رقابت بر سر نشستن بر صندلی مدعی‌العموم

هفته گذشته اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهوری، در “همایش روز صادرات” مدعی شد: “من تا این لحظه اجازه برکناری منشی خودم را نداشته‌ام، پس از من انتظار نداشته باشید که وکیل و وزیر را تغییر دهم.” وی پیش از این هم از “مدیران آویزانی” گفته بود که گویا قدرت نداشت تغییرشان دهد. هر چند این بار هم این معاون “بی‌اختیار” استعفا نداد. وی فردای همان روز با رئیس‌اش، یعنی روحانی دیداری کرد که با “تفاهم و دوستی و صمیمیت طرفین پایان یافت” و با رفع شایعات مبنی بر استعفای جهانگیری، بر پست خود باقی ماند و به دریافت ماهیانه میلیون‌ها تومان از جیب مردم در ازای “بی‌کاری” خود ادامه داد.

اما این وزیر “بی‌کار” کابینه همیشه هم “بی‌کار” نبوده است. وی در کارزار انتخاباتی ۹۶ بسیار هم کوشا و فعال بود و برای کشاندن مردم به پای صندوق رأی به نفع روحانی، تا جایی پیش رفت که عوام‌فریبانه، وعده ‌داد: اگر ما پیروز بشویم، دیگر هیچکس در ایران سر گرسنه زمین نخواهد گذاشت، هیچ کارتن‌ خوابی دیگر نخواهد بود، هیچ کودک کاری نخواهیم داشت!

اگر در فاصله کم‌تر از دو سال گذشته، محدوده اختیارات و سیستم اداری و سیاسی جمهوری اسلامی تغییری نیافته، فاصله این دو مدعا را چگونه می‌توان توضیح داد؟

نخست، در تمام نظام‌های جمهوری و پارلمانی کشورهای سرمایه‌داری، دادن وعده و وعید در هنگام انتخابات و فراموشی آن وعده و وعیدها پس از پیروزی در انتخابات و پیگیری سیاست‌های پیشین، امری رایج است. امری که مردم به آن‌ آگاهند و از همین‌رو، همواره درصد بسیار زیادی از مردم را از شرکت در انتخابات بازمی‌دارد. اما آن‌چه در کشورهای دیگر، به علل معین، محدوده‌های معینی دارد، در جمهوری اسلامی، در مرزهای بی‌افق بی‌وقاحتی حد و مرزی نمی‌شناسد. وگرنه چه کسی در کشوری که اقتصادش در حال فروپاشی و ورشکستگی است، جرأت می‌کند وعده دهد طی ۴ سال آینده، “گرسنگی و بی‌خانمانی و فقر” را از جامعه برخواهد چید؟ چه کسی به خود اجازه می‌دهد، با توجه به کارنامه ۴ سال قبل دولتی که حاصلی جز تورم و محرومیت و دستمزدهای بخور و نمیر و تعطیلی روزافزون واحدهای تولیدی و افزایش بیکاری در پی نداشته است، چنین وعده‌های بی‌فرجامی بدهد؟

دوم، جهانگیری اولین و تنها فردی در کابینه نیست که می‌کوشد از فجایع کنونی مستولی بر زندگی و معیشت توده‌های کارگر و زحمتکش جامعه دست شوید. اگر هنگامه “انتخاباتی” سال ۹۶، سران رژیم را به ریخت و پاش وعده وامی‌داشت، امروزه بحران‌های عمیق دیگری آنان را واداشته تا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند.

روبنای سیاسی ایران از همان هنگام انتصاب بازرگان به عنوان نخست‌وزیر از سوی خمینی، هیچ‌گاه عاری از تضاد و بحران نبوده است. بحران‌هایی که در هر دوره‌ای، گرایشی را از مدار قدرت خارج کرده و به صف “اپوزیسیون” رسمی درون یا بیرون حکومتی رانده و گرایشی دیگر را به مسندهای وزارت و وکالت رسانده است. با بیرون راندن گرایش به اصطلاح لیبرال، و با مرگ خمینی، تضادهای میان سران سیاسی – نظامی رژیم، با ایجاد دو اردوگاه عمده جلوه بیرونی یافت. دو اردوگاهی، که به رغم طیف‌هایش، امروزه به دو نام “اصول‌گرا” و “اصلاح‌طلب” شناخته شده‌اند.

لیکن تضاد و بحران سیاسی کنونی میان سردمداران رژیم از قماش دیگری است. حتا پیش از دی ۹۶، نشانه‌های نارضایتی عمیق در جامعه چندان آشکار شده بود که راه انکار را بسته و بسیاری از سران رژیم، حتا خامنه‌ای را به تکاپو انداخته بود تا حداقل در حرف به معضلات مردم، و از همه مهم‌تر، به معضلات اقتصادی مردم اشاره کنند. اعتراضات دی ماه، هرچند آن‌ها را از نظر توافق بر سر سرکوب توده‌های معترض، هم‌زبان و هم‌داستان کرد، اما بحران جناح‌های حاکم را هم وارد مرحله دیگری کرد. از هنگام شکست جو رکود سیاسی در میان توده‌های مردم و ورود فعالانه آن‌ها به این عرصه، از سویی رقابت بر سر تصدی پست‌ها و مقام‌های دولتی را چندان تشدید کرده است که حتا شایعه احتمال وقوع کودتا یا تلاش برخی نهادها برای برکناری کابینه را بر سر زبان‌ها انداخته است. کافی است اشاره شود که کابینه دوم روحانی، رکورددار استیضاح وزیران از سوی مجلس ارتجاع است و شایعه استیضاح روحانی نیز بر سر زبان‌ها بود.

از سویی دیگر، تبری جستن سران رژیم از زیر بار افتضاحی که به بار آورده‌اند، ویژگی دیگر بحرانی است که شاید به جز در اوایل دوران پس از انقلاب، بی‌سابقه بوده است. بحرانی که تمامی سران رژیم، از خامنه‌ای گرفته تا روحانی و اعضای کابینه و نمایندگان مجلس ارتجاع را واداشته در نقش “اپوزیسیون” بر صندلی مدعی‌العموم نشسته و انگشت اتهام را به سوی یکدیگر نشانه روند.

اکنون به جز غرغرهای سابق اعضای کابینه و اصلاح‌طلبان، درباره “دولت در سایه” و “دولت با تفنگ”، صدای مجلس‌نشینان نیز درآمده و از تعدد مراکز تصمیم‌گیری در مورد قوانین شکایت می‌کند. یکی از وجود “دو شورای نگهبان” و “ورود هیاتی موسوم به «هیات عالی نظارت بر اجرای سیاست‌های کلی نظام” در روند قانون‌گذاری شکایت می‌کند. آن دیگری غر می‌زند که به “موازات مجلس، سه شورای عالی (انقلاب فرهنگی و امنیت ملی و فضای مجازی) گاه قانون‌گذاری می‌کنند؛ با این تفاوت که شورای عالی امنیت ملی در قانون اساسی تعریف شده و آن دو نه”. به این ترتیب همه تلاش دارند تا تقصیر را به گردن فرد و ارگان و نهادی دیگر بیاندازند و خود را “بی‌گناه” جلوه دهند.

دولت جمهوری اسلامی در شرایط کنونی با بحران‌های متعدد داخلی و خارجی دست و پنجه نرم کند. پیشبرد سیاست‌های توسعه‌طلبانه منطقه‌ای‌اش با دشواری‌های بسیاری همراه شده است، اعتراضات بین‌المللی به این سیاست‌ها همراه با برنامه‌های موشکی افزایش یافته است؛ بازگشت تحریم‌های آمریکا بر معضلات پیشین اقتصادی کشور افزوده است و تمام دریوزه‌گی‌های رژیم در آستان کشورهای اروپایی برای رفع یا تخفیف تحریم‌ها، نتیجه چندانی به بار نیاورده است؛ بی‌برنامگی رژیم حتا برای پاسخ در محدوده‌ امکانات خود، صدای اقتصاددانان و کارشناسان طرفدار حفظ نظام اقتصادی و سیاسی کنونی را درآورده است؛ استمرار مبارزات مردم به رغم انکارهای سران جمهوری اسلامی در وجود “بحران” و انتساب آن به “تصورات و توهمات” مردم و وعده صندوق‌های پر از ارز، و انبارهای لبریز از کالاهای اساسی.

این مجموعه شرایط، رژیم را دچار نوعی تشتت و از هم پاشیدگی کرده است. روحانی در برابر فشارهای جناح مقابل به صندلی‌بازی و تغییر سمت وزیران در کابینه مشغول است. مجلس و ارگان‌های متعدد موازی آن، در حال توپ‌بازی با لوایح و قوانین هستند. خامنه‌ای برای اثبات “عدم وجود بن‌بست” در خواب “گهی لپ‌لپ و گهی دانه‌دانه پنبه دانه” نشخوار می‌کند و برای ۵۰ سال آینده برنامه‌ریزی می‌کند. “انکار بن‌بست” که حتا خود سران و سرمایه‌داران رژیم نیز به آن باور ندارند، چرا که با افزودن بر دامنه دزدی‌ها و چپاول‌ها برای بستن بار خود، یا راه فرار را در پیش گرفته‌اند و یا آماده‌اند در اولین فرصت فرار کنند.

در چنین میانه‌ای، اگر سایر ارگان‌های رژیم درمانده از پاسخ‌گویی به مطالبات مردم هستند، و اعضای کابینه و مجلس “بی‌اختیار” و “بی‌مسئولیت” و “بی‌کار” شده‌اند، اما ارگان‌های امنیتی – پلیسی در کنار قوه قضاییه همچنان ثابت قدم و پرکار در انجام وظایف خود، سرگرم دستگیری و صدور احکام حبس‌های درازمدت، تهدید به اعدام و اجرای احکام اعدام، ربودن و قتل پنهانی مخالفان و حتا اقدام به ترور در داخل و خارج از کشور هستند.

اما گویا در این زمینه هم سیاست‌های رژیم دیگر پاسخ‌گو نیستند. چرا که شاهدیم توده‌های مردم به جان آمده از عده‌های پوچ و مصون در برابر “امیددرمانی” کابینه بی‌”تدبیر و امید” روحانی و تمام سران و جناح‌‌های سیاسی جمهوری اسلامی، هم‌چنان از مبارزه و اعتراض  دست نمی‌شویند و هر روز طیفی دیگر به این موج اعتراضی می‌پیوندند؛ شاهدیم مهلتی که کارگران و زحمتکشان به سران رژیم برای تحقق وعده‌ها می‌دهند، کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شود و باز به خیابان‌ها بازمی‌گردند و به اعتصاب و تجمع و تظاهرات می‌پردازند. شاهدیم که اعتراضات هر بار رادیکال‌تر می‌شوند.

اکنون دیگر راه بازگشتی وجود ندارد نه برای مردمی که برای کسب مطالبات خود به خیابان‌ها آمده‌اند نه برای رژیمی که در ۴۰ سال فرصتی که داشت، جز فقر و محرومیت، سرکوب و خفقان، تباهی و آسیب‌های اجتماعی حاصلی نداشت.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۵ در فرمت پی دی اف

 

تشدید سرکوب و تکرار “قتل های زنجیره ای” راه به جایی نخواهد برد

  عصر روز چهارشنبه ۲۵مهر، جنازه “فرشید هکی” در خیابان باغ فیض پیدا شد. به رغم اینکه جنازه فرشید هکی روز ۲۵ مهر در داخل یک ماشین سوخته در نزدیکی منزل اش پیدا شد، اما رسانه های حکومتی تا چند روز از کنار این فاجعه با سکوت و عدم اطلاع رسانی گذشتند.

فرشید هکی، اقتصاددان، وکیل دادگستری و مشاور علمی مجله “بررسی های اقتصادی” بود. او دانش آموخته رشته “حقوق بشر” و عضو کمپین محیط زیستی “صدای پای آب” بود که در دیگر عرصه های اجتماعی از جمله کمک به کودکان کار نیز فعالیت داشت و به همین منظور موسسه “پیشتازان توسعه” را در حمایت از کودکان کار تاسیس کرده بود. او طی سال های گذشته پیگیر گرفتن مجوزی برای تاسیس حزب “پیشتازان عدالت” بود که با مخالفت وزارت کشور مواجه شد. فرشید هکی، نویسنده کتاب هایی چون “حقوق بشر برای همه” و “اقتصاد سیاسی حقوق بشر” در پنجمین دوره انتخابات شورای اسلامی شهر تهران نیز کاندیدای لیست ائتلافی “پیشتازان عدالت” بود.

خبر مرگ فرشید هکی از زمانی رسانه ای شد که عبدالرضا داوری، مدیر مسئول مجله “بررسی های اقتصادی” و مشاور رسانه ای محمود احمدی نژاد، این خبر را با عنوان “قتل” توئیت کرد. داوری، روز یکشنبه ۲۹ مهر در توئیتر خود نوشت: “دکتر فرشید هکی در نزدیکی منزلشان مورد حمله افراد ناشناس قرار گرفته و پس از وارد شدن تعداد زیادی ضربات چاقو، جسد ایشان را سوزانده اند”. داوری طی یادداشت دیگری خطاب به دادستان نوشت: “هکی به طرز فجیعی به قتل رسیده و پس از قتل جسد وی را مُثله و به آتش کشیده اند.”

با توئیت و یادداشت عبدالرضا داوری، ماموران امنیتی و رسانه های حکومتی به یکباره وارد میدان خبر رسانی به شیوه های معمول خود شدند. رئیس پلیس تهران با اتکای جعلی به نظر سازمان پزشکی قانونی، از “خود سوزی” فرشید هکی خبر داد. پزشکی قانونی اما بی درنگ خبر را تکذیب و اعلام کرد، سازمان پزشکی قانونی هنوز در حال بررسی موضوع است و تاکنون نظری در این باره نداده است. آفتاب نیوز، خبرگزاری پلیس و خبرگزاری تسنیم وابسته به سپاه پاسداران نیز با هدف جا انداختن موضوع “خودکشی” فرشید هکی نوشتند: “بنابر اظهارات اعضای خانواده متوفی، وی بارها از وضعیت موجود در زندگی و مشکلات مالی و خانوادگی اعلام نارضایتی کرده و بارها از تصمیم خود مبنی بر پایان دادن به زندگی خود خبر داده بود.” در میان جوسازی های خبرگزاری های امنیتی که از فرشید هکی به عنوان “متخصص سیاسی جریان های انحرافی” یاد می کردند، خبرگزاری میزان وابسته به قوه قضائیه اما، موضوع اعلام نظر “خودسوزی” را تکذیب و به نقل از پزشکی قانونی اعلام کرد، هنوز پرونده در حال بررسی است و سازمان پزشکی “هر نوع نتیجه و علت فوت” را به قاضی پرونده اعلام می کند.

خبرگزاری تسنیم وابسته به سپاه پاسداران، حتا از جعل اخبار هم فراتر رفت و برای جا انداختن موضوع “خودکُشی” فرشید هکی نوشت، او نه شخص معروفی در جامعه بود و نه عنصری مهم در اپوزیسیون نظام اسلامی، پس به چه دلیل جمهوری اسلامی باید او را به قتل می رساند. این موضع گیری تسنیم درست همانند موضع گیری خامنه ای در هنگامه برملا شدن قتل های زنجیره ای در پائیز سال ۱۳۷۷ بود. در آن زمان هم، پس از رسانه ای شدن ماجرای ترور تعدادی از نویسندگان به دست عوامل اطلاعاتی جمهوری اسلامی، از جمله بازتاب وسیع قتل فجیع فروهرها، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده در عرصه داخلی و بین المللی، خامنه ای در اولین موضع گیری شتاب زده خود اعلام کرد: “محمد مختاری و پوینده نویسندگان شناخته شده ای نبودند که جمهوری اسلامی بخواهد برخوردی با آن ها بکند…این قتل ها با سناریوی خارجی برای ضربه زدن به نظام جمهوری اسلامی انجام گرفته اند.” حال با گذشت دو دهه از وقوع جنایت بار “قتل های زنجیره ای”، خبرگزاری های امنیتی جمهوری اسلامی همان سخنان خامنه ای را در مورد قتل فرشید هکی بلغور می کنند.

سراسیمگی رئیس پلیس تهران و پیامد آمد آن، واکنش های شتاب زده خبرگزاری های امنیتی جمهوری اسلامی در جعل اخبار و نیز تناقض گویی آنان در خبرسازی، همه و همه بیانگر این واقعیت است که فرشید هکی به قتل رسیده و سپس قاتلان جسد او را در داخل ماشین گذاشته و آتش زده اند. انجام چنین اقدام جنایتکارانه ای که قاتلان فرصت کافی برای اجرای آن داشته اند، یادآور قتل نویسندگان ایران در دهه هفتاد است. ترورهایی که توسط تیم اطلاعاتی سعید امامی، معاون امنیتی وزارت اطلاعات در زمان وزارت فلاحیان در دوره رفسنجانی و وزارت دری نجف آبادی در دوره ریاست جمهوری خاتمی عملیاتی شدند. سعید امانی، بعد از دستگیری در مورد آمران فقهی این ترورها گفت: “فلاحیان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولا در موارد حساس، احکام حذف محاربان را شخصا صادر نمی کرد. او این احکام را از آیت الله خوشوقت، آیت الله مصباح یزدی، آیت الله خزعلی، آیت آلله جنتی و گاهی هم از محسنی اژه ای دریافت می کرد.”

قتل هایی که با سر به نیست کردن تعدادی ازشاعران و نویسندگان ازجمله سعیدی سیرجانی، برازنده، میرعلائی، تفضلی، پیروز دوانی و حسین زالزاده شروع و با توطئه ناکام وزارت اطلاعات در به دره انداختن اتوبوس نویسندگان در راه سفر به ارمنستان دنبال شد و سرانجام با برملا شدن ترور محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، پرستو و داریوش فروهر به صورت بحرانی بر گلوی نظام چنگ انداخت و تا سال ها جمهوری اسلامی را با یک بحران ژرف حکومتی مواجه کرد. قتل هایی که پس از آشکار شدن عوامل اجرایی آن، محمد خاتمی بدون کمترین اشاره ای به آمران و فتوا دهندگان آن که تماما در حاشیه امن رهبری نظام جمهوری اسلامی بودند، وقوع آن قتل های فجیع را صرفا به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نسبت داد.

از آن سال ها تا به امروز، اگرچه جمهوری اسلامی همواره بر سیاست سرکوب، دستگیری، زندان، شکنجه و کشتار توده های بی دفاع پای فشرده است، اما در برخورد با مخالفین نظام دست کم در ظاهر امر به شیوه قتل های زنجیره ای دهه هفتاد دیگر عمل نمی کرد. با خیزش سلحشورانه جوانان و توده های ستمدیده ایران در دیماه ۹۶ که اعتراضات وسیع و همه جانبه توده ای در ابعادی کم سابقه بخش وسیعی از شهرهای ایران را فرا گرفت، به نظر می رسد هیات حاکمه ایران برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه و مرعوب کردن فعالین اجتماعی مجددا به همه شیوه های سرکوب از جمله ترور و حذف فیزیکی فعالین سیاسی – اجتماعی روی آورده است.

توسل به شیوه های عریان سرکوب، از جمله کشتن بیش از ده تن از دستگیرشدگان اعتراضات دیماه در زیر شکنجه و بازجویی، و پس از آن دستگیری گسترده فعالان اجتماعی و بعضا رویکرد نیروهای امنیتی رژیم به ترور مخالفین و منتقدین نظام در طی ماه های گذشته، شکل آشکارتری به خود گرفته است. نحوه قتل فرشید هکی، واکنش سراسیمه خبرگزاری های وابسته به سپاه، تناقض گویی و فضا سازی امنیتی آنان در به سکوت کشاندن اعضای خانواده قربانی و نیز مسکوت گذاشتن پرونده به لحاظ امنیتی مشابهت زیادی با پرونده قتل مریم فرجی در تیرماه گذشته دارد.

مریم فرجی، دانشجوی مدیریت بین الملل، از جمله دستگیرشدگان دیماه ۹۶ بود که پس از آزادی از زندان، در ۱۹ فروردین سال جاری دادگاه بدوی او را به سه سال حبس تعزیری و دو سال ممنوعیت خروج از کشور محکوم کرد. طبق اظهارات وکیل مریم فرجی، او روز پنجشنبه ۲۱ تیرماه ۹۷ به قید وثیقه از زندان آزاد شد و همان روز بعد از بیرون رفتن از خانه مفقود و دیگر اثری از او پیدا نشد. در حالی که همه شواهد گویای بازداشت او توسط نیروهای امنیتی بود، نام او اما، در فهرست بازداشتی های سپاه، وزارت اطلاعات و یا هیچ زندان دیگری نبود. تا اینکه پس از گذشت ۸ روز، جنازه سوخته مریم فرجی در درون ماشین شخصی خودش پیدا شد.

ربودن هاشم خواستار و انتقال مخفیانه او به بیمارستان روانی ابن سینای مشهد، نمونه دیگری از رویکرد جمهوری اسلامی به شیوه های ترور و اعمال فشار فزاینده بر فعالان اجتماعی برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه است. هاشم خواستار روز سه شنبه اول مهر، توسط نیروهای وزارت اطلاعات ربوده شد و در پی چند روز بی خبری از سرنوشت او و در شرایطی که همسرش از ربوده شدن هاشم توسط نیروهای امنیتی اطلاع رسانی می کرد، وزارت اطلاعات از بستری کردن او در بخش روانی بیمارستان ابن سینای مشهد خبر داد. اقدام ماموران امنیتی اطلاعات سپاه در ربودن و انتقال مخفیانه او به بخش روانی بیمارستان مشهد در شرایطی صورت گرفته است که طبق ادعای صریح همسر هاشم خواستار، او در سلامت کامل جسمانی و روانی قرار داشته و دارد و بهترین گواه این موضوع نیز دفترچه بیمه ایشان است که در آن هیچ سابقه منفی از وی در این زمینه وجود ندارد.

هاشم خواستار، معلم بازنشسته از جمله فعالان پرسابقه و شناخته شده معلمان است که علاوه بر فعالیت های صنفی و دفاع از حقوق معلم، به طور علنی چه در نوشته و چه در سخنرانی هایش مردم را به اعتراض عمومی و قیام علیه حکومت جمهوری اسلامی ترغیب می کرده است. او در یکی از نوشته هایش، حتا خمینی و خامنه ای را با هیتلر مقایسه کرده است. شاید اگر اطلاع رسانی سریع و به موقع همسر هاشم خواستار و کانون های صنفی معلمان نبود، چه بسا اکنون جنازه سوخته او نیز در درون ماشین اش پیدا شده بود.

تشدید سرکوب، صدور احکام “افساد فی الارض” برای چهار تن از فعالان محیط زیست، دستگیری های گسترده فعالان اجتماعی در اهواز، کردستان، سیستان و بلوچستان و ایجاد جو پلیسی در شهرهای مختلف ایران، آشکارا گویای شرایط بهم ریخته جامعه و نگرانی هیات حاکمه ایران از وضعیت نابسامان نظام در تمام عرصه ها است. هراس مقامات جمهوری اسلامی از وقوع اعتراضات همگانی و اعتصابات عمومی، آنچنان آشکار است که با هیچگونه سخنان شیرین خامنه ای و تزریق “امید درمانی” حسن روحانی بر پیکر جامعه نمی توان نقاب بر آن کشید. خصوصا با شروع تحریم های نفتی که از ۱۳ آبان شروع می شود، اوضاع بهم ریخته و وخیم هیات حاکمه ایران از آنچه اکنون هست، باز هم خراب و خرابتر خواهد شد. هشدار دادستان تهران از وضعیت بحرانی کشور، هشدارهای پیاپی جهانگیری، معاون اول روحانی، تعدادی از نمایندگان مجلس و مهمتر از همه، هشدار نیروی انتظامی به مسئولان طراز اول حکومتی در باره وضعیت کنونی و نارضایتی عمومی توده های فقر زده مردم ایران، جملگی نشانه هراس آنان از شکل گیری اعتصابات عمومی کارگران واعتراضات همگامی توده های فقر زده است. کارگران و توده های ستمدیده ای که در سایه چهل سال ارتجاع اسلامی، در پی چهل سال ترور و سرکوب، جانشان به لب رسیده و دیگر چیزی جز زنجیرهای اسارت و بندگی، برای از دست دادن ندارند،.

گسترش مبارزه، حضور فعال توده ها و فعالین اجتماعی در مبارزه علیه جمهوری اسلامی، همگانی شدن اعتصابات کارگری و سرتاسری شدن اعتراضات توده ای، تنها راه عقب راندن هیات حاکمه ایران از سرکوب و ترور است. تشدید سرکوب و توسل به ترور، آنهم در این بازه زمانی که توده های مردم ایران به میدان مبارزه ورود کرده اند، نه نشانه قدرت حاکمیت که دقیقا نشانه ترس و زبونی جمهوری اسلامی از قدرت توده های متحد و بهم پیوسته است. قدرتی که در عمل به نیروهای سرکوبگر نظام و سازمان دهندگان سرکوب و ترور نشان خواهد داد که جمهوری اسلامی با تشدید سرکوب و توسل به “قتل های زنجیره ای” راه به جایی نخواهد برد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۵ در فرمت پی دی اف

 

کلید حل بحران اقتصادی در دستان طبقه کارگر است

وضعیت اقتصادی آن‌چنان ناامیدکننده و بحران اقتصادی رکود – تورمی آن‌چنان عمیق شده است که نه تنها اقتصاددانان طرفدار حکومت اسلامی را هراسان ساخته، بلکه مقامات حکومتی نیز دیگر کمتر امیدی برای گریز از بحران کنونی و بهبود اقتصادی ندارند. بن‌بست نظام حاکم حتا بر کورترین آن‌ها نیز آشکار شده است، حتا اگر خامنه‌ای هر روز بالای منبر رفته و تکرار کند: “نظام اسلامی بن‌بست ندارد”. سرمایه‌داران در حال انتقال پول‌های خود به خارج از کشور هستند، و بسیاری از مقامات حکومتی پول‌ها و فرزندان خود را به خارج از کشور فرستاده‌اند.

مصطفی میرسلیم عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، روز سه شنبه اول آبان در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دولتی “ایلنا” در رابطه با وزرای معرفی شده از سوی روحانی برای کسب رای اعتماد در مجلس، با بیان این که “در وزارت “صنعت” دیگر مجالی برای کار آموزی نداریم”، گفت: “نزدیک ۷۰ درصد کارخانه‌ها، کارگاه‌ها و معادن کشور تعطیل یا ورشکسته شده‌اند”. وی در این گفت‌وگو هم‌چنین وضعیت اقتصادی کنونی را “رکود فلج‌کننده” نامید.

حسین راغفر هم از اقتصادانان طرفدار “حکومت اسلامی” است که در اوایل هفته گذشته با اعلام این‌‌که “نرخ تورم در مهرماه به ۵۰ درصد رسید”، گفت: “تا پایان سال تورم به ۸۰ تا ۹۰ درصد بالغ خواهد شد”. وی با بیان این‌که وضعیت کشور از مرحله‌ی بحران عبور کرده و در آستانه‌ی فاجعه قرار دارد، هشدار داد که قحطی و شورش کشور را فرا خواهد گرفت. او گفت: “کارگری که حقوق نمی‌گیرد، راهی جز شورش ندارد”. وی با بیان این که تنها راه پیشگیری از بروز فاجعه کنترل نرخ دلار و کاهش نابرابری‌های اجتماعی است، گفت: “در نتیجه تصمیم‌گیری‌های دولتی در مورد نرخ ارز، صد هزار میلیارد تومان رانت ارزی به جیب صاحبان صنایع پتروشیمی رفته است”. البته پیش از وی “استیو هنکی” اقتصاددان دانشگاه “جانز هاپکینز” در آمریکا، نرخ تورم مهرماه را ۲۹۳ درصد اعلام کرده بود.

با رشد شتابان قیمت‌ها، و انتقادات و حتا تمسخر آمارهای دولتی از نرخ تورم توسط مردم، ارگان‌های دولتی نیز مجبور شدند، در آمارهای‌شان به این مساله توجه کنند. امیدعلی پارسا رئیس مرکز آمار ایران، ۲۸ مهرماه، در نشست خبری به مناسبت “هفته آمار و برنامه‌ریزی” با بیان این‌که “در شش ماهه اخیر افزایش قیمت زیادی داشتیم” و “تورم ماهانه و نقطه به نقطه برای نشان دادن افزایش قیمت‌ها گویاتر از دیگر آمارهاست”، گفت: “میانگین تورم نقطه‌ای در شهریور ۲۶ درصد، برای خوراکی‌ها ۳۶ درصد و میوه و خشکبار ۷۵ درصد بوده است”.

گزارش “مرکز آمار ایران” از افزایش قیمت‌ها در مهرماه، حاکی از افزایش مجدد قیمت‌هاست. براساس گزارش مهرماه “مرکز آمار ایران” از نرخ تورم، میانگین تورم نقطه‌ای در مهرماه ۸/ ۳۲ درصد بوده است. هم‌چنین قیمت کالاهای خوراکی در مهرماه امسال نسبت به مهر سال قبل ۵/ ۴۷ درصد و کالاهای غیرخوراکی ۲/ ۲۷ درصد افزایش یافته‌اند. براساس این گزارش بهای میوه ۷۵ درصد و گوشت ۶/ ۴۵ درصد افزایش یافته‌اند.

اما این آمار هنوز با واقعیت‌ها فاصله‌های بسیار دارد. برای مثال در حالی که در گزارش مرکز آمار کالاهای غیرخوراکی ۲۷ درصد رشد داشته‌اند، در یک نمونه، براساس گزارش وزارت “راه و شهرسازی” بهای مسکن در تهران نسبت به سال گذشته ۸۳ درصد افزایش داشته و متوسط قیمت هر متر مربع آپارتمان در مناطق ۲۲ گانه تهران از ۴ میلیون و ۷۱۵ هزار تومان به ۸ میلیون ۶۳۳ هزار تومان رسیده است.

یا در مورد لبنیات خبرگزاری ایرنا روز دوشنبه در گزارشی از افزایش روزانه قیمت‌ها خبر داد و این‌که قیمت‌ها با قیمت‌های اعلام شده از سوی دولت – که معمولا مورد استناد مراکز آمارگیری دولتی است – فاصله بسیار دارند و نه تنها هیچ کس و ارگانی مسئولیت افزایش قیمت‌ها را برعهده نمی‌گیرد، بلکه دامداران و کارخانه‌های لبنی حتا از این قیمت‌ها نیز ناراضی هستند.

اما با تشدید بحران، بیکاری نیز که یکی از نتایج رکود است افزایش یافته و براساس آمار اعلامی از سوی حسین زاده معاون اقتصادی “مرکز آمار ایران”از ۶۷ میلیون نفر جمعیت بالای ۱۰ سال، ۴۰ میلیون غیرفعال هستند. ۲۷ میلیون جمعیت فعال وجود دارد که ۲۴ میلیون شاغل و ۳ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر  بیکار هستند. از ۲۴ میلیون نفر شاغل نیز تنها ۱۴ میلیون کار تمام وقت داشته و ۴۴ ساعت در هفته کار می‌کنند و بقیه یعنی ده میلیون نفر اشتغال ناقص (پاره وقت) دارند.

از سال‌ها پیش فرجام سیاست‌های اقتصادی جمهوری اسلامی و بحران رکود – تورمی حاکم مشخص بود. علل آن را نیز ما بارها در نشریه کار توضیح و با ارقام متعدد اثبات کردیم.

بحران رکود – تورمی حاکم که از سال ۵۳ آغاز شد، با سرنگونی رژیم سلطنتی و بر سر کار آمدن جمهوری اسلامی، نه تنها حل نگردید، بلکه به دلایلی متعدد بر شتاب بحران افزوده شد. درهم آمیختگی دولت و مذهب که تضاد روبنای سیاسی با زیربنای اقتصادی جامعه (مناسبات سرمایه‌داری) را تشدید کرد، ویژگی‌های اقتصاد سرمایه‌داری ایران و نقش رانت نفتی در آن که باعث رشد شدید و نامتوازن بخش‌های مالی و تجاری در اقتصاد گردید، جنگ هشت ساله و بالاخره سیاست‌های اقتصادی جمهوری اسلامی که گاه حتا در تضاد با یکدیگر بودند (که به نوبه‌ی خود متاثر از تضادهای درونی طبقه حاکم و منافع گوناگون و حتا متضاد آن‌ها بوده و هستند) همه در شتاب‌ بخشدن به بحران رکود – تورمی نقش داشتند. تا جایی که بحران اقتصادی به مرور زمان به تومور بدخیمی تبدیل شد که تمامی ارگانیسم اقتصاد کشور را در بر گرفت و اکنون هیچ راهی برای نجات این بیمار رو به مرگ وجود ندارد. سرمایه‌داری در ایران همراه با نظام جمهوری اسلامی به بن‌بست نهایی خود رسیده است.

افزایش متوسط سالانه ۲۵ درصدی حجم نقدینگی و خروج سالانه میلیاردها دلار از کشور و به طور مثال ۳۰ میلیارد دلار تنها در نیمه دوم سال گذشته، از جمله نشانه‌های این بن‌بست هستند. هر دو نشانه‌ای که در سال ۹۷ وضعیتی به مراتب بدتر از حتا سال گذشته خواهند داشت.

برای نمونه در رابطه با نقدینگی، افزایش نرخ بهره بانکی نسبت به سال گذشته یکی از عوامل سرعت بخشیدن به افزایش حجم نقدینگی در سال جدید خواهد بود. کسری بودجه یکی دیگر از عوامل افزایش حجم نقدینگی است و صادقی نماینده مجلس (۲۸ مهر) از کسری بودجه کم سابقه در ماه‌های آینده خبر داده است. بدهی‌های دولت از بانک‌ها تا سازمان تامین اجتماعی، بویژه استقراض‌های آن از بانک مرکزی و یا فروش اوراق قرضه یک نمونه دیگر است. بدهی دولت بابت اورق قرضه در حدی‌ست که محمد رضا باهنر هشدار داده بود که در سال‌های آینده بازپرداخت بدهی‌های دولت بابت اوراق قرضه (مشارکت) به اندازه کل رقم بودجه خواهد شد. رشد ۲۵ درصدی نقدینگی در حالی که اقتصاد در رکود بسر می‌برد، یکی از عوامل مهم در افزایش نرخ تورم است.

ورشکستگی بانک‌ها، ورشکستگی صندوق‌های بازنشستگی، ورشکستگی شهرداری‌ها، سقوط اقشار متوسط خرده بورژوازی به زیر خط فقر و در نتیجه کوچک شدن اقشار میانی جامعه، ویرانی روستاها و حاشیه نشینی بیش از ۲۰ درصد جامعه، میلیون‌ها کودک کار و بازمانده از تحصیل، کاهش قدرت مصرف جامعه که تشدید رکود را به همراه دارد با توجه به رانده شدن بیش از۷۰ درصد جامعه به زیر خط فقر، همگی از دیگر نشانه‌های این بحران عمیق نظام سرمایه‌داری در ایران هستند. بحرانی که به گفته‌ی میرسلیم منجر به تعطیلی ۷۰ درصد صنایع شده و به گفته‌ی راغفر از مرحله‌ی بحران گذشته و در آستانه فاجعه است.

راه حل بحران کنونی اما تنها در دست طبقه انقلابی جامعه یعنی طبقه کارگر است. طبقه کارگر با کسب قدرت سیاسی و برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان، به‌سرعت فوری‌ترین برنامه‌های سیاسی و اقتصادی خود را به اجرا درخواهد آورد که از آن جمله هستند ملی کردن کلیه بانک‌ها و دیگر مراکز مالی هم‌چون شرکت‌های بیمه، ملی کردن صنایع بزرگ، تجارت خارجی ، ملی کردن تمامی شرکت‌ها و ثروت‌های مراکز مذهبی و کنترل کارگری بر تولید و توزیع، قدم‌هایی که همراه با اقدامات رفاهی، سیاسی و اجتماعی، شرایط را برای برداشتن گام‌هایی استوار برای برقراری نظمی سوسیالیستی هموار خواهند ساخت.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۵ در فرمت پی دی اف

 

واکنش بازنشستگان در قبال بی‌اعتنایی دولت

اسحاق جهانگیری معاون اول رئیس جمهور (حسن روحانی) در کنفرانس منطقه آسیا و اقیانوسیه روز اول آبان، سخنانی در مورد بازنشستگان و صندوق‌های بازنشستگی بیان کرد و چشم‌انداز به نسبت روشنی از حد و حدود وظایف و مسئولیت‌های کابینه در مورد بازنشستگان را به تصویر کشید. وی در این کنفرانس که با عنوان “نقش خانواده، اجتماع و دولت در جوامع رو به سالمندی” برگزار شد، ضمن بیان یک رشته حرف‌های پوچ و کلی و تعریف خشک و خالی از سالمندان از قبیل این‌که “دوره سالمندی دوره کمال انسان است و بلندای زندگی هر انسانی در آن نهفته است”، “دوران سالمندی و فرزانگی یکی است” و این‌که باید به “منزلت و حرمت” سالمندان “توجه شود”، از صندوق‌های بازنشستگی به عنوان یک “ابرچالش” یاد کرد. جهانگیری با ذکر این‌که “بیش از ۸۰ درصد منابع مورد نیاز صندوق‌های بازنشستگی و ۱۰۰ درصد هزینه‌های صندوق بازنشستگی نیروهای مسلح را دولت تامین می‌کند” تلویحا ورشکستگی این صندوق‌ها را اعلام کرد. وی هم‌چنین با ذکر این‌که در سال‌های آینده با انباشت بیشتری از نیروی انسانی سالمند روبرو هستیم، از ضرورت برنامه‌ریزی برای آن صحبت کرد و راه‌حل ویژه‌ای هم برای این معضل ارائه داد که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

طرح ورشکستگی صندوق‌های بازنشستگی توسط مقامات و رسانه‌های دولتی موضوع جدیدی نیست. چند ماه پیش رسول خضری عضو کمیسیون اجتماعی مجلس گفته بود: “۱۸ صندوق از ۲۰ صندوق بازنشستگی ورشکسته هستند”. وی پیشنهاد کرد صندوق‌های بازنشستگی به‌جای بنگاه‌داری و کارخانه‌داری که سودی ندارد، پول‌های‌شان را در بورس سرمایه‌گذاری کنند.

مقامات و رسانه‌های حکومتی به منظور توجیه سرگردانی بازنشستگان و بی‌توجهی دولت نسبت به سرنوشت آن‌ها، پی در پی از ورشکستگی صندوق‌های بازنشستگی خبر می‌دهند اما نمی‌گویند بر سر سرمایه این صندوق‌ها چه آمده است! بحث مفصل در مورد این صندوق‌ها و سرنوشت آن‌ها نوشته مجزای دیگری را می‌طلبد، اما در درجه اول باید دید اداره امور این صندوق‌ها در دست چه کسانی بوده است. همه می‌دانند که مقامات حکومتی و بستگان آن‌ها و مفتخورهای دیگری از قماش آن‌ها، در راس این صندوق‌ها قرار داشته و آن‌ها را مدیریت می‌کرده‌اند. همان کسانی که با حساب‌سازی‌ها، حقوق‌ها و پاداش‌های نجومی، و تحت عناوین مختلف سرمایه این صندوق‌ها را غارت کرده و به یغما برده‌اند. اولا صندوق بازنشستگی کشوری همین دو سال پیش چند پتروشیمی را خرید. این صندوق در چندین پتروشیمی از جمله پتروشیمی خارک، فن‌آوران، آبادان، امیرکبیر، جم، ایلام، شمیران، باختر، برزویه و هم‌چنین در نفت و گاز مانند پالایش نفت اصفهان، نفت پاسارگاد، پشم و شیشه ایران، پالایش نفت آناهیتا و ده‌ها شرکت دارویی، غذایی، سیمان، کاشی، معدن، حمل و نقل هوایی، نیروگاه، ناوگان نفتکش و امثال آن سرمایه‌گذاری نموده که نمی‌توانستند زیان ده بوده باشند. ثانیا اگر با حساب‌سازی‌ها و دزدی‌ها و تقلبات گردانندگان آن ها، بدهکار شده باشند، یا حتا به‌طور واقعی زیان کرده باشند، باز هم مسئولیت آن برعهده‌ی اداره‌کنندگان این شرکت‌هاست که همگی بدون استثناء از عناصر حکومتی و مشتی دزد و غارتگرند. اعضای هیات مدیره و هیات امنای این صندوق‌ها در زدوبند با دولت، میلیاردها تومان از پول و ثروت بازنشستگان را بالا کشیده‌اند. دولت نیز میلیاردها تومان از حساب این صندوق‌ها برداشته و به آن‌ها بدهکار است و چنان بلایی بر سر این صندوق‌ها آورده‌اند که حقوق بازنشستگانی را که وضعیت معیشتی آن‌ها بسیار وخیم است و زیر خط فقر زندگی می‌کنند، نمی‌توانند تامین کنند.

در حال حاضر بیش از ۶ میلیون بازنشسته داریم که همه آن‌ها زیر خط فقر زندگی می‌کنند. ۶۵ درصد از کارگران بازنشسته و مستمری بگیر حداقل حقوق را می‌گیرند. بیش از ۸۲ درصد حقوق‌بگیران صندوق بازنشستگی کشوری کم‌تر از ۲‌میلیون تومان و متجاوز از ۲۰۰ هزار نفر از آن‌ها کمتر از یک میلیون و ۳۵۰ هزار تومان و ۲ هزار نفر کمتر از یک میلیون تومان دریافت می‌کنند (شرق ۲۴ بهمن ۹۶). بزرگترین گروه بازنشستگان کشوری را معلمان و فرهنگیان بازنشسته تشکیل می‌دهند. این گروه که جمعیتی بالغ بر ۷۹۹ هزار تن هستند برای افزایش حقوق و تحقق سایر مطالبات خود تاکنون بارها دست به اعتراض زده وهر ساله چندین تجمع بزرگ و سرتاسری بر پا کرده‌اند. در این تجمعات که در مقابل مجلس یا سازمان برنامه و بودجه یا دیگر نهادهای حکومتی برگزار شده، گاه بیش از ۲ تا ۳ هزار نفر از بازنشستگان فرهنگی از استان‌های مختلف کشور حضور داشته و خواستار رسیدگی به مطالبات خود شده‌اند. تیرماه امسال نیز در پی فراخوانی که در تاریخ ۲۲ تیر از سوی “گروه اتحاد بازنشستگان” برای تجمع در ۳۱ تیر انتشار یافت، گروه بزرگی از بازنشستگان در این روز در مقابل مجلس دست به تجمع زدند و بار دیگر خواهان افزایش حقوق، هم‌ترازسازی حقوق ودریافتی بازنشستگان ، بیمه جامع و فراگیر، اجرای قانون مدیریت خدمات کشوری، نظارت مستقیم بر صندوق‌های بازنشستگی توسط نمایندگان منتخب بازنشستگان، پرداخت به‌موقع حقوق و پاداش خدمت، آزادی معلمان دربند، آزادی تشکل و تجمع و سایر خواست‌های خود شدند. اما کسی به خواست‌های این زحمتکشان توجه و رسیدگی نکرد. بیستم شهریور بار دیگر در مقابل سازمان برنامه و بودجه در تهران دست به تجمع زدند و هم‌زمان در چندین شهر و استان دیگر نیز اجتماعات اعتراضی بر پا کردند. نیروهای سرکوب رژیم برای خاموش ساختن فریاد اعتراض بازنشستگان، در کمال بی‌رحمی و به‌طرز وحشیانه‌ای صفوف اعتراض‌کنندگان را مورد یورش قرار دادند و به ضرب و شتم سالمندان پرداختند و یکی از اعتراض‌کنندگان را که با ویلچر در تجمع شرکت کرده بود، نقش بر زمین ساختند. مزدوران سرکوبگر با ارعاب و اعمال خشونت و وحشی‌گری سعی کردند فریاد سالمندانی را که با شعار “ای داد ای داد، فریاد از این همه بیداد” و “خط فقر ۵ میلیون حقوق ما ۲ میلیون” خواهان بهبود شرایط معیشتی خود شده بودند در گلو خفه کنند. اما ددمنشی رژیم و نیروهای سرکوب آن نتوانست فریاد اعتراض بازنشستگان را خاموش سازد. بخش‌های آگاه‌تر و پیشروتر بازنشستگان و “گروه اتحاد بازنشستگان” بر تلاش‌های خود برای اتحاد تمام بازنشستگان (لشکری، کشوری و تامین اجتماعی) و سازماندهی اعتراض جمعی افزودند.

۱۴ مهر “اتحاد سراسری بازنشستگان ایران” با صدور اطلاعیه‌ای، با هدف پایان پراکندگی در میان بازنشستگان و ایجاد صف واحد، اعلام موجودیت کرد. ۲۴ مهر بازنشستگان برای چندمین بار در سال جاری دست به تجمع سراسری زدند. اما هیچ یک از خواست‌های بازنشستگان تاکنون محقق نشده است و تمام شواهد حاکی از آن است که آن‌ها برای رسیدن به خواست‌های خود به مبارزه ادامه خواهند داد.

اعتراضات و تجمعات بازنشستگان فقط به بازنشستگان کشوری و فرهنگی خلاصه نشده است. بازنشستگان تامین اجتماعی و سایر بازنشستگان نیز بارها دست به اعتراض زده‌اند. بازنشستگان فولاد کشور تاکنون چندین بار تجمعات سراسری بر پا کرده‌اند. بازنشستگان کیان تایر، هفت‌تپه و بسیاری از موسسات دیگر تاکنون بارها و بارها دست به اعتراض زده‌اند. روز پنجم آبان ۹۷ نیز گروه زیادی از بازنشستگان بانک‌ها یک تجمع سراسری در تهران بر پا کردند.

با این همه رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی تاکنون به هیچیک از خواست‌های بازنشستگان رسیدگی نکرده و کمترین اقدامی برای افزایش حقوق و دریافتی آن‌ها انجام نداده است. کابینه روحانی نیز با این بهانه که پول نیست و بودجه نیست، از مسئولیت‌های خود شانه خالی کرده است. در حالی‌که هر ساله ده‌ها و صدها میلیارد تومان صرف نیروهای نظامی و تسلیحات و سپاه می‌شود و پول‌های هنگفتی در چاه ویل حزب‌الله لبنان، سوریه، یمن و عراق می‌ریزد و ده‌ها و صدها میلیارد تومان دیگر را صرف “حوزه‌های علمیه” نهادها و موسسات تبلیغات مذهبی و دستگاه روحانیت و اربعین و زائرین کربلا و هزار و یک ابزار و وسیله تحمیق معنوی مردم می‌کند، اما زمانی که نوبت کارگران و معلمان و پرستاران و بازنشستگان و مردم زحمتکش می‌رسد، پول نیست! رژیم ارتجاعی و ستمگر جمهوری اسلامی حتا حاضر نیست چند درصد این مبالغ را صرف بازنشستگان کند و به خواست‌های این بخش از زحمتکشان که ۳۰ سال کار کرده و زحمت کشیده‌اند به امید آن‌که در روزهای سالمندی از رفاه و آرامش برخوردار باشند و دغدغه نان و معیشت نداشته باشند، رسیدگی کند.

کابینه روحانی و معاون اول وی اسحاق جهانگیری، به‌رغم لفاظی‌های مکرر در مورد “منزلت و حرمت” سالمندان و بازنشستگان در عمل اما این “منزل و حرمت” را فقط با اعزام نیروهای سرکوب و لت و پار کردن بازنشستگان نشان نداد.جهانگیری در نطق خود در کنفرانس منطقه آسیا و اقیانوسیه مشخص کرد سوای راه‌هایی نظیر افزایش سن بازنشستگی، برای یک راه حل بکر و تازه که در جمهوری اسلامی جواب داده است نیز برنامه‌ریزی نموده و تدارک دیده است. جهانگیری با اشاره به مساله مدرسه سازی توسط خیّرین گفت: “مسائلی مانند مدرسه سازی و بهداشت و درمان و ازدواج از موضوعات اولیه جامعه ایرانی است، انسان‌هایی شریف با نهادهای دولتی به صحنه آمدند  و بخش عظیمی از این مسئولیت را بر دوش گرفتند، باید موضوع سالمندی توسط رسانه‌ها، صداوسیما، شخصیت‌ها و صاحب‌نظرات تبیین شود تا خیّرین و انسان‌های دلسوز بر نیازهای این مساله تمرکز کنند” (اقتصاد نیوز اول آبان ۹۷) [تاکید از ماست].

بدین ترتیب سالمندان و بازنشستگان باید از دولت و مسئولیت‌های آن قطع امید کنند و در عوض منتظر بمانند تا “خیرین” و “انسان‌های دلسوز” همان‌طور که در موضوعاتی چون مدرسه‌سازی، بهداشت و درمان و ازدواج به صحنه آمده‌اند و بخش عظیمی از مسئولیت‌ها را برعهده گرفته‌اند، وارد صحنه شوند و معضلات و مشکلات بازنشستگان را حل و فصل کنند و آن‌ها را از زندگی زیر خط فقر نجات دهند.

حقیقتا که پاسخ این اهانت آشکار مقامات درجه اول دولتی و فرار آن‌ها از مسئولیت را جز با تشدید مبارزه‌ای بیرحمانه و آشتی‌ناپذیر نمی‌توان داد. مبارزه بی‌رحمانه علیه این دزدان و غارتگران وقیح و براندازی تمام نظمی که به این عناصر رذل و پُررو پر و بال و امکان داده است چنین وقیح و بی‌ملاحظه جمعیت چند میلیونی بازنشستگان را به صدقه‌گیری دعوت ‌کنند و بر قلوب آن‌ها خنجر زهرآگین فرود آورند.

چهل سال حاکمیت ارتجاع اسلامی، چهل سال تجربه حاکمیت دزدان و غارتگران و استثمارگران، به تمام کارگران و زحمتکشان و آحاد توده‌های مردم ایران ثابت کرده است که این رژیم با خواست‌های مردم از کارگر و معلم و پرستار گرفته تا دانش‌آموز و دانشجو و نویسنده و بازنشسته به کلی بیگانه است. وضعیت معیشتی و اقتصادی تمام گروه‌های زحمتکش و بزرگ اجتماعی مدام بد و بدتر شده است و ادامه حیات این رژیم معنای دیگری جز وخیم‌تر شدن اوضاع نخواهد داشت.

جمعیت چند میلیونی بازنشستگان مانند کارگران، معلمان و سایر زحمتکشان راه دیگری ندارند جز آن‌که اتحاد میان خود را تقویت و مستحکم سازند و مبارزه علیه رژیم و تغییرودگرگونی وضع موجود را تشدید کنند. بازنشستگان باید راه‌های اتحاد و همبستگی با شاغلین بویژه کارگران و معلمان را پیدا کنند، حمایت فعال آن‌ها را جلب کنند و خود نیز حامی فعال مبارزات و اعتصابات آن‌ها باشند و جنبش اعتصابی را تقویت کنند. تنها با گسترش اعتراضات و اعتصابات سراسری، تقویت بیش از پیش جنبش اعتصابی و نهایتا قیام مسلحانه توده‌ای‌ست که می‌توان برای نبردی که دست کم از دی‌ماه ۹۶ آغاز شده، پایان خوش و درخوری را رقم زد.

تنها با سرنگونی رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی و استقرار یک حکومت شورایی‌ست که می‌توان به وضعیت مشقت‌بار کنونی و تمام نابسامانی‌ها و مصائبی که رژیم حاکم به بار آورده است نقطه پایان گذاشت،چرا که یکی از اهداف و اقدامات فوری حکومت شورایی برقراری یک نظام تامین اجتماعی کامل و همگانی از لحظه تولد تا مرگ است تا عموم مردم بتوانند بی‌دغدغه، از یک زندگی انسانی و مرفه برخوردار باشند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۵ در فرمت پی دی اف

 

دادستان تهران هم به عمق پوسیدگی نظم حاکم اعتراف کرد

بحران چنان عمیق و گسترده است که هریک از سران و مقامات جمهوری اسلامی دهان باز می‌کنند، ناگزیرند، به ورشکستگی و بن‌بست نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران و سیاست‌های جمهوری اسلامی اعتراف کنند.

جعفری دولت‌آبادی دادستان تهران روز ٢٨ مهرماه، نشستی با مدیران مسئول سایت‌ها و روزنامه‌های اقتصادی برگزار کرد، تا وخامت اوضاع را به آن‌ها یادآوری کند و وظیفه آن‌ها را در اوضاع بحرانی کنونی تعیین نماید.

او نخست، فهرستی از نابسامانی‌ها و بحران‌هایی که نظم حاکم بر ایران و رژیم سیاسی پاسدار آن به بار آورده‌اند ارائه داد و گفت: ” بیکاری، مشکلات مرتبط با کمبود آب و خشک‌سالی، معیشت مردم، فقر و نابرابری، ناکارآمدی سازمان‌های اقتصادی، فساد، نگرانی صاحبان مشاغل نسبت به آینده کسب‌وکار، مشکلات ساختاری در حوزه اقتصاد، کاهش اعتماد مردم به مسؤولین به‌خصوص در حوزه سرمایه‌گذاری، نرخ ارز، موانع کسب‌وکار، تورم، رکود، بودجه سالیانه دولت، وضعیت نظام بانکی، ‌بدهی دولت به بانک‌ها و دستگاه‌های دولتی، مشکلات حمل‌ونقل شهری و جاده‌ای، حاشیه‌نشینی، نقدینگی، عرضه کالا، گران‌فروشی، سرمایه‌گذاری، قاچاق کالا، ارز و سوخت، قیمت انرژی و تجارت مرتبط با گردشگری و مناطق آزاد ازجمله مشکلات چندبعدی”اند که بر حوزه اقتصاد تأثیر می‌گذارند. او سپس خطاب به رسانه‌هایی که تحت رژیم استبدادی حاکم، وابسته به این یا آن جناح رژیم‌اند و همواره وظیفه و عملکردشان دفاع از نظم اقتصادی- اجتماعی حاکم بر ایران بوده است گفت: ” رسانه‌ها نباید کارآمدی نظام اسلامی را بدون دلیل زیر سؤال ببرند، ‌مردم را به آینده ناامید کرده و آن‌ها را نسبت به مسؤولین بی‌اعتماد کنند.”

گویا تمام آنچه خود وی در فهرست بالا فقط به‌عنوان بخشی از فا کت‌های رسوایی و ورشکستگی نظم موجود ارائه می‌دهد، دلایل کافی برای ناکارآمدی و بی‌اعتباری جمهوری اسلامی و نظم موجود نیست و گویا هنوز می‌توان مردمی را که زیر بار ستمگری‌های بی‌انتهای نظم موجود قرار دارند و علیه این نظم به پا خاسته و علیه تمام سران و مقامات آن شعار می‌دهند، از طریق رسانه‌های جیره‌خوار دولتی، امیدوار ساخت.

دادستان تهران سپس کوشید که بحران و ازهم‌گسیختگی اوضاع اقتصادی را که نتیجه جبری سرمایه‌داری ایران و سیاست اقتصادی نئولیبرال به‌ویژه در کشورهای عقب‌مانده‌ای نظیر ایران است، صرفاً به عملکرد کابینه روحانی و نه کل نظام نسبت دهد.

گرچه روحانی از همان آغاز پنهان نکرده بود که هارترین مدافع سیاست اقتصادی نئولیبرال است و پیگیرتر از تمام پیشینیان خود آن را ادامه خواهد داد، اما تمام آنچه را که دادستان رژیم به آن‌ها اشاره دارد، یک‌شبه پدید نیامده‌اند. آن‌ها محصول نظم سرمایه‌داری ایران و به‌ویژه سیاست اقتصادی رژیم از دوران رفسنجانی‌اند. سیاستی که بر پایه این ادعای پوچ و ضد انسانی رفسنجانی و روسای جمهوری بعدی قرار گرفت که گویا هرچه ثروتمندان ثروتمندتر شوند، هرچه سرمایه‌‌های بیشتری در دست آن‌ها انباشت شود ، هرچه استثمار کارگران تشدید شود و حتی حقوق اولیه آن‌ها بیشتر پایمال شود، بحران‌های موجود، سریع‌تر حل می‌شوند.

نظریه‌پردازان و نشریات اقتصادی جیره‌خوار رژیم، از سال‌ها پیش، همواره اصرار داشتند که دولت برای علاج اوضاع نابسامان اقتصادی و مالی خود، باید هرچه سریع‌تر ارز را تک‌نرخی کند. این تک‌نرخی شدن ارز به معنای کاهش ارزش ریال و افزایش بهای کالاها بود و مکرر اجرای آن از همان دوران رفسنجانی به شکست انجامیده بود . سرانجام کابینه روحانی در فروردین‌ماه ارز را تک‌نرخی کرد و نرخ ارز ۴٢٠٠ تومان اعلام گردید. نتیجه آن شد که در شرایط بحران و ازهم‌گسیختگی اقتصادی، انباشت حیرت‌آور نقدینگی در دست سرمایه‌داران و ثروتمندان و هم‌زمان بحران سیاسی و تحریم، ارزش پول به‌شدت سقوط کرد و بهای دلار تا ١٩ هزار تومان افزایش یافت. پی آمد آن نیز سیر صعودی بی‌سابقه‌ بهای کالاها بود که هم‌اکنون نیز ادامه دارد. بنابراین این بار هم تک‌نرخی کردن ارز نه‌تنها مشکلی از مشکلات اقتصادی علاج ناپذیر را حل نکرد، بلکه آن‌ها را تشدید نمود و نتیجه آن نیز تشدید فقر در میان کارگران و زحمتکشان بود.

دادستان رژیم ادعا کرد که عدم توجه به اقدامات پیشگیرانه، عدم انجام وظایف ذاتی و یا عدم نظارت دستگاه‌های دولتی باعث و بانی از هم گسیختگی اوضاع گردید. در واقعیت اما علت، بحران عمیق اقتصادی، نظم سرمایه‌داری است که این ازهم‌گسیختگی اقتصادی را پدید آورده است.

وی می‌گوید: در شش‌ماهه دوم سال ۹۶، بانک مرکزی برای تثبیت نرخ ارز ۱۸ و نیم میلیارد دلار ارز مداخله‌ای وارد بازار کرد، اما تأثیری نداشت. گویا می‌بایستی نتیجه دیگری داشته باشد. او فراموش کرد که در دوره احمدی‌نژاد هم همین ماجرا پیش آمد. این بار اما بحران به‌مراتب عمیق‌تر بود و جنبش اعتراضی کارگران و زحمتکشان باعث گردید که سرمایه‌داران و مقامات دزد دولتی از ترس فروپاشی رژیم به بازار خرید ارز یورش آورند ورقمی حدود ٣٠ میلیارد دلار را به خارج از کشور منتقل کنند.

پرداخت حداقل ۲۰ هزار میلیارد تومان از خزانه دولت به بانک‌ها و مؤسسات ورشکسته، پرداخت حداقل ۱۰ میلیارد دلار توسط بانک‌ها به افراد و شرکت‌های تجاری که موارد زیادی از آن بازنگشته است. سرمایه‌داری که در خوزستان شرکتی را خریداری کرده و از سال ۹۴ تا ۹۶، ‌۸۰۰ میلیون دلار گرفته است و تاکنون تعهدات ارزی خود را انجام نداده و در حال حاضر نیز متواری است. سرمایه‌دار دیگری که ۲۴۰ میلیون دلار ارز دولتی اخذ نمود و آن را در بازار آزاد فروخت و با مابه‌التفاوت بهای ارز دولتی و آزاد، کارخانه‌ای را در تبریز خریده است و نیز چندین مورد دیگر از نمونه از دست رفتن حداقل ۸ هزار میلیارد تومان از وجوه بانک سرمایه که وی به آن‌ها اشاره می‌کند، نه پدیده‌های جدیدی در جمهوری اسلامی هستند و نه مختص دوره روحانی. در دوران رفسنجانی و خاتمی هم وضع بر همین منوال بود. ظاهراً کسی فراموش نکرده است که حدود ٧٠٠ میلیارد دلار درآمد نفتی دوره احمدی‌نژاد بی‌سروصدا ناپدید شد. در واقعیت اما در آن دوره نیز همچون دوران روحانی، این ثروت هنگفت، نیست و نابود نشد، بلکه به جیب سرمایه‌داران، مقامات دولتی و وابستگان آن‌ها سرازیر شد.

اساساً یکی از وظائف کابینه‌ها در جمهوری اسلامی این بوده است درآمد حاصل از نفت را که حاصل تلاش و زحمت کارگران و استثمار آن‌هاست، به دو شکل مصرف کنند. بخشی از آن صرف هزینه‌های دستگاه عریض و طویل و انگل دولتی می‌شود که با توجه به سیاست‌های توسعه‌طلبانه و نظامی رژیم و فساد مالی فراگیر درون دستگاه دولت، مبالغ بسیار کلانی را دربرمی گیرد. بخش دیگر آن نیز، مستقیم از طریق دادن کمک‌های بلاعوض، وام‌های کلان اغلب غیرقابل‌بازگشت یا غیرمستقیم از طریق پروژه‌هایی که ظاهراً به نام مردم است، اما سود آن را سرمایه‌داران مجری پروژه‌ها به جیب می‌زنند، توزیع می‌گردد. همواره چنین بوده است. خواه در دوران رژیم سلطنتی و خواه در جمهوری اسلامی. ٧٠٠ میلیارد دلاری که حاصل درآمد از نفت در دوره احمدی‌نژاد بود، به همین شکل توزیع شد که حالا دادستان تهران چند نمونه آن را در دوره روحانی برملا می‌کند.

چه کسی می‌تواند در فاصله دو سال به‌جز زد و بند با باندهای درون حکومت اسلامی، مبلغی نزدیک به یک میلیارد دلار از بانک‌ها وام بگیرد، بعد هم ناپدید شود؟ چه کسی نمی‌داند که با خصوصی‌سازی‌هائی که یکی از اجزاء اصلی سیاست اقتصادی جمهوری اسلامی است، باندهای درون هیئت حاکمه مفت و مجانی کارخانه‌ها و مؤسسات اقتصادی دولتی را به تملک درآوردند، تحت عنوان بازسازی، مبالغی هم وام گرفتند و بعد هم آن‌ها را تعطیل و زمین‌های آن‌ها را به قیمت‌های گزاف فروختند و میلیاردها سود به جیب زدند؟ گرفتن ٢۴٠ میلیون دلار ارز دولتی، فروختن آن در بازار آزاد و با مابه‌التفاوت آن خرید یک کارخانه ، نمونه دیگری است از شاخصه‌های فساد دولتی و ازهم‌گسیختگی سرمایه‌داری ایران.

اکنون در همه جهان نظم سرمایه‌داری حاکم است. اما کمتر کشوری را می‌توان یافت که درحالی‌ ده‌ها میلیون کارگر و زحمتکش حتی قادر نیستند، وسایل ضروری معیشت خود را تأمین کنند و در فقر و گرسنگی به سر می‌برند، دولت این‌چنین سهل و ساده در ابعادی تریلیونی، پول به جیب سرمایه‌داران سرازیر کند.

همین فاکت‌هائی که دادستان تهران به آن اشاره دارد و تنها نمونه‌هایی از پدیده‌های بزرگ و فراگیرند، برای نشان دادن ورشکستگی و بن‌بست نظم اقتصادی- اجتماعی موجود و رژیم پاسدار آن کافی است. دستگاه قضائی فاسد رژیم هم نمی‌تواند با دستگیری چند نفر و علنی کردن پرونده‌های آن‌ها و یا خرابی اوضاع را صرفاً “به عدم توجه به اقدامات پیشگیرانه و یا عدم نظارت دستگاه‌های دولتی” نسبت دادن، بر عمق بن‌بست و فروپاشی رژیم سرپوش بگذارد. برعکس دادستان تهران هم همین که دهان باز می‌کند، ناگزیر می شود بر این ورشکستگی و عمق پوسیدگی، صحه بگذارد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۵ در فرمت پی دی اف

 

احکام ارتجاعی دستگاه قضائی علیه کارگران مبارز هپکو را محکوم می‌کنیم

جمهوری اسلامی که با بحران‌های عمیق در آستانه سرنگونی قرار گرفته، برای حفظ موجویت ننگین خود، اقدامات سرکوبگرانه علیه توده‌های زحمتکش و ستمدیده ایران، به‌ویژه کارگران را تشدید کرده است.

دستگاه قضائی که یکی از ابزارهای سرکوب رژیم است، پی در پی کارگران مبارز را به دادگاه فرامی‌خواند و به حبس و شلاق محکوم می‌کند. جدیدترین خبر از اقدامات سرکوبگرانه این دستگاه ظلم و ستمگری حاکی‌ست که دادگاه کیفری اراک ١۵ تن از کارگران مبارز شرکت هپکو را که در خرداد ماه امسال در اعتراض به تعویق چندین ماه دستمزد و نامشخص بودن وضعیت شرکت، تجمع برپا کرده بودند، به اتهام “اخلال در نظم عمومی از طریق شرکت در تجمعات و تظاهرات غیر قانونی” و “تبلیغ علیه نظام”، هریک به یک سال حبس و ٧۴ ضربه شلاق تعزیری، در مجموع ٢۴ سال و ۶ ماه حبس و ١١١٠ ضربه شلاق محکوم کرده است. اما گویا از آنجائی که این اعتراض کارگران به “معوق ماندن دستمزدها، تحت تأثیر اوضاع و احوال به وجود آمده در خصوص شرکت، تعدیل نیرو و عدم کارکرد و واگذاری شرکت بوده است” اجرای حکم به مدت ۵ سال به حالت تعلیق درآمده است.

کارگران در بی حقوقی محض قراردارند. رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی حق تشکل و اعتراض را از کارگران سلب کرده است. در شرایطی که ساعت به ساعت بهای کالاها افزایش می‌یابد و دستمزد واقعی کارگران در چند ماه اخیر به یک سوم تنزل یافته است، سرمایه‌داران حتی پرداخت دستمزد کارگران را به بهانه‌های واهی و تهدید تعطیل کارخانه‌ و اخراج کارگران پرداخت نمی‌کنند و مکرر به تعویق می‌اندازند. کم نیستند کارگرانی که چندین ماه‌ دستمزد آنها پرداخت نشده است. تنها راهی که برای کارگران باقی مانده است مبارزه و اعتراض برای وادار کردن دولت و سرمایه داران به پرداخت معوقات است. جمهوری اسلامی که پاسدار نظم ستمگرانه سرمایه‌داری حاکم بر ایران است پاسخ مطالبات برحق کارگران را با سرکوب می‌دهد.  پلیس ضد شورش را به جان کارگران میاندازد، کارگران را دستگیر و دادگاه‌‌های این رژیم ارتجاعی، آنها را به حبس و شلاق محکوم می کنند. این در حالی است که جمهوری اسلامی همه ساله میلیون‌ها دلار حاصل از درآمد نفت را با ترفندهای مختلف به جیب سرمایه‌داران سرازیر می‌کند. اخیرا دادستان تهران از پرداخت ٨٠٠ میلیون دلار به یک سرمایه‌دار، تنها در فاصله دو سال پرده برداشت که گویا وی اکنون نیز ناپدید شده است.

در شرایطی که کارگران ایران با فقری کمرشکن مواجه اند، سرمایه‌داران و مقامات دزد دولتی هرسال میلیاردها دلار حاصل دسترنج کارگران و ثروت ملی را غارت می‌کنند، اما کارگرانی را که برای نجات خود و خانواده گرسنه‌شان اعتراض می‌کنند، به حبس و شلاق محکوم می‌سازند.

اما تمام اقدامات سرکوبگرانه و تاکتیک های مرعوب کننده و تهدیدآمیز رژیم و سرمایه‌داران، قادر نبوده و نخواهد بود، کارگرانی را که برای تحقق مطالبات خود به پا خاسته‌اند، از مبارزه بازدارد. برعکس، با این سرکوب‌ها و وحشی‌گری‌های رژیم، کارگران ایران به نحو روزافزونی به این حقیقت پی‌می‌برند که برای نجات از شر تمام فجایع نظم موجود، فقر و گرسنگی، بیکاری، استثمار، بی‌حقوقی و سرکوب، باید تمام نظم حاکم را دگرگون کنند. قدرت سیاسی را خود در دست بگیرند و جامعه‌ای سوسیالیستی را برپا دارند.

سازمان فدائیان(اقلیت) احکام ارتجاعی و ضد انسانی دادگاه کیفری اراک را علیه کارگران مبارز هپکو محکوم می‌کند و عموم کارگران را به تشدید مبارزه برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری حاکم فرا می خواند.

سرنگون بارژیم جمهوری اسلامی- برقرارباد حکومت شورائی

زنده بادآزادی- زنده باد سوسیالیم

ششم آبان ماه ۱۳۹۷

سازمان فدائیان (اقلیت)

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

زنده باد مبارزات معلمان، زنده باد اتحاد و اعتصاب سراسری

اعتصاب دو روزه سراسری معلمان مبارز در روزهای ۲۲ و ۲۳ مهر که از درجه سازمان‌یافتگی نسبتا خوبی برخوردار بود، با موفقیت برگزار شد. “شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران” که دست‌کم ۳۲ تشکل صنفی معلمان در آن عضویت دارند، با فراخوانی که ۱۸ مهر انتشار داد، از فرهنگیان دعوت بعمل آورد در اعتراض به گرانی و تورم و کاهش قدرت خرید مردم، از رفتن به کلاس‌های درس خودداری و در دفتر مدارس تحصن کنند. “شورای هماهنگی” خطاب به معلمان، دانش‌آموزان و والدین و عموم مردم ایران، ضمن بیان شمه‌ای از وضعیت معیشتی معلمان و آموزش‌وپرورش و بی‌توجهی دولت به خواست‌های معلمان، بار دیگر دلایل اعتراض و اعتصاب و خواست‌های معلمان را مطرح کرد وخواستار رسیدگی به آن شد.

معلمان زحمتکش تاکنون بارها و بارها از روش‌های مختلفی مانند نامه‌نگاری، تجمعات صنفی، ملاقات‌های حضوری و گفتگو با این یا آن مقام دولتی از جمله وزیر آموزش‌وپرورش استفاده نموده و خواستار رسیدگی به خواست های خود شده بودند.اما جزسرگردانی و وعده‌ توخالی، هیچکس، هیچ‌چیز به معلمان نداد. نه وزیر، نه کل کابینه و حاکمیت، حتا یک گام مثبت در راه‌حل معضلات معلمان و خواست‌هایشان برنداشتند. تجارب چندین و چند ساله مبارزات معلمان، روش‌های مبارزاتی موثرتری را پیش‌روی آن‌ها قرار داده است. تمام شیوه‌ها و نحوه برخورد دستگاه آموزش‌وپرورش و کابینه روحانی و کل حاکمیت با معلمان و عموم فرهنگیان نشان داده است که اقدامات و اعتراضات پراکنده به جائی نمی رسند و راهی جز اتحاد و اعتصاب در مقیاس سراسری، استمرار و گسترش آن وجود ندارد. “شورای هماهنگی” اگرچه در فراخوان خود از واژه “تحصن” استفاده کرده بود، اما اعتراض یکپارچه معلمان در روزهای ۲۲ و ۲۳ مهر، در واقع یک اعتصاب سراسری نمونه و موفقی بود که در آن معلمان در ده‌ها شهر و استان از رفتن به کلاس‌های درس خودداری کردند.

رسانه‌های خبری دولتی انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است، بی‌اعتنا به اعتراض بزرگ معلمان، به اتفاق، از اعلام خبر اعتصاب سراسری معلمان خودداری و سعی کردند آن را از ریشه انکار کنند. خبرگزاری‌ فارس حتا ادعا کرد تصاویر مربوط به تحصن معلمان در مدارس، ساختگی و “فتوشاپ” است! استقبال از اعتصاب سراسری اما چنان وسیع و گسترده بود، که رژیم نمی‌توانست آن را در گودال سکوت و بی‌اعتنایی مدفون سازد. پس، دستگاه سرکوب و امنیتی خود را به سراغ اعتصاب‌کنندگان فرستاد. محمدرضا رمضان‌زاده، دبیر انجمن صنفی معلمان خراسان شمالی که ریاست دوره‌ای “شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران” را نیز برعهده دارد، روز بیست و دوم مهر در راه بازگشت به منزل بازداشت شد. نیروهای اطلاعاتی و امنیتی، اکانت وی را در اختیار خود گرفته و مدیریت گروه تلگرامی معلمان را بدست گرفتند. مزدوران حکومتی تلاش زیادی بکار بردند تا با خرابکاری، ایجاد تردید و دودلی و نفاق‌افکنی در میان معلمان، مسیر اعتصاب را منحرف و آن را درهم بشکنند. این مزدوران هم‌چنین تلاش کردند، از طریق شناسایی فعالان جنبش اعتراضی معلمان، آن‌ها را تحت تعقیب و پی‌گرد وآزار قرار دهند. دستگاه اطلاعاتی رژیم اگرچه در آغاز توانست نوعی اخلال و سردرگمی در میان اعضاء گروه تلگرامی معلمان ایجاد کند، اما “شورای هماهنگی” توانست با اطلاع‌رسانی نسبتا بموقع از خرابکاری بیشتر اطلاعاتی‌ها جلوگیری بعمل آورد.

به‌رغم تمام این خرابکاری‌ها، به‌رغم آن‌که تعداد زیادی از فعالان تشکل‌های مستقل معلمان در شهرهای مختلف به مراکزامنیتی احضار شدند و به‌رغم آن‌که برخی از مدیران مدارس در همسویی با حراست و اطلاعات، فضای ترس و وحشت در مدارس ایجاد کردند، اما معلمان مبارز روز بیست و سوم مهر در ابعاد وسیع‌تری به اعتصاب پیوستند. “شورای هماهنگی” نیز هشدار داد چنانچه روند احضارها و بازداشت فعالان جنبش اعتراضی معلمان متوقف نشود، “شورا” وارد اعتصاب سراسری گسترده‌تری خواهد شد. دستگاه امنیتی رژیم به‌رغم تمام تلاش‌های مذبوحانه و سرکوب‌گرانه‌اش نتوانست اتحاد معلمان را درهم بشکند، جلو اعتصاب را بگیرد و یا آن را به کج‌راه بَرَد.

اعتصاب سراسری و موفقیت‌آمیز معلمان، یک برش قطعی از رویکردهای گذشته معطوف به ملاقات‌ها و گفتگوهای فرسایشی و بی‌نتیجه با مقامات دولتی و گام بسیار مهم و برجسته‌ای است در سمت‌گیری مبارزات معلمان از اشکال بی‌اثر یا کم‌اثر، به اشکال موثرتر مبارزه. این اعتصاب نه فقط از این زاویه که توانست شمار زیادی از معلمان در ده‌ها شهر و استان کشور را با خود همراه سازد و صحنه پرشوری از اتحاد و همبستگی مبارزاتی معلمان را به نمایش بگذارد، اعتصابِ در نوعِ خود موفقی به حساب می‌‌آید، بلکه بویژه از جنبه نقش و حضور چشمگیر و برجسته زنان نیز گامی فراتر از اعتراضات قبلی معلمان برداشت. معلمان زن، شجاع و بی‌باک، همه‌جا در صف مقدم اعتصاب بودند.

نکته بسیار مهم دیگر این اعتصاب، حمایت‌هایی‌ست که از آن بعمل آمد. سندیکای کارگران شرکت‌واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه، سندیکای کارگران کشت‌وصنعت نیشکر هفت‌تپه، گروه اتحاد بازنشستگان، کانون نویسندگان ایران، جمعی از کارکنان مخابرات و ارتباطات، چندین انجمن حمایت از کودکان و برخی دیگر از تشکل‌ها با صدور اطلاعیه‌هایی از اعتصاب سراسری معلمان و مطالبات آن‌ها حمایت کردند. دانشجویان نیز در برخی از دانشگاه‌ها بابرپایی تجمعات اعتراضی، حمل پلاکارد و سردادن شعارهایی چون دانشجو، معلم، اتحاد اتحاد، نان کار آزادی و شعارهایی در رابطه با آزادی معلمان و دانشجویان زندانی و سایر زندانیان سیاسی، از اعتصاب و خواست‌های معلمان حمایت کردند.

نکته بسیار مهم دیگری که باید به آن اشاره کرد، سمت‌گیری معلمان در جلب حمایت دانش‌آموزان و والدین آن‌هاست. این موضوع که در بیانیه‌ها، شعارها و خواست‌های معلمان به نحو برجسته‌ای بازتاب یافت، تاثیرات مهمی در جلب حمایت دانش‌آموزان و خانواده آن‌ها از معلمان و اعتصاب آن‌ها برجای گذاشت. تاثیرات اعتصاب سراسری معلمان بر دانش‌آموزان و خانواده‌ها کاملا محسوس و غیرقابل انکار است. می‌توان گفت میزان این تاثیرات در یک دهه اخیر کم‌سابقه بود. چنان‌که حمایت و همدلی آن‌ها بویژه حمایت‌های معنوی از اعتصاب سراسری و خواست‌های معلمان نیز غیرقابل انکار است.حمایت والدین و فریاد؛”آموزش رایگان حق مسلم ماست” که توسط دانش آموزان دربرخی مدارس طنین اندازشد، نشانه های اولیه این روند است. گرچه در به میدان آوردن دانش‌آموزان و خانواده آن‌ها این هنوز نخستین گام، یا آغاز راهی‌ست که باید پیموده شود، اما درهرحال این اعتصاب تا حدودی پای دانش‌آموزان و خانواده آن‌ها را نیز به میان کشاند. با این اعتصاب در واقع روزنه‌ای به سوی فراتر رفتن جنبش اعتراضی و اعتصاب سراسری معلمان به عرصه‌های وسیع‌تر و عمومی‌تر و فازهای پیشرفته‌تر گشوده شد. اعتصاب سراسری مهر ماه معلمان در یک کلام اعتصابی موفق بود.

با این همه، اعتصاب سراسری دو روزه معلمان از پاره‌ای ضعف‏ها و کمبودها نیز رنج می‌بُرد که بطور قطع معلمان پیشرو و فعالان اعتصاب و تشکل‌های صنفی و مستقل معلمان، با ارزیابی از این حرکت و تلاش برای رفع کسر و کمبودها، خود را برای اعتصابات سراسری بزرگ‌تر و موفقیت‌آمیزتر تجهیز و آماده خواهند کرد. در این مورد به چند نکته می‌توان اشاره کرد.

این واقعیتی‌ست انکار ناپذیر که شبکه‌های اجتماعی مجازی، امروزه به یکی از ابزارهای مهم مبارزه تبدیل شده‌اند. گفتن ندارد که برای پیشبرد مبارزه و سازماندهی اعتراض و اعتصاب می‌توان و باید هرچه وسیع‌تر از این شبکه‌ها سود جست. اما درعین‌حال مطلقا ضروری است که تاحد ممکن پیش‌بینی‌های لازم بعمل آید که در صورت زیرضرب رفتن آن یا هجوم دستگاه اطلاعاتی رژیم – از نمونه هجومی که به تلگرام معلمان وارد شد – آلترناتیو مناسب وآماده دیگری داشته باشیم تا بلافاصله با فعال کردن آن بتوانیم ضمن خبررسانی، کل اعتصاب را هدایت و تمام فعالیت خرابکارانه امنیتی‌ها را خنثا سازیم.

ثانیا این درست است که باید در شکل وسیع از این شبکه‌ها استفاده کرد اما درعین‌حال باید از هر جهت آماده بود که اگر کل این شبکه‌ فیلتر و یا از دسترس کاربران خارج شود، اعتصاب و هدایت آن مختل نشود. به عبارت دیگر تحت هیچ شرایطی نباید صرفاً به شبکه‌های اجتماعی مجازی اکتفا کرد و تمام تخم‌مرغ‌ها را در یک سبد قرار داد. از این‌رو هم‏پای استفاده از شبکه‌های اجتماعی باید پیوندها و ارتباط‌های خود در عالم واقعی را تحکیم بخشیم و آن را گسترش دهیم به نحوی که فیلترینگ، نتواند آسیب جدی به اعتصاب وارد سازد.

نکته بعدی میزان مشارکت معلمان در اعتصاب است. اگرچه آمار دقیقی از تعداد معلمانی که در اعتصاب دو روزه سراسری شرکت داشتند در دست نیست، اما مطابق خبرهای انتشار یافته گروه قابل ملاحظه‌ای از معلمان در این اعتصاب شرکت داشتند. با این همه باید اعتراف کرد که گروه قابل ملاحظه‌ای از معلمان نیز در اعتصاب شرکت نداشتند. شمار معلمان اعتصابی نسبت به کل معلمان هنوز رضایت‌بخش نیست. همین موضوع با درجه قوّت بیشتری در مورد تشکل‌های صنفی معلمان نیز صادق است. به این معنی که شمار معلمانی که به عضویت این تشکل‌ها درآمده‌اند، نسبت به کل معلمان و فرهنگیان بسیار ناچیز است. به نظر می‌رسد در هر دوی این زمینه‌ها، خواه جلب تعداد هرچه بیشتری از معلمان به تشکل‌ها و فعالیت متشکل، خواه همراه کردن آن‌ها با اعتصاب و اعتراض، معلمان پیشرو و فعالان تشکل‌های صنفی معلمان کارهای زیادی درپیش داشته باشند. درهر حال اما دور جدیدی از مبارزات معلمان آغاز شده است. چنانکه “شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران” در فراخوان اعتصاب اعلام کرد، تحصن مهرماه آغاز دور جدید اعتراضات معلمان است. معلمان هشدار داده‌اند اگر سریعا تغییر مثبت و قابل توجهی در فیش‌های حقوقی معلمان شاغل و بازنشسته و سرانه دانش‌آموزان مشاهده نشود، آبان‌ماه اعتصاب سراسری در ابعاد گسترده‌تری را سازمان خواهند داد. افزایش حقوق و مزد، آزادی معلمان دربند، حق ایجاد و فعالیت آزادانه تشکل و اعتصاب، توقف پولی‌سازی آموزش، برخورداری کودکان از آموزش با کیفیت و رایگان و عادلانه، ایجاد مدارس امن و استاندارد، رفع تبعیض از ساختار نظام آموزشی، بیمه‌فراگیر و کارآمد، اجرای قانون مدیریت خدمات کشوری از جمله مهم‌ترین مطالبات معلمان است که تاکنون هیچ یک از آن‌ها برآورده نشده است.

بنابراین از هم‌اکنون روشن است که باید در ابعاد بزرگ‌تر و گسترده‌تری به مصاف دولت رفت. راه اما همان است که معلمان در آن گام نهاده‌اند، اتحاد و اعتصاب سرتاسری. زنده باد اتحاد، زنده باد اعتصاب سراسری.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۴ در فرمت پی دی اف

 

نقش جمهوری اسلامی در تقویت گروه‌های مرتجع ناسیونالیست و اسلام‌گرا

درحالی‌که اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران به‌خوبی ماهیت دولت دینی و حاکمیت ستمگرانه الله بر روی زمین را دریافته و به نبرد برای برافکندن جمهوری اسلامی و استقرار نظمی که در آن دین و دولت کاملاً از یکدیگر جدا باشند، برخاسته‌اند، شواهد حاکی است که در برخی مناطق ایران، تعدادی از جوانان به گروه‌های اسلامی و ناسیونالیست ارتجاعی پیوسته‌اند، تا گویا از این طریق با جمهوری اسلامی مبارزه کنند. جمهوری اسلامی در مدتی کمتر از یک ماه با دو حمله نظامی از سوی گروه‌های اسلام‌گرای مرتجع رقیب خود مواجه بوده است، که توانسته‌اند در میان جوانان برخی مناطق نفوذ کنند. در ٣١ شهریورماه تعداد ٣ تا ۴ نفر از عرب‌های خوزستان که به داعش پیوسته بودند، مراسم رژه نظامی رژیم را در اهواز به گلوله بستند که در جریان آن ٢٩ تن کشته و حدود ۶٠ تن مجروح شدند. در سحرگاه ٢۴ مهرماه نیز گروه اسلام‌گرا- ناسیونالست جیش العدل در منطقه مرزی میر جاوه یک پایگاه نظامی رژیم را تصرف کرد و ١١ تن از نظامیان مستقر در این پایگاه را به اسارت گرفت.

این اتفاقات البته در حالی رخ داده است که سران مرتجع رژیم، در مورد امنیت بی‌نظیر در ایران یاوه سرائی می‌کنند و به گفته فرمانده کل سپاه پاسداران در سمنان “اکنون آمادگی دفاعی و نظامی جمهوری اسلامی در اوج خود قرار دارد.”

اما بحث مهم در این میان این است که چرا در میان مردمی که چهل سال حاکمیت دولت دینی را تجربه کرده‌اند، جوانانی پیدا می‌شوند که به گروه‌های اسلام‌گرائی از نمونه داعش می‌پیوندند که از دولت دینی حاکم بر ایران نیز مرتجع‌تر است؟ اگر به ترکیب نیروهائی که فرضا به داعش، گروه‌های جدائی طلب در خوزستان یا جیش العدل در بلوچستان پیوسته‌اند نگاه شود، آنچه آشکارا به چشم می‌خورد، آن‌ها متعلق به مناطقی از ایران هستند که با شدیدترین فشارها و تبعیض‌ها درزمینهٔ اقتصادی،اجتماعی ، سیاسی و سرکوب‌های بی‌رحمانه جمهوری اسلامی مواجه‌اند. مناطقی که در آن‌ها بالاترین درصد فقر و بیکاری وجود دارد، مردم از امکانات آموزشی، بهداشتی و درمان، فرهنگی و تفریحی در همان محدوده‌ای هم که در دیگر مناطق ایران است، محروم‌اند و با تبعیض‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی نیز مواجه‌اند.

بیش از ۷۰ درصد مردم استان سیستان و بلوچستان زیر فقر مطلق زندگی می‌کنند. دوسوم جمعیت استان از آب آشامیدنی محروم‌اند. امکانات بهداشتی و درمانی این استان در مقایسه با مناطق دیگر ایران در سطحی بسیار نازل قرار دارد. حدود ۳۲ درصد از کودکانی که در سن تحصیل قرار دارند، بی‌سوادند. در مناطق روستایی استان این رقم به ۴۰ درصد می‌رسد.

به گزارش مرکز آمار، در سال جاری بیشترین رشد نرخ بیکاری مربوط به استان سیستان و بلوچستان است. نرخ بیکاری در این استان در بهار ۹۷ در مقایسه با مدت مشابه سال قبل رشد ۵٫۹ درصدی داشته است. البته درحالی‌که مرکز آمار نرخ بیکاری را در این استان ۱۸٫۶ اعلام کرده است، شهریاری یکی از نمایندگان این استان می‌گوید نرخ بیکاری در این استان به بیش از ۵۰ درصد رسیده است.

در خوزستان نیز وضع بر همین منوال است. نرخ بیکاری در این استان ١۵ تا ٢۵ درصد اعلام‌شده که پس از استان‌های چهارمحال و بختیاری و کرمانشاه بیشترین میزان بیکاری را دارد. در خرمشهر و آبادان نرخ بیکاری رقمی بین ۴٠ تا ۵٠ درصد است. در استان خوزستان در نتیجه فقر، ٣٣ درصد دانش آموزان عرب در مرحله ابتدایی و ۵٠ درصد در مرحله راهنمایی ترک تحصیل می‌کنند. مردم عرب خوزستان با تبعیض آشکار در اشتغال و استخدام‌ مواجه‌اند. به گفته فعالین حقوق بشر اهوازی باوجود جوانان تحصیل‌کرده در استان خوزستان، برای استخدام در شرکت‌های گاز، آب، برق و نفت از نقاط دیگر کشور نیرو جذب می‌شود. حیرت‌آور این‌که در منطقه‌ای نظیر خوزستان که از سال‌ها پیش یکی از مناطق صنعتی پیشرفته بوده است، عرب بودن به تنهائی کافی است تا آن‌ها نتوانند حتی به سطح مدیران واحدهای صنعتی ارتقاء یابند. به گفته آخوند حیدری نماینده رژیم در مجلس خبرگان، در حال حاضر ۲۲شرکت پتروشیمی در ماهشهر فعالیت می‌کنند اما حتی یکی از مدیران آن‌ها نیز اهل خوزستان نیستند.

روشن است که توده‌های زحمتکش این مناطق باید علیه این شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی اسف‌بار و تبعیض‌آمیز عمیقاً ناراضی باشند و اعتراض کنند. در طول یک سال اخیر مکرر شاهد اعتراضات مردم این مناطق به تبعیض‌ها، بیکاری، نبود آب آشامیدنی، و وضعیت فاجعه‌بار محیط‌زیست بوده‌ایم.

جمهوری اسلامی که هیچ راه‌حلی برای تضادها و بحران‌های جامعه ایران ندارد، همواره تلاش کرده است مطالبات توده‌های مردم این مناطق را نیز با تشدید سرکوب و کشتار پاسخ دهد تا گویا بدین طریق بر مطالباتی که ریشه‌های عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دارند غلبه کند. در سال‌های اخیر درنتیجه اعتراضات در همین مناطق، ده‌ها تن از مردم به جوخه اعدام سپرده‌شده یا به حبس‌های سنگین و طولانی‌مدت محکوم‌شده‌اند

در ایران علاوه بر مطالبات مشترک و همگانی عموم توده‌های مردم ، در مناطقی از ایران، مردمی زندگی می‌کنند که مطالبات ویژه‌ای دارند. آن‌ها از سخن گفتن و تحصیل به زبان خود محروم‌اند، آن‌ها از هرگونه دخالتی در اداره امور منطقه خود محروم شده‌اند. اداره امور این مناطق را عمدتاً مأموران اعزامی دولتی از مناطق دیگر بر عهده دارند که حتی زبان این مردم را نمی‌فهمند.

جمهوری اسلامی با این سیاست‌های ارتجاعی خود فقط تبعیض، نابرابری و فقر را به این مردم تحمیل نکرده است، بلکه با همین سیاست‌های ارتجاعی و سرکوبگرانه به رشد گرایش‌ها ناسیونالیستی و مذهبی در میان مردم این مناطق دامن زده است. نتیجتاً این امکان را حتی برای گرو‌های اسلام‌گرای رسوا از نمونه داعش نیز فراهم کرده است که در میان این مردم فعالیت نمایند و سربازگیری کنند. یا در بلوچستان جوانانی که  با فقر، گرسنگی، بیکاری، تبعیض و سرکوب مواجه‌اند به گروه اسلام‌گرای جیش‌العدل بپیوندند و اقدامات نظامی انجام دهند.

واکنش جمهوری اسلامی نیز به هر اقدام نظامی آن‌ها، تشدید سرکوب و مجازات مردمی بوده است که نقشی در این میان نداشته‌اند. بلافاصله پس از حمله داعش در اهواز، نیروهای امنیتی رژیم، به‌منظور ایجاد جو رعب و وحشت، به خانه‌های مردم یورش بردند. تیر هوائی شلیک کردند و گروهی از جوانان عرب را بازداشت کردند. اما تجربه به‌قدر کافی در این چهار دهه نشان داده است که با این وحشی‌گری‌های جمهوری اسلامی، هیچ معضلی حل نخواهد شد. برعکس، آنچه رخ خواهد داد، رشد گرایش‌های ارتجاعی ناسیونالیستی و حتی مذهبی در میان مردمی است که از برخی تبعیضات و ستمگری‌های ملی رنج می‌برند.

اما تجربه باید این واقعیت را نیز به مردم این مناطق آموخته باشد که هیچ‌یک از این گروه‌های مرتجع قادر نیستند حتی یک مسئله از بی‌شمار معضلات آن‌ها را حل کنند. اگر آن‌ها صدها عمل نظامی دیگر انجام دهند و حتی هزاران تن از نیروهای سرکوب رژیم را بکشند ، مطلقاً چیزی به نفع مردم این مناطق تغییر نخواهد کرد. چراکه تحقق خواست‌های هر گروه اجتماعی در ایران، نیازمند سرنگونی جمهوری اسلامی است که از عهده نه‌فقط این گروه‌های ارتجاعی اسلام‌گرا و ناسیونالیست، بلکه حتی از یک سازمان‌ سیاسی مترقی و انقلابی سرا سری نیز ساخته نیست. این سرنگونی بدون جنبش سرتاسری کارگران و زحمتکشان و تمام ستمدیدگان، برپائی اعتصابات عمومی و سیاسی و قیام مسلحانه توده‌ای، ناممکن است.

بااین‌وجود، سرنگونی جمهوری اسلامی هم به تنهائی برای تحقق مطالبات مردم ستمدیده ایران کافی نیست. تنها آن طبقه‌ای می‌تواند این مطالبات را عملی کند و به هرگونه ستمگری ازجمله بر ملیت‌های ساکن ایران پایان بخشد، طبقه کارگر ایران است. چراکه منافع این طبقه در تحقق این مطالبات است. طبقه کارگر نمی‌تواند بدون حل یک‌رشته تضادها و تحقق مطالبات عمومی و معوقه مردم ایران به وظیفه اساسی خود که همانا برپائی یک جامعه سوسیالیستی است، عمل کند. ازاین‌رو تنها با یک جنبش سرا سری و انقلابی که رهبری آن در دست طبقه کارگر باشد، هم می‌توان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد و هم بی‌درنگ فوری‌ترین مطالبات عموم مردم را محقق ساخت.

سازمان فدائیان(اقلیت) که برای برپائی یک انقلاب اجتماعی، سرنگونی جمهوری اسلامی ، برقراری حکومت شورائی کارگران و زحمتکشان و استقرار سوسیالیسم مبارزه می‌کند، خواستار انجام اقدامات فوری زیر برای رفع هرگونه ستمگری ملی است.

برابری تمام ملیت‌های ساکن ایران و لغو فوری و بدون قید و شرط هرگونه ستم، تبعیض و نابرابری ملی.

لغو هرگونه امتیاز برای یک ملیت خاص. هیچ امتیازی به هیچ ملیت و زبانی نباید داده شود. تمام ملیت‌های ساکن ایران باید از این حق برخوردار باشند که آزادانه به زبان خود سخن بگویند، تحصیل کنند و در محل کار، مجامع و مؤسسات عمومی، نهاد‌های دولتی و غیره از آن استفاده نمایند.

لغو تقسیمات جغرافیائی و اداری موجود که توسط رژیم‌های ستمگر حاکم بر ایران، مصنوعا ایجادشده‌اند. مناطقی که دارای ترکیب و بافت ملی و جمعیتی ویژه‌ای هستند، باید محدوده‌های جغرافیائی و اداری خود را توسط شوراهای منطقه‌ای تعیین نمایند و از خودمختاری وسیع منطقه‌ای برخوردار باشند.

اداره امور مناطق خودمختار، بر عهده شوراهای منطقه‌ای منتخب خود مردم منطقه خواهد بود که بر مبنای اصل سانترالیسم دمکراتیک سازمان می‌یابند.

مردم مناطق خودمختار از طریق شوراهای منتخب خود، در کنگره سرا سری شوراهای نمایندگان کارگران و زحمتکشان در تعیین سیاست‌های عمومی و مسائل مربوط به اداره امور سراسر کشور، مداخله خواهند داشت.

هرگونه الحاق و انضمام اجباری مردود است. اتحاد تمام ملیت‌های ساکن ایران باید داوطلبانه و آزادانه باشد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۴ در فرمت پی دی اف

 

انکار بحران و بن‌بست، معضلی را حل نخواهد کرد

جمهوری اسلامی در گرداب بحران های متعدد دست و پا و می زند. ناعلاج بودن این بحران ها و تعمیق و گسترش هر روزه آنها، هیات حاکمه ایران را به چنان مرحله ای از استیصال رسانده است که یکسره به سیاست انکار بحران های موجود روی آورده است. مبلغ و مروج اولیه سیاست انکار هم طبق معمول کسی نیست جز شخص خامنه ای که یکسره منکر هرگونه بن بست و نابسامی در کشور است.

خامنه ای که به طور تلویحی در سخنرانی های پیشین خود عدم به بن بست رسیدن جمهوری اسلامی را یادآور شده بود، روز ۱۸ مهر در دیدار با سران قوا که تحت عنوان جلسه شورای هماهنگی اقتصادی برگزار گردید، با صراحت بیشتری اعلام کرد: در کشور بن بست نداریم. تکرار اینکه کشور هیچ بن بستی ندارد، البته همه ماجرا نبود. یک هفته بعد (چهارشنه ۲۵ مهر) خامنه ای طی دیدار دیگری که با گروهی از “نخبگان جوان و استعدادهای برتر علمی” داشت، تا آنجا پیش رفت که نه تنها منکر هرگونه بن بستی در جامعه شد، بلکه با گل و بلبل خواندن وضعیت کشور، بیان هرگونه نابسامانی، بن بست و “ارائه تصویری ناامید کننده” از جامعه را دستور تبلیغاتی “دشمن” خواند. او در این دیدار اعلام کرد: “تصویر سازی غلط، منفی و ناامید کننده از اوضاع ایران مهمترین دستور کار امروز دشمن است، اما، به فضل الهی تصویر واقعی کشور در مجموع، نقطه مقابل تصویر سازی سلطه است.”

تکرار اینکه جمهوری اسلامی با هیچ بن بستی مواجه نیست و اینکه اوضاع بهم ریخته کشور را به تبلیغات و تصویرسازی غلط دشمنان اسلام نسبت دادن، البته امری نیست که این روزها فقط مختص به خامنه ای باشد. در ماه های اخیز، دیگر مسئولان جمهوری اسلامی از حسن روحانی گرفته تا جهانگیری معاون اول رئیس جمهور، از دادستان کل گرفته تا امامان جمعه، همه به نوعی و به نسبت جایگاهی که در حکومت دارند سخنان خامنه ای را بلغور می کنند.

ازشخص خامنه ای به عنوان رهبر بلا منازع جمهوری اسلامی، به عنوان کسی که در راس نظام نشسته و یک تنه تمامی اهرم های اصلی قدرت و نهادهای حکومتی را در اختیار دارد، انتظاری بیش از این نیست. چرا که هرگونه اشاره ای از طرف او به بحران های ناعلاج کشور و یا بیان هرگونه معضلی که بر گلوی توده های فقر زده ایران چنگ انداخته است،در عمل به معنای ناتوانی و محاکمه خود او در جامعه تلقی خواهد شد. پس، خامنه ای راهی ندارد جز اینکه همواره به انکار حقیقت برخیرد. در مواردی هم که بر حسَب ضرورت اشاراتی به پاره ای از معضلات کشور داشته است، بی درنگ پای خود را از مسئولیت پذیری کنار کشیده و همواره در نقش اپوزیسیون دولت ظاهر شده است.

همانطور که در سطور بالا اشاره شد این فقط خامنه ای نیست که مدام تکرار می کند: در کشور هیچ بن بستی وجود ندارد. حسن روحانی نیز دست کم در ماه های اخیر به همین سیاست روی آورده است. روحانی نیز طی ماه های گذشته نه تنها از ورود به اوضاع وخیم و ازهم‌گسیخته اقتصادی کشور پرهیز کرده است، بلکه اینروزها در اغلب سخنرانی هایش از جمله سخنرانی اخیر او در دانشگاه تهران که به مناسبت بازگشائی دانشگاه های کشور در جمع عده ای ازاستادان و دانشجویان برگزیده ایراد شد، طوری وانمود کرد که انگار در کشور هیچ مشکلی نیست و دانشجویان و توده های مردم ایران باید از این بابت شکرگذار دولت “تدبیر و امید” هم باشند، دولتی که به زعم او بر بحران ها موجود فائق آمده و کشور را به وضعیت گل و بلبل رسانده است.

از نظر روحانی و خامنه ای، نه کارگران و توده های چند ده ملیونی مردم ایران در فقر و فلاکتند، نه داشجویان در زندان، نه دانشگاه ها در وضعیت امنیتی شدید قرار دارند و نه اقتصاد کشور بهم ریخته است، نه سرکوب و بگیر و ببند به امری روزمره تبدیل شده است، نه بحران ژرف رکود- تورمی زندگی مادی کارگران و توده های مزدبگیر را فلج کرده است، نه بحران بیکاری در جامعه وجود دارد، نه ارزش برابری ریال با دلار دست کم طی همین چند ماه گذشته به کمتر از یک سوم سقوط کرده است.

حسن روحانی همه این واقعیت های موجود در جامعه را می بیند، اما، او نیز به انکار آن نشسته است. واقعیاتی دردناک، کشنده و غیر قابل انکار که زندگی توده های میلیونی مردم ایران را به فلاکت و ویرانی کشانده است، اینروزها او نیز به تبعیت از ولی فقیه نظام کمترین اشاره ای به معضلات کشور نمی کند و صرفا با دادن امیدهای واهی سعی در آرام نگه داشتن توده ها و جلوگیری از فوران خشم و عصیان کارگران و توده های زحمتکش دارد.

عصیانی که دادستان کل جمهوری اسلامی به صراحت بر آن تاکید کرده است. دادستان کل جمهوری اسلامی طی سخنانی در جلسه شورای اداری قزوین به رغم پذیرش این واقعیت که: “کشور به دلایل مختلف با مشکل اقتصادی مواجه” است و با پذیرش اینکه بخشی از این مشکلات “مربوط به مسائل داخلی است” اما، در همان حال عمده نیروی خود را بر توطئه جدید دشمنان در خارج از کشورگذاشته است. دشمنانی که از طریق دامن زدن به یک “جنگ روانی” و “تحت فشار قرار دادن مردم” با “استفاده از فضای مجازی” می خواهند یک “نافرمانی اجتماعی” را بین مردم و جامعه دامن بزنند.

در واقع، نعل وارونه زدن خامنه ای، روحانی و دیگر مسئولان جمهوری اسلامی در انکار بحران ها و معضلات ناعلاج کشور، تماما از هراس آنان در عصیان عمومی توده های خشمگین است. کارگران و توده های فقر زده ای که جز عصیان و اعتراض نسبت به وضعیت موجود راهی برایشان باقی نمانده است. عصیان و اعتراضاتی همگانی که از دیماه ۹۶ در ابعادی کم سابقه شروع شد و به رغم افت و خیزهایی که تاکنون داشته است، چشم انداز تعمیق و گسترش سراسری آن همانند کابوسی خواب سران جمهوری اسلامی را آشفته کرده است.

خامنه ای، روحانی و دیگر مسئولان طراز اول حکومتی از آنجا که خود عاملان اصلی وضعیت وخامت بار موجود هستند، از آنجایی که به بن بست رسیده اند و برای برون رفت از وضعیت موجود هیچگونه راه حلی ندارند، ناگزیر به سیاست انکار بحران و بن‌بست روی آورده اند. آنان به خوبی می دانند که چه آتش زیر خاکستری در خشم روز افزون کارگران و عموم توده های زحمتکش نهفته است. خشم و عصیانی که هر روز در گوشه ای از کشور زبانه می کشد و هیات حاکمه ی ناتوان و مستاصل ایران را یکسره به انکار بحران و تزریق امیدهای واهی در جامعه  کشانده است. امیدی کذایی که این روزها در جامعه و در شبکه های اجتماعی به صورت طنز گونه ای با عنوان سیاست “امیددرمانی” از آن یاد می شود. سیاستی که روزنامه کیهان (۲۳ مهر) در یادداشت روز خود از آن به عنوان “نیاز برخی از دولتمردان به امید درمانی” یاد کرده و مهمتر اینکه بخشی از اصلاح طلبان حکومتی نیز سیاست “امیددرمانی” دولت را به سُخره گرفته اند.

اینکه خامنه ای وضعیت بحرانی حاکم بر جمهوری اسلامی را انکار کرده است، اینکه رئیس کابینه به اصطلاح تدبیر و امید هم با زدن نعل وارونه به تکرار سخنان شیرین و تزریق امیدهای واهی در جامعه روی آورده است، اینگونه نیست که آنان از وضعیت شکننده و نابسامانی که در آن گرفتارند، بی خبرند. اتفاقا درست برعکس است و آنان بیش از هر کسی بر خرابی اوضاع کشور و بحران های متعددی که حاکمیت در آن گرفتار است، آگاهند. آنان، دقیقا چون به بن بست رسیده اند، به انکار روی آورده اند. خامنه ای و روحانی باید بدانند و البته خوب هم می دانند که انکار بحران معضلی را حل نمی کند. انکار بحران و سرپوش گذاشتن بر انبوه نابسامانی های کشور در عمل مهر تائیدی بر شکست، ناتوانی و به بن بست رسیدن نظام جمهوری اسلامی است. نظامی که در تمام عرصه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شکست خورده و توده های مردم ایران نیز به این حقیقت رسیده اند که جمهوری اسلامی رفتنی است. بر بستر چنین حقیقتی زمان آن فرا رسیده است که در پی یک رشته اعتراضات سرتاسری و شکل گیری اعتصاب عمومی سیاسی همراه با قیام مسلحانه توده ای این نظام ارتجاعی و سراپا پوسیده  را به گورستان تاریخ بسپاریم و بر ویرانه های آن حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان را بنا نهیم.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۴ در فرمت پی دی اف

 

کولبری واقعیتی که معلول نظام سرمایه‌داری حاکم است

۲۳ مهرماه، حسین ذوالفقاری معاون وزیر کشور، در پاسخ به یکی از خبرنگاران در رابطه با کشته شدن یک کولبر در روزهای قبل گفت: “ما دیگر چیزی به نام کولبر نداریم… اگر فردا چهار تروریست در قالب این کولبران به جای کالا، مواد منفجره وارد کشور کنند و در ۱۰ نقطه کشور عملیات تروریستی انجام دهند آن موقع چه کسی پاسخگو است؟ آن موقع مردم و خبرنگاران از کولبران سوال می‌کنند یا از مسئولین امنیتی می‌خواهند امنیت را برقرار کنند؟ من از این واضح‌تر نمی‌توانم موضوع کولبران را تشریح کنم”.

اگر جمهوری اسلامی وقیحانه بیش از صد هزار کولبر، از کردستان تا بلوچستان را تروریست، قاچاقچی و اخلال‌گر اقتصادی می‌نامد، برای کولبران اما کولبری تنها راه برای تهیه یک لقمه نان برای خود و خانواده‌های‌شان است. تنها در کردستان حداقل ۸۰ هزار کولبر از پیر و جوان، از زن و کودک، از ۱۳ سال تا ۷۰ سال زندگی می‌کنند که به این کار سخت و طاقت‌فرسا می‌پردازند. کاری با درآمد بسیار ناچیز که هر سال قربانیان زیادی می‌‌گیرد.

کولبری در کردستان و بلوچستان تنها راه برای کسانی‌ست که دیگر راهی برای گریز از مرگ از گرسنگی ندارند. درآمد کولبران، کولبرانی که گاه مجبور به حمل ۲۰۰ کیلو بار بر دوش‌ خود هستند، آن‌قدر ناچیز است که برای آن‌ها کار در کارخانه‌ای حتا با حداقل دستمزد آرزوست. کولبرانی که به‌ دلیل همین کار سخت اغلب دچار عوارض جسمی می‌شوند اما به دلیل فقر و تنگناهای مالی حتا قادر به پرداخت سالی ۵۰۰ هزار تومان برای تامین دفترچه بیمه درمانی نیستند و تنها راه برای‌شان ادامه کولبری و تحمل دردهای ناشی از آن است و این است به‌طور واقعی زندگی یک کولبر.

اما جدا از کار طاقت‌فرسا و درآمد بسیار ناچیز، مرگ خطردیگری‌ست که در کمین کولبران نشسته است.

سقوط از ارتفاع، یخ زدن در سرما، رفتن بر روی مین‌های کار گذاشته شده از سوی نیروهای نظامی و از همه بیشتر شلیک مستقیم ماموران جمهوری اسلامی به سوی کولبران از جمله خطراتی هستند که کولبران را تهدید می‌کنند.

در سال ۹۱، در کردستان از ۷۴ کولبری که جان خود را از دست دادند، ۷۰ نفر در اثر شلیک مستقیم نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بود. در این سال ۷۶ کولبر نیز مجروح شدند. از مرداد ۹۲ آغاز دوران ریاست جمهوری روحانی تا پایان اسفند ۹۵، ۲۱۲ کولبر تنها در کردستان بر اثر شلیک نیروهای نظامی حکومت کشته و زخمی شدند.

در سال‌جاری بویژه پس از مصوبه کابینه در ۹ مرداد در مورد ممنوعیت کولبری و بستن مرز‌ها در ۴ استان کردستان، کرمانشاه، آذربایجان‌غربی و سیستان و بلوچستان، و متعاقب آن افزایش حضور نیروهای نظامی، آمار کشته و مجروح شدن کولبران افزایش یافت. تنها در ماه سپتامبر (۲۰ شهریور تا ۸ مهر) توسط نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ۸ کولبر کشته و ۲۱ تن دیگر زخمی شدند.

به‌طور کلی در نیمه نخست سال‌جاری ۲۱ کولبر با شلیک نیروهای نظامی، ۲ نفر در اثر انفجار مین، ۲ نفر در اثر ایست قلبی به دلیل فشار کاری و ۴ کولبر در اثر سقوط از ارتفاع جان خود را از دست دادند. در این مدت ۶۹ کولبر نیز مجروح شدند که ۴۵ تن از آن‌ها در اثر شلیک گلوله بوده است.

مصوبه کابینه در مورد ایجاد بازارچه‌های مرزی و ممنوعیت کولبری در واقع فقط به این خاطر بود که کشته‌شدن کولبران توسط نیروهای نظامی جمهوری اسلامی، در کنار کار سخت کولبری و درآمدهای ناچیز این کار، انعکاس وسیعی در جامعه یافته بود و جمهوری اسلامی برای بها ندادن به حق “کار” و زندگی کولبران شدیدا تحت فشار بود. در واقع جمهوری اسلامی با ممنوعیت کولبری یکی از اهدافش، ممنوعیت اعتراض، نوشتن و گفتن در مورد کولبران و کولبری بود.

اما تا وقتی که بیکاری هست، تا وقتی که فقر و گرسنگی هست، کولبری نیز خواهد بود، حتا اگر ده‌ها بار پرخطرتر و سخت‌تر شود. به این دلیل ساده که “کار” دیگری برای کولبران وجود ندارد.

وعده کابینه برای حل معضل کولبری با ایجاد بازارچه‌های مرزی و کارت پیله‌وری – حتا اگر به عمل آید – در برابر ابعاد فقر، گرسنگی و بیکاری در این مناطق، آن‌چنان به دور از واقعیت است که حتا نمایندگان مجلس اسلامی را نیز قانع نکرد. وعده‌هایی که هرگز نتوانست و نمی‌تواند معضل کولبری را چاره کنند و این چیزی‌ست که در عمل شاهد آن هستیم. کولبری ادامه یافت و تنها تغییر، افزایش تعداد کولبران جان باخته است.

تاریخ تمام این سال‌ها نیز ثابت کرده است که طرح‌های جمهوری اسلامی همه در نهایت به نفع طبقه حاکم است، همان‌طور که طرح سهمیه سوخت مرزنشینان به جای مرزنشینان به کام دولت و مزدوران‌اش سرازیر شد و مرزنشینانی که از این طرح حاصلی نبردند، به دلیل حمل حتا ۲ گالن بنزین در بلوچستان جان خود را از دست داده و یا هم‌چنان می‌دهند. “عیسی جدید‌الاسلام” متاهل دارای ۶ فرزند یکی از قربانیان این نظام و با اسلحه ماموران نظامی حکومت اسلامی است که در روز ۲۳ شهریور تنها به خاطر حمل دو گالن بنزین جهت فروش در آن سوی مرز کشته شد. دو گالنی که قرار بود با فروش‌اش، لقمه نانی برای کودکان او تهیه شود.

به گفته‌ی علیم یار محمدی نماینده مجلس اسلامی از زاهدان، بیشتر کولبران در سیستان و بلوچستان کودکانی هستند که از تحصیل بازمانده و زیر ۱۸ سال هستند. زنان بخش دیگری از کولبران این استان را تشکیل می‌دهند.

تنها طی ۴ سال اخیر (تا آغاز سال ۹۷) حداقل ۱۰۴ نفر در سیستان و بلوچستان با شلیک ماموران نظامی رژیم کشته و ۶۳ نفر دیگر مجروح شدند. در میان کشته شدگان زنان و کودکان نیز قرار دارند. جرم اکثر کشته‌شدگان حمل سوخت است. این در حالی‌ست که براساس گفته یک “عنصر امنیتی سابق” رژیم در این استان ۷۰ درصد قاچاق سوخت از مبادی قانونی و با تانکرهای سوخت انجام می‌شود (روزنامه شرق).

جمهوری اسلامی با عنوان “حمایت از مرزنشینان” سهمیه سوخت ماهانه۱۵۰۰ لیتری برای هر خانواده‌ی مرزنشین‌ در نظر گرفت. اما از این طرح عملا هیچ چیز حاصل مرزنشینان نشد. برای مثال به گزارش روزنامه “شرق” در طول این سال‌ها به هر خانوار در چابهار ماهانه به طور متوسط ۳ هزار تومان، آن‌هم پس از مدت‌ها و “با فشار مردم و فعالان رسانه‌ای محلی” (روزنامه شرق) پرداخت شد. به نوشته‌ی همین روزنامه طی سال‌های ۹۶ و ۹۷ سود حاصل از فروش سوخت مرزنشینی سهمیه چابهار حدود ۱۶ میلیارد تومان بوده که از این مبلغ تنها ۲ میلیارد و ۵۰۰ میلیون تومان به مرزنشینان پرداخت شد. واقعیت اما بسیار فراتر از این مبالغ است. هم اکنون براساس قیمت‌های موجود و کاهش ارزش ریال، سود هر خانوار مرزنشین از سهمیه ۱۵۰۰ لیتری، ماهانه حداقل ۱۵ میلیون تومان می‌تواند باشد، ولی این مبلغ به جای مرزنشینان به جیب مقامات حکومتی و عوامل آن‌ها در منطقه سرازیر می‌شود که تحت عنوان تعاونی‌های مرزنشینان این تجارت را در دست گرفته‌اند. آن وقت همین مرزنشینان به خاطر حمل دو گالن بنزین به ضرب گلوله دژخیمان رژیم کشته می‌شوند. مرزنشینانی که براساس حتا آمارهای دولتی در فقر مطلق بسر می‌برند. فرزندان‌شان فاقد مدرسه هستند و برخی از آن‌ها به جای مدرسه باید کولبری کنند. همان استانی که بسیاری از کلاس‌های‌اش در زیر سایه دیوار، یا درخت و یا در کپر برگزار می‌شوند. همان استانی که بسیاری از مدارس‌اش قدیمی و فاقد ایمنی هستند.

به گزارش خبرگزاری ایلنا (۲۷ مهر) “تعاونی‌های مرزنشینان فاقد ساختار دمکراتیک بوده، دولتی هستند، براساس میل و منافع دولت سازمان یافته‌اند و محلی برای توزیع رانت”. جالب آن‌‌که حتا پول‌های حاصل از فروش سوخت در حساب ارگان‌های دولتی از جمله فرمانداری‌ها ریخته می‌شود. در این گزارش و به نقل از یکی از مرزنشینان آمده است: “از تعاونی‌ها به عنوان کارگزار فروش سهمیه سوخت ۱۵۰۰ لیتری به سراغ ما می‌آیند و کپی شناسنامه و کارت ملی‌های‌مان را می‌گیرند و دنبال کار خود می‌روند و تاکنون هم ریالی از آن‌ را در حساب‌مان ندیده‌ایم انگار که به نام ماست اما به کام آن‌ها”.

دستفروشان نیز مانند کولبران قربانیان نظام سرمایه‌داری هستند که به دلیل بیکاری و فقر شدید به دستفروشی روی آورده و روزانه در چهار گوشه کشور مورد تهاجم اوباشان شهرداری قرار می‌گیرند که با فحاشی، ضرب و شتم، تصاحب و یا تخریب اموال ناچیز دستفروشان، تنها منبع معیشت آن‌ها را تاراج می‌کنند. دستفروشانی که همواره در اضطرابِ تهاجم این اوباشان هستند و حتا در مواردی جان خود را از دست داده‌اند.

به‌گزارش خبرگزاری “ایلنا” (۱۷ اسفند ۹۶) در طی دو سال اخیر ۵۰ درصد بر تعداد دستفروشان در تهران افزوده شده است. گسترش بیکاری و افزایش جمعیت حاشیه‌نشین که خود نتیجه ویرانی روستاها، مهاجرت روستاییان و گسترش بیکاری و فقر در شهرهاست، از جمله عوامل افزایش تعداد دستفروشان است.

کشته شدن علی چراغی در مرداد ۹۳ با پنجه بکس اوباشان شهرداری یکی از این موارد بود. در بهمن ۹۲ یک جوان کُرد دستفروش در متروی تهران با حمله اوباشان شهرداری جان خود را از دست داد. یونس عساکره دستفروش خرمشهری که بساط میوه‌فروشی‌اش توسط اوباشان شهرداری مصادره شده بود، در ۲۳ اسفند در مقابل شهرداری خرمشهر دست به خودسوزی زد و چند روز بعد در بیمارستان جان خود را از دست داد. در اسفند ۹۴ یک جوان دستفروش بنابی در جریان یورش نیروهای انتظامی به بازار شهر، با شلیک مستقیم نیروهای انتظامی جان خود را از دست داد. مرداد سال گذشته نیز یک دستفروش قمی که با اوباشان شهرداری درگیر شده بود، جان خود را از دست داد.

موضوع اصلی این است که در سرتاسر پهنای کشوری که امروز ایران نام دارد، میلیون‌ها بیکار که رقمی بسی فراتر از ١٠  میلیون نفر تخمین زده می‌شوند وجود دارند که گروهی از آن‌ها از روی ناچاری به کارهایی هم‌چون کولبری و دستفروشی، به رغم تمام مشکلات و درآمدهای فوق‌العاده ناچیز آن، روی می‌آورند.

حق تمام این انسان‌هاست که کار داشته باشند، کار خود را آزادانه انتخاب کنند و با کار خود از یک زندگی آسوده برخوردار باشند. این حق تمام انسان‌هاست و اگر در شرایطی بیکار شوند، باز این حق آن‌هاست که از حقوق بیکاری مناسب برخوردار باشند، حقوقی که هزینه‌های یک خانواده کارگری چهارنفره را تامین کند.

جمهوری اسلامی اما ثابت کرده است که این حق بدیهی انسان برای‌اش اهمیتی ندارد. بنابراین تنها با سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی این خواست بر حق کارگران و تمامی انسان‌های زحمتکش و ستم‌دیده تامین خواهد شد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۹۴ در فرمت پی دی اف