ستون مباحثات – اتحادیه های کارگری آلمان(۲)

اتحادیه های سراسری آلمان به غیر از این ۴ ارگان اصلی، دو ارگان منطقه یی و سندیکاهای شهر و منطقه دارد که این دو ارگان باید خط مشی عمومی و اساسنامه اتحادیه های سراسری آلمان را  رعایت کنند.

الف – کمیته مناطق و سازمان های مناطق عبارتند از:

۱- کنفرانس منطقه که هر چهار سال یکبار تشکیل جلسه می دهد و از صد نفر نماینده سندیکاها تشکیل می شود.

۲- هیآت مدیره منطقه، هیآت مدیره مناطق هر لحظه میتوانند تشکیل جلسه بدهند. روسای مناطق، هیآت اجرایی هیآت مدیره منطقه را تشکیل می دهند.

۳- کمیسیون مالی منطقه که از سه نفرعضو تشکیل می شود.

ب – سندیکاهای شهر و منطقه خود از دو ارگان:

۱- کنفرانس منطقه و نمایندگان شهرها و

۲- هیآت مدیره منطقه و شهر

تشکیل میشود.

تعداد اعضای اتحادیه سراسری آلمان از سال  ۱۹۵۰ تا سال ۲۰۰۹  میلادی

۱۹۵۰

۵٫۴۴۹٫۹۹۰

۱۹۸۰

۷٫۸۸۲٫۵۲۷

۱۹۵۱

۵٫۹۸۰٫۲۹۸

۱۹۸۱

۷٫۹۵۷٫۵۱۲

۱۹۵۲

۶٫۰۴۷٫۳۸۷

۱۹۸۲

۷٫۸۴۹٫۰۰۳

۱۹۵۳

۶٫۰۵۱٫۲۲۱

۱۹۸۳

۷٫۷۴۵٫۹۱۳

۱۹۵۴

۶٫۱۰۳٫۳۴۳

۱۹۸۴

۷٫۶۶۰٫۳۴۶

۱۹۵۵

۶٫۱۰۴٫۸۷۲

۱۹۸۵

۷٫۷۱۹٫۴۶۸

۱۹۵۶

۶٫۱۲۴٫۵۴۷

۱۹۸۶

۷٫۷۶۴٫۴۹۷

۱۹۵۷

۶٫۲۴۴٫۳۸۶

۱۹۸۷

۷٫۷۵۷٫۰۳۹

۱۹۵۸

۶٫۳۳۱٫۷۵۵

۱۹۸۸

۷٫۷۹۷٫۰۷۷

۱۹۵۹

۶٫۲۷۳٫۷۴۱

۱۹۸۹

۷٫۸۶۱٫۱۲۰

۱۹۶۰

۶٫۳۷۸٫۸۲۰

۱۹۹۰

۷٫۹۳۷٫۹۲۳

۱۹۶۱

۶٫۳۸۲٫۳۹۶

۱۹۹۱

۱۱٫۸۰۰٫۴۱۲

۱۹۶۲

۶٫۴۳۰٫۴۲۸

۱۹۹۲

۱۱٫۰۱۵٫۶۱۲

۱۹۶۳

۶٫۴۳۰٫۹۷۸

۱۹۹۳

۱۰٫۲۹۰٫۱۵۲

۱۹۶۴

۶٫۴۸۵٫۴۷۱

۱۹۹۴

۹٫۷۶۸٫۳۷۳

۱۹۶۵

۶٫۴۷۱٫۴۹۱

۱۹۹۵

۹٫۳۵۴٫۶۷۰

۱۹۶۶

۶٫۵۳۷٫۱۶۰

۱۹۹۶

۸٫۹۷۲٫۶۷۲

۱۹۶۷

۶٫۴۰۷٫۷۳۳

۱۹۹۷

۸٫۶۲۳٫۴۷۱

۱۹۶۸

۶٫۳۷۵٫۹۷۲

۱۹۹۸

۸٫۳۱۰٫۷۸۳

۱۹۶۹

۶٫۴۸۲٫۳۹۰

۱۹۹۹

۸٫۰۳۶٫۶۸۷

۱۹۷۰

۶٫۷۱۲٫۵۴۷

۲۰۰۰

۷٫۷۷۲٫۷۹۵

۱۹۷۱

۶٫۸۶۸٫۶۶۲

۲۰۰۱

۷٫۸۹۹٫۰۰۹

۱۹۷۲

۶٫۹۸۵٫۵۴۸

۲۰۰۲

۷٫۶۹۹٫۹۰۳

۱۹۷۳

۷٫۱۶۷٫۵۲۳

۲۰۰۳

۷٫۳۶۳٫۱۴۷

۱۹۷۴

۷٫۴۰۵٫۷۶۰

۲۰۰۴

۷٫۰۱۳٫۰۳۷

۱۹۷۵

۷٫۳۶۴٫۹۱۲

۲۰۰۵

۶٫۷۷۸٫۴۲۹

۱۹۷۶

۷٫۴۰۰٫۰۲۱

۲۰۰۶

۶٫۵۸۵٫۷۷۴

۱۹۷۷

۷٫۴۷۰٫۹۶۷

۲۰۰۷

۶٫۴۴۱٫۰۴۵

۱۹۷۸

۷٫۷۵۱٫۵۲۳

۲۰۰۸

۶٫۳۷۱٫۴۷۵

۱۹۷۹

۷٫۸۴۳٫۵۶۵

۲۰۰۹

۶٫۲۶۴٫۹۲۳

تعریف اتحادیه

اتحادیه ها تشکل مستقل و پایدار صنفی کارگران می باشند که کارگران بتوانند با مبارزاتشان از طریق این تشکل ها در مقابل سرمایه داران به خواسته های صنفی خود از جمله قرارداد کاری، تشکیل شورای کار، کاهش ساعات کار، افزایش دستمزد  و مسایل ایمنی محیط کار، و وضعیت رفاهی مثل سالن غذاخوری، و نیز برخورداری از بیمه و غیره جامه ی عمل بپوشانند. اتحادیه ها در واقع برای تربیت و آموزش کارگران و  ابزار پرولتاریا برای آماده کردن کارگران در مقابل تهاجم سرمایه داران و دفاع از منافع کارگران به وجود می آید و در عین حال در همین اتحادیه ها پایه های احزاب کمونیستی شکل میگیرد. البته در جوامعی مانند ایران که یک رژیم دیکتاتوری و استبدادی بر آن حاکم است و رژیم حتی به قواعد و قوانین بورژوایی خود نیز عمل نمی کند و هر حرکتی یا تشکلی را وحشیانه سرکوب می نماید و  نه طبقه کارگر در وضعیتی قرار دارد که بتواند توان تشکل یابی خود را به رژیم تحمیل کند و نه رژیم قادر است مطالبات طبقه کارگر را تحقق بخشد و از این طریق وی را به سکون سیاسی و مبارزاتی وادار نماید، در نتیجه در چنین شرایطی تشکیل کمیته های مخفی کارخانه که مناسب ترین شکل تشکل کارگران برای رسیدن به اهدافشان میباشد ضرورت می یابد. البته کمیته های مخفی  کارخانه تشکلاتی ضرورتآ  ناپایدار خواهد بود که در شرایط اوجگیری مبارزات کارگران در مرحله نهایی تبدیل به شوراها یعنی ارگان های اقتدار  سیاسی کارگران   می گردد. نقش کمیته های مخفی کارخانه به رهبری بلشویک ها در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه و تبدیل شدن آنها به شوراها نمونه بارز این مدعاست.

اتحادیه تشکلی صنفی است که نباید با حزب سیاسی یکی انگاشته شود و همان اهداف و برنامه یی که حزب سیاسی دارد داشته باشد بلکه نقشی که اتحادیه بازی می کند در واقع چانه زنی و معامله با سرمایه داران و نمایندگان سیاسی شان یعنی دولت است و بیشتر مبارزاتش حول قرارداد کاری، ساعات کار و دستمزد وسایر مسایل صنفی می چرخد تا سرنگونی رژیم سرمایه داری. منتها اگر علمی به مسآله نگاه کنیم، اگر اتحادیه فقط و فقط در چارچوب مسایل صنفی در جا بزند و خود را از نظر سیاسی پرورش ندهد و یا نسبت به مسایل سیاسی بی طرف باشد، با تعرض سرمایه داران در عرض یک پروسه ی کوتاه مدت مجبور به عقب نشینی و از دست دادن حتی امکاناتی که قبلا به دست اورده بود خواهد شد و همان بلایی بر سرش نازل خواهد شد که هم اکنون دولتهای امپریالیستی بر سر کارگران و زحمتکشان جامعه میا ورند و طبقه کارگر جهانی را در موضع تدافعی قرار داده اند. رهبری اتحادیه های کارگری در آلمان همانطور که اشاره شد از اولین روز تاسیس شان تا امروز در اختیار حزب سوسیال دموکرات بوده است. منتها تا اواخر سال ۱۸۹۰ با وجودیکه گرایشات آنارشیستی و رفرمیستی در اتحادیه های آلمان وجود داشت ولی گرایش مارکسیستی بر دو گرایش فوق غلبه داشت و حتی با وجودیکه تا شروع جنگ جهانی اول در سال  ۱۹۱۴ گرایش راست تقویت شد ولی باز گرایش سوسیالیسم علمی میتوانست در مقابل آن عرض اندام نماید. با شروع جنگ جهانی اول و خیانت سوسیال دموکرات ها به طبقه کارگر و تشویق کارگران برای شرکت در جنگ، نه تنها اتحادیه ها را از محتوای اصلیش خارج کردند بلکه باعث تقویت روحیه شوونیستی در بین کارگران گردیدند. با وجود آن که چه پیش و چه پس از جنگ جهانی اول کمونیست هایی همچون روزا لوکزامبورگ و لیبکنشت و دیگر طرفداران سوسیالیسم علمی تلاش کردند که روحیه انترناسیونالیستی را در داخل اتحادیه ها و بین کارگران حفظ کنند ولی شکست انقلاب نوامبر  ۱۹۱۸ آلمان توسط ضد انقلاب و نفوذ سوسیال دمکرات های ناسیونالیست و رفرمیست و رویزیونیست در اتحادیه ها وبین طبقه کارگر مانع از موفقیت ایشان گردید.

در نتیجه کمونیست ها در اتحادیه ها در موضع ضعف قرار گرفتند و سوسیال دموکرات ها رهبریشان را به اتحادیه ها تحمیل کردند، رهبری اتحادیه ها خط رفرمیستی خود را تا سال ۱۹۳۳ (تسخیر قدرت توسط هیتلر) پیش بردند. طبقه کارگر در جنگ جهانی دوم مجددآ هم در جبهه ی تولید قرار گرفت و هم گوشت دم توپ بورژوازی شد. در سال ۱۹۴۹ دوباره اتحادیه های کارگری در مناطق اشغالی آلمان غربی بوجود آمد که باز هم رهبری سوسیال دموکرات ها بر آن ها حاکم بود. طبقه کارگر آلمان دوباره بازیجه معاملات سوسیال دمکرات ها با سرمایه داران و دول امپریالیستی قرار گرفت. این روند با رهبری سوسیال دموکرات ها در اتحادیه ها تا زمان فروپاشی بلوک شرق و وحدت دو آلمان در سال  ۱۹۹۰ ادامه داشت. با یکی شدن دو آلمان از سال ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۱ نزدیک به چهار میلیون کارگر و زحمتکش آلمان شرقی سابق در اتحادیه های کارگری بخش غربی عضو شدند تعداد اعضای اتحادیه سراسری آلمان به رهبری سوسیال دمکرات ها نزدیک به ۱۲ میلیون گردید. در عرض بیست سال یعنی از ۱۹۹۱ تا ۲۰۱۰ نزدیک به شش میلیون عضو اتحادیه سراسری آلمان در اعتراض به ساخت و پاخت و سازش رهبری اتحادیه ها با سرمایه داران و دولت  از اتحادیه ها خارج شدند. یعنی تعداد اعضا به زمان تاسیس دوباره اتحادیه ها در سال ۱۹۵۰ برگشت (در حالی که جمعیت آلمان آنموقع  ۴۰ میلیون بود و جمعیت این زمان نزدیک دو برابر شده بود). بعضی از این اعضا که از اتحادیه ها استعفا دادند، سعی کردند که خودشان اتحادیه تشکیل بدهند ولی مسآله ی مالی و وجود گرایش های مختلف سیاسی وتحلیل رفتن توان مبارزاتی و انگیزه نا کافی مانع این کار شد. در بدنه اتحادیه های کارگری گرایشات ضعیف مختلف آنارشیستی و کمونیستی و طیف وسیعی از کارگران و کارمندانی که هنوز هم از رهبری سوسیال دموکرات ها حمایت می کنند و همچنین کارگرانی که گرایش قوی ناسیونالیستی دارند وجود دارد. رهبری اتحادیه ها در تحریک احساسات ناسیونالیستی کارگران نقش مهمی دارد و مانند سیاستمداران آلمانی سعی میکند که ریشه بدبختی های جامعه را به گردن خارجی ها بیاندازد، مثلا در مورد بسته شدن کارخانه اتومبیل سازی اپل در جنوب آلمان رهبران اتحادیه فلزکاران میگفتند که اگر قرار باشد شرکت اپل بسته شود در بلغارستان و کشورهای دیگر بسته شود نه در آلمان.

دو سال پیش در اتحادیه حمل و نقل و راه آهن، کارگران با کارفرمایان سر مسآله افزایش ۲۵ درصدی دستمزد اختلاف داشتند و چون کارفرمایان پیشنهادات افزایش را رد کردند و گفتند که تنها با ۲ درصد موافق هستند، کارگران قاطعانه دست به اعتصاب نا محدود زدند. بعد از چند روز که از اعتصاب شجاعانه آنان گذشت، رهبران اتحادیه با فریب دادن کارگران طی مذاکره با نمایندگان کار فرمایان سر ۳٫۵ درصد به توافق رسیدند و اعتصاب کارگران را با شکست مواجه کردند. کارگران عصبانی از اتحادیه خارج شدند و اقدام به تاسیس اتحادیه جدید کردند که بعد از چند ماه این اتحاد یه را منحل نمودند. بسیاری از اعضای اتحادیه های تاکسیرانی نیز از اتحادیه سراسری استعفا داده و به طور مستقل فعالیت خود را آغاز کردند همین استقلال باعث شده است که تا کنون بسیاری از اعتراضات آن ها با موفقیت قرین باشد.

رهبران اتحادیه ها حتی در نظر داشتند قانونی به تصویب برسانند که کمونیست ها و افراد انقلابی را از اتحادیه ها اخراج کنند، نمونه اش در اتحادیه فلزکاران بود که با هوشیاری و مقاومت و حمایت کارگران از کمونیست ها رهبران اتحادیه ها موفق به تصویب این قانون نشدند. در واقع اتحادیه ها در نظر دارند وظیفه یی را که دولت بورژوایی آلمان پیشاروی خود دارد به مرحله ی اجرا بگذارند و به شکل بازوی آن عمل کنند. واقعیت آن است که با وجود چنین اتحادیه هایی نگرانی دولت آلمان از عمق یابی اعتراضات کارگری به حداقل رسیده است چرا که رهبران اتحادیه ها جهت سرکوب کارگران بهتر از سرمایه داران و سیاستمداران دولت آلمان عمل می کنند. رهبران اتحادیه ها روز جهانی کارگر را روز کار می نامند نه روز اعتراض.  در اساسنامه اتحادیه ی سراسری آلمان هرگز کلمه سرمایه دار به کار برده نشده است بلکه سرمایه دار را کار دهنده نوشته اند. در کل اساسنامه تنها در  سه چهار مورد از کلمه کارگر استفاده شده است در بقیه ی موارد وی گیرنده کار نام برده شده است. اتحادیه سراسری آلمان حتی از بردن نام کارگر برای اسمش هم امتناع میکند. این اتحادیه هرگز از عنوان “اتحادیه ی سراسری کارگران آلمان” استفاده نمی کند بلکه همچون اسلاف خود در اواخر قره ۱۹ از نام “اتحادیه سراسری آلمان” سود می جوید.  در روز جهانی کارگر اتحادیه سراسری آلمان با ۶٫۳۰۰٫۰۰۰ عضو حتی قادر نیست در سراسر آلمان نیم میلیون نفر را به خیابان ها بکشاند. اعضای جوان آن معمولا در تظاهرات این روز در صفوف سازمانهای انقلابی و کمونیست ها قرار می گیرند.

در عرض دو دهه ی گذشته یکبار هم مشاهده نشده است که اتحادیه های کارگری در مقابل سرمایه داران و دولت شان پیروز شده باشند، دلیل آن این است که رهبران اتحادیه خود عضوی از دولت هستند. بیهوده نیست که رهبران اتحادیه ها حقوق های کلانی دریافت می کنند. بر خلا ف بند  “ب”   اساسنامه اتحادیه سراسری آلمان که در آنجا خود را مستقل از احزاب، مدیران و کارفرمایان مطرح کرده است  اتفاقا  بند ناف رهبران اتحادیه ها به احزاب سیاسی، مخصوصا حزب بورژوایی سوسیال دموکرات و بخشی از دولت سرمایه داران و کارفرمایان بسته شده است. بیهوده نیست که رهبران اتحادیه ها، اتحادیه ها را به عنوان زائده جامعه بورژوایی آلمان در آورده اند، کدامیک از رهبران اتحادیه ها عضو حزب بورژوایی سوسیال دموکرات نبوده و نیست؟ کدامیک از این رهبران خلاف نظر و موضع حزب سوسیال دموکرات عمل کرده است؟ حزب سوسیال دموکرات با تسلط بر رهبری اتحادیه ها از طریق اعضا یش  نه تنها علیه کارگران به سازش و توطئه و سرکوب مشغول است بلکه گاهی اوقات از اتحادیه ها جهت فشار به حزب بورژوایی رقیب (دموکرات مسیحی)  برای گرفتن امتیاز هم استفاده می کند ولی در واقع باز اینجا طبقه کارگر است که بازیچه و قربانی رهبران اتحادیه ها است. در المان به غیر از چند اتحادیه مستقل (مانند اتحادیه ی پزشکان، تاکسی رانان و …) بقیه اتحادیه های فعلی کارگری را باید با حزب بورژوازی سوسیال دموکرات بررسی نمود زیرا بسیاری از کارگران قدیمی نه تنها عضو اتحادیه ها هستند بلکه عضو حزب سوسیال دموکرات هم هستند. رهبران اتحادیه های  المان حتی به اساسنامه یی که خود تدوین کرده اند عمل نمی کنند. بر خلاف مفاد این اساسنامه، عملکرد اتحادیه ها از شیوه انتخابات گرفته تا شکل سازماندهی ویا برخورد به مخالفین وغیره کلا غیر دموکراتیک، توآم با  باندبازی، دروغ پردازانه وفریبکارانه است.

در زمینه همکاری اتحاد سراسری آلمان با همتای اروپایی و بین المللی خویش تا کنون عملا هیچ فعالیت مثبتی از اتحادیه سراسری آلمان دیده نشده است، آنچه که انجام می دهد فقط مطرح کردن نام اتحادیه در مجامع بین المللی است و حالت فرمالیته دارد و این کاملا طبیعی است، زیرا رهبران اتحادیه ها در آلمان نمی خواهند مشکلات اعضا خود را در آلمان حل کنند چه برسد به  مشکل کارگران کشورهای دیگر. بیهوده نیست که با وجود آن که مدتی پیش اتحادیه های کارگری در فرانسه با دولت سارکوزی بر سر سن بازنشستگی و مسائل دیگر مبارزه و اعتصاب کردند تا کنون رهبران اتحادیه ی سراسری آلمان حتی یک پشتیبانی اطلاعیه یی خشک و خالی یا ابراز همدردی با آن ها نکرده اند. پس شعار همکاری و همبستگی بین المللی که رهبران اتحادیه ها در اساسنامه سر می دهند، دروغ و فریب بزرگی بیش نیست. معضل دیگری که طبقه کارگر المان در این اتحادیه ها دارد ترکیب طبقاتی اتحادیه هاست. مثلا منافع طبقاتی کارگران با نیروی انتظامی یا کارمندان دولت در تضاد قرار دارد. هرگز پلیس وکارمند دولت از منافع کارگر دفاع نمی کند. تاریخ تا کنون جز این را نشان نداده است. اتحادیه سراسری آلمان با ۸ اتحادیه ی عضو خویش همچنان از سرمایه داری دفاع می کند.

نتیجه گیری:

با توجه به دلایل مطرح شده دربالا در شرایط فعلی برای برون رفت از این معضل  در مقابل طبقه کارگر آلمان یک راه بیشتر وجود ندارد:

طبقه کارگر آلمان باید از اتحادیه های زرد حاکم در جامعه کارگری آلمان کناره گیری کرده و خود مستقلا اتحادیه های دموکراتیک و مبارزش  را ایجاد کرده و نمایندگان واقعی اش را انتخاب کند و در عین فعالیت های صنفی، اعضا خود را از نظر سیاسی برای رهبری سیاسی آینده آموزش داده و آماده سازد. در اینجا مسؤولیت بزرگی بر دوش کمونیست ها و پیشروان کارگری است که در ارتباط تنگاتنگ با طبقه کارگر حزب مستقل طبقاتی کارگران را ایجاد نمایند و از اتحادیه ها ی مستقل خود به عنوان ابزار پرولتاریا علیه سرمایه داران برای دسترسی به قدرت سیاسی استفاده کنند.

(پایان)

نوامبر ۲۰۱۰

بهرنگ

متن کامل در فرمت پی دی اف

چه خواهد شد و چه باید کرد؟

kar_logo01کارگران و زحمتکشان، نگران اجرای طرح دولتی آزادسازی قیمت‌ها، موسوم به هدفمندسازی یارانه‌ها هستند. در همه جا صحبت از گران شدن بهای کالاها و خدمات است. مردم از یکدیگر می‌پرسند چه خواهد شد و چه باید کرد؟ آن‌چه که رخ خواهد داد بر کسی پوشیده نیست. خود دولت از مدت‌های پیش به قصد زمینه‌سازی و به اصطلاح جا انداختن قضیه در میان مردم و آماده‌سازی ذهنی اجرای طرح، به طرق مختلف اعلام کرده است که مردم باید در انتظار افزایش جهش‌وار بهای کالاها و خدمات باشند. اما توجیهات مختلفی نیز برای آرام کردن توده مردم ارائه داده است. ادعا می‌شود که این یک “جراحی بزرگ” برای شفای اقتصاد بیماری‌ست که مردم زحمتکش را در سراسر دوران حیات جمهوری اسلامی، به فقر، گرسنگی، بیکاری و تمام مصایب ناشی از آن‌ها محکوم کرده است و با این “جراحی بزرگ” مردم از وضعیت فلاکت‌بار موجود نجات می‌یابند. ادعای دیگر این است که دولت به خاطر رفاه حال توده‌های فقیر و زحمتکش، “هدفمندسازی یارانه‌ها” را در دستور کار قرار داده تا یارانه‌ها “عادلانه” توزیع شوند و گویا فقط نصیب مردم فقیر و زحمتکش گردند. پوچی ادعاهای رژیم بر کم‌تر کسی پوشیده است. آن بخش از مردم که آگاه‌ترند، می‌دانند آزادسازی قیمت‌ها، جزء دیگری از سیاست اقتصادی نئولیبرال در خدمت منافع طبقه سرمایه‌دار و علیه طبقه کارگر و اقشار زحمتکش مردم است. پدیده‌ی جدید و ناشناخته‌ای نیست. در تعداد دیگری از کشورهای سرمایه‌داری جهان به مرحله اجرا درآمد. منافع کلانی عاید سرمایه‌داران کرد. توده‌های زحمتکش را به ورطه‌ی فقری کمرشکن سوق داد و به جای بهبود اوضاع اقتصادی به بحران‌های عمیق‌تر انجامید و سرانجام، ورشکستگی این سیاست برملا گردید. برای آن بخش از توده‌های مردم که شناخت و آگاهی دقیقی از رابطه‌ی طرح اجرای آزادسازی قیمت‌ها با کل سیاست اقتصادی دولت ندارند، نیز جعلی بودن ادعاهای دولت پوشیده نیست. آن‌ها به تجربه دیده‌اند که جمهوری اسلامی در طول این ۳۲ سال، حتا لحظه‌ای به فکر بهبود وضعیت مادی و معیشتی آن‌ها نبوده است. هر آن‌چه که انجام داده در جهت انباشت سرمایه و ثروت در دست گروهی اندک و فقر روزافزون اکثریتی عظیم از مردم ایران بوده است. آن‌ها به تجربه دیده‌اند که دولت کارش گرفتن از مردم و خالی کردن هر چه بیش‌تر جیب آن‌هاست و نه دادن چیزی به مردم. حقیقتی‌ست که دولت انگلی‌ست که فقط با ارتزاق از حاصل دسترنج کارگر و زحمتکش به حیات خود ادامه می‌دهد. بنابراین وقتی که دولت اعلام می‌کند می‌خواهد در هر ماه مبلغ ۴۰۵۰۰ تومان به عنوان یارانه نقدی پرداخت کند، حتا ناآگاه‌ترین مردم نیز می‌فهمند که لابد می‌خواهد حداقل، دو برابر آن را از طریق گران کردن کالاها و خدمات بازپس بگیرد و نه این که واقعاً قصد پرداخت چیزی را به مردم داشته باشد.

به هر رو، تا این‌جای قضیه روشن است که قرار است بهای کالاها و خدمات، افزایشی بسیار فراتر از آن چیزی داشته باشد که همه ساله وجود داشته است. اما یک چیز هنوز در پرده‌ی ابهام قرار دارد. تورم تا کجا به پیش خواهد تاخت؟ آیا آن‌گونه که ارزیابی‌های برخی مقامات و ارگان‌های خود رژیم می‌گوید، در  محدوده‌ای پایین‌تر از ۵۰ درصد متوقف خواهد ماند، یا به کلی افسار خواهد گسیخت. از آن رو احتمال این افسارگسیختگی وجود دارد که پی‌آمد آزادسازی قیمت‌ها به تأثیر زنجیره‌ای و واکنشی افزایش بهای چند کالای انحصاری دولت یا حدف به اصطلاح یارانه‌ی تعدادی از کالاها بر تمام کالاها و خدمات، محدود نیست. آن‌چه این احتمال را تقویت می‌کند، اجرای پروژه آزادسازی قیمت‌ها در شرایطی‌ست که اقتصاد سرمایه‌داری ایران در وخیم‌ترین بحران و از هم گسیختگی به سر می‌برد. آزادسازی قیمت‌ها برخلاف ادعای اقتصاددان‌های رژیم، از آن رو که قدرت خرید مردم را کاهش می‌دهد، رکود را تشدید خواهد کرد. از آن جایی که مؤسسات تولیدی، تحت تأثیر عومل داخلی و بین‌المللی، قدرت پاسخ‌گویی به نیازهای بازار داخلی را ندارند، کمبود شدید کالاهای مورد نیاز روزمره مردم پدید خواهد آمد. ذخائر دولتی تنها برای مدت محدودی می‌تواند تأثیر ناچیزی داشته باشد، نتیجتاً بهای کالاها پی در پی افزایش خواهد یافت. تحریم‌های اقتصادی بین‌المللی که مانعی بر سر راه سرمایه‌گذاری انحصارات جهانی‌ست، تأثیر منفی خود را بیش از پیش بر جای خواهد گذاشت. این تحریم‌ها از جهت دیگر، یعنی واردات مواد خام، کالاهای واسطه‌ای و پیش ساخته و افزایش هزینه‌های نقل و انتقال بر افزایش بهای کالاها تأثیر دیگری بر جای خواهد گذاشت. در نتیجه‌ی بحران جهانی و ایضاً تحریم‌ها، درآمد دولت از فروش نفت و گاز کاهش یافته و این خود به مانعی دیگر برای واردات کالاها و نتیجتاً کمبود و گرانی بیش‌تر تبدیل خواهد شد. بنا بر این، مجموعه‌ای از عوامل عمل می‌کنند که احتمال افسارگسیختگی نرخ تورم را حتا به رقمی بسیار فراتر از ۵۰ درصد تقویت می‌نماید. در بطن این شرایط و فشارهای غیر قابل تحملی که بر توده‌های زحمتکش وارد خواهد آمد، رشد نارضایتی، گسترش اعتراضات و اعتلای جنبش توده‌ای به واقعیتی انکارناپذیر تبدیل خواهد شد. طبیعی‌ست که شاهد رشد اعتراضات مردم، تلاش و مبارزه آن‌ها در برابر این فشارهای غیر قابل تحمل باشیم. حتا احتمال وقوع شورش‌های توده‌ای وجود خواهد داشت.

این مبارزه چه دستاوردی می‌تواند داشته باشد و چگونه می‌تواند به یک مبارزه کاملاً پیروزمند تبدیل گرد؟

در وهله‌ی نخست، همه چیز به وسعت و دامنه‌ی اعتراض و مبارزه‌ی توده‌ای‌ وابسته است.

کارگران و زحمتکشان مردم ایران تجربه‌ی مبارزات حدوداً دو دهه پیش را دقیقاً بر سر همین مسئله‌ی آزادسازی قیمت‌ها و عواقب ناشی از آن فراموش نکرده اند. در پی اجرای طرح آزادسازی قیمت‌ها توسط رفسنجانی، در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰، موج اعتراضات توده‌ای مناطق وسیعی از ایران را فراگرفت. این اعتراضات که عموماً از میان تهیدستان حاشیه‌نشین شهرهای بزرگ آغاز گردید، در مشهد، شیراز، همدان، لرستان و اکبرآباد یا همین اسلام‌شهر کنونی، شکل شورش و حمله به مؤسسات و نهادهای دولتی و مالی نظیر بانک‌ها را به خود گرفت. مهم‌ترین این اعتراضات به لحاظ وسعت، در اسلام‌شهر رخ داد که رژیم تنها با گسیل توپ و تانک و گلوله‌باران مردم توسط هلی‌کوپترها توانست اوضاع را تحت کنترل درآورد. جنبش سرکوب شد، اما بدون نتیجه نبود. همین مبارزات باعث گردید که رژیم عجالتاً طرح آزادسازی قیمت‌ها را متوقف سازد. گرچه جنبش تهیدستان کاملاً بی‌سازمان بود و شکل مبارزه، شورشی، اما وسعتِ اعتراض که مناطق وسیعی از ایران را فراگرفت، رژیم را ناگزیر به عقب‌نشینی کرد. بنابراین نتیجه‌بخش بودن مبارزه کنونی توده‌های مردم ایران در مرحله جدید آزادسازی قیمت‌ها که ابعادی بسیار گسترده‌تر از آزادسازی قیمت‌ها در دوران رفسنجانی دارد و نتایجی به مراتب فاجعه‌بارتر، مقدم بر هر چیز به دامنه و گستره مبارزات و اعتراضات وابسته است.

اما اگر دو دهه پیش، رژیم انتظار واکنشی چنین شدید را از جانب مردم نداشت و از همین رو به علت عدم آمادگی و ترس از گسترش شورش‌ها، راه عقب‌نشینی در پیش گرفت، اکنون رژیم با سازمان یافتگی و آمادگی به مقابله با موج اعتراضات به ویژه با در نظر گرفتن مبارزات سال گذشته‌ی مردم ایران، اجرای این پروژه را در دستور کار قرار داده است. بنابراین مقابله با رژیم و سیاست‌های آن از جانب توده‌های مردم نیز نیازمند چنان سازمان یافتگی و اشکال مبارزاتی‌ست که بتواند تلاش‌های رژیم را خنثا کند. روشن است که توده‌های مردم ایران، در قیاس با دو دهه‌ی پیش، به سطوح عالی‌تری از آگاهی و به کارگیری اشکال مبارزه دست یافته‌اند. سال گذشته میلیون‌ها تن از مردم به مبارزه‌ای رودررو برای سرنگونی رژیم برخاستند. به تظاهرات، راه‌پیمایی و سنگربندی‌های  خیابانی روی آوردند.

این مبارزه در مقایسه با شورش‌های دو دهه‌ی پیش، بازتاب مرحله‌ای بسیار سازمان یافته‌تر و آگاهانه‌تر بود که بر بستر مبارزات چندین ساله قبل از آن توسط کارگران و زحمتکشان و تلاش کارگران، معلمان، دانشجویان و زنان برای متشکل شدن و پیشبرد مبارزه‌ای سازمان یافته، شکل گرفت. از همین رو، این مبارزه در اشکالی رخ داد که توانست به مدت چند ماه دوام آورد. با این همه، فروکش این مبارزه نشان داد که سطح سازمان یافتگی و شکل مبارزه‌ی منطبق بر آن هنوز در آن حد نیست که بتواند رژیم را از پای درآورد. حضور مردم در این مبارزه میلیونی بود، اما ضعف سازماندهی، رهبری و شکل مبارزه، سبب گردید که رژیم با یک نیروی سازمان یافته ده‌ها هزار نفری، ارتش میلیونی مردم را سرکوب کند و پراکنده سازد. این واقعیتی‌ست که صحنه‌ی مبارزه طبقاتی و مبارزه‌ی مردم یک کشور برای تحقق مطالبات و اهداف خود علیه رژیم حاکم، همانند یک صحنه‌ی جنگ میان ارتش‌های دولت‌های متخاصم است. در جنگ، آن طرفی پیروز می‌شود که سازمان یافته‌تر عمل می‌کند. از رهبری قدرتمندی برخوردار است. تاکتیک‌های متناسب با قدرت خود را در شرایط زمانی و مکانی مناسب اتخاذ می‌کند و هدفی کاملاً روشن دارد.

کمیت نیرو، عامل مهمی در جنگ است. با این وجود یک ارتش پرجمعیت، اما بی‌سازمان، در برابر ارتشی کوچک‌تر ولی سازمان یافته‌تر متحمل شکست خواهد شد. این تجربه‌ای‌ست که توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران باید به خوبی از آن آموخته باشند و آن را در جریان مبارزات پیش روی به کار بندند. این واقعیت را اکنون هر کس می‌داند که شورش‌های بی‌هدف، نتیجه‌ای مطلوب برای مردم در پی نخواهد داشت. در عین حال مردم در عمل دیدند که اشکال مبارزات خیابانی از نمونه‌ی راه‌پیمایی‌ها و تظاهرات نیز به تنهایی برای پیروزی کافی نیست و به اشکال عالی‌تر و کارآتری از مبارزه نیاز است و یکی از مهم‌ترین این اشکال، اعتصابات وسیع و سراسری‌ست و این نیز سطح عالی‌تری از سازمان یافتگی را می‌طلبد.

تردیدی نیست که با توجه به نارضایتی عمومی توده‌های وسیع مردم از جمهوری اسلامی، همراه با اجرای مرحله‌ی جدید پروژه آزادسازی قیمت‌ها و فشار بیش از حد آن بر کارگران و زحمتکشان، اعتراض و مبارزه وسعت خواهد گرفت و جنبش اعتلای مجدد خواهد یافت. این مبارزات قاعدتاً در کشوری که اختناق و دیکتاتوری عریان بر آن حاکم است به شکل جنبش‌های اعتراضی خودانگیخته رخ خواهد داد. آن‌چه حائز اهمیت است، جهت‌گیری این جنبش‌ها به سوی اشکال عالی‌تری از مبارزه از نمونه‌ی اعتصابات در مؤسسات مختلف تولیدی و خدماتی، در سراسر کشور است. اما پوشیده نیست که کارگران  و زحمتکشان دستمزد و حقوق بگیری که به مبارزه برمی‌خیزند، از همان آغاز، از سازمان‌دهی و رهبری لازم برای شکل دادن به اعتصابات سراسری برخوردار نیستند. اصولاً نمی‌توان انتظار داشت که توده‌های کارگر و زحمتکش در شرایط دیکتاتوری عریان حاکم بر ایران، نخست به سطح بالائی از سازمان یافتگی و رهبری دست یابند و سپس مبارزه‌ی خود را پیش برند. این سازمان یافتگی، آگاهی و رهبری، در کشورهایی از نمونه‌ای ایران، تنها در جریان مبارزه‌ای به دست می‌آید که شرایط عینی، آن را در دستور کار توده‌های بی‌سازمان قرار داده است. در این جا آن‌چه که ضروریست وجود ولو گروه محدودی از پیشروترین و آگاه‌ترین کارگران، معلمان، پرستاران، دانشجویان و غیره در محل کار و زندگی‌ست تا بتوانند توده‌ای را که خود به خود به حرکت درآمده است، سازمان‌دهی و رهبری کنند و جنبش‌های منفرد و پراکنده را به یکدیگر پیوند دهند. از این طریق است که مبارزه در ایران می‌تواند شکلی سازمان یافته، رهبری شده و آگاهانه به خود بگیرد و با چشم‌انداز اعتلای نوین و خود به خودی جنبش توده‌ای که نتیجه ناگزیر سیاست‌های رژیم خواهد بود، ضربه قطعی را بر جمهوری اسلامی وارد آورد. اگر در هر کارخانه و مؤسسه تولیدی و خدماتی، یک کمیته مخفی و حتا هسته‌ای مخفی از کارگران پیشرو و آگاه شکل گرفته باشد، اگر معلمان پیشرو، خود را در یک تشکل مخفی سازمان‌دهی کرده باشند که بتوانند در جریان اعتراضات پیش روی دخالتی فعال داشته باشند، اگر دانشجویان چپ و رادیکال هسته‌های مخفی دانشجویی را در دانشگاه‌ها دائر کرده باشند، اگر جوانان مبارز در محلات، کمیته‌های مخفی محلات را سازماندهی کرده باشند، در آن صورت قطعاً جنبش خود به خودی توده‌های مردم ایران که زیر فشارهای مادی و معیشتی ناشی از اجرای پروژه آزادسازی قیمت‌ها، اعتلا خواهد یافت از این ظرفیت برخوردار است که سریعاً به مبارزه‌ای سازمان یافته تبدیل شود و به اشکال عالی‌تری از مبارزه نظیر اعتصابات عمومی و قیام مسلحانه ارتقا یابد. برای مقابله با رژیمی سر تا پا مسلح و سازمان یافته، به مبارزه‌ای سازمان یافته و اشکال مبارزاتی مؤثر و کارآ نیاز است. اگر جنبش اعتراضی کارگران و زحمتکشان مردم ایران نتواند به جنبشی سازمان یافته، سراسری و هدفمند برای مقابله با رژیم و سیاست‌های فوق ارتجاعی آن تبدیل گردد، نخستین نتیجه‌ی ناشی از اجرای قانون موسوم به هدفمند سازی یارانه‌ها فقر بی‌سابقه‌ای‌ست که اکثریت بزرگ مردم ایران گرفتار آن خواهند شد. راهی جز مبارزه‌ای گسترده، پردامنه، سازمان یافته و آگاهانه برای پیروزی توده‌های مردم ایران وجود ندارد. در این میان وظیفه سنگینی بر دوش بخش آگاه‌تر توده‌های کارگر و زحمتکش قرار دارد که باید برای برطرف ساختن ضعف‌های کنونی جنبش و خنثا کردن تاکتیک‌های سرکوب‌گرانه رژیم برای جلوگیری از متشکل شدن توده‌ها اقدام کنند و در هر کجا که هستند، در محل کار و زندگی خود هسته‌ها، کمیته‌ها و تشکل‌های مخفی را ایجاد نمایند. تلاش کنیم در شرایطی که وسیع‌ترین توده‌های کارگر و زحمتکش زیر فشار فقر، گرانی و بیکاری، به مبارزه‌ای علنی و رو در رو با رژیم برمی‌خیزند، ضربه قطعی را به جمهوری اسلامی وارد آوریم.

متن کامل در فرمت پی دی اف

دو سالگی سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه و چشم انداز فعالیت سندیکایی

دو سال از تشکیل سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه گذشت. سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه که حاصل تلاش‌های پی گیر و پردرد و رنج و ثمرۀ ماه‌ها زحمت و کارِ فشرده و پرهزینۀ کارگران این شرکت است، در سال ١٣۸۷ اعلام موجودیت نمود. این سندیکا در حالی وارد سومین سال موجودیت خود می‌شود که تقریبا تمام اعضای اصلی هئیت مدیره آن، پس از بارها احضار و بازداشت و زندان، از کار اخراج شده‌اند. دوسال پس از ایجاد این تشکل توده‏ای کارگری، نه فقط تمام پایه گذاران و فعالان آن پیوسته تحت تعقیب و پی گرد قرار دارند ، بلکه حتا با کمترین تحرک و فعالیتی در جهت اهداف این سندیکا، شدیداً مورد بازخواست و بازداشت و ارعاب قرار می گیرند. ارتجاع حاکم و دستگاه مخوف اطلاعاتی – امنیتی آن، با اعمال یک رشته فشارهای خرد کننده و مستمر و استفاده از خشن‌ترین و رذیلانه‌ترین شیوه‌های سرکوب علیه این سندیکا ، فعالان آن و اعضای خانواده آن ها به قصد نابودی و از هم پاشاندن این سندیکا اگر چه توانسته است موانعی جدی بر سر راه فعالیت های توده‌ای و مؤثر این سندیکا ایجاد کند و تا حد زیادی دست و بال سندیکای کارگران هفت تپه را بسته است، اما تا این لحظه، از قلع و قمع کامل آن و گذاشتن نقطه پایان بر حیات این سندیکا باز مانده است.

در آغاز سومین سال حیات سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه و به منظور درس آموزی از فعالیت‌ها و تجارب گران‌بهای این سندیکا و فعالان آن، مروری خواهیم داشت بر شرایط شکل‌گیری این سندیکا، فعالیت‌ها، موانع و محدودیت‌های موجود برای ادامه‌کاری و بقای فعال این سندیکا ، چشم‌انداز فعالیت‌های سندیکائی و سرانجام به نکاتی پیرامون مناسب‌ترین شکل سازماندهی کارگری در شرایط کنونی اشاره‌ای خواهیم داشت.

بحث در مورد سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه و بررسی شرایط شکل‌گیری این سندیکا اما بدون ورود به بحث سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، بحث کاملی نخواهد بود. چرا که اولاً احیاء سندیکای کارگران شرکت واحد از لحاظ زمانی بر تأسیس سندیکای کارگران هفت تپه مقدم است و ثانیاً در اساس، سندیکای کارگران شرکت واحد الگوی کارگران هفت تپه و سندیکای کارگران هفت تپه است هرچند هریک از این دو سندیکا مختصات و ویژگی های خود را نیز دارند .

بررسیِ شرایط شکل گیری و احیاء سندیکای کارگران شرکت واحد نیز مستلزم بررسی شرایط مشخص ایران در مقطع احیاء این سندیکا ست که پیش زمینه های آن به شرایط پس از جنگ ایران و عراق و اتخاذ سیاست های اقتصادی نئولیبرال بر می گردد. متعاقب این تحولات است که پای سازمان جهانی کار (آی.ال.اُ) به ایران باز می شود واز پیِ آن تشکل ها و سندیکاهای کارگریِ منطبق برمعیار های  این سازمان نیزمطرح می شود.

مستقل از تلاش های همیشگی کارگران برای ایجاد تشکل های خود و صرف نظر از گذشته‌های  دور، بحث ها و تحرکاتی که در جنبش کارگری ایران پیرامون ایجاد سندیکا‌ها و تشکل‌های کارگری از اوائل دهه جاری به شکل محسوسی آغاز گردید، اساساً به باز شدن پای سازمان جهانی کار (آی.ال.اُ) به ایران برمی‌گردد. موضوع بدین قرار است که جمهوری اسلامی بلافاصله بعد از پایان جنگ ایران و عراق و برای غلبه بر بحران عمیق اقتصادی، یک رشته تلاش‌هائی را در مقیاس بین‌المللی و برای کسب وام و سرمایه‌گذاری خارجی از سوی انحصارات مالی جهانی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول و به همراه آن برای پذیرفته شدن درسازمان تجارت جهانی (وِ.ت.اُ) آغاز کرد. پذیرش و اجرای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال که از زمان رفسنجانی آغاز شده بود، در دوران خاتمی بسیار پررنگ‌تر و جدی‌تر دنبال شد. تمام برنامه‌های اقتصادی در دوران رفسنجانی وبویژه در دوران خاتمی اساساً بر پایه سیاست‌های انحصارات مالی بین‌المللی تنظیم و به اجرا در آمده است. جمهوری اسلامی همزمان با اجرای این سیاست‌های اقتصادی و رهنمود های انحصارات مالی، در عرصۀ مناسبات فیمابین کارگر و کارفرما ، تشکل‌های کارگری و مقررات و ضوابط حاکم و جاری در این زمینه نیز باید به سرمایه و انحصارات بین‌المللی اطمینان و ضمانت کافی می‌داد تا مسیر سرمایه‌گذاری‌های خارجی را هموارتر سازد. صاحبان سرمایه خواهان ضمانت‌های کافی و قانونی بودند و از جاری شدن ضوابط، معیارها و مقررات مورد نظر خود در محیط‌های کار و تولید بایستی اطمینان خاطر کسب می کردند. آی.ال.اُ به عنوان یک ارگان بین‌المللی صاحب تجربه در این زمینه که تحت نفوذ سرمایه بین‌المللی و محور فعالیت آن به سازش کشاندن کار و سرمایه است، وظیفه ارزیابی از تشکل های کارگری، اندازه گیریِ درجه تطابق مناسبات و مقررات جاری در جمهوری اسلامی با معیارهای سازمان جهانی کار و حصول به چنین اطمینانی را بر عهده گرفت.

دولت جمهوری اسلامی با ارائه گزارشات مشروحی در مورد شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، تمایل خود را به امضای مقاوله نامه‌های ۸۷ و ۹۸ سازمان جهانی کار اعلام کرده بود. در سال ۸۱ وزیر کار وقت رژیم صفدر حسینی در نودمین اجلاس این سازمان رسماً از این ارگان درخواست نمود که با “همکاری‌های فنی و کارشناسانه” خود، زمینه رفع موانع ورود ایران به سازمان تجارت جهانی را فراهم سازد. به دنبال این دعوت و تمایل دولت جمهوری  اسلامی،  مهر ماه  همان سال   (۸۱) هیأتی به سرپرستی “برنارد جرنیگان” از طرف سازمان جهانی کار به ایران اعزام گردید تا نسبت به شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر ارزیابی دقیق‌تری بدست آورد و در بارۀ درجه انطباق این تشکل‌ها با معیارهای سازمان جهانی کار اظهار نظر کند. این هیأت نیز پس از چند روز اقامت در تهران و دیدار و گفتگو با مسئولین وزارت کار،  خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار سرانجام وضعیت جاری شوراهای اسلامی کار را ناقض مفهوم “آزادی”های مندرج در مقاوله نامه ۸۷ سازمان جهانی کار ارزیابی نمود. در گزارشی که از طرف این هیأت انتشار یافت،  ضمن اشاره به آزاد نبودن و مستقل نبودن این ارگان‌ها ، در عین حال به سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار نیز چنین توصیه شده بود که فعالیت سیاسی را کنار بگذارند، انجمن‌های صنفی و سندیکا ایجاد کنند و یا شوراهای اسلامی را با آن انطباق دهند. این هیأت همچنین پیشنهاد و توصیه کرده بود که مقررات جدیدی برای تشکل‌های صنفی تدوین شود . تبصره ۴ ماده ۱۳۱ قانون کار به نحوی اصلاح شود که در نمایندگی اشکال مختلف تشکل کارگری، انحصار و حق ویژه‌ای وجود نداشته باشد. موانع قانونی تشکیل سندیکاها برطرف گردد و حق کارگران در ایجاد تشکل به انتخاب خودشان و بدون محدودیت‌های قبلی به رسمیت شناخته شود.

شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، البته خود را برای انجام تغییراتی بر طبق این توصیه‌ها آماده ساخته بودند و به رغم غر و لُندهای گاه و بیگاه، اما آمادگی خود را برای پرهیز از کار سیاسی، فعالیت صرفاً صنفی، ایجاد تغییراتی در اصول ناظر بر شوراهای اسلامی و انطباق تدریجی خود با شرایط جدید به نحوی که رضایت سازمان جهانی کار را فراهم کند، اعلام کردند.

البته هر کسی این واقعیت را می‌داند که شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر سال‌ها قبل از باز شدن پای آی. ال. اُ به ایران در میان کارگران به شدت منفور و بی اعتبار بودند و پیوسته از تعداد و اهمیت این ارگان‌ها نیز کاسته شده بود به نحوی که سران این نهادهای ارتجاعی نیز به ریزش و ناتوانی و ناکارآئی آن اعتراف می‌کردند. شوراهای اسلامی کاردر واقع  محصول دوران و شرایط دیگری بودند که با تغییراین شرایط دیگر نمی‌توانستند در شکل و شمایل پیشین خود، نقش گذشته را بازی کنند. روند اضمحلال این به اصطلاح شوراها که کارآئی خود را از دست داده بودند از مدت‌ها قبل از این رویدادها آغاز گشته بود. رویگردانی دولت وقت از این نهادهای کنترل و جاسوسی که عمری را در خدمت حکومت سرمایه‌داران و مرتجعین، به تلاش برای انحراف و مهار مبارزات کارگران گذرانده بودند، اما اکنون دیگر نه فقط نمی‌توانستند نقش و وظیفه سابق را با حفظ ساختار تا کنونی خود ایفا کنند، بلکه به مثابه مانع کند کننده و دست و پاگیری در پیشبرد سیاست‌های دولت و برنامه‌ها و سیاست‌های نئولیبرالی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول جلوه می‌کردند، سران این ارگان‌ها را واداشت تا هر چه سریع‌تر این نهادها را با خواست‌ها و امیال دولت و نظرات هیات‌های اعزامی سازمان جهانی کار هماهنگ سازند.

در همین رابطه است که بلافاصله پس از نخستین سفر هیأت اعزامی سازمان جهانی کار در سال ۸۱، سران خانه کارگر دست به کارِ ایجاد گسترده ی انجمن‌های صنفی می شوند. بسیاری از شوراهای اسلامی کار، به انجمن صنفی تغییر نام می‌دهند و در عین حال روند اضمحلال شوراهای اسلامی کار با شدت بیشتری ادامه پیدا می‌کند به نحوی که در سال ۸۱ و ۸۲، ۶۶ درصد از تعداد شوراهای اسلامی کار کاسته می‌شود! در دیدارها و گفتگوهای بعدی وزارت کار با نمایندگان آی. ال. اُ در اردیبهشت سال ۸۲ در تهران، پیرامون ایجاد تغییراتی در فصل ششم قانون کار به منظور تسهیل شکل‌گیری انجمن‌های صنفی و نیز تغییر ماده ۱۳۵ و تبصره آن، تغییر ماده ۱۳۷ به منظور حذف اختیارات شوراهای اسلامی کار و تبدیل آن‌ها به ارگان‌های صرفاً مشورتی نیز توافقاتی حاصل می‌شود.

مجموعۀ این شرایط و فضای حاصله پس از سفر هیأت‌های اعزامی سازمان جهانی کار به ایران، گزارش‌ها و اظهار نظرهای این هیأت‌ها پیرامون شوراهای اسلامی کار و حق کارگران به ایجاد تشکل کارگری، موضع گیری‌های برخی از مسئولین دولتی علیه شوراهای اسلامی کار که حتا تا انحلال این ارگان‌ها نیز پیش می‌رفت، توأم با موج وسیعی از تبلیغات عوام فریبانه اصلاح طلبان که وسیعاً مورد حمایت بورژوازی بین‌المللی قرارداشت، بسیاری از عناصر به ویژه رفرمیست‌های درون جنبش کارگری را دچار این توهم ساخت که گویا وزارت کار رژیم، به کمک برخی از این‌ها و با همیاری سازمان جهانی کار، در صدد ایجاد تشکل‌های آزاد و مستقل صنفی کارگری‌ست. توهم در بین این نیروها به حدی زیاد بود که در برخی موارد، آن ‌ها را به تمجید گران و شیفتگان جبهه دوم خرداد تبدیل ساخت.

شرایط جدید البته شور و شوق و تحرک مشهودی را نیز در جنبش کارگری و در میان کارگران پیشرو و فعالان کارگری، بدون آنکه کم‌ترین توهمی نسبت به دولت خاتمی یا سازمان جهانی کار داشته باشند، اما سالیان متمادی از ایجاد تشکل کارگری محروم و در برهوت بی تشکلی و پراکندگی بسر می‌بردند نیز ایجاد نمود.

بر متن این شرایط و اوضاع سیاسی‌ست که برخی از فعالین کارگری به سمت ایجاد و یا احیاء سندیکاهای کارگری روی ‌آوردند و بسیاری از آن‌ها نیز بر این باور بودند که در دیدار بعدی نمایندگان آی.ال. اُ از ایران، به جای سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار و یا دست کم در کنار آن‌ها، از این فعالان نیز دعوت می شود و در مورد چند و چون تشکل‌های کارگری با آنان مشورت و به پیشنهاداتشان ترتیب اثرداده می‌شود. اما وقتی که فرستادگان آی.ال.اُ بار دیگر در مهر سال ۸۳ وارد تهران شدند و قبل از هر کس به دیدار سران خانه کارگر شتافتند و کم‌ترین اعتنائی به متوهمان ننمودند، ذوب یخ‌های توهم ایشان نیز اندک اندک آغاز شد. “تاپیولار” نماینده آی.ال.اُ در دیدار با مسئولین مرکزی شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، این ارگان‌هایی که همواره مورد نفرت عمیق  کارگران بوده اند، نقض آزادی‌های مندرج در مقاوله نامه ۸۷ سازمان جهانی کار را از یاد برد. نام برده بر “تقویت تشکل‌های فعلاً موجود” تأکید کرد و معیارهای آی.ال.اُ را عجالتاً در تغییر نام این ارگان‌ها به انجمن صنفی، تحولات درونی شوراهای اسلامی و چرخش آن به سوی انجمن صنفی تأمین یافته دید و صریحاً گفت مهم نیست این تشکل چه نامیده شود بلکه مهم آن است که از سوی دولت و کارفرما به رسمیت شناخته شود!

نحوه برخورد هیأت اعزامی آی.ال.اُ به تشکل‌های کارگری در ایران، بار دیگر بر این موضوع صحه گذاشت که در افکار و معادلات سیاسی آن‌ها، این دولت‌ها و کارفرماها و خواست آن‌هاست که جایگاه اصلی و درجه اول را دارد. توده‌های کارگر و خواست آن‌ها یا به کلی فاقد اهمیت اند و در این معادلات جائی ندارند و یا اگر هم اهمیت و جایگاهی داشته باشند صرفاً برای به سازش کشاندن آنان با سرمایه‌داران و به تبعیت درآوردن کارگران از کارفرمایان است. این مسأله در عین حال یکبار دیگر نشان داد که سازمان جهانی کار به رغم هرگونه ادعائی که داشته باشد، همواره آماده است علیه کارگران، با دولت‌ها و کارفرمایان و کسانی که به دروغ خود را نماینده کارگران جا می‌زنند وارد معامله و زد و بند شود و حتا معیارهای شناخته شده خود را نیز زیر پا بگذارد. به هر رو پس از این برخورد نمایندگان سازمان جهانی کارو بندوبست آن ها با دولت وسران شوراهای اسلامی و خانه کارگر، راه بر هرگونه توهمی در این باره که گویا این سازمان و دولت ایران یا جناحی از حکومت خواستار ایجاد تشکل‌های واقعاً آزاد و مستقل کارگری ولو از نوع تشکل صنفی و سندیکایی هستند، بکلی مسدود گردید!

با نخستین سفر هیات اعزامی آی.ال.اُ به ایران، به نحو محسوسی بر فعالیت‌ها و تلاش‌های فعالان کارگری از جمله و به ویژه فعالان کارگری در شرکت واحد برای کسب حق تشکل و ایجاد تشکل‌های آزاد و مستقل کارگری افزوده شد و در سال‌های بعد از آن نیز پیوسته گسترش یافت. اسالو و تعداد دیگری از همراهانش، به عنوان هیأت مؤسس و احیاء سندیکای کارگران شرکت واحد، در نامه‌ای به تاریخ ۱۹ مهر سال ۸۳ خطاب به وزیر کار، موضوع بازگشائی سندیکای کارگران شرکت واحد را مطرح کردند. تجربه مبارزه برای ایجاد تشکل کارگری، به سرعت به این دسته از فعالان کارگری ثابت نمود که نباید در انتظار یاری و مساعدت مقامات و نهادهای دولتی بنشینند تا ایشان موانع ایجاد تشکل‌های کارگری را برطرف سازند و برای ایجاد این تشکل‌ها و از جمله سندیکای‌های کارگری مجوز صادر نمایند. آنان این تجربه را پشت سر نهادند و با تکیه بر نیروی توده کارگران شرکت واحد، تلاش های خود برای احیاء سندیکا را پی گرفتند. به رغم تمام فشارها و تهدیدات و محدودیت‌های زیادی که بر سر راه فعالان کارگری شرکت واحد قرار گرفته بود، این کارگران شجاعانه پا به میدان گذاشتند و طی یک دوره درگیری و رودرروئی با نهادهای حکومتی سرانجام سندیکای مستقل خود را احیا کردند. کارگران پیشرو شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه که کار طولانی مدتی را جهت تشکیل سندیکای خود آغاز کرده بودند، به رغم آنکه چند روز قبل از برگزاری نخستین مجمع عمومی خود، در تاریخ ۱۹ /۲/ ۸۴ مورد یورش وحشیانه چماق داران و چاقو کشان رژیم قرار گرفتند و در این حمله سبعانه، تعدادی از فعالان کارگری شدیداً مضروب و مجروح گشتند و حتا زبان اسالو به دست اوباشان خانه کارگری بریده شد، اما سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، به همت و ابتکار کارگران پیشرو این شرکت و با اتکاء و حمایت وسیع کارگران شرکت واحد در روز ۲۳ خرداد ۱۳۸۴ در یک مجمع عمومی که در کف پیاده رو خیابان برگزار گردید، موجودیت خود را اعلام کرد.

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، گرچه از همان آغاز با مهر”غیرقانونی” وزارت کار ممهور گردید و در برابر فعالیت‌های آن موانع جدی و متعددی نهاده شد، اما این سندیکا با پی‌گیری، شجاعت و از خود گذشتگی اعضاء و فعالان سندیکا به فعالیت خود ادامه داده است. فعالیت‌های سندیکای شرکت واحد که البته کم و کیف آن باید مورد وارسی قرار گیرد، از زمان تأسیس تا کنون، اگر چه به بهاء اخراج و محرومیت و زندان فعالان اصلی این سندیکا و اگر چه به بهاء تحمیل شرایط دشوار معشیتی بر خانواده این فعالان، اما با افت و خیز ادامه یافته است. با این وجود از همان لحظه اعلام موجودیت این سندیکا و به رغم تأثیرات بلا انکار آن در پیشرفت جنبش کارگری اما همواره این سؤال بزرگ برای فعالان کارگری و عموم مدافعان حقوق کارگر مطرح بوده است که باتوجه به حاکمیت دیکتاتوری هار و عنان گسیخته و با توجه به شرایط خفقان و سرکوبی که با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد نیز بیش از پیش تشدید یافته است، آیا تضمینی بر ادامه کاری سندیکای کارگران شرکت واحد هست؟ آیا سندیکای کارگران شرکت واحد، سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه در توازن قوای موجود و در شرایط مشخص کنونی ایران، می‌توانند ادامه کاری و بقاء فعال داشته باشند؟   (ادامه دارد)

متن کامل در فرمت پی دی اف

جنبش کارگری: گامی به پس، گامی به پیش

اعتراضات اخیر کارگری منجر به واکنش برخی از سازمان های کمونیست و نیز دیگر فعالین جنبش کارگری از جمله سازمان ما شد. سازمان ما با صدور اطلاعیه‌ای به تاریخ ١۴ آبان نوشت: “علی رغم تشدید سیاست اعمال فشارهای اقتصادی و سیاسی علیه کارگران، وعلی رغم سرکوب و بازداشت کارگران آگاه و اعمال شدیدترین فشارهای امنیتی علیه آنها به منظور ارعاب عموم کارگران و واداشتن آنها به سکوت و خاموشی، شواهد موجود حاکی از آنست که اعتصابات و اعتراضات کارگری درحال گسترش است”. اما این گسترش به چه معناست؟ جنبش کارگری در چه شرایطی بسر می‌برد و در چه مسیری به روند خود ادامه می‌دهد؟ نیازهای شرایط کنونی چیست؟ پاسخ به این سوالات و سوالاتی نظیر آن ما را بر آن داشت تا نگاهی فراتر از یک اطلاعیه به این موضوع داشته باشیم تا شاید پاسخی باشد به این سوالات.

برای درک شرایط حاکم بر جنبش کارگری پیش از هر چیز لازم است نگاهی به وضعیت طبقه کارگر و اوضاع سیاسی حاکم داشته باشیم. بی شک، بدون داشتن درک درستی از وضعیت کنونی طبقه کارگر و نیز شرایط سیاسی نمی‌توان به برداشت درستی از اعتراضات کارگری و نتایج آن، چشم‌اندازهای‌اش و نیز در نهایت نقش طبقه‌ی کارگر در تحولات آینده‌ی سیاسی دست یافت.

واقعیت این است که طبقه‌ی کارگر ایران در شرایط بسیار دردناکی بسر می‌برد. فقر و بیکاری از هر سو عرصه را بر کارگران زحمتکش و رنج دیده‌ی ایران تنگ کرده است. دستمزدهای پایین هرگز جوابگوی حداقل زندگی انسانی کارگران و خانواده‌های شان نیست. کارگران در فقر مطلق بسر می‌برند. فقر هیولایی‌ست که در خانه‌ی کارگران بیتوته کرده و آن را غمبار نموده است. وضعیت زندگی خانواده های کارگری به لحاظ بهداشت وتغذیه وتأمین ابتدائی ترین نیازهای زندگی و حتا دست یابی به یک لقمه نان خالی نیز بدتر و وخیم تر شده است. لزومی نیست تا بار دیگر تکرار کنیم که هر ساله وضعیت معیشتی طبقه‌ی کارگر به قهقرا رفته و به بیان دقیق‌تر آن سرمایه‌داران هر سال تهاجم خود را به ارزش نیروی کار در بازار مبادله‌ی آن به عنوان یک کالا گسترش می‌دهند.

بیکاری نیز غول دیگری است که تاثیر منفی عمیقی بر زندگی و نیز بر مبارزات کارگران برجای گذاشته است. براساس آمارهای دولتی بیکاری در سال‌های اخیر رشدی سرسام‌آور یافته و بیم آن می‌رود که با اجرای طرح حذف یارانه‌ها – که خود تهاجم دیگری به سفره‌ی کارگران است – افزایش بیکاری سرعتی دوچندان یابد. برپایه‌ی آمارهای مرکز آمار ایران، با وجود هجوم نیروهای کار جدید به بازار کار، بر میزان اشتغال در سطح کشور نه تنها افزوده نشده که ٣٠٠ هزار نفر کاهش نیز یافته است. در این میان بیکاری، نه فقط کارگران ساده که حتا بسیاری از نیروهای کار با سطح تحصیلات دانشگاهی را نیز دربرگرفته است. به گفته‌ی مجید ابهری مشاور کمیسیون اجتماعی مجلس اسلامی بیکاری حتا به پزشکان نیز سرایت کرده و هم اکنون ۵٠ هزار پزشک در صف بیکاران قرار دارند. به گفته‌ی وی بیکاری در میان تحصیل‌کردگان دانشگاهی به گونه‌ای می‌باشد که بسیاری از آن‌ها هم اکنون در مشاغلی بسیار پایین تر و یا ناهمخوان با تحصیلات خود فعال می‌باشند. براساس آمارهای دولتی بیش از ۴ میلیون بیکار در سراسر کشور وجود دارد. یعنی حداقل ۴ میلیون خانواده در ایران فاقد هرگونه درآمدی هستند. خُب این ۴ میلیون نفر چه گونه باید اجاره مسکن خود را بپردازند و چگونه شکم‌های خود و یا خانواده‌های شان را سیر نمایند؟ بیکاری و ترسِ از دست دادن همان حداقل درآمد برای کارگران خود به یک معضل بزرگ تبدیل گردیده است. معضلی که با همگانی شدن قراردادهای موقت، پیمانی و حتا سفید امضا، تغییر قانون کار در راستای خواست و منافع کارفرمایان و نیز خارج شدن کارگاه‌ها با کمتر از ده کارگر از شمول قانون کار بر دامنه و شدت آن افزوده گردیده است.

اما جدا از شرایط اسفبار اقتصادی طبقه‌ی کارگر، شرایط سیاسی نیز اگر بد تر از شرایط اقتصادی  نباشد بهتراز آن نیست. از نظر سیاسی، کارگران ایران از جمله بی‌حقوق‌ترین کارگران جهان هستند به گونه‌ای که از این جهت حتا از کارگران کشورهای همسایه و فقیری چون پاکستان، هند و بنگلادش نیز بسیار بدتر است. کارگران در این کشورها حداقل اجازه دارند دارای تشکل باشند اما این حق نیز به سادگی از کارگران ایران گرفته شده است. هر گونه تشکل کارگری با سرکوب وحشیانه‌ی حاکمیت روبرو می‌شود. تنها تشکلی در ایران مجاز است که توسط حاکمیت برپا شده باشد و هر گونه تشکلی که از درون طبقه بیرون آمده باشد، مانند سندیکای شرکت واحد و یا نیشکر هفت تپه، با برخورد قهرآمیز حاکمیت روبرو می‌گردد.

از سوی دیگر حتا دستمزدهای کارگران نیز ماه‌ها به عقب می‌افتد و هر گونه اعتراض کارگران به این موضوع و یا موضوعات دیگر با حمایت نیروهای سرکوب از کارفرما – که گاه این کارفرما خود دولت و یا ارگان‌ها منتسب به آن مانند سپاه و یا بیناد مستضعفان و غیره می‌باشد – به خشونت کشیده می‌شود. سرکوب کارگران سیمان درود در هفته‌های اخیر یکی از این نمونه‌هاست که منجر به دستگیر حدود ٣٠ کارگر شد. قدرت متمرکز نیروهای سرکوب از سویی و متفرق بودن کارگران به دلیل نداشتن تشکل از سوی دیگر از جمله موانع عمده در پیشبرد مبارزات کارگران تاکنون بوده است. اعتراضات کارگران یک کارخانه به دلیل تنها بودن همواره در خطر تهاجم نیروهای سرکوبی می‌باشد که دارای تمرکز بوده و امکان استفاده از هر گونه ابزاری از ضرب و شتم گرفته تا زندان و یا اخراج از محل کار را دارند.

اما در این جا باید بر این نکته تاکید شود که سرکوب اعتراضات کارگری در واقع به دلیل خواست‌های مشخص کارگران هم چون عدم پرداخت دستمزد یا قراردادهای ظالمانه‌ی کاری نیست، علت اصلی ترس حاکمیت از گسترش این اعتراضات است. ترس از نه فقط گسترش مبارزات که تعمیق آن، ترس از آن که کارگران با پیروزی در این مبارزات به سراغ خواست‌های مهم‌تری بروند که به شکل مستقیم‌تری حاکمیت اسلامی و سیاست‌های آن را مورد هدف قرار دهد. از همین روست که حاکمیت همان‌طور که کارگران نیز به خوبی آن را دریافته و در اظهارنظرهای‌شان مطرح می‌کنند، به هر گونه اعتراض کارگران به وضعیت معیشتی خود به چشم مخالفت و مبارزه با حاکمیت جمهوری اسلامی می‌نگرد.

اما همان طور که در ابتدای مطلب و به نقل از اطلاعیه سازمان گفته شد، به رغم تمامی این معضلات و شرایط اسفناک کنونی، مبارزات کارگران ادامه داشته و هر از چند گاهی اوج می‌گیرد. در این بین مبارزات کارگران برای کسب خواست‌های خود گاه با موفقیت روبرو شده و گاه با شکست. موفقیت و شکست در این مبارزات همواره تابعی از شرایط بوده است. از سویی شرایط محلی و حتا کشوری در آن لحظه‌ی خاص و از سوی دیگر وضعیت مشخص کارگران واحد مزبور از نظر اتحاد و سوابق مبارزاتی، عواملی که نقشی بسیار مهم داشته‌اند. به طور مثال کارگران لاستیک البرز به دلیل موقعیت جغرافیایی کارخانه و این که حرکت اعتراضی حتا در برابر کارخانه با آتش زدن لاستیک و غیره می‌تواند کل آن منطقه را که کارخانجات بسیاری نیز در آن هستند تحت تاثیر قرار دهد و نیز اتحاد و پیگیری کارگران در مبارزات‌شان، باعث گردیده است که مقاومت کارگران در برابر تلاش کارفرما و حکومت برای تعطیلی کارخانه تاکنون مثمرثمر باشد. هر چند مشکلات دیگرِ کارگران از جمله نبود و یا کمبود مواد اولیه و عدم پرداخت به موقع دستمزدها هم چنان به قوت خود باقی است. اما هدف اصلی کارفرما و دولت تعطیلی کارخانه بوده است که تاکنون به نتیجه نرسیده است. کارگران نیشکر هفت تپه نیز اگر چه رهبران سندیکای‌شان با مشکلات بسیاری روبرو گردیدند اما وضعیت کارگران اکنون بهتر از گذشته است و در کنار راه افتادن چرخه‌ی تولید موضوع انحلال کارخانه که پیش از این مطرح بود، اکنون کم رنگ شده است. به رغم دو نمونه‌ای که ذکر شد شاهدیم که در بسیاری از کارخانجات، تلاش کارگران برای جلوگیری از اخراج و یا انحلال کارخانه متاسفانه به نتیجه‌ی مثبتی نیانجامیده است.

اما چرا این اعتراضات اوج می‌گیرد؟ اعتراضاتی که با توجه به وضعیت اقتصادی و حذف یارانه‌ها گسترش بیشتر آن از لحاظ کمی حتمی به نظر می‌آید. موضوع این است که این اعتراضات نتیجه‌ی مستقیم همان شرایطی است که پیشتر گفته شد. فقر گسترده و نداشتن کمترین امکانات، کارگران را مجبور می‌کند تا به صحنه آمده و برای مقابله با تهاجم کارفرمایان دست به مقاومت و اعتراض زنند. کارگرانی که در جریان روزمره‌ی زندگی خود، و در محدوده‌ی همان آگاهی، اعتراض به وضعیت کنونی را حق خودمی دانند. در این میان آن چه که اهمیت بسیاری دارد، تجاربی است که کارگران در جریان مبارزه بدست می‌آورند. کارگران در جریان این مبارزه در می‌یابند که چرا باید متحد باشند و چرا اتحاد با کارگران سایر واحدها از اهمیت برخوردار است. کارگران در می‌یابند که راز حمایت دولت از کارفرما و سرکوب‌شان در چیست. و در این جاست که وظیفه‌ی کارگران پیشرو و عناصر کمونیست بیش از پیش اهمیت پیدا می‌کند. آن‌ها هستند که با شرکت در مبارزات کارگری و یا حمایت از آن‌ها و تبلیغ سوسیالیستی، به کارگران که در اثر مبارزات خود و در جریان زندگی به آگاهی مشخصی دست‌یافته‌اند کمک می‌کنند تا با تکیه بر تجارب خود به این موضوع پی ببرند که علت اصلی بدبختی‌های شان حاکمیت مناسبات کنونی‌- یعنی مناسبات سرمایه‌داری – است و سرنگونی دولتی که با انواع دوز و کلک و سرکوب و جنایت سعی در تثیبت شرایط کنونی را دارد گامی ضروری در این مبارزات است. راه حل قطعیِ رهائیِ کارگران سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی، کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و ادامه مبارزه تا نابودی نظام سرمایه داری‏ست.

متن کامل در فرمت پی دی اف

نگذاریم وکلای زندانی مدافع متهمان سیاسی، تنها بمانند

با گذشت بیش از سه دهه از حاکمیت ارتجاعی جمهوری اسلامی، دیگر کمتر کسی از فعالان سیاسی – اجتماعی را می توان یافت که بازداشت، زندان و شکنجه را در سایه حکومت اسلامی تجربه نکرده و یا مورد تهدید و ارعاب نیروهای اطلاعاتی رژیم واقع نشده باشد.

نظام جمهوری اسلامی تحت رهبری خمینی از همان آغاز با ماهیت استبدادی و  سرکوبرانه پایه ریزی شد. این رژیم، حاکمیت ضد مردمی اش را بر بستر اعمال سانسور، اختناق، سلب آزادی های دموکراتیک، ایجاد جو پلیسی در جامعه، کشتار توده های مردم  همراه با گسترش زندان و شکنجه تا به امروز استمرار بخشیده است. اگر در سال های نخست استقرار این رژیم، تنها سازمان های کمونیست، نیروهای رزمنده و انقلابی بودند که زیر چرخ دنده های ماشین سرکوب جمهوری اسلامی له شدند، اگر طی سال های نخست دهه شصت، سیاست حاکمان اسلامی، دستگیری، کشتار و حذف پیگیرترین نیروهای مخالف این رژیم بود، اما، به اقتضای ماهیت مذهبی و به غایت ارتجاعی این رژیم، مسلم بود که دامنه سرکوب، زندان، شکنجه و کشتار، هرگز نمی توانست در محدوده قلع و قم  نیروهای انقلابی، چپ و کمونیست متوقف گردد.

سازمان های سیاسی و نیروهای انقلابی مدافع حقوق کارگران و توده های زحمتکش ایران، تنها نخستین قربانیان حاکمیت قرون وسطایی جمهوری اسلامی بودند. نیروهایی که در وسیع ترین شکل ممکن توسط آدم کشان جمهوری اسلامی به داغ و درفش کشیده شدند.

اعضاء و فعالین سازمان های کمونیست، مبارز و انقلابی در دهه شصت، بی آنکه از کمترین حق دفاع برخوردار باشند، بی آنکه حتا وکیل مدافعی به پرونده هایشان دسترسی داشته باشد، یا در شکنجه گاه های رژیم جان باختند و یا در بیدادگاه های جمهوری اسلامی با رای و نظر همان بازجویان شکنجه گر، به اعدام و یا حبس های طویل المدت محکوم شدند. اما، مسلم بود که این همه، فقط آغاز کار است. چنانکه دیدیم و شاهدش بودیم، جمهوری اسلامی از همان آغاز، در کنار سرکوب عریان سازمان های چپ  و کشتار نیروهای انقلابی، با گسترش خرافات دینی، تصویب قوانین ارتجاعی ضد زن و حذف تمامی آزادی های اجتماعی و حقوق دموکراتیک توده های مردم ایران ، زمینه های گسترش بی حد و حصر اختناق و سرکوب وسیع توده ها را در تمام عرصه های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی فراهم ساخت.

لذا، به رغم اینکه بحث دستگیری، زندان، شکنجه و اعدام فعالین سیاسی از همان آغاز با این حاکمیت همزاد بوده است، به رغم اینکه بیش از سه دهه در باره اش افشاگری شده است، اما موضوع زندان و شکنجه همچنان یکی از محوری ترین موضوعات روز درون جامعه است. و مسلما، تا زمانی که این نظام متعفن بر مسند قدرت باشد، نه تنها پایانی بر این ماجرا نیست، بلکه همچنان شاهد دستگیری، زندان، شکنجه و اعدام فعالان سیاسی – اجتماعی خواهیم بود.

با این همه و به رغم واقعیات موجود، آنچه که شرایط امروز جامعه را با مختصات دیروز آن متفاوت کرده است، وضعیت جدیدی است که در روند مبارزات عمومی توده های مردم ایران به وجود آمده است.

گسترش عمومی مبارزات توده ها، مخالفت رو به تزاید گروه های اجتماعی با سیاست های ارتجاعی جمهوری اسلامی، دفاع فعالین جنبش های اجتماعی از حقوق دموکراتیک توده های مردم، امکان دست یابی به اینترنت و دیگر وسایل ارتباط جمعی همراه با اطلاع رسانی سریع و به موقع حوادث درون جامعه، افق های وسیع تری را جهت مقابله با جنایت کاران جمهوری اسلامی باز کرده است.

در وضعیت به وجود آمده، سیر مبارزات کارگران و توده های مردم ایران، هم اکنون در عرصه های طبقاتی و مطالبات آزادی خواهانه به صورت همزمان در حال پیشروی است. جدای از مبارزات طبقاتی جاری کارگران در درون جامعه، روند مبارزات آزادی خواهانه و دفاع از حقوق دموکراتیک کارگران و توده های مردم ایران نیز ابعاد وسیع تری یافته است. تا جاییکه به مقتضای این وضعیت جدید، عناصر وسیع تری از نیروهای اجتماعی از جمله وکلای دادگستری به صورت مستقیم و غیر مستقیم به درون صف مبارزه علیه جمهوری اسلامی کشیده شده اند.

ورود وکلای دادگستری به پرونده متهمان سیاسی و قبول رایگان دفاع از این متهمان و نیز پذیرش مسئولیت وکالت زنان محکوم به سنگسار و کودکان زیر ١۸ سال که متهم به قتل هستند، اگر چه پدیده تازه ای نیست اما، گسترش آن در شرایط کنونی می تواند تکیه گاه مثبتی برای مبارزات آزادی خواهانه مردم ایران باشد.

اگر در سال های پایانی دهه ۷٠ و پس از آن، نام دکتر ناصر زرافشان به عنوان وکیل مدافع شجاع خانواده های جعفر پوینده، محمد مختاری، داریوش و پروانه فروهر، از قربانیان قتل های موسوم به زنجیره ای بر سر زبان ها افتاد، هم اکنون اسامی  تعداد دیگری از وکلای دادگستری همچون محمد اولیائی فر، محمد علی دادخواه، نسرین ستوده و… نه فقط برای توده های مردم ایران نامی آشنا هستند بلکه، در سطح بین المللی نیز به عنوان وکلای آزادی خواه و مدافع حقوق دموکراتیک مردم ایران شناخته شده اند.

دکتر محمد اولیائی فر، وکیل بسیاری از فعالان دانشجویی، مدنی، کارگری و صنفی بوده است. وی دفاع از پرونده برخی متهمان زیر ١۸ سال را نیز بر عهده داشته است. اعتراض او نسبت به اعدام بهنود شجاعی و انتقاد او از روند دادرسی این پرونده، منجر به بازداشت وی شد. این وکیل دادگستری به دلیل انتقاد از سیستم قضایی جمهوری اسلامی و نیز به اتهام “تبلیغ علیه نظام از طریق مصاحبه” بازداشت و به یک سال حبس محکوم شده است. اولیائی فر،  ابتدا در تاریخ ١۷ اسفند ۸۸به بهانه بررسی پرونده چند تن از موکلانش به دادگاه فرا خوانده شد. در جریان این فراخوانی، بازداشت و پس از یک هفته از زندان آزاد شد. وی سپس در تاریخ ١١ اردیبهشت ماه ۸۹ مجددا بازداشت و هم اکنون در بند ٣۵٠ زندان اوین دوران محکومیت یک ساله خود را سپری می کند.

محمد اولیاوی فر، با بیماری “سرطان خون” نیز مواجه است. تا جاییکه در همین رابطه، برای مدت کوتاهی نیز از زندان به بیمارستان منتقل و بستری بوده است.

نسرین ستوده، وکیل دادگستری، فعال جنبش زنان و مدافع آزادی بیان نیز در تاریخ ١٣ شهریور ماه  ۸۹، پس از مراجعه به دادسرای ویژه زندان اوین بازداشت شد. نسرین ستوده که در سال ۸۸ جایزه حقوق بشر “سازمان حقوق بشر بین الملل” در ایتالیا را دریافت کرد، از جمله وکلایی ست که در عرصه دفاع از حقوق کودک نیز فعالیت مستمر داشته است. این وکیل دادگستری که وکالت بسیاری از فعالان جنبش های اجتماعی را به عهده داشته، در اعتراض به دستگیری و فشارهای اعمال شده بر او، بیشترین روزهای بازداشت خود را در اعتصاب غذا بوده است. در همین رابطه، رضا خندان، همسر نسرین ستوده اعلام کرده: همسرش که پیش از بازداشت ۵۷ کیلو وزن داشت، به علت اعتصاب غذای ٢۷ روزه،  ١٣ کیلو وزن کم کرده و بسیار لاغر و ضعیف شده است.

محمد علی دادخواه، دیگر وکیل دربند، یکی از بنیان گذاران “کانون مدافعان حقوق بشر در ایران” و نیز سخنگوی این کانون است. دادخواه، علاوه بر وکالت بسیاری از فعالین جنبش دانشجویی، وکیل مدافع خانواده زهرا کاظمی (خبرنگار عکاس ایرانی- کانادایی که در زندان اوین به قتل رسید) نیز بوده است.

این وکیل دادگستری، در تاریخ ١۷ تیرماه ۸۸، با یورش ماموران امنیتی جمهوری اسلامی به دفتر کارش مواجه گردید. نیروهای امنیتی، پس از پلمپ دفتر کار محمد علی دادخواه، او و تنی چند از وکلای حاضر در دفتررا بازداشت کردند.

محمد علی دادخواه، در تاریخ ۲۵ مهر ماه ۸۹، در یکی از بیدادگاه های جمهوری اسلامی به اتهام “نگهداری اسلحه” و “تبلیغ علیه نظام” محاکمه شد.

نسرین ستوده، محمد علی دادخواه و محمد اولیائی فر، تنها نمونه هایی از وکلای مبارزی هستند که هم اکنون در زندان های جمهوری اسلامی بسر می برند. در این نوشتار، ذکر نام این وکلای بازداشتی، فقط به عنوان نمونه بوده و هرگز به معنای غفلت از فعالیت آزادی خواهانه دیگر وکلا نیست. وکلایی که با ورود به پرونده فعالین جنبش های اجتماعی و دفاع از حقوق مسلم آنان، آگاهانه خطر بازداشت، زندان و شکنجه را به جان خریده اند.

در نظام جمهوری اسلامی، اگرچه ظاهرا حق داشتن وکیل برای متهمان سیاسی و فعالان جنبش های اجتماعی در نظر گرفته شده است، اما، وکلایی که در این عرصه وارد کارزار می شوند و به دفاع از حقوق “قانونی” موکلین خود می پردازند، از همان آغاز تحت فشار نیروهای امینتی قرار می گیرند. به عبارت دیگر، در حاکمیت جمهوری اسلامی، دفاع جدی از متهمان سیاسی و فعالان اجتماعی، خود نوعی جرم تلقی می گردد. طبیعتا در نظامی که توده های مردم ایران از تمام حقوق انسانی و دموکراتیک خود محروم شده اند، تا جاییکه حتا بیرون آمدن  تار موی زنان، اقدامی مجرمانه علیه موجودیت جمهوری اسلامی تلقی می گردد، پر واضح است که ورود جدی وکلای دادگستری به عرصه دفاع از فعالین جنبش های اجتماعی تا چه اندازه برای سران جمهوری اسلامی ناگوار و غیر قابل تحمل است.

بیدادگاه های جمهوری اسلامی، ورود وکلای مدافع در پرونده متهمان سیاسی را تا آنجا بر می تابند که این وکلا، امر دفاع از موکلین خود را صرفا در محدوده ظاهری و فریب افکار عمومی پیش ببرند. اگر قرار باشد که در جدال سیاسی میان رژیم و فعالان اجتماعی که به زعم بیدادگاه های جمهوری اسلامی صرفا “مجرمانی” بیش نیستند، وکلای دادگستری به طور جدی در کنار این فعالان قرار گیرند، در آن صورت، خود این وکلا نیز، در زمره مخالفین نظام حمهوری اسلامی محسوب شده و چه بسا با پرونده سازی علیه خود مواجه گردند.

از این روست که قبول مسئولیت وکالت فعالان سیاسی، فعالان جنبش زنان، حقوق کودک، جنبش کارگری و دانشجویی، از آنجا که تکیه گاه مثبتی برای مبارزات توده های مردم ایران و فعالین جنبش های اجتماعی است، عملا از طرف نیروهای امنیتی رژیم، اقدامی مجرمانه به حساب می آید. لذا، این دسته از وکلای مدافع، از همان آغاز ورود جدیبه این عرصه، با تهدید نیروهای اطلاعاتی روبرو هستند. اگر تهدید، ارعاب و فشارهای روزمره نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی برای جلوگیری از ورود آنان به نقد قوانین قضایی جمهوری اسلامی موثر واقع نشد، آنگاه زمان پرونده سازی علیه این وکلا آغاز می شود.

با توجه به میزان پیگیری و  ورود موثر وکلا ی متهمین به عمق پرونده های امنیتی و یا ورود به “حریم ممنوعه” سیستم قضایی جمهوری اسلامی، این پرونده سازی ها متفاوت خواهد بود. پرونده سازی ها، ابتدا با اتهاماتی از قبیل “مصاحبه با رادیوهای بیگانه” و یا “اقدام علیه امنیت ملی” شروع می شوند. پس از آن، با پیدا شدن “مشروبات الکلی” و “کشف اسلحه” در دفتر کار یا منزل این وکلای مدافع ” پرونده سازی وارد مرحله پیچیده تری می شود(١ ).

اگر اینگونه پرونده سازی نیز کارساز نشد، اتهام “رابطه نامشروع” در مسیر پرونده سازی دستگاه امنیتی رژیم علیه وکلا و دیگر فعالین اجتماعی راه پیدا می کند.

لذا، همین اقدام به ظاهر ساده وکلای دادگستری در دفاع قانونی از فعالان سیاسی-اجتماعی، زنان متهم به سنگسار و یا جوانان زیر ١۸ سال متهم به قتل، که می بایست یکی از بدیهی ترین اقدام وکلای مدافع در سیستم قضایی محسوب گردد، در نظام قضائی جمهوری اسلامی به امری مجرمانه تبدیل شده است. بنابراین، بدون توجه به واقعیت های موجود و شرایط حاکم بر سیستم قضائی جمهوری اسلامی، هرگز قادر نخواهیم بود درکی عینی و واقع گرایانه از مجموعه فعالیت و اقدامات این دسته از وکلای دادگستری داشته باشیم. وکلای که با ورود جدی به پرونده متهمان فعلان سیاسی- اجتماعی ریسک می کنند، خطر را به جان می خرند بدان امید که با استفاده از کورسوهای قوانین موجود در سیتم قضایی جمهوری اسلامی از موکلین خود دفاع کنند. از این نظر، مستثنا از اینکه بتوانند از کورسوها و حداقل روزنه های موجود در سیستم قضایی جمهوری اسلامی برای دفاع از موکلین خود سود ببرند یا نتوانند، نفس اقدام این وکلا، بی هیچ تردیدی قابل تقدیر است.

لذا، گسترش این پدیده و ورود عناصر بیشتری از کانون وکلای ایران به این عرصه، مسلما جمهوری اسلامی را با چالش بیشتری روبرو کرده و نتیجتا، هزینه های امنیتی را برای مجموعه وکلای مدافع آزادی های مدنی و حقوق دموکراتیک مردم ایران کاهش خواهد داد.

به همان اندازه که تلاش و کوشش این مجموعه از وکلا در قبول مسئولیت و ورود آنان به دفاع از پرونده های متهمان سیاسی، زنان و مردان محکوم به سنگسار و کودکان محکوم به اعدام، قابل تقدیر و قدردانی ست، به همان نسبت نیز، سکوت آن دسته از وکلایی که حتا به خود جرأت دفاع از همکاران در بند شان را نمی دهند، قابل نکوهش است.

اگر مجموعه اعضای کانون وکلای ایران، امروز نتوانند به طور همگانی و گسترده از همکاران صنفی شان دفاع نمایند، مسلما فردا دیر خواهد بود.

شرایط امروز جامعه، روند مبارزاتی کارگران و توده های وسیع مردم ایران، ایجاب می کند در این برهه زمانی، نیروهای مختلف اجتماعی وارد کارزار مبارزه علیه سیستم قرون وسطائی حاکم بر ایران شوند.

در وضعیت کنونی، که رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری دچار بحران سیاسی و بحران قدرت در حاکمیت است، قدر مسلم، دفاع همه جانبه ی اعضای کانون وکلای ایران از مبارزات مردم و تلاش پیگیر و جمعی آنان برای آزادی همکاران دربندشان، گامی به پیش جهت کاهش هزینه ها و فشارهای امنیتی بر روی مجموعه اعضای کانون وکلا ی ایران خواهد بود.

(١)- دکتر ناصر زرافشان را به اتهام “داشتن اسلحه” به ۵ سال زندان محکوم کردند. محمد علی دادخواه نیز، با پرونده سازی “نگهداری اسلحه” مواجه و با همین اتهام محاکمه شده است. محمد مصطفائی، وکیل مدافع سکینه محمدی آشتیانی که به تازگی از کشور خارج و در نروژ اقامت گرفته است، اخیرا به طورغیابی محاکمه و به اتهام داشتن اسلحه به ۶ سال حبس محکوم گردید.

متن کامل در فرمت پی دی اف

ستون مباحثات- اتحادیه های کارگری آلمان

در این نوشته سعی شده است مختصری از تاریخچه تشکیل اتحادیه های کارگری در آلمان، فعالیت آن ها، مختصات فیزیکی، ممنوعیت، انحلال و بازسازی آن ها در قبل و بعد از جنگ جهانی و موقعیت فعلی آن ها و همچنین ظهور فاشیزم (البته فقط تا آنجا که به این بحث مربوط می باشد) شرح داده شود و در  پایان نظر نویسنده نسبت به عملکرد اتحادیه ها در آلمان ارائه گردد.

در سال ۱۸۴۸ میلادی اولین اتحادیه یی که در آلمان تاسیس شد، اتحادیه کارگران و ناشران کتاب بود. این کارگران مانند سایر همکارانشان در بخش های دیگر از جمله معادن مجبور بودند هر روز   ۱۲  ساعت کار کنند، دستمزدها پایین بود و حتی پول روشنایی  چراغها در معادن از دستمزد کارگران کسر می شد. در چنین شرایطی کارگران خود را سازماندهی می کردند و انجمن ها و اولین اتحادیه ها را بوجود می آوردند.  با وجودیکه تشکیل اتحادیه ممنوع بود، بعد از تاسیس اولین اتحادیه (اتحادیه کارگران    وناشران کتاب) در سال  ۱۸۴۸ اتحادیه کارگران دخانیات، بافندگی، فلزکاران، معادن، خیاطان، نا نوایان، کفاشان و چوب و ساختمان ایجاد گردید. جنبشهای کارگری در دهه شصت قرن نوزدهم نه تنها اتحادیه ها را جلو راند بلکه احزاب سیاسی را هم مطرح نمود که مهمترینش حزب سوسیال دموکرات بود. این حزب خود در سال ۱۸۶۳ انجمن عمومی (سراسری) کارگران آلمان را تاسیس کرد و در سال ۱۸۶۹ حزب سوسیال دموکراسی کارگران را بوجود اورد. این دو تشکل از سال  ۱۸۷۵ در حزب سوسیال دموکرات ادغام شد. درسال ۱۸۶۴  انترناسیونال اول در لندن با عنوان بین الملل اتحادیه ی گروههای کارگری بوجود آمد. بسیاری از اعضای اتحادیه های کارگری دنیا مانند احزاب سیاسی در تشکیل و فعالیت های بین الملل اول نقش چشمگیری داشتند.  در سال  ۱۸۷۲ این بین الملل به علت تفاوت گرایشات سوسیالیستی درون آن و اختلافاتی که به ویژه میان نظرات آنارشیست ها به رهبری باکونین و هواداران سوسیالیسم انقلابی (مارکس و انگلس) وجود داشت منحل گردید. باکونین بنیانگذار مکتب انارشیسم و عضو موسس بین الملل اول بود وی پس از اختلاف با مارکس از بین الملل اول اخراج شد و در همان سال  ۱۸۷۲ بین الملل آنارشیست ها را بوجود اورد.  در سال  ۱۸۷۸  کارگران اتحادیه ها با کمک سوسیال دموکرات ها “قوانین سوسیالیستی” خود را ( یعنی آزادی حق تشکل، مطالبات رفاهی و سیاسی در آن زمان) به تصویب دولت بیسمارک رساندند. ولی  بیسمارک در همان سال با توسل به قوانین بورژوایی توانست فعالیت های اتحادیه یی و سوسیال دمکراسی را ممنوع کند. در سال ۱۸۸۳ کارل مارکس بنیانگذار سوسیالیسم علمی درگذشت. با مبارزه کارگران قانون بیمه خدمات درمانی در سال ۱۸۸۳، بیمه تصادفات  در سال  ۱۸۸۴ و قانون بیمه کهولت و ناتوانی (سنین بالای  ۷۰ سال) در سال  ۱۸۸۹ به تصویب رسید. در سال ۱۸۸۹ انترناسیونال دوم با رهبری انگلس از بنیانگذاران سوسیالیسم علمی تاسیس شد. انگلس تا زمان مرگش که در سال ۱۸۹۵ اتفاق افتاد در رهبری انترناسیونال دوم قرار داشت. او انقلابی فعال ومغز متفکر مارکسیستی سوسیال دموکرات ها در قرن نوزدهم بود. بعد از عزل بیسمارک توسط قیصر جدید ویلهلم دوم قانون سوسیالیستی لغو شد و بیش از ۳۰۰ انجمن کارگری که بسیاری از اتحادیه ها را شامل می شد منحل  گردید. ولی با وجود این بعد از مدتی در سال۱۸۸۹ کمیسیون عمومی ( متشکل از تمامی اتحادیه ها) بعنوان اولین اتحادیه مادر (Dachverband ) تاسیس شد و (Karl Legien) کارل لگین دبیر اولش گردید. کارل لگین طرفدار رفرم و مخالف انقلاب بود. تا دسامبر  ۱۸۸۹ بیش از ۱۸ اتحادیه در آلمان وجود داشت. اتحادیه ها در ابتدای فعالیت شان گرایشات مارکسیستی و حزبی داشتند و آگوست ببل سوسیال دموکرات که انموقع موضع رادیکال داشت به سندیکاها لقب مدارس سربازگیری (جذب نیرو) داده بود. دموکرات مسیحی ها و سوسیال لیبرال ها میخواستند که تاثیرات مارکسیستی را از اتحادیه ها بزدایند ولی موفق نشدند. کمیسیون عمومی در سال ۱۹۰۰ حدود ۶۸۰ هزار عضو داشت که دموکرات مسیحی ها و لیبرال ها ی درون آن تنها ۷۲ هزار عضو داشتند. در مجموع تا اواخر قرن ۱۹ اتحادیه ها چه از نظر تعداد و چه از نظر تشکیلاتی سازمان های قدرتمندی محسوب می شدند. اینکه چرا سندیکاها گرایش مارکسیستی و حزبی داشتند و یا از سازمان های قدرتمند سیاسی و صنفی محسوب می شدند، به دلیل نقش و تاثیر نفوذی بود که تئوریهای مارکس و انگلس و دیگر مارکسیست های آن دوره در اتحادیه ها و حزب سوسیال دموکرات المان داشت به طوریکه تا اواخر قرن نوزدهم اکثر کارگران المانی آثار مارکس و انگلس را مطالعه کرده بودند و به حداقلی از اگاهی طبقاتی  دست یافته بودند. مضمون نامه های مارکس و انگلس به یکدیگر به خوبی نشان می دهد که اکثر کارگران آلمانی کتاب کاپیتال مارکس را  خوانده بودند و این کتاب به علت کثرت تقاضا می بایستی در المان تجدید چاپ می شد. اساسآ به دلیل همین آگاهی  طبقاتی بود که کارگران اتحادیه ها در انترناسیونال اول و دوم شرکت فعال داشتند. البته نقش و تاثیر و نفوذ تئوریهای مارکس و انگلس تنها محدود به اتحادیه های کارگری آلمان نمی شد بلکه اتحادیه های کارگری سایر کشورها مثلا انگلیس و فرانسه و بلژیک و غیره را نیز شامل می شد. شکست کمون پاریس در سال  ۱۸۷۱ و انحلال انترناسیونال اول در سال  ۱۸۷۲ و بعد ماجراجویی های انارشیست ها و گرایشات مختلف سوسیالیستی و سپس مرگ  مارکس  تاثیرات منفی خود را نه تنها بر احزاب کارگری بلکه بر اتحادیه ها نیز گذاشت. در این مقطع بود که گرایش راست  در احزاب و اتحادیه های کارگری تقویت گردید و حتی در اتحادیه ها به گرایش غالب تبدیل شد  ولی در احزاب هنوز به این درجه از غلبه دست نیافته بود. در اواخر قرن نوزدهم جریانی در داخل سوسیال دمکراسی بوجود آمد که مارکسیسم را مورد تجدید نظر قرار داد. رهبر و تئوریسین برجسته این جریان رفرمیستی برنشتاین بود. تجدید نظرطلبان به قدرت رسیدن طبقه کارگر را توسط انقلاب رد میکردند و به جای سازماندهی این طبقه و سامان دهی انقلابی مبارزه طبقاتی جاری در جامعه طرفدار مبارزه ی پارلمانتاریستی و ارسال نماینده به مجلس ودولت بودند. طرفداران سوسیالیسم علمی مخصوصا روزا لوکزامبورگ وکارل لیبکنشت به مبارزه قاطع علیه این گرایش برخاسته و از مارکسیسم دفاع کردند و تا حدود زیادی در این امر موفق بودند. این روند تا شروع جنگ جهانی اول به همین شکل ادامه یافت. در سال ۱۹۱۴ به علت فشار سرمایه داری و به تحلیل رفتن فعالیت کارگری و اتحادیه یی وتقویت رفرمیسم در احزاب و اتحادیه ها انترناسیونال دوم منحل شد. در همین سال فریدریش ابرت (ert Friedrich Eb) دبیرکل حزب سوسیال دموکرات گردید. کارل کائوتسکی یکی از رهبران سوسیال دموکرات ها تا شروع جنگ موضعی رادیکال و انقلابی داشت. کارل لیبکنشت از رهبران سوسیال دموکرات ها و نماینده آن ها در مجلس بود و با تصویب بودجه ی دولت برای جنگ مخالفت می ورزید. روزا لوکزامبورگ  مانند لیبکنشت مخالف جنگ بود. وی مبارزه یی بی امان علیه موافقین جنگ را آغاز کرده بود. سوسیال دموکراتها در این مقطع در مجموع بر اتحادیه ها   مسلط بودند و سیاست آن را تعیین می کردند. اکثر فعالین و رهبران کارگری در اتحادیه ها و خیل عظیمی از کارگران یا عضو حزب سوسیال دموکرات بودند و یا از سوسیال دمکرات ها طرفداری می کردند.

با شروع جنگ جهانی اول سوسیال دموکرات ها به رهبری ابرت و کائوتسکی و بعضی رهبران به بهانه دفاع از میهن از بورژوازی خودی حمایت کردند. درفوریه سال ۱۹۱۵ رزا لوکزامبورگ دستگیر شد و ۳ سال بعد در جریان انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ از زندان آزاد گردید. در اول ماه مه ۱۹۱۶ لیبکنشت دستگیر شد. او نیز در انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ از زندان آزاد شد. روزا لوکزامبورگ ولیبکنشت با تماسی که از زندان با انقلابیون و کارگران مارکسیست داشتند انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ را از داخل زندان سازماندهی و رهبری می کردند. در سال   ۱۹۱۶  دولت آلمان اتحادیه ها را برسمیت شناخت (بدون آن که طبقه ی سرمایه دار در کلیت خود آن ها را به رسمیت شناخته باشد) و بلافاصله در همین سال سوسیال دموکرات ها اتحادیه های آزاد را به بهانه ی دفاع از میهن و دفع دشمن وارد جنگ کردند. در سایر کشورهای اروپایی همه ی احزاب سوسیال دموکرات به نفع بورژوازی خودی موضعگیری کرده و کارگران اتحادیه ها را تشویق به حمایت از دولت خودی و دفع دشمن متجاوز نمودند. در جنگ جهانی اول سوسیال دموکرات ها مخالف تظاهرات در اول ماه مه و یا حرکات  اعتراضی کارگران برای افزایش دستمزدها بودند. جنگ جهانی اول وخیانت بسیاری از رهبران حزب باعث انشعاب در حزب سوسیال دمکرات آلمان شد. روزا لوکزامبورگ و لیبکنشت بعد از جنگ جهانی اول سازمان اسپارتاکیست و سپس حزب کمونیست آلمان را بنیانگذاری کرده و علیه خیانت رهبران سوسیال دمکرات و افشای ماهیت آن ها دست به تبلیغ و مبارزه یی فشرده زدند. روزا لوکزامبورگ از آلمانی های لهستان بود و در سال ها ی بین ۱۹۰۴ و ۱۹۱۴ در بین الملل دوم احزاب سوسیال دموکرات لهستان و لیتوانی را نمایندگی می کرد سپس به حزب سوسیال دموکرات المان پیوست و در این حزب علیه نظرات برنشتاین به مبارزه برخاست. وی مخالفین جنگ را ابتدا درگروه انترناسیونال وسپس در اسپارتاکوس جمع کرد. او در اواخر سال ۱۹۱۸ همراه با لیبکنشت عضو هیآت مؤسس حزب کمونیست المان بود و در ۱۵ ژانویه سال ۱۹۱۹  همزمان با لیبکنشت به دستور وزیر دفاع کشور (نوسکهNoske) از حزب سوسیال دموکرات المان توسط فرایکوربس (Freikorps) به قتل رسید. انقلاب آلمان  در۴ نوامبر ۱۹۱۸ با شورش ملوانان کیل و همبستگی کارگران با آن و تشکیل شوراهای کارگران وسربازان شروع شد. این موج انقلابی در ۹ نوامبر به برلین رسید و در مدتی کوتاه تمام آلمان را فرا گرفت. بوسیله این قیام انقلابی جنگ به پایان رسید و قیصر المان سرنگون شد، حق رای عمومی و حق رای زنان برسمیت شناخته شد، ۸ ساعت کار در روز و رفرم های دیگری به نفع طبقه کارگر به دست آمد. در سراسر آلمان شوراهای کارگران و سربازان تشکیل شد که کمابیش کنترل جامعه را در دست داشت. همزمان با آن دستگاه حکومتی قدیم هم موجود بود. ماه ها یک قدرت دوگانه حاکمیت داشت. همه جا میان شوراها ونیروهای بورژوایی جنگی سیاسی و گاه نظامی در جریان بود. بورژوازی مورد حمایت رهبریت راست سوسیال دموکرات ها بود و جنگ قدرت در طول سال ۱۹۱۹ با سرکوب شوراها پایان یافت وبورژوازی قدرت فائقه گردید. در همین سال انتر ناسیونال سوم یا کمینترن بوسیله احزاب کمونیست به رهبری لنین تشکیل شد. لنین از بنیانگذاران حزب سوسیال دموکرات روسیه در سال ۱۸۹۸ بود او بوسیله تئوری امپریالیسم و آثار دیگرش نقش عمده یی در تکامل مارکسیسم ایفا نمود. با رهبری لنین وسایر اعضای بلشویک ها، طبقه کارگر روسیه در اکتبر ۱۹۱۷ بورژوازی را سرنگون وشوراهای اش را ایجاد کرد. برای اولین بار احزاب کمونیست آسیایی در انترناسیونال سوم شرکت کردند. در مجموع ۴۱ حزب  در گنگره دوم شرکت نمود. یکی ازعمده ترین بحث ها حول مبارزه با چپ روی احزاب کمونیست در رابطه با شرکت و یا حمایت از انتخابات پارلمانی بود. در جنگ جهانی دوم مسآله ی اصلی برای کمینترن قدرت یابی فاشیسم بود وبیشتر وقت آن صرف این مسآله می شد. سرانجام کمینترن در سال ۱۹۴۳ بنا به دلایل مختلف منحل شد.

بعد از جنگ جهانی اول

در سال ۱۹۱۹ سرمایه داران در کلیت خود، اتحادیه ها را برسمیت شناختند. در ۵ جولای ۱۹۱۹ در شهر نورنبرگ اتحادیه عمومی سراسری کارگران آلمان تاسیس شد این اتحادیه سراسری جدید بعنوان جایگزین کمیسیون عمومی که در سال ۱۸۹۰ تشکیل شده بود بوجود آمد. علت اینکه کلمه “عمومی” به اسم اتحادیه اضافه شد به این دلیل بود که فعالین اتحادیه ی دمکرات مسیحی ها و لیبرال ها هم ۵ ماه قبل از آن در ماه مارس  ۱۹۱۹ برای خودشان اتحادیه مادر با نام “اتحادیه سراسری کارگران آلمان” تشکیل داده بودند. رهبران اتحادیه ها بیشتر از حزب سوسیال دموکرات بودند.

در سال  ۱۹۲۰ نمایندگان کارگران توانستند برای اولین بار طبق قانون در شوراهای کاری اجازه حضور داشته باشند. در سال ۱۹۲۷ قانون بیمه بیکاری دولتی به تصویب رسید و کارگرها برای اولین بار دارای حمایت  قانونی و حقوق بیکاری شدند. در سال ۱۹۲۹ رهبران سوسیال دموکرات مخالف برگزاری مراسم اول ماه مه که از طرف حزب کمونیست آلمان (DKP) برگزار می شد بودند. ولی وقتی که طرفداران حزب کمونیست آلمان بدون توجه به سوسیال دموکرات ها تظاهرات کردند ماموران پلیس به دستور زرگیبل (sorgiebe) که رئیس پلیس برلن و عضو حزب سوسیال دموکرات بود به روی تظاهرات کنندگان در برلین آتش گشودند و ۲۸ نفر را کشتند. این در واقع سومین جنایت بزرگ سوسیال دمکرات ها تا آن تاریخ بود. اولین جنایت ایشان در خلال جنگ جهانی اول رخ داد که طی آن به بهانه ی جنگ میهنی از بورژوازی خودی حمایت کرده و توده ی کارگران و زحمتکشان را به شرکت در جنگ و به تولید هر چه بیشتر برای آن تشویق کردند. دومین جنایتشان اعدام انقلابیونی نظیر رزا لوکزامبورگ و لیبکنشت بود.

در بحران اقتصادی سال ۱۹۲۹ اتحادیه ها هم زیر فشار قرار گرفته بودند و تا سال ۱۹۳۲ یک میلیون نفر از اعضای خود را از دست دادند. در سال ۱۹۳۲ قریب ۶ میلیون نفر بیکار شدند. با تسخیر قدرت توسط هیتلر در سال ۱۹۳۳ حمله به دفاتر اتحادیه ها در دوم ماه مه آغاز گردید. در عین حال هیآت مدیره های اتحادیه ها همچنان می خواستند که در تشکیل کابینه برای هیتلر فعالیت کنند اما هیتلر آنها را نپذیرفت  و سعی کرد اعضای اتحادیه ها (و نه رهبران آن ها را) را به خود جذب کند زیرا هیتلر به کارگران اولآ برای جبهه و ثانیآ برای تولید نیاز داشت. سپس اتحادیه ها کلا منحل و تعداد زیادی از فعالین اتحادیه یی دستگیر و شکنجه و یا کشته شدند. و همچنین دارایی های اتحادیه ها به غارت رفته و کلیه ی  اسناد آن ها سوزانده شد. هیتلر در آوریل ۱۹۳۳ اول ماه مه را روز تعطیلی ملی کار نامگذاری کرد ولی با وجود این فعالین سندیکایی به شکل زیرزمینی و در خارج از آلمان خود را برای مبارزه آینده سازماندهی می کردند. اتحادیه های دمکرات مسیحی و لیبرال ها هم خود اتحادیه های خویش را منحل نمودند.

در بحران اقتصادی سال ۱۹۳۳ حدود ۴۴ درصد اعضای اتحادیه ها بیکار بودند. از این زمان تا آغاز جنگ (۱۹۳۹ ) رژیم فاشیستی هیتلر مشغول کشتار کمونیست ها، فعالین کارگری و اتحادیه یی، کولی ها، یهودی ها و حتی خود سوسیال دموکرات ها بود و تا پایان جنگ در سال  ۱۹۴۵ جلوی هر گونه فعالیت سندیکایی در آلمان را گرفت. فقط در  ۸ مارس ۱۹۴۵ یعنی دو ماه قبل از پایان جنگ در شهر آزاد شده آخن  ۱۸ اتحادیه اعلام موجودیت کرد این اتحادیه ها از طرف کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها و سوسیال مسیحی ها بوجود آمد و یکی از اهداف شان این بود که اتحادیه ها نباید در احزاب سیاسی ادغام شوند. در سال ۱۹۴۵ یک ماه پس از اتمام جنگ جهانی دوم اتحادیه های آزاد کارگری بوجود آمد و در اول ماه مه ۱۹۴۵ کارگران توانستند اول ماه مه را که کمونیست ها و سوسیال دمکرات ها و فعالین اتحادیه یی سازماندهی کرده بودند در بعضی از مناطقی که تحت نفوذ متفقین قرار داشت به شکلی محدود برگزار کنند. بعد از اتمام جنگ در سال  ۱۹۴۵ در منطقه ی زیر نفوذ شوروی اتحادیه ی سراسری آزاد آلمان (FDGB) تاسیس شد. تا سال ۱۹۴۹ متفقین در بخش غربی آلمان به فعالین کارگری اجازه تشکیل سندیکا نمی دادند. در سال ۱۹۴۹ اتحادیه سراسری آلمان (DGB) در شهر مونیخ کنگره موسس خود را تشکیل داد و در این کنگره اساسنامه اتحادیه ی سراسرای آلمان تصویب شد. این اساسنامه بارها طی سال ها و آخرین بار در ۱۸ ماه مه سال ۲۰۱۰ در نوزدهمین کنگره تغییر داده شد و تکمیل گردید. اتحادیه های عضو اتحادیه ی سراسری با وجود آن که تحت رهبری سوسیال دمکرات ها قرار داشتند ولی تحت کنترل و نفوذ متفقین بودند. از سال ۱۹۶۹ تا ۱۹۹۵ که فعالیت اتحادیه یی افت کرده و در عوض فعالیت احزاب چپ و انقلابی رشد نموده بود شانزده اتحادیه ی کارگری عضو اتحادیه ی سراسری آلمان بود که عبارت بودند از:

اتحادیه معماران

اتحادیه کارگران معادن و نیرو

اتحادیه صنایع شیمیایی و کاغذ و سرامیک

اتحادیه راه آهن آلمان

اتحادیه معلمان و دانشگاهیان

اتحادیه جنگل بانان، باغبانان و کشاورزان

اتحادیه تجار، بانک ها و بیمه ها

اتحادیه صنایع چوب و پلاستیک

اتحادیه صنایع چرم

اتحادیه رسانه های عمومی

اتحادیه فلزکاران

اتحادیه صنایع مواد غذایی، دخانیات و رستوران داران

اتحادیه خدمات عمومی و حمل و نقل

اتحادیه پلیس (نیروی انتظامی)

اتحادیه پست آلمان

اتحادیه نساجی و پوشاک

اتحادیه پلیس از سال  ۱۹۷۸ عضو اتحادیه سراسری شده است. در سپتامبر  ۱۹۹۰ اتحادیه های کارگری در آلمان شرقی منحل گردید و بسیاری از آن ها در اتحادیه های آلمان غربی ادغام شد. در سال ۱۹۹۶ اتحادیه جنگل بانان و کشاورزان  و اتحادیه صنایع مواد غذایی و دخانیات و رستوران داران خود را در اتحادیه معماران ادغام کرد. در سال ۱۹۹۷ اتحادیه چرم و اتحادیه صنایع شیمیایی و کاغذ و سرامیک با اتحادیه معادن و نیرو یکی شد. در سال ۱۹۹۸ سندیکای نساجی و پوشاک در اتحادیه رسانه های عمومی ادغام گردید. در سال  ۲۰۰۰ اتحادیه صنایع چوب و پلاستیک خود را در اتحادیه رسانه های عمومی ادغام کرد. در واقع با ادغام اتحادیه های عضو در یکدیگر تا مارس سال  ۲۰۰۱ تعداد اتحادیه های عضو اتحادیه سراسری آلمان از ۱۶ به ۸ اتحادیه تقلیل یافت. تا امروز همین ۸ اتحادیه مشمول اتحادیه سراسری آلمان می باشند.

در مارس سال ۲۰۰۱ اتحادیه خدمات اجتماعی (Verdi) از اتحادیه های تجاری، بانک و بیمه، خدمات عمومی، رسانه ها، اتحادیه پست و اتحادیه های کارمندان که قبلا عضو اتحادیه سراسری نبودند تشکیل گردید و تاسیس شد. هم اکنون هشت اتحادیه عضو اتحادیه سراسری آلمان عبارتند از:

۱ – اتحادیه فلزکاران

۲- اتحادیه کارگران معادن، شیمیایی و نیرو

۳- اتحادیه ساختمانی، کشاورزی و محیط زیست

۴- اتحادیه تعلیم و تربیت

۵- اتحادیه صنایع مواد غذایی، دخانیات و رستوران

۶- اتحادیه پلیس (نیروی انتظامی)

۷-  اتحادیه خدمات اجتماعی

۸ – اتحادیه حمل و نقل

اتحادیه سراسری آلمان (DGB) تا اوایل سال  ۲۰۱۰ با ۶ میلیون و۳۰۰  هزار عضو بزرگترین اتحادیه در دنیا می باشد. اتحادیه سراسری آلمان با اتحادیه سراسری اروپا (ETUC ) و اتحادیه سراسری بین المللی (ITUC)   همکاری می کند و فعالیت های اتحادیه های آلمانی را در مجامع بین المللی مثلا در اروپا و سازمان ملل متحد نمایندگی می کند. اتحادیه سراسری اروپا (ETUC ) در سال ۱۹۷۳ تاسیس شده است. اتحادیه سراسری اروپا ۸۲ اتحادیه سراسری از ۳۶ کشور و ۱۲ اتحادیه حوزه اروپا را که در مجموع تعداد اعضای آن به ۶۰ میلیون نفر می رسد نمایندگی می کند.

اتحادیه سراسری بین المللی (ITUC) از ۳۰۵ اتحادیه از ۱۵۳ کشور تشکیل شده که جمعآ ۱۶۷ میلیون نفر عضو دارد. یکی از وظایف اتحادیه سراسری بین المللی بر طبق اساسنامه ی آن اینست که برای شرایط کاری و زندگی بهتر کارکنان و اعضای خانواده آن ها فعالیت کند و همچنین در سطح بین المللی از حقوق بشر، عدالت اجتماعی، حق مساوی زن و مرد، صلح، آزادی و دمکراسی دفاع نماید. البته این وظایف در اساسنامه اتحادیه سراسری آلمان و اروپا هم به اشکال مختلف درج شده است.

ارگانهای اتحادیه سراسری آلمان عبارتند از:

۱- کنگره سراسری

۲ – کمیته سراسری

۳ – هییت مدیره

۴- کمیته تجدید نظر و مالی

۱-  کنگره سراسری “اتحادیه سراسری آلمان” بالاترین ارگان این اتحادیه است که هر چهار سال یکبار از چهارصد نماینده تشکیل میشود. چهارصد نماینده از ۸  اتحادیه ی عضو اتحادیه سراسری در مورد استراتژی و خط مشی عمومی سال های آینده تصمیم گیری می کنند. وظایف کنگره تدوین سیاست و خط مشی عمومی اتحادیه ها و در صورت لزوم تغییر اساسنامه است. کنگره روسا و جانشینان آن ها و ۵ عضو اصلی هیآت مدیره و همچنین اعضای کمیسیون مالی و تجدید نظر را انتخاب مینماید. نمایندگان کنگره از طرف اتحادیه ها بر طبق اساسنامه انتخاب میشوند.

۲- کمیته سراسری از ۷۰ نماینده ی عضو اتحادیه ها، هیآت مدیره سراسری و ۹ نفر از روسای منطقه یی اتحادیه ها (هراتحادیه باید حداقل دو نفر نماینده بفرستد) تشکیل می شود. بین تشکیل کنگره سراسری، کمیته سراسری هر سال حداقل یکبار تشکیل جلسه می دهد.

۳- هیآت مدیره موضوعات کنگره را پیشنهاد می کند و قبل از تشکیل کنگره پیشنهاد تشکیل نمایندگان کمیسیون مشورتی را می دهد تا همه نمایندگان اتحادیه ها در امور مربوط به کنگره فعال باشند. روسای مناطق اتحادیه های سراسری با رای مشورتی در جلسات شرکت می کنند. هیآت مدیره هر ماه مرتبا یک بار تشکیل جلسه می دهد. و روسای هر اتحادیه می توانند یک نفر از اعضای خود را به این جلسه با حق رای بفرستند. هیآت مدیره، نمایندگی داخل و خارج را بعهده دارد، این هیآت باید تصمیمات کنگره و کمیته سراسری را اجرا کند، رؤسای اتحادیه ها و دیگر اعضای هیآت مدیره، هیآت اجرایی هیآت مدیره را انتخاب می کنند.

۴- کمیسیون تجدید نظر و مالی از سه نفر عضو اتحادیه ی سراسری تشکیل شده است که نظارت بر صندق مالی و حساب سالیانه اتحادیه ها را بعهده دارد و به کنگره و کمیته سراسری باید گزارش بدهد. کنترل صندق مالی هر سه ماه یکبار انجام میشود.

نوامبر ۲۰۱۰- بهرنگ ( ادامه دارد)

متن کامل در فرمت پی دی اف

بحران اوباما را شکست داد

همان گونه که انتظار می رفت دمکرات‌ها در انتخابات میان دوره‌ای کنگره‌ی آمریکا که روز دوم نوامبر برپا شد شکست خوردند و جمهوریخواهان از آنان پیشی گرفتند.

بسیارند کسانی که هنوز جو کاذب رسانه ای دو سال پیش را فراموش نکرده‌اند. در آن زمان باراک اوباما به تأسی از آن چه فرهنگ آمریکایی نامیده می شود همچون سوپرمنی معرفی می شد که قرار بود هم آمریکاییان و هم جهانیان را از تمام مصائب موجود در سطح این کشور و کره ی گیتی نجات دهد. کار تا آن جا پیش رفت که حتا وی جایزه صلح نوبل را هم گرفت!

راست این است که برخی از رنگین پوستان و نیز جوانان بی تجربه در سیاست، آن هم در صحنه ی سیاسی آمریکا که فقط و فقط بودجه های هنگفت تبلیغاتی چند میلیارد دلاری ضامن پیروزی در انتخابات هستند، همچنین بسیاری از شهروندان آمریکایی که اغلب در انتخابات شرکت نمی کنند، دو سال پیش با توجه به ظاهر باراک اوباما و نیز وعده های او از جمله در زمینه اصلاح نظام بهداشتی به میدان آمدند و به نفع او آرای خود را به صندوق ها ریختند. اکنون همانان و دیگران شاهدند که نه فقط وضعیت داخلی آمریکا بهبود نیافت، بلکه در سطح بین المللی و سیاست خارجی ایالات متحده ی آمریکا نیز تغییری صورت نپذیرفت. در زمینه ی بین المللی کافی ست به اوضاع در افغانستان و عراق نگاهی انداخت. هر چند برنده ی صلح نوبل نیروهای بیش تری به افغانستان گسیل کرد، اما باتلاق افغان عریض و طویل تر شد. در عراق هر روز وضعیت خراب تر از گذشته می شود و حتا توافق بر سر یک دولت دست نشانده نیز به معضل تبدیل شده است. دولت اوباما همچنین در رابطه با مسئله‌ی فلسطین کاری از پیش نبرد.

در داخل آمریکا بحران اقتصادی عمیق تر از گذشته شده است. میزان بیکاری به ۱۰ % رسیده است، کسری بودجه ی دولت فدرال از رقم نجومی یک تریلیون و سیصد میلیارد دلار گذشته است، میلیون ها آمریکایی که در پی بحران subprimeها خانه ی خود را از دست داده اند هنوز سرگردان اند.

یک نویسنده ی آمریکایی به نام آریانا هافیگتون در گفتگویی که اخیراً با مجله ی لوموند داشته است وضعیت عمومی آمریکا را چنین ترسیم می کند: صد میلیون آمریکایی با درآمدی کم تر از والدینشان در همان سن روزگار می گذرانند، نزدیک به هشت میلیون و نیم شغل از سال ۲۰۰۷ از دست رفته اند، از هر پنج آمریکایی یک نفر یا بیکار است یا شغلی کاذب دارد، از هر هشت آمریکایی یک نفر با بُن های غذایی زندگی می کند. خانم هافیگتون می افزاید که ۳۰ % دانش آموزان بدون اخذ هیچ مدرکی ترک تحصیل می کنند.

به پدیده ی Tea Party به عنوان یکی از عوامل شکست دمکرات ها در انتخابات میان دوره ای اشاره می شود. اما این پدیده چیست و چه کسانی آن را به راه انداخته اند؟ تی پارتی به یکی از رویدادهای تاریخی بنیان گذاری آمریکا در سال ۱۷۷۳ برمی گردد، در آن سال و در بندر بوستون قیامی علیه مجلس بریتانیا رخ داد که در طی آن مردم به کشتی های انگلیسی حمله کردند و محموله ی آنها را که چای بوده به دریا ریختند. علت این قیام اعتراض به مصوبه ی مجلس بریتانیا بود که با توجه به انحصار تجارت چای می خواست مصرف آن را به مردم تحمیل کند. اما تی پارتی که امروز در آمریکا رشد نموده در واقع جنبشی ست که در پشت آن بخش هایی از حزب جمهوریخواه آمریکا قرار دارند که دارای نظراتی عمیقاً نژادپرستانه و ارتجاعی و حتا فاشیستی هستند. آنان در تجمعات خود برای توضیح واژه ی Tea از کلمات Taxed Enough Already استفاده کردند.

واقعیت این است که برخی از جمهوریخواهان که دیدند مردم دیگر نه به آنان اعتماد می کنند و نه به دمکرات ها، بر آن شدند تا این جنبش ارتجاعی را به راه اندازند، جنبشی که دارای نظراتی ارتجاعی تر از دار و دسته ی جرج بوش دوم است. طرفداران تی پارتی معتقدند که دولت باید دست از سر “مردم درستکار” بردارد و مالیات آنان را هزینه ی فقرا، مهاجران و سیاستمداران واشینگتن نکند. آنان می گویند که هر کس باید به فکر خودش باشد و طرفدار “مسئولیت های فردی” در جامعه هستند. آنان می گویند که مردم باید در شهرهای کوچک سنتی زندگی کنند. آنان همچنین مسلمانان، چینی ها و “توطئه گران خارجی” را مسئول مشکلات کنونی آمریکا می دانند. طرفداران تی پارتی می گویند که سوسیالیست ها در حال نفوذ به همه جا هستند. آنان اوباما را یک مسلمان مخفی اعلام می کنند و وی را با هیتلر مقایسه می کنند که می خواهد نظام بیمه های اجتماعی را اجباری کند! طرفداران تی پارتی همچنین خود را مخالف سرسخت سقط جنین معرفی می کنند و می گویند که خدا آمریکا را برای ورشکستگی اخلاقی مجازات می کند.

تی پارتی بر خلاف نامی که یدک می کشد یک حزب نیست و از یک رشته کمیته ها و گروه های محلی تشکیل شده است. میلیاردرهای صنعت نفت آمریکا مانند برداران کوچ، رسانه های ارتجاعی همچون فاکس نیوز و همچنین اعضای پرنفوذ جمهوریخواهان مانند راند پال و سارا پالین از جمله کسانی هستند که به حمایت مالی، رسانه ای و سیاسی از تی پارتی می پردازند.

آقای باراک اوباما پس از پیروزی انتخاباتی جمهوریخواهان همانگونه که در تمام نظام های مبتنی بر دمکراسی پارلمانی مرسوم است اعلام نمود که حاضر است با جمهوریخواهان همکاری کند. به هر حال وی در این برهه چاره ای به جز این ندارد، چرا که پیروزی انتخاباتی اخیر جمهوریخواهان در کنگره ی آمریکا از سال ۱۹۳۸ بدین سو بی سابقه بوده است. بدون این که قصدی بر قرینه سازی تاریخی باشد، باید گفت که در آن دوران بحران مالی – سیاسی در آمریکا و در سطح جهان پس از بحران عظیم بورس در سال ۱۹۲۹ جهان را به کام یک فاجعه برد که جنگ جهانی دوم نام گرفت. بحران کنونی نظام جهانی سرمایه داری ابعادی به مراتب وسیع تر از آن دوران گرفته است. ظهور پدیده ی تی پارتی در آمریکا، پیروزی احزاب راست افراطی در انتخابات های اخیر اروپا در سوئد، مجارستان و غیره، سیاست های ریاضت اقتصادی که توسط دولت های اروپایی، چه سوسیال – دمکرات مانند یونان و اسپانیا و چه نئولیبرال همچون انگلستان و فرانسه اعمال می شوند همگی از تعمیق بحران در پرقدرت ترین کشورهای سرمایه داری جهان خبر می دهند.

انتخابات میان دوره ای اخیر و برآمد یک نیروی ارتجاعی مانند تی پارتی نشان می دهد که وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آمریکا در آینده ی نزدیک رو به وخامت بیش تر می گذارد و نیروهای راست و ارتجاعی که دارای نظراتی نئوفاشیستی و ویرانگر از همه جهت هستند با سیاست های تعرضی تر و آن هم از راه های قانونی، با داشتن اکثریت در پارلمان ها، به جلو می آیند و امکان هر گونه فاجعه ای چه در زمینه ی داخلی و چه در زمینه ی بین المللی مثلاً در برخورد با برنامه ی هسته ای جمهوری اسلامی یا پایمال نمودن بیش از پیش حقوق ملت ها از جمله مردم افغانستان، عراق و فلسطین از جانب آنان وجود دارد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

نخستین کنگره سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران برگزار شد

نخستین کنگره سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران که در تاریخ حیات سازمان نقطه عطفی محسوب می‌گردد با حضور همه اعضا و بخشی از کاندیداهای عضویت که عهده‌دار مسئولیت‌هایی در تشکیلات بودند برگزار شد.

ضرورت برگزاری یک چنین نشست وسیعی آن هم در شرایطی که ارتجاع عنان گسیخته و دیوانه‌وار به جان توده‌های مردم و سازمان‌های انقلابی افتاده است و هر روز ده‌ها رزمنده انقلابی و کمونیست را به جوخه اعدام می‌سپارد، از شرایط بحرانی جامعه و لزوم پاسخ‌گویی به مسایل مبرمی که جنبش در برابر سازمان‌های انقلابی قرار داده است ناشی می‌گردد.

البته از مدت‌ها پیش ضرورت برگزاری اولین کنگره سازمانی نه تنها به منظور تعیین خط و مشی سازمان و وظایف جنبش انقلابی ایران در شرایط متحول کنونی، بلکه به منظور ارزیابی و جمع بندی فعالیت‌های سازمان پس از انشعاب احساس می‌شد. اما انجام این امر هر بار و بنا به دلایل متعدد به تعویق می‌افتاد. نتیجه آن نیز در شرایطی که جنبش شتابان به پیش می‌تاخت دنباله‌روی سازمان از جنبش خود به خودی و سیر وقایع روزمره بود. این امر نیز نه تنها بر سردرگمی و پراکندگی در سطح جنبش و هواداران سازمان می‌افزود بلکه در درون خود سازمان نیز وحدت و انسجام درونی را خدشه‌دار می‌ساخت.

اکنون دیگر پس از گذشت حدود یک سال و نیم از انشعاب و در شرایطی که جامعه به یک مرحله بحرانی تعیین کننده رسیده است، الزاماً می‌بایستی این نشست وسیع برگزار گردد. تا از یک سو فعالیت سازمان در سطح جنبش مورد ارزیابی قرار گیرد، دستاوردهای آن جمع بندی گردد و کمبودها و نقائص آن مورد نقد و بررسی قرار گیرد و از سوی دیگر با توجه به این که در یک چنین دوران متحول و بحرانی کنگره حزبی باید گرایش تحول اقتصادی اجتماعی و سیاسی موجود را بررسی کند، صف بندی‌ها و گروه بندی‌های طبقات و احزاب و سازمان‌های سیاسی را مورد ارزیابی قرار دهد و بر این پایه وظایف اساسی یک سازمان انقلابی پرولتری را تعیین کند، خطوط کلی سیاست و وظایف اساسی و فوری ما را در مرحله کنونی انقلاب مشخص سازد.

بدین لحاظ می‌توان اذعان کرد که کنگره نقش بسیار مهمی را در این زمینه ایفا نمود و سوای تصویب مسایل دیگر که آن‌ها نیز هر یک به نحوی در جای خود نقش برجسته‌ای دارند، با تعیین وظایف اصلی ما در دوران کنونی یک گام ارزنده در جنبش کمونیستی ایران به جلو برداشته است.

ما در آینده‌ای بسیار نزدیک قطعنامه‌های کنگره و مباحثی که در کنگره حول این قطعنامه‌ها صورت گرفت منتشر خواهیم کرد، اما پیش از انتشار اصل این اسناد لازم دانستیم که گزارش مختصری پیرامون مصوبات کنگره و روال کار آن ارائه دهیم.

کنگره با دستور جلسه‌ای که توسط کمیته مرکزی موقت سازمان (که پس از انشعاب امر هدایت و رهبری سازمان را بر عهده داشت) تعیین شده بود کار خود را آغاز کرد.

پس از گزینش هیئت رئیسه کنگره و تصویب اعتبارنامه‌های شرکت کنندگان بحث بر روی دستور جلسه کنگره آغاز شد، اما پیش از آن که کنگره وارد بحث پیرامون دستور جلسه کنگره بشود به پیشنهاد تعدادی از رفقای شرکت کننده مسئله استعفای ۵ تن از اعضاء سازمان که طی یک ماه پیش از برگزاری استعفا داده بودند در دستور کار کنگره قرار گرفت و پس از بحث‌هایی که پیرامون این مسئله صورت گرفت، کنگره طی اولین مصوبه خود مقرر داشت که اعضاء مستعفی به منظور طرح مسایل مورد اختلاف و پاسخگویی به کنگره در قبال وظایفی که در سازمان به عهده داشتنه‌اند، در کنگره حضور یابند. ۳ تن از اعضاء مستعفی در کنگره حضور یافتند و پس از آن که به دستور کنگره استعفای خود را پس گرفتند، اعتبارنامه‌های آن‌ها به جز یک تن به تصویب رسید. کنگره از آن‌ها خواست که ضمن توضیح مواضع ایدئولوژیک – سیاسی خود، علل استعفای‌شان را پیش از برگزاری کنگره و عدم اجرای مسئولیت‌هایی را که سازمان به آن‌ها واگذار نموده بود توضیح دهند. در این جا لازم به تذکر است که پس از رویدادهای ۳۰ خرداد این افراد از مواضع ایدئولوژیک–سیاسی سازمان عدول کرده بودند. از یک سو مرزبندی‌های ایدئولوژیک سازمان با رویزیونیسم خروشچفی و طرد اساسی‌ترین انحرافات مصوبات کنگره‌های ۲۰ و ۲۲ را انکار نموده و از سوی دیگر در ارزیابی اوضاع سیاسی کنونی و تاکتیک‌های سازمان به مواضع راست درغلطیده بودند. آن‌ها پس از عدول از مواضع ایدئولوژیک–سیاسی سازمان، مبارزه ایدئولوژیک علنی را دست آویز قرار داده و مطرح کرده بودند که چنانچه مواضع آن‌ها در نشریات علنی سازمان منتشر نشود، استعفا خواهند داد. آن‌ها بدین طریق می‌کوشیدند که تمایلات فرصت طلبانه و شیوه‌های سازمان شکنانه خود را با دست آویز قرار دادن مبارزه ایدئولوژیک علنی توجیه کنند. مرکزیت سازمان در همان زمان بر اساس یک همه پرسی از اعضاء سازمان به آن‌ها اعلام کرد که مبارزه ایدئولوژیک علنی در اساس پذیرفتنی است، اما شیوه آن را کنگره در روزهای آینده تعیین خواهد کرد و پذیرش استعفای آن‌ها را به جز یک تن که بیش از دو ماه پیش استعفا داده بود، تا تشکیل کنگره به تعویق انداخت. با این وجود آن‌ها از انجام وظایف سازمانی خود سر باز زدند. بدین طریق از همان آغاز روشن بود که آن‌ها مبارزه ایدئولوژیک را دستاویز قرار داده اند. در کنگره نیز ضمن توضیحاتی که ارائه دادند و مسایلی که مطرح نمودند، بیش از پیش این تمایل واقعی آن‌ها افشا شد. پس از مباحثی که در کنگره پیرامون مسایل مورد اختلاف طرح شد، از آن‌ها خواسته شد که نظر خود را پیرامون نشست عمومی سازمان و دستور جلسه آن ابراز دارند. آن‌ها در آغاز خواستار آن بودند که کنگره قطعنامه تدوین شده پیرامون مواضع ایدئولوژیک سازمان را که شامل مرزبندی‌های ایدئولوژیک سازمان به طور مشخص با رویزیونیسم خروشچفی و مدافعین تز سوسیال امپریالیسم تعیین کرده بود، از دستور کار کنگره حذف کند. البته این مسئله برای کنگره پذیرفتنی بود، زیرا که در بحث‌های مقدماتی که پیش از این نیز در کنگره حول دستور جلسه کنگره و جرح و تعدیل در آن صورت گرفته بود، نظر اکثر رفقای سازمان این بود که نظر به حیاتی بودن این مسئله و از آن جا که مبارزه ایدئولوژیک کافی بر سر این مباحث صورت نگرفته است تصویب آن به کنگره آتی سازمان محول گردد. از این رو این مسئله در اساس پذیرفته شد. اما آن‌ها بلافاصله مسئله دیگری را پیش کشیدند و مطرح کردند که طی حدود سه ماه آینده دوباره یک کنگره برگزار شود و طی این مدت حول تمام مسائل مورد اختلاف مبارزه ایدئولوژیک صورت گیرد. با طرح این مسئله دیگر روشن بود که تعیین مدت سه ماه برای مبارزه ایدئولوژیک بر سر تمام مسائل طرح شده در کنگره و قطعنامه‌های آن و برگزاری یک کنگره دیگر چیزی جز بهانه تراشی نیست. از این‌رو اعضاء کنگره بالاتفاق طرح پیشنهادی مستعفی‌ها و هر گونه سازش با آن‌ها را مردود اعلام کردند. پس از این تصمیم اعضاء مستعفی جلسه را ترک کردند. کنگره سپس طی یک قطعنامه جداگانه این افراد را عناصر سازمان شکن و مشی آن‌ها را رفرمیستی ارزیابی کرد و به عنوان عناصر اپورتونیست از میان خود طرد نمود.

کنگره پس از این تصمیم انقلابی، کار خود را براساس روال تعیین شده ادامه داد.

در آغاز گزارش کمیته مرکزی موقت سازمان در مورد وضعیت تشکیلاتی، پروسه کار و فعالیت رهبری، نقاط ضعف و قوت سازمان طی یک سال و نیم گذشته ارائه شد. اعضاء کنگره پس از استماع گزارش کتبی و توضیحات شفاهی اعضاء کمیته مرکزی به بررسی و جمع‌بندی وضعیت سیاسی و تشیکلاتی سازمان پرداختند.

کنگره ضمن ارزیابی نقاط مثبت فعالیت سازمان و دستاوردهایی که در زمینه شرکت در مبارزات توده ای به ویژه در کردستان، در زمینه تبلیغ و ترویج از طریق ارگان سازمان “کار” و امکانات ویژه از جمله سیستم چاپ و انتشارات داشته است و همچنین تأکید بر دستاوردهای سازمان در زمینه‌های تئوریک، مسایل مربوط به استراتژی و تاکتیک، تحلیل و ارزیابی وضعیت کنونی، وظایف و تاکتیک‌های سازمان، ضمن تأکید بر تلاش انقلابی کادرها و هواداران سازمان که تاکنون به مثابه یک جریان وفادار به آرمان کارگران و زحمتکشان پرچم پر افتخار سازمان را برافراشته نگهداشته‌اند، کمبودها، نقائص و اشکالات سازمان و کادر رهبری را به شرح زیر جمعبندی کرد:

فقدان هدف و نقشه معین برای مداخله انقلابی در مبارزه طبقاتی، دنباله‌روی از جریان خود بخودی امور، گسترش بی رویه تشکیلات.

کم بها دادن به مبارزه ایدئولوژیک درونی و بیرونی در جهت دست یابی به یک تئوری انقلابی، فقدان رابطه زنده بین رهبری و بدنه تشکیلات.

کم توجهی به امر آموزش و تربیت کادرها و عدم استفاده درست از انرژی و استعدادهای تشکیلات و…

کنگره همچنین در ارزیابی مسئله انشعاب و تأثیر آن بر مشکلات و نواقص بعدی سازمان به این نتیجه رسید که این انشعاب علیرغم این که برای دستیابی به یک تئوری انقلابی، وحدت چپ و انفراد رفرمیسم صورت گرفت، اما این اهداف به درستی درک نشد، از این رو زودرس بود.

مهم‌ترین و ارزنده‌ترین دستاورد کنگره تصویب قطعنامه‌های مربوط به استراتژی مرحله انقلاب، وضعیت کنونی، وظایف و تاکتیک‌های سازمان بود.

قعطنامه مربوط به مرحله انقلاب و روش سیاسی پرولتاریا در انقلاب که بر اساس یک تحلیل درون سازمانی تحت عنوان “وظایف اساسی کمونیست‌ها” تهیه شده بود و با بیش از دو سوم آراء شرکت کنندگان در کنگره به تصویب رسید، روش سیاسی پرولتاریا را در انقلاب تعیین نمود.

قطعنامه در این مورد اظهار می‌دارد که جامعه ایران یک جامعه سرمایه‌داری وابسته، تحت سلطه امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا و جزئی از سیستم نواستعماریست. وابستگی و سرمایه‌داری دو جزء لاینفک نظام اقتصادی – اجتماعی ایران هستند. قطعنامه، سلطه امپریالیسم و سرمایه‌داری وابسته را اصلی‌ترین مانع بر سر راه رشد و تکامل جامعه و نیروهای مولده می‌داند و معتقد است که هر تحول انقلابی باید به عنوان نخستین گام، این مانع اصلی را از جلو رشد نیروهای مولده و تکامل جامعه بردارد.

در قطعنامه آمده است که بنا به علل عینی و ذهنی، انقلاب ایران یک انقلاب ضد‌امپریالیستی – دمکراتیک و ضد سرمایه‌داری وابسته است. استقلال ملی، دمکراتیزه شدن جامعه، تأمین آزادی‌های سیاسی و مدنی، و دگرگونی نظام اقتصادی – اجتماعی موجود به نحو لاینفکی با تحقق اهداف انقلاب پیوند دارند. انقلاب دمکراتیک توده‌ای ایران نه یک انقلاب سیاسی بلکه یک انقلاب اجتماعی است. این انقلاب یک مرحله گذار به سوی سوسیالیسم محسوب می‌شود. مضمون طبقاتی آن را دیکتاتوری دمکراتیک انقلابی کارگران و اقشار متوسط و پایین خرده بورژوازی شهر و روستا تشکیل می‌دهد.

قطعنامه روش سیاسی پرولتاریا را در انقلاب دمکراتیک به شرح زیر تعیین می کند:

پرولتاریا که یگانه طبقه پیگیر و تا به آخر انقلابی است در مرحله کنونی انقلاب لایه‌های پایینی و میانی خرده بورژوازی شهر و روستا (دمکراسی انقلابی) را که منافع آن‌ها در تحقق انقلاب دمکراتیک نهفته است از موضع پافشاری روی دمکراسی پیگیر پرولتری به خود ملحق می‌کند. لایه‌های فوقانی خرده بورژوازی (خرده بورژوازی مرفه الحال) را که بنا به خصوصیات طبقاتی خود یعنی خویشاوندی و نزدیکی با بورژوازی در انقلاب ایران در موضع بینابینی قرار دارد و تمایلات سیاسی (ناسیونال رفرمیسم و سوسیال رفرمیسم) را نمایندگی می‌کند، منفرد می‌سازد.

پرولتاریا بر اساس رسالتی که در دوران کنونی بر عهده دارد، ماشین دولتی طبقه حاکم را که ابزار سلطه طبقاتی بورژوازی وابسته و امپریالیسم محسوب می‌شود به شکل قهرآمیز در هم می‌شکند، و با استقرار دیکتاتوری دمکراتیک انقلابی کارگران و زحمتکشان شهر و روستا (جمهوری دمکراتیک خلق) که اساساً بر شوراهای مسلح کارگران، دهقانان و دیگر اقشار زحمتکش مبتنی است، انقلاب را به پیروزی قطعی می‌رساند.

قطعنامه ابراز تحقق اهداف فوق را به شرح زیر اعلام می‌دارد:

الف – بدون وجود حزب انقلابی پیشرو طبقه کارگر، پیروزی قطعی انقلاب تضمین نخواهد شد.

ب – دومین رکن اساسی تحقق این اهداف جبهه واحد انقلابی تودهای‌ست.

ج – پرولتاریا جهت تحقق این اهداف، به یک ارتش مسلح نیازمند می‌باشد.

قطعنامه این سه رکن اساسی را سه جزء لاینفک محسوب می‌دارد که در آن نقش عمده با تأمین و تحکیم هژمونی طبقه کارگر است که تضمین ادامه انقلاب در راستای سوسیالیسم محسوب می‌گردد.

قطعنامه همچنین متحدین جهانی پرولتاریای ایران را در این مبارزه جنبش‌های رهایی‌بخش، اردوگاه سوسیالیسم و پرولتاریای کشورهای سرمایه‌داری اعلام می‌کند.

اما در کنگره بر سر برخی موارد مربوط به روش سیاسی پرولتاریا نقطه نظرات دیگری نیز وجود داشت که در کنگره به تصویب نرسید. از جمله برخی از رفقا نیرویی که باید منفرد شود نه لایه‌های فوقانی خرده‌بورژوازی بلکه بورژوازی متوسط به ویژه بورژوازی لیبرال می‌دانستند.

یک قطعنامه دیگر نیز در زمینه هدف مبارزه ارائه شد که اگر چکیده آن را بیان کنیم چنین خواهد بود: این قطعنامه جمهوری شوراهای کارگران و دهقانان و سربازان را مطرح می‌کند. و بر این اعتقاد است که “این جمهوی دمکراتیک است، اما نه از نوع قدیم (یعنی نهادهای دمکراتیک – پارلمانی) بلکه از نوع جدید (یعنی نهادهای طبقاتی – شوراها). این دولت از کارگران، سربازان و دهقانان متشکل و مسلح در شوراها شکل گرفته و محصول عالی‌ترین مرحله تکامل انقلابی است، یعنی انقلاب حقیقی خلقی و در هم شکستن ماشین دولتی طبقه حاکم. این جمهوری بر بنیاد عالی‌ترین شکل دمکراسی یعنی دیکتاتوری اکثریت استثمارشوندگان، مرکزیت خود را از طریق اتحاد شوراها برقرار می‌سازد. اتحاد شوراهای مسلح، مستقل و متحد کارگران، دهقانان و سربازان آن حکومتی است که می‌باید بر کشور فرمان براند. این فرمولبندی نیز از سوی کنگره رد شد.

قطعنامه دیگری که در کنگره به تصویب رسید، پیرامون ارزیابی وضعیت کنونی گرایش اساسی تحول اقتصادی – اجتماعی و سیاسی جامعه، گروه بندی طبقات و احزاب و وظایف ما در وضعیت کنونی انقلاب بود.

این قعطنامه نیز که مبانی نظری آن قبلاً در نبرد خلق شماره ۳ (بخش‌ اول)، مقاله سازماندهی جوخه‌های رزمی و عملیات رزمی و سلسله مقالات “وضعیت کنونی و تاکتیک های ما” ارائه شده بود، بالاتفاق مورد تصویب کنگره قرار گرفت و ضمن تأکید بر مسئله نیمه کاره بودن انقلاب، بحران اقتصادی و سیاسی، چشم انداز اعتلاء مبارزات آشکار توده‌ای و از جمله احتمال وقوع یک قیام مجدد، پیروزی قطعی انقلاب را وظیفه اساسی پرولتاریا اعلام می‌کند و تدارک قیام را امری فوری و ضروری می‌داند.

قطعنامه ضمن تأکید بر تدارک سیاسی و نظامی قیام به موازات یکدیگر، سازماندهی جنبش توده‌ای و در رأس آن سازماندهی جنبش طبقه کارگر را به مثابه وظیفه اصلی تدارک سیاسی قیام اعلام می‌کند و تاکتیک‌های بسیج سیاسی توده‌ها را به مثابه تاکتیک‌های عمده ما در لحظه کنونی می‌داند. در قطعنامه بر امر اعتصاب عمومی سیاسی به مثابه پیش شرط قیام و در این زمینه بر ایجاد کمیته‌های مخفی اعتصاب در کارخانه‌ها تأکید دارد. قطعنامه همچنین به ایجاد کمیته‌های مخفی هماهنگی در ادارات دولتی و مدارس، سازماندهی هسته‌های مقاومت در محلات و مناطق روستایی و… اشاره می‌کند. قطعنامه اتحاد با دمکرات‌های انقلابی را به عنوان جزئی از تدارک سیاسی قیام می‌داند.

در زمینه تدارک نظامی قیام به لزوم سازماندهی جوخه‌های رزمی با خصلت آموزش رهبران جنبش توده‌ای در اثنای قیام و اهداف فوری آن می‌پردازد. کنگره اتخاذ تاکتیک مسلحانه را در لحظه کنونی جز در مناطقی ویژه تاکتیک فرعی می‌داند.

در مصوبات کنگره قطعنامه جداگانه‌ای به شیوه برخورد به احزاب، سازمآن‌ها و گروه های سیاسی موجود اختصاص یافته است. در این قطعنامه سازمآن‌های سیاسی موجود به چهار دسته تقسیم می شوند:

۱ – احزاب ضد انقلابی – سازمآن‌های وابسته به بورژوازی (بورژوازی بزرگ – بورژوازی متوسط) که همگی در زمره سازمآن‌های ضد انقلابی محسوب می‌شوند. احزاب سوسیال شونیست نظیر رنجبران و غیره نیز در زمره احزاب و سازمآن‌های ضد انقلابی محسوب می‌شوند. سیاست ما در قبال این احزاب مبارزه همه جانبه علیه آن‌هاست.

۲ – سازمآن‌های بینابینی – که از منافع طبقاتی و تمایلات سیاسی خرده بورژوازی مرفه دفاع می‌کنند و در انقلاب دمکراتیک موضع بینابینی دارند، نمونه تیپیک این سازمآن‌های سیاسی، احزاب و سازمآن‌های سوسیال رفرمیست و ناسیونال رفرمیست است. سیاست ما در قبال این سازمآن‌ها انفراد آن‌هاست.

۳ – سازمآن‌های انقلابی – که خود به چند دسته تقسیم می‌شوند.

الف – سازمآن‌های سیاسی که انقلابی‌ترین گرایش درون جنبش کارگری و کمونیستی ایران را نمایندگی می‌کنند (طیف خط ۲)

ب – سازمآن‌های سیاسی وابسته به جریان موسوم به خط ۳ که گر چه بنا به انحراف ایدئولوژیک خود و پذیرش تز سوسیال امپریالیسم در وحدت حزبی ما نمی‌گنجند، اما مادام که امپریالسیم آمریکا و پایگاه داخلی‌اش را دشمن اصلی خلق‌های ایران می‌دانند و در قبال حاکمیت موضعی انقلابی اتخاذ می‌کنند در زمره سازمآن‌های انقلابی محسوب می‌شوند.

ج – دمکرات‌های انقلابی – سازمآن‌های سیاسی که از مناقع طبقاتی و تمایلات لایه‌های پایین و میانی خرده بورژوازی دفاع می‌کنند، نظیر مجاهدین خلق.

۴ – احزاب و سازمآن‌های محلی (وابسته به ملیت‌های تحت ستم) – در این مورد می‌توان به حزب دمکرات کردستان اشاره کرده که گرچه بنا به تحلیل ما از موضع طبقاتی این حزب در انقلاب دمکراتیک دارای موضع بینابین است، اما در لحظه کنونی در صف انقلاب قرار گرفته است.

بحث های کنگره پیرامون ارزیابی وضعیت کنونی با یک قطعنامه ویژه پیرامون “شورای عالی مقاومت” و موضع ما در قبال آن پایان یافت. در قطعنامه‌ای که به این مسئله اختصاص یافت کنگره چنین مقرر می‌دارد که این ائتلاف یک ائتلاف میان لیبرال‌ها و خرده ‌بورژوازی‌ست. مادام که یک چنین ائتلافی وجود دارد ورود به این شورا مجاز نیست. موضع ما اینست که در جهت در هم شکستن این ائتلاف از طریق فشار از پایین و ایجاد یک جبهه متحد از نیروهای چپ تلاش کنیم. بکوشیم مجاهدین خلق را از لیبرال‌ها جدا سازیم و چنان چه این ائتلاف مجاهدین و لیبرال‌ها درهم شکست بر اساس برنامه حداقل پرولتاریا در انقلاب دمکراتیک با آن‌ها به منظور سرنگونی رژیم متحد شویم.

در زمینه برخورد به شورای ملی مقاومت و مجاهدین خلق یک قطعنامه دیگر نیز از سوی برخی از رفقا ارائه شد که به تصویب نرسید. این قطعنامه “شورای ملی مقاومت” را یک ائتلاف لیبرال – دمکراتیک می‌دانست و سیاستی که در قبال آن تعیین می‌کرد، “قرار دادن اتحاد دمکراتیک – انقلابی توده‌های مردم در برابر “شورای مقاومت ملی” است. این قطعنامه بر این اعتقاد است که اتحاد حقیقی تنها زمانی به دست می‌آید که خود مردم برای سرنگونی انقلابی و ایجاد نظم نوین دست به کار شوند و در این زمینه لازم است که گردآن‌های پیشرو جنبش کارگری و توده‌ای صرفنظر ازتمایلات سیاسی و اعتقادات در کمیته‌های عمل متحد شوند. ایجاد کمیته‌های عمل کارگری و هماهنگ کردن آن‌ها برای سازماندهی اعتصاب عمومی سیاسی وظیفه محوری دوره کنونی است. کمیته‌های مقاومت محلی و کانون‌های پارتیزانی در جهت بسط مداخله در مبارزه طبقاتی و با توجه به ویژگی‌ها و شرایط مشخص می‌باید برپا شود.

تنها از این طریق در جهت تحکیم همبستگی لازم در جنبش توده‌ای و ایجاد رهبری انقلابی در نبرد می‌توان پیش رفت”.

در زمینه برخورد به خط و مشی گذشته سازمان نیز یک قطعنامه به تصویب رسید. در این قطعنامه گفته می‌شود که ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ یک نقطه عطف و سرآغاز جنبش نوین کمونیستی ایران محسوب می‌شود. قطعنامه به کارگیری تاکتیک مسلحانه را علیرغم انحرافات و ضعف‌هایی که با خود داشته است، بنا به سرشت تبلیغی یک ضرورت می‌داند قطعنامه همچنین مطلق کردن این تاکتیک را در یک مقطع از حیات سازمان و محوری دانستن آن را در طول تمام پروسه مبارزه سازمان رد می‌کند. در این قطعنامه کم بها دادن به سازماندهی مبارزات سیاسی – صنفی توده‌ها و بی توجهی به امر مبارزه در جهت تشکیل حزب طبقه کارگر، از جمله انحرافات دیگر سازمان در طول سال های ۴۹ تا ۵۷ قلمداد شده است.

کنگره همچنین یک قطعنامه به جناح چپ اکثریت اختصاص داد. کنگره در این قطعنامه پیشنهاد جناح چپ اکثریت را مبنی بر پیوستن به سازمان تصویب نمود. این قطعنامه مقرر می‌دارد که نظر به این که طبق مواضع اعلام شده جناح چپ، در خطوط کلی ایدئولوژیک و استراتژیک، جناح چپ با سازمان اختلاف اساسی ندارد به شرط پذیرش مصوبات کنگره با رعایت اساسنامه سازمان رفقای جناح چپ در سازمان ادغام خواهند شد و جزئیات اجرای آن را به مرکزیت سازمان محول نمود.

کنگره اساسنامه سازمان را نیز که مبتنی بر جهت گیری حزبی است به تصویب رساند.

یکی از دستاوردهای مهم کنگره، تصویب یک قطعنامه در زمینه مبارزه ایدئولوژیک علنی و شیوه انجام آن بود. کنگره ضمن تأکید بر این مسئله که جنبش کمونیستی ایران در بحران و پراکندگی به سر می‌برد و در این زمینه دست یابی به یک ایدئولوژی پرولتری منسجم و یک تئوری انقلابی نخستین گام در راه حل این بحران محسوب می‌شود و این امر نیاز به یک مبارزه ایدئولوژیک علنی دارد، ضمن تصویب اختصاص یک ارگان به امر مبارزه ایدئولوژیک علنی حول مسایل مبرم جنبش، استراترژی و تاکتیک، انترناسیونالسیم پرولتری و تضادهای جهانی در دستیابی به تئوری و برنامه انقلابی، هیئتی را انتخاب نمود که امر هدایت مبارزه ایدئولوژیک علنی را عهده دار شوند. این هیئت موظف است که از سازمآن‌ها و گروه‌های دیگر نیز با توجه به خط مشی ایدئولوژیک و سیاسی‌شان (خط ۲) دعوت کند که در این مبارزه شرکت کنند و آن‌ها نیز با نام فردی به همراه نام گروه یا سازمان خود در مبارزه ایدئولوژیک شرکت جویند.

یک قطعنامه دیگر نیز از جانب برخی از رفقا ارائه شد که معتقد به حق گرایش در درون سازمان، حق بحث‌های شفاهی و کتبی و حق هیئت نویسندگان بود، این قطعنامه از سوی کنگره رد شد.

در زمینه ریشه یابی بحران در جنبش کمونیستی ایران و از جمله در سازمان ما مباحثاتی صورت گرفت و قطعنامه هایی ارائه شد، اما از آن جا که هیچ یک از این قطعنامه‌ها نتوانست با ۳ / ۲ آراء به تصویب برسد، بحث بیشتر حول آن‌ها در یک مبارزه ایدئولوژیک صورت خواهد گرفت.

اکنون پس از برشمردن رئوس کلی مصوبات کنگره سازمان، دستاوردهای کنگره و وظایف سنگینی را که بر عهده داشت روشن می گردد. واقعیت اینست که علیرغم نواقصی که این نخستین کنگره با خود داشته است و علیرغم این که بنا به شرایط  حاکم بر جامعه تدارک کافی از جمله بحث‌های مفصل و همه جانبه بر سر مسایل طرح شده نتوانست صورت گیرد، با این وجود به جرأت می‌توان گفت که برگزاری این کنگره یک نقطه عطف در حیات سازمان محسوب می‌شود و دستاوردهای نسبی گرانبهایی برای سازمان و جنبش کمونیستی ایران در بر داشته است.

“کار”، شماره ۱۴۰ – دوم دی ماه ۱۳۶۰

راز اصلیِ پیروزی احمدی نژاد در نزاع های درون حکومتی

kar_logo01از همان مراسم مقدماتی برگزاری به‌اصطلاح انتخابات ریاست جمهوری و مناظره تلویزیونی در سال گذشته، این موضوع کاملاً مشهود بود که دارودسته احمدی نژاد، مصمم‌اند رقبای خویش را، چه آنانکه جلوی صحنه آمده بودند و چه کسانی که کمی دورتر و یا پشت صحنه ایستاده بودند، به هر قیمت کنار بزنند. رفسنجانی و دارودسته وی از جمله رقبای بزرگی بود که طی سه دهه حکومت اسلامی، نفوذ سیاسی و اقتصادی زیادی به هم زده بود. مقدمات مقابله جدی با نفوذ سیاسی رفسنجانی و خارج ساختن تمام منابع بزرگ اقتصادی از چنگ وی، در همان منازعات و جنجال‌های ما قبل انتخاباتی پایه ریزی و پس از آن نیز با شدت بیشتری دنبال شد. در بحبوحۀ تشدید اختلاف و کشمکش میان احمدی نژاد و رفسنجانی، وقتی خامنه‌ای رسماً اعلام نمود، مواضع و نظرات احمدی نژاد را به مواضع و نظرات خویش نزدیک‌تر می‌داند، ولی فقیه و رهبر حکومت اسلامی در واقع در همان مقطع تکلیف رفسنجانی را یک سره کرد.

تصفیه‌های گسترده در مراکز و ادارات و شرکت‌های دولتی و کوتاه کردن دست رفسنجانی و دار و دسته وی از مراکز سیاسی و اقتصادی از جمله دانشگاه‌ها و نفت و گاز که از دور اول ریاست جمهوری احمدی نژاد آغاز گشته بود، ادامه یافت و بیش از پیش شتاب گرفت. کار به جائی رسید که ظرف مدت کوتاهی برخی از فرزندان رفسنجانی نیز مجبور به ترک کشور شدند.

باند رفسنجانی یکی از جریان‌های مهمی بوده که در طول سه دهه حکومت اسلامی بر منابع و مراکز اقتصادی زیادی چنگ انداخته و از طریق اجرای صدها طرح و پروژه مختلف، – کاری که سپاه اکنون در ابعاد دیگری آن را انجام می‌دهد-، آنچنان سود و ثروت‌های هنگفت و کلانی به جیب زده است که از شمار و حساب بیرون است. یکی از این پروژه‌ها متروی تهران است که هم اکنون اختصاص بودجه برای آن مورد نزاع و اختلاف است و عنقریب تکلیف آن نیز باید روشن شود. یکی دیگر از مراکز و نهادهای بسیار مهم سیاسی و اقتصادی که منحصراً در اختیار دار و دسته رفسنجانی بود “دانشگاه آزاد اسلامی” ست. این دانشگاه، در طول سه دهه اخیر به یک مرکز بزرگ سیاسی و اقتصادی وابسته به رفسنجانی و جناح وی تبدیل گشته و منفعت‌های سیاسی و اقتصادی فراوان و بی شماری را نیز نصیب وی ساخته است. جاسبی، رئیس دائمی این دانشگاه در مورد اهمیت و عرض و طول دانشگاه آزاد اسلامی می‌گوید: ” با گذشت سه دهه از فعالیت این مرکز بزرگ و مهم دانشگاهی در کشور، فارغ التحصیل شدن ۳ میلیون دانشجو، تحصیل یک میلیون و پانصد هزار دانشجو، داشتن ۱۶ میلیون متر مربع فضای آموزشی،۳۵۰ مرکز فعال و ۵۰ مرکز در حال تأسیس،۶۰ مدرسه و ۵۰ مدرسه تحقیقاتی مهم و هزاران آزمایشگاه، مزرعه، خوابگاه، بیمارستان، کتابخانه، مدرسه و مراکز پژوهشی، امروز به بزگ‌ترین دانشگاه حضوری جهان تبدیل شده است”.

سوای دارئی‌ها و اموال این مرکز، نقش و اهمیت اقتصادی آن از جمله میلیاردها تومان سود سالانه آن که جناح احمدی نژاد می‌خواهد تمام آن را تصاحب کند، خارج ساختن این مجموعه از چنگ رفسنجانی، به لحاظ سیاسی نیز برای خامنه‌ای و رئیس جمهور منتصب وی، حائز اهمیت است.امروزبرای رهبرحکومت اسلامی این موضوع بسیار مهم است که  رشته هاودروس تحصیلی دراین دانشگاه، بامبانی اسلام آن طور که او می فهمد، هماهنگی و همخوانی دارد یانه؟ آیا این دانشگاه آزاد اسلامی، به قدرلازم و کافی اسلامی هست یا نه؟ برای دولت احمدی نژاد،  بویژه حامی اصلی وی شخص خامنه‌ای، کنترل صدها مدرسه و موسسه و دانشگاه و کنترل این جمعیت بزرگ و میلیونی از جهت اینکه چه مطالب و دروسی را مطالعه می‌کنند و با چه افکار و عقایدی پرورش میابند، اگر مهم‌تر از جنبۀ اقتصادی آن نباشد، کم تر از آن هم نیست. چرا که این حجم عظیم از نیرو که هر ساله باز تولید و به جامعه تزریق می‌شود، سرانجام در ادارات و مراکز دولتی در شرکت‌های گوناگون و در مجاری جامعه مشغول به کار و فعالیت می‌شوند. اینها کسانی هستند که باید پیش برندگان سیاست‌های نظام باشند و عمدتاً به کارگزاران نظام و شاخ و برگ‌ها و به بدنه دستگاه عریض و طویل بورکراسی تبدیل می‌گردند. بنابراین نه فقط به لحاظ اقتصادی و مالی بلکه از لحاظ سیاسی نیز مهم است که چه جناحی بر این مرکز بزرگ تسلط داشته باشد.

اگر چه سابقه بحث و اختلاف بر سر “دانشگاه آزاد اسلامی” به سال‌ها قبل برمی‌گردد، اما کشمکش برای قبضه این نهاد توسط دار و دسته احمدی نژاد، اساساً بعد از انتخابات ریاست جمهوری در سال ۸۸ است که شدت می‌گیرد. رفسنجانی برای جلوگیری از سلطه دار و دسته احمدی نژاد بر این نهاد بزرگ سیاسی و اقتصادی، متوسل به یک اقدام و سنت مذهبی شد و با این خیال که دراین مسیر موافقت خامنه‌ای را نیز می‌تواند بدست آورد، اعلام کرد که تمام اموال و دارائی‌های این مرکز “وقف” شده است. وقتی که “شورای انقلاب فرهنگی” به ریاست احمدی نژاد، در فروردین ماه سال جاری، اساسنامه جدیدی را برای دانشگاه آزاد تهیه و برای اجرا ابلاغ نمود، این موضوع، نامه نویسی رفسنجانی به خامنه‌ای و شکایت وی از ورود “غیر قانونی” شورای انقلاب فرهنگی به موضوع دانشگاه آزاد اسلامی را در پی داشت. به موجب مواد ۵ و ۱۰ اساسنامه جدید، دانشگاه آزاد جز”اموال عمومی” اعلام شده و در عین حال ترکیب هیأت امنای آن نیز به سود دولت و سهم دولت در این هیأت تغییر کرده بود. کشمکش و نزاع بر سر این مسأله روز به روز حادتر می‌شد. خامنه‌ای که نمی‌خواست شخصاً وارد این موضوع شود، یک هیأت حقوقی را موظف ساخت که پرسش رفسنجانی را مورد بررسی قرار دهند. نتیجۀ این بررسی خلاف خواست رفسنجانی و این بود که شورای انقلاب فرهنگی قانوناً حق مداخله در مورد دانشگاه آزاد را دارد. وقتی که تضادها و کشمکش در این مورد خیلی حاد شد، خامنه‌ای امر کرد موقتاً هم مسأله وقف دانشگاه و هم اجرای اساسنامه  متوقف گردد. مشخص بود این اقدام خامنه‌ای که راه میانه‌ای به نظر می‌رسید، نمی‌تواند راه حل باشد. این گونه موضع‌گیری‌ها در شرایطی که رژیم با یک بحران حاد سیاسی دست به گریبان است، نمی‌توانست پاسخ معضل موجود باشد و نبود. لذا کشمکش و نزاع بر سر این نهاد بزرگ سیاسی و اقتصادی بازهم تشدید گردید. سخنان اکبر هاشمی رفسنجانی به عنوان رئیس هیأت امنای دانشگاه آزاد اسلامی در مراسم افتتاح دانشگاه آزاد اسلامی واحد بابل، ضمن تشدید نزاع و اختلاف، پروسه قطعی شدن نتایج این کشمکش را تسریع کرد. رفسنجانی در این مراسم پیرامون دانشگاه ازاد اسلامی گفت:”بر اساس فتوای رهبر و چهار مجتهد که در هیأت موسس حضور داریم، تصمیم به وقف این دانشگاه گرفته ایم. صیغۀ آن نیز خوانده شده و قبض و اقباض نیز انجام شد که فکر نمی‌کنم کسی بتواند آن را به هم بزند و اگر کسی توانست این کار را انجام دهد، از خداوند قوی‌تر است و از او پس می‌گرد”. رفسنجانی همچنین ادعا کرد که فتوای خامنه‌ای در موافقت با این موضوع در شورای انقلاب فرهنگی نیز خوانده شده است!

در این میان جاسبی، رئیس دانشگاه آزاد نیز با گفتن اینکه، فکر اولیه وقف اموال دانشگاه آزاد اسلامی دو سال پیش توسط وی مطرح شده و اینکه حتا یک ریال از دارائی‌ها و اموال این دانشگاه متعلق به رفسنجانی و یا سایر اعضای هیأت موسس آن نیست، سعی کرد از حساسیت‌هائی که در مورد رفسنجانی وجود دارد بکاهد و جناح مقابل را آرام کند. اما نزاع و جنگ میان طرفین بر سر تصرف این اموال، از این مراحل گذشته بود و نه تنها کاهش نیافت، بلکه آتش آن نیز فروزان‌تر شد و شخص خامنه‌ای برای تعیین تکلیف نهائی با این مسأله، زیر فشار بیشتر قرار گرفت. هر چند خامنه‌ای بازهم نمی‌خواست در این مورد خاص بطور مشخص و صرفاً از زبان خودش چیزی بگوید و لذا دو هیأت حقوقی و فقهی تعیین نمود تا موضوع را مورد بررسی قرار دهند، اما در نهایت این او بود که می‌بایست نتایج حاصله را اعلام کند و بر آن صحّه بگذارد! خامنه‌ای در نامه خود به تاریخ ۱۹ مهر، خطاب به اکبر رفسنجانی و محمود احمدی نژاد نوشت:  “در پی مأموریت به دو هیئت فقهی و حقوقی برای بررسی عمیق و همه جانبه در بارۀ وقف اموال دانشگاه آزاد اسلامی، مجموعۀ بحث‌ها و تدقیق در ادله مختلف به این نتیجه قطعی منتهی شد که وقف مزبور دارای اشکالات اساسی فقهی و حقوقی است، از جمله هم به لحاظ مشروعیت وقف مذکور و هم از جهت صلاحیت هئیت محترم موسس در انشاء این وقف. همچنان که مشکل اساسی تحقق قبول مقام ذیصلاح نیز مطرح است. بنابراین وقف مذبور از لحاظ فقهی و حقوقی صحیح نیست”. در نامه خامنه‌ای همچنین گفته شده است که “با توجه به ماهیت غیر خصوصی و غیر دولتی دانشگاه آزاد اسلامی، لازم است بندهای ۵ و ۱۰ مصوبه جدید شورای عالی انقلاب فرهنگی در مورد اساسنامه آن دانشگاه مورد بررسی مجدد قرار گرفته و اصلاح شود”!

هر کس این را می‌فهمید که اصل دعوا بر سر برداشت متفاوت از مسائل فقهی و حقوقی نیست بلکه در پس این دعواهای به ظاهر فقهی و حقوقی، منافع عظیم مادی خوابیده است.

با این نامۀ خامنه‌ای، تلاش رفسنجانی برای جلوگیری از تسلط جناح احمدی نژاد بر یک نهاد بزرگ سیاسی و اقتصادی خنثا شد. پس از صدور این حکم، اگر چه رفسنجانی کماکان به بازگوئی و باز نشر خاطرات و گفتگوهایش با خمینی و استناد به موافقت وی با ایجاد دانشگاه آزاد به عنوان یک دانشگاه غیر دولتی و خصوصی و کمک یک میلیون تومانی و سایر کمک‌های خمینی در ایجاد این دانشگاه ادامه می‌دهد،  اما این داستان‌ها چیزی را عوض نمی‌کند و این مساله قطعی‌ست که وقف دانشگاه آزاد اسلامی منتفی است. هر چند که جزئیات مسئله بر سر اینکه چه افراد و نهادهایی و تحت چه عناوین و چگونه آن را خواهند بلعید، هنوز کاملا مشخص نیست و نزاع بر سر آن ادامه خواهد یافت، اما دوران چنگ اندازی رفسنجانی بر این نهاد بزرگ سیاسی و اقتصادی به پایان رسیده است.

پایان و نتیجه نزاع بر سر دانشگاه آزاد اسلامی، البته از همان آغاز آن معلوم بود. به رغم تلاش‌های ضمنی خامنه‌ای برای پرهیز از ورد مستقیم به این قضیه، اما بحران سیاسی موجود، هیچ راه دیگری جز حمایت تا به آخر از احمدی نژاد و دولت وی باقی نمی‌گذارد. قضیه دانشگاه آزاد، مانند ده‌ها مورد دیگری که مورد اختلاف و نزاع احمدی نژاد با رقبای او بوده است، باردیگر این موضوع را به اثبات رساند که رژیم جمهوری اسلامی برای آنکه خود را از تنگناهای موجود برهاند و بر بحران‌های سیاسی و اقتصادی غلبه کند، هیچ راه دیگری جز تمرکز بیش از پیش قدرت سیاسی و اقتصادی در دست دار و دسته احمدی نژاد ندارد. هر نزاع جدی در لحظه کنونی میان دولت و جناح احمدی نژاد با سایر دسته بندی‌های درون حکومتی، چنانچه لازم باشد با مداخله ولی فقیه به سود احمدی نژاد تمام خواهد شد و مستقل از اینکه بازنده و طرف مغلوب این نزاع، تا چه اندازه به نظام خدمت کرده باشد و یا تا چه اندازه از نتایج نزاع راضی یا ناراضی باشد، باید به نتایج آن گردن بگذارد. همه باید از ولی فقیه تبعیت کنند و مطیع اوامر وی باشند و به خواست خامنه‌ای، همه باید حامی دولت و نظام باشند. همه باید کم و بیش یه سبک وی از دولت احمدی نژاد حمایت کنند. در حال حاضر موضوع فقط رفسنجانی نیست که هنوز مقام رسمی دولتی و حکومتی دارد و به جبوبانه‌ترین و خفت بارترین شیوه‌ها سعی کرده است ته مانده موقعیت خود را حفظ و ملاطفت خامنه‌ای را جلب کند. فقط رفسنجانی نیست که باید دم بر نیاورد و بی چون و چرا از دولت حمایت کند و یا به نتایج منازعات تن دهد! همۀ کسانی که در برپائی این حکومت مذهبی و تحکیم آن سهم داشته‌اند، باید از نظام حمایت کنند. خامنه‌ای در سفر اخیر خود به قم از تمام حوزه‌های علمیه و مراجع خواست، همان‌طور که نظام از آن‌ها حمایت می‌کند، حوزه‌های علمیه و مراجع نیز باید از نظام حمایت کنند. خامنه‌ای در سخنان خود در قم، ضمن اشاره به این نکته که سرنوشت روحانیت وابسته به سرنوشت نظام است و حوزه‌های علمیه و نظام سرنوشت واحدی دارند، به صراحت گفت که هیچ جایی برای انفعال و بی‌تفاوتی و یا غیبت حوزه‌های علمیه در برابر مسائلی که بر نظام می‌گذرد، نباید وجود داشته باشد و همه باید بی چون و چرا از نظام و دولت دفاع و حمایت نمایند.

این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که بحران سیاسی و اقتصادی موجود دائماً ژرف‌تر گشته و بر ابعاد دامنه آن افزوده شده است. خطرات فروپاشی کامل نظام و ضرورت های  رها شدن آن از خطر سقوط و فروپاشی، خامنه‌ای را به مداخله در تمام مسائل جاری و اجرائی کشانده، حمایت قاطعانه و بی چون و چرا از دولت،  تقویت قوه اجرائی و تمرکز بیش از پیش تمام قدرت در دست این قوه و سرانجام تکیه بیش از پیش بر زور و بر نیروهای مسلح و نظامی را ناگزیر ساخته است. راز اصلی برنده شدن و پیروزی احمدی نژاد در نزاع‌های درون حکومتی را باید در این شرایط و ناگزیری‌ها جستجو کرد. رفسنجانی، با انتقاد از سیاست‌های احمدی نژاد، پیوسته به خامنه‌ای هشدار می‌داد که گرایش خاصی در نظر دارد روحانیت، مرجعیت و ولایت را بی اعتبار و نظام را از ریشه با خطر روبرو سازد! در نزاع با احمدی نژاد رفسنجانی تمام تلاش خود را به کار بست و از هر دری وارد شد تا ملاطفت خامنه‌ای را به سوی خود جلب کند و در نهایت برای جلوگیری از سلطه جناح احمدی نژاد بر اموال و دارئی‌های دانشگاه آزاد اسلامی، با استفاده از یک شگرد مذهبی و وقف این اموال و دارائی‌ها و ذکر توافق خامنه‌ای با این موضوع و سرانجام با گفتن اینکه فقط کسی می‌تواند این مسأله را برهم زند که قدرتش از خدا بیشتر باشد، سعی کرد خامنه‌ای را در برابر یک عمل انجام شده قرار دهد!

خامنه ای اما، ولو آنکه اگر حتا در باطن امرهم، شخصاً مخالفتی با این قضیه نمی‌داشت، اما بنابه شرایط و بحران‌های سیاسی و اقتصادی موجود، نمی‌توانست با آن توافق کند. او باید این واقعیت را بار دیگر به اثبات می‌رساند که در حکومت اسلامی، هر آینه مصلحت نظام ایجاب کند و هر آینه منافع مادی و اقتصادی و نجات نظام مطرح باشد، تعلقات مذهبی و موازین و سنن دینی را می‌توان ندیده گرفت، از خدا هم قوی‌تر شد و حتا حکم قرآن و خدا را نیز زیر پا گذاشت!

متن کامل در فرمت پی دی اف

انقلاب اجتماعی و سوسیالیسم یا توحش و بربریت سرمایه داری نئو فاشیست

سیمای سیاسی اروپای لیبرال آشکارا در حال تغییر است. نتایج اجتماعی و سیاسی بحران اقتصادی از هم اکنون خود را به وضوح نشان داده است. اوضاع سیاسی بالنسبه با ثبات کشورهای اروپایی، در نتیجه بحران و تشدید مبارزات طبقاتی به سوی بی‌ثباتی سیاسی روزافزون چرخش کرده است. اعتصابات و تظاهرات به پدیده‌ای روزمره و همه‌گیر تبدیل شده است. موج گسترده اعتراضات کارگری، کشورهای اروپایی را یکی پس از دیگری فرامی‌گیرد. این موج هم اکنون به فرانسه رسیده است. اعتصابات عمومی و تظاهرات میلیونی چندین روز گذشته، مرحله جدیدی در اعتلای مبارزات کارگران اروپایی در طول چند ماه اخیر است.

اما مشخصه اوضاع کنونی اروپا تنها رشد و اعتلای جنبش کارگری و مبارزات آن نیست. بورژوازی دست به یک رشته تعرضات جدید در عرصه‌های مختلف، علیه طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش زده است. آن‌چه در این میان به ویژه تغییر در اوضاع سیاسی را بازتاب می‌دهد، شکل‌گیری و رشد روزافزون احزابی‌ست که آشکارا تمایلات نژادپرستانه و فاشیستی دارند. گرچه این احزاب بنا به سنت‌ها و ویژگی‌های ملی کشورهایی که در آن‌ها شکل گرفته‌اند، تفاوت‌های جزئی نیز از یکدیگر نشان می‌دهند، اما نقطه‌ی اشتراک آن‌ها شوونیسم و وطن‌پرستی افراطی، نژادپرستی، غیر اروپاستیزی، مهاجرستیزی، مسلمان‌ستیزی، تمایل به احیا و تقویت به اصطلاح ارزش‌های مسیحی – یهودی و تعرض گسترده به حقوق و دست‌آوردهای طبقه کارگراست. آن‌ها خواهان توقف کامل پذیرش مهاجران و پناهندگان، اخراج غیر اروپاییان و یا ادامه‌ی اقامت آن‌ها تحت ضوابط ویژه، قطع کمک کشورهای اروپایی به کشورهای فقیر، تعطیل پاره‌ای از نهادهای اروپایی از جمله پارلمان اروپایی، هستند. برخی از این احزاب، از نمونه‌ی “حزب آزادی” هلند، خواست‌های خود را صریح‌تر بیان کرده‌اند. این حزب خواهان تغییر در قانون اساسی این کشور برای حذف برابری در برابر قانون و اصلاحاتی در جهت تقویت مسیحیت و یهودیت، انحلال پارلمان اروپا، کاهش تعداد اعضای پارلمان داخلی، تعطیل برخی سطوح شوراهای محلی، محرومیت پناهندگان از حق رأی در انتخابات شهرداری‌ها، ممنوعیت ایجاد مساجد و سخن‌رانی روحانیون، ممنوعیت فروش کتب اسلامی، تغییر در سیستم آموزشی با تأکید بر محوریت خانواده شده است. در کل، این احزاب، تشکل‌های نئوفاشیستی اروپایی در مرحله جدید بحران سرمایه‌داری‌اند.

شکل‌گیری اغلب این احزاب توأم است با تشدید بحران‌های نظام سرمایه‌داری از آغاز دهه اخیر. معهذا تا وقتی که هنوز بحران اقتصادی جهانی پدید نیامده بود، چندان بی‌اهمیت بودند که حتا به پارلمان‌ها نیز راه نمی‌یافتند. تنها در دو، سه سال اخیر است که با سرعتی حیرت‌آور رشد کرده‌اند و این رشد تا به آن حد است که هم اکنون یا به یک پای شریک در کابینه‌های احزاب دست راستی سنتی تبدیل شده و یا در آن کشورهایی که هنوز احزاب دست راستی سنتی جرأت ائتلاف علنی و مستقیم با آن‌ها را ندارند، تبدیل به حامی و شریک پشت پرده آن‌ها شده و از این طریق برخی سیاست‌های خود را بدون حضور علنی در کابینه‌ها پیش می‌برند. حیرت‌آورترین رشد آن‌ها در طول همین چند ماه اخیر در هلند، مجارستان و سوئد رخ داد. در هلند، “حزب آزادی” که تازه ۵ سالی از تشکیل آن می‌گذشت، تعداد کرسی‌های خود را به ۲۴ افزایش داد و به سومین حزب این کشور تبدیل گردید. ظاهرا احزاب دست راستی سنتی حاضر به تشکیل کابینه ائتلافی با حضور این حزب نشدند، اما کابینه اقلیت لیبرال و دمکرات مسیحی فقط با حمایت این حزب توانست شکل بگیرد و برخی از سیاست‌های آن را در دستور کار قرار داد. در مجارستان، حزب یوبیک که یکی از مواد برنامه‌ای آن فرستادن کولی‌های موسوم به روما به اردگاه‌های کار اجباری‌ست و استثنائاً در میان احزاب نئوفاشیست، ضد یهود نیز هست، در ماه آوریل با ۴۷ نماینده وارد پارلمان این کشور شد. در سوئد “حزب دمکرات‌ها” که در انتخابات سال ۲۰۰۲ کمی بیش از ۱ درصد آرا را به دست آورد و حتا نتوانست یک نماینده به پارلمان بفرستد، در انتخابات اخیر با ۲۰ نماینده وارد پارلمان این کشور گردید. سیاست‌های این حزب، به “حزب مردم” دانمارک شبیه است که اکنون ۱۴ درصد آراء را در اختیار دارد و با حمایت از کابینه راست سنتی سیاست‌های خود را پیش می‌برد. این حزب هم اکنون به سومین حزب دانمارک تبدیل شده است. “حزب آزادی اتریش” در انتخابات ایالتی وین در اکتبر، بیش از یک چهارم آرا را به دست آورد و تبدیل به دومین حزب این کشور گردید. در بلژیک فلامان‌ها، یک پای اصلی قدرت‌اند و بدون موافقت آن‌ها مدتی‌ست که کابینه نتوانسته تشکیل شود. در ایتالیا “لیگ شمال” که هم اکنون در قدرت است، بر طبق برآوردهای اخیر، در انتخابات آتی از رشد چشم‌گیری برخوردار خواهد بود. در بلغارستان “حزب حمله” ۴ / ۹ درصد آرا را به خود اختصاص داده است. حزب رومانی کبیر، حزب ملی اسلواک، حزب ملی انگلیس نیز از قماش همین احزاب‌اند. پدیده‌ی نوظهور جنبش حزب چای در ایالات متحده آمریکا هم در همین چارچوب‌ها در حال شکل گیری‌ست. در فرانسه “جبهه ملی فرانسه” از سال‌های پیش وجود داشته است، اما اکنون سرکوزی خود به پیشبرنده سیاست‌های آن تبدیل شده است. در آلمان یک حزب نئوفاشیست، که به “حزب آزادی” هلند نزدیک است، شکل گرفته است که نظرسنجی‌ها از رشد سریع آن در انتخابات آتی خبر می‌دهند. مدتی پیش در آلمان کتابی توسط یکی از مقامات سابق بانک فدرال انتشار یافت تحت عنوان “آلمان نابود می‌شود”. این کتاب که بیان نژادپرستی جدید آلمانی‌ست، در مدتی کوتاه حدود یک میلیون نسخه آن به فروش رفت. نویسنده به آلمان‌ها هشدار می‌دهد که رشد بالای زاد و ولد مهاجران مسلمان در این کشور، بافت جمعیتی را تغییر داده و اگر اقداماتی عاجل اتخاذ نشود، نژاد آلمانی نابود می‌شود.

در همین آلمان، شریک سیاسی صدراعظم آلمان، رئیس حزب سوسیال مسیحی و نخست وزیر ایالت بایرن اخیراً مرگ چندفرهنگی را در آلمان اعلام نمود و خواستار دفاع از فرهنگ آلمان و ارزش‌های متأثر از ریشه مسیحی و یهودی گردید. مرکل صدراعظم آلمان نیز چند روز پیش در کنگره جوانان حزب دمکرات مسیحی گفت: ایده جامعه چندفرهنگی به طور کامل با شکست روبرو شده است. در واقع احزاب راست سنتی بورژوایی که شاهد رشد احزاب نئوفاشیست و از دست دادن آرای خود هستند، می‌کوشند بخشی از شعارها و برنامه‌های آن‌ها را از آن خود سازند و به پیش‌برنده‌ی سیاست‌های نژادپرستانه تبدیل شوند. اما نه فقط با این اقدامات نتوانسته‌اند موقعیت سیاسی پیشین خود را حفظ کنند، بلکه در عمل موجب تقویت احزاب نئوفاشیست شده‌اند. گرایش روزافزون به ارتجاع سیاسی البته خصلت ویژه سرمایه‌داری دوران انحصار و امپریالیسم است، اما فاشیسم محصول حادترین بحران‌های این دوران در مقاطعی‌ست که سرمایه‌داری با خطر فروپاشی روبروست و راه حل‌های کاملاً ویژه‌ای را در دستور کار بورژوازی قرار می‌دهد. نباید پنداشت که فاشیسم همواره خود را در شکلی نشان می‌دهد که در ایتالیای موسولینی و آلمان هیتلری یا اسپانیای فرانکو پدید آمد. حتا در همان ایام نیز تفاوت‌های شکلی میان رژیم‌های فاشیست وجود داشت. روشن است که احزاب نئوفاشیست کنونی نمی‌توانند با توجه به ضدیت مردم اروپا با نازیسم و فاشیسمی که در نیمه اول قرن بیستم در اروپا سربرآورد و جنایات بی‌شمار آن‌ها هرگز از یاد مردم نخواهد رفت، خود را طرفدار هیتلر و موسولینی بنامند و عیناً حرف آن‌ها را تکرار کنند. بالعکس احزاب نئوفاشیست کنونی حتا خود را مخالف فاشیسم می‌نامند. معهذا آنها اصلی‌ترین مختصات همان فاشیسم را دارا هستند. برای مقابله با بحران‌های کنونی جهان سرمایه‌داری سیاست‌های به غایت ارتجاعی، تعرضی و سرکوب‌گرانه ارائه می‌دهند. اکنون به جای برتری نژاد آریایی، تهدید خلوص سفیدپوستان چشم آبی و موبور اروپایی توسط زاد و ولد بالای کله سیاه‌ها قرار گرفته است. عرب، ترک و آفریقایی به تهدیدکننده این نژاد تبدیل شده‌اند. جای یهودیان را مسلمانان گرفته‌اند که حالا باید پرستشگاه‌هایشان را ممنوع کرد، کتاب‌هایشان را سوزاند و به کشورهای مسلمان‌نشین تبعیدشان کرد. تا وقتی که سرمایه‌داری برای مقابله با جنبش کارگری، احزاب چپ و کمونیست و در رقابت با اردوگاه شرق، به اسلام و تقویت اسلام‌گرایی نیاز داشت، امپریالیسم هر چه را که در توان داشت در خدمت آن قرار داد. جنبش‌های اسلام‌گرا مورد حمایت همه جانبه قرار گرفتند. طالبان‌ها و القاعده‌ها را سازماندهی و مسلح کردند. رژیم‌های اسلام‌گرا را بر سر کار آوردند و دولت‌های مذهبی اسلامی را تقویت کردند. به ویژه در کشورهای اروپایی امکانات متعددی را در اختیار گروه‌های مرتجع اسلام‌گرا قرار دادند. برای توجیه احکام ارتجاعی اسلامی تئوری‌های نسبیت فرهنگی را علم کردند و از ایده‌ی جامعه چندفرهنگی دفاع نمودند. اکنون اما همان اسلام، همان مهاجرین مسلمان، همان گروه‌های اسلام‌گرا و همان دولت‌های اسلام‌گرای مذهبی به دستاویزی برای پیشبرد یک سیاست فاشیستی و تقویت احزاب نئوفاشیست تبدیل شده است. فاکت‌های قابل ملاحظه‌ای هم برای فریب مردم اروپا از این بابت وجود دارد. آیا دین اسلام، ارتجاعی‌ترین ادیان در دنیای کنونی نیست؟ بی تردید چنین است. آیا دولت‌های مذهبی اسلامی، گروه‌ها و جنبش‌های اسلام‌گرا، وحشیانه‌ترین شیوه‌های سرکوب و ارعاب را برای تحقق اصول و احکام اسلامی خود از نمونه‌ی بریدن اعضای بدن انسان، جدا کردن سر از بدن با چاقو و شمشیر، سنگسار، اعدام‌های فراوان، ترور، شلاق، شکنجه به کار نمی‌گیرند؟ قطعا چنین است. آیا حتا گروه‌هایی از این مسلمانان در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری در پی قتل نویسندگان و هنرمندانی که در چارچوب آزادی بیان معمول، آثاری در مخالفت با احکام اسلامی می‌آفرینند برنمی‌آیند و حتا در مواردی آن را اجرا نکرده‌اند؟ آیا در مراکز و معابر عمومی برای قتل و کشتار مردم بمب منفجر نکرده‌اند؟ آیا هم‌جنس‌گرایان را مورد حمله قرار نمی‌دهند؟ آیا زنان را کتک نمی‌زنند و آن‌ها را مجبور به پوشش اسلامی نمی‌کنند و حتا در مواردی سیستم چندهمسری را دائر نمی‌کنند؟ آیا زنان مسلمان، رسم ارتجاعی حجاب را در این کشورها احیا نکرده‌اند؟ بی‌تردید چنین است. آیا آمار جرم و جنایت در کشورهای اروپایی افزایش نیافته است؟ و آیا بیش‌ترین آن‌ها مربوط به مهاجرین نیست؟ این نیز واقعیت دارد با ده‌ها نمونه دیگر که گروه‌های نئوفاشیست می‌کوشند با استناد به آن‌ها و دستاویز قرار دادن آن‌ها، توده‌های ناآگاه‌تر مردم کشورهای اروپایی را حول اهداف و مقاصد فاشیستی و نژادپرستانه خود بسیج کنند. آن‌ها البته نمی‌گویند که این همان دین اسلام و مسلمانانی هستند که تا دیروز مورد حمایت همه جانبه آنها قرار داشت. آن‌ها نمی‌گویند که گروه‌های تروریست اسلام‌گرا همان‌هایی هستند که دولت‌های اروپایی و آمریکا در خاورمیانه، شبه قاره هند، آسیای مرکزی و بخش‌هایی از آفریقا سازماندهی کردند. آن‌ها نمی‌گویند که این مهاجرین عموماً خودشان قربانیان نظام سرمایه‌داری و فجایع آن هستند، بلکه تمام این فاکت‌ها را به دستاویز مناسبی برای راه حل فاشیستی بحران همه جانبه‌ای‌ تبدیل کرده‌اند که نظام سرمایه‌داری را فرا گرفته است. بحرانی که آشکارا نشان داده است نمی‌تواند به شیوه‌های معمول حل گردد. بحران اقتصادی جهانی که اکنون تمام کشورهای جهان را فرا گرفته است، وارد مرحله جدیدی شده است که راه حل‌های بورژوایی ویژه‌ای را می‌طلبد. هنگامی که نخستین نشانه‌های بحران کنونی پدیدار گردید، پوشیده نبود که جهان سرمایه‌داری بار دیگر با بحرانی روبرو شده است که حتا می‌تواند به لحاظ وسعت و عمق بر بحران‌های اقتصادی جهانی‌ نیمه ی اول سده‌ی بیستم پیشی گیرد. چرا که برآمده از انباشت و حدت تضادهایی بسیار فراتر از آن دوران است. بورژوازی و نظریه‌پردازان آن در آغاز کوشیدند آن را یک بحران اعتباری و پولی زودگذر و کم اهمیت جلوه دهند. اما به زودی آشکار گردید که این بحران، یک بحران اقتصادی منفرد، محدود و معمولی ادواری نیست، بلکه همان بحرانی‌ست که می‌بایستی در ابعادی وسیع در پی بحران ساختاری ربع آخر قرن بیستم رخ دهد. پیش‌درآمد آن نیز بحران‌های اقتصادی پی در پی دهه‌ی نود سده گذشته بودند. بورژوازی پس از بحران اقتصادی ۷۵ – ۱۹۷۴، آن‌چه را که در چنته داشت به کار گرفت تا بر بحران لاینحلی که سرمایه‌داری با آن روبرو شده بود، غلبه کند. راه‌حل‌های کوتاه مدت مصنوعی، نمی‌توانست راه حلی بر تضادهای عمیق و همه جانبه‌ی شیوه تولید، انباشت مازاد و کاهش نرخ سود باشد. بالعکس، نتیجه در نهایت، تشدید این تضادها بود. محدوده‌هایی که سرمایه‌داری در درون آن می‌توانست حرکت کند، چنان تنگ و محدود گردید که مقادیر بسیار کلانی از سرمایه‌های راکد و مازاد که دیگر امکان به جریان افتادن در تولید را نداشتند، درگیر فعالیت‌های بورس‌بازی و رونق هر چه بیش‌تر سرمایه مجازی شدند. ایجاد رونق‌های مصنوعی از نمونه‌ی سرمایه‌گذاری‌ها در بخش مسکن، فقط به مشوقی برای رونق هر چه بیش‌تر بورس‌بازی و قمار بر سر سرمایه‌های موهوم تبدیل گردید. سرانجام این حباب ترکید و تمام ورشکستگی نظام سرمایه‌داری را در بحرانی به وسعت سراسر جهان آشکار کرد. نشان داده شد که مناسبات تولید سرمایه‌داری، بیش از آن به مانعی تبدیل شده است که بتوان آن را به سادگی نجات داد. در نتیجه این بحران، تنها در طول ۲ سال گذشته، میلیون‌ها کارگر فقط در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری بیکار شده‌اند. هیچ چشم‌اندازی نیز برای کاهش بیکاران نیست. بالعکس تمام شواهد از بیکار شدن روزافزون کارگران خبر می‌دهد. هم اکنون نرخ رشد بیکاری در اغلب کشورهای پیشرفته‌تر سرمایه‌داری از ده درصد نیز متجاوز است. در برخی کشورها نظیر اسپانیا نرخ رشد بیکاری به حدود ۲۰ درصد رسیده است . فقر در تمام این کشورها وسیعاً در حال گسترش است. روشن است که بورژوازی نمی‌تواند بگوید گسترس فقر و بیکاری از عواقب و نتایج نظام سرمایه‌داری‌اند. لذا باید آدرس غلط داده شود به سوی مهاجرینی اشاره شود که زمانی نیروی کار ارزان آنها مورد نیاز بود، اما اکنون دیگر نه تنها سرمایه‌داری نیازی به آن‌ها ندارد و نخستین قربانیان بحران‌اند، بلکه مقصر اصلی بروز بیکاری گسترده نیز معرفی می‌شوند. احزاب سنتی دست راستی بورژوازی در محدوده‌ای می‌توانند از عهده‌ی پیشبرد این سیاست برآیند. اما نیاز به احزاب جدیدی برای اجرای این وظیفه است که بتوانند با انحراف افکار عمومی و بسیج توده‌ای آن را عملی سازند. دولت‌های سرمایه‌داری در طول دو، سه سال گذشته صدها میلیارد دلار و یورو از خزانه به جیب سرمایه‌داران صنعتی و بانک‌ها سرازیر کرده‌اند. بحران درآمدهای مالیاتی آن‌ها را نیز کاهش داده است. اکنون باید خزانه تهی خود را با فشار به کارگران و زحمتکشان، زدن و محدود کردن حقوق و امکانات رفاهی و اجتماعی آن‌ها پر کنند. احزاب راست سنتی در محدوده‌ای این وظیفه را پیش می‌برند و اجرای کامل آن نیازمند احزاب جدیدی‌ست که صریح و بی‌پرده تعرض همه جانبه را به سطح معیشت، حقوق و دستاوردهای طبقه کارگر در برنامه خود دارند. انحراف توجه توده‌های زحمتکش از تضادها و بحران‌های واقعی به سوی تضادها و بحران‌های مصنوعی، نیازمند عَلَم کردن دشمنانی موهوم در داخل و خارج است. این وظیفه نیز به خوبی از عهده احزاب جدیدی ساخته است که این دشمن‌سازی موهوم به جزئی از برنامه آن‌ها تبدیل شده است. آماده‌سازی افکار عمومی برای جنگ که  جزئی لایتجزا از سیاست تباه‌سازی و نابودی نیروهای مولد برای فرونشاندن طغیان آن‌هاست، بخش دیگری از وظایف احزاب نئوفاشیست است. تمام این اقدامات مستلزم هر چه محدودتر کردن آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک مردم است که در نهایت خود باید به استقرار دیکتاتوری‌های عریان بیانجامد. احزاب سنتی دست راستی حاکم آخرین رسالت‌شان هموار کردن را ه برای کسب قدرت توسط احزاب نئوفاشیست و استقرار دیکتاتوری‌های فاشیستی‌ست.

جهان سرمایه‌داری فقط با بحران اقتصادی روبرو نیست. تنها با یک بحران اقتصادی جهانی همه‌گیر و عمیق روبرو نیست، بلکه با بحرانی همه جانبه در عرصه‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک روبروست. همین رشد جنبش‌های اسلام‌گرا و تمایلات ارتجاعی اسلامی در بخشی از جهان نیز بازتاب بحران‌های جهان سرمایه‌داری‌ست. بر زمینه مجموعه این بحران‌های همه جانبه سرمایه‌داری‌ست که احزاب نئوفاشیست اروپایی رشد می‌کنند و رشد آن‌ها خطری جدی برای تمام بشریت است. چرا که آن‌ها وظیفه‌ای جز این ندارند که از طریق نژادپرستی، جنگ، یورش به حقوق و دستاوردهای اقتصادی – اجتماعی و سیاسی طبقه کارگر و مردم زحمتکش به ارتجاعی‌ترین شیوه برای لااقل تخفیف تضادها و بحران‌های جهان سرمایه‌داری اقدام کنند. خیال خامی‌ست اگر تصور شود، فجایع فاشیسم و جنگ‌های جهانی نیمه اول قرن بیستم تکرار نخواهد شد. بورژوازی برای نجات خود، از هیچ اقدام ضد انسانی فروگذار نخواهد بود. مادام که نظم نکبت‌بار سرمایه‌داری از طریق یک انقلاب اجتماعی برنیافتاده باشد، همواره بشریت با فجیع‌ترین جنایات سرمایه‌داری روبرو خواهد بود.

بحران‌های کنونی نظام سرمایه‌داری یک بار دیگر ضرورت یک انقلاب اجتماعی را برای حل تضادها و بحران‌های موجود و نجات بشریت، با وضوح هر چه تمام‌تر نشان می‌دهد. انقلابی که برپایی آن وظیفه پرولتاریای جهانی‌ست. تشدید بحران‌های نظام سرمایه‌داری یک بار دیگر طبقه کارگر جهانی را برای سرنگونی نظم موجود فراخوانده است. مبارزات قهرمانانه‌ی کارگران اروپایی در برابر تعرضات جدید بورژوازی، نخستین گام‌ها در راستای تحقق وظیفه و رسالتی است که تاریخ بر عهده طبقه کارگر جهان قرار داده است. تردیدی نیست که این مبارزات هنوز به آن درجه از رشد و اعتلا نرسیده‌اند که سرنگونی بورژوازی را به وظیفه مبرم روز خود تبدیل کرده باشند. به رغم این مبارزات، متأسفانه هنوز طبقه کارگر فاقد احزابی‌ست که با استراتژی و تاکتیک‌های مشخص، مبارزات کارگران را برای برپایی انقلاب اجتماعی رهبری کنند. هنوز توهمات قانون‌گرایی پارلمانتاریستی و سندیکالیستی در میان بخش‌هایی از کارگران وجود دارد. اما بی تردید مبارزاتی که هم اکنون در ابعادی گسترده شاهد آن هستیم، همه روزه تجربیات نوینی به همراه خواهد داشت. نقاط ضعف جنبش کارگری در جریان عمل برطرف خواهد شد و مرحله کاملاً جدیدی در رشد و اعتلای جنبش کارگری که هدف فوری و آگاهانه خود را برپایی انقلاب اجتماعی، برانداختن سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم قرار داده باشد، فرا خواهد رسید. بشریت بار دیگر بر سر یک دوراهی قرار گرفته است. یا انقلاب اجتماعی کارگری و سوسیالیسم، یا توحش و بربریت تام و تمام سرمایه‌داری فاشیستی.

متن کامل در فرمت پی دی اف