسبات خشن‌تر و استثمار بیرحمانه‌تر کارگران بازنایستاده‌اند. از یاد نبریم که با روی کار آمدن احمدی نژاد و انتصاب محمد جهرمی به عنوان وزیر کار، تلاش طبقه حاکم برای یک سره کردن تکلیف قانون کار به مراحل تعیین کننده‌ای رسید. پیشنهادات و پیش نویس‌های وزارت کار در زمان وزارت محمد جهرمی، معنای دیگری جز یک سره کردن تکلیف قانون کارنداشت. اما کوشش‌های مذبوحانه جهرمی و دولت احمدی نژاد در آن مقطع نیز با مقاومت و مخالفت وسیع کارگران و اعتراض فعالان و تشکل‌های کارگری و سازمان‌ها و احزاب سیاسی کمونیست و انقلابی روبرو گردید و به دنبال آن مکنونات قلبی سرمایه‌داران و دولت آن‌ها برای ذبح قانون کار عجالتاً مسکوت ماند. پنج سال بعد از آن، طبقه حاکم تعرض پیشین خود را از سر گرفته است. طبقه سرمایه‌دار تلاش و تهاجم جدیدی را برای باز پس گرفتن تمام آن چیزهائی که روزی تحت شرایط و فضای سیاسی و توازن دیگری به اجبار آن را پذیرفت و در قانون کار به آن رسمیت داد آغاز کرده است. طبقه سرمایه‌دار خود را تجهیز و آماده کرده است تا گام نهائی را در این زمینه بردارد و بر شقیقه قانون کار شلیک کند.

بدون شک طبقه کارگر در برابر این تهاجم و تلاش مذبوحانه ساکت نخواهد نشست. تعرضی که توسط سرمایه‌داران تدارک دیده شده و برایش زمینه چینی شده است، با مخالفت، مقاومت و اعتراض کارگران تشکل‌ها و جنبش کارگری و سازمان‌ها و احزاب کمونیست و انقلابی روبرو خواهد شد. طبقه کارگرایران که علیه تمامیت رژیم ارتجاعی و اساساً برای نابودی نظم موجود تلاش ومبارزه می‌کند، قطعاً به سرمایه‌داران و مرتجعین حاکم اجازه نخواهد داد امیال فوق ارتجاعی خود را پیاده کنند و قانون کار را به سطح قانون کار سال ۶۱ برگردانند!

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

دو اعدام در ایران و آمریکا

جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده ی آمریکا که همراه با عربستان سعودی و چین در زمره ی چهار کشور نخست جهان با بالاترین آمار اعدامی ها هستند در ماه شهریور دست به اعدام دو شهروند زدند. این چنین جهان بار دیگر شاهد دو قتل دولتی بود که یکی در کشوری رخ داد که در توحش و سرکوبگری شهره ی عام و خاص است و دیگری به عنوان قدرتمندترین کشور جهان همان ظلمی را که با لشکرکشی یا انقیاد دیگر کشورها به مردمانشان می کند در جوانب دیگری به مردم کشور خود نیز ستم روا می دارد. یکی به نام دین بساط اعدام در ملاء عام را برپا و حتا با افتخار عکس سرهای بر دار را در رسانه های خود منتشر می کند و دیگری “متمدنانه” با “تزریق مایع مرگ آور” و در خفاء انسان ها را از هستی ساقط می کند. این چنین بود که جلادان نقاب پوش جمهوری اسلامی به حکم قوه ی قضائیه یک جوان ۱۷ ساله به نام علی رضا ملاسلطانی را در بامداد ۳۰ شهریور ۱٣۹۰ دار زدند. و این چنین بود که یک روز بعد، در آن سوی جهان، در ایالت جورجیای آمریکا فردی به نام تروی آنتونی دیویس پس از آن که بیست سال در “دالان مرگ” بود با تزریق یک مایع مرگ آور پس از پانزده دقیقه جان سپرد.

رژیم جمهوری اسلامی و دستگاه قضائی اش ید طولایی در کشتار و اعدام دارند. این دستگاه به فرمان آیت الله روح الله خمینی با محاکماتی که گاهی کم تر از پنج دقیقه طول کشیدند هزاران نفر از زندانیان سیاسی را در تابستان ۱۳۶۷ اعدام کرد تا حیات ننگین رژیم پس از نوشیدن جام زهر و پذیرش پایان جنگ ارتجاعی هشت ساله با دولت عراق بیمه گردد. رژیم جمهوری اسلامی بی درنگ پس از رسیدن به قدرت بساط دار و درفش را پهن کرد و از آن پس یک دم آن را برنچید. بر اساس آخرین ارقام منتشر شده در سال جاری دست کم یک نفر در هر روز در ایران اعدام شده است. اعدام زندانیان سیاسی و محکومان عادی جزئی از وجود و هستی نکبت بار این رژیم بوده، هست و خواهد بود.

در ایالات متحده ی آمریکا نیز اعدام و به دار کشیدن انسان ها با پیدایش این کشور همزاد است. در دوران های گذشته کابوی ها و راهزنان یا مأموران دولتی با به دار کشیدن “دشمنان” خود سنت مرگ آوری را در آمریکا به وجود آوردند و امروز قوه ی قضائیه ای که نماینده ی طبقاتی قدرتمندترین بورژوازی جهان علیه میلیون ها انسان فقیر و رنگین پوست از قبیل تروی دیویس است. هر چند در این جا دیگر دوران گاوچرانان اسلحه به کمر سپری شده است و خبری از محاکمات چند دقیقه ای نیست، اما فقرا و سیاه پوستان یا اسپانیایی زبانان زحمتکش بیش از دیگران در معرض انتقام جویی دستگاه قضائی قرار دارند که همچنان اصل “جان در برابر جان” را بر تارک خود دارد.

علی رضا ملاسلطانی در جریان محاکمه اش به قتل اعتراف می کند و می گوید که در تیرماه گذشته با سرنشینان یک خودرو که پشت سر او و دوستانش بوده اند درگیری لفظی پیدا می کند و سپس در جریان نزاعی با ضربات چاقو فردی را از پای درمی آورد که روح الله داداشی نام داشت و به عنوان یک ورزشکار صاحب مدال “قوی ترین مرد” ایران نام گرفته بود. رسانه های جمهوری اسلامی به دروغ می گویند که ملاسلطانی در لحظه ی ارتکاب قتل ۱۸ سال سن داشته، اما سپس معلوم می گردد که او هنوز به این سن قانونی نرسیده است. نماینده دادستان که فردی به نام علی رضوان منش است به خبرگزاری دولتی فارس می گوید:”ملاک عمل در قانون بلوغ شرعی است که بر اساس ماه های قمری محاسبه می گردد.” البته این ها تماماً توجیهاتی بیهوده است چرا که این نخستین باری نیست که جمهوری اسلامی اقدام به اعدام جوانان زیر ۱۸ سال می کند. ملاسلطانی در سال جاری سومین اش بود. در میان هزاران هزار نفری که جمهوری اسلامی به انحاء گوناگون و از جمله از طریق اعدام به قتل رسانده است، صدها نوجوان دختر و پسر وجود دارد. به هر حال جمهوری اسلامی و دستگاه قضائیه اش به این امر افتخار می کنند که به زعم خود قاتلی را در کم تر از دو ماه پس از ارتکاب جرم با قانون قصاص اسلامی به دار کشیدند.

اما وضعیت برای تروی دیویس تفاوت محسوسی داشت. تروی دیویس در لحظه ی اعدام ۴۲ سال سن داشت. وی را بیست سال پیش از آن به اتهام قتل یک مأمور پلیس دستگیر کردند. در جریان محاکمه ی وی ۹ نفر شهادت دادند که او را در حال تیراندازی دیده اند، اما ۶ تن آنان گفته های خود را پس گرفتند و حتا اظهار داشتند که در پی فشار پلیس ساوانا واقع در جورجیا چنین شهادت هایی را داده اند. سلاح قتل هرگز پیدا نشد و گزارش های پزشکی قانونی به هیچ وجه تروی دیویس را در مظان اتهام قرار نمی دادند. جالب این جاست که مقامات قضائی این ایالت آمریکا با رجعت دادن به یک قانون علیه تروریسم که Anti Terrorism and Effective Death Penalty Act نام دارد با تشکیل دادگاه دیگری برای تروی دیویس مخالفت کردند. به هر حال اگر این همه شک و تردید در مورد مجرمیت تروی دیویس وجود نمی داشت نگاه داشتن وی در “دالان های مرگ” به مدت بیست سال خود می تواند جنایتی محسوب شود که دستگاه قضائی به ظاهر مستقل اما تا مغز استخوان طبقاتی جورجیای آمریکا مرتکب شد.

در ایران مراسم اعدام علی رضا ملاسلطانی آن چنان که جمهوری اسلامی می پسندد برگزار شد. چند روز پیش از به دار آویختن متهم، به تبلیغ مراسم اعدام پرداختند. یک جرثقیل را با مردی نقاب پوش در محل ارتکاب جرم گذاشتند. مردان نقاب پوش دیگر که همان جلادان اسلامی باشند را مأمور کردند که متهم را به میدان بیاورند، چشمانش را ببندند و طناب را بر گردنش بیاویزند. سپس او را بر جرثقیل آویختند و این چنین ارضای گرایش های مالیخولیایی – اسلامی خود را نظاره گر شدند. خبرگزاری های رژیم و از جمله فارس با آب و تابی بیمارگونه به انتشار جزئیات اعدام نوجوان ۱۷ ساله پرداختند: “در ساعت پنج و پنج دقیقه صبح تلاوت کلام الله مجید آغاز شد که نشان می داد تا دقایقی دیگر حکم قصاص روح الله دادشی اجراء می گردد”، “در حین تلاوت کلام الله مجید، تجهیزات اعدام از جمله طناب دار آماده شد”، علی رضا ملاسلطانی در زمان اجرای حکم حالت روحی نامتعادلی داشت”، وی در زمان رفتن به روی چهارپایه دوبار پایش لغزید و با صدای بلند گریه می کرد”، علی رضا مدام اسامی ائمه اطهار (ع) به ویژه امام حسین (ع)، امام رضا (ع) را فریاد می زد و طلب بخشش می کرد”. خبرگزاری فارس می افزاید:”وی حتا نام برخی از نزدیکانش از جمله مادر خود را فریاد زده و از اولیای دم طلب عفو داشت که البته صدایش در همهمه حاضران گم بود.” اگر چنین توصیف و تمجیدی از صحنه ی اعدام یک نوجوان نشانه های خلق و خویی کاملاً ضدانسانی را ندارد، چه نام دیگری می توان بر آن گذاشت؟

علی رضا ملاسلطانی این چنین با زجر آخرین لحظات عمر کوتاهش را سپری کرد. از این جنبه تروی آنتونی دیویس وضعیت بهتری نداشت، چرا که او نیز در آخرین لحظات زندگی اش عملاً تحت شدیدترین شکنجه های روحی قرار گرفت. قرار بود که دیویس ساعت ۱۹ به وقت محلی اعدام گردد. او را در این ساعت به یک صندلی بستند تا جلادی به داخل اتاق بیاید و مایعی مرگ آور را به او تزریق کند. اما نیم ساعت بعد دادگاه عالی جورجیا خواستار مهلتی دیگر می شود تا رأی نهایی را صادر کند. تروی دیویس این چنین به مدت چهار ساعت منتظر می ماند. و سرانجام دقیقاً در ساعت ۲۳ و ۸ دقیقه به وقت محلی مایع مرگ بار را به وی تزریق می کنند که پانزده دقیقه اثر گذاری اش به درازا می کشد تا تروی دیویس جان بسپارد.

تشابه دیگری که بین قتل علی رضا ملاسلطانی توسط قوه ی قضائیه اسلامی و تروی آنتونی دیویس توسط دادگاه فدرال جورجیا وجود دارد بی توجهی مطلق مقامات قضائی به اعتراضات بین المللی علیه احکام اعدام این دو است. نه مقامات قضائی اسلامی و نه قضات “متمدن” جورجیا هیچ گونه وقعی به اعتراضات سازمان هایی از قبیل عفو بین الملل نگذاشتند. برای تروی دیویس حتا تجمعاتی در گوشه و کنار جهان برگزار شد که به آن ها نیز توجه نشد. در رابطه با علی رضا ملاسلطانی چهار کارشناس سازمان ملل متحد به نام های کریستوف هاینز، گزارشگر ویژه در باره اعدام های فراقانونی، احمد شهید، گزارشگر ویژه در مورد حقوق بشر در ایران، گابریلا ناول، گزارشگر ویژه در مورد استقلال قضات و وکلا و خوان مندز، گزارشگر ویژه در باره ی شکنجه و مجازات های ضدانسانی بیانیه ی مشترکی صادر کردند و خواهان توقف اعدام یک نوجوان زیر هجده سال شدند. اما جمهوری اسلامی به این بیانیه توجهی نکرد.

اعدام علی رضا ملاسلطانی و تروی آنتونی دیویس بیش از هر چیز ماهیت طبقاتی دو قوه ی قضائیه را آشکار کرد. دو قوه ای که راهی انسانی و عادلانه برای فائق آمدن بر مصائب اجتماعی و از جمله قتل و غیره نمی شناسند و با اعدام افرادی که عمدتاً از اقشار فرودست جامعه می آیند چهره ی ضدانسانی خود را نمایان می سازند. اگر جمهوری اسلامی می توانست با اعدام هزاران زندانی سیاسی از همان نخستین روزهای حیاتش به اعتراضات و جنبش های گوناگون نقطه ی پایان بگذارد دلیلی نداشت که این سیاست بیش از سه دهه ادامه یابد. جمهوری اسلامی خود خوب می داند که اعدام کارساز نیست، اما به این شیوه ی ضدانسانی چه در زمینه ی سیاسی و چه اجتماعی دامن می زند تا ارعاب ایجاد کند. قوه ی قضائیه جمهوری اسلامی هنگامی که اعدام ملاسلطانی ها را با “درس عبرت برای دیگران” هم سنگ می کند، بیش از یاوه سرایی کاری نمی کند. همین چند روز پیش بود که خبرگزاری دیگر رژیم، خبرگزرای مهر گزارش داد مربی اسکواش خرم آباد که میثم حمزه فر نام داشت در یک نزاع خیابانی به وسیله چاقو مجروح شد و سپس جان باخت. پس علی رغم یاوه سرایی های قوه قضائیه اسلامی اعدام علی رضا ملاسلطانی درس عبرت نشد. جمهوری اسلامی برای درس عبرت دادن اعدام نمی کند برای ایجاد رعب و وحشت در میان آنانی که اتفاقاً نه چاقوکشند و نه قاتل و می خواهند بهتر زندگی کنند، دستگیر، شکنجه و اعدام می کند.

دستگاه قضائی جمهوری اسلامی مانند دستگاه قضائی آمریکا دستگاهی ست که تا مغز استخوان طبقاتی ست و هر دو با برگزیدن سیاست اعدام برای مجرمان عادی یا سیاسی و رأفت و بخشش برای دانه درشت های اختلاس و کلاهبرداری های چندین میلیارد تومانی یا دلاری، ماهیت خود را هر روز بر شهروندان این دو کشور و جهانیان آشکارتر می کنند.

اعدام به عنوان یک مجازات دولتی و یک سیاست قضائی ناکارا و ضدانسانی باید محکوم گردد و باید با دستگاه های قضائی که به هر عنوان و شکلی به اجرای حکم اعدام می پردازند مبارزه ای پیگیر صورت گیرد.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

رحمان درکشیده (اکبر نعمتی): حسین، متولد اول ماه مه

می‌خواهم از حسین بگویم. حسین عزیزم، حسینِ من. آه چه روزها که با او زیستم. چه روزها که به یادش گریستم. حسین عزیزم. سال‌هاست که قلبم به یادش سرخ مانده. سال‌هاست که در آرزوی دیدارش هستم. سالهاست.

می‌خواهم از حسین بگویم. حسین عزیزم، حسینِ من. حسین ملا طالقانی متولد اول ماه مه یازده اردبیهشت سال ١٣٢٩.

آوازش‌ همیشه با من است، هر کجا که هستم، هر کجا که حضور دارم. از هوایی که آوازش در آن طنین انداخته نفس می‌کشم و لذت می‌برم، در زمانه‌ی پُر از گرد و غبار. صدایش فراموش ناشدنی است. سلول‌های اوین، گوهردشت و قزل‌حصار او را، صدای‌اش را، خاطرات‌اش را فراموش نمی‌کنند.

او را که ۵ سال حکم گرفته بود، تازه از بند ٢ اوین به بند ما یعنی بند ٣ بالا که در آن زمان تنها بند مستقل سیاسی‌ها بود آورده بودند. یکی از روزهای زمستان ۵٩.  با به صدا درآمدن آژیر خطر (زمان جنگ ایران وعراق)  زندانبان برق‌ها را خاموش کرده بود و من در کنار پنجره ایستاده بودم. از پنچره به حیاط زندان خیره شده بودم شانزده سال بیش نداشتم. تعدادی از بچه‌ها دور هم حلقه زده بودند و به حسین اصرار می‌کردند تا چیزی برای‌شان بخواند. حسین امتناع می‌کرد (امتناعی که بعد فهمیدم از روی نقشه بود)، اصرارها اوج گرفت و به یک‌باره و در میان صداهایی که از او می‌خواست تا سرودی بخواند، فریاد زد: ساکت! من در حالی که تعجب کرده بودم، سرم را به سمت بچه‌ها برگرداندم. یک لحظه فکر کردم چه شده که حسین فریاد زد: ساکت! او را هنوز نمی‌شناختم. تازه در این فکر رفته بودم که او بار دیگر فریاد زد: ساکت! این بار به او خیره شدم و حسین ادامه داد: “توپ سرمایه‌داران پُر است”. تازه دوریالی من افتاد. حسین شروع کرد به خواندن:

“ساکت! ساکت!

توپ سرمایه‌داران پُر است

گر به پا خیزد کارگر روزی، نان این ناکسان آجر است.

سرمایه‌داران پول فراوان

نیرو دارند

امکان دارند

خمپاره و توپ

تانک و مسلسل

ارتش دارند

قاضی و قانون

قاضی عسگر

با صدها گورستان دارند”.

و لحظه‌ای سکوت و باز با صدای غرایش گویی که ما را مورد خطاب قرار می‌دهد گفت: اما دشمنان آنان کیست و یا خاصیت ارتش چیست؟ و سرود را چنین ادامه داد:

“بی ارتش خود

کی می‌تواند

کارگر را کند استثمار

بی تانک و توپ اش

کی می‌تواند

پر کند جیب خود سرمایه‌دار”.

لحظه‌ای سکوت و باز بانگ برآورد: “پس دشمن آن‌ها مشتی مردم محرومند” و خواند:

“کارگر اما گر به پا خیزد

توپ و تانک بی اثر خواهد شد

آن زمان دیگر نظمی انسانی

در جهان مستقر خواهد شد

حاصل کار کارگر دیگر

از خود کارگر خواهد شد.

امروز امروز توپ سرمایه‌داران پُر است

فردا فردا نان این ناکسان آجر است آجر است”.

و چقدر زیبا بود آن لحظه‌ها، چقدر زیبا بود آن صدا، چه دلنشین. گویی هنوز در جلوی چشم‌ام دارد اتفاق می‌افتد.

١

توی یک خونه با یک رفیق دختر و رفیقی به نام عباس دستگیر شده بود. وقتی که دستگیر شدن این جوری نشون دادن که خونه متعلق به حسینِ و آن دو تای دیگه کاره‌ای نیستند. رفیق دختر زود آزاد شد، اما عباس فکر می‌کنم دو ماهی در زندان ماند. می‌گفت از نظر تشکیلاتی من باید قبول می‌کردم تا رفیق عباس آزاد بشه. حسین توی کارگاه هنر بود اما قرار بود در بخش‌ دیگری از تشکیلات به ویژه فعال بشه و ارتباط اش هم با رفیق عباس به همون دلیل بود. وقتی که در آستانه نوروز سال ۶٠ رژیم اعلام کرد که به اقلیت ضربه زدیم و اسامی برخی از رفقا را منتشر کرد، یکی هم بود با اسم مستعار عباس و حسین معتقد بود که همون رفیق عباسِ، رفیق عباس از رفقای آذری سازمان بود که در چاپ و توزیع نشریه‌ی کار نقش داشت.

٢

خیلی زود میان بچه‌ها جای خودش را باز کرد و احترام دیگران را بدست آورد. کُشتی من با او دیگه دیدنی شده بود و تقریبن کار هر روزه‌ی ما. خیلی زور داشت، نجار بود و فکر می‌کنم برای همین بود که دست‌های خیلی قوی‌ای داشت. وقتی دست‌اش را مشت می‌کرد، همان اول ساعدش یک برآمده‌گی اندازه‌ی یک تخم پرنده ظاهر می‌شد و با خنده می‌گفت: ببین این جای من یک تخم‌مرغِ”. آخه به شوخی و جدی جوونای اون زمان و این زمان، بازو می‌گرفتند و می‌گیرند تا بقیه ببینند چند تا تخم مرغ تو بازوهاشون دارند، اما اون این رو روی ساعدش داشت البته نه اندازه‌ی تخم مرغ ولی خوب فکر می‌کنم اندازه تخم کبوتر می‌شد.

شرط من با حسین این بود که موقع کُشتی اون اجازه نداشت از جاش بلند بشه بنابر این من سرپا و اون نشسته کُشتی می‌گرفتیم و البته اگه با دست‌هاش منو می‌گرفت دیگه کارم تموم بود. تا یادم نرفته بگم که من هم اون موقع خیلی استخونی بودم.

یکی از کارهایی که بچه‌ها اون موقع می‌کردند کُشتی‌هایی بود که قبل از خواب صورت می‌گفت که در واقع شوخی قبل از خواب بود و باز جالبه بگم که توی این کُشتی‌ها برنده کسی بود که دماغ و یا گوش طرف مقابل رو بتونه گاز بگیره و البته توی این کار “سعید متحدین” از بچه‌های مجاهد خیلی خبره بود. البته سعید توی اتاق ما نبود. اتاق ما مرکب از بچه‌های اقلیت، راه‌کارگر و رزمندگان بود و بچه‌های مجاهد دو تا اتاق داشتند اما شب دیگه موقع شوخی بود و سعید خیلی اوقات به اتاق ما می‌اومد.

٣

روزی که سعید سلطان‌پور رو اعدام کردند ما یک مراسم کوچک در اتاق‌مون برگزار کردیم و خاطراتی از سعید بیان شد که یکی از آن‌ها خاطره‌ی حسین بود که البته از زبان یکی از رفقاش که با سعید کار می‌کرد شنیده بود و آن داستان سرودن شعری برای رفقا میرشکاری ها بود. بچه‌ها برای پوستری که می‌خواستند چاپ کنند به یک قطعه شعر نیاز داشتند. شعری که سعید این گونه شروع‌اش کرد:

پتک است خون من در دست کارگر

ما توی بند مراسم‌های گوناگون برگزار می‌کردیم و البته طبیعی بود که حسین مسوولیت گروه کُر ما را به عهده می‌گرفت. چه روزهایی بود، چه شوری داشتیم.

۴

بعد از سی خرداد من و حسین جزو اولین سری زندانیان سیاسی بودیم که به زندان قزل‌حصار منتقل شدیم. از بچه‌های اقلیت فقط ما چهار نفر بودیم که منتقل شده بودیم و بقیه‌ی بچه‌های اقلیت بند ٣ در اوین مانده بودند. یادمه که در زندان قزل‌حصار زیر تخت دراز می‌کشیدیم و از خاطراتِ‌مون حرف می‌زدیم و اون یک بار برای من ترانه سرود “بیا جلوه کن ای هماره یار” رو خوند که خیلی به دلم نشست. بعد از آزادی از زندان همیشه این ترانه رو به یاد حسین گوش می‌دادم.

اما بند دو واحد سه اولین ایستگاه ما در زندان قزل‌حصار مدت زیادی دوام نیاورد و ما را به بندهای به اصطلاح مجرد فرستادند از این جا به بعد هر کدوم از ما بندهای گوناگونی را تجربه کردیم. بعضی اوقات با هم بودیم و بعضی از اوقات جدا. هر چند که دل‌های همه‌ی ما که در طول اون سال‌ها با هم رفیق شده بودیم همیشه با هم بود.

۵

سال ۶١ با حسین در بند ٢ مجرد بودم. در سلول‌هایی که حدود ۵ متر مربع فضا داشت بیش از بیست نفر روز و شب رو سپری می‌کردیم. و تنها ٣ بار اجازه استفاده از  دستشویی را داشتیم. توی هر کدوم از این اتاق‌ها هم یک تخت سربازی سه طبقه بود که البته طبقه‌ی اول‌اش رو برداشته بودند. از طرف زندانبان یک زندانی تواب به نام حمید جعفری ملک کلاهی مسوول بند بود که وظیفه داشت هر هفته اسامی افراد و اتاق‌هایی رو برای شلاق زدن یادداشت کنه و در اختیار داود رحمانی رییس زندان بذاره.

یکی از این روزها که داود رحمانی با نوازنده‌هاش (اسمی که رحمانی به شلاق‌زن‌هاش داده بود) به بند اومده بود حمید جعفری اسم اتاق ٢ رو به زندانبان داد که باید شلاق می‌خوردند. در آن زمان حسین هم در اتاق ٢ بود. وقتی شروع کردند به بیرون آوردن و شلاق زدن بچه‌های اتاق ٢، همون اولین نفرها یکی از بچه‌های اقلیت (س) بیرون اومد و بجای دراز کشیدن و در حالی که به شلاق زن‌ها پوزخند می‌زد به حالت شیرجه روی زمین خوابید. این کار باعث عصبانی شدن شلاق زن‌ها شد و اون‌ها شروع کردن به زدن‌اش اما هر چی می‌زدند صداش درنیومد. یکی از شلاق‌زن‌ها این زمان یکی از شلاق‌ها رو به سرش زد که همین باعث از بین رفتن تعادل زندانی و به دور خود پیچیدن‌اش شد. شلاق‌هازن‌ها هم از این فرصت استفاده کرده و شروع به زدن شلاق به شکم و خلاصه هر جا که می‌شد کردند. هنگامی که (س) خواست به سلول برگرده دوباره یک پوزخندی زد و همین عصبانیت زندانبانان رو دو چندان کرد. حالا نوبت نفر بعد بود و شلاق‌زن‌ها به شدت تحریک شده بودند. در این میان حسین عامدانه به عنوان نفر بعد اومد بیرون و با وقار و خونسردی روی زمین دراز کشید. این بار شلاق‌زن‌ها هر چه خشم داشتند روی حسین خالی کردند. اما هر چه می‌زدند صدایی در نمی‌اومد. گویی شلاق‌ها به یک کوه سنگی می‌خوردند.

۶

مهرماه سال ۶١ همه‌ی زندانیان بند ما را به انفرادی‌های گوهردشت منتقل کردند و باز من و حسین در اولین گروه زندانیان سیاسی بودیم که به زندان گوهردشت منتقل شده بودند. من و حسین هر دو در بند ٢۴ بودیم اما اون در سلول ٨ بود و من در سلول ١۴. خرداد ۶٣ بود که برای اولین بار به ما هواخوری دادند و باید به فاصله ٨ متر از یکدیگر دور حیاط قدم می‌زدیم. بعد از نزدیک دو سال حسین رو می‌دیدم. موهای حسین در طول این دو سال خیلی سفید شده بود. بعد از دوران انفرادی در بندهای ١٧ گوهر دشت، بند ٣ آموزشگاه اوین و بند ۴ بالا (بند ملی‌کش‌ها) با هم بودیم. خیلی دوست‌اش داشتم.

٧

یکی از روزها برای‌ام از گوهردشت تعریف کرد، از روزهایی که من رو به اوین منتقل کرده بودند. یک بار همه‌ی بچه‌های بند رو بیرون کشیده و کتک زده بودند و با خنده می‌گفت: “در این روز کیومرث خیلی کتک خورد”. کیومرث منصوری برخلاف حسین جثه ریزی داشت و متولد گیلانغرب بود. من اونو از بیرون از زندان می‌شناختم و مدتی هم مسوول من در محلات جنوب تهران بود که بعد به کارگری غرب تهران منتقل شده بود. کیومرث هم مانند حسین در تابستان ۶٧ سربدار شد. حسین درباره‌ی اون روز می‌گفت: “در حالی که زندانی‌ها با چشم بند رو به دیوار ایستاده بودند، زندانبانان کیومرث رو می‌زدند و یک بار که به زیر پای من ‌افتاد آروم به من ‌گفت: “حسین پدر من رو درآوردند” و من هم به اون ‌گفتم “عیب نداره بخور!”. در اوج درد و کتک خوردن، بچه‌ها با این شوخی‌ها به هم روحیه می‌دادند.

٨

تابستان ۶٧ من رو به همراه تعدادی دیگز همراه با یک مینی بوس از اوین به گوهردشت منتقل کرده و به انفرادی‌ بردند. درست زمانی که اعدام‌ها شروع شد من در انفرادی‌ها بودم. بچه‌های بند ملی‌کش‌ها که قبل از من به گوهردشت منتقل شده بودند بالای سر ما بودند و ما توانستیم از طریق مورس با هم ارتباط برقرار کنیم. یک روز حسین اومد و با عجله از طریق مورس به من گفت که تمام بند را دارند می‌برند از علت این کار اطلاع روشنی نداشت و من فقط تونستم با مورس بهش بگم “به امید دیدار” دیداری که هرگز به وقوع نپیوست.

٩

در تابستان ۶٧ حسین با این که می‌دونست اعدام می‌شه، این راه رو انتخاب کرد. بچه‌هایی که اون رو بعد از بی‌دادگاه‌های یک دقیقه‌ای دیده بودن می‌گفتن که از او می‌خواستن زیر یک ورقه‌ای رو امضا کنه و به این وسیله اعلام کنه که مسلمونه تا اعدام نشه، اما او قبول نکرد. حسین فدایی بود و فدایی‌وار رفت. حسین در زندان به خاطر شخصیت قوی‌اش مورد احترام همگی بود حتا کسانی که از لحاظ نظری فرسنگ‌ها با او فاصله داشتند.

١٠

سال ۶١ یکبار از مرگ برای من حرف زده بود. یک بار که دل درد گرفته بود یک‌هو از حال می‌ره، در بند ما یکی از بچه‌های مجاهد (ف) پزشک بود که فوری اومد بالای سر حسین. چشم‌های حسین باز مونده بود اما هیچ حرکتی نمی‌کرد. انگار روح از جسم‌اش بال کشیده و رفته بود. بعد که حال اش خوب شد برام تعریف کرد که یک بار هم وقتی در  انگلیس بود این اتفاق براش افتاده بود. آخه زمان شاه او مدتی به انگلستان رفته و با قیام بهمن ۵٧ به ایران بازگشته بود. او تعریف کرد که وقتی دچار این حمله شد اگر چه نمی‌تونست هیچ واکنشی از خودش نشون بده ولی همه چیز را متوجه می‌شد. حتا اشک و بغض (ف) پزشکی که بر بالای سرش اومده بود. می‌گفت: “مرگ به همین ساده‌گیه”. به همون ساده‌گی هم مرد.

١١

آخرین ترانه‌ای که او می‌خوند و ازش به یاد دارم “شباهنگام” اثر نیما یوشیج بود که نمی‌دانم ترانه‌اش رو از کی یاد گرفته بود ولی به هر حال خوشش اومده بود و سال‌های آخر اونو زیاد می‌خوند:

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می‌گیرد در شاخ “تلاجن” سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام، در آندم که بر جا درّه‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

اما نمی‌دانم چرا من با خواندن یکی از اشعار نیما به نام “مهتاب” همواره به یاد او می‌افتم. نمی‌دونم چه رابطه‌ای بین او و “مهتاب” هست.

پور حسن خیر خدائی: اشکها و لبخندها

هادی دیروز دو ساعت زودتر از تایم کاری مرخصی ساعتی گرفته بود، می‌خواست عینکش را تعمیر کند، عینک مطالعه و نزدیک بینیش، اما من تو دلش را خوانده بودم، می دانستم از همه لحاظ نیازمند است تا خلاء ونیاز های روحی را که در این مدت سخت و بی وقفه مشغول کار بوده جبران نماید، شش ماه آزگاراست بی وقفه کارمی کند، ده‌ها دغدغه دارد، آدم‌ها سنگ و ماشین نیستند، احساس دارند! شش ماهی است که تنگ هم کار می‌کنیم، شش ماه با همدیگر با وسایل و ابزار کار کلنجار رفتن و زور زدن و زیر نگاه سنگین سر پرست کار ورئیس کارگاه کارکردن.

هادی برای به محور آوردن آهن H بدقلق پتک می زد و من قلاب جین بلاک را حلقه گردن H کرده و دسته را نرم بالامی بردم و پائین می‌آوردم  تا آهن زمخت را تراز و تنظیم نماییم، هادی مشعل دستی را روی موضع گرفته و من پتک می‌زدم، ناظر کارفرما و رئیس اجرا هم روی سر ما کار را نظارت می کردند.

من «موتور جوش» را مثل درشکه چی مفلوکی که یابوی پیرش از روی پیسی و ناتوانی رغبت به کشیدن گاری نمی کند و خودش کار یابو را انجام می دهد، جلوش را بلندکرده و می کشیدم و هادی در حالیکه زیر وزن کابل های انبر و اتصال که حلقه دو کتفش کرده بود  پشت موتور جوش را به طرف جلو هل می داد، زور می زد عرق می‌ریخت.

یکبار وقتی که من کابل‌های چر شده انبر و اتصال ولو را برای جابجائی و بردن در محل کارجدید رول می کردم خاک همه سر و صورت و لباسهایم را پوشانده بود هادی می خندید و می‌گفت: شبیه خری شده‌ای که با جل وپلاس توی خاکروبه غلت زده باشه.

هادی توی ارتفاع جوشکاری می کرد ومن نیروی کمکی اش بودم زیر دانه های ریز مذاب جانگداز جوش در حالیکه برق بنفش مثل سیخ تا مغز مردمک چشمم فرو می رفت الکترود وابزار کار به او می رساندم ، وبعضی وقتها هم برعکس می شد، من جوشکاری می کردم ومردمک چشم هادی آزار می دید .

شش ماه در بهترین ومفید ترین ساعات روزگار در کنار هم دیگر کارکردن وسختی کشیدن یعنی انس والفت ،یعنی با هم بودن وهمدیگر را درک کردن ،وبه همه زوایا وریز وبم اخلاق وخصوصیات همدیگر پی بردن ،توی این شش ماه همکاری هادی یکبار قبلا مرخصی ساعتی گرفته بود ،این بار دوم بود که مرخصی ساعتی می گرفت، ،بار اول سه ماه پیش بود ،هادی همزمان با مشغول کار شدن در این واحد ،خانه اش را هم جابجا کرده بوده،از این لحاظ راضی بود ،می گفت :”خیلی بده آدم تازه جائی خونه ای را اجاره کنه ،آن وقت از همان ماه های اول نتونه کارپیدا کنه تا اجاره خانه اش را به موقع پرداخت کنه ،خیلی سنگینه ،آدم ضایع میشه –البته برا زن و بچه ها که  توی محل هستند بیشتر گرون تمام میشه “.

وقتی که سه ماه پیش وفردای بعد از روزی که هادی مرخصی ساعتی گرفته بود ،مشغول کار شدیم تمام روز وبفاصله می خندید ،من هم می خندیدم ،هادی با تاُثری امیخته با لذتی درونی ودر حالیکه لبخند ملایمی روی لبهایش نشسته بود آرام می گفت:اک هی !–اک  هی! وتعریف می کرد :دیروز نزدیک بود که گم بشم توی این سه ماهه شب از خونه بیرون می آمدم وشب بر می گشتم ،محله ومنزل هم که تازه بودو برام نا آشنا ،وقتیکه با تردید ومثل غریبه از توی کوچه ای که هر روز صبح زود از آن خارج می شدم وهرشب دوباره از همان مسیر به خانه بر می گشتم ،توی خلوت وسیاهی در شب فرو رفته همه چیز مات وکدر بود، دیروز تو روز روشن وتردد آدمها چشمم روی رنگهای گوناگون وچیزهائی که ندیده بودم می افتاد ،ساختمانی که زیر زمینش خانه ام بود رنگ آجری داشت !یعنی آجری ،آجری بود، تعجب کردم ،گفتم نکنه اشتباهی آمده باشم ،تعجبم زمانی زیاد تر شد که درست پشت دیوار خانه روبرویمان یک درخت بزرگ خرمالو از توی حیاط بالا آمده ونیمی از طول فضای بالای دیوار را پر کرده ،از توی کوچه چه جلوه خوشی داشت به آدم می خندید وبه اندازه تعدادبرگهای سبزش میوه های درشت قرمز خرمالو داشت وشاید هم زیادتر ،تردیدم داشت طولانی  می شد .آخر من تاکنون همچی چیزهای اطراف ودوروبر  وروبری خانه ام ندیده بودم ،هاج وواج مانده وداشتم بر می گشتم که دخترم با کیف مدرسه اش که روی کولش بود آمد ونجاتم داد وبا تاُثرولبخندی دلپذیر ” اک هی –اکه هی ”

اما امروز وقتیکه بعد از مرخصی ٢ساعته دیروزی وسایل وابزار کارمان را در موضع جدید کار قرار دادیم ومشغول کار شدیم منتظر لبخند  هادی بودم وتعریفش از دوساعت مرخصی ولابد شنیدن اک هی –اک هی اش که  به دنبالش می آمد ،هادی لبخند نمی زد ،دژم بود وچهره اش تلخ واز رنگ افتاده .

فکر کردم خوب شاید دیروز نتوانسته کارهایش را ردیف کند واحیانا روی هزینه های سنگین زندگی وپرداخت پول شهریه کلاسهای آموزشگا ه بچه هایش کسری داشته –آخر زندگی همه اش شده هزینه ومصرف چیز دیگری نمانده ،! اما نه اشتباه می کردم، هادی بیش از اینها گرفته بود واخمهایش در هم رفته ،ساعت ده شد موقع صرف صبحانه کار گاهی ،یعنی ضمن کار لقمه هایت را به بلعی ،حق نشستن نداری وهمیشه در این مواقع ودر میان بلع لقمه ها جای یکی دو شوخی واختلاط هم باز می شود ،انتظارم بیهوده بود وهادی نه لقمه ها یش را بلعید ونه خندید ،من و هادی عادت کرده بودیم با یکی دو گفتگو بریده واز سر وته افتاده ،دور از چشم سر پرست، کار را قابل تحمل کنیم و به این وسیله سر ودم وقت وساعات طولانی کار را ببریم وکوتاه تر کنیم.

نگرانیم زیادتر شد ،ظهر شد هادی نهارش را هم که همراه اورده بود نخورد ،ولی یکی دوساعت که از ظهر گذشت کمی سبک تر شد ،کارگرانی که برای آب خوردن ازکنارما می گذشتند هم متوجه شده بودند که هادی پکره و باما شوخی می کردند،وهادی هم دوبار عطشش را با آب فرو نشاند ،چشمانش فروغ وروشنائی گرفت وحالت ماهیچه های صورتش که بهم ریخته شده  بود عادی  شد،وقتی با اصرار خواستم صحبت کند خیلی خفیف “اک هی” گفت ،یکبارو بدنبالش –دیروز وقتیکه در میدان گاراژ (آزادی ) پیاده شدم خودم را در میان فروشندگان دروه گرد ،بساطی های پیاده رو ،دستفروشان –سربازان –کارگران آواره یافتم ،زنانی که برای شوهرانشان کارگران میدان تره بار غذا آورده وحالا با بقچه های پر از میوه که به خانه بر می گشتند وهمه رقم از آدمهای زحمتکش ومردمی که در هیاهو وبدنبال معاش بودند، خیلی خوشحال بودم ،ناگهان از اول شروع به بز بیاری کردم، تازه چند قدمی از میان مردم بهم فشرده توی میدان بیرون نگذاشته بودم وداشتم درپیاده رو که کمی عریض وخلوت تر بود می رفتم ناگهان در پیاده رو در بساطی که فروشنده ای پهن کرده بود وهمه رقم جنس خرد وزیر چینی ،مالزیایی ،سنگاپوری می فروخت از پس گوشم بی هوا صدای زنگ ساعت رومیزی بلند شد دررررررر وصدای زنگش عینا شبیه همان ساعتی بود که در خانه داشتم وهر روز صبح خیلی زود وزمانیکه تازه سرم از افکاری که پشت سرهم به مغزم فشار می آورد  دارد از درد خلاص می شود وبه خواب عمیق وسنگینی فرو می روم صدایش بلند می شود دررررررمثل اینکه از کوه سقوط کرده ای سرت از درد می ترکد ،همه جای بدن واستخوان هایت کوفته ودرد می کند ،دهانت تلخ است . برای لحظاتی جا خوردم ،خودم را گم کردم ،ناسزا گفتم ،خواستم با دو پائی روی ساعت بپرم وصدایش را ببرم ،نمی دانستم صبح زود است یا مرخصی ساعتی در عصر گرفته ام ،دهانم خشک شد،ودرجا دچار کرختی وسستی شدم  وهمانطور ماندم که چکار کنم،!هادی حرفش را تمام نکرده بود ومن مثل بشکه دویست لیتری پلاستیکی پری که از مواد جنس دوم ساخته شده باشد وتحت فشار بشکه های مرغوب باشد یک مرتبه ترکیدم ،آنقدر خندیدم که نزدیک بود نفسم قطع شود ،صدای خنده ام کارگاه را پر کرد،کارگران همه قسمتها به طرف ما سرک کشیدند ونگاه می کردند ،برای لحظه های کوتاهی فکر کردم اکسیژن به سلولهای مغزم نرسیده  با دست پرده دیافراگمم را بطرف داخل شکم فشار دادم ،بخود آمدم نگاهم روی هادی متوقف شده وخنده ام قطع شد ،هادی همانطور یبس وخشک گاهی نگاهش  به من وگاهی نگاهش را می گرفت وحالش مثل قبل از اینکه داستانش را تعریف کند شده بود .

شرمنده شدم وبا پوزش وبدون معطلی وبرای خشنودی هادی، داستان خودم وساعتم را برایش تعریف کردم -که چطور گاهی جنی می شود ویا بخاطر کمی جابجائی در چند ماه یک روز اعتصاب خشک ،خشک می کند ودهنش را می دوزد وصدایش در نمی آید ،وموقعی که در یک چنین روزی که دو ساعت از ۵/۵ صبح گذشته بود بیدار شدم مثل این بود که جک هیدرولیکی که لوله فشار قوی٢٠ اینچی را بالا برده وهمانطور که کارگر مشغول کار در زیر لوله است جک آرام ،آرام خالی کند وسر کارگرآن زیر مانده باشد مثل موش تو تله افتاده ،یکدفعه از خواب بیدار شدم وحشت همه وجودم را گرفته بود ،سرم داشت از درد می ترکید ،مثل اینکه هرچه پرنده دارکوب تو دنیاست روی تنم نشسته وبه بدنم می کوبند نمی دانستم چکار می کنم مشتم را باغیظ در هوا چرخاندم وروی ساعت فرود آوردم ،له ولورد ه شد،قشقرق بپا کردم بچه هایم جا خوردند ،فکر می کردند باید دیوانه شده باشم تا حالا توی همچی ساعتی از روز اینطور مرا آشفته ندیده بودند، برای یک لحظه بود، سپس همه چیز تمام شد، یعنی فروکش کردم ،نشستم با زنم وبچه هایم صبحانه نان گرم وچای شیرین پنیر خوردم ،چه لذتی داشت ،هیچ موقع فراموشم نمی شود ،مثل یک غنیمت لذتش را با خودم دارم نه تنها آن پنیر وچای شیرین صبحانه ،که بعدش وقتی توی خیابان آمدم تا با تاُخیر خودم را به کارم برسانم ،بچه ها ی کودکستانی با لباسهای تر وتمیز وکیفهائی که پر از آبرنگ ومداد بود تو کولی روی پشتشان ودستان کوچکشان در دست مادرشان با هم ورجه ورجه می کردند وراه می رفتند، دختران وپسران جوان دلباخته ای که در بی قراری منتظر ملاقات کوچک چاق سلامتی با دوستانشان در محل قرارنا شکیب ایستاده بودند ومضطرب از تاُخیری که در درسشان افتاده ،بجای قاررر قار کلاغهائی که هرروز صبح ودر تاریکی که شب هنوز همه جا را در خود فرو گذاشته، از روی درخت های کاج بزرگ میدان بلند می شوند ودر آسمان که رنگ خودش را پیدا نکرده به طرف لاشه مردارهای شب مانده به پروازدر می آمدند ،گنجشکهای کوچک  وپر تحرک وپر سر وصدا در مقابل پرتو زرین خورشید صحبگاهان بر روی کاجها چه همهمه وغوغائی بر پا کرده بودند،ورهگذران لحظاتی گوش به غوغای آنان می سپردند،ومن همچنان که منتظرتاکسی مانده بودم گوش  به غوغای گنجشکان سپرده بودم وفکرمی کردم که چه چیزی موجب این همه آشوب، همهمه ودمونستراسیون آن هاشده،شایدآن ها هم در زندگی اجتماعیشان ١٨٧١و١٩١٧دارند،وشایدآن ها هم مانند ما گرفتاردشمن وحشی شده اند که ازمغاک ومدفن تاریخ گذشته سربر آورده ودرروشنائی، بهروزی، نشاط وشادی را روی آن ها بسته، وبرای رهائی ازتیرگی، نکبت وفقروظلمتی که گرفتار شده اند انجمن برپاکرده !درست همان مکانی ایستاده بودم که هر روز پیش از روشنائی سوارمینی بوس سرویس شرکت می شدم  نیزه های خورشید درخطی راست بردانه های شبنمی که بر روی سبزه وچمن کنارم نشسته بودند فرو می رفتند ،ودرهر قطره شبنمی  پری خورشید کوچکی بود وگل بنفشه ای که بسختی وباتلاش بسیار سرش را ازدرون علف ها بیرون آورده بود، روی برگ های رنگارنگش دانه های شبنم لغزانی بود،که درپرتو خورشید هفت رنگه کوچکی برفراز سرش بوجود آمده بود،بنفشه کوچک هزار رازداشت ومن هرروز بدون کمترین توجهی ومحروم ازلذت دیدارش بودم، تاکسی نشستم بوی عطر وادوکلن فضای تاکسی را پر کرده بود ومن در مسیر کارگاه می رفتم وپلکهای چشم هایم روی هم افتاده وبا احساس دلپذیری مطابق معمول وعادتی که شامه ام در سرویس مینی بوس کارگری پیدا کرده بود ،بوی خواب همراه با بوی زنگ وخرده ریز فلزات وبوی براده های داغ ریزی که در لباس مانده ودر تن عرق کرده ونمناک نشسته، با بوی تینر ورنگ وبوهای کارگاهی دیگری که قاطی شده بود در سرم می پیچید وفکر می کردم تا چند دقیقه دیگر در میان دوستان کارگرم هستند .

آن روز را فراموش نمی کنم وهمه اش را مدیون اعتصاب خشک ساعتم بودم که لب دوخته بود ومن خورد وخمیرش کردم ،وبعدها همیشه فکر می کردم چرا ساعتم را خورد کردم؟ مگربا سکوتش در آن روز آن همه لذت به من نبخشید! عاقبت دریافتم که برای این با مشت خوردش کردم که تمام ٣۶٠روز سال گذشته و پیش از اتفاق آن روز ، هر روز صبح وپیش از اینکه روز از دل شب بیرون بیاید بدون هیچ گذشتی وبا پروئی و بی حیائی دررررررر بیدار می کرد . وقتی قصه ام در این جا خاتمه یافت هادی بطرفم آمد وچهره اش باز ترو لبخندش نمایان تربود، دست راستش را روی شانه چپم گذاشت و سرش نزدیک گوشم و شنیدم که دو بار پشت سر هم اک هی، اک هی گفت و مکثی کرد، نگاهش در چشم هایم متوقف شد آخر داشت قصه دیروزش را تعریف می کرد که من ترکیده بودم و داستان ساعت خودم را برایش گفتم و حالا ازش خواستم دنباله قصه مرخصی دو ساعته دیروزش را ادامه بدهد از همانجا که صدای ساعت بساطی پیاده رو حالش را گرفته بود .                            نگاهش پر از محبت و حمایت شوق انگیز بود تا کنون هیچ موقع تو نگاه خانواده خودم ، پدرم ، مادرم ، برادرانم ، خواهرانم ، پسرم ودخترم، فک و فامیلم اینقدر محبت و دلگرمی ندیده بودم که از توی نگاه هادی احساس می کردم .

بهش گفتم : فدایت شوم، می فهمم،- حس میکنم،- حداقل توی همین مدت کم که با هم بودیم خیلی چیز ها از خودت یاد گرفتم،- وداشتم مثل همیشه احساساتی می شدم ،هادی چطوری بهت بگویم!-” مثل ماهیگیر زحمت کشی که بچه های کوچک و گرسنه اش در خانه سرد و بی رونق شان در انتظارند تا پدرشان با ماهی هایی که از دریا گرفته برگردد ، گرمی و شادی را برایشان به خانه بیاورد و ماهیگیر دریا را می پوید و ماهی می خواهد !و من انتظار دنباله قصه ات را می کشم” !

-“مثل کشاورزی که همه امید و آرزوهایش را همراه با دانه هایی که برای رفع گرسنگی بچه هایش در خاک کرده . در انتظار رشد و باروری دانه هایش باران میخواهد اگر همه سیل ها و باران ها ی دنیا بر او و زمینش ببارد تا زمانی که محصولش به ثمر ننشسته آشوب و دل نگرانیش کم نمیشود احساس بی آبی و تشنگی میکند ! هادی بر من ببار و قصه ات را برایم بگو” !

هادی روبرویم بود و متین پر قدرت: اک هی – باشه میگم !-خیلی خوب سوار شدی،- خوب میرونی،- تو بزرگترین قصه های عالم را میگی- قصه کارگران و کشاورزان،- قصه من پیشکش- ادامه داد توی پیاده رو ودر میان جمعیت راه افتادم از ابتدای خیابان مدرس بطرف بازار  – چهار راه اجاق – پارکینگ شهرداری – میدان شهرداری و بالاخره دبیر اعظم ،پانصد متری رفته بودم نرسیده به گردنه ای که با شیب ملایم به طرف بازار می رود،روبروی مغازه حجره مانندی درسمت راست خیابان که تلویزیونش راروی میز پیش خوان مغازه گذاشته بود رسیدم، وسایل مذهبی وخرده ریزوسی دی وکاست قاریان قرآن ونوحه خوانی ووسایل زنجیر زنی،تسبیح ،مهر،سجاده و پرده هائی که اسم امامان رویشان نوشته وهزار جورجنس بنجل وخرافاتی دیگر می فروشد، وفروشنده به تقلید ویاازروی مقتضای شغلش دارای ریش وتسبیح وچفیه است ،قبلا چنین مغازه هائی با خط فروش چنین خرت وپرت هائی کم بود، حالا اگر همه راداخل یک ردیف قرار بدهی یک راسته بازارکهنه را تشکیل می دهند که با وام گرفتن ازابزاروتکنیک دنیای مدرن، تجهیزشده اند ،به تلویزیون ولم داد،صدایش بلند شد،صدای خدابودکه توی خیابان وتوی گوشم،مغزم وسرم پیچید،”إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ ناراً کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَزِیزاً حَکِیماً” ” یقیناً کسانى که به آیات ما کافر شدند به زودى آنان را به آتشى [ شکنجه آور و سوزان ]درآوریم ، هرگاه پوستشان بریان شود ، پوست هاى دیگرى جایگزین آن می  کنیم تا عذاب را بچشند ; یقیناً خدا تواناى شکست ناپذیر و حکیم است ” موی بدنم سیخ شد یک لحظه اسید معده ام ترشح کرد،وزرداب جمع شده در معده ام حالم را بهم می زد،سرم گیج رفت وجلوچشم هایم راسیاهی گرفت،وصدای بندگان وماموران خدا که سرمی دادند “الله اکبر”هرکاری می کردم دست هایم باز نمی شد ،داخل یک اطاق شبیه به قماره ودرگوشه ای خلوت که حفاظت امنیتی می شد،سفت وسخت به چوبی که شبیه صلیب ودرزمین کوبیده شده بود،بسته شده بودم،وکف پاهایم درراس صلیب،همان جائی که کتف های پسر یوسف نجارقرار دارد،بسته شده بود،ویک کیسه شن روی سینه وشکمم،وپارچه زمخت وکثیفی را برای خفه کردن صدایم روی سروتوی دهانم فرو برده بودند،از قبل یک لایه ضخیم ده –پانزده سانتیمتری شن وماسه کف اتاق قماره مانند پهن کرده بودندتا خونی که ازپاهای محکومین الله ریخته می شود درشن وماسه فرو رودودرنهایت شن وماسه های آغشته به خون راعوض کنند،ومعلوم بود که پیش از من شن وخاک آلوده شده وکارگزاران الله بیکارنبوده اندواین تجهیزات رابرای من تدارک ندیده بودند.

دو،سه روزپیش از این که پاهایم به صلیب بسته شود براثر ضرباتی که به بدنم وارد شده بود،در هم کوفته،وتنم مانند لاشه کبوتر سربریده وپرکنده ای کبود وبنفش بود،ودربعضی مواضع که ضربه براستخوان هایم وارد شده بود، شدید درد می کرد وتب داشتم،احساس می کردم تنها استراحتی طولانی دربستری روی آتشدان حمام و یاموتورخانه کشتی است که حالم را خوب  می کند،در سوز وسرمای اول اسفند بود ودرتنها لباس راه راه کذائی وبا دمپائی های کذائی تر،در یک محوطه سیمانی که آب سرد ودر حال یخ زدن جمع شده بود، به دستور بازجویم دمپائی ها را در آوردم ودر حالیکه چشم هایم با چشم بند سیاه ونمدی محکمی بسته شده بود،در حوضچه وآب جمع شده پیش رفتم تا جائیکه آب به زانوهایم می رسید،دستورتوقفم دادند،اسیربودم،بهمان شکل نگهم داشتندتا زمانی که دیگر از سرما نمی توانستم روی پاهایم بایستم،بطرف صلیب کشیده وبه آن بسته شدم،دوبازجوودادیاردادگاه مانند سه سگ وحشی وبی صا حب ویله به جانم افتادند،یکی روی سرم نشست ویکی با کابل توپرشلاق می زد،چند دقیقه دنبال کابل توپر دلخواهشان گشته بودند،وقتی کابل در دست خالد عراقی نام مستعار دادیاربرکف پاهایم فرود می آمدحس می کردم تکه ای از گوشت کف پایم با بر گشتن شلاق به سقف می خورد،فحش می دادند وجا عوض می کردند،وشلاق می زدند،ونوک سوزن هائیکه جابجا درکف پاهایم فرو می رفت،تا مباداپاهایم سر شود وضربه را احساس نکنم،ومن دردل روزدرظلمت وتاریکی فرو رفته بودم،وصدای الله اکبری که در گوشم بود.

ضربه های کابل تو پر که فرود می آمد، سنگین وعمیق درجانم می نشست ،درست روی قلبم بود،وقلبم می خواست از توی سینه ام بیرون بزند،مثل پرنده ای آزاد که در تمام عمرش برای اول بار اسیر دستهای قوی بشودمی خواست به بیرون بپرد، ولی نمی توانست،تنفس ودم وبازدمم چنان تند شده بود که برای لحظاتی مانده بود برگردد یا فرو رود وراه تنفس وگلویم وسینه ام در آتش می سوخت،آخرین حرفهائی که از زبان خالد می شنیدم فحش به خودم به همشهری هایم وبه درودیوار شهرم،که مرتب نیروی طرفدار سازمان های سیاسی مخالف رژیم تولید ودر جامعه فعال می کند و وبه صدام که چرا این شهر را نمی زند وویران نمی کند، ومی گفت- نباید روی پاهایش راه برود –باید چهار دست وپا راه برود،کف پاهایم را شیار زد، مثل این که ساق پاهایم تا زیرزانودرلجن فرو رفته باشد،کبود وبنفش شدند.

می لرزیدم وچمباتمه زده بودم،تنم خیس وخیس عرق شده بود، بدنبال صدای خدا که قطع شده بودو دیگر نمی آمد،یکی از آواز های مرثیه ای ومضحک رژیم پخش می گردید.

کربلا ،کربلا ماداریم می آئیم—– بهشتی ،دستغیب ،صدوقی رجائی ما داریم می آئیم .

ومن اصلا نمی دانستم کجایم،دستی بازویم را گرفت –هی آقا اینجا خطر ناکه نشسته ای پاشو- ماشین زیرت می گیره، صدائی دیگرکمکش کن آقا- شاید غشی باشد،ومن فکر می کردم نمی توانم روی پاهایم بایستم،بلند شدم آقا ممنونم- حالم خوب شده.

بلند شدم ،تصمیم  را گرفته بودم، برای همیشه جمعیت را گم نکنم ،وخودم را در جمعیت گم کنم ،به طرف دبیر اعظم راه افتادم تا عینکم را تعمیر کنم ،وجمعیت در این قسمت از مسیرم زیادتر بود ، تند وتند می رفتم ،وجمعیتی که از روبرویم می آمد مثل گندمزاری که نسیم عصر هنگام بهاری برآن بوزد ومثل یک تن واحد با گامهائیکه برمی داشت بالا وپائین می شد ، جمعیت جوانانیکه به فاصله در حاشیه پیاده روها، درجمع های دو،سه نفری در حال گفتگو بودند وحرف وذکرشان  از موسیقی اعتراضی زیر زمینی بود، ازبیکاری ،گرانی وانتقاد واعتراض از وضعیت عمومی موجود بود،بالاتر از میدان شهرداری ودر ابتدای دبیراعظم بودم ،آدرس عینک سازی راازیک جمع جوان در حال گفتگودرکنارپیاده رو گرفتم،با فاصله از دکه روزنامه فروشی، برگ های درخت چنار در بالای سرشان درمقابل وزش نسیم کف می زدند،وصدای برگ ها شباهت زیادی به صدای زمین لرزه ای که در حال اتفاق است داشت ، وشبیه گام های میلیون ها انسان درمسیرراهپیمائی بزرگ تاریخ ، کمی بالاتر سمت چپ آقا- زیاد دور نیست –چهارتا مغازه آنور تر، از جلو مغازه کفش فروشی عبور کردم ،مغازه دوم بغلش عینک سازی بود ،جلو رفتم وخواستم وارد شوم،همانطور که گامم را بلند کرده بودم تا روی موزائیک های نخودی کف مغازه بگذارم سخت چندشم شد،ودچار ناراحتی و وضعیت بد عصبی گردیدم ،ماهیچه های صورتم منقبض و در هم رفت، دستی قوی محکم به طرف داخل هلم داد ، به چشم هایم چشم بند بسته بود، جسم خیلی بزرگی شبیه کلاه کاسکت روی سرم وبرمغزم فرود آمد ،وتا آمدم که دستهایم را برای محافظت حلقه سرم کنم ضربات پی در پی با همه گونه ابزاربربدنم وارد می شد، ،روی پیشانی وروی سرم ،روی کتف هایم ،ومشت ولگد از همه سو حواله ام می شد ، در انبار بزرگ وسوله مانندی بودم که تمام اطراف آن پربود از انواع واقسام وسایل وابزار اوراقی ، سه چهار نفر مثل سگ یله که از زور درندگی وپاره کردن طعمه های خود هارشد بودند به من حمله ورشدندوضربه می زدند،شبیه توپ فوتبالی در وسط آنها بودم، با ضربه یکی به طرف دیگری پرتاب می شدم،تنها موزائیک های نخودی کف ساختمان را می دیدم ،فضای وسیعی بود، روی سرم ریخته بودند و به قصد کشت واز پا در آوردنم کتکم می زدند،تا هوشیار بودم مقاومتی را که درزندگی نامه رهبران جنبش کمونیستی خوانده بودم ،فراموش نکردم، ضربه های بی وقفه روی دستهایم که روی سرم چفت کرده بودم،روی دنده هایم،درساق پاهایم،توی فک وصورتم،در لباس راه راه وبدون پوشش کافی بودم، زمستان بود ومن در آتش ،دستهایم وانگشتانم هر کدام از ده ها ناحیه شکسته ،کله ام مثل اینکه هزار لیمو امانی درآن کاشته اند،لب ولوچه ام براثر ضربات چنان ورم کرده وسنگین شده بود که جمع نمی شدند ومثل این که از من نیستند،گوش هایم شکسته وپوستی بر آن ها نمانده بود، ودماغم از تراز افتاده ودر حال خون ریزی بود، خون سراپایم را گرفته بود،به فاصله هر یک ساعت ویک فصل بی وقفه کتک خوردن زیر شیر دستشوئی برده می شدم وخون سروصورتم راپاک می کردم،خنکای آبی راکه در آن لحظه ها توی صورت گرگرفته ام می پاشیدم وآبی که از یقه ام سرازیرمی شد وروی تن چون آهن داغ وگداخته  ام می نشست هرگزفراموش نمی کنم،وقتی که آب دردهانم کردم و با خون غلیظ دهنم توی دستشوئی بیرون ریختم،اصلا باورم نمی شد وتا کنون ندیده بودم پوست تن آدم آن هم دهان به اندازه کف دست وبیشتر مثل وصله های بزرگ بادکنکی که ترکیده شده باشد از بغل وآسترداخلی دهان ولب ولوچه ام کنده می شد و پهن توی دستشوئی می افتاد ویا آویزان به دهانم بود،

در چند روز گذشته پیش از این من وبازجویم دو زانو روبروی همدیگر نشسته وچشمبند روی چشم های من بود، مثل دو راهب بودائی، از صبح بین ساعت هفت وهشت تا نزدیکیهای ظهریازده ونیم وعصرها ازبعداز ظهر تا غروب آفتاب همانطور کشیده توی صورتم می نواخت،وگاهی هم حرفی می زد: می خواهی شناسائیم کنی؟-دستم را ببین؟، دستش راپائین می گرفت و جلو می آورد،ومن از زیرچشم بند نگاهم روی دستش افتاد،استخوانبندی ضعیف وزنانه داشت،ولی ماهیچه ای بودوپوستش سبزه،ناخنهایش مثل این که خون در زیرشان نبود سفید،سفیدوتهوع آور،وبه فاصله ودر میان آنتراکتی که خودش تعیین می کرد انگشت نشانه وشصتش روی موهای سبیلم بسته می شد وبایک فشاردرهربارچند تائی ازتارهاو موی سبیلم را می کند ، وادامه می داد-می خواهی پرده گوشت را پاره کنم؟ومن ساکت بودم،واو با ضربه هولناک به گفتارش با کینه عمل کرد، شنوائیم  را از من گرفت ،وازآن روزتا کنون زنگی در گوشم به صورت ممتد نواخته می شود،شب،روز،درخلوت ودرجمع، اعصابی برایم نمانده.

باز هم خالد دادیارودو،سه همکارش بازجوی اطلاعات سپاه، درانبار سوله مانند باموزائیک های نخودی تا غروب ووقتی که هوا تاریک می شد بی وقفه کتکم می زدند،گوش هایم نمی شنید،وسرم به دوار افتاده،ودرسرم وتوی مغزم وحشت بیداد می کرد،وباهر ضربه به سمتی پرتاب می شدم،تنم به تن عابرین می خورد،آقا حواست کجاست!-باباچشمهات بازکن!- چت شده همشهری! دست هایم را دور سرم چفت کردم،روی لبه جدول آبرو کنار خیابان نشستم،بدنم داشت آرام می گرفت،عرق روی تنم درمقابل وزش نسیم عصر هنگام بهاری خشک می شدوخنکای دلپذیری در تنم حس کردم،بوی شکوفه بادام،آمیخته با بوی عطر گل یاس همراه با نفس هایم که عادی می شد،بوی شکوفه های بهار نارنج شهرهای شمال، ودرجنوب روزهای ابری آخر اسفند ماه وخاطرات سال های اول دهه شصت،سال های شورومبارزه، سال های پیکارومقاومت در حفره های ذهنم زنده شد،تهران ملتهب ودر تب می سوخت،آوردگاه میان انقلاب وضد انقلاب،میان سازش وخیانت، ونبردومقاومت،نخستین متینگ اقلیت بعد از انشعاب اکثریت،به خیابان آمدن چهل هزار نیروی کار،علیه سرمایه واضداد،حراست از سنت کمونیست ،وبرافراشتن پرچم سوسیالیست،آخرین سروده های شاعر مردم:

درشعله منجمد خون می تابد

شعله ای در دهان

شعله ای درچشم –

–ادامه…………….

درمیان پلاکاردها

انقلاب

با پیشانی شکسته وخونچکان

می خواند

وبا صدای درخشان جهان و

رود خانه ها

ورفیقان جهان  *

وجهان کمونیست را

می سرایند و

می سرایند

با دسته گل هائی از خون

برفراز متینگ تاریخ” (١)

مهرداد چمنی (٢) دانشجوی هم دوره دانشگاهیم، سرزنده وباصورت پر، چشمان نافذ و سرشار ازاراده وعمل وباخط سبیل باریکش درپیاده روآن طرف خیابان  سرقرار منتظرم بود،ازتعمیر عینکم گذشتم وپشت به مغازه عینک سازی عرض خیابان را به تندی طی کردم وآن طرف خیابان وارد مغازه نوشت وافزاری شدم یک بسته ورق آ- چار وچندین کارت مقوا در همان قطع وبزرگترهمراه با ماژیک ، اسپری رنگ ،قلم مو وجلوترپارچه وکلیه وسایل وملزومات تبلیغی برای اول ماه مه (١١اردیبهشت)خریداری کردم وبا سرعت راه خانه رادر پیش گرفتم،اول ماه مه ١١اردیبهشت روز جهانی کارگر در راه است،قصه هادی که به اینجا رسید،نتوانستم جلو خودم رابگیرم این بارمن با صدای رسا” اک هی “گفتم ،بغضم ترکید،مانند  بغض ابرهای پاره پاره بهاری درمقابل پرتو خورشید،قطرات درشت باران ونیزه های فروزان خورشید،با اشکم ولبخندم هادی راسخت در بغل فشردم،هادی برای من نمونه ای ازمسئولیت،آگاهی، تعهدوصداقت وفداکاری بود،میزان دلبستگی اش را به آرمانش وکارگران را می دانستم، ولحظاتی بعد هادی می خندید ومن می خندیدم، هادی می خندید ومن می خندیدم مثل روزی که هادی درخت خرمالورا دیده بود، کارگران که دراین یکی دوساعت پایان عصر کاری با کنجکاوی شاهد وناظرمن وهادی بودند مارا دوره کردند،وهادی ادامه داد- اول ماه مه روز جهانی کارگر در راه است، وبا انگشت نشانه دستش که مرتب به طرف خودش ومن نشانه می رفت  تند،تند می گفت- من تاریخچه اول ماه مه را می آورم  – تواعلامیه مشترک جنبش کارگری را  می آوری ،من تراکت وپلاکاردهای اول ماه مه را  می آورم-وتو اعلامیه های توضیحی وسیاسی کارگران را می آوری،این گفتاربه دیالوگ آهنگین کارگران تبدیل شد ،من تاریخچه اول ماه مه را میآورم،تواعلامییه مشترک جنبش کارگری،اجتماع کارگران بالا گرفت، کارگر ریز نقشی خود رادرمیان کارگران بالا کشید، شبیه همان گل بنفشه ای که در چمن کنارایستگاه بود، وخود رامیان سبزه هابالامی کشید تاآفتاب را ببیند، غریوصدایش درمیان کارگران و درفضای کارگاه پیچید:”برخیزای داغ لعنت خورده” وبدنبالش ترجیع بند سرود انترناسیونال توسط کارگران سر داده شد-

روز قطعی جدال است              آخرین رزم ما

انترناسیونال است                    نجات انسانها

*****

روزقطعی جدال است             آخرین رزم ما

انترناسیونالست است               نجات انسانها

اول اردیبهشت ماه هشتاد ونه- کامیاران

زیرنویسها:

١- جهانگیرقلعه میاندواب ازاعضا وکادرهای کارگری فدائیان اقلیت درمتینگ اقلیت بعد از انشعاب اکثریت توسط پاسداران واطلاعات رژیم ربوده وترورشد،جسد جهانگیرکه  گلوله درچشمش ودهانش خورد بود در سرد خانه پیدا شد ،وآخرین سروده های شاعرانقلابی وهنرمند رزمنده سعید سلطانپوربرای جهانگیر سروده شد “جهان کمونیست”

٢- فدایی خلق مهرداد چمنی

رفیق مهرداد در سال ١٣٣٧ در کرند غرب به دنیا آمد. پس از اتمام تحصیلات متوسطه در دانشگاه رازی کرمانشاه در رشته بیولوژی ادامه تحصیل داد. در سال ۵٧ به سازمان پیوست  و در سازماندهی مبارزات دانشجویی استان نقش موثری داشت. رفیق مهرداد فعالیت های تشکیلاتی اش را پس از انشعاب سال ١٣۵٩ با سازمان اقلیت ادامه داد. وی نماینده دانشجویان پیشگام دانشگاه علوم کرمانشاه و پس از انقلاب فرهنگی رژیم و تعطیلی دانشگاه ها مسئول بخشی از تشکیلات استان کرمانشاه شد و با آگاهی علمی و دقیقی که داشت به تشکیل کلاس های آموزش تئوریک و آثار کلاسیک برای دانش آموزان ، معلمین ، دانشجویان و کارگران دست زد. مهرداد بارها مورد تعقیب مزدوران رژیم قرارگرفت .در سوم فروردین ۶١ با یورش پاسداران به فرماندهی مرادشمسی به منزل مسکونی اش دستگیر و در ستاد مرکزی پاسداران زیر شکنجه های وحشیانه قرارگرفت. رفیق مهرداد تمام اسرار را درسینه خود حفظ نمود و زیر شکنجه به شهادت رسید. پیکر مهرداد در روز ششم فروردین بر روی شانه های هزاران زحمتکش در کرند به خاک سپرده شد

یادش گرامی باد!