روز ۱۶ شهریور، معاون هماهنگکننده نیروی انتظامی استان فارس در یک کنفرانس خبری، از کشف “انواع مواد مخدر، اسلحه، پودرهای غیرمجاز و قرصهای روانگردان، مشروبات الکلی و فیلمهای مستهجن” و دستگیری ۹۰۰ نفر، از جمله “۲۷۷ نفر اتباع بیگانه غیرمجاز” طی یک “عملیات گسترده” خبر داد. در این کنفرانس خبری، همچنین، نمایشگاهی از “مکشوفات کلانتریهای شیراز در ۴۸ ساعت گذشته”، به همراه “اتباع بیگانه غیر مجاز” در قفسی دارای کاغذنوشتهی “دستگیری اتباع بیگانه” برگزار شد.
انتشار عکسهای “اتباع بیگانه غیر مجاز” با چشمبندهای سفید، چنان خشم و نفرتی را برانگیخت که چند روز بعد “مرکز اطلاعرسانی ناجا” ناچار شد “شایعات و خبرهای منتشره” را تکذیب و اعلام کند: “در میان افراد دستگیر شده تعداد معدودی نیز از اتباع خارجی حضور داشتند.”
بیش از سه دهه جنگ، ناامنی، فقر و بیکاری در افغانستان موجب گریز و مهاجرت بیش از ۲ / ۷ میلیون افغان به خارج از مرزها و بیش از یک میلیون نفر آواره در داخل افغانستان گشته است. آمارهای متعددی در مورد تعداد مهاجران و پناهندگان افغان در ایران منتشر میشود. وزارت مهاجرین و عودتکنندگان افغانستان، در سال ۲۰۱۶، تعداد مهاجران افغان دارای مدرک در ایران را ۸۴۰ هزار نفر، تعداد دارندگان اقامت موقت را ۴۵۰ هزار نفر و پناهندگان و مهاجران بدون مدرک را حدود یک میلیون نفر اعلام کرده است. برخی از مقامات ایران نیز تعداد کل آنان را رقمی بالغ بر ۳ میلیون نفر میدانند.
در میان آنان هستند افرادی که سالیان درازیست که به ایران گریختهاند و در این کشور زندگی و کار میکنند؛ هستند افرادی که در این جا تشکیل خانواده دادهاند؛ هستند افرادی که در ایران به دنیا آمده، رشد و تحصیل کرده و هنوز حتا افغانستان را ندیدهاند؛ و هستند افرادی که از مادران ایرانی زاده شدهاند. آنان در پروسه ارزشآفرینی و اقتصاد ایران، سالیان مدیدیست که نقش دارند، با وجود این، هنوز “اتباع بیگانه” نامیده میشوند و همواره در معرض خطر اخراجاند. در سال ۱۳۹۳، بنا به گزارش کمیسیون حقوق بشر افغانستان، بیش از ۲۱۶ هزار نفرازایران اخراج شدند. در سال جاری، بر اساس گزارش وزارت مهاجرین افغانستان در سپتامبر ۲۰۱۶، روزانه حدود ۱۵۰۰ افغان از ایران با توسل به زور و خشونت اخراج میشوند. وزیر کشور در شهریور ماه امسال، از دستگیری و اخراج ماهانه ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار “افغانی غیرمجاز” در ایران گزارش داد.
آزار و اذیت افغانها به پناهجویان “غیرمجاز” محدود نیست. گزارشهای خبری و فیلمهای ویدئویی در مورد توهین و بدرفتاری با پناهندگان افغان کم نیستند. گزارشهای متعددی از سوی نهادهای بینالمللی در مورد بدرفتاری و نقض حقوق انسانی پناهجویان افغان در ایران منتشر شده است. در یکی از گزارشهای دیدهبان حقوق بشر در سال ۲۰۱۳، به بدرفتاریهایی از جمله خشونت جسمی، بازداشت در مکانهای غیربهداشتی در شرایط غیر انسانی، پرداخت اجباری پول برای انتقال به کمپها، کار اجباری و جدایی از خانوادهها اشاره شده است. در نتیجه این شرایط، بسیاری از افغانها چنان از شرایط زندگی در ایران به تنگ آمدهاند که حاضرند دوباره به کشورشان بازگردند. اما بسیاری پس از بازگشت بر اثر ناامنی و بیکاری قادر به ماندن در افغانستان نیستند.
از سال گذشته، روند گریز پناهندگان از ایران به ترکیه شدت گرفته است. آنان میخواهند از طریق ترکیه به یکی از کشورهای اروپایی پناهنده شوند. در شهریور ۹۴، فرمانده مرزبانی استان آذربایجان غربی از دستگیری ۲۲ هزار نفر در مرزهای این استان خبر داد. اکثر این دستگیرشدگان مهاجران و پناهجویان افغان بودند. برخی از پناهندگانی که به ترکیه رسیدهاند از تیراندازی سربازان ایرانی به سوی آنان در مرزها خبر میدهند.
با آن که بیش از ۳۰ سال است که موج پناهندگی افغانها به ایران ادامه دارد، و با آن که برخی از آنان خدمات زیادی به جمهوری اسلامی کردهاند، با وجود این نژادپرستی و افغانستیزی در تار و پود ارگانها و سران جمهوری اسلامی تنیده شده است.
محمدرضا پورابراهیمی، نماینده کرمان در مجلس شورای اسلامی، در آذر ماه سال گذشته خواستار آن شد “هزینه حضور مهاجران افغان بالا رود”. یعنی “برای ماندن در ایران هزینه اقتصادی بالایی بپردازند.” این در حالیست که اکثریت قریب به اتفاق افغانها، در ایران زیر خط فقر زندگی میکنند، به سختترین کارها مشغولاند و از حداقل امنیت اجتماعی و حمایتهای قانونی محروماند. وی در شهریور ماه امسال خبر داد در جلسه شورای تأمین استان کرمان با حضور وزیر کشور مقرر شده تا “طرح جامع ممنوعیت کامل حضور افاغنه” در کرمان تدوین شود. هماکنون اقامت افغانها در ۱۵ استان ایران ممنوع است.
همصدا با مقامات دولتی، تشکلهای دولتی “کارگری” اشتغال افغانها در ایران را یکی از علل بیکاری در ایران معرفی میکنند. سال گذشته بود که تشکل دولتی “خانه کارگر” در راهپیمایی اول ماه شعارهای نژادپرستانه علیه کارگران افغان سر داد. اما واقعیت آن است که بر اثر بحران اقتصادی و رکود، هر ساله واحدهای تولیدی بسیاری تعطیل میشوند، بی آن که فرصتهای شغلی متناسب با جمعیت آماده برای ورود به بازار کار ایجاد شود. به گزارش مرکز آمار در یک سال گذشته حدود ۲۶۰ هزار شغل از بین رفته است. هماکنون تعداد بیکاران رقمی در حدود ۱۰ میلیون نفر تخمین زده میشود، در حالی که تعداد کل مهاجران افغان شاغل شاید به چند صد هزار نفر برسد. گذشته از آن، مهاجران افغان اجازه اشتغال در مشاغل محدودی را دارند. بر اساس فهرست رسمی وزارت کار، اتباع کشور افغانستان تنها در گروههای شغلیی کورهپزخانهها، کارهای ساختمانی و کارگاههای کشاورزی اجازه کار دارند. نه تنها قانون کار و بیمه تأمین اجتماعی، بلکه دریافت حداقل دستمزد نیز شامل آنان نمیشود. بنابراین دستمزدشان بسیار کمتر از دستمزد کارگر ایرانی در کار مشابه است. به جز آن از بیمه و مزایای بازنشستگی نیز محروماند. این کارگران افغان که در معرض وحشیانهترین و شدیدترین استثمار ممکن در جامعه سرمایهداری قرار دارند، سودهای کلانی نصیب کارفرمایان میکنند. سران جمهوری اسلامی به نیاز به این کارگران ارزان واقفاند، با وجود این، شرایط کار و زندگی آنان را هر چه دشوارتر و مشقتبارتر میکنند. در تیر ماه امسال، دولت در بخشنامهای، اشتغال اتباع خارجی در دستگاههای دولتی و عمومی غیر دولتی ایران را ممنوع اعلام کرد.
بسیاری از کودکان خانوادههای افغان امکان تحصیل در مدارس را ندارند. تعدادی به علت اقامت غیر قانونی یا نداشتن شناسنامه نمیتوانند در مدارس ثبتنام کنند. در اردیبهشت ۹۴ ظاهرا خامنهای دستور داد کودکان خانوادههای فاقد مدارک قانونی در مدارس ثبتنام شوند. اما این دستور، گرهی از مشکل آنان باز نمیکند. یک سو، اجرای “دستور” است، سوی دیگر، هراس خانوادهها از شناساییشان توسط مقامات دولتی و امکان اخراج. از آن گذشته، نه تنها کودکان فاقد مدارک قانونی، بلکه کودکانی هم که دارای اجازه اقامت قانونی و مدارک شناسایی لازم هستند، به علت شهریههای اجباری نمیتوانند به تحصیل خود ادامه دهند. در سال ۹۳ وزارت آموزش و پرورش تصمیم گرفت شهریه دانشآموزان پناهنده را نسبت به سال قبل سه برابر افزایش دهد. پس از تجمع زنان مهاجر و پناهنده افغان در برابر کمیساریای عالی سازمان ملل، روحانی دستور داد در سال تحصیلی ۹۴ – ۹۳ از کودکان افغان شهریه گرفته نشود. اطلاعیهای که گویا نه به اطلاع مدارس رسیده و نه به اطلاع خانوادهها.
در گزارشی به تاریخ دی ۱۳۹۳ در “شبکه آفتاب” آمده است: “ثریا، مادر کارگر افغان که چهار فرزند محصل دارد و در یکی از شهرستانهای حومهی شهریار زندگی میکند، میگوید: «برای این چهار فرزند ۵۰۰ هزارتومن باید میپرداختم، به دلیل اینکه نتوانستم پول کافی تهیه کنم، محمدامین پسر کوچکم را به کلاس اول نفرستادم. ترسیدم اعتراض کنم و برای بچههای ما بد شود.»
عباس حسینی کارگر ساختمانی است. میگوید: «همگی ما پس از این که خبر هدیهی رییسجمهوری را از تلویزیون شنیدیم خیلی خوشحال شدیم، هفتهی بعد با خیال راحت دست بچهها را گرفتم و بردم برای ثبتنام اما گفتند باید پول بپردازیم، تازه از سال گذشته هم گرانتر کرده بودند. پرسیدم مگر اعلام نکردند که از افغانستانیها پول نگیرید، اما معاون مدرسه عصبانی شد.”
مدارس همچنان به گرفتن شهریه به بهانههای گوناگون ادامه میدهند. مبالغی که در صورت عدم پرداخت نه تنها از دادن کارنامه دانشآموزان خودداری میشود، بلکه در سال بعد نیز این کودکان ثبتنام نمیشوند.
در گزارش دیگری در مهر ۹۵، مدیر عامل انجمن حمایت از زنان و کودکان پناهنده میگوید: بر اثر وجود موانعی “تنها ۱۰ درصد کودکان بازمانده از تحصیل افغان در مدارس ثبتنام شدند.” کودکانی که به این ترتیب از تحصیل بازمیمانند، به خیل عظیم کودکان کار ایرانی میپیوندند که یا در خیابانها یا در کارگاهها مشغول به کارند.
کودکانی هم که از امکان ادامه تحصیل، از نظر مدارک قانونی و شهریه، برخوردارند، با مشکلات دیگری مواجهاند. در شهریور ماه، اعلام شد که افغانها در انتخاب رشتههای فنی و حرفهای در مدارس کشور با محدودیت مواجهاند، علت نیز از قول معاون مرکز امور بینالملل وزارت آموزش پرورش “حفظ موقعیت شغلی برای ایرانیان” عنوان شد. طبق این طرح تعدادی از هنرستانهای فنی و حرفهای از ثبتنام اتباع افغان خودداری میکنند و تعدادی دیگر با دریافت شهریههای بیشتر نسبت به ایرانیان آنان را میپذیرند. اما باز به گفته انجمن حمایت از زنان و کودکان پناهنده، نه در تمام رشتهها مثل حسابداری که متقاضی ایرانی زیادی وجود دارد. در یک مورد به دانشآموزی گفتهاند فقط میتواند در دو رشته آشپزی و خیاطی ثبتنام کند.
سیدعلی خرم، استاد حقوق بینالملل و سفیر اسبق ایران در مقر اروپایی سازمان ملل، نیز در مصاحبهای میگوید، اتباع افغان میتوانند با گرفتن پذیرش وارد دانشگاهها شوند، اما با پرداخت شهریهای بیشتر. بسیاری از جوانان افغان، در مصاحبهها میگویند بر اثر عدم توان مالی پرداخت شهریهها و هزینه تحصیل در دانشگاهها نمیتوانند ادامه تحصیل دهند.
از جمهوری اسلامی انتظاری بیش از این نمیتوان داشت. حکومتی که بر مردم کشور خود چنین جنایاتی را روا میدارد، بر مردمان کشور همسایه ظلم و ستمی چند برابر را تحمیل خواهد کرد. اما از آن شرمآورتر، آزار، تحقیر و توهین غیررسمی، اما بسیار رایج، در جامعه علیه افغانهاست. در سال ۹۱ بود که به بهانه تجاوز به دختری در شهر یزد، عدهای از اوباش و مردم ناآگاه به ضرب و شتم ساکنان افغان یکی از محلههای یزد و آتش زدن خانههای آنان دست زدند. در نتیجه این وحشیگری حدود ۲۰۰ نفر از پناهجویان افغان بیخانمان شدند. بر اثر انتشار شایعهای، عدهای اوباش به روستای نظامآباد قزوین حمله کردند . پس از این ضرب و شتم مردم و غارت خانهها، از ۱۴۰ خانوار افغان، ۱۲۵ خانوار خانه خود را رها کردند و رفتند. یا بنری که در سال ۹۲ بر سردر مدرسهای در اصفهان نصب شده بود و خواهان عدم حضور افغانها در مدرسه شده بود. یا نگاهی بیندازید به نظرات نژادپرستانه منتشره در زیر اخبار مربوط به افغانها در رسانههای دولتی و نیمه دولتی ایران.
و این همه ماجرا نیست. در آذر ماه سال ۹۲، خبری مبنی بر کشته شدن ده افغان در سوریه منتشر شد. در گزارش دیگری در سال ۹۳ آمده است، ایران برای جنگ در سوریه، هزاران پناهنده افغان را با دستمزد ماهانه ۵۰۰ دلار و پیشنهاد اقامت در ایران اجیر کرده است. به جز افرادی که با این وعدهها داوطلبانه عازم جبهههای جنگ در سوریه میشوند، هستند جوانانی که به زور به جنگ ارسال میشوند. در گزارش سال جاری دیدهبان حقوق بشر آمده است که هزاران مهاجر افغان بدون اوراق هویت با زور به مزدوری گرفته شدهاند تا در جبهه سوریه بجنگند. به برخی از این افراد که زیر ۱۸ سال بودهاند، گفته شده یا باید به نفع ایران بجنگند یا به افغانستان بازگردانده میشوند. تاکنون نیز عدهای از آنان در قالب نیروهای “گردانهای فاطمیون” در سوریه کشته شدهاند.
جمهوری اسلامی همواره یکی از عوامل مانع برقراری صلح و آرامش در کشورهای همسایه از جمله افغانستان بوده است. اکنون نیز با پیگیری این سیاست جدید و تقویت طالبان، از سویی، بر وخامت شرایط افغانستان میافزاید و از سویی دیگر، افغانهای گریخته از جنگ و فقر را در داخل ایران به تحمل زندگی دشوار و غیر انسانی وامیدارد.
با تأسف فراوان برخی مردم ناآگاه تحت تأثیر تبلیغات نژادپرستانهی رسانهها و سران حکومتی به این باور رسیدهاند که افغانها عاملین بروز جرائم و جنایات در ایران هستند و افغانستیزی خود را با این بهانه توجیه میکنند. اما با نگاهی به آمار جنایت و جرایم در ایران، متوجه میشویم این جرائم گوشه کوچکی از کل آمار جنایت و جرائم در ایران را تشکیل میدهند که معدودی از افغانها مرتکب میشوند، نه همهی این مردمان زحمتکش. از مزدوران و جیرهخواران رژیم که بگذریم، اگر اندکی به شرایط زندگی دردناک افغانها در ایران بیاندیشیم، تنها حس همدردی با این مردمان رنجدیده و تحت ستم و نفرت از عاملین این سرنوشت دردناک باقی خواهد ماند.
گرچه، در میان ایرانیان، خیل عظیم کارگران آگاه نیز هستند که کارگران افغان را بخشی از طبقه کارگر ایران میدانند، وتودههایی که میدانند دشمن رویاروی نه افغانها، بلکه سران رژیم حاکماند، اما سران حکومتی از قماش طالبان در افغانستان و داعش در عراق و سوریه جمهوری اسلامی و طالبان و داعش میکوشند تخم نفاق و دشمنی مذهبی و ملی را در میان ایرانیان و افغانها و عراقیها و سوریها بپاشند تا به زندگی نکبتبار خود ادامه دهند. اما توده آگاه مردم ایران باید دست به دست تودههای آگاه افغان و عراقی و سوری به مصاف نیروهای جنایتکار و سیاه اسلامگرا بروند. تنها در صورت پیروزی در این نبرد است که میتوانند در کنار یکدیگر در صلح و آرامش و رفاه و فارغ از مرزهای جغرافیایی به عنوان انسانهایی آزاد زندگی کنند.
جمهوری اسلامی، عامل مصایب افغانها در ایران
بازخوانی دوباره پرونده جنایات کهریزک
یادداشت سیاسی- روز یکشنبه ۲۱ شهریور سعید مرتضوی، دادستان سابق تهران با ارسال نامه ای سرگشاده به قاضی پرونده اش، از بازماندگان کشته شدگان بازداشتگاه کهریزک عذر خواهی و از حوادث پیش آمده در آنجا ابراز شرمندگی کرد. او در این نامه یادآور شده است: “به عنوان دادستان وقت، عمیقا ابراز تاسف و اعتذار می نمایم و از مقام شهیدان مظلوم این حادثه جوادی فر، روح الامینی و کامرانی طلب پوزش نموده و علو درجات را از خداوند بزرگ مسئلت می نمایم”. تاکید از ماست.
سعید مرتضوی، قاضی و دادستان وقت تهران در سال ۸۸ از جمله متهمان اصلی جنایات رخ داده در کهریزک است. جنایات فجیعی که با دستگیری تعداد زیادی از معترضان انتخاباتی خرداد آن سال و انتقال آنان به بازداشتگاه جهنمی کهریزک رقم خورد. مکانی که با بازسازی چند سیلو در بیابان های کهریزک به زندان “اراذل و اوباش” تبدیل شده بود. بازداشتگاهی فاقد هرگونه امکانات اولیه، بدون تهویه درگرمای طاقت فرسای تابستان کهریزک، با انبوهی از زندانیان جرایم عادی و خطرناک که رژیم از آنان به عنوان “اراذل و اوباش” در ادبیات خود نام می برد.
سعید مرتضوی نیز با “اراذل و اوباش” خواندن معترضان انتخاباتی ۸۸ و با تکیه بر قدرت بلامنازع خود که آن را از خامنه ای و سیستم قضایی جمهوری اسلامی کسب کرده بود، همه آنان را راهی بازداشتگاه مرگ کهریزک کرد. بازداشتگاهی که چند تن از دستگیرشدگان از جمله محمد کامرانی، محسن روح الامینی و امیر جوادی فر در همان روزهای نخست ورود به کهریزک، در پی تشنگی، گرسنگی، بی هوایی و شکنجه ماموران زندان، از پای درآمدند.
چهارمین قربانی کهریزک رامین آقازاده قهرمانی بود. رامین دو روز پس از آزادی از بازداشتگاه کهریزک در بیمارستان رسول اکرم در تهران جان باخت. به گفته خانواده آقازاده قهرمانی، پزشکی قانونی علت مرگ او را “نرسیدن خون به مغز و قلب بر اثر ضربات وارده بر نخاع” اعلام کرد.
رامین پوراندرجانی پزشک وظیفه بازداشتگاه پنجمین قربانی کهریزک شد. پوراندرجانی، پزشک وظیفه و تنها شاهد آگاه و حضوری شرایط مرگبار کهریزک بود. پزشکی که جانباختگان این بازداشتگاه را پیش از مرگ آنان معاینه کرده بود. او نیز سه ماه بعد در ۱۹آبان ۱۳۸۸ به صورت مرموزی در همان بازداشتگاه به قتل رسید. مقامات مسئول از جمله سعید مرتضوی، ابتدا علت مرگ او را سکته قلبی و سپس خودکشی اعلام کردند؛ در نهایت هم پزشکی قانونی علت مرگ این پزشک جوان را مسمومیت غذایی اعلام کرد.
از همان آغاز برملا شدن وقایع کهریزک، روایت ها و گزارش های تکان دهنده ای از این بازداشتگاه در روزنامه های بازتاب بیرونی یافت. روایاتی که تماما حکایت از بربریت و تجاوزگری، درنده خویی و وحشی گری مسئولان و ماموران این زندان داشت. مسئولان و زندانبانانی که درنده خویی را از همان آغار به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی از مکتب خمینی و دیگر رهبران این نظام آموخته بودند. همان رهبران و نظامی که در سال های نخست دهه ۶۰ صدها بار فجیع تر از وقایع کهریزک بر زندانیان اوین و قزلحصار و گوهردشت ستم روا داشتند. سال هایی که ویرانی، کشتار و پلشتی آن هرگز از یادها نخواهد رفت. در آن سال ها، تحت رهبری خمینی و در سیادت و قدرت نمایی شکنجه گرانی همچون لاجوردی و حاج داود که مرتضوی های آن دوران بودند، تا توانستند زندانیان را شکنجه و کشتار کردند، خانواده ها را به آوارگی کشاندند، تابوت و قرنطینه و “قیامت” را در زندان قزلحصار برپا کردند، انفرادی های گوهردشت را به کابوس زندانیان تبدیل کردند، برای به توبه کشاندن زندانیان، آنان را به مدت دو سال در انفرادی های گوهر دشت نگه داشتند، و بدین سان تعداد زیادی از زندانیان گرفتار جنون و روان پریشی شدند. به فتوای خمینی به دختران جوان پیش از اعدام تجاوز کردند تا باکره اعدام نشوند. چرا که به باور مذهبی شان، زنانی که باکره اعدام می شدند، به بهشت می رفتند و جمهوری اسلامی با چنین باورهایی بیمارگونه ای نمی خواستند که مشتی دختران “منافق” و “ملحد” راهی بهشت گردند. با این وجود، به این همه جنایات هم بسنده نکردند و سر انجام در تابستان ۶۷ با فتوای دیگری از خمینی جلاد، هزاران زندانی دربند را که با گرفتن حکم از همان بیدادگاه های جمهوری اسلامی زنده مانده بودند، قتل عام کردند.
با چنین پیشینه ای از کشتارهای جمهوری اسلامی، ماجرای کهریزک، اگرچه گوشه ی کوچکی از مجموعه جنایات ضد بشری این رژیم به حساب می آید اما، تا تابستان سال ۱۳۸۸، تنها موردی از صدها جنایت سر به مهر هیئت حاکمه ایران بوده است که به دلیل ازهم گسیختگی پایه های درونی رژیم و شکاف موجود در جناح های آن، به سرعت علنی و در ابعادی گشترده بازتاب بیرونی یافت.
از آن زمان تاکنون، روایت های متعددی از ماجرای کهریزک بازگو شده اند. با این همه در میان تمامی روایت ها، روایت مسعود علیزاده روایتی است مستند و دست اول. روایتی آنچنان تکان دهنده که اوج بربریت هیئت حاکمه ایران و ماهیت پلشت دستگاه قضایی این نظام قرون وسطایی را به تصویر کشیده است.(١)
جنایات رخ داده در بازداشتگاه کهریزک بویژه ماجرای تجاوز به زندانیان و مرگ چند تن از آنان در آن شرایط غیر انسانی و شکنجه های اعمال شده بر زندانیان، آنچنان سریع و پر صدا در جامعه بازتاب یافت که خامنه ای سراسیمه دستورِ برچیدن این بازداشتگاه را داد. به دنبال دستور خامنه ای، مجلس ارتجاع نیز با تشکیل یک کمیسیون تحقیق در صدد پی گیری موضوع برآمد. کمیسیونی که بر اساس گزارش آن، سعید مرتضوی دادستان وقت تهران، متهم اصلی این پرونده شناخته شد، احمد رضا رادان، از فرماندهان بلند پایه سپاه و جانشین فرمانده نیروی انتظامی و رهایی، نماینده طرفدار احمدی نژاد در مجلس، به عنوان دیگر متهمان اصلی این پرونده معرفی شدند.
سعید مرتضوی از همان آغاز منکر هرگونه دخالت در جنایات کهریزک شد. او علاوه بر انکار وقایع رخ داده در کهریزک، حتا منکر حضور و دخالت خود در انتقال بازداشت شدگان به این زندان شد. او در کمال وقاحت مدعی شد که در روزهای ماجرای کهریزک در مرخصی بوده و اساسا نمی توانسته در تصمیم گیری انتقال دستگیرشدگان به کهریزک نقشی داشته باشد. سعید مرتضوی، چند ماه بعد در ۱۳ مهر ماه ۸۸ با تاکید بر نظر “قاضی رسیدگی کننده به پرونده متهمان اغتشاشات اخیر که هیچ گونه تخلفی در این باره مرتکب نشده است”، ماجرای کهریزک را صرفا به چند شکایت سطحی تقلیل داد و گفت:از جمله شکایت های زندانیان این است که، مثلاً مسئول بند یا زندانبان در ورزش اجباری آنان را بسیار اذیت کرده است، یا احیاناً برخورد نامناسبی از سوی مامور زندان انجام شده است”. مرتضوی در مورد دلایل مرگ زندانیان کهریزک نیز در اول تیر ماه ۸۹ با این ادعا که، “من با پزشکی قانونی صحبت کردم که علت مرگ آنان مننژیت بوده است”، از اساس منکر مرگ بازداشت شدگان در اثر شکنجه و مجموعه فشارهای وارده به آنان در بازداشتگاه کهریزک شد.
در وضعیتی این چنین و تحت فشار افکار عمومی، در همان سال دستگاه قضایی جمهوری اسلامی رسیدگی به جنایات کهریزک را در دستود کار خود قرار داد. یک سال بعد روز چهارشنبه ۹ تیر ماه ۸۹، روابط عمومی سازمان قضایی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، با صدور اطلاعیه ای محکومیت متهمان فاجعه زندان کهریزک را اعلام کرد. بر اساس اطلاعیه فوق، از میان ۱۲ متهم پرونده، دو تن، مسئول قتل امیر جوادی فر، محسن روح الامینی و محمد کامرانی شناخته و به “قصاص نفس” محکوم شدند. این دو متهم، علاوه بر “قصاص نفس” ، به تحمل حبس، انفصال موقت از خدمت، پرداخت جزای نقدی، تحمل شلاق تعزیری و پرداخت دیه نیز محکوم شدند. ۹ متهم دیگر پرونده نیز، با طرح اتهامات مختلف به مجازات هایی چون تحمل حبس، پرداخت دیه و جزای نقدی، انفصال موقت از خدمت و تحمل شلاق محکوم شده اند. آخرین متهم پرونده نیز، به دلیل “عدم احراز جرم” از اتهامات وارده تبرئه شده است. فرد تبرئه شده همان سعید مرتضوی قاضی سابق و دادستان وقت تهران بود.
در همان زمان، سازمان ما در واکنش به این نمایش قضایی جمهوری اسلامی، طی مقاله ای باعنوان “مجرمان واقعی جنایات کهریزک چه کسانی هستند؟” نوشت: قدرت حاکمه ایران، بدون آنکه اسامی متهمان را اعلام کند، بدون اینکه هویت و جایگاه مسئولیت تک تک متهمان پرونده کهریزک را برملا سازد، با برگزاری دادگاه های غیر علنی، دو تن از متهمان فوق را به اعدام و بقیه را به تحمل حبس، پرداخت دیه و جزای نقدی، انفصال موقت از خدمت و تحمل شلاق محکوم کرده است. تا بدین وسیله گریبان خود را از شر تبعات پرونده جنایت و تجاوزات صورت گرفته در کهریزک رها سازد. پرونده ای که عمق پلشتی و رسوایی حاصل از آن، طی یک سال گذشته در سطحی بسیار گسترده، افکار عمومی توده های مردم ایران و جهان را علیه جمهوری اسلامی بر انگیخته است. برملا شدن نام سعید مرتضوی، احمد رضا رادان و رهایی، به عنوان عاملان اصلی جنایات صورت گرفته در کهریزک، نقش بلامنازع خامنه ای، دولت احمدی نژاد و کل هیئت حاکمه جمهوری اسلامی را در سازماندهی این جنایت، آشکار ساخت. این افراد که خود از مسئولان جمهوری اسلامی بوده و هستند، حتا به دادگاه احضار هم نشدند. عدم احضار متهمان واقعی این جنایت به دادگاه، ثابت می کند که کهریزک و کهریزک های دیگر، جزئی از کلیت سیستم جمهوری اسلامی هستند. بدون حمایت مستقیم خامنه ای، بدون پشتیبانی علنی دولت احمدی نژاد و هیئت حاکمه ایران از عاملان اصلی این جنایت، ممکن نبود جنایت هایی از این دست به وقوع بپیوندند. لذا، مجرمان و آمران اصلی پرونده کهریزک، نه متهمان ناشناخته و دون پایه زندان کهریزک، بلکه سران نظام و کل سیستم حاکم بر ایران است که باید محاکمه شوند”.(٢)
با پایان دادگاه، سعید مرتضوی که متهم اصلی این پرونده بود، بدون حضور در دادگاه از اتهام”معاونت در قتل” تبرئه شد. پرونده کهریزک اما، با شکایت مجدد پدر محسن روح الامینی که خود یکی از کارگزاران نظام است و در انتخابات ۸۸ نیز رئیس ستاد انتخاباتی محسن رضایی بود، دوباره بازگشایی شد. حالا پس از گذشت هفت سال از وقایع کهریزک و با گشایش دوباره این پرونده، سعید مرتضوی قاضی تبهکار خامنه ای که متوجه به پایان رسیدن تاریخ مصرف خود در نظام جمهوری اسلامی شده است، طی نامه ای سرگشاده از بازماندگان کشته شدگان بازداشتگاه کهریزک عذر خواهی و از حوادث پیش آمده در آنجا ابراز شرمندگی کرده است. او در این عذرخواهی همان جوانانی را که در تابستان ٨٨، با عنوان “اراذل و اوباش” روانه قتلگاه کهریزک کرده بود تا در آنجا جان ببازند، اکنون به عنوان “شهیدان مظلوم” خطاب می کند. همان کسی که سه سال پیش، پس از خروج از جلسه دادگاهی که در باره کهریزک برگزار شده بود، گفت: پشیمان نیست و به تکلیف عمل کرده است.
به راستی که حکومت دینی و تلفیق دین و دولت چه معجزاتی که نمی کند. تنها در حکومت هایی از نوع جمهوری اسلامی است که جنایتکاران و آدمکشانی همانند مرتضوی با یک چرخش قلم و یک حرکت زبان در “گاو گند چاله دهانی” بی مایه به یکباره کشته شدگانی را که تا پیش از این “اراذل و اوباش” شان می خواند و کشتن آنان را عمل به تکلیف دینی و الهی می دانست، هم اینک بعد از گذشت هفت سال به عنوان “شهیدان مظلوم” یاد می کنند. به راستی که جمهوری اسلامی و آنان که امروز با نام “داعش” معرفی می شوند، همه از یک آبشخور ارتزاق می کنند و نیرو می گیرند. خلخالی جلاد، قاضی تام الاخیار و برگزیده خاص خمینی نیز در سال های ۵۸ و ۵۹ وقتی گروه گروه جوانان و مبارزان کردستان را بدون محاکمه در صف جوخه های مرگ قرار می داد، با جنونی تهوع آور می گفت، اگر مجرم بوده باشند که به درستی اعدام شده اند و جایشان در جهنم است و اگر بیگناه اعدام شان کرده باشم، شهید محسوب شده و به بهشت می روند!!. به راستی که چنین وقاحتی را فقط و فقط در جمهوری اسلامی و در قامت رهبران و مسئولان آن می توان یافت.
عذرخواهی سعید مرتضوی، با مخالفت شدید خانواده های جان باختگان کهریزک و واکنش های تند و تیز کاربران شبکه های اجتماعی مواجه گردید.
“عذر خواهی رقت باری که مغز آدمی را آزار می دهد”. عذر خواهی فریب کارانه ای که “داغ و درد بازماندگان را بیشتر کرد”. “معذرت خواهی، موقعی به درد می خورد که تاوان پس بدهی، نه راست و راست بگردی و معذرت خواهی کنی؟ و تازه عده ای هم دارن تشکر می کنند از مرتضوی”، تنها نمونه هایی از واکنش کاربران شبکه های اجتماعی در برخورد با این اقدام قاضی و دادستان پیشین و تام الاختیار تهران است. قاضی و دادستانی که تا پیش از ماجرای کهریزک با سرکوب گسترده خبرنگاران و روزنامه نگاران و بستن فله ای صدها روزنامه و نشریه به قاتل مطبوعات شهرت یافت. دادستانی که در سال ٨٢ قتل زهرا کاظمی، خبرنگار عکاس ایرانی¬- کانادایی را نیز در پرونده خود داشته است.
عذرخواهی سعید مرتضوی مستثنا از هر انگیزه ای که این قاتل زندانیان داشته باشد، مستثنا از واکنش خانواده های جان باختگان کهریزک و جدای از واکنش های درون جامعه، حاوی یک نکته در خورتوجه است. عذرخواهی او، اعترافی صریح و آشکار به گوشه ای از جنایات پنهان در تاریکخانه هیئت حاکمه ایران است. آنهم اعترافی از زبان قاضی و دادستانی پر قدرت و با نفوذ در سیستم قضایی جمهوری اسلامی. این اعتراف نشان می دهد که چه قتل ها، ترور ها و پرونده های مخوفی در دالان های تنگ و تاریک دستگاه قضایی این رژیم مدفون مانده اند. پرونده هایی از نوع ترور و قتل توماج، مختوم، واحدی و جرجانی، ۴ رهبر شورایی ترکمن صحرا، پرونده “قتل های زنجیره ای” در سال ٧٧ که پس از برملا شدن نام تعدادی از ترورشدگان از جمله داریوش و پروانه فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده بی درنگ خامنه ای وارد میدان شد و با وقاحتی مشمئز کننده، همه آن ترورها را به اسرائیل و عوامل بیگانه نسبت داد. قتل هایی که با حکم شرعی مصباح یزدی، محسنی اژه ای و دری نجف آبادی وزیر اطلاعات وقت رژیم و با اقدام تیم عملیاتی سعید امامی، عنصر امنیتی رژیم به اجرا در آمدند. پرونده ای که در نهایت با “واجبی خور کردن” سعید امامی مختومه شد، ترورهایی که در پسِ هیاهوی خامنه ای و کتمان سیستم قضایی جمهوری اسلامی به فراموشی سپرده شد. پرونده هایی که اسامی کشته شدگان دیگری همچون سعیدی سیرجانی، ابراهیم زالزاده، پیروز دوانی، امیر علائی، دکتر کاظم سامی، غفار حسینی و ده ها تن دیگر از نویسندگان، شعرا و فعالان سیاسی ترور شده توسط عوامل امنیتی رژیم، در پستوی دستگاه قضایی جمهوری اسلامی مدفون شدند.
در تمامی این سال ها، به رغم اینکه نیروهای انقلابی ومترقی و بخش آگاه توده های مردم ایران، همواره با صراحت عوامل امنیتی و سیستم قضایی جمهوری اسلامی را به عنوان عاملان اصلی این جنایات معرفی کرده اند، اما با اعتراف سعید مرتضوی در مورد جنایات کهریزک، اکنون دیگر دست جمهوری اسلامی و دستگاه قضایی و امنیتی آن باید برای توده های مردم ایران و جهان رو شده باشد. بازتاب نوار صوتی منتظری در مورد کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧ و پس از آن عذرخواهی سعید مرتضوی در مورد وقایع کهریزک، جملگی نشان از ورشکستگی، رسوایی و بحران درونی هیئت حاکمه ایران است. بحرانی که این فرصت را به مردم داده است تا به عمق پلشتی، دروغ بافی و هرزه گویی خامنه ای و سیستم قضایی این رژیم بیش از گذشته واقف گردند و خود را برای مبارزه ای در خور و شایسته جهت تسفیه حساب نهایی با رژیمی تا بدین حد تبهکار و فاسد آماده سازند.
(١) مسعود علیزاده، که خود یکی از جان بدربردگان حوادث آن روزهای کهریزک است، طی گزارشی مفصل و روز شمار، پرده از وقایع کهریزک بر داشته است. این سطور تنها گزیده ای از گزارش چند صفحه ای اوست که در فیس بوک شخصی اش درج شده است: روز ۱۹ تیر بود، بازپرس حیدری فر، در حیاط پلیس پیشگیری به ما گفته بود، اگر تا آخر تابستان زنده از بازداشتگاه کهریزک بیرون آمدید تازه بگویید کهریزک کجاست؟ … از بچه ۱۷ ساله تا پیر مرد ۶۰ ساله را برهنه کردند… وارد قرنطینه یک شدیم، حدود ۱۳۶ نفر بودیم. مساحت قرنطینه خیلی کوچک و حدود ۶۰ متر مربع بود. قرنطینه یک، فاقد آب، تهویه، وسایل گرم کننده و خنک کننده، فاقد هرگونه کف پوش، موکت و تخت خواب، نور کافی، سرویس بهداشتی قابل استفاده و حمام بود. روز ٢١ تیر ماه بود. تن هامان از شدت زخم هایمان عفونت کرده بود و نفس کشیدن برایمان لحظه به لحظه سخت تر و صدای ناله های هم بندی هایمان بلند تر و بلند تر می شد. نگاهی به چهره ی خسته ی امیر انداختم و می دیدم که چقدر نفس کشیدن برای او سخت تر از همه مان شده است… در آن هوای آلوده و مسموم، حدود پنجاه نفر از هم بندی هامان از هوش رفتند. محمد کامرانی و امیر جوادی فر هم جزو آنها بودند. دیگر راه نفس کشیدن ما بسته تر می شد. باور آن جهنم داشت لحظه به لحظه پر رنگ تر می شد و ما می دیدیم که آنها دارند جان می سپارند. .. تا آن لحظه همه ی ما فکر می کردیم کهریزک فقط یک قربانی داشته … امیر جوادی فر … ولی بعد از مدتی مطلع شدیم که محمد و محسن نیز در بیمارستان جان خود را از دست داده اند … و این غم بزرگی بود! …حدود دو ساعت بود که وارد زندان اوین شده بودیم … سعید مرتضوی به داخل زندان اوین آمد و می دانست که امیر جوادی فر در راه کهریزک به اوین فوت کرده است . من را پیش سعید مرتضوی بردند … سعید مرتضوی از من پرسید که چرا این زخم ها در بدنت هست و من گفتم : در کهریزک شکنجه شدم … گفت از کجا معلوم که در کهریزک شکنجه شدی ؟؟… گفتم : این همه شاهد دارم … سعید مرتضوی گفت : نباید جایی بگی که در کهریزک شکنجه شدی ، باید بگی بیرون از کهریزک این اتفاق برات افتاده و شکنجه شدی.
(٢) – نشریه کار، ارگان سازمان فدائیان اقلیت، نیمه دوم تیر ۸۹ شماره ۵۷۷
“حرام ” خواندن دوچرخه سواری زنان، جلوه دیگری از ارتجاع گرائی جمهوری اسلامی
یادداشت سیاسی- دفتر خامنه ای در روز ٢٨ شهریور اعلام کرد: “دوچرخهسواری بانوان در مجامع عمومی و نیز در جایی که در معرض دید نامحرم باشد، حرام است”. دلیل ممنوع اعلام کردن دوچرخه سواری زنان در پاسخی که از سوی دفتر خامنه ای به سؤال خبرگزاری فارس شده، چنین است: “دوچرخهسواری بانوان در مجامع عمومی و در منظر نامحرم، غالبا موجب جلب نظر مردان و در معرض فتنه و به فساد کشیده شدن اجتماع و منافی با عفت بانوان است و لازم است ترک شود و در صورتی که در منظر نامحرم نباشد اشکال ندارد.”
این پاسخ دیدگاه جنسی جمهوری اسلامی به افراد جامعه را نشان میدهد و این که بر این مبنا زنان وبه ویژه مردان انسانهایی بدون اخلاق، بدون فرهنگ و بیشخصیت هستند که تنها غرایز جنسی شان آنان را هدایت میکند. این موضوع همانطور که در حکم بالا ذکر شده است، بیشتر متوجه مردان است که با دوچرخه سواریِ زنان نظرشان جلب میشود. به همین دلیل نیز در مبارزات و مقاومتهایی که به شکل کمپین یا اشکال دیگر بر علیه این حکم و احکام اینگونه تشکیل می شود، مردانی که متوجه این توهین می شوند، علاوه بر دفاع از حقوق نیم دیگر جامعه، یعنی زنان، برای دفاع از حیثیت انسانی خود نیز شرکت می کنند. حرکتهای دستهجمعی که در این راستا به ویژه در شهر مریوان و در گروههای کوچکتر و یا در شبکههای اجتماعی صورت می گیرد، تائید این امر می باشند. برنامههای دوچرخه سواری جمعی در این شهر در اصل برای حفظ محیط زیست و در راستای طرح” سه شنبه های پاک” که در بیش از صد شهر کشور انجام می شد، صورت می گرفت. در تاریخ٢٩ تیرماه نیروهای انتظامی در شهر مریوان دوچرخه ها را ضبط کرده و تعدادی از زنان را برای چند ساعت دستگیر و سپس با گرفتن تعهد کتبی آزاد کردند. سپس امام جمعه ی شهر در خطبه های نمازجمعه، دوچرخه سواری زنان در ملاء عام را گناه خواند. به تدریج این موضوع با اظهارنظرهای گوناگون و گاهی ضد و نقیض مسئولان هم از زبان اصلاح طلبان و هم از سوی اصولگرایان در رسانهها ابعاد گسترده ای یافت تا اینکه دفتر خامنه ای حکم قطعی خود را که پیش ازاین در قوانین مجازات اسلامی نیز در جایی مطرح نشده، اعلام کرد.
با “حرام” اعلام کردن دوچرخه سواری زنان، جمهوری اسلامی در ارتجاع مذهبی و محدودیت حقوق زنان در این زمینه، حتی از عربستان سعودی نیز پس تر رفت. اوایل سال ١٣٩١ مقامات پلیس عربستان اعلام کردند، زنان حق دوچرخه سواری به منظور تفریح و ورزش را در صورتی که یک مرد همراه آنان باشد، دارند. اگرچه وضعیت زنان در جمهوری اسلامی هنوز به مراتب از کشورهای دیگر اسلامی، از جمله عربستان سعودی، بهتر است، اما حرام اعلام کردن دوچرخه سواری برای زنان بار دیگر اثبات این امر است که رژیم های مرتجع اسلامی مانند جمهوری اسلامی اگر قادر بودند، تمامی حق و حقوق انسانی زنان را سلب کرده و وضعیت زندگی دو هزار سال قبل را به آنان تحمیل می کردند.درواقع جمهوری اسلامی بار دیگر نشان داد، از این نظر هیچ فرقی با داعش، طالبان، حاکمان عربستان سعودی و امثال آنان ندارد. تنها عاملی که موجب می شود، این خواست قلبی این حاکمان متحجر به مانع برخورد کند، مقاومت و مبارزه ی زنان و مردان آگاه در جامعه می باشد.
اگرچه ممنوعیت دوچرخه سواری زنان، امروزه در بین معضلاتی که اکثریت مردم زحمتکش جامعه دست به گریبان آنند، موضوعی کم اهمیت جلوه می کند، اما به نظر میآید که موضع گیری دفتر خامنه ای در این رابطه در این برهه از زمان که رژیم درگیر انواع بحران ها می باشد، بیشتر جنبهای سیاسی داشته باشد. در بین اظهارات مختلفی که پیش از صدور این حکم شده بود، شهین دخت مولاوردی، معاون روحانی، در پی دستگیری های مریوان در توییتر خود نوشت: “طبق اعلام دفتر رهبر انقلاب دوچرخه سواری بانوان با رعایت موازین شرعی بلامانع است”. خامنه ای با صدور این حکم بار دیگر قدرت نمایی سیاسی کرده و جایگاه خود را در رأس تمام قوانین و این که نه تنها اوست که حرف آخر را می زند، بلکه هر زمان که بخواهد نیز حکم دیگری صادر می کند، گوشزد کرد. همزمان، وی در دعواهای جناحی درون حاکمیت یک بار دیگر به اصولگرایان چراغ سبز نشان داده و اصلاح طلبان را سر جایشان نشاند. این موضع گیری ها دلسردی اقشاری را که به روحانی و جناحش برای باز شدن فضای جامعه امید بسته بودند، عمیقتر کرد.
فعالان “اصلاح طلب” حوزه ی زنان نیز که تعرضات علیه دوچرخه سواران زن حتی از سوی دستگاه اجرایی را اقدامهای “افراد خودسر” میخواندند تا سیستماتیک بودن آن را کتمان کنند، بار دیگر با موضع خامنه ای در این مورد دچار تناقض گویی شدند. دخالت مستقیم خامنه ای در این مورد نشان میدهد که هر مقاومت مترقی و مبارزه ی پیگیری که علیه تعرض به حقوق زنان صورت می گیرد، ناگزیر از رویارویی با کل سیستم و رژیم میباشد و تنها در پیوند با طبقه ی کارگر و دیگر جنبش های اجتماعی است که به مطالبات خود دست می یابد.
احکام دستگاه قضائی علیه فعالان کارگری و معلمان را محکوم می کنیم
مطابق اظهارات محمدعلی جداری فروغی، وکیل جعفر عظیمزاده و شاپور احسانی راد، صبح امروز بیست و چهارم مهر، شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی ساوه هریک از این دو فعال کارگری را به یازده سال زندان محکوم کرد.این درحالیست که هنوز پرونده دیگری برای آن ها بابت اتهاماتی از قبیل تشویش اذهان عمومی در شعبه ۱۰۱ دادگاه کیفری ۲ ساوه در جریان رسیدگی است.
همچنین شعبه ۳۶ تجدید نظر دادگاه انقلاب، حکم شش سال زندان اسماعیل عبدی دبیرکل کانون صنفی معلمان را تایید کرده است.اسماعیل عبدی درتاریخ ششم تیرماه سال گذشته و پس از یک سلسله تجمعات و اعتراضات فرهنگیان ، به عنوان نماینده شورای هماهنگی تشکل های صنفی معلمان سراسر کشور برای شرکت در اجلاس جهانی معلمان قصد رفتن به کانادا را داشت که بازداشت شد و در بهمن سال گذشته در دادگاه بدوی به شش سال حبس محکوم گردید.
احضار و بازداشت و محاکمه و صدور احکام سنگین برای فعالان کارگری و فعالان جنبش اعتراضی معلمان، ان هم به بهانه هایی واهی مانند “تشویش اذهان عمومی”، “اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور” نشان از وحشت رژیم از اعتصابات و مبارزات کارگران و معلمان ، بهویژه رشد تشکل یابی درصفوف آن هاست.
مطابق اظهارات وکیل این دو فعال کارگری، ازیازده سال زندان، ده سالِ آن بابت ایجاد تشکل کارگری اتحادیه آزاد کارگران ایران است.
حکم شش سال حبس اسماعیل عبدی نیز درست دربحبوحه تلاش و تحرک معلمان و تشکل های صنفی آنان برای برگزاری نشست ها و درآستانه برگزاری مجمع عمومی تشکلی تأیید می شود که وی دبیر کل آن است.
همهی این ها حاکی از دشمنی دستگاه قضائی و امنیتی با کارگران و معلمان، تشدید خفقان وسرکوب، تلاش دستگاه سرکوب دولتی برای ایجاد رعب در صفوف کارگران و زحمتکشان ودرعین حال بیانگر ترس رژیم ازایجاد تشکل های مستقل و متشکل شدن کارگران و فرهنگیان است.این درحالیست که حق تشکل و ایجاد تشکل های مستقل، ازحقوق اولیه و دموکراتیک کارگران و عموم زحمتکشان است.
علیرغم تمام بگیر و ببندهای دستگاه قضائی و امنیتی و به رغم اعمال فشار و سرکوبی که مدام درحال افزایش است، اما اعتصابات و مبارزات کارگران و معلمان ادامه دارد و تشکل یابی درجنبش طبقاتی کارگران و همچنین جنبش اعتراضی معلمان ریشه دوانده و درحال گسترش است.
سازمان فدائیان( اقلیت) پیگرد های قضائی و امنیتی علیه فعالان کارگری، معلمان و سایر جنبش های اعتراضی را به شدت محکوم می کند و خواهان پایان پرونده سازی علیه آن هاست.
سازمان فدائیان( اقلیت) ضمن حمایت ازتلاش و فعالیت کارگران و معلمان برای تشکل یابی و مبارزه متشکل، احکام صادره را قویاً محکوم می کند و خواستار لغو فوری آن است.
سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی
زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم
سازمان فدائیان (اقلیت)
۲۴ / ۷ / ۱۳۹۵
کار – نان – آزادی – حکومت شورایی
از اعتراضات و خواست های اپراتورهای فشار قوی برق حمایت کنیم
صبح امروز حدود سیصد تن ازاپراتورهای پست های فشارقوی برق، برای دومین روزمتوالی درمقابل سازمان مدیریت و برنامه ریزی دست به تجمع اعتراضی زدند. درپی اجتماع اعتراضی روز گذشتهی کارگران درمقابل مجلس و سپس درمقابل سازمان مدیریت و برنامه ریزی، مسئولان
این سازمان، برخی وعده های شفاهی به کارگران دادند. اما کارگران که گوششان از این وعده ها پراست و به تجربه دریافته اند که نباید به وعده توخالی دل خوش کنند، امروز نیز به تجمع اعتراضی خود ادامه دادند. این کارگران که به نمایندگی از پنج هزار تن از همکاران خود، ازاستان ها و شهرهای مختلف ازسراسر کشور به تهران آمده بودند، بار دیگر خواستارتبدیل و ضعیت استخدامی خود از قراردادی به دائمی شدند.
کارگران برق فشارقوی برای تحقق این خواست محوری خود، دست کم دو سال است که یک رشته اعتراضات سرتاسری را سازمان داده و تجمعات اعتراضی متعددی را درمقابل مجلس، وزارت نیرو، دفتر ریاست جمهوری و سازمان مدیریت و برنامه ریزی برپا کرده و حتا با برخی ازنمایندگان مجلس و مسئولان سازمان مدیریت و برنامه ریزی به گفت وگوپرداخته اند. بهرغم آنکه دراین مذاکرات وعده هائی درزمینه تبدیل وضعیت استخدامی و همسان سازی پرداختی ماهانه کارگران رسمی و قراردادی به کارگران داده شده، اما این وعده ها تا کنون عملی نشده است.
اپراتورهای فشار قوی برق مشغول بکار درشرکت های برق منطقه ای درسراسر کشور، بهرغم مستمر بودن شغل و حرفهشان و با وجود آنکه بیش ازده سال سابقه کار دارند، اما فاقد قرارداد دائمی هستند وبا قرارداد معین کارمی کنند. این کارگران از بابت آینده شغلی خود نگرانند. بالا گرفتن زمزمه های واگذاری پروژه های شرکت توانیر و خدمات اپراتوری به بخش خصوصی نیز برنگرانی کارگران افزوده است. ازاین رو اپراتورهای فشارقوی برق، مصرّانه تر ازهمیشه خواهان تبدیل وضعیت خود از قراردادی به دائمی و ضمانت شغلی هستند.
سازمان فدائیان(اقلیت) ازمبارزات متحدانه و سراسری اپراتورهای پست های فشارقوی برق قویاً حمایت می کند.
سازمان فدائیان(اقلیت) خواهان تحقق فوری خواست های اپراتورهای فشارقوی برق است و ضمانت شغلی را حق مسلم کارگران می داند .
سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی- برقرار باد حکومت شورائی
زنده باد آزادی- زنده باد سوسیالیسم
سازمان فدائیان(اقلیت)
۵ / ۷ / ۱۳۹۵
کار – نان – آزادی – حکومت شورایی
ما و انقلاب
با نگاهی به وضعیتی که اکنون در جهان پیرامون ما حاکم است، بهروشنی دیده میشود که نظم نوین جهانی (سرمایهداری) باپوست اندازیهای مکرر که در برنامههایش بوده است، پاسخ گوی نیازهای جامعه بشری نیست. هنگامیکه در پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری هرروز در گوشه و کنار به اعتراضها و خیزشهای اجتماعی که گاه نیز با سرکوب خشن و عنانگسیخته همراه هستند نگاه میکنیم، این حقیقت تاریخی بهروشنی دیده میشود که کشورهای صنعتی و پیشرفته سرمایهداری توان پاسخ گوئی به نیازهای مردم همان کشورها را نیز ندارند و به همین دلیل است که این نظام دیری است که با بحران موجودیتی مواجهه شده است.
تصاحب دستاوردهای جنبش کارگری، سرکوب اعتراضهای کارگری، افزایش ساعات کار، بالا بردن سن بازنشستگی، یورشهای همهجانبه به کشورهای دیگر تحت عناوین ساختگی و دروغین، جلوگیری از ایجاد تشکلات کارگری راستین، عدم وجود آزادیهای بیان، قلم، تحصن و اعتصاب وبی حقوقیهای گوناگون همه ریشه در ناتوانی این نظام غیرعادلانه دارد.
تا قبل از فروپاشی بلوک شرق و سوسیالیسم موجود در آن کشورها بسیاری از جنبشها و اعتراضات را تحت عنوان وابسته به این بلوک سرکوب میکردند، اما اکنونکه بلوک شرق موجودیت خویش را ازدستداده است، دنیای سرمایهداری دشمن دیگری برای خود تراشیده است و از خیلی وقتها پیش بنیادگرائی اسلامی را علم کرده است (بخصوص در خاورمیانه) همین بنیادگرائی که درگذشته نهچندان دور متحد امپریالیسم جهانی بوده است، امروز موی دماغشان شده است و بهظاهر قصد سرکوب آن رادارند، درحالیکه اگر نگاهی به شکلگیری این گروهها و دستهجات ارتجاعی بیندازیم، متوجه خواهیم شد که همه این گروههای ارتجاعی و آدم کش نه برای مبارزه با دنیای سرمایهداری بلکه برای مهار و قلب جنبشهای راستین کارگران و زحمتکشان سازماندهی شدهاند، هر جا زحمتکشان و کارگران بپا خواستند و برای خواستههای برحق خویش به خیابانها آمدهاند، ناگهان و طی مدت کوتاهی این گروههای ارتجاعی مسلح به پیشرفتهترین سلاحهای همین نظام گندیده به میدان آمدهاند و تبلیغات دنیای متعفن سرمایهداری نیز با بزرگنمائی و تسلیح آنها موجب به حاشیه رفتن جنبشهای کارگران و زحمتکشان شده است.
مگر مردم مصر، لیبی، تونس، عراق و سوریه و…چه خواستههایی داشتند؟ آیا به خواستههای خود رسیدند؟
بعد از یکی دو بار دستبهدست شدن قدرت میان جناحهای سرمایهداری، آنچه بیپاسخمانده است، آنچه به حاشیه رفته است، اگر نگوییم فراموششده است، خواستههای مردم (کارگران و زحمتکشان) که روزها درمیا دین مختلف فریادهای حقطلبانه خویش را سر دادهاند، در میان بده و بستانهای جناحهای گوناگون سرمایهداری، سرنخهایی وجود دارد که نشان میدهد این دستجات مسلح برای سرکوب جنبش انقلابی آینده و در حال شکلگیری برنامهریزیشده است! اگرچه این نظم گندیده، آنقدر پوسیده است که در خود کشورهای مادر نیز از جانب کارگران و زحمتکشان به چالش کشیده شده است، اما رویش قارچ گونه گروههای افراطی و پان اسلامیستی در جهان (خاورمیانه) باعث شده است که این کشورها مشکلات داخلیشان را فرافکنی کنند و در تبلیغات خویش در افکار عمومی اینطور وانمود کنند که دنیای اکنون مشکل ندارد و تنها مشکلی که وجود دارد، همین گروههای افراطی هستند که مخل نظم عمومی میباشند. درحالیکه همین گروههای تروریست و آدمخوار نیز محصول همین دنیای سرمایهداری میباشند. این گروهها و افکار از دنیای دیگری که نیامدهاند، یا از سیاره دیگری که نیامدهاند، هرچه هست محصول همین شرایط و وضعیتی است که برجهان حاکم میباشد، تراژدیهای عراق، سوریه، لیبی و افغانستان و…اینها تابلوهای زشتی هستند که بشریت به چشمهایش میبیند!
کدامیک از شهروندان این کشورها امید دارد که صبح که از خانه خارج میشود، ظهر سالم به خانه برگردد؟! دمکراسی وعده دادهشده به کجا رفت؟ دمکراسی البته با تعریف دنیای سرمایهداری به وجود آمده است، این دمکراسی فقط برای گروههای ضد انسان است که آزادانه به هر نقطه و هرجائی که میخواهند حمله کنند، حتی به اربابان خود!
گوئی تاریخ درحالیکه تکرار شدن است و تراژدی نازیسم و تندیس هیتلر هنوز هم بر تلی از دلار و سرمایه ایستاده است و به ریش همه میخندد. در شرایط کنونی هزاران هیتلر مسلح با افکار تبعیضآمیز و نژادپرستانه و افکار ارتجاعی و مذهبی، اما در مقیاسی کوچکتری در سراسر جهان سربلند کردهاند. به تاریخ که نگاه میکنیم، دنیای سرمایهداری با تجهیز هیتلر میخواست انقلاب عظیم اکتبر و جنبش کمونیستی را نابود کند، ولی هنگامیکه هیتلر بهقدر کافی مسلح شد، بهجای آنکه از شوروی شروع کند، از خود، همکاران ویاران خود شروع به اشغال گری کرد. (البته تضادهایی نیز در این میانه وجود داشت)! اگرچه هیتلرهای کوچک قدرت آن را ندارند که به اربابان خود حمله وسیع را سازماندهی کنند، اما با سرکوب جنبشهای انقلابی در کشورهای گوناگون تحت عنوان و لفافه همین گروهها دنیا سرمایهداری به اهداف خویش میرسد.
در اینجا دنیای سرمایهداری با تبلیغات خود این جنبشها و انقلابهای آینده را نشانه گرفته است. اگر خواستههای مردم سوریه مخالفت با بشار اسد بوده است و دیکتاتوری او را به چالش کشیده بودند، اما امروزه بارویش قارچ گونه گروههای تروریستی در سوریه، بشار اسد به توجیه خویش میپردازد و نمونههای عراق و لیبی را به مردم نشان میدهد- که اگر بیشتر از این مخالفت کنید، هرگز به آزادی نخواهید رسید که هیچ آرامش و امنیت هم از سوریه رخت بر خواهد بست، هم چنانکه رخت بربسته است.
این گروههای تروریستی درواقع هم خواستههای برحق مردم را به حاشیه میبرند، وهم دیکتاتوریترین آدمها و حکومتها هم به توجیه اعمال خویش میپردازند وهم اکنون رژیمهای ستمگر منطقه خاورمیانه با نشان دادن گروههای افراطی به مردم از آنان زهرچشم میگیرند تا شاید مردم این کشورها درنگ کنند و لحظاتی درحرکتهای ضد دیکتاتوری خود، دچار شک و تردید شوند. اگرچه این نظام آنقدر گندیده شده است که مردم و زحمتکشان میتوانند بر این شک و تردید غلبه نمایند، چون این را زندگی ایشان بهصورت ملموس به آنها ثابت کرده است که راه میان بری وجود ندارد و ترفندهایی مانند رفراندوم، اصلاحات و انتخابات جوابگوی نیازهایشان نخواهد بود و این نظم باید از بیخ و بن دگرگون شود.
البته که کارگران و زحمتکشان در طول تاریخ تمامی بحرانها و ناهنجاریهای تاریخی را پشت سرنهادهاند و این بار هم دیری نخواهد پایید که راه برونرفت از این ترفند کشورهای امپریالیستی را پیدا خواهند کرد. آن روز که زحمتکشان از این نقطه گذر کنند، بشریت شاهد زیباترین لحظههای زندگی خویش خواهد بود.
در عصر و زمانهای که ضدانقلاب بهظاهر بدون رقیب یکهتازی میکند به هر شیوه و روشی دست مییازد تا کارگران و زحمتکشان را در مبارزه و تلاش برای زندگی بهتر (سوسیالیسم) و دنیای بهتر بازدارد. اگر روزی کارگران از این گذرگاه تنگ عبور کنند، بشریت میتواند روزهای پر از شادی، پر از نان، پر از آزادی را برای خود به ارمغان بیاورد، در این زمان که بورژوازی بهطور کامل و دربست ضدانقلابی و ضد انسانی میباشد، عدهای هم با تقلای خویش و بادستوپا زدنها ونیز زد و بندهای گوناگون میخواهند به کارگران و زحمتکشان القاء کنند که زندگی بدون طبقات ممکن نیست و هرآینه که طبقات از جامعه جهانی محو شوند، زندگی نوع بشر نیز غیرممکن میگردد. اما تجربیات انقلابهای سوسیالیستی که در چندین کشور به وجود آمدند، درهمان مدتهای کم کارگران و زحمتکشان با فداکاری و جانفشانی خویش توانستند خلاف این یاوهگوئیهای عمال سرمایهداری ثابت کنند، درهمان مدت چند سال جامعه توانست تا حدود خیلی زیادی رفاه و آرامش و پیشرفت را برای کل افراد جامعه به وجود بیاورد و اکنون با مردم آن کشورها که روبرو میشوید افسوس دمکراسی ناقص همان روزها را میخورند.
اما سرمایهداران و عمال آنها با چشم بستن به روی اینکه چاره درد کارگران و زحمتکشان انقلابی سوسیالیستی است، میخواهند این نظام گندیده را بزک کنند، اما عروس آنقدر پیر و فرتوت شده است که تمام آرایشگران و بزهکاران هم نمیتوانند مانعی برای دیدن پوسیدگی وزشتی این نظم گندیده ایجاد کنند. بحران و پوسیدگی در ساختار این نظام وجود دارد. پوستاندازی برایش حکم داروی مسکنی را دارد که فقط دردهایش راکمی تسکین میدهد، اما در ذات این نظام، دردها، آلام، ناهنجاریهای اجتماعی همچنان خودنمائی میکند. استعمار کهنه، نو، لیبرالیسم، نئولیبرالیسم، نظم نوین جهانیسازی، همه و همه جزء برای حفظ وضع موجود نبوده و نیست.
سرمایهداری که در کشور ما حاکم است، انگلترین، زشتترین نوع سرمایهداری است که با مذهب آغشته شده است، گرچه همیشه در طول تاریخ مذهب و سرمایهداری همیشه توجیه گرا عمال یکدیگر بودهاند، و بزرگترین جنایتها نیز در تاریخ با فتوای پاپها و روحانیون صورت گرفته است، پیوند مذهب با سرمایهداری هنوز هم در پیشرفتهترین کشورها وجود دارد، تاجانی که در آمریکا یک روز نیایش برای سلامتی سربازان آمریکائی که در عراق هستند بر گذار میشود. در کشور ما که هنوز کارگران به حقوق حتی بورژوائی خود هم دسترسی ندارند، حق اعتراض ندارند، تشکل مستقل ندارند، به کمی دستمزد نباید اعتراض کنند، به شرایط کار و محیط کار، به قراردادهای سفید امضاء، قرارداد موقت، نداشتن بیمه، اصلاً هیچ صدای اعتراضی نباید از زبان کارگران شنیده شود. دستمزدهای ناچیزمان هم نباید بهموقع پرداخت شود، و محرومیتی در…بر جامعه کارگری و انسانی کشور ما حاکم است. کارگری که به عدم پرداخت حقوقش اعتراض میکند باید شلاق بخورد، و به نام اقدام علیه امنیت کشور به زندان میرود! حالا اگر همین کارگران روزی خواهان کسب هژمونی و کسب قدرت سیاسی شوند، با آنان چگونه رفتار خواهد شد، که روزی حتماً و یقیناً به این خواسته خواهند رسید و آن روز باید بگویم سرمایهداران چه خواهند کرد.
در جامعه ما شنیعترین اعمال با توجیه مذهبی از ناحیه سرمایهداران اجزاء میشود و اینکه در فوق اشاره شد که مذهب و سرمایهداری توجیهگر اعمال یکدیگر هستند، اینجا در کشور ما مصداقش بهروشنی دیده میشود. در عصری که ضدانقلاب در تمامی صحنهها حضوری پررنگ دارد، همهجا مهر وجودیاش را پای حرکات اعتراضی کارگران و زحمتکشان میراند (گروههایی دستساز تروریستی) و تمام پادوهای نظام سرمایهداری از راست، چپ، اصلاحطلب، سلطنتطلب، جمهوریخواه لیبرال، ملی مذهبی و… همه و همه حول این محور که انقلاب کارساز نیست جمع شدهاند و از تریبونهای رنگارنگ در بوقهای خویش میدمند که انقلاب دشمن جان مردم است! و به زبان بیزبانی و گاها آشکار مینویسند و میگویند یکبار انقلاب کردیم خمینی آمد! پس معلوم است که انقلاب نمیتواند مطلوب ما باشد و ما میتوانیم از طریق پارلمان، اصلاحات، رفراندوم و…به اهداف خویش برسیم و جامعهای مدنی با حقوق شهروندی را ایجاد نماییم، ولی این دشمنان انقلاب کارگری هیچگاه نمیگویند که جمهوری اسلامی ثمره شکست انقلاب 1357 بوده است. انقلاب در سال 57 در نیمهراه خویش در باتلاق سرمایه و مذهب متوقف شد، همانطور که در صدوچند سال پیش انقلاب مشروطیت به خون مشروطه خواهان حقیقی رنگین شد. این توجیه گران نظم موجود، نمایندگی طبقه خودشان رادارند، نه طبقه کارگر و زحمتکش را. اگر از حقوق شهروندی و جامعه مدنی حرف میزنند، این حقوق و مدنیت تا جایی میتواند معنا داشته باشد که منافع طبقه سرمایهدار ایجاب میکند و هرکس از این حد فراتر رود با پلیس و زندان، شکنجه و اعدام روبرو خواهد شد. البته اینکه از عصر ضدانقلاب سخنی به میان آمد به این معنی نیست که دست روی دست بگذاریم تا عصر انقلاب آغاز شود!(اگر اینگونه بود گروههای پاسفیست و منفعل خیلی زود تراز ما این را تجربه کردند.) و شرایط برای انقلاب کردن مهیا شود. در همین عصری که عصر ضدانقلاب است؟! هم انسانهای مبارزی وجود دارد که با تمام وجود به مبارزه دست مییازند و عصر انقلاب چیزی جزء آگاهی از منافع طبقاتی نمیتواند باشد و آگاهی جزء در وجود انسانهای آگاه به وجود نمیآید و اگر این آگاهی به میان سطوح مختلف جامعه نرود و در اذهان بماند چیزی ذهنی میباشد که اگر این آگاهی با عمل همراه نشود، هیچ وجود مادی نخواهد یافت. جامعه غیرعادلانه همیشه با ظلم همراه است تا ظلم هست مبارزه هم هست تا مبارزه هست هم انسانهای مبارز خواهند بود که دوران تدارک انقلاب را بر دوشهای هرچند زخمی و نحیف خویش خواهند کشید. از جامعه بردهداری که جوامع به طبقات تقسیم میشوند این مبارزه آغازشده است و تاکنون هم ادامه دارد، اگر این مبارزه طبقاتی وجود نمیداشت، هیچگاه علمی به نام تاریخ اجتماعی هم پا به عرصه وجود نمیگذاشت. البته نظامهای تاکنون تحت شرایطی تن به یک سری از اصلاحات و رفورمها میدهند. این اصلاحات و رفورمها نتیجهٔ خیرخواهی و انساندوستی سرمایهداران و دولتهایشان نیست، بلکه ثمره مبارزه طبقاتی است که دولتها برای جلوگیری از حاد شدن مبارزه و تبدیلشدن این تلاشها و مبارزات به انقلاب پیش میکشند و انقلاب کارگران و زحمتکشان باید از این مسیر پرپیچوخم و پر از فرازوفرود بگذرد و انقلابیون در این مسیرها نباید دچار توهم شوند و به اصلاحات و رفورمها بسنده کنند، رفورم روزنههایی برای تنفس رژیمهاست، در شرایطی که به تنگنا میافتند، همیشه و در طول تاریخ به سیر هر انقلابی که نگاه کنیم، انقلاب از گذرگاه اصلاحات عبور کرده است؟! اصلاحات در صورتی مثمر ثمر خواهند بود که در مسیر هدف اصلی (انقلاب) قرار گیرند. اگر به رفورمها بسنده کنیم در همان چارچوب رفورمها خواهیم ماند، نفس خواهیم کشید، خواهیم پوسید و انقلاب از فرهنگ مادی امان حذف خواهد شد، به سیر هر انقلابی که نگاه کنیم اشخاص و جریاناتی بودهاند که در مسیر انقلاب در گرداب و پیچهای تند اصلاحات دچار سرگیجه شدهاند و از گردونه مبارزه خارجشدهاند، گاهی نیز سد راه انقلاب شدهاند. بودهاند ظاهر اعقابهای تیزپروازی که در پیچهای تند مبارزه طبقاتی دچار سرگیجه شده و مانند مرغهای خانگی درمانده شدهاند. هر انقلابی که در دنیا نگاه میکنیم مثالهایی ازایندست داشتهاند. در همین چند سال پیش نیز آقای اصانلو که نمایندگی اتحادیه کارگران و رانندگان شرکت واحد را داشته است با کنار گذاشتن مبارزه طبقاتی و دیدن اینکه انسانیت و انساندوستی سرمایهداران فراتر از افکار و عقاید طبقاتی و (سوسیالیستی) است. (گرچه هیچگاه تیزپرواز هم نبوده) تا حد مرغهای خانگی و بسیار پستتر نیز سقوط میکند و شاید خیلیها نگران شدند درحالیکه نگرانی ایشان بیهوده است. مبارزه طبقاتی علم است و هر علمی سازوکار و نیروی خویش را میخواهد. شاید عدهای براثر امواج اجتماعی که در جامعه به وجود میآیند، برای لحظاتی خویش را با شرایط وفق دهند و در مسیر مبارزه گام بردارند، اما در شرایطی دیگر به علت همان شرایط مبارزه طبقاتی و نبود یا کمبود سازوکار نیروی اجتماعی دچار یاس و سرخوردگی میشوند و آرام، آرام از ارابه انقلاب پیاده میشوند، وعدهای از آنان هم شاید زیر چرخهای ارابه انقلاب خرد و له شوند. انقلابی ماندن یکی از شرایط مبارزه است و هرآینه که درک درستی از مبارزه نداشته باشیم امکان لغزش و لغزیدن بسیار است. خیلیها انقلابی بودند ولی در شرایط دیگر نتوانستند انقلابی بمانند. اینها همان کسانی هستند که گاهی سازش طبقاتی را موعظه میکنند و گاهی هم برای خالی نبودن عریضه تنها در حرف و وراجیهای بیهوده خود به حفظ منافع موجود کمک میکنند.
این سخن آموزگار بزرگ انقلاب کبیر اکتبر را میتوانیم سرلوحه کار خویش قرار دهیم تا برای دلسوزان نظام سرمایهداری نگران و ناراحت نشویم. عقابها گاهی بهاندازه مرغان خانگی فرود میآیند، اما مرغان خانگی هیچگاه بهاندازه عقابهای بلندپرواز اوج نمیگیرند.
ح ا ۲۰ مهرماه نودوپنج- ایران
مجلس ملّی
۱۹۱۸روزا لوگزامبورگ، نوامبر
ترجمه : بهنام کرمی
مقدّمه مترجم:
تاریخ جنبش کارگری – کمونیستی آلمان حاوی درسهای بسیار گرانبهایی برای رهروان واقعی سوسیالیسم علمی مارکس و انگلس در سراسر جهان است. متاسفانه کمونیستهای ایرانی بجز گوشه هایی تکه تکه شده و از بستر تاریخی خارج شده ی این تاریخ، اطّلاعی همه جانبه و مستند از این روند تاریخی ندارند، و این دلیلی شده که فرصت طلبان و تجدیدنظرطلبان مدرن”، بعضا حتی “مارکسی”، بر بستر شکست انقلاب اکتبر و در هم فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم موجود”، به تبلیغ نظریاتی بپردازند که شکست این نظریات تاریخا و عملا پیش روی ماست.
از جمله مباحثی که سالهاست در بین نیروهای مدّعی مارکسیسم جریان دارد، بحث مجلس موسسان است. اگر قرار است که کمونیستها از تاریخ بیاموزند، پس بد نیست نظری به جنبش های کارگری – کمونیستی در کشورهای دیگر انداخته و حدّاقل ببینند آیا در تاریخ، ردّ پایی از مباحثی که هم اکنون در بین آنها جاریست، موجود است یا نه، و اگر موجود است، این مباحثات عملا به کجا منتهی شده اند.
بر اساس این نظر است که مقاله ی زیراز روزا لوگزامبورگ، که در شرایط بسیار حساسی از انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ آلمان نوشته شده، میتواند حدّاقل نشانگر گوشه ای از مبارزه ی نظری – طبقاتی مابین جریانات مدّعی سوسیالیسم در آلمان انقلابی آن زمان باشد. روزا لوگزامبورگ را به این دلیل انتخاب کرده ام که مدعیان بازگشت به مارکس”، که دست بر قضا طرفدار پروپا قرص “مجلس موسسان” هستند، در کمونیستی بودن نظریات او در رابطه با مقوله ی دموکراسی سوسیالیستی شکّی نداشته و چپ و راست، نظریات او در این زمینه را در مقابل نظریات “کمونیسم روسی” قرار میدهند.
برای درک بهتر مقاله ی روزا بد نیست با توضیح مختصر شرایط آن زمانی در آلمان، دلیل نوشتن این مقاله در آن شرایط حساس از انقلاب را ذکر کرد…
آموزش و پرورش طبقاتی و آموزش و پرورش غیرطبقاتی
به مناسبت آغاز سال تحصیلی
علیرضا ثقفی
از آن هنگام كه جامعه ی انسانی در مقابله با طبیعت توانست زندگی جمعی را تجربه كند و برای رودررویی با بلایای طبیعی و زنده ماندن در برابر حوادث، ضرورت بقای نسل را فرا گرفت، امر آموزش از پدران و مادران به فرزندان و انتقال تجربه از نسلی به نسل دیگر موضوعی با اهمیت بود. هرچند آموزش شیوه ی زندگی از نسلی به نسل دیگر در همهی جانداران به نوعی وجود دارد، اما این امر در انسان به عنوان تكامل یافته ترین موجود زنده و دارای مغز متفكر به تدریج به صورت امری تدوین یافته و هماهنگ درآمد و آموزش و پرورش را برای مقابله با مشكلات زندگی اجتماعی و مقابله با نیروهای طبیعت و رام كردن جهان پیرامونی و تداوم زندگی اجتماعی، به امری ناگزیر برای بقای نسل و تداوم تمدن بشری درآورد.
این آموزش آن هنگام كه طبقات در جامعهی انسانی وجود ندارد، وظیفه ی خود را انتقال تجربه و جایگزینی نیروی كار از والدین به فرزندان میداند. در جوامع اولیه كه در آن طبقات وجود ندارد. آموزش و پرورش امری عمومی است و هیچكس برای آموزش به نسل جدید مستثنی نیست و برای انحصار دانش، اقدامی به عمل نمیآید. آموزش توسط سالخوردگان به جوانان امری عادی و طبیعی است و هزینه ی زندگی آموزگاران بر عهده ی كل جامعه است. در این وضعیت امر آموزش نه یك شغل بلكه بهعنوان یك وظیفه ی اجتماعی مطرح است و از این جهت آموزگاران شغلی جانبی برای امرار معاش دارند.
تفاوت آموزش به عنوان یك امر انسانی برای بقای نسل و تمدن بشر با آموزش طبقاتی كه مختص طبقات استثمارگر است.
در آموزش طبقات استثمارگر، همواره اطاعت از نظم و وحشت از تخطی از قواعد و قوانین حاكم، امر اصلی آموزش است. در این شیوه ی آموزش كه در تمام طبقات فرادست جامعه حاكم است؛ درس اول سر به راه و گوش به فرمان بودن، رعایت نظم و انضباط طبقات حاكم، روی حرف بزرگتر حرف نزدن و تلاش برای مفید بودن، در رشد و گسترش مالكیت چه بهعنوان ثروت، چه به عنوان سرمایه و سود است. در آموزش طبقاتی حفظ تسلط طبقات، مسأله ی اصلی است و آموختن علم و دستاوردهای دانش بشری امری ثانوی است. در نتیجه آموزش علوم و تكنولوژی از نظر طبقات حاكم تا آنجا ارزش دارد كه نظام سلطهی طبقاتی حفظ شود و از همینجا است كه از آموزش به طبقات فرودست یا صدور تكنولوژی به برخی از كشورها یا ملتها در دورانهای مختلف جلوگیری میشود و برای آموزش در دانشگاهها همواره گزینش وجود دارد و باید هدف از آموختن علم و دانش، سودآوری، سودپرستی و منفعت رساندن به مالكیت یا سرمایه باشد.
در همین رابطه است كه ما شاهد وجود فضای خشن تنبیهات بدنی، جریمههای مختلف و فضای رعب و وحشت در محیطهای آموزشی طبقاتی هستیم. تنبیهات بدنی كه امروزه در بسیاری از مقاطع آموزش و پرورش و حتی در بسیاری از كشورهای سرمایهداری نیز علیه دانشآموزان اعمال میشود هدفی جز سر به راه كردن دانشآموزان برای یك جامعهی طبقاتی ندارد. در حالی كه در آموزش و پرورش كه هدفاش یادگیری فنون و تجربیات زندگی اجتماعی است هیچگونه نیازی به خشونت نیست بلكه كنجكاوی كودكان و جوانان و حتی بزرگسالان برای شناخت محیط زندگی و كسب تجربه كه ضرورت ادامهی زندگی است برای آموزش و پرورش كافی است. به همین جهت آموزش و پرورش مردمی و آموزشی كه در آن هدف، حفظ حاكمیت طبقهی مسلط نباشد و در آن معیارهای انسانی برای آموزش نسل جدید مطرح باشد با این امر متفاوت است.
در همین راستا میتوان مسأله را اینچنین بررسی كرد كه تفاوت میان آموزش و پرورش طبقاتی و غیرطبقاتی در آن است كه آموزش و پرورش غیرطبقاتی هیچ نیازی به ایجاد جو ارعاب و وحشت ندارد تا دانشآموز و جستوجوگرِ علم را وادار كند آنچه را كه او خودش ضروری نمیداند فرا بگیرد. كنجكاوی و دانایی، ضرورتی انكارناپذیر و جزءِ لاینفك زندگی انسان است. انسان هنگامی میتواند به زندگی خود ادامه دهد كه از محیط اطرافاش آگاهی داشته باشد و بر آن مسلط باشد. همین نیاز كافی است تا هر نسلی از بشر برای اطلاع از علم و دانش و شناخت قوانین حاكم بر طبیعت به تلاش و جستوجو بپردازد. این تلاش و جستوجو حتی اگر دستاوردهای فعلی بشر هم نابود شود؛ سبب میشود بار دیگر، زندگی انسانی و اجتماعی همین مسیر را طی كند.
علاوه بر آن، زندگی اجتماعی انسان و تقسیم كار و ضرورت مشاركت افراد انسانی در آن، تحصیل علم و دانش و كسب مهارت و تجربه را در یك محیط آرام و آزاد برای افراد بشر ضروری میسازد در نتیجه آموزش و پرورش غیرطبقاتی هیچ نیازی به جو ارعاب و وحشت و یا تنبیهات بدنی و روانی برای یادگیری ندارد. هر نوع محیط فشار، سركوب، غیرانسانی و یا چیزی غیر از درس و بحث و فحص با آموزش غیر طبقاتی همخوانی ندارد. بوعلیسینا میگوید:
لذات دنیوی همه هیچ است نزد من در خاطر از تغیر آن هیچ رنج نیست
روز ترنم و شب عیش و طرب مرا غیر از شب مطالعه و روز درس نیست
این امر به خوبی نشان میدهد كه آموختن و آموزش دادن امری لذتبخش برای انسان است و اگر امری لذتبخش است كه بهطور واقعی همچنین است، پس هرگونه ارعاب و فشار و هرگونه جوِ رعب و وحشت در آموزش و پرورش و محیطهای فرهنگی چیزی جز عنصر غیرعلمی و خواست طبقات حاكم برای واداشتن علم و دانش به اطاعت از منافع طبقهی حاكم نیست.
از همین جهت است كه همواره طرفداران علم و دانش و كوشندگان كسب مهارت و تجربه با وجود هرگونه نیروی غیرعلمی در دانشگاهها و مراكز علم و تحصیل، مخالفت داشتند و وجود نهادهایی همانند بسیج دانشآموزی و دانشجویی در محیطهای علم و دانش امری است كاملاً خلاف پژوهش و تحقیق و بر ضد آن.
با این همه تا قبل از حاكمیت سرمایهداری بر جامعهی بشری، هرچند آموزش و پرورش، طبقاتی بوده است و طبقات فرودست امكان دسترسی به علم و دانش را همانند طبقات فرادست نداشتهاند؛ در یادگیری و آموزش، جوِ ارعاب و وحشت حاكم و چوب و فلك و اطاعت از دستورات مذهبی و تبعیت از فرهنگ مسلط، امری رایج بوده اما بهطور کلی امر آموزش امری رایگان و متعلق به نسل بشر بوده است.
تأمین هزینهی زندگی معلمان بر عهدهی جامعه و ساختن مدارس و تأمین هزینهی دانشآموزان و طلبهی علم و دانش بر دوش جامعه بوده كه عمدتاً از اوقاف و یا اموال عمومی تأمین میشدهاست. تا قبل از حاكمیت نظام سرمایه داری، آموزش و پرورش در اختیار نهادهای دینی و متعلق به كلیساها و نهادهای مذهبی بوده كه از اموال عمومی اداره میشدهاست. وجود موقوفات فراوان برای نهادهای مذهبی و آموزشی و تأمین مخارج دانشجویان و دانشآموزان در این نهادها بیانگر همین امر است.
اما در دوران حاكمیت سرمایهداری و بهخصوص پس از جهانیشدنِ این نظام و پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، نظام سرمایهداری تمام توان خود را بهكارگرفت تا علم و دانش را كالایی كند و آن را در اختیار بازار سرمایه و سرمایهداران قرار دهد و هر روز دست طبقات زحمتكش و محروم را از آن كوتاهتر كند. از این جهت است كه مخالفان نظام سرمایهداری باید تمام توان خود را بهكار برده تا از آن جلوگیری كنند و به هر ترتیبِ ممكن، علم و دانش و آموزش را از انحصار نظام سرمایهداری بیرون آورند. از همینرو است كه مدافعان حقوق كارگران و زحمتكشان در برابر حق كپیرایت كه یك حق بورژوایی برای انحصار علم و دانش است، بر حق كپیلفت كه بنیاناش بر عدم شناخت هیچگونه حق انحصاری برای دستاوردهای علمی و تجربی بشر است؛ تأكید دارند.
امروزه شركتهای بزرگ و انحصاری تمام توان خود را بهكار میگیرند تا مردم تحت ستم را از دستیابی به فنآوریهای جدید و اكتشافات بشری جز با پرداخت مبالغی كلان محروم كنند. آنها هرگونه دستاوردهای علمی و تكنولوژیكی را در آن حصار بنگاههای بزرگ سرمایهداری میخواهند و برای در اختیار قرار دادن آن به كارگران و زحمتكشان، باجهای كلان را خواستارند تا از طریق انحصار علم و دانش، سلطهی خود را بر جامعهی بشری حفظ كنند و نمونههای روزانهی آن را در گرانتر شدن هر روزهی كلاسهای آموزشی و خصوصی شدن مدارس و دانشگاهها شاهد هستیم.
آموزش طبقاتی به عنوان بازتولید نیروی كار
طبقات استثمارگر به آموزش تنها به صورت بازتولید پیشرفته نگاه نمیكنند بلكه این آموزش را برای بازتولید طبقاتی نیروی كار میخواهند. به همین جهت است كه سیستم آموزشی آنان هیچگاه تلاش نمیكند تا از ترك تحصیل و یا ریزش دانشآموزان در طی دوران تحصیل جلوگیری كند. هر چند كه در ظاهر قوانین مصوب به آموزش رایگان در دوران دولت های رفاه و در تقابل با اردو گاه سوسیالیستی آن زمان تن داده بودند. برای نظام سرمایهداری ضرورتی ندارد كه همهی افراد تحصیل كرده و دارای تخصص باشند زیرا كه در آن صورت، نیروی كار قیمتش بالا می رود و سود ارزانیِ نیروی كار و لایهبندیهای مختلف آن، نصیب سرمایهداران نخواهد شد. نظام سرمایهداری برای حفظ لایههای مختلف نیروی كار، نیاز به آن دارد تا نیروی كار را از پائینترین لایههای اجتماعی تا متخصصترین آن در بخشهای مختلف اجتماعی بهكار گیرد و برای هر بخش از آن، دستمزدی به اصطلاح متناسب با سودآوری آن تعیین كند. سودآوریای كه به وسیلهی نظام طبقاتی سرمایهداری تعیین میشود.
سیستم آموزشی استثمارگرانه از اینكه عدهای از كودكان نتوانند وارد مراکز تحصیل علم و دانش بشوند؛ سود میبرد زیرا كه همواره جامعهی طبقاتی، نیروی كاری را لازم دارد كه سادهترین شغلها را با كمترین دستمزد انجام دهند و آنان همان كسانی هستند كه هیچ نیازی به تحصیلات و آموزش ندارند. پس سیستم طبقاتی به آن میاندیشد كه چرا برای آنان هزینه كند و به قول مدافعان نظام سرمایهداری، جامعه به نظافتچی و واكسی هم نیاز دارد و این امر نیازی به آموزش و پرورش ندارد. همچنین آنان كه در مقاطع مختلف تحصیلات به عنوان ریزش و یا مردودیها و یا كلیهی دانشآموزانی كه به خاطر شرایط اقتصادی مجبور به ترک تحصیل میشوند برای نظام سرمایهداری، نعمتی بزرگ هستند زیرا كه در درجهی اول هزینههای تحصیل آنان از دوش دولت سرمایهداران برداشته میشود و و هزینه های رقابت آنان كمتر میشود و امكانات بیشتری در اختیار فرزندان طبقات بالا قرار میگیرد و در ثانی نیروی كار ارزانی برای خدمات مختلف توسط كودكان كار بازتولید میشود. نیروی كار ارزانی كه بازتولید آن تداوم بیوقفهی سود سرمایهداران را تضمین میكند و كودكان كار را به بردههای نظام سرمایهداری تبدیل كرده و از آنان در بخشهای مختلف این نظام به عنوان نیروی كار ارزان میتوان بهره جست.
طبقات استثمارگر هیچگاه به آموزش یکسان برای همگان فكر نمیكنند. آنها مراحل آموزش را بازتولید نیروی كار در سطوح مختلف میدانند، بازتولیدی كه نیروی كار را در سطوح مختلف از خدمات ابتدایی گرفته تا خدمات تخصصی تربیت كنند تا تداوم نظام استثمارگرانه را تضمین كنند. از متخصصان علوم تجربی تا مربیان نظام سرمایهداری كه تلاش میكنند این نظام را ابدی و لایتغیر تصویر کنند. آنها متخصصانی را تربیت میكنند تا به نسلهای آینده آموزش دهند كه رستگاری در اطاعت از نظام حاكم سرمایهدارانه است و این نظام طبقاتی بهترین دستاورد بشر است و تنها اینچنین میتوان زندگی كرد و تساوی انسانها “افسانهای بیش نیست كه دشمنان سعادت بشر آن را برای انحراف اذهان تبلیغ میكنند.”
در نتیجه آن نیروی كاری را تا آخر آموزش میدهند و به دانشگاهها و مراكز تخصصی راه میدهند و ملقب به متخصص و كارشناس میكنند كه بهطور كامل، مطیع نظام طبقاتی بوده و نظم آن را همانند نظم طبیعت به رسمیت بشناسد و سرسپرده و وفادار به آن باشد. بیجهت نیست كه متخصصان معرفی شده از جانب این نظام و به رسمیت شناخته شده از طرف رسانهها و ارگانهای نظام سرمایهداری به دلالت مطابقه و طابق النعل بالنعل همانند طبقات استثمارگر فكر میكنند و همان افكار را برای بازتولید نیروی كار در سطوح مختلف برنامهریزی میكنند. اندك متخصصان و یا تحصیلكردگان مخالف نظم و نظام استثماری به راحتی به حاشیه رانده میشوند. برای آنكه متخصص و صاحبنظر معرفی شوی باید چارچوب نظام سودمحور را بپذیری و حداكثر در جهت اصلاح آن، بیانات یا نوشتههایی ابراز كنی.
آنگاه كه علم و دانش كالایی میشود و كسانی قادر به ادامهی تحصیلات عالی هستند كه مبالغ كلانی را برای دریافت مدارك عالی سرمایهگذاری كنند، شكی نیست كه به این سرمایهگذاری در یك جامعهی سودمحور به صورت امری سودآور نگریسته شود. این نگرش سرمایهدارانه بهطور طبیعی دریافت این مدارك را در زمرهی سرمایهای قرار میدهد كه از آن مطالبهی سود میشود. پس تنها راه مقابله با این امر، تلاش و پیگیری برای خروج علم و دانش از كالایی شدن و مقابله با این امر باید با تمام توان از جانب مخالفان كالائی شدن علم و دانش صورت گیرد .
در این بازتولید نیروی كار، طبقات استثمارگر حتی ولگردان و دزدهای انفرادی و باندی را هم برای بازتولید نظام سرمایهداری لازم دارند و برایشان اهمیت ندارد كه تركتحصیلكنندگان در كجای تقسیم نیروی كار قرار میگیرند. آنها دزدان و خلافكاران را از آن جهت لازم دارند كه اولاً با تنبیهات خشن و مجازاتهای سخت، جوِ سركوب و ارعاب را رواج دهند تا از یك طرف نظام سرمایه داری را حافظ امنیت معرفی كنند و از طرف دیگر نیروی كارِ سر به راه در سایر سطوح داشته باشند و علاوه بر آن با ارعاب جامعه از وجود دزدان و خلافكاران، بودجه های نظامی كلان برای گسترش نیروهای امنیتی در اختیار داشته باشند تا بتوانند با هرگونه اعتراضی از جانب نیروی كار و زحمتكشان به نظام سرمایهداری، برخورد كنند. نیروهای نظامی و امنیتی در سراسر كشورهای سرمایهداری میبینیم كه هر از چند گاه نمایشی را با سر و صدا برای برخورد با به اصطلاح اراذل و اوباش به راه میاندازند تا جوِ رعب و وحشت را در جامعه حاكم كنند و نیروهای امنیتی و انتظامی را برای نبردهای بزرگتر كه در مقابل اعتراضات به نظام سرمایهداری، آماده و مهیا نگه دارند زیرا اگر در یك جامعهی سرمایهداری برای مدتی دزدی نشود دیگر هیچ توجیهی برای گسترش روزافزون بودجههای كلانِ نیروهای نظامی و امنیتی نیست. پس، از ترك تحصیل و خصوصی شدن آموزش و پرورش كه یكی از بنیانهای اساسی این تركِ تحصیل است، چندان هم نگران نیستند زیرا كه جامعهی طبقاتی باید بازتولید شود.
آموزش رایگان و همگانی بدون حصر و استثناء حق همگان است.
اگر بپذیریم كه علم و دانش دست آورد تمدن بشر است و میراث خاص طبقات استثمارگر نیست، پس دسترسی به آن باید در اختیار همه ی انسانها باشد و كسی حق ندارد طبقات زحمتكش و سلبقدرت شده را از دسترسی به علم و دانش منع كند. حال این منع چه به صورت اجبار فیزیكی باشد و یا اجبار اقتصادی. از این جهت است كه تشكلهای مستقل معلمان و دانشگاهیان در حمایت از كارگران و زحمتكشان، وظیفهی دفاع از آموزش رایگان برای همگان بدون هیچ حصر و استثناء را بر عهده دارند.
نمونهی بارز تشكلهای مستقل معلمان در كشورهایی مانند كره، مكزیك و كشورهای دیگر شاهد همین امر است كه این تشكلهای مستقل، آموزش رایگان و همگانی را در دستور كار خود قرار دادهاند.
اتحادیه، سندیکا و هر نوع تشكلی میان معلمان نمیتواند نسبت به امر آموزش بیتوجه باشد و این مسأله را یكی از اصول منشور تشكیلاتی خود قرار ندهد. آن تشكلی از معلمان است كه در برابر فشارهای سركوبگرانهی آموزش و در برابر جوِ ارعاب و وحشت ایجاد شده توسط حاكمان در آموزش و پرورش بایستد و همبستگی معلمان را بر این محور قراردهد، معلمان از آنجا كه قشر روشنفكر كارگران و زحمتكشان هستند و از قدیم، كارگر- روشنفكر بودهاند یعنی كارگری كه نیروی فكری خود را میفروشد و با آن زندگی میكند در این زمینه نمیتوانند تنها به معیشت خود فكر كنند زیرا كه معیشت آنان بخشی از زندگی آنهاست كه میتواند وجود فكری آنها را تغذیه كند، وجود فكری معلم، كمتر از وجود فیزیكی او نیست، در این زمینه همانگونه كه نویسندگان در كنار دغدغهی معیشت، دغدغهی سانسور و سركوب فرهنگی را كمتر از معیشت خود نمیدانستند، معلمان نیز به همین امر باید توجه داشته باشند كه وجود یك بنیان فكری آزادیخواه و ضد سلطهی سرمایهدارانه در آموزش و پرورش فرض هر نوع تشكل است. از اینجاست كه در اساسنامههای تشكلهای معلمان همواره جای یك منشور فكری خالی بوده است و میتواند از این به بعد این امر نیز در دستور هر تشكلی قرار گیرد. تشكل حول محور صرفاً معیشتی در شأن این كارگرـ روشنفكران نیست.
علاوه بر آن مقابله با هر نوع ارعاب و تهدید و بهخصوص تنبیهات بدنی كه مختص شیوههای طبقات استثمارگر است باید همواره از جانب تشكلهای مستقل معلمان به بیرحمانهترین وجه، مورد اعتراض قرار گیرد. همچنین هر نوع تبعیض در آموزش و پرورش كه این امر هم مختص آموزش طبقاتی است زیرا كه حفظ منافع طبقات است كه تبعیض را در آموزش و پرورش دامن میزند و به آن تداوم میبخشد.
منتشره در سایت مدافعان حقوق کارگر
قدرتنمایی بزرگ کارگران هند
- تحلیل جهان
- تحلیل جهان: مطالب پیشین
- جنبش کارگری
- جنبش کارگری: مطالب پیشین
- نشریه کار
- نشریه کار: مطالب پیشین
در دوم سپتامبر ۲۰۱۶ (۱۲ شهریور) کارگران هند، یک اعتصاب عمومی در این کشور برپا کردند که در سراسر تاریخ جنبش کارگری جهان بیسابقه بود.
به دعوت اتحادیههای کارگری، ۱۸۰ میلیون کارگر و زحمتکش هند، در اعتراض به سیاستهای ضد کارگری حکومت ائتلافی دست راستی اتحاد دمکراتیک ملی، تحت رهبری حزب مردم هند (بهاراتیا جاناتا)، یک اعتصاب عمومی ۲۴ ساعته برپا کردند. هرگز سابقه نداشته است که کارگران یک کشور در چنین ابعاد بزرگی در یک اعتصاب همزمان شرکت کنند. تقریباً عموم کارگران بخش عمومی و خصوصی اقتصاد و گروه کثیری از کارمندان بخش دولتی به فراخوان اتحادیهها پاسخ مثبت دادند.
این اعتصاب، صنایع و مؤسسات مختلف ازجمله ماشینسازیها، نساجیها، فولاد، نفت، برق، معادن زغالسنگ، صنایع نظامی، مخابرات، حملونقل زمینی، راهآهن، بندرها و کشتیرانی، بیمارستانها، مؤسسات آموزشی، بانکها و بیمهها و بسیاری از بخشهای اداری دولت مرکزی و واحدهای فدرال را فراگرفت.
اعتصاب عمومی ۲ سپتامبر نقطه اوج یکرشته اعتصابات عمومی کارگران هند است که با اجرای سیاست اقتصادی نئولیبرال، خصوصیسازیها و آزادسازیها، در ۱۹۹۱ آغاز گردید. شانزدهمین این اعتصابات عمومی در ۲ سپتامبر سال ۲۰۱۵ بود که در آن اعتصاب نیز متجاوز از صد هزار کارگر شرکت داشتند. نکته قابلتوجه در این است که ۱۲ اعتصاب عمومی، پس از سال ۲۰۰۹ برپاشده است.
کابینه جناح راست بورژوازی که از ۲۰۱۴ تحت رهبری “ناراندا مودی” زمام امور را در دست گرفته و سیاست خود را تشدید اقدامات ضد کارگری، گسترش دامنه خصوصیسازی، آزادسازی قیمتها، باز گذاشتن هرچه بیشتر دست سرمایهداران داخلی و بینالمللی در تشدید استثمار کارگران و تعرضات پیدرپی به حقوق صنفی کارگران، قرار داده است، هیچ پاسخی به مطالبات طبقه کارگر هند که در جریان اعتصاب عمومی سال گذشته مطرح شد، نداد.
اما طبقه کارگر و اتحادیههای کارگری هند که مصمم به تشدید مبارزه علیه سیاستهای ارتجاعی بورژوازی و تحقق مطالبات فوری خود هستند، در ۳۰ ماه مارس ۲۰۱۶، در اجلاس نمایندگان کارگران، تصمیم به مبارزهای گستردهتر علیه دولت گرفتند. متجاوز از هزار نماینده از ۱۱ اتحادیه مرکزی که درواقع فدراسیونهای کارگریاند، در کنوانسیون ملی کارگران حضور یافتند. این اجلاس شدیداً اقدامات ضد کارگری کابینه “مودی” را محکوم کرد و تصمیم به فراخوان اعتصاب عمومی ۲ سپتامبر گرفت.
در اطلاعیه مشترکی که توسط اتحادیهها صادر شد، کابینه اتحاد دمکراتیک ملی تحت رهبری حزب دست راستی مردم هند، به علت نادیده گرفتن منشور مطالبات کارگران که خواست تمام اتحادیهها است، شدیداً موردانتقاد قرار گرفت. کنوانسیون، یک برنامه عمل سه مرحلهای را نیز برای تحقق مطالبات تعیین کرد. از کارگران خواسته شد با برگزاری کنوانسیونها و کارزارهای مشترک در ماههای ژوئن و ژوئیه ۲۰۱۶ در سطوح مختلف ایالتی، محلی و صنعتی، تلاش کنند وسیعترین تودهها را به این کارزارها بکشانند.
ترجیحاً در ۱۹ اوت، یک اعتراض مسالمتآمیز یکروزه را در پایتخت و ایالات، بهمنظور تدارک اعتصاب عمومی سازمان دهند و در ۲ سپتامبر به اعتصاب عمومی و سرتاسری رویآورند.
منشور اتحادیههای کارگری که مطالبات فوری طبقه کارگر هند است، در ۱۲ بند تدوینشده است. افزایش فوری حداقل دستمزد به ۱۸ هزار روپیه (۲۶۸ دلار) یکی از مطالبات این منشور است.
در دورهای که سیاست نئولیبرال در هند به مرحله اجرا درآمده، بهویژه در دوران زمامداری جناح راست بورژوازی هند، بهای کالاها شدیداً افزایشیافته و سطح زندگی تودههای وسیع کارگر و زحمتکش، میلیونها دهقان فقیر بهشدت تنزل یافته است. دریکی دیگر از مطالبات این منشور، انجام اقدامات فوری برای مقابله با افزایش قیمتها از طریق تعمیم سیستم توزیع عمومی و ممنوعیت بورسبازی در بازار کالاها خواستهشده است.
دهها میلیون انسان در هند بیکارند. از سال ۲۰۰۴ تاکنون ۵۵ میلیون به جمعیت جویای کار افزودهشده است. به گفته اتحادیهها سالانه ۱۳ میلیون تن به بازار کار وارد میشوند. اما از ۲۰۱۴ که مودی در رأس قدرت قرار گرفت، تنها ۳۰۰ هزار و حداکثر یکمیلیون شغل ایجادشده است. بنابراین، منشور اتحادیههای کارگری، خواستار انجام اقدامات مشخص برای ایجاد اشتغال شده است.
کابینه “مودی ” به سرمایهداران امکان داده که به اشکال مختلف قانون کار را نادیده بگیرند و خود نیز مصوبات خلاف قانون کار داشته است. اکنون نیز در تلاش است با اصلاح رسمی قانون کار، اکثریت بزرگ کارگران را از شمول قانون کار خارج کند. منشور اتحادیههای کارگری خواستار اجرای اکید تمام قوانین بنیادی کار، بدون هرگونه استثناء و معافیت، اقدامات تنبیهی شدید در مورد تخلف از قوانین کار و ممنوعیت اصلاحات یکجانبه دولت در قوانین کار شده است.
در هند، نیمی از جمعیت کشور زیرخط فقر به سر میبرند، بخش بزرگی از این جمعیت از ابتداییترین امکانات بهداشتی و آموزشی نیز محروماند. منشور اتحادیههای کارگری، خواستار مقابله عملی با فقر، از طریق برقراری سیستم تأمین اجتماعی همگانی شده است، بهنحویکه عموم کارگران تحت پوشش تأمین اجتماعی همگانی قرار گیرند.
توقف کنتراتی کردن کارهای ثابت دائمی، دستمزد و مزایای برابر کارگران کنتراتی با کارگران معمولی درازای کار مساوی، برافتادن محدودیتها بر سر ایجاد اتحادیههای جدید و تصویب فوری کنوانسیونهای ۸۷ و ۹۸ سازمان بینالمللی کار، در مورد آزادی اتحادیهها و قراردادهای دستهجمعی، از دیگر مطالبات اتحادیههاست.
اما گذشته از موارد فوقالذکر، منشور اتحادیههای کارگری هند، مخالفت جدی خود را با ادامه سیاست نئولیبرال ابراز داشته است. همانگونه که گفته شد، کابینه مودی روند خصوصیسازی را سرعت بخشیده و قصد دارد در سال جاری معادل ۳/۸ میلیارد دلار از طریق خصوصیسازی مؤسسات دولتی به دست آورد. منشور اتحادیهها خواستار توقف خصوصیسازیها در بخش عمومی و مرکزی اقتصاد شده است.
منشور دریکی دیگر از بندها خواسته است که سرمایهگذاریهای مستقیم خارجی در راهآهن، صنعت دفاعی، داروسازی، بانکها و بیمهها و دیگر بخشهای استراتژیک و اساسی ممنوع گردد.
در آخرین روزهای پیش از برپایی اعتصاب عمومی ۲ سپتامبر، دولت هند که دریافت طبقه کارگر نمایش بزرگی از قدرت و توانایی خود را به صحنه خواهد آورد، یک عقبنشینی ناچیز کرد، تا شاید بتواند تزلزلی در صفوف متحد کارگران ایجاد کند. در ۳۰ اوت اعلام کرد، حداقل دستمزد کارگران غیرماهر حکومت مرکزی را از ۷۰/۳ دلار به ۲۰/۵ دلار در هرروز یعنی معادل ۱۳۵ دلار در هرماه افزایش خواهد داد. این افزایش ناچیز که فقط کارگران حکومت مرکزی را در برمیگرفت و برای واحدهای فدرال الزامآور نبود، نمیتوانست، مورد تائید اتحادیهها قرار گیرد. آنها خواهان افزایش حداقل دستمزد به ۲۶۸ دلار بودند. بنابراین بهجز اتحادیه کارگران هند (BMS) وابسته به حزب حاکم که آن را پذیرفت و از اعتصاب کنار کشید، تمام اتحادیههای دیگر آن را رد کردند و برپایی اعتصاب که اکنون موردحمایت فدراسیونهای مستقل کارگران و کارمندان دولتی و تمام احزاب چپ و کمونیست نیز قرارگرفته بود، به مرحله اجرا درآمد.
دولت و سرمایهداران تمام تلاش خود را به کار گرفتند، تا مانع از حضور گسترده کارگران در اعتصاب، تظاهرات، راهپیماییها و گردهمآئیها شوند. بهرغم تمام فشارها، تهدید کارگران توسط سرمایهداران، محدودیتها و حتی سرکوب کارگران در برخی ایالات و نیز خرابکاری اتحادیه دست راستی وابسته به حزب حاکم، طبقه کارگر هند قدرتنمایی بزرگی را در برابر طبقه سرمایهدار هند به نمایش گذاشت. با شرکت ۱۸۰ میلیون تن در این اعتصاب، بیسابقهترین اعتصاب عمومی تاریخ جنبش کارگری را برپا کرد و نشان داد که مصممانه برای تحقق مطالبات خود گام برمیدارد. اتحادیههای کارگری هند که نقش مهمی در سازماندهی و برپایی این اعتصاب بر عهده داشتند، اعلام نمودند، اگر به خواستهای کارگران که در منشور انعکاس یافته توجه نشود، آماده مبارزات شدیدتر و گستردهتری هستند.
با این اعتصاب عمومی بیسابقه و تهدیدهای اتحادیههای کارگری، آیا طبقه سرمایهدار حاکم بر هند، حاضر به پذیرش مطالبات منشور خواهد شد یا نه؟ پوشیده نیست که تمام مطالبات منشور اتحادیههای کارگری هند در چارچوب نظم موجودند. اما بورژوازی حتی در برابر یک اعتصاب عمومی ١٨٠ میلیونی نیز بهسادگی تا آن حد عقبنشینی نخواهد کرد که سیاست خود را تغییر دهد. اما ناگزیر به یکرشته عقبنشینیها و دادن برخی امتیازات جزئی خواهد شد. درنهایت آنچه برای این طبقه پذیرفتنی خواهد بود، دادن امتیازاتی بازهم محدود خواهد بود. سیاست طبقه حاکم بر هند عجالتاً پیشبرد سیاست نئولیبرال است. این سیاست نمیتواند لااقل با تعدادی از این مطالبات سر سازش داشته باشد. اما گرچه برای طبقه کارگر هر امتیازی که در جریان مبارزه به دست آورد، ارزشمند است، مهمتر از هر چیز، نفس مبارزه طبقاتی و رشد و اعتلای مبارزهای است که اکنون خود را در شکل اعتصاب عمومی بسیار برجستهای در هند، نشان داد و همین مبارزه است که سرانجام میتواند طبقه کارگر را از شر تمام مصائب نظم موجود رها سازد.
اینکه ۱۸۰ میلیون انسان کارگر و زحمتکش به فراخوان اتحادیههای کارگری پاسخ میدهند و در برپایی اعتصاب عمومی، شرکت میکنند، حتی اعضای اتحادیه کارگران هند، برخلاف خواست و نظر رهبری این اتحادیه به این اعتصاب میپیوندند، بازتاب رشد و ارتقاء مبارزه طبقاتی و نارضایتی عمومی از وضع موجود است. سیاست اقتصادی نئولیبرال جز تشدید وخامت وضعیت طبقه کارگر و عموم تودههای زحمتکش، گسترش دامنه فقر و بیکاری نتیجهای برای طبقه کارگر نداشته است. اکنون نهفقط طبقه کارگر ، بلکه عموم تودههای زحمتکش هند دریافتهاند که تمام ادعای طبقه حاکم برای بهبود وضعیت تودهها، جز یک فریب و دروغ نبوده است. آنچه در هند رخداده، عمیقتر شدن شکاف فقر و ثروت و حدت تضادهای طبقاتی است. با تشدید تضادهای طبقاتی، مبارزه طبقاتی رشد و اعتلا یافته و شرایط برای تعرضات طبقه کارگر بیش از هر زمان دیگر آمادهشده است.
طبقه کارگر هند که سوابق درخشانی در مبارزه طبقاتی دارد، میتواند این مبارزه را از هماکنون به نتیجه قطعی آن، سرنگونی نظم سرمایهداری و استقرار سوسیالیسم، در کشوری با جمعیتی متجاوز از یک میلیارد انسان برساند. نقطه قوت طبقه کارگر هند در این است که همواره حامل گرایش چپ و رادیکال بوده است. هماکنون نیز اکثریت بزرگ کارگران متشکل هند، در اتحادیهها و فدراسیونهایی متشکلاند که جانبدار احزاب کمونیست، مارکسیست – لنینیست و سوسیالیستاند. این اتحادیهها که در پی اجرای سیاست نئولیبرال در اواخر قرن گذشته، بخش زیادی از اعضای خود را از دست دادند، در چند سال اخیر تلاش کردهاند با فعالیت در درون کارگران بخش غیررسمی که اکنون ۹۰ درصد کارگران را تشکیل میدهند، از حق ایجاد اتحادیه برخوردار نیستند و حمایتهای قانونی از آنها در حداقل قرار دارد، جمعیت کارگری وسیعتری را در صفوف خود متشکل سازند.
گرچه هنوز کارگران متشکل در صفوف اتحادیهها به ده درصد مجموع نیروی کار نمیرسد، اما اتحادیههای کارگری هند، آنقدر در صفوف کارگران و حتی تودههای زحمتکش نفوذ و اعتباردارند که با فراخوان آنها ۱۸۰ میلیون تن به اعتصاب رویآورند.
اعتصاب عمومی بزرگ و برجسته کارگران هند، درسهای مهمی برای طبقه کارگر ایران و مبارزات آن نیز دارد. این اعتصاب نقش و اهمیت سازمانهای صنفی و سیاسی طبقه کارگر را در سازماندهی و پیشبرد مبارزه طبقاتی و تحقق مطالبات کارگران، نشان داد. این اعتصاب همچنین نشان داد که حتی تشکلهای صنفی و اقتصادی کارگری، چنانچه مستقیم و غیرمستقیم، پوشیده و آشکار، وابسته به دولت یا احزاب طبقه سرمایهدار باشند، هدف و وظیفهای جز خرابکاری در جنبش طبقاتی کارگری و ضربه زدن به مبارزه طبقاتی کارگران، بهویژه در لحظات حساس نخواهند داشت. خرابکاری “اتحادیه کارگران هند” وابسته به حزب حاکم در جریان همین اعتصاب عمومی، یک نمونه آن بود.
طبقه کارگر ایران، باید از مبارزات و اعتصاب برجسته کارگران هند برای برپائی اعتصاب عمومی و سرتاسری، بیاموزد و قبل از هر چیز تلاش و مبارزه خود را برای ایجاد تشکلهای مستقل از دولت تشدید کند.
اصلاحیه بودجه ۹۵ و رکود اقتصادی
نوبخت سخنگوی دولت در جریان تصویب اصلاحیهی بودجه سال ۹۵ در مجلس، گفت: “باید شهادت دهم که هیچ کدام از طرحها و لوایح و تصمیمات گذشته نمیتواند به اندازه این مصوبه باعث رشد اشتغال شود”. بیش از سه سال از دوران ریاست جمهوری روحانی گذشت، نه تنها هیچ کدام از وعدههای او برای بهتر شدن وضعیت اقتصادی و معیشت تودهها تحقق نیافت که روز از پس روز بدتر گشت. همه وعدهها دروغ بود و ریا و حالا نوبخت باز وعده میدهد که با این طرح قرار است دولت “شقالقمر” کند.
مردم فراموش نکردهاند که هنگام تحویل بودجه سال ۹۴ نیز مقامات کابینه از بودجه ۹۴ بهعنوان بودجهای برای خروج از بحران رکود – تورمی سخن گفته بودند. اما حاصل آن چه بود؟ بحران در سال ۹۴ عمیقتر شد و ارزش افزوده بخش صنعت به منفی ۱۹ درصد رسید!! در جریان تحویل بودجه سال ۹۵ نیز همان صحبتها تکرار شد اما با گذشت نیمی از سال، شرایط اقتصادی بار دیگر بدتر شد و حالا کابینه با اصلاحیه بودجه میخواهد به جنگ رکود اقتصادی برود.
اما واقعیت اصلاحیه بودجه ۹۵ چیست؟ دولت با این اصلاحیه به چه اهدافی میرسد؟
براساس این لایحه با اضافه شدن تبصرههای ۳۵، ۳۶ و ۳۷ به قانون بودجه، ۹۰ هزار میلیارد تومان پول در اختیار دولت قرار میگیرد، که برابر است با ۲۷ درصد از کل بودجه سال ۹۵. از کل این مبلغ ۴۵ هزار میلیارد تومان از داراییهای خارجی بانک مرکزی به منظور تسویه بدهی دولت به بانکها اختصاص یافته است. ۴۰ هزار میلیارد تومان نیز قرار است با انتشار اوراق قرضه تامین شده و بخشی از بدهی پیمانکاران و کشاورزان پرداخت شود. ۵ هزار میلیارد تومان دیگر نیز با انتشار اوراق قرضه قرار است به طلبکاران بدهیهای بیمه سلامت پرداخت شود.
از پرداخت بدهی به بانکها آغاز کنیم. دولت در حالی میخواهد از منابع بانک مرکزی ۴۵ هزار میلیارد تومان برای تسویه بدهی خود به بانکها استفاده کند که میزان بدهی دولت به بانکها براساس آمار بانک مرکزی که در خردادماه سال جاری انتشار یافت به ۱۳۱ هزار میلیارد تومان رسیده است. تنها از شهریور ۹۳ تا بهمن ۹۴، بدهی دولت به بانکها بیش از ۶۰ هزار میلیارد تومان افزایش یافته و با پرداخت ۴۵ هزار میلیارد تومان، ۸۶ هزار میلیارد تومان مانده بدهی دولت به بانکها خواهد بود، البته این در صورتیست که در طول سال ۹۵ بار دیگر بدهی دولت به بانکها افزوده نشود که البته امری ممکن به نظر نمیآید!!
همچنین بدهی دولت به بانک مرکزی نیز در طول سالهای اخیر افزایش داشته و به ۳۳ هزار میلیارد تومان رسیده است و حالا دولت میخواهد پولی را که در طی سال گذشته و با رفع تحریمها به حسابهای بانک مرکزی ریخته شد، برای پرداخت تنها بخشی از بدهی خود به بانکها استفاده کند. بنابر آمارهای رسمی میزان داراییهای خارجی بانکمرکزی از ۱۵۴ هزار میلیارد تومان در سال ۹۳ به ۱۹۲ هزار میلیارد تومان در سال ۹۴ رسید که با برداشت ۴۵ هزار میلیارد تومانی از این داراییها، میزان داراییهای خارجی بانک مرکزی به ۱۴۷ هزار میلیارد تومان خواهد رسید و این تازه در صورتیست که به بهانههای دیگر از جمله پرداخت بدهیهای رو به افزایش خارجی از این دارایی استفاده نشود.
اما در مورد پیمانکاران، از میزان بدهی دولت آمار دقیقی وجود ندارد. شهریور سال ۹۳، رئیس سازمان حسابرسی این بدهی را ۹۴ هزار میلیارد تومان اعلام کرده بود. بیشترین بدهی به پیمانکاران در بخشهای نفت، آب و برق و راه و شهرسازی است. حال دولت میخواهد با انتشار ۴۰ هزار میلیارد تومان اوراق قرضه بخشی از این بدهیها را بدهد. هم چنین قرار است با این پول بدهی دولت به کشاورزان نیز پرداخت شود. به نوشتهی خبرگزاری ایسنا در تاریخ ۳۱ مرداد، بدهی دولت به کشاورزان بابت خرید گندم و چای ۷ هزار میلیارد تومان است. بنابراین در بهترین حالت با ۳۳ هزار میلیارد تومان باقی مانده (که با بدهی وزارت نیرو به پیمانکاران برابر است)، حدود یک سوم از بدهیهای پیمانکاران پرداخت میشود. هم اکنون بسیاری از پروژههای بخش نفت به دلیل عدم پرداخت پول از سوی دولت معلق مانده است. پیمانکاران به بهانهی عدم دریافت پول از سوی دولت از پرداخت دستمزد کارگران طفره میروند. بسیاری از کارگران منطقه عسلویه چندین ماه دستمزد خود را از پیمانکاران طلبکاران هستند. اما مشکل صنعت نفت به اینجا ختم نمیشود. به گفته معاون وزیر نفت، وزارت نفت علاوه بر بدهی به پیمانکاران، ۵۲ میلیارد دلار به بانکها بدهکار است!! این در حالیست که کل درآمد وزارت نفت بابت صادرات نفت (۵/ ۱۴ درصد از فروش نفت) باز به گفتهی معاون وزیر سالانه ۶ میلیارد دلار است. به عبارت دیگر صنعت نفت ایران نیز ورشکسته است!!
با توجه به کسری بودجهی سال ۹۵ که مرکز پژوهشهای مجلس هنگام بررسی بودجه در مجلس آن را ۶۰ هزار میلیارد تومان اعلام کرده بود و با توجه به تعمیق رکود اقتصادی که تاثیر مستقیمی بر درآمدهای دولت به عنوان بزرگترین کارفرما، بر میزان وصول مالیات و در نهایت بر افزایش کسری بودجه خواهد گذاشت، اصلاحیه بودجه تنها میتواند سقف بدهی دولت را در حدود سال گذشته نگاه دارد. رقمهای متفاوتی برای کل بدهی دولت عنوان میشود، روزنامه ایران وابسته به دولت در تاریخ دوم اسفند سال ۹۴ در گزارشی بدهی دولت را ۵۴۰ هزار میلیارد تومان اعلام کرد و باز فراموش نکنیم که بخش مهمی از آن، بدهی دولت به سازمان تامین اجتماعی است که از ۴ هزار میلیارد تومان در سال ۸۳ به بیش از ۱۰۰ هزار میلیارد تومان رسیده و دولت هیچ برنامهای برای پرداخت حداقل بخشی از این بدهی ارائه نداده است.
اصلاحیه بودجه همچنین برای پرداخت بدهی طلبکاران از بیمه سلامت که عموما شامل بیمارستانها، داروخانهها و دیگر مراکز پزشکی میشود انتشار اوراق قرضه به میزان ۵ هزار میلیارد تومان را پیشبینی کرده است. از دیگر موارد اصلاحیه بودجه حذف تبصره ۲۲ میباشد که پیش از این قرار بود ۱ میلیارد و ۷۰۰ میلیون دلاری را که دولت ایران از دولت آمریکا دریافت کرده به نیروهای نظامی اختصاص دهد. با حذف این تبصره، پول در اختیار کابینه روحانی قرار میگیرد تا از آن برای پُر کردن دیگر سوراخهای مالی دولت استفاده شود. اجازه دریافت ۵ میلیارد دلار وام از روسیه نیز از دیگر موارد اصلاحیهی بودجه است که دولت را از ارائه لایحهای جداگانه برای دریافت این وام بینیاز میکند. با احتساب تمام این موارد، با اصلاحیه بودجه بیش از ۱۱۰ هزار میلیارد تومان پول در اختیار دولت قرار میگیرد که دقیقا یک سوم کل بودجه سال ۹۵ است.
اما همانطور که در بالا آمد، مشکلات اقتصادی بسیار فراتر از آن هستند که با این اصلاحیه بتوان به جنگ رکود رفت. در واقع این اصلاحیه تنها برای جلوگیری از به کما رفتن اقتصاد است آن هم در آخرین سال ریاست جمهوری روحانی. کابینه به این امید است که با این اصلاحیه و آوردن هر چه که در توان است به میدان، بتواند از به کما رفتن اقتصاد و مشکلاتی که میتواند برای تداوم کابینه روحانی در چهار سال آینده بوجود آید جلوگیری کند.
جدا از بدهیهای دولت که در بالا توضیح داده شد، هم اکنون نقدینگی به بیش از یک تریلیون رسیده است. در اقتصادی که با رشد منفی روبروست هر ساله شاهد رشد نقدینگی در حدود ۳۰ درصد بودهایم. پایه پولی نیز در طول این سالها به طور متوسط ۱۷ درصد رشد داشته است. بالا رفتن حجم این چنینی نقدینگی یکی از علائم بارز بیماری اقتصادی است که تحت شرایطی میتواند به انفجار تورمی مانند ونزوئلا منجر گردد.
به نوشته روزنامه جهان صنعت تنها در طی سه ماه ابتدایی سال ۹۵ مبلغ چکهای برگشتی به ۳۰ هزار میلیارد تومان رسیده است که بیانگر چیزی نیست جز رکود عمیق اقتصادی. ایران دارای یکی از بالاترین نرخهای تورم و بیکاری در جهان است. از نظر جذب سرمایهگذاری خارجی نیز که یکی از امیدهای کابینهی روحانی بوده و هست در بین ۱۷۸ کشور جهان در رده ۱۶۴ قرار دارد. ایران در جذب سرمایه نیز در رده ۱۶۷ قرار دارد. در حالی که به دلیل خشکسالی و سیاستهای غلط اقتصادی دولت، روستاها خالی از جمعیت و جمعیت شهرنشین به شدت افزایش یافته هیچ کاری برای جمعیت رانده شده از روستاها در شهرها بوجود نیامده و عموما در حاشیه شهرها و بدون هیچ گونه امکاناتی زندگی میکنند. به گفتهی وزیر راه و شهرسازی هم اکنون ۱۸ میلیون نفر در مکانهای نامناسب زندگی میکنند. وزیر کشور تعداد حاشیهنشینان را ۱۱ میلیون و روزنامه شهروند ۱۵ میلیون اعلام کردهاند.
رکود در بخش صنعت غوغا میکند. اخبار رسمی حکایت از تعطیلی هر چه بیشتر کارخانهها و کارگاهها دارد و این را میتوان حتا از کاهش میزان شاغلین در بخش صنعت دریافت. جدا از کاهش ۶۲۰ هزار نفری تعداد شاغلین از تابستان ۹۲ تا زمستان ۹۴ براساس گزارش مرکز آمار، سهم بخش صنعت نیز از میزان شاغلین کاهش یافته و از ۳۳ درصد در سال ۹۳ به ۵/ ۳۲ درصد در سال ۹۴ رسیده است.
بخش مسکن نیز که به عنوان یکی از بخشهایی که میتواند نیروی کار زیادی را جذب کند بویژه نیروی کاری که در حاشیه شهرها زندگی میکنند، در خواب عمیقی فرو رفته است. براساس گزارش مرکز آمار ایران، در کل کشور در زمستان سال گذشته برای ۱۳ هزار و ۵۴۲ واحد مسکونی پروانه ساخت صادر شده در حالی که در زمستان سال ۹۱ تعداد پروانه ساخت ۳۷ هزار و ۱۷۶ واحد بود. در همین زمان در تهران تنها ۱۸۱۰ پروانه ساختمانی صادر شده که در زمستان ۹۱ نزدیک به چهار هزار پروانه بوده است، هم زمان متراژ واحدهای مسکونی نیز به طور متوسط کاهش داشته است.
وضعیت بانکها نیز که “اظهرمنالشمس” است، حتا مرکز پژوهشهای مجلس نیز در گزارشی که دربارهی سیستم بانکی تهیه نمود به ورشکستگی بانکها اعتراف کرده است. براساس این گزارش ۶۴ درصد کل وامهای داده شده که برابر با ۶۰ هزار میلیارد تومان میشود امکان وصولشان بسیار نازل است. جالب آنکه بسیاری از منابع بانکها در طول این سالها صرف خرید موسسات اقتصادی شده و یا در بخش مسکن سرمایهگذاری کردهاند که باز به دلیل رکود اقتصادی قابلیت تبدیل به پول را ندارند. براساس این گزارش، ۵۷ درصد دارایی، ۵/ ۲۵ درصد فروش و ۱۷ درصد ارزش افزوده ۵۰۰ شرکت بزرگ ایرانی مربوط به گروه بانکها و موسسات اعتباری است. بر این مبنا بانکها پولی را وام میدهند که در واقع ندارند و باز جالبتر آنکه در حالی که بانکها مجازند تا سقف معینی از داراییهای خود را وام بدهند، بانکهای ایران بیش از ۱۰۰ درصد داراییهای اسمی خود را وام دادهاند.
در واقع نیز از همان سال ۸۹ که احمدینژاد با ارائه گزارش ستاد تدابیر ویژه اقتصادی به خامنه ای گفت: “به آخر خطر رسیدهایم”، بنبست اقتصاد ایران برای حاکمان کاملا آشکار شده بود و در تمام این سالها بحران با سرعتی بیش از گذشته عمیقتر شد، تنها به کما رفتن کامل اقتصاد مانده بود. کابینه روحانی وظیفه داشت تا با عقبنشینی از مواضع هستهای مانع به کما رفتن کامل اقتصاد شود اما تمام زورشان شد آنچه که شاهدش هستیم و اصلاحیه بودجه ۹۵ یکی از آنهاست که به قول طیب نیا وزیر اقتصاد “اصلاحیه بودجه کمک بزرگی به برنامه خروج از رکود میکند”. اما دیدیم که با توجه به عمق بحران اقتصادی و حتا عوامل جانبی دیگر همچون تداوم بحران در سیاست خارجی که یکی از موانع سرمایهگذاری خارجی است، این برنامهها نمی تواند اقتصاد را از رکود نجات داده و برای ده میلیون بیکار کار ایجاد کند. اصلاحیهی بودجه ۹۵ نیز مانند دیگر سیاستهای دولت نتیجهای در بر نخواهد داشت. نه شغلی ایجاد خواهد شد، نه از شدت رکود کاسته خواهد گردید و نه از گرانی. شاید بتواند برای چند صباحی از رشد تصاعدی بحران جلوگیری کند اما دوای درد این اقتصاد نیست. اقتصاد به کما رفته است و هیچ دولت سرمایهداری نمیتواند اقتصاد را از این وضعیت خارج سازد، چرا که ریشه اصلی بحران اقتصادی به نظام سرمایهداری بر میگردد و بحران در ایران آن قدر عمیق شده که دیگر هیچ رفرمی در چارچوب نظام سرمایهداری کارساز نخواهد بود.

