نشانه‌های عمیق‌تر شدن بحران رکود – تورمی در بودجه‌

دو روز بعد از ارائه بودجه سال ۹۴ به مجلس که با بیان “فتوحات” بی‌نظیر!! دولت “تدبیر و امید” در عرصه‌ی اقتصادی توسط روحانی همراه بود، نوبخت معاون وی در جلسه‌ی غیرعلنی مجلس شرکت کرد تا براساس آن‌چه که در سایت مجلس اسلامی انتشار یافت، توضیحاتی در ارتباط با “نحوه تهیه و تدوین لایحه بودجه” به مجلس ارائه کند. توضیحاتی که هرگز جزئیاتی از آن به بیرون از مجلس درز نکرد. براستی چه توضیحاتی را باید از چشمان مردم پنهان نگاه داشت، اگر حتا ذره‌ای از سخنان روحانی حقیقت داشت و دولت با مشکلات عدیده‌ی اقتصادی روبرو نبود؟!

تنها با نگاهی به ارقام بودجه می‌توان به بحران مالی دولت پی بُرد. طوری که سعید لیلاز “اقتصاددان” کاسه لیس دولت روحانی از ناچاری دولت در اجرای مرحله‌ی بعدی “هدفمندسازی یارانه‌ها” در سال پیشارو سخن رانده و گفت: “اگر بودجه  ۳۰ هزار میلیارد هم کسری داشته باشد، رقم وحشتناکی نخواهد بود”!!

اما معضل بودجه تنها در کسری و بحران مالی دولت نیست. افزایش قدرت مالی دستگاه‌های سرکوب، تقسیم منابع بودجه به ضرر کارگران و زحمتکشان و به نفع سرمایه‌داران از دیگر وجوه پُر رنگ بودجه سال ۹۴ هستند.

خروج از بحران رکود – تورمی یا عمیق‌تر شدن آن

بودجه نمایی‌ست از وضعیت اقتصادی، به‌ویژه در ایران و با توجه به نقش پُر رنگ دولت در اقتصاد. اما ارقام بودجه ۹۴ چه پیامی دارند؟ آیا آن‌طور که دولت روحانی ادعا می‌کند، نشان‌گر خروج از بحران رکود – تورمی است یا نشان‌گر عمیق‌تر شدن آن؟!

برای پاسخ به این سوال نگاهی می‌اندازیم به ارقام مندرج در بخش درآمدها در بودجه عمومی دولت، تا ببینیم ارقام آن چه حد قابل تحقق هستند؟ براساس بودجه پیشنهادی، درآمد مالیاتی با ۲۰ هزار میلیارد تومان افزایش به ۸۶ هزار میلیارد تومان خواهد رسید. افزایش درآمد مالیاتی درحالی‌ست که در سال ۹۲ از ۵۳ هزار میلیارد مالیات پیش‌بینی شده در بودجه تنها ۴۱ هزار میلیارد تومان تحقق یافته بود، با این وجود در بودجه سال ۹۳ درآمدهای پیش‌بینی شده‌ی مالیاتی به ۶۶ هزار میلیارد تومان افزایش یافت. افزایش درآمدهای مالیاتی در‌حالی‌ست که اقتصاد در تمام این سال‌ها با رشد منفی روبرو بوده و افزایش درآمد‌های مالیاتی در چنین شرایطی واقعی به نظر نمی‌آیند. این موضوع آن‌قدر آشکار است که حتا برخی از نمایندگان مجلس نیز بر آن تاکید داشته‌اند. اگر درآمد واقعی دولت از مالیات در سال ۹۲ را همان ۴۱ هزار میلیارد تومانی که منابع حکومتی اعلام کرده‌اند در نظر بگیریم، افزایش بیش از دو برابری درآمدهای مالیاتی را در حالی که حتا براساس آمارهای دولتی اقتصاد کوچک‌تر شده است – آن هم طی دو سال – می‌توان بسیار ناباوارنه دانست.

البته درآمدهای مالیاتی در بخش‌هایی می‌تواند افزایش (و حتا کاهش) داشته باشد، اما اولا  برای پُر کردن خلاء ۴۵ هزار میلیارد تومانی فاصله‌ی درآمد مالیاتی با سال ۹۲ امری محال می‌باشد، در ثانی باید دید درآمدهای مالیاتی در چه بخش‌هایی و به چه میزانی منظور شده و نتایج آن چه خواهد بود؟

براساس ارقام بودجه، مالیات بر کالاها و خدمات (مالیات غیرمستقیم) از جمله مالیات بر ارزش افزوده و کالاهایی هم‌چون بنزین و سیگار که همگی از جیب خریداران کالاها که عموما کارگران و زحمتکشان هستند تامین می‌گردد، ۳۱ هزار و پانصد میلیارد تومان خواهد بود. مالیات بر حقوق کارکنان و کارگران نیز ۱۱ هزار و ۶۰۰ میلیارد منظور شده که جمع این دو به ۴۳ هزار میلیارد تومان می‌رسد و باید گفت که بیش از ۹۰ درصد این مبلغ از جیب اقشار پایین و متوسط جامعه خواهد رفت که نشان از فشار بار مالیات بر دوش کارگران و زحمتکشان دارد. البته این را نیز باید اضافه کرد که در نظام اسلامی و از آن‌جایی که حکومت در حمایت از سرمایه‌داران هیچ دریغی ندارد، حتا آن بخش از مالیات و یا عوارضی که از سرمایه‌داران بابت واردات کالا و یا سود گرفته می‌شود، به دلیل عدم نظارت بر قیمت فروش، سرمایه‌داران بر قیمت کالاها افزوده تا افزایش احتمالی مالیات از سود آن‌ها چیزی کم نکند و در نهایت بار آن را کارگران و زحمتکشان با گران شدن کالاها می‌کشند.

کسری دیگر بودجه، درآمدهای پیش‌بینی شده در رابطه با فروش اوراق قرضه است. فروش اوراق قرضه در واقع یکی از راه‌های پنهان کردن کسری بودجه‌ی واقعی است. اما فروش اوراق قرضه مشکل دیگری را نیز به همراه می‌آورد و آن بازخرید این اوراق است و دولت باید اصل پول را همراه با سود به خریداران در طی مدتی معین بازگرداند. براساس لایحه‌ی بودجه ۱۱ هزار میلیارد تومان از درآمدهای دولت با فروش اوراق مشارکت، اسناد خزانه اسلامی و صکوک اجاره (بروات) تامین خواهد شد. اما این همه‌ی ماجرا نیست.

لایحه‌ی بودجه اجازه فروش ۷ هزار میلیارد تومان اوراق مشارکت به شهرداری‌‌ها و سازمان‌های وابسته، ۵ هزار میلیارد تومان به وزارت نیرو و هزار و پانصد میلیارد تومان به وزارت راه و شهرسازی داده است (که اگر هم این اوراق فروش نرود قرار است به جای بدهی دولت به پیمانکاران داده شود که در بازار بورس نیز قابل خرید و فروش خواهند بود!!).

اما برای چاه ویل هزینه‌های دولت، مالیات، اوراق قرضه و نفت نیز کافی نیستند. دولت در نظر دارد ۱۷ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان با واگذاری شرکت‌های دولتی درآمد کسب کند. در یک کلام دولت اموال دولتی را با گشاده دستی و در خدمت به سرمایه‌داران چوب حراج زده و صرف هزینه‌های جاری‌اش می‌کند!!

فروش کالاها و خدمات نیز قرار است ۳۱ هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان برای دولت درآمد به‌همراه آورد و کیست که نداند منظور از فروش کالاها و خدمات چیست؟ یک قلم آن یعنی هزار میلیارد مربوط به فروش خدمت سربازی به مشمولان غایب است!! و عجب درآمدهایی. درآمدهای ناشی از صدور گواهینامه و دیگر خدمات دولتی که هر سال افزایش یافته و بارش را بر دوش کارگران و زحمتکشان می‌گذارد از جمله این درآمدها محسوب می‌شوند.

اما مهم‌ترین بخش این قسمت، درآمدهای حاصل از ارائه خدمات بهداشتی و درمانی است که قرار است ۲۰ هزار میلیارد تومان درآمد برای دولت به‌همراه آورد. شاید این سوال مطرح باشد که چه کسانی از خدمات بهداشتی و درمانی دولتی برخوردار می‌شوند که قرار است این ۲۰ هزار میلیارد تومان را به جیب دولت بریزند؟ آیا به‌غیر از محروم‌ترین بخش‌های جامعه کسان دیگری نیز هستند؟ به‌گفته‌ی معاون کل وزیر بهداشت، سقف درآمد اختصاصی وزرات بهداشت در سال گذشته ۹ هزار میلیارد تومان بوده است که در بودجه سال جاری با ۱۱۲ درصد افزایش به ۲۰ هزار میلیارد تومان رسیده است. یعنی این‌جا نیز این محرومان هستند که باید افزایش ۱۱۲ درصدی درآمد دولت را از بابت فروش خدمات بهداشتی و درمانی جبران کنند.

با همه‌ی این‌ها، بودجه هم‌چنان با کسری تراز عملیاتی ۴۶ هزار و ۶۰۰ میلیاردی روبروست که از کسری تراز عملیاتی آخرین بودجه دولت  احمدی‌نژاد ۱۷ هزار میلیارد بیشتر است که حتما خواهند گفت این رقم نیز با فروش اموال دولتی (بخوانید تاراج اموال توسط سرمایه‌داران) جبران خواهد شد و اگر هم نشد کسری بودجه است و به قول سعید لیلاز “چیز وحشتناکی نیست”!! گویی برای جمهوری اسلامی چیز وحشتناک نیز وجود دارد!! وقتی رئیس‌جمهورش از خروج از بحران رکود تورمی داد سخن می‌دهد اما همزمان در یک نمونه و تنها در عرض کمتر از دو هفته ده‌ها هزار میلیارد از ارزش بورس کاسته شده و شاخص آن از ۷۶ هزار به ۶۹ هزار رسید مگر اتفاق وحشتناکی از نظر دولت افتاد؟!!

اما درآمد حاصل از فروش نفت نیز خود حکایت دیگری‌ست. روحانی در سخنرانی خود در مجلس در رابطه با کاهش قیمت نفت گفت: “نفت خام دریای برنت از بیش از ۱۱۰ دلار به بشکه‌ای کمتر از ۷۰ دلار رسیده است که حاکی از کاهش بیش از ۲۶ درصد است”!! تنها کمی هوش ریاضی کافی‌ست که از سخنان روحانی شاخ در آورد و آن وقت طبیعی‌ست که برای شما و ما این سوال پیش بیاید که آیا سایر ارقام بودجه نیز این‌گونه سر هم شده‌اند؟!! اگر لازم است یکبار دیگر آن جمله را بخوانید!! بیش از ۱۱۰ بوده که به کمتر از ۷۰ دلار رسیده آن‌وقت ۲۶ درصد کاهش پیدا کرده!! حال بگذریم از این موضوع که همان روزی که روحانی از کاهش قیمت نفت صحبت می‌کرد نفت دریای شمال (برنت) به ۶۲ دلار رسیده بود.

حال در بودجه سال ۹۴ هر بشکه نفت ۷۲ دلار حساب شده است. با توجه به پیش‌بینی‌هایی که تمامی نهادهای ناظر بر بازار نفت داشته و همگی حاکی از کاهش بهای نفت در سال‌های پیشارو و در بهترین حالت باقی ماندن در سقف همان ۶۰ دلار است و حتا هم اکنون نفت ایران به ۵۷ دلار در هر بشکه رسیده، آیا این درآمد قابل تحقق است؟ البته که نیست و این یکی دیگر از کسری‌های پنهان بودجه است. جالب‌تر آن‌که در بودجه سال ۹۳ مبلغ ۲۷ میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار درآمد نفتی منظور شده بود که این رقم در  بودجه سال ۹۴ به ۲۴ میلیارد رسیده است، یعنی تنها ۳ میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار (کمتر از ۱۵ درصد) کاهش و این درحالی است که بهای نفت هم‌اکنون به حدود نصف کاهش یافته و ایران امیدی به افزایش صادرات نفت نیز ندارد!!

بودجه در خدمت دستگاه سرکوب، بوروکراسی و مذهب

یکی از ویژگی‌های بودجه‌ی ۹۴ را می‌توان افزایش سرسام‌آور بودجه دستگاه‌های سرکوب نسبت به برخی دیگر از دستگاه‌های دولتی دانست که البته موضوع جدیدی در حکومت اسلامی نیست. براساس لایحه‌ی فوق، بودجه وزارت اطلاعات ۳۵ درصد نسبت به بودجه سال گذشته افزایش یافته است. جالب آن‌که بودجه‌ی این وزارتخانه در سال ۹۳ نیز همین حدود افزایش داشته است. شاید قابل لمس‌تر باشد وقتی که ببینیم بودجه وزارت اطلاعات بیش از دو برابر بودجه وزارتخانه‌ای هم‌چون وزارت خارجه است.

بودجه وزارت دفاع، ستاد مشترک ارتش، ستاد مشترک سپاه، بسیج و ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح نیز در مجموع بیش از ۳۲ درصد افزایش داشته و از ۲۱ هزار میلیارد به ۲۸ هزار میلیارد تومان رسیده است. در این میان بیشترین سهم افزایش نصیب  ستاد مشترک سپاه و “قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیاء” به عنوان زیر مجموعه آن شده است. برای این قرارگاه به‌تنهایی ۱۰ هزار میلیارد تومان بودجه در نظر گرفته شده که معادل بودجه‌ی وزارتخانه‌هایی چون خارجه و یا جهاد کشاورزی می‌باشد. بودجه این قرارگاه هم‌چنین برابر با مجموع بودجه وزارتخانه‌های صنعت و معدن و ورزش و جوانان است.

جدا از این بسیاری از نهادهای وابسته به سازمان‌های نظامی از ردیف بودجه‌ای جداگانه برخوردار هستند هم‌چون سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، نهاد نمایندگی خامنه‌ای در سپاه، حفاظت اطلاعات ارتش و سپاه و دانشگاه‌های وابسته به نیروهای نظامی. سازمان تامین اجتماعی نیروهای مسلح نیز به تنهایی ۱۳ هزار و ۷۰۰ میلیارد تومان از بودجه را به خود اختصاص داده است. نیروی انتظامی از دیگر نیروهای سرکوب است که بودجه آن به ۵ هزار و ۳۰۰ میلیارد تومان بالغ می‌گردد. جالب آن‌که کل بودجه سازمان زندان‌ها تنها ۵۰۰ میلیارد تومان می‌رسد و شکی نیست که مبلغ بزرگی از آن نیز صرف حقوق و پاداش زندانبانان و دیگر لوازم مورد نظر این سازمان به همراه ریخت و پاش‌های دیگر خواهد بود و در آخر ته مانده‌ای به حدود ۲۵۰ تا ۲۰۰ هزار زندانی محبوس در زندان‌های کشور می‌رسد که باید صرف غذا، دارو، درمان و بهداشت آن‌ها شود!!

بودجه البته نان‌خورهای دیگری نیز دارد که به علت زیاد بودن، نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را در این‌جا نام برد، نهادها و ارگان‌هایی هم‌چون صدا و سیما، مجمع تشخیص مصلحت، شورای نگهبان، شورای عالی امنیت ملی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، سازمان تبلیغات اسلامی، شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه، شورای عالی حوزه‌های علمیه، نمایندگی خامنه‌ای در دانشگاه‌ها، حوزه‌های علمیه خراسان و دیگر حوزه‌های علمیه سراسر کشور و هنوز این لیست ادامه دارد. تنها بودجه‌ی بنیاد شهید بالغ بر ۸ هزار میلیارد تومان است.

اما در برابر این هزینه‌های سنگین دستگاه سرکوب، مذهبی و بوروکراسی دولتی ببینیم بودجه‌ی وزارت آموزش‌وپرورش چه‌گونه است. در لایحه‌ی بودجه سال ۹۴، بودجه‌‌ی وزارت آموزش و پرورش ۲۳ و هزار ۳۰۰ میلیارد تومان است که بیش از ۲۲ هزار میلیارد آن هزینه پرسنلی یعنی حقوق معلمان و دیگر کارمندان وزارتخانه است و کل بودجه برای سایر هزینه‌های این وزارتخانه شاید به ۵۰۰ میلیارد تومان برسد. معنای دقیق این بودجه برای آموزش و پرورش یعنی ویرانی هر چه بیشتر نظام آموزشی. نظامی که به خاطر اختصاص ناچیز بودجه‌ی دولتی و گسترش روزافزون خصوصی سازی مدارس، روز به روز از دسترس فرزندان کارگران و زحمتکشان خارج می‌شود. به نحوی که هم اکنون میلیون‌ها کودک بازمانده از تحصیل وجود دارد که آواره‌ی خیابان‌ها شده‌اند.

بودجه وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی نیز همین حکایت را دارد و تمام سروصداها در این رابطه در واقع برای هیچ بوده است. بودجه این وزارتخانه نیز که در ردیف‌ها و عناوین گوناگون منظور شده در برخی موارد افزایش و در برخی از موارد کاهش نشان می‌دهد. افزایش بودجه وزارتخانه در لایحه نیز در واقع چیزی نیست جز مازاد درآمد اختصاصی ۳ هزار میلیارد تومانی دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی. برای مثال بودجه سازمان بیمه سلامت، از ۴ هزار میلیارد تومان به ۴ هزار و ۸۰۰ میلیارد تومان افزایش یافته است. شاید نقل قول از معاون کل وزیر بهداشت گویای همه چیز باشد. ایرج حریرچی در اجلاس روسا و معاونان دانشگاه‌های علوم پزشکی با اشاره به افزایش تنها ۳ درصدی بودجه وزارت بهداشت از ۲۲ هزار و ۱۰۰ میلیارد به ۲۲ هزار  ۴۰۰ میلیارد و با بیان این که افزایش بودجه با درآمد اختصاصی آن متفاوت است می‌گوید: “در حال پیگیری هستیم که شرایط را با توجه به قیمت نفت در نظر بگیریم تا شاهد کاهش میزان خدمات نباشیم“. پس تا این‌جا بهتر شدن وضعیت بهداشت و درمان و کاهش سهم مردم از آن، پیش کش دولت روحانی. آن هم در شرایطی که دولت هنوز “قانون تعرفه‌گذاری خدمات پرستاری” را که در روزهای اخیر موجب اعتراضات پرستاران شده به اجرا درنیاورده و هر سال به بهانه‌ی کمبود بودجه از اجرای این قانون و استخدام پرستار جدید که بیمارستان‌های دولتی به شدت با کمبود روبرو هستند خودداری می‌کند.

کاهش یارانه‌ها بخش دیگری از لایحه‌ی بودجه سال ۹۴ است. در بودجه سال ۹۴ مبلغ کل یارانه ۱۳ هزار و ۶۰۰ میلیارد تومان در نظر گرفته شده که از این میزان ۵ هزار میلیارد یارانه نان، ۲ هزار و ۳۰۰ میلیارد تومان یارانه نقدی نان و ۴ هزار میلیارد تومان یارانه برق و سوخت نیروگاه‌ها می‌باشد. مجموع یارانه‌هادر سال گذشته بیش از ۲۱ هزار میلیارد بوده و بدین ترتیب شاهد کاهش بیش از یک سوم از کل مبلغ یارانه هستیم. آن‌هم در شرایطی که هم قیمت برابری دلار در بودجه تغییر کرده است و هم نرخ تورم بالایی داشته ایم.

حقوق کارکنان دولت نیز که هم اکنون بخش بزرگی از آنان یعنی غالب معلمان و کارمندان جزء در زیر خط فقر زندگی می‌کنند تنها ۱۴ درصد افزایش خواهد یافت که با توجه به نرخ واقعی تورم به معنای محکوم شدن هر چه بیشتر آن‌ها به فقر می‌باشد.

با توجه به توضیحاتی که در رابطه با ارقام بودجه و نقش بودجه در اقتصاد داده شد، می‌توان نتیجه گرفت که از سویی بودجه سال ۹۴ نشان‌هایی قوی از تشدید تورم و رکود را با خود همراه دارد که در این زمینه می‌توان به کسری درآمدهای واقعی بودجه اشاره کرد که هم‌چون سال‌های ۹۲ و ۹۳ در رکود، تورم و نیز افزایش نقدینگی (که حتا از دوران احمدی‌نژاد نیز بیشتر بوده) موثر بوده است. از سوی دیگر بودجه‌ی سال ۹۴ مُهر تداوم سیاست‌های ضد کارگری دولت روحانی را دارد. افزایش ناچیز حقوق کارکنان دولت نسبت به تورم، افزایش مالیات، تحمیل بودجه‌ای تورم‌زا، کاهش خدمات اجتماعی، افزایش بهای کالاها و خدمات دولتی همه از جمله سیاست‌های بودجه‌ای دولت هستند که کارگران و زحمتکشان را به فقری هولناک‌تر پرتاب می‌کند.

نکته سوم بودجه را نیز می‌توان در نظامی‌گری بودجه دانست و این را افزایش شدید بودجه نهادهای نظامی و امنیتی و در یک کلام سرکوب کاملا آشکار می‌سازد. اما در آخر یک نکته را نیز نباید از یاد برد. همه می‌دانیم که بخش مهمی از بودجه نهادهای نظامی و امنیتی مخفی است. این سوال به هر حال باقی می‌ماند که سهمیه‌ی دستگاه‌های مختلف قدرت از بودجه‌ی ۵۹۶ هزار میلیاردی و منافع سرشار شرکت‌های دولتی، بانک‌ها و موسسات انتفاعی که تنها چند صفحه از لایحه‌ی ۲۶۰ صفحه‌ای بودجه را به خود اختصاص داده، چه می‌شود؟!!

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۳ در فرمت پی دی اف

مبارزه برای افزایش دستمزد و جایگاه کارگران ایران‌خودرو

در لایحه بودجه‌ای که حسن روحانی تحویل مجلس داد، براساس “پیش‌بینی” تورم ۱۴ درصدی، افزایش حقوق کارکنان در سال ۹۴، چهارده درصد در نظر گرفته شده است که این رقم البته در مقایسه با افزاش حقوق کارکنان در سال جاری، ۶ درصد کاهش را نشان می‌دهد. لایحه بودجه گرچه در مورد میزان افزایش دستمزد کارگران سخنی نگفته است، اما صِرف مطرح شدن تورم ۱۴ درصدی، بیان‌گر آن است که حداقل دستمزدهای کارگری نیز کم‌وبیش در این حدود افزایش خواهد یافت! طرح غیرمستقیم این موضوع در واقع نوعی زمینه‌سازی برای ارائه نرخ تورمی‌ست که بانک مرکزی باید اعلام نماید و مبنای تصمیمی قرار گیرد که شورای عالی کار برای تعیین حداقل دستمزد، باید اتخاذ کند.

کابینه روحانی که تبلیغات گسترده‌ای را پیرامون کاهش نرخ تورم – البته به ضرب و زور ارقام و روی کاغذ – سازمان داده، تمام تلاشش این است که در آخرین ماه سال، نرخ تورم رسمی را به هر طریق، به حداقل ممکن برساند. سرمایه‌داران و نمایندگان آن‌ها در کابینه روحانی البته بسی شایق‌تر و مایل‌تربه این هستند که موضوع تعیین حداقل دستمزد بر پایه نرخ تورم – ولو نرخ‌های تورم غیرواقعی – را به کلی کنار بگذارند. ترجیح طبقه حاکم انجماد دستمزدهاست و تلاش نموده است در پوشش مکانیزم‌های جدید تعیین مزد مانند تعیین مزد بر پایه شرایط سنی، مزد تلفیقی، مزد منطقه‌ای، مزد بر پایه میزان بهره‌وری و امثال آن، این هدف اصلی و مقدم خود را جامه عمل بپوشاند. اما طبقه کارگر در برابر این تعرض و تلاش طبقه حاکم ایستاده است. همین ایستادگی و ترس از اعتراضات گسترده کارگران بود که سال گذشته، سرمایه‌داران و دولت آن‌ها را از اجرایی کردن این نقشه شوم بازداشت و منصرف ساخت. تردیدی در این مساله وجود ندارد که امسال نیز طبقه کارگر در برابر چنین ترفندها و تلاش‌های مذبوحانه‌ای خواهد ایستاد. از آن‌جا که کارگزاران سرمایه، عجالتا قادر نیستند تعیین سالانه حداقل دستمزد بر پایه نرخ تورم رسمی را رسما حذف و آن را به کلی منتفی اعلام کنند، بنابر این باید سعی کنند نرخ تورمی که از سوی بانک مرکزی اعلام می‌شود هر چه کم‌تر باشد تا اگر قرار شد این نرخ مبنای تعیین حداقل دستمزد قرار گیرد، دستمزد کارگران نیز به میزان هر چه کم‌تری افزایش داده شود. چنین است که سروکله تورم ۱۴ درصدی در لایحه بودجه ظاهر می‌شود تا برای افزایش حداقل دستمزد در این محدوده‌ها زمینه‌سازی شود.

زمینه‌چینی و آماده‌سازی روانی البته به اعلام این رقم ویا به تبلیغ مستمر کاهش نرخ تورم توسط دولت و تشکل‌های به‌اصطلاح کارگری وابسته به آن خلاصه نمی‌شود. مدتی‌ست که در برخی از کارخانه‌ها از جمله در ایران خودرو، زمزمه‌های افزایش ۱۷ درصدی حداقل دستمزد ۹۴ شنیده می‌شود که این موضوع البته مورد اعتراض شدید کارگران این شرکت قرار گرفته است. کارگران ایران خودرو مانند بسیاری از کارگران دیگردرسایرصنایع وکارخانه ها از جمله کارگران پتروشیمی‌ها، از همان آغاز سال جاری نسبت به دستمزدهای مصوب شورای عالی کار معترض بوده و برای افزایش آن چند بار به اعتراض و اعتصاب دست زده‌اند. در همین رابطه بود که کارگران سالن مونتاژایران خودرو، در اعتراض به ناچیز بودن دستمزدها و برای افزایش آن از ۱۴ مهر به مدت دو روز از رفتن به سالن غذاخوری خودداری کردند. روز دوم اعتصاب، مدیرعامل ایران خودرو (هاشم یکه زارع) با حضور در سالن مونتاژ به کارگران قول داد به منظور جبران کمیِ دستمزدها، پاداشی برای کارگران در نظر گرفته و به آن‌ها پرداخت می‌شود. حدود دو ماه بعد از این وعده اما پولی به کارگران داده نشد. وقتی که زمزمه اعتصاب داشت بالا می‌گرفت، سروکله علی‌رضا محجوب، این عنصر ضد کارگر و همدست یکی از مهم‌ترین عناصر امنیتی رژیم علی ربیعی، در ایران خودرو پیدا شد. محجوب همراه مدیرعامل ایران خودرو به سالن اجتماعات آمده بود تا برای کارگران سخن‌رانی کند. اما سخن‌رانی این مزدور از همان آغاز مورد اعتراض کارگران قرار گرفت. وقتی کارگران نسبت به دستمزدهای مصوب شورای عالی کار، اعتراض و محجوب و تشکیلات وی را مورد سوال قرار دادند، او پاسخ داد که این دستمزدها نتیجه توافق “نمایندگان کارگران” با دولت بوده است. این اظهارنظر محجوب، اعتراض‌شدید کارگران را در پی داشت. کارگران ضمن مسخره کردن محجوب، به‌طور دسته‌جمعی وی را هُو کردند. مدیرعامل شرکت با پا در میانی، سعی کرد محجوب را از موقعیتی که در آن گیر افتاده بود نجات دهد. اما کارگران مدیرعامل را نیز مورد پرسش قرار داده و خواستار افزایش دستمزد شدند. مدیرعامل ایران خودرو که همه تلاشش این بود تا کارگران را آرام کند، قول داد دستمزدها را افزایش دهد. با این همه وقتی که محجوب خواست به سخن‌رانی  خود ادامه دهد، کارگران با اعتراض سالن اجتماعات را ترک کردند.

کار سخت و دشوار، تشدید فشار کار و استثماردرایران خودرو، وعده‌های توخالی مدیریت، تبعیض و تفاوت فاحش دریافتی مدیران با کارگران که برای آن‌ها ناشناخته نبوده است وتراکم نارضایتی درمیان کارگران ، زمینه‌های مساعدی را برای اعتصاب فراهم می‌ساخت. با شایع شدن خبر افزایش ۱۷ درصدی حداقل دستمزدهای کارگری برای سال آینده و همزمان افشا و انتشار فیش حقوق دریافتی ۴۲ میلیون تومانی مدیر منابع انسانی ایران خودرو، به عنوان نمونه‌ای از حقوق‌های دریافتی مدیران رده بالای این شرکت، خشم و اعتراض در میان کارگران بیش از پیش بالا گرفت. بدنبال آن، کارگران روز کار خط مونتاژ روز ۱۲ آذر دست از کار کشیدند و به مدت دو ساعت خط مونتاژ را تعطیل کردند. همین توقف دو ساعته چرخ‌های تولید کافی بود که مدیرعامل ایران خودرو سراسیمه شود و از وحشت ادامه و گسترش اعتصاب فورا به کارگران اعتصابی قول دهد ظرف کم‌تر از یک هفته پاداش کارگران پرداخت شود! اعتصاب کوتاه مدت کارگران ایران خودرو با خواست افزایش دستمزد که مدیریت این شرکت را به‌شدت وحشت‌زده ساخت، در کنار رویدادهای دیگری که اخیراً در این کارخانه اتفاق افتاد، بار دیگر نام ایران خودرو را که در مبارزه علیه سرمایه از الگو و اشتهار خاصی برخوردار بوده است، بر سر زبان‌ها انداخت. اعتصاب کارگران ایران خودرو گرچه اعتصابی دو ساعته بود، اما این اعتصاب یادآور نقشی شد که کارگران این شرکت می‌توانند در رویارویی کار و سرمایه از جمله مبارزه بر سر افزایش دستمزدها ایفا کنند.

اعتصاب کارگران ایران خودرو و خواباندن چرخ‌های تولید در این واحد بزرگی که رژیم حساسیت فوق‌العاده زیادی در مورد آن دارد و از لحاظ اقتصادی نیز به آن زیان می‌رساند، نه فقط به لحاظ عقب راندن کارفرما و پذیرش مطالبات کارگران، بلکه هم‌چنین به لحاظ تاثیرات بی‌واسطه یا غیرمستقیمی که اعتصاب ایران خودرو می‌تواند در سایر کارخانه‌ها از جمله کارخانه‌ها و واحدهای مرتبط با آن داشته باشد، از اهمیت زیادی برخوردار است. اعتصاب غذا و سپس اعتصاب دو ساعته و متوقف ساختن چرخ تولید، مقدمه سازماندهی اعتصابات طولانی مدت‌تر و بزرگ‌تری باید باشد که بتواند کارفرما را به عقب‌نشینی وادار کند. کارگزاران دولت و مدیرانی را که حقوق‌های ۴۲ میلیونی و پاداش‌های چند صد میلیونی می‌گیرند به نحوی که مجموعه دریافتی‌شان بیش از ۲۷۰ برابر حداقل دستمزد ماهانه یک کارگر است و حاضر نیستند دستمزدهای کارگری را طبق خواست کارگران افزایش دهند، تنها با سلاح اعتصاب  و توقف چرخ‌های تولید است که می‌توان عقب راند. این موضوع را اعتصابات متعدد کارگری، از معدن سنگ‌آهن بافق و چادرملو گرفته تا اعتصابات کارگران هفت‌تپه و پتروشیمی‌ها و سایر کارخانه‌ها وازجمله اعتصابات گذشته کارگران ایران خودرو، بارها به اثبات رسانده است.

به‌رغم اهمیت اعتصاب در ایران خودرو و تاثیرات آن بر سایر بخش‌ها و کارخانه‌ها اما اعتراض نسبت به پایین بودن دستمزدها و اعتصاب برای افزایش دستمزد منحصر به ایران خودرو نیست. خواست افزایش دستمزد، خواست عموم کارگران است و کارگران اعتصابات متعددی را نیز بدین منظور سازمان داده‌اند که از جمله می‌توان به اعتصابات کارگران در پتروشیمی‌های منطقه ماهشهر که در سال جاری جزو پیشتازان مبارزه برای افزایش دستمزد بوده‌اند اشاره کرد. از آن جمله است اعتصابات متعدد کارگران پتروشیمی فجر، اعتصابات کارگران پتروشیمی رازی، اعتصابات کارگران پتروشیمی کارون که آخرین اعتصاب این کارگران در روزهای ۱۷ و ۱۸ آذر بود.

واقعیت این است که دستمزدهای کارگری به قدری اندک و فاصله آن با هزینه‌های زندگی به قدری فاحش است که حتا تشکل‌های به‌اصطلاح کارگری و مطبوعات وابسته به حکومت نیز به آن اعتراف می‌کنند. تنگناهای فزاینده و مرگ‌بار معیشتی و فشارهای روزافزون اقتصادی بر گرده طبقه کارگر، مبارزه برای افزایش دستمزد را مدت‌هاست به مبارزه مرگ و زندگی کارگران تبدیل کرده است. هزینه ماهانه یک خانوار کارگری از ۵/ ۲ تا ۵/ ۳ میلیون تومان برآورد شده است. خبرگزاری دولتی مهر هزینه یک خانوار ۴ نفره کارگری را بر طبق قیمت‌ها در آبان‌ماه، با فرض خرید از مراکز دولتی ۹/ ۲ میلیون تومان و با قیمت آزاد ۳/ ۳ میلیون تومان برآورد نموده که متوسط آن بالای ۳ میلیون تومان است. یک عضو ارشد یکی از تشکل‌های سه گانه به‌اصطلاح کارگری وابسته به رژیم، با استناد به آمار مرکز آمار می‌گوید ۱۰۰۰ تومان در سال ۸۴ امروز به ۲۷۳ تومان رسیده و با کاهشی ۷۳ درصدی روبرو بوده است. و این یعنی این‌که قدرت خرید کارگران نیز به همین نسبت کاهش یافته است. بر طبق آمار دیگری، خط فقر در آبان ماه برابر هزار دلار بوده است که این هم بالای ۳ میلیون تومان است. باید در نظر داشت که این محاسبات و برآوردها، همگی مربوط به قبل از افزایش ۳۴ درصدی قیمت نان و افزایش ۴۲ درصدی قیمت آرد بوده است. روشن است که با گران شدن نان و آرد، سایر کالاها و دیگر اقلام خوراکی‌ها نیز گران‌تر خواهد شد و یا گران‌تر شده است. نیازی به توضیح نیست که هیچ کارگری با دستمزدهای فعلی و یا چند درصد افزایش آن به فرض ۱۴ یا ۱۷ درصدی که از آن صحبت می‌شود، نخواهد توانست از پس هزینه‌های زندگی برآید و زندگی خود و خانواده‌اش را اداره کند. چنان‌چه هزینه‌های زندگی یک خانوار ۵ نفره کارگری را در پایین‌ترین و نازل‌ترین سطح آن ۳ میلیون تومان و متوسط دریافتی هر کارگر را ولو با درجات زیادی از اغماض یک میلیون تومان در نظر بگیریم، با این حساب هر کارگر شاغل زیر پوشش قانون کار ماهانه ۲ میلیون تومان کسری می‌آورد. کارگری که همه گونه فقر و نداری و استثمار بیرحمانه را تحمل کرده است، کارگری که سفره خود را کوچک و کوچک‌تر ساخته، شکم خود و خانواده‌اش را تقریبا با نان خالی “سیر” می‌کرده است، اکنون باید حتا در مصرف همین نان خالی نیز امساک کند که این دیگر ممکن نیست. تعرض به معیشت کارگران این جا از حد تحمل فیزیکی کارگران عبور کرده و از آن فراتر رفته است . چنین است که مبارزه برای افزایش دستمزد، به مبارزه مرگ و زندگی کارگران تبدیل شده است. مبارزه برای افزایش دستمزد، امرِ فوری طبقه کارگر است. سرکوب و زندان و اخراج و حبس و شلاق نیز نمی‌تواند سدی در برابر این مبارزه ایجاد کند و به یک معنا کارگران جز مبارزه برای افزایش دستمزد جز مبارزه برای بهبود شرایط زندگی خود راه دیگری ندارند.

جرقه‌های پی در پی اعتصاب در کارخانه‌ها به‌ویژه در پتروشیمی‌ها برای افزایش دستمزد و جرقه‌ی بسیار پر اهمیتی که در ایران خودرو زده شد، نوید بخش گسترش مبارزات و اعتصابات کارگری برای افزایش دستمزد است. هر چقدر به پایان سال نزدیک‌تر می‌شویم، تلاش‌های طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه نیز برای تحمیل شرایط معیشتی بدتر و و خیم‌تر، پرداخت دستمزدهای ناچیزتر و تحمیل زندگی دشوارتر و فقیرانه‌تر بر کارگران و خانواده‌های کارگری نیز افزون‌تر می‌شود. تنها با اعتصاب و دامن زدن به جنبش اعتصابی برای افزایش دستمزد است که می‌توان با این تلاش‌ها به نحو موثری مقابله کرد و آن را خنثا ساخت. از این رو با هر گونه تلاش و زمینه‌سازی طبقه حاکم و دولت این طبقه برای انجماد دستمزدها، یا مبنا قراردادن ارقام غیرواقعی نرخ تورم برای تعیین حداقل دستمزد قاطعانه باید مبارزه کرد. مستقل از این‌که حسن روحانی و کابینه او تا اسفندماه، نرخ تورم را تا کجا و چه اندازه بر روی کاغذ کاهش دهند و مستقل از آن‌که بانک مرکزی یا دیگر نهادهای دولتی چه نرخ تورمی را رسما اعلام کنند، دستمزدهای کارگری بی‌هیچ حصر و استثنا در تمام بخش‌های کارگری و در سرتاسر کشور باید به بالای خط فقر افزایش یابد.

این خواست عموم کارگران است. چنین خواستی اما محقق نخواهد شد مگر آن‌که کارگران در مهم‌ترین کارخانه‌ها و مراکز صنعتی با سلاح اعتصاب وارد میدان شوند و جنبش اعتصابی برای افزایش دستمزد را سازمان و گسترش دهند. بدیهی‌ست که در این کارزار، کارگران ایران خودرو می‌توانند پیشگام این نبرد طبقاتی باشند و با خواباندن چرخ‌های تولید، نقش مهمی در این مبارزه ایفا کنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۳ در فرمت پی دی اف

شباهت روش گذشته‌ی شکنجه با روش “بهینه بازجویی”

روز سه‌شنبه ۹ دسامبر ۲۰۱۴ (۱۸ آذر ۹۳) گزارش کمیته اطلاعاتی سنای آمریکا درباره فعالیت‌های “ضد تروریستی” سازمان جاسوسی آمریکا (سیا) در فاصله سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ منتشر شد. این گزارش، حاصل تحقیقات ۵ ساله کمیته‌ی سنا، بالغ بر ۶۷۰۰ صفحه است که تنها ۵۲۵ صفحه آن منتشر گردیده است.

در این تحقیق روشن شده است که در فاصله این سال‌ها، سیا در سراسر جهان زندان‌های مخفی داشته است و مأموران این سازمان، افراد مظنون به فعالیت‌های تروریستی را خود یا به مدد مقامات پلیسی – امنیتی کشورهای مختلف می‌ربوده و پس از انتقال به این زندان‌ها با “روش‌های بهینه بازجویی” می‌کرده است.

در گزارش درباره “روش‌های بهینه بازجویی” آمده است، این روش‌ها وسیله مؤثری برای کسب اطلاعات نبوده‌اند، سیا به مقامات و سیاستمداران درباره کارآیی این شیوه‌ها، وضعیت زندان‌ها، خشونت شیوه‌های بازجویی دروغ گفته است، افراد بیگناهی بازداشت شده و ماه‌ها و سال‌ها شکنجه شده‌اند. برخی نیز مجبور به اعترافات غیرواقعی علیه خود شده‌اند.

در این گزارش که گوشه‌ی ناچیزی از “عملیات” سیا طی ۵ سال و آن هم محدود به یک جنبه از فعالیت‌های این سازمان جاسوسی‌است، از “زندان‌های مخفی” در کشورهای مختلف نام برده شده است. زندان‌هایی عمداً سرد و تاریک  و زندانیانی که در شرایط ایزوله و گاهی بدون لباس باید روزها و ماه‌ها، این شکنجه و شکنجه‌های وحشیانه دیگری را تحمل می‌کردند. یکی از زندانیان پس از سپری کردن یک شب روی زمین سرد در حالی که تنها یک شورت به پا داشته است، می‌میرد. شاید بسیاری تصور کنند این زندان‌ها در کشورهایی مانند عراق، پاکستان یا عراق قرار دارند.

روز ۱۴ دسامبر، رئیس سابق اداره جاسوسی رومانی برای اولین بار اعتراف کرد که سیا “مراکزی” در رومانی داشته است. اما پیش از آن در گزارشی ۶۷ صفحه‌ای که در سال ۲۰۰۶ از سوی “دیک مارتی”، گزارش‌گر “کمیته امور قانونی پارلمان اروپا” در پاریس منتشر شد، به وجود “بازداشتگاه‌های مخفی” به ویژه در رومانی و لهستان اشاره شده بود. وی همان زمان اعلام کرده بود: “اکنون روشن است که مقامات چندین کشور اروپایی در فعالیت‌های غیر قانونی سیا شرکت فعال داشتند. برخی کشورها نیز دانسته این عملیات را نادیده گرفته یا تمایلی به آگاهی نداشتند.” مارتی گفت، کشورهای سوئد، بوسنی و هرزگوین، بریتانیا، ایتالیا، مقدونیه، آلمان و ترکیه به درجات گوناگون باید پاسخ‌گو باشند و چند کشور دیگر در بازداشت یا انتقال افراد فعالانه یا غیر فعالانه همدست سیا بوده‌اند.

در سال ۲۰۰۷ نیز کمیته موقتی در اتحادیه اروپا تشکیل شده بود که در گزارش آن آمده است “در فاصله سال‌های ۲۰۰۱ و ۲۰۰۵، حداقل ۱۲۴۵ پرواز هواپیماهای سیا در فضای هوایی اروپا یا توقف در فرودگاه‌ها ثبت شده است.” آلمان، سوئد، اسپانیا، ایرلند، یونان، قبرس، دانمارک، ترکیه، مقدونیه، بوسنی و رومانی از جمله این کشورها بوده‌اند. و برخی کشورها مانند اتریش، ایتالیا، لهستان، پرتغال و انگلیس اطلاعات لازم را در اختیار کمیته قرار نداده‌اند.

پس این زندان‌ها چندان هم “مخفی” نبوده‌اند، یا حداقل برای مقامات و دولت‌‌های کشورهای غربی، بلکه آن‌ها یا همدست جنایات سیا بوده‌اند یا نظاره‌گر آن.

در گزارش ادعا شده است، سیا به کاخ سفید، مقامات و سیاستمداران دروغ گفته است. مسئول سابق برنامه بازجویی سیا، در مصاحبه‌ای گفته است، سناتورهای رده‌بالای حزب دمکرات کاملا از شیوه‌های بازجویی از جمله خفگی با آب، مطلع بوده‌اند. و بوش، رئیس جمهوری آن زمان آمریکا، کاملا از این شیوه‌ها اطلاع داشته است. سخنگوی اوباما نیز در مصاحبه‌ای اعلام کرد: “افرادی هستند که می‌گویند این ادعا حقیقت ندارد.”

اما در تاریخ ننگین سیا تنها شکنجه‌ی زندانیان ثبت نشده است، بلکه تربیت شکنجه‌گران نیز جزو کارنامه‌ی سیاه این سازمان است. در سال ۱۹۸۸ یکی از اعضای “گردان مرگ ارتش” هندوراس با خبرنگار نیویورک‌تایمز از آموزش خود در تگزاس توسط ارتش آمریکا و سیا سخن گفت: “آن‌ها به ما روش‌های روانشناختی یاد دادند – ترس‌ها و نقاط ضعف زندانی را پیدا کنید. نگذارید بخوابند، لخت‌شان کنید، ایزوله‌شان کنید، در سلول‌شان موش و سوسک بیاندازید، غذای بد به آن‌ها بدهید، حیوانات مرده را به خوردشان بدهید، آب سرد روی‌شان بریزید….”

در “روش‌‌های بهینه بازجویی” مأموران سیا، آشنایان با روش‌های “گذشته‌”ی شکنجه شباهت زیادی می‌یابند.

پس از انتشار این گزارش، برخی از سیاستمداران آمریکایی، سناتورها و از جمله اوباما، رئیس جمهور آمریکا، گویی تاکنون بی‌خبر از جنایات سیا، به میدان آمدند و برای توجیه  جنایات سیا، مدعی‌شدند این افراد برای حفظ امنیت و دفاع از منافع مردم آمریکا عمل کرده‌اند، گرچه “اشتباهاتی” نیز انجام داده‌اند!

چند نکته در این میان فراموش می‌شود. نخست آن که وجود این “تروریست‌ها” و “عدم امنیت” حاصل سیاست‌های آمریکا و از جمله سازمان سیا است. آمریکا، در دهه‌های شصت و هفتاد، به تقویت بنیادگرایی اسلامی در کشورهای مسلمان‌نشین روی آورد تا با خطر رشد کمونیسم در این کشورها مقابله کند. اما این شمشیری دو لبه بود. اسلام‌گرایان در تمامی این کشورها، پنهان و آشکار از حمایت امپریالیسم غرب و دولت‌های دست نشانده آن برخوردارند. اما آنان، از سویی، برای یافتن پایگاه و محبوبیت در میان مردم منطقه و طرح خود به عنوان یک آلترناتیو نزد مردم ناراضی و خشمگین، که به درستی دشمن اصلی خود را امپریالیسم غرب می‌دانند، بایستی شعارهای ضد غربی دهند، از سویی دیگر بنا به ماهیت واپس‌گرای خود با بسیاری از دستاوردهای حتا مترقی غربی، از جمله آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک، دشمنی آشتی‌ناپذیر داشته و دارند. واقعیتها نیز نشان داد که این نیرو تنها از نظر مقابله با کمونیسم و کشتار و سرکوب کمونیست‌ها و کارگران و زحمتکشان این کشورها قابل اعتمادند، اما با اتکا به دیدگاه بنیادگرایانه و اسلامی خود به مخالفت با آمریکا و کشورهای غربی نیز برمی خیزند. طالبان یک نمونه است، القاعده، نمونه‌ی دیگر، آخرین نمونه آن نیز داعشیان هستند. پس”عدم امنیت” مردم آمریکا حاصل سیاست‌های دولتمردان آمریکاست.

دوم آن که، از کدام “منافع” و کدام “مردم” صحبت می‌شود؟ دولت آمریکا و دستگاه جاسوسی آن که همواره پشتیبان دیکتاتورها و دولت‌های سرکوبگر جهان بوده‌اند. دولت‌هایی که به سرمایه‌داران آمریکا اجازه می‌دهند تا نیروی کار ارزان را استثمار و منابع کشور را غارت کنند.

سیا در سال ۱۹۴۷ در زمان ریاست جمهوری ترومن به وجود آمد. این سازمان از زمان تأسیس تاکنون، پرونده قطوری دارد از کودتاها، سوءقصدها و مداخلات در امور داخلی کشورهای جهان. مداخله در انتخابات دمکراتیک ایتالیا در سال ۱۹۴۷ برای ممانعت از روی کار آمدن حزب کمونیست، کودتا در ایران علیه مصدق در سال ۱۹۵۳ (۲۸ مرداد ۱۳۳۲)، حمله نظامی خلیج خوک‌ها علیه کوبا در سال ۱۹۶۱، ترور پاتریس لومومبا در کنگو در سال ۱۹۶۱، کودتا در شیلی و سرنگونی و قتل آلنده در سال ۱۹۶۷، کودتا در یونان دو روز پیش از انتخابات و روی کار آوردن حکومت سرهنگ‌ها در سال ۱۹۶۷، کمک به سرنگونی دولت چپ‌گرای ادوار ویتلمن در استرالیا در سال ۱۹۷۵، آموزش و تسلیح بنیادگرایان اسلامی در افغانستان در سال ۱۹۷۹، کودتا درهائیتی، هندوراس، پاناما، همه و همه تنها گوشه‌هایی از عملیات سیا از زمان تأسیس تاکنون است که آشکار گردیده‌اند. چه بسا پرونده‌هایی که هنوز مشمول مرور زمان نشده و “سری” محسوب می‌شوند.

آن‌چه روشن است، در پی کودتاها و مداخلات نظامی – سیاسی سیا در امور کشورهای دیگر، مردم این کشورها هستند که کشته می‌شوند (تنها در اندونزی در سال‌های ۱۹۶۶ – ۱۹۶۵ بین یک میلیون تا سه میلیون نفر به اتهام “کمونیست بودن” به قتل رسیدند)؛ در مقابل سیل سود است که به جیب سرمایه‌داران سرازیر می‌شود و مردم آمریکا هستند که هزینه “عملیات” را با جان و دسترنج خود می‌پردازند. تهیه همین گزارش کنونی، ۴۰ میلیون دلار خرج برداشته است. تنها یکی از هزینه‌های “شیوه‌های بهینه شکنجه”، پرداخت ۸۰ میلیون دلار به دو روانشناسی است که این برنامه را طراحی و نظارت کرده‌اند.

این نیز اولین بار نیست که عملیات سیا موضوع رسانه‌ها شده است. به جز گزارشات متعدد درباره عملیات و جنایات سیا، در سال ۱۹۷۳ یک تحقیق درونی در مورد عملیات غیرقانونی سیا انجام شد که نتیجه آن به کنگره گزارش شد. در سال ۱۹۷۵ کنگره آمریکا تحت ریاست یک سناتور به نام “فرانک چرچ” کمیته‌ای به نام “کمیته چرچ” تشکیل داد تا درباره جنایات سیا تحقیق کند. این تحقیق منجر به انجام اصلاحاتی برای پاسخ‌گویی بیش‌تر سیا در برابر سنا شد. این اصلاحات نتیجه‌ای در برنداشت و سیا به عملیات مخفی خود ادامه داد. یک تحقیق در سال ۱۹۸۶ درباره ماجرای مک‌فارلین و معامله تسلیحاتی ایران با ایالات متحده و اسرائیل از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۷ انجام شد. هیچ یک از این رسوایی‌ها و تحقیقات تاکنون در توقف یا حتا کاهش جنایات سیا ثمری نداشته است. انتظار دیگری نیز نمی‌توان داشت. این سازمان یکی از ابزارهای مهم در حفظ و تثبیت منافع دولت و سرمایه‌داران آمریکاست.

بیش از ۶ دهه پس ازتشکیل سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا(سیا)، دولت‌ها و رئیس‌جمهورها می‌آیند و می‌روند، هر از گاهی جنایتی برملا می‌گردد، افکار عمومی برآشفته می‌شود، اما تا زمانی که نظام سرمایه‌داری و منافع امپریالیستی وجود دارد، مأموران سیا هم‌چنان به “وظایف” خود ادامه می‌دهند، جنایات و عملیات جدیدی را طراحی و اجرا می‌کنند، به کاخ سفید و سنا گزارش می‌دهند؛ کوس رسوایی که بر سر هر برزنی نواخته ‌شد، تکذیب‌ها و تأییدها روانه می‌شوند، افرادی جا به جا می‌شوند؛ پرونده سیا از بایگانی خارج می‌شود، برگ دیگری بر آن افزوده و دوباره به بایگانی سپرده می‌شود. گرچه این امر در عصر ارتباطات هر روز سخت‌تر از گذشته می‌شود.

تصحیح: در مقاله فوق، تاریخ قتل آلنده به اشتباه ۱۹۶۷ ذکر شده که تاریخ صحیح آن ۱۹۷۳ است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۳ در فرمت پی دی اف

تلاش جمهوری اسلامی برای مهار بیشتر فضای سیاسی ایران

یادداشت سیاسی- محمود واعظی وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات جمهوری اسلامی روز شنبه ۱۵ آذر در یک نشست خبری با خبرنگاران، از اقدام دولت  جهت “شناسایی هویت کاربران اینترنت” خبر داد.

او با بیان اینکه دسترسی به اینترنت از ابتدای دولت روحانی دو برابر شده است، اعلام کرد: در این راستا هویت‌بخشی به کاربران اینترنت و شناسایی استفاده‌کنندگان از این فضا در دستور کار است، تا به این ترتیب تابلویی برای کاربر تعریف شود و هویت افرادی که از اینترنت استفاده می‌کنند نامعلوم نباشد. او همچنین اعلام کرد، شناسایی هویت کاربران اینترنت از “اولویت‌های در دست اقدام” این وزارتخانه است، به طوری که “در آینده” هیچ کاربری “بدون هویت اینترنت” در ایران وجود نخواهد داشت.

اعلام رسمی این اقدام در دست اجرای دولت روحانی آنچنان واکنش هایی را در جامعه بر انگیخت که عمیدیان معاون این وزارتخانه را مجبور به ماله کشی اظهارات واعظی کرد. سه روز بعد از انتشار خبر فوق، عمیدیان، معاون وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات جمهوری اسلامی برای کاهش زهر طرح فوق وارد میدان شد و در واکنشی شتاب زده ضمن بیان اینکه ورود به محتوای اطلاعات افراد در فضای مجازی خط قرمز به حساب می آید، اعلام کرد: منظور از طرح احراز هویت کاربران اینترنت ورود به حریم شخصی افراد نیست، بلکه دسته‌بندی افراد به گروه‌هایی مانند اساتید، دانشجویان و سایر اصناف با هدف “مدیریت نیازهای هر گروه” در جامعه است.

ماهیت و محتوای طرح فوق عیان تر از آن است که با اینگونه اظهار نظرهای عمیدیان که در عین حال رئیس سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی نیز هست با ادعای او مبنی بر اینکه “ورود به حریم خصوصی کاربران غیر قانونی” است، قابل توجیه و لاپوشانی باشد. بر کسی پوشیده نیست که نگرانی جمهوری اسلامی و به تبع آن کابینه حسن روحانی، پیش از هر چیز گسترش روزافزون کاربران اینترنتی و استفاده رو به تزاید آنان از شبکه های مجازی اطلاع رسانی در جامعه است. موضوع اینترنت و نگرانی جمهوری اسلامی از وضعیت موجود آشکارتر از آن است که با توسل به اظهار نظرهای مشعشع وزرا و معاونین آنان قابل کتمان و توجیه کاری باشد. این نگرانی در همان نشست خبری محمود واعظی و بیان او مبنی بر اینکه دسترسی به اینترنت از ابتدای دولت روحانی تا کنون دو برابر شده است، به وضوح آشکار است.

وقتی در فاصله زمانی ۱۶ ماه تعداد کاربران اینترنت در ایران دو برابر شده است، مسلم است که گسترش ابعاد آن به ویژه با سیر کاملا صعودی و شتاب ناکی که اکنون به خود گرفته است، خواب طبقه حاکمه را آشفته کرده باشد. این اولین باری نیست که رژیم و دولت روحانی در صدد محدود کردن فضای اینترنتی و شبکه های مجازی اطلاع رسانی بر آمده اند. پیش از این نیز جمهوری اسلامی با طرح “اینترنت ملی” که در واقع همان فیلترینگ کامل اینترنت بود، در جهت محدود کردن کاربران از امکان دستیابی به اینترنت اقدام کرده بود. چرا که با اجرای آن ارتباط و دسترسی به شبکه های اینترنتی برون مرزی فقط از طریق کانال های کنترلی رژیم ممکن می شد. همزمان با طرح “اینترنت ملی” اعمال فشار به کافی نت ها شروع شد. ابلاغیه های رنگارنگ نهادهای امنیتی به صاحبان کافی نت ها، مبنی بر ثبت و شناسایی هویت همه کاربران اینترنتی در اینگونه اماکن از جمله اقدامات بعدی جمهوری اسلامی در مسیر محدود کردن استفاده از اینترنت در ایران بود. در واقع کابینه روحانی در این عرصه مشخص نیز در مسیر تداوم همان سیاست های پیشین جمهوری اسلامی گام برداشته است و طبیعتا در این مسیر شتاب بیشتری هم خواهد گرفت.

حسن روحانی که رعایت حقوق شهروندی، امنیت شغلی، حق ایجاد تشکل، بهبود وضعیت معیشتی مردم، امنیت زنان و مهمتر از همه ایجاد فضای بهتر در جامعه را وعده داده بود، هم اینک با گذشت زمان و آشکارشدن شکست و ناکامی های کابینه اش در کاهش معضلات اقتصادی و معیشتی کارگران و توده های زحمتکش ایران، به آشکارترین وضع ممکن برای مهار و کنترل بیشتر فضای سیاسی ایران روی آورده است. طرح “شناسایی هویت کاربران اینترنت” که هم اکنون در “اولویت‌های در دست اقدام” کابینه روحانی قرار گرفته است، چیزی جز واکنش عریان دولت روحانی در مقابله با سیل رو به گسترش کاربران اینترنتی و به طور اخص شناسایی فعالیت های اطلاع رسانی و ارتباطی مجموعه فعالان سیاسی، اجتماعی و کارگری نیست. در واقع روحانی و کابینه اش در این عرصه با کل طبقه حاکمه ایران همگام و هم نظر هستند. زمینه های مادی این همگامی نیز بر بستر وضعیت بحرانی جمهوری اسلامی و ناکامی های دولت روحانی در عرصه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی گره خورده است. چرا که در وضعیت موجود مجموعه طبقه حاکمه ایران با وجود هر نوع آزادی هر چند آزادی اندک در جامعه مخالف بوده و آن را در تضاد با بقاء و استمرار حاکمیت خود می داند و در این میان کابینه روحانی نیز جدای از وضعیت موجود نیست و نمی تواند هم باشد.  لذا بر بستر شرایط

موجود و نگرانی از بروز اعتراضات عمومی، هیچ تعجبی ندارد که کابینه روحانی در مسیر کنترل ارتباطات مردم و محدود کردن استفاده آنان از شبکه های اینترنتی به چنین اقداماتی روی آورده است.

آنچه مسلم است طرح در دست اجرای دولت روحانی اگر چه در ظاهر امر همه کاربران اینترنت را مد نظر دارد، اما تردیدی نیست که هدف اصلی طرح فوق، شناسایی فعالان سیاسی، اجتماعی و کارگری در درون جامعه است. طبیعتا همان طور که معاون وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات جمهوری اسلامی گفته است، هدف اولیه این طرح نه ورود به زندگی “خصوصی” کاربران بلکه، احراز هویت آنان به لحاظ سیاسی، ارتباط و گرایش معین آنان به احزاب و سازمان های سیاسی از طریق کنترل ورودی شان به سایت های مختلف است. نکته ای که باید به آن توجه داشت، امکان تحقق و عملی شدن یا نشدن اینگونه طرح ها در وضعیت کنونی جامعه است. طبیعتا، عملیاتی شدن اینگونه طرح ها با استفاده از حربه “شناسایی هویت کاربران اینترنت” زمانی برای جمهوری اسلامی قابل تحقق خواهد بود که تعداد کاربران و استفاده کنندگان اینترنت در ایران محدود می بود، نه در وضعیت کنونی و نه در شرایط سیر صعودی و روبه گسترش استفاده از اینترنت.

هم اینک بخش وسیعی از جوانان در ابعاد میلیونی و نیز فعالان سیاسی، اجتماعی به صورت گسترده در شبکه های مجازی اطلاع رسانی از فیس بوک گرفته تا توئیتر، از اینستاگرام گرفته تا ارتباطات اینترنتی از طریق تلفن همراه حضوری فعال در جامعه دارند. شناسایی هویت این حجم از کاربران اینترنتی در ایران آنهم جهت “تابلودار” کردن آنان اگر امری محال نباشد، بدون شک بسیار دشوار است. شکست چنین طرح هایی اگرچه پیشاپیش مسجل است، اما این بدان معنا نیست که در مقابل چنین طرح های ارتجاعی و بازدارنده بی تفاوت و منفعل باشیم. اجرای چنین طرح هایی دست کم در کوتاه مدت ممکن است بخشی از کاربران اینترنت را دچار تردید و ارعاب کند. از این رو لازم است از هم اکنون به مقابله و مبارزه به چنین طرح هایی برخیزیم. مرعوب نشدن و به هیچ گرفتن طرح “شناسایی هویت کاربران اینترنت” در ایران و استفاده گسترده تر از اینترنت و شبکه های مجازی اطلاع رسانی نخستین گام خنثی سازی و بی اثر کردن این گونه اقدامات طبقه حاکمه ایران است. پیش به سوی استفاده گسترده تر و همگانی از شبکه های اینترنتی.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۳ در فرمت پی دی اف

گرامی باد چهل وپنجمین سالگرد حماسه سیاهکل ستاره سرخ تاریخ سوسیالیزم در ایران

حماسه سیاهکل تنها شکستن سکوت و غرش مسلسل‌ها در فضای رعب و خفقان نبود. سیاهکل برای تاریخ مبارزات مردم ایران پیامی بس بزرگ‌تر داشت. جوهر سازمانگرانه وپاسخ به معضل پراکندگی در ابعادی سراسری ازجمله شاخص‌ترین وجوه سیاهکل است. تحلیل مشخص از شرایط مشخص که روش محوری حماسه آفرینان سیاهکل بود شکستن طلسم اختناق را در دستور کار قرار داده بود. درسایه این راهنمای عمل مشخص بود که سیاهکل توانست پتانسیل سازمانگرانه خودرا انکشاف دهد و جامعه را از چنگ تاثیرات روانی اختناق آزادکند. امری که بفاصله ای کوتاه تا سالهای ۵۷ توانست چپ ایران را در ابعادی سراسری به بزرگ‌ترین چپ خاورمیانه بدل سازد. سیاهکل اگرچه نقطه پایانی بر حاکمیت بحث‌های پایان ناپذیر بی عملان بود اما پایان کلام نبود بلکه آغازی نوین بود بر جان کلام، یعنی پراتیک اجتماعی. از این رو قادر بود به کلمات جان تازه ببخشد و به آنی روح ادبیات و هنر را تسخیر کند و در جنبش‌های اجتماعی زمانه خود چشم انداز نوینی درجهت رهائی ازستم واستثمار بگشاید. انفجار امید وعشق را به همه عرصه‌ها تسری دهد و عمل سیاسی را آبرویی دوباره ببخشد. پراتیک سیاسی محافطه کارانه و سوسیالیسم کارگزاران سرمایه را که  در آستان طبقه حاکم به دریوزگی افتاده بود طرد کند وعمل انقلابی را تا مرز عشق پرواز دهد. از این زاویه سیاهکل نقد و اثباتی همزمان بود در خدمت سازمانیابی و ایجاد همزبانی و همدلی که خود از عناصر سازمانیابی اند. اگرچه این پتانسیل فراهم آمده  به علت ضربات مهلک و فقدان خلاقیت‌های اولیه در درک شرایط جدید در مسیر ایجاد تشکلات کارگری به  تمامی استفاده نشد.

اما “هیچ بودگان”، سیاهکل را از آن خود دانستند و فرصتی بود تا زنان، قهرمانی خود را در حمله به تحقیر سیستماتیک جامعه مردسالار اثبات کنند و در منتهای شجاعت پیشتازان جنبش انقلابی برای آزادی و سوسالیسم باشند. این خیز بلند قادر شد تا روح زندگی، یعنی عمل اجتماعی را در چپ ایران زنده کند و آنرا به فاکتورمهمی در توازن قوای طبقاتی تبدیل نماید. تا جائیکه نمایندگان سرمایه داران نیز ناچار شدند  خودرا با ماسک «مستضعف پناهی» و پُزضدیت با قدرت‌های حاکم برجهان آرایش کنند و رسالت واقعی خود را برای در هم شکستن انقلاب و سرکوب چپ و کمونیست‌ها از توده‌ها پنهان نمایند و هنوز هم از این معضل خلاص نشده‌اند.  درست همین پتانسیل انقلابی و سوسیالیستی در جوهر سیاهکل است که هنوز هم سرمایه داری از ترکش‌های این بذر افشانی بزرگ، می‌هراسد و بورژوازی ایران و رسانه‌های مربوطه‌اش دمی از بدنام کردن هر آن کس و هر آن چیز  در رابطه با سیاهکل غافل نمی‌شوند. به مطبوعاتشان نگاه کنید! حمله به فدایی و قهرمانان جنبش کمونیستی  مشغله روزمره‌شان است. بر اینکه آن‌ها نخستین پژوهشگران جان برکفی بودند که جامعه ایران را سرمایه داری و رسالت بورژوازی ملی را سپری شده ارزیابی کردند و این دستاورد تحقیقات و تحلیل مشخص آن‌ها از شرایط مشخص بود، قلم می‌گیرند و چهره فدائیان را فقط با اسلحه و تسخیر پاسگاه سیاهکل و مصادره بانک‌ها ترسیم می‌کنند.  امنیتی‌ها کتاب نویس می‌شوند و قلم بمزد ها «مهرنامه» در میاورند و رسانه‌هایشان توابان و محافطه کارانی را که سیاهکل با پس زدنشان بالیده بود،  بعنوان منتقد برای لجن پراکنی روی آنتن می‌برند. یقیناً هر خیز موفق انقلابی همزمان این ظرفیت و خطر را با خود دارد که آستان بوسان قدرت حاکم نیز بر آن طمع کنند و خود را همراه آن نشان دهند، گروهی که در تند پیچ حوادث به ریشه‌های خویش بازگشتند و دریوزگی طبقه و قدرت حاکم را از سر گرفتند. طنز غم انگیزی بود که اینبار آستان بوسی قدرت را با نام فدایی و سیاهکل پیش می‌برند، چیزی که سیاهکل اساساً باطردش حیات یافته بود. این علاوه بر نابسندگی های نظری از جمله دلایلی است که سیاهکل نتوانست تمامی گرده افشانی‌هایش را برای حاکمیت کارگران و زحمتکشان که هدف غایی‌اش بود، به سرانجام رساند و زمان مناسب برای چرخش بسوی سازمانیابی کارگران را که زمینه‌اش دیگر فراهم بود از دست بدهد. با این حال شکنجه گاه‌ها و زندان‌های جمهوری اسلامی شاهد ادامه مبارزه و جسارت و قهرمانی‌های پیروان راستین سیاهکل بودند . اگر میراث سیاهکل را رادیکالیسم سازش ناپذیر و تطابق حرف با عمل و صداقت تا پای جان درمبارزه برعلیه ستم، استثمار و زور و سرکوب  بدانیم، در هیچ دورانی بالاخص در شرایط بحران‌های کنونی این آموزه‌ها برای کمونیست‌ها تعطیل بردار نیستند . پراکندگی گسترده و تشتت ایدئولوژیک در میان نیروهای چپ و کمونیست نیاز به سازمانیابی را دوباره در دستورکار قرار داده است و سیاهکل دوران ما آن خیز بلندی است که بتواند بسوی تسهیل سازمانیابی واشاعه آموزه‌های رادیکال سیاهکل گام بردارد. هر دوران تیره ای به سیاهکل خویش نیازمند است .اگرچه شکل سیاهکل و آنگونه که اتفاق افتاد هرگز قابل تقلید نباشد، اما جوهرانقلابی حماسه سیاهکل در هر دوران تیره یافتن راه برون رفت از بن بست های اختناق وسازمانیابی است. راهی که در این برهه زمانی با تلاشی بی وقفه و مداوم جهت سازمانیابی طبقه کارگر در پرتو عمل به اندیشه‌های سوسیالیستی متحقق خواهد شد

یاد آغازگران دلیر سیاهکل و هزاران زن ومرد فدایی که شجاعانه در راه آزادی و سوسیالیسم، این مبارزه را با نثار جان خود تداوم بخشیدند، جاودان باد.

سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی    زنده باد سوسیالیسم

سازمان اتحاد فدائیان کمونیست (واحد سوئد)

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت)- سوئد

هسته اقلیت (واحد سوئد)

دی‌ماه ۱۳۹۴

بزرگداشت حماسه سیاهکل: شنبه ۶  فوریه ۲۰۱۶.  سالن اجتماعات هوسبی تَرَف – استکهلم (سوئد)

 

جمهوری اسلامی غوطه ور در گنداب دزدی و فساد

یادداشت سیاسی- علی طیب نیا وزیر اقتصاد جمهوری اسلامی روز ۱۵ آذر از کشف یک مورد فساد مالی، با تخلفاتی به ارزش ۱۲ هزار میلیارد تومان خبر داد. بعد از رسانه ای شدن فساد مالی ۳ هزار میلیارد تومانی در دولت احمدی نژاد، اختلاس فوق به لحاظ حجم و ابعاد آن، تا این لحظه بزرگترین سوءاستفاده مالی در حیات جمهوری اسلامی ست که انتشار بیرونی یافته است. با بر ملا شدن این پرونده جدید آنهم با چنین ابعادی، یک بار دیگر گندیدگی حاکم بر مجموعه نظام جمهوری اسلامی بر همگان آشکار شد. اگر تا دیروز بوی تعفن این چنین دزدی های کلانی مشام جامعه را می آزرد و دستگاه های اجرایی، قضایی و قانون گذاری جمهوری اسلامی هر کدام به نحوی تلاش می کردند تا خود و هیئت حاکمه را از اینگونه دزدی، فساد و گندیدگی ها مبرا سازند، اینبار بوی تعفن اختلاس های صورت گرفته در نهادهای جمهوری اسلامی آنچنان آزاردهنده شده است که دیگر حتا تمام مسئولان رژیم از خامنه ای گرفته تا مجموعه کابینه دولت روحانی، از قاضی القضات صادق لاریجانی گرفته تا رئیس مجلس ارتجاع جملگی از ضرورت مبارزه با فساد نهادینه شده در نظام اسلامی حرف می زنند. دولت روحانی سمینار و “همایش ملی ارتقای سلامت اداری و مبارزه با فساد” راه می اندازند، خامنه ای مستاصل از علنی شدن اختلاس های نجومی، نهیب می زند “چه با سمینار و چه بی سمینار” به مبارزه با فساد برخیزید و صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه بر امر مبارزه با اختلاس و دزدی های موجود به صورت “یک امر فرا قوه ای” تاکید می کند. همه این ادعاها اما، صرفا کوششی است تا بتوانند چند صباحی دیگر مشام شان را از این همه تعفن نظام در امان بدارند. در حالی که گندیدگی موجود که هم اکنون تمام تار و پود رژیم را در نوردیده است، ریشه در نظم موجود و مجموعه مناسبات بورکراتیک حاکم بر دستگاه های اداری، قضایی و قانون گذاری جمهوری اسلامی دارد.

وقتی در سال ۱۳۷۳ یعنی در دوران دولت به اصطلاح سازندگی هاشمی رفسنجانی، پرونده اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی در بانک صادرات ایران برملا شد، دهان ها از حیرت باز ماند. شگفتی جامعه از این اختلاس بزرگ بانکی، صرفا در درشتی ارقام آن نبود. آنچه جامعه را به حیرت واداشت اسم مرتضی رفیق دوست، برادر محسن رفیق دوست بود که در کنار فاضل خداداد، به عنوان دو متهم اصلی این پرونده از آنان نام برده شده یود. در آن مقطع زمانی اگرچه مرتضی رفیق دوست برای عموم مردم ایران و بعضا برای بخشی از مجموعه بدنه حاکمیت جمهوری اسلامی فردی آشنا نبود، اما در عوض محسن رفیق دوست به عنوان کسی که در کارنامه خود مسئولیت وزارت سپاه پاسداران و مسئولیت بنیاد مستضعفان و جانبازان را داشت، برای کل جامعه نامی آشنا و شناخته شده بود. بیست سال پیش در آن اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی ، مرتضی رفیق دوست به دلیل همین نسبتی که با محسن رفیق داشت از مجازاتی که در خورش بود قسر در رفت و در عوض، فاضل خداداد اعدام گردید. در واقع فاضل قربانی این فساد بانکی شد تا مجموعه هیئت حاکمه ایران به طور موقت هم که شده گریبان خود را از فساد و گندیدگی سر برآورده در این نظام اسلامی رها سازد.

پس از آن وقتی پرونده اختلاس به ظاهر ۸۰ میلیارد تومانی شهرام جزایری، در دولت خاتمی بر ملا شد، به رغم همه جنجال هایی که بر سر این پرونده به راه افتاد، در نهایت نه رقم اصلی این فساد بانکی معلوم شد و نه اسامی مجموعه “آقازاده ها” یی که در ارتباط با این پرونده بودند. در حالی که در محاکم قضایی دست کم از ۵۰ تن  که همگی از فرزندان مسئولان حکومتی بودند، به عنوان همدستان شهرام جزایری یاد شده بود . شهرام جزایری پس از تحمل یازده سال حبس و باز پرداخت ۱۴۵ میلیون دلار از زندان آزاد شد، تا اینبار نیز پرونده فساد های تنیده در تار و پود نظام جمهوری اسلامی مختومه اعلام گردد.

نوبت به دولت احمدی نژاد که رسید، ابعاد دزدی ها، اختلاس های بانکی و فساد مالی در مجموعه ارگان های جمهوری اسلامی سر از ارقام نجومی درآورد. انگار هرچه افراد و نهادهای جمهوری اسلامی به رهبری و بیت او نزدیک تر و از رانت خواری بی دریغ ولی فقیه برخوردار باشند، زمینه اختلاس، فساد و دزدی های کلان نیز برای شان فراهم تر می شود. برملا شدن ابعاد فساد مالی ۳ هزار میلیارد تومانی اینبار در دولت احمدی نژاد که البته دولت “نور چشمی” و برگزیده خامنه ای بود، تمام گندیدگی پنهان و آشکار جمهوری اسلامی را به یک باره به کف جامعه ریخت. در فساد مالی ۳ هزار میلیارد تومانی نیز مه آفرید خسروی، قربانی دستگاه قضایی جمهوری اسلامی شد تا شاید اینبار نیز متهم اصلی این پرونده که کسی جز مجموعه نظام جمهوری اسلامی نبود، راهی برای تبرئه و رهایی خود از فساد و گندابی که در آن غوطه ور است، پیدا کند.

پس از رمز گشایی اختلاس ۳ هزار میلیارد تومانی به دستور خامنه ای مبنی بر اینکه “پرونده را کش ندهید”، صدای اعتراض و افشاگری همان روزنامه های حکومتی را نیز خفه کردند تا بدین وسیله یک بار دیگر نیز بر گستردگی ابعاد فساد حاکم بر کلیت نظام سرپوش بگذارند. در پی بزرگی ارقام این پرونده، اگرچه وانمود کردند که اختلاس ۳ هزار میلیارد تومانی بزرگترین اختلاس مالی صورت گرفته در دولت احمدی نژاد است، اما آنگونه که از شواهد و قراین بر می آید دزدی های صورت گرفته در بیمه ایران، تامین اجتماعی و نیز پرونده هایی نظیر زمین خواری و پولشویی که هنوز رسانه ای نشده اند و بعضا در دالان های غبار آلود سیستم قضایی جمهوری اسلامی گرد و خاک می خورند، ابعادی وسیع تر از پرونده فساد مالی ۳ هزار میلیارد تومانی مه آفرید خسروی داشته باشند.

با روی کار آمدن دولت روحانی، بر بستر دعواهای جناحی و سهم بری بیشتر از امکانات اقتصادی کشور، علاوه بر دزدی و اختلاس های صورت گرفته در بیمه ایران و تامین اجتماعی، پرونده جنجالی بابک زنجانی نیز علنی و به عرصه مطبوعات داخلی و خارجی کشیده شدند. پرونده ای که همچنان در پستوهای دستگاه قضایی رژیم این دست و آن دست می شود تا مفری برای سرپوش گذاشتن بر همدستی عناصر کلیدی رژیم با بابک زنجانی پیدا کنند. این همه اما پایان کار نبود و نیست. افشای سوءاستفاده مالی ۱۲ هزار میلیارد تومانی در سیستم بانکی جمهوری اسلامی جدیدترین و بزرگترین فساد مالی سیستم بانکی رژیم است که دو هفته پیش توسط وزیر اقتصاد دولت روحانی برملا شد.  با علنی شدن فسادمالی فوق، زوایای دیگری از گستردگی فساد و گندیدگی حاکم بر جمهوری اسلامی به کف جامعه ریخت و بدین وسیله ضربه دیگر نیز بر پیکر سراسر متعفن این نظام وارد شد.

بر کسی پوشیده نیست آنچه تا کنون از مجموعه فساد حاکم بر نظام جمهوری اسلامی علنی شده اند، اولا تنها مشتی از خروار هستند و در ثانی این اختلاس ها جملگی در نهادهایی از سیستم سرمایه داری جمهوری اسلامی رخ داده است که ظاهرا توسط سازمان بازرسی کل کشور، مجلس و یا چند نهاد پر طمطراق دیگر امکان کنترل و بازرسی بر مجموعه روابط اداری، مالی و مناسبات حاکم بر آنها وجود داشته و دارد. وقتی در نهادهایی که تا این حد قابل بازرسی و کنترل بوده اند، اختلاس هایی این چنینی با ارقام نجومی صورت گرفته است، دیگر  وضعیت دزدی و فساد در بیت به اصطلاح رهبری، سپاه پاسداران و دیگر نهادهای  تحت امر خامنه ای که به دستور شخص او از هرگونه کنترل و بازرسی معاف شده اند، اساسا نیاز به توضیح بیشتری ندارد. این جمله حسن روحانی که “اگر اطلاعات، تفنگ، پول، سرمایه، سایت، روزنامه و خبرگزاری را همه یکجا جمع کنیم، ابوذر و سلمان هم فاسد می شوند” دقیقا بیان اوج فساد حاکم بر جمهوری اسلامی و به طور اخص تعفن نهادینه شده در ارگان های زیر مجموعه خامنه ای از جمله سپاه پاسداران است.

حال در چنین وضعیتی که دزدی، اختلاس، ارتشاء و فساد مالی در تمام تار و پود نظام رخنه کرده و فراتر از آن در مجموعه ساختار بورکراتیک آن نهادینه شده است، ادعای روحانی مبنی بر اینکه مبارزه با دزدی و فساد را تا محو کامل و ۱۰۰ در صدی آن ادامه خواهد داد، به یک شوخی بی مزه بیشتر شبیه است تا شعار مبارزه با دزدی و اختلاس.

پوشیده نیست که فساد مالی و اداری ریشه در ماهیت بوروکراتیک نظام های سرمایه داری دارد و لذا کم و بیش در همه کشورهای سرمایه داری می توان رد پایی از اختلاس و دزدی را یافت. آنچه متفاوت است صرفا در اندازه ابعاد دزدی و اختلاس ها است. آنچه مسلم است میزان فساد و گستردگی اختلاس و دزدی در هر یک از این کشورها رابطه تنگاتنگی با دیکتاتوری و عدم وجود نهادهای کنترل از پایین و غیر دولتی دارد. هرچه یک نظام بسته تر، دیکتاتوری در آن عریان، آزادی در محاق، رسانه ها سرکوب شده و جامعه از وجود نهادهای مدنی و احزاب سیاسی مستقل محروم باشد، به همان نسبت زمینه برای دزدی، ارتشاء، اختلاس و گسترش فساد مالی و اداری فراهم تر خواهد بود. بر علکس هر چه یک نظام از مناسبات بورکراتیک حاکم بر دولت ها فاصله داشته باشد، توسط نهادهای مدنی، مطبوعات، اتحادیه های کارگری، احزاب، سازمان های سیاسی و حتا مجلس و دستگاه قضایی مستقل از هیئت حاکمه قابل کنترل و مورد بازخواست قرار گیرد، به همان نسبت زمینه برای غلطیدن در دزدی و فساد کاهش می یابد.

با چنین اوصافی اگر کسی در حاکمیت جمهوری اسلامی مدعی مبارزه با فساد باشد، قبل از هر چیز باید مجموعه مناسبات حاکم بر این نظام را زیر و رو کند. این امر با بودن جمهوری اسلامی که بر بستر یک نظام بوروکراتیک با  دیکتاتوری مذهبی عریان و همه جانبه  شکل گرفته است نه تنها ممکن نیست، بلکه هر روز هم که بگذرد تعفن فساد و گندیدگی آن ابعاد وسیعتری نیز خواهد یافت. لذا، نظامی را که در گنداب دزدی و فساد غوطه ور است، با شمشیر چوبی نمی توان مدعی مبارزه با فساد حاکم بر آن نظام شد. چنین نظامی را باید از ریشه قطع کرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۳ در فرمت پی دی اف

سقوط بورس، صعود ارز و تعمیق بحران اقتصادی

kar_logo01هوچی‌گری، تبلیغات پوشالی و جعل آمار، نمی‌تواند بر وخامت اوضاع اقتصادی و بحران ژرف موجود سرپوش بگذارد. تضادهای شیوه تولید سرمایه‌داری به‌فوریت تمام این تلاش‌های تبلیغاتی طبقه حاکم را برملا و خنثا می‌سازد.

ادعای کذب روحانی و وزرای کابینه او مبنی بر پایان یافتن دوران رکود اقتصادی، نرخ رشد ۴ تا ۵ درصدی، تک‌رقمی شدن نرخ بیکاری و کاهش نرخ رشد تورم به ٨/١٧ درصد، پوشالی‌تر از آن بودند که بتوانند در برابر واقعیت‌های سرسخت اقتصادی تاب تحمل داشته باشند.

درحالی‌که ادعا می‌شد اقتصاد از رکود خارج‌شده است، سقوط پیاپی بازار سهام، عمق رکود را در برابر همگان به نمایش گذاشت.

از روز سه‌شنبه چهارم آذرماه که ریزش بزرگ آغاز گردید، به قول روزنامه‌های رژیم، بورس همچنان سراسر قرمز پوش است و روزبه‌روز ارزش سهام بهمن‌وار سقوط می‌کند. در کمتر از یک هفته، چندین تریلیون تومان از ارزش سهام بربادرفته و نابودشده است. روزنامه جهان صنعت در نخستین روز سقوط  نوشت: “ارزش بازار سهام در یک روز ۵ هزار میلیارد تومان ریزش کرد”. این روزنامه از چهارم آذر به‌عنوان روز سیاه بورس نام برد و نوشت در این روز سیاه، بورس با ریزش ۱۲۰۸ واحدی شاخص کل، به پایان رسید.

 ارزش بازاری بورس که روز چهارشنبه ۳۳۶ هزار میلیارد تومان بود، تا روز یک‌شنبه به ۳۲۴ هزار میلیارد تومان کاهش یافت. یعنی در طول چهار روز کاری ۱۲ تریلیون تومان سرمایه مجازی محو شد. بورس از ارتفاع ۷۶ هزار واحدی به ۷۲ هزار سقوط کرد.

خبرگزاری مهر نوشت: شاخص کل بورس و اوراق بهادار در روز یک‌شنبه تا ارتفاع ۷۲ هزار و ۱۸۹ واحد سقوط کرد و با ۵ هزار میلیارد تومان افت، ارزش بازار بورس به ۳۲۴ هزار میلیارد تومان کاهش یافت.

این فروپاشی بازار سهام، البته تنها اتفاق بورس در سال جاری نیست که رکود عمیق را بازتاب می‌دهد. در اواخر فروردین‌ماه نیز این بازار یک فروپاشی بزرگ را تجربه کرده بود. دولت و مؤسسات نیمه‌دولتی تلاش نمودند با خریدوفروش‌های قلابی، این سقوط را لحظه‌ای گذرا معرفی کنند. اما این اقدام کارساز نبود و می‌بایستی خود را در ابعادی وسیع‌تر نشان دهد که اکنون شاهد آن هستیم.

سرمایه مجازی، سرمایه‌ای حبابی است که می‌تواند تحت ‌تأثیر عوامل غیراقتصادی نیز نوسان کند و حباب مداوما بترکد، اما نمی‌تواند رابطه‌اش را با سرمایه واقعی از دست بدهد. همان‌گونه که مارکس می‌گوید: بورس دماسنج وضعیت اقتصادی نظام سرمایه‌داری است. سقوط‌های بزرگ این بازار، فقط بازتاب رکود عمیق است.

سقوط اخیر بورس که همچنان باگذشت یک هفته ادامه دارد، بیان چیز دیگری جز تشدید رکود و تعمیق بحران اقتصادی نظم سرمایه‌داری ایران نیست. این فروپاشی بازار سهام، ضربه خردکننده‌ای به ادعاهای جعلی کابینه روحانی است. سقوط پیاپی ارزش سهام نشان می‌دهد که به‌رغم برداشته شدن برخی تحریم‌های بین‌المللی و حمایت بورژوازی بین‌المللی از روحانی و کابینه او و هم‌چنین تسهیلات متعددی که روحانی برای سرمایه‌داران قائل شده است، نه‌تنها رکود و بحران تخفیف نیافته، بلکه تشدید و تعمیق شده‌اند.

اما فقط سقوط بازار سهام، دامنه و وسعت رکود اقتصادی را بازتاب نمی‌دهد. عوامل دیگری نیز به‌وضوح همین واقعیت را نشان می‌دهند.

روزنامه دنیای اقتصاد به نقل از منابع دولتی می‌نویسد که در نخستین ماه پاییز تعداد چک‌های برگشتی نسبت به مهرماه سال گذشته ۳/ ۲۳ درصد و مبلغ آن ۸/ ۷۰ درصد افزایش‌یافته است.

روحانی ادعا می‌کند که اقتصاد از رکود خارج‌شده است، اما افزایش تعداد چک‌های برگشتی نسبت به سال گذشته، بالعکس نشان می‌دهد، اقتصاد در رکود عمیق‌تری فرورفته است. افزایش روزافزون حجم معوقات بانکی که گفته می‌شود اکنون به رقم ۹۰ هزار میلیارد تومان رسیده است. افزایش تملک واحدهای صنعتی ورشکسته توسط بانک‌ها، تعطیلی ۱۴ هزار واحد صنعتی تا پایان سال گذشته، متجاوز از ۲۰ هزار واحدی که با ظرفیتی کمتر از ۵۰ درصد کار می‌کنند، اخراج صدها هزار کارگر در چند سال اخیر، بحران تأمین نقدینگی واحدهای تولیدی، همه بازتاب‌دهنده رکود عمیقی است که اقتصاد بحران‌زده سرمایه‌داری ایران با آن روبه‌روست.

 اما هم‌زمان با سقوط بورس، اتفاق دیگری نیز رخ داد که نه‌تنها حاکی از وخامت و ابعاد رکود است، بلکه محرکی برای تعمیق بیشتر رکود، افزایش قیمت‌ها و رشد نرخ تورم نیز می‌باشد.

بهای ارزهای معتبر بین‌المللی به‌یک‌باره افزایشی جهش‌وار یافت. نرخ دلار که پیش از سقوط بازار سهام ۳۲۳۶ تومان بود، در کمتر از یک هفته به ۳۵۵۰ تومان افزایش یافت.

اقتصاددان‌های توجیه‌گر نظم موجود و روزنامه‌های وابسته به رژیم، ده‌ها دلیل برای این افزایش جهش‌وار نرخ ارزها و کاهش ارزش ریال، از اظهارنظر رئیس بانک مرکزی تا بی‌نتیجه ماندن اجلاس وین را آوردند، تا رابطه‌ی آن را با تشدید رکود کتمان کنند.در واقعیت اما مهم‌ترین عامل آن، تشدید رکود و فروپاشی بازار سهام است.

سرمایه‌داران و دلالان بازار سهام که عمق رکود را دریافته و سهام خود را به فروش رسانده‌اند، می‌دانند چشم‌اندازی بر بهبود اوضاع اقتصادی متصور نیست و پول نقدی هم که در دست آن‌هاست مدام ارزش خود را از دست می‌دهد. لذا تبدیل ریال را به دلار یا ارزهای معتبر دیگر نه‌فقط راه حفظ سرمایه خود می‌بینند، بلکه‌ می‌کوشند از این بازار خریدوفروش ارز، سود ببرند و بر حجم سرمایه خود بیفزایند.

روحانی و کابینه او که یکی از دست‌آوردهای خود را ثابت نگه‌داشتن نرخ ارزها در چند ماه گذشته معرفی می‌کردند، اکنون می‌بینند که کار چندانی برای توقف این رشد جهش‌وار بهای ارزها از دستشان ساخته نیست. چراکه هم‌اکنون به علت کاهش ۳۰ تا ۴۰ درصدی بهای نفت با معضل کمبود درآمدهای ارزی مواجه هستند. لذا در وضعیتی نیستند که بتوانند با سرازیر کردن ارز به بازار، در محدوده‌ای که می‌خواهند، افزایش بهای ارزها را متوقف سازند.

علاوه بر این، تجربه دوره احمدی‌نژاد به آن‌ها نشان داده است که در شرایط عمیق‌تر شدن رکود، هر آنچه هم که ارز به بازار ریخته شود، به‌سرعت ناپدید می‌شود و نمی‌تواند سیر افزایش بهای ارزها را متوقف سازد. این نکته را هم نباید ازنظر دور داشت که دولت با کسری بودجه کلان مواجه است و حجم بدهی دولت به بانک‌ها پیوسته در حال افزایش است. افزایش بهای دلار و دیگر ارزها، این امکان را به دولت می‌دهد که بار افزایش بهای ارزها را که همراه با افزایش قیمت کالاها خواهد بود، بر دوش توده‌های مردم بیندازد و از طریق فروش گران دلار در بازار، کسری بودجه خود را جبران کند و حتا بخشی از بدهی خود را به سیستم بانکی تصفیه نماید.

درهرحال، نتیجه برای مردم، روشن است. کاهش ارزش ریال و افزایش نرخ تورم.

دستگاه تبلیغاتی روحانی در طول چند ماه گذشته با ارائه آمار جعلی ادعا می‌کرد که نرخ رشد تورم مدام در حال کاهش یافتن است و از ۳۰ درصد در شهریور سال گذشته به کمتر از ۲۰ درصد رسیده است. ارائه این آمار در حالی است که بانک مرکزی جمهوری اسلامی در پایان شهریورماه اعلام نمود که حجم نقدینگی با ۱/ ۲۹ درصد رشد در مقایسه با سال گذشته، به ۶۵۳ هزار و ۳۲۲ میلیارد تومان رسیده است. تناقض چنان آشکار است که حتا اقتصاددان‌های خود رژیم هم قادر به توضیح این تناقض نشدند. حجم نقدینگی ۲۹ درصد افزایش‌یافته، اما دولت مدعی است که نرخ تورم از ۳۰ درصد به ۸/ ۱۷ درصد رسیده است. اما با اتفاقات اخیر در اقتصاد ایران، هم‌چنین کاهش درآمدهای ارزی دولت، افزایش هر چه بیشتر کسری بودجه دولت در نیمه دوم سال جاری، افزایش استقراض‌های بانکی دولت که هم‌اکنون به رقم ۹۰ هزار میلیارد تومان رسیده است، تلاش دولت برای افزایش بهای کالاهای انحصاری، حذف به‌اصطلاح یارانه‌ها، افزایش مالیات‌های مستقیم و غیرمستقیم که تمام بار آن از طریق افزایش بهای کالاها و اجاره‌ها بر دوش توده‌های مردم قرار خواهد گرفت، تورم چنان ابعادی به خود خواهد گرفت که تمام دروغ‌پردازی‌ها و آمارهای جعلی کاهش نرخ رشد تورم را به‌کلی افشا و برملا خواهد ساخت. تمام شواهد موجود نشان از تشدید رکود و افزایش نرخ تورم است.

تأثیر این تشدید رکود و افزایش نرخ تورم بر زندگی کارگران و زحمتکشان فاجعه‌بارتر از امروز خواهد بود. روحانی در طول نزدیک به یک سال و نیم زمامداری‌اش نه‌تنها کمترین گامی در جهت بهبود شرایط معیشتی توده‌های زحمتکش مردم برنداشت، بلکه اوضاع از جمیع جهات وخیم‌تر شد. در این مدت، بر طول و عرض ارتش بیکاران افزوده شد. صدها هزار کارگر بیکار شدند. صدها هزار جوانانی که به بازار کار پیوستند به ارتش ۸ میلیونی بیکاران پیوستند. البته کابینه روحانی مدعی شد که ۴۰۰ هزار شغل جدید ایجاد کرده است و حتا ادعا کردند که نرخ بیکاری تک‌رقمی شده است. اما مراکز آمارگیری رژیم بالعکس اعلام کردند که در طول یک سال، یک‌میلیون از جمعیت فعال کشور کاسته شده است. مرکز آمار ایران هم می‌گوید، ۲۴ درصد خانوارها در ایران ،حتا یک شاغل ندارند.

افزایش افسارگسیخته نرخ تورم به‌رغم ادعاهای دولت، شرایط معیشتی شاغلان را نیز بیش‌ازپیش وخیم‌تر و دشوارتر کرده است. درحالی‌که افزایش دستمزد و حقوق، جبران‌کننده نیمی از نرخ واقعی تورم نبوده است، توده‌های وسیع مردم زحمتکش بازهم فقیرتر شدند. متوسط هزینه ماهانه هر خانوار شهری توسط مراکز رسمی دولتی، ۲ میلیون و ۳۷۱ هزار تومان اعلام شد، اما حدود ۲۵ درصد خانوارها کمتر از یک‌میلیون هزینه کرده‌اند. میلیون‌ها تن از مردم ایران درآمدی بسیار پایین‌تر از یک‌میلیون دارند و گاه حتا به نیمی از آن نمی‌رسد.

خبرگزاری مهر به نقل از مرکز آمار نوشت: در حالی هزینه جدید معیشت در شهرها ۲۱.۸ میلیون تومان اعلام‌شده که حداقل مزد امسال کارگران تنها ۷.۳میلیون و متوسط دریافتی ۱۲میلیون تومان است، بر همین اساس کارگران ۹.۸تا ۱۴.۵میلیون تومان کسری خواهند داشت.

یک استاد دانشگاه طرفدار رژیم به روزنامه جهان صنعت گفته است، ۴۰ درصد جمعیت کشور زیرخط فقر مطلق قرار دارند و نمی‌توانند حداقل‌های زندگی بخورونمیر را تأمین کنند.

 روحانی دست آوردی جز تشدید وخامت وضعیت مادی و معیشتی توده‌های زحمتکش مردم ایران نداشته است. او حتا با ارتجاعی‌ترین سیاست اقتصادی به نفع سرمایه‌داران نتوانست کمترین تغییری در اوضاع وخیم اقتصادی موجود پدید آورد. اگر احمدی‌نژاد لااقل در ۴ سال نخست زمامداری‌اش می‌توانست ادعا کند که اوضاع بد نیست. روحانی در همین مدت نزدیک به یک سال و نیم زمامداری‌اش ورشکستگی خود و سیاست‌هایش را برملا کرده است. از این به بعد نیز در پی فروپاشی اخیر بازار سهام، تشدید رکود، افزایش بهای ارزها، افزایش نرخ تورم، کاهش درآمدهای نفتی دولت درنتیجه کاهش بهای نفت، اوضاع وخیم‌تر خواهد شد. تشددید رکود، افزایش نرخ تورم و درنتیجه تنزل سطح زندگی و وخیم‌تر شدن شرایط معیشتی توده‌های مردم، ارمغان کابینه روحانی در ماه‌های آینده خواهد بود. شکست برنامه اقتصادی روحانی، بار دیگر نشان داد که جمهوری اسلامی راه‌حلی برای بحران رکود – تورمی مزمن اقتصاد ایران ندارد. پیشینیان روحانی این واقعیت را در عمل نشان دادند و شکست برنامه‌های روحانی نیز چیز دیگری جز تأکید مجدد بر این واقعیت نیست. این بحران راه‌حلی ریشه‌ای و رادیکال را می‌طلبد. از ارتجاع کاری ساخته نیست.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۲ در فرمت پی دی اف

شانزده آذر نماد مبارزه با ارتجاع و استبداد است نه رخوت و سکوت

در آستانه روز دانشجو قرار داریم. از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ تا به امروز، بیش از ۶ دهه می گذرد. ۶۱ سال پیش در چنین روزی دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به سفر نیکسون معاون اول رئیس جمهوری وقت آمریکا به ایران حماسه آفریدند. سفر نیکسون به ایران آنهم سه ماه بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد که جهت تکریم و حمایت از رژیم کودتاگر پهلوی دوم به ایران می آمد،  بیش از هر چیز خشم و نفرت دانشجویان را برانگیخت. خشم برآمده از امپریالیسم آمریکا و رژیم کودتایی دست نشانده آن، زمینه ساز اعتراضات دانشجویی علیه استبداد، ارتجاع داخلی و امپریالیسم را فراهم ساخت. خشم انقلابی دانشجویان، روز ۱۶ آذر در دانشکده فنی دانشگاه تهران سر باز کرد و به مبارزه ای خیابانی  و همه جانبه علیه رژیم سلطنتی و حامیان امپریالیست آن تبدیل شد. رژیم برآمده از کودتا برای خوش آمدگویی نیکسون و نمایش تثبیت استبداد سلطنتی، تظاهرات دانشجویان را به خاک و خون کشید. نیروهای سرکوب، دانشجویان معترض را به رگبار بستند. در این تهاجم وحشیانه، سه دانشجوی

مبارز دانشگاه تهران، احمد قندچی، شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا از پای در آمدند. در پی جانفشانی این سه دانشجوی مبارز و به پاس گرامی داشت یاد و خاطره ماندگار آنان،روز ۱۶ آذر به یک روز تاریخی و فراموش نشدنی تبدیل شده است.

از ۱۶ آذر ۳۲ تا سقوط رژیم دیکتاتوری شاه در بهمن ۵۷، روز شانزده آذر به کابوسی برای ساواک و دیگر مزدوران شاه در عرصه مبارزات دانشجویی تبدیل شد. در دوران ستم شاهی دانشجویان ایران هرساله با یادمان جانباختگان ۱۶ آذر فضای دانشگاه های کشور را به عرصه نبرد و مقابله با نیروهای مزدور رژیم شاه بدل می کردند. از دل همین مبارزات دانشجویی و یادمان ها در ۱۶ آذرها بود که جنبش دانشجویی ایران سر برآورد، قد کشید و به جنبشی رادیکال، مبارز و پیگیر علیه نظام پادشاهی حاکم بر ایران تبدیل شد. از این رو، اهمیت ۱۶ آذر و ماندگاری این روز به عنوان روز دانشجو فقط در برگزاری صرف یادمان ها و گرامی داشت خاطره آن عزیزان جان باخته خلاصه نگشت، بلکه ۱۶ آذر به نمادمقاومت و سمبل مبارزاتی جنبش دانشجویی ایران علیه امپریالیسم، ارتجاع و استبداد داخلی تبدیل شد. جنبش دانشجویی ایران پس از واقعه ۱۶ آذر ۳۲ نه تنها از پای نیفتاد، بلکه پس از آن درمیان توده مردم ازمحبوبیت ویژه ای برخوردارشد. جنبشی که در تمام دوران حاکمیت نظام سلطنتی و به ویژه در دهه های۴۰ و ۵۰ به جنبشی رادیکال و در پیوند با مطالبات توده های زحمتکش ایران قرار گرفت. جنبشی که تاثیر شگرف مبارزاتی آن، نه تنها در چهار دیواری تنگ دانشگاه ها باقی نماند، بلکه در پروسه مبارزات آرمان خواهانه، رادیکال و ضد امپریالیستی اش، ابتدا نقش خود را در متن جامعه تثبیت و آنگاه در فرازی دیگر با تقدیم پیشروانی به جنبش انقلابی ایران، سهم به سزایی در تقویت و ادامه کاری سازمان های انقلابی و جنبش نوین کمونیستی ایران نیز ایفانمود.

لذا، اگر جنبش دانشجویی ایران تا بدین حد در ذهنیت توده ها و نیروهای سیاسی درون جامعه نقش بسته است، صرفا به خاطر ۱۶ آذر و تنها در پی جان باختن سه دانشجوی مبارز در این روز نبوده و نمی توانسته هم باشد. آنچه جنبش دانشجویی را تا بدین حد در ذهنیت مردم ایران پررنگ کرده است، تداوم سنت مبارزاتی ۱۶ آذر علیه استبداد حاکم بر جامعه و پیوند مبارزاتی این جنبش با مطالبات برحق کارگران و توده های زحمتکش ایران از آغاز تا به امروز بوده است.

بر همگان آشکار است که جنبش دانشجویی ایران بدون اتکا به سنت مبارزاتی اش و بدون پیوند با مطالبات و مبارزات توده های مردم ایران، به سان جنبشی بی تحرک و با رخوتی فرو رفته در خود باقی خواهد ماند. تردیدی نیست که اگر جنبش دانشجویی ایران از سنت مبارزاتی خود باز مانَد، اگر جنبش دانشجویی ایران به عنوان یک جنبش انقلابی و دمکراتیک نتواند نقش خود را ابتدا به ساکن در دانشگاه ها و سازماندهی مبارزات دانشجویی و پس از آن در پیوند با مطالبات کارگران و توده های مردم ایران باز یابد، در این صورت روز دانشجو نیز تنها به عنوان یک نام وخاطره در ذهن دانشجویان و به تبع آن در ذهنیت جامعه باقی خواهد ماند و نه چیزی فراتر از آن. بنابر این نمی باید بر کسی پوشیده باشد که اگر مبارزات دمکراتیک و انقلابی جنبش دانشجویی ایران طی سال های ۳۲ تا ۵۷ استمرار نمی یافت، اگر جنبش دانشجویی در مبارزه علیه استبداد و  دیکتاتوری رژیم شاه تا بدان حد پیگیر نمی بود و اگر جنبش دانشجویی ایران در آن دوران سرکوب و خفقان، آشکارا و به عنوان یک نیروی محرکه از مطالبات آزادی خواهانه و حقوق دمکراتیک توده های مردم ایران دفاع نمی کرد، ما هرگز شاهد حضور پررنگ جنبش دانشجویی ایران در سال های منتهی به انقلاب ۵۷ و پس از آن شاهد رشد بی بدیل این جنبش در سال های نخست روی کار آمدن جمهوری اسلامی  نمی بودیم. آنچه خمینی را بر آن داشت تا در اردیبهشت ۵۹، زیر پوشش انقلاب فرهنگی، یورش سراسری به دانشگاه های کشور را فرمان دهد، وجود یک جنبش دانشجویی قوی، رادیکال و بر آمده از سنت مبارزاتی ۱۶ آذر بود.

حال بر جنبشی با چنین پیشینه مبارزاتی چه رفته است که طی سال های گذشته این چنین در سکوت و رخوت درونی خود فرو رفته است؟ جنبشی که به رغم تهاجم به اصطلاح انقلاب فرهنگی خمینی و به رغم اخراج و پاک سازی های کامل دانشگاه های کشور از وجود دانشجویان چپ،

دمکرات و مترقی، دوباره توانست خود را باز تولید کند، جنبشی که قیام دانشجویی ۱۸ تیر ۷۸ را رقم زد و فراتر از آن در سال های میانه دهه ۸۰ یک بار دیگر فرازهایی از امید و انتظار را نسبت به این جنبش در عرصه مبارزات آزادی خواهانه و دمکراتیک دانشجویی در اذهان توده های مردم ایران بر انگیخت. پس چرا جنبش دانشجویی ایران به چنین سرنوشتی رقت انگیز دچار شده و همچنان در این سال ها سر در پیله سکوت و بی تحرکی محض خود فرو برده است؟ آیا رخوت چندین ساله این جنبش را صرفا باید در سرکوب عریان جنبش دانشجویی ایران طی سال های ۸۵ و ۸۶ جستجو کرد، یا عوامل دیگری نیز بر این بی تحرکی جنبش دانشجویی ایران دخیل هستند؟

تردیدی نیست که سرکوب سیستماتیک جنبش دانشجویی و در پی آن، اخراج، زندان و پرونده سازی های امنیتی علیه دانشجویان پیشرو، چپ، آزادی خواه و سوسیالیست می تواند یکی از عوامل تاثیر گذار بر بی تحرکی این جنبش در وضعیت کنونی باشد. اما آنچه مسلم است تاکید صرف بر سرکوب و بگیر و ببند عریان دانشجویان هرگز نمی تواند توضیح دهنده کامل این بی تحرکی جنبش دانشجویی ایران در وضعیت کنونی باشد. خفقان و سرکوب عریان چه در رژیم گذشته و چه در حاکمیت جمهوری اسلامی عموما بر فضای جامعه و به تبع آن بر دانشگاه های کشور حاکم بوده است. اما با وجود این، ما شاهد خیزش و مبارزات دانشجویی حتا در همان دوران های اوج سرکوب نیز بوده ایم. بنابر این، جدای از فضای خفقان و شرایط سرکوبی که بر کل جامعه و به تاسی از آن بر دانشگاه های ایران سایه افکنده است، لازم است دلایل این رخوت و بی عملی جنبش دانشجویی را نه صرفا در سرکوب و فضای امنیتی دانشگاه ها، بلکه در وجودعوامل دیگری نیز ریشه یابی کرد.

آنچه طی سال های گذشته بر جنبش دانشجویی ایران سایه افکنده است، فضا و گفتمان لیبرالی حاکم بر این جنبش است. به همان نسبتی که کلیت جنبش دانشجویی ایران در دوران رژیم گذشته به تاسی از وجود یک جوّ مبارزاتی چپ و کمونیستی از ماهیتی رادیکال و انقلابی برخوردار بود، ماهیت وجودی و مطالبات بخش های وسیعی از جنبش دانشجویی ایران در دوره جدید، با رفرمیسم و لیبرالیسم بورژوایی گره خورده است. جنبش دانشجویی ایران در دوره کنونی به دلیل افت مبارزاتی مجموعه جنبش چپ و کمونیستی در بعد داخلی و جهانی در زیر سایه لیبرالیسم بورژوایی قرار گرفته و مطالبات آن نیز در بهترین حالت تا سطح دموکراسی لیبرالی تنزل کرده است. تا جاییکه بر بستر چنین شرایطی این جنبش هم اکنون حتا در حد یک جنبش دانشجویی با مطالبات صرفا صنفی نیز، موجودیت خود را از دست داده است.

اما به نظر می رسد مشکل کنونی جنبش دانشجویی ایران فقط در گرایش لیبرال- بورژوایی حاکم بر این جنبش خلاصه نمی شود. چرا که اگر مشکل فقط در همین حد می بود، لااقل این جنبش می بایست در حد همان مطالبات لیبرالی هم که شده از خود تحرک و واکنش هایی در فضای دانشگاه های کشور به نمایش می گذاشت. در حالی که این جنبش هم اکنون حتا در حد یک جنبش دانشجویی لیبرال با مطالبات صرفا صنفی نیز موجودیت خود را از دست داده است.

بنابر این دلایل دیگری هم می بایست بر این رخوت کنونی جنبش دانشجویی ایران تاثیرگذار بوده باشد. متوهم بودن بخش هایی از همین طیف لیبرال جنبش دانشجویی ایران به اصلاح طلبان حکومتی و در وضعیت حاضر متوهم بودن آنان به وعده های پوچ و توخالی روحانی می تواند دلیل دیگری بر ادامه رخوت و بی تحرکی این جنبش در شرایط کنونی باشد. توهم به اصلاح طلبان حکومتی و به دنبال آن کشیده شدن بخش های وسیعی از جنبش دانشجویی ایران به بازی در بساط جناح های حاکمیت، عموما انرژی و پتانسیل مبارزاتی این جنبش را به هرز برده و تا جاییکه ممکن بوده جنبش دانشجویی ایران را از حد یک جنبش نسبتا مستقل و توانمند به ابزاری در خدمت جناح هایی از حاکمیت تبدیل کرده است. در حالی که جنبش دانشجویی ایران در دوره ستم شاهی جنبشی کاملا مستقل بود که علاوه بر پیگیری مبارزات دمکراتیک و مطالبات دانشجویی در فضای دانشگاه های کشور به عنوان یک نیروی محرکه رادیکال خود را ملزم به دفاع از مطالبات توده های زحمتکش جامعه می دانست و با چنین موضعی همواره در تقابل با رژیم دیکتاتوری شاه و نظام سلطنتی حاکم بر ایران بود.

حال با توجه به مجموعه واقعیات موجود، راه برون رفت از این انفعال و بی تحرکی کنونی حاکم بر جنبش دانشجویی ایران، گسست این جنبش از لیبرالیسم بورژوایی است. طبیعی است، تا زمانی که کلیت جنبش دانشجویی ایران نتواند از سایه سار لیبرالیسم و توهم به اصلاح طلبان حکومتی بیرون آید ، امید و چشم انداز رسیدن به یک جنبش دانشجویی توانمند با مطالبات آرمان خواهانه و دمکراسی خواهی رادیکال، انتظار معقولی نخواهد بود. لذا، برای فائق شدن بر سکوت و رخوت حاکم بر جنبش دانشجویی ایران، ابتدا به ساکن، لازم است در مسیر گسست و پالایش این جنبش از لیبرالیسم بورژوایی مبارزه و پیکاری سخت شروع گردد. تردیدی نیست که با متحقق شدن این مهم، جنبش دانشجویی ایران می تواند بر رخوت و بی تحرکی کنونی خود پایان داده و آنگاه به تاسی از سنت مبارزاتی برجای مانده از ۱۶ آذر ۳۲ می توان بر قد کشیدن این جنبش در مسیر طرح مطالبات آزادیخواهانه، رادیکال و برابری طلبانه امید بست.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۲ در فرمت پی دی اف

تشکل سراسری از نوع دیگر!

انتشار بیانیه مربوط به برگزاری سومین نشست “ایجاد تشکل سراسری کارگری” بحث‌ها و واکنش‌های متفاوت و بعضا تند و شدیدی را در جنبش کارگری و در میان فعالان سیاسی و کارگری درپی داشت. پیش‌از آن، دو نشست در فروردین و خرداد ۹۳ در شهرهای سقز و کرج برگزار شده بود که بیانیه‌های مربوط به آن نیز خیلی کوتاه و سربسته، انحصاراً در سایت “کانون مدافعان حقوق کارگر” (از این پس “کانون”) درج شده بود. در این بیانیه‌ها بر “ضرورت گسترش و هماهنگی فعالیت‌های کارگری در سراسر کشور”، “ساز و کارهای مناسب برای دفاع از کارگران” و وحدت میان فعالان و تشکل‌های کارگری تاکید شده بود . این موضوع می‌توانست امر مثبتی باشد و عملی شدن آن از میزان پراکندگی، لااقل در صفوف فعالان کارگری بکاهد و در خدمت اتحاد کارگران باشد. مطرح شدن “ایجاد تشکل سراسری” اما بی‌آنکه روشن شده باشد چه نوع تشکلی قرار است ایجاد شود، ابهامات و پرسش‌های زیادی را به دنبال داشت.

گرچه کوشندگان این پروژه هنوز در ابتدای راه بودند و صرفاً تلاش‌هایی را برای “ایجاد تشکل سراسری” آغاز کرده بودند، اما اطلاع‌رسانی فوق‌العاده ناقص واندک پیرامون این نشست‌ها و شرکت‌کنندگان آن و ناروشنی برنامه و اهداف دقیق سازمان‌دهندگان آن، بر این پرسش‌ها و ابهامات دامن زد. بیش از هفت ماه بعد از نشست اول، وقتی که بیانیه‌ای تحت عنوان “سومین نشست ایجاد تشکل سراسری کارگری در روز شنبه سوم آبان ماه در سقز برگزار شد” در سایت “کانون” درج شد، نه فقط پاسخی به ابهامات و پرسش‌های پیشین داده نشد، بلکه پرسش‌ها و ابهامات بیشتری را به همراه داشت و کل این پروژه را زیر سوال برد. گرچه نمی‌توان و نباید انتظار داشت که دست‌اندرکاران این پروژه، الزاماً تمام مسائل مطروحه و مسیر طی شده را با تمام جزئیات آن علنی سازند و به اطلاع همگان برسانند، برعکس عدم طرح علنی برخی مسائل مربوط به سازماندهی و تشکیلات، به خاطر شرایط پلیسی و مسائل امنیتی، قاعدتاً بایستی برای هر فعال سیاسی و کارگری قابل فهم باشد و هست، اطلاع‌رسانی اما در مورد مسائل نظری، مختصات و هدف “تشکل سراسری” و امثال آن، چنین نیست و نمی‌تواند چنین باشد.

در بیانیه کوتاهی که پس از نشست سوم انتشار یافته، با وجود آن‌که یکبار از “تشکل سراسری” و چهار بار از “تشکل سراسری کارگری” نام برده می‌شود، اما هیچ اثری از مختصات این “تشکل سراسری” یا “تشکل سراسری کارگری” دیده نمی‌شود، ذکری از نیروهای تشکیل دهنده آن حتا در چارچوب‌های کلی در میان نیست و این موضوعات بسیار مهم همچنان در محاق ابهام باقی می‌مانند.

مطابق بیانیه نشست دوم، قرار بود از فعالان و تشکل‌های مستقل کارگری دعوت به‌عمل آید تا در جلسه‌ای وسیع‌تر و جمعی بزرگ‌تر پیرامون برنامه اتحاد و وحدت در جنبش کارگری و پایه‌های اصلی “تشکل سراسری” همفکری و هماهنگی صورت گیرد. بیانیه نشست سوم اما در این زمینه نیز به کلی خاموش است و روشن نیست که از چه تشکل‌هایی برای شرکت در این نشست دعوت به‌عمل آمده است. آیا فرضاً از دو تشکل اصلی کارگری یعنی سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه دعوت به‌عمل آمده است یا نه؟ آیا نمایندگانی از سوی این دو تشکل در نشست حضور داشته‌اند یا نه؟ آیا کسانی پاسخ (مثبت یا منفی) به این دعوت داده‌اند یا نه؟ تمام این پرسش‌ها ودهها پرسش‌دیگر نظیر این‌ها همه بی‌پاسخ ماندند!

فقط بیانیه نشست سوم دست‌اندرکاران پروژه ایجاد “تشکل سراسری” نیست که اطلاعات روشنی به خواننده و علاقه‌مندان به جنبش کارگری که این پروژه را دنبال می‌کنند، نمی‌دهد، بلکه بحث‌ها و مطالب محدود انتشار یافته از سوی برخی کوشندگان آن نیز کم و بیش از همین خصوصیت برخوردار هستند.

فعالان این پروژه متاسفانه نه نوع “تشکل سراسری” مورد نظر خود را به طور شفاف و صریح بیان داشته‌اند، نه اهداف و وظایف آن را به‌طور کامل، مشخص نموده‌اند و نه تحلیل مشخص از شرایط مشخصی که این اقدام و این شکل معین تشکل را ضروری ساخته است، ارائه داده‌اند. بیانیه نشست سوم البته مدعی‌ست که این اقدام “مبتنی بر نقد و بررسی عمیق از فعالیت‌های گذشته تشکل‌های کارگری‌ست”. یک عضو “کانون” نیز وعده داده است “بینان‌های نظری” این اقدام را در دسترس عموم قرار دهد! اما جنبش کارگری و فعالان سیاسی و کارگری که این پروژه را دنبال می‌کنند، تا این لحظه، نه آن “نقد و بررسی عمیق” فعالیت‌های گذشته تشکل‌های کارگری را دیده‌اند و نه آن “بنیان‌های نظری” که قرار بود در دسترس عموم قرار گیرد.

اما آن‌چه را که از مجموعه سخنان و مطالب انتشار یافته چند تن از افراد اصلی این پروژه می‌توان دریافت این است که، مقصود آن‌ها از “تشکل سراسری” این نیست که فرضا باید سندیکاها و تشکل‌هایی در محیط کار و نقطه تولید شکل بگیرند تا از اتحاد آن‌ها یک تشکل سراسری کارگری ایجاد شود. بحث آن‌ها این هم نیست که “تشکل سراسری” از اتحاد تشکل‌های کارگری موجود ایجاد شود. مقصود آن‌‌‌ها از “تشکل‌سراسری” ایجاد تشکلی از فعالان کارگری‌ست البته عجالتا نه با شرکت همه تشکل‌های فعالان کارگری موجود یا حتا حضور نمایندگان آن‌ها در این نشست‌ها و در این “تشکل سراسری”، بلکه با حضور هر تعداد از آن‌ها که به صورت فردی در این “تشکل سراسری” گردآیند.

اما این نوع خاص از “تشکل سراسری” به چه هدف ایجاد می‌شود؟ باز تا آنجا که از مباحث مطرح شده توسط دست‌اندرکاران این پروژه استنباط می‌شود، بدین منظور که میان تشکل‌های کارگری فعلا موجود “هماهنگی” ایجاد کند، آن‌ها را به هم “نزدیک” سازد و در بهترین حالت، بعداً در راستای “ایجاد تشکل‌سراسری کارگری تلاش کند” !؟

بنابراین “تشکل سراسری” فی‌الحال مورد نظر کوشندگان این پروژه که این همه سر و صدا پیرامون آن به راه افتاده است، هرچه هست، یک تشکل سراسری کارگری نیست، بلکه تشکلی‌ست – چنانچه قوام گیرد – مرکب از “کانون” و جمعی از فعالان کمیته‌هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری و احتمالا برخی دیگر از فعالان کارگری که کم و کیف آن نیز روشن نیست. در یک جمله این به اصطلاح تشکل سراسری، تشکلی‌ست از فعالان کارگری در کنار دیگر تشکل‌های فعالان کارگری! اینکه پروسه نهائی شکلگیری و ترکیب آن چگونه خواهد بود و اینکه درآینده چه فعالیت های عملیِ مشخصی را سازمان خواهد داد، این را آینده بهترنشان خواهد داد.

این پدیده البته وقتی می‌توانست یا می‌تواند به حال جنبش کارگری مفید باشد که لااقل بخش اعظم فعالان کارگری و تشکل‌های فعالان کارگری را در ظرف بزرگ‌تر و تشکل واحدی سازمان دهد و گام‌هایی را که در گذشته به ویژه در دهه هشتاد در راستای ائتلاف‌ها و اتحاد عمل‌های پایدار کارگری برداشته شد تکمیل کند، تا از دامنه پراکندگی‌های موجود در میان فعالان کارگری و تشکلات آن‌ها بکاهد و گامی باشد در راستای تضعیف فرقه‌گرائی که در میان این نوع تشکل‌ها به شدت رایج است.

می‌گوییم تضعیف فرقه‌گرائی و نه از میان بردن آن، بدلیل آن‌که ریشه اصلی فرقه‌گرائی در میان تشکل‌های فعالان کارگری، دوری آن‌ها از محیط‌های کار و تولید و بی‌ارتباطی با توده کارگران است. هرچقدر این فاصله بیشتر و ارتباط با کارگران کم‌تر باشد، فرقه‌گرائی و اسیر شدن در چارچوب منافع فردی و محفلی نیز بیشتر و شدیدتر است و برعکس.

روشن است تشکلی که جمع بزرگ‌تری از تشکل‌ها و فعالان کارگری را در خود جای داده باشد، می‌تواند جنبش کارگری را نیز گام‌هایی به جلو سوق دهد و در راستای مبارزه سراسری کارگران گام‌هایی بردارد. نیاز به گفتن نیست که حتا این جمع بزرگ‌ترِ مرکب از تشکل‌ها و فعالان کارگری نیز، تشکل سراسری کارگری نیست بلکه تشکل بزرگ فعالان کارگری و در بهترین حالت “تشکل سراسری” فعالان کارگری‌ست.شکلگیری یک تشکل سراسری کارگری ازچنین مسیرهای ابداعیِ مهآلود، که مستقل ازنیات حسنه برخی ازدست اندرکاران آن و تلاش هائی که برای پیشرفت جنبش طبقاتی کارگران و تشکلیابی طبقه کارگرداشته اند و دارند، بیشتر به یک بیراهه شبیه است، نمی گذرد. ایجاد تشکل سراسری کارگری، مکانیزم‌های خاص خودش را دارد. تشکل سراسری کارگری از بطن مبارزۀ طبقاتی کارگران و درشرایط رشد وگسترش مبارزه و ارتقاء سطح مبارزات کارگری بوجود می‌آید. تشکل سراسری کارگری، بر بستر پیش زمینه‌هایی که در آن تشکل‌های مستقل کارگری در بخش‌ها و مناطق مختلف شکل گرفته‌اند و از به هم پیوستن این تشکل‌هاست که بوجود می‌آید. جنبش کارگری جهانی و نیز جنبش کارگری ایران، نمونه‌های مشخص و بارزی از تشکل‌های سراسری کارگری را به کارگران عرضه داشته‌اند که می‌توان به فدراسیون‌های اتحادیه‌های کارگری که در کشورهای اروپایی شکل گرفتند اشاره کرد. شوراهای سراسری کارگری یا شورای مرکزی کمیته‌های کارخانه که در روسیه شکل گرفتند نمونه‌های دیگری از تشکل‌های سراسری کارگری هستند. در جنبش کارگری ایران نیز می‌توان از شورای متحده مرکزی اتحادیه‌های کارگری در نیمه اول دهه بیست نام برد. در تجربه شوراهای کارگری سال ۵۸ نیز می‌توان به اتحاد شوراها مانند اتحا شوراهای کارگری گیلان، کانون شوراهای شرق تهران، اتحاد شوراهای کارگری تبریز، شورای متحده غرب، اتحاد شوراهای سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران و شوراهای نفت اشاره کرد. گرچه این شوراها و اتحادشوراها وحشیانه سرکوب شدند و مجالی نیافتند که از سطح یک شهر و استان فراتر روند، اما در واقع نطفهها و یا اجزاء اتحاد شوراها در مقیاس سراسری بودند. پیش‌شرط بوجود آمدن تمام این انواع تشکل‌های سراسری کارگری، وجود تشکل‌های کارگری در مقیاس محلی وغیر سراسری‌ست.

افزون براینها، تشکل سراسری کارگری، تشکلی‌ست که به نیازهای سراسری طبقه کارگر پاسخ دهد. وقتی یک تشکل سراسری می‌تواند به نیازهای سراسری طبقه کارگر پاسخ دهد که در مقیاس سراسری در میان کارگران حضور و نفوذ داشته باشد. مختصات تشکل سراسری کارگری نه بدعت بردار است و نه خاص این یاآن کشور،که برتجارب جنبش کارگری استواراست وهمه شمول. پوشیده نیست که هر کشوری چه از لحاظ سوابق و تجارب مبارزاتی طبقه کارگر و چه از لحاظ درجه رشد جنبش کارگری و فاکتورهای دیگری نظیر آن، شرایط و ویژگیهای خاص خودش را دارد. به‌رغم این موضوع اما نیازهای طبقه کارگر برای پیش‌برد مبارزه و رهایی از وضعیت موجود و از چنگ سرمایه، یکسان است. اگر طبقه کارگر به طور عام، برای پیروزی در مبارزه علیه سرمایه به یک حزب رزمنده سیاسی نیاز دارد و باید خود را در حزب اخص طبقاتی خود، مجزا و مستقل از اقشار و طبقات دیگر متشکل سازد، در ایران هم طبقه کارگر به حزب طبقاتی خود نیاز داردوباید خودرا درچنین حزبی متشکل سازد. اگر طبقه کارگر به طور عام به تشکل‌های صنفی نیاز دارد تا برای تحقق مطالبات روزمره، خود را در این تشکل‌ها متشکل سازد و برای دست‌یابی به این مطالبات به طور متشکل مبارزه کند، طبقه کارگر ایران هم به تشکل‌هایی نیاز دارد که مبارزه در این عرصه را سازماندهی و متشکل سازد.

تمام انواع تشکل‌هایی که کارگران، خود را در مقیاس سراسری در آن متشکل ساخته‌اند، از دل مبارزات طبقه کارگر بوجود آمده و به تجارب جنبش کارگری در مقیاس جهانی مبدل شده‌اند. بدیهی‌ست که هر تشکلی را ولو آن‌که چند تشکل فعالان کارگری و تنی چند از فعالان سیاسی و کارگری منفرد را در خود متشکل ساخته باشد نمی‌توان تشکل سراسری کارگری خواند. تشکل سراسری طبقه کارگر، حزب طبقه کارگر است. تشکل سراسری طبقه کارگر، شوراهای سراسری کارگری‌ست. تشکل سراسری طبقه کارگر، اتحاد کمیته‌های کارخانه، اتحاد سندیکاها، اتحادیه‌ها و تعاونی‌های سراسری است و به هر رو این نکته باید برهر کارگر آگاه و فعال کارگری روشن باشد که اگر قرار است تشکلی از منافع کارگران دفاع کند، نمی‌تواند تشکلی باشد که از فراز سر کارگران بوجود آمده باشد، بلکه تشکلی‌ست که از بطن کارگران و از دل مبارزات طبقه کارگر بوجود آمده باشد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۲ در فرمت پی دی اف

خیزش دولت روحانی برای غارت دستاوردهای کارگران در تامین اجتماعی

کارگران جهان در مبارزات طولانی خود علیه نظم سرمایه‌داری، توانستند برخی از خواست‌های خود را به نظام سیاسی – اقتصادی حاکم تحمیل نمایند. تامین اجتماعی به‌عنوان یک حق حیاتی یکی از این موارد است که بویژه به شکل بیمه درمانی و حقوق بازنشستگی در بسیاری از کشورها (البته با کیفیت‌های متفاوت) برقرار شده است. در یک کلام قوانین تامین اجتماعی در کشورهای سرمایه‌داری، نتیجه‌ی مبارزات کارگران و تحمیل آن به سرمایه‌داران و دولت حامی آن‌ها می‌باشد.

اما سرمایه‌داران و دولت‌های سرمایه‌داری همواره مترصد فرصتی هستند تا امتیازاتی را که به طبقه کارگر داده‌اند از آن‌ها باز پس گرفته و شرایط را برای کسب سود هر چه بیشتر فراهم سازند. همان‌طور که آشکار است سرمایه‌داران با کاستن از هزینه‌ی نیروی کار سود بیشتری از نظر میزان و حجم تصاحب می‌کنند. هم‌چنین کاستن از هزینه‌‌ی نیروی کار (سرمایه‌ی متغیر)، یکی از روش‌های سرمایه‌داران برای جلوگیری از روند کاهش نزولی نرخ سود است که یکی از بزرگترین معضلات نظام سرمایه‌داری بوده و ارتباط مستقیمی با بحران‌های آن دارد. در این میان دولت‌ها نیز وظیفه‌دارند تا با تصویب قوانین جدید به سرمایه‌داران کمک کرده و زمینه را برای سرمایه‌گذاری‌های بیشتر مهیا سازند.

برای مثال می‌توان به لیبرالیزه کردن قوانین کار در رابطه با استخدام و اخراج کارگران، دستمزدها و ساعات کار اشاره کرد که در سال‌های اخیر و به بهانه‌ها و اشکال گوناگون از سوی دولت‌های سرمایه‌داری در بسیاری از کشورهای جهان اِعمال شده است.

قوانین تامین اجتماعی نیز از آن‌جایی که هزینه‌هایی را بر دوش سرمایه‌داران و دولت‌های سرمایه‌داری می‌گذارد، از این قاعده مستثنا نبوده و دولت‌ها همواره در تلاش هستند تا به نفع سرمایه‌داران تغییراتی در این قوانین بدهند که می‌توان به میزان و چگونگی پوشش هزینه‌های درمانی توسط بیمه‌ها و یا سن و میزان حقوق بازنشستگی و حتا کاهش خدمات اجتماعی به بهانه‌هایی چون کسری بودجه اشاره کرد.

اما در ایران اوضاع چگونه است؟! دولت ایران به‌عنوان یک دولت سرمایه‌داری نه تنها از این قاعده و سیاست کلی پیروی کرده که حتا باید از آن به‌عنوان یکی از سردمداران نقض حقوق کارگران و تهاجم به منافع آن‌ها در جهان امروز نام برد. از فشارهای سیاسی و ممانعت از تشکل طبقه کارگر تا سیاست کاهش دستمزدهای واقعی و دست بردن در قوانین تامین اجتماعی در کنار بسیاری از موارد دیگر می‌توان به عنوان سیاست‌های دولت در نقض گسترده‌ی حقوق کارگران نام برد.

تلاش برای تغییر ساختار بیمه تامین اجتماعی و دستبرد به منابع مالی سازمان تامین اجتماعی که حاصل دسترنج میلیون‌ها کارگر می‌باشد، یکی از آن سیاست‌های پیش گفته است که در ماه‌های اخیر و به بهانه‌ی ایجاد “سازمان بیمه سلامت” در دستور کار راست‌ترین جناح بورژوازی ایران که امروز سکان دولت را در اختیار دارد، قرار گرفته است. آش آن‌قدر شور شده که حتا برخی از تشکل‌های دولتی که نام کارگری را یدک می‌کشند اما تحت کنترل دولت و در خدمت سرمایه‌داران می‌باشند، صدای‌شان درآمده است. البته گفتنی‌ست که این به‌اصطلاح اعتراضاتی که این تشکل‌ها انجام می‌دهند بیش از هر چیز به دلیل ترس آن‌ها از عقب‌ماندن از اعتراضات کارگری، از دست دادن کنترل بر این اعتراضات و ارتقای سطح خواست‌هایی‌ست که می‌تواند به موقعیت نوینی در جنبش کارگری بیانجامد. در یک کلام وظیفه‌ی این تشکلات به‌اصطلاح کارگری کشیدن ترمز جنبش کارگری است و گرنه این تشکلات هرگز منعکس کننده خواست‌های کارگران نبوده و نخواهند بود.

در هفته‌ی گذشته ربیعی وزیر کار دولت روحانی که برای پاسخ‌به سوال یکی از نمایندگان، به مجلس اسلامی رفته بود، با وقاحت تمام و به‌عنوان یکی از افتخارات وزارتخانه‌ی تحت هدایت‌اش اعلام کرد که “تاکنون بیش از ۱۲ میلیارد تومان از منابع سازمان تامین اجتماعی برای طرح بیمه سلامت هزینه شده است”. دولت روحانی با وقاحت تمام می‌خواهد تا با استفاده از منابع کارگران و دستبرد به حاصل زحمات آن‌ها که امروز به‌صورت منابع سازمان تامین  اجتماعی درآمده، سیاست‌های ضد کارگری خود را پیش ببرد و آن‌وقت حتما انتظار دارند تا مدال افتخار نیز از کارگران و زحمتکشان بگیرند!!

بیمه همگانی وظیفه‌ی دولت است و باید از منابعی که در اختیار دارد به این وظیفه‌عمل کند نه با پول کارگران. این حق تمامی مردم ایران است که از بیمه درمانی و حق بازنشستگی برخوردار باشند، چه آن‌ها که کار دارند و چه آن‌ها که ندارند. این حقی‌ست همگانی، اما دولت به‌جای انجام این وظیفه از طریق گرفتن مالیات از سرمایه‌داران و استفاده از درآمدهای نفتی، ترجیح می‌دهد از سرمایه‌داران مالیات کمتری بگیرد و درآمدهای نفتی را در راستای نیازهای طبقه‌ی سرمایه‌دار و دستگاه‌های سرکوب و تحمیق مذهبی هزینه کند وهزینه‌ی  اجرای طرح “بیمه سلامت” را بر دوش کارگران بیاندازد. آن‌هم کارگرانی که خود در زیر خط فقر دست و پا می‌زنند.

البته هدف اصلی دولت لیبرالیزه کردن خدمات درمانی است و طرح “بیمه سلامت” همان‌طور که وزیر بهداشت نیز به صراحت گفت، تنها بهانه‌ای برای طرح‌های اصلی دولت در راستای خصوصی سازی بهداشت و درمان است. در واقع دولت روحانی می‌خواهد با پول کارگران و امکانات دولتی – که آن‌هم در واقع حاصل دسترنج کارگران است – بهداشت و درمان را در پیروی از سیاست‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی خصوصی‌سازی کند و البته کیست که نداند در پشت تبلیغات عوام‌فریبانه‌ی دولت، چیزی جز محروم‌تر شدن کارگران و زحمتکشان از بهداشت و درمان وجود ندارد. نتیجه خصوصی‌سازی بخش درمان در هیچ کشوری از جهان سرمایه‌داری به نفع کارگران نبوده و نمی‌تواند باشد. دلیل آن نیز ساده است. هر جا که سرمایه‌داران به آن پا گذاشتند تنها قانونی که بر آن حکم خواهد راند سود است. تأمین امکانات بهداشتی و درمانی مناسب به‌عنوان یک نیاز عمومی و برای تمامی مردم، وظیفه‌ی دولت است. اما برای سرمایه‌دار تنها سود معنا می‌دهد و این همان چیزی‌ست که امروز نیز در بیمارستان‌های خصوصی و هزینه‌های سرسام‌آورشان شاهد هستیم.

هم اکنون به ‌گفته‌ی حسن هفده‌تن معاون وزیر کار و براساس آمارهای وزارت بهداشت، بیش از ۴۰ درصد درآمد مزدبگیران بابت درمان هزینه می‌شود. حال و در شرایطی که بیمه تامین اجتماعی به بهانه‌ی کمبود بودجه، روز به روز از کیفیت و کمیت خدمات خود می‌کاهد و بخشی از منابع آن (به بهانه‌ی طرح سلامت) می‌خواهد به جای دیگری برود، طبیعی‌ست که وضع از این نیز که هست بدتر خواهد شد و این یکی از همان تهاجمات طبقه حاکم به حقوق و سطح زندگی کارگران است.

البته غارت اموال کارگران در سازمان تامین اجتماعی چیز جدیدی نیست. هم‌اکنون و به دلیل تضادها و اختلافاتی که بین جناح‌ها و دستجات گوناگون حکومتی وجود داشته و دارد، پرونده‌ی قطوری برای سعید مرتضوی مدیرعامل پیشین سازمان تامین اجتماعی به دلیل فساد مالی باز شده است. تا همان حدی که از این پرونده به بیرون درز کرده، می‌توان دریافت که اغلب نمایندگان مجلس و بسیاری از مقامات دولتی از امکانات سازمان تامین اجتماعی، جیبی برای خود دوخته بودند. وقاحت تا حدی‌ست که مدیرعامل پیشین که یکی از دزدترین مدیران عامل این سازمان تاکنون بوده، ماهانه ۶۸ میلیون تومان حقوق می‌گرفت که در طول ۱۵ ماه ریاست‌اش این مبلغ به بیش از یک میلیارد تومان می‌رسد. این در حالی‌ست که حداقل دستمزد یک کارگر در سال ۹۱ تنها ۳۸۹ هزار تومان و در سال ۹۲ به ۴۸۷ هزار تومان بالغ می‌گردید.

یعنی حقوق وی در ماه ۱۷۵ برابر حداقل دستمزد یک کارگر در سال ۹۱ بوده، آن‌هم از جیب همان کارگران!! آن وقت ربیعی در مجلس با افتخار اعلام می‌کند که رئیس کنونی خیلی “متعهد” است و حقوق‌اش تنها ۱۴ میلیون تومان است!! عجبا!! براستی که ماهانه ۱۴ میلیون تومان از دسترنج کارگران به جیب ریختن و علیه آن‌ها اقدام کردن، خیلی تعهد به نظام سرمایه‌داری می‌خواهد!! البته پاداش‌های سرسام‌آور مدیران به‌ویژه در سازمان تامین اجتماعی را نباید از یاد برد.

اما شاید بتوان هنوز از این دزدها به‌عنوان دزدهای کوچک در برابر دزد بزرگ یعنی دستگاه دولتی نام برد. دولت روحانی هم اکنون ۹۰ هزار میلیارد تومان به سازمان تامین اجتماعی بدهکار است و به نظر نمی‌آید که قصدی نیز برای پرداخت این بدهی داشته باشد و تنها هر سال شاهد افزایش بدهی دولت به سازمان تامین اجتماعی هستیم. ۹۰ هزار میلیارد تومانی که با توجه به تورم سرسام‌آور هر سال از ارزش آن به شدت کاسته می‌شود و دولت از این بابت هیچ خسارتی نیز به کارگران نمی‌پردازد و البته که دستبرد ۱۲ میلیارد تومانی از سرمایه تامین اجتماعی به نام “بیمه سلامت” دیگر چشم گاو است برای این دزد بزرگ!! آن وقت این مدیران دزد و دولت دزدتر می‌خواهند سرنوشت سازمان تامین اجتماعی را رقم بزنند!! و براستی چه انتظاری می‌توان از این دزدان و غارتگران داشت؟!

همین دزدان به بهانه‌ی نبود منابع مالی، بازنشستگان را که اکثرا حداقل حقوق را می‌گیرند، به زیر خط فقر سوق داده و زندگی پُرمشقتی را برای آن‌ها بوجود آورده‌اند. یا باز به بهانه‌ی نبود منابع مالی، از سال جدید هیچ کارگر ساختمانی را بیمه نکرده و تازه قصد دارند به بهانه‌ی قانون جدید که هنوز در مسیر رفت‌وآمد بین مجلس و شورای نگهبان است، بیمه حدود نیمی از کارگران بیمه شده را نیز لغو کنند. اما از این هم مضحک‌تر این موضوع است که براساس سند منتشره در خبرگزاری ایلنا، در ۲۷ اسفندماه سال گذشته، نوربخش که از نظر ربیعی وزیر کار، خیلی فرد “متعهدی”!!! است، به رسم تمامی مدیران سابق تامین اجتماعی و به منظور باج دادن به نمایندگان مجلس، ۲۵ هزار سهمیه بیمه کارگران ساختمانی را در اختیار آن‌ها قرار داده است تا به صلاحدید خود افرادی را برای بیمه شدن از این طریق به سازمان تامین اجتماعی معرفی کنند!! حال چه ربطی نمایندگان مجلس با بیمه کارگران ساختمانی دارند این را باید از نوربخش یعنی همان آقای “متعهد” پرسید!!

مساله اصلی این است که تامین اجتماعی و بهداشت و درمان حقی‌ست همگانی نه مکانی برای غارت و لخت کردن کارگران و زحمتکشان توسط سرمایه‌داران. همه‌ی آحاد مردم از پیر و زن و مرد جوان تا کودکان همگی باید از این خدمات به صورت مجانی برخوردار باشند به‌نوعی که مشکلات مالی نتواند هرگز سدی در برابر ارائه خدمات بهداشتی و درمانی به آن‌ها گردد. حقوق بازنشستگی نیز نباید کمتر از میزان هزینه‌های یک خانوار شود به‌گونه‌ای که بعد از عمری کار و تلاش، بازنشستگان مانند الان در زیر خط فقر زندگی کنند. همه‌ی آن‌هایی که بیکار بوده‌اند نیز باید در سن بازنشستگی از مزایای بازنشستگی توسط دولت برخوردار باشند، چرا که بیکاری آن‌ها معلول مناسبات حاکم بوده و آن‌ها قربانیان آن نظام بوده‌و هستند.

اما مساله به این‌جا ختم نمی‌شود و هنوز دو نکته مهم دیگر وجود دارند. اول این که امروز و به روشنی روز همه می‌دانند که چه‌گونه حاکمان به غارت اموال کارگران در سازمان تامین اجتماعی مشغول بوده و هستند. امروز صحبت از قراردادهای هزاران میلیاردی و پاداش‌ها و ریخت‌وپاش‌های آن‌چنانی است. اولین موضوع این است که سازمان تامین اجتماعی متعلق به کارگران بوده و بنابر این تمامی قراردادها و حقوق مدیران و پاداش‌هایی که به افراد داده می‌شود باید علنی بوده و در اختیار کارگران یعنی صاحبان اصلی تامین  اجتماعی قرار گیرد تا کارگران بتوانند بر آن نظارت کنند.

دوم و از آن مهم‌تر این‌که تا وقتی مدیران تامین اجتماعی منتخب کارگران و از میان آن‌ها نباشند و دستمزدهایی بالاتر از دستمزد متوسط کارگران دریافت کنند، هرگز این سازمان نمی‌تواند به‌طور واقعی به کارگران تعلق داشته باشد. به‌همان‌گونه که تاریخ گذشته و حال این سازمان و فساد مدیران آن به ما ثابت می‌کند. مدیرانی که حقوق‌های آن‌چنانی می‌گیرند و منتصب دستگاه قدرت هستند، طبیعی‌ست که وامدار حکومت بوده و برای حفظ موقعیت و مقام خود، غلامان حلقه به گوش قدرتمدارانی خواهند بود که وظیفه‌ای جز حراست از نظام سرمایه‌داری، تحکیم پایه‌های آن و غارت هر چه بیشتر کارگران برای خود قائل نیستند.

کارگران باید برای یکبار هم که شده تکلیف سازمان تامین اجتماعی را روشن کرده و دست دزدان دولتی را از آن کوتاه کنند. آن‌ها می‌توانند تهاجم سرمایه‌داران و حکومت اسلامی را خنثا کنند. آن‌ها می‌توانند از منافع خود در سازمان تامین اجتماعی دفاع کرده و به بهبود وضعیت حقوق بازنشستگان و خدمات بهداشتی و درمانی اقدام کنند. راه‌حل‌اش نیز در نزد کارگران است، در اتحادشان، در مبارزه‌شان و در بیداری‌شان. تا آن روز.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۲ در فرمت پی دی اف