متن سخنرانی رفیق احمد موسوی (شنبه ۳۰ شهریور ۹۸) در ونکوور کانادا در گرامی داشت یاد و خاطره هزاران زندانی سیاسی جانباخته در دهه شصت

با درود به همه شما رفقا، یاران و عزیزانی که در گرامیداشت یاد و خاطره هزاران زندانی سیاسی جان فشانده دهه شصت در اینجا گرد آمده ایم. درود من بر هزاران زن و مرد سرو قامتی که به خاطر مبارزه در راه آزادی و سوسیالیسم به وحشیانه ترین شکل ممکن توسط رژیم ارتجاعی، جنایتکار و قرون وسطایی جمهوری اسلامی به چوبه های دار و جوخه های اعدام سپرده شدند. و درود بی کران من به مادران خاوران، مادران پارک لاله و همه آنانی که طی سالیان متمادی با بر افراشتن برچم جان به دادخواهی برخاسته اند؛ دادخواهی در زنده نگه داشتن یاد و خاطره عزیزان جانباخته شان؛ دادخواهی از قتل و عام شدگان تابستان خونین شصت و هفت، دادخواهی برای به محاکمه کشاندن تمامیت رژیم جمهوری اسلامی و  همه سران وعُمال آدمکش و جنایت کارش؛ آدمکشان و غارتگرانی که نه فقط در دهه شصت، که طی چهل سال کشتار و سرکوب و اختناق، جامعه و توده های مردم ایران را به تباهی و ویرانی کشانده اند.

بحث امشب من، “دادخواهی از منظر سهم “ما” و سهم “آنان” از زندگی در ساختن جهانی با عشق برای رسیدن به بهرنگی و بهنوشی جهان” است. اجازه می خواهم تا صحبتم را با مقدمه کوتاهی از سال های دورتر، از آن سال های ظالمانه و استبدادی حاکمیت رژیم سلطنتی و پادشاهی پیش از قدرت گیری جمهوری اسلامی آغاز کنم.

سال ۱۳۴۵، زمانی که ده سالم بود، پسر خاله ام، هوشنگ، از زندان رژیم سلطنتی شاه آزاد شد. در آن زمان، من نه کمترین ذهنیتی از زندان و زندانی سیاسی داشتم، و نه می دانستم پسر خاله ام، به کدامین اتهامی، سیزده سال از بهترین دوران زندگیش را در زندان های رژیم شاه گذرانده است. شناخت من از او در آن سال ها، فقط در حد تماشای روزانه تصویر نشسته در قاب عکسی بود که بر دیوار خانه مان نشسته شد. تصویر مرد جوان و شادابی که در میان لباس افسری جای گرفته بود و همواره زینت بخش خانه گالیبوش روستائی مان بود.

بعدها که بزرگتر شدم، هر وقت خاله ام از تهران پیش مادرم می آمد، در صحبت هایی که میان او و مادرم رد و بدل می شد، گاه و بیگاه با یکی از آرزوهای قلبی اش آشنا می شدم. بزرگترین آرزوی او، سقوط رژیم سلطنتی پهلوی، مرگ شاه و خاندان سلطنتی بود. این آرزوی خاله ام، همیشه با تنفر و نفرین نسبت به خاندان سلطنتی همراه بود. نفرین به همه آنهائی که سیزده سال پسرش را از او گرفته بودند، و در این مدت، خود او نیز آواره رفت و آمد به زندان های قصر، بُرازجان و تبعیدگاه جهنمی جزیره خارک شده بود. جزیره متروکی که در آن دوران به مکانی برای تبعید زندانیان سیاسی تبدیل شده بود. و پسرخاله ام هوشنگ نیز، دو سال از دوران محکومیت خود را در این تبعیدگاه سپری کرد. آرزوی خاله ام که عموما با احساس تنفر و انتقام فردی آمیخته بود، شاید بتوان از آن به عنوان نخستین مفهوم واژه دادخواهی یاد کرد که من در آن عالم کودکی با آن آشنا می شدم. بدون اینکه کمترین ذهنیتی از مفهوم عدالت و دادخواهی داشته باشم.

خاله ام پس از قیام شکوهمند ٢٢ بهمن ۵٧، سقوط رژیم سلطنتی پهلوی را دید. و من هم شادی مادرانه اش را در نخستین روزهای سقوط خاندان پهلوی شاهد بودم. خاله ام در سال ۵٩ درگذشت. مرگ خاله که در واقع یار، مونس و همدرد مادرم بود، اگر چه دردناک و سنگین بود، اما این خوش شانسی را برای خود او داشت تا دیگر باره شاهد دستگیری و زندانی شدن پسرش در نظام جمهوری اسلامی و سپس شاهد اعدام او در قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧ نباشد.

در این سال ها من دیگر آن کودک ده ساله ١٣۴۵ نبودم که از زندان و زندانی سیاسی هیچ درکی نداشته باشم. این بار، خودم نیز به عنوان یک زندانی سیاسی در زندان و بند بودم. زندان را با تمام ابعادش تجربه می کردم. زخم شلاق و شکنجه بر جسم و جانم نشسته بود. انفرادی و تبعید، بخشی از واقعیت دردمند سال های زندانم بود. مهمتر اینکه، مادر پیر و خواهرم نیز، همانند ده ها هزار مادر و خانواده دردمند دیگر، همانند آوارگی خاله ام در آن سال های حکومت پادشاهی، آواره زندان های رژیم استبدادی، اسلامی و ارتجاعی جمهوری اسلامی شده بودند. سال هایی که برای من، مادرم و خواهرم اینگونه شروع شد:

ساعت از نیمه شبِ نهم تیرماه ۱۳۶۰گذشته بود. من به اتفاق دو رفیق دیگر در کومه باغ جالیزمان در زیر نور کمرنگ فانوس مشغول مطالعه مجموعه آثار لنین بودیم. باغ در کنار جاده انزلی به آبکنار واقع بود و خانه گِلی و گالی پوش روستائی مان، به فاصله ۲۰۰ متر دورتر از باغ، در آن سوی جاده قرار داشت. دو روز از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی گذشته بود. ماشین های گشت سپاه انزلی از جاده مجاورِ باغ که من و دو رفیقم در کومه اش نشسته بودیم، مدام در آمد و شد بودند و ما بی توجه به شرایط موجود، همچنان مباحث لنین را دنبال می کردیم. پس از سکوتی که بر جاده حاکم شده بود، به یکباره صدای کشیدن گلنگدن اسلحه و پی آمد آن، نهیب “از جایتان تکان نخورید، باغ از هر طرف در محاصره است”، ما را به خود آورد. مجموعه آثار لنین را به میان علفزار پشت کومه پرتاب کردم، غافل از اینکه در زیر نور فانوس، پاسدارهایی که در تاریکی کمین کرده بودند، حرکت مرا می دیدند. سه پاسدار مسلح با عبور از میان بوته های هندوانه خودشان را به کنار کومه رساندند. یکی از آنها پرسید: احمد کیست؟ گفتم: من هستم. دستور داد تا از کومه پایین روم. من پیش افتادم و از آنان خواستم در مسیری که حرکت می کنم، به دنبالم بیایند تا به بوته های هندوانه آسیب نرسانند. هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که فریاد مادرم به گوش رسید. مادرم در آن نیمه شب از خانه راهی باغ بود و با نگرانی، اندوه و دلهره ای که در صدایش نهفته بود، بی قرارانه  مرا به اسم فریاد می کرد. بعدها دانستم، پاسدارها برای دستگیری من ابتدا به خانه ما رفته بودند. پاسداری تحت پوشش اینکه از دوستان من است، مادرم را از خواب بیدار کرده و احوال من را از او گرفته بود. از آنجایی که برای مادرم این گونه ملاقات های شبانه تا حدودی آشنا و طبیعی بود، نشانی باغ را به پاسداری که خود را دوست من معرفی کرده بود، می دهد. با گرفتن آدرس باغ، صدای گام های شتابان پاسداران دیگری که خانه را محاصره کرده بودند، مادرم را متوجه حضور افراد بیشتری در اطراف خانه کرد. ذهنش بیدار شد، که آنان نه دوستان من، بلکه دشمنانی هستند که برای دستگیری و شکار پسرش آمده بودند.

در آن تاریکی شب، من پیشاپیش از میان بوته های هندوانه گام برمی داشتم و سه پاسدار به دنبال من. وقتی به درب خروجی باغ در کنار جاده رسیدیم، مادرم نیز در آنسوی پرچین باغ ایستاده بود. به محض خروج از باغ، دستم را محکم گرفت و خطاب به پاسداران گفت: نمی ذارم پسرم را با خودتان ببرید. فرمانده گروه با گفتن این جمله که کاری با من ندارند و پس از چند سئوال و جواب کوتاه مرا باز می گردانند، تلاش کرد تا مادرم را به رها کردن دستم ترغیب کند. مادرم در حالی که دستانم را محکمتر در دستان خود می فشرد با همان سادگی روستایی اش اصرار داشت، اگر اینگونه است می توانید فردا صبح بیایید و او را با خودتان ببرید.

لحظاتی این وضع به طول کشید و در نهایت، فرمانده گروه به زور دستم را از دستان مادرم بیرون کشید و من را در صندلی عقب پیکانی که کمی دورتر در کنار جاده پارک شده بود، نشاند. دقایقی گذشت و به یکباره با باز شدن درب سمت راست پیکان، مشت محکمی بر گونه ام نشست. پاسداری که مشت را به گونه ام نواخته بود، خطاب به من گفت: تو که وضعیت مادرت را می دانستی، چرا به این راه کشیده شدی؟ بعدها دانستم، مادرم به گمان اینکه من را در لندوری که مقابل درب باغ پارک شده بود سوار کرده اند، خود را جلوی ماشین انداخته و راه حرکت ماشین را بر آنان بسته بود. مشتی که حسین عابدینی – کسی که رئیس زندان بود و بعدا بازجوی من هم شد- بر گونه ام زده بود، در واکنش به همین حرکت مادرانه مادرم بود. من دوهفته بعد آزاد و چند ماه بعد دوباره در اسفندماه شصت دستگیر شدم. مرداد سال ۶۱ در ملاقاتی که مادرم به اتفاق خواهرم در آن سوی تور سیمی اتاق ملاقات، مقابلم ایستاده بود، وقتی خبر محکومیت ده ساله ام را به آنان گفتم، به یکباره خمیده تر شدن بیشتر انحنای قامتش را دیدم. ده سال بعد وقتی از زندان آزاد شدم، دیگر چیزی از قامتش نمانده بود تا از انحنای آن سخن بگویم. مادرم هنگام راه رفتن، همواره دو دشستش را در پشت قامت شکسته اش قلاب می کرد تا دستانش به زمین اصابت نکند.

این مختصر را بدان سبب گفتم تا گفته باشم، در آن سال ها، آنچه بر مادرم رفت، و به همراه مادرم، رنجی که بر شانه های خواهرم نشست، تنها ذره ای، تاکید دارم، تنها ذره ای از آن کوه بلند درد و رنجی بود که در سال های دهه شصت بر جسم و جان مادران و خواهران، و دیگر اعضای خانواده های زندانیان و جان فشاندگان آن سال های سرکوب و ویرانگری آوار شد. مادرم در آن سال ها قامت شکست، اما این فرصت را یافت تا آزادی و زنده بودنم را ببیند. آنهم بعد از گذشت ده سال. ده سال تحمل حبس و شلاق و شکنجه و زندان. اما، با آن مادران گرانقدری که در این سال ها، چندین فرزند از دست دادند، چه باید گفت؟ با بی شمار پدرانی که در سوگ عزیزان شان قامت شکستند، زنان و مردانی که در هجران همسران شان در خلوت خود گریستند و بر پرسش فرزندانی که از کودکی کردن و بازی های کودکانه باز ماندند، چه پاسخی باید گفت؟ به خواهران و برادرانی که در زیر آوار این همه ظلم و بیداد ستمگران فرسوده شدند، چه التیامی باید داد؟ به آن مادران و پدرانی که دختران جوان شان در سال های نخست دهه شصت، در شب های پیش از اعدام به فتوای خمینی و توسط بازجویان و دژخیمان جمهوری اسلامی تجاوز شدند تا به زعم باورهای کثیف دینی شان، با گرفتن بکارت دختران جوان محکوم به اعدام، آنان را از ورود به “بهشت” خیالی شان باز دارند، چه باید گفت؟

های…های…های

من مانده ام

با زخم بی شمار دخترکانم

در لحظه های گریه و بغض

و “دندان خشم بر جگر فشردن”شان

من مانده ام

با اندوه بالا بلند دخترکانم

در آن واپسین شب بودن

در آن فضای وحشت و وهم

در پس نقاب و شکنجه و بند

در غربت غریبانه ی شان

به کام گرفته شدند

و آنگاه در میانه ی اشک و آتش و خون

هر سپیده دمان راهی دارشان کردند

همانطور که گفتم، عنوان بحث امشب من “دادخواهی از منظر سهم “ما” و سهم “آنان” در زندگی برای ساختن جهانی در بهنوشی و بهرنگی جهان”است. به راستی “ما” کیانیم و “آنان” کیانند؟ “ما” در کجای آن سال های درد و رنج بوده ایم؟ و “آنان” در کجای آن سال های بیداد و ستمگری ایستاده بودند؟

من” و”ما”، به همراه آن دخترکان جوان، راه به اختیار برگزیدگان بودیم، و “آنان” به ناگزیر گرفتار شدگان در این وادی پر خطر بوده اند. “ما”، آگاهانه برای پی افکندن جهانی با عشق در رسیدن به بهرنگی و بهنوشی جهان، زندان و بند و شکنجه و مرگ را به جان خریدیم و “آنان”، بی آنکه خود برگزینند، بی آنکه خود انتخاب کرده باشند، به ناگزیر و تنها به پشتوانه عشقی که به “من” و “ما” داشتند، این چنین بی رحمانه طعمه بیداد و بیدادگری در تمامی این سال ها شدند.

به راستی سهم “ما” و سهم “آنان” از زندگی و پیامد آن، دادخواهی از آن سال های دربدری، سال های بیداد، سال های کشتار و سال هایی که در فراق و رنج و درد و اندوه و سوگ گذشت، چیست؟ این پرسشی است که سال هاست بر گلویم چنگ می کشد. پرسشی که اینک بر آن شده ام تا آنرا ابتدا از دریچه سهم “ما” و سهم “آنان” از شادمانی و لبخندهای زندگی، – همان شادی و لبخندی که می بایست کمترین سهم همه انسانی از زندگی باشد- و سپس، از دریچه سهم “ما” و سهم “آنان” در دادخواهی از ده ها هزار جان شیفته ای که در تمامی این سال های بیداد و بیدادگری پَرپَر شدند، به پرسش بنشینیم.

برای ورود به این بحث، ابتدا لازم است به تمامی آن سال های سرکوب و ستم در زندان و بیرون از زندان برگردیم. به دنیای ستم، دنیای جنایت، دنیای کشتار، دنیای چپاول و بی رحمی و دنیای استثمارگران و حاکمان ستم در نیازمندی بقاء شان به زندان و شلاق و شکنجه و بند. و اینبار در گستره ای به وسعت “انسان” در جستجوی پاسخی بر این پرسش برآییم، که سهم “انسان” از زندگی چیست؟

در واکاوی این پرسش که سهم “انسان” از زندگی چیست؟ به “انسان” معینی می رسیم . انسانی که در ورود به عرصه مبارزه به اختیار راه بر می گزیند، انسانی که برای آزادی و سوسیالیسم و رسیدن به بهرنگی و بهنوشی جهان پیکار می کند. انسانی که آگاهانه خطر می کند و در عبور از این مسیر ناهموار، حتا از جان و جانان نیز دریغ نمی ورزد؛ بدان امید که جهانی بهتر پی افکند، جامعه ای نوین بنا کند، جامعه ای آزاد و برابر، که همه اعضاء آن در رفاه و آسایش و خوشبختی کامل زندگی کنند، جامعه ای که همه آحاد آن بتوانند تمام استعدادها و توانائی های خود را در مسیر سعادت همگانی و تعالی هرچه بیشتر جامعه شکوفا سازند. اکنون با چنین نگاهی به زندگی، بیایید از خود بپرسیم، که سهم این “انسان”، این انسان معینی که من و شما نیز بخشی از آن هستیم، از زندگی چیست؟ و ما در کجای این جهان پهناور ایستاده ایم؟

پاسخ به این پرسش، برای سهم “انسان”ی که آگاهانه مسیر مبارزاتی زندگی اش را انتخاب کرده است، انسانی که پیکار می کند و با گام گذاشتن در مسیری پر تلاطم برای آزادی و سوسیالیسم می رزمد، چندان دشوار نیست. برای انسانی از این دست طبیعتا، شکوه، عظمت و زیبای همان پیکار و رزم مشترک، همان جلوه های ماندگار همبستگی مبارزاتی مان در ساختن جهانی بهتر، جهانی پر از زیبائی و عشق، جهان آزادی و سوسیالیسم و پی افکندن دنیایی برابر برای همه آحاد جامعه، خود اولین سهم “ما” و این “انسان” معین از زندگی است. برای چنین انسانی که در گذرگاه رسیدن به آزادی حرکت می کند، برای انساتی که هر بام و شام فضای عِطرآگین رسیدن به برابری و سوسیالیسم را در لحظه لحظه زندگی اش استنشمام می کند، به باور من، خود نفس هم آوایی، نفس مانوس بودن و درهم آمیختگی او با آرمان های بزرگ انسانی و سوسیالیستی اش، اگر تمام سهم او از زندگی نباشد، دست کم سهم بزرگی از جلوه های ماندگار رزم مشترک و زیبایی های پر شکوه سال های پیکار و هم آوایی های مشترک مبارزاتی این انسان معین در زندگی او خواهد بود.

برای من، شما و آن هزاران جان شیفته ای که سال های زندان و بیرون از زندان را اینگونه گذرانده ایم، آنگونه که برایمان ممکن بوده است، روزهای اشک و آتش و خون سال های ده شصت را در زندان و بیرون از زندان، با سربلندی و در همگامی با باورهای انسانی و مبارزاتی مان گذرانده ایم، اینک که به آن روزگاران پر درد سَرَک می کشیم، به رغم رنجی که بر ما رفته است، به رغم سال های وحشتی که بر “ما” گذشته است، همواره یک غروری انسانی و دوست داشتنی و مبارزاتی وجودمان را پر می کند. این غرور، که برخاسته از رزمی مشترک و پیکاری هم آوا در جلوه گاه بلند آزادی و سوسیالیسم ریشه دارد، همان سهم “ما” از زندگی است. سهمی که لااقل برای من، سهمی بزرگ، غنی و همواره در خور اهمیت است.

مشکل اما زمانی آغاز می شود که برای پاسخ به این پرسش، بخواهیم در قلمرو “انسان” دیگری وارد شویم. انسانی که تنها به پاس تعلق خاطِر و به یمن علاقه مندی شان به “ما” به ناگزیر در این وادی پر خطر قرار گرفتند، بی آنکه خود انتخاب کرده باشند سالها رنج برده اند، تحقیر شده اند، سختی کشیده اند و شگفتا که در عبور از این مسیر وحشت و رنج چه بسا از “من” و “ما”ی به اختیار راه برگزیدگان نیز، استوارتر مانده اند.

پوشیده نیست، “آنان” که بی انتخاب راه و به ناگزیر در مهلکه قرار می گیرند، همواره رنج راه و فرسایش سال های آوارگی و ماندن در پشت زندان و بند، برایشان دو صد چندان بیشتر از “ما”ی به اختیار راه برگزیدگان است. شگفتا که “آنان”، در آن سال های آتش و خون، در آن سال های جنون و بیدادگری جمهوری اسلامی، ببشتر از “ما”ی به اختیار راه برگزیدگان از خود پایداری و مقاومت به یادگار گذاشته اند. پایداری و مقاومتی سترگ که هنوز هم ادامه دارد و کماکان در متن جامعه سرکوب شده ما جاریست. به راستی سهم “آنان” از زندگی در آن سال های آتش و خون، در آن سال های کشتار و قتل عام، و پس از آن تا به امروز چیست؟

این جاست که در مقابل این پرسش، که سهم “آنان” از زندگی چیست؟ درمانده می شویم، در خود فرو می رویم و بغضی نابکار بر گلویمان می نشیند. “آنان”، این به ناگزیر گرفتارشدگان کیانند؟ آنان” همان پدران و مادران، فرزندان و خواهران و برادران و به طور اخص همان مادران و زنان و همسرانی هستند که تنها به پاس دوست داشتن و عشق ورزیدن به عزیز پیکارگرشان، رنج سالهای پر تلاطم و توفانی را متحمل شده اند و می شوند، آنانی که هرگز از پای نیفتاده اند و نمی افتند و همچون درختی تنومند با ریشه های عمیق فرو رفته در بن خاک، در برابر رعد و تندر و توفان استوار مانده اند. به راستی سهم “آنان” از زندگی چیست؟

از مادر بهکیش ها و پدر بهکیش ها سخن می گویم. از رنجی که بر مادر گلی ها و پدر گلی ها رفت فریاد می کشم، از مادر جهرمی ها، پدر جهرمی ها و هزاران مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران گرانقدر دیگری که سال ها با رنج و دربدری روزگار گذرانده اند، از این قهرمانان گمنام با شما سخن می گویم، از کودکانی سخن می گویم که در زندان زاده شدند، و کودکان دیگری که تنها تصویری نشسته در قاب عکسی از چهره مادران و پدران خود دارند، یا تصویر مه آلود و نقش بسته در پشت میله های زندان. به راستی سهم “آنان” از زندگی چیست؟ و آنان در کجای این جهان ایستاده اند؟

سهم آنانی، که عمری به پاسداشت عزیز پیکارگرشان به رنج نشستند. هر سال گرمی و سردی فصل ها را در مسیر خانه و زندان تجربه کردند، آنانی که در فقدان و انتظار عزیزان دربندشان، سال ها منتظر ماندند و ذره ذره آب گشتند. “جهان”شان اسیر و دربند شد و آنان، روزگار آوارگی ماندن در پشت درهای زندان را با بغض های فرو خورده به نوازش “بهنوش”ها و “مازیار” و “بهرنگ”ها، “مرضیه”ها و “سعید”ها، “سحرها” و “بیژن” و “شورا”های کوچک شان مشغول شدند، تا لبخند زندگی را با عشقی به سرسبزی جنگل و بلندای البرز و ژرفای آبی دریا در دستهای کوچک شان بنشانند.

پدران و مادرانی که جان و “جهان”شان در دفاع از آزادی و سوسیالیزم گرفتار بند و زندان شدند و آنان، در جامعه ای سرکوب شده با کودکانی چند، برجای ماندند. و اینچنین بود که روزگار رنج برایشان آغاز گردید. حال در چنین میانه ای باید همچنان مادر بود و مادر باقی ماند، خاصه در نبود پدر. باید به تامین معاش خود و کودکان همت گماشت، آنهم در جامعه ای نابسامان و بحرانزده که رنج معاش خود به تنهایی می تواند هر انسانی را از پای در آورد. باید رنج سالهای بیقراری و آوارگی رفتن از این زندان به آن زندان را تحمل کرد، اهانت ها را به هیچ گرفت و توامان، تمامی اندوه و غربت تنهاییِ برخاسته از فرهنگ جامعه زن ستیز حاکم بر ایران را به دوش کشید و با لبخندی ماندگار به دیدار عزیزان مانده در پشت میله های زندان رفت و در ورای هر ملاقات، امید بازگشت پدر را با قصه های شبانه در گوش فرزندان دلتنگ و بیقرار پدر نغمه ساز کرد. باید پدر بود و فقدان مادر را در پسِ رنجی چنین اندوهبار تجربه کرد، باید مادر بزرگ و بدر بزرگ بود تا در فضای سنگین سال های زندان برای کودکان مادر و پدر از دست داده لالایی انتظار سر داد و آنگاه در ورای این همه درد و رنج و بی کسی اگر فرصتی باقی ماند، در خلوتگاه خود اشکی برای آن عزیزان از دست رفته ریخت.

تحمل رنج و انتظاری این چنین اما تنها برآمده از کشتار و سرکوب سال های نخست دهه شصت نبود. در نظام جمهوری اسلامی، در نبود امنیت زندگی و ادامه حیات برای “انسان” محبوس در زندان و بند، رنج هایی از این دست، خود سر آغاز رنج روزگاران دیگری ست. روزگار کشتار، روزگار گلوهای بغض کرده در پسِ برپایی چوبه دار در اوین و گوهردشت، اهواز و رشت و شیراز، مشهد و تبریز و کرمانشاه و ده ها زندان بی نام و نشان دیگری که در تابستان شصت و هفت در گستره ای به وسعت ایران شکل گرفت. در بی رحمی کشتار تابستان ۶٧، در آن شهریور تفتان، “جهان” های دربندشان به یکباره بردار شدند و آنان، “درد در رگان شان، حسرت در استخوان شان و چیزی نظیر آتش در جان شان” شعله کشید، اما هرگز از پای نیفتادند. تا “بهنوش” ها و “مازیار” و “بهرنگ”ها، “بیژن” و “سعید” و “سحر”ها، و “شوراهای” کوچک شان، زندگی را آنگونه که شایسته است نوشاک کنند. اینان؛ این مادران و همسران عاشق، در فقدان “جهان”های سرو قامت شان، زندگی را همچون شاخه های گل سرخ در دستان فرزندان کوچک شان  نشاندند، تا بدین سان در شکفتن گل سرخ، جهان را با شمیم دل انگیز “جهان” بزرگ شان معطر سازند. به راستی سهم “آنان”، سهم اینگونه مادران و همسران داغدار از زندگی چیست؟

در ورای ان همه سال ها، “ما” با عشق آنان مانده ایم و “آنان” با یادمان عزیزان جانفشاندگان شان ایستاده اند. ما با عشق به آزادی و سوسیالیسم قامت کشیدیم و “آنان” با یادمان عزیزان پَرپَر شده شان، و با امید به رهایی فرزندان دربندشان همواره در بغضی فروخورده بر زیبایی “جهان” فردای شان بوسه زدند. به راستی “آنان” در کجای این جهان ایستاده اند و سهم آنان از زندگی چیست؟

در آن سال های نخست دهه شصت، در آن سال های وحشت و مرگ، سال های آتش و خون، و سال های که در بی قراری خانواده های زندانیان گذشت، هر بار که خانواده ای رد پای عزیز در بندشان را گم می کردند، تا آنزمان که رد و خبری از زنده بودن آنان در انفرادی و تبعید یافته باشند، روزی هزار بار می مردند و زنده می شدند.

وای بر من با که بگویم از شقاوت آن سال ها

که بر من رفت

و گیسوان بلند مرا

سپید و پریشان کرد

وای بر من، وای بر من

که نوباوگان مرا هر شب

از آغوش مهربانی من کندند

و در خانه های امن نفس گیر

از پس نقاب و شکنجه و دار

هرسپیده دمان

نعش شان را بر من افکندند

و من

گیسو پریشان ایستاده ام

بر فراز نعش عزیزانم

تا خورشید سیاوشان سپیده زند

که ابر بهاری ببارد شُرشُر

و بشوید لخته های خون عزیزان

از فراخنای تنم

این همه فاجعه، این همه آوارگی و دربدری اما در سال های نخست دهه شصت متوقف نشد. در ورای سرکوب و کشتار آن سال های اولیه ، قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان شصت و هفت اما، فاجعه بارتر از هر فاجعه ای بود. فاجعه ای هولناک که همانند رعد و تندر و توفان بر زندان و زندانیان باریدن گرفت. تابستانی که هزاران زندانی بی رحمانه کشتار شدند و خانواده های بی شماری که قامت شکستند. آنچه در تابستان ۶٧، بر “ما” گذشت و آنچه در زندان های جمهوری اسلامی اتفاق افتاد، تنها، فصلی از کتاب قطور جنایات، تجاوزات، شکنجه و کشتارهای وسیع جمهوری اسلامی در زندان ها و نیز در متن جامعه بود. براستی در آن تابستان خونین، در آن مرداد و شهریور تفتان، بر “آنان” چه گذشت؟ از مادران خاوران سخن می گویم، از مادران پارک لاله! از آن دلسوختگانی که با امید به دادخواهی عزیزان جان فشان شان، با امید به محاکمه تمامی جنایتکاران جمهوری اسلامی دوباره قامت کشیدند و سال هاست که بر سکوی بلند دادخواهی ایستاده اند و این چنین نهیب می زنند:

وای بر من، وای بر من

چه بیقرار می سوزد این تن من

از لهیب تند فاجعه

در آن لحظه های آتش و خون

در آن تابستان سوزان

شهریور، مردادماه جنون

وقتی هزار هزار

پسران و دخترکانم

بر دار شدند

وقتی بادبادک های انسانی

با دست های جهالت

بر فراز سرم به جنبش درآمدند

من سوختم در شعله های جنون

من گُر گرفته تنم از اژدهای فسون

در جنگل و رود و جای جای گستره ام

می سوزم از لحظه های تب آلود

اشک و آتش و خون

وای بر من

وای بر من

با که بگویم

بر من چه رفته است درآن سال های جنون

اینک، در پس ورای این همه شکنجه و بیداد، در تداوم این همه تجاوز و ستمگری، جنایت و کشتار و ویرانی بر جای مانده از چهل سال حاکمیت استبدادی بر جامعه، “ما” و “آنان” به دادخواهی عزیزان جان فشان مان نشسته ایم. دادخواهی برای محاکمه تمامیت نظام جمهوری اسلامی و آدمکشانی که چهل سال بی پروا جنایت و کشتار کرده اند. آنچه امروز می اندیشم، آنچه امروز “من” و “ما” و آنان” اندیشه می کنیم، مسلما، با درک دوران کودکی ام، با برداشت نفرینانه و حس انتقام جویانه خاله ام و حتا با درکی که در دوران سال های زندانم داشتم، متفاوت است. درک امروز من از محاکمه نظام جمهوری اسلامی، نه یک انتقام گیری فردی، نه گام برداشتن در یک دور باطل انتقام و خون خواهی، که در جهت پاسخگویی به یک نیاز تاریخی برای پایان دادن به هر نوع شکنجه و کشتار و جنایت است. دادخواهی ما نسبت به آنچه بر توده های وسیع مردم ایران گذشته و نیز نسبت به کشتار ده ها هزار زندانی سیاسی که در زندان های جمهوری اسلامی پَرپَر شدند، بر بستر شعار “نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم” استوار است. این دادخواهی که می تواند بخشی از سهم “آنان” از زندگی باشد، در راستای به محاکمه کشاندن تمامی عاملان چهل سال اعدام و کشتار در مسیر پاسخ گویی به علت و چرایی اعدام، شکنجه، کشتار و پیامد آن یک تلاش مستمر برای متوقف ساختن همیشگی ابزارهای تفتیش و شکنجه و اعدام در جامعه است.

با چنین نگاهی است که “ما” و “آنان” در این دادخواهی به محاکمه رژیم سرمایه داری حاکم بر ایران اندیشه می کنیم و خواستار محاکمه تمامیت نظام ارتجاعی و آدمکش جمهوری اسلامی هستیم. محاکمه همه عوامل و انصار نظام فاسد و تبهکار حاکم بر ایران به جرم جنایت علیه بشریت. چرا که بر اساس تجربه سال های زندانم، جمهوری اسلامی در دهه شصت، در دو مقطع زمانی، به نسل کشی و جنایت علیه بشریت متوسل شده است. نخستین نسل کشی، در سال های ۶٣ – ۶٠، بوده و دومین نسل کشی، کشتار جمعی هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶٧ است. کشتاری که مستقیما به فتوای خمینی صورت گرفت. کشتار و قتل عامی که سازمان عفو بین الملل به درستی از آن با شاخصه های جنایت علیه بشریت یاد کرده است.

محاکمه جمهوری اسلامی در بستر یک دادخواهی تاریخی، باز شدن تمام نقاط کور و زوایای پنهان و آشکار کشتارها و جنایات این رژیم نه فقط در دهه شصت که در تمای سال های حاکمیت این رژیم فاسد و تبهکار است. تا دیگر باره شاهد تکرار شکنجه، اعدام، کشتار و نسل کشی در جامعه نباشیم. آنچه روند این دادخواهی را برجسته کرده است، همانا سهم “آنان” در این دادخواهی است. سهم مادران خاوران، سهم مادران پارک لاله، سهم تمامی آنانی که به ناگزیر در این وادی بر خطر ورود کردند، اما همیشه گمنام و در حاشیه مانده اند، “آنانی” که چه بسا در تمامی این سال های کشتار و اعدام، از “من” و “ما”ی به اختیار راه برگزیدگان استوارتر مانده اند. تلاش “ما” و “آنان” نه به عنوان خون خواهی، که از برای دادخواهی است. دادخواهی همه آن سرو قامتانی که توسط جمهوری اسلامی کشتار شدند. دادخواهی مادران و پدرانی که هنوز در انتظار نافرجام بازگشت فرزندان شان نشسته اند. دادخواهی زنانی که آوازهای انتظار و هجران مردان شان را لالائی شبانه ی کودکان خود کردند. دادخواهی مردانی که فرزندان کوچک شان، به رغم مهربانی های پدر، همچنان، آغوش گرم مادرانه را از پدران خود، طلب می کنند. دادخواهی کودکانی که، تصویر پدران و مادران شان، هرگز در آینه چشم های آنان ننشست.

با چنین نگاهی از دادخواهی، همراه با تلاشی بی وقفه در ساختن جهانی با عشق، جهانی برای پی افکندن آزادی و سوسیالیسم در رسیدن به بهرنگی و بهنوشی جهان است، که “ما” و “آنان” در هم صدایی با مام وطن پر نهیب تر از همیشه فریاد می کشیم:

من مانده ام هنوز

گرچه گرده ام زخمی است

چهره ام خونی است

و داغ نعش عزیزانم

در جای جای تنم باقی است

من سر فراز مانده ام هنوز

و بر جای جای دشت و جنگل و گستره ام

بالا بلند دخترکانم

در آغوش مهربانی من

دوباره می خوانند

و پسرانم در خشم خفته شان

به پیش می تازند

و کودکانم

به شور کودکانه شان

دوباره مرا

به تماشای رقص بادبادک های رنگیشان

بر فراز ساحل آبی

فرا می خوانند

و دست مهربان نسیم

گیسوان بلند مرا

در تمام گستره ام

رها می سازد

احمد موسوی – شهریور ۱۳۹۸

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۹ در فرمت پی دی اف

اکسیون زنجیره‌ای سراسری حامیان هفت تپه، از آتن تا ونکوور، در شهر ونکوور برگزار شد

در بعد ازظهر روز جمعه ۲۰ سپتامبر، اکسیون اعتراضی علیه احکام فاشیستی رژیم سرمایه و مذهب در ایران نسبت به کارگران و فعالین کارگری و نیز در پیوند با اعتراضات سراسری و زنجیره‌ای از آتن تا ونکوور، در مرکز ونکوور و در یکی از مراکز پر رفت و آمد این شهر برگزار گردید.

این اکسیون که توسط “کارزار دفاع از مبارزات مردم ایران- ونکوور ” تدارک دیده شده بود، شرکت کنندگان با در دست داشتن پوسترهای بزرگی از کارگران و فعالین کارگری، تصاویری از چهره‌ها و بدن خونین کارگران هپکو و  با سردادن شعارهای ضد رژیم جمهوری اسلامی، خواستار آزادی بدون قید و شرط تمامی کارگران و فعالین و خبرنگاران زندانی گشتند.

در این روز تنی چند از فعالین کارزار، به زبانهای انگلیسی و فارسی، وضعیت زندگی و معیشت اسفبار کارگران و زحمتکشان ایران و نیز  وضعیت کارگران زندانی در زندانهای نظام حاکم را برای شرکت کنندگان و خیل وسیع عابرین، تشریح نمودند.

در این اکسیون یکی از نمایندگان فعال فیلیپینی حاضر در اکسیون از طرف مهاجرین فیلیپین در ونکوور، صحبت کرد. وی ضمن دفاع از کارگران زندانی، عملکرد جنایتکارانه رژیم جمهوری اسلامی را علیه کارگران ایران محکوم نمود.

در خاتمه، قطعنامه پایانی ، از آتن تا ونکوور توسط، یکی از فعالین کارگری و عضو کارزار خوانده و اکسیون پایان یافت.

در این حرکت اعتراضی فعالین سازمان  در ونکوور شرکت فعالی داشتند..

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سرنگون‌باد رژیم جمهوری اسلامی

برقرار باد حکومت شورائی

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت(

۲۰ سپتامبر ۲۰۱۹

معجزه انتظار – بیاد و خاطر امان کیانی خاورانی سال ۶۷

 بیاد و خاطر امان کیانی خاورانی سال ۶۷

آیا انتهای انتظار بلند مدت امید است؟ یا توهم؟

آیا مرز مشترکی بین امید و توهم وجود دارد؟

با فرد متوهم در درازنای زمان چه باید کرد؟ چه باید گفت؟

با فردی که در طولِ زمانِ انتظار دست خود را در خلاء بر هم فشرده و گره زده و آنرا امید می‌پندارد، چه باید کرد؟

آیا باید کوشید تا او دست از اوهام برگیرد و واقعیتِ تلخ را چنگ بزند؟

یا نه برای ادامه زندگی حتی اوهام نیز بی ثمر نیست!

وظیفه ناظر دل سوخته صحنه چیست؟ چه باید انجام دهد؟

من دستِ نیاز سوی کسانی می‌یازم که بهره‌ای از علم روانشناسی، روان کاوی، روانپزشکی و… دارند از برای یافتن جواب سؤال‌هایم:

 

حال قصه تلخِ رنج و انتظار

بعد از فاجعه هولناک کشتار سال ۶۷ در زندان‌های جمهوری اسلامی، من یکی از زندانیان جان بدر برده، نام‌گرفته از بند و زنجیر بیرون جستم. امّا روح و روانم در لابه‌لای پیکر یاران دار گشته‌ام، گروگان ماند. یارانی که سال‌های سال بمانند کتابِ کتابخانه کنار هم چیده شده بودیم. ولی زندگیِ خواران خمینی پیکر آن‌ها را در شیار خاوران بر هم انباشتند و ما را راهی زندگی برزخی در اجتماع طاعون‌زده ایران کردند. پس از بیرون آمدن، یکی دو سال اولیه را بیشتر خوف جان و تن داشتم و خود پنهانی می‌کردم وزندگی را با طعم تلخ و زهرآگین حس گم‌گشتگی، پیش می‌راندم. به‌مرور یاد گرفتم تکه‌های جامانده از احساساتم را با پیدا کردن مادران و پدران یاران خاورانیم بر هم بدوزم و زخم روح را با زخم تن هم‌سازکنم تا در خلوت خود به هنگام گریه، هیچ‌یک از آنان غایب نباشند.

الغرض یافتم آنانی را که می‌جستم الا یکی!

همو که نام امان داشت «امان کیانی؛ زادهٔ خلخال؛ هوادار اقلیت؛ دستگیری توسط دادستانی انقلاب در تهران و به بند شدنش توسط قصاب اوین لاجوردی و…». امانی که خود را در سیاه‌ترین و زشت‌ترین زمانِ زندان در قزل‌حصار به‌وقت ادعای خدائی حاج داود رحمانی در مسند ریاست زندان، مرا برادر می‌خواند و می‌پنداشت.

امانی که به‌وقت شنیدن خبردار شدنش، کمر من شکست و خراش جگر بر جای گذاشت.

زیادی گفتن از امان برای من ممکن نیست. چراکه هجوم غم و اندوه ناتوانم می‌کند.

یاد دارم به‌وقت جدائی از او در خردادماه شصت‌وهفت در زندان گوهردشت، بزرگ‌ترین تکه احساس خود را پیش او گذاشتم و به اوین رفتم. بعد از من امان آن تحفه (پاره احساس) مرا به‌رسم یادگار و به نشانه رفاقت بر تن خود جان ساز می‌کند و بدون اطلاعِ من با خود به خاوران می‌برد!

وقتی در انتهای پاییز سال ۶۷ توی آسایشگاه انفرادی زندان اوین خبر دل‌خراش جدائی همیشگی خود و امان را متوجه شدم، فهمیدم که یادگاری من پیش امان دیگر دست‌نیافتنی ست.

بنابراین تنها راه ممکن بر من جای گزین کردن آه و غصه بجای آن یادگاری بود که همیشگی شد و دائمی!

من از امان تنها نام و نشان و نام پدر او را می‌دانستم و دیگر هیچ. سال‌ها پی گم‌گشته‌ام که خانواده امان باشد، گشتم. امّا هیچ

نیافتم. عاقبت در پی جستجو، چندی پیش به همت دوستی نشانی از خانواده امان به من رسید.

لحظه پراضطراب بود! رفتن و دیدن! سفر طولانی باید می‌رفتم! امّا کمترین تعلل بر من پذیرفتنی نبود. روز موعود رسید. از فرازوفرودهای مشکلات گذر کردم و به دروازه نیمه بازی رسیده دق‌الباب کردم. از اندرون حیاط نیمه مخروبه مادری با سؤال «کیستی» به پیشوازم آمد.

خود را دوست و هم زنجیر امان خواندم و آغوش گشودم.

مادر فریاد برداشت و فرشی بر من گسترد از اشک‌های لغزانش:

امانم کجاست؟

امانم زنده است؟

ترا امان من فرستاد؟

……

صحنه دیدار تلخ‌تر از آن بود که در تصویر ذهن نگاشته بودم.

به اندرون منزل راهم دادند و پدر تقریباً ناتوان بر سفره بسیار مختصر صبحانه با تکه‌ای نان بیات و ذره‌ای پنیر نشسته بود. پدر دوری می‌کرد و مرا پس می‌راند.

مادر سراغ امان از من می‌گرفت و سیل اشک جاری می‌کرد!

در مدت‌زمان کوتاه باهم بودن، اشک و غصه هر سه نفر باهم آمیخت و حس شراکت در غم پدیدار گشت و آن سبب‌ساز شد تاکمی پدر نرم‌خوی گردد و مرا به دوستی با امانش پذیرا شود.

ولی مادر سلامتی امان را می‌جست و سؤال‌ها می‌کرد که من قادر به پاسخ دادن نبودم.

مرا به جان امان قسم می‌داد تا از سلامتی امان برایش بازگویم!

مکان و بود امان را بی‌امان می‌پرسید!

و…

گفتمش امان در خاوران آرمیده و…

امّا مادر تنها پی شنیدن حال و سلامتی امان بود و بس!

زبانم بندآمده بود! چه باید می‌گفتم؟!

مادر می‌پرسید: اگر امان زنده نیست چرا بعدازاین همه‌سال به دیدن آن‌ها آمده‌ام؟ چرا تازه به یادشان افتاده‌ام؟ چرا کسی در همه این سال‌ها بر سرسلامتی نیامد؟ دوستانش نیامدند و …؟

پس امان زنده ست که ترا فرستاده!

من ناتوان از پاسخ شدم و بودم و هستم!

کیست که دانای کل باشد و پاسخ‌گو؟

چه کسی می‌تواند این قصه زهرآگین را تحریر کند!

پایان گزارش رفتن و دیدن مادر و پدر امان: امّا؛

من در عین ناتوانی از پاسخ به مادر امان، مطلبی دارم سؤال انگیز به‌عنوان نظر شخصی!

برخی کسان که تن به قبای اپوزسیون آراسته‌اند و در بزنگاه‌هایی سخن از چشم طمع دشمن بر خاک ایران می‌سرایند و …!

لابد که نه به حتم خمینی و حکومت اسلامی را دولت ملت ایران می‌خوانند و خود را موظف به دفاع از میهن دوش‌به‌دوش حکومت جمهوری اسلامی و…!

آیا آنان ممکن است پاسخ دهند کدامین دشمن بیش از خمینی ویارانش می‌توانسته بر ایرانیان سیاهی و تباهی بار آورد؟

آیا آنان می‌توانند درجایی از خاک ایران بایستند و تماشا کنند و بگویند کدامین بخش ایران از گزند تازیانه خمینی ویارانش بی آسیب مانده است؟

از ایران چه چیزی باقی‌مانده است؟

کدامین دشمن می‌توانست بیش از خمینی ویارانش ویرانی ایران را ممکن سازد؟

مگر نه این است حتی در جنگ، دشمنان کشته‌های همدیگر را مبادله می‌کنند تا کسان کشته‌شده بر پیکر و یا نشانه عزیزانشان به‌اندازه‌ای مویه کنند و دل سبک گردانند و انتظار کشنده نداشته باشند.

خمینی حتی از چنین رسمی نیز پیروی نکرد. زندانیان بی‌دفاع را قتل‌عام کرد و پیکر آن‌ها را مخفیانه بی‌نشان در شیار خاوران پنهان ساخت. خانواده‌ها و کسان اعدامی را از سوگواری و شیون کردن منع کرد. کمترین نشان از کشته‌ها به خانواده نگفت و نمونه آن زجر انتظار بیش از سی‌ساله خانواده امان.

چرا درک نکردیم و نکردند و نمی‌کنند؟ شیوه حکومت خمینی با الگوی خلفای عباسیان بنا گشته است. تفاوتی که با خلفای عباسیون دارد، به‌اندازه ایست که عباسیون با امویان داشتند.

اگر آن زمان مردم ایران با نام موالی بیشترین حقارت را متحمل شدند، امروز مردم ایران با نام غیرخودی به همان اندازه بلکه هم بیشتر از آن زمان تحقیر می‌شوند.

اگر در آن‌وقت بغداد را دارالخلیفه گفتند، امروز تهران و قم را بر آن نام می‌خوانند، امّا ثروت ایرانیان نه به‌وسیله ساربانان و زنجیره اشتران، بلکه با طیاره و تلر به سمت عراق و شامات و… روانه می‌شود.

اگر در آن زمان‌بر خانه هر ایرانی عربی گماشتند برای …! امروز از خودی‌هایشان چنان کرده‌اند!

مردم ایران را از نام و فرهنگ ایرانی چنان حذر می‌دارند که گوئی بزرگ‌ترین مفسده و گناه درون آن جای دارد!

حتی شاعر ملی و ایران‌دوست (فردوسی) به جرم تازی گریزی و ایران‌دوستی‌اش تحقیر می‌شود و تعزیز!

من در عجب هستم در تاراج و ویرانی ایران بخش قابل‌توجهی از کارگزاران حکومت اسلامی از خود ایرانیان برگزیده‌شده

است. تعجب بیشتر در آن است هنوز هم مخالفین حکومت اسلامی تلاش دارند حکومت را در قالب دولت‌های مدرن جای دهند و بر مبنای آن تئوری‌های رنگارنگ ارائه دهند.

به همین دلیل ناخواسته در بزنگاه‌هایی دوش‌به‌دوش حکومت اسلامی قرار می‌گیرند و سرود دشمن خوانی را باهم لب‌خوانی می‌کنند. غافل از اینکه اصلی‌ترین دشمن ایران و ایرانیان چهل سال است بر سریر حکومت تکیه زده است!

من نمی‌دانم آیا تاریخ توان ثبت تمامی پلشتی‌ها و سیاهی‌های حکومت اسلامی را خواهد داشت؟

 یکی از زندانیان دهه شصت

 

حمله اوباش سرمایه به کارگران هپکو را قویاً محکوم میکنیم!

روز ٢۵ شهریور کارگران هپکو با پایان یافتن ضرب الاجل ده روزه خود به مقامات دولتی و عدم تحقق خواسته‌هایشان در مرکز و خیابانهای شهر اراک اجتماع کردند. آنها دور جدید اعتراضات پر شور خود را که از دوم شهریور با راهپیمایی و بستن راه آهن شمال – جنوب آغاز کرده بودند با پایان مهلت ده روزه دوباره از سر گرفتند. سرانجام و بهنگام بستن راه آهن شمال – جنوب زیر پل بختیاری مورد هجوم نیروهای سرکوب و گارد ویژه قرار گرفتند. در این حمله وحشیانه به کارگران بی سلاح ٣٠ نفر دستگیر و ١۵ نفر زخمی و روانه بیمارستانها شدند. تااین لحظه سه نفر از کارگران با قید وثیقه آزاد شده اند.

 تقاضای دستمزدهای معوقه و پرداخت بموقع در اوضاع فلاکتبار اقتصادی کمترین و منطقی ترین چیزی است که یک کارگر میتواند انتظار داشته باشد. آنها دستمزدها و امنیت شغلی خود را درخواست کرده اند. آنها نگران آینده خود و فرزندانشان هستند. میخواهند در سرنوشت کارخانه‌شان نظارت و دخالت داشته باشند. چرا باید این امور طبیعی حکومت را بترساند؟ اگر دفاع از منفعت سرمایه در میان نبود یقینا ترس موجبی نداشت. این دستپاچگی و زورگویی‌ها ماهیت واقعی “بوسیدن دست کارگر” و “عطوفت” ادعایی را مرکبش خشک نشده نقش برآب میکند. چهل سال است که کارگران ماهیت واقعی سرمایه‌داری حاکم بر ایران را می‌شناسند. طبقه کارگر ایران بیش از آن تجربه اندوخته است که با زبانهای منبری بتوان جیبش را زد. کارگران میگویند حمله خونین به کارگران بعنوان زبان واقعی شما جا افتاده است. شما هزاران اعدام و قتل در پیشینه دارید. هم امروز کارگران هپکو در غم رفقای هفت تپه و فولاد و زندانیان سیاسی بسر میبرند. باید هم بترسید زیرا کارگران به چیزی جز نان، کار، آزادی و اداره شورایی رضایت نخواهند داد. این است آن شبحی که شما را ترسانده است. امروز همه این را میدانند. پس اذعان کنید که “فاسد و ستمگرید” و کارگران حق دارند برای سفره‌های خالی و کودکان دردمندشان خیابانها را تسخیر کنند و جاده‌ها را ببندند و قانون‌های شما را چون ورق پاره‌ها به فاضلاب‌ها بیاندازند.

کارگران و آزادیخواهان!

ما همراه با بخشهای مختلف طبقه کارگر، هجوم وحشیانه اوباش سرمایه به کارگران هپکو را محکوم میکنیم. کارگران بازداشت شده باید فوراً آزاد شوند. کارگران مبارز هپکو و جنبش کارگری ایران را در هر‌کجا هستیم حمایت کنیم. با هر حداقلی از امکانات متشکل شویم و بیاری آنها بشتابیم. برای آزادی زندانیان سیاسی و کارگران زندانی رژیم را تحت فشار قرار دهیم. صدای آنها را در سطح جهان بلند کنیم و در تحقق شعار نان، کار، آزادی و اداره شورایی تلاش کنیم!

کارگر زندانی، زندانی سیاسی، بی قید و بی‌وثیقه آزاد باید گردد!

سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی!

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم!

١٧ سپتامبر ٢٠١٩

امضا کنندگان:

اتحاد فدائیان کمونیست، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت.

 

در اکسیون اعتراضی ۲۰ سپتامبر شرکت می‌کنیم

حکومت سرمایه‌داری هار و وحشی ایران چنان از جنبش نان، کار، آزادی ترسیده که روز ۲۵ شهریور اراذل‌واوباش خود را برای خاموش کردن صدای حق‌طلبانه کارگران هپکو اراک به محل تجمع کارگران گسیل کرده تا آن‌ها را ضرب و شتم و بازداشت کنند. حمله وحشیانه مزدوران جمهوری اسلامی به کارگران هپکو را محکوم می‌کنیم و بنا بر فراخوان شورای استکهلم همراه با سایر نیروهای چپ و کمونیست در اکسیون اعتراضی روز جمعه در مقابل سفارت که از ساعت ۱۵ تا ۱۸ برگزار می‌شود شرکت می‌کنیم. از تمامی دوستان و مردم آزادیخواه نیز می‌خواهیم که در این حرکت اعتراضی مشارکت کنند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

نابود باد نظام سرمایه‌داری

فعالین سازمان فدائیان اقلیت سوئد

کار، نان، آزادی – حکومت شورایی

حمله وحشیانه مزدوران جمهوری اسلامی به کارگران هپکو را محکوم می‌کنیم

عصر امروز دوشنبه ۲۵ شهریورماه، نیروهای انتظامی جمهوری اسلامی با حمله وحشیانه به کارگران معترض هپکو تعدادی از آن‌ها را مجروح و تعدادی را نیز دستگیر کردند. تا لحظه‌ی تنظیم این اطلاعیه از تعداد دقیق کارگران مجروح و دستگیر شده خبر موثقی منتشر نشده، و تنها در برخی رسانه‌های شبکه‌های مجازی از دستگیری احتمالا حدود ۳۰ کارگر و مجروح شدن ۱۵ نفر اخباری منتشر گردیده است.

کارگران هپکو در دور جدید اعتراضات خود که از روز شنبه دوم شهریورماه آغاز شده بود، پس از روزها اعتراضات خیابانی و مسدود کردن خط آهن شمال – جنوب، ده روز به مقامات دولتی برای برآوردن خواست‌های خود فرصت داده بودند.

در پی عدم تحقق خواست‌های کارگران هپکو، کارگران بار دیگر اعتراضات خیابانی خود را آغاز کرده و خیابان‌های اراک را هم‌چون کارگران آذرآب، هفت‌تپه و فولاد اهواز به تسخیر خود درآورده و پای کوبان، خواست‌های خود را فریاد زدند. کارگران در این روز بعد از تظاهرات در خیابان‌های اراک، در زیر پل بختیاری بر روی محدوده ریل راه‌آهن تجمع کرده و با مسدود کردن راه‌آهن شمال – جنوب به اعتراض خود ادامه دادند که در این مرحله نیروهای انتظامی و سرکوب‌گر رژیم کارگران را محاصره و سپس به کارگران به‌ شکل وحشیانه‌ای حمله کردند.

مرگ بر رژیم ضد کارگر جمهوری اسلامی که جواب خواست‌های برحق کارگران را این‌گونه وحشیانه می‌دهد.

مگر کارگران هپکو چه می‌خواهند که این‌گونه مورد تهاجم دولت سرمایه‌داران قرار گرفته‌اند؟

کارگران هپکو خواستار پرداخت به موقع دستمزدها و هم‌چنین پرداخت فوری دستمزدهای عقب‌افتاده هستند. کارگرانی که تنها راه معاش آن‌ها همین دستمزدهاست و اگر دستمزدهای‌شان پرداخت نشود چیزی برای تامین هزینه‌های سرسام‌آور زندگی ندارند.

کارگران هپکو خواستار جلوگیری از نابودی هپکو هستند. آن‌ها می‌خواهند تولید درهپکو ادامه پیدا کرده و امنیت شغلی داشته باشند. کارگران هپکو به تجربه دریافته‌اند که خصوصی‌سازی کارخانه‌ها تنها در خدمت سودجویی سرمایه‌داران و به ضرر کارگران و امنیت شغلی آن‌هاست، به همین دلیل هم با خصوصی‌سازی کارخانه و به عبارت دیگر چوب حراج زدن به اموال هپکو مخالفند.

آیا پاسخ این خواست‌ها دستگیری، محاکمه و چماق کشیدن بر روی کارگران است؟

امروز و در سایه حکومت اسلامی، عموم کارگران ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند. اگر کارگران دست به اعتراض بزنند هم‌چون هفت تپه و اسماعیل بخشی‌ها آن‌ها را دستگیر، شکنجه و به زندان محکوم می‌کنند. اگر دست به ایجاد تشکل مستقل بزنند هم‌چون رضا شهابی‌ها آن‌ها را دستگیر، شکنجه و به زندان محکوم می‌کنند.

این است ماهیت رژیم ضد کارگر جمهوری اسلامی.

رژیم جمهوری اسلامی تنها یک دولت سرمایه‌داری و ضد کارگر نیست، رژیم جمهوری اسلامی یکی از وحشی‌ترین دولت‌های سرمایه‌داری جهان معاصر است که در سایه سیاست‌های ضد کارگری‌اش فاصله طبقاتی به مرزهایی باورنکردنی رسیده است.

اما کارگران به‌رغم سیاست‌های فاشیستی جمهوری اسلامی در سرکوب و به بند کشیدن کارگران، روز به روز به مبارزات خود عمق بخشیده و قهرمانانه در برابر سیاست‌های جمهوری اسلامی ایستادگی می‌کنند.

زنده باد کارگر، زنده باد اتحاد طبقاتی کارگران، زنده باد تشکل مستقل کارگری.

سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن اعلام انزجار از حمله وحشیانه نیروهای وحشی و سرکوبگر جمهوری اسلامی به کارگران هپکو، خواستار آزادی فوری و جبران خسارات به کارگران مجروح و دستگیرشده است.

سازمان فدائیان (اقلیت) خواستار تحقق کامل و پاسخ فوری به تمامی خواست‌های کارگران هپکو است.

سازمان فدائیان (اقلیت) کارگران و دیگر زحمتکشان ایران و جهان را به حمایت از کارگران هپکو فرا می‌خواند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

نابود باد نظام سرمایه‌داری

سازمان فدائیان (اقلیت)

۲۵ شهریور ۱۳۹۸

کار، نان، آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

تشدید تنش در روابط خارجی جمهوری اسلامی، به نفع رژیم یا به ضرر آن؟

در هفته‌ای که گذشت شاهد افزایش تنش در روابط خارجی جمهوری اسلامی با کشورهای اروپایی و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی بودیم. علت افزایش این تنش از سویی “گام سوم کاهش تعهدات برجامی جمهوری اسلامی” و از سوی دیگر سیاست مخفی کاری جمهوری اسلامی در رابطه با مساله هسته‌ای بود.

۱۷ شهریور سفر سه روزه “کرنل فروتا” رئیس موقت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به ایران پایان یافت. او که در این سفر با وزیر خارجه و رئیس سازمان انرژی اتمی جمهوری اسلامی دیدار داشت، در پایان دیدار با رئیس سازمان انرژی اتمی جمهوری اسلامی و در کنفرانس خبری مشترک تاکید کرد که “ایران باید به موقع و کامل با بازرسان این سازمان همکاری کند”. این سخنان وی بویژه ناظر بر فعالیت‌های مخفی هسته‌ای جمهوری اسلامی بود.

در ماه آوریل (۱۶ فرورین) بازرسان آژانس از محلی در روستای “تورقوزآباد” واقع در هشت کیلومتری عوارضی تهران – قم که پیش از این بنیامین نتانیاهو نخست‌وزیر اسرائیل از آن محل به‌عنوان انبار پنهان اتمی نام برده بود، بازدید و نمونه‌برداری به عمل آوردند. در هنگام سفر کرنل فروتا به ایران، خبرگزاری رویترز به نقل از دو دیپلمات نزدیک به آژانس بین‌المللی انرژی اتمی فاش ساخت که در نمونه‌های ارسالی بازرسان آژانس از این مکان، آثاری از اورانیوم پیدا شده و نشان می‌دهد که در این مکان اورانیوم وجود داشته است. جان بولتون مشاور امنیت ملی پیشین ترامپ نیز گفته بود که علت سفر کرنل فروتا اطلاعاتی است که آژانس به شورای حکام داده است.

یک روز بعد (۱۸ شهریور) جلسه شورای حکام که عموما یک هفته به طول می‌انجامد آغاز گشت. در همین روز آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در بیانیه‌ای اعلام کرد که اقدامات اخیر جمهوری اسلامی در نصب سانتریفیوژهای پیشرفته براساس “برجام” ممنوع بوده و این کار نقض برجام است. در گزارش کورنل فروتا به شورای حکام که دوشنبه ۱۸ شهریور در وبسایت آژانس منتشر گردید، آمده بود که وی در دیدارش با مقام‌های جمهوری اسلامی بر ضرورت پاسخ‌دهی بدون معطلی ایران به سوالات آژانس تاکید کرده و گفته است که زمان اهمیتی حیاتی دارد و ایران باید بدون درنگ به پرسش‌‌های آژانس درباره فعالیت‌های‌اش پاسخ دهد. در همین روز کورنل فروتا در نشست خبری‌اش بار دیگر تاکید کرد که “زمان حیاتی‌ترین موضوع است”، او گفت: “در تهران‌، بر اهمیت همکاری کامل و به موقع ایران و لزوم پاسخگویی سریع به سوالات آژانس تاکید کردم”، وی گفت: “به مقام‌های ایران اعلام کردم که به بررسی تمام گزینه‌ها پایبند هستیم و ایران باید همکاری کامل و به موقع داشته باشد”.

در پی گزارش رسمی آژانس، وزرای خارجه سه کشور آلمان، فرانسه و انگلیس همراه با فدریکا موگرینی هماهنگ‌کننده سیاست خارجی اتحادیه اروپا، در بیانیه‌ای که روز جمعه ۲۲ شهریور انتشار یافت از ایران خواستند ضمن همکاری با آژانس، تمامی فعالیت‌های اتمی اخیر خود را به حالت گذشته بازگرداند. آن‌ها در بیانیه خود نوشتند که فعالیت‌های اخیر اتمی جمهوری اسلامی با تعهدات برجامی آن همخوانی ندارد.

جمهوری اسلامی “کاهش تعهدات برجامی” خود را پاسخی به خروج دولت آمریکا از “برجام” دانسته و همواره این را تبلیغ کرده است که هدف از این کار وادار ساختن اروپا به انجام “تعهدات” خود در قبال “برجام” است. اما به‌طور واقعی، آن‌چه که کاهش دوره‌ای تعهدات برجامی جمهوری اسلامی گفته می‌شود و اخیرا سومین گام آن اعلام شده، تاکنون نه تنها هیچ تاثیری در کاهش شدت تحریم‌ها نداشته، بلکه دولت آمریکا مدام حلقه تحریم‌ها را تنگ‌تر می‌کند. در این میان از دولت‌های اروپا و روسیه و چین هم کار خاصی ساخته نیست. طرف اصلی ماجرا در این‌جا دولت آمریکاست و مذاکره با دولت آمریکا تنها راه و البته اولین گام جمهوری اسلامی برای کاهش تحریم‌ها می‌تواند باشد که تاکنون مقامات جمهوری اسلامی آن را رد کرده و به‌گفته‌ی خامنه‌ای مذاکره با آمریکا “سم و مذاکره با دولت ترامپ سم مضاعف” است.

واقعیت این است که اساسا برجامی هم باقی نمانده است. چرا که با خروج آمریکا از برجام و بازگشت تحریم‌ها عملا از برجام تنها تابوتی باقی ماند. در این میان تمام تلاش جمهوری اسلامی بر این بود که با جلب حمایت اروپا و اعمال فشار بر دولت‌های اروپایی، حداقل از فشار تحریم‌ها بکاهد. اما نتیجه این سیاست و تمام دیدارها و رفت و آمدها به فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی برای جمهوری اسلامی به معنای کامل کلمه تاکنون هیچ بوده است. این که فروش نفت جمهوری اسلامی در ماه ژوئیه به ۱۲۰ هزار بشکه و ماه اوت به ۱۶۰ هزار بشکه در روز رسید (که ۳۰ هزار بشکه آن صادرات به سوریه است که از بابت آن پولی دریافت نمی‌کند)، بیان عملی و روشن همین “هیچ” است. اما اگر این سیاست تاثیری در کاهش فشار تحریم‌ها نداشته است، در عوض منجر به افزایش شکاف بین دولت‌های اروپایی و جمهوری اسلامی شده است.

جمهوری اسلامی گمان می‌برد که با تشدید تنش در منطقه و افزایش فعالیت‌های هسته‌ای خود می‌تواند امتیازاتی را از دولت‌های اروپایی و آمریکا بگیرد، اما واقعیت این است که در شرایط کنونی (از وضعیت جهانی تا منطقه‌ای) این سیاست نه تنها چنین دستاوردی را برای جمهوری اسلامی نخواهد داشت، بلکه برعکس می‌تواند منجر به افزایش فشار بر روی جمهوری اسلامی شود که نمونه آن حمله اخیر به مراکز نفتی عربستان است که حوثی‌های یمن مسئولیت آن را برعهده گرفتند اما وزیر خارجه آمریکا ایران را مسئول این حملات دانست.

سیاست دولت اسرائیل در افزایش تنش‌های منطقه‌ای که در روزهای اخیر شدت یافته است، یک نمونه روشن دیگر است. دولت اسرائیل در روزهای اخیر با تشدید حملات به پایگاه‌های جمهوری اسلامی در کشورهای لبنان، سوریه و عراق نشان داد که منافع این دولت با تشدید تنش با جمهوری اسلامی و نیروهای شبه‌نظامی وابسته به آن گره خورده است. دولت اسرائیل از جمله معدود و یا شاید تنها کشوری در جهان است که خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی بوده و سرنگونی جمهوری اسلامی را مترادف برچیده شدن پایگاه‌های منطقه‌ای آن می‌داند که بقای‌شان به کمک‌های جمهوری اسلامی کاملا وابسته است. از همین رو تلاش دارد با تشدید تنش در منطقه، هم پای کشورهای دیگر بویژه دولت آمریکا را به رویارویی نظامی با ایران بکشد و هم به انزوای بیشتر جمهوری اسلامی دامن بزند.

سیاست دولت آمریکا اما برخلاف دولت اسرائیل سرنگونی جمهوری اسلامی نیست و همان‌طور که در روزهای گذشته از سوی وزرای خارجه و خزانه‌داری آمریکا اعلام شد این سیاست بر فشار حداکثری با بهره‌گیری از تحریم‌های اقتصادی، در کنار انزوای سیاسی جمهوری اسلامی استوار است و هدف از آن نیز وادارساختن جمهوری اسلامی به خواست‌های منطقه‌ای دولت آمریکاست. دولت آمریکا با این سیاست (فشار حداکثری با بهره‌گیری از تحریم‌های اقتصادی) می‌تواند به اهداف خود برسد چرا که به‌خوبی از ابزارهای لازم برخوردار است که این را در وسعت اعمال تحریم‌های اقتصادی می‌بینیم، و به همین دلیل هم به تشدید تنش احتیاجی ندارد. اما جمهوری اسلامی برخلاف دولت آمریکا از چنین ابزاری برخوردار نیست. قطع صادرات نفت ایران نتوانست تاثیری در بازار نفت داشته باشد و هم اکنون بازار نفت با مازاد یک میلیون بشکه‌ای تولید در برابر تقاضا روبروست. حتا حمله اخیر پهپادی به مراکز نفتی عربستان و اختلال موقت در تولید و صادرات نفت عربستان نیز نمی‌تواند گرهی از مشکلات جمهوری اسلامی باز کند.

با تشدید شکاف بین قدرت‌های امپریالیستی بویژه پس از روی کار آمدن ترامپ در آمریکا، جمهوری اسلامی گمان برد که می‌تواند از شکاف بین آن‌ها بهره ببرد. اما واقعیت این است که جمهوری اسلامی با ایجاد تنش در منطقه از حمله به کشتی‌های تجاری تا حمله به مراکز نفتی عربستان از طریق حوثی‌ها و فعالیت‌های مخفی هسته‌ای نه تنها به هدف خود نمی‌رسد بلکه از آن دورتر می‌شود. حتا در مورد روسیه و چین نیز به همین گونه است. برای نمونه دولت‌های روسیه و اسرائیل از روابط بسیار خوبی برخوردارند و سیاست‌های جمهوری اسلامی در این رابطه اساسا خوشایند روسیه نیست و از این روست که نه تنها روسیه هیچ واکنشی به حملات اسرائیل در سوریه نشان نداده بلکه حتا دولت بشار اسد نیز به دلیل این‌که بقایش به حمایت روسیه وابسته است از این جهت در تنگنا قرار دارد.

از سوی دیگر بر این مساله نیز باید تاکید کرد که هدف جمهوری اسلامی از برنامه‌های اتمی به‌هیچ عنوان نیازهای کشور نبوده و نیست. هدف جمهوری اسلامی از برنامه‌های اتمی گرفتن امتیاز از دولت‌های اروپایی و آمریکا است و بدون تردید فعالیت‌های مخفی هسته‌ای بخشی جدایی‌ناپذیر از برنامه‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی در راستای این سیاست است. بخشی از برنامه‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی همواره مخفی بوده و خواهد بود. این سیاست‌ هم البته باز نتیجه‌ی دیگری جز انزوای بیشتر سیاسی و تشدید بحرانی که به ضرر جمهوری اسلامی است در بر نخواهد داشت. سفر اخیر رئیس موقت آژانس به ایران، سوالات بی‌پاسخ آژانس، اقدامات اخیر ایران در توسعه غنی‌سازی اورانیوم نه فقط هیچ‌کدام به روابط بهتر با آژانس و کشورهای اروپایی نخواهد انجامید که می‌تواند عواقب بدی برای رژیم داشته باشد.

رژیم نه فقط در تنگنای بحران اقتصادی و سیاسی داخلی قرار دارد، بلکه سیاست خارجی رژیم نیز امروز بر تنگناهای جمهوری اسلامی افزوده است. اگر جمهوری اسلامی در روابط خود با کشورهای دیگر به افزایش تنش روی آورده است نه به دلیل نتایج موفق این سیاست، بلکه به دلیل نتایج ناگزیر سیاستی‌ست که سال‌ها پایه اصلی سیاست خارجی جمهوری اسلامی را تشکیل داده و امروز برای گریز از آن (و یا حتا تغییر آن) راهی در برابرش قرار ندارد و به عبارتی دیگر به بن‌بست در سیاست خارجی رسیده است، سیاستی که باعث شده است جمهوری اسلامی چهل سال در تنش با کشورهای منطقه باشد.

واقعیت این است که جمهوری اسلامی به آخر خط رسیده است، نه فقط در مقابله با بحران اقتصادی، نه فقط در مقابله با بحران‌های سیاسی و اجتماعی بلکه هم‌چنین در سیاست خارجی.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۸ در فرمت پی دی اف

طبقه کارگر و “انصاف‌گرایی” یک جانی

روز ۱۶ شهریور ۹۸ انتشار خبر احکام مربوط به متهمان پرونده هفت‌تپه در شبکه‌های مجازی، جنبش کارگری و همه مدافعان حقوق کارگران و مبارزان راه آزادی و سوسیالیسم را شوکه کرد. شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی مقیسه، پس از ماه‌ها بازداشت و زندان و شکنجه متهمان این پرونده، اسماعیل بخشی نماینده کارگران هفت‌تپه را به ۱۴ سال زندان و ۷۴ ضربه شلاق، محمد خنیفر را به ۶ سال زندان، سپیده قلیان را به ۱۸ سال زندان و اعضای تحریریه نشریه “گام”، امیر حسین محمدی‌فرد، ساناز اللهیاری، عسل محمدی و امیر امیرقلی، را نیز هر یک به ۱۸ سال زندان محکوم کرد. حکم ۱۱۰ سال زندان و ده‌ها ضربه شلاق برای این ۷ متهم پرونده هفت‌تپه، چنان سنگین بود و آشکارا ظالمانه بودن احکام معمول چنین بیدادگاه‌هایی را پشت سرگذاشت که به سرعت و در مقیاس وسیع و گسترده‌ای در جامعه بازتاب یافت و خشم و اعتراض و نفرت گروه‌های مختلف توده‌های زحمتکش را برانگیخت.

کارگران آگاه و فعالان جنبش طبقه کارگر در طول مبارزات خود دست کم در یک ربع قرن اخیر و از زمانی که جنبش طبقه کارگر از اوائل دهه هشتاد وارد مرحله نوینی شد و گام‌های مهمی به سمت تکامل و تعالی خود برداشته است، هزینه‌های سنگینی را از ارعاب و فشار و اخراج و زندان گرفته تا انواع محرومیت‌های اجتماعی در رابطه با همین دادگاه‌ها پرداخته‌اند. این بار اما تیغ کشیدن دستگاه قضایی به روی کارگران و مدافعان حقوق آن‌ها چنان وحشیانه و بی‌مهابا ونفرت انگیز بود که کل جامعه را جریحه‌دار ساخت. صدای اعتراض حامیان هفت‌تپه از همه سو برخاست. علاوه بر سازمان‌ها و احزاب سیاسی چپ و کمونیست، کانون نویسندگان ایران، کانون صنفی معلمان ایران، سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری، گروه اتحاد بازنشستگان، کمیته پیگیری ایجاد تشکل‌های کارگری، انجمن صنفی کارگران برق و فلز کرمانشاه، سندیکای کارگران فلزکار مکانیک، کانون مدافعان حقوق کارگر و بسیاری دیگر از تشکل‌ها و اتحادیه‌های کارگری در داخل و خارج از ایران، ضمن اعتراض به این احکام ظالمانه، بر صادرکنندگان آن تاختند. فرزانه زیلابی وکیل اسماعیل بخشی نیز بار دیگر ضمن اعتراض به پروسه دادرسی و دادگاه، دادگاه انقلاب را فاقد صلاحیت رسیدگی به این پرونده دانست. موج عظیم اعتراض و انزجاری که از اعماق جامعه برخاست، چنان قدرتمند بود که دستگاه قضایی گزینه دیگری جز عقب‌نشینی نیافت.

ابراهیم رئیسی رئیس قوه قضاییه دستور داد آراء صادره به سرعت و تحت‌نظارت رئیس کل دادگستری تهران مورد تجدیدنظر و رسیدگی “منصفانه” قرار گیرد.

پس از اظهارنظر ابراهیم رئیسی جلاد بزرگ کشتارهای دهه شصت و یکی از اعضای سه نفره هیات مرگ که هزاران کمونیست و انقلابی و مبارز را در آن سال‌ها به کام مرگ فرستاد، بسیاری دیگر از مقامات حکومتی، از نمایندگان مجلس گرفته تا وزرای کابینه روحانی، در وصف سخنان رئیسی و “انصاف‌گرایی” وی داد سخن دادند. شورای مرکزی و سران ضد کارگر خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار و خرده جلادانی از قماش حسن صادقی (رئیس اتحاد پیشکسوتان جامعه کارگری) و حسین حبیبی (دبیر کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان تهران) که تیغ بر گلوی کارگران و فعالان سندیکای کارگران شرکت واحد کشیدند، تا شریعتمداری وزیر کار روحانی و پاره‌ای از محافل دیگر حکومتی از نوع “حزب توسعه ملی ایران اسلامی” در توصیف احکام صادره حتا از واژه بیرحمانه نیز استفاده کردند و در نوشته‌ها و نامه‌های خود به رئیس قوه قضائیه از دستور و “انصاف‌گرایی” و “عدل و داد” وی به شدت استقبال کردند.

اساس و جوهر دستور رئیس قوه قضاییه و کوشش همه تمجیدگران “عدل” و “انصاف” وی اما این بوده است که با تجدیدنظر احکام اخیر شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران و تعدیل احتمالی آن، موضوع اصلی یعنی نفس بازداشت و شکنجه و محاکمه آن‌ها لاپوشانی و عادی جلوه داده شود. تلاش عبثی‌ که محکوم به شکست است. چه کسی نداند که “انصاف” و “عدالت” فقط در احکام اخیر شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران نیست که زیر پا گذاشته شده است؟ چه کسی‌ست نداند که ظلم و ستم بر کارگران و مدافعان حقوق آن‌ها، فقط در ظالمانه بودن احکام صادره خلاصه نمی‌شود؟ مگر بازداشت کارگرانی که برای تحقق مطالبات خود دست به اعتراض و تجمع زده‌اند منصفانه است؟ مگر شکنجه‌های وحشیانه اسماعیل بخشی و سایر متهمان پرونده هفت‌تپه و اعتراف‌گیری‌های اجباری و طراحی شده شرط عدالت و انصاف است؟ احکام سنگین شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی مقیسه و ۱۱۰ سال زندان برای متهمان پرونده هفت‌تپه، در واقع پرده آخر نمایشی‌ست که از لحظه نخست با بی‌عدالتی و بی‌انصافی و ستم عجین بوده است. ده‌ها کارگر آگاه و پیشرو و فعال سندیکایی از نمونه فعالان سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه و سندیکای کارگران شرکت واحد، به خاطر اعتراض نسبت به اجحافاتی که در حق آن‌ها اعمال می‌شود، به خاطر فعالیت متشکل و ایجاد تشکل مستقل کارگری بارها و بارها به دادگاه احضار و بازداشت و به اتهامات مشابه متهمان پرونده هفت‌تپه محاکمه و گاه به زندان‌های طولانی مدت نیز محکوم شده‌اند. آیا بگیر و ببند و بازداشت و اخراج و سرکوب فعالان کارگری و سندیکایی و کاربرد قهر و خشونت برای قلع و قعمع سندیکای مستقل آن‌ها “منصفانه” است؟ مگر بازداشت اعضای تحریریه نشریه گام که در دفاع از حقوق کارگران قلم زده‌اند و ماه‌ها بلاتکلیفی در زندان “منصفانه” است؟ چه کسی‌ست نداند که در پرونده هفت‌تپه و پرونده روز کارگر و پرونده‌های مشابه آن، دادگاه و احکام آن تنها بخشی از فرایند ستم و بی‌عدالتی و ظلمی‌ست که در حق کارگران و مدافعان آن‌ها اعمال شده است؟ ظلم و ستم و بی‌انصافی معطوف به تمام این پروسه است، از همان لحظه نخست تجمع و اعتراض و بعد احضار و بازداشت و محاکمه اعتراض‌کنندگان تا پایان آن که صدور احکام است.

بنابراین روشن است که تاکتیک رژیم و اظهارنظر رئیس قوقه قضائیه آن در زمینه “منصفانه” نمودن احکام اخیر دادگاه انقلاب تهران، صرف‌نظر از این‌که اعتراف آشکاری‌ست به غیرمنصفانه بودن و ظالمانه بودن چنین دادگاه‌ها و احکام صادره آن، اما در اساس سرپوش گذاشتن و لاپوشانی ظالمانه بودن نفس این بازداشت‌ها و احکام دادگاه و در عین‌حال به حاشیه بردن نقض خشن و آشکار حقوق اولیه و دموکراتیک آحاد مردمی‌ست که طی ۴۰ سال گذشته، بطور پیوسته و به خشن‌ترین شکل ممکن پایمال شده است.

عدالت و انصافی که یک جانی و جلاد هزاران زندانی پرچم‌دار آن شده است، جز عوام‌فریبی و ریاکاری و البته عقب‌نشینی تاکتیکی چیز دیگری نیست. جالب این است که درست زمانی که ابراهیم رئیسی در نقش یک “دادرس” ظاهر شده و درست درهمین روزهایی که مدافعان نظم موجود چپ و راست در حال پراکندن امیدهای واهی حول رأفت رئیس قوه قضائی در میان مردم‌اند، به منظور تشدید فشار بر اسماعیل بخشی و خانواده وی، حقوق ماهیانه و بیمه او را قطع کرده‌اند و خانواده اسماعیل بخشی را تحت‌فشارهای مضاعفی قرار داده‌اند.

این واقعیتی‌ست انکارناپذیر که کل دستگاه حکومتی از جمله دستگاه قضایی آن، در برابر رشد اعتراضات توده‌ای و اعتصابات کارگری و احتمال بروز مجدد اعتراضات خیابانی از نوع دی ماه ۹۶ و اعتصابات و تظاهرات خیابانی کارگران فولاد اهواز و هفت‌تپه که جرقه‌های آن درنیمه اول شهریور ماه سال جاری در هپکو و آذرآب روشن شد، به ناگزیر تن به عقب‌نشینی داده است. عین این عقب‌نشینی در مورد کارگران فولاد اهواز نیز رخ داد. نخست ۴۱ کارگر فولاد اهواز به دادگاه احضار شدند که این موضوع مخالفت و اعتراض زیادی را در میان کارگران بویژه کارگران فولاد برانگیخت. سپس گفته شد احضار، برای اعلام احکام است. غلامحسین اسماعیلی سخنگوی قوه قضاییه در ۱۷ شهریور اعلام کرد، برای این کارگران قرار منع تعقیب صادر شده است و احضار برای آن است که این خبر به آن‌ها اعلام شود و در نهایت وقتی که کارگران روز ۱۸ شهریور به طور دسته‌جمعی به دادگستری اهواز مراجعه کردند، مسئولین دادگستری از موضوع احضار اظهار بی‌اطلاعی کردند و آن را شایعه خواندند! اظهارات متفاوت و متناقض از سوی مسئولین حکومتی، بیان اغتشاش فکری و سردرگمی آن‌ها نبود، بلکه به‌وضوح گویای عقب‌نشینی از تصمیمی بود که دیگر قابل اجرا نبود یا دست کم اجرای آن برای نظام هزینه‌بردار بود!

اظهار نظر ابراهیم رئیسی رئیس قوه قضاییه نیز آشکارا یک عقب‌نشینی ولی در عین‌حال برای پرده‌پوشی و انحراف اذهان از نفس بازداشت‌ها و محاکمات است که مورد اعتراض وسیع کارگران و زحمتکشان است. رئیسی می‌خواست پروسه بازداشت و دستگیری و شکنجه کارگران هفت‌تپه و حامیان آن‌ها در نشریه گام را عادی جلوه دهد. این‌که آن‌ها باید احضار می‌شدند، باید شکنجه می‌شدند، باید زیر فشار و شکنجه، به اجبار اعتراف می‌کردند و باید زندانی و حبس می‌شدند. این‌ها همه عادی و منصفانه است اما ایراد مساله این است که در احکام صادره “انصاف” رعایت نشده است!

امروز اما هر کارگر نیمه آگاهی این را می‌داند که مساله فقط تخفیف و تعدیل احکام نیست، بلکه نفس بازداشت‌ها و محاکمات و صدور حکم مورد اعتراض است. کارگران پیشرو به این درجه از آگاهی رسیده‌اند که کنه “انصاف‌گرایی” آدم کشانی امثال ابراهیم رئیسی را تشخیص دهند. عموم کارگران و زحمتکشان ایران که ۴۰ سال است زیر بار ستم و سرکوب و استثمار طبقه حاکم از هستی ساقط شده‌اند، باید در مقابل این عوام‌فریبی‌ها و ریاکاری‌ها هوشیار باشند. هیچ‌کس نباید تردید داشته باشد که دستگاه حکومتی در شرایط اجبار به عقب‌نشینی تن می‌دهد تا نیروی خود را برای پیشروی و سرکوب شدیدتر و خونین‌تر ترمیم کند. چنان‌چه ضرورت ایجاب کند این‌ها حتا بر دست کارگر بوسه خواهند زد. چنان‌که امام جمعه شوش نیز به قصد عوام‌فریبی و ظاهرسازی بر دست محمد خنیفر بوسه زد! اما همین‌ها همین کارگر را به ۶ سال زندان محکوم کردند! هیچ کارگری نباید ذره‌ای تردید داشته باشد که اینان با همان لب و دهانی که بر دست کارگر بوسه می‌زنند، با همان دهان و لب فرمان حبس و شلاق و شکنجه و قتل صادر می‌کنند. بنابراین هیچ کارگری نباید نسبت به هیچ مقام حکومتی و رعایت “انصاف” و “عدل” از سوی آن‌ها کم‌ترین توهمی به خود راه دهد و یا در مورد ماهیت عمیقا ضد کارگری آن‌ها ذره‌ای تردید کند. همه کارگران بویژه بخش های پیشروترآن باید بدانند و آگاه باشند که موضع گیری ابراهیم رئیسی، سرمنشأ هیچ تحول مثبتی به نفع کارگران و زحمتکشان نیست و هرگونه ذهنیتی که عملکرد دستگاه قضائی درپرتو ریاست رئیسی را “درمسیرعدالت و انصاف” تصور نماید ازریشه خطاست. صرف نظر ازاین‏که درجامعه طبقاتی، همه چیز و ازجمله و بویژه عدالت و انصاف نیز طبقاتی‏ست و این شاه مهره‏ی ارتجاع و تأمین کننده”عدالت”و “انصاف” ، خود مجری طبقه ارتجاعی حاکم است، شخصاً نیز هزاران عدالت خواه و مدافع منافع کارگران و اقشار فرودست جامعه را با دست خود به جوخه اعدام و چوبه دارسپرده است. بنابراین هرگونه تلاش و یا حرف و سخنی درحول و حوش اعتماد سازی نسبت به رئیسی و دستگاه قضائی زیرنظارت وی، یک انحراف جدی و قدم گذاشتن دربیراهه ای است که فرسوده سازی انرژی فعالان اجتماعی و اعتبارزدائی ازاین گونه تلاش گران، ازکم ترین عواقب و نتایج آن است.

اسماعیل بخشی و همه متهمان پرونده هفت‌تپه و پرونده روز کارگر، بدون هیچ‌گونه قید و شرطی فورا باید آزاد شوند. علی نجاتی، محمد خنیفر، سپیده قلیان، امیرحسین محمدی‌فرد، ساناز اللهیاری، عسل محمدی، امیر امیرقلی هم‌چنین حسن سعیدی، رسول طالب مقدم، عاطفه رنگریز، مرضیه امیری، ندا ناجی، نسرین جوادی و همه زندانیان سیاسی بی‌درنگ باید آزاد شوند. پیگرد و تعقیب قضایی و امنیتی تمام این متهمان بایستی ملغا شود و همه آن‌ها به سر کار و تحصیل و میان خانواده‌های خود بازگردند. خسارت‌های مالی و غیرمالی وارد شده به آن‌ها در اسرع وقت بایستی جبران شود. آزادی بیان و تجمع و اعتصاب و آزادی ایجاد تشکل مستقل بایستی به رسمیت شناخته شود.

کارگران آگاه و پیشرو و عموم روشنفکران انقلابی و آزادی‌خواه با این خواست‌های مشخص است که بایستی به مصاف با عوام‌فریبی و “انصاف‌گرایی” یکی از جنایتکارترین افراد حکومتی و تمام دستگاهی که زیر نظارت وی اداره می‌شود برخیزند. فعالان کارگری و کارگران پیشرو در زندان و بیرون زندان باید هوشیاری خود را دو چندان سازند و مراقب باشند که دیگرانی آنان را به بازی‌ها و فریب‌کاری‌های جناحی حکومت آلوده نسازند. سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه با موضع‌گری‌های درست و اصولی خود در قبال این موضوع، به راستی هوشیاری و بلوغ سیاسی خود را نشان داده است.

نظر به اهمیت این موضع گیری ها، بخش هائی از سه اطلاعیه سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه در۱۶ و۱۷ و ۱۹ شهریور ۹۸ را دراین جا نقل می کنیم.سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه همان روز اعلام احکام(۱۶ شهریور) دراطلاعیه ای باعنوان “دادگاه یا بیدادگاه!؟”، ضمن خبررسانی نوشت:

“ از بوسیدن دست کارگر تا احکام ظالمانه، فریب و ریا بس است!… مدافعان نظام سرمایه داری بار دیگر ثابت کردند که سرکوب جنبش کارگری در اولویت برنامه آنها قرار دارد و برای خاموش کردن صدای کارگران از هیچ اقدامی فرو گذار نیستند.

احکام صادره تنها گوشه ای از ماهیت قوه قضایی بر علیه کارگران و فعالین کارگری می باشد.

سندیکای کارگران نیشکر هقت‌تپه صدور احکام ظالمانه را به شدت محکوم کرده و خواستار لغو  این احکام می باشد.”

یک روزپس از صدور احکام شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران درمورد متهمان پرونده هفت تپه، سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه دراطلاعیه خود مورخ ۱۷ شهریور با عنوان “حامیان نظام سرمایه داری و احکام ظالمانه” ازجمله چنین نوشت:

“ همانطور که انتظار میرفت حامیان فقر و فلاکت ، برای خاموش کردن صدای حق طلبانه کارگران و فعالین دلسوز جنبش کارگری در بی دادگاه ها، احکام ظالمانه را صادر کردند.

در شرایطی این احکام صادر می شود که فقر و تنگدستی، تبعیض و فساد و نابرابری، ستم و استثمار روز افزون و… سایه شوم خود را بر زندگی میلیون ها نفر در ایران گسترانده است.“

سندیکای کارگران هفت تپه درادامه اطلاعیه خود می نویسد:

” مدافعان نظام سرمایه داری با چنین احکامی به صاحبان سرمایه پیام می دهند که در ایران، ما با تمام توان حافظ سرمایه داران هستیم و‌ صدای حق طلبی کارگران در اعتراض به  ستم و استثمار و به کار ارزان را با اخراج، زندان و شلاق و در صورت لزوم با اعدام جواب خواهیم داد.

مدافعان سرمایه داری در ایران تصمیم گرفته اند با ایجاد فضای رعب و وحشت بیشتر ، صدای هر گونه حق طلبی را در نطفه خفه کنند.

آنها با سرکوب جنبش کارگری به تمام دولت های سرمایه داری می گویند که ایران را به بهشت سرما یه داران تبدیل خواهیم کرد.

 آنها با صدور اینگونه احکام ظالمانه، به صاحبان زر و زو می‌گویند که ما کمر تمام کسانی که بر علیه مالکیت خصوصی قد علم کنند، را خواهیم شکست.

با توجه به شرایط کنونی جامعه ایران، با توجه به فقر ، بیکاری و تنگدستی، نبود آزادی بیان و اندیشه،  آزاد نبودن ایجاد تشکل های مستقل از جمله تشکل های کارگری، وجود کودکان کار و خیابان، تن فروشی ، کارتن خوابی و گور خوابی، تبعیض و ستم ملی، جنسی و مذهبی و هزاران مصیبت دیگر، برای خاموش کردن اعتراضات، با چنین احکام ظالمانه ای می خواهند از خشم و تنفر کارگران و مردم زحمتکش جلو گیری کنند.

اما؛

اما کارگران و زحمتکشان هنوز خشم و کینه و تنفر خود را نشان نداده اند، هنوز عزم جزم نکرده اند تا نشان دهند با حضور خود، زمین را به لرزه در خواهند آورند.

روزی فرا خواهد رسید که با اتحاد و همبستگی، زمین زیر پای صاحبان زر و زور و مدافعان آنان را دا غ خواهیم کرد.

 اتحاد و خروش میلیونی ما کارگران چنان لرزه ای بر اندام انها وارد خواهد کرد که تن و روان ما از  بی حقوقی ها ، از ستم و استثمار ، تبعیض ها ، تحقیر ها و زشتی های تاکنونی، ارام خواهد گرفت و آنگاه ما کارگران و مردم آزاده و زحمتکش بر سرنوشت خود حاکم خواهیم شد.

حاکمیتی که در آن تمام آحاد جامعه ،فارغ از رنگ و نژاد، مذهب و ملیت، فارغ از هر گونه ویژگی های ساختگی ، خود را برای انجام وظیفه کاندید می کنند و با رای مستقیم انتخاب شده و در صورت عدم کارایی با رای مستقیم غزل خواهند شد.

کارگران نوید چنین جامعه ای را می دهند؛ برای رهایی باید متحد شویم!“

وبالاخره سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه دراطلاعیه مورخ ۱۹ شهریور خود با عنوان” احکام منصفانه!؟” چنین نوشت:

“بعد از اعلام احکام بغایت ظالمانه علیه اسماعیل بخشی، محمد خنیفر، سپیده قلیان، عسل محمدی، ساناز الهیاری،امیر امیرقلی،  امیر حسین محمدی،  یکی از مسئولین با ایفای نقش آدم”خوبه”  ادعا داشته است که باید احکام منصفانه باشد.

(توضیح اینکه پرونده علی نجاتی همچنان مفتوح می باشد)

۱ – احکام منصفانه برای کارگران و مدافعان جنبش کارگری، کم کردن احکام صادره نیست! بلکه باید  تمام کارگران و مدافعان جنبش کارگری سریعا از زندان آزاد شوند.

۲ – باید از تمام کارگران و مدافعان جنبش کارگری که مورد محاکمه قرار گرفته اند، در رسانه های عمومی ایران از این عزیزان و خانواده های آنان، معذرت خواهی بعمل آید.

۳ – باید تمام بازداشت شدگان، به محل کار و تحصیل باز گردند و تمام‌ خسارت (مادی و معنوی ) وارده تا کنونی، به این عزیران بازگردانده شود.

۴ – کسی نباید اجازه داشته که  کارگران و مدافعان جنبش کارگری  را به دلیل دفاع از مطالبات به حق خود مورد تهدید و زندان قرار دهد.

ما تولید کنندگان تمام نعمات مادی هستیم.

توان و قدرت طبقه کارگر را دست کم‌ نگیرید.

خواست و‌مطالبه نان- کار­- آزادی،   که خواست فوری ماست، را عملی کنید.“

و کانال مستقل کارگران هفت تپه نیز دراین مورد نوشت:

“ما پیامی که به قصد ایجاد رعب ارسال کردید را دریافت کردیم و آنرا به فاضلاب های شوش و هفت تپه و خوزستان سپردیم! آیا پیام ما به شما به اندازه کافی، صریح و روشن است؟ از این بیشتر بترسید که ما متوجه ترس و وحشت و دستپاچگی شما شده ایم!“

بنابراین پاسخ فریب‌کاری‌ها و ریاکاری‌های “انصاف”گرایان اسلامی و کسانی که دست‌شان تا آرنج به خون هزاران انسان کمونیست و انقلابی و مبارز آلوده است، همان‌طور که شایسته آنند باید داد. انصاف‌گرایی یک جانی، فریب‌کاری و ریاکاری محض است. طبقه کارگر و عموم زحمتکشان ایران، کارنامه سیاه و سراسر خونبار مارهای سمی و خوش خط و خالی امثال ابراهیم رئیسی را که در دامان خمینی و خامنه‌ای پرورش یافته‌اند، هرگز فراموش نکرده و نخواهند کرد. دور نیست روزی که این جنایتکاران در دادگاه‌های حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان محاکمه و مجازات شوند و به سزای اعمال جنایتکارانه خود برسند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۸ در فرمت پی دی اف

سیاست فاشیستی دولت دینی علیه کودکان بهایی

امروزه در هیچ کجای جهان نمی‌توان کشوری را یافت که در آن تبعیض و نابرابری که دولت آن کشور به مردم تحمیل کرده ‌باشد، به پایه ایران برسد. دولت دینی جمهوری اسلامی که یکی از شاخصه‌های مهم آن، علاوه بر استبداد و اختناق، قائل شدن به تبعیض و نابرابری آشکار میان مردم است، گروه‌های مختلفی از مردم ایران را با بی‌رحمانه‌ترین تبعیض‌ها ازجمله تبعیض جنسیتی، ملی و مذهبی مواجه کرده است. این تبعیض و سرکوب در مورد بهائیان به حدی است که می‌توان آن را  با اقدامات فاشیسم هیتلری برای نابودی یهودیان قیاس کرد. جمهوری اسلامی، وحشیانه‌ترین فشار و سرکوب، تبعیض و نابرابری را علیه این گروه از مردم ایران ، صرفاً به جرم باورهای دینی‌شان اعمال کرده و می‌کند. سال‌هاست که آن‌ها از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی محروم‌‌اند. به جرم بهایی بودن، دستگیر، زندان و اعدام‌شده‌اند. آن‌ها از حق تحصیل و کار و برگزاری آزادانه مراسم دینی‌شان، محروم شده‌اند. استخدام آن‌ها در مراکز رسمی و دولتی ممنوع است. اموال آنان مصادره و امکانات زندگی‌شان به تاراج رفته است. جمهوری اسلامی حتی به مردگان آن‌ها نیز رحم نکرده، آن‌ها را از گور بیرون کشیده و مکرر گورستان‌های بهائیان را ویران کرده است. در چهارچوب همین سیاست ستمگرانه و تبعیض‌آمیزاست که فرزندان  بهائیان را از آموزش و ادامه تحصیل محروم کرده است. این دولت دینی شیعه‌مذهب ، اکنون رسوایی را به آنجا رسانده که وزیر مرتجع آموزش‌وپرورش جدید کابینه روحانی اخیراً، محروم کردن حتی فرزندان خردسال آن‌ها را از آموزش و تحصیل در مدارس، سیاست رسمی رژیم اعلام کرد. این مرتجع  روز ۱۸ شهریور در گفتگو با خبرنگاران گفت: “اگر دانش‌آموزان اظهار کنند که پیرو ادیان دیگری به‌جز ادیان رسمی کشور هستند و این اقدام آن‌ها به‌نوعی تبلیغ محسوب شود، تحصیل آن‌ها در مدارس ممنوع است.” پوشیده نیست که منظور وی از “ادیان دیگری به‌جز ادیان رسمی کشور” بهائیان است و اظهارنظر وی هیچ معنای دیگری جز تلاش جدید رژیم برای محروم کردن این کودکان از تحصیل ندارد.

آنچه تاکنون روال کار دولت دینی حاکم بر ایران در این زمینه بوده است، محروم ساختن بهائیان از تحصیل در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی رسمی کشور و آزار و اذیت و تحقیر کودکان در مدارس بود.

جمهوری اسلامی از همان آغاز که در ایران به قدرت رسید، توأم با انواع فشارها و سرکوب‌ها علیه بهائیان، یکی از اقدامات خود را جلوگیری از ادامه تحصیل آن‌ها در دانشگاه‌ها قرارداد. این سیاست را به‌ویژه پس از سرکوب دانشگاه‌ها و سپس بازگشائی آن‌ها به مرحله اجرا درآورد. مصوبه رسمی سال ۱۳۶۹ ” شورای عالی انقلاب فرهنگی” چیزی را در این مورد پنهان نگذاشت.

ثبت‌نام بهائیان در مدارس فقط به این شرط مجاز اعلام شد که اظهار نکنند بهایی‌اند. “حتی‌المقدور در مدارسی که کادر قوی و مسلط بر مسائل عقیدتی دارند ثبت‌نام شوند.” “در دانشگاه‌ها چه در ورود و چه در حین تحصیل چنانچه احراز شد بهایی‌اند از دانشگاه محروم شوند.” از همین روست که به‌ویژه پس‌ازاین مصوبه، تمام دستگاه تفتیش و جاسوسی رژیم به کار افتاد که نه‌فقط با شناسایی بهاییان در کنکور، مانع از ورود آن‌ها به دانشگاه‌ها شوند، بلکه آن‌هایی را که توانسته بودند وارد دانشگاه‌ها شوند، شناسایی و اخراج کنند. در طول این سال‌ها هزاران نفر به جرم بهایی بودن از تحصیلات عالی محروم شدند.

گزارش‌های گروه‌های مدافع حقوق بشر حاکی است که تنها در سال ۹۶، لااقل ۱۰۰ نفر از بهائیان که در کنکور سرا سری شرکت کردند به دلیل دیانت‌شان از ورود به دانشگاه و تحصیلات عالیه محروم شدند. این تعداد در سال ۹۷ نیز بیش از ۵۰ تن گزارش‌شده است. این محرومیت از تحصیل، زیر نام رمز نقص پرونده به آن‌ها اطلاع داده می‌شود و چنانچه پیگیری بیشتری بکنند، به‌صراحت گفته می‌شود “به دلیل بهایی بودن و مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی آن‌ها قادر به تحصیل نیستند، مگر در نامه‌ای توبه و اعتراف کنند که به دین اسلام معتقد هستند”.

طبق این گزارش‌ها، از زمان ریاست جمهوری روحانی تاکنون، هزاران بهایی از ورود به دانشگاه منع شده و ده‌ها دانشجوی بهایی اخراج شده‌اند.

اکنون به نظر می‌رسد که جمهوری اسلامی می‌کوشد همان سیاستی را که در مورد تحصیل بهائیان در دانشگاه‌ها دنبال کرده است در مدارس نیز به اجرا بگذارد. البته در گذشته نیز دانش‌آموزان بهایی در مدارس زیر فشار و سرکوب و تفتیش عقاید به‌ویژه از جانب معلم‌های پرورشی بوده و گاه با اخراج روبه‌رو بوده‌اند، اکنون اما در ابعادی وسیع به‌عنوان سیاستی رسماً اعلام‌شده، اجرا خواهد شد.

یک کودک دبستانی که از خانواده‌ای با باورهای مذهبی به مدرسه می‌رود در سن و سالی نیست که اصلاً بداند باور مذهبی بهایی و غیر بهائیت چیست. او نمی‌تواند چیزی را پنهان کند. حتی در دوره دبیرستان هم با سیستم تفتیش عقایدی که حاکم است، یک دانش‌آموز نمی‌تواند این واقعیت را پوشیده دارد که خانواده او بهایی هستند و همین برای اخراج کافی است. کودکان خانواده‌های بهایی حتی اگر بخواهند باور مذهبی خود و خانواده‌شان را مخفی نگهدارند در مدرسه که یک محیط جمعی کودکان است غیرممکن است که پنهان بماند. اما به‌شرط پنهان ماندن نیز دستگاه‌های تفتیش و جاسوسی دولت مذهبی در مدارس و حتی برخی از معلمان متعصب از آن آگاه می‌شوند و همین بهانه‌ای می‌شود برای فشار، تحقیر اخراج و محروم کردن دانش‌آموز از تحصیل یعنی عین روندی که در دانشگاه‌ها طی شد و اگر دانشجوئی باورهای خود و خانواده‌اش را پنهان ساخته بود، حراست و دستگاه اطلاعاتی رژیم آن‌ها را در طول سال‌های تحصیل شناسایی و اخراج کرده‌اند. درعین‌حال این کودکان با پنهان‌سازی، ‌باید آموزش باورهای دینی دولتی را بپذیرند که علاقه‌ای به آن ندارند. بنابراین، اقدام وزیر آموزش‌وپرورش مقدمه‌ای است برای محروم ساختن این کودکان از تحصیل در مدارس. این دیگر اوج اقدامات فاشیستی و سرکوبگرانه جمهوری اسلامی است که یک کودک را به جرم بهایی بودن از حق تحصیل محروم سازد یا او را وادارد که یک باور مذهبی دیگری را بپذیرد. اما از یک دولت مذهبی چیزی جز این نمی‌توان انتظار داشت. تبعیض، نابرابری و ستمگری در ذات دولت دینی به‌ویژه از نوع اسلامی و فرقه شیعی آن است. گرچه جمهوری اسلامی نهایت ستمگری و سرکوب را علیه فرقه بهایی به کار می‌برد، اما در مورد دیگر فرقه‌های مذهبی نیز به درجات مختلف همین تبعیض و ستمگری را اعمال می‌کند.

چراکه این دولت دینی، باورهای خرافی خود را یگانه باور صادرشده از مرکز موهوم غیبی به نام خدا می‌شناسد و ازاین‌رو باورهای دینی دیگر فرقه‌های مذهبی را باطل می‌داند. جمهوری اسلامی در ظاهر “ایرانیان‏ زرتشتی‏، کلیمی‏ و مسیحی را‏ تنها اقلیت‌های‏ دینی‏” به رسمیت می‌شناسد. اما آن‌ها فقط از این حق برخوردارند که یک زندگی بدون حقوق برابر داشته باشند و”‏ در حدود قانون‏ در انجام‏ مراسم‏ دینی‏ خود آزادند و در احوال‏ شخصیه‏ و تعلیمات‏ دینی‏ بر طبق‏ آیین‏ خود عمل‏ می‌کنند.” اما آن‌ها نمی‌توانند در برخی مؤسسات و نهادها استخدام شوند و از دسترسی به بسیاری از موقعیت‌ها و مناصب اجتماعی و سیاسی محروم‌اند. آن‌ها از برابری حقوق برخوردار نیستند. اما برخلاف ادعای رژیم، پوشیده نیست که آن‌ها حتی در انجام مراسم مذهبی محدودیت‌هایی دارند که گاه کار آن‌ها به زندان و ترور انجامیده است. دولت دینی اسلامی شیعه مذهب اما ستم و تبعیض و نابرابری را فقط در مورد پیروان ادیان دیگر روا نمی‌دارد، بلکه تبعیض و نابرابری را به فرقه‌های رنگارنگ درون اسلام هم به درجات مختلف بسط داده است، می‌خواهد فرقه سنی باشد یا دیگر فرقه‌های غیر دوازده‌امامی درون شیعه. سنی‌ها از دیدگاه دولت مذهبی حاکم، ظاهراً مسلمان شناخته می‌شوند، اما گذشته از محدودیت‌هایی که در اجرای مراسم دینی‌شان با آن مواجه‌اند، آن‌ها نیز از برابری حقوق برخوردار نیستند و نمی‌توانند در برخی مؤسسات دولتی و رسمی استخدام شوند و کار کنند، یا به مقامات سیاسی و نظامی سطوح بالا دسترسی پیدا کنند. آن‌ها گرچه مسلمان محسوب می‌شوند، حتی نمی‌توانند در دستگاه قضائی استخدام و یا قاضی شوند. اما فرقه‌های درون شیعه نیز با تبعیض مواجه‌اند و در معرض سرکوب‌های شدید قرار دارند. جمهوری اسلامی حتی دراویش شیعه‌مذهب را تحمل نمی‌کند و هم‌اکنون گروهی از آن‌ها را به حبس محکوم کرده است.

علاوه بر این، در درون خود شیعیان دوازده‌امامی نیز آنجائی که پای جنسیت به میان می‌آید، این تبعیض و نابرابری در سطحی گسترده وجود دارد، و زنان شیعه‌مذهب به سطح یک‌نیمه انسان تنزل می‌یابند که با بی‌رحمانه‌ترین ستم و تبعیض مواجه‌اند.

چاره چیست؟ سال‌هاست که گروه‌هایی از درون و بیرون هیئت حاکمه به مردم ایران وعده برافتادن این تبعیضات را می‌دادند، اما آنچه در عمل رخ داد، افزایش تبعیض و ستمگری بود. سرانجام بر همگان آشکار گردید که تبعیض و نابرابری با موجودیت جمهوری اسلامی به هم گره‌خورده است و مادام که دولت دینی وجود دارد، چیزی تغییر نخواهد کرد. سال‌هاست که گروه‌های مختلفی که با نابرابری حقوقی و تبعیضات وحشتناک مواجه‌اند، برای به عقب واداشتن جمهوری اسلامی و به دست آوردن حقوق انسانی خود، دست به دامان دولت‌های دیگر و سازمان‌های بین‌المللی دفاع از حقوق بشر شدند، نتیجه تمام این اقدامات، به‌رغم محکوم شدن مکرر رژیم در مجامع بین‌المللی،  همین است که امروز جمهوری اسلامی رسوایی را به آنجا رسانده که رسماً و علناً برای محروم کردن کودکانی که پدر و مادر آن‌ها بهایی هستند، یا خودشان اذعان می‌کنند بهایی‌اند، اقدام می‌کند. اگر تاکنون بودند کسانی که فکر می‌کردند جمهوری اسلامی با فشارهای بین‌المللی دست از این اقدامات ضد انسانی خود بر خواهد داشت، اکنون مدت‌هاست که این باور پوچ نیز آشکار و عیان شده است. برای مقابله با تمام تبعیض‌ها و نابرابری‌های حقوقی و تمام اقدامات ارتجاعی و ضد انسانی، راهی نیست، مگر آنکه دین از دولت جدا گردد و مذهب هیچ‌گونه دخالتی در آموزش و مدارس نداشته باشد. تحقق این امر نیز فقط با برانداختن دولت دینی ممکن خواهد بود. هیچ راهی جز برانداختن دولت دینی جمهوری اسلامی و تسویه‌حساب قطعی با آن وجود ندارد. تا وقتی‌که این دولت دینی ضد انسانی سرنگون نشود روزبه‌روز وضع وخیم‌تر خواهد شد و شرایط بهائیان هم استثنائی بر این قاعده  نیست.

سازمان فداییان (اقلیت ) در برنامه فوری خود برای سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی، اعلام کرده است:

“دولت مذهبی نافی هر گونه دمکراسی و آزادیست. لذا دین و دولت باید به طور کامل از یکدیگر جدا گردند. این بدان معناست که دین و مذهب باید امری خصوصی اعلام شود. دولت باید خود را از قید هرگونه دین و مذهبی رها سازد. هیچ دین و مذهبی مورد توجه دولت نباشد. هرگونه امتیاز برای یک مذهب خاص و انحصار مذهب رسمی ملغا گردد. ایجاد محدودیت‌ها و تضییقات علیه اقلیت های مذهبی موقوف شود. هرگونه کمکی از بودجه دولت به نهادهای مذهبی باید مطلقا ممنوع گردد. ذکر دین و مذهب افراد در اسناد و مدارک رسمی باید منسوخ گردد. هرکس باید مختار و مجاز باشد که دین داشته باشد یا نداشته باشد. به دینی بگرود یا از آن روی برگرداند.

مدارس و آموزشگاه‌ها باید مطلقا غیرمذهبی باشند. تدریس هرگونه امور دینی و انجام مراسم مذهبی در مدارس موقوف شود. مذهب و دستگاه روحانیت مطلقا هیچ گونه دخالتی در امور مدارس و برنامه‌های درسی و آموزشی نداشته باشند.”

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۸ در فرمت پی دی اف

دخترم سوخت، ما هم سوختیم

دخترم سوخت ما هم سوختیم، نخستین واکنش دردمندانه پدر سحر خدایاری بعد از مرگ دلخراش دخترش بود. دختری که روز ۱۱ شهریور، در مقابل دادسرای انقلاب تهران خود را آتش زد و پس از انتقال به بیمارستان، رسانه های رژیم مرگ او را در روز ۱۸ شهریور اعلام کردند. سحر که این روزها به دلیل علاقه مندی او به تیم آبی پوش استقلال تهران در فضای مجازی و تمامی رسانه های داخلی و بین المللی از او با نام “دختر آبی” یاد می شود، همان دختری است که در اسفند ۱۳۹۷ به دلیل تلاش برای ورود به استادیوم آزادی با لباس مبدل مردانه دستگیر و سپس با قرار وثیقه آزاد شده بود. بر اساس گزارشات منتشر شده، سحر خدایاری چند روز قبل از خودسوزی، در رابطه با پرونده اش به دادسرا مراجعه می کند؛ که به وی گفته می شود جلسه دادگاه به دلیل آنکه یک مشکل اضطراری برای قاضی پرونده پیش آمده، تشکیل نمی شود. پس از آن، سحر روز ۱۱ شهریور برای گرفتن تلفن همراهش به دادسرای ارشاد مراجعه می کند که به او می گویند، به ۶ ماه حبس محکوم شده است. سحر خدایاری با شنیدن این خبر خود را در مقابل ساختمان دادسرا آتش زد و با سوختگی ۹۰ درصدی به بیمارستان مطهری تهران انتقال داده شد. شدت سوختگی به قدری بود که راه تنفس بر او بسته شد و چند روز بعد، تراژدی دردناک و غم انگیز مرگ “دختر آبی” در گستره ای به وسعت ایران و جهان بازتاب یافت.

خبر خودسوزی اعتراضی سحر خدایاری نسبت به تبعیضات جنسیتی و بی حقوقی زنان در حاکمیت جمهوری اسلامی، آنچنان دلخراش و تکان دهنده بود که در اندک زمانی به سرعت برق و باد در تمام جهان پیچید. و اینگونه شد که نام سحر اینبار با عنوان “دختر آبی” به نام آشناترین دختر ایرانی در هر کوی و برزن بر زبان ها جاری شد. شبکه های مجازی، روزنامه ها و خبرگزاری های داخلی و خارجی، نهادهای بین المللی حقوق بشری و فدراسیون های ورزشی جهانی یک به یک در سوگ مرگ فجیع “دختر آبی” از بی حقوقی زنان در جمهوری اسلامی نوشتند. با مرگ غم انگیز سحر، زنان و مردان ایرانی در دفاع از حقوق پایمال شده زنان جامعه ما، یکسره به تکاپو افتادند، ورزشکاران، تیم های ورزشی، فدراسیون جهانی فوتبال و حتا عناصری از درون حاکمیت نیز سوگوار سحر شدند و از خودسوزی “دختر آبی” به عنوان نماد اعتراض زنان ایرانی به ۴۰ سال تبعیض، ۴۰ سال سرکوب، ۴۰ سال بی حقوقی محض آنان در حاکمیت ارتجاعی، مردسالارانه و زن ستیز جمهوری اسلامی یاد کردند.

آندرانیک تیموریان، کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال ایران نوشت: “در آینده روزی خواهد رسید که یکی از ورزشگاه های بزرگ تهران به نام “سحر” خواهد شد”. علی کریمی، فوتبالیست شناخته شده ایران در اعتراض به تبعیض جنسیتی و ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه ها اعلام کرد: “زنان سرزمین ما، خیلی وقته خیلی مردن، تا اطلاع ثانوی استادیوم ممنوع”. فرهاد مجیدی، بازیکن و از مربیان سابق تیم استقلال نوشت: “سحرجان، سکوهای آزادی حسرت دیدنت را تا ابد با خود خواهد داشت”. باشگاه ورزشی بارسلونای اسپانیا، لگوی باشگاه خود را به یادمان پَرپَر شدن “دختر آبی” به رنگ آبی درآورد. مسعود شجاعی، کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران، در اینستاگرام خود ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه را با ممنوعیت تحصیل دختران در تاریخ گذشته ایران مقایسه کرده و نوشت: “خودسوزی دختری که دلیل کارش تمدید حکم بازداشتش به اتهام دیدن یک مسابقه فوتبال بوده، برای آیندگان غیر قابل درک است”. وُریا غفوری، کاپیتان تیم استقلال تهران در واکنش به خودسوزی و مرگ دلخراش سحر خدایاری اعلام کرد: “این طرز تفکر و اندیشیدن که منجر به راه ندادن زنان در ورزشگاه ها میشه قابل توجیه نیست. مثل بسیاری از قوانین پوسیده که در گذشته وجود داشته و اکنون ما گذشتگان مان را مواخذه می کنیم، غافل از اینکه همین راه ندادن خانم ها به ورزشگاه در سال های عمر ما اتفاق افتاده و وجود دارد”. میلاد میرداودی، بازیکن سابق تیم ملی ایران نیز، گزارشی در باره سحر خدایاری را همرسانی کرده و در مورد هزینه های چنین مرگی نوشت: “برای رویاهایی تا این اندازه ساده و پاک مثل رفتن به ورزشگاه چه هزینه های بزرگ و جبران ناپذیری را می دهیم. جان عزیز دختری که استقلال را دوست داشت و آتش به قلب همه ما زد. چه هزینه ای بزرگتر از آن آتش مهیب و جانسوز را باید پرداخت تا درها به روی زندگی بگشاید”. پوریا پورسرخ، بازیگر ایرانی هم در حسرت از دست رفتن زندگی سحر در تلاش او برای رفتن به ورزشگاه آزادی نوشت: ” قسم می خورم تا عمر دارم، پا به استادیومی نذارم که تو برای دیدنش باید بسوزی…”. فیقا، فدراسیون بین المللی فوتبال نیز در بیانیه ای با اعلام اینکه “از این تراژدی آگاه و عمیقا از آن متاسف است”، نوشت: که درخواست خود از مقام های ایرانی برای اطمینان از آزادی و ایمنی همه زنان مشارکت کننده در این نبرد مشروع برای پایان دادن به منع ورود زنان به استادیوم ها، اطمینان حاصل کند”. و واکنش های بسیاری از این دست که در فضای مجازی دست به دست می شوند و می چرخند.

حال در چنین کشاکشی از پیکار و مبارزه زنان برای تحقق حقوق پایمال شده شان – که منع ورود زنان به استادیوم های ورزشی تنها یک نمونه از ده ها مورد تبعیض آمیز است- خودسوزی اعتراضی “دختر آبی” بار دیگر موضوع حق و حقوق زنان و ضرورت مبارزه ای همگانی و جدی تر برای رفع تبعیض و نابرابری جنسیتی آنان بیش از هر زمان دیگری در متن جامعه جاری شده است.

پوشیده نیست، همین گستردگی و وسعت بازتاب خودسوزی اعتراضی سحر خدایاری و غلیانی که مرگ دلخراش او در ایران و جهان ایجاد کرده است، بیانگر عمقِ درد و فاجعه ای چهل ساله در ایران است. فاجعه ای که جمهوری اسلامی با قوانین ارتجاعی و تبعیض آمیز خود بر زنان تحمیل کرده است. زنانی که با روی کار آمدن رژیم متحجر و قرون وسطایی جمهوری اسلامی، ابتدایی ترین حقوق دموکراتیک و آزادی های فردی، اجتماعی و سیاسی آنان به بی رحمانه ترین شکل ممکن در جامعه سرکوب شد. زنانی که هیات حاکمه ایران با توسل به نهادهای قانون گذاری، دستگاه قضایی و اجرایی خود گام به گام بر بی حقوقی آنان صحه گذاشت و با زور اسلحه و زندان و سرنیزه عملا دختران و زنان ایران را به شهروندان درجه دوم در جامعه سرکوب شده ما مبدل کرد. به سخنی دیگر، در تمامی این سال ها، مجموعه دستگاه های قانون گذاری جمهوری اسلامی علیه زنان، قوانین ضد زن وضع کردند، دستگاه های پلیسی، امنیتی و اطلاعاتی، مدام برایشان کیفرخواست های جعلی ساختند، و در این میان دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نیز بر مبنای همان پرونده سازی های جعلی زیر شکنجه، آنان را به زندان های بلند مدت محکوم کرده اند. در این میانه، دستگاه اجرایی جمهوری اسلامی نیز هر چهار سال یکبار با خورجینی از شعار و وعده های فریبنده، زنان را به حضور در انتخابات فرمایشی فرا خوانده اند، که هر بار هم پس از نشستن بر صندلی قدرت اجرایی، با توسل به اینکه “از کسی که قدرت ندارد، توقع برآوردن خواست های تان را نداشته باشید”، بی عملی، ریاکاری و شارلاتانیزم خود را کتمان و در همان حال با وقاحت کم نظیر همان زنان سرکوب شده جامعه ما را دوباره به حضور در انتخابات و رای دادن به یکی دیگر از همان سرکوب کنندگان زنان تشویق می کنند. فرایندی که طی چهار دهه بر سر زنان و مردان ایران آوار شده است، و اینک “دختر آبی” با مرگ دردناک خود، نه فقط زنان را، نه فقط مردان و ورزشکاران را، که کل جامعه را به مبارزه ای پیگیرعلیه این فرایند سرکوبگرانه و تبعیض آمیز فرا خوانده است.

خود سوزی اعتراضی سحر خدایاری و پیام کوبنده او در مقابله با قوانین متحجرانه جمهوری اسلامی، آنچنان جامعه را تکان داده است که حتی تعدادی از نمایندگان همان مجلس ارتجاع، مجلسی که نمایندگان برگزیده آن مدام علیه زنان قوانین ضد زن وضع کرده اند نیز، فریادشان بلند شده است. پروانه سلحشوری از جمله نمایندگان مجلس شورای اسلامی است که فریاد اعتراض او علیه ظلمی که بر زنان کشور ما رفته است، اینگونه بازتاب یافته است: “او تنها دختر آبی نبود. سحر دختر ایران بود، در جایی که مردانش برای زنان تکلیف تعیین می کنند و ابتدایی ترین حقوق انسانی را از آنان سلب می کنند، و زنانی که علیه زنان در این ظلم آشکار، مردان را همراهی می کنند. همه ما در حبس و سوختن سحرهای این سرزمین مسئولیم.”

با این همه، تراژدی دلخراش سوختن “دختر آبی” و بازتاب مرگ دردناک او، تنها روایت روشنی از یک سوختن در این سوی دیوار بلند تبعیض جنسیتی است که این روزها به شدت ترک برداشته است. این تراژدی جانسوز اما یک سوی دیگری هم دارد که هیات حاکمه ایران و نیروهای امنیتی اش در آن قرار دارند و این روزها با دروغ و فریب همچنان نابکارانه بر تداوم ستم و تکرار مرگ هایی از این دست اصرار دارند.

دادگستری تهران، در اولین واکنش خود نسبت به خودسوزی سحر خدایاری بدون ذکر نام او و بدون اینکه اشاره ای به تلاش او برای ورود به استادیوم آزادی کرده باشد، در کمال وقاحت و بی شرمی در باره سحر نوشت: “او با پوشش نامناسب عفت عمومی را جریحه دار کرد و به ماموران توهین کرده است”. به راستی چه واژگان سخیف و نخ نما شده ای؟! این کدام “عفت عمومی” است که از “پوشش نامناسب” دختران، اینگونه جریحه دار می شود، اما با سوختن و پَرپَر شدن یکایک همان دختران جوان نه تنها خم به ابرو نمی آورد، بلکه همچنان بر سوختن و خاکستر شدن بیشتر آنان اصرار دارد. این کدام “عفت عمومی” است، که از ورود دختران به ورزشگاه ها جریحه دار می شود، اما از اینهمه تبعیض جنستی، نابرابری، سرکوب و ستم مضاعفی که بر زنان جامعه ما اعمال شده است، خم به ابرو نمی آورد! این کدام “عفت عمومی” است که با بیرون آمدن چند تار موی دختران پایه هایش می لرزد، اما از تکرار روزانه این همه دروغ و ریاکاری و فریب، از این همه دزدی و چپاول و فسادی که جای جای خیمه گاه نظام و حاکمیت را فرا گرفته است، ذره ای تنش به لرزه نمی افتد. ای تف بر آن “عفت عمومی” تان باد! که این چنین بی پروا با توسل به چنین اراجیفی، جامعه ای را به ویرانی و تباهی کشانده اید و همچنان بر تداوم بخشیدن بر این ویرانی اصرار دارید.

طرح اتهام “جریحه دار شدن عفت عمومی” علیه سحر خدایاری، البته پایان ماجرا نبود. ورود دستگاه قضایی جمهوری اسلامی به این عرصه، فقط شروع سناریویی بود که در آن همه چیز علیه “دختر آبی” گفته شد تا تلاش یک دختر برای ورود به ورزشگاه آزادی آنهم با لباس مبدل مردانه گفته نشود. تا به زعم صدا و سیما و رسانه های حکومتی، موضوع بازداشت او در اسفند ماه گذشته به هنگام ورود به استادیوم آزادی برای تماشای بازی فوتبال تیم آبی پوش مورد علاقه اش، کتمان گردد. تا سناریو سازی های دستگاه های امنیتی رژیم در آنسوی دیوار بلند سرکوب و فریب و ریاکاری علیه سحر و خانواده اش همچنان ادامه یابد.

طبق گزارش های منتشر شده، سحر خدایاری در روز ١۵ شهریور در بیمارستان مطهری فوت کرد، اما جمهوری اسلامی خبر مرگ او را سه روز بعد در رسانه های رسمی خود اعلام کرد. نیروهای امنیتی رژیم با اعمال فشار بر خانواده و با بیان اینکه “دختر شما تا اینجا هم هزینه های زیادی برای نظام داشته” است، از تحویل دادن پیکر خاکستر شده “دختر آبی” به خانواده اش خودداری کردند تا به زعم خود ابتدا بتوانند آنان را “توجیه” کنند. دستگاه اطلاعاتی رژیم با چنین ترفندی، پیکر سحر را مخفیانه و دور از انظار عمومی دفن کرد و پس از آن خبر فوت او را در رسانه ها رسمی خود منتشر نمود. در فرایند چنین سناریویی بود که اعمال فشار بر اعضای خانواده “دختر آبی” برای “توجیه” و آماده سازی آنان برای تعریف و تمجید از نظام و تبری جستن آنان از افراد مغرض و عناصر “ضد انقلاب” داخلی و خارجی شدت گرفت. پدر سحر خدایاری که در اولین واکنش خود به خبرگزاری ها گفته بود، “دخترم سوخت ما هم سوختیم”، پس از فشارهای وارده و به اصطلاح “توجیه شدن” توسط نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی اعلام کرد: “سحر یک مشکل عصبی داشت، تحت تاثیر برخی دوستانش اقدام به خودسوزی کرد و ما افرادی را که دارند از این ماجرا سوء استفاده می کنند و آرامش جامعه را به هم می ریزند، حلال نمی کنیم”.(۲۰ شهریور، خبرگزاری تسنیم وابسته به سپاه پاسداران). با درج اینگونه سخنان تحمیل شده به پدر پیر و دلسوخته “دختر آبی” در رسانه های امنیتی رژیم، دستگاه قضایی جمهوری اسلامی که خود مسبب اصلی سوختن و پَرپَر شدن سحر بوده اند، در یک حرکت نمایشی ضمن همدردی با  خانواده سحر از مواضع “هوشمندانه” آنان نیز “قدر دانی” کردند.

براستی چند “دختر آبی” دیگر باید زیر تبعیضات جنسیتی جمهوری اسلامی، جسم و جان شان خونین و خاکستر شود، تا کلیت جامعه آنگونه که اینروزها به تکاپو افتاده است، برای رهایی زنان از ستم مضاعفی که بر آنان تحمیل شده است، بر مبارزه و تکاپوی خود سرعت بیشتری بخشد. سحر سوخت و ما هم سوختیم. پس بیایید و نگذاریم تا جمهوری اسلامی سحرهای دیگری را به آتش بکشاند. تردیدی نیست که با بودن جمهوری اسلامی کمترین روزنه امیدی برای رهایی زنان از آنچه در این چهل سال بر آنان رفته است، میسر نیست و نخواهد بود. جمهوری اسلامی زیر فشارهایی که هم اینک با مرگ “دختر آبی” بر آن وارد شده است، ممکن است تعدادی از زنان را به صورت گزینشی و نمایشی به ورزشگاه ها راه دهد تا غلیان جامعه اندکی فروکش کند و پس از آن در گستره ای وسیعتر به تبعیض و سرکوب زنان ادامه دهد. لذا، اگرچه برای رهایی زنان از ستم و نابرابری جنسیتی باید بی وقفه و در هر شرایطی مبارزه کرد، اما پوشیده نیست که رهایی کامل زنان در فرایندی جدیتر با رهایی طبقه کارگر و رهایی عموم توده های زحمت کش مردم ایران در سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان گره خورده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۳۸ در فرمت پی دی اف