جنگ، تجاوز و ویرانی، “سخن نوی انقلاب اسلامی”

هفته گذشته، ۲ آذر، خامنه‌ای در یک گرهمایی اعلام کرد، جمهوری اسلامی در هر جایی که “برای مقابله با کفر و استکبار، نیاز به حضور باشد، کمک خواهد کرد.” ساعاتی بعد فرمانده سپاه پاسداران اعتراف کرد، ایران در یمن کمک‌های “مستشاری و معنوی” می‌کند. “کمک‌های مستشاری و معنوی” اسم رمز جمهوری اسلامی در مداخله نظامی، ارائه‌ی کمک‌های نظامی، مالی و آموزشی به گروه‌های اسلام‌گرا است. جعفری در بخش دیگری از سخنانش مدعی شد، که “کمک‌های ما به جبهه مقامت بنا به درخواست مردم و دولت‌های آنان صورت گرفته و یمن هم یک نمونه از آن است.”* او حتا عربستان را تهدید کرد که اگر از همکاری با “استکبار” دست برندارند، “ترکش جبهه مقاومت” دامن آنان را نیز می‌گیرد. وی در ۵ آذر، در گردهمایی بسیجیان، پا را از این فراتر گذاشت و اعلام کرد: “امروز هسته‌های مقاومت مسلحانه در کشورهای منطقه ایجاد شده و در دیگر کشورها نیز حلقه‌های کوچک مقاومت شکل گرفته و در آینده نزدیک تأثیرگذاری آن‌ها را می‌بینیم.”

گرچه پیش از این نیز آشکار بود که گروه اسلام‌گرای انصارالله یمن تحت حمایت ایران است، اما، این اولین باری است که سران رژیم به طور رسمی و صریح به کمک‌های خود به این گروه اسلام‌گرا و هم‌چنین پیگیری سیاست هژمونی‌‌طلبانه خود در کشورهای دیگر اعتراف می‌کنند.

هم اکنون در یمن، بین انصارالله (معروف به حوثی‌ها) تحت حمایت ایران و طرفداران حکومت مرکزی تحت حمایت عربستان، جنگی در جریان است. جنگی که تنش‌های بین این دو رژیم ارتجاعی را به مرحله جدیدی وارد کرده و به جنگ نیابتی دو رژیم معروف گشته است. اخیراً، پس از شلیک موشکی از جانب حوثی‌ها به سوی ریاض، عربستان آن را “تعرض مستقیم نظامی” علیه خود نامید. حادثه‌ی بعدی، استعفای نخست‌وزیر لبنان در سفری به عربستان بود. وی علت استعفای خود را مداخلات ایران در امور داخلی لبنان از طریق حزب‌الله اعلام کرد. ایران در آن زمان منکر این مداخلات شد و آن را فشار عربستان و مداخله این کشور در امور داخلی لبنان نامید.

اما، سران جمهوری اسلامی در روزهای پیش تنها به تهدید عربستان یا کشورهای منطقه بسنده نکردند، بلکه اروپا را نیز تهدید کردند. سلامی، جانشین فرمانده کل سپاه، روز یکشنبه ۵ آذر در مصاحبه‌ای تلویزیونی اعلام کرد، جمهوری اسلامی بر سر برد برنامه موشکی بالستیکی خود مذاکره نمی‌کند و اگر اروپا بخواهد به تهدید تبدیل شود، یعنی درباره‌ی برنامه موشکی ایران، فشار وارد آورد، برد موشک‌ها را که در حال حاضر ۲۰۰۰ کیلومتر است، افزایش خواهد داد.

آخرین آزمایش موشکی ایران که با انتقاد کشورهای اروپایی و آمریکا روبرو شد، آزمایش موشک بالستیک خرمشهر در ۳۱ شهریور ماه بود. پس از شلیک موشکی از سوی حوثی‌ها به سوی ریاض نیز ماکرون، رئیس جمهور فرانسه، ضمن اعلام حمایت خود از برجام، پیشنهاد داده بود در آینده تغییراتی در آن داده شود. منظور وی، ایجاد محدودیت‌هایی در برنامه‌ موشک‌های بالستیک ایران بود. روز بعد، روحانی در تماسی تلفنی با ماکرون، از وی خواست که فرانسه در منطقه “نقشی سازنده و بی‌طرفانه” ایفا کند و گفت، افزودن بخشی به توافق‌نامه برجام یا حذف بخش‌هایی از آن، موجب فروپاشی کامل این توافق خواهد شد.

پیگیری سیاست هژمونی‌طلبانه‌ از هنگام به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، عواقب داخلی و بین‌المللی وخیمی برای مردم ایران و منطقه به بار آورده است. این سیاست به جنگ‌های فرقه‌ای دامن زده است، جنبش‌های اسلام‌گرای ارتجاعی را رشد داده و در هر کجا که با سایر کشورهای مرتجع منطقه اختلاف و درگیری پیدا کرده است، جنگ‌های داخلی، ناامنی، کشتار و آوارگی ده‌ها هزار انسان را به بار آورده است. سیاستی که اگر تا به امروز از سوی مقامات رژیم منکر می‌شد، اکنون دیگر با سخنان خامنه‌ای و سایر سردمداران رژیم و اتخاذ موضع تهاجمی جای شکی برای کسی باقی نگذاشته است.

بی‌تردید پیامد سیاست جدید رژیم، تنش‌افزایی و درگیری‌های مستقیم‌تر با سایر کشورهای منطقه و نیز قدرت‌های غربی و ایجاد صف‌بندی‌های جدید علیه ایران خواهد بود. ترامپ که، حداقل، خواهان تغییراتی در توافق‌نامه برجام است، در مهر ماه گفته بود: “ما نمی‌توانیم اجازه دهیم که رژیم جنایتکار ایران به اقدامات بی‌ثبات کننده‌اش ادامه دهد در شرایطی که در حال دنبال کردن برنامه موشکی خطرناک خود است.” و همزمان با این سخنان، وزارت خزانه‌داری آمریکا سپاه پاسداران را به فهرست تحریم‌های خود افزود. فرانسه نیز، همان گونه که قبلا اشاره شد، خواهان محدودیت در برنامه موشکی ایران شده است.

آن‌چه روشن است، اگر هدف سیاست‌های توسعه‌طلبانه‌ی دولت‌های امپریالیستی، کسب نفوذ سیاسی و نیل به منافع اقتصادی معینی است، هژمونی‌طلبی جمهوری اسلامی هزینه‌های هنگفت مالی را به دنبال داشته که بار آن نیز بر دوش کارگران و زحمتکشان ایران قرار گرفته است. آن هم در شرایطی که بحران اقتصادی، پیشبرد سیاست‌های نئولیبرالی، در کنار دزدی‌ها و چپاول‌های سران رژیم و وابستگانشان هم اکنون سطح زندگی مردم را چنان به قهقرا کشانده که اکثریت توده مردم زیر خط فقر زندگی می‌کنند. بیهوده نیست که رژیم برای تأمین بخشی از هزینه‌های سیاست خارجی خود به حراج منابع طبیعی و حاصل دسترنج توده‌های مردم در شکل قراردادهای سودآور اقتصادی برای شرکت‌های بین‌المللی روی آورده است. تنها حاصل این هژمونی‌طلبی، کسب نفوذ سیاسی و افزودن چند صباحی دیگر بر عمر ننگین رژیم است.

اعلام رسمی حضور نظامی جمهوری اسلامی در یمن و تشکیل “هسته‌های مقاومت مسلحانه” در کشورهای دیگرکه به معنای صرف هزینه‌های بیش‌تر در جهت سیاست‌های نوسعه‌طلبانه پان اسلامیستی رژیم است، پیامدهای داخلی دیگری نیز برای مردم ایران به بار خواهد آورد. و آن افزایش فشار و سرکوب برای خاموش کردن اعتراضاتی است که هم‌اکنون نیز با صدای رسا در جامعه طنین انداخته است، یعنی اعتراض مردم به غارت دسترنج‌شان و ریختن آن به کام گروه‌های اسلامی‌گرای منطقه.

اکنون با شکست نظامی “دولت اسلامی عراق و شام” به نظر می‌رسد در سوریه مرحله‌ای از جنگ داخلی به پایان رسیده است. گرچه این به معنای بازگشت ثبات و امنیت به سوریه نیست، اما با موضع‌گیری‌های جدید می‌توان به این نتیجه رسید که رژیم در نظر دارد همین وضعیت را در یمن تکرار کند و این به معنای رویارویی مستقیم‌تر با عربستان و برخی کشورهای دیگر است.

به رغم سیل تبریک‌هایی که سران رژیم بر اثر پیروزی نظامی بر داعش در سوریه به سوی هم روانه کردند، خود، نیز معترفند که این به معنای پایان کار داعش، بازگشت ثبات و امنیت به سوریه و تثبیت بشار اسد نیست. آن زمینه‌ها و عللی که به پیدایش و رشد داعش انجامید هم‌چنان در منطقه حضور دارند و تا زمانی که فقر و تبعیض مذهبی و قومی و ملی و دیکتاتوری رژیم‌های منطقه و دخالت نیروهای امپریالیست و کشورهای مرتجع در امور داخلی کشورهای دیگر وجود دارد، امکان رشد و پیدایش گروه اسلام‌گرای دیگری وجود دارد. و اکنون رژیم رسما اعلام می‌کند که در نظر دارد همین وضعیت را در یمن تکرار کند.

خامنه‌ای در دیدار با بسیجیان در اول آذر ماه، مدعی شد: “سخن نو انقلاب اسلامی این بود که جوامع انسانی می‌توانند به پیشرفت‌های مادی و علمی دست یابند و هم‌زمان رضایت پروردگار را کسب و ارزش‌های الهی را حفظ کنند.” این ادعای پوچ و سخیف در حالی از سوی خامنه‌ای طرح می‌گردد که نگاهی به ایران نشان می‌دهد قدرت‌گیری جمهوری اسلامی، نه تنها به “پیشرفت‌های مادی و علمی” نیانجامیده بلکه معضلات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به چنان ابعادی رسیده‌اند که حل هر یک از آن‌ها سال‌های زمان نیاز خواهد داشت. در منطقه نیز، نقش جمهوری اسلامی به عنوان یکی از بازیگران اصلی در ایجاد درگیری‌ها و جنگ‌های داخلی و ناامنی و ویرانی و فقر بارها و بارها به اثبات رسیده است. البته جماعتی نیز هستند که از شرایط کنونی “رضایت” دارند و آنان جنایتکاران و اسلام‌گرایانی از هر نوع‌اند که از اعماق تاریخ سر برآورده‌اند و در عمر کوتاه خود جز ویرانی، کشتار و آوارگی بر جای نگذاشتند. خود ثروت اندوختند، قدرت کسب کردند ولی زندگی را بر میلیون‌ها نفر تیره و تار کردند.

این است حاصل “سخن نوی انقلاب اسلامی” و اسلام‌گرایی در قرن بیست و یکم.

 

زیرنویس:

* – “جبهه مقاومت” نامی است که سران رژیم بر گروه‌های اسلام‌گرایی نهاده‌اند که در کشورهای مختلف از سوی جمهوری اسلامی ایجاد، تقویت و حمایت می‌شوند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۴ در فرمت پی دی اف

زلزله و نقش دولت در افزایش ویرانی و کشتار

شامگاه روز یکشنبه ۲۱ آبان، زلزله ای به قدرت هفت و سه دهم ریشتر، استان کرمانشاه را لرزاند و بخش های وسیعی را با تلی از خاک یکسان کرد. شهرهای سرپل ذهاب، قصر شیرین، اسلام آباد غرب، کرند، جوانرود و روستاهای دور و نزدیک این شهرها، از جمله مناطقی بوده اند که بیشترین کشته، مصدوم و ویرانی را متحمل شده اند.

سازمان پزشکی قانونی تعداد زخمی ها را بیش از ۱۲ هزار و آمار کشته ها را حدود ۴۵۰ نفر اعلام کرده است. طبق گزارش پزشکی قانونی، از مجموعه آسیب دیدگان زلزله کرمانشاه، بیش از ۸ هزار نفر سرپایی مداوا شدند و ۴ هزار نفر نیز دچار مصدومیت شدید از جمله شکستگی استخوان و قطع نخاع بوده اند که به بیمارستان های مختلف انتقال یافته اند.

آنچه مسلم است تعداد کشته های این فاجعه دلخراش، به مراتب بالاتر از آمارهای رسمی و اعلام شده دولتی است. آمار پزشکی قانونی فقط مستند به تعداد کشته هایی است که برایشان جواز دفن صادر شده است. در حالی که تعداد زیادی از کشته شدگان این حادثه، در مناطق روستایی بوده اند که تا ظهر روز بعد توسط اهالی منطقه بدون جواز دفن خاکسپاری شده اند. نمونه بارز آن، روستای کوئیک در ۱۲ کیلومتری شهرستان سرپل ذهاب است، که تا کنون آمارهای متفاوتی از تعداد کشته شدگان آن منتشر شده است. خبرگزاری تسنیم از کشته شدن ۸۸ نفر در این روستا خبر داده است، در حالی که خبرنگار خبرگزاری ایران، تعداد کشته کشته ها را بین ۱۰۲ تا ۱۲۰ نفر اعلام کرده است. کشته هایی که طبق نظر خبرنگار خبرگزاری ایران، هیچ نشانه ای از اینکه اسامی آنان در آمار کشته شدگان پزشکی قانونی ثبت شده باشد، موجود نیست.

آنچه فاجعه زلزله استان کرمانشاه را دردناک تر می کند، ویران شدن کامل تنها بیمارستان شهرستان سرپل ذهاب است. بیمارستانی که همه بیماران و کادر پزشکی آن در زیر آوار کشته و یا به سختی مصدوم شده اند. هنگام وقوع هرگونه حوادث و بلایایی نظیر توفان، سیل و زلزله، به طور معمول بیمارستان ها و کادر پزشکی آن، جزو اولین ملجاء و پناهگاه آسیب دیدگان اینگونه حوادث غیر مترقبه است. از این رو، بدون هیچ اما و اگری، بیمارستان ها از نظر ساز و کار ساختمانی، می بایست نسبت به تمامی ساختمان های مسکونی و حتا نسبت به ساختمان های دولتی از استحکام و مقاومت بالایی برخوردار باشند.

وقتی، تنها بیمارستان شهرستان سرپل ذهاب و بیمارستان دیگری در اسلام آباد غرب با زلزله ۳/ ۷ ریشتری ویران و بر سر بیماران آن آوار می شود، اینجاست که باید گفت، خانه از پای بست ویران است. در چنین وضعیتی، دیگر نمی توان صرفا از سهل انگاری و یا بی توجهی دولت و دیگر مسئولان حکومتی نسبت به جان و هستی توده های مردم ایران صحبت کرد، بلکه به صراحت باید گفت، جمهوری اسلامی با جان مردم بازی کرده و عملا مرتکب قتل و جنایت شده است.

سهل انگاری در استحکام ساختمان های مسکونی از جمله مسکن مهر، تنها جرمی نیست که متوجه جمهوری اسلامی است. عدم امداد رسانی و آواربرداری به موقع، دومین اتهامی است که متوجه دولت جمهوری اسلامی است. همه گزارش ها حاکی از آن است که دست کم تا ظهر روز بعد هیچگونه اقدام موثری برای نجات کسانی که زیر آوار مانده بودند، صورت نگرفته بود. که خود علت دیگری برای افزایش تعداد کشته ها بوده است. علت اینکه از همان ساعات اولیه وقوع زمین لرزه، انگشت اشاره به نشانه جرم و جنایت به سمت دولت و هیئت حاکمه ایران کشیده شد، ناشی از همین سهل انگاری و بی توجهی دولت در امر امداد رسانی بود. دست به دست شدن سریع فیلم های آسیب دیدگان زلزله در شبکه های اجتماعی که عموما بی توجهی مسئولان حکومتی نسبت به جان و زندگی مردم را به تصویر می کشید، همه گویای این حقیقت بود که توده های میلیونی مردم ایران به درستی، مسئولیت آوار شدن ده ها هزار واحد مسکونی و برجای ماندن هزاران مصدوم و صدها تن کشته در زمین لرزه اخیر را مستقیما متوجه جمهوری اسلامی می دانند.

بیهوده نبود که مسئولان خبر رسانی حکومتی مردم را از گوش دادن به خبرهای غیر دولتی بر حذر می کردند و مدام به مردم توصیه می کردند تا خبرهای زلزله را فقط از صدا و سیما و خبرگزاری های حکومتی دنبال کنند. غافل از اینکه دوران تک صدایی رسانه های حکومتی دیگر به پایان رسیده است و اکنون هر کسی با داشتن یک تلفن همراه می تواند اخبار و تصاویر حوادث روزمره را به سراسر ایران و جهان ارسال کند. علاوه بر اطلاع رسانی سریع و به موقع، نکته دیگری که باید به آن توجه کرد این است که جهان کنونی از نظر پیشرفت های علمی و تکنیکی به هیچوجه قابل مقایسه با قرون گذشته نیست. اکنون، بشریت در شرایط جهالت بار قرون گذشته زندگی نمی کند، تا تحت تبلیغات خرافه های مذهبی و نظریه پردازی های مبلغان مزدور حکومتی، وقوع هر گونه بلایای طبیعی را به امری محتوم و تلفات گسترده انسانی ناشی از توفان و سیل و زلزله را صرفا به قوای ماوراء طبیعه حواله دهند. با پیشرفت های علمی و انکشافی که بشریت هم اینک از مسیر گسل ها و مناطق زلزله خیز حاصل کرده است، بیان اینکه در مقابل حوادث طبیعی کاری نمی توان کرد و همچنان باید دست روی دست گذاشت و تسلیم محض خشم طبیعت بود، تصوری مطلقا باطل، ابلهانه و جهالت بار است. چنین نگرشی به پدیده زلزله و تلفات آن، که تماما ریشه در خرافات مذهبی دارد، در دنیای کنونی تصوری غیر علمی و افسانه وار است. نگرشی که نظام هایی از نوع جمهوری اسلامی برای توجیه بی توجهی خود نسبت به این همه ویرانی و آمار بالای کشته شدگان زلزله، همواره بدان متوسل می شوند.

درست است که بشریت امروز، هنوز به آن مرحله از پیشرفت و دانش نرسیده است تا لحظه وقوع زمین لرزه را به طور دقیق پیش بینی و یا مانع از وقوع آن گردد. اما، بشریت و جهان کنونی به آن درجه از آگاهی، دانش، شناخت و توانایی های علمی رسیده است، که مسیر گسل ها و مناطق زلزله خیز از نگاه دولت ها و مسئولان حکومتی پوشیده نماند. در چنین وضعیتی و با روشن شدن مناطق زلزله خیز برای رژیم جمهوری اسلامی و اینکه هر لحظه ممکن است با فعال شدن گسل ها زمین لرزه ای رخ دهد، دیگر هیچ توجیهی برای خرافات مذهبی طبقه حاکم و مسئولان دولتی باقی نمی ماند، تا خود را به جهالت بزنند و با کتمان مسئولیت خطیر خود، چه پیش از وقوع زلزله و چه بعد از حادث شدن آن، با تکیه بر خرافات مذهبی، بر الام مردم گرفتار شده در زیر آوار زلزله، زخم های دیگری بیافزایند.

اینکه در مقابل زلزله و پیامدهای بعدی آن کاری نمی توان کرد، مربوط به روزگاران سپری شده است. هم اینک، در بسیاری از کشورهای زلزله خیز جهان، با توجه به شناسایی مسیر گسل ها و آشکار شدن مناطقی که با خطر وقوع زمین لرزه مواجه هستند، اقدامات بسیار موثری در امر کاهش تلفات جانی و ویرانی حاصل از وقوع زلزله صورت گرفته است. کشور ژاپن نمونه حی و حاضری است که در مقابل چشم جهانیان قرار دارد. در این کشور با صرف هزینه های بالا، اختصاص بودجه های کلان در امر استحکام ساختمان های مسکونی و اداری و نیز رعایت دقیق استانداردهای مقابله با قدرت تخریبی زمین لرزه های بالای ۷ درجه ریشتری، توانسته اند ویرانی ساختمان ها را به حداقل ممکن و تلفات انسانی را به کمتر از انگشتان دست برسانند. برای مثال، در زمین لرزه ۷ ریشتری منطقه ایواته ژاپن که در خرداد ۱۳۸۷ رخ داد، طبق گزارش های موجود، فقط ۲ نفر کشته و شماری زخمی شدند. ویرانی ساختمان ها نیز بسیار اندک بوده است.

در جمهوری اسلامی اما، همه چیز وارونه است و هیچ چیزی در جایگاه خودش نیست. در اینجا، به رغم آگاهی و شناخت کامل مسئولان حکومتی و دولتی از مسیر تمامی گسل های موجود و همچنین با آگاهی از مناطقی که با خطر احتمالی وقوع زمین لرزه همراه هستند، تاکنون کمترین اقدام موثری برای استحکام بخشیدن به سازه های شهری و سرمایه گذاری های کلان برای کاهش تلفات انسانی و آوارشدن ساختمان های مسکونی صورت نگرفته است. نه تنها هیچ اقدام موثر و کارآمدی در بالابردن میزان مقاومت و استحکام ساختمان های مسکونی صورت نمی گیرد، بلکه بعد از وقوع هر زلزله نیز، تاخیر در امر آواربرداری، بی توجهی نسبت به امداد رسانی و سهل انگاری در تامین اسکان به موقع آسیب دیدگان، عملا آمار تعداد تلفات انسانی باز هم افزوده می شود. براستی چرا در جمهوری اسلامی چنین است؟

برای پاسخ به این پرسش، نیازی نیست تا با توسل به روش های آکادمیک و یا تحلیل سیاسی معینی به چرایی این بی توجهی مسئولان جمهوری اسلامی نسبت به چنین امر خطیری پی برد. برای همه آنهایی که طی نزدیک به چهار دهه گذشته با سیاست ها و عملکرد جمهوری اسلامی ایران کمترین برخورد و آشنایی را داشته باشند، تاکنون باید این موضوع روشن شده باشد، که جمهوری اسلامی تا چه اندازه نسبت به زندگی و جان توده های مردم ایران بی تفاوت است. نه تنها بی تفاوت، بلکه اساسا برای زندگی و جان مردم ایران، کمترین ارزشی قائل نیست.

برای رسیدن به چنین دریافتی، لازم نیست تا به سال های نسبتا دور و یا به کشتارهای عمومی و سرکوبگری های وحشیانه جمهوری اسلامی ایران استناد کرد. توده های زحمتکش جامعه و بویژه نسل جوان ایران، دست کم در همین ده سال گذشته به روشنی دریافته اند، که هیئت حاکمه ایران به جای توجه و پاسخگویی به انبوه مشکلات مردم ایران، چه سرمایه های کلانی را در لبنان، سوریه، عراق و اخیرا در یمن هزینه کرده است. چنین سرمایه های کلانی، به جای اینکه صرف استحکام شهرسازی در مناطق زلزله خیز شود، به جای اینکه برای بهبود شرایط زندگی، فراهم ساختن امکانات بهداشتی، آموزشی، درمانی، رفاهی و بطور اخص جهت تامین معاش کارگران و زحمتکشان ایران هزینه شود، با دست و دل بازی زایدالوصفی برای توسعه طلبی و گسترش ارتجاع اسلامی در منطقه هزینه می گردد.

تجربه زلزله بم، زلزله ورزقان در آذربایجان و ملموس تر از همه، نحوه برخورد مسئولان جمهوری اسلامی در امر امداد رسانی و تامین نیازهای اولیه و فوری آسیب دیدگان زلزله اخیر به روشنی نشان داده است، که جمهوری اسلامی تا چه اندازه نسبت به جان و هستی مردم ایران بیگانه است. بی توجهی و تاخیر دولت در امر آوار برداری ساختمان های ویران شده بر سر مردم، آنچنان محسوس و مشهود بود که در بسیاری از مناطق روستایی تا سه روز بعد از زلزله نیز، هیچ اقدامی برای آواربرداری و امداد رسانی لازم صورت نگرفت. فیلم های منتشر شده در شبکه های اجتماعی، دیدن اشک ها و شنیدن فغان زنان و مردانی که از سوز سرما، بی سرپناهی و عدم تامین آب، غذا، دارو، درمان و پوشاک ضجه می کشیدند، خود به تنهایی بیانگر بی توجهی جمهوری اسلامی نسبت به جان و هستی توده های مردم ایران است.

جمهوری اسلامی، به همان اندازه که نسبت به توده های مردم ایران بی رحم، ستمگر و تنگ نظر است، در عوض نسبت به گروه های تروریستی و اسلام‌گرایان  لبنان، عراق، سوریه، یمن و حتا کشورهای دوردست آفریقایی بسیار سخاوتمند و دست و دل باز است. جمهوری اسلامی پولی و ثروتی را که از نفت، معادن و دیگر منابع تولیدی و صنعتی کشور به دست می آورد، بجای اینکه آنرا در خدمت رفاه مردم بگیرد، ترجیح می دهد این پول و سرمایه را در بیرون از مرزهای ایران برای اهداف توسعه طلبانه اش هزینه کند. هیئت حاکمه ایران، میلیاردها دلار پولی را که حاصل تلاش کارگران و زحمتکشان جامعه ماست، از توده های مردم ایران دریغ می کند، به آنان ظلم می کند، کارگران و زحمتکشان را در فقر و فلاکت نگه می دارد، از نان شب آنان می دزدد، در عوض با گشاده دستی فراوان گروه های اسلامی، ارتجاعی و تروریستی منطقه را پروار می کند.

هلال احمر جمهوری اسلامی به عنوان نهاد و سازمانی که می باید زودتر از هر ارگانی در خدمت آسیب دیدگان زلزله باشد، اساسا در ساعات اولیه وجود خارجی نداشت. هلال احمر، که در تهیه امکانات، خدمات رسانی و سرویس دهی به کاروان های اربعین عراق، آنهمه دست و دل باز بود، نوبت به آسیب دیدگان زلزله که رسید، دیگر آهی در بساط نداشت تا با ناله سودا کند. دردناک تر اینکه، درست در همان زمانی که مردم زلزله زده، بی خانمان وآسیب دیده مناطق غربی کشور از تشنگی و گرسنگی، از بی سرپناهی و کمبود خدمات درمانی فغان شان از هر سو بلند شده بود، کاروان های کمک رسانی هلال احمر جمهوری اسلامی، به سمت شهر “ابوکمال” سوریه در حرکت بودند. شهری که در همان روزهای وقوع زلزله، توسط نیروهای بسیجی و تحت امر قاسم سلیمانی، از داعش پس گرفته شده بود و برای کارکرد تبلیغاتی جمهوری اسلامی، کمک رسانی به آنان از ارجحیت بیشتری نسبت به مردم آسیب دیده سرپل ذهاب برخوردار بود.

اما، در کنار اخبار نمایشی و تصاویری این چنین آزار دهنده و تهوع آور که مسئولان جمهوری اسلامی نسبت به آسیب دیدگان زلزله از خود به نمایش گذاشتند، زلزله کرمانشاه تصویر دیگری هم داشت. تصویری شکوهمند از همدلی و همدردی مردم سراسر کشور با آسیب دیدگان این واقعه دردناک. وقتی تصاویر و فیلم های مملو از رنج و درد آسیب دیدگان و بی پناهان زلزله زده، در شبکه های اجتماعی دست به دست شد، فیلم هایی که زنان و مردان خشمگین، از بی توجهی و بی عملی دولت و دیگر مسئولان حکومتی ناله می کردند و با صدای بغض کرده از مردم درخواست کمک داشتند، به یک باره موجی از کمک رسانی های مردمی به سمت مناظق زلزله زده به جوش و خروش آمد. تشکل های کارگری در حد بضاعت خود وارد میدان شدند، گروه های اجتماعی به جمع آوری کمک های مالی پرداختند، کمیته های مردمی جهت کمک رسانی به زلزله زدگان شکل گرفت.

نمایش چنین تصویری شکوهمند از همبستگی و همدردی که بازتاب دهنده بی اعتمادی کامل مردم نسبت به جمهوری اسلامی است، طبیعتا برای حاکمیتی که کمترین ارزشی برای جان و هستی توده های مردم قائل نیست، نمی توانست خوشایند باشد. از این رو، مسئولان قضایی و دادستانی جمهوری اسلامی با تهدید و ارعاب وارد میدان شدند. آنان برای مقابله با همیاری و همبستگی مردم، اعلام کردند که هرگونه کمک رسانی باید از طریق هلال احمر، ستاد بحران کرمانشاه و کمیته امداد صورت گیرد. بیان چنین امری به معنی سد کردن راه کمک رسانی مردمی به آسیب دیدگان زلزله بود. چرا که توده های مردم ایران طی سال های گذشته به عینه شاهد اختلاس، دزدی و فساد بیش از حد تمام نهادهای جمهوری اسلامی بوده اند و طبیعتا نمی توانستند به ارگان های حکمتی و نهادهای دولتی اعتماد کنند.

هم اینک بر کسی پوشیده نیست که ایران کشوری زلزله خیز است و بسیاری از شهرهای کشور بر روی گسل ها بنا شده اند. زلزله کرمانشاه، یک بار دیگر ماهیت ضد مردمی، بی مسئولیتی و بی عملی دولت جمهوری اسلامی را نسبت به سرنوشت توده های مردم ایران به نمایش گذاشت. توده های زحمتکش ایران طی سال های اخیر، دست کم سه زلزله بزرگ را تجربه کرده اند. زمین لرزه بم در دیماه ۱۳۸۲، زلزله ورزقان آذربایجان در مرداد ماه ۱۳۹۱ و اکنون نیز زمین لرزه کرمانشاه. هیئت حاکمه ایران به رغم اطلاع کامل از موقعیت مناطق زلزله خیر ایران، همچنان با بی توجهی نسبت به جان توده های مردم ایران، نظاره گر است تا زمین لرزه بعدی چه وقت و در کدام منطقه رخ دهد و باز هم مردمان بیشتری به کام مرگ کشیده شوند. لذا، با توجه به مجموعه سیاست های ارتجاعی جمهوری اسلامی، انتظار اینکه این نظام گامی موثر جهت کاهش تلفات انسانی و ویرانی حاصل از زمین لرزه بردارد، یک توهم خیالپردازانه است. تجربه تاکنونی نشان داده است تا زمانی که جمهوری اسلامی پابرجاست، در برای مردم ایران همواره بر همین پاشنه خواهد چرخید.

برای برون رفت از وضعیت موجود و انجام اقدامات رادیکل و موثر برای مقابله با همه بلایا و مصیبت هایی که طی این سال ها بر سر توده های مردم ایران آوار شده است، قبل از هر چیز، باید جمهوری اسلامی را ساقط کرد. براندازی جمهوری اسلامی و استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان، یگانه راه انقلابی برای برون رفت از وضعیت موجود است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۴ در فرمت پی دی اف

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

سوریه با آینده‌ای پر از ابهام

باگذشت ۶ سال از آغاز جنگ داخلی در سوریه، ظاهراً تمام طرف‌های درگیر در آن پذیرفته‌اند که پیروزی در این جنگ وجود ندارد و اکنون همه به راه‌حل سیاسی امید بسته‌اند که ابتکار آن در دست روسیه است.

تنها دست آورد این جنگ ارتجاعی تا به امروز، ویرانی و تباهی همه‌جانبه و فجایع بزرگ بوده است. ۳۶۰ هزار تن در جریان این جنگ جان خود را از دست دادند. ده‌ها هزار تن معلول شدند. متجاوز از ده میلیون تن از مردم بی‌دفاع آواره شدند. خانه‌های این مردم زیر بمباران‌های وحشیانه و درگیری گروه‌های رقیب ویران شد. بخش بزرگی از شهرها و روستاها به خرابه تبدیل شدند و هر گروهی بخشی از شهرها و مناطق ویران سوریه را در اختیار خود گرفت.

با تمام این اوصاف، پیروزی قطعی برای طرفین درگیر در این جنگ ممکن نبود. آن‌ها تا جایی که می‌توانستند، جنگیدند تا یکدیگر را به‌قدر کافی تحلیل برند و ناتوانی خود را برای غلبه بر دیگری برملا کنند. درعین‌حال قدرت و توان نظامی متحدان منطقه‌ای و بین‌المللی آن‌ها محک خورد و سرانجام، شرایط جنگ به نقطه‌ای رسید که تمام طرف‌های داخلی، منطقه‌ای و جهانی به این نتیجه رسیدند که راه‌حلی سیاسی را جایگزین راه‌حل نظامی کنند. این وظیفه را قدرتی برعهده‌گرفته است که در حقیقت برنده اصلی جنگ داخلی سوریه محسوب می‌شود.

همان‌گونه که روسیه دقیقاً در شرایطی که چیزی به سرنگونی رژیم بشار اسد باقی نمانده بود، در نقش نجات‌بخش این رژیم ظاهر شد و توازن قوا را در جنگ داخلی تغییر داد، اکنون نیز در نقش ناجی صلح‌دوست ظاهرشده است تا بتواند این بار نقشی فراتر از سوریه و حفظ اسد را در خدمت اهداف اقتصادی و سیاسی امپریالیستی خود، در خاورمیانه بر عهده گیرد.

در راستای تحقق این سیاست، نخست کوشید رژیم‌های حاکم بر ایران و ترکیه را که دخالت نظامی مستقیمی در سوریه دارند و پشتیبان و حامی طرفین اصلی جنگ داخلی‌اند، تحت رهبری خود متحد سازد و درحالی‌که سهم شیر از جنگ داخلی را نصیب خودکرده است، سهم کوچکی هم به این دو دولت بدهد. اجلاس آستانه در اردیبهشت‌ماه، نخستین دست آورد این سیاست روسیه بود که مناطقی از سوریه را به‌عنوان مناطق کاهش تنش اعلام نمود. اما این فقط گام نخست بود. گام بعدی روسیه، همراه کردن مهم‌ترین کشورهای منطقه و نیز امپریالیسم آمریکا با خود، در اجرای این سیاست بود. کسب حمایت آن‌ها البته نمی‌توانست به دست آید، مگر آن‌که منافع آن‌ها نیز در سوریه تأمین گردد.

برای امپریالیسم روس که اکنون اهداف سیاسی وسیع‌تر از سوریه را در خاورمیانه و جهان دنبال می‌کند، مشکلی نبود که این مانع را حتی به زیان متحدان خود، رژیم بشار اسد و جمهوری اسلامی ایران، از میان بردارد. آنچه همه این دولت‌ها خواستار آن هستند، برکناری بشار و سهیم‌ شدن مخالفان وی در قدرت سیاسی بود. این طرحی است که پوتین به‌عنوان راه‌حل سیاسی بر جنگ داخلی سوریه ارائه داده و تقریباً مورد تأیید همه طرف‌های درگیر در این جنگ قرارگرفته است. جمهوری اسلامی ایران هم به‌رغم این‌که از آغاز مخالف برکناری بشار اسد و سهیم شدن معارضان سوری در قدرت بود و می‌داند چنانچه ترکیب هیئت حاکمه سوریه برهم بخورد، دیگر نمی‌تواند بر روی آن به‌عنوان یک متحد حساب کند، ناگزیر به پذیرش طرح پوتین شد، تا لااقل نقش و نفوذ خود را بر بخشی از هیئت حاکمه آتی سوریه، شامل بعثی‌ها و علوی‌ها، حفظ کند. فقط این مانده بود که پوتین با فراخواندن اسد و گفتگویی که چهار ساعت به طول انجامید، پذیرش این طرح را به وی دیکته کند. دیکتاتوری که ۶ سال پیش، خواست مردم سوریه را نپذیرفت، اعتراضات آن‌ها را بازور سرکوب کرد، زمینه را برای رشد گروه‌های اسلام‌گرا و مداخله قدرت‌های بیگانه فراهم ساخت و سرانجام آن، تمام فجایعی است که سوریه با آن‌ها مواجه است، اکنون چاره‌ای نداشت، جز این‌که دستور پوتین را بپذیرد. این‌که در گفتگوی چهارساعته دقیقاً چه گذشت و اسد طی چه روندی باید کنار رود، هنوز پوشیده مانده است. آنچه از هم‌اکنون آشکار است، تشکیل یک کنگره ملی سوری، متشکل از تمام گروه‌های رقیب موافق و مخالف رژیم اسد، تدوین یک قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی است.

پس از گفتگوی پوتین با بشار اسد بود که رئیس‌جمهوری روسیه با ترامپ تماس تلفنی گرفت و به وی اطلاع داد که بشار اسد به روند سیاسی و اصلاح قانون اساسی و برگزاری انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی متعهد شده است. ظاهراً رئیس‌جمهور آمریکا نیز موافقت خود را با طرح روسیه به اطلاع پوتین رسانده است. رئیس‌جمهوری روسیه با یک‌رشته تماس‌ها با شاه عربستان سعودی، نخست‌وزیر اسرائیل و رئیس‌جمهوری مصر، توانست حمایت آن‌ها را نیز برای این طرح به دست آورد.

در ادامه این تحرکات دیپلماتیک و سیاسی روسیه بود که در اول آذرماه، اجلاس سه‌جانبه سوچی برگزار شد که با صدور بیانیه‌ای رسماً راه‌حل سیاسی روسیه را برای پایان دادن به جنگ داخلی پذیرفت. پوتین در پایان اجلاس سوچی گفت که مرحله نظامی برقراری صلح و ثبات در سوریه در حال پایان یافتن است و اکنون باید توجه خود را روی حل‌وفصل سیاسی اوضاع و بازسازی این کشور متمرکز کرد. به‌رغم این‌که طرح پوتین و انعکاس آن در بیانیه، حاوی نکات مثبتی برای گذار از جنگ داخلی به راه‌حل سیاسی است، اما خود این طرح نکات مبهم و اختلاف‌برانگیز جدی دارد که می‌تواند پیشبرد این طرح را در عمل با موانع جدی

روبه‌رو سازد

. اولاً – بر طبق این طرح “وزارت خارجه، وزارت دفاع و سرویس‌های امنیتی سه کشور موظف شده‌اند تا روی ترکیب و زمان برگزاری کنگره گفتگوهای ملی سوریه در سوچی کار کنند.” خود مردم سوریه عجالتاً هیچ نقشی در این میان ندارند.

سه کشور اشغالگر سوریه می‌خواهند ترکیب اجلاسی را تعیین کنند که درنهایت قانون اساسی جدیدی برای سوریه تدوین نماید و انتخابات برگزار کند. در اینجا برخلاف آنچه که در مورد یک دولت شکست‌خورده عمل می‌شود و فاتحان، این دولت را وادار می‌کنند طرح موردنظرشان را بپذیرد، گروهای متعدد مسلحی وجود دارند که تابع هیچ تصمیمی نیستند و چنانچه منافع آن‌ها تأمین نشود، بخشی از مشکل باقی می‌مانند. دولت‌هایی هستند که اگر منافعشان در این ترکیب تأمین نشود، بخش دیگری از مشکل‌اند. نکته دیگر در این است که چگونه به‌ویژه با اختلافاتی که میان ترکیه و جمهوری اسلامی بر سر نیروهای داخلی درگیر در سوریه وجود دارد، آن‌ها می‌خواهند ترکیب این کنگره را تعیین کنند. پوشیده نیست که در اینجا یک کشمکش جدی در جریان است و هر یک تلاش خواهد کرد وزن گروه‌های طرفدار خود را در این ترکیب افزایش دهد. تردیدی نیست که روسیه نقش تعیین‌کننده‌ای دارد، اما حد و حدود تأثیراتش در آن حد نیست که فرضاً بتواند ترکیب معینی را لااقل به ترکیه دیکته کند. علاوه بر این، خود روسیه هم منافعی را دنبال می‌کند که فراتر از منافع ترکیه و جمهوری اسلامی در سوریه است.

ثانیاً – با توافق مشترک ترکیه و جمهوری اسلامی، چند میلیون کرد ساکن سوریه که نقش مهمی در شکست داعش در سوریه بر عهده داشتند، از هم‌اکنون از هرگونه مداخله در اجلاس‌های تصمیم‌گیرنده پیرامون نظام سیاسی آینده سوریه حذف‌شده‌اند. اردوغان توده‌های مردم کردستان سوریه را تروریست می‌خواند و در تازه‌ترین موضع‌گیری‌اش گفت: “ما نمی‌توانیم یک باند تروریستی را که دستش به خون آلوده است، یک بازیگر مشروع بدانیم.”

از تمام این موانع که بگذریم دشواری اجرای راه‌حل پوتین در این است که این‌همه گروه‌های مسلح که سال‌ها یکدیگر را کشتار کرده، مردم را به خاک و خون کشیده و سوریه را ویران کرده‌اند، حالا باید با یکدیگر در کنفرانس سوری آشتی کنند، با توافق یکدیگر قانون اساسی جدیدی بنویسند و برمبنای این قانون اساسی انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی برقرار کنند. چشم‌انداز چنین روند سیاسی با ابهامات بسیار همراه است. این واقعیت را به‌خوبی می‌توان از اجلاس اخیر اپوزسیون در ریاض هم دریافت که در تلاش‌اند به‌عنوان یک جبهه متحد در برابر بعثی‌ها ظاهر شوند.

هم‌زمان با اجلاس سوچی، ۱۴۰ تن از نمایندگان گروه‌های مختلف مخالف رژیم اسد، اجلاسی دوروزه در ریاض برگزار کردند که نمایندگان ویژه پوتین و استفان دی‌میستورا نماینده سازمان ملل نیز در آن حضور داشتند. این اجلاس فراگیرتر از تمام اجلاس‌های پیشین معارضان سوری بود و مواضع تقریباً واحدی اتخاذ کرد. در این اجلاس علاوه بر ائتلاف موردحمایت عربستان، ائتلاف ملی موردحمایت ترکیه و گروه‌های موردحمایت مصر نیز حضور داشتند. این اجلاس یک هیئت ۳۰ نفره را به‌عنوان اعضای هیئت عالی مخالفان سوریه برگزید که در مذاکرات ۷ آذر در ژنو شرکت کنند و پس‌ازآن در ماه سپتامبر در اجلاس سوچی حضور یابد.

این اجلاس در بیانیه پایانی خود خواستار کناره‌گیری اسد از قدرت، قبل از آغاز دوره انتقالی گردید و با هرگونه حضور بشار اسد در قدرت و دولت ائتلافی مخالفت نمود. قرار است، گروه سوری موردحمایت روسیه نیز در مذاکرات به هیئت این اجلاس بپیوندد.

در حقیقت پس از اجلاس ماه دسامبر در سوچی است که می‌توان ارزیابی دقیق‌تری از تحول اوضاع در سوریه داشت. بعید است با توجه به حمایت قدرت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی از طرح روسیه، این طرح در مراحل نخست خود به سرنوشت مذاکرات پیشین سازمان ملل در ژنو دچار شود. اما اگر حتی در نخستین گام‌ها به موانع جدی برنخورد، روندی طولانی و پرفرازونشیب خواهد داشت.

آنچه با فرض اجرای این طرح در بهترین حالت می‌تواند عاید توده‌های مردم سوریه شود، در محدوده‌ای نجات از جنگ و فجایع ناشی از آن خواهد بود. ویرانی سوریه، فقر و مصائب بی‌شمار کارگران و زحمتکشان سوری، مسئله‌ای نیست که به‌سادگی حل شود. بیانیه سوچی از فرارسیدن دوران بازسازی سخن می‌گوید. اما این بازسازی نیازمند تریلیون‌ها دلار سرمایه‌گذاری است که از عهده روسیه، ترکیه، جمهوری اسلامی، عربستان و متحدان آن درمجموع هم ساخته نیست. روحانی، به‌عنوان رئیس‌جمهوری دولتی که نقشی ویرانگر در سوریه ایفا نمود، حالا از سازمان ملل می‌خواهد که نقشی فعال در بازسازی سوریه ایفا کند. بنابراین فعلاً به‌طور واقعی نمی‌توان از بازسازی سوریه سخن گفت. ویرانی سوریه به درجه‌ای است که مردم آواره سوریه نمی‌توانند به کشور خود بازگردند، چراکه حتی سرپناهی که بتوانند در آن زندگی کنند، برای آن‌ها باقی نمانده است.

کشمکش سیاسی گروه‌های رقیب که پشت سر آن‌ها قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی قرارگرفته‌اند، آینده‌ای پیچیده‌تر از اوضاع لبنان را در سوریه پدید خواهد آورد. اگر این واقعیت را هم مدنظر قرار دهیم که قرار است تا آینده‌ای نامعلوم سوریه یک کشور به‌طور واقعی تحت اشغال روسیه، ترکیه و جمهوری اسلامی باقی بماند، چون بر طبق طرح پوتین نیروهای نظامی این سه کشور مسئول پیشبرد و حفاظت از طرح به اصطلاح صلح هستند، تیره‌وتار بودن اوضاع بیشتر مشخص خواهد شد. ناگفته نماند که امپریالیسم آمریکا نیز اعلام کرده است، نیروهای نظامی‌اش فعلا در کردستان سوریه باقی می‌مانند.

از همه این مسائل که بگذریم، هنوز تکلیف گروه‌های مسلحی که در طرح پوتین جایی ندارند، اما در سوریه حضور نظامی دارند و حتی در میان بخش‌هایی از مردم سوریه نفوذ دارند، مشخص نیست. مناطقی که تحت اشغال داعش قرار داشتند، باز پس گرفته شدند، اما این بدان معنا نیست که داعش در سوریه ریشه‌کن شد و به پایان رسید. این گروه‌ اسلام‌گرای مرتجع، در میان عقب‌مانده‌ترین مردم و مناطق سوریه نفوذ دارد و به‌سادگی با عملیات نظامی و طرح صلح نمی‌توان آن را ریشه‌کن کرد. دولت عراق سال‌ها دروغ تحویل مردم این کشور داد. ادعا کرد که داعشیان تعداد اندکی اسلام گرایان خارجی هستند و این واقعیت‌ را انکار می‌کرد که این گروه اسلام‌گرا در میان بخش‌هایی از مردم عراق نفوذ دارد، اکنون اما ادعا می‌کند که در جریان درگیری‌های نظامی با داعش، ۷۰ هزار داعشی به قتل رسیده‌اند و ۵ هزار تن دستگیرشده‌اند.

ماجرا در سوریه هم به همین شکل است. داعش آن دو یا ۵ هزارنفری که همواره ادعا می‌شد از خارج آمده‌اند، نیست. داعش محصول خرافات عمیق و ریشه‌دار اسلامی، فقر و ناآگاهی در خاورمیانه است. سوریه تا مدت‌ها با معضل این گروه روبه‌رو خواهد بود. النصره نیز در کنار داعش موقعیت مشابهی خواهد داشت. اما این‌ها به کنار، تکلیف مردم مسلح کرد چه می‌شود که دولت‌های ترکیه و جمهوری اسلامی مخالف حضور آن‌ها در قدرت سیاسی‌اند و حتی حق یک خودمختاری محدود را هم برای آن‌ها قائل نیستند؟ روشن است که آن‌ها اکنون مسلحانه حقوق و مطالبات خود را طلب می‌کنند. این واقعیت هم پوشیده نیست که از حمایت امپریالیسم آمریکا نیز برخوردارند. گرچه در روزهای اخیر اخباری از زد و بند اردوغان و ترامپ برای توقف ارسال سلاح‌های آمریکائی به کردهای سوریه انتشاریافته است، اما بعید است که آمریکا از حمایت آن‌ها دست بردارد. درعین‌حال روسیه نیز مناسبات نزدیکی با آن‌ها دارد.

ازهرجهت که به اوضاع سوریه نگاه کنیم، حتی با فرض موفقیت طرح روسیه در سوریه، اوضاع همچنان تیره و پر ابهام است. کشوری که ۶ سال درگیر یک جنگ داخلی ارتجاعی بوده و به عرصه کشمکش قدرت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی تبدیل گردید، به‌سادگی نمی‌تواند در کوتاه‌مدت حتی به یک دوران آرامش نسبی دست یابد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۴ در فرمت پی دی اف

افزایش قیمت نان را مردم تحمل نخواهند کرد

“ستاد تنظیم بازار اتاق اصناف” طی بخشنامه‌ای، مجوز افزایش ۱۵ درصد قیمت انواع نان از اول آذر ماه ۹۶ را صادر کرد. بدین‌ترتیب هر یک دانه نان سنگک از ۸۰۰۰ ریال به ۹۲۰۰ ریال بربری از ۷۰۰۰ به ۸۵۰۰ تافتون از ۴۰۰۰ به ۴۶۰۰ و نان لواش از ۲۲۰۰ ریال به ۲۵۰۰ ریال افزایش می‌یابد. متعاقب اعلام این تصمیم، خبرهایی نیز مبنی بر توقف اجرای این بخشنامه پخش شد. فاضلی رئیس اتاق اصناف تهران ضمن اشاره به “ایرادحقوقی” این مصوبه، اعلام کرد؛ به علت اعتراض مصرف‌کنندگان، اجرای بخشنامه، تا بررسی مجدد موضوع افزایش قیمت نان ، متوقف شده است. اگرچه این خبر حاکی از وحشت رژیم از برآمدهای اعتراضی توده‌های مردم زحمتکشی است که مصرف‌کننده اصلی نان هستند، امابرخلاف این گفته ها، قیمت نان درنانوائی های تهران عملاًافزایش یافته و این اظهارات تاثیری بر سیاست‌های اقتصادی دولت و روند افزایش قیمت‌ها و حذف تتمه سوبسیدهای دولتی ندارد.

این واقعیتی‌ست که افزایش مجدد قیمت نان، نارضایتی گسترده و اعتراض توده‌های مردم را درپی داشته است. چرا که نان یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین مواد خوراکی کارگران و زحمتکشان و غذای اصلی اکثریت مردم زحمتکش ایران است. بسیاری از کارگران و زحمتکشان ایران که طی سالیان گذشته بخاطر تورم و گرانی فزاینده، برخی مواد خوراکی مانند گوشت گوساله و گوسفند و مرغ و ماهی و انواع میوه را از سفره غذایی خود حذف کرده و شکم خود را با نان و شاید کمی ماست و پنیر سیر می‌‌کنند، اکنون با افزایش چندبارۀ بهای نان، در تهیه این آخرین ماده خوراکی سفره‌های بی‌رونق خویش با مشکلات بیشتری روبرو خواهند شد. دستبرد به این کالای حیاتی کارگران و زحمتکشان، زندگی میلیون‌ها انسان را شاق‌تر و کیفیت تغذیه آن‌ها را از این که هست، نازل‏تر و وخیم‌تر خواهد ساخت. می‌توان گوشت گوسفند و گوساله و مرغ و ماهی را از سفره غذایی حذف کرد، می‌توان سال تا سال سراغ میوه را نگرفت، می‌توان بر کفش و لباس و پوشاک و مسافرت و تفریح و امثال آن چشم فروبست، با نان اما نمی‌توان چنین کرد، نان خط قرمز است. ارتجاع حاکم اما چنان بیرحم و وقیح است که از این خط قرمز نیز عبور کرده است. استثمارشدگان و توده‌های زحمتکش مردمی که تا حد ممکن به صرفه‌جویی روی آورده و دایره مواد مصرفی و خوراکی‌های خود را محدود ساخته و از همه جا زده‌اند تا نانی به سفره داشته باشند، اکنون با افزایش بهای نان وادار می‌شوند تا باز هم دایرۀ استفاده از کالاهای ضروری و مایحتاج خویش را تنگ‌تر و محدودتر سازند و حتا در مصرف نان خالی نیز صرفه‌جویی کنند. جمهوری اسلامی و “ستاد بازار اتاق اصناف” آن البته فقط با افزایش رسمی ۱۵ درصدی قیمت نان نیست که بیشرمانه به سفرۀ کارگران و زحمتکشان دست دراز نموده و نان خشک و خالی را نیز از دست‌ آن‌ها می‌ربایند، بلکه با کاهش بی‌سر و صدای وزن چانه یا خمیر نان، تهاجم به این سفره را مشدد ساخته اند. مطابق اظهارات محمد محمدی مدیرکل تعزیرات حکومتی استان تهران، علاوه بر افزایش ۱۵ درصدی قیمت نان “وزن چانه یا خمیر نان را هم نسبت به سال ۹۳ کاهش داده‌اند” که با در نظر گرفتن این موضوع، قیمت نان نه ۱۵ درصد که حدود ۳۲ درصد افزایش یافته است (تسنیم دوم آذر ۹۶) به عبارت دیگر، درحالی‌که مصرف‌کننده‏ی نان، بابت یک قرص نان پول بیشتری می‌پردازد، اما نانی که دریافت می‌کند کوچک‌تر و کم‌وزن‌تر است!

قابل ذکر است که وزن خمیر نان سنگک در گذشته ۷۵۰ تا ۸۰۰ گرم بود. مطابق مصوبه سال ۹۳ وزن خمیر نان سنگک ۶۶۷ گرم تعیین شد و در مصوبه اخیر ۱۰۷ گرم دیگر نیز از آن زده و وزن خمیر نان سنگک را به ۵۶۰ گرم کاهش داده‌اند. وزن خمیر انواع دیگر نان نیز به همین ترتیب کاهش یافته است.

مسولان ریز و درشت حکومتی که در بالا بردن رسمی قیمت‌ها عموما دست و دل بازند و از اینکه افزایش قیمت برق، بنزین، مسکن،گاز،تلفن، موادشوینده، آب، بلیط اتوبوس و قطار و هواپیما و امثال آن را اعلام کنند، هیچ‌گونه پروا و ملاحظه‌ای به خود راه نمی‌دهند، اما هنگام افزایش قیمت نان، مقدمه‌چینی می‌کنند و گاه بهانه‌هایی نیز از قبیل بهبود کیفیت و کمیت و پخت نان، افزایش دستمزد کارگران نانوایی و امثال آن می‌تراشند. اما این توجیهات و دروغ‌های نخ‌نما که پیوسته تکرار شده است، هیچ‌کس را فریب نمی‌دهد. دستمزد هیچ کارگر نانوایی از اول آذر ماه ۳۲ درصد نسبت به ماه قبل از آن اضافه نشده است، در مورد کمیت نان چنان‌که اشاره شد وزن خمیر نان را کاهش داده‌اند و بهبود کیفیت نان و پخت آن نیز همه مصرف‌کنندگان نان می‌دانند که حرف پوچی بیش نیست.

ناگفته روشن است که افزایش قیمت نان به سرعت، نه فقط به سایر اقلام خوراکی‌ها از برنج و ماکارونی و سیب‌زمینی گرفته تا پنیر و تخم‌مرغ و حبوبات و غیره، بلکه زنجیروار به تمام کالاها و خدمات مورد نیاز کارگران و زحمتکشان تسری خواهد یافت که نیتجۀ مستقیم آن نیز تنزل باز هم بیشتر قدرت خرید کارگران و زحمتکشان است، به نحوی که تامین نیازهای اولیه و گذران زندگی میلیون‌ها کارگر و زحمتکش، بیش از این دشوار خواهد شد و فقر و گرسنگی و بیماری و مرگ‌ومیر را در صفوف آن‌ها گسترش خواهد داد.

بورژوازی حاکم با راندن کارگران به فقر و مسکنت بیشتر و تحمیل گرسنگی، کم‌غذایی و تحمیل بیماری‌های گوناگون بر توده‌های کارگر و بی‌چیز، عملا کارگران و تهیدستان را به کام مرگ می‌فرستد و به زباله‌گردی کودکان و بی چیزان در جستجوی یافتن چیزی برای خوردن دامن می‌زند.

افزایش قیمت‌ها از جمله افزایش بهای نان، البته منحصر به امسال نیست. این روندی است که در تمام طول سال‌های گذشته از زمان به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی تاکنون ادامه داشته است. قیمت‌ انواع کالاها و میزان تورم پیوسته افزایش یافته است. ارزش ریال و قدرت خرید کارگران و زحمتکشان ن مدام کاهش یافته است. سال‌های ۵۸ – ۵۷‌ قیمت یک عدد نان سنگک ۱۰ ریال بود که بیش از ۹۰۰ برابر افزایش یافته است. کالاها و خدمات دیگر نیز روند مشابهی را طی کرده‌اند. سوای افزایش تدریجی قیمت‌ها و از جمله قیمت نان، در برخی مقاطع قیمت‌ نان (و دیگر کالاها) بطور جهشی افزایش یافته است. برای نمونه در سال‌های دهه هشتاد قیمت انواع نان بطور تدریجی افزایش یافت و در سال پایانی آن که طرح به اصطلاح هدفمندی یارانه‌ها به اجرا درآمد قیمت نان بطور جهشی افزایش یافت. نان سنگک که از ۱۰ ریال آرام آرام به ۷۵۰ ریال و در دهه هشتاد به تدریج به ۲۵۰۰ ریال افزایش یافته بود، سال ۸۹ به ۴۰۰۰ ریال، افزایش یافت. نان بربری نیز که طی همین دوره از ۵ ریال به ۵۰۰ ریال و در دهه هشتاد به تدریج به ۲۰۰۰ ریال رسیده بود، سال ۸۹ به ۳۰۰۰ ریال افزایش یافت. نان تافتون و لواش نیز به همین نسبت گران شد. تا سال ۹۲ که روحانی زمام امور اجرایی را بدست گرفت، سنگک به ۶۰۰۰ ریال و بربری به ۵۰۰۰ ریال رسید. کمتر از ۶ ماه بعد از تکیه زدن روحانی بر مسند ریاست جمهوری، یعنی در آذر سال ۹۲، قیمت نان بار دیگر ۳۵ درصد افزایش یافت. سنگک شد ۸۰۰۰ ریال و بربری ۷۰۰۰ ریال که با تصمیم جدید “ستاد تنظیم بازار اتاق اصناف” سنگک شده دانه‌ای ۹۲۰۰ ریال و بربری ۸۵۰۰ ریال. این افزایش قیمت چنان‌که پیش از این نیز اشاره شد، با کاهش وزن نان همراه بوده است. در سال ۵۸ دستمزد روزانه یک کارگر ۵۶۵ ریال بود. کارگر می‌توانست با آن دستمزد ۵ / ۵۶ عدد نان سنگک تهیه کند. ۳۸ سال بعد، سال ۹۶، کارگر با دستمزد روزانه (۳۰۹۹۷۷ ریال) تنها می‌تواند ۳۳ عدد نان سنگک بخرد.

افزایش قیمت نان و سوخت و دیگر کالاهای مورد نیاز مردم و حذف سوبسیدهای دولتی، جزء جدایی‌ناپذیری از سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی‌ست که قریب به ۳۰ سال است در ایران به مرحله اجرا گذاشته شده است. نتایج مستقیم و بی‌واسطه این سیاست‌ها، وخامت روز افزون وضعیت معیشتی کارگران و زحمتکشان، تنزل فاحش قدرت خرید کارگران، گسترش فقر و بیکاری و بدتر شدن وضعیت تغذیه و بهداشت و سلامت ده‌ها میلیون انسانی‌ست که در چنگال رژیم ارتجاعی و سرمایه‌داری حاکم اسیر شده‌اند. تمام شواهد حاکی از آن است که فشارهای موجود از حد ظرفیت تحمل کارگران و توده‌های زحمتکش مردم فراتر رفته و کاسه صبر آن‌ها لبریز شده است. سفرۀ مردم خالی‌ست. جایی برای سکوت و عقب‌نشینی بیشتر مردم در این زمینه وجود ندارد. کارد به استخوان رسیده است و افزایش قیمت نان، از هم اکنون نارضایتی شدیدی را درمیان توده‌های مردم درپی داشته که بی‌شک اعتراضات گسترده کارگران و عموم زحمتکشان و تهیدستان را نیز درپی خواهد داشت.

درحالی‌که میلیون‌ها کارگر و زحمتکش مدام سفره خود را کوچک‌تر ساخته و در مصرف حتا نان خالی هم باید امساک و صرفه‌جویی کنند، ماهانه میلیاردها دلار از جیب همین کارگران و مردم زحمتکش ایران، در سوریه و لبنان و یمن خرج خودخواهی‌ها، برتری‌طلبی‌ها، ماجراجویی‌ها و سیاست‌های پان‌اسلامیستی ارتجاع حاکم می‌شود و یا به چاه ویل سپاه و نیروهای قدس و بسیج و نهادها و دستگاه‌های مذهبی و مشتی سرمایه‌دار و آخوند فاسد سرازیر می‌شود.

نزدیک به چهار دهه حاکمیت رژیم دزد و فاسد جمهوری اسلامی همین روند ادامه داشته است. جمهوری اسلامی جز فقر، بدبختی، بیکاری، گرسنگی و ناامنی و کاهش سطح زندگی میلیون‌ها کارگر و زحمتکش ثمر دیگری نداشته است. استثمار و بی‌حقوقی کارگزان به حد نهایی خود رسیده است. اکثریت قریب به اتفاق کارگران و زحمتکشان به زندگی در زیر خط فقر رانده شده و روزگار آن‌ها به معنای واقعی کلمه به تیره‌گی و تباهی سوق داده شده است. ثمرۀ حاکمیت ننگین رژیم جمهوری اسلامی بر کسی پوشیده نمانده و به تجربه ثابت شده است که تا این رژیم بر سر کار باشد، همین وضع ادامه خواهد داشت و نه فقط هیچ‌گونه بهبودی در وضعیت توده‌های مردم ایجاد نخواهد شد، بلکه اوضاع از این هم که هست وخیم‌تر خواهد شد. راه نجات مردم زحمتکش ایران درگرو سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی،به زیرکشیدن تمام نظم موجود و برقراری فوری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان است. تنها با استقرار یک حکومت شورایی‌ست که می‌توان به آسایش و رفاه دست یافت. چرا که حکومت شورایی به فوریت یک رشته اقدامات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را به نفع کارگران و زحمتکشان به مرحله اجرا می‌گذارد و بر فقر، بیکاری، گرسنگی و تمام مصائبی که سرمایه داری آفریننده آن است و جمهوری اسلامی ابعاد آن را فوق‌العاده گسترش داده است نقطه پایان می‌گذارد. ایجاد کار برای تمام بیکاران و جویندگان کار، بهداشت و درمان رایگان، بیمه‌اجتماعی کامل کارگران شامل بیمه بیکاری، سوانح، نقص‌عضو، جراحت، کهولت، فرسودگی، از کار افتادگی، امراض ناشی از حرفه و کار، تامین مسکن ارزان، تعدیل اجاره‌ها و پرداخت سوبسید دولتی به عنوان کمک هزینه مسکن، افزایش دستمزد پایه متناسب با سطح هزینه‌ها و تامین رفاه و آسایش تمام کارگران و زحمتکشان، تنها بخشی از این اقدامات است. با سرنگونی رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی، استقرار دولت شورایی و انجام یک رشته اقدامات رادیکال و انقلابی به نفع توده‌های زحمتکش، نه فقط هیچ کارگر و زحمتکشی غم نان ومسکن نخواهد داشت و نه فقط شعار کار، نان و آزادی محقق خواهدشد، بلکه  شرایط جامعه برای گذار به سوسیالیسم و رهایی کامل کار از انقیاد سرمایه نیز تسهیل می‌شود.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۴ در فرمت پی دی اف

 

 

 

روز دانشجویی دیگر، بدون حضور دانشجویان مبارز

دانشگاه تهران به سال ۱۳۱۳ به دستور رضا شاه تأسیس شد، اما تا پیش از ۱۳۲۰، به علت تعداد کم دانشجویان و اختناق رضا خانی حرکات دانشجویی گسترده‌ای شکل نگرفت. هرچند در همان زمان هم اندیشه‌های کمونیستی، رایج‌ترین اندیشه در میان دانشجویان بود. از همان ابتدا، گروه‌هایی نیز شکل گرفتند که مهم‌ترین آن‌ها گروه دکتر ارانی بود. با دستگیری اعضای این گروه در سال ۱۳۱۶ تا هنگام رفتن رضا شاه، فعالیت‌های دانشجویی با رکود روبرو گشت.

با سقوط دیکتاتور در سال ۱۳۲۰، جامعه ایران را جنب و جوشی سیاسی فراگرفت. دانشگاه تهران نیز از این تب و تاب برکنار نماند. حزب توده یکی از سازمان‌هایی بود که اندکی پس از سقوط رضاشاه تشکیل شد. این حزب با ایجاد اتحادیه دانشجویی به فعالیت در میان دانشجویان پرداخت و بسیاری از دانشجویان را به خود جذب کرد. در سال ۱۳۲۷با غیر قانونی شدن حزب، این اتحادیه امکان فعالیت قانونی خود را از دست داد. در نتیجه حزب توده “سازمان دانشجویان دانشگاه تهران” را تأسیس کرد. گفتمان این طیف، عدالت‌طلبانه، فقرستیزانه، ضد استعماری، ضد امپریالیستی و ضد سرمایه‌داری بود. در سال ۱۳۲۹، جبهه ملی در رقابت با حزب توده، “سازمان صنفی دانشجویان دانشگاه تهران” را پی ریخت که بر دمکراسی و آزادی‌خواهی تأکید داشت. البته در سال ۱۳۲۲ اولین گروه‌های اسلامی نیز در دانشگاه‌ تشکیل شدند که تا چند دهه بعد نقش چندانی در فعالیت‌های دانشجویی نداشتند.

از سال ۱۳۲۰ به بعد، جنبش دانشجویی، هم در عرصه سیاسی و هم در عرصه صنفی، دوران فعالیت پرتلاطمی را پشت سر گذاشت. در این دوران دانشجویان گذشته از آن که در حوادث سیاسی جاری در جامعه نقش فعالی ایفا می‌کردند، از اعتراض و اعتصاب برای نیل به مطالبات صنفی خود نیز بازنمی‌ماندند.

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر اثر سلطه مجدد اختناق و سرکوب سازمان‌های سیاسی، فعالیت‌های دانشجویی نیز نسبت به دوره پیش از کودتا افت کرد، گرچه هیچ‌گاه از جریان بازنماند. در مهر ماه ۳۲ که سال تحصیلی آغاز گردید، اعتراضات و مخالفت‌های دانشجویان علیه رژیم کودتا آغاز شد. در ۱۶ آذر ۱۳۳۲، دانشجویان در حرکتی خودانگیخته در اعتراض به سفر نیکسون، معاون رئیس جمهور وقت آمریکا، به اعتراض برخاستند. شاه سربازان و نیروهای ویژه ارتش را به مقابله با دانشجویان گسیل کرد. در این روز صدها دانشجو بازداشت و زخمی شدند و نیروهای امنیتی در دانشکده فنی سه دانشجو به نام‌های مصطفا بزرگ‌نیا، احمد قندچی و مهدی شریعت رضوی را به قتل رساندند. مدتی بعد، این روز، روز دانشجو نام گرفت و به سمبل مبارزات دانشجویی در ستیز با استبداد و امپریالیسم بدل گشت و تقریبا هر ساله در این روز اعتراضات و تظاهراتی از سوی دانشجویان برگزار می‌شد. علاوه بر آن، با وجود اختناق حاکم، دانشجویان به مناسبت‌های مختلف به تظاهرات علیه رژیم شاه ادامه دادند. اعتراضاتی همچون:

مهر ۱۳۳۳ اعتراض به قرارداد کنسوسیوم نفتی؛ دی ۱۳۳۳ اعتراض به تغییر قانون استقلال دانشگاه؛ بهمن ۱۳۳۹ اعتراض به تقلب در انتخابات مجلس شورای ملی؛ بهمن ۱۳۴۰ اعتراض به اخراج پانزده دانش‌آموز دانشسرای عالی. اما رادیکال‌ترین جنبش دانشجوئی ایران از نیمه دهه چهل شکل گرفت. در دی۱۳۴۶هزاران دانشجو در تظاهرات به مناسبت درگذشت تختی شرکت کردند. اسفند ۱۳۴۸ تظاهرات و اعتراض به افزایش قیمت بلیط اتوبوس؛ اردیبهشت ۱۳۵۰ اعتراض علیه جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی از دیگر نمونه‌های برجسته جنبش دانشجوئی در این سال‌ها بود. گرایش غالب و مسلط جنبش دانشجوئی در این سالها چپ و کمونیست بود. با شکل‌گیری سازمان چریک‌های فدائی خلق، رهبری این جنبش در دست دانشجویان کمونیست طرفدار سازمان ما قرار داشت که بعدا نام دانشجویان پیشگام را بر خود نهادند. اعتصابات و تظاهرات متعددی در نیمه اول دهه ۵٠ توسط جنبش دانشجوئی برپا گردید که تا دوران قیام و تبدیل دانشگاه‌ها به مراکز اعتراض و تحصن و تظاهرات علیه رژیم شاه به اوج خود رسید. همین نقش دانشگاه‌ها و دانشجویان در مقابله با دیکتاتوری شاهنشاهی و گرایش غالب مارکسیست پس از قیام، پایداری در برابر تهاجم رژیم نوپای مذهبی به دستاوردهای قیام بود که در اردیبهشت سال ۶۰، سران رژیم را به تهاجم خونین به دانشگاه‌ها تحت لوای “انقلاب فرهنگی” واداشت.

پس از تهاجم رژیم به دانشگاه‌ها و تعطیلی آن، صدها استاد اخراج شدند. هزاران دانشجو دستگیر و روانه شکنجه‌گاه‌ها و قتل‌گاه‌ها گشتند. انجمن‌های اسلامی که پس از قیام همچون قارچ از زمین روییده بودند و هواداران رژیم را در خود گرد آورده بودند، یکه‌تاز “فعالیت‌های دانشجویی” یا به عبارت دقیق‌تر جاسوسی و شناسایی دانشجویان و دفاع از اقدامات ارتجاعی رژیم مطلوب‌شان گشتند. این وضعیت تا دهه هفتاد ادامه یافت. از اوایل این دهه بود که فعالیت‌های دانشجویی جانی دوباره یافتند، اما این بار از سوی دفتر تحکیم وحدت که از گردهم آمدن انجمن‌های اسلامی تشکیل شده بود.

از این دوره به بعد، جنبش دانشجویی، تمامی پیوندهای خود را با جنبش دانشجویی دهه‌های پیش از ۱۳۶۰ گسست؛ زیرا که آن جنبشی بود برابری‌خواهانه، آزادی‌خواهانه، ضد امپریالیستی، ضد سرمایه‌داری و در چالش با قدرت حاکم، و این یک در بهترین حالت، دنباله‌ی یکی از جناح‌های رژیم. برای توضیح این گسست از سنت مبارزاتی جنبش دانشجویی دلایل متعددی را می‌توان برشمرد.

نخست، در دوران رژیم شاه، همواره دانشجویان تازه وارد به دانشگاه‌ها با دانشجویانی در ارتباط قرار می‌گرفتند که تجارب مبارزاتی پیشین را به دانشجویان جدید منتقل می‌کردند. “انقلاب فرهنگی” و بستن دانشگاه‌ها به مدت ۳ سال گسستی بین دانشجویان ورودی دوره‌های پیشین با دانشجویان دوره‌های پس از “انقلاب فرهنگی” به وجود آمد. به ویژه آن که دانشگاه‌ها در این مدت از استادان و دانشجویان کمونیست، چپ و آزادی‌خواه تصفیه شده بودند.

دوم، پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، رژیم بسیاری از طرفداران خود را در قالب سهمیه ارگان‌های مختلف به دانشگاه‌ها فرستاد. بسیاری از آنان با عضویت در انجمن‌های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت، که در دهه‌های شصت و هفتاد تنها محمل‌های فعالیت دانشجویی بودند، به عامل جاسوسی و سرکوب فعالیت‌های دانشجویی از درون خود دانشجویان بدل گشتند. و حتا پس از گرایش به اصلاح‌طلبی، سدی گشتند بر سر راه فعالیت‌های سیاسی – صنفی خارج از چارچوب‌های مجاز حکومت.

سوم، سرکوب و خفقان حاکم بر جامعه که بر تمام فعالیت‌های سیاسی جامعه سایه افکنده است.

چهارم، انفعال و خمودگی حاکم بر مبارزات سیاسی و روحیه حاکم بر توده‌ها و به تبع آن بر دانشجویان و دانشگاه‌ها.

پنجم، رواج تفکر اصلاح‌طلبی بر تمام جنبش‌های اجتماعی به جز جنبش طبقه کارگر. تفکری متعلق به یکی از جناح‌های رژیم که در دانشگاه‌ها نیز، هم‌چون سایر عرصه‌های اجتماع، در تلاش بوده و هست با اشاعه توهم نسبت به قانون‌گرایی و امید به بهبود از طریق تغییرات تدریجی، دانشجویان و فعالیت‌های دانشجویی را در چارچوب خود و راه‌کارهای خود محدود و محصور سازد و آنان را از اقدامات رادیکال و انقلابی و تلاش برای دگرگونی بنیادی نظم کنونی بازدارد.

در این‌‌جا، باید تأکید کرد که هیچ یک از دلایل فوق به تنهایی نمی‌توانند توضیح‌گر وضعیت کنونی جنبش دانشجویی تلقی شوند. زیرا با تکیه بر تکنولوژی ارتباطی مدرن می‌توان بر عدم آشنایی با پیشینه‌ی جنبش دانشجویی فائق آمد؛ پیش از این و در اوج سرکوب و بگیر و ببندهای ساواک، جنبش دانشجویی با افت و خیزهایی مواجه گشته بود، اما هیچ‌گاه از مبارزه بازنایستاده بود. چنان که در اواخر دهه‌ی چهل و اوایل دهه پنجاه، دانشگاه‌ها یکی از پایگاه‌های عضوگیری سازمان‌های سیاسی از جمله سازمان‌های چریکی بودند. یا زمانی که به نظر می‌آمد رکود سیاسی بر جامعه حاکم است، اعتراضات دانشجویی، هرچند محدودتر، جریان داشتند. گو آن که امروزه در جامعه، مبارزات روزمره جنبش کارگری جاری است و جنبش دانشجویی هم‌چنان با بی‌تفاوتی نظاره‌گر این مبارزات.

تفکر اصلاح‌طلبی نیز که مانعی عمده بر سر راه جنبش‌های اجتماعی بوده و هست، اکنون در برخی از جنبش‌ها، از جمله جنبش معلمان تا حدودی به چالش گرفته شده است. امری که در جنبش دانشجویی هنوز رخ نداده است. گرچه باید خاطرنشان ساخت که این به معنای عدم وجود دانشجویان چپ و کمونیست و آزادی‌خواه در دانشگاه‌ها نیست، اما باید افزود که تعداد آنان نسبت به کل دانشجویان یا سطح فعالیت‌شان نسبت به اصلاح‌طلبان چنان ناچیز است که نقشی در کل این جنبش ایفا نمی‌کنند. گذشته از آن، هنگامی که از یک جنبش صحبت می‌شود، منظور گرایش غالب بر این جنبش است.

در چنین وضعیتی به نظر نمی‌آید این جنبش بتواند با تکیه بر نیروی خود بار رخوت و بی‌تفاوتی نسبت به اوضاع وخیم سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را بر زمین گذارد و برای آن که به پا خیزد، به محرکی بیرونی، به جنبش‌های اجتماعی خارج از دانشگاه، نیاز دارد.

در چشم‌انداز امسال، نیز ۱۶ آذر سر می‌رسد و سپری می‌گردد، باز هم بدون حضور دانشجویان مبارز. آن هم در روزی که به مناسبت دهه‌ها مبارزات ضد دیکتاتوری و آزادی‌خواهانه دانشجویان، روز دانشجو نام گرفته و همواره با مبارزات دانشجویی گرامی داشته ‌شده است. مبارزاتی که جنبش دانشجویی را به جنبشی پویا، فعال و پیشگام در مبارزات مردم بدل کرده بود.

کارنامه‌ی امسال “جنبش دانشجویی” نیز چندان ضعیف است که حتا مبارزه برای مطالبات صنفی نیز در آن نقش نبسته است، چه رسد به پیشگامی در مبارزات آزادی‌خواهانه و ضداستبدادی. ضعف چنان برجسته است که به سختی بتوان از جنبشی به نام جنبش دانشجویی یاد کرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۴ در فرمت پی دی اف

 

گزارشی مختصر از آکسیون در حمایت و دفاع از مبارزات کارگران و زندانیان سیاسی در ایران

در پی فراخوان کمیته موقت در دفاع از مبارزات کارگران و زندانیان سیاسی در ایران–هلند و فعالین سازمان فدائیان ( اقلیت ) در هلند، آکسیونی در اعتراض به رژیم جمهوری اسلامی، در دفاع از رضا شهابی و دیگر کارگران زندانی، در میدان مرکزی شهر آمستردام، در محل میدان دام در روز شنبه ٢٥ نوامبر از ساعت ١٤ تا ١٧ برگزار شد. پلاکاردها و عکس هایی از سرکوب کارگران و اعدام ها در محل تجمع نصب شده بودند. همزمان، پخش ترانه سرود و موزیک های انقلابی نیز باعث جلب توجه مراجعین قرار گرفت .در این آکسیون اطلاعیه های تهیه شده توسط کمیته موقت به زبان های فارسی، هلندی و انگلیسی در سطح وسیعی پخش شد.

فعالین سازمان فدائیان ( اقلیت ) – هلند

٢٥ نوامبر ٢٠١٧

فراخوان اکسیون در حمایت و دفاع از کارگران زندانی در ایران

رژیم جمهوری اسلامی بیش از سه دهه است که با اختناق، سرکوب و زندان و با به بند کشیدن و کشتار زندانیان سیاسی به عمر ننگین‌اش ادامه است. رژیم با قوانین ضد کارگری در حمایت از سرمایه‌داران به استثمار شدید کارگران جنبه قانونی داده است. دستمزد کارگران ماه‌ها پرداخت نمی‌شود. کارگران به دلیل عدم وجود ایمنی کار در کارخانه‌ها، معادن و کارگاه‌ها هر لحظه در معرض معلولیت یا مرگ قرار می‌گیرند.

در چنین وضعیتی کارگران راهی جز اعتراض و مبارزه ندارند. رژیم از فعالیت فعالین کارگری و ایجاد تشکل‌های کارگری و متشکل شدن کارگران شدیدا درهراس می‌باشد. از این‌رو، عوامل و نیروهای اطلاعاتی، فعالین کارگری  را شناسایی، دستگیر و زندانی می‌کنند.  رضا شهابی یکی از این فعالین کارگری است که هم اکنون در زندان به‌سر می‌برد.

جمهوری اسلامی با تمدید مجازات زندان برای رضا شهابی، عضو هیات مدیره سندیکای شرکت واحد مانع از معالجه اش شده است. وی در اعتراض به تمدید مجازات زندان و عدم رسیدگی پزشکی بیش از ۵۰ روز به اعتصاب غذا دست زد و سرانجام بطور مشروط به اعتصاب غذای خود خاتمه داد. رژیم ضد کارگری بعد از شکستن اعتصاب، او را فورا از بیمارستان به زندان منتقل کرد و به این ترتیب جان وی را به مخاطره انداخته است.

این سرنوشت رضا شهابی و ده‌ها فعال کارگری است که از حقوق انسانی خود و طبقه کارگر دفاع می‌کنند.

ما نیز از مبارزات کارگران  و از آزادی‌های صنفی و سیاسی آن‌ها دفاع می‌کنیم و خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط رضا شهابی و دیگر زندانیان سیاسی هستیم.

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در هلند  در آکسیونی که در دفاع از کارگران زندانی در میدان دام شهر آمستردام برگزارمی شود، شرکت خواهند کرد. از فعالین سیاسی و انقلابی و ایرانیان آزادیخواه که از مبارزات کارگران دفاع می‌کنند، نیز می‌خواهیم با شرکت خود در این آکسیون با ما همراه باشند.

تاریخ آکسیون : روز شنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۱۷

زمان: از ساعت ۱۴ تا ۱۷

مکان: میدان دام در شهر آمستردام

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد همبستگی بین‌المللی کارگران

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – هلند

 

افزایش تنش‌ها در روابط ایران و عربستان

دو رویداد در هفته اول آبان ماه بر تنش‌های روابط ایران و عربستان افزود. اولین رویداد، حمله موشکی حوثی‌های مورد حمایت ایران در یمن به فرودگاهی در حومه ریاض بود. در پی آن، عربستان اعلام کرد که این موشک از جمله موشک‌های دوربردی است که رژیم ایران در اختیار حوثی‌ها قرار داده است و جمهوری اسلامی را به “تعرض مستقیم نظامی” علیه عربستان متهم کرد. عربستان در پاسخ به این حمله، راه‌های دریایی، هوایی و زمینی به یمن را به بهانه ممانعت از رسیدن سلاح به شورشی‌های حوثی بست. هر چند یک هفته بعد، بر اثر فشارهای بین‌المللی، نماینده عربستان در سازمان ملل روز ۲۲ آبان در پیامی توئیتری اعلام کرد که بنادر این کشور، تحت تدابیر شدید امنیتی برای ممانعت از ورود سلاح به کشور، برای ورود کمک‌های انسان‌دوستانه باز خواهد شد.

این حمله، واکنش کشورهای مختلف را برانگیخت. آمریکا که از مهر ماه، سپاه پاسداران را به دلیل حمایت از “گروه‌های تروریستی” حزب‌الله، حماس و طالبان در لیست تحریم‌ها قرار داده بود، در بیانیه‌ای که از سوی کاخ سفید صادر شد، سپاه پاسداران را مسئول ارسال موشک به یمن و ناامنی منطقه معرفی کرد و خواستار تحقیق سازمان ملل در این باره شد. به این ترتیب کابینه ترامپ بهانه‌ی دیگری به دست آورد تا به خواست خود یعنی فشار بر جمهوری اسلامی و اصلاح احتمالی قرارداد برجام نزدیک‌تر شود.

سیسی، رئیس جمهور مصر، ضمن اشاره به “بی‌ثباتی‌ها” و “چالش‌های” کنونی در منطقه، گفت: “ما نیازی به مشکلات تازه با شرکت ایران یا حزب‌الله نداریم تا چالش‌های منطقه بیش‌تر شود.. وی خواهان دیالوگ و یافتن راه حل دیپلماتیک برای حل تنش‌ها شد، اما در عین حال، از ایران خواست از دخالت در امور کشورهای دیگر خودداری کند و ضمن اعلام حمایت از عربستان، امنیت منطقه خلیج را “خط قرمز” خواند. اردوغان، رئیس جمهور ترکیه، “طولانی شدن بحران خلیج فارس را به ضرر همه طرف‌ها” دانست. سران جمهوری اسلامی، اتهام عربستان را انکار کردند و مدعی شدند که حوثی‌ها توانسته‌اند بدون کمک ایران، برد موشک‌ها را افزایش دهند.

ماکرون، رئیس جمهور فرانسه که در برابر فشارهای ترامپ، هم‌چنان از پای‌بندی به قرارداد برجام حمایت می‌کند، بر لزوم “قاطعیت” در برابر “اقدامات منطقه‌ای و برنامه موشکی ایران” تأکید کرد.

رویداد دوم، استعفای سعد حریری، نخست وزیر لبنان، بود. استعفایی که یک روز پس از ملاقات با علی‌اکبر ولایتی، مشاور امور بین‌المللی خامنه‌ای و آن هم در ریاض و از طریق شبکه “العربیه” اعلام شد. حریری که خود مورد حمایت عربستان است، علت استعفایش را “مداخلات ایران در لبنان” از طریق نیروی اسلام‌گرای دست‌نشانده ایران یعنی حزب‌الله بیان کرد. از آن سو رئیس جمهور لبنان، میشل عون از طرفداران ایران و دولت سوریه است. تاکنون لبنان بر اثر یک توافق نانوشته بین ایران و عربستان از پیامدهای جنگ سوریه به دور مانده بود، اما اکنون با استعفای حریری و دلایل این استعفا این احتمال می‌رود که این کشور نیز در بحران فرو برد. گرچه اسرائیل هفته‌هاست که مواضع حزب‌الله در سوریه را بمباران می‌کند، و نخست‌وزیر این کشور احتمال حمله نظامی به مواضع حزب‌الله در لبنان را رد نکرده است، اما با وجود تشویق‌های ترامپ به اتخاذ مواضع شدیدتر از سوی عربستان و اسرائیل، با توجه به پیامدهای وخیم آغاز جنگ، هنوز دولت اسرائیل دست به اقدامی نزده است.

گفته می‌شود عربستان در نظر دارد هر چه زودتر به جنگ در یمن خاتمه دهد. از این‌روست که علاوه بر تشدید اقدامات نظامی در یمن درصدد ایجاد صف‌بندی در برابر ایران و یافتن متحدان دیگری در منطقه است. هفته گذشته محمود عباس، رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین، پس از دیدار با سیسی، در سفری غیرمنتظره، در ریاض با پادشاه و ولیعهد عربستان ملاقاتی داشت. گفته می‌شود در این دیدار، عربستان از عباس خواسته است که از نزدیکی به ایران اجتناب کند و ارتباطات فتح با حزب‌الله را قطع کند.

در برابر این اقدامات، روحانی عربستان را به “دشمنی با مردم سوریه و عراق”، “تقویت داعش” و “دخالت در لبنان” متهم می‌کند. زیرا استعفای حریری و دلایل این استعفا، از نظر سران جمهوری اسلامی تحت فشار عربستان انجام گرفته است. ظریف، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی نیز روز دوشنبه در نامه‌ای به دبیر کل سازمان ملل، خواهان “گفتگوی واقعی برای یافتن راه حل سیاسی” برای جنگ داخلی یمن شد.

هم‌چنین عربستان سعودی از کشورهای عضو اتحادیه عرب خواسته است تا در رابطه با “دخالت‌های ایران در منطقه” نشستی فوری برگزار کنند. اما باید گفت هدف عربستان که از پشتیبانی کشورهای عربی منطقه، اسرائیل و آمریکا برخودار است، در مقطع کنونی، نه آغاز جنگ با جمهوری اسلامی، بلکه انزوای آن در منطقه و اعمال فشار جهت عقب‌نشینی ایران از پیگیری سیاست هژمونی‌طلبانه خود است. زیرا هر دو رژیم ارتجاعی به عواقب وخیم بروز جنگ برای دو کشور و منطقه واقف‌اند. تأکید سران کشورهای منطقه و قدرت‌های جهانی نیز بر یافتن راه حل سیاسی و عدم توسل به جنگ بر اثر وحشت از پیامدهای چنین جنگی است.

با آن که اکنون احتمال بروز جنگ مستقیم میان ایران و عربستان نمی‌رود، اما نباید از یاد برد که با دو رژیم ارتجاعی اسلامی روبروییم که برای دست‌یابی به اهداف خود به هر وسیله‌ای متوسل می‌شوند و آن‌چه نزد آنان بی‌ارزش است، زندگی و امنیت مردم است.

جنگ، مرگ، ویرانی، گرسنگی، بی‌خانمانی حاکم بر سرنوشت توده‌های مردم کشورهای منطقه حاصل دخالت‌های دولت‌های امپریالیستی و کشورهای ارتجاعی منطقه از جمله ایران و عربستان است. از وضعیت مصیبت‌بار مردم عراق و سوریه بسیار گفته شده است. درباره یمن نیز باید گفت، هفته گذشته، معاون دبیر کل سازمان ملل متحد در امور بشردوستانه اعلام کرده بود ادامه این وضعیت به “بزرگ‌ترین قحطی که دنیا در دهه‌های اخیر به خود دیده، با میلیون‌ها قربانی منجر خواهد شد.” به گفته‌ی یکی از مسئولان سازمان بهداشت جهانی، اکنون نزدیک به ۷ میلیون نفر در آستانه قحطی قرار دارند که ۲ میلیون نفر آن‌ها کودکان‌اند. همچنین در ماه‌های اخیر ۹۰۰ هزار مورد ابتلا به وبا مشاهده شده است. و به گزارش سازمان ملل، جنگ داخلی یمن از مارس ۲۰۱۵ تاکنون ۸۵۰۰ کشته و نزدیک به ۴۹ هزار زخمی بر جای گذاشته است، که اکثر آنان غیرنظامی بوده‌اند.

جمهوری اسلامی، با پیگیری سیاست‌های توسعه‌طلبانه و ماجراجویانه‌ی خود هم‌اکنون سالانه چندین میلیارد دلار از حاصل دسترنج مردم ایران را به کام دولت‌ها و گروه‌های اسلام‌گرای منطقه سرازیر می‌کند تا به اهداف جاه‌طلبانه خود جامه عمل پوشد؛ این در شرایطی است که اکثریت کارگران و زحمتکشان ایران در فقری خانمان‌برانداز زندگی را سپری می‌کنند. گرچه، در اوضاع کنونی، نه عربستان سعودی در موقعیتی است که بتواند آغازگر جنگ مستقیم با جمهوری اسلامی شود، و نه رژیم حاکم بر ایران از نظر اقتصادی و سیاسی در وضعیتی است که بتواند درگیر جنگ ویرانگر دیگری شود، اما ادامه‌ی سیاست‌های توسعه‌طلبانه و ماجراجویانه جمهوری اسلامی همواره می‌تواند خطرآفرین باشد و مستثنی از خواست طرفین نزاع کار به یک درگیری نظامی کشیده شود و باز هم این توده های مردم ایران هستند که بهای آن را باید پرداخت کنند. تشدید این نزاع حتی در محدوده سیاسی و یا جنگ‌های غیرمستقیم و نیابتی، هزینه های هنگفت سیاسی و اقتصادی برای جمهوری اسلامی خواهد داشت، که این نیز بر دوش کارگران و زحمتکشان ایران قرار خواهد گرفت. تجربه نزدیک به ۴۰ سال نشان داده است که تنها راه پایان بخشیدن به این کابوس، براندازی رژیمی است که برای مردم ایران و بسیاری از کشورهای منطقه مرگ و ویرانی به بار آورده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۳ در فرمت پی دی اف

برانداختن خشونت علیه زنان، راه‌حلی رادیکال را می‌طلبد

۲۵ نوامبر (۴ آذر) روز جهانی رفع خشونت علیه زنان در حالی فرامی‌رسد که زنان در ایران، همچنان با بی‌رحمانه‌ترین ستم، تبعیض و خشونت مواجه‌اند. نه‌فقط هیچ بهبودی در وضعیت زنان رخ نداده، بلکه تمام شواهد موجود حاکی از وخیم‌تر شدن روزافزون این وضعیت است.

پژوهش‌ها و بررسی‌های مؤسسات و نهادهای بین‌المللی پیرامون وضعیت نابرابری زنان در ایران نشان می‌دهد که ایران در قعر جدول کشورهای جهان قرارگرفته است. آخرین گزارش مجمع اقتصادی جهان در سال جاری، پیرامون برابری جنسیتی در ۱۴۴ کشور جهان، نشان می‌دهد که وضعیت زنان بازهم بدتر شد و ایران با یک درجه عقب‌گرد از ردیف ۱۳۹ در سال گذشته به‌ردیف ۱۴۰ سقوط کرد.

از همین واقعیت می‌توان دریافت که خشونت علیه زنان نیز در بالاترین درجه ممکن است. چراکه اعمال خشونت برزنان رابطه‌ای تنگاتنگ با تبعیض و نابرابری جنسیتی در جامعه دارد. این نابرابری جنسیتی نیز برخاسته از ساختار اقتصادی – اجتماعی، ساختار قدرت سیاسی و شیوه اعمال حاکمیت طبقه حاکم ایران است. بنابراین برای پی بردن به این مسئله که چرا زنان ایران در پائین‌ترین سطح جهانی در کنار زنان عربستان، یمن و چاد با بی‌رحمانه‌ترین ستم و خشونت مواجه‌اند، باید نقش ساختار اقتصادی – اجتماعی جامعه ایران را بررسی کرد، اما این به‌تنهایی کافی نیست. در همه کشورهای جهان نظم سرمایه‌داری حاکم است، اما ستم و خشونت، نابرابری و تبعیض در ایران به‌استثنای چند کشور عقب‌مانده، با هیچ‌یک از آن‌ها مقایسه پذیر نیست. باید نقش ساختار سیاسی حاکم بر ایران را در این ستمگری برزنان بررسی کرد، باید نقش دولت دینی حاکم بر ایران را در بی حقوقی، ستم و خشونت برزنان دید و آنگاه به سراغ خانواده رفت. چراکه خانواده محصول ساختار اقتصادی – اجتماعی هر جامعه است و روبنای سیاسی – ایدئولوژیک نیز تأثیر غیرقابل‌انکاری بر آن برجای می‌گذارد.

در ایران، مؤسسات دانشگاهی و پژوهشی ظاهراً مستقل، در بررسی‌های خود پیرامون علل رشد و ابعاد خشونت علیه زنان، جای علت و معلول را عوض می‌کنند و مستقیماً سراغ خانواده می‌روند تا گویا نشان دهند، چرا خشونت علیه زنان وجود دارد. تمام‌کاری هم که تاکنون انجام داده‌اند، جز این نیست که اعلام کنند ۶۰ تا ۶۶ درصد زنان با خشونت مواجه بوده‌ و تکرار مکرر این واقعیت که خشونت علیه زنان انواع مختلف دارد، فیزیکی، روانی، جنسی و اقتصادی. بعد هم فمینیست‌های لیبرال-مذهبی، از دولت دینی حاکم بر ایران که خود مبلغ و مروج تبعیض، ستمگری و خشونت علیه زنان و پاسدار مناسبات ارتجاعی خانواده مردسالار سنتی – اسلامی است، می‌خواهند، قانون وضع کند و جلو خشونت علیه زنان را بگیرد. دولت نیز چنانچه تا به امروز شاهد بوده‌ایم، کمترین اعتنائی به درخواست آن‌ها ندارد و پی‌درپی قوانینی علیه زنان و تشدید تبعیض و سرکوب علیه آن‌ها تصویب می‌کند. اگر تعریفی که سازمان ملل از خشونت جنسیتی و انواع آن ارائه داده است، مدنظر قرارگیرد، بعید است که کمتر از ٩٠ درصد زنان در ایران با خشونت جنسیتی مواجه شده باشند.

مادام که روال کنونی اوضاع در ایران ادامه دارد، نتیجه آن، چیزی جز آنچه هست، نخواهد بود. برای تغییر این وضع، جامعه ایران نیاز به یک دگرگونی دارد.

چنانچه همگان دانند، جامعه ایران سرمایه‌داری ست. اما این سرمایه‌داری ازآنجایی‌که همچون کشورهای پیشرفته، درنتیجه یک‌رشته تحولات انقلابی و رادیکال به شیوه مسلط تولید تبدیل نشد، بلکه در روندی تدریجی و طولانی، از بالا و با رفرم‌های بوروکراتیک مسلط شد، بقایای نظامات فئودالی و قرون‌وسطایی به اشکال و درجات مختلف در روبنای سیاسی، در شکل و ساختار خانواده و غیره به حیات خود ادامه دادند. حقوق دمکراتیک و آزادی‌های سیاسی تحقق نیافت و اعمال حاکمیت طبقه سرمایه‌دار، شکل دیکتاتوری عریان به خود گرفت. با مذهب تسویه‌حساب نشد، تا جایی که دولت دینی هم که بازمانده‌ای از دوران عصر جاهلیت و بربریت قرون وسطاست، در ایران مستقر گردید. نهادی چون خانواده نیز تحولش از شکل فئودالی به شکل بورژوایی، همراه با برجای ماندن بقایای ارتجاعی رسم و رسومات، قرون‌وسطایی بود. تحولات اقتصادی که می‌بایستی به کنده شدن وسیع زنان از چهاردیواری خانه و کسب استقلال اقتصادی در همان محدوده مرسوم بورژوایی بیانجامد، نه‌فقط تدریجی و کند، بلکه در مقیاسی بسیار محدود صورت گرفت. بنابراین تعجب‌آور نیست که امروز، پس از گذشت نیم‌قرن از مسلط شدن شیوه تولید سرمایه‌داری در ایران، زنان حداکثر ۱۳ درصد از مجموع شاغلان را در ایران تشکیل می‌دهند. همین ساختار اقتصادی – اجتماعی سرمایه‌داری ایران، حدود چهار دهه با بحران اقتصادی مزمن و ساختاری بیشترین آسیب را به زنان وارد آورده و میلیون‌ها زن را خانه‌نشین کرده است. آمارهای رسمی دولتی ۶۵ درصد از فارغ‌التحصیلان دانشگاهی را غیرفعال اعلام کرده‌اند، به بیانی صریح‌تر خانه‌نشین شده‌اند. زنی که خانه‌نشین می‌شود، زنی که از استقلال اقتصادی محروم می‌گردد، ناگزیر است در خانه نیز تبعیت از مرد را بپذیرد و با انواع و اقسام خشونت‌های یک خانواده مردسالار سنتی – مذهبی مواجه گردد.

تمام آنچه را که سرمایه‌داری ایران بر سرزنان آورده و در اینجا به گوشه ای از آن اشاره شد، افزوده‌ای است بر خانواده تیپیک و کلاسیک بورژوایی که خود یک خانواده مردسالار طبقاتی است، که در جوامع پیشرفته سرمایه‌داری حاکم است و هرگز نتوانسته و نمی‌تواند از بند نابرابری جنسیتی، تبعیض و حتی خشونت علیه زنان رهاشده باشد.

معضل خشونت علیه زنان و ابعاد وحشتناک آن در ایران در قیاس با دیگر کشورهای جهان، البته بسیار جدی‌تر از آن چیزی است که موردبحث قرار گرفت. در ایران دولتی مذهبی مستقر است که نه‌فقط با دیکتاتوری عریان و سرکوب، عموم توده‌های مردم را به بند کشیده، بلکه آشکار و علنی برابری زن و مرد را در همان شکل مرسوم برابری حقوق بورژوایی نفی کرده و فراتر از آن مشوق و مروج سرکوب و خشونت علیه زنان است. به‌جز در معدود کشورهایی از نمونه عربستان سعودی و جمهوری اسلامی، نمی‌توان کشوری را یافت که در قوانین رسمی آن‌ها عریان و علنی خشونت و سرکوب زنان تائید و بر آن تأکید شده باشد و پی‌درپی قوانین جدیدی برای اعمال خشونت علیه زنان تصویب شود.

در قانون مدنی و قوانین جزایی جمهوری اسلامی، موارد متعددی را می‌توان یافت که نه‌فقط بر نابرابری بلکه بر اعمال خشونت علیه زنان توسط دولت و مردان تأکید شده است.

ماده ۱۱۰۸ قانون مدنی جمهوری اسلامی، به مرد حق می‌دهد، زن را در گرسنگی نگه دارد و او را کتک بزند. ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامی به مرد حق می‌دهد که اگر زن خود را با مرد دیگری دید، او را به‌عنوان زناکار بدون هرگونه مجازات به قتل برساند. ماده ۸۳ مجازات اسلامی، سنگسار را شکلی از مجازات علیه زنان اعلام کرده است. ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی به پدر این حق را می‌دهد که فرزند خود را بکشد. معمولاً هم در خانواده مردسالار سنتی – اسلامی، این دختربچه است که در معرض قتل قرار دارد. همین پدر بر طبق ماد ه ۱۰۴۱ قانون مدنی، حق دارد که دختربچه ۹ ساله را شوهر دهد یا صریح‌تر بفروشد. این‌همه خشونت و ستمگری نیز خود ناشی از ماده ۱۱۰۵ است که اعلام می‌کند ریاست خانواده از خصائص شوهر است. شوهر، مرد، ارباب است و زن زیردست و برده، برده‌دار مجاز است، با برده هرگونه خواست رفتار کند و او را با خشونت به تبعیت وادارد.

فقط در این قوانین نیست که دولت و طبقه حاکم در نقش حامی خشونت و سرکوب زنان ظاهر می‌شود. مصوباتی از نمونه قانون امر به معروف و نهی از منکر، به هر مردی اجازه می دهد که در خیابان و محل زندگی و کار، به خشونت علیه زنان متوسل شود. حتی به صورت زنان اسید بپاشد. گله های پلیس و بسیج مجازند در خیابان ها به انواع و اقسام خشونت علیه زنان متوسل شوند و آنها را به مراکز پلیس و دادگاه‌ها بکشانند و به حبس و شلاق محکوم کنند. در هر موسسه دولتی حتی غیر دولتی، مزدوران ویژه‌ای از نمونه حراست مامور کنترل زنان، توهین و تحقیر، پرونده سازی و اخراج آنها هستند.

پس اگر پژوهشگران و محققینی که در مورد خشونت در خانواده علیه زن تحقیق می‌کنند، می‌خواهند حتی به یک نتیجه‌گیری در محدوده مناسبات روبنایی دست‌یابند، باید مقدمتا تمرکز خود را بر فجایع دولت دینی متمرکز سازند. این دولتی است که به‌حسب باورهای دینی و اسلامی، عمل می‌نماید و از بیخ و بن، انسان بودن زن را نفی می‌کند. اگر از هزاران حکم و فتوای سران مرتجع دستگاه مذهبی علیه زنان بگذریم، جمهوری اسلامی پاسدار دین و مجری احکام مذهبی است که در کتاب مقدسش زن را چیزی جز یک برده نمی‌داند. به سوره النساء رجوع کنید که مرد نه صرفاً سرپرست، بلکه نگهبان زن است. در همین سوره، صحبت از زنانی است که شوهر مالک آن‌هاست. یعنی شیئی است که قابل‌خرید و فروش و تملک است. همین سوره تأکید دارد که اگر این زن، سرکشی و مخالفت کند، مرد باید او را کتک بزند. آیا از دولتی که خود را پاسدار این دین و مجری احکام آن می‌داند، جز سرکوب و خشونت علیه زنان، جز تبلیغ و ترویج خشونت علیه زنان در خانواده و عملی کردن آن در کوچه و خیابان، با گشت ارشاد، اجرای قانون امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، همراه با دستگیری، توهین، تحقیر، خشونت جسمی، دادگاه، زندان و اعدام چه چیزی می‌توان انتظار داشت؟

بنابراین ادعای کسانی که تبلیغ می‌کنند، دولت دینی حاکم بر ایران می‌تواند خلاف باورهای دینی و خرافاتی قرون‌وسطایی خود، خلاف آنچه تاکنون عمل کرده است، اقدامی لااقل برای کاستن از دامنه خشونت‌های گسترده علیه زنان انجام دهد، یک دروغ و فریب بزرگ است.

اگر قرار است، تبعیض، ستمگری و خشونت علیه زنان حتی به سطح دیگر جوامع سرمایه‌داری تخفیف یابد، لازمه‌اش قبل از هر چیز این است که دولت، دیگر دولت دینی نباشد و برابری زن و مرد، بی‌قیدوشرط پذیرفته شود.این نیز معنای دیگری جز این‌که جمهوری اسلامی از ایران برافتد، ندارد.

اما اگر قرار است با مسئله خشونت علیه زنان به شکلی جدی و همه‌جانبه برخورد و اقدام شود، باید چنان تحولی رادیکال در جامعه ایران رخ دهد، که بنیان خانواده پدرسالار، مردسالار، مذهبی و طبقاتی را دگرگون سازد. چنین تحولی نیز رخ نخواهد داد، مگر آن‌که ساختار اقتصادی – اجتماعی جامعه ایران دگرگون شود. زن را وا‌دارد نقش فعالی در عرصه تولید بر عهده گیرد. جامعه از عواقب فقر و بیکاری که یکی از عوامل بروز خشونت در خانواده‌های کارگری و زحمتکشان است، رها گردد. خرافات و سنت‌های ارتجاعی و قرون‌وسطایی جاروب شوند و توام با تمام این تحولات، یک دگرگونی اساسی در افکار، عقاید و رفتار مردم رخ دهد. گرچه نیاز به این تحولات برای برانداختن نابرابری، تبعیض، ستم و خشونت علیه زنان در ایران، مبرم‌تر از هر جای دیگر است، اما این واقعیت که حتی پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری نتوانسته‌اند تبعیض و خشونت علیه زنان را براندازند و سازمان‌های بین‌المللی در گزارش‌های سالانه‌شان از افزایش خشونت در مقیاس جهانی علیه زنان سخن می‌گویند، بیان چیز دیگری جز ضرورت فراتر رفتن از محدوده نظام سرمایه‌داری برای حل این ستمگری جهانی نیست.

واقعیت این است، پدیده‌هایی را که ریشه‌های عمیق اقتصادی – اجتماعی، طبقاتی و تاریخی دارند، نمی‌توان با قانون و مصوبات کشوری و بین‌المللی ریشه‌کن کرد.

خشونت و ستمگری جنسی، رابطه لاینفکی با تبعیض و نابرابری علیه زنان دارد که زاییده پیدایش نظام طبقاتی، کنار زده شدن زن از عرصه تولید اجتماعی، فرمانروایی و سروری مرد و تنزل یافتن مقام زن به درجه‌یک خدمتگزار، با وظیفه خانه‌داری و آوردن اولاد برای ارباب و سرور خانواده است. انسانی که به این درجه از مقام تنزل یافت و تمام حیات و موجودیتش وابسته به ارباب، رئیس و نان‌آور خانواده طبقاتی مردسالار شد، ولو این‌که بر او نام‌برده گذارده نشد، در واقعیت، نیمه برده‌ای بود که می‌بایستی به‌حکم مقررات و هنجارهای جامعه برده‌دار، تبعیت بی‌چون‌وچرا از مافوق را که اکنون مرد خانواده بود، بپذیرد و همچون برده، تحقیر، توهین و خشونت نصیبش گردد.

به‌رغم تمام تحولاتی که جامعه انسانی در طول چند هزار سال از سر گذراند، رهایی از این ستمگری ممکن نبود، مگر آن‌که ریشه‌های اقتصادی و طبقاتی که سرمنشأ اسارت زن بود، از میان بروند. جامعه سرمایه‌داری ازآن‌رو گامی به‌پیش در جهت رهایی از اسارت، نابرابری، تبعیض، ستم و خشونت بود که بنا به ضروریات اقتصادی این نظم، زن را به عرصه تولید فراخواند. در همان محدوده‌ای که نیاز سرمایه‌ به حضور زن در تولید و اقتصاد بود، عرصه‌ای گشوده شد تا زنان به مقابله با ستمی برخیزند که خشونت جنسیتی نیز جزئی از آن است. زنی که حالا در محدوده‌ای استقلال اقتصادی کسب نموده، نه‌فقط خود را در موقعیتی می‌بیند که به مبارزه برای برابری حقوق با مردان برخیزد، بلکه فرمانروایی مرد را در خانواده به چالش بکشد و به مقابله با زورگویی و خشونت بازمانده از اعصار پیشین برخیزد.

نتیجه مبارزه اما، پیشرفت در محدوده‌ای بود که جامعه طبقاتی سرمایه‌داری امکان آن را می‌دهد. قراری نبود که جامعه سرمایه‌داری رهایی زن را از قید ستم به بار آورد. سرمایه‌داری صرفاً گامی به‌پیش در جهت این رهایی بود. در بسیاری از کشورها، برابری حقوق زن و مرد قانونا به رسمیت شناخته شد. اما به اشکال مختلف در عمل، همراه با نفی و عقب‌گرد بود. بدین معنا که بر سر اشتغال زنان به‌رغم حتی تصویب قوانین علیه تبعیض، تبعیض باقی ماند. سرمایه‌دار در پی سود و افزون سازی سرمایه است. آنجایی که منافعش ایجاب می‌کند و می‌خواهد هزینه‌های کمتری را متقبل شود، مردان را استخدام می‌کند. این تبعیض با وضوح بیشتری خود را در عرصه سیاسی حتی در پیشرفته‌ترین کشورها، نشان می‌دهد. سرمایه‌داری با بحران‌های ادواری مواجه است. در تمام کشورهای سرمایه‌داری، نخستین گروه از کارگرانی که اخراج می‌شوند، زنان هستند. نظام سرمایه‌داری، حتی در دوره رونق نیاز به یک ارتش بیکاران دارد تا سرمایه‌دار بتواند از آن به‌عنوان تهدیدی علیه کارگران شاغل و مطالبات آن‌ها استفاده کند. بخش اعظم این جمعیت بیکار را زنان تشکیل می‌دهند.

نظام سرمایه‌داری نمی‌تواند ادامه داشته باشد مگر آن‌که به‌جای نیروی کار فرسوده و بازنشسته، نیروی کار جوان و آماده خدمت وجود داشته باشد. سرمایه‌داری اما هزینه‌هایی را که تولید و پرورش این کارگران جوان دارد، تقبل نمی‌کند. همواره بخش بزرگی از زنان خانواده‌های کارگر و زحمتکش باید مفت و مجانی این نیروی کار را آماده کار تحویل جامعه سرمایه‌داری دهند. لذا همواره بخشی از زنان خانه‌نشین و خانه‌دار می‌شوند تا این وظیفه را انجام دهند. بنابراین، چنین نتیجه می‌شود که برابری در عمل نفی و تبدیل به برابری صوری می‌گردد که گروه بسیار بزرگی از زنان از عرصه تولید به دورنگه داشته می‌شوند، وابسته به نان‌آور خانه می‌گردند و مستقیم و غیرمستقیم در معرض خشونت قرار می‌گیرند. یک پژوهش آژانس اروپائی حقوق پایه‌ای، نشان می‌دهد که در کشورهای اتحادیه اروپا از هر ١٠ زن بالاتر از ١۵ سال سن، یک نفر با یکی از اشکال خشونت جنسیتی مواجه بوده است. آمار خشونت جنسی در کشورهای اسکاندیناوی حتی به ۴٠ درصد می‌رسد. در سال ٢٠١۵ ، ۱۲۷ هزار زن آلمانی قربانی خشونت خانگی بوده‌اند. بر طبق پژوهش دیگر در ایالات‌متحده آمریکا در هرروز ۵٧٠ زن با خشونت جنسی مواجه‌اند. این تازه وضعیت پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری است. در کشورهایی که عقب‌مانده‌تر هستند، در سراسر آفریقا، آمریکای لاتین، آسیا، فقر و بیکاری بسیار گسترده، همراه با سنت‌ها و رسومات عقب‌مانده قرون‌وسطایی، خشونت نسبت زنان ابعاد بسیار گسترده‌تری دارد، حتی باوجود به رسمیت شناخته شدن برابری حقوق زن و مرد. نمونه‌ها فراوان‌اند، کافی است که فقط وضعیت زنان‌ را در هند با جمعیتی نزدیک به یک و نیم میلیارد در نظرگیرید که روزمره فجایع متعددی علیه زنان در این کشور رخ می‌دهد.

همه این شواهد نشان می‌دهند که نظم سرمایه‌داری به‌رغم این‌که گام مهمی در جهت برابری حقوق زن و مرد، تخفیف تبعیض، ستم و خشونت علیه زنان بوده است، اما هرگز نمی‌تواند تبعیض، ستم و خشونت جنسیتی را از بین ببرد و برابری کامل و واقعی زن را به بار آورد. مادام که تحولی رادیکال و انقلابی برای گذار به یک جامعه سوسیالیستی و دگرگونی شکل خانواده بورژوایی رخ ندهد، وضعیت زنان گاه باکمی پیشرفت و زمانی نیز همچون چند دهه اخیر، با عقب‌گردها همراه خواهد بود. راه‌حل قطعی برانداختن خشونت جنسیتی و حصول به یک برابری کامل، نفی نظام سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم است. اما از این گفتار نباید نتیجه گرفت که چون در تمام جهان خشونت علیه زنان به اشکال مختلف وجود دارد و درعین‌حال پذیرش برابری حقوقی در بسیاری از کشورها به اشکال مختلف، در عمل نفی می‌شود  و راه‌حل قطعی دگرگونی تمام مناسبات اقتصادی – اجتماعی و سیاسی موجود است، پس مبارزه برای بهبود اوضاع در همین شرایط  موجود، بی‌ثمر است. بالعکس مبارزه داخلی و بین‌المللی زنان می‌تواند بسته به اوضاع کشوری و جهانی، حتی دست‌آورد‌های جدید و بهتری برای زنان به ‌بازآورد، یا لااقل پیشروی ارتجاع زن‌ستیز را که امروزه در سراسر جهان به جولان درآمده است سد کند. اما درهرحال مبارزه و مبارزه‌ای متشکل است که به توازن‌ها در هر کشور و در سطح جهان برای پیشرفت، شکل می‌دهد.

تردیدی نیست که زنان ایران نیز که در زمره بی حقوق‌ترین زنان جهان‌اند و تحت حاکمیت دولت دینی با بی‌رحمانه‌ترین نابرابری، تبعیض، ستم و خشونت مواجه‌اند، روزمره از محیط خانواده گرفته تا کوچه و خیابان، درگیری با عوامل رسمی و غیررسمی سرکوبگر رژیم، در دادگاه‌ها، زندان‌ها، و از طریق نادیده گرفتن قوانین و مقررات ارتجاعی رژیم، در حال مبارزه علیه ستمی هستند که بر آن‌ها اعمال می‌شود. اما تجربه چندین دهه گذشته به‌خوبی نشان داده است که این مبارزه غیرمتشکل، پراکنده و فردی، نمی‌تواند نجات‌بخش زنان از این‌همه ستم، تبعیض و خشونت باشد، بلکه باید به مبارزه‌ای متشکل روی آورد.

تجربه، این واقعیت را نیز به‌وضوح نشان داده است که برخلاف ادعای زنان فمینیست لیبرال – مذهبی، مطالبات و مبارزات زنان نمی‌تواند مجزا از مطالبات و مبارزات عمومی توده‌های مردم ایران، از مبارزه کارگران و زحمتکشان برای دگرگونی نظم موجود، تحقق یابد. این بدان معناست که نخستین گام برای تحقق مطالبات زنان، حضور و مشارکت فعال آنها در مبارزه‌ای است که هم‌اکنون برای سرنگونی جمهوری اسلامی در جریان است. هرگونه توهمی به جمهوری اسلامی و جناح‌های رنگارنگ آن‌که زنان مرتجع لیبرال- مذهبی طرفدار رژیم مبلغ آن هستند، نتیجه‌ای جز ستم بیشتر برزنان نخواهد داشت. نباید فراموش کرد که ٢۵ نوامبر با نام و یاد خواهران میرابل گره خورده است که از سازمان‌دهندگان یک تشکیلات سیاسی مخفی علیه رافائل تروخیلو دیکتاتور نظامی دومینیکن بودند و وحشیانه توسط عمال دیکتاتور به قتل رسیدند. زنان باید به جنبش سرنگونی رژیم و برپایی یک حکومت شورایی بپیوندند که یکی از فوری‌ترین وظایفش تحقق رادیکال و ریشه‌ای مطالبه زنان برای برابری بی‌قیدوشرط زن و مرد، در تمام عرصه‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، برانداختن هرگونه تبعیض، ستم و خشونت جنسیتی است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۳ در فرمت پی دی اف

 

توطئه جنایتکارانه رژیم علیه فعالان کارگری

یورش ارتجاع حاکم علیه جنبش طبقه کارگر و پیشروان آن تشدید گشته است. فشارهای فزایندۀ امنیتی و قضایی علیه تشکل‌ها و فعالان کارگری پیوسته درحال افزایش است. هرگونه فعالیت و کار متشکل بویژه در عرصه مسائل کارگری با شدیدترین و وحشیانه‌ترین اقدامات سرکوب‌گرانه رژیم پاسخ می‌گیرد. بازار احضار و بازداشت و محاکمه و زندان و غل‌وزنجیر کارگران روز‌به‌روز داغ‌تر و پررونق‌تر شده است. ارادۀ آگاهانه‌ای در کار است تا جسم کارگران پیشرو و فعالان کارگری را، درپی‌گردهای دائمی، در کریدورهای دستگاه قضایی و امنیتی و در حبس‌های طولانی‌مدت توام با شکنجه، بیمار و فرسوده کند، آن‌ها را از صحنه مبارزه حذف کند ، یا آرام‌آرام جان این کارگران را بگیرد و برای همیشه سربه‌نیست‌شان کند تا جنبش طبقاتی کارگران را مرعوب و از پیشرفت آن جلوگیری نماید.

ششم آبان‌ماه، محمود صالحی پس‌از دیالیز، هنگام خروج از بیمارستان سقز دستگیر شد. ماموران امنیتی از همان جلوی بیمارستان صالحی را به دادگاه بردند و دادستان حکم یک سال زندان را به او ابلاغ کرد و بلافاصله به زندان منتقل شد. این درحالی‌ست که صالحی در زندان‌های رژیم کلیه‌هایش را از دست داده است و هفته‌ای دوبار باید دیالیز شود. علاوه بر آن صالحی از بیماری قلبی نیز رنج می‌برد و مجموعا از نظر وضعیت جسمی، باید تحت مراقبت‌های دائمی پزشکی باشد. وضعیت جسمی او در زندان وخیم‌تر و دچار سکته قلبی می‌شود . در ۱۲ آبان او را به بیمارستان و بخش سی‌سی‌یو منتقل می‌کنند. درحالی‌که سه تن از ماموران دولتی مراقب محمود بودند، اما پاهای محمود را روی تخت بیمارستان زنجیر می‌کنند. طبق تشخیص پزشکان معالح وی و تایید پزشکی قانونی، صالحی باید به بیمارستان مجهز‌تری در تهران و یا تبریز منتقل می‌شد، اما به این موضوع نیز عامدانه توجهی نشد و به رغم وخامت حال وی، با مرخصی او برای معالجه نیز مخالفت شد و ۲۰ آبان دوباره او را به زندان برگرداندند.

رضا شهابی عضو هیئت‌مدیره سندیکای کارگران شرکت‌واحد اتوبوسرانی تهران و حومه که در خرداد ۸۹ بازداشت و ۱۹ ماه در انفرادی ۲۰۹ اوین  بوده  و ۵ سال حبس کشیده ، در اثر شکنجه‌های جسمی و روانی از ناحیه گردن و کمر به شدت آسیب دیده است. رضا شهابی زمانی که در مرخصی پزشکی بسر می‌برد و دوران حبس وی به پایان رسیده بود، مجددا احضار و در ۱۸ مرداد زندانی شد. او در اعتراض به این موضوع دست به اعتصاب غذا زد. اما نه در دوره اعتصاب غذا که ۵۰ روز ادامه یافت و نه بعد از آن هیچ‌گونه مراقبت پزشکی از شهابی به‌عمل نیامد. به علت تشدید بیماری‌های شهابی، روز ۲۰ آبان او را با دست‌بند و پابند، از زندان رجایی‌شهر برای معاینه به بیمارستان “امام‌ خمینی” منتقل کرده و پس‌از معاینه با همان غل‌وزنجیر به زندان بازگرداندند.

ابراهیم مددی عضو دیگر هیئت‌مدیره سندیکای کارگران شرکت‌واحد را نیز که در ارتباط با اعتصابات کارگران این شرکت در سال ۸۴ به سه سال و نیم زندان محکوم شد و تمام این مدت را بدون حتا یک روز مرخصی در بند ۳۵۰ زندانی بود، در آستانه اول ماه مه سال ۹۴ شبانه بازداشت و به انفرادی ۲۰۹ منتقل کردند. مددی که به قید وثیقه آزاد شد، مجددا به ۵ سال و ۳ ماه حبس محکوم شده که در تاریخ ۱۲ آذر بایستی در دادگاه تجدیدنظر حاضر شود. داود رضوی عضو دیگر هیئت مدیره سندیکا نیز یک بار به یک سال حبس تعلیقی و سپس بعد از دستگیری در آستانه اول ماه مه، دی ماه ۹۴ محاکمه به ۵ سال حبس تعزیری محکوم شد و منتظر رای دادگاه تجدید نظر است. علاوه بر این‌ها بسیاری دیگر از فعالان سندیکای کارگران شرکت‌واحد نیز بارها احضار شده، تحت پیگرد قرار گرفته و از کار اخراج شده‌اند. در سندیکای کارگران نی‌شکر هفت‌تپه نیز، وضع بر همین منوال بوده و اعضای هیئت مدیره سندیکا، پیوسته تحت فشار و پیگرد و ارعاب بوده و به زندان افتاده‌اند. علی نجاتی از اعضای برجسته هیئت مدیره این سندیکا، علی‌رغم چند بار زندان و تهدید و اخراج از کار، به دادگاه احضار شده است. حکم جلب علیرضا ثقفی، دبیر کانون مدافعان حقوق کارگر نیز صادر شده و ماموران امنیتی دهم ابان ماه برای بازداشت وی اقدام کردند. جعفر عظیم‌زاده نیز به دادگاه احضار و شاپور احسانی‌راد به شلاق محکوم شده است. بسیاری دیگر از فعالان کارگری و سندیکایی به شمول تمام اعضای هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت‌واحد و سندیکای کارگران نی‌شکر هفت‌تپه، اعضا و فعالان کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری، کانون مدافعان حقوق کارگر، کمیته پی‌گیری ایجاد تشکل‌های کارگری، سندیکای نقاشان البرز و اتحادیه آزاد کارگران ایران در معرض پیگرد دائمی دستگاه امنیتی و قضایی قرار دارند. هرجا نشانی از کار و فعالیت متشکل دیده شود، ارتجاع حاکم نیز همان جا به قهر و سرکوب متوسل شده، خواه کانون نویسندگان ایران باشد، خواه تشکل‌های صنفی معلمان و خواه تشکل‌های کارگری و سندیکایی و هم اکنون علاوه بر کارگران زندانی و معلمان مبارزی چون اسماعیل عبدی، محمود بهشتی و محسن عمرانی، ده‌ها تن دیگر از معلمان و فعالان حقوق اجتماعی، به بهانه واهی “اقدام علیه امنیت کشور” در زندان‌اند.

فشارهای امنیتی و سرکوب‌گرانه ، علاوه بر طبقه کارگر،علیه تمام این اقشار و فعالیت آن‌ها نیز بیش از پیش تشدید گشته است. اگرچه دامنۀ این سرکوب‌ها بسیار وسیع و گسترده است، اما طبقه کارگر و جنبش طبقاتی کارگران در مرکز این یورش‌ها و انتقام‌جویی نظام سرمایه‌داری و مرتجعین حاکم قرار دارد. رژیم سیاسی ارتجاعی پاسدار نظم ستمگرانه موجود نیک می‌داند که یگانه نیرو و طبقه آشتی‌ناپذیر سرمایه‌داری حاکم، طبقه کارگر است. این رژیم درعین حال از آن‌جا که نمی‌خواهد و نمی‌تواند خواست‌های کارگران را برآورده سازد، در همان حال که کارگران را به فقر و فلاکت بیشتری سوق داده است در برابر مطالبات آن‌ها سخت مقاومت نموده و بیش‌از پیش به قهر و سرنیزه متوسل شده است.

واقعیت این است که‌ به‌رغم سرکوب‌های شدید و مداوم، کم و کیف اعتراضات و مبارزات کارگری پیوسته درحال افزایش وگسترش است. هیچ روز و هفته‌ای نیست که چند اعتصاب و اعتراض کارگری نباشد. در همین نیمه اول آبان ماه، کارگران در ده‌ها مورد، در اشکال متنوعی از جمله در شکل اعتصاب و تجمع، دست به اعتراض زده‌اند. تجمعات و اعتصابات مکرر کارگران مخابرات روستایی، فازهای مختلف منطقه پارس‌جنوبی و عسلویه، کمپرسوسازی تبریز، بلبرینگ‌سازی تبریز، کارخانه شیروانا، ایران‌قوطی قزوین، کارخانه تولید وسائل بهداشتی نوظهور، کارگران نی‌شکر هفت‌تپه، کارگران کیش‌چوب، اعتصابات و تجمعات کارگران شرکت‌حمل‌ونقل خلیج‌فارس، پالایشگاه ستاره خلیج‌فارس، شرکت پالایش نفت‌آبادان، پتروشیمی فراورش بندرامام، زغال‌سنگ البرزشرقی، لاستیک‌سازی پارس و تجمعات اعتراضی و مکرر کارگران شهرداری‌ها، تنها نمونه‌ها ئی ازاعتراضات کارگری فقط در نیمه اول آبان است که در مطبوعات رسمی رژیم انعکاس یافته است. علاوه بر کارگران شاغل، کارگران بازنشسته نیز در چندین مورد دست به تجمع و اعتراض زده‌اند که از جمله می‌توان از تجمع اعتراضی کارگران بازنشسته کیان‌تایر، صنعت فولاد، جهاد کشاورزی و کارگران بازنشسته هفت‌تپه یاد نمود. اعتراضات کارگران بیکار، اخراجی و جوانان جویای کار نیز بخش دیگری از اعتراضات کارگری‌ست که پیوسته درحال افزایش است. در این زمینه نیز می‌توان به تجمعات اعتراضی کارگران و جوانان بیکار در آبادان و کنگان، کارگران اخراجی شرکت پویش معادن ذوب‌آهن اصفهان، تجمعات اعتراضی و مکرر کارگران اخراجی جایگاه های سوخت اهواز، شرکت انفورماتیک ایران، کارگران قهرود کاشان و کارگران اخراجی پخش فراورده‌های نفتی یاد نمود.

به این‌ها باید تجمعات اعتراضی و مکرر معلمان، بازنشستگان فرهنگی، اعتصابات مکرر پرستاران، آموزش‌دهندگان نهضت سوادآموزی و امثال آن را نیز اضافه کرد.

اگرچه میزان اعتراضات و روحیه اعتراضی در میان تمام اقشار زحمتکش فزونی گرفته است، اما در محور این مبارزات جنبش طبقه کارگر و اعتراضات کارگری قرار دارد. این اعتراضات در اشکال متنوع و بیش از همه در شکل اعتصاب و تجمع و راه‌پیمایی درحال گسترش است. کارگران ایران که بیشترین فشارها، سختی‌ها و محرومیت‌های اقتصادی و معیشتی و شرایط برده‌وار کار را تحمل کرده و نیروی کار خود را به بهای ناچیز و حتا بسیار پایین‌تر از ارزش آن در اختیار سرمایه‌داران قرار داده‌اند ولی بازهم نمی‌توانند هزینه‌های زندگی را تامین کنند وادامه وضع موجود بر ایشان تحمل ناپذیر شده است. به‌رغم تمام سخت‌کوشی‌ها حتا نمی‌توانند نیازهای اولیه خود و خانواده را تامین کنند و روز به روز فقیر‏تر شده اند. دستمزدهای بسیار ناچیز و مطلقا ناکافی که آن‌هم به موقع پرداخت نمی‌شود، زدوبند کارفرما‌ها با سازمان‌ تامین اجتماعی و مشکلات عدیده کارگران در رابطه با دفترچه‌های بیمه، درمان و دارو و بازنشستگی،تنگناهای اقتصادی و معیشتی همه و همه جان کارگر را به لب رسانده است. خودزنی و خودکشی و تهدید به کشتن فرزندان و نابودی همه اعضای خانواده، تصویرگر زندگی طاقت‌فرسا و بسیار دشواری‌ست که بر کارگران تحمیل شده است. کارد به استخوان رسیده است. کارگر چیزی برای از دست‌دادن ندارد. ترس و محافظه‌کاری بخاطر ازدست دادن کار را اندک‌اندک کنار می نهد و همزمان سطح آگاهی، تشکل و همبستگی خود را افزایش می دهد. زبان به اعتراض می‌گشاید، دست به اعتصاب و تجمع می‌زند و توده‌وار وارد خیابان می‌شود. به ده‌ها نمونه از ورود کارگران به خیابان‌ها می‌توان اشاره کرد که تظاهرات خیابانی مشترک کارگران هپکو و آذراب در روزهای پایانی ماه گذشته (مهر ماه) یکی از آن‌ نمونه‌هاست.

برکسی پوشیده نیست که موقعیت امروز طبقه کارگر و مبارزات کارگری چه از نظر میزان تشکل و آگاهی کارگران و چه به لحاظ شعارها و خواست‌ها با دو سال پیش متفاوت است. کارگر اعتصابی امروز، علاوه بر دستمزد و خواست‌های صنفی، مستقیما وارد مبارزۀ سیاسی می‌شود، دولت دینی و استفاده از مذهب برای تحمیق توده‌های ناآگاه را زیر سوال می‌برد و با مصرف پول‌هایی که ثمرۀ کار و تلاش طبقه کارگر است، در لبنان و سوریه و یمن و امثال آن علنا مخالفت می‌کند. خصلت سیاسی مبارزات طبقه کارگر پیوسته برجسته‌تر و پررنگ‌تر شده است. جنبش طبقه کارگر به آرامی در حال اعتلاست. رژیم جمهوری اسلامی، درعین آن‌که خطر بسیار بزرگی را بیخ‌گوش خود احساس کرده است، اما در برابر توده‌ کارگران عاجز و آچمز است. نمی‌تواند هزارها کارگر معترض را دستگیر و زندانی و اعدام کند. رژیم ضدکارگری حاکم به‌رغم تمام دستگاه عریض و طویل سرکوبش نمی‌تواند تکلیف کارگران را یک سره سازد! نمی‌تواند هزاران کارگر هپکو، آذراب، هفت‌تپه، شرکت‌واحد و امثال آن را در سلول‌های اوین به بند بکشد! در شرایط حاضر سیاست درگیرشدن با توده کارگران را ندارد، چرا که درگیری در این عرصه، نه تنها نتایج خوبی ندارد بلکه می‌تواند نتایج کاملا معکوسی ببار آورد. نمونه هپکو و آذراب نشان داد که دولت از ضرب‌وشتم وحشیانه کارگران و پرتاب گازاشک‌آور، به نتایج مطلوب نمی‌رسد. عقب‌نشینی دولت و عذرخواهی فرماندهی نظامی استان مرکزی از کارگران نیز، تایید دیگری بر همین موضوع است. اعمال خشونت علیه توده کارگران نه فقط کارگران را مرعوب نمی‌سازد، بلکه خشم بیشتر کارگران را درپی دارد، اعتراض برانگیز است و این خطر را تشدید می‌کند که کارگران بیشتری را به عرصه مبارزۀ رودررو با دولت بکشاند! البته که ارتجاع حاکم می‌تواند ده‌ها و صدها کارگر معترض و گرسنه را به ضرب‌ گلوله و سرنیزه نقش زمین سازد، این اما تغییری در وضعیت معیشتی هزاران کارگر دیگر ایجاد نمی‌کند، ذره‌ای از گرسنگی میلیون‌ها کارگر و اعضای خانواده آن‌ها نمی‌کاهد و دلایل و انگیزه اعتراض را پاک نمی کند. شرایط کار و زندگی کارگر به او اجازه نمی‌دهد ازاعتراض و مبارزه برای خواست‌هایی که حیات و مماتش به آن وابسته است دست‌بردارد. طبقه کارگر به حکم مکان و موقعیت خود، نه فقط نمی‌تواند مرعوب شود و صحنه مبارزه را ترک کند، که برعکس، برای ادامه حیات خود، راه دیگری جز مبارزه ندارد و یگانه طبقه پیگیر مبارزه علیه نظم موجود است. از این رو طبقه حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع آن، در شرایط حاضر سعی می‌کند تا حد ممکن از روبرو شدن با توده‌ کارگران پرهیز کند و برای مقابله با جنبش طبقاتی کارگران انرژی خود را بر زدن راس این جنبش متمرکز ساخته است.

تمام تلاش رژیم و دستگاه امنیتی و قضایی آن این است که کارگران آگاه و فعالانی را که می‌توانند جنبش کارگری را هدایت کنند و به امر آگاهی و تشکل‌یابی طبقه کارگر یاری برسانند، از سر راه خود بردارد. نقش و اهمیت حضور و فعالیت تشکل‌های کارگری، تشکل‌های فعالان کارگری و همچنین حضور و فعالیت کارگران پیشرو و آگاه و فعالان سندیکایی برای جنبش کارگری و پیشرفت و تعالی آن بر کسی پوشیده نیست. البته که فقط طبقه کارگر نیست که به اهمیت این موضوع پی‌برده و بیش از این پی‌می‌برد. بلکه دشمنان طبقه کارگر نیز از نقش و اهمیت این تشکل‌ها و فعالان آن آگاه هستند و لذا بیشترین فشار و سرکوب را علیه آن اعمال نموده، حتا یک لحظه از تلاش و توطئه برای نابودی و قلع‌وقمع آن غفلت نکرده‌اند و اکنون با تمام توان خود تلاش می‌کنند سر جنبش کارگری را از تن آن جدا کنند.

کلیه اقدامات سرکوب‌گرانه دستگاه حکومتی، تهدیدها، پیگردها و پرونده سازی ها، بازداشت‌ها، محاکمه‌ها، زندان‌ها و محروم‌سازی عامدانه از خدمات و معالجات پزشکی کارگران پیشرو و آگاهی چون رضا شهابی، محمود صالحی، ابراهیم مددی، داود رضوی، علی نجاتی و سایر اعضای هیئت مدیره سندیکای کارگران نی‌شکرهفت‌تپه، بهنام ابراهیم‌زاده، جعفر عظیم‌زاده و نیز زنده یادانی چون شاهرخ زمانی، کورش بخشنده و محمد جراحی که در اساس توسط رژیم حاکم کشته شدند، را بایستی در همین رابطه دید.

رژیم سرمایه‌داری حاکم بر ایران بطور آگاهانه و برنامه‌ریزی شده، سیاست سوءقصد ونابودسازی تدریجی علیه کارگران پیشرو و فعالان تشکل‌های کارگری و قیچی کردن سر جنبش کارگری را اجرا می‌کند. با تمام قوا باید در برابر این سیاست جنایتکارانه ایستاد و با آن به مقابله برخاست. برای حفظ جان، آزادی از زندان و ادامه فعالیت همه کارگران پیشرو و فعالان سندیکایی با هر وسیله ممکن باید به یاری آن‌ها شتافت. توده کارگران بایستی فعالانه‌تر به دفاع از کارگران زندانی یا کارگرانی که تحت تعقیب و پیگیرد دستگاه امنیتی و قضایی هستند برخیزند. فراموش نکنیم که آن‌ها به خاطر دفاع از منافع عموم کارگران، به خاطر متشکل‌ساختن کارگران، به خاطر آگاه‌سازی کارگران در راه مقابله مثمر ثمرتر با سرمایه‌داران به زندان افتاده، شکنجه شده، کار خود را از دست داده و تحت شدیدترین فشارهای معیشتی و امنیتی قرار گرفته‌اند. نباید گذاشت رژیم ضدکارگری و جنایتکار حاکم این مبارزان پیشرو را از دست کارگران و جنبش کارگری درآورد و در زندان‌ها محبوس و سر به نیست کند.

در دفاع از محمود صالحی و رضا شهابی و برای آزادی تمام کارگران زندانی و زندانیان سیاسی البته اطلاعیه‌ها و بیانیه‌های زیادی از جمله توسط سندیکای کارگران شرکت‌واحد، سندیکای کارگران نی‌شکر هفت‌تپه، و نیز تشکل‌های فعالان کارگری انتشار یافته است، اما تجربه ثابت نموده که این سطح از فعالیت کافی نیست و این فعالیت‌ها را باید با فعالیت‌ها و اقدامات عملی مشخص و مشترکی تکمیل کرد. سندیکای کارگران شرکت‌واحد، البته علاوه بر تهیه طومار و جمع‌آوری‌ امضا، اجتماعات اعتراضی مفیدی را برگزار نموده و حتا اعتراض رانندگان خطوط BRT (حرکت با چراغ‌ روشن و سرعت پایین) را سازمان داده است. این اعتراضات را باید با اقدامات دیگر و مثمرثمرتری تکمیل کرد. وقت آن است که توده کارگران را بیشتر از گذشته برای دفاع از فعالان سندیکا و آزادی کارگران زندانی از جمله رضا شهابی به عرصه مبارزه کشاند. عین این مساله در مورد کارگران هفت‌تپه نیز صادق است. کارگران هفت‌تپه که پس‌از بازداشت فله‌ای، رفقای خود، تا آزادی همه آن‌ها دست ازکار کشیدند، باید به حمایت از کارگران پیشرو، سندیکای خود و فعالان این سندیکا از جمله علی نجاتی برخیزند. محمود صالحی کارگر خباز که زندگی خود را وقف دفاع از منافع کارگران نموده است، عموم کارگران بویژه کارگران خباز در شهرهای سقز، سنندج و مریوان باید به دفاع از محمود برخاسته و خواستار آزادی وی شوند.

امروز علاوه بر کارگران، بسیاری از معلمان، دانشجویان، فعالان عرصه حقوق زنان، کودکان و حقوق اجتماعی، در زندان هستند. وقت آن است که خانواده‌های زندانیان سیاسی ارتباط‌های بیشتر و نزدیک‌تری باهم برقرار سازند و به اتفاق یاران و نزدیکان خود، تجمعات اعتراضی مشترک مستمر و واحدی را در مقابل زندان‌ها، دستگاه‌ قضایی و سایر اماکن، سازمان دهند. رضا شهابی کارگر شرکت‌واحد است، علی نجاتی کارگر اخراجی نی‌شکر هفت‌تپه و محمودصالحی کارگرخباز!اما نه شهابی،نه نجاتی و نه صالحی فقط متعلق به شرکت واحد، نیشکر هفت تپه و خبازی ها نیستند، بلکه آن‌ها به جنبش طبقه کارگر تعلق دارند. آن‌ها بخاطر همه کارگران و در دفاع از منافع طبقه کارگر به زندان افتاده، از کار اخراج شده و متحمل آسیب‌های جسمی شده‌اند. پس همه کارگران باید آستین‌ها را بالا بزنند و آزادی فوری کارگر زندانی و بازگشت به کار کارگر اخراجی را بر لیست خواست‌های خود اضافه و برای آن مبارزه کنند.

در خارج از کشور و در سطح بین‌المللی نیز فعالان و نیروهای سیاسی و همه مدافعان حقوق کارگران بایستی به هر شکل ممکن برای آزادی فوری و بی‌قید شرط کارگران زندانی بر تلاش‌های خود بیافزایند و حمایت توده‌های کارگری که در اتحادیه‌ها و سندیکای کارگری متشکل شده‌اند و هم‌چنین توجه و حمایت افکار عمومی را جلب کنند. به هر شکل ممکن، بکوشیم توطئه شوم و جنایتکارانه و نیات پلید رژیم ارتجاعی حاکم برای تضعیف و بی‌سرکردن جنبش کارگری را خنثا کنیم و جان رفقای کارگرمان را نجات دهیم.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۵۳ در فرمت پی دی اف