“اصلاح‌طلبی” با سیمایی جدید

در دوران فروپاشی حکومت‌ها، هنگامی‌که بحران‌ تمام ارکان نظم موجود را فرامی‌گیرد، شکست سیاست‌های طبقه حاکم بر همگان آشکار می‌شود و آخرین روزنه‌های امید بهبود در چهارچوب نظم موجود، مسدود می‌گردد، اقتدار سیاسی طبقه حاکم شکسته می‌شود و مبارزات و اعتراضات به شکلی علنی علیه نظم حاکم شکل می‌گیرند. در چنین شرایطی است که انواع و اقسام اپوزیسیون‌ها حتی از درون طبقه حاکم و افراد و گروه‌هایی که خود جزئی از نظم موجود بوده یا مدافع آن هستند، پدیدار می‌گردند. آن‌ها در ظاهر خود را مخالف رژیم حاکم‌ معرفی می‌کنند و آن را حتی به چالش می‌کشند، اما در واقعیت امر چیزی جز اصلاح در نظم مستقر و حفظ شالوده‌های آن با در نظر گرفتن شرایط جدید، نمی‌خواهند.

نباید تصور کرد که مدافعان سیاسی نظم اقتصادی-اجتماعی حاکم بر ایران، همان اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبانی هستند که اکنون در میان توده‌های وسیع مردم رسوا و بی‌اعتبار شده‌اند. چنانچه میدانیم، از گذشته‌های دور، جمهوری اسلامی اپوزیسیون‌های بورژوائی نیمه قانونی و غیرقانونی در داخل و خارج از ایران داشته است که چیزی جز تغییرات جزئی و اصلاح در روبنای سیاسی و در بهترین حالت ممکن، حذف خصلت مذهبی دولت نمی‌خواهند. با عمیق‌تر شدن بحران‌های رژیم و به‌ویژه بی‌اعتباری و بحران درونی جناح موسوم به اصلاح‌طلب، گروه‌هایی از داخل و از درون همین جناح‌های موجود رژیم یا حامیان آن‌ها، با چهره‌ای نوین همان وظائف قدیم را در شرایط جدید بر عهده می‌گیرند.

بنابراین، در تحولات پیش ‌روی در ایران، ما با نمونه‌های متعددی از آن‌ها روبه‌رو خواهیم بود. یک نمونه جدید و البته هنوز کم‌اهمیت آن‌ که پیش‌کسوتان آن‌ها به نام ملی‌گرا و ملی- مذهبی، زمانی از متحدان خمینی بودند و در مرحله‌ای دیگر حامی جناح موسوم به اصلاح‌طلب رژیم، از هم‌اکنون موجودیت خود را با انتشار بیانیه‌ای تحت عنوان ۱۴ فعال مدنی سیاسی داخل کشور در ۲۱ خرداد اعلام کرده‌اند. آن‌ها در بیانیه خود ضمن شکوه و شکایت از این‌که علی خامنه‌ای و جناح وی نصایح و هشدار ” دلسوزان” نظام را برای اصلاح وضع موجود، نادیده گرفتند و کار را به اصلاح‌ناپذیری نظام کشاندند، می‌نویسند:

“سال‌هاست که بسیاری از نخبگان اجتماعی و فرهنگی و فعالان مدنی با نقدهای دلسوزانه، در پی اصلاح و تغییرات ساختاری و بنیادین در نظام اجتماعی و سیاسی، جمهوری اسلامی بوده‌اند.اما دریغ! نه‌تنها عزمی برای پاسخ گوئی به مردم ایران وجود ندارد، بلکه نظام حاکم، هم بر اصلاح‌ناپذیری و کجروی هایش اصرار می ورزد و هم بر استبداد فردی اش!”

” به باور ما، کلیه‌ی شواهد نشان‌دهنده‌ی این است که رئیس‌جمهور و نمایندگان مجلس،« تدارکاتچی»ای بیش نیستند”

آن‌ها ادامه می‌دهند، حالا وقت آن رسیده که “مردم، فعالان و اندیشمندان دلسوز”” با صراحت تمام پای به میدان گذارده و با درخواست تغییر بنیادین قانون اساسی و استعفای رهبری که هر روز بر حدود اختیارات به ناحق خود می افزاید، پیشقراول این حرکت ملی باشند.”

ظاهراً دوره توهم پراکنی در مورد اصلاح نظم موجود از مدت‌ها پیش به پایان رسیده بود. اما گویا آن‌گونه که از این بیانیه برمی‌آید، هنوز اصلاح نظم موجود در دستور کار است، منتها با ژست‌ها و ادعاهای جدید. اگر زمانی تمام حرف گرایش ملی‌گرا و ملی-مذهبی این بود که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت، امروز هم تمام حرف آن‌ها این است که فقیه و آخوند باید به کار اصلی خود بازگردند و باکمی اصلاح در روبنای سیاسی ، اوضاع سامان خواهد گرفت.

نخست باید به اینان گفت که هرگز قراری نبوده و نیست که جمهوری اسلامی چیزی جز آنچه بوده و هست، باشد و کاری به نفع مردم انجام دهد، خواه با خمینی و خامنه‌ای یا بدون آن‌ها. برخلاف توهم پراکنی‌های کسانی که دعوایشان صرفاً با شخص خامنه‌ای است، از همان آغاز به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی در ایران، قراری نبود که این رژیم ارتجاعی چیزی را به نفع مردم و مطالبات آن‌ها تغییر دهد و اصلاح کند. حتی قراری نبود که استبداد رژیم سلطنتی را کنار بگذارد. برعکس، جمهوری اسلامی فقط یک وظیفه داشت و آن درهم شکستن انقلاب سال ۱۳۵۷ با بی‌رحمانه‌ترین شیوه‌های سرکوب و کشتار و استقرار استبدادی مخوف‌تر از استبداد رژیم سلطنتی، برای حفظ نظم اقتصادی- اجتماعی سرمایه‌داری حاکم بر ایران. این وظیفه‌ای است که  جمهوری اسلامی تا به امروز عهده‌دار آن بوده و تا روزی که سرنگون نشود، بر عهده خواهد داشت. خاتمی ۳۰ سال پیش بر سرکار آمد تا به آن‌هایی که توهمی داشتند، نشان دهد که جمهوری اسلامی برای اصلاح بر سرکار نیامده، بلکه برای استقرار استبدادی وحشیانه‌تر از دوران رژیم شاه به قدرت رسید. او نشان داد و خودش هم به صدای بلند اعلام کرد که اگر کسی می‌پندارد که در این رژیم استبدادی، رئیس‌جمهوری و نمایندگان به‌اصطلاح مجلس، کاره‌ای هستند یا تافته‌ای جدا بافته از کل دستگاه استبداد، باید از توهم بیرون آید، چراکه آن‌ها جز کارگزار و تدارکاتچی دستگاه استبداد، چیز دیگری نیستند. بنابراین آنچه نویسندگان بیانیه می‌گویند نه‌تنها جدید نیست، بلکه بسیار کهنه و عقب‌مانده است.

اما آنچه در این بیانیه ظاهراً جدید است، خواست استعفای خامنه‌ای و تغییر قانون اساسی است که آن‌هم صرفاً بازتابی از همان شکست همه‌جانبه رژیم و طرفداران پوشیده و آشکار آن است. بااین‌وجود، این جدید بودن نیز تغییری در این واقعیت نمی‌دهد که حرف‌های آن‌ها در چهارچوب همان تفکر شکست‌خورده اصلاح‌طلبی به شکلی دیگر در شرایطی دیگر یعنی در دورانی است که هرلحظه احتمال وقوع انقلاب نزدیک‌تر می‌شود. بنابراین آن‌ها و همفکرانشان، با ادعاهای جدید به نجات نظم موجود برخاسته‌اند، اما با ادعایی به‌راستی مضحک.

گویا قرار است از سرکرده و سکان‌دار دستگاه استبداد خواسته شود، استعفا کند و قانون اساسی دچار “تغییر بنیادی” گردد! بر هر انسانی باکمی آگاهی روشن است که نه خامنه‌ای با این درخواست‌ها و حتی تهدیدات، استعفا خواهد داد و نه “تغییر بنیادی قانون اساسی” رخ خواهد داد. اما اگر قرار است مردم “پای به میدان بگذارند”، آن‌ها نه برای تقاضای استعفای خامنه‌ای، بلکه برای برپائی انقلاب و زیرورو کردن تمام نظم موجود، به پا می‌خیزند. بنابراین، جمهوری اسلامی می‌ماند تا روزی که کارگران و زحمتکشان، این رژیم ارتجاعی را از طریق یک انقلاب، به همراه تمام جناح‌های آن سرنگون کنند و آنگاه است که قانون اساسی جدیدی وجود خواهد داشت. قانون اساسی برخاسته از انقلاب کارگران و زحمتکشان.

بنابراین، نیازی به توضیح بیشتر نیست که در این بیانیه، پای سرنگونی جمهوری اسلامی در میان نیست، بلکه آنچه خواسته‌شده، “اصلاحات” نوع قدیم در شرایط جدید است.

به بیانیه دیگری نظر افکنیم که از سوی زنان وابسته به همین گرایش‌ طبقاتی و فکری انتشاریافته است.

در ۱۴ مرداد هم‌زمان با سالروز فرمان مشروطیت، بیانیه‌ای ظاهراً در دفاع از حقوق زنان توسط ۱۴ تن از زنان انتشار یافت، که در نگاه اول در مقایسه با بیانیه نخست، رادیکال به نظر می‌رسد. در آن از ستمی که در ایران برزنان رفته است،”از سلب  بسیاری از حقوق اولیه و انسانی زنان” و ” آپارتاید جنسی” و بالاخره از ” نه به جمهوری اسلامی” و آری به “حکومتی سکولار دموکرات” سخن رفته است. اما همه این‌ها  قرار است “با شیوه‌ای مسالمت‌آمیز، آرام، “مدنی و بدون خشونت” به دست آید، در شرایطی که جمهوری اسلامی به همگان نشان داده است که زبانی جز زبان قهر و خشونت نمی‌فهمد و هر خواست برحق کارگران و زحمتکشان، معلمان، زنان و جوانان را با سرکوب، زندان، اعدام و گلوله پاسخ می‌دهد. مبارزه مسالمت‌آمیز با جمهوری اسلامی در شرایطی موعظه می‌شود که رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی در آستانه سرنگونی قرارگرفته، تظاهرات و شورش‌های ضد حکومتی مکرر از دی‌ماه ۹۶ در ایران رخ‌داده است، در هر هفته چندین تظاهرات و گردهم‌آئی اعتراضی با شعارهای مستقیم علیه رژیم و سران آن، برپا می‌گردد. زنان شجاع به جنگ علنی با رژیم برخاسته‌اند، قوانین ارتجاعی علیه زنان را آشکارا زیر پا می‌گذارند، حجاب اجباری را به دور می‌افکنند و پاسخ دژخیمان حکومت را در خیابان‌ها می‌دهند.

در این بیانیه، تلاش شده است، ستمگری بیکران جمهوری اسلامی برزنان صرفاً به” ولایت مطلقه فقیه” و “نظام فقاهتی” نسبت داده شود، تا آنگونه که همواره دیدگاه گروه‌های رنگارنگ ملی‌گرا، ملی- مذهبی و “اصلاح‌طلبان” حکومتی بوده است، نقش مذهب و نظام سرمایه‌داری حاکم بر ایران در این ستمگری، تبعیض و حتی آپارتاید جنسی و اسارت زنان انکار شود. آن‌گونه که برخی از امضاء کنندگان این بیانیه در ویدئوهای انتشاریافته با صراحت اعلام کرده‌اند، معضل این گروه، فقط به آخوند ختم می‌شود و یا به گفته خود آن‌ها”حکومت آخوندی”. درحالی‌که جمهوری اسلامی دولتی است که نه‌تنها دین و دولت را عمیقاً در یکدیگر ادغام نموده و ازاین‌رو دولتی مذهبی است، بلکه این دولت نماینده سیاسی طبقه سرمایه‌دار و پاسدار نظم ستمگرانه سرمایه‌داری است. بنابراین نمی‌شود آن را “نظام فقاهتی” و “حکومت آخوندی” نامید و بی‌شمار فجایعی را که جمهوری اسلامی به بار آورده است، فقط به یک جزء و گروه آن، نسبت داد.

اما نکته اصلی در این است که چگونه ممکن است، با یک دیکتاتوری عریان، رژیمی شدیداً استبدادی، با یک نیروی مسلح مزدور سرکوبگر و یک دستگاه پلیسی- امنیتی عریض و طویل، که طی چهل سال گذشته نه‌تنها کمترین پاسخی به مطالبات زنان نداد، بلکه مدام بر دامنه فشار و تبعیض افزوده است، مسالمت‌آمیز و بدون انقلاب، یا به گفته خود آن‌ها به ” شیوه‌ای مدنی و بدون خشونت” مبارزه کرد و آن را واداشت که کنار برود و به‌جای آن رژیمی “سکولار، دمکرات” مستقر شود. از بیانیه چیزی جز این عاید نمی‌شود، که از طریق اصلاحات. چراکه وقتی کسی نمی‌خواهد یک رژیم فوق ارتجاعی را با انقلاب و اشکال مؤثر مبارزه از نمونه قیام مسلحانه سرنگون کند، قطعاً هیچ راهی ندارد، جز این‌که طالب همان “اصلاحات” شکست‌خورده‌ باشد، و به اصلاح رژیمی امید بندد که مطلقاً با هرگونه اصلاح سر سازش ندارد. مگر زنان طرفدار به‌اصطلاح اصلاحات سال‌های متمادی مبارزه مسالمت‌آمیز نکردند؟ مگر کمپین یک‌میلیون امضاء راه نیانداختند؟ مگر برای تحقق ابتدایی‌ترین مطالبات زنان به انواع و اقسام نهادها و گروه‌های حاکم و حتی سران دستگاه مرتجع مذهبی متوسل نشدند؟ روشن است که هرچه از دستشان برمی‌آمد انجام دادند، اما حتی یک دست آورد بسیار کوچک هم برای زنان نداشتند. آشکار است که شعار نه به جمهوری اسلامی و آری به حکومت سکولار با مبارزه‌ای مسالمت‌آمیز و بدون انقلاب، یک شعار توخالی است. سنگ بزرگی است که به علامت نزدن بالابرده شده است. اینجاست که روشن می‌شود، هراس از انقلاب و هراس از سرنگون نظم موجود است که “اصلاح‌طلب” را وامی‌دارد شعار به‌ظاهر رادیکال اما در محتوا راست و توخالی سر دهد. اما مسئله در ایران صرفاً به این نکته خلاصه نمی‌شود که با شیوه‌ای مسالمت‌آمیز و بدون انقلاب، نمی‌توان به جمهوری اسلامی نه گفت و نمی‌توان حتی آزادی را به دست آورد و تبعیض و نابرابری علیه زنان را برانداخت، بلکه اساساً در ایران بدون انقلاب و سرنگونی قهری طبقه سرمایه‌دار و انتقال قدرت سیاسی به طبقه‌ای جدید، طبقه انقلابی و مترقی کارگر، حتی تحقق آزادی و تحقق مطالبات زنان و یک دولت حقیقتاً سکولار محال است. این واقعیت را تجربه شکست انقلاب سال ۵۷ نیز آشکارا نشان داد. علت آن‌هم خصلت فوق ارتجاعی طبقه سرمایه‌دار حاکم بر ایران است. اگر انقلاب مشروطیت که حالا به تاریخ پیوسته است، با شکست روبه‌رو گردید و اگر در تمام دوران پس‌ازآن، همواره رژیم‌های ارتجاعی استبدادی بر ایران حاکم بوده‌اند، اگر به‌جای رژیم دیکتاتوری عریان و استبدادی سلطنتی، جمهوری اسلامی بر سرکار می‌آید و عهده‌دار حفظ نظم سرمایه‌داری و پاسدار منافع سرمایه‌داران می‌شود، برخاسته از خصلت ارتجاعی بورژوازی ایران است که ملی‌گرایان و اسلام‌گرایان ، “اصلاح‌طلبان” رنگارنگ و نئوفاشیست‌ها، مدافع آن هستند. بی‌دلیل نیست که زنان وابسته به گروه نئوفاشیست فرشگرد که از جنگ و حمله نظامی امپریالیسم آمریکا به ایران دفاع می‌کند، حمایت خود را از این بیانیه اعلام کرده‌اند.

زنان ایران، آن‌هایی که منافعشان با منافع طبقه سرمایه‌دار ستمگر و مرتجع گره نخورده است، راهی جز این ندارند که برای تحقق مطالبات برحق خود و برانداختن هرگونه، نابرابری ، ستم و تبعیض، متحد خود را طبقه کارگر ایران بدانند. مبارزه خود را با مبارزه طبقه‌ای قدرتمند پیوند بزنند که هم‌اکنون آلترناتیو حکومت شورایی خود را در برابر جمهوری اسلامی قرار داده است. این طبقه، قدرت آن را دارد که جمهوری اسلامی را با تمام دستگاه سرکوبش سرنگون کند و از طریق انقلاب و استقرار حکومت شورایی که عالی‌تری دمکراسی تاریخ بشریت است، به رادیکال‌ترین شکل ممکن، مطالبات عموم توده‌های مردم ایران ازجمله مطالبات زنان ستمدیده را عملی سازد.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۴ در فرمت پی دی اف

متهمان پرونده هفت تپه، دستگاه قضائی را به چالش می کشند

پس از ماه‌ها بازداشت و ارعاب و شکنجه‌های جسمی و روانی اسماعیل بخشی، علی نجاتی و محمد حنیفر از نمایندگان و اعضای سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، سپیده قلیان، امیر امیرقلی، امیرحسین محمدی‌فرد، ساناز اللهیاری و عسل محمدی از نویسندگان نشریه دانشجویی “گام” و حامیان کارگران هفت‌تپه، سرانجام دادگاه فرمایشی و محاکمه این افراد از روز ۱۲‌مرداد ۹۸ در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران آغاز شد. دستگاه قضایی و امنیتی رژیم در مورد پرونده هفت‌تپه، حتی ضوابط مرسوم خود را نیز زیر پا گذاشت. اگر پیش از این متهمین با سپردن وثیقه، پس از چند روز بازداشت، تا تاریخ برگزاری دادگاه بطور موقت آزاد می‌شدند، این‌بار اما کینه طبقه حاکم نسبت به کارگران چنان شدید بود که حتا این قرار خود را نیز نقض کرد و به‌رغم اعتراض زندانیان و حتی دست زدن به اعتصاب غذا و سپردن وثیقه، اما اکثر آن‌ها از لحظه دستگیری تا روز محاکمه، در زندان و زیر شدیدترین فشارها و شکنجه‌ها قرار داشته‌اند. دستگاه قضایی نه فقط از پذیرش وثیقه و آزادی موقت متهمین پرونده هفت‌تپه خودداری کرد و درخواست کارگران و وکیل آنان برای برگزاری دادگاه علنی را نپذیرفت، بلکه روز اول دادگاه (۱۲ مرداد) خانواده‌ها و بستگان و سایر اجتماع کنندگان و حامیان این زندانیان سیاسی در مقابل دادگاه را نیز مورد یورش و سرکوب قرار داد و پیاده‌رو خیابان‌های اطراف را نیز کاملا مسدود کرد. در جریان این یورش چند تن از اعتراض کنندگان از جمله روهام یگانه، هیراد پیربداقی و فرید لطف‌آبادی بازداشت و روانه زندان اوین شده‌اند که دست‌کم به مدت دو هفته ممنوع‌الملاقات هستند.

دادگاه غیرعلنی و دربسته متهمان پرونده هفت‌تپه، از همان روز نخست ، بخاطر نحوه برخورد قاضی محمد مقیسه با اسماعیل بخشی و وکیل او فرزانه زیلابی، حاکی از فرمایشی بودن دادگاه و نشان‌دهنده این واقعیت بوده است که دستگاه قضایی (و امنیتی) رژیم، از قبل تصمیمات خود را در مورد متهمان این پرونده اتخاذ نموده‌اند. گرچه تا این لحظه تلاش فوق‌العاده زیادی به‌عمل آمده که این محاکمات و سخنان متهمان از رسانه‌ها و از انظار عمومی کاملاً مخفی بماند و هیچیک از نشریات و روزنامه‌های رسمی رژیم نیز حتی یک سطر در مورد این دادگاه و سخنان متهمان این پرونده در دفاع از خود نگفته و ننوشته‌اند، اما خبرهای غیررسمی و غیرمستقیمی که به بیرون درز کرده است، همگی حاکی از برخورد بازجویانه و تهدیدآمیز “قاضی” و انتقام‌جویی دستگاه قضایی و کل دستگاه حکومتی از کارگران هفت‌تپه و مدافعان آن‌ها و انتقام‌جویی از طبقه‌ای است که برای تحقق مطالبات و شعارهای خود و سایر زحمتکشان پا به میدان مبارزه گذاشته و تمام نظم سرتاپا ارتجاعی و پوسیده حاکم را به چالش کشیده است.

روز ۱۲ مرداد پس از قرائت کیفرخواست متهمین، همه آن‌ها به غیر از اسماعیل بخشی به بیرون از دادگاه منتقل شدند. محاکمه اسماعیل بخشی از همان لحظات اول، با اهانت و برخورد توهین‌آمیز قاضی محمد مقیسه با اسماعیل بخشی و وکیل وی فرزانه زیلابی همراه بود که مورد اعتراض شدید آن‌ها قرار گرفت . برخورد تشنج‌زای قاضی، یک درگیری لفظی با اسماعیل بخشی را در پی داشت. اسماعیل بخشی با گفتن این‌که “خط قرمز من کارگران هفت‌تپه و وکیلم هستند” قاطعانه از کارگران هفت‌تپه و وکیل خود دفاع کرد. قاضی مقیسه پس از تشنجی که ایجاد کرد، دادگاه را ترک نمود و محاکمه عملا به روز بعد موکول شد.

برخوردهای بازجویانه و اهانت‌آمیز قاضی مقیسه، روز ۱۳ مرداد نیز ادامه یافت.وقتی او شعار و خواست کارگران هفت‌تپه، “نان، کار، آزادی” را به میان کشید و برای منکوب کردن اسماعیل بخشی، خطاب به وی گفت این شعار کمونیستی‏ست، اسماعیل بخشی در پاسخ گفت: این شعار معیشتی و مطالباتی است و از این شعار و خواست کارگران هفت‌تپه قاطعانه دفاع کرد. شیوه برخورد قاضی و روال عمومی در دادگاه‌های بورژوایی این است که معمولا قاضی پس از استماع سخنان متهم و دادستان و شاکی و غیره، در پایان این پروسه، در مورداتهام مربوطه نظر می‌دهد و قضاوت می‌کند. اما در جمهوری اسلامی که قاضی، خود بازجو و بازجو قاضی‌ست، نیازی به این پروسه نیست. قاضی قبل ازمحاکمه حتی، اگر که متهم یک کارگر آگاه و مبارز باشد و شاکی یک سرمایه‌دار – که در این جا نه فقط یک سرمایه‌دار که دولت سرمایه‌داران شاکی‌ست – قضاوت می‌کند و نیازی به پایان محاکمات و نتیجه آن نیست. در این‌جا دستگاه قضایی و قضاوت آن، به قدری مفتضح و رسواست که حتا به ظاهرسازی و رعایت ظاهر قضیه هم، نیازی احساس نمی‌شود. قاضی در این‌جا کینه آشکار و دشمنی خود با متهم را حتا پنهان نمی‌کند. وقتی که قاضی محمد مقیسه خطاب به اسماعیل بخشی گفت، شعار نان، کار، آزادی، “شعار زیرشکمی و بالای شکمی است”، او در واقع ماهیت کثیف خود و لمپنیسم آخوندهای وقیح و انگل جنایتکار را به بهترین شکلی به نمایش گذاشت. قاضی مقیسه که با بی‌نانی، بی‌کاری و محرومیت از حقوق اولیه و دمکراتیک انسانی به‌کلی بیگانه است، با این لجنی که از دهان پرت کرد، عمق کینه دستگاه قضایی و تمام دستگاه حکومتی را نسبت به کارگران هفت‌تپه و نماینده آن‌ها اسماعیل بخشی برملا کرد.

خواست و شعار نان، کار، آزادی البته خواست فقط ۸ متهم پرونده هفت‌تپه نیست، این خواست، خواست فقط تمام کارگران هفت تپه هم نیست، بلکه خواست تمام کارگران و خواست طبقه کارگر ایران است. بنابراین در وهله نخست، این طبقه کارگر است که در این بیدادگاه به محاکمه کشانده می‌شود. اگر بپذیریم که شعار نان، کار، آزادی از حد خواست و شعار کارگران هفت‌تپه فراتر رفته و به‌خواست تمام کارگران، معلمان، دانشجویان، پرستاران، بازنشستگان، زنان و جوانان و بیکاران و عموم تهیدستان و بی‌چیزان جامعه تبدیل شده است، اگر بپذیریم که این خواست و شعار، به خواست و شعار عموم توده‌های زحمتکش ایران تبدیل شده است، پس این دادگاه و محاکمه، چیز دیگری جز محاکمه توده‌های زحمتکش مردم ایران نیست! دستگاه قضایی با این دادگاه غیرعلنی، در واقع دارد تمام جامعه را محاکمه می‌کند.

دادگاه متهمان پرونده هفت‌تپه، در روزهای بعد نیز تقریبا به همین سیاق ادامه یافت. در روز ۱۳ مرداد، هنگام تعیین مجدد زمان دادگاه عسل محمدی از نویسندگان نشریه دانشجویی “گام” و از حامیان کارگران هفت‌تپه که قبلا با قرار وثیقه چهار صد میلیون تومانی موقتا از زندان آزاد شده بود، قرار وثیقه‌اش توسط قاضی مقیسه به ۲ میلیارد تومان افزایش یافت که بدلیل عدم توانایی تامین وثیقه، به زندان اوین منتقل گردید.

روز ۱۵ مرداد هم‌زمان با برگزاری دادگاه کارگران مجتمع کشت و صنعت نیشکر هفت تپه در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران، چند تن دیگر از کارگران مبارز این مجتمع نیز در دادگاه شوش مورد محاکمه قرار گرفتند. قاضی مربوطه در این دادگاه اصرار داشت که کارگارن “برای اثبات بی‌گناهی” خود، باید رضایت اسدبیگی مدیرعامل کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه را جلب کنند!

شنبه ۱۹ مرداد، نوبت محاکمه سپیده قلیان رسید. در این روز نیز تقریبا عین تهدیدات و مسائل دادگاه اسماعیل بخشی تکرار شد. دردادگاه‌های جمهوری اسلامی هر وکیلی که بخواهد از هر متهمی که مورد اتهام دستگاه امنیتی قرار گرفته دفاع کند، خودش نیز مورد ارعاب و تهدید قرار گرفته و به دادگاه احضار می‌شود. در روزهای نخستین دادگاه، فرزانه زیلابی وکیل اسماعیل بخشی مورد ارعاب و تهدید قرار گرفته و روز ۱۵ مرداد به دادگاه اهواز احضار شده بود. در روز ۱۹ مرداد جمال‌الدین حیدری‌منش وکیل سپیده قلیان نیز علناً مورد تهدید و ارعاب و باز داشت قرار گرفت. سپیده قلیان در این به‌اصطلاح دادگاه ضمن اشاره به بازجویی‌های توام با فشار و شکنجه و اعتراف‌گیری اجباری، اتهامات وارده به خود را رد کرد.

جمال‌الدین حیدری‌منش وکیل سپیده قلیان نیز اعلام کرد تمام اتهامات مطرح شده در مورد سپیده قلیان بی‌اعتبار و “کذب” است، چرا که در زیر شکنجه از وی اعتراف‌گیری شده است. وی هم‌چنین گفت، دفاع سپیده قلیان به‌عنوان فرزند یک کارگر از سایرکارگران و از کارگران هفت‌تپه و حقوق آن‌ها، حق وی است و جرم نیست.وکیل سپیده قلیان دراین دادگاه ضمن اشاره به تناقضات موجود درپرونده و غیرقابل استناد دانستن بازجوئی ها و اعتراف های اجباری درزیرشکنجه، نسبت به برخی پرسش های دادگاه اعتراض نمود. وی همچنین بارها درمورد کیفرخواست و گردش کار و سئوالات جهت داری که مطرح می شد تذکر داد.دفاع این وکیل ازموکل خود، خشم و غضب قاضی رابرانگیخت. قاضی مقیسه، وکیل سپیده قلیان را علناً تهدید کرد که اگر به این رویه ادامه دهد، به دلیل برهم زدن دادگاه بازداشت خواهدشد.درجلسه دادگاه فرد دیگری نیز وجود داشت که هویت ان مشخص نشده و به احتمال زیاد یک مقام و مأمور امنیتی رژیم بوده است. ایراد وکیل به کیفرخواست و خلاف واقع بودن آن توسط این فرد صورت جلسه شد و اعلام جرم به دلیل توهین به مقام قضائی(بازپرس) مکتوب شد.پس ازپایان جلسه دادگاه نیز همین شخص به مدت حدود دوساعت، جمال الدین حیدری منش وکیل سپیده قلیان را توقیف کرد و مانع خروج وی از دادگاه شد. درهرحال  در پایان جلسه، سپیده قلیان به زندان منتقل شد، بدون آن‌که در رسانه‌ها و روزنامه‌های دولتی کم‌ترین مطلبی در این رابطه انتشار یابد.

۲۰ مرداد امیرحسین محمدی‌فرد درچهلمین روز اعتصاب غذای خود به همراه همسرش ساناز اللهیاری دردادگاه حاضرشد. دراین جلسه، قاضی مقیسه با برخورد تند و شدید،اجازه دفاع به امیر حسین را نداد و جلسه به هفته آینده موکول شد. خبربیشتری دراین مورد به بیرون درز نکرده است جز این که امیرحسین محمدی فرد اعلام نمود دراعتراض به بی عدالتی و بی توجهی به خواست هایش، دست به اعتصاب غذای خشک خواهدزد.جان این زندانی چپ و مبارز درمعرض خطر جدی است.

دستگاه قضایی و امنیتی و کل دستگاه حکومتی، هیچ‌گونه خبری در مورد این محاکمات مخفی و غیرعلنی منتشر نکرده اند. هیچ‌یک از رسانه‌ها و مطبوعات رسمی حکومتی نیز کم‌ترین خبری در مورد این محاکمات و این‌که در “دادگاه انقلاب” حکومت چه می‌گذرد، انتشار نداده‌اند.

ما تا این‌جا در این دادگاه و محاکمات، البته شمه‌ای از شیوه برخورد و درجه حساسیت قاضی مقیسه ، دستگاه قضایی و کل دستگاه حکومتی را دردرمورد شعارنان کار آزادی و خواست هائی که پرچم آن راکارگران هفت تپه به اهتزاز درآوردند و با استمرار مبارزه خود این شعار را به یک شعار توده‌ای تبدیل کردند، دیدیم. شعار نان کار آزادی اما همان‌طور که کارگران هفت‌تپه نیز آن را مطرح کردند، یک قسمت دومی هم داشت که “اداره شورایی” است. هر کس این را می‌داند که با طرح شوراها و اداره شورایی جامعه توسط بخش پیشرو طبقه کارگر ایران، درواقع تمام نظم سرمایه‌داری حاکم به چالش کشیده شد. طبقه کارگر با طرح این شعار که در سطح نسبتا وسیعی مورد استقبال سایر اقشار زحمتکش جامعه نیز قرار گرفت، نه فقط طبقه حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع این طبقه را که جز فقر و بیکاری و گرسنگی و جز استبداد و سرکوب و شکنجه و زندان ارمغان دیگری نداشته و جامعه را به قهقرا و به عمق فلاکت سوق داده است به چالش کشید، بلکه در برابر نظم موجود، نظم شورایی خود را قرار داد و به صریح‌ترین شکل ممکن آلترناتیو خود راکه یک آلترناتیو شورایی و یک دولت شورایی است، در برابر دولت حاکم قرار داد. عکس‌العمل دادگاه و قاضی مرتجع آن در این مورد، هنوز به بیرون درز نکرده است. اما طبقه کارگر ایران با طرح این شعار نه فقط قلب ارتجاع حاکم را سخت جریحه‌دار ساخت، بلکه یک ضربه مهم و کاری نیز بر قلب تمام جریان‌ها و جناح‌های بورژوازی حاکم یا اپوزیسیون وارد ساخت و جمع آن‌ها را در بُهت و ماتم فرو برد.

محاکمات فرمایشی و دادگاه غیرعلنی پرونده هفت‌تپه، اعمال فشار و ارعاب بیشتر توسط قاضی مقیسه و کل دستگاه قضایی رژیم علیه کارگران هفت‌تپه و حامیان آن‌ها نیز هیچ تغییری در این معادله ایجاد نخواهد کرد.متهمان پرونده هفت تپه اما دستگاه قضائی و کل دستگاه حکومتی را به چالش کشیده اند و بیش ازاین به چالش خواهندکشید.

دادگاه‌های فرمایشی و غیرعلنی البته به پرونده هفت‌تپه خلاصه نمی‌شود. پرونده بازداشت‌شدگان روزاول ماه مه نیز تقریبا وضعیت مشابهی دارد. عاطفه رنگریز از بازداشت‌شدگان روز جهانی کارگر، روز ۱۴ مرداد از زندان قرچک ورامین، به شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران منتقل شد و جلسه دادگاه وی نیز به ریاست قاضی مقیسه برگزار شد. مقیسه قرار وثیقه عاطفه رنگریز را نیز به ۲ میلیارد تومان افزایش داد. روز ۱۶ مرداد نیز جلسه اول رسیدگی به اتهامات حسن سعیدی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و از بازداشت شدگان روز جهانی کارگر که پس از یک ماه بازداشت در بند امنیتی ۲۰۹ اوین، با قرار وثیقه ۳۳۰ میلیون تومانی در تاریخ ۱۲ خرداد ۹۸ به‌طور موقت آزاد شده بود، در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران برگزار شد.

دادگاه‌های غیرعلنی و پرونده‌سازی و جرم‌تراشی علیه کارگران پیشرو و فعالان کارگری و سندیکایی و حامیان آن‌ها ادامه دارد.

برگزاری دادگاه غیرعلنی کارگران هفت‌تپه و مدافعان آن‌ها، قبل از هر چیز نشانه وحشت رژیم از افشاگری متهمان این پرونده درجریان محاکمات است. دولت جمهوری اسلامی خوب می‌داند که علنی‌شدن دادگاه یا حتا طرح اخبار و جزئیات آن در رسانه‌ها نه تنها موجب رسوایی بیشتر رژیم و قوه قضایی آن می‌شود، بلکه خشم و نفرت بیشترکارگران و عموم زحمتکشان را نیز برمی‌انگیزد.

برخورد دستگاه قضایی و امنیتی رژیم در دادگاه‌ها و زندان‌ها نسبت به کارگرن و مدافعان آن‌ها اما جدا از برخورد آن در بیرون از این دادگاه‌ها و زندان‌ها نیست. نقض خشن حقوق اولیه و دموکراتیک، ارعاب و تهدید و سرکوب کارگران و زحمتکشان،

در تمام طول ۴۰ سال حاکمیت جمهوری اسلامی از اجزاء اصلی و پایه‌ای سیاست‌های داخلی آن بوده است. دولت مستبد و ارتجاعی و سرکوبگر جمهوری اسلامی و دستگاه قضایی آن، به آن درجه، از کارگران و توده‌های زحمتکش می‌ترسد که نه فقط از ارائه اخبار مربوط به جزئیات دادگاه و انعکاس سخنان متهمین در جامعه و در رد اتهامات و دفاع از خودشان اشاره‌ای نمی‌کند، بلکه جرات نمی‌کند حتی ازاخبار کلی در مورد آن‌چه در این دادگاه غیرعلنی می‌گذرد، سخنی بگوید.

نکته ای که روشن است این است که طبقه حاکم در این بیدادگاه غیرعلنی،ازکانال محاکمه متهمان پرونده هفت تپه، درواقع طبقه کارگر را به محاکمه می‌کشد! روشن است که به هرشکل ممکن باید ازکارگران هفت تپه و حامیان دربند آن ها که جانشان درمعرض خطر جدی‏ست، به دفاع و حمایت برخاست و خواهان آزادی فوری وبی قید وشرط آنان شد. ازیاد نبریم دفاع ازکارگران هفت تپه و حامیان دربندشان، دفاع از شعارها و خواست های عموم کارگران و دفاع از طبقه کارگر ایران است.

روشن‌تر از آن اما این است که طبقه حاکم باید منتظر پاسخ‌های قاطع‌تر و کاری‌تر طبقه کارگر باشد. پاسخی چنان سهمگین و هلاکت‌بار که از نظم چهل‌ ساله حاکم، جز خاکستر، چیزی برجای نمانَد.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۴ در فرمت پی دی اف

رسوایی بزرگ جمهوری اسلامی در پشت پرده مستند “کلوپ ترور”

در فاصله دی ماه ۱۳۸۸ تا دی ماه ۱۳۹۰، شماری از دانشمندان هسته ای جمهوری اسلامی “ترور” شدند. طبق ادعای رژیم، مسعود علی محمدی، اولین دانشمند هسته ای بود که در تاریخ ۲۲ دی ۸۸ به وسیله یک بمب کارگذاشته در مقابل درب خانه اش کشته شد. پس از علی محمدی، به ترتیب مجید شهریاری و فریدون عباسی (۸ آذر ۸۹)، داریوش رضایی نژاد (اول مرداد ۹۰) و مصطفی احمدی روش در ۲۱ دیماه ۹۰ طی یک سری عملیات جداگانه “ترور” شدند. از این تعداد، بجز فریدون عباسی که زنده مانده است، بقیه آنان جملگی کشته شده اند. حدود یک سال بعد از ترور علی محمدی، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۸۹ اعلام کرد که موفق به دستگیری عامل بمب گذاری در قتل علی محمدی شده است. در همین رابطه نیز یک برنامه ساختگی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش شد که در آن “مجید جمالی فشی” به نقش مستقیم خود در ترور مسعود علی محمدی اعتراف کرده و می گوید، که آموزش های مورد نیاز ترور را در سفری به اسرائیل زیر نظر مامورین موساد دیده است. جمالی فشی، همچنین در بخش دیگری از اعترافات تلویزیونی خود، مدعی شد که در پادگانی نظامی در جوار اتوبان تل آویو اورشلیم به وی آموزش هایی نظیر “تعقیب و گریز، تعقیب ماشین، جمع آوری اطلاعات از یک محل خاص و چسباندن بمب به زیر ماشین” داده شده است. “مجید جمالی فشی”، بعد از این اعترافات ساختگی و نمایشی در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ با حکم قاضی صلواتی در زندان اوین به دار آویخته شد. همزمان با اعدام جمالی فشی، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی از دستگیری بیش از ۱۰۰ نفر از عناصر رهبری کننده و افراد وابسته به تیم های ترور دانشمندان هسته ای توسط “سربازان گمنام امام زمان” خبرداد.

سه ماه بعد از اعدام “مجید فشی”، یعنی در تاریخ ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ فیلمی به نام مستند “کلوپ ترور” با حضور ۱۳ نفر از متهمان ترور دانشمندان هسته ای در صدا و سیمای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته شد. در این سناریوی اعترافاتی که توسط دستگاه امنیتی رژیم ساخته و پرداخته ساخته شده بود، مازیار ابراهیمی، بهزاد عبدلی و آرش خردکیش به عنوان مسئولان اصلی تیم ترور “دانشمندان هسته ای” معرفی شدند. مریم زرگر، فیروزه یگانه، مریم ایزدی، رامتین مهدوی موسایی، محسن صدقی آذر، فواد فرامرزی، ایوب مسلم، تارا باقری و نشمین زارع که در نمایش اعترافات تلویزیونی مستند “کلوپ ترور” حضور داشتند، از جمله دیگر اعضای تیم ترور وابسته به سرویس های جاسوسی اسرائیل معرفی شدند.

در مستند “کلوپ ترور”، مازیار ابراهیمی، بهزاد عبدلی و آرش خردکیش به همراه فیروزه یگانه، مریم زرگر و مریم ایزدی اعتراف کردند که برای آموزش های تروریستی به اسرائیل رفته و آموزش هایی را نیز در کمپ های اسرائیل در اقلیم کردستان عراق دیده اند. از جمله مازیار ابراهیمی با نام های مستعار سامان، امیریل و امیر عباس در تکمیل اعترافات آرش خردکیش گفته بود: ” ما را اعزام کردند به اسرائیل و در آنجا آموزش کار با مواد منفجره و کار و آموزش های نظامی و تیراندازی را دیدیم”.

در زمانی که این فیلم از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد، باشگاه خبرنگاران جوان، وابسته به نیروهای امنیتی رژیم نیز در گزارشی تحت عنوان “افشاگریِ شکستِ مثلثِ ترور در قالب کلوپ ترور” در باره این مستند نوشت: “کلوپ ترور” روایتی است از اقدامات برق آسای سربازان گمنام امام زمان در دستگیری کلیه عوامل ترور شهدای هسته ای کشور، به طوری که بخشی از اعترافات متهمین مثلث ترور با تمام جزئیات در این مستند بیان شده است.” در این گزارش، حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات وقت نیز از اقدامات نیروهای اطلاعاتی به عنوان “پیروزی سربازان گمنام امام زمان” یاد کرده و این اقدام را به عنوان یک “موفقیت بزرگ در تثبیت اثبات اقتدار ایران اسلامی” به خامنه ای و “ملت ایران” تبریک گفته است. باشگاه خبرنگاران جوان همچنین با تقدیر از اعدام مجید جمالی فشی نوشت: “بهزاد عبدلی، فیروزه یگانه با اسم مستعار ساناز، مریم زرگر، رامتین موسایی و آرش خردکیش با اسم های مستعار فرشید، بهزاد و آران، اعضای تیمی هستند که راه جمالی فشی را پیموده و در انتظار عاقبت او [اعدام] نیز هستند.

مستند “کلوپ ترور” همانند تمام پروژه های امنیتی جمهوری اسلامی در گرفتن اعترافات ساختگی در زیر شکنجه از متهمان بازداشت شده فقط مورد تمجید دستگاه قضایی و اطلاعاتی رژیم قرار نگرفت، بلکه ساخت و پخش آن با تشویق و تقدیر همه مقامات و نهادهای جمهوری اسلامی مواجه شد و هیات حاکمه ایران یکپارچه این پیروزی “سربازان گمنام امام زمان” را جشن گرفتند. حدود یک سال بعد از پخش این مستند کذایی، محسنی اژه ای معاون و سخنگوی دستگاه قضایی نیز در ۶ خرداد ۱۳۹۲ از تشکیل پرونده برای حدود ۴۴ نفر از متهمان ترور “دانشمندان هسته ای” خبر داد.

با این همه و به رغم جار و جنجال های موفقیت آمیزی که مسئولان قضایی و نیروهای امنیتی رژیم در پی نمایش اعترافات تلویزیونی “کلوپ ترور” به راه انداختند، اولین متهمان این پرونده بدون محاکمه و بی سر و صدا در بهمن ۱۳۹۲ آزاد شدند. بقیه متهمان نیز در سکوت و بی خبری محض یکی پس از دیگری از اتهامات وارده تبرئه و به مرور تا فروردین ۱۳۹۳ از زندان آزاد شدند. مازیار ابراهیمی، بهزاد عبدلی و آرش خردکیش، که طبق مستند “کلوپ ترور” از جمله متهمان اصلی تیم ترور “موساد” در عملیات ترور دانشمندان هسته ای جمهوری اسلامی دست داشتند، نهایتا در مرداد ۱۳۹۳ از زندان آزاد شدند.

آزادی بی سر و صدای تمامی متهمان ترور “دانشمندان هسته ای”، آن هم پس از نمایش اعترافات تلویزیونی مستند “کلوپ ترور” خود بزرگترین دلیل در جعلی بودن این مستند برای پرونده سازی دستگیرشدگان بود. مستندی که دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی همانند تمامی مستندسازی هایی از این دست، متهمان را زیر فشار شکنجه های مرگ آور شبانه روزی مجبور کردند تا هر آنچه را که بازجویان آدمکش جمهوری اسلامی به آنان دیکته می کنند، بی چون و چرا بپذیرند و مو به مو سناریوی داده شده آنان را در مستندسازی هایی از این دست اعتراف و بازگو کنند.

حال با گذشت ۷ سال از نمایش پرونده سازی مستند “کلوپ ترور”، مازیار ابراهیمی که به تازگی از کشور خارج شده طی یک برنامه تصویری با بی بی سی فارسی پرده از اقدامات کثیف، هولناک و نفرت انگیز جمهوری اسلامی در ساختن این مستند برداشته است. مازیار ابراهیمی یکی از متهمان اصلی ترور “متخصصان هسته ای” بود که یک سال بعد از آخرین ترور دانشمندان هسته ای دستگیر و دو سال بعد از پخش مستند کذایی “کلوپ ترور” از زندان آزاد شد. متهمی که در پرونده سازی مستند “کلوپ ترور” اعتراف کرد که برای آموزش به اسرائیل رفته و مسئول تیم ترور مجید شهریاری بود و همچنین در ترور مسعود علی محمدی نیز نقش داشته است.

مازیار که اکنون در آلمان بسر می برد، از روزهای وحشتناک شکنجه و مرگ در زندان برای اعتراف گیری های دروغین و ساختگی مستندسازان امنیتی جمهوری اسلامی سخن گفته است: “این اعترافات پس از یک ماه تا چهل روز زیر شدیدترین شکنجه ها بود. پس از ده ضربه کابل به کف پایم، پام شکست. در این مدت حدود ۶۰۰ ضربه کابل روی پای شکسته ام تحمل کردم. هفت ماه دست بند به دست در سلول انفرادی گلوله شدم. مهره های پشتم خم شده اند. برای رهایی از شکنجه حاضر بودم هر اتهامی را که آقایان می گفتند، قبول کنم…تهیه فیلم کار خود وزارت اطلاعات بود، چون در اوین و با حضور بازجویان ضبط شد.”

به گفته مازیار ابراهیمی، اعتراف به قتل دانشمندان اتمی تازه اول کار بود. او، هفت ماه دیگر در جایی نامشخص خارج از زندان اوین تحت شکنجه های شدید برای اعتراف گیری روی موضوعات دیگر بود. در این مدت، از او خواسته بودند که اعتراف کند پسران هاشمی رفسنجانی و محمد امامی کاشانی با او به اسرائیل سفر کرده اند. به گفته مازیار، آنچه در نهایت به شکل غیر منتظره ای موجب شد تا او و دیگر متهمان ترور دانشمندان هسته ای از اتهامات وارده تبرئه و از زندان رها شوند، رقابت وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه و نیز تلاش وزارت اطلاعات برای اعتراف گیری بیشتر از او بود. بعد از انفجار ملارد بازجویان نقشه پایگاه را به من دادند و گفتند: “همکارانمان از سپاه شما را بازجویی خواهند کرد. تنها در باره ملارد حرف خواهی زد. وظیفه تو زدن شاسی انفجار بوده است. یک کلمه کمتر یا بیشتر از چیزی که بهت گفتیم نگو. وگرنه گوشت به استخوانت نمیذاریم. منظورشان این بود که آنقدر کابل خواهند زد تا گوشت از استخوان پام جدا بشه.”

روز موعود فرا رسید. بازجویی از مازیار توسط ماموران اطلاعات سپاه شروع می شود. مامور امنیتی سپاه پرونده را ورق می زند و اعترافات او را می خواند. مازیار می گوید، مامور سپاه سرش را از پرونده بلند کرد و گفت: ” اعتراف کردی که کلید انفجار را تو زدی؟ من هم گفتم بله. پرسید کجا بودید اون موقع؟ گفتم پشت فنس پادگان. گفت وقتی انفجار رخ داد، تو چیزی حس کردی؟ گوشات درد نگرفت؟ گفتم نه.” به گفته مازیار، مامور اطلاعاتی سپاه با شنیدن این حرف “همچون فنر از جایش پرید” و با بد و بیراه گفتن به من ادامه داد: ” تا شعاع ۲۵ کیلومتری یک شیشه سالم نمونده، ۱۷۷ نفر کشته شده اند، یک آجر رو هم بند نمونده، تو می گی اثری رو تو نداشته؟ چه خبره اینجا؟ کی این مزخرفات را به تو گفته؟” مازیار که به شدت تحت فشار گازانبری بازجویان وزارت اطلاعات و ماموران امنیتی سپاه قرار داشت، می گوید: ” دل به دریا زدم. گفتم که زیر شکنجه این اتهامات را قبول کرده ام.” با این جمله مازیار، ورق برگشت و پرونده در مسیر دیگری قرار گرفت. در رقابت میان آدمکشان جمهوری اسلامی، در رقابت جنگ قدرت میان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه پاسداران، اینبار ورق به سود مازیار ابراهیمی و دیگر متهمان مستند “کلوپ ترور” بر گشت. مامور سپاه، متهمان را بی گناه و قول آزادی آن ها را می دهد. از این زمان به بعد شکنجه مازیار و سایر متهمان نیز متوقف می شود. در واقع جمهوری اسلامی پس از پیروزی اطلاعات سپاه بر وزارت اطلاعات و گرفتن ابتکار عمل از وزارت اطلاعات در زمینه اقدامات ضد جاسوسی، برای مختومه کردن پرونده ترور دانشمندان هسته ای، شعبده بازی دیگری را آغاز کرد. هیات هایی از دفتر خامنه ای و مقامات وزارت اطلاعات برای دلجویی از متهمان شکنجه شده به ملاقات آنان در زندان رفتند. مازیار ابراهیمی می گوید نماینده خامنه ای در وزارت اطلاعات گفت: “به لطف شما و آقا امام زمان یک توطئه دولتی کشف و خنثی شد”. همان “توطئه” ای که اکنون مشابه آن به شکلی دیگر در پرونده متهمان محیط زیستی کلید خورده است. با این تفاوت که اینبار اطلاعات سپاه با همدستی دستگاه قضایی در صدد پرونده سازی و دادن اتهام جاسوسی به دستگیرشدگان محیط زیستی اند و در عوض دولت روحانی و وزارت اطلاعات در نقش “ناجی” بر بی گناهی و غیر جاسوس بودن متهمان محیط زیستی صحه گذاشته اند. متهمانی که دست کم چهار تن از آنان به احکام افساد فی الارض یعنی اعدام مواجه هستند. آیا آنان توسط قاضی صلواتی دژخیم به سرنوشت “مجید جمالی فشی” گرفتار می شوند یا همانند مازیار ابراهیمی، رهایی از زندان را تجربه خواهند کرد؟

اهمیت رمز گشایی پروژه مستند “کلوپ ترور” صرفا در رسوایی بزرگ جمهوری اسلامی نیست. اهمیت این امر در بی ارزش بودن تمامی اعترافات دستگیرشدگان در زیر فشار و شکنجه است. اهمیت برملا شدن ماهیت پرونده سازی دستگاه های امنیتی رژیم و بی اعتبار بودن دستگاه قضایی و احکام صادره توسط قضات مزدور این رژیم است که تمامی احکام زندان و اعدام شان بر اساس پرونده سازی های دروغین و اعترافات متهمانی است که در زیر فشار و شکنجه به کارهای ناکرده اقرار کرده و می کنند. اگر مجید جمالی فشی، به حکم قاضی صلواتی و بر اساس اقاریر گرفته شده در زیر شکنجه به سرعت اعدام نمی شد، چه بسا او نیز همانند مازیار ابراهیمی و دیگر متهمان پرونده ترور دانشمندان هسته ای اکنون زنده بود. اهمیت رمز گشایی مستندهای دروغینی همانند “کلوپ ترور”، علاوه بر رسوایی جمهوری اسلامی در یادآوری هزاران جان شیفته ای است که بر اساس اعترافات و اقاریر زیر شکنجه محاکمه واعدام شده اند. پرونده هیات حاکمه ایران در عرصه پرونده سازی های امنیتی بسیار قطور و وحشتناک است. رمز گشایی مستند “کلوپ ترور” یک بار دیگر نشان داد که دست دستگاه قضایی، پلیسی و امنیتی جمهوری اسلامی برای پرونده سازی در مورد متهمان دستگیر شده تا چه حد باز است و طبقه حاکم برای رسیدن به اهداف کثیف و ضد انسانی اش هیچ حد و مرزی نمی شناسد.

فراموش نکنیم که پرونده متهمان ترور دانشمندان هسته ای و نمایش مستند “کلوب ترور” در زمان ریاست حیدر مصلحی بر وزارت اطلاعات رخ داد. همان کسی که اکنون به عنوان جانشین دفتر عقیدتی سیاسی فرماندهی کل قوا، انجام وظیفه می کند. شاید یکی از دلایل پشت پرده برکناری حیدر مصلحی توسط احمدی نژاد، افشای همین پرونده متهمان هسته ای در آن زمان و نقش او به عنوان وزیر اطلاعات در اعتراف گیری و پرونده سازی علیه دستگیرشدگان بود. با این همه، اقدام احمدی نژاد در برکناری حیدر مصلحی نه تنها با مخالفت شدید خامنه ای مواجه شد، بلکه از طرف خامنه ای ارتقاء مقام یافت. همانگونه که پس از افشای “قتل های زنجیره ای” دری نجف آبادی که در آن زمان وزیر اطلاعات بود و در بازجویی های سعید امامی از او به عنوان یکی از آمران کشتار نویسندگان و شاعران نام برده شده بود، پس از برکناری از مقام وزارت، توسط خامنه ای در یک پست انتصابی بالاتری قرار گرفت. همان روندی که در پرونده سازی امنیتی و اعترافات تلویزیونی علیه اسماعیل بخشی، سپیده قُلیان و علی نجاتی توسط وزارت اطلاعات پیش رفت. پرونده ای که به رغم شکایت اسماعیل بخشی از وزارت اطلاعات و فشارها و شکنجه هایی که توسط بازجویان بر جسم و جان او و دیگر همرزمانش رفته بود، نه تنها آب از آب تکان نخورد، بلکه خود اسماعیل بخشی و سپیده قُلیان دوباره دستگیر و مجددا تحت فشار و شکنجه های بیشتری قرار گرفتند.

پوشیده نیست که پرونده سازی های امنیتی نظیر توطئه و برنامه ریزی کشتار نویسندگان در سال ۷۶، مستند “کلوپ ترور” علیه متهمان ترور دانشمندان هسته ای، “طراحی سوخته” علیه اسماعیل بخشی و نیز اقدامات توطئه گرانه دیگری از این دست، جزئی از سیاست همیشگی جمهوری اسلامی بوده و خواهد بود. بر خلاف نظریه پردازان داخلی و خارجی مدافع جمهوری اسلامی که هر بار با افشا شدن گوشه ای از اینگونه توطئه گری های رژیم سعی می کنند آن را به صدا و سیما، نیروهای “خودسر” درون حاکمیت و یا جناحی از جمهوری اسلامی مرتبط سازند، تجربه عملی و اقدامات عمومی هیات حاکمه ایران به روشنی بیانگر این واقعیت است که طبقه حاکم و نظام سیاسی پاسدار آن، منافع استراتژیک در اعمال سرکوب و شکنجه و دادن مجوز به ارگان های ذیربط در ساختن اینگونه مستندسازی های کثیف داشته و دارند. اگرچه با رمزگشایی مستند “کلوپ ترور” رسوایی بزرگ دیگری برای هیات حاکمه ایران رقم خورده است، اما بی تردید تا زمانی که جمهوری اسلامی در ایران حاکمیت دارد اینگونه مستند سازی های کثیف بازهم ادامه خواهد داشت. برای رهایی از قتل و جنایت و کشتار و شکنجه و رهایی از اینگونه مستند های دروغین و نفرت انگیز، باید جمهوری اسلامی را با یک انقلاب اجتماعی از میان برداشت و بجایش حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان را جایگزین کرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۴ در فرمت پی دی اف

بحران‌ها و “بی‌کاره‌های”‌زالوصفت

مناسبت‌های زیادی با عناوین گوناگون در جمهوری اسلامی وجود دارد، با وجوه مشترک. یکی از این وجوه مشترک، تحویل دروغ به مردمی است که در زندگی روزمره خود واقعیتی کاملا مغایر با این دروغ‌ها را تجربه می‌کنند. مهم نیست چرا که این شاگردان مکتب نازی‌ها نیز معتقدند: “مردم دروغ بزرگ را زودتر از دروغ کوچک باور می‌کنند و اگر دروغی را مکرراً تکرار کنید، دیر یا زود آن را باور خواهند کرد.” و در این فن چندان مهارت یافته‌اند که دست استادان خود را از پشت بسته‌اند.

نمونه اخیر آن پیام روحانی به مناسبت ۱۷ مرداد، “روز خبرنگار”، است. وی در پیام خود گفت: “مفتخریم به این که به صورت نظام‌مند تلاش کردیم پاسدار آزادی گردش اطلاعات و حمایت از رسانه آزاد باشیم.” این مدعا در حالی است که ایران از سوی برخی نهادهای بین‌المللی حقوق بشر و خبرنگاری “زندان خبرنگاران” نام‌گذاری شده است؛ بسیاری از خبرنگاران حتا “خودی” در زندان‌اند یا تحت تعقیب؛ اخبار دستگیری‌ها به اتهام ابراز نظر در فضای مجازی یا وبلاگ‌های شخصی فراوان است؛ سایت‌های اینترنتی و پلاتفرم‌های اجتماعی تحت سانسور و فیلترینگ شدید قرار دارند و بسیاری ناچارند برای دستیابی به سایت‌های مورد نظرشان از فیلترشکن استفاده کنند و اکثریت مردمی که روزانه از تلفن همراه و ارتباط اینترنتی استفاده می‌کنند از دامنه “آزادی گردش اطلاعات و رسانه آزاد” در جمهوری اسلامی به خوبی آگاه‌اند.

وجه مشترک دیگر این مناسبت‌ها، رد و بدل پیام بین چهره‌های سیاسی جناح‌های رژیم است. محمد خاتمی، “رئیس جمهور اصلاحات” نیز به مناسبت “روز خبرنگار”، در جمع تعدادی از خبرنگاران با اشاره به “جنگ روانی رسانه‌ای سهمگین… علیه ایران” از جناح مقابل گله کرد که “به جای اندیشیدن به منافع عمومی و مصالح ملی…” می‌کوشند “جریان‌ها و رویکردها و نظرها”ی مخالف را “از صحنه خارج کنند و با اتهام‌های گوناگون و فشارهای همه جانبه همه چیز را در انحصار خود داشته باشند.” البته این رئیس جمهور پیشین بنا بر مصالح خود، برخلاف رئیس جمهور کنونی، به وجود زندانیان “سیاسی یا مطبوعاتی و رسانه‌ای” اقرار کرد و گفت: “من در شگفتم که چرا دولتی که برای استیفای حقوق ملت روی کار آمده و مجلسی که داعیه دفاع از ملت و حقوق اساسی آن‌را دارد – دست کم اصلاح طلبانی که به مجلس راه یافته‌اند- چرا اینها فریاد نمی‌زنند و چرا اقدام نمی‌کنند؟! چرا اخطار قانون اساسی داده نمی‌شود؟ چرا اقدام‌های قانونی که از اختیارات قانونگذاران است، استفاده نمی‌شود؟” خاتمی گویا فراموش کرده است که در زمان خود او نیز از آزادی مطبوعات خبری نبود؛ فراموش کرده است در زمان خود وی نیز “زندانیان سیاسی یا مطبوعاتی و رسانه‌ای” وجود داشته‌اند و حتا وزارت اطلاعات کابینه وی بود که به قتل نویسندگان کمر بسته بود. قتل‌های متعددی که تنها چند پرونده آن به “قتل‌های زنجیره‌ای” شهرت یافت. فراموش کرده است که خود وی از حامیان اصلی ریاست جمهوری حسن روحانی بوده و در شکل‌گیری این مجلس دهم نقش کلیدی داشته است.

او می‌نالد چرا آنان (جناح اصول‌گرا) “اصلاح‌طلبی” را “رقیب شریف” خود به حساب نمی‌آورد. گله‌ای به جا! چرا که در هر برهه‌ای ثابت کرده‌اند که در شرایط بحرانی به زیر عبا و عمامه خامنه‌ای می‌خزند و در قلع و قمع و سرکوب مردم معترض از هیچ خوش‌خدمتی به “نظام مقدس”شان کوتاهی نمی‌کنند. توده‌های مردم هنوز از یاد نبرده‌اند که در همان اولین روزهای اعتراضات دی ماه ۹۶، اصلاح‌طلبان سرآسیمه خواهان سرکوب معترضان شدند. هرچند پس از غلبه بر دستپاچگی اولیه و آگاهی به عمق خشم و نفرت توده‌های مردم از رژیم جمهوری اسلامی، کوشیدند به رفع و رجوع بپردازند. خاتمی در آن زمان ادعا کرد: “جوانانی که حتا شعارهای تند و ساختارشکنانه می‌دادند برانداز نبودند.” ادعایی که با هشتگ “براندازم” پاسخ دندان‌شکنی گرفت.

اگرچه پیش از دی ماه ۹۶ نیز فروریزی توهم “اصلاح‌طلبی”، حتا در میان پایه‌های اجتماعی این گرایش، آشکار بود، اما شعار “اصلاح‌طلب، اصول‌گرا دیگه تمومه ماجرا” آخرین میخ را بر تابوت جناح موسوم به اصلاح‌طلب زد. اعتراضات دی ماه و اعتصابات و اعتراضات کارگران، معلمان، بازنشستگان، دانشجویان و توده‌های معترض چنان شکست پروژه “اصلاح‌طلبی” را بر اذهان “اصلاح‌طلبان” حک کرده است که چند صباحی پیش از “انتخابات” مجلس ارتجاع درمانده مانده‌اند که این بار چگونه مردم را به پای صندوق‌های رأی بکشانند. خاتمی در اواخر تیر ماه به “اصلاح‌طلبان” فرمان داد که “انتخابات نباید تحریم شود” و خواست که “اصلاح‌طللبان و مردم ناراضی باید فداکاری و از خودگذشتگی کنند و به خاطر ایران پای صندوق‌ها بیایند تا جلوی خطر اصلی گرفته شود”. تکلیف “اصلاح‌طلبان” روشن است. چرا که باید هم برای جلوگیری از “خطر اصلی” یعنی عدم مشروعیت هر چه بیشتر نظام در میان اکثریت توده‌های مردم، آنها به پای صندوق‌های رأی بیایند، اما روشن نیست بر چه اساسی “مردم ناراضی باید فداکاری و ازخودگذشتگی” کنند تا بر رژیمی که برای آنان فقر و فلاکت و سرکوب را به همراه آورده است، مهر تأیید بزنند و چرا “مردم ناراضی” باید در جدال بر سهم‌خواهی از قدرت و مکنت میان جناح‌های رژیم، جانب یک جناح را بگیرند. گو آن که این بار نیز، مردم در توئیتر با هشتگ “خاتمی … می‌خورد” به او پاسخ دادند.

اگر پیش از این، “انتخابات پرشور” و “صندوق‌های رأی” یکی از عرصه‌های تاخت و تاز و امتیازگیری جناح “اصلاح‌طلب” از اصول‌گرایان بود. اما اکنون دریافته‌اند که این عرصه را نیز باخته‌اند. تئوریسین‌ها و چهره‌های “اصلاح‌طلب”، به رغم تلاش‌های مذبوحانه‌ای که از هم‌اکنون آغاز کرده‌اند، واقف‌اند که دیگر با توهم‌پراکنی و “تدبیر و امید”آفرینی نمی‌توانند توده‌های مردم را بفریبند و اگر “پلاستیک گلخانه‌ای” برداشته و “انتخابات شفاف” شود: “نه تو مانی و نه من. نه اصول‌گرایی باقی می‌ماند و نه اصلاح‌طلبی”. (مصاحبه حجاریان با روزنامه سازندگی، ۱۴ مرداد). اکنون این سؤال در برابر آنان قرار دارد که در این “انتخابات” غیر شفاف، چه باید کرد؟ برخی طرفدار شرکت در انتخابات در هر شرایطی هستند و برخی دیگر شرکت در انتخابات را به شرایطی مشروط کرده‌اند. جناح رقیب نیز از زبان کدخدایی “سخنگوی شورای نگهبان” پیام داده است: “برای کسی فرش قرمز پهن” نمی‌کند و “باج” نمی‌دهد. از همین‌رو، برخی “اصلاح‌طلبان” به فکر تهیه “منشور اصلاحات” افتاده‌اند تا منسجم‌تر در برابر جناح رقیب ظاهر شوند.

از دیگر نشانه‌های ورشکستی رژیم، تلاش تمامی سران رژیم، از جمله رئیس جمهور و نمایندگان کنونی مجلس برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت تمامی جنایاتی است که چهار دهه گذشته مرتکب شده‌اند.

روحانی ادعا می‌کند که خواستار “بهبود وضعیت اقتصادی”، “کاهش تنش در روابط بین‌المللی”، “پاسداری از آزادی گردش اطلاعات و حمایت از رسانه آزاد”، “حقوق شهروندی” است، اما “دولت در سایه” و “دولت با تفنگ” نمی‌گذارد. با کنایه می‌گوید که در “شورای عالی هماهنگی سران قوا” که خامنه‌ای با اختیارات ویژه ایجاد کرده است، “اسما فرمانده است، ولی عملا چنین نیست”. نماینده‌ای در مجلس ارتجاع می‌گوید: “اختیارات رئیس جمهور در قانون اساسی کم نیست”، اما “حسن روحانی از اختیارات خود استفاده نمی‌کند.” نماینده دیگری از اعضای “فراکسیون امید” مجلس می‌گوید: “واقعیت این است که در جمهوری اسلامی رئیس جمهور و مجلس دیگر کاره‌ای نیستند.” سومی می‌گوید: “فقط رئیس جمهور نیست که اختیار کافی ندارد، مجلس و دستگاه قضایی هم همین مشکل را دارند.” اصول‌گرایان پاسخ می‌دهند، روحانی حتا در حوزه‌هایی هم که کاملا در اختیار او بوده است، ناموفق و ناکارآ بوده است و اکنون او و “اصلاح‌طلبان” می‌خواهند تمام تقصیرها را به گردن خامنه‌ای بیاندازند. خامنه‌ای هم هر از گاهی غری می‌زند و از موضع “منتقد” به “کاستی‌هایی” اشاره می‌کند. و این زنجیره‌ی فراافکنی در میان سران پیشین و کنونی رژیم هم‌چنان تکرار و تکرار می‌شود.

اگر بروز یا تعمیق بحران‌های سیاسی در پی بحران‌های اقتصادی در تمامی کشورهای سرمایه‌داری عمومیت دارد، اما در جمهوری اسلامی جلوه بارزتری دارد. وجود اختلافات و افشاگری‌های جناحی در میان سران و مسئولین ریز و درشت همزاد رژیم جمهوری اسلامی از همان اوان قدرت‌گیری بوده و هست، و با تعمیق بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی رژیم در عرصه داخلی و خارجی، بر شدت و گستره آن‌ها افزوده شده است. اکنون به رغم هشدارهای طرفین درباره لزوم حفظ”امنیت ملی” و “پرهیز از اختلاف و تفرقه” و خطر غرق کشتی ورشکسته و نابودی مشترک، اما از استمرار مجادله و اختلاف نیز گریزی ندارند. برای کسب سهم بیش‌تر از قدرت و ثروت، برای القای آن که “دیگری” مقصر است و نه کلیت نظام جمهوری اسلامی. اگر پیش از این سران و مسئولین ارگان‌های مختلف رژیم “حفظ آبرویی” کرده و تظاهر به “انجام وظیفه‌ای” می‌کردند، در شرایطی که بحران‌های متعدد داخلی و بین‌المللی گریبان‌گیر رژیم شده است، خود را در بروز بحران‌های همه‌جانبه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی “بی‌کاره” می‌نامند. “بی‌کاره‌هایی” که به رغم “بی‌کارگی” حاضر به کناره‌گیری و استعفا و چشم‌پوشی از مزایای سیاسی و اقتصادی نیستند. “بی‌‌کاره‌های” زالوصفتی با دست‌های تا مفرغ آلوده به خون و پالان‌های پر و پیمان از ثروت و حاصل دسترنج مردم.

هرچند بیهوده و بی‌ثمر. شعار “اصلاح‌طلب، اصول‌گرا، دیگه تمومه ماجرا” پوزخند زهرآگین مردم به این نمایش دراماتیک بود. از آن زمان تاکنون توده‌های مردم راه درازی را پیموده‌اند. از توهم به امکان “اصلاح” رژیم از طریق صندوق‌های رأی به لزوم براندازی این رژیم. گاهی تندپا و گاهی نیز آهسته، اما پیوسته. پیشروان طبقه کارگر و کمونیست‌ها نیز مقصد را نشان داده‌اند: “نان، کار، آزادی، حکومت شورایی”.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۴ در فرمت پی دی اف

بیکاران و ضرورت مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی

اگرچه بیکاری در همه کشورهای سرمایه‌داری حتا در دوران رونق اقتصادی وجود دارد، اما در سال‌هایی که اقتصاد در بحران فرو می‌رود، معضل بیکاری بیشتر خود را نمایان می‌سازد که یک نمونه فاجعه‌آمیز آن ایران است. در ایران که اقتصاد بیش از چهار دهه با بحران رکود – تورمی درگیر است، بیکاری به یک معضل بزرگ برای کارگران و زحمتکشان و کلا خانواده‌های ستمدیده و فقیر جامعه سرمایه‌داری ایران تبدیل شده است که مدام پیچیده‌تر شده و تاثیر مهمی در گسترش فقر در بین خانواده‌های کارگری و دیگر زحمتکشان جامعه داشته است. هر سال بر تعداد بیکاران بویژه جوانان جویای کار افزوده می‌شود (براساس آمارهای رسمی ۶۵ درصد بیکاران در سنین ۲۵ تا ۴۴ قرار دارند) و براساس تمامی شواهد سال‌جاری از این نظر بدتر از سال‌های گذشته خواهد بود.

تعمیق بی‌سابقه‌ی بحران اقتصادی رکود – تورمی که از سال گذشته آغاز شد، بر میزان بیکاری نیز شدیدا افزود و به‌رغم آمارهای واهی حسن روحانی و کارگزاران‌اش، همه مردم به‌خوبی می‌دانند که بیکاری تا چه حد در اعماق جامعه ریشه دوانده است. افزایش ناهنجاری‌های اجتماعی از جمله سرقت تنها یک نتیجه از نتایج متعدد بحران بیکاری در ایران است.

اگرچه آمارهای رسمی کشور، هرگز بیان‌کننده ابعاد واقعی بیکاری در جامعه نیست، اما نگاهی حتا به همین آمارها برخی از زوایای آشکار و پنهان بیکاری را آشکار می‌سازد. براساس نتایج آمارگیری مرکز آمار ایران از نیروی کار در سال ۹۷، از مجموع ۶۷ میلیون و ۷۰۰ هزار نفر جمعیت ۱۰ ساله و بیشتر کشور ۵/ ۴۰ درصد جمعیت فعال محسوب شده‌اند و یا به عبارت دیگر نرخ مشارکت اقتصادی ۵/ ۴۰ درصد است، جمعیت فعال به کسانی گفته می‌شود که در طول سال به کاری اشتغال داشته و یا جویای کار بوده‌اند. از جمعیت فعال کشور ۳/ ۱۲ درصد و به عبارت دیگر سه میلیون و ۲۶۰ هزار نفر بیکار بودند و از میان جمعیتی که دارای اشتغال ناقص بودند، ۲ میلیون و ۵۸۲ هزار نفر بدنبال ساعات کار بیشتر هستند. لازم به توضیح است که اشتغال ناقص به کسانی گفته می‌شود که کار دارند اما ساعت کارشان ناچیز است (حتا ممکن است یک ساعت در هفته باشد) و خواهان کار تمام وقت و یا کار با ساعاتی بیشتر هستند. بنابر این به عبارتی دیگر براساس آمار رسمی نزدیک به شش میلیون از جمعیت فعال کشور بدنبال کار می‌گردند.

در این‌جا لازم است به این نکته نیز اشاره کنیم که میزان نرخ مشارکت اقتصادی در ایران یکی از پایین‌ترین نرخ‌های مشارکت اقتصادی در جهان است. در برخی از کشورها میزان نرخ مشارکت اقتصادی دو برابر ایران است. یکی از دلایل پایین بودن نرخ مشارکت اقتصادی در ایران وضعیت زنان در جامعه ایران است که تا حد زیادی منجر به بیرون راندن زنان از بازار کار شده است. در همین گزارش مرکز آمار میزان مشارکت اقتصادی زنان حدود ۱۶ درصد در برابر حدود ۶۵ درصد مردان است که به‌خوبی این تفاوت را آشکار می‌سازد. یکی دیگر از دلایل مهم این است که عملا بخش زیادی از جوانان از پیدا کردن کار ناامید شده‌اند. از دیگردلایل مهم می‌توان به نبود هرگونه کمک دولتی و اجتماعی به بیکاران در ایران اشاره کرد. مثلا در اغلب کشورهای اروپایی بیکاران به میزانی از خدمات اجتماعی برخوردار هستند. در کشورهای اروپای شمالی این خدمات اجتماعی در حد خط فقر این کشورهاست و فرد بیکار تا زمانی که بیکار است از مستمری ماهانه برخوردار است تا هزینه‌های خود از جمله مسکن، خوراک، درمان و پوشاک (حتا تا حدودی تعطیلات) را تامین کند. به همین دلیل آمار بیکاری در این کشورها تا حد بسیار زیادی دقیق است. اما در ایران چون هیچ خدماتی به بیکاران ارائه نمی‌شود عملا بخش مهمی از بیکاران به عنوان جوینده کار در جایی ثبت نمی‌شوند. بنابراین اگر گفته شود جمعیت بیکاران ایران به طور واقعی بسیار بیشتر از ده میلیون نفر است از واقعیت دور نمی‌باشد.

اما یکی دیگر از نکات مهم آمار فوق این است که از میان جمعیت بیکاران یک میلیون و ۸۹۶ هزار نفر کسانی هستند که بیش از این دارای شغل بوده‌اند و یک میلیون و ۳۶۴ هزار نفر کسانی هستند که سال‌هاست بدنبال کار می‌گردند. به عبارت دیگر نزدیک به یک میلیون و نهصد هزار نفر در طول سال ۹۷ کار خود را از دست داده‌اند. براین اساس و با مقایسه آمارهای سال ۹۶ درمی‌یابیم که در سال ۹۷ نسبت به سال ۹۶ اخراج نیروهای شاغل ۲۵ درصد افزایش داشته است. در مجموع تعدیل و اخراج نیروی شاغل و عدم تمدید قرارداد موقت اصلی‌ترین عوامل بیکار شدن جمعیت شاغل در سال گذشته بوده است. سومین و آخرین دلیل نیز ترک شغل به دلیل درآمد پایین بوده است. این به آن معناست که درآمد این افراد آن‌چنان پایین بوده که مجبور به ترک کار شده‌اند. بارها خوانده و یا شنیده و دیده‌ایم که دستمزدها در برخی از مواقع آن‌چنان پایین است که حتا هزینه رفت و آمد را نیز پوشش نمی‌دهد و بنابراین راهی جز انتخاب بیکاری باقی نمی‌ماند. همین آمار، یعنی افزایش ۲۵ درصدی اخراج نیروهای شاغل خود بیان‌گر افزایش بیکاری در جامعه است. روزنامه “آرمان” در گزارشی که به همین موضوع پرداخته، می‌نویسد کارفرمایان با بهره‌گیری از رکود اقتصادی و به‌رغم آن‌که برخی از آن‌ها سودهای بیشتری نسبت به سال گذشته داشتند، دست به تعدیل و اخراج نیروی کار می‌زنند.

احمد توکلی ۲۵ خرداد در گفتگو با خبرگزاری ملت (وابسته به مجلس اسلامی) با اشاره به این‌که قدرت خرید کارگران به نصف کاهش یافته است می‌گوید “طی ۹ ماه ۷۴۴ هزار کارگر شغل خود را از دست دادند”. یکی از رشته‌هایی که به دلیل وابستگی به شرکت‌های بزرگ اروپایی و غیره پس از تحریم‌های دولت آمریکا با ریزش شدید نیروی کار روبرو شد، اتومبیل‌سازی و صنایع جنبی آن بود. مازیار بیگلو دبیر انجمن قطعه‌سازان خودرو ایران آبان‌ماه سال گذشته از بیکاری ۱۰۰ هزار کارگر در صنعت قطعه‌سازی خبر داد. وی پیش از این گفته بود که خطر اخراج ۴۵۰ هزار کارگر این رشته را تهدید می‌کند.

فاطمی نماینده بوشهر در مجلس اسلامی نیز بهمن ماه سال گذشته در رابطه با وضعیت کار در عسلویه گفته بود: “کارگران عسلویه، بیش از یک سال است که درگیر مشکلِ تعدیل شده‌اند؛ ماهانه تعداد زیادی از کارگران پیمانکاری اخراج می‌شوند؛ مراجعات بسیاری از کارگرانی داریم که با وجود چند سال سابقه کار، اخراج شده‌اند؛ کارفرمایان هیچ راه‌حلی هم برای این کارگران ندارند؛ خیلی ساده به آنها می‌گویند بروید خانه ما هر زمان پروژه جدیدی شروع شد، خبرتان می‌کنیم! که البته هیچ وقت آنها را دعوت به کار نمی کنند”.

هر روز اخباری از اخراج کارگران حتا در صنایع مهمی که نقش پررنگی در اقتصاد دارند و بخش بزرگی از کارگران شاغل را به خود اختصاص داده‌اند منتشر می‌شود. در اواخر اردیبهشت اخباری از اخراج‌های دسته‌جمعی کارگران در میدان گازی پارس جنوبی منتشر شد. هم‌چنین ۲۶۳ کارگر اخراجی عسلویه در اعتراض به وضعیت خود نامه‌ای به زنگنه وزیر نفت کابینه روحانی نوشتند و وضعیت بشدت ناهنجار و اسف‌بار کارگران در عسلویه را در نامه خود ترسیم کردند. در همین ماه تعداد زیادی از کارگرن “شرکت ملی حفاری ایران” نیز به بهانه پایان مدت قرارداد از کار اخراج شدند. در ماه فروردین نیز ۱۴۰ کارگر پتروشیمی “بندر امام” اخراج شده بودند. از این دست اخبار، روزانه منتشرمی‌شود. ۱۶ مرداد خبر تعطیلی کارخانه فولاد “علویجه” تولید‌کننده “پروفیل” منتشر شد. این کارخانه که پیشتر ۲۰۰ کارگر داشت، در سال‌های اخیر با اخراج تعدادی از آن‌ها، تعداد کارگران به ۸۰ نفر رسیده بود که با تعطیلی کارخانه آن‌ها نیز بیکار شدند. خبرگزاری دولتی ایلنا ۱۸ مرداد به نقل از علیرضا کریمی نماینده اراک در مجلس اسلامی نوشت: “اخراج کارگران نتیجه اقتصاد بحران‌زده است”. وی با اشاره به تعطیلی کارگاه‌ها و کارخانه‌ها در شهرک‌های صنعتی اراک گفت: “این‌گونه نیست که اگر یک نفر از کارگاهی اخراج شد و کارش را از دست داد، به سادگی بتواند به بنگاه اقتصادی دیگری برود و کار پیدا کند، زیرا بنگاه‌های اقتصادی دیگر نیز همین شرایط را دارند و نه تنها استخدامی در کار نیست بلکه آنان نیز در فکر تعدیل نیرو هستند”.

نه فقط در بخش صنعت و خدمات و حتا کشاورزی و مسکن (همه به دلیل رکود و کشاورزی به دلیل خشک شدن زمین‌ها) شاهد ریزش نیروی کار هستیم، بلکه با توجه به مصوبه بودجه ۹۸ دولت نیز قرار است تا ۱۰ درصد نیروهای خود را “تعدیل” کند. براساس تبصره ۲۰ از جزء سوم بودجه، این اجازه به دولت داده شده که نیروهای پیمانی، قرارداد موقت و حتا رسمی خود را – به بهانه چابک‌سازی دولت – اخراج، بازخرید و یا بازنشسته کند. این یعنی اخراج حدود ۲۵۰ هزار نفر از کارمندان و کارکنان وزارت‌خانه‌ها.

این در حالی‌ست که مثلا مدارس با کمبود شدید معلم و بیمارستان‌ها با کمبود شدید پرستار روبرو هستند. این را هم باید در نظر گرفت که با توجه به اصلاحیه اخیر بودجه در جلسه “سران سه قوه” و کاهش سقف بودجه، حتا امکان اخراج‌های بیشتر نیز وجود دارد. در کار شماره ۸۳۳ در مورد کمبود پرستار در بیمارستان‌ها به‌طور مفصل و دقیق توضیح داده شده است. این‌که هم‌اکنون با کمبود ۱۵۰ هزار پرستار روبرو هستیم و اگر تعداد پرستار در بیمارستان‌های کشور بخواهد حتا به پایین‌ترین حد استاندارد جهانی برسد، باید بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ هزار پرستار جذب شوند. در مورد معلمان نیز همین کافی‌ست که به گفته مسئولان آموزش و پرورش، در صورتی که سالانه ۳۰ هزار معلم استخدام شوند، می‌توان از بحران کمبود معلم در آموزش و پرورش که ۳۰۰ هزار نفر تخمین زده می‌شود، جلوگیری کرد. این در حالی‌ست که حتا با این وجود تعداد دانش‌آموز در هر کلاس هم‌چنان بالا می‌ماند که باعث کاهش کیفیت تحصیلی و فشار مضاعف به معلمان شده است.

با این وجود حسن روحانی در جریان سفر خود به خراسان شمالی با وقاحت تمام اعلام می‌کند که بیکاری در بهار سال ۹۸ نسبت به سال ۹۷ کاهش یافته است. او در واقع در حال بازی کردن با آمار رسمی است. براساس آمار رسمی در بهار ۹۸ بیکاری ۸/ ۱۰ درصد در برابر ۱/ ۱۲ درصد سال ۹۷ بوده است. اما با کمی دقت و مقایسه آمار بهار ۹۸ با بهار ۹۷ درمی‌یابیم که علت اصلی کاهش بیکاری در آمار رسمی، کاهش جمعیت فعال است که یکی از دلایل آن ناامیدی از پیدا کردن کار است.

براساس آماری که مرکز آمار از وضعیت نیروی کار در بهار ۹۷ منتشر کرد، نرخ مشارکت ۱/ ۴۱ درصد بوده است که در بهار ۹۸ به ۶/ ۴۰ درصد رسید (کاهش نیم درصدی) و این به معنای خارج شدن ۸۴۰ هزار نفر از گردونه کار (جمعیت فعال) است و اگر کاهش ۳۶۵ هزار نفری آمار رسمی بیکاران (بهار ۹۸ نسبت به بهار ۹۷) را از این تعداد کم کنیم، متوجه می‌شویم که در اصل حتا براساس آمارهای رسمی ۴۸۵ هزار نفر به‌طور واقعی به جمعیت بیکاران اضافه شده است. اگر اخراج و بیکار شدن ۱ میلیون و نهصد هزار نفر در طول سال ۹۷ را در نظر بگیریم و این که یک میلیون و ۳۶۴ هزار نفر نیز سال‌هاست که بیکار بوده‌اند، طبیعی‌ست که ۸۴۰ هزار نفر از آن‌ها از یافتن کار مایوس شده و از جمعیت فعال کشور در آمارهای رسمی کاسته شود.

در شرایطی که تمامی آمارهای رسمی حاکی از رشد منفی در اقتصاد است و بخش صنعت حتا در آمارهای رسمی رشد منفی ۵/ ۶ درصد خواهد داشت، بسیار مضحک است اگر بگوییم از تعداد بیکاران کاسته شده و یا خواهد شد، آن‌هم در سالی که دولت خود قرار است بیش از ۲۰۰ هزار نفر را اخراج کند!!!

اما چه باید کرد و چه می‌توان کرد؟

شکی نیست که خانواده‌های کارگری و دیگر زحمتکشان جامعه و حتا خرده‌بورژوازی متوسط قربانی بیکاری هستند. سرمایه‌داران، خرده‌بورژواهای مرفه و اعضای خانواده آن‌ها هرگز با چنین مشکلی روبرو نیستند. آن‌ها یا فرزندان‌شان را به خارج می‌فرستند یا در همین ایران با بهترین امکانات و ماشین‌های چند میلیاردی به جوانان خانواده‌های زحمتکش جامعه فخر می‌فروشند. در واقع آن‌ها اساسا نیازی به کار ندارند، چرا که از قِبَل استثمار کارگران کمترین دغدغه‌ای برای معاش و زندگی مرفه خود ندارند.

بنابراین بیکاری مساله خانواده‌های کارگری، معلمان، بازنشستگان و دیگر زحمتکشان و ستم‌دیدگانی‌ست که داغ ستم سرمایه‌داری و جمهوری اسلامی را بر تن دارند. در ایران، بیکاران اجازه ایجاد هیچ تشکلی را ندارند تا بتوانند برای احقاق حقوق‌شان، خود را سازماندهی کرده و با نظم ظالمانه سرمایه‌داری مبارزه کنند. همان‌طور که کارگران و دیگر زحمتشکان جامعه از آزادی ایجاد تشکل برخوردار نیستند. در ایران هم‌چنین، بیکاران از هرگونه خدمات اجتماعی محروم هستند. نه مستمری نه بیمه درمانی و نه هیچ چیز دیگر. کارگرانی هم که از کار اخراج می‌شوند تنها برای مدت محدودی از یک مستمری ناچیز برخوردار می‌شوند. این واقعیت جامعه ایران است. این واقعیت جامعه ایران است که باعث شده است برخی از جوانان به مواد مخدر روی آورند و یا برخی دست به سرقت بزنند و غیره. وقتی هیچ‌گونه حمایت دولتی نباشد، وقتی هیچ‌گونه امیدی به آینده نباشد، وقتی شکم‌ها گرسنه باشند، باید انتظار خیلی چیزها را داشت.

در این میان تنها یک راه به‌طور واقعی وجود دارد و آن سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان است. تنها با سرنگونی جمهوری اسلامی است که شرایط معیشتی برای کارگران و زحمتکشان به‌طور قابل ملاحظه‌ای دگرگون می‌شود و از جمله تمامی بیکاران تا زمانی که بیکار هستند از حمایت‌های مالی دولت برخوردار شده و قادر به تامین نیازهای معیشتی، درمانی، مسکن و غیره خود خواهند بود. چرا که تحقق تامین اجتماعی از گهواره تا گور یکی از اقدامات فوری حکومت شورایی خواهد بود. بیهوده نیست که در جریان اعتراضات دی‌ماه ۹۶، جوانان بیکار در صف اول مبارزه بودند و در شعارهای‌شان خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی شدند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۴ در فرمت پی دی اف

آمستردام: گزارشی از برگزاری آکسیون در حمایت از کارگران زندانی

برابر فراخوان کمیته حمایت از مبارزات کارگران و زحمتکشان ایران در هلند و فعالین سازمان فدائیان اقلیت در هلند در ۴ آگوست فعالین سازمان در تجمع اعتراضی که توسط کمیته حمایت از مبارزات کارگران و زحمتکشان در هلند سازماندهی شده بود، شرکت داشتند. این تجمع اعتراضی در محل میدان دام آمستردام که از ساعت ۳۰ : ۱۲ تا ۱۵ در حمایت از کارگران زندانی و فعالین کارگری زندانی و در اعتراض به محاکمه فعالین کارگری در بیدادگاه‌های رژیم جمهوری اسلامی برگزار شد. شرکت‌کنندگان در آکسیون  با شعار “سرنگون باد رژیم  جمهوری اسلامی” و دیگر شعارهای سیاسی دست به افشای جنایات رژیم علیه کارگران زدند.

فعالین سازمان فدائیان  (اقلیت) – هلند

تشدید سرکوب نشانه اقتدار یا نگرانی رژیم از سقوط

دستگاه قضایی، پلیسی و امنیتی جمهوری اسلامی اینروزها همانند ماشین ترمز بریده ای در مسیر تشدید ارعاب و سرکوب شتاب گرفته است. دستگیری ها افزایش یافته، آدمکشان جمهوری اسلامی با وقاحت بیشتری بر جنایات تاکنونی شان صحه می گذارند، بیدادگاههای رژیم برای محاکمه دستگیرشدگان کارگری و اجتماعی فعال تر شده اند، مسئولان دستگاه قضایی در صدور احکام سنگین برای زنانی که حجاب اجباری را کنار نهاده و می نهند، تاکیدات ویژه دارند و همزمان با اقدامات سرکوبگرانه فوق، ارگان های تبلیغاتی رژیم نیز از تشدید فشار و ایجاد محدودیت های بیشتر در مورد حجاب خبر داده اند.

بازداشت اسرین درکاله، مریم محمدی و نرگس خرمی سه تن از اعضای انجمن “ندای زنان ایران” توسط وزارت اطلاعات، دستگیری لیلا حسین زاده، دبیر شورای صنفی مرکزی دانشجویان دانشگاه تهران توسط ماموران امنیتی در منزل خود، بازداشت هوشنگ کوشکی، معلم لرستانی و از فعالان صنفی حقوق معلمان در مدرسه توسط نیروهای امنیتی و انتقال او به مکان نامعلوم، اعلام خبر بازداشت حدود ۷۰ دختر و زن دوچرخه سوار به جرم عدم رعایت “مقررات عفاف و حجاب” در حوالی میدان ولیعصر تهران توسط سخنگوی قوه قضائیه و دستگیری تعداد دیگری از فعالان کارگری و اجتماعی نمونه هایی از بازداشت های اعلام شده در روزها و هفته های اخیرند.

در کنار دستگیری های فوق، سخنان هفتم مرداد موسی غضنفرآبادی، رئیس دادگاه انقلاب تهران، در تعیین مجازات یک تا ده سال زندان برای زنانی که کشف حجاب می کنند، از اقدامات خود فیلم می گیرند و به خارج می فرستند، نمونه دیگری از اراده رژیم در تشدید ارعاب و سرکوب در جامعه، بویژه سرکوب زنان است. ابلاغ مجموعا ۵۵  سال زندان برای مژگان کشاورز، منیره عربشاهی و یاسمن آریایی، سه تن از زنانی که روز ۸ مارس (روزجهانی زن) در متروی تهران حجاب اجباری را به دور افکندند و به مسافران زن مترو گل داده بودند، اولین پیامد سخنان تهدیدآمیز موسی غضنفرآبادی بود که بلافاصله توسط قاضی مقیسه رئیس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران علیه سه تن از فعالان حقوق زن صادر شد. احکامی که در صورت تایید نهایی با مجازات ۱۰ سال زندان برای هر یک از آنان اجرا خواهد شد. صدور چنین احکام سنگینی در شرایطی صادر شده است که پیش از آن، سازمان عفو بین الملل در ۲۴ تیر ماه با صدور بیانیه ای بازداشت مژگان کشاورز، منیره عربشاهی و یاسمن آریایی را “بخشی از سرکوب و دستگیری های فعالان حقوق زن و معترضان به حجاب اجباری” اعلام و گفته بود، “معترضان بازداشتی در شرایطی نامناسب به سر می برند” و دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در حال “تلاشی بی رحمانه” برای واداشتن آنان به “اعترافات تلویزیونی است”.

در چنین هنگامه ای که دستورالعمل های قضایی برای ایجاد رعب و وحشت، بگیر و ببند و برپایی دادگاه های فرمایشی برای محاکمه فعالان کارگری و اجتماعی از هر سو فضای کشور را گرفته است، مصاحبه مصطفی پور محمدی با هفته نامه مثلث در دفاعی بی شرمانه از قتل عام هزاران زندانی سیاسی، وجه دیگری از سیاست تبلیغاتی جمهوری اسلامی در تشدید سرکوب و توجیه اقدامات جنایتکارانه رژیم در ۴۰ سال گذشته است. پور محمدی که یکی از آدمکشان بنام و قاتلان شناخته شده در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی است، از جمله افراد فعال در کشتار زندانیان سیاسی بوده است. این عنصر جنایتکار (معاون و نماینده وقت وزارت اطلاعات) به اتفاق ابراهیم رئیسی (رئیس کنونی قوه قضائیه)، نیری (حاکم شرع وقت) و اشراقی (دادستان وقت تهران) از اعضای چهار نفره هیات مرگ منتخب خمینی در کشتار سراسری زندانیان سیاسی در مرداد و شهریور ۶۷ بوده اند. جنایتکاری که سال ۹۲، در کابینه اول حسن روحانی به مقام وزارت رسید و در سال ۹۵ در کسوت وزیر دادگستری از کشتار بیش از ۵ هزار زندانی سیاسی محبوس در زندان های جمهوری اسلامی دفاع کرد. زندانیانی که در سال های اولیه دهه ۶۰ دستگیر و در همان سال ها محاکمه و با گرفتن حبس دوران محکومیت خود را می گذراندند. حال در چنین شرایطی که جمهوری اسلامی به تشدید فضای سرکوب عمومی در جامعه روی آورده است، . پور محمدی نیز فرصت را غنیمت شمرده و در مصاحبه با هفته نامه مثلث، وقاحت و بی شرمی خود را به درجه اعلا رسانده است او در این مصاحبه مشمئز کننده، کشتار هزاران زندانی سیاسی را در حد “خمپاره انداختن در میدان جنگ به سوی دشمن” تشبیه کرده و می گوید: “من در وسط میدان جنگ…در خاکریزم و دارم تیراندازی می کنم …حالا شما از من انتظار دارید که از بحث های حقوقی، نمی دونم از حقوق انسانی و شهروندی حرف بزنم…من دارم گلوله می اندازم و بغلش به یک روستا هم می خوره…حالا از من سئوال می کنید که به روستا چرا شلیک کرده ام…با دشمن باید جنگید و همه را باید کشت… حالا ما بدهکار شده ایم و باید پاسخ بدیم”.

سخنان پور محمدی آنچنان وقیحانه و دیدن فیلم سخنان او آنچنان نفرت‌انگیز است که علاوه بر واکنش های عمومی، بی درنگ با واکنش سازمان مدافع حقوق بشر عفو بین الملل مواجه شد. این سازمان، با انتشار اطلاعیه مطبوعاتی، اظهارات پور محمدی را نشانه مصونیت او و دیگر مسئولان کشتار جمعی تابستان ۶۷ در برابر محاکمه و مجازات دانسته است. کشتاری که نه فقط پورمحمدی ها، بلکه کل نظام در تصمیم گیری و اجرای آن شریک و هم سخن بوده اند و پور محمدی فقط یک مهره اجرایی رژیم در آن قتل عام سراسری بوده است.

 

آنچه در سطور بالا بیان شد، صرفا گوشه هایی از فضای تشدید سرکوب و ایجاد رعب و وحشت در جامعه است. ارعاب و وحشتی که دستگاه قضایی، پلیسی و امنیتی جمهوری اسلامی چه در عرصه عمل و چه در وجه رسانه ای و تبلیغاتی به شکلی هیستریک تلاش دارند تا اقتدار و کنترل بلامنازع طبقه حاکم و نظام سیاسی پاسدار آن را در متن جامعه و اذهان عمومی توده های جان به لب رسیده مردم ایران جا بیاندازند. اما این تلاش، قبل از آنکه نشانه اقتدار رژیم باشد، برخاسته از حاکمان اسلامی از تشدید روزافزون بحران های متعدد سیاسی، اجتماعی و اقتصادی موجود در بطن جامعه است. بحران هایی که به شدت بر گلوی رژیم چنگ انداخته اند، شرایط وخامت باری که با ادامه حضور اعتراضی کارگران و دیگر لایه های اجتماعی، ادامه حیات را برای طبقه حاکم دشوار و آنان را نسبت به بقاء و ماندگاری خود نگران کرده است.ترسی که ریشه در تعمیق بحران های موجود، ناتوانی رژیم و سر باز کردن آتشفشانی توفنده دارد، آتشفشانی که زیر پوست جامعه نهفته و هر لحظه انتظار طغیان و سر باز کردن آن است.

پوشیده نیست، در چنین وضعیتی که هیات حاکمه ایران با موج فزاینده ای از بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دست به گریبان است و در عین حال کمترین نشانه و چشم اندازی هم از تعدیل و کاهش بحران های موجود متصور نیست، ایجاد فضای رعب و وحشت، هر چند ممکن است تا حدودی به طور موقت اثرات بازدارنده در پیشروی مبارزات توده ها داشته باشد، اما قطعا بر بستر شرایط و تنگناهایی که طبقه حاکم در آن قرار دارد، راه به جایی نخواهد برد. هم اکنون، عموم توده های زحمتکش مردم ایران از کارگران گرفته تا معلمان و بازنشستگان، از زنان گرفته تا دانشجویان و نویسندگان، از مال باختگان گرفته تا دیگر لایه های اجتماعی موجود در جامعه، همه و همه به لحاظ معیشتی و اقتصادی زیر فشاری غیر قابل تحمل و در حد انفجار هستند. شکست، ناتوانی و استیصال طبقه حاکم در برون رفت از بحران های ژرف موجود، همراه با روحیه تعرضی توده های مردم ایران که از دی ماه ۹۶ شروع و پس از آن کل موجودیت رژیم را به چالش گرفته اند، شرایط معینی را در جامعه رقم زده که به هیچ وجه به نفع جمهوری اسلامی نیست. این شرایط ویژه که بر بستر شکل گیری یک دوران انقلابی ایجاد شده است، زمینه های امید به سقوط و سرنگونی طبقه حاکم و نظام سیاسی پاسدار آن را در دل طبقه کارگر و عموم توده های زحمتکش ایران محتمل تر کرده است. شکل گیری این روند، قبل از هر چیز مایه نگرانی مسئولان نظام، دستگاه قضایی و دیگر نهادهای سرکوب آن شده است. در وضعیت موجود، هر اندازه که کارگران و عموم توده های زحمتکش مردم ایران با اتکا به سازماندهی، نیروی مبارزاتی و قدرت لایزال خود بر سرنگونی رژیم سرمایه داری حاکم بر ایران امید بیشتری پیدا کنند، مسلما به همان اندازه، هیات حاکمه ایران نیز بیشتر نگران سقوط و سرنگونی محتوم خود خواهد بود.

تشدید فضای سرکوب، همراه با محاکمه اسماعیل بخشی، سپیده قُلیان و دیگر کارگران و فعالان کارگری دستگیر شده، که فقط گرسنگی و بی حقوقی خود و توده های زحمتکش ایران را فریاد کرده اند، در واقع بازتاب همین نگرانی عمیق رژیم از شرایط موجود است. دستورالعمل خشم آلود موسی غضنفرآبادی، رئیس دادگاه انقلاب تهران مبنی بر صدور احکام یک تا ده سال زندان برای زنانی که حجاب اجباری را به دور می‌اندازند و از کشف حجاب خود فیلم به شبکه های اجتماعی می فرستند، جلوه ی دیگری از نگرانی و اضطراب دستگاه قضایی جمهوری اسلامی از روند مبارزات رو به رشد زنان است. این نگرانی و استیصال با صدور ۵۵ سال حکم برای مژگان کشاورز، منیره عربشاهی و یاسمن آریایی، به اتهام “اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی”، “تبلیغ علیه نظام”، “تشویق و فراهم نمودن موجبات فساد و فحشا” در جامعه و “توهین به مقدسات”، شتاب بیشتری گرفت و در مصاحبه پور محمدی، مهره امنیتی و اطلاعاتی رژیم بیشتر و بیشترعریان شد.

برافروختگی پور محمدی و رفتار هیستریک او در مصاحبه با هفته نامه مثلث، که مدام عینک اش را بالا و پایین می کرد تا بر پریشان احوالی خود تسلط داشته باشد، تماما گویای وضعیت بحرانی شخص او و نیز شرایط سخت و دشوار حاکم بر جمهوری اسلامی است. دفاع خشمگینانه پور محمدی از کشتار هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ و پیام صریح او که “با دشمن [توده های معترض مردم] باید جنگید و همه را باید کشت”، علاوه بر اینکه تهدیدی آشکار برای نیروهای سیاسی و عموم توده های معترض جامعه در وضعیت کنونی است، اما در بطن خود، پیام روشنی برای نیروهای متزلزل درون نظام و دادن روحیه به سرکوبگران نسل سوم و چهارم جمهوری اسلامی بود، تا در این وضعیت بحرانی که از هر سو بر گلوی رژیم چنگ انداخته است، تحت تاثیر فضای روانی شبکه های اجتماعی و مبارزات عمومی مردم قرار نگیرند و همانند او و دیگر جانیان هم نسل او در کشتار کارگران و توده های مردم ایران پیش قدم باشند.

دستگاه قضایی، پلیسی و امنیتی جمهوری اسلامی و آدم کشانی همانند موسی غضنفرآبادی و مصطفی پور محمدی باید بدانند و صد البته نیک هم می دانند که شرایط امروز جامعه ما، با شرایط سال های دهه ۶۰ بسیار متفاوت است. نه جمهوری اسلامی در شرایط آن سال ها است و نه توده های مردم ایران در توهم شعارهای توخالی طبقه حاکم. از دو سال پیش که شعار “اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تموم ماجرا” به شعار کارگران و توده های مردم در اعتراضات خیابان ها تبدیل شد، ورشکستگی سیاسی تمام جناح‌های رژیم برهمگان آشکار شد. این را ما نمی گوییم. این را نگرانی سران رژیم از وضعیت موجود می گوید. این را مبارزات زنان، اعتصابات کارگران، تحصن معلمان، اعتراضات خیابانی بازنشتگان و عموم توده ها زحمتکش به صد سخن فریاد می کنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۳ در فرمت پی دی اف

زنده باد زنان آگاه و شجاعی که پای در راه مبارزه برای آزادی طبقه کارگر نهاده‌اند

بیش از ۸ ماه از اعتصابات و تظاهرات خیابانی و پرشور کارگران هفت‌تپه در آبان سال ۹۷ و طرح شعارها و خواست‌های نوینی که به سرعت به پرچم تمام کارگران و زحمتکشان در مبارزه علیه نظم موجود تبدیل شد، می‌گذرد. ماه‌هاست که از احضار و بازداشت گسترده‌ی کارگران اعتصابی هفت‌تپه، بازداشت اسماعیل بخشی نماینده کارگران هفت‌تپه در۲۷ آبان ۹۷ که پس از۲۵ روز شکنجه باقید وثیقه ازاد شد و مجدداً در۳۰ دی ۹۷ دستگیر و زندانی شد.، بازداشت علی نجاتی عضو سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه در۱۹ آذر سال ۹۷ ، که باقید وثیقه وبطور موقت برای معالجه ازاد شد و بازداشت سپیده قلیان در۲۷ آبان ۹۷ که باقید وثیقه آزاد ولی دوباره در ۳۰ دی ۹۷ دستگیر و زندانی شد، سپری شده است. طبقه حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع آن، بر این پندار بود که با بازداشت و شکنجه وحشیانه، اعتراف‌گیری اجباری در زیر شکنجه و پرونده‌سازی علیه این فعالان، می‌تواند مشعلی را که در هفت‌تپه روشن شد و در آسمان جنبش کارگری نورافشانی کرد، برای همیشه خاموش سازد. به‌رغم این و به‌رغم کاهش نسبی اعتصابات هفت‌تپه، اما مشعل فروزانی که بدست کارگران هفت‌تپه برافروخته شد، هم‌چنان روشن مانده است و بر حامیان کارگران هفت تپه و حامیان شعارها و خواست‌های کارگران هفت‌تپه روز به روز افزوده شده است.

۱۹ دی ماه ۹۷ امیر امیرقلی، امیرحسین محمدی‌فرد و ساناز اللهیاری از نویسندگان نشریه دانشجویی و اینترنتی “گام” و از مدافعان حقوق کارگران و بازتاب‌دهندگان اعتراضات و خواست‌های کارگران هفت‌تپه، بازداشت و روانه زندان شدند.عسل محمدی ازدیگرنویسندگان نشریه “گام” نیزکه در۱۳ آذر۹۷ دستگیروروانه زندانی و ۱۵ دی ماه ۹۷ به قید وثیقه آزاد شده بود،پس ازبرگزاری جلسه دادگاهش در۱۳ مرداد ۹۸ به زندان فرستاده شد. محاکه اسماعیل بخشی و علی نجاتی که نمایندگان کارگران هفت‌تپه هستند و ۵ تن دیگر که از حامیان کارگران هفت‌تپه و فعال کارگری و رسانه‌ای می‌باشند، ازروز ۱۲ مرداد در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی مقیسه آغاز شده است. پیش از شروع این بیداد گاه، نیروهای انتظامی و امنیتی رژیم با یورش به جمعیت نسبتاً کثیری متشکل از خانواده‌ها و دوستان و آشنایان زندانیان و سایر کسانی که در اعتراض به دستگیری و محاکمه کارگران هفت‌تپه و بازداشت‌شدگان روز جهانی کارگر در مقابل دادگاه انقلاب تهران تجمع کرده بودند، آن‌ها را پراکنده ساختند. سپس پیاده‌روهای دو طرف خیابان معلم را مسدود نموده و از عبور و مرور عابرین نیز جلوگیری به‌عمل آوردند. در یورش نیروهای سرکوب و امنیتی شش نفر از تجمع‌کنندگان به نام های؛ رهام یگانه،هیرادپیربداغی، فریدلطف آبادی،سحرشهرایی فراهانی  و دوتن دیگر بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدند. صرف نظر از این به‌اصطلاح محاکمات و نتایج آن، کارگران، زنان، دانشجویان و تمام مردم ایران نفرت و انزجار خود را از این بازداشت‌ها و محاکمات نمایشی ابراز داشته و از فرزندان رشید خود در زندان‌های رژیم حمایت نموده و حمایت می‌کنند.

این دلاوران در تمام دوره بازداشت به‌اصطلاح موقت خود، روزها و هفته‌های متوالی زیر فشارهای گوناگون و شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفته‌اند که با رشادت تمام از آرمان‌ها و خواست‌های کارگری و آزادیخواهانه خود دفاع نموده و تمام قد در برابر ارتجاع حاکم ایستاده‌اند.

هم زمان با اعتراضات و مقاومت تحسین‌برانگیز این مبارزین آگاه، اعتصاب غذای امیرحسین محمدی‌فرد که از ۱۳ تیر آغاز شده بود، در آستانه روز محاکمه‌اش وارد سی‌امین روز خود شد. ساناز اللهیاری نیز دو بار دست به اعتصاب غذا زد که در ۲۵ تیر وضعیت جسمی‌اش بسیار وخیم شد و به کما رفت. سپیده قلیان که از روز اول مرداد و در اعتراض به شرایط زندان و بدرفتاری و اهانت مقامات زندان به پدر و مادرش که از دزفول برای ملاقات با وی به زندان قرچک ورامین رفته بودند، اعتصاب غذای خشک را آغاز کرده بود، در نهمین روز اعتصاب به علت وخامت شدید اوضاع جسمی، به بیمارستانی در قرچک (بیمارستان شهید ستاری) منتقل و در بخش سی سی یو بستری شد. اما روز بعد در ادامه اعتراض خود، به زندان قرچک منتقل شد.

هم‌زمان با این اعتراضات و مقاومت تحسین‌برانگیز بازداشت شدگان هفت‌تپه، عاطفه رنگریز، مرضیه امیری، آنیشا اسداللهی و ندا ناجی از بازداشت‌شدگان روز جهانی کارگر که تا این لحظه (سیزده مرداد ۹۸) بیش از ۹۰ روز از بازداشت به‌اصطلاح موقت آن‌ها می‌گذرد، به صف اعتراضی که تمام فضای سیاسی جامعه را به تسخیر خود درآورده است پیوسته‌اند. فرزانه زیلایی وکیل اسماعیل بخشی که دست کم دو بار تاکنون به دادسرای شهرستان شوش و اهواز احضار شده است، و سید جمال‌الدین حیدری‌منش وکیل سپیده قلیان در یادداشت سرگشاده‌ای که در شبکه‌های اجتماعی وسیعا پخش شد، خواستار برگزاری دادگاه علنی برای موکلین خود شده‌اند به نحوی که خبرنگاران نیز در آن حضور یافته و جامعه در جریان رسیدگی دادگاه قرار بگیرد. بسیاری از کارگران و تشکل‌های کارگری و فعالان سیاسی و کارگری در تهران و کردستان و سایر مناطق از این خواست حمایت کرده‌اند و خواستار حضور گسترده مدافعان حقوق کارگران در این دادگاه شده‌اند! اگر ۸ ماه پیش اعتصابات و راهپیمایی‌ها و شعارهای هفت‌تپه در آبان ۹۷ و تجمع کارگری اول ماه مه در یازده اردیبهشت ۹۸، طبقه حاکم و رژیم ارتجاعی پاسدار منافع این طبقه را آشکارا به چالش و مصاف طلبید، به جرات می‌توان گفت که اکنون مجموعه اعتراضات ومقاومت‌های دلیرانه بازداشتی‌های هفت‌تپه و اول ماه مه و دیگر زندانیان سیاسی، همراه با اعتراضات و فعالیت‌های حمایتی در داخل و خارج کشور از این بازداشتی‌ها نیز رژیم جمهوری اسلامی را به شکل دیگری به چالش کشیده است.

کارزار نسبتا گسترده‌ای در حمایت از این زندانیان و برای آزادی بی‌قیدوشرط آن‌ها در داخل و خارج کشور به راه افتاده است. تجمعات اعتراضی متعددی در حمایت از زندانیان سیاسی، در مقابل زندان اوین برگزار شده که جمع‌هایی از خانواده‌ها، فعالین کارگری و اجتماعی و شماری از اعضای کانون نویسندگان ایران نیز در آن شرکت داشته‌اند. شبکه‌های اجتماعی همه جا پر است از تراکت‌های حمایتی و تصاویر این زندانیان و خواست آزادی فوری و بی‌قیدوشرط آن‌ها که در آن، تصاویر سپیده قلیان، عسل محمدی، ساناز اللهیاری، مرضیه امیری، ندا ناجی، آنیشا اسداللهی و عاطفه رنگریز درخشش دیگری یافته است. آن‌چه که این زنان در درون زندان قرچک ورامین و زندان اوین بدان دست زده‌اند، حمایت‌های وسیعی در بیرون از زندان را در پی داشته است. همه چیز حاکی از مبارزه و مقاومت جانانه این زنان جوان و دلیر علیه شرایطی‌ست که رژیم برکارگران و بر کل زنان تحمیل کرده است. جمهوری اسلامی آشکارا بر شدت سرکوب از جمله سرکوب و آزار و بدرفتاری علیه زندانیان سیاسی بویژه زنان زندانی افزوده است. در برخی موارد ملاقات و ارتباط تلفنی را قطع کرده است. تمام شکنجه‌ها، محدودیت‌ها، تهدیدها، بدرفتاری‌ها و ترفندهای رژیم علیه این زنان و خانواده‌های‌شان برای به تسلیم واداشتن آن‌ها، نه فقط با شکست و ناکامی روبرو شده است، بلکه مصاف و رودرویی و مقاومت زنان زندانی، تمام دستگاه ظلم و بیداد و شکنجه، اعم از دستگاه امنیتی یا قضایی آن را با معضلی که فکر آن را نمی‌کرد و انتظارش را نداشت، روبرو ساخته است.

روحیه مبارزه‌جویی، مقاومت و شهامت این زنان، زبان‌زد خاص و عام شده است. رژیم تاریک‌اندیش و ضد زن حاکم  که زن را همواره موجودی ضعیف و احساساتی و نصف مرد به شمار آورده و در قوانین رسمی و جاری خود نیز تبعیضات جنسیتی فوق‌العاده شدیدی را نسبت به زنان اعمال نموده است، اکنون فشار علیه این زنانی را که نسبت به وضع موجود به اعتراض برخاسته‌اند دو چندان کرده است. بازداشت شدگان هفت‌تپه و اول ماه مه که هفت تن از آنان را زنان مبارز و دلاور تشکیل می‌دهند، به طبقه حاکم نشان دادند که در برابر ارتجاع اسلامی حاکم تا آخر ایستاده‌اند. اینان نشان دادند که خواست‌ها و حوزه مبارزه آن‌ها بسیار فراتر از چارچوب‌های فقط جنسیتی و مبارزه برای برچیده شدن تبعیضات جنسیتی است. این زنان رشید جوان و برومند نشان داده‌اند که از مبارزه برای مطالبات اخص زنان بسیار فراتر رفته و همراه با طبقه کارگر جلو آمده، دست در دست این طبقه نهاده و درراه تحقق مطالبات طبقاتی آن، پای در میدان مبارزه گذاشته‌اند. زنان شجاع، نترس و مبارزی که نه فقط برای نابودی هرگونه ستم و تبعیض جنسیتی به پا خاسته‌اند، بلکه اهداف و آمال خود را تا براندازی هرگونه تبعیض و ستم طبقاتی امتداد داده و آرمان‌های طبقه کارگر را، آرمان‌های خویش دانسته و به الگوی مقاومت تبدیل شده‌اند. عروج زنان پیشرو و مبارز به این عرصه که جان خویش را نیز کف دست گرفته‌اند، بدیهی‌ست که برای رژیم سرمایه‌داری فوق ارتجاعی و ضد زن جمهوری اسلامی بسیار گران و سنگین و در عین‌حال خطرناک است. از این رو رژیم سعی کرده است با اعمال شدیدترین فشار و سرکوب و شکنجه‌های وحشیانه، این رهروان راه پرولتاریا را از کرده‌ی خویش پشیمان ساخته، از این راه بازدارد و صدای آن‌ها را خاموش و خفه کند. ارتجاع حاکم اما در برابر این زنان آگاه و مبارزاز جان گذشته که جان را پرچم ساخته‌اند و این پرچم را چنان بلند و چنان بالا برافراشته‌اند که از جای جای این سرزمین بلازده‌ی سراسر تبعیض و نابرابر، فراتر از آن در چهار گوشه جهان نیز قابل رویت است، عاجز و ناتوان مانده است. اعتراض و مبارزه و مقاومت بازداشت‌شدگان هفت تپه و اول ماه مه، از جمله اعتراض و مبارزه و مقاومت سپیده قلیان، ساناز اللهیاری، عاطفه رنگریز، عسل محمدی، آنیشا اسداللهی، ندا ناجی و مرضیه امیری که از دل و جان و آگاهی مایه گرفته و تبلور اعتراض و مبارزه میلیون‏ها زن و مرد کارگر و ستم‌کشیده و زحمتکش است، به‌رغم سرکوب و سانسور و خفقان حاکم، تمام دیوارهای سنگی وقطور و درب‌های آهنی زندان‌های قرون وسطایی رژیم را شکسته و از آن عبور کرده است. بانگ بلند و اعتراض خروشنده‌ی این زنان چنان رسا بوده است که دروازه سنگین‌ترین گوش‌ها را نیز فتح کرده است. این، بانگ بلند و صدای اعتراض طبقه کارگر است که با حنجره زنان زندانی قرچک و اوین، خروش اعتراض ساز کرده است. این صدا که بلافاصله بعد از اعتصاب آبان ۹۷ هفت‌تپه و بازداشت‌های متعاقب آن، پیوسته رساتر و پرخروش‌تر شده است ، خاموشی ندارد. اگر که ۸ ماه پیش طبقه کارگر با طرح شعار نان، کار، آزادی و اداره شورایی در هفت‌تپه، طبقه حاکم و رژیم سیاسی آن را به چالش کشیده و مراسم اول ماه مه در یازده اردیبهشت ۹۸، آن را تداوم بخشید، ادامه آن در اعتراض و مبارزه و مقاومت تقدیربرانگیز بازداشت‌شدگان هفت‌تپه و اول ماه مه، بویژه در اعتراض و مقاومت شجاعانه زندانیان سیاسی زن در زندان قرچک و اوین، تجلی یافته است. سرکوب و بگیر و ببند فعالان کارگری و اجتماعی بویژه زنان، بیش از پیش تشدید شده است. روزی نیست که زنان مبارز و آزادیخواه، بازداشت و احضار و یا زندانی نشوند. امروز ده‌ها زن چپ و مبارز و آزادیخواه و فعال حقوق اجتماعی در زندان‌های رژیم بسر می‌برند. لیلا حسین‌زاده، گلرخ ایریایی، آتنا دائمی و نسرین درکاله شماری از این زندانیان سیاسی زن هستند که بسیاری از آن‌ها به حبس‌های طولانی مدت نیز محکوم شده‌اند.

۸ مرداد عاطفه رنگریز از بازداشت‌شدگان روز جهانی کارگر، در بازگشت از بهداری زندان قرچک ورامین، در راهرو زندان مورد اهانت عوامل بهداری زندان قرار می‌گیرد که منجر به درگیری لفظی می‌شود که بلافاصله یکی از زندانیان عادی که گفته می‌شود از بیمارستان روانی به این زندان منتقل شده است، عاطفه را مورد تهاجم و ضرب و شتم قرار می‌دهد. سپیده قلیان برای دفاع از عاطفه سعی می‌کند فرد مهاجم را جدا کند که خود وی نیز مورد تهاجم قرار می‌گیرد. گفته شده است که زندانی مهاجم بوسیله بطری آب معدنی یخ‌زده، و ضربات پی‌در پی به سر و صورت سپیده قلیان، وی را به شدت مصدوم ساخته است.

لازم به ذکر است که بهداری و مقامات زندان و سایر نهادهای مربوطه، در برابر اعتصاب غذای زندانیان سیاسی، به عمد با سهل‌انگاری و بی‌اعتنایی غیرقابل تصوری برخورد نموده و با جان این زندانیان بازی می‌کنند. آن‌ها نه فقط به خواست زندانیانی که وارد اعتصاب غذا شده‌اند توجهی نکرده‌اند، بلکه مذبوحانه تلاش کرده‌اند با قرار دادن امضای زندانی زیر متنی که می‌گوید خود زندانی از معالجه سر باز زده و هر اتفاقی که برای وی بیافتد مسئولیت‌اش برعهده خود اوست، این بی‌توجهی عمدی را توجیه کنند. وضعیت جسمی این عزیزان بسیار وخیم و جان آن‌ها در معرض خطر جدی است. روشن است که هر اتفاق ناگواری برای هر یک از زندانیان سیاسی از جمله زندانیانی که دست به اعتصاب غذا زده‌اند بیافتد، مسئولیت مستقیم آن بی‌هیچ اما و اگری متوجه رژیم، دستگاه قضایی، دستگاه امنیتی و مقامات زندان است.

ارتجاع حاکم علی‌رغم درنده‌خویی و وحشی‌گری در زندان‌ها و بیرون از زندان‌ها و به‌رغم اعمال همه گونه فشار و سرکوب علیه زندانیان سیاسی بویژه بازداشت شدگان هفت‌تپه و اول ماه مه و خصوصاً زنان زندانی، نخواهد توانست در برابر مبارزات کارگران و مبارزه زنان علیه تبعیض و ستم جنسیتی و علیه تبعیض طبقاتی سدی ایجاد کند.

چهل سال است که مبارزات زنان با افت و خیزهای خاص خود، علیه ستم و تبعیضات شدید جنسیتی ادامه دارد. آن‌چه که اما در هفت‌تپه و اول ماه مه و بعد از آن در زندان قرچک و اوین شاهدش بوده‌ایم، چندین پله از مبارزات پیشین زنان بالاتر است. نیروهای جدید و جوانی که از موضع دفاع از منافع طبقه کارگر پا به میدان مبارزه نهاده‌اند، کل این مبارزات را یک گام مهم کیفی ارتقاء داده‌اند. از این زنان جوان بی‌باک و آگاه و مبارزه آن‌ها با تمام توان باید حمایت کرد و مشعل مبارزه جدی برای آزادی فوری و بی‌قید و شرط آن‌ها، کل بازداشت‌شدگان هفت‌تپه و اول ماه مه و سایر زندانیان سیاسی را باید روشن نگاه داشت.

زنده باد کارگران هفت‌تپه و حامیان و مدافعان آن‌ها.

نابود باد تمام نظم موجود با کلیه دستگاه‌های قضایی، امنیتی و زندان‌های آن.

زنده بادزنان آگاه و مبارز و همه مبارزان راه آزادی طبقه کارگر !

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۳ در فرمت پی دی اف

وعده‌هایی که هیچ‌گاه مشکل پرستاران را حل نکرده و نخواهد کرد

معضلاتی که پرستاران زحمتکش و فداکار در ایران با آن‌ها مواجه هستند، بسیارند و به‌رغم تمام اعتراضات و مبارزات چندین سال گذشته، مطالبات آن‌ها همچنان تحقق‌نیافته باقی است. یکی از این معضلاتی که پرستاران و عموم توده‌های مردم ایران از آن لطمات جدی دیده و می‌بینند، کمبود فاحش پرستار در سیستم بهداشتی و درمانی ایران است. چند ماهی است که مقامات وزارت بهداشت و درمان رژیم، وعده رفع این معضل را با استخدام‌های جدید می‌دهند. اخیراً معاون پرستاری وزارت بهداشت که همچون دیگر مقامات دولتی جز وعده‌های توخالی، اظهارات غیرواقعی به‌قصد فریب، وظیفه‌ دیگری ندارد، در گفتگو با خبرگزاری‌های رژیم، ضمن اذعان به این واقعیت که” جامعه پرستاری هم با مشکلات عدیده‌ای دست‌وپنجه نرم می‌کند” و اعتراف به نارضایتی پرستاران از تحقق نیافتن مطالباتشان، ادعا کرد که در جهت تحقق یکی از معضلات پرستاران، کمبود پرستار در بیمارستان‌ها، گام‌های عملی برداشته خواهد شد و در سال جاری ۹۰۰۰ پرستار استخدام خواهد شد. ” اگر امسال این ۹۰۰۰ نیرو جذب بشوند و تا سال ۱۴۰۴ ادامه پیدا کند ما دیگر مشکلی از بابت کمبود کادر پرستاری و خطاهای مربوط در سیستم سلامت کشور نخواهیم داشت. این ادعا به‌کلی دور از واقعیت است.” نخست این‌که “اگرها” تاکنون هیچ گرهی از معضل کمبود پرستار در مراکز درمانی ، حل نکرده است. استخدام ۹۰۰۰ پرستار، همان‌گونه که ایشان آن را با “اگر” همراه ساخته است، به‌رغم وعده‌ای که وزیر بهداشت باوجود کمبود بودجه، برای تحقق آن داده است، فعلاً پادرهواست. اما نکته مهم این است که معاون پرستاری وزارت بهداشت، یک دروغ بزرگ تحویل پرستاران و مردم ایران می‌دهد و ادعا می‌کند که گویا اگر این روال استخدام سالانه تا ۱۴۰۴ ادامه یابد ” دیگر مشکلی از بابت کمبود کادر پرستاری و خطاهای مربوط در سیستم سلامت کشور نخواهیم داشت.”

ایشان در آبان ماه ۹۷ در گفت‌وگو با ایرنا گفت:” ۱۵۰ هزار پرستار در بیمارستان‌ها و مراکز درمانی مشغول خدمت هستند، اما با توجه به استانداردها به حدود ۱۲۰ تا ۱۵۰ هزار پرستار دیگر در این مراکز نیاز داریم.”

اگر سیاست دولت در مخالفت با جذب و استخدام نیرو و نیز ورشکستگی مالی روزافزون دولت را که مدام آشکارتر می‌شود، نادیده انگاریم و فرض کنیم که هرسال ۹ هزار پرستار استخدام می‌شوند، بیش از ۱۶ سال یعنی تا سال ۱۴۱۳ و نه ۱۴۰۴‌به طول خواهد انجامید که این ۱۵۰هزار  پرستاری که اکنون بر طبق نظر معاون وزیر باید کمبود کادر پرستاری بیمارستان‌ها را حل کند، استخدام شوند. بعداً توضیح خواهیم داد که برای رسیدن به پایین‌ترین حد استاندارد جهانی لااقل به ۳۰۰ تا ۴۰۰ هزار نیروی جدید نیاز است. اما در این فاصله شانزده سال چه اتفاقات جدیدی در قیاس با وضعیت کنونی کادر پرستاری رخ خواهد داد. از زبان خود خانم معاون پرستاری وزارت بهداشت  بشنوید. وی چند ماهی قبل از این مصاحبه،  در گفتگوی دیگری با خبرگزاری ایرنا گفت:” هرسال حدود ۶ هزار پرستار بدون اینکه نیرویی جایگزین آن‌ها شوند، بازنشسته می‌شوند. علاوه بر پرستارانی که به‌طور طبیعی بازنشسته می‌شوند، تعداد زیادی از پرستاران هستند که به علت سختی این شغل و بارکار بالای آن و شیفت های اجباری و کار در شیفت شب، در سن زیر ۳۰ سالگی تقاضای بازنشستگی زودهنگام می‌دهند و از سیستم پرستاری بیمارستانی خارج می‌شوند و تعداد این پرستاران واقعاً کم نیست. هم‌زمان تعداد تخت‌های بیمارستانی و بخش‌های بیمارستانی در کشور افزایش‌یافته است. تخت‌های بیمارستانی تخصصی‌تر شده‌اند و مسلم است که نیروی پرستار بیشتری می‌خواهند، هم‌زمان باروری در بین نیروهای کار ازجمله پرستاران که اغلب زن هستند، افزایش‌یافته و تعداد بیشتری از پرستاران به مرخصی زایمان می‌روند. در اکثر بیمارستان‌ها حداقل ۱۰ درصد پرستاران یا مرخصی زایمان هستند یا شیردهی دارند، همه این مسائل باعث می‌شوند که تعداد پرستاران نسبت به نیاز بیمارستان‌ها کمتر شود و فشار کاری بیشتری به پرستاران وارد شود.” به لیست معاون وزیر، پدیده مهاجرت سالانه صدها تن از پرستاران باتجربه کشور درنتیجه فشار کار خردکننده و حقوق ناچیز و نیز پرستارانی که این شغل را ترک می‌گویند و نیاز به بیمارستان‌های جدید درنتیجه افزایش تعداد سالمندان نیز افزوده می‌شود. وقتی‌که این خروجی پرستاران در طول هر سال‌ را در نظر بگیریم، روشن می‌شود که آنچه استخدام‌شده، تنها جبران‌کننده تعدادی است که به هر علتی از سیستم پرستاری حذف شده‌اند. بنابراین نه‌فقط رقمی قابل‌ملاحظه بر تعداد کنونی پرستاران افزوده نخواهد شد، بلکه شکاف میان وضع موجود با استاندارد جهانی عمیق‌تر خواهد شد و اگر امروز وزارت بهداشت می‌گوید، با یک کمبود ۱۵۰ هزارنفری پرستار مواجه هستیم، ۱۶ سال دیگر، کمبود پرستار سه تا چهار برابر این رقم خواهد بود.  اظهارات معاون وزیر به‌خوبی نشان می‌دهد که وعده‌های وزارت بهداشت پوشالی است. جمهوری اسلامی راه‌حلی برای این معضل ندارد و مادام که بر ایران حاکم است، در بر همان پاشنه گذشته می‌چرخد. نه‌تنها بهبودی در شرایط کار و رفاه و آسایش پرستاران و کیفیت بهداشت و درمان توده‌های مردم ایران رخ نخواهد داد، بلکه سال‌به‌سال وضع بدتر و وخیم‌تر خواهد شد. همان‌گونه که در بودجه سال جاری هم دیده‌ایم، رژیم که با ورشکستگی مالی روبه‌رو است، مدام بودجه بخش‌های مختلف، به‌ویژه آن‌هایی را که با زندگی مردم ارتباط دارند، کاهش می‌دهد. حتی اگر این بودجه کاهش هم نیابد، سیاست اقتصادی نئولیبرال جمهوری اسلامی به‌ویژه در کابینه روحانی از همان آغاز کاهش استخدام‌های  دولتی بوده است. چنانچه واقعاً هم بخواهند تعدادی را استخدام کنند، عمدتاً به شکل پیمانی و شرکتی و قراردادی خواهد بود.  چنانچه معاون وزیر در بهمن‌ماه ۹۷ اعلام کرد” از سال ۹۳ تا امسال، ۲۷ هزار و ۱۸۴ پرستار استخدام‌شده‌اند که ۱۵ هزار و ۵۶۷ نفرشان استخدام رسمی و بقیه به‌صورت شرکتی و قراردادی استخدام‌شده‌اند.” بخش خصوصی درمان هم تکلیفش روشن است. تلاش سرمایه‌داران این بخش نیز همواره این بوده است که بدون استخدام رسمی، با کمترین تعداد پرستار و پرداخت کمترین دستمزد و بیشترین ساعات کار، سود بیشتری به جیب بزنند. بنابراین  با توجه به آنچه گفته شد، تعجب‌آور نیست، در کشوری با ۸۰ میلیون جمعیت، کل پرستاران در سیستم بهداشتی و درمانی ۱۴۰ تا ۱۵۰ هزار تن باشد.

در بهمن‌ماه ۹۶ معاون وزیر بهداشت در گفت‌وگو با خبرنگار سلامت ایرنا گفت: “حدود ۱۴۰ هزار پرستار شاغل در کشور داریم و لازم است تعداد پرستاران کشور حداقل دو برابر شود.”

حیرت‌آور این‌که یک سال بعد در۱۷ بهمن ۹۷ در یک نشست خبری که در وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی برگزار شد، اعلام کرد:” ۱۸۰ هزار پرستار در بیمارستان‌های دولتی، غیردولتی، خصوصی و خیریه فعال‌اند.” این‌که چگونه در فاصله یک سال ۴۰ هزار بر تعداد پرستاران افزوده می‌شود، در زمره معجزاتی است که فقط از جمهوری اسلامی و کارگزاران آن ساخته است.

معاون وزیر ادعاهای بی‌اساس خود را در مورد تعداد پرستاران بیکار نیز تکرار می‌کند و درحالی‌که ده‌ها هزار پرستار بیکار در کشور وجود دارد و گروهی که نتوانسته‌اند استخدام شوند، در جستجوی کار دیگری برآمده یا مهاجرت می‌کنند، مدعی است که در ایران تقریباً پرستار بیکار وجود ندارد و حداکثر رقمی را که ذکر می‌کند ۵ هزار نفر است که آن‌ها هم می‌خواسته‌اند در محل زندگی خودشان استخدام شوند و نیازی به آن‌ها نبوده است. به فرمایشات ایشان توجه کنید: ” در اکثر شهرها تقریباً پرستار بیکار نداریم. در بعضی استان‌ها ما تعداد مشخصی پرستار بیکار داریم که درمجموع ۵۰۰۰ پرستار بیکار در کشور می‌شوند. در خیلی از استان‌های ما خیلی نیاز هست و اعلام نیاز هم می‌کنند، اما کسی نمی‌رود. از طرفی در برخی از استان‌ها هم به دلیل عدم توزیع درست دانشکده‌ها، بیش از نیاز استان پرستار تربیت‌کرده‌اند و پرستار هم می‌‌خواهد در همان استان و همان بیمارستانی که می‌‌خواهد بکار گرفته شود.” اما هم‌زمان با وی رئیس‌کل سازمان نظام پرستاری کشور در اسفند ۹۷ گفت: ۳۰ هزار پرستار بیکار در کشور وجود دارد. حال اگر آن‌گونه که معاون وزارت بهداشت می‌گوید، پرستار بیکاری وجود ندارد، معلوم نیست وزارت بهداشت چگونه می‌خواهد تناقض استخدام سالانه ۹ هزار پرستار را حل کند؟

اما عواقب کمبود پرستار چیست؟ قبل از هر چیز، صدمات جدی به عموم مردم ایران وارد می‌آورد که با مراکز درمانی سروکار دارند، سطح نازل خدمات درمانی، افزایش خطا و مشکلات متعددی که در موارد متعدد منجر به مرگ بیماران می‌شود. این کمبود پرستار تأثیرات بسیار وخیمی بر شرایط کار، سلامت وزندگی پرستارانی برجای گذاشته که باید بار چند پرستار را بر دوش بکشند.

فشار کار یکی از معضلات جدی پرستاران است. درحالی‌که در اغلب کشورهای جهان در ازای هر هزار نفر ۵ تا ۱۰ کادر پرستاری وجود دارد، در ایران این عدد ۶ / ۱ نفر است و در برخی شهرها به ۱ نیز نمی‌رسد. این عدد در کشورهای اروپائی ۱۰ پرستار و متوسط جهانی آن نیز به ازای هر یک هزار نفر ‌۳ تا ۶ پرستار است. پایین‌ترین سطح آن نیز سه پرستار است. حتی در کشورهایی همچون گرجستان و ارمنستان، به ازای هر ۱۰۰۰ نفر جمعیت، ۶ نیروی پرستاری وجود دارد. در برخی از بیمارستان‌ها در ایران ۸ تا ۱۰ بیمار به یک پرستار سپرده می‌شود و در برخی شهرستان‌ها این رقم حتی به ۱۵ نیز می‌رسد، درحالی‌که در اغلب کشورها به ازای یک پرستار ۲ الی سه بیمار وجود دارد. روشن است که تحت چنین شرایطی فشار کار خردکننده‌ای بر پرستار وارد می‌آید و مراقبت مطلوبی هم از بیمار نمی‌تواند وجود داشته باشد.

کمبود پرستار در ایران به‌اضافه کاری اجباری و افزایش ساعات کار تا ۱۲و حتی ۱۸ ساعت کار انجامیده است و حال‌آنکه ساعات کار پرستاران در اغلب کشورها حداکثر ۶ ساعت است. پوشیده نیست که یک چنین فشار کاری  پرستار را فرسوده و زندگی او را تباه می‌کند. این فشار کار آن‌قدر شدید و طاقت‌فرساست که گاه اخباری از مرگ پرستاران درنتیجه فشار کار انتشار یافته است. وزارت بهداشت جمهوری اسلامی به‌جای کاهش ساعات کار، مدام اضافه‌کاری اجباری را افزایش می‌دهد. معاون وزیر بهداشت در پاسخ به این مسئله می‌گوید: ” در حال حاضر با کمبود نیروی پرستار مواجه هستیم و با توجه به حجم زیاد بیماران مراجعه‌کننده به بیمارستان‌ها، همه پرستاران مجبور به‌اضافه کاری‌های اجباری هستند و نمی‌توانند به همه بیماران به‌خوبی رسیدگی کنند.”

با تمام فشاری که یک پرستار متحمل می‌شود، حیرت‌آور اما این است که حقوق پرستاران در ایران در نازل‌ترین سطح جهانی قرار دارد.

معاون پرستاری وزیر بهداشت چند ماه پیش گفت:”حداقل حقوق پرستاران در بیمارستان‌های خصوصی یک‌میلیون و ۵۰۰ هزار تومان به‌علاوه دریافت مبلغ کارانه و حداقل حقوق پرستاران بیمارستان‌های دولتی دو میلیون و ۴۰۰ هزار تومان به همراه کارانه و اضافه‌کار است و حداقل دریافتی کارانه در بخش دولتی ۸۰۰ هزار تومان است.” قبلاً نیز ایرج حریرچی، معاون کل وزارت بهداشت درباره حقوق پرستاران گفته بود: “متوسط درآمد پرستاران با ۸۰ ساعت اضافه‌کار و کارانه ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان است.”این در حالی است که اختلاف درآمد یک پرستار با متخصص ۲۰ برابر است.

فرض کنیم که متوسط حقوق پرستاران در هرماه، همان ۳ میلیون تومانی باشد که معاون کل وزارت بهداشت و درمان می‌گوید، می‌شود معادل ۲۳۰ دلار در هرماه یا ۲۷۶۰ دلار در سال . حال در نظر بگیرید که در ده کشور برتر جهان، حقوق سالانه پرستار از حداقل ۲۷ هزار دلار شروع می‌شود تا ۱۲۵ هزار دلار در بالاترین سطح آن. حقوق یک پرستار در عربستان سعودی هم ماهانه بین۲۰۰۰ تا ۴۰۰۰ دلار است. با این اوصاف، وقتی‌که حقوق پرستاری در ایران چنان پائین است که جبران‌کننده هزینه زندگی نیست، تعجب‌آور نخواهد بود که پرستاران به‌اضافه کاری تن دهند و یا حتی در بیمارستان‌های خصوصی نیز جنبی کار کنند.

پرستاران با مبارزات خود ۱۲ سال پیش مجلس را واداشتند که تعرفه گذاری خدمات پرستاری را تصویب کند. رژیم اما حتی از اجرای قانونی که مصوبه مجلس خودشان است و می‌تواند کمی حقوق پرستاران را افزایش دهد، سرباز زده است. دلیل آن‌هم پوشیده نیست. می‌خواهند دستمزد پرستاران را پائین نگهدارند تا آن‌ها را مجبور به‌اضافه کاری در شیفت های متوالی کنند.

معاون پرستاری وزارت بهداشت اما می‌گوید: ” متأسفانه اعتبار قانون تعرفه گذاری تأمین نشده و قانونی که بودجه آن دیده نشده است، ضمانت اجرایی ندارد.”

جمهوری اسلامی حتی مانع از بازنشستگی پرستاران در سن مقرر ۲۰ سال درنتیجه مزایای مشاغل سخت شده است تا پرستاران را بازور به ادامه کاری وادارد.

معاون پرستاری وزارت بهداشت در گفت‌وگو با ایلنا افزود:”طبق قانون بازنشستگی پرستاران باید آن‌ها با ۲۰ سال کار بازنشسته شوند، اما ما نمی‌توانیم پرستارانمان را با ۲۰ سال کار بازنشسته کنیم، چرا چون نیاز به حضور کادر پرستاری در بیمارستان‌هایمان داریم.” وی با گستاخی تمام حتی یکی دیگر از قوانین خودشان را زیر پا می‌گذارد.

پرستاران تاکنون مکرر خواستار تحقق مطالبات خود و تغییر در نظام عقب‌مانده بهداشت و درمان کشور بوده‌اند. جمهوری اسلامی اما کمترین توجهی به خواست آن‌ها نکرده است.

یک سال پیش در اول تیرماه ۹۷ بود که ۱۷ هزار پرستار در یک نامه سرگشاده خواستار اجرای مهم‌ترین مطالبات خود، ازجمله اجرای قانون تعرفه گذاری خدمات پرستاری، حذف قاصدک و جدا شدن اضافه‌کاری و کارانه، تعیین تکلیف تبدیل وضعیت همکاران قراردادی، پیمانی، شرکتی، به‌کارگیری نیروهای اداری مانند منشی و… جهت کم کردن بارکاری پرستاران، اجرای صحیح قانون ارتقای بهره‌وری در تمام دانشگاه‌ها و برای تمام گروه‌ها ،اجرای صحیح قانون بازنشستگی مشاغل سخت و زیان‌آور، ایجاد تسهیلات مناسب جهت ارتقای همکاران بهیاری به پرستاری، مامایی، اتاق عمل و…،حذف اضافه‌کار اجباری در بخش‌های دولتی و کنترل و نظارت بر بخش‌های خصوصی جهت کنترل سقف اضافه‌کار، کف حقوق یک پرستار برای یک شیفت موظف پنج میلیون تومان، استخدام پرستاران، برخورداری پرستاران بخش خصوصی از امنیت شغلی مناسب، شدند، اما بازهم هیچ پاسخی به این مطالبات برحق پرستاران داده نشد.

اما چرا این مطالبات همچنان بی‌جواب مانده‌اند؟ پاسخ این است که پرستاران نا متشکل‌اند و از ابزار مؤثر مبارزه برای تحقق مطالبات خود استفاده نکرده‌اند. پرستاران تشکل مستقل خود را ندارند و گروه‌هایی که تحت عنوان تشکل پرستاران وجود دارند، ساخته‌وپرداخته خود رژیم‌اند و وظیفه آن‌ها ایجاد شکاف در میان پرستاران و ایجاد مانع بر سر راه مبارزات پرستاران است. علاوه بر این، جمهوری اسلامی رژیمی نیست که با مذاکره و نامه‌نگاری، مطالبات مردم زحمتکش را برآورده سازد. این رژیم را باید با مبارزات مؤثر و متشکل واداشت که مطالبات را بپذیرد. کافی است که پرستاران حتی فقط در تهران به حربه اعتصاب متوسل شوند تا مقامات رژیم ناگزیر شوند سراسیمه به سراغ آن‌ها بیایند و لااقل برخی از مطالبات را عملی کنند. معاون پرستاری بر سر هر مطالبه‌ای که بخواهد حقوق پرستاران را بهبود بخشد یا از فشار کار بکاهد، از نبود بودجه و اعتبارات دم می‌زند. اما می‌دانیم که رژیم برای هزینه‌های کلان نیروهای مسلح خود، مبالغ چند میلیارد دلاری از صندوق ذخیره ارزی به آن‌ها اختصاص می‌دهد، نوبت به کارگر، معلم و پرستار که می‌رسد، ادعا می‌شود که برای تحقق مطالبات آن‌ها بودجه نیست و اعتبار لازم تخصیص داده نشده است. پرستاران چاره‌ای ندارند جز این‌که تشکل مستقل خود را ایجاد کنند و به اشکال مؤثر و برّای مبارزه از نمونه اعتصاب روی‌آورند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۳ در فرمت پی دی اف

کلان‌سارقان در تعقیب خرده‌سارقان

در اوایل مرداد ماه ۹۸ سخنگوی “کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس” اعلام کرد بنا به گزارش جانشین فرمانده پلیس در جلسه این کمیسیون، “سرقت نسبت به سال گذشته حدود ۳۰ درصد و سرقت در فضای مجازی نیز در حدود ۹۵ درصد افزایش یافته است. در اواسط تیر ماه نیز رئیس پلیس آگاهی ناجا از افزایش ۲۵ درصدی آمار سرقت در سه ماه اول سال نسبت به مدت مشابه در سال قبل خبر داده بود. در ماه‌های پایانی سال گذشته نیز مقامات پلیسی و قضایی جمهوری اسلامی بارها به “افزایش سرقت” اذعان کرده بودند. آمارهای پراکنده‌ی قبلی نیز این مسئله را تأیید می‌کنند: افزایش ۲۱ درصدی سرقت در البرز در ۲ ماه اولیه سال ۹۸، افزایش ۲۰ درصدی سرقت در ارومیه در دی ۹۷، افزایش ۷۵ درصدی در استان مرکزی در خرداد ۹۷، افزایش ۴۲ درصدی سرقت در ۹ ماه اول سال ۹۷ در اراک، افزایش ۱۹ درصدی سرقت از منازل در دی ۹۷، افزایش ۱۰۰ درصدی سرقت در ۹ ماه اول سال ۹۷. دی ماه سال گذشته دادستان کل جمهوری اسلامی گفته بود، “بعد از جرایم مربوط به مواد مخدر، سرقت بیش‌ترین آمار جرایم در کشور است.” هرچند در برخی از استان‌ها، سرقت در رده اول جرایم قرار دارد.

این آمار دو ویژگی قابل تأمل دیگر نیز دارند، یکی افزایش آمار سرقت‌های خرد (در قطعات و لوازم خودرو و تلفن همراه) و دیگری افزایش سارقان “بار اولی” است که سلیمانی، جانشین فرمانده ناجا در دی ۹۷ به آن اشاره کرده بود. در ۲۳ تیر ماه در گزارش دیگری، روزنامه آرمان گزارشی درباره گسترش جرم در میان زنان منتشر کرد که در آن آمده بود: “اگر زمانی جرایم بانوان نسبت به آقایان ۱۰ به ۹۰ بود، حالا شده ۵۰ به ۵۰ که این خود آمار قابل توجهی است.” یکی از جرایم این زنان، نیز، سرقت است.

افزایش ارتکاب به سرقت، هم‌چون تمامی پدیده‌های دیگر اجتماعی، پدیده‌ای چندوجهی است، اما اصلی‌ترین دلیل را، حتا به اعتراف سران رژیم، از دادستان گرفته تا رئیس پلیس، از نمایندگان مجلس گرفته تا آخوندها، باید در فقر و تنگدستی، بیکاری و مشکلات معیشتی جست. همان‌گونه که افزایش آمار جرایم زنان را می‌توان با افزایش فقر، بیکاری، سطح پایین مهارت‌های شغلی و آموزش، اعتیاد، زنان سرپرست خانوار و زنان موسوم به “بدسرپرست” توضیح داد. اما واقعیت‌های سرسخت نیز مانع از آن نمی‌شود که سران پلیسی و قضایی جمهوری اسلامی، راه‌کار را در بگیر و ببند و زندان بجویند. در بهمن ۹۷، دادستان پیشین تهران، جعفری دولت‌آبادی در مصاحبه‌ای گفته بود: “این توقع که وضع اقتصادی و اجتماعی به هم بریزد ولی آمار برخی جرایم مثل سرقت بالا نرود، با واقعیت منطبق نیست.” اما در همان مصاحبه ادامه می‌دهد: “دستگیری محکومان به سرقت جهت اجرای حکم گامی ضروری و مؤثر برای پیشگیری از وقوع سرقت‌های جدید است.”

شاید بهترین پاسخ دادستان‌ کل سابق را بتوان از زبان خود این سارقان شنید. گلرخ ایرایی در گزارشی از وضعیت زندانیان زن زندان قرچک که در ۱۱ مرداد ۹۸ منتشر شد، می‌نویسد: “بر سردر ورودی زندان عبارت “ندامتگاه” نوشته شده است. اما بسیاری‌شان از عملکرد خود پشیمان نیستند. این قضیه در مورد افرادی که سرقتی خطاب می شدند بیشتر از بقیه به چشم می‌آمد. سرقتی‌ها عمدتا از طبقه فرودست جامعه هستند و ابراز می‌کنند: که اگر نمی‌دزدیدیم چگونه سیر می‌شدیم، برویم بیرون باز هم می‌دزدیم. این افراد به واقع می‌دزدیدند که گرسنه نمانند. می‌گفتند از زدن دخل مغازه‌ها، تا کش رفتن میوه و خوراکی از سوپری و برداشتن لباس و کفش از فروشگاه‌ها، تا دزدی از پارکینگ و انباری خانه‌ها و ماشین دیگران همه را در پرونده دارند.” آن هم با وجودی است که در آگاهی شاپور شکنجه شده‌اند و کتک خورده‌اند و احتمالا ماه‌‌ها یا سال‌ها از عمر خود را باید به جرم سرقت در زندان به سر برند. این زنان نمونه‌ای هستند از همان سارقانی که به قول مقامات رژیم مرتکب “سرقت‌های خرد” شده‌اند. در گزارش دیگری از زندان کودکان و نوجوانان مشهد موسوم به “کانون اصلاح و تربیت”، مشاور زندان به خبرنگاری می‌گوید: “سطح اقتصادی خانواده این بچه‌ها بقدری پایین است که صبحانه‌ای که در کانون توزیع می‌شود برای خانواده‌هایشان نگه می‌دارند و در زمان ملاقات، آن را به پدر و مادرشان می‌دهند.” اما این واقعیت‌ها مانع نمی‌شود علی القاصی مهر، دادستان جدید عمومی و انقلاب تهران در ۲۳ تیر ضمن اشاره به آمارهای “نگران‌کننده” سرقت، بگوید: “اگر سارقان در چرخه دادرسی قرار نگیرند شاهد تکرار این جرم در جامعه خواهیم بود و همین امر باعث افزایش درصد سرقت می‌شود.” وی که پیش از این دادستان شیراز بود، از مدافعان سرسخت اجرای احکام اسلامی آن هم در ملأ عام است. گو آن که دستگاه قضایی اسلامی رژیم در گذشته به اندازه لازم سارقان را دستگیر و زندانی کرده و احکام وحشیانه و قرون وسطایی مانند قطع انگشت و دست و پا را به اجرا درآورده، با وجود آن، هر سال و هر ماه با افزایش آمار سرقت روبروییم.

در اردیبهشت همین سال بود که مرکز پژوهش‌های مجلس در گزارشی اعلام کرد ۲۳ تا ۴۰ درصد جمعیت ایران در سال ۹۷ زیر خط فقر قرار گرفته‌اند و پیش‌بینی کرده است، در سال ۹۸ بر این تعداد باز هم افزوده خواهد شد. رئیس کمیته امداد نیز در فروردین سال گذشته گفته بود حدود ۴۰ میلیون نفر زیر خط فقرند، “اما با دقت بیش‌تر شاید حدود ۵۰ میلیون نفر” باشند! باری، واقعیت آن است که آمار واقعی بسیار از این آمار دولتی بالاترند و ماه به ماه نیز بر آن افزوده می‌شود.

بر اساس گزارش ۲۰۱۸ “شورای اقتصاد جهانی” ضریب جینی ایران به ۴۱۳۲ / ۰ رسیده و ایران در میان ۱۳۶ کشور با سقوط ۷ رتبه‌ای نسبت به چهار سال گذشته در رده ۷۵ قرار گرفته است. ضریب جینی، در تعریف، شاخص‌ سنجش توزیع درآمد و شکاف طبقاتی و عددیست بین صفر (برابری کامل در توزیع درآمدها) و ۱ (نابرابری کامل در توزیع درآمدها) است. بدیهی است که این آمارها و رده‌بندی‌ها بر اساس آمار دولتی کشورها انجام می‌شود، اما با پذیرش همین آمارها، مقایسه برخورداری دو دهک اول (کم‌درآمدترین) و دهک دهم (ثروتمندترین) در برخی زمینه‌ها شکاف طبقاتی موجود را ملموس‌تر می‌سازد.

هر خانوار دهک دهم در سال ۹۷ در بخش تحصیل ۶۰ برابر یک خانوار کم‌درآمد، در بخش حمل‌ونقل ۵۳ برابر، برای رفتن به رستوران و هتل ۵۳ برابر، برای تفریح و گذران اوقات فراغت ۴۹ برابر، برای پوشاک و کفش ۴۸ برابر، برای لوازم و اثاث خانه ۴۱ برابر، برای بهداشت و درمان ۲۴ برابر، برای کالاها و خدمات متفرقه ۲۰ برابر، برای مسکن، آب، برق و گاز ۱۰ برابر، برای ارتباطات ۵ / ۷ برابر، برای خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها ۷ / ۸ برابر و برای دخانیات ۲ / ۱ برابر یک خانوار کم‌درآمد هزینه کرده است. باز هم ملموس‌تر، بنا به گزارش تجارت نیوز، در سال ۹۶ ثروتمندترین گروه جامعه سالانه بیش از ۶۰ میلیون تومان و کم‌درآمدترین گروه کمتر از ۵ / ۷ میلیون تومان در طول یک ‌سال هزینه کرده‌اند.

تنها مقایسه همین دو رقم، نشانگر اختلاف طبقاتی کنونی در جامعه ایران است. اختلاف طبقاتی بین اکثریت عظیم کارگران و زحمتکشان دهک اول که زیر خط فقر و زیر خط فقر مطلق قرار دارند با ۱ یا ۲ درصد جمعیت که بنا به گزارش‌ها به دهک دهم تعلق دارد. ۱ یا ۲ درصدی که با غصب قدرت، با استثمار و سودجویی، با رانت‌خواری، دزدی و چپاول، با اختلاس‌ و رشوه‌گیری، با حقوق‌های نجومی با سرقت دسترنج میلیون‌ها تن از توده مردم را صرف تفریح و تحصیل و بخور و بپاش و کفش و لباس خود می‌کنند. این سارقان کلان در پناه قدرت سیاسی و دستگاه عریض و طویل پلیسی و قضایی و مذهبی خود در رفاه آسایش زندگی می‌ کنند، اما آن‌گاه که درصد کوچکی از مردم گرسنه و محروم به “اصل مقدس” مالکیت تجاوز کنند، این کلان سارقان، به تعقیب خرده‌سارقان برمی‌خیزند تا با دستگیری و ضرب و شتم و شکنجه و زندان و حدود الهی و نقص عضو آنان را سر جای‌شان بنشانند.

گرچه بورژوازی در تمامی کشورهای مهد سرمایه‌داری، در اوان شکل‌گیری و رشد خود بر پایه سیه‌روزی و فقر و فلاکت انبوهی از کارگران بنیاد گرفت، اما مبارزات طبقاتی کارگران توانست به مرور زمان در برابر حرص و آز و سودجویی سرمایه‌داران و دولت‌های حامی این نظام بایستد و به رغم استمرار استثمار و شکاف طبقاتی، شرایط زندگی بهتری را برای کارگران فراهم آورد. هرچند در سال‌های اخیر بر اثر پیشبرد سیاست‌های نئولیبرالی و بازپس‌گیری بسیاری از دستاوردهای کارگران بر اختلاف طبقاتی افزوده گشته است، اما این شکاف در کشورهایی مانند ایران که طبقه حاکم به مدد دیکتاتوری و سرکوب شدید جنبش کارگری و حتا توسل به یک دولت دینی ارتجاعی به حاکمیت خود ادامه می‌دهد، ابعاد هولناکی به خود گرفته است. شکافی که در یک سوی آن ویلاهای چند صد متری ده‌ها میلیارد تومانی و در سوی دیگر آلونک‌های چند ده متری قرار دارد؛ شکافی که در یک سوی آن سوءتغذیه و گرسنگی اکثریت توده‌های مردم و در سوی دیگر هزینه ۵۳ برابری رفتن به رستوران‌ها و هتل‌ها وجود دارد؛ شکافی که در یک سوی آن میلیون‌ها کودکان از تحصیل بازمانده و کودکان کار و خیابان و در سوی دیگر هزینه ۶۰ برابری تحصیل معدودی آقازاده وجود دارد.

بدیهی است که عوامل دیگر از جمله ناآگاهی، بیکاری، اعتیاد، شرایط خانوادگی، عوامل فرهنگی و حتا عوامل روانی در ارتکاب به این جرم نقش دارند، اما نه تنها در بررسی ریشه سرقت، بلکه سایر عوامل مؤثر بر آن باز به فقر و نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی می‌رسیم.

پس، همان‌گونه که در جامعه طبقاتی با پلیس و زندان نمی‌توان به جرمی به نام سرقت پایان داد، با سرقت نیز نمی‌توان بر فقر و گرسنگی فائق آمد. از نظر کمونیست‌ها تنها راه چیرگی بر فقر و سایر ناهنجاری‌های اجتماعی، نابودی نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی است که تنها با براندازی نظام طبقاتی و اختلافات طبقاتی میسر است. در جامعه‌ای که تمام توده‌های مردم از امکانات و فرصت‌های مادی و فرهنگی و سیاسی برابر برخوردار باشند، دیگر نیازی به سرقت وجود نخواهد داشت و این پدیده هم‌چون دیگر نابسامانی‌های اجتماعی و فرهنگی ناپدید خواهند شد.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۳ در فرمت پی دی اف