قتل‌عام مجاهدین مستقر در کمپ اشرف را محکوم می‌کنیم

بر اساس اخبار منتشره در رسانه‌ها، روز یکشنبه اول سپتامبر ۲۰۱۳، کمپ اشرف متعلق به سازمان مجاهدین خلق در عراق بار دیگر مورد تهاجم ارتش این کشور قرار گرفت. بر پایه اطلاعیه منتشره از سوی دبیرخانه “شورای ملی مقاومت” در نتیجه حمله مسلحانه ارتش عراق و نیروهای ویژه سوات به اردوگاه مجاهدین، بیش از ۴۴ نفر از جمله ۶ زن کشته شده‌اند.

هم‌چنین بنا به برخی گزارشات، حداقل ۴ تن در حالی به قتل رسیده‌اند که در اسارت نیروهای عراقی بوده و دست‌هایشان از پشت بسته شده بود.

در فروردین سال ۱۳۹۰ نیز ارتش مزدور عراق به دستور مالکی به این کمپ حمله و ده‌ها تن از مجاهدین مستقر در این اردوگاه را به طرز فجیعی به قتل رساند.

رژیم عراق به رهبری دولت دست‌نشانده مالکی، با برقراری روابط اقتصادی، سیاسی و نظامی- امنیتی با رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی هر از گاهی برای خوش‌خدمتی به جمهوری اسلامی، با حمله به کمپ اشرف، مجاهدین غیر مسلح این اردوگاه را به بهانه‌های مختلف به خاک و خون می‌کشد.

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن محکوم کردن جنایت دولت مالکی به کمپ مجاهدین، خواستار خاتمه یافتن این نسل‌کشی است و از همین زاویه برای حفاظت از جان مجاهدین مستقر در این اردوگاه، از تمامی سازمان‌های چپ و نیز همه نیروهای مدافع حقوق بشر می‌خواهد با اعتراض به این جنایت هولناک که دائماً در حال تکرار شدن است و در دفاع از حقوق انسانی مجاهدین مستقر در این اردوگاه، ضمن محکوم کردن دولت عراق، خواستار پایان یافتن چنین جنایاتی علیه ساکنین کمپ اشرف گردند.

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت) خواستار دستگیری و محاکمه عوامل این کشتار و مجازات آنان می‌باشد.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

کمیته خارج کشور سازمان فداییان (اقلیت)

۲ سپتامبر ۲۰۱۳ (۱۱ شهریور ۱۳۹۲)

متن کامل در فرمت پی دی اف

یادمان کشتار دهه شصت در ایران و بیست و پنجمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی تابستان ۶۷

نه می‌بخشید و نه فراموش می‌کنیم

تقدیم به مادران و تمامی داغداران آن سال‌ها

سخنرانان:

حسن حسام: شاعر و زندانی سیاسی دو رژیم

از سازمان کارگران انقلابی ایران – راه کارگر (کمیته مرکزی)

احمد موسوی: از جان بدربردگان کشتار تابستان ۶۷

از سازمان فداییان (اقلیت)

برنامه‌های هنری:

موسیقی و آواز: شیرین مهربد

رقص: گروه خورشید خانوم

غذا در محل برنامه موجود می‌باشد.

زمان: شنبه ۷ سپتامبر ۲۰۱۳، ساعت ۳۰ : ۶ بعدازظهر

مکان: ۴۱۴۱ Sherbrooker St. W, FC Building, MTL, QB H4B IR6

تلفن آگاهی: ۲۲۳۳ ۵۶۹ ۵۱۴ http://www.massacreiniran.com

ورودیه: ۱۰ دلار

برگزارکنندگان:

کمیته یادمان کشتار زندانیان سیاسی دهه شصت در ایران – مونترآل

فعالین سازمان فداییان (اقلیت) – مونترآل

اتحاد چپ ایرانیان در خارج از کشور – مونترآل

اخراج کارگران باید متوقف شود، حقوق معوقه پرداخت و قراردادهای موقت ملغا گردد

سرمایه‌داران همه روزه گروه، گروه کارگران را به بهانه‌های واهی اخراج می‌کنند، حقوق میلیونها کارگر ماه‌هاست که به تعویق افتاده است، قرارداد‌های موقت و سفید امضا، کارگران را از حق و حقوق محروم  و در دلهره و اضطراب دائمی ناشی از نداشتن امنیت شغلی و بیکاری،  قرار داده است.

کارگران در سراسر ایران، خواستار توقف اخراج‌ها، پرداخت حقوق و مزایای معوقه ، لغو قراردادهای موقت و سفید امضا و استخدام رسمی و دائمی هستند. تجمعات اعتراضی کارگران فولاد زاگرس و اعتصاب حدودا یک ماهه‌ی کارگران قطعات توربین شهریار نیز برای تحقق همین مطالبات است.

کارگران فولاد زاگرس هفته گذشته برای تحقق مطالبات خود، ازجمله توقف اخراج و پرداخت دستمزد معوقه خود که سه ماه به تاخیر افتاده است،  دست به اعتراض در مقابل اداره کار قروه و استانداری کردستان زدند. کارفرمای این کارخانه ۱۸ تیر ماه ۲۳۵ کارگر کارخانه را اخراج و فعالیت کارخانه را متوقف ساخت. کارگران همچنین به قرادادهای موقت معترض‌اند. یکی از کارگران می‌گوید: ” کارفرما در بیشتر مواقع با ما قرار داد کار امضاء نمی‌کند و اگر هم قرار دادی بین ما و کارفرما رد و بدل شود، زمانش یک تا سه ماهه و آنهم بصورت یکطرفه است، به طوریکه بعد از گذشت یک ماه از موعد قرار داد قبلی از ما خواسته می‌شود قرار داد سه ماهه گذشته را امضاء کنیم که برای ما هیچ ارزش حقوقی ندارد و کارفرما هرگاه اراده کرد می‌تواند عذر ما را بخواهد.” از آنجائی که اعتراضات در کردستان نتیجه نداد، کارگران اخراجی، عازم تهران شدند.  روز گذشته حدود ۱۸۰ تن از کارگران در خیابان پاستور مقابل دفتر خامنه‌ای تجمع کردند، اما پاسخی به مطالبات آنها داده نشد. لذا امروز ۲۵ تیرماه نیز در مقابل مجلس تجمع کردند. ایلنا از قول یکی از کارگران گزارش کرد” ما که طی این دو روز به سختی توانسته‌ایم  بدور از هر امکاناتی به تجمع خود ادامه دهیم، همچنان مصمم‌ایم تا زمان دریافت پاسخ قانع کننده‌ای که نشان دهنده حل مشکلاتمان باشد در تهران حضور یابیم.”  به رغم مذاکراتی که با کارگران صورت گرفت، آنها هنوز هیچ پاسخ روشنی در مورد تحقق مطالبات خود دریافت نکرده‌اند.

اعتصاب کارگران قطعات توربین شهریار  وابسته به وزارت نیرو نیز که در پی اخراج گروهی از کارگران آغاز گردید، حول همین مطالبات است. کارگران مطالبات خود را به شرح زیر به مدیریت ارائه داده‌اند. اخراج کارگران این شرکت باید متوقف و در صورت تخلف کارگر با نظارت نماینده کارگران صورت گیرد، حقوق معوقه کارگران پرداخت شود و کلیه قراردادهای سه یا چهار ماهه ملغا  وقرارداد لااقل یک ساله  امضا گردد. مدیر کارخانه خواست توقف اخراج‌ها را نپذیرفت و کارگران به اعتصاب خود ادامه دادند.

مطالبات کارگران فولاد زاگرس و قطعات توربین شهریار، مطالبه میلیون‌ها کارگری‌ست که طی سال‌های اخیرصدها نمونه آن را شاهد بوده‌ایم. تجربه هم به خوبی نشان داده است که فقط در مواردی  که کارگران  پیگیرانه با اعتصاب ، تجمعات و اعتراضات خیابانی به مبارزه خود ادامه داده و عقب نشینی نکرده‌اند، توانسته‌اند به مطالبات دست یابند و دولت و سرمایه‌داران را به عقب‌‌نشینی وادارند.

سازمان فدائیان (اقلیت) باحمایت از مبارزات و مطالبات کارگران فولاد زاگرس، قطعات توربین شهریار، عموم کارگرانی را که خواهان توقف اخراج‌ها، پرداخت حقوق ومزایای معوقه و لغو قراردادهای موقت و سفید امضا هستند به تشدید مبارزه و تلاش برای سراسری کردن این مبارزه فرا می‌خواند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورائی

نابود باد نظام سرمایه داری

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

۲۵ تیر ماه ۱۳۹۲

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

کارنامه احمدی‌نژاد، کارنامه جمهوری اسلامی و خامنه‌ای است

kar_logo01دو هفته دیگر دوران هشت سال ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد به ‌پایان می‌رسد. کارنامه احمدی‌نژاد کارنامه جمهوری اسلامی است و تمام دوستان دیروز او که برای‌اش سینه چاک می‌دادند و امروز سعی می‌کنند تمام فجایع این دوره را به پای احمدی‌نژاد گذاشته، تا از این رهگذر جمهوری اسلامی را تبرئه نمایند، نمی‌توانند این موضوع را لاپوشانی کنند که کارنامه او کارنامه جمهوری اسلامی است. حکومتی که در راس‌اش ولی فقیه قرار دارد.

او روز چهارشنبه دوم تیرماه در گفت‌وگویی که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد، به ارائه کارنامه دولت هشت‌ساله‌ی خود پرداخت و با تمام وقاحتی که از او سراغ داریم دولت خود را موفق‌ترین دولت تاریخ ایران دانست که توانست در مسیر گسترش عدالت و آزادی قدم‌هایی بزرگ بردارد!!! اما جدا از آن‌چه که این شیفته قدرت در گفت‌وگوی تلویزیونی بیان کرد، کارنامه جمهوری اسلامی در دورانی که احمدی‌‌نژاد هشت سال ریاست‌جمهوری آن را برعهده داشت چه بوده است؟

کارنامه جمهوری اسلامی در دوران ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد بیش از هر چیز ادامه‌ی دشمنی با کارگران و زحمتکشان بود. در این هشت سال، کارگران و زحمتکشان هر چه بیشتر در گرداب عظیم و هولناک فقر غوطه‌ور گردیدند. فاصله‌ی طبقاتی به‌شدت افزایش یافت و بخش دیگری از کارگران به زیر خط فقر پرتاب شدند. جدا از افزایش فاصله‌ی دستمزدها تا خط فقر، میلیون‌ها کارگر در اثر تشدید بحران اقتصادی به صفوف بیکاران پیوستند. کارگران در این سال‌ها هم‌چنان از حق ایجاد تشکل‌های مستقل کارگری محروم ماندند، و تلاش پیشروان کارگری به همراه فعالین جنبش برای ایجاد تشکل‌های مستقل کارگری با سرکوب و زندان همراه شد. کارگران هم‌چنین از برگزاری علنی مراسم روز جهانی کارگر محروم ماندند و رژیم با روش‌های گوناگون محدودیت‌های بسیاری در سر راه کارگران برای برگزاری مراسم این روز ایجاد کرد. در عرصه قوانین جاری هم تا آن‌جایی که توانست و زورش رسید، آن‌ها را یا به ضرر کارگران تغییر داد و یا در اجرای مواردی که مختصر حقوقی هم برای کارگران قائل شده بودند، ممانعت کرد. نتیجه‌ی این سیاست نیز چیزی جز عدم افزایش دستمزدها، حتا متناسب با مواد قانون کار، گسترش شرکت‌های پیمانی و قراردادهای ظالمانه ضد کارگری، افزایش حوادث ناشی از کار و مانند آن‌ها نبوده است.

دشمنی با زن که به‌ویژه آثار سیاست‌های ضد زن را می‌توان در زنان کارگر و زحمتکش و نیز بخش‌های متوسط جامعه دید، یکی دیگر از سیاست‌های دوران احمدی‌نژاد بود، سیاستی که البته عمری به درازای عمر جمهوری اسلامی دارد. جدا از رنج و درد میلیون‌ها زن کارگر و زحمتکشی که بار سنگین فقر بر گُرده‌ی آن‌ها سنگینی کرده و در این سال‌ها این بار دوچندان شده است، تحقیر زن به جرم زن بودن به سیاست روزانه‌ی حکومت تبدیل شد که یکی از این سیاست‌ها اعمال تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها بود. زنان در این دوران نیز از حق ایجاد تشکل‌ها و سازمان‌های خاص خود محروم مانده و امکان هرگونه اعتراضی نیز از آن‌ها سلب شد. در سال ٨٨ نیز که حضور زنان در اعتراضات مردمی پُررنگ‌تر از همیشه بود، رژیم را به انتقام از زنان کشاند و دیدیم که چه شکنجه‌هایی را در زندان‌ها بر زنان و دختران معترض اعمال کردند.

در دوران ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد، هم‌چنین جو امنیتی و خفقان بر دانشگاه‌ها چیره گشت و حضور نیروهای امنیتی در محوطه دانشگاه پُر رنگ‌‌تر گردید، حتا در محوطه دانشگاه‌ها دوربین برای کنترل دانشجویان کار گذاشته شد. بسیاری از دانشجویان به دلیل فعالیت‌های سیاسی دستگیر و شکنجه شدند و بالاخره کار به جایی رسید که امروز شاهد آن هستیم. امروز کمتر صدایی از دانشگاه‌ها برمی‌خیزد، چرا که هر گونه اعتراضی به نتایج وخیمی برای دانشجویان معترض منجر می‌شود.

در این سال‌ها نابسامانی‌های اجتماعی در ابعادی غیرقابل تصور گسترش یافتند. زندان‌ها از زندانیان لبریز شد و اعدام‌ها گسترش یافت. هم اکنون هزاران زندانی در زندان‌های کشور در صف انتظار برای اجرای حکم اعدام‌شان هستند. مواد مخدر مانند غده‌ای سرطانی که در تمام بدن ریشه می‌کند، در تمام جامعه ریشه دواند، به‌نحوی که می‌توان مدال زرین بیشترین معتاد در جهان را بر مدال‌هایی که جمهوری اسلامی و احمدی‌نژاد به خود داده اند اضافه نمود. سن تن‌فروشی کاهش یافت و ایران به معدود کشورهای فقیری پیوست که کودکان در اثر فقر و بدبختی به تن‌فروشی روی می‌آورند. بر میزان قتل و دزدی به‌صورت تصاعدی افزوده شد. کودکان برای تامین هزینه‌های زندگی و گاه حتا تامین هزینه اعتیاد والدین به کار واداشته شدند و گاه حتا فروخته شدند و بدین‌ترتیب بر تعداد کودکان خیابانی افزوده گردید. همه‌ی آن نابسامانی‌هایی که نتیجه‌ی فقر و گسترش آن بوده و هستند.

آزادی‌های سیاسی در دوران پیش از احمدی‌نژاد نیز اگرچه بسیار محدود بود، اما در این سال‌ها باز هم محدودتر گشت. نه فقط کارگران، زنان و دانشجویان که پیش از این گفته شد، بلکه حتا مخالفین درون حکومتی که سال‌ها در این حکومت وزیر و وکیل بودند، به زندان افتادند. وضعیت انتشار کتاب و ساخت فیلم بدتر از پیش شد، نویسندگان مستقل، منتقد و مترقی، بیش از پیش با محدودیت روبرو شدند. حتا کتاب‌هایی که پیش از این اجازه انتشار می‌یافت، با مشکل تجدید چاپ روبرو شدند. مجوز چندین انتشاراتی به دلیل چاپ کتاب‌هایی که مخالف سلیقه حاکم بودند، لغو گردید. روزنامه‌ها و مجلات نیز باز محدودتر شدند. سانسور اینترنتی با تمام قدرت اعمال شد. برای جلوگیری از انتقال اندیشه از طریق اینترنت، رژیم انواع گوناگون حیله‌ها را به کار برد. هم‌اکنون از نظر فیلترینگ، کیفیت و سرعت اینترنت، ایران یکی از بدترین کشورهای جهان است. انداختن پارازیت بر روی تلویزیون‌های ماهواره‌ای به رغم تاثیراتی که این پارازیت‌ها بر سلامتی مردم دارد، ادامه یافت که مقطع انتخابات ریاست‌جمهوری و انداختن پارازیت بر روی کانال‌های سیاسی با هدف جلوگیری از آگاهی مردم و در نهایت فریب آن‌ها با تبلیغات سرسام‌آور، یکی از این اقدامات بود. رژیم در همه جا مخالفت خود با آزادی اندیشه و بیان را به‌عیان نشان داد.

برای سیاست‌های اقتصادی دولت احمدی‌نژاد نیز نامی جز فاجعه نمی‌توان انتخاب کرد. در این سال‌ها و به رغم درآمدهای کلان و بی‌سابقه نفتی، بحران رکود – تورمی تشدید شد و اجرای سیاست موسوم به “هدفمندسازی یارانه‌ها” نیز تیر خلاصی بود بر کشتی درهم‌شکسته‌ی اقتصاد کشور که منجر به منفی شدن رشد اقتصادی گردید و این در حالی بود که نرخ تورم در ایران به بالاترین نرخ تورم در جهان تبدیل شد که مدال زرین دیگری برای دولت احمدی‌نژاد و صد البته خامنه‌ای به‌همراه آورد.

باز گفتنی نیست که بار تمام معضلات ناشی از تشدید بحران اقتصادی در اشکالی هم‌چون تورم و بیکاری بر دوش کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه از جمله زنان و کودکانی قرار می‌گیرد که باید زندگی را با طعم فقر و گرسنگی مزمزه کنند.

واقعیات جامعه، بیکاری وسیع، فقر وحشتناک، بی‌خانمانی و یا زندگی در بیغوله‌ها، بیمارانی که به‌خاطر بی‌پولی پشت‌درب‌های بیمارستان‌ها می‌میرند، کودکانی که باز به‌خاطر فقر به‌جای مدرسه با کار و رنج زندگی را می‌آموزند، تعطیلی کارخانجات، تورم، گسترش نابسامانی‌های اجتماعی هم‌چون جنایت، دزدی، رشوه‌خواری و فساد اداری، تن‌فروشی و مانند آن چیزی نیست که با رفتن در جلوی دوربین تلویزیون و طرح ادعاهایی شرم‌آور در مورد گسترش عدالت و پیشرفت اقتصادی و تکنولوژیک بتوان لاپوشانی کرد. این‌ها واقعیاتی هستند که تمامی کارگران و زحمتکشان جامعه با تمام وجود خود، با پوست و گوشت و استخوان خود آن‌ها را لمس کرده و البته که بر حکومت اسلامی حرجی از این بابت نیست!!! آن‌ها می‌توانند تا ابد از این دروغ‌ها به هم ببافند،همان‌طور که قرن‌هاست با رفتن بر بالای منابر مشغول کلاه گذاشتن بر سر مردم بوده‌اند.

سیاست خارجی حکومت اسلامی در دوران ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد باز یکی از همان صفحه‌های درخشانی است که می‌تواند مدال زرین دیگری نصیب این حکومت کند. می‌توان به‌صراحت گفت که به‌غیر از دولت رو به احتضار سوریه و حزب‌الله لبنان دیگر دوستی در منطقه برای‌اش باقی نمانده است. در این سال‌ها، سیاست‌های جاه‌طلبانه‌ی پان‌اسلامیستی و تقابل و تضاد آن با بخشی از دولت‌های امپریالیستی، به‌شکلی اوج گرفت که در مرحله‌ی اول منجر به تحریم‌های بین‌المللی و در مرحله‌ی دوم تحریم‌های آمریکا علیه ایران گردید. هم اکنون آمریکا آنچنان در تشدید تحریم‌ها پیش‌ رفته است که دیگر خود را از برقراری تحریم‌های جدید بین‌المللی از سوی شورای امنیت بی‌نیاز می‌بیند. یکی از عوارض تحریم‌ها نیز بر صنایع ایران و از کار بیکارشدن کارگران است که به‌عنوان نمونه می‌توان به بحران در صنایع خودروسازی و یا حتا پتروشیمی اشاره نمود که تا پیش از این یکی از منابع درآمدهای ارزی دولت بود. حتا در دوران خمینی نیز هرگز ایران تا این حد در انزوای سیاسی قرار نداشت.

درواقع می‌توان گفت که هم‌پای گسترش بحران‌های داخلی، حکومت اسلامی به تشدید سیاست‌های جاه‌طلبانه‌ی پان‌اسلامیستی خود روی آورد. گسترش نظامی‌گری، تشدید خفقان و سرکوب در داخل و ایجاد بحران در روابط خارجی بیش از هر چیز بازتاب عدم توان حکومت اسلامی برای پاسخ‌گویی و حل بحران‌های داخلی و مقابله با گسترش نارضایتی و اعتراضات توده‌ای بود که در اعتراضات زنان، دانشجویان و به ویژه اعتصابات و اعتراضات کارگری خود را نشان می‌داد. جالب‌ آن‌که به‌تازگی احمدی‌نژاد که پرچمدار سیاست تشنج‌آفرینی در عرصه‌ی سیاست خارجی بود، از آن‌جایی که این سیاست به‌شدت در نزد توده‌ها منفور گردیده است، برای این که از خود رفع اتهام کند، مدعی شده است که مدتی‌ست در مذاکرات هسته‌ای دخالتی ندارد، تا بدین ترتیب نتایج این سیاست را بر گردن خامنه‌ای بگذارد.

اما نکته‌ای که باید بر آن تاکید نمود، این است که همه‌ی دولت‌هایی که بر سر کار آمده‌اند، با وعده‌هایی سعی کردند مردم را به‌پای صندوق‌های رای بکشانند که به‌ویژه از سال ٧۶ این روش برجسته‌تر شد. اما با پایان یافتن دوران ریاست‌جمهوری هر فردی می‌بینیم که سعی می‌شود تمام آن مصائبی که جامعه به آن مبتلا گردیده بر گردن دولت قبلی انداخته شود. با روی کار آمدن خاتمی ما همین موضوع را به‌ویژه از سوی اطرافیان وی در مورد رفسنجانی و “دولت سازندگی” می‌بینیم. با آمدن احمدی‌نژاد نیز که با شعار “عدالت” همراه بود و سعی کرد نام “دولت عدالت‌گستر” را بر خود نهد، سعی شد افزایش فاصله‌ی طبقاتی و فقر را به بی‌توجهی دولت خاتمی ربط دهند. اکنون نیز با آمدن روحانی، همین اتفاق همیشگی برای احمدی‌نژاد افتاده و سعی می‌شود همه‌ی خرابی‌ها را نتیجه ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد به مردم بقبولانند و باز شکی نیست که در صورت ادامه حیات حکومت اسلامی همین اتفاق برای روحانی نیز خواهد افتاد. اما واقعیت این است که همه‌ی این آنها‌ به‌رغم تمامی تضادها و اختلافاتی که با یکدیگر دارند، دولت‌های حکومت اسلامی بودند و تمامی تلاش خود را در راستای بقای این حکومت و مناسبات سرمایه‌داری حاکم داشته‌اند. حکومتی که در راس هرم قدرت، دیکتاتوری به نام ولی فقیه قرار دارد که در تمامی عرصه‌های حکومتی حرف آخر را می‌زند. اگر هم امروز باز حلقه اصلی حامیان خامنه‌ای هم‌چون شریعتمداری در روزنامه کیهان و یا ضرغامی در صداوسیما از سیاه‌نمایی‌ها شکایت کرده و دولت احمدی‌نژاد را موفق‌ترین دولت دوران حیات جمهوری اسلامی و یا حتا از مشروطه تاکنون می‌نامند، تنها به این دلیل است که برای بخش بزرگی از مردم نقش خامنه‌ای به‌عنوان مسئول اصلی تمامی فجایع آشکار گردیده است. این افراد با حمایت از سال‌های ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد و موفقیت‌آمیز خواندن آن دوران، در واقع بدنبال خارج کردن خامنه‌ای از زیر ضرب هستند.

حکومت در ایران به دلیل ٢ مولفه از ویژگی‌ خاصی برخوردار است که متفاوت با دولت‌ (و یا حکومت‌های) کلاسیک سرمایه‌داری می‌باشد. یکی از این مولفه‌ها، اسلامی بودن حکومت و به عبارت دیگر نقش دین در دولت است که منجر به تمرکز قدرت در دستان ولی‌فقیه شده است که جدا از انتصاب بسیاری از مقامات مهم حکومتی از جمله فرماندهان نظامی به‌صورت مستقیم، سایر دستگاه‌ها هم‌چون دولت و مجلس نیز مشروعیت خود را از او می‌گیرند. همین روزها بارها مشاورین روحانی اعلام کردند که وزرا حتما قبل از معرفی به مجلس با خامنه‌ای هماهنگ می‌شوند. این در حالی‌ست که همین مشاوران در گفت‌وگو با رسانه‌های حکومتی، رایزنی با مجلس پیش از معرفی وزرا برای کسب رای اعتماد را به‌نحوی سیاستمدارانه رد کردند. یک نمونه دیگر برکناری وزیر اطلاعات از سوی احمدی‌نژاد و انتصاب دوباره‌ی او از سوی خامنه‌ای است. دیگر ارگان به اصطلاح انتخابی نیز مجلس است که همواره سر تعطیم در برابر آن‌چه که “حکم حکومتی” خوانده می‌شود، فرود آورده است. هر بار که نظری از سوی خامنه‌ای اعلام شود، مجلس دستان خود را بالا می‌برد و همه‌ی اینها جدا از این است که تمامی نمایندگان باید از فیلتر شورای نگهبان که خود منصوب خامنه‌ای هستند عبور کنند.

دومین مولفه بسیار مهم نقش دولت در اقتصاد است، اقتصادی که نفت در آن نقشی تعیین‌کننده بازی می‌کند. این قدرت اقتصادی و تقسیم این سرمایه‌ی هنگفت با رانت‌های بزرگی که از این بابت و به اشکال گوناگون نصیب گروهی از سرمایه‌داران می‌شود، بر تمرکز قدرت و نقش دولت می‌افزاید. اقتصاد متکی به نفت، هم ویژگی خاصی به سرمایه‌داری ایران داده است و هم در ساختار سیاسی کشور با ایجاد یک قدرت متمرکز که بر این ثروت چنگ می‌اندازد تاثیر گذاشته است. به دلیل همین موضوع‌ست که می‌بینیم به‌رغم درآمدهای هنگفت حاصل از فروش نفت و فرآورده‌های مشتق از آن، کشور از معضلات اقتصادی بی‌شماری رنج می‌برد که البته خود توضیحی مفصل و جداگانه می‌طلبد.

اما به هر حال این دو مولفه است که ساختار سیاسی حکومت اسلامی را شکل داده است. ساختاری که دیکتاتوری فردی در آن حرف اول را می‌زند. ساختاری که برای ادامه‌ی حیات، بیش از بسیاری از کشورهای سرمایه‌داری معاصر به سرکوب علنی و نیروهای سرکوب‌اش هم‌چون سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات تکیه دارد. حکومتی که تضییع حقوق کارگران و زنان از آن جدایی‌ناپذیر است. حکومتی که در راس آن خامنه‌ای قرار دارد و کارنامه روسای جمهوری آن کارنامه خامنه‌ای و حکومت اسلامی است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۹ در فرمت پی دی اف

سقوط محمد مرسی گامی دیگر در تداوم انقلاب مصر

از فوریه ٢٠١١ که توده های مردم مصر با تجمعات خیابانی و حضور شبانه روزی شان در میدان تحریر قاهره موفق شدند دیکتاتور مصر را از اریکه قدرت به زیر بکشند، بیش از ٢ سال و نیم گذشته است. سقوط حسنی مبارک نخستین گام در انقلاب مصر بود. در پی سقوط حسنی مبارک، ارتش مصر تحت عنوان “شورای عالی نیروهای مسلح مصر” قدرت را در دست گرفت و احمد شفیق وزیر هوانوردی حسنی مبارک نیز از طرف این شورا در جایگاه نخست وزیری موقت منصوب گشت.

از آن زمان تا به امروز، انقلاب نیمه کاره مصر اگرچه با فراز و فرودها و افت و خیزهای زیادی همراه بوده، اما باید اذعان کرد که توده های مردم مصر هرگز از ادامه روند انقلاب جهت تحقق شعار نان و آزادی باز نماندند. برای توده های معترض مصر که جهت تحقق نان و آزادی به  انقلاب روی آورده بودند، سقوط حسنی مبارک نه تنها پایان کار نبود، بلکه نقطه آغازی برای تعمیق و گسترش مبارزات و طرح مطالبات انقلابی خود بود. برای آن دسته از نیروهای اجتماعی که جهت دگرگونی وضعیت موجود به خیابان ها ریختند؛ برای مردمی که دستگیر و شکنجه شدند، مورد هجوم و تعرض وحشیانه نیروهای سرکوبگر رژیم حسنی مبارک واقع شدند و در این مسیر حتا جان خود را نیز از دست دادند، طبیعتا سقوط حسنی مبارک هرگز نمی توانست پایان کار باشد. خصوصا آنکه، پس از سقوط دیکتاتور مصر به جای روی کار آمدن یک دولت برآمده از انقلاب، به جای قدرت گیری یک نیروی برآمده از اراده توده های بپاخاسته، این ارتش مصر بود که در واپسین روزهای پیش از سقوط حسنی مبارک، با تکیه بر موضع همبستگی با انقلاب و تحت پوشش به اصطلاح “ناجی مردم” بر امواج پر تلاطم اعتراضات خیابانی سوار شد و با حمایت بی دریغ آمریکا و دیگر متحدان جهانی اش بر فراز سر انقلاب مردم مصر نشست.

ارتش و بورژوازی مصر بر این امید بودند که پس از سقوط مبارک، توده های معترض از میدان تحریر و خیابان ها به خانه هایشان باز گردند. آنان، بر این باور بودند که می‌توانند سقوط دیکتاتور مصر را به عنوان هدف نهایی و پایان انقلاب به خورد توده های میلیونی مردم بدهند. بدون آنکه خدشه ای بر نظم موجود و مناسبات  اقتصادی حاکم بر این کشور وارد گردد. بدون آنکه نان و آزادی و دیگر مطالبات کارگران و توده های معترض مصر متحقق شود.

قدرت گیری “شورای عالی نیروهای مسلح مصر” نخستین چالش توده های بپاخاسته جهت تداوم انقلاب نیمه کاره مصر بود.

بسیار طبیعی بود، مردمی که به انقلاب روی آورده بودند، مردمی که برای نان و آزادی به خیابان ها ریختند، کارگران و زحمتکشانی که خواهان تغییرات بنیادی در مناسبات سیاسی- اقتصادی جامعه بودند، نمی توانستد شاهد حضور دائمی ارتش بر فراز سر انقلاب باشند. نمی توانستند بدون دست یابی به مطالبات رفاهی، دمکراتیک و آزادی خواهانه شان، دست از مبارزه برداشته و به خانه هایشان باز گردند.

لذا، با توجه به مجموعه شرایط حاکم بر مصر، پس از گذشت نزدیک به یک سال، ارتش مصر تسلیم اراده مردم شد و تن به کناره گیری از قدرت داد. پس از گذشت یک سال، یک سال فراز و نشیب برای تداوم بخشیدن به انقلات نیمه کاره فوریه ٢٠١١، یک سال پیگیری برای تحقق نان و آزادی، ارتش شرایط برگزاری انتخابات را فراهم کرد. با برگزاری انتخابات مجلس موسسان و پس از آن، انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ٩١ عملا قدرت به “اخوان المسلمین” واگذار گردید. محمد مرسی که نامزد حزب اسلامگرای “آزادی و عدالت” وابسته به اخوان المسلمین بود، در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری به پیروزی رسید و رئیس جمهور مصر شد. در دور اول انتخابات که کمتر از ٤٧ درصد واجدین حق رای شرکت داشتند، محمد مرسی و احمد شفیق هرکدام با کمتر از ٦ میلیون رای  به دور دوم راه یافتند. در مرحله دوم نیز، کمی بیش از ٢٦ میلیون نفر یعنی چیزی کمتر از ٥٢ درصد واجدین شرایط حق رای در انتخابات شرکت کردند و در نهایت محمد مرسی با حمایت مالی و تبلیغاتی شیوخ عرب و نیز با توافق های پشت برده “اخوان المسلمین” و دولت آمریکا، با کسب بیش از ١٣ میلیون رای که حدود ٣٠٠ هزار رای بیشتر از احمد شفیق بود بر مسند ریاست جمهوری مصر نشست. و این در شرایطی بود که طبق آمار رسمی، تعداد واجدین حق رای در انتخابات مصر حدود ٥٢ میلیون نفر بود.

محمد مرسی با وجود اینکه با چنین رای شکننده ای بر مسند ریاست جمهوری نشست، از همان آغاز در مسیر اهداف “اخوان المسلمین” یعنی اجرای قوانین اسلامی و شریعت گام برداشت. پیشبرد این سیاست با مخالفت اکثریت جامعه مواجه شد. نیروهای سیاسی، اعم از بورژوازی لیبرال، جریان های سکولار، جوانان، زنان و نیز عموم کارگران و توده های مردم مصر که تجربه شکست انقلاب ایران و استقرار حاکمیت بلامنازع سرکوب و ارتجاع اسلامی بر فضای ایران را به عنوان یک تجربه تلخ پیش روی خود داشتند، از همان ابتدا با سیاست های محمد مرسی در مسیر اسلامیزه کردن جامعه مصر به مقابله برخاستند. در واقع با قدرت گیری نیروهای “اخوان المسلمین” در مجلس موسسان و نشستن محمد مرسی در پست ریاست جهوری، مبارزات توده های مردم در مسیر پیشروی و تداوم انقلاب نیمه کاره فوریه ٢٠١١ وارد فصل تازه ای شد.

اوج مبارزات اعتراضی توده های مردم مصر علیه دولت “اخوان المسلمین” و محمد مرسی در روزهای پایانی دسامبر ٢٠١٢ شکل گرفت. زمانی که قانون اساسی مصر در  یک مجلس موسسان نیم بند مرکب از اکثریت نیروهای اخوان المسلمین به تصویب رسید و محمد مرسی با تکیه بر قدرت دولتی سعی داشت تمهیدات به رفراندوم گذاشتن آن را فراهم سازد. قانون اساسی مورد نظر محمد مرسی و اخوان المسلمین که بر اساس اصول ارتجاع اسلامی تدوین شده بود،عملا زمینه های تثبیت یک دیکتاتوری مذهبی را در جامعه مصر فراهم می ساخت. مردمی که با مبارزات خود حسنی مبارک را ساقط کرده بودند، حال می دیدند به جای دست یابی به نان و آزادی، عملا با خطر شکل گیری یک استبداد دینی مواجه شده اند. استبدادی که اگر به آن فرصت داده می شد، به مراتب از  استبداد دوران حکومت حسنی مبارک فراتر می رفت. تظاهرات خیابانی و مخالفت با قانون اساسی مورد نظر محمد مرسی از روزهای پیش از رفراندم شروع شد و نقطه اوج آن نیز در روز رای گیری و روزهای بعد از رفراندوم بود. تا جاییکه در اجتماعات و درگیری های ٢٢ دسامبر، روز رای گیری ١٧ نفر کشته شدند.

رای گیری قانون اساسی جدید مصر با تحریم عمومی مردم مواجه شد. در روز رفراندوم تنها ٣٢ درصد از کل واجدین حق رای  در پای صندوق ها حضور یافتند و قانون مورد نظر محمد مرسی نیز با کسب آرای موافق ٦٤ درصد از ٣٢ درصد کل واجدین حق رای  به تصویب رسید.

فردای  تصویب قانون اساسی، اعتراضات خیابانی و حمله به دفاتر اخوان المسلمین در شهرهای مختلف مصر گسترش یافت. ٦٨ درصد مردمی که رفراندوم قانون اساسی را تحریم کرده بودند، در ابعادی بی سابقه در خیابان ها حضور یافتند.

میدان التحریر قاهره  در روز ٢٢ دسامبر ٢٠١٢ و روزهای پس از آن، یک بار دیگر همانند روزهای شروع انقلاب محل تجمع ده ها هزار نفر از جوانان و توده های معترض مصر شد.  دفاتر اخوان المسلمین در اغلب شهرها به آتش کشیده شد. خیابان های اطراف کاخ ریاست جمهوری به تصرف توده های معترض در آمد. گویی انقلاب فوریه ٢٠١١ دوباره شعله ور شده بود. در واقع، با گذشت یک سال از قدرت گیری “اخوان المسلمین” و روی کار آمدن محمد مرسی، میلیون ها نفر از مردم مصر در تداوم انقلاب نیمه کاره شان و جلوگیری از اجرای سیاست های اسلامی محمد مرسی در قاهره، پورت سعید، اسکندریه و دیگر شهرهای کوچک و بزرگ این کشور به خیابان ها ریختند. جنبشی عمومی و توده ای علیه محمد مرسی و “اخوان المسلمین” در خیابان ها شکل گرفت. جنبشی که ٦ ماه بعد در روزهای پایانی ژوئن ٢٠١٣ یک بار دیگر در ابعادی میلیونی سر باز کرد.  اینبار همه نیروهای سیاسی درون جنبش در اتحادی نانوشته برای مقابله با دیکتاتوری محمد مرسی و پایان دادن به ارتجاع اسلامی “اخوان المسلمین” به خیابان ها ریختند. خبرگزاری ها طی روزهای  پایانی ژوئن ٢٠١٣ از حضور خیابانی بیش از ٢٠ میلیون نفر توده های معترض علیه محمد مرسی خبر دادند. در تظاهرات خیابانی ٣٠ ژوئن برکناری محمد مرسی از مقام ریاست جمهوری و برگزاری انتخابات پیش از موعد در راس مطالبات میلیون ها تن از معترضین قرار گرفت. یک بار دیگر قدرت بلامنازع مردم در خیابان ها به نمایش گذاشته شد. به موازات اعتراضات خیابانی، در طوماری که با بیش از ٢٠ میلیون امضاء تهیه شده بود، امضاء کنندگان خواهان برکناری فوری محمد مرسی شدند. اینبار قدرت مردم و دمکراسی مستقیم در خیابان های مصر به نمایش درآمد. محمد مرسی که با اتکاء به رای ١٣ میلیونی خود در صدد تحمیل اهداف ارتجاعی “اخوان المسلمین” و اجرای قوانین شریعت اسلامی در جامعه بود، به یکباره با طومار متجاوز از ۲۰ میلیون نیروهای مخالف و نیز تجمعات اعتراضی مردم در ابعادی به مراتب فراتر از تعداد رای دهندگانش روبرو شد. توده های میلیونی مردم مصر با گزینش دمکراسی مستقیم، قدرت خود را در مقابل به اصطلاح، دمکراسی پارلمانی به نمایش گذاشتند. با حضور میلیون ها نفر از توده های معترض مصر در خیابان های این کشور عملا مشروعیت قانونی محمد مرسی در مقام ریاست جمهوری از بین رفت. کابینه محمد مرسی در مقابل قدرت مردم شکاف برداشت. همه چیز گویای شکل گیری یک موقعیت انقلابی در جامعه بود. در چنین وضعیتی که میلیون ها نفر از توده های مردم مصر در خیابان ها حضور داشتند و مطالبات آنان در مسیر تداوم انقلاب فوریه ٢٠١١ هر روز رادیکال تر می شد، طبیعتا شکل گیری نهادهای قدرت مردمی در جریان مبارزه، نمی توانست برای ارتش، بورژوازی و نیروهای لیبرال درون اپوزسیون خوشآیند باشد. لذا، ارتش مصر در تاریخ اول جولای به محمد مرسی ٤٨ ساعت مهلت داد تا با مخالفین دولت یا به عبارتی با نیروهای لیبرال به رهبری البرادعی به توافق برسد. با اطلاعیه ارتش بحران در کابینه محمد مرسی تشدید گشت. دولت مرسی با زنجیره ای از کناره گیری های سخنگویان، وزرا و معاونین کابینه مواجه شد. وزرایی که در همبستگی با اعتراضات خیابانی مردم از ادامه کاری با دولت محمد مرسی امتناع کردند. ابتدا سخنگویان دفتر ریاست جمهوری و کابینه استعفا دادند. پس از آن وزرای گردشگری، محیط زیست، ارتباطات و قضایی، کابینه دولت را ترک کردند. با استعفای عمرو وزیر امور خارجه مصر که دوازدهمین عضو مستعفی کابینه بود، دولت مرسی به مرز فروپاشی رسید. با پایان یافتن مهلت ٤٨ ساعته، ارتش مصر اقدام به بر کناری محمد مرسی کرد. مرسی و بسیاری از رهبران “اخوان المسلمین” توسط ارتش بازداشت و به مکان های امن انتقال داده شدند. روزهای بعد در تجمعات طرفداران محمد مرسی و درگیری ارتش با آنان ٥٠  نفر کشته شدند. ارتش از یک طرف برای برگشت میلیون ها تن از مخالفین محمد مرسی به خانه ها و نیز کنترل طرفداران مرسی در اولین فرصت عدلی منصور رئیس دادگاه قانون اساسی مصر را به عنوان رئیس جمهور موقت انتخاب و اعلام کرد. در واقع، ارتش مصر همان شیوه ای را که در مقطع انقلاب فوریه  ٢٠١١علیه حسنی مبارک به کار گرفت، اینبار نیز علیه دولت مرسی به کار گرفت. این اقدام ارتش کوششی در مسیر ممانعت از رادیکالیسم و گسترش بیشتر حضور اعتراضی مردم در خیابان ها بود. اقدامی که در جهت همسویی با جریان های لیبرال و قدرت گیری بورژوازی لیبرال در مصر صورت گرفت.

سقوط دولت اسلامی محمد مرسی و اخوان المسلمین نتیجه مبارزات پیگیر و خیابانی میلیون ها نفر از توده های مردم مصر در به انجام رساندن انقلاب نیمه کاره فوریه ٢٠١١ بود. در واقع پیش از آنکه ارتش به برکناری دولت محمد مرسی اقدام کند، مرسی و “اخوان المسلمین” توسط اراده مبارزاتی توده های مردم مصر به روزهای پایانی حاکمیت خود رسیده بودند. سقوط محمد مرسی شرایط جدیدی در مسیر تداوم انقلاب مصر پدید آورده است. کار ارتجاع دینی و قدرت سیاسی اخوان المسلمین در مصر به پایان رسیده است. با برکناری محمد مرسی، از آنجایی که کارگران و توده های میلیونی مردم مصر مطالبات معینی داشته و دارند، انقلاب مصر باز هم به پیش خواهد رفت. دولت محمد مرسی اگرچه ظاهرا عنوان دولت منتخب مردم مصر را یدک می کشید اما، با وضع قوانین دینی و اعمال سیاست های اسلامی اخوان المسلمین عملا در مسیر تحمیل یک دیکتاتوری مذهبی به توده ها مردم حرکت می کرد. سقوط محمد مرسی و شکل گیری وضعیت جدید، مرحله  دیگری را در مبارزه کارگران و توده های زحمتکش مصر در روند تداوم انقلاب فوریه گشوده است.

اگرچه ارتش مصر تلاش کرده تا همانند مقطع سقوط حسنی مبارک اینبار نیز خود را به دروغ “ناجی مردم ” معرفی کند و مردم را از مسیر اصلی انقلاب و تحقق مطالبات نان و آزادی منحرف سازد، اما، از آنجایی که توده های مردم نقش اصلی را در به زیر کشیدن دولت مذهبی مرسی داشته اند به نظر نمی آید که ارتش بتواند توده مردم را از صحنه برکنار کند. اساسا حضور میلیونی مردم در خیابان ها چنین فرصتی را به ارتش مصر نیز نخواهد داد.

انتخاب فوری عدلی منصور رئیس دادگاه قانون اساسی مصر به عنوان رئیس جمهور موقت و پس از آن انتخاب حازم ببلاوی به عنوان نخست وزیر انتقالی و آغاز به کار دولت موقت او متشکل از ٣٥ وزیر تکنوکرات که در میان شان ٥ وزیر زن نیز حضور دارند، جملگی نشان از شتاب و ترسی است که ارتش و نیروهای لیبرال از حضور و قدرت مردم در خیابان ها دارند.

برای کارگران و توده های مردم مصر همانگونه که سقوط حسنی مبارک پایان کار و پایان انقلاب نبود، سقوط محمد مرسی نیز به عنوان پیروزی نهایی انقلاب نیست. مطالبات رفاهی و آزادی‌خواهانه توده‌های مردم مصر همچنان تحقق نیافته باقی‌ست . لذا، سقوط محمد مرسی مفری برای خیزش های بعدی و گامی دیگر در تداوم همان انقلاب نیمه کاره مصر است که با سرنگونی حسنی مبارک آغاز و با سقوط محمد مرسی تا رسیدن به نان و آزادی همچنان ادامه خواهد داشت.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۹ در فرمت پی دی اف

افشاگری‌های اسنودن وگرایش روزافزون امپریالیسم به ارتجاع سیاسی

افشاگری‌های ادوارد اسنودن در یک ماه اخیر پیرامون اقدامات پلیسی – جاسوسی دولت آمریکا و دولت‌های اروپایی، علیه مردم این کشورها و سراسر جهان، بازتاب بین‌المللی گسترده‌ای داشت و پرتو نوینی بر سیاست‌های داخلی و خارجی این دولت‌ها در افکار عمومی مردم جهان افکند.

اسنودن پیمان‌کار فنی پیشین آژانس امنیت ملی آمریکا که قبل از آن نیز کارمند سازمان جاسوسی مرکزی آمریکا (سیا) بوده است، در طول یک ماهی که از آمریکا متواری شده است، اسناد بسیار مهمی از برنامه‌های فوق سری تجسس و تعقیب و مراقبت الکترونیک مخفیانه بسیار گسترده دولت آمریکا را علیه مردم آمریکا و دیگر کشورهای جهان، در مطبوعات، به ویژه در روزنامه انگلیسی گاردین انتشار داده است.

مهم‌ ترین این اسناد، در افشای برنامه پلیسی – جاسوسی دولت آمریکا موسوم به پریسم است که به لحاظ وسعت دامنه آن در هیچ کجای جهان نظیر نداشته است. برنامه‌ای که پایه‌های آن را دولت بوش در سال ۲۰۰۱ گذاشت. کنگره آمریکا در سال‌های بعد، موادی به آن الحاق نمود و اوباما به آن ابعادی فراتر از گذشته داد. در پی اقدامات تروریستی ۱۱ سپتامبر اسلام‌گرایان در آمریکا، در سال ۲۰۰۱ برنامه ضد تروریسم موسوم به پاتریوت به اجرا گذاشته شد که دست دولت آمریکا را در اقدامات سرکوب‌گرانه و جاسوسی به بهانه مبارزه با تروریسم کاملاً باز گذاشت. اما از آن‌جایی که مجوز دادگاه مراقبت‌های جاسوسی خارجی آمریکا (فی‌سا) را نداشت و ظاهراً غیر قانونی بود، در سال ۲۰۰۷، از طریق قانون آمریکایی حمایت، برنامه پریسم عملی گردید. در سال ۲۰۰۸ کنگره آمریکا اصلاحاتی درآن به عمل آورد و شرکت‌هایی را که برای جمع‌آوری اطلاعات با سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا همکاری می‌کنند، از تعقیب قضایی مصون ساخت. این اصلاحات به سازمان‌های پلیسی و جاسوسی آمریکا اجازه داد، بدون کسب مجوز تلفن، ای – میل و دیگر ارتباطات  شهروندان آمریکایی را کنترل کنند. در سال ۲۰۱۲، کنگره آمریکا ادامه این برنامه را به مدت ۵ سال دیگر تمدید نمود.

با اجرای این برنامه، فی‌سا به شرکت تلفن و ارتباطات دور “وریزن” دستور داد که اطلاعات و ارتباطات تلفنی میلیون‌ها مشترک خود را روزانه در اختیار آژانس امنیت ملی آمریکا قرار دهد که این اطلاعات شامل گفتگوی هر دو طرف مکالمه، مدت زمان این گفتگو، شماره تلفن‌های آن‌ها، مکان گفتگو، شماره سیم کارت و هویت دارنده موبایل و غیره می‌شد.

البته پیش از این هم نمونه‌هائی از این اقدامات پلیسی- جاسوسی دولت آمریکا در اواسط دهه‌ی اول قرن برملا شده بود، اما اکنون وسعت همه جانبه‌ای به خود می‌گرفت و عموم شرکت‌های تلفن و ارتباطات دور را شامل می‌شد. همه این شرکت‌ها موظف شدند عین همین اطلاعات را به آژانس امنیت ملی آمریکا بدهند. این برنامه علاوه بر تمام شرکت‌های تلفن، شرکت‌های اینترنتی را نیز دربرگرفت و کلیه آن‌ها موظف شدند، تمام اطلاعات ای – میل‌ها، فرستنده و گیرنده، محل ارسال، محل زندگی آن‌ها، ای پی، موتورهای جستجوگر، چت و گفتگوهای اینترنتی، تصویر، فیلم و نقل و انتقال فایل را به این سازمان کنترل و جاسوسی ارائه دهند. تقریباً تمام شرکت‌های معروف در این عرصه، از جمله گوگل، یاهو، مایکروسافت، هات‌میل، اپل، یوتیوب، اسکایپ، پالتاک، فیس‌بوک با آژانس امنیت ملی همکاری می‌کنند و تمام اطلاعات را در اختیار آن قرار می‌دهند.

بدین طریق دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی دولت آمریکا نه فقط زندگی خصوصی میلیون‌ها آمریکایی بلکه مردم کشورهای دیگر جهان را مورد تعرض قرار داده و هر لحظه تمام زنگی مردم را تحت کنترل و مراقبت مخفیانه خود دارد. اما دامنه فعالیت جاسوسی – پلیسی دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا به تجسس و کنترل مخفیانه الکترونیکی مردم آمریکا و جهان محدود نمی‌شود. افشای اسناد آژانس امنیت ملی آمریکا، حاکی‌ست که بخشی از این ماشین جاسوسی حتا مقامات و ارگان‌های کشورهای ظاهراً دوست و متحد آمریکا را نیز هدف قرار داده است.

از جمله، اسناد افشا شده نشان می‌دهد که آژانس امنیت ملی آمریکا، ارتباطات الکترونیک دپیلمات‌های اروپایی، دفاتر این اتحادیه در آمریکا، ساختمان اتحادیه اروپا در بروکسل و سفارت‌خانه‌های این کشورها را کنترل می‌کند و به ویژه نمایندگی‌های دیپلماتیک فرانسه، ایتالیا، یونان در واشنگتن و سازمان ملل مورد شنود قرار گرفته اند. ابعاد اقدامات کنترل و  جاسوسی آمریکا در آلمان به نحوی‌ست که در هر ماه ۵۰۰ میلیون ارتباط تلفنی، ای ­– میلی، تصویری و مکالماتی این کشور توسط آژانس امنیت ملی آمریکا ذخیره و طبقه‌بندی می‌شود. گستردگی فعالیت‌های جاسوسی آمریکا علیه مردم کشورهای اروپایی و مقامات و ارگان‌های دولتی، باعث گردید که برخی از سران کشورهای اروپایی برای آرام ساختن خشم و نارضایتی مردم، به دولت آمریکا اعتراض کنند، اما در این حد که مرکل و فرانسوا اولاند، این اقدامات را “غیر قابل قبول” نامیدند و خواستار توضیح مقامات آمریکایی شدند.

رهبر حزب سبزهای آلمان، اقدامات تجسسی و جاسوسی آمریکا را در آلمان مرتبط با رقابت‌های اقتصادی دانست و گفت: به نظر می‌رسد موضوع جاسوسی اقتصادی‌ست و صدراعظم آلمان باید دست به عمل بزند.

سخنگوی دولت آلمان نیز گفت: دوران جنگ سرد پایان یافته است. در صورت لزوم، آمریکا با واکنش متحد و روشن کشورهای اروپایی روبرو خواهد بود. اما این تهدیدات، آشکارا توخالی‌ست. چرا که سازمان‌های جاسوسی کشورهای اروپائی، خود یاری‌رسان و همکار برنامه‌های جاسوسی دولت آمریکا هستند.

در حالی که دولت آلمان ظاهراً به اقدامات جاسوسی دولت آمریکا علیه مردم و دولت آلمان اعتراض می‌کند، اسنودن در گفتگویی با اشپیگل فاش ساخت که آژانس امنیت ملی آمریکا با سرویس جاسوسی خارجی آلمان دست در دست یکدیگر دارند یا آن‌گونه که وی می‌گوید در یک رختخواب می‌خوابند. وی گفت: آژانس امنیت ملی آمریکا، ابزار تحلیل در اختیار سازمان جاسوسی آلمان قرار داده است که اطلاعات در جریان را در آلمان کنترل و تنظیم کند. اما مهم‌تر از آلمان و کشورهای دیگر همکار و نزدیک سازمان‌های جاسوسی آمریکا نظیر استرالیا، کانادا، زلاندنو، اسرائیل، انگلیس است که بیش‌ترین و گسترده‌ترین همکاری را در جاسوسی جهانی و کنترل زندگی خصوصی مردم جهان و تعقیب و مراقبت آن‌ها، با سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا دارد. اسنودن فاش کرد که انگلیس یک برنامه کنترل و تعقیب و مراقبت الکترونیکی پنهانی از مردم را در ۲۰۱۱ به نام تمپورا به جریان انداخته است که ارتباطات مخابراتی و اینترنتی را در نقاط مختلف جهان، به ویژه با استفاه از شبکه‌های فیبر نوری کنترل و شنود می‌کند و اطلاعات جمع آوری شده را در اختیار سازمان‌های جاسوسی آمریکا قرار می‌دهد.

بدین طریق است که برنامه قدرتمند “مخبر بدون مرز” آژانس امنیت ملی آمریکا حجم بسیار کلانی اطلاعات و گزارشات را از طریق جاسوسی در ارتباطات دیجیتال جهانی به دست می‌آورد. گاردین می‌نویسد: تنها در ماه مارس ۲۰۱۳، آژانس امینت ملی آمریکا ۹۷ میلیارد اطلاعات گوناگون را از طریق جاسوسی در شبکه‌های کامپیوتری سراسر جهان به دست آورد که از این میزان بیش از ۱۴ میلیارد اطلاعات و گزارشات آن مربوط به ایران است.

با افشای این اقدامات بی‌سابقه سازمان‌های جاسوسی آمریکا که زندگی خصوصی و آزادی میلیاردها مردم جهان را مورد تعرض و تجاوز قرار داده است، مقامات آمریکایی ناگزیر به واکنش شدند. اوباما که زمانی برای انتخاب به پست ریاست جمهوری ادعا کرده بود، برخلاف دوران بوش، شفافیت و حکومت قانون سنگ بنای ریاست جمهوری او خواهد بود، اکنون وقیحانه ادعا کرد که این تعرض به آزادی و زندگی خصوصی مردم از طریق کنترل و مراقبت مخفی سازمان‌های جاسوسی این کشور، “حمایت از زندگی خصوصی آمریکائیان است.” سخنگوی کاخ سفید نیز این اقدامات جاسوسی – پلیسی علیه مردم را برای حمایت از امنیت ملی ضروری خواند. نخست‌وزیر انگلیس هم خیلی صاف و ساده این تعرضات و هدف قرار دادن حتا زندگی خصوصی مردم را ناگزیر توصیف کرد.

بعد هم نوبت به دستگاه قضایی دولت آمریکا رسید که افشاگر اسناد دزدی‌های دولت آمریکا از زندگی خصوصی مردم و جاسوسی علیه آن‌ها را به جاسوسی و دزدی متهم کند. در ۱۴ ژوئن، دادستان فدرال آمریکا رسماً اسنودن را به جاسوسی و دزدی اموال دولتی متهم کرد. دولت آمریکا از کشورهای دیگر خواست که به وی پناهندگی ندهند و او را برای محاکمه و مجازات به آمریکا تحویل دهند. دولت‌های اروپایی که سازمان‌های اطلاعاتی‌شان همکار دستگاه مخوف جاسوسی و کنترل آمریکا هستند، نه تنها از پذیرش اسنودن به عنوان پناهنده سر باز زدند، بلکه خوش‌خدمتی را به درجه‌ای رساندند که قوانین بین‌المللی را زیر پا نهادند، به یک راهزنی هوایی متوسل شدند و هواپیمای مورالس رئیس جمهور کلمبیا را که گویا چنین می‌پنداشتند، اسنودن نیز به همراه وی است، ناگزیر به فرود اضطراری در اتریش نمودند. اسنودن اما هنوز در فرودگاه مسکو بلاتکلیف است و به جز چند کشور آمریکای لاتین، که عجالتاً امکان ورود به آن‌ها را ندارد، هیچ یک از دولت‌های ظاهراً دمکراتیک و حقوق بشری اروپایی با پناهندگی وی موافقت نکرده‌اند. این نه فقط ناشی از فرمان‌برداری، ترس و هراس آن‌ها از امپریالیسم آمریکا، بلکه مخالفت جدی با افشاگری‌های اوست که می‌تواند به الگویی برای افشاگری در کشورهای آن‌ها تبدیل شود و اقدامات ضد مردمی پنهانی آن‌ها را برملا کند.

 اما در مقابل، این سؤال هم مطرح است که واقعاً هدف و انگیزه افرادی از نمونه اسنودن چیست؟

آن‌ها نه کمونیست‌اند و نه حتا انقلابی مخالف نظم سرمایه‌داری. پس علت چیست که اسنودن زندگی راحت و آسوده خود را با حقوق ۲۰۰ هزار دلاری سالانه رها می‌کند، آوارگی و تهدید دائمی دولت آمریکا و سازمان‌های جاسوسی آن را می‌پذیرد، تا بخشی از جنایات دولت این کشور را هم‌چون افشاگری سرباز برادلی منینگ که اکنون محاکمه او در آمریکا آغاز شده است، برملا کند. گرچه این افشاگران و از جمله همکاران آسانژ و ویکی‌لیکس عموماً متشکل از هکرهایی هستند که رگه‌های ماجراجویی نیز در کار آن‌ها نیز هست، اما در حقیقت افشاگری‌ها و دیگر اقدامات ایذایی آن‌ها علیه دولت‌ها و گاه علیه شرکت‌ها و بانک‌های بزرگ جهانی نه ناشی از ماجراجویی، بلکه بازتاب و وجهی از اعتراض و نارضایتی توده‌های مردم به ویژه در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته‌تر علیه فشارها، تضییقات، سرکوب‌گری‌ها، فریب‌ها، دروغ‌ها و جنگ‌طلبی دولت‌هاست.

اسنودن آن‌گونه که خود می‌گوید برای شرکت در لشکرکشی نظامی دولت آمریکا به عراق، داوطلب شده بود و بر این پندار بود که این اقدامی شرافتمندانه به قصد رهایی مردمی ستم‌دیده است. اما با دیدن و شنیدن اخبار و گزارشات، دریافت که آن‌چه دولت آمریکا ادعا می‌کرد، فریب بوده است. “تبلیغات است و نه حقیقت” و می‌افزاید: “ما در واقعیت نه فقط مردم آمریکا، بلکه عموم مردم جهان را گمراه می‌کردیم تا این ذهنیت را در آگاهی جهانی ایجاد کنیم.” او می‌گوید: “تنها انگیزه من این است که به عموم مردم اطلاع دهم که آن‌چه به نام آن‌ها انجام می‌گیرد، علیه آن‌هاست. من مایلم تمام آن‌چه را که داشتم فدا کنم، چرا که نمی‌توانم با وجدانی آسوده اجازه دهم که حکومت ایالات متحده با این ماشین جاسوسی عظیمی که مخفیانه ساخته، زندگی خصوصی، آزادی اینترنت و آزادی‌های اساسی مردم سراسر جهان را نابود کند. من نمی‌خواهم در جهانی زندگی کنم که تمام آن‌چه را که می‌گویم، هر آن‌چه را که انجام می‌دهم، با هر کسی که صحبت می‌کنم، هر گونه تجلی خلاقیت، عشق و دوستی کنترل و ضبط شود.”

البته آن‌چه که او افشا کرده است، فقط گوشه‌ای از سیاست‌های ارتجاعی افشا نشده امپریالیسم آمریکا و امپریالیست‌های اروپایی‌ست. اما این افشاگری‌ها در همین محدوده نیز همانند افشای جنایات ارتش آمریکا در عراق و نیز بند و بست‌های دیپلماسی سری آمریکا توسط سرباز برادلی منینگ، نقش مهمی در روشنایی افکار عمومی مردم جهان ایفا کرده است. معهذا باید گفت: به رغم این که اسنودن، برادلی، آسانژ و دیگر همکاران ویکی‌لیکس از آزادی‌های مردم دفاع می‌کنند،  علیه جنگ،  جاسوسی و دیپلماسی سری هستند و با افشاگری‌های خود، کار با ارزشی هم برای روشن‌تر شدن افکار عمومی جهان در مورد جنایات قدرت‌های امپریالیست به ویژه آمریکا، انجام داده‌اند، اما از آن‌جایی که شناختی از کارکرد و ماهیت سرمایه‌داری و امپریالیسم ندارند، دچار این توهم‌اند که گویا می‌توانند با وجود نظم اقتصادی – اجتماعی موجود، در همان محدوده‌ی مطالبات آزادی‌خواهانه و دمکراتیک خود، امور را اصلاح کنند. اسنودن از آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک مردم آمریکا در قانون اساسی این کشور دفاع می‌کند و علیه نقض آن‌ها توسط دولت این کشور معترض است. اما گویا نمی‌داند که قانون اساسی آمریکا محصول شرایط تاریخی دورانی بود که بورژوازی و جمهوری پارلمانی مترقی بودند، تا جایی که حتا حق قیام مردم در برابر ستم‌گران به رسمیت شناخته شد. اکنون اما در دوران امپریالیسم که بورژوازی به یک طبقه کاملاً زائد و ارتجاعی تبدیل شده و جمهوری پارلمانی خصلت مترقی خود را از دست داده است، آزادی‌ها و حقوق دمکراتیک مردم پیوسته نقض و یا محدود می‌گردند، ولو این که هنوز بر روی کاغذ باقی مانده باشند. این واقعیت را هم متدکر شویم که البته هنوز در این عرصه تفاوتی میان یک رژیم پارلمانی در اروپا و یا آمریکا با یک رژیم سرتاپا استبدادی از نمونه‌ی جمهوری اسلامی ایران وجود دارد، این واقعیت به جای خود، اما نافی این مسئله نیست که سرمایه‌داری دوران انحصار گرایش به ارتجاع سیاسی، نقض و محدود کردن آزادی و دمکراسی در سیاست داخلی و تجاوز، جنگ و توسعه‌طلبی در سیاست خارجی دارد.

فقط اکنون نیست که زندگی خصوصی و آزادی‌های مردم مورد تعرض طبقه حاکم آمریکا قرار گرفته است. سال‌ها پیش در دوران مک‌کارتیسم فجایعی عظیم‌تر در این کشور رخ داد. فاشیسم اروپایی نیز نمونه هارتر این ارتجاع سیاسی بود. این واقعیت نیز بر کسی پوشیده نیست که در سراسر جهان به اصطلاح پیشرفته‌تر سرمایه‌داری به ویژه در طول چند دهه‌ی اخیر، مدام حقوق و آزادی‌های مردم محدودتر شده است و بسیاری از حقوق و دستاوردهای توده‌های کارگر و زحمتکش از آن‌ها باز پس گرفته شده است.

بر سر همین شکل‌گیری ماشین عظیم کنترل و جاسوسی آمریکا، در ظاهر چنین به نظر می‌رسد یا وانمود می‌گردد که در پی حملات تروریستی اسلام‌‌گرایان در ۱۱ سپتامبر و برای مقابله با آن‌ها شکل گرفته است. اما در واقعیت در گذشته نیز به اشکال و درجات مختلف، همین سیاست در داخل و نیز جنگ و تجاوز در خارج وجود داشته است.

پس از پایان دوره جنگ سرد، امپریالیسم آمریکا برنامه عریض و طویلی برای توسعه‌طلبی‌های جهانی خود داشت. روشن است که توده‌های مردم آمریکا نفعی در آن نداشتند. می‌بایستی به نحوی این نارضایتی از طریق محدودیت‌های داخلی، تحت کنترل درآید. اقدام تروریستی اسلام‌گرایان در آمریکا، تمام بهانه و توجیهی را که طبقه حاکم این کشور لازم داشت در اختیارش گذاشت و دولت آمریکا با دستاویز مبارزه علیه تروریسم، هم آزادی و حقوق مردم آمریکا را محدود و لگدمال کرد و هم این که برنامه‌های تجاوزکارانه و توسعه‌طلبانه خود را از طریق جنگ به مرحله عمل درآورد. مبارزه با تروریسم و دمکراسی صادراتی فقط توجیه و بهانه‌‌ای برای پیشبرد سیاست‌‌های ارتجاعی داخلی و بین‌‌المللی دولت آمریکا بود. اساس مسئله در این است که اگر دولت آمریکا و دیگر دولت‌های قدرتمند جهان، امروزه آشکارا زندگی خصوصی و آزادی‌های مردم را چنان مورد تعرض قرار داده که تمام زندگی مردم را تحت کنترل و مراقبت روزمره خود قرار داده‌اند، از ماهیت نظم سرمایه‌داری گندیده و در حال زوال، در مرحله سلطه انحصار و امپریالیسم ناشی می‌گردد.

در این مرحله، جمهوری پارلمانی تبدیل به چنان پدیده ارتجاعی شده است که نه فقط یک ابزار فریب و نیرنگ طبقه سرمایه‌دار برای سرپوش گذاشتن بر حاکمیت طبقاتی و سیاسی خود و جا زدن آن به عنوان حاکمیت مردم بر سرنوشت خود است، بلکه پارلمان‌ها که خود را نماینده مردم جا می‌زنند، آشکارا حتا آزادی‌ها و حقوق دمکراتیک مردم را سلب می‌کنند. پوشیده نیست که این کنگره آمریکا بود، که برنامه “پاتریوت” و “پریسم” را تصویب کرد و به دولت بوش و سپس اوباما این اجازه را داد که حتا برخلاف نص صریح قانون اساسی آمریکا، زندگی خصوصی مردم این کشور را تحت کنترل و مراقبت پنهانی قرار دهند. در پارلمان‌های کشورهای اروپایی نیز مکرر شاهد یک چنین مصوباتی بوده و هستیم.

امپریالیسم در ذات خود، در دوره بحران‌های عمومی سرمایه‌داری، فقر، بیکاری، تشدید تضادها و مبارزات طبقاتی، گرایش به ارتجاع سیاسی و نقض و محدود کردن آزادی‌ها و حقوق دمکراتیک توده‌ها دارد تا بتواند در برابر میلیون‌ها کارگری که به خیابان‌ها آمده‌اند، نظم موجود را حفظ کند، اختیارات وسیع‌تری به پلیس و سازمان‌های جاسوسی بدهد تا به سادگی بتوانند فعالین جنبش‌های کارگری، جنبش‌های ضد جنگ، جنبش‌های اشغال را دستگیر و تحت محاکمه قرار دهند. پارلمان‌ها و نمایندگان به اصطلاح مردم نیز کار دیگری جز این ندارند که پی در پی مصوباتی به نام مردم علیه مردم تصویب کنند.

امپریالیسم و سلطه انحصار، ضرورتاً همراه با گرایش به ارتجاع سیاسی، نقض و محدودیت روزافزون آزادی و دمکراسی‌ست. بنابراین توهم ناب است که خلاف آن از نظم موجود خواسته شود.

در سیاست خارجی نیز مسئله از همین قرار است. نمی‌توان انتظار دیگری از سرمایه‌داری در دوران امپریالیسم و سلطه انحصارات، جز تجاوز، جنگ، توسعه‌طلبی و کثیف‌ترین شیوه‌های رایج در دیپلماسی سری را داشت. دولت‌های امپریالیست برای تحقق اهداف و منافع اقتصادی و سیاسی انحصارات، به دست آوردن بازارهای جدید، کسب برتری سیاسی و نظامی، همواره در حال رقابت با یکدیگرند؛ رقابتی که گاه به سازش و گاه به جنگ می‌انجامد. دیپلماسی، مجموعه‌ای از روش‌ها و وسایلی‌ست که آن‌ها را به هدف خود در این رقابت‌ها، سازش‌ها و جنگ‌ها می‌رساند. از آن‌جایی که اهداف و روش‌های سیاست خارجی دولت‌های سرمایه‌داری علی‌العموم و دول امپریالیست به طور خاص، با منافع کارگران و زحمتکشان در تضاد و تقابل قرار دارد و توده‌های مردم باید در ناآگاهی و تاریکی نگه داشته شوند، دیپلماسی نمی‌تواند جز یک دیپلماسی سری چیز دیگری باشد. در این دیپلماسی که باید همه چیز مخفیانه، در پشت درهای بسته انجام بگیرد و حقایق از چشم توده‌ها پنهان بماند، استفاده از تمام ابزارهای نیرنگ و دروغ، جاسوسی و آدم‌کشی، خرید و فروش اسناد و مقامات، شنود مکالمات تلفنی، کنترل ارتباطات الکترونیکی، توطئه، اقدامات نظامی و قهری، نه فقط ضروری بلکه جزء لاینفک دیپلماسی سری‌اند. بنابراین اتفاقی بی‌سابقه نیست که بر طبق اسناد افشا شده، دولت آمریکا روزمره از دولت‌های ظاهراً دوست و متحد خود نیز در اروپا جاسوسی می‌کند، سران و دیپلمات‌های آن‌ها را مورد تعقیب و مراقبت الکترونیکی قرار می‌دهد و در دفاتر و مراکز سیاسی و اقتصادی مهم آن‌ها وسایل شنود کار می‌گذارد. دولت‌های دیگر نیز در حد توان و قدرت خود همین کارها را می‌کنند. این دیپلماسی چنان سری‌ست که گاه حتا پارلمان‌ها نیز از بده و بستان‌ها و اقدامات انجام گرفته بی‌خبر می‌مانند و گاه در مواردی که کمیته‌های امنیت و سیاست خارجی پارلمان‌ها در جریان مسئله‌ای قرار می‌گیرند، خبر آن از محدوده‌ی این کمیته‌ها فراتر نمی‌رود.

بنابراین جز توهم چیزی نیست که کسی تصور کند در دوران امپریالیسم و سلطه انحصارات، جنگ، تجاوز و توسعه‌طلبی می‌تواند متوقف گردد و یا دیپلماسی سری و روش‌های به اصطلاح غیر اخلاقی و رسوای آن جای خود را به یک دیپلماسی علنی و روش‌های انسانی و دمکراتیک بدهد. سیاست داخلی و خارجی امپریالیسم، گرایش به قهر و ارتجاع سیاسی، جنگ و تجاوز و توسعه‌طلبی را نمی‌توان از میان برد، مگر آن که اساس و ریشه تعیین‌کننده آن را که سرمایه‌داری و امپریالیسم‌اند، برانداخت. تنها زمانی که بورژوازی از اریکه قدرت به زیر کشیده شود و اکثریت بسیار عظیم مردم یک کشور که کارگران و زحمتکشان‌اند، سرنوشت خود را از طریق یک نظم شورایی سوسیالیستی در دست بگیرند، می‌توان به سیاست داخلی و خارجی دولت‌های کنونی پایان داد. مردمی که خود حاکم بر سرنوشت خویش‌اند از آزادی‌ها و حقوق خود در وسیع‌ترین شکل ممکن آن پاسداری می‌کنند و جای جنگ، تجاوز، توسعه‌طلبی و دیپلماسی سری را یک سیاست خارجی دمکراتیک مبتنی بر صلح و دیپلماسی علنی خواهد گرفت. برای چنین دنیایی باید مبارزه کرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۹ در فرمت پی دی اف

دولت روحانی و خواب و خیال رفع تبعیض جنسیتی

تنها سه روز مانده به “انتخابات” ریاست جمهوری و زمانی که تقریباً مشخص شده بود برنده آن حسن روحانی‌ست، تحرکات جدیدی نیز در صفوف برخی از زنان در رابطه با طرح مطالبات زنان و پیگیری آن آغاز گردید و در همین رابطه دو نشست تحت عنوان “هم اندیشی زنان” در ٢١ خرداد و سپس در ١٢ تیر با شرکت بیش از ۵۰ زن برگزار گردید. در این نشست‌ها عمدتا گروه‌هایی از زنان وابسته به جناح‌های حکومتی و زنانی که خود جزو ساختار حکومتی بوده و در ادوار مختلف در نهادهای حکومتی پست و مقامی داشته‌اند، از جمله زنان متشکل در “مجمع زنان اصلاح طلب”، “جمعیت زنان مسلمان نواندیش”، “ائتلاف اسلامی زنان” و همچنین برخی از زنان لیبرال و فعالان عرصه حقوق مدنی و جنبش زنان شرکت داشتند.

حسن روحانی که در جریان تبلیغات انتخاباتی خود برای جلب آرای زنان، از تلاش برای تحقق مطالبات زنان و ایجاد سهم ویژه برای زنان در عرصه های مدیریتی و امثال آن سخن گفته بود، به خواست برگزارکننده‌گان این نشست‌ها پروین داداندیش، رئیس کمیته زنان ستاد انتخاباتی خود را به این جلسات فرستاد تا در جریان چند و چون بحث ها و مطالبات این بخش از زنان قرار بگیرد. موج تبلیغات کرکننده ای را که اصلاح طلبان حکومتی و دنباله روان بی مزد و مواجب آنها پیرامون حسن روحانی و اقدامات وی به ویژه در عرصه آزادی های سیاسی به راه انداخته اند، زودتر از همه جا، ظاهراً قرار است در عرصه مسائل و حقوق زنان خود را نشان داده و محک خورَد. ببینیم مطالبات این گروه از زنان چیست؟ و دولت روحانی آیا قادر به تحقق آن هست یا نه؟

در جلسات “هم اندیشی زنان” مطالبات گوناگونی از سوی زنان حاضر(۱) دراین جلسات مطرح گردید که اگر از جزئیات آن بگذریم، این مطالبات را شاید در مجموع به‌توان به دو دسته تقسیم کرد. یک دسته از مطالبات اساسا معطوف به تهیه لوایح به منظور رفع تبعیض در قوانین موجود، استفاده از زنان در سطوح متوسط و بالای مدیریتی، مشارکت درارکان قدرت، صلح، رفع تحریم ها و پرهیزازادبیات جنگ طلبانه ، اجرای اصول قانون اساسی در حوزه مسائل زنان و امثال آن بود که عمدتا از سوی زنان اصول گرا و اصلاح طلب متشکل در “مجمع زنان اصلاح‌طلب” ، “جمعیت زنان مسلمان نواندیش” و “ائتلاف اسلامی زنان” عنوان می‌شد.

سقف خواست این‌  گروه از زنان در واقع همان است که دولت روحانی می‌گوید و همانطور که توران ولی مراد، دبیرائتلاف اسلامی زنان نیز در نشست این ائتلاف گفت برنامه ارائه شده از سوی روحانی با مطالبات آن‌ها همپوشانی دارد و آن‌ها نیز در پی “تعامل با دولت” هستند. برخی دیگر از مطالبات، مانند رفع موانع اشتغال زنان رفع محدودیت‌های دانشگاهی و آموزشی، رفع موانع و مشکلات امنیتی و برداشتن فشارها و نگاه امنیتی – اطلاعاتی از روی فعالان حوزه زنان و حقوق بشر، اجازه فعالیت رسانه ها و تشکل‌های غیردولتی، رفع فیلترینگ از سایت‌های زنان و امثال آن که عمدتا از سوی زنان لیبرال و فعالان مستقل در عرصه حقوق و جنبش زنان و فعالان حقوق مدنی مطرح گردید. لازم به ذکر است که پروین داداندیش نماینده حسن روحانی که گفته بود به جلسه آمده است تا با شنیدن صدای زنان، برنامه ١٠٠ روزه دولت روحانی را برای تحقق برخی از مطالبات زنان تدوین و سپس به مرحله اجرا بگذارد، پیوسته زنان را به این موضوع توجه می‌داد که خواست‌هایی را مطرح کنند که “در حد توان رئیس جمهور، قابلیت اجرایی داشته باشند”! پروین داداندیش که از حد و حدود اختیارات رئیس جمهور در حکومت اسلامی کم و بیش اطلاع دارد، در فردای نشست اول زنان، در گفتگو با روزنامه شرق، ضمن آن که از جانب حسن روحانی وعده هائی در مورد بازنگری قانون حمایت از خانواده و طرح امنیت اخلاقی و اجتماعی و گشت‌های خیابانی می‌داد، اما تصریح کرد که برخی از قوانین تبعیض آمیز، قوانین شرع اند که از دست رئیس جمهور در این گونه موارد هیچ کاری ساخته نیست. وقتی که شرق از وی می‌پرسد “نظر شما در مورد قوانینی مانند دیه و ارث نابرابر چیست؟” وی در جواب می گوید: برخی از قوانین که این استنباط و نگرش در موردشان وجود دارد که تبعیض آمیز هستند و به شرع نسبت داده می‌شوند، در قرآن آمده است و جزو قوانین شرع است. نظر روحانی در مورد این قوانین این است که باید این مسائل در حوزه‌های علمیه حل شود. این قوانین باید با استناد به اجتهاد از طریق مراجع در حوزه علمیه بررسی شود و با توجه به شرایط زمانی و مکانی در مورد آن نظر بدهند. این مساله در حوزه اختیارات ریاست جمهوری نیست!

همین یک جمله کافی ست تا یکبار دیگر موقعیت یا نقش و جایگاه رئیس جمهور در حکومت اسلامی که یک حکومت دینی‌ست، برملا گردد! هر کس این را می‌داند که ضوابط شرعی و اسلامی، فقط به قانون دیه و ارث خلاصه نمی‌شود. کلیه قوانین جاری در عرصه حقوق زنان و در سایر عرصه‌ها و نیز تمام قانون اساسی جمهوری اسلامی بر اصول و ضوابط اسلامی و شرعی استوار است.

 اما صرف نظر از هر مطالبه‌ای که در نشست “هم اندیشی زنان” مطرح شده بود،ازجانب برخی از زنان وابسته به جناح ها و دستگاه حکومتی براین موضوع تأکید می‏شد که “علی رغم تنوع دیدگاه ها و سلیقه ها، هم درشناخت مشکلات زنان و هم درارائه راه‏کارها باهم متفق القول هستیم”. هچنین تأکید می‏شد که مطالبه اصلی زنان”تغییر” است. برخی دیگراززنان شرکت کننده که خود جزو تشکل‌های دولتی و جناح‌های حکومتی نیستند، ولی از هم اکنون به این‌جناح‏ها و حسن روحانی دخیل بسته‌اند ، خواستار همکاری بازنانی شدند که درساختارحکومت و وابسته به جناح‏های آن هستند تا فعالیت های خود در راستای”تغییر” و تحقق مطالبات زنان را با آنان هماهنگ سازند(٢). به رغم این بحث‏ها وتأکید برهمکاری و هماهنگی اما همین که پیروزی حسن روحانی قطعی شد، “مجمع زنان اصلاح طلب” و “جمعیت زنان مسلمان نواندیش” با ارسال پیام مشترکی انتخاب روحانی به ریاست جمهوری را به وی تبریک گفته و اهمّ انتظارات و مطالبات زنان را نیز این گونه فرمول بندی کردند. “اجرای اصول معطل مانده قانون اساسی در حوزه مسائل زنان، تهیه لوایح برای رفع هر گونه تبعیض از زنان در قوانین موجود، استفاده از توان مندی‌های زنان در سطوح بالای مدیریتی و ارتقای امنیت انسانی و حقوقی زنان”. این‌ها ضمن تعریف و تمجید فراوان از روحانی و آرزوی جاری نمودن اخلاق و “قانون‌گرائی” ، در پیام خود نوشتند “زنان آگاه و هوشمند ایران … با همه توان در خدمت آرمان‌های بلند شما خواهند بود.”

اعظم حاجی عباسی دبیرکل “جامعه زینب” که جزو “ائتلاف اسلامی زنان” است نیز در نامه ای به روحانی، ایضاً پس از تعریف و تمجید از وی، آمادگی “جامعه زینب” را “به عنوان تشکل بزرگ زنان” برای حضور در “دولت تدبیر و امید و اعتدال” حسن روحانی اعلام کرد، تا “در جهت نیل به اهداف نظام جمهوری اسلامی از تمامی تجارب و ظرفیت‌های زنانفرهیخته کشور” بهره مند گردد!

 بنابراین، موضوع کاملا روشن است. بخش‌هایی از زنان اصلاح طلب و اصول گرا و محافل زنان نزدیک به رفسنجانی برآن شده اند تا تمام نیرو، تجارب و ظرفیت‌های خود را در جهت نیل به اهداف نظام جمهوری اسلامی در اختیار دولت روحانی قرار دهند . زنانی که سقف خواست‌های‏شان اجرای اصول معوق مانده قانون اساسی در حوزه مسائل زنان وکسب پست و مقام در سطوح بالای مدیریتی‏ست. چنانکه فائزه رفسنجانی نیز دراین همایش ها خواستار مدیریت زنانه و حضورمدیران زن درسطوح مختلف دستگاه دولتی و نیز افزایش تعداد نمایندگان زن درمجلس شد که ازاین طریق حقوق زنان پی‏گیری شود. یا فاطمه رفسنجانی دختر دیگر اکبرهاشمی رفسنجانی که عضو “حزب عدالت و توسعه” و مؤسس “انجمن هبستگی زنان” در سال ۷٣ است. وی که درجلسات و نشست های روحانی پیش و بعد از انتخاب وی حضور فعال داشت، درگفتگو با روزنامه شرق از اینکه فعالیت این انجمن و نیز ” انجمن فدراسیون اسلامی ورزش زنان” دردولت احمدی نژاد متوقف شد، به ابراز گله پرداخت و خواستار رفع این محدودیت هاشد. در واقعیت امر مسئله عبارت از این است که بعد از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری، به تَبَع کل محافلی که پشت سر رفسنجانی به صف شده‌اند، یا به تعبیر دیگر به تبع جناح رفسنجانی که خود را آماده کرده است پس از پایان دوره احمدی نژاد نقش بیشتری در امور کشور ایفا کند و منفذها و منابع مسدود شده قبلی را دوباره به روی خود گشوده و از آن بهره مند گردد، زنان وابسته به این محافل نیز از موضع منافع اخص خویش خواهان برطرف شدن موانع و محدودیت هایی هستند که در دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد با آن روبرو بوده‌اند وگروهی از زنان لیبرال و فعالان عرصه جنبش زنان و مدافعان حقوق مدنیِ غیر وابسته به حکومت و جناح های آن رانیز باخود همراه ساخته اند یا به تعبیر دیگراین گروه از زنان، بازنان مدافع رژیم ارتجاعی حاکم همراه شده اند.

به رغم این اما هم هاشمی رفسنجانی که انتخاب روحانی را “بازگشت اعتماد و اطمینان مردم به روحانیت” خواند و هم تمام طرفداران وی اعم از اصلاح طلب، اصول گرا یا اعتدال چی و از جمله همین زنان متشکل در نهادهایی که فوقا به آن اشاره شد، این را خوب می‌دانند که دامنه مانور روحانی بسیار محدود است. بسیاری از این‌ها مکرر به این موضوع نیز اشاره کرده‌اند که نباید به انتظارات مردم دامن زده شود و یا مطالباتی مطرح گردد که از عهده، توان و اختیارات رئیس جمهور خارج است. خصوصا آن که همه آن‌ها می‌دانند سیاست‌های اصلی نظام را شخص رهبر و دار و دسته وی تعیین می‌کند و رئیس جمهوردراین نظام، بیش از یک “تدارکات‏چی” نیست!. از این گذشته، حسن روحانی کاندیدای مورد توافق سران رژیم و جناح‌های اصلی آن است و هر جناح و دسته‌ای طبعا انتظارش این است که روحانی در راستای منافع آن گام بردارد. برخی از جناح‌ها و دار و دسته‌های حکومتی حتا تداوم حمایت خود را به نوعی به همین مسئله مشروط نموده و پنهان نکرده‌اند که اگر روحانی بخواهد پایش را از گلیم خودش درازتر کند، در مقابل وی خواهند ایستاد. به عنوان نمونه می‌توان از “جبهه پایداری” یاد نمود که کاندیدای مورد نظرش لنکرانی و بعد سعید جلیلی بود و به روحانی رای نداد. امیر حسین قاضی زاده سخنگوی جبهه پایداری در گفتگو با ایسنا در ۱۵ تیر ٩٢ به صراحت از اختلافات این جبهه با روحانی یاد می‌کند و در زمینه سیاست خارجی می‌گوید “ما معتقدیم نباید به سمت باج دادن حرکت کرد و نباید سازش بشود.” سخنگوی جبهه پایداری این حقیقیت را پنهان نمی کند که در جمهوری اسلامی هر کس رئیس جمهور باشد، باید سیاست های نظام را اجرا کند. او می‌گوید “ما معتقد هستیم که معنی ندارد که وقتی سیاست‌های نظام روشن و مشخص است، دولت خارج از آن سیاست‌ها و قوانین کار دیگری بکند. سیاست‌های نظام مشخص است و دولت هم باید در همان راستا عملکرد خود را تنظیم کند”. وی در مورد شرایط حمایت از دولت روحانی می‌گوید “حمایت ما از دولت بستگی به موضع‌گیری‌های آن دارد. دولت نباید در موضوعات اعتقادی وارد شود. اگر دوباره بخواهند مباحث توسعه سیاسی و آزادی مدنی را مطرح کنند و چالش ایجاد کنند” ما از دولت حمایت نخواهیم کرد.

گفتار سخنگوی جبهه پایداری به عنوان نمونه‌ای که بازتاب دهنده تضادها و اختلافات درونی حاکمیت است، در عین حال نشان دهند این واقعیت است که دامنه مانور دولت روحانی بسیار بسیار محدود است و صرف نظر از اینکه در محدوده سیاست های کلان تابع ولی فقیه است و باید باشد درسایرعرصه ها به ویژه در عرصه آزادی‌های سیاسی و مدنی که طرفداران و متوهمان به وی سعی کرده‌اند او را جانبدار آزادی‌های سیاسی و مدنی وانمود سازند، نیز بسی ناچیز و محدود است.

حسن روحانی یکی از مهره‌های امنیتی قدیمی دستگاه استبدادی‌ست که به جای مهره دیگری از همین دستگاه بر صندلی ریاست جمهوری تکه می‌زند. وی که در عرصه سیاست‌های اقتصادی نماینده راست‌ترین جناح‌های بورژوازی حاکم است، بدیهی است که در عرصه سیاسی نیز نمی‌تواند جز این باشد و خلاف آن عمل کند. نه فقط شخص روحانی، بلکه تمام جناح‌هایی که از وی حمایت کرده‌اند، این را خوب می‌دانند که او نمی‌تواند سرمنشاء هیچ تغییری در سیاست‌های کلی نظام باشد و نخواهد بود. حسن روحانی ولو یک عضو پر سابقه امنیتی و اطلاعاتی هم نمی‌بود و سابقه سرکوب دانشجویان کوی دانشگاه و اوباش نامیدن دانشجویان معترض و مبارز را هم در پرونده سیاه خود نمی‌داشت، باز هم نمی‌توانست کار خاصی در زمینه آزادی‌های سیاسی و رفع تبعیض جنسیتی انجام دهد. روحانی البته ممکن است زنانی را از میان معتمدین نظام و همان “فرهیخته” گان و زنان “هوشمند”ی که اعلام آمادگی نموده‌اند در جهت نیل به اهداف نظام تمام تجارب و ظرفیت‌های خود را در خدمت وی قرار دهند، به عنوان وزیر به کابینه خود بیاورد ویا اقدامات دیگری درهمین چارچوب‏ها انجام دهد، اماروشن است که این هیچ تاثیری در بی حقوقی زنان و تبعیض شدید جنسیتی علیه زنان نخواهد داشت. جمهوری اسلامی اگر چه ممکن است امتیازاتی به برخی محافل و جناح‌های خودی بدهد و تسهیلاتی را نیز فرضا برای فعالیت محافل و گروه‌هایی که در دوران رفسنجانی فعال بوده اند قائل شود، فراتر از این، حتا ممکن است در محدوده‌ای خاص و موارد معینی موقتا از شدت سرکوب‌ها اندکی بکاهد و فضای بخشاًمتفاوتی با دوره احمدی نژاد درجامعه ایجاد کند ، اما دامنه مانور و امکان عمل حسن روحانی در این زمینه‌ها نیزبسی محدود است و از دایره بسیار تنگی که محصور به شرایط اقتصادی و سیاسی به ویژه ساختار حکومت است فراتر نخواهد رفت.

 جمهوری اسلامی هرگز طرفدارآزادی های سیاسی و مدافع رفع تبعیض جنسیتی نبوده است و نخواهد بود.طبقه سرمایه‌دار حاکم بر ایران، یک طبقه به کلی ارتجاعی‌ست که موجودیت خود را همواره با سرکوب و خفقان حفظ کرده است و توام با تشدید بحران‌های ذاتی آن بر شدت سرکوب و خفقان نیز افزوده است. دوران پهلوی به کنار، تمام ٣۴ سال دوران حاکمیت جمهوری اسلامی نیز همین واقعیت را به اثبات رسانده است. سلب آزادی‌های سیاسی و حقوق دموکراتیک مردم، دیکتاتوری عریان و عنان گسیخته، از سیاست‌ها و مختصات اصلی طبقه حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع آن بوده است. افزون بر این جمهوری اسلامی یک حکومت مذهبی و دولت دینی‌ست و دولت دینی ذاتا با آزادی‌های سیاسی و برابری مخالف است و با آن دشمنی آشتی ناپذیر دارد. در رژیم مذهبی و دولت دینی حاکم بر ایران، توده‌های مردم، بندگان بی اراده‌ای بیش نیستند که باید تابع اوامر خدا و نماینده‌اش بر روی زمین باشند. نام این نماینده ولی فقیه است که از قدرتی مطلق برخوردار است و مافوق هر قانونی‌ست. تمام مقررات و قوانین در چنین نظامی، اعم از قوانین مدنی، جزایی، فرهنگی، سیاسی ، مالی ، اداری، نظامی و اقتصادی بر اساس موازین اسلام و شرع تنظیم شده است(٣). این اصل بر قانون اساسی که امروز عده‌ای از زنان وابسته به جناح‌های حکومتی خواستار اجرای اصول معوق مانده آن در عرصه مسائل زنان شده‌اند و نیز بر تمام قوانین جاری حاکم است. تا آنجا که به زنان و حقوق انسانی، دمکراتیک و برابری طلبانه آنها مربوط است، این حقوق همه جا توسط ضوابط و معیارهای اسلامی زیر گرفته شده و به شدت نقض و پایمال گشته است. گفتن ندارد که با رئیس جمهور شدن حسن روحانی، هیچ تغییری از این بابت حاصل نخواهد شد و هیچ گرهی از مشکلات و تبعیضات متعدد کنونی گشوده نخواهد شد. همه زنان ایران شاهد بوده‌اند که دولت دینی رژیم سرمایه‌داری حاکم، در عرض این ٣۴ سال به خشن‌ترین شکلی آزادی‌ها و حقوق دمکراتیک زنان را لگدمال نموده و مدافع سرسخت بدترین و فاحش‌ترین تبعیضات به ویژه خشن‌ترین ستم و تبعیض جنسیتی بوده است. دولت دینی در ذات خود یک دولت استبدادی‌ست یا به عبارت دیگر استبداد و دیکتاتوری جزو لاینفک دولت دینی‌ست.

بنابراین کسی ک چشمان خود را به روی این واقعیات نبسته و دچار خواب و خیال نشده باشد قطعا باید این موضوع را بداند که نه در دولت روحانی و نه درهیچ دولت دیگری در تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی، هرگز نه آزادی‌های سیاسی متحقق خواهد شد و نه رفع تبعیضات جنسیتی و برابری کامل حقوق زن و مرد. جمهوری اسلامی ولو آن که در تحت شرایط معینی دست به عقب نشینی‌هایی بزند و به فرض – تاکید می‌کنیم به فرض – از شدت و حدت سرکوب و خفقان بکاهد، اما همین که آن شرایط را از سر بگذراند دوباره به اصل خویش باز خواهد گشت و حتا سرکوب و اختناق شدیدتری را نیز اعمال خواهد کرد. بنابراین دخیل بستن فعالان جنبش زنان و فعالان سایر جنبش‌های اجتماعی به روحانی و جناح‌های حکومتی همکاری با زنان وابسته به این جناح‌ها، نه فقط هرز بردن انرژی مبارزاتی زنان در بیراهه‌های اسلامی و حکومتی و به کلی خطا و گمراه کننده است، بلکه این تلاش های همه با هم زنان یا به تعبیر درست‌تر، همه با جناح‌ها و باندهای حکومتی، سقوط تا سطح “جامعه زینب” و امثال آن و فراتر ازآن هم‏دستی با مرتجعین ‏ست که جز شکست و رسوایی ، جز ناکامی وبدنامی و جز یاس و سردرگمی چیز دیگری نصیب فعالان این جنبش نخواهد ساخت که تجربه جنبش زنان در گذشته نه چندان دور از این شیوه حرکت و “همکاری” نیز بر این واقعیت صحه گذاشته است.

بدیهی‌ست که زنان و از جمله فعالان واقعا مستقل حقوق و جنبش زنان و نیز زنان چپ و رادیکال، از هر درجه آزادی سیاسی که به هر دلیلی ولو در کوتاه مدت و در مواردی خاص که در جامعه جاری شود و خلل و فرجی که در دستگاه استبداد بوجود آید، می بایستی تا آخرین قطره آن به سود آگاهی رسانی و تشکل یابی زنان به ویژه زنان کارگر و زحمتکش که اکثریت زنان جامعه را تشکیل می‌دهند استفاده کنند. اما آن‏ها در تحت هیچ شرایطی نباید فراموش کنند که با یک رژیم فوق ارتجاعی و به غایت ضد زن سر و کار دارند و بنابراین در عین  استفاده از هر امکان مناسبی در جهت آگاهی رسانی و تشکل یابی زنان، بایستی با جنبش های اجتماعی دیگر و در رأس آن جنبش کارگری پیوند های نزدیک تری برقرار سازند و مبارزه در راستای نابودی نظم حاکم و برپائی جامعه ای متشکل از انسان‌های برابرو آزاد وبری ازهرگونه ستم و تبعیض را تشدید و تقویت نمایند.درهیچ شرایطی نباید فراموش کرد که این جنبش کارگری و طبقه کارگرمتشکل است که درجایگاه رهبری سایرجنبش های اجتماعی باید نظم موجودرا براندازد وبر تمام تبعیضات و نابرابری های موجود از جمله تبعیض و نابرابری جنسیتی نقطه پایان بگذارد.

رژیم جمهوری اسلامی آزادی‌های سیاسی و حقوق دموکراتیک مدنی زنان و سایر اقشار مردم را از آن‌ها سلب نموده است. تحت حاکمیت جمهوری اسلامی زنان ایران در معرض شدیدترین تبعیض، ستم و فشارهای اقتصادی و سیاسی قرار گرفته‌اند. ارتجاع حاکم با وضع قوانین و مقررات ارتجاعی و ایجاد موانع ،محدودیت‌ها و تضییقات مختلف زنان را از ابتدائی‌ترین حقوق دموکراتیک، مدنی و انسانی محروم نموده و به یک شهروند درجه دو تبدیل نموده است. به این وضعیت اسف بار و اهانت آمیز باید پایان داد. لذا سازمان فدائیان(اقلیت) خواهان آن است که: هر گونه ستم و تبعیض بر پایه جنسیت فورا باید ملغا گردد و زنان از حقوق کامل اجتماعی و سیاسی برابر با مردان برخوردار گردند. زنان حق دارند از حقوق و مزایای کامل برابر با مردان در ازای کار مساوی برخوردار شوند. زنان حق دارند با برابری کامل با مردان در تمام شئون زندگی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مشارکت داشته باشند و به تمام مشاغل و مناصب در همه سطوح دسترسی داشته باشند. تمام قوانین و مقررات ارتجاعی مربوط به تعدد زوجات، صیغه، حق طلاق یک جانبه تکفل و سرپرستی فرزندان، قوانین و مقررات تبعیض آمیز در مورد ارث، مقررات حجاب اجباری، جداسازی زن و مرد در موسسات و مراکز عمومی و تمام مقررات و اقدامات سرکوب گرانه و وحشیانه نظیر شلاق، سنگسار و غیره باید به فوریت ملغا گردند. هر گونه فشار، تحقیر، اجبار اذیت و آزار و خشونت علیه زنان در محیط خانواده باید ممنوع گردد و مجازات شدیدی در مورد نقص آن‌ها اعمال شود. حجاب اجباری باید لغو شود و هر گونه فشار و اجبار در مورد نوع پوشش زن بایستی ممنوع گردد. زنان باید از حق آزادی انتخاب پوشش برخوردار باشند. زن در انتخاب شریک زندگی کاملا باید آزاد باشد و روابط خصوصی زن باید از هر گونه تعرض مصون باشد. حق سقط جنین باید بدون قید و شرط به رسمیت شناخته شود. زنان باردار باید یک ماه قبل و شش ماه بعد از زایمان مرخصی بدون کسر حقوق داشته باشند با برخورداری از امکانات پزشکی، درمانی و دارویی رایگان. کار زنان در رشته‌هایی که برای سلامتی آن زیان آور است باید ممنوع شود. زنان حق دارند از امکانات و تسهیلاتی نظیر شیرخوارگاه‌ها و مهدکودک‌ها در محل کار و زندگی برخوردار شوند.

زیرنویس‌ها:

۱-  فاطمه راکعی دبیرکل جمعیت زنان مسلمان نواندیش، نماینده مجلس ششم، رئیس فراکسیون زنان مجلس اصلاحات و عضو شورای مرکزی حزب مشارکت، توران ولی مراد عضو شورای مرکزی “جامعه زینب” و دبیر ائتلاف اسلامی زنان، فائزه هاشمی رفسنجانی رئیس شاخه زنان حزب کارگزاران سازندگی، معصومه ابتکار عضو کابینه خاتمی و رئیس کمیته محیط زیست شورای شهر تهران، فخرالسادات محتشمی پور، نیره توکلی، زهرا شجاعی، شهلا شرکت صاحب امتیاز و مدیرمسئول نشریه زنان، شهلا لاهیجی مدیرانتشارات روشنگران، نرگس محمدی عضو کانون مدافعان حقوق بشر، نوشین احمدی خراسانی مدیرمسئول و سردبیر سایت مدرسه فمینیستی و مینومرتاضی ازفعالان ملی- مذهبی و عضو گروه”مادران صلح” از جمله چهره های شاخص این نشست ها بودند.

٢- نوشین احمدی خراسانی در این همایش گفت، هدف از نشست بیش از آن که طرح خواست هایمان باشد، هماهنگی بین بخش‌های مختلف جامعه زنان است. وی از حضور سه نیروی “تغییر” در این نشست نام برد و گفت “این سه نیروی تغییر شامل زنان مدافع حقوق زنان در ساختار و جناح‌های حکومت، گروه‌ها و فعالان جنبش زنان در جامعه مدنی و زنانی که به طور روزمره و فردی برای تغییر تلاش می‌کنند”. “اگر این سه نیرو بتوانند هماهنگ‌تر عمل کنند و حداقل فعالیت‌های همدیگر را خنثا نکنند، شاید بهتر بتوانند در جهت تحقق خواست های زنان کشور فعالیت کنند.”

٣- قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران – چاپ ۱٣۶۸؛ اصل چهارم – کلیه قوانین و مقررات مدنی، جزایی، مالی، اقتصادی، اداری، فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیراین‌ها باید بر اساس موازین اسلامی باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده فقهای شورای نگهبان است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۹ در فرمت پی دی اف

چشم‌هایی بسته برای سیاهی‌ها

یادداشت سیاسی- یکی از نتایج بحران اقتصادی، گسترش فقر و نبود آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، گسترش نابسامانی‌های اجتماعی می‌باشد، آن‌چه که امروز تصویر خیابان‌ها و کوچه‌های شهرها و روستاهای ما را تیره و سیاه کرده است. تصویری که برای نسل کنونی جامعه ایران از پیر گرفته تا جوان، هرگز این‌گونه سیاه نبوده است. اگر سن تن‌فروشی در سال‌ ١٣۴٧ و براساس تحقیقی که در تهران شد ٢٩ سال بود، اکنون به ١۴ سال رسیده است. هم اکنون بیش از ۵ میلیون نفر درگیر مساله اعتیاد هستند. به‌گفته‌ی فاطمه‌ درخشانی معاون وزیر بهداشت شیوع بیماری‌های روانی در جامعه به ٢٣ درصد رسیده است، حتا به گفته‌ی دکتر علی‌اکبر سیاری شیوع بیماری‌های روانی در تهران به ۴٠ درصد رسیده است!! سالانه ۶٠٠ هزار نفر وارد زندان‌ها می‌شوند و این درحالی‌ست که حکم زندان برای برخی از جرائم برداشته شده است!! برای این‌که تصویر روشن‌تری از این وضعیت فاجعه‌آمیز بدست آوریم به بررسی یک خبر که روز دوم تیرماه انتشار یافت می‌پردازیم.

آخوند حمید شهریاری معاون قوه قضاییه که رئیس مرکز آمار و فناوری اطلاعات قوه قضاییه می‌باشد، در دومین روز از هفته قوه قضاییه در یک نشست خبری از ورود بیش از ۶ میلیون پرونده به دادگاه‌های کشور در سال ٩١ خبر داد، یعنی روزانه بیش از ١۶۴٠٠ پرونده. همین‌جا لازم است این نکته را نیز توضیح دهم که همه‌ی پرونده‌هایی که توسط پلیس (نیروی انتظامی) تشکیل می‌شود لزوما سر از دادگاه در نمی‌آورند. به‌گفته‌ی وی ورودی پرونده‌ها به دیوان عالی کشور ١١ درصد، به دادسراها ٩ درصد و به دادگاه انقلاب ۶ درصد نسبت به سال قبل افزایش داشته است.

وی هم‌چنین گفت: “٩ جرم نخست کشور ۵٠ درصد پرونده‌ها را از آن خود کرده‌اند” که در این میان سرقت با ١٢ درصد بالاترین آمار را دارد. بنابر این ٧٢٠ هزار سرقت سالانه در کشور رخ می‌دهد که اولا پلیس وارد ماجرا می‌گردد و دوم این‌که سارق آن نیز پیدا می‌شود. ضرب‌وجرح، ایراد صدمه بدنی، توهین به اشخاص، تهدید و تخریب در مجموع حدود ٢۶ درصد از پرونده‌ها را شامل می‌شود که حدود ١۵۶٠٠٠٠ پرونده در سال می‌شود.

آمارهای فوق به‌اندازه‌ی کافی گویا هستند، اما آن‌چه که باید بیشتر بر روی آن تاکید و تعمق نمود افزایش میزان پرونده در قوه قضاییه و به تعبیری دیگر افزایش جرائم در کشور است که بار دیگر شکست سیاست‌های حکومت در رابطه با مبارزه با معضلات اجتماعی را نشان می‌دهد. چرا حکومت از مبارزه با این معضلات اجتماعی ناتوان است و چرا این معضلات روزانه افزایش می‌یابند و در نتیجه‌ی چهره‌ی زندگی در ایران را سیاه‌تر و سیاه‌تر می‌سازند؟! کار به جایی رسیده است که حتا خود رژیم نیز به دلیل پُر شدن زندان‌ها از زندانی به این نتیجه رسیده است که دیگر از بگیروببندها کم بکند و برای برخی از جرائم، دیگر حکم زندان صادر نکند. مساله این است که تمامی راه‌حل‌های حکومت اسلامی در زندان و شکنجه و اعدام محدود است و هیچ راه حل دیگری از نظر آن‌ها وجود ندارد. دو جوانی را که در اثر فقر و بدبختی اقدام به “زورگیری” کرده بودند، دستگیر کرده و در ظرف چند روز و در ملاء عام اعدام می‌کنند تا مثلا باعث عبرت دیگران شود!! کدام عبرت؟! آن که باید عبرت بگیرد حکومت اسلامی است نه جوانانی که در دوران همین حکومت به‌دنیا آمده و در همین حکومت طعم زندگی را با بدبختی و فقر چشیده و برای لقمه‌ای نان جرمی مرتکب شده‌اند. اگر قرار بود با اعدام و زندان به مبارزه با این معضلات اجتماعی رفت که امروز نباید با رشد جرائم در کشور روبرو می‌شدیم، آن هم رقم باورنکردنی ۶ میلیون از زبان معاون قوه قضاییه!!

وقتی در روز روشن همه‌ی معضلات اجتماعی توسط خامنه‌ای و نوکران حلقه‌ به ‌گوش‌اش انکار شده و به هر چه که واقعیت است سیاه‌نمایی می‌گویند، آیا می‌توان انتظار راه‌حلی از این حکومت داشت؟! حکومتی که اصل موضوع را انکار می‌کند و تنها مشکل مملکت را “مقداری تورم” می‌نامد، هرگز راه‌حلی نیز برای آن معضلات ارائه نخواهد کرد. حتما از نظر خامنه‌ای بالا رفتن جرائم در کشور نشانه‌ی بالا رفتن امنیت است و برای همین هم هست که ایران بالاترین آمار سرانه اعدام را در جهان دارد!! در کدام کشور است که سن تن‌فروشی تا این حد پایین آمده باشد؟ در کدام کشور هست که این همه معتاد وجود داشته باشد؟ در کدام کشور است که این همه دزدی و جنایت و تجاوز وجود داشته باشد؟ در کدام کشور هست که مردم آن تا این حد احساس ناامنی کنند؟ وقتی مقامات پلیس کشور در روز روشن به بدیهی‌ترین حقوق خصوصی مردم تجاوز می‌کنند، آیا می‌تواند این نیرو برای مردم امنیت به‌ارمغان آورد؟ نیرویی که برای سرکوب کوچک‌ترین اعتراضی به حکومت آماده است، اما هنگامی که صحبت از امنیت مردم می‌شود، خبری از آن‌ها نیست. وقتی مقامات قضایی و دولتی همه فاسد و رشوه‌خوار هستند و برای رسیدن به یک پست دولتی و یا نمایندگی مجلس حاضرند میلیاردها خرج کنند، آیا می‌توان انتظار معجزه از آن حکومت و مقامات فاسدش را داشت؟ آش آن‌قدر شور شده است که اخبار تعدادی از رشوه‌ها و اختلاس‌ها حتا به رسانه‌های حکومتی نیز راه پیدا کرده‌اند. آیا خامنه‌ای و اعوان و انصارش جرات دارند حتا ساعتی بدون محافظ و نیروی مسلح خود به درون مردم بروند حتا در همان حدی که امروز در بسیاری از کشورهای سرمایه‌داری غربی وجود دارد؟ چرا نمایندگان مجلس به‌تازگی با ارائه طرحی خواستار مسلح شدن مادام‌العمر خود شدند؟ از چه می‌ترسند؟! مگر در حکومت اسلامی و در سایه امنیت آسمانی و البته زیر سایه ولی‌فقیه باید این‌ قدر هراسان بود؟

اگر به زندانیان کشور و انسان‌های درگیر در پرونده‌های قضایی، خانواده‌های‌شان را نیز اضافه کنیم، متوجه می‌شویم که چه بخش بزرگی از جامعه تنها درگیر این موضوع هستند. حالا کافی‌ست خانواده‌هایی را که با دیگر معضلات اجتماعی هم چون اعتیاد درگیر هستند به این مجموعه اضافه کنیم. نتیجه چه می‌شود؟ بدیهی‌ترین و مستقیم‌ترین نتیجه آن، افزایش آسیب‌پذیری در میان خانواده‌های آنان است و همین موضوع بی‌واسطه منجر به افزایش معضلات اجتماعی از جمله افزایش جرم در اشکال گوناگون آن می‌گردد. افرادی که از این رهگذر آسیب دیده‌اند، خود در معرض ارتکاب جرم قرار می‌گیرند و البته که حکومت هیچ برنامه‌ای برای این میلیون‌ها انسانی که با درگیر شدن عضوی از خانواده‌های‌شان با زندان و غیره، آسیب‌پذیرتر از دیگر بخش‌های جامعه می‌شوند ندارد. برای مثال بارها اخباری از قاچاق مواد مخدر توسط زنان و مادرانی منتشر شده است که همسران‌شان در زندان بسر می‌برند. هم‌اکنون میلیون‌ها زن سرپرست خانوار وجود دارند که می‌توان بخش بزرگی از آن‌ها را فقیرترین فقرا دانست، زنانی که زندگی امروز آن‌ها نتیجه‌ی درگیرشدن مستقیم فردی از افراد خانواده در اعتیاد و یا دیگر نابسامانی‌های اجتماعی می‌باشد.

معضلات اجتماعی همان‌طور که در ابتدای این یادداشت بیان شد، نتیجه‌ی فقر، بیکاری و نبود آزادی‌های سیاسی و اجتماعی می‌باشد و تنها راه مبارزه با آن نیز مبارزه با فقر، حل معضل بیکاری و وجود آزادی‌های سیاسی و اجتماعی است. از سویی فقر و بیکاری، نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی، زمینه را برای گرایش بخش‌هایی از جامعه به‌سوی اعتیاد، قتل، تجاوز، زورگیری و غیره مهیا می‌سازد و از دیگر سو نبود آزادی‌های سیاسی و اجتماعی مانع از روشن‌گری و بالا رفتن آگاهی مردمی در برابر نابسامانی‌هایی اجتماعی و راه‌های مقابله با آن می‌گردد. آن‌چه که امروز در جامعه‌ی ایران شاهد آن هستیم محصول همین شرایط است و سیاست‌های رژیم در قبال بحران‌های اجتماعی تنها نتیجه‌اش تشدید بحران‌ها بوده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۹ در فرمت پی دی اف

کوبا (١)

کشور کوبا با داشتن ۱۱۵هزار کیلومترمربع مساحت یعنی اندازه کشور یونان و بلغارستان بزرگترین جزیرهً کارائیب است.از شمال به خلیج مکزیک و از جنوب به دریای کارائیب واقع و از شمال شرقی

۱۴۰کیلومتر با آمریکا(فلوریدا) و ۲۱۰کیلومتر با مکزیک در غرب و ۱۴۹کیلومتر در جنوب غربی با

جامائیکا و ۶۷کیلومتر با هائیتی در جنوب شرقی فاصله دارد.کوبا دارای ۱۶۰۰جزیرهً کوچک است.وبیش از

۱۱ میلیون نفر جمعیت دارد که طبق محاسبه کارشناسان در هر کیلومترمربع به طور میانگین ۱۰۳ نفر

سکونت دارند.هاوانا پایتخت کوبا بیش از دو میلیون نفر جمعیت دارد و سانتیاگو د کوبا با داشتن۷۰۰هزار نفر دومین شهر بزرگ کوبا میباشد.کوههای سییرامائسترا که مبارزین در آنجا مستقر بودند

در نزدیکی این شهر قرار دار.بیش از یک میلیون نفر کوبائی بعد از انقلاب به آمریکا فرار یا مهاجرت کرده اند که ۷۰۰ هزار نفر از آنها در میامی آمریکا زندگی میکنند. ضمنا” بعد از انقلاب ۷۰ %  دکترها،مهندسین،تکنیسینها هم به آمریکا مهاجرت کرده اند. کوبا جمعیت جوانی

دارد و۲۲% کوبائی ها  کمتر از۱۵ سال دارند و۶۶% بین ۱۵تا۶۰ سال و۱۲%  بالای ۶۰ ساله

دارد.میانگین زندگی در سایه امکانات پزشکی ۷۵ سال میباشد.

تقریباً از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۴۶ نیم میلیون اسپانیائی و همچنین قبل و بعد از انقلاب صدها هزار هائیتیائی

و جامائیکائی و غیره به کوبا مهاجرت کرده اند.میزان رشد جمعیت در کوبا در شرایط فعلی ۶ دهم

در صد است.کوبا ۱۵ استان دارد و یک جزیرهً جوانان که به هیچ استانی تعلق ندارد و مدیریت منطقه ای ویژهً خود را دارد.از ۱۵ هزارنفر جمعیت جزیرهً جوانان،ده هزار نفر دانشجو هستند که

اکثرشان از کشورهای مختلف دنیا در آنجا به تحصیل مشغولند.و ۹۵% دانشجویان داوطلبانه یک ماه در سال به کار در مزارع نیشکر و توتون و سایر مراکز صنعتی مشغول میشوند.کوبا بعد از انقلاب بهترین سیستم

حفاظتی در مقابل طوفانها و حوادث طبیعی را طرح ریزی کرده و بندرت کسی ناشی از حوادث طبیعی کشته میشود و با وجودیکه در سال ۲۰۰۸ سه بار هاریکان خیلی قوی باعث   نابودی

هزاران  خانه و غلات و خسارت به ساختار اقتصادی کوبا شد ولی در مجموع تنها  ۷ نفر کشته شدند.میزان خسارات ناشی از هاریکانها، بالای ده میلیارد دلار یعنی اندازهً ۲۰ درصد تولید

ناخالص ملی بود.

آیا کوبا یک کشور سوسیالیستی است؟                       

در این نوشته سعی شده است که یک تاریخچۀ مختصری از کوبا از بدو مستعمره شدنش تا انقلاب وسپس اوضاع و شرایط و موقعیت کوبا بعد از انقلاب تا امروز ارائه گردد.طبیعی است که این نوشته در رابطه با کوبا و بخصوص سوسیالیسم ناکافی است و کمبودهایی دارد، ولی برای شروع کار و به  دامن زدن بحث در میان طرفداران سوسیالیسم علمی آغاز مثبتی است.البته بودند و هستند  احزاب وسازمانهای سیاسی بین المللی و شخصیتهای سیاسی و غیره که قبلا” در مورد سوسیالیسم و علل فروپاشی بلوک شرق مقاله و کتاب نوشتند و به گوشه هایی از واقعیتهای موجود در بلوک شرق  اشاراتی داشتند و برخورد نظری کردند ولی به نظر ما کتاب علل فروپاشی شوروی نوشتۀ رفیق توکل از همهً زوایا و بعبارت دیگربه شیوهَ مارکسیستی به مسئلۀ سوسیالیسم و بلوک شرق برخورد کرده و مطالعه این کتاب به همۀ دوستداران سوسیالیسم علمی پیشنهاد میشود.

تاریخچه

 

اشیاء باستانی پیدا شده در کوبا توسط محققان و باستان شناسان نشان میدهد که از دو هزار سال قبل

از میلاد،انسانهایی در کوبا زندگی میکرده اند و در سال ۱۵۰۰ میلادی تیره های مختلف سرخپوستها مثل  سیبونی، گواناتابی، تائینو از غرب تا شرق کوبا پراکنده بودند و به کشت سیب زمینی، توتون، بادام زمینی، میوه،ماهیگیری، صید صدف و شکار حیوانات مشغول بودند.

در ۲۸ اکتبر ۱۴۹۲ کریستف کلمب در اولین سفرش به کوبا،خلیج  باریای  در شمال شرقی کوبا را کشف کرد و آنجا را به مالکیت اسپانیا در آورد و در سفر دوم به کوبا شروع به مبادله اشیاء بی

ارزش اسپانیا در مقابل طلا و پشم و سنگهای قیمتی سرخپوستها نمود.سپس شاه اسپانیا فردیناند،دستور

اشغال کل کوبا را صادر کرد و توسط شخصی به اسم دیه گو ولازکوئز  که از ثروتمندان و استعمارگران بزرگ اسپانیا بود دستور اشغال را به وی داد.از سال ۱۵۱۱ تا ۱۵۱۵ اسپانیائیها مقاومت سرخپوستها را در هم شکستند و کوبا را تحت استعماراسپانیا در آوردند.در سال ۱۵۱۲

دیه گو ولازکوئز، باراکو  ،اولین شهر کوبا را تاًسیس میکند.به قول کوبائی ها زمانیکه اسپانیائیها

نسل سرخپوستها را تقریبا” بطور کلی از بین بردند،زنده هایشان را برده کردند و چون احتیاج به نیروی کار بیشتری داشتند شروع به آوردن برده

 برده از آفریقا به کوبا کردند، و شروع به بهره کشی آنها در

منازل و معادن و غیره نمودند.در سال ۱۵۴۸آغاز کشت نیشکر در کوبا است و در سال ۱۵۵۲ هاوانا پایتخت کوبا میشود.اولین هدف اسپانیائی ها غارت طلای کوبا بود که خیلی زود به دست آوردند.در قرن ۱۷ اسپانیائی ها،سرخپوستهائی را که بعنوان برده گرفته بودند،برای غارت اماکن

دیگر به مناطق جدید کوچ دادند و شروع به تاًسیس محلها کردند و هاوانا در سال ۱۶۰۷ مرکز سیاسی و فرماندهی استعمار اسپانیا شد،چون از طریق هاوانا می توانستند خلیج مکزیک را کنترل

کنند.در سالهای دهۀ ۶۰ قرن ۱۷ بندر هاوانا مرکز لنگرگیری کشتیهای اسپانیا ئی و آمریکائی

قرار گرفت و یکی از بنادر مهم تجارت نقره و کالاهای دیگر شد.هاوانا سرپل دنیای

جدید برای حمل ونقل تجاری در آتلانتیک بود.جامعه مستعمرهَ کوبا از نظر حقوق و فرهنگ اجتماعی طبقه بندی شد.سفیدها بزودی اکثریت را تشکیل دادند و هر کسی در اسپانیا بدنیا آمد و بزرگ شد و آموزش دیده بود،در راًس ادارات و مقامات قرار گرفت و همینها به مرور تجارت کوبا

را به دست گرفتند.اختلاط اسپانیائیها با سرخپوستان بومی و سیاهان،نژاد مستیسو را به وجود آورد.اینان اگر مادرشان برده بود آنها هم برده محسوب میشدند.  در سال ۱۷۰۰ میلادی توتون کالای اصلی صادرات میشود و صنایع شکر را از

بین میبرند.در سال ۱۷۶۲ انگلیسیها هاوانا را اشغال کرده و یک سال بعد اسپانیا ئی ها،فرمانروائی این شهر را طبق قرارداد صلح پاریس،با انگلیسیها در قبال تعویض فلوریدا در دست گرفتند.در سال های ۱۷۹۱ تا ۱۷۹۲ در نتیجۀ قیام های بردگان در هائیتی علیه برده داران فرانسوی که در آنجا  به کار قهوه و کشت نیشکر مشغول بودند،استعمارگران فرانسوی به کوبا فرار کردند و اسپانیائی ها توانستند از تکنیک و تجربۀ فرانسویها در کوبا به نفع خود استفاده کنند و دوباره کشت نیشکر به شکل گسترده شروع میشود و کوبا مرکز کشت نیشکر کارائیب میشود.بعد از مبارزات استقلال طلبانه در جنوب و مرکز آمریکا در قرن ۱۹،کوبا مهمترین مستعمرهً اسپانیا شد.در قرن ۱۹ دویست هزار آسیائی که اکثرا” چینی،فیلیپینی بودند بعلت نیروی کار ارزان به کوبا آمدند،همچنین از جامائیکا بارها گروه های پر جمعیتی به کوبا مهاجرت کردند.در سال ۱۸۶۸ نمایندگانی از طرف کوبائی-اسپانیائی تبارها با دولت سلطنتی اسپانیا برای استقلال کوبا به اسپانیا فرستاده شد که چون بدون نتیجه بود،قیام مسلحانه استقلال طلبانۀ کوبائی ها علیه استعمار اسپانیا ادامه یافت ولی قیام کنندگان این بار نیز مانند همیشه با شکست مواجه شدند. ازمهمترین آنها میتوان طرفداران تاًسیس حکومت ملی و مستقل کوبا را نام برد که رهبر اولیۀ شان خوزه آنتونیو و بعدها خوزه مارتی بود.

کوبا آخرین کلنی کشور آمریکای لاتین بود که بعد از سی سال جنگ یعنی از ۱۸۶۸ تا ۱۸۹۸ استقلالش را بدست آورد.رهبران استقلال طلبان از سال ۱۸۶۸ تا ۱۸۷۸ کارلوس مانوئل د کسپدس، ادواردو ماچادو، کارلوس رولوف، خوزه مورالس لموس و از ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۰       آنتونیو ماسیو  که بعد از شکست به مکزیک تبعید شد و از ۱۸۹۵ تا ۱۸۹۸ خوزه مارتی و آنتونیو ماسیو و ماکسیم گومز بودند.از ۱۸۷۹ تا ۱۸۹۵ گروههای تبعیدی کوبائی در آمریکا و مکزیک خودشان را برای مبارزه در کوبا آماده میکردند که سازمانده اصلیشان خوزه مارتی(نویسنده،شاعر و روزنامه نگار و فراماسونر)بود.او توانست نظر ماکسیمو گومز و آنتونیو ماسیو را که از فرماندهان نیروی نظامی بودند برای ادامه نبرد با استعمار اسپانیا جلب کند و آنها پلاتفرم همکاری و شرایط نبرد با اسپانیا را مشخص کردند.در سال ۱۸۹۵ آنها با نیروهای چریکی با کشتی وارد شرق کوبا شدند.خوزه مارتی در اولین نبرد با نیروهای اسپانیائی کشته شد.ولی استقلال طلبان در ادامۀ نبردشان توانستند تا سال ۱۸۹۸ استعمارگران اسپانیائی را شکست دهند.به محض خروج اسپانیائی ها از کوبا،اشغالگران آمریکائی به بهانۀ کمک به کوبائی ها،کوبا را زیر فرماندهی ارتش آمریکا قرار دادند و در سال ۱۹۰۲ در ظاهر اجازهً ایجاد  جمهوری مجازی را به کوبائی ها میدهند وتوماس استرادا پالما  را اولین رئیس جمهور کوبا میکنند.

           جمهوری نو استعماری آمریکا در واقع مظهر سیاسی استعمار آمریکا بود و آمریکا بر بهترین اراضی،معادن،بازرگانی و کل اقتصاد مسلط شد.در سال ۱۹۰۲ قانون اساسی جدید کوبا که زیر نظر آمریکائی ها تنظیم شده بود به این کشور اجازه می داد که هر موقع منافع آمریکا در کوبا به خطر بیفتد،ارتش آن میتواند با حمله نظامی از منافعش دفاع کند (هیچکاک پلات سناتور آمریکائی این قانون را در سنای آمریکا به تصویب رساند و به قانون پلات معروف است) و در سال ۱۹۰۳ آمریکائی ها در جزایر باهیا هوندا  و خلیج گوانتانامو                  پایگاه نظامی درست کردند  البته پایگاه باهیا هوندا  در سال ۱۹۱۲ بر چیده شد.با وجود اینکه این تبصره(قانون پلات) در سال ۱۹۳۴ لغو شد ولی تا امروز قسمتی از خاک کوبا در گوانتانامو در اشغال آمریکاست.سرمایه داران آمریکائی شروع به تصاحب زمینهای کوبائی نمودند و بعضی از زمینها را هم به نرخ خیلی ارزان خریدند و بعضی از زمینها را حتی به خود کوبائی ها اجاره میدادند.و شروع به غارت منابع طبیعی و استثمار وحشیانۀ کارگران کوبائی نمودند.و به همین جهت در سال ۱۹۲۰ بازار نیشکر کوبا رونق بی سابقه ای گرفت.تمامی روًسای جمهوری مثل آلفرد زایاس، ماریو گارسیا منوکال،گرادو ماچادو که از ۱۹۱۷ تا ۱۹۳۳رئیس جمهور شده                      بودند، دست نشانده بودند.گرادو ماچادو اصلا” با کمک سرمایه داران آمریکائی مثل راکفلر و مورگان و غیره رئیس جمهور شده بود.ماچادو   نه سال حکومت ترور و سرکوب و شکنجه در کوبا برقرار کرد تا اینکه در سال ۱۹۳۳ با قیام مردم سرنگون شد و یک حکومت موقت تشکیل میشود که بعد از چند ماه همین دولت، توسط باتیستا و همکاران نظامیش سرنگون شد و باتیستا خود را رهبر انقلاب و فرمانده کل ارتش کرد.این قیام ماهیت ناسیونالیستی داشت و با وجودیکه شرکت برق و دیگر شرکتهای خارجی را ملی اعلام کرد،ولی از طرف دیگر شروع به اخراج مهاجرین خارجی به ویژه مهاجرین هائیتیائی کرد.بعد از انحلال دولت موقت رومان گراو سن مارتین رئیس جمهور شد که پنج ماه بعد توسط باتیستا سرنگون شد.باتیستا از ۱۹۳۴ تا ۱۹۴۰ به ترتیب مهره های دست نشاندهً خود را، به کارلوس مندیتا ،خوزه بارند،میگوئل ماریانو گومزو فدریکو لاردو به ریاست جمهوری منصوب کرد و در۱۹۴۰  خود را با انتخابات کذائی رئیس جمهور نمود و بعد از چهار سال به فلوریدا رفت و ریاست جمهوری را در ۱۹۴۴ به رومان گراو سن مارتین     واگذارکرد.جالب اینجاست که حزب کمونیست کوبا هم از باتیستا حمایت میکرد و در دولت باتیستا چندین وزیر عضو حزب کمونیست کوبا که نمونه اش وزیر اقتصاد ملی بود شرکت داشتند.حزب کمونیست کوبا در سال ۱۹۲۵ بنیانگذاری شد و بعد از جنگ جهانی دوم به حزب سوسیالیست خلق تغییر نام داد.در سال ۱۹۴۷ حزب زحمتکشان کوبا که بیشتر اعضای آن از حزب انقلابی کوبا بوده و ازآن جدا شده بودند توسط ادواردو چیباس  تاًسیس شد.در انتخابات ۱۹۴۸ کارلوس پرئو برنده شد و باتیستا            هم بلافاصله با دلارهای آمریکائی به کوبا آمده و نمایندهً مجلس سنا گردید.باتیستا در سال ۱۹۵۲ حزبی تاًسیس کرد که  بتواند انتخابات را ببرد ولی چون موفق به جذب هوادار نشد با جلب نظرسرمایه داران و بانکداران وبا پیشنهاد همکاران نظامیش در ۱۰مارس ۱۹۵۲ کودتا کرد و کارلوس پرئو رئیس جمهور وقت به مکزیک فرار نمود.باتیستا قانون اساسی ۱۹۴۰ را لغو و نمایندگان مجلس سنا را به مرخصی میفرستد.مطبوعات بسته شد،تظاهرات و اعتصاب ممنوع اعلام شد و کمونیستها و نیروهای انقلابی تحت تعقیب قرار گرفتند.باتیستا لابی مافیای آمریکائی ها بود و در آمریکا تمام برنامه ریزیها را برایش کرده بودند.فیدل کاسترو که آنموقع وکیل بود در دادگاه عالی علیه کودتای باتیستا شکایت میکند که شکایتش رد میشود و سعی میکند که از طریق اقدامات انقلابی(و نه از طریق قوانین بورژوائی) علیه رژیم مبارزه کند.در ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۳ چریکهای حزب انقلابی کوبا به رهبری فیدل کاسترو به پادگان مونکادا           در شهر سانتیاگو د کوبا حمله میکنند که با شکست مواجه میشوند و بسیاری از اعضای گروه دستگیر و شکنجه و بطور وحشیانه ای توسط رژیم باتیستا کشته میشوند و خود فیدل با دو تن از یارانش در دامنۀ کوههای سییرا مائیسترا دستگیر میشوند. فیدل بعد از نزدیک به دو سال از زندان آزاد شده و بعد از مدتی به مکزیک میرود.در مکزیک با ارنستو چه گوارا و گروهش آشنا شده و همراه با انقلابیون تبعیدی دیگری که در مکزیک بودند،تصمیم به همکاری مشترک جهت سرنگونی انقلابی حکومت دیکتاتوری باتیستا میگیرند.حزب کمونیست کوبا حمله به پادگان مونکادا را ماجراجویانه و بی مسئولیتی میدانست که باعث کشته شدن عدهً کثیری شده است و این حرکت رامحکوم کرد،مثل همان حرفهایی که حزب توده آنموقع علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران در رابطه با سیاهکل و عملیات انقلابی چریکها مطرح میکردند.در واقع این حمله، شروع انقلاب در کوبا به رهبری جنبش ۲۶ ژوئیه بود.خواسته های جنبش ۲۶ ژوئیه عبارت بود از ۱-بازگشت به قانون اساسی ۱۹۴۰ ،۲-رفرمهای اجتماعی ۳-دموکراسی.در دسامبر۱۹۵۶ فیدل کاسترو با ارنستو گوارا و کامیلو به همراه ۸۲ چریک انقلابی دیگر به کوبا میایند و چریکها شروع به تبلیغ و ترویج و ارتباط گیری با مردم و عناصر انقلابی و گروههای سیاسی و همچنین مبارزه مسلحانه در شهرها و روستاها علیه دیکتاتوری باتیستا مینمایند. در واقع سال ۱۹۵۶ آغازجنگ چریکی در کوبا است.در سالهای ۱۹۵۷و۵۸ در همه جای کوبا گروههای چریکی و مقاومت از تمام اقشار مردم علیه رژیم باتیستا بوجود میاید.در آخرین نبردی که در ۳۱ دسامبر ۱۹۵۸ که شهرسانتا کلارا به دست نیروهای انقلابی به رهبری  ارنستو گوارا میافتد،باتیستا با چندین میلیون دلار پول نقد در اول ژانویه ۱۹۵۹ به جمهوری دومینیکن فرار میکند و بعد به پرتغال پناهنده شده و سپس به اسپانیا رفته و در سال ۱۹۷۳ در اسپانیا میمیرد.مردم قدرت را در تمامی کوبا بدست میگیرند و انقلاب کوبا با رهبری فیدل کاسترو،چه گوارا و کامیلو به پیروزی میرسد.

 بهرنگ – ادامه دارد

متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۹ در فرمت پی دی اف

اعتدال کارساز نیست، چشم‌انداز، تشدید تضادها و بحران‌هاست

kar_logo01رژیم‌های سیاسی دیکتاتوری عریان هر آن‌چه رسواتر و بی‌اعتبارتر باشند، نیاز بیش‌تری به  جنجال‌های تبلیغاتی بر سر حمایت و پشتیبانی مردمی دارند.این ماجرایی‌ست که در جمهوری اسلامی همواره شاهد آن بوده‌ایم. نمایش مضحکی که دستگاه استبدادی حاکم بر ایران بر آن نام انتخابات نهاده است، سرانجام در ۲۴ خرداد خاتمه یافت و حکومت اسلامی، مرتجعی دیگر از میان مقامات امنیتی خود را به نام حسن روحانی، به عنوان رئیس جمهور آتی دولت دینی اسلام‌گرا به مردم معرفی نمود. اما گویی تازه اصل ماجرا آغاز شده است. جار و جنجال تبلیغاتی رژیم و گروه‌های رنگارنگ وابسته به طبقه حاکم، “اصول‌گرا”، “اصلاح‌طلب”، “اعتدال‌گرا” و تمام جیره‌خواران ریز و درشت هیئت حاکمه در مورد حمایت توده‌ای از نظام سیاسی حاکم، تمام آن چیزی‌ست که هم‌چنان ادامه دارد.

خامنه‌ای که شعار امسال رژیم‌اش را حماسه سیاسی و اقتصادی اعلام کرده بود، نمایش انتخاباتی را تحقق حماسه سیاسی نامید و آن را نه فقط دلیلی بر حمایت و پشتیبانی مردم از حکومت اسلامی معرفی نمود، بلکه ادعا کرد که مخالفین جمهوری اسلامی نیز “به نظام و انتخابات آن اعتماد دارند”. رفسنجانی مدعی شد که “ایران، دمکرات‌ترین انتخابات دنیا را برگزار کرد و هیچ شبهه‌ای نمی‌توانند به آن وارد کنند”. خاتمی چاپلوسی در آستان خامنه‌ای را به نهایت خود رساند و گفت: “حقاً و انصافاً باید از آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب که زمینه تحقق این حمانسه را فراهم نمودند، قدردانی کرد”. باندهای ریز و درست اصول‌گرا نیز چیزی از این بابت فروگذار نکردند. چپ‌های لیبرال هم پیروزی مقام امنیتی جمهوری اسلامی را به فال نیک گرفتند، اما با این تفاوت که آن را نه بزرگ مردم ایران به خامنه‌ای نامیدند.

هدف رژیم هم از برپایی خیمه‌شب‌بازی انتخاباتی چیزی جز این نبوده و نیست که از آن ابزاری تبلیغاتی به نفع خود بسازد و ادعا کند که اکثریت مردم ایران طرفداران جمهوری اسلامی هستند.

 در ایران تحت حاکمیت دولت دینی استبدادی، از اساس چیزی به نام انتخابات وجود نداشته و نخواهد داشت. آن‌چه که در ۲۴ خرداد نیز تحت عنوان انتخابات ریاست جمهوری برگزار گردید، اقدامی از همان آغاز، سازمان یافته و مهندسی شده بود. شورای نگهبان دست‌نشانده خامنه‌ای ۸ تن از مرتجعین وابسته به باندهای اصول‌گرا را که در سرسپردگی‌شان به ولی فقیه و دستگاه استبداد، کم‌ترین شک و شبهه‌ای وجود نداشت به عنوان نامزدهای مورد تأیید رژیم استبدادی و از این بابت صاحب صلاحیت برای قرار گرفتن در رأس دستگاه اجرایی گزین نمود و آن‌ها را به عنوان کاندیداهای ریاست جمهوری معرفی نمود تا مردم از میان آن‌ها یکی را برگزینند. این مضحکه، هیچ قرابت و شباهتی به یک انتخابات ندارد. فقط یک طرفدار استبداد یا آدمی ناآگاه و از همه چیز بی‌خبر می‌تواند در شرایطی که توده‌های مردم ایران مطلقاً از آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک خود محروم‌اند، رژیم سرکوب و خفقان بر کشور حاکم است و مقامات رژیم استبدادی همگی مستقیم و غیر مستقیم انتصابی هستند، بر خیمه‌شب‌بازی‌های رژیم نام انتخابات بگذارد.

بنابراین، در شرایطی که گماشتگان خامنه‌ای در شورای نگهبان حتا صلاحیت آدم‌های مرتجعی از قماش رفسنجانی را نیز رد کردند تا کسی در میان گزین شده‌های آن‌ها وجود نداشته باشد که کم‌ترین زاویه‌ای با شخص خامنه‌ای داشته باشد، خامنه‌ای و باندهای اصول‌گرای وابسته به او دیگر نیازی به مهندسی مجدد، هم‌چون سال ۸۸ در رقابت‌های درونی جناح‌های طبقه حاکم نداشتند، چرا که این مهندسی به اصطلاح انتخابات از همان آغاز به شکلی دقیق و حساب شده، انجام گرفته بود. حالا برای قدرت مسلط در جمهوری اسلامی و در رأس آن خامنه‌ای تفاوتی نداشت که کدام‌یک از آن‌ها رئیس جمهور رژیم اعلام شود. همه آن‌ها تأیید شده خامنه‌ای و شورای نگهبان‌اش بودند. این اما بدان معنا نبود که در چارچوب اصول‌گرایی، یعنی تبعیت بی چون و چرا از ولی فقیه، تفاوتی در تاکتیک و شکل پیشبرد سیاست‌های رژیم میان آن‌ها موجود نیست. نباید فراموش کرد که پیش از این نیز باند احمدی‌نژاد همان‌قدر اصول‌گرا بود که باند برادران لاریجانی، یا جبهه پایداری همان‌قدر اصول‌گراست که دار و دسته مؤتلفه. با این همه، در میان آن‌ها اختلاف بر سر پیشبرد سیاست‌های رژیم و مقابله با بحران‌های آن وجود داشت. در ماجرای نمایش انتخاباتی ۲۴ خرداد نیز همه‌ی دست‌چین شده‌های رژیم برای ریاست قوه اجرایی، اصول‌گرا بودند، اما در یک سوی این اصول‌گرایان جلیلی و جبهه پایداری قرار داشت و در سوی دیگر روحانی که بیش‌تر به خط رفسنجانی گرایش دارد. اما این تفاوت‌ها تغییری در این واقعیت پدید نمی‌آورد که همه آن‌ها مورد تأیید دیکتاتور رأس نظام‌اند.

راست است که در جریان رقابت درونی گزین شده‌های دستگاه استبدادی، جلیلی بیش‌ترین نزدیکی را به لحاظ نظری و سیاسی – عملی به خامنه‌ای داشت و به عبارتی “اصلح” خامنه‌ای محسوب می‌شد. اما وضعیت سیاسی رژیم و شخص خامنه‌ای، عجالتاً او را به کنار نهادن “اصلح” خود ناگزیر می‌ساخت. در شرایطی که جمهوری اسلامی در تمام عرصه‌ها درگیر بحران‌هاست، او آدمی نبود که بتواند از پس معضلات بی‌شمار رژیم برآید. مهم‌تر اما برای خامنه‌ای در این مرحله آن‌چه از نظر سیاسی مهم و تعیین‌کننده بود، به دلایل متعدد داخلی و خارجی، کشاندن هر چه بیش‌تر مردم به پای صندوق رأی بود، تا بتواند اولاً، شکست و رسوایی دوره قبل خود را جبران نماید و ادعا کند که او و نظام‌اش مورد تأیید و حمایت مردم ایران قرار دارند. ثانیاً، با همین پشتوانه‌ی به اصطلاح حضور مردم زمینه عقب‌نشینی‌های احتمالی خود را بر سر پروژه هسته‌ای و در محدوده‌ای سیاست خارجی فراهم سازد. هنگامی عرصه بر خامنه‌ای تنگ‌تر شد و چاره قطعی را در بی‌طرفی رقابت باندهای اصول‌گرا یافت که آخرین نظرسنجی‌های دستگاه پلیسی و امنیتی رژیم حاکی از عدم تمایل اکثریت مردم به شرکت در این خیمه‌شب بازی بود. از همین روست که وی در یکی از سخنرانی‌های خود، چند روزی مانده به ۲۴ خرداد، حتا مخالفینی را که گویا تاکنون وجود نداشته، مورد خطاب قرار داد و از آن‌ها خواست که اگر با جمهوری اسلامی هم مخالفند، به خاطر ایران و کشورشان در انتخابات شرکت کنند. در همان حالت دست به اقداماتی برای فعال کردن گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب و طرفداران رفسنجانی زد.

گرچه پوشیده نبود که این گروه‌ها به رغم تمام تحقیری که عایدشان شده است، از آن‌جایی که منافع و موجودیت‌شان وابسته به حیات و موجودیت جمهوری اسلامی است راه دیگری جز شرکت در خیمه‌شب بازی قدرت مسلط حاکم و حمایت از روحانی و عارف ندارند، اما چنین به نظر می‌رسد که خامنه‌ای در این مقطع تضمین‌هایی برای بی‌طرفی خود در این رقابت مهره‌های رژیم و عدم دخالت دستگاه‌های وابسته به وی، به آن‌ها نیز داده است. از جمله این که انصاری از اعضای مجمع روحانیون وابسته به اصلاح‌طلبان بعداً اعلام کرد که خامنه‌ای به ارگان‌های نظامی از نمونه سپاه پاسداران و بسیج، امامان جمعه و دیگر نهادها و ارگان‌هایی که مستقیماً تحت امر وی هستند کتباً دستور داده است که در جریان این انتخابات و نتایج آن دخالت نکنند. لذا در واپسین روزهای آخرین هفته قبل از ۲۴ خرداد بود که دار و دسته‌های وابسته به “اصلاح‌طلبان” و رفسنجانی با تمام امکانات مالی و تبلیغاتی خود وارد صحنه شدند و از آن‌جایی که می‌دانستند عارف نمی‌تواند از همان موقعیتی در درون طبقه حاکم برخوردار باشد و نقشی ایفا کند که روحانی، او را وادار به کناره‌گیری کردند و به شکلی همه‌جانبه به حمایت از روحانی برخاستند. توأم با این تحولات، خرده‌ بورژوازی مرفه شهرها که موتور فعال گروه‌های “اصلاح‌طلب” است، نقشی فعال در تبلیغات به نفع روحانی بر عهده گرفت و تأثیرات غیر قابل انکاری بر بخش‌هایی از مردم برای شرکت در “انتخابات” گذاشت.

این بخش از خرده بورژوازی که اکنون به یک پایگاه‌ اجتماعی مهم “اصلاح‌طلبان” تبدیل شده است، دقیقاً همان نقشی را در دفاع و حمایت از جمهوری اسلامی بر عهده گرفته است که خرده بوژوازی سنتی و عناصر بی طبقه در سال‌های نخست به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی. هدف یکی‌ست، پاسداری از جمهوری اسلامی، آن‌چه که تغییر کرده است، شکل و شیوه عمل است. این قشر که عموماً نیز افرادی تحصیل‌کرده و ظاهراً “مدرن” ‌است، به منافع طبقاتی خود کاملاً آگاهی دارد، با هر گونه تحول انقلابی در ایران دشمنی می‌ورزد و محدوده‌ی مطالبات آن از آزادی‌های فردی و اندکی تعدیل سیاسی در چارچوب همین جمهوری اسلامی فراتر نمی‌رود.

علاوه بر طیف گسترده‌ای از بورژوازی و خرده بورژوازی مرفه مدرن و نیز خرده بورژوازی سنتی شهرها و روستاها که همواره نیروی ثابت قدم خیمه‌شب بازی انتخاباتی رژیم بوده‌اند، بخشی از توده‌های ناآگاه زحمتکش مردم نیز به نفع روحانی به پای صندوق رأی رفتند. سوای تبلیغات گسترده خود رژیم و طرفداران رفسنجانی و خاتمی که رادیو، تلویزیون‌های قدرت‌های جهانی نیز به یاری آن‌ها شتافته بودند، آن‌چه که باعث گردید این بخش از توده زحمتکش مردم به پای صندوق‌های رأی‌گیری بروند، آخرین موضع‌گیری‌های روحانی در مناظره‌های تلویزیونی بر سر نزاع هسته‌ای و تحریم‌ها بود که به این توهم دامن زد که گویا وی می‌تواند با حل نزاع هسته‌ای و لغو تحریم‌ها، وضعیت معیشتی زحمتکشان را بهبود بخشد. تأثیر این موضع‌گیری‌ها در آن حد بود که حتا در برخی از دهات، روستائیانی که معمولاً رأی و نظرشان از دهان آخوند و ملای ده و تشکیلات بسیج بیرون می‌آید، به روحانی رأی دادند.

لذا مجموع تحولات و فعل و انفعالات سیاسی که در آخرین هفته‌ی قبل از رأی‌گیری رخ داد، جو سیاسی را به نفع روحانی و شرکت مردم در این انتخابات فرمایشی تغییر داد و در حالی که رقبای روحانی نه حرف جدیدی داشتند و نه انسجامی در میان خودشان، او توانست در همان دور اول، برنده رقابت شود.

علی‌رغم این که حدوداً ۲۰ میلیون تن از واجدین حق رأی این نمایش مضحک رژیم را تحریم کردند، تحت تأثیر این شرایط، اکثریت مردم ایران در رأی دادن شرکت کردند و یک آخوند مرتجع را به عنوان رئیس جمهور کشور برگزیدند. خامنه‌ای به هدف برنامه‌ریزی شده خود دست یافت و برخلاف ادعای چپ‌های لیبرال که می‌گویند این شرکت مردم برای انتخاب روحانی یک نه به خامنه‌ای بود، بالعکس یک پیروزی برای وی و نظام‌اش بود. چرا که او اکنون توانسته بود اکثریت مردم را به پای صندوق رأی بکشاند و آن را دستاویز تبلیغاتی برای تحکیم و ثبات جمهوری اسلامی معرفی نماید و حتا ادعا کند که مخالفین هم به نظام اعتماد دارند. عجالتاً برای وی اصلاً مهم نبود که روحانی، رئیس جمهور نظام اوست و یا جلیلی؛ اگر جز این می‌بود و خامنه‌ای مخالفتی با ریاست جمهوری روحانی می‌داشت، در آن صورت بی تردید نمی‌گذاشت که چندین میلیون رأی به نفع او از صندوق‌ها علنی شود. حتا اگر به حسب بدترین شرایط، این کار نیز از عهده‌ی وی ساخته نبود، خیلی ساده می‌توانست ۳۰۰ هزار رأی را دستکاری کند، ماجرا را به دور دوم بکشاند و با سازماندهی و مهندسی دقیق‌تر، فرد مورد نظر خود را از صندوق‌ها بیرون آورد. چپ‌های لیبرال در حالی که با ادعای کاذب خود، مکنونات قلبی‌شان را در دفاع از مرتجعی از قماش روحانی برملا می‌کنند، می‌کوشند ضعف و ناتوانی مردم را که فریب یک مشت مرتجع را می‌خورند و با رفتن‌شان به پای صندوق رأی انتخابات قلابی، دشمنان خود را تقویت می‌کنند، به درجه‌ی یک فضیلت ارتقا دهند.

صریح و آشکار باید گفت تا جایی که مسئله به توده‌های زحمتکش ارتباط می‌یابد، شرکت‌شان در این خیمه‌شب بازی چیزی جز ضرر و زیان و فشار و بدبختی بیش‌تر، عایدشان نخواهد کرد. چرا که روحانی لااقل در عرصه سیاست اقتصادی نماینده راست‌ترین جناح بورژوازی حاکم بر ایران است.

روحانی به هر حال رئیس جمهور آینده رژیم اعلام شده است. او چه می‌خواهد و چه می‌تواند بکند؟ آیا آن‌گونه که تبلیغات‌چی‌های جمهوری اسلامی و متوهمین تصور می‌کنند، تغییری در اوضاع به نفع توده‌های وسیع مردم رخ خواهد داد؟

آن‌چه که آشکار است و کم‌تر کسی در آن تردید دارد، این واقعیت است که در سیاست‌های کلی جمهوری اسلامی هیچ تغییری رخ نخواهد داد.

جمهوری اسلامی دولتی‌ست که بر پایه یک رشته سیاست‌های داخلی و خارجی منشأ گرفته از ماهیت طبقاتی بورژوایی و خصلت دینی آن قرار گرفته است. این سیاست‌ها مستثنا از این که چه کسی در رأس این نظام، ولی فقیه باشد یا رئیس ارگان‌ها و نهادهای اصلی دولت، مطلقاً نمی‌تواند تغییر کند.

جمهوری اسلامی رژیم سیاسی پاسدار نظم سرمایه‌داری و حافظ و حامی سرمایه‌داران در استثمار کارگران است. بدیهی است که سیاست‌های اقتصادی اساسی و کلی این دولت بر پایه انجام اقداماتی قرار گرفته باشد که استثمار کارگران را تشدید و سود، سرمایه و ثروت سرمایه‌داران را افزایش دهد. این سیاست چنان‌چه بر همگان آشکار است در طول چند دهه‌ی گذشته پیوسته منجر به وخیم‌تر شدن شرایط معیشتی توده‌های کارگر و زحمتکش، تشدید فقر و عمیق‌تر شدن شکاف فقر و ثروت در جامعه ایران شده است. این سیاست اقتصادی که نئولیبرال نام گرفته است، نه تنها تغییر نخواهد کرد، بلکه دقیقاً همان سیاستی‌ست که روحانی ادامه‌دهنده‌ی پیگیر و افراطی آن خواهد بود و نتایجی فاجعه‌بارتر برای کارگران و زحمتکشان در عرصه اقتصادی و معیشتی در پی خواهد داشت.

طبقه سرمایه‌دار حاکم بر ایران، یک طبقه‌ی مرتجع و زائد تاریخی‌ست که موجودیت خود را همواره با سرکوب و اختناق حفظ کرده است. هر چه بحران‌های نظم پوسیده سرمایه‌داری عمیق‌تر و وسیع‌تر شده‌اند، این طبقه‌ی مرتجع، برای حفظ نظم موجود، بیش از پیش به سرکوب و اختناق روی آورده است. بنابراین سلب آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک مردم ایران، سرکوب و دیکتاتوری عریان، به عنوان یکی دیگر از سیاست‌های اساسی و کلی طبقه حاکم است و مادام که جمهوری اسلامی به حیات خود ادامه می‌دهد، هیچ تغییری در این عرصه نیز رخ نخواهد داد.

جمهوری اسلامی یک دولت دینی‌ست که با آزادی و برابری دشمنی آشتی‌ناپذیر دارد، دولتی‌ست که در آن توده مردم بندگان خدا و نماینده او بر روی زمین‌اند، دولتی‌ست که در آن یک فرد به نام ولی فقیه از قدرتی مطلق برخوردار است. لذا دولت دینی در ذات خود، دولتی شدیداً استبدادی‌ست.از این بابت نیز چیزی نمی‌تواند تغییر کند و استبداد همواره جزء لایتجزای جمهوری اسلامی باقی خواهد ماند.

 جمهوری اسلامی دولتی‌ست که هدف سیاست خارجی خود را در خارج از مرزهای کشور ایران، بر اشاعه‌ی اسلام‌گرایی، حمایت و پشتیبانی از بنیادگرایی دینی در جهان و استقرار دولت‌های دینی در کشورهایی قرار داده است که مردم این کشورها عمدتاً باورهای دینی اسلامی دارند. لذا پان اسلامیسم و توسعه‌طلبی اساس تعیین‌کننده سیاست خارجی جمهوری اسلامی‌ست. این سیاست از همان آغاز موجودیت این رژیم در ایران، هموراه به تضادها، تشنجات و درگیری با دولت‌های دیگر انجامیده است. همین سیاست بود که به جنگ دولت‌های ایران و عراق و ادامه‌ی ۸ ساله آن زیر شعار “جنگ تا فتح کربلا” و “راه قدس از کربلا می‌گذرد” انجامید و فجایعی بزرگ برای مردم ایران و عراق به بار آورد. ادامه همین سیاست است که این بار به بهانه دفاع از فن و دانش هسته‌ای، در واقع تلاش برای تشدید نظامی‌گری و ساختن سلاح هسته‌ای، به درگیری با قدرت‌های جهانی انجامیده، که تنها یکی از نتایج آن برای توده‌های مردم ایران، فشار بار تحریم‌ها بوده است. تا روزی که جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، تغییری در این سیاست خارجی رژیم رخ نخواهد داد و بار عواقب فاجعه‌بار آن نیز همواره بر دوش توده‌های زحمتکش خواهد بود.

بنابراین اگر در اساس سیاست داخلی و خارجی رژیم وسیاست‌های کلی آن نمی‌تواند تغییری رخ دهد، در شرایطی که بحران‌های متعدد تمام ارکان جامعه ایران را فرا گرفته است، روحانی چه می‌تواند بکند؟

حقیقت این است که وی حتا در حد احمدی‌نژاد هم نه برنامه‌ای دارد و نه حرفی برای گفتن. او مکرر در هر مصاحبه و سخنرانی خود اعلام می‌کند که سیاست او در قبال مسایل جامعه بر “اعتدال” قرار گرفته است.

“اعتدال” یعنی چه؟ اعتدال نه برنامه و راه حلی برای بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی رژیم است و نه کار، نان و آزادی برای مردم ایران. اعتدال فقط می‌تواند این معنا را برساند که راه حلی بر بحران‌ها و بن‌بست‌های رژیم جمهوری اسلامی نیست. حالا که تمام سیاست‌های باندهای وابسته به جمهوری اسلامی با شکست روبرو شده‌اند، این دسته‌جات اکنون به اعتدال دخیل بسته‌اند و اعتدال هم به لطف مرحمت قدرت‌های بزرگ جهانی، تا شاید گره نزاع هسته‌ای باز شود، تحریم‌ها متوقف گردند و فرجی یافت شود برای غلبه بر بحران‌ها و بن‌بست‌های علاج‌ناپذیر.

اما معضل بحران‌های لاینحل جمهوری اسلامی عمیق‌تر و پیچیده‌تر از آن است که “اعتدال” و لغو تحریم‌ها گره‌گشای این معضلات باشد. گویا از بس که آن‌ها تبلیغ کرده‌اند که علت بحران‌ها در تحریم‌هاست تا از این طریق این تصور را در ذهن توده‌ها جا بیاندازند که مشکل نه در ساختار اقتصادی – اجتماعی و سیاست‌های رژیم، بلکه به علت تحریم‌هاست، خودشان هم دچار این توهم شده‌اند که اگر تحریم‌ها لغو شوند، بحران‌ها خاتمه خواهد یافت. اما کافی‌ست که به آن‌ها گفته شود، تحریم‌ها یک ساله‌اند و بحران‌های جمهوری اسلامی ۳۴ ساله. مگر در دوره زمامداری احمدی‌نژاد، فقط در طول ۵ سال، درآمد رژیم از فروش نفت از مرز ۵۰۰ میلیارد دلار نیز تجاوز نکرد؟ اما بحران‌ها نه تنها حل نشدند، بالعکس تشدید هم شدند. لذا اگر تحریم‌ها تماماً متوقف شوند و جمهوری اسلامی دوباره به درآمدهای هنگفت سال‌های گذشته بازگردد، بحران‌هایی که برخاسته از تضادهای ساختار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه‌اند، متوقف نمی‌گردند.

اما آیا اعتدالی که اکنون گروه‌های رنگارنگ دولتی برای نجات به آن دخیل بسته‌اند، می‌تواند لااقل مشکل نزاع هسته‌ای رژیم را حل کند و تحریم‌ها را متوقف سازد؟

واقعیتی‌ست که رژیم جمهوری اسلامی زیر فشار بحران‌های موجود ناگزیر شده است در محدوده‌ای عقب‌نشینی بر سر مسئله هسته‌ای را بپذیرد و وظیفه پیشبرد آن را نیز از هم اکنون بر عهده روحانی قرار داده است. قدرت‌های بزرگ جهانی هم که درگیر این مسئله با جمهوری اسلامی‌اند، به علت بحران‌های داخلی و بین‌المللی و نیز تضادهای درونی خود این آمادگی را دارند که در محدوده‌ای عقب‌نشینی کنند و امتیاز دهند.

اما چارچوب عقب‌نشینی از هر دوسو محدود است. برای دولت آمریکا پرونده هسته‌ای صرفاً دستاویزی‌ست برای تسویه حساب با جمهوری اسلامی در عرصه سیاست خارجی و به عقب‌نشینی واداشتن آن به نحوی که توسعه‌طلبی پان‌اسلامیستی و هژمونی‌طلبی در منطقه خاورمیانه را در برابر توسعه‌طلبی امپریالیستی کنار بگذارد.

جمهوری اسلامی اما نمی‌تواند این عقب‌نشینی در اساس سیاست خارجی خود را بپذیرد. چرا که در آن صورت باید از تمام دعاوی و ادعاهای پان اسلامیستی و هژمونی طلبانه منطقه‌ای دست بردارد و یک پایه اصلی جمهوری اسلامی بودن‌اش را از دست بدهد. در عین حال از آن‌جایی که سیاست خارجی پیوند و رابطه‌ی لاینفکی با سیاست داخلی هر دولتی دارد، این عقب‌نشینی در عرصه سیاست خارجی به ناگزیر موجب تغییراتی در سیاست داخلی خواهد شد که اساس موجودیت جمهوری اسلامی را به عنوان یک دولت دینی زیر سؤال خواهد برد. بنابراین حد و حدود عقب‌نشینی‌های دو طرف محدود خواهد بود و به رغم این که آن‌ها می‌توانند لااقل در این مقطع دامنه نزاع را محدود و اختلاف را تعدیل کنند، اما اصل نزاع باقی خواهد ماند و از این بابت کمک قابل ملاحظه‌ای به رژیم برای مقابله با بحران‌های درونی به ویژه در عرصه اقتصادی نخواهد شد. معهذا روحانی روی همین مسئله خیلی حساب باز کرده است که بتواند از طریق آن بحران اقتصادی را با لغو تحریم نفت و یاری سرمایه‌های بین‌المللی تعدیل کند. گرچه مسئله اقتصاد و سیاست اقتصادی روحانی تنها مسئله‌ای است که تمام گروه‌ها و جناح‌های رژیم بر سر آن توافق و نقطه نظر مشترکی دارند، اما چنان‌چه روحانی بخواهد برای تحقق برنامه‌های اقتصادی خود، در عرصه سیاست خارجی و مسئله هسته‌ای از حد و حدود مورد توافق فراتر رود، همین مسئله احتمالاً می‌تواند به اولین مسئله مورد اختلاف و درگیری میان دسته‌بندی‌های درونی رژیم تبدیل گردد. البته فقط این مسئله نیست که زمینه بروز و تشدید اختلافات درونی هیئت حاکمه است، بلکه عرصه سیاسی داخلی یکی از نقاط پر تنشی خواهد بود که روحانی در پیش دارد.

واقعیت این است که روحانی به رغم تمام فرمان‌برداری‌اش از خامنه‌ای، نه فقط به رفسنجانی و سیاست‌های او بسیار نزدیک است و از او تأثیر می‌پذیرد، بلکه پیروزی‌اش را مدیون حمایت رفسنجانی و گروه‌های اصلاح‌طلب می‌داند. خود وی نه تشکیلاتی داشت، نه نیروی طرفداری که بتواند او را به مقام ریاست جمهوری رژیم برساند، از این پس نیز به حمایت و پشتیبانی آن‌ها نیاز دارد، لذا ناگزیر است و البته نفع‌اش ایجاب می‌کند که به آن‌ها امتیازات اقتصادی و سیاسی بدهد. به ویژه چنان‌چه بخواهد دست آن‌ها را در فعالیت‌های سیاسی علنی‌شان باز بگذارد، با گروه‌های رقیب که تحت رهبری خامنه‌ای ارگان‌های اصلی قدرت را در دست دارند، درگیری جدی پیدا خواهد کرد. برای گروهی از جریانات موسوم به اصول‌گرا، ارگان‌های نظامی و امنیتی رژیم، بخشی وسیعی از دستگاه روحانیت و شخص خامنه‌ای، میدان یافتن گروه‌های “اصلاح‌طلب” و طرفداران رفسنجانی پذیرفتنی نیست. درگیری‌ گروه‌های طرفدار جمهوری اسلامی مستقل از این که خامنه‌ای و روحانی چگونه فکر می‌کنند و چه می‌خواهند تشدید خواهد شد. این فقط نتیجه‌ی ناگزیر ادامه و تشدید بحران‌های رژیم نیست، بلکه نتیجه همان سیاست موسوم به اعتدال و نشستن روحانی میان دو صندلی در میان گروه‌های رقیب، خواهد بود. لذا چندان طول نخواهد کشید که دور جدید اختلافات و درگیری‌های درونی رژیم، در ابعادی احتمالاً بسیار فراتر از دوره احمدی‌نژاد آغاز گردد. چرا که این بار بخشی از این نزاع در خارج از هیئت حاکمه جریان می‌یابد که کنترل آن برای حتا خامنه‌ای نیز ممکن نیست. از آن‌جایی که روحانی نه برنامه‌ای برای پاسخ‌گویی به مطالبات اقتصادی و سیاسی مردم دارد و نه اصولاً می‌تواند داشته باشد، تضاد توده‌های مردم ایران با رژیم حاکم باز هم تشدید خواهد شد و این تضادها می‌تواند به ویژه در شرایطی که تضادهای درونی رژیم و گروه‌بندی‌های رنگارنگ آن به نزاعی جدی بیانجامد، در ابعادی وسیع منفجر گردند و بار دیگر جنبش‌های توده‌ای مردم ایران اوج تازه‌ای بگیرد.

جمهوری اسلامی و شخص خامنه‌ای می‌توانند عجالتاً به حضور ۷۰ درصدی مردم در انتخابات قلابی‌شان دلخوش کنند و لحظه‌ای هم که شده پیروزی خود را جشن بگیرند و پیرامون آن تبلیغ کنند، اما چشم‌اندازی که از هم اکنون گشوده شده است، تشدید تضادها، عمیق‌تر شدن بحران‌ها، تشدید کشمکش واختلافات میان جناح‌ها و باندهای وابسته به جمهوری اسلامی و بالاخره رشد و اعتلای اعتراض و مبارزه توده‌های کارگر و زحمتکش خواهد بود. چندان به طول نخواهد انجامید که تمام این واقعیت‌ها در برابر همگان ظاهر گردند و جمهوری اسلامی را با بحرانی عمیق‌تر از هر زمان دیگر روبرو سازد. جمهوری اسلامی راهی بر غلبه بر این بحران نخواهد داشت.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۴۸ در فرمت پی دی اف