دیپلماسی سری و افشاگری‌های ویکی‌لیکس

دولت‌های بورژوایی از آگاهی توده‌های مردم هراس دارند. آن‌ها همواره کوشیده‌اند طبقات فرودست را در ظلمت و ناآگاهی نگاه دارند. نفع طبقاتی بورژوازی ایجاب می‌کند که حقیقت از چشم توده‌های کارگر و زحمتکش پوشیده بماند تا آنها را در انقیاد و اسارت نگهدارند. از این‌رو تمام وسایل و روش‌های ممکن را به خدمت می‌گیرند تا مانع از آن شوند، حقیقت برملا شود و توده‌ها آگاه گردند.

همین واقعیت که بر سیاست داخلی دولت‌ها جاری و حاکم است، به عرصه سیاست خارجی نیز بسط می‌یابد و به عریان‌ترین و رسواترین شکل، خود را در روش‌ها و شیوه‌های پیشبرد و تحقق اهداف سیاست خارجی آنها، در دیپلماسی سری، به نمایش می‌گذارد.

دولت‌های سرمایه‌داری، در مناسبات خارجی خود، همه چیز را با ادعاهای موهوم امنیت و منافع ملی، به دور از چشم مردم، در خفا پیش می‌برند. بدون اطلاع و آگاهی مردم در پشت درهای بسته مذاکره و بده و بستان دارند. قراردادهای مخفی امضا می‌کنند. به توطئه، آدم‌کشی و جاسوسی علیه یکدیگر متوسل می‌شوند. قرار و مدار تدارک جنگ‌ها و اشغال سرزمین‌های دیگران را می‌گذارند. بازارهای جهان را میان خود تقسیم می‌کنند و توده‌های زحمتکش مردم از آن‌چه که در پشت درهای بسته و در زد و بندها و مذاکرات سری آن‌ها گذشته است، بی‌خبر می‌مانند.

افشای صدها هزار سند وزارت دفاع و خارجه‌ی دولت آمریکا توسط سایت ویکی‌لیکس که از اوایل سال جاری میلادی آغاز گردید، با انتشار موج جدید مکاتبات سفارت‌خانه‌ها و کنسول‌گری‌های آمریکا در یک ماه اخیر، انعکاس گسترده‌ای در سراسر جهان یافت. این افشاگری‌ها هم اکنون به یکی از مهم‌ترین مسایل سیاسی مورد بحث در میان دولت‌ها، رسانه‌ها و مردم سراسر جهان تبدیل شده است.

اهمیت این مسئله در کجاست که این همه واکنش را برانگیخته است؟ چه چیزی در این اسناد نهفته است؟ تا چه حد اسنادی واقعاً سری‌اند؟ تا چه حد ابعاد دیپلماسی مخفی را بازتاب می‌دهند؟ چه عواملی در انتشار آن‌ها دخیل‌اند و سرانجام توده‌های مردم چه چیزی باید از این افشاگری‌ها بیاموزند؟

ویکی‌لیکس از سال ۲۰۰۶ که به عنوان یک سایت اینترنتی راه‌اندازی شد، کار خود را با افشاگری‌های سیاسی آغاز نمود. از سازمان‌دهندگان این سایت به جز افرادی محدود اطلاعاتی انتشار نیافته است. تنها اعلام شده است که ویکی‌لیکس به عنوان یک سازمان “غیر انتفاعی رسانه‌ای جدید بین‌المللی” در سوئد به ثبت رسیده است و توسط گروهی از روزنامه‌نگاران، مخالفین دولت چین، ریاضی‌دان‌ها و فعالین عرصه‌های کامپیوتر اداره می‌شود. وقتی که این سایت راه‌اندازی شد، اعلام نمود که هر مدرکی که جنبه خبری داشته باشد و نتواند در رسانه‌ای رسمی چاپ شود، انتشار خواهد داد. حیطه‌ی کار خود را عمدتاً افشای رژیم‌های سرکوب‌گر در آسیا، کشورهای بلوک پیشین شوروی، منطقه خاورمیانه و آفریقا اعلام نمود. اما در عین حال گفت که به مردم تمام مناطق برای افشای رفتار غیر اخلاقی دولت‌ها و شرکت‌ها کمک خواهد کرد. پیش از افشاگری‌های چند ماه اخیر، موارد متعددی از افشاگری‌های منفرد در مورد دولت‌ها، شرکت‌ها، احزاب و افراد داشت که به گفته‌ی دست‌اندرکاران این سایت به حدود ١٠۰ مورد شکایت و پرونده انجامیده است. در سال ۲۰۰۸ صدها سند در مورد فعالیت‌های یک بانک سوئیسی انتشار داد که به تعطیل موقت سایت انجامید. در جریان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تعداد زیادی از نامه‌های الکترونیکی، عکس‌ها و آدرس‌های سارا پلین، نامزد معاونت ریاست جمهوری از حزب جمهوری‌خواه را که جنجال بزرگی در آمریکا ایجاد نمود، افشا کرد. یکی دیگر از افشاگری‌های مهم آن، افشای دستورالعمل عملیاتی در ارتباط با نحوه رفتار با زندانیان بازداشتگاه گوانتانامو بود. افشاگری‌های متعددی در مورد رژیم‌های سرکوب‌گر آفریقا انجام داد و در سال ۲۰۰۹ جایزه‌ی رسانه‌ای سازمان عفو بین‌الملل به خاطر افشای قتل‌ها و آدم‌کشی‌های فراقانونی در کنیا به این سایت تعلق گرفت. شهرت این سایت با افشاگری‌هایش علیه جنگ آمریکا در عراق و افغانستان فوق‌العاده افزایش یافت. در آوریل سال ۲۰۱۰ ویدئویی از کشتار ۱۲ غیر نظامی از جمله دو خبرنگار رویترز توسط هلی‌کوپترهای آمریکایی در عراق در سال ۲۰۰۷ را انتشار داد که فرستنده‌های تلویزیونی سراسر جهان آن را پخش کردند. در ماه ژوئیه، یک مجموعه نزدیک به ۷۷ هزار سند از اقدامات جنگی نیروهای نظامی آمریکا در فاصله ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۰ را در افغانستان منتشر ساخت که اسناد متعددی از آن به افشای جنایت‌های جنگی و کشتار مردم غیر نظامی اختصاص یافته بود. در اکتبر سال جاری نیز حدود ۴۰۰ هزار سند دیگر را در مورد جنگ آمریکا در عراق، این بار هماهنگ با سازمان‌های رسانه‌ای مهم جهان علنی کرد. در نوامبر ۲۰۱۰ ویکی‌لیکس اعلام نمود که ۲۵۱ هزار سند از مکاتبات ۲۷۴ سفارت‌خانه و کنسول‌گری آمریکا با وزارت امور خارجه این کشور را انتشار خواهد داد که تاکنون تنها بخش کوچکی از آنها انتشار یافته است و منجر به بازداشت مدیر سایت، ژولیان آسانژ گردید.

تا جایی که روشن است این اسناد واقعی هستند و دولت آمریکا نیز آن را انکار نکرده است. اولین سؤالی که پیرامون این اسناد پیش می‌آید، این است که این اسناد حقیقتاً تا چه حد محرمانه‌اند و تا کجا افشاگر ماهیت دیپلماسی سری دولت‌ها. اسناد انتشار یافته عموماً مکاتبات روزمره‌ای هستند که سفارت‌خانه‌های هر کشوری با وزارت امور خارجه کشور خود دارد. محتوای این مکاتبات در برگیرنده‌ی حیطه‌ی وسیعی از گزارشات کم اهمیت تا مسایل فوق‌العاده مهم است که در طبقه‌بندی دیپلماسی سری بر آن‌ها مهر به کلی سری زده می‌شود. تا جایی که این اسناد توسط ویکی‌لیکس علنی‌شده‌اند، موارد بسیار محدودی را می‌توان یافت که در زمره اسناد به کلی سری جای گیرند. اسناد مربوط به جنگ در عراق و افغانستان عموماً آن‌چه را بازگو می‌کنند که قبلاً به اشکال مختلف از طریق رسانه‌ها علنی شده بودند. این که ارتش آمریکا دست به چه جنایات فجیعی می‌زند و افراد غیر نظامی را به قتل می‌رساند، تعداد افرادی که در عراق به قتل رسیده‌اند، هزاران تن بیش از رقمی‌ست که رسماً اعلام شده است، دار و دسته‌های فاسد حاکم بر عراق و افغانستان چگونه دزدی و غارت می‌کنند، سران آن‌ها جوخه‌های مرگ و ارتش‌های خصوصی در اختیار دارند، با جمهوری اسلامی ایران زد و بند دارند، جمهوری اسلامی دخالت آشکار در این کشورها دارد و حتا نیروهای شبه نظامی وابسته به آن در عراق، عملیات نظامی انجام می‌دهند و ده‌ها و صدها مورد دیگر مسایل پوشیده‌ای نبوده و نیست. این که در خاورمیانه، عربستان، شیخ‌نشین‌های حاشیه خلیج، بحرین، ابوظبی و امثالهم اصلی‌ترین منابع تغذیه مالی گروه‌های اسلام‌گرای سنی، القاعده، طالبان و لشکر طیبه هستند، پوشیده نبوده و نیست. این که دولت‌های عربی منطقه، عموما در بلوک‌بندی مقابل جمهوری اسلامی قرار دارند و هم‌سو با اسرائیل خواهان دخالت نظامی و جنگ آمریکا علیه جمهوری اسلامی هستند، آشکار بوده و هست. این که دستگاه جاسوسی امپریالیسم آمریکا حتا در درون کشورها و سازمان‌های بین‌المللی دوست و مورد اعتماد دولت آمریکا نیز اقدام می‌کنند، به دبیر کل سازمان ملل هم اطمینان ندارد، مراکز حساس کشورهای هم‌پیمان خود را شناسایی و تحت مراقبت قرار می‌دهد، این که دولت آمریکا با دولت‌های هم‌پیمان خود تضاد و اختلاف دارد و شرکت‌های انحصاری رقیب انحصارات آمریکایی را تحت کنترل قرار می‌دهد و ده‌ها هزار سندی که پیرامون این مسایل انتشار یافته، به دفعات در رسانه‌های کشورهای سرمایه‌داری مورد بحث، اظهار نظر و تحلیل قرار گرفته است. اما به جز در مواردی بسیار محدود، نمی‌توان از مذاکرات، زد و بندها، و توافقات مهم سیاسی، نظامی و اقتصادی که همواره میان دستگاه دیپلماسی آمریکا با دولت‌های دیگر و شرکت‌ها و انحصارات آن‌ها در جریان است، اثری پیدا کرد.

بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که اسناد به کلی سری از این مجموعه‌های انتشار یافته کنار گذاشته شده‌اند. یا توسط آن‌هایی که این اسناد را در اختیار ویکی‌لیکس قرار داده و یا توسط گردانندگان این سایت و روزنامه‌های دست اندرکار انتشار آن‌ها.

با این وجود آیا این بدان معناست که افشای این اسناد فاقد اهمیت‌است؟ به هیچ‌وجه.

انتشار این اسناد در همین محدوده، لااقل گوشه‌هایی از فجایع دیپلماسی سری را بر مردم سراسر جهان آشکار می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه دولت‌های سرمایه‌داری، حقیقت را از چشم مردم پنهان می‌دارند، به آن‌ها دروغ می‌گویند، در پشت درهای بسته مذاکره می‌کنند و تصمیم می‌گیرند، بدون این که توده مردم از آن‌ها آگاه شوند. در عین حال این اسناد، بر صحت موضع‌گیری‌ها  و تحلیل‌های به ویژه سازمان‌های رادیکال و کمونیست در مورد سیاست‌های ارتجاعی دولت آمریکا و عموم دولت‌های سرمایه‌داری و نقش دیپلماسی سری در سیاست خارجی این دولت‌ها برای در ناآگاهی نگاه داشتن توده‌های مردم، مهر تأیید می‌زنند. بنابراین تا این حد که به بیداری و آگاهی مردم کارگر و زحمتکش یاری می‌رسانند و نقش دیپلماسی سری را در سیاست خارجی دولت‌ها برملا می‌کنند، حائز اهمیت‌اند.

از همین روست که دولت آمریکا شدیداً بر سر افشای این اسناد واکنش نشان ‌داد و به رغم ادعاهای عوام‌فریبانه خود در مورد جریان آزاد اطلاعات و رعایت آزادی بیان و نشر، نتوانست آن را تحمل کند. سران و مقامات دولت آمریکا همگی انتشار این اسناد را محکوم کردند و اقدامات متعددی را برای توقف آن‌ها به مرحله اجرا درآوردند.

سرویس اطلاعاتی آمریکا در یک نامه‌ی سری، سایت ویکی‌لیکس را تهدیدی برای ارتش آمریکا معرفی نمود. با انتشار اسناد، وزیر خارجه آمریکا انتشار آنها را محکوم کرد و آن را باعث ایجاد اختلاف میان کشورهای جهان اعلام نمود. وزیر دفاع این کشور انتشار این اسناد را باعث به خطر افتادن جان سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان دانست و گفت: این اقدام لطمه به حیثیت و اعتبار آمریکاست. رئیس کمیته‌ی امنیت ملی مجلس نمایندگان، ویکی‌لیکس را خطری جدی و آشکار معرفی نمود که امنیت آمریکا را مورد تهدید قرار داده است. اعضای کنگره آمریکا خواهان تعیین این سایت به عنوان یک سایت تروریست خارجی شدند. حتا سخن از اعدام دست اندرکاران این سایت به میان آوردند. مشاور امنیت ملی کاخ سفید با صدور بیانیه‌ای اعلام کرد که افشای اطلاعات طبقه‌بندی شده، زندگی آمریکاییان و شرکای ما را به خطر انداخته و امنیت ما را مورد تهدید قرار داده است. سرانجام، مقامات آمریکایی درخواست نمودند که انتشار بقیه اسناد متوقف شود. یک سخنگوی ویکی‌لیکس این پیشنهاد را رد کرد و گفت: “اگر ثبات دنیا بر روی دروغ و فریب استوار است، زمان آن رسیده که پایه‌های این ثبات اندکی به لرزه درآید.”

دولت آمریکا با آغاز انتشار آخرین سری اسناد، اقدامات عملی خود را برای متوقف ساختن آن‌ها تشدید کرد. سرورهای ارائه دهنده‌ی خدمات به این سایت پی در پی مورد حمله قرار گرفتند و یا زیر فشار دولت آمریکا از ارائه خدمات خودداری کردند. مؤسسات بانکی، حساب‌های سایت را بلوکه کردند. اما اقدام جدی‌تر، دستگیری مدیر سایت بود که از پیش تدارک آن دیده شده بود. آن‌گونه که اکنون برخی رسانه‌ها خبر می‌دهند، سازمان جاسوسی آمریکا طراح ماجرایی بود که توجیه دستگیری وی شود. این ماجرا آن‌گونه که روزنامه‌های سوئدی به نقل از گزارش پلیس این کشور، خبر آن را منتشر کرده‌اند از این قرار است که یک زن سوئدی به نام آنا که در دانشگاه اوپسالا مشغول به کار است، با ارسال یک ای – میل به مدیر این سایت و معرفی خود به عنوان یک فعال سیاسی و حقوق زنان، روزنامه‌نگار و علاقمند به کشورهای آمریکا لاتین و غیره از وی دعوت می‌کند که در اجلاس “جنبش برادری” یک سازمان مسیحی وابسته به حزب سوسیال دمکرات سوئد، سخنرانی کند. این دعوت پذیرفته می‌شود و در ۱۴ اوت، ژولیان آسانژ، در این اجلاس حضور می‌یابد. وی در منزل آنا ساکن می‌شود و گویا در دو مورد با یکدیگر رابطه‌ی سکسی برقرار می‌کنند. در جریان سخنرانی، سر و کله زن دیگری به نام سوفیا به عنوان عکاس پدیدار می‌شود که خود را علاقمند به فعالیت ویکی‌لیکس و در ارتباط با حزب پیرات معرفی می‌نماید. او را به منزل خود دعوت می‌کند و همان ماجرا در این جا نیز تکرار می‌گردد. دو روز بعد، آنا و سوفیا که گویا برای نخستین بار در همین اجلاس با هم آشنا می‌شوند با یکدیگر تماس تلفنی می‌گیرند، و هر دو روز ۲۰ اوت به پلیس مراجعه می‌کنند و اظهار می‌دارند که قربانی سوء استفاده جنسی شده‌اند. مدیر سایت ویکی‌لیکس تحت تعقیب قرار می‌گیرد. تا جایی که برخی منابع خبری و روزنامه‌نگاران قضیه را دنبال کرده‌اند، روشن شده است که آنا از همکاران نزدیک فراریان کوبایی در آمریکاست که سرنخ آن در دست سازمان‌های جاسوسی آمریکا “سیا” است. آنا را یک عامل سیا معرفی کرده و تمام ماجرا را صحنه‌سازی سازمان جاسوسی آمریکا برای به دام انداختن مدیر سایت ویکی‌لیکس می‌دانند. خود وی تا پیش از بازداشت‌اش اظهار نظر مشخصی در مورد اصل ماجرا نکرد و تنها در مصاحبه با شبکه خبری الجزیره گفت: “طرح این مسایل بخشی از کارزار تخریبی علیه ویکی‌لیکس است.”

روز ۱۸ نوامبر دادگاهی در سوئد دستور دستگیری وی را به اتهام تجاوز و خشونت جنسی صادر کرد. وکیل سوئدی وی می‌گوید: “پلیس بین‌الملل یک روز پس از آن که این سایت اقدام به بزرگ‌ترین افشاگری خود کرد، حکم بازداشت وی را به اجرا گذاشت… این گمان وجود دارد که برخی از کشورها می‌خواهند وی را به آمریکا تحویل دهند. سوئد این مسیر را کوتاه می‌کند.” بدون علت نبود که دادگاه انگلیس، جایی که او خود را به پلیس معرفی نمود، از آزادی وی به قید وثیقه خودداری نمود و او را در بازداشت‌گاه نگه داشت. رد پای سازمان‌های جاسوسی و دیپلماسی سری دولت‌ها به وضوح بر سر همین ماجرا نیز دیده می‌شود. ادامه‌ی ماجرا به تصمیم دولت انگلیس موکول می‌گردد.

بر سر اسناد افشا شده، یک سؤال مهم هنوز بدون جواب مانده است. این اسناد توسط چه کسانی و با چه هدفی در اختیار سایت ویکی‌لیکس قرار گرفته است؟ بعید به نظر می‌رسد، آن‌گونه که اکنون شایع است، تمام نقل و انتقال این اسناد توسط یک نفر انجام گرفته باشد. تضادهای درونی هیئت حاکمه‌ی آمریکا و حتا دولت‌های رقیب می‌تواند در این میان نقش داشته باشد. اقدامات گروه‌هایی از هکرها را هم که در توهم جریان آزاد اطلاعات اند و مخالف انحصار اطلاعات هستند، نمی‌توان نادیده انگاشت. اما اصل قضیه هر چه باشد، در هر حال یک چیز مشخص است. انتشار این اسناد نتیجه‌ی نوعی از هم گسیختگی در درون دولت آمریکا و طبقه حاکم بر این کشور است که به درون دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی، نظامی و دیپلماتیک آن نیز رسوخ کرده است. این خود نتیجه بحران‌‌های متعدد و نارضایتی‌های مردم آمریکاست که امپریالیسم آمریکا اکنون با آن‌ها روبروست.

دولت آمریکا عجالتاً یک سرباز به نام برادلی منینگ را به اتهام استفاده‌ی غیر مجاز و افشای اطلاعات طبقه‌بندی شده  بازداشت کرده است. بر طبق اسنادی که در ویکی‌پدیا انتشار یافته است، یکی از هکرهای معروف به نام آدریان لامو، اطلاعاتی از این فرد در اختیار دستگاه اطلاعاتی آمریکا قرار داده و گفته است در یکی از گفتگوهای اینترنتی با منینگ وی مسئولیت انتقال اسناد را به ویکی‌لیکس پذیرفته است. یک مقاله در واشنگتن پست می‌گوید: منینگ توهمی به سیاست خارجی آمریکا نداشت و بر این عقیده بود که اسناد دیپلماتیک، زد و بندهای سیاسی پشت پرده و جنایتکارانه را افشا می‌کند و امیدوار بود که افشای ویدئوها به یک رسوایی بزرگ بیانجامد و به مباحثات و مناظرات جهانی و اصلاحات بیانجامد. ویکی‌لیکس از تأیید هویت منینگ به عنوان منبع فاش شدن اسناد امتناع نموده است.

در هر حال، قضیه هر چه باشد، از جنبه افشای دیپلماسی سری دولت‌های سرمایه‌داری حائز اهمیت است. وقتی که توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران اخباری از این اسناد را از طریق رسانه‌ها می‌شوند و می‌بینند، می‌توانند دریابند که وقتی در یک دولت بورژوازیی به اصطلاح “قانون‌مدار” نظیر آمریکا، دیپلماسی سری در همین محدوده‌ی کوچک انتشار و افشای این اسناد، چه فجایعی به بار آورده است، در یک رژیم بی قانون و کاملاً استبدادی بورژوایی، از نمونه جمهوری اسلامی  چه‌ها می‌گذرد. رژیمی که تمام موجودیت‌اش، بر اختناق، استبداد، کشتار، فریب، توطئه و دروغ استوار است، دیپلماسی مخفی آن، بی نهایت سری و فاجعه‌بار است. به نحوی که مردم ایران حتا کم‌ترین اطلاعات واقعی از سیاست خارجی این رژیم به دست نمی‌‌آورند. این رژیم دائماً در حال زد و بند و معامله با دولت‌های دیگر است، بدون این که مردم ایران از آن‌ها آگاه شوند. این رژیم همواره در توطئه‌ها، کشتارها و ترورها در سراسر جهان نقش داشته و دارد، اما مردم ایران از آن‌ها بی‌خبرند. این رژیم، همه ساله میلیاردها دلار از حاصل دسترنج کارگران و زحمتکشان ایران را صرف سازماندهی گروه‌های اسلام‌گرا در کشورهای مختلف و دخالت و نفوذ در کشورهای دیگر برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی خودمی‌کند، اما کلامی هم در مورد آن به مردم ایران گفته نمی‌شود.

دیپلماسی سری، ابزاری در دست طبقات ارتجاعی، در خدمت منافع آن‌ها و علیه منافع توده‌های زحمتکش مردم در سراسر جهان است. منافع طبقه کارگر و عموم توده‌های زحمتکش مردم در برافتادن رسم دیپلماسی سری‌ست. از همین روست که برای نخستین بار در تاریخ بشریت، این طبقه کارگر بود که دیپلماسی سری را ملغا اعلام نمود و نخستین اقدام انقلاب کارگری و سوسیالیستی روسیه در دوران لنین در عرصه سیاست خارجی، لغو دیپلماسی سری و افشا و لغو تمام قراردادهای اسارت‌بار و جنایتکارانه تزاریسم بود.

این اصل که دیپلماسی سری باید برافتد، از سال‌های پیش در بخش سیاست خارجی برنامه‌ی سازمان فدائیان (اقلیت) جای گرفته است. در برنامه سازمان ما آمده است: باید “رسم دیپلماسی مخفی و سری برافتد و عموم مردم از تمام مناسبات، مذاکرات عقد قراردادها و پیمان‌ها با دول دیگر آگاهی داشته باشند.” بورژوازی هرگز دیپلماسی سری را ملغا نخواهد کرد. سازمان فدائیان (اقلیت) که خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار فوری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان ایران است، لغو دیپلماسی سری را اصل سیاست خارجی حکومت شورایی اعلام کرده است.

متن کامل در فرمت پی دی اف

شارلاتانیسم احمدی نژاد و آستانۀ انفجارات اجتماعی

با ژرف‌تر شدن بحران اقتصادی و تشدید بحران سیاسی و توأم با این‌ها، حادتر شدن وضعیت وخامت بار اقتصادی و معشیتی توده‌های مردم کارگر و زحمتکش، فروپاشی حکومت اسلامی که اکنون هرج و مرج و آشفتگی و ورشکستگی مالی و اقتصادی بر تاروپود و پیکر پوسیدۀ آن چنگ انداخته است، به عنوان خطری جدی در برابر چشم سران رژیم خود را نمایان ساخته است. فشارهای کمر شکن و روز افزون اقتصادی بر دوش توده‌ها، نارضایتی‌های شدید و تراکم یافتۀ کارگران و زحمتکشان و توده‌های مردم تهیدستی که با شتاب فزاینده به قعر فقر و فلاکت و گرسنگی رانده شده‌اند، جامعه را به آستانه یک انفجار بزرگ اجتماعی  نزدیک ساخته است. اجرای کامل سیاست آزاد سازی قیمت‌ها، عواقب و تأثیرات مخرب مستقیم آن بر وضعیت معشیتی کارگران و زحمتکشان، فشارهای موجود بر گردۀ آن‌ها را دو چندان ساخته و فلاکت و بدبختی توده مردم را به اوج خود می‌رساند. شرایطی که اقشار پائین و تهیدست جامعه را از تأمین و تهیه مایحتاج اولیه و حتا تهیه نان خالی نیزبه کلی محروم می‌سازد و کل جامعه را به سمتی می‌برد که هر کارگر و انسان گرسنه‌ای مجبور شود بخاطر تهیه و تأمین یک قرص نان، حتا از جان خود نیز بگذرد! تحمیل یک چنین شرایطی دشوار و وحشتناک، شورش گرسنگان و انفجارهای کوچک و بزرگ اجتماعی را مفروض ساخته است.

رژیم جمهوری اسلامی و سران آن البته مدت‌هاست چنین چشم‌انداز و خطری را احساس کرده‌اند و از همین روست که ارتجاع حاکم، پیوسته به میلیتارسیم بیشتر، به سرکوب و خفقان بیشتر و به تقویت قوه اجرائی و تمرکز بیشتر قدرت در دست این قوه ورئیس آن روی آورده است. سران رژیم و دستگاه‌های حکومتی، هر یک به فراخور مکان و موقعیت و به فراخور عقل و شعور خود، برای نجات رژیم از این مهلکه واقعی و رفع این خطر بزرگ، تلاش می‌کنند و راه‌کارهای عملی ارائه می‌دهند. رهبر حکومت اسلامی همه را به اطاعت بی چون و چرا از خود می‌خواند، دستگاه قضائی پی در پی حکم اعدام صادر می‌کند و هر روز یک یا چند نفر را حلق آویز می‌کند. از نمازهای جمعه و مجلس نیز پی در پی هشدار داده می‌شود و فرماندهان نظامی و سپاه و بسیج، عریان‌تر از دیگران شمشیر از نیام برمی‌کشند و مردم را به گردن زدن تهدید می‌کنند.

اما سرکوب و تهدید و توسل به قهر و زور و میلیتاریسم بیشتر برای حفظ وضع موجود، همواره یکی از شیوه‌های اعمال ستم بر مردم و یک جنبه از سیاست‌های بورژوازی حاکم در برابر مردم بوده است. شکل دیگر و جنبه دیگر و تکمیلی آن، تحمیق و فریب و دروغ پردازی‌ست. سران حکومت اسلامی در عین آنکه همگی بر اعمال قهر و سرکوب حداکثر تاکید می‌کنند، در همان حال هرگز از عوام فریبی، دروغ بافی و وعده‌های تو خالی دست برنداشته‌اند. این نیز بخش دیگری از سیاست ارتجاع حاکم است که ظاهراً پیشبرد بخش زیادی از این جزء تکمیلی سیاست سرکوب عریان را، احمدی نژاد بر عهده گرفته است.

هر چقدر اوضاع سیاسی و اقتصادی وخیم‌تر و خطر فروپاشی نظام نزدیک‌تر می‌شود، وعده و وعیدها،  عبارت پردازی‌ها و دروغ بافی‌های احمدی نژاد نیز بیشتر و پر رنگ‌تر می‌شود. احمدی نژاد که به نظر می‌رسد خود به کلی با خرد اجتماعی بیگانه است و یا بضاعت بسیار اندکی در این زمینه دارد، خرد اجتماعی مردم را دست کم می‌گیرد و گاه آنچنان دروغ‌های شاخدار و وعده‌ها و دعاوی پوچی را بر زبان می‌راند که حتا حامیان و یا اعضای کابینه او هم انگشت به دهان می‌مانند و خود را پنهان می‌کنند که کسی در این مورد چیزی از آنها نپرسد! سرتاسر دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد با دروغ و وعده‌های توخالی عجین است. سال‌ها و ماه‌های گذشته به کنار اما ایشان در همین دو سه هفته اخیر به چندین قلم عوام فریبی و دروغ پردازی دست زد و ادعاهائی مطرح نمود که ما در اینجا فقط به دو نمونۀ آن اشاره می‌کنیم.

محمود احمدی نژاد در تاریخ هشتم آذر ۸۹ در گفتگو با ایلنا، چنین مدعی شد که در دولت وی اشتغال پایدار ایجاد شده، تولیدات صنعتی و صادرات افزایش یافته و اقتصاد از رشد بالائی برخوردار شده است. احمدی نژاد در همان حال که چپ و راست به مردم اطمینان می‌دهد که اوضاع اقتصادی بسیار خوب است و لازم نیست از اجرای قانون یارانه‌ها نگران باشند، وارد مقوله مناسبات دولت و کارگران می شود و در این مورد نیز چنین ادعا می‌کند که “رابطه دولت با کارگران بسیار صمیمی است”.

بد اقبالی احمدی نژاد این است که زمانی به قصد عوام فریبی از وضعیت اقتصادی تعریف می‌کند که تشت افتضاح و ورشکستگی آن از بام افتاده است و حتا آمار و ارقامی که توسط دستگاه‌ها و رسانه‌های مرتبط با حکومت ارائه می‌شوند نیز، بر این دعاوی پرت و بی ربط خط بطلان می‌کشند. لازم نیست وارد جزئیات مساله شد، در شماره‌های پیشین نشریه کار نیز به طور مبسوط به این مسأله پرداخته شده است. در این جا همینقدر کافی‌ست بگوئیم؛ مطابق اطلاعات و آمار انتشار یافته و مطابق آنچه که در عالم واقعیت و در برابر چشم همگان دارد اتفاق می افتد، احمدی نژاد علناً دروغ می‌گوید.

احمدی نژاد از اشتغال پایدار و راه اندازی کارخانه و رشد تولید سخن می‌گوید، اما این در حالی‌ست که همه شاهدند هر روز کارخانه جدیدی تعطیل و کارگران آن به خیابان پرتاب می‌شوند. نماینده ورامین در مجلس، در مورد کاهش روند سرمایه‌گذاری‌ها و توقف و تعطیل واحدهای تولیدی می‌گوید “حدود ۹۰ درصد صنابع نساجی تعطیل است” و در مورد کل صنایع می‌گوید “بطور میانگین حداقل ۵۰ درصد از صنایع کشور تعطیل و یا غیر فعال است” نام برده به عنوان نمونه، به شهرک‌های صنعتی از جمله شهرک صنعتی عباس آباد، علی آباد و چرم شهر در استان تهران اشاره می‌کند و می‌گوید: در این شهرک‌ها کارگاه‌های زیادی وجود داشت که در هر کارگاه ۴۰ یا ۵۰ نفر کار می‌کردند اما امروز اغلب این کارگاه‌ها درشان بسته است و کارگران آن اخراج شده‌اند. در “چرم شهر” ۳۰ کارخانه چرم مشغول به کار بود که اکنون تنها ۸ کارخانه آن هم با ۵۰ درصد فعال هستند!

بدیهی‌ست که این فقط یک مثال و نمونه است وگرنه هر کسی این را می‌داند که در سایر شهرها و شهرک‌های صنعتی از جمله در شهرک صنعتی اراک، قزوین، تبریز و امثال آن نیز، اوضاع بهتر از این نیست.

اساساً بحث بر سر این شهرک صنعتی و آن شهر و این یا آن استان کشور نیست، صنایع و تولید در تمام کشور وضعیت مشابهی دارد. در سال ۸۷ حداقل ۴۰۰ واحد تولیدی کوچک و بزرگ تعطیل شد. در سال گذشته نیز توقف و تعطیل کارخانه‌ها و کارگاه‌های تولیدی ادامه یافت. هم اکنون ۳۳۵ واحد صنعتی به وضعیتی در آمده‌اند که نمی‌توانند فعالیت خود را ادامه دهند. معاون وزیر کار در جمع کارگران و کارفرمایان کرمانشاه در روز ۱۳ آذر و زمانی که به اصطلاح از راه کارهای دولت برای رفع مشکلات تولیدی صحبت می‌کرد گفت: “بیش از ۶۵ درصد واحد های تولیدی مشکل نقدینگی دارند”! روند تعطیل و توقف کارخانه‌ها و بیکارسازی وسیع کارگران بدون توقف ادامه دارد. تنها در نیمه اول سال جاری ۵۰۰ هزار کارگر اخراج  شده‌اند. متجاوز از ۵ میلیون نفر بیکارند و هر سال بیش از یک میلیون نفر وارد بازار کار می‌شوند که بخش اعظم آن‌ها به صف بیکاران ملحق می‌شوند. نرخ بیکاری که احمدی نژاد و دولت وی می‌خواست آن را به ۸ درصد و ۷ درصد برساند،هر چند که خود این ارقام هم زیاد است،اما این نیز متحقق نشد و طبق آمارهای رسمی به ۱۵ درصد افزایش یافت. البته نرخ واقعی بیکاری بالای ۲۰ درصد است. این نرخ در مورد جوانان که بیشترین جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند بیش از ۲۴ درصد و در مورد جوانان شهری به حدود ۲۹ درصد می‌رسد. رکود تولید به ویژه در بخش مسکن ادامه دارد، تولیدات و صادرات نفتی و درآمد از این ناحیه نیز کاهش یافته است، بدهی دولت به سیستم بانکی و نقدینگی افزایش یافته و نرخ رشد اقتصادی نیز طی دو سه سال اخیر پیوسته کاهش یافته و مطابق آمار صندوق بین‌المللی پول این نرخ در سال ۸۸ به ۱/۱ درصد تنزل نموده و بنابه ارزیابی برخی از نمایندگان مجلس، این رقم در سال جاری به زیر یک درصد تنزل خواهد نمود!

این است شمایی کلی از وضعیت اقتصادی که احمدی نژاد از آن تعریف می‌کند. احمدی نژاد در همان حال که در مورد وضعیت اقتصادی به کارگران و عموم  توده‌های مردم دروغ می‌گوید از “رابطه صمیمی دولت با کارگران” نیز سخن می‌گوید.

حقیقتاً وقاحت کم نظیری لازم است درست زمانی که بدترین بلاها را دارند بر سر کارگران می‌آورند، از صمیمیت دولت نسبت به کارگران سخن به میان آورده شود! ماه‌ها حقوق کارگران را نمی‌پردازد، کارگران و خانواده آن‌ها را در معرض گرسنگی و تباهی قرار می‌دهند و آنوقت از رابطه صمیمی دولت با کارگران هم سخن می گویند! ده‌ها هزار کارگر در حال حاضر در سراسر کشور ماه‌ها‌ست و گاه بیش از یک سال است که دستمزد و حقوق نگرفته‌اند. در اصفهان نه در یک یا دو کارخانه،  بلکه در تمام واحدهای تولیدی بیش از ۶ ماه است به کارگران دستمزد نداده‌اند (ایلنا – ۱۹ آذر۸۹). همین کارگران لوله سازی اهواز را در نظر بگیرید که طی دو ماه اخیر چندین بار دست به تجمع و اعتراض زده‌اند که حدود ۲۰ ماه است حقوق نگرفته‌اند. ۲۰۰۰ کارگر این شرکت را اخراج و ۶۰۰ کارگر باقی مانده نیز بلاتکلیف و در معرض اخراج‌اند و تولید در این کارخانه از ابتدای سال جاری متوقف گشته است!

از این‌ها گذشته هر کارگری که حق و حقوق خود را مطالبه و برای آن مبارزه می‌کند، فوراً اخراج و بازداشت می‌شود و دستگاه اطلاعات وی را به زندان و زیر شکنجه می‌فرستد و در همان حال به خشن‌ترین و ضد انسانی‌ترین شیوه‌های سرکوب علیه خانواده آن‌ها متوسل می‌شود و سرانجام هم آنقدر کارگر معترض را در زندان تحت فشار و شکنجه و بلاتکلیفی نگاه می‌دارند که جانش را به خطر می‌اندازد و برای خلاصی از وضعیت تحمیلی، دست به اعتصاب غذای خشک می‌زند.

بسیار خوب، آن از وضعیت قابل تعریف اقتصادی! و این هم صمیمیت دولت در برابر کارگران!

و اما صرف نظر از ادعاهای احمدی نژاد و دروغ‌های رایج وی پیرامون وضعیت اقتصادی و نیز کوشش‌های وی برای وارونه سازی چشم انداز وخیم اوضاع اقتصادی و معشیتی مردم، نام برده در سخنان اخیر خویش در یکی از شهرهای شمال ایران نیز این‌طور وعده داد که به‌زودی مبلغ یارانه‌های نقدی را به دو برابر افزایش خواهد داد!

پوچ بودن این وعده نیز روشن‌تر از آن است که نیازی به بحث و جدل داشته باشد. بهتر است موضوع را از نزدیک مورد وارسی قرار دهیم.

آنطور که گفته شده، مطابق قانون یارانه‌ها، دولت قرار است ۲۰ هزار میلیارد تومان از این طریق درآمد کسب کند که ۵۰ درصد آن یعنی ۱۰ هزار میلیارد تومان آن باید به عنوان یارانه نقدی به مردم برگردانده شود! مطابق آمارهای اعلام شده توسط رژیم ۶۱ میلیون نفر برای دریافت یارانه نقدی ثبت نام کرده‌اند. حال اگر این ده هزار میلیارد تومان را بر عدد ۶۱ میلیون یا برای سر راست شدن ارقام بر عدد ۶۰ میلیون تقسیم کنیم، رقمی حدود ۱۶۷ هزار تومان بدست می‌آید و این کل مبلغ یارانه نقدی است که در هر سال به هر فرد تعلق می‌گیرد و اگر آن را بر عدد ۱۲ تقسیم کنیم، حاصل آن مبلغ ۱۴ هزار تومان می‌شود که این در واقع سهم یارانه هر فرد در ماه بر اساس اختصاص ده هزار میلیارد تومان درآمد دولت از محل اجرای قانون هدفمند کردن یارانه‌هاست! اما می‌دانیم که دولت رقم یارانه ماهانه را حدود ۴۰ هزار تومان تعیین کرده است و بنابر این،  مبلغ ۱۶۷ هزار تومان یارانه که به هر فرد در سال تعلق می‌گیرد، با این نحوه تقسیم تنها چهار ماه بیشتر دوام نمی‌آورد! اگر بر پایه همین میزان اختصاص درآمد به یارانه‌ها یعنی همان ده هزار میلیارد تومان بخواهد مبلغ یارانه نقدی را دو برابر کند، در آن صورت تنها دو ماه می‌تواند این مبلغ را به حساب واریز کند!

بنابراین اصل این موضوع که یارانه‌های نقدی کنونی به مدت یک سال به حساب مردم واریز شود قویاً زیر سؤال است! فرض کنیم احمدی نژاد بخواهد مبالغ بیشتری را به این موضوع اختصاص بدهد، چگونه؟. فرضاً از این طریق که از قِبَل حذف سوبسیدها و آزاد سازی قیمت‌ها، مبلغ ۴۰ هزار میلیارد تومان در ظرف یکسال از مردم بگیرد، یعنی همان طرح اولیه خود را به اجرا درآورد، در آن صورت هم باز اگر  بخواهد طبق ادعاهای تا کنونی یعنی ۵۰ درصد این درآمد را که می‌شود ۲۰ هزار میلیارد  تومان به یارانه‌های نقدی اختصاص دهد، مبلغ یارانه نقدی برای هر نفر در سال حدود ۳۳۴ هزار تومان و ماهانه حدود ۲۸ هزار تومان می‌شود! حال اگر یارانه‌های کنونی بخواهد دو برابر شود و به جای ۴۰ هزار تومان  در ماه، ۸۰ هزار تومان واریز شود، در آن صورت این مبلغ ۳۳۴ هزار تومان نیز فقط برای ۴ ماه بسنده می کند و نه بیشتر!

بنابراین همانطور که مشاهده می‌کنیم این حرف احمدی نژاد هم صرفاً یک وعده تو خالی بیشتر نیست و اساساً بر پایه درآمدهای اختصاص یافته از محل قانون هدفمند سازی یارانه‌ها، پرداخت چنین مبالغی غیر ممکن است، مگر آنکه فقط دو سه ماه از یک سال پرداخت شود و یا آنکه منابع درآمد و بودجه دیگری برای آن در نظر گرفته شود که چنین منابع و بودجه ای درکارنیست.

به هر رو تمام صحبت احمدی نژاد در این زمینه نیز، صرفاً یک عوام فریبی است. این صحبت‌ها مانند بسیاری از حرف‌های دیگر وی، اساساً برای فریب مردم و برای آنست که آن‌ها را در حالت انتظار و امیدهای واهی نگاه دارد و از سرریز شدن خشم و نارضایتی مردم جلوگیری نماید!

تمام این واقعیت‌ها نشان می‌دهند که حکومت اسلامی و سران آن به پایان خط رسیده‌اند. آنان علاوه بر اعمال قهر و سرکوب، به هرگونه دروغ و عوام فریبی و قلب واقعیت‌ها دست می‌زنند تا به خیال خود آبی بر آتش خشم و نارضایتی مردم بپاشند و نگذارند این آتش شعله‌ور شود. احمدی نژاد نیز این را خوب می‌داند. او نه فقط  یک جاعل، عوام فریب و یک دروغ باف و بندباز، بلکه یک شارلاتان به تمام معناست.

در برابر واقعیت‌های سرسخت زمینی اما اثر این بند بازیها و عوام فریبی ها به سرعت  دود می‌شوند و به هوا می‌روند. آنچه واقعی است، رسیدن نارضایتی توده‌ای به مرحله انفجار است!

شارلاتانیسم و فریب، کار ساز نیست! انفجار اجتماعی در راه است!

متن کامل در فرمت پی دی اف

طنین شعار مرگ بر دیکتاتور بر فراز دانشگاه های کشور

جنبش دانشجویی ایران، با برگزاری شور انگیز  مراسم روز تاریخی ١۶ آذر، یک بار دیگر حضور مبارزاتی و ماهیت مترقی، آزادیخواهانه و ضد دیکتاتوری این جنبش را به گوش حاکمان مستبد جمهوری اسلامی رساند. به رغم گسترش بیش از حد سرکوب، اختناق و تشدید فضای امنیتی در جامعه و دانشگاه های کشور، ١۶ آذر امسال نیز، همانند سال گذشته با طنین شعار مرگ بر دیکتاتور در بسیاری از دانشگاه های کشور برگزار شد.

شانزده آذر امسال، در شرایطی برگزار گردید که جو پلیسی بسیار شدیدی بر فضای دانشگاه های ایران حاکم بود.

طی یک سال و نیم گذشته، همزمان با سرکوب بی حد و حصر جنبش اعتراضی توده های بپاخاسته مردم ایران، دانشجویان نیر همانند فعالان دیگر جنبش های اجتماعی مورد اذیت و آزار مضاعف دستگاه قضایی، مزدوران بسیجی و نیروهای اطلاعاتی  جمهوری اسلامی قرار گرفتند. دستگیری های گسترده، ممنوعیت از تحصیل، اخراج فعالان جنبش دانشجویی، ضرب و شتم دانشجویان توسط نیروهای امنیتی و حراست دانشگاه، تنبیهات دستجمعی توسط کمیته های انضباطی، جداسازی دانشجویان دختر و پسر و پیشبرد طرح ارتجاعی عفاف، نمونه هایی از تشدید روند سرکوب طی ماه های گذشته در دانشگاه های کشور بوده است.

از نخستین روزهای بازگشایی دانشگاه ها، مزدوران بسیج دانشجویی، نیروهای حراست و دستگاه های امنیتی جمهوری اسلامی، تمام کوشش خود را بر این مبنا گذاشتند تا جنبش دانشجویی را مهار و در صورت امکان از تجمعات اعتراضی و سر دادن هرگونه شعارهای ضد استبدادی و آزادی خواهانه دانشجویان در محیط های دانشجویی جلوگیری به عمل آوردند.

برای سران جمهوری اسلامی و دولت احمدی نژاد، بسیار حائز اهمیت بود تا به هر قیمتی که شده از طنین انداز شدن دوباره شعار “مرگ بر دیکتاتور” در فضای دانشجویی و مراسم ١۶ آذر امسال جلوگیری نمایند. از این رو، صدور نخستین بیانیه مشترک  دانشجویان دانشگاه های مختلف تهران و نیز فراخوان عمومی دیگر دانشگاه های کشور جهت هرچه با شکوه تر برگزار کردن مراسم ١۶ آذر، خشم سران رژیم و نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی را دو چندان کرد.

بر بستر چنین فضایی، به موازات اراده و تصمیم نسبتا عمومی دانشجویان جهت برگزاری ١۶ آذر، تحرک سرکوبگرانه نیرو های مزدور رژیم نیز افزایش چشمگیری یافت. تا جایی که در روز ١۶ آذر، تعدادی از دانشگاه های کشور از جمله دانشگاه تهران و دانشگاه مازندران به محاصره مستقیم  پلیس و دیگر نیروهای مزدور جمهوری اسلامی در آمدند.

اما، این همه سرکوب، فضای ارعاب و تمهیدات سرکوبگرانه رژیم، نتوانست دانشجویان مبارز را از برگزاری شکوهمند مراسم ١۶ آذر باز دارد. برگزاری همزمان روز دانشجو در بسیاری از دانشگاه ها، از جمله دانشگاه تهران، شریف، پلی تکنیک، علم و صنعت، دانشگاه گیلان، سیستان و بلوچستان، زنجان، کرمانشاه، قزوین و همدان نشان از اراده مصمم جنبش دانشجویی در مقابله با استبداد و ارتجاع حاکم بر ایران است.

برای جنبش دانشجویی ایران، ١۶ آذر امسال فقط یادآور خاطره مبارزاتی شریعت رضوی، محدث قندچی و مصطفی بزرگ نیا نبود که در ١۶ آذر سال ٣٢ توسط نیروهای سرکوب رژیم پهلوی به رگبار بسته شدند. برگزاری مراسم امسال همچنین یادآور خاطره دانشجویان مبارز و جان باخته ای بود که در اعتراضات وسیع بعد از انتخابات ٢٢ خرداد  سال ٨٨، توسط عوامل سرکوبگر جمهوری اسلامی به قتل رسیدند. این مسئله یکی از انگیزه های قوی جنبش دانشجویی در برگزاری پر شورمراسم ١۶ آذر امسال بود.

جنبش دانشجویی ایران، در مراسم ١۶ آذر امسال، با شعار “مرگ بر دیکتاتور” و “زندانی سیاسی آزاد باید گردد”، توانست روز دانشجو را که نماد مقاومت و ایستادگی این جنبش در مقابل ستم و استبداد رژیم پهلوی بود، به مبارزه ای در خور تحسین علیه رژیم فاسد جمهوری اسلامی و دولت احمدی نژاد مبدل سازد.

آزادی بی قید و شرط همه فعالان سیاسی- اجتماعی، از جمله مطالبات محوری بیانیه ها و تجمعات اعتراضی دانشجویان در ١۶ آذر امسال بود.

آزادی بی قید و شرط همه زندانیان سیاسی، هم اکنون به یک خواست عمومی جامعه و جنبش اعتراضی توده های مردم ایران مبدل شده است. طرح گسترده و همگانی مطالبه فوق توسط دانشجویان، به ویژه دانشجویان سیستان و بلوچستان، بیانگر بلوغ سیاسی و پیوند جنبش دانشجویی با مبارزات آزادی خواهانه مردم ایران است.

مراسم ١۶ آذر سال ٨٨، با طنین شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای، جلوه ای از مبارزات جنبش دانشجویی علیه نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی در سال گذشته بود.  طی یک سال گذشته، خامنه ای و ارگان های اطلاعاتی رژیم مذهبی حاکم بر ایران، با دستگیری های وسیع و قلع و قمع دانشجویان، بر این باور بودند تا دیگر بار شاهد طنین شعار مرگ بر دیکتاتور در صحن دانشگاه های کشور نباشند. اما، دستگاه قضایی و نیروهای اطلاعاتی رژیم، به رغم این همه سرکوب و بگیر و ببند، نه تنها موفق نشدند جنبش دانشجویی را متوقف کنند بلکه، دانشجویان با انگیزه و شور مبارزاتی بیشتری در روز دانشجو وارد میدان کارزار  مبارزاتی شدند. تا جاییکه با طنین شعار “مرگ بر دیکتاتور” یک بار دیگر خواب خامنه ای و دیگر سران مرتجع جمهوری اسلامی را آشفته کردند.

برگزاری با شکوه مراسم روز دانشجو و تبدیل آن به مبارزه علیه ستم و استبداد حاکم بر ایران، اثبات این مدعاست، که جنبش دانشجویی همچنان در سنگر مبارزاتی خود استوار و پا برجا ایستاده است. بگیر و ببند و سرکوب های گسترده رژیم، اگرچه ممکن است در کوتاه مدت وقفه ای در پیشروی حرکت مبارزاتی دانشجویان ایجاد کند اما، قدر مسلم، قادر نخواهد بود در دراز مدت روند رو به تعالی جنبش دانشجویی را متوقف  سازد.

آنچه مسلم است، جنبش دانشجویی ایران تا تحقق مطالبات آزادی خواهانه اش مسیر دراز و پر تلاطمی را پیش رو دارد. جمهوری اسلامی و ارگان های سرکوبگرش، هم اکنون خشمگین از برگزاری شکوهمند روز دانشجو، همچون گرگی زخمی در کمین  نشسته اند تا دانشجویان مبارز را شکار کنند. چنانچه شاهدش هستیم از بامداد روز ١۶ آذر،  یورش به فعالان جنبش دانشجویی شدت بیشتری یافته و چه بسا تا هفته ها نیز ادامه داشته باشد. دستگیری ده ها دانشجو در دانشگاه های امیرکبیر، کرمانشاه، شیراز، دانشگاه تهران، مازندران و یورش شبانه به دانشگاه سیستان و بلوچستان طی برگزاری مراسم روز دانشجو و روزهای بعد از آن، تائیدی بر این مدعاست.

در چنین وضعیتی، تداوم مبارزه جنبش دانشجویی در گرو حفظ فعالان و عناصر پیشرو این جنبش است. چنانکه خود فعالان جنبش دانشجویی به درستی به درک این ضرورت تاریخی رسیده اند که اتخاذ تاکتیک و سازماندهی علنی سال های گذشته دیگر پاسخگوی  نیاز کنونی مبارزات جنبش دانشجویی نیست. ضرورت اتخاذ شکل سازماندهی مخفی و یا تلفیقی از فعالیت های مخفی – علنی، نه تنها هزینه های فعالیت جنبش دانشجویی را کاهش خواهد داد بلکه، بقا و استمرار فعالیت دراز مدت پیشگامان جنبش دانشجویی را نیز نسبتا تضمین می کند.

هرچه اشکال سازماندهی و روابط مبارزاتی فعالان جنبش دانشجویی از چشم عوامل رژیم و نیروهای پلیسی آن پنهان باشد، به همان نسبت ضربه پذیری جنبش دانشجویی نیز کمتر خواهد شد. حال که جنبش دانشجویی با برگزاری موفقیت آمیز مراسم ١۶ آذر، شور مبارزاتی غیر قابل انکاری را بر دانشگاه های کشور گسترانده است، لازم است با تیز هوشی و اتخاذ تاکتیک های مبارزاتی همگون با جو پلیسی حاکم بر جامعه و دانشگاه های کشور، نه فقط هزینه های فعالیت جنبش دانشجویی را کاهش دهیم، بلکه شور و امید مبارزاتی ایجاد شده در محیط دانشجویی را نیز استمرار بخشیم.

متن کامل در فرمت پی دی اف

جهل اسلامی جاهد را کشت

صفحات “حوادث” روزنامه ها گاهی تبدیل به پرخواننده ترین ورق های آن ها می شوند چرا که اتفاقاً این صفحات هستند که واقعیات جامعه را رک تر از آن چه که مردم می توانند از زبان حاکمان و سیاستمداران بشنوند، بیان می کنند. ستون “حوادث” روزنامه ها خبرهای دزدی و قتل و جرم و جنایت را منتشر می کنند بدون آن که به کنه قضایا بپردازند و علت آن ها را در جوامع طبقاتی توضیح دهند، از قضا سرقت و قتل و جز این ها نیز ریشه در نابرابری ها  و تضاد منافع اشخاص دارند. کسانی که می دزدند یا می کشند، خود چه بخواهند و چه نخواهند قربانی نظمی هستند که یا نتوانسته آنان را از سقوط به قعر جامعه برهاند یا نخواسته چنین کند. البته گاهی اوقات عواملی جانبی نیز موجب می گردند که صفحات “حوادث” روزنامه ها پرخواننده شوند، از جمله شهرت نقش آفرینان حادثه، پیچیدگی آن و غیره.

قتل لاله سحرخیزان، همسر ناصر محمدخانی در هفدهم مهرماه ۱۳۸۱ و قصاص شهلا جاهد در دهم آذر ۱۳۸۹ صفحه ی “حوادث” روزنامه ها را به این دلیل به پرخواننده ترین صفحات آن ها تبدیل کرد که ماجرای آن به مسئله ای برای تمام جامعه تبدیل شده بود. گویی تمام جامعه در بررسی این پرونده نقش داشت و بسته به جایگاه و نظرگاه افرادش رأی دادگاه را ناعادلانه یا عادلانه شمرد. آن بخشی که طرفدار مردسالاری و برتری مردان بر زنان است از حکم دفاع کرد، برعکس آن بخشی که خواهان برابری حقوق مرد و زن است حکم صادر شده علیه شهلا جاهد را برنتافت. آن بخش که خواهان ادامه ی دور باطل قتل است از قصاص شهلا جاهد حمایت کرد، اما آن بخش که مرگ حتا یک قاتل واقعی را پایانی بر قتل های دیگر نمی داند از اعدام او انتقاد کرد. آن بخش که بر اساس آموزه های دینی و به خصوص اسلامی به یک مرد حق می دهد که علاوه بر همسر اولش، زنی دیگر را به هر عنوانی (معشوقه، صیغه و غیره) در بالین خود داشته باشد از حکم مرگ برای شهلا دفاع کرد و آن بخش که بر ضد این قوانین است را به مخالفت با کشتن شهلا جاهد واداشت.

اما چرا قتل سحرخیزان و محاکمه ی جاهد به مسئله ای برای جامعه تبدیل شد؟ آیا به این دلیل نبود که جامعه بخش اعظم کثافات و نابرابری های موجود را یک جا در این ماجرا می دید؟ آیا به این دلیل نبود که نشان داد که هنگامی که قوانین اسلامی به فردی همچون ناصر محمدخانی اجازه می دهد به هر عنوانی با زن دیگری باشد دیگر لزومی ندارد که همسری نمونه و نجیب همچون لاله سحرخیزان بود؟ آیا به این دلیل نبود که جامعه فریاد شهلا جاهد را در دادگاه اسلامی مبنی بر اقرار زیر فشار که تخصص دستگاه پلیسی اسلامی ست پذیرفت و به کوس رسوایی تمام دستگاه پلیسی و همچنین قضائی جمهوری اسلامی بدل شد؟ آیا به این دلیل نبود که مردم از خود پرسیدند چگونه است که دستگاه قضائی اسلامی که ید طولایی در محاکمات چند دقیقه ای و اعدام افراد – چه زندانیان سیاسی و چه زندانیان عادی – در عرض چند روز پس از دستگیری دارد، این همه، هشت سال، در اعدام شهلا جاهد “تعلل” کرد؟ آیا دستگاه قضائی اسلامی شهلا جاهد را یک باره از سیاهچال بیرون نکشید و اعدام نکرد که شکستش را در توقف سنگسار سکینه آشتیانی در اثر فشارهای بین المللی پنهان کند؟ این ها بخشی از پرسش هایی ست که در جامعه مطرح اند، اما ماجرای قتل لاله سحرخیزان و قصاص شهلا جاهد نکات دیگری را نیز در اذهان زنده می کنند.

مهم ترین مسئله ای که در پرونده ی قضائی مذکور افکار عمومی را به خود مشغول کرد همانا بی گناهی شهلا جاهد بود. اما این بی گناهی فقط به این دلیل مقبول نیافتاد که خود شهلا جاهد در دادگاه اسلامی فریادش کرد. این بی گناهی با توجه به شبهاتی ست که در پرونده وجود داشت تا جایی که حتا رئیس سابق قوه ی قضائیه اسلامی، آیت الله شاهرودی را واداشت تا دستور تحقیق دوباره صادر کند. در مستندی که مهناز افضلی ساخته و نام “کارت قرمز” را دارد، ببیندگان شاهد اظهارات دادرسی هستند که سخن از یک حوله خیس و آمیزش جنسی لاله پیش از قتل می راند. در ضمن در محل قتل یک یا دو سیگار نیمه سوخته یافت شده، درحالی که شهلا سیگاری نبوده است. ابهریان افسری که مسئول تحقیق بود اما بی دلیل موجه او را برکنار کردند در گفت و گویی با تلویزیون رهایی زن به شست و شوی فرشی اشاره می کند که پس از قتل صورت گرفته است تا لکه های خون از آن پاک گردد. ابهریان می گوید که مهر و موم نشدن محل قتل از نکات ابهام آمیز پرونده است. او می افزاید که بر اساس گفته ها یا به اصطلاح اعترافات شهلا جاهد از وی خواسته شده است تا به محل قتل برود اما مسئولان هرگز در پی آن نبودند که بدانند چه کسی از شهلا خواسته است به آن جا برود. شهلا جاهد در بازسازی صحنه ی قتل که احتمالاً زیر فشار صورت گرفت به سه ضربه چاقو اشاره می کند در حالی که لاله با بیش از سی و هفت ضربه به قتل رسیده که به گفته ی دادرس پیش گفته نمی توانسته کار یک زن باشد.

از ابهامات و شبهات پرونده که بگذریم، باید به نکات دیگری بپردازیم که مسئولش جمهوری اسلامی ست، حکومتی که پس از بیش از سی سال حکمرانی بخشی از مقررات و قوانین ارتجاعی اش را به هر رو توانسته است به جامعه حقنه بکند و همین ها موجب پدید آمدن توهماتی در میان حتا قربانیان این رژیم شده است. شهلا جاهد بی شک یکی از این قربانیان است. وی در جای دیگری اظهار داشت که خود ناصر محمدخانی از او خواست تا به قتل لاله اقرار کند تا مسئولان به سراغش نیایند. شهلا هم با توجه به علاقه ی وافری که به محمدخانی داشته است چنین کرده با این امید که قول های محمدخانی برای “جلب رضایت اولیای دم” بر اساس قوانین اسلامی مؤثر افتد. اما کمی بعد در دادگاه اسلامی قاضی شهلا را نه مظنون و نه متهم که مجرم اعلام می کند و آن گاه از اولیای دم می خواهد که رأیشان را صادر کنند در این جا نه فقط مادر لاله سحرخیزان که خود ناصر محمدخانی خواهان قصاص و اشد مجازات برای شهلا جاهد می شوند! می بینید که این دستگاه بر چه اساسی استوار است؟ این به اصطلاح اولیای دم هستند که بدون داشتن هیچ امکانی برای تحقیق در مورد قاتل واقعی در برابر مظنون یا متهمی قرار می گیرند که قوانین اسلامی هیچگونه اصلی بر برائتش ندارد و یک باره از آنان خواسته می شود که حکمشان را پیش از آن که دادگاه برگزار شود صادر کنند و آن گاه تازه گفت و گوها آغاز می شود و در پایان قاضی اسلامی نیز رأی بر مرگ مظنون، متهم و مجرم می دهد! اما عدل و قضای اسلامی فقط به این خلاصه نمی شود. قضای اسلامی افتخار این را دارد که فرشته ی مرگ بیافریند و در روز قصاص شهلا از برادر لاله می خواهد که صندلی را از زیر پای او بکشد تا حلق آویز شود. لذا نظام قضائی اسلامی نه فقط عاملی برای نابودی خشونت و مجازات عاملان آن نیست بلکه خود خشونت می آفریند و قاتل تربیت می کند. اعدام اگر نوعی از قتل نیست، چیست؟ کسی که صندلی را از زیر پای کس دیگری که طناب دار بر گردن دارد، می کشد اگر قاتل نیست، کیست؟

ماجرای قتل لاله سحرخیزان مانند بیشمار پرونده های دیگر که در تمامی دوران بیش از سی ساله ی حکومت نکبت بار جمهوری اسلامی سرهم بندی شد و زنی به اتهام قتل زنی دیگر سربه دار گردید. در این ماجرا جمهوری اسلامی باز هم مفتضح تر از سابق شد، اما متأسفانه باید به این واقعیت هم اعتراف کرد که این رژیم توانسته است پس از سه دهه حکومت بخشی از آمال خود را در جامعه به اجراء بگذارد در غیر این صورت شهلا جاهد با توهم “رضایت اولیای دم” حاضر نمی شد برای نجات کسی که دوستش داشت به قتلی اعتراف کند که تمام شواهد و قرائن موجود وی را از آن مبرا می کند. اگر حکومت اسلامی موفق نمی شد بخشی از آمال کثیف و غیرانسانی اش را در جامعه به اجراء گذارد، آن گاه برادر مقتول حاضر نمی شد صندلی را از زیر پای همنوعش بکشد و خود قاتل شود. این ها بخش هایی از واقعیاتی ست که می توان از قتل لاله سحرخیزان و قصاص ضدانسانی شهلا جاهد بیرون کشید. این ماجرا هم لکه ی ننگ و رسوایی دیگری شد در پرونده ی قطور حکومت اسلامی و به ویژه دستگاه آدمکش و آدمکش پرور قضائی اش! جهل اسلامی جاهد را کشت، تا وقتی که این جهل حکومت کند، “عدل” اش بیش از این نخواهد بود.

متن کامل در فرمت پی دی اف

اسناد کنگره اول سازمان (سال ۱۳۶۰)

نخستین کنگره سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران برگزار شد

 

بانک مرکزی شرمگینانه از ژرف‌تر شدن بحران گزارش می‌دهد

kar_logo01اقتصاد سرمایه‌داری ایران که سال‌های طولانی در یک دور باطل رکود و تورم گرفتار است، همراه با بحران اقتصادی جهانی به مرحله‌ی‌ وخیم‌تری از رکود گام نهاده است. سران رژیم جمهوری اسلامی و نهادهای اقتصادی و مالی دستگاه دولتی که مدت‌ها ادعا می‌کردند بحران اقتصادی جهان تأثیری بر اقتصاد ایران نداشته است، اکنون شرم‌گینانه از وخیم‌تر شدن روزافزون اوضاع اقتصادی سخن می‌گویند. با این وجود، سران رژیم می‌کوشند وخامت اوضاع را به توطئه‌ی دشمنان داخلی و خارجی “فتنه اقتصادی” نسبت دهند و تحریم‌های اقتصادی را برجسته کنند. اما اقتصاددان‌ها و نهادهای مالی آن‌ها اکنون به ناگزیر می‌پذیرند که رابطه‌ای میان عمیق‌تر شدن بحران اقتصادی در ایران با بحرانی که تمام جهان سرمایه‌داری را فرا گرفته است، وجود دارد. در این میان بانک مرکزی هنوز دچار لکنت زبان است. شرم دارد که آشکارا ورشکستگی را اعلام کند. آمار و شواهدی دال بر خرابی اوضاع اقتصادی انتشار می‌دهد، اما می‌ترسد که نزول مطلق نرخ رشد را که ماحصل و چکیده‌ی تمام این آمار است، اعلام نماید. لذا می‌گوید که هنوز همه چیز برای جمع‌بندی آماده نیست. فقط این را می‌پذیرد که بحران اقتصادی جهان، اقتصاد ایران را “تحت تأثیر” قرار داده است. اما از بحران نامی نمی‌برد و می‌کوشد با ذکر آمار منفرد از این‌جا و آن‌جا، بگوید که اوضاع چندان هم نومیدکننده نیست. بانک مرکزی جمهوری اسلامی در “خلاصه تحولات اقتصادی کشور ۱۳۸۸” که اخیراً انتشار داد، می‌گوید: “اقتصاد ایران اگر چه به دلیل ارتباط ضعیف نهادهای مالی و بازار سرمایه کشور با بازارهای بین‌المللی تا حدودی از آثار دور اول بحران مالی جهان در امان ماند، لیکن تسری بحران به بخش‌های واقعی اقتصاد، موجب تأثیرپذیری معنی‌دار اقتصاد کشور از آن شد. کاهش قیمت نفت خام و دیگر مواد اولیه و واسطه‌ای در بازار جهانی، مجاری اصلی تأثیرگذاری بحران اقتصادی جهان بر اقتصاد ایران بودند که با تأخیری چند ماهه و عمدتاً در سال ۱۳۸۸، عملکرد متغیرهای اصلی کشور را متأثر نمودند. کاهش ارزش صادرات، کاهش درآمدهای ارزی متعاقب آن و کاهش ارزش واردات کشور از پیامدهای ناگزیر بحران اقتصادی جهانی بر اقتصاد ایران بودند که در کنار برخی دیگر از عوامل درون‌زا و برون‌زا، عملکرد اقتصاد ایران در سال ۱۳۸۸ را تحت تأثیر قرار دادند.”

واقعاً که مغزهای متفکر جمهوری اسلامی در بانک مرکزی چه هوش و فراستی از خود نشان داده و چه تحلیل درخشانی از اوضاع ارائه داده‌اند! سرمایه‌داری ایران تافته جدا بافته‌ای از سرمایه‌داری جهانی‌ست. اصلاً به کار بردن واژه‌ی بحران، زیبنده‌ی سرمایه‌داری ایران و رژیم سیاسی پاسدار آن نیست. آن‌چه که رخ داده “تأثیرپذیری معنی‌دار” اقتصاد ایران از بحران اقتصادی جهان “در کنار برخی دیگر از عوامل درون‌زا و برون‌زا” بوده است. اما تمام این لاطائلات تلاش ناشیانه و کودکانه‌ای‌ست برای طفره رفتن از بازگو کردن وضعیت به غایت بحرانی که نظم سرمایه‌داری ایران در آن گرفتار است.

معضل اقتصاد ایران به هیچ‌وجه آن‌گونه که بانک مرکزی ادعا می‌کند، این نیست که بحران جهانی، آن را تحت تأثیر قرار داده است. آن‌چه که رخ داده، عمیق‌تر شدن بحران اقتصادی در ایران تحت تأثیر بحران جهانی بوده است. بحران اقتصادی، ذاتی شیوه تولید سرمایه‌داری‌ست. مستقل از این که بحران منفرد باشد یا جهانی، در هر کشوری همواره تضادها و تناقضات سرمایه‌داری خود را از طریق بحران‌ها آشکار می‌کنند. در جریان این بحران‌هاست که تضادهای نهفته در درون شیوه تولید به سطح می‌آیند و با یک انفجار، ورشکستگی شیوه تولید و ناسازگاری آن را با نیاز به تحول و دگرگونی به نمایش می‌گذارند. هر آن‌چه که این تضادها حادتر و لاینحل‌تر می‌شوند، به همان میزان نیز بحران‌ها ابعادی عظیم‌تر و ویران‌گرتر به خود می‌گیرند. این بحران‌ها اکنون چندین دهه است که نظام سرمایه‌داری جهانی را در چنان بن‌بستی گرفتار نموده که هر اقدامی از سوی طبقه سرمایه‌دار برای نجات، به بحران‌های بزرگ‌تر و مخرب‌تر انجامیده است. بحران اقتصادی جهانی کنونی نیز بیان روشنی از این واقعیت است. در کشورهای سرمایه‌داری عقب‌مانده‌تر از نمونه ایران، نتایج همین بحران مزمن جهانی، مانع از آن شده است که بتواند از چنگال بحرانی که بیش از سه دهه گرفتار آن است، نجات یابد. بانک مرکزی جمهوری اسلامی خود را گول می‌زند. چرا که هر کس الفبای اقتصاد سرمایه‌داری را بشناسد، می‌داند در کشوری که همواره در طول این سه دهه با نرخ دو رقمی بیکاری و تورم و اغلب متجاوز از ۲۰ درصد روبرو بوده است، با وخیم‌ترین بحران‌ رکود – تورمی روبرو بوده است. کم و زیاد شدن نرخ به اصطلاح رشد، تحت تأثیر نوسانات بهای نفت در بازار جهانی نیز چیزی را در این میان تغییر نمی‌دهد.

وقتی که اقتصاد یک کشور در یک چنین بحرانی گرفتار باشد، بدیهی‌ست که بحران اقتصادی جهانی، تأثیراتی بسیار ژرف بر آن بر جای بگذارد. اقتصاد ایران برخلاف آن‌چه که گزارش بانک مرکزی می‌خواهد وانمود کند، با هزاران رشته مرئی و نامرئی به اقتصاد جهانی سرمایه‌داری وصل است و ادغام شده در بازار جهانی سرمایه. از آن‌جایی که این اقتصاد اساساً وابسته به تولید و فروش نفت و گاز و مواد پتروشیمی در بازار جهانی‌ست. از آن‌جایی که واردات کالاهای مصرفی، واسطه‌ای و سرمایه‌ای آن وابسته به نقش و موقعیت نفت و مشتقات آن در بازار جهانی‌ست و از آن‌جایی که مهم‌ترین اقلام کالاهای صادراتی جمهوری اسلامی، وابسته به سرمایه‌گذاری‌های کلان بین‌المللی‌ست، واضح است که بحران جهانی، تأثیرات بسیار ژرفی بر بحران مزمن موجود بر جای بگذارد. بانک مرکزی جمهوری اسلامی در گزارش خود ادعا می‌کند تنها در سال گذشته است که “بحران اقتصادی جهانی، عملکرد متغیرهای اصلی اقتصاد کشور را متأثر نمودند.” در واقعیت اما خیلی سریع، این عمیق‌تر شدن بحران، خود را در سال ۸۷، در رکود بخش ساختمان‌، تعطیلی تعدادی از کارخانه‌ها، کاهش ظرفیت تولیدی برخی دیگر، سقوط پی در پی بورس خود را نشان داد. بانک مرکزی نرخ رشد را در سال ۸۶، ۷ / ۶ درصد اعلام کرده بود. این نرخ در نیمه اول سال ۸۷ به ۴ / ۲ درصد سقوط کرد. لذا در حالی که تمام ارزیابی‌ها حاکی از نزول بیش‌تر نرخ رشد بود، به ناگهان آمار مربوط به نرخ رشد از گزارش‌های بانک مرکزی ناپدید شد. در گزارش سال ۸۸ نیز خبری از نرخ رشد نیست. اما تا جایی که به صنعت و معدن ارتباط می‌یابد، گفته می‌شود: “در سال ۱۳۸۸، در پی تداوم رکود حاکم بر اقتصاد جهانی و تأثیرپذیری اقتصاد کشور از آن و نیز تحت تأثیر برخی عوامل درون‌زا و برون‌زا، بخش صنعت و معدن همانند سال قبل رشدی کند داشت. با این حال برآوردهای اولیه حاکی از رشد مثبت ارزش افزوده فعالیت صنعتی و معدنی است. اگر چه از اهداف ترسیم شده در برنامه چهارم توسعه برای این سال ۴ / ۱۲ درصد فاصله خواهد داشت.” عجالتاً هم “تحلیل کامل شرایط حاکم بر این بخش میسر نیست.”

حالا ببینیم که بانک مرکزی در “خلاصه تحولات اقتصادی سال ۱۳۸۸” چه چیزهایی را می‌پذیرد.

در حالی که در سال ۸۵، تولید روزانه‌ی نفت خام، ۴ میلیون و ۵۲ هزار بشکه بود، در سال ۸۸ به۶ / ۳ میلیون بشکه کاهش یافت . متوسط  صادرات نفت خام نیز در سال ۸۸ نسبت به سال ۸۷، با ۳ / ۱۳ درصد کاهش به ۱ / ۲ میلیون بشکه در روز رسید. بر این اساس درآمد ناشی از فروش نفت خام در مقایسه با سال ۸۷، ۱۶ میلیارد دلار کاهش یافت. در بخش مسکن رکود ادامه یافت به طوری که تعداد و سطح کل زیربنای پروانه‌های ساختمانی صادر شده در کل مناطق شهری در سال ۸۸ نسبت به سال قبل از ۷ / ۲۱ و ۸ / ۱۷ درصد کاهش یافت. در سال ۸۷ که در نتیجه‌ی بحران و خشکسالی محصولات کشاورزی که ۱۰ درصد سقوط کرده بود، در سال ۸۸ بهبود یافت، اما واردات این محصولات به ۵ / ۸ میلیارد دلار رسید.

در حالی که درآمد ارزی نفتی و غیر نفتی در سال ۸۶، متجاوز از یک‌صد میلیارد دلار بود، در سال ۸٨ ارزش کل صادرات کالاهای کشور با ۶ / ۱۳ درصد کاهش نسبت به سال ۸۷ به حدود ۵ / ۸۷ میلیارد دلار رسید. ارزش صادرات نفتی با ۴ / ۱۹ درصد کاهش به ۸ / ۶۹ میلیارد بالغ گردید. در سال ۸۸ کسری تراز بازرگانی غیر نفتی به ۳ / ۴۲ میلیارد دلار رسید. نقدینگی باز هم افزایش یافت و با رشدی معادل ٩/٢٣ درصد به بیش از ۲۳۵ هزار میلیارد تومان رسید. مجموع مطالبات سیستم بانکی از بخش دولتی و غیر دولتی که در نتیجه بحران، وصول آن مدام به تعویق افتاده است به ۲۵۰ هزار میلیارد تومان رسید. بدهی بخش دولتی به سیستم بانکی کشور با        ۱ / ۲۵ درصد رشد به متجاوز از ۳۶ هزار میلیارد تومان و با طلب بانک مرکزی از دولت و شرکت‌های دولتی معادل ۵ / ۱۳ میلیارد دلار مجموعاً به ۵۰ هزار میلیارد تومان رسید.

اگر چه بانک مرکزی جمهوری اسلامی در آمار و ارقام اقتصادی‌اش ذکری از نزول مطلق و حتا نسبی نرخ رشد اقتصادی و تولید ناخالص داخلی به میان نمی‌آورد، اما از همین شاخص‌ها که البته صحت بسیاری از آن‌ها نیز مورد تردید است، وخامت روزافزون اوضاع اقتصادی در عرصه‌های تولیدی، تجاری، مالی و تعمیق بحران آشکار است. با این وخامت اوضاع، آن‌چه که تاکنون مانع فروپاشی و ورشکستگی کامل شده است، درآمد نزدیک به ۷۰ میلیارد دلار نفت و گاز است که از طریق آن دولت توانسته است، بخش بزرگی از هزینه‌های دستگاه دولتی خود را تأمین کند، کالاهای مورد نیاز روزمره مردم را وارد نماید و کم و کسر آن را از طریق افزایش مالیات‌ها که در سال ۸۸ به ٣۰ هزار میلیارد تومان افزایش یافت، تأمین نماید. اما بحران، عواقب اجتماعی داشته و دارد که افزایش روزافزون ارتش چند میلیونی بیکاران، فقیرتر شدن روزافزون متجاوز از دو سوم مردم ایران بوده است. بدیهی ست که بحران اقتصادی در سطح سال ۱۳۸۸ باقی نماند و با گذشت هر روز عمق و وسعت بیش‌تری به خود بگیرد. چرا که اقتصاد سرمایه‌داری جهانی در کل، با چنان بحران عظیمی روبروست که حتا پیشرفته‌ترین و قدرتمندترین کشورهای سرمایه‌داری را نیز از پای درمی‌آورد و هیچ چشم‌انداز کوتاه مدتی برای بهبود آن متصور نیست. اقتصاد سرمایه‌داری ایران، افزون بر بحران جهانی نظام سرمایه‌داری، معضلات ویژه خود را هم دارد.

صندوق بین‌المللی پول که معمولاً برای دل‌گرمی دادن به سرمایه‌داران و دولت‌های سرمایه‌داری، ارزیابی‌های خوش‌بینانه‌ای از تحول اوضاع اقتصادی ارائه می‌دهد، پیش‌بینی کرده بود که نرخ رشد اقتصادی ایران در سال ۸۸ به حدود ۱/۱ درصد تنزل خواهد کرد، اما در سال جاری به ۶ / ۱ درصد افزایش خواهد یافت. ارزیابی‌های رئیس مرکز پژوهش‌های مجلس اکنون حاکی‌ست که این نرخ، به کم‌تر از ١ درصد کاهش می‌یابد  و احتمالاً به پایین‌تر از صفر نیز خواهد رسید. واحدهای تولیدی که به استثنای معدودی از آن‌ها، از دو سال پیش با بحران روبرو شده‌اند و اغلب با نیمی از ظرفیت تولیدی خود به کار ادامه می‌دهند، در سال جاری با وضعیتی وخیم‌تر روبرو هستند. خبرگزاری دولتی ایسنا از قول یک عضو شورای عالی کار از وجود ۳۳۵ واحد صنعتی بحران‌دار در سراسر کشور خبر می‌دهد و می‌افزاید که با اجرای هدفمندسازی یارانه‌ها تعدادی از مؤسسات، دیگر نمی‌توانند به کار خود ادامه دهند. اکونومیست گزارش کرد که سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی در ایران شدیداً کاهش یافته و از سه میلیارد و ۲۰ میلیون دلار در  سال ۲۰۰۹ به یک میلیارد و ۶۹۰ میلیون دلار در سال ۲۰۱۰ کاهش خواهد یافت. رکود بخش مسکن کما فی‌السابق ادامه یافته است. با ادامه‌ی بحران جهانی، اقتصاد ایران در سال جاری از دو جهت زیر فشار قرار گرفته است. از یک سو نیاز بازار جهانی به نفت کاهش می‌یابد و از سوی دیگر کالاهای ارزان شده خارجی، مؤسسات تولیدی داخلی را که قادر به رقابت با آن‌ها نیستند، از پای درمی‌آورند. گزارش گمرک ایران در ۵ ماه نخست سال جاری حاکی‌ست که ارزش صادرات غیر نفتی در طول این مدت ۱۰ میلیارد دلار و واردات با افزایشی بیش از ۲۲ درصد، به ۲۴ میلیارد و ۲۴۰ میلیون دلار رسیده است. با تشدید بحران در سال جاری، سرمایه‌های داخلی به نحو روزافزونی به کشورهای مجاور ایران منتقل شده‌اند. بحران پولی چند هفته گذشته که بانک مرکزی را وادار نمود در مدتی کوتاه میلیاردها دلار و یورو به بازار بریزد تا بحران را لااقل در این عرصه کنترل کند، بیان دیگری از اوضاع وخیم اقتصادی در سال جاری‌ست. میلیاردها ارزی را که بانک مرکزی به بازار ریخت به سرعت ناپدید شدند. ریالی که به ارز و طلا تبدیل گردید، یا روانه گاوصندوق‌ها شدند و یا مستقیماً سر از کشورهای دیگر درآوردند.

روزنامه‌های ترکیه گزارش کرده‌اند که از ۲۰ میلیارد لیره پول نقدی که در طول ماه‌های اخیر به سیستم بانکی ترکیه وارد شده است، یک پنجم آن از ایران آمده است. بیکار شدن حدود نیم میلیون نفر در ۶ ماهه‌ی سال جاری بیان دیگری از عمیق‌تر شدن بحران اقتصادی‌ست. در حالی که معمولاً رکود اقتصادی، کاهش قیمت‌ها را به همراه دارد، در ایران بالعکس هر چه رکود عمیق‌تر شده است، کالاها گران‌تر شده و مدام نرخ تورم افزایش یافته است. در سال جاری بهای بسیاری از مبرم‌ترین کالاهای مورد نیاز مردم حتا تا ۳۰ درصد افزایش یافت. تشدید تحریم‌های اقتصادی نیز در سال جاری عامل دیگری در تشدید و تعمیق بحران اقتصادی بوده ا‌ست. تمام شواهد موجود حاکی از تشدید رکود، افزایش نرخ تورم و در نتیجه عمق و وسعت بیش‌تر بحران اقتصادی در ایران است. اجرای پروژه آزادسازی قیمت‌ها نیز به نوبه خود می‌تواند ابعاد وسیع‌تری به آن بدهد.

بحران تا همین لحظه عواقب وحشتناکی برای توده‌های کارگر و زحمتکش در پی داشته است. ارتش بزرگ بیکاران مدتهاست که از ۵ میلیون نیز متجاوز است. آمار جعلی مرکز آمار که یک ساعت کار در هفته را برای شاغل بودن کافی می‌داند و دانشجویان، سربازان، گروهی از دانش‌آموزان و زنان خانه دار را هم شاغل می‌داند، از افزایش نرخ بیکاری در بهار امسال به ۶ / ۱۴‌درصد و تعداد بیکاران به ۵ / ۳ میلیون خبر می‌دهد. نرخ بیکاری جوانان ۱۵ تا ۲۴ ساله به حدود ٣٠  درصد رسیده  است. نرخ بیکاری دختران ۱۵ تا ۲۴ ساله که در سال ۸۸، ۴ / ۳۲ درصد بود، امسال به ۵ / ۴۶ درصد افزایش یافته است. خبرگزاری مهر به نقل از دبیر شورای هماهنگی کارفرمایان می‌گوید این نرخ برای فصل بهار بود و در فصل‌های دیگر به صورت سنتی میزان بیکاری بیش‌تری خواهیم داشت. وی برآورد کرد که نرخ بیکاری دختران ۱۵ تا ۲۴ ساله به بالای ۶۵ درصد برسد. معاون دبیر کل خانه کارگر وابسته به رژیم می‌گوید: نرخ بیکاری متجاوز از ۱۵ درصد است و ۵ میلیون بیکارند. در نیمه اول سال جاری ۵۰۰ هزار کارگر اخراج شده‌اند. آمار رسمی حاکی‌ست که نرخ بیکاری در ۲۳ استان طی زمستان ۸۸، از ۱۱ تا ۲۲ درصد بوده است. اما اغلب نمایندگان و مقامات این استان‌ها آمار رسمی را بسیار کم‌تر از آمار واقعی اعلام کرده‌اند. نماینده ایلام در مجلس می‌گوید، در سال ۸۸ نرخ بیکاری در ایلام حدود ۳۰ درصد بود و هم‌چنان سیر صعودی دارد. نماینده زنجان گفت: سالانه یک میلیون نفر بر آمار بیکاران افزوده می‌گردد و همین امر مهار بیکاری را سخت کرده است. شهردار گچساران که از هجوم بیکاران به شهرداری گزارش می‌دهد، می‌افزاید در جلسات آمار ۱۲ تا ۱۸ درصد بیکاری ذکر می‌شود، اما من می‌گویم از ۲۰ درصد هم بیش‌تر است.

تمام این واقعیات، اما مانع از آن نمی‌شود که رئیس جمهوری اسلامی تمام آمارهای رسمی و غیر رسمی را نفی کند و دروغ تحویل مردم دهد. وی اخیراً در زنجان نه فقط تعداد بیکاران را ۲ میلیون اعلام کرد، بلکه ادعا کرد تا پایان مهر ماه ۸۲۰ هزار فرصت شغلی ایجاد شده است. وی افزود: تا پایان سال متجاوز از ۱ میلیون شغل ایجاد می‌شود و در سال ۹۲ – ۹۱ تعداد بیکاران به ۶۰۰ هزار کاهش خواهد یافت. لابد از آن‌جایی که رژیم حاکم بر ایران، رژیم خرافه‌پرستی‌ست و به معجزه باور دارد، در این‌ مورد نیز معجزه‌ای رخ داده است. این را هر کس می‌داند که رونق و رکود در اقتصاد سرمایه‌داری با اشتغال و بیکاری مرتبط‌اند. اگر قرار است از تعداد بیکاران کاسته شود، باید رونق اقتصادی وجود داشته باشد. اما گویا در ایران قضیه برعکس است، هر چه رکود شدیدتر باشد و بحران عمیق‌تر، تعداد بیکاران کاهش می‌یابد! اکنون دیگر حتا بانک مرکزی رژیم هم رکود را می‌پذیرد. سرمایه‌گذاری بسیار محدود شده است. مؤسسات زیادی یا تعطیل شده‌اند یا با ظرفیتی پایین مشغول به کارند. فعالیتهای ساختمانی در رکود قرار دارد. خود دولت هم بسیاری از پروژه‌های عمرانی‌اش را متوقف ساخته است. نتیجتاً میلیون‌ها تن بر تعداد بیکاران افزوده شده‌اند. حالا چطور ممکن است دولت در سال جاری یک میلیون شغل ایجاد کرده باشد و فراتر از این، آمار ۵ / ۳ میلیونی بیکاران مرکز آمار را هم به ۲ میلیون کاهش داده باشد. حتا اگر فرض شود، بسیجیانی را که تصمیم گرفته‌اند، ماهیانه پولی به آن‌ها بدهند، شاغل هستند، باز هم با حساب و کتاب آمار رسمی جور در نمی‌آید. مگر آن که فرض دیگری قرار گیرد که مقامات دولتی در هر شهر و استان لیستی از شاغلین فرضی بر روی کاغذ تحویل احمدی‌نژاد داده باشند و ایشان هم در ذهن خود یک میلیون شغل ایجاد کرده باشد. اما این بازی‌ها نه تغییری در واقعیت رکود و بحران می‌دهند و نه افزایش میلیونی بیکاران در سال جاری. تشدید بحران اقتصادی، فقط به افزایش بیکاران منجر نشده است، شرایط معیشتی توده‌های کارگر و زحمتکش شاغل را نیز وخیم‌تر کرده است. نه فقط از آن‌رو که در نتیجه‌ی تورم افسارگسیخته، مدام از قدرت خرید آن‌ها کاسته شده و فقیرتر شده‌اند، بلکه بحران به ابزاری در دست سرمایه‌داران برای کاهش دستمزدها و مزایای کارگری تبدیل شده است. سرمایه‌داران، کارگران را که از بیکاری وحشت دارند، وامی‌دارند که با دستمزدهای کم‌تر، بدون مزایا و ساعات کار بیش‌تر کار کنند. بحران، وسیعا به فقر روزافزون در میان توده‌های کارگر و زحمتکش دامن زده است. وسعت و دامنه‌ای این فقر به حدی‌ست که اکنون دیگر دولت این زحمت را به خود نمی‌دهد که خط فقر را اعلام کند. وزیر رفاه دولت ادعا می‌کند که اعلام خط فقر مشکلی را حل نخواهد کرد. بلی! روشن است که لااقل برای تأمین حداقل معاش مردم کارگر و زحمتکش، حقوق و درآمد ماهیانه باید متجاوز از یک میلیون تومان باشد. بانک مرکزی هم متوسط هزینه‌ها را یک میلیون اعلام کرده است. اما بیکاران به کنار، اکثریت بزرگ شاغلین شاید به طور متوسط درآمدشان به نصف این رقم برسد. بنابراین، آن‌چه که در سال ۸۹ نیز با آن روبرو هستیم، وخامت روزافزون اوضاع اقتصادی، عمیق‌تر شدن بحران و اسف‌بارتر شدن وضعیت مادی و معیشتی کارگران و زحمتکشان است. هیچ چشم‌اندازی برای بهبود وضع، در چارچوب نظم موجود نیست. این واقعیت را تمام دوران موجودیت جمهوری اسلامی به وضوح نشان داده است. با گذشت هر سال وضع وخیم‌تر شده است. اکنون نیز بحران جهانی به عامل تشدیدکننده دیگری تبدیل شده است. بدون نفی سرمایه‌داری راه خلاصی از این بحران و بن‌بست نیست.

متن کامل در فرمت پی دی اف

خواست کارگران سیستم جامع تامین اجتماعی‌ست

کارگران بازنشسته و از کار افتاده وابسته به سازمان تامین اجتماعی که بیش از یک میلیون و چهارصد هزار نفر را شامل می‌گردند، به عنوان بخشی از طبقه‌ی کارگر از جمله مزدبگیرانی هستند که با مشکلات عدیده‌ی اقتصادی روبرو بوده و هر روز بیشتر از روز قبل به قهقرا پرتاب می‌گردند. مزدبگیرانی که با اجرایی شدن طرح حذف یارانه‌ها، خود را بیش از پیش در خطر احساس می‌کنند. از همین روست که در ماه‌های اخیر شاهد تحرکاتی از سوی آن‌ها چه به شکل ارسال طومار برای مقامات دولتی و چه تجمع اعتراضی بوده‌ایم.

در همین راستا روز شنبه ١۵ آبان‌ماه جمعی از بازنشستگان سازمان تامین اجتماعی – که گوش شنوایی در حاکمیت نیافتند – در برابر مجلس حکومت اسلامی که دیگر تنها شبحی مضحک از آن باقی مانده، دست به اعتراض زدند. برپایه‌ی اخبار منتشره بازنشستگانی از شهرهای تهران، ری، کرج، اسلام‌شهر (شادشهر) و قزوین در این اعتراض خواستار افزایش حقوق ماهیانه، برقراری بیمه تکمیلی، تشکیل صندوق رفاهی وام و نیز تعاونی‌های مسکن شدند. در بیانیه‌ی منتشره از سوی تظاهرکنند‌گان ضمن بیان و تبیین زحماتی که بازنشستگان تامین اجتماعی در طول سال‌ها کار و زحمت کشیده‌اند، و مقایسه‌ی میزان پرداختی بیمه در طول آن سال‌ها از حق و حقوق کارگران و دریافتی ناچیز امروزشان، آمده است: “هم اکنون ما یعنی سازندگان تمام نعمات کنونی در ته جدول قرار داریم همه چیز را تقسیم می کنند؛ بودجه ها را تخصیص می دهند و اگر چیزی ته آن ماند نیم نگاهی به ما کرده و اندکی در نظر می‌گیرند و اگر نمانده بود که سخنرانی‌های طول و درازی در مورد جبران حقوق ما می‌کنند اما در درون آن   جز حرف و وعده و وعید توخالی هیچ چیز نیست. ما صدقه نمی‌خواهیم؛ ما حقوق اساسی خود را می‌خواهیم”.

در ادامه، بیانیه تاکید خاص و روشنی دارد بر ضرورت تشکل بازنشستگان و راه‌کارهایی جهت ایجاد تشکل سراسری بازنشستگان ارایه می‌دهد. در این بخش از بیانیه با بیان این که “راهکار ما ایجاد تشکل سراسری و دایمی است ” به درستی آمده: ” اگر متحدانه و در سراسر مملکت خواسته های خود را با صدای رسا اعلام کنیم کسی نمی تواند آنرا نشنیده بگیرد”.

نگاهی به  وضعیت حقوق بگیران تامین اجتماعی

براساس آمارهای دولتی ٨٠ درصد مستمری بگیران سازمان تامین اجتماعی حداقل‌بگیر هستند و این به معنای دریافتی حدود ۴٠٠ هزار تومان در ماه ( و حتا کمتر، بسته به مزایایی مانند اولاد و غیره و نیز سابقه‌ی بیمه) است، مبلغی که حدود یک سوم خط فقر می‌باشد. ناچیز بودن مبلغ فوق به خودی خود بیانگر همه چیز است. لزومی به داستان سرایی نیست که این مبلغ در برابر هزینه‌های سرسام‌آور برای یک کارگر بازنشسته با بیش از ۶٠ سال سن تا چه حد ناچیز است و چه تاثیر فاجعه‌باری در زندگی آن‌ها دارد. این در حالی‌ست که برخی هزینه‌ها از جمله درمان و بهداشت در این گروه سنی با توجه به ضعف پوشش بیمه تامین اجتماعی بسیار بالا می‌باشد. از همین روست که یکی از خواست‌های حقوق‌بگیران تامین اجتماعی در تظاهرات “١۵ آبان” بیمه تکمیلی بود. بیمه‌ای که با آن بتوانند به جنگ گرانی بهداشت و درمان در ایران بروند. در وضعیت فعلی کافی‌ست که یک کارگر بازنشسته و یا از اعضای خانواده‌ی وی نیاز به جراحی خاصی داشته و یا به بیماری سختی مبتلا گردد، بار مالی آن کافی‌ست تا کارگر فوق هر چه را که دارد بفروشد و این گونه بیش از پیش در فقر غرق ‌شود. مشکلات هزینه درمانی در ایران به گونه‌ای‌ست که نایب رییس انجمن پزشکان عمومی اعلام کرد که در صورت اجرای طرح یارانه‌ها ممکن است سالانه ۴ درصد از افراد جامعه به دلیل هزینه‌های درمان و بهداشت به زیرخط فقر سقوط ‌کنند. حال تصور کنید اگر بازنشسته فوق فاقد مسکن نیز باشد،  آن‌گاه او چگونه می‌تواند از پس هزینه‌های زندگی برآید؟!

قوانین تامین اجتماعی یکی از دستاوردهای مبارزات طبقه‌ی کارگر است که به ویژه بعد از سال‌های جنگ دوم جهانی توانست نقش موثری در بهبود زند‌گی کارگران و خانواده‌های شان داشته باشد. با گسترش مبارزات کارگری به ویژه از نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم کارگران توانستند تا حدودی برخی از مطالبات خود را که در آن زمان کاهش ساعات کار و افزایش دستمزد در راس آنان بود، به کارفرمایان و دولت بقبولانند. در اواخر قرن نوزدهم اولین قوانین بیمه‌های اجتماعی و بازنشستگی و از کارافتادگی در کشورهای سرمایه‌داری آن زمان به تصویب رسید. از آن زمان تاکنون طبقه‌ی کارگر به پیشرفت‌های بزرگی در این عرصه نایل گردیده و مبارزه بر سر آن هم‌چنان ادامه دارد. خدمات تامین اجتماعی دو وجه اصلی دارد، یکی بیمه درمانی و دیگری مستمری بازنشستگی و یا از کارافتادگی می‌باشد. هم اکنون با توجه به گسترش بحران در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته سرمایه‌داران و دولت تهاجم خود را برای کاهش این خدمات به طبقه‌ی کارگر آغاز کرده‌اند که در آن سو نیز کارگران با اعتصاب و برگزاری تظاهرات (از جمله تظاهرات و اعتصابات اخیر کارگری در فرانسه برای مقابله با افزایش سن بازنشستگی) به مقابله با این تهاجم برخاسته‌اند. اما به رغم همه‌ی این تهاجمات به قوانین تامین اجتماعی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری، تفاوت و فاصله‌ی تامین اجتماعی در این کشورها با ایران فاصله‌ای از زمین تا آسمان است. در یک کلام این خدمات در کشورهای اروپایی با ایران غیرقابل مقایسه هستند.

قوانین تامین اجتماعی در کشورهای اروپایی

در کشورهای پیشرفته‌ی اروپایی از جمله هلند، بلژیک، آلمان، فنلاند، سوئد، نروژ و غیره بیمه‌ی درمانی اجباری بوده، اما بیمه‌ی تکمیلی به صورت داوطلبانه می‌باشد که البته به دلیل هزینه‌های بالای درمانی همه افراد جامعه خواستار بیمه‌ی تکمیلی می‌باشند و در این میان شرکت‌های ارایه دهنده‌ی خدمات بیمه درمانی مجبور به ارایه این خدمات می‌باشند هر چند که در نحوه و میزان آن تا حدودی دست این شرکت‌ها باز است.

در هلند دولت بخشی از هزینه بیمه را به صورت سوبسید به اکثریت مزدبگیران جامعه به صورت ماهیانه پرداخت می‌کند و شرکت‌های بیمه موظفند تمام خدمات درمانی تا سن ١٨ سالگی را به صورت مجانی ارایه دهند. تمام هزینه‌های بیمارستانی در این کشور مجانی می‌باشد و لزومی ندارد تا برای بستری شدن بیمار مبلغی پرداخت گردد آن چنان که در ایران مردم با این مشکل روبرو هستند و حتا به دلیل نبود پول کافی بیمار که در حالت اورژانس بوده بستری نشده است. هیچ بیماری برای ویزیت دکتر عمومی (خانوادگی) پولی پرداخت نمی‌نماید و تا حدود زیادی (و در بعضی کشورها به طور کامل) داروها نیز از پوشش بیمه‌ای برخوردار می‌باشند. البته در این کشورها برخی از موارد بهداشت و درمان مانند دندانپزشکی گران می‌باشد که بخشی از آن (که بسته به نوع بیمه‌ی تکمیلی میزان آن فرق می‌کند) توسط شرکت‌های بیمه پرداخت می‌گردد. در این میان دولت برای اقشار کم درآمد جامعه امکانات ویژه‌ای نیز قایل شده است که باعث می‌شود هزینه‌ی درمان این گروه کاهش یابد. از جمله آن که دولت برای اقشار کم درآمد جامعه قرارداد ویژه‌ای با شرکت‌های بیمه می‌بندد و ضمن پرداخت بخشی از حق بیمه به شرکت‌های بیمه از طرف شهرداری، پوشش بیمه‌ی تکمیلی را برای این گروه افزایش می‌دهد.

در این کشورها تمام افراد جامعه که به سن بازنشستگی می‌رسند از یک حداقل حقوقی برخورداری می‌باشند و این جدا از این است که فرد مزبور در طول این سال‌ها چه میزان حق بیمه پرداخت کرده باشد و اگر فردی حق بیمه کافی پرداخت نکرده باشد بخشی از این حقوق (و گاه تمام آن) از طرف دولت پرداخت می‌گردد. اما بسته به میزان پرداخت حق بیمه این مبلغ می‌تواند بیشتر از حداقل حقوق باشد. نکته جالب این است که میزان حداقل حقوق یک بازنشسته همواره بیشتر از میزان حداقل حقوق یک غیر بازنشسته است، چرا که از نظر آن‌ها هزینه‌ها در سن بازنشستگی بیشتر می‌شود. همین طور برای این گروه سنی امکانات ویژه‌ای وجود دارد از جمله تاکسی‌های مخصوص با قیمت مناسب و یا استفاده از برخی امکانات شهری و یا مراکز تفریحی برای این گروه سنی ارزان‌تر می‌باشد. از کار افتاده‌گان نیز شرایط مشابهی داشته و امکانات خاص خود را دارا می‌باشند. در این کشورها هیاتی وجود دارد که شرایط کارگران از کارافتاده را بررسی می‌کند و تا زمانی که کارگر مزبور قادر به کار نباشد، هم چنان از حقوق و مزایای خود تا درصد معینی (بسته به مدت از کارافتادگی) برخوردار می‌ماند.

برای حل مشکل مسکن نیز راه‌حل‌های متفاوتی در این کشورها پیش‌بینی شده است. از خانه‌های ارزان قیمت تا پرداخت سوبسید به خانواده‌های کم درآمد از جمله راه‌حل‌ها هستند.

تامین اجتماعی در ایران

با اجرای پروژه ایجاد خط ‌آهن سراسری در ایران و در پی بروز حوادث کارگری در این پروژه، اولین بیمه کارگری به نام “صندوق احتیاط کارگران طرق و شوارع” در سال ١٣٠٩ به وجود آمد که کارگران راه‌‌سازی را تحت پوشش درمان و غرامت فوت و یا از کارافتادگی قرار می‌داد (وزارت طرق و شوارع در واقع همان وزارت راه و ترابری کنونی است). به دنبال آن بیمه بخشی از کارگرانی که در استخدام دولت بودند به صورت محدود در چند رشته دیگر تا سال ١٣١۵ به تصویب رسید تا این که در مردادماه آن سال دولت تشکیل “صندوق احتیاط کارگران کارخانجات” را به تصویب رساند. در طول این سال‌ها و با گسترش کمی طبقه‌ی کارگر و به ویژه کارگران صنعت‌نفت و افزوده شدن بر اهمیت طبقه‌ی کارگر در جامعه، دولت مجبور به تصویب قوانینی به نفع کارگران گردید. در آبان ماه سال ١٣٢٢ لایحه‌ی بیمه اجباری کارگران شاغل در کارگاه‌های دارای بیش از ٢٠ کارگر به تصویب رسید. در سال ١٣٢۵ وزارت کار تاسیس گردید و اولین قانون کار نیز در خردادماه سال ١٣٢٨ به  تصویب رسید که طبق آن صندوقی به نام “صندوق تعاون و بیمه کارگران” قرار بر تشکیل شد. تغییراتی که تا سال ١٣٢٨ در راستای گسترش قوانین تامین اجتماعی به نفع کارگران صورت گرفت در شرایطی به وقوع پیوست که مبارزات کارگران به ویژه کارگران صنعت نفت اوج گرفته بود که از آن جمله می‌توان به اعتصاب ده هزار کارگر نفت گچساران و آغاجاری در اردیبهشت و ده ها هزار کارگر نفت در تیرماه سال ١٣٢۵ اشاره نمود. در سال ١٣٣١ دوران نخست‌وزیری محمد مصدق، “لایحه قانونی بیمه‌های اجتماعی کارگران” به تصویب رسید و براساس آن سازمانی به نام “سازمان بیمه‌های اجتماعی کارگران” در سال ١٣٣٢ به وجود آمد. این سازمان موظف شد تا اجرای امور مربوط به بیمه‌ی اجتماعی کارگران را که پیش از این “صندوق تعاون و بیمه‌ی کارگران” و نیز “شرکت سهامی بیمه ایران” به نوعی مجری آن بودند، عهده‌دار گردد.

از آن زمان است که این سازمان که در سال ١٣۴۵ به “سازمان تامین اجتماعی” تغییر نام داد مسوولیت سازماندهی خدمات تامین اجتماعی در دو بُعد بیمه درمانی و پرداخت حقوق بازنشستگی و از کارافتادگی را عهده‌دار شد. اما این سازمان در طول حیات خود به دلیل وابستگی به دولت از یک‌سو و ضدکارگر بودن دولت‌ها در تمام این دوران قدمی در راه بهتر شدن وضعیت کارگران برنداشت و این تنها کارگران بودند که با مبارزات و حضورو مداخله خود توانستند همین مقدار ناچیز قوانین تامین اجتماعی را به حاکمیت تحمیل کنند.

در حالی که سازمان تامین اجتماعی با پول بیمه‌ی کارگران – که به واقع بخشی از دستمزد آن‌هاست – تاسیس شده و صندوق کارگران است، عملاً به محلی برای دزدی‌های مدیران دولتی تبدیل شده است. در سال‌های اخیر مدیران عامل سازمان تامین اجتماعی که زود به زود نیز عوض گردیده‌اند، همواره مدعی کسری بودجه این سازمان و افزایش هزینه‌ها در برابر دریافت‌های این سازمان شده‌اند اما در این‌باره سکوت می‌کنند که پس چه بر سر بیمه‌های پرداخت شده‌ی کارگران در طول این سال‌ها آمده است. مدیران تامین اجتماعی در حالی از کسری بودجه این سازمان برای توجیهات اقدامات ضدکارگری خود در کاهش امکانات درمانی و نیز پرداخت حقوق‌های ناچیز سخن به میان می‌آورند که شرکت “شستا” وابسته به سازمان تامین اجتماعی یکی از یزرگترین سرمایه‌گذاران کشور است. ۵٠ هزار میلیارد تومان دارایی سازمان فوق می‌باشد که به غیر از شرکت “شستا” باید به آن مالکیت بانک رفاه کارگران، ۴۵ درصد صنعت سیمان، بیش از ١٠ درصد خودروسازی، ۴٠ درصد صنعت داروسازی، فولاد مبارکه اصفهان و ده ها شرکت و کارخانه‌ی بزرگ دیگر را اضافه کرد و این در حالی است که ذبیحی مدیرعامل پییشین سازمان فوق که اکنون قایم مقام وزارت نیرو می‌باشد در مورد سرمایه‌های سازمان تامین اجتماعی مدعی شد که هیچ ریالی از این شرکت‌ها از جمله شستا به سازمان تامین اجتماعی نمی‌رسد و تمام درآمدهای این شرکت‌ها صرف پرداخت بدهی بانکی و یا سرمایه‌گذاری مجدد می‌شود!! واقعاً چگونه می‌توان باور کرد که سازمان تامین اجتماعی به عنوان یکی از بزرگترین سرمایه‌گذاران کشور با دارایی بیش از ۵٠ هزار میلیارد تومانی و دارا بودن بانک و غیره هیچ سودی به دست نمی‌آورد و آن وقت صادق محصولی وزیر رفاه دولت که سازمان تامین اجتماعی زیر مجموعه‌ی آن است بدون هیچ گونه سرمایه‌ای!! به یکی از بزرگترین میلیاردرهای امروزی ایران تبدیل شده است! آیا هرگز کسی می‌تواند این معادله‌ی عجیب و غریب را حل نماید؟! واقعیت این است که سازمان تامین اجتماعی به خاطر ارایه خدمات ناچیز خود موضوعاتی هم چون کسری بودجه و غیره را طرح و بهانه می‌کند. موضوع این است که سرمایه و پول بیمه‌ای که کارگران در طول سال‌ها کار و زحمت پرداخت کرده‌اند امروز در دست عده‌ای مدیر دولتی قرار دارد که از آن تنها و تنها برای بهره‌وری شخصی استفاده می‌کنند. چرا باید سرمایه و امکانات کارگران در دست این عده‌ی دزد باشد. چرا کارگران حق ندارند بر خرج و دخل این سازمان بزرگ نظارت کنند؟ چرا باید حکومت مانع از تشکل کارگران برای نظارت و کنترل بر سازمانی که با پول خودشان درست شده وحشت داشته و مانع آن ‌گردد؟ چه منافعی برای مدیران دولتی و حاکمیت در تصاحب اموالی که متعلق به ٢٨ میلیون انسان است وجود دارد؟

در پی چند قرن مبارزات کارگری امروزه تامین اجتماعی حقی است پذیرفته شده در جوامع بشری به گونه‌ای که سازمان ملل نیز در سال ١٩۴٨ و در اعلامیه جهانی حقوق بشر با این عنوان که “همه افراد به عنوان عضو جامعه حق برخورداری از تامین اجتماعی را دارند” بر آن صحه گذاشته و در این راستا ILO و ISSA از ارگان‌های سازمان ملل وظیفه‌ی نظارت بر اجرای آن را برعهده دارند. اما با تمام این اوصاف، کارگران بازنشسته ایران در ایام پیری نیز فاقد یک زندگی  انسانی هستند. از همین روست که برقراری یک سیستم جامع تامین اجتماعی در زمره اقداماتی فوری‏ در برنامه‌ی سازمان فداییان اقلیت است که در آن بر برقراری سیستم تامین اجتماعی برای تمامی افراد جامعه از گهواره تا گور تاکید گردیده است. در این برنامه هم چنین بر پرداخت حقوق بیکاری معادل مخارج یک خانواده ۵ نفره کارگری تا مادامی که فرد بیکار است تاکید گردیده است. مشکلی که امروزه بسیاری از کارگران اخراجی ایران با آن روبرو می‌باشند. کارگران امروز در صورت اخراج تنها به مدت محدودی آن هم تنها بخشی از همان حقوق ناچیز را دریافت می‌کنند.

از دیگر اقداماتی که مربوط به تامین اجتماعی می‌باشد و در برنامه سازمان آمده می‌توان بر بهداشت و درمان رایگان و کامل و نیز پرداخت سوبسید برای مسکن اقشار کم درآمد جامعه تاکید کرد.

کارگران برای رسیدن به یک سیستم تامین اجتماعی بهتر که بتواند یک زندگی انسانی و آسایش را برای‌شان به بار آورد، تنها یک راه دارند و آن مبارزه است. کارگران تنها با مبارزات خود می‌توانند شرایط کنونی را بهبود بخشند و برای این مبارزات نیز آن گونه که در اطلاعیه کارگران بازنشسته آمده کارگران به اتحاد نیاز دارند. وقتی که کارگران یکپارچه به مبارزه برمی‌خیزند و صدای‌شان را بلند می‌کنند، آن‌گاه است که سرمایه‌داران و حکومت، تازه گوش‌های شان شروع به شنیدن می‌کند. باید به آن‌ها یادآوری کرد که در اتحاد کارگران چه قدرتی نهفته است. همان طور که در اطلاعیه کارگران آمده است:

“دولتمردان فراموش کرده‌اند که این کارگران بودند که وقتی با قدرت عظیم خود بطور یکپارچه و متحدانه  در سال ۵۷ پا به عرصه مبارزه نهادند رژیم گذشته خلع سلاح شد“.

متن کامل در فرمت پی دی اف

دو سالگی سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه و چشم‌انداز فعالیت سندیکائی (قسمت دوّم)

در قسمت اول این مقاله، شرایط سیاسی مشخصی را که به تشکیل و یا احیای سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه انجامید به اختصار بیان کردیم. اما ببینیم سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه تحت چه شرایطی بوجود آمد و چشم‌انداز فعالیت‌های سندیکائی چگونه است!

این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که پس از اعلام موجودیت سندیکای کارگران شرکت واحد، که توانسته بود هزاران کارگر این شرکت را به عضویت خود در آورد و اعتصابات بزرگ و فراموش نشدنی کارگران در دی و بهمن سال ۸۴ را سازماندهی کند، کارگران پیشرو شرکت نیشکر هفت تپه نیز در تدارک ایجاد یک تشکل توده‌ای برآمدند. پس از قلع و قمع تشکل‌های کارگری که کمی قبل یا بعد از انقلاب ۵۷ بوجود آمده بودند و پس از یورش وحشیانه رژیم به باقیماندۀ دستاوردهای انقلاب در سال ۶۰ و نابودی شوراها و سایر تشکل‌های کارگری که توسط خود کارگران ایجاد شده بودند، سندیکای کارگران شرکت واحد، یگانه الگوئی بود که توانسته بود کارگران را در مقیاس توده‌ای به عرصه مبارزه بکشاند و در عین حال تا حد زیادی از حمایت اتحادیه‌های کارگری در سطح بین‌المللی نیز برخوردار گردد.

مقارن احیاء سندیکای کارگران شرکت واحد که تأثیرات شگرفی بر کل جنبش کارگری ایران می‌گذارد، ادامه کاری کشت و صنعت نیشکر هفت تپه دچار ابهام و شرایط و اوضاع داخلی کارخانه نیشکر هفت تپه نیز بسیار ملتهب است. به دنبال تصمیم دولت مبنی بر واگذاری کشت و صنعت نیشکر هفت تپه به بخش خصوصی، اخراج‌های وسیع و بازخریدهای اجباری در این شرکت آغاز می‌گردد به نحوی که از سال ۸۴ تا ۸۷، از هفت هزار کارگر این شرکت سه هزار نفر اخراج و بازخرید شدند و دولت در نظر داشت، علاوه بر فروش زمین‌های زراعی، دو هزار کارگر دیگر را نیز اخراج کند و شرایط را برای واگذاری هر چه ارزان‌تر این شرکت به بخش خصوصی فراهم سازد. علاوه بر خطر اخراج که کارگران را پیوسته تهدید می‌نمود، فشارهای زیادی نیز از طریق تعویق پرداخت دستمزدها بر دوش کارگران و خانواده آنها قرار داشت. کارگران هفت تپه در برابر این سیاست‌ها و فشارها، یک سلسله اعتراضات پر شوری را سازمان دادند و در برابر تعرضات دولت، جانانه مقاومت نمودند و در اشکال مختلفی دست به مبارزه واعتراض زدند. ده‌ها اجتماع اعتراضی و پر شور کارگری بر پا کردند، خیابان‌های شهر شوش را بارها به عرصه تظاهرات و راه پیمائی خود و اعضاء خانواده خود تبدیل کردند و توانستند حمایت اقشار دیگر مردم را جلب کنند، جاده‌ها را مسدود کردند و افزون بر همه این‌ها، بارها به اعتصابات بزرگ و یکپارچه دست زدند. تنها در فاصله مهر سال ۸۵ تا مهر ۸۶، کارگران هفت تپه ۱۶ اعتصاب بزرگ داشتند که این اعتصابات در سال ۸۷ به اوج خود رسید و اعتصاب بزرگی که در ۱۶ فروردین ۸۷ آغاز شد تا ۵۰ روز ادامه یافت. در جریان این اعتصابات و سازماندهی مبارزات با شکوه و پرشور کارگری‌ست که نه فقط انسجام و وحدت در میان کارگران هفت تپه مستحکم‌تر می‌شود، بلکه ارتباط ارگانیک میان کارگران پیشرو و سازماندهندگان اعتصاب با تودۀ کارگران نیز پیوسته عمیق‌تر و گسترده‌تر می‌شود. کارگران پیشرو و فعالانی که از درون این مبارزات برخاسته‌اند، با وجود آنکه بارها احضار و بازداشت و مورد سرکوب دستگاه امنیتی و اطلاعاتی این رژیم قرار گرفته بودند، اما استوار و پایدار، شجاعانه در برابر این فشارها و تهدیدات ایستادند. سرکوب و پی‌گرد کارگران پیشرو، هیچگونه تزلزلی در ارادۀ کارگران به ادامه مبارزه ایجاد نکرد. دفاع پی‌گیر و حمایت توده کارگران از نمایندگان و رهبران خود، دلیل روشنی بر رشد آگاهی کارگران بود و نشان می‌داد که توده کارگران به اهمیت حضور کارگران پیشرو برای ادامه مبارزات متشکل پی برده‌اند. کارگران شرکت شرکت نیشکر هفت تپه در جریان عمل مبارزاتی و رو در روئی هر روزه با کارفرما و دولت به این نتیجه رسیده بودند که باید تشکل توده‌ای خویش را دایر کنند تا بتوانند مبارزات وسیع‌تر، متشکل تر و با نقشه‌تری  را سازمان دهند. کارگران پیشرو هفت تپه که بعد از احیاء سندیکای کارگران شرکت واحد در تدارک ایجاد یک تشکل توده‌ای برآمده بودند و به مرور نطفه‌های آن را ایجاد کرده بودند، در آبان سال ۸۶ نامه‌ای به وزرات کار نوشتند تا تشکل مورد نظر خود را به ثبت برسانند. این مکاتبات در ادامه خود، به ادراه کار شوش کشید و نمایندگان کارگران نیز از طریق مراجعه به این اداره و سایر نهادهای دولتی، خواست کارگران برای ثبت سندیکا را دنبال نموند. نتایج این مکاتبات و مراجعات البته هیچ چیز نبود جز اینکه نمایندگان کارگران از سوی دستگاه امنیتی و نیز حراست کارخانه، شدیداً تحت فشار قرار گرفته و سازمان اطلاعات رژیم نیز به اشکال مختلفی آنها را مورد ارعاب و تهدید قرار داد. پروسۀ تلاش برای ثبت سندیکا، البته چند ماه بیشتر ادامه نیافت. کارگران پیشرو هفت تپه که نه فقط از روی تجربه سندیکای کارگران شرکت واحد می‌دانستند این تلاش‌ها به جائی نخواهد رسید، بلکه خودِ آنها نیز در عمل آن را آموخته و تجربه کرده بودند، در اردیبهشت سال ۸۷ با صدور اطلاعیه‌ای تشکیل سندیکای کارگران هفت تپه را اعلام کردند. سپس با انتخاب یک هیأت مؤسس که در خرداد همان سال به تأیید ۲۵۰۰ تن از کارگران این شرکت رسید، تشکل مورد نظر خود را ایجاد کردند. این تلاش‌ها در آبان سال ۸۷ شکل نهائی به خود گرفت. کارگران شرکت هفت تپه، به رغم تمام مخالفت‌ها و محدودیت‌هائی که دستگاه امنیتی و حراست کارخانه برای تجمع کارگران ایجاد کرده بودند، در نشست وسیعی که بیش از هزار نفر در آن شرکت داشتند، ۹ نفر را به عنوان اعضای هیات مدیره سندیکا انتخاب و همان روز با صدور اطلاعیه‌ای موجودیت سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه را اعلام کردند. بدین ترتیب،  کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، با اتکاء به  نیروی خود، یکی از خواست‌های بسیار مهم‌شان یعنی حق ایجاد تشکل مستقل کارگری که در تمام اعتصابات و اجتماعات اعتراضی خود مصرانه بر آن تأکید و پافشاری نموده بودند، جامه عمل پوشاندند.

زمانی که کارگران پیشرو شرکت واحد در صدد احیای سندیکای این شرکت برآمدند و کوشش‌های علنی و گسترده‌ای را بدین منظور آغاز نمودند مصادف بود با موقعیتی که دولت اصلاح طلبان برای جذب سرمایه‌گذاری خارجی و ورود به سازمان تجارت جهانی، می‌خواست به کمک سازمان بین‌المللی کار، تشکل‌های صنفی وابسته بخود ولو بخشاً متفاوت با شوراهای اسلامی ایجاد کند، و این شرایط خود ویژۀ سیاسی، مستقیم یا غیر مستقیم زمینه‌ها و خلل و فرجی را برای تشکیل سندیکا و فعالیت‌های سندیکائی می‌گشود. اما اعلام موجودیت سندیکای کارگران هفت تپه به زمانی برمی‌گردد که بساط اصلاح طلبان برچیده شده و فرصت این بازی‌ها نیز به پایان رسیده است. با روی کار آمدن یک کابینه نظامی- امنیتی،  سرکوب و خفقان بیش از پیش تشدید می‌گردد، شرایط سیاسی جامعه نیز دچار تغییر می‌شود و هرگونه خلل و فرجی در زمینه فعالیت‌های متشکل کارگری نیز به کلی مسدود می‌شود.

سندیکای کارگران هفت تپه زمانی اعلام موجودیت نمود که سندیکای کارگران شرکت واحد مورد وحشیانه‌ترین یورش‌ها قرار گرفته و بسیاری از رهبران و فعالان آن نیز به زندان افتاده و یا از کار اخراج شده بودند. هر چند سندیکای کارگران هفت تپه، به اعتبار و پشتوانۀ حمایت تودۀ کارگران، خود را موقتاً بر رژیم تحمیل نمود، با این وجود، هفت تپه که خود الگوئی از سندیکای شرکت واحد بود، از نظر رژیم نمی‌بایست به الگوئی برای سایر واحدهای تولیدی تبدیل شود و باید منکوب می‌شد. به منظور پیش‌گیری از تسرّی تشکل‌یابی کارگری و ایجاد سندیکائی از نوع سندیکای هفت تپه در سایر واحدهای تولیدی، این بار دستگاه امنیتی و سرکوب رژیم سریع تر وارد عمل شد. رژیم که نمی‌خواست دچار غفلت گردد و یا ماجرای طولانی سندیکای شرکت واحد تکرار شود، با استفاده از تجارب سرکوب سندیکای شرکت واحد، به بیرحمانه‌ترین اقدامات سرکوبگرانه علیه سندیکای هفت تپه و فعالان آن متوسل گردید. علی نجاتی رئیس هیأت مدیره سندیکا و سایر اعضاء هیأت مدیره سندیکا را بازداشت و زندانی و از کار اخراج نمود، فشارها ومحدودیت ها را شدت بخشید و سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه و فعالیت‌های آن را فلج ساخت. اگر سندیکای کارگران شرکت واحد، پس از تشکیل، توده کارگران این شرکت را بسیج و دو اعتصاب بزرگ و چند هزار نفره را سازمان داد که کل فضای جامعه را متأثر ساخت، سندیکای کارگران هفت تپه اما که خود محصول ده‌ها اعتصاب بزرگ و کوچک و اجتماعات اعتراضی پرشکوه بود که کل فضای سیاسی جامعه را تحت تاثیر قرار داده بود،  دیگر نمی‌بایست به آن، فرصت و امکان سازماندهی اعتصابات و مبارزات کارگران داده شود. رژیم که از تکرار اعتصابات و گسترش آن به شدت وحشت داشت، برای مقابله با آن و قلع وقمع سندیکای کارگران هفت تپه به خشن‌ترین و رذیلانه‌ترین شیوها متوسل شد.

به رغم شرایط سیاسی بالنسبه متفاوت تشکیل این دو سندیکا و به رغم ویژگی‌ها و تفاوت‌های موجود در شکل‌گیری و محیط فعالیت این دو سندیکا، تأثیرات مثبت و آگاهی دهندۀ این دو سندیکا و فعالیت آنها بر رشد و ارتقاء آگاهی کارگران و پیشرفت جنبش کارگری، بلا انکار و سرنوشت آن‌ها یکسان است. فراموش نباید کرد دوره‌ای که از اوائل دهه جاری (دهه هشتاد) آغاز می‌شود، دوره‌ای است که با رشد آگاهی سیاسی در صفوف کارگران و افزایش درجه فعالیت کارگران پیشرو برای تشکل‌یابی کارگران همراه است. حق ایجاد  تشکل کارگری از اوائل این دهه تدریجاً به یکی از خواست‌های مهم کارگری تبدیل می‌شود و در سال‌های بعد از تشکیل سندیکای شرکت واحد، این خواست بیش از پیش برجسته می‌شود و در موارد زیادی نیز کارگران آگاه و پیشرو، رأسآ چنین تشکل‌هائی را ایجاد می‌کنند. اگر چه نام دو سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، مانند دو ستاره ی تابناک و پر فروغ بر تارک این دوره از جنبش طبقاتی کارگران می‌درخشند، اما در همین دوره است که ده‌ها کمیته کارخانه، کمیته‌ها و جمع‌های کارگری در مراکزو واحدهای مختلف تولیدی و نیز جمع‌ها و کمیته‌ها و تشکل‌های متعددی که در رابطه با حمایت از جنبش کارگری و یا کمک به سازمان‌یابی و تشکل‌یابی جنبش طبقاتی کارگران شکل می‌گیرند. و باز در همین دوره است که کارگران و تشکل‌های کارگری در ابعاد گسترده‌تری به برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه، روز جهانی کارگر روی می‌آورند به گونه‌ای که برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه در یک مقطع، به یکی از عرصه‌های مهم رودرروئی کارگران و مبارزه علیه دولت در مقیاس تمام کشور تبدیل می‌شود. به سخن دیگر، با برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه سقز در سال ۸۳، یورش وحشیانۀ نیروهای سرکوب‌گر به صفوف کارگران و بازداشت تعدادی از فعالان کارگری این شهر، و به دنبال آن فعالیت‌های گسترده‌ای که در مقیاس داخلی و بین‌المللی برای آزادی بازداشت شدگان آغاز گردید، برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه،  یا با کمی اغماض، جنبش اول ماه مه و از طریق آن، کل جنبش طبقاتی کارگران وارد مرحله نوینی می شود. برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه که حاصل ارتقاء سطح آگاهی کارگران و تلاش پی‌گیرانه فعالان کارگری بود، پس از سال ۸۳، خود به وسیله‌ای برای طرح گسترده خواست تشکل های مستقل کارگری و برای ارتقاء بیشتر آگاهی سیاسی کارگران و پیشرفت جنبش طبقاتی کارگران تبدیل می‌گردد و به امر تشکل یابی و ایجاد تشکل‌های کارگری کمک میرساند. در این سال‌ها، مسأله صرفاً این نیست که طبقه کارگر با برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه، از حق خود برای تجمع و برگزاری آزادانه مراسم روز کارگر دفاع می‌کند و با برافراشتن پرچم مستقل کارگری مطالبات خود را وسیعاً در جامعه مطرح می‌کند و ثقل مطالبات رادیکال و انقلابی پیوسته افزون‌تر می‌شود، بلکه مسأله این هم هست که مراسم مستقل اول ماه مه در عین آنکه فصل جدیدی را به روی مبارزات کارگران و پیشرفت جنبش کارگری می‌گشاید، درعین حال در تکرار و توالی حلزونی خود، به جنبش طبقاتی کارگران نیز روندی تکاملی می‌بخشد. از این به بعد است که جنبش کارگری در اول ماه مه هر سال، پرفروغ‌تر و نیرومندتر از سال قبل از آن اظهار وجود می‌کند و حق برپائی ایجاد تشکل مستقل کارگری را وسیع‌تر و پرخروش‌تر به میان می‌کشد و دست به کارِایجاد تشکل های  مستقل خود می شود. برگزرای مراسم مستقل و مشترک اول ماه مه در پارک لاله تهران توسط سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت تپه و چند کمیته و تشکل دیگر در سال ۸۸ صدور فراخوان‌ها، بیانیه‌ها و قطعنامه‌های مشترک در همین سال و نیز در سال ۸۹ به مناسبت اول ماه مه که با مضمونی عمیقاً رادیکال و ضد سرمایه‌داری و سرشار از روحیۀ انترناسیونالیستی تنظیم شده بود، بار دیگر بر روند ارتقاء آگاهی سیاسی در صفوف کارگران رشد تشکل یابی کارگران و روند پیشرفت جنبش طبقاتی کارگران مهر تأیید زد.

بر بستر این شرایط است که دو سندیکای مورد بحث ما نیز در اثر فعالیت‌های خود، بخشاً در عقب راندن کارفرما و تحقق پاره‌ای از مطالبات صنفی کارگران توفیقاتی بدست می آورند. صرف نظر از توفیق در این عرصه که البته در جای خود بسیار حائز اهمیت هستند، ولو آنکه طبقه حاکم به سادگی می‌تواند آن را باز پس گیرد، اما هیچکس نمی‌تواند تأثیرات و نقشی را که پروسه تشکیل این دو سندیکا، فعالیت و مبارزه آن‌ها و فعالان این سندیکاها، به لحاظ ارتقاء آگاهی سیاسی در صفوف کارگران و رشد جنبش طبقاتی کارگران برجای گذاشت انکار نماید. میزان آگاهی در میان کارگران، تلاش آن‌ها برای متشکل شدن و برای مبارزه متشکل و سطح جنبش کارگری قبل از رویدادهای مهم کارگری دهه هشتاد، از جمله و بویژه جنبش اول ماه مه و تشکیل سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، با بعد از آن به هیچوجه قابل مقایسه نیست. هر کسی چشمی برای دیدن داشته باشد و نخواهد واقعیت‌ها را وارونه جلوه دهد، نمی‌تواند این حقیقت را ندیده بگیرد و تأثیرات مثبت شکل‌گیری و فعالیت این دو تشکل کارگری را به صرف آنکه سندیکا نامیده شده‌اند و یا فعالیت آن‌ها به چهارچوب‌های نظم موجود محدود و مقید شده است، انکار نماید! بیهوده نیست که رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی که از مبارزه متشکل و از رشد آگاهی در صفوف کارگران به شدت بیمناک بوده است، نه فقط هیچگاه سندیکای گارگران شرکت واحد را به رسمیت نشناخت و نمی‌توانست بشناسد، بلکه از همان آغاز با نیروی قهر و سرکوب به مقابله با آن پرداخت. اقدامات وحشیانه و فشارهای بی حد و مرزی که علیه این سندیکا و فعالان آن به عمل آمده و تا به امروز ادامه یافته است، عملاً سندیکای کارگران شرکت واحد را از هرگونه فعالیت متشکل و توده‌ای در میان کارگران این شرکت باز داشته است.

با توجه به عملکرد به غایت خشونت بار رژیم در برابر سندیکای شرکت واحد و فعالان این سندیکا، پیش‌بینی ادامه کاری فعالیت سندیکای کارگران هفت تپه و چشم‌انداز فعالیت آن نیز کار مشکلی نبود. حیات و بقاء فعالِ سندیکا تا حدودی در گرو این بود که رهبران سندیکا پیوند ارگانیک و دائمی خود را با تودۀ کارگران حفظ کنند و آن‌ها را برای استمرار فعالیت سندیکا، در بسیج دائمی نگاه دارند. رژیم جمهوری اسلامی اما با توسل به حداکثر خشونت، بازداشت، حبس و اخراج رهبران سندیکا، این ارتباط را قطع نمود و هرگونه تحرکی در این زمینه را نیز به شدت سرکوب نموده و می‌کند. با اینهمه  ضروری‌ست  یکبار دیگر بر این نکته تأکید شود که علی رغم این سرکوب‌ها و اعمال خشونت نسبت به تشکل‌های کارگری و به رغم آنکه رژیم دیکتاتوری و سرکوب‌گر حاکم ممکن است بتواند دست و پای این دو سندیکا را به کلی ببندد و امکان و دامنه فعالیت‌شان را از این هم که هست محدودتر سازد و آن را به کلی تعطیل کند، اما هیچگاه، تأکید می‌کنیم هیچگاه نمی‌تواند و قادر نخواهد شد تأثیرات آگاهی دهندۀ آن را که فوقآ به آن اشاره گردید، زائل سازد و جنبش کارگری را از این نقطه نظر به دهه قبل باز برگرداند.

جمع بندی

تجربه جنبش کارگری در ایران در دهه هشتاد، بار دیگر بر تجارب این جنبش در یک قرن اخیر صحه گذاشت و این واقعیت انکار ناپذیر را به اثبات رساند که اختناق و دیکاتوری لجام گسیخته که ازخصائل اصلی رژیم سرمایه‌داری و مذهبی حاکم است، مانع عمده بر سر راه ایجاد تشکل‌های توده‌ای توسط خود کارگران است. جمهوری اسلامی رژیمی‌ست فوق ارتجاعی که حیات و موجودیت آن، با اعمال دیکتاتوری عریان و سلب آزادی‌های سیاسی ملازم است. ارتجاع حاکم، کارگران ایران را از هر گونه آزادی سیاسی از جمله آزادی تشکل که جزئی از آزادی‌های سیاسی‌ست محروم ساخته و هرگونه تلاشی را در این زمینه با سرنیزه و سرکوب پاسخ داده و هر تشکل و فعالیتی از نوع سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت تپه که توسط خود کارگران، حال با هر درجه از مرارت و دشواری بوجود آمده باشند،  سرکوب و قلع و قمع می‌کند. شرایط حاکم بر جامعه ایران و توازن قوای موجود، به جنبش کارگری و همه کارگران پیشرو و فعالان کارگری حکم می‌کند، با اتخاذ روش‌ها و اشکال مناسب سازماندهی، اثرات سوء تعرضات و اقدامات سرکوبگرانه را تا حد ممکن خنثا سازند و میزان تلفات و خسارات را پائین آورند. در شرایط سلطۀ اختناق سیاسی که رژیم هیچگونه تشکل علنی کارگری را تحمل نمی‌کند، تلفیق مناسبی از اشکال مبارزه و فعالیت مخفی و زیرزمینی با فعالیت علنی حائز اهمیت بسیار جدی و ضرورتی انکار ناپذیر است. تنها تشکل‌هائی می‌توانند بقاء فعال و ادامه کاری داشته باشند که بنای آن‌ها بر پایه این اصل خدشه ناپذیر استوار شده باشد. اگرچه در تحت یک شرایط ویژه و مشخص آنطور که سعی شد در این مقاله به آن پرداخته شود، تشکل‌های توده‌ای کارگری می‌توانند و یا ممکن است با هزار و یک درد و دشواری شکل بگیرند، اما هیچ تضمینی برای بقاء فعال و ادامه کاری آن‌ها وجود ندارد. لذا باید تشکل های مناسبی راسازمان داد که فعالیت آن ها درشرایط اختناق ومحرومیت کارگران ازآزادی های سیاسی قابل دوام باشد. با توجه به شرایط خفقان و سرکوب و توازن قوای کنونی، کمتیه‌های مخفی کارخانه مناسب‌ترین تشکل های غیر حزبی کارگری می باشند. این کمیته‌ها که دربرگیرنده پیشروترین و آگاه‌ترین کارگران می‌باشند، همواره در دسترس کارگران قرار دارند و نه فقط در شرایط  امروز و محرومیت کارگران از آزادی‌های سیاسی قادرند مبارزات کارگران را سازماندهی و رهبری کنند، بلکه به دلیل قابلیت انعطاف و خصلت رادیکال خود، در شرایط اعتلا بیشتر جنبش و ناتوانی رژیم در اعمال سلطه یکپارچه برای کنترل جامعه، باتبدیل شدن  به کمیته‌های اعتصاب و شوراها نیز قادرند وظیفه سازماندهی مبارزات کارگری در مرحله پیشرفته تر جنبش را به انجام برسانند.

بدیهی‌ست که کمیته‌های کارخانه به دلیل شرایط سرکوب و خفقان حاکم، اکنون نمی‌توانند به تشکل‌های توده‌ای تبدیل شوند، اما در شرایط اعتلا بیشتر مبارزه قطعاً این سد و مانع از جلوی پای کارگران برداشته می‌شود و کمیته‌های کارخانه نیز به سازمان‌های توده‌ای کارگری تبدیل می‌گردند. پیشرفت و گسترش مبارزه طبقاتی، قطعاً وظایف نوینی را در برابر کارگران و طبقه کارگر خواهد گذاشت، که هیچ سندیکائی صرف نظر از آنکه تا چه حد اجازه فعالیت و نفوذ توده‌ای داشته باشد یا نداشته باشد، از عهدۀ آن برنخواهد آمد. تنها کمیته‌های مخفی کارخانه هستند که به لحاظ ساختاری از این خصوصیت برخوردارند که در حین سازماندهی و رهبری مبارزه کارگران برای تحقق مطالبات روزمره، می‌توانند در راستای منافع دراز مدت‌تر طبقه کارگر گام بردارند و به ارگان‌های اعمال قدرت کارگری فرارویند. نیازی به توضیح این مسأله  نیست که مخفی بودن این کمیته‌ها به معنای دور شدن کارگران پیشرو و متشکل در آن، از مبارزات علنی کارگران نیست. این کمیته‌های مخفی کارخانه علاوه بر سازماندهی و رهبری مبارزات کارگری، در مبارزات و تشکل‌های علنی توده‌ای نظیر تعاونی‌ها، انجمن‌ها و سازمان‌های ورزشی و امثال آن نیز حضور فعال دارند و از این طریق نیز برای ارتقاء سطح آگاهی و مبارزات کارگران تلاش می‌کنند.

بنابراین مستقل از آنکه سندیکای نوپای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه و سندیکای کارگران شرکت واحد، اکنون در کجا ایستاده‌اند و در جریان رویاروئی نابرابر با دولت و دستگاه سرکوب آن به چه سرنوشتی دچار گشته و به چه میزان و درجه‌ای بتوانند بقاء فعال داشته باشند، کارگران پیشرو این دو شرکت، از تجارب فعالیت در این سال‌ها، قطعاً به سود جنبش کارگری و سازماندهی مناسب کارگری استفاده خواهند کرد. تجارب اخیر، بار دیگر به ما می‌آموزد، مادام که دیکتاتوری عریان بر جامعه حاکم است، تحت هیچ شرایطی نباید تشکیل و تکثیر کمیته‌های مخفی کارخانه را از دستور کار خود خارج سازیم. تشکیل و فعالیت جمع‌ها و کمیته‌های مخفی در واحدهای مختلف تولیدی و در جنبش کارگری ایران سابقه‌ای دیرینه دارد. هم در شرکت واحد و هم در شرکت نیشکر هفت تپه از سال‌ها قبل از آنکه سندیکای آن‌ها اعلام موجودیت کند، این جمع‌ها، هسته‌ها و کمیته‌ها، حال تحت هر عنوان و پوششی وجود و فعالیت داشته‌اند که باید آن‌ها را حفظ و بازسازی نمود.

در جریان مبارزات و فعالیت‌های این دوره، بسیاری از فعالان و رهبران سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه و برخی دیگر از فعالان کارگری برای دستگاه امنیتی و پلیسی رژیم کاملاً شناخته شده و یا از کار اخراج شده‌اند. اکنون که رژیم این تشکل‌ها را سرکوب و مانع فعالیت آن‌ها شده و اکثر فعالان سندیکائی و بسیاری از دیگر فعالان کارگری زیر ضرب قرار دارند، باید تلاش کرد که میزان تلفات و هزینه‌ها را هرچه بیشتر پائین آورد و با روش‌ها و اشکال و انحاء دیگری فعالیت‌های پیشین را دنبال نمود. این واقعیت را کسی نمی‌تواند انکار کند که کارگران آگاه و پیشرو و فعالان کارگری، محصول سال‌ها کار و فعالیت آگاه‌گرانه و ثمرۀ سال‌ها درد و رنج و صرف انرژی و زحمت‌اند و بی هیچ تردیدی در زمرۀ ثروت‌های طبقه کارگر محسوب می‌شوند. طبقه کارگر نمی‌تواند و نباید این ثروت گرانبها را بدون حساب و کتاب مصرف کند. در جائی که آزادی‌های سیاسی به رسمیت شناخته نمی‌شود و یک دیکتاتوری عریان و عنان گسیخته حاکم است، صرفه‌جوئی‌ها و مراعات اکید پنهان کاری ضرورتی حیاتی‌ست. بدیهی‌ست که شرایط سیاسی جامعه همواره به اینگونه نخواهد ماند و در شرایط مساعدتر و اعتلاء بیشتر، این دسته از فعالان کارگری نیز می‌توانند با توان و آمادگی بیشتری وارد میدان شوند و نقش مؤثر خود را در جنبش کارگری ایفا کنند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

مبارزه با خشونت علیه زنان، جزئی از مبارزه با کلیت جمهوری اسلامی ست

٢۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان نامگذاری شده است.  این روز به مناسبت قتل سه خواهر مبارزاهل جمهوری دومینیکن در حوزه دریای کارائیب که بر علیه رافائل تورخیلو دیکتاتور وقت این کشور مبارزه می کردند، از طرف سازمان ملل به عنوان روز جهانی “حذف خشونت علیه زنان” ثبت شده است. خواهران میرابال (پاتریا، مینروا و ماریا ترزا) در ٢۵ نوامبر ١٩۶٠، هنگامی که در مسیر رفتن به ملاقات همسران زندانیشان بودند در یک حادثه ساختگی رانندگی ، به طرز فجیعی کشته شدند.

به دنبال این جنایت، زنان مبارز آمریکای لاتین و حوزه دریای کارائیب، جهت مقابله با خشونت علیه زنان، مبارزات خود را در ابعاد وسیعتری سازماندهی کردند. فعالین جنبش زنان در جمهوری دومینیکن و کشورهای حوزه دریای کارائیب از سال ١٩٨١به صورت سازمان یافته با برگزاری مراسم و بزرگداشت یاد خواهران میرابال ، کوشش کردند تا روز ٢۵ نوامبر را به روز مبارزه با خشونت علیه زنان مبدل سازند. مبارزات پیگیر و سازمان یافته زنان آمریکای لاتین، پس از دو دهه به ثمر نشست. مجمع عمومی سازمان ملل، در هفدهم دسامبر ١٩٩٩، ٢۵ نوامبر را به عنوان “روز جهانی حذف خشونت علیه زنان” تصویب کرد.

خاطره خواهران میرابال و پیکار مستمرشان جهت احقاق آزادی و کسب حقوق مدنی و دموکراتیک توده ها، آنان را به سمبل احترام و الهام زنان و مردان جهان و نمونه های بارز مقاومت علیه تعصب و خودکامگی مبدل ساخت.

خشونت علیه زنان، که بر بستر قوانین تبعیض آمیز و نابرابری زنان با مردان مدام باز تولید می شود، تاریخی به درازای عمر جامعه طبقاتی داشته و دارد. در تمام ادوار زندگی اجتماعی انسان، به جز در دوره ی معینی از جوامع اولیه، که زنان نقش اصلی و راهبردی را در تامین معاش خانواده، قبیله و جامعه داشتند، زنان همواره با اعمال خشونت از طرف مردان مواجه بوده اند.

هرچه خصلت طبقاتی جامعه برجسته تر شد، خشونت علیه زنان نیز بیشتر تشدید گردید و شکل قانونمند به خود گرفت. خشونت اعمال شده از طرف دولت و قانونمند شدن آن توسط نظام های اجتماعی حاکم بر کشورها، عملا خشونت علیه زنان را در خانه، محله، خیابان و کل جامعه به امری مرسوم و متداول مبدل کرده است.

خشونت چیست؟

خشونت در عام ترین مفهوم خود، حالتی از رفتار است که عامل آن، با استفاده از زور فیزیکی یا روانی، خواست خود را به دیگران تحمیل کند. متداول ترین نوع خشونت، خشونت خانگی است. کودکان خردسال، اولین خاکریز خشونت خانگی هستند. دومین نوع خشونت معمول در خانواده، خشونت علیه زنان است.

خشونت علیه زنان، اصطلاحی است برای توصیف کلی رفتارهای خشونت آمیز که به اشکال گوناگون علیه زنان به کار گرفته می شود و در آن، جنسیت قربانی، پایه اصلی خشونت است. مجمع عمومی سازمان ملل، خشونت علیه زنان را “هرگونه عمل خشونت آمیز بر پایه جنسیت که بتواند منجر به آسیب فیزیکی، جنسی یا روانی زنان بشود”، تعریف کرده است. این خشونت ممکن است توسط افرادی از همان جنس، اعضای خانواده و یا دولت ها اعمال شود.

بر اساس مطالعات سازمان بهداشت جهانی سازمان ملل، در هر ١٨ ثانیه، یک زن مورد حمله یا بد رفتاری قرار می گیرد.

٣٠ تا ٣۵ درصد زنان آمریکائی، مورد آزار جنسی شوهران شان قرار می گیرند و ١۵ تا ٢۵ درصد آنها، به هنگام بارداری نیز، مورد ضرب و شتم واقع می شوند. همچنین، از هر ١٠ قربانی زن، سه نفر توسط شوهر یا سایر مردان کشته شده اند.

اما، در ایران و در حاکمیت دینی و مرد سالارانه جمهوری اسلامی، علاوه بر انواع خشونت خانگی که علیه زنان اعمال می شود، عریان ترین اشکال خشونت، نابرابری، تبعیض جنسی و خشونت سیاسی است که مستقیما و اغلب به صورت قانونی توسط خود حاکمان مستبد جمهوری اسلامی علیه زنان سازماندهی می شود. تا جائیکه، در حاکمیت قرون وسطائی جمهوری اسلامی، تبعیض، نابرابری و اعمال خشونت علیه زنان به امری مرسوم و متداول تبدیل شده است.

حاکمان اسلامی، که خود مروج اصلی تبعیض، نابرابری جنسی و خشونت علیه زنان در جامعه هستند، با تکیه بر آموزه های اسلامی، سنت های واپسگرایانه و ارتجاع دینی، سعی دارند خشونت علیه زنان را به امری عادی و فرهنگ پذیرفته شده خانواده و جامعه معرفی کنند. لذا، در مناطقی از ایران، که تحت نفوذ و انقیاد بیشتر مذهب و سنت های واپسگرایانه  قرار دارند، زنان نیز به همان نسبت در میان خانواده، فامیل و قبیله با خشونت عریان تری از طرف مردان روبرو هستند.

به کارگیری کلمات رکیک ودشنام، بی احترامی، رفتار آمرانه، برقراری محدودیت برای  دختران و همسران، ضرب و شتم، تهدید و شکایت به پلیس و دادگاه، امتناع مرد از طلاق بر خلاف اصرار زن، تهدید به طلاق یکطرفه و ازدواج مجدد، مخفی کردن و یا از بین بردن مدارک شخصی و مورد نیاز زن از قبیل شناسنامه و پاسپورت، ایجاد محدودیت در روابط و کنترل تماس های تلفنی، ممانعت از تحصیل، کاریابی و اشتغال، و مهمتر از همه قتل های ناموسی و تهدید به کشتن زن و فرزندان از جمله خشونت های رایجی است که در سایه حاکمیت جمهوری اسلامی، به کرات علیه زنان اعمال می گردد.

بر اساس واقعیت های موجود، نظام زن ستیز جمهوری اسلامی، نه تنها خود مروج خشونت در ابعاد مختلف جامعه است، بلکه به طور اخص آمر و عامل اصلی اعمال خشونت علیه زنان در کل جامعه نیز هست. لذا، خشونت خانگی نیز در وجه غالب اش، معلول و از تبعات اعمال تبعیض جنسی، خشونت حکومتی و بی حقوقی قانونی زنان توسط حاکمان جمهوری اسلامی است. نا دیده گرفتن این مهم و تاکید صرف بر عوامل روبنایی و فرهنگی جامعه و محدود کردن مبارزات زنان علیه خشونت مردان در چهار چوب خانواده و جامعه، عملا به معنای تهی ساختن ماهیت وجودی شکل گیری روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است.

قتل های ناموسی از جمله فجیع ترین نوع اعمال خشونت علیه زنان است. خشونتی که قربانیان آن، زنان و دخترانی هستند که به دست شوهران، پدران، برادران و گاه دیگر بستگان مذکر و متعصب به گناه ارتباط و یا حتا ظن ارتباط با مردی دیگر کشته می شوند. پدیده قتل های ناموسی، اگرچه در نگاه اول به نظر می رسد که ریشه در سنت و فرهنگ بخش هایی از جامعه دارد، اما به عینه می بینیم که جمهوری اسلامی نه تنها باز دارنده آن نیست، بلکه به طور غیر مستقیم از آن حمایت هم می کند.

رژیم مردسالار جمهوری اسلامی، که بر اساس قوانین ارتجاعی خود، در پی هر قتل عمدی، به دنبال اجرای حکم ضد انسانی قصاص است، اما، درسیستم قضایی همین رژیم، “قتل ناموسی” از سری قتل هایی ست که قانون، آنرا قتل نمی شناسد؛ هر چند به عمد انجام می گیرد، اما مشمول مجازات قصاص نمی شود.

لذا، در این مورد مشخص نیز می بینیم که جمهوری اسلامی  عملا مروج این شکل خشونت علیه زنان نیز هست.

با توجه به همه واقعیات موجود، از آنجائیکه ماهیت وجودی “روز جهانی حذف خشونت علیه زنان” بر مبنای خشونت سیاسی و قتل همزمان خواهران میرابال توسط حکومت دیکتاتوری رافائل تورخیلو شکل گرفته است، قدر مسلم، پیشبرد کامل این مبارزه تحت حاکمیت دولت سرمایه داری- مذهبی جمهوری اسلامی  و قوانین مردسالارانه جمهوری اسلامی، هرگز نمی تواند صرفا در چهار چوب یک مبارزه فرهنگی و در مسیری جدا از مبارزات پیگیر زنان و مردان جامعه علیه خشونت سیاسی، تبعیض جنسی و بی حقوقی قانونی زنان در جمهوری اسلامی، مثمرثمر باشد.

در واقع، خشونت قانونی و حکومتی اعمال شده بر زنان ایران و ترویج فرهنگ مردسالارانه از طرف حاکمان جمهوری اسلامی، عملا زمینه های اعمال انواع خشونت مردان علیه کودکان و زنان را در محیط خانه و اماکن عمومی فراهم کرده است.

اگر چه زنان ایران به عریان ترین شکل ممکن به صورت قانونی و غیر قانونی مورد تعرض و خشونت واقع می شوند اما، حجاب اجباری و سلب حق انتخاب پوشش از زنان، به عمومی ترین وجه اعمال خشونت دولتی علیه زنان ایران سازمان دهی شده است. تا جاییکه پیشبرد اعمال خشونت علیه زنان، آنهم به بهانه نقض حجاب اسلامی، عملا به یکی از شاخصه های اصلی سرکوب و حشونت علیه زنان در ابعاد مختلف سیاسی – اجتماعی تبدیل شده است.

این مشخصه سرکوب و اعمال خشونت علیه زنان به لحاظ  کمی و گستردگی ابعاد آن، از چنان اهمیتی برای جمهوری اسلامی برخوردار است که از آن، نه فقط به عنوان خاکریز اول سرکوب زنان در همه عرصه های اجتماعی سود برده است، بلکه تشدید و گسترش سرکوب اجتماعی در کل جامعه نیز، اغلب از مدخل حجاب اجباری و نحوه پوشش زنان آغاز و آنگاه به کل جامعه گسترش یافته است.

سنگسار، شنیع ترین اقدام خشونت علیه زنان و مردان جامعه است. حکم سنگسار آنچنان نفرت انگیز است که حتا اجرای یک نمونه آن واکنش جهانی را بر می انگیزاند. با این همه، به لحاظ کمی، تعداد اندکی از زنان و مردان جامعه با زمینه های مادی این پدیده درگیر هستند. ازدواج موقت، نیمه مرد محسوب شدن زنان، قوانین تبعیض آمیز در مورد ارث، طلاق، سلب قضاوت از زنان، سلب تکفل و سرپرستی فرزندان از مادر و ده ها مورد دیگر، نمونه های آشکاری از تعرض و اعمال خشونت دولتی نسبت به حقوق مسلم زنان است. ازآن جا که حجاب اجباری وخشونت ناشی ازآن یکی از اجزاء مهم اعمال خشونت علیه عموم زنان است، لذا لغوحجاب اجباری نیز یکی از اجزاء مهم مبارزه زنان علیه خشونت محسوب می شود. خشونتی که البته ابعادگسترده و همه جانبه ای دارد.

همان گونه که یادآور شدیم، جمهوری اسلامی نه تنها مظهر اعمال خشونت علیه زنان است، بلکه بر پایه آموزه های دینی و اسلامی خود،  مروج اشکال مختلف خشونت در کل جامعه نیز هست. لذا، هر گونه مبارزه جدی برای حذف خشونت علیه زنان در ایران، عملا با مبارزه علیه کلیت نظام جمهوری اسلامی گره خورده است.

سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار حکومت شورایی اولین گام موثر در جهت حذف کامل خشونت علیه زنان است.

از این رو سازمان فدائیان اقلیت، با استقرار حکومت شورای، خواهان اجرای فوری موارد زیر جهت برابری حقوق مردان با زنان است:

هر گونه ستم و تبعیض بر پایه جنسیت باید به فوریت ملغا گردد و زنان از حقوق کامل اجتماعی و سیاسی با مردان برخوردار گردند.

تمام قوانین و مقررات مربوط به تعدد زوجات، صیغه، حق طلاق یک جانبه، تکفل و سرپرستی فرزندان، قوانین و مقررات تبعیض آمیز در مورد ارث، مقررات حجاب اجباری، جدا سازی زن و مرد در موسسات و مراکز عمومی و تمام مقررات و اقدامات سرکوبگرانه و وحشیانه نظیر شلاق، سنگسار و غیره باید به فوریت ملغاء گردند.

هر گونه فشار، تحقیر، اجبار، اذیت  و آزار و خشونت علیه زنان در محیط خانواده ممنوع و مجازات شدیدی در مورد نقض آنها اعمال گردد.

لغو حجاب اجباری و ممنوعیت هرگونه فشار و اجبار در مورد نوع پوشش زن. زنان باید از حق آزادی انتخاب پوشش برخوردار باشند.

آزادی کامل زن در انتخاب شریک زندگی خود. روابط خصوصی زن باید از هر گونه تعرض مصون باشد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

“ناتو”، یک سازمان نظامی همچنان خطرناک

بیست و چهارمین اجلاس “ناتو” یا سازمان پیمان آتلانتیک شمالی روزهای ۱۹ و ۲۰ نوامبر ۲۰۱۰ (۲۸ و ۲۹ آبان ۱۳۸۹) در لیسبون، پایتخت پرتغال برگزار شد. دبیر اول این سازمان نظامی – سیاسی که بیست و هشت عضو دارد جلسه ی مذکور را “یکی از مهم ترین جلسات تاریخ” آن دانست چرا که برای نخستین بار روسیه در آن شرکت کرد.

هنوز یک سالی از پایان جنگ جهانی دوم نگذشته بود که وینستون چرچیل در پنجم مارس ۱۹۴۶ ایده ی یک پیمان دفاعی ملل مشترک المنافع را که زیر نظارت سازمان ملل متحد باشد در یک سخنرانی مطرح کرد. روز بیست و دوم ژانویه ۱۹۴۸، ارنست بوین، وزیر امور خارجه انگلستان به مجلس این کشور پیشنهاد کرد که یک اتحاد غربی برای دفاع ایجاد گردد. در هفدهم مارس همان سال پیمان بروکسل یا “پیمان اتحاد غربی” میان بلژیک، فرانسه، لوکزامبورگ، هلند وانگلستان امضاء شد. ماده ی  چهارم این پیمان چنین تدوین شده بود که هرگاه یکی از کشورهای امضاکننده ی پیمان هدف تجاوز نظامی قرار بگیرد دیگر کشورهای امضاکننده باید به آن هر گونه کمک به ویژه نظامی را بکنند. هنگامی که روزچهارم آوریل ۱۹۴۹ ناتو که مخفف سازمان پیمان آتلانتیک شمالی ست رسماً در واشینگتن به وجود آمد، ماده ی مذکور فصل الخطاب آن شد. این پیمان روز بیست و چهارم اوت همان سال با عضویت بلژیک، کانادا، دانمارک، آمریکا، فرانسه، ایسلند، ایتالیا، لوکزامبورگ، نروژ، هلند، پرتغال وانگلستان رسماً به مرحله اجرا درآمد.

ناتو در دورانی به وجود آمد که جهان یک جنگ جهانی دهشتناک را با ده ها میلیون کشته و خرابی های گسترده پشت سر گذاشته بود، دورانی که جهان در برابر قطب سرمایه داری در غرب کره زمین، قطب سوسیالیستی را در مشرقش تجربه می کرد. بشریتی که از پس هیولای نازیسم هیتلری سربلند بیرون آمد، می توانست انتظار داشته باشد که از این پس بتواند در صلح زندگی کند، اما پیدایش “ناتو” و تلاش آن برای تشکیل زرادخانه ای به مراتب گسترده تر از آن چه پیش تر وجود داشت خلاف این را ثابت کرد. به همین خاطر بود که در چهاردهم مه ۱۹۵۵، شش سال پس از تشکیل ناتو، اکثر کشورهای “بلوک شرق” به پیشنهاد نیکیتا خروشچف، رهبر وقت شوروی، پیمان ورشو را به وجود آوردند.

مردم جهان بار دیگر می توانستند انتظار داشته باشند که با فروپاشی بلوک شرق، ناتو هم مانند پیمان ورشو از میان برود و موشک هایش که به سوی کشورهای بلوک شرق نشانه رفته بودند جمع آوری و نابود گردند اما نه فقط چنین نشد بلکه با بازسازی رسمی نظم سرمایه داری در کشورهای سابق بلوک شرق برخی از اعضای سابق پیمان ورشو همچون لهستان و مجارستان (در سال ۱۹۹۹) و بلغارستان و رومانی (در سال ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند.

فروپاشی بلوک شرق و از هم گسیختگی خودبه خودی پیمان ورشو نقطه ی پایانی بر ناتو نبود، برعکس این سازمان نظامی – سیاسی که به نام دفاع از کشورهای هم نظر – بخوان اداره شده بر اساس نظم سرمایه داری –  پایه ریزی شده بود از آن سال ها تاکنون به دخالت در کشورهای دور و نزدیک پرداخته و می پردازد. همگان بمباران های ناتو را در یوگسلاوی و کوسوو به خاطر دارند. امروز هم این ناتوست که در افغانستان یکه تاز نظامی شده است و فجایع بیشماری را به بار آورده و در بمباران هایش تعداد زیادی از غیرنظامیان و مردمی که هیچ نقشی در جنگ ندارند کشته و زخمی می شوند تا جایی که گاهی رئیس جمهور دست نشانده هم صدایش بلند می شود که چرا ناتو شهروندان را هدف می گیرد! نمونه هایش نیز کم نیستند از جمله کشته شدن دست کم نود نفر در حمله به دو نفتکش در قندوز روز سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ و غیره.

مسئله ای که ناتو پس از فروپاشی بلوک شرق و پیمان ورشو با آن روبه روست همانا بازتعریف علت وجودی خود است. بی جهت نیست که در اجلاس اخیرش که در لیسبون برپا شد بار دیگر از تجدید تعریف راهبردی این تشکیلات عریض و طویل و پرهزینه سخن رفت. اگر تا دیروز دشمنان ناتو مشخص و معلوم بودند و رسماً کشورهای بلوک شرق بودند، امروز دیگر معلوم نیست دشمنان کشورهای عضو ناتو در کجا هستند؟ امروز نیروهای ناتو در افغانستان در حالی دست به عملیات می زنند که دولتش از نظر سیاسی در اختیار آن است. دبیر کل کنونی ناتو که آقای راسموسن دانمارکی باشد در اهداف دفاعی ناتو دزدان دریایی و حملات رایانه ای را نیز قرار می دهد! ظاهراً دزدانی که مثلاً در سواحل سومالی (در آفریقا) فعال هستند خواهند توانست یک عضو قدیمی ناتو همچون دانمارک را در شمال اروپا تهدید کنند! یا این که هکرهایی که می توانند در هر گوشه ای از دنیا در خانه ای نشسته باشند تهدیدی برای ابررایانه های چندین میلیون دلاری تشکلاتی مانند ناتو خواهند بود! یا همه این ها را که کنار بگذاریم موشک های  موسوم به شهاب جمهوری اسلامی به چنان تهدیدی تبدیل شده اند که حالا ناتو روسیه را هم مجاب کرده است که در جلساتش شرکت کند و سپری علیه این موشک ها بسازد! مجموعه ی این ها بهانه های بیش نیستند تا بار دیگر ناتو بتواند با به روز کردن زرادخانه اش آماده هر گونه تجاوزی به این یا آن کشور جهان باشد.

این چنین است که در اجلاس نوزدهم و بیستم نوامبر گذشته سران بیست و هشت کشور عضو ناتو به تعریف “مفهوم جدید راهبردی” برای دوره ی ده ساله ی ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۰ پرداختند. آنان همچنین در رابطه با بیرون آمدن نیروهای ناتو از افغانستان و  تشکیل دادن سپر دفاعی ضد موشکی که آمریکا می خواهد در اروپا ایجاد کند، بحث کردند.

مفهوم جدید راهبردی در واقع چیزی نیست به جز تحکیم اهداف دیگر ناتو خارج از چارچوب های دفاعی و امنیتی. با توجه به آن چه رهبران قدرت های بزرگ از قبیل اوباما یا سارکوزی در اجلاس اخیر گفتند باید نتیجه گرفت که ناتو اکنون یک فهرست دراز از ناامنی برای کشورهای عضو درست کرده است و خود را برای دخالت به ویژه نظامی در خارج از مناطق جغرافیایی که کشورهای عضو قرار دارند آماده می کند. امنیتی که ناتو می خواهد برایش تلاش کند در صورتی تأمین خواهد شد که امنیت اقتصادی کشورهای عضو در اروپا و به ویژه ایالات متحده با در دست گرفتن منابع انرژی تأمین گردد. ناتو بیش از پیش مرز بین امنیت داخلی کشورهای عضو و امنیت خارجی را درمی نوردد و تهدیدهای قراردادی و غیر آن ها را یک کاسه می کند. ناتو می خواهد خود را به یک فرماندهی مشترک مجهز کند که در آن بتوان سریعاً برای عملیات نظامی در درون و بیرون مرزهای جغرافیایی کشورهای عضو عمل کرد بدون آن که لازم باشد از هر کشور عضو نظرخواهی نمود.

در این میان آمریکا می خواهد نه فقط دست بالا را در فرماندهی مشترک داشته باشد بلکه بار مالی وظایف جدید ناتو و به ویژه سپر دفاعی موشکی را که بالغ بر هزار میلیارد دلار می شود بر دوش دیگر کشورهای عضو بیاندازد. این در حالی ست که اکثر کشورهای عضو و به ویژه بیست و یک کشوری که علاوه بر عضویت در ناتو جزو اتحادیه اروپا هم هستند بودجه های نظامی خود را با توجه به وضعیت بحرانی اقتصادی کاهش داده اند. از سوی دیگر این کشورها در چارچوب ناتو با هم اختلافاتی دارند. آلمان، هلند، بلژیک و نروژ خواهان تعدیل و کم کردن تسلیحات اتمی هستند در حالی که فرانسه و انگلستان به عنوان دارندگان رسمی آن با خلع سلاح اتمی مخالفت می ورزند.

روسیه که زمانی از پیوستن کشورهای سابق بلوک شرق به ناتو ابراز نارضایتی می کرد، اکنون همکار ناتو شده است. کشورهای عضو ناتو روسیه را به عنوان همکار خود معرفی می کنند و به آن اطمینان می دهند که سپر دفاعی ضدموشکی در اروپا علیه اش برپا نمی شود بلکه برای مقابله با موشک های جمهوری اسلامی ایران است. این البته ظاهر قضیه است، چرا که با همراه کردن روسیه با خود، ناتو بیش از گذشته تمایلات خود را برای استیلای نظامی بر سراسر جهان برجسته می کند و نشان می دهد که هر وقت اراده کند سلاح های مرگبار خود را در هر گوشه ای از جهان به کار خواهد انداخت. از سوی دیگر ناتو برای توجیه عملیات خود نیازمند موافقت آرای شورای امنیت سازمان ملل متحد است، شورایی که در آن روسیه و چین حق وتو دارند. ناتو اکنون برای عملیات خود در افغانستان نیز به راه های هوایی و زمینی که از روسیه گذرمی کند  نیاز دارد چرا که راه هایی که از پاکستان می گذرند به مراتب ناامن تر هستند.

هر چند ناتو بار دیگر در اجلاس اخیرش درصدد بازتعریف اهداف خود برآمد و بازسازی تشکیلات و آژانس ها و شاخه های خود را مد نظر قرار داد، هر چند روسیه برای نخستین بار به اجلاس ناتو دعوت شد و قول مساعدت لااقل در رابطه با جنگ در افغانستان را داد و اطمینان گرفت که سپر دفاعی موشکی که آمریکا می خواهد در اروپا برپا کند علیه آن نیست و هر چند پیش از این اجلاس آمریکا و روسیه توافقی را برای کاهش تسلیحات اتمی خود امضاء کردند، اما سلاح های اتمی که انگلستان و فرانسه در اختیار دارند، سلاح های اتمی تاکتیکی ناتو که برخی اشان قدرتمندتر از بمب اتمی هستند که هیروشیما را با خاک یکسان کرد و دیگر سلاح های در اختیار ناتو، همچنان این سازمان نظامی – سیاسی را به عنوان یک تشکیلات جنگاور و خطرناک برای صلح در جهان مطرح نگاه می دارند.

متن کامل در فرمت پی دی اف