روزِ بعد

The Day After

روزِ بعد

مار، پوست انداخت. آقاى امانوئل مَکْرون کتاب نوشت که انقلاب خواهد کرد. تیتر کتابِ خود را هم “انقلاب” انتخاب کرد. هم اکنون که انتخابات ریاست جمهورى و نمایندگى مجلسِ قانونگذارى فرانسه به پایان رسیده، همه چیز روشن

شده است. تنها نکته اى که  از محتواىِ “انقلابِ” ایشان مى توان دریافت، اجراى کاملِ “برنامه ىِ اقتصادىِ نئولیبرالیسم”،  به بهانه ى برون رفت از بحرانِ اقتصادى فرانسه و بیکارىِ مزمنِ آن است.

پروژه یا “طرحِ راه”  آقاى مَکْرون در واقع همان “برنامه” آقاى ژاک اَتَلى، نئولیبرال فرانسوى و یکى ازپشتیبانانِ مؤثر ایشان است. بنابر ایدئولوژىِ آقاى ژاک اَتَلى: “جامعه بسته است. انرژى هاى اقتصادى را باید آزاد کرد. بخش هاى مالى را توسعه داد.  بازار کار را آزاد و دستمزدها را کاهش داد”. نتیجه ى مستقیمِ این سیاستِ اقتصادى، درعمل، توسعه ى کارِ موقتى و تقسیمِ مجموعه ى دستمزدها و مدت زمانِ کار بین شاغلین و بیکاران، به نامِ ایجادِ فرصت هاىِ شغلىِ جدید و پائین آوردنِ آمارِ بیکارى است. این همان “برنامه ى اقتصادى” است که در آلمان و انگلستان به اجرا درآمده و نتایجِ منفی آن، روز به روز و بیش از پیش، آشکار مى شود. حاصلِ نهایى این گونه رفُرم ها، تحمیلِ فقرنسبى وشرایط سختِ کارى، حذفِ تدریجىِ حقوقِ بیکارى و حقِ استفاده ازدرمانِ رایگان و نقضِ حقوقِ قانونىِ طبقاتِ محرومِ جامعه است.

ازاین رو،  آقاى مَکْرون با آگاهى از این حقیقت که بین فرانسویان از اکثریتِ لازم برخوردار نیستند، ناچاراً براى تثبیتِ بى چون وچراىِ قدرتِ سیاسى خود، بایستى همه ى اهرم هاىِ قانونى- ادارى و نظامى را به کار ببرند تا قادر به اجراىِ کاملِ برنامه هاى اقتصادِ نئولیبرالیستى بشوند.

بى جهت نیست که در روزِ اعطاىِ رسمىِ ریاست جمهورى،  ایشان سوار بر وسیله نقلیه نظامى، خیابان شانزه لیزه را طى نمودند.

سپس در روز دوشنبه سوم ماه ژوئیه، آقاى مَکْرون، تمامِ نماینده هاىِ مجلسِ ملى و سناتورهاىِ پارلمان فرانسه را به تشکیلِ کنگره در قصرِ ورساى، با این انگیزه،  دعوت کرد تا سلطه و اقتدارِ خود را بر آنان گوشزد کند.  بعضى این روش ها و شیوه هاىِ قدرت نمایى را به  “رژیمِ سلطنتىِ انتخاباتى”  تشبیه مى کنند و دیگرانى اینگونه مراسمِ نمایشِ قدرقدرتى را به تقلید از “لویى چهاردهم” (شاه-آفتاب)،  “لویى فیلیپ”،  “لویى ناپولئون ” و حتا به  “ناپولئون بُناپارت” نسبت مى دهند.  کسانى هم از “کودتاىِ دِموکراتیک”، “کودتاى اجتماعى” و “بُناپارتیسم” سخن به میان مى آورند .

واقعیت این است که ارتشِ فرانسه دیگر یکى از دو نیروىِ نظامى مسلط در جهان نیست و بُناپارتیسم هم علتِ وجودىِ خود را از دست داده است.

بُناپارتیسم قدرت را در دست هاىِ یک فرمانرواىِ مقتدر متمرکز مى کند در حالى که لیبرالیسم، برعکس، با اِعمالِ قدرتِ سیاسى نامحدود توسط یک نَفَر مخالف است. بُناپارتیسم برادر دوقلوى ژاکوبنیسم است در صورتى که لیبرالیسم موافقِ عدم تمرکز مى باشد.

بنابراین قدرت نمایىِ نئولیبرالى همچون امانوئل مَکْرون هدفِ دیگرى را دنبال مى کند. مشکلِ ایشان داخلى است. هدف زورآزمائى و چنگ و دندان نشان دادن به مخالفانِ داخلى و طبقه کارگر است. وانگهى آقاى مَکْرون به همین دلیل به قدرت رسیده است. لُب کلام همین است و بس.

از هتل بیلدربرگ تا هتل الیزه

کنفرانس بیلدربرگ، فُروم یا گروه و یا کلوب و یا هراسمى برآن اِطلاق کنیم، تشکیلاتى است سِرّى که ازسال ١٩۵۴، دو هدف را بطورمستمر، دنبال کرده است: مبارزه با کمونیسم و راهبُرد و تداومِ “کاپیتالیسم”.

سالى یک بار تشکیل جلسه مى دهد. صد وسى عضو دارد که اکثراً آمریکائى و اروپائى هستند. اعضاى آن را شخصیت هاى برجسته ى اقتصاددان، رؤساىِ بانک هاى معتبر غرب، سیاستمداران حرفه اى، دیپلمات هاى کارکشته، نظامیان ارشد و ژورنالیست هاى با نفوذِ رسانه هاى جمعى تشکیل مى دهند. امنیتِ شرکت کنندگان این گروه، که آنان را “فرمانروایان دنیا” نیز مى گویند، در هر کشورى که تشکیل جلسه می دهد، برعُهده ى “سازمان پیمان آتلانتیک شمالى” است. سازمانِ “ناتو یا اوتان” در عمل، قدرتِ نظامىِ “بیلدربرگ” را تشکیل مى دهد.

نکته قابلِ  توجه و مهم این است که “کنفرانس بیلدربرگ” نه تنهاحق دارد براى تمام کشورهاى اروپائى، نامزدهاىِ پُست هاى حساسِ ادارى و دولتى را تعیین کند بلکه از کاندیداهاى مستقل رد صلاحیت کرده و مانع به قدرت رسیدن آنها شود.

هرچند اطلاعِات دقیقی در مورد علل وعواملِ دعوت از بعضى شخصیت هاى دنیاىِ سرمایه دارى توسطِ رهبرانِ مقتدرِ “بیلدربرگ” در دست نیست ولى شرکتِ غیرِ مترقبه بعضى افراد و دعوت از آنها معنى خاصى دارد. یکى از این افراد جوانى است سى وشش ساله به نام امانوئل مَکْرون معروف به  “موزارت امور مالی”،  آموزش دیده و کارآموخته در گروهِ بانکى- مالىِ روچیلد، که در جلسه ى ماه مه- ژوئن ٢٠١۴، در کنفرانسِ سالانه ى “بیلدربرگ”، در شهر کپنهاک پایتخت دانمارک، شرکت کرده است.

کاخِ اِلیزه که در اوایل قرن هیجدهم هتلِ محلِ اقامت کنتِ اِوْرو بوده، بعداً و سالیانِ متمادى، موردِ استفاده ى امپراتورهاى فرانسه قرار گرفته است. این هتل، در روز ١٢ دسامبر ١٨۴٨ ملّى اعلام شد و توسطِ  دولت فرانسه،  تصاحب و به عنوانِ کاخِ محلِ سکونت ریاستِ جمهورى هاى فرانسه، در اختیار آنها قرارگرفت.

با ظهور و به قدرت رسیدنِ امانوئل مَکْرون، این هتل، بنابر تمام شواهد، وارد مرحله ى جدیدى شده است. بعد از پذیرایى از کنت ها و کُنتِس هاى دوران فئودال ها، امپراتورها و امپراتریس ها و رؤساى جمهورى سنتى، هم اکنون این هتل رئیس جمهورى از نوع جدید را در خود جاى داده است. رئیس جمهورىِ نئولیبرال که برخلاف گذشته، به عنوانِ رهبرى ملى- سیاسى و به نمایندگى و پشتیبانى احزابِ سنتىِ پارلمانى، چپ و یا راست، انتخاب نشده است. وی فردى گمنام و در امور سیاسی و انتخاباتی بى تجربه می باشد.

و این کار ممکن نبود مگر با “مونتاژ” بسیار دقیق و برنامه ریزى شده ى انتخابات با کمک، همکارى و همراهىِ شخصیت هاى برجسته ى سیاسى،  اقتصاددانانِ زُبده،  کمک هاىِ بى دریغِ شبکه هاى بانکى و مالىِ شرکت هاىِ چند ملیتى، استفاده ى گسترده از شبکه هاى ِاجتماعىِ اینترنتى و مهم تر از همه نقش برجسته رسانه های جمعی، به ویژه تبلیغات تلویزیون های ملی و دولتی با راهنمائی و مشاوره خبرنگاران و روزنامه نگاران حرفه ای.

مرورى کوتاه به انتخابات فرانسه ـ ارقام سخن می گویند

براى بهتر روشن شدن مسأله، لازم است  نظرى سریع بر روندِ انتخابات انداخت. تعداد کسانى که براى شرکت در انتخاباتِ ریاست جمهورىِ فرانسه، در دور اول، ثبتِ نام کرده بودند ۴٧۵۶٨۵٨٨ نفر گزارش شده است. از این تعداد ١٠۵٧٨۴۵۵ نفر به پاى صندوق هاى رأى گیرى نرفته اند یعنى٢٢,٢٣٪  و  قطعاً ٢٠,۶۵٪ رأى سفید داده اند. بنابراین، از تعدادِ رأى دهندگان، فقط حدودِ ٢۴٪  به امانوئل مکرون رأى داده اند.  به عبارتِ دیگر از ٣٧ میلیون رأى دهنده، فقط حدودِ ٨ میلیون و٨٨٠ هزار نفر به وى رأى داده اند. بنابرآمار وزارت کشور فرانسه، ٧٧,٧٧٪ از واجدین شرایط، رأى داده اند و ٢٢,٢٣٪ از رأى دادن خوددارى کرده اند. در دور دوم ٧۴,۵۶٪ در انتخابات شرکت کرده و ٢۵,۴۴٪ غایب واز رأى دادن امتناع ورزیده اند. نزدیک بر ١١,۴٧٪ هم رأى سفید به صندوق ها ریخته اند. برطبقِ این آمار، ازهر ده نفر رأى دهنده، چهار نفربه آقاى مکرون رأى داده اند. با این حساب، فقط ٢٠میلیون و ٧٠٠ هزار نفر به آقاى مکرون رأى داده اند. نباید فراموش کرد که بسیاری ازهمین رأى دهنده گان، نه به خاطرِ خطیرایشان بلکه علیه خانم مَرین لوپن و به منظور حذف نامبرده، به امانوئل مَکْرون رأى داده اند. بگذریم از صحنه سازى‌ها و جار و جنجال های دولت فرانسه در موردِ دستگیرى دو نفر تروریست، بین دو دورِ انتخابات و قیل وقالِ فراوان بر سر آن و البته براى جلوگیرى از رسیدن آقاى ژان لوک ملانشون، نماینده چپ هاى رادیکالِ پارلمانتاریست، به دور دوم انتخابات.

با نزدیک  شدن دور دوم انتخابات و بالا گرفتنِ تب آن، خانم لوپن که درهمه پرسى هاى سابق، داراى٢٧٪ نظرات موافق بود،  کم کم به ٢٠٪ نظرات مثبت سقوط مى کرد و درعوض آقاى ملانشون به٢٠٪ نظرِ موافق نزدیک مى شد. موفقیتِ متینگ ایشان در شهرمارسى، دلهره بر دلِ بورژوازى لیبرال افکند و درست در همین هنگامه اِمداد غیبى از راه رسید و بنابر اظهاراتِ دولت و پلیس فرانسه، دو اسلامیست خطرناک و تا دندان مسلح که مخالف دموکراسى غرب هستند و مى خواستند انتخابات را برهم بزنند دستگیرشدند!!! بعد از واقعه، رسانه‌هاى خبرى وارد عمل شدند و با خانم لوپن به مصاحبه هاى متعدد پرداختند و از ایشان در مورد خطرات اسلامیسم و چاره جویى براى دفع آن نظرخواهى مى کردند. از آن طرف، مجادله و فشارِ ژورنالیست ها بر آقاى ملانشون درباره ى برخورد نرم وى با مسلمانان و اسلام رادیکال و وقایع ونزوئلا و کشته شدن یک نَفَر از مخالفان دولتِ کاراکاس بالا مى گرفت. نتیجه آن که دستى نامرئى از آستین دو نفر تروریست بیرون آمد و آقاى ملانشون از٢٠٪ نظرات موافق بالاتر نرفت ولى خانم مَرین لوپن با فاصله اى کم به دور دوم انتخابات راه یافت. از این زمان دیگر همه چیز برطبقِ مرادِ اکیپِ مجهز چهل نفره ِ برگزارکننده انتخاباتِ آقاى امانوئل مَکْرون، واضح و روشن پیش مى رفت.

در موردِ دور اولِ انتخاباتِ نمایندگان مجلسِ قانونگذارىِ فرانسه، نتایجِ آن براى دموکراسىِ این کشور بسیار مأیوس کننده است. بنابر آمار رسمىِ وزارت کشور۵١,٢٩٪ فرانسویان حائز شرایط رأى دادن، از شرکت در این انتخابات صرف نظرکردند و ٢٠,٢٣٪ هم رأى سفید داده‌اند. با این وجود، سیستمِ انتخاباتی فرانسه به بورژوازى لیبرال این کشور اجازه داد که جنبشِ طرف داران آقاى امانوئل مَکْرون با ١۵,٣٩٪ آرا (جمهورى درحرکت و جنبش دموکراتیک سانتریست) اکثریتِ مطلقِ کرسى‌هاى مجلس را صاحب شوند. در دور دوم این انتخابات، بیش از ۵٧,۴٪ فرانسویان از رأى دادن سرْ باز زده اند و حتا در بعضى شهرها و دهات فرانسه تا ٨٩٪  مردم  از رآى دادن امتناع کرده و فقط ٣۵٪ در انتخابات شرکت کرده اند. با این توضیحات،  با استفاده مجموعه ى مقرراتِ نمایندگى در فرانسه، به عیان شاهدِ دستبردِ زیرکانه ى بورژوازى لیبرال در انتخاباتِ اخیر هستیم. متحدینِ آقاى مَکْرون با کمتر از ١۵٪ آرا، توانستند ٣۵٠ کرسى از ۵٧٧ کرسىِ نمایندگى مجلس ملى را تصاحب کنند. چه پیروزىِ شگرفى!

امروز آنچه به جرأت مى توان گفت این است که آقاى مکرون با نزدیک به ٢١میلیون رأى و نمایندگانِ مجلس ملی با ١۵٪  آرا و کسبِ ٣۵٠ کرسى، لااقل از مشروعیتِ سیاسى و اخلاقى برخوردارنیستند. هرچند همه ى شرکت کنندگان در این انتخابات پذیرفته اند که ایشان برنده انتخابات ریاست جمهورى و نمایندگى مجلس ملى فرانسه هستند. به مجرد این که کسى واردِ عملکردهاى این سیستم مى شود، قواعد و مقررات آن را هم، حتا ناگفته، پذیرفته است. بنابراین تائید مشروعیتِ قانونى و انتخاباتىِ آقاى مَکْرون و نمایندگانِ مجلس، با آنچه درباره ى عدمِ مشروعیتِ سیاسى و اخلاقىِ آنها بیان شد منافات ندارد.

حال پرسشى که مطرح مى شود این است که چه کسانى و چرا به امانوئل مَکْرون رأى داده اند؟ واقعیت این است که این افراد مطلقاً، نادان و فریب خورده نیستند. آنها اکثراً بنابر منافعِ اقتصادى خود به آقاى مَکْرون رأى داده اند. طبقه بورژوازى، اقشارمختلف خُرده بورژوازى در بخش هاىِ خدمات، کارمندان و کادرهاى بالاى بخش دولتى و خصوصى، مشاغلِ آزادِ متوسط و بخشى وسیع از جوانانِ دیپلمه به “مکرونیسمِ نئولیبرال”،  رأى داده اند. در یک جمله، هرکس درآمدِ بیشترى دارد به مَکْرون رأى داده است. براین لیست بایستى خیانت کاران و فرصت طلبانِ حزب سوسیالیست و حزب جمهوریخواهان را، که با اِشراف به پیروزىِ تقریباً قطعى آقاى مَکْرون به وى پیوستند، اضافه کرد.

تأثیر مکرونیسم بر احزاب سنتی فرانسه

آقاى فرانسوا اولاند، که پیروزىِ رئیس جمهورشدنِ خود را در سال ٢٠١٢، مدیون “حزب سوسیالیست” مى باشد، خائنانه به هم حزبى هاى خود پشت کرد و نه تنها از نامزد حزب سوسیالیست دفاع نکرد بلکه در هر فرصتى علناً مى گفت : من به مَکْرون رأى مى دهم. وى، بعنوان رئیس جمهورِ همه ى فرانسویان، نه از نظراخلاقى و نه قانوناً حق این کار را نداشت.

فرانسوا اولاند، با رویکردِ این سیاست، نارنجکى در حزب سوسیالیست انداخته و عامل چند دسته گی و افول آن گردید. بعد از سپردن “کاخ الیزه” به امانوئل مَکْرون، جانشین خود، همچون “رطیل که نیش مى زند و بعد بر درِ مرده شورخانه منتظرآوردن مُرده مى ایستد” به دیدار بازماندگانِ حزب سوسیالیست در مقر آنها در پاریس شتافت.

حزب سوسیالیست فرانسه با وجودِ دنباله روىِ همیشگى اش، از حزب سوسیال-دموکرات آلمان، هرگز قادر نشد، به اندازه آن حزب، دست به رفُرم هاىِ لیبرالی بزند. حزب سوسیالیست ـ دموکرات آلمان در سال١٩۵٩ در کنگره شهر گُلدِسْبِرگ، اقدام به رفُرم هائى بنیادی کرده و با مرزبندی و قطع رابطه ریشه ای با مارکسیسم، یک سره به دامان سرمایه دارى درغلتیده بود.

بهمین جهت حزب سوسیالیست فرانسه که از یک طرف در برابر فشارهای لیبرال ـ رفرمیست های داخلی حزب و از طرف دیگر با از دست دادن پایگاه توده ای خود نتوانست تاب تحمل بیاورد، در نتیجه بدون رهبری توانا و برنامه ای منسجم، به چند فراکسیون تقسیم شده است.

آقاى مَکْرون هم بیکار ننشست  و چند پست دولتىِ آب و نان دار را به تنی چند از اعضای “حزب جمهوریخواهان”  اعطا کرده و بقیه آنها را به تفرقه و سردرگمى مفرط کشاند.

آقاى اِدوار فیلیپ نخست وزیر جدید فرانسه، از جناح راست همین حزب است که با شامه قوىِ بورژوایى خود، متوجه تغییرِ مسیر جریانِ سیاست در فرانسه شده و به موقع به آن پیوست،  وی امروز یکى از راست ترین و شاید راست ترین دولت جمهورى پنجم فرانسه را تشکیل داده است. دولت آقای ادوار فلیپ، ائتلافىِ بزرگ از قدیمى هاىِ دو حزب سنتى  است.  وزیر دفاع دولت سوسیالیست قبلی آقای ژان ایو لو دُریان امروز وزیر امور خارجه  آقای مکرون شده است. شهردار سوسیالیست شهر لیون، وزیر کشور و وزارت اقتصاد و صنایع به برونو لو مر، از حزب جمهوری خوهان رسیده است.  براین افراد اگر چهره هاى جدید دولتی و مجلس نمایندگان را که نظیر گَله ى گوسفندان، بع بع کنان و بله گویان به دنبالِ رهبرى تازه نَفَسِ خود روان اند، اضافه کنیم به “تغییر و انقلاب عمیق” آقای مکرون بهتر پی خواهیم برد.

سیاستِ اقتصادىِ دولت جدید فرانسه 

گذشته از آنچه بیان شد، بخشى از اهدافِ برنامه ى اقتصادىِ دولتِ آقاىِ اِدُوار فیلیپ  که روز ۴ ژوئیه در مجلس ملی فرانسه برای کسب رأی  اعتماد به دولت، به منظورِ هرچه سریع تر به حرکت  درآوردنِ چرخ هاى اقتصادِ فرانسه اعلام شد، عبارت است از:

تحمیلِ سیاستِ ریاضت کشى و سختگیرىِ اقتصادى،  افزایشِ تاکس بر روى مواد مصرفىِ عمومى، بطورمثال افزایش قیمت سیگار به بسته ای ده یورو و در عین حال پایین آوردنِ نرخ بهره ى بانکى و نرخِ برابرى “یورو” پول اروپا و به ویژه شکستنِ قیمّت نفت و گاز. اگر براین برنامه، خواستِ “کمیسیون اروپا” را براى حذفِ کسرى بودجه ى دولت فرانسه بیافزائیم، شش میلیارد یورو کسری مخارج دولت سابق که مسوول آن همین آقای مکرون است، تصویرى نگران کننده از وضعِیت معیشتِ مردم درآینده، به دست خواهد آمد.

در مجموع  فلسفه ى اجتماعى و سیاستِ اقتصادىِ دولتِ فرانسه  برسه محور پایه ریزى شده است: ١- آموزش،٢- تهذیب اخلاقىِ زندگى سیاسى، و ٣- قانونِ کار.

آنچه تاکنون درمورد “آموزش” اعلام شده، از حدِ گشودنِ مدارسِ جدید و استخدامِ تعدادی آموزگار و اجباری کردن یازده نوع واکسن برای کودکان فراتر نمى رود.

محور برنامه ى دوم سیاست اجتماعی دولت فرانسه، فقط مایه استهزأ و آبروریزى بیشتربراى سیاست مداران  شده است. وزیر دادگسترىِ پرمدعاىِ فرانسه، آقاى فرانسوا بایرو، که مشغولِ تدوینِ پروژه “تهذیب اخلاقىِ زندگى سیاسى” بود به اتهامِ تخلفاتِ مربوط به “زندگى سیاسى”، مثلِ فشار به ژورنالیست ها بمنظورِ انصرافِ آنها از تحقیق در موردِ اَعمالِ خلافِ قانونِ حزبِ ایشان، و ارتکاب  تقلب و سوءاستفاده ی مالى در اموال عمومى،  درپارلمان اروپا،  مجبور به استعفا شد. وزیر کار، وزیر ارتش ها (نام جدید وزارت دفاع) و “وزیر انسجام اجتماعی سرزمین ها” به همان سرنوشت گرفتار و استعفا دادند. یکی دیگر از برنامه های تهذیب اخلاقی زندگی اجتماعی، از نظر دولتِ ادوار فیلیپ، ساختن زندان های مدرن برای اسکان  پانزده هزار نفر زندانی اضافی است.

باقى مى مانَد، اصلى ترین محور و مهم ترین مورد یعنى: “قانونِ کار”. نزدیک به یک سال انتخاباتِ ریاست جمهورى و نمایندگىِ مجلسِ ملى، ماه ها و ساعت ها بحث روزانه، هدفى غیر از حُقنه کردنِ ” قانونِ جدید کار” به حقوق بگیران را دنبال نکرده است. البته دولت ادوار فیلیپ در پروژه جدید خود بجای کلمه “رفرم” از لغت ” ترانسفورماسیون یا تبدیل”  استفاده کرده است.

آقاى مَکْرون با داشتنِ اکثریت مطلق در مجلس فرانسه، ٣۵٠ نفر نماینده ى گوش به فرمان، از مجموعِ ۵٧٧ نَفَر نمایندگان مجلس، ترجیح مى دهد با “دستورنامه” ریاست جمهورى، “قانون کار” جدید را به مرحله ى اجرا در آوَرَد. وى با ممانعت از بردنِ پروژه ى “قانونِ کار” به پارلمان، مانعِ گفتگو و روشن شدنِ اذهانِ عمومى، از اهدافِ واقعىِ این قانون مى شود.

آقاى امانوئل مَکْرون، چهره هاىِ قدیم و جدید را درهم تنیده تا با آرایشِ ظاهرىِ “جمهورى پنجم” فرانسه و نهادهاى دولتىِ فرتوت و فرسوده بورژوازىِ فرانسه، سیاستِ اقتصادىِ نئولیبرال سال هاى ١٩٨٠ را بطور تمام و کمال اجرا کند.

ناگفته نماند که چهاررئیس جمهورسابق فرانسه، دو رئیس جمهور گُلیست از راست هاى سنتى و دو رئیس جمهورِ سوسیال-دموکرات از حزب سوسیالیست، از ترسِ افکارِعمومى، جرأت نکردند برنامه هاىِ لیبرالیسم اقتصادى را بطور کامل به مرحله ى اجرا درآوردند.

در آخرین همه پرسی دربارۀ  “قانون جدید کار”،  شصت و دو درصد فرانسویان با آن مخالفند.

پروژه ى مَکْرون – فیلیپ به منظورِ “آزادسازى کار” که در پراتیکِ دنیاىِ کار، عاملِ بیکارى، اخراج و بستن مؤسساتِ صنعتى و جا به جایىِ آنها به کشورهاى داراىِ دستمزد ارزان خواهد شد و در واقع “بى قانونى کردنِ حقوقِ کار” را به ارمغان خواهد آورد، از هم اکنون، بخشى ازکارگرانِ فرانسوى را ازمرحله ى اعتصابات، تظاهرات وشورش هاىِ سالِ گذشته، به خشم و عصیان واداشته است. شعارِ “ما همه چیز را منفجرخواهیم کرد” در بعضى مراکز صنعتىِ فرانسه از جمله در کارخانه GM&S به عیان گفته و نوشته مى شود.

حال انتخابات اخیر نه تنها گره اى ازمشکلاتِ کارگران را حل نخواهد کرد، بلکه بنابرتمام شواهد، تشدید بحران هاى اجتماعى را عمیق تَر خواهد کرد.

امروز،  le jour d’après ،  بورژوازى لیبرال،  فاتح این دورِ  انتخاباتِ فرانسه است،  لیکن بنا بر تمامِ شواهد،  گره اى از مشکلاتِ اقتصادىِ کارگران و زحمتکشان باز نخواهدکرد. بعد از این همه حوادثِ غیرمنتظره در این انتخابات  و اطلاعات نسبتاً دقیق از چگونگىِ بر مسندِ قدرت نشستن آقاى امانوئل مَکْرون فقط مى توان گفت :”کله‌پز رفت، سَگ جاش نشست”.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من به عمد کلمه ى “توطئه” را مورداستفاده قرارنداده ام زیرا به نظرم ” تئورى توطئه” زیادمطلوب نیست و بسیارى بااین کلمه مشکل دارند. بعضى شاید به این دلیل که خود در حالِ دسیسه چینی و توطئه هستند وی دیگرانى که قربانى آن شده اند و حاضر نیستند اقرار کنند. باوجوداین لازم مى دانم اشاره کنم که براىِ وقایعِ سیاسى و تاریخى ای، از جمله : کودتاى ٢٨ مرداد، به قدرت نشاندن آقای خمینی، سقوط آلنده در شیلى و جنگ داخلی افغانستان، عراق و سوریه بایستى نامى مناسب پیدا کرد. یکى از رؤساى سازمان امنیت فرانسه مى گفت: ما وقتى مى خواهیم در هر کجا “پروژه”اى  را پیاده و یا طرحى را اجرا کنیم، که آن را در اصطلاحِ تشکیلاتِ امنیتى “مونتاژ” مى نامیم، براى رسیدن به “هدف ” مورد نظر، گاهى ماه ها وحتا سال ها وقت مى گذاریم .

 

                                                            شهزاد سرمدی ـ پاریس

                                                              ۰۷ ژوئیه ۲۰۱۷

 

 

زنده باد اتحاد و مبارزه کارگران شرکت نیشکر هفت تپه

صدها کارگربازنشسته شرکت نیشکرهفت تپه در ادامه اعتراضات مکرر خود، امروز نیز باتجمع در محل کار سابقشان، خواهان آن شدند که مدیریت شرکت به خواست شان رسیدگی و مشکل برقراری مستمری بازنشستگی کارگران را برطرف سازد. امروز همچنین گروه دیگری از این کارگران وارد نیروگاه برق کارخانه شدند و به نشانه اعتراض به بی توجهی مدیریت شرکت وب رای رساندن صدای اعتراض خود به گوش دیگران، برق شرکت و کابل تلفن های مخابرات را نیز قطع کردند.

بیش از دو ماه است که این کارگران بطور مرتب درحال تجمع و اعتراض هستند اما کسی به خواست آن ها رسیدگی نکرده است. درحالی که ترک کار این کارگران از اسفند سال ۹۴ صادرشده است، اما بدلیل عدم پرداخت چهار درصد سهم بیمه کارفرما به صندوق سازمان تأمین اجتماعی، این کارگران ماه هاست در بلاتکلیفی به سر می برند و ازآن زمان با مشگل برقراری مستمری بازنشستگی مواجه شده اند.علی رغم تجمعات و اعتراضات مکرر در مقابل کارخانه و فرمانداری شوش، اما هیچ اقدامی دراین زمینه صورت نگرفته است.ظاهراً اینطور وانمود می شد که میان مدیرعامل شرکت، استانداری و سازمان تأمین اجتماعی برای حل این مشکل، هماهنگی بعمل آمده و قائم مقام مدیریت شرکت نیز وعده داده بود مشگل بازنشستگی کارگران و اعتبار دفترچه بیمه ان ها حل خواهد شد.

اما هیچیک ازاین وعده ها عملی نشده است و کارگران روزهای ۱۲ و ۱۳ تیربرای چندمین بار درمقابل فرمانداری شوش دست به تجمع زدند. روز ۱۴ تیرنیزکارگران بازنشسته همزمان درمقابل فرمانداری تجمع کردند و گروهی از آن ها با بستن درب شرکت وممانعت از عبور و مروردست به اعتراض زدند.باز هم به خواست کارگران توجهی نشد تا اینکه امروز اقدام به قطع برق و تلفن کارخانه کردند.

از هنگام واگذاری شرکت نیشکرهفت تپه به بخش خصوصی، مشگلات کارگران این شرکت، اعم از کارگران بخش صنعت، کشاورزی، کارگران روزمزد و کارگران بازنشسته بیشتر شده است. دستمزد ها بموقع پرداخت نمی شود، فشار کار تشدید شده و از مزایای کارگران می زنند، چهار درصد بیمه کارفرما به سازمان تأمین اجتماعی پرداخت نشده ، احکام بازنشستگی ۳۴۱ کارگرصادر نشده و در نتیجه مستمری بازنشستگی آن ها نیز پرداخت نشده است.

علاوه براین، جو پلیسی و فشارها و تهدیدهای امنیتی درشرکت افزایش یافته و کارگران معترض بارها تهدید به اخراج شده اند. ۳٠ تن ازکارگران شاغل بخاطر سازماندهی اعتصاب و اعتراض و شرکت درآن، ازکار اخراج شدند که این حرکت ضد کارگری مورد اعتراض شدید عموم کارگران شر کت واقع شد و مدیریت مجبور شد کارگران را به سرکارهای خودبازگرداند.صدها دوربین دیژیتالی به منظور کنترل و ارعاب کارگران در جای جای شرکت نصب شده و پلیس حضور دائمی دارد. کارفرمای جدید شرایط پلیسی- امنیتی و شبه نظامی را برشرکت حاکم نموده است و ازهمه این ها مهم تر مذبوحانه تلاش می کند میان کارگران نفاق و چند دستگی ایجاد کند.

به ‏رغم تمام این ترفندها و تلاش ها ی مذبوحانه، کارگران شجاع هفت تپه ترسی به خود راه نداده و به مبارزه برای مطالبات خود ادامه داده و ادامه خواهند داد. تمام کارگران شرکت نیشکر هفت تپه دراین شرایط باید دست به دست هم دهند و مبارزات متحد و یکپارچه ای را سازمان دهند و کوشش های نفاق افکنانه مدیریت را خنثا کنند.کارگران شاغل که تا کنون نیز ازکارگران بازنشسته حمایت کرده و همدوش آن ها علیه مدیریت مبارزه نموده اند، باید بیش از گذشته به یاری کارگران بازنشسته بشتابند و یاری رسان مبارزه آن ها باشند.آن چه که امروزکارفرما برسرکارگران بازنشسته آورده است فردا می تواند برسرکارگران فعلاً شاغل درآورد. کارگران منافع واحدی دارند و باید متحد و یکپارچه در برابر مدیریت و سیاست های ضد کارگری آن بایستند و با اعتصاب و خواباندن چرخ تولید، کارفرماراوادارکنند سهم چهار درصد بیمه  و دستمزدها ومطالبات معوقه را ‏بپردازد و به سایر مطالبات کارگران رسیدگی نماید.

سازمان فدائیان (اقلیت) یکبار دیگر تمام اقدامات پلیسی و ضد کارگری و تهدید و ارعاب کارگران را محکوم می کند و خواهان پایان تردد نیروهای پلیسی- امنیتی و برچیدن تمام دوربین ها ی کنترل کارگران است.

سازمان فدائیان (اقلیت) ازمبارزات و مطالبات تمام کارگران نیشکر هفت تپه، اعم ازکارگران شاغل، بازنشسته و یا کارگران روزمزدحمایت می کند و کارگران این شرکت را به اتحاد و مبارزه پکپارچه فرا می خواند.

زنده باد اتحاد و مبارزه یکپارچه کارگران نی شکرهفت تپه

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

۱۷ تیر ۹۶

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

فراخوان تظاهرات اعتراضی علیه اجلاس سران کشورهای گروه ۲۰ در شهر هامبورگ آلمان

بار دیگر سران ۲۰ کشور امپریالیستی با سران دیگر کشورهای سرمایه‌داری جلسه سالیانه خود را در هفتم و هشتم ژوئیه در شهر هامبورگ برگزار می‌کنند. هدف از برگزاری این جلسات مشخص است. هدف آن‌ها هماهنگی بیشتر در تشدید ستم و استثمار کارگران جهان می‌باشد. قدرت‌های امپریالیست با رقابت قدرت و با حمایت خود از دولت‌ها و حکومت‌های ارتجاعی در اقصی نقاط جهان مسبب جنگ‌های منطقه‌ای و شکل‌گیری جریانات واپسگرا، ارتجاعی و بنیادگرای اسلامی امثال داعش هستند. آن‌ها باعث کشتار روزانه مردم زحمتکش جهان می‌باشند. هدف آن‌ها در این جلسات، یافتن راه برون‌رفت از بحران جهانی سرمایه، هماهنگی بیشتر در تقسیم بازارهای جهان و تشدید جنگ و امنیت سرمایه است.

در چنین شرایطی نیروهای چپ و کمونیست و ضد سرمایه‌داری از مدت‌ها پیش خود را برای اعتراض به برگزاری این نشست آماده کرده‌اند. آکسیون‌های اعتراضی و سراسری را در شهر هامبورگ سازمان‌دهی نموده‌اند.

دولت آلمان که میزبان و برگزارکننده این جلسه می‌باشد، برای مقابله با اعتراضات نیروهای چپ و کمونیست و ضد سرمایه‌داری، بیش از ده هزار نیروی ویژه پلیس و ضد شورش را از سراسر آلمان گسیل کرده است. بیش از یک سال می‌باشد که در تدارک این جلسه مشغول هستند تا جلسه سران کشورهای امپریالیست و سرمایه‌داری در حصار نیروهای پلیس و سرکوب بتوانند، برگزار کنند.

نیروهای چپ و کمونیست

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن همبستگی و شرکت در آکسیون‌های اعتراضی با نیروهای چپ و کمونیست آلمان دعوت می‌کند که با شرکت خود در این اعتراضات با ما همراه باشید، تا سران کشورهای امپریالیست به‌راحتی نتوانند نقشه‌ها و دسیسه‌های خود را پیش ببرند.

 سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی

برقرار باد حکومت شورایی

زنده‌باد سوسیالیسم

کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

۶ ژوئیه ۲۰۱۷

متن کامل در فرمت پی دی اف

هیولای بزرگی سر فرو می‌نهد تا هیولای بزرگ‌تری سربلند کند!

بیش از ده سال است که سرمایه‌داری جهانی با یکی از کم‌سابقه‌ترین بحران‌های دوران حیات خود دست به گریبان است. این بحران چنان ژرف و عمیق است که یک دهه تلاش سرمایه‌داران، دولت‌ها و نظریه‌پردازان آن‌ها برای برون رفت از آن، هیچ‌گونه ثمره و توفیقی درپی نداشته است. تشدید بحران نظام سرمایه داری با تشدید کشمکش‌ها و تضاد میان قدرت‌های امپریالیستی همراه شده است. این قدرت‌ها، بی‌آنکه در ظاهر وارد جنگی رودررو شوند، به گسترش مناطق تحت نفوذ و تثبیت موقعیت خود در آن مناطق ادامه داده‌اند. منطقه پرآشوب خاورمیانه با رژیم‌ها و دولت‌های ارتجاعی و سرکوب‌گری که خود با بحران‌ها، کشمکش‌ها و رقابت‌های گوناگونی روبرو هستند، به محل مساعدی برای نزاع و تصادم این قدرت‌ها و بروز جنگ‌ها و بحران‌های ناشی از حدت تضادها تبدیل شده است. اگرچه سال‌هاست که این منطقه در آتش خانمان‌سوز جنگ‌های ارتجاعی، فرقه‌ای و مذهبی می‌سوزد که عواقب بسیار وخیمی برای مردم به‌بار آورده است، اگرچه ارتجاع‌ هار از گور برخاسته خون‌ریز داعش، برتن منطقه رخت خون و عزا پوشانده است، اما مجموعه‌ای از تضادها و اختلافات میان قدرت‌های امپریالیستی که بر بستر بحران و کشمکش میان رژیم‌های مرتجع در این منطقه کانونی شده، خاورمیانه را به یکی از کانون‌های اصلی بحران و جنگ‌های بس بزرگ‌تر و مخرب‌تر از آنچه تاکنون شاهد بوده‌ایم مبدل ساخته است.

پوشیده نیست که یکی از دلائل اصلی تنش‌های حاد خاورمیانه، حضور و مداخله دولت‌ امپریالیستی آمریکا در این منطقه است. امپریالیسم آمریکا، بعد از شکست در عراق و افغانستان، عقب‌نشینی از سیاست‌های بوش را در پیش گرفت. باراک اوباما پیشبرد سیاستی را برعهده گرفت که در عرصه خارجی کم و بیش با نرمش همراه بود. تحولات داخلی آمریکا اما ترامپ را به راس قدرت اجرایی پرتاب کرد و بر این دوره، نقطه پایان گذاشت. با روی کار آمدن ترامپ، حضور و مداخله نظامی آمریکا در منطقه نیز تقویت شده است.

گرچه سیاست اعزام گسترده نیروی نظامی و اشغال، در مقیاس دوران بوش عجالتا در دستور کار امپریالیسم آمریکا نیست، اما هدف یکی‌ست. گسترش و تقویت نفوذ امپریالیسم آمریکا و تثبیت موقعیت آن در منطقه خاورمیانه. این هدف، البته با سیاست درگیر کردن کشورهای منطقه و مقابله با یکدیگر و دامن زدن بر آتش جنگ‌هایی پی‌گرفته می‌شود که این‌جا و آن‌جا شعله‌ور می‌شوند و آمریکا خود آتش بیار اصلی آن است. امروز یکی از طرف‌های اصلی درگیر در سوریه دولت امپریالیستی آمریکاست و البته داعش بهانه لازم برای حضور و مداخله آمریکا و سایر طرف‌های درگیر را مهیا کرده است.

طرف اصلی دیگر این ماجرا امپریالیسم روسیه است که از تحولات منطقه در دو دهه اخیر متضرر شده و خود را مغبون احساس می‌کند. دولت روسیه آرام‌آرام گردوغبار دوران خمودگی و انفعال را از تن زدوده و در چند سال اخیر با قدرت بیشتری وارد صحنه شده است. روسیه در منطقه خاورمیانه منافع معینی دارد که حاضر به چشم‌پوشی از آن نیست و بطور قطع نمی‌خواهد سوریه را مانند عراق از دست بدهد. چنین است که سوریه به یکی از مراکز اصلی رویارویی دو قدرت امپریالیستی آمریکا و روسیه تبدیل شده است.

خاورمیانه اما فقط سوریه نیست. در هر گوشه‌ای از آن جنگی برپاست و کشمکش و رقابت میان مرتجعین، دم‌به‌دم بر حدت تضادها می‌افزاید و منطقه را به درۀ هولناک و لبۀ پرتگاهی نزدیک‌تر می‌سازد که اگر در آن سقوط کند چیزی از آن باقی نخواهد ماند و نجات آنچه باقی مانده است ده‌ها سال زمان خواهد برد. نگاهی ولو به اختصار حتا فقط به پاره‌ای از رویدادهای جاری منطقه، این واقعیت تلخ را اثبات می‌کند که به‌رغم تضعیف روزافزون خلافت داعش در منطقه و برچیده شدن عنقریب بساط آن درعراق و سوریه، اما بحران و جنگ در این منطقه ادامه خواهد یافت.

چندروز قبل، کاخ سفید با انتشار بیانیه‌ای حکومت بشار اسد را به تدارک برای انجام حمله شیمیایی متهم کرد و به آن هشدار داد. بلافاصله دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد، تهدید آمریکا علیه بشار اسد، جدی است. در حال حاضر هواپیماهای جاسوسی آمریکا بطور دائم بر فراز سوریه در پروازند. آمریکا علاوه بر موشک‌ باران یک پایگاه نظامی سوریه، یک فروند سوخوی ۲۲ سوریه در منطقه کردستان سوریه را سرنگون ساخته است و زمینه‌های روانی عملیات نظامی علیه بشار اسد را تدارک می‌بیند. نیروهای کرد سوریه تحت حمایت آمریکا، با پشتیبانی جنگنده بمب‌افکن‌های آمریکایی توانسته‌اند بسیاری از پایگاه‌های نظامی داعش را در  اطراف  شهر “رقه”  تصرف کنند. “پرت مک‌گورک” نماینده ویژۀ ترامپ به اردوگاه آموزشی ائتلاف آمریکایی وارد شده است که از طریق پایگاه نظامی آمریکا تغذیه می‌شود و قرار است بعد از پاک‌سازی “رقه” از وجود داعش، “تامین امنیت” استان را برعهده بگیرد. این‌جا و آن‌جا حضور نیروهای پیاده نظام آمریکایی نیز دیده شده است و همزمان با تمام این‌ها، نیروهای نظامی ناتو در اروپا، به چند برابر افزایش یافته که اعتراض روسیه را درپی داشته است.

روسیه ادعای آمریکا در مورد حمله شیمیایی سوریه را، صرفا بهانه‌ای برای حمله نظامی آمریکا به سوریه دانسته، آن را مهمل و بی‌پایه خوانده و هشدار داده است اگر آمریکا به سوریه حمله کند، روسیه به آن پاسخ مناسبی خواهد داد. پیش از این نیز هواپیمای بدون سرنشین آمریکایی را که در حال جاسوسی از پایگاه روسیه در “طرطوس” بوده سرنگون ساخته بود. اختلاف و کشمکش میان دولت‌های روسیه و آمریکا در سوریه، برخلاف وعده‌ها و حرف‌های پیشین دونالد ترامپ، روزبروز در حال افزایش است.

یک پای دیگر نزاع‌های منطقه‌ای که تشدیدکننده بحران در خاورمیانه است، رژیم جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی علاوه بر کمک‌های مالی، تسلیحاتی و نظامی به رژیم بشار اسد و اعزام نیرو به سوریه، در عراق، لبنان، بحرین، یمن و دیگر کشورهای منطقه درحال کشمکش و نزاع است. جمهوری اسلامی با شلیک چند موشک به پایگاه داعش در سوریه که واکنش شدید اسرائیل را درپی داشت، درگیری‌های موجود را به پله‌ای بالاتر برده و احتمال ورود آشکار اسرائیل به این جنگ را افزایش داده است. حمله نظامی دولت صهیونیستی اسرائیل به توپ‌خانه ارتش سوریه در منطقه “صمدانیه” و تهدیدات نظامی نتانیاهو که هیچ‌گونه موشک، خمپاره و آتش را تحمل نکرده و به آن با شدت پاسخ می‌دهد نیز حاکی از همین مساله است.

کشمکش‌ و منازعه جمهوری اسلامی با عربستان نیز از حد دعواهای لفظی فراتر رفته است. یمن به عرصۀ نبرد این دو کشور رقیب و قدرتمند منطقه بدل شده است. محمدبن سلمان وزیردفاع عربستان که به معمار سیاست‌های تهاجمی عربستان اشتهار یافته و اخیرا پادشاه عربستان او را به ولایت عهدی برگزید، به صراحت گفته است جنگ را به داخل مرزهای ایران خواهد برد. بازداشت ۳ ایرانی (عضو سپاه پاسداران) به دلیل سوءظن به اقدامات امنیتی، که جمهوری اسلامی مدعی‌ست صیاد بوده‌اند و کشته شدن یک نفر دیگر توسط گارد ساحلی عربستان، همگی نشانه‌هایی از تشدید تضاد و اختلاف میان دو دولت ارتجاعی عربستان و جمهوری اسلامی‌ست.

اما این هنوز تمام تضادها و کشمکش‌هایی که منطقه را تهدید می‌کند نیست. چنان‌که قابل پیش‌بینی بود، با پایان دورۀ ریاست‌جمهوری باراک اوباما، دور جدیدی از تنش و نزاع میان جمهوری اسلامی و آمریکا کلید خورد. تنش و نزاعی که پیوسته افزایش یافته و تشدید شده است. سنای آمریکا تحریم‌های جدیدی را علیه جمهوری اسلامی و برخی فرماندهان سپاه تصویب کرده است. یک جنگنده اف ۱۵ آمریکایی، پهپاد (مدل شاهد ۱۲۹) اهدایی جمهوری اسلامی به بشار اسد را سرنگون ساخته است. “مایک پومپنو” رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) ضمن ابراز نگرانی از حضور و دامنه نفوذ جمهوری اسلامی در لبنان، عراق، یمن و سوریه می‌گوید، جمهوری اسلامی که در سراسر خاورمیانه حضور دارد “خطری برای امنیت ملی آمریکا” و “بزرگ‌ترین حامی تروریسم در جهان” است. “جیمز ماتیس” وزیر دفاع آمریکا نیز گفته است “در خاورمیانه هرجا مشکلی وجود دارد، ردپای ایران دیده می‌شود” همه این‌ها حاکی از تشدید تضادها و کشمکش میان دولت امپریالیستی آمریکا و دولت ارتجاعی جمهوری اسلامی‌ست که صحنه‌ای از بحران بزرگ‌تری بنام بحران خاورمیانه را ترسیم می‌کند.

یکی دیگر از معضلاتی که منطقه با آن روبروست، مساله کرد و مردم کردستان است. درحالی‌که امپریالیسم آمریکا کردهای سوریه را به سلاح‌های مدرن تسلیح و تجهیز نموده و از آن‌ها حمایت می‌کند، اما ترکیه هم‌پیمان آمریکا در ناتو، آن را ناقض سیاست‌های قبلی آمریکا می‌داند و از این سیاست آمریکا به شدت ناراضی است. دولت فاشیستی ترکیه “یگان‌های مدافع خلق” را شاخه سوری پ‌.ک.‌ک و یک جریان تروریستی می‌داند و بارها این نیروها را مورد یورش وحشیانه نظامی قرار داده و “ی.پ.گ” را در عفرین و دیگر نقاط در شمال سوریه توپ‌باران کرده است. ترکیه نگرانی خود را از اینکه کردهای سوریه از این کشور جدا شوند و دولت مستقل خود را تشکیل دهند، پنهان نکرده است. اقدامی که بی‌شک تاثیرات بی‌واسطه‌ای بر سرنوشت و آیندۀ کردهای ترکیه و برانگیخته شدن آن‌ها به جدایی از ترکیه، برجای خواهد گذاشت.

در کردستان عراق نیز اوضاع بهتر نیست. درحالی‌که اقلیم کردستان درصدد اعلام استقلال و جدایی‌ است اما نه فقط حکومت مرکزی عراق که دولت‌های ایران، ترکیه و سوریه نیز شدیدا با آن مخالف‌اند. رئیس اقلیم کردستان از هم‌اکنون تاریخ معینی را به‌منظور همه‌پرسی برای استقلال کردستان عراق اعلام کرده است. بارزانی پیشنهاد ترامپ برای تعویق این همه‌پرسی را نپذیرفته است. او درعین‌حال تهدید کرده است حمله نظامی احتمالی ارتش عراق به کردستان، جنگ خونینی را درپی خواهد داشت. بحث همه‌پرسی در شرایطی عنوان شده است که پیش از آن پارلمان عراق حتا با نصب پرچم اقلیم کردستان در کرکوک مخالفت کرده بود.

هم‌اکنون ارتش عراق و شبه‌نظامیان مخالف داعش در موصل درحال پیشروی هستند. داعش در شرق موصل به محاصره افتاده است. بخش‌های زیادی از شهر موصل از جمله “مسجد نور” که سه سال قبل، “ابوبکر بغدادی” تاسیس خلافت داعش را از آن اعلام کرد، به تصرف نیروهای عراقی درآمده است. همزمان دولت آمریکا نیز “مستشاران” نظامی خود را به موصل اعزام نموده است. در سوریه نیز پایگاه‌ها و مواضع داعش در “رقه” یکی پس از دیگری به تصرف نیروهای ائتلاف درمی‌آیند.پایان کارداعش اما کافیست تا تضاد های مختلف میان نیروهای فعلا جنگنده علیه آن سرباز کنند و منفجر شوند.

علاوه بر این‌ها و علاوه بر عملکرد دو قدرت امپریالیستی آمریکا و روسیه در منطقه، تمام کشورهای منطقه، اعم از جمهوری اسلامی، مصر، ترکیه، عراق، قطر و عربستان جملگی درصدد آن بوده‌اند که از آشوب‌هایی که داعش به‌بار آورد و از آب‌های گل‌آلود سوریه به سود خود ماهی بگیرند. این سیاست را عموما از طریق گروه‌های اسلام‌گرای شبه‌نظامی مورد حمایت خود که تا دندان مسلح‌شان کرده‌اند به اجرا گذاشته و آن را پیش برده‌اند. هر یک تکه‌ای از خاک سوریه را به اشغال خود درآورده‌است، مناطقی در اختیار داعش است، مناطق دیگری در اختیار جریان‌های وابسته به عربستان، ایران، قطر یا ترکیه. همه آماده‌اند تا بعد از اتمام کار داعش، آشکارتر از امروز به روی یکدیگر شلیک کنند و یکدیگر را از صحنه خارج سازند.

اگر اختلافات و تضادهای موجود میان عربستان و سه کشور عربی دیگر متحد آن، مصر، بحرین و امارات، با قطر و قطع مناسبات این کشورها به قطر را به این مجموعه تضادها و کشمکش‌ها اضافه کنیم، تصویر روشن‌تری از مجموعه تضادها، کشمکش‌ها و رقابت‌های جاری میان دولت‌های ارتجاعی منطقه بدست داده‌ایم. قابل توجه است که عربستان و سه کشور عربی یاد شده، در پیش شرط‌های ۱۳ گانه برای برقراری مجدد مناسبات با قطر، بر قطع همکاری های مشترک نظامی قطربا ترکیه و برچیدن پایگاه‌ نظامی ترکیه در قطر، قطع مناسبات با جمهوری اسلامی، تعطیل سفارت ایران در دوحه، قطع ارتباط و حمایت از گروه‌های القاعده، اخوان‌المسلمین و حزب‌الله لبنان و موارد مشابه دیگری تاکید کرده‌اند. شرایطی که البته قطر آن را غیرقابل اجرا دانسته است که این نیز به معنای تشدید فضای اختلاف و تشنج و افزایش درجه احتمال بروز جنگ‌ها و درگیری‌های جدید است.

جمهوری اسلامی که آگاهانه خود را در عراق و سوریه و یمن درگیر کرده است، نه می‌خواهد و نه می‌تواند به آسانی خود را از این مخمصه‌ای که با موجودیت آن گره خورده است برهاند. عربستان سعودی نیز هیچ‌گاه سوریه و یمن را به جمهوری اسلامی واگذار نخواهد کرد. ترکیه دیگر دولت قدرتمند منطقه که تحرک و موجودیت مستقل کردهای سوریه را کاملا به زیان خود می‌بیند، به آسانی از خاک سوریه پا پس نخواهد کشید و چشم طمع از مناطقی که روزی زیر سلطه عثمانی بوده‌اند، برنخواهد داشت. سیاست دولت امپریالیستی آمریکا عجالتا تقویت و پشتیبانی از کردهای سوریه است. موضوعی که به شدت بحران‌زا و مورد مخالفت شدید قدرت‌های بزرگ منطقه است.

مجموعۀ این اختلاف‌ها و کشمکش‌های گوناگون که چون کلافی سردرگم، درهم پیچیده شده، بحران خاورمیانه را تشدید خواهد کرد. دخالت قدرت‌های امپریالیستی نه فقط نتوانسته و نمی‌تواند بحران‌های منطقه را حل کند، بلکه این بحران‌ها را بیش از پیش تشدید می‌کند و تمام کشورهای کوچک و بزرگ منطقه را به درون آن می‌کشد.قدرت های امپریالیستی و طبقه سرمایه داردرکشورهای مختلف منطقه برای گسترش نفوذ و تأمین منافع خود، برای تقسیم مجدد سرزمین ها و سروری برآن، جنگ افروزی می کنند.جنگی که برافروزنده‏ی آن طبقات فرادست اند طبقات فرودست را به‏کام خود می کشد.جنگ و نزاع کشورهای امپریالیستی و دولت های ارتجاعی منطقه را هیچگاه نباید و نمی توان ازنظام های سیاسی این کشورها که موجد این جنگ و نزاع است جداکرد. قدرت های راهزن استثمار گر و توسعه طلب درهمان حال که جنگ و کشتار و خون ریزی را برکارگران و زحمتکشان تحمیل می کنند، درعین حال طبقه کارگر را به‏کلی ازصحنه خارج نموده و چنان جهنم و وضعیت وخیمی رابرپا می دارند که نه فقط به طبقه کارگر این فرصت داده نمی شود جنگ طبقه خود علیه استثمارگران را اغاز کند و انقلاب را توسعه دهد، بلکه حتا جائی برای مبارزات و مطالبات روزمره آن نیز باقی نمی گذارند.

پایان کار خلافت داعش نزدیک است. پایان کار داعش اما پایان بحران خاورمیانه نیست. مدت‌هاست که نحوۀ اداره مناطقی که از تصرف داعش خارج می‌شوند مورد نزاع و اختلاف نیروهای درگیر بوده است. تلاش دولت‌های منطقه برای گسترش نفوذ خود در این مناطق شدت یافته است و با فروپاشی قطعی داعش در سوریه و عراق، شدیدتر نیز خواهد شد.

هیولای خون‌ریز خوف‌انگیز و نفرت‌انگیزی که جهان را در وحشت و ناامنی و خاورمیانه را در دریایی از خون فرو برد، دارد نفس‌های آخر را می‌کشد. تضادها، کشمکش‌ها و اختلافات میان دول امپریالیستی و دولت‌های ارتجاعی منطقه که به بخشی از آن اشاره شد، اما شاهدی‌‌ست بر این مدعا که پایان کار داعش، پایان نزاع و کشمکش و بحران و جنگ در خاورمیانه نیست. هیولای بزرگی سر برزمین می‌نهد تا هیولای بزرگ‌تری سربلند کند!

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۴ در فرمت پی دی اف

 

 

زنان و بازار کار

چندی پیش، حسام نیکوپور، معاون پژوهشی مؤسسه عالی پژوهش‌ تأمین اجتماعی گفت، از میان جمعیت ۵ / ۲۱ میلیونی شاغل، در حدود ۱۵ میلیون نفر بیمه‌اند و ۸۰ درصد از ۵ / ۶ میلیون شاغل فاقد پوشش بیمه‌ای را زنان تشکیل می‌دهند. ۵ / ۶ میلیون نفری که “غیرمزد و حقوق‌بگیر” نامیده می‌شوند، مشمول قانون کار نمی‌شوند، حداقل دستمزد درباره آن‌ها رعایت نمی‌شود و احتمال بیکاری آن‌ها بیش‌تر است. وی در ادامه می‌افزاید، بخش زیادی از غیرمزد و حقوق‌بگیران را که در حال حاضر تعدادشان به ۴۵ تا ۴۶ درصد شاغلان رسیده و هم‌چنان رو به افزایش است، زنان تشکیل می‌دهند.

طبق آمار سال ۹۴ مرکز آمار، ۳ میلیون و ۴۶۰ هزار زن شاغل در کشور وجود دارد. سهم بخش خدمات در اشتغال زنان ۶ / ۴۸ درصد، بخش کشاورزی ۱ / ۲۶ درصد و صنعت ۳ / ۲۵ درصد است. طبق همین آمار، از جمعیت شاغل ۱۰ ساله و بیش‌تر، ۲ / ۷۴ درصد زنان در بخش خصوصی و ۸ / ۲۵ درصد در بخش عمومی کار می‌کنند.

گرچه رقم اشتغال ۳ میلیون و ۴۶۰ هزار نفری زنان که نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند، به اندازه کافی فاجعه‌بار به نظر می‌رسد، اما مقایسه‌ آمار سال ۹۴ با سال ۸۴ که زنان نزدیک به ۴ میلیون نفر از شاغلان را تشکیل می‌دادند، این واقعیت را آشکار می‌کند که به رغم سهم اندک زنان از اشتغال، حتا در سال ۸۴، طی ده سال گذشته نزدیک به نیم میلیون نفر از زنان از آمار نیروی شاغل حذف شده‌اند.

این در حالی‌ست که در سال ۹۴، میانگین نرخ بیکاری جمعیت فعال اقتصادی زنان (یعنی ۱۰ ساله و بالاتر) به طور میانگین ۴ / ۱۹ درصد است. این آمار همچنین نشان می‌دهند که نرخ بیکاری زنان در مساعدترین سنین ورود به بازار کار با افزایش چشمگیری روبرو می‌شود، به عنوان مثال، در سنین ۲۴ – ۲۰ ساله به ۴ / ۴۷ درصد و در فاصله سنی ۲۹ – ۲۵ ساله به ۶ / ۳۸ درصد می‌رسد. گرچه از سال ۹۴ تاکنون طبق آمارهای مختلف مقامات رژیم نرخ بیکاری زنان بسیار بالاتر است.

این میزان بیکاری، از نگاه آمار رسمی ایران، تنها شامل ۳ / ۱۳ درصد زنان کشور می‌شود. زیرا طبق برآورد آماری سال ۹۴ از نرخ مشارکت اقتصادی جمعیت ۱۰ ساله و بیش‌تر، نرخ مشارکت اقتصادی زنان تنها به ۳ / ۱۳ درصد جمعیت فعال اقتصادی می‌رسد. یعنی از جمعیت ۳۲ میلیون و نیمی زنان بالای ۱۰ سال، بیش از ۲۸ میلیون نفر از نظر اقتصادی طبق آمار ایران، از نظر اقتصادی غیر فعال محسوب می‌شوند. فاصله بین نرخ مشارکت و عدم مشارکت اقتصادی نه تنها در کل جمعیت زنان، بلکه در میان زنان تحصیلکرده نیز بسیار بارز است. برای نمونه، از میان نزدیک به ۱۰ میلیون زن دارای فوق دیپلم، تعداد فعالان بیش از ۲ میلیون ۶۰۰ هزار نفر و غیر فعالان نزدیک به ۷ میلیون و ۴٠٠ هزارنفرند. یا در میان ۳ میلیون و ۸۰۰ هزار زن دارای لیسانس، تنها ۱ میلیون و ۴۰۰ هزار نفر در آمار فعالین اقتصادی قرار دارند و ۲ میلیون و ۴۰۰ هزار در زمره غیرفعالین.

اگر طی نزدیک به چهار دهه، زنان پرشماری به رغم سنگ‌اندازی‌های سردمداران جمهوری اسلامی از کنج خانه‌ها بیرون آمدند، به دانشگاه راه یافتند و فارغ‌التحصیل شدند، اما پس از آن، با درهای بسته بازار کار روبرو شدند. در گزارشی که “شهروند” در تاریخ ۷ تیر منتشر کرده است، از وضعیت کاری چند دختری گفته می‌شود که با وجود تحصیلات دانشگاهی با حقوق‌های موهن، به کارهایی مشغول‌اند که هیچ ربطی به رشته تحصیلی آن‌ها ندارد. موارد برشمرده در گزارش شهروند، چند نمونه از همان زنان تحصیل‌کرده “غیرفعال اقتصادی” از نظر آمار رژیم هستند.

آماری که با توجه به وضعیت اقتصادی اکثریت توده مردم، غیر واقعی به چشم می‌آید. آن هم در حالی که به اعتراف صفرخانلو، یکی از کارشناسان بیمه در ایران، “حتا اغلب زنانی که تحت پوشش بیمه‌های مختلف هستند، بعد از بازنشستگی به شغل دوم روی می‌آوردند” زیرا مستمری بازنشستگی کفاف زندگی‌شان را نمی‌دهد. (مهرخانه، ۱۸ دی ۹۵). طبق سرشماری سال ۹۴ نیز یک سوم بازنشستگان، یعنی نزدیک به ۹۰۰ هزار نفر مجددا به بازار کار بازگشته‌اند که نزدیک به ۱۰۰ هزار نفر آنان، زنان بوده‌اند.

گرچه همین آمارها حاکی از وضعیت اسفناک اشتغال زنان در ایران هستند، اما آمارهای دولتی جمهوری اسلامی همواره با چون و چراهای بسیاری روبرویند. در سال ۷۸ با خروج کارگاه‌های دارای کم‌تر از ۵ کارگر از شمول قانون کار، کارگران قالی‌باف نیز از شمول قانون کار خارج شدند. کارگاه‌هایی که اکثر کارگران آن‌ها را زنان تشکیل می‌دهند. این مصوبه در سال ۸۱ به کارگاره‌های دارای کم‌تر از ۱۰ کارگر تعمیم یافت و در نتیجه آن بیش از ۹۰ درصد از کارگاه‌ها و اکثریت کارگران ایران از شمول قانون کار خارج شدند. در این کارگاه‌ها نه تنها نظارتی بر قراردادهای کار، دستمزد، بیمه، بازنشستگی و سایر حقوق و مزایای کارگران وجود ندارد، بلکه تعداد واقعی کارگران نیز روشن نیست. یا در کارگاه‌های آجرپزی که نه تنها زنان همراه با شوهران خود، بلکه کودکان نیز به کار واداشته می‌شوند.

در ایران هیچ‌گونه آماری درباره اشتغال در بخش غیررسمی وجود ندارد. بخشی که شامل مشاغل بسیاری می‌گردد، از جمله فروشندگی، آرایشگری، خیاطی، منشی‌گری، بخش نظافت، کار در خانه، بازاریابی، کار در واحدهای اقتصادی خانوادگی، دستفروشی و…

قراردادهای کوتاه مدت و سفید امضا که به اعتراف برخی از مقامات رژیم، شرایط کار ۹۰ درصد از کارگران ایران است، مانع دیگری بر سر دستیابی به آمار واقعی اشتغال در بازار کار ایران قرار می‌دهد.

یکی دیگر از دلایل مهم عدم پذیرش سهم ۳ / ۱۳ درصدی زنان در بازار کار ایران را باید در وضعیت اقتصادی هولناک ایران جست. به تصویب شورای عالی کار حداقل دستمزد ماهانه کارگران در سال ۹۶  کم‌تر از ۹۳۰ هزار تومان تعیین شد. با توجه به آن که این حداقل دستمزد، به شرط دریافت به موقع، چندین برابر زیر خط فقر است. این تنها خانوارهای کارگری نیستند که با مشکل تأمین معاش روبرویند. یکی از مطالبات اصلی بسیاری از اعتراضات و اعتصابات مستمر اقشار زحمتکش جامعه، افزایش حقوق است. در چنین شرایطی بعید به نظر می‌آید که تنها با دستمزد “نان‌آور” خانواده که از نظر سردمداران رژیم، مردان محسوب می‌شوند، مخارج یک خانواده حتا کوچک تأمین شود. بنابراین گریزی نیست، جز پیوستن زنان خانواده به بازار کار. افزایش سالانه تعداد کودکان کار، نشانه دیگری‌ست که مضیقه معیشتی چنان وخیم گشته که حتا کودکان را نیز به این چرخه کشانده است.

این زنانی که در میان بحران اقتصادی و با وجود بیکاری گسترده حتا برای مردان به بازار کار کشانده می‌شوند، چاره‌ای ندارند جز تسلیم در برابر شرایط تحمیلی سرمایه‌داران. یعنی قراردادهای کوتاه‌مدت، ساعات کار طولانی، دستمزدهای نابرابر و گاهی به نحو تحقیرآوری ناچیز، عدم برخورداری از امنیت شغلی، بیمه، بازنشستگی، ایمنی محیط کار، و در موارد بسیاری تحمل آزارهای جنسی.

اگر نیروی کار ارزان زنان در جامعه سرمایه‌داری یکی از سرچشمه‌های کسب ارزش اضافه بیش‌تر توسط سرمایه‌داران است، در رژیم جمهوری اسلامی این منبع ارزان نیروی کار به حراج گذاشته شده است. تلاش تمامی کابینه‌های تاکنونی رژیم کاستن از حمایت‌های قانونی از حقوق کارگران و بازتر گذاشتن دست سرمایه‌داران در استثمار کارگران دامن‌گیر مردان و زنان کارگر بوده و هست، اما تبعیض جنسیتی علیه زنان در بازار کار وضعیت زنان را وخیم‌تر کرده است.

با آن که مقامات جمهوری اسلامی، مشارکت به زعم آنان ۳ / ۱۳ درصدی زنان در بازار کار را به “عدم تمایل” زنان، به ویژه زنان تحصیل‌کرده، به بازار کار نسبت می‌دهند، اما این آنان هستند که با طرح‌ها و مصوبه‌های گوناگون ورود زنان به بازار کار را دشوار می‌کنند. و در بازار کار نیز آنان را از حداقل‌های حمایت‌های قانونی محروم می‌سازند.

طرح‌ها و مصوبه‌هایی مانند دورکاری زنان، افزایش مرخصی دوران بارداری، بازنشستگی پیش از موعد، کاهش ساعات کاری زنان دارای شرایط خاص، ممنوعیت کار زنان در شیفت‌های شبانه، تفکیک جنسیتی در محل کار تنها مواردی چند از سیاست‌هایی هستند که بر ورود زنان به بازار کار تأثیرات منفی می‌گذارند. گو آن که با طرح افزایش مرخصی دوران بارداری به یکباره ۵۰ هزار زن از بازار کار رسمی رانده شدند. یا به عبارت دقیق‌تر، به سوی بخش غیررسمی بازار کار سوق داده شدند. به ویژه زنانی را که بر اثر ضرورت‌های معیشتی ناگزیرند حتا تحت شرایط اسف‌بار به کار ادامه دهند.

اگر یکی از دلایل اجرای این سیاست‌های زن‌ستیزانه به گرایش عمومی سرمایه‌داری در شرایط بحران و بیکاری گسترده برمی‌گردد، که اولین تأثیرات منفی خود را بر اشتغال زنان می‌گذارد، اما در ایران، علت دیگری هم‌چون دیدگاه مذهبی و مردسالارانه سردمداران دولتی نسبت به زنان و نقش سنتی آنان در خانواده و جامعه نیز نقش بارزی ایفا می‌کند.

دیدگاهی که نقش زنان را در جامعه “فرزندآوری، شوهرداری، خانه‌داری” و نقش مردان را “اقتصادی” می‌داند و از این‌رو می‌کوشد تعداد هر چه بیش‌تری از زنان را به کنج خانه‌ها براند. این نقش‌ها را هم مقامات مختلف رژیم از خامنه‌ای گرفته تا دیگرمقامات دولتی و روحانیون ریز و درشت و رسانه‌های رژیم تبلیغ و تشویق می‌کنند. تصویب دو طرح “افزایش بارآوری و پیشگیری از کاهش رشد جمعیت” و “طرح جامع جمعیت و تعالی خانواده” از نشانه‌های بارز این دیدگاه‌هاست.

اما مشکلات زنان ایران تنها به حاکمیت رژیمی به شدت زن‌ستیز محدود نمی‌شود. رژیمی که تبعیض علیه زنان را به تمامی حوزه‌های زندگی فردی، خانوادگی، اجتماعی و حتا حق تأمین معاش آنان گسترش داده است.

از آن سو، نیز، در بعد سیاسی، زنان از حداقل امکانات دفاع از حقوق زنان و حفظ یا کسب دستاوردهایی محروم‌اند. آن‌چه که در سال‌های گذشته در ایران، تحت عنوان “جنبش زنان” کوشید خود را نماینده مطالبات زنان در کل بنمایاند، در واقع منافع قشر متوسط و به ویژه متوسط مرفه را نمایندگی می‌کرد. از این‌رو دغدغه مشکلات و مطالبات توده زنان را نداشت. در اوج و افول فعالیت‌های خود نیز نه در پی شناخت از توده‌ی زنان برآمد و نه ارتباطی با این توده برقرار کرد. این گرایش، از همان ابتدا، بر اثر جایگاه طبقاتی‌اش، به ظاهر با “سیاست‌زدایی” از خواسته‌های زنان، اما در واقعیت، به سخنگوی جناحی از رژیم در میان زنان بدل گشت.

اکنون اگر طبقه و اقشار دیگری از زنان، یعنی توده زنان کارگر و زحمتکش در پی بهبود حتا اندک شرایط خود هستند، بایستی موازنه سیاسی در جنبش زنان را به نفع خود تغییر دهند. برای این کار گریزی نیست جز رجوع به تجارب موفق جنبش‌های کارگری و زنان و پیوند آنان با شرایط زندگی و تجارت بلاواسطه خودشان.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۴ در فرمت پی دی اف

 

 

 

افسانه اصلاحات و اصلاح‌طلبی در ایران

در کشوری که وحشی‌ترین استبداد دینی قرون‌وسطایی، مردم‌سالاری نامیده شود، حیرت‌آور نخواهد بود که گروهی از حامیان سینه‌چاک دولت دینی، پاسداران جهل و خرافات، بی حقوقی و سرکوب نیز اصلاح‌طلب نام بگیرند.

حیرت‌آور اما این واقعیت تلخ است که باگذشت ۳۸ سال از استقرار دولتی که در سرشت خود نماد عریان‌ترین دیکتاتوری و استبداد، اختناق، سرکوب و کشتار و به بند کشیدن میلیون‌ها تن از مردم ایران است، هنوز گروهی از مردم ایران را می‌توان یافت که به این فریب بزرگ طبقه حاکم بر ایران باور دارند و به جناحی از طبقه حاکم به‌عنوان اصلاح‌طلب دخیل بسته‌اند. البته نه مردمی ناآگاه و فریب‌خورده، بلکه ظاهراً آگاه و برخاسته از قشر تحصیل‌کرده و به‌اصطلاح مدرن حتی از نمونه نویسنده و شاعر، هنرمند و هنرپیشه‌های سینما و تئاتر، اساتید دانشگاه و انواع و اقسام به‌اصطلاح روشنفکران و تحصیل‌کرده‌های دیگر. نقشی که این طیف در بقاء و استمرار حیات جمهوری اسلامی ایفا می‌کند، فقط در خدمات حرفه‌ای این قشر به رژیم دیکتاتوری و ضد انسانی حاکم خلاصه نمی‌شود، بلکه آشکارا در نقش شیپورچی و آوازه گر ارتجاع به تبلیغ وعده‌های پوچ در میان توده مردم می‌پردازند و پاسداران دولت استبدادی را نجات‌بخش مردم ایران معرفی می‌کنند. آن‌ها این نقش را ‌به‌وضوح در جریان خیمه‌شب‌بازی‌های انتخاباتی رژیم بر عهده می‌گیرند. البته می‌توان توضیح داد که وقتی پای منافع طبقاتی در میان باشد، گروه‌هایی از جامعه می‌توانند چشمان خود را نه‌فقط بر تمام فجایع ضد انسانی یک رژیم وحشی استبدادی ببندند بلکه حتی در جنایات آن سهیم شوند. بنابراین، حساب این گروه جداست و روی سخن باکسانی است که هنوز به علت ناآگاهی، فقدان تجربه و آگاهی سیاسی، تحت تأثیر تبلیغات و وعده‌های پوچ جریان موسوم به اصلاح‌طلب به بهبود حتی ناچیز اوضاع، در چارچوب نظم موجود باور دارند.

باوری سخت اشتباه که تصور می‌شود در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی گویا اساساً می‌تواند چیزی به نام اصلاحات و اصلاح‌طلب وجود داشته باشد.

اگر تجربه تمام دوران استقرار جمهوری اسلامی در ایران، نتیجه‌ای جز وخامت روزافزون و بدتر شدن اوضاع در تمام عرصه‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در پی ‌نداشته است، دلیل دارد و اثباتی بر این واقعیت است که مادام، جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، نه چیزی به نام اصلاحات می‌تواند وجود و معنا داشته باشد و نه اصلاح‌طلب.

این نتیجه‌گیری به چه معناست؟ آیا صرفاً به این معناست که دولت دینی جمهوری اسلامی، اساساً بنا به سرشت فوق ارتجاعی طبقه سرمایه‌دار حاکم، تحمل و ظرفیت هیچ‌گونه اصلاحی را ندارد و نجات از تمام فجایع موجود، نیازمند یک انقلاب و دگرگونی تمام نظم موجود است؟ گرچه این یک واقعیت است، اما دلایل عمیق‌تری وجود دارد که اصلاحات را در ایران منتفی می‌سازد.

اصلاحات نه به معنای عامیانه و مرسوم کلمه که هر امتیاز و حتی اقدام ارتجاعی طبقه حاکم، رفورم و اصلاحات نامیده می‌شود، بلکه به معنای علمی آن، در شرایطی خود را به شکل یک ضرورت تحمیل می‌کند که گذار از یک ساختار اقتصادی – اجتماعی کهنه به ساختاری نو و عالی‌تر در دستور کار قرار می‌گیرد. این رفورم‌ها می‌توانند در درون ساختار کهنه و یا حتی پس از کسب قدرت از طریق انقلاب، توسط طبقه جدید، اجرائی شوند. اگر به دورانی که شیوه تولید سرمایه‌داری در بطن جامعه فئودالی رشد و تکامل می‌یافت، رجوع شود، طبقه حاکم و پاسدار ساختار کهنه فئودالی که دوران آن به پایان رسیده بود، زیر فشار رشد نیروهای مولده‌ای که در تضاد با مناسبات تولیدی حاکم قرارگرفته بود، بحران‌های همه‌جانبه برخاسته ازاین تضاد و هم‌زمان، توسعه دامنه مبارزه طبقاتی که خطر وقوع انقلاب را پیوسته نزدیک‌تر می‌کرد، ناگزیر می‌شود مجموعه اقدامات اصلاحی را به مرحله اجرا بگذارد و حتی در روبنای سیاسی و حقوقی جامعه تغییراتی را ایجاد کند که باوجود حفظ قدرت سیاسی، این تحولات در محدوده‌ای بتواند با نیازهای جدید جامعه و رشد شیوه تولید نوین منطبق گردد.

این نوع اصلاحات که مختص دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری بود، در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری اروپا به مرحله اجرا درآمدند و به‌رغم این‌که توسط دولت‌های ارتجاعی و استبدادی، حتی با هدف سد‌کردن راه انقلاب و یا از طریق سازش اشرافیت فئودال و بورژوازی انجام گرفتند، رفورم به معنای دقیق کلمه، در جهت تحول تاریخی به یک نظم عالی‌تر، قرار داشتند. ازاین‌رو یا محرک و پیش‌درآمدی بر انقلابات شدند که نمونه آن فرانسه بود، یا از طریق همین اصلاحات تدریجی و از بالا، شیوه تولید نوین مسلط شد و بورژوازی طبقه حاکم گردید. در کشورهایی از نمونه پروس و اتریش و نیز ژاپن در آسیا، وضع بر این منوال بود.

آنچه این اصلاحات را برخلاف رفورم‌های جامعه سرمایه‌داری برگشت‌ناپذیر می‌ساخت، منتج از این واقعیت بود که شیوه تولید سرمایه‌داری در بطن نظام فئودالی شکل گرفته بود و در مرحله‌ای به چنان قدرتی تبدیل شد، که طبقه حاکم به هیچ طریقی نمی‌توانست با آن مقابله کند، یا می‌بایستی رفورم را می‌پذیرفت و گام‌به‌گام راه را بر پیشرفت آن می‌گشود، یا با انقلاب سرنگون می‌شد.

بنابراین، در این مرحله از تاریخ بشریت، رفورم و انقلاب، هر دو از ضرورت گذار به یک نظام عالی‌تر ناشی شدند و هر دو در خدمت این تحول قرار داشتند. با این تفاوت که یکی به شکلی رادیکال و با حضور و مشارکت توده‌ای، تمام روبنای سیاسی – حقوقی و تمام پس‌مانده‌های فئودالی و قرون‌وسطایی را به‌سرعت جاروب کرد و راه را بر تحولات سریع گشود و در دیگری این تحول از بالا، از طریق سازش، در مسیری تدریجی و طولانی از طریق رفورم‌ها انجام گرفت و کمترین منفعت را برای توده‌ها ،در پی داشت. بااین همه، در اینجاست که می‌توان از اصلاح و “اصلاح‌طلب” در مقابل انقلاب و انقلابی سخن گفت.

پس از آن‌که بورژوازی رسالت تاریخی خود را به فرجام رساند و همچون طبقه حاکم پیشین، به طبقه زائد تاریخی تبدیل گردید، طبقه کارگر به‌عنوان حامل دگرگونی، به یک طبقه قدرتمند تبدیل شد و مبارزه برای دگرگونی نظم موجود و گذار به نظم عالی‌تر سوسیالیستی وارد مرحله جدیدی شد. طبقه حاکم سرمایه‌دار که زیر فشار مبارزه طبقه کارگر قرارگرفته بود، نخست به یک‌رشته اصلاحات حقوقی و سیاسی تن داد، تا سلطه طبقاتی خود را حفظ کند. اما این امتیازات خود محرکی برای توسعه و پیشرفت مبارزه طبقاتی کارگران گردید. طبقه کارگر از این امتیازات بهره گرفت. متشکل‌تر و آگاه‌تر شد و گام دیگری به جلو به‌سوی انقلاب برداشته شد. در آستانه قرن بیستم، خطر انقلاب کارگری، هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد و بورژوازی دیگر نمی‌توانست به شیوه‌ پیشین سلطه طبقاتی خود را حفظ کند. راه دیگری جز پذیرش رفورم اجتماعی را نداشت. تحت چنین شرایطی، یک جریان اصلاح‌طلب نیز از درون طبقه کارگر پدید آمد که بر این باور بود، در شرایطی که آزادی های سیاسی و پارلمانتاریسم راه را بر حضور طبقه کارگر در عرصه سیاسی بازکرده است، می‌توان قدرت سیاسی را از طریق پارلمان به دست آورد و از طریق مجموعه‌ای از رفرم‌های اجتماعی، سنگر به سنگر تمام مواضع را فتح کرد و تمام اقتصاد را در یک‌روند تدریجی دگرگون ساخت و به سوسیالیسم گذار نمود. بنابراین انقلاب، موضوعیت خود را ازدست‌داده و آنچه که در دستور کار قرار دارد، اصلاحات است. سوسیال – دمکراسی در کشورهای اروپایی قدرت را به دست گرفت، یک‌رشته رفرم‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را به مرحله اجرا درآورد. وضعیت مادی و معیشتی طبقه کارگر هم بهبود یافت، اما برخلاف رفرم‌های دوران گذار به سرمایه‌داری، محرکی برای گذار به نظم نوین اقتصادی – اجتماعی نبود. آنچه تحقق نیافت سوسیالیسم بود. البته دلایل اقتصادی و سیاسی روشنی وجود دارد که تحقق سوسیالیسم را از طریق اصلاحات اجتماعی ناممکن می‌سازد که در اینجا موردبحث نیست.

بنابراین، طبقه کارگر درنتیجه خیانت اغلب رهبران جنبش کارگری، نتوانست با اتخاذ یک مشی انقلابی، رفورم‌ها را تبدیل به اهرمی برای برپائی انقلاب اجتماعی کند. لذا همچنان طبقه مزدبگیر و تحت استثمار باقی ماند و طبقه سرمایه‌دار هم بر جای خود باقی ماند. طبقه سرمایه‌دار اما از این رفرم بهره برد و آن را به تاکتیک جدیدی برای شکاف انداختن در صفوف طبقه کارگر، تضعیف مبارزه این طبقه و منحرف ساختن جنبش از مسیر انقلاب اجتماعی، تبدیل کرد. بورژوازی که در دوره‌ای برای حفظ موجودیت خود ناگزیر شد برخی رفرم‌های اجتماعی را بپذیرد و از خطر سرنگونی نجات یافت، وقتی‌که دیگر، طبقه کارگر مشی انقلابی و روحیه رزمندگی خود را از دست داده بود، از دهه ۸۰ قرن بیستم آغاز به باز پس گرفتن آنچه داده بود کرد، روندی که هنوز هم ادامه دارد.

مستثنا از نتیجه کار، آنچه در اینجا نیز مدنظر است، نشان دادن این واقعیت بود که تحت چه شرایطی و بنا به کدام ضرورت‌ها، رفرم‌ها شکل می‌گیرند و می توان از اصلاحات و اصلاح طلب سخن گفت.

خارج از این چارچوب، البته می‌توان به موارد بی‌شماری اشاره کرد که طبقه حاکم آن‌ها را اصلاحات می‌نامد، اما نه اقداماتی در خدمت یک تحول تاریخی ضروری‌اند، نه ذره‌ای در خدمت منافع‌ توده‌ها و نه حتی اقداماتی برای مقابله با انقلاب، بلکه صرفاً اقداماتی در جهت کار آیی بهتر ارگان‌ها و نهادهای بورژوائی، تسهیل پیشبرد سیاست‌های بورژوازی برای تشدید استثمار طبقه کارگر و ادامه حیات نظم موجودند. از این نمونه‌اند اقداماتی که بورژوازی گاه بنا به نیازهای سیستم موجود، در دستگاه اداری، نظامی، قضایی، اقتصادی، مالی، بانکی و غیره انجام می‌دهد و بر آن‌ها نام اصلاحات می‌گذارد. این‌ها اقداماتی ارتجاعی‌اند، که نه مرتبط با اصلاحات‌اند و نه مجریان آن اصلاح‌طلب. نمونه دیگر، اقداماتی است که دولت‌های سرمایه‌داری در عرصه جهانی برای پیشبرد سیاست اقتصادی نئولیبرال و ریاضت علیه طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش به مرحله اجرا درمی‌آورند و بر آن‌ها نام اصلاحات می‌گذارند، اما هیچ ربطی اصلاحات ندارند.

حتی بورژوازی می‌تواند در شرایط خاص، به‌ویژه در شرایط اضطرار جدی، امتیازات کوچک و حتی بزرگ به طبقه کارگر یا توده‌های مردم یک کشور بدهد، بدون این که خصلت اصلاحات را داشته باشند. رژیم سلطنتی شاه در آستانه سرنگونی، زیر فشار مبارزات، یک‌رشته امتیازات، از افزایش دستمزد کارگران، تا تعطیل ساواک، آزادی زندانیان سیاسی، و برخی آزادی‌های سیاسی را پذیرفت و صدای انقلاب را هم شنید. اما این اقدامات به‌رغم این‌که مطالبه توده مردم نیز بودند، نه اصلاحات بودند و نه شاه اصلاح‌طلب. این‌ها، امتیازات موقتی ناشی از شرایط اضطرار بودند که اگر فرضاً در همان ایام، سرکوب کارساز می‌شد یا به نحوی اوضاع ثبات می‌گرفت، به‌سرعت باز پس گرفته می‌شدند. اگر این فرصت از او سلب شد، دیدیم که جمهوری اسلامی انجام آن را بر عهده گرفت. دلیل آن‌هم روشن است. سرمایه‌داری ایران نه ظرفیت و نه نیازی به پذیرش حتی رفورم سیاسی دارد. دیکتاتوری عریان طبقه حاکم، جزء لایتجزای نظم سرمایه‌داری ایران است. برخی تصور می‌کنند که اگر رژیم شاه زودتر رفورم سیاسی را می‌پذیرفت و به مرحله عمل در‌می‌آورد، انقلاب رخ نمی‌داد. گویا وی آنقدر نادان بود که حتی با تجاربی که از دهه بیست و مخالفت‌ها و مبارزات بعدی مردم داشت، ضرورت رفورم سیاسی را نفهمید. اما او به‌خوبی می‌دانست که هیچ رفورم سیاسی با حفظ و حراست از نظم اقتصادی-اجتماعی موجود، سازگار نیست. او می‌دانست که فردای پذیرش رفرم سیاسی با انقلاب مواجه خواهد بود. توده کارگر و زحمتکشی هم که به انقلاب روی آوردند، این را به تجربه می‌دانستند و علاوه براین دیگر خواستشان در اصلاحات سیاسی خلاصه نمی‌شد، بلکه طالب دگرگونی اجتماعی بودند. از همین‌رو به انقلاب روی آوردند. این‌که جمهوری اسلامی هم دقیقاً همان مسیر رژیم شاه را ادامه داد و تمام نصایح ناصحان دوراندیش آن بی‌نتیجه ازکاردرآمده است، تأییدی است بر این واقعیت که نظم حاکم بر ایران نه ظرفیت اصلاحات دارد و نه نیازی به آن. می‌ماند، تا روزی که با انقلاب سرنگون شود.

هدف از این توضیحات نشان دادن این واقعیت بود که چرا و تحت چه شرایطی اساساً اصلاحات و اصلاح‌طلب می‌تواند پدید آید و معنا داشته باشد و چرا تحت حاکمیت جمهوری اسلامی نه نیاز و ضرورتی به اصلاحات هست و نه اصلاح‌طلب.

می‌دانیم که اکنون سال‌هاست شیوه تولید سرمایه‌داری در ایران مسلط است، بنابراین نیاز به اصلاحاتی که یاری‌رسان استقرار و توسعه آن باشد وجود ندارد. رژیم شاه با اصلاحات دهه ۴۰ به‌ویژه اصلاحات ارضی تمام آنچه را که برای تسلط شیوه تولید سرمایه‌داری ضروری بود، انجام داد. روبنای سیاسی – حقوقی این سرمایه‌داری نیز تا جایی که می‌توانست با آن انطباق داشته باشد، از دوره مشروطیت آغاز و در دوره محمدرضا شاه به کمال خود رسید و دیگر نیازی به اصلاحات ندارد.

آیا بورژوازی حاکم بر ایران می‌توانست از محدوده‌ای که رژیم شاه این روبنا را تغییر داد فراتر رود، یا اکنون چنین هوسی داشته باشد؟ روبنای سیاسی – حقوقی سرمایه‌داری ایران، به دلایل متعدد، ازجمله شرایط تاریخی که سرمایه‌داری در ایران استقرار یافت، روند تدریجی، بوروکراتیک و از بالای سلطه این شیوه تولید، در سازش و اتحاد با فئودالیسم و امپریالیسم، خصلت فوق ارتجاعی بورژوازی ایران، نقشی که سرمایه‌داری ایران باید به‌عنوان منبع انرژی جهان در تقسیم‌کار بازار جهانی داشته باشد، ، نقش استراتژیک ایران در منطقه خاورمیانه و رقابت قدرت‌های امپریالیست، و البته سنت دیرینه استبداد در سراسر تاریخ ایران، نمی‌توانست چیزی جز آنچه هست، یعنی به‌تمام‌معنا، ارتجاعی، استبدادی و سرکوبگر باشد.

اما آیا روبنای سیاسی – حقوقی و ایدئولوژیک سرتاپا آغشته به نهادها و پس‌مانده‌های قرون‌وسطایی با شیوه تولید سرمایه‌داری از برخی جهات در تضاد و تناقض قرار نمی‌گیرد؟ قطعاً این تناقضات وجود دارد و عمل می‌کنند. اما سرمایه‌داری ایران فقط در درون این تناقضات توانسته تا به امروز به حیات خود ادامه دهد. در اینجا طبقه سرمایه‌دار نمی‌تواند بدون این تناقضات و اعمال دیکتاتوری عریان به حیات خود ادامه دهد. البته شکل استبداد، می‌تواند بسته به شرایط مختلف تغییر کند. اما اعمال حاکمیت طبقه سرمایه‌دار در همه حال استبدادی و سرکوبگرانه خواهد بود. از دوره رضاخان تا به امروز که تاریخ ایران مرور شود، همواره چنین بوده و مادام که انقلابی در ایران رخ ندهد و بورژوازی از اریکه قدرت به زیر کشیده نشود، چنین باقی خواهد ماند.

بنابراین حتی از زاویه اصلاحات در روبنای سیاسی – حقوقی هم، بورژوازی نه نیازی به اصلاح دارد و نه اصلاح‌طلب. نگاه کنید و ببینید، این‌هایی که امروز بر خود نام اصلاح‌طلب گذاشته‌اند، بدون استثناء مدافع ارتجاعی‌ترین شکل دولت بورژوائی، دولت‌ دینی‌اند. یعنی مدافع برجای ماندن تمام نهادهای قرون‌وسطایی در روبنای سیاسی و وحشیانه‌ترین شکل استبداد. اما تصور نشود که فقط این طرفداران دولت دینی جمهوری اسلامی هستند که خواهان حفظ روبنای ارتجاعی و ارگان‌ها و نهادهای سلطه استبداد هستند. تردید نکنید که اگر جمهوری اسلامی هم سرنگون شود، اما قدرت سیاسی همچنان در دست بورژوازی باقی بماند، همین روبنا و همین استبداد، به شکلی دیگر ظاهر خواهد شد. گیریم که این بار نمایندگان طبقه حاکم، با کراوات و پاپیون ظاهر شوند و همچون برخی رژیم‌های استبدادی در همسایگی ایران با ادعای سکولار.

پس اگر گروه‌هایی از درون طبقه حاکم که بر خود نام اصلاح‌طلب گذاشته‌اند، نه اصلاح‌طلب‌اند و نه وظیفه‌ای برای اصلاحات دارند، وظیفه آن‌ها چیست؟

آن‌ها هیچ وظیفه‌ای جز فریب توده مردم ایران را ندارند. آن‌ها در شرایطی که تمام نظم اقتصادی – اجتماعی و سیاسی موجود با بحران و بن‌بست همه‌جانبه روبه‌روست و جناح رقیب آن‌ها به‌تمام‌معنا در میان توده مردم رسوا و بی‌اعتبار شده است، با ادعای قلابی اصلاحات، می‌کوشند نظم موجود را نجات دهند. آن‌ها زمانی که هنوز ادعاهای پوشالی اصلاح‌طلبی‌شان برملا نشده بود، برای مقابله با توده‌هایی که در اواخر دهه ۶۰ و اوایل ۷۰، بار دیگر سر به شورش و طغیان، برداشتند، وارد صحنه شدند و ادعا کردند که دوره انقلاب سپری‌شده است، انقلاب برای جامعه مضراست و اساساً نمی‌توان با انقلاب و به‌یک‌باره همه‌چیز را تغییر داد. ادعا کردند که باید گام‌به‌گام برای تحقق مطالبات در مسیر اصلاحات تدریجی گام برداشت. وعده بازگرداندن آزادی‌های سیاسی را نیز سردادند. ۸ سال، دوره خاتمی سپری شد، بدون این‌که کوچک‌ترین خواست توده‌ مردم تحقق یابد و یا کمترین اصلاحات رخ دهد. آشکار شد که نه جمهوری اسلامی به اصلاح نیاز دارد و نه اینان اصلاح‌طلب‌. ماجرا با به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد خاتمه یافت. نتیجه این به‌اصطلاح اصلاحات، ارتجاع و استبدادی وحشتناک‌تر از گذشته بود. ازآن‌پس، دیگر شعار اصلاحات هم به بایگانی سپرده شد. ایدئولوگ‌های خودشان، اصلاحاتی را که رخ نداد، به باد انتقاد گرفتند و آن را تندروی دانستند که بیش از آن بزرگ است که امکان تحقق داشته باشد. فرمان مبارزه برای چیزهای کوچک‌تر صادر شد که گویا می‌تواند در طول صدسال به اصلاحات بیانجامد. اصلاح‌طلب به اصول‌گرای معتدل تنزل مقام داد. رفسنجانی و روحانی به مقام رهبران اصلاح‌طلب معتدل ارتقا یافتند. حالا دیگر از وعده اصلاحات چیزی جز استبداد کمتر در مقابل استبداد بیشتر باقی نمانده است. از همین‌رو بود که جارچیان آن‌ها، در جریان خیمه‌شب‌بازی انتخاباتی اخیر، مردم را با شعار انتخاب میان بد و بدتر به شرکت در خیمه‌شب‌بازی فراخواندند. ورشکستگی به نهایت خود رسید. راهی برای نجات نیست، جز این که میان دو مرتجع، دو جلاد، دو شیاد، دو سمبل خرافات قرون‌وسطایی، کم‌خطرتر و کم‌ضرر تر را انتخاب کرد. پادوان تبلیغاتچی آن‌ها شبکه‌های اجتماعی را به ابزار فراخوان مردم به نمایش انتخاباتی تبدیل کردند، نه ازآن‌رو که چیز جدیدی عاید‌شان ‌شود ، بلکه فقط برای این‌که نگذارند کاندیدای جناح رقیب پیروز شود.

سرنوشت اصلاحات و اصلاح‌طلبی در ایران چیزی جز این رسوایی و تحقیر نبوده و نخواهد بود. اگر در کشورهای سرمایه‌داری دیگر قرار است مردم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنند، نظیر آنچه در انتخابات اخیر انگلیس شاهد بودیم، در برابر مردم، “کوربین” سوسیال‌دمکرات از حزب کارگر با برنامه رفرم‌های اجتماعی و از سوی دیگر نماینده حزب محافظه‌کار با سیاست نئولیبرال جناح راست بورژوازی قرار می‌گیرد. در ایران اما سرنوشت اصلاح‌طلبی به آنجا انجامید که از مردم بخواهد میان دو آخوند مرتجع، دو نماد جهل، خرافات و عقب‌ماندگی، دو پاسدار استبداد، یکی را به نام اصلاحات برگزینند. تمام این واقعیت‌ها به‌وضوح نشان می‌دهد که در برابر توده‌های مردم ایران، کارگران و زحمتکشان ایران، راهی جز روی‌آوری به انقلاب وجود ندارد. اصلاح و اصلاح‌طلبی در ایران یک دروغ و فریب بزرگ، یک افسانه است. زنده‌باد انقلاب اجتماعی.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۴ در فرمت پی دی اف

 

 

 

موقعیت سیاسی جمهوری اسلامی، بعد از “انتخابات” ۲۹ خرداد

با گذشت کمتر از دو ماه از نمایش انتخاباتی ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶، تقابل خامنه ای با روحانی به طرز بی سابقه ای شدت گرفته است. دور جدید این تقابل در روزهای پیش از انتخابات، ابتدا با واکنش تند و تیز خامنه ای نسبت به امضاء و اجرای “بی سر و صدای” سند آموزشی ۲۰۳۰ یونسکو شروع شد. تنش هایی که با انتخاب مجدد روحانی در پست ریاست جمهوری در اندک مدتی، یکی پس از دیگری سر باز کردند و تا به امروز در گستره ای وسیع ادامه یافته است. صدور فرمان “آتش به اختیار” خامنه ای در جمع دانشجویان بسیجی علیه سیاست های روحانی ( ۱۸ خرداد)، مقایسه روحانی با بنی صدر در جمع مسئولان نظام و بیان اینکه با دو قطبی کردن جامعه به دو دسته مخالف و موافق “نباید تجربه سال ۵۹ تکرار شود” (۲۳ خرداد)، و پیامد آن، سر دادن شعار “مرگ بر آخوند آمریکایی” و “روحانی- بنی صدر پیوندتان مبارک” در راهپیمایی روز حکومتی قدس توسط عده ای از نیروهای وابسته به خامنه ای و پس از آن، شعر خوانی میثم مطیعی در مراسم نمازعید فطر علیه روحانی و توافق برجام، فقط نمونه هایی از تقابل علنی خامنه ای و “ذوب شدگان در ولایت” با روحانی طی مدت زمان کوتاه پس از “انتخابات” بوده است.

در آن سوی این کشمکش ها حسن روحانی نیز، چه در سخنرانی های علنی و چه با درج پاره ای اسناد در اینستاگرام و خبرگزاری ها، نسبت به خامنه ای و نیروهای عقبه اش واکنش نشان داده است. طرح موضوع پرتنش اعتبار رای مردم با اساتید و پزشکان در مراسم افطاری توسط روحانی و اعلام اینکه، مشروعیت حاکم و زمامدار اسلامی در گرو رای و نظر مردم است و پیامد آن، انتشار ویدئوی بخشی از سخنان خامنه ای در سال ۱۳۶۶ جهت تایید صحبت های خود در اینستاگرام شخصی اش (۳۱ خرداد)، از جمله چالش برانگیزترین موضع حسن روحانی در پاسخ گویی به تهاجمات خامنه ای و نیروهای حامی او در این مدت بوده است.

انتقاد علنی روحانی از فعالیت های اقتصادی سپاه پاسداران و طرح این موضوع که “بخشی از اقتصاد دست یک دولت بی تفنگ بود که آن را هم به یک دولت با تفنگ [سپاه پاسداران] تحویل دادیم”، نمونه دیگری از تشدید تقابل و نزاع روحانی با خامنه ای و نهادهای سیاسی- نظامی تحت امر او در دوره جدید بوده است. نزاعی که در تداوم خود، با واکنش شدید مجلس خبرگان، دستگاه روحانیت، فرماندهان سپاه و سپس با ورود رئیس قوه قضائیه و سخنگوی دستگاه قضایی مبنی بر اینکه “فتنه” جدیدی در پیش است، ابعاد جدی تری به خود گرفت.

اگر چه جمهوری اسلامی بنا به ذات و خصلت ساختاری حکومتی اش همواره با تنش و بحران های درونی مواجه بوده است اما، تقابل خامنه ای و نیروهای عقبه اش علیه حسن روحانی رئیس جمهور برگزیده نظام و مورد تایید شورای نگهبان، آنهم در همان روزها و هفته های اولیه پس از “انتخابات” دور دوم ریاست جمهوری، در مقایسه با دوره های قبل تاکنون بی سابقه بوده است. وضعیت حاکم بر جمهوری اسلامی این سئوال را پیش می آورد، که به راستی چه اتفاقی افتاده و یا در شرف رخ دادن است که خامنه ای تا به این حد در مقابل سیاست های روحانی ایستاده است؟ آیا خامنه ای و روحانی منافع طبقاتی متضادی را در درون هیئت حاکمه ایران نمایندگی می کنند که اینگونه با هم به تقابل برخاسته اند؟ و یا اینکه نزاع صرفا یک خیمه شب بازی است که برای تحمیق و گمراه کردن توده های مردم به این جنگ زرگری روی آورده اند؟ پیش از ورود به این بحث، در همین جا لازم است به طور صریح و روشن گفته باشیم که پاسخ به هر دو سئوال منفی است. یعنی دعوای خامنه ای با روحانی نه یگ جنگ زرگری است و نه نزاع برخاسته از موضع منافع طبقاتی متضاد. پس اگر مناقشه علنی خامنه ای و روحانی، نه از موضع منافع طبقاتی متضاد است و نه یک جنگ زرگری، پس این همه نزاع علنی میان این دو گرایش حکومتی بر سر چیست؟

پوشیده نیست که جمهوری اسلامی یک نظام سرمایه داری پوسیده است که در آن دین و دولت به آشکارترین شکل ممکن در هم ادغام شده اند. تجربه ۳۸ سال حاکمیت استبداد دینی به روشنی نشان داده است، که بقاء و استمرار این نظام فاسد با همه بنیان های ظالمانه سرمایه داری و دینی اش، نه تنها برای خامنه ای و روحانی، بلکه برای تمام گرایشات رنگارنگ درون هیئت حاکمه ایران از اهم واجبات است.

در واقع، هم خامنه ای و هم روحانی که دو گرایش سیاسی نسبتا متفاوت را در درون هیئت حاکمه ایران نمایندگی می کنند، هر کدام با توجه به مجموعه شرایط بحرانی درون نظام و شرایط جنگی حاکم بر منطقه، بقاء و استمرار این نظام مستبد دینی و سرمایه داری را در اتخاذ تاکتیک های حکومتی منسوب به خود مفیدتر و الزامی تر می بینند.

از آنجایی که خامنه ای و نیروهای تحت امرش شامل سپاه، بسیج، دستگاه قضایی و شورای نگهبان، موجودیت جمهوری اسلامی را به سیاست پان اسلامیستی و توسعه طلبانه از نوع شیعه گری آن در سطح منطقه گره زده اند، آشکار است که برای آنان سیاستی غیر از آنچه تاکنون پیش برده اند، متصور نیست. خامنه ای و تمام دار و دسته اش، به طرز آشکاری تمام منافع کلان اقتصادی و سیاست راهبردی خود و نظام را در نظامی گری و کشاندن بحران به خارج از مرزها به صورت یک جنگ نیابتی تمام عیار در درون کشورهای منطقه گره زده اند. پیرو همین سیاست است که هیئت حاکمه ایران از سوریه به عنوان استان بیست و ششم جمهوری اسلامی یاد می کند و خامنه ای مدام تکرار می کند که اگر جمهوری اسلامی با دشمن در درون عراق، یمن و سوریه نمی جنگید، این جنگ هم اکنون به درون مرزهای ایران کشیده شده بود.

روحانی و دارو دسته اش اما، بر خلاف خامنه ای، بقا و ماندگاری نظام را در تسامح با جهان سرمایه داری، مصالحه با کشورهای منطقه و کاهش تنش های موجود جمهوری اسلامی در سطح منطقه و بین المللی می بیند. روحانی و نیروهای مدافع او، در شرایط فعلی که رکود و بحران اقتصادی بر گلوی رژیم چنگ انداخته است، یگانه راه بقاء و ماندگاری کم دردسر نظام را در سرمایه گذاری های کلان خارجی و تعامل با دنیای غرب  می دانند. از نگاه روحانی و عقبه اش که خواهان ورود سرمایه های خارجی به ایران هستند، پیشبرد سیاست جنگی و توسعه طلبانه خامنه ای و سپاه پاسداران، نه تنها راه ورود سرمایه گذاری های خارجی را تنگ و تنگتر می کند، بلکه در عرصه داخلی نیزبرخی سیاست های اقتصادی کابینه روحانی و اجرای تعهدات بین المللی دولت به بانک جهانی و صندوق بین المللی پول در جهت پیشبرد اقتصاد نئولیبرالی با موانع و سنگ اندازی جناح رقیب مواجه می گردد.

اینکه حسن روحانی در جمع سرمایه داران داخلی از سپاه پاسدادران به عنوان “دولت با تفنگ” نام می برد و اعلام می کند: “از آن دولتی که تفنگ نداشت می ترسیدند، چه برسد به اینکه اقتصاد را به دولتی دادیم که هم تفنگ دارد و هم رسانه را در اختیار دارد و همه چیز دارد و کسی هم جرئت ندارد با آن ها رقابت کند”، دقیقا ریشه در همین واقعیت دارد. واقعیتی که اکنون به نقطه تقابل سپاه با روحانی تبدیل شده است.

با توجه به واقعیات موجود و به رغم اینکه دعوای دو جناح رژیم یک مناقشه واقعی است، اما فراموش نباید کرد که این دعوا هرگز بر سر مطالبات توده مردم ایران نبوده و نیست. نزاع روحانی و خامنه ای، یک دعوای تاکتیکی بر سر پیشبرد دو سیاست و دو شیوه زمامداری برای بقاء رژیم و حفظ مناسبات سرمایه داری در ایران است. دو شیوه زمامداری که هر کدام با توجه به ساختار قدرت حکومتی و اهرم هایی که در اختیار دارند، سعی می کنند جلوی پیشروی بیشتر جناح مقابل را بگیرند.

از این رو، اگر قرار بود اوضاع آنگونه که خامنه ای می خواست، پیش می رفت، طبیعتا برای او و مجموعه نیروهای حامی او انتخاب یک رئیس جمهور وابسته به جناح ولی فقیه و تحت نفوذ ارگان های نظامی و انتصابی خامنه ای، بهترین گزینه بود. بر بستر چنین سیاستی و از دیدگاه خامنه ای، رئیسی می بایست انتخاب برگزیده نظام در انتخابات ریاست جمهوری اردیبهشت ۹۶ می شد، نه روحانی. تا آنگونه که خامنه ای می پنداشت سیاست های دیکته شده او به دور از هرگونه تنش های داخلی پیش می رفت. بی دلیل نبود که خامنه ای و مجموعه نیروهای تحت امرش به طرز آشکاری روی رئیسی سرمایه گذاری کرده بودند. برای خامنه ای و “ذوب شدگان در ولایت”، سرمایه گذاری روی رئیسی ، محتملا فقط برای نشستن بر صندلی ریاست جمهوری نبود، بلکه می توانست گامی برای هموار کردن راه او در عبور از جایگاه ریاست جمهوری و رسیدن به خیمه ولایت فقیه هم تلقی گردد.

حال، با انتخاب مجدد روحانی وشکست مهره وابسته به جناح خامنه ای، طبیعتا چشم انداز تقابل و رو در رویی خامنه ای و روحانی بیشتر هم شده است. نزاع و کشمکشی که هم اینک به صورت دو شیوه متفاوت زمامداری برای استمرار نظام دینی و حفظ مناسبات سرمایه داری در ایران، رو در روی هم قرار گرفته اند. تقابل شیوه زمامداری از دیدگاه خامنه ای که با توجه به نفوذ جمهوری اسلامی در سطح منطقه، هرگونه کوتاه آمدن از سیاست تهاجمی، توسعه طلبانه و پان اسلامیستی را به معنای از دست رفتن موجودیت و اقتدار نظام اسلامی در داخل و نیز در سطح منطقه تلقی می کند و نگاه روحانی که به تعامل با کشورهای منطقه، آمریکا و جهان سرمایه داری چشم دوخته است.

بنابر این با توجه به وضعیت کنونی، که جمهوری اسلامی در بیرون از مرزها با یک رشته نزاع های منطقه ای درگیر است و در داخل نیز کماکان با بحران ورشکستگی اقتصادی و پیامد آن تشدید بحران های سیاسی و اجتماعی رو برو است، دور از انتظار نیست که این تقابل با ورود دستگاه قضایی خامنه ای به این کشمکش ها ، باز هم تشدید و در عرصه های دیگری سر باز کند. خصوصا وقتی که بحث جانشینی خامنه ای هم به مجموعه تنش ها و بحران های موجود اضافه گردد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۴ در فرمت پی دی اف

 

جنایاتی به بهانه‌ی “داعش”

یادداشت سیاسی- در روزها و هفته‌های اخیر، جمهوری اسلامی به بهانه‌ی “حمله تروریستی داعش”، ضمن ایجاد جو امنیتی به‌ویژه در برخی از استان‌های مرزی کشور، تعداد زیادی را به عنوان عناصر مرتبط با “داعش” و یا گروه‌های “تروریستی” دستگیر کرد.

به گفته‌ی محمد حسین صادقی دادستان کرمانشاه، بیش از ۵۰ نفر تنها در این استان دستگیر شده‌اند. وی مدعی شد که از دستگیرشدگان کمربندهای انتحاری، چاشنی‌های الکترونیکی و دیگر تسلیحات کشف و ضبط شده است.

علوی وزیر اطلاعات کابینه روحانی نیز در طول هفته‌های اخیر بارها در مصاحبه‌های خود، از دستگیری عناصر وابسته به داعش خبر داد. وی در یکی از مصاحبه‌های خود مدعی شد که دستگیرشدگان قصد انجام عملیات در “روز قدس” را داشته‌اند، او در یکی دیگر از مصاحبه‌ها، از کشف انبار بزرگ مهمات “تروریست‌ها” خبر داد. هم‌چنین وزارت اطلاعات در یکی از اطلاعیه‌های خود از دستگیری ۴۱ نفر از عناصر داعش در کرمانشاه، کردستان، آذربایجان غربی و تهران خبر داد. پیش از آن وزارت اطلاعات از دستگیری ۷ نفر در استان فارس و دو نفر در کرمانشاه خبر داده بود. اخباری نیز از دستگیری عناصر وابسته به داعش در خوزستان از جمله در ماهشهر انتشار یافته است.

در بلوچستان نیز اخبار متعددی از دستگیری‌ و درگیری با “تروریست‌ها” انتشار یافته است. در یکی از این خبرها، مقامات دولتی مدعی شدند که در طی یک درگیری در شهر چابهار رهبر گروه “انصار الفرقان” در ایران را کشته‌اند.

اما بیشترین اخبار دستگیری‌ها مربوط به استان کردستان و دیگر مناطق کردنشین است. گفته می‌شود که تنها در استان کردستان تعداد دستگیرشدگان از صد نفر گذشته و رژیم جو به شدت امنیتی در استان برقرار ساخته است. در یک مورد نیز چند تن از نیروهای پیشمرگه‌ی حزب “کومله کردستان ایران” در جریان یک درگیری در اطراف شهر سنندج جان خود را از دست دادند.

شکی نیست که ادعای رژیم در مورد دستگیری این تعداد از افراد وابسته به داعش، سخنی گزاف است. تنها تعمقی بر اخبار منتشر شده این حقیقت را اثبات می‌کند. برای نمونه در جریان درگیری بین نیروهای وزارت اطلاعات با یک گروه از نیروهای “انصار الفرقان” در چابهار، به گفته‌ی رژیم یک نفر از ماموران وزارت اطلاعات کشته شد و درگیری ساعت‌ها ادامه داشت. یا در مورد پیشمرگان حزب “کومله کردستان ایران” نیز درگیری مسلحانه رخ داده و براساس برخی از اخبار نیروهای سپاه نیز تلفاتی داشته‌اند. اما با کمال تعجب در مورد دستگیری نیروهای وابسته به “داعش” آن‌هم با جلیقه‌های انفجاری و انبار مهمات و اسلحه هرگز خبری از درگیری منتشر نشد و این نشان می‌دهد که اخبار و هیاهوی رژیم در مورد دستگیری نیروهای وابسته به داعش و طرح آن‌ها برای انجام عملیات در مثلا “روز قدس” دروغ محض است. در طول سال‌های اخیر، در کجا (حتا یک نمونه) دیده شده است که نیروهای داعش بدون مقاومت دستگیر شده و حتا یک گلوله نیز شلیک نشود؟!! همین الان در شهر موصل می‌بینیم که نیروهای داعش چگونه تا آخرین نفر مقاومت می‌کنند. حال چگونه ممکن است این همه افراد وابسته به داعشیان وحشی که از قتل کسی ابایی ندارند، با آن‌ همه مهمات و جلیقه‌های انفجاری دستگیر شوند و از دماغ کسی نیز خونی نیاید. آن‌هم داعشیانی که می‌دانند در صورت دستگیر شدن توسط نیروهای نظامی دولت جمهوری اسلامی سرنوشتی جز شکنجه و اعدام نخواهند داشت، چرا که همان قدر که داعشیان وحشی هستند، نیروهای نظامی جمهوری اسلامی نیز وحشی بوده و این را داعشیان به خوبی در عراق و سوریه دیده‌اند.

بنابر این سوال این است که هدف رژیم جمهوری اسلامی از این عوام فریبی و پخش اخبار دروغ چیست؟!

واقعیت این است که رژیم تلاش می‌کند بعد از ضربه‌ای که از نظر سیاسی از داعش خورد، اکنون ورق را برگردانده و حداکثر بهره‌برداری را از “عملیات تروریستی داعش” در تهران ببرد. اما چگونه و چرا؟!

جمهوری اسلامی با بحران شدید اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در داخل روبروست و از آن‌جایی که قادر به حل بحران و حتا تخفیف آن نیست، تنها راه برایش حفظ قدرت با بهره‌گیری از ارگان‌های نظامی، قضایی و امنیتی است. اما این تنها معضل رژیم نیست، در نقاط مرزی جایی که بر اثر تبعیض‌های ملی، مذهبی و فقر شدید نارضایتی عمومی حتا شدیدتر از دیگر نقاط است، زمینه‌ی مداخلات خارجی نیز فراهم‌تر شده است، بویژه با توجه به بحران خاورمیانه و نقش جمهوری اسلامی در این بحران. و این همان چیزی‌ست که جمهوری اسلامی به شدت از آن هراسان است.

یکی از نتایج مهم سیاست خارجی جمهوری اسلامی تا این جای کار این بوده که اکثریت بزرگ کشورهای منطقه را به دشمنان خود تبدیل کرده است که در راس این کشورها عربستان سعودی قرار دارد. دولت عربستان نیز از هرگونه هزینه‌ای برای زدن ضربه به جمهوری اسلامی ابایی ندارد و این سیاست را حتا در روزهای گذشته به صراحت اعلام کرده و البته ولیعهد جدید عربستان خود یکی از سردمداران این سیاست تهاجمی نسبت به ایران است. برای همین دولت جمهوری اسلامی می‌خواهد با هر چه امنیتی‌تر کردن فضا به‌ویژه در برخی از استان‌های مرزی که استعداد رشد گروه‌های مخالف با حمایت دولت‌هایی چون عربستان سعودی را دارند، با کوبیدن میخ خود مانع رشد این گروه‌ها شود.

در کردستان این مساله پیچیده‌تربوده و رژیم به همین دلیل، بیشتر از دیگر مناطق مرزی از رشد درگیری در مناطق کردنشین هراسان است. تفاوت عمده کردستان با دیگر مناطق، وضعیت ویژه‌ی توده‌ها در مناطق کردنشین است. در کردستان گروه‌های مسلح مخالف جمهوری اسلامی از حمایت توده‌ای برخوردارند. جدا از این، امروز مساله کردها که در ۴ کشور حضور دارند به یکی از مسایل مهم خاورمیانه تبدیل شده و شرایط کردها با گذشته غیرقابل مقایسه است، به‌ویژه موقعیت کردهای سوریه و عراق. کمتر از سه ماه دیگر در کردستان عراق همه پرسی برای تشکیل کشور مستقل برگزار می‌شود. در سوریه نیز کردهای سوریه که از نیروی نظامی قابل ملاحظه‌ای برخوردار هستند، با حمایت آمریکا به یک نیروی تاثیرگذار در تحولات آینده سوریه تبدیل شده‌اند. با این شرایط و با توجه به سیاست امپریالیسم آمریکا در رابطه با کردستان و نیز سیاست کشورهایی چون عربستان، طبیعی‌ست که مساله کردستان در اولویت دولت جمهوری اسلامی قرار گرفته و بیش از هر جای دیگر دستگیری‌ها و ایجاد جو امنیتی، آن هم به بهانه‌ی “داعش” در مناطق کردنشین خود را نشان داده است.

البته جدا از این مساله، جمهوری اسلامی به دنبال بهره‌برداری دیگری نیز از بزرگ نشان دادن “خطر داعش”، آن هم در حالی که “داعش” نسبت به گذشته بسیار ضعیف‌تر شده است، می‌باشد و آن توجیه سیاست خارجی منطقه‌ای و مداخله‌گرانه‌اش در میان توده‌های مردم ایران و حتا بهره‌گیری از آن در سیاست خارجی است. این نکته قابل توجه است که داعش در تمام این سال‌ها که قدرتمندتر بود هرگز عملیاتی در ایران (هم چون انفجار بمب و یا عملیات انتحاری) صورت نداد اما اکنون که دیگر قدرت گذشته را ندارد، رژیم می‌خواهد با دستگیری صدها تن از جوانان ناراضی از اقلیت‌های مذهبی به عنوان “داعشی”، سیاست‌های تجاوزکارانه و ویرانگر خود را توجیه کند.

رژیم می‌خواهد بگوید که خود یکی از قربانیان تروریسم داعش است و اگر در عراق و سوریه نمی‌جنگید امروز داعش به داخل ایران رسیده بود والبته که این نیز دروغی بیش نیست. در واقع این سیاست‌های تجاوزکارانه جمهوری اسلامی در منطقه است که بخش بزرگی از کشورهای سنی نشین منطقه را علیه ایران بسیج کرده و این همان خطری است که مردم ایران را تهدید می‌کند.

اگر در مناطق مرزی، جمهوری اسلامی با این خطر روبروست که اقلیت‌های ملی و مذهبی بر آن بشورند این نیز باز به دلیل سیاست‌های تبعیض‌آمیز و سرکوب اقلیت‌های ملی و مذهبی است که در کنار فقری که این مناطق را در بر گرفته منجر به نارضایتی عمیق مردم و پیوستن گروه‌هایی از جوانان این مناطق به نیروهای مسلح مخالف جمهوری اسلامی شده است.

بنابر این نه “خطر داعش” بلکه بیش از هر چیز  نارضایتی توده‌ها، “خطر انقلاب”، و یا “شورش‌هایی در مناطق مرزی”ست  که رژیم را به چنین نمایش‌هایی برای توجیه امنیتی کردن فضای جامعه کشانده و بی‌شک این سیاست دولت جمهوری اسلامی با توجه به روند ادامه‌دار عمیق‌تر شدن بحران داخلی و تشدید تضاد بین دولت‌های منطقه‌ای در اشکال گوناگون ادامه خواهد یافت.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۴ در فرمت پی دی اف

منافع اقتصادی و مالی رژیم از مواد مخدر

یادداشت سیاسی- به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعتیاد، آماری از سوی معاون ستاد مبارزه با مواد مخدر اعلام شد، که طبق آن تعداد رسمی مصرف کنندگان مستمر مواد مخدر ٢ میلیون و ٨٠٨ هزار نفر است. در تیرماه سال گذشته احمد حاجبی، مدیر کل دفتر سلامت روانی، اجتماعی و اعتیاد وزارت بهداشت، آمار معتادان رسمی را یک میلیون و ٣٢۵ هزار نفر اعلام کرده بود. اگرچه این آمار به هیچ وجه گویای تعداد واقعی معتادان در کشور نیست، اما همین آمار نیز حاکی از افزایش حدود یک و نیم میلیون معتاد از سال گذشته تاکنون می باشد. این افزایش صد و پنجاه درصدی حاکی از سیر صعودی مصرف مواد مخدر در جامعه می باشد. وضعیتی که جامعه را از درون می پوساند و متلاشی می کند. میلیونها معتاد و خانواده شان، صرفنظر از صدمات جسمانی در معرض شدیدترین مصائب اجتماعی از قبیل فقر، بیکاری، بی خانمانی، فحشا و تن ‏فروشی، خشونت و جنایت قرار می گیرند. در همین آمار ذکر شده است که در سال ٩۵، سه هزار و ١٩٠ نفر به دلیل مصرف مواد مخدر جان خود را از دست دادهاند. این میزان نسبت به سال قبل از آن ۶ / ٢ درصد رشد داشته است. آسیب های اجتماعی زنان افزوده شده و سن معتادان کاهش یافته است. ٣ تا ۵ درصد کل معتادان، را دانش آموزان و ١٠ درصد را زنان تشکیل می دهند. آمار دیگری که همزمان از سوی علی هاشمی، رئیس کمیته ی مستقل مبارزه با مواد مخدر، اعلام شد، حاکی از تعداد ۴ میلیون معتاد است. این رقم تفاوت بیش از یک میلیون با آمار حاجبی دارد و نشان می‌دهد که تا چه حد این ارقام بنابر سلیقه و سیاست کارگزاران رژیم دستکاری می شوند. هاشمی در این رابطه ارقام دیگری ارائه میدهد: ٩۵ درصد درگیریهایی که صورت می گیرد، ٩۵ درصد گروگانگیری ها، ۶٧ درصد زندانیان به طور مستقیم و غیرمستقیم، ۶۵ درصد همسرآزاری ها، ۵۵ درصدد کودک آزاری ها، ٢۵ درصد قتل ها نتیجه ی مصرف مواد مخدر می باشند. وی به این نکته نیز اشاره می کند، که در ده سال اخیر در حالی که نرخ کالاها ده برابر شده، قیمت مواد مخدر صنعتی ١۵ برابر ارزانتر شده است.
اما هیچیک از این آقایان مسئول، اشارهای به این مطلب نمیکنند که علت اصلی این وضعیت چیست؟ آنان تقصیر را به گردن فرد انداخته و به این ترتیب شانه اززیر بار مسئولیت خالی می کنند. اما چگونه می‌توان پخش تریاک مورد مصرف سالانه در ایران را که ۴۵٠ تن در گزارش‌های دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرائم سازمان ملل برآورد شده ، خارج از کنترل و اراده ی مسئولان رژیم شمرد؟ آن هم رژیم جمهوری اسلامی با دستگاه پلیسی- امنیتی عریض و طویلش که در سرکوب مخالفان سیاسی‌اش تمام همٌ و غم خود را به کار می برد.
نگاهی به اقدامهای پلیس و نیروهای امنیتی در به اصطلاح مبارزه با قاچاق مواد مخدر در سال‌های اخیر نیز نشان می‌دهد که افزایش مصرف مواد مخدر، امری تصادفی نیست و سیاستی پشت آن است که این پدیده را موجب شده است. در حالی که آمار مصرف کنندگان مواد مخدر که در سال گذشته دستگیر شده اند، به نسبت سال ٨٧ ،٢٧ درصد افزایش داشته، آمار قاچاقچیان دستگیر شده ٢۵ درصد و توزیع کنندگان دستگیر شده ٣٢ درصد کاهش نشان می دهد.
واقعیت این است که تجارت مواد مخدر، یکی از سودآورترین تجارت ها در سطح جهان است. به گزارش دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرائم سازمان ملل، در حال حاضر سالانه ۴٣٠ تا ۴۵٠ تُن هروئین وارد بازار جهانی می شود. از این میزان ٣٧۵ تن از مرزهای افغانستان و از طریق ایران به جهان صادر می شوند. ارزش پولی این محموله سالانه ٣٢ میلیارد دلار می باشد. طبق گزارشی که در سال ٢٠١١ در ویکی لیکس منتشر شد، قاچاق مواد مخدر از ایران از طریق آذربایجان به اروپای غربی مستقیماً تحت نظر آمریکایی ها صورت می گیرد. طبق اظهارات یکی از بازرسان سازمان ملل در سال ٢٠٠٩ حجم قاچاق مواد مخدر از ایران از طریق آذربایجان از سال ٢٠٠۶ افزایش یافته است. در سال ٢٠٠۶ تنها ٢٠ کیلو هروئین ایرانی در آذربایجان کشف شد. در سه ماهه اول سال ٢٠٠٨، ١۵ هزار کیلو و در همین فاصله ی زمانی در سال ٢٠٠٩، ۵٩ هزار کیلو. هروئین وارداتی در آزمایشگاه تهیه شده و فوری قابل مصرف است. قاچاقچیان ایرانی که در آذربایجان دستگیر شده و به ایران تحویل داده شدند، در ایران فوری آزاد شدند. طبق گزارش محرمانه ی دیگری که در ویکی لیکس منتشر شده، وزیر امور خارجه ی آذربایجان خلافُو، اظهار کرده، نیروهای امنیتی ایران و سپاه پاسداران قاچاق مواد مخدر را کنترل می کنند. این امر را گزارش‌ها متعدد دیگری تائید می‌کنند.
جمهوری اسلامی که در آغاز، معتادان بدبخت و مفلوک را به دست خلخالی جلاد به بالای دار می‌فرستاد، خود به یکی از بزرگترین قاچاقچیان در جهان تبدیل شد. افزایش مصرف مواد مخدر در داخل ایران حاکی از این است که سال هاست بازار داخلی مصرف مواد مخدر در کنار بازار خارجی به منبع درآمد رژیم اضافه گردیده است. به دلیل همین عرضه ی وسیع است که قیمت مواد مخدر صنعتی در ده سال گذشته ١۵ برابر ارزان‌تر شده است.
اما در کنار این بخش که عرضه ی مواد مخدر می باشد، تقاضای این ماده ی از سوی اقشار مختلف نیز دلایل خود را دارد که این‌ نیز باز به سیاست‌های جمهوری اسلامی در تمام عرصه های زندگی اجتماعی، وضعیت اقتصادی و عدم وجود آزادی‌های سیاسی در جامعه مربوط است. بیکاری، فقر و شکاف طبقاتی در جامعه، انواع و اقسام محدودیت‌های اجتماعی و فشارهای روانی، شیوع روزافزون افسردگی در جامعه، نبودن سیاست‌های پیشگیرانه برای مبارزه با اعتیاد، عدم وجود مراکز درمان کافی و مناسب و مهمترین نکته نبود آزادی‌ های سیاسی است، که امکان تلاش برای تغییر وضعیت، امیدواری به آینده و باور به نیروی خود را از افراد جامعه سلب می‌کند و آنان رابه ورطه ی یأس و ناامیدی سوق می دهد. شاید این بهترین سودی است که نصیب رژیمی مانند جمهوری اسلامی می شود. میلیون‌ها انسانی که می توانند، با همبستگی خود، درد مشترکشان را فریاد کنند، به پا خیزند و برای آینده ی خود و جامعه‌ای بهتر تلاش کنند، به ورطه ی سقوط و نیستی کشانده می شوند. این جمهوری اسلامی است که مسبب اصلی، باعث و بانی پخش و مصرف گسترده ی مواد مخدر و سودبرنده ی آن ،چه از نظر مالی و چه از نظر سیاسی است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۴ در فرمت پی دی اف

زنده باد کارگران و کارکنان مخابرات، زنده باد اعتصاب سراسری!

دور جدید اعتصابات و تجمعات اعتراضی کارگران و کارکنان مخابرات که از آخرین روزهای خرداد ماه آغاز شده همچنان ادامه دارد.

کارگران وکارکنان مخابرات مشهد، روز ۳٠ خرداد با خواست تبدیل وضعیت، انعقاد قرارداد مستقیم و دائم و اجرای طرح طبقه بندی مشاغل درمقابل ساختمان مرکزی مخابرات مشهد دست به تجمع زدند.یک هفته بعد مدیرکل روابط عمومی مخابرات طی بیانیه ای، دائمی شدن کارگران را منتفی اعلام کرد. بدنبال این بیانیه ودراعتراض به بی توجهی شرکت به خواست کارگران مخابرات مشهد که خواست عموم کارگران مخابرات روستائی‏ست ، کارگران مخابرات درشهرهای دیگر نیز به اعتصاب پیوستند. دهم تیرماه کارگران مخابرات استان خوزستان واستان لرستان (درشهرهای پلدختر، خرم آباد، بروجرد، الیگودرز، گچساران ، یاسوج والشتر) به اعتصاب پیوستند.روز بعد کارگران مخابرات همدان، گوهر دشت وبرخی شهرهای دیگردرحالی وارد اعتصاب شدند، که کارگران مخابرات دراستان های کرمان، مازندران،آذربایجان و سیستان و بلوچستان نیزخودرابرای اعتصاب آماده کرده اند.

بدنبال این اعتراضات پی درپی وسراسری شدن اعتصاب، امروز روابط عمومی مخابرات با صدور بیانیه تهدیدآمیزی ضمن اشاره به تجمعات اخیر کارگران وکارکنان این شرکت،درهمان حال که ازکارگران برای نشست و گفتگو دعوت بعمل آورد، اما با اتهام سیاسی کاری و انتصاب کارگران به “ضدانقلاب” آن هارا تهدید به اخراج نمود.

دربرابر این تهدید و پرونده سازی، کارگران نیز باصدور بیانیه هائی هرگونه وابستگی به گرایشات و طیف های گوناگون سیاسی داخلی و خارجی و”ضد انقلاب” را تکذیب و تلاش مذبوحانه روابط عمومی مخابرات را خنثا کردند. کارگران با اشاره به نشست ها و مذاکرات مکررقبلی که هربار شرکت مخابرات خُلف وعده نموده است، تصریح کرده اند که فریب نشستها و گفتگو های بی‏فایده با شرکت مخابرات را نخواهند خورد. کارگران مخابرات تصریح کرده اند که تا رسیدن به خواست های خود به اعتراض ادامه خواهند داد.

سازمان فدائیان(اقلیت) تهدید به اخراج و پرونده سازی علیه کارگران توسط روابط عمومی شرکت مخابرات را قویاً محکوم می کند و خواستار تضمین شغلی تمام کارگران است.

سازمان فدائیان(اقلیت) ازتمام مطالبات کارگران و کارکنان مخابرات وازاعتصابات سراسری آن ها برای تحقق خواست‏هایشان پشتیبانی می کند و خواهان تحقق فوری وکامل خواست های کارگران است.

 

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

۱۲ تیر ۱۳۹۶

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی