بزرگداشت چهل و چهارمین سالگرد حماسه سیاهکل در مونترآل – کانادا

montreal_canada_siyahkal2015_smallسخنران: حسن بهزاد، از سازمان فداییان (اقلیت)

موضوع:  اشکال مبارزاتی مردم ایران در دوران حاضر

موسیقی آمریکای لاتین

و

گروه رقص خورشید خانوم

زمان: شنبه ۷ فوریه ۲۰۱۵، ساعت ۶ بعدازظهر

مکان: دانشگاه کنکوردیا

Library Building

Local LB-125

۱۴۰۰ de Maisonneuve West

Tel: (514) 569-2233

فعالین سازمان فداییان (اقلیت) – مونترآل، کانادا

پوستر در فرمت پی دی اف

تجمعات اعتراضی کارگران برق و ایران تایر و اعتصاب در معدن زغال‌سنگ سنگرود

رژیم سرمایه‌داری حاکم بر ایران، شرایط وحشتناکی را به طبقه کارگر تحمیل کرده است. کارگران ایران زیر فشارهای متعدد مادی و معیشتی قرار دارند. دستمزد کارگران به نحوی ناچیز است که کفاف تأمین حداقل زندگی را به آن‌ها نمی‌دهد. درنتیجه تورم افسارگسیخته، دستمزدها مدام کاهش‌یافته و سطح زندگی کارگران تنزل کرده است. قراردادهای موقت و سفید امضاء بدترین شرایط کاری را به کارگران تحمیل کرده است. اکثریت کارگران از ابتدایی‌ترین حق‌وحقوقی که حتا در قانون کار رژیم به رسمیت شناخته‌شده، محروم‌اند و هرلحظه درخطر اخراج قرار دارند. با به قدرت رسیدن روحانی، فشار به کارگران افزایش‌یافته است. طبقه حاکم اکنون در تلاش است، برخی مواد قانون کارگر را نیز به نفع سرمایه‌داران تغییر دهد. اعتراضات کارگران با اخراج، بازداشت و زندان پاسخ داده می‌شود.

به‌رغم تمام این تلاش‌های ارتجاعی و سرکوبگرانه رژیم، مقاومت و مبارزه کارگران پیگیرانه ادامه دارد. هفته‌ای نیست که خبر چند اعتصاب، تجمع، راهپیمایی و دیگر اشکال مبارزه اعتراضی کارگری انتشار نیابد.

روز چهارشنبه، ١٧دی ماده نیز کارگران در چندین مورد حرکت‌های اعتراضی داشتند. بر طبق خبری که ایلنا انتشار داد، حدود ۵٠٠ تن از کارگران شاغل در شرکت‌های برق منطقه‌ای وزارت نیرو، که از سراسر کشور به نمایندگی از حدود ۵ هزار تن از همکاران‌شان به تهران سفرکرده‌اند، در مقابل مجلس تجمع اعتراضی برپا کردند. کارگران به قرارداد موقت یک‌ساله که تضمینی بر ادامه کاری و استخدام آن‌ها نیست، اعتراض داشتند و خواستار استخدام رسمی شدند.

گروهی از کارگران ایران تایر هم در همین روز، در اعتراض به قراردادهای موقت و تلاش دولت برای تغییر بندهایی از قانون کار به نفع سرمایه‌داران، در بهارستان تجمع کردند و خواستار برچیده شدن قراردادهای موقت شدند. کارگران ایران تایر به شیوه اجرای طرح طبقه‌بندی مشاغل در این کارخانه که باعث می‌گردد باوجود انجام کار مشابه، از پایه شغلی و حقوق نابرابر برخوردارشوند، اعتراض داشتند.

در یک اقدام اعتراضی و مبارزاتی دیگر، تعدادی از کارگران معدن زغال‌سنگ سنگرود (البرز غربی) مجدداً از صبح امروز به دلیل عملی نشدن وعده‌ها، به اعتصاب متوسل شدند. کارگران به خصوصی‌سازی معدن، به تعویق افتادن ٨ ماه دستمزد ، معضلات حل‌نشده بازنشستگی و برخی مطالبات دیگر معترض‌اند.

جمهوری اسلامی که پاسدار منافع سرمایه‌داران و ثروتمندان است، همچنان مطالبات امروز کارگران را بی‌جواب گذاشت. اما تجمعات اعتراضی و اعتصابات کارگری امروز نیز نشان داد که باوجود تمام فشارها و اقدامات سرکوبگرانه رژیم ، کارگران پیگیرانه به مبارزه و اعتراض برای تحقق مطالبات خود ادامه می‌دهند. راه دیگری جز تشدید اعتراض و مبارزه در برابر کارگران قرار ندارد.

سازمان فدائیان(اقلیت) ضمن حمایت از مبارزات و مطالبات کارگران شرکت‌های برق منطقه‌ای ، ایران تایر، معدن زغال‌سنگ سنگ رود، خواستار برافتادن فوری قراردادهای موقت و افزایش حداقل دستمزد کارگران متناسب با سطح هزینه‌ها و تأمین معیشت یک خانواده ۵ نفره کارگری است.

 

سرنگون بادرژیم جمهوری اسلامی – برقرارباد حکومت شورایی

نابود باد نظام سرمایه‌داری

زنده‌ باد آزادی – زنده ‌بادسوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

١٧دی‌ماه ١٣۹٣

کار– نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

“طرح صلح”ی که خاتمه جنگ نیست!

kar_logo01بلافاصله بعد از آن‌که “استفان‌دی ‌میستورا” نماینده دبیرکل سازمان‌ملل ‌متحد در سوریه، طرحی را برای “صلح” در این کشور ارائه نمود، تحرکات سیاسی و دیپلماتیک گسترده‌ای برای جلب موافقت نیروهای درگیر در جنگ داخلی سوریه و اجرائی کردن این طرح آغاز شد. گرچه جزئیات کامل این طرح هنوز انتشار علنی نیافته است، اما جوهر آن ایجاد آتش‌بس میان ارتش سوریه و معارضان و تشکیل یک دولت ائتلافی یا “ملی”ست. سرنخ اصلی این طرح، که از توافق عمومی قدرت‌های بزرگ نیز برخوردار است، در دست روسیه است. دیپلماسی فعال روسیه در این زمینه نیز، همین واقعیت را نشان می‌دهد. سوای فعالیت های دوماهه “دی میستورا” و دیدارهای اخیر وی با مقامات روسی، ایرانی، سوری و عربستان، دیدارهای متعدد “میخائیل بوگدانف” معاون وزیرخارجه روسیه با “ریاض حداد” سفیر سوریه و عبداللهیان معاون وزیرخارجه جمهوری‌اسلامی در مسکو، دیدار وی با حسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله لبنان در بیروت، دیدار با ولید معلم وزیرخارجه سوریه، دیدار و گفتگوی فرستاده ویژه روسیه با بشار اسد، سفر وزرای خارجه سوریه و عراق همچنین روسای مجلس این دو کشور به ایران، دیدار وائل الحلقی نخست‌وزیر سوریه با روحانی و برخی مقامات دیگر جمهوری‌اسلامی و بالاخره سفر لاریجانی به عراق و سوریه و دیدار وی با بشار اسد و اعلام آمادگی بشار اسد برای “آشتی ملی” تماما حاکی از یک رشته فعالیت‌های سیاسی و دیپلماتیک، به منظور بررسی جوانب مختلف این طرح، جلب توافق و رایزنی‌های چند جانبه و پیدا کردن راهی برای حل بحران سوریه است که همگی ظاهراً بر سیاسی بودن آن تاکید دارند.

چهارشنبه سوم دی‌ماه، بعد از دیدار بوگدانف با ریاض حداد و گفتگو پیرامون نشست نمایندگان دولت سوریه با نمایندگان اپوزیسیون، وقتی‌که وزارت خارجه روسیه با صدور بیانیه‌ای اعلام کرد این نشست ماه آینده میلادی در مسکو برگزار خواهد شد، مشخص شد که اکثر طرف‌های درگیر و یا موثر در بحران سوریه چه حامیان و چه مخالفان دولت سوریه، با کلیات طرحی که طرح روسیه و ایران نیز گفته شده است، موافقت دارند. بلافاصله بعداز انتشار بیانیه وزارت خارجه روسیه، بانکی‌مون دبیرکل سازمان ملل نیز با انتشار بیانیه‌ای از طرح و تلاش روسیه استقبال و از آن حمایت نمود.

“طرح صلح” دی میستورا نماینده دبیرکل سازمان مللی که همواره تحت نفوذ دولت آمریکا بوده است، همچنین بیانیه شخص دبیرکل این سازمان در حمایت از اقدامات روسیه برای اجرائی کردن این طرح، البته که نمی‌توانست و نمی‌تواند بدون چراغ سبز و توافق ضمنی یا آشکار دولت آمریکا باشد. توافق کشورهای اروپایی نیز از طریق مسئول خارجی اتحادیه اروپا اعلام شده بود. فدریکا موگرینی مسئول جدید سیاست خارجی اتحادیه اروپا، پس از نشست وزاری خارجه کشورهای اروپایی در ۲۴ آذر، ضمن اعلام حمایت از تلاش سازمان‌ملل برای متوقف ساختن درگیری‌های نظامی در سوریه، آمادگی اتحادیه اروپا را برای همکاری با روسیه و ا یران و حل بحران سوریه اعلام نمود.

گرچه “طرح صلح” دی میستورا که در آن بحثی از حذف و برکناری بشار اسد در میان نیست، از سوی ترکیه، عربستان و قطر که به تبعیت از دولت آمریکا همواره بر حذف و برکناری بشار اسد تاکید داشته‌اند، عجالتا مورد استقبال قرارنگرفته است، اما اولا تلاش‌های دیپلماتیک برای جلب موافقت این دولت‌ها ادامه دارد و ثانیا به نظر نمی‌رسد نحوه برخورد این کشورهانیز در نهایت تفاوتی کیفی با نحوه برخورد ارباب آن‌ها یعنی دولت آمریکا داشته باشد. مخالفت فعلی آن‌ها از این جهت است که دراین طرح به بشار اسد مشروعیت داده شده است. این مخالفت‌ها و موضع‌گیری‌ها اما اهمیت تعیین‌کننده ندارند و سرانجام باید بر مواضع آمریکا منطبق یا تقریبا منطبق گردند. در سمت حامیان دولت سوریه نیز مخالفت‌های جزئی‌تری دیده می‌شود. برخی‌”طرح صلح” دی میستورا را مقدمه ایجاد یک منطقه پرواز ممنوع می‌‌دانند و با آن مخالفت کرده‌اند. این مخالفت‌ها البته نه از سوی دولت‌های حاکم، بلکه به مخالفت گروه‌بندی‌های درونی آن محدود می‌شود.

“طرح صلح” دی میستورا البته در میان برخی از گروه‌های مسلح مخالف رژیم بشار اسد، شکاف‌هایی ایجاد نموده یا شکاف‌های پیشین را عمیق‌تر ساخته است. چنان‌که یک روز بعداز آن‌ که “ارتش آزاد سوریه” از این طرح استقبال کرد، “ابومحمد مولانی” فرمانده “جبهه النصره” پذیرش طرح فوق را فروش سوریه به قیمت تصاحب چند وزارت خواند. به‌رغم این اما طرح فوق مورد استقبال اکثر نیروهای اپوزیسیون دولت سوریه قرار گرفته است. معاذالخطیب رئیس پیشین ائتلاف مخالفان خارج سوریه، حسن عبدالعظیم دبیرهیات هماهنگی مخالفان داخل سوریه، قدری جمیل دبیر حزب “اراده مردمی” ماهر موهج دبیرکل “حزب جوانان ملی”، هادی البحره رئیس گروه مخالفان سوریه مورد حمایت غرب، دوازده حزب کردی و برخی گروه‌های دیگر موافقت خود را با طرح یاد شده اعلام نموده و بخشا نمایندگانی را نیز برای مذاکره با نمایندگان دولت سوریه، به مسکو اعزام نموده‌‌اند.

به‌رغم آن‌که زوایای مختلف و جزئیات “طرح صلح” دی میستورا باز و روشن نشده است و به‌رغم آن‌که برخی گروه‌های اپوزیسیون سوری و کشورهای حامی آن‌ها در منطقه، با این طرح مخالفت‌هایی داشته‌اند اما این طرح مورد استقبال عموم قدرت‌های بزرگ اعم از حامیان دولت سوریه و بشار اسد (روسیه و چین) یا مخالفان آن (آمریکا و اتحادیه اروپا) قرار گرفته است. دولت آمریکا و متحدان اروپایی آن که پیش از این برسرنگونی دولت سوریه و بشار اسد اصرار و تاکید می‌ورزیدند، اکنون این سیاست را کنار گذاشته و عجالتا به ادامه رژیم بشار اسد ولو با کاهش اختیارات وی، رضایت داده‌اند. این چرخش که “طرح صلح” دی میستورا از درون آن زاده شده و مورد پذیرش عمومی قرار گرفته است بیان‌گر شرایط سیاسی و توازن قوای موجود است و البته که یک شبه صورت نگرفته و برخاسته از شکست سیاست‌های دولت امپریالیستی آمریکاست.

افکار عمومی جهان، مداخله خارجی و جنایاتی را که به دست ارتجاع امپریالیستی و ارتجاع منطقه‌ای علیه مردم ستم‌کشیده و بی‌دفاع سوریه انجام شد، فراموش نساخته‌اند. وقتی‌که نسیم بهار عربی پس‌از تونس و مصر در سوریه وزیدن گرفت و جنبش اعتراضی توده‌های مردم ستم‌کشیده سوریه با خواست نان و آزادی و برکناری رژیم دیکتاتوری بشار اسد به میدان آمد، مداخلات قدرت‌های امپریالیستی و دولت‌های ارتجاعی منطقه در امور داخلی این کشور، نه فقط مانعی جدی دربرابر شکوفائی جنبش انقلابی مردم سوریه ایجاد کرد، بلکه این جنبش را به یک جنگ خون‌بار و تمام‌‌عیار فرقه‌ای و داخلی مبدل نمود و سوریه را در چنگال بحرانی دهشتناک و ویران‌کننده اسیر ساخت. سوریه عرصه تاخت و تاز قدرت‌های امپریالیستی و دولت‌های ارتجاعی منطقه قرار گرفت که دریک سمت آن جمهوری‌اسلامی، حزب الله و چین و روسیه قرار داشت و در سمت دیگرش، ترکیه، قطر، عربستان، آمریکا و متحدان اروپایی آن. بحران مرگ‌باری که این‌گونه بر سوریه و مردم بی‌دفاع آن تحمیل شد، صدها هزار کشته و آواره برجای گذاشته و بسیاری از شهرها و روستاهای این کشور را به تلی از خاک و خاکستر مبدل ساخته است.

رژیم بعثی و سرکوب‌گر بشار اسد، از همان آغاز، با حمایت و تشویق روسیه و جمهوری‌اسلامی در مقابل جنبش توده‌ای و قیام مردم آزادی‌خواه سوریه ایستاد و آن را سرکوب کرد. وقتی‌که در مقابل این سرکوب‌ها، مقاومت مسلحانه شکل گرفت، پای ترکیه و عربستان و قطر به سوریه باز شد. این دولت‌ها و حامی بزرگ آن‌ها آمریکا، با ریختن پول و تقویت مادی و تسلیحاتی گروه‌های اسلام‌گرا، سعی کردند ابتکار عمل را خود در دست بگیرند. هم‌‌زمان با این رویدادها، امپریالیسیم آمریکا (و متحدان اروپائی آن) نیز دست به ایجاد یک آلترناتیو متشکل از گروه‌های اسلام‌گرا و بورژوائی زد که گروهی از نظامیان وابسته به رژیم بشار اسد نیز به آن پیوستند و به دنبال آن بخش‌های نسبتا وسیعی از سوریه به تصرف مخالفان اسد درآمد. اما با ورود مستقیم حزب‌الله و نیروهای نظامی جمهوری‌اسلامی به صحنه، موازنه به سود بشار اسد و به زیان اپوزیسیون و آلترناتیو دست‌ساز آمریکا و مرتجعین منطقه ای مخالف اسد برهم خورد. از این لحظه به بعد تمام تلاش‌های دولت امپریالیستی آمریکا برای تحقق هدف اولیه خود یعنی سرنگونی بشار اسد که مدام بر زبان مقامات دولتی آمریکا جاری بود، با شکست روبرو گردید. تلاش و اقدام دولت آمریکا برای کاهش وزن اسلام‌گرایان درآلترناتیو دست‌ساز خود وبرای تغییر ترکیب و تقویت آن، چیزی را عوض نکرد. امپریالیسم آمریکا تلاش کرد با کسب مجوز از شورای امنیت برای دخالت نظامی در سوریه این موازنه را مجددا به سود طرف‌داران خود برهم زند و کار بشار اسد را یک‌سره سازد. وقتی‌که روسیه (و چین) این نقشه آمریکا را نقش برآب ساخت، کشتار مردم سوریه با استفاده از سلاح شیمیایی، به بهانه بعدی امپریالیسم آمریکا برای دخالت مستقیم نظامی در سوریه و سرنگونی رژیم بشار اسد تبدیل شد که البته این ترفند به ظاهر بشردوستانه نیز با تلاش‌های سیاسی و دیپلماتیک روسیه ناکام گذاشته شد و عقیم ماند.

حمله مستقیم نظامی به سوریه گرچه با خصلت راهزنانه امپریالیسم آمریکا و خوی تجاوزگری آن منطبق است و خواست مقامات بلندپایه دولت آمریکا بود، اما دلائل متعددی نمی‌گذاشت این خواست متحقق شود و نشد.

امپریالیسم آمریکا گرچه نزدیک به دو دهه است نقش رهبری سیاسی خود را در میان قدرت‌های امپریالیستی عملا از دست داده است، اما بحرانی که از اواخر سال ۲۰۰۷ اقتصاد سرمایه‌داری آمریکا و کل سرمایه‌داری جهانی را درخود فرو برد، تضعیف بیش‌ازپیش امپریالیسم آمریکا را درپی داشت به نحوی که امپریالیسم آمریکا امروز نه فقط از قدرت و موقعیتی که سی‌ سال پیش داشت، برخودار نیست، بلکه حتا در مقایسه با مقطع حمله نظامی آمزیکا به عراق و افغانستان نیز ضعیف‌تر شده، بی‌آنکه البته ذره‌ای از خصلت جنگ‌طلبی و تجاوزگری آن کاسته شده باشد. امپریالیسم آمریکا که هنگام یورش نظامی به افغانستان و عراق توانسته بود قدرت‌های امپریالیستی اروپائی را با خود همراه و سرکردگی خود را بر آن‌ها اعمال کند، در مورد سوریه از اعمال چنین نقشی بازماند. وقتی‌که پارلمان انگلستان که یکی از نزدیک‌ترین و ثابت‌قدم‌ترین متحدین اروپایی آمریکا در تجاوزگری و دخالت نظامی در یک دهه اخیر بوده است، با دخالت نظامی در سوریه مخالفت کرد، معنایش این بود که دولت آمریکا نمی‌تواند روی متحدین اروپایی خود برای حمله به سوریه حساب کند. غیراز فرانسه که اعلام آمادگی نمود، سایر کشورهای اروپایی که نمی‌خواستند وارد این دام چاله شوند، برای اجرای این نقشه تکراری آمریکا تمایلی از خود نشان ندادند.علاوه براین مخالفت شدید افکار عمومی جهان به‌ویژه در آمریکا و اروپا، مخالفت مردمی که به دروغ‌های دولت بوش در توجیه حمله نظامی و اشغال افغانستان و عراق پی‌برده و کشتارها، فجایع و هرج و مرج متعاقب آن را شاهد بوده‌اند، از عوامل دیگری بود که آمریکا نمی‌توانست به کلی در برابر آن بی‌تفاوت باشد. صرف‌نظر از این‌که حمله نظامی به سوریه می‌‌توانست کل منطقه خاورمیانه را وارد فاز فاجعه‌بارتری سازد که بروز درگیری‌های حاد نظامی و جنگ ایران و سوریه با اسرائیل و تسری آن به سایر کشورهای منطقه می‌بود و موجودیت اسرائیل را به خطر می‌انداخت. اما علت اصلی همانا تضعیف قدرت امپریالیستی آمریکاست که نمود آن را برای نمونه در ناتوانی کنترل و مهار دو کشور عراق و افغانستان میتوان مشاهده کرد.دوکشوری که پیش‌از آن مورد تجاوز و اشغال نظامی قرار گرفتند. استیصال و ناتوانی امپریالیسم آمریکا درایجاد یک ثبات نسبی دراین کشور ها، در واقع بیان‌گر پوشالی بودن قدرت نظامی آمریکا و تضعیف بیش‌ازپیش موقعیتی بود که پیش‌از آن آمریکا را به مقام سرکردگی اردوگاه امپریالیسم رسانده بود. واقعیت دیگری که باید به آن توجه کرد موقعیت امپریالیسم روسیه است. روسیه پس‌از یک دوره عقب‌نشینی‌های دوران فروپاشی شوروی و بازسازی اقتصادی، سیاسی و نظامی خود، به سادگی حاضر به از دست دادن سوریه و واگذاری آن به آمریکا نیست. روسیه‌ای که در عراق و لیبی به چشم‌پوشی از منافع خویش تن سپرد، اکنون حاضر نیست از منافع استراتژیکی و اقتصادی خود در سوریه چشم‌پوشی کند و آن را به رقیب آمریکایی واگذار نماید.

درست زمانی که واقعیت‌های انکارناپذیر و اجبارهای ناگزیر، دولت آمریکا را به تجدیدنظر در مورد حمله مستقیم نظامی به سوریه و سرنگونی رژیم بشار اسد مشغول ساخته بود، ظهور داعش(ماری که درآستین امپریالیسم آمریکاپرورده شده بود) ، تصرف بخش‌هایی از عراق و سوریه و اعلام خلافت اسلامی، ضربه‌نهایی را بر این سیاست وارد ساخت. دولت امپریالیستی آمریکا و متحدان اروپائی آن پس‌از شکست سیاست سرنگونی رژیم بشار اسد، به این نتیجه رسیده‌اند که اهداف و برنامه‌های خود را فعلا با حضور بشار اسد و البته از طریق اپوزیسیون سوری مورد اعتماد خود پیش‌ببرند. این سیاست درلحظه کنونی درعین حال با سیاست دولت امپریالیستی روسیه و حفظ منافع آن در سوریه که با حفظ بشار اسد و کشور واحد سوریه گره خورده است، هم‌‌خوانی دارد بی‌آن که تضاد منافع قدرت‌های امپریالیستی، خصوصاً تضاد منافع امپریالیسم روسیه و آمریکا را کاهش داده باشد.

“طرح صلح” دی میستورا که اکثر دولت‌های درگیر بحران سوریه از آمریکا و دولت‌های اروپایی گرفته تا روسیه و چین و سوریه و ایران با آن موافق هستند، محصول چنین شرایطی‌ست. این طرح که مدت‌ها پیش ، یعنی سوم نوامبر و زمانی به شورای امنیت ارائه شد، که ارتش سوریه در جریان درگیری با گروه‌های مسلح اپوزیسیون در حلب، پیروزی‌هایی را بدست آورده بود. برپایه این طرح، حلب، نخستین مکانی‌ست که باید درگیری‌ها در آن متوقف شود و نظارت و کنترل بر آتش‌بس اعمال شود و سوریه گام به گام به شرایط پیش ازبهارعرب باز گردد! بازگشائی سفارت کویت در دمشق، تصمیم تونس برای اعزام سفیر به سوریه، اعزام هیات‌هایی از سوی برخی از کشورهای اروپایی مانند ایتالیا، اسپانیا و آلمان برای بررسی نیازهای لجستیکی و امنیتی سفارت‌خانه‌های خود، همه می تواند نشانه هائی از تمایل این کشورها و تمایل عمومی به آتش‌بس و پایان جنگ و بحران سوریه باشد. کلیات “طرح صلح” دی میستورا مورد توافق عمومی‌‌ست. این که اما مخالفین  کنونی این طرح در آینده چه موضعی خواهند گرفت و این که برسر جزئیات آن و مهم‌تر از همه در اجراء به چه شکلی درخواهد آمد، این را آینده بهتر نشان خواهد داد. نکته‌ای که اما از هم‌اکنون روشن است این است که کشمکش میان قدرت‌های امپریالیستی ودخالت دولت‌های ارتجاعی منطقه درامورداخلی سوریه و لاجرم درگیری گروه‌های مسلح اسلام‌گرا یا غیراسلام‌گرا با یکدیگر، بادولت کنونی سوریه و یا با دولت ائتلافی فرضی آینده، ادامه خواهد یافت.

“طرح صلح” دی میستورا گرچه برخاسته از شرایط و ضرورت‌ها و برآیند توازن قوای موجود است، اما حلال بحران سوریه و پایان جنگ و درگیری نیست.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۴ در فرمت پی دی اف

کاهش رانت مطلق و سقوط بهای نفت

در طول ۶ ماه گذشته بهای نفت، پی‌درپی سقوط کرد و از ۱٠٨ دلار در ماه ژوئن به ۵۷ دلار تا پایان دسامبر رسید. علت این سقوط نفت که می‌تواند تأثیرات اقتصادی و سیاسی جدی به‌ویژه در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا بر جای بگذارد چیست؟

جمهوری اسلامی که متخصص ویژه کشف انواع و اقسام توطئه‌هاست، بر این باور است که دولت‌های عربستان سعودی و آمریکا توطئه کرده‌اند تا با این کاهش بهای نفت، این رژیم را بر سر نزاع هسته‌ای و اختلافات منطقه‌ای به عقب‌نشینی وادارند.

روحانی، رئیس دستگاه اجرایی جمهوری اسلامی هم که گویا قرار بود با تیم اقتصادی به‌اصطلاح زبده‌اش، سنجیده‌تر حرف بزند، همین ادعای دیگر سران و مقامات رژیم را تکرار می‌کند و می‌گوید: شرایط جهانی و به‌ویژه توطئه برخی از کشورها، قیمت نفت را کاهش داده است. اما امیدوار است که به‌زودی بهای نفت مجدداً افزایش یابد و می‌افزاید: هر آنچه هم که توطئه کنند، بالاخره افق آینده ما روشن است. بهای نفت افزایش می‌یابد.

گروهی از تحلیل‌گران سیاسی و متخصصین بازار نفت، این کاهش بهای نفت را نتیجه سیاست آگاهانه عربستان سعودی برای به‌زانو درآوردن تولیدکنندگان نفت شیل در آمریکا به‌منظور حفظ سلطه و موقعیت برتر خود در بازار جهانی نفت می‌دانند. برخی دیگر نیز اشباع بازار و فزونی عرضه بر تقاضا را البته با اشاراتی به تولید نفت شیل و رکود جهانی تولید ذکر می‌کنند و بر این باورند که با کاهش عرضه نفت، قیمت‌ها می‌تواند مجدداً افزایش یابد.

اما هیچ‌یک از این ادعاها توضیح واقعی سقوط شدید بهای نفت در مقطع کنونی نیست و ازاین‌رو راه‌حل و پیش‌بینی‌های آن‌ها برای افزایش مجدد بهای نفت، هیچ پایه عینی و عملی ندارد.

در واقعیت، دو عامل مهم باعث این سقوط بهای نفت شده است که یکی بحران اقتصادی و تداوم آن در مقیاس جهانی است و دیگری کاهش رانت مطلق به‌عنوان بخشی از بهای انحصاری نفت در بازار جهانی، درنتیجه‌ی تولید نفت شیل و انرژی‌های جایگزین است.

ناگفته روشن است که وقتی یک بحران اقتصادی جهانی وجود دارد و مؤسسات تولیدی در رکود به‌سر می‌برند، نیاز به نفت کاهش می‌یابد و اگر این بحران ۷ سال به درازا کشید و نرخ‌های رشد چند کشوری هم که وضع بهتری داشتند کاهش یافت، تأثیر بسیار جدی‌تری بر نفت و بهای آن بر جای می‌گذارد.

اما هر آنچه که بحران عمیق باشد و به درازا کشیده باشد، هنوز توضیحی بر این سؤال نیست که چگونه بهای کالایی به اهمیت نفت می‌تواند در طول ۶ ماه، حدود ۵۰ درصد کاهش یابد و البته این سئول هم هنوز بی‌پاسخ است که چگونه بهای نفت ۳۰ دلاری توانست، در طول ده سال به حدود ۱۱۰ دلار جهش کند.

اما علاوه بر بحران اقتصادی، در این فاصله اتفاقات دیگری هم رخ داد که برای پاسخ به سؤال فوق باید به آن‌ها هم اشاره داشت. دوران پررونق بهای نفت، مشوقی به‌ویژه در آمریکا برای سرمایه‌گذاری‌های کلان در استخراج نفت از معادنی گردید که پیش‌ازاین صرفه اقتصادی نداشت و البته تکنولوژی آن‌هم فراهم نشده بود. استخراج نفت و گاز با تکنولوژی‌های جدید از سنگ‌های رسوبی که به شیل نفت معروف شده است، آغاز گردید. در نخستین مرحله، هزینه‌های تولید این شکل از استخراج نفت به حدود ٨٠ دلار می‌رسید، اما تدریجاً با تکنولوژی‌های جدیدتر که می‌شود آن را همچون نفت معمولی از چاه درآورد، از این هزینه‌ها کاسته شد، تا جایی که اکنون به سطح هزینه تولید نفت، معمولی در بدترین نمونه آن‌ها رسیده است.

تولید این نفت که می‌توان با سرمایه‌گذاری کم و مدتی کوتاه یک چاه نفت حفر کرد، ضربه‌ای جدی به انحصار نفتی است که تاکنون در برخی کشورهای جهان تولید می‌شده است. نتیجه فوری این شکل از تولید نفت، افزایش تولید نفت در آمریکا در فاصله ۲۰۰۸ تا اواخر ژوئن ۲۰۱۴، به دو برابر بود که اکنون به ۹ میلیون بشکه در روز رسیده است. آنچه که تأثیر مهمی بر کاهش بهای نفت در بازار جهانی داشته، تولیدات همین شکل از نفت است. این اما، تازه آغاز ماجرای ضربه‌ای است که به انحصار نفت وارد آمده است. چراکه نفت شیل نه در تعداد محدودی از مناطق و کشورهای جهان، بلکه در بخش وسیعی از کره زمین وجود دارد و حالا این مانده است که در پی آمریکا و کانادا، تعداد دیگری از کشورهای جهان، ازجمله چین که هم ذخایر بزرگی از این نوع نفت دارد و هم بیشترین نیاز به نفت، به استخراج آن مبادرت ورزند.

علاوه بر نفت شیل، عامل دیگری هم در کاهش بهای نفت، هرچند محدودتر، تأثیرگذار بوده که آن نیز تولید روزافزون انرژی‌های موسوم به سبز یا پاک است. از چند سال پیش استفاده از انرژی‌های به‌ویژه خورشیدی و بادی، از طریق پنل‌های خورشیدی و توربین‌های بادی، به‌سرعت گسترش‌یافته و هر کشوری بنا به وضعیت جغرافیایی خود، افزایش تولید این انرژی‌ها را در دستور کار قرار داده است.

آنچه که به‌عنوان ماحصل تمام این تحولات نمود یافته، کاهش بهای هر بشکه نفت از ۱۰۸ دلار در طول ۶ ماه به ۵۷ دلار است. اما اگر عوامل تشکیل‌دهنده بهای بازاری نفت توضیح داده نشود، دو سؤال همچنان بی‌پاسخ خواهد ماند. چرا این سقوط بهمن‌وار است و دیگر این‌که آیا بهای نفت می‌تواند مجدداً به نحوی افزایش یابد که به سطح ۶ ماه پیش برسد؟

در توضیح مسئله باید گفت که بر معادن نفت همان قوانینی حاکم است که بر زمین کشاورزی. در تعیین قیمت نفت سه عامل نقش دارند. نخست برای این‌که تولید به شیوه سرمایه‌داری صورت گرفته باشد، مثل هر عرصه دیگر صنعت با یک قیمت تولید مواجهیم که دربرگیرنده هزینه‌های تولید، به‌اضافه متوسط سودی است که نصیب سرمایه‌دار صنعتی می‌شود. بر این مبنا هزینه‌واقعی تولید یک بشکه نفت فرضاً در عربستان ۵ تا ۶ دلار است و قیمت تولید هم هر آنچه هزینه‌ها و نرخ متوسط سود بالا در نظر گرفته شود از ۱۵ دلار تجاوز نخواهد کرد.

اما انحصاری که در معادن همچون زمین کشاورزی وجود دارد، مانع از آن است که سرمایه بتواند همانند دیگر رشته‌های صنعت در معدن نفت هم آزادانه رفت‌وآمد کند و برابرسازی سود و یک قیمت متوسط اجتماعی درنتیجه رقابت حاکم گردد. در اینجا همواره یک مافوق سود، یک قیمت انحصاری پایدار وجود دارد. این مافوق سود، رانتی است که به جیب مالک زمین می‌رود. این رانت ازیک‌طرف بدین طریق شکل می‌گیرد که بهای تولید نفت نه بر مبنای تحلیل ارزش‌های منفرد در یک قیمت متوسط اجتماعی، بلکه بر مبنای هزینه‌های تولید ضروری در بدترین معادن محاسبه می‌شود. ازاین‌رو علاوه بر هزینه‌های تولید و سود متوسطی که به‌طورمعمول یک سرمایه‌دار صنعتی به دست می‌آورد، یک سود اضافی، برای معادن مختلف وجود دارد که این سود مازاد فوق‌العاده، شکل بهره مالکانه به خود می‌گیرد. این شکل از بهره مالکانه (تفضیلی) ناشی از سود مافوقی است که از طریق کار انجام‌گرفته بر روی مرغوب‌ترین معادن، جائی که بارآوری کار بالا است، حاصل می‌شود.

پس اگر اکنون در عربستان یا ایران قیمت تولید ۱۰تا ١۵ دلار باشد و در دریای شمال، یا نیجریه و آنگولا ۳۰ دلار، بهای بازاری نفت ۳۰ دلار است. و آنچه که از این تفاوت قیمت تولید عاید کشورهایی نظیر عربستان، قطر، ایران و غیره می‌گردد، به‌عنوان بهره مالکانه تفضیلی نصیب آن‌ها می‌شود. این بهای بازاری نفت نمی‌تواند دچار نوسانات شدید شود و در جریان کاهش اخیر بهای نفت نیز تغییر نکرده است. آنچه که تغییر کرده، جزء دیگری از بهای بازاری نفت است که از انحصار ناشی از مالکیت خصوصی و محدود بودن معادن نفت، برخاسته و به دارندگان مالکیت انحصاری بر معادن نفت، بخش دیگری از سود مافوق، بخش باقی مانده‌ای از ارزش اضافی، تحت عنوان بهره مالکانه مطلق پرداخت می‌گردد. این بهره مالکانه به‌حسب شرایط مختلف می‌تواند، افزایش یا کاهش یابد. همان‌گونه که در جریان هر رونق اقتصادی و یا بورس‌بازی، بهره مالکانه زمین می‌تواند سریعاً افزایش یابد، بهره مالکانه نفت نیز با هر رونق اقتصادی و یا تحول در اوضاع سیاسی می‌تواند افزایشی سریع داشته باشد. این افزایش در شرایط ویژه‌ای می‌تواند حتا با فرض جدائی مالک از سرمایه‌دار، سود سرمایه صنعتی را هم کاهش دهد، اما در همه حال به زیان مصرف‌کننده، توده‌های کارگر و زحمتکش است. اکنون هم تحت ‌تأثیر بحران اقتصادی و از آن‌هم مهم‌تر، تکنولوژی‌های جدید و رقابت نفت شیل و انرژی‌های جایگزین، دچار کاهش شدید شده است. این، آن عاملی است که در جریان سقوط کنونی نفت کاهش‌یافته است و نه قیمت تولید و رانت تفضیلی. در کشورهای نفت‌خیز خاورمیانه، که دولت به‌عنوان نماینده مالک و سرمایه‌دار در تولید و بازار فروش، ظاهر می‌گردد، نخست، تمام درآمد حاصل از فروش نفت را در دست خود متمرکز می‌سازد. بخشی از آن را صرف هزینه‌های دستگاه دولت بورژوائی می‌کند و بخشی را به‌عنوان سهم مالک و سرمایه‌دار، از کانال بودجه‌های سالانه یا کانال‌های مستقیم‌تر، میان آن‌ها توزیع می‌کند.

اکنون بر اساس آنچه که گفته شد می‌توان نتیجه گرفت که با توجه به تحولات اقتصادی و تولید نفت شیل، قیمت ۴۰ تا ۵۰ دلاری هر بشکه نفت، آن محوری را تشکیل خواهد داد که نوسان قیمت بازاری نفت، حول آن خواهد چرخید. لذا، کم‌وزیاد کردن تولید نفت از طریق انحصار مصنوعی اوپک، یا زد و بندهای سیاسی، نمی‌تواند به‌جز تغییرات ناچیز، نتیجه‌ای در پی داشته باشد.

ادامه این وضعیت، البته شرایط اقتصادی و سیاسی کشورهای تولیدکننده نفت را به‌ویژه در خاورمیانه و شمال آفریقا که اساساً متکی به درآمدهای نفتی هستند، به‌شدت وخیم خواهد ساخت. دولت‌های حاکم بر این کشورها که تاکنون به اتکای درآمدهای هنگفت نفتی، یک دستگاه عریض و طویل بوروکراتیک – نظامی را سازمان داده بودند، به‌شدت با بحران مالی مواجه می‌شوند. سیستم اقتصادی حاکم که از طریق دلارهای نفتی و توزیع آن تغذیه می‌شد، با اختلالات جدی مواجه خواهد شد.

کشورهایی نظیر ایران که حتا پیش‌ازاین کاهش شدید بهای نفت، با بحران‌های اقتصادی و مالی روبه‌رو بودند، معضلات جدی‌تری خواهند یافت. فقط کافی است که اشاره شود در همین لحظه یکی از معضلات جدی روحانی، حتا تأمین هزینه‌های جاری دستگاه دولت است. در لایحه بودجه سال آینده که نفت ۷۲ دلاری در آن پیش‌بینی‌شده، کسری‌های هنگفت و منابع تحقق‌ناپذیر فراوانی وجود دارد. حال بر طبق برآورد یکی از سایت‌های اینترنتی وابسته به رژیم، هر دلار کاهش در این بهای پیشنهادشده، یک کاهش حدود ۹۰۰ میلیارد تومانی از درآمد دولت را در پی خواهد داشت. بگذریم از این‌که تا همین لحظه نیز عجالتاً یک کاهش ۱۵ دلاری رخ‌داده است.

جمهوری اسلامی راهی برای نجات خود از این مخمصه جز این نخواهد داشت که بازهم فشار را بر گرده کارگران و زحمتکشان قرار دهد و با انواع و اقسام روش‌های باج‌گیری، این کسری هزینه را جبران کند. اما مشکل به همین‌جا خلاصه نمی‌شود. کاهش درآمدهای نفتی، بحران اقتصادی موجود را نیز عمیق‌تر خواهد کرد و درنتیجه شرایط معیشتی توده‌های کارگر وخیم‌تر خواهد شد. از درآمد هنگفت نفت دوران احمدی‌نژاد و روزهایی که بهای نفت هر بشکه ۱۰۸ دلار و حتا ۱۴۰ دلار بود، چیزی جز تشدید فقر، بیکاری و گرسنگی، عاید کارگران و زحمتکشان نشد. این درآمد کلان به جیب مقامات دولتی، سرمایه‌داران و مالکان سرازیر شد که اکنون گاه ابعاد دزدی‌های تریلیونی‌‌شان برملا می‌شود. امروز هم که بهای نفت کاهش‌یافته است، جمهوری اسلامی خواهد کوشید که بار آن را بر دوش توده‌های زحمتکش قرار دهد. در کشوری که یک رژیم ارتجاعی استبدادی سرمایه‌داری حاکم است، بهای نفت بالا باشد یا پایین، چیزی به نفع کارگران و در جهت بهبود شرایط زندگی آن‌ها رخ نخواهد داد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۴ در فرمت پی دی اف

جدایی دین از دولت، اولین گام در راستای رفع تبعیض جنسیتی‌

مجمع جهانی اقتصاد اخیرا گزارش تبعیض جنسیتی سال ۲۰۱۴ را منتشر کرد. این مجمع برای تعیین میزان تبعیض جنسیتی در هر کشور، چهار شاخص را بررسی می‌کند: اقتصادی (نسبت مشارکت زنان و مردان در نیروی کار، میزان درآمدهای متوسط هر جنس، درصد هر جنس در مشاغل رده بالا و رده پایین)، سیاسی (تعداد زنان در پارلمان و کابینه)، آموزشی (نرخ سواد و دستیابی به تحصیلات از دبستان تا دانشگاه)، بهداشتی و طول عمر.

در این بررسی، به هر یک از این شاخص‌ها رقمی بین یک تا صفر تعلق می‌گیرد. رقم یک نشان‌دهنده‌ی برابری کامل و صفر نمایانگر نابرابری کامل است. در رده‌بندی مجمع جهانی اقتصاد، ایران ۵۸۱ / ۰ امتیاز کسب کرده است و با این امتیاز در میان ۱۴۲ کشور در رتبه ۱۳۷ قرار گرفته است، یعنی تنها در ۵ کشور در جهان وضعیت زنان وخیم‌تر از زنان ایران است.

گزارش سالانه تبعیض جنسیتی از سال ۲۰۰۶ از سوی مجمع جهانی اقتصاد منتشر می‌گردد. ایران در اولین سال انتشار این گزارش، در رتبه ۱۰۸ قرار داشت. به این ترتیب، جایگاه ایران طبق شاخص‌های این مجمع طی ۸ سال، ۲۵ رده تنزل یافته است.

گرچه این آمار در شکل کنونی خود نشان‌گر تبعیض جنسیتی عمیقی در ایران است، اما باید توجه داشت که نخست، این آمارها از سوی دولت‌ها در اختیار این سازمان‌ها قرار می‌گیرند و جمهوری اسلامی نیز در آمارسازی و جعل واقعیت‌ها تبحر فراوانی دارد؛ دوم، آن که این آمار به ۴ عرصه محدود است. در حالی که اگر سایر عرصه‌های زندگی اجتماعی و تبعیض‌ها و ستم‌های جنسیتی را به این ۴ عرصه بیافزاییم، درمی‌یابیم وضعیت زنان در ایران به مراتب وخیم‌تر از تصویری‌ست که این آمار به دست می‌دهند.

طبق آمار مجمع، ایران در دو بخش بهداشت و آموزش امتیاز قابل قبولی به خود اختصاص داده است. ایران در بخش بهداشت با ۹۷۱ / ۰ امتیاز در رده‌ی ۸۹ جهان قرار دارد. امتیازی که میانگین امتیاز کل کشور است. واقعیت آن است که در ایران در زمینه بهداشت و برخورداری از امکانات پزشکی بین استان‌ها، شهرهای بزرگ و شهرستان‌های کوچک و سرانجام بین مناطق شهری و روستایی شکاف عمیقی وجود دارد. از آن گذشته بخش زیادی از هزینه‌های بهداشت و درمان و سلامت بر دوش مردم قرار دارد. در نتیجه اگر بهبودی در این زمینه مشاهده می‌شود، حاصل سیاست‌های بهداشتی و درمانی رژیم نیست. در مقابل رژیم، با اتخاذ سیاست افزایش جمعیت دست به تصویب طرح‌ها و لایحه‌هایی زده است که در سال‌های آینده باید شاهد پیامدهای وخیم آن به ویژه برای زنان باشیم. طرح‌هایی همچون “طرح افزایش نرخ باروری و پیشگیری از کاهش رشد جمعیت”. بیش از ۳۰ سال است که سقط جنین بدون مجوز پزشکی قانونی در ایران ممنوع است و مجازات به دنبال دارد. مجوز سقط جنین نیز در موارد بسیار محدود و با شرط و شروط‌های فراوان صادر می‌گردد. آمار و نقل قول‌ها در این زمینه متعدد است؛ اول، به علت ماهیت پنهانی این عمل که بسیاری از موارد هرگز گزارش و ثبت نمی‌شوند، دوم به علت اکراه و لاپوشانی رژیم در طرح همان آمار موجود. تحقیقات و گزارشات در سراسر جهان نشان می‌دهند ممنوعیت سقط جنین عامل بازدارنده‌ای در اقدام به سقط جنین نیست.حال به این قانون، ممنوعیت پیشگیری از بارداری و لغو تمامی خدمات دولتی در این زمینه نیز افزوده شده است. با اجرایی شدن این طرح، بسیاری از زنان طبقات و اقشار کم درآمد از دسترسی به همان امکانات محدود قبلی در پیشگیری از بارداری محروم می‌شوند و در نتیجه باید انتظار داشت آمار سقط جنین پنهانی افزایش یابد و به تبع آن سلامت و زندگی تعداد بیش‌تری از زنان در دست افراد سودجو و چه بسا غیر متخصص به مخاطره می‌افتد.

در بخش آموزش با ۹۵۷ / ۰ امتیاز، ایران در رده‌ی ۱۰۴ قرار دارد. این آمار نیز جای تأمل دارند. از سویی وجود کودکان در ابعاد چند میلیونی است که بخشی از آنان دختر هستند. پدیده‌ای که در گذشته از سوی مقامات رژیم انکار می‌شد، اما طی سالیان اخیر چنان گسترشی یافته است که جایی برای انکار باقی نگذاشته است. با وجود این، باز هم آمار ضد و نقیضی در این زمینه منتشر می‌شود. دو سال پیش معاون آموزش ابتدایی وزیر آموزش و پرورش رقمی نزدیک به ۶ میلیون نفر را اعلام کرد. از سوی دیگر، شتاب گرفتن خصوصی‌سازی آموزش و پرورش در دوران کابینه روحانی‌ست. تنها در مرداد ماه امسال دولت اعلام کرد در نظر دارد ۲۰۰ هزار نفر از کارکنان آموزش و پرورش را تعدیل کند و بخشی از وظایف این وزارت‌خانه را به بخش خصوصی واگذار نماید. در زمینه تحصیلات عالی نیز این زنان هستند که موانع و محدودیت‌های متعدد این رژیم زن‌ستیز را به چالش طلبیده و بر حق تحصیل خود پای‌فشاری می‌کنند. ازآنجمله اند موانع و محدودیت‌هایی هم‌چون هزینه‌های گزاف تحصیل، تفکیک جنسیتی، دانشگاه‌های تک‌جنسیتی، محرومیت از تحصیل در برخی از رشته‌ها، تهدید مدام از سوی کمیته‌های انضباطی بر سر حجاب وامثال آن.

اما در عرصه‌هایی که هم مستقیماً با سیاست‌گذاری‌های رژیم ارتباط دارند و هم دارای آمار نسبتا روشنی هستند. یعنی اقتصاد و سیاست، با ارقام نازلی روبروییم. بر اساس گزارش مجمع جهانی اقتصاد، نرخ مشارکت اقتصادی ۲۳ درصدی و دستمزدی ۴۱ درصد کم‌تر از مردان، در مجموع امتیاز ۳۵۹ / ۰ را نصیب ایران کرده است.

به گزارش ایلنا در آبان ۱۳۹۳، طی ۹ سال گذشته مشارکت زنان در بازار کار ۲۱ درصد کاهش یافته است. اما گویا تلاش دولت و مجلس در بیرون راندن زنان از بازار کار با تصویب و اجرای طرح‌ها و مصوبات گوناگون حذفی و بازدارنده از جمله دورکاری، کاهش ساعت کار زنان، افزایش مرخصی بارداری ونظیر اینها کافی نبوده است، از این‌رو، در مهر ماه مجلس بررسی و تصویب “طرح صیانت از عفاف و حجاب” را در دستور کار خود قرار داد. طرحی که به موجب آن باید محیط‌های کار نیز زنانه – مردانه شوند و از آن گذشته، کارفرمایان برای اشتغال زنان به کار در ساعات شبانه باید از اداره اماکن نیروی انتظامی مجوز بگیرند. این طرح در صورت تصویب نهایی، در نظام سرمایه‌‌داری که در برخی رشته‌ها به کار ارزان زنان نیاز دارد و در شرایط اقتصادی کنونی ایران که شرایط معیشتی خانواده‌ها، کار زنان را الزامی می‌سازد، تنها و تنها به تشدید استثمار و محروم‌سازی زنان از همین حداقل حمایت‌های قانونی کنونی می‌انجامد. شکاف درآمد زنان نسبت به مردان نیز چنان عمیق است که ایران را نسبت به ترکیه و عربستان در رتبه‌ی پایین‌تری قرار داده است.

شاخص بعدی مجمع جهانی اقتصاد، شاخص سیاسی است. در این بخش ایران ۰۳۷ / ۰ امتیاز کسب کرده است و با این امتیاز، پایین‌تر از عربستان قرار گرفته که در زن‌ستیزی شهره جهان است. طبق آمار، از نظر حضور زنان در کابینه، ایران در رتبه‌ی ۱۰۵ و از نظر درصد نمایندگان زن در مجلس در مقام ۱۳۳ جهان قرار دارد. فرض بر این است که حضور زنان در نهادها و پست‌های بالای سیاسی، به توانمندی سیاسی زنان و مشارکت آنان در تصمیم‌گیری‌های با رویکردی زنانه منجر می‌گردد. شاید نیازی به گفتن نباشد که پای بسیاری از تصمیمات دولت و طرح‌‌های زن‌ستیزانه مجلس، از جمله همان “طرح صیانت از عفاف و حجاب” امضای زنان رژیم قرار دارد. زنانی که نه نماینده زنان هستند و نه مدافع حقوق آنان. پس حتا اگر تعدادشان چندین برابر نیز شود، تنها بزکی‌اند بر چهره‌ی این رژیم اسلامی زن‌ستیز و نه گره‌گشای معضلات زنان.

همان گونه که گفته شد، گزارش سالانه تبعیض جنسیتی مجمع جهانی اقتصاد، تنها ۴ شاخص را برای سنجش ژرفا و گستره‌ی تبعیض جنسیتی در هر کشور بررسی کرده است. با افزودن شاخص‌های دیگر روشن می‌شود وضعیت زنان در ایران بسیار اسفناک‌تر از این آمار و ارقام است.

طبق قوانین خانواده اسلامی، زنان از حقوقی مانند حق طلاق، حق حضانت و سرپرستی کودکان، حق مسافرت و حق کار بدون رضایت شوهر محرومند. سن مسئولیت کیفری برای دختران ۸ سال و ۹ ماه شمسی و برای پسران ۱۴ سال و ۷ ماه شمسی است؛ گرچه طبق این قوانین اسلامی، هم دختر و هم پسر در سنین زیر ۱۸ سال مشمول مجازات‌های ضد انسانی حدود و قصاص می‌شوند، اما دختران در این مورد نیز با تبعیض مواجه‌اند. از حق آزادی انتخاب پوشش محروم‌اند و تازه به جرم “بدحجابی” مورد توهین و ضرب و شتم و پیگرد قانونی قرار می‌گیرند. در برابر خشونت خانگی و اجتماعی نه تنها از آن‌ها حمایتی نمی‌شود، بلکه در معرض خشونت بی‌رحمانه‌ی دولتی قرار دارند.ازآن نمونه است حق چند همسری برای مردان، نابرابری در بهره‌مندی از ارث، دیه نصف مردان، امکان شوهر دادن دختران در سن ۱۳ سالگی یا حتا کم‌تر توسط والدین، تفاوت ارزش شهادت زن نسبت به مرد .

فهرستی چندان پرشمار که تمام گوشه‌ها و زوایای حقوق و زندگی زنان را دربرمی‌گیرد. در رژیمی دینی که هویت اجتماعی و انسانی زن را “مادر و همسر” و جایگاه شایسته آنان را “خانه” می‌داند، این تبعیض‌ها جای تعجبی ندارد. طبق اصل بیستم قانون اساسی جمهوری اسلامی، “همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی برخوردارند”، اما مشروط به یک شرط اساسی که تمام حقوق و حمایت‌ها را نقض می‌کند: “با رعایت موازین اسلام.”

و این شرط اساسی است که سرانجام تبعیض علیه زنان را نهادینه و با استناد به شرع اسلام تثبیت و قانونی می‌سازد.

از این‌رو، تا زمانی که رژیم دینی و همراه با آن قوانین اسلامی بر جامعه حاکم است، تبعیض علیه زنان کاهش نخواهد یافت. طبق آمار این مجمع، سال گذشته ایران از نظر تبعیض جنسیتی در رتبه ۱۳۰ قرار داشت، در حالی که امسال ۷ رتبه پایین‌تر رفته است. مهم‌تر از آن، تجربه روزمره‌ی زندگی زنان ایران است که ثابت کرده است، وضعیت زنان طی دوران حاکمیت جمهوری اسلامی، سال به سال، ماه به ماه، و روز به روز، بدتر شده و خواهد شد.

اگر در انتخابات گذشته بخشی از زنان، به ویژه دختران جوان بدون تجربه، به امید بهبود وضعیت خود به روحانی رأی داده و به آن امید بسته بودند، اکنون دیگر، بر آنان ثابت شده که این دولت “تدبیر و امید” آنان نیست. نه از این دولت و نه از هیچ دولت دیگری در چارچوب جمهوری اسلامی نمی‌توان و نباید انتظار داشت بهبودی در وضعیت زنان ایجاد کند، زیرا منبع قانون‌گذاری آن‌ها قوانین دینی است که در ذات خود زن ستیزند.

داعشیان با استناد به همین قوانین، زنان را به برده‌های جنسی تقلیل می‌دهند؛ طالبان با استناد به همین قوانین زنان را از تمامی حقوق خود محروم می‌سازند و به یک کلام تمام نیروهای اسلام‌گرای در قدرت یا در اپوزیسیون در سراسر جهان با استناد به همین قوانین علیه زنان جنایت می‌کنند.

پس، برای کاهش تبعیض جنسیتی علیه زنان، اولین و مهم‌ترین گام، راندن دین از قدرت سیاسی است. برای آن، اولین خواسته‌ی هر زنی که خواهان دستیابی به حقوق خود و رهایی از وضعیت اسف‌بار کنونی است، بایستی جدایی کامل  دین از دولت باشد. تحقق هیچ یک از مطالبات دیگر زنان بدون دستیابی به این خواست، امکان‌پذیر نیست.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۴ در فرمت پی دی اف

نگاهی به قطعنامه محکومیت مجدد جمهوری اسلامی در مجمع عمومی سازمان ملل

روز پنج شنبه ۲۷ آذر ماه ۹۳، مجمع عمومی سازمان ملل در نشست سالانه خود با تصویب قطعنامه ای جمهوری اسلامی را به دلیل نقض حقوق بشر در ایران محکوم کرد. این قطعنامه که توسط دولت کانادا پیشنهاد شده بود با ۸۳ رای مثبت، ۳۵ رای منفی و ۴۸ رای ممتنع تصویب شد.۲۰ کشور نیز در رای گیری شرکت نکردند که با احتساب آنهامجموع آرای ممتنع شامل ۶۸ کشور خواهد بود. قطعنامه پیشنهادی کانادا ابتدا در آبان ماه گذشته به کمیته سوم مجمع عمومی سازمان ملل ارسال شد و به تصویب این کمیتهرسید. کمیته سوم که مسئولیت بررسی وضعیت حقوق بشر در کشورهای عضو سازمان ملل را به عهده دارد پس از بررسی و تصویب چنین قطعنامه هایی، در صورتیکه نقض حقوق بشر در کشور مورد نظر جدی، گسترده و فاحش باشد و مضافا اینکه هیچ گونه چشم اندازی نیز در مسیر کاهش نقض حقوق بشر در کشور مربوطه مشاهده نشود، قطعنامهبرای رای گیری به مجمع عمومی سازمان ملل نیز ارسال می شود. در واقع  تصویب قطعنامه فوق ابتدا در کمیته سوم و پس از آن در مجمع عمومی سازمان ملل از یک سو تاکیدی ستبر نقض فاحش حقوق بشر در ایران و از سوی دیگربیانگر این واقعیت است که طی این مدت هیچگونه پیشرفت و چشم انداز مثبتیدر مسیر کاهش نقض حقوق بشر در ایران مشاهده نشده است.

قطعنامه مصوب ۲۷ آذر،به رغم اینکه بر نقض “جدی“ حقوق بشر در ایران تاکید دارد، اما در بیان گستردگی ابعاد آن، عمدتا روی مقوله اعدام، شکنجه، بدرفتاری با زندانیان، تبعیض جنسیتی و نیز “مورد هدف قرار گرفتن فعالین و روزنامه نگاران“ توسط جمهوری اسلامی متمرکز شده و موارد عدیده ای از نقض حقوق بشر در ایران را یا نادیده گرفته یا به صورت سطحی و گذرا اشاراتی به آنها داشته است.

تردیدی نیست که موضوع اعدام ها و اشکال شنیع تر آن از قبیلاعدام‌در ملاء عام و اعدام افراد زیر۱۸ سال و نیز دیگر اشکال مجازات‌های بی‌رحمانه ووحشیانهدر جمهوری اسلامی همانندقطع اعضاء بدن، شلاق، کور کردن همراه با استمرار شکنجه و تداوم بدرفتاری با زندانیان از جمله موارد آشکار نقض حقوق بشر توسط هیئت حاکمه ایران است. از اینرولازم است تا به صورت جدی و همه جانبه برای لغو مجازات اعدام،بدرفتاری با زندانیان و منع شکنجهدر همه ابعاد آن به مبارزه برخاست و طبیعتامحکومیت جمهوری اسلامی در محافل و نهاد های بین المللی می تواند گامی هرچند کوچکعلیهشکنجه و اعدام در ایران باشد. بر اساس مجموعه خبرهای منتشره از زندان های ایران، طی ماه های گذشته شدت اذیت و آزار زندانیان، اعم از زندانیان سیاسی و غیر سیاسی به حدی رسیده است که تعدادی از آنان از جمله زندانیان سیاسی زندان ارومیه و نیز بهنام ابراهیم زاده در زندان گوهردشت برای تحقق مطالبات شان مبنی بر تفکیک زندانیان برمبنای جرم و انتقال زندانیان سیاسی به بند مستقل، حق ملاقات و متوقف ساختن ضرب و شتم زندانیانطی هفته های گذشته اقدام به اعتصاب غذا کرده اند. علاوه بر زندانیان فوق،تعداد زیادی از زندانیان جرائم عادی زندان قزلحصار کرج نیز در اعتراض به اعدام های گروهی و ضرب و شتم زندانیان دست به اعتصاب غذا زده اند.از اینرو تاکید قطعنامه محکومیت جمهوری اسلامی مبنی بر افزایش اعدام و بدرفتاری با زندانیان می تواند واکنشی در مقابله با وضعیت موجود در ایران باشد.

از گسترش اعدام، سرکوب و اعمال فشار بر زندانیان که بگذریماعمال تبعیض جنسیتی علیه زنان، نمونه ی دیگری از نقض آشکار حقوق آنان در عرصه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ست. تردیدی نیست که سرکوب زنان در ایران یکی از بارزترین جلوه های سرکوب و اعمال بی حد و حصر تبعیض جنسیتی علیه آنان است. اما بسنده کردن این تبعیض جنسیتی، گاها در حد “ممانعت آنان در کاندیدا توری ریاست جمهوری و یا اشاره به عدم حضور برابر آنان در اشتغال و آموزش“ و مواردی از این دست که قطعنامه فوق عمدتا روی آن ها متمرکز شده است،آنهمبدون اشاره و تاکید بر عدم برخورداری زنان از حق انتخاب پوشش عملا به محاق بردن یکی از پایه ای ترین حقوق زنان در ایران است. حقی که عدم برخورداری زنان از آن عملا سر منشاء ورود به نقض آشکار تبعیض جنسیتی در مشاغل، کاندیدا شدن ریاست جمهوری، تفکیک جنسیتی و اعمال خشونت های دولتی نسبت به آنان در سطوح مختلف جامعه منتهی شده است. این همان نکتهپر اهمیتی ست که همواره در قطعنامه های مصوب مجمع عمومی سازمان ملل و یا در گزارشات احمد شهید، نماینده ویژه این نهاد بین المللی جهت بررسی نقض حقوق بشر در ایران تعمدا مسکوت گذاشته می شود.

اگرچه تمام تبعیضات و نابرابری های اعمال شده بر زنان ایران در نگاه نخست ریشهدرجامعه طبقاتیودر مبانی دین و شریعت دارد، اما ناگفته پیداست کهیکی از جلوه های چنین تبعیضی در عدم برخورداری زنان از حق انتخاب پوشش بازتاب یافته و آنگاه پس از تحمیل حجاب اجباری و محرومیت آنان از حق انتخاب پوشش، گام به گام به اعمال نابرابری های فزونتر در همه عرصه های اجتماعی علیه آنان سرایت کرده است. به راستی اگر در جمهوری اسلامی حق انتخاب پوشش به رسمیت شناخته شده بود، آیا باز هم ممکن بود گله های حزب الهی به دلیل بدحجابی به چهره زنان اسید بپاشند و یا بر پیکرشان چاقو بکشند؟ اگر زنان ایران از حق انتخاب پوشش برخوردار بودند، آیا باز هم شاهد تفکیک جنسیتی در دانشگاه های ایران می بودیم؟ اگر حجاب اجباری به زنان تحمیل نمی شد، آیا باز هم شاهد محرومیت زنان از ورود به استادیوم های ورزشی و تقکیک جنسیتی آنان در صفوف قطار و اتوبوس های داخل شهری می شدیم. اگر زنان ایران از حق انتخاب پوشش محروم نمی شدند، آیا باز هم تا بدین حد شاهد اعمال خشونت های دولتی و غیر دولتی در عرصه های مختلف اجتماعی علیه آنانمی بودیم. اگر زنان ایران از حق انتخاب پوشش برخوردار بودند، آیا باز هم شاهد اینهمه اذیت و آزار دختران و پسرانجوان توسط نیروهای بسیج و گله های وحشی موتور سوار انصار حزب اللهدر خیابان و میادین شهرها می بودیم؟ مسلم است کهاین چنین نبود. پس چگونه است که مجمع عمومی سازمان ملل و قطعنامه های مصوب آنان علیه نقض حقوق بشر در ایران، همواره نسبت به چنین ستمیکه بر زنان ایران روا می شود،سکوت می کنند و یا از کنار آن به دیده اغماض می گذرند؟ آیا این سکوت را باید به حساب ادعای دروغین آنان مبنی بر تعامل و پذیرشگوناگونی فرهنگ ها در کشورهای مختلف گذاشت، یا باید در همسویی آنان با اصلاح طلبان حکومتی قلمداد کرد.

آنچه مسلم است سکوت آنان در مورد عدم برخورداری زنان از حق انتخاب پوششنمی تواند صرفا بر مبنای ادعای آنان در احترام گذاشتن به فرهنگ های مختلف باشد. چرا که اگر چنین می بود، وقتی آنان با همین ادعا به وزرا و نمایندگان سیاسی جمهوری اسلامی اجازه می دهند که با فرهنگ و پوشش اسلامی خودشان در مجامع عمومی و جلسات رسمی و غیر رسمی کشورهای غربی حضور یابند، در این صورت وقتی نوبت به هیئت های اروپاییهم که می رسید،آنها نیزمی بایست با پوشش و فرهنگ کشورهای خودشاندر جلسات رسمی و غیر رسمی و یا در مجامع عمومی ایران ظاهر می شدند. اما، در عمل و در دنیای واقعیت می بینیم نه تنها چنین نیست، بلکههمواره مشاهده کرده ایم که آنها به جای اینکه با پوشش و فرهنگ خودشان در ایران ظاهر شوند، بی کمترین شرمی باز هم به فرهنگ نظام جمهوری اسلامی یعنی حجاب اجباری تن داده و عملا با این گونه اقدامات شان بر نقض آشکار حقوق زنان در عدم برخورداری از حق انتخاب پوشش صحه می گذارند. پس سکوت احمد شهید و چشم پوشی قطعنامه های مجمع عمومی سازمان ملل در مقابل تحمیل حجاب اجباری و نقض آشکارزنان از حق انتخاب پوشش را باید در جای دیگری جستجو کرد، نه در ادعای دروغین آنان مبنی بر رعایت تعامل فرهنگ های مختلف!

بی تردید این سکوت و بی تفاوتی قطعنامه های مصوب سازمان ملل را باید به حساب تعامل و همسویی آنان با اصلاح طلبان حکومتی دانست. اگر توجه کرده باشیم قطعنامه های پیشنهادی کانادا و مصوبات نهادهای سازمان ملل در محکومیت نقض حقوق بشر در ایران، عمومابه عرصه هایی وارد می شوند که خود اصلاح طلبان حکومتی در آن عرصه ها تا حدودی منتقدهیئت حاکمه ایران هستند. آیا تا کنون کسی دیده، شنیده و یا در جایی خوانده است که رهبران اصلاح طلبان حکومتی، حق انتخاب پوشش زنان را در جامعه به رسمیت شناخته و خواهان نفی کامل حجاب اجباری در جامعه باشند؟لذا، بر بستر همین واقعیت هرگاه به فرض محال چنین اتفاقی افتاد و رهبران اصلاح طلبان حکومتی در برخورداری زنان ایران از حق انتخاب پوشش صحه گذاشتند، در آن زمان شاید بتوان از مجمع عمومی سازمان ملل و به تبع آن از احمد شهید نیزانتظار داشت که در گزارشات و قطعنامه های شان، جمهوری اسلامی را به دلیل محرومیت زنان از حق انتخاب پوشش محکوم نمایند.

چشم پوشی قطعنامه های مجمع عمومی سازمان ملل اما، فقط به همین نمونه محدود نمانده است.قطعنامه فوق و دیگر قطعنامه های کمیته سوم و مجمع عمومی سازمان ملل در واکنش به نقض گسترده حق و حقوق طبقه کارگر ایران نیز عموما با بی تفاوتی برخورد می کنند و یا بعضا با اشاراتی سطحی و گذرا از  کنار آن رد می شوند. بر کسی پوشیده نیست که طبقه کارگر ایران سال هاست با بی حقوقی محض زیر ساطور سرکوب جمهوری اسلامی دست و پا می زند. برخورداری از حق ایجاد تشکل مستقل، اجتماعات، اعتصاب، بیمه و مواردی از این قبیل جزو حقوق اولیه و مسلم کارگران ایران است که اغلب دولت های سرمایه داری از دهه های گذشته نسبت به این قبیل مطالبات کارگران تن داده اند. در جمهوری اسلامی اما، نه تنها کمترین حقی در زمینه های فوق برای کارگران ایران متصور نیست، بلکه طبقه کارگر ایران از حداقل حقوق دریافتی برای سامان دادن ابتدایی ترین نیارهای معیشتی خود نیز محروم است. تا جایی که هم اکنون مبارزه برای افزایش دستمزد به کارزار مرگ و زندگی برای آنان تبدیل شده است. در این میان اخراج از کار، دستگیری، زندان، شکنجه و آسیب دیدگی های ناشی از این روند که دیگر جای خود دارد.

حال با توجه به گستردگی نقض حقوق کارگران ایران، اگر به وسعت کمی کارگران و خانواده هایشان و نیز به وجود بیش از ۸ میلیون بیکار در ایران توجه شود، آنگاه بهتر می توان به عمق و گستردگی نقض حقوق اولیه کارگران واقف شد. پس چگونه است که قطعنامه های مصوب مجمع عمومی سازمان ملل در بررسی نقض حقوق بشر ایران در مقابل این حجم از نقض حقوق کارگران آنگونه که به درستی روی دستگیری و نقض حقوق روزنامه نگاران متمرکز می شود، نسبت به نقض گسترده حقوق کارگران ایران عموما بی تفاوت می گذرد و یا در بهترین حالت اشاراتی به کارگران زندانی، سرکوب و یا محرومیت آنان در برخورداری از حق تشکل مستقل به میان می آورد. البته نقصان این امر در قطعنامه های مصوب مجمع عمومی سازمان ملل و یا در گزارشات احمد شهید چندان هم تعجبی ندارد. ورود به نقض بی حد و حصر حقوق طبقه کارگر ایران جدای از اینکه خط قرمزبورژوازی و اصلاح طلبان حکومتی ست و طبیعتا مصوبات مجمع عمومی سازمان ملل نیز همانند آنان از پایمال شدن آشکار حقوق کارگران ایران به دیده اغماض می گذرد، اما ریشه اصلی چنین بی توجهی را باید در ماهیت طبقاتی این گونه نهادهای بین المللی  جستجو کرد. نهادهایی که عموما ملزم به حفظ منافع دولت های سرمایه داری بوده وتا آنجا که برایشان مقدور است نسبت به سرکوب و بی حقوقی محض کارگران ایران بی توجه هستند. مگر آنجایی که پای منافع سیاسی شان در ارتباط با جناح هاییاز هیئت حاکمه ایراندر میان باشد.

نقض وسیع آزادی های سیاسی و نقض همه جانبه حقوق ملیت های تحت ستم ایران همراه با سرکوب و ظلمی که بر آنان روا داشته می شود، از جمله دیگر مواردی هستند که در قطعنامه مصوب ۲۷ آذر مجمع عمومی سازمان مللتمرکز جدی روی آنان نشده است. در حالی که سرکوب مداوم مردم کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان و دیگر ملیت های ایران چیزی نیست که بتوان به سادگی از کنارشان گذشت. اگر قرار است قطعنامه های مجمع عمومی سازمان ملل در ارتباط با “مورد هدف قرار گرفتن فعالین و روزنامه نگاران ایران” رای بر محکومیت جمهوری اسلامی بدهد که اتفاقا تاکید درستی هم هست، بنابر این در مورد سرکوب و بی حقوقی محض کارگران ایران، عدم برخورداری زنان از حق انتخاب پوشش و سرکوب ملیت های ایران و نقض مدام حقوق شان می بایست ده ها برابر بیشتر از دستگیری و آزار و اذیت روزنامه نگاران تاکید داشته باشند. نتیجه اینکه، قطعنامه فوق کهشصت و یکمین قطعنامه محکومیت نقض حقوق بشر در ایران توسط جمهوری اسلامی از آغاز تا به امروز است، همانند قطعنامه های پیشین این نهاد بین المللیبه جای اینکه وارد بررسی ابعاد اصلی و ریشه ای نقض حقوق بشر در ایران شوند، عمدتا روی بخش هایی از نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی متمرکز می شوند که مجموعه رفرمیست ها و به طور اخص رهبران اصلاح طلبان حکومتی در آن عرصه ها منتقد هیئت حاکمه ایران هستند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۴ در فرمت پی دی اف

نه! این جنایت را فریاد باید زد!

یادداشت سیاسی- این‌جا میدان است، میدانی بزرگ، میدان نبرد. میدانی که در یک سوی آن اردوی کار قرار دارد و در سوی دیگر آن سرمایه‌داران با دولتی تا بُن دندان مسلح و ستم‌گر، اردوی سرمایه. در یک سوی میدان، روزانه کارگرانی قربانی می‌شوند که تنها علت‌اش نفعی‌ست که آن سوی میدان در پی آن است. سود و سود بیشتر همان کلمه‌ی مقدس سرمایه‌داران که دولت خدمتگزار وظیفه دارد تا همه‌ی شرایط ممکن را برای‌شان فراهم آورد.

خبر تازه‌ای نیست. خبر از کودک ۵ ساله‌ای بود، کودکی پاکستانی که در یکی از حاشیه‌های دورافتاده‌ی شهر تهران (ام‌القرای جهان اسلام) زندگی می‌کرد، کودکی که به‌جای بازی و درس و مشق، روانه‌ی کار شده بود و در تاریکی روزهای کوتاه زمستانی، هنگام بازگشت به آلونکی که خانه‌اش بود طعمه‌ی ماشینی گشت که تمام آرزوهای کودکانه‌اش را با خون او در کف خیابان به پایان رساند.

خبر تازه‌ای نیست. خبر از دو کارگری بود که در اثر گودبرداری غیراصولی با مرگ هماغوش شدند، ۲۰ ساله و ۲۷ ساله و چشمانی که به انتظارشان خشک شده بود.

خبر تازه‌ای نیست. خبر از جان باختن کارگر ۲۹ ساله‌ی معدن “همکار” در استان کرمان حکایت داشت(۱). اما خبر تازه‌ای نیست چرا که چند سال پیش یکی دیگر از اعضای خانواده‌ی او در معدن جان باخته بود. نه! خبر تازه‌ای نیست، چون روزانه ۶ کارگر در ایران و در اثر حوادث ناشی از کار جان خود را می‌بازند و ده‌ها کارگر دیگر دچار صدماتی جبران‌ناپذیرمی شوند. این نکته نیز تازه نیست که هر سال بر تعداد این کارگران در ایران افزوده می‌شود. و البته حکومت اسلامی را حرجی نیست که سرمایه‌داران نرد عشق بازند در خون سرخ کارگران.

حتا لازم نیست “ولی گران‌قدر فقیه” خم به ابرو بیاورد، چرا که به‌قول نوچه‌ها و کاسیه‌لیسان‌اش در فیضیه‌ی قم، سپاه پاسداران و امثال‌هُم “این ملت لیاقت او را ندارد”!!(۲) براستی که محشر است. این‌جا ایران است، ام‌القرای جهان اسلام، بهشت سرمایه‌داران، قتل‌گاه کارگران.

براساس آمار سازمان پزشکی قانونی تنها در تهران و در طی ۷ ماه اول سال‌جاری ۲۹۷ کارگر جان خود را از دست داده‌اند که نسبت به مدت مشابه سال قبل (۲۸۲ کارگر) افزایش یافته است. این در حالی‌ست که در طول سال‌های ۸۲ و ۸۳ تعداد کارگران جان باخته در حوادث ناشی از کار در کل کشور برابر با ۵۱۷ و ۶۹۷ نفر بوده است. بدین‌ ترتیب آمار کارگران جان باخته تنها در تهران شانه به این آمار برای کل کارگران کشور در ده سال پیش می‌زند. براساس آمارهای دولتی در سال گذشته ۱۹۹۴ کارگر جان خود را از دست داده‌اند که نسبت به سال ۸۲ نزدیک به ۴ برابر شده است. هم‌چنین این آمار نسبت به سال ۹۱ که ۱۷۹۶ کارگر جان خود را از دست دادند، ۱۱ درصد افزایش داشته است. این در حالی‌ست که در طی این مدت در بسیاری از کشورها (بویژه کشورهای پیشرفته‌تر سرمایه‌داری) آمار حوادث ناشی از کار همواره رو به کاهش بوده است.

اما این آمارهای رسمی نه در برگیرنده‌ی تمامی حوادث ناشی از کار هستند و نه این‌که تمامی قربانیان کار را به مفهوم جامع آن در بر می‌گیرد. به‌گفته‌ی حسن هفده‌تن معاون وزیر کار، تلفات ناشی از بیماری‌های شغلی بسیار بیشتر از تلفات حوادث ناشی از کار است و شمار کارگران بازنشسته‌ای که بر اثر عوارض ناشی از کار جان خود را از دست داده‌اند تا ۶ برابر آمار کشته‌شدگان حوادث کار است (۳). تنها در یک نمونه و براساس خبری که در سال ۹۰ منتشر گردید، ۶۷ کارگر کارخانه فارسیت دورود در استان لرستان بر اثر کار با آزبست به سرطان مبتلا شده و جان خود را از دست دادند.

همین‌طور کارگرانی که در مسیر رسیدن به محل کار و یا رسیدن به خانه دچار حادثه می‌شوند در آمارهای فوق محاسبه نمی‌گردند. در آبان‌ماه گذشته دو تصادف مشابه برای زنان کارگری رخ داد که عقب وانت از محل کار به خانه بازمی‌گشتند. در یک حادثه ۱۵ کارگر زن که برای چیدن گوجه فرنگی رفته بودند مجروح شدند و در حادثه دوم ۱۸ زن کارگر پیاز کار مجروح و متاسفانه ۳ کارگر زن نیز جان خود را از دست دادند.

اما همان‌طور که در بالا آمد حوادث ناشی از کار بسیاری از کارگران را ناتوان از ادامه‌ی کار می‌سازد و معلول بسیاری از بیماری‌های پایان‌ناپذیر جسمی و روحی کارگران است، به‌گونه‌ای که علی ربیعی وزیر کار نیز در سخنان اخیر خود مجبور به اعتراف به گستردگی این بیماری‌ها در میان کارگران شد.

افزایش ساعات و سرعت کار، استفاده از ابزار و ماشین‌آلات فرسوده، عدم اختصاص وسایل ایمنی، عدم آموزش‌های لازم و قراردادهای موقت و سفید امضاء، بیکاری، فقر، عدم وجود تشکل‌های کارگری، حمایت دولت از سرمایه‌داران و تضییع حقوق کارگران، از جمله مواردی هستند که باعث افزایش حوادث ناشی از کار در ایران شده‌اند. در یک کلام افزایش حوادث ناشی از کار در ایران، یکی از نتایج و نشانه‌های تشدید بی‌حقوقی و وخیم‌تر شدن وضعیت طبقه کارگر ایران است. قابل توجه آن‌که در حالی ما شاهد افزایش حوادث ناشی از کار در ایران هستیم که در اثر رکود شدید اقتصادی، بخش صنعت و ساختمان که بیشترین حوادث ناشی از کار در این دو بخش اتفاق می‌افتد با رکود همراه بوده‌اند. براساس تحقیق سازمان بین‌المللی کار ۹۸ درصد حوادث ناشی از کار قابل پیشگیری هستند. بنابر این آن‌چه که می‌ماند طمع سرمایه‌داران برای کسب سود بیشتر و خساست در اختصاص هزینه برای ایمنی و آموزش کارگران است.

به‌طور مثال، براساس گزارشی که خبرگزاری ایلنا منتشر کرده است، در منطقه عسلویه و با توجه به سیاست دولت برای به ثمر رساندن هر چه سریع‌تر طرح‌های در دست اجرا، نظارت بر ایمنی کارگران کاهش یافته و به همین دلیل احتمال بروز حادثه افزایش یافته است. در ماه‌های اخیر بارها اخباری از بروز حادثه برای کارگران در منطقه عسلویه منتشر شده که می‌تواند متاثر از همین سیاست باشد.

اما جنبه مهم دیگر حوادث ناشی از کار، تاثیر این اتفاقات بر خانواده‌های کارگرانی است که قربانی این حوادث می‌شوند. حتا در حوادثی که به دلیل شدت و وسعت انعکاس زیادی داشته، عموما خانواده‌های کارگران جان‌باخته با دریایی از مشکلات مالی رها شده‌اند. برای نمونه، در حالی که در جریان آوار شدن ساختمان هفت طبقه در سعادت‌آباد تهران بر سر کارگران و جان باختن ۱۷ نفر از آن‌ها در سال ۸۷، شهرداری تهران ۸۵ درصد مقصر شناخته شد و پیمانکار پروژه نیز متواری گشته است، پرونده هم‌چنان بلاتکلیف باقی ماند تا در نهایت خانواده‌های جانباختگان مجبور به صرف‌نظر از شکایت خود شدند.

فاجعه اما آن‌گاه دردناک‌تر می‌گردد که بدانیم تنها ۱۰ درصد قربانیان حوادث ناشی از کار از بیمه تامین اجتماعی برخوردارند و ۹۰ درصد آن‌ها به دلیل عدم داشتن بیمه از هیچ کمک دولتی و غیردولتی برخوردار نمی‌شوند. چه خانواده‌های‌شان، چه کارگرانی که در اثر حادثه دچار از کارافتادگی شده و یا باید هزینه‌های سرسام‌آور بیمارستان و عواقب آن را بپردازند.

در این جا لازم است تا بار دیگر بر نقش دولت در افزایش حوادث ناشی از کار تاکید کرد. حکومت با ممانعت از ایجاد تشکل‌های سیاسی و حتا صنفی کارگران در عمل شرایط را برای استثمار بیشتر آن‌ها، کاهش قدرت چانه‌زنی‌شان و نیز ناتوانی‌شان برای مقابله با خواست‌های بیشرمانه‌ی کارفرمایان فراهم می‌سازد. از همین‌روست که شاهدیم در برخی از حوادث ناشی از کار، کارگر مجبور بوده به دلیل ترس از بیکار شدن، به رغم بیماری بر سر کار رفته و همین موضوع منجر به بروز حادثه شده است، مانند “علی‌زاد حزباوی” کارگر ۲۱ ساله قطار شهری اهواز در زمستان سال گذشته که به‌رغم بیماری در شیفت شب مجبور به کار شد و جان خود را از دست داد. هم‌چنین نقش دولت در محروم کردن کارگران از قراردادهای دائمی و بیمه تامین اجتماعی (که نتیجه‌ی مستقیم گسترش شرکت‌های پیمانی و قراردادهای سفید امضاء است) بر کسی پوشیده نیست.

شاید یکی از نمونه‌های جالب توجه، جلوگیری از بیمه شدن کارگران ساختمانی است. کارگرانی که در سال‌های اخیر بیشترین قربانیان حوادث ناشی از کار بوده‌اند اما به‌رغم این موضوع دولت با همکاری مجلس مدام در برابر بیمه شدن کارگران ساختمانی – به بهانه‌ی کمبود بودجه – سنگ انداخته و مانع ایجاد می‌کند.

هم‌چنین در مورد بازرسی از محیط‌های کار برای بررسی شرایط کارگران از جمله ایمنی آنان که از جمله وظایف وزارت کار است، باید گفت که حتا از حالت کاریکاتور نیز درآمده و به طنزی بسیار تلخ تبدیل شده است. جدا از ساخت و پاخت اغلب بازرسان با کارفرمایان، ابراهیم نظری جلالی معاون وزیر وقت کار در دیماه ۹۰ با اشاره به وجود تنها ۷۰۰ بازرس کار در سراسر کشور اعتراف کرده بود که “بازرس کار هر سه سال و نیم یک‌بار می‌تواند به بازرسی از یک کارگاه بپردازد”!!

یک‌بار دیگر آن‌چه را که در این جا آمد در ذهن مرور کنیم، ارقام را در ذهن بالا پایین کنیم، فاجعه‌ی بزرگی‌ست. صحبت از جان هزاران کارگر و هزاران خانواده‌ی کارگری‌ست. کافی‌ست تا یکی از آن هزاران باشیم تا بفهمیم چقدر دردناک است و چقدر سرمایه‌داری کثیف.

و چه پُر معنا گفت کارل مارکس آموزگار بزرگ کارگران جهان: “اگر برخورد سرمایه‌دار و شیوه تولید سرمایه‌داری نسبت به وسایل تولید – ماشین‌آلات کارافزار و مصالح تولید – فوق‌العاده با خست و قناعت توام است، در عوض به همان نسبت به کار زنده (کارگر) دست و دل باز و اسراف‌کار است”.

پی‌نوشت:

۱ – خبر هر سه حادثه در یک روز انتشار یافتند.

۲ – نقل قول از مصباح یزدی که چندی بعد توسط نماینده خامنه‌ای در سپاه و سپس خاتمی امام جمعه تهران تکرار گردید.

۳ – خبرگزاری مهر ۳۰ آبان.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۴ در فرمت پی دی اف

علل سیاست‌های نژادپرستانه‌ی حکومت اسلامی علیه پناهندگان افغان

یادداشت سیاسی- از جمله جدیدترین شاهکارها و شاید بهتر است بگوییم شرم‌آورترین سیاست‌های حکومت اسلامی در قبال پناهندگان و مهاجرین افغان در ایران که در یکی دو سال اخیر باب شده – و در تاریخ پناهندگی و مهاجرت در جهان اگر نگوییم بی نظیر، کم‌نظیر است – ممنوعیت اقامت در برخی از استان‌های کشور است. عزیز کاظمی مدیرکل امور اتباع خارجی وزارت کشور در روزهای گذشته از ممنوعیت اقامت پناهندگان و مهاجرین افغان در استان‌های مازندران، گیلان، اردبیل، آذربایجان شرقی، کردستان، سیستان و بلوچستان، کهکیلویه و بویراحمد، زنجان و استان گلستان خبر داد و گفت: “طرح ممنوعت اقامت اتباع افغان در برخی از استان های ایران هم اکنون در حال بررسی است”.

پیش از او، پورابراهیمی نماینده مجلس از کرمان، از تدوین طرح جامع ممنوعیت کامل حضور افاغنه در شورای تامین استان کرمان خبر داده بود. اسفندماه سال گذشته نیز رئیس کل دادگستری استان فارس خواستار ممنوعیت اقامت اتباع بیگانه (افغان) در این استان گردید. در ایام نوروز سال گذشته، هم‌چنین ورود افاغنه را به برخی از مکان‌ها از جمله مراکز تفریحی و پارک‌های اصفهان ممنوع اعلام کردند.

مساله تبعیض و برخورد نژادپرستانه نسبت به مهاجرین و پناهندگان افغان در ایران البته سابقه‌ای طولانی دارد و حتا در میان عامه‌ی مردم نیز طرفداران زیادی دارد. اما مساله اصلی این است که ریشه‌ی این موضوع به سیاست‌های حکومت اسلامی برمی گردد و این حکومت است که در عمل به این موضوع دامن زده و از تفکرات عامیانه و عقب‌افتاده نژادپرستانه حداکثر بهره را می‌برد. تجارب تاریخی نیز به ما به‌خوبی یادآوری می‌کنند که حکومت‌های توتالیتر با طرح ایده‌ها و شعارهای عوامانه و گاه با طعم پوپولیسم، سعی می‌کنند از میان عقب‌مانده‌ترین بخش‌های جامعه سربازگیری کنند. این حکومت‌ها قدرت و بقای خود را تا حدودی مدیون عوام‌زدگی در سیاست و درک از مقولات اجتماعی می‌باشند.

نژادپرستی و دامن‌زدن به اختلافات قومی و نژادی نیز در همین مجموعه می‌گنجد، حال اگر حکومتی اسلامی باشد، مردم را گوسفندانی دانسته که به شبان نیاز دارند و به صراحت آن‌ها را به شهروندان درجه یک و درجه دو تقسیم کند، می‌تواند شانه به نازیسم و فاشیسم نیز بزند. همان‌گونه که حکومت اسلامی ایران در طول ۳۶ سال حکومت انجام داده و یا آن‌چه که امروز آشکارا در منطقه تحت حکومت دولت اسلامی (داعش) می‌بینیم.

رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی تلاش دارد تا مزورانه با دامن زدن به جو جامعه علیه پناهندگان و مهاجرین افغان، بسیاری از مشکلات جامعه را به آن‌ها نسبت دهد. بسیاری از نابسامانی‌های اجتماعی چون اعتیاد، دزدی، قتل، تجاوز و ناامنی به افغان‌ها نسبت داده می‌شود تا رژیم از زیر بار مسئولیت خود در شکل‌گیری وضعیت کنونی شانه خالی کند. همین‌جا لازم است تا نگاهی گذرا به سابقه‌ی این موضوع داشته باشیم.

در سال‌های گذشته حمله به پناهندگان و مهاجرین افغان در یزد و ورامین را داشتیم که هر دو نتیجه‌ی یک شایعه علیه افغان‌ها بود. در شهر یزد و پس از کشف جسد یک دختر ۱۸ ساله از چاهی در اطراف شهر که مورد تجاوز قرار گرفته بود، انگشت اتهام به سوی افاغنه گرفته شد و عده‌ای با حمله به محل سکونت افغان‌ها در محله “کشتارگاه” آن‌ها را از زن و مرد و پیر و کودک مورد ضرب و شتم قرار داده و خانه‌های‌شان را به آتش کشیدند.

در قضیه‌ی ورامین نیز پس از انتشار یک فیلم ویدئویی که در آن شش مرد به دختری تجاوز می‌کردند، این شایعه انتشار یافت که مردها افغانی بوده و این واقعه در قرچک ورامین اتفاق افتاده است. انتشار این شایعه منجر شد تا افغان‌های منطقه از پیر و جوان و کودک مورد تهاجم قرار گرفته و حتا تعدادی از آن‌ها با چاقو مجروح شدند.

در خردادماه نیز اتفاق مشابه‌ای در روستای نظام‌آباد قزوین رخ داد. تجاوز به یک دختر معلول و گرفتن انگشت اتهام به سوی افاغنه مقیم این روستا، منجر به تهاجم عده‌ای به افاغنه شد به‌گونه‌ای که از ۱۴۰ خانواده‌ی افغان تنها ۱۵ خانواده پس از تهاجم هم‌چنان در روستا باقی ماندند، آن‌هم از سر ناچاری و بی‌جایی. یکی از افغان‌ها در توضیح حادثه به خبرنگاری می‌گوید: “بعد از یک هفته کودکانم از ترس هنوز گریه می‌کنند”. از این موارد نمونه‌های بسیاری وجود دارد که در این‌جا فقط به همین سه مورد که در سال‌های اخیر انعکاس زیادی داشته‌اند بسنده می‌کنیم. اما چرا این اتفاقات رخ می‌دهد و چرا در کشوری که تجاوز به زنان و دختران یک معضل بزرگ و روزانه است، وقتی انگشت اتهام به سوی افاغنه گرفته می‌شود، این‌گونه واکنشی را شاهد هستیم؟!

واقعیت این است که حکومت در شکل دادن به افکار عمومی با توجه به ابزارهای گوناگونی که دارد نقش زیادی ایفا می‌کند و می‌تواند گاه از کاهی و شاید هم از هیچ کوهی بسازد. وقتی در نوروز سال گذشته، شهرداری اصفهان علت ممانعت از ورود افغان‌ها به پارک را “ایجاد امنیت و تامین رفاه بازدیدکننده‌ها” اعلام می‌کند و یا وقتی رئیس دادگستری استان فارس به علت بالا بودن جرائم خواستار ممنوعیت اقامت افغان‌ها در استان می‌شود، به‌عبارت دیگر وقتی دولت خود افغان‌ها را متهم به ایجاد ناامنی می‌کند، آیا نباید انگشت اتهام را در بروز حوادثی چون یزد، ورامین و نظام آباد قزوین به سوی حکومت گرفت؟!

وقتی یک معلم که باید برای کودکان کلاس نمونه باشد، در یکی از مدارس پاکدشت، ۴ کودک افغان را که کتاب به همراه نداشته‌اند وادار می‌کند تا دست‌های کوچک‌شان را به درون کاسه توالت فرو ببرند، وقتی که نیروی انتظامی پناهندگان افغانی را که بازداشت شده بودند آن‌گونه تحقیر می‌کند که هر انسان آزاداندیشی را می‌آزارد، باید این سوال برای ما مطرح شود که دولت چه نقشی در ایجاد تفکر نژادپرستانه داشته است؟!

ایجاد مانع برای کار افغان‌ها یکی از سیاست‌های به‌اصطلاح “تفرقه بیانداز و حکومت کن” جمهوری اسلامی‌ست که منجر به بهره‌بری سرمایه‌داران از نیروی کار ارزان قیمت افغان‌ها شده است. از آن‌جا که بسیاری از حقوق ابتدایی انسانی از افغان‌های مقیم ایران گرفته شده، آن‌ها مجبورند برای تامین معاش خود هر کاری را با هر دستمزدی بپذیرند. این موضوع از سویی سود مستقیمی را برای کارفرمایان بدنبال می‌آورد و از سوی دیگر به‌خاطر نیروی کار ارزان، کارگر ایرانی نیز در اثر بیکاری مجبور می‌شود وارد رقابت با کارگر افغان شود. در واقع سال‌هاست که سرمایه‌داران و پیمانکاران با این روش کیسه‌های خود را پُر از پول ساخته‌اند در حالی که هم کارگر افغانی و هم کارگر ایرانی با رنج بی‌پایان فقر گذران می‌کنند.

یکی دیگر از وجوه برجسته‌ی نادیده گرفتن حقوق افغان‌ها و تبعیض علیه آن‌ها را می‌توان مساله حضور کودکان افغان در مدارس دانست. اول این که در استان‌هایی که اقامت افغان‌ها ممنوع است، طبیعتا ثبت‌نام از کودکان افغان در مدارس نیز ممنوع می‌باشد. اما جدا از این بسیاری از کودکان افغان فاقد مدارک اقامتی لازم هستند که ثبت نام این گروه نیز در مدارس ممنوع است. این در حالی‌ست که برای مثال در کشورهای اروپایی حتا اگر پرونده‌ی پناهندگی خانواده‌ای بسته شده باشد، کودکان هم‌چنان از حق تحصیل آن هم مجانی برخوردار هستند. یعنی تا زمانی که کودک در آن کشور است باید به مدرسه برود آن هم به طور کامل با هزینه‌ی دولت.

در روزهای اخیر اما بخشنامه‌ی وزارت آموزش‌وپرورش سد جدیدی در برابر کودکان افغان ایجاد کرده است. براساس این بخشنامه شهریه کودکان افغان نسبت به سال گذشته سه برابر افزایش یافته است. این درحالی‌ست که والدین آن‌ها عموما از فقیرترین قشرهای جامعه و عموما کارگر هستند و بدین ترتیب بسیاری از کودکان افغان که حتا دارای مدارک اقامت نیز هستند از تحصیل محروم می‌شوند. این را هم در نظر بگیرید که علاوه بر شهریه، هر ساله مبالغی تحت عناوین مختلف از والدین کودکان گرفته می‌شود. بدین ترتیب دولت روحانی با اعلام بخشنامه‌ی جدید گروه دیگری از کودکان افغان را از حق بدیهی‌شان یعنی حق تحصیل محروم کرد. باقی می‌ماند آن عده از مهاجرین افغان که از امکانات مالی خوبی برخوردار هستند که آن هم محدود به قشر خاصی می‌شود.

در همین جاست که به یک نکته مهم می‌رسیم و آن این است که نه تنها کودکان فقیر افغان که کودکان فقیر ایرانی نیز از حق تحصیل در حکومت اسلامی محروم هستند و با توجه به سیاست دولت روحانی در تقویت بخش خصوصی در آموزش و پرورش، شکی نیست که روند محروم شدن کودکان چه ایرانی و چه افغانی شتابان به جلو خواهد رفت. هم اکنون و براساس برخی از آمارها تا حدود ۴ میلیون کودک ایرانی از تحصیل بازمانده‌اند.

اما حکومت اسلامی تنها حق تحصیل را از کودکان ایرانی نگرفته‌است. کارگران، زنان، معلمان، پرستاران، اقلیت‌های ملی و مذهبی در ایران از جمله بی‌حقوق‌ترین‌ها در سطح جهان هستند. آیا از حکومتی که بدیهی‌ترین حقوق مسلم را از مردمان آن کشور دریغ می‌کند، می‌توان انتظار داشت تا این حقوق را برای پناهندگان و مهاجرین در نظر بگیرد؟! جواب این سوال بی‌شک منفی‌ست. سیاست نژادپرستانه علیه مهاجرین و پناهندگان افغانی ادامه‌ی سیاست دولت اسلامی در نقض حقوق بدیهی مردم ایران است و رژیم اسلامی منافع مشخصی از پیگیری این سیاست دارد. بنابر این مبارزه با سیاست‌های نژاد پرستانه حکومت اسلامی بخشی از مبارزه برای کسب حقوق دمکراتیک مردم ایران است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۴ در فرمت پی دی اف

کمک های مالی

کانادا– ونکور

لاکومه ۵۰ دلار

نرگس ۱۰ دلار

نفیسه ناصری ۲۰ دلار

دمکراسی شورائی ۱ ۱۰۰ دلار

دمکراسی شورائی ۲ ۱۰۰ دلار

هلند

شورا ۴۰ یورو

 سوئیس

علی‌اکبر صفایی فراهانی ۳۰ فرانک

سیامک اسدیان (اسکندر) ۴۰ فرانک

حمید اشرف ۳۰ فرانک

محمد کاسه‌چی ۵۰ فرانک

امیر نبوی ۵۰ فرانک

 دانمارک

هوشنگ احمدی ۲۰۰ کرون

دکتر نریمیسا ۲۰۰ کرون

پوران ۵۰ یورو

۹۵۰۰                                  ۱۲۵۰یورو

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۴ در فرمت پی دی اف

شورش نان و انقلاب

kar_logo01قیمت نان در دهم آذرماه، بار دیگر افزایش یافت. این افزایش بهای نان که از سوی سخنگوی کابینه ظاهراً ۳۰ درصد اعلام شد، در سراسر ایران افزایشی فراتر از این نرخ یافت.

در تهران، استانداری اعلام نمود که در توافق با اتحادیه نانوایان، این افزایش ۳۴ درصد خواهد بود. خبرگزاری دولتی فارس گزارش کرد که نرخ‌های اعلامی سازمان صنعت، معدن و تجارت استان تهران نشان می‌دهد که قیمت نان ۴۰ درصد افزایش‌یافته است. بر طبق گزارش ایلنا، افزایش بهای نان در ساوه، به ۵۴ تا ۶۰ درصد رسید. در اردبیل نیز افزایش ۶۰ درصدی گزارش شد. خبرگزاری‌های رژیم هم‌چنین گزارش کردند که در شیراز، قیمت نان سنگک و بربری تا صد درصد افزایش‌یافته است.

اگر افزایش بهای نان را در فاصله سال ۹۰ تا به امروز در نظرگیریم، در این فاصله بهای نان تا ۱۲۰ درصد افزایش‌یافته است. در سال ۹۰ نان سنگک ۴۰۰ تومان، بربری ۳۰۰ تومان، تافتون ۲۰۰ تومان و لواش ۱۰۰ تومان بود. اکنون در تهران نان سنگک ۸۰۰ تومان، بربری ۷۰۰ تومان، تافتون ۴۲۵ تومان و لواش ۲۲۵ تومان اعلام‌شده است.

با افزایش به‌طور متوسط ۴۰ درصدی بهای نان در سراسر ایران، باید گفت که آستانه تحمل توده‌های کارگر و زحمتکش به پایان رسیده و این افزایش شدید و ناگهانی بهای نان می‌تواند مقدمه‌ای برای شعله‌ور شدن شورش‌های نان و گرسنگی باشد.

تجارب بسیاری از جنبش‌ها و انقلابات در جهان نشان داده است که یکی از پیش‌زمینه‌های انقلاب‌ها، شورش‌های ناشی از کمبود یا گرانی غلات و نان بوده است.

در قرن نوزدهم، یکی از نمونه‌های برجسته آن، انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه بود. در قرن بیستم، شاخص‌ترین نمونه آن انقلاب ژوئیه ۱۹۱۷ در روسیه بود که با شورش زنان از صف‌های نان آغاز گردید. در قرن بیست‌ویک نیز نزدیک‌ترین نمونه‌های آن، انقلاب‌های تونس و مصر است.

در تونس، افزایش بهای کالاها، به‌ویژه نان بود که محرک شورش تهیدستان و گرسنگان گردید و این خود مقدمه‌ای بر آغاز انقلاب در تونس بود. بی‌دلیل نبود که از همان آغاز، شعار نان به یکی از مهم‌ترین شعارهای انقلاب تبدیل گردید و مردم در تظاهرات یک قرص نان در دست می‌گرفتند. در مصر دوران سادات افزایش بهای نان در ۱۹۷۷ به شورشی انجامید که با کشتار صدها تن از توده‌های کارگر و زحمتکش فرونشانده شد. نقش افزایش بهای نان در شورش و انقلابی که به سرنگونی مبارک انجامید نیز برجسته بود. در فاصله سال‌های ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۱ قیمت نان در مصر ۳۰ درصد افزایش یافت و این افزایش بهای نان محرک نیرومندی برای روی‌آوری توده‌های فقیر و گرسنه به انقلاب در سال ۲۰۱۱ بود.

هیچ انقلابی در جهان نمی‌تواند رخ دهد، مگر آن‌که محرک‌های عینی نیرومندی، آن میلیون‌ها انسان خاموش، بی‌تفاوت، منفعل و بی‌سازمان را به حرکت درآورد. این حرکت و جنبش نیز عموماً به شکل شورشی نمود پیدا می‌کند. یکی از مهم‌ترین این محرک‌ها، کمبود و گرانی نان است و شورش نان و گرسنگان.

این البته بدان معنا نیست که هر کمبود یا افزایش بهای نان به شورش نان می‌انجامد و هر شورشی به انقلاب. بلکه شرایط عینی دیگری نیز باید از قبل پدید آمده باشد که مهم‌ترین آن‌ها، وجود یک بحران اقتصادی جدی به همراه با عواقب اجتماعی وسیع آن، درجه روی‌گردانی توده‌های مردم از نظم موجود و موقعیت طبقه حاکم است. ازاین‌روست که فرضاً شورش‌های تهیدستان اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد در ایران که درنتیجه گرانی سرسام‌آور کالاها شکل گرفت، نتوانست به انقلاب بیانجامد. یا در عرصه جهانی، بحران‌ها و شورش‌هایی که در دهه اول قرن بیست‌ویک در بنگلادش یا تعدادی از کشورهای آفریقایی پدید آمد، سریعاً متوقف شدند.

در دوره احمدی‌نژاد هم در ایران بهای نان افزایش یافت، بدون آن‌که کمترین واکنشی را به بار آورد، تا چه رسد به شورش. علت آن‌هم در این بود که این افزایش بهای نان، نه‌فقط به‌فوریت بر وخامت شرایط زندگی توده‌های مردم تأثیر نگذاشت، بلکه از طریق پرداخت یارانه نقدی ۴۵ هزارتومانی، در کوتاه‌مدت هم که شده، تأثیر افزایش بهای نفت و نان را بر زندگی آن‌ها خنثی کرد. فراتر از آن، فقیرترین بخش توده‌های زحمتکش و تهیدست، احساس کرد که وضع معیشت‌اش بهتر شده است. اکنون اما، اوضاع از جهات مختلف متفاوت از دوره احمدی‌نژاد است.

به‌طور متوسط حدود ۴۰ درصد بهای نان افزایش‌یافته، بدون این‌که به نحوی این افزایش هزینه بر دوش مردم فقیر، جبران گردد. این بدان معناست که یک تنزل بسیار شدید در سطح زندگی توده‌های کارگر و زحمتکش و توده‌های بیکار، فقیر و تهیدست رخ‌داده است. کارگری که حداقل دستمزدش ۶۰۰ هزار تومان در ماه تعیین‌شده و بسیارند کارگرانی که همین حداقل دستمزد را دریافت نمی‌کنند، حالا باید بخش بزرگی از دستمزد خود را بابت خرید نان بپردازند. یک خانوار ۵ نفره کارگری، در پی این افزایش بهای نان، دست‌کم در هرماه باید مبلغ ۲۴۰ هزار تومان بابت خرید نان هزینه کند.

این در حالی‌ست که وضعیت معیشتی توده‌های کارگر و زحمتکش به درجه‌ای وخیم است که حتا مقامات، مؤسسات آمارگیری دولتی و وسایل ارتباط‌جمعی وابسته به رژیم نیز ناگزیرند به آن اذعان کنند. وزیر کار جمهوری اسلامی اعتراف می‌کند که دوازده میلیون تن از مردم ایران در فقر شدید به سر می‌برند. خبرگزاری دولتی مهر در یازدهم آذرماه در گزارشی به این مسئله پرداخت و نوشت: “در جدیدترین آمار ارائه‌شده از سوی رئیس مرکز آمار ایران، هزینه یک خانوار شهری در بهار امسال به یک‌میلیون و ۸۲۲ هزار تومان در ماه رسید که در این صورت میزان سالیانه آن به ۲۱ میلیون و ۸۶۴ هزار تومان خواهد رسید. این در حالی‌ست که حداقل مزد امسال کارگران، تنها ۳/ ۷ میلیون و متوسط دریافتی ۱۲ میلیون تومان است. بر همین اساس کارگران ۸/ ۹ تا ۱۴ میلیون تومان کسری خواهند داشت”.

توجه داشته باشیم که این آمار مربوط به بهار امسال است و تا پایان سال با نرخ تورم حدود ۲۰ درصدی که خود دولت اعلام کرده، متوسط هزینه یک خانوار شهری به حدود ۲ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان خواهد رسید و کسری هزینه کارگران به ١۶ تا ۱۷ میلیون تومان در سال خواهد رسید. هم‌زمان با این تشدید فقر در میان توده‌های کارگر و زحمتکش، شکاف فقر و ثروت در جامعه ایران به درجه‌ای وسعت یافته و عمیق شده است که نظیر آن را در چندین دهه‌ی گذشته نمی‌توان سراغ گرفت.

درحالی‌که سرمایه و ثروت‌هایی با ابعاد چندین هزار تریلیونی در دست گروه اندکی سرمایه‌‌دار و ثروتمند متمرکزشده است، میلیون‌ها تن از مردم ایران در چنان فقری گرفتارند که بر طبق گزارشات خبرگزاری‌ها و نشریات خود رژیم، گروهی از این مردم فقیر با خرید نان قرضی زندگی می‌کنند. در یک‌سوی شهرها، گروهی ثروتمند انگل در کاخ‌های ده‌ها و صدها میلیاردی زندگی می‌کنند، آخرین‌مدل‌های گران‌ترین اتومبیل‌های جهان را سوار می‌شوند و در سوی دیگر شهرها، توده‌های مردمی که نمی‌توانند نیازهای روزمره‌شان را تأمین کنند و اغلب از داشتن یک سرپناه نیز محروم هستند. اما این هنوز تمام مطلب نیست که چرا اکنون زمان شورش‌ها فرارسیده است.

اوضاع اقتصادی، بی‌نهایت وخیم است و هیچ چشم‌اندازی برای بهبود آن نیز متصور نیست. بیکاری، ابعادی بی‌نظیر به خود گرفته است. به‌رغم یاوه‌سرایی دولتی‌ها، جمعیت بیکاران از مدت‌ها پیش، از مرز ۸ میلیون گذشته است. هیچ‌گاه در تمام دوران استقرار سرمایه‌داری در ایران، بیکاری در چنین ابعادی وجود نداشته است.

عامل دیگری که می‌توان، در جنب عوامل فوق‌الذکر در نارضایتی توده مردم به آن اشاره کرد، فساد گسترده درون دستگاه دولتی است. میلیون‌ها تن از مردم فقیر و گرسنه‌ای که رژیم حتا نان خشک‌وخالی را هم از سفره آن‌ها جمع می‌کند، می‌بینند که سران و مقامات دولتی چه دزدی‌های کلانی میلیاردی دارند و در بوروکراسی فاسد حاکم چیزی جز فساد، رشوه و دزدی یافت نمی‌شود. این فساد خشم توده‌های وسیع مردم را از طبقه حاکم و نظم موجود، به درجه‌ی بی‌سابقه‌ای افزایش داده است.

و بالاخره باید به فاکت دیگری هم اشاره کرد و آن وخامت اوضاع مالی دولت در پی کاهش بهای نفت است. اگر احمدی‌نژاد می‌توانست با در اختیار داشتن درآمدهای کلان نفتی، سر توده‌های ناآگاه کلاه بگذارد و سیاست اقتصادی نئولیبرال را پیش ببرد، کابینه روحانی، از آن ابزار برخوردار نمی‌باشد و یا لااقل همچون احمدی‌نژاد دستش بازنیست.

بالعکس همان‌گونه که منابع تأمین بودجه سال آینده دولت نشان می‌دهد، کسری‌های این بودجه نیز، بیش‌ازپیش بر دوش توده مردم تحمیل خواهد شد. بنابراین، کاهش درآمد دولت از نفت نیز عامل دیگری است که روحانی نتواند از طریق آن، انفجار نارضایتی و شعله‌ور شدن شورش را کنترل کند. گرچه این واقعیت به‌جای خود باقی است که اساساً فلسفه سیاسی باند رفسنجانی – روحانی این است که کمترین کمکی به توده‌های بی‌چیز و فقیر نباید کرد، بلکه باید تلاش نمود که هر چه بیشتر سرمایه و ثروت در دست سرمایه‌داران متمرکز گردد تا گویا از این طریق به ادعای آن‌ها، اوضاع اقتصادی کشور بهتر شود.

خلاصه کنیم: با توجه به عواملی که به آن‌ها اشاره شد و مجموع شرایط عینی است که می‌توان گفت، اکنون با افزایش جهشی بهای نان، جامعه ایران وارد مرحله‌ای می‌شود که احتمال وقوع شورش‌های نان و گرسنگی افزایش می‌یابد. یک چنین شورش‌هایی می‌تواند، مقدمه‌ای برای وقوع یک انقلاب باشد. کابینه روحانی با افزایش بهای نان، مقدمات شورش را فراهم کرده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۳ در فرمت پی دی اف