بحران قدرت و تشدید تضادهای دولت و مجلس

kar_logo01نزاع میان دستگاه قانون گذاری و اجرایی جمهوری اسلامی ایران وارد حادترین مراحل دوران خود شده است. تضاد موجود میان دولت و مجلس، تا بدانجا پیش رفته است که احمدی نژاد نه تنها خود را ملزم به ابلاغ مصوبه مجلس به زیر مجموعه های دستگاه دولتی نمی داند، بلکه مصوبات هیئت وزیران را نیز جهت بررسی نهایی به مجلس  نمی فرستد. تا جایی که مجلس جهت اطلاع از مصوبات هیئت وزیران مجبور است به روزنامه رسمی و یا سایت اینترنتی دولت مراجعه کند. قوانین مصوب مجلس از جمله تخصیص دو میلیارد تومان برای مترو، از طرف دولت به نهاد مربوطه ابلاغ نمی شود و پس از ماه ها خاک خوردن، سر انجام توسط علی لاریجانی رئیس مجلس ابلاغ می گردد. خلاصه اینکه، مناسبات میان دو ارگان اجرایی و قانون گذاری جمهوری اسلامی آنچنان تیره و تار است که محمد رضا خباز در مصاحبه خود با خبرگزاری مهر اعلام کرده: “مجلس و دولت، هم اتفاقی، از دستشان در رفته است”.

نزاع دولت و مجلس که از دو سال پیش با نامه نگاری های احمدی نژاد و علی لاریجانی بازتاب بیرونی یافت، هم اکنون از سطح برخوردهای فردی میان روسای دو قوه خارج و تمام گستره دستگاه اجرایی و قانون گذاری جمهوری اسلامی را فرا گرفته است.

مصاحبه محمد رضا خباز با خبرگزاری مهر در تاریخ اول مرداد ۸۹، به روشن ترین شکل ممکن کشاکش میان مجلس و دولت را آشکار کرده است. او که نماینده چهار دوره مجلس و عضو هیئت تطبیق قوانین دولت در مجلس است، ضمن تاکید بر اینکه مصوبات هیئت وزیران همچنان برای مجلس ارسال نمی شود می گوید: “درعین حال برای آنکه سر و صدا بلند نشود، در هیئت تطبیق به این نتیجه رسیدیم که از طریق روزنامه رسمی و سایت اینترنتی دولت، به مصوبات دولت تاجایی که ممکن است، دسترسی پیدا کنیم و ضمن بررسی آنها موارد خلاف قانون را به دولت اعلام نماییم که این روند در حال حاضر نیز ادامه دارد”.

بیان صریح این مطلب از طرف نماینده عضو هیئت تطبیق قوانین دولت در مجلس، بیان گر این واقعیت است که دولت احمدی نژاد به چنان حدی از “خود کامگی” رسیده است که دیگر حاضر نیست حدود اختیارات مجلس را در چهار چوب قوانین ارتجاعی همین نظام به رسمیت بشناسد. مجلس نیز که روزگاری “در راس امور” بود، هم اکنون هیچ کاری از دستش بر نمی آید. طنز تاریخ در همینجا ست که عضو هیئت تطبیق قوانین دولت در مجلس می گوید: “درعین حال برای آنکه سر و صدا بلند نشود، در هیئت تطبیق به این نتیجه رسیدیم که از طریق روزنامه رسمی و سایت اینترنتی دولت، به مصوبات دولت تاجایی که ممکن است، دسترسی پیدا کنیم”.

در واقع باید گفت، کشمکش های کنونی دو دستگاه اجرایی و قانون گذاری جمهوری اسلامی، نمودی از یک بحران، به نام بحران قدرت است. این بحران، که خود از دل یک بحران بزرگتر به نام بحران سیاسی آشکار شده، طی یک سال گذشته به شکل های گوناگون گریبان حاکمان جمهوری اسلامی را گرفته است. نزاع میان مجلس و دولت که هم اکنون به شکل بی سابقه ای آشکار گشته، انعکاسی از این بحران قدرت است.

اختلاف میان دستگاه اجرایی و قانون گذاری جمهوری اسلامی، که بعضا در دوره های گذشته نیز روی می داد، با روی کار آمدن دولت نهم، بازتاب بیشتری یافت. به رغم اینکه تضاد میان احمدی نژاد و مجلس در سال آخر دولت نهم، تا حدودی باعث تیرگی مناسبات میان این دو ارگان شده بود، اما این اختلافات، بعضا به صورت نمونه وار بر سر بعضی از موضوعات معین، بازتاب بیرونی پیدا می کرد. اختلافاتی که معمولا برسر عدم تصویب پاره ای از طرح های پیشنهادی هیئت وزیران توسط مجلس و یا مسکوت گذاشته شدن بعضی از مصوبات مجلس توسط دولت نهم، شکل رسانه ای به خود می گرفت.

با انتصاب مجدد احمدی نژاد و نشستن دوباره او برصندلی قدرت، تضادهای میان دو نهاد قانون گذاری و اجرایی جمهوری اسلامی، وارد مرحله تازه ای شده است. خیزش انقلابی جوانان و توده های وسیع مردم ایران، که به بهانه تقلب در انتخابات ٢٢ خرداد ۸۸، در ابعادی میلیونی علیه جمهوری اسلامی بپا خاستند، نظام سیاسی حاکم بر ایران را با یک بحران سیاسی ژرف مواجه ساخت. با تعمیق بحران سیاسی، تضادهای دولت و مجلس نیز شدت یافت. این بار، تضاد های میان مجلس و دولت، صرفا بر سر این یا آن مورد خاص نبود. پیدایش بحران قدرت، که خود ریشه در بحران سیاسی حاکم دارد، وضعیت معینی را در مناسبات میان دو ارگان فوق حاکم کرده است. بحران سیاسی و به تبع آن بحران قدرت، شرایط ویژه ای را برای نظام جمهوری اسلامی و ارگان های تابعه آن ایجاد کرده و تضادهای میان مجلس و دولت را تشدید نموده است.

ماهیت تضادهای ایجاد شده میان دولت و مجلس در این برهه تاریخی، مسلما چیزی فراتر از اختلافات میان لاریجانی و احمدی نژاد است. حتا می توان گفت تا حدودی فراتر از جبهه بندی های روزانه درون مجلس و یا صف بندی های اصول گرایان بر سر این یا آن موضوع معین است. بحران سیاسی موجود و درادامه آن، بحران قدرت ایجاد شده ، بیش از هر زمان دیگر، نیاز تاریخی جمهوری اسلامی به یک دستگاه اجرایی مستبد و خود کامه را رقم زده است.

بیان این موضوع، هرگز به این معنا نیست که دستگاه اجرایی جمهوری اسلامی در دوره های قبل از احمدی نژاد، سرکوبگر نبوده اند و یا در امر سرکوبگری توده های وسیع مردم ایران دچار کم کاری و تزلزل شده اند.

بیان این موضوع، توضیح این واقعیت است که با بروز بحران قدرت ، مجلس نه تنها دیگر به عنوان ارگان قانونگذاری در “راس امور” نیست، بلکه ضرورتا می باید در حد زائده دستگاه اجرایی نقش آفرینی کند. نه تنها مجلس، که سیستم قضایی جمهوری اسلامی نیز می بایست به عنوان ابزاری مطیع در خدمت  پیشبرد اهداف ارگان اجرایی رژیم باشد. مستثنا از اینکه احمدی نژاد در راس دستگاه اجرایی باشد یا فرد دیگری بر صندلی ریاست جمهوری تکیه زده باشد.

با شکل گیری بحران قدرت، از آنجا که حاکمیت دیگر نمی تواند به روال گذشته حکومت کند، اگر توازن قوا به نفع طبقه کارگر و توده های مردم جهت سرنگونی نظام حاکم بر ایران و کسب قدرت سیاسی تغییرنکند،  ضرورتا  دستگاه اجرایی به فعال مایشاء تمام نظام تبدیل میگردد. دستگاهی که نه فقط خود را موظف به اجرای مصوبات مجلس و ارگان قانونگذاری نمی بیند، بلکه برای فائق آمدن بر این بحران سعی می کند دیگر قوای جمهوری اسلامی را نیز به ابزارهای مطیع خود تبدیل سازد. آنچه که مسلم است احمدی نژاد یا هر دولت دیگر، بدون پشتوانه عملی “ولی فقیه” هرگز قادر به پیشبرد چنین سیاستی نخواهد بود. چنانکه بر همگان روشن است، خامنه ای نیز در مواجهه با بحران قدرت و ضرورت تشکیل یک دولت به کلی خود کامه و غیر پاسخگو در مقابل مجلس، به صورت تمام قد در کنار دولت و شخص احمدی نژاد قرار گرفته است. بی اعتنائی دولت احمدی نژاد به مجلس، که محمد رضا خباز آن را بی سابقه خوانده است، بر بستر حمایت بی دریغ “ولی فقیه” در ضرورت شکل گیری یک دولت”مستبد و خود کامه” آشکارا شکل عملی به خود گرفته است.

آنچه هم اکنون باعث تشدید هرچه بیشتر بحران میان مجلس و دولت شده است، بیان مشخص این وضعیت معین است. طبیعتا، از آنجا که مجلس ارتجاع جمهوری اسلامی نیز پیش برنده تصمیمات ولی فقیه است و پیش از هر چیز دیگر، تابعیت مطلق از “ولی فقیه” را در سر فصل وظایف خود دارد، جهت پاسخگویی به این نیاز مشخص جمهوری اسلامی “بی آنکه سر و صدا بلند شود” گام به گام تسلیم “خود کامگی” دولت نظامی- امنیتی احمدی نژاد خواهد شد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

اعتیاد و بیکاری‌

اعتیاد به مواد مخّدر آن‌هم از بدترین و خطرناک‌ترین انواع آن مانند کراک و شیشه در میان مردم، به ویژه جوانان به طور روزافزونی در حال گسترش است. اعتیاد و گسترش بی سابقۀ آن در جامعه، زندگی میلیون‌ها انسان را در معرض نیستی و تباهی قرار داده و اکنون به یکی از بزرگ‌ترین معضلات جامعه تبدیل شده است. تعداد معتادین به مواد مخدر، در طول حاکمیت جمهوری اسلامی، به ویژه در طی ده سال اخیر به نحو بی سابقه‌ای افزایش یافته است. البته آمار دقیقی در مورد تعداد معتادان وجود ندارد و یا اگر هم آمار بالنسبه دقیقی در این مورد وجود داشته باشد، از آن جا که شمه‌ای از کارنامۀ سیاه جمهوری اسلامی را بازتاب می‌دهد، این آمار، رسماً اعلام نمی‌شود و از چشم مردم پنهان نگاه داشته می‌شود.

“حمید صراحی” مدیر کل پیش‌گیری از اعتیاد ستاد مبارزه با مواد مخدر، در گفتگوئی با ایلنا به تاریخ اول مرداد ۸۹، از یک میلیون و ۲۰۰ هزار معتاد قطعی و ۸۰۰ هزار معتاد “تفننی” خبر می‌دهد و می‌گوید:”۱۰ میلیون نفر از خانواده‌های معتادان گرفتار معضل اعتیاد هستند” !

معاون پیشگیری ادارۀ بهزیستی، از یک و نیم میلیون معتاد دائمی سخن می‌گوید و رئیس سازمان بهزیستی به رقم ۲ میلیون اشاره می‌کند و بر این مبنا خانواده‌های درگیر اعتیاد را ۱۵ میلیون نفر ذکر می‌کند!

بنابر این آمار دقیقی از تعداد معتادان در دست نیست و مسئولین دولتی نیز رقم‌های مختلفی را عنوان می‌کنند. آمار اگر چه دقیق نیست اما آن‌ها اولاً به وجود کمیت عظیم معتادان و خانواده‌هائی که درگیر مسأله اعتیاد هستند اعتراف می‌کنند و ثانیاً همین آمار و ارقام نیز اگر چه دقیق نیست اما فاجعه دهشتناکی را که رژیم جمهوری اسلامی بر مردم ایران تحمیل نموده است، به روشنی در معرض چشم همگان قرار می‌دهد.

اکنون شمار معتادان به حدی افزایش یافته است که چندین اداره و سازمان و دفتر و دستک حول آن ایجاد شده است و بسیاری از مردم برای ترک اعتیاد، به علت نبود امکانات دولتی، به مراکز درمانی “غیر مجاز” روی آورده‌اند. مراکزی که البته دولت از وجود فعالیت آن‌ها مطلع است اما تعطیل و بستن این مراکز را صلاح نمی‌داند. مدیر کل “سازمان‌های مردم نهاد” ستاد مبارزه با مواد مخدر در گفتگو با فارس به تاریخ ۹ مرداد ۸۹ در مورد اینگونه مراکز و فعالیت آن‌ها می‌گوید:”نباید خود را گول بزنیم که با تعطیل کردنِ مراکز غیر مجازِ ترک اعتیاد، مشکل آن‌ها (یعنی معتادان) را حل کرده ایم”! نام برده چنین تأکید می‌کند که ” مراکز درمانی و ترک اعتیاد بخش خصوصی، دولتی، سازمان‌های مردم نهاد و مراکز هیأت امنائی آنقدر باید افزایش یابد که بتواند نیاز جامعه را بر طرف سازد و خانواده‌ها دیگر نیازی به مراکز غیر قانونی پیدا نکنند”!

بی نیاز از هر گونه تفسیری، این نقل قول نشان می‌دهد که شمار معتادان و ابعاد اعتیاد تا چه حدّ‌ِ فاجعه باری گسترش یافته و به چه معضلِ بزرگی در جامعه تبدیل شده است. افزایش تعداد معتادان و رواج اعتیاد به مواد مخدر اکنون به حدی رسیده است که دولت هر ساله در لوایح بودجه، بایستی اعتبارات مجزائی را به این امر اختصاص دهد! ابعاد فاجعه زمانی روشن‌تر می‌شود که بدانیم سن اعتیاد نیز در طی ده سال اخیر، پیوسته کاهش یافته و اعتیاد به مواد مخدر، انبوهی از دانش آموزان مدارس را نیز به کام خود کشیده است.

معاون مرکز تحقیقات اعتیاد دانشگاه بهزیستی در این مورد می‌گوید: “در سال ۷۷ بیشترین معتادین را افرادی در سنین ۳۳ و ۳۴ سال تشکیل می‌دادند اما این سن، به ۲۵ تا ۲۹ سال کاهش یافته و تعداد مبتلایان به اعتیاد، در گروه سنی ۲۰ تا ۳۰ سال به شدت افزایش یافته است” وی همچنین اعتراف می‌کند که متجاوز از ۶ درصد معتادان را دانش آموزان مدارس تشکیل می‌دهند!

به رغم اعترافات مسئولین و مقامات مختلف حکومتی که هر یک، گوشه‌هایی از یک واقعیت بسیار تلخ و دردناک را منعکس می‌سازند، اما هیچیک از این‌ها، در مورد علل اصلی اعتیاد و راه مقابله با آن، چیزی نمی‌گویند و البته نباید هم بگویند. اظهار نظر آن‌ها در این مورد، بسیارسطحی ست و در بهترین حالت از سطح یک کارشناس دست چندم بورژوازی فراتر نمی‌رود. به عنوان مثال مدیر کل پیشگیری از اعتیاد ستاد مبارزه با مواد مخدر، علل اعتیاد را، عواملی چون، تفریح ، تفنن ، کسب لذت، غفلت و انحراف والدین، مشکلات روحی و خانوادگی و در رأس همۀ اینها”کنجکاوی” می‌داند و می‌گوید “کنجکاوی در رأس عوامل اصلی گرایش به اعتیاد است”!

اما هر کس و قبل از همه خود معتادان نیز می‌دانند که این حقیقت ندارد. ریشۀ اصلی گرایش جوانان به مواد مخدر و اعتیاد، نه تفریح و تفنن و کنجکاوی، که بیکاری و بی آیندگی‌ست! بدیهی است که مشکلات خانوادگی، عادات و فرهنگ و خرده دلایلی از این دست در روی آوردن انسان به موا د مخدر موثر است، این هم بدیهی‌ست که نبود امکانات و وسائل تفریحی و سرگرمی از یک سو و وفور مواد مخدر و در دسترس بودن آن از سوی دیگر، در کشیده شدنِ جوانان به سمت مواد مخدر و گسترش اعتیاد بسیار مؤثر است، اما ریشۀ اصلی این معضل بزرگ اجتماعی بیکاری‌ست.

بیشترین آمار اعتیاد مربوط به جوانان و مربوط به سنینی است که آن‌ها با یک دنیا امید و آرزو و به قصد اشتغال وارد بازار کار می‌شوند اما کاری پیدا نمی‌کنند و تمام نقشه‌هائی را که برای آیندۀ خود کشیده‌اند، نقش بر آب می‌بینند. معاون پیشگیری سازمان بهزیستی در گفتگو با فارس می‌گوید، بسیاری از معتادان از سن ۲۰ سالگی و قبل از آن شروع به سیگار کشیدن می‌کنند و در سنین ۲۵ تا ۲۹ سالگی معتاد می‌شوند! ۲۵ تا ۲۹ سالگی در واقع سنینی‌ست که تلاش‌های چند سالۀ جوان جویای کار به جائی نرسیده است، کوشش‌هایش برای پیدا کردن کار و اشتغال و بنای یک زندگی معمولی نافرجام مانده و امیدش را از دست داده است و با دیدن میلیون‌ها انسان بیکاروسرگردان ازجمله جوانان بیکارِ مثل خودش، هیچ چشم انداز و آیندۀ روشن و امید بخشی برای خود نمی‌بیند و برای فرار از وضعیتی که در آن گرفتار آمده و یا دَمی فراموشی آن، به مواد مخدر پناه می‌برد!

نگاهی به چند و چون نرخ بیکاری در جامعه، بویژه نرخ بیکاری در مورد جوانان نیز به نحو غیر قابل انکاری  رابطۀ  مستقیم بیکاری واعتیاد را اثبات می‌کند. جمهوری  اسلامی  نرخ  بیکاری  د رسال  ۸۸ را  ۹ / ١١درصد اعلام نمود. درمورد این ادعا،اولاً گزارشی که از سوی مرکز آمار انتشار یافت، نشان داد که نرخ بیکاری در بسیاری از استان‌های کشور بسیار بالاتر از رقمی است که دولت اعلام کرده است. ثانیاً، بر اساس برنامه چهارم توسعه، ظاهراً قرار بود نرخ بیکاری کاهش یافته و به حدود ۴ /۸ درصد برسد، اما این ادعا نیز عملی نشد و بر خلاف رقم سازی و ادعای رژیم در مورد نرخ یک رقمی بیکاری، شمار بیکاران و نرخ بیکاری نه فقط کاهش نیافته، بلکه پیوسته افزایش یافته است.

بنابه گزارش‌های انتشار یافته در مطبوعات و دیگر رسانه‌های وابسته به حکومت، نرخ بیکاری به طور کلی در مورد مردان ۷/ ۲۲ درصد ، اما در مورد جوانان تا حدود ۲۵ سال، ۷ /۲۴ درصد است. این نرخ در مورد جوانان شهری، به ۴/ ۲۹ درصد می‌رسد! به عبارت دیگر درصد بسیار بالائی از بیکاران و همچنین معتادان کشور را جوانان زیر ۳۰ سال تشکیل می‌دهند که بر تعداد آن‌ها نیزهر ساله  افزوده می‌شود.

مطابق آمارهای موجود بر اساس سرشماری آبان سال ۸۵، در سال ۸۵، سه میلیون نفر بیکار و جویندۀ کار وجود داشته است. هر چند که در همان سال ۸۵ نیز تعداد بیکاران بیشتر از این رقم بوده است، چرا که در آن سرشماری، کسی که روزانه یک ساعت (هفته‌ای هفت ساعت) کار می‌کرد، جز و شاغالان به حساب آمده است! شماردیگری نیزکه در پوشش طرح‌های پر سر و صدای کوتاه مدت اشتغال زائی، بطور موقت به کار مشغول گشته اما پس از مدت کوتاهی به صف بیکاران پیوسته‌اند نیز در این آمار منظور نشده اند. علاوه بر این‌ها، در طرح‌ها و پروژه‌هائی که عمدتاً به منظور دریافت وام و تسهیلات بانکی راه افتاده و موقتاً تعدادی در آن مشغول به کار می‌شدند، پس از حصول به هدف که همان دریافت وام وتسهیلات بانکی باشد، کل طرح و پروژه بر هم خورده و این تعداد نیز به صف بیکاران پیوسته‌اند که این‌ها نیز در زمرۀ بیکاران به حساب نیامده‌اند. بنابراین، قطع نظر از سایر دروغ‌ها و رقم سازی‌ها رژیم برای آنکه رقم بیکاری را کم‌تر از رقم واقعی قلمداد کند، همین نمونه‌ها نیز روشن می‌سازند که تعداد واقعی بیکاران بسیار بیشتر از آن چیزی است که دولت اعلام می‌کند. با این وجود و صرف نظر از تمام این‌ها و بر مبنای همان رقم ۳ میلیون بیکار اعلام شده، سالانه بایستی یک میلیون و ۲۰۰ هزار شغل ایجاد می‌شد که بیکاری در این حدود کنترل شود. اما به گفتۀ محمد جهرمی وزیر کار پیشین احمدی نژاد، در طی سه سال ۸۵ الی ۸۷، سالانه تنها ۴۰۰ هزار و مجموعا یک میلیون و ۲۰۰ هزار شغل ایجاد گردید. به عبارت دیگر از سال ۸۵ تا آخر سال ۸۸، به فرض آنکه درسال ۸۸ هم همان میزان شغل ایجاد شده باشد، مجموعاً ۲ میلیون و ۴۰۰ هزار نفر بر تعداد بیکاران افزوده شده است و بر مبنای همین آمار و ارقام در حال حاضر حداقل ۵/۵ میلیون نفر بیکارند.

این درحالیست که بنا به آمارهای جدید انتشار یافته، سالانه یک میلیون نفر به عنوان جویای کار وارد بازار کار می‌شوند که اکثریت آنها نیز کاری پیدا نمی‌کنند!

بنابراین رژیم جمهوری اسلامی نه فقط نتوانسته است بیکاری و شمار بیکاران را کنترل کند و یا برای جویندگان و متقاضیانی که هر ساله وارد بازار کار می‌شوند، کار ایجاد کند، بلکه ارتش ذخیرۀ کار را پیوسته پرشمارتر ساخته است. اجرای سیاست‌های اقتصادی مبتنی بر برنامه‌های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی از جمله و به ویژه خصوصی سازی نیز ده‌ها و صدها هزار تن از کارگران شاغل را بیکارو به خیابان پرتاب کرده است و در یک کلام صف پر شمار و میلیونی بیکاران پیوسته سنگین‌تر و پر شمارتر شده است.

مادامکه بیکاری، آنهم در این ابعاد وحشتناک وجود داشته باشد، بدیهی ست که اعتیاد ، فقرو فحشاء ، دزدی و مصائب اجتماعی دیگری نظیر این‌ها نیز وجود خواهد داشت. ریشۀ اصلی ِاعتیاد، بیکاری‌ست و بیکاری زائیدۀ نظام سرمایه‌داری‌ست. شیوه تولید سرمایه‌داری و انباشت سرمایه، بطور دائم یک اضافه جمعیت کارگریِ آماده به کار بوجود می‌آورد. به عبارت دیگر، بیکاری و ارتش ذخیره کار، یکی از شرایط وجودیِ شیوۀ تولید سرمایه‌داری‌ست.

نظام سرمایه‌داری حاکم بر ایران نیز مانند هر نظام سرمایه‌داری در هر جای دیگر، با بیکاری عجین است. با این تفاوت که در این‌جا، هیچ حساب و کتابی در کار نیست! هیچ مؤسسه و نهادی در فکر جویندگان کار و بیکاران نیست. بیکاران حتا از همان حداقل‌های حقوقی رایج در سایر کشورهای بورژوائی محروم‌اند. جوانان نیز از هرگونه حقوق و آزادی‌های سیاسی و هرگونه امکانات و وسائل تفریحی سالم محروم‌اند و استثمار و خشونت و کسب سود، بی حقی و محرومیت، هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد. سرمایه‌داران، مقامات دولتی و دست‌اندرکاران حکومتی، برای کسب سودهای بیشتر و برای حفظ منافع و موقعیت خویش به هر اقدام جنایتکارانه‌ای دست می‌زنند. امروز هرکس این را می‌داند که سران سپاه و باندهای مافیائی، البته با اطلاع و اِذن سرانِ درجه اول حکومتی، چه برای کسب سود و چه به ویژه برای درهم شکستن روحیۀ اعتراضی، تسلیم و انفعال، تهی ساختن و تخریب ذهن و جسم جوانان به قصد جلوگیری از روی آوردن آن‌ها به مبارزۀ فعال با رژیم، دست به قاچاق و توزیع مواد مخدر هم می‌زنند و انواع آن را در دسترس افراد جامعه، به ویژه جوانان قرار می‌دهند.

آری در اینجا، در رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی، مرتجعین و سرمایه‌داران حاکم برای کسب سود و حفظ منافع و موقعیت خویش، از هیچگونه جنایتی، ولو به اعتیاد کشاندن میلیون‌ها انسان، از جمله جوانان و دانش آموزان مدارس نیز فروگذار نیستند!

بنابراین نخستین گامِ مؤثروضروری برای ریشه کن ساختن بیکاری و نابودی اعتیاد،دزدی، فقروفحشاء ومصائب اجتماعی دیگری ازاین دست، براندازی تمام نظمِ فاسدِ حاکم واستقراریک حکومت شورایی ست که کارگران وزحمتکشان خود زمام امور را دردست گیرند. تنها بانابودی شیوه تولید سرمایه داری واستقرار سوسیالیسم است که می توان ازشرّبیکاری، اعتیاد، فقروفحشاء وتمام کثافات سرمایه داری رهائی یافت.

متن کامل در فرمت پی دی اف

سند ملی تحول آموزش و “تحویل منتظران امام زمان”

جمهوری اسلامی در طول سه دهه گذشته، سیاست‌ها و تاکتیک‌های متعددی را برای اسلامی کردن نظام آموزشی، مدارس و دانشگاه‌ها به مرحله اجرا درآورد، که همگی با شکست رو به رو شدند. علت آن هم پوشیده نیست. خرافات و علم در تضاد آشتی‌ناپذیر با یکدیگر قرار دارند. مذهب و دولت مذهبی را نمی‌توان با علم و آگاهی، ترقی و آزادی آشتی داد. در این ستیز میان خرافات و علم، مذهب راهی جز عقب‌نشینی و دولت مذهبی، دستاوردی جز شکست نداشته و نخواهد داشت.

جمهوری اسلامی که به حسب سرشت فوق ارتجاعی خود، هرگز نمی‌تواند از شکست چیزی بیاموزد، اکنون در شرایطی که به حالت احتضار فرو رفته است، اجرای طرح دیگری را برای تحقق این هدف خود در دستور کار قرار داده است.

در اوایل مرداد ماه، احمدی‌نژاد در اجلاس شورای عالی آموزش و پرورش، آن‌چه را که “سند ملی تحول در آموزش و پرورش” نام نهاده‌اند، امضا کرد. اصل این سند هنوز انتشار نیافته، اما از اظهار نظر مقامات دولتی و دست اندرکاران تهیه این طرح، به خوبی می‌توان به اهداف آن پی برد.

وزیر آموزش و پرورش در آغاز این اجلاس اعلام کرد که “با اجرای این سند، تحولی بنیادی در آموزش و پرورش رخ خواهد داد.” اما این تحول که گویا از نوع بنیادین آن نیز هست! چه هدفی را دنبال می‌کند؟ احمدی‌نژاد پاسخ می‌دهد: “جهت آموزش انسان‌ها باید به سمت شاخص‌های نظام آموزشی متناسب با معیارهای اسلامی حرکت کند. آموزش و پرورش می‌تواند به کمک حوزه و دانشگاه و با تکیه بر مبانی اسلامی، ابعاد این نظام را تعریف کند و مجتهدان و متفکران دینی و دانشگاهی هم می‌توانند جزئیات آن را تدوین کنند.”

پس تا همین جا آشکار است، که این “تحول بنیادین”! چیزی نیست، جز یک واپسگرایی که هدف آن تحمیق و اسارات معنوی انسان‌ها از همان دوران کودکی در یک نظام آموزشی‌ست که معیارهای اسلامی بر آن حاکم است. یعنی آن‌چه که تاکنون از دخالت دولت مذهبی ، دستگاه روحانیت و اشاعه خرافات دینی در مدارس و نظام آموزشی وجود داشته نتیجه نداده و کافی نیست، اکنون باید در ابعادی وسیع‌تر و شدیدتر از گذشته به کار گرفته شود.

وزیر آموزش و پرورش توضیح می‌دهد: “این تحول، آموزش و پرورش را به سمتی هدایت می‌کند که در نتیجه آن دانش‌آموزان به عنوان تولیدات آن، درجه‌ای از حیات طیبه را درک کنند.” و مبسوط‌ ‌تر از همه، دبیر کل شورای عالی آموزش و پرورش، این هدف را مورد بحث قرار می‌دهد و می‌گوید: “یکی از بحث‌های جدی ما درسند این بود که ما باید تربیت‌یافتگانی را بعد از ۱۲ سال تحصیل به جامعه تحویل بدهیم که در زمره منتظران امام زمان” باشند. “نخستین تفاوت این سند با اسناد پیش از آن، توجه به فلسفه تعلیم و تربیت اسلامی‌ست.” بنابراین هدف جمهوری اسلامی از اجرای طرح موسوم به “تحول در آموزش و پرورش کاملاً روشن است. اما چگونه و از طریق چه ابزارهایی می‌خواهد آن را عملی سازد؟ قرار است محتوای کتاب‌های درسی در خدمت این هدف تغییر کند. معاون پژوهشی وزیر آموزش و پرورش، “از تغییر تمام کتاب‌های درسی پس از تصویب سند برنامه درس ملی در شورای عالی وزارت آموزش و پرورش” خبر داد. وی افزود امسال “تنها سیاست بهسازی محتوای آموزشی را پیش رو داریم و نه تغییرات در شکل کلی. در مجموع ۶ سال طول می‌کشد تا کلیه کتاب‌های درسی تغییر کنند و شروع آن از کلاس اول و ششم خواهد بود.” علاوه بر این از ۹ سالگی کتب درسی دختران و پسران نیز متفاوت خواهد بود.”

بر طبق این طرح، نفش دستگاه مذهبی و پرسنل آن در مدارس به نحو قابل ملاحظه‌ای افزایش خواهد یافت. از مدت‌ها پیش بحث واگذاری اداره تعدادی از مدارس به حوزه‌های علمیه به میان کشیده شده است. قرار است ۵۰ هزار مدرسه قرآنی راه‌اندازی شود. معاون پرورشی و تربیت بدنی آموزش و پرورش در این باره می‌گوید: “امسال ۱۰ هزار مدرسه قرآنی در کشور راه‌اندازی می‌شود که این آمار در مرحله دوم به بیش از ۵۰ هزار مدرسه در نوبت دوم مدارس ارتقا خواهد یافت.” وزیر آموزش و پرورش نیز می‌گوید: “۱۰ هزار دارالقرآن در مدارس تعریف شده است که در کنار ۲۰ هزار نمازخانه و کتابخانه و ۴ هزار سالن ورزش، همه کمک می‌کنند تا تحول بنیادی محقق شود.”

برای اجرای این طرح، معلمان باید دوره‌های جدید آموزشی ببینند و معلمانی که در آینده استخدام می‌شوند باید در مراکز مخصوص تربیت معلم، به شیوه‌ای اسلامی آموزش دیده باشند. همچنین قرار است از شیوه‌های آموزشی مرتبط با تکنولوژی‌های جدید در خدمت اسلامیزه کردن کامل مدارس به نحوی که فارغ‌التحصیلانی در زمره منتظران امام زمان تحویل داده شود، استفاده گردد.

در این سند همچنین به تغییراتی اشاره شده است که هدف آن آماده‌سازی دانش‌آموزان برای ورود به بازار کار است. ظاهراً ادعا می‌شود که با اجرای این طرح مدارس به علوم روز و فناوری‌های نوین مجهز می‌شوند. تدریس مشارکتی می‌شود و دیگر یک‌طرفه نخواهد بود. کیفیت آموزش به نحوی تغییر خواهد کرد که دانش‌آموز مهارت استفاده از آموخته‌های خود را داشته باشد و بتواند وارد بازار کار شود.

وزیر آموزش و پرورش می‌گوید: با اجرای این طرح “مدرسه باید به علوم روز و فنون و روش‌های مجازی و الکترونیکی مجهز شود و سیستم‌های اطلاع‌رسانی و شیوه‌های نوین در مدارس راه‌اندازی شود.” تا سن ۷ سالگی تعلیم و تربیت بر اساس بازی خواهد بود. از پایان دوره ابتدایی، کتب به سمت تخصصی سوق می‌یابد و در دوره متوسطه نیمه تخصصی می‌شود.” علاوه بر این وی وعده می‌دهد برای مدارسی که پانصد تا هزار دانش‌آموز داشته باشند، سالن ورزشی ساخته می‌شود و ۴ هزار سالن ورزشی در سراسر کشور دائر می‌گردد. همه دانش‌آموزان پس از اتمام دوره شش ساله ابتدایی شنا را یاد گرفته‌اند. با اجرای این طرح، وضعیت معلمان چنان بهبود خواهد یافت “تا جایی که کارمندان بگویند، خوشا به حال معلمان”. این بخش از سند به اصطلاح ملی تحول در آموزش و پرورش حرف است و موارد تزئینی‌ست برای سرپوش نهادن بر هدف اصلی طرح.

اولاً – مجهز ساختن مدارس به علوم و تکنولوزِ‌های روز، با مجهز ساختن مدارس به تولید منتظران امام زمان مانع‌الجمعند و یکی نافی دیگری. از همین روست که در طول ۳۱ سال گذشته نیز تمام طرح‌های جمهوری اسلامی با شکست روبرو شده است. محال است که رژیم بتواند مدارس را به حوزه و دانش‌آموزان را به طلبه‌های خشک مغز و طرفدار نظام استبدادی ولایت فقیه تبدیل کند، اما در همان حال مدارس، مرکز علوم و تکنولوژی‌های روز و دانش‌آموزان، انسان‌های آگاه و خلاق باشند.

ثانیاً – یک رژیم سر تا پا فرو رفته در بحران که حتا برای تأمین هزینه‌های روزمره‌اش با مشکل روبروست و آموزش و پرورش آن همواره با کسری بودجه روبرو بوده است، چگونه می‌تواند مخارج کلان به اصطلاح مدرن‌سازی مدارس را تأمین کند. هنوز مدرسه به قدر نیاز وجود ندارد. یک چهارم مدارس، اجاره‌ای و مخروبه‌اند. امکانات آموزشی در پایین‌ترین سطح آن قرار دارند. در نتیجه فقر فراگیر هر ساله میلیون‌ها دانش‌آموز از تحصیل بازمی‌مانند. صدها هزار کودک در هر سال حتا پایشان به مدرسه نمی‌رسد، تا چه رسد به آموزش بازی. معلمان همواره نسبت به شرایط معیشتی خود اعتراض داشته و دارند. در چنین اوضاعی، ادعاهای وزیر آموزش و پرورش، جز یک مشت حرف‌های توخالی نیست و این بخش از طرح از هم اکنون با شکست روبروست. بحث‌های خود این مقامات نیز حول اگر و مگر می‌چرخد. وزیر آموزش و پرورش رژیم که وعده‌های طرح را تکرار می‌کند، می‌افزاید: “وقتی برای ۱۸۸ هزار مدرسه تنها ۱۸ هزار معلم ورزش مشغول به فعالیت هستند، وقتی در دوره راهنمایی حتا یک مشاور در مدارس ما وجود ندارد.” مشکلات فراوان است.

یک عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس نیز می‌گوید: “اگر وزارت آموزش و پرورش نتواند مخاطبان خود را به درستی اقناع کند و همچنین برای گرفتن اعتبارات لازم کوتاهی کند و دولت نیز دیگر دستگاه‌ها را ملزم به کمک به آموزش و پرورش نکند، مفاد این سند اجرایی نمی‌شود.” بنابراین آن‌چه آن‌ها می‌توانند دست به نقد عملی کنند، بازگشت به همان سیستم ۵۰ سال پیش است. ۶ سال ابتدایی، دو دوره سه ساله دبیرستان، با کمی تغییرات در کتب درسی و حذف پیش دانشگاهی‌ست. هدف اصلی این طرح نیز همان‌گونه که گفته شد به روال سابق با شکست روبرو خواهد شد، چرا که نمی‌تواند تناقض میان علم و خرافات مذهبی را برطرف سازد. با مقاومت معلمان و دانش‌آموزان روبرو می‌گردد و به سرنوشت طرح‌های پیشین دچار خواهد شد. جمهوری اسلامی هیچ وظیفه و رسالتی برای تغییر و تحول نظام آموزشی کشور نداشته و ندارد.

پیش شرط هر گونه تحول جدی در نظام آموزشی، پایان دادن به دخالت مذهب و دستگاه روحانیت در مدارس و برنامه‌های آموزشی‌ست و این خود منوط و مشروط به برافتادن دولت مذهبی و جدا شدن کامل دین از دولت است. تنها در یک چنین شرایطی که بساط ارتجاع مذهبی از مدارس جاروب شده است و دانش‌آموزان از شر انواع محدودیت‌ها و ستم‌گری‌های ارتجاع مذهبی رها شده‌اند، می‌توان تحولی بنیادی را در نظام آموزشی کشور پدید آورد. شالوده یک چنین تحولی نیز تنها می‌تواند تلفیق آموزش نظری و عملی، برقراری نزدیک‌ترین پیوند میان مدرسه و کار اجتماعی مولد باشد. به کارگیری تکنولوژی‌های نوین و استفاده از روش‌های مجازی ضروریست، اما کافی نیست. دانش‌آموز باید در عمل و در تجربه زنده، تئوری را بیاموزد. در یک چنین نظام آموزشی‌ست که استعدادها می‌تواند شکوفا گردد و قدرت خلاقه دانش‌آموز رشد کند. تحصیلات رایگان و اجباری تا پایان دوره متوسطه بدون هر گونه هزینه‌ای برای خانواده دانش‌آموز، برداشته شدن هر گونه مانعی از سر راه دانش‌آموزان به ادامه تحصیلات عالی رایگان به حسب تمایل و استعدادشان، ایجاد و گسترش مراکز متعدد ورزشی و پرورشی، هنری و فرهنگی در جهت رشد و اعتلای جسمانی، معنوی و فرهنگی دانش‌آموزان، اجزای لاینفک این نظام آموزش و پرورش خواهد بود. فقط دولتی می‌تواند عهده‌دار اجرای این نظام نوین آموزشی باشد که متعلق به خود توده‌های کارگر و زحمتکش باشد. این دولت، دولت شورایی کارگران و زحمتکشان ایران خواهد بود که بر ویرانه‌های جمهوری اسلامی استقرار خواهد یافت.

متن کامل در فرمت پی دی اف

تکاپوی خامنه‌ای برای ترمیم جایگاه ولایت فقیه در قدرت

پاسخ خامنه‌ای به سوالی در مورد ولایت فقیه در رسانه‌های داخلی و خارجی بازتاب گسترده‌ای یافت. بیش از هر کس این “اصلاح‌طلبان” بودند که به اشکال مختلف و با استفاده از امکانات داخلی و خارجی خود به نقد این موضوع پرداختند. اما آیا براستی نظری که در پاسخ خامنه‌ای بود موضوع جدیدی است؟ و اگر نظر جدیدی نبود، با چه هدفی در این شرایط از سوی سایت وابسته به خامنه‌ای یعنی سایت دفتر حفظ و نشرآثار وی مطرح شد و چرا ” اصلاح‌طلبان”  داخل و به ویژه خارج کشور تا این حد به این موضوع پرداختند؟

خامنه‌ای در پاسخِ به اصطلاح سوالی در مورد ولایت فقیه و این موضوع که چگونه باید عمل نمود تا دانسته شود که اعتقاد و التزام به ولایت فقیه وجود دارد، نوشت: ” ولایت فقیه به معناى حاکمیت مجتهد جامع‌الشرایط در عصر غیبت است و شعبه‌اى است از ولایت ائمه اطهار که همان ولایت رسول الله مى‌‌باشد و همین که از دستورات حکومتى ولى امر مسلمین اطاعت کنید نشانگر التزام کامل به آن است”.

در این میان مخالفان اصلاح‌طلب وی با بیان این که وی با این پاسخ ولایت خود – به واقع حکومت‌اش- را هم‌سنگ با ولایت محمد و سایر امامان شیعه خوانده است، به نقد پاسخ وی پرداختند و از سوی دیگر حجم انتقادهای رسانه‌ای این گروه به قدری بود که دفتر حفظ و نشر آثار او با صدور اطلاعیه‌ای به مقابله با این موج برخاست. این دفتر در اطلاعیه خود و برعکس مخالفان اعلام کرد که پاسخ خامنه‌ای با رویکردی سیاسی همراه بوده و هدف از آن گسترش وحدت بوده است. این دفتر به نوعی این موضوع را مطرح کرد که براساس پاسخ وی، عمل به دستورات ولی فقیه کافی است و لزومی به کنکاش در اعتقاد قلبی افراد به ولایت فقیه ندارد. البته این موضوع از این نظر جالب توجه است که در به اصطلاح انتخابات‌های گذشته بسیاری از اصلاح طلبان به دلیل کشف نشدن اعتقاد‌شان به ولایت فقیه رد صلاحیت شده بودند و این پاسخ در واقع خلاف رویه‌ای بود که شورای نگهبان پیش از این در احراز صلاحیت افراد پیش گرفته بود.

آن چه که خامنه‌ای در این پاسخ بیان کرد در واقع چیز جدیدی نبوده و نیست. خمینی پیش از این بارها بر نکته‌ی فوق تاکید کرده بود، همان طور که در پاسخ دفتر حفظ و نشر آثار خامنه‌ای نیز آمده است. خمینی می‌گوید: “قضیه ولایت فقیه یک چیزى نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشد. ولایت فقیه یک چیزى است که خداى تبارک و تعالى درست کرده است. همان ولایت رسول اللَّه هست. و اینها از ولایت رسول اللَّه هم می‌ترسند! شما بدانید که اگر امام زمان -سلام اللَّه علیه- حالا بیاید، باز این قلمها مخالف‌اند با او”.

بنابر این تا این جای کار آن‌چه که به اصلاح‌طلبان طرفدار خمینی مربوط می‌شود، خامنه‌ای چیز جدیدی نگفته و تنها سخنان خمینی را تکرار کرده است. هر چند کروبی در بیانیه‌ی چندی پیش خود به قدرت بی حد و غیرپاسخگوی ولی فقیه انتقاد کرده و نوشته بود: “اختیار و دامنه ولایت فقیه آن‌قدر توسعه داده شد که بعید می‌دانم در مواردی این مقدار اختیار از سوی خداوند به پیامبران و ائمه معصومین نیز داده شده باشد و حتا گمان نمی‌کنم که خدا چنین حقی برای چنین برخوردی با بندگان را برای خودش نیز در نظر گرفته باشد”؛ اما واقعیت این است که این حرف‌ها ادعایی بیش نیست و خمینی پایه‌گذار اصلی ولایت مطلقه فقیه بوده است. این خمینی بود که با استفاده از قدرت خود توانست هر جنایتی را مرتکب شود، این خمینی بود که با تکیه بر قدرت ولایت مطلقه فقیه سایر مراجع شیعه را ساکت کرده و حتا توانست کار را تا جایی پیش ببرد که شریعتمداری از مراجع تقلید شیعه و از مخالفان خود را بازداشت کند  وبه اعترافات تلویزیونی و حبس خانگی وادارد، کاری که هرگز خامنه‌ای نتوانست با مخالفان روحانی خود هم چون منتظری صورت دهد. تفاوت قضیه در این است که به دلیل جایگاه خمینی در قدرت و نقش وی در آن سال‌ها کسی در میان حکومت و یا روحانیت جرات مخالفت با ولایت مطلق وی را نداشت، اما امروزه با شکاف برداشتن قدرت، موج انتقاد به خامنه‌ای گسترش یافته به گونه‌ای که” اصلاح طلبان” این فرصت را یافته‌اند تا خواست برکناری وی از قدرت را مطرح کنند (هر چند که این موضوع به دلایل سیاسی تاکنون بیشتر از سوی اصلاح طلبان خارج از کشور صورت گرفته است).

بنابر این هدف اصلاح‌طلبان از جاروجنجال‌های شان چیزی نبوده و نیست جز این که آن‌ها ولایت خامنه‌ای را قبول ندارند و از این فرصت در کنار سایر فتاوی وی در این رابطه استفاده کرده تا بتوانند حملات خود را علیه وی سازماندهی کنند.

البته در پاسخ‌های دیگر خامنه‌ای که در صفحه‌ی فوق از سایت دفتر حفظ و نشر آثار وی آمده، مطالبی مطرح شده است که پیش از این نیز مورد اختلاف اصلاح‌طلبان با خامنه‌ای و جناح وی بوده است. از جمله موضوع حاکمیت ولی فقیه و لزوم اطاعت از آن در حالی که حاکمیت وی از مقبولیت مردم برخوردار نبوده و جامعه چیز دیگری را می‌طلبد. موضوعی که به طور مثال مورد اختلاف منتظری با خامنه‌ای بود. در این میان اما یک موضوع مهم باقی می‌ماند و آن این است که چرا در شرایط کنونی چنین موضوعی توسط جناح خامنه‌ای مطرح می‌شود؟

دسته‌ی اولی که مخاطب فتوای خامنه‌ای قرار دارند، همانا ” محافظه‌کاران”  هستند. امروز اختلاف و درگیری بین جناح مسلط بیش از هر زمان دیگر است. این فتوا با مخاطب قرار دادن افراد وابسته به این جناح، به آن‌ها گوشزد می‌کند که باید دستورها و اوامر او را اجرا کنند تا با این موضوع سعی کند وحدت را در بین جناح فوق شکل دهد. اما در این میان منظور او از وحدت، همه با هم بودن نیست، بلکه منظور همه با من بودن است. او همه را فرا می‌خواند که از سیاست‌ها و نظرات او پیروی کنند، سیاست‌ها و نظراتی هم چون حمایت از احمدی‌نژاد، فردی که روز به روز درمیان جناح ” اصول گرا”  نامحبوب‌تر می‌گردد.

موضوع دوم ضرورت یک شکل‌تر شدن حاکمیت است، ضرورتی که برخاسته از بحران سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کنونی‌ست. در شرایط کنونی و در حالی که از سویی نفرت و خشم از حاکمیت در میان توده‌ها موج می‌زند، وضعیت اقتصادی اکثریت توده‌ها به وخامت گراییده و هرگونه نارضایتی‌شان با سرکوب خشن حاکمیت روبرو می‌گردد و از سویی نیز بحران در مناسبات بین‌الملل جمهوری اسلامی غیرقابل حل می‌نماید، حاکمیت در بالا گرایش به یک دست شدن هر چه بیشتر پیدا می‌کند. این موضوعی‌ست که اول بار احمدی‌نژاد مطرح کرد و فتاوی اخیر خامنه‌ای در واقع ادامه‌ی همان موضوع است. احمدی‌نژاد در سخنرانی خود به تاریخ ١٩ تیر گفته بود که علت از بین رفتن ارزش‌های انقلاب جناح بازی‌های سیاسی است وی مدعی شد در جمهوری اسلامی تنها یک حزب قابل قبول است و آن حزب “ولایت” است. هر چند که این سخنان او مورد انتقاد افراد و احزاب جناح مسلط حکومتی قرار گرفت و از سوی برخی از ” اصلاح‌طلبان”  با حزب رستاخیز محمدرضا شاه مقایسه شد، اما آن چه که در پشت این سخنان قرار داشت و حاکی از ضرورت زمان است، همانا تمرکز هر چه بیشتر قدرت در دستان خامنه‌ای و همراهان او یعنی سپاه و دولت احمدی‌نژاد است. موضوعی که هم اکنون بسیاری از افراد و دسته بندی های درونی “اصول گرایان” را به وحشت انداخته است.

یکی از آثار موج انقلابی سال گذشته، ایجاد شکاف در قدرت، تشدید تضاد در میان بالایی‌ها و در نهایت ضعیف شدن  موقعیت خامنه‌ای بوده و  هست. هر چند که حاکمیت تلاش دارد تا این موضوع را پنهان نماید، اما این واقعیت در اوج‌گیری هر چه بیشتر تضادواختلاف در درون جناح “اصول گرا” و بی‌اثر شدن پیام‌های مکرر خامنه‌ای خود را به خوبی می‌نمایاند. این در حالی‌ست که حاکمیت برای مقابله با بحران کنونی بیش از هر زمان دیگر به قدرت یک‌دست برای نشان دادن مشت آهنین نیاز دارد و تمام تلاش‌ها در این راستا می‌باشد.

در سوال و جواب‌هایی که در سایت حفظ و نشر آثار خامنه‌ای در این رابطه منعکس شده بود، موضوع تنها هم‌سنگ کردن ولایت خامنه‌ای با پیامبر و امامان شیعه نبود. در آن صفحه نکات جالب دیگری نیز به چشم می‌خورد که نگاهی به آن‌ها می‌تواند به تبیین این موضوع و تلاش رژیم برای نشان دادن مشت آهنین و یک‌دست شدن حاکمیت یاری رساند.

یکی از این نکات مهم پاسخی است که وی به یک سوال در رابطه با رسانه‌های جمعی می‌دهد. وی در پاسخ به این سوال که “آیا رسانه‏هاى گروهى در نظام حکومت اسلامى باید تحت نظارت ولى فقیه یا حوزه‏هاى علمیه و یا نهاد دیگرى باشند؟”  می‌نویسد: ” اداره رسانه‏هاى گروهى باید تحت امر و اشراف ولى امر مسلمین باشد” یا در سوال دیگری در مورد ولایت فقیه می‌نویسد: ” بر اساس مذهب شیعه همه مسلمانان باید از اوامر ولائى ولى فقیه اطاعت نموده و تسلیم امر و نهى او باشند، و این حکم شامل فقهاى عظام هم مى‏شود، چه رسد به مقلدین آنان. به نظر ما التزام به ولایت فقیه قابل تفکیک از التزام به اسلام و ولایت ائمّه معصومین(ع) نیست”. با نگاهی به دو پاسخ فوق درمی‌یابیم که از نظر خامنه‌ای نه تنها احزاب و تشکل‌های جناح راست که تمامی رسانه‌ها و روحانیت (حتا مراجع تقلید) باید گوش به فرمان وی باشند. در این میان خبر خبرگزاری فارس در مورد پاسخ مکارم شیرازی یکی از مراجع مرتجع قم به یک سوال که اطاعت از فرمان ولی فقیه را برای مراجع تقلید نیز الزامی می‌داند، بیانگر این موضوع است که خامنه‌ای تلاش دارد تا جایگاه نداشته‌اش را در بین مراجع قم پیدا کند و در این راه مراجعی که وابسته به پول‌های دولتی هستند، نقش جاده صاف کن وی را بازی می‌کنند.

خامنه‌ای با این پاسخ‌ها (فتاوی) حرف آخر را اکنون می‌زند. او از همه می‌خواهد که به اختلافات پایان داده و به چاکری و نوکری بارگاه ولایت فقیه پای‌بند باشند. مبادا در رسانه‌ها در مجلس و غیره چیزی خلاف آن چه که وی می‌گوید و می‌خواهد منتشر و یا گفته شود و این یعنی فراز بالاتری از دیکتاتوری تمام عیار. اما آیا او خواهد توانست به هدف خود یعنی  غلبه برتضادها واختلافات درون حاکمیت دست یابد؟

شکی نیست که این دستورات وی نیز نتیجه‌ای بهتر از دستورات گذشته‌اش به بار نخواهد آورد. واقعیت این است که در پس پرده‌ی همه‌ی این جاروجنجال‌ها منافع گروهی خوابیده است. منافع بخش‌های گوناگون طبقه‌ی حاکم و این چیزی نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت، به همان گونه که در ماجرای دانشگاه آزاد دیده شد و خامنه‌ای نتوانست این دانشگاه و منابع عظیم مالی آن را از دستان هاشمی رفسنجانی خارج سازد. در آن رابطه تنها کاری که خامنه‌ای توانست انجام دهد، حفظ شرایط نه جنگ و نه صلح بر سر دانشگاه آزاد بود تا شاید بتواند در شرایطی دیگر این دانشگاه را از دستان رفسنجانی خارج سازد. با نگاهی به شرایط کنونی و بحران حاکم و نیز اتفاقات جاری می‌توان دریافت که خامنه‌ای برای رسیدن به هدف خود یعنی یک‌دست کردن حاکمیت و حذف دیگران راه بسیار سختی در پیش رو دارد و شکی نیست که گسترش بحران، بر مشکلات او خواهد افزود.

متن کامل در فرمت پی دی اف

جندالله و حزب الله دو روی یک سکه اند

پنج سالی ست که سیستان و بلوچستان شاهد عملیات مسلحانه ی گروهی به نام جنبش مقاومت مردمی ایران (جندالله) است. این گروه با حمله به نیروهای مسلح رژیم جمهوری اسلامی (حزب الله) در این سال ها خودنمایی کرده است. جمهوری اسلامی هم هر از چند گاهی ادعا کرده است که برخی از اعضای جندالله را دستگیر کرده و سپس اعدام نموده است. پس از دستگیری رهبر جندالله که عبدالمالک ریگی نام داشت و اعدام شد، جندالله روز ۲۴ تیر دست به یکی از مهم ترین عملیات خود زد و با انفجار دو بمب انتحاری ده ها نفر را کشت و صدها نفر دیگر را زخمی کرد. جندالله پس از پذیرفتن مسئولیت انفجارها مدعی شد که همه ی کشته شدگان پاسداران بودند و حزب الله هم اعلام کرد که فقط دو نفر پاسدار بودند. بدیهی ست که در این رابطه به اظهارات هیچ یک از دو طرف نمی توان اعتماد کرد.

پس از این واقعه مسئولان گوناگون جمهوری اسلامی جلسه تشکیل دادند و رهبر حزب الله، خامنه ای پیام داد و خواستار سرکوب “فتنه گران” شد که “ایادی استکبار جهانی” هستند و “زیر نام وهابیت” به “امنیت و وحدت کشور” ضربه می زنند. جندالله هم اعلام کرد که از این پس به عملیاتش علیه “ولایت سفیه” که حقوق “اهل سنت” را رعایت نمی کند و با توسل به مزدورانش از جمله زابلی ها به بلوچ های سُنّی حمله می کند دامن خواهد زد. حزب الله جندالله را عامل آمریکا و انگلستان می داند که علیه جمهوری اسلامی دست به عملیات تروریستی می زند، این در حالی ست که جندالله نیز ادعا می کند که دستگیری رهبرش، عبدالمالک ریگی بدون کمک سازمان جاسوسی آمریکا (سیا) میسر نمی شد! خلاصه این که حزب الله و جندالله هر دو دارای یک فرهنگ برخورد به معضلات و مشکلات موجود هستند، سوای این که سیاست ها و روش های هر دو طرف ضدانسانی و مرگبار هستند. یکی بمب می گذارد و می کشد، دیگری دستگیر می کند و اعدام می نماید، یکی خواهان حقنه کردن شیعی گری در منطقه ای ست که اغلب مردمش سنی اند، دیگری در مراسم تولد امام شیعیان عملیات انتحاری انجام می دهد و علاوه بر چند پاسدار، مردم عادی را قتل عام می کند، یکی ابتدائی ترین حقوق مردم بلوچ را زیر پا می گذارد، دیگری رک و راست خواهان بیرون کردن زابلی ها از بلوچستان است.

اما مسئله در سیستان و بلوچستان چیست؟ این پهناورترین استان ایران که دارای ظرفیت های فراوان چه از نظر کشاورزی و چه از نظر صنعتی ست همواره، چه در زمان رژیم شاه و چه در جمهوری اسلامی یکی از محروم ترین مناطق کشور نگاه داشته شده است و رکورددار تمام شاخص های عقب ماندگی ست. این عقب ماندگی ربطی به مردم آن ندارد و مسئولیتش بر عهده ی نظام سرمایه داری حاکم بر ایران ست. اگر در زمان شاه نظم اقتصادی سرمایه داری عقب مانده و انگلی ایران همان سرمایه گذاری را که در مناطقی چون استان های مرکزی، فارس و آذربایجان کرد در سیستان و بلوچستان نکرد، در زمان جمهوری اسلامی علاوه بر آن نظم سیاسی اش آغشته به دین شد و ولایت فقیه را بر سر تمام اقلیت های مذهبی دیگر کوبید و به تضادها دامن زد. امروز پس از سی سال و در حالی که در جای جای ایران اعتراضات گسترده ای علیه کلیت این نظم اقتصادی – سیاسی می شود، سیستان و بلوچستان هم نمی توانست از این اعتراضات برکنار بماند.

آمار و ارقام نشان می دهند که بر خلاف کل ایران بیش از نیمی از جمعیت سیستان و بلوچستان در روستاها زندگی می کنند، درصد فقر بر اساس شاخص های موجود در اینجا از همه جا بالاتر است، تعداد بی سوادان و بیکاران به همچنین، از نظر زیرساخت ها این استان از همه جا عقب تر است، وضعیت بهداشتی و خدمات درمانی جزو بدترین هاست. بنابراین مردمی که در چنین منطقه ای زندگی می کنند از روی ناچاری می توانند طعمه ی باندهای گوناگون قاچاق شوند. در این زمینه کافی ست به رسانه های رژیم نظر افکند و دید که هر روز خبری از این نوع منتشر می کنند. برای مثال ایسنا روز ششم تیر از قول جانشین فرمانده مرزبانی سیستان و بلوچستان نوشت که بیش از هزاروپانصد کیلو مواد مخدر در هنگ مرزی میرجاوه کشف شده است. همین خبرگزاری روز بعد از قول فرمانده انتظامی شهرستان سرباز نوشت که بیش از یازده هزار و یازده لیتر سوخت قاچاق کشف شده است. حالا چند روز بعدتر همین خبرگزاری احتمالاً خبر خواهد داد که شش یا هفت نفر به جرم قاچاق مواد مخدر در زاهدان یا جای دیگری در این استان اعدام شدند و این در حالی ست که خود جمهوری اسلامی با سیاست هایش نه فقط در سیستان و بلوچستان که در کل ایران موجب گسترش اعتیاد شده است و امروز هیچ کاری راحت تر از ابتیاع مواد مخدر در گوشه و کنار شهرها نیست.

در چنین شرایطی و در حالی که رژیم جمهوری اسلامی از نظر سیاسی تاب کوچک ترین مخالفت سیاسی را نمی آورد و هر گونه تشکل و تجمع و اعتراضی را فوراً سرکوب می کند و به ویژه نیروهای مترقی و چپ را از هر گونه فعالیتی محروم می کند و به دستگیری، شکنجه و اعدام فعالان سیاسی آن ها می پردازد، نیرویی هم مثل جندالله در سیستان و بلوچستان پیدا می شود که با همان روش های جمهوری اسلامی موفق می شود عده ای از جوانان ناآگاه را جذب کند. جمهوری اسلامی مانند هر رژیم خودکامه و رو به انقراضی مدام در شیپورهایش چنین می دمد که جندالله عامل استکبار جهانی از جمله آمریکا و انگلستان است، البته در مورد بقیه مخالفانش که اکنون اکثریت مردم سراسر ایران را تشکیل می دهند نیز همین ادعا را دارد. کار به جایی رسیده است که این روزها افرادی مثل شیخ کروبی را هم به دریافت پول از خارج کشور متهم می کنند! اما مسئله اساساً این نیست که مثلاً جندالله را آمریکا و انگلستان ساخته اند یا نه، مسئله این است که سیاست های جمهوری اسلامی موجب شده است که چنین نیرویی بتواند در عرصه ی سیاسی لااقل در سیستان و بلوچستان وجود داشته باشد. نیرویی که از قضا از جنس رژیم جمهوری اسلامی ست. جمهوری اسلامی مردم بلوچستان را به عنوان یک ملیت سرکوب می کند و آنان را از ابتدائی ترین حقوق یک ملیت محروم کرده است. جمهوری اسلامی سنی مذهب بودن آنان را دلیلی بر عامل وهابیت شان می داند و خامنه ای رک و راست این موضوع را در پیامش مطرح می کند. جندالله هم در پهنه ی سیستان و بلوچستان به همین شیوه عمل می کند. این جریان روز ۳۱ تیر در اطلاعیه ای چنین نوشت:”جنبش مقاومت ضمن محکوم کردن این جنایات (دستگیری های پس از انفجار انتحاری بیست و چهارم تیر) به رژیم و مزدوران زابلی اش که مستقیماً در جنایت دست دارند هشدار می دهد که اگر یک فرد هم به اتهام همکاری وهمدستی با جنبش اعدام شود رژیم و مزدوران زابلی اش پاسخی شدیدتر از عملیات شهید اعظم (انفجارات انتحاری بیست و چهارم تیر) دریافت خواهند کرد.” جندالله در همین اطلاعیه ادامه می دهد:”زابلی ها غیربومیان متجاوزی هستند که سرزمین بلوچستان را اشغال کرده اند و امروز در حالی که فقط پنج درصد هستند بر نود درصد بلوچستان حکمرانی می کنند، دین مردمان این دیار را مورد استهزاء و اهانت قرار داده اند و مقدسات را زیر پا نهاده اند و به ظلم و جنایت علیه مردمان این دیار پرداخته اند و الان راهی جز خروج از بلوچستان برایشان نمانده است.” جندالله نمی توانست رک و راست تر از این اهداف ارتجاعی اش را مطرح کند. گیریم که این جریان که از تعصب و مطلق گرایی دست کمی از حزب الله ندارد روزی بلوچستان را تحت سیطره ی خود بگیرد، آن گاه همان خواهد کرد که جمهوری اسلامی با مردم بلوچستان به عنوان یک ملیت و اقلیت مذهبی می کند.

رژیم شاه و جمهوری اسلامی به عنوان نمایندگان نظم سرمایه داری وضعیت بلوچستان را به آن جایی رساندند که امروز هست. عملیات تروریستی جندالله و تهدیدهای حزب الله برای کشتار بیش تر نه فقط راه حلی برای این وضع نیست بلکه آن را بیش از پیش وخیم و بغرنج می کند. ظلم و ستم سیاسی، تبعیض علیه ملیت ها، عدم رعایت آزادیِ داشتن یک مذهب یا نداشتنش، توسعه نیافتگی اقتصادی از جانب هر گروهی که در حکومت باشد یا نباشد باید از بیخ و بن برافکنده شود. مردم بلوچستان باید به یک خودمختاری وسیع دست یابند و امورشان را خود در دست بگیرند. مذهب شان نباید دلیلی بر ستمگری علیه آنان باشد. تبعیض ملی باید در آن جا ودیگرمناطقی که مردم آن تحت ستم ملی قراردارند برافتد . تمام ملیت های ساکن ایران باید از حقوق برابر و یکسان برخوردار باشند. چنین امکاناتی نه در چارچوب رژیم جمهوری اسلامی فراهم خواهد آمد و نه با استیلای گروه های ارتجاعی مانند آن همچون جندالله.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بحرانِ قدرت

kar_logo01از درون بحران سیاسی موجود در ایران، بحران دیگری پدیدار شده است: بحران قدرت.

این بحران، محصول نوعی از توازن قوای طبقاتی‌ست که طبقه حاکم، قدرت حکومت کردن را از دست داده، یا لااقل نمی‌تواند به شیوه‌های پیشین حکومت کند و نظم موجود را حفظ نماید، اما طبقه انقلابی و توده‌های مخالف این نظم نیز هنوز در موقعیتی نیستند که بتوانند قدرت برتر را در توازن قوا به دست آورند، طبقه حاکم را سرنگون کنند و قدرت سیاسی را به چنگ آورند.

بنابراین، بحران قدرت در ایران، مقدم بر هر چیز برخاسته از توازنی ویژه میان طبقات و نیروهای متخاصم است. اما معمولاً این توازن قوای طبقات متخاصم، همراه است با توازن قوایی در همین شکل، در میان گروه‌ها و فراکسیون‌های رقیبطبقه حاکم. به نحوی که هیچ‌یک از آن‌ها نیز قادر نیست بر دیگری تسلط یابد و در جریان کشمکش و نزاع درونی ، هر یک قدرت دیگری را خنثا می‌سازد و تحلیل می‌برد.

پس می‌توان ویژگی مشخصه کنونی بحران سیاسی موجود در ایران را در یک بحران قدرت خلاصه کرد که وجه اصلی و تعیین‌کننده آن توازن قوای طبقات و اقشار متخاصم و جنبه فرعی آن گروه‌های رقیب وابسته به طبقه حاکم است. این بحران، به یک بن‌بست سیاسی انجامیده است و تمام بی‌ثباتی اوضاع سیاسی، درگیری‌ها و کشمکش‌های بی پایان سیاسی در پایین و در بالا، انعکاسی از همین واقعیت است. اما بعد چه؟ چه چشم‌اندازهایی برای حل این بحران وجود دارد؟ چگونه این بحران می‌تواند به نفع توده‌های مردم ایران حل شود؟ طبقه حاکم برای غلبه بر این بحران چه کرده و چه می‌تواند بکند و نقش احمدی‌نژاد در این میان چیست؟

آن‌چه که از یک سال پیش در ایران می‌گذرد، پدیده خلق‌الساعه‌ای نیست که از فردای ۲۲ خرداد سال ۸۸، در یک لحظه ظهور کرده باشد، بلکه ادامه‌ی روندهای سیاسی گذشته، در سطحی عالی‌تر است. مبارزات بسیار متنوع توده‌های کارگر و زحمتکش، زنان، دانشجویان و معلمان که به ویژه در دوره چهار سال نخست زمام‌داری احمدی‌نژاد، پیوسته وسعت و اعتلا گرفته بود، ضرورتاً می‌بایستی در نقطه‌ای معین، به یک سطح کیفاً عالی‌تر ارتقا یابد. اما مقدر نبود که در پی “انتخابات” ۲۲ خرداد رخ دهد و یا وابسته به نزاع جناح‌های هیئت حاکمه باشد. روندی مستقل بود که سیر تحول خود را از حرکت درونی خویش می‌گرفت و الزاماً در مرحله‌ای به سطحی عالی‌تر ارتقا می‌یافت. بالعکس تضادها و اختلافات درونی هیئت حاکمه و تشدید کشمکش‌ها، وابسته و برخاسته از رشد و اعتلای مبارزات توده‌ها و مطالبات آن‌ها بود. این واقعیت، به همان شکلی که توضیح می‌دهد، چرا می‌بایستی پس از خاتمی، احمدی‌نژاد، در رأس قدرت اجرایی رژیم قرار گیرد، حاد شدن تضاد و درگیری گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب را به ویژه در جریان انتخابات ریاست جمهوری و این که به هر شکل ممکن، جبراً می‌بایستی احمدی‌نژاد در پست خود باقی بماند، نیز توضیح می‌دهد.

خلاصه کلام این که مبارزه طبقات است که به اوضاع سیاسی جامعه در مراحل مختلف آن شکل می‌دهد.

همین مبارزه است که از اواخر خرداد ماه سال ۸۸ به مرحله نوین و عالی تری ارتقا یافت و به یک بحران سیاسی عمیق شکل داد. میلیون‌ها تن از توده‌های مردم ایران در سطحی گسترده به مبارزه‌ای علنی و مستقیم، در اشکال راه‌پیمایی، تظاهرات، سنگربندی‌های خیابانی روی آوردند و خواستار تحقق مطالبات خود شدند. این مرحله از رشد و اعتلای مبارزات، نشان از این واقعیت داشت که توده‌های مردم، دیگر نمی‌خواهند نظم موجود را تحمل کنند و طبقه حاکم نیز دیگر در وضعیتی نیست که بتواند به شیوه گذشته بر مردم حکومت کند. چندین ماه مبارزات در حادترین شکل آن ادامه داشت و در مقاطعی حتا کشور به آستانه‌ی جنگ داخلی رسیده بود. رژیم از همان آغاز به وحشیانه‌ترین و شدیدترین سرکوب برای مهار این مبارزات متوسل شد، اما این وحشیانه‌ترین سرکوب، عاملی نبود که بتواند مردم را مرعوب و از مبارزه بازدارد. از همین‌روست که مبارزه در چندین هفته نخست آن لاینقطع و در حادترین شکل آن ادامه یافت. با این وجود، تدریجاً از دامنه و وسعت جنبش و اعتلای آن کاسته شد، تا جایی که اکنون در پایین‌ترین سطح خود در طول یک سال گذشته قرار گرفته است و توأم با آن بحران سیاسی نیز محدودتر شده است. عامل تعیین‌کننده در این جا نه سرکوب و مرعوب شدن مردم، بلکه توازن قوا بوده است. این که مبارزات توده‌های مردم یک کشور علیه طبقه حاکم بتواند حتا به عالی‌تری سطح  نیز ارتقا یابد، بدین معنا نیست که توازن قوای میان طبقات حاکم و تحت ستم نیز الزاماً به نفع مردمی خواهد بود که به نبرد برای سرنگونی نظم موجود برخاسته‌اند. مبارزه طبقات و توده‌های تحت ستم مردم یک کشور علیه طبقه حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع آن، از بسیاری جهات شبیه جنگ میان ارتش‌های کشورهای متخاصم است. کمیت نیروهای طرفین، آموزش و سازمان‌یافتگی، نوع سلاح‌هایی که علیه یکدیگر به کار می‌گیرند، توان و کیفیت رهبری، تاکتیک‌هایی که به کار گرفته می‌شوند و بالاخره استراتژی روشن و هدف واحد و مشترک، مجموعاً تعیین‌کننده توازن قوا و پیروزی‌ست. متأسفانه به رغم تمام مبارزات قهرمانانه توده‌های مردم ایران و دست‌آوردهای آن، جنبش از تمام این عوامل محروم بود.

بنابراین در نتیجه این نامساعد بودن توازن قواست که تدریجاً از دامنه جنبش و اعتلای آن کاسته شد. اما این پایان کار نبوده و نیست. نبرد ادامه دارد. آن‌چه که رخ داده است، یک عقب‌نشینی در جریان جنگ برای تجدید قوا و برطرف ساختن نقاط ضعف مرحله پیشین است. مبارزات در سطوح و اشکال دیگری ادامه دارد. هنوز واحدهای اصلی، ورزیده، آموزش دیده و منضبط که سلاح‌های قدرتمندی در مبارزه علیه دشمن طبقاتی در اختیار دارند، بر تاکتیک‌ها و استراتژی نیز تسلط دارند، به نبرد قطعی برنخاسته‌اند. طبقه کارگر که هم اکنون در جبهه دیگری در حال نبرد است، عامل تعیین‌کننده سرنوشت مبارزه میان توده‌های وسیع مردم ایران و رژیم حاکم خواهد بود. در نتیجه تداوم همین مبارزات در سطوح مختلف است که رژیم تاکنون نتوانسته ، توازن قوا را به نحوی تغییر دهد که کار را یکسره کند، بحران قدرت را حل و بر بحران سیاسی غلبه نماید. از طرف دیگر همین عامل به بقا و تشدید کشمکش‌های درونی فراکسیون‌های سیاسی طبقه حاکم یاری رسانده است. اگرچه این درگیری و کشمکش‌های درونی طبقه حاکم و نمایندگان سیاسی آن، هنوز ادامه دارد، اما آن‌ها در جریان رقابت‌های درونی خود، مدام قدرت یکدیگر را خنثا و یکدیگر را تضعیف کرده‌اند. این اوضاع تا همین لحظه یک رشته عواقب سیاسی در پی داشته است که بارزترین آن، تمرکز روزافزون قدرت سیاسی در قوه مجریه و تقویت موضع و نقش احمدی‌نژاد در رأس این دستگاه بوده است. این نه صرفاً نتیجه کشمکش و رقابت گروه‌های درونی رژیم، بلکه اساساً نتیجه بحران قدرت است.

آن چه در طول یک سال گذشته با آن روبرو بوده‌ایم، توسل روزافزون رژیم به نیروهای مسلح و افزایش قهر پلیسی برای سرکوب مبارزات مردم بوده است. توأم با افزایش نقش ارگان‌های سرکوب در مسایل سیاسی، بر قدرت و نقش آن‌ها در دستگاه دولتی افزوده شده است و قدرت‌گیری هر چه بیش‌تر نهادها و ارگان‌های نظامی – پلیسی و امنیتی، توام با تمرکز روزافزون قدرت در دستگاه اجرایی بوده است.

این تمرکز ضرورتاً از قدرت و حیطه اختیارات قوای مقننه و قضاییه رژیم در مقابل قوه اجرایی کاسته است. در گذشته، حتا در رژیم استبدادی مذهبی جمهوری اسلامی، تا جایی که مسئله به طبقه حاکم ارتباط پیدا می‌کرد، ظاهراً سعی بر این بود که استقلال این سه قوه حفظ شود و حتا مجلس فراتر از قوه اجرایی قرار می‌گرفت. اکنون اما نه فقط احمدی‌نژاد در رأس قوه اجرایی مصوبات مجلس را اجرا نمی‌کند و صدای مجلسیان در مورد عدم اجرای قانون به جایی نمی‌رسد، بلکه مجلس خود را ناگزیر می‌بیند که فقط آن چیزی را تصویب کند که خواست احمدی‌نژاد و دستگاه اجرایی‌ست. همین مسئله در مورد دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نیز صادق است. گرچه این دستگاه در یک رژیم استبدادی هر گز استقلالی نداشته است، اما امروزه نه صرفاً در مورد پرونده‌های سیاسی، بلکه حتا در مورد پرونده‌های مهم غیر سیاسی نیز مجری دستورات مقامات سیاسی، نظامی و امنیتی دستگاه اجرایی‌ست. بنابراین، این قوا، تدریجاً همان استقلال صوری‌شان را هم از دست می‌دهند و بیش از پیش به زائده قوه اجرایی تبدیل می‌شوند.

کشمکش و درگیری در درون فراکسیون‌های سیاسی طبقه حاکم، هنوز ادامه دارد، با این وجود قدرت آن‌ها چنان تضعیف شده است که توان مقاومت خود را بیش از پیش از دست می‌دهند. گروه‌هایی از آن‌ها هم اکنون حتا از فعالیت سیاسی محروم شده و برخی سران آن‌ها به زندان انداخته شده‌اند. گروه‌های دیگری هنوز وجود دارند که یا سرنوشتی نظیر گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب و طرفداران رفسنجانی خواهند داشت یا به گروه‌‌ای کاملاً مطیع تبدیل خواهند شد.

آن‌چه که اکنون در جریان است، استبدادی فراتر از استبداد پیشین خواهد بود. اگر در گذشته، اختناق و استبداد مشترک طبقه حاکم علیه توده‌های مردم ایران بود و فراکسیون‌های طبقه حاکم از آزادی و رقابت درونی به اصطلاح قانونی برخوردار بودند، اکنون آن‌ها نیز مشمول این استبداد می‌شوند. از آزادی‌های پیشین محروم می‌گردند و در هر کجا که ضروری بود، حتا سرکوب می‌شوند. وقتی که گروهی چماق‌دار حزب‌اللهی در مقابل مجلس تجمع می‌کنند و آن را تهدید می‌کنند یا مصوبه خود را ملغا سازد یا تعطیل خواهد شد و این تهدید کارساز می‌افتد، تکلیف گروه‌ها و فراکسیون‌های سیاسی طبقه حاکم کاملا روشن است. اکنون احمدی‌نژاد در راس قدرت اجرائی حتا موجودیت جناح‌بندی‌های طبقه حاکم را زیر سؤال می‌برد، چیزی که در دوران جمهوری اسلامی بی سابقه است. او اخیراً در جمع نمایندگان خامنه‌ای در دانشگاه‌ها گفت: “از روزی که جناح‌بندی درست شد، فاتحه برخی از آرمان‌ها خوانده شد و این مسئله چقدر ضربه زد. نظام یک حزب بیش‌تر ندارد و آن حزب حقیقی، حزب ولایت است.” وی البته به رسم تعارف می‌گوید: “البته دیگران نیز آزاد هستند که فعالیت کنند، مخالف نیستیم، ولی اصالت ندارد، یک حزب بیش‌تر نیست و آن حزب ولایت” است. تمام حرف احمدی‌نژاد این است که جناح‌بندی‌ها و گروه‌بندی‌های سیاسی در درون طبقه حاکم، به نظام ضربه زده و باید جمع شوند. کشمکش جناح‌ها و فراکسیون‌ها را دیگر نمی‌توان تحمل کرد، باید پایان یابد. حزبی نباید وجود داشته باشد، مگر حزب ولایت. حزب اطاعت بی چون و چرا از ولی فقیه. البته در گذشته هم این اطاعت وجود داشته است، چیزی که در این میان تغییر می‌کند، اولاً – این است که دیگر حزب ولایت، نیازی به حزب، گروه، جناح ، فراکسیون و فعالیت سیاسی ندارد. ثانیاً – تغییر خود ولی فقیه است. چرا که خامنه‌ای هم، توأم با این تحولات سیاسی در درون جمهوری اسلامی تغییر کرده است. او دیگر ولی فقیه گذشته‌ی طرفداران جمهوری اسلامی نیست. خامنه‌ای در گذشته سعی می‌کرد که در رأس هرم نظام سیاسی استبدادی، در ورای همه جناح‌ها و فراکسیون‌های طبقه حاکم ، ارگان‌ها و نهادها ی دولتی قرار گیرد و داور نهایی حفظ موازنه و درگیری‌های درونی آن‌ها باشد.

اکنون او، اما در کنار احمدی‌نژاد، خود در رأس قوه مجریه‌ای قرار گرفته که تمام قوا را در یک جا متمرکز می‌سازد. او صرفاً حامی و پشتیبان احمدی‌نژاد نیست، بلکه همکار اوست. او اکنون چیزی نیست، مگر مجری پیشبرد همان روندی که اوضاع سیاسی به او دیکته کرده است. تمرکز تمام قوا، در قوه اجرایی و تکیه بر نیروهای مسلح برای حفظ نظام.

اما احمدی‌نژاد کیست؟ چه می‌خواهد در رأس قدرت اجرایی انجام دهد؟ وظیفه او چیست و چه خواهد کرد؟

احمدی‌نژاد، نه یک حزب، گروه و جناح سیاسی‌ست که نمایندگی کل طبقه حاکم و یا فراکسیون مشخصی از آن را بر عهده داشته باشد و نه چنین رسالتی دارد. او صرفاً مناسب‌ترین مهره‌ی جمهوری اسلامی در دوره‌ی حادترین بحران‌هایی‌ست که رژیم را فرا گرفته است. از همین روست که در پی تشدید این بحران‌ها در پایان دوره زمام‌داری خاتمی، در حالی که مورد حمایت سپاه پاسداران، بسیج، پلیس و دستگاه اطلاعاتی و امنیتی قرار گرفته بود و در عین حال جناح موسوم به اصول‌گرا، آلترناتیوی مناسب‌تر از او نداشت به رأس قدرت اجرایی پرتاب شد. وظیفه‌ای که در برابر او قرار گرفته بود، تلاش برای لااقل تخفیف بحران‌های رژیم، نه فقط از طریق تشدید سرکوب و اختناق، بلکه به کار گرفتن یکی از استعدادهای برجسته او، عوام‌فریبی بود. گرچه او نتوانست بر مشکلات رژیم در دوره زمام‌داری چهار ساله‌اش غلبه کند، اما تا جایی که پای مسئله بقای جمهوری اسلامی در میان است، او هم‌چنان مناسب‌ترین گزینه سران رژیم و گروه‌های سیاسی رقیب اصلاح‌طلبان حکومتی باقی ماند. اوضاع سیاسی پس از انتخابات و پیدایش بحران قدرت نقش او را برجسته‌تر کرد. او اکنون می‌توانست خود را از قید متحدین اصول‌گرای خود نیز رها سازد. احمدی‌نژاد در واقع می‌خواهد بدون دخالت دادن فراکسیون‌های سیاسی طبقه حاکم، صرفاً با تکیه بر دستگاه بوروکراتیک – نظامی موجود و استبدادی مخوف‌تر و پلیسی‌تر از هر زمان دیگر، نظم سرمایه‌داری موجود و نظام سیاسی جمهوری اسلامی را حفظ کند. اما همان‌گونه که اشاره شد، آن‌چه که احمدی‌نژاد را به یک چهره شاخص جمهوری اسلامی برای حل بحران قدرت تبدیل کرده است، فقط مسئله سرکوب و استبداد نیست. این چیزی‌ست که در گذشته بدون احمدی‌نژاد هم وجود داشته و قهر پلیسی و استبداد شدیدتر در دوره بحران‌های حاد نیز از عهده هر فرمانده و رئیس ارگان‌های سرکوب رژیم نیز ساخته است. آن‌چه که وی را در این میان به چهره شاخص رژیم در این دوره تبدیل می‌کند، این است که او در عین حال یک عوام‌فریب و شارلاتان سیاسی نیز هست. او که وظیفه‌اش اساساً حفظ نظم موجود و منافع طبقه سرمایه‌دار است، می‌کوشد برای فریب توده‌های ناآگاه چنین جلوه دهد که به خاطر منافع توده‌های فقیر مردم در حال مبارزه با آن‌هاست. افشاگری‌های او در مورد برخی از سران و مقامات پیشین جمهوری اسلامی، دزدی‌ها و سوءاستفاده‌های مالی آن‌ها، درگیر شدن با گروه‌های قدرتمندی از نمونه طرفداران رفسنجانی و غیره از این نمونه عوام‌فریبی‌ها است. او در همین حال با تکیه بر درآمدهای نفتی می‌کوشد حتا امتیازات مادی به برخی گروه‌ها و قشرهای جامعه بدهد و آن‌ها را به جانبداری از خود وادارد. او با عوام‌فریبی می‌کوشد خود را مدافع پیشرفت جامعه و بهبود وضعیت مادی و رفاهی توده‌های مردم جا بزند. درگیری‌های جمهوری اسلامی را با برخی قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای که نزاعی بر سر اهداف و مقاصد توسعه‌طلبانه است، مبارزه با امپریالیسم و دفاع از منافع مردم ایران، به توده‌های ناآگاه قالب کند. احمدی‌نژاد در فریب و تحمیق معنوی عقب‌مانده‌ترین بخش مردم مذهبی خبره‌تر از هر آخوند باتجربه است. او می‌کوشد با وعده‌های کذایی خود در مورد فرا رسیدن عصر موعود، این اقشار مذهبی عقب مانده را به سوی خود جلب کند. این تلاش‌های او، البته بی نتیجه هم نبوده است، لااقل در میان بخش‌هایی از روستاییان و خرده بورژوازی سنتی شهرها، توانسته است پایگاهی برای خود ایجاد کند. تکیه‌گاه قدرت اصلی احمدی‌نژاد، اما نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و به طور خاص، سپاه پاسداران، بسیج و پلیس است. احمدی‌نژاد برای جلب حمایت هر چه بیش‌تر آن‌ها، امکانات مادی و اقتصادی وسیعی در اختیار آن‌ها قرار داده است. علاوه بر منابع مالی که مستقیماً از بودجه دولتی به آن‌ها اختصاص داده می‌شود و مدام در حال افزایش‌اند، بنا به نقش آن‌ها در حمایت از وی، امکانات ویژه‌ای در اختیار آن‌ها قرار می‌گیرد. اگر اختصاص بودجه دولتی به سپاه و بسیج نمی‌تواند از مبلغ معینی فراتر رود، مؤسسات اقتصادی و مالی دولتی مستقیم و غیر مستقیم در اختیار آن‌ها قرار می‌گیرد یا پروژه‌های بزرگی که سودهای هنگفتی در آن‌ها نهفته است به این ارگان‌ها واگذار می‌شود. حقوق و امکانات پلیس و دستگاه امنیتی مدام افزایش می‌یابد. احمدی‌نژاد علاوه بر نیروهای سرکوب رسمی، گروه‌های شبه نظامی غیر رسمی را در وسعتی فراتر از گذشته از میان افراد ولگرد و بی‌طبقه، گروه‌هایی از افراد بیکار و روستایی، دسته‌هایی از طلاب و آخوندها، بسیجی‌های دانش‌آموز، دانشجو، کارمند، کاسب و غیره، با دادن امتیازات متعدد به آن‌ها، سازماندهی کرده است. با این شیوه‌هاست که احمدی‌نژاد می‌کوشد با به دست آوردن هر چه بیش‌تر استقلال برای قوه اجرایی، تبدیل کردن قوای دیگر رژیم به زائده‌های دستگاه اجرایی و تمرکز قدرت سیاسی در قوه اجرایی، بحران قدرت را حل کند.

اما تا جایی که به مسئله حل بحران قدرت از جانب جمهوری اسلامی  برمی‌گردد، این تلاش‌های رژیم و شخص احمدی‌نژاد در حالی می‌تواند موفق باشد که بتواند بحران سیاسی موجود را حل کند. تا جایی که انعکاس این بحران در میان بالایی‌ها جریان دارد، باید گفت، با وجود این که هنوز کشمکش‌ها و درگیری‌ها ادامه دارد، اما از هم اکنون روشن است که قضیه تا به آن حد پایان یافته است که فعلاً یعنی تا وقتی که مسئله بحران قدرت حل نشده است، زمینه‌های سیاسی به قدرت رسیدن گروه‌های سیاسی رقیب احمدی‌نژاد از میان رفته است. این نه فقط شامل گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب، طرفداران رفسنجانی و طیف وسیع‌تری که حول پرچم سبز متحد شده‌اند، می‌شود، بلکه حتا گروه‌های رقیب احمدی‌نژاد در جناح موسوم به اصول‌گرا را نیز در برمی‌گیرد. اما اصل مسئله بحران سیاسی با مبارزات توده‌های مردم و مطالبات آن‌ها مرتبط است. از این رو این بحران در شرایطی می‌تواند حل گردد که از درجه نارضایتی، اعتراض و مبارزه مردم تا آن حد کاسته شود که لااقل یک رکود سیاسی کوتاه مدت پدید آید. این دقیقاً آن چیزی‌ست که انجام آن از عهده احمدی‌نژاد ساخته نیست. تا جایی که اعتراض و مبارزه مردم ایران، ریشه در مطالبات سیاسی آن‌ها دارد، چیزی پوشیده نیست. تشدید اختناق و استبداد سهمگین پلیسی، پاسخ رژیم بوده و هست. لذا از این جهت نارضایتی و اعتراض را نه کاهش بلکه افزایش خواهد داد. اما جنبه دیگر مطالبات توده‌های زحمتکش مردم، بهبود شرایط مادی و معیشتی آن‌هاست. این مسئله‌ای‌ست که نه با وعده و عید، دادن امتیاز مادی ناچیز، یا حتا امتیازات مادی به اقشار فقیرتر قابل حل است، نه با سرکوب و اختناق. لازمه هر گونه ولو تعدیل نسبی در وضعیت مادی و معیشتی کارگران و زحمتکشان بهبود اوضاع اقتصادی‌ست. اما هیچ چشم‌اندازی نه از جهت داخلی و نه بین‌المللی برای یک چنین تغییری در اوضاع اقتصادی جامعه وجود ندارد. آن هم در شرایطی که جهان سرمایه‌داری در کلیت آن با بحران روبروست و علاوه بر این تیرگی مناسبات بین‌المللی رژیم نیز امکانات متعددی را در این زمینه از آن سلب کرده است. بالعکس تمام فاکتورهای داخلی و بین‌المللی حکایت از تشدید بحران اقتصادی و وخامت بیش‌تر وضعیت مادی و معیشتی توده‌های کارگر و زحمتکش دارد. فشاری که بر این توده‌ زحمتکش وارد خواهد آمد، تنها از زاویه بحران اقتصادی نیست، بلکه راه حل و شکل حکومتی که رژیم برای حل بحران قدرت در آن گام نهاده است، متضمن مخارج روزافزون دستگاه دولتی‌ست که بار آن نیز بر دوش توده‌های وسیع مردم قرار خواهد گرفت. درآمدهای نفت دیگر مطلقاً کفاف این مخارج هنگفت را نمی‌دهد. لذا رژیم ناگزیر است، آن را از طریق افزایش مالیات‌های مستقیم و غیر مستقیم تأمین کند. اما این هنوز تمام ماجرا نیست. از آن‌جایی که رژیم قادر به حل بحران‌های داخلی نخواهد بود، برای تحت‌الشعاع قرار دادن این بحران‌ها و مهار اعتراضات و مبارزات مردم، کاری جز این نمی‌تواند انجام دهد که بیش از پیش درگیر ماجراجویی‌های بین‌المللی،  گردد و تلاش کند از طریق بحران‌های خارجی، بحران‌های داخلی خود را علاج کند که نظامی‌گری روزافزون با هزینه‌های هنگفت، نتیجه ناگزیر آن خواهد بود. در این جا دو شق وجود خواهد داشت، یا در این فاصله رشد و اعتلای مبارزه طبقه کارگر به مرحله‌ای می‌رسد که توده‌های مردم ایران می‌توانند توازن قوا را به نفع خود بر هم زنند و با سرنگونی جمهوری اسلامی، بحران قدرت را به نفع خود حل کنند، یا جمهوری اسلامی  مردم ایران را درگیر چنان بحران‌های خارجی خواهد کرد که احتمال درگیری نظامی و جنگ یکی از احتمالات آن خواهد بود. این شق فاجعه‌بارترین نتایج را برای مردم ایران در پی خواهد داشت.

متن کامل در فرمت پی دی اف

تمرکز روز افزون قدرت نظامی، سیاسی و اقتصادی در دست سپاه

آتش جنگ ایران و عراق که خاموش شد، سپاهیان بازگشته از جبهۀ جنگ را باید به کاری مشغول می‌داشتند. پس از جنگ، سپاه پاسداران یا بایدمانند یک ارتش کلاسیک صرفاً به ابزاری دردست سیاستمداران برای سرکوب تبدیل می شد، یاباید به نحوی “در صحنه” باقی می‌ماند و در کنار فعالیت‌های نظامی که اکنون دیگر با زمان جنگ قابل مقایسه نبود، به فعالیت‌های دیگری مشغول می‌شد و موجودیت‌اش را حفظ می‌کرد. رفسنجانی در زمان ریاست جمهوری خود، در عین آنکه امتیازاتی درزمینه اجرای برخی ازطرح های عمرانی به سپاه داد، سعی کرد سپاه پاسداران را در ارتش ادغام کند اما به این کار موفق نشد. برعکس امتیازاتی که رفسنجانی به سپاه پاسداران داد، خود وسیله و فرصتی شد که سپاه، در این راه، یعنی گزینۀ دوّم پای بگذارد.

سپاه پاسداران البته قبل از جنگ ایران و عراق هم فاقد فعالیت‌های اقتصادی نبود، سازمان صنایع نظامی که  دردوران جمهوری اسلامی به سازمان صنایع دفاع تغییر نام داد، تحت نظارت وزارت دفاع قرار گرفت که سپاه پاسداران در این سازمان به تدریج از جایگاه ونقش مهم تری  برخوردار گردید و نهایتا بر آن تسلط یافت. سازمان صنایع دفاع ، یک مجتمع صنعتی بزرگ و شامل چندین شرکت از جمله شرکت صنایع پیشرفته ایران، شرکت صنایع الکترونیک ایران و چندین شرکت جانبی‌ست که کالاهای مصرفی تولید شده این مجتمع را برای فروش در بازارهای سراسر کشور عرضه می‌کنند. بنابراین سپاه پاسداران اگرچه قبل از جنگ نیز فاقد فعالیت‌های اقتصادی نبود، اما عمدۀ فعالیت‌های اقتصادی این نهاد، پس ازپایان جنگ ایران و عراق شکل گرفت و پیوسته گسترش یافت.

سپاه پاسداران، بنابه خواست خامنه‌ای نخست “قرارگاه بازسازی خاتم الانبیاء” را به عنوان بازوی مهندسی خود راه انداخت. هدف از تشکیل این قرارگاه، ظاهراً بهره برداری از ماشین آلات و امکاناتی بود که در جریان جنگ استفاده نظامی داشت اما پس از جنگ می‌توانست در بازسازی خرابی‌ها مورد بهره‌برداری قرار بگیرد. تحت لوای “بازسازی”، سپاه پاسداران، در طی دهۀ نخست پس از جنگ، اجرای بیش از ۱۳۰۰ پروژۀ عمرانی و اقتصادی را برعهده گرفت و از این طریق، به تدریج نفوذ خود را در بخش‌های مختلف اقتصادی گسترش داد.

در اواخر دوران ریاست جمهوری خاتمی، موجودیت و فعالیت گروه‌های بی‌نام و نشان و احزاب مرئی و غیرمرئی و دسته‌جاتی مانند “آبادگران”، “ایثارگران” و امثال آن، که توسط عناصر بلندپایه و فرماندهان سپاه و بسیج راه‌اندازی می‌شد، حاکی از حضور پررنگ‌تر سپاه در عرصه سیاسی و فعال‌تر شدن آن در این زمینه بود. در اوج بی‌اعتباری و شکست‌های پی‌درپی اصلاح‌طلبان حکومتی، جناح مقابل توانست در انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا پیروز شود. به دنبال این پیروزی، که سپاه نقش اساسی در آن داشت، احمدی‌نژاد شهردار تهران شد. با این تحول، تعداد زیادی از فرماندهان سپاه، این نهاد نظامی را ترک نموده و به سازمان شهرداری تهران پیوستند. احمدی‌نژاد، سردار مهدی هاشمی، داماد احمدی مقدم که خود فرماندۀ بسیج تهران بزرگ و مبتکر ایجاد جریان “آبادگران جوان” و از حامیان احمدی‌نژاد بود را، به معاونت مناطق شهرداری تهران منصوب کرد و شمار زیادی از سپاهیان، جای پای خود را در شهرداری تهران محکم کردند. شهرداری تهران، اجرای بسیاری از پروژه‌های بزرگ عمرانی را به سپاه واگذار نمود. بدین ترتیب، گسترش نفوذ اقتصادی سپاه و ورود آن به عرصۀ سیاسی، بازهم افزایش یافت. وقتی که احمدی‌نژاد به کمک سپاه، رئیس جمهور شد، باز هم شمار بیشتری از فرماندهان و سران سپاه و بسیج به مراکز و نهادهای دولتی و اجرائی منتقل شدند.

قرارگاه خاتم الانبیاء که از زمان موجودیت‌اش تا روی کار آمدن احمدی‌نژاد ۱۲۲۰ پروژۀ مختلف را اجرا کرده و ۲۴۷ پروژۀ دیگر را در دست اجرا داشت، با رئیس جمهور شدن احمدی‌نژاد که سابقاً یک افسر تیپ ویژه سپاه پاسداران بود، به سرعت به یک مجتمع اقتصادیِ بلارقیب در عرصه داخلی تبدیل گردید. احمدی‌نژاد نه فقط بسیاری از وزرای خود را از میان فرماندهان سپاه برگزید و اکثر مقامات استانداری را به دوستان سپاهی خود سپرد و یک دولت نظامی-امنیتی تشکیل داد، بلکه با اعطای امتیازات گسترده، کمک‌های مالی و دولتی به شرکت‌های وابسته به سپاه که تعداد ثبت شدۀ آن از ۸۰۰ هم تجاوز می‌کند، و صرف هزینه‌ها و پول‌های بی‌حساب و کتاب و برداشت از حساب ذخیره ارزی به سود این مجتمع، سپاه پاسداران، قرارگاه خاتم الانبیاء و دیگر شرکت‌های وابسته به آن، به یک غول بزرگ اقتصادی تبدیل گردید. بنابه گزارشی که در روزنامه سرمایه، مورخ ۲۸ اسفند ۸۷ انتشار یافت، دولت احمدی‌نژاد در طی سال‌های ۸۴ تا ۸۷ حدود ۱۲۰ میلیارد دلار اضافه بر مبالغ پیش‌بینی شده در برنامۀ چهارم توسعه هزینه کرده است که ۸۱ میلیارد دلار آن از حساب ذخیره ارزی برداشت شده است.

ناگفته روشن است که بخش‌های زیادی از این دلارهای نفتی، که هیچ نظارتی بر آن وجود ندارد و جز خامنه‌ای و نزدیکان وی، کسی از چند و چون هزینه کردن آن خبر ندارد، به اشکال مختلفی در اختیار سپاه قرار گرفته و در حمایت از منافع اقتصادی، نظامی و سیاسی این ارگان هزینه شده است. به هر رو تلاش های پیشین فرماندهان و بلندپایگان سپاه و بسیج برای ورود به مجلس، دولت و نهادهای غیرنظامیِ دولتی، با آغاز ریاست جمهوری احمدی‌نژاد به طور کامل به بارنشست و سپاه عملاً وارد قدرت سیاسی شد. اگرچه سپاه پاسداران هیچگاه از تلاش برای چنگ اندازی و تسلط کامل بر اقتصاد و بهره‌جوئی وسیع و بی‌حساب و کتاب از امکانات و امتیازات دولتی غافل نبود، اما با تمرکز سپاهیان در دولت، زمینه چنگ اندازی و سلطه کامل بر اقتصاد نیز فراهم گردید. سپاه پاسداران که در سال‌های جنگ و پس از آن با تسلط بر سازمان صنایع نظامی عملاً به یک نیروی نظامی پرقدرت و برتر و بی‌رقیب تبدیل شده بود و با ریاست جمهوری احمدی‌نژادسهم زیادی از قدرت سیاسی را نیز در اختیار خود گرفته بود، اکنون با اتکاء به این قدرت نظامی و سیاسی بود که می‌توانست، امتیازات بیشتر و مهم‌تری به چنگ آورد، به قدرت اقتصادی مسلط تبدیل شودو بر شریان‌های اقتصادی کشور مسلط گردد. طولی نکشید که قرارگاه خاتم الانبیاء و زیر مجموعۀ این قرارگاه و شرکت‌های وابسته به سپاه، توانست امتیازات اقتصادی بسیار بیشتری در زمینه‌های مختلف چون کشاورزی، تولید صنعتی، معدن، راه‌سازی، ترابری، بنگاه‌های تجاری، بازرگانی، مخابرات، مترو، حفاری، نفت و گاز و غیره کسب کند. به ویژه آنکه توجیه قانونی هم دراین مورد وجود داشت و ماده ۱۴۷ قانون اساسی، استفاده از نیروهای مسلح در زمان صلح برای بازسازی را مجاز شمرده وسپاه پاسداران برمبنای ابلاغیه فرمانده کل قوا درسال ۱۳۶۸رسماً وارد این عرصه فعالیت شده بود. سردار رستم قاسمی رئیس قرارگاه بازسازی خاتم الانبیاء در یک نشست خبری به مناسبت بیستمین سالروز تأسیس این قرارگاه می‌گوید: “حضور نیروهای مسلح و سپاه پاسداران در سازندگی، مسأله‌ای است که در قانون اساسی به آن اشاره شده است و تجربه‌ای است که نیروهای مسلح در سایر کشورهای دنیا نیز به آن روی آورده‌اند“، نام برده سپس می‌افزاید: “قرارگاه خاتم تا به امروز سه مرحله را طی کرده است. مرحله اول بازسازی به خصوص در مناطق جنگی بود که پروژه‌های عمرانی متعددی را اجرا کرد. مرحله دوّم، مرحله سازندگی‌ست با هدف مهم کمک به چرخۀ اقتصادی کشور، که در کنار دولت قرار گرفت. در مرحله سوّم صرف نظر از پروژه‌های کوچک و متوسط، عهده‌دار اجرای پروژه‌های بزرگ اقتصادی در کشور شده و با ایجاد فضای رقابت با شرکت‌های بزرگ خارجی، پروژه‌های بزرگ اقتصادی را واقعی کرد و پروژه‌های بزرگی مانند فاز ۱۵ و ۱۶ پارس جنوبی، جایگزین شرکت‌های بزرگ خارجی در عرصه سازندگی شده است”.

همانطور که در این نقل قول نیز دیده می‌شود، ابعاد دخالت‌های سپاه و شرکت آن در پروژه‌های اقتصادی و صنعتی، پیوسته روندی فزاینده داشته است. تا آنجا که پس از ترمیم خرابی‌های جنگ، در کنار دولت قرار می‌گیرد و نقشی برابر دولت ایفا می‌کند، و در مرحله سوم از این هم فراتر رفته، نقش مهم‌تری بر عهده می‌گیرد و خود دولت می‌شود!

روند خصوصی سازی‌ها و تأکیدات مکرر خامنه‌ای مبنی بر واگذاری مؤسسات و شرکت‌های بزرگ دولتی، جریان تصاحب بخش‌های زیادی از اقتصاد و مؤسسات و شرکت‌های دولتی توسط سپاه پاسداران را که مورد حمایت خامنه‌ای بوده است، تسهیل کرد. علاوه بر کسب امتیازها و کمک‌های دولتی، بخش دیگری از تلاش سپاه برای سلطه کامل بر اقتصاد، این بوده است که رقبای خود را از بخش‌های اصلی و سودآور در اقتصاد مانند نفت و گاز و فعالیت‌های زیربنائی مانند مترو، جاده سازی و واردات و صادرات، حذف کند، که در این راه توفیقاتی نیز بدست آورده است. دعوای اصلی احمدی‌نژاد و رفسنجانی بر سر همین مسئله است. احمدی‌نژاد و باند وی برآنند آنچه را که رفسنجانی و باند او به خود اختصاص داده‌اند، از چنگ آن‌ها درآورند. سپاه و دارودسته احمدی‌نژاد، بر این تلاش‌اند که با حذف اقتصادی رقبا، حذف سیاسی آن‌ها را تکمیل کنند.

طی سال‌های ریاست جمهوری احمدی‌نژاد و در تحت حمایت‌های بیدریغ و آشکار وی، که خود از حمایت خامنه‌ای نیز برخوردار است، وزارت نفت، حمل و نقل، شهرداری‌ها و برخی دیگر از مؤسسات دولتی، قراردادهای متعددی را با مجتمع اقتصادی قرارگاه خاتم امضا نموده اند. دراین سال ها اجرای پروژه‌های بسیار بزرگ ونان و آب داری برعهده سپاه گذاشته شده و تحت عنوان خصوصی سازی، بخش‌های زیادی از مؤسسات و شرکت‌ها و کارخانه‌های دولتی به سپاه واگذار شده است. سپاه و شرکت‌های وابسته به آن، بدون هیچ مانعی توانسته‌اند برندۀ بسیاری از مناقصه‌های دولتی شوند و یا حتی بدون رعایت تشریفات قانونی مناقصه، پروژه‌های بزرگ و واحدهای دولتی را تصاحب کرده‌اند. سال گذشته همینکه صحبت از واگذاری شرکت مخابرات شد، بلافاصله شرکت اعتماد مبین که یک کنسرسیوم وابسته به سپاه پاسداران است، ۵۱ درصد سهام آن را خرید. در این معامله ۵ میلیارد دلاری نیز مانند بسیاری از موارد دیگر، سپاه بی‌رقیب بود و تنها رقیب آن “گروه پیشگامان کویر یزد” بود که در آخرین لحظات، به دلائل “امنیتی” کنار گذاشته شد! اسفند سال گذشته، ساخت سه رشته خطوط لوله انتقال فرآورده‌های نفتی به طول هزار و ۸۱۰ کیلومتر به ارزش حدود ۸۵۰ میلیون دلار به قرارگاه خاتم واگذار شد. خطوط لوله ۲۶ اینچی بندرعباس – رفسنجان به طول ۴۷۰ کیلومتر با قابلیت انتقال روزانه ۳۰۰ هزار بشکه فرآوردۀ نفتی نیزاز طرح‌هایی‌ست که به این قرارگاه واگذار شده است. طرح توسعه فازهای ۱۵ و ۱۶ پارس جنوبی، به ارزش دو میلیارد و ۹۷ میلیون دلار، ساخت خطوط لوله انتقال گاز عسلویه به ایرانشهر، به طول ۹۰۰ کیلومتر و به ارزش یک میلیارد و ۳۰۰ میلیون دلار نیز، از جمله پروژه‌هایی‌ست که قرارگاه خاتم اجرای آن را برعهده دارد! عرصه فعالیت‌های اقتصادی سپاه به این حدود و نمونه‌ها خلاصه نمی‌شود. هیچ زمینه‌ای نیست که از عرصه فعالیت‌های سپاه برکنار مانده باشد. قرارگاه خاتم که ۸۱۲ شرکت را زیر پوشش خود دارد، صدها قرارداد و پروژه مختلف را در زمینه نفت و گاز و پتروشیمی اعم از اکتشاف، حفاری و استخراج، ساخت مخازن بزرگ، خطوط انتقال، معدن، سد سازی، اسکله و سازه‌های دریائی، تونل و راه‌های زیرزمینی، راه سازی، کانال کشی و شبکه‌های آبیاری و زهکشی، ابنیه و سازه‌های سنگین و خدمات مهندسی و مشاوره، اجرا نموده و صدها پروژه و قرارداد دیگر در همین زمینه‌ها را دردست اجرا دارد.

در عرصه فعالیت‌های تجاری و از قِبَلِ واردات و صادرات نیز، سپاه پاسداران هر ساله سودهای هنگفت و سرسام‌آوری به جیب می‌زند. فرودگاه بین‌المللی پیام که در نزدیکی کرج واقع شده است، مستقلاً توسط سپاه اداره می‌شود. ده‌ها هزار تُن کالا و فرآورده‌های تجاری از دارو گرفته تا وسائل الکترونیکی ازطریق این فرودگاه وارد می‌شود که صرفاً تحت نظارت سپاه است و هیچگونه کنترل گمرکی بر آن اعمال نمی‌شود. در فرودگاه بین‌المللی مهرآباد، بیش از ۲۵ راهرو ورودی و خروجی خارج از کنترل اداره گمرک وجود دارد که تحت اختیار سپاه است. فرودگاه بین‌المللی خمینی نیز یک‌سره در اختیار سپاه پاسداران است و از این طریق سالانه میلیاردها دلار وسائل لوکس، تلفن همراه ، لوازم آرایش وامثال آن بصورت قاچاق وارد می‌شود.

علاوه بر راه هوائی، سپاه پاسداران از طریق راه‌های زمینی و دریائی نیز دست‌اندرکار واردات و صادرات و قاچاق کالاست. از طریق بنادر جنوب کشور، به ویژه از طریق قرارگاه بزرگ بندر رجائی، سپاه پاسداران سرگرم قاچاق کالاهای مختلفی از جمله نفت و بنزین است. در بخش دیگری از سواحل خلیج فارس، با راه اندازی ده‌ها قرارگاه کوچک یا “اسکله‌های نامرئی” به قاچاق کالاها در سطح پائین‌تری، نظیر قاچاق مشروبات الکلی، وسائل الکترونیکی و امثال آن مشغول است و از این طریق نیز سالانه میلیون‌ها دلار به جیب می‌زند. بنابه اعتراف یک نماینده مجلس: “همین اسکله‌های نامرئی و دست‌های نامرئی مافیا، بیش از ۶۸ درصد تمامی صادرات ایران را در دست خود دارند”!

افزون بر این‌ها چندین بنیاد بزرگ وجود دارد که همگی زیر نظر خامنه‌ای و در ارتباط تنگاتنگ با سپاه پاسداران فعالیت می‌کنند که در رأس آن‌ها نیز فرماندهان سپاه قرار دارند. بنیاد شهید، بنیاد نور، بنیاد ایثارگران و بنیاد مستضعفان از آن جمله‌اند. بنیاد مستضعفان زیر نظر شخص خامنه‌ای است و رئیس آن یک سپاهی‌ست که توسط خامنه‌ای تعیین می‌شود. این بنیاد حدود ۳۵۰ زیر مجموعه دارد که در بخش‌های مختلف اقتصادی، از جمله کشاورزی، صنعت، حمل و نقل و توریسم فعالیت می‌کند، بیش از ۴۰۰ هزار نفر را در استخدام خود دارد و دارائی آن بالغ بر ۱۲ میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. همچنین برخی از مؤسسات مالی که فعالیت خود را تحت عنوان صندوق قرض‌الحسنه آغاز کرده بودند، در طی دوران رئیس جمهوری احمدی‌نژاد، به مؤسسات مالی بزرگ تبدیل شده‌اند. مؤسسه مالی و اعتباری مهر از آن جمله است که خود با ایجاد شرکتی به نام مهر اقتصاد ایرانیان، در بازار بورس بسیار فعال است و در زمرۀ خریداران سهام شرکت‌های بزرگ دولتی است.

حمایت بی‌دریغ احمدی‌نژاد و دولت وی از سپاه پاسداران و فعالیت‌های اقتصادی آن، حمایت بی‌دریغ‌تر خامنه‌ای از احمدی‌نژاد و دولت او، سپاه پاسداران را که هر روز دامنۀ فعالیت‌های اقتصادی خود را گسترش می‌دهد و بخش‌های جدیدی از مؤسسات دولتی را می‌بلعد و ضمیمه خود می‌کند، به یک قدرت اقتصادی بی رقیب و بلامنازع مبدل ساخته است. امروز کلیدی‌ترین پروژه‌ها، طرح‌ها و معاملات اقتصادی سودآور، در اختیار سپاه پاسداران است و سرمایه‌داران خارج از دایرۀ سپاه و بسیج، از این سودهای باد آورده نیز محروم‌اند. توانائی مالی و اقتصادی عظیم مجتمع‌ها وشرکت‌های وابسته به سپاه، به این نهاد امکان می‌دهد که در رقابت با سایر سرمایه‌داران دست بالا را داشته باشد. در عین حال قدرت سیاسی و نظامی آن نیز سبب می‌شود که نحوۀ اجرای مناقصه‌ها و ترتیب اعطای قراردادهای پرسود، به سود شرکت‌های وابسته به سپاه باشد. انحصار سپاه در خرید سهام شرکت‌های دولتی تا آنجا پیش رفته است که حتا برخی از وابستگان حکومتی نیز خصوصی سازی‌های اخیر را، “شبه دولتی سازی” نامیده‌اند. گسترش نفوذ و قدرت اقتصادی سپاه و افزایش توان مالی شرکت‌های اقماری آن، بخش خصوصی را عملاً از گردونه رقابت حذف و آن را از رقابت جدی با این کنسرن عظیم ناتوان ساخته است. این وضعیت نارضایتی شدید این بخش از سرمایه‌داران و اعتراض آن‌ها را نیز درپی داشته است. اما دولت احمدی‌نژاد، سپاه پاسداران و خامنه‌ای که حامی این‌هاست، به این نارضایتی‌ها و اعتراض‌ها وقعی ننهاده‌اند. حتا زمانی که سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور، نسبت به شیوه برگزاری مناقصه‌ها و یا از پائین بودن کیفیت کار سپاه انتقاد کرد، فوراً به دستور رئیس جمهور منحل گردید و این سازمان، به اداره‌ای وابسته به ریاست جمهوری تبدیل گردید.

واقعیت آن است که سپاه پاسداران با استفاده از امکانات و امتیازات دولتی و چنگ اندازی بر منابع بسیار مهم اقتصادی، به لحاظ اقتصادی و توان مالی به آن‌چنان قدرتی تبدیل شده است که ظاهراً هیچ نیروئی از درون نظام را توان مقابله با آن نیست، خصوصاً آنکه این قدرت اقتصادی، در قدرت سیاسی نیز سهم مهمی دارد و یک نیروی سازمان یافته نظامی‌ست.

تحول سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از یک نهاد نظامی، به یک مجتمع اقتصادی، صنعتی، تجاری و مالی و تلفیق و ترکیب اقتدار نظامی – سیاسی با اقتدار اقتصادی، این نهاد را به یک پدیدۀ ویژه و استثنائی مبدل ساخته است. در گذشتۀ نه چندان دور، سپاه پاسداران، بخشی از دولت و یک ارگان سرکوب بود که وظیفه‌اش حراست از منافع اربابان خود یعنی بورژوا ها و طبقۀ سرمایه‌دار بود. اکنون اما سپاه که کماکان یک ارگان سرکوب است، خود به یک قدرت اقتصادی بزرگ تبدیل شده است . قدرتی که سکانداران وفرماندهان آن بورژوا- نظامی اند و قبل از هر چیز برای حفظ منافع خویش و برای تسلط بیشتر بر ثروت‌های جامعه تلاش می‌کنند و با هرکس وهر نیرویی که بخواهد مانع چنگ اندازی این قدرت بر منابع اقتصادی شود، یا خللی در کار استثمار و کسب سودهای هنگفت ایجاد کند و یا نظم مورد دلخواه آن را زیر سؤال ببرد – بورژوا یا غیر بورژوا هم برایش فرق چندانی ندارد -، بیرحمانه برخورد می‌کند. سپاه اکنون منافع مشخص اقتصادی دارد. دخالت در سیاست، اشغال نهادها، مقام‌ها و پست‌های دولتی و سرکوب کسانی که نظم موجود را زیر سؤال می‌برند، نه برای اسلام ورضایت خاطر خدا ، بلکه بی هیچ واسطه ای برای حفظ منافع معین اقتصادی‌ست.

سردار رستم قاسمی فرمانده قرارگاه خاتم می‌گوید حضور نیروهای مسلح در بازسازی و اقتصاد، تجربه‌ای است که سایر کشورها نیز به آن روی آورده‌اند! این فرد سپاهی که اکنون رئیس یکی از بزرگترین و ثروتمندترین مجتمع‌های صنعتی‌ست، اگرچه کشورها و یا الگوی مورد نظر خود را روشن نمی‌کند، اما با این جمله مشخص می‌سازد که چنین رویکردی در نزد جمهوری اسلامی، یک رویکرد استراتژیکی‌ست و قرار نیست این روند، قطع، متوقف و یا از سرعت آن کاسته شود.

تمرکز روز افزون قدرت سیاسی و اقتصادی در دست یک قدرت نظامی که اربابان قبلی خود و به یک معنا بخش‌هائی از بورژوازی را نیز به دردسر انداخته است، البته مسیری است که وضعیتِ به غایت بحرانی جمهوری اسلامی، بی ثباتی و ابهامات بی شمار آیندۀ نظام حاکم، آن را فراروی جناح‌ مسلط هیأت حاکمه قرار داده است. جناح مسلط و حاکم بر این خیال است که شاید از طریق تمرکز تمام قدرت در دست گروه ویژه‌ای از نظامیان و پاسداران و تشدید بیش از پیش فشار بر آحاد مردم به ویژه کارگران و زحمتکشان و تهیدستان، می‌تواند نظام را ولو با دردهای خاصی که در طول سه دهه با آن روبرو نبوده است، نجات دهد.

این تمرکز اما از آنجا که هیچ راه حلی برای هیچیک از مشکلات و معضلات جامعه، بویژه مطالبات کارگران، زحمتکشان و اقشار تهیدست که اکثریت مردم جامعه را تشکیل می‌دهند، ارائه نمی‌دهد، بلکه با اعمال سرکوب و فشار متمرکز، با استثمار و غارت بیشتر، مردم زحمتکش را بیش از پیش به فقر و فلاکت می‌راند، بنابراین نمی‌تواند به نظم حاکم برای طولانی مدت ثبات بخشد و یا آن را نجات دهد. تمرکز قدرت در دست سپاه، نه فقط معضلات و مشکلات پائینی‌ها و تضادهای به شدت حاد شدۀ جامعه را حل نمی‌کند، بلکه اختلاف درونی در بالا را نیز دامن می‌زند و اختلاف و کشمکش بر سر قدرت و بر سر سهم را از آنچه که اکنون هست و یا تا کنون بوده است، بسی فراتر می‌برد!

متن کامل در فرمت پی دی اف

مجرمان واقعی جنایات کهریزک چه کسانی هستند؟

روابط عمومی سازمان قضایی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، روز چهارشنبه ۹ تیر ماه، با صدور اطلاعیه ای محکومیت متهمان فاجعه زندان کهریزک را اعلام کرد.

بر اساس اطلاعیه فوق، از میان ۱۲ متهم پرونده، دو تن، مسئول قتل امیر جوادی فر، محسن روح الامینی و محمد کامرانی شناخته شده اند.

طبق اطلاعیه سازمان قضایی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، دادگاه نظامی یک تهران، این دو تن را به “قصاص نفس” محکوم کرده است. این دو متهم، علاوه بر “قصاص نفس” ، به تحمل حبس، انفصال موقت از خدمت، پرداخت جزای نقدی، تحمل شلاق تعزیری و پرداخت دیه نیز محکوم شده اند. ۹ متهم دیگر پرونده نیز، با طرح اتهامات مختلف به مجازات هایی چون تحمل حبس، پرداخت دیه و جزای نقدی، انفصال موقت از خدمت و تحمل شلاق محکوم شده اند. آخرین متهم پرونده نیز، به دلیل “عدم احراز جرم” از اتهامات وارده تبرئه شده است.

از علنی شدن جنایات  هولناک صورت گرفته در بازداشتگاه کهریزک یک سال گذشته است. بازداشتگاهی که در آن، دختران و پسران جوان دستگیر شده توسط عوامل جمهوری اسلامی مورد تجاوز قرار گرفتند و تعداد دیگری از آنان نیز، زیر شکنجه های وحشیانه پلیس ، بازجویان و نیروهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی به قتل رسیدند.

افشاء جنایات صورت گرفته در بازداشتگاه کهریزک، درج اخبار حوادث هولناک این زندان در رسانه های عمومی، تنفر حاصل از اقدامات صورت گرفته در این زندان، چه در میان توده های مردم ایران و چه در عرصه جهانی، سران جمهوری اسلامی ایران را بیش از هر زمان دیگر رسوا کرد. ماجرای تجاوز به بازداشت شدگان اعتراضات خیابانی در کهریزک و به قتل رسیدن تعدادی از آنان، نه تنها فساد اخلاقی حاکم بر کلیت نظام را برملا ساخت بلکه، بحران سیاسی – اخلاقی  و از هم گسیختگی درونی حاکمیت اسلامی را نیز در معرض دید عموم توده های مردم ایران و جهان قرار داد.

با توجه به بازتاب وسیع جنایات کهریزک در افکار عمومی و واکنش نهادهای بین المللی نسبت به عمق این فاجعه، سران جمهوری اسلامی ایران طی یک سال گذشته جهت لاپوشانی کردن این جنایت به ترفندهای گوناگونی متوسل شده اند.  نیروهای امنیتی و اطلاعاتی حاکم بر ایران، در این مدت سوژه های بسیاری را به کار گرفتند، جعل اسناد کردند، نمایش فیلم های ساختگی را به خورد مردم دادند، رامین پوراندرجانی، تنها پزشک شاهد حوادث زندان کهریزک را تحت عنوان “خود کشی” به قتل رساندند.

جمهوری اسلامی همه این کارها را کرد، تا شاید بتواند اندکی از بار سنگین رسوایی تجاوز و قتل دستگیر شدگان بازداشتگاه کهریزک را از گرده نظام بکاهد. اما نه تنها موفق نشد، بلکه، با هر اقدام نمایشی رژیم، ماجرای رسوایی کهریزک مجددا بر سر زبان ها افتاد و در ابعادی وسیعتر از گذشته بازتاب رسانه ای یافت.

هم اینک، با گذشت یک سال از آن ماجرا، سران جمهوری اسلامی، به آخرین ترفند سیاسی خود متوسل شده اند.

قدرت حاکمه ایران، بدون آنکه اسامی متهمان را اعلام کند، بدون اینکه هویت و جایگاه مسئولیت تک تک متهمان پرونده کهریزک را برملا سازد، با برگزاری دادگاه های غیر علنی، دو تن از متهمان فوق را به اعدام و بقیه را به تحمل حبس، پرداخت دیه و جزای نقدی، انفصال موقت از خدمت و تحمل شلاق محکوم کرده است. تا بدین وسیله گریبان خود را از شر تبعات پرونده جنایت و تجاوزات صورت گرفته در کهریزک رها سازد.  پرونده ای که عمق پلشتی و رسوایی حاصل از آن، طی یک سال گذشته در سطحی بسیار گسترده، افکار عمومی توده های مردم ایران و جهان را علیه جمهوری اسلامی بر انگیخته است.

تجاوز به زندانیان و قتل های صورت گرفته در بازداشتگاه کهریزک، مسلما اولین نمونه از تجاوزات و جنایات جمهوری اسلامی در زندان نبوده و آخرین آن هم نخواهد بود. تجاوز به زندانیان سیاسی دختر پیش از اعدام و به قتل رساندن زندانیان سیاسی در زیر بازجویی و شکنجه، یکی از جرائم مسلم حاکمان جمهوری اسلامی دردهه شصت است. تجاوز و قتل هایی که مستقیما با فتوا و فرمان مستقیم شخص خمینی به وقوع پیوست. قتل ها و تجاوزاتی که حتا در آن مقطع تاریخی، جهان چشمان خود را بر آن تجاوزات و کشتارهای وسیع فروبست.

ماجرای کهریزک، هرچند  نمونه کوچکی از مجموعه جنایات ضد بشری جمهوری اسلامی است، اما، تنها موردی بوده است که به دلیل بحران سیاسی حاکم بر نظام اسلامی، از هم گسیختگی پایه های درونی رژیم و شکاف موجود در میان نیروهای حاکمیت، علنی گشت و به سرعت در سطحی بسیار وسیع بازتاب بیرونی یافت.

با علنی شدن ماجرای کهریزک، تمام کثافات درونی جمهوری اسلامی به یک باره در سطح جامعه آشکار شد. بوی گند رسوایی کهریزک و تعفن درونی نظام اسلامی حاکم بر ایران، آن چنان مشمئز کننده بود، که “رهبر” نظام را مجبور ساخت تا فرمان تعطیلی زندان کهریزک را صادر کند. کهریزک را به ظاهر تعطیل کردند، اما، هم زمان با بستن آن، کهریزک های دیگری را پایه ریزی کردند و این برخاسته از ماهیت استبدادی این نظام فاسد و نیاز آن به  تداوم سرکوبگری است.

دادگاه نظامی یک تهران، در شرایطی حکم “قصاص نفس” را برای دو تن از متهمان نا شناخته ی کهریزک صادر کرده است که متهمان واقعی این جنایت هولناک، همچنان در قدرت هستند و وظایف سرکوبگری نظام را پیش می برند.

بر اساس گزارش کمیسیون تحقیق مجلس ارتجاع جمهوری اسلامی، سعید مرتضوی دادستان وقت تهران، متهم اصلی این پرونده شناخته شده است. احمد رضا رادان، از فرماندهان بلند پایه سپاه و جانشین فرمانده نیروی انتظامی و نیز رهایی، نماینده طرفدار احمدی نژاد در مجلس، همدستان دیگر مرتضوی در وقوع ماجرای کهریزک بوده اند.

برملا شدن نام سعید مرتضوی، احمد رضا رادان و رهایی، به عنوان عاملان اصلی جنایات صورت گرفته در کهریزک، نقش بلامنازع خامنه ای، دولت احمدی نژاد و کل هیئت حاکمه جمهوری اسلامی را در سازماندهی این جنایت، آشکار ساخت. این افراد که خود از مسئولان جمهوری اسلامی بوده و هستند، حتا به دادگاه احضار هم نشدند. عدم احضار متهمان واقعی این جنایت به دادگاه، ثابت می کند که کهریزک و کهریزک های دیگر، جزئی از کلیت سیستم جمهوری اسلامی هستند. بدون حمایت مستقیم خامنه ای، بدون پشتیبانی علنی دولت احمدی نژاد و هیئت حاکمه ایران از عاملان اصلی این جنایت، ممکن نبود جنایت هایی از این دست به وقوع بپیوندند. لذا، مجرمان و آمران اصلی پرونده کهریزک، نه متهمان ناشناخته و دون پایه زندان کهریزک، بلکه سران نظام و کل سیستم حاکم بر ایران است که باید محاکمه شوند.

خامنه ای، دولت احمدی نژاد و کل نظام ارتجاعی حاکم بر ایران، آمران واقعی جنایات صورت گرفته در کهریزک هستند. همه تلاش تا کنونی خامنه ای، دستگاه اطلاعاتی رژیم و سیستم قضایی آن، بر این بوده است تا با قربانی کردن تنی چند از ماموران و نظامیان دون پایه زندان، مجرمان و آمران اصلی را از چشم توده ها ی مردم پنهان و کل سیستم حاکم بر ایران را تبرئه کنند. وقتی دادگاه غیر علنی بوده، وقتی نام، هویت و مسئولیت متهمان، بر کسی اشکار نیست، دور از انتظار نیست که دستگاه قضایی ایران، زندانیان “شرور” بازداشتگاه کهریزک را به جای عاملان اصلی این جنایت محاکمه و پای چوبه ی دار بفرستد.

جمهوری اسلامی ایران، طی یک سال گذشته به شکل های مختلف تلاش کرده تا صورت مسئله ماجرای زندان کهریزک را از ذهنیت جامعه پاک کند. هم اکنون نیز در تلاش است تا پرونده کهریزک را همانند پرونده قتل نویسندگان و دگراندیشان ایران سرهم بندی نماید. همان گونه که در پرونده موسوم به “قتل های زنجیره ای”،  با “واجبی خور کردن” سعید امامی، پرونده را مختومه اعلام کرد، این بار نیز با صدور حکم اعدام برای دو تن از متهمان جنایات کهریزک، که اساسا، نه دادگاه شان علنی بوده، نه تا کنون اسامی این افراد بر ملا شده است، در صدد است پرونده این جنایت را نیز همانند همه جنایات تا کنونی اش، شامل مرور زمان گرداند.

سرهم بندی کردن پرونده تجاوز و جنایات صورت گرفته در زندان کهریزک، آنچنان آشکار است که سازمان عفو بین الملل را هم به واکنش وا داشته است. این سازمان، با صدور بیانیه ای کارگزاران نظام سیاسی حاکم بر ایران را متهم کرده که همچنان به “پنهانکاری” وقایعی که در کهریزک اتفاق افتاده ادامه می دهند. سازمان عفو بین الملل، ضمن ابراز نگرانی از اینکه طراحان جنایت کهریزک همچنان عهده دار مسئولیت های بالای حکومتی و قضایی باشند، از حکومت ایران خواسته است هرچه زودتر “کلیه حقایق” پرونده کهریزک را منتشر کند.

به رغم این موضع گیری سازمان عفو بین الملل و در خواست از حکومت ایران، جهت روشن شدن “کلیه حقایق” پرونده کهریزک، خانواده های قربانیان جنایت کهریزک و توده های سرکوب شده ایران به خوبی بر این امر واقف هستند که هیئت حاکمه ایران کمترین قدمی در جهت روشن شدن “حقایق” بر نخواهد داشت. چرا که در این صورت، نقش خامنه ای، وزارت اطلاعات، دستگاه قضایی و دولت احمدی نژاد به عنوان آمران اصلی ماجرای کهریزک و تمام جنایات بعد از انتخابات ۲۲ خرداد، برای همه آشکار خواهد شد. و این همان چیزی است که هیئت حاکمه ایران از آن وحشت دارد و مسلما حاضر به روشن شدن حقیقت نیست..

توده های مردم ایران و خانواده های قربانیان جنایت کهریزک، مسلما خواهان تشکیل یک دادگاه علنی، عادلانه و با حضور وکلای مستقل قربانیان حادثه هستند. تشکیل چنین دادگاهی، الزاما به معنای دست یابی به صدور حکم اعدام برای این یا آن فرد متهم نیست. خانواده های قربانیان کهریزک و خانواده های صدها جنایت بزرگتر از ماجرای کهریزک، خواهان روشن شدن حقایق و آشکار شدن نقش آمران اصلی اینگونه جنایت ها هستند، تا آنان به سزای اعمالشان برسند.

توده های جان به لب رسیده مردم ایران به خوبی می دانند سران جمهوری اسلامی و سیستم ضد مردمی حاکم بر ایران، مجرمان اصلی تجاوزات و جنایات صورت گرفته در بازداشتگاه کهریزک هستند. توده های مردم ایران و خانواده های قربانیان کهریزک بر این امر نیز واقف هستند که، تنها با محاکمه آمران و عاملان اصلی جنایت کهریزک، حقایق این جنایت و دیگر جنایات صورت گرفته در زندان های جمهوری اسلامی برای همگان روشن خواهد شد. چنین امری مسلما با سرنگونی جمهوری اسلامی به صورت عینی متحقق خواهد شد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

بحران در یونان و اروپا و نقش صندوق بین المللی پول

کارگران و زحمتکشان یونان روز پنجشنبه ۸ ژوئیه برای ششمین بار در سال جاری میلادی دست به یک اعتصاب عمومی زدند تا بار دیگر به برنامه های ریاضت اقتصادی که دولت سوسیال – دمکرات پاپاندره ئو در دستور کار دارد و می خواهد آن را با پشتیبانی صندوق بین المللی پول و اتحادیه اروپا به اجراء بگذارد، اعتراض کنند. در این روز بار دیگرکارگران و زحمتکشان حمل و نقل زمینی و دریایی، کارخانه ها، ادارات دولتی، بیمارستان ها و مدارس دست از کار کشیدند و در خیابان های آتن و دیگر شهرهای یونان تظاهرات کردند. “کارگران، به جنگ سرمایه داران با جنگ پاسخ دهید” از جمله شعارهایی بود که در تظاهرات آتن به گوش رسید. این یک شعار بی پایه و اساس نیست، چرا که دولت یونان که اکنون قول دریافت “کمک” یک صد و ده میلیارد یورویی صندوق بین المللی پول و اتحادیه اروپا را گرفته است، به عنوان نماینده سرمایه داران به جنگ طبقه ی کارگر و عموم زحمتکشان برخاسته است. این دولت روز هفتم ژوئیه دو لایحه را به تصویب پارلمان رساند. این دو لایحه در رابطه با افزایش سن بازنشستگی و تغییر قانون کار هستند. بر اساس قوانین تصویب شده سن بازنشستگی از ۶۰ به ۶۵ سالگی افزایش می یابد و کارفرمایان می توانند با دست بازتری به بیکارسازی کارگران بپردازند. البته اعتراضات ماه های گذشته در یونان فقط در رابطه با این قوانین جدید نبود و علیه مابقی برنامه های دولتی از جمله کاهش دستمزدها و افزایش مالیات های غیرمستقیم نیز بوده و هست. اتحادیه اروپا و صندوق بین المللی پول به دولت یونان دستور داده اند که در ازای “کمک” شان به این دولت، باید نه فقط دستمزد کارمندان که حقوق بازنشستگی نیز کاهش یابد و برای دریافت حقوق بازنشستگی کامل باید تا پنج سال دیگر به جای ۳۵ سال ۴۰ سال کار کرد.

البته این فقط طبقه ی کارگر یونان نیست که این روزها علیه سیاست های ریاضت اقتصادی به پا خواسته است، فرانسه و اسپانیا نیز در روزهای پایانی ژوئن شاهد اعتراضاتی بر ضد سیاست های مشابه بودند. در اسپانیا کارگران مترو برای سومین بار در ۲۹ ژوئن دست به اعتصاب زدند تا زنگ خطر یورش دولت سوسیال – دمکرات زاپاترو به دستاوردهای اجتماعی را به صدا درآورند. دولت اسپانیا تصمیم گرفته است تا دستمزد همه کارکنان بخش دولتی را ۵ % کاهش دهد تا بتواند کسری بودجه ی یازده درصدی خود را به سه درصد برساند.

در فرانسه نزدیک به دو میلیون نفر روز ۲۴ ژوئن در شهرهای مختلف دست به تظاهرات زدند. در این کشور هم دولت دست راستی نیکولا سارکوزی قصد دارد سن بازنشستگی را از شصت به شصت و پنج سال افزایش دهد. اتحادیه های کارگری و از جمله ث. ژ. ت. که از برگزارکنندگان اعتصاب و تظاهرات این روز در فرانسه بودند با توجه به گوش ناشنوای دولت تصمیم گرفته اند که پس از تعطیلات تابستانی اعتراضات دیگری را سازماندهی کنند.

ورشکستگی و بحران اقتصادی مختص یونان نیست. مبارزات گسترده کارگران و زحمتکشان این کشور این بحران را بیش از پیش لخت و عریان کرد و باعث شد تا جهانیان بتوانند آسان تر به ابعاد آن پی ببرند. این بحران و پیامدهایش بار دیگر نشان داد که اکنون دیگر دولت ها و پارلمان ها که با انتخابات در چارچوب دمکراسی بورژوایی به قدرت می رسند در بهترین حالت عاملان اجرائی نهادهای غیرانتخابی فراملی همچون کمیسیون اروپا یا صندوق بین المللی پول هستند، فرقی هم نمی کند که این دولت ها دست راستی و از جناح های سنتی بورژوایی باشند یا “دست چپی” و از جناح های مدرن تر بورژوایی همچون احزاب سوسیال – دمکرات. نمونه یونان به راحتی این موضوع را روشن می کند. پاپاندره ئو روز ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹ گفت که دولتش قصد ندارد برای حل بحران و فائق آمدن بر کسری عظیم بودجه به انجماد دستمزدها یا حتا کاهش آن ها دست بزند و نخواهد گذاشت که نظام تأمین اجتماعی عقبگرد کند، اما چند ماه بعد و دقیقاً روز ۱۸ مارس ۲۰۱۰ و همین که صندوق بین المللی پول قول وام دهی را داد، پاپاندره ئو اعلام کرد که دستمزدها کاهش می یابد، استخدام در بخش دولتی منجمد می شود و مالیات غیرمستقیم از ۱۹ % به ۲۱ % می رسد!

صندوق بین المللی پول مانند هر نهاد دیگر نظام سرمایه داری پیش از هر چیز در پی کسب سود و انباشت سرمایه است. این انباشت می بایستی به هر حال با فشار و تشدید استثمار حاصل گردد. ترازنامه ی سالیانه ی این نهاد همه ساله در ماه آوریل بسته می شود. این ترازنامه برای سال ۲۰۱۰ – ۲۰۰۹ با چهار برابر شدن سودش نسبت به ترازنامه ی سال پیش و رسیدن به سود ۵۳۴ میلیون دلار بسته شد. صندوق بین المللی پول اکنون همان دستوراتی را به یونان، اسپانیا و دیگر کشورهای اروپایی می دهد که از سی سال پیش به کشورهای “در حال توسعه” داده است.

رکود سرمایه داری موجب شده است که قروض عمومی دولت ها بیش از گذشته به معضلی جدی تبدیل شود و این معضل اکنون در حلقه های ضعیف اتحادیه اروپا همچون یونان رخ نموده است. سیاست صندوق بین المللی پول در این میان تغییر نکرده است: اعطای وام با بهره های بالا به شرط افزایش فشار علیه طبقه کارگر و عموم زحمتکشان. فهرست کشورهایی که در چند سال گذشته قربانی همین سیاست بوده اند بالا بلند است. مجارستان در سال ۲۰۰۸ پیش از اوکرائین، ایسلند و لتونی، سال بعد روسیه سفید، رومانی، صربستان، بوسنی و سپس مولداوی. صندوق بین المللی پول به تمام این کشورها وام اعطا کرد به شرطی که دستمزدها کاهش پیدا کنند و بودجه های تأمین اجتماعی پایین آورده شوند. در نمونه ی اوکرائین وقتی که دولت تصمیم به افزایش حقوق حداقل گرفت، پرداخت وام به این کشور قطع شد!

در برخی از این کشورها مانند یونان، مردم دست به اعتراض زدند بدون آن که تغییری نه در سیاست دولتی و نه در سیاست صندوق بین المللی پول صورت بگیرد. برای مثال رومانی که یکی از فقیرترین کشورهای اتحادیه اروپاست در مارس ۲۰۰۹ نزدیک به ۱۳ میلیارد یورو از صندوق بین المللی پول، ۵ میلیارد یورو از اتحادیه اروپا و ۱ میلیارد یورو از بانک جهانی وام گرفت. در عوض دولت این کشور قول داد که دستمزدها و بازنشستگی ها را کاهش دهد و حقوق حداقل را به ۱۴۵ یورو در ماه پایین آورد. در ضمن بیش از یک صد هزار شغل را در بخش دولتی حذف کند. پس از کاهش ۲۵ درصدی حقوق کارمندان و ۱۵ درصدی حقوق بازنشستگی و بیکاری، بیش از شصت هزار نفر در برابر مقر دولت دست به تظاهرات زدند، اما نه فقط دولت توجهی به این اعتراضات نکرد، بلکه باز هم بر طبق دستورات صندوق بین المللی پول و اتحادیه اروپا به کاهش در بودجه ی تأمین اجتماعی ادامه داد و این بار به مستمری معلولان و خانواده های کم درآمد نیز یورش آورد! این در حالی بود که میزان مالیات بر شرکت ها از ۲۵ % در سال ۲۰۰۰ به ۱۶ % در سال ۲۰۰۹ رسید.

اگر وضعیت در یونان و رومانی چنین است در دیگر کشورهای به اصطلاح ثروتمندتر بهتر نیست. در ایسلند در حالی که میزان بیکاری از اکتبر ۲۰۰۸ تا دسامبر ۲۰۰۹ از دو درصد به بیش از هشت درصد رسید، دولت تصمیم گرفت سه بانک مهم کشور را از ورشکستگی نجات دهد.

به هر حال در هر کشوری که برنامه های ریاضت اقتصادی با پیشقدمی دولت ها یا دستورات صندوق بین المللی پول و کمیسیون اروپا در دستور کار گذاشته می شوند نتیجه ی بلافصلی به جز فشار فزاینده بر طبقه ی کارگر و زحمتکش نداشته اند و دستاوردهای ده ها ساله ی مبارزاتی آن ها را نشانه رفته اند تا سرمایه بزرگ حفظ گردد، سرمایه ای که مسئول مستقیم بحران است. در این میان تنها راه بسیج توده ای و پیشگامی طبقه ی کارگر برای هدایت مبارزه است که می تواند سدی در برابر یورش نظام سرمایه داری به سطح زندگی و دستاوردها ایجاد کند. اکنون در کشورهای اروپایی مسئله ی اصلی  مبارزاتی می تواند به یکپارچه کردن و اتحاد جنبش های پراکنده در کشورهای مختلف تبدیل شود.

متن کامل در فرمت پی دی اف

روزی که مجلس به انحلال و به توپ بسته شدن تهدید شد

بی‌ثباتی سیاسی و از هم گسیختگی درونی جمهوری اسلامی به درجه‌ای رشد کرده که هر اظهار نظر و اقدام مقامات و ارگان‌های دولتی، فوراً به یک نزاع و کشمکش جدید در میان باندهای درون هیئت حاکمه تبدیل می‌شود. آن‌ها هر لحظه مترصدند تا اقدامات یکدیگر را خنثا سازند و از آن وسیله دیگری برای کوبیدن گروه‌های رقیب بسازند و به نفع خود بهره‌برداری کنند.

کافی بود احمدی‌نژاد به رسم عوام‌فریبی همیشگی خود در گفتگوی تلویزیونی‌اش بگوید: بعضی‌ها از این که یک تار موی زن پیدا باشد احساس خطر می‌کنند. عده‌ای در هر دوره‌ای هر چند ماه می‌خواهند جنجالی در کشور برپا و برخورد کنند که بنده از همین جا به صراحت اعلام می‌کنم که ما مطلقاً و از بنیاد با این موضوع مخالفیم، تا ولوله‌ای در درون هیئت حاکمه برپا گردد. نه فقط رقبای احمدی‌نژاد اکنون مسئله جدیدی برای مقابله با رقیب خود یافته بودند، بلکه در درون حامیان وی نیز اختلافات و واکنش‌های متعددی را برانگیخت. مجلسیان از طریق مصاحبه، نوشتن مقالات و ارسال نامه به وی، سخنان وی را محکوم کردند و خواستار اجرای مجدد “طرح عفاف و حجاب” شدند. مطهری یکی از این مجلسیان با انتشار نوشته‌ای در سایت‌های خبری از این که “رئیس جمهور در مسایل فرهنگی لیبرال است” به “مردم متدین و حزب‌اللهی” “هشدار” داد و آن را “علامت خطر”ی اعلام نمود که با اظهارات خود “پلورالیزم دینی و اندیشه صلح کل را تداعی می‌کند.” وی خواستار اعمال قدرت از سوی دولت در اجرای “امر به معروف و نهی از منکر” گردید. او در نقش یکی از پیگیرترین رقبای احمدی‌نژاد نشان داد که تمام این مرتجعین، یکی از دیگری مرتجع‌ترند. چیزی مضحک‌تر از این نمی‌توان گفت که احمدی‌نژاد، “لیبرال” و اشاعه دهنده “صلح کل” است.

رئیس قوه قضایی در رد اظهارات احمدی‌نژاد اعلام نمود، “اگر نیروی انتظامی و قوه قضاییه در برخورد با بی‌حجابی و بدحجابی به قانون عمل نکنند، متخلف‌اند.” اما حرف‌های احمدی‌نژاد، طرفداران او را نیز برآشفته کرد. احمد خاتمی از سران دستگاه روحانیت گفت: رئیس جمهور از موج مقدسی که به حمایت از حجاب و عفاف برخاسته نه تنها تجلیل نکردند، بلکه تحقیر کردند. جنتی که سخنرانی نماز جمعه‌اش را به همین مسئله اختصاص داده بود، افزود: می‌گویند اگر روسری کمی عقب برود اشکالی ندارد. همین طور عقب می‌رود تا به کشف حجاب منجر شود. این مرتجع رسوا تا به آن جا پیش رفت که گفت: فسادی که زن بدحجاب در خیابان پخش می‌کند، از سمی که پخش می‌شود بدتر است و در پایان نتیجه گرفت: کسی حق ندارد دست نیروهای انتظامی را ببندد و نیروی انتظامی باید کارش را انجام دهد و دیگران هم به او کمک کنند.

اما مگر نیروی انتظامی در این زمینه کوتاهی کرده بود و یا احمدی‌نژاد مخالف بگیر و ببند و سرکوب زنان است؟ نه! اتفاقاً وقتی احمدی‌نژاد در مصاحبه‌اش اعلام می‌کند که ما با این موضوع مخالفیم، درست در همان لحظات، نیروهای پلیس، تحت فرمان وزارت کشور وی به خیابان‌ها ریخته‌اند و درگیری‌هایی در خیابان‌های تهران رخ داده است. اگر  احمدی‌نژاد مخالف بود، اجرای این طرح بر عهده وزارت کشور قرار نمی‌گرفت و وزارت کشور از نیروهای پلیس نمی‌خواست برای اجرای آن وارد صحنه شوند. اما احمدی‌نژاد عوام‌فریب است. در حالی که مسئولیت اجرای طرح سرکوبگرانه علیه زنان را بر عهده دارد، سعی می‌کند عواقب آن را به گردن رقبای خود بیاندازد و بگوید ما از بیخ و بن با این مسئله مخالفیم. اما در جمهوری اسلامی همین هم می‌تواند به کشمکش و درگیری جدیدی در درون هیئت حاکمه تبدیل شود و عملاً هم داشت قضیه بیخ پیدا می‌کرد که ماجرای دانشگاه آزاد، آن را تحت‌الشعاع قرار داد و منجر به درگیری شدیدتری میان قوای مقننه و مجریه رژیم و باندهای درونی مجلس گردید. این درگیری، ابعادی بسی گسترده‌تر از آن چیزی به خود گرفت که تاکنون میان قوای مقننه و مجریه رژیم رخ داده بود. برای نخستین بار در طول حیات جمهوری اسلامی، طرفداران احمدی‌نژاد، شعار انحلال مجلس و حتا به توپ بستن آن را سر دادند .

مجلس وارد ماجرایی شده بود که پس از کشمکشی طولانی میان احمدی‌نژاد و هاشمی رفسنجانی بر سر دانشگاه آزاد با یک دارایی ۲۵۰ هزار میلیارد تومانی، ظاهراً به نفع احمدی‌نژاد پایان یافته بود. این نزاع، نزاع کوچکی نبود. دانشگاه آزاد فقط یک قدرت مالی کلان در دست طرفداران رفسنجانی نیست، بلکه یک قدرت تأثیرگذار سیاسی و یک مرکز مهم آموزش و تربیت کادرهای جمهوری اسلامی بود که در جریان رقابت جناح‌های رژیم نقش مهمی ایفا می‌کرد. با تشدید اختلاف و تضاد میان گروه‌های موسوم به اصول‌گرا، با حزب کارگزاران سازندگی، از مدتها پیش تلاش این گروه‌ها برای خارج کردن آن از چنگال رفسنجانی و طرفداران وی، به منظور تضعیف قدرت سیاسی آن‌ها آغاز گردید. اما در آن ایام، رفسنجانی در آن حد قدرت داشت که تعرضات آن‌ها را خنثا سازد.  حتا در نخستین دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد، تلاش وی برای تصرف این مرکز مالی و سیاسی مهم ناکام ماند.

معهذا فشار تا به آن حد افزایش یافته بود که برای رفسنجانی و گروه‌ طرفدار وی راه دیگری برای نگه داشتن این دانشگاه در تصرف خود، جز این باقی نماند که بگویند آن را وقف اعلام خواهند کرد. آن‌ها تنها در چنین حالتی می‌توانستند مانع از دست‌اندازی احمدی‌نژاد و طرفداران وی به این دانشگاه گردند. موفقیت این تاکتیک به یک تأییدیه خامنه‌ای نیاز داشت. اما وی که خود از حامیان پشت پرده‌ی طرح احمدی‌نژاد بود، آن‌ها را سر دواند و پاسخ مشخصی نداد. رویدادهای سیاسی پس از به اصطلاح انتخابات ۲۲ خرداد، موقعیت سیاسی رفسنجانی را بیش از پیش وخیم نمود. اکنون موقعیت مناسبی برای احمدی‌نژاد پیش آمده بود که ضربه قطعی را بر سر این مسئله به هاشمی وارد آورد. با تغییراتی که در ترکیب اعضای “شورای عالی انقلاب فرهنگی” صورت گرفت، اساسنامه این دانشگاه اصلاح شد و با رسیدن احمدی‌نژاد به هدف خود، قرار بود هیئت امنای جدید، رئیس جدیدی به جای جاسبی بگمارد.

دیگر راهی برای طرفداران رفسنجانی باقی نمانده بود، جز این که از طریق نفوذ در دستگاه قضایی و قوه مقننه، اساسنامه مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی را لغو کنند.

روز شنبه نخستین هفته تیر ماه، دادگاهی در تهران حکم توقف موقت اجرای اساسنامه را صادر کرد. فرادی آن روز نیز مجلس، یک فوریت طرح “حمایت از تأسیس و تقویت مؤسسات و مراکز آموزش عالی غیر دولتی” را در دستور کار قرار داد. پوشیده نبود که هدف مجلس از بررسی این طرح، اصلاح مصوبه شورای عالی فرهنگی، به نفع رفسنجانی و به زیان احمدی‌نژاد بود. رئیس مجلس که از تمام اختلافات بر سر این مسئله آگاه بود، برای غلبه بر مخالفت گروه طرفداران احمدی‌نژاد  در مجلس با نوشتن نامه‌ای به خامنه‌ای از وی سؤال کرد که آیا نظر خاصی در مورد وقف اموال این دانشگاه دارد یا نه؟ پیش از این، شایع شده بوده که خامنه‌ای با این وقف موافقت کرده است. دفتر خامنه‌ای اما پاسخ داد که وی هیچ نظری راجع به این مسئله ابراز نکرده است. بنابراین، مانع از این جهت برداشته شد که خود مجلس بتواند در مورد وقف این دانشگاه که خواست رفسنجانی بود، تصمیم بگیرد. اما معضلی بزرگ‌تر از این در برابر مجلس قرار داشت. در ظاهر، مجلس به لحاظ قانونی حق تصویب هر طرحی را دارد، اما چون در جمهوری اسلامی مراکز متعدد قانونگزاری و تصمیم‌گیری وجود دارد که  می‌توانند تصمیمات یکدیگر را نقض کنند، و در همان حال حق ورود به مصوبات یکدیگر را ندارند، در این جا نیز مجلس این حق را برای خود قائل بود که در مورد مؤسسات آموزش عالی غیر دولتی که دانشگاه آزاد هم شامل آن بود، تصمیم بگیرد. اما به استناد گفته‌ای از خمینی که تصمیمات شورای عالی فرهنگی باید اثر اجرایی داشته باشد و یا اظهار نظر خامنه‌ای مبنی بر این که مجلس و شورای عالی فرهنگی وارد مصوبات یکدیگر نشوند، نمی‌توانست وارد این مسئله شود. چرا که در جمهوری اسلامی حرف امثال خمینی و خامنه‌ای هم قانون است و حتا فراتر از هر گونه قانون و حقوق ارگان‌ها محسوب می‌شود. طرفداران احمدی‌نژاد با استناد به همین اظهار نظرهای خمینی و خامنه‌ای تلاش کردند این طرح را از دستور کار مجلس خارج کنند و مانع از تصویب آن گردند. اما مسئله برای پشتیبانان طرح، مهم‌تر و حیاتی‌تر از آن بود که با به میان کشیده شدن نظر خمینی و خامنه‌ای عقب‌نشینی کنند. به نظر می‌رسد که طرفداران رفسنجانی به خوبی توانسته بودند، همه گروه‌های رقیب احمدی‌نژاد را بر سر این مسئله در یک جبهه گرد آوردند. سوای گروهی که نفع اقتصادی و سیاسی مستقیمی در این مسئله داشتند، گروه دیگری که از افتادن حجم کلان دارایی ۲۵۰ هزار میلیارد تومانی و قدرت سیاسی ناشی از آن به دست احمدی‌نژاد بیمناک بودند، همه در این جبهه گرد آمدند. بنابراین بی‌جهت نبود که این طرح با ۱۳۴ رأی به تصویب رسید و به فوریت بررسی جزئیات آن نیز آغاز گردید و مصوبه‌ی احمدی‌نژاد، در رأس شورای عالی فرهنگی جمهوری اسلامی لغو شد. بر طبق ماده واحده‌ی این طرح، اساسنامه دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی غیر دولتی به پیشنهاد هیئت مؤسس آن خواهد بود. بر طبق تبصره‌های این ماده، هر گونه تغییر در آن به پیشنهاد هیئت مؤسس انجام می‌گیرد و اساسنامه اولیه آن‌ها به اعتبار خود باقی می‌ماند. وقف اموال این مؤسسات مجاز اعلام گردید و بالاخره کلیه مصوبات وضع شده مغایر با این تبصره‌ها، ملغا شد.

باند وابسته به احمدی‌نژاد وقتی که دیدند زورشان در مجلس نرسیده است، درگیری‌شان را به خارج از صحن مجلس کشاندند تا نشان دهند زور و قدرت حتا تعداد اندکی بسیجی و حزب‌اللهی فراتر از مصوبه‌ی مجلس و “شورای عالی فرهنگی” برای حل مسائل مورد اختلاف است. گروهی بسیجی دانشگاه‌ها که اصلاً معلوم نیست چند نفراند، نامه‌ی سرگشاده‌ای با امضای انجمن‌های اسلامی ۸ دانشگاه انتشار دادند و ضمن حملات شدیداللحن به رؤسای قوای مقننه و قضایی جمهوری اسلامی، مصوبه مجلس را بزرگ‌ترین اختلاس مالی تاریخ جهان و یک کلاهبرداری سیاسی – اقتصادی نامیدند و به آن‌ها اخطار کردند تا دیر نشده رأی‌تان را “در مورد قانونی جلوه دادن بزرگ‌ترین سرقت تاریخ جهان پس بگیرید.”

یک روز پس از این نامه سرگشاده، گروهی از این بسیجیان در مقابل مجلس گرد آمدند. این مجلس را هم‌دست مافیا و عامل انگلیس نامیدند. مجلسیان را تهدید به تعطیل مجلس و حتا به توپ بستن آن کردند و یک روز به مجلس فرصت دادند، مصوبه خود را لغو کند.

رئیس قوه قضاییه سریعاً به تهدیدات واکنش نشان داد و تصمیم دادگاه را برای توقف موقت اساسنامه‌ی شورای عالی فرهنگی، لغو نمود. اما برای مجلس، رسوایی بالاتر از این نبود که با تهدیدات چند نفر بسیجی، مصوبه‌ی خود را لغو کند و به سادگی تسلیم احمدی‌نژاد و قوه اجرایی گردد. معهذا تا فردا می‌بایستی تکلیف روشن شود و این مجلس فاقد قدرت و بی‌اراده، راه دیگری جز تسلیم نداشت. لذا در حالی که تشنج و درگیری در مجلس بالا گرفته بود، سرانجام، یک فوریت طرحی را تصویب نمود که بر طبق آن “معتبر بودن مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی در خصوص دانشگاه آزاد اسلامی” اعلام گردید و عملاً مصوبه‌ی پیشین خود را لغو کرد. در فاصله چهار روز، مجلس یک بار با مصوبه خود بر سر دانشگاه آزاد، اعلام نمود که احمدی‌نژاد، خامنه‌ای و شورای فرهنگی رژیم، غلط کرده‌اند که بخواهند دانشگاه آزاد را از چنگ دار و دسته رفسنجانی بیرون آورند و بار دیگر اعلام نمود که مجلس غلط کرده است که بخواهد برخلاف نظر خامنه‌ای و احمدی‌نژاد تصمیم بگیرد.

با این تصمیم جدید مجلس نه فقط عجالتاً نزاع احمدی‌نژاد و هاشمی رفسنجانی بر سر دانشگاه آزاد به نفع احمدی‌نژاد پایان یافت و قدرت رفسنجانی هر چه بیش‌تر تحلیل رفت، بلکه از آن مهم‌تر، در عرصه‌ی زورآزمایی قوای مقننه و اجرایی جمهوری اسلامی، مجلس با شکست سختی رو به رو شد که دیگر به سادگی نمی‌تواند عواقب آن را جبران کند. مجلسی که با بسیج گروهی چماقدار حزب‌اللهی توسط طرفداران احمدی‌نژاد و دستگاه اجرایی، به سادگی تهدید به تعطیل شدن می‌شود و عقب‌نشینی می‌کند، بیش از آن ناتوان است که بخواهد حملات آتی ارگان رقیب و در رأس آن احمدی‌نژاد را دفع کند.

بی‌تردید همانگونه که در فاصله دو هفته، مسئله حجاب و دانشگاه آزاد توانست تلاطمات و بحران‌های جدیدی در درون هیئت حاکمه ایجاد کند، در بطن بحران سیاسی موجود، می‌تواند ده‌ها مسئله دیگر، درگیری‌های درونی را تشدید و به بحران‌های جدید بیانجامد. اما تا جایی که این مسایل به بحران در مناسبات قوای مقننه و اجرایی جمهوری اسلامی ارتباط پیدا می‌کند، مجلس مدام در موقعیتی ضعیف‌تر در برابر قوه اجرایی ظاهر می‌گردد. کشمکش بر سر دانشگاه آزاد و عقب‌نشینی مجلس نیز بیان چیز دیگری جز همین واقعیت نیست.

متن کامل در فرمت پی دی اف